دکتر منصور رستگار فسائی

حافظ وایزد سروش

دکتر منصوررستگار فسایی

حافظ و ایزد سروش *

سُروش: [ س ُ ] (اِ) اوستا "سرئوشه " سرئوشه در اوستا به معنی اطاعت وفرمانبرداری ومخصوصاً پیروی از اوامرخداوندی است و آن از ریشه ٔ اوستائی سرو (سرو) به معنی شنیدن آمده . در گاتها بیشتر سرئوشه بهمین معنی یاد شده (یسنا 44 قطعه ٔ 16، یسنا 45 قطعه ٔ 5 و جز آن ) و نیز در دیگر بخشهای اوستا بدین معنی بارها آمده است. 1- در اوستا سرئوشه به عنوان علم برای فرشته ای یاد شده و او مقامی مهم دارد و به صفت «مهین » و «بزرگ » متصف گردیده است (گاتها یسنا 33 قطعه ٔ 5). وی مظهر اطاعت و نماینده ٔ صفت رضا و تسلیم دربرابر اوامر اهورایی است . سروش از جهت مقام با مهر برابر است و گاه او را در جزو امشاسپندان محسوب دارند. در ادبیات متأخر زرتشتی سروش از فرشتگانی است که در روز رستاخیز به کار حساب و میزان گماشته خواهد شد و از گاتها نیز برمی آید که این فرشته در اعمال روزجزا دخالت دارد (یسنا 43 قطعه ٔ 12). و هم در کتب متأخر زرتشتی و فرهنگهای فارسی سروش پیک ایزدی و حامل وحی خوانده شده ، از این رو در کتابهای فارسی او را با جبرائیل سامی یکی دانسته اند. محافظت روز هفدهم هر ماه به سروش ایزد سپرده شده . بیرونی در فهرست روزهای ایرانی (آثارالباقیه ) روز مزبور را «سروش » یاد کرده . در زبان فارسی گاه «سروش » به فرشته ٔ مذکور اطلاق شده . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین. سروش مرا دیو مردم مکن سررشته از راه خود گم مکن .نظامی دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان، اهرمن تا سروش . سعدی 2- مطلق فرشته و به عربی ملک خوانند و حکمای فرس گویند که حق تعالی سی وپنج سروش آفریده است از آن جمله سی نفر آنانند که روزهای سی گانه ٔ هر ماه از ماههای شمسی به نام ایشان موسوم گشته و پنج نفر دیگر آنکه پنجه ٔ دزدیده که خمسه ٔ مسترقه باشد به نام آنهاست و از جمله ٔ آن سی سروش دوازده نفرند که ماههای دوازده گانه ٔ سال شمسی به نام ایشان موسوم شده و هر یک از این دوازده سروش به تدبیر امور و مصالح ماهی که هم نام اوست معین است و همچنین تدبیر امور و مصالحی که درهر یک از روزهای سی گانه واقع می ، شود حواله به سروشی است که آن روز به نام او موسوم است ، و این سروشها که به تدبیر روزها قیام دارند کارکنان سروشهایی اند که به تدبیر ماهها اقدام می نمایند. پس هر روزی که به نام آن ماه موسوم باشد سروشی که آن ماه به نام اوست و تدبیر و مصالح آن روز بدو مقرر است خود هم به تدبیر و مصالح آن روز می پردازد. و بنابراین به جهت شرف آن روز را عید کنند و جشن سازند و نیز هر کدام از سروشها به محافظت جوهری و عنصری مقرر است ، چنانکه خرداد بر آب موکل است و اردیبهشت بر آتش و مرداد بر اشجار و باقی سروشها به محافظت آنچه در ذیل نام آن سروش مقرر است . و نام ملکی نیز هست که ریاست بندگان به دست اوست و تدبیر امور و مصالحی که در روز سروش واقع می شود بدو متعلق است. 3- هر فرشته ای که پیغام آور باشد عموماً و فرشته ای که پیغام و مژده آرد خصوصاً که هاتف غیب نیز گویند. فرشته که پیغام خیر آرد.فرشته ٔ پیغام آور و ملک وحی که به تازی جبرئیل گویند و فرزانگان یعنی حکمای تازی عقل فعال و دانایان فارسی خرد کارگر خوانند : جبرئیل . نام جبرئیل علیه السلام . به فرمان یزدان خجسته سروش مرا روی بنمود در خواب دوش .فردوسی . هست اسم علمت نام رسول قرشی که بد از مرکب او غاشیه بر دوش سروش . سوزنی 4- نام روز هفدهم باشد از هر ماه شمسی . نیک است در این روز دعا کردن و به آتشکده رفتن و باقی امور بد است . روز هفدهم از ماه فارسیان . ز گیتی برآمد سراسر خروش به آذر بد این جشن روز سروش . فردوسی روز سروش است که گوید سروش باده خور و نغمه ٔ مطرب نیوش . مسعودسعد. 5- آواز خوش و نغمه : خوش بخندی بر سروش مطرب و آوای رود ور توانی دامنش پر لؤلؤ مکنون کنی . ناصرخسرو. 6- وحی . الهام :، پیغام: سروشی بدوآمده از بهشت که تا بازگوید بدو خوب و زشت . فردوسی رسید از عالم غیبم سروشی که فارغ باش از گفت و شنیدن . ناصرخسرو. گهی مرغ سروش آسمانی دلش دادی که یابی کامرانی . نظامی در شاهنامه اولین موجود ماوراءالطبیعى است که دربخش اساطیرى شاهنامه، یعنى داستان کیومرث به‏صورت پرى پلنگینه‏پوش بر کیومرث آشکار مى‏شود و او را از توطئه اهریمن و خزروان دیو آگاه مى‏سازد و به نبرد با اهریمن برمى‏انگیزد و پس از کشته‏شدن سیامک بازهم بر کیومرث ظهور مى‏کند و او را به ترک سوک یکساله فرا مى‏خواند و به نبرد با اهریمنان و دیوان، یعنى تداوم مبارزه، دعوتمى‏کند. اگرچه فردوسى در این مورد به شکل سروش اشاره نمى‏کند، اما از سیاق سخن و گفتگوى او با کیومرث چنین بر مى‏آید که سروش در پیکر انسانى زیبا بر وى ظاهر شده است، همچنان که بر فریدون نیز به همین صورت جلوه مى‏کند و او را از کشتن ضحاک باز مى‏دارد، اما دقیق‏ترین تغییر چهره سروش وقتى است که به هیأت انسانى خداپرست و نیکخواه با مویى همچون مشک که تا پایش فروهشته است و رویى همچون حور بهشتى (که یادآور پرى پلنگینه‏پوش یا زیبارویى با جامه‏اى از پوست پلنگ در داستان کیومرث است) به نزد فریدون مى‏آید و به او افسونگرى و شناخت نیک و بد را مى‏آموزد تا او را قادر سازد که کلید بندها را بداند و افسون‏ها را بگشاید. فریدون پس از این دیدارتن خود را پرتوان و دولت خویش را بیدار مى‏یابد(همیلتون، 1942: 31ـ29). سروش یک بار هم در پیکر موبدى در رؤیاى سام آشکار مى‏شود و او را به باز آوردن زال فرامى‏خواند و در کین‏خواهى از کشنگان سیاوش نیز باز در خواب بر گودرز آشکار مى‏شودو او را از جایگاه کیخسرو آگاه مى‏کند و در همین اوان بر هوم[1] زاهد نیز جلوه مى‏کند. در هنگامى که خسروپرویز از بهرام چوبین گریخت و به کوه پناه برد و از خداوندجهان یارى خواست، سروش به پیکر انسانى سوار بر اسبى خنگ درحالى‏که جامه‏اى سبز برتن داشت به نزد خسروپرویز آمد و او را از میان دشمنان عبور داد و به وى مژده سلطنت بخشید. آخرین ظهورى که از سروش در شاهنامه وجود دارد (اگرچه فردوسى به نام سروش در این مورد اشاراتى ندارد) در داستان اسب آبى دریاى شهد است : زدریا برآمد یکى اسب خنگ سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ دوان و چو شیر ژیان پر زخشم بلند و سیه خایه و زاغ چشم (مول، 1369: 348/261/7) وقتى این اسب از دریا برمى‏آید و بر یزدگرد گناهکار آشکار مى‏شود، شبانان از گرفتن او در مى‏مانند، ولى یزدگرد با زین و لگام به نزد او مى‏رود و اسب به‏راحتى رام اومى‏شود و دست و پاى مى‏جنباند و شاه بر او لگام مى‏نهد، اما همین‏که مى‏خواهد تنگ براو ببندد؛ بنابرآنچه در شاهنامه آمده است: بغرید و یک جفته زد بر سرش به خاک اندر آمد سر و افسرش چو او کشته شد، اسب آبى چو گرد بیامد بدان چشمه لاژورد به آب اندرون شد تنش ناپدید کس اندر جهان این شگفتى ندید(همان، 359/262/7) بلعمى نیز که این داستان را در چگونگى مرگ یزدگرد بزهکار روایت مى‏کند،مى‏نویسد:اسب خاموش شد، تا یزدگرد او را به زین درآورد و خواست پاردم درافکند که هردو پاى به زیرش زد و درهم شکست و یزدگرد بیفتاد و بمرد و اسب زین ولگام بینداخت و بتاخت، چنان که هیچ‏کس او را ندید که کجا شد و درنیافتند ومردمان گفتند این فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور وى از ما برداشت...(بلعمى، بى‏تا: 922). بى‏اختیار ذهن خواننده به این امر جلب مى‏شود که آیا این اسب آبى، با آن‏همه اوصاف، همان فرشته پیغام‏آور الهى و مأمور رسیدگى به حساب‏ها در رستاخیز، یعنى سروش نیست که بدین شکل ظاهر مى‏شود و یزدگرد را به مجازات مى‏رساند؟ ( پیکر گردانی در اساطیر ص 68) حافظ هردو صورت این واژه (فرشته ی پیام آوری است که در ایران باستان آن را سروش می خواندند وهاتف اسلامی ) را به کار برده است و او راخوش خبر و مژده دهنده می داند که با هدهد ، تناسبی معنایی دارد. معجز است این نظم، یا ِسحر َحلا ل؟ هاتف آورد این سخن ، یا جبرئیل ؟ 4-26/1077 حافظ ، گاهی نیز "سروش" را همان "روح القدس" می خواند: ( 1)- هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند 6/178 سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش 1/278 هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت : ببخشند گنه ، می بنوش 1/279 ( 2)- چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است 3/37 عفو الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش 2/279 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او 4/397 (3)- روح القدس: دکتر پور جوادی آن را "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس و عقل وفلکقمر می دانند. (نشر دانش 43) : روح القدس ، آن سروش فرّخ برقبّه ی طارم زبرجد می گفت سحرگهان که : یا ربّ در دولت و حشمت مخلّد بر مسند خسروی بماناد منصورِ مظفّرِ محمّد 1-11/1066 رک موارد دیگر: 6/171، 8/278،2/279 ،6/281 ،6/390 سروش خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر. الا ای همای ِ همایون نظر خجسته سروش ِ ُمبا ر ک خبر 5/1056 سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ : چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است 3/37 ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035 سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی ، فرشته ی پیام آور غیب: روح القدس ، آن سروش فرّخ برقبّه ی طارم زبرجد می گفت سحرگهان که : یا ربّ در دولت و حشمت مخلّد بر مسند خسروی بماناد منصورِ مظفّرِ محمّد 1-11/1066 سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد. بیار باده که دوشم سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او (3/397) عفو الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش (2/2 بر گرفته از حرف "س" کلمات آتش انگیز، لغت نامه ی دیوان حافظ ، تألیف دکتر منصوررستگار فسایی،(در دست چاپ 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"

 

                                                                     منصور رستگار فسایی


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)

 

دکتر منصور رستگار  فسایی

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)که‌ در اینجا معادل‌ داستان‌ به‌ کار می‌رود، در یک‌ معنی‌ با تاریخ‌ و سرگذشت‌ هم‌ قرابت‌ دارد، بخصوص‌ که‌ کلمة‌ تاریخ‌ در انگلیسی‌ (History) از حیث‌ لغوی‌ به‌ (Story) بسیار نزدیک‌ است‌ .تاریخچه‌ (Modern Persian Ficton, History)داستان‌نویسی‌ نوین‌ یا مدرن‌ فارسی‌، تحت‌ تأثیر ترجمه‌ رمان‌ و داستان‌ کوتاه‌ غربی‌، اندکی‌ پیش‌ از انقلاب‌ مشروطیت‌، پا گرفت‌ و چون‌ با اوضاع‌ و احوال‌ جدید و زندگی‌ طبقه‌ متوسط‌، هماهنگ‌ و مرتبط‌ بود، پذیرشی‌ روزافزون‌ یافت‌ و به‌ تدریج‌ در میان‌ عامه‌ خوانندگان‌ ایرانی‌، تثبیت‌ شد.سیاحت‌نامة‌ ابراهیم‌ بیگ‌ یا بلای‌ تعصب‌ او اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ و مسالک‌المحسنین‌ ، نوشتة‌عبدالرحیم‌ طالبوف‌ . بعد از رمان‌های‌ انتقاد اجتماعی‌ و تعلیمی‌، رمان‌های‌ تاریخی‌، شایع‌ شد که‌ از خصوصیت‌ ناسیونالیستی‌ یا ملیت‌گرایی‌ برخوردار بود و در آنها زنده‌ کردن‌ مفاخر تاریخی‌ و برانگیختن‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌، مورد نظر نویسندگان‌ بود؛ از جمله‌ این‌ رمان‌ها می‌توان‌ از رمان‌های‌ شمس‌ و طغرا نوشتة‌محمدباقر میرزا خسروی‌ ، دام‌گستران‌ یا انتقامخواهان‌ مزدک‌، اثرعبدالحیسن‌ صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ و عشق‌ و سلطنت‌ یا فتوحات‌ کورش‌ کبیر ، نوشتة‌ شیخ‌ موسی‌ کبودرآهنگی‌ نام‌ برد و دست‌ آخر رمان‌های‌ احساساتی‌ و انتقاد اجتماعی‌ که‌ در آنها مفاسد و فجایع‌ اجتماعی‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ می‌شد، رواج‌ یافت‌، مثل‌ رمان‌های‌تهران‌ مخوف‌ نوشتة‌ مرتضی‌ مشفق‌ کاظمی‌ و روزگار سیاه‌ اثرعباس‌ خلیلی‌ . این‌ رمان‌ها به‌ علت‌ اشکالات‌ فنی‌ و نقص‌های‌ تکنیکی‌ و خصوصیت‌ گزارش‌گونة‌ آنها، نتوانست‌ پایه‌ای‌ برای‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ باشد و راه‌ را برای‌ رمان‌های‌ بازاری‌ و رمان‌ پاورقی‌ هموار کرد و به‌ همین‌ دلیل‌ برخلاف‌ اغلب‌ کشورهای‌ دنیا، پایة‌ ادبیات‌ داستانی‌ نوین‌ فارسی‌ را نویسندگان‌ داستان‌ کوتاه‌ گذاشتند، مثل‌ محمدعلی‌ جمال‌زاده‌، صادق‌ هدایت‌ و بزرگ‌ علوی‌ و ... .یکی‌ بود یکی‌ نبود ، نوشتة‌ محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ شروع‌ می‌شود و با مجموعه‌ داستان‌های‌ کوتاه‌ صادق‌ هدایت‌ و بزرگ‌ علوی‌ راه‌ تحول‌ را می‌پیماید. محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ اولین‌ بار خوانندگان‌ ایرانی‌ را با نوعی‌ داستان‌ کوتاه‌، آشنا کرد و بعضی‌ از منتقدان‌ با توجه‌ به‌ همین‌ مسأله‌، او را پدر داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ می‌دانند، اما خصلت‌ حادثه‌پردازانه‌ و لطیفه‌وار داستان‌های‌ کوتاه‌ و بلند محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ ، بر داستان‌نویسان‌ بعد از او تأثیر اندکی‌ گذاشت‌، حال‌ آنکه‌ تأثیر داستان‌های‌ صادق‌ هدایت‌ بر داستان‌نویسان‌ بعد از او بسیار عمیق‌ بود و موجب‌ تحول‌ واقعی‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ شد؛ از این‌ رو، به‌ نظر بیشتر منتقدان‌، هدایت‌ بنیاد داستان‌نویسی‌، نوین‌ فارسی‌ را گذاشت‌. تنوع‌ داستان‌های‌ هدایت‌ حوزه‌ گسترده‌ای‌ از داستان‌نویسی‌ را به‌ وجود آورد و بعد از هدایت‌ داستان‌نویسان‌ ایرانی‌، با طبایع‌ و جهان‌بینی‌های‌ مختلف‌ خود، هر کدام‌ به‌ نوعی‌، از آثار او تأثیر پذیرفتند؛ البته‌ یادآوری‌ این‌ نکته‌ ضروری‌ است‌ که‌ پیشرفت‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ جهان‌ و ابداع‌ و کشف‌ شیوه‌های‌ تازة‌ داستان‌نویسی‌ و ترجمه‌ آثار برگزیده‌ داستان‌های‌ غربی‌ و آشنایی‌ روزافزون‌ داستان‌نویسان‌ ایرانی‌ با ویژگی‌های‌ فنی‌ و انواع‌ گوناگون‌ داستان‌، از همان‌ آغاز، در تحول‌ و گسترش‌ داستان‌نویسی‌ فارسی‌ بسیار مؤثر واقع‌ شد و داستان‌نویسان‌ ایرانی‌ را زیر تأثیر عمیق‌ و بنیادی‌ خود گذاشت‌. پس‌ از صادق‌ هدایت‌، بزرگ‌ علوی‌ است‌ که‌ با داستان‌هایی‌ با مضمون‌های‌ مبارزه‌جویانه‌، داستان‌نویسان‌ را تحت‌ تأثیر قرار داد. داستان‌های‌ علوی‌ اغلب‌ خصوصیتی‌ پرخاشگرانه‌ دارد و در این‌ داستان‌ها، علوی‌ به‌ نحوی‌، خود را در برابر جامعه‌ و مردمان‌ زیرفشار و اختناق‌ متعهد می‌داند و داستان‌های‌ کوتاه‌ و رمان‌هایش‌، ویژگی‌ واقع‌گرایی‌ انتقادی‌ دارد.صادق‌ چوبک‌ و ابراهیم‌ گلستان‌ ، تحت‌ تأثیر داستان‌نویسان‌ آمریکایی‌، داستان‌هایی‌ نوشتند که‌ هم‌ از نظر سبک‌ نگارش‌، هم‌ از نظر موضوع‌ و ویژگی‌های‌ فنی‌، داستان‌نویسی‌ را گامی‌ به‌ پیش‌ برد. صادق‌ چوبک‌ در آثار خود با تأثیرپذیری‌ از خصوصیت‌های‌ آثار داستان‌نویسانی‌ چون‌ ارنست‌ همینگوی‌ و ویلیام‌ فاکنر و ارسکین‌ کالدول‌ ، داستان‌هایی‌ نوشت‌ که‌ صحنه‌ها و وضعیت‌ و موقعیت‌ها را صریح‌ و بی‌پرده‌ به‌ تصویر کشید و حجاب‌ و عفت‌ و حرمت‌ قلابی‌ و قراردادی‌ صحنه‌ها و کلمات‌ داستان‌های‌ نویسندگان‌ پیش‌ از خود را از میان‌ برداشت‌ و پرده‌ از روی‌ زشتی‌ها و پلیدی‌های‌ جامعه‌ کنار زد و زندگی‌ حیوانی‌ و نیازهای‌ غریزی‌ شخصیت‌ها را به‌ نمایش‌ گذاشت‌.چوبک‌ و آل‌احمدنثر خود را به‌ زبان‌ محاوره‌ای‌ کوچه‌ و بازار نزدیک‌ کردند و ابراهیم‌ گلستان‌ و م‌.ا. به‌آذین‌ بعدها به‌ نثر ادبی‌ و آهنگین‌ و شعرگونه‌ روی‌ آوردند. آل‌ احمد همچنین‌ سردسته‌ گروهی‌ از داستان‌نویسانی‌ است‌ که‌ در دوره‌ بعد، یعنی‌ دورة‌ رشد و گسترش‌، علمدار جریان‌های‌ ادبی‌ - سیاسی‌ شدند. از این‌ نویسندگان‌ می‌توان‌ به‌ عنوان‌ نویسندگان‌ «تزدار» نام‌ برد، نویسندگانی‌ که‌ داستان‌های‌ رسالتی‌ (رمان‌ رسالتی‌) می‌نوشتند و هرکدام‌ ذهنیت‌ و عقیده‌ خود را در داستان‌های‌ خود، به‌ نمایش‌ می‌گذاشتند؛ از معروف‌ترین‌ داستان‌نویسان‌ این‌ گروه‌ گذشته‌ از آل‌ احمد، م‌. ا. به‌آذین‌ و بعدهافریدون‌ تنکابنی‌، صمد بهرنگی‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌ است‌. از نویسندگان‌ معروف‌ دیگر دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌، سیمین‌ دانشور است‌ که‌ نخستین‌ نویسندة‌ زنی‌ است‌ که‌ در ادبیات‌ داستانی‌ نوین‌، آثارش‌ اعتبار یافته‌ است‌ و شهرت‌ او بیشتر مرهون‌ رمان‌ معروفش‌سووشون‌ است‌ که‌ در دورة‌ رشد و گسترش‌ انتشار یافت‌.آل‌ احمدو گلستان‌ و به‌آذین‌ و سیمین‌ دانشور ، بهترین‌ داستان‌های‌ خود را در این‌ دوره‌ انتشار دادند و همچنین‌ بعضی‌ از خوش‌قریحه‌ترین‌ و نام‌آورترین‌ داستان‌نویسان‌ ایران‌ که‌ به‌ نسل‌ دوم‌ معروف‌ شده‌اند، در این‌ دوره‌ ظاهر شدند. در آثار این‌ دوره‌ نیز، داستان‌ کوتاه‌ همچنان‌ در رأس‌ قرار دارد و به‌ استثنای‌ تقی‌ مدرسی‌ که‌ رمان‌ کوتاه‌ یکلیا و تنهایی‌ او و علی‌محمد افغانی‌ که‌ رمان‌ شوهر آهوخانم‌ ، اولین‌ اثر داستانی‌ آنهاست‌، تقریباً همة‌ داستان‌نویسان‌ این‌ دوره‌، با داستان‌ کوتاه‌ شروع‌ کردند و البته‌ بعد رمان‌ هم‌ نوشتند. رمان‌های‌ به‌ نسبت‌ معتبری‌ در این‌ دوره‌ نوشته‌ شد که‌ مشهورترین‌ آنها عبارتند از شوهر آهوخانم‌ ، سنگ‌ صبور اثر صادق‌ چوبک‌ ، سووشون‌نوشتة‌ سیمین‌ دانشور ، درازنای‌ شب‌ از جمال‌ میرصادقی‌ وهمسایه‌ها نوشتة‌ احمد محمود و شراب‌ خام‌ اثر اسماعیل‌ فصیح‌ و رمان‌های‌ کوتاه‌ شازده‌ احتجاب‌ نوشتة‌ هوشنگ‌ گلشیری‌ و یکلیا و تنهایی‌ او نوشتة‌ تقی‌ مدرسی‌ . خصوصیت‌های‌ آثار نویسندگان‌ این‌ دوره‌ را به‌ طور کلی‌ می‌توان‌ تحت‌ سه‌ عنوان‌ درآورد:غلامحسین‌ ساعدی‌، بهرام‌ صادقی‌، تقی‌ مدرسی‌، گلی‌ ترقی‌، هوشنگ‌ گلشیری‌ و اصغر الهی‌ هستند. از مشهورترین‌ نویسندگانی‌ که‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ نابسامان‌ اجتماع‌ شهری‌ پرداخته‌اند، اینها هستند: جمال‌ میرصادقی‌، محمود کیانوش‌، فریدون‌ تنکابنی‌، اسماعیل‌ فصیح‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور، غزاله‌ علیزاد، عباس‌ حکیم‌، محمود گلابدره‌ای‌ . نویسندگانی‌ که‌ مسائل‌ روستایی‌ و ناحیه‌ای‌ در آثار آنها غلبه‌ دارد، عبارتند از احمدمحمود، محمود دولت‌آبادی‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌، امین‌ فقیری‌، منصور یاقوتی‌ و نسیم‌ خاکسار . هر سة‌ این‌ گروه‌ از نویسندگان‌، مستقیم‌ و غیرمستقیم‌ در آثارشان‌ از اجتماع‌ مختنق‌ و بیدادگری‌ها و خودکامی‌ها انتقاد می‌کنند.لغت‌ داستان‌ در زبان‌ فارسی‌ به‌ معنی‌ قصه‌، حکایت‌، افسانه‌ و سرگذشت‌ به‌ کار رفته‌ است‌ و در ادبیات‌، اصطلاحی‌ عام‌ به‌ شمار می‌آید که‌ از یکسو شامل‌ صور متنوع‌ قصه‌ می‌شود و از سوی‌ دیگر انشعابات‌ مختلف‌ ادبیات‌ داستانی‌، از قبیل‌ داستان‌ کوتاه‌، رمان‌، داستان‌ بلند و دیگر اقسام‌ این‌ شاخه‌ از ادبیات‌ خلّاق‌ را دربر می‌گیرد.

 

به‌ معنی‌ خاص‌، داستان‌ نقل‌ واقعه‌ای‌ است‌ که‌ به‌ نحوی‌ تابع‌ توالی‌ زمان‌ باشد. داستان‌ حداقل‌ باید از سه‌ واقعه‌ تشکیل‌ شود و زمان‌ وقوع‌ این‌ حوادث‌ نیز با یکدیگر متفاوت‌ باشد. رابطة‌ وقایع‌ داستان‌ با یکدیگر از کیفیت‌ علت‌ و معلولی‌ برخوردار است‌، برای‌ مثال‌ چنانچه‌ کسی‌ بگوید «او را دیدم‌»، واقعه‌ای‌ را بیان‌ کرده‌ است‌، و وقتی‌ می‌گوید «او را دیدم‌ و از او خوشم‌ آمد» در این‌ عبارت‌ دو واقعه‌ را گنجانیده‌ است‌. اما هنوز برای‌ تکوین‌ و آفرینش‌ داستان‌ کافی‌ نیست‌. مگر آنکه‌ بگوید: «او را دیدم‌ و از او خوشم‌ آمد و بعد با هم‌ عروسی‌ کردیم‌.» در این‌ عبارت‌ ساده‌ یک‌ واقعه‌ به‌ علت‌ دیگری‌ رخ‌ می‌دهد و زمان‌ دو واقعه‌ از این‌ سه‌ واقعه‌ نیز با یکدیگر متفاوت‌ است‌. همین‌ کیفیت‌ زمانی‌ و رابطة‌ علت‌ و معلولی‌ میان‌ این‌ سه‌ واقعه‌، بنیاد داستان‌ را پی‌می‌ریزد. از این‌ رو، داستان‌ با قصه‌ و حکایت‌ از حیث‌ ساختار و ماهیت‌، تفاوت‌هایی‌ دارد که‌ عمدة‌ آنها به‌ شرح‌ زیر است‌:

- ساختار داستان‌، برپیرنگ‌ (رابطة‌ علت‌ و معلولی‌) استوار است‌.

- در داستان‌، به‌ جای‌ قهرمان‌سازی‌، شخصیت‌پردازی‌ می‌شود، یعنی‌ آدم‌ها به‌ لحاظ‌ خصوصت‌ فردی‌شان‌ از یکدیگر بازشناخته‌ می‌شوند.

- آدم‌های‌ داستان‌ معمولاً از بین‌ آدم‌های‌ عادی‌ و واقعی‌ انتخاب‌ می‌شوند.

- مسألة‌ شخصیت‌پردازی‌ در داستان‌، سبب‌ می‌شود تا زبان‌ و گفتار اشخاص‌ داستان‌ متناسب‌ با شخصیت‌ و موقعیت‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ آنها باشد.

- زمان‌ و مکان‌ داستان‌ (حتی‌ در صورت‌ تخیلی‌ بودن‌) معین‌ و معلوم‌ است‌.

واژه‌ (

 

 

 

نویسندگان‌ ایرانی‌، در ابتدا شروع‌ به‌ نوشتن‌ رمان‌ کردند. این‌ رمان‌ها تحت‌ تأثیر سفرنامه‌ها و زندگی‌نامه‌ها و خاطرات‌ سیاسی‌ جدید و به‌ خصوص‌ ترجمه‌ رمان‌های‌ حادثه‌ای‌ و احساساتی‌ غربی‌ بود و در آن‌ها واپس‌ماندگی‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ جامعه‌ ایرانی‌، تشریح‌ شده‌ بود و در ضمن‌ انتقاد صریح‌ از اوضاع‌ و احوال‌، خصوصیتی‌ آموزشی‌ داشت‌. رمان‌های‌ آغازین‌ عبارت‌ بودند از

از نظر تاریخی‌ سه‌ دورة‌ مشخص‌ را می‌توان‌ از آغاز تا امروز برای‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ برشمرد:

1. دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌

2. دورة‌ رشد و گسترش‌

3. دورة‌ ناهمگونی‌

 

1. دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌ از سال‌ 1301 شمسی‌ با مجموعه‌ داستان‌های‌ کوتاه‌

بعد از جنگ‌ جهانی‌ دوم‌، داستان‌نویسانی‌ چون‌

توجه‌ و علاقه‌ به‌ نثرپردازی‌ و شیوه‌ نگارش‌ داستان‌، یکی‌ از ویژگی‌های‌ داستان‌نویسان‌ بعد از شهریور 1320 است‌.

2. دوره‌ رشد و گسترش‌ داستان‌نویسی‌ فارسی‌ بعد از کودتای‌ 28 مرداد 1332 آغاز شد و تا انقلاب‌ 1357 ادامه‌ یافت‌. آزادی‌ نسبی‌ بعد از شهریور 1320 و ترجمة‌ آثار برگزیدة‌ نویسندگان‌ جهان‌ به‌ خصوص‌ داستان‌نویسان‌ روسی‌ و آمریکایی‌، داستان‌نویسی‌ فارسی‌ را متحول‌ کرد. این‌ تحول‌ چهرة‌ واقعی‌ خود را بعد از کودتای‌ سی‌ و دو نشان‌ داد. بعضی‌ از داستان‌نویسان‌ دورة‌ قبل‌، مثل‌

1. توجه‌ به‌ خصوصیت‌های‌ روانشناختی‌

2. توجه‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ نابسامان‌ اجتماع‌ شهری‌

3. توجه‌ به‌ مسائل‌ روستایی‌ و ناحیه‌ای‌

البته‌ توسل‌ به‌ نماد و تمثیل‌ و اسطوره‌های‌ ملی‌ و مذهبی‌، خصوصیت‌ دیگری‌ است‌ که‌ بعدها به‌ این‌ سه‌ اضافه‌ شد. از معروف‌ترین‌ نویسندگانی‌ که‌ در داستان‌های‌ خود به‌ مسائل‌ روانشناختی‌ روی‌ آوردند،

3. دورة‌ ناهمگونی‌، این‌ دوره‌، از این‌ لحاظ‌ ناهمگون‌ نامیده‌ می‌شود که‌ جریان‌های‌ ادبی‌ گوناگونی‌ به‌ وجود آورد که‌ گاهی‌ به‌ کلی‌ از هم‌ متفاوت‌ بود و گاه‌ در برابر هم‌ قرار می‌گرفت‌ و همدیگر را نقض‌ می‌کرد. حوادث‌ و اتفاقات‌ سریع‌ و فاجعه‌باری‌ که‌ جامعه‌ ایرانی‌ بعد از انقلاب‌ تجربه‌ کرد، درونمایه‌های‌ داستان‌های‌ این‌ دوره‌ را تشکیل‌ می‌دهد. این‌ دوره‌ تعداد داستان‌نویسان‌ نسبت‌ به‌ دوره‌های‌ پیشین‌ افزونی‌ قابل‌ توجهی‌ یافت‌ و به‌ خصوص‌ تعداد داستان‌نویسان‌ زن‌ نسبت‌ به‌ گذشته‌ افزایش‌ بسیار پیدا کرد. تقریباً می‌توان‌ سه‌ گروه‌ از داستان‌نویسان‌ را از هم‌ متمایز کرد: گروه‌ نویسندگان‌ مکتبی‌ که‌ در آثارشان‌ متأثر از اسطوره‌ها و حدیث‌ها و تفسیرها و روایات‌ مذهبی‌ و نیز وقایع‌ سیاسی‌ روز هستند. گروه‌ مدرنیست‌ها که‌ در آثار خود از کیفیت‌های‌ افراطی‌ مدرنیستی‌ آثار معتبر جهان‌ الگوبرداری‌ می‌کنند و گروهی‌ نیز راه‌ اسلاف‌ نام‌آور ایرانی‌ و خارجی‌ خود را می‌روند و راه‌ مستقل‌ خود را جدا از افراط‌ و تفریط‌های‌ دو گروه‌ مذکور، در پیش‌ گرفته‌اند و اگر بخواهیم‌ از کیفیت‌ به‌ نسبت‌ باارزش‌ داستان‌های‌ این‌ دوره‌ صحبت‌ کنیم‌، بیشتر این‌ آثار تقریباً متعلق‌ به‌ این‌ گروه‌ سوم‌ است‌.

( از کتاب انواع نثر فارسی از دکتر منصور رستگار فسایی ا ز انتشارات سمت ص۳۱۹ به بعد )

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

قدسي شيرازي و حافظ

 

     

قدسي شيرازي و حافظ

 «قدسي» تخلص شاعرانه مرحوم ميزرا محمد، ابن مرحوم الحاج ميزرا سلطان‎علي دارابي است كه از سادات رفيع‎الدرجات و از خواص شاگردان شيخ مفيد بود[1]، فرصت‎الدوله شيرازي كه هم‎درس و هم‎سال قدسي بود و قدسي خواهر وي را به همسري خود، درآورده بود، درباره وي مي‎نويسد:

 «اسم شريفش ميرزا محمد ابن ميرزا فتح‎علي، ابن ميرزا سلطان علي از سادات رفيع‎الدرجات حسيني‎اند و ابا عن جد، فرمانروايي دارابجرد فارس را داشته‎اند وجناب «قدسي» اصلاً از بلده مذكوره است. ولي مولد و موطن او دارالعلم شيراز است. الحال (1311 ه.ق) كه به تسويد اين كلمات نگارش مي‎رود، از عمرش بيست و پنج سال گذشته، از عهد صبا تا كنون، جاهد مناهج علم و صاعد معارج عمل است و از خواص شاگردان عالم عامل و نحرير فاضل، جناب شيخ مذكور است و در خدمت آن جناب از علوم ادبيه و كلام و حكمت و غير ذلك، بهره‎‎ها برده و كتابي در كلمات و كرامات آن استاد جليل و مولاي نبيل (شيخ مفيد) نوشته و آن را «حظائر القدس» نام نهاده، كتابي ديگر تصنيف نموده، مشتمل بر تفسير بفصل آيات و شرح بعض احاديث و مطالب ديگر از حكم و غيرها، مسمي به «فردوس الكمال»، علاوه كه چشم حق‎بين‎اش بر علوم روشنايي يافته، تأثير دست سحر آفرينش به خامه آشنايي گرفته، در نوشتن نستعليق، بر خطوط متقدمين، خط نسخ كشيده و از شيوه‎ها، سبك ميرعماد حسني عليه‎الرحمه را اختيار نموده و طرز پسنديد‎‎‏ه‏‎ي او را  كه به طول زمان از ميان رفته بود، پديدار ساخته و رواج داده است، بالجمله با اين كه سال‎ها ربقه مودتش با اين فقير، مبرم بود در اين اوان به مصاهرت نيز خويشي افزود و اكثر اوقات، علومي را كه با هم از يك، مد‏رّس استفاده مي‎نماييم ، به مذاكره مي‎پردازيم، در گفتن اشعار عربي و فارسي ، صاحب ذوق سليم و طبع مستقيم است ، از لآ‎لي منظوم كه گاه‎گاه ، از افكار ابكار خويش به سلك اشارت و عبارت، مرتب ساخته، دفتري پرداخته از قصيده و مسمط و مثنوي و غزل و رباعي … اين غزل حكمت‎آميز به زبان پارسي (سره) ابداع نموده است:

كه بن بود يزدان به جز خويش داند          در آن جا كه ره ني، كه ره مي‎رساند

خـرد آفرين را خـرد كـي بـرد پي          كـه ديـدن بـه مهـر فـروزان تـوانـد

به رخشنده خور، هر كه بيننده تابد          همـانـا كــه بينــايي او را  نمــانـد

چو تابنده مهر است و خشنود يزدان        كـه بـر آفـرينـش فـروزش رسـانـد

بـود جايـگه بـر ســـپهر بلنــدش        هر آن كس كه از بند تن، جان رهانـد

خرد جو، خرد جو كه ز اين خاكدانت        خـرد بـر بلنـد آســمان بـر نشــانـد

 همـانا كه نيروي «قدسي» به دانش         بداند هر آن كس كه اين چامه خواند[2]

شعاع‎ا‎لملك در تذكره‎ي شعاعيه سخن تازه‎اي درباره‎ي زندگي قدسي ندارد و تنها بر خوش‎نويسي او تأكيد گذارد:

«دعويش در خوش‎نويسي بي‎حد ، در نوشتن خط نستعليق دعوي ميري كند و از همگنان نكته‎گيري، شيوه‎ي خاص دارد كه بر خودش اختصاص ]دارد[ و كتاب ـ آثار عجم را به مركب چاپ ، او نوشته …»[3]

مرحوم شيخ مفيد، داور نيز كه قدسي شاگرد و مريد او بوده است ، كمال قدسي را در خط مي‎ستايد و مي‎نويسد:

 

«خط نستعليق را خوب مي‎نويسد ، بلكه سرآمد اهل آن خط است و به صاحب مرآت الفصاحه (شيخ مفيد) انس زياد دارد.»[4]

 

مرحوم ديوان بيگي، در تذكره حديقه‎الشعرا، ضمن آن كه به برخي از خصوصيات شخصي و دوران جواني قدسي توجه مي‎كند، مي‎نويسد:

«قدسي جوان ظاهرالصلاح آرامي است ، و به تحصيل نزد جناب شيخ مفيد اشتغال دارد از وضع بياناتش مي‎رسد كه سواي مراتب تعليم و تعلم، سمت اخلاص و مريدي هم دارد ، طبع هم دارد و اصرار در گفتن شعر و پيروي مضامين مي‎نمايد، بلكه گاهي هم عرفان‎بافي مي‎كند، ليكن هم اول عمر است، هم در شيراز، انجمن شعرا منعقد نمي‎‎شود كه تصحيح و تكميل كنند ، همين قدر است كه از روي طبع گفته مي‎شود تا حظ و بخت و اشتهار و اقبال چه كند.»[5]

نكته مهمي كه ديوان بيگي درباره‎ي قدسي بيان مي‎كند آن است كه «قدسي» در اين اواخر با اعيان سادات دشتكي شيراز كه حالا به فسايي مشهوراند هم مواصلت و مناسبتي به هم رسانيده‎اند» و اين نكته نشان مي‎دهد كه قدسي بعداً با خواهر فرصت‎الدوله ازدواج كرده است كه به قول فرصت «در اين اوان به مصاهرت نيز خويشي افزوده است.»[6]

مرحوم ركن‎زاده آدميت در كتاب ارزشمند دانشمندان و سخن‎سرايان فارس مي‎نويسد:

«قدسي را در اواخر عمر در گردن مرضي و در دست رعشه‎اي پيدا شد و بسيار تنگ‎دست و درويش شد و با نهايت سختي و عسرت زندگي مي‎كرده، ولي مناعت طبع را از دست نداده بود و با نوشتن و فروختن قطعات به خط خود اعاشه مي‎كرده ، قدسي در سال 1321 شمسي در شيراز وفات يافت.»[7]

 استاد حسن امداد درباره‎ي سال تولد، قدسي سخن مي‎گويد و مي‎نويسد:

«به سال 1288 ه.ق در شيراز به دنيا آمد و در سال 1321 شمسي درگذشت و در غرب حافظيه رخ در نقاب خاك كشيد.»[8]

ماحصل آن چه از زندگي و احوال و آثار قدسي خوانده‎ايم، آن است كه:

 «قدسي»، تخلص شاعر است و او شاعري را از جواني آغاز كرده است واز هنگامي كه 25 سال داشته است به شاعري نامور بوده است، فرصت، داور، ديوان‏بيگي، شعاع و آدميت و ديگران به اين صفت ويژه او اشاره كرده و وي را در شعر فارسي و عربي استاد دانسته‎اند: «كتبه العبد المذنب المحتاج، ابن الحاج ميرزا سلطان علي، محمد الحسيني، متخلص بالقدسي»

فرصت‎الدوله، ضمن شرح احوال او در «آثار عجم» و «درياي‎كبير»، بسياري از اشعار او را ذكر كرده و نوشته است كه در «گفتن اشعار عربي وفارسي، صاحب ذوق سليم وطبع مستقيم است، لآلي منظومي كه گاه‎گاهي از افكار ابكار خويش به سلك اشارت و عبارت ساخته، دفتري پرداخته از قصيده و مثنوي و غزل و رباعي»[9] اما شعاع، ضمن ضبط چند بيت شعر از وي در باره‎ي شاعري قدسي مي‎نويسد كه: «اين اشعار برگزيده‎ي گفتار اوست كه در نظر خودش بسيار نيكوست.»[10] و ديوان‎بيگي هم تقريبأ همچون شعاع مي‎انديشد و مي‎نويسد: « طبع هم دارد و اصرار در گفتن شعر وپيروي مضامين مي‎نمايد بل كه گاهي هم عرفان‎بافي مي‎كند ليكن هم اول عمر است وهم در شيراز انجمن شعرا منعقد نمي‎شود كه تصحيح و تكميل كند.»[11]

شادروان علي‎اصغر حكمت شيرازي در يادداشت‎هاي روز دوشنبه دهم جمادي‎الاول سال 1332 هجري قمري برابر با 6 آوريل1914، از ملاقات خود با قدسي و ديدن مجموعه اشعار او ياد مي‎كند و مي‎نويسد:

« به مسجد نو آمديم و در سايه‎‎ي درخت‎‍‎ها نشستيم، ميرزاي‎قدسي آمد، كتاب خطي داشت و مي‎گفت ديوان اشعار من است، قصيده‎اي در عرفان و حقايق و معرفت نفس خواند كه مطلعش اين است كه:

آدمي را ز ازل تابه ابد مرحله‎ها است

در فنـا ثابت و سـاير سـوي اقليم بقاسـت

بسيار معاني متينه را انشاء نموده بود، از مشاراليه آن كتاب را خواستم كه ببينم ، وي ابا كرد و نداد»[12

 قدسي، خطاط است و به ويژه در خط نستعليق استاد و « بر خطوط متقدمين، خط نسخ كشيده و از شيوه‎ها، سبك ميرعماد حسني را اختيار نموده و طرز پسنديده‎ي او را كه به طول زمان از ميان رفته بود، پديدار ساخته و رواج داده است و به قول داور (:شيخ مفيد) خط نستعليق را خوب مي‎نويسد، بل كه سرآمد اهل آن خط است اگر چه برخي از هم‎زمانانش چون شعاع‎الملك‎شيرازي به اين مهارت وي به گونه‎اي ديگر نگريسته‎اند كه: «دعويش در خوشنويسي بي‎حد است و در نوشتن خط نستعليق، دعوي ميري مي‎كند و از همگان نكته‎گيري.»

 

قدسي، آثارالعجم فرصت‎الدوله را به مركب چاپ مي‎نويسد و ديوان حافظ مشهور به قدسي، به خط اوست «بسا كه فقير جزوي را به مركب چاپ مي‎نوشتم و پس از نوشتن بر غلط آن ،آگاه مي‎شدم يا آن كه نسخه‎ تازه‎اي به دست مي‎آمد و كلمه يا بيتي مغاير با آن چه موجود بود، آشكار مي‎شد بر حاشيه، مي‎نگاشتم زيرا كه اين همه تغيير و تبديل و حك و اصلاح، كمال عسرت داشت.»[13]

قدسي، در اين چاپ از ديوان حافظ، همه جا، خود را محرر وكاتب ديوان مي‎خواند كه متن و حواشي ديوان حافظ را در سال 1322 ه.ق تحرير كرده است.

به قول مرحوم ركن‎زاده آدميت، در اواخر عمر با وجود رعشه‎ي دست و ناراحتي گردن، با نوشتن و فروختن به خط خود، اعاشه مي‎كرد و مناعت را از دست نمي‎داد.

 قدسي تصحيح و تنميق‎ كننده‎ي ديوان حافظ است و به قول خودش، آن را از سال 1314 ه.ق آغاز و به سال 1322 به پايان مي‎رساند:

«خداي متعال مي‎داند كه در اين سنوات چه شب‎ها را به روز آوردم كه در فكر تدقيق و توفيق اين ديوان خجسته بنيان بودم و چه روزها را شام كردم، راه انجمن‎ها پيمودم و به مشورت ادبا و شعرا، گرهي از اين كارگشودم و هشت سال است كه در اين كارم، گاه تصحيح نموده و گاه، مي‎نگارم»[14]

 

وي تصحيح ديوان حافظ را در روز جمعه سوم ربيع‎الثاني سال 1322 به پايان مي‎رساند، اما در هشت سالي كه صرف تصحيح اين ديوان مي‎كند مي‎كوشد تا با امانت و حوصله و دقت محققانه در حد فهم خود و دانش‎هاي زمان وي اين كار را انجام دهد و براي اين كار: 

اولاً: كاملا با همان مشكلات و مسائلي روبه‎روست كه امروزه نيز هر مصحح ديوان حافظ در روزگار ما با آن مواجه شده است و دچار حيرت و سرگرداني و حتي يأس شده است! 

«ياللعجب! چون شروع به نوشتن كردم از نسخه‎اي كه در او گمان صحت بود، در صفحه اول چند غلط بود، پنج شش ورق را نگاه كردم، آه از دل بر آوردم كه اگر تا آخر چنين باشد، كارزار است ودرست نمودن به را‎ستي دشوار، افسوس كه تمام كتاب چنين بود بلكه تمام كتاب‎ها چنين»[15]

ثانياً: در آن روزگار نسخه‎هاي خطي فراواني در شيراز است كه قدسي آن‎ها را گرد مي‎آورد و به مقايسه آن‎ها مي‎پردازد اما مي‎بيند كه كفاف نمي‎دهد و گرهي از كار نمي‎گشايد، زيرا بسيار مغشوش است:

 

« دامن همت بر ميان زدم و از پي جمع دواوين (حافظ) قديمه بر آمدم، زياده از پنجاه مجلد كه به عاريه و ابتياع فراهم آمد، باز ـ اگر حمل بر مبالغه ننمايند ـ كفاف نمي‎داد، نه چنان اين كتاب نفيس (ديوان‎هاي حافظ) مغشوش گشته بود كه بدين اسباب، خالص آيد.»[16]

ثالثاً: قدسي بر آن مي‎شود تا نسخه‎اي را به عنوان، نسخه اصلي براي مقايسه با نسخ ديگر انتخاب كند:

«كتابي كه قطع آن بزرگ است و خطش دو دانگ و به امر سلطان عادل باذل، كريم خان زند نوشته شده و رقم نگارنده‎اش «محمد علي‎الحسيني» است و بر بقعه‎ي خواجه عليه‎الرحمه موقوف است، اگر چه از نسخه‎هاي ديگر بسيار ممتاز است و در اين روزگار متطاول، غالباً بدان مكان مي‎رفتم و از آن درتصحيح بهره‎ي مي‎گرفتم و ليكن، آن هم اغلاط بسيار دارد، تاريخ تحريرش 1191است.»[17]

اما اندكي بعد نسخه‎اي قديمي‎تر به خط خوش پيدا مي‎كند كه به سال 970 هجري تحرير شده است ولي بعضي از اوراق آن از بين رفته و جزيي از اواخر آن نابود شده است و چندان باري از دوش مصحح برنمي‎دارد و در چند ورق اول « تفضيلي شكايت‎آميز از كتاب بي‎تميز و ويران گشتن اساسي اين ديوان ذكر نموده و مي‎نگارد كه سلطان فريدون‎حسين بهادرخان فرمود كه دواوين متعدده و مجلدات كثيره از ديوان لطايف بيان (حافظ) جمع آورند وخود به نفس نفيس با جمعي كثير از فضلاي انيس و     ندماي جليس به جمع و تصحيح اين كتاب مستطاب مبادرت فرمودند، چنان چه بسياري از غزل‎هاي دل‎فريب جان‎بخش كه به واسطه‎ي كاهلي و تصرف كُتّاب از صفحه‎ي روزگار مهجور و نامشهور مانده بود، سلك ربط و تنقيح آن بر وجهي دست داد كه في‎الحقيقه اكنون رشك نگار‎خانه‎ي چين و غيرت فردوس برين است.»[18]

قدسي اين نسخه را هم با نسخه‎هاي قبلي مي‎سنجد و مي‎نويسد كه:

«از غرايب اين كه آن چه را فقير در سال‎هاي قبلي تصحيح نموده بود، اكثر با اين كتاب (نسخه) موافق افتاد، اما دريغ كه اين كتاب نيز بعضي از اوراقش به جهت اندراس از ميان رفته و به ويژه جزوي چند از اواخر آن به كلي نابود است، چندان باري از دوشم بر نداشت »[19]

رابعاً: قدسي مي‎كوشد تا در تصحيح و تنسيق ديوان حافظ، نهايت امانت را به كار برد و در اين راه با مشكلات عظيمي روبه‎روست كه خود به يكايك آنها اشارت دارد:

«مخفي نيست كه در غزليات خواجه عليه‎الرحمه، بسا كه قوافي مكرر است و اين مي‎تواند بود كه يك قافيه را در دو(بيت) شعر يا بيشتر آورده كه يكي را ( بعداً) انتخاب و اختيار فرمايد ( اما) همين طور كه در مسوده بوده، جامع نيز جمع و استكتاب نموده، اين وجهي است و وجوه ديگر نيز دارد.»[20]

خامساً: قدسي ناگزير بوده است كه گاهي صورت‎هاي بهتر و برتري را كه در نسخه‎هاي مختلف مي‎ديده است، جايگزين دست‎نوشته‎هاي قبلي خود سازد و به همين دليل در ترجيح نسخه‎اي بر نسخه‎اي ديگر، بر اساس ذوق يا استدلال و منطق اديبانه‎ي خود، صورتي را برمي‎گزيند و در متن يا حاشيه ضبط مي‎كرده است:

 

«بسا كه فقير، جزوي را به مركب چاپ مي‎نوشتم و پس از نوشتن، بر غلط آن آگاه مي‎شدم يا آن كه نسخه‎ي تازه‎اي به دست مي‎آمد و كلمه يا بيتي، مغاير با آن چه موجود بود آشكارمي‎شد، بر حاشيه مي‎نگاشتم زيرا كه اين همه تغيير و تبديل و حك و اصلاح، كمال عسرت داشت و بعضي اوقات مغاير را به عمد، بر حاشيه نوشته‎ام تا بدانندكه اصل آن چه بوده يا آن كه آن چه در متن است بهتر بوده و حاشيه را محض آگاهي بر مغايرت نسخه‎ها، ثبت نموده‎ام. به هر صورت بيتي و مصرعي و كلمه‎يي، بلكه نقطه‎يي، زياد و كم نكرده‎ام مگر آن چه در نسخه ديده‎ام.»[21]

 قدسي علاوه بر تحرير و تصحيح و تنسيق ديوان حافظ، كوشيده‎ است تا با افزودن توضيحات و حواشي مفيد، اين چاپ ديوان حافظ را براي خوانندگان، پر فايده‎تر سازد و براي اين كار دو نوع توضيح را در حاشيه‎ي و هامش كتاب درج كرده است:

الف. توضيحات متن شناسنامه مثلاً: «باده‎‎پيما»: در بعضي از نسخ «باد پيما» بدون «ها» نوشته شده (ص46) يا «اين بيت در چند نسخه كه بعد ملاحظه شد نبود و به جاي آن در بعضي از نسخه‎هاي اين شعر است:

بس كه در خاك درش ناله‎كنان ديد مرا        گفت بـردار سـر عجز ز خـاك درهـا

و اين بهتر است از جهت عدم تكرار قافيه» (ص 48) 

ب. توضيحاتي مبني بر معني لغات، توضيح اسامي يا شرح يك بيت مانند:

«بربط»: به فتح دو باء، سازي است شبيه طنبور و بعضي نوشته‎اندكه آن معرب «بربت» است يعني سينه‎ي بط كه مرغابي است …( غزل 167)

«جام جهان نما»: در اصل عبارت است از جام كيخسرو كه احوال خير و شر عالم از آن معلوم مي‎شده …( غزل168)

ناگفته نماند كه توضيحات ارايه شده در حواشي جز معدودي كه فاقد نام نويسنده است، به وسيله داور، قدسي و فرصت‎الدوله نگاشته شده است كه بيشترين اين توضيحات را مرحوم شيخ مفيد، داور، نگاشته است و به نظر مي‎رسد كه قدسي،آن‎ها را از تأليفي كه شيخ در شرح ديوان حافظ داشته و متأسفانه امروزه از آن اطلاعي در دست نيست، برداشته است؛ آن چنان كه قدسي در ذيل خود بر ديوان حافظ مي‎نگارد:

«كه بسياري از حواشي، مختصري است از كتابي كه علامه زمان و نحرير دوران، مولانا‎ الرشيد‎الشيخ مفيد المتخلص به داور در شرح ديوان خواجه عليه‎الرحمه نگاشته‎اند …»[22] 

 به عنوان نمونه در صد غزل نخست ديوان حافظ،190 توضيح مربوط به داور و 22  توضيح مربوط به خود قدسي است و از فرصت‎الدوله نيز در كل ديوان بيش از 20 توضيح آمده است.

5- چاپ قدسي از ديوان حافظ:

اولين بار ديوان حافظ به سال 1169ش برابر 1206 ق و 1791ه.قمري در كلكته به دستور مستر جانس انگليسي با تصحيح ابوطالب تبريزي به چاپ رسيد و پس از آن چاپ‎هاي معروف حكيم پسر وصال، اولياء سميع به زيور طبع آراسته شد و تا آن جا كه مي‎دانيم پيش از چاپ قدسي 48 چاپ مختلف تاريخ‎دار از ديوان حافظ به انجام رسيده بود.[23]

 خستين چاپ ديوان حافظ قدسي در سال 1276 ش برابر با  1314 ق، يعني 107 سال پس از چاپ جانس به قطع رقعي و در 496 صفحه در بمبئي و به چاپ قدسي معروف شد و به شهرت و احترام و اعتبار خاصي در جامعه ادبي، دست يافت آن چنان كه تا قبل از چاپ قزويني ـ غني يكي از متداول‎ترين و مشهورترين چاپ‎هاي ديوان حافظ به شمار مي‎آمد و بارها در هند و ايران به چاپ رسيد مهم‎ترين چاپ‎هاي تاريخ‎دار بعدي ديوان حافظ قدسي در سال 1322 (: 1283 شمسي) در 499 ص در مطبع ناصري بمبئي، در سال1323 در قطع خشتي در هند و در سال 1353 به وسيله‎ي انتشارات ابن‎سينا در تهران با مقدمه شادروان علي‎اصغر حكمت‎شيرازي و يك بار در شيراز به وسيله اتحاديه مطبوعاتي فارس در 496 به طبع رسيد كه عنوان روي جلد كتاب چنين بود: «كليات ديوان حافظ شيرازي به تصحيح و تحشيه دوازده نفر از دانشمندان و شعراي مشهور با ترجمه لغات مشكله، كامل‎ترين و صحيح‎ترين نسخه معروف به حافظ قدسي.» ( كه معلوم نيست مستند تصحيح و تحشيه دوازده نفر از دانشمندان و شعراي مشهور چيست).

در سال 1364 انتشارات اسكندري تهران اين نسخه را در 512 صفحه به قطع وزيري انتشار داد و در همان سال اين نسخه از ديوان حافظ «با شرح ابيات و توضيح لغات، بر اساس نسخه قدسي» با مقدمه و تحقيق عزيز‎الله كاسب در تهران به وسيله انتشارات رشيدي در 716 صفحه به زيور طبع آراسته گشت.

آخرين چاپ ديوان حافظ قدسي به تصحيح آقايان دكتر حسن‎ذوالفقاري و ابوالفضل علي‎محمدي در تابستان 1381در 828 صفحه به وسيله نشر چشمه در تهران به انجام رسيده است كه در اين نسخه، حافظ چاپ قدسي با چهار نسخه چاپي معتبر يعني چاپ‎هاي قزويني ـ غني ـ خانلري، سايه و سليم نيساري مقابله شده است و كشف‎الابيات و فرهنگ لغات به آن افزوده گرديده است، متن قدسي حروف‎چيني شده و ديگر به خط قدسي نيست و متأسفاته ذيل قدسي كه در صفحات 483 تا487 چاپ اتحاديه مطبوعاتي فارس آمده است و قدسي در آن داستان نگارش و تصحيح اين چاپ را در آن جا آورده است، ندارد و در برابر بعضي از رباعياتي كه در چاپ قدسي نيامده و در سه نسخه ديگر ضبط شده به متن اضافه شده است بدين ترتيب اين چاپ كه از جامعيت و تازگي‎هاي چندي برخوردار است، ديوان چاپ قدسي را امروزي كرده است و براي خوانندگان روزگار ما خواندني‎تر ساخته است و داراي فوايد علمي و ادبي و متن‎شناسانه فراوان است.

اما اين چاپ ديوان حافظ قدسي، علي‎رغم زحمات طاقت‎فرسا و تلاش‎هايي كه كوشندگان ارجمند آن نشان داده‎اند، داراي اين مشكل است كه در اساس داراي اعتبار علمي و تحقيقي نيست و مقايسه چاپ قدسي با چاپ‎هاي قزويني ـ غني، خانلري، سايه و سليم نيساري، تنها مي‎تواند نقايص و ضعف‎هاي چاپ ديوان حافظ قدسي را بر ملا سازد زيرا:

1ـ چاپ قدسي هم چنان كه مي‎دانيم و قبلاً اشاره كرده‎ايم مبتني بر نسخ خطي اقدم و اصح شناخته شده نيست و قديم‎ترين نسخه مورد استناد و تاريخ‎دار آن مربوط به قرن دهم يعني سال 970 هجري است، حال آن كه در چاپ قزويني، نسخي كه به عصرحافظ بسيار نزديك هستند و در قرن نهم كتابت شده‎اند، مورد استفاده قرار گرفته است و في‎المثل نسخه‎ي خطي مرحوم سيد عبد‎الرحيم خلخالي در سنه‎ي 827 نگاشته شده است كه فقط سي و پنج سال بعد از وفات حافظ كتابت شده است و علي‎رغم اين كه قدسي به 50 نسخه خطي مختلف مورد مقايسه اشاره مي‎كند، كيفيت هيچ‎يك از نسخه‎ها و مباني گزينش خود را روشن نمي‎سازد و طبعاً به اين نتيجه مي‎رسيم كه گزينش‎هاي قدسي ذوقي، اجتهادي و شخصي است و در هيچ جا موارد جزيي و كلي اختلافات نسخ دقيقاً نشان داده نمي‎شود.

2ـ تعداد غزل‎هاي چاپ قدسي 600 غزل است كه در مقايسه با معتبر‎ترين چاپ‎هاي ديوان حافظ، حدود 105 غزل اضافه دارد. بدين معني كه در چاپ قرويني 495 غزل، چاپ خانلري با 486 غزل چاپ سايه با 484 غزل و چاپ نيساري 476 غزل دارد و اين 105 غزل اضافي، نشان مي‎دهد كه قدسي يا نويسندگان نسخه‎هاي مورد مراجعه او، با گشاده‎دستي بسياري از غزل‎هاي يازده شاعر معروف و بسياري از غزليات شاعران ديگر را بر متن اصلي افزوده‎اند و غزل‎هايي از نزاري قهستاني (غزل14 و 8)، حافظ شانه‎تراش (غزل 16)، سلمان ساوجي ( غزل 22)، ملك جهان خاتون (غزل 75 )، عبد‎المجيد (غزل 130)،  سلمان (غزل239)، جلال‎عضد (غزل252)، بهاء‎الدين زنگاني( غزل 298)، اوحدي مراغه‎اي (غزل300)، ابن‎حسام خوسفي(غزل 365)، اميرخسرو دهلوي (545)

3- در بخش‎هاي غيرغزل تركيب‎بندها، ترجيع‎بند‎ها، قصيده‎ها، مخمس، مثنوي‎ها، ساقي‎نامه‎ها، قطعه‎هايي كه آمده است كه در نسخ معتبر يكسان نيست.


[1] فرصت‎الدوله شيرازي، تذكره‎ي دارالعلم، به تصحيح دكتر منصور رستگار فسايي، انتشارات دانشگاه شيراز، 1375، ص 270.

[2]  همان جا، ص 271. 

[3] تذكره شعاعيه، به تصحيح دكتر محمود طاووسي، بنياد فارس‎شناسي، 1380، ص 422.

[4] تذكره مرآة الفصاحه، شيخ مفيد، «داور»، تصحيح دكتر محمود طاووسي، انتشارات نويد، 1371، ص 500.

[5] سيد احمد ديوان بيگ شيرازي، حديقه‎الشعرا، به تصحيح شادوران دكتر عبدالحسين نوايي، جلد دوم، 1365، صص 1424 و 1425.

[6] همان جا، 1424.

[7] آثار عجم، جلد اول، انتشارات اميركبير، ص 122،

[8] دانشمندان و سخن‎سرايان فارس، ص 

 9] آثار عجم، جلد اول، ص 122.

[10] تذكره شعاعيه، ص 422.

[11] حديقه الشعرا، ص 1425.

[12] علي‎اصغر حكمت شيرازي، ره‎آموز حكمت، به تصحيح دكتر دبير سياقي، حديث امروز، قزوين، 1383، ص146.

[13] ديوان حافظ به خط قدسي، از انتشارات اتحاديه مطبوعاتي فارس، شيراز، ص 486.

[14] ديوان حافظ به خط قدسي، ص 483.

[15] همان جا.

[16] همان جا.

17] همان جا، ص 483.

[18] همان جا، ص 484.

[19] همان جا، 485.

[20] همان جا، ص 485.

[21] همان جا، ص 486.

[22] همان جا، ص 486.

[3] مهرداد نيكنام ، كتاب‎شناسي حافظ، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1367، صص 1 تا 7

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نازمان‌ اندیشی و شاهنامه فردوسی

 

نازمان‌ اندیشی و شاهنامه فردوسی

 
 
 

 تاریخ‌نگاری پس‌پسکی یا با دید امروز به داوری دیروز نشستن یا به قول غربی‌ها آناکرونیسم چیست؟ پادزهر تاریخ‌نگاری ناهمزمان کدام است؟ با چه روشی می‌توان شاعران قدیمی یا متون ادبی تاریخی را به گونه‌ای متوازن و منصفانه فهمید و نقد کرد؟

این پرسش‌ها را با میهمانان این برنامه و برنامه آینده دیدگاه‌ها در میان می‌گذاریم. جلال خالقی مطلق، استاد ارشد زبان و ادبیات فارسی در بخش مطالعات ایرانی دانشگاه هامبورگ، مصحح شاهنامه و گرد‌آورنده آنچه اهل فن نسخه برتر و منزه شاهنامه نامیده‌اند، احمد صدری،‌ مترجم شاهنامه مصور اخیر به زبان انگلیسی و جامعه‌شناس در شیکاگو و خداداد رضاخانی، مورخ دوران باستان با تمرکز روی ساسانیان در برلین:

آقای خالقی مطلق، شما بیش از ۵۰ سال است که روی شاهنامه تحقیق کردید. حاصل این تحقیق نسخه‌‌ای از شاهنامه است که ایران‌شناسان آن را منزه‌ترین نسخه شاهنامه می‌دانند. هرچند یکبار در ایران و در میان ایرانیان بحثی درمی‌گیرد. در یک سو عده‌ای با دست گذاشتن روی ابیاتی از شاهنامه فردوسی را در مقام یک میهن‌پرست ضد اجنبی و حتی برتری‌طلب ستایش می‌کنند و جمعی دیگر به همین دلایل شاهنامه و فردوسی را نکوهش می‌کنند. بسیاری هم فردوسی را نه میهن‌پرست که میهن‌دوستی توصیف می‌کنند که در شاهنامه به همه اقوام ایرانی به طور یکسان علاقه نشان داده. نظر شما در این باره و دلایل‌تان؟

جلال خالقی مطلق: ما برای اینکه بتوانیم به این جور بحث‌ها یک سروصورتی بدهیم باید برخی فرضیات را رعایت کنیم. بعضی محفوظات را رعایت کنیم. اول اینکه ما هنگام بررسی تاریخ گذشته و متون کهن باید دچار نازمانی یعنی آن چیزی که غربی‌ها به آن اناکرونیسم می‌‌گویند نشویم. این آناکرونیسم باعث می‌شود که ما مسایلی را که امروزی است ببریم به اعصار گذشته.

البته مواردی از تاریخ گذشته هست که می‌شود با معیارهای امروزی بررسی کرد. ولی برخی اندیشه‌ها هست که باید در چارچوب زمان بررسی شوند. از این رو درست نیست که ما همیشه گذشتگان،‌ فردوسی یا هر کس دیگر، را بیاوریم امروز در پشت میز محاکمه. به‌خصوص، این موضوع را تاکید می‌کنم که ما در جهانی به سر می‌بریم که مجهز به سلاح‌های قوی‌تر از هر زمانی است برای اشاعه نژادپرستی، تعصب بسیار وحشیانه‌تر، خونریز‌تر و ویرانگرایانه‌تر عمل می‌کند تا زمان‌های قدیم.

مسئله دیگر این است که ما دولت ساسانی را که بخش بزرگی از شاهنامه انعکاس تاریخ و فرهنگ ساسانی است، باید اول خوب بشناسیم و وضعیت همسایگان آن را بشناسیم. دولت ساسانی در کنار دولت بیزانس، دو قدرت بزرگ جهان آن روز بوده. همچنانکه پیش از آن هم دولت اشکانی و دولت رم دو قدرت بزرگ جهان آن روز بودند. و پیش از آنها هخامنشیان تنها قدرت جهانی آن روز بودند. و پیش از هخامنشی‌ها باز مادها وارد شده بودند و داشتند به قدرت جهانی آن روز تبدیل می‌شدند. این ساسانیان به چنین گذشته‌ای تکیه دارند. با چنین فرهنگ و تاریخ و قدرتی برپا هستند.

از طرف دیگر همسایه‌های دولت ساسانی، یعنی اعراب و ترک‌ها از سطح قبیله‌ای و فرهنگ قبیله‌ای بیرون نیامده بودند و آنها قاعدتا‌ً‌ دست‌ نشانده دولت ساسانی بودند و از این رو دولت ساسانی آنها را «بندگان» خطاب می‌کرد. یعنی دست‌نشاندگان خودش. در حالی‌که یک چنین اصطلاحی را درباره بیزانس به کار نمی‌برد. بلکه دولت بیزانس را هم‌شأن خودش می‌دانست.

بخش بزرگی از شاهنامه این دولت و قدرت ساسانی را منعکس می‌کند مضافا‌ً بر اینکه در آن زمان دولت‌های کوچک قبیله‌ای که دست‌‌نشانده ساسانیان بودند در زمان فردوسی بر کشور چیره شدند. بنابراین در واقع تجاوز کردند به کشور ایران. کشور ایران را به چنگ آوردند.

وظیفه شاعر ملی در برابر آنها اعتراض است، تکیه بر گذشته است. اگر غیر از این بود که ما فردوسی را شاعر ملی دیگر نمی‌گفتیم. در هیچ جای جهان به شاعری که این صفات را نداشته باشد شاعر ملی نمی‌گویند. بحث‌هایی درباره نژادپرستی فردوسی، عرب‌ستیزی، ترک‌ستیزی، بحث‌های امروزی است. اینها برخاسته از عقاید امروز مردم ما است. به‌خصوص نه مردم ما بلکه گروهی که اینها خودشان بیشتر نژادپرست‌اند از آن چیزی که گذشتگان بودند. دوست ندارند کشوری به نام ایران با مرزهایی که دارد متحد باقی بماند. از این رو به نمادهای ملی، به سمبل‌های ملی این کشور حمله می‌کنند و مهمترین سمبل‌های ملی این کشور فردوسی و شاهنامه و زبان‌ فارسی است.

بسیارخب. به باقی سئوال‌ها می‌پردازیم. متمرکز بمانیم روی شاهنامه و فردوسی. من از آقای صدری بپرسم که آقای صدری واژه نژاد در شاهنامه به چه معنا به کار رفته و درک فارسی‌زبانان دوران میانه و کهن از این واژه و واژه‌های مشابه چه بوده؟ آیا معادل واژه race بوده که به زبان انگلیسی به کار برده می‌شود یا متمایز کردن مردمان گوناگون بر اساس ویژگی‌هایی مثل رنگ پوست، سیاه، سفید، زرد، گندمگون، جنس و شکل مو، صاف، مجعد، حالت و رنگ چشم،‌ بادامی، آبی، قهوه‌ای و کلا‌ً ویژگی‌های تنانه و فیزیکی است یا نه؟

احمد صدری: به هیچ وجه اینگونه نیست که فرمودید. نژاد به آن صورتی که در شاهنامه به کار می‌رود، به همراه گهر، فره و خرد، چهار مختصه یک شاه خوب است و در واقع به مفهوم وسیع‌تر یک انسان خوب است. اینجا نژاد به مفهوم آن چیزی است که در انگلیسی pedigree می‌گویند. یعنی پدران شما چه کسی بودند، از کجا آمدید، بیشتر خصوصیات فردی است.

آن چیزی که ما به عنوان نژاد در تئوری‌های قرن نوزدهم و بیستم اروپایی سراغ داریم از ساخته‌های جدید است و البته متاسفانه...اینکه می‌گویم «متاسفانه» ارزش‌گذاری است که من با دقت کامل انجام می‌دهم، برای اینکه اثر خوب در فهم ما از فرهنگ خودمان نداشته... متاسفانه این قرائت و خوانش ما از فردوسی را هم تحت تاثیر قرار داده و آن مفهوم نژادی که ما می‌فهمیم به هیچ وجه مراد فردوسی نبوده و فردوسی یک ناسیونالیست به مفهوم کنونی که ما سراغ داریم نبوده، شاهنامه کتابی نیست که در آن مدح شاهان و پهلوانان ایران و قدح و بدگویی از دیگران باشد. اگر اینگونه بود شاهنامه اصلا‌ً‌ این عظمت را پیدا نمی‌کرد.

ما در شاهنامه شاهان بسیار خوب ایرانی، پهلوانان ستوده ایرانی داریم ولی پهلوانان و شاهانی هم داریم که صفات نکوهیده‌ای دارند. جمشید و کیکاوس و نوذر شاهان ایران هستند ولی دچار غرور و آز و خودکامگی می‌شوند و فره خودشان را از دست می‌دهند یا فره‌ شان اینقدر کم می‌شود که مقام خودشان را درعمل از دست می‌دهند.

ما پهلوانی داریم به نام توس که در شاهنامه هم فردوسی و هم سایر پهلوانان و هم حتی شاه ایران از اینها بدگویی می‌کنند. و در آن سو یک شخصیت بسیار برجسته مانند پیران ویسه را داریم که وقتی در جنگ کشته می‌شود آن پهلوان ایرانی که او را از میان می‌برد بر او گریه می‌کند و شاه ایران که در صحنه است بر او مرثیه می‌خواند. یک شخصیت برجسته است که حتی در شاهنامه در جایی فردوسی مناجات او را با خدا نقل می‌کند. یعنی قطعا‌ً‌ نیات واقعی این فرد در اینجا دارد بیان می‌شود. نیات او صلح و دوستی است. منتهی در شرایط بدی قرار گرفته و باید شاه خودش افراسیاب را حمایت کند. نمی‌خواهد بیاید به طرف ایران که این کار را خیانت می‌داند و کار درستی نمی‌داند. یک شخصیت تراژیک و در عین حال قابل احترام است.

این است که این تصوراتی که از شاهنامه در اذهان ما وجود دارد تصوراتی است تحت تاثیر آن تئوری غربی است. چه له و چه علیه. یک عده به این عنوان فردوسی را به اشتباه و دروغ مدح می‌کنند و یک عده دیگر هم افتادند به تقبیح او. در واقع اگر شاهنامه را بخوانیم و الان شاهنامه‌ای که جناب خالقی مطلق تصحیح کردند و ما آن را مدیون ایشان هستیم می‌بینیم که بسیاری از این ابیات که نقل می‌شود یا اصلا‌ً‌ در شاهنامه نیست یا ابیاتی است که الحاقی است. اینها را که در افواه هست ما باید کم کم تصحیح کنیم. خوشبختانه با این شاهنامه جدیدی که در دست داریم ابزار تصحیح این تصورات غلط در دسترس ما هست.

آقای جلال خالقی مطلق خواهش می‌کنم در نوبت بعدی چندتا از این ابیات را به ما نشان بدهند. یک سئوال هم دارم در این مورد از ایشان. ولی الان از آقای رضاخانی می‌خواهم سئوالی بکنم. آقای رضاخانی،‌ آقای خالقی مطلق گفتند که ما نباید دچار نازمانی شویم. نوع درست خوانش متون ادبی تاریخی و خود متون تاریخی نیست از نظر ایشان و بسیاری از پژوهشگران تاریخ و علوم اجتماعی و انسانی. به نظر شما پیش‌زمینه و زمینه تاریخی سرودن شاهنامه چیست که گاهی به برداشت‌های گوناگون ازش منجر می‌شود؟

خداداد رضاخانی: البته صد در صد... و خیلی هم متشکر از پیش‌آوردن این مطلب آناکرونیسم یا نازمانی که دقیقا‌ً‌ همانطور که می‌فرمودند صد در صد بنده هم موافق هستم. ولی فکر می‌کنم یک مقدار می‌شود قضایای سرودن شاهنامه و نقش شاهنامه به عنوان متن ملی یا متنی که دارد سعی می‌کند یک جورهایی از یک ملیت دفاع کند را در زمینه زمان سنجید. به نظر من بد نیست که شاهنامه را در بستر زمانی خودش نگاه کنیم. اینکه در واقع یک متنی است که یک شاعر آنطور که امروزه می‌گویند «کامیشن» می‌شود که متنی را به شعر دربیاورد...

یعنی مقصودتان این است که سفارش گرفته...

خداداد رضاخانی: سفارش... دقیقا‌ً‌. و دقیقا‌ً اینکه این متن یک جورهایی دارد آماده بهش تحویل می‌شود، همانطور که در مقدمه شاهنامه ابومنصوری و حتی ابیات خود فردوسی هست که این متن را کس دیگری، پهلوان عبدالرزاق جمع کرده و تحویل داده. حالا هرچند که خود متن ابومنصور را در دست نداریم، ولی این متن قبل از فردوسی وجود دارد. آن چیزی که همیشه برایم جالب بوده نگاه کردن به اینکه پهلوان عبدالرزاق کیست،‌ بستر زمانی سیاسی اجتماعی کسانی که دارند جمع می‌کنند چیست؟

چیزی که باید بهش توجه کنیم اینست که اواخر دوره طلایی پادشاهی سامانیان است در آسیای مرکزی، ماوراءالنهر وخراسان، در دوره‌ای است که به دلایل سیاسی زبان فارسی تبدیل شده... موقعیت خودش را به عنوان زبان دوم اسلام به دست آورده. زبانی که در منطقه خراسان و آسیای میانه زبان محلی نبوده. طی ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال گذشته زبانی بوده که از طریق مسلمان‌ها به آسیای میانه رفته و در آنجا جای زبان‌های محلی مثل بخاری و مثل سغدی و بلخی را گرفته و حالا زبانی شده که نشان‌دهنده یک طبقه خاص است. طبقه‌ای که مسلمان‌اند، از جنس اشراف و بزرگان و قدرتمندان منطقه محسوب می‌شوند و جدیدا‌ً‌ از طرف پادشاهی سامانی به عنوان زبان درباری آنها در نظر گرفته شده.

به نظر من شاهنامه را باید در این بستر ببینیم و در اینکه در واقع نشان‌دهنده ملیت یا ملی به مفهوم مدرن نیست. همانطور که دکترخالقی فرمودند این نشان‌دهنده چیزی است که سامانی‌ها می‌خواهند از خودشان به عنوان وام‌داران یا جایگزینان سلسله ساسانی نشان دهند. سامانیان خیلی جالب است که خودشان را به بهرام چوبینه می‌چسبانند. از نظر شجره خانوادگی‌شان. این یک چیزی است که سعی می‌کند این زبانی که در این دربار در دوران طلایی‌اش به سر می‌برد. شاعران بزرگ دیگری قبل از آن آمده‌اند و این زبان اصلا‌ً‌ در حال از بین رفتن نیست.

برعکس آن چیزی که اکثرا‌ً‌ گفته می‌شود که فردوسی با سرودن شاهنامه زبان فارسی را حفظ کرده اتفاقا‌ً‌ نشان‌دهنده مرحله بلوغ زبان فارسی، قدرت زبان فارسی به عنوان زبان سیاسی دربار سامانی و یک مقداری نشان‌دهنده دید تاریخی و عمق تاریخی است که سامانی‌ها دارند. فردوسی به عنوان شاعر، حالا کار شعرش که من صلاحیتش را ندارم که در مورد جنبه شعری قضیه نظر دهم، ولی در مورد محتویات شاهنامه و زبانی که دارد استفاده می‌کند بیشتر نشان‌دهنده دوره قدرت است. بیشتر دارد چیزی را نشان می‌دهد که این پادشاهی سامانی الان پایه‌گذاری شده. الان خودش هویت مستقلی دارد و این هویت از طریق این زبان و این کتاب به خصوص که نشان می‌دهد ارتباط سامانی‌ها یا هر کس دیگر را که دارد این را جمع‌آوری می‌کند به آن سلسله. در نتیجه یک مقداری من تنها حرفی که دارم شاید این است که یک مقدار در استفاده از کلمه ملی یا حماسه ملی باید دقیق‌تر و با توجه به فرقش با مفهوم ملی مدرن استفاده کنیم.

آقای خالقی مطلق، اول نظرتان را بپرسم درباره آنچه آقای رضاخانی گفتند که شاهنامه لزوما‌ً حماسه ملی نیست و اینکه هدف فردوسی هم شاید از سرودن شاهنامه این نبوده که کار ملی انجام دهد، یک مقدار فرق دارد با آن صحبتی که خودش می‌کند که عجم زنده کردم بدین پارسی، به این معنی که آن زمان عجم‌های فارسی‌زبان، کسانی که در سراسر آن منطقه بودند و با این زبان گویش می‌کردند تضعیف شده بودند و حالا از این طریق از نظر خودش احیا می‌شوند. نظرتان درباره این گفته‌های آقای رضاخانی چیست؟

جلال خالقی مطلق: اجازه بدهید من یک نکته‌ای را درباره نژاد که آقای صدری گفتند اینجا اضافه کنم. ما اینجا وقتی صحبت از این می‌کنیم که فردوسی ایران‌دوست بوده و کشورش را دوست داشته و تاریخ و فرهنگش را دوست داشته به ما ایراد می‌گیرند که این افکار افکار غربی است که وارد ایران شده و نمی‌شود به دوران گذشته انتقالش داد. یعنی در واقع همان ایرادی را می‌گیرند که من خودم آناکرونیسم گفتم. آقای رضاخانی هم همین عقیده را دارند و اشاره کردند. منتها من در اینجا با ایشان هم‌عقیده نیستم. بعدا‌ً‌ عرض خواهم کرد.

در هر حال به ما ایراد می‌گیرند که ما از میهن‌دوستی فردوسی صحبت می‌کنیم. در حالی که وقتی ما این صحبت را می‌کنیم از شاهنامه ده‌ها مثال می‌آوریم. بعضی‌ها حتی از خود فرنگی‌ها معتقدند که شاهنامه از اول تا آخر میهن‌دوستی ایرانی است و غیر از این چیزی نیست. ولی مثال‌های کاملا‌ً‌ واضح است ایران‌دوستی شاهنامه. ایران، نه سامانیان. ایران، نه ساسانیان. ایران،‌ فقط ایران. در شاهنامه ده‌ها مورد است که می‌شود به صورت مستند نشان داد.

به ما ایراد می‌گیرند که این عقیده امروزی است که از غرب به ما آمده. ولی خود اینها در مورد نژاد، فردوسی را نژادپرست به معنی امروزی نژادپرستی درغرب قلمداد می‌کنند. یعنی همیشه می‌خواهند یک جوری از فردوسی... البته نظرم جناب آقای رضاخانی نیست یک وقت سوءتفاهم نشود... کسانی که بیرون از بحث ما در روزنامه‌ها و مجلات بحث می‌کنند از یک بینش سیاسی امروز خارج می‌شوند برای سرکوب کردن ملیت ایرانی، تاریخ ایرانی، سمبل‌های آن مثل فردوسی و زبان فردوسی. این را می‌خواستم دومرتبه اینجا تاکید کرده باشم.

از این جهت از نظر من اینگونه بحث‌ها را نباید جدی گرفت. چون با بینش سیاسی امروزین ارتباط دارد. اما راجع به مطلبی که آقای رضاخانی فرمودند، اولا‌ً‌ فردوسی شاهنامه را سفارش نگرفت. به هیچ وجه. بلکه انتخاب کرد. خودش متنی را به نام شاهنامه ابومنصوری و ابومنصور عبدالرزاق سفارش آن را داده بود خودش این متن را انتخاب کرده برای سرودن. و ما در شاهنامه هیچ جایی نداریم که فردوسی گفته باشد این متن را به او تکلیف کرده‌اند.

منتها در آن زمان شاعران، هر شاعری، اثری را به نام یک پادشاه می‌کرد. نیاز به کمک مالی داشت و این است که فردوسی هم از کسی به نام منصور که پسر ابومنصور عبدالرزاق باشد و کشته شده بوده مدح می‌کند که او پشتیبان او بود. نه اینکه او شاهنامه را به او سفارش داده بود. کسی شاهنامه را به فردوسی سفارش نداده بود.

منتها حماسه‌های ملی اصیل بر اساس متون‌اند و نه بر اساس گفتارهای شفاهی. گفتارهای شفاهی که آنها هم اصلی نداشته باشند. این یک تعریفی است که ما از حماسه ملی داریم و همه غربی‌ها کردند که شاهنامه حماسه ملی است. غیر از این هم نیست. این عنوان را نمی‌شود از شاهنامه گرفت. با هیچ تعریفی نمی‌شود از شاهنامه گرفت.

شاهنامه حماسه ملی است و در آن از یک ایران که دیگر در آن زمان فردوسی وجود نداشته یعنی ایران پیش از اسلام با حسرت یاد می‌شود. به یاد ملیتی که دیگر در آن زمان در دست نبوده و از همدیگر پاشیده شده بوده و این ملیت را فردوسی ازش یاد می‌کند. البته زبان پارسی را فردوسی زنده به این معنی نکرده. بلکه پیش از او کسان دیگری درباره زبان پارسی کوشش‌هایی کرده‌اند، از یعقوب لیث شروع می‌شود تا به زمان فردوسی می‌رسد. ولی فردوسی در پابرجا ساختن زبان فارسی نقش مهمی دارد. این را می‌خواستم عرض کرده باشم.

اجازه بدهید واکنش آقای رضاخانی و آقای صدری را بعد از ایشان بگیرم که این را بگذاریم یک قسمت اول بحث. آقای رضاخانی، واکنش شما به ایرادی که آقای خالقی مطلق گرفتند؟

خداداد رضاخانی: عرض کردم بنده خودم را کسی نمی‌دانم که صلاحیت داشته باشم راجع به متن فعلی شاهنامه به اندازه‌ای که دکتر خالقی می‌توانند نظر بدهند نظر بدهم. بالنتیجه در مورد ارتباطی که ایشان در متن در مدح ملی‌گرایی می‌دانند بنده صحبتی ندارم. 

منظورم از سفارش گرفتن این نبود که هیچ علاقه شخصی وجود ندارد. ولی نمی‌شود در نظر نگرفت که این متن را یک نفر به نام پهلوان ابومنصور عبدالرزاق قبل از اینکه شاهنامه را فردوسی بنویسد به قول خودش بزرگان و موبدان و دستوران را جمع کرده و این متن را که به صورت‌های مختلف نوشتاری و شفاهی وجود داشته را تهیه کرده و این متن در اختیار فردوسی قرار گرفته.

این چیزی است که ما باید در نظر داشته باشیم. این یک دلیلی دارد. عبدالرزاق ادیب نیست. یک آدمی است که حاکم محل و منطقه است. یکی از حاکمان سامانیان است. یک دلیلی دارد این کار را می‌کند. غیر از فقط علاقه‌اش به ادب. وقتی این متن تهیه می‌شود این متن یک بستر زمانی سیاسی و اجتماعی و من حتی بحث می‌کنم اقتصادی دارد. یک ربطی هم دارد به اوضاع اقتصادی منطقه آسیای میانه. در آن زمان. من این را بی‌ارتباط به این نمی‌دانم که مثلا‌ً کسانی مثل سامانی‌ها، چندین دهه قبل از این موضوع به طور کاملا‌ً اتفاقی برداشتند زبان دربارشان را فارسی کردند و خودشان را به این دلیل جدا می‌دانند یا می‌خواهند که جدا باشند. از قدرت بزرگتری که در بغداد قرار دارد.

می‌توانیم بحث کنیم و خیلی بحث گسترده‌ای باید باشد که چقدر مفهوم ملیت و کشوردوستی در آن موقع دقیقا‌ً آناکرونیسمی است که دکتر خالقی ازش انتقاد کردند. آیا ما مفهوم ملیت داریم و چقدر از این مفهوم ملیت از اواخر دوره ساسانی به دوره فردوسی اینجور که ایشان گفتند از هم پاشیده می‌شود. راستش قبول ندارم این ازهم پاشیدگی را و این چیزی هم که جدیدا‌ً‌ نوشته‌ام که نمی‌دانم شاید شما دیده باشید یا نه، بحث همین است که این روایط فروپاشی ایران ساسانی به آن مفهوم را من راستش مخالفم ولی فکر می‌کنم این بحث به برنامه‌های دیگری احتیاج دارد.

آقای صدری، شما نظری درباره این بحث که آقای رضاخانی و آقای خالقی مطلق دارند و نکته‌ای که در مورد صحبت‌های خودتان گفتند ایشان،‌ دارید؟

احمد صدری: حرفی که آقای رضاخانی گفتند تا یک حدی درست است. در این شکی نیست که ابومنصور عبدالرزاق فردی بود که می‌خواسته با جمع‌آوری خداینامگ‌ها هم یک کار ماندنی از خودش به جا بگذارد و البته به عنوان فردی که در سیاست آن روز بود و فردی که فرمانروای منطقه بوده، قطعا‌ً‌ می‌خواسته از آن یک برداشت شخصی هم بکند و استفاده شخصی کند. برای خودش نژاد ایجاد کرد. خیلی‌ از اینها نژادسازی می‌کردند و شجره‌نامه درست کرده بودند و خودشان را به ایرانیان باستان ره می‌بردند از طریق این شجره‌نامه‌ها که درست کرده بودند.

مشخص هم هست یک جایی در اواخر شاهنامه از زبان رستم فرخزاد می‌گوید ۴۰۰ سال از این زمان خواهد گذشت و همه چیز عوض خواهد شد. ترک و تازی به هم خواهد پیوست و این ایران از بین خواهد رفت و سخن‌ها به کردار بازی بود و از این حرف‌ها. که خب مشخص است که این نفوذی است که خود ابومنصور روی این قضیه داشته و خودش را می‌گوید نه اینکه رستم فرخزاد پیش‌بینی می‌کند که چهار صد سال بعد در زمان ابومنصور این اتفاق خواهد افتاد. به نظر من معقول است که بگوییم این حرفی است که او زده. ولی در نهایت من موافقم با فرمایش آقای خالقی مطلق که این حماسه ایران است هرچند استفاده سیاسی از زمان سامانی تا زمان کنونی هر سلسله که آمده هر کس که آمده به قول آقای رضاخانی کامیشن کرده و شاهنامه‌ای را پولش را داده اند نوشته‌اند و نقاشی کرده‌اند. قطعا‌ً‌ یک نیت سیاسی هم در پشت این بوده.

ولی در اینکه شاهنامه در ورای آن استفاده و سوء استفاده‌ها یک واقعیت حماسی برای مردم ایران دارد همانطور که ایلیاد و اودیسه حماسه مردم یونان است این هم جنبه حماسی این کتاب برای ما محفوظ است و این استفاده‌ها و سوء استفاده‌های سیاسی نباید این جنبه حماسی را برای ما بپوشاند.

جلال خالقی مطلق: اجازه بدهید یک اشاره کوتاه به موضوع عبدالرزاق بکنم. بی‌ربط نیست. درست است ابومنصور عبدالرزاق برای تهیه شاهنامه ابومنصوری به نثر یک برنامه و یک هدف سیاسی دارد. البته ما در اینجا به طور حتم نمی‌توانیم بگوییم که او هدف ملی نداشته. ولی این را نمی‌توانیم ثابت کنیم. آنچه که می‌توانیم ثابت کنیم و به یقین بیشتر نزدیک است این است که او یک برنامه سیاسی داشته. ولی فردوسی برنامه سیاسی نداشته به هیچ وجه و شاهنامه را هم به او سفارش نداده بودند. بلکه او برنامه (خیلی محتاطانه عرض می‌کنم) ادبی -ملی داشته. ادبی. ملی. هم می‌خواسته یک اثر ادبی از خودش به یادگار بگذارد و هم می‌خواسته به نظر خودش افتخارات تاریخ و فرهنگ گذشته کشورش را در زمانی که کشورش بعد از تسلط اعراب به تسلط ترکان افتاده به نظم بکشد و این را به نظم کشیده. این می‌شود هدف ملی فردوسی.

این را به هیچ وجه نمی‌شود انکار کرد. به ویژه از این جهت که در شاهنامه افکار ایران‌دوستی شاهنامه فراوان آمده. در آن زمانی که فردوسی زندگی می‌کرد، ایران به معنی ساسانیان وجود نداشت. فقط فردوسی سامانیان را می‌شناخت، حکومت خراسان را می‌شناخت. ولی در شاهنامه بیش از هزار بار از ایران صحبت می‌شود. درست است که این منابع منابع عهد ساسانی است ولی فردوسی آنها را اگر قبول نداشت و اگر اعتقاد نداشت نمی‌توانست بسراید. آن را با تمام احساسات ملی سرود.

وقتی که می‌گوید دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود، شما به زبان فارسی و هر زبان دنیا که این را ترجمه کنید اثر ملی خودش را می‌دهد و سخن شاعر و احساسات شاعر را نشان می‌دهد. آنجا که بهرام چوبین در ترکستان در دم مرگ به خواهرش سفارش می‌کند که وقتی من مردم «مرا دخمه درخاک ایران کنید». شما نمی‌توانید این احساسات را از این ابیات بگیرید. اگر بگیرید اگر منکر شوید یا نخوانده‌اید یا تحت تاثیر افکار امروزی واقع شدید. بنابراین شاهنامه یک اثر ملی است و این موضوع ملی دوستی و ایران‌دوستی فردوسی را نمی‌شود به هیچ وجه از شاهنامه گرفت. هرچه در این زمینه گفته شود یا از سوء‌نیت است یا از عدم مطالعه دقیق در شاهنامه است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اندیشه های حافظ درباره ی شعر و شاعری و زندگی شاعرانه:

 

اندیشه های حافظ درباره ی شعر و شاعری و زندگی شاعرانه:

از

دکتر منصوررستگار فسایی

استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز و استاد  مدعو دانشگاه اریزونا- امریکا

این مقاله  بر اساس چاپ شادروان خا نلری از دیوان حافظ و فرهنگ واژگان دیوان حافظ:" کلمات آتش انگیز"* از نویسنده ی این مقاله ، تنظیم شده است و از آنچه حافظ در باره ی شعر و شاعری و مفاهیم ومقاصد آن،به صراحت یا ایما سخن گفته است ،گفگو می کند و اساس بحث براین است که شاعری چون حافظ که به  راستی شاعرانه زیسته و شعر را زندگی کرده  است  در سخن خویش چه اندیشه هایی در باره ی شعر وشاعری  دارد،وجریان ذهن خلاق وذوق وطبع خیال پرور خود را چه گونه   نشان می دهد  وشعر و سخن شاعرانه را به چه نحو،به نقد می کشد و شعر خود راچه گونه درمحیط اجتماعی و سیاسی روزگار خود اثر گذار می بیند وتفسیر می کند و دربرابرمنتقدان ورقیبان خود ،چه عکس العملهایی از خود نشان می دهد...

برای بررسی روند اندیشه ها وواکنشهای شاعرانه حافظ، باید دید که وی  در حوزه ی روابط شخصی خود شعررا چه سان می بیند و برای چه مقاصدی به کار می گیرد وچه گونه در موارد مختلف از کارآن کار می کشد و به چه ترتیب، لحظه های

 آغازتا انجام  آفرینش شعر خود را به تصویر می کشد وچه گونه در عمل ، با شعر خود یگانه می شود وشعر به هستی حافظ

و حافظ به نماد شعر زندگی شده ی خود ،بدل می شود .بدین ترتیب است که حافظ،شاعری خود رامیراث ازلی می شناسد:

            شعر حافظ،از زمان آدم ،اندر باغ خُلد          دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود 10/202

وآنچه را می بیند وبدان می اندیشد، در کارگاه "خیال"خود به شعر در می آورد:

  بیا که پرده ی گلریز هفت خانه ی چشم          کشیده ایم،به تحریر ِکارگاه خیال  5/297                   

او در خیال خویش،  لعبت بازیهای عجیبی دارد به دنبال جلب دل صاحب نظران است و به همین جهت کوششی شگرف در خلاقیت دارد   :

  در خیال‌ این‌ همه‌ لعبت‌ به‌ هوس‌ می‌بازم‌     بو که‌ صاحب ‌نظری‌ نام‌ تماشا ببرد    5/124                 

 حافظ خیال خود را به گلستانی پر نقش و نگار همانند می داند که سرشار از عشق  است:

هم گلستان ِخیالم ،زتو ،پُرنقش ونگار          هم مشام ِدلم ، از زلف سمن سای تو،خوش     4/282

طبع شاعرانه ی حافظ در این کار گاه، به خلق "شعر هایی " می پردازد که خود شاعر رانیز متحیر می سازد که نتیجه الهام الهی است یا زاده ی فکر خود وی،"سحر حلال" است یا "معجزه" که سروش ، یا جبرییل، روح القدس و... آن را برایش  هدیه آورده است:

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟    هاتف آورد این سخن ، یا  جبرئیل ؟       4/1077

حافظ درونی پر غوغا دارد که شعر خویش را پژواک وصدا و بازتاب آن نداها می شمارد:

در اندرون من خسته دلندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست  3/26

ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند  فضای سینه ی حافظ هنوز پر ز صداست  10/26

و به همین جهت است که در شعر حافظ، "هاتف " و "سروش" یا نظایرآسمانی  آنها ، نداگران و الهام بخشندگان مبهم غیبی و مبشران خلاقیت هنری همیشگی شاعر به شمار می آیند که منشاءغوغای درونی وی رابازگو می کنند و "همزاد" و "تابعه" ی شاعرانه ی وی را معرفی می کنندو ذکر نام آنها در شعرحافظ همیشه ،نشان دهنده ی ظهور اندیشه ای تازه وفکری بدیع و نو ومغایر با باورهای رایج ،درذهن و کلام حافظ  است که شاعرعالما عامدا،آنها را برای قدسی کردن شعر خویش به کار می گیرد وآنان را الهام  بخش ورساننده ی پیام شعر خود از جهان افلاکی به شاعری خاکی می نمایاند  ومعمولا زمان این الهامات غیبی فرخ و مبارک  را "سحر" ،"دوش " "آن روز"و مکان آن را " میخانه وگوشه ی آن" که جای بی خبری و بی خویشتنی است،ذکر می کند که در تعبیری نمادین از لحاظ زمانی می تواندهنگام  ظهور روشنی سحر وبامداد و روزیعنی شعر، واز لحاظ مکانی،   جایگاه بیخودی و رهید گی از خویش در هنگام ساخت سخن باشد که :

در اندرون من خسته دلندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست  3/26

به همین جهت است که گاهی حافظ درانعکاس نداهای درون پر غوغای خویش ،طبع خود را "طوطیی"می شمارد:

واله وشیداست دایم همچو بلبل در قفس      طوطی طبعم زعشق شکّر و بادام دوست 2/63

همان کاری که خا قانی در بیتی بدان اشاره دارد:

هرچه عقلم در پس آیینه تلقین می کند   من همان معنی به صورت بر زبان می آورم (خاقانی) 

که طبعا طبع شاعرانه ی حافظ، آنچه را که استاد ازل  گفت بگو، می گوید ، حافظ ،صدای قلم را سماع روحانی

 خلوتیان ملکوت می خواند:

 درون    ِ خلوت  ِ  کروبیان  ِ  عاَلم   ِ ُقدس       صریر  ِ  ِکلک   ِ تو،باشد َسماع  ِ  رو حا نی         18/1032

درپس  ِآینه طوطی صفتم داشته  اند          آنچه استاد ازل گفت بگو ،می گویم                2/273

و طبیعی است که حافظ، در سخن خویش، خود را " طوطی شکر خای"و شاعران دیگر را" طوطیان" و هندیان شاعر چون "امیر خسرو دهلوی و امثال وی  را" طوطیان هند" بخواند:

شکرفروش‌ - که‌ عمرش‌ دراز باد – چرا          تفقّدی‌ نکند طوطی‌ شکر خا را؟!   2/4

کنون که چشمه ی قند است،لعل نوشینت          سخن بگوی و،زطوطی شکردریغ مدار 4/242

    شکّر شکن شوند ،همه طوطیان هند         زاین قند پارسی ، که به بنگاله می رود  3/218

 و قلم را "طوطی خوش لهجه ی شکر خای " می خواند:

آب حیوانش زمنقاربلاغت، می چکد         طوطی خوش لهجه، یعنی ِکلک ِ َشکّر خای ِ تو    6/402

بدین ترتیب "هاتف ،سروش "وظیفه ی بیان الهام بخشی های نا خود آگاه پر غوغای حافط را به

" طوطی طبع"و "طوطی کلک" حافظ واگذار می کنند و در نمونه های زیر می بینیم که حافظ این سه واژه را با چه مقاصد متنوع ومتفاوتی به کار می برد:

1-هاتف : [ ت ِ ] (ع ص ) آوازدهنده . خواننده . آوازکننده  .آوازدهنده ای که خود او را نبینی . بانگ دهنده:

       یکی هاتف انداخت در گوش پیر       که بی حاصلی رو سر خویش گیر سعدی              

  هاتف در شعر حافظ ، گاهی همان سروش است  ،یعنی هر فرشته ای که پیغام آور باشد عموماً و فرشته ای که پیغام و مژده آرد خصوصاً که هاتف غیب نیز گویند. فرشته که پیغام خیر آرد.فرشته ٔ پیغام آور و ملک وحی که به تازی جبرئیل گویند و فرزانگان یعنی حکمای تازی عقل فعال و دانایان فارسی خرد کارگر خوانند . همان که در فرهنگ اسلامی جبرئیل خوانند:

هاتف ،آن روز ،به من مژده ی ِ این دولت داد         که برآن جوروجفا صبر و ثباتم دادند                 6/178

 سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش         که دور شاه شجاع است ،می ،دلیر بنوش          1/278

هاتف غیب :سروش ،فرشته یی که حافظ اورا سروش ِعالم  ِغیب  هم می خواند وازسوی خداوند ،به بندگان نیک، پیام می آورد.

بیار  باده ، که دوشم ، سروش ِ عالَم   ِ غیب          نوید داد  که:   "عام است  فیض رحمت ِ   او"      4/397

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت         با درد صبر کن ! که دوا می فرستمت                 9/91   

ورک موارد دیگر: 3/184  ،1/278 

هاتف میخانه : نداگری  که در میخانه  و به هنگام مستی حافظ  پیام اورا می شنود :

بیا که هاتف میخانه ،دوش با من گفت         که در مقام رضا باش و از قضا مگریز              7/260

سحرم، هاتف  ِ میخانه ، به دولت خواهی         گفت: باز آی ! که   دیرینه ی ِ این درگاهی         1/479

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد    که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش      که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش1/278

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش        گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش 1/279

( ب):سروش:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب   سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است3/37  

عفو الهی بکند کار خویش        مژده ی رحمت برساند سروش 2/279

بیار باده که دوشم سروش عالم غیب        نوید داد که عام است فیض رحمت او  4/397                       

 (ج)-   روح القدس: دکتر پور جوادی آن را "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

روح القدس آن سروش فرّخ       برقبّه ی طارم زبرجد

می گفت سحرگهان که یا ربّ!    در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی بماناد،        منصورِ   مظفّرِ     محمّد   1-11/1066

رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390

(د)- طوطی:

2-سروش:

عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش (2/279)

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر:

الا ای همای همایون نظر     خجسته سروش ُمبا رک خبر   5/1056

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب   سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است                    3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش عالم غیب:

بیار باده که دوشم سروش عالم غیب       نوید داد که عام است فیض  رحمت او(3/397

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی،فرشته ی پیام آورغیب:

روح القدس آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ      در دولت و حشمت مخلّد

                                      بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِمظفّرِمحمّد   1-11/1066

 

 

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  الا    ای   همای    ِ   همایون   نظر        خجسته   سروش  ِ   ُمبا ر ک  خبر                    5-5/1056

اما گاهی نیز حافظ  ذهن وخیال خودرا در صید مضامین و مفاهیم شاعرانهی تازه، به شاهینی چالاک شبیه می داند

  که به دنبال شکارهای طرفه  و بزرگ است:

نه هرکو،نقش ِ نظمی زدکلامش دلپذیر ُافتَد     َتذرو ُطرفه،من گیرم ،که چلاک است شاهینم      7/348

و  فکر بکر حافظ  به عروسی همانند ا ست که مهریه ای گران دارد:

دخترفکر بکر من ،َمحرَم مدحَت ِ تو شد ،  مَهر ِچنان عروس را،هم به کفت حواله باد   7-8/1064

و همان عروس بکری است  که با حسنی جمیل خود نمایی می کند:

آفرین برکلک نقّاشی ، که   داد،     بکر ِ معنی را،  چنین ُحسنی  ،جمیل     2/1077 

بکر ِ اندیشه  جمیل است  کنون می باید           گوشوارش  ز ُدر و  دانه ی  توران شاهی                

گاهی " خیال " در ذهن حافظ   هما ن " وهم"  است که راهروان آن کسانی چون حافظ هستند:

دروَهم، می نگنجد،کاندر تصوّر ِعقل        آید به هیچ  معنی،زاین خوبتر،مثالی 2/455

  ذروه ی کاخ ِرتبتت راست  ز  فرط  ِ ارتفاع    راه روا ن وهم را راه ِ هزارساله  باد 3-8/1064

حافظ   کمال شاعرانه ی خود را حاصل خون جگر خوردنها ی خویش در تر بیت طبع وذوق خویش می شناسد:

هاتف ،آن روز ،به من مژده ی ِ این دولت داد         که برآن جوروجفا صبر و ثباتم دادند                 6/178

گویند  :سنگ لعل شود در مقام صبر         آری شود ولیک به خون جگر شود                  2//221 

اما حافظ،صبر و پایداری  شگرف خود برای به خاطر به دست آوردن" شاخ نباتی" می داند که در واقع عامل کمال

 شعراوست که  نام ، محبوب شاعر را تداعی می کند:

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد   اجر صبری است کزآن شاخ نباتم  دادند8/312

وعشق به اوست که کلمات شعرش را اثر گذار و آتش انگیز می سازد:

   غلام‌ آن‌ کلماتم‌ ،که‌ آتش‌  انگیزد   نه‌ ، آب‌ ِ سرد ، زند درسخن ،‌برآتش‌  تیز4/260

و هر بیتش را را به بیت الغزل معرفت تبدیل می کند:

شعر حافظ ،همه بیت الغزل معرفت است       آفرین برنفس دلکش و لطف سخنش    (9/275)

و بدان جاودانگی می بخشد:  

حافظ ! سخن بگوی که که بر صفحه ی جهان          این نقش ماند از قلمت یادگار عمر 9/248

طبع شاعری حافظ: ( طبع عبارت از قریحه ی شاعرانه ، ذوق شاعری، ذات و سرشت ، خوی،طینت،

 نهاد وگوهر ی است که منشآءخلاقیت شاعرانه است وحافظ ، طبعی لطیف وروان وسلیم دارد که  آن را به عروسی  پر زیور وآراسته و طوطیی شکر خای و... شبیه می داند که هر صاحب ذوقی ازخلال شعر حافظ،از آن باخبر می شود و درسخن حافظ ، تصویرها و توصیفات مختلف ولی آشنایی داردو خواخه ی شیراز ،ای طبع جون آب  را قسمت ازلی خود می داند:

 

حافظ  از مشربِ قسمت‌، گله‌ بی‌انصافی‌ است‌    طبع‌ چون‌ آب‌ و غزل‌های‌ روان‌ ما را بس   ‌8/262

طبع سلیم حافظ:  

حافظ ارسیم وزرت نیست چه شد شاکر باش   چه به ازدولت لطف سخن و،طبع سلیم؟   11/360

چو عندلیب، فصاحت فروشد  ، ای حافظ !      تو ، قدر  ِ او،  به سخن گفتن ِ دری  بشکن         7 /391

  آب‌ حیوانش‌ ز  ِمنقاربلاغت‌ ، می‌ چکد         زاغ‌ کلک  ِ من ،‌ بنامیزد !! چه‌ عالی‌مشرب‌ است‌!!   8/30

طبع شکّرخای حافظ:

آب حیوانش ز  منقار بلاغت می چکد          طوطی  خوش لهجه ،یعنی طبع ِ شکّر خای تو  (  6/402)

مشاطه ی طبع:

ازخیا ل‌ لطف‌ مِی‌ مشّاطة  ی چالا ک ِ ‌طبع‌    درضمیربرگ ِ‌گل‌ خوش‌می‌کند پنهان‌ گلاب  4/14

طبع خوش باش:

برفت و طبع  ِ خوش باشَم، حزین کرد       برادر با برادر ، کی  چنین کرد؟!  12/1046

طبع سخن گزارحافظ:

حافظ اگرچه در سخن خازن ِ گنج حکمت است   از غم ِ روزگاردون طبع سخن  گزارکو  7/406

طبع شعرحافظ:

کنار آب و پای بید وطبع ِشعرویاری خوش   مُعاشِر،دلبری شیرین و،ساقی ، گلعذاری خوش    1/283

تفریح طبع:               

از پی‌  ِ تفریح‌ ِ  طبع‌ و، زیور ِ  ُحسن‌ و طرب‌         خوش‌   بود   ترکیب‌   ِ زرّین‌جام ،‌ با لعل‌ ِ مذاب           3/14‌

طوطی طبع حافظ:

واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس        طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست      ( 2/63)

غلام طبع:

 به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام      ببین که تا به چه حدّ م همی کند تحمیق .             9/292

لطف طبع:

زشعر دلکش حافظ  کسی بود  آ گاه           که لطف طبع و سخن گفتن دری داند.                1/174

3- طوطی: مرغ زیبای  سخنگویی است   که در این جا می  تواند تصویری  استعاری برا ی خود حافظ باشد و در مقابل "زغن "قرار گیرد که  تصویر  رقیبان شاعر است. در آن دیار که طوطی  کم از زغن باشد:در سرزمینی که  طوطی

 بی ارزش تر از گوشت ربا ست و مرغ سعادت هرگز بر سر کسی سایه نیندازد.  

همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز      برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   4/156

کنون که چشمه ی نوش  است لعل شیرینت    سخن بگوی و زطوطی شکر ،دریغ مدار 4/242

طوطی خوش لهجه: طوطی خوش کلام:تصویری برای قلم سخنور حافظ:

آب حیوانش ، زمنقار ِ بلاغت می چکد   طوطی خوش لهجه،یعنی ِکلک ِ َشکّر خای ِ تو 6/402

طوطی شکرخا: اصافه ی وصفی، تصویری استعاری  برای  ناطقه ی انسانی.حکیمی که  طوطی ِ شَکر خای ِ ناطقه  ی انسانی را ، در مُحاذات   آیینه ی تأمُّل ِ عرایس   ِ معانی  ، به أدای ِ د لگشای ِ" إنّ َ مِن ألبیان ِ لَسِحرا "، گویا کرد ،( مقدمه ی محمد گلندام بر دیوان حافظ)

شکر فروش چنین نیست ، هیچکس دیده است    سخن شناس کند طوطی  شکرخارا ( مولوی)

طوطی‌ ِ شکرخا:  طوطی‌ که‌ شکر می‌جود، تصویر استعاری عاشق‌ (: حافظ‌ ) شیرین‌گفتارو شیرین‌سخن است‌.تفقّدی‌ نکند طوطی‌ ِ  َشکر خا را؟! :  معشوق‌، شکرفروشی‌ است‌ که‌ به‌ طوطی‌ شیرین‌سخن‌ خویش‌ (: حافظ‌ )لطف‌ نمی‌کند (از سر مهر با او سخن‌ نمی‌گوید و تلخ‌گفتار است‌)

شکر فروش‌ - که‌   عمرش‌ دراز باد – چرا          تفقّدی‌ نکند طوطی‌َشکر خا را؟! 2/4

طوطی صفت: صفت مطلق  مرکب . طوطی وار،همانند طوطی کسی.با خصوصیتهای طوطی.کسی که مانند طوطی است و اوصاف اورا دارد:

آقای دکتر مجتبایی این بیت را ناظر بر آیه 50 سوره ی انعام می دانند که:" إ ن اتّبع الّا  ما یوحی الیّ " (مجتبایی 191تا 196)و نتیجه می گیرندکه :" حافظ نیز تمثیل طوطی و آینه را به کار برده ،و با القاء رابطه یی پنهان میان این تمثیل و آیه یی از کلام الهی ،مسأله ی استهلاک اراده ی سالک را در اراده ی حق به روشنی باز نموده است و تنها در یک بیت ،بدون این که چیزی برکلام وی بتوان افزود ، هرچه گفتنی بوده ،گفته است در حالی که بحث درمورد تسلیم و رضا و اراده و اختیار ،دامنه یی بس دراز وگسترده دارد، کلام حافظ ،در بلاغت و ایجاز ،در حد

اعجاز است ." (مجتبایی ،همانجا ).

شادروان هروی  در توضیح این بیت حافظ نوشته اند:" در بادی امر تصور می رود مراد شاعر این است که من مثل طوطی برابر آئینه ،آنچه را استاد سخن آموز می گوید ، تکرار می کنم اما شاعر به عنوان "طوطی پس آینه " برای خود دونقش در نظر گرفته : دریافت کننده و القا کننده:

1- در نقش  دریافت کننده ،شاعر طوطی مقلّدی است که آنچه استاد ازل یعنی خالق او به وی تلقین می کند ،باز گومی کند.

2-همین طوطی مقلّد ،در نقش استاد سخن آموز،درپس آینه ایستاده و به طوطی مقابل آینه ،سخن گفتن می آموزد

3-،بنابراین می خواهد بگوید استادی که هم به انسان تعلیم می دهد ،خود از مبداء و منشاء دیگری  الهام می پذیرد.حاصل معنی این که گرچه من خود به مثابه استاد سخن آموز، در پس آینه ایستاده ام –یبا اشعار خود سخن آموزی می کنم- امّا من هم آنچه را که استاد ازل می گوید طوطی وار بر زبان می آورم تا طوطیانی که در برابر آئینه نشسته اند،این سخنان را تکرار کنند." (هروی 1569)

در پس آینه ،طوطی صفتم داشته اند: درحالی که آموزگار من  خود در پشت آدینه ایستاده است و کسی او را نمی بیند،من مثل طوطئی هستم که اورا در برابر  آیینه نگهداشته اندومرا مانند طوطی در مقابل آئینه قرار داده اند."...اشاره دارد به روش سخن آموختن به طوطی و آن روشی مشهور و نماد مقلّدانه سخن گفتن است ،استاد سخن آموز ،پشت آیینه پنهان می شود و الفاظی به رابه زبان می آورد و طوطی ،در مقابل آینه ،به تصوّر راین که با طوطی درون آینه سخن می گوید ،از جنس خود سخن گفتن می آموزد.(دهخدا) .

شهمردان بن ابوالخیر نیز در نزهت نامه ی علایی به این روش اشاره کرده و گفته است :" آموزش طوطی چنان است که آیینه یی برابرش بدارند  ،تا او صورت خویش در او می بیند ،ویکی در پس آئینه ،آنچه خواهد که اورا در آموزد ،می گوید ،او چنان داند که طوطی دیگر است،درآن می نگردو آوازش می شنود ،پس حکایت باز کند.." (مجتبایی 124)

در لباس بشرٌ مثلکم ارشاد رسول          فضل من بهرتو طوطی ّ پس آینه است .      (آنندراج)

من چو طوطی و جهان در پیش من چون آینه است    لاجرم معذورم  ار جز خویشتن می ننگرم

عطار در اسرارنامه آورد:       

     شنودم من که طوطی رادر اوایل            نهند  آئینه یی  اند ر   مقابل

    چو طوطی روی درآئینه   ببیند           چو خویشی را به هر آئینه ببیند

یکی گوینده ،خوش الحان و دمساز            برآرد از پس       آئینه ،آواز

     چنان پندارد آن طوطی    ِ دلبر            که هست آواز ِآن طوطی ِ دیگر

   چو حرفی بشنود،گردد دلش شاد            به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد

وجود آیینه است ، امّا ، نهان است            عدم ، آئینه را ،آئینه دان است

هرآن صورت که در نقص وکمالی است        دراین آئینه ، عکسی و خیالی است

چوتو جز عکس یک صورت نبینی            همه، با عکس خیزی و ، نشینی

توپنداری  که هر آواز و هر کار          ازآن عکس است، کز عکسی خبردار

ومولوی از این داستان برای بیان معنا و داستان دیگری استفاده می کند  ودر کار تعلیم و تلقین ،تجانس و الفت میان مرید و مراد و معلّم و متعلّم را شرط ضروری می داند و،چنان که طوطی باید از صوورت و عکس طوطی سخن بیاموزد.(مجتبایی 195)  . مولوی در دفتر پنجم مثنوی چنین می سراید:

آه از آن روزی که صدق صادقان            باز خواهد از تو،سنگ امتحان

صوتکی بشنیده ،گشتی ترجمان             بی خبر از گفت خود چون طوطیان

طوطئی  در آینه می بیند او             جنس خود را پیش اوآورده  رو

در پس آیینه آن أُستا  نهان            حرف می گوید ادیب خوش زبان

طوطیک ،پنداشته کاین گفت پست             گفتن طوطی است  کاند آینه است

 پس زجنس خویش آموزد  سخن              بی خبر از مکر آن گرگ کهن

گفت را آموخت زان مرد   هنر              لیک از معنیّ و سرّش بی خبر

عقل کلّ را از پس آئینه ،او              کی تواند دید؟ وقت گفت و گو

 ناگفته نماند که آموزگار طوطی ، چون طوطی سخن وی را درست تکرار می کرد به وی شکر(قند،نقل،شیرینی )می داد و همین کار طوطی را شرطی می کردوبه درست تکرار کردن سخن آموزگار وا می داشت :

بلی نعامه و طوطی دو طایرند ولیک             غذای آن شکر آمد غذای این اخگر.      ازرقی

واله و شیداست دایم همچو طوطی در قفس    طوطی طبعم زعشق شکّروبادام دوست ( 2/63)

   الا ای طوطی گویای اسرار              مبادا خالیت شکّر زمنقار                      (1/240)

کنون که چشمه ی قند است لعل نوشینت     سخن بگوی و ز طوطی شکردریغ مدار( 4/242)

طوطئی را ، به خیال شکری دل، خوش بود            ناگهش سیل فنا ،نقش امل ،باطل کرد        (2/130) به همین دلیل طوطی را شکر خای خوانده اند و عذای او را شکر دانسته اند وگرنه طوطی در جنگل ها چگونه شکر می یابد تا غذای خود سازد:

آب حیوانش ز  منقار بلاغت می چکد     طوطی خوش لهجه یعنی طبع ِشکّر خای تو(  6/402)                 

طوطی طبع:اضافه ی تشبیهی: حافظ ، طبع و  ذوق شاعرانه و خوش سخن خود را به طوطی سخن گویی  تشبیه کرده

 است که شکر و بادام را بسیار دوست دارد

   کنون که چشمه ی قند است  لعل نوشینت          سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار      ( 4 /242 )

آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد          طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکر خای تو( 6/ 402)

 واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس          طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست       2/63

  طوطی گویای اسرار: به قول شادروان زریاب خویی : " دراین غزل ،از قلم ،به "طوطی گویای اسرار" تعبیر کرده است که راز درون انسان را و صاحب قلم را بیرون می دهد و همچون طوطی ،گویاست ،زیرا همچنان که نطق ،خاصیت و صفت طوطی نیست ،بلکه دراثر تلقین ،به سخن در می آید ،قلم هم آنچه را به او تلقین و تعلیم می کنند ،می نویسد ،درشعر دیگری،حافظ ، باز از قلم ،به"طوطی خوش لهجه " ،تعبیر می کند:

آب حیوانش ز منقار بلاغت ،می چکد       طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکّرخای تو    (6/402)

( آئینه ی جام 268) قلمی که شاعر در این غزل به توصیف آن می پردازد ،صرف نظر از طوطی و گوینده ی اسرار بودن ،نقّاشی زبر دست هم هست که می تواند تصویری نیکو ،از خط وخال معشوق ارایه دهد  ، او در عین حال ، سربسته سخن می گوید وراز اصلی عشق را فاش نمی کندو امیدوار است تا روزی بخت یار او گردد و شعرو هنرهای قلم جادوگرِوی ،

موجب  بیداری بخت خفته ی او گردد وبتواند پرده از روی معشوق – ممدوح ،بر داردوخود را در بزم وی بیابد و آوای مطربان را بشنود وبا مستان و هشیاران برقصد و از باده ی مست و افیونی ساقی ،بی سر و دستار شود و در آنجا ، با لفظ  اندک و معنای بسیار، راز دل خویش را با محبوب در میان نهد ،گرچه با چنین مستوران وبتان چینی که عدوی دین و دل وی هستند ،نمی توان همه ی اسرار مستی را باز گفت .

ألا ای طوطی گویایِ ِ اسرار    مبادا خالیت شکّر  زمنقار 1/240

طوطیان:جمع طوطی: طوطی ها : پرندگان سخنگو ،که شکّر و شیرینی را بسیار دوست دارند.استعاره از طوطیان شیرین سخنی چون حافظ.در مقابل مگسان که مزاحمان و مدعیانند:

طوطیان در شکرستان ، کامرانی می کنند   وز تحسّر دست بر سرمی زند مسکین مگس 8/261

طوطیان هند: همه ی طوطیان و شاعرانی که در هند هستند . از آنجا که امیر خسرو دهلوی،به طوطی هند معروف است ،برخی این بیت را اشاره ی حافظ به وی دانسته اند زیرا " در میان سخنوران پارسی گوی کمتر کسی به اندازه ی حافظ به اشعار شاعران دیگر توجه داشته و در دواوین آنان تفحص کرده است  ...یکی از کسانی که حافظ بدو تعلّق خاطر داشته ،امیر خسرو دهلوی است که بزرگترین شاعر پارسی گوی هند است که خود را "طوطی " و "طوطی هند " می خواند:

* خسروم و چو طوطیان درهوس شکر لبان

تا شکری به من دهد ،خنده ی یارمن ،چه شد ...

** خوش طوطئی است خسرومسکین به دام هجر

کز بخت خویش ،غصه ، به جای شکرخورد...

*** چو من طوطیّ ِ هندم ،  ارراست        پرسی

زمن هندوی پرس    ،تا راست        گویم  ...

****  خدایا    !   چو خسرو ،  در  این     بوستان

کهن   طوطئی    شد      ز         هندوستان...

و بعید نیست که سه منظومه ی امیر خسرو که در نسخه ی نفیسی ازخمسه ی او که در کتابخانه ی دولتی تاشکند محفوظ است به خطّ خواجه حافظ باشد ،تاریخ این سه منظومه 756 است و کاتب ،شهرت خود را الفقیرمحمدبن محمد(بن محمد)الملقّب به شمس الحافظ الشیرازی قید کرده است .(مجتبایی 25)

شکّر شکن شوند ،همه طوطیان هند          زاین قند پارسی  ،  که به بنگاله می رود     3/218

اما حافظ علی رغم  شنیدن نواهای  غیبی ، همیشه با چشم و گوشی باز ،جهان واقعی خود را می بیند،و ازاشیاء و گیاهان و گلها و مردم و... الهام می گیرد ویافته های خویش را در سخن خود منعکس می سازد:

حافظ ! جناب   ِ پیر ُمغان  ،مأمَن ِ  وفا   ست          درس ِ  حدیث  ِعشق بر او خوان و ،زاو ، شنو    7/398

خواهم‌شدن به بستان، چون غنچه با دلِ تنگ              وآنجا، به نیکنامی، پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته  گفتن ،           گه سرّ عشقبازی از  بلبلان  شنیدن        4/384

از زبان سوسن آزادهام  آمد بهگوش،          کا ند ر این دیر  ُکهَن ،کار  سبکباران،خوشاست     6/44

 زبان و قلم شاعرانه ی حافظ:

زبا ن و قلم، در سخن حافظ با تعبیرات و اوصاف وتشبیهات و استعارات گوناگونی به تصویر کشیده می شود و حافظ ، اغلب زبان و قلم خود را به جای خود می نشاند وابداعات و آفرینش های شاعرا نه ی خویش را کار آنها می داند،اما در

بیان شاعرانه ی حافظ ،" زبان" و "کلک" و "قلم" ترکیبی استعاری و بسیار معنی دار خلق می کند که با همنشین سازی زبان و قلم ، هم نقش زبان وهم وظیفه قلم را در شعر حافظ مشخص می سازد:

زبان کلک تو حافظ ،چه شکرِآن گوید         که گفته ی سخنت می برند دست به دست           9/20

نام حافظ گر بر آید بر  زبان کلک دوست     از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس   9/261

قلم را آن زبان نبود که سرّعشق گوید باز        ورای حدّ تقریر است ،شرح آرزومندی 3 /431

زبان خامه ندارد سر ِ بیان فراق          وگرنه شرح اهم با تو داستان فراق                (1/291 )

  زبان حافظ:

شعر َم،به ُیمن  ِمد ح  تو،صد ُملک ِد ل،گشا د      گویی که تیغ تست ،زبان ِ ُسخنورَم  15/1040         

میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس           زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد                  7 /145 

مدعی   گو   لغز  و نکته  ، به   حافظ    مفروش        ِ کلک  ما نیز ، بیانی و زبانی  دارد 10/121                   

اگر چه  َعرض  ِ هنر،پیش  ِ  یار، بی ادبی است        زبان ،خموش، ولیکن ، دهان ، ُپر از عربی است  1/65

                 زبانت  در  کش  ای حافظ  زمانی        حدیث ِ بی  زبانان ، بشنو   از نی  6/423 

      گفتا : " نگفتنی است سخن ،گرچه محرمی         درکش زبان و پرده نگه دار و، می بنوش "   4/280

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست    9/57

ارباب  ِ حا جتیم  و،  زبان سؤال  نیست،          در حضرت ِ کریم  تمنّا  چه حاجت  است                4/34

به‌سان‌ سوسن‌  ده‌ زبان‌ شود حافظ‌          چو غنچه‌ پیش‌ توأش‌ مُهر بر زبان‌ باشد                   (7/156)

قلم و کلک حافظ:

هر کونکند  فهمی‌ ،زین‌ کلک‌  ِ خیال‌انگیز          نقشش‌به‌حرام‌،ارخود،صورتگر ِچین‌ باشد  4/157

قلم وکلک ونای ونی، در دست حافظ، ابزارآفرینش شعرهستند که ترک سر گفته اند و زبان بریدگی را بر نتافته اند:

کِلک ِ  زبان  بریده ی ِ  حا  فظ ،   در انجمن ،            با  کس   نگفت راز ِ  تو ،تا  ترک ِ  سر نکرد    

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست  9/57

ولی گاهی نیزحافظ اعتراف می کند که قلمش با همه توانایی هایی که دارد،نمی تواند سرّ عشق را چنان که باید ،بیان دارد:

قلم را آن زبان نبود که سرّعشق گوید باز        ورای حدّ تقریر است ،شرح آرزومندی 3 /431

و از زبان بی زبانان ،یعنی "نی" استمداد می کند وکا ر موسیقی دانان را برتر از توان شاعری خود می داند:

زبا نت    در  کش ،   ای   حافظ  زمانی         حدیث   ِ  بی  زبانان ،   بشنو   از   نی                       6/323

حافظ ،صدای قلم را سماع روحانی خلوتیان ملکوت می خواند:

 درون    ِ خلوت  ِ  کروبیان  ِ  عاَلم   ِ ُقدس       صریر  ِ  ِکلک   ِ تو،باشد َسماع  ِ  رو حا نی         18/1032

وآنچه را که بر زبان کلک وی جاری شده است ،تعویذ جان دوستان و افسون جان کاهی برای دشمنان می شمارد:

کلک تو خوش نویسددر شأن یار و اغیار      تعویذ   ِجان فزایی ،افسون   ِعمر  کاهی   (2و7/480)

همان که در شطحیه ی معروف وی به صورتی دیگر مطرح می شود:

                   دشمنان را ز خون کفن سازیم    دوستان را کلاه فتح دهیم 

                         رنگ تزویر پیش ما نبود    شیر سرخیم و افعی سیهیم 9و8 /374

قلم،کلک خیال انگیزاست که باید مقصد و مقصود آن را دریافت.حافظ پیوسته باقلم و مترادفات آن یعنی کلک، خامه و نی و... سرو کار دارد و از آنها با تصاویر و اوصاف متنوع ومتعددی یاد می کند خود را شاعر ساحری معرفی میکند که چون قلم به دست می گیرد از نی قلمش قندو شکر، آب حیات و... می بارد و به هر پرسشی پاسخ می دهدو شاخ نبات قلمش ،میوه هایی شیرین تر از شهد وشکر دارد که حوزه ی تصاویر قلم در شعریراتی است که حافظ در حد تعبیراتی است که شاعر برای بسیاری از افراد یا اشیاء مورد علاقه اش می سازد:

کلک: چشمه ی آب حیوان:

کلک ِتو - بارک الله – بر مُللک ودین،گشاده، صد چشمه، آب ِ حیوان ،  از قطره یی سیاهی2/480

کلک: زاغ:

زاغ کلک: اضافه‌ی‌ تشبیهی‌. نوک‌ قلم‌ که‌ در سیاهی‌ و مرکّب‌آلود بودن‌ به‌ مانند زاغ‌ است‌. زاغ کلک من ،

بنامیزد !!چه عالی مشرب است آفرین‌ بر این‌ قلم‌ من‌ که‌ چه‌ روشی‌ نیک‌ و عالی‌ در سخن‌وری‌ دارد!!

آب  ِ حیوانش ز  منقار ِ بلاغت  ، می چکد          زاغ کلک من ،بنامیزد !!چه عالی مشرب است       8/30

کلک: شاخ نبات طرفه:

حافظ‌  !  چه‌  ُطرفه‌ شاخ‌ ِ نباتی ا‌ست‌ ، ِکلک  ِ‌ تو  !!       ِکش ‌ میوه‌  ، دل پذیر تر،ازشهد  و  شکّر است  11/40

کلک: نی شکربار:

منم ، آن شاعر ِساحر، که به افسون سخن         از نی  ِ ِکلک ،همه ، قند و شکر ،می   بارم 4/319

کلک:ماهی:

چو من ماهی کلک آرم به تحریر      تو از تون والقلم ،می پرس تفسیر 24/1047         

قلم   3 /431

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست                9/57

کلک کوته نظرم بین  که بر طغرل ِ شاه    سخن طعنه ی ِ هدهد   ، به زبان  می آرد     1-44/1088

مجد ِ دین ، سرور و سلطان ِ ُقضا ة ، اسماعیل،          که زدی  ِکلک زبان آ و رَ ش ،از شرع نطق       1-23/1075

کلک تو خوش نویسددر شأن یار و اغیار      تعویذ   ِجان فزایی ،افسون   ِعمر  کاهی   (2و7/480)

کِلک ِزبان بریده: قلم ،قلم نی خاموش وساکت:زبان بریده  :کسی که زبان او را بریده اند و نمی تواند سخن بگوید ،

خاموش ،ساکت ،صفت مرکّب مفعولی است  که گاهی هم به معنای دعایی به کار می رود :"قلمی که زبانش بریده باد "

،"زبانش، خاموش باد ".سعدی گفته است :

زبان بریده ،به کنجی نشسته صم ٌ بکم   به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم   (مقدمه ی گلستان )

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست  9/57

کلک خیال انگیز:

هر کونکند  فهمی‌ ،زین‌ کلک‌  ِ خیال‌انگیز          نقشش‌به‌حرام‌،ارخود،صورتگر ِچین‌ باشد  4/157

کلک زبان بریده :

کلک زبان بریده :برای این که بتوان ازنی ،برای نوشتن ،استفاده کرد ،باید سر نی را برداشت و تراشید و زبانه ،نوک قلم یا رشته یی که در داخل نی قرار دارد،تراشید وبرید و  به دور انداخت ،حافظ از این حالت به عنوان زبان بریدن وترک سر کردن و سر بریدن قلم ،یاد می کند .در بعضی نسخه ها ،به جای "زبان بریده " ،"زبان کشیده " آمده است که در آن حالت ،به معنی زبان دراز و گستاخ  است . کلک زبان بریده ی حافظ : قلم حافظ که ساکت و خاموش بود و نمی نوشت ،

کِلک ِ  زبان  بریده ی ِ  حا  فظ ،   در انجمن ،            با  کس   نگفت راز ِ  تو ،تا  ترک ِ  سر نکرد    

زاغ کلک:

آب  ِ حیوانش ز  منقار ِ بلاغت  ، می چکد          زاغ کلک من ،بنامیزد !!چه عالی مشرب است       8/30

زبان خامه:شاعر به قلم شخصیت داده وآن را دارای زبان دانسته و همانند انسان ،که با زبانش سخن می  گوید ،

تصور کرده است ،با توجه به این که نک قلم به شکل زبان تراشیده می شود و  بدون آن ، قلم ، قادر به بیان و نوشتن

نیست. به همین جهت ،حافظ در جاهای دیگر  زبان خامه و زبان کلک را هم به همین معنی به کار می برد:

ز بان کلک تو حافظ ،چه شکر آن گوید          که گفته ی سخنت ،می برند دست به دست             (9/20)

نام حافظ گر بر آید بر  زبان کلک دوست          از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس       ( 9/261)

زبان خامه ندارد سر ِ بیان فراق           وگرنه شرح اهم با تو داستان فراق                    (1/291 )

همین مضمون را مولوی در مثنوی آورده است:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان            چون به عشق آیم ،خجل گردم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت           چون به عشق آمد،قلم بر خود شکافت         مولوی – مثنوی

زبان خامه   ندارد   سر    بیان فراق            وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق    1/291

کِلک ِزبان بریده: قلم ،قلم نی خاموش وساکت:زبان بریده  :کسی که زبان او را بریده اند و نمی تواند سخن بگوید ،

خاموش ،ساکت ،صفت مرکّب مفعولی است  که گاهی هم به معنای دعایی به کار می رود :"قلمی که زبانش بریده باد "

،"زبانش، خاموش باد ".سعدی گفته است :

  زبان بریده ،به کنجی نشسته صم ٌ بکم          به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم   (مقدمه ی گلستان )

کلک زبان بریده :برای این که بتوان ازنی ،برای نوشتن ،استفاده کرد ،باید سر نی را برداشت و تراشید و زبانه ،نوک قلم یا رشته یی که در داخل نی قرار دارد،تراشید وبرید و  به دور انداخت ،حافظ از این حالت به عنوان زبان بریدن وترک سر کردن و سر بریدن قلم ،یاد می کند .در بعضی نسخه ها ،به جای "زبان بریده " ،"زبان کشیده " آمده است که در آن حالت ،به معنی زبان دراز و گستاخ  است . کلک زبان بریده ی حافظ : قلم حافظ که ساکت و خاموش بود و نمی نوشت ،

کِلک ِ  زبان  بریده ی ِ  حا  فظ ،   در انجمن ،            با  کس   نگفت راز ِ  تو ،تا  ترک ِ  سر نکرد     4/107  

زبان بودن: همه ی وجودش زبان بودن و فقط حرف زدن و عمل نکردن:جمله زبان بودن: بسیار حرّاف بود ن

و فقط حرف زدن و عمل نکردن.چون سوسن آزاده ، چرا جمله زبانی: چرا تو مثل  گل سوسن که ده زبان دارد

و گویی همه ی وجودش زبان است ، فقط حرف می زنی وبه وعده هایت عمل نمی کنی؟

در سند باد نامه ی ظهیری سمرقندی آمده است : " هرکه چون سوسن ،ده زبان و چون لاله ،دو روی گشت ،

روزگارش به خنجر تیز ،چون بنفشه ،زبان از قفا بیرون کشیده است و چون لاله قباش از خون حنجر،رنگین

    کرده است ." (جاوید 469)

نیکو نبود که باشی ای سلسله موی          چون سوسن ده زبان و چون لاله دو روی .عبدالواسع جبلی .

صد بار بگفتی که: دهم زان  دهنت ، کام          چون سوسن ِ آزاده ،چراجمله،زبانی ؟!               3/431

زبان خامه: شاعر به قلم شخصیت داده وآن را دارای زبان دانسته و همانند انسان ،که با زبانش سخن می  گوید ،

تصور کرده است ،با توجه به این که نک قلم به شکل زبان تراشیده می شود و  بدون آن ، قلم ، قادر به بیان و نوشتن

نیست. به همین جهت ،حافظ در جاهای دیگر  زبان خامه و زبان کلک را هم به همین معنی به کار می برد:

ز بان کلک تو حافظ ،چه شکر آن گوید          که گفته ی سخنت ،می برند دست به دست             (9/20)

نام حافظ گر بر آید بر  زبان کلک دوست          از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس       ( 9/261)

زبان خامه ندارد سر ِ بیان فراق           وگرنه شرح اهم با تو داستان فراق                    (1/291 )

همین مضمون را مولوی در مثنوی آورده است:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان            چون به عشق آیم ،خجل گردم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت           چون به عشق آمد،قلم بر خود شکافت         مولوی – مثنوی

زبان خامه   ندارد   سر    بیان فراق            وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق                    1/291                

زبان، خموش:زبانی که از عربی گویی ساکت است و ( به عربی ) حرف نمی زند: زبان خموش

و لیکن ... :  اگرچه داعیه عربی سرایی ندارم و زبانم از عربی گویی  خاموش است و معمولا هم  شعر عربی

نمی سرایم ، اما به خوبی قادر به بیان و اداء شعر عربی  هستم ودهانم پر از عربی است ومی توانم به  این زبان

  با فصاحت و بلاغت  ، سخن بگویم .

اگر چه  َعرض  ِ هنر،پیش  ِ  یار، بی ادبی است            زبان ،خموش، ولیکن ، دهان ، ُپر از عربی است     1/65

زبان دراز شدن:  حافظ،مدعیان زبان دراز  را که چون شمع صبگاهی - که در حال فرو مردن

 است وبه غلط از زیبایی و حسن خود دم می زند- ملامت وآرزو می  کند که ای کاش یار، که تنها سخن شناسی

  است که   قدر سخنان شاعررا می داند و اورا خازن گنج حکمت می شمارد ، در بزم با او بود و به همه ی خود

نمایی  های نابجای  مدعیان، پایان می داد: دراینجا شاعر،به خاطر زبانه و شعله ی شمع ،صفت زبان درازی را

 به آن نسیت داده است.در اینجا ،اشاره به اشعه ی خورشید است که شاعران آن را به "خنجر خورشید" تعبیر

کرده اند و حافظ به همین دلیل ،خنجر آبدار را را برای بریدن زبان شمع ،به کار می برد :

                         برکشد تیغ آفتاب آنکه گه صبح         خنجر صبح از میان خواهد گشاد.                         خاقانی .

                      سپهر برنکشد بامداد خنجر صبح          بشب بزند همت تو بر فسنش .                      ظهیرفاریابی

                آسمان گو بدهد خنجر خورشید که چاک        دل این تیره شب پنتی پتیاره کنم                           شهریار

خیز که شمع  ِ صبحدم ، لاف  زعارض ِ  تو  زد        خصم ،زبان دراز شد،  خنجرِ آبدار کو                   5/406

زبان درکشیدن: سکوت کردن، خاموش شدن:                            

                          زبان درکش ای  مرد بسیار دان       که فردا قلم نیستبر بی زبان                         ( سعدی 284)

                             به خوابش مگر دیده یی سعدیا        زبان درکش امروز ،کان، دوش بود              ( سعدی 454)

  گفتا : " نگفتنی است سخن ،گرچه محرمی         درکش زبان و پرده نگه دار و، می بنوش "            4/280

زبان درکش تو ای  حافظ ،زمانی: ای حافظ ! لحظه یی سکوت کن.

زبانت  در  کش  ای حافظ  زمانی        حدیث ِ بی  زبانان ، بشنو   از نی  6/423 

زبان سخنور:زبان گشاده و فصیح و بلیغ: گویی که تیغ تست ، زبان ِ سخنورم:این که شعر من  که با زبانی سخن آفرین ساخته شده است، توانست دلهای بسیاری  از مردم را تسخیر کند، نشان دهنده ی آن است که شعر من و شمشیر تو در تسخیر جهان و نفوذ در  دلها شبیه هم هستند.

شعر َم،به ُیمن  ِمد ح  تو،صد ُملک ِد ل،گشا د      گویی که تیغ تست ،زبان ِ ُسخنورَم  15/1040         

زبان  ِ سؤال: اضافه ی اقترانی: قوت  وتوان بیان کردن نیاز و احتیاج. زبان سؤال نبودن:: دارای زبان 

تقاضا نبودن ،زبان بستگی از درخواست و تقاضازبان ِ سؤال ،نیست: اما قدرت بیان احتیاج و نیازمندی

 خود را ندارم.

ارباب  ِ حا جتیم  و،  زبان سؤال  نیست،          در حضرت ِ کریم  تمنّا  چه حاجت  است                4/34

زبان سوسن: برگ‌های‌ ده‌گانه‌ی‌  گل سوسن ،همانند 10 زبان‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌، حافظ‌ آن‌ را  «ده‌ زبان‌»، ولی‌«خاموش‌» می‌خواند.

به‌سان‌ سوسن‌  ده‌ زبان‌ شود حافظ‌          چو غنچه‌ پیش‌ توأش‌ مُهر بر زبان‌ باشد                   (7/156)

به‌ بندگی‌ قدش‌ سرو معترف‌ گشتی‌          گرش‌ چو سوسن‌ آزاده‌، ده‌ زبان‌ بودی‌                    (6/433)

از زبان  ِ سوسن‌ ِآزاده‌ام آمد به‌ گوش‌           کا ند راین ‌ دیر ِ ُکهَن‌ ،کار ِسبک‌باران‌ ،خوش‌ است        6/44

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن :هیچ اهل معرفتی نیست که معنی کلام و پبام گل سوسن را بفهمد.

عارفی  کو  

که  کند  فهم  ، زبان  ِ   سوسن            تا بپرسد   که  چرا رفت و ، چرا   باز آمد                4/170

زبان کشیده: در بعضی نسخه ها ،به جای "زبان بریده " ،"زبان کشیده " آمده است که در آن حالت ،به معنی زبان  دراز و گستاخ  است

کِلک ِ  زبان  بریده ی ِ  حا  فظ ،   در انجمن ،            با  کس   نگفت راز ِ  تو ،تا  ترک ِ  سر نکرد     4/107  

زبان کِلک : اضافه ی استعاری : بر زبان قلم: نوشته.

زبان‌  ِ  ِکلک‌ ِتو،حافظ‌ چه‌ ُشکر  ِ آن‌  ،گوید        که  گفتة‌ ی ِ   سخنت  می‌برند دست  به‌ دست‌        9/20

زبان کِلک ِ دوست: نام حافظ گر بر آید بر زبان کلک دوست : دوست نام مرا  بنویسد ، یار نام مرا در نامه ی یاد

 کند ،با نامه یی از من یاد کند .صورت بسیار متواضعانه واحترام آمیزو رسمی ، برای بیان این خواهش که

:" به من نامه یی بنویس ".

نام حافظ گر بر آید بر زبان کِلک ِ دوست          از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس       9/261

زبان مور:اضافه ی اختصاصی: مجاز اطلاق جزء به کل:  مور زبان درازی کردو مدعی آصف شد :

زبان مور بر آصف دراز گشت و رواست          که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست              5/24 

زبان ناطقه: :  اضافه‌ی‌ استعاری‌ست‌ که‌ قوه‌ی‌ گویایی‌ دارنده‌ی‌ زبان‌ تصور شده‌ است‌ چه‌ همگان‌ به‌ مدد این‌ قوه‌ توانایی‌ تکلم‌ کردن‌ و سخن‌ گفتن‌ را پیدا می‌کنند، امّا خود این‌ قوه‌ از بیان‌ حال‌ فراق‌ و اشتیاق‌ عاشقان‌ چون‌ افراد لال‌ درمی‌ماند، دیگر من‌ که‌ جای‌ خود دارم‌ که‌ با این‌ قلم‌ زبان‌ بریده‌، که‌ توانایی‌ سخن‌ گفتن‌ معمولی‌ را هم‌ ندارد، چگونه‌ می‌توانم‌ غم‌ فراق‌ و دوری‌ از تو را بازگو کنم‌ و شرح‌ دهم‌؟ زبان‌ ناطقه‌ بسیار گویا و سخن‌ور است‌ در مقابل‌ آن‌ زبان‌ بریده‌، لال‌ است‌ و از گفتن‌ ناتوان‌، به‌ قول‌ سعدی‌:

زبان‌ بریده‌ به‌ کنجی‌ نشسته‌، صُمٌّ بُکم‌   به‌ از کسی‌ که‌ نباشد زبانش‌ اندرحکم‌ (مقدمه‌ی‌ گلستان‌)                      

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست                9/57

زبانی و بیانی:سخنوری و و قدرت گویایی: کلک ما نیز بیانی و زبانی دارد : من حافظ هم برای  خود قلمی

دارم که زبان و بیانی (خیلی بهتر از زبان و بیان مورد ادّعای تو) دارد ،(تواناییهای خود را به رخ من مکش ).

مدعی   گو   لغز  و نکته  ، به   حافظ    مفروش        ِ کلک  ما   نیز ، بیانی    و زبانی      دارد           10/121                   

سُخَن  ِ عشق نه آن است ، که آید  به   زبان    ساقیا ! می  ده و، کوتتاه  کن ! این  گفت و  شنفت         7/81            

کلک کوته نظرم بین  که بر طغرل ِ شاه    سخن طعنه ی ِ هدهد   ، به زبان  می آرد                    1-44/1088

  اگرچه َعرض  ِهنر،پیش  ِ  یار، بی ادبی است ،    زبان ،خموش، ولیکن ، دهان ، ُپر از عربی است         1/65

یکی است ترکی و تازی در این معامله،حافظ !     حدیث  ِ عشق ، بیان کن ،بدان زبان ، که تو  دانی           7/467

سرّ  ِ این نکته ، مگر شمع ،برآرد به زبان           ورنه ، پروانه  ، ندارد  به   سخن ،پروایی                6 /481

زبان آتشین: زبانی چون شمع ،آتشین و زوزنده و مؤثر .

میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس           زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد                  7 /145 

زبان آوری: ( با یاء مصدری):فصاحت و گشاده زبانی:" زبان آوری که ندای ِ جانفَزای ِ " أنا أفصح العرب ِ و العجم "،

به مسامع ِ سَکنه ی ِ  مَضلّه  ی ِ غَبرا و سَفَره ی مظلّه  ی  خضرا رسانید."(مقدمه ی محمد گندام)

تا چند  همچو شمع ، زبان آوری کنی ؟!           پروانه ی مُراد رسید ، ای مُحب ، خموش          7/280

زبان بریده:

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است           چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست                      9/57

زبان در کشیدن:

گفتا : نگفتنی است سخن ،گرچه محرمی         درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش                    4/280   

زبان دراز:

خیز که شمع  ِ صبحدم ، لاف  زعارض ِتوزد          خصم ،زبان دراز شد،خنجرِ آبدارکو                   5/406   

زبان سخنور:

شعر َم،به ُیمن ِمدح تو،صد ُملک ِد ل،گشا د          گویی  که    تیغ  ِ   تست ،  زبان  ِ ُسخنورَم                   

زبان کلک تو حافظ ،چه شکرِآن گوید         که گفته ی سخنت می برند دست به دست           9/20

راست ،چوم سوسن و گل ، از اثر صحبت پاک           بر زبان بود مرا ،آنچه ترا در دل ،بود                        2/203

زبان سوسن:

از زبان سوسن آزادهام  آمد بهگوش،          کا ند ر این دیر  ُکهَنکار  سبکباران،خوشاست     6/44

زبان کلک:

زبان کلک تو حافظ ،چه شکرِآن گوید         که گفته ی سخنت می برند دست به دست           9/20

زبان ناطقه:

 زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است           چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست   9/57               

بی زبانان:

زبا نت    در  کش ،   ای   حافظ  زمانی         حدیث   ِ  بی  زبانان ،   بشنو   از   نی                       6/323

 

 قلم حافظ:

منم ، آن شاعر ِساحر، که به افسون سخن         از نی  ِ ِکلک ،همه ، قند و شکر ،می   بارم 4/319

قلم را آن زبان نبود که سرّعشق گوید باز        ورای حدّ تقریر است ،شرح آرزومندی 3 /431

چو من ماهی کلک آرم به تحریر            تو از تون والقلم ،می پرس تفسیر 24/1047         

حافظ‌  !  چه‌  ُطرفه‌ شاخ‌ ِ نباتی ا‌ست‌ ، ِکلک  ِ‌ تو  !!       ِکش ‌ میوه‌  ، دل پذیر تر،ازشهد  و  شکّر است  11/40

زاغ کلک: اضافه‌ی‌ تشبیهی‌. نوک‌ قلم‌ که‌ در سیاهی‌ و مرکّب‌آلود بودن‌ به‌ مانند زاغ‌ است‌. زاغ کلک من ،

بنامیزد !!چه عالی مشرب است آفرین‌ بر این‌ قلم‌ من‌ که‌ چه‌ روشی‌ نیک‌ و عالی‌ در سخن‌وری‌ دارد!!

آب  ِ حیوانش ز  منقار ِ بلاغت  ، می چکد          زاغ کلک من ،بنامیزد !!چه عالی مشرب است       8/30

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست                9/57

 کلک ِتو - بارک الله – بر مُللک ودین،گشاده، صد چشمه، آب ِ حیوان ،  از قطره یی سیاهی2/480

کلک کوته نظرم بین  که بر طغرل ِ شاه    سخن طعنه ی ِ هدهد   ، به زبان  می آرد     1-44/1088

مجد ِ دین ، سرور و سلطان ِ ُقضا ة ، اسماعیل،          که زدی  ِکلک زبان آ و رَ ش ،از شرع نطق       1-23/1075

کلک تو خوش نویسددر شأن یار و اغیار      تعویذ   ِجان فزایی ،افسون   ِعمر  کاهی   (2و7/480)

کِلک ِزبان بریده: قلم ،قلم نی خاموش وساکت:زبان بریده  :کسی که زبان او را بریده اند و نمی تواند سخن بگوید ،

خاموش ،ساکت ،صفت مرکّب مفعولی است  که گاهی هم به معنای دعایی به کار می رود :"قلمی که زبانش بریده باد "

،"زبانش، خاموش باد ".سعدی گفته است :

زبان بریده ،به کنجی نشسته صم ٌ بکم   به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم   (مقدمه ی گلستان )

زبان ناطقه در وصف شوق  ما ،لال است          چه جای  کلک بریده زبان بیهده گوست  9/57

کلک خیال انگیز:

هر کونکند  فهمی‌ ،زین‌ کلک‌  ِ خیال‌انگیز          نقشش‌به‌حرام‌،ارخود،صورتگر ِچین‌ باشد  4/157

کلک زبان بریده :

کلک زبان بریده :برای این که بتوان ازنی ،برای نوشتن ،استفاده کرد ،باید سر نی را برداشت و تراشید و زبانه ،نوک قلم یا رشته یی که در داخل نی قرار دارد،تراشید وبرید و  به دور انداخت ،حافظ از این حالت به عنوان زبان بریدن وترک سر کردن و سر بریدن قلم ،یاد می کند .در بعضی نسخه ها ،به جای "زبان بریده " ،"زبان کشیده " آمده است که در آن حالت ،به معنی زبان دراز و گستاخ  است . کلک زبان بریده ی حافظ : قلم حافظ که ساکت و خاموش بود و نمی نوشت ،

کِلک ِ  زبان  بریده ی ِ  حا  فظ ،   در انجمن ،            با  کس   نگفت راز ِ  تو ،تا  ترک ِ  سر نکرد    

زاغ کلک:

آب  ِ حیوانش ز  منقار ِ بلاغت  ، می چکد          زاغ کلک من ،بنامیزد !!چه عالی مشرب است       8/30

 

زبان خامه:

زبان خامه: شاعر به قلم شخصیت داده وآن را دارای زبان دانسته و همانند انسان ،که با زبانش سخن می  گوید ،

تصور کرده است ،با توجه به این که نک قلم به شکل زبان تراشیده می شود و  بدون آن ، قلم ، قادر به بیان و نوشتن

نیست. به همین جهت ،حافظ در جاهای دیگر  زبان خامه و زبان کلک را هم به همین معنی به کار می برد:

ز بان کلک تو حافظ ،چه شکر آن گوید          که گفته ی سخنت ،می برند دست به دست             (9/20)

نام حافظ گر بر آید بر  زبان کلک دوست          از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس       ( 9/261)

زبان خامه ندارد سر ِ بیان فراق           وگرنه شرح اهم با تو داستان فراق                    (1/291 )

همین مضمون را مولوی در مثنوی آورده است:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان            چون به عشق آیم ،خجل گردم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت           چون به عشق آمد،قلم بر خود شکافت         مولوی – مثنوی

زبان خامه   ندارد   سر    بیان فراق            وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق                   

طرز حافظ

طرز:[طَ ] معرب از فارسی ترز. سبک،شیوه، روش ،اسلوب .هیئت و شکل چیزی . شیوه . طریقه ای در عمل . طراز. نمط. اسلوب .طریق . سان . گونه . گون . لون . ترتیب : البته هیچ سوی من [ احمدبن ابی دواد ] ننگریست [ افشین ]، فراایستادم ، و از طرزی دیگر سخن پیوستم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 171). سلوک کن بر طبق ستوده تر اطوار خود، و راه نماینده تر اخلاق خود...، و کریمتر طرزهای خود، در رعایت آنچه ما آن را در نظر تو زینت داده ایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 313)

         چشمت به فسون بسته غزالان ختن را         آموخته نطق نگهت طرز سخن را.    کلیم              

حافظ به "طرز" یا سبک شعری خود و دیگران اشاراتی کوتاه ولی دقیق داردو خواهان "طرزی " است که مقبول همگان باشد و "شهره" گردد:

تو گوهر بین و ، از خر ُمهره  بگذر         ز طرزی ، کان نگردد  شُهره ، بگذر            23/1047

ولی در جایی دیگر، " طرز" را به "نوعی قالب شعر"اطلاق می کند:

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت     یار شیرین سخن نادره گفتار من است .   8/52          

واین همان کاربردی است که کمال خجند نیزدر ارزیابی شعر حافظ ،" آن را به معنی  "نوع شعر" به کار می برد:

نشد به‌ "طرز غزل‌"  هم‌عنان‌ ما  حافظ‌           اگر چه‌ در صف‌ رندان‌ ابوالفوارس‌ شد

در سخن حافظ از همه ی اجزاء شعرچون قافیه،مصرع، بیت ،بیت الغزل،

اجزاء شعر در سخن حافظ:

مصرع و دو مصرع:

 ز من به حضرت آصف که می برد پیغام           که یادگیر دو مصرع زمن به نظم دری

 بیت :

دیدیم شعردلکش حافظ، به مدح  شاه          یک بیت از آن ،سفینه به از صد رساله بود             8/209

چو می رفت از جهان،این بیت می خواند    براهل  ِ فضل و ، ارباب براعَتِ:2-51062          

 بیتی دو، وصف الحال  ما، از گفته ی سعدی بخوان: 43/1087

بیت الغزل:

شعر حافظ ، همه ، بیت الغزل ِ معرفت است  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش 0/

انواع معانی در سخن حافظ:

مدح:

دیدیم شعردلکش حافظ، به مدح  شاه          یک بیت از آن ،سفینه به از صد رساله بود             8/209

شاه هرموزم ندید و بی سخن،صد لطف کرد         شاه یزد م دید و مدحش کردم وهیچم نداد    3-10/1066             

مدحت:

دختر  ِ فکر  ِ بکر  ِ من ،َمحرَم  ِ  ِمدحَت ِ تو شد ،       مهر ِچنان عروس را ،هم ، به  َکفت  ، حواله باد   7-8/1064

دعا ی دولت: مدح :

    گفتم دعای دولت او ورد حافظ است          گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند              9 /193

 

 

 کلماتی که  شعرو مفاهیم واجزاء و انواع آن را در کلام حافظ به ذهن متبادر می کنند .

 شعر و مترادفات آن دردیوان حافظ با اشارات و تعابیر صریح یا توصیفی و استعاری همراه است و می توان آن

 رابه 3 بخش جداگانه تقسیم کرد:

1-    شعربه معنی رایج و مطلق آن یعنی کلام موزون فمقفی ومخّیل .

2-کلماتی که به صورت تصویری یا تشبیهی و استعاری برای بیان معنی شعر به کار می روند.

3- کلماتی که در ارتباط شعربا موسیقی مطرح می شوند و پایی در شعر و پایی در موسیقی دارندوبدین ترتیب گاهی

مثلا :غزل"  معنای نوعی شعر را ایفا می کنند مانند غزل حافظ و سعدی و زمانی تصنیف  یا آواز یا  " قول " که شعر

 عربی است که مطربان  خوانندکه در زیر به ذکر نمونه هایی از هرکدام در سخن حاغظ می پردازیم:

 

1-شعر وکلمات مترادف  صریح آن

شعر:

شعر َم،به ُیمن ِمدح تو،صد ُملک ِد ل،گشا د          گویی  که    تیغ  ِ   تست ،  زبان  ِ ُسخنورَم                   

حافظ از فقر مکن  ناله که گرشعراین است،     هیچ   خوشدل ، نپسند د  ، که   تو  محزون  باشی              8/449

 به شعر حافظ شیراز می خوانند  ومی رقصند           سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی            9/431

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد        جام مرصّع تو ،بدین دُرّ ِشاهوار   6/241

اما "شعر "در دیولن حافظ باتر کیبات اضافی و وصفی خاصی همراه است:

شعر تر:

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد          یک نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد.                1/157

شعر تر شیرین:

بدین   شعر تر شیرین ،ز شاهنشه    ،عجب دارم          که  سر  تا پای حافظ را ، چرا در زر نمی گیرد !!

شعر حافظ:

حجاب‌ ظلمت‌ از آن‌ بست‌ آب‌  خضر که‌ گشت‌   ز شعر  حافظ‌ و آن‌ طبع‌ همچو آب‌، خجل‌     8/299

شعر خواندن:

راهی‌ بزن‌ که‌ آهی‌ بر ساز آن‌ توان‌ ز   شعری‌ بخوان‌ که‌ با آن‌ رطل‌ گران‌ توان‌ زد1/150

شعر خوش:

  رقص،بر شعر ِخوش و ناله ی نی،خوش باشد            خاصه ، وقتی  که ، در آن ،دست ِ نگاری گیرند    6/180

عراق وپارس‌ گرفتی‌  به‌ شعر ِ خوش‌  حافظ‌           بیا که نوبت‌ بغداد و وقت‌  ِ تبریز است‌                           7/42

شعرخونبار:

شعر  ِ خونبار ِمن ای باد ،بدان یار رسان          که زمژگان ِ سیه ،بر رگ ِ جان زد ، نیشم     6/333

شعر دلکش حافظ:

ز شعر دلکش حافظ  کسی بود  آ گاه           که لطف طبع و سخن گفتن دری داند.                1/174

شعررندانه:

همچو حافظ ،به رغم ِ مدّعیان         شعر رندانه گفتنم هوس است                              7/43

شعر نغز:

چو سلک در ّ خوشاب است  شعر نغز تو حافظ          که گاه لطف ، سبق می برد ز نظم نظامی           1/460

 

شعری بهتر از صد رساله:  

دیدیم شعردلکش حافظ، به مدح  شاه          یک بیت از آن ،سفینه به از صد رساله بود             8/209

راهی بزن که آهی برساز آن توان زد       شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد               1/150 

شعر حافظ:

شعر حافظ ، همه ، بیت الغزل ِ معرفت است  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش 0/275

گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق      شعر حافظ ببرد وقت سماع ،از هوشم  ل  9/332

پس از ملا زمت   عیش و، عشق ِ مهرویان  ز  کارها   که  کنی، شعر  ِ حافظ، از  بر کن9/389

شعر حافظ،از زمان آدم ،اندر باغ خُلد          دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود 10/202

شعر بنده:

می خور به شعر بنده ،  که زیبی دگر دهد ،          جام مرصّع تو ،      بدین دُرّ ِ  شاهوار                       6/241 

زبان سخنور:زبان گشاده و فصیح و بلیغ: گویی که تیغ تست ، زبان ِ سخنورم:این که شعر من  که با زبانی سخن آفرین ساخته شده است، توانست دلهای بسیاری  از مردم را تسخیر کند، نشان دهنده ی آن است که شعر من و شمشیر تو در تسخیر جهان و نفوذ در  دلها شبیه هم هستند.

 حافظ شیراز :

به شعرحافظ ِشیراز،می خوانند ومی رقصند ،   سیه چشمان کشمیری و،ترکان سمرقندی9/431

 شعر َم،به ُیمن  ِمد ح  تو،صد ُملک ِد ل،گشا د     گویی که تیغ تست ،زبان  ُسخنورَم  1/1040         

گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق         شعر حافظ ببرد وقت سماع ،از هوشم  9/332

صبحدم ،از عرش می آمد   خروشی ،عقل گفت :  ُ قد سیان گویی که  شعرحافظ ازبرمی کنند10/194

شعر فارسی: دربرابر شعر عربی: قول:

بساز ای مطرب خوش خوان خوشگوی          به شعر فارسی،صوت عراقی  ح/451

سلوک شعر:

طیّ ِ مکان ببین وزمان، درسلوک شعر   کاین طفل،یکشبه،ره صدساله،می رود!!  4/218 

                       

2-سخن

منم ، آن شاعر ِساحر، که به افسون سخن ،  از نی  ِ ِکلک ،همه ، قند و شکر ،می   بارم 4/319

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد   اجر   ِ صبری است کزآن شاخ   ِ  نباتم  دادند8/312

غلام‌   ِ آن‌ کلماتم‌ ،که‌ آتش‌  انگیزد   نه‌ ، آب‌ ِ سرد ، زند درسخن ،‌برآتش‌  تیز4/260

حافظ ! سخن بگوی که که بر صفحه ی جهان          این نقش ماند از قلمت یادگار عمر 9/248

شعر حافظ ،همه بیت الغزل معرفت است       آفرین برنفس دلکش و لطف سخنش    (9/275)

سخن سربسته گفتی با حریفان          خدا را زین معما پرده بردار. 3/240

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من          گر چه سخن همی برد قصه ٔ من به  هر طرف 2/290

"سخن" به معنی شعر نیزدر دیوان حافظ ، همچون خود  شعر، در حالات اضافی ووصفی وتصویری گوناگونی قرار می گیرد:

سخن خوش:

گفتم اکنون سخن خوش، که بگوید با من    کان شکر لهجه ی خوشگوی ِسخندان،می رفت  5/1063

سخن دراز کشیدن:

سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست          که ذیل عفو ،براین ماجرا بپوشانی 38/1034

سخن دلنشان:

دل نشان شد سخنم ،تا تو قبولش کردی          آری آری ، سخن عشق نشانی دارد                 6/121

سخن عشق:

دل نشان شد سخنم ،تا تو قبولش کردی          آری آری ، سخن عشق نشانی دارد                 6/121

از  َصدای سخن ِعشق ندیدم خوشتر     یادگاری که در این گنبد د وّاربماند 8/175

سخن گفتن:

  حافظ سخن بگوی که که بر صفحه ی جهان   این نقش ماند از قلمت یادگار عمر 9/248

سخن گفتن دری

 ز شعر دلکش حافظکسی بود    آ گاه           که لطف طبع و سخن گفتن دری داند. 1/174

چو عندلیب، فصاحت فروشد  ، ای حافظ !           تو ، قدر  ِ او،  به سخن گفتن ِ دری  بشکن  7 /39

سخن عشق:

از  َصدای ِسخن ِعشق، ندیدم خوشتر          یادگاری که ، دراین گنبد  ِد وّار بماند         8/175

تا مرا عشق تو تعلیم ِ  سخن‌ گفتن‌  دا د        َخلق را ، وِرد ِ زبان‌، مِدحَت‌ و تحسین ِ‌ من‌ است          4/53‌

بیان ِ  شوق ، چه حاجت که حال ِ  آتش دل ،  توان شناخت ،زسوزی،که در  سخن باشد5/156  

 از  َصدای ِسخن ِعشق ، ندیدم خوشتر          یادگاری که ، در این گنبد  ِد وّار بماند         8/175

دل نشان شد سخنم ،تا تو قبولش کردی          آری آری ، سخن عشق نشانی دارد                 6/121

حافظ ار سیم و زرت  نیست چه شد،   شاکر باش        چه  به از   دولت  ِ  لطف  ِ سخن و،  طبع ِ سلیم؟  11/360

زلف سخن: اضافه ی استعاری است که سخن را به عروس تشبیه کرده و برای آن گیسو ،تصوّر کرده است :

عروسان سخن : اضافه ی تشبیهی ،سخنان و اشعاری که در زیبایی همچون عروسانند .تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند : از وقتی که (شاعران ) گیسوان عروس شعر را آرایش داده و زیبایی آن را به مردم نشان داده اند. صائب گفته است :

کار ما نیست سر زلف سخن شانه زدن          این قدر هست که یک پرده ، به از بیکاری است(دیوان 496)

 کس چو حافظ ،نگشود از رخ اندیشه ،نقاب   تا سر زلف سخن را، به قلم شانه زدند             7/179 

طلب‌ نمی‌کنی‌ از من‌ سخن‌، جفا این‌ است‌   وگر نه‌ با تو چه‌ بحث‌ است‌ در سخندانی‌     35/1033

  زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست        کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت .               7/76

زبوز نوازی:

  زبور عشق‌نوازی‌ نه‌ کار هر مرغی‌ است‌          بیا و نوگل‌ این‌ بلبل‌ غزلخوان‌ باش‌                    4/268

سخن گفتن دری:

       ز شعر دلکش حافظکسی بود آ گاه      که لطف طبع و سخن گفتن دری داند.                1/174

زبان سخنور:

شعر َم،به ُیمن ِمدح تو،صد ُملک ِد ل،گشا د          گویی  که    تیغ  ِ   تست ،  زبان  ِ ُسخنورَم                   

شرح حسن یار:

این   شرح   ِ بی  نهایت ،کز حُسن  ِ یار گفتند     حرفی است  ازهزاران ، کاندرعبارت آمد4/167

کلام:شعر:

نه هرکو،نقش ِ نظمی زدکلامش دلپذیر ُافتَد     َتذرو ُطرفه،من گیرم ،که چلاک است شاهینم      7/348

خوش کلام:خوش سخن:گوینده ی شعر خوب:

خوش چمنی است عارضت ،خاصه؛که دربهارعمر   حافظ خوش کلام،شد مرغ سخنسرای تو ( 8/403)

کلمات آتش آنگیز:اشعار اثر گذار و سوزنده:

غلام‌   ِ آن‌ کلماتم‌ ،که‌ آتش‌  انگیزد   نه‌ ، آب‌ ِ سرد ، زند درسخن ،‌برآتش‌  تیز4/260

آتش:

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت         زبد عهدی گل گویی حکایت با صبا گفتم                      7/363 

نطق زدن:سخن گفتن:شاعری کردن:

ز وصف ِ ُحسن ِ  تو، حافظ ، چگونه  نطق زند،  که   چون  صفات   ِ الهی  َورای ِإدراکی9/452

3- نظم: حافظ گاهی نظم را به سخنی که ظاهری شاعرانه یعنی وزن و قافیه و ردیف دارد ،ولی از معنی تهی

 است به کار می بردمانند:سست نظم،گوهر ناسفته ونظم مشوشدر ابیات زیر:

حَسدچه‌ می‌بری‌ ای‌ سست‌ نظم‌ ،بر  حافظ‌       قبول‌ خاطر و لطف  ِسخن‌، خدادادست‌ 11/3

نظم گوهر ناسفته:

   یا د با د آن که ،به اصلاح ِ  شما  ،می شد راست         نظم   ِ  هر  گوهر  ِ نا سفته  ، که حافظ  را بود     9/200

    حافظ ،آن ساعت که این نظم مشوّش می نوشت ،        طایر فکرش ،به دام اشتیاق افتاده بود   

اما در موارد بسیار دیگر آن را در معنی شعر مطلوب خود استعمال می کند:

غزل‌ گفتی‌ و،دُرسُفتی،بیا و،خوش‌،بخوان‌ حافظ‌     که‌ برنظم‌ تو  افشاند فلک‌  عِقدِ  ِ  ُثرِّیا  را9/3

حافظ   چو آب  لطف ، ز نظم تو می چکد   حاسد ، چگونه خرده تواند بر آن  گرفت  (11/87)

چو زر عزیز وجود است نظم من ،آری          قبول دولتیان ، کیمیای این مس شد   10/163

معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟         هاتف آورد این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4/1077

حسن  ِ این  نظم، از بیان مستغنی است    بر  فروغ خور، کسی  گوید دلیل؟!      1/1077

نظم اشعار:

به یمن دولت منصور شاهی          علم شد حافظ اندر نظم اشعار 

خداوندی به جای بندگان کرد     خداوندا ز آفاتش ،نگهدار  11 و12 /240

نظم حافظ:

کسی‌   گیرد   خطا  ،بر نظم‌  ِ حافظ‌ ،    که‌   هیچش  ُ‌ لطف ،‌ در گوهر نباشد  9/15

نظم خوش:

ازآن نهفت  رخ  ِخویش ، در نقاب ِ صدف           که شد زنظم  ِ خوشش ، لؤلؤ ِ خوشاب ،خجل     8/299

  نظم دری:

ز من به حضرت آصف که می برد پیغام           که یادگیر دو مصرع زمن به نظم دری .  

نظم حافظ:

زان دانه که حسن کرد در گوش وصال   آویزه ی  در نظم حافظ بادش 20/1102

نظم کردن:

گردون، چو کرد  نظم ِ ُثریّا ، به نام ِ شا ه،     من نظم  ِ ُدر، چرا نکنم از که کمترم ؟!10/4قصیده

نظم عزیز وجود:

چو زر عزیز وجود است نظم من ،آری          قبول دولتیان ، کیمیای این مس شد                            10/163

نظم مشوّش:

حافظ ،آن ساعت که این نظم مشوّش می نوشت ،        طایر فکرش ،به دام اشتیاق افتاده بود    7/206

نظم نظامی:

چو سلک درخوشاب است شعر نغز تو حافظ       که گاه لطف ،سبق می برد ز نظم نظامی           1/460

 

پایه ی بلند نظم حافظ:

   پایه ی نظم بلند است و جهنگیر ،بگو          تا کند پادشه بحر،دهان پر گهرم    8/316

 

گوهر منظوم حافظ:

حافظ‌  ،این‌ گوهر منظوم‌ که‌ از طبع‌ انگیخت   اثر  ِ تربیت  ِ  آصف  ِ   ثانی‌    ،  دانست9/49‌

سست نظم:

حسد چه می بری ای سُست نظم برحافظ         قبول ِخاطر و لطف ِسخن، خدا داد است 11/37

نقش نظم:

نه هرکو،نقش ِ نظمی زدکلامش دلپذیر ُافتَد     َتذرو ُطرفه،من گیرم ،که چلاک است شاهینم      7/348

گفته ی سخن:شعر

  زبان کلک تو حافظ ،چه شکرِآن گوید         که گفته ی سخنت می برند دست به دست           9/20

گویای اسرار:نظم کننده و سراینده ی آنچه راز آمیز است:

  الا ای طوطی گویای اسرار        مبادا خالیت شکّر زمنقار  (1/240)

گفته ی حافظ:شعر حافظ:

مطرب ! از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان   تا بگویم که  زعهد طربم، یاد آمد 8/169

ور  باورت  نمی شود از بنده  این حدیث،         از   گفته ی  ِ   کمال ،    دلیلی     بیاورم:

چه جای گفته ی خواجو و شعر سلمان است   که شعر حافظ   ِما،به زشعر خوب ظهیر 13/251                   

 

  یک حرف /دو حرف:

  یک    حرف ِ صوفیانه ، بگویم ،اجازَت است؟          ای   نور ِ دیده !   ُصلح ،به از جنگ و داوری     7/442

من‌ این‌ دو حرف‌ نوشتم‌ چنان‌ که‌ غیر ندانست‌        تو هم‌ ز روی‌ کرامت‌ چنان‌ بخوان‌ که‌ تو دانی‌        4/467

نکته:

  مدعی   گو   لغز  و نکته  ، به   حافظ    مفروش        ِ کلک  ما   نیز ، بیانی    و زبانی      دارد           10/121                   

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد  یک نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد.                1/157

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد        حد یثم نکته ی هر محفلی بود                            7/211

بشنو این نکته  ،که خود را زغم ، آزاده کنی          خون  خوری ، گر طلب  ِ ُروزی  ِ ننهاده، ُکنی     1/472                
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل         هر کس شنید گفت اﷲ در قائل .                     1/303

نکته آموز:

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت           یار شیرین سخن نادره گفتار من است . 8/52

نکته دان:

مگو  دیگر که حافظ نکته دان است          که ما دیدیم و ،محکم غافلی بود     8/211

نکته دانی بذله گو ،چون حافظ  ِشیرین سخن    بخشِش آموزی جهان افروز ،چون حاجی قوام 8/303          

نکته ها:

آنکساستاهلبشارت،کهاشارتداند         نکتهها هستبسی،محرمِاسرار کجاست؟!  4/27

نکته ی دلکش:

نکته ی دلکش بگویم ،خال آن نیکو ببین    عقل و جان را بسته ی زنجیر آن گیسو ببین (1/394)

نکته ی شیرین:

نکته ی دلکش بگویم،خال آن نیکو ببین    عقل وجان را بسته ی زنجیر آن گیسوببین(1/394

-عربی :شعر عربی:دربرابر پارسی و قند پارسی:

اگر چه  َعرض  ِ هنر،پیش  ِ  یار، بی ادبی است            زبان ،خموش، ولیکن ، دهان ، ُپر از عربی است     1/65

15- پارسی: شعرفارسی :دربرابر قول: شعر عربی:

گرمطرب حریفان ،این پارسی بخواند،    در رقص و حالت آرد، پیران پارسا را   (نیساری 97)               (نیساری 97)

قند پارسی:

 شکّر شکن شوند ،همه طوطیان هند         زاین قند پارسی ، که به بنگاله می رود                3/218

شربت آب حیات:

حافظ از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم          ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان         8/375

حدیث:حکایت :داستان :قصه:

گر   سنگ ،‌ازین‌ حدیث‌  بنالد، عجب‌ مدار    صا حبدلا ن‌  ،حکایت‌  ِ دل‌، خوش‌ ادا کنند9/191

 تا مرا عشق تو تعلیم ِ  سخن‌ گفتن‌  دا د        َخلق را ، وِرد ِ زبان‌، مِدحَت‌ و تحسین ِ‌ من‌ است          4/53‌

 حدیث آرزومندی:

حدیث آرزومندی - که دراین نامه درج افتاد، - همانا،بی غلط باشد،که حافظ ،داد تلقینم   9/346 

حدیث بی زبانان:

زبانت درکش  ای حافظ زمانی        حدیث بی زبانان بشنو از نی  6/423

حدیث خوش سحر فریب:

حافظ ! حدیث ِ سحر فریب ِ خوشت ، رسید،     تا حد ّمصروچین و،به أطراف ِ روم و، ری 12/421                     

حدیث عشق:

یکی است ترکی و تازی در این معامله  ،حافظ !        حدیث  ِ عشق ، بیان کن ،بدان زبان ، که تو  دانی           7/467

حدیث ِعهد مَحبّت:

حدیث ِعهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند       وفای صحبت ِیاران وهمنشینان بین!! 5/395   

حدیث مدعیان:شعر وسخن شاعرنمایان:

حدیث مُدّعیان: سخن کسانی که مدعی سخنوری  هستند: حدیث‌:  سخن‌، حکایت‌، خبر، داستان‌ها و قصه‌ها و آن‌چه‌ افراد مدعی‌ به‌غرض‌، درباره‌ی‌ من‌ می‌گویند. مدعیان‌:  افرادو حریفان‌، رقیبان‌ مدعی‌ که‌ ادعاهای‌ آن‌ها با واقعیت‌ و درستی‌ و راستی‌ همراه‌ نیست‌.در این‌جا طنزی‌ دارد به‌ شاعرانی‌ که‌ کلام‌ خود را با کلام‌ حافظ‌ مقایسه‌ و ادعا می‌کردند و می‌پنداشتند که‌ هم‌سنگ‌ و هم‌طراز حافظ‌ هستند. همانند بوریابافان‌ که‌ خود را حریرباف‌ می‌پنداشتند، حافظ‌ در این‌ بیت‌ به‌ حکایتی‌ از گلستان‌ اشاره‌ دارد که‌ امیری‌ که‌ می‌خواست زری‌بافان‌ برایش‌ پارچه‌های‌ حریر زربفت‌ بسازند، زری‌دوزان‌ را احضار کرد امّا بوریابافان‌ هم‌ که‌ خود را بافنده‌ و هم‌طراز زری‌بافان‌ می‌پنداشتند در آن‌جا حاضر شدند و سعدی‌ به‌ دلیل‌ این‌ ادعای‌ بیهوده‌ آنان‌ را ملامت‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

بوریاباف‌ چه‌ بافنده‌ست‌          ن  برندش‌ به‌ کارگاه‌ حریر  (گلستان‌، ص‌ 168)

نظامی هم سروده است :

به قدر شغل خود باید زدن لاف         که زر دوزی  نداند ، بوریا با ف

همانند این‌ داستان‌ در قصه‌های‌ عوامانه‌ و طنزآمیز هم‌ هست‌ که‌ «خیاط‌ها را جمع‌ کردند تا برای‌ امیر لباس‌ بدوزند، پالان‌دوزها هم‌ حاضر شدند».

حدیث مدعیان و خیال همکاران        همان حکایت زر دوز و بوریاباف است   6/45

قصه:داستان:افسانه:فسانه:حکایت شاعرانه:

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست        کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت .               7/76

حافظا باز نما قصّه ی خونابه ی چشم         که در این چشمه همان آب روان است که بود 8/207        

قصه ی خونابه ی چشم:

حافظا باز نما قصّه ی خونابه ی چشم     که در این چشمه همان آب روان است که بود 8/207       

قصه ی شوق:

کَتَبتُ     قصّةَ   شوقی     ، و    ِمدمَعی  باکی ،          بیا   ! که    بی   تو ، به جان آمدم، ز غمناکی             1/452

گلبانگ عشق:

تا بو که یابم آگهی از سایه ی سرو سهی       گلبانگ عشق ،ازهرطرف،برخوشخرامی می زنم5/336  

خرد در زنده رود  انداز و می نوش        به گلبانگ جوانان عراقی                                  3/451              

زبوز عشق نوازی:

  زبور عشق‌نوازی‌ نه‌ کار هر مرغی‌ است‌          بیا و نوگل‌ این‌ بلبل‌ غزلخوان‌ باش‌                   

حکایت:

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت         زبد عهدی گل گویی حکایت با صبا گفتم                      7/363 

حکایت دل:

بَسَم حکایت دل هست ،با نسیم صبا  ولی به بخت من امشب، سحر نمی آید   4/234

گرسنگ ،‌ازین‌ حدیث‌  بنالد،عجب‌ مدار      صا حبدلا ن‌،حکایت‌ دل‌، خوش‌ ادا کنند9/191 

فریاد حافظ:

  فریاد  ِ حافظ ، این همه،آخر،به هرزه نیست            هم ، قصّه یی غریب و حدیثی  عجیب ،هست        7/64

  ناله ی شعر عرافظ:

    زپرده،ناله ی حافظ برون کی افتادی         اگرنه همدم، مرغان صبح خوان بودی                7/433

ناله ی عشّاق:

عالم از ناله ٔ عشاق مبادا خالی         که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد.            2/119

دُرسفتن:

   غزل گفتی و  دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ          که بر نظم توافشاند ،فلک ،عقد ثرِّیا را 

عالم از ناله ٔ عشاق مبادا خالی         که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد.            2/119

نقش:

حافظ ! سخن بگوی که که بر صفحه ی جهان    این نقش ماند از قلمت یادگار عمر                     9/248

نسخه ی شربت آب حیات:

حافظ از آب زندگی ،شعرتو،داد شربتم     ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان  8/375        

تعویذ ،تعویذ جان فزای:

حافظ  !  تو این دعا، زکه آموختی ،که بخت ،     تعو یذ کردشعر ِتراو، به  زر گرفت8/86

کلک  ِ تو ، خوش   نویسد، درشأن ِ  یارو اغیار           تعویذ ِجان فزایی،افسون  ِعمر کاهی               7/480

افسون عمر کاه :

کلک  ِ تو ، خوش   نویسد، درشأن ِ  یارو اغیار           تعویذ ِجان فزایی،افسون  ِعمر کاهی               7/480

 

2-    کلماتی که برای شعر در ارتباط با موسیقی مطرح می شوند و پایی در شعر و پایی در موسیقی دارندوبدین ترتیب گاهی

مثلا :غزل"  معنای نوعی شعر را ایفا می کنند مثل غزل حافظ و سعدی و زمانی تصنیف  یا آواز یا  " قول " که شعر

 عربی است که مطربان  خوانند.

 

 دستان:        [  دَ ](اِ) سرود و نغمه . آواز. لذا بلبل راهزاردستان گفته اند. سرود و نغمه و نوا و لحن و ترانه و آهنگ  :

داستان ،در پرده می گویم    ولی  گفته   خواهد شد به دستان نیز هم3/335

   این نواها به گل از بلبل پردستان چیست         در سروستان باز است به سروستان چیست .     منوچهری
        نه بلبل ز بلبل به دستان فزون         نه طوطی ز طوطی سخن گوی تر.                لوکری .
    هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد          بلبل به نواسازی حافظ به غزل گوئی .               

گفته خواهد شد به دستان نیزهم: مطربان، این قصه را تصنیف و ترانه خواهند کرد و برای همگان بر سربازارها ،با دف و چنگ خواهند خواندواین  رازرا فاش خواهند کرد ،حافظ درجای دیگر این نوع پنهانکاری هارا را چنین به مسخره می گیرد:

راز سربستة‌ ما بین‌!! که‌ به‌ دستان‌ گفتند           هر زمان‌ با دف‌ و نی‌ بر سر بازار دگر             6/247

که از شعر سعدی الهام گرفته است که گفت:

  عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند            داستانی است که بر هر سربازاری هست   (سعدی 61)

  داستان   ،  در پرده می گویم       ولی            گفته   خواهد شد     به دستان نیز هم

دستان سرا: صفت فاعلی مرکّب مرخّم : دستان سراینده: دستان سراینده . سرودگوی ،مغنی، آوازه خوان، سرودخوان       

همه زیبارخ و موزون و دمساز            همه دستان سرا و نکته پرداز.                       نظامی .

به بلبل ِ دستان سرا : به من که چون بلبل  هستم و برای  تو نغمه سرایی می  کنم.

ای   پیک ِ راستا ن ! خبرسروِمابگو      ا حوال   ِ ُگل   ،  به   بلبل ِ  دستان  سرا بگو      1/407

 

سرود:

ساقی‌،به‌ صوت‌  ِاین‌ غزلم‌ ،کاسه‌ می‌گرفت‌   می‌گفتم‌  این‌ سرود و می‌ ناب ،‌ می ‌زدم7/313‌

   به مستان نوید سرودی فرست          به یاران رفته ،درودی   

  به مستی  توان  ُدرّ  ِ اسرار  ُسفت،          که  در بیخودی  ، راز  نتوان  نهفت

که حافظ ،چو مستانه ،سازد  سرود،   زچرخش دهد رود ِ زهره،  درود  30/1054

گفتن: سرود خواندن،سرودن:

غزل‌ گفتی‌ و،دُرسُفتی،بیا و،خوش‌،بخوان‌ حافظ‌     که‌ برنظم‌ تو  افشاند فلک‌  عِقدِ  ِ  ُثرِّیا  را9/3                                

معاشری خوش و رودی بساز می خواهم       که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر             3/251

ساقی‌ ،  به‌ صوت‌  ِاین‌ غزلم‌ ، کاسه‌ می‌گرفت‌   می‌گفتم‌  این‌ سرود  و می‌  ِ ناب ،‌ می ‌زدم7/313‌

درآسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ     سرود زهره به رقص آورد مسیحا را 8/4               

خوبا ن‌ ِ   پارسی  ‌گوی‌  ، بخشندگان‌ ِ  ُعمرند    ساقی‌  !   بده‌  بشار ت ! ‌ پیران‌ ِ  پارسا   را     5/11

ترانه:

ترانه : دوبیتی . رباعی . دوبیتی که نام دیگرش رباعی است و از اقسام شعر است که دارای چهار مصرع است . در مصرع اول و دوم و چهارم قافیه است و در سوم لازم نیست ، بعضی گویند در مصرع سوم هم باید قافیه باشد و الا همان دوبیتی ورباعی است : "   اهل دانش ملحونات این وزن [ رباعی ] را ترانه نام کردند. " (از المعجم فی معاییراشعار العجم ) :  

از دلارامی و نغزی چون غزلهای شهید    وزدلاویزی و خوبی چون ترانه ٔ بوطلب .            فرخی .

"...ویکی بود از ندیمان این پادشاه [ امیر محمد ] شعر و ترانه خوش گفتی . " (تاریخ بیهقی ).
 حکمت نتوانی شنود از ایرا          فتنه ٔ غزل نغزی و ترانه .                            ناصرخسرو.
چون آتش خاطر مرا شاه بدید         از خاک مرا بر زبر ماه کشید

چون آب یکی ترانه از من بشنید         چون باد یکی مرکب خاصم بخشید.                    امیرمعزی .

ترانه‌:  تصنیف‌. ترانه‌ی‌  تست‌:  شعر و تصنیفی‌ که‌ درباره‌ی‌ معشوق‌ سروده‌ و خوانده‌ می‌شود. در این‌جا به‌ نظر می‌رسد غزلی‌ باشد که‌ با آهنگ‌ و نغمه‌ی‌ موسیقی‌ خوانده‌ می‌شود. شعر حافظ‌ است‌ که‌ با آواز خود حافظ‌، دمجلس‌ دوست‌ یا در مجلس‌ بزمی‌ که‌ به‌ یاد دوست‌ برگزار می‌گردد خوانده‌ می‌شود.

  سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد          که شعر حافظ شیرین سخن ،ترانه ی تست                   9/35

مطرب !بساز عود ! که کس بی اجل، نمرد         وان کو ،نه این ترانه،سراید ،خطا  کند                   7/181

مطربا !مجلس  ِ ‌ُ أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود  چند گوئی‌که‌ چنین‌ رفت‌ و،چنا ن‌ خواهد شد؟!8/160 غزل :شعر برای حافظ اغلب با مفهوم غزل توأم است و از انواع شعر جز "مصرع" و"بیت" یاد نمی کند.

غزل: غزلیات :  غزل در دیوان حافظ به دو معنی به کار می رود : 

 1- نوعی قالب شعری است  که غزل حافظ از آن نوع است وهمچون  مثنوی و دوبیتی و قصیده و...از انواع شعر فارسی است .  

2- نوعی آواز و نغمه و تصنیف است ،مثل اینکه می گوییم : "زد زیر غزل " ،"غزل کوچه باغی "...

عراقی : دراینجا حافظ 3 مطلب موازی را مطرح می کند

1- اشاره به غزلهایی که برای محبوبی که به سفر عراق رفته است ،ساخته است و از آن مسافر عراق ،یاد کرده   

2- تصنیف هایی که در مایه و گوشه  ی عراق ، به این مناسبت که یارش به عراق سفر کرده است ،می خواند .

3-  بیان می کند که غزلهای فخر الدّن عراقی همدانی ( متوفّی ،به سال 688 ه.ق ) راکه از غزل سرایان عارف و  نامورقرن هشتم است ،          مرتب می خواند و زمزمه می کند  :

 غزلیات عراقی است :سرود حافظ : ( به مناسبت رفتن  معشوق به عراق ،حافظ ، فقط به عراق

می اندیشد و طبعا ،) اشعار و ترانه  ها و نغمه هایش ، همه  ،نغمه های غم انگیز فراقی است که در گوشه و راه عراق ،اجرا می شود:

 غزلیّات عراقی است ،سرود  ِحافظ     که شنید این ره ِ دل سوز ،که فریاد نکرد9/138

بردم از ره دل حافظ: از راه به در بردم ،اورا فریفتم ،" ره"ایهامی هم با نغمه و ترانه و مقام موسیقی دارد که در آن صورت چنین معنی می دهد که با ترانه . دف وچنگ . غرلخوانی و اواز خویش او را فریفته و بیقرار کردم.

بردم از ره دل ِ حافظ، به دف وچنگ وغزل

بساز ای مطرب خوش خوان خوشگوی          به شعر فارسی،صوت عراقی                              ح/451                       

چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس،   که در میان غزل ، قول ِ  آشنا  ،آورد 2/141 

غزل گفتن:

به بستان شو که ازبلبل رموز عشق،گیری یاد   به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی 8/445

غزلهای پهلوی:

مرغان   ِ با غ ، قافیه سنجند و ، بذله گوی          تا خواجه می خورَد ، به غزلهای  ِ  پهلوی                 3/377

غزلهای حافظ:

فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق              نوا و ،بانگ غزلهای حافظ ،     از شیراز7/253

غزلهای فراقی:

مضَت فرص الوصال و ما شَعَرنا    بگو  حافظ! غزلهای فراقی  10/451

بیت الغزل:

شعر حافظ ، همه ، بیت الغزل ِ معرفت است  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش 0/275

  چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس       که در میان غزل ، قول ِ  آشنا  ،آورد   2/141

غزلخوانی :

چودردست است رودی خوش،بزن مطرب سرودی خوش   که دست افشان غزل خوانیم وپا کوبان،سراندازیم   4/367 

مطربا !مجلس  ِ ‌ُ أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود  چند گوئی‌که‌ چنین‌ رفت‌ و،چنا ن‌ خواهد شد؟!8/16

غزلسرایی:

غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،      نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد(مقدمه ی گلندام)

غزل گفتن:    

غزل‌ گفتی‌ و،دُرسُفتی،بیا و،خوش‌،بخوان‌ حافظ‌     که‌ برنظم‌ تو  افشاند فلک‌  عِقدِ  ِ  ُثرِّیا  را9/3                                              

به بستان شوکه ازبلبل ،رموزعشق ،گیری یاد    به مجلس آی،کزحافظ ،غزل گفتن بیاموزی     8/44  

غزل گویی:

هرمرغ به دستانی درگلشن  ِشاه آید:         بلبل ،به نوا سازی،حافظ ، به غزل  گویی 8/486

غزل نغز:

مطرب ! از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان   تا بگویم که  زعهد طربم، یاد آمد 8/169

غزلهای حافظ:

فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق    سماع و ،بانگ غزلهای حافظ ، از شیراز7/253

بیت الغزل:

شعر حافظ ، همه ، بیت الغزل ِ معرفت است  آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش 0/275

سفینه ی غزل:

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است     صراحی می ناب و سفینه ی غزل است   1/46                      

10- گوهر ناسفته:

   یا د با د آن که ،به اصلاح ِ  شما  ،می شد راست         نظم   ِ  هر  گوهر  ِ نا سفته  ، که حافظ  را بود     9/200قول:

  چه راه می زند،این مطرب ِ َمقام شناس،      که درمیان غزل،قول ِآشنا  ،آورد 2/141 

به قول مطرب و ساقی،برون رفتم ، گه و بیگه          کزآن راه ِ گران  قاصد ،خبر ،دشوار می آورد 

قول و غزل:                  

  دلم از پرده بشد ،حافظ خوش لهجه کجاست          تا به قول و غزلش ،ساز و نوایی بکنیم              8/370

قول و غزل: : سرود ،ترانه و تصنیف و آواز وبه همین جهت مطرب را قوّال می گویند ،مجازا سخن ،شعر ،نظم . دراصطلاح ادبی  ،"قول" نوعی سرود است که درآن جملات و عبارات عربی  باشد یا همه ی ترانه به عربی باشد. به قول المعجم ،"هرچه از آن درجنس بر ابیات تازی سازند،آن را قول خوانند و هرچه بر مقطعات پارسی باشد آن را غزل خوانند." (المعجم 15-114) "...قول به معنی رباعی یا ترانه یی که به زبان عربی وروی آن آهنگ ساخته اند،استعمال شده است و غزل تیزبه معنی رایج (فرم خاص شعر فارسی )نیست ،بلکه رباعی یا ترانه یی است که روی آن آهنگ ساخته اند و به زبان پارسی است ." (ملاح172)

غزل:تصنیف ،آواز، نوعی شعر که بر یک وزن و قافیه و با مطلع مصرّع باشد  که البته آنچه باعث اطلاق نام غزل بر قالبی معین شده است، موضوع شعراست نه قالب ظاهری آن که شرح احساسات و عواطف انسانی است.(رستگار فسایی 564 )  اینهمه قول و غزل: اینهمه چهچهه و نغمه و سرودبلبل و شعر و غزل فارسی و عربی حافظ.

بلبل‌،از فیض‌ِگل‌ آموخت‌ سخن ،‌ ورنه‌ نبود     این‌ همه‌ قول‌ وغزل ،‌ تعبیه‌،در منقارش4/272‌

 (امّا باید دانست  که) اگر از برکت فیض بخشی عشق نبود ،هرگز بلبلی عاشق چون من اینهمه نغمه ونوا نداشت و اینهمه شعرو ترانه های زیبای را نمی سرود.

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند        قول و غزل بساز و نوا میفرستمت . 9/91    

بنده ،  که زیبی دگر دهد ،          جام مرصّع تو ،      بدین دُرّ ِ  شاهوار   6/241 

 

خرده گیری از شعر حافظ:

حافظ   چو آب  لطف ، ز نظم تو می چکد   حاسد ، چگونه خرده تواند بر آن  گرفت  (11/87)

 در سفتن:

غزل گفتی و دُر  سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ          که بر نظم تو افشاند ،فلک ،عقدِ ثریّا را   ( 9/3)

 حدیث مدعیان:شعر وسخن شاعرنمایان:

حدیث مُدّعیان: سخن کسانی که مدعی سخنوری  هستند: حدیث‌:  سخن‌، حکایت‌، خبر، داستان‌ها و قصه‌ها و آن‌چه‌ افراد مدعی‌ به‌غرض‌، درباره‌ی‌ من‌ می‌گویند. مدعیان‌:  افرادو حریفان‌، رقیبان‌ مدعی‌ که‌ ادعاهای‌ آن‌ها با واقعیت‌ و درستی‌ و راستی‌ همراه‌ نیست‌.در این‌جا طنزی‌ دارد به‌ شاعرانی‌ که‌ کلام‌ خود را با کلام‌ حافظ‌ مقایسه‌ و ادعا می‌کردند و می‌پنداشتند که‌ هم‌سنگ‌ و هم‌طراز حافظ‌ هستند. همانند بوریابافان‌ که‌ خود را حریرباف‌ می‌پنداشتند، حافظ‌ در این‌ بیت‌ به‌ حکایتی‌ از گلستان‌ اشاره‌ دارد که‌ امیری‌ که‌ می‌خواست زری‌بافان‌ برایش‌ پارچه‌های‌ حریر زربفت‌ بسازند، زری‌دوزان‌ را احضار کرد امّا بوریابافان‌ هم‌ که‌ خود را بافنده‌ و هم‌طراز زری‌بافان‌ می‌پنداشتند در آن‌جا حاضر شدند و سعدی‌ به‌ دلیل‌ این‌ ادعای‌ بیهوده‌ آنان‌ را ملامت‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

بوریاباف‌ چه‌ بافنده‌ست‌          ن  برندش‌ به‌ کارگاه‌ حریر  (گلستان‌، ص‌ 168)

نظامی هم سروده است :

به قدر شغل خود باید زدن لاف         که زر دوزی  نداند ، بوریا با ف

همانند این‌ داستان‌ در قصه‌های‌ عوامانه‌ و طنزآمیز هم‌ هست‌ که‌ «خیاط‌ها را جمع‌ کردند تا برای‌ امیر لباس‌ بدوزند، پالان‌دوزها هم‌ حاضر شدند».

حدیث مدعیان و خیال همکاران        همان حکایت زر دوز و بوریاباف است   6/45

                   

دیوان حافظ:

دفتر:

  سالها ،  دفتر  ، ما ، درگرو ِ  صهبا   بود         رونق  ِ میکده ،از درس و دعای ِ ما ،بود          1/199                   

صراحی می کشم پنهان و مردم ،دفتر انگارند          عجب گر آتش این زرق، در دفتر نمی گیرد  3/145  

     کی‌ شعر ِتر انگیزد ،خاطر که‌ حزین‌ باشد       یک‌ نکته‌  ،ازین‌ دفتر ،گفتیم‌ و همین‌ باشد1  /157

                   

دفتر اشعار:دیوان اشعار:

کنون که بر کف گل جام باده ی صاف است           به  صد هزار زبان ، بلبلش در اوصاف است

بخواه   دفتر    اشعار و  راه   صحرا  گیر           چه وقت مدرسه و بحث کشف کشّاف است       2/45

کتاب:

دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی          فراغتی  و کتابی  و    گوشه ی  چمنی      1/468

دیوان غزل:

  گر به دیوان غزل ،صدر نشینم ،چه عجب           سالها   ، بندگی   ِ صاحب ِ   دیوان     کردم      10/312

سفینه:

دیدیم شعر دلکش حافظ ،به مدح شاه          یک بیت از آن سفینه ،به ازصد رساله بود                 8/209

 

سفینه ی حافظ:

من و سفینه ی حافظ ،که جز دراین دریا          بضاعت ی سخن ِ    دل ستان ، نمی بینم                      9/350

دُرر  زشوق  برارند  ماهیان  به       نثار            اگر  سفینه ی   حافظ  بری   به   دریایی                10/482              

 

سفینه ی غزل:

در این زمانه ،رفیقی که خالی از خلل است         صراحی می ناب و سفینه ی غزل است             1/46 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یادروز حافظ بر همه ی دوستداران این شاعر بزرگ ،خجسته باد

 

 

یادروز حافظ بر همه ی دوستداران این شاعر بزرگ   خجسته باد

 

 

 

 

 

سرودِ مجلست،‌ اکنون،‌ فلک‌، به رقص آرد

که‌ شعرِ حافظ‌ِ شیرین‌سخن،‌ ترانه‌ی تست

روز بیستم مهرماه ،یادروز حافظ بر همه ی دوستداران زبان وادب پربار فارسی بویژه دانشمندان شرکت کننده در نوزدهمین نشست علمی یاد روز حافظ، خجسته باد،

هرسال،یادروزحافظ،فرصتی بسیارمغتنم است که یک بار دیگر    به حافظ، زندگی و شعر و هنر وی بیندیشیم ودریابیم که چگونه وی به عنوان شاعری خلاق و متعهد ،در دورانی دشوار از تاریخ اجتماعی  وادبی ایران ،ظهور می کندو در اوج وارستگی وآزادگی ، باسخنی در کمال فصاحت وبلاغت ،به نماد وجدان بیدار وزبان راستین ورسای آرزو وآرمانهای انسانی و ماندگار مردم عصر خویش و قرون پس از آن ،تبدیل می شودودرنتیجه در فرهنگ قوم ما جایگاهی قدسی و ملکوتی می یابد که باعث می شود مدفنش زیارتگاه عاشقان معرفت   گرددو سخن ودیوانش به جایگاه لسان الغیبی  ومقام شامخ ابدی مشاورت معنوی پارسی زبانان اوج گیرد.و به اوجی دست یابد که هیچ شاعری در ایران و جهان بدان پایه  از محبوبیت ومنزلت و نفوذمعنوی و هنری ،برخوردار نشده است.

حافظ درهمان حال که روی دیگر سکه  ی فردوسی است واندیشه های وی را در کمال ایجاز وزیبایی باز گو می کند،از جهتی دیگر نماینده ی ذوق سلیم و طبع لطیف و کمال معنویت ایرانی است ،آن چنان که درادب ما می توان شعروی را پدیده ای بی همانند و جامع از معانی فاخر توأم با زیباییهای لفظی و ذوقی استثنایی دانست که قرنهاست چراغدار حقیقت بینی ومعرفت شناسی و یگانگی رفتار انسان هنرمند با آرزوها و هدفهای بزرگ اودر ادب فارسی بوده است و با سخن معجزت بار و رفتار و عملکرد هنری خویش، مصداق سخن دلپذیر نظامی شمرده می شده است که:

پرده ی رازی که سخن پروری است  سایه ای از پرده ی پیغمبری است

و برای ادب معاصر ایران مایه ی بسی مباهات است که هرساله در نشستهایی این چنین،به پژوهندگان دانا دل  فرصت می بخشد که   تحقیقات والا ویافته های تازه وارزشمند ادبی خویش را، درباره ی این شاعر بی نظیر به نسل جوانی که  شیفته ی ادب و هنر و فرهنگ و بازگشت به خویشتن خویش است عرضه دارند و این حقیر نیز سر فراز است  که در سال جاری، با بضاعت مزجاة خویش ، ران ملخی را به ساحت سلیمانان ادب تقدیم داشته و "شرح تحقیقی دیوان حافظ "  را در6 جلد ،در سلسله انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی منتشر ساخته است   و کتاب واژه نامه ی کامل دیوان حافظ را با عنوان"کلمات آتش انگیز"در مرکز نشر دانشگاهی در دست انتشار دارد.

توفیق روز افزون برگزارکنندگان وشرکت کنندگان و دوستداران حافظ را، در نوزدهمین یاد روز وی  ،از خداوند بزرگ آرزو می کنم و امیدوارم که هرسال شکوه یاد روز حافظ،افزون تر ازسالهای پیش باد:

اگر به‌ زلفِ ‌ درازِ تو، دست‌ِ ما، نرسد       گناهِ‌  بختِ  پریشان‌ و، دست‌ِ کوتهِ ماست‌
  به‌  حاجبِ ‌درِ خلوت‌سرایِ خاص‌، بگو:      فلان‌، ز گوشه‌نشینانِ خاکِ درگهِ ماست
اگر،به‌ سالی‌، حافظ‌، دری‌ زند، بگشای    ‌   که‌ سال‌هاست‌، که‌ مشتاقِ ‌روی‌ِ چون مَهِ ‌ماست
به‌صورت‌، از نظرِ ما، اگرچه‌ محجوب‌ است‌،     همیشه‌،  در  نظرِ خاطرِ  مُرفّه‌ِ ماست




نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

«در جستجوی صبح»تألیف عبد الرحیم جعفری (1)

 

درگذشت شادروان عبدالرحیم جعفری مؤسس انتشارات امیر کبیر را به بازماندگان آن مرد بزرگ و کتابخوانان فارسی زبان ،تسلیت می گویم

*

بررسی و نقد کتاب‌ درباره کتاب:

«در جستجوی صبح»تألیف عبد الرحیم جعفری (1)


از

احمد مهدوی دامغانی

       

 

      


همت بلند دار که مردان روزگار        از همت بلند به جایی رسیده‌اند

بیش از دو سال پیش به دریافت دو مجلّد کتاب نفیس شریفی نائل شدم که در آن زمان‌ فقط توانستم ساعتی صرف ورق زددن و مطالعه اجمالی آن و رؤیت تصاویر سروران و عزیزان چاپ شده در صفحات آن کنم و سپس آنرا بر روی انبوه کتابهایم گذاشتم و بی‌جهت‌ خواندن آن کتاب را به«وقت دیگر»و«سر فرصت»موکول کردم.داستان«وقت»برای من‌ بدبخت در این آخر عمری همان داستان مطایبه‌آمیزی است که:بدهکاری که در پرداخت‌ بدهی‌اش، هی امروز و فردا می‌کرد،ادّعایش بر طلبکار و علت مماطله خود را به طلبکار چنین‌ می‌گفت،که ای بی‌انصاف من دو سال است که از تو فقط شش ماه مهلت می‌خواهم و تو این‌ مهلت را بر من مضایقه می‌کنی!!!من بیچاره نمی‌دانم که چگونه بیشتر وقتم به تفاریق صرف‌ اموری می‌شود که نه خیر دنیا دارد و نه اجر آخرت،باری نقل قسمتی از مندرجات همان‌ کتاب نفیس را که اختصاص به روابط مؤلف عزیز و محترم کتاب با مرحوم همایون صنعتی‌ -رحمه اللّه علیه - و شرح مختصری از احوال آن مرد شریف دارد و در گرامی مجله«بخارا»چاپ‌ شده بود، خواندم.به محض اینکه مطالعه آن مطالب را در بخارا تمام کردم برخاستم و کتاب‌ "در جستجوی صبح" را که دوست محترم عزیز نازنین باوفا و صفای نجیب ایران و شریفم‌ :عبد الرحیم جعفری- که خدای سلامتش بدارد و عمرش را دراز فرماید-  دو سه سال پیش برایم‌ فرستاده بود، برداشتم و تا هردو مجلد را در طی پنج روز مطالعه نکردم ،آنرا از روی میز کار یا کنار بسترم، به کنار ی نگذاشتم و خدا را شکر که چشم ضعیفم یاری کرد که آن کتاب‌ را مرتبا بخوانم.به راستی چقدر این بیت حکیم نظامی که صورت کامل‌تر و آراسته‌تری از مصراع حضرت‌ فردوسی است،شیوا و پرمعنی و منطبق با حقیقت است که:

هرکه در او جوهر دانائی است‌        بر همه کاریش توانائی است

 

      

 و البته که تقدیر و عنایت الهی باید یار و مددکار این جوهر دانائی شود تا آن فعلیّت بالقوه‌ و مطلوب برای دارنده آن جوهر حاصل شود و چه خوب گفته آن شاعر عرب که به نظرم‌ بحتری است که:

                           و الفضل لیس بنافع اربابه‌          الاّ بمسعدهء من الاقدار

که تا«تقدیر»موافق«تدبیر»نگردد هیچ نیّت و کاری به درستی از پیش نمی‌رود،شاهدی‌ صادق بر صحت معنای این بیت همین سرگذشت تلخ و شیرین آقای جعفری است و خواننده‌ این کتاب پس از پایان مطالعه‌اش بالمعاینه می‌بیند که پس از آنکه قلم تقدیر سنین کودکی‌ و خردسالی او را آن‌چنانکه نوشته است، رقم می‌زند،و او را و مادر شریف نظر بلندش را بی‌هیچ یار و مددکاری به تلاش وا می‌دارد و آن بانوی دین‌باور با شرف و باتقوی را بر پشت چرخه نخ‌ریسی و این کودک خردسال را بر پای ماشین قراضه چاپ می‌نشاند تا«نان از عمل خویش خورند»و منّت از کس و کار خود که هیچ بلکه از حاتم طائی هم نبرند و همان‌ تقدیر با چشاندن مرارت فقر و لوازم آن ،او را می‌آزماید،و مقاومت و شکیبایی و همت آن‌ کودک تنهایی که دلسوزی و سرپرستی بجز مادر مهربان و زحمت‌کش خود ندارد و می‌بیند و مشاهده می‌کند که چگونه این کودک رنج‌دیده‌ای که بدون‌آنکه تصدیق ششم ابتدائی‌اش‌ را گرفته باشد، برای آنکه به زندگی ساده و مختصر خود و مادرش اندکی بهبود بخشد،چه‌ زحمات و مشقاتی را تحمل می‌کند تا در کار چاپ ورزیده شود،کودکی که از هیچ‌کس(جز دو سه سالی که در تحت سرپرستی آن زن و شوهر شریف-منتخب الملک و همسرش- بوده)تفقّد و توجهی به او معطوف نگشته است،و امیدی و استظهاری جز به خدا ندارد.از صبح روشن تا شام تاریک، به ورق‌گیری و حروف‌چینی می‌پردازد و آنگاه در زمانی که همه‌ مردم، جوانان خود را از گرفتاری نظام وظیفه که به آن اصطلاح درستی که«اجباری»بود ،اطلاق‌ می‌کردند به وسائل مختلف می‌رهاندند ،این نوجوان با کمال شهامت و به تعبیر خودش که‌ "جان کندنی را باید کند" خود را به نظام وظیفه معرفی می‌کند و آن دو ساله را که اواخر آن‌ به واقعه شهریور بیست منتهی می‌شود، به پایان می‌رساند و دوباره برای کار و کسب معاش‌ به چاپخانه برمی‌گردد و صاحبان چاپخانه که زحمت و دقت و امانت و صحت عمل او را مدتها آزموده‌اند، دختر دردانه خود را به همسری به او می‌دهند و آن نوجوان که اینک مردی‌ "کامل" و شوهری مطلوب و عفیف شده است، در محافل اجتماعی از مجالس وعظ و تذکیر تا زورخانه و سینما و تماشاخانه شرکت می‌کند و با این حال هم معتقدات مذهبی او مستحکم‌تر می‌شود و هم بر این حقیقت که اعتقادات مذهبی با نوآوریهای زمان و فرهنگ قرن بیستم‌ مباینتی و مخالفتی ندارد ، بیشتر و بهتر واقف می‌شود و...و آن‌وقت است که کم کمک آن دست‌....سرنوشت و«مسعدهء من الاقدار»به مساعدت این جوانی که به او«جوهری از دانائی»عطا فرموده است،می‌آید و راه پیشرفت او را هموار می‌سازد و«مجاهدات»او را به ثمر می‌رساند و درهای موفقیت و حسن شهرت را بر او می‌گشاید و راه را بر آنانکه سدّ راه ترقی و خوشبختی‌ او می‌شوند، می‌بندد و عنایت الهی از«تقی استاد محمد جعفر» گمنام«عبد الرحیم جعفری»را می‌سازد و نام نیک او و خدمات درخشان فرهنگی و انتشارات موسسه‌اش را در سراسر ایران‌ به‌خوبی و خوشنامی و آن‌چنانکه باید معروف و مشهور می‌فرماید و الحمد للّه که این آقای‌ جعفری چه در وقتی که در سختی و مشقّت و رنج فقر بود و چه هنگامی که به نعمت راحت‌ و توانگری ظاهری و شهرت آن‌چنانی رسید،در هیچ حال خود را گم نکرد و خود را نباخت‌ و چون توکل به خدا داشته و دارد، نه در دوران کودکی و نوجوانی‌اش مأیوس و سرخورده‌ بود و نه در زمان ترقی و نعمت و شهرتش مغرور متکبر شد،زیرا در مخیّله او و در قاموس‌ معانی او، از نومیدی و یا سرخوردگی،یا غرور و خود گم‌کردگی و به تعبیر عامیانه:«فیس و افاده»صورت و معنایی یافت نمی‌شده است از این‌رو جعفری در کودکی و فقر به کسی سر فرود نیاورد و جز برای شکر خدا سر و دستی بلند نکرد و در سنین کمال و نعمت و ثروت‌ و سربلندی،جز به تواضع و فروتنی‌ای که لازمه روحیه پاکیزه اوست سری خم نکرد و جز برای دفاع از نام و شخصیتش دستی بلند نکرد و در همه‌حال شکر خدا را کرد و یقین داشت‌ که او خود هیچ نیست و هرچه هست از خداست و بس و در همه احوال اگر نه الفاظ این‌ بیت حضرت خواجه که مضمون آنرا:

«گر رنج پیشت آید و گر راحت ای        حکیم/نسبت مده به‌ غیر که اینها خدا کند»

،در نظر داشته و به خود قبولانده بوده که زندگی یعنی کار و کوشش و شعار«از تو حرکت از خدا برکت»و«لیس للانسان الاّ ما سعی»را همواره برنامه تغییرناپذیر زندگانی خود شمرده است و«توکلت علی اللّه»را مشوق و محرک در فعالیتهای گوناگون، که همه آن فعالیتها با رنج و زحمت جسمی و یا اشتغال عمیق فکری و روحی او توأم بوده‌ است،و پشتیبان معنوی خود شناخته و مضمون سخن«حنظله بادغیسی»را در جستن«بزرگی‌ و عزّ و نعمت و جاه»در مدّ نظر داشته و اگر نه با«شیر»که با گرگهای حریص حسود در جستن مقصود مبارزه کرده است.

این بنده در این غربت در غرب،یا به قول آن روزنامه‌نویس‌ دامغانی»عزیزی که چندین سال پیش اقامت من بنده را در امریکا به«خود تبعیدی»که بسیار تعبیر رسائی است بیان فرموده بود،شاید قریب بیست جلد کتاب را که عنوان«خاطرات»یا «ترجمه احوال شخصی،بیوگرافی»دارد خوانده‌ام و خدا می‌داند که جز در سه چهار تای آنها، آن صداقت و واقعیتی را که لازمه اصلی خاطره‌نویسی است ،ندیده‌ام،در بیشتر این«خاطرات» لاف و گزافهای فراوان و خودنماییهای عجیب و بعضا نشانه‌های نفاق و دورویی و دروغگویی‌ و کینه‌ورزی دیده می‌شود،خوانده‌ام که فلان مردی که در گذشته یعنی دوران پیش از انقلاب‌ اسلامی،از مصادر امور و صاحبان مناصب عالیه در هر سه قوه مقنّنه و مجریه و قضائیه بوده‌ ،در شرح احوال و بیان اقوال و افعالش، رستم صولتانه لاف می‌زند و چیزهایی می‌نویسد که خواننده متحیر می شود و با خود مىگوید که عجبا عجبا در آن ایّام چنین سیاستمدار روشن بین محترمى که مؤثر در امور مملکتى کم و بیش بوده و در حوزه عمل و اقتدار خود کاملاً

نافذالکلمه و مُطاع شناخته مى شده است نیز وجود داشته است؟ که دائما، یا حضورا و مشافهةً و یا به وسائل و وسائطى، شاه و ملکه و نخست وزیران وقت را، به رعایت قانون و احترام به مذهب و ملت و اجراى عدالت و لزوم رعایت حدود اختیارات و امتیازاتى که در قانون براى آنان معین شده است توصیه میفرموده!!! و خطر انهدام قریب الوقوع سلطنت و آثار و لوازم آن و اضمحلال کلّىِ نظام مشروطه سلطنتى (اسمى) بر مملکت را پیش بینى مى کرده و گاه

آن را در لفّافه کنایات و استعارات بر زبان مى آورده ،ولى شاه خودکامه و دستگاههاى مُجریه، امنیتى، مجا لِ اجراء و تحقق آن اصلاحاتى را که ایشان پیشنهاد مى کرده و معروض مى داشته به ایشان نمى داده و یا آن را مردود مى شمرد ه اند.

بعضى از این خاطر ه نویسان چنان غرق درخیالبافى هاى خود مى شوند که فراموش مى کنند گرچه بسیارى از اقران و اکفاءشان هم که عیناً حرفهایى شبیه حرفهاى اورا نوشته اند، از دنیا رفتها ند ولى هنوز تک و توکى از آنها و نیز بعضى کسان که به مناسبت ارتباط دوستى یا ادارى با آنها، بر بعضى مطالبى که این آقا در خاطرات خود مرقوم فرموده است، وقوف و اطلاع درست و دقیقى یافته اند، هنوز زند ه اند و اینان وقتى آن را مى خوانند و در بعضى از صفحات آن، بر خلاف واقع بودن مندرجات "آن خاطرات " و" لاف در غریبى " آ را می بینند، به ریش نویسنده آن مى خندند.

* * *

خدا رحمت کناد مرحوم علامه سید حسن تقى زاده را که در ضمن بیاناتى که در دوره پانزدهم مجلس شوراى سابق، در دفاع از خود در مسأله تمدید قرارداد تحمیلى نفت این اصطلاح فرنگیها را که در هنگام سوگند در نزد مقامات قضایى باید بر زبان آورند بیان فرمود" آنچه را مى گویم تمام حقیقت است و نه جزئى از آن، و جز حقیقت چیزى در آن نیست " که من بنده یقین دارم و نیز طبعا همه کسانى که جعفرى را بهتر از من م ىشناسند و الحمدلله بسیارى از آنانى که نامشان در این خاطرات آمده است زند هاند، و خدا عمرشان را دراز کناد، یقین دارند که آنچه را که جعفرى در خاطرات خود نوشته است تمام حقیقت است و نه جزئى از آن و چیزى جز حقیقت در آن نیست، و جعفرى با حافظه قوى خدادادش با کمال صداقت و در عین حال مباهات و سرفرازى بیوگرافى خود را از وقتى که به یاد دارد تا آخرین زمانى که این هزار و چند صفحه کتاب مربوط به آن م ىشود با چنین شیرین قلمى و با نثرى چنین ساده و شیوا و ب ىپیرایه و ب ىشاخ و برگهاى اضافى بر روى کاغذ م ىآورد. خواندن این دو جلد کتاب هر خوانند هاى را با اجتماع و طرز زندگى خانواده هاى متوسط ایران در سالهاى 1330  1300 خورشیدى بخوبى آشنا م ىسازد اما دویست صفحه آغازین این کتاب یعنى تا ابتداى فصل یازدهم براى خوانندگانى که سنین عمرشان از هفتاد و پنج

بیشتر است و خود آنان هم مثل جعفرى منتسب به خانواد ههاى متوسط باشند جذابیّت بیشترى  دارد زیرا در حقیقت آنان گذشته خود را در آن باز می‌بینند و سیر سریع تحولاتی را که پس از جنگ دوم جهانی در دنیا عموما و در ایران خصوصا روی داد از نظر می‌گذرانند.

 

رمضانی ( نشسته وسط)در جمع دوستان

من بنده جلد سوم این کتاب را ندارم ولی اگر مندرجات آن دنباله مرتب و تاریخی همان مطالب جلد دوم‌ باشد،آنرا«هم ناگفته می‌دانم و هم ننوشته می‌خوانم»چرا که علی القاعده علاوه بر همدوره‌ بودن در قسمتی از دوران تحصیلی در دانشگاهی که نزدیک دانشگاه ملی-شهید بهشتی واقع‌ است،با او پس از فراغ از تحصیل در آنجا،تقریبا همدیگر را می‌دیدیم و بر جریان امور مترتبه بر آن تحصیلات در هر مورد مطلع می‌شدیم و باز علی القاعده گمان می‌کنم پایان آن‌ جلد،نیز تنظیم و ثبت همان صلح‌نامه‌ای باشد که به موجب آن آقای عبد الرحیم جعفری رئیس‌ مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر به صورت«مکرهی مجبور»و با قبول و اعتقاد به حرف متکلمین‌ شیعه و معتزله که«الجبر فی الاختیار لا ینافی الاختیار»،املاک پلاکهای فالن و فلان واقع در بخش دو ثبتی طهران را در دفترخانه 52 ایران به متصالح آن اسناد صلح واگذار کرد و خراج‌ زمین و باغ را داد و خود را از تشویش و غصّه رهاند و خداوند انشاء اللّه به مصالح و متصالح‌ آن اسناد خیر و برکت عطا فرمایاد.

 

*** از صفحه 329 تا صفحه 0401 یعنی پایان جلد دوم-درباره گرفتاری و مخمصه(به قول‌ داش مشدیهای ایرانی:دقمصه!!)ایست که اسمعیل رائین و همدستانش برای جعفری فراهم‌ کردند که من بنده در آن ایام علاوه بر آنکه هم توسط خود آقای جعفری و هم توسط دو فقید سعید تازه گذشته یعنی حضرت استاد دکتر جلالی نائینی و جناب نصره اللّه امینی اراکی‌ رحمه اللّه علیهما و هم به‌وسیله دوست عزیز و هم‌کلاسی‌ام در یکی از دانشکده‌های آن دانشگاه‌ در جریان ما وقع قرار می‌گرفتم.صابون آن باج‌گیر دغل‌باز به تن خود این حقیر هم خورد،و آن اینکه نمی‌دانم آن علیه ما علیه به ابتکار و صرافت خود یا به تحریک و تطمیع بعضی مؤمنان‌ خیراندیش!!به فکر«باج‌ستانی و تلکه کردن»من بینوا نیز افتاد و به قول مشهور که«دزد ناشی‌ به کاهدان می‌زند»به گمان ایکه من بنده هم پول و پله‌ای دارم تورش را برای من هم پهن‌ کرد و دام نهاد و سر حقّه باز کرد.روزی در همان سال 8531 آقای مصطفی سهرابی سردفتر شصت و هفت طهران زنگ زد که:دکتر جان می‌بخشید ولی من روسم و ما علی الرسول الا البلاغ،گفتم خیر است ان شاء الله بفرمایید که رسالت جناب عالی چیست و مرسل کیست،گفت‌ و اللّه جناب آقای رائین و جناب آقای...وکیل ایشان اینجا تشریف دارند و ضمن صحبتهایی‌ که با من کرده‌اند گویا آقای رائین قصد تألیف کتابی درباره فرقه ضالّه بهائی دارد که در آنجا به مناسبت نامی از جناب عالی در دفترخانه 52 باید برده شود،و آقای رائین گرچه شما را نمی‌شناسد و با آنکه آقای...وکیل ایشان با شما مربوط است ولی نمی‌خواهند خودشان این‌ مطلب را به شما بگویند و مرا مأمور ابلاغ!!این مسأله کرده‌اند.خوب معلوم است در بحبوحه‌ جنجالی که برای جعفری برپا کرده بود من فهمیدم که مسأله باجگیری در میان است و سکوت‌ خواننده متحیر می‌شود و با خود می‌گوید که عجبا عجبا در آن ایّام چنین سیاستمدار روشن‌بین‌ محترمی که مؤثر در امور مملکتی کم‌وبیش بوده و در حوزه عمل و اقتدار خود کاملا نافذ الکلمه و مطاع شناخته می‌شده است نیز وجود داشته است که دائما،یا حضورا و مشافههء و یا به وسائل و وسائطی،شاه و ملکه و نخست وزیران وقت را به رعایت قانون و احترام به‌ مذهب و ملت و اجرای عدالت و لزوم رعایت حدود اختیارات و امتیازاتی که در قانون برای‌ آنان معین شده است توصیه میفرموده!!!و خطر انهدام قریب الوقوع سلطنت و آثار و لوازم‌ آن و اضمحلال کلّی نظام مشروطه سلطنتی(اسمی)بر مملکت را پیش‌بینی می‌کرده و گاه‌ آن را در لفّافه کنایات و استعارات بر زبان می‌آورده ولی شاه خودکامه و دستگاههای مجریه، امنیتی،مجال اجراء و تحقق آن اصلاحاتی را که ایشان پیشنهاد می‌کرده و معروض می‌داشته‌ به ایشان نمی‌داده و یا آن را مردود می‌شمرده‌اند.بعضی از این خاطره‌نویسان چنان غرق در خیالبافی‌های خود می‌شوند که فراموش می‌کنند گرچه بسیاری از اقران و اکفاءشان هم که عینا حرفهایی شبیه حرفهای او نوشته‌اند از دنیا رفته‌اند ولی هنوز تک و توکی از آنها و نیز بعضی‌ کسان که به مناسبت ارتباط دوستی یا اداری با آنها بر بعضی مطالبی که این آقا در خاطرات‌ خود مرقوم فرموده است،وقوف و اطلاع درست و دقیقی یافته‌اند،هنوز زنده‌اند و اینان وقتی‌ که این«خاطرات»را می‌خوانند در بعضی از صفحات آن‌که برخلاف واقع بودن مندرجات‌ آن واقفند آن مندرجات را«لاف در غریبی»می‌شمارند و به ریش نویسنده آن می‌خندند.

 

*** خدا رحمت کناد مرحوم علامه سید حسن تقی‌زاده را که در ضمن بیاناتی که در دوره‌ پانزدهم مجلس شورای سابق،در دفاع از خود در مسأله تمدید قرارداد تحمیلی نفت این‌ اصطلاح فرنگیها را که در هنگام سوگند در نزد مقامات قضایی باید بر زبان آورند بیان فرمود که:«آنچه را می‌گویم تمام حقیقت است و نه جزئی از آن،و جز حقیقت چیزی در آن نیست». من بنده یقین دارم و نیز طبعا همه کسانی که جعفری را بهتر از من می‌شناسند و الحمد للّه‌ بسیاری از آنانی که نامشان در این خاطرات آمده است زنده‌اند،و خدا عمرشان را دراز کناد، یقین دارند که آنچه را که جعفری در خاطرات خود نوشته است تمام حقیقت است و نه جزئی‌ از آن و چیزی جز حقیقت در آن نیست،و جعفری با حافظه قوی خدادادش با کمال صداقت‌ و در عین حال مباهات و سرفرازی بیوگرافی خود را از وقتی که به یاد دارد تا آخرین زمانی‌ که این هزار و چند صفحه کتاب مربوط به آن می‌شود، با چنین شیرین قلمی و با نثری چنین‌ ساده و شیوا و بی‌پیرایه و بی‌شاخ و برگهای اضافی بر روی کاغذ می‌آورد.

*

خواندن این دو جلد کتاب هر خواننده‌ای را با اجتماع و طرز زندگی خانواده‌های متوسط ایران در سالهای 1300 تا-1330 خورشیدی بخوبی آشنا می‌سازد ،اما دویست صفحه آغازین‌ این کتاب یعنی تا ابتدای فصل یازدهم ،برای خوانندگانی که سنین عمرشان از هفتاد و پنج‌ بیشتر است و خود آنان هم مثل جعفری منتسب به خانواده‌های متوسط باشند، جذابیّت بیشتری‌ دارد ،زیرا در حقیقت آنان گذشته خود را در آن باز می‌بینند و سیر سریع تحولاتی را که پس از جنگ دوم جهانی در دنیا عموما و در ایران خصوصا روی داد ،از نظر می‌گذرانند.

من بنده جلد سوم این کتاب را ندارم ولی اگر مندرجات آن دنباله مرتب و تاریخی همان مطالب جلد دوم‌ باشد،آنرا«هم ناگفته می‌دانم و هم ننوشته می‌خوانم» چرا که علی القاعده علاوه بر همدوره‌ بودن در قسمتی از دوران تحصیلی در دانشگاهی که نزدیک دانشگاه ملی-شهید بهشتی واقع‌ است،با او پس از فراغ از تحصیل در آنجا،تقریبا همدیگر را می‌دیدیم و بر جریان امور مترتبه بر آن تحصیلات در هر مورد مطلع می‌شدیم و باز علی القاعده گمان می‌کنم پایان آن‌ جلد،نیز تنظیم و ثبت همان صلح‌نامه‌ای باشد که به موجب آن آقای عبد الرحیم جعفری رئیس‌ مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر به صورت«مکرهی مجبور»و با قبول و اعتقاد به حرف متکلمین‌ شیعه و معتزله که«الجبر فی الاختیار لا ینافی الاختیار»،املاک پلاکهای فلان و فلان واقع در بخش دو ثبتی طهران را در دفترخانه 52 ایران به متصالح آن اسناد صلح واگذار کرد و خراج‌ زمین و باغ را داد و خود را از تشویش و غصّه رهاند و خداوند انشاء اللّه به مصالح و متصالح‌ آن اسناد خیر و برکت عطا فرمایاد.

 

از صفحه 923 تا صفحه 1040 یعنى پایان جلد دوم ، درباره گرفتارى و مخمصه (به قول داش مشدیهاى ایرانى: دَقمصه!!) ایست که اسمعیل رائین و همدستانش براى جعفرى فراهم کردند که من بنده در آن ایام علاوه بر آنکه هم توسط خود آقاى جعفرى و هم توسط دوفقید سعید تازه گذشته یعنى حضرت استاد دکتر جلالى نائینى و جناب نصرة الله امینى اراکى –رحمة الله علیهما و هم به وسیله دوست عزیز و همکلاسى ام در یکى از دانشکد ه هاى آن دانشگاه در جریان ماوقع قرار  مى گرفتم، صابون آن با جگیر دغلباز، به تن خود این حقیر هم خورد، وآن اینکه نمى دانم آن علیه ما علیه ،به ابتکار و صرافت خود، یا به تحریک و تطمیع بعضى مؤمنان خیراندیش !! به فکر باج ستانی و تَلَکه ی» من بینوا نیز افتاد و به قول مشهور که "دزد ناشی به کاهدان می زند "، به فکر یا به گمان اینکه من بنده هم پول و پَله اى دارم، تورش را براى من هم پهن و دام نهاد و سر حقّه باز کرد. روزى در همان سال 1358 آقاى مصطفى سهرابى سردفترشصت و هفت طهران زنگ زد که: دکتر جان مى بخشید ولى من رسولم و ما على الرسول الا البلاغ، گفتم خیر است انشاءالله،بفرمایید که رسالت جنا ب عالى چیست و مُرسِل کیست، گفت واللهّ جناب آقاى رائین و جناب آقاى... وکیل ایشان اینجا تشریف دارند و ضمن صحبتهایى که با من کرد ه اند گویا آقاى رائین قصد تألیف کتابى درباره فرقه ضالّه بهائى دارد که در آنجا به مناسبت نامى از جنا بعالى در دفترخانه 25 باید برده شود، و آقاى رائین گرچه شما را نمى شناسد و با آنکه آقاى... وکیل ایشان با شما مربوط است ولى نمى خواهند خودشان این مطلب را به شما بگویند و مرا مأمور ابلاغ!! این مسأله کرد ه اند. خوب معلوم است در بحبوحه جنجالى که براى جعفرى برپا کرده بود، من فهمیدم که مسأله باجگیرى در میان است و سکوت کردم ولى آقاى سهرابى ادامه داد که ایشان  یعنى آقاى رائین و وکیلشان  مى گویند اگر مى خواهید ذکرى از شما در آن کتاب به میان نیاید، باید دویست و پنجاه هزار تومان نقد و نه چک به آقاى رائین پرداخت کنید و تا آخر همین هفته هم مهلت فکر کردن و تهیه آن وجه را به شما مى دهند. من که حسابم پاک بود و الحمد لله هست، به آقاى سهرابى گفتم به آقاى رائین و وکیلشان بفرمایید وا لله من مهدوى نه پولى دارم که به ایشان بدهم و نه ترس و واهمه اى از آنچه او مى خواهد بنویسد، و دیگر هم در این باره با من صحبتى نفرمایید و گوشى را گذاشتم، ولى پس از چند دقیقه دوباره آقاى سهرابى تلفن کرد که آقاى رائین مى گوید مصلحت شما در اینست که با ایشان کنار بیایید وگرنه پشیمان خواهید شد و من بنده که متحیر و متأثر بودم به آقاى سهرابى گفتم جواب من همانست که عرض کردم و گوشى را گذاشتم. اندکى بعد بعضى از دوستان خبر دادند که کتابى را که رائین منتشر کرده است و در آن تصویر دو سه تا از اسنادى که در دفتر 25 ثبت شده است، چاپ کرده و وقتى کتاب را فراهم کردم " خلاصه معامله ها" را دیدم، بله ظاهرا رائین به کمک وکیلش به هر حیله اى بود تصویرى از این را از ثبت املاک به دست آورده است و من کاملاً بى تفاوت نسبت به آن ماندم زیرا هیچ کار و سند خلاف شرع و قانونى صورت نگرفته بود، مقصودم از ذکر این مطلب، تأیید همان مطالبی است که آقاى جعفرى در مورد طمع ورزى وو با ج خواهى رائین نوشته است.

 

*** دیگر از فوایدی که از خواندن خاطرات آقای جعفری عاید خواننده می‌شود، اطلاع او بر بسیاری از رسوم و آدابی است که در اوایل این قرن چهاردهم شمسی در مراسم مختلف‌ زندگی اجتماعی و صحنه‌های تماشائی آن روزگاران در شؤون گوناگون از عقد و عروسی‌ و عزاداری و تعزیه‌خوانی مراسم عاشورا و سینه‌زنی و دسته‌های عزاداری و رقابتهای میان‌ سردسته‌ها و آئین و آداب زورخانه‌ها و وضع خورد و خوراک طبقات متوسط و بهداشت آنها و آنچه که مربوط به ماده اصلی زندگی یعنی آب است که برای ذخیره کردن آن و گرفتن سهم‌ هر خانه از آب قناتهای چهارگانه طهران که در«جوی»های کذائی ،روان می‌شد و علاوه بر آب‌ در آن جویها بسیاری مواد دیگر هم موجود بود(1) و نحوه تصفیه آب همان جویها و نگهداری‌ آن در«آب‌انبار»و وضع و هیأت«آب‌انبار»و وصف«پاشیر»آن و توصیف مطبخ در خانه‌ها، و...و...نحوه روشنایی یعنی روشن کردن چراغها و«فانوس»ها و«چراغ موشی»ها و«روغن‌ چراغ»و...و...و...است که خواندن و دانستن همه این مسائل برای جوانان امروزه که آب‌ پاکیزه لوله‌کشی شده را می‌نوشند و بیشتر حوائج و امورشان با«برق»و لوازم برقی می‌گذرد (1)امثال لاشه گربه و کبوتر و بسیاری چیزهای تنفرانگیز-که با همه این عفونات باید در شب«نوبه آب» تا دیروقت بیدار ماند و آب گرفت.

در مشهد مقدس یعنی در محلات قسمتهای جنوب شهر«سقّا»ها با مشک‌ آبی که از آب‌انبارهای عمومی آنرا پر می‌کردند و مشک را به دوش می‌کشیدند،آب به خانه‌ها می‌بردند و چون‌ به در خانه‌ای می‌رسیدند به صدای بلند می‌گفتند یا اللّه سقاّ سقّا و خودشان به سر خم بزرگ آب که در مطبخ‌ بود می‌رفتند و آب مشک را در آن خالی می‌کردند.بسیار جالب و سودمند است. ولی بدیهی است که آنچه را که آقای جعفری در مورد مسأله«چاپ» و" انتشار کتاب"و تحولات و تجددی که در نحوه عرضه کتاب و نیز تشکیلات و تأسیساتی که در طول دهه‌های دوم تا ششم این قرنی که حالا در آخرین سال دهه نهم آنیم به شرح و تفصیل‌ بیان کرده است، در حقیقت کتاب مستقلی درباره«چاپ و نشر»و بنگاههای مطبوعاتی است‌ که باید آنرا تاریخ معتبری برای این موضوعات شناخت،زیرا صالح‌ترین فرد برای اظهار نظر است و نیز اطلاعات دقیق و صحیحی که درباره روزنامه‌ها و مجله‌هایی که در این پنج دهه در طهران طلوع و غروب کردند و چندتایی که اکنون باقی‌مانده‌اند، به خوانندگان می‌دهد ،بسیار سودمند است.همچنین ذکر نام و یادآوری کتاب فروشهای آن سنوات طهران که براستی خیلی‌ دقت به خرج داده است.اگر کسانی چون مرحوم سبّوحی و محمد جندیری سرخابی مشهور به جعفری تبریزی و سیّد نور اللّه ایران‌پرست و سیّد عبد الغفار طهوری و کجوری و آخوندی‌ و بارانی و مصطفوی(یعنی مرحوم مبرور حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا حسن‌ مصطفوی آذربایجانی -رحمه اللّه علیه - که سالها پیش از انقلاب کتابفروشی خود را به قم منتقل‌ کرده بود و چند سالی است از دنیا رفته است و آن مرد بزرگوار را من بنده به یقین«عادل‌ شرعی»می‌دانستم و یکبار با حضور و استماع او و مرحوم سید جلال الدین محدث ارموی‌ رحمه اللّه علیهما،صیغه طلاقی را اجرا کردم)به رحمت خدا رفته‌اند بحمد اللّه بسیاری دیگر از آنان باقی و برقرارند.

*** برای این بنده ناچیز،مطالعه از فصل نوزدهم تا آخر فصل سی و هشتم یعنی از صفحه 753 تا ص 249 کتاب که در حقیقت گزارش و کارنامه ایجاد و تکمیل و تعالی مؤسسه امیر کبیر و شرح زحمات و جان‌فشانیها و فی الجمله مبارزات حرفه‌ای و صنفی آقای جعفری است، در عین آنکه بسیار جالب و به تمام معنی گاه آموزنده و سودمند هم بود،از آنجا که یاد خیر و ذکر جمیل برخی از استادان معظم من بنده و نیز یاد خیر و ذکر جمیل بسیاری از دوستان و ادبا و فضلای مشهور و تنی چند از همدوره‌های تحصیلی‌ام ،در آن آمده است ،برای این بنده مهیج‌تر و به قول داستان‌نویسان«خاطره‌انگیزتر»بود و می‌باشد به‌طوری که تصمیم دارم ان شاء اللّه این‌ فصول را در آینده نیز گاه‌گاه بازخوانی کنم چرا که«یاد یاران یار را میمون بود». تا به نام نامی ملک الشعراء بهار رحمه اللّه علیه چشمم می‌افتد به یاد روزی می‌افتم که آن‌ آخرین شاعر بزرگ فارسی،در تهران در بستر بیماری افتاده بود و همسر گرامی محترمه‌اش‌ سند مالکیت خانه‌اش را در دست داشت و به انتظار مرد رباخواری که بنا بود سی هزار تومان قرض به آن بانوی متشخص بپردازد که صرف هزینه سفر ملک به سویس برای درمان‌ بیماری‌اش شود،و آن خانه را به گرو بستاند.به یاد آن لحظه‌های می‌افتم خلقم تنگ و اشکم‌ روان می‌شود.مگر ممکن است نام شریف فروزانفر(2) و همائی و مدرس رضوی و فرزان و بدیع الزمانی و صورتگر و صفا و خانلری و خطیبی -رحمت اللّه علیهم- را ببینم و با دیدن نامی نامی‌ آنها،قیافه محبوب و نجیب آنان را نیز به یاد نیاورم و آه از نهادم برنیاید؟

ناگهان آخرین دیدارم‌ با آن گرامی مرد آزاده به تمام معنی«بی‌شیله و پیله»دکتر خانلری را در نظرم مجسم می‌کنم‌ که در اوائل آبان 1365 در خدمت فقید سعید تازه به سفر آخرت رفته،مرحوم استاد دکتر سید محمد رضا جلالی نائینی -رحمه اللّه علیهما -برای زیارت او به خانه‌اش رفتیم،و آن دکتری خانلری‌ شق و رق خوش سیمایی را که همواره لبخندی که حاکی از صفای روح و سلامت نفس او بود ،بر لبانش نقش بسته بود، به صورت پیرمردی رنجور و تکیده و ناتوان که با پای لرزان و کمری که جفای روزگار آنرا شکسته بود ،عصازنان خوش‌خوشک به استقبال ما می‌آمد ،دیدم‌ و وقتی هم که از او اجازه مرخصی گرفتیم، فرمود اگر کاری فوری ندارید، یک کمی دیگر هم‌ باهم باشیم و ما اطاعت کردیم و آن را مغتنم شمردیم به شرط آنکه در موقع مرخصی ما از جای خود بلند نشود و آن نازنین مرد با آنکه به ظاهر پذیرفت، باز تا دم در به مشایعت ما آمد و اصرار و استدعای جلالی نائینی و حالت منقلب و چشم اشک‌آلود من بیچاره، آن بزرگ را از آن ادب و بزرگواری ذاتی منصرف نساخت.

به یاد آن سید شریف نجیبی که من بنده از ده‌ یازده سالگی که مجله مهر را می‌خواندم با نام عزیزش آشنا شدم می‌افتم.مرحوم دکتر صفا را می‌گویم و چون آقای جعفری شرح محبت و قدرشناسی‌ای که جناب اجل آقای دکتر ولایتی-‌ دامت معالیه - نسبت به مرحوم دکتر صفا مبذول فرموده است، بیان کرده است لازم است اینجا (2) چند روز دیگر، چهلمین سال درگذشت آن بزرگ بزرگان و استاد اساتید می‌رسد،-رحمه اللّه تعالی علیه-

در این مورد یک تکمله و توضیحی هم‌عرض کنم و آن اینست که در سال 01370 یا 1371 در یکی از سفرهایی که جناب آقای دکتر ولایتی برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل‌ به نیویورک تشریف آورده بودند و علی المعمول این‌جانب-و در آن مرتبه با دوست عزیز نازنین فقیدم دکتر محمد جعفر محجوب رحمه اللّه که به دعوت جناب آقای صادق خرازی‌- دامت سلامته- به نیویورک آمده بود-به ملاقات جناب آقای دکتر ولایتی و جناب آقای دکتر سید کمال خرازی -دامت معالیهما - و دیدارشان نائل شدیم و جناب آقای پروفسور فضل اللّه رضا که انشاء اللّه خداوند سلامتش بدارد، نیز در آن جلسه حضور داشتند این بنده و دکتر محجوب‌ در مقام اظهار ارادت و احترام به وظیفه پاسداری حرمت اساتیدمان درباره ریاست استاد دکتر صفا و مهجور شدن بی‌دلیل او از ادامه فیوضاتش در حوزه ادب و فرهنگ مطالبی خدمت جنابان دکتر ولایتی و دکتر خرازی عرض کردیم و جناب پروفسور رضا هم آن مطالب را تأیید کردند و چون پیش از آن دکتر محجوب و این بنده با آقای سید صادق خرازی که‌ خودش به مقام والای ادبی دکتر صفا واقف بود، درباره ایشان مفصل صحبت کرده بودیم و آقا صادق‌(3)هم مراتب را به جنابان آقایان دکتر ولایتی و دکتر خرازی گزارش داده بود،علی هذا در همان مجلس جناب دکتر ولایتی با سعه صدر و سلامت نفسی که بحمد اللّه دارند وعده فرمود که ترتیبی بدهد تا دکتر صفا با خیایل راحت به ایران سفر کند و خدا را شکر که وفای به عهد و وعده معزّی الیه موجب شد که دکتر صفا به ایران رود و مدتی در ایران بماند و پس به آلمان‌ بازگردد.چون قصد دراز کردن سخن را ندارم همین‌قدر به عرض خوانندگان محترم می‌رسانم‌ که یکی از فواید و بلکه از«برکات»همین کتاب شریف این بود که یاد و صورت شریف آنها را خاصه آن عزیزانی که به مناسبت تصویرشان زینت‌بخش صفحات کتاب است ،در نظرم‌ مجسم شود،عزیزانی که به قول معروف سالهاست که استخوانشان خاک شده است،مانند آن‌ مرد بسیار شریف دانشمند علیمحمد عامری و نظام وفا و صبحی مهتدی که خدایشان بیامرزاد (و خدا رحمت کند مرحوم مغفور آقای دکتر علی امیر حکمت را که هروقت مرحوم نظام‌ وفا به دیدن او می‌آمد من بنده را هم به مناسبت همسایگی با دفتر و محکمه‌اش با تلفن خبر می‌کرد که آقای نظام وفا اینجا تشریف دارند و برخیز و بیا،و آه که از آن ایام بیش از پنجاه‌ سال می‌گذرد)

مگر ممکن است که نام دانشمندان و ادبای بزرگ چون مرحومان مجتبی مینوی، عباس زریاب خوئی،احمد آرام،راشد و شاعران نامداری چون مرحومان سید الشعراء امیری‌ فیروزکوهی و پژمان و دکتر حمیدی و ورزی،و همدوره‌ها و دوستان نازنینی چون مرحومان‌ دکتر عطاء اللّه تدیّن و محجوب و مسکوب،دکتر ریاحی،جلال آشتیانی،دکتر شهیدی،آقا مرتضی بشارت،حسین بحر العلومی،حسن سادات ناصری و متقدمین بر همدوره‌هایم چون‌ مرحومان دکتر گوهرین و دکتر مصطفی مقربی و دکتر احمد علی رجائی و دکتر غلامحسین‌ یوسفی و حسن صدر را من بنده غریب آواره ببینم و یاد گرامی آنان در ذهنم تجدید نشود و یا تلخکامیهای آخرین ایام زندگی بعضی از آنان چون حضرت راشد و یا دکتر زریاب و اخیرا حضرت دکتر زرین‌کوب مرا اندوهگین نسازد.به‌هرحال،خدای آنان را بیامرزاد و آقای‌ جعفری و من بنده و شما خواننده گرامی را عاقبت به خیر فرمایاد.

 

*** جعفری غیراز گله‌مندی یا دل پری‌ای که از«علمی»ها دارد، از سه تن دیگر نیز با چنان‌ حالتی یاد می‌کند که اتفاقا صابون هردو این بزرگواران!!که یکی‌شان به رحمت خدا رفته و دیگری به حمد اللّه زنده است، به تن من بنده نیز خورده است.آن‌که از دنیا رفته است و نامش‌ را نمی‌آورم،با همه رفاقتی که از دوران جوانی و«طلبه»گی او با یکدیگر داشتیم چون پس‌ از وقوع انقلاب،خیلی«طاووس علیّین»شده و دستش به عرب و عجم بند بود،وقتی مرا به‌ دانشگاه اوین بردند،برادر کوچکم،و بدون‌اینکه نظر برادر مرحومم را-رحمة اللّه علیه- بپرسد،با اطمینان به حسن سوابق من بنده با آن مرحوم،برای استخلاص من از او استمداد کرده بود و آن رفیق سی ساله این بنده شروع به اقدام درباره من بنده را موکول به دریافت دو میلیون تومان فرموده بود و اللّه اکبر...اما آن دیگری شاهپور غلامرضا است که به مناسبت آنکه‌ او مرحومه مادرش اسناد فروش اراضی«علی‌آباد»(3) یعنی امتداد خیابان شوش تا نزدیکیهای‌ شهر ری)و اسناد اجاره آن قسمت از دکاکین و اطاقهای پاساژ شرق مسجد شاه(امام خمینی‌ فعلی)را که با مرحوم حسین نیلی شریک بودند و در دفتر من بنده به ثبت می‌رساند،و با اینکه بیش از بیست سال به اصطلاح«مشتری»دفتر من بود،هیچ‌وقت و به موقع حساب و کتاب درست سرش نمی‌شد و پرداخت هزینه‌های ثبتی را با مماطله و تعویق می‌کشاند،و تا مستأجری دو روز در پرداخت مال الاجاره‌اش تأخیر می‌کرد،همان وکیلی که آقای جعفری‌ نامش را برده است و این بنده با پدر مرحوم او آشنایی داشتم-به دفتر من می‌آمد و یک‌ تقاضای اجرای موضح!!با امضا و خط بسیار زیبای!!موکلش را روی میز می‌گذاشت و می‌گفت فردا برای بردن اوراق اجرائیه خواهد آمد!!و خلاصه از بس که شاهپور به بی‌ترتیبی‌ و«چانه زدن»در حقوق دولتی اصرار داشت آخر الامر بنده به جان آمدم و روزی به دو نماینده‌ ایشان که متناوبا برای امضای اسناد به وکالت از ایشان به دفترم می‌آمدند-یعنی مرحومان‌ سرهنگ و شمگیر(سپهبد بعدی که در زندان خودکشی کرد)و سرتیپ بیژن گیلانشاه-گفتم‌ از امروز به بعد افتخار ثبت اسناد والا حضرت را از خودم سلب می‌کنم و آنها هم که میدانستند من بی‌جهت چنین سخنی نمی‌گویم گفتند بسیار خوب ولی والا حضرت ممکن است عصبانی‌ شوند و آنوقت پرداخت طلب شما هم از ایشان اگر محال نباشد بسیار مشکل است و در آن‌ وقت او بابت هزینه‌های ثبتی مبالغی بدهکار بود که پس از مدتی که از استعفای من از ثبت‌ اسناد ایشان گذشت، نصفی از آن را به تفاریق پرداخت و بقیه بر ذمّه ایشان ماند.و من از خسّت‌ (1) معروف به علی‌آباد مجد الدوله(که جد بانو توران امیر سلیمانی مادر شاهپور غلامرضا است و لئامت و مال‌دوستی این مرد حکایتها شنیده‌ام و پناه بر خدا از حرص و طمع.

*** یک مطلب را جعفری در طی فصول چهاردهم تا آخر کتاب و یک مطلب را از وقتی که سر و کارش به دانشگاه و مقدمات و مؤخرات آن افتاده است مرتبا مکرّر می‌کند و حق دارد چرا که‌ بنابر ضرب المثل عربی"لا بدّ للمصدور ینفثا(-ینفثه)  :برای آنکه درد سینه دارد، چاره‌ای جز سرفه‌ کردن نیست ."
بالاخره باید یک جوری غم نهانی را بر قلم آورد.مطلب اولی شکوه و شکایت او از بعضی از افراد خاندان مشهور«علمی»است و عرض کردم که حق دارد زیرا باز به قول«طرفة بن عبد»که سخنش ضرب المثل شده است،«و ظلم ذوی القربی اشدّ مضافئة علی المرء من وقع‌ الحسام المهنّد.»(«احساس»سوزش ستم نزدیکان و خویشاوندان بر آدمی از ضربه شمشیر تیز آبدار شدیدتر است).چه می‌شود کرد، جعفری به یاد بی‌مهریها و اشکال‌تراشیهای آنان می‌افتد و آنرا بر قلم می‌آورد و خداوند انشاء اللّه خود وسائل اصلاح ذات البین را فراهم فرماید.
مطلب دوم که مربوط به فصول پایانی جلد اول و طبعا آغازین جلد سوم می‌شود همان‌ "عامّة البلوی" و گرفتاری بسیاری از همانندان اوست که گرچه به مقتضای:«البلیّة اذا عمّت‌ ،طابت»یا به فرموده حضرت خواجه:
       چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک‌وبد است        ‌ چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
نباید جعفری از آنچه واقع شده است بنالد ولی خوب چه می‌تواند بکند؟از این رو که‌ " نگرانست که مِلکش با دگران است" ، خوانندگان توجه فرمودند که بنده یک فضولی در سخن حضرت شیخ اجل کردم و "مُلک"، به ضمّ میم را، به صورت "مِلک"  به کسر میم نوشتم‌ ولی ضمنا نباید فراموش کرد که حضرت شاه مردان مولی الموالی علی علیه السلام فرموده‌ است:«ینام المرء علی التثکل و لا ینام علی الحرب»(نهج البلاغه کلمه 703)«آنکه جوانش‌ مرده است می‌خوابد ولی آنکه مالش را برده‌اند نمی‌خوابد»، ولی با همه اینها جناب جعفری‌ عزیزم،خدا را شکر کن که اگر مالت رفته است، الحمد للّه آبرویت و نام نیکت برجا و پایدار است و چه خوب گفت آن پادشاه بخت برگشته یعنی آخرین پادشاه ساسانی و پدر همسر معظمه حضرت سید الشهداء و مادر مکرّمه حضرت امام سجاد علیهما السلام،که به قول‌ ثعالبی در«غرر»یزدگرد در آن آوارگی و شوربختی پیش از مرگش به«نیزک طرخان»خبیث‌ فرمود:«باده اگر فروریخت بوی خوشش برجاست.»(4)حالا با رعایت نسبتها،جعفری جان‌ «امیر کبیر»اگر از دست تو رفت، نامش که با نام تو گره خورده است برجاست، زندگانی‌ات که‌ به شکر خدا با رفاه و آبرومندی و آرامش و بی‌دغدغه مسائل چاپخاه و مشکل‌پسندی مؤلفان‌ و اشکال‌تراشیهای رقبا و سانسورچیان می‌گذرد و خداوند انشاء اللّه عمرت را دراز فرماید و همسر گرامی و دختران عزیزت،و قوّت قلب و نور چشم و رامش روح و عصای دستت... آقای محمد رضا را به سلامت و موفقیت بداراد و سایه‌ات بر سر آنان مستدام و برقرار بماناد.
*** پایان این نوشته را به ارزیابی کتاب«در جستجوی صبح»و نیز ارزش شخص شریف‌ عبد الرحیم جعفری اختصاص می‌دهم.
 
برای ارزیابی یا«تقویم»عمل و آثار آقای جعفری،یک میزان و معیار دقیق و صحیح و امینی در دست داریم و آن سخن حکیمانه حضرت رسول اکرم - صلی اللّه علیه و آله و سلم- است‌ که مولای ما امیر المؤمنین نیز آنرا تکرار فرموده است و آن سخن نازنینی که بیش از شش کلمه‌ نیست و با اینهمه از«ملوک کلام»است، اینست که" قیمهء کلّ أمری ما یحسنه-"،که بعضی ضمیر ها در" یحسنه "را به«ما»ی موصول و برخی به«امری‌ء»دانسته‌اند و معنای آن چنین است که: «ارزش هرکس همانی است که آنرا به‌خوبی و تمام انجام می‌دهد»یا«ارزش هرکس همان‌ چیزی است که او را خوب و کامل می‌سازد».
در اینکه عبد الرحیم جعفری به‌عنوان ناشر، بهترین مؤسسه انتشاراتی را تأسیس و تکمیل‌ کرده است و بهترین کتابها را در سه دهه سی و چهل و پنجاه در دسترس طالبان علم و فن‌ و ادب قرار داده است و کار نشر کتاب را به‌خوبی و بهتر از هر ناشری در آن ایام انجام داده‌ و اینک طرز کار و حسن عمل او سرمشق دیگران شده است ،هیچ تردیدی نیست.پس بنا به‌ فرموده حضرت رسول اکرم(ص)از لحاظ نشر کتاب بهترین فرد است و ارزش او در حسن‌ خدمات او به علم و ادب و فرهنگ از برترین ارزشهاست و کتابی که او درباره همه این‌ موضوعات نوشته بهترین و«خوب»ترین است و چون خلق و خوی جوانمردانه و مهربانی و دست و دل‌بازی و امانت و وفاداری او و گذشت و تسامح و زحمت‌کشی او از خردسالی تا کهولت و حسن نیت و استحکام توکلش به خداوند متعال و پشت‌کار و استقامتش در حالات‌ و اطوار گوناگون زندگی‌اش،نیز و بی‌هیچ تردید،او را خیلی خوب و متّصف به صفات کمال‌ ساخته است،پس بی‌شک عبد الرحیم جعفری انسانی والا و مردی خوب و شایسته همه ارجها و احترامات است.و خدایش حفظ کناد.امیدوارم هیچ‌یک از خوانندگان این ارزیابی را مورد تردید قرار ندهند ،زیرا نمودارهای بسیاری از حسن خلق و شرف و عاطفه و شهامت اخلاقی‌ آقای جعفری در این کتاب آمده است که این ارزیابی را تصدیق و تأیید می‌کند:
آقای جعفری در هنگام نوشتن این خاطرات بیش از هشتاد سال داشته است و در سال‌ 1382 قطعا احدی از کسانی که وجود و مقام مرحوم منتخب الملک اسفندیاری را می‌شناخته‌اند، در قید حیات نبوده‌اند-خاصّه آنکه آن مرد محترم و همسرش،آن بانوی بزرگوار دیندار، بلاعقب بوده‌اند،و خلاصه کسی که از ماجرای اقامت جعفری خردسال و مادر گرامی‌اش‌ ،در خانه منتخب الملک آگاهی داشته باشد ،باقی نمانده بوده است،آیا جز شهامت اخلاقی‌ و وفاداری و شرف جعفری،عامل دیگری میتواند در ذکر تکفل سه ساله منتخب الملک از جعفری مؤثر باشد؟آری، این نشانه ی شرف و وفاداری این مرد است،و نیز در مورد مرحوم‌ ابو القاسم گلشن ملاحظه فرمایید چگونه ابراز حق‌شناسی و سپاسگزاری می‌کند
مرحوم دکتر مهدی حمیدی -رحمه اللّه علیه-،آن شاعر حساس و بسیار زودرنج،اصل مینیاتوری‌ که تصویر آن را در کتاب چاپ کرده‌اند ،از جعفری مطالبه و درخواست می‌کند و جعفری از بخشیدن آن مینیاتور به دکتر حمیدی امتناع می‌کند،و جعفری پس از چهل سال با کمال شهامت‌ پشیمانی خود را از آن امتناع و عدم‌تسلیم آن تابلو، به قلم می‌آورد و بر آن تأسف می‌خورد.
در جریان باج‌خواهی و زیاده‌طلبی رائین و ضمن مطالبی که در آن ‌باره آمده است ملاحظه‌ می‌فرمایید که جعفری می‌گوید من از اینکه چاپ آن کتاب نامستطاب،موجب رنجش و ناراحتی بعضی از افراد و*****شده بود بسیار پشیمان شده بودم-این اعتراف صریح نشانه‌ صحیحی بر شهامت و شرف جعفری است.در صفحات متعددی می‌خوانیم که عاطفه ذاتی و غیرتمندی او چگونه او را به دفاع از ابو القاسم خلج وا می دارد زیرا جعفری خود در نوجوانی‌ "مظلومیت" هایی را تحمل کرده،به مقتضای عاطفه و فضیلت اخلاقیئی که در اوست خود را موظف به حمایت از مظلوم و مبارزه با آن ناصالحی که نامش«پور صالح»است می‌شناسد.
*** در مجموع کتاب خاطرات جعفری کتابی خواندنی و به یاد ماندنی است،مرحوم مغفور عبد اللّه مستوفی -رحمه اللّه علیه-،وزیرزاده‌ای که از خاندانی آن‌چنان متعیّن و مرفّه و متمکن است، آن کتاب عزیز نفیس شریفی که بی‌شک از انگشت‌شمار کتابهایی است که به صورت خاطرات‌ وضع اجتماعی و سیاسی و دینی آن دوران را به بهترین وجه شرح داده و من بنده معتقدم که اگر از میان همه کتابهایی که در شصت سال اخیر چاپ شده، بیست تا را بهترین بدانیم«زندگانی‌ من»مستوفی یکی ازآنهاست،نمی‌خواهم مبالغه و یا  مقایسه کنم،ولی بر حسب مورد و با رعایت نسبتها و شرایط،کتاب جعفری در حدّ خود در خاطره‌نویسی و در موضوع«چاپ‌ کتاب و انتشارات»تقلید صحیح و درستی از آن کتاب است،که من بنده از آن بهره گرفتم و حاصل مطالعه‌ام را صاف و صادقانه و صمیمانه با شما خوانندگان گرامی در میان گذاشتم.«در جستجوی صبح»نام بسیار زیبا و خیال‌انگیزی است که آقای جعفری برای کتاب خاطرات خود برگزیده است و کاش می‌دانستم که مکنون ضمیر آقای جعفری در این نامگذاری، آیا نشانه و اشاره‌ایست بر اینکه ایشان برای وصول به مقصود و مقصدی عالی‌تر،کماکان و مانند گذشته در جستجو و تلاش است؟یا خدای نکرده نمودار دل‌شکستگی ایشان از همان مسائل آخر جلد دوم است،که اگر چنین باشد باید خدمتش عرض کنم جعفری جان!
              رضا به داده بده وز جبین گره بگشای‌         که بر من و تو در اختیار نگشاده است
برادر عزیزم فجر و مبارک سحر شما وقتی واقع شد که همشهری محترم این بنده ابو القاسم‌ گلشن آن اندیشه فرخنده را در سرتان انداخت و کمکتان کرد که اولین مغازه کتابفروشی‌تان را دایر کنید و صبح روشن وقتی دمید که خورشید مؤسسه امیر کبیر طالع شد که بحمد اللّه غروب‌ نکرده و هم‌چنان روشن و درخشان و فروزان باقی‌مانده و باقی خواهد ماند و به بقاء خود، که بقاء تو نیز هست، ادامه می‌دهد و نام مؤسسه امیر کبیر با نام عبد الرحیم جعفری ادغام شده وهمواره با آن همراه است.دلواپس چه هستی؟خدا را شکر کن که بیشتر از آنچه از تو گرفته‌ است،به لطف خود به تو داده است.چه لطف و عنایتی از این بیشتر و بالاتر که به تو«جوهر دانایی»عطا فرموده است که با آن جوهر معنی و قریحه و استعدادت و ماده انگشتانت در کودکی‌ و نوجوانی به دقت و درستی«ورق می‌گیرد»و در جوانی و سن کمال با مهارت و ظرافت بر کلیدهای پیانو می‌لغزد و در شصت سالگی با قوّت بر صورت کسی که به نام و حشمت تو بی‌ ادبی کرده است سیلی می‌نوازد و در سرآغاز کهولت همان انگشتان بنا به مقتضیات روز سند صلح‌نامه کذائی را امضا می‌کند و اینک هم در سر پیری با چنین لطافت و شیوایی بر صفحه کاغذ می‌دود و مانند نویسنده ماهر کهنه‌کاری با کمال سادگی،شرح‌حال خود را موبه‌مو به تفصیل‌ می‌نگارد و اعجاب و تحسین خواننده را بر این ساده‌نویسی و روانی نثر آن برمی‌انگیزد،آن‌چنان‌ که با نوشته نامداران در نویسندگی زمان حاضر در رسایی الفاظ و زیبایی جملات و سهولت فهم‌ معانی،برابری می‌کند.چه صبحی از این تابناک‌تر و روشن‌تر می‌جویی؟ صبح روشن و تابان دیگری که باید جناب عالی و من بنده و هر انسان خداپرست و سلیم النفسی آنرا جستجو کند همانست که از خداوند متعال بخواهد و بخواهیم که ما را عاقبت‌ به خیر فرماید و آن‌چنان کند که:سرانجام کار او از ما خشنود باشد و ما رستگار گردیم.

 

الهی عمرت دراز و سعادتت پایدار بماناد و خداوند کفیل و یار و مددکار و نگهدارت باد.

 

کیمبریج،چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389

 

و بعدالتحریر

1- آقاى جعفرى از مرحوم دکتر سعید مالک (لقما ن الملک) خاطره خوشى ندارد که شرح

آن را در صفحات 338و339 بیان کرده است و این دقیقا مخالف و مباین با خاطر های ست که

خود این حقیر از آن مرحوم دارم و عجیب است که چگونه آدمى در طول زمان متحوّل مى شود

یا چگونه عرض کنم؟ به هرحال خاطر هاى که من بنده از دکتر لقما ن الملک در زمانى که وزیر

شده بود و سناتور و نایب رئیس مجلس سنا بود دارم که آن را به شرح و تفصیل اولاً در مجله

هم نقل شده است ودر " مقالاتى در حدیث دیگران "هم ذکر کرده ام و سپس نیز در کتاب " رهآورد ".

حاصل آن این که همین لقما ن الملکى که براى پنج ریال تفاوت حق ویزیت، دختر نازنین جعفرى

را معاینه و مداوا نمى کند، همین مرد در حالى که نایب رئیس سناست، شخصا و مباشرةً در

بیست روز که بعضى از آن روزها نیز تعطیل رسمى مى بود غده پروستات مرحوم مبرور استادى

آقاى حاج شیخ محمدرضا ترابى -رحمها لله علیه - را هر بار به مدت یک ربع ساعت و گاه بیشتر

" ماساژ" داد و آن مرحوم یعنى آقاى ترابى بهبود و شفا یافت و وقتى که پاکت محتوى چهار

هزار تومان را با ادب و معذر ت خواهى و تشکر روى میز دکتر لقما ن الملک قرار داد، دکتر از جا

مى جهد و مى پرسد این چیه ؟حاج شیخ می گوید جسارت کردم حق العلاج ناقابلى است که   

تقدیم مى دارم. اول تلفن را برداشت به تو (یعنى به این بنده احمد مهدوى دامغانى) فحش داد و

تلفن را هم که قطع کرد، زیر لبى قُرقُر مى کرد و بعد رو به من (یعنى حاج شیخ) کرد و فریاد زنان

گفت: پدرسوخته تو به لقما ن الملک حق  العلاج میدهى؟! مگر لقما ن الملک این کارها را براى تو

کرد؟!  شیخ اکبیر!  مگر تو روز اول نگفتى که نوکر امام رضائى؟ عرض کردم چرا قربان، بعد گفت

پدرسوخته من به خاطر تو با داماد عزیزم تندى کردم و کارى را که مى بایست در بیمارستان

سینا با تو مى کردند، یا نخواستند یا نتوانستند یا کسرشأن خودشان مى دانستند، نکردند، خودم

با دست خودم  کردم و بیست روزهر روز یک ربع ساعت پشت هیکل بوگندوى تو ایستادم تا

معالجه شوى، احمق، خیال کردى براى تو یا براى پول تو کردم؟ پدرسوخته به لقما ن الملک پول

می دهى؟ و از این قبیل حرفها و هى عصبانى تر مى شد و فریاد مى زد، بطورى که مستخدم مطب

دستپاچه شد و در را باز کرد، ببیند چه خبر است، دکتر چند تا فحش هم به او داد و گفت: " کى ترا

ترا صدا کرد برو گم شو "،من هر چه معذر ت خواهى مى کردم او آرام نمى شد تا اینکه پیرمرد

 خسته شد و نفسش تنگ، آ ن وقت سرش را به پشتى صندلى اش گذاشت و سکوت کرد، و گاهى

مى گفت عجب عجب!! چند بار هم مثل اینکه متوجه شد که شاید به من بیچاره بى لطفى کرده

است نگاههاى مهربانانه طولانى به من کرد، چند دقیقه اى گذشت و نفسش جا آمد و گفت:

شیخ پولت را بردار و برو به مشهد و برو به حرم امام رضا و به شاه خراسان عرض کن ": آقا  

جان ! سعید به عرضت مى رساند که یک ماه و نیم نوکرى نوکرت را کردم، آقا جان آقایى ات را

نسبت به سعید فراموش نکنى و سایه مرحمتت را از او دریغ نکنى، و برخاست به طرف توپخانه

(شرق) ، تعظیمى کرد و آمد مرا بوسید و گفت آقا شیخ برو خدا به همراهت.

(از چندین سطر پیش،  یعنى ازهمراهت را عینا از ص 262 و 263 کتاب مقالاتى در حدیث دیگران

 نقل کرد ه ام)

 و شرح مفصل آن داستان و فراهم آوردن آن چهار هزار تومان را که سه هزار تومان آن را

 مرحوم منوچهر  صانعى پرداخته بود، سالهاست بنده نوشته ام و به قول روضه خوانان خیلى

 از خوانندگان آن اشک گرفته ام

،به هرحال این قدرت خداست که مُقلّب القلوب است که لقما ن الملک در اوائل دهه سى !!«  که

از پنج قران نمی  گذرد و در اواخر دهه ی سى، از چهار هزار تومان مى گذرد و صرفنظر می کند.

2-آقاى جعفرى نامى ازآیة الله کفایی می برد که ایشان را انگلیسیها بازداشت کرده و به  

اراک برد ه اند. باید قطعا به عرض برسانم اگر مقصود از آ یة ا لله کفائى مرحوم رضوا ن جایگاه

حضرت آیة ا لله آقاى حاج میرزا احمد کفائى -قدّس سره-  پسر سوم مرحوم آقاى آخوند

خراسانى است،  قطعا اشتباه کرد ه اند و به آن مرحوم که مقیم مشهد بودند ،چنین جسارتى نشد.

مضاف بر اینکه در آن ایام غیر از آن مرحوم آیة ا لله کفائى   دیگرى هم  وجود نداشت  

3-برخى سهوالقلمها نیز در خلال کتاب دیده مى شود مثلاً به جاى نهم اسفند، بیست و نهم آمده

359 ) و یا به جاى جمشید اعلم 1051 ) امیراعلم یا به جاى "علینقی منزوی"

 ص 735 ) حسین منزوى آمده است.  (پایان)

 

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­________

 

 1-امثال لاشه گربه و کبوتر و بسیارى چیزهاى تنفرانگیز  که با همه این عفونات باید در شب

ها با مشک « سقّا » تا دیروقت بیدار ماند و آب گرفت. در مشهد مقدس یعنى در محلات قسمتهاى جنوب شهر

آبى که از آب انبارهاى عمومى آنرا پر مى کردند و مشک را به دوش م ىکشیدند، آب به خانه ها مى بردند و چون

به در خانه اى مى رسیدند به صداى بلند م ىگفتند یااللهّ سقّا سقّا و خودشان به سرِ خم بزرگ آب که در مطبخ

بود مى رفتند و آب مشک را در آن خالى م ىکردند.

2-چند روز دیگر چهلمین سال درگذشت آن بزرگ بزرگان و استاد اساتید مى رسد، رحمه اللهّ تعالى علیه

3- 1) ) این آقا سید صادق خرازى که همسال کوچکترین فرزند من است و من او را مانند پسر خود دوست مى دارم

و صحت و سلامت و عزتش را هماره به دعا از خداوند متعال مسئلت مى کنم در نزد دوستان به آقا صادق معروف

بوده و است و افسوس که اینک او و بسیارى از اهل نظر باید برکناره باشند و بر آن راه بروند!!!

 3- معروف به على آباد مجدالدوله (که جد بانو توران امیر سلیمانى مادر شاهپور غلامرضا است)

 3-ترجمه از آقای محمد فضائلی است که براستی غرر را خوب خوب ترجمه کرده‌اند.

 

 1-دکتر احمد مهدوی دامغانی و میراث ادبی و فرهنگی او، ازدکترمنصور رستگار فسایی تهران 1394،ص583 تا 598

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بزرگداشت رستگار فسایی برپا شد (2)

 

 

بزرگداشت رستگار فسایی برپا شد

(2)

تجلیل از دلدادگی یک مرد به این مرز و بوم

 

در مراسم نکوداشت دکتر رستگار فسایی چند تن از شاعران به نام فار س سروده های خود را خواندند

و

آقای احمد حبیبی که نتوانستند در این مراسم شرکت کنند مثنوی زیبای خود را برای برگزار کنندگان فرستادند

که در زیر بخشهایی از هریک از این اشعار را می خوانید:

(1)

 

شعر دکتر کاووس حسنلی

استاد بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز

 

پیش کش به استاد نازنین:

دکتر منصور رستگار فسایی

 

پنجره ی باز

 

سحر در آینه ی روی تو نمایان است

​​​سپیده پشت همین خنده های عریان است

چقدر بوی خدا میدهد تبسم تو!

​​​​خدا چقدر شبیه لبان خندان است!

صدات می وزد از کوچه کوچه ی شیراز

​​​ببین که کوچه به کوچه گلابریزان است

چقدر از نفست حافظیه می جوشد!​​

کدام  باده تو را در پیاله پنهان است؟

تویی که شهره ی شهری به عشق ورزیدن​​​

و چشم این همه مردم که در تو حیران است

تمام مردم این شهر دوستت دارند

​​​​چراغ عشق تو در هر دلی فروزان است

«به حسن و خلق و وفا کس به پای تو نرسد»

​​وگر نه مدعی دلبری فراوان است

به دست مهر تو هفتاد و هفت برگ طلاست​​

که از ورق ورقش آفتاب تابان است

ببین که ما همگی امتداد بال توایم

​​​​برای مثل تو ققنوس بودن آسان است

تو را چه باک که تقویمها ورق بخورند​​​

بقای نام تو در یادمان یزدان است

تو زیر بال هما باش و رستگاری کن

​​​که این دعای شب و روز دوستداران است

 

کاووس حسنلی / تیرماه 1394

 

٢

دکتر عبدالعزیز شبانی

 

صلای منصور

منصور دمان! صلای منصور اینجاست

همسایه ی آشنای منصور اینجاست

در باغ سخن گل اناالحق ، سرخ است

حلّاج وشان ! صدای منصور اینجاست

" برهمه چیزی کتابت بود مگر بر آب ! و اگرگذرکنی بردریا ، از خون خویش مرا کتابت کن، تا آنکه ز پی تو درآید ، داندکه عاشقان و مستان و سوختگان، رفتند."

غزلی است  حاصل کلاسهای  استاد که با او در گم شدن تازیانه بهرام گم شدیم و در آوارگیهای  ادیسه  تن به آوارگی سپردیم:

 

"گذر بند وقت"

گل من سخن بر لب ارغوان می گذارد

سخن بر لب ارغوان ، درنهان می گذارد

گل من اگر یک شفق ، خون ببارد،

زخورشید تاجی به فرق جهان می گذارد

گلم ، گل به گل ، در چمن سبز می  افتد،امّا،

چه  افتاد نی !! خار و خس را نشان می گذارد

به دریا گذر کرده با خون  ، به موجش نوشتم

که شاعر، کتایت بر آب روان می گذارد...

 

٣

استاد جوادجعفری فسایی «سُها»

 

تقدیم به استاد فرهیخته و گرانقدر جناب آقای دکتر منصور رستگار فسایی

در فسای چشم من

ای خیـال شــعر مــن ،در خاطــرم پرواز تـر

پر بزن در آسمانم، بیـش از این پــر بازتر

تو صــدای پـای ابری، نم نــم باران صبــح

خنده زن بر دشت ســبزم، تازه تر دمسـازتر

گرچه شیرازاست ویک ‌جنّت بهارستان،  ولی

در «فسای» چشم من ای گل تویی شیراز تر

باغبان،  شاخ‌گلی‌آورد و گفت‌این‌ناز توست؟

گفتمـــش نـه، نــاز مــن با نــازتر با نــازتر

من‌شمردم رقص‌های نور درشب‌های‌خویش

چشم تو خوش آسمان تر ـ ماه تر ـ پر رازتر

نیست داودی به جز تار گلــویت ای نجیب

در بنــــاگــــوش «سهــا» آواز تـــو آوازتر

۴

شعر جناب اقای احمد حبیبی

در وصف استاد دانشمندم
جناب آقای دکتر منصور رستگار فسایی

یاد استاد


زراه دور، بر آن جان جانان

فرستم من درودی از بُن جان

به استادم : بزرگ این زمانه

که باشد در ادب ،او جاودانه

زمهر وعاطفت ،افزون ترین است

کلامش نغز و نثرش دل نشین است

سخنهایش به سان گوهر وگنج

که بر دل می نشیند گنج بی رنج

به وقت درس و تدریس معانی

قیامت می کند ،آن سان که دانی

بیانش گرم و گیرا و گهربار

چو گل زیبا ولی دور از خس و خار

دلش دریایی از نور است و ایمان

پر از  اسرار نغز و شور و عرفان

دروسش،دُرّ دریای معانی است

کلامش: راز عشق و زندگانی است

منم شاگرد و او، استاد کامل

ندیدم همچو وی اندر محافل

کلامش در کلاس درس شیراز

به گوشم تا ابد ماند پر از راز

برای یاد گاری از بزرگان

زفرزندان او،هنگامه ،هومان

نهادم دخت و پور خویش را نام

که ماند نامشان در یاد ایام

معطر کرده ام من خانه ی خویش

به نام این دو و  دُردانه ی خویش

که هرگه نام اینان را بیارم

بود در یاد، نام  رستگارم

خرداد  1394

 

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بزرگداشت رستگار فسایی (1)

بزرگداشت رستگار فسایی برپا شد

(1)

تجلیل از دلدادگی یک مرد به این مرز و بوم

» سرویس: فرهنگی و هنری

ادبیات و نشر

کد خبر: 94041307289

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴ - ۱۳:۳۳

 

آیین نکوداشت دکتر منصور رستگار فسایی، پژوهشگر و نویسنده، شاهنامه‌پژوه، حافظ‌شناس و چهره ماندگار ادبیات فارسی، در محل مرکز اسناد و کتابخانه ملی فارس برگزار شد.

به گزارش بخش ادبیات ایسنا، در آغاز مراسم و پس از نعت‌خوانی مرشد همراه با آوای موسیقی زورخانه‌ای، کوروش کمالی سروستانی به عنوان نخستین سخنران گفت: فرهنگ شبِ رمضان مغتنم فرصتی است تا در فضایی مصفا و در ماه قرآن و میزبانی خداوندگار و زایش نور و میلاد مبارک امام حسن مجتبی (ع) گرد آییم و به تبجیل از یکی از آفریده‌های خوب خدا دست یازیم. جاری خداوندگار، تولای مولا، زایش و رویش ادب و هنر در پرتو رستگاری منصور.

مدیر مرکز اسناد و کتابخانه ملی فارس افزود: فرض است که به شکرانه این نعمت بی‌کران، پاس‌دار حضور گرم‌تان در این بزمگاه مهر و عشق باشم و معنای حضورتان را تجلی‌گاه نگاه مهربان خداوند به بنده‌ای بدانم که به سال 1317 متحلی شد به زیور زندگی. همو که شهرت نیک‌نامی‌اش آوازه عام و خاص است. نیکدل نامور؛ استاد منصور رستگار فسایی که اندیشه نیک دارد، کین نمی‌جوید، قدر نمی‌شکند، آشتی می‌جوید، داد می‌طلبد، گوهر جسم و جان بی‌بها نمی‌فروشد، آیین بزرگ‌منشی می‌داند و بلندپرواز و آزادوار، بی تقیّد در چنبر گذران روزگار، نگاهش را به سوی حکمت و فرزانگی راست می‌دارد و از این‌روست که در فصل فصل آثارش بر آن است تا بهی را بنمایاند و رستگاری را فرا راهمان بگشاید. سترگ آوازه نامی، که هرگز نتابد سر از راستی، دل بازبسته این مرز و بوم است و در آثارش آرمان گذشته را به عصر خود پیوند می‌زند و آرزوهای ملی زمانه خود را به تصویر می‌کشد از فردوسی تا سعدی از حافظ تا قاآنی، از فرصت‌الدوله تا حکمت و خانلری، از فرزاد تا دامغانی، از اسطوره تا هویت‌شناسی ایرانی، از متن‌شناسی تا نظم و نثر فارسی، از ابن‌بلخی تا فارسنامه ناصری و ...، همه شرح دلدادگی او بر این مرز و بوم است.

 

کوروش کمالی

کمالی گفت: امروز ایران‌زمین به همت نادره‌مردانی چون استاد منصور رستگار فسایی می‌بالد. طلایه‌دارانی که با قدم شوق در راستای اعتلای این سرزمین و پاسِ داشته‌هایش کوشیده‌اند. او بخشی انکارناپذیر از امتداد بی‌پایان دالان تاریخ ادب این سرزمین است که در آن عشق به ایران را با همه داشته‌های ادبی به تصویر کشیده است. همو که سهم زیستن خویش را وقفِ کنکاشِ داشته‌ها و خلقِ یافته‌ها کرده تا ضمن ادای دین به میراث نیاکانمان، بازماندگان را طرحی نو دراندازد. به قضاوت تاریخ، استاد رستگار با خلق آثار گرانمایه‌اش، چهره مانای روزگار ماست و اگر بر جریده تاریخ معاصر این سرزمین «چهره ماندگار»ش می‌خوانند، تنها به قدر همّت خویش نه به والایی شانش، این حدیث می‌کنند.

مدیر دانشنامه فارس و رییس مرکز سعدی‌شناسی همچنین متذکر شد: کارنامه پربار استاد افتخاری است برای همه فرهنگوران ایران زمین و فارس. ما و تمامی دوستداران فرهنگ و تمدن غنی این سرزمین به این گنجینه دوست‌داشتنی و تکرارنشدنی، مدیونیم. او که بازتاب سبزینه‌های اندیشه‌اش را ، به شیوایی و زلالی، در جاری نگاشته‌هایش در بازشناخت انگاره‌های ادبی این سرزمین روان داشته و ما مردمان این مرز و بوم به بهره‌مندی از غنای دانش و بینش او بر خود می‌بالیم. بر ماست که به شکرانه این تقارن مبارک در شامگاه رحمانی باری تعالی، به تکریم از بخردی مرد نامور بنشینیم و دوامش را ، مانایی‌اش را و پویایی‌اش را از خداوندگار بزرگ خواستار باشیم.

 

محمدجعفر یاحقی

در ادامه این مراسم، محمدجعفر یاحقی استاد دانشگاه فردوسی مشهد با بیان این‌که من به نمایندگی از اهالی خراسان بزرگ و فردوسی پژوهان در این مراسم حضور یافته‌ام تا درودی را به حضور مردم فارس بویژه دوست دانشمندم جناب دکتر رستگارفسایی اعلام دارم ، اظهار کرد: استاد رستگار فعالیت‌شان را با شاهنامه‌پژوهی آغاز کردند و من نیز از طریق شاهنامه با نام ایشان آشنا شدم چنان‌که رساله دکتری‌شان را با نام پیکرگردانی در شاهنامه ارائه دادند.

او افزود: تصویری که از دکتر رستگار در ذهن دارم تصویر یک فردوسی‌پژوه بوده است و از دهه‌های پیشین در شیراز و تهران و مشهد از حضورشان استفاده کرده‌ام.

یاحقی با تاکید بر این‌که وجود استاد رستگار و بسیاری از مردم ما شاهنامه است یادآورشد: شاهنامه عصاره فرهنگ، تمدن و مدنیت ایران بزرگ است که قلب همه ما برای آن می‌تپد.

او اظهار کرد: فعالیت‌های شاهنامه‌پژوهی دکتر رستگار به طور گسترده نام ایشان را به عنوان چهره مسلم فردوسی و شاهنامه‌شناسی در تاریخ ادب ایران زمین ثبت کرده است. بی تردید اگر بخواهیم در سطح کشور ازچند نفر شاهنامه‌شناس بزرگ کشور نام ببریم دکتر منصور رستگار فسایی در صدر شاهنامه‌شناسان ما قرار می‌گیرد.

 

نکوداشت رستگار فسایی

نکوداشت رستگار فسایی

وی به کتاب " فرهنگ نام‌های شاهنامه" تالیف دکتر رستگار فسایی اشاره کرد و گفت: در این کتاب اعلام و اشخاص شاهنامه به صورت وسیع معرفی شده‌اند که این مهم نه تنها بر مبنای شاهنامه بلکه بر مبنای اسناد و کتاب‌های دیگری که به نحوی با شاهنامه مرتبط بوده‌اند صورت گرفته است.

یاحقی افزود: کارهای دیگر فاخر ایشان در حوزه اسطوره‌شناسی در شاهنامه بوده؛ کتاب " اژدها در اساطیر ایران" از دیگر آثار ماندگار استاد است که اثر مهمی است که بسیاری از نکات اساطیری شاهنامه را برای ما روشن می‌کند.

این فردوسی‌پژوه در ادامه به دیگر کتاب رستگار فسایی با عنوان" پیکرگردانی در اساطیر ایران" اشاره کرد و گفت: این کتاب نیز نقش اصطلاح و فن و ابداع پژوهشی را به نام دکتر منصور رستگار جاودانه کرده است.

یاحقی افزود: کارهایی که ایشان در حوزه داستان های شاهنامه انجام داده هم‌اکنون مرجع و ماخذ مهم درسی و دانشگاهی در سایر مقاطع است و دانشجویان و پژوهشگران در حوزه فردوسی شناسی با مراجعه به این آثار با نام دکتر رستگار انس گرفته اند.

وی گفت: در نوشتارهای استاد رستگار در حوزه شاهنامه پژوهشی نکات تازه ای وجود دارد که برای نخستین بار در مطالب ایشان مشاهده می شود.

در ادامه محمدیوسف نیری استاد دانشگاه شیراز نیز با بیان اینکه مقدس ترین شکل در حکمت ایرانی شکل مثلث است یادآور شد: در رابطه قدیم با عالم حادث حکمای ما در هندسه حسی مثلث پیدا می‌کردند.

دکتر محمد یوسف نیری

وی افزود: اما شکل مثلث مقدسی که در حکمت ما موجود است تثلیث عقلانی است که معنای آن مثلث عقلی است و زیربنای وجودی شخصیت هایی است که با هم ارتباط دارند و این ارتباط در یک مثلث تعریف می شود که مولانا، شمس تبریزی، حافظ، محی الدین عربی، سعدی و نظامی از آن جمله هستند که به شکل تثلیث عقلانی ظهور کرده‌اند.

او گفت: روابط آموخته‌ها و ذاتیات وجود و اصالت‌ها و استعدادهای این بزرگان موجب تثلیث عقلانی شده است.

نیری افزود: علم و معرفت، عشق و همت و رابطه ویژه زبانی موجب می‌شود که همه بزرگان ادب در این تثلیث دیده می‌شدند و یکی از برجسته ترین شخصیت‌هایی که این تثلیث جامع شخصیتی را برخوردار است حضرت استاد دکتر رستگار فسایی است.

این استاد دانشگاه شیراز با بیان این که بیش از 40 سال در محضر استاد رستگار فسایی بوده است اضافه کرد: سعادت برتر این است که مورد عنایت ایشان بوده ام. ایشان در نقش استادی با همت بلند همواره از شاگردان می خواستند آنچه باید، باشیم.

او رابطه زبانی را از دیگر خصوصیات دکتر رستگار فسایی عنوان کرد و گفت: رابطه زبانی یک هنر بزرگی است که صورت و معنی وجود انسانی را در عالم کلمات به ظهور می آورد و این از خصوصیات بارز شخصیتی استاد است؛ زبانی که نه تنها آیینه دار محبت و دانش بلند ایشان است که زبان وجودی است؛ اما زبان ایجادی یعنی زبانی که بتواند این مراتب را در دانشجوی خود به وجود آورد و این از ویژگی های شخصیتی دکتر رستگار فسایی است.

نیری افزود: بلندی کلمات و ارتفاع واژه های شاهنامه فردوسی و همت بلند آن در شخصیت استاد ظهور کرده که خدمات بزرگی به فرهنگ ما داشته اند.

وی با بیان این که ما تنها درس فردوسی پژوهی، حافظ شناسی و سبک شناسی در محضر استاد نگرفتیم گفت: بلکه بالاتر از اینها مقام انسانی و انسانیت است که بنده صد سینه سخن دارم که حتماً به صورت کتابی منتشر خواهم کرد.

علی‌اصغر محمدخانی

علی‌اصغر محمدخانی معاون فرهنگی و امور بین‌الملل مؤسسه شهر کتاب هم در این مراسم اظهار کرد: صمیمیت، نیکدلی، صفا، محبت و همدلی از خصوصیات بارز دکتر رستگار فسایی است.

وی با بیان این که در سه دهه گذشته بسیاری از استادان اهل فرهنگ، ادب و فلسفه را دیده و با آنها زیسته است یادآور شد: برخی استادان ما پژوهشگر و محقق ادبیات فارسی هستند و برخی دیگر مدرس خوب هستند و آثار ادبی را به طور شایسته تدریس می کنند اما بسیاری از استادان را دیده ام که هم پژوهشگر و هم مدرس هستند و هم آنچه پژوهش و تدریس کرده‌اند، با آن زندگی کرده‌اند و ادبیات برای آنها درونی شده است؛ از این رو برای دکتر رستگار فسایی ادبیات درونی شده است.

محمدخانی ادامه داد: ما نباید به فلسفه و ادبیات تنها به عنوان آموزش و کسب علم نگاه کنیم زیرا شعر سعدی، حافظ و فردوسی می تواند به زندگی ما کمک کند؛ از این رو علاوه بر لذت هنری باید از این آثار در راستای بهتر شدن زندگی‌مان استفاده کنیم.

او با اشاره به این‌که در حال حاضر فرهنگ ما رو به مجازی شدن است یادآور شد: این در شرایطی که ما به فرهنگ حقیقی و واقعی نیازمندیم در غیر این صورت نسل جدید از نفس استادان بی‌بهره خواهند ماند.

محمدخانی همچنین به تألیف تک‌نگاری‌های دکتر منصور رستگار فسایی اشاره کرد و گفت: ایشان با نوشتن تک‌نگاری‌ها و مقالات یاد اساتیدی چون دکتر پرویز ناتل خانلری، علی‌اصغر حکمت، عبدالوهاب نورانی وصال و مهدوی دامغانی دین خود را به استادان خویش ادا کرده است؛ برای همین امروز وظیفه ماست که قدردان خدمات ایشان باشیم.

او تأکید کرد: من زمانی که آثار دکتر رستگار فسایی را مشاهده می‌کنم به ذهنم می‌آید که ایشان از ادبیات آفاقی به سوی ادبیات انفسی حرکت کرده است.

در پایان این مراسم، دکتر منصور رستگار فسایی اظهار کرد: درود بر همه شما که در این دیرگاهان شب مرا قابل دانستید و قدم‌ رنجه کردید و به من یاد دادید و به دیگران آموختید که کار فرهنگی زیباست و معلمی چه صفت برگزیده و نیکی است و چگونه انسان آموزگار که خود همیشه دانش آموز دیگران است برای شما ارزش دارد.

این استاد دانشگاه ادامه داد: از جناب دکتر کوروش کمالی که به راستی لطف بی‌دریغ ایشان همیشه مرا نواخته است و همکاران عزیزشان که می‌دانم در این مدت کوتاه چه کار زیبا و بزرگی را با همت بزرگوارانه خودشان به سامان رسانده‌اند بی‌نهایت سپاسگزارم.

او با تقدیر از شاعران، هنرمندان، دانشجویان پیشین و استادان دانشگاه حاضر در این نشست گفت: من نه لایق این همه صحبت بودم و نه انتظار چنین محبتی را داشتم زیرا که سال‌هاست مزد خویش را از اصحاب دانش و از کسانی که با زندگی و کار آموزشی و پژوهشی من همراه بوده‌اند دریافت کرده‌ام.

رستگار فسایی افزود: همواره فکر کرده‌ام که دینی نسبت به گذشتگان فرهنگ و ادب این مرز و بوم دارم؛ سرزمینی که حق بزرگی به گردن همه ما دارد.

اجرای موسیقی و آیین زورخانه‌ای، اجرای نمایش سهراب و رستم به کارگردانی احمد سپاسدار و سیامک کمالی سروستانی و بازیگری رضا ضیائیان، نگین کیا و المیرا دهقان، نمایش فیلم "یک استاد با قامت بلند" ساخته نادعلی شجاعی، رونمایی از تمبر یادبود و کتاب نیکدل نامور، همچنین کتاب شش‌جلدی شرح حافظ دکتر منصور رستگار و زندگی‌نامه مهدوی دامغانی و شعرخوانی کاووس حسنلی، عزیز شبانی و محمود جعفری از دیگر برنامه‌های این مراسم بود.

این مراسم که با استقبال اهل فرهنگ فارس همراه بود توسط مرکز اسناد و کتابخانه ملی فارس، دانشگاه حافظ، دانشنامه فارس و مؤسسه فرهنگی شهر آفتاب برگزار شد.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد