دکتر منصور رستگار فسائی

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *

 

 

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *


 ترجمه مرتضی کوکبی


 این کتابخانه در واشینگتن دی سی قرار دارد و کتابخانه ملی ایالات متحده محسوب می‌شود. مجموعه وسیع آن گنجینه‌ای بی‌همتا از تجربه دموکراتیک امریکاست. خدمات آن نه تنها به اعضای کنگره، بلکه به اعضای شاخه‌های اجرایی و قضایی دولت، کتابخانه‌های سرتاسر جهان، و دانش‌پژوهان، پژوهشگران، و هنرمندانی که از منابع آن استفاده می‌کنند، ارائه می‌شود.

کتابخانه کنگره، گشوده‌ترین و دسترس‌پذیرترین کتابخانه ملی بزرگ جهان است. این کتابخانه با 22 تالار مطالعه در مجتمعی سه طبقه در کپیتل هیل[1] ، و کتابخانه هنرهای نمایشی[2]  در مرکز هنرهای نمایشی جان اف. کندی، به خوانندگانش خدمات ارائه می‌کند. کتابخانه، افزون بر این، دارای دو تالار مطالعه جداگانه برای اعضای کنگره و کارمندان آنهاست و واحدهای خدمات مرجع موسوم به "خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.)"[3] ، در چندین ساختمان اداری در مجلس نمایندگان و سنا فعالیت می‌کنند.

کتابخانه کنگره امروز با کتابخانه‌ای که کنگره در سال 1800 به‌وجود آورد بسیار متفاوت است. در لایحه‌ای که باعث انتقال مرکز دولت به پایتخت جدید (واشینگتن) شد، در کنار عوامل دیگر، 5000 دلار نیز برای خرید کتاب‌هایی که ممکن است برای استفاده کنگره لازم باشد اختصاص و غرفه مناسبی برای جا دادن این کتاب‌ها تدارک دیده شد. کتابخانه مرجع، صراحتآ و منحصرآ به کنگره اختصاص داده شد. این کتابخانه بیشتر به‌عنوان بخشی از شاخه مقننه حکومت، تا شاخه اجرایی آن، تأسیس شد. امروز نیز، کتابخانه جزء قوه مقننه باقی مانده است، این بدان معناست که به کنگره، و نه به رئیس‌جمهور، گزارش می‌دهد. اما رئیس‌جمهور، رئیس کتابخانه کنگره را منصوب و کنگره آن را تأیید می‌کند.

تاریخچه. نخستین مجموعه کتاب‌ها برای کتابخانه کنگره به کتابفروشان کدل و دیویس در لندن سفارش داده شد که در سال 1801 در 11 صندوق و یک کیف نقشه، با کشتی از طریق اقیانوس اطلس تحویل داده شدند. کتاب‌ها تا اوت 1814 در اتاقی از آن ساختمان جای گرفتند، در این سال سربازان انگلیسی ساختمان کپیتل را به آتش کشیدند و مجموعه 3000 جلدی آن در شعله‌های آتش سوخت.

یک ماه بعد از این حادثه، تامس جفرسون که دوران بازنشستگی را در مونتی‌سلو سپری می‌کرد، کتابخانه شخصی خود را که در طول 50 سال گرد آورده بود، به‌عنوان جایگزین به کتابخانه پیشنهاد کرد. این مجموعه یکی از بهترین کتابخانه‌ها در ایالات متحده به شمار می‌آمد. جفرسون به هنگام ارائه کتابخانه‌اش به کنگره چنین نوشت، "من می‌دانم که در این کتابخانه چیزی وجود ندارد که کنگره بخواهد از مجموعه‌اش خارج کند؛ در واقع، در آن موضوعی نیست که عضو کنگره نخواهد به آن مراجعه کند". کنگره پس از بحث‌های طولانی در ژانویه 1815 پیشنهاد وی را پذیرفت و 23950 دلار برای مجموعه 6487 جلدی او پرداخت.

دو آتش‌سوزی دیگر بر رشد کتابخانه اثر نهاد. در 1825 آتش‌سوزی کوچکی در کتابخانه (که دوباره در کپیتل جای گرفته بود) تعدادی از نسخ تکراری را سوزاند. آتش‌سوزی جدی‌تری در 1851 دو سوم موجودی 55000 جلدی گرد آمده، از جمله بخش عمده مجموعه خریداری شده از جفرسون را نابود کرد. در عرض سه هفته پس از آن، رئیس‌جمهور وقت، میلارد فیلمور، یک بودجه اضطراری 10000 دلاری برای آغاز جایگزینی مجموعه سوخته اختصاص داد. سال بعد، کنگره اختصاص مبلغی حدود 150000 دلار برای خرید کتاب‌های جدید و ساخت تعدادی تالار در کناره غربی کپیتل برای کتابخانه را تصویب کرد.

 در پایان جنگ داخلی، مجموعه کتابخانه کنگره به 82000 جلد رسید. این کتاب‌ها را در وهله نخست اعضای کنگره، قضات دادگاه عالی، هیئت‌های سیاسی، و اعضای هیئت دولت مورد استفاده قرار دادند. 

رشد مجموعه. در 1864، لینکلن شخصی را به سمت رئیس کتابخانه کنگره منصوب کرد که قرار بود کتابخانه را طی سی سال آینده تغییر شکل دهد. اینزورث رند اسپوفورد مجموعه‌های کتابخانه کنگره را بسیار گسترش داد و به این نهاد نقش ملی نوینی بخشید...

کتابخانه کنگره در عصر حاضر

 

گروه‌های استفاده‌کننده از کتابخانه. کتابخانه امروز کنگره به گروه‌های بسیاری خدمت می‌کند:

نخستین گروه، اعضای کنگره هستند که بدوآ به‌وسیله خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.) که در 1970 جایگزین خدمات مرجع مجلس شد به آنها خدمت می‌شود. خدمات پژوهشی کنگره با حدود 850 کارمند، سالانه تقریبآ 500000 درخواست اطلاعاتی، پژوهشی، و تحلیلی از اعضا و کمیته‌های کنگره دریافت می‌کند.

 

گروه خاص دیگر، شهروندان نابینا و معلول جسمی هستند. خدمات کتابخانه ملی به نابینایان و معلولان جسمی، از برنامه‌های رایگان کتابخانه ملی است. کتابخانه مواد بریل و ضبط شده را برای هر کس که نتواند کتاب چاپی بخواند، تأمین می‌کند. این خدمت که در 1931 به‌وجود آمد، در 1991 از طریق شبکه‌ای مرکب از 160 کتابخانه منطقه‌ای و محلی، به حدود 760000 خواننده، بیش از 20 میلیون کتاب ضبط شده و بریل ارائه کرده است. جامعه هنری و پدیدآورندگان امریکا، شامل هنرمندان، نویسندگان، مصنفان و ناشران، از خدمات اداره حق مؤلف استفاده می‌کنند. این نهاد در کتابخانه کنگره در 1991، 660000 درخواست حق مؤلف را ثبت کرده است. 

کتابخانه کنگره به جامعه کتابدار از راه‌های بی‌شمار یاری می‌رساند. اینها عبارتند از: ایجاد و پشتیبانی از استانداردهای ملی و بین‌المللی فهرستنویسی؛ فهرستنویسی کتاب‌ها، نقشه‌ها، و مواد دیگر به شکلی که همه کتابخانه‌ها بتوانند استفاده کنند؛ توزیع داده‌های فهرستنویسی؛ فهرستنویسی با همکاری نهادهای پژوهشی دیگر؛ گردآوری انتشارات خارجی با همکاری نهادهای دیگر؛ هماهنگ‌سازی فعالیت‌ها با کتابخانه‌های دیگر دولت فدرال از طریق کمیته مرکز فدرال اطلاعات کتابخانه‌ای (اف.ال.آی.سی.سی.)[11]  و رابط رایانه‌ای آن، یعنی شبکه فدرال کتابخانه و اطلاعات (فدلینک)[12] ؛ و جست‌وجو برای یافتن روش‌های جدید نگهداری از کتاب‌ها در مقیاس بزرگ برای جلوگیری از تجزیه کاغذ اسیدی.

مجموعه‌ها. کتابخانه کنگره سرشار از عالی‌ترین‌هاست. این کتابخانه با بیش از صد میلیون ماده کتابخانه‌ای در مجموعه‌هایش، بزرگ‌ترین کتابخانه جهان است. کمتر از 20 درصد این رقم کتاب‌های موجود در مجموعه‌های رده‌بندی شده هستند؛ بقیه آن، که بیش از 83 میلیون ماده است، شامل موارد زیر می‌شود: بیش از 12580000 کتاب با حروف بزرگ و برجسته، اینکونابولا، تک‌نگاشت‌ها و پیایندها، موسیقی، روزنامه‌های صحافی شده، جزوه‌ها، گزارش‌های فنی، و مواد چاپی دیگر؛ بیش از 1870000 ماده شنیداری، مانند دیسک، نوار، و اشکال ضبط شده دیگر؛ حدود 40000000 نسخه خطی؛ حدود 4100000 نقشه؛ حدود 8700000 ریزنگار؛ بیش از 500000 فیلم سینمایی؛ حدود 14000000 عکس؛ بیش از 80000 پوستر؛ حدود 350000 چاپ و طراحی زیبا؛ بیش از 130000 نوار ویدئو و دیسک ویدئو؛ و حدود 1240000 ماده دیداری دیگر.

کتابخانه کنگره دارای بیش از 5000 کارمند برای اداره این مجموعه‌هاست؛ این کتابخانه در اوایل دهه 1990 بودجه‌ای بیش از 328 میلیون دلار را در سال به خود اختصاص می‌داد. سیستم رایانه‌ای کتابخانه 12600000 رکورد را در پایگاه‌های خود دارد و از طریق 3000 پایانه در سه ساختمان و کپیتل هیل خدمت ارائه می‌کند. کتابخانه دفاتری در قاهره، جاکارتا، کراچی، نایروبی، دهلی‌نو، و ریودوژانیرو، و همچنین دفتر گردآوری مواد در مسکو دارد.

گنجینه‌ها. کتابخانه در جریان انباشتن دانش جهانی، بسیاری از نمونه‌های نادر و گرانبهای تلاش‌های فکری انسانی را نیز به‌دست آورد. در واقع سخاوت اهداکنندگان، کتابخانه کنگره را به موزه‌ای در بزرگداشت نبوغ آفرینشگر تبدیل کرده است. اما کتابخانه برخلاف موزه، مجموعه‌هایش را نه برای نمایش صرف، بلکه برای استفاده گرد آورده است تا بررسی، مقایسه، و تجزیه و تحلیل شوند و فهم ما را از خود و میراثمان غنا بخشند. 

کتابخانه کنگره به‌واسطه داشتن اینکونابولا و قطعاتی بی‌نظیر (مانند نخستین فیلم متحرک یعنی >عطسه فرد آت<[13] که تامس ادیسون در 1893 ساخته است؛ دستنوشته‌های اصلی نمایش‌های موزیکال مانند >اوکلاهما!<[14] ، >پورگی و بس<[15] ، >قایق نمایش<[16] ، و >داستان وست ساید<[17]   که در اختیار مصنفان آنها بوده است؛ و کامل‌ترین صفحه و نوارهای موسیقی تجاری و غیرتجاری جهان که غول دنیای جاز، الینگتون ساخته است) به خود افتخار می‌کند.

برای امریکایی‌ها، احتمالا بزرگ‌ترین گنجینه، چرکنویس "اعلامیه استقلال" به قلم تامس جفرسون است، و آن چهار صفحه نوشته با قلم و مرکب است همراه با تغییراتی که بنجامین فرانکلین، جان آدامز، و دیگران در آن داده‌اند. کتابخانه هزاران اثر دیگر مربوط به جنگ استقلال و بنیان‌گذار جمهوری را در خود دارد، اینها یکی از مواد قرارداد تسلیم ارتش انگلیس در یورک تاون است که به‌وسیله لرد کورنوالیس و جورج واشینگتن امضا شده است؛ دیگر صورت مذاکرات مجمع فدرال توسط جیمز مدیسن نوشته شده و شرح مذاکرات مجمع قانون اساسی در 1787 است. کتابخانه، اوراق شخصی بیشتر رؤسای جمهور از واشینگتن تا کولیج را دارد و دارای تعداد زیادی اشیای به‌جا مانده از شخصیت‌هایی مانند لینکلن، تئودور روزولت، و وودرو ویلسون است. این کتابخانه مالک نسخه دستنوشته "اعلامیه استقلال" و دو نسخه دستنوشته از خطابه گتیسبرگ نیز هست. 

گنجینه تصویری کتابخانه از مکان‌های متعدد و زمان‌های بسیار گرد آمده است. کتابخانه کنگره نخستین عکس کپیتل را که در 1846 گرفته شده است، دارد. این کتابخانه همچنین تمام عکس‌های اصلی را که برادران رایت برای ضبط نخستین پروازهای موتوری موفقشان در کیتی هوک گرفتند، در اختیار دارد. نخستین نقشه شناخته شده جزیره منهتن نیز که یک نقشه آبرنگی تهیه شده در 1639 برای شرکت هلندی هند غربی است، در اختیار کتابخانه کنگره است.

مجموعه کتاب مصور از قرن 15 تا 20، متعلق به لسینگ جِی. روزنوالد، احتمالا کامل‌ترین مجموعه کتاب‌های نادر است. این مجموعه شامل بیش از 2500 اثر گرانبهاست مانند کتاب حجیم مقدس "ماینتس"[18]  (1453) که یکی از دو نسخه شناخته شده رساله‌ها و انجیل‌های چهارگانه (1495) است، و نیز محصولات نایابی از انتشارات ویلیام ککستون.

مجموعه موسیقی کتابخانه شامل ادوات و دستنوشته‌های نایاب است. کتابخانه مالک بیش از 1600 فلوت از فرهنگ‌های سرتاسر جهان (از جمله فلوت شخصی فردریک کبیر در قاب چینی دست‌ساز آن) است که در مجموعه فلوت دیتون سی. میلر قرار دارد.

استفاده از کتابخانه کنگره. تالارهای مطالعه عمومی بر روی هر بزرگسالی که یک قطعه عکس ارائه دهد و درخواست کارت عضویت نماید باز است. کاربران می‌توانند با استفاده از پایانه‌های متصل، به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه دسترسی یابند. خوانندگان در تالار اصلی مطالعه قادرند شماری از منابع کتابشناختی را با استفاده از پایانه‌هایی که به یک دیسک‌گردان خودکار مشترک متصل‌اند، جست‌وجو کنند.

تالارهای مطالعه مواد کتابخانه‌ای ویژه، مانند نسخ خطی، نقشه‌ها، فیلم‌های سینمایی، و موسیقی نیز بر روی جامعه بزرگسال باز است، اگرچه ممکن است کاربران ناچار باشند برای استفاده از موادی که در سایت‌های دور انباشته شده‌اند از قبل تعیین وقت کنند. برای مثال، یک ایستگاه کاری دیسک نوری در تالار مطالعه مواد چاپی و عکس‌ها به کاربران اجازه می‌دهد که به‌سرعت در میان تصاویر هزاران پوستر جست‌وجو کنند و آنچه را که می‌خواهند، بیابند و چاپ کنند. تالار مطالعه مجموعه‌های ماشین‌خوان با انواع نرم‌افزارهای رایانه‌ای برای استفاده کاربران انباشته شده است.

 کتابخانه کنگره، سالانه به هزاران بازدیدکننده از سراسر جهان که تنها به قصد دیدن ساختمان‌هایش می‌آیند نیز خوش‌آمد می‌گوید. نوسازی بنیادین دو ساختمان قدیمی آن در 1986 آغاز و در اواسط دهه 1990 پایان یافت. این ساختمان‌ها بر روی پژوهشگران باز هستند و بازدیدکنندگان می‌توانند تالار مطالعه اصلی ساختمان تامس جفرسون را از فراز یک گالری محصور در بازدیدهای برنامه‌ریزی شده منظم عمومی مشاهده کنند. برنامه‌های ادبی و کنسرت‌های رایگان اتاق موسیقی به‌طور منظم در طول سال ارائه می‌شوند. در طول تابستان، مرکز "زندگی فرهنگی امریکایی"، کنسرت‌های نیمروزی متعددی بیرون از ورودی اصلی ساختمان جفرسون اجرا می‌کند.

کتابخانه بدون دیوار. کتابخانه کنگره در اواسط دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در پی آن بود تا مجموعه‌هایش را برای پژوهشگران، دانشمندان، و دانشجویان سراسر ایالات متحده دسترس‌پذیرتر سازد. برای رسیدن به این هدف از طرق بسیاری استفاده نمود. از جمله، خدمت اشتراک آزمایشی معروف به‌نام "کتابخانه کنگره به‌طور مستقیم"[19]  که برای کتابخانه‌های ایالتی امکان دسترسی پیوسته به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه کنگره را فراهم می‌کرد. در برنامه آزمایشی دیگری به‌نام "حافظه امریکایی"[20] ، از فناوری رایانه‌ای برای توزیع نسخ الکترونیکی عکس‌های آرشیوی، نسخ خطی، موسیقی، فیلم‌های سینمایی، کتاب‌ها، و ضبط‌های شنیداری استفاده شده است و دسترسی به مواد منحصربه‌فرد را که قبل از آن تنها در خود کتابخانه کنگره ممکن بود، فراهم ساخته است.

کتابخانه، کار بر روی یک مرکز نوین دانش و فناوری را با دو هدف عمده آغاز کرده است: یکی، افزایش مجموعه مواد علمی خارجی کتابخانه؛ و دیگر، به گفته جیمز بیلینگتون، "ایجاد نوعی راهنمای الکترونیکی برای شبکه‌ها و پایگاه‌های داده‌های اطلاعات علمی و فنی در سرتاسر جهان".

 "مرکز کتاب"، در کتابخانه کنگره که در 1977 برای پیشبرد برنامه‌های خواندن و سوادآموزی تأسیس شد، نمونه دیگری از عبور کتابخانه به فراسوی دیوارهای آن است. از 1984، بیش از نیمی از ایالت‌ها مراکز کتاب خود را تأسیس کرده‌اند تا با کتابخانه کنگره در پیشبرد فرهنگ کتاب و میراث ادبی هر ایالت، نظارت بر طرح‌ها و میزبانی از رخدادهایی که توجه عموم را به اهمیت کتاب‌ها، خواندن، سواد، و کتابخانه‌ها جلب می‌کنند، همکاری نمایند.

مآخذ:

 

1) Cole. John Y. For Congress and the Nation: A Chronological History of the Library of Congress, 1979; 2) Goodrum, Charles  A. Treasures of the Library of Congress. [revised edition],1991; 3) Goodrum, Charles A; Dalrymple, Helen W. The Library of Congress, 1982; 4) Nelson, Josephus; Farley, Judith. Full Circle: Ninety Years of Service in the Main Reading Room, 1991; 5) Small, Herbert. The Library of Congress:Its Architecture and Decoration, 1982. 

هلن دلریمپل[21]  (WELIS) ×

 

 

. Capitol Hill 1-

[2]. Performing Arts Library 2-11

[3]. Congressional Research Service (CRS)

 

[4]. Smithsonian

 

[5]. Art deco

 

[6]. Legislative Reference Service

 

[7]. Chamber music

 

[8]. Stradivarius instrument

 

[9]. Vollbehr  

 

[10]. Canons of Service 

[11]. Federal Library Information Center Committee (FLICC) 

[12]. Federal Library and Information Network (FEDLINK) 

[13]. Fred Ott¨s Sneeze 

[14]. Oklahoma! 

[15]. Porgy and Bess 

[16]. Show Boat 

[17]. West Side Story 

[18]. Mainz 

[19]. LC DIRECT 

[20]. American Memory    

[21]. Helen Dalrymple

 

  • برگرفته از ویکی پدیا
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

از عید تا سیزده به درهای کودکی

  دکتر منصوررستگار فسایی

از عید تا سیزده به درهای کودکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...شور صحرا و سبزه های بهار

 

می برد از دلم هنوز قرار

 

چون که عید وبهار مى امد

 

سبزه و گل ،به بار می امد

 

گل بابونه, باز، وا می شد

 

شهر پر عطر باقلا می شد

 

دشت و صحرا پر از صفا می شد

 

همه جا جلوه ی خدا می شد...

هر کسی  شادمانه می خندید

شادی از کوه و دشت می بارید

"باغ نو"1    سیزده 2 تماشا داشت

از برا ی تمام ما جا داشت

هر کجا جوی اب می امد

بوی عطر گلاب می امد

سبزه ها رسته بر سر دیوار

پونه ها طرف جویها ، بسیار

سبزه ی عید و گربه نوروزی

داشت با خود بسی دل افروزی...

 

 

نخستین یادداشت سال نو رابا سلام و شاد باشی دوباره ،آغاز می کنم و از یزدان بزرگ آرزو دارم که سال نو را بر همه ی ایرانیان وهمه ی کسانی که نوروز را به عنوان جشن باستانی خود ،گرامی می دارند ، خجسته و فرخنده بداراد ودر سال نو همگان را شیرین کام، دل جملگی را سرشار از امید و سفره ی همگان را پرنعمت بسازاد وتندرستی و شادی وآرامش را ازایشان دریغ مداراد

 

امروز روز 13 فروردین است " ،من از بچگی عاشق باغ و در و دشت بوده ام و هیچ گاه  فراموش نمی کنم که در ایام نوروز و دید وبازدیدهای آن چه اوقات خوشی در دل طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ،

 

شهر پر از بوی بها ر نارنج و  گل محمدی و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد  و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز  رفته و آب زده بود.

 

شهر پراز  سبزه هایی بود  که بر سر دیوار های کاهگلی آن   روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر سبز ما ، با  بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی  که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند،  طراوتی و حال و هوایی خاص داشت،که این  شهر همیشه  خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی در چشم ما ، از یهشت هم  زیبا تر جلوه می داد.

 

از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد، بازار از عرب و عجم و ترک پر بود ،دکان بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم و همچنین مغازه های   مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بود و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند .اما در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبود .

 

نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. و همه ی اینها ،علامت آمدن عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران بود 

 

 بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپد.ر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت  ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد . 

 

 شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای  کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به  باغ نو معروف بود ،امتداد  می یافت.

 

 در  چها شنبه سوریها  از روی آتش می پریدیم و زردی خود را به آتش می دادیم واز آن سرخی می گرفتیم و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیم به تماشای زنان و دخترانی می رفتیم که رو بسته و گوش گشوده بودند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران دریابند.

 

 روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای  ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون   اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن   و حیدر جاهد - که  تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت  - ، ما را به حیاط می کشید .

 

 با شتاب در را بروی آنان می  گشودیم ،به داخل می آمدند ومی نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ،مادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها  می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی  یا دو تومانی به آنها می داد وآنان دسته دسته می آمدندند و می رفتند  و گاهی درست وقتی سر می رسیدند  که خانه پراز دیدو بازدیید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان  بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره  خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی می گرفت ،مطربها از این   خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید  خرج سال خود را به دست می آوردند. 

 

   ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی نیز  حکایتی بود ،ما پس از دیدار از بستگان بسیار نزدیک ، به دنبال پدر راه می افتادیم ، و به منزل خدا بیامرزاد مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با دیدار از وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود.

 

  دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسیدو تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت  ومن دو روز شنبه ی اول سال و روز" سیزده بدر " را هرگز فراموش نمی کنم ، در این دو روز بویژه در سیزده به در ، با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری  می رفتیم و ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب، راه می افتادند و  مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند و ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی  ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند . راستی چه روزهای شیرینی بود سیزده به در ها!!

 

 

 

1-نام باغ پدری ما بود که همسایه ی باغ حسین اباد  و باغ بیبی سید بود.پدرم ان را به مرحوم حاج اسماعیل قانع فروخت و پس از وی گویا به واحدهای مسکونی بدل شد.

2- روزسیزده به در.سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده ‏بدر است:

 

 سیزده به در

 

 چهارده به تو

 

 سال دگر

 

 خونه شوهر

 

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. 

به گزارش ایسنا، سیزده‌ بدر سیزدهمین روز فروردین ماه و از جشن‌های نوروزی است، در تقویم‌های رسمی ایران این روز، روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. هیچ سندی وجود ندارد که مردمان نسل‌های پیشین از نحسی سیزده سخن گفته باشند، شاید از آنجایی که دربارهٔ این روز آگاهی کمتری وجود داشته در یکی دو قرن اخیر شاید به علت اینکه عدد ۱۳ در برخی ادیان و فرهنگ‌ها نحس دانسته می‌شود در ایران نیز این بدعت یا علت بی‌پایه و اساس را به سیزده بدر اضافه کرده‌اند.
در میان جشن‌های ایرانی جشن سیزده بدر کمی مبهم است، چون مبنا و اساس دیگر جشن‌ها را ندارد در کتاب‌های تاریخی اشارهٔ مستقیمی به وجود چنین مراسمی نشده‌ است اما در منابع کهن اشاره‌هایی به روز سیزدهم فروردین داریم.
ایرانیان باستان در آغاز سال نو پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادی کردن که به یاد دوازده ماه سال است، روز سیزدهم نوروز را که روز فرخنده‌ایست به باغ و صحرا می‌رفتند و شادی می‌کردند و در حقیقت به این ترتیب رسمی بودن دورهً نوروز را به پایان می‌رسانیدند.
دیرینه سیزده بدر
روزطبیعت(سیزده بدر) سنت ایرانیان باستان بمناسبت پیروزی ایزد باران بر دیو خشکسالی اَپوش می‌باشد، سیزدهم روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد. ایزد تیر یا تشترکه در اوستا، یَشتی هم به نام آن وجود دارد ایزد باران است و در باور پیشینیان پیش از آشو زرتشت برای این که ایزد باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود شود باید مردمان در نیایش روز تیر ایزد از این ایزد یاد کنند و از او در خواست باریدن باران کنند.
در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌کردند.
هم‌اکنون هم زرتشتیان از بامداد روز تِشتَر ایزد و فروردین‌ماه، سفره نوروزی را بر می‌چینند، خوردنی‌ها و مقداری آجیل و شیرینی‌های باقی‌مانده در سفره نوروز را با خود به طبیعت می‌برند، و شِشه سبزه‌های موجود در سفره را با خود برمی‌دارند و به دشت و صحرا و کنار چشمه‌ها یا آب‌های روان می‌روند. سبزهٔ خود را در کنار جویبارها به آب روان می‌سپارند و آرزو می‌کنند که سالی پربرکت و خرم داشته باشند، تا پسین آن روز را بیرون از خانه هستند و در طبیعت و میان سبزه و صحرا به شادمانی می‌پردازند.
آئین‌های سیزده‌ بدر
این رویداد دارای آئین‌های ویژه‌ای است که در درازای تاریخ پدید آمده و اندک اندک چهره سنت به خود گرفته است از آن جمله می‌توان آئین‌های گره زدن سبزه، سبزه به رود سپردن، خوردن کاهو و سکنجبین، پختن خوراک‌های گوناگون به‌ویژه آش رشته، پرتاپ 13 عدد سنگ مخصوص مناطق کردنشین
سبزه گره زدن
یکی از آئین‌های این روز سبزه گره زدن است که بیش‌تر جوانان در این روز این کار را انجام می‌دهند. گره زدن سبزه به معنای گره زدن زندگی با طبیعت است که هیمشه سبز و شاداب باقی بمانیم.
فلسفه‌ی سبزه گره زدن
یکی از کارهای روز سیزده‌ بدر، علف گره‌زدن است، در‌ خصوص سابقه‌ی این رسم می‌گویند که مربوط به فرزندان کیومرث یعنی اولین زوج یا اولین پدر و مادر(مشیه و مشیانه)است، زرتشتیان معتقدند چون این دو با هم ازدواج کردند، دو شاخه «مورد» را گره زدند و پایه‌ی ازدواج خود را بنا نهادند و از آن زمان به بعد این رسم معمول شد و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می‌کنند و علف گره می‌زنند.
در مناطق کردنشین در پایان روز سیزده بدر 13عدد سنگ رابه پشت سر پرتاب می‌کنند بدین معنا که آرزو می‌کنند که بلایا و نواحس از شخص دور شود و به ازای هر سنگ یک آرزوی نیک می‌کنند. 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دانلود مجانی چند کتاب دکتر منصور رستگار فسایی در اینترنت

 

 

 دانلود مجانی چند کتاب دکتر منصور رستگار فسایی در اینترنت 

به اطلاع دوستان علاقه مند می رساند که اخیرا" پایگاه دیجیتالی نور " هفت کتاب از اثار تالیفی یا تصحیحی مرا در اینترنت قرار داده است که می توانید انها را مجانی ، دانلود کنید، نام این هفت کتاب عبارت است از:

۱- آثار عجم دو جلد

۲- حافظ و پیدا و پنهان زندگی  

۳- فارسنامه ابن بلخی  

 ۴- فارسنامه ناصری – دو جلد                                                          

۵- فرهنگ نامهای شاهنامه دو جلد

۶- مقالات تحقیقی در باره حافظ

۷- مقالاتی درباره شعر و زندگی حافظ

برای دانلود هریک از کتابهای فوق ، بر روی ادرس اینترنتی نشان داده  شده در زیرنام کتاب، کلیک  فرمایید.

١-حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن،تهران، ١٣٨۵ 

 /http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/11546

٢- مقالاتی درباره شعر و زندگی حافظ - جلد 1 رستگار فسایی، منصور

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/2769   

٣-مقالات تحقیقی در باره حافظ'، مسعودفرزاد، بهاهتمام:رستگار فسایی، منصور, نوید،شیراز، ١٣۶٧ 

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/11513   

۴- فرهنگ نامهای شاهنامه، جلد ١ و٢:رستگار فسایی، منصور،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،تهران

  http://www.noorlib.ir/Viewfa/Book/BookView/Image/1151

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/8735 

۵-فارسنامه ناصری،جلد: ٢  و١، فسایی، حسن بن حسن،مصحح:رستگار فسایی، منصور،امیرکبیر،تهران،١٣٩٢

 http://www.noorlib.ir/View/fa/Book/Bookview/image/6715 

 http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/6716  

۶-آثار عجم جلد: ١ و ٢

نویسنده:فرصت شیرازی، محمد نصیر بن جعفر،مصحح:رستگار فسایی، منصور،امیرکبیر،تهران

http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/14895 

 http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/6142

٧-فارسنامه ابن بلخی، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی، بنیاد فارس شناسی،،شیراز،  ١٣٧۴ 

 http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/13844  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی شادروان استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی به روایت خود وی


 

زندگی  شادروان محمد ابراهیم باستانی پاریزی به روایت خود وی

 

استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی ۸ سال پیش نوشته بود: گمان نرود که هرچه باستانی پاریزی بنویسد، فورا می‌قاپند و چاپ می‌کنند، نه چنین نیست.

علی دهباشی، از دوستان و یاران همیشگی محمدابراهیم باستانی پاریزی بوده است. او در نشریه «بخارا» شماره ۴۶ آذر و دی ۱۳۸۴ گفت‌و‌گویی با زنده‌یاد باستانی پاریزی به مناسبت هشتاد سالگی او انجام داده است. این گفت‌وگو که ظاهرا به صورت کتبی بوده، استاد را بر آن داشته تا مروری به زندگی و کار‌هایش داشته باشد. خواندن بخش‌هایی از زندگی باستانی پاریزی از زبان خودش با آن طنز همیشگی بسیار جذاب است:

* خدمت دهباشی عزیز... دوست نازنین، عرض می‌شود یادداشت سرکار را در مورد گفت‌وگو به مناسبت هشتاد سالگی زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال‌زاده می‌گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودی متوجه شده بود که مرحوم تقی‌زاده در آستانه هشتاد سالگی است، طی نامه‌ای به جمال‌زاده نوشته بود که شما با تقی‌زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبی از خاطرات خود برای ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنامه‌ای برای هشتاد سالگی تقی‌زاده چاپ کند. جمال‌زاده مطلب را با تقی‌زاده که آن روز‌ها در اروپا بوده است، در میان گذاشته بود. تقی‌زاده در جواب گفته بود: «عجیب است، نمی‌دانستم که در ایران کسانی هستند و چرتکه انداخته‌اند و پی در پی سال‌های عمر مرا می‌شمرند تا حالا که به هشتاد رسیده‌ام مرا روی دست بلند کنند. سلام مرا به ایشان برسانید و بفرمایید، صبر کنید. چند سالی بگذرد ان‌شاءالله در صد سالگی خواهم نوشت.» 

 

اینک بدون اینکه درین قیاس مع‌الفارق بخواهم شرکت کنم این جواب را می‌توانم بدهم که: مخلص دلم می‌خواهد هنوز چند سالی زنده بمانم. می‌خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالی و اگر ممکن نیست، چند روزی به تاخیر بیاندازید، ما هنوز داریم هشتاد سال صد سال اول عمر خود را می‌گذرانیم: و چون تقریبا به تجربه رسیده که این سال‌ها از هر کس تجلیل کرده‌اند ـ اندکی بعد ترک دنیا گفته است و بعضی‌ها مثل مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر مهدوی، یادواره آن‌ها را در آخرین روز توقف آن‌ها در بیمارستان به نظر آن‌ها رسانده‌اند ــ از هزاره اول زندگی امیدوارم عمری باشد برای هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلی را خدمتتان تقدیم کنم.

 

با همه این‌ها امتثال‌الامر جناب دهباشی، چند سطری گذشته همین از عمر هشتاد ساله را برای اینکه لطفتان بی‌جواب نماند ــ درین جا می‌نویسم، و تاسفم این است که برای جوان‌های این روزگار، هر چه صحبت درین یادداشت کرده‌ام، همه‌اش گفت‌وگو از مرحوم‌ها و درگذشتگان است ــ و این هم امری طبیعی است که نوشته هشتاد سالگان از همین گونه است ــ و حتی در بعض کتاب‌هایم وقتی من از کسانی یاد می‌کنم ــ در نمونه غلط‌ گیری دوم، گاهی باید یکی دو کلمه مرحوم به بعضی اسم‌ها اضافه شود ــ سوالات دهباشی ردیف مرتب داشت، ولی مخلص که آدم نامرتبی است ــ بدون توجه به نمرات ردیف همانطور فله‌ای هر چه به قلمش آید درین جواب می‌نویسد: 

 

* آن‌طور که در شناسنامه من آمده در سوم دی ماه ۱۳۰۴ ش/ ۲۴ دسامبر ۱۹۲۵ م. متولد شده‌ام ــ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ــ ولی چون پدرم مرد باسوادی بود و ایام تولد بچه‌ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ــ باید همین تاریخ درست باشد. در کوهستان پاریز متولد شده‌ام. پاریز دهکده کوچکی است در ده فرسنگی شمال سیرجان و ۱۳ فرسنگی جنوب رفسنجان.

 

 

 

سال ۱۳۰۹ ش/ ۱۹۳۰ م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزی که در کسوت روحانی بود ــ به جای مرحوم آقای علی پولادی ــ که اصلا کرمانی بود و به پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ــ به مدیریت مدرسه انتخاب شد. و‌‌‌ همان روزهای اول دست مرا گرفت و همراه خود به مدرسه برد و تحویل اکبر فراش داد.

مدرسه پاریز آن روز‌ها در خانه شیخ محمدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‌ای قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنی می‌گفتند که متعلق بوده است به مرحوم شیخ محمدحسن زیدآبادی معروف به نبی السارقین. او تابستان‌ها را از زیدآباد به پاریز می‌آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو ــ می‌گذراند. خانه چند اطاق شرقی غربی داشت که کلاس‌ها بودند و یک ته‌گاه که محل بازی و ورزش بچه‌ها بود.

در ماه اسفند و چند روزی از فروردین که معمولا در سال‌های آب سال، رودخانه پاریز جای می‌شد نجار‌ها یک پل چوبی روی رودخانه می‌زدند و بچه‌های طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روی پل گذشته به مدرسه می‌آمدند. من الفبای سال‌های اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسین آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده که نام فامیلش در شناسنامه‌اش بود در همین مدرسه هم‌کلاس من بود.

قضای روزگار است مقدر بود که مخلص هیچ مدان پاریزی، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵م در کرمان منتشر کنم در حالی که دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی کرمان بودم. چنان می‌نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمدحسن نبی السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزی، مجموعه نامه‌های‌‌‌ همان مرد را به چاپ برسانم ــ کتابی که تا امروز ــ بعد از شصت سال ــ هفده بار چاپ شده. بدون آنکه جایی تبلیغی برای آن شده باشد. و من همیشه به شوخی به دوستان می‌گویم که: «شما به من پیغمبری را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد، کتابش هفده بار چاپ شده باشد. آن وقت مرا از کاتب وحی بودن این پیغمبر ملامت کنید.»

 

* پیش از آنکه سر و کار با روزنامه‌ها و مطبوعات پیدا کنم، در‌‌‌ همان پاریز، با دیدن بعضی جرائد و مجلات مثل «آینده» و «مهر» و «حبل‌المتین» ذوق نویسندگی در من فراهم می‌آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمی ــ روضه‌خوان و خطیب خوش‌کلامی بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به وعظ می‌گذراند.

 

یک مرد فاضل نامدار در اوایل کودتای ۱۲۹۹ش/۱۹۳۱م حاکم سیرجان بوده ــ اصلا نائینی و به نام مرحوم محمودخان طباطبایی، معروف به ثقه‌السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلی و خارجی در آن روزگار برای او در سیرجان می‌رسیده است و او بسیاری از آن‌ها را در اختیار پدرم می‌نهاده و به پاریز می‌فرستاده، از آن جمله یک سال «حبل‌المتین» را به طور کامل به پاریز فرستاده بود که بعضی شماره‌های آن هنوز در اختیار من هست.

 

در باب ثقه‌السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصلتری به دلایلی بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‌قلم بود و برخلاف ضرب‌المثل رایج که بعضی به طعنه می‌گوید: «نایینی بدخط خوش‌جنس وجود ندارد» این مرد در عین خوش‌خطی یکی از نجیب‌ترین و کارآمد‌ترین اولیای دولتی بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده و من چند نمونه نامه‌های او را خطاب به مرحوم شیخ‌الملک سیرجانی که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‌الهفت، ص۲۵۵) دیده‌ام و کاش کمک می‌کرد دهباشی و یکی از آن نامه‌ها را محض نمونه درج می‌کرد ــ که حاوی عنوان حکومت پاریز هم هست.

 

 

 

* پس یک دلیل این بود که بعضی مجلات و روزنامه‌ها توسط ثقه‌السلطنه به پدرم داده شده بود ــ و این‌ها برای من که بعد‌ها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ــ یک مشوق مهم به شمار می‌رفت. علاوه بر آن، یک قرائتخانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفاری به یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تاسیس کرده بود و بسیاری از کتب و مجلات ــ مثلا کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به این مرکز می‌رسید و من با وجود حدائت سن بسیاری از آن‌ها را می‌دیدم و استفاده می‌کردم. سال‌های بعد که مجله «آینده» و «شرق» و «مهر» به پاریز می‌آمد مخلص یکی از هواداران پروپاقرص آن بود و کتبی مثل «بینوایان» ویکتور هوگو و پاردایان‌ها و امثال آن در‌‌‌ همان سال‌های اولیه چاپ در پاریز موجود بود.این‌ها همه وسائل و موادی بود که مرا به نویسندگی تشجیع می‌کرد و به همین دلائل بود که در سال‌های اواخر دبستان و دو سال ترک تحصیل ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/۱۰۳۰ و ۱۹۴۰م من یک روزنامه به نام باستان و یک مجله به نام ندای پاریز در پاریز منتشر می‌کردم ــ در واقع می‌نوشتم ــ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‌حساب‌ترین آن‌ها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سیداحمد هدایت‌زاده پاریزی بود ــ که دو و نیم قران به من داده بود و من یک سال ۱۲ شماره مجله خود را می‌نوشتم و به او می‌دادم.

برای اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگی فرهنگ در دنیا چه کسانی و چه نیروهایی هستند ـ خدمتتان عرض می‌کنم که این آقای هدایت‌زاده، روز‌ها، ساعت‌های تفریح مدرسه می‌آمد روی یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالی ایوان مدرسه ــ که خود پدرم ساخته بود ــ می‌نشست و صفحاتی از «بینوایان» ویکتور هوگو را برای پدرم می‌خواند و پدرم همچنانکه گویی یک کتاب مذهبی را تفسیر می‌کند ــ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب «بینوایان» می‌دانست و از این و آن ــ خصوصا شیخ‌الملک ــ شنیده یا خوانده بود به زبان می‌آورد و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‌ها می‌پلکیدم و اغلب گوش می‌کردم. حقیقت آن است که سی چهل سال قبل که پاریس رفتم، بسیاری از نام‌های شهر پاریس و محلات آن مثل مونپارناس و فونتن بلو و امثال آن کاملا برایم شناخته شده بود.

به خاطر دارم که آن روز‌ها که در سیته یونیورسیتر در آن شهرک دانشگاهی (کوی دانشگاه پاریس) منزل داشتم، یک روز متوجه شدم که نامه‌ای از پاریز از همین هدایت‌زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: «نور چشم من، حالا که در پاریس هستی، خواهش دارم یک روز بروی سر قبر ویکتور هوگو و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانی.»

تکلیف مهمی بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به سراغ قبر مردی که این همه در روحیه من موثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‌ها فاتحه معلم خود را خواندم. و در‌‌‌ همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروی ناپلئون و نه قدرت دوگل و نه میراژهای دو هزار، هیچکدام آن توانایی را نداشته‌اند که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به زوایای روستاهای ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

این شوق به نوشتن طبعا به جرائد منتهی می‌شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/۱۹۴۲م سال‌های بحبوحه جنگ ــ که ترک تحصیل هم کرده بودم، روزنامه بیداری کرمان که از قدیم‌ترین جرائد ایران است و توسط سیدمحمد هاشمی و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمی چاپ می‌شد و به پاریز هم برای پدرم می‌آمد مقاله‌ای داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوی برازجانی که آن وقت معلم فارسی در دبیرستان‌ها و دانشسرای کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان و این‌گونه چیز‌ها.من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به بیداری فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند. تحت عنوان «تقصیر با مردان است نه زن‌ها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودی از زنان نداشتند زنان غیر از آنگونه رفتار می‌کردند که می‌کنند. و شاهد مثال از حضرت زهرا(س) آورده بودم. در واقع نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده و از شما چه پنهان کمی بوی فمینیستی هم می‌دهد.

دومین مقاله‌ام در سال ۱۳۲۳ش/۱۹۴۴ به یاد معلم جوانمرگ دانشسرا مرحوم ادبی نوشته شده بود که باز در‌‌‌ همان بیداری به چاپ رسیده و من آن وقت دیگر دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی کرمان بودم. در‌‌‌ همان وقت مرحوم سیدابوالقاسم پورحسینی مدیر شبانه‌روزی دانشسرا نیز روزنامه‌ای داشت به نام روح‌القدس که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

 

همکاری با مطبوعات تهران از آنجا شروع شد که من در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدایی بعض جملات عربی را برایم ترجمه می‌کرد ــ کم کم قواعد و صرف و نحو عربی را هم یادم داد، و یک وقت متوجه شدم که بسیاری از نوشته‌های عربی را می‌توانم بخوانم ترجمه کنم. وقتی به تهران آمدم و یکی دو تا شعر‌هایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزی چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزی پسر عبدالله فرامرزی برادر عبدالرحمن و احمد متوجه شد که بعضی جرائد عربی را که در دفتر آن‌ها بود می‌خوانم. مرا تشویق به ترجمه کردند و روزی نبود که یک مقاله از عربی برای روزنامه خاور ترجمه نکنم ــ با تیترهایی ــ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما یا کودتای سوریه، یا هلا خصیب یا اینکه زن حسنی الزعیم، پسر زاییده است!

مرحوم عبدالرحمن در سال ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ از من خواست که برای کیهان از مجلات و جرائد عربی، مصری و لبنانی اخبار را ترجمه کنم. اتفاقا سال‌های ملی شدن نفت بود و جرائد عربی خبر و مطالب مفصل راجع به ایران داشتند و من مفصل ترجمه می‌کردم. به طوری که گاهی یک صفحه خبر ترجمه می‌شد. البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ می‌شد و حق‌الترجمه مرا می‌دادند.

سال ۱۳۲۹ش/۱۹۵۰م مرحوم حسن فرامرزی مجله ثقافه‌الهند را به من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم و کردم با مقدمه مرحوم سعید نفیسی، برای ورود ابوالکلام آزاد به ایران ــ به دعوت مصدق ــ به چاپ رسیده و نسخه‌ای از آن را تقدیم لغت‌نامه نیز کردم که بیشتر آن در آنجا نقل شده، البته بدون نام مترجم. کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعد‌ها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانی» نوشته بودم بار‌ها و بار‌ها به چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

ایامی که در دانشگاه تحصیل می‌کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانی سه چهار سال تحصیل من، ماهی دویست تومان حقوق به من می‌داد که از حقوق یک معلم زیاد‌تر بود.

بعد از معلمی کرمان و انتقال به تهران، بیشتر با مجلاتی مثل یغما و راهنمای کتاب و وحید و گوهر و... همکاری داشتم و مقالاتم در آنجا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقی بزرگ به گردن من دارد. او به سرحروفچین چاپخانه تابان و بعد به تقی‌زاده سرحروفچین بهمن گفته بود «باستانی هر چه نوشت حروفچینی کنید و خودش غلط گیری کند و چاپ کند ــ اگر اشکالی پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود» و همین‌طور هم شد. دو بار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود و مدت‌ها بعد از آن به من گفت. بیشتر مقالات من پس از چاپ در مجلات در خواندنیها هم نقل می‌شد.

چند سالی پیش از انقلاب مرحوم مسعودی مرا خواست. هفته‌ای یک مقاله به عنوان انتقاد در اطلاعات می‌نوشتم. او هم هر مقاله را که معمولا یک ستون بود یک هزار تومان ــ ماهی چهار هزار تومان به من می‌داد ــ که باز هم از حقوق دبیری دانشگاهی من زیاد‌تر بود. او هم گفته بود هر چه خواهی بنویس، من دست در آن نمی‌برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان می‌دانند، من سال‌های سال است که با عصای مرده ریگ پدرم آمد و رفت می‌کنم و به همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ــ همیشه هم «دست به عصا» هستم.

تعدادی از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت آسمان» چاپ کرده‌ام. بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیاری از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر می‌کرد و «کلک» که دهباشی مدیرش بود، منتشر می‌شد و بدم نمی‌آید که گاهی مقالاتی در بخارا هم داشته باشم، ولی «بخارا» اعتنایی به مقالات مخلص ندارد و ناچار آن‌ها را در اطلاعات منتشر می‌کنم. به قول ابوالعباس لوکری:

 

بخارا، خوش‌تر از کوکر بود شا‌ها تو می‌دانی/ ولیکن کرد نشکیبید از دوغ بیابانی

* رساله دکتری من درباره الکامل ابن‌اثیر بود و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن‌اثیر» به چاپ رسیده است. این توفیق در ترجمه عربی، مخلص را گستاخ کرد که با‌‌‌ همان فرانسه شکسته بسته‌ای که در ۱۳۱۸ش/۱۹۳۹م در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ــ ارسطو را ــ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به دستور استاد فقید دکتر عزیزی استاد دانشمند دانشکده حقوق ــ که در دوره دکتری درست تاریخ عقاید سیاسی به ما می‌داد ــ ترجمه کنم.

این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقی قرار گرفت و مقدمه‌ای مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آن‌ها به فارسی و عربی نگاشت ــ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به لطف دکتر احسان نراقی توسط موسسه تحقیقات علوم اجتماعی به چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن موسسه به چاپ رسیده است و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‌ها به خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به خاطر آبروی معلم اول ارسطو و به اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقی صورت می‌پذیرد.

 

علاوه بر آنکه بعضی مقالات من به زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است. کتاب «یعقوب لیث صفاری» را که به سفارش موسسه فرانکلین برای جوانان نوشتم و تاکنون بیش از هشت بار به چاپ رسیده است، توسط استاد محترم آقای دکتر محمد فتحی الرئیس، استاد دانشگاه قاهره به عربی نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/۱۳۵۰ش در قاهره به چاپ رسیده است.

 

با اینکه من آلمانی نمی‌دانم، اما آلمانی‌ها به من خیلی محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن یک استاد بزرگ آلمانی، دکتر ارهارد کروگر استاد دانشگاه ماکسی میلان مونیخ دو ساعت درس، در بخش شرق‌شناسی این دانشگاه تنها برای بررسی کتاب‌ها و آثار من گذاشته است که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۵۹ سالنمای آن دانشگاه به چاپ رسیده است. (سایه‌های کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا برای خودنمایی عرض شد و از خوانندگان بخارا پوزش می‌طلبم.

 

جغرافیای کرمان تالیف وزیری را که من تصحیح و تحشیه کرده‌ام، توسط استاد بزرگ ایران‌شناسی آقای پروفسور بوسه به آلمانی ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام به چاپ رسیده است.

 

نخستین کتاب من ــ چنانکه گفتم ــ مجموعه نامه‌های پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‌ای و توضیحاتی در اوایل سال ۱۳۲۴ش/۱۹۴۵م در چاپخانه گلبهار کرمان به خرج مرحوم سعیدی مدیر گلبهار چاپ شد و درست شصت سال از آن روزگار می‌گذرد.

 

مجموع کتاب‌ها تاکنون به ۶۱ نسخه رسیده که گفت‌و‌گو در باب هر کدام از آن‌ها خود فرصت دیگر می‌خواهد ــ به طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافی کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهی و صحیفه الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آن‌ها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بود. چند سال پیش به دعوت آقای اتابکی رئیس وقت بخش ایران‌شناسی دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربی‌دانان یا به قول فرهنگی‌ها عربی‌ذان شرکت کردم، یک سخنرانی در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به دلیل اینکه این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندی در صد و بیست سال پیش به چاپ رسانده، و این قدیم‌ترین تاریخ کرمان است از افضل‌الدین کرمانی، یک روز با جمع متشرفین به قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوستما دسته گلی نهادیم و یک غزل حافظ را من در آنجا خواندم.

 

* سری دوم از کتاب‌های من مجموعه هفتی است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آن‌ها هست: «خاتون هفت قلعه»، «آسیای هفت سنگ»، «نای هفت بند»، «اژدهای هفت سر»، «کوچه هفت پیچ»، «زیر این هفت آسمان» و «سنگ هفتم». وقتی این هفت‌ها تمام شد دیدم ته مانده بعضی مقاله‌ها می‌تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینی‌ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمی‌دانم اسم این کتاب را چه بگذارم. افشار گفت: ‌ای، یک هشلهفی اسم روی آن بگذار. من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشت: هشت الهفت. هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد. هم یک هشلهفی هست که به هر حال چهارتا خواننده دارد.

بقیه کتاب‌ها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولی به هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیاری در باب کرمان در آن‌ها آمده است. علاقه من به کرمان البته بر مبنای آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان و اول ارض مس بها جلدی. چنان که گفتم کتاب‌ها به ۶۱ جلد رسیده و امیدواری دارم که احتمالا به ۷۷ جلد برسد.

* در طی این سال‌های متمادی شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتاب‌های این و آن نوشته‌ام ـ به طوری که وقتی به فکر افتادم بعضی از آن‌ها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ــ خودش شد یک کتاب «به قاعده» ـ در دو جلد ــ که اسم آن را هم گذاشتم جامع‌المقدمات. و تازه خیلی از آن‌ها را هم هنوز به دست نیاورده‌ام.

یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، برای خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:

ــ یا تیراژ کتاب قابل توجه خواهد بود، که خیلی زود به مولف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتی تیراژ به خاطر مقدمه مخلص است.

ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلی طبیعی است که گناه را به گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودی مقدمه ما را حرام کردی! و به هر حال، این هم یک پرده از نویسندگی بنده بود.

* چنان کم و بیش شعر می‌گفتم و بدکی هم نبود. مثلا این غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درخت‌های بادام باغچه که در فصل بهار گلریزان آن سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود، گفته‌ام:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت/ بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

 

سر به دامان من‌ات بود و ز شاخ بادام/ بر رخ چون گلت، آرام صبا گل می‌ریخت

 

خاطرت هست که آن شب، هم شب تا دم صبح / گل جدا شاخه جدا باد جدا گل می‌ریخت

 

نسترن خم شده لعل لب تو می‌بوسید/ خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

 

تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا/ چون عروس چمن‌ات بر و پا گل می‌ریخت

 

زلف تو غرقه به گل بود و هر آن‌گاه که من/ می‌زدم دست بدان زلف دوتا گل می‌ریخت

 

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود/ راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

 

شادی عشرت ما، باغ، گل‌افشان شده بود/ که به پای تو و من از همه جا گل می‌ریخت؟

این شعر بار‌ها و بار‌ها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال ۱۲۳۷ مجموعه‌ای از اشعار خودم به عنوان «یادبود من» چاپ کردم ــ و دومین کتاب من است ــ و آن روز‌ها دانشجوی دانشکده ادبیات بودم و مرحوم سعید نفیسی نیز مقدمه‌ای بر آن کتاب نوشته ــ آن را در آن کتاب چاپ کرده‌ام.

ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار یک روز صبح، بچه‌ها پی در پی به دفتر من می‌آمدند و می‌گفتند: آقا دیشب شعر شما را رادیو می‌خواند. شنیدید؟ اتفاقا آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقی‌دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان خواننده بزرگ در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است. و راستی چه به جا این شعر به کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت... در واقع شعر سنگ مزار شد.

خیلی از دوستان بعد‌ها تصور می‌کردند که این شعر را من اختصاصا برای مرگ صبا گفته بودم، در حالی که چنین نبود، و حتی در یکی از برنامه‌های گلها در حیات صبا هم چند بیت از همین غزل را یکی از گویندگان خوش‌کلام ــ آذر پژوهش دکلامه کرده بود و من وقتی دکلامه او را شنیدم در‌‌‌ همان کرمان یک رباعی گفتم و به آدرس گوینده فرستادم:

گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد/ گلهای تو دید و باز دیگرگون شد

 

طبع من اگر تلخی دنیا را داشت/ شیرین شد، از آن کز دهنت بیرون شد

مجموعه شعرهای من، دو بار دیگر یکی در ۱۳۴۲ و یکی نیز در به خط خطاط خوش ذوق مرحوم غلامعلی عطارچیان، تحریر، و توسط موسسه علمی چاپ شده است.

* ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا می‌کند. یعنی از ۱۳۲۶ که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم این رشته گسسته نشده است. در آذر ۱۳۳۰ که فارغ‌التحصیل شدم برای انجام تعهد خدمت دبیری به کرمان رفتم و در ۱۳۳۳ با همسرم مرحومه حبیبه حایری مدیر آن دبیرستان شدم تا ۱۳۳۷ که در کنکور دکتری تاریخ قبول شدم و دوباره به تهران آمدم و در اداره باستان‌شناسی زیر نظر مرحوم مصطفوی به کار پرداختم و مجله باستان‌شناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به دانشگاه انتقال یافتم و مدیریت داخلی مجله دانشکده ادبیات به عهده من بود تا ۱۳۴۹ که به عنوان فرصت مطالعاتی یک سال و نیم به پاریس رفتم، مجله دانشکده را اداره می‌کردم.

ضمن اداره مجله به تدریس ساعاتی چند از دروس استاد نصرالله فلسفی که معمولا بیشتر در خارج از ایران بود نیز اشتغال داشتم و به تدریج رتبه دبیری مخلص تبدیل به استادیاری و سپس دانشیاری شد و اینک سال‌هاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم و جز در دانشگاه تهران در جای دیگری کاری ندارم. سال‌هاست که هر صبح که بر می‌خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظی را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:

بخشندگی و سابقه لطف و رحمتش/ ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد

 

 

 

البته با روسای دانشکده میانه بدی نداشته‌ام ولی از زبان درازی هم کوتاه نیامده‌ام هر چند آن‌ها هم همیشه به من لطف داشته‌اند، به دلیل اینکه هم امروز و بعد از ۵۴ سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسما شاغل هستم.

روسای دانشکده بعد از دکتر سیاسی عموما محبت و لطف داشته‌اند. دکتر سیدحسین نصر که من در باب کلام او در فقر مولانا و در هتل چند ستاره رم شوخی کرده‌ام، دکتر محمدحسن گنجی که او را از احفاد گنجعلی‌خان حاکم کرمان دانسته‌ام و شوخی هوا‌شناسی او را با همسرش جایی یاد کرده‌ام و دکتر ذبیح‌الله صفا که اصلا وقتی من مدیر داخلی مجله دانشکده بودم، او سردبیر مجله بود و با همه این‌ها یک سر مو در اظهار بی‌مویی سر او غفلت نداشته‌ام و داستان هم‌سفره‌ای او با بدیع‌الزمان فروزانفر را به زبان آورده‌ام. ابلاغ تبدیل رتبه دانشیاری من به استادی به امضای همین دکتر محمدحسن گنجی است که این روز‌ها ایام دو سه سال مانده به صد سالگی را می‌گذراند.

* بعد از انقلاب که دیگر دکتر نصر آنجا رفت که عرب رفت و نی انداخت یا به قول فردوسی به بیگانه کشور فراوان بماندــ من در جایی در فضائل دکتر نصر و مراتب دین‌ داری و تحقیقات مذهبی او نوشتم و به شوخی گفته بودم:

ــ تا وقتی که دکتر نصر در خدمت انقلاب اسلامی نباشد و تا وقتی که کار استادی شیخ عبدالله نورانی نیشابوری درست نشود من انقلابش را قبول دارم جمهوری هم هست ولی اسلامی...؟ چه عرض کنم؟ (کلاه گوشه نوشین‌روان، ص۲۰۱)

دکتر محمدحسن جلیلی رئیس بعدی دانشکده، سیدجلیل نجیب یزدی فرزند مرشد یزد که ده‌ها دانشجوی بندی را از بند آزاد کرد، همه این‌ها در ایام پیش از انقلاب سپر نیش مقالات مخلص بوده‌اند و لام از کام نگشوده‌اند.

 

بعد از انقلاب نیز دکتر امشه‌ای که از آل امشه مازندران بود، هرچند تا آخرین روز ریاست او تانک انقلابیون اسلامی برابر دانشکده پارک کرده بود همچنان مدافع دانشجویان بود و او روزی از دانشکده کنار رفت که دیگر باطری تانک انقلابیون خالی شده بود و ناچار شدند آن تانک را با یدک‌کش از دانشکده خارج کنند.

دکتر مجتبوی رئیس بعدی که برای رفع چشم زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره‌ای را در برابر دانشکده ادبیات قربانی کرد ــ نیز ما را از آن گوشت بی‌نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ‌الاسلامی پسر برادر روحانی نامدار مجد اصطهبانانی که خانوادگی خواننده نوشته‌های من بودند و خود مجد اصطهبانانی قبل از نابینایی خود چند تا از نامه‌های پیغمبر دزدان را به من داد. نیز ــ هم‌خوان و هم‌پیغمبر بودیم و اینک نیز دکتر علی افخمی یزدی عقدایی آخرین رئیس دانشکده طبعا با ما بد نیست که خیلی هم خوب است، چه قوم و خویش‌های او در عقدا جزو مرتزقین «وقف پابرهنه» بوده‌اند که موقوفه‌ای از خواجه کریم‌الدین پاریزی بوده است و این‌ها همه می‌دانند که باستانی پاریزی به قول نیک‌بخت صاحب حروفچینی گنجینه، همین است که است هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنی است و نه سوختنی و نه دورانداختنی و نه فروختنی.

 

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر/ کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

البته با روسای دانشگاه غیر از دکتر سیاسی معمولا کمتر برخورد حضور داشتم. روسای دانشگاه تهران در ابتدا معمولا وزرای فرهنگ وقت بودند، مثل علی‌اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفی عدل و دکتر علی‌اکبر سیاسی که این مرد حق بزرگ به گردن دانشگاه دارد و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به تصویب رساند. انتقال من به دانشگاه هم به مرحمت او صورت گرفت. بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق دکتر سیاسی نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد ولی همچنان رئیس دانشکده ماند تا خود بازنشسته شد.

من علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را برای کتاب تلاش آزادی به من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسی که سال‌ها رئیس دانشگاه بود و پیس از آن رئیس دانشکده ادبیات بود، مستقیما سر و کار داشتم و به خاطر چاپ مجله که وسواس عجیبی در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت تقریبا هر روز یک بار او را می‌دیدم.

بعد از آن نیز روسای دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد لطفی داشتند و دکتر جهان‌شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداری‌ها... به خط خوش نوشته بالای سر خود گذاشته بود. و گاهی بعضی شوخی‌ها هم من با او داشتم. از جمله آنکه یک وقت تصویب‌نامه‌ای گذراندند که کسانی که بیش از ۳۵ سال داشتند از تبدیل رتبه دبیری به استادی محروم می‌ماندند، و چندین نفر از معلمین باسواد دانشکده شامل این حکم می‌شدند که تا آنجا که به یاد می‌آوردم مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع‌الزمانی کردستانی و مرحوم دکتر نجات و آقای دکتر شهیدی و آقای دکتر محمد خوانساری و بنده لرزنده به هیچ نیرزنده باستانی پاریزی، در جزو این جمع بودیم که این‌ها به صد در زدند و هیچ جا جواب نشنیدند.

* اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکی، هم دکتر عارفی (که یک شوخی نیز با او در نون جو دارم» و دکتر گرجی و دکتر افروز و دکتر صمدی یزدی همه از تقصیرات مخلص گذشته‌اند و دکتر عارف یزدی که منتهای لطف را داشت تا دکتر خلیلی عراقی و دکتر فرجی دانا که هر دو یادداشت محبت‌آمیز نیز به مخلص داده جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگی زودرس مخلص (که البته بعد از ۵۴ سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به دست توانای آیت‌الله شیخ عباسعلی عمید زنجانی سپرده‌اند و من اطمینان دارم که ایشان نیز‌‌‌ همان محبت را به گفته سعدی ادامه خواهند داد.

 

آن کو به غیر سابقه، چندین نواخت کرد/ ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم

بعد از انقلاب، چند صباحی، دکتر عارفی رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد ظهر‌ها در آنجا ناهار می‌خوردند تعطیل کرد. و رسما در جواب خبرنگاری که علت را پرسیده بود گفت:

ــ آخر در آنجا بعضی‌ها نجسی می‌خوردند. من نوشتم: لابد می‌خواهید بدانید مقصود از نجسی چیست؟ این‌‌‌ همان الکل علیه ما علیه است... که البته در شرع حرام است و البته نجس است و البته نباید خورد. ولی این حرف، حرف یک مساله‌گو نیست، حرف یک بازاری نیست، حرف یک طبیب ایرانی است که کلمه الکل را گویا رازی به کار برده ،به کار نمی‌برد ــ که خلاف شرع است و کلمه نجسی را به جای آن استعمال می‌کند. آری یک طبیب، یک طبیب که جزو عادی‌ترین و نخستین وسیله طبی او باید الکل باشد، یعنی لااقل در‌‌‌ همان اول وهله که انگشت خود را در یکی از سوراخ‌های بیمار فرو می‌کند و بیرون می‌آورد ناچار حتما باید با‌‌‌ همان الکل دست خود را پاک کند ،یعنی قدری الکل در دست‌ها بریزد و آن را به هم بمالد ــ یعنی نخستین وسیله بهداشتی عالم امروز الکل است... و من بی‌احتیاط را ببین که در چه روزگاری به چه کسی طعنه می‌زنم:

به بر قرابه و مصحف به دست و محتسب از پی / نعوذبالله اگر پای من به سنگ برآید

 * به هر حال مخلص از ۱۳۳۸ تا امروز (۴۶ سال) در دانشکده ادبیات مشغول کار هستم و‌‌‌ همان طور که هفتاد و هفت پله دانشکده را برای رسیدن به گروه تاریخ که در طبقه سوم است بیشتر اوقات دو پله یکی طی می‌کنم و هرگز از آسانسور دانشکده استفاده نمی‌کنم، همانطور مراتب آموزشی دانشکده را نیز دو پله یکی پیموده‌ام و از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استادی تمام وقت رسیده‌ام. این را هم عرض کنم که در این ره هر چه هست از محبت دکتر خوانساری هست.

 

 

 

و اینک ۵۴ سال است که معلمی می‌کنم و هشتاد سال عمر دارم. بعد از آنکه همسرم پنج سال پیش درگذشت، دیگر یک سال را ییلاق و قشلاق می‌کنم. یعنی زمستان‌ها در خدمت پسرم حمید و عروس و نوه‌هایم هستم و تابستان‌ها را در تورنتو پیش دخترم حمیده و نوه‌ام ــ آن طرف اوقیانوس اطلس می‌گذرانم.

* من در همین مدت عمر ــ البته کوتاه خود ــ در مقایسه با عمر نوح باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ را در حالی که محصل سال دوم ابتدایی بودم در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ در جاده ورودی سیرجان ــ در حالی که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ــ دیدم، که شاه به طرف سرنوشت نامعلوم به بندرعباس می‌رفت، ملی شدن نفت را مرور کردم ــ در حالی که دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم، عبور تانک سپهبد زاهدی را در بیست و هشت مرداد دیدم ــ در حالی که در میدان فردوسی قدم می‌زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ــ در حالی که برای فرصت مطالعاتی در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولی نکشید که انقلاب اسلامی را دیدم در حالی که مجسمه شاه را بچه‌ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به زیر انداختند، سقوط برج‌های تجارت جهانی را از تلویزیون کانادا تورنتو مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد و بالاخره از همه مهم‌تر ــ همین که سال دو هزار میلادی را درک کردم ــ که صد تا مورخ دیگر آرزوی آن را به گور بردند. همه این‌ها حوادثی است که اگر بیهقی می‌خواست تنها یکی از این‌ها را در مدت عمر خود مشاهده کند برای دیدن هر یک هزار سال می‌بایست انتظار بکشد.

اکنون هم دیگر هیچ آرزویی ندارم ــ جز اینکه یک روز از در شرقی دانشگاه تهران، از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم و از در غربی آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

 

اینک برای دانشجویان و اهل کمالی که مایل به خدمات فرهنگی و آموزشی در دانشگاه‌ها هستند یک شوخی را که بار‌ها در کتاب و نوشته‌های خود کرده‌ام باز تکرار می‌کنم. این شوخی خود را تکرار می‌کنم باری دوستانی که با آخرین مدارک علمی روز و با تخصص‌های کم‌نظیر به دانشگاه روی می‌آورند و درست مورد استقبال قرار نمی‌گیرند و تصور می‌کنند که امثال ما‌ها جا را برای آن‌ها تنگ کرده‌ایم. می‌گویم: مایوس نباشید، خدمت در دانشگاه تهران مثل سوار شدن بر اتوبوس‌های دو طبقه است (و آن روز‌ها یک سری اتوبوس دو طبقه قرمز رنگ از انگلستان خریده و آورده بودند که در خیابان‌های پروسعت شهر حرکت می‌کرد ــ مثلا خیابان‌های شاهرضای سابق (انقلاب). بعد‌ها به خاطر عدم امکان مانور درست آن اتوبوس‌ها کم کم بر خلاف مخلص، بازنشسته شده، به گورستان ماشین‌ها سپرده شدند.) من گفتم: شروع خدمت در دانشگاه مثل سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه است. در ابتدای مقصد برای هیچ کس جا نیست. جمعیت زیاد است. کافی است که شما با هزار زحمت خود را به دستگیره اتوبوس یا حتی به میله دم پلکان ورودی مثل لاشه گوشت آویزان کنید و خود را به دستگیره بچسبانید. که در هنگام چپ روی (پیچیدن به چپ) یا تمایل ناگهانی به راست ــ به داخل خیابان پرت نشوید. خواهید دید که کم کم در ایستگاه‌های بعدی یکی یکی مسافرین پیاده می‌شوند و کم کم جا برای نشستن شما هم باز می‌شود و در اواخر کار که به نزدیکی‌های میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) می‌رسید متوجه می‌شوید که جز شما کسی توی اتوبوس باقی نمانده است و آخر خط حتی یک تن هم باقی نمانده که دست شما پیرمرد را بگیرد و از پله‌های طبقه دوم پیاده‌تان کند. شما تنهای تنها به عالم بازنشستگی قدم گذاشته‌اید.»

 

 

 

تصورم هم این است که هیچ کدام ازین وزیران و رئیسانی که آمده‌اند و رفته‌اند، می‌آیند و می‌روند و به قول فروغی به کسی کاری ندارند. یعنی حریف بازنشسته کردن امثال مخلص نبوده‌اند. رئیس دانشگاه ماقبل آخر ــ دکتر فرجی دانا و وزیر علوم دکتر جعفر توفیقی ــ که هر دو یک پارچه حسن نیت بودند هم دست به این اظهار لطف نزدند.

عقیده‌ام اینست که بازنشستگی من به دست کسی خواهد بود که از یک روستای دورافتاده کرمان برخیزد، یک روز در رکاب امام غایب راه بیفتد و از راه جمکران به تهران بیاید، و وزیر علوم یا رئیس دانشگاه شود و آن وقت به دلیل اینکه مرحوم امیرنظام گروسی در مجلس روضه کرمانیان در حضور جمع گفته بود: کرمانی‌ها «خود بد غریب نواز!»ند و باز به دلیل اینکه من همه جا نوشته‌ام که «نباشد سمیناری یا انجمنی که من در آن شرکت کنم و در آنجا به تقریبی یا به تحقیقی یاد کرمان به میان نیاید» آری در چنین حال و احوالی او در سایه شمشیر امام ،حکم بازنشستگی زودرس را کف دست مخلص بگذارد. البته ندای دل خودم را نیز خطاب به خودم هر روز می‌شنوم که می‌گوید: تو ‌ای باستانی پاریزی، ‌ای «هاون سنگی دانشگاهی» تو خود هم اگر زیرک و عاقل باشی، به این مشت استخوان پوسیده هشتاد ساله:

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند/ گو رخت منه که بار می‌باید بست

 

( به نقل از تابناک 9/10/1393)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت استاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

 

 

  

مرد مرادی ، نه همانا که مرد

مرگ چنان خواجه ، نه کاری است  خرد

   دکترمحمد ابراهیم باستانی پاریزی، استاد ممتاز دانشگاه تهران، نویسنده و تاریخدان بزرگ ایران ،

 در گذشت وبا رفتن وی،  میهن ما یکی بزرگترین  فرهنگوران صادق و میهن دوست خود را که در شصت سال اخیر حضوری مستمر در عرضه ی فرهنگی سرزمین ما داشت، از دست داد .دکتر باستانی پاریزی،بر عکس بسیاری از اهالی حوزه ی تاریخ، با نگاهی عالمانه و عمیق و جهان شمول و نو،به تاریخ  و تحولات اجتماعی و سیاسی  و فرهنگی  جوامع انسانی می نگریست و نتیجه گیری های خاص و مستقل خویش را در دهها کتاب و صدها مقاله ، منعکس می کرد، درس تاریخ و نتیجه گیریهای علمی تاریخی را از صورت خشک  وبی روح آن ،بیرون آورد و مردم را با تاریخ و درس آموزی از آن، آشتی داد، تاریخ نویسی راساده و همه فهم و بی  تکلف ساخت وتوانست  تاریخ محلی و عمومی ایران را   حلاجی کند و نتایج آموزنده و مفید آن را در قالب نثری دل نشین و  شیرین و ساده و همه فهم به خوانندگان آثارش ارمغان دهد، آن چنان که همگان به مقاصد  وی راه برند و سخن وی را در دل جا ی دهند .


باستانی به همگان یاد داد   که در پهنه   گسترده ی حیات  انسانی ،هیچ اتفاقی ،کاملا  بی سابقه نیست اگر چه اغلب  مردم درهر دوره ای که حوادثی را تجربه می کنند ،می پندارند که آن چه برایشان می گذرد، تازه و بی نظیر است ،اما باستانی تاریخ شناس ،  در نوشته ها و گفته هایش ، خوانندگان وشاگردانش  را  در برابر آیینه ای می نشاند که می توانستند خود و دیگران را در آن ببینند  و عبرت روزگار و معنای تاریخ اندیشی را تماشا کنند و دریابند و بدانند که پیر تاریخ چه حکایتهای تلخ و شیرین و درس آموزی را به خاطر دارد که آنها را بارها دیده وآزموه  وبه خاطر سپرده است که با درک پیام وی  وبه کاربستن حقایق آن ، می توان بر قله ی افتخاربرآمد و خوب زندگی کرد ، مقاوم ونستوه و استوار بود و در توفانهای زمانه خود را نباخت  و با تفکر و تدبرراه زندگی را به سوی کمال  دنبال کرد.


باستانی از پرکار ترین مورخان و وقایع نگاران سده ی اخیر ایران بود که  "خودساخته "، "متکی به نفس" و صاحب مکتبی تازه و نگرشی نو به تاریخ محلی  و عمومی ایران بود، او مردم را با تاریخ الفت داد و هزاران ایرانی را که خوانندگان آثار پر طرفدارش بودند،درکلاسهای صمیمی و آموزنده ی خود نشانید و عصاره ی آن چه راکه از حقایق تاریخی آموخته بود ، به آنها آموخت ، نوشته هایش  اگر چه به قول  برخی منتقدان، گاهی مطنب  به نظرمی رسد و لی باید دانست  که باستانی مردی نکته سنج و سخن شناس بود واصول فصاحت و بلاغت کلام را بخوبی می شناخت و طبعا به نیکی می دانست که چگونه باید با مخاطبانش سخن بگوید تا کلامش در آنها تأثیربگذارد ودل نشین و دل نشان گردد.


 حافظه شگفت باستانی، آن قدر خوانده و دیده و  شنیده در گنجینه ی خود داشت  که وصف آن امکان پذیر نیست ، ذهنش چنان با سرعت حوادث و وقایع و مثالها و داستانهای چدّ و طنز را به یاد می آورد که  انسان باید می بود و می دید ومی شنید و باور می کرد، به همین جهت است که اگر چه  نوشته هایش  تودر تو و داستان در داستان است، اما هرگز رابطه ی منطقی خود را با خواننده قطع نمی کندو همیشه شکوفایی و تازگی   دارد ومیتوان از خلال آن نکته ها آموخت  و دانشها اندوخت.

باستانی از وقتی که در سال 1321 خورشیدی کار نویسندگیش را در روزنامه های محلی آغاز کرد ، تا هفتاد واندی سال بعد ،یک لحظه ارام و قرار نگرفت و قلم از دستش نیفتاد، مردی که 89 سال زیست ، همیشه گویی جوانی استوار و پا بر جا بود که زمان  هر گز نتوانسته بود، اورا در هم بشکند و نیروی اندیشیدن و خواندن و نوشتن و سفر کردن و زنده بودن را از وی بگیرد،تا زنده بود ،خاموشی و خستگی  را نشناخت، در هر کنگره ی داخلی و خارجی که او را با افتخار دعوت می کردند ، با دستی پر حضور می یافت و سخنرانیهای وی یکی از پر طرفدار ترین سخنرانیهای آن انجمنها بود ، اوهمیشه می خواند و پیوسته  می نوشت و  شاید از معدود استادانی بود که سخنش در کلاس و نوشته هایش در جامعه ،خوب شنیده وخوب خوانده می شد،همیشه  کلاسهایش پر بود، واین استاد ساده پوش ،ساده زیست ،شیرین زبان ،می توانست دانشجویانش را حتی در روزهای جمعه به مکتب خویش بیاورد..

باستانی زندگی را آسان می گرفت ، قانع و  سخت کوش بود و عمر خود را  وقف  علم وادب و تاریخ کرده بود و از سال 1338 تا سال 1387 که بازنشسته شد، هرگز وقفه یی درفعالیتهای آموزشی وپژوهشی وی ایجاد نشد و اگر ما قدر بزرگانی چون اورا می شناختیم وبردگان خشک مقررات  ناسازگار با روحیه ی دانش پژوهی و تعلیم وتعلم سازنده نبودیم، وچون حوزه های علمیه ی خودمان   و برخی از دانشگاههای معتبر جهان ،حرمت استادان کهنسال را  رعایت می کردیم وملاحظات و مصلحت اندیشی های غیر علمی را رها می کردیم،شاید دانشگاههای ما  کار آمدتر و  پربار تر می شدند و باستانی  حتی می توانست تا روز پیش از مرگش، به فیض بخشی و دانش گستری خود در  دانشگاه ادامه دهد.

علم و ادب ،نظم وترتیب ، خوشخویی و فروتنی ،شرافت و طهارت اخلاقی ، بلند نظری و زندگی شناسی توام با خلق خوش و زبان شیرین، باستانی را ، به شمع  هرجمع  بدل می کرد ،با بسیاری از بزرگان علم و ادب معاشرت  داشت و سفر کرده بود و اگر بخواهیم خاطرات خواندنی  این قبیل  سفر های  وی را  از خلال نوشته هایش استخراج کنیم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود ،

در وجودش ، عشق به کرمان و  زادگاهش "پاریز " با شیر اندرون شده بود وتا به هنگام رحیل از وی دور نشد ه بود، لهجه ی کرمانی اش ، علی رغم بیش از نیم قرن اقامت در تهران ،تفاوتی پیدا نکرده بود،وصفایی که در رفتار وکردارو گفتارش  دیده می شد، چنان بود که گویی هنوز در"پاریز " نود سال پیش زندگی می کند

 برای باستانی ، مخاطبانش، چه در  "پاریز " بودند وچه در" پاریس "، شریک صمیمی یافته های آن مردی بزرگ بودند  که همیشه  قلم  وقدمش  را در خدمت به آگاهی و دانایی و هشیار کردن خوانندگانش به کار می گرفت ،فریفته ی جاه و مال نبود و در طول همکاری هایش با  مجلات ادبی ،مطبوعات و رسانه ها ، همیشه زبان حق ستا و بیان حقیقت جویی داشت که از یک منتقد و عالم تاریخ دان انتظار می رود.

من ضایعه ی در گذشت این استاد گرانقدربسیار دان سخت کوش  و تکرار ناشدنی را به اهل ادب و فرهنگ و تاریخ تسلیت می گویم  و از خدای بزرگ آرزو می کنم که  او را با فرشتگان وپاکان و نیکان همنشین بداراد.

دکتر منصور رستگار فسایی 

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

 و استاد مدعو دانشگاه اریزونا- امریکا

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی که دو باره عید می آید

 

دکتر منصور رستگار فسایی


وقتی که دو باره عید می آید  ....

 

    وقتی که دو باره عید می آید             شادی به دلم پدید می آید

   در پیری خود ، بهار می  بینم            همراهی روزگار می بینم

     از شادی گل قرار می گیرم            بوی نفس بهار   می گیرم

 

         مفتون هزار یاد  می گردم           بازیچه ی دست باد می گردم

       از دفتر خواجه ،فال  می گیرم         انگاره ی ماه و سال می گیرم

    هر سال که شاد جان ایران است،         در باغ دلم شکوفه باران است

*****

     وقتی که دو باره عید می آید         با عید ، گل امید   می آید

            دل بار دگر  بهانه می گیرد         از د لبر خود نشانه می گیرد

             شیراز، تب ترانه می گیرد         شور و شر عاشقانه می گیر

               نوروز ،بهار جاودان  دارد           عمری به درازی زمان دارد

          نوروز، گل بهار ایران است          نوروز، چراغدار ایران است

    در قالب آن که جان ایرانی است        نوروز، نگاه بان ایرانی است

           ×××        

       با عید دوباره باز می آیی         افسونگر و دلنواز می آیی

    دست تو سخاوتی دگر دارد        قلبت ز درون من خبر    

        با من به بساط هفت سین بنشین        چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

 

           من کشته ی رعد و برق و بارانم        من زنده ی بوسه های یاران 

            قدر لب بوسه خواه می دانم        معنای تب نگاه می دانم

 

              من عیدی دلبرانه می خواهم         از تو غزل و ترانه می خواهم   

        این رسم کهن  ،نکو به جا آور        شادی و صفا برای ما    آور

  گر مست طرب کنی بدین سا نم      من قدر ترا همیشه می دانم

 

دکتر منصور رستگار فسایی

شیراز :25/12/1369

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

و استاد مدعو دانشگاه اریزونا


                                      نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان  

 

 

 همه ‏ساله بخت تو پیروز باد

 همه روزگار تو، نوروز باد فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون ‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا  ( هاتف‏)

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج ‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت ‏نامه ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه ‏ها دارند و ایرانى ‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته ‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجری شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 ایرانیان  چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته ‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله  اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده ‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه ‏ها ساخته ‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده ‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏ خانه ‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2- نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته ‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان  ‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده ‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏ هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته ‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏ اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب ‏الخلقه گشته ‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن ‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 6- نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده ‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 7-نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه ‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده ‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته ‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره ‏وشی ها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوش امد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه ‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه ‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 8- نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه ‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 9-نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏ سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام ‏الملک در سیاست‏نامه در این‏ باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخم هایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 11- نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک ‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه ‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏ کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

12- نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13-نوروز،   روز پرواز انسان به آسمانهاست

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 14- نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 15-نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته ‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن ‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17- نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان ‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان ‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏ کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده ‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 20نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏ اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام ‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏ سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده ‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

  

 الف. چهارشنبه ‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه ‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران ‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش ‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه ‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله ‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده ‏ام و تندرستى آورده‏ ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه ‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق زنى، بعضى از زنان، کاسه ‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه ‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق ‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏ العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه ‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏شو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏گو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه ‏سورى، در شب چهارشنبه ‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏ گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته ‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏ شکنى، در شب چهارشنبه‏ سورى، یک کوزه آب‏ ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره ‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته ‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه ‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏ سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏ گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده ‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه ‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ ها و با قاشق ‏زنى به دست آورده ‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه ‏سورى است که در جلو خانه ‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب ‏نشینى مى کنند و شب چره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى ‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده ‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف ‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

عکس از دکتر هنگامه رستگار

به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم ‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم ‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت ‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏ هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته ‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى ‏پلو یا باقالى ‏پلو است و رشته ‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه ‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى ‏پزان از خانه ‏ها مى آمد و به هر خانه ‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه ‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه ‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏ کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه ‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏ تر و پرنشاط تر برگزار گردد.

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان ‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه ی شوهر

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏ فیروز" نیز نقش شادى ‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى ‏فیروزم بنده‏

 سالى یک ‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه ‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه ‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏ یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش ‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏ افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش ‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم ‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه ‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و به او چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏شو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى ‏خوران و شیرینى ‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏ اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه ‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش ‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه ‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب ‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى ‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت ‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

 

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانیفاز دکتر منصور رستگار فساییفاز انتشارات طرح نو

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

معرفی کتاب شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز

                        و

استاد مدعوّ دانشگاه اریزونا

 

معرفی کتاب  شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم

کتابی در دست تألیف

از

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

 

درباره ی این کتاب

کتاب" شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم" بر آن است تا شاهنامه را از آغاز تا انجام ،به نثری ساده و همه فهم و با یاری سخن شاعرانه ی فردوسی بزرگ  ، باز گو کند و تا انجا که ممکن است،  به سادگی ،به تحلیل  قالب و محتوا ی شاهنامه و شیوه ی سخن سرایی فردوسی در داستانهانهایش و مشخصات صوری و معنایی هر داستان ، به اختصار بپردازد و پیوند های شاهنامه را با منابع اساطیری ایران بررسی کند  تا خواننده جرعه یی از زلال شاهنامه را بنوشدو تشویق شود که به متن اصلی شاهنامه مراجعه کند و در دنیای دیدنی این اثر سترگ،  به تماشا بپردازد و از آن حظّی وافر بیابد .دراین کتاب ،پس از ذکر خلاصه یی  از هرداستان شاهنامه ؛ درباره ی قهرمانان آن داستان و پیوند های اساطیری و تاریخی آن  درمتون پیش و پس از دوره اسلامی ، به ایجاز، گفتگو می شود و به منابع مهم شناخت و مطالعه ی اساسی آن داستان اشاره می گردد.

(1)

پادشاهی گیومرث در شاهنامه سی سال بود


هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

 مگر از پدر ،یاد دارد پسر         بگوید تو را ،یک به یک ، در به در[1]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

 امّا من: ( :فردوسی)چنین می‌پندارم که نخستین شاه، «گیومرث» بود و راه و رسم بزرگی و شهریاری را او پدیدار کرد. او و همراهانش در اوج کوهها می‌زیستند و جامه‌هایشان از پوست پلنگان و شیران بود. گیومرث، خوراکها و پوشیدنیهای گوناگون را آشکار ساخت و آنگاه تاج بر سر نهاد و برتخت نشست و خود را شاه خواند و چون بر تخت می‌نشست،1 نور ایزدی[2]  چون خورشید  درخشان از او می‌تابید و همگان از او فرمان می‌بردند.

گیومرث به مردم و دد[3]  و دام[4]  و پرندگان آرامش و آسایش می زیستند  و همگان از او فرمان می‌بردند.

دوتا می‌شدندی برِ تخت او         از آن بر شده فرّه و بخت او[6]

به رسم نماز[7]  آمدندیش پیش         از او برگرفتند آیین و کیش[8]

 گیومرث، پسری داشت به نام «سیامک» که خردمند و زیبا و دلیر بود و دل و جان پدرش، از داشتن چنان فرزندی همیشه شادمان بود. زندگی گیومرث شادمانه و با آرامش سپری می‌شد.

 نبودش به گیتی کسی دشمنا         مگر در نهان ریمن آهرمنا[9]

 اهریمن بداندیش که بر گیومرث رشک[10]  می‌برد، بر آن بود تا او را نابود کند و «خَزَروان» دیو، فرزند خود را به جای او به شاهی بنشاند. خزروان لشکری فراوان فراهم آورد و آهنگ نبرد با سیامک کرد؛ امّا خداوند، "سروش" ،فرشته زیبای پیام‌رسان خود را فرمان داد تا در سیمای زیبارویی پلنگینه‌پوش[11]

به نزد سیامک برود و او را از بدسگالی[12] های اهریمن و خزروان آگاه سازد و سروش؛

 بگفتش به راز این سخن، در به در[13]          که دشمن چه سازد همی با پدر

 دل سیامک از شنیدن این سخنان به جوش آمد و خشمناک شد و خود را برای نبرد با دشمن بداندیش، آماده ساخت. پس، از هر سو سپاه گِرد آورد و زرهی[14]  از چرم پلنگ بر تن بپوشانید و با لشکری انبوه از دد و دام و دلاوران پلنگ‌خو[15] ، به نبرد با اهریمن و خزروان دیو شتافت و با آنان روبرو گشت:

     سیامک بیامد برهنه تنا         برآویخت با رَیمَن آهریمنا[16]  

بزد چنگ، وارونه ،دیوِ سیاه         دو تا اندر آورد بالای شاه[17]  

فکند آن تنِ شاهزاده به خاک         به چنگال، کردش کمرگاه، چاک

  سیامک به دست خزروان دیو کشته شدو همه مردمان و دام و دد و پرندگان سوگوار و غمگین شدند و بر گیومرث گرد آمدند.

 چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه         ز تیمار، گیتی بر او شد سیاه[18]

 گیومرث و مردم، جامه‌های پیروزه‌رنگ سوگواران، پوشیدند و بر سیامک گریستند و سالی را در سوگ به سر بردند ،تا آنکه بار دیگر سروش به نزد گیومرث آمد و به او فرمان داد که سوگواری را رها کند و به کین‌خواهی فرزند بپردازد و زمین را از خزروان پلید، آن دیو بدکار بدآیین ،پاک سازد، و آیین سوگواری و کین‌جویی از این هنگام پدید آمد. پس کیومرث از خدای بزرگ یاری خواست و به آمادگی برای نبرد با خزروان بدکار پرداخت و فرزند سیامک را که «هوشنگ» نام داشت به نبرد با خزروان فرستاد تا کین پدربستاند. هوشنگ در نبردی که با خزروان کرد بر خزروان دیو بد چهربداندیش، پیروز شد و او را بر زمین زد و کشت و پس از این پیروزی،گیومرث نیز درگذشت و هوشنگ به جای او بر تخت پادشاهی ایران نشست.

 تحلیل داستان گیومرٍث در شاهنامه

درباره ی گیومرث:

نخستین داستانی را که فردوسی در بخش  اساطیریشاهنامه ، به نظم درمی‌آورد، داستان گیومرث است که این داستان در چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است .

این نام به صورتهای گیومرث، کیومرث، کیومرس ، کیومرز وکهمورث و... آمده است که همه صورتی دیگر از "گیومرث " است که بدان خواهیم پرداخت ، اما گیومرث  دو نام یا لقب متفاوت هم دارد که عبارتند ار"گرشاه " و "گل شاه":

1- گرشاه:

 ز هنگام " گلشاه " تا یزدگرد    ز گفت من اید ، پراگنده ، گِر ( 6/264/4416 مول

" گرشاه " مرکب است از "گر":"گل"  بفتح اول = گر، کوه + شاه که جزء اول آن در اوستا "گئری " :کوه است و مجموعا به معنی شاه کوههاست ، چه" کر" بمعنی کوه و پشته است وگیومرث دراوائل ظهوردر کوهسار می زیسته است .(آنندراج

2- گلشاه

حمزه ٔ اصفهانی این کلمه را به «ملک الطین » ترجمه کرده و تصور نموده که «گِر» مبدل «گِل » به کسر اول است و این اشتباه است ،چه بر طبق سنت زرتشتیان گیومرث در کوه می زیسته ، بدین مناسبت او را«گرشاه » گفتند.

ولف نیز در فهرست خود به تبع فرهنگ نویسان ما کلمه را "گیلشاه  " خوانده به معنی اردنکونیگ :پادشاه زمین ) گرفته است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گیومرث را" گلشاه" خوانند و وجه تسمیه اش آن است که چون در زمان او غیر از آب و خاک ،چیزی نبود که متّصرف شود او را بدین نام خواندند و بعضی گویند گیومرث آدم علیه السّلام است و چون او را از گِل آفریده اند، به این نام موسوم گردانیدند و بعضی گویند اول کسی که بر روی زمین پادشاهی کرد کیومرث بود و اورا به این نام نامیدند. (برهان ).

لقب شخص اول آدمی است که پارسیان کیومرث خوانند و عربان آدم دانند و کیومرز را "بزرگ زمین "معنی کرده اند ،چه کی به معنی بزرگ و مرز زمین است و بعضی کاف عجمی دانسته و "زنده ی گویا" تفسیر کرده اند .

یکی از پادشاهان کیومرث بود و هر کس چیزی میگوید از عجم که وی آدم بود و خلق از اوست و او را گل شاه خوانند. (قصص الانبیاء ص 32 ].

گل شاه اول کسی که پادشاهی جهان کرد و آیین پادشاهی و فرمان دهی به جهان آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص9)و او را پارسیان [ کیومرث ] گل شاه خوانند یعنی پادشاه بزرگ . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 27).

اول مردی که به زمین ظاهر کرد مردی بود که پارسیان او را گل شاه همی خوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 21).

 دراساطیر ایرانى اولین انسان و در تعبیر شاهنامه فردوسى، نخستین شاه است. ترکیب گل‏شاه یا گل‏پادشاه که درطبرى و التنبیه والاشراف براى کیومرث به ‏کار رفته، معلول تعبیر دگرگونى خاک به انسان یا خاک ى‏بودن انسان است؛ بدین معنى که کیومرث اولین موجود بشرى است که از گل آفریده شده است. در مجمل‏ التواریخ نوشته شده است: «او را گل‏شاه همى خوانند، زیرا که پادشاهى او الاّ بر گِل نبود»؛ که در این تعبیر مى‏توان کیومرث را پادشاه مخلوقات خاکى، یعنى آدمیان، دانست.

در بلعمی ، امده است که  :" که او مردی نیکو روی و نیکو نیت بود  واورا"سیاح" خواندند ." ( تاریخ بلعمی ، بهار،صص 8) ، همو نام همسرش را " ایلده"  ودختری به نام " ماریه" و پسری به نام "ماری " می داند.( همان ،صص 126)

گیومرث، در ماه فروردین خود را نخستین فرمانروای جهان می‌شمارد و در کوهها جای می‌گزیند و خود و همراهانش جامه‌های پلنگینه می‌پوشند. کیومرث دد و دام و مردمان را آرامش می‌بخشد و همگان او را دوست خویش می‌شمارند مگر اهریمن بدکار که بر شکوه کیومرثی رشک می‌برد و می‌خواهد آن را نابود سازد.

خزروان دیو ،پور اهریمن سپاه ساخت و در اندیشه تاختن بر کیومرث بود که فرشته پیام‌آور ایزدی، سروش، در پیکر مردی پلنگینه پوش، بر کیومرث آشکار شد و او را از اندیشه پلید اهریمن آگاه کرد و کیومرث فرزند خود سیامک را به رویارویی خزروان دیو، فرزند اهریمن فرستاد، امّا در نبردی که میان سیامک و خزروان درگرفت، سیامک کشته شد و کیومرث در نخستین سوک انسان و سوگواری بر مرگ فرزند، سالی را جامه پیروزه‌رنگ پوشید تا آنکه سروش او را از این کار بازداشت و به نبرد با دیوان فرمان داد و کیومرث، هوشنگ را به نبرد با دیوان فرستاد و او با پیروزی بر دیوان و کشتن آنان، نخستین پیروزی را برای کیومرث به ارمغان آورد و کیومرث پس از سی سال پادشاهی درگذشت و هوشنگ به جای وی پادشاه ایران شد.

در گرشاسپ نامه  در ذکر سفر گرشاسپ به جزیره ی "بنداب"  می خوانیم که گرشاسپ تابوت  گیومرث را در انجا می یابد:

    یکی   خانه    دیدند  از      لاژورد           بر آورده از شفشه ها ،زرّ زرد

         یکی پهن تابوت ، زرین، دراوی            جهان زاو چو از مشک بگرفته بو

        گیومرث بد خفته  بر تخت  زر          پر از زرّ و یاقوت بود و گهر   

بفرمود گرشاسپ  کان را زجای       بیارند بیرون میان سرای( گرشاسپ نامه ،)

کریستن سن در کتاب " نخستین انسان ، نخستین شهریار" می نویسد:"...در فهرست قهرمانان افسانه یی ، هوشنگ ، و تهمورث ،میان گیومرث  که موجود عجیب الخلقه  ی پیش از آفرینش انسان واقعی بوده و نمونه  ی انسان اولیه شده است و " جم"  که نمونه ی هندو ایرانی  نخستین انسان است ،قرار دارد این موضوع ما را بر آن می دارد که  که معتقد شویم ، که هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

به گفته ی کریستن سن : "...به روایت فردوسی ، گیومرث ،اولین شاه و کسی است که تمدن  را به میان آدمیان آورده، اما او نخستین انسان نیست ، وی ادمیان را تربیت می کند ، به آنان می آموزد  که لباس بپوشند  وبرای خود غذا تهیه کنند ،قانون گذار بزرگی است که جانوران  نیز چون آدمیان به او حرمت می گزارند  واوست که دین  را می اورد ،

فردوسی که مبنای توصیف  خود را از سلطنت گیومرث ،روایتی از یک دهقان که" پژوهنده ی نامه ی باستان "  است ذکر می کند، در این مورد باید از یک منبع خاص استفاده  کرده باشد ، زیرا روایت او در نکات اساسی  با روایتهای  منابع ساسانی  مورد پژوهش ما ، متفاوت است ،اشاره به این که فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد...اما در داستان فردوسی ، ذکری از "مشی" و "مشیانه " نیست  و "سیامک " در کتابهای پهلوی  و قدیمترین  آثار ، دستکاری شده ی پسر " مشی " و "مشیانه " است و در شاهنامه فردوسی ، پسر "گیومرث " است، فردوسی ، نسلی  را پس از "سیامک" حذف کرده است ، به طوری که  "هوشنگ" بنابر داستان او ، پسر سیامک به شمار رفته است ،بعد فردوسی در داستان ستیز گیومرث با دیوان ، به سیامک  و هوشنگ ، نقشی داده  است ، پسر اهریمن  نیز در شاهنامه  ظاهر می شود  ،بدون این که  نام او(:أرزور) ذکر شود ، اما شرح ستیز ،در آنجا به نحوی است  که با آنچه در منابع یافته ایم ، تفاوت دارد ، گیومرث ، پسر اهریمن را نمی کشد ،بلکه این پسر اهریمن است که سیامک را می کشد  و بعدها هوشنگ پسر سیامک ، که گیومرث اورابه جای پسر در گذشته ی خود  به فرزندی پذیرفته ، به کینه خواهی بر می خیزد و خود ، پسر اهریمن را می کشد ، در شاهنامه  نکته ای هست دالّ بر این که  این روایت  از جدال، در مقایسه با روایت  مینوی خرد ، ( 27 بند  14و15)متاخر تر است ، سروش که پیام آور ایزدان است ، توطیه های پسر اهریمن را  علیه سیامک بر او آشکار می کند  وسیامک  که  بدینگونه  آگاه شده است،  به ستیز با این دیو ، بر می خیزد ، اما از پای در می اید ،بنابر این پا درمیانی  سروش بی فایده است  وبدین گونه ،حتی خلاف ایجاز طبیعی حماسه  است ، با وجود این، احتمال دارد  که سیامک  در صورت اصلی  افسانه ،  در مبارزه با پسر اهریمن ، نقشی خاص خود داشته  است،به هر حال  این نکته  ی قابل توجهی است  که نام  سیامک و أرزور ، هردو در اوستا  می اید ،اما به عنوان  نام دو  کوه،بنابر این  چنین تصوری  پیش می اید که  شاید در داستان  پسر اهریمن  ،آن گونه که در مینوی خرد  آمده  وبیرونی هم نقل کرده است ، از سویی ، در روایت فردوسی  از سوی  دیگر، فقط باز مانده های  ناچیزی ، از یک اسطوره ی باستانی برای ما  بر جا مانده  که شاید  هیچ ارتباطی با  گیومرث نداشته باشد....( نخستین انسان  ، نخستین شهریار ص 113)

کارهای مهمّ گیومرث:

ایین تخت و کلاه یعنی بر تخت شاهی نشستن و تاجگذاری کردن ،نه به معنی ظاهری و تشریفاتی آن، بلکه به معنای بنیان گذاری سلطنت  و پادشاهی ، نخستین  دست آورد گیومرث است.

گیومرث  ،که خودو همراهانش جامه هایی از پوست حیوانات بر تن داشتند ، لباسهای تازه و خورد وخوراکهای  نو پدید آورد و دد ودام در سایه ی او ارام گرفتند ، او نخستین کسی است که با سروش فرستاده ی ایزدی  که به صورت " پری پلینگینه پوش "  بر او آشکار شده است ،دیدار می کند و از توطیه های اهریمن آگاه می شودو   فرزندش "سیامک " را به نبرد با اهریمن و فرزند وی " خزروان  دیو" می فرستد وبا کشته شدن سیامک به دست خزروان،نخستین قربانی جدال پنهانی  اهریمن و ایزد، سیامک است  که سبب پدید آمدن رسم سوکواری و سیاه پوشی  می شود ولی باز با راهنمایی  سروش ، گیومرث به سوکواری یک ساله ی خود پایان می دهد و رسم کین خواهی را بنیاد می نهد وفرزند زاده اش هوشنگ را به نبرد با خزروان می فرستد و هوشنگ اورا می کشد وانتقام خون پدر را می گیرد  . 

شخصیتها در داستان  گیومرث

داستان گیومرث از معدود داستانهای شاهنامه است  که علاوه بر انسانها یی چون گیومرث ، سیامک و هوشنگ، شخصیتهای چون ایزد، سروش ، اهریمن ، دیوان ،  در آن نقش آفرین هستند و می تواند نمودار  رفتار های انسان نخستین و دخالت مستقیم  نیروهای ماوراء طبیعی در زندگی ایشان باشد.

1-گیومرث:به قول فردوسی نخستین شاه و بنا بر منابع کهن ، نخستین انسان است که فردوسی  بی آن که به پدر و مادر و نحوه ی رشد  او  اشاره کند،از اختلاف آراء در مورد وی سخن می گوید :" هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

مگر از پدر یاد دارد پسر         بگوید تو را یک به یک در به در[19]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

2-سیامک  پسر گیومرث و پدر هوشنگ.که در نبرد با خزروان دیو ، پسر اهریمن کشته می شود  و با کشته شدن وی آیین سوکواری و کینه جویی پدید می آید.

3-هوشنگ ،پسر سیامک و پسر خوانده ی گیومرث که انتقام پدر را با کشتن خزروان دیو می گیرد.

4- خزروان دیو: پسر اهریمن که به نمایندگی  از پدر،با گیومرث و سیامک و هوشنگ می جنگد  و اگر چه در نبرد با سیامک ،پیروزی از اوست، اما در جنگ با هوشنگ کشته می شود.و تنها موردی است که فردوسی همانند روایات زردشتی دیوان را  فرزند اهریمن می خواند .

به نظر می رسد که نبردهای گیومرث و جانشینان وی ،هوشنگ وتهمورث با دیوان ، یادگار نبردهای آریاییها با بومیان در سر زمینهای تازه  یافته  است که آن قوم را "دیو" می خواندندواحتمالا  تمدن و فرهنگی خاص و بهتر از آریاییها هم داشتند و بر کارهایی توانایی داشتند که اریاییان را شگفت زده می کرد بنا بر شاهنامه دانسته های کسانی چون کیومرث وجانشینانش در حد خورد و خوراک و پوشش  و رشتن و بافتن واهلی کردن حیوانات بود که همه از لوازم زندگی کشاورزی و عشیره یی است،  ولی کار کردهای دیوان بیشتر به زندگی شهری و تمدن ، مربوط است   زیرا بنا بر شاهنامه تهمورث دیوان را از شهرها بیرون می کند و چون با انها آشتی می کند ، با آنها زندگی مسالمت آمیز دارد و از آنها کارهایی چون آبیاری ، ساختن گرمابه ها، پرواز ، مهارت در نوشتن انواع خط، کارهای آبادانی چون  کشف آتش،  برپایی چشنها  و مراسمی چون آیینهای سوگواری و شادی  و تخت سازی و تاجگذاری و ... را فرامی گیرد.

5-سروش : که پیام آور ایزد برای سروش فرستاده ی ایزدی که دوبار در شکل زیایی پلینگینه پوش بر گیومرث آشکار می شود و اورا از توطیه ی اهریمن و فرزندش خرزوان دیو ، آگاه می سازد

6-  ایزد و اهریمن که اگر چه در  این داستان به طور مستقیم حضور ندارند ، اما انگیزه های داستان  از آنها آغاز می شود و در واقع کارگردان پشت صحنه ی وقایع هستند.

7-پریان،حیوانات ودد و دام هم بنا بر گفته ی فردوسی در این داستان در لشکر کیومرت هستند و دیوان ، سپاه خزروان دیو را تشکیل می دهند.

مکان داستان :

بر فراز کوهها و ستیغ قله هاست که می تواند نمادی از بزرگی و عطمت گیومرث باشد ، اما در این داستان  اشاره یی به مرز ایران یا هیچ کشوری نمی شود  و همین امر می تواند گویای این باشد که در این داستان شاهنامه  ودو داستان هوشنگ و تهمورث ما یا با انسانهای نخستین  و مشکلات آنها یا  با آریایی ها ی در پی قدرت  و استیلا  بعد از جدایی  هندیها و ایرانیان سر و کار داریم.

زمان داستان :

همچنان که اشاره شد، کریستن سن معتقد است که:" هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جیدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

تنها اشاره یی که از کلام فردوسی در مورد زمان داستان وجود دارد ،آن جاست که می گوید   فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد که این  نکته به قول کریستن سن ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد.

تحلیل  داستان گیومرث در شاهنامه:

فردوسی در داستان کیومرث از نماد های متعددی بهره می گیرد، برای نشان دادن زندگی ابتدایی او ، اورا بر اوج کوه  وبا همراهانی که مردم و دد و دام و پرندگان از آن جمله اند ، نشان می دهد که  جامه هایی از پوست شیران و پلنگان را بر انها می پوشد تا در عین آن که بر زندگی بدوی انسان ،اشاره داشته باشد ،بر دلاوری آنان نیز تأکید بگذارد، و پس از آن که خوراکها و پوشیدنیها را  پدید می اورد، ( که نماد تمدن وشهر نشینی توانند بود) تاج بر سر می نهد وبه همگان آرامش می بخشد و در واقع  نماد  جامعه یی متمدن  می شود.

اماباور مندی به ثنویت ایرانی – زردشتی ،سبب می شود که این شاه نوپا

 در گیر نخستین  معارضه ی قدرت ، ، نه با همسایگان و دشمنان  زمینی خود بلکه با  اهریمن بد اندیش گردد ، بدیمعنی  که "سروش " فرشته ی پیام رسان ایزدی به گیومرث خبر می دهد که اهریمن بر او رشک می برد  و بر آن است تا کیومرث را نابود کند ، و از اینجاست که نبرد خیر وشر در نخستین طلیعه ی دوران گیومرث ، باعث می شود که جهان آرامش خود را از دست بدهد و فرزندان اهریمن و گیومرث در نبردهایی که در می گیرد ، جان ببازند و بدین ترتیب گیومرث ،نخستین انسان ( به روایات زردشتی )   به وسوسه ی اهریمن ، بهشت آرام خود را می بازد  و به سوگ می نشیند و رسم  سوگواری و کین  خواهی را بنیاد می نهد  و  پس از سی سال پادشاهی، ( که مجمل التواریخ آن را 700 سال نوشته است )، هوشنگ پور سیامک را به جای خود می نشاند ودر می گذرد.

_____________________

[1]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[3]. حیوانات وحشی.

[4]. حیوانات اهلی.

[5]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[6]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[7]. تعظیم و بزرگداشت.

[8]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[9]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[10]. حسد.

[11]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[12]. بداندیشی.

[13]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[14]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[15]. دلاور و شجاع.

[16]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[17]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[18]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

[19]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

 

 

 

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جستاری در ادبیات فارسی و اروپایی

داود اسپرهم

 

 جستاری در ادبیات فارسی و اروپایی 
چکیده
در این نوشته، تفاوتها و مشترکات بین ادبیات فارسی و اروپایی (بویژه شعر) به صورت اجمالی بررسی خواهد شد. بی‌تردید هر کدام از وجوه این بررسی، نیاز به ذکر شواهد و امثال دارد تا سنجشی مستدل، مستند و قابل قبول باشد. اما با توجه به متنوع بودن زمینه‌های این مقایسه، در صورت بیان شواهد، این نوشته از حد خود درخواهد گذشت و ای بسا نیاز به تدوین کتابی باشد. از این‌روی و بنا بر ضرورت پرهیز از تطویل (سخن آگنی) از ذکر شواهد به اشاره‌های کوتاه بسنده خواهد شد.
مقدمه:
اگر تمام تعریفهای– حد و رسمی– شعر را از روزگاران کهن تاکنون در نظر آوریم، دو محور اساسی آن آهنگین بودن(1) و مخیل(2) بودن است. این مخیل بودن، که بیش از هر چیز به عنوان جوهر اصلی شعر به آن تاکید شده، به گونه‌های مختلفی بازگو شده است. گذشته از این تعریف و تاکید، شعر، به لحاظ هویت و شرایط ساختاری خود، عرصه‌ی ظهور کنشهای متنوع انسانی است. در واقع، آن عنصر اساسی خیال در پیوند آدمی با طبیعت و با حقایق وجودی خود، علاوه برنیاز به اولین و مهمترین ابزار ظهور (یعنی زبان)، به زمینه‌ها و بسترهای دیگری از قبیل کنشهای اجتماعی خاص، دانش و آموخته‌های نظری و تجربی، بینش هستی‌شناسانه و بسیاری مسایل دیگر نیازمند است. از این‌رو، لازم است در هرگونه مقایسه‌ای تا حد ممکن به این زمینه‌ها توجه شود.
محدوده‌ی زمانی این مقایسه مربوط به ادبیات رسمی (شعر کلاسیک) خواهد بود و اصولاً جریانات پرشتاب ادبی امروز را– چه در ایران(3) و چه در اروپا– شامل نخواهد شد.
کلید واژه: ‌قالب، مضمون، خیال، آهنگ، شعر اروپایی، شعر فارسی.
محورهای قابل بررسی:
1. زبان: قالب و شکل (form)
از وجوه تمایز بین شعر فارسی و اروپایی تفاوت در قوالب شعری است. قالب شعر مربوط به آن بخش از تعریف می‌شود که به موسیقی کناری و بیرونی تأکید دارد. اگر قالب شعر را بدون توجه به محتوای آنها در نظر بگیریم، باید گفت که شعر فارسی نسبت به شعر اروپایی از تنوع بیشتری برخوردار است. در ادبیات اروپایی، تنها با دو قالب شعری، قصیده و غزل (ode) سروکار داریم. البته، هر کدام از آنها دارای انواعی هستند؛ نظیر غزل روستایی (idyll)، غزلواره یا سانه (sonnet)، قصیده‌ی آزاد یا بی‌قاعده (irrequler ode)، قصیده‌ی با قاعده (Pindaric reqular ode) و قصیده‌ی هوراسی (form horatian ode) و اشکال دیگر(4). اما در ادبیات فارسی قالبهای شعر از تنوع چشمگیری برخوردارند، همانند مثنوی، قصیده، غزل، مسمط، قطعه، مستزاد، رباعی(5)، دوبیتی، ترکیب‌بند، ترجیع‌بند و... البته، هرکدام از این قالبها خود، به لحاظ تفاوت محتوا، انواعی دارند، مانند قالب رباعی که می‌تواند به رباعی عاشقانه (همچون رباعی‌های رودکی)، رباعی صوفیانه (مانند رباعی‌های عطار و مولوی و رباعی فلسفی و حکمی (نظیر رباعی‌های خیام) تقسیم شود(6).
این نکته درخور ذکر است که در ادبیات اروپایی تنوع قالب بیشتر در نثر (prose) است، مانند:
الف. نثر خطابی (pemonstrative) که خود بر دو نوع است؛ نثر خطابی قضایی (judicial) و نثر خطابی مدحی و هجوی (lampoonـpanegyric)
ب. نثر تاریخی (historical) که علاوه بر تاریخ، شامل سالنامه‌ها (annals) وقایع‌نامه‌ها و خاطرات (memoirs) و زندگی‌نامه‌ها (biography) نیز می‌شود(7). البته، زندگی‌نامه نیز اقسامی دارد، مانند ادبیات اعترافی(8) (confessional literature)، ادبیات بیمارگونه (dystopia literature) که در آنها خصلتهای نیک انسانی به شیوه‌ای انحطاط آمیز مطرح می‌شود، مثل آثار هاکسلی و اورول، همچنین نوعی ادبیات داستانی با عنوان ادبیات پوچی (literature of the absurd) و مهم‌تر از همه ادبیات افسانه‌ای یا فابل (fable) که شخصیتهای آن غیر انسان هستند.(9)
ج. نثر داستانی (fictional prose): این نوع ادبی، مهم‌ترین جلوه ادبیات در اروپاست. ادبیات داستانی نیز انواعی دارد(10). در یک چشم‌انداز کلی این نتیجه به دست می‌آید که جلوه‌های اصلی آثار ادبی در اروپا و پختگی و کمال آنها در قالب نثر بیشتر از قالب نظم بوده است، نظیر آثار برشت، هوگو، تولستوی، میلتون، الیوت، کامو، داستایوسکی و... این در حالی است که بیشتر آثار شاخص و شاهکارهای ادبی در زبان فارسی در شعر نمایان شده است تا نثر، نظیر آثار سنایی، مثنویهای عطار، مثنوی خداوندگار، شاهنامه فردوسی، غزلهای حافظ و... تقدم زمانی شعر فارسی نسبت به نثر نیز نباید در این مقایسه فراموش شود.
تقسیم آثار ادبی به لحاظ مضمون و محتوا نیز بیشتر شیوه‌ای اروپایی است. آثار ادبی، در هر قالبی که باشند، می‌توانند در این گونه‌ها قرار بگیرند:
الف. غنایی یاlyric 
ب. حماسی یا epic 
ج. هجوی یا satiric. آیرونی ((irony نیز در این دسته قرار می‌گیرد.
د. روایی یا narrative
ه‍. تعلیمی یا didactic
2. آهنگ و موسیقی (rhythm, melody, music) 
موسیقی شعر، دو پایه(11) از تعریف سه رکنی ارسطو از شعر را شامل می‌شود(12). البته امروزه، موسیقی شعر را به سه نوع تقسیم می‌کنند: موسیقی بیرونی یا عروض (meter)، موسیقی درونی یا متنی (prosody)، موسیقی کناری یا قافیه (rhythm)(13). اکنون به بررسی هر کدام از آنها در ادبیات اروپایی و ادبیات فارسی می‌پردازیم.
2ـ1. عروض (meter)
از جمله تفاوتهای آشکار بین شعر فارسی و اروپایی تکثر و تنوع اوزان و بحور در شعر فارسی است. خلاقیتهای شاعران ایرانی در تتبع از اوزان نیکو و سخته‌ی شعر دوران جاهلی عرب و تصرف در برخی از اصول و قواعد آنها در هر دوره‌ای، به غنای موسیقیایی شعر فارسی افزوده است. اگرچه شعر فارسی با اقتباس از عروض عربی آغاز شده(14)– تا جایی که بسیاری از حالات و عواطف روحی رقیق و تصاویر و صورتهای باریک خیال در اوزان درشت، عدم تجانس آنهارا آشکار می‌سازد– اما در ادوار متأخرتر، شاعران ایرانی در انتخاب این اوزان و هم‌سنخی آنها با محتوا و درون، نهایت دقت را کرده‌اند(15). علاوه بر این، از همان زمانها تا به روزگار ما، ذهن موسیقیایی ایرانیان همیشه به دنبال اوزان و بحور تازه بوده است(16). به عنوان نمونه، تنها برای رباعی، که می‌توان آن را یک قالب شعری مستقل فارسی دانست، ایرانیان بیش از بیست وزن فرعی– علاوه بر وزن اصلی رباعی– یافتند. به عبارتی، می‌توان گفت که شاعران فارسی، هم‌زمان با تحول اندیشه و احساس و درک نوین از هستی، اوزان و بحور شعر خود را تغییر داده‌اند. اگر شرایط طوری بوده است که تحریک احساس و عاطفه‌ی انسانی را موجب شده، وزن نیز با رقت معنی هماهنگ شده است(17)، و اگر شرایط، القای روحیه ستیز و حماسه‌جویی را موجب شده، وزن مخصوص بدان کشف شده است(18).
از این‌رو، اوزان شعر فارسی (موسیقی بیرونی)، هیچ‌گاه و در هیچ دوره‌ای، محدود و جامد نمانده و پیوسته سیر تکاملی خود را طی کرده است.
موسیقی بیرونی در شعر اروپایی به گستردگی عروض فارسی نیست. غالب اوزان شعر اروپایی دو سطری و هجایی است، اما گاهی از اوزان خاص نیز بهره می‌برند؛ نظیر اتاواریما (ottava rima) که، به جای دو سطر، از هشت سطر با وزن آیمبیک(19) و پنج پایه تشکیل شده است. طرح قافیه آن نیز متفاوت است. همچنین، از دو نوع موسیقی ضربی استفاده شده است. یکی، موسیقی افزاینده (rising rhythm) که در هر پایه از شعر، آکسون و فشار بر هجاهای پایانی است، طوری‌که آهنگ کلام از کوتاهی به بلندی متمایل می‌شود؛ و دیگر، موسیقی کاهنده (falling rhythm) که درآن آکسون بر روی هجاهای آغازین است(20).
2ـ2. موسیقی درونی (prosody)
در ادبیات فارسی، به موازات توجه به معنی و محتوی، لفظ و آهنگ نیز مغفول نمانده است. در عرصه‌ی شعر، پایه و اساس موسیقی درونی، جناس (pun) است. همچنین، موسیقی درونی به بافت نثر فارسی نیز راه یافته، و آن سجع (rhyme) است(21).
جناس در شعر فارسی بحث گسترده‌ای است. علاوه بر انواع آن(22)، از ساختارهای تکرارشونده‌ی آن نیز آرایه‌هایی نظیر موازنه (تکرار جناس یا سجع متوازن)، ترصیع (تکرار جناس و یا سجع متوازی) و... به دست آمده است. اهمیت این شیوه تا جایی است که در مطالعات ادبی ما دانش مستقلی برای آن قائل شده‌اند (بدیع لفظی یا original). بی‌تردید، آهنگ درونی کلام به خیال‌انگیزی و تحریک احساس مدد می‌رساند، و گاهی گوش‌نوازی آن بیش از آهنگ بیرونی است. از دید زبانشناسی، امکانات زبانی شاعران فارسی برای یافتن و به کار بستن این نوع هم‌جنسی‌ها (paronomasia) و تولید موسیقی از تکرار پاره‌های هم‌آوا، به مراتب بیش از امکانات زبانهای اروپایی است(23).
موسیقی درونی در ادب اروپایی گویا در آغاز، محدود به پاره‌ای از تجانسات «هم‌حروفی» (alliteration) می‌شده است. در واقع، از نوعی جناس آوایی در اشعار کهن انگلیسی به جای قافیه استفاده می‌شده که به شعر وحدت موسیقیایی می‌بخشیده است(24) همچنین، استفاده از جناس تکرار صامتها نیز به صورت محدود در شعر اروپایی رواج داشته است(25).
می‌توان گفت که بحث گسترده‌ای چون بدیع لفظی در شعر اروپایی ابتدا تنها بازی محدود با چند کلمه بوده که دارای صامت یا مصوت همسان بوده‌اند. بعدها نیز این شیوه به سمت ایهام تغییر مسیر داده است(26)؛ یعنی، به جای آوردن دو کلمه هم‌جنس، یک کلمه با دو معنی به کار رفته است که قاعدتاً از بحث موسیقی درونی خارج می‌شود.
3. موسیقی کناری: قافیه و ردیف(27) (rime/ rhyme)
الف. قافیه
قافیه در بین ایرانیان دانش مستقلی محسوب شده است. تنوع و گستردگی بحث قافیه و مسائل مربوط به عیوب و هنجارهای آن در ادب اروپایی نبوده و نیست. قافیه، بی‌تردید، در شعر قدما کارایی و نقش‌آفرینی‌های زیادی در سامان دادن به ذهن و زبان شاعر داشته است. اگر چنین نبود، هرگز آثاری چون «شاهنامه»، «مثنوی» و... امکان ظهور نمی‌یافتند. با اینکه در روزگار ما داوری درباره‌ی جایگاه قافیه در شعر و ارزش آن، بنا بر تأثیر از شیوه‌ی اروپاییان، تغییر معکوسی کرده است(28)، اما باید دانست که درگنجینه‌ی عظیم شعر فارسی، بی‌تردید، قافیه ارزش ویژه‌ی خود را دارد.
در ادبیات اروپایی، تا قرن دهم میلادی، قافیه به شکل امروزی وجود نداشته است. همان‌طور که پیشتر گفته شد، تنها از نوعی هم‌حروفی یا واج‌آرایی در جای قافیه استفاده می‌شد. این واج‌آرایی در یک یا چند بیت و با استفاده از واژگانی با صامتهای یکسان ایجاد می‌شد.
به نظر می‌رسد در این خصوص نیز زبان فارسی از امکانات وسیع بالقوه‌ی خود بیشتر از زبانهای اروپایی بهره برده است.
ب. ردیف
ردیف از جمله ابداعات خاص ایرانی است و به جز شعر فارسی در هیچ ادبیاتی به این وسعت دیده نمی شود، حتی در عربی(29). ردیف در اولین اشعار به‌جامانده از ایرانیان دیده می‌شود:
آب است و نبیذ است عصارات زبیب است
(یزید بن مفرغ)
از این‌رو، می‌توان گفت ردیف، با وجود اختیاری بودن، جزء لاینفک و اساسی شعر فارسی بوده است. در شعر عربی، تا قرن پنجم و ششم، سابقه نداشته، اما از آن زمان به بعد، به تقلید از ایرانیان، کم‌کم ردیف در شعر عربی نیز ظاهر می‌شود (صور خیال، ص222). ریشه اصلی این پدیده‌ی منحصر، ساختمان زبان فارسی است؛ هم از این‌رو که فعلهای متعدد ربطی دارد، و هم از این جهت که فعل در هنجار زبان فارسی جایگاه پایانی دارد و ختم کلام به آن است(30). ردیف، با همه‌ی محدودیتهایی که پیش روی شاعر می‌نهد، قهراً سلسله‌ای از تداعی‌ها در یافتن صورتهای خیال و خلق تصاویر را دامن می‌زند. به ویژه آنکه بر ذهن شاعر برای خلق انواع استعاره‌ها و تشبیهات و تصاویر شعری فشار می‌آورد(31). فی‌المثل، وقتی شاعری ردیف قافیه خود را «چو شمع»(32) انتخاب می‌کند، می‌توان تصور کرد که برای ادامه کار چقدر باید بر ذهن خود فشار بیاورد تا بتواند تصاویر بعدی را سامان‌دهی کند.
ردیف، علاوه بر کارآمدی در حال و هوای تخیل، موسیقی پایانی را نیز سامان می‌دهد؛ و هرگاه با قافیه در یک جا جمع شود، به شدتِ آهنگ خواهد افزود. ردیف، در واقع، در محور عمودی شعر، نقش ضرب‌آهنگِ تکرارشونده و گوش‌نواز را ایفا می‌کند(33).
4. علوم بلاغی(embellishment/ rhetoric) 
گفتگو از نوعی ثابت و مسلم درباره‌ی ظواهر شعر کاری است عبث، اما همان‌طور که مک لیش (macleish) یاد کرده است، شعر در همه‌جا و همه‌ی زبانها شعر است و تفاوت زبانهاست که به طور طبیعی تفاوتهایی از نظر شکل و به ویژه از نظر ترکیب و وزن و عروض به وجود می‌آورد(34). از سوی دیگر، دی لویس معتقد است که ایماژ یا خیال در شعر یک عنصر ثابت است؛ حوزه‌ی الفاظ و خصوصیات وزنی و عروضی دگرگون می‌شوند، حتی موضوعات تغییر می‌کنند، اما استعاره باقی می‌ماند. نظیر همین دیدگاه را درایدن دارد. او می‌گوید: «ایماژسازی به خودی خود، اوج حیات شعری است.» اگر چنین باشد و از سوی دیگر بپذیریم که آنچه اروپاییان در کل به آن خیال گفته‌اند– و آن را جانشین کلمه‌ی میمسیس (mimesis) ارسطو کرده‌اند(35)– همان مجموعه‌ی دانش بلاغی مسلمانان و شاعران ایرانی است و نه صرفاً محدود به یک یا چند عنصر بلاغی خاص، آنگاه اهمیت موضوع و سنجش این مقوله و نگاه درست به آنچه در دست است آشکارتر می‌شود.
با وجود حساسیت و اهمیت دانش بلاغت در بین مسلمانان و ایرانیان و تحقیقات گسترده‌ی آنان در طول تاریخ و برجای نهادن دهها کتاب بلاغی(36)، گویا آن‌گونه که شایسته بوده، به عنصر محوری و اصلی شعر، یعنی خیال، توجه لازم نشده است(37). شفیعی کدکنی براین باور است که ناقدان اروپایی از قدیم بیشتر به جوهر شعر (ایماژ) توجه داشته‌اند(38).
دانش بلاغی مسلمانان (ایرانیان و اعراب) از قرآن کریم آغاز شده است و دانشمندانی چون فرا، کسایی ابوعبیده معمر بن مثنی، ابن معتز، مبرد و... در معانی، بیان و بدیع قرآن کریم رساله‌ها و کتابها نوشته‌اند. از این‌رو، کمتر به آرای اروپاییان (نظرات ارسطو) در بلاغت توجه نموده‌اند. قدامة ابن جعفر شاید اولین کسی است که با کنار نهادن آرای متقدمان خود به آرا ارسطو توجه نموده و به شیوه‌ای منطقی به این دانشها سامان می‌دهد، تا جایی که اصطلاحات پیش از خود را نیز دست‌کاری می‌کند.
از جمله کسانی که به تفکیک علوم بلاغی پرداختند و نظمی به مطالب آن بخشیدند، می‌توان به سکاکی (در مفتاح العلوم) و تفتازانی (در مطول) اشاره نمود. اما کسی که توانست تحول بزرگی در آموزه‌های بلاغی ایجاد کند، جرجانی (در اسرارالبلاغه) بود که البته خود او شدیداً تحت تأثیر آرای ابن رشیق (در العمده) است.
بلاغت و بدیع و نقد عربی (و لابد به تبع آن فارسی)، پیش از آنکه تحت تأثیر منطق و علم یونان باشد، صبغه‌ی قرآن را دارد. «...زیرا قاعده و اصولی که در "فن شعر" ارسطو ذکر شده از حوصله‌ی فهم قوم خارج بوده و هم با ذوق و طبع آنها سازش و مناسبت نداشته است»(39).
از عمده دلایل رکود توسعه‌ی صور خیال در بین ایرانیان– با همه باریک‌اندیشی‌ها و تلاشهای اهل بلاغت– و افتادن کار از تحقیق و ابتکار به تقلید در دوره‌های بعد(40) وجود همین کتابهای بلاغی و تعیین حدود و ثغور بوده است. هرچه بر دامنه‌ی این نوشته‌ها افزوده شده، از خلاقیتها و نوآوریها کاسته شده است. به عبارتی، می‌توان گفت پیروی از کلیشه‌های از پیش‌نوشته‌شده جای ارتباط مستقیم و تجربه‌ی رودرروی شاعر و نویسنده را گرفته است(41) و ای بسا شاعری که در شعر خود حجم زیادی از انواع تجربه‌های شعری را منعکس نموده، بی‌آنکه حتی یکی از آنها را مستقیماً درک کرده باشد(42).
همچنین، فقدان نقد ادبی جزءگرا در بین ایرانیان و اکتفای آنان به داوریهای فاضلانه و کلی‌گویی‌های بی‌حاصل به دامنه‌ی این سنتها افزوده است.
با این حال، وقتی به دامنه‌ی کاربرد چهار پایه‌ی اصلی (چهار صورت خیال یا fancy image) یکی از دانشهای مهم بلاغت– یعنی علم بیان– توجه می‌کنیم و مشتقات آن را با نظایر اروپایی می‌سنجیم، به گستردگی و تنوع بیشتری می‌رسیم. در دانش بیان، تقسیمات عدیده‌ای از مجاز (metaphore) به علاقه‌های گوناگون شده است؛ همچنین، از تشبیه (simile) با گونه‌های متقابل، و نیز از استعاره (metaphore/ figurative language) با باریک‌بینی‌هایی که در بلاغت شعر فارسی و عربی در تقسیمات و حوزه‌ی تعریفی و مصداقی هر کدام از شیوه‌های مربوط بدان به انجام رسیده، و از کنایه (metonymy)(43) با تمام گستردگی و تقسیمات دقیق آن.
بر این عوامل بیانی، مجموعه‌ای از ترفندهای بدیعی– بدیع معنوی Aesthetic، figures of meaning، tropes (44)– را باید افزود، آرایه‌ها و شیوه‌هایی چون ابهام (ambiguity)، ایهام (equivoque) و انواع آن، ارسال المثل (gnomic verse)، تلمیح (allusion)، تضاد و طباق (oxymoron) و... که ترکیبی از مجموعه‌ی آنها زبان عرف و معمول را به یک سطح ادبی ارتقا می‌بخشد.
اما اساس بلاغت ادبیات اروپایی را سه کتاب «فن خطابه» ارسطو، «تربیت سخنوری» کیین تیلیان و «خطیب» سیسرون تشکیل می‌دهد. در این سه کتاب کلاسیک یونانیان، خطابه، سخنوری و بلاغت شامل پنج مبحث عمده است: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی، سخن‌پردازی، یاد سپاری، رفتاری(45).
شاعر یا نویسنده برای خلق یک اثر ادبی نیاز به دانستن این دستورالعمل پنج ماده‌ای داشت. حاصل این شیوه نامه آن بود که خالق یک اثر برای شروع کار خود ابتدا باید معنایی را درک می‌کرد و پس از آن لازم بود آن را در ذهن خود نظم و ترتیب بدهد تا در مرحله‌ی سوم، دست به گزینش الفاظ و عبارات شایسته و متناسب با آن معنا بزند(46).
وضعیت دانش بلاغت در دوره‌ی یونانیان، مبتنی بر آرای افلاطون و ارسطو با محوریت اخلاق و زیبایی بود. بعد از آن، در دوره‌ی رومی‌ها، بیشتر به جنبه‌ی زیبایی تأکید شد. لذا، فرم و زبان، نسبت به پیام و آموزه‌ی اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت قرارگرفت. در دوره‌ی رنساس نیز بیشترین تأکید برساختار و زیبایی است. جلوه‌های زیبایی نیزترفندهای بیانی و بدیعی است که بیشتر مربوط به نثر و از نوع داستان و رمان می‌شود(47).
در یک مقایسه‌ی اجمالی، می‌توان گفت بلاغت در بین ایرانیان، با وجود گستردگی و تعدد در انواع و اقسام آرایه‌ها و ترفندهای بیانی و بدیعی، اگرچه برخی از آنها زاید و بی‌خاصیت و عاری از جوهر زیبایی است، به لحاظ نظم و ترتیب، آشفته و دَرهم است؛ یعنی، علاوه بر عناصر زاید که بدان اشاره شد، تداخل این آرایه‌ها در مجموعه‌های خود و مشخص نبودن مبناها در تعریف حدود و ثغور، موجب پریشانی این دانش شده است.
با این حال، وجود این‌گونه کتابها عملکرد دوگانه‌ای در طول تاریخ ادبیات فارسی داشته است؛ از سویی، موجب ثبت و ضبط جزئیات نبوغ شعری ایرانیان شده، و از سوی دیگر، متأسفانه، موجب رکود در خلاقیت و نوآوری شده است، تا جایی که حجم عظیمی از آثار ادب فارسی مانند هم و کپی‌برداری از یافته‌های همدیگر است.
از دیگر تفاوتهای قابل اشاره موارد زیر است:
- مباحثی که در میان بررسیهای بلاغی مسلمانان دیده نمی‌شود، اما در بلاغت اروپایی بدان توجه شده، همچون: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی و اصول خطابه.
- مباحثی که در بین مسلمانان دیده می‌شود، اما در بین اروپاییان وجود ندارد، همچون: ترصیع، تجرید، توجیه و...
- مباحثی که در بین اروپاییان با دقت بیشتری مطرح شده است، همچون: صنایع لفظی(48) و معنایی.
- مباحثی که در بین مسلمانان با دقت بیشتری مطرح شده است، همچون: ایهام، کنایه و...
- مباحثی که به یک اندازه مورد توجه دو طرف بوده است، همچون: تشبیه و استعاره(49).
5. مضمون و محتوا (content)
سلدن می‌گوید: «تا سال 1960 میلادی آنچه مورد توجه ادبای اروپایی و ناقدان ادبی بود به ترتیب اهمیت عبارت بود از: 1. تجربه شخصی نویسنده 2. زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی اثر 3. دلبستگیهای انسانی 4. نبوغ در تخیل 5. زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال یاد شده به بعد، این مسأله دگرگون شد.»(50)
بدین ترتیب، از منظر محتوا، می‌توان گفت، ادب اروپایی فارغ از مسائل اجتماع شاعر نبوده و دلبستگیها، که غالباً امور اخلاقی و آموزه‌های عمومی انسانی است، مد نظر بوده است. اما نکته مهم در بخش نخست است که شاعر ابتدا باید هر آنچه می‌خواهد از این زمینه‌ها اکتساب کرده به عنوان مواد اولیه کار خود به کار ببندد، باید شخصاً تجربه کند(51).
ظهور مکتبهای ادبی متنوع در سالهای پس از 1960 و حتی چند دهه پیش از آن، این قاعده را دراروپا به هم ریخت. عقاید فرمالیستها خصوصاً به دامنه‌ی تحول در شیوه‌ی نگرش به یک اثر ادبی افزود، تا جایی که واقع‌گرایی و پرداختن به اصول اخلاقی طبق آموزه‌ی افلاطون جای خود را به تکنیک محض هنری بخشید.
در یونان باستان، محتوای آثار ادبی مسائل مربوط به اخلاق و تعلیمات اجتماعی بود(52). سپس، ارسطو به تلذذ روحی و امر زیبایی اصلیت بیشتری بخشید. رومی‌ها تمام روشهای یونانیان را تقلید کردند و پی گرفتند. البته، با تأکید سیسرون (خطیب شهیر رومی) بر اصل بلاغت و جنبه‌ی تأثیرگذاری سخن، ساختار زبان ادبی مورد توجه بیشتری قرار گرفت. می‌توان گفت جنبه‌های زبانی و بلاغی، نسبت به امر اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت واقع شد. به لحاظ مضمون، در این دو دوره (یونانی و رومی) حماسه و درام در شعر، و بلاغت و خطابه در نثر غالب است.
از پایایان کار رومی‌ها تا قرون وسطی، در اثر سیطره‌ی ارباب کلیسا، محتوای ادبی شدیداً تحت تأثیر آموزه‌های آنان قرار گرفت؛ یعنی، غالب مضامین ادبی به نوعی تفسیر یا تأویل یا شرح و توضیح متون مقدس بود، یا اینکه برای تعلیمات اخلاق کلیسایی نوشته می‌شد. بدین منظور، شاعران و نویسندگان تلاش می‌کردند تا از تمام دانشهای روز از جمله نجوم، طب، موسیقی، تاریخ، منطق، و هندسه و... برای نیل به مقصود بهره بگیرند(53).
از آغاز دوره‌ی رنسانس و هم‌زمان با پایه‌گذاری دانشگاهها و رویکرد به روشهای علمی، از یک سو، و خروج از حاکمیت ارباب کلیسا و آموزه‌های یک‌جانبه‌ی دینی (مسیحی) و کنار نهادن فهم مبتنی بر وحی و کتاب مقدس، از سوی دیگر، موضوعات و مضامین ادبی نیز دگرگون شد. تولید آثار ادبی، محصول تجربه‌های شخصی شاعران و نویسندگان واقع شد. در این دوره‌ی پُر فراز و نشیب، آثار اروپایی، همچون دوره‌ی رومی، رویکرد قابل توجهی به اصل زبان و بلاغت نمود. با این حال، غالب موضوعات ادبی، مربوط به انسان با ابعاد اجتماعی و فردی او بود.
در صد سال اخیر، با گسترش دیدگاه زیباشناسی و استقلال و اصالت آن در جوهر یک اثر ادبی، صورت و معنا از هم تفکیک شد، تا جایی که در نقد و ارزیابی‌ها بدون در نظر گرفتن یکی از آن دو، مورد مطالعه قرار گرفت(54).
یکی از تفاوتهای ادبی در زمینه‌ی محتوا و مضمون بین آثار فارسی و اروپایی، وحدت موضوع است. اروپاییان، بنا بر سنت دیرینه و با الهام از آموزه‌های افلاطون و ارسطو، به وحدت و یکپارچگی موضوع در یک اثر اهمیت بسیاری قائلند. تمام عوامل و اجزا یک اثر حول یک محور و در تبیین آن به کار گرفته می‌شود. اما با نگاهی گذرا به متون ادب فارسی، دستِ کم در شعر فارسی، کمتر اثری از وحدت موضوع می‌توان یافت. شاعری که حماسه می‌گوید ناگهان به توصیف عاشقانه روی می‌آورد، یا شاعری که از حکمت و اخلاق و پند سخن می‌گوید، ناگهان به حماسه می‌پردازد(55).
در ادبیات فارسی، چه در آغاز و چه در دوره‌ی میانه، تنوع موضوع بیش از ادبیات اروپایی است؛ حتی در دوره‌ای که اشعار فارسی به تمامی امکان ثبت و ضبط پیدا نکرده است– دوره‌ی سامانی– موضوعات مختلفی در اشعار پراکنده‌ی آن می‌توان مشاهده کرد، از قبیل: اخلاق، پند، حکمت، تعلیم(56)، دینی، صوفیانه، خیالی، رثایی، هزلی، هجوی، فلسفی، کودکان و... 
تقسیم‌بندی در ادب اروپایی بر محور محتوا و مضمون (content) علمی‌تر و دقیق‌تر به نظر می‌آید. این شیوه کاملاً آگاهانه صورت گرفته است. توجه به محتوا، در سبک و شیوه‌ی بیان ادبی آنان نیز تأثیر گذاشته است، تا حدی که توجه بدان، قالب و ساختار را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار داده است. در ادب فارسی، به موازات توجه به مضمون و ارزش معنوی و عاطفی آن، به لفظ و شکل نیز توجه شده و، از رهگذر آن، دانش بدیع لفظی و سایر ترفندهای زبانی به وجود آمده است. آثاری مانند «مثنوی» مولانا یا «غزلیات شمس»– با اینکه، به لحاظ مضمون و محتوا، جزو آثار تعلیمی صوفیانه است و احساس در کنار اندیشه‌ی رها شده از عقل، محور این آثار است– با این حال، مشحون از شیوه‌های زبانی و موسیقیایی است. در واقع، این آثار عرصه‌ی پیوند و هم‌آغوشی لفظ و معناست.
ادب اروپایی و فارسی را از منظر تفکر، اندیشه و احساس، از منظر نگرش به انسان، فرد و اجتماع، عقلانیت و علم و زمینه‌های بسیار دیگری نیز می‌توان سنجید. بررسی هر کدام از زمینه‌های یاد شده خود نیاز به نوشته و پژوهش مستقلی دارد و قاعدتاً در این مجال نمی گنجد.
پی‌نوشتها:
1. امروزه، در مورد آهنگین بودن شعر اختلاف نظرهایی وجود دارد. عده‌ای سنت‌گرایان هنوز بر این باورند که موسیقی– اعم از درونی، بیرونی و کناری– از عناصر ماهوی شعر است و بدون آن، یکی از پایه‌های خیال‌انگیزی و تأثیرگذاری از بین خواهد رفت (پیروان تعریف ارسطویی از شعر یعنی: کلام موزون و مقفی و مخیل). عده‌ای دیگر هر نوع آهنگ را از مواد جنبی و حتی زاید و دست‌وپاگیر می‌دانند (پیروان شعر سپید). در این بین، عده‌ای دیگر حد فاصل را در نظر دارند و به نوعی موسیقی درونی و بیرونی نظر دارند (پیروان شعر نو یا نیمایی). عده‌ای نیز هستند که اصولاً به شعر، به هر نوعی که باشد، اعتقادی ندارند!
2. گذشته از ارسطو، به عنوان اولین تأکیدکننده بر عنصر خیال، تا سده‌های اخیر نیز خیال در محور تعریف شعر واقع است. ابن‌سینا می‌گوید: «منطقی [اهل منطق] را با هیچ یک از وزن و تساوی و قافیه نظری نیست، مگر اینکه ببیند که چگونه سخن خیال‌انگیز و شوراننده است.» فلیپ سیدنی، منتقد انگلیسی، جوهر شعر را زاییده‌ی عاملی به جز صورت ظاهر و نظم می‌داند. همچنین، جان درایدن عنصر خیال را از لوازم حتمی شعر به حساب می‌آورد. شفیعی کدکنی، که وزن را عنصری برای برانگیختن خیال می‌داند، در نوعی تعریف از شعر، آن را زاییده‌ی ارتباط میان انسان و طبیعت و تصرف آدمی در اجزای آن دانسته است و می‌گوید: «عنصر معنوی شعر در همه‌ی اعصار همین خیال و شیوه‌ی تصرف ذهن شاعر در نشان دادن واقعیات مادی و معنوی است و زمینه‌ی اصلی شعر را صُوَر گوناگون و بی‌کرانه‌ی این نوع تصرفات ذهنی تشکیل می‌دهد.» (صور خیال در شعر فارسی، ص2) از این‌رو، از هاکسلی چنین نقل قول می‌کند: «تمام جهان بالقوه از آن شاعران است، ولی از آن چشم می‌پوشند».(همان، ص3)
این سخن هیدگر نیزقابل تأمل است: «شاعران کسانی هستند که پیش از همه، دایره‌ی فرمانروایی را می‌گسلند و آن را وامی‌گذارند تا با علایم گسست نشانه‌گذاری شود.» (هیدگر و شاعران، ص33).
3. به باور من، تحولات ادبی امروز ایران با هیچ متد شناخته‌شده‌ای قابل بررسی نیست. برخلاف جریانهای ادبی در اروپا، که مولود یک نیاز و شرایط خاص انسانی و اجتماعی است و دستِ کم روابط علی و معلولی بر تحولات آن حاکم است، در ایران امروز، یافتن حتی سررشته‌ها، جز در موارد خاص، کار بسیار دشواری است.
4. البته در شعر امروز اروپایی، قالب دیگری به نام stanza/ stav/ fragment وجود دارد که معادل قالب قطعه یا پاره شعر فارسی می‌شود.
5. این قالب از اختراعات ایرانیان است. عده‌ای معتقدند رباعی شکل پیشرفته‌ی فهلویات (شعرهای چوپانی) ایران قدیم است.
6. انواع ادبی، ص332 و333.
7. در اصطلاحات ادبیات اروپایی، از انواع دیگر نثر نیز یاد می‌شود که شباهت به قالبها و سبکهای نثر فارسی دارد؛ مانند: الف. نثر موسیقیایی (polyphonic prose) که همان نثر مسجع فارسی است. ب. نثر شاعرانه (poetic prose) که منطبق با نثر فنی و مصنوع است. ج. نثر داستانی (fictional prose) که همان نثر مرسل فارسی است. د. نثر تعلیمی (didactic prose)، مانند نثر عالی یا بینابین فارسی.
8. قدیمی‌ترین اثر، مربوط به اعترافات سنت آگوستین می‌شود (قرن چهارم .م). ادبیات اعترافی، علاوه بر ادبیات داستانی، مانند رمانهای اعترافی آلبر کامو و آندره ژید، به اشعار اروپایی نیز راه یافته است، مثل شعرهای رابرت لاول و اسنود گراس.
9. در بین آثار فارسی، برای هر کدام از انواع اروپایی می‌توان اثری پیدا کرد؛ مثلاً، «کلیله و دمنه» یا «سندبادنامه» نمونه‌ی فابل است. همچنین، بسیاری از داستانهای غلامحسین ساعدی نمونه‌ی ادبیات بیمارگونه است.
10. از مهمترین انواع داستان، رمان است که حایز بیشترین اهمیت در ادبیات اروپایی است. رمان، به لحاظ موضوع و محتوا و قالب، خود به گونه‌های متنوعی تقسیم می‌شود: رمان اجتماعی، روانی، شخصیت نامه‌ای، اندیشه، شکل‌پذیر، تخیلی، علمی، علمی- تخیلی(seienc fiction) یا رمانس. همچنین، به لحاظ پلات (plot) یا هسته‌ی مرکزی، به عاشقانه، تراژدی، طنز، کمدی، درام، فارس، کمدی تراژدی (tragicomedy) و... تقسیم می‌شود.
از دیگر انواع نثر در ادبیات اروپایی، نمایشنامه است که تا قرن هیجدهم میلادی در قالب نظم بوده واز آن به بعد به صورت نثر درآمده است. از گونه‌های جالب این نوع ادبی، که در شعر نیز ظاهر می‌شود، نوعی شعر روایتی کوتاه و ساده است که به آن بلاد (ballad) می‌گویند و آن داستانی بدون مقدمه و فشرده است و معمولاً همراه با آن می‌توان موسیقی نیز نواخت، دارای پایه‌های دوبیتی، به صورت چهارپاره و قافیه‌دار، است.
11. موزون و مقفی.
12. با اینکه بسیاری از اهل بلاغت به جوهری نبودن وزن در شعر، در مقایسه با عنصر خیال، به صراحت اعتراف کرده‌اند، اما هیچ‌گاه از ارزش محوری آن غافل نبوده‌اند. خواجه نصیرالدین توسی در «اساس الاقتباس» در تعریف شعر می‌گوید: «نظر منطقی خاص است به تخییل، و وزن را از آن جهت اعتبار کنند که به وجهی اقتضای تخییل کند.» پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است. شفیعی کدکنی، در کتاب «صور خیال» ص39، می‌گوید: «وزن نوعی ایجاد بی‌خویشتنی و تسلیم است برای پذیرفتن خیالی که در نفس کلام مخیل وجود دارد، چندان‌که دروغ را نیز می‌توان به خواننده و شنونده به گونه‌ای انتقال داد که آن را تصدیق کند. بدون وزن، این تسلیم در برابر کلام مخیل دشوارتر انجام می‌شود.»
13. گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی کدکنی. 
14. طوری که در شعر دوره‌ی سامانی و ابتدای غزنوی چندان وجه امتیازی بین اوزان شعر فارسی و تازی نمی توان دید. سروده‌های رودکی، عسجدی، عنصری، ناصر خسرو، مسعود سعد و تمام شاعرانی که نام آنها و نمونه‌ی شعرشان در کتاب ژیلبر لازار آمده، گواه این سخن است.
15. در اولین تعریفها از شعر، به این محورها تأکید شده است: وزن (عروض)، قوافی و مقاطع آن، لغات و عبارات غریب (معادل صور خیال و بدیع معنوی)، مقاصد و معانی (آموزه‌های حکمی و تاریخی و...)، نیک و بد (اخلاق). قدامة ابن جعفر: «علم به شعر اقسامی دارد: قسمی به وزن، قسمی به قوافی، قسمی به لغات و عبارات غریب و قسمی به مقاصد ومعانی و قسمی به نیک و بد مربوط می‌شود.» ( نقل از کتاب از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص73).
16. توجه به اوزان نادر و خلق اوزان جدید در بین شاعران معاصر ایرانی نیز قابل توجه است. تلاشهای فروغ فرخزاد، اخوان و سیمین بهبهانی و عده‌ی بسیاری از شاعران جوان امروز در یافتن وزنهای تازه، اگرچه همواره قرین توفیق نبوده، اما در حد خود ستایش‌برانگیز است.
17. نظیر غزلهای حافظ و دیوان شمس.
18. نظیر شاهکار استاد توس.
19. آیامبیک، یامبیک (ضربه‌ی یامبیک) شعری است که ارکانش در تقطیع از یک هجای تکیه‌دار و یک هجای بی‌تکیه تشکیل شده است، مانند:
The sun is spent and now his flasks
نقل از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، پاورقی ص19.
20. موسیقی شعر اروپایی تحقیق بیشتر و عمیق‌تری می‌طلبد.
21. انواع سجع محدودتراز انواع جناس است: سجع متوازی (parallel)، سجع مطرف(lop- sided) و سجع متوازن (symmetrical)
22. جناس آوایی، ناقص، مطرف، مذیل، صامت، خطی، اقتضاب، اشتقاق، تام، مرکب، زاید، و...
23. بهره‌گیری زبان فارسی از زبانهای غیربومی، مانند عربی و ترکی، به این امکانات افزوده است.
24. نظیر شعرهای لانگلند، شاعر قرن چهارم .م، در منظومه‌ی plowman piers.
25. نظیر شعرهای امیلی دیکنسون و آلن پو.
26. فرهنگ اصطلاحات ادبی.
27. اصطلاح ردیف، معادل لاتینی ندارد.
28. تا جایی که نوپردازان نسبت به وحدت‌بخشی و سامان‌دهندگی آن به کلی تردید دارند و حتی بعضاً آن را مخل جریان تخیل و تفکر شاعرانه می‌دانند.
29. صور خیال در شعر فارسی، ص221.
30. در اشعار اولیه، غالب ردیفها مربوط به فعل ربطی می‌شود، مانند «است» یا «بود» و... از دوره‌ی دوم غزنوی، کم‌کم توسعه‌ی بیشتری می‌یابد و شاعران به دنبال ردیفهای اسمی و دشوار می‌گردند. نوآوری در ساختار ردیف، از این دوره به بعد، خلاقیتهای شعری بسیاری را موجب می‌گردد. در دوره سبک هندی، توجه به ردیف به اوج حساسیت و بلوغ خود می‌رسد.
31. این دیدگاه البته برخلاف اعتقاد کسانی است که ردیف را امری کاملاً دست‌وپاگیر می‌دانند.
32. در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب‌نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع (حافظ)
33. اینکه چرا ایرانیان از ردیف به طور مستقل استفاده نکرده و آن را با قافیه جمع کرده‌اند، نیاز به بررسی دارد.
34. صور خیال، ص24.
35. ر.ک. صور خیال در شعر فارسی، صص39- 28.
36. نظیر ترجمان البلاغه (رادویانی)، حدائق السحر (وطواط)، المعجم فی معاییر اشعار العجم (شمس قیس)، بدایع الافکار (کاشفی) و...
37. ادیبان قدیم ایرانی، با اینکه به جنبه‌های خیال در شعر ناخودآگاه می‌پرداختند، به ساختمان و صورت شعر بیشتر توجه داشته‌اند واز اهمیت خیال در شعر کمتر سخن گفته‌اند. (صور خیال در شعر فارسی، ص7).
38. همان، ص8.
39. فن شعر ارسطو، ترجمه‌ی زرین‌کوب.
40. به باور من، ایجاد سبکها و همانندیهای دوره‌ای، به‌شدت تحت تأثیر همین تتبع‌ها و تقلیدهاست، تاجایی که اگر شاعری توانسته خود را از روح حاکم بر زمان خود رها سازد، کار خود را شیوه و طرز نو نامیده است.
41. شکلوفسکی می‌گوید: «دریافتهای ما از اشیا خیلی زود تازگی خود را از دست می‌دهد و خیلی زود خودکار (outomatised) می‌شوند. وظیفه‌ی خاص هنر بازگرداندن آن آگاهی از اشیا، که به موضوع عادی آگاهی روزمره‌ی ما تبدیل شده است، می‌باشد» (راهنمای نظریه ادبی معاصر، سلدن ص18). بنابراین، او معتقد است: «هدف هنر احساس مستقیم و بی‌واسطه‌ی اشیا است... نه آن‌گونه که شناخته شده و مألوف است» (همان، ص21).
42. غالباً سنتهای ادبی ما چنین‌اند. زبان به کار گرفته شده در آنها زبانی اعتیادی و اتوماتیسم هستند.
43. در ترجمه‌ها دیده می‌شود که معادل لاتین کنایه را (irony) می‌نویسند. (آیرونی یا کنایه حالتی است... فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، ص30.) اما این اصطلاح در بین اروپاییان تا حدی متفاوت از کنایه در بلاغت فارسی است. آیرونی در واقع یک شیوه‌ی مخصوص به داستان است و خود تقسیماتی چون آیرونی کلامی یا طعنه، آیرونی بلاغی، آیرونی وضعی، آیرونی تقدیر و... دارد. اگرچه در آیرونی نیز معنایی مغایر با صورت زبانی کلام اراده می‌شود و گاهی نیز همچون استعاره‌ی تهکمیه خالی از ریشخند نیست، اما حوزه‌ی معنایی گسترده‌تری دارد. ر.ک. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، ص10. 
44. شفیعی کدکنی معتقد است: «در میان مباحثی که در تمدن اسلامی نام علوم بلاغت به خود گرفته و شامل سه علم معانی، بیان، بدیع است، علم اخیر (بدیع) بیشتر از آن دو شاخه‌ی دیگر همواره دستخوش بازی و اصطلاح‌تراشی بیکارهای دوران انحطاط فرهنگی بوده است... تا جایی که تعداد آرایه‌های بدیعی را به 220 عدد رسانده‌اند که نشانه‌ی کامل انحطاط ذوق و بن‌بست خلاقیت است» (موسیقی شعر فارسی، ص293). شمیسا نیز بر این باور است که بخشی از یافته‌های بلاغی ایرانیا ن صرفاً تفننی و کلیشه‌ای بوده است و ارزش زیباشناسی ندارد؛ آرایه‌هایی نظیر: رقطا، خیفا، واسع الشفتین، فوق النقاط و... (نگاهی تازه به بدیع، ص70).
45. نقل از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص101.
46. تقدم لفظ بر معنا در این شیوه‌نامه آشکار است. همچنین تکیه بر تجربه‌ی شخصی، نبوغ در انتخاب الفاظ، پدید آوردن عبارات نیکو در این نگرش به‌خوبی نمایان است. رامان سلدن معتقد است: «تا سال 1960 در بین منتقدین ادبی اروپا این موضوعات مد نظر قرار دارد: 1. تجربه‌ی شخصی نویسنده 2. زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی اثر 3. دلبستگی انسانی 4. نبوغ در تخیل 5. زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال 1960 به بعد، این دیدگاه تغییر کرد.» منظور سلدن ظهور فرمالیستها و دیدگاههای آنان مبنی بر تقدم لفظ بر معناست. به عنوان نمونه، این باور در بین فرمالیستهای مارکسیست از خصوصیت یک متن ادبی بسیار متفاوت با تلقی پیشینیان است: «یک اثر هنری باید: 1. واقع‌گرایی 2. ترکیب مبتنی بر دانش زیباشناسی 3. مردمی بودن 4. آگاهی‌بخشی اجتماعی و بیان اوضاع اجتماعی یک دوره‌ی خاص 5. چشم‌انداز ترقی‌خواهانه از حال به آینده 6. پرورش دهنده تحولات اجتماعی سازنده 7. قابل فهم توده بودن و... داشته باشد (راهنمای نظریه ادبی، ص51 -50).
همچنین، ظهور دیدگاههای جدید نظیر آرای شکلوفسکی، کولریچ و یاکوبسون در آشنایی‌زدایی از احساس معتاد و مشترک (همان استعاره‌های دور از ذهن) یا از زبان متن به عنون پایه اصلی جنبه‌های هنری و ادبی یک اثر، تفاوتهای بسیاری را نسبت به قبل نشان می‌دهد. این دیدگاه شکلوفسکی قابل توجه است: «تکنیک هنری، آشنایی‌زدایی از موضوعات، دشوار کردن قالب، افزایش دشواری و مدت زمان ادراک حسی است. چرا که فرایند ادراک حسی خود به خود یک غایت زیباشناسانه است. ...خود موضوع اهمیتی ندارد.» خوب است این جمله‌ی آخر با آرای افلاطون و ارسطو و تا دوره‌ی رنسانس مقایسه شود، تا معلوم گردد که نه تنها با محوریت اخلاق در تلقی افلاطون سازگار نیست، بلکه با تلذذ روحی ارسطو نیز هم‌خوانی ندارد.
47. ر. ک. فرهنگهایی که ویژه‌ی اصطلاحات ادبی است.
48. البته تنوع این‌گونه از جلوه‌های ادبی در بین ایرانیان به مراتب گسترده‌تر از اروپاییان بوده است.
49. نقل از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص103. البته در مورد تشبیه و استعاره و شیوه‌های آن، بین این دو ادب نیاز به بررسی دقیق‌تری است. آنچه از اصطلاحات وضع‌شده درباره‌ی این دو آرایه بیانی در کتابهای بلاغت فارسی و اروپایی دیده می‌شود، حکایت از گستردگی و باریک‌بینی در بین ایرانیان دارد.
50. نقل و اقتباس از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، ص3.
51. در واقع، بحث سبک نیز از همین‌جا آغاز می‌شود.
52. همان‌طور که افلاطون در رساله‌ی دفاع سقراط به آن تأکید کرده است.
53. در ادبیات فارسی نیز، از همان آغاز، تلاش شاعران برای استفاده از اصطلاحات مربوط به دانشهای دیگر به چشم می‌خورد.
54. امروزه دیدگاه فرمالیستها درباره‌ی اثر ادبی، موضوع و محتوا را به‌کلی به چالش کشیده است.
55. داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه و... در «شاهنامه»، و باب چهارم «بوستان» سعدی خود حکایت از این افتنان دارد.
56. مانند قصیده‌ی معروف ابوالهیثم جرجانی که اثری است کلامی در عقاید اسماعیلی با مطلع:
یکی است صورت هر نوع را و نیست گذار/ چرا که هیأت هر صورتی بود بسیار
منابع و مآخذ
1. از زبانشناسی به ادبیات (نظم)، کورش صفوی، چشمه، چ اول، 1373.
2. اشعار پراکنده‌ی اولین شاعران پارسی گوی، ژیلبر لازار، انیستیتو ایران و فرانسه، 1356.
3. انواع ادبی، سیروس شمیسا، باغ آینه، چ اول، 1370.
4. راهنمای نظریه‌ی ادبی معاصر، رامان سلدن، ترجمه‌ی عباس مخبر، طرح نو، چ اول، 1372.
5. صور خیال در شعر فارسی، شفیعی کدکنی، آگاه، چ چهارم، 1370.
6. گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی کدکنی.
7. فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، فکر روز، چ اول، 1378.
8. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، مروارید، چ دوم، 1375.
9. فن شعر، ارسطو، ترجمه‌ی عبدالحسین زرین‌کوب، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353.
10. موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، آگاه، 1368.
11. نگاهی تازه به بدیع، سیروس شمیسا، فردوس، 1367.
12. هیدگر و شاعران، ورونیک م. فوتی، ترجمه‌ی عبدالحسین دستغیب، پرستش، چ اول، 1376.
× به نقل از مجله «زبان و ادب»، مجله دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی، بهار84، س8، ش23.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب با دکتر محمدجعفر یاحقی

دکتر محمد جعفر یاحقی

استاد دانشگاه فردوسی و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی

 عدم تعامل میان کشورهای فارسی زبان به هیچ وجه به صلاح  نیست و بحرانی برای زبان فارسی به شمار می‌رود.

  گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب با دکتر محمدجعفر یاحقی 
س:برخی اعتقاد دارند در حال حاضر زبان فارسی با تهدیدهایی همچون تغییر در دستور زبان مواجه شده است. دیدگاه شما در این زمینه چیست؟

ج زبان یک قالب فرهنگی است. در واقع ارتباط زبان با محتوا و اندیشه‌ ای که در پس آن است، تعریف می‌شود، نه یک امر مجرد و خالی از اهل زبان، فرهنگ و تمدن. زبان ظرفی است که حامل اندیشه است.‌ در طول تاریخ هرگاه اندیشه در پس زبان قوی بوده،‌ زبان هم قدرتمند عمل کرده و هرگاه اندیشه مورد هجوم قرار گرفته،‌ زبان نیز تضعیف شده است‌. بنابراین این دو با هم مرتبط هستند و یک وجود یگانه را تشکیل می‌دهند. 
‌بنابراین کلمات و واژه‌ها به خودی خود در زبان اهمیت ندارند‌ که ما نگران رواج واژه‌ های بیگانه در زبان فارسی باشیم،‌ بلکه فرهنگی که توسط این واژه‌ ها منتقل می‌شود،‌ اهمیت دارد و باید نگران آن بود. اکنون نیز اگر زبان ‌شناسان نگران هجمه‌ ها علیه زبان فارسی هستند،‌ در حقیقت نگران همان فرهنگ منتقل شده توسط زبان هستند.
س:ورود تکنولوژی هایی مانند اینترنت و شبکه های اجتماعی تا چه اندازه بر این معضل افزوده است؟
‌ج:ورود هرگونه تکنولوژی به کشورهای فارسی ‎زبان از غرب،‌ فرهنگ و اصطلاحات خاص خود را نیز به همراه دارد.‌ بنابراین هر تکنولوژی یک فرهنگ است،‌ برای نمونه یارانه یک فرهنگی را با خود به همراه دارد که آن فرهنگ در حقیقت بر زبان فارسی فشار می‌آورد.‌ ما باید این فرهنگ را در داخل کشور بومی کنیم؛ به عبارتی باید فرهنگ استفاده از تکنولوژی را تولید کنیم تا از اثرات سوء این انتقال دور بمانیم. من برخلاف کسانی که فکر می‌کنند با ورود یک واژه و مفهوم غربی و شرقی به زبان‌، دچار مشکل خواهیم شد‌، تصور می‌کنم انتقال یک واژه که توسط انتقال تکنولوژی صورت می‌گیرد،‌ هجمه علیه زبان نیست‌، بلکه هجمه علیه فرهنگ است.‌ ما زمانی که نیازمند استفاده از تکنولوژی هستیم، مجبور هستیم فرهنگ آن را هم داشته باشیم. این موضوع که با ورود یک اصطلاح بلافاصله آن را در زبان فارسی خود معادل ‌سازی کنیم‌، بی فایده است بلکه ما باید کارکرد تکنولوژی را تحت نظر فرهنگ خود قرار دهیم‌.
س: زمانی زبان فارسی قدرت زیادی در شبه قاره داشت. اما این زبان هم اکنون در هند هم ناشناخته است. حال برای بهبود وضعیت کنونی زبان و ادبیات فارسی در شبه قاره باید چه کرد؟
ج:برای زنده نگاه داشتن زبان فارسی باید به این سمت برویم که خودمان تولید فرهنگی داشته باشیم، آن گاه می‌توانیم زبان خاص خود را نیز داشته باشیم. هر ملتی که تولیدات و قدرت فرهنگی بالایی داشته باشد، زبانش هم قوی‌ تر است و زبان خود را بر زبان ملت‌ های دیگر تحمیل می‌کند.‌ کما اینکه در زمان ‌های گذشته، زبان فارسی بر زبان لاتین ارجحیت داشت و علم را ما به آن‌ ها منتقل می‌‌کردیم، اکنون بسیاری از واژه‌ های فارسی در زبان اروپایی و انگلیسی کاربرد دارد،‌ چرا که زمانی که ما توانایی علمی و فرهنگی قدرتمند‌تری داشتیم‌، این واژه ‌ها منتقل شده‌اند.
اکنون اگر ما بتوانیم به اندازه آن زمانی که زبان فارسی در هند مسلط بود، قدرت فرهنگی پیدا کنیم،‌ به راحتی می‌توان زبان فارسی را در هند دوباره احیا کنیم. البته باید قدرت اقتصادی و فرهنگی توأم با هم عمل کند. بنابراین ما باید در راه تقویت فرهنگ فارسی قدم برداریم،‌ اکنون نیز اگر مشکلی وجود دارد‌ از ضعف فرهنگی ما است‌. هر چند نمی‌توان کتمان کرد که غرب نیز برنامه‌ها،‌ امکانات و تمهیداتی برای تضعیف فرهنگ ما داشته و دارد‌، اما خود نیز مقصر هستیم چرا که فرهنگ را به درستی نمی‌شناسیم، آن را تقویت نمی‌کنیم و‌ خود را در موضع ضعف قرار می‌دهیم و راه را برای تضعیف فرهنگ از بیرون هموار می‌کنیم‌. فاجعه آنجاست که برخی به کاربرد زبان فارسی افتخار نمی‌کنند و‌ به انگلیسی سخن گفتن می‌بالند.
برای حل مشکل زبان فارسی باید به ضعف‌های فرهنگی توجه کرد،‌ بخش عمده ‌ای از ضعف ‌های فرهنگی به خود ما باز می‌گردد‌؛ ما اعتقادی به افتخارات فرهنگی خود نداریم و وقتی سنت‌ ها را نادیده می‌گیریم‌ و نوعی ناباوری و عدم خودباروی نسبت به آنچه که داشته و داریم،‌ وجود دارد،‌ موجب می‌شود که قدرت ‌هایی از بیرون به ما حمله و تضعیفمان کنند‌. متأسفانه اعتقادات فرهنگی ما به آن اندازه که باید باشد،‌ نیست‌. خود را نمی‌شناسیم،‌ ارزش‌ های خود را کشف نکرده‌ ایم در نتیجه در برابر بیگانگان ضعف نشان می‌دهیم. باید ریشه ای نگاه کرد و ارزش های خود را کشف کنیم تا آنچه که بر ما تحمیل می شود را به آسانی نپذیریم.
س:اگر پا را فراتر بگذاریم آیا عملکرد استادان و مروجان زبان فارسی در سایر کشورهای همزبان رضایت بخش بوده است؟
‌متأسفانه ما ارتباط خوبی با کشورهای فارسی زبان منطقه نداریم‌. منظور من ارتباطات فرهنگی است‌. بسیاری از فارسی زبانان ایران،‌ زبان افغانستان و زبان تاجیکستان را نمی‌شناسند و ازگذشتۀ فرهنگی،‌ تاریخی و زبانی این کشورها بی‌اطلاع هستند. در مجموع ارتباطات فرهنگی و آگاهی ‌های فرهنگی ما نسبت به کشورهای فارسی زبان اندک است.‌ این تنها اختصاص به ایرانیان ندارد،‌ بلکه در افغانستان و تاجیکستان نیز تصویر چندان روشنی از ایران‌ و زبان فارسی و ... وجود ندارد‌، چرا که ما تلاشی برای انتقال گفتمان خود و فرهنگ خود نکرده‌ایم.
اکنون که تلاش‌ هایی برای تولید واژه و مفهوم در زبان فارسی انجام می‌دهیم نیز نسبت به زبان فارسی در منطقه بی توجه هستیم،‌ چرا که بسیاری از واژه‌ های مورد نیاز ما در زبان فارسی افغانستان و تاجیکستان موجود است‌ و ما می‌توانیم این واژه ‌ها را از آن‌ها بگیریم، آن‌ها نیز از واژگان ما برای گسترش زبان فارسی بهره ببرند،‌ می‌توان دستگاه ‌هایی را ایجاد کرد که این تعامل را برقرار کنند‌.
جای پرسش است چرا بین کشورهای فارسی زبان منطقه رفت و آمد اندک است؟‌ اصلاً‌ چرا باید مرز بین کشورهای فارسی زبان وجود داشته باشد؟ در اروپا مگر مرزهای جغرافیایی بر روابط کشورهای انگلیسی ‌زبان تأثیر می‌گذارد‌، ما این همه سخت‌گیری برای رفت و آمد داریم.‌ اگر این‌ها برطرف شود،‌ قطعاً ارتباطات بیشتری میان ایرانی‌ ها و افغان‌ ها و تاجیک‌ها برقرار می‌شود و یک قلمرو فارسی زبان شکل می‌گیرد‌، که این وضعیت‌ در تعامل بین کشورهای فارسی زبان موثر است. وقتی ما بتوانیم از امکانات یکدیگر استفاده کنیم،‌ قوی‌تر خواهیم شد،‌ این عدم تعامل و گسیختگی میان کشورهای فارسی زبان به هیچ وجه به صلاح نیست و بحرانی برای زبان فارسی به شمار می‌رود.
اخیراً برخی مراکز تلاش هایی در راه گسترش زبان فارسی انجام داده اند. آیا عملکرد این مراکز مثبت بوده است؟
به هرحال تأثیر این مراکز را نمی توانیم انکار کنیم. اما باید گفت متأسفانه تأثیری که باید داشته باشند، نداشته اند. یعنی بودجه ها به طور موازی صرف می شود بدون اینکه به نتیجۀ خاصی منتهی شود. یکی از مشکلات این مراکز این است که علمی و اصولی کار نمی کنند بنابراین کارایی لازم را ندارند و حداقل انتظارات را برآورده نکرده اند. 
یکی دیگر از مشکلات توزیع نامناسب کتاب است و زمانی که کتابی منتشر می شود در خارج از ایران به درستی معرفی نمی شود. وقتی این امکانات اندک نباشد تلاش ها هم به جایی نمی رسد. بنابراین ناهماهنگی بین مجموعه های ما باعث می شود که فعالیت های مختصری که انجام می شود غالباً نتیجه بخش نباشد.
س:در اختتامیه جایزۀ دکتر مجتبایی شما به این موضوع اشاره کردید که دانشگاه ها به سمت پروژه هایی می روند که غالباً به دنبال منافع مادی دارند می روند و توجه به تصحیح متون در پروژه های دانشگاهی کم است. این موضوع تا چه اندازه به تحقیق بر زبان فارسی آسیب می زند؟
ج:متأسفانه دیدگاه های اقتصادی راه را بر توسعۀ فرهنگ می بندد و این یک آفت و مشکل جدی در راه رشد علم است. زمانی که از فرهنگ انتظار پولسازی و کسب درآمد داریم از مسیراصلی آن منحرف شده ایم و ناشران به سمت چاپ کتاب هایی می روند که سود بیشتری برایشان داشته باشد. در حالیکه کتاب خوب باید چاپ شود حتی اگر کسی آن را نخرد. دانشگاه باید سرمایه گذاری کند و متوقع درآمد نباشد. اگر دانشگاه یا مؤسسه ای مانند میراث مکتوب بخواهند این گونه به علم نگاه کنند تفاوتشان با یک شرکت اقتصادی چیست؟ باید برای کارهای بنیادی سرمایه گذاری کرد تا افق روشنی پیش رویمان باشد. 
گفت و گو از سیده معصومه کلانکی -
 میراث مکتوب -  تاریخ  ارسال:سه شنبه 15 بهمن 1392 - 15:10
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد