دکتر منصور رستگار فسائی

معرفی شرح تحقیقی دیوان حافظ در 6 جلد

شرح تحقیقی دیوان حافظ 

از دکتر منصوررستگار فسایی

در 6 جلد در جعبه ی مخصوص

انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی - تهران 

تیرماه 1395

 

 

 

 

        

"معرفی" شرح تحقیقی دیوان حافظ

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز و استاد مدعوّ

بخش مطالعات شرقی دانشگاه  اریزونا- امریکا    

 

این شرح  بی‌نهایت‌، کز حُسن  دوست گفتند

حرفی است از هزاران، کا‌ندر عبارت  آمد

در سال  1349 که کار تدریس زبا‌ن و ادبیات فارسی را در دانشگاه شیراز آغاز کردم‌‌‌، مسئولان آن دانشگاه‌، سرگرم تهیه‌ی مقدّمات برگزاری کنگره‌ی بین‌المللی حافظ و سعدی بودند که باید از هفتم تا یازدهم اردیبهشت  سال 1350‌ در شیراز برگزار می‌گردید‌، پیش از آن تاریخ‌، اما هنوز هیچ کنگره‌ی مهم و خاصی درباره‌ی حافظ، در ایران برپا نشده بود، و برگزاری این کنگره، آن هم در شیراز، که زادگاه و آرامگاه این دو شاعر ‌‌بی‌همتا است، می‌توانست بیش از همه، به اهمیت سعدی و حافظ و نقش آن دو، در تعالی شعر و فرهنگ ایرانی تأکید بگذارد و آن را همچون کنگره‌ی فردوسی و سعدی -که سالها پیش در تهران و مشهد برگزار شده بود- از اهمیتی تاریخی برخوردار بسازد‌، به‌علاوه، از آنجا که این کنگره‌ی بین‌المللی‌، نخستین همایش بزرگ ادبی بود که در شیراز برپا می‌شد و دانشگاه شیراز‌، برگزاری آن را برعهده داشت، دانشگاه همه‌ی توان مادی و معنوی خویش را به‌کارگرفته بود تا آن را به بهترین وجهی برگزار کند و به‌راستی چنین کرد.‌شادروان دکتر علی‌محمد مژده (م. 1382) و دکتر حسن خوب‌نظر که کارهای علمی و اجرایی کنگره را برعهده داشتند ، با لیاقت و درایت کامل‌‌‌‌‌، مقدمات کار را فراهم می‌آوردند من هم از همان آغاز‌‌‌، در کمیته‌ی  انتشارت آن کنگره فعالیت داشتم.

سرانجام‌، هفتم اردیبهشت  1350 فرارسید و این کنگره‌ی باشکوه در نارنجستان قوام برگزار شد و به‌دلیل  برنامه‌ریزی عالی و شرکت بسیار‌ی از حافظ‌شناسان بزرگ ایرانی و خارجی و ارائه‌ی مقالات  علمی و تحقیقی ارزنده‌، برگزاری آن‌، به‌عنوان نقطه‌ی عطف بسیار مهمّی در تحقیقات حافظ‌شناسی  وسعدی‌پژوهی   دوره‌ی معاصر، به ثبت رسید و دو جلد مجموعه‌ی سخنرانی‌های ارائه‌شده در آن کنگره نیز، در سال 1352 به‌کوشش اینجانب‌، در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز منتشر گشت و با‌رها تجدید چاپ شد که مقالات ارایه شده در آن، می‌تواند کیفیت ممتاز این کنگره را ‌ نشان دهد.

من از آن کنگره درس‌های فراوانی آ‌موختم و حافظ و سعدی را بهتر شناختم؛  مخصوصاً از آن زمان بود که حافظ، در ذهن من جایگاهی خاص پیدا کرد و در کنار فردوسی نشست ـ که همیشه به وی عشق ورزیده‌ام ـ و از آن هنگام  بود که به این  نتیجه رسیدم که فردوسی و حافظ‌، دو روی سکّه‌ی فرهنگ و تمدن و منش‌های ایرانی هستند که با‌ید به سخن و اندیشه‌ی آنان بسیار بهتر و بیشتر توجه کرد تا هویت ملی و فرهنگی ایرانی را از آنا‌ن آموخت‌؛ به‌تدریج‌، حافظ  با جاذبه‌های  خاص خود  مرا مجذوب و مجذوب‌تر کرد و توانستم او را از زاویای ناشناخته‌تر و وسیع‌تری ببینم و بشناسم و در نتیجه‌،  لسان‌الغیب را‌ صدر‌نشین  علاقه‌های علمی و ادبی خویش بسازم و در سال‌های طولانی تدریس در دانشگاه شیراز و دانشگاه‌های دیگر در ایران و خارج از کشور،‌ بکوشم تا همیشه با حافظ باشم‌، حافظ را بخوانم و بشناسم  وتدریس کنم و بشناسانم و برای رسیدن به این هدف‌، سال‌‌ها اجرای طرح تحقیقی معنی‌شناسی حافظ را دنبال و درس حافظ را در دوره‌های مختلف از کارشناسی تا دکتری تدریس ‌کردم و گاهی هم دانشجویانم را به حافظیه می‌بردم و کلاس‌های درس را در آنجا برگزار می‌کردم و مدت‌ها، در عصرهای شنبه‌ برای گروهی از حافظ‌ دوستان در یکی از حجره‌های حافظیه‌، حافظ‌خوانی می‌کردم‌، در هر سمینار و مجمعی که از حافظ سخن می‌رفت‌، با علاقه و رغبت فراوان شرکت می‌جستم و به سخنرانی و عرضه‌ی مقاله می‌پرداختم و در کوشش‌هایی، که برای  نامگذاری «روز حافظ»، ایجاد «مر‌کز حافظ‌شناسی»، انتشار مجله‌ی «حافظپژوهی» و «انجمن دوستداران حافظ»‌ صورت  می‌گرفت‌، شرکت مستقیم داشتم و در سال‌های اخیر و در دوران بازنشستگی نیز برنامه‌های حافظ‌خوانی و فال حافظ را درشبکه‌های جهانی اینتر‌نت  ارائه می‌کردم‌، و در سال 1385 مجموعه‌ی مقالات خویش را در‌باره‌ی حافظ، تحت عنوان  حافظ و پیدا و پنهان زندگی  منتشر ساختم، تا کنون 24  مقاله و سخنرانی و 6 کتاب در‌باره‌ی حافظ منتشر ساخته‌ام و راهنمایی یک پایان‌نامه‌ی دکتری را در‌باره‌ی حافظ بر عهده داشته‌ام.[1]

ماحصل آنکه در چهل سال گذشته، حافظ‌، عشق زندگی ادبی من بوده است و پیوسته کوشیده‌ا‌م تا با اشتیاق فراوان، هرچه، در‌باره‌ی او نوشته می‌شود‌، بخوانم و حافظ‌‌‌پژوهی را یاد بگیرم و در این میان‌، خواندن و یادداشت‌برداری از مقالات و کتاب‌هایی که در شرح نکات‌، کلمات‌، ترکیبات، جمله‌ها؛ مصرع‌ها‌، ابیات و اشعار حافظ  نوشته شده‌، کار همیشگی و علاقه‌ی دائمی من بوده است و همین انس‌ دیرین و روز‌افزون با حافظ و شعر وی به‌تدریج سبب شد تا به این نتیجه برسم که باید شرحی بر دیوان خواجه بنویسم که برآیند نگاهی دیگر به شعر حافظ باشد‌.

شرحی که جنبه‌ی سلیقه‌ای‌، ا‌حساسی و فردی نداشته باشد و با نظم و طرحی خاص، شعر حافظ را به‌عنوان یک کلّ هنری ببیند و آن را معلّمانه و همچون یک درس تحلیلی و تحقیقی‌، از منظرهای جداگانه‌ی صورت و معنا و هنرهای شاعرانه‌، تجزیه و تحلیل کند و به خواننده نیز این فرصت را بدهد تا با دیدگاهی باز از چگونگی هدف‌ها‌، درون‌مایه‌ها،  نظرگاه‌های خاص شاعر، در ارتباط با  اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دوران او، که به‌نوعی در تولد شعرش‌ اثر گذاشته‌اند‌، آشنا شود و تأثیرپذیری‌ها و تأثّرگذاری‌های  حافظ را بشناسد و از عقاید و نظرهای متفاوتی، که محققان در‌باره‌ی  اشعار و افکار شاعر‌  ابراز  داشته‌اند، آگاه گردد.

شرحی که د‌ر نگرش به شعر و زندگی و هنر حافظ، با کارهای دیگرکه تا‌کنون نوشته شده است‌، تفاوتی اساسی  داشته باشد و بتواند دیوان حافظ ‌بزرگ را که به‌دلیل ساختار شاعرانه و ایهامات و ابهاماتی که برخاسته از کیفیت شاعرانه و نگرش مستقل و خاص حافظ است‌ـ و هنوز ناشناخته مانده است‌ـ با روشی حتی‌المقدور علمی و فارغ از سلیقه‌ها و برداشت‌های فردی بشناساند و معرفی کند.

شرحی که به حافظ‌دوستان نشان دهد که حافظ  به‌معنی کامل و دقیق و علمی کلمه «شاعر » است‌، نه چیز دیگر و این سخن بدان معنا است که حافظ تنها ناظم و معلّم اخلاق و سیاست‌‌ورز و دیندار و عارف و رند  و قلندر و... نیست‌، بلکه حافظ  بیش ا‌ز هرچیز و مقدّم بر هر امر دیگری، همه‌ی شهرت و آوازه  و موفقّیت خویش را به‌سبب «شاعری » به‌دست می‌آورد نه به‌جهت هیچ وظیفه و رسالت دیگری‌. مسلماً مقصود از این سخن‌، آن نیست که حافظ معلم یا عارفی عالم و دیندار و حافظ قرآن نیست‌؛ بلکه هدف بیان این نکته است که حافظ اگرچه ممکن است همه یا بعضی از این عناوین را واقعاً داشته باشد‌؛ آنچه موجب مطرح‌شدن و نامدار‌گشتن وی در طی قرون شده و شهرت عرفان و دانایی و قرآن‌دانی وی را به همه جا  برده  است‌، فقط  شعروشاعری او بوده است و  اگر چنین نبود‌، کدام عالم و عارف و رند و قلندر و ناظم و حافظ قرآن و حتی شاه و وزیر و بزرگ قرن هشتم را سراغ داریم که  فقط به‌دلیل داشتن این امتیازات به چنان مقام و منزلت جاودانه‌ای که حافظ در تاریخ ادبی ما بدان دست یافته است‌، رسیده باشد.

 حافظ حتی وقتی که  اخلاق، عرفان، رندی، مدح، مرثیه، پدیده‌های اجتماعی، سیاسی و دینی دل‌پسند دیگر را هم در کلام خویش مطرح می‌سازد هنوز، دقیقاً از موضع یک شاعر سخن می‌گوید‌، شاعرانه می‌بیند، شاعرانه می‌اندیشد و تحلیل می‌کند و شاعرانه‌، به خلق شعر می‌پردازد و شاعرانه بر مخاطبان خود اثر می‌گذارد و همین نکته است که‌ سبب می‌شود تا در هر نوع برداشت و تفسیر و تبیین شعر حافظ‌، نخست‌ به این نکته توجه داشته باشیم که ما با یک شاعرواقعی سر‌و‌کار داریم که شعر، تنها وسیله و ابزار هنری بیان اندیشه‌های او است و همین عمل شاعرانه‌ی او ا‌ست که سبب شده است تا شعر او قرن‌های متمادی‌، همچنان بر مردم اثر بگذارد و فارسی‌زبانان و دوستداران ‌شعر در سخن وی، گمشده‌ی خود را بیابند و بشناسند و به او ایمان بیاورند و گنگان خواب‌دیده، در شعر وی حرف ‌دل و خواب ناگفته و ناشنیده‌ی خویش را بیابند و کلام پر ابهام و ایهامش را که چون ا‌لماسی درخشان و تراشیده‌، هنرمندانه و زیبا است‌، تا حد سخن قدّیسان و پاکان الهی و تأثیر‌گذار، بالا ببرند و آن را «لسان‌الغیب» بخوانند، و کسانی  چون محمّد گلندام‌، او را « مفخر علما، استاد نحاریر‌الادباء‌، معدن‌اللطایف‌الرّوحانیه، مخزن‌المعارف‌السبحانیّه، شمس‌الملّه‌ی والدّین ِ»  بخوانند و مردم، سخن او را تفسیر و تأویل کنند‌‌، با آن فال بگیرند و در هر موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌ از خلال شعر حافظ، پیامی متناسب با دوران خویش بیابند و به شاعر جاودانه‌ی خویش ببالند و او را بستایند.

بنابراین باید به یاد داشته باشیم، اگرچه هر صفت خوب و والایی را که به حافظ نسبت می‌دهیم‌، شایسته‌ی اوست‌؛ امّا همه‌ی این اوصاف‌، فرع بر شاعر‌ی او است و نباید اهمیت هنر شاعر‌ی وی را تحت‌الشّعاع قرار دهد و اهمیت  شاعری حافظ را از  ذهن ما بزداید؛ زیرا شعر حافظ‌، کمال سخن فارسی و معنای واقعی و دقیق تأثیر‌گذاری هنر‌، در جامعه‌ی ما است که نه تنها از همه‌ی امتیازات ادبی سخن سعدی و فردوسی و دیگر بزرگان شعر فارسی برخوردار است‌؛ بلکه دارای ویژگی‌های منحصربه‌فردی نیز هست که نتیجه‌ی زندگی  شاعرانه‌ی حافظ و یگانه‌شدن شعر شاعر با زندگی است و این همان پدیده‌ای است که این  آوازه‌خوان را با آوازش یکی می‌کند.

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف نظم و سخن‌گفتن‌ دری‌ داند‌‌‌ ( 10/174)        

حافظ به‌معنی حقیقی کلمه شاعر است و این اصلی‌ترین نکته‌ای است که در این شرح به آن توجه می‌شود.

شرحی که بر همه‌ی دیوان باشد‌، نه غزل‌ها‌: هدف شروح  کامل یا ناقصی که تا‌کنون بر دیوان حافظ نوشته شده است‌،بیشتر، شرح غزل حافظ بوده است‌ـ زیرا غزل‌، نوع غالب شعر حافظ است‌ـ و دیگر انواع شعر حافظ را تحت‌الشّعاع قرار می‌دهد‌، درحالی‌که در بین مثنویات‌، دوبیتی‌ها‌، رباعیات‌، قصیده‌ها و قطعا‌ت و حتی فردیات حافظ‌، اشعاری هست که  مظهر اعلای شعر و زیبایی‌های شاعرانه است و غفلت از آنها به‌معنی فراموش‌کردن بخشی از خلاقیت‌های هنری حافظ است و ستمی بر خوانند‌گان شعر ا‌و.

در نتیجه، بر آن شدم که  شرح تحقیقی دیوان  حافظ  را فقط به توضیح و تبیین غزل حافظ محدود نسازم و به شرح همه‌ی اشعار غزل و غیر غزل او نیز بپردازم تا حافظ و شعرش را بهتر بشناسانم و طبعاً  تفسیر و تحلیل همه‌ی دیوان حافظ‌، به هدف عمر من تبدیل شد و بر آن شدم تا در این شرح، حتی‌الامکان، همه‌ی اشعار دیوان حافظ را بررسی و تحلیل کنم و از آنجاکه معمولاً در شروح  حافظ و چاپ‌های  مختلف دیوان او، همه‌ی اشعار ضبط نشده‌، یا کاستی‌ها و افزوده‌هایی دارد و گاهی نیز متنی که اساس  شرح قرار گرفته‌، معلوم یا معتبر و تحقیقی نیست‌، برآن شدم تا اساس کار این شرح را‌، نسخه‌ی تصحیح دکتر خانلری‌ قرار دهم‌. و همه‌ی اشعار را با یک ا‌لگوی  یکنواخت‌ شرح کنم و از هنگامی که این فکر را در ذهن پروردم و تا زمانی  که آن ر‌ا به اجرا گذاشتم‌، با توجه کامل به این هدف  که " شرح تحقیقی دیوان  حافظ"  باید در‌باره‌ی شعر حافظ  باشد، سال‌ها وقت شبانه‌روزی  و عمر خویش را با حوصله و بی‌شتاب‌، صرف تهیه‌ی مواد و لوازم تألیف این شرح‌ کردم و در همان حال، بارها نمونه‌ی کارهایی را که تهیه‌کرده‌ بودم، با دانشجویان خود در کلاس‌های حافظ‌، و با برخی از صاحب‌نظران حافظ‌شناس‌، در میان نهادم و کوشیدم تا نقاط ضعف و قوت هریک را بشناسم و در آن‌ تجدید‌نظر کنم و به‌لحاظ صورت و معنا، بخش‌هایی را‌ حذف‌، اضافه یا باز‌نویسی کنم و در نهایت، با استفاده از همه‌ی منابع علمی و شایان استنادی که بدان‌ها دسترسی داشتم، آن را به مراحل پایانی برسانم  و اینک چه خوب و چه بد، چه کامل و چه ناقص، این همان کتابی است که در نظر داشته‌ام و امیدوارم  که « شرح تحقیقی دیوان  حافظ » با همه‌ی نقایصی که ممکن است داشته باشد، وسیله‌ی انتقال علمی و تحقیقی شعر حافظ به نسل معاصر و کسانی باشد که در آینده طالب شناختی معقولانه‌، متفاوت و  متعادل‌ از شعر او هستند، تا چه قبول افتد و که در نظر آید.

می‌دانم که کار در‌باره‌ی حافظ‌، همیشه بحث‌انگیز و ماجرای حافظ‌، پایان‌نا‌پذیر است و من نیز فروتنا‌نه و پیشا‌پیش‌، اعتراف می‌کنم که پای ملخی را پیش سلیمان می‌آورم و هنوز هزاران نکته‌ی نا‌گفته در‌باره‌ی حافظ و شعر او هست که بدان نرسیده‌ام و ان‌شاء‌الله بسیاری از خوانندگان امروز و فردای این کتاب‌، بدان خواهند رسید و به مرور ایّام‌، خطاهای این کتاب را با کرامت و بزرگواری خود بر‌طرف خواهند کرد و در بهبود راه و روش این کتاب‌، یاری خواهند رسانید، این کتاب  بخشی از آرزوهای بر‌آورده شده‌ی من است‌، که خدای‌ حافظ را به‌دلیل همین توفیق سپاسگزارم.

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا / بر منتهای همّت خود کامران شدم (2/314)

باید گفت که دیوان حافظ میراث همه‌ی ایرانیان است و آنچه درباره‌ی حافظ  نوشته و منتشر می‌شود‌، در ذهن همگان می‌نشیند و نقد و بررسی می‌شود و بسیاری از صاحب‌نظران‌، محققان و دوست‌داران حافظ در‌باره‌ی آن اظهار‌نظر می‌کنند و این اثر نیز از آن قاعده مستثنی نیست و از قضا این‌گونه نقد و بررسی‌ها می‌تواند به کمال هر اثری  و تجدید‌نظر و رفع خطاها و اشتباهات آن بینجامد که این‌جانب پیشاپیش از همه‌ی کسانی که زحمت چنین بررسی‌هایی را خواهند کشید‌، صمیمانه سپاسگزار است و آن را  محبتی بزرگ در حق  خود می‌داند.


 

معّرفی تفصیلی شرح تحقیقی دیوان حافظ

روش کار 

برای معرفی  شرح تحقیقی دیوان حافظ‌، نخست‌، باید توجه خوانندگان عزیز را به نکات زیر جلب کنم تا هدف‌ها‌، روش‌ها‌، و نحوه‌ی بر‌خورد با شعر حافظ و مسایل و مشکلات و شیوه‌های تفسیر و تبیین آن در این کتاب روشن شود:

الف‌ـ کوشش می‌شود تا در این کتاب‌، هر غزل یا شعر دیگر حافظ، مستقلاً شرح شود به‌نحوی‌که  هم به قالب و شکل ظاهر‌ی شعر و ویژگی‌های آن توجه شود و هم به معنا و هنرها‌یی که در شعر به‌کار رفته است، تاکنون رسم اغلب  شارحان دیوان حافظ‌ این بوده است  که به‌طور‌کلی یا موردی و بدون تفکیک این مسائل‌، به شرح لغات و ترکیبات و معنی ابیات‌ بپردازند که در این شروح ،معمولاً خواننده‌، ، نمی‌تواند به ساختار واقعی لفظ و معنا‌، به‌عنوان یک پدیده‌ی واحد و مستقل‌، دسترسی داشته باشد و‌لی در این شرح‌، با یک طرح یکسان و هماهنگ‌، لفظ و معنی و هنر‌های شاعرانه‌ی هر شعر حافظ‌، به تفکیک و در جای خود‌، به طور منطقی تجزیه و تحلیل می‌شود و اجازه‌ی تداخل و خلط مباحث، داده نمی‌شود و هدف آن است که هر سخن و لفظ و معنا و صنعت و هنر شاعرانه‌ای، بدون کلی‌گویی و مطلق‌سازی و فقط در جای خود و با ملاحظه‌ی فضای خاص همان شعر و با استمداد از سخن خود حا‌فظ  و عندالّلزوم، با ذکر شواهدی از دیگر متون نظم و نثر،‌ بحث و بررسی شود و به همین دلیل‌، اگرچه ممکن است گاهی در کتاب مطالبی مکرر شود‌، این تکرار‌، به حفظ استقلال غزل و شرح آن و استفاده‌ای، که عاید خواننده می‌شود، می‌ارزد و در نتیجه‌ مطا‌لعه‌کننده‌ی هر غزل می‌تواند عقیده‌ و منش و روش شاعر را در هر شعر و غزل‌، به استقلال و با توجه به حال و هوای همان شعر‌ بشناسد‌.

در اینجا و در  تجزیه و تحلیل‌های این کتاب از هر غزل یا شعر غیر غزل، پیش‌داوری و اثبات و القاء هیچ اعتقا‌دی منظور نیست و هیچ فکر و روشی‌، کلی و مطلق‌سازی نمی‌شود، بنابراین کوشش اصلی در آن است تا در هرغزل یا شعر‌، بدون هیچ ملاحظه‌ای‌، سخن حافظ را به‌لحاظ قالب و معنا و هریک از فروع آن تقسیم و برر‌سی کند.

پنچ بخش بررسی هر غزل یا غیر غزل در شرح تحقیقی دیوان حافظ:

روش کار در این کتاب‌، چنین است که پس از ارایه‌ی متن شعر و ذکر اختلاف نسخ و نشان‌دادن افزوده‌ها یا کاستی‌های آن، هرغزل یا غیر غزل حافظ، در پنج مبحث جداگانه تفکیک و توضیح و تبیین شود که این مبا‌حث به شرح زیر طبقه‌بندی می‌شود‌:

الف: متن شعر‌: ( غزل، قصیده و...)؛

ب: 1. ساختار شعر

2. نوع شعر  

3. معنی واژه‌های شعر

 4. معنی بیت‌های شعر 

  5. منابع شناخت بهتر شعر

الف‌ـ متن شعر: اشعار حافظ را در این کتاب‌‌، از نسخه‌ی مصحّح خانلری‌، با ذکر نسخه‌بدل‌های آن‌، بر‌گز‌یده‌ایم و به هر غزلی، عنوانی برآمده از مضامین غزل بخشیده‌ا‌یم که این عناوین به انتخاب این نگارنده است وطبعا در هیچ نسخه‌ی خطی یا چاپی، مذکور نیست؛ در اینجا باید خاطر‌نشان ساخت که در این کتاب‌، اگرچه اساس کار، بر چاپ خانلری است‌، امّا در مواردی نیز  برخی کلمات یا ابیات متفاوت را که در نسخ مورد استفاده‌ی ایشان آمده است‌، برای متن مناسب‌تر یافته‌، از آن استفاده کرده و در متن گذاشته‌ایم و همه‌ی این قبیل موارد را هم دقیقا نشان داده‌ایم. به‌علاوه‌، در نمونه‌های معدودی هم‌‌ ـ که به برخی ازکلمات یا ابیات بحث‌انگیز مربوط است ـ به نسخی که مورد مقابله‌ی ایشان نبوده است،‌ مراجعه و از دفتر دگر‌سانیها در غزلهای حافظ تألیف استاد سلیم نیساری یا از کتاب حافظ بر‌تر کدام است؟ تألیف استاد رشید عیوضی،   استفاده‌ی بسیار کرده‌ایم.

در این بخش، تعداد اشعار منسوب به حافظ متفاوت است و روایت‌های مختلف لغوی و تقدّم و تأخّر ابیات و کمی و بیشی آنها‌، نیز از مسایلی بسیار بحث‌انگیز و گریز‌ناپذیر است که دامنه‌ی بحث و گفت‌و‌گوی‌ آنها‌، پایان‌ناپذیر و نتیجه‌گیری  قطعی و مطلق از آنها بسیار مشکل است و طبعاً هر کسی که درباره‌ی شعر و سخن حافظ‌ کاری کوچک‌، یا بزرگ‌، انجام می‌دهد‌، باید درانتظار آرای فراوان مخالف و موافق هم باشد.

تعداد غزلیات‌ حافظ‌ در نسخه‌های‌ خطّی‌ دیوان‌ او، تفاوت‌هایی‌ دارد. (قزوینی، دیوان حافظ، ص لج)

در این کتاب‌، متن شعر‌، در پنج قسمت به شرح زیر مضبوط است‌:

ا. شماره‌ی غزل‌، مثنوی یا ...

2. عنوانی که بر‌‌آمده از متن شعر و پیام اصلی آن است.

3. متن شعر با شماره‌گذاری ابیات آن که بر اساس چاپ خانلری است و همه جا، ابیات  بر‌گرفته‌شده از این چاپ‌، در  داخل (کمانک‌) و با ذکر شماره‌ی غزل و بیت آن نشان داده می‌شود.

 4. برای اطلاع خواننده از تفاوت‌ها و افزوده‌هایی که در نسخه‌ها وجود دارد، ابیات افزوده شده، در برخی از نسخه‌ها‌، در ادامه‌ی متن و در خارج از متن اصلی ذکر می‌گردد.

 5. تمامی ا‌ختلاف نسخه‌ها بر حسب چاپ خانلری و گاهی برطبق دفتر دگرسانیها در غزلهای حافظ، از سلیم نیساری یا حافظبر ترکدام است، از رشید عیوضی‌، ذکر می‌شود تا خواننده خود نیز  بتواند با سنجش شعر با نسخه‌بدل‌ها‌ی آن‌، به نتیجه‌گیری بپردازد.

بحث در‌باره‌ی ساختارشعر حافظ:

 این بخش‌، شامل توجه به قالب و محتوای شعرحافظ است که به سبب وسعت‌ و تنوع‌ اندیشه‌ی‌ آفریننده‌ی‌ شاعر‌، موجب  خلق  معانی‌ رنگارنگ‌ و افکار موّاج وی‌‌، در زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط‌ گوناگون‌ لحظه‌ تولد شعر می‌شود و وزن‌ و آهنگ‌ و قالب‌ها و کلمات‌ مختلف و گونه‌های‌ متفاوت‌ شعر را پدید می‌آورد که‌ هر یک‌ از این موارد می‌تواند تاریخچه‌ی‌ خاص‌ و مستقلی‌، جدا از دیگر سروده‌های‌ شاعر داشته‌ باشد که‌ متأسفانه‌ در نقد شعر سنتی‌ فارسی‌ به‌ دلایل‌ مختلف‌ رعایت آداب و سنن رایج اجتماعی‌ و فرهنگی‌، مورد توجه‌ قرار نگرفته‌ است‌ و تنظیم‌ صوری‌ دیوان‌های‌ شاعران‌ بزرگ‌‌، از جمله حافظ، بر حسب‌ پایان‌ بندی‌ قوافی‌ و ردیف‌ها، صورت گرفته و تاریخ‌ صریح‌ و روشن‌ و توضیحات‌ مربوط‌ به‌ مکان‌ پدید‌آمدن‌ شعر را فاقد است و اجازه‌ نمی‌دهد که‌ کیفیت‌ پدید‌آمدن‌ گونه‌های‌ شعر و تمایزهای‌ زمانی‌ و مکانی‌ و ذهنی‌ آنها‌، در هنگام‌ ساخت‌ شعر بازشناسی گردد. بنابراین‌ قضاوت‌های‌ ما در این‌ باب‌، کلّی‌ و غیر‌دقیق‌ و مبتنی‌ بر معیارهای‌ ظاهری‌ و معانی‌ روشن‌ و عمومی‌  موجود در شعر خواهد بود و طبعاً از معیارهای علمی‌، برخوردار نیست‌، هر شعری‌، دو شکل‌ ظاهری‌ و درونی‌ دارد:

1.  شکل‌ ظاهری‌ که عبارت‌ است‌ از ترکیب‌ مصراع‌ها و ابیات‌ با یکدیگر به‌ اعتبار وزن‌ و قافیه‌ و ردیف‌ که‌ به‌‌عنوان مثال، غزل یکی از آنهاست‌.

2. شکل‌ درونی‌ یا ذهنی‌ که‌ عبارت‌ است‌ از پیوستگی‌ عناصر مختلف‌ یک‌ شعر در ترکیب‌ عمومی‌ آن‌.  

حافظ‌‌، شاعری شیراز‌گیر و شیراز‌میر است و در قلب این شهر بحران‌زده‌، در قرن هشتم هجری‌، دلزده‌ و مغموم‌، در خود فرو‌می‌رود و یافته‌هایش‌ را از جهان‌ بیرون‌، درونی‌ می‌کند. کم‌گوی ‌ گزیده‌گوییِ است که در شعر خود، هر حادثه‌ای‌ را با تحلیلی‌ ژرف‌‌نگرانه‌  ولی شاعرانه‌، از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌کشاند و هرگز بیان صورت‌ ملموس‌ و صحنه‌ی بیرونی‌ حوادث‌ و امور؛ یعنی‌ قشر و سطح‌ عوام‌پسند حوادث‌، او را ارضاء نمی‌کند، او شعرش را به انعکاس  اعماق و ژرفاهای زندگی موظّف می‌سازد. 

حافظ، غزل‌ را اصلی‌ترین‌ قالب‌ پیام‌ها و اندیشه‌هایش‌ قرار می‌دهد و به همین جهت است که در هر قالب دیگری هم که سخن بگوید‌، آن قدرشاعرانه‌، کوتاه‌ و فشرده‌‌، سخن‌ می‌گوید که‌ تک‌بیت‌های‌ غزلش‌ را به‌ خاطرمی‌آورد و هرگز قالب و معنای متفاوت، خد‌شه‌ای در رسالت شاعرانه‌ی وی به وجود نمی‌آورد، او رند و خوشباش و منتقد و عالم و عارف و موسیقیدان‌ و اندیشه‌ورز است‌، ولی سخنش «‌شعر» باقی می‌ماند و در نتیجه، نه تنها تبلیغ‌گر بی‌روح هیچ‌یک از این اندیشه‌ها نیست‌، بلکه همه چیز ر‌ا، با دید‌ی شاعرانه‌، نقادانه و تردید‌آمیز می‌نگرد‌، تا بتواند نور حقیقت را از فراسوی ابرهای ابهامی که بر آن نشسته است‌، ببیند و به دیگران بنماید‌؛ بنابراین تفکر ژرف‌اندیش حافظ  با ساده‌بینی و ساده‌گویی سازگار نیست و با بغرنج‌گویی‌های «وصّاف»وار نیز سازش ندارد‌، بلکه حافظ‌، به قول خودش « حافظ راز خود و عارف وقت خویش» و کاشف زبان خاص شعر خویشتن است، یعنی همان بیان مستقلی که  متناسب  با بیان اندیشه‌های شاعرانه‌ی  او شکل گرفته است  و این زبان و بیان‌، آن  قدر نرم و انعطاف‌پذیر و هنرمندانه است که به هر مظروفی‌، ظرف ویژه یا ساختار و قالب خاص و متناسب خود را می‌دهد و در نتیجه‌، هر سخن حافظ‌، با هر نوع اندیشه و فکری که باشد‌، بر‌آمده از ذهن شاعرانه و نماینده‌ی  زبان  و جوهر‌ه‌های هنری و لفظی و معنایی خاص اوست و به سادگی از سخن و بیان همه‌ی پیشینیان وی که حتی مورد پیروی و استقبال و اقتباس خود او قرار گرفته‌اند‌، ممتاز و قابل تشخیص است و مُهر خاص ‌شاعر‌ی به نام حافظ را بر خود دارد.

حافظ،‌ مشتاق درک تلاطم‌‌های باطنی‌ و کشف شور و حال درونی و چهره‌های‌ نهفته‌ در پس‌ ظاهر حوادث و اشیاء و اشخاص است و به‌ همین‌ دلیل‌ دیرباور و مشکل‌پسند است‌ و در ورای واقعیات‌، هزار‌لایه‌ی هزار توُ را می‌بیند و راه رسیدن به حقیقت را بسیار طولانی و سخت می‌یابد، که در مباحث آینده به تفصیل از این موارد گفت‌‌و‌گو خواهد شد:

به بوی نافه‌‌ای کاخر‌، صبا زان طرّه بگشاید / زتاب زلف مشکینش‌، چه خون افتاد در دل‌ها                                  

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها (5‌/1)

در این مقوله نخست باید بدانیم که شکل ظاهری هر قالب شعری حافظ، به لحاظ تعداد ابیات، وزن، قافیه و ردیف شامل سه قسمت به شرح زیر است که عناوین آن، برگرفته از تقسیم‌بندی‌های بدیع استاد شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر است(شفیعی کدکنی، 1359: 40)

 

الف ـ موسیقی بیرونی شعر

 اصلی‌ترین‌ پدیده‌ی‌ ساختاری‌ شعر‌  حافظ‌، تناسب‌ وزن‌ و موسیقی‌ بیرونی‌ غزل‌ با معنای‌ شعر و تفاهم‌ و توافقی‌ است‌ که‌ آهنگ‌ شعر با معنی‌ آن‌ دارد، به‌عنوان‌ مثال‌، وزن‌های‌ سبک‌، شاد و ضربی‌، معانی‌ شاد و پرتحرکی‌ را نشان‌ می‌دهند و اوزان‌ سنگین‌ و کشیده‌ و پردرنگ‌، تداعی‌‌کننده‌ی‌ غم‌ و اندوه‌ و اضطراب‌ و سکون‌ و بی‌تحرّکی ‌زندگی‌است‌ که‌ نگرانی‌های‌ عمیق‌ شاعر را بازتاب‌ می‌دهد و بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ صورت‌ و قالب‌ غزل‌  حافظ‌ را از حیث‌ وزن‌ به‌ سه‌ نوع‌ موسیقی‌ شاد، غم‌انگیز و آرام‌ تقسیم‌ کرد و در این ارتباط  به بررسی وزن و بحر شعر تعداد و چگونگی هجاهای شعر از نظر کوتاهی و بلندی آن‌ پرداخت:

 

1. وزن‌های‌ شاد دیوان‌  حافظ

این‌ وزن‌های‌ ضربی‌ و ریتمیک‌، همیشه‌ انعکاس‌‌دهنده‌ روح‌ شادمانه‌ شاعرند و به‌خوبی‌ می‌توانند نشاط‌، تحرک‌ و جنبش‌ ذهنی‌ و عاطفی‌ شاعر را نشان‌ دهند، به‌ این‌ وزن‌ها که‌ مضامینی‌ شاد و نشاط ‌انگیز را منعکس‌ می‌کنند، بنگرید:

خوش آمد گل و از ین خوش‌تر  نباشد / که  در  دستت به‌جز  ساغر نباشد

زمان‌  خوشدلی‌  دَریاب  و  دُریاب / که‌‌ گل‌ تا هفته ‌دیگر نباشد

                                   ***

ببرد از من‌ قرار و طاقت‌ و هوش / بتی‌ شیرین‌لبی‌ سیمین‌بناگوش

نگاری‌، چابکی‌، شنگی‌، پریوش / حریفی‌، مهوشی‌، ترکی‌ قباپوش

                             ***

سحرگاهان که‌ مخمور شبانه / گرفتم‌ باده‌ با چنگ‌ و چغانه

نگار می‌فروشم‌ عشوه‌ای‌ داد / که‌ ایمن‌ گشتم‌ از مکر زمانه

2. وزن‌های‌ غم‌انگیز دیوان حافظ

گاهی‌،  حافظ‌ با انتخاب‌ وزن‌هایی‌ کشدار و سنگین‌ به‌ ارایه‌ی‌ مجموعه‌ی‌ ناامیدی‌ها، گله‌ها و شکایت‌های‌ خود می‌پردازد و وزن‌ شعر به‌‌طور‌کامل‌ می‌تواند فضای‌ نومیدانه‌ و غمگین‌ و پرشکایت‌ و گله‌ی مورد نظر شاعر را در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند. به‌ توافق‌ و هماهنگی‌ اندیشه‌های‌ این‌ ابیات‌ با آهنگ‌ آنها توجه‌ کنید:

سینه‌ مالامال‌ درد است‌ ای‌ دریغا مرهمی / دل‌ ز تنهایی‌ به‌ جان‌ آمد خدا را همدمی

چشم‌ آسایش‌ که‌ دارد از سپهر تیزرو / ساقیا  جامی‌ به‌ من‌ ده‌ تا بیاسایم‌ دمی

                                  ***

نماز شام‌ غریبان‌ چو‌ گریه‌ آغازم / به‌ مویه‌های‌ غریبانه‌ قصّه‌ پردازم‌

من‌ از دیار حبیبم‌ نه‌ از بلاد غریب‌ / مهیمنا به‌ رفیقان‌ خود رسان‌ بازم‌

 

3. وزن‌ها‌ی آرام دیوان حافظ

این‌ قبیل‌ وزن‌ها معمولاً برای‌ بیان‌ مضامینی‌ رایج‌ و پند و اندرز و مدح‌ و مطالب‌ غیر عاطفی‌ و معقولانه‌ یا مصلحت‌بینانه‌ مورد توجه‌  حافظ‌ قرار می‌گیرند و در میان‌ آن‌، دو گونه‌ی‌ وزنی‌ دیگر، در نوسانند:

سال‌ها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما می‌کرد / آنچه‌ خود داشت‌ ز بیگانه‌ تمنا می‌کرد

 

ا. وزنهای آرام دیوان

به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد / که خاک میکده، کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر / بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

                                            ***

درخت دوستی بنشان که کام دل به‌بار آورد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

***

چو مهمان خراباتی بهعزّت باش با رندان / که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد

 

در مورد هماهنگی موسیقی بیرونی و معنای شعر دو نکته مهم دیگر نیز باید مورد توجهقرار گیرد.

1. شاعر به موسیقی درونی شعر و تجانس و تناسب صوتی الفاظ و عناصر سازندة آنها توجه میکند و مثلاً در تمام اشعار غمانگیز  حافظ تناسب هجاهای بلند و تکرار آنها، نوعی تأثیرگذاری ویژه صوتی را بهوجود میآورد که القاء پیامهای متناسب با آهنگ شعر را آسان میسازد درحالیکه در اشعار نشاطانگیز، از هجاهای کوتاه و سریع، بیشتر استفادهمیکند. بدینترتیب، رابطه اجزاء شعر  حافظ بهلحاظ صوتی بسیار مهم است.

2. شاعر موسیقی درونی شعر خود را از تنوعی خاص و پردامنه سرشار میسازد که در تصویرسازی و خیالانگیزی شعر او تأثیری بهسزا بر جای مینهد و بهتجانس لفظ و معنا و کلیّت‌بخشیدن بهزیبایی ساختار شعر وی کمک میرساند. در این زمینه واجآرایی و استفاده از صداهای همگون و متناسب با معنا تأثیربخشی خاصی دارد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر /  یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

                                          ***

 خیال خال تو با خود بهخاک خواهم برد / که از خیال تو خاکم شود عبیرآمیز

 تا دل هرزهگرد  من رفت به چین زلف تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمیکند

***

 سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند / همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند

***

 یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی/ در میان من و لعل تو حکایتها بود

ب‌ـ موسیقی کناری شعر: که مربوط به بررسی قافیه و ردیف شعر و متعلقات آنهاست و به تأثّرات شاعر از وزن‌، قافیه و ردیف شعر دیگران و استقبال و تقلید یا استفاده از آنها‌ می‌پردازد، و اشاراتی دارد به کسانی که به‌دنبال صورت و معنای شعر حافظ رفته‌اند‌، همچون بسحق اطعمه‌ی شیرازی که نقیضه‌هایی بر اشعار حافظ ساخته است. در این قسمت به چند خصوصیت اصلی هر شعر،  چون قافیه ، ذوقافیتین،وحروف وصداهای پیش و پس از روی ، ریدف و حاجب  و... توجه می‌شود‌ .

 در این بخش، اشعاری از شاعران پیش از حافظ یا معاصران وی که  به‌نوعی شباهت‌های  لفظی یا ساختاری و معنوی با شعر حافظ داشته‌اند، یا تصور می‌شود که حافظ از آنها استقبال یا اقتفا و پیروی و تضمین کرده باشد ،با استفاده از منابع مختلف به‌ویژه آنچه شادروان انجوی شیرازی در حواشی چاپ خود از دیوان حافظ، بدان اشاره فرموده‌اند، ذکر می شود

ج‌ـ موسیقی درونی شعر‌: یکی از هنرهای مهم حافظ آن است که  به‌ موسیقی‌ درونی‌ شعر و تجانس‌ و تناسب‌ صوتی‌ الفاظ‌ و عناصر سازنده‌ی‌ آنها توجه‌ می‌کند و مثلاً در تمامی‌ اشعار غم‌انگیز  حافظ‌ تناسب‌ هجاهای‌ بلند و تکرار آنها، نوعی‌ تأثیر‌گذاری‌ ویژه‌ی صوتی‌ یا معنایی‌ را به‌ وجود می‌آورد که‌ القای پیام‌های‌ متناسب‌ با آهنگ‌ شعر را آسان‌ می‌سازد، در‌حالی‌که‌ در اشعار نشاط‌‌انگیز، از هجاهای‌ کوتاه‌ و سریع‌، بیشتر استفاده‌ می‌کند. بدین‌ ترتیب‌، رابطه‌ی‌ اجزای شعر حافظ‌ به‌لحاظ‌ صوتی‌ بسیار مهم‌ است‌ و  حافظ‌ موسیقی‌ آوایی‌ و موازی‌های‌ آوایی‌ و خوشه‌های‌ صوتی‌ را در شعر خود رعایت‌ می‌کند:

حدیث‌ هول قیامت‌ که‌ گفت واعظ شهر / کنایتی‌است‌ که‌ از روزگار هجران‌ گفت (2/88)

نماز شام‌ غریبان‌ که‌ گریه‌ آغازم / به مویه‌ها غریبانه قصه‌ پردازم (1/325)

و بدین ترتیب‌، شاعر موسیقی‌ درونی‌ شعر خود را از تنوعی‌ خاص‌ پُردامنه‌ سرشار می‌سازد که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌ تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌ بخشید‌ن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند. در این‌ زمینه‌ واج‌آرایی‌ و استفاده‌ از صداهای‌ همگون‌ و متناسب‌ با معنا، تأثیربخشی‌ خاصی‌ دارد:

از صدای‌ سخن‌ عشق‌ ندیدم‌ خوش‌تر / یادگاری‌ که‌ در این‌ گنبد دوّار بماند

                                       ***

خیال‌ خال‌ تو با خود به‌ خاک‌ خواهم‌ برد / که‌ از خیال‌ تو خاکم‌ شود  عبیرآمیز

                                       ***

تا دل‌ هرزه‌گرد من‌ رفت‌ به‌ چین‌ زلف‌تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمی‌کند

                                       ***

سرو چمان‌ من‌ چرا میل‌ چمن‌ نمی‌کند / همدم‌ گل‌ نمی‌شود یاد سمن‌ نمی‌کند

                                       ***

یاد باد آنکه‌ چو یاقوت‌ قدح‌ خنده‌ زدی / در میان‌ من‌ و لعل‌ تو حکایت‌ها بود

این بخش شامل‌: سه قسمت به شرح زیر است‌:

1و2. موسیقی مصوّت‌ها و صامت‌ها، در این بخش سعی می شود تا نشان داده شود که زمزمه‌ی صداها ( :واج‌آرایی) تا چه حد در موسیقی شعر حافظ و اوج‌گیری آن مؤثّر است و حافظ برای ایجاد  نوعی توازن و تناسب خاص در صورت و قالب شعر، تا  چه مایه از این عامل‌، به طور جدّی‌، خواسته یا نا‌خواسته‌، اما با حسی هنری و شاعرانه  استفاده می‌کند. مثلاً صدای مصوت بلند « آ» که از ردیف شعر برخا‌سته است در این بیت شعر طنینی مداوم دارد  و 10بار تکرارمی‌شود.         

دست از طلب ندارم تا کام من بر‌آید / یا تن رسد به جانان‌، یا جان زتن بر آید (1/229)

مثال از حافظ:

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت /  ساق شمشاد‌قدی‌، ساعد سیم‌اندامی ( 2/458)

از دست برده بود‌، خمار غمم‌، سحر / دولت‌، مساعد آمد و‌ می‌، در پیاله بود (4/209)

دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان، یا جان زتن برآید (1/229)

«واج‌آرایی» اصطلاحی است که استاد احمد سمیعی به جای «توزیع» یا «‌ هم‌حرفی» به‌کار برده است[2] و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه نا‌آگاهانه‌ی یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است‌، نوعی از این واج‌آرایی‌، همان است که در شعر اروپایی، به آن «‌قافیه‌یآغازین»می‌گویند و در آن شرط است که حروف [صدای]اوّل کلمات‌، یکسان باشد ولی در واج‌آرایی‌، فقط تکرار یک حرف [صدا ] مهم است‌، سابقه‌ی این صفت یا ظرافت لفظی‌، بسی کهن است».(خرمشاهی، 1366: ج2،ص 760)

1. موسیقی معنایی؛ یعنی جنبه‌های هنری و بدیعی و بیانی هرشعر. در این بخش شعر حافظ از تنوعی ‌خاص و دامنه‌ی‌ سرشار بهره‌مند است که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌‌بخشیدن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند و در اکثر اشعار وی، بروز و ظهوری آشکار دارد.

2. نوع شعر: به‌‌لحاظ‌ انواع‌ و گونه‌های‌ معنایی‌ شعر حافظ‌ باید گفت‌ که دامنه‌ی این‌ معانی‌ وابسته است به پرواز تخیل و احساس شاعر و وسعت‌ و تنّوع‌ فرهنگی و واژگانی و میراث‌های ادبی و ذهنی او در لحظه‌ی آفرینش شعر و ایجاز و موقع‌شناسی هنری حافظ و آگاهی هوشمندانه‌ای که وی از درک و ذوق مخاطبان خود دارد.

حافظ عصاره‌ی آنچه‌ را که شاعران‌، نثر‌نویسان، هنرمندان‌،‌ عارفان‌‌، عاشقان‌ و فلاسفه‌ و رندان‌ و قلندران‌ و منتقدان‌، پیش از وی‌، در کلام‌ و بیان‌ منظوم و منثور خویش‌ مطرح‌ ساخته‌اند‌، با ذوق خلّاق خویش، به زیباترین و بهترین و هوشیارانه‌ترین صورتی، در ابیات خویش به نمایش گذاشته و دایره‌ی‌ معانی‌ وسیع شاعرانه‌‌ را گسترده‌تر ساخته است و به‌ همین‌ دلیل‌‌، محدود‌کردن‌ معانی‌ شعر حافظ‌ به چند موضوع‌ معیّن‌ چون‌ مدح‌، عرفان‌، عاشقانه‌، ماده‌ تاریخ‌، طنز، حکمت‌ و پند‌، به‌‌هیچ‌وجه‌ مبیّن‌ حوزه‌ی‌ گسترده‌ی‌ معنایی‌ شعر  وی‌ نخواهد بود؛ امّا با بررسی‌ دقیق‌ شعر  حافظ‌ می‌توان‌ به  چند محور اصلی‌تر که بیشتر نمایاننده‌ی حوزه‌ی شعر غنایی اوست، اشاره کرد مانند‌: عشق‌، شادی‌خواری‌، رندی‌، عرفان‌، فخریات‌، طبیعت‌‌گرایی‌، شکواییه‌ها و  خیّام‌واره‌ها، که در این بخش‌، به غنایی‌بودن یا نبودن شعر و گونه‌های مختلف آن از قبیل‌، عاشقانه‌ها‌ی زمینی و عرفانی‌، مدایح‌، اشعار اجتماعی‌، نیز اشاره می‌شود و در همین‌جا‌، حتی‌الامکان‌، شأن نزول شعر، زمان  و مکان سرایش آن‌، اوضاع اجتماعی‌، سیاسی و فرهنگی حاکم بر آن و تصویر‌ کلّی و خاصی که می‌توان از آن شعر داشت‌، ارائه می‌گردد و بدین‌ترتیب‌، این بخش را می‌توان به شناسنامه‌ی هر شعر و غزل حافظ تعبیر کرد و یکی از بارز‌ترین تفاوت‌های این شرح با شروح دیگر، وجود همین بخش است که برآن است تا پاسخی بیابد  برای  آنچه امروزه درباره‌ی تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر، مطرح می‌شود.

 شعر حافظ تفسیر و تأویل‌پذیر است و این تفسیر‌پذیری‌، ناشی از منش شاعرانه و جوهره‌ی خلّاق «‌ شعر» اوست که ایجاز اعجاز‌آمیز‌، ایهام‌ها و نکته‌سنجی‌های شاعرانه‌،  راز‌آمیز و وسوسه‌گر‌، موجب چند‌معنایی‌شدن شعر حافظ می‌گردد و اندیشه‌ی خواننده را به روشنگر‌ی آن بر می‌انگیزد و در فهمیدن  راز پنهانی شعر و لایه‌های نهانی و پرجاذبه‌ی سخن‌، در‌گیر می‌سازد و همین خصلت چندسویگی و الماس‌وارگی شعر حافظ است که‌ سبب می‌شود تا هر خواننده‌ای با زاویه‌ی خاص دید خود شعر او را تحلیل و تفسیر کند و از آن برداشت خاص خود را داشته باشد که مسلّماً‌، در این کار‌، نه تنها عیبی نیست‌، بلکه نشان از دریافت و واکنش بسیار طبیعی هرخواننده‌ای است که با  ذات و جوهره‌ی سیّال شعر، روبه‌رو می‌شود‌، و درست در همین‌جااست که باید به هوش بود و دریافت که عامل این‌گونه برداشت‌ها‌، جوهره‌ی شعری و کمال سخن شاعرانه‌ی حافظ است که دارای چنان ظرفیّتی است که می‌تواند به طرز  شگفت‌انگیزی‌، ذهن ما را به پویش و جوشش و خلاقیّت وادارکند و فوران افکار و اندیشه‌های ما را میسر بسازد. 

باید توجه داشت که هر متنی‌، نظام دلالت‌های معنایی را برای مؤلّف دارد و نظام دلالت‌های  معنایی ویژه‌ای برای مخاطب‌، هرگونه سخن، هربار که در پیکر متن ارایه می‌شود دلالت خاصی دارد  و نیز هربار که دریافت می‌شود‌، ارجاع و دلالت تازه‌ای وجود دارد‌، در واقع‌، دریافت متن‌، (خواندن، شنیدن و دیدن) ایجاد سخن تازه‌ای است که به جای سخن مؤلّف به کار می‌رود، شناخت شخصی از نظام دلالت‌ها‌، تأویل متن است....(احمدی، 1383: 153)

شاید بتوان دلیل تأویل و تفسیر‌پذیری شعر حافظ را انس وسیع و همه‌‌جانبه‌ی شاعر با قرآن مجید و رسوخ شیوه‌های زبانی و بیانی آن کتاب آسمانی، در ناخود‌آگاه شاعر دانست و ما با توجه به همین تحلیل‌پذیری اشعار حافظ و آنچه از تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک آموخته‌ایم‌، تحلیل‌های خود را از شعر حافظ، برمبنای نظریه‌های جدید هرمونتیک‌ ارائه کرده‌ایم‌؛ اما باید این نکته را نیز در نظر داشته باشیم‌:

که هر تأویلی به گونه‌ای نسبی (برای زمانی خاص و در پیوند با یک دوران تاریخی) درست است‌، اما هیچ تأویلی به گونه‌ای قطعی  و مطلق، درست نیست». ( همان : ص 157) و با توجه به این موضوع است که در مباحث هرمنوتیک به سه محور« متن محوری»، « مؤلّف محوری» و «مفسّر محوری» اشاره می‌کنند‌ و نتیجه می‌گیرند که «به‌هیچ‌‌‌وجه نمی‌توانیم‌ در‌باره‌ی معنای یک متن صحبت کنیم‌، بدون اینکه به سهم خواننده‌، در آن توجه کرده باشیم».(سلدرون راما و همکاران، 1377: 92)

بنابر‌این بر بنیان اندیشه‌ی هرمونیکی مدرن‌، معنای یقینی شعر حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست؛ امّا همیشه در خواندن شعر حافظ،  پرسش‌ها‌یی به شرح زیر‌، برای هر خواننده‌ای مطرح می‌گردد‌:

    1. نوع محتوای شعر چیست؟ به‌طور‌کلی نوع شعر ممکن است غنایی یا حماسی یا تعلیمی یا نمایشی باشد، اما در بحث انواع معانی در شعر فارسی‌، می‌تواند عاشقانه‌، عرفانی‌، مد‌حی‌، حکمی‌، اخلاقی‌، وصفی‌، مرثیه‌، رندانه‌، شادی‌خوارانه‌ و مغانه‌،‌ رندانه‌ و قلندرانه‌  و... باشد.

    2. زمان و مکان سرایش  شعرکدام است؟ بدین معنی که غزل یا قالب‌های دیگر در چه هنگام و در چه مکانی و با چه هدفی ساخته شده است در همین‌جاست  که  معرفی رجال و شخصیت‌ها‌یی که در شعر مطرح می‌شوند با استناد به منابع موثّق می‌تواند مشکل‌گشا باشد.

    3. اوضاع فرهنگی‌، سیاسی و اجتماعی در شعر چگونه مطرح شده است؟

    4. مضمون کلی شعر: که در سطح عمودی شعر مطرح می‌شود و می‌تواند انگیزه‌ها و هدف‌های شاعر و پیام اصلی  و غرض از سرایش شعر را مشخّص و منعکس کند چیست.

 3. معنی واژه‌های شعر: در توضیح معنی واژه‌ها و ترکیبات و اصطلاحات دیوان حافظ، بدون داشتن پیش‌داوری‌، به سراغ شعر رفته‌ایم و کوشش کرده‌ایم که هر چه می‌نویسیم علمی و مبتنی بر واقعیت‌های درون‌متنی یا میان‌متنی باشد‌، نه اطلاعات لغوی محض که ممکن است در بافت شعر هیچ‌جایی نداشته باشد‌، به همین جهت گاهی از واژه‌ای معیّن‌، به‌دلیل نقش خاص آن در شعر، مفصّل‌تر بحث کرده‌ایم و در ذکر معنی  لغاتی کم‌اهمیت در متن، اختصار را رعایت کرده‌ایم و همیشه از فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا، معین و فرهنگ‌های تخصصی شعر حافظ‌، استفاده‌ی فراوان  برده‌ایم.

  در این بخش واژه‌های کلیدی شعر‌، با ذکر شماره‌ی بیت، معنی می‌شود و فقط به‌معانی مورد نظر شاعر در آن بیت توجه می‌گردد و گاهی مثال‌ها‌یی در تبیین معنا‌، از خود حافظ یا شاعران و نثرنویسان دیگر ارائه می‌شود تا مناسب‌ترین و نزدیک‌ترین معنا‌، برای آن واژه‌، ارائه شود‌، به همین دلیل اشاره به معنی واژه‌ها، اغلب، کوتاه و سرراست است و همین که معنای واژه‌ای با مضمون شعر تناسب داشته باشد، کافی است. اما، هرجا که لفظی جنبه‌ی ایهامی یا تصویری و هنری خاصی هم داشته باشد‌، مفصل‌تر بدان اشاره می‌شود و در همین بخش‌، شرح و توضیح اضافات‌، ترکیبات و جمله‌ها و عبارات شعر، برحسب نقشی که در ساختار معنایی و لفظی و هنری شعر بر عهده دارند‌، ارایه می‌گردد، با این هدف که روشن گردد که این قبیل کلمه‌ها، تر‌کیبات و جمله‌ها‌، از نظر لفظی و معنایی و حتی حالات صرفی و نحوی خود، چگونه در خدمت سخن حافظ و تأثیر‌بخشی آن در‌آمده‌اند. بنابراین کلمات هر شعر یا غزل، با این هدف توضیح داده می‌شود که خواننده، همه‌ی اطلاعات لازم را در‌باره‌ی آن‌، در چهار‌چوب ساختار همان شعر، به‌دست بیاورد و نیازی به مراجعه به بخش‌های دیگر کتاب نداشته باشد.

4. معنی بیت‌های هر شعر: این بخش‌، با ذکر شماره‌ی بیت آغاز می‌شود و شرح معنای بیت‌ها به‌طور مستقل بیان می‌گردد تا برآیند کلّی مضمون و فکری باشد که با توجه به مضمون غزل‌، در محورهای افقی و عمودی شعر حافظ مطرح شده است‌، آنچه در این قسمت به‌عنوان حاصل معنای شعر ارایه می‌گردد، با توجه به تفسیر هرمونتیکی متن است که مبتنی  است بر  آنچه امروزه در «تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر»، مطرح می‌شود، که معنای یقینی شعر  حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست.

معانی مطرح‌شده در این بخش‌، اگرچه گاهی می‌تواند با عقیده دیگران متفاوت  باشد‌؛ به هر حال از فضای عمومی حاکم بر غزل بیرون نیست و حتماً با مسایل درون‌متنی‌، میان‌متنی و خارج از متنی غزل مربوط است و درک خاص ما را از آن غزل نشان می‌دهد که از هم اکنون با تواضع بسیار، این نکته را روشن می‌سازم که برآیند این معانی به هر نحو که باشد، ناشی از نفهمیدن متن و اشتباه نیست‌، بلکه با توجه به تفسیر مبتنی بر متنی است که این‌جانب با توجه به معیارهای خاص و منطقی خود از جانمایه‌ی کلام حافظ داشته است؛ زیرا این‌جانب طی سال‌ها همه‌ی نظر‌ها‌، شرح‌ها و توضیحات و حتی اشارات مختصر و مفصّل مختلفی را که درباره‌ی هر کلمه‌ی شعر حافظ در هرجا ( بنا‌بر کتاب‌شناسی‌های حافظ ) خوانده‌ و تجزیه و تحلیل کرده‌ام و در کلاس‌ها تدریس کرده‌ام و از همه‌ی آنها خبر‌دار شده‌ام و سپس با توجه به آنها‌، برداشت خود را ارائه داده‌ام‌، بی‌آنکه در صحّت آنها پافشاری خاصی داشته باشم و به همین جهت، هر نظر منطقی و متفاوتی هم که راهی به درک بهتر شعر حا‌فظ می‌برده است و به روشنگری شعر حافظ و درک بهتر خواننده  بیشتر کمک می‌کرده است‌، با اشاره‌ی دقیق به منابع و مآخذ آن‌ یاد کرده‌ام‌، آن چنان‌که  حتی گاهی معانی متضاد‌، هم در کنار هم‌، مطرح شده‌اند تا خواننده‌ی هوشمند‌، خود بهترین معنا و تفسیر را انتخاب کند؛ امّا با احترام فوق‌العاده به همه‌ی کسانی که در تفسیر یا شرح یک بیت‌، با معنای ارائه شده با من موافق نیستند تقاضا می‌کنم به نکات زیر توجه بفرمایند:

1. برای ارائه‌ی هر معنایی‌، به اغلب منابع موجود که در‌باره‌ی آن وجود داشته و معقول و مستند و علمی به نظر می‌رسیده است، مراجعه و نتیجه‌، دقیقاً ذکر و به‌طور علمی ارجاع داده شده است.

2. در عین توجه به همه‌ی نظرها و معانی ارائه‌شده‌، با توجه به اجزای سخن و جمله‌ها و عبارات و مضمون شعر مورد نظر حافظ، طبعاً معنی را مطا‌بق درک خود از سبک و سیاق  حافظ ارایه داده‌ایم و به  معنی‌گردانی‌ها‌، معنی‌سازی‌ها و نو‌آوری‌های لفظی حافظ توجه داشته‌ایم چنان‌که مثلاً لفظ«گفتن» و مشتقات آن را بر حسب کاربرد‌های حافظ، دارای بیش از 50 معنی یافته‌ایم که به همان سیاق‌، در بیان معنی واژگان و جمله‌ها و عبارات‌، عمل‌ کر‌ده‌ایم.

3. به معنی هر کدام ا‌ز الفاظ و جمله‌ها و ابیات‌، بر حسب تناسبی که با معانی بیت داشته‌اند و با ذکرمشابها‌ت آنها در دیوان حافظ، توجه کرده‌ایم.

4. به ایهامات که یکی از ویژگی‌های مهم و پر اهمیّت جنبه‌های الماسی‌شد‌ن شعر حافظ است‌، توجه بسیار داشته‌ایم و کوشیده‌ایم تا هر نوع معنایی را با در‌نظر‌گرفتن این ویژگی شعر حافظ ارائه کنیم و حتی‌الامکان، در هر کلمه و جمله یا هر مصراع و بیت حافظ‌، به ایهامات مهم آن توجه داشته باشیم‌.

5. منابع بهتر شناخت شعر منابع و مآخذ: در عین مطالعه و آگاهی از شروح قدیمی حافظ با این هدف  که تحت تأثیر هیچ‌یک از نظریات کلیشه‌ای گذشتگان در‌باره‌ی حافظ قرار‌نگیریم‌، از هیچ‌یک از آنها( مگر در موارد‌ی بسیار معدود)استفاده نکرده‌ایم و در برابر‌، دقیقاً همه‌ی پیشنهاد‌های علمی و مبتنی بر استدلال معاصران‌، را در مورد کلمات‌، جملات و مصاریع و ابیات، که در کتب‌، مجلات و سمینارها مطرح شده است‌، مطمح نظر داشته‌ایم و به همین دلیل‌، اغلب کتابها‌، مقالات و نظرها را درباره‌ی شعر حافظ‌، خوانده و دیده و مأخذ و منبع‌، آنها را نشان داده‌ایم.

در این زمینه، مخصوصاً از کتابشناسی حافظ دکتر مهرداد نیکنام و کتاب ابیات بحثانگیز حافظ از  دکتر ابراهیم قیصری، استفاده‌ی فراوان برده‌ایم.

مشخصات کامل همه‌ی منابعی که به نحوی در توضیحات هر شعر مورد استفاده قرار گرفته‌اند و حتی کتب و مقالاتی که برای مطالعه‌ی آن شعر می‌تواند سودمند با‌شد ارجاع داده‌ایم تا خواننده‌ی علاقمند، خود مستقیماً از آنها استفاده نماید و اطلاعات بیشتری به دست آورد. به عنوان مثال، این بخش در غزل 1 چنین آمده است:

 

5. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. به‌کوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانه‌ی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک‌ خیال‌انگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران:  زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمس‌الدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366.  حافظ‌نامه‌. 2ج. تهران: علمی‌ و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّین‌کوب‌، عبدالحسین. 1354. کوچه‌یرندان‌. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368.  نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلح‌الدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. به‌کوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح‌ سودی‌ بر حافظ‌. ترجمه‌ی‌ عصمت‌ ستارزاده.‌ 4ج. چ6. تهران: نشر‌ زرین‌ و نگاه‌.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمین‌های حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینه‌ی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشت‌ها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسین‌علی.1367. شرح غز‌‌ل‌های حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

(اگر چه این قسمت برای صرفه‌جویی در صفحات، به‌وسیله‌ی ناشر از متن شرح جدا و یکجا، در بخش منابع کتاب ذکر شده است).

 

 

 

 

 

 

 

 

نمونه کار شرح:

 

غزل‌1

 

طرّه‌  نافه‌گشای‌

 

الا یا ایّهاالسّاقی‌! اَدِر کأساً و ناوِلها

 

که‌ عشق‌ آسان‌ نمود اوّل‌، ولی‌ افتاد مشکل‌ها


به‌ بویِ نافه‌ای‌، کاخر، صبا، زان‌ طرّه‌ بگشاید

 

ز تاب‌ِ زلف مشکینش‌، چه‌ خون‌ افتاد در دل‌ها!!


به‌ می‌، سجّاده‌، رنگین‌ کن‌، گرت ‌پیر ِ ُمغان‌ گوید

 

که‌ سالک‌، بی‌خبر نبود، ز راه‌ و رسمِ‌ منزل‌ها


مرا، در منزل‌ِ جانان‌، چه‌ امنِ عیش‌، چون ‌هردم‌،

 

جَرَس‌ فریاد می‌دارد که‌: «بربندید  محمل‌ها»


شب‌ِ تاریک‌ و بیم‌ِ موج‌ و گردابی، ‌چنین‌ هایل‌!!

 

کجادانندحال ‌ما، سبکبارانِ ‌ساحل‌ها


همه‌ کارم‌، ز خودکامی‌، به‌ بدنامی، کشید، آری

 

نهان‌، کی‌ ماند آن‌ رازی‌، کز آن‌، سازند محفل‌ها


حضوری‌ گر همی‌خواهی‌، ازو، غایب‌ مشو حافظ!


مَتیْ ما تَلقَ  مَن‌  تَهوی‌، دَعِ الدُّنیاوأهمِلْها

 

اختلاف نسخه‌ها

2. ح ک: به بوی نافة زلفی کز او گیرد دل آرامی / و ط: زان زلف بگشاید / * ز ط ل: زتاب جعد / ح ک:  زتاب آتش عشقش / م: چه خون افتاده  3. م: زرسم و راه  4. ح م: مرا در مجلس جانان  5. الف ح: شبی تاریک / ح: چنین سایل / * ب: به ساحل‌ها 6. ز ح ل: کشید آخر / *ه: آن کاری / ح ک ل: کز او سازند  7. و ط: مشو غایب از او حافظ / ح م: از او غافل مشو حافظ / ک: زما غافل مشو حافظ 

 


 

1. ساختار غزل‌

الف‌ـ موسیقی‌ بیرونی‌ (وزن‌ شعر):  مفاعیلن‌ مفاعیلن‌ مفاعیلن‌ مفاعیلن: بحر هزج‌ مثمّن‌ سالم‌.

هر مصراع‌ این‌ غزل‌ دارای‌ 16 هجاست‌ که 4 هجای‌ آن کوتاه‌ و 12 هجای آن ‌بلند است.

ب‌‌ـ موسیقی‌ کناری‌: از غزل‌های ردیف‌دار حافظ است که ردیف آن «ها»  است و قافیة آن در کلمات ناول، مشکل، دل و... قرار دارد.

در دیوان‌ شمس‌ مغربی‌ که‌ شاعری جوان‌تر از معاصران حافظ‌ است‌، غزلی‌ است‌ که‌ مطلعش‌ بی‌شباهت‌ به‌ مطلع‌ غزل‌ حافظ‌  نیست‌:

اَدر لی‌ راحَ توحیدٍ الا یا ایّهاالسّاقی /  أرِحنی‌ ساعهًًْ عنّی‌ و عن‌ قیدی‌ و اطلاقی (زرین‌کوب، 1368: 209)

در دیوان ابوالفضل عبّاس أحنف، شاعر معاصر هارون‌الرّشید، بیتی نزدیک به این مضمون وجود دارد:

یا ایّهاالسّاقی ادر کأسناً / و أکرِر علَینا  سیّد الأشرباتِ (شرح دیوان احنف، چاپ بغداد، 1947 به نقل از همو، همان)

ج‌‌ـ موسیقی‌ درونی‌: در حوزة موسیقی مصوت‌ها، در این غزل، صدای مصوّت بلند‌ «آ»، در همة محورهای افقی و عمودی شعر می‌پیچد و در همة‌ بیت‌ها شنیده‌ می‌شود و هماهنگی‌ درونی‌ مصوت‌ها را سامان‌ می‌بخشد به‌نحوی‌که این صدا، در بیت نخست، 10بار؛ در بیت دوم، 7بار؛ در بیت سوم، 5بار؛ در بیت چهارم، 6بار؛ در بیت پنجم، 9بار؛ در بیت ششم، 10 بار و در بیت هفتم،  8بار شنیده می‌شود و در القای اندوه و غمی که شاعر را می‌آزارد، بسیار موثّر است و خواننده می‌تواند صدای «آه‌کشیدن» حافظ را از خلال ابیات غزل بشنود که از مشکلات راه و نرسیدن  به‌وصل در رنج است.

در واج‌آرایی صامت‌ها هم، دو صدای «د» و «ر»، در این غزل  بیشتر شنیده می‌شود چنان‌که «د» در بیت اوّل و سوم، 3بار؛ در بیت دوم، 4بار؛ در بیت چهارم، 7بار تکرار می‌شود، صدای «ر» هم در بیت چهارم، 7بار و در بیت پنجم و ششم، 3بار به گوش می‌رسد.

خرمشاهی(760:1366) می‌نویسند:

واج‌آرایی اصطلاحی است که آقای احمد سمیعی به‌جای  «توزیع» یا «هم‌حرفی» برابر با alliteration انگلیسی، به‌کار برده است و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه ناآگاهانة یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است، نوعی از این واج‌آرایی، همان است که در شعر اروپایی، به آن «قافیة آغازین»  می‌گویند و در آن شرط است که حروف [صدای] اوّل کلمات، یکسان باشد ولی در واج‌آرایی، فقط تکرار یک حرف [صدا] مهم است، سابقة این صفت یا  ظرافت لفظی، بسی کهن است هفت‌سین معروف نیز نباید با همین تناسب بی‌ارتباط باشد،... سعدی گوید:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی /غنیمت است دمی، روی دوستان بینی

(سعدی، ص 645؛ خرمشاهی، 1366: 760)

در حوزة موسیقی معنایی شعر نیز، صرف نظر از ملمّع‌سازی شاعر، در بیت اوّل و آخر، تشبیه، استعاره، مجاز، ایهام و ابهام و تناسب بر زیبایی لفظی و معنای شعر افزوده‌اند.

 

2. نوع‌ غزل‌

غزلی‌ عرفانی‌ است‌ که‌ با ارتباط‌ عمودی‌ ابیات‌ و معانی‌ همراه‌ است‌ و موضوع‌ آن‌ مشکلاتی‌ است‌ که‌ در راه‌ سلوک‌ برای‌ مرید پیش‌ می‌آید؛ زیرا با آنکه‌ مرید در آغاز می‌پندارد که‌ راهی‌ ساده‌ و آسان‌ را در پیش‌ گرفته‌ است‌، در عمل‌ درمی‌یابد که‌ سلوک‌، دشواری‌های‌ فراوان‌ دارد و به‌سادگی‌ به‌ فیض‌ و کشف‌ و کرامتی‌ دست‌ نمی‌یابد و برای‌ او حتّی‌ لحظه‌ای‌ «حال‌»، با رنج‌ بسیار، همراه‌ است‌.

حافظ‌، خودکامگی‌ و عدم‌ پیروی‌ کامل‌، از دستورهای‌ مرشد را دلیل‌ نامرادی‌ و رسوایی‌ مریدان‌ می‌داند و توصیه‌ می‌کند که‌ مرید، سخن‌ و راهنمایی‌های‌ مراد خود را با گوش‌ جان‌ بشنود و به‌کار بندد تا به «حضور» دست ‌یابد و چون‌ بدین‌ توفیق‌ دست ‌یافت‌، از دنیا و مافیها، بگذرد. از دیگر ویژگی‌های  این  غزل عبارت‌اند از:

1/2. این غزل، اگرچه‌ به‌لحاظ‌ ترتیب‌ الفبایی‌، در آغاز دیوان‌  حافظ‌  آمده است؛ نخستین غزل حافظ به‌لحاظ تقدّم سرایش غزل نیست و از آنجا که اشعار حافظ پس از مرگ وی به‌وسیلة کسانی چون محمّد گلندام، صرفاً برمبنای ترتیب الفبایی حرف آخر بیت در غزل و رعایت همین ترتیب در حرف آغازی آن تنظیم شده، این غزل تصادفاً در آغاز دیوان خواجة شیراز قرار گرفته است، درحالی‌که اگر مبنای تاریخ سرودن غزل، ملاک تنظیم دیوان قرار می‌گرفت، شاید این غزل بحث‌انگیز، هرگز در آغاز دیوان نمی‌آمد و به شهرت و آوازة امروزی خود نیز نمی‌رسید؛ امّا حتی با توجه به ترتیب الفبایی حروف اوّل و آخر بیت مطلع، باید این غزل پس از غزل معروف زیر قرار می‌گرفت که حرف اوّل مطلع «أگ» و حروف آخر آن «را» است، درحالی‌که مطلع این غزل با حروف «ألا» شروع و با «ها» ختم می‌شود که هردو مؤخّر بر حروف این غزل‌اند که مطلع آن چنین است:     

اگر آن ترک شیرازی، به‌دست آرد دل ما را / به خال هندوش بخشم، سمرقند و بخارا را

2/2. بیت‌ اوّل‌ و آخر غزل‌، ملمّع‌ است؛‌ امّا در بیت‌ اوّل‌، مصراع‌ نخست‌ ‌و در بیت‌ آخر، مصراع‌ دوّم‌ عربی است. 

3/2. غزل‌ دارای‌ ابیات‌ الحاقی‌ نیست؛‌ ولی‌ بیت‌ دوّم‌ دارای‌ گونه‌های‌ مختلف‌ ضبط‌ است‌ و بیت‌ اوّل‌ نیز هیچ‌ نسخه‌بدل‌ و تفاوتی‌ در واژه‌ها و ضبط‌ ندارد.

4/2. در این غزل‌ موسیقی‌ کلمات‌ و همنوایی‌ آنها، در اکثر بیت‌ها دیده‌ می‌شود.

مصراع اول مطلع غزل، منسوب به ابومالک‌ غیاث‌الدین اخطل‌بن‌غوث‌التغلبی‌النّصرانی، شاعر دورة بنی‌امیّه است:

اناالمسموم‌ ما عندی‌ بِتریاق‌ و لاراقٍ / أدِرکأساً و  ناو ِلها ألا‌یاایّهاالسّاقی

برخی، مصرع اوّل این بیت را برگرفته از مصراع دوم شعری معروف از یزید، پسر معاویه گرفته‌اند و آن را به دو  صورت زیر ضبط کرده‌اند:

1. مَضی فی غفلهًْ عمری، کذالک یذهبُ‌الباقی / أدِر کأساً و ناوِِلها، ألایاایّهاالسّاقی

2. أنا المسمومُ ماعِندِی، بِِتِریاقٍ و لاراقیٍ / أدِر کأساً وَ ناوِلها، ألایاایّهاالسّاقی

محمّد قزوینی، انتساب این بیت را به یزیدبن‌معاویه، مردود دانسته و نوشته است:

راقم این سطور با فحص بلیغ، از مدّتی متمادی به این طرف، در غالب کتب متداولة راجع به ادبیات عرب و اشعار عرب و کتب و تواریخ و رجال... و بسیاری از کتب دیگر از همین قبیل، مطلقاً و اصلاً، و به‌وجه من‌الوجوه، از این  دو بیت منسوب به یزیدبن‌معاویه، در هیچ‌جا نشانی و اثری و خبری نیافتم و فوق‌العاده، مستبعد می‌دانم که در تمام این مدّت طویل، از صدر اسلام تا قرن دهم، هیچ‌یک از این‌همه رُواهًْ اخبار و اشعار عرب و مؤلّفین این‌همه کتب متکثّرة متنوّعه، راجع به ادبیات عرب، از وجود این اشعار منسوب به یزید، که سودی نقل کرده، مطلع  نشده باشند و فقط و در اواسط قرن دهم یا نهم، آن‌هم در ترکیه، آن هم مطلقاً و اصلاً بدون ذکر هیچ سندی و مدرکی و مأخذی، حتی مأخذی ضعیف و غیر معتبری... این‌جانب احتمال بسیار قوی می‌دهم، بلکه تقریباً قطع و یقین دارم که اصل این حکایت را با این اشعار عربی و پس از انتشار عالمگیر و  روزافزون دیوان خواجه و نفوذ آن در  بلاد عثمانی... بعضی از متعصّبین علما و فقهای اهل ظاهر ِ آن جماعت، برای تحذیر مردم از مطالعة دیوان حافظ... این حکایت سخیف  و این اشعار سست خنک را عالماً و عامداً، جعل‌کرده و نسبت آن را به یزید داده و مابین مردم منتشر نموده‌اند. (محمد قزوینی، 1324: 78ـ 69)

در آثار شعرای عرب بیتی وجود دارد از ابوالفضل عبّاس‌بن‌اخفش، شاعر معاصر هارون‌الرّشید که گفته است:

یَا ایُّهاالسّاقی أدِر کأسُنا / و اکرِرْ علینا  سَیّدألاشرباتِ

قزوینی احتمال می‌دهد که حافظ این مصراع را از روی‌ غزل‌ ملمّع‌ سعدی‌  در بدایع‌ ساخته‌ است و‌ از همه‌ حیث‌ از آن‌ غزل‌ ملهم‌ شده‌ باشد‌، آن غزل‌ سعدی‌  چنین‌ است‌:

به‌ پایان‌ آمد این‌ دفتر، حکایت‌ همچنان‌ باقی / به‌ صد دفتر نشاید گفت‌ حسب‌ حال‌ مشتاقی

‌قم‌ إملاء و أسقنی‌ کأساً و دع‌، ما فیه‌ مسموماً / مریضُ‌العشق‌ِ لایبری‌ و لایشکوا  الی‌الرّاقی

اما این مسئله؛ یعنی انتساب این مصراع به یزید‌بن‌معاویه، که شیعیان به‌علت به‌شهادت‌رسانیدن حضرت امام حسین او را دشمن می‌داشته‌اند، در میان شاعران قرون 10 و 11 رواج داشته است و اشعاری سست، منسوب به اهلی شیرازی (متوفی1535 م.) هم در این باره نقل شده است که هیچ اثری از آن، در دیوان چاپی وی نیست:

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب / گفتم ای در فضل و دانش بی‌مثال

از چه بر خود بستی این شعر یزید / با وجود این‌همه فضل و کمال

گفت: تو واقف نئی ز این  مسئله / مال ِکافر،  هست  بر مؤمن حلال

 (به نقل از نسخة خطی دیوان حافظ به شمارة 199 کتابخانة مدرسة عالی سپهسالار ).

و به همین طریق، ابیاتی هم از کاتبی نیشابوری(متوفی استرآباد، حدود 850 ـ 838 ﻫ.ق.) نقل شده است در جواب به شعر فوق‌الذکر:

بسی در حیرتم از خواجه حافظ / به نوعی کِش خرد، زان عاجز  آید

چه حکمت دید در شعر ِ یزید او / که در دیوان، نخست، از وی سراید

اگرچه  مالِ کافر، بر مسلمان / حلال   است و  در او، قیلی نباید

ولی از شیر این عیبی بزرگ است / که  لقمه،  از دهانِ سگ، رباید

مطهری(10:1378)، در حواشی خود بر این غزل، ضمن تأیید انتساب این مصراع به یزید، افزوده‌اند: همچنان‌که این بیت:

چو آفتاب ِ می، از مشرق ِ پیاله برآید / زباغ ِ عارض ِ ساقی، هزار لاله  برآید

یادآور بیت دیگر او (یزید) است که:

شُمَیسهًْ کُرمٍ، بُرجُها، قعر ِ دتها / و مشرقهاالسّاقی و مغربها، فمی ( آئینة جام 10)

                                                                  

3. واژه‌های‌ غزل‌

بیت‌ 1:  ألا: حرف استفتاح که در آغاز سخن، قرار می‌گیرد و در افادة معنی تأکید می‌کند و برای تنبیه مخاطب است:  هان‌، بدان و آگاه باش./ یا: هان، ای./ ایُّ: منادای مفرد و معرفه./ ها:حرف تنبیه و از آنجا که حرف تنبیه «ها» لازم‌الإضافه است، به جای مضاف‌إلیه قرار گرفته است./ ألسّاقی: در عربی تقدیراً مرفوع است و در واقع منادای واقعی «أیّ» همین کلمة ساقی است. ساقی‌، در اصل‌ نوشانندة‌ آب‌ است‌ ولی‌ به میگسار، که‌ نوشاننده‌ و دهندة شراب‌ است، گفته‌ شده‌ است‌ و در اصطلاح‌ به‌ چهار معنی‌ به‌ کار رفته‌ است‌: 1. حق‌تعالی‌ 2. مرشد کامل‌ (حضرت‌ محمّد«ص‌») 3. شیخ‌ و مرشد و پیر 4. معشوق./  ألا یا ایّها السّاقی‌: هان  ای‌ ساقی‌، ای‌ میگسار./ أدِر: فعل امر مخاطب مفرد: به‌ گردش‌ درآور، بگردان‌./ کأس‌: (کأساً در حالت مفعولی)، جام‌ شراب‌، ساغر، قدح پر از شراب./  ناوِل: فعل امر مخاطب مفرد: بده، بنوشان./ ها: ضمیر اول شخص مفرد مؤنّث: آن‌ را./ ناولها: فعل و فاعل و مفعول: در اصل باید «ناولنیها» باشد: بده‌، آن‌ را به من، برسان‌ آن‌را به من، جام شراب را به من برسان و بده./  که‌: زیرا که.‌/ عشق‌: کار عشق‌. عشق به‌معنی افراط در محبت‌ورزی و علاقه است که  ریشه‌ای، تصویری هم دارد بدین معنی که «عَشَقَ» به‌معنی پیچش گل و گیاه به دور درخت گرفته شده است  که به همان‌سان در گرد وجود عاشق و بر محور معشوق می‌پیچد و ماجراهای مادی و معنوی فراوان می‌سازد، حافظ عشق را یک عبادت می‌داند  که در طریقت، نیروی محرّکة سلوک است و آتشی است که به جان عاشق می‌افتد و وجود وی را در شمع  معشوق نابود می‌کند و بی آن، وجود انسان، به سنگ و نبات و حیوان نزدیک می‌شود و رنگ خودخواهی و خودپرستی می‌گیرد  و به همین جهت «عشق» از واژه‌های اساسی و پرکاربرد شعر حافظ است که در مرکز اندیشه‌ها، نوآوری‌ها و رندی‌های حافظ  قرار می‌گیرد، تا آنجا که  حافظ بدون «‌عشق»  قابل تصور و تصویر نمی‌نماید.

حافظِ رند  اسطورة عشق و دلدادگی‌های درونی و بیرونی است و خرابی از عشق را مایة آبادانی هستی خویش می‌شمارد و عاشقی است که عاقلی را گناه  می‌داند:

*ورای طاعت دیوانگان، ز ما مطلب / که شیخ مذهب ما، عاقلی، گنه دانست

*ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی / ترسم این نکته، به تحقیق، ندانی دانست

*اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی / اساس هستی من، زان خراب، آباد است

حافظ، عشق را مایة سربلندی و جاودانگی می‌داند:

*هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدة دوران دوام ما

*از آن، به دیرِ مغانم، عزیز می‌دارند / که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست

حافظ، عشق را نصیبة ازلی و هدیة الهی می‌شمارد و به عشق‌ورزی به‌عنوان نوعی عبادت می‌نگرد:

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار / تو را نصیب همین کرده است و این، داد است

نُمود: به‌ نظر رسید./ افتاد: رخ داد، اتفاق افتاد./  افتاد مشکلها: مشکلات‌ فراوان‌ پدید آمد و اتفاق افتاد. به‌نظر خواجة شیراز، به‌رغم آنکه کار عشق، در آغاز آسان و بی‌دشواری به‌نظر می‌رسد، در عمل با دشواری‌های فراوان همراه است که می‌تواند چندسویه هم باشد و حافظ  این مشکلات را در اشعار خود به چند صورت بازگو می‌کند:

1. مشکلاتی که در درون خود عاشق است و اینکه عاشق، تا چه حد می‌تواند دل خود را از غیر دوست خالی کند و آن  را از محبت معشوق پر سازد:

معشوق، عیان می‌گذرد بر تو ولیکن / أغیار همی‌بیند، از آن، بسته نقاب است

2. مشکلاتی که از بی‌عنایتی و ناز و غمزه و دلبری‌ها یا رفتارهای معشوق برای عاشق ایجاد می‌شود که خواجه از آن به انواع مختلف یاد می‌کند:

*بی‌مزد بود و منّت، هر خدمتی که کردم / یارب مباد کس را، مخدومِ  بی‌عنایت

*غلام نرگس جماّش آن سَهی‌سَروَم / که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

*یارب مگیرش، ارچه دل چون کبوترم / افکند و کشت و عزّتِ  صیدِ حرم، نداشت

*با که این نکته توان گفت که آن سنگین‌دل / کشت ما را و، دم ِ عیسی ِ مریم، با اوست

*دلبر، آسایش ِ ما مصلحتِ  وقت ندید / ورنه، از جانبِ ما، دل‌نگرانی  دانست

*دلم، ربودة لولی‌وشی است شورانگیز / دروغ‌وعده و، قتّال‌وضع و، رنگ‌آمیز

*رسم عاشق‌کشی و شیوة شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامتِ  او دوخته بود

* دست در حلقة آن زلف دوتا نتوان کرد / تکیه، بر عهد تو و باد صبا ‌نتوان کرد

3. مشکلاتی که از سوی دیگران برای عاشق ساخته می‌شود و می‌توان آن را مشکلات  اجتماعی نامید و این قبیل مشکلات را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد:

1/3 . مشکلاتی که از اطرافیان و نگهبانان و سخن‌چینان،  برای عاشق فراهم می‌شود:

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند، چه باک / منّت خدای را که نیم شرمسار دوست

ز رقیب دیوسیرت، به خدای خود پناهم / مگر آن شهاب ثاقب، مددی دهد سها را

از سخن‌چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی / گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

2/3. مشکلاتی که از علما‌، واعظان‌، دوستان و مدعیانی است که‌ از عشق منع کنند:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

* دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت / گمگشته‌ای، که بادة نابش به کام رفت

3/3. از کسانی که به عشق اعتقاد ندارند و منکر عشق‌اند و شاعر را ملامت می‌کنند:

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز / هرکه دل‌بردن او دید و در انکار من است

4/3. فراق و دوری از یار:

دلبرم عزم سفر کرد، خدا را یاران / چه‌کنم با دل مجروح، که مرهم با اوست

آن ترک پری‌چهره که دوش از بر ما رفت / آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

5/3. بی‌درمانی درد عشق:

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز / زآنکه درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

6/3. بی‌نشانی معشوق:

نشان یار سفرکرده از که جویم  باز / که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

بیت‌ 2:   به‌ بوی‌به‌ هوای‌، در آرزوی‌، حافظ در جایی دیگر گوید:

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند / صبا به غالیه‌سایی و گل به جلوه‌گری

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد / هزار جان گرامی، فدای جانانه

بوی: از کلمات ایهام‌انگیز حافظ است که  در ارتباط با نافه، طرّه، جعد، گشودن، رایحة خوش و بوی خوش زلف یار را به مشام می‌رساند؛ ولی ایهاماً به معنای بویه به‌معنی آرزو و هوس هم هست: مثل آنچه در این ابیات دقیقی آمده است:

به دو چیز گیرند مر مملکت را / یکی پرنیانی، یکی زعفرانی

یکی زرّ ِ نام ملک برنوشته / دگر، آهنِ آبدادة یمانی

کرا بویة وصلت مُلک خیزد / یکی جنبشی بایدش، آسمانی

نافه‌: غلاف مشک، کیسه‌ای‌ است‌ در ناف‌ آهوی‌ ختنی‌ که‌ از منافذ آن‌، ماده‌ای‌ بسیار خوشبو و سیاه‌ به‌ بیرون‌ می‌تراود به‌ نام‌ مشک‌ که‌ در ادب‌ ما برای‌ هر چیز خوشبو و سیاه‌، معمولاً برای‌ زلف‌ و خال‌، تصویر قرار می‌گیرد و گاهی‌ کنایه‌ از بوی‌ شراب‌ است‌. در اینجا موی‌ گره‌دار و سیاه‌ معشوق‌ که‌ به‌‌وسیلة باد صبا گشوده‌ می‌شود و از آن  بوی‌ خوش‌ مشک که در درون نافه قرار دارد، به‌ مشام‌ عاشق‌ می‌رسد، مراد است وگرنه خود نافه، خوشبو نیست./ نافه‌گشودن‌بوی‌  نافه‌ را به‌ مشام‌ رسانیدن‌، کیسة‌ مشک‌ را گشودن.‌/ آخِر: سرانجام، عاقبهًْالامر،(معنای تأکید و تعریض دارد.)/ صباباد صبح‌، باد شمال‌ که‌ خنک‌ و ملایم‌ است‌./ طرّه‌دسته‌ای‌ از موی‌ سر که‌ در پیشانی‌ افتاده‌ باشد، مویی‌ که‌ از قفا بندند، مطلق‌ زلف‌./ زان طرّه: از آن زلف پرپیچ‌وشکن یار./ تاب‌:  چین‌وشکن‌. ایهامی هم به طاقت و سوزش و گدازش دارد./ زلف: پاره‌ای از شب، موی سیاه سر، گیسو، دسته‌ای از موی سیاه که در اطراف گوش باشد و به‌طرزی مخصوص‌ تعبیه کنند، کاکل، جعد، برخی آن را مخففّ زلفین دانسته‌اند که به‌معنی زنجیر است. در اصطلاح عرفا «زلف»، رمز تجلی جلال و جمال حق است و به‌قول شیخ محمود شبستری:

تجلّی، گه جمال و گه جلال است / رخ و زلف، آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی  لطف و قهر است / رخ و زلف بتان را، زان دو، بهر است (شبستری، 1385: 47)

ز تاب‌ زلف‌ یا  جعد مشکینش‌از دست‌ پیچ‌وتاب‌ بسیار زلف‌ خوشبوی‌ مشک‌مانند او، به‌ سبب‌ پیچ‌ها و تاب‌های‌ فراوان‌ که‌ در حلقه‌های‌ زلف‌ او وجود دارد، در واقع یکی از مشکلات سلوک همین نکته است./ جعد: (به فتح اوّل): موی‌ حلقه‌حلقه‌ و گره‌دار و پرپیچ‌وخم‌، پیچیدگی‌ و چین‌داربودن‌ زلف‌./ چه‌: صفت پرسشی است و مبیّن‌ معنی‌ کثرت‌ است‌./ چه‌ خون‌چه‌ بسیار خون‌ها، خون‌های‌ فراوان‌./ خون‌ افتادن‌ در دل‌رنج‌کشیدن‌، تحمل‌ ناراحتی‌ کردن‌.

بیت‌ 3:   به‌ می‌به‌وسیلة‌ می‌، با شراب‌./ سجّاده : مُصلّی، نمازگاه، جانماز، پارچة طاهری که بر آن نماز می‌گزارند:

عبادت، به‌جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

بگسترد سجّاده بر روی آب / خیالی است پنداشتم، یا به خواب

سجّاده‌ [ ات‌ را ]:  جانمازت‌ را./ رنگین‌کن: رنگ‌کن، جانمازت را در شراب رنگ‌کن و به رنگ سرخ شراب درآور. این کار اگرچه به ظاهر  بسیار خلاف شرع است، تو باید هرچه را که مرشد تو فرمان می‌دهد، بدون فکر و اندیشه و تردید، انجام دهی./ پیر: مرشد، راهنما و کسی که در کار سلوک، مجرّب است و مرید را به سوی کمال هدایت می‌کند./ مغان‌: جمع مُغ،  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌، ایرانیان. لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهبانان آتش در سنت‌های دیرین و قومی ایرانیان بوده‌اند  تا آنجا که به‌عنوان نماد ایرانی شناخته شده‌اند و ایرانیان را مُغان خوانده‌اند، در شاهنامه آمده است:

برفتند ترکان ز پیش مغان / کشیدند لشکر، سوی دامغان

پیر مغان‌: مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ میفروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبر و پیر طریقت، پیر صاحبدل و باکمال:

دی پیر میفروش که یادش به خیر باد / گفتا شراب‌نوش و غم دل ببر زیاد

گفتم به باد می‌دهدم باده، ننگ و نام / گفتا قبول‌کن سخن و هرچه باد، باد

گوید: توصیه کند، پند بدهد، بفرماید./ که: زیرا./ سالک‌: رفتارکننده، درنوردنده، طی‌طریق‌کننده، و در اصطلاح عرفانی به‌معنی کسی است که از خود به سوی حق سفر می‌کند. رهرو حق‌، گامزن‌ طریقت‌ که حافظ، گاهی او را عارف سالک می‌خواند:

سرّ ِخدا که عارف سالک به کس نگفت / در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

چو پیر سالک عشقت، به می، حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

که به‌معنی‌ مراد است‌ و گاهی هم سالک به‌معنای مرید است و در اینجا هر دو معنی‌ مناسب‌ است‌:

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست / که به جایی نرسد، گر به ضلالت برود

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز / این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

که سالک بی‌خبر نبود: زیرا مرشد آگاه و باخبر است./ گرت‌ پیر مغان‌ گوید: اگر پیر و مرشد تو به‌ تو فرمان‌ دهد یا توصیه‌کند./ منزل‌: جای فرودآمدن کاروان و قافله و مسافران برای آسودن و خوابیدن در شب، هر مرحله‌ از مراحل‌ سلوک‌./ راه‌ و رسم‌ منزلها آیین‌ و شیوة‌ رفتار و سلوک‌ در هر مرحله‌ای‌ از مراحل‌ سلوک‌.

بیت‌ 4:   جانان‌محل‌ فرودآمدن‌  و آسودن کاروانیان و مسافران‌./ جانان‌معشوق‌، کسی که چون جان عزیز است./ امن: آرامش و امنیّت و آسایش./ امن ِعیش: زندگی با آرامش و آسایش و امن و امان./ چه‌ امن‌ عیش‌کدام‌ امن‌ عیش‌، (هیچ‌ امنیت‌ و آرامشی‌)./ عیش‌: زندگی،  شادی‌های‌ حیات‌./ جَرَس‌: (به فتح اوّل و دوم): درای کاروان، زنگ‌ شتر، زنگ‌ کاروان‌ که‌ به‌صدا درآمدن‌ آن‌ نشان‌ حرکت‌ کاروان‌ است‌. حافظ در جایی دیگر گوید:

منزل سلمی که بادش هر‌دم از ما صد سلام / پُر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / وه، که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بربندید: ببندید، بگذارید و استوار کنید.

مَحمِل‌ :(به فتح اوّل و کسر ثالث)  کجاوه‌./ بربندید محمل‌ها :کجاوه‌ها را بر شترها ببندید و برای حرکت و سفر آماده شوید.

بیت‌ 5: در این بیت بین شب، تاریک، ساحل، موج، گرداب، سبکبار و هایل مراعات نظیر وجود دارد./ شب تاریک و: این بیت تصویری بسیار زیبا از حالت تنهایی و بی‌کسی و نامرادی سالک را ارائه می‌کند که به‌مانند کشتی‌نشینی است که در شبی تیره، در دریای طوفانی بازیچة امواج ترس‌آور شده است و تا مرگ و نابودی، فاصله‌ای ندارد و وحشت و اضطراب وی را هیچ ساحل‌نشینی نمی‌تواند درک کند و بفهمد. در این بیت صدای مصوت «‌آ» به‌خوبی هیاهوی دریا و تلاطم آن و دلهرة مسافرانی که دستخوش طوفان‌اند نشان می‌دهد و صدای آه و نالة آنان را منعکس می‌کند./ هایل‌: ترساننده، ترس‌آور، هول‌انگیز و هولناک./ کجا دانندهرگز نمی‌دانند، اصلاً نمی‌فهمند./ سبکباران: جمع سبکبار، کسی که بار و کالایی سبک و کم‌وزن دارد، آسوده‌خیال، راحت، فارغ‌البال./ ساحل: دریاکنار و کنارة دریا. شاطیء بحر./ سبکباران‌ ساحلها: بی‌غمان و بی‌خیالان آسوده‌خاطر،  آسودگان‌ ساحل‌نشین‌ (کسانی‌ که‌ در دریا نیستند، کسانی‌ که‌ عاشق‌ نیستند)، در تقابل با گران‌باران و به ترافتادگان و کسانی که در آب غرق شده‌اند یا دارند در دریا، غرق می‌شوند به‌قول سعدی:

چون گرانباران به سختی می‌روند / هم سبکباری و چُستی، خوش‌تر است (سعدی، 1340: 779)

دلم ربوده و جان می‌دهم به طیبت نفس / که هست راحت درویش، در سبکباری (همان، ص 593)

شاید به‌ این‌ بیت‌ سعدی‌  نظر داشته‌ است‌:

دنیا مثال‌ بحر عمیقی‌ است‌ پرنهنگ / آسوده‌ عارفان‌ که‌ گرفتند ساحلی (همان، ص 745)

در اصطلاح، سبکباران ساحل‌ها، ظاهرپرستان بی‌عشق‌اند که مبتلای زهد شده‌اند و از حال آنان‌که در دریای عشق غرق شده‌اند، بی‌خبرند.

بیت‌ 6:   همه‌ کارم‌همة‌ کارهایم‌، همة‌ امور مربوط‌ به‌ سلوک من./ خودکامی‌: خودسری، خودکامگی‌، خودرأیی‌ و استبداد رأی و خودخواهی‌، از نظامی است:

نکنم بی‌خودی و خودکامی / چون  شدم پخته، کی کنم خامی

و از حافظ است:

جواب دادم و گفتم  بدار معذورم / که این طریقة خودکامی‌است و خودرایی

حافظا! گر ندهد داد دلت آصف عهد / کام، دشوار، به‌دست آوری از  خودرایی

به بدنامی کشید آخِر: (عاشقی) سرانجام به بدنام‌شدن من منتهی شد و مرا بدنام  و رسواکرد./ نهان‌ کی‌ ماند: (داستان عشقی که همگان دربارة آن حرف می‌زنند) هرگز پنهان‌‌ نمی‌ماند، هرگز قابل‌ پنهان‌کردن‌ نیست‌.

راز سربستة ما بین که به دستان گفتند / هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

محفل‌ساختن‌: مجلس‌ساختن‌، مجلس‌آرایی‌کردن، موضوعی‌ را بحث‌ اصلی‌ مجلس‌ قراردادن ‌و دربارة آن گفت‌وگوکردن، در اینجا حافظ  این مجلس‌آرایی را وسیله‌ای برای رسواکردن،  غیبت‌کردن و افشای راز عاشقان و نام و قصّة آنان را در دهان مردم انداختن و اشتهاردادن می‌داند، موضوعی که نُقل مجلس است و همگان دربارة آن صحبت می‌کنند و مطلبی را اشتهار می‌دهند، نظیر داستانی که بر سر هر بازار است:

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست

بیت‌ 7: دربارة این بیت تحقیق راه‌گشایی صورت گرفته است. (ذکاوتی قراگوزلو، 1370: 29)/ حضور: (اسم مصدر)‌: حاضر‌آمدن، حاضرشدن، نقیض غیبت و سفر، شهود. رسیدن‌ دل‌ به‌ حق‌، غیبت‌ از خلق‌ و پشت‌پازدن‌ به‌ جهان‌ مادّی‌، یعنی حالتی‌ که‌ سالک‌ در پیشگاه‌ حق‌ (معشوق) است‌  و جز به او به چیزی نمی‌اندیشد، از همه بریده و به معشوق پیوسته است، از سعدی است:

آنچه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد / نتوانم که حکایت کنم  الّا به حضور

و به‌قول حافظ:

از دست غیبت تو شکایت  نمی‌کنم / تا نیست غیبتی، ندهد لذّتی حضور

غایب‌شدن‌غیبت‌ از حق‌ و غفلت‌ از او، مشغول‌شدن به اشیاء و اموری غیر از معشوق(حق).

یک‌ چشم‌زدن‌ غافل‌ از آن‌ ماه‌ نباشم / شاید که‌ نگاهی‌ کند، آگاه‌ نباشم‌

متی‌: از اسماء منقوصه است، که به دو فعل مضارع جزم می‌دهد مشترک است بین شرط و استفهام: هرگاه.‌/ ما: حرف زاید برای تأکید./ تَلقَ: فعل مضارع مخاطب مفرد که در اصل بوده است متی تلقی که به‌دلیل جزم، لام‌الفعل حذف‌شده و به‌صورت « تلق» درآمده است./ ماَتلق‌َکه‌ رسیدی‌، دیدارکردی‌، ملاقات‌کردی./ من: اسم موصول: کسی./ تهوی: صلة موصول است و در اصل تهواه  بوده است: دوست می‌داری./ من‌ تهوی‌کسی‌ را که‌ دوست‌ داری‌./ دع: فعل امر مخاطب مفرد است، رهاکن، ترک‌کن./ دع‌الدّنیا: دنیا را رها کن‌./ اهمل:  فعل امر مخاطب: واگذار./ اهملها: آن را رهاکن، فراموشش کن.

 

4. معنی‌ بیت‌های‌ غزل‌

بیت‌1:  هان‌ ای‌ ساقی‌، جام‌ شراب‌ را به‌گردش‌آور و به‌ ما بده‌ که‌ کار عشق‌ ما که‌ در آغاز آسان‌ به‌نظر می‌رسید، اینک‌ با مشکلات‌ بسیار روبه‌رو شده‌ است‌.

حافظ‌  در همین‌ زمینه‌ سروده‌ است‌:

تحصیل‌ عشق‌ و رندی‌، آسان‌ نمود اول / آخر بسوخت‌ جانم‌ در کسب‌ این‌ فضائل

بیت‌ 2:   [ از نمونه‌های‌ مشکلات‌ عشق‌ آن‌ است‌ که‌ ]  در آرزوی‌ آنکه‌ باد صبا از زلف‌ یار گره‌گشایی‌ کند و بوی‌ خوش‌ آن‌ را به‌ مشام‌ ما برساند، به‌ سبب‌ پیچ‌وخم‌ زلف‌ پرتاب‌ و مجعد او، (که‌ باد صبا به‌راحتی‌ نمی‌تواند از آن‌ بگذرد و بوی‌ آن‌ را به‌ مشام‌ برساند) خون‌ بسیار در دل‌ ما می‌افتد. (رنج‌ بسیار می‌بریم‌ و فیضی‌ نمی‌یابیم‌ و فتوحی‌ حاصل‌ نمی‌شود).

بیت‌ 3:   [ یکی‌ دیگر از مسائل‌ مهم‌ عشق‌ و سلوک‌ آن‌ است‌ که‌ مرید باید فرمانبردار کامل‌ مراد و مرشد خویش‌ باشد.] اگر مراد به‌ تو (مرید) بگوید که‌ جانماز خود را [ که‌ باید همیشه‌ پاک‌ و طاهر باشد]  در می‌ طاهرکن‌ و شست‌وشو بده‌، این‌ کار را  [ که‌ بسیار دشوار و ناهموار به‌نظر می‌رسد]  انجام‌ بده؛ زیرا مراد تو به‌خوبی‌ راه‌ و رسم‌ مراحل‌ سلوک‌ را می‌داند.  [ اگر سالک‌ را به‌معنی‌ مرید بگیریم‌ آن‌گاه‌ معنی‌ مصراع‌ دوّم‌ چنین‌ خواهد شد که‌ مرید نباید از راه‌ و رسم‌ سلوک‌ بی‌خبر باشد].

بیت‌ 4:  چگونه‌ می‌توانم‌ (هرگز نمی‌توانم‌) در کوی‌ معشوق‌ قرار و آرامش‌ داشته‌ باشم‌. (هیچ‌ آرامش‌ و امنیتی‌ در کوی‌ معشوق‌ برایم‌ وجود ندارد) وقتی‌ که‌ زنگ‌های‌ کاروان‌ (حرکت‌ کاروان‌ معشوق را ‌ اعلام‌ می‌دارند) و پیوسته‌ فریاد می‌زنند که‌ ای‌ کاروانیان‌ بار سفر بربندید و آمادة حرکت‌ و عزیمت‌ و کوچ‌ از آن‌ منزل‌ باشید.

بیت‌ 5:  آسودگانی‌ که‌ در ساحل‌ خفته‌اند، هرگز حال‌ مرا که‌ در شبی‌ تاریک‌، در میان‌ گردابی‌ بیم‌انگیز و موج‌هایی‌ هراس‌آور (تصویری‌ از بی‌قراری‌های‌ عشق‌) گرفتارم‌، نمی‌دانند (تنها بلادیدگانی‌ چون‌ من‌ این‌ حالت‌ را درمی‌یابند) که‌ هرگز این‌ حال‌ با حالت‌ آسودگان‌ ساحل‌نشین‌، همانند نیست‌.

بیت‌ 6:  اگر وصال یار را می‌خواهی‌، حتّی‌ یک‌ لحظه‌ از او غافل‌ مباش‌ و اگر به‌ (معشوق)آنکه‌ دوستش‌ می‌داری‌ رسیدی‌، دنیا و متعلقات‌ آن‌ را رهاکن‌ و معشوق‌ را دریاب‌.

 

 

 

5. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. به‌کوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانه‌ی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک‌ خیال‌انگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران:  زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمس‌الدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366.  حافظ‌نامه‌. 2ج. تهران: علمی‌ و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّین‌کوب‌، عبدالحسین. 1354. کوچه‌یرندان‌. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368.  نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلح‌الدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. به‌کوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح‌ سودی‌ بر حافظ‌. ترجمه‌ی‌ عصمت‌ ستارزاده.‌ 4ج. چ6. تهران: نشر‌ زرین‌ و نگاه‌.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمین‌های حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینه‌ی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشت‌ها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسین‌علی.1367. شرح غز‌‌ل‌های حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

(اگر چه این قسمت برای صرفه‌جویی در صفحات، به‌وسیله‌ی ناشر از متن شرح جدا و یکجا، در بخش منابع کتاب ذکر شده است).

 

فهرست تحقیقات حافظ‌پژوهی دکتر منصوررستگار فسایی

 الف) مقالات:

«طبیعت در شعر حافظ»، مجموعه مقالات درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، شهریور 1352، ص254ـ219.

«حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، کیهان فرهنگی، شماره‌ی 8، سال پنجم، آبان 1367، ص 38ـ 35.

(عین مقاله در مجموعه مقالات درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، چاپ چهارم، جامی تهران،  508‌)

«فرزاد عاشق شیدای حافظ»، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز،1377.

«حافظ شعر و شاعری و معاصرانش»، حافظ، «حافظ و فردوسی»، ، دفتر دوم، بنیاد فارس‎شناسی، 1378، ص 109ـ47.

«معنی‌گردانی‌های حافظ»، نامه‌ی انجمن؛ فصلنامه‌ی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، شماره 1، تابستان 1380 ، ص 63 ـ39.

«حافظ و سعدی، دو آفتاب یک سرزمین»، سعدیپژوهی ، دفتر چهارم، اردیبهشت 1380، ص 26 ـ14.

«نواندیشی‌های دستغیب در شناخت حافظ»، یادنامه‌ی دستغیب، عیّار نقد در آینه، ص 119 ـ110، داستان‌سرا، شیراز.

«قدسی شیرازی و حافظ»، حافظپژوهی، دفتر هشتم، مهرماه 1384، ص 162ـ 149، مرکز حافظ‌شناسی شیراز.

«بسحق اطعمه‌ی شیرازی و حافظ»، مجموعه مقالات برگزیده‌ی هم‌اندیشی زبان و ادبیات فارسی در قرن نهم، دانشگاه هرمزگان، 1383، ص 112 ـ 99 .

«گل و گلگشت با حافظ» مقدمه‌ای بر کتاب گلگشت با حافظ، ص 9 ـ 7، دکتر مرتضی خوشخوی، نوید، 1371.

«ایجاد فرهنگستان حافظ ادای دین نسل ماست در امری بزرگ»، نگاه پنجشنبه، خبر، پنجشنبه 9 آذرماه 1379ـ 78.

«گونه‌های شعر حافظ: حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، سخن، 1385،ص 78 ـ52.

«درباره‌ی غزل حافظ»، کیهان فرهنگی، شماره 18.

«میراث حافظ»، پارس، 20 مهر 1377، ص 5.

«تحلیل‌ متن‌شناسانه‌ی واژه‌ی گفتن در شاهنامه و دیوان حافظ»، نامه انجمن، شماره‌ی اول، بهار 1384، ص 167 ـ 19؛ حافظ و پیدا و پنهان زندگی ، ص 201 ـ161 .

«گفت‌وشنودی با دکتر منصور رستگار فسایی»، از  فردوسی تا حافظ. نگاه پنجشنبه، خبر جنوب، 22  آذر1380 .

«علی‌اصغر حکمت شیرازی و بنای آرامگاه حافظ» . حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن، 1385،ص274 تا280

«شیرازیان و تصحیح‌، تحقیق و چاپ دیوان حافظ‌،، حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، سخن، 1385،ص 270تا 273.

 

ب) کتاب‌ها

مقالاتی درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، (اهتمام) چاپ اول، 1352، دانشگاه شیراز، چاپ دوم و سوم دانشگاه  شیراز، چاپ چهارم، تهران: جامی، 1367.

مقالات تحقیقی درباره‌ی حافظ ـ مسعود فرزاد، (اهتمام و مقدمه)، شیراز: نوید، 1367.

دیوان حافظ، با مقدمه‌ی دکتر منصوررستگار فسایی،کتاب‌سرای تندیس، تهران.

حافظ و پیدا و پنهان زندگی، انتشارات سخن، تهران: 1385.

شرح تحقیقی دیوان حافظ،  پژوهشگاه علوم انسانی ( زیر چاپ).

کلمات آتش انگیز : لغت‌نامه‌ی جامع دیوان حافظ، ( در دست چاپ)

ج) راهنمایی رساله‌ی دکتری

عوامل تأویل‌پذیری و جنبه‌های چند معنایی شعر حافظ، عزیز شبانی، دانشگاه شیراز‌، 1385.

    


 

 



 

1.attieration

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

مثنوی آدم و حوا برداشتی دیگر از داستان آدم وحوا

  

 

مثنوی آدم و حوا

 

برداشتی دیگر از داستان آدم  وحوا

از دکتر منصوررستگار فسایی

 


اسطوره  ی عشق ادم و حوا

 

اسطوره ی ادم و حوا ؛بن مایه یی بسیار کهن  ومعنادار از داستان زندگی انسان بر کره ی خاکی است ، ایینه یی است که به زیبایی  ، پیوند بنیادین انسان را بادستگاه آفرینش، زمین و اسمان  و پیدا و پنهان  هستی او را باتوجه به ذهنیت تاریخی و نا خود اگاه جمعی وی  نشان می دهد و در روایتهایی پر تضاد ، ادمی وارزوها وانگیزه های رشد شکوهمند وسقوط  عظمت و بر باد رفتن ارامش و اسایش او را   ، در طول زمان و با تکرارها و تکرار ها ی  تحولات  و تبدلات  زندگی   و طوفان هاو ویرانی و ابادیهای هستی  ، بازگو می سازد و هر بار که ما این اسطوره را می خوانیم ،به برخی نکات مغفول  و بعضی خلاء ها وپرسش های بی پاسخ می رسیم ، ولی همیشه در این داستان ، مضامین پر معنا و نکته های تازه ای هم بر ای ما  مطرح می شود واز خود می پرسیم  که  خاطره ی ازلی  اسطوره سازان  از ادم و حوا چه گونه شکل گرفت  وچرا و به چه دلایلی زندگی بهشتی انان با خوردن گندم و سیب -که وجهی اقتصادی دارد -، پایان گرفت و ابلیس ، مار ، طاووس  – یعنی مظاهر زشت و زیبای اجتماعی، جهان هستی که می توانند نماد هوسها و امیال شخصی مردانه یا  زنانه   انسان باشند -، چگونه دست به دست هم دادند و در دگر گون گشتن سرنوشت آدمی تاثیر گذاشتند و انسان را از بهشتی که در ان بود ، راندند  و به خاکش نشاندند ،آیا خاطرات ازلی انسان از بهشت ،معلول از دست دادن زندگی پر رونق روزگاری خاص ست که واقعا زندگی شده است یا معلول تخیل  اسطوره پردازان یا فلاسفه  ومتفکران و شاعران ،از ادوار نخستین زندگی انسان و مهاجرتهای دشوار و اجباری اوست ک زندگی آرام و آسوده ی خود را از دست داده است و ناگزیر به مهاجرت به نواحی دور و نا آشنایی شده است، که درآنجا محیط و طبیعت اطراف خود را نمی شناسد و ابهامات و خطرهای گوناگون اورابه وحشت می اندازد.

راستی چرا هر ملت و دین و فرهنگی، برداشتی متفاوت از این واقعه ارایه می کند که گاهی سرشتی کاملا زمینی و حسی دارد و گاهی، به فراسوی ماده و جهان حسی انسان نقب می زند ولی  باز، علی رغم همه ی اختلافاتی که وجود دارد، وجه مشترک اکثر آنها درآن است که ذهن آدمی پیوسته ،به بهشتی که از دست داده است ،می اندیشد   وبرای دوباره یافتن بهشت رؤیاییش کوشش می کند و بدان وسیله،زندگی زمینی خود  را پر تحرک و ذوق وشادی وکار و کوشش می کند تا بتواند به نوعی به آن مدینه ی فاضله ایده آل دست یابد و آن رادر ذهن خود ویا درعالم خاکی باز سازی کند.

مطالعه ی روایات گوناگون  نخستین زوج انسانی یعنی آدم و حوا با نامها و القاب دیگری که دراساطیر و روایات دینی  و مدنیتهای مختلف دارند ، خواننده را  با پرسشهای مختلفس روبرو می سازدکه برخی از آنها چنین است:

1- آفرینش:هستی ، خدایان ،چگونگی شکل گرفتن هستی و عوامل مؤثر در آفرینش پگونه بود؟

2-خلقت نخستین انسان ،همسر و فرزندان آنهاومدت عمر ایشان،چدالها و ستیزه های اولاد آدمچگونه اتفاق افتاد؟

 

3-  چرا انسان بهشت دوست داشتنی خود را ازدست داد،ایا از دست رفتن بهشت آدمی،معلول از دست رفتن یک دوران مطلوب  وپدید آمدن شرایط نامطلوب و ناخواستنی تازه ای بود که موجب مهاجرتهای ناخواسته ی انسان و گم کردن بهشت مطلوب وی گشت و عواملی چون خشکسالیها و طوفانها و سردی و گرمی فوق العاده هوا،باران و سیل و توفان و صاعقه  وآتشفشان و....گرسنگی و قحطی به عنوان دشمنانی پیدا و پنهان در زندگی وی اثر گذاشت   و در نتیجه بسیاری از اسطوره های انسانی از همین امور ریشه گرفت.

4-زندگی طبیعی و عادی انسان اولیه  در زمین ،جنگلها و نواحی  محل اقامت وی چگونه بود  وچرااقامت وی در زمین با منافع طبقاتی و فردی و اجتماعی دیگر گروههای انسانی همجوار  درتضاد قرار می گرفت  و انسان راناخواسته ، در برابر "دشمنان "پیدا و پنهان قرار می داد و موجب می شد که در ذهن خود عوامل مثبت یا منفی خاصی راوارد صحنه ی زندگی خود سازد و عوامل  یاری رسان و باز دارنده ،یعنی دوستان و دشمنان خود رااز هم تفکیک کند، دوستانی که گاهی جنبه ی فرا طبیعی می یافته اند  و فرشتگان و ایزدان و امشاسپندان وسیمرغ و پیشگویان وستاره شناسان و خردمندن و ستاره شناسان  و لشکریان و پهلوانان می شده اند و دشمنانی کهدر سیمای  اهریمن و دیوو پری و...،حیوانات خطرناک وعوامل مخربی که هستی بهشتی و مطلوب آدمی را دوزخی می کرده است، پیدا می کرده اند.

5- آیا بهشت مطلوب آدمی، آغاز راه هستی وی بوده است یا سرانجام آن،آیااین بهشت  مربوط به هنگامی  است که خدا هست و هیچ چیز آفریده نشده است(:ازل) یا وقتی است که همه چیز آفریده شده و پایان پذیرفته و بازهم خدا هست(:ابد)یا اصولا یک هست پایدار است که از ازل تا ابد، همیشه به عنوان مبداء ومقصد نهایی بشر،در ذهن وی، مطرح بوده  است.

 

6- ایا بهشت راهی مستقیم دارد و انسان پس از هستی زمینی  خود یکسره بدان می رسد یا برزخ و چینود پل و موانعی دیگر هم بر سر راه رسیدن به آن وجود دارد.

 

     7- تفاوت دید در مذاهب و اسطوره های ملتها  در مورد بهشت چیست؟

8- علی رغم همه ی این پرسشها و بسیاری سؤالهای دیگر ما با این ولقعیت روبرو هستیم که انسان با خاطرات ازلی خود پیوندی همیشگی دارد،و اگر چه اورا از بهشت رانده اند،اما بهشت را از ذهن وی پاک نکرده اند وادم و حوای زمینی توانسته اند با الهام از بهشت آسمانی خود،  نظمی نو در زمین بیافرینند و جهانی تازهبا الگوهای بهشتی  بسا زند اما انچه نتیجه ی تلاشهای گذشته ی پر تلاطم این  دو انسان و فرزندانشان، در این کره  ی خاکی  است اینک در دوران ما،در خطر انهدام است و باز هم انسان، در استانه ی رانده شدن از بهشت  است وفرود امدن به جایی متضاد ،که این بار بهانه ها و دلایل  سقوط  وی از لونی دیگر و از گونه ای کاملا متفاوت از گذشته است.

ایا ادم و حوای دوران ما، بزودی بهشت  کنونی خویش را هم می بازند ودر زمین  باان ارمان شهر  دل خواه خود وداع می کنند یا هنوز می توانند شیوه یی نو در اندازند ودرفشی  تازه برافرازند، بازهم  بهشتی دیگر  یاعالمی نو بسازند ؟

مثنوی زیر از این دیدگاه اسطوره یی ، عشق ادم و حوا را به نحوی متفاوت و توصیفی روایت می کند بی ان که ادعا کند به همه ی ابعاد ان پرداخته است .

 

ادم و حوادرادبیات فارسی

 

در ادبیات ما با داستان آدم و حوا از این زوایا نگریسته شده است:

1-نسل آدمی نسب از آدم و حوادارد:

تاش به حوا، ملک خصال، همه‌اُم

تاش به آدم، بزرگوار همه جد   منوچهری

*

 

گر نه بقای شاه حمایت کند، فنا

بیخ نژاد آدم و حوا برافکند   خاقانی

*

به اصل تنها کس را مفاخرت نرسد

که نسبت همه از آدم است و از حواست  مسعود سعد

 

 

ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را

ز آدمست در و نسل و بچه حوا را   مولوی

*

بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست

هزار صورت زاید چو آدم و حوا

*

سعدی خویشتنم خوان که به معنی ز توام

که به صورت نسب از آدم و حوادارم    سعدی

 

آدمی باید و حوای دگر دوران را

که دگر مثل تو فرزند بباید زادش     اوحدی

*

صد شکر که اینجا همه‌کس روز به شب برد

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است   بیدل دهلوی

 

 

 

2- ملاقات آدم و حوا بسیار فرخنده بوده است:

**

               مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید

مبارکی ملاقات آدم و حوا

مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب

                  مبارکی تماشای جنه المأوی   مولوی دیوان شمس

     3-آدم مظهر مردان و حوا نماد زنان است

 

مستم چنان مستم من این دم

                  که حوا را بنشناسم ز آدم   مولوی دیوان شمس

4-             آدم مظهر عقل است و حوا نماد جان:

              ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

              این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی  مولوی دیوان شمس

*

چون به آن خانه در آییم ز بابا پرسیم

روح را پیشتر از آدم و حوا اصلیست

ما نه طفلیم، که از آدم و حوا پرسیم

صد هزار اسم فزونست و مسماش یکی است

اوحدی

*

پس ز نفس و عقل کل آمد هیولا در وجود

            همچو نطفه کز وجود آدم و حوا بود   شاه نعمت الله ولی

*

عقل کل و نفس کلیه به هم آمیختند

              آدم و حوا و ذریات ایشان یافتم   شاه نعمت الله ولی

 

5-             نخستین گناهکاران  :

حدیث عشق اگر گویی گناهست

گناه اول ز حوا بود و آدم   سعدی

*

                   از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

                   کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم     حافظ

6-             نخستین عقد وپیوند انسانی:

            اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی

             چه بود فایده در عقد آدم و حوا      انوری

             به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرام

             به عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا    انوری

*

اگر چه تلخ بار آمد درختم

در آخر عقد حوا کرد بختم       سلمان ساوجی

 

7-             رنجهای آدم و حوا:

 

                ز بخیه کاری ادریس یادگار

آدم به دست جود خودش پنبه کاشته

حوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار

         سوراخهای او کندم وام ریشخند     انوری

8-             عشق آدم و حوا:

در مدینه قدس مریم یافتم

در حظیرهٔ انس حوا دیده‌ام  خاقانی

*

تو در قوادگی ای سرخ کافر

توانی گر کنی تصنیف و تدریس

اگر حوا و آدم زنده گردند

به مکر و حیلت و دستان و تلبیس

بگردانی دل حوا ز آدم    انوری

*

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوا نهاد   عراقی

 

9-             خلقت حوا از پهلوی آدم:

ارباب لطایف گویند که: چون آدم علیه السّلام اندر بهشت بخفت، حوا از پهلوی چپ وی پدیدار آمد. وهمه بلای وی از حوا بود.

و نیز گویند: چون ابراهیم گفت مر اسماعیل را: «یا بُنَیَّ إنّی أری فِی المَنامِ انّی أذبَحُکَ (۱۰۲/الصافات) (کشف المحجوب هجویری)

تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت

بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا

*

                    می‌خواستی که از ما بر ما بهانه گیری

                     ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟   اوحدی

*

به امر از عقل کرد او نفس پیدا

چنان کز جنب آدم شخص حوا   محمود شبستری

 

     10-خوردن گندم ومیوه ی بهشتی و گمراه شدن:

بهرجایی روان کز عشق میشد

دمی کآنجای آدم را همی شد

تماشای بهشتش هر زمان بود

که آدم ز آفرینش جان جان بود

چو آدم سوی عدن آمد ز شادی

بدو جبریل گفتش یا عبادی

ببر فرمان حق بنیوش از من

که قول حق چو خورشیدست روشن

مخور تو زین درخت ای آدم و باش

ز عشق او توئی اسرار کل فاش

مکن تا شاه باشی جاودانه

وگرگیرد از این حق را بهانه

بمانی جاودانه تو گنه کار

شوی عاصی تو اندر حکم جبّار

تو را من پند دادم رایگانی

ز حق گفتم ترا باقی تو دانی

فرود آمد دلش اینجای آدم

که بد جنات او از عین آدم

بهر جانب همی آب روان دید

معظّم قصرهای رایگان دید

بشد جبرئیل ز آنجا تا بمسکن

گرفت آدم بسوی عدن با من

دلش مستغرق فرمان شه بود

چو آن اسرار از جبریل بشنود

بخود اندیشهٔ میکرد آدم

که با جنات او از عین آن دم

بهر جانب همی آب روان دید

معظّم قصرهای حوریان دید

همه جنّات پر حور و قصورست

زمین و آسمانم غرق نورست

ولی این صورت زیبا در اینجا

بپرسم یک سخن او را در اینجا

چو حق این را برایم آفریدست

ز بهر من در اینجا آوریدست

همه میل دلش در سوی او بود

که حوا پیش چشمش بس نکو بود

همه میل دلش سویش گرفته

بجز او جمله در خاطر گرفته

بجز او در دلش چیزی نگنجید

جهان نزدیک او موئی نسنجید

بحوّا گفت کای جان جهانم

توئی مر نور چشم دیدگانم

بتو روشن شده نور دو دیده

توئی از آفرینش برگزیده

من و تو هر دو دیدار بهشتیم

که از حضرت بدان صورت بهشتیم

من و تو هردو از اعیان اصلیم

دمی خوش کاندر این دم عین وصلیم

من و تو هر دو مانندیم اللّه

که پیدا آمدیم از حضرت شاه

من و تو هر دو دیدار الهیم

کنون بر جزو و بر کل پادشاهیم

کنون خوش باش با ما یک زمانی

که خواهد ماند از ما داستانی

چنین کان مرهمی بینم نهانی

خدا را خوش بود ما را تو دانی

که جز دیدار حق چیز دگر نیست

ترا حوّا از این معنی خبر نیست

کنون ای جان و ای دل نزد من آی

گره از کار من یکباره بگشای

جوابش داد حوّا نیز آن دم

که ای جان جهان و یار آدم

جوابش داد آن دم نیز حوّا

که ای جان جهان کم کن تو غوغا

مرا جانی و تو هم زندگانی

ولی سرّ خدا جمله تو دانی      عطار

 

*

در جنبش نبی و ولی آشکار چیست؟

                    ابلیس و خلد و آدم و حوا و خوشه چه؟   اوحدی

10-          باغ بهشت و طاووس:

فعلم وز برون طاووس رنگ

قصه کوته کن که دیو راه‌زن را رهبرم

شبهت حوا نویسم، تهمت هاجر نهم

چادر مریم ربایم، پردهٔ زهرا درم   خاقانی

*

 

این ماو من‌کزاهل جهان سرکشیده است

از انفعال آدم و حوا دمیده است

آزادم از توهّم نیرنگ روزگار

طاووس این چمن ز خیالم پریده است   بیدل دهلوی

11-          مقبره آدم و حوا در سرندیب است:

گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم

کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم    خاقانی

 

12-          نیکو ترین  بشرها:

 

حوای وقت و مریم آخر زمان شده

این هر چهار طاهره را خامسه توئی

13-          مقام ادم در دارالفنا: 

 چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور

جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا  سنایی

14-نطفه ی آدمی از آدم و حواست:

*

تمامت را بقدرت کرد پیدا

ز پشت آدم و از بطن حوا   عطار

 

پس ز نفس و عقل کل آمد هیولا در وجود

همچو نطفه کز وجود آدم و حوا بود  نعمت الله ولی

14-          آدم و حوا : جلوه ی حق:

در  هر آیینه حسن دیگرگون

می‌نماید جمال او هردم

گه برآید به کسوت حوا

گه برآید به صورت آدم   عراقی

 

15-          فریب دادن ابلیس ادم وحوا را:

حکیم ترمذی کرد این حکایت

ز حال آدم و حوا روایت

که بعد از توبه چون با هم رسیدند

ز فردوس آمده کُنجی گزیدند

مگر آدم بکاری رفت بیرون

بر حوا دوید ابلیس ملعون

یکی بچّه بَدش خنّاس نام او

بحوا دادش و برداشت گام او

چوآدم آمد و آن بچه را دید

ز حوا خشمگین شد زو بپرسید

که او را از چه پذرفتی ز ابلیس

دگرباره شدی مغرور تلبیس

بکشت آن بچه را و پاره کردش

بصحرا برد و پس آواره کردش

چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس

بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس

درآمد بچهٔ او پاره پاره

بهم پیوست تا گشت آشکاره

چو زنده گشت زاری کرد بسیار

که تا حوا پذیرفتش دگربار

چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا

بدید آن بچهٔ او را هم آنجا

برنجانید حوا را دگر بار

که خواهی سوختن ما را دگر بار

بکشت آن بچه و آتش برافروخت

وزان پس بر سر آن آتشش سوخت

همه خاکستر او داد بر باد

برفت القصه از حوا بفریاد

دگر بار آمد ابلیس سیه روی

بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی

درآمد جملهٔ خاکستر از راه

بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه

چو شد زنده بسی سوگند دادش

که بپذیر و مده دیگر ببادش

که نتوانم بدادن سر براهش

چو بازآیم برم زین جایگاهش

بگفت این و برفت و آدم آمد

ز خنّاسش دگر باره غم آمد

ملامت کرد حوا را ز سر باز

که از سر در شدی با دیو دمساز

نمی‌دانم که شیطان ستمگار

چه می‌سازد برای ما دگر بار

بگفت این و بکشت آن بچه را باز

پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز

بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش

وزانجا شد بکاری دل پُر آتش

دگر بار آمد ابلیس لعین باز

بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز

چو واقف گشت خنّاس از خطابش

بداد از سینهٔ حوّا جوابش

چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار

مرا گفتا میسّر شد همه کار

مرا مقصود این بودست ما دام

که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم

شود فرزند آدم مُستمندم

گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس

نهم صد دام رُسوائی زوسواس

گهی صدگونه شهوة در درونش

برانگیزم شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص

وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادوئی آرم دگرگون

که مردم را برم از راه بیرون

چو شیطان در درونت رخت بنهاد

بسلطانی نشست وتخت بنهاد

ترا در جادوئی همت قوی کرد

که تا جانت هوای جادوئی کرد

اگر شیطان چنین ره زن نبودی

چنین سلطان مرد و زن نبودی

در افکندست خلقی را بغم در

همه گیتی برآورده بهم بر

بهر کُنجی دلی در خواب کرده

بهرجائی گِلی در آب کرده

ترا ره می‌زند وز درد این کار

چوابرت چشم ازان گشتست خون بار

گر آدم را که در یک دانه نگریست

به سیصد سال می‌بایست بگریست

ببین کابلیس را در لعن و در رشک

ز دیده چند باید ریختن اشک       عطار

 

16-          خود رایی:

خود رای می‌نباش که خودرایی

              راند از بهشت، آدم و حوا را   پروین اعتصامی

 

 اسطوره  ی عشق ادم و حوا

مثنوی آدم و حوا

برداشتی دیگر از داستان آدم  وحوا

از دکتر منصوررستگار فسایی


 

تا خدای جمله ی فردوسیان

کرد بنیاد بهشت جاودان

هر چه زیبا بود و نیک و جان فزای

بود  انجا جمع، از لطف  خدای

بود هر سو سبزه وگل گشت و کىىىشت

شش جهت نیکو ، بهشت اندر بهشت

بوی عطر ناب گلها، جان نواز

جمله ی درهای رحمت ، بازِ باز

ساکنان او ، فرشته  ، حور عین

ادم و حوا و غلمان  ، همچنین

رحمت حق اندر آن مینو نهاد

هر کسی را هر چه دل می خواست ، داد

جمله را اسایشی جاوید داد

راندن هر کامه و امید داد

هیچکس آزرده ی رنجی نبود

در پی  سرمایه و گنجی نبود

تا تمنای  دلی می شد بیان

درزمان ، آن آرزو می شد روان

هیچ کس در خلد ، ناکامی ندید

روز شادی را، کسی  شامی ندید

هیچ کس کاری بجز شادی نداشت

درد کار و شوق ابادی نداشت

هیچ کس از جمله مخلوق  بهشت

هیچگه ، ننهاد خشتی روی خشت

جملگی در خواب وخور هر روزو شب

جمله سرمستان دور از هر تعب

سفره ی  فردوسیان رنگین  بود

خواب خوش باشان بسی سنگین بود

پخته خواران  دور از اندیشه اند

مفت خواران هزاران پیشه اند

ره ندارد عشق اندر خونشان

تا بسازد لیلی  ومجنونشان

بی خبر از درد شور انگیز عشق

مست خود باشند و  در پرهیز عشق

روز و شبهاشان  ، همه در کار خویش

حور و غلمان بازی و ، تکرار خویش

ادم اندر خلد،  چیزی کم نداشت

لیک  دور از وی ، بهشت  ادم نداشت

لیکن ادم را و حوا را ، سرشت

بود دیگر گونه از اهل بهشت

درد  در دل داشتند و صد ملال

از خور و خواب گروهی بی خیال

آدم اندر بند غیر خویش بود

وز خود اندیشان بسی دلریش بود

آدم اخرمی گشاید  بند خویش

می رسد تاقله ی الوند خویش

*

عشق  ، روزی چون شهابی تیز گام

تن ، همه نورانی وجان ، شادکام،

برگذشت از برج و باروی بهشت

گشت در هر غرفه و کوی بهشت

یافت ادم را و حوارا  پریش

غرقه در اندوهی از اندازه ، بیش

همدم نا مردمان خود پسند

زرد رو ، اشفته جان ، دلها نژند

خسته از تن پروری و بی غمی

در هوای همدمی  و ادمی

همدم ناجنس بودن درد زاست

گر چه حوری یا فرشته ی دلربا ست

عشق درد ادم و حوا شناخت

نوش داروی رهایی شان بساخت

خواست تا درمان بیماران کند

در تن بی جان آنان ، جان کند

عشق ،  در حوا و آدم می دمید؛

" کز دیار ابلهان  باید برید 1

عاشقان از سر زمینی دیگرند

نز بهشت شهوت و خواب و خورند"

دادشان یک جرعه ،  از معجون عشق.

تا که گردد جانشان مجنون عشق

کیمیای  زندگانی دادشان

تا کند از بندگی ازادشان

عشق حوا ، در دل  آدم نشاند

جان حوا را سوی آدم کشاند

دورشان  گرداند از خود پروری

ساخت هر یک زنده ، بهر ٍ دیگری

" هر کجا تو با منی من خوشدلم

گر بود در قعر چاهی منزلم " **

اتش  حوا  چو در آدم گرفت

شعله ای در هستی عالم گرفت

شعله ی طغیان ، گناه و سر کشی است

هر گناهی را شهابی اتشی است

آتش  طغیان. چو در ادم فتاد

آتشی در جمله ی عالم فتاد

هرکه را در پا نشیند خار عشق

هر نفس افزوده گردد کار عشق

عشق ، تا اندر دلی جا می کند،

جان ره میخانه پیدا می کند

از ازل ،میزان انسان عشق بود

اختلاف او  و شیطان عشق بود

گر چه شیطان داشت از اتش ، نهاد

اتشی از عشق در ادم فتاد

گندمی شد رهزن دلهایشان

بند عشق انداخت اندر پایشان

سیب حوا، دیده ی ادم ببست

سنگ طغیان ،  شیشه ی ایمان شکست

ان گنه شیرینی صد نوش داشت

مستی صد جام ، در اغوش داشت

ان گنه اتشفشان عشق بود

یک نشان از بی نشان عشق بود

هرگز از حوران مینو یی سرشت

هیچ کس عاشق نمی شد در بهشت

عشق و طغیان میوه ی ازادگی است

هر چه ازادی  نباشد بندگی است

کرد "عراقی " فاش، خوش ، این راز عشق

خوب و خوش بنمودمان اعجاز عشق:

 

" عشق، شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند

جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد

آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد

راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت

کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد

جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود

لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه‌ای

هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت

نام آن حرف آدم و حوا نهاد

حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد

منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید

تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:

فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

کام فرهاد و مراد ما همه

در لب شیرین شکرخا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان

خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

وز پی برگ و نوای بلبلان

رنگ و بویی در گل رعنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند

نور خود در دیدهٔ بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود

این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان

حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا "عراقی" را بدید

نام او سر دفتر غوغا نهاد."

"** *

هر که سر جنبان طغیان می شود

نام او ابلیس و شیطان می شود

گر شوی طاووس فردوسی سرشت

تهمت طغیان ، کند نام تو زشت

عشق را هر کس به نوعی نام داد

این یکی ، بستود و ان ، دشنام داد

این یکی خر مهره خواندش  ، بی بها

وان دگر نامید اورا ، کیمیا

گاه نام عشق ، حوا می شود

گندم و سیبی  فریبا می شود

گاه گندم می شود ، مردم فریب

مار و  ابلیس و گهی طاووس و سیب

عشق ، " ابلیس " است نامش ، در بهشت

دیو  طغیانی  وش  اتش سرشت

هم ردیف  مار و کژدم می شود

نام او از نامه ها گم می شود

گر بود طاووس صد رنگ بهشت

تهمتش  ، بد سازد  از پاهای زشت

خواجه می جوید همیشه بنده یی

بنده یی در بندگی پاینده یی

خواجه ی دانای جمله خوب و زشت

هر گنه را کیفری  درخور، نوشت

ادم  ، اندر بندگی تقصیر کرد

خواجه ، این تقصیر را تعزیر کرد

بنده چون طغیان کند چوبش زنند

بندگان خواجه سرکوبش زنند

بندگان را درس ازادی  ، بد،  است

خواجگان را ،مزد  یک ، کیفر صد است

خواجه ایشان را برون کرد از بهشت

تا نگیرد دیگری زان  ، درس زشت

چون خدا ملک زمین را افرید،

خاک و اب و باد ، در ان  شد پدید

گشت از عهد ازل جمله ی زمین

ملک طلق عشق هستی افرین

عشق را بخشید کابادش کند

دل پسند و نیک بنیادش کند

سازد این عالم بهشت عاشقان

بار ندهد "غیر عاشق  " را در ان

گشت  میعاد دو عاشق در زمین

تا زمین گردد بهشتی افرین

ادم و حوای فردوسی سرشت

زان سبب  امد زمینشان سرنوشت

لیک این تنبیه حق ، تقدیر بود

ارمغان عشق عالم گیر بود

گر که می شد ادم از حوا  ، جدا

کیفر حق بود سخت و جان گزا

هرکجا دلبر نباشد دوزخ است

نامش ارخلد برین یابرزخ است

چون که با یاری  ، زمین گردد بهشت

چون که بی یاری ، بود فردوس ،  زشت

خشم یزدان ، ساخت گیتی جایشان

مهر او ، اکسیر  ، خاک پایشان

قهر حق با بندگان  ، از کینه نیست

ماجرای سنگ با ایینه نیست

می کند ویران که ابادش کند

دور می سازد که ازادش کند

گر چه  می گیرد بهشت پاک را

بخشدش  اما  جهان خاک را

پوشد او را خلعت پیغمبری

تا کند اهل زمین را رهبری

از بهشتش می برد ، غم می دهد

لیک عالم را به ادم می دهد

می دهد او را زمین خویشتن

سازد او را جانشین خویشتن

بردن و اوردنش دل بستنی است

لطف و قهرش راز نا دانستنی است

 

هر کسی از خود پرستان دور شد

جان او خلوت سرای نور شد

نور حق را  برد  ادم ، تا زمین

تا زمین گردد به از خلد برین

چون که ادم باغ مینو را بهشت

کم نشد از رونق باغ بهشت

لیک شد ملک زمین اباد از او

ذره ذره خاک شد دلشاد از او

از درخت خرم و پربار عشق

شد زمین  گلخانه و گلزار عشق

گشت حوا مایه ی   زایندگی

زندگی ، عاشق شدن  ،  پایندگی

میل حوا بود در ادم شدن

عشق ادم بود با حوا بدن

عشق رنج و گنج با هم می دهد

زندگی  را یاد ادم می دهد

عشق می بخشدبه لطف سرنوشت

عاشقان را  انچه بهتر از بهشت

عشق رنج و گنج با هم می دهد

همره  هر زخم مرهم می دهد

عشق را باید بها پرداختن

با همه شیرین و تلخش ساختن

عشق،  ادم را برون برد از بهشت

تا شناساند بدو ، زیبا و زشت

تا بداند قدر رنج خویشتن

تا نهد پرمایه گنج خویشتن

تا بسازد سر نوشت  ادمی

تا به پاسازد بهشت ادمی

در زمین حوا و ادم با همند

دور از نامردم و نا محرمند

ادمی  داند مقام ادمی

ادمی جوید طریق همدمی

در بهشت ار دیده ی نا محرم است

ان بهشت از دوزخ  سرکش ، کم است

در بهشت ار نیستی ازاد ، راست

تو اسیر دوزخی بی کم و کاست

هر کجا، می بیندت ،  نامحرمی

تا لبت جنبد ، شنیده عالمی

گندمی را صد سخن چین ناظراست

خار  بر انگشت گل چین  حاضر است

تا که در دل بیمناک گندمی

در بهشت ابلهان سر در گمی***

عشق آزادت کند از بندگی

تا که دریابی نشاط زندگی

عشق می گوید  کلام اخرین :

خشم یزدانی  بود مهر افرین

قهر و مهر و خشم  ایزد با هم است

تلخ و شیرین جهان در ادم است

ادم و حوا  ز عشقی اتشین

جایشان گردید زندان زمین

راندگان از عرش و فردوس برین

راه پیمودند تا فرش زمین

تا زمین، ازخلد ، ره پر پیچ نیست

بًعد مرگ و زندگانی هیچ نیست

عالم عشق  عالم اندر عالم است

راه جنت تا به عالم ، یک دم است

هر چه دور و دورو دور ازشست تست

چون که عاشق می شوی ، در دست تست

هفت دریا ، دور اگر بر رستم است

بهر سیمرغ ،  این مسافت ، یک دم است

مصطفی تا سدره ، یک دم برزدن

از مسیحا تا به خور، یک پر زدن

آشنا چون پایشان با خاک شد

خاک نور دیده ی افلاک شد

هر کجا ی نا کجا اباد بود

هند یا کعبه ، سرایی شاد بود

گر سر اندیب است وجای دیگراست

این بهشت عاشق  نام اور  است

عشق چون اوردشان سوی جهان

هر کجا رفتند ، شد همراهشان

اسمان ابی و  لبخند  نور

شد طبیب   خستگان را ه دور

خاک بالا رفت و بالایی گرفت

ز آدم و حوا دل ارایی گرفت

خاک ، در منظومه ی خورشید شد

همسفر با زهره و ناهید شد

رَست از تنهایی دیرین ، زمین

گشت با خورشید جویان ،  همنشین

چاوشان عشق  ، شوری ساختند

بانگ شادی در جهان انداختند

تا بود خوش ، حال و روز ان دو یار

شد وزان صد ها نسیم مشکبار

شاخه ها خم کرده سر ، بهر نثار

رودها، اوازخوان ، در هر کنار

چهچه مرغ سحر  اغاز  شد

هر گلی  با بلبلی همراز شد

شادباش مقدم سلطان عشق

هر کجا بر خاست  ، تا ایوان عشق

بانگ  می امد ز هر سوی زمین:

" باد بر حوا و ادم  افرین

باد اب زندگانی نوشتان

شاهد اقبال در اغوشتان "

شاد بادا و خوش و خرم ،  زمین

بر دو عاشق پیشه ی  خلد برین

شست بارانی ملایم  جایشان

سبزه و گل ریخت اندر پایشان

لاله ها رستند و جا پرداختند

حجله گاهی بهر حوا ساختند

از پرِقو ،شد حریرین بسترش

از پرِ طاووس، چتری بر سرش

شبنم گلهای سرخ بامداد

گونه ی ان ماه را گلگونه داد

مهربان  دست نسیمی خانه گرد

گیسوی اشفته اش را شانه کرد

تا  بپوشاند بلورینه تنش

از پر پروانه شد پیراهنش

برگ انجیر بهشتش در زمین

گشت با گلبرگ زیبا ، جاگزین

گوشوار سوسن اندر گوش او

گردن آویز سمن ، همدوش او

دست ادم  ، حلقه ی امید بود

رشته ی الماس و مروارید بود

از قدوم عاشقان بیقرار

ناگهان پاییز گیتی ، شد بهار

دیده بر هر سو که می انداختند

سبزه اندر سبزه اش می ساختند

هر کجا بنشسته یا بر خاستند

جایشان را سرو و گل ،  اراستند

هر کجا که پای ایشان می رسید

از زمین صد باغ  لاله می دمید

سبز اندر سبز می  شد کوه و دشت

هرکجا حوا از انجا می گذشت

هر کجا حوا نظر انداز شد

صد هزاران مرغ ، در پرواز شد

عشق ، جادو ساز وافسون کار بود

با دو عاشق پیشه ،  یار غار بود

هر طلسم خاک را  ، بگشودشان

برد  و هرسوی زمین بنمودشان

هفت دریا را و کوه و رود را

غار و دشت آسمان فرسود را

عشق بٌد با ادم و حوا قرین

تا که شد  ادم ، خداوند زمین

آدم اندر چهر حوا  ، زود زود

کرد پیدا آن چه را گم کرده بود

در زمین ادم اگر حوا نداشت

زندگانی بهر او معنا نداشت

روی حوا ، شدبهشت دیگرش

موی حوا ، رشته ی جان پرورش

گشت حوا جانشین حور عین

خنده اش شیر و عسل ، ماء معین

سایه گستر  ، همچو طوبی بر سرش

بوسه ها  ، هم طعم اب کوثرش

هر چه  زیبا  ، دیده بود اندر بهشت

بود در حوای فردوسی سرشت

تا شود دنیای حوا دلنشین

کرد عالم را چو فردوس برین

هرچه را حوا به خلد ، از دست داد

بهتر ازان، ادمش ، اینجا  نهاد

تا نباشد گندمی ،  ازار او

این زمین را کرد گندم زار او

سیب اگر شد مایه ی قهر و نهیب

ساخت حوا را هزاران باغ سیب

ادم  ،اینجا   ، بنده یی ازاد شد

واین زمین  ،از سعی او اباد شد

گشت حوا در تن ادم روان

کرد او را مرد یکتای جهان

جشن نوروز  گزین  اغاز شد

بهترین فصل  زمین اغاز شد

بی زمانی نقطه ی اغاز یافت

زندگی تقویم خود را باز یافت

منشی تاریخ  ، شد همراهشان

تا نویسد کار روز و  ماهشان

هر کس از تاریخ  غافل می شود

در پی کردار باطل می شود

منشی تاریخ را،  چشم است باز

نیست او را دیده ی حق بین ، فراز

خاطرات ادم از باغ بهشت

جمله را این منشی دانا  ، نوشت

ادمی را راند یزدان از بهشت

تا بسازد خویشتن را سرنوشت

ادم اما زشت و زیبا را شناخت

وان بهشتی را که خود می خواست ، ساخت

گر بهشت عدن را از کف بهشت؛

عالمی نو ساخت خود،  بیش از بهشت

در زمین ، زان پیش ، شور وشر نبود

جز شب خاموش  درد اور نبود

عشق امد تا زمین روشن کند

شوره زاران زمین ،  گلشن کند

عشق امد تا که جان گیرد  بهار

ابر وباران را بر انگیزد به کار

عشق امد تا  زمین زایا شود

کشتزار ادم و حوا شود

امد عشق و خامشی بر باد رفت

فصل کوری و کری از یاد رفت

ابر و باد و خاک و باران ، برگ و بید

جملگی  فرمان  ازادی شنید

هر  نهال عاشق شد و قامت کشید

باغها بشکفت و گلشنها دمید

اتشی کز عشق ادم  بر جهید

جان به جان جمله  ى عالم دمید

زندگی  ،شد ادم و حوا شدن

در فروغ عشق  ، نور افزا شدن

زندگی ، شد عشق ،و با هم ساختن

جان برای دیگری درباختن

عشق  ، شد سرمایه ی پایا شدن

هر نفس ، از من  ، گذشتن ، ما شدن

عشق هستی ساز و  ابادی فزاست

عشق شادی ، عشق سیمای خداست

عشق اهل بخشش و ارامش است

عشق پویایی و شور و کوشش است

عشق  اهل کینه و کشتار نیست

جلوه گاه   مرده ی جاندار نیست

می شناسد زنده ی بیدار را

می برد از دیده ، خواب غار را

در هزاره ی ادمی ، دور سپهر

بود ، دور عشق  و زیبایی و مهر

تا کیومرث گزین بر کار شد

هر چه عاشق بود ، با او یار شد

مرغ و ماهی ، جانور با ادمی

یار او شد در سرای همدمی

نو ، چو با جمشید امد روزگار

گشت گیتی نوبهار  اندر بهار

مرگ و بیماری در این عالم نبود

هر که را تن،   چارده ساله  ، نمود

خشک سالی  راه در  صحرا نداشت

دیو دروندی به دلها جا  نداشت

راستگویی سکه ی بازار بود

هرکسی از کام  برخوردار بود

ادمی از عشق و خودخواهی بری

بود و  زیبا  ، چون بتان ازری

ان که گیتی را چنین  زیبا نمود

عشق بود و عشق بود و عشق بود

ان همه بیمرگی  وعشق و  امید

در شب ضحاکیان   شد نا پدید

 

****

روز کوچ ادم و حوا رسید

نوبت ازایشان ، به نسل ما رسید

بعد از ان ، ما ادم و حوا شدیم

در بهشت خاک  ، ادم زا شدیم

" چون که گل رفت و گلستان شد خراب

بوی گل را از که جوییم از گلاب " **

ادم و حوا روان زنده اند

در تن ما زنده ی پاینده اند

ادم و حوای ما ، بیداری اند

در رگ و در ریشه ی ما جاری اند

جسم و جان  را ادم و حوا شناس

ماجراشان داستان ما شناس

چون  که پیوستند ، خاک اباد گشت

هر که بد در بند  غم ،  ازاد گشت

مرغ را چون بند بنهد سرنوشت

بهر او یکسان  شود خاک و بهشت

ما هنوز از  عشق ادم زنده ایم

لیک حوا را ز عالم ، رانده ایم

تا که جان از عشق حوا سیر شد

خود پرستی  خوی  عالمگیر شد

خنده ، دیگر،  ان تب دیرین نداشت

بوسه  دیگر میوه ی شیرین نداشت

واژه ها بی معنی. و واهی شدند

دیده ها دنبال گمراهی شدند

دستهای  دوستی  شد جانستان

سینه ها ،بی مهر و تنها  ،بی روان

بخت بیدار پسر ، در خواب شد

کین رستم  در دل سهراب شد

دختران  در کینه ی مادر شدند

مادران  دور از سر و همسر شدند

عطر از گل رفت و مستی از شراب

باغ ویران  گشت و دریاها  ، سراب

اهرمن از کار انسان شاد شد

خانه ی ابلیسیان اباد شد

بندگی بر تخت ازادی نشست

جغد غم بر کلبه ی شادی نشست

روز مهر و دوستی پایان گرفت

زندگانی رنگ گورستان گرفت

حالیا در ششدر ی خود ساخته

ادمی ، هستی خود را باخته

ادم گم کرده حواییم ما

در زمین تنهای تنهاییم ما

ادمی،  در کار خود وا مانده ایم

بی خبر از عشق حوا مانده ایم

باز ، شیطان کرده جا ، در جانمان

باز می بازیم  خان ومانمان

پور شیطانیم و حوا زاده ایم

نز  تبار ادم ازاده ایم

کار ما شد حیله و جادوگری

روز و شب خونخواری ومردم دری

در پس لبخند ، خشم و کینه ها

چون دو  سوی  چهره ی ایینه ها

ادمیم اما نه با حوای  خویش

باز بی عشقیم در دنیای خویش

چون که شور  عشق ما پایان گرفت

دیو خود خواهی  دوباره جان گرفت

بنده بودن جای ازادی نشست

بال مرغ عشق را ، نفرت  ، شکست

اتش جانسوز کینه ، تیز شد

ادمی  ، قابیل شد  ، خونریز شد

ادمی  از عشق شیرین ، سیر گشت

زور و زر،  سلطان عالم گیر گشت

جانمان ،  پر گشت از بیداد و کین،

خسته و تنها شدیم  اندر زمین

نیست دیگر جای سرمستی زمین

باخت ان سرمایه ی هستی زمین

ادمی  ، گم کرده جای خویش را

می کند ویران سرای خویش را

هرچه ادم ساخت با حوای خویش

پور او درباخت  ، با فردای خویش

باز ادم همدم نامردم است

همنشین و یار  مار و کژدم است

باز ، هستی  در شرار جنگهاست

ادمی  در ششدر نیرنگهاست

اسمان ها گشته هم سان  زمین

کرده جا دوزخ  به دامان زمین

شد بهشت ادمی دوزخ سرشت

گم شد  از اندیشه ادم ، بهشت...

 

کس نمی داند شهاب تیز گام

با تنی از نور و جانی شادکام

باز کی  خواهد گذشت از این بهشت

تا دگرگون سازد  ان را سرنوشت

بیند  ادم را و حوارا  پریش

غرقه در اندوهی از اندازه ، بیش

همدم نا مردمان خود پسند

زرد رو ، اشفته جان ، دلها نژند

خسته از تن پروری و بی غمی

در هوای همدمی  و ادمی

باز هم اندوهشان بی همدمی است

چشمها دنبال  عشق ادمی است

دستها کوتاه و دلها پر امید

عشق ایا باز، خواهد بردمید؟

 

هر کجا تابد شهابی تیز گام

می نویسد  در شب تار این پیام

عشق می اید که ابادت کند

از غم دیرینه ازادت کند

 

(توسان، شهریور 1393)

1-اکثر اهل الجنة البله ( حدیث)

اکثر اهل الجنة البله ای پدر    بهر این گفته است  سلطان البشر (مولوی)( امثال و حکم دهخدا).

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل داستان جمشید در شاهنامه فر دوسی

 

بخشی از کتاب سه جلدی "شاهنامه را با هم بخوانیم"

از

 دکتر منصوررستگار فسایی 

تحلیل داستان  جمشید در شاهنامه فر دوسی

 

جمشید،که در متون فارسی به صورت جم،جمشاد،جمشاسپ،جمشیدون  جمشاسب،جم الّشیذ،جمشاه وجمشاذ به کار رفته است،  از معروف ترین چهره های افسانه یی هند وایرانی است که به قول کریستن سن :" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارند ."( نخستین انسان و...،صص 166).اودرهند باستان فرمانروای دنیای مردگان است و در ایران مهمترین شاه پیشدادی  ونشانه یی از فرمانروایی آرمانی و باشکوه ونمادی از دوران   طلایی جهان است .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 37)

اما در تاریخ  افسانه یی مزدیسنان ،  جمشید نمونه ی  انسان اولیه یعنی "یمه: جم" جای خود را به " پزذاته  : هوشنگ " داده است  ( نخستین انسان و...، صص 173)

نام جمشید مرکب از دو جزء" جم" و" شید "است: جم در فارسی باستان به صورت "یَمَه:Yamaودر اوستا به صورت yima  یِمه: ؛Yama و در سانسکریت Yama ودر پهلوی به صورت amjyam:  آمده است( بارتلمه 1300)،" شید" در اوستا به صورت  xshaeta  ودر پهلوی Ṡêt آمده که برخی معنی آن را "درخشان و روشن " دانسته اند و بعضی آن را برگرفته از کلمه ی " خشی": XŜay  به معنی پادشاه دانسته اند بنابر این برای نام جمشید ، دو معنی پیشنهاد شده که:

 نخست " جم درخشان و تابان " و دوم " جم شاه" است که ظاهرا معنی نخست مورد پذیرش مورخین بوده است : " برای آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی ، جمشید گفتندش و "شید " روشنی باشد  ،چنانکه آفتاب را " خور " گویند  و "خورشید " یعنی آفتاب روشن." ( سنی ملوک الارض صص 24). )، طبری اورا" جمشاد " می نامد.( ج1 ، صص 226)

در متون دیگر اوصافی چون " زیبا" ،" خوب رمه: دارنده ی گله های خوب "به او داده اند.

او نخستین پادشاهی است  که در نتیجه ی نا خشنودی مردم ازوی ، و پس ازدعوت از بیورسپ تازی برای شهریاری ایران ،عزل می شود و می گریزد و در نهایت به دست ضحاک کشته می شود.

در برخی از منابع کهن  جمشید برادر تهمورث دانسته شده است و پدرش نیز " ویونگهان" است که پسر " هوشنگ " می باشد ،

نام پدر او در سانسکریت " ویوَسوَنت : Vivasvant است که در اوستا به شکل"ویوَهوَنت:Vivahnantب کار رفته است و در پهلوی "ویوَنگهان: Vivanghân شده است ودر روایات اسلامی به صورتهای ویونجهان، ایونجهان،و... استعمال شده است.

حمزه ی اصفهانی و مسعودی اورا برادر تهمورث می دانند و حمزه اورا " ابن نو بجهان " می خواند.( سنی ملوک الارض ، صص 20)،( مسعودی، 112)

در ریگ ودا ،یمه " :"جمشید" خواهری نیز دارد که   نام او در سانسکریت "یمی:Yami”   است و این دو فرزند سَرَنیو Saranyõ هستند،"یمی "در پهلوی "یمگ،یا جمیگ یا جمگ "شده است.

در "ودا" یمه، پسر خورشید  و نخستین بشر از بیمرگان است که مرگ رابر گزید " ...او مرگ را بر گزید تا خدایان را خشنود  سازد، بیمرگی را بر نگزید تا فرزندانش را خشنود کند ." ( ریگ ودا ، دهم ، 13، 4 زنر ) او سرور جهان مردگانی است که به سعادت رسیده اند و فرمانروای بهشت  برین ، شده اند، در بهشت،"یمه: جم" و " ورونه " به پذیره ی  مردگان می آیند ، او گرد آورنده ی مردم  و راحت بخش  مردگان است ، او برترین آسمان را در اختیار دارد و د ر آنجا مسکن گزیده است ." (بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 225)، در اوستا (وندیداد ، فصل 2) او نخستین کسی است که اهورا مزدا دین خود را به وی سپرد( برهان، به هصحیح معین، ذیل جمشید ، ح 6 )

جمشید در اوستا دارای  سه فرّه  یا فره یی با سه جلوه می باشد :

" فرّه ی خدایی موبدی" او که به مهر می رسد،

"فرّه ی شاهی " او که به فریدون می  پیوندد 

" فرّه ی  پهلوانی و جنگاوری وی که آن را گرشاسپ  به دست می آورد

 داشتن این سه فره،می تواند گویای ساختمان ابتدایی قبایل هندو اروپایی باشد که در آنها ظاهرا  رییس قبیله  خودجادوگر قبیله و پهلوان هم بوده است."( بهار ،پژوهشی در اساطیر ایران ،صص 227-226) :"نخستین فرمانروایان  ایرانی  و  هندو ایرانی روحانی بوده اند ، یعنی وظایف شاهی و  ودینی را مشترکا  به عهده داشته اند  خاندان "سام نیز علاوه بر شاه بودن ، روحانی بوده اند که شادروان بهار دلایل آن را ذکر کرده است.(بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ،صص239)

فردوسی هم اشاره ای اجمالی به این نکته دارد

منم گفت با فرّه ی ایزدی      همم شهریاری و هم ،موبدی

در ادبیان هندی  و اوستایی و پهلوی لقب او در اوستا، " خوب رمه" و" خورشید سان، نگران" است(یسنا:ج1 صص160)بنا بر یشت نوزدهم ، او برخوردار  از فرّه ی ایزدی بود.( یشت 19  ،زامیاد یشت 5/38-40) که در روزگار وی:" نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود ونه مرگ  و نه رشک دیو آفریده ، پدر و پسر  هریک از آنان به صورت ظاهر  پانزده ساله می گردیدند."( یسنا- ها 9/5) در فروردین یشت آمده است که جمشید جهان را بی مرگ کرد.( صص7).

در دینکرت آمده است که  :" جمشید فقر وپریشانی را از جهان بر انداخت ، سرما و گرما  را به بند کرد و بهترین شیوه ی زندگی را به مردمان به وجود آورد،مرگ و میر در زمان شهریاری  او موقوف شد ،دیوان وپریان به فرمانش در آمدند  و زندگی جز صلح و سلم ،آسودگی  و فراغت و نشاط چیزی  نبود." ( دینکرد9، فصل 21)، اما چون دروغگویی کرد ، فره ی ایزدی از او بگسست و" فر" به پیکر مرغی بیرون شتافت، اما فردوسی دور شدن فره ی جمشید را ناشی از دعوی خدایی او می داند که این امر در "داتستان دینیک " هم آمده است.

"گناه" راز سقوط جمشید است ، درشاهنامه و متن روایت پهلوی  و دیگر تاریخهای فارسی  و تازی ، گناه او  را ادعای خدایی می دانند  ، در وداها ظاهرا گناه او همبستری  با خواهر است  و در یسنای 32 بند 8 گناه او این است که گوشت گاو را برای خوردن مردمان آورده است.( همان : صص 230)

 

دوبخش متفاوت  زندگی جمشید

 

در مورد مدت پادشاهی جمشید اقوال مختلفی ذکر شده است ،ولی همه  جا دوران پادشاهی اورا به دو بخش  تقسیم کرده اند :

1-     دوران قدرت و پادشاهی پیش از گمراهی و برگشتن فره از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )616 سال ئ نیم است.

2-     دوران گمراهی و برگشتن فرّه از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )صد سال است.( همان فصل)

 شاهنامه مدت زندگی جمشید را 700 سال می داند ودر وندیداد این مدت 300سال یا سه سد زمستان است ( فرهنگ نامهای اوستا : صص 1504)و در برخی دیگر از روایات 2100 سال است(همان ،صص1511)مسعودی مدت پادشاهی وی را " 600 یا 700 سال می داند.( مروج الذهب : 113)وابن بلخی در این مورد می نویسد:

"... جمشید برادر طهمورث، هفصد و شانزده سال پادشاهی کرد." (فارسنامه ابن بلخی،1374،رستگار فسایی، ص 65)

بنا بر گفته ی هینلز ،"پایان زندگی جمشید در سنت ایرانی  ،تا حدی  مرموز است  : یکی از سرودهای  باستانی می گوید که او به دست برادرش سپیتورَه ( Spityura  در پهلوی :Spitur  ).(شناخت اساطیر ایران ، 57) به دونیم شد اما در شاهنامه  جمشید را ضحاک ستمکار، با اره به دو نیم می کند که  مجمل التواریخ این موضوع را با تفصیل بیشتری چنین بیان می کند که :" جمشید بگریخت  و به هندوستان افتاد   و مهراج  هندوستان بهفرمان ضحاک با وی  حرب کرد  و آخر اسیر افتاد و  پیش ضحاک آوردند  ، به استخوان ماهی که ارّه را ماند ،به دونیم کردندش واز آن پس بسوختند."( صص25)اما ، داستانهای جمشید در شاهنامه دارای 194 بیت است و در دوبخش کاملا مجزا ارایه می شود:

1-     دوره ی اول که دوران فره مندی و خلاقیتهای  جمشید  است و74 بیت نخست داستان جمشید را شامل می شود، حکایت پویایی و جنبش و ساختن و آباد کردن و زندگی دراز پرفراز و نشیب انسان است. جمشید شاهی است که با فرّه ایزدی و پرهیزکاری به همه مردم آرامش و آسایش می‌بخشد و حتّی دیو و دد و پریان از وی آسودگی می‌یابند. جمشید سیصد سال پادشاهی می‌کند و در هر پنجاه سال کاری شگفت را به انجام می‌رساند. او در پنجاه ساله اوّل پادشاهی به ساختن جنگ‌افزارها برای نابود کردن بدکاران پرداخت و در دومین پنجاهه از کتان و ابریشم جامه‌های گرانبها ساخت و پیشه‌وران را گرد آورد و مردم را به چهار گروه پرستندگان و روحانیان، ارتشیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد و در پنجاه سال بعد، دیوان را به کار گِل گماشت و خشت زدن و با گچ و سنگ دیوار و کاخ و خانه و گرمابه ساختن را به مردم یاد داد؛ و( به همین جهت است که او به ساختن و سپس پنجاه سال را به استخراج گوهرها و سیم و زر و ساختن عود و گلاب و عنبر و داروها و شیوه درمان دردمندان گذراند. او در پنجاه سال دیگر، کشتی ساختن و از دریاها گذر کردن را به مردم یاد داد و در این روزگارِ دراز سیصد ساله، هرگز دری بر وی بسته نبود و مردم شادمان و تندرست و بی‌غم و بی‌مرگ بودند.

جمشید تختی برای خود ساخت بسیار گرانبها و آراسته که چون خورشید می‌درخشید و دیوان آن را برمی‌گرفتند و به آسمان می‌بردند، و روز بر تخت نشستن جمشید، همان نوروز است که ایرانیان هر سال آن را جشن می‌گیرند.

 

2-دوره دوم پادشاهی وی  که ازبیت 75 تا194 را تشکیل می دهد  باادعای خدایی  جمشید  آغاز می شود  ،جمشید ناگهان خودبینی می کند و از راه یزدان دور می شود و خود را خدای جهان می پندارد و از فرمان ایزد، روی می پیچد و فرّ یزدانی از وی دور می شود و بیچارگی و بدبختی بدو روی می آورد و ضحّاک بر او می شورد و با ارّه او را به دو نیم می کند و خود به جای وی بر تخت شاهی نشیند و در حقیقت بخش عمده ی این بخش از داستان جمشید مربوط به ضحاک است و جمشید در سایه قرار دارد

جمشید  به سبب ساختن "وَرَه" یا دژی زیر زمینی  نیز مورد تمجید است ، زیرا آفریدگار بدو هشدار داده بود که مردمان گرفتار  سه زمستان  هراس انگیز خواهند شد  از این روی جمشید وری ساخت و تخمه ی همه ی حیوانات مفید ، گیاهان و بهترین مردمان را  به آن جا برد."( همان  ).

بنا بر مهریشت :" جمشید کاخی بر فراز  کوه هرا(Hara ) می سازد که در آن نه شب هست و نه تاریکی و ،نه سرما و نه گرما ،نه بیماری هست  و نه مرگ."( مهر یشت بند 5، پژوهشی در اساطیر ایران، صص 226)

ابن بلخی نسب وی را چنین ذکر می کند: نسب جمشید همچون نسبت طهمورث است و پدر هر دو ایونجهان بوده است و به تکرار ذکر نسب او، حاجب نیست، و قومی از اصحاب تواریخ می‌گویند جمشید برادر طهمورث نبوده است، چه برادر زاده‌ی او بوده است و پدرش را دیونجهادابن و یونجهادگفتندی. (فارسنامه ابن بلخی،1374،رستگار فسایی، ص 64)

بنا بر کتاب پیکر گردانی  در اساطیر ،جمشید از فرّ ه مندان وبا تفحص در احوال جمشید مىبینیم که او نیز چون کیومرث و هوشنگ و تهمورث، مظاهر عمدهاى از پیکرگردانى را با خود دارد؛

 1. خلقت جمشید خلقتى نورانى و شگفتانگیز، قدرتمند و زیبا است که در این
اوصاف، نسبتى با انسانهاى دیگر ندارد. و حتى بعضى او را خورشید و آفتاب دانستهاندو در ودا او را پسر خورشید گفتهاند و بدو لقب خورشیدسان دادهاند.

2. در روایات زرتشتى «اذواک» ماده دیوى است که جمشید را به لذات دنیوى حریص مىسازد و نیاز و فقر و شهوت و تشنگى و قحط و رنج را پدید مىآورد.

3. او را نخستین بشرى دانستهاند که همانند کیومرث مرگ بر او چیره شد.

4. او را هم فرمانرواى قلمرو زندگان و هم فرمانرواى دوزخ دانستهاند.

5. اهورامزدا دین خود را به وى مىسپارد و او به لقب خوبرمه مشهور مىشود که معنایى شبیه پیامبرى و شبان امت بودن را دارد.

6. او داراى فرّه ایزدى است و وجود این فرّه، سبب مىشود تا در دوران او بهشتى زمینى پدید آید و آرمانشهر واقعى ظهور یابد و در نتیجه در دوران او نه سرما باشد و نه گرما و مردم شادان و در صلح و صفا باشند و گمراهشدن جمشید سبب شود تا فرّ از اوچون مرغى بیرون شود و به «مهر» بپیوندد.

7. او سلطنتى طولانىتر از همه دیگران داشت، به نحوى که بیش از دو هزار و صد سال پادشاهى کرد.

8. دیوان و سباع فرمانبردار او بودند و دیوان در خدمت او به آبادانى و نوآورى پرداختند.

9. او دعایى مستجاب داشت و خواست او آرامش و آسایش و دیرزیستى مردم بود.

10. از این  که اهریمن چگونه جمشید را گمراه مىکند، آگاهى چندانى نداریم، اما ازرفتار اهریمن با ضحاک، جانشین جمشید، مىتوان تصور  کرد که دگرگونى پیکره اهریمن و ظهور آن بر جمشید، مىتواند امرى طبیعى باشد.

11. فردوسى وجود فرّ کیانى را در جمشید وسیلهاى براى خدمت به مردم و
نرمکردن آهن و ساختن وسایل آهنین مىداند.

12. جمشید با سروش ارتباط داشت و سروش راز بیرونآوردن جسد پدرش،
تهمورث را از شکم اهریمن به وى یاد داد.

13. ایرانیان جمشید و سلیمان را یکى دانستهاند و تمام افسانههاى مربوط به سلیمان را در جابهجایىِ شخصیتِ انسانى و در جلوههاىِ مختلفِ جمشید جان بخشیدهاند.

14. جمشید در نتیجه فرهمندى خود توانایىهایى داشت که عبارت بودند از:

    الف ـ جامى داشت که اوضاع عالم را در آن مىدید.

     ب ـ انگشترى داشت که هرگاه آن را در انگشت مىکرد، مرغ و دیو و مردم   

           و پرى به فرمانش بودند.

     ج ـ تختى و گردونهاى داشت که بدان وسیله در آسمان گردش مىکرد.

     د ـ او شراب را کشف کرد...

     ه ـ پزشکى و درمان را بنیاد نهاد..." ( منصوررستگار فسایی، پیکر    

         گردانی در اساطیر، صص222 تا 226)

 

زمان در داستان جمشید

 

جمشید در هزاره دوم از سه هزاره سوم آفرینش ،یعنی  در هزاره ی دوم از اولین سه هزاره ی بعد ازبه وجود آمدن جهان  می زیسته است.(بندهشن،ص 139) 

جمشید به قول مهرداد بهار  ، محتملا  در دوره ی هندو ایرانی،شاه عصر زرین  اریاییان به شمار می امده است زیرا در ایران  وبنابر اوستا، او شاه بهشت زمینی،( وندیداد) ،  و در ریگ ودا ، فرمانروای بهشت  آمانی  است .( پژوهسی در اساطیر ایران، ص 483). به قول کریستن سن جمشید:" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارد ."( نخستین انسان و...،صص 166).

جمشید از کهن  ترین  چهره های اساطیر هند وایرانی  است

اما شخصیت "ییم" :جمشید در هند  با ایران متفاوت است، مشخصه ی بر جسته ی جمشید در وداها این است که او نخستین  کس از بیمرگان است  که مرگ را بر می گزینداما جمشید در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله اش  مورد احترام است .                                                                         

 از ویژگیهای فرمانروایی اوآرامش  ووفور نعمت بوده است.

دوران جمشید را فردوسی 700 سال می داند ولی در متون  فارسی میانه  و منابع متأخر ،حداقل 520 سال و حدأکثر 1000سال  ذکرشده است. .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 341) پادشاهی او در جاماسب نامه 717 سال و هفت ماه،دربندهشن 716 سال وشش ماه ،در أیوگمدجا 616 سال وشش ماه و سیزده روز،در قعالبی  520 سا ودرحبیب السیر1000 سال عمر و700 سال پادشاهی است.پس از آنکه بیوراسب (ضحاک ) بر جمشید چیره شد،دستور داد تا دیوی به نام" سپیتور Spitürاورا با ارّه به دونیم کرد.

 

 

مکانها در داستان  جمشید

در داستان جم آمده است که:" دادار هرمز اندر آن ایرانویج ( :تا دوره ی ساسانی ماوراء النهر: فرا رود)نامی ،( ان جای که ) وداییتی است،انجمن فراز برد او که جمشید نیکو رمه است  و جمشید  با برترین مردمان  ،اندر  ان ایرانویج  نامی ، بیامد." (بهار، پژوهشی در اساطیر، صص 218) در داستان اوستایی جم، تخت جمشید پازس ، جایی است  که  جمشید آن را پایتخت خود قرار داه بود و از آن جا جهانداری می کردو همان است که در شاهنامه نیز  تکرار می شود و ایرانیان ضحاک را به تخت جمشید می برند:

مرآن اژدها فش بیامدچوباد     به ایران زمین،تخت برسرنهاد

زایران و از تازیان لشکری      گزین کرد  گردان هر کشوری

   سوی تخت جمشید بنهادروی      چو انگشتری کرد ، گیتی ،بدوی

( 0خ178/51/1)

بنا بر روایت وندیداد پس از گذشت 300  از سلطنت جمسید ظفاو نیمروز: جنوب) رفت 0همان ،صص 389)

در ادبیات هندی مخصوصا در مهابهاراتا آمده است که:" در دوران جمشید سرما و گرما و ودرد وبیماری  و مرگ وپیری نبود و در نتیجه ، جه زمین بیش از ظرفیت خود  از موجودات پر شدو  وزمین تاب این بار رانیاورد  و فرو رفت ودست به دامان خدایان شد ویشنو به صورت گرازی در آمد و زمین را با دندان خود گرفت وبالا کشید."( آموزگار، فردوسی وشاهنامه سرایی، ص 339)

 

کارهای مهم جمشید

 

"... جم در ایران به سبب فرمانروایی  هزار ساله اش، [ درشاهنامه 700سال]بسیار مورد احترام است ویژگی این فرمانروایی،آرامش ووفور نعمت  بوده است و در طی آن دیوان و اعمال  زشتشان ناراستی  و گرسنگس  و بیماری  و مرگ هیچ نفوذی  نداشتند ، جهان در  زمان فرمانروایی او  چنان بر خوردار از  سعادت  بود که  ناگزیر  زمین  را در سه نوبت گسترده تر کردند به طوری که  در پایان فرمانروایی او  دو برابر  گسترده  تر از اغاز آن بود، جم پیش نمونه (portotype )ی آرمانی  همه ی شاهان است و نمونه یی که همه ی فرمانروایان بدو رشک می برند.(هینلز : 1368، شناخت اساطیر ایران ، صص 56)

1-جمشید پادشاهی نو اندیش است  که زمان فرمانروایی او با کارنامه یی  درخشان  از دگرگونیهای بزرگ اجتماعی همراه است، او آنچه را که پیشینیانش کرده اند به کمال می رساند و جامعه یی  کاملا متمدنانه پدید می آورد و به قول خودش:

هنردرجهان از من آمدپدید    چومن،نامور ، تخت شاهی ندید

جهان رابه خوبی،من آراستم   چنان است گیتی کجا ، خواستم

خوروخواب وآرامتان ازمن است  همان پوشش وکامتان از من است

2-او دارای  فرّ کیانی است  و می تواند جهانی را فرمانبردار خود سازد ، دیو ومرغ و پری به فرمان او هستند و او شهریار موبدی است  که  هم شاهی و هم رهبری فکری جامعه خود را بر عهده دارد و به قول فردوسی :

منم گفت بافره ایزدی    همم شهریاری وهم موبدی

و در دوره ی جمشید است که فردوسی نخستین بار ، از قلمرو جمشید با نام کشور و ایران یاد می کند  وبه خیزش ضحاک از سرزمین تازیان اشاره می کند.

در سیصد سال نخست شهریاری وی ، در هر پنجاهه ، تحولی تازه پدید می اید زین ابزارها ساخته می شود و شیوه های نبرد و نامجویی به مردم یاد داده می شود.

جمشید به مردم رشتن و بافتن وساختن جامه ها ی رزم وبزم را می اموزد وبرای ان که هرکس پایگاه سزاوار خویش را بشناسد و  اندازه ی خود رادر جامعه بداند مردم را به چهار گروه بخش کرد: موبدان و آذربانان، (:آسرونی  ) را در کوهها جای داد تا به پرستش سرگرم باشند،کار نبرد را به  ارتشیان ( :ارتشتاری  ) سپرد تا از کشور نگهداری کنند،کشاورزان( : واستریوشی ) را به کشتن و درویدن بر انگیخت تا خوراک مردمان را سامان دهند و  وگروه چهارم را که پیشه وران و دستورزان( :هوتخشی ) بودند، به فراهم ساختن نیازمندیهای مردم  گماشت .

3-جمشید سپس به توسعه آبادیها و شهر ها پرداخت، دیوان را که فرمانبردارش بودندبه کار گِل گماشت  و انان گل را قالب زدند و خشت ساختند و مهندسان با گل و گچ و دیوارها و ساختمانهاو گرمابه ها بر آوردند ، وبه همین جهت است که گفته اند یکی از کارهای برجسته ی جمشید، ساختن" وَرَه" یا" ور جمکرد"در ایران بود ،دژی بود که جمشید ساخت تا در سه زمستان  هراس انگیز که حیوانات و گیاهان  و مردمان نابود می کرد،برگزیده یی از آنان را را به انجا برد  تا پس از پایان آن زمستانها جهان دوباره آباد شود.(هینلز ، اساطیر ایران،  صص 56)، روایت دیگر از این دژ آن است که جمشید می خواست گزیده یی از مردم  را در آن حفظ کند تا در هزاره ی اوشیدر   که مردم و جانوران مفید  نابود شده اند ، درهای این دژ را بگشاید و جهان از نو پر از مردم و  و گوسفند و شود که شادروان بهار احتمال می دهد  که  در اصل این بارو برای  همین منظور ساخته شده بود و سپس بر اثر تاثیر اساطیر سامی ، بر اساطیر ایرانی  و اختلاط داستان نوح  وکشتی  وی با داستان جمشید  ئباروی او، داستان وندیدادی شکل گرفته است. ( بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 201)

همچنین جمشید کاخی بر فراز کوه هرا ، البرز، ساخت که در آن نه تاریکی بود و نه سرما و نه گرما  و بیماری ومرگ وپزشکی . درمان دردمندان را به مردم یادداد، " جم ، مرگ و درد و پیری را  از جهان به 600سال  در داشت.( وندیدادفرگرد دوم)و گوهرهای گوناگوناگون را شناخت  وعود ومشک و عنبر و کافور راپدیدار کرد ،

4-جمشید کشتی ها ساخت و از دریاها گذر کرد و سر انجام در هنگامی  که مردم آسوده و بی مرگ و از هر رنجی دور شده بودند ،تختی گرانبها  ساخت که با گوهر های فراوان که دیوان آن را برمی گرفتند و به آسمان می بردندو این روز را مردم "روز نو"نامیدندوهرسال آن را جشن می گرفتند و "نوروز " یادگار همان روز است.

5-چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری شد و جمشید کارهای درخشان فراوانی را انجام داد ،به یافته های خود مغرور شد و به قول شاهنامه ادعای خدایی کرد و فره ایزدی ازوی دور شد و ،

از آن پس بر آمدازایران خروش  پدیدآمدازهرسویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید،

گسستند پیوند از جمّشید

براوتیره شد فرّه ی ایزدی

به کژّی گراییدونابخردی

پدیدامدازهرسوی،خسروی

یکی نامجویی،به هرپهلوی

سپه کرده وجنگ راساخته

دل از مهر جمشید،پرداخته

یکایکبرآمدازایران سپاه

سوی تازیان بر گرفتند راه

شنیدندکانجا،یکی مهتر است

پراز هول،شاه،اژدها پیکر است

سواران ایران،همه شاه جوی

نهادند یک سر به ضحاک روی

به شاهی براوآفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

1-      در روایتهای ایرانی او گناه کاری است   که خوردن گوشت  را به مردم آموخته است(یسن بند4-5)

2-      بنا بر  هوم  یسن ،پدر جمشید  ،نخستین کسی است  که گیاه هوم را می فشارد واین این نیک بختی به وی می رسد که برای وی پسری زاده می شود: "یمه" درخشان ،دارنده ی  رمه ی خوب،ین آفریدگان." فرّه مند تر"

3-      اهورا مزدا ،پیش از زردشت ، نخست پیمبری را به وی پسشنهاد کرد ولی او نپذیرفت و تنها خواستار "نگهبانی جهان" شد.

4-      دوران جمشید دوران طلایی بود که در آن نه گرما بود و نه سرما ،نه پیری بود و نه مرگ و نه  رشک دیو آفریده وپدر و پسر هردو  پانزده ساله  به نظر می آمدند ، آب و گیاه فراوان و ناخشکیدنی بود  و خوردنیها پایان ناپذیر .( یسن ، بند 5-9)

5-      در روایات دینی  زردشتی جمشید  همه ی آفتها  و رذایل  را از میان بر می دارد (اعتدال(پیمان ) را رارعایت می کند ،بزرگ داشتن آتش ، بر قراری رسم کُستی بستن(کمر بند زردشتیان) دیگر مسایل دینی  از او آغاز می شود.

6-      دوران شکوه جمشید با گناهی که کرد وسخن دروغی که به اندیشه راه داد  پایان یافت،این گناه در برخی از متون مثل شاهنامه " همسان دانستن خود با خداست"که سبب می شود فره ی او در سه نوبت  و هربار  به شکل مرغی  از او جدا شود.( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ، ص 343)ی فراوان به جا ماند که فردوسی

7-      از جمشید گنج گاوان  به جا ماند که  فردوسی در داستان بهرام گور به آنها اشاره می کند

به هنگام جم چون سخن راندند   وُرا "گنج گاوان" هی خواندند

ندانست کس در جهان آن کجاست  به خاک است ،اگر در دم اژدهاست

تو چون یافتی ، ننگریدی به گنج  که ننگ آمدت زاین سرای سپنج

( خالقی مطلق،شاهنا مه،ج6 ،ص462 بیت 598)

14-جام جهان نما: جمشید جام شگفت انگیزی داشت که به "جام جهان نما "مشهور است ،اما در متون کهن به این موضوع اشاره نشده است

 

شخصیتهای داستان جمشید

 

در داستان جمشید که آباد گر جهان و قانونمند کنده ی کار آن است، بیشتر با چهره ی کلی مردمی روبرو می شویم که زیر لوای جمشید به توسعه ی اجتماعی و فرهنگی  و عدالت اجتماعی  مشغولند  و به همین جهت در داستان جمشید جز خود او شخصیتی "قهرمان"دیده نمی شود وحتی هنگامی که جمشید گمراه می شود و فرّ ایزدی از وی دور می گردد و "گروهی از لشکریان"او به "ضحاک" می پیوندند و کاررا بر جمشید تنگ می کند و سر انجام اورا به گریز  و کناره گیری از قدرت وا می دارند ، نیز از رهبر یا رهبران سپاه که به دشت سواران نیزه گذار می روند و "ضحاک "را به قدرت می رسانند ، نامی برده نمی شود. به همین جهت در داستان جمشید تنها ما چهره ی دوتن نقشآفرینان اصلی را می بیبینیم که عبارتند از "جمشید" و"ضحاک".

 پادشاهی جمشید در شاهنامه ی فردوسی

 

 

پادشاهی جمشید[1]هفتصد سال بود

پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

 

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[2]

 

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[3]  چون خود و جوشن[4]  و رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

 

       بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

  به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد      به خشت ازبَرش هندسی[5] کار کرد

 

4. جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[6]

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

 

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب     ز کشور به کشور، چو آمد شتاب

 

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[7]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[8]  روز از ماه فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود:

 

    چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

    ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی     میان بسته دیوان به سانِ رهی

   به فرمانِ مردم نهاده دو گوش   ز رامش جهان پر ز آوای نوش

 

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

هنر چون بپیوست با کردگار[9]    شکست اندر آورد و برگشت کار

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس    به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز   همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

 

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.

 

داستان مَرداس

 

در بخشی از ایران که دشت سواران نیزه‌گزار نامیده می‌شد، پادشاهی نیک‌مرد و خدای‌ترس فرمانروایی داشت به نام «مِرداس» که بخشنده و بزرگوار بود و هزاران چهارپای دوشیدنی و اسپان نژاده داشت. این مرداس، پسری جهانجوی، ناپاک و سبکسر داشت به نام «ضحّاک» که او را «بیوَراسب»[10]  نیز می‌خواندند؛ زیرا ده‌هزار اسب داشت. ضحّاک،

 

شب و روز بودی دو بهره به زین[11]     ز راه بزرگی، نه از راه کین

تا آنکه یک روز اهریمن (: ابلیس) به پیکر یک دوست درآمد و بر بیوراسب آشکار گردید و با گفته‌های فریبنده و زیبای خویش، دل آن جوان بی‌خرد را به دست گرفت و با او پیمان دوستی بست و بیوراسب، سوگند خورد که از آن پس هر چه را که اهریمن بگوید، بپذیرد و به کار بندد:

 

  جوان، نیکدل گشت و فرمانش کرد[12]      چنان چون بفرمود،سوگند خَورد

  که راز تو با کس نگویم ز بُن[13]     ز تو بشنوم هرچه گویی سخُن

 

آنگاه اهریمن، ضحّاک بیوراسب را گفت:

«مرا دل بر تو می‌سوزد؛

زیرا تنها تو شایسته فرمانروایی هستی و پدرت سالها زندگی خواهد کرد و پادشاهی به تو نخواهد رسید. بگذار تا من جان او را بگیرم و تو را برتخت فرمانروایی بنشانم».

بیوراسبِ ناپاک و سبک‌سر، این پیشنهاد اهریمن را پذیرفت و اهریمن بداندیش در راه مرداس چاهی کند و سرِ آن را بپوشانید و شبانگاه که مرداس برای نیایش به باغ آمد تا به نیایشگاه برود، در آن چاه افتاد و کشته گشت و اهریمن بدکار، بار دیگر آن چاه را پر کرد و نشان آن را نابود ساخت و بدین‌سان ضحّاک بیوراسب سبک‌مایه بیدادگر، با نام «اژدها» یا «ضحّاک» به پادشاهی رسید و بر جای پدر نشست.

اهریمن از خود پیکری دیگر ساخت و این بار همچون خوالیگری[14]  جوان و زیبا و بینادل و سخنگوی، بر ضحّاک آشکار شد و چربدستی[15]  و هنرمندی و توانایی خود را در پختن غذاها به وی نشان داد و آشپز ویژه ضحّاک شد.

در آن روزگار، خورشها و خوردنیها، فراوان نبود، کسی از گوشت جانداران، غذا نمی‌ساخت، امّا اهریمن برای آنکه ضحّاک را خونریز و گستاخ کند، گوشت مرغان و چارپایان را در خون می‌پرورد و از آنها خورشهای گوارا و خوشمزه می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد. یک روز به او زرده تخم‌مرغ و روز دیگر گوشت کبک و تذرو سپید به وی می‌خورانید و سوم روز، با مرغ و کباب برّه، خوان را آرایش می‌داد و دیگرگاه، از گوشت پشت گاوان جوان خوراک می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد و ضحّاک که از داشتن چنان خوالیگری توانا بسیار شادمان و خشنود بود، روزی او را فراخواند و ستود و از وی خواست تا از او چیزی بخواهد و آرزویی بکند، اهریمن فریبکار نیز پاسخ داد:

«ای فرمانروای بزرگ!

که مرغان و جانوران و مردمان فرمانبردار تو هستند

همیشه به شادی بمان و بنوش و بخور

تنها آرزوی من آن است که بر شانه‌های شاهانه تو بوسه زنم و از این کار سرافرازی یابم».

ضحّاک به آسانی و آسودگی این درخواست را پذیرفت و اجازه داد تا آن خوالیگر شانه‌های برهنه او را ببوسد. اهریمن پس از آنکه شانه‌های ضحّاک را بوسید، ناپدید شد و بر جای بوسه‌های او، دو مار سیاه، همانند دو شاخه درخت سربرآوردند که هر چه آنها را می‌بریدند، باز می‌روییدند. پزشکان فرزانه برای درمان این درد، هر چه می‌دانستند به کار بردند امّا چاره‌جوییهای آنان سودی نداشت.اهریمن بار دیگر در پیکری تازه درآمد و این بار خود را به شکل پزشکی دانا درآورد و به نزد ضحّاک شتافت و مهربانانه با او گفت:

«از فرمان سرنوشت گزیر و گریزی نیست. اگر می‌خواهی این درد را درمان کنی، به ماران گزنده‌ای که از شانه‌ات برآمده‌اند، خورش خوب بده و به آنها آرامش ببخش تا از این پرورش، به مرگ طبیعی بمیرند و تو را آسوده بگذارند».

اهریمن با این اندیشه فریبکارانه و زشت خویش، می‌خواست تا جهان را از مردمان پاک کند.... و این، درست، در آن روزگار بود که ششصد سال از پادشاهی جمشید گذشته بود و جمشید سالها بود که گمراه شده و روز درخشنده و سپید او، به تیرگی روی نهاده بود؛ مردم از او گسسته بودند و فرّه ایزدی از او دور شده بود و پیر و جوان از او به خروش آمده بودند و در هر گوشه‌ای ازایران‌زمین، جنگ و جوش و ناآرامی برپا شده بود و همگان در جست و جوی خسروی نامدار و پادشاهی نیک، سر به شورش برداشته بودند و لشکریان و سواران ایران، شاه‌جویان به هر سرزمینی می‌شتافتند تا جایگزینی برای جمشید بیابند. سرانجام، دانستند که در سرزمین تازیان، پادشاهی توانمند، به فرمانروایی رسیده است که سزاوار پادشاهی ایران است. پس به دشت سواران نیزه‌گزار شتافتند و ضحّاک را یافتند و او را شاه ایران خواندند و به فرمانروایی نشاندند و تاج شاهی ایران را بر سرش نهادند و ضحّاک، شادمان از این پیروزی و بزرگی ناروا، به نبرد با جمشید شتافت و جهان را چون انگشتری بر جمشید تنگ کرد[16] ، جمشید از او گریخت و تخت و تاج و گنج و سپاه و خاندان وی به دست ضحّاک افتاد و تا صد سال، اگر چه همچنان نام شاهی بر او بود، اما کسی او را نمی‌دید و نمی‌یافت، تا آنکه پس از صد سال، روزی ضحّاک او را در کنار دریای چین گرفتار کرد و با ارّه میان او را به دو نیم کرد و جمشید پس از هفتصد سال زندگی و پدید آوردن آن همه نیک و بد، کشته شد و ضحّاک پادشاه ایران گشت

 



[1]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای شاهنامه، ج 1¡ ص 311).

[2]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[3]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[4]. زره، جامه جنگ.

[5]. مهندس.

[6]. معدنها را استخراج کرد.

[7]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[8]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[9]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[10]. دارنده ده هزار اسب.

[11]. ضحّاک دو بخش از شبانه روز را به اسب‌سواری می‌پرداخت.

[12]. ضحّاک فرمانبردار ابلیس شد و قسم خورد که هر چه ابلیس بگوید و بخواهد انجام دهد.

[13]. که اصلا از دوستی خود با تو با کسی گفت و گو نکنم.

[14]. خوالیگر بر وزن قالیگر به معنی آشپز است.

[15]. مهارت.

[16]. جمشید را محاصره کرد و جهان را بر او تنگ و تاریک ساخت.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

پیر من فردوسى والاتبار

 

یادروز فردوسی بر همه ی دوستداران شعر وادب فارسی و فرهنگ ایرانی خچسته باد،

 

 

 

 

پیر من فردوسى والاتبار *

 

 

 

 

شعری از دکتر منصور رستگار فسایی 

                   پیر من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنیاد ایران پایدار

 اى ز تو جاوید نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ایران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ایران جان دمید

 اندر ایران جان جاویدان دمید

 چون که تو شهنامه را پرداختى‏

 کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ایران سرزمینى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 این وطن محراب آزادى نبود

 سرزمین پاکى و شادى نبود

 بى تو آیین شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو کى تاریکى تردیدها

 روشنى مى یافت از خورشیدها؟

 بى تو دست راستى کوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

 شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

 بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

 بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاک تازى در گداز

 بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

 قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گیو را آیین جانبازى نبود

 بى تو بیژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

 بى تو حق را کس نمى شد خواستار

 بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

 بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

 آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

 دیو کشورگیر و کشوردار بود

 همسر کشورگشایان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

 کار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

 مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بیورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اکوان بود و ارژنگ پلید

 دور شام تیره و دیو سپید

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

 بود رستم، لیک، دور از کارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و دیوان شادخوار

 خسته از زنجیر بود اسفندیار

 تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

 در گلو مى برد مار اژدهاک‏

 بود سیمرغى، ولى دستان نبود

 نام ایران بود و خود ایران نبود

 آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

 سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

 بود رستم، لیک در چاه شغاد

 سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

 بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

 تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، این آوازه سامى نداشت‏

 از درفش کاویان نامى نبود

 بود جمشیدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تیرگى بسیار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تیرى در کمان، آرش نبود

 در سخن روزى که قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

 تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

 شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

 گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پیر کرد

 رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

 ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

 بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا که چون آید سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگیهایت فزود

 گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

 دیدگان بر کوه آتش داشتى،

 گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

 گه سیاوش را سپردى در مغاک،

 چون که رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندین نسل با افراسیاب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفندیار،

 کینه جانوسیار و ماهیار

 روز و شبهاى تو پراندوه کرد

 کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

 لیک اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر کارزار

 تو به مردان یاد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون که رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگیرش پیر دانش داشتى‏

 چون که رزم جادوان در پیش داشت،

 چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

 چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

 چون که با هوشنگ نوآمد سده،

 بود جان پاک تو، آتشکده‏

 با تو بُد همراه، در میدان شور

 در مصاف شیر نر، بهرام گور

 با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

 دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازیانه در کف بهرام بود

 چون که رودابه گشود از سر کمند

 زال را راى تو آمد پایبند

 تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

 از تو نام خویش را بر مى کشید

 از کیومرث گزین تا یزدگرد،

 جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

 کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

 آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

 کاشکى عمر یلان بسیار بود

 بخت با مردان میهن یار بود

 کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پیکار ما و من نبود،

 تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 کرکسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و یالِ بلند،

 با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

 خسته از بدکارى دونان نبود

 در بُن چاه سیه، بى جان نبود

 تا که شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

 کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پیکار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چاره بى تاب بود

 بخت یار رستم و سهراب بود

 کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ایرج را حکایت آن نبود

 کام شیرین کاش زهرآگین نبود

 تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

 آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

 آسیابانش دل کشتن نداشت‏

 کاشکى اى سرفرازى کام تو

 بود روز دیگرى ایّام تو

 تا ببوسد دست و پایت رستگار

 گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در کار کن‏

 نسلهاى خفته را بیدار کن‏

 گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

 در کف ایرانى نیکوسرشت‏

 بار دیگر رستمانه سر برآر

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

 داستان زندگانى ساز کن‏

 اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

 بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار دیگر جلوه کن در کارزار

 اشکبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ایران جان توست‏

 هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

 تا که گل از خاک ایران بردمد،

 تا ز دلها نور ایمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشید باد

 صدهزاره، یاد او جاوید باد

 تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

 زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

 

 شیراز، 1369/9/29

 

*این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

شیراز و دانشگاه آن ،در سال 1346

 

 

به مناسبت سالگرد مرگ استاد باستانی پاریزی

شیراز و دانشگاه آن ،در سال 1346

به روایت استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی

 

 

   " مدتهاست که  سرگرم نوشتن خاطرات نزدیک به چهل سال درس خواندن و درس دادن  خود در دانشکده ی ادبیات شیراز هستم و طبعاهرمطلبی در باره ی شیراز و دانشگاه  و استادان ادبیات  در شیراز، برایم بسیار جالب و خواندنی  است ، در ضمن مطالعه  ی مجله یغما ،شماره 236 مورخ  شهریور 1346 صفحات 291  تا 296  به  یادداشتهای استاد باستانی  با عنوان " یادداشتهائی پراکنده از سفر شیراز" بر خوردم که  همچون دیگر نوشته های  این استاد ارجمند ، بسیار خواندنی است   :

 

 

یادداشتهائی پراکنده از سفر شیراز

قرار بود صبح دوشنبه 20 شهریور[ 1346] به شیراز پرواز کنیم،ولی به عصر موکول شد.

ساعت 6 بعدازظهر هواپیمای چهار موتورهء شرکت‌هما اوج گرفت.ساعتی بعد در تاریکی‌ شب،زیر بال خود دریائی از نور مشاهده کردیم.معلوم شد ساحل زنده‌رود است و چراغهای‌ چهارباغ.نشست و برخاست اصفهان طولی نکشید.هنگامیکه در فرودگاه شیراز پیاده شدیم‌ ،معلوم شد امکان رسیدن به جشن افتتاحیهء هنر برای شب همان فراهم نیست،زیرا نیم ساعت از شروع جشن گذشته بود و نزدیک یک ساعت تا تخت جمشید راه داشتیم.

شیراز میزبان ما نبود،مدعوین از طرف دومیزبان:تلویزیون ایران و وزارت فرهنگ‌ و هنر-دعوت شده بودند.راهنمای جشن در فرودگاه قبل از هر چیز بما گفت:ان شاء الله‌ آقایان شام خود را خورده‌اند؟همان پذیرائی مختصر هواپیما ظاهراً آقایان استادان را سیر کرده بود،زیرا همه سری به علامت تأیید تکان دادند!!

مهمانان را به ترتیب خصوصیت دعوت کرده و سپس در جای مناسب مستقر ساخته بودند، ظاهراً مهمانان تلویزیون و روزنامه‌نگاران،هتل‌ها و جاهای مرّفه‌تر را اشغال کرده بودند، بعد از آن مهمانان نیمه خصوصی در باشگاه و کوی دانشگاه که مجهزتر بود جای گرفته بودند (و استاد یغمائی و پژمان نیز درین طبقه بودند)افراد متعارف را با دانشجویان و آنان که نیمه‌ مهمان بودند-یعنی مبلغی پول(ظاهراً 60 تومان یا 80 تومان)داده بودند،ولی عنوان‌ مهمان داشتند-در کوی فرح جای داده بودند.

ما معلمان هنرکدهء هنرهای در اماتیک درین گروه بودیم.کوی‌فرح مجموعهء ساختمانهای‌ تازه‌سازی است که ادارهء جلب سیاحان برای ایام«سیاح‌ریز»(بر وزن زوارریز و تقریباً به‌ معنای آن در برابر شهرهای زیارتی)ساخته است.ساختمانها دو طبقه،هر کدام دارای شش‌ هفت اطاق بزرگ و یک آشپزخانه،هر اطاق باوان و حمام و مستراح(البته فرنگی)و روشوئی‌ جداگانه بود.

این ساختمان‌ها هنوز ناتمام و در بیابان برهوت واقع در شش کیلومتری بیرون شهر واقع است،با عجله شغالها و توره‌ها را بی‌خانمان کرده جای آنها را به ما سپرده بودند.

تخت‌خوابها و پتوها را از سربازخانه آورده بودند،ملحفه‌های تمیز که تازه از توپ پارچه‌ قمیص جدا شده و اطراف آن نادوخته بود خواب را به چشمان ما فرو کرد.تازه، در این‌ موقع بود که با خود گفتیم خوب شد جناب دکتر هشترودی از قبول دعوت خودداری کرد و با ما همسفر نشد.

صبح برای مقاومت در برابر آفتاب تند شهریورماه ،پشت شیشه‌ها را کاغذ چسباندیم و برای‌ آنکه گرد و خاک روی آجرها برنخیزد، سطح اطاق و کنار تخت‌ها را با روزنامه فرش کردیم‌ و زندگی اردوئی شروع شد.به آقای دکتر کریمی استاد هنرکده هنرهای دراماتیک گفتیم، شکایت ما را به آقای شاکی تلویزیون برسان.او گفت:خود آقای شاکی هم شکایت دارد.1

1-برنامه‌های شاکی را خود آقای کریمی اجرا می‌کند.

آقای پورتراب عضو شورای موسیقی و معلم وزارت فرهنگ و هنر با آقای منوچهر شیبانی‌ نقاش و طراح و شاعر و معلم هنرکده در انتظار رسیدن آقای ژاوه و تقسیم ژتون ناهار به بحث‌های‌ هنری پرداختند،من به یاد خاطرهء بیست و دو سال پیش افتادم که در جزء محصلین دانشسرای‌ مقدماتی پسران کرمان،ایام نوروز برای گردش عید به شیراز آمدیم(نوروز 1325)،در حالی که نه تخت بود و نه پتو و نه جای استراحت،اما دمی آرام نداشتیم و ظرف چند روز تمام شیراز را زیر پای گذاشتیم،ولی امروز در انتظار برنامهء غذائی و اتوبوس و راهنما و بهر حال در تردید این مانده‌ایم که کجا برویم و چگونه با انرژی کمتر،جای بیشتری را ببینیم، خط سیر درست کنیم و سایه را انتخاب کنیم و بالاخره کارها و حالاتی از خود نشان دادیم که از علائم پاگذاشتن به سن است.زیرا به قول معروف«پیری از آن روز شروع می‌شود که آدم‌ به انتخاب کردن دست بزند"

تنها دلخوشی و لذت ما،شور و شعف و نشاط دانشجویان هنرکدهء هنرهای دراماتیک و سایر دانشجویان مهمان ‌کوی فرح بود که شب‌وروز پای می‌کوفتند و دست می‌افشاندند،و پیاده و سواره وقت‌وبی‌وقت همه کار می‌کردند و همه چیز می‌خوردند و همه جا می‌رفتند،در واقع زندگی 7 روزهء کوی فرح اگر یک زندگی اردوئی نیم نظامی بود،لااقل این مزیت را داشت که چند تن معلم در میان شاگردان‌شان،از نشاط و شور آنان لذت می‌بردند.دراین‌ میان تنها خوابگاه دختران سازمان خانهء جوانان در جوار ما حالت استثنائی داشت و کوشش‌ می‌شد لااقل بعد از ساعت 11 شب،سروصدای آنها خاموش شود.

روزی،دکتر آریان‌پور از دکتر محجوب خواست که شعری مناسب وضع بخواند و دکتر محجوب که بی‌اغراق قسمت اعظم دیوان سعدی و بیشتر اشعار معروف شعرای بزرگ را از حفظ دارد،این قصیده سعدی را خواندن گرفت و من و آقای دلشادیان،بیاد 23 سال پیش که‌ با هم به عنوان دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی بدیدن شیراز آمده بودیم،گوش کردیم:

دریغ روز جوانی و عهد برنائی         ‌ نشاط کودکی و عیش خویشتن رائی

سرفروتنی انداخت پیریم در پیش‌        پس از غرور جوانی و دست بالائی‌

دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچید       ستیز دور فلک ساعد توانائی‌

زهی زمانهء ناپایدار عهد شکن‌           چه دشمنی است که با دوستان نمی‌پائی

که اعتماد کند بر مواهب نعم‌ات‌           که همچو طفل .نبخشی و باز بربائی

به زارترگسلی هرچه خوبتربندی   ‌     تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرائی‌  

شکوه پیری بگذاروفضل وعلم‌وادب    ‌ کجاست عیش جوانی‌وجهل خودرائی

زمان رفته نخواهد به گریه باز آمد      نه آب دیده،که گرخون دل بپالائی‌

همیشه باز نباشد در دو لختی چشم‌        ضرورتست که روزی به گِل بیندائی

برادران تو بیچاره در ثری رفتند        تو همچنان ز سر کبر بر ثریائی‌

 خیال بسته‌وبرباد عمر تکیه زده‌          به پنجروز که در عیش و در تماشائی‌

 ببخش بارخدایا بفضل‌و رحمت خویش ‌ که دردمند نوازی و جرم بخشائی

*** جشنهای هنری از ساعت 4 بعدازظهر هر روز شروع می‌شد و در جهت‌های گوناگون تا نیمه شب ادامه داشت،ازینجهت بسیاری از برنامه‌ها را همه کس نمی‌توانست تماشا کند،نمایشگاه‌ نقاشی و چای‌خانه حافظ و نمایشگاه کارهای دستی نیز ساعتها وقت بینندگان را بخود مشغول می‌داشت.

جشن شیراز مجمع اضداد بود.موسیقی باخ در پای ستونهای تخت جمشید و ویلن‌ یهودی منوهین در کنار تصویر برجستهء سپاهیان خشایارشا ،ترنم داشت،تعزیه حُّربن یزید ریاحی را هم که تعزیه خوانان یزدی اجرا می‌کردند، در استادیوم حافظیه داشت.از قضا این تعزیه بسیار جالب اجرا شد.من که پدرم نزدیک شصت سال تعزیه گردان ونقیب تعزیه‌ و واعظ پاریز بود،و خودم سالهای اول عمر را همقدم او درین تعزیه‌ها بوده‌ام و اکنون هم‌ در واقع سیاست‌ شمرهای تاریخ را در دانشگاه تعزیه گردانی می‌کنم،شاید بتوانم قضاوت کنم که‌ انجام مراسم تعزیه بسیار طبیعی وجالب و دقیق صورت گرفت.اشعار میربکاء در حد بلاغت و رسائی‌ بود،تناسب و شکوه ابن زیاد و ابرام او در انجام مقصود،حالات تردید شبانهء ابن سعد و بالاخره اتخاذ تصمیم قاطع،هروله و فریاد قهرمانی شمر،و پشیمانی در آن لحظه‌ای که دیگر تصمیم گرفته شده بود و خودگوئی که چه نانی برای خود پخته،آنقدر طبیعی و جالب بود که در همه تأثیر گذاشت.آمد و رفت اسبها،سلاحهای نظامی،استفاده از طبل‌ها و شیپورها و کرناها بسیار طبیعی نشان داده شد،تنها نقص طبیعی این تعزیه به عقیده من عدم حضور نقیب و ناظم البکاء در مجلس بود.

همه میدانیم که این نقیب‌ها و ناظم البکاءها(که در واقع سوفلور معرکه بودند)علاوه بر تنظیم و ترتیب کار،خودشان هم گاهگاهی گریزهای مخصوص بخود داشتند و با خواندن اشعار و ابیات و بیان کلماتی گاهی شکوه معرکه را چند برابر می‌کردند و پایان تعزیه را هم با ادای جمله«بر قاتلان ابی عبد الله لعنت باد»اعلام می‌داشتند،چنین‌ کسی در این تعزیه نبود.مگر اینکه جناب مهندس قطبی مدیر جوان و تازه نفس و فرخ‌ غفاری را که شب‌وروز برای نظم و نسق این جشن بزرگ از کشش و کوشش باز نمی‌ایستادند، نقیب البکاء حساب کنیم!

*** برنامهء موسیقی خارجی را به تفاوت اشخاصی رفتند و دیدند،درین میان موسیقی هند و ترکیه از سایرین گوی سبقت را ربود.اما موسیقی ایرانی،در حافظیه و در ساعات آخر شب‌ شکوهی دیگر داشت.مزار حافظ نور باران بود و غزلیات حافظ و سعدی به تناوب خوانده‌ می‌شد.اطراف حافظیه را دورتادور مشعل‌هائی افروخته بودند و بوی گلهای رازقی و اطلسی‌ اطراف را گرفته بود،قوامی در اجرای برنامه‌های خود کاملا موفق بود،خصوصاً آن شب که‌ در پردهء چهارگاه این غزل نازنین را رندانه به آوای گرم خواند:

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست 

         ‌ ساقی کجاست؟گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت   خوش  که  دست  دهد  مغتنم   شمار

          کس را وقوف نیست که پایان کار چیست؟

پیوند عمر   بسته  به  موئی  است      هوش‌دار  

       غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟

راز  درون   پرده ، چه داند   فلک؟    خموش

           ای مدعی نزاع تو با  پرده ‌دار    چیست‌

 سهو   و خطای بنده ، گرش  اعتبار    نیست‌

           معنی عفو و  رحمت   آمرزگار   چیست‌

 زاهد شرآب   کوثر   و حافظ   پیاله  خواست‌ 


من نمی‌دانم این آقای قوامی شهرت قدیم خود را چرا رها کرد؟مردم سالها او را فاخته‌ای می‌شناختند و فاخته مرغی زیباست و خوش‌خوان و فارسی و وقتی این اسم را ادم می‌شنود دلش هوای صحرا و بیابان یا باغ‌وبستان می‌کند،اما امروز با شنیدن نام قوامی،حداقل‌ ممکن است طنطنهء قوام السلطنه برای آدم تداعی شود!

من به عالم ِدل،می‌دیدم روح حافظ را که بر بالای درخت کاج تنومند مقبره‌اش، در آن‌ دل شب می‌چرخد و به استاد کریمی خواننده آفرین می‌گوید،هنگامیکه در نوا می‌خواند:

                 صلاح کار کجا و من خراب کجا 

        ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

و لابد در همان احوال آفرین،به حنجره پروانه و عهدیه و نوای کسائی میکرد و طلب قوتی‌ برای انگشتان استاد طهرانی و حافظی ساززن.

*** برنامه‌های سینما را خیلی از آنها که پایشان از سن 35 سالگی گذشته است کمتر دیدند.

ما«ریش‌قرمز»ژاپنی را نیمه‌کاره رها کردیم،گفتند جایزه را این فیلم چهار ساعتی پرشوروشر ،که در عین حال انواع مصائب و بدبختی‌های بشری و سگ جانی آدمی را حکایت میکرد، برده است.بدبختی‌های آدمی در هر نسلی کم بوده است که آنها را به صورت فیلم جاویدان کرده‌ و برای نسل‌های بعد ذخیره کرده‌اند،لابد اجداد بزرگواری که امروز ذخیرهء آب‌ونفت‌ سه نسل آینده را دارند ،از زیر زمین خارج می‌کنند و می‌سوزند و می‌آشامند،  باید ذخیره‌ای‌ در ازاء آن برای فرزندان و آیندگان بگذارند،گویا ذخیره‌ای بهتر از مظاهر نکبت‌وفلاکت‌ نسل مفلوک ملیونها جمعیت درهم‌وبرهم چین و ژاپن و هند ندارند.

*** برنامهء شعر خوانی بر مزار حافظ در دو روز انجام شد:مجلس اول عصر جمعه 24 و مجلس دوم عصر یکشنبه 26 شهریور بود.این را عرض کنم که حضور در برنامه‌ها در برابر نشان دادن بلیط انجام می‌گرفت،البته بلیط مهمانان را سازمانهای دعوت کننده، پول آنرا داده بودند و اشخاصی هم بلیط هائی خریده بودند.برنامه‌های موسیقی و فیلم تخت جمشید و غیر آن حتی بلیط های هزار ریالی هم داشت.

لطفی که شده بود این بود که بهای بلیط برنامه شعرخوانی را(20)ریال قرار داده‌ بودند،معلوم شد بهرحال شعر،ولو برمزار حافظ و در شهر شیراز و از دهان ژاله کاظمی و پروین مرتضوی و ایرج گرگین و مرتضی اخوت و انور هم خوانده شود،باز شعر است،نه فیلم و نه موزیک و نه نقاشی و نه تعزیه!جالب‌تر از هر چیز آنکه آخر کار معلوم شد، همین بلیط دو تومانی‌ را هم برداشته‌اند و حضور آزاد بوده است.

اما بهرحال حضور جمعیت کثیری در سه طرف مزار حافظ و پرشدن تریبونهائی که تازه‌ براطراف آن ساخته بودند، بسیار دلگرم کننده بود.روز اول من چند لحظه‌ای دیر رفتم‌ درِ حافظیه را بسته بودند.زن زیبائی اصرار داشت که وارد مجلس شعر شود،نگهبان به بهانهء اینکه آن زن طفلی همراه دارد، ممانعت داشت.من شاهد بودم که قریب ربع ساعت، کشاکش‌ لفظی و بیانی و بالاخره تندی و بگوومگو بین زن و

 پاسبانان در جمع شده بود،اصرار طرفین‌ مایهء تعجب همه شد.من بیش از سایرین متعجب بودم،تعجب اینکه زنی با چنین مایه جمال‌، بجای اینکه به سینما برود یا گردش کند، یا بخانه خویش باز گردد،ربع ساعت حاضر شده است‌ اینهمه مجادله و ایستادگی و خواهش و تضرع انجام دهد،برای چه؟برای اینکه برود وچرت‌پرت جمعی که خود را شاعر می‌دانند ،گوش کند؟بنده چون خودم را اهل بخیه میدانم‌ (هر چند درین مجمع شرکت بیانی نداشتم بلکه شرکت سمعی و بصری داشتم)خیلی خوشوقت‌ شدم که هنوز هم شعر چنین طرفدارانی دارد.البته ظاهراً چنین منظره‌ای را تنها در شهر شیراز می‌توان دید.

درین دو مجلس شروع کلام با گفتار سعدی و حافظ بود و سپس از ایرج میرزا،بهار،نیما،اشتری،پروین،

مسعود فرزاد،رعدی آذرخشی،رهی معیری،امیری فیروز کوهی،‌ گلچین گیلانی،فریدون توللی،احمد شاملو،آینده،محمد زهری،سیاوش کسرائی، فریدون مشیری،سیمین بهبهانی،مهدی اخوان ثالث،سهراب سپهری،نصرت رحمانی‌ منوچهر آتشی،منوچهر نیستانی(همشهری لطیف طبع خودمان)و فروغ فرخزاد خواندند و آقایان پژمان و یغمائی و شهریار و دکتر خانلری و مهدی حمیدی(با شعری محکم ولی‌ مفصل)،هوشنک ابتهاج(سایه)و فریدون مشیری و یداللّه رویائی خودشان، شعرشان را قرائت کردند.درین میان،امیر الشعراء نادر نادرپور و استاد شهریار دو یار شعر خواندند.غزل عماد خراسانی که توسط ایرج کیارش در میان شعرها در مایهء ابو عطا خوانده شد،روحی‌ دگر به مجلس داد:

           دوستت دارم و دانم که توئی دشمن جانم‌  

    از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست،ندانم؟

استقبالی که از شعر گرم مشیری و هوشنگ ابتهاج(سایه)به عمل آمد و تأثیری که شعر نو این دو تن در حضار کرد معلوم داشت که بهرحال راه‌ نو اگر درست طی شود،امیدی‌ به آینده شعر میدهد.هم‌چنانکه شعر سیمین و پژمان و فرزاد و توللی در بحور کهن،مطلب‌ نو می‌آفریند،روح‌کهن و مایهء متلائم شعر قدیم فارسی را هم دربحور تازهء امثال مشیری و نیستانی و آتشی توان یافت.هر شعر با دست زدنهائی ختم می‌شد که بعضی حسب المعمول بود.

من روح بلند حافظ را باز، از فراز کاج‌تنومند کنار قبرش می‌دیدم در حالیکه می‌خواند هر که‌ خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بخوان و بدون اینکه اظهار تألمی کند ازینکه چرا بعضی ازین شعرها را برمزار او خوانده‌اند.در عین حال به پیروپفتال‌ها اشاره می‌کرد که از دست‌ زدن خودداری نکنید،زیرا روزگار روزگار ملا نصر الدین است:ملا هر وقت در کوچه‌ طفلی خردسال را می‌دید،بی‌جهت و بدون مقدمه او را به گوشه‌ای می‌برد و چندان می‌زد که‌ طفل به گریه می‌افتاد و مردم می‌آمدند و او را خلاص میکردند.

روزی یکی از ملا پرسید:فلانی،این اطفال چه بدی به تو کرده‌اند که بی‌مقدمه‌ و بی‌جهت آنها را میزنی؟

ملا گفت:آخر شما نمیدانید.این فلان فلان شده‌ها آمده‌اند و معنی آن اینست که‌ ما باید برویم!

اما به هر حال اعجاز کار وقتی مشاهده میشد که در همین روزگار،مصراع«مزرع‌ سبز فلک دیدم و داس مه‌نو»حافظ به صورت نگینی درخشان در انگشتری بهترین شعر مشیری می‌درخشید.

تنها جائی که گمان کنم،روح حافظ،با تمجمجی شاعرانه و گوشه چشم بدان نظر افکنده باشد،حضور استاد پژمان و دکتر خانلری و شعرخوانی آنان بر گور حافظ است، لابد حافظ بزبان حال به آنان مگیفت؛از تهور شما که غزل خودتان را برمزار من خواندید، گله‌ای ندارم،اما روز قیامت در باب تصحیح دیوانم،چند کلمه‌ای با شما گفتگو خواهم کرد.

*** سعدیه به علت اینکه دور از شهر است،از بعضی مزاحمت‌ها،مثل برنامه شعرخوانی‌ و غیر آن-در امان است.رندان زاویه‌جو به سعدیه پناه می‌برند و با روح او حالی دارند.

یک روز صبح به سعدیه رفتیم و 5 ریال دادیم و حوض ماهی را هم دیدیم.در واقع روی‌ آب سعدیه را کاشی کرده در گذاشته‌اند و 5 ریال ورودیه می‌گیرند.قنات پر از ماهی است.ظاهراً از نانهائی که مردم به آنها می‌دهند ،اینقدر درشت شده‌اند،دو سه سال پیش،در همین‌ مجلهء یغما،در مقالهء اقلیم پارس،من پیشنهاد کردم که این شعر سعدی را بنویسند و در کنار این پایاب نصب کنند،خوشبختانه در بالای آن جای کتیبه هست،باز پیشنهاد میکنم که غزل‌ معروف سعدی یادتان نرود که گفت:

            ”... بسیار سالها به سرخاک ما رود 

        کاین آب چشمه آید و باد صبا رود...

من حتم دارم که این شعر را سعدی برای سنگ قبرش گفته و برلب همین‌آب گفته و وصیت کرده اینجا دفنش کنند و برمزارش بنویسند.من حتم دارم.

*** شمال شهر شیراز تبول لشکر شیراز و دانشگاه شیراز است.دانشگاه عظیم شیراز در تمام شهر سازمانهائی دارد،دانشکده پزشکی که مرکزکار دانشگاه است دربهترین‌نقطه‌ شهر قرار دارد.

سلف‌سرویس(محل غذا خوردن)در همینجاست و در همین‌جا بود که ما هر روز صف می‌کشیدیم و قوت روزانه را از دست موکلان روزی دریافت می‌داشتیم،.بسیاری از مراسم در سالن دانشکده‌ادبیات انجام‌ می‌شد.دانشکدهءادبیات در کنار حافظیه قرار دارد،کتابخانه عظیمی داشت.

  

 شادروان دکتر نورانی وصال

ساعتی در اطاق آقای دکتر نورانی وصال سرکردیم،آقایان سامی معلم تاریخ قدیم و دکتر یارمحمدی، دکتر خوب‌نظر نیز بودند،معلوم شد،برنامه‌های عظیمی از جهت توسعهء دانشکده‌ها در دست اجزا است‌ در کتابخانهء آنجا بهترین مجلات خارجی را درباب مسائل شرقی توان دید.تنها یک آزمایشگاه‌ دانشکده فنی آن 700 هزاردلار قیمت دارد.صدهاهزاردلار کتاب خارجی به کتابخانه‌ رسیده که درگیرودار باز کردن و فیش ساختن آنها هستند،حالا باید جناب دکتروصال و همکاران،خواننده برای این کتابخانه‌ها بیافرینند!خود دکتروصال که شاعر زبردستی‌ است،کتابخانه‌ای جالب دارد که بیش از هزار نسخهء خطی نفیس در آنست،از آنجمله‌ شاهنامه‌ای است به خط داوری که ورثهء وصال آنرا از دست غیر به قیمت چهل‌هزار تومان‌ خریده‌اند.نان استاد و دانشیار در این دانشکده در روغن است!حقوقها کافی است.و همه‌ جا صحبت از پنج‌و شش‌وهفت هزار تومان است‌1خانه در بهترین نقطه شهر به آنان‌ میدهند.بر طبق‌اظهار رئیس دانشگاه،برای هر دانشجو 27 هزار تومان در سال خرج‌ می‌شود.بی‌خود نیست که مسعود فرزاد حاضر میشود کنارهء رودتایمس را ترک کند در کنار رودخانهء خشک شیراز و آن پل عجیب‌غریب قبه‌مانند آن خانه گزیند،یا پروفسور پوپ در بیمارستان نمازی بستری شود،یا دکتر مظاهر مصفا در کنار درختهای باغ ارم تکیه دهد.

 

شادروان مسعود فرزاد

*** غروب یکی از روزها بی‌کار بودیم،به آقای افراسیابی دانشجوی دانشگاه پهلوی که‌ راهنمای ما بود،گفتیم که میل داریم باغ ارم را ببینیم،او قبول کرد و با اتوبوس ما را به آنجا برد.آفتاب غروب کرده بود و پاسبان راهنما عذرمان را خواست و راهمان نداد،با دکتر محجوب و همراهان دست از پا درازتر برگشتیم.بیست و دو سال پیش،درسفر شیراز من و هم کلاسها با درشکه به تماشای این باغ رفیتم،خاطرم هست که اطراف آن بکلی بیابان‌ و رودخانه و سنگلاخ بود،حالا بسیار آبادان و کوی دانشگاه شده است.عبرت روزگار درین‌ است که آن روزها(1325)وقتی به باغ خواستیم وارد شویم یکی از«کلاه‌سفیدها»(و به‌ قول شیرازی‌ها ترک‌ها)گفت چه میخواهید؟گفتیم می‌خواهیم سروباغ ارم را ببینم،او اجازه‌ داد،منتهی گفت به ساختمانها نمیتوانید بروید،زیرا بچه بالِ ‌خان ،در آنجا هستند!اما به هرحال سرو بزرگ را آنوقت دیدیم.در این شب هم پاسبان ما را نپذیرفت و گفت باغ را که شب است و چیزی نخواهید دید،در ساختمانها هم خانواده امیر مسکن دارند!به هر حال‌ برای کشتن وقت ناچار باز به حافظیه پناه بردیم در حالی که من زیر لب می‌خواندم:

                 به در کعبه من و دل سحری دست زدیم‌ 

              به امیدی که درین خانه کسی هست زدیم

1-دراینجا به یاد همشهری جناب علم،رئیس دانشگاه شیراز،یعنی حضرت استاد فرزان افتادم که عمری در بیغوله‌های سیستان و بیرجند و بوشهر و...اصول بیان و ادب و فرهنگ فارسی را آموخت و اکنون خانه‌نشین است و حال آنکه از درودیوار، استاد می‌جویند و معلم می‌خواهند:

             خسرو ز تشنگی به بیابان هجر سوخت        ‌ ای آب زندگی،تو به جوی که می‌روی؟

هم‌چنین به جناب دکتر صالح رئیس خودمان،هم اشاره می‌کنم که:بنده نوازی را از سلطان محمود یاد بگیرند!

                  لاجرم دست ارادت به در پیر مغان‌ -

             خادم کعبه چو در برزخ ما بست-زدیم

***

هر کس به شیراز برود حتماً موزهء پارس و شاه چراغ را نیز زیارت خواهد کرد، موزهء پارس‌ ،خانه شخصی کریم‌خان زند  بوده،آثاری که در آن است از دورانهای ماقبل تاریخ‌ تا عصر حاضر را شامل میشود،دراین میان نقاشیهای لطفعلی‌خان صورتگر(جداستاد صورتگر) و بعضی تابلوهای دیگر نفیس به نظر میرسد،مجلس بیع و شرای حضرت یوسف در حالی که‌ ترازو در دست فروشنده است بنظر من تصویری جالب و یا روح بود.یک قفسه نیز اشیاء اهدائی است از علی اصغر حکمت که در آنجا توان دید.

***شاه‌چراغ را بسیار زیبا تعمیر کرده‌اند،آئینه‌کاری آن کم‌نظیر است.کاشیها دلپذیر و روشن و به قول دکتر محجوب اصولاً کاشی‌های فارس دلگشاست.ظاهراً نخستین بار کسی در خواب دید که درین محل چراغی روشن می‌شود،شبانه رفت و دید و دانست مقبره‌ احمد بن موسی درینجاست و آنرا ساخت‌1و در دورانهای مختلف چندان تعمیر شد تا به شکوه‌ امروزی رسید.

*** یک روز صبح به دیدار نقش رستم و تخت جمشید رفتیم،مقبره شاهان هخامنشی داریوش‌ و خشایارشا و سایر شاهان هخامنشی در دل کوه کنده گشته و کتیبه عظیم و معروف داریوش در آنجاست.زیر این دخمه‌ها،تصویر شاپور و اناهیتا از زمان ساسانیان است.کعبهء زردشت که‌ قدیمترین آتشکدهء ایرانی به حساب می‌آید با تخته سنگ‌هائی به طول بیش از دو و عرض یک‌ و ارتفاع نیم‌متر ساخته شده و شکوهی عظیم دارد.( 1-هنگامی که ابو بکر بن اتابک زنگی شالده برای عمارتی حفر می‌نمود قبری ظاهر شد و شخصی تمام اندام به سلامتی اعضاء دران خوابیده،نقش خاتم او«العزة للّه احمد بن موسی» بود.واقعه را به اتابک رسانیدند،عمارتی لایق بر آان قبر بساخت...تاش خاتون والدهء...

شیخ ابو اسحق پسر شاه محمد انجوی در سال 750 هـ.تجدید عمارتش فرمود،...در سال‌ 1269 عمارتش خراب شده نواب والا حسینعلی میرزا قاجار...تجدید عمارتش فرمود، در سال 1269 باز گنبدش شکست و جناب محمد ناصر خان قاجار ظهیر الدوله تجدید گنبد نمود.(فارسنامه 2 ر 154).

 

دامنهء این کوه را ظاهراً روزگاری تراشیده بودند که تصاویر دیگر بسازند و تصاریف‌ زمان امان نداده است،اما این تابلو صاف،برای روزگار قاجار باقی ماند که مردی اصطخری‌ دهکده‌ای نزدیک این آثار را وقف بر سید الشهداء کند و وقف نامهء آنرا برسینهء این‌کوه بنگارد و تغییر دهندهء آن را لعنت کند.بالا کتیبهء داریوش که حدود 18ّ مملکت او را از باخذی(بلخ) تاکوشیا(حبشه)بیان می‌کند و پائین کتیبهء اصطخری و وقفنامهء آن ده پانصد درختی!

*** جشن شیراز ده روز ادامه داشت و ما بیش از 7 روز آنرا نتوانستیم بمانیم.

از جهت‌ جا و مکان البته بعضی از مهمانان راضی نبودند،زیرا غث و سمین در کار بود و از پارک هتل‌ تاکوی فرح ؛ تفاوتها داشت ولی پذیرائی رویهمرفته گرم و یکنواخت و در سلف سرویس بود که شاه‌وگدا همه از یک سفره غذا خوردند:

                     سر ارادت ما و آستان پیر مغان‌

           که جام می به کف کافرو مسلمان داد.

ما با هواپیمای جت روز دوشنبه باز گشتیم و شنیدیم آقایان حبیب یغمائی و فریدون مشیری‌ روز سه‌شنبه وقتی قیافهء هواپیمای داکوتای جنگی کوچک را در فرودگاه دیده بودند،فسخ‌ عزیمت کرده و با اتوبوس براه افتادند و روز بعد تهران رسیدند.

تهران-28 شهریور 1346 باستانی پاریزی

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

حوض ماهی سعدیه

 

 

اول اردی بهشت ماه جلالی ، " یاد روز سعدی " بر دوستداران این شاعر بزرگ ، فرخنده باد

 

حوض ماهی سعدیه

از
دکتر منصور رستگار فسایی


سر ِ عاشقان سعدی هوس بهار دارد
زتفرّج گلستان ،دل ما قرار دارد
نظری به بوستان کن ،چوبهشت باغ جان کن
گذری به گلستان کن ،که دوصد بهار دارد
به سر مزار سعدی ، دل بیقرار سعدی 
زشکو فه زار سعدی به تو بس نثار دارد
سفری به کوی جان کن ،در شیخ آستان کن
دل ودیده ارمغان کن ، که بس افتخار دارد
زسبوی می پرستان ، گُل سرخ باده بستان 
که خدای شهر مستان، می ِ بی خمار دارد
سحری، خدا خدا کن، به حریم شیخ جا کن 
گذری به دلگشا کن ، که بسی هزار دارد
منشین اسیر ماتم ، بگذر زبیش و از کم
بنگر بدو کز عالم ، دل هوشیار دارد
به زبان برگ دانا، به نهان مرگ بینا
ز دل سکوت گویا، دل حقگزار دارد
ز شراب و شور ، زاده ، در ِ عاشقی گشاده 
به سفر قدم نهاده، سر کوی یار دارد
شب عاشقان بیدل ، غم چرخ را فرو هل
که به زهره جاه بابِل ، شب و روز کار دارد
بنگر به حوض ماهی ، که ز صنعت الهی 
به صفای صبحگاهی ،دل بی غبار دارد
نگران دشت و گلشن ، گذران به جان و از تن
سفری به روز روشن، زشبان تار دارد
به ترنّم خموشان، به صفای باده نوشان
چودرون پرده پوشان، دل پر شرار دارد
چو خُم ِ شراب جوشان، ز سیاه شب خروشان 
به صفای حق نیوشان، دل رستگار دارد

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درباره ی [دوره ی پیشدادیان] و پادشاهی گیومرث

 

 

بخشی از کتاب سه جلدی  جدید  دکـتر منصور رستگار فسایی

به نام : " شاهنامه را با هم بخوانیم"

  

درباره ی 

[دوره ی پیشدادیان]

و

پادشاهی گیومرث 

 

واژه ی "پَرَداتَ :para-data " در اوستابه معنای مقدم وبر سر قرار گرفته است که در پهلوی"pèŠ-dâd  "ودر فارسی "پیشداد"شده است و به معنی نخستین واضع قانون است ، در یشتهای اوستا ، سلسله ای به نام پیشدادیان نمی شناسیم و در آنجا نام"پَرَذات"یعنی "کسی که ،نخست، آفریده شده است،خصوصا ،مشخص کننده ی "هوشنگ " است.

که در چند متن اوستایی ،از وی به عنوانی شبیه نخستین"شاه" یاد شده است که بادیوان و دروغ پرستان می جنگد وپادشاه هفت کشور می شود. (بهار،پژوهشی در اساطیر،ص 190)که در اشاره ای به نقش هوشنگ درایجاد تمدن  دارد، در دینکرت می خوانیم:"...هوشنگ پیشداد برای آراستن جهان اندر جهان داد،دهقانی را و دامداری  وشهریاری را- که پاسدار جهان است-اوژد دیوان مزنی را،هفت زادگان هم تبار خشم را..."( همان ،ص 207)

در متون پهلوی چند تن از اسلاف واخلاف  هوشنگ ،ملقب به "پیشداد" هستندو"چهرداد" هم برای "ویگرد" لقب پیشداد قایل است،در نخستین فهرست شاهان افسانه ای در کتاب بیرونی که از خدای نامه ی پهلوی است نیز کلمه ی"پیشد اد"لقب همه ی   شاهان سلسله ای است ،جم،فریدون،وحتی ضحاک  که غاصب را در بر می گیرد،در دو فهرست دیگر بیرونی ،علاوه براین، شاهان بعدی تا "زو گرشاسپ" ،جای دارند به طوری که همه ی شاهان باستانی از گیومرث تا  دارا پسر دارا(:داریوش سوم)به ترتیب در دو سلسله ی "پیشدادیان" و"کیانیان"قرار می گیرند واین همان ترتیبی است که دربیشتر آثار مؤلفان اسلامی نیز  می بینیم.(کریس تن سن،نخستین انسان ، نخستین شهریار،ص 168)

 

باآنکه منوچهر در شاهنامه از خاندان"پیشدادی" به شمار می آید، ابوریجان و مسعودی سلسه های قدیم ایرانی را تا پیش از عصر اسکندر،به سه دوره ی زیر تقسیم می کنند:

1-دوره ی پیشدادی

2-دوره أیلانی

این دوره که نخستین داستانهای شاهنامه ی فردوسی است ،نه پادشاه به مدت 2432 سال فرمانروایی می کنند ،که بیشترین مدت پادشاهی متعلق به" ضحاک تازی" است با هزار سال و کمترین آن  ازآن "زَو تهماسپ " است با پنج سال.

مدت فرمانروایی و تعداد ابیات شاهنامه  مربوط به هریک از شاهان پیشدادی به شرح  زیر است:

1-پادشاهی گیومرث  سی سال بود که در شاهنامه چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است.

2- پادشاهی هوشنگ  چهل سال بودکه در چاپ خالقی مطلق در دارای 24 بیت است.

3- پادشاهی تهمورث ،سی سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 47 بیت است.

4-پادشاهی جمشید هفتصد سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای  194 بیت است.

5-پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 499 بیت است.

6-پادشاهی فریدون  پانصد سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 1068 بیت است.

7-پادشاهی منوچهر صدوبیست سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای  1608 بیت است.

8-پادشاهی نوذر،هفت سال بود که در چاپ خالقی مطلق دارای 559 بیت است.

9-پادشاهی زَوتهماسپ پنج سال بود که در چاپ خالقی مطلق دارای 156 بیت است.

 

این سلسله، جای خود را به شاهان کیانی می دهند . در فارسنامه ی ابن بلخی می خوانیم که " طبقه  اول ملوک فرس  را"پیشدادیان" گویند،نامها و عدد ایشان با نام افراسیاب  کی در میانه عاریتی است زیرا که از ترکستان بر خاسته است و مدتی که خروج کرده بود ،پس از منوچهر- یازده  پادشاه و مدت ملک ایشان با دوازده سال که افراسیاب خروج کرده بود، وایران  گرفته ،دو هزار و پانصد وشصت و هشت سال . ـ به‌جز افراسیاب..."(همان)، اما روایات فارسنامه ی ابن بلخی با فردوسی چند تفاوت عمده دارد:

أ‌-        در شاهنامه دوران پادشاهی پیشدادیان به مدت 2432 سال است  ،در حالی که ابن بلخی آن را2568 سال می داند(همان ،ص 60)

ب‌-     فردوسی بنا بر چاپ خالقی مطلق ، شاهان پیشدادی را 9 پادشاه می داند که  ابن بلخی این تعدادرا11 نفر می داند.

فردوسی دوران پادشاهی کیومرث را سی سال می داند و ابن بلخی چهل سال: اما پادشاهی جهان، با آیین، چهل سال کرد.(ص61)

ت‌-       فردوسی دوران سلطنت او را سی سال می‌داند ولی به عمر وی اشاره نمی‌کند، و روایت ابن بلخی مطابق است با قول مسعودی در التنبیه و الاشراف (ص 85). و تاریخ سیستان که هزار سال است ولی بلعمی مدت عمر او را 700 سال می‌داند .(ص 2 و 3)

ث‌-     فردوسی "نوذر " را فرزند وجانشین  منوجهر می خواند که پس از مرگ پدر به شاهی می نشیند و سر انجام به دست افراسیاب کشته می شود ،اماابن بلخی در سلسله ی شاهان پیشدادی نامی از "نوذر" نمی بردو چانشین منوچهر را :" شهریرامان بن أثفیان مایسو بن نوذر بن منوچهر" می خواند.(فارسنامه ی ابن بلخی،رستگار منصور، 1374،ص 68)

ج‌-     در فارسنامه ی ابن بلخی دوران پادشاهی گیومرث 40 سال است و در شاهنامه ی فردوسی 30 سال.

ح‌-     ابن بلخی روایات متعددی از نسب نامه ی شاهان پیشدادی از منابع  دوره ی اسلامی ارایه می کند که در شاهنامه ی فردوسی اصولا مورد توجه قرار نگرفته است  ،به عنوان مثال نسب منوچهر چنین یاد می شود:

"...پدر منوچهر، میشخوریار[1] نام بود، یعنی همیشه آفتاب یار و خور، آفتاب باشدو افریدون، تا عهد منوچهر زنده بود و این شرح داده شود، و نسبت منوچهر این است: منوچهربن میشخوریار بن ویرک‌بن ارنک‌بن بیروشنک  بن بیل‌بن فراراوشنک‌بن روشنک‌بن فرکور‌بن‌کورک‌بن ایرج‌بن افریدون،  و همه پادشاهان ایران و توران از نسل منوچهر بودند به اتفاق جمله‌ی نسّابه و اصحاب تواریخ، و از فرزندان افریدون، پادشاهی، در نژاد ایرج بماند، و اول کسی کی از آن نژادِ او، پادشاهی یافت و کینِ ایرج خواست، منوچهر بود و افراسیاب از فرزندان تور بود([2]) و از نژاد تور و سلم، هیچ کس پادشاه نشد، ـ به قول بیش‌ترین از اصحاب تواریخ..." ، که تقریباً شبیه سلسله نسبی است که در طبری، بلعمی، مروج‌الذهب و مجمل التواریخ و... آمده است. شاهنامه منوچهر را فرزند پشنگ از دختر ایرج می‌داند ولی در بند هَشن و تاریخ طبری میان منوچهر و فریدون ده پشت فاصله است و مسعودی در مروج‌الذهب هفت نسل میان آنان آورده است. (حاشیه شماره 13- تاریخ ثعالبی). 

(1)

 

گیومرث

تحلیل داستان گیومرٍث در شاهنامه

فردوسی داستان گیومرث  را از قول " سنگوی دهقان"و " پژوهنده ی نامه ی باستان" و روایت می کند و اشاره ای صریح به منبع اصلی خود ندارد  واز آن جا که روایت وی از داستان گیومرث در شاهنامه تفاوتهای عمده ای با منابع پیش از فردوسی دارد که در آنها از گیومرث یاد شده است که به قول شادروان پور داوود این امر ،انحراف فردوسی از داستانهای کهن می باشد.( پور داوود ج2، ص 43).

شاهنامه شناسان این تفاوتها و عوامل آنرا، چنین شرح داده اند:

1- بعضی عقیده دارند که منبع این تفاوت روایت در چرخشی است که به دلیل  مباینت آن  با باور های اسلامی دوران سامانی  در خدای نامه ها و شاهنامه ی ابو منصوری رخ داده بود تا :" با عرف  حاکم بر جامعه تعا رضی نداشته باشد.( آموزگار،چرخش قهرمانان  در شاهنامه،ص 320):

گیومرث در همه ی روایتهای دینی زردشتی پیش نمونه ی انسان نخستین و موجودی میراست که نژاد آدمیان از وی خواهد بود،در حالی که در شاهنامه کیومرث نخستین شاه و نخستین کدخداست  .خالقی مطلق می گوید  در شاهنامه فقط یک بار،آن هم در داستان خسرو پرویز از گیومرث به عنوان نخستین انسان یاد شده است:

چو از خاک مر جانور بنده کرد   نخستین کیومرث را زند ه کرد

در حالی که در داستان خود کیومرث ،اوآغاز کننده  زندگی اجتماعی است وجامعه به دلیل  وجود وی موجودیت می یابد.

  2- در متون پهلوی هیچ اشاره ای به مرگ گیومرث نشده است ونابودی  کیومرث که در متون کهن به دلیل حمله ی اهریمن  شمرده شده است ، در شاهنامه  چرخشی کاملا  متفاوت یافته است  و نبرد نیکی و بدی  در روایتهای باستانی به صورت نزاع شاهی که فرمانروای ستمگر است  به صورت نزاع شاهی دادگر با  موجودی اهریمنی  در آمده است.

3-برخی نیز بر این عقیده اند که شاید فردوسی منابعی قدیم تر در اختیار داشته  که روایت خود را بر آن اساس به نظم کشیده است.(کریستن سن، ص 112-111)

درباره ی گیومرث

نخستین داستانی را که فردوسی در بخش  اساطیری شاهنامه ، به نظم درمی‌آورد، داستان گیومرث است که این داستان در چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است .

نام "گیومرث "  در پهلوی به صورت:GyӦmard ) GayӦmattتفضلی ،ص128)و در اوستا  به صورت  ) GayӦ-maretanبار تولمه ،ستون 503 و504) و در متون فارسی میانه ( Gḕhmurd Gyhmwrd   ( بویس ،ص 43)  و در پازند  به صورت  GayӦmardبه کار رفته است( نیبرگ،جII ص 82) و معنی آن "زنده ی میرا " ، "زندگی میرنده یا فانی " است.( فرهنگستان زبان وادب فارسی ، 1390، آموزگار،ص 299 به بعد).

این نام  در فارسی و عربی به صورتهای گیومرث، کیومرث،کیو مرد، کیومرس ، کیومرز وکهمورث ، جهمورث، آمده است که همه صورتی دیگر از "گیومرث " است که بدان خواهیم پرداخت ، اما گیومرث  دو نام یا لقب متفاوت هم دارد که عبارتند ار"گرشاه " و "گل شاه":

1- گرشاه:شاه کوهها:

ز هنگام " گلشاه " تا یزدگرد    ز گفت من اید ، پراگنده ، گِرد ( 6/264/4416 مول)

" گرشاه " مرکب است از "گر":"گل"  بفتح اول = گر، کوه + شاه که جزء اول آن در اوستا "گئری " :کوه است و مجموعا به معنی شاه کوههاست ، چه" کر" بمعنی کوه و پشته است وگیومرث دراوائل ظهوردر کوهسار می زیسته است .(آنندراج) و به قول فردوسی:

که خود چون شد او بر جهان کدخدای      نخسین به کوه اندرون ساخت جای

 سر تخت وبختش بر آمد ز کوه       پلنگینه پوشید خود با گروه  7/21/1خ

2- گلشاه:

تصحیف گر شاه:مخصوصا که  با روایت های اسلامی از خاک بودن انسان قرابت داشته است.حمزه ٔ اصفهانی این کلمه را به «ملک الطین » ترجمه کرده و تصور نموده که «گِر» مبدل «گِل » به کسر اول است و این اشتباه است ،چه بر طبق سنت زرتشتیان گیومرث در کوه می زیسته ، بدین مناسبت او را«گرشاه » گفتند.ولف نیز در فهرست خود به تبع فرهنگ نویسان ما کلمه را "گیلشاه  " خوانده به معنی اردنکونیگ :پادشاه زمین ) گرفته است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گیومرث را" گلشاه" خوانند و وجه تسمیه اش آن است که چون در زمان او غیر از آب و خاک ،چیزی نبود که متّصرف شود او را بدین نام خواندند و بعضی گویند گیومرث آدم علیه السّلام است و چون او را از گِل آفریده اند، به این نام موسوم گردانیدند و بعضی گویند اول کسی که بر روی زمین پادشاهی کرد کیومرث بود و اورا به این نام نامیدند. (برهان ).

لقب شخص اول آدمی است که پارسیان کیومرث خوانند و عربان آدم دانند و کیومرز را "بزرگ زمین "معنی کرده اند ،چه کی به معنی بزرگ و مرز زمین است و بعضی کاف عجمی دانسته و "زنده ی گویا" تفسیر کرده اند .

یکی از پادشاهان کیومرث بود و هر کس چیزی میگوید از عجم که وی آدم بود و خلق از اوست و او را گل شاه خوانند. (قصص الانبیاء ص 32 ].

گل شاه[3] اول کسی کی پادشاهی جهان کرد و آیین پادشاهی و فرمان‌دهی به جهان آورد، او بود و گبران، او را آدم ـ علیه السلم ـ می‌گویند اما دیگران تسلیم نمی‌کنند[4]، لیکن در آنک پادشاه اول بوده است، خلافی نیست و عمر او هزار سال بوده است و او را گل شاه گفتندی، یعنی پادشاه بزرگ، اما پادشاهی جهان، با آیین، چهل[5] سال کرد.

اول مردی که به زمین ظاهر کرد مردی بود که پارسیان او را گل شاه همی خوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 21).

 دراساطیر ایرانى اولین انسان و در تعبیر شاهنامه فردوسى، نخستین شاه است. ترکیب گل‏شاه یا گل‏پادشاه که درطبرى و التنبیه والاشراف براى کیومرث به ‏کار رفته، معلول تعبیر دگرگونى خاک به انسان یا خاک ى‏بودن انسان است؛ بدین معنى که کیومرث اولین موجود بشرى است که از گل آفریده شده است. در مجمل‏ التواریخ نوشته شده است: «او را گل‏شاه همى خوانند، زیرا که پادشاهى او الاّ بر گِل نبود»؛ که در این تعبیر مى‏توان کیومرث را پادشاه مخلوقات خاکى، یعنى آدمیان، دانست.

در بلعمی ، امده است که  :" که او مردی نیکو روی و نیکو نیت بود  واورا"سیاح" خواندند ." ( تاریخ بلعمی ، بهار،صص 8) ، همو نام همسرش را " ایلده"  ودختری به نام " ماریه" و پسری به نام "ماری " می داند.( همان ،صص 126)

گیومرث، در ماه فروردین خود را نخستین فرمانروای جهان می‌شمارد و در کوهها جای می‌گزیند و خود و همراهانش جامه‌های پلنگینه می‌پوشند. کیومرث دد و دام و مردمان را آرامش می‌بخشد و همگان او را دوست خویش می‌شمارند مگر اهریمن بدکار که بر شکوه کیومرثی رشک می‌برد و می‌خواهد آن را نابود سازد.

خزروان دیو ،پور اهریمن سپاه ساخت و در اندیشه تاختن بر کیومرث بود که فرشته پیام‌آور ایزدی، سروش، در پیکر مردی پلنگینه پوش، بر کیومرث آشکار شد و او را از اندیشه پلید اهریمن آگاه کرد و کیومرث فرزند خود سیامک را به رویارویی خزروان دیو، فرزند اهریمن فرستاد، امّا در نبردی که میان سیامک و خزروان درگرفت، سیامک کشته شد و کیومرث در نخستین سوک انسان و سوگواری بر مرگ فرزند، سالی را جامه پیروزه‌رنگ پوشید تا آنکه سروش او را از این کار بازداشت و به نبرد با دیوان فرمان داد و کیومرث، هوشنگ را به نبرد با دیوان فرستاد و او با پیروزی بر دیوان و کشتن آنان، نخستین پیروزی را برای کیومرث به ارمغان آورد و کیومرث پس از سی سال پادشاهی درگذشت و هوشنگ به جای وی پادشاه ایران شد.

در گرشاسپ نامه  در ذکر سفر گرشاسپ به جزیره ی "بنداب"  می خوانیم که گرشاسپ تابوت  گیومرث را در انجا می یابد:

یکی خانه دیدند  از لاژورد           بر آورده از شفشه ها،زرّ زرد

یکی پهن تابوت،زرین،دراوی           جهان زاوچوازمشک بگرفته بوی

گیومرث بد خفته بر تخت زر           پر از زرّ و یاقوت بود و گهر

بفرمود گرشاسپ کان رازجای          بیارندبیرون میان سرای

(گرشاسپ نامه)

کریستن سن در کتاب " نخستین انسان ، نخستین شهریار" می نویسد:"...در فهرست قهرمانان افسانه یی ، هوشنگ ، و تهمورث ،میان گیومرث  که موجود عجیب الخلقه  ی پیش از آفرینش انسان واقعی بوده و نمونه  ی انسان اولیه شده است و " جم"  که نمونه ی هندو ایرانی  نخستین انسان است ،قرار دارد این موضوع ما را بر آن می دارد که  که معتقد شویم ، که هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

به گفته ی کریستن سن : "...به روایت فردوسی ، گیومرث ،اولین شاه و کسی است که تمدن  را به میان آدمیان آورده، اما او نخستین انسان نیست ، وی ادمیان را تربیت می کند ، به آنان می آموزد  که لباس بپوشند  وبرای خود غذا تهیه کنند ،قانون گذار بزرگی است که جانوران  نیز چون آدمیان به او حرمت می گزارند  واوست که دین  را می اورد ،

فردوسی که مبنای توصیف  خود را از سلطنت گیومرث ،روایتی از یک دهقان که" پژوهنده ی نامه ی باستان "  است ذکر می کند، در این مورد باید از یک منبع خاص استفاده  کرده باشد ، زیرا روایت او در نکات اساسی  با روایتهای  منابع ساسانی  مورد پژوهش ما ، متفاوت است ،اشاره به این که فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد...اما در داستان فردوسی ، ذکری از "مشی" و "مشیانه " نیست  و "سیامک " در کتابهای پهلوی  و قدیمترین  آثار ، دستکاری شده ی پسر " مشی " و "مشیانه " است و در شاهنامه فردوسی ، پسر "گیومرث " است، فردوسی ، نسلی  را پس از "سیامک" حذف کرده است ، به طوری که  "هوشنگ" بنابر داستان او ، پسر سیامک به شمار رفته است ،بعد فردوسی در داستان ستیز گیومرث با دیوان ، به سیامک  و هوشنگ ، نقشی داده  است ، پسر اهریمن  نیز در شاهنامه  ظاهر می شود  ،بدون این که  نام او(:أرزور) ذکر شود ، اما شرح ستیز ،در آنجا به نحوی است  که با آنچه در منابع یافته ایم ، تفاوت دارد ، گیومرث ، پسر اهریمن را نمی کشد ،بلکه این پسر اهریمن است که سیامک را می کشد  و بعدها هوشنگ پسر سیامک ، که گیومرث اورابه جای پسر در گذشته ی خود  به فرزندی پذیرفته ، به کینه خواهی بر می خیزد و خود ، پسر اهریمن را می کشد ، در شاهنامه  نکته ای هست دالّ بر این که  این روایت  از جدال، در مقایسه با روایت  مینوی خرد ، ( 27 بند  14و15)متاخر تر است ، سروش که پیام آور ایزدان است ، توطیه های پسر اهریمن را  علیه سیامک بر او آشکار می کند  وسیامک  که  بدینگونه  آگاه شده است،  به ستیز با این دیو ، بر می خیزد ، اما از پای در می اید ،بنابر این پا درمیانی  سروش بی فایده است  وبدین گونه ،حتی خلاف ایجاز طبیعی حماسه  است ، با وجود این، احتمال دارد  که سیامک  در صورت اصلی  افسانه ،  در مبارزه با پسر اهریمن ، نقشی خاص خود داشته  است،به هر حال  این نکته  ی قابل توجهی است  که نام  سیامک و أرزور ، هردو در اوستا  می اید ،اما به عنوان  نام دو  کوه،بنابر این  چنین تصوری  پیش می اید که  شاید در داستان  پسر اهریمن  ،آن گونه که در مینوی خرد  آمده  وبیرونی هم نقل کرده است ، از سویی ، در روایت فردوسی  از سوی  دیگر، فقط باز مانده های  ناچیزی ، از یک اسطوره ی باستانی برای ما  بر جا مانده  که شاید  هیچ ارتباطی با  گیومرث نداشته باشد....( نخستین انسان  ، نخستین شهریار ص 113)

کریس تن سن ،ریشه عقاید گنوستیک را در اسطوره ی گیومرث  می داند و می نویسد:

"...بنا بر قول گنوستیک‌ها خدا در ماوراء عالم محسوس و حتی در آنسوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و فکر بشری را به دامن کبریای او دسترس نیست. جهان به واسطهٔ اشراقات دائمی که از ذات این خدای اصلی صادر می‌شود، بوجود می‌آید و مراتب این تجلیات نزولی است یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ماقبل خود فرومایه‌تر است تا منتهی گردد به عالم مادی که آخرین اشراق و ناپاک‌ترین تجلیات است ولی در این جهان مادی شوقی هست که او را به مبداء الهی باز پس می‌کشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزلگاه شر است اما یک بارقهٔ الهی که در طبیعت انسان به ودیعه است. راه نجات را به او نشان می‌دهد و او را در حرکت صعودی که از میان افلاک می‌کند، دستگیری نموده، به عالم نور می‌رساند. این اعتقاد گنوستیک‌های متأخر راجع به اساس نظام جهان است. آنها انسان یا انسان نخست را وجودی نیم خدا می‌دانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی (کیومرث) گرفته بودند. بعضی از گنوستیک‌ها انسان نخست را آدم دانسته‌اند و بعضی او را مسیح ازلی گفته‌اند و طایفه‌ای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن به صورت مسیح ظاهر شده‌است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم می‌گفتند. با ایجاد این انسان، قوس نزول در ماده شروع شده و بوسیلهٔ او نزاع و کوشش برای نجات صورت می‌گیرد اما نجات میسر نیست، مگر با عنایت الهی، از این جاست که در همهٔ کتاب‌های گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده‌است. همین اعتقاد بود که گنوستیک‌ها را پیرو دین مسیح کرد زیرا که منجی موعد را عیسی مسیح دانسته‌اند ..." ( ایران در زمان ساسانیان،ص 57 و58)

 

کارهای مهمّ گیومرث:

ایین تخت و کلاه یعنی بر تخت شاهی نشستن و تاجگذاری کردن ،نه به معنی ظاهری و تشریفاتی آن، بلکه به معنای بنیان گذاری سلطنت  و پادشاهی ، نخستین  دست آورد گیومرث است.

گیومرث  ،که خودو همراهانش جامه هایی از پوست حیوانات بر تن داشتند ، لباسهای تازه و خورد وخوراکهای  نو پدید آورد و دد ودام در سایه ی او ارام گرفتند ، او نخستین کسی است که با سروش فرستاده ی ایزدی  که به صورت " پری پلینگینه پوش "  بر او آشکار شده است ،دیدار می کند و از توطیه های اهریمن آگاه می شودو   فرزندش "سیامک " را به نبرد با اهریمن و فرزند وی " خزروان  دیو" می فرستد وبا کشته شدن سیامک به دست خزروان،نخستین قربانی جدال پنهانی  اهریمن و ایزد، سیامک است  که سبب پدید آمدن رسم سوکواری و سیاه پوشی  می شود ولی باز با راهنمایی  سروش ، گیومرث به سوکواری یک ساله ی خود پایان می دهد و رسم کین خواهی را بنیاد می نهد وفرزند زاده اش هوشنگ را به نبرد با خزروان می فرستد و هوشنگ اورا می کشد وانتقام خون پدر را می گیرد  . 

شخصیتها در داستان  گیومرث

داستان گیومرث از معدود داستانهای شاهنامه است  که علاوه بر انسانها یی چون گیومرث ، سیامک و هوشنگ، شخصیتهای چون ایزد، سروش ، اهریمن ، دیوان ،  در آن نقش آفرین هستند و می تواند نمودار  رفتار های انسان نخستین و دخالت مستقیم  نیروهای ماوراء طبیعی در زندگی ایشان باشد.

1-گیومرث:به قول فردوسی نخستین شاه و بنا بر منابع کهن ، نخستین انسان است که فردوسی  بی آن که به پدر و مادر و نحوه ی رشد  او  اشاره کند،از اختلاف آراء در مورد وی سخن می گوید :" هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

   مگر از پدر یاد دارد پسر       بگوید تو را یک به یک در به در[19]

 که نام بزرگی که آورد پیش      که را بود از آن مهتران مایه بیش

2-سیامک در شاهنامه  پسر گیومرث و پدر هوشنگ است که در نبرد با خزروان دیو ، پسر اهریمنکشته می شود  و با کشته شدن وی آیین سوکواری و کینه جویی پدید می آید.

 در متون کهن ،سیامک سر دودمان شاهان پیشدادی است که از نخستین زوج آدمی  یعنی "مشی " و"مشیانه" زاده می شود

بلعمی در کیفیت تولد وی می نویسد :" کیومرث را دختری بود  ماریه  نام و پسری "ماری " نام ،کیومرث آن دو را به  یکدیگر داد(بلعمی 121) از ماریه  وماری[: مشی و مشیانه] پسری زاده شد که  اورا سیامک نام کردند(همان 124) .اما درمنابع دوره ی  اسلامی، بیشتر او را  فرزند گیومرث گفته اند.

3-هوشنگ ،پسر سیامک و پسر خوانده ی گیومرث که انتقام پدر را با کشتن خزروان دیو می گیرد.(رک هوشنگ در همین کتاب).

5-خزروان دیو: پسر اهریمن که به نمایندگی  از پدر،با گیومرث و سیامک و هوشنگ می جنگد  و اگر چه در نبرد با سیامک ،پیروزی از اوست، اما در جنگ با هوشنگ کشته می شود.و تنها موردی است که فردوسی همانند روایات زردشتی دیوان را  فرزند اهریمن می خواند .

نام خزروان با ضبطهای قدیم تر این نام متفاوت است واحتمالا صورتی دیگر از نام ارزور: ARZUR درپهلوی است ،این نام در اوستا نیامده  ولی در مینوی خرد نام دیوی است که به دست گیومرث کشته می شود  و در رساله ی فروددین روز خرداد  همانند شاهنامه نام فرزند  اهریمن است و ابوریحان بیرونی آن را به صورت "خروزه" آورده است.

به نظر می رسد که نبردهای گیومرث و جانشینان وی ،هوشنگ وتهمورث با دیوان ، یادگار نبردهای آریاییها با بومیان در سر زمینهای تازه  یافته  است که آن قوم را "دیو" می خواندندواحتمالا  تمدن و فرهنگی خاص و بهتر از آریاییها هم داشتند و بر کارهایی توانایی داشتند که اریاییان را شگفت زده می کرد بنا بر شاهنامه دانسته های کسانی چون کیومرث وجانشینانش در حد خورد و خوراک و پوشش  و رشتن و بافتن واهلی کردن حیوانات بود که همه از لوازم زندگی کشاورزی و عشیره یی است،  ولی کار کردهای دیوان بیشتر به زندگی شهری و تمدن ، مربوط است   زیرا بنا بر شاهنامه تهمورث دیوان را از شهرها بیرون می کند و چون با انها آشتی می کند ، با آنها زندگی مسالمت آمیز دارد و از آنها کارهایی چون آبیاری ، ساختن گرمابه ها، پرواز ، مهارت در نوشتن انواع خط، کارهای آبادانی چون  کشف آتش،  برپایی چشنها  و مراسمی چون آیینهای سوگواری و شادی  و تخت سازی و تاجگذاری و ... را فرامی گیرد.

5-سروش : که پیام آور ایزد برای سروش فرستاده ی ایزدی که دوبار در شکل زیایی پلینگینه پوش بر گیومرث آشکار می شود و اورا از توطیه ی اهریمن و فرزندش خرزوان دیو ، آگاه می سازد

6-  ایزد و اهریمن که اگر چه در  این داستان به طور مستقیم حضور ندارند ، اما انگیزه های داستان  از آنها آغاز می شود و در واقع کارگردان پشت صحنه ی وقایع هستند.

7-پریان،حیوانات ودد و دام هم بنا بر گفته ی فردوسی در این داستان در لشکر کیومرت هستند و دیوان ، سپاه خزروان دیو را تشکیل می دهند.

مکانها در داستان  

بر فراز کوهها و ستیغ قله هاست که می تواند نمادی از بزرگی و عطمت گیومرث باشد ، اما در این داستان  اشاره یی به مرز ایران یا هیچ کشوری نمی شود  و همین امر می تواند گویای این باشد که در این داستان شاهنامه  ودو داستان هوشنگ و تهمورث ما یا با انسانهای نخستین  و مشکلات آنها یا  با آریایی ها ی در پی قدرت  و استیلا  بعد از جدایی  هندیها و ایرانیان سر و کار داریم.

زمانها در داستان  گیومرث

"...بنا به اعتقادات دینی ایران باستان ،اهورامزدا ،کیومرث را  در سه هزار ساله  دوم از کل آفرینش دوازده هزار ساله می افریندیعنی پس از نخستین حمله ی شرّ به جهان اهورایی،او ششمین آفریده از  مجموعه پیش نمونه گیتی است که عبارتند از: آسمان و آب و زمین ،گیاه وگا و یکتا آفریده  و گیومرث بود، که نخستین موجود  انسانی است که میرا خواهد بود، او موجودی است  است درخشان،مانند خورشید ، همان که فردوسی در باره وی می سراید:

   همی تافت زاو فرّ شاهنشهی      چو ماه دوهفته ز سرو سهی 10/22/1خ

آفرینش او هفتاد روز طول می کشد و او نمونه ی انسان کامل است.

چون در پایان سه هزاره ی دوم  وآغاز سه هزاره ی سوم دومین حمله ی اهریمنی به جهان اهورایی  آغاز شد همه اب را بر گیومرث فرسادورا مزدا  خنمونه های کهن را نابود به گیومرث رسید...

کریستن سن معتقد است که:" هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جیدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

تنها اشاره یی که از کلام فردوسی در مورد زمان داستان وجود دارد ،آن جاست که می گوید   فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد که این  نکته به قول کریستن سن ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد.

نمادها در داستان گیومرث در شاهنامه:

فردوسی در داستان کیومرث از نماد های متعددی بهره می گیرد، برای نشان دادن زندگی ابتدایی او ، اورا بر اوج کوه  وبا همراهانی که مردم و دد و دام و پرندگان از آن جمله اند ، نشان می دهد که  جامه هایی از پوست شیران و پلنگان را بر انها می پوشد تا در عین آن که بر زندگی بدوی انسان ،اشاره داشته باشد ،بر دلاوری آنان نیز تأکید بگذارد، و پس از آن که خوراکها و پوشیدنیها را  پدید می اورد، ( که نماد تمدن وشهر نشینی توانند بود) تاج بر سر می نهد وبه همگان آرامش می بخشد و در واقع  نماد  جامعه یی متمدن  می شود.

اما باور مندی به ثنویت ایرانی – زردشتی ،سبب می شود که این شاه نوپا در گیر نخستین  معارضه ی قدرت ، ، نه با همسایگان و دشمنان  زمینی خود بلکه با  اهریمن بد اندیش گردد ، بدیمعنی  که "سروش " فرشته ی پیام رسان ایزدی به گیومرث خبر می دهد که اهریمن بر او رشک می برد  و بر آن است تا کیومرث را نابود کند ، و از اینجاست که نبرد خیر وشر در نخستین طلیعه ی دوران گیومرث ، باعث می شود که جهان آرامش خود را از دست بدهد و فرزندان اهریمن و گیومرث در نبردهایی که در می گیرد ، جان ببازند و بدین ترتیب گیومرث ،نخستین انسان ( به روایات زردشتی )   به وسوسه ی اهریمن ، بهشت آرام خود را می بازد  و به سوگ می نشیند و رسم  سوگواری و کین  خواهی را بنیاد می نهد  و  پس از سی سال پادشاهی، ( که مجمل التواریخ آن را 700 سال نوشته است )، هوشنگ پور سیامک را به جای خود می نشاند ودر می گذرد.

منابع مطالعه در باره ی داستان گیومرث

کریستن سن، نخستین انسان ،نخستین شهریار،1363،ترجمه احمد تفضلی ،ژاله آ موزگارنشرنو،تهران

بهار،مهرداد،پژوهشی دراساطیرایران (پاره نخست ودویم)1375،تهران ،آکه

هینلز ،جان، شناخت اساطیر ایران، 1368،نشر چشمه، تهران

رستگار فسایی،منصور،1369،فرهنگ نامهای شاهنامه،مؤسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی،تهران

فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی،1390، فردوسی و شاهنامه سرایی، تهران  )

داستان گیومرث در شاهنامه ی فردوسی

 

پادشاهی کیومرث[6] سی سال بود

هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته است و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته و از دیگر توانمندان نیرومندتر گشته است.

 

  مگر از پدر یاد دارد پسر         بگوید تو را یک به یک در به در[7]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

 

امّا من چنین می‌پندارم که نخستین شاه، «کیومرث» بود و راه و رسم بزرگی و شهریاری را او پدیدار کرد. او و همراهانش در اوج کوهها می‌زیستند و جامه‌هایشان از پوست پلنگان و شیران بود. کیومرث، خوراکها و پوشیدنیهای گوناگون را آشکار ساخت و آنگاه تاج بر سر نهاد و برتخت نشست و خود را شاه خواند و چون بر تخت شهریاری می‌نشست نور ایزدی[8]  چون خورشید درخشان از او می‌تابید.

کیومرث به مردم و دد[9]  و دام[10]  و پرندگان آرامش و آسایش می‌بخشید و همگان از او فرمان می‌بردند.

 

دوتا می‌شدندی برِ تخت او         از آن بر شده فرّه و بخت او[11]

                                 به رسم نماز[12]  آمدندیش پیش         از او برگرفتند آیین و کیش[13]

 

کیومرث، پسری داشت به نام «سیامک» که خردمند و زیبا و دلیر بود و دل و جان پدرش، از داشتن چنان فرزندی همیشه شادمان بود.زندگی کیومرث شادمانه و با آرامش سپری می‌شد. 

نبودش به گیتی کسی دشمنا         مگر در نهان ریمن آهرمنا[14]

 اهریمن بداندیش که بر کیومرث رشک[15]  می‌برد، بر آن بود تا کیومرث را نابود کند و «خَزَروان» دیو، فرزند خود را به جای او به شاهی بنشاند. خزروان لشکری فراوان فراهم آورد و آهنگ نبرد با سیامک کرد؛ امّا خداوند، سروش فرشته زیبای پیام‌رسان خود را فرمان داد تا در سیمای زیبارویی پلنگینه‌پوش[16] به نزد سیامک فرستد و او را از بدسگالی[17] های اهریمن و خزروان آگاه سازد و سروش،

بگفتش به راز این سخن در به در[18]          که دشمن چه سازد همی با پدر

دل سیامک از شنیدن این سخنان به جوش آمد و خشمناک شد و خود را برای نبرد با دشمن بداندیش، آماده ساخت. پس، از هر سو سپاه گِرد آورد و زرهی[19]  از چرم پلنگ بر تن بپوشانید و با لشکری انبوه از دد و دام و دلاوران پلنگ‌خو[20] ، به نبرد با اهریمن و خزروان دیو شتافت و با آنان روبرو گشت:

      سیامک بیامد برهنه تنا         برآویخت با ریمن اهریمنا[21]

بزد چنگ، وارونه دیوِ سیاه         دو تا اندر آورد بالای شاه[22]

     فکند آن تنِ شاهزاده به خاک         به چنگال، کردش کمرگاه، چاک

چون سیامک به دست خزروان دیو کشته شد، همه مردمان و دام و دد و پرندگان سوگوار و غمگین شدند و بر کیومرث گرد آمدند. 

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه         ز تیمار، گیتی بر او شد سیاه[23] 

کیومرث و مردم، جامه‌های پیروزه‌رنگ سوگواران، پوشیدند و بر سیامک گریستند و سالی را در سوگ به سر بردند تا آنکه بار دیگر سروش به نزد کیومرث آمد و به او فرمان داد که سوگواری را رها کند و به کین‌خواهی فرزند بپردازد و زمین را از خزروان پلید، آن دیو بدکار بدآیین پاک سازد، و آیین سوگواری و کین‌جویی از این هنگام پدید آمد. پس کیومرث از خدای بزرگ یاری خواست و به آمادگی برای نبرد با خزروان بدکار پرداخت و فرزند سیامک را که «هوشنگ» نام داشت به نبرد با خزروان فرستاد تا کین پدر بستاند. هوشنگ در نبردی که با خزروان کرد بر خزروان دیو بد چهر بداندیش پیروز شد و او را بر زمین زد و کشت و پس از این پیروزی، کیومرث نیز درگذشت و هوشنگ به جای او بر تخت پادشاهی

[1]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[3]. حیوانات وحشی.

[4]. حیوانات اهلی.

[5]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[6]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[7]. تعظیم و بزرگداشت.

[8]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[9]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[10]. حسد.

[11]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[12]. بداندیشی.

[13]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[14]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[15]. دلاور و شجاع.

[16]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[17]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[18]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

[19]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

 

[6]. معنی واژه کیومرث به معنی جان فانی و درگذشتنی است. (فرهنگ نامهای شاهنامه، دکترمنصور رستگار فسایی، ج 2¡ ص 835).

[7]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[8]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[9]. حیوانات وحشی.

[10]. حیوانات اهلی.

[11]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[12]. تعظیم و بزرگداشت.

[13]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[14]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[15]. حسد.

[16]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[17]. بداندیشی.

[18]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[19]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[20]. دلاور و شجاع.

[21]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[22]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[23]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یک غزل و یک مثنوی بهاری

 یک غزل و یک مثنوی بهاری

                 از 

دکتر منصور رستگار فسایی


وقتی که دو باره عید می آید  ....

 

وقتی که دو باره عید می آید                 شادی به دلم پدید می آید

در پیری خود ، بهار می  بینم              همراهی روزگار می بینم

از شادی گل ، قرار می گیرم               بوی نفس بهار   می گیرم

مفتون هزار یاد  می     گردم               بازیچه ی دست باد می گردم

از دفتر خواجه ،فال  می گیرم              انگاره ی ماه و سال می گیرم

هر سال که شاد جان ایران است،          در باغ دلم شکوفه باران است

***

وقتی که دو باره عید می آید  ،              با عید ، گل امید   می آید

دل بار دگر بهانه می گیرد                   ازد لبر خود   نشانه می گیرد

شیراز، تب ترانه می گیرد                   شور و شر عاشقانه می گیر

نوروز ، بهار جاودان دارد                  عمری به درازی زمان دارد

نوروز، گل بهار ایران است                 نوروز، چراغدار ایران است

در قالب آن که جان ایرانی است  

          نوروز، نگاه بان ایرانی است

با عید دوباره باز می آیی                     افسونگر و دلنواز می آیی

دست تو سخاوتی دگر دارد                   قلبت ز درون من خبر دارد

با من به بساط هفت سین بنشین                   چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

من کشته ی رعد و برق و بارانم           من زنده ی بوسه های یارانم

قدر لب بوسه خواه می دانم                   معنای تب نگاه می دانم

من عیدی    دلبرانه می خواهم               از تو غزل و ترانه می خواهم

این رسم کهن  ،نکو به جا آور                 شادی و صفا برای ما    آور

گر مست طرب کنی بدین سانم                 من قدر ترا همیشه می دانم

 

شیراز :25/12/1369

 

بهار

بار دیگر ،   فرا    رسید    بهار

عید آورد وشادی و گل و یار

می    رسد   باز، ماه   فروردین

می کند  عید ، کام  ما شیرین

باز نوروز و  لاله   و      گلزار

باز هم هفت سین و بوی بهار

می   رسد  عید  باستانی       ما

بهترین روز زندگانی ما

شادی لحظه هاش ، شیرین است

راستی عید عیدها این است

عید ما اول بهاران           است

زندگی بخش جان ایران است

عیدتان شاد باد و دل  ،   شادان

تن ،  درست و سرای ، آبادان

سفره پر نان و دل پر از    امید

هر شب و روز عمرتان چون عید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

و استاد مدعو دانشگاه اریزونا


                                      نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان  

 

 

 همه ‏ساله بخت تو پیروز باد

 همه روزگار تو، نوروز باد فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون ‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا  ( هاتف‏)

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج ‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت ‏نامه ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه ‏ها دارند و ایرانى ‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته ‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجری شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 ایرانیان  چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته ‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله  اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده ‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه ‏ها ساخته ‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده ‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏ خانه ‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2- نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته ‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان  ‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده ‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏ هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته ‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏ اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب ‏الخلقه گشته ‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن ‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 6- نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده ‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 7-نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه ‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده ‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته ‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره ‏وشی ها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوش امد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه ‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه ‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 8- نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه ‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 9-نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏ سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام ‏الملک در سیاست‏نامه در این‏ باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخم هایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 11- نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک ‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه ‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏ کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

12- نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13-نوروز،   روز پرواز انسان به آسمانهاست

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 14- نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 15-نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته ‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن ‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17- نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان ‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان ‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏ کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده ‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 20نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏ اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام ‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏ سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده ‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

  

 الف. چهارشنبه ‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه ‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران ‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش ‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه ‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله ‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده ‏ام و تندرستى آورده‏ ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه ‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق زنى، بعضى از زنان، کاسه ‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه ‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق ‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏ العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه ‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏شو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏گو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه ‏سورى، در شب چهارشنبه ‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏ گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته ‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏ شکنى، در شب چهارشنبه‏ سورى، یک کوزه آب‏ ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره ‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته ‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه ‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏ سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏ گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده ‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه ‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ ها و با قاشق ‏زنى به دست آورده ‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه ‏سورى است که در جلو خانه ‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب ‏نشینى مى کنند و شب چره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى ‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده ‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف ‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

عکس از دکتر هنگامه رستگار

به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم ‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم ‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت ‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏ هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته ‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى ‏پلو یا باقالى ‏پلو است و رشته ‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه ‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى ‏پزان از خانه ‏ها مى آمد و به هر خانه ‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه ‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه ‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏ کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه ‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏ تر و پرنشاط تر برگزار گردد.

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان ‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه ی شوهر

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏ فیروز" نیز نقش شادى ‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى ‏فیروزم بنده‏

 سالى یک ‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه ‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه ‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏ یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش ‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏ افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش ‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم ‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه ‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و به او چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏شو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى ‏خوران و شیرینى ‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏ اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه ‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش ‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه ‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب ‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى ‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت ‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

 

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانیفاز دکتر منصور رستگار فساییفاز انتشارات طرح نو

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

چند شعر از دیوان رستگاری

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

  چند شعر از دیوان رستگاری

  

بازگشت

باز گرد تا با هم   ، بگذریم از این بن بست.

فرصت نگاهت را، ما نمی دهیم از دست

ان نگه – که یادش باد- ره به ما نشان می داد

بی تو شب چراغی نیست تا به نور او دل بست

گرم کن شبی از نو ،  بزم ما و با ما باش

این من و تو  و باده ، ای الهه ی سرمست

روزگار دون پرور ، این خراب ویرانگر

ناگهان برد مارا ، می رود زمان از دست

باز گرد تا باهم در شبی دگر ، بی غم

خلوتی به پا سازیم تا  دو باره  فرصت هست

۵/١١/٢٠١٢  توسان

  

بت بتخانه

هرجا که می رسی بت بتخانه می شوی

شمع هزار جلوه ی پروانه می شوی

با هر اشاره ، مرغ دلی صید می کنی

با هر کرشمه ، جادوی مستانه می شوی

امشب قرار نیست بگیرد دلم قرار

تا تو قرار خاطر بیگانه می شوی

در باغ سبز خاطره های هزار دل

گل می کنی ،،شکوفه ی دردانه می شوی

بیچاره ایم و راه به جایی نمی بریم

تا شب نشین  خلوت شاهانه می شوی

ما را به رستگاری فردا امید نیست

امروز اگر به دوست،غریبانه می شوی

  

بازار عشق

در بوستان گلی چو تو پیدا نمی شود

بی جرعه ی زلال تو دل وا نمی شود

من ادم بهشتم ودانم ز حوریان

هرگز کسی به خوبی حوا نمی شود

دریاب کار ما به لبی ، بوسه یی ، شبی

زان رو که  عیش  بی تو مهیا نمی شود

رنگ امید زنگ غمم پاک می کند

زانروی،روز من شب یلدا نمی شود

در هر بهار  ، تازه گلی   ، جلوه می کند

خاموش  ، نای  بلبل شیدا نمی شود

بگذار تا که زنده بمانیم ،  امیدوار

نومید  ، جان مردم دانا نمی شود

می سوزدم زمانه  و زاین کار زشت خویش

شرمنده  از تباهی دنیا نمی شود

بازار عشق ، گرم  ، ز مجنون بینواست

تا جلوه ساز ، چهره ی  لیلا نمی شود

منصور وار هر که نیاید به اوج دار

ایینه دار  قامت    طوبی نمی شود

توسان ۶ شهریو ر ١٣٩

 

 

با من باش

ای بهر من ایینه اسا ،باش با من

تا در تو بینم خویشتن را، باش با من

هر کس به هر جا می رود، شاداب بادا

ای شادی هر لحظه ، اینجا، باش با من

دریاصفت هرلحظه ات موج امیدی است

ای در نگاهت هفت دریا ، باش بامن

سر مستی امروزم از ان جان زیباست

ای مستی پیوسته زیبا  ! باش من

تا نوبهارت  را نباشد فصل پاییز

ای  بی خزان من ! خدارا، باش با من

ای بهترین بهترینها باش با من

تا بهترین فردای فردا، باش با من

 

بغض خفته ی دل

 

وقتی که بغض خفته ی دل باز میشود

سیلاب اشک  ، خانه بر انداز می شود

فصل بهار می شود و چون بهشت ، عمر

روزی که در کنار تو اغاز می شود

چون با توام پرنده ى باغی فراترم

هر ذره ام هوایی  پرواز می شود

چون بی تو می شوم شب یلدا ست روز من

ابلیس شوم قافیه پرداز می شود

با سوز ما بساز که نیکو بود به فال

غافل ز ما مباش که نا ساز می شود

دردم  شنیدنی است بیا گوش کن دمی

فردا شکسته ساز پر اواز  می شود 

 

بهار

بار دیگر ،   فرا    رسید    بهار               عید آورد وشادی و گل و یار

می    رسد   باز، ماه   فروردین                می کند  عید ، کام  ما شیرین

باز نوروز و  لاله   و      گلزار                باز هم هفت سین و بوی بهار

      می   رسد  عید  باستانی  ما               بهترین روز زندگانی ما 

شادی لحظه هاش ، شیرین است                راستی عید عیدها این است

عید ما اول بهاران           است                زندگی بخش جان ایران است

عیدتان شاد باد و دل  ،   شادان                تن ،  درست و سرای ، آبادان

سفره پر نان و دل پر از    امید                 هر شب و روز عمرتان چون عید

 29/12/1385


 بهار رؤیایی

ای بهار رؤیایی ، خسته ام ز تنهایی

با شبان یلدایی ،از چه رو نمی ایی

شمع عمر می کاهم ،صبح دیگری خواهم ،

باز چشم در راهم ، ای بهار رؤیایی

بس شب و خزان دیدم، خسته دل جهان دیدم

جسم نیمه جان دیدم ، پیکر شکیبایی

سبزه یی نمی روید تا حقیقتی گوید

ان که  بی زبان باشد ره نمی برد جایی

 

بی بهار

در نخستین ساعتهای روز  شانزدهم بهمن

همه ساله ،زاد روزت را شاد باش می گفتم ،

که طلوعی  مهربان بود و روشنایی همیشگی تو را می تابید  در  من

ومن آنرا از کودکی تا پییری با خود داشتم ، ،دامن دامن

ما همه ی فصلها را با هم پیموده بودیم ،

و همه ی رنجها و شادی هایشان  را با هم  دیده بودیم

و تو همیشه  خورشید زمستانها و  نوازش نسیم  بهاران بودی

می خواستم  با تو بمانم  ودر سهای تازه بخوانم

وراز آفتاب  را از نگاه  تو  بدانم

اما وای بر من

که هر لحظه ام ،بی تو ، قرن است

و پروانه ، بدون شمع ،

درشب بیکران

وای وای بر خزان

و برکریزان

واینک

من مانده ام بی تو ، در شب فصل سرد سرگردان ،

بی چراغ، وخورشید بامدادان

و بی بهار

بهار ی به نام محمد علی رستگار

*

به ساعتم نگاه می کنم

نزدیک است لحظه ی دیدار

5 1بهمن 1391

     

پیجک تنها

چشمها ، لبها و بازوهای ما

یکدگر را زود پیدا می کنند

با نگه، با بوسه  و با لطف وناز

اتشی در سینه بر پا می کنند

پیچک تنها ,  به پیچ وتاب  عشق

در  دل محبوب خود جا می کنند

در عطش زا لحظه های داغ شوق

خویشتن را غرق دریا می کنند

ساحل اما بستر ارامش است

موجها تفسیر  رویا می کنند

من نمی دانم چرا این لحظه را

بی محابا، خلق ، حاشا می کنند

 

 

 تک بیتی ها


ترس، آهنگ زوال  زندگی است

دشمن دیرینه سال زندگی است 

*

ابری شبی بارید بر دشتی و پرسید

دیگر چه می خواهی ؟ جوابش داد : امید 

*

صد رنگ داری دلنشین و، دلنشانی

یاد اور  رنگین ترین رنگین کمانی 

*

اتش فشان سوزان از خشم ناگهانیم

با دشمنان به پروا، با دوست ، خصم جانیم 

*

این بتی که می سازیم غیر استخوانی نیست

معجزی نخواهد داشت انچه را که جانی نیست 

*

گر رسد شبی دستم تا خدای رحمانی

گو یمش که میدانی حال وروز  انسانی؟! 

*

ما شاعران درد زمان را می نویسیم

پس لرزه ای اسمان را می نویسیم 

*

هر جا که باغی هست  وگلزاری

پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد 

* 

هرگز مشو نومید ای ماه

هر شام را روزی بود همراه 

*

به پایان می رسد امروز و فردا  را نمی بینیم

ز صدها نو گل فردا ، یکی را ما نمی چینیم 

*

گرمی صد بوسه می خواهد دلم

صد ستاره نور می خواهد دلم

-

ای خسته از تکرار این شبهای تنهایی

آخر چرا پیش من تنها، نمی آیی

*

دست از ستیزت با دل دیوانه بردار

با من نمی مانی، مشو با دیگری یار 

*

ایین روزگار چنین است:

دل ،گاه ،شاد و ، غمین است

* 

میل دلت سوی من زار نیست

هیچ گلی مشتری خار نیست 

*

دورباعی 

 این راه پرهراس به میخانه می رسد

این رَدّ پای گنج  ،به ویرانه می رسد

واین زورق گذشته ز توفان، هزاره ها

بار دگر به ساحل   و کاشانه  می رسد

*

در شب  وتاریکی ایینه ها

بر نمی اید  صدا از سینه ها

ذره ذره، خشم ،  بهمن می شود

اخگری، هستی بر افکن می شود

*


 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد