دکتر منصور رستگار فسائی

داستان مجسمه های فردوسی در ایران و جهان

دکتر منصور رستگار فسایی

                          

                                        داستان  مجسمه های  فردوسی در ایران و جهان

  متن کامل این مقاله با عکسهای مربوط   درفصلنامه ی پاژ 8-7 ویژه نامه ی فردوسی در صفحه ی 99 به بعد  به چاب رسیده است  .

              داستان  مجسمه های  فردوسی در ایران و جهان

                                           بخش اول

 

درسایت خبری تابناک ،خواندم  که : "سازنده ی مجسمه ی هفت ُتنی و سه متری فردوسی گفت از چهار سال پیش که ساخت این مجسمه  به پایان رسیده است ،هنوز اقدامی از طرف شهرداری اهواز برای خرید آن صورت نگرفته است ،عبدالعلی قسّامی درگفتگو با ایسنا،منطقه ی خوزستان اظهار کرد ،ساخت این مجسمه بیش از 4000ساعت طول کشید و انتخاب لباس آن ،سه ماه وقت برد ،تا نهایتا ،ساخت این مجسمه به پایان رسید ،وی گفت طی مکاتبه یی که که با شهرداری اهواز انجام دادم ،قرار شدکه شهرداری این مجسّمه را خریداری کند ولی  هنوز وضعیت خرید نا مشخّص است ...رمضان منجّزی از اعضاء شورای شهر اهواز گفت خرید این مجسمه در کمسیون فرهنگی شورای شهر تصویب شدده و فقط تصویب آن در صحن علنی شورا باید صورت بگیرد و شورای شهر و شهرداری با خرید این مجسمه ، مشکلی نداردو مشکل بر سر انتخاب مکان مجسمه است."

 من  که بیش از چهل سال است که مشتاقانه  ، هرچه را در باره ی فردوسی نوشیه می شود ،  می خوانم و یادداشت می کنم و نگه می دارم ، ضمن  این که  از خواندن این خبر ،متعجب شدم  به یادم آمد که قیلا چیزی در این باب خوانده ام ،به یادداشت  هایم مراجعه کردم و دیدم که  آری ،در یاد روز فردوسی ،یعنی 25 اردی بهشت امسال ، آقای  مجتبی کهستونی  ،سخنگوی انجمن دوسداران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان ، پس از دیدار با این مجسمه ساز محترم در  بندر ماه شهر ، گزارشی منیشر کرده ونوشته اند  که: هیچ انگیز ه ی  دیگری جز عظمت و بزرگی نام ابوالقاسم فردوسی ما را به نزد این هنرمند چیره دست نکشاند. ملاقات با پیکرتراش هنرمندو توانا یی که موفق شده از سنگی 10 تنی ، تصویر بزرگمردی در ادبیات و فرهنگ ایران زمین را ترسیم کند ،. بی شک نام عبدالعلی قسامی معروف به" سهی "که در شاعری، نقاشی و خوشنویسی هم دستی دارد ،در کنار مجسمه سازی او ، در آ ینده ی  این سرزمین طنین انداز خواهد شد. حاصل سی و اندی سال  انزواطلبی و گوشه نشینی به سرانجام رساندن و خلق اثری شد که وی اگرچه از آن به فراوانی یاد نمی کند اما از منظر مخاطبانی چون من ارزش فراوانی دارنددو باید در موقعیتی مناسب از آن پرده برداری شود. قسامی هنرمند پیکرتراش ساکن در ماهشهر در یک حرکت جالب از چهار سال پیش اقدام به خلق پیکری از ابوالقاسم فردوسی کرد. تلاش برای ساخت پیکر سه متری فردوسی از سنگ ممتاز نیریز تلاش خستگی ناپذیری بود که در سال 1387 شمسی به نتیجه رسید. درباره هر کدام از آثار عبدالعلی قسامی می توانیم حرف ها بزنیم اما 25 اردیبهشت ماه که مصادف است با بزرگداشت حماسه سرای نامی کشورمان حکیم ابوالقاسم فردوسی ، ما را بر آن داشت  تا به ماهشهر برویم و در کارگاه  وخانه  ی این هنرمند  ، با پیکری عظیم مواجه شویم که خلق آن تنها توسط دستان یک هنرمند انجام پذیرفته بود. از زندگی عبدالعلی قسامی بیش از 30 سال در ماهشهر می گذرد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مرودشت، آباده و شیراز پشت سر گذاشت. او فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی در اهواز و کارمند شرکت ملی صنایع پتروشیمی ماهشهر است. او در رشته خوشنویسی شاگرد «عباس اخوین» بوده و تا به حال مجموعه شعری تحت عنوان «اشک گل رز» چاپ و منتشر کرده است.... "

 

من هیچیک از این آقایان را نمی شناسم و هیچوقت هم در باره مجسمه سازی ، مطالعه ی خاصی نداشته ام و این مقاله را نیز با مراجعه به سایتهای مختلف نوشته ام تا نکته یی را خاطر نشان کنم  که اگر این مجسمه ، براستی از ارزش و اعتبار هنری مورد پذیرش متخصصان بر خوردار باشد ،نباید چهار سال  در گوشه یی از سرزمین ما خاک بخورد و مورد عنایت مسؤلان محترم شهر فرهنگ پروری چون اهواز که قدمت تاریخی و سهم آن درتمدن و فرهنگ غرب ایران و تحکیم وحدت ملی ما برکسی پوشیده نیست ،قرار نگیرد ،من  مطمئن هستم که همچنان که  یکی از اعضاء محترم انجمن شهر اهواز گفته اند، بزودی کار خرید و نصب  این مجسمه ، به وسیله شهرداری اهواز به انجام می رسد و این مجسمه  در جایی مناسب نصب می شود تا یاد آور احترام مردم این  دیار به مردی باشد که نماد مقاومت و استواری ما ایرانیان است چه خراسانی  باشیم و چه خوزستانی و چه فارسی ، همه درس  میهن دوستی را از فردوسی آموخته ایم و او آموزگار همه ی ما ایرانیانی است که وجب به وجب خاک مقدس خویش را پاس می داریم.. برای آن عزّت و احترام قایل هستیم ،مخصوصا  مردم دلاور خوزستان ،که همیشه همانند  پهلوانان بزرگ شاهنامه ی فردوسی ، پاسدار مرز و بوم بزرگ خویش بوده اند وازپیش از دوران  ساسانی  که مداین مرکز  بزرگ فرمانروانی و جهانگیری ایرانیان بود ، و دانشگاه گندی شاپور  مرکز علمی چهان به شمار می آمد،تا دوران دفاع مقدس که این منطقه در نوک تاخت و تاز  دشمنان ایران  قرار داشت   ،پیوسته با جان و دل ،از مرزهای ایران زمین دفاع کرده اندو  حماسه ها آفریده اند  وفرهنگ آفرینی کرده اند و این که هنوز، در روزگار ما  هنرمندی  در گوشه یی از ماه شهر، مجسمه ی فردوسی را می سازد ،بازتاب معنی دار همین نوع علاقه ی  پایدار به یک پارچگی و عظمت ایران و فرهنگ آن  است که  در نتیجه ی آن ، روزی فردوسی ظهور می کند و شاهنامه را می آفریندوو روزی دیگر ،خود را در رنج چندساله ی هنرمندی خوزستانی با ساختن مجسمه ی فردوسی آشکار می کند و نشان می دهد  و همه ی مارا امیدوار می سازد که هنوز درکی  روشن و زنده از ارزشهای شاهنامه و فردوسی و در بقاء تمدن و فرهنگ ایران زمین و زبان و ادبیات آن ،درگوشه وکنار این سرزمین بزرگ وجود دارد. ، در جایی خواندم که سالها پیش، از حسنین هیکل  روزنامه نگار و نویسنده بزرگ مصری پرسیدند: " چرا شما که صاحب یک سرزمین باستانی بودید و اهرام و فراعنه و ابوالهول داشتید، زبان و فرهنگ کهن خود را از دست دادید و امروز همه به زبان عربی صحبت می کنید؟ ".او در پاسخ گفت: " چون ما فردوسی نداشتیم ". اینک،خوب به گفته ی بالا بیندیشیم و  بپذیریم  که ما امروزه ،بیش از هر زمان دیگری ،احتیاج داریم که در سراسر شهرهای  ایران ،مجسمه ی فردوسی را  به عنوان نماد وحدت ملی و اجیماعی ایران  ، نصب کنیم  تا فرزندان  ایران ، با شناخت فردوسی ومیراث فرهنگی بی نظیر وی، آنچه را او می اندیشید ،بشناسند و بقای ملی و فرهنگی   فردای ایرا ن را  تضمین کنند، ، به یاد بیاوریم  فرجام رنجی را که فردوسی به  سی سال کشید و قدر آن را نشناختند و داستان آن ،داستان تاریخ شد ، نسل ما نباید کاری کند که آیندگان ، مارا به خاطر کوتاهی در ادای احترام به فردوسی ،سرزنش و ملامت کنند.

 

مجسمه یی از فردوسی ساخته ی استاد صدیقی که

اثری ارآن موجود نیست

شاید لازم باشد که بدانیم ،توجه به ساخت مجسمه ی فردوسی ، از هفناد و پنج سال پیش  درایران وخارج از آن،همزمان با جشن های هزاره ی فردوسی  آغاز شد و شادروان  استاد ابوالحسن صدیقی چند مجسمه از فردوسی ساخت، یکی در طوس، یکی در میدان فردوسی تهران، دیگری در تالار ورودی کتابخانه ملی وقت( در خیابان 30تیر) و چهارمی در میدان ویلابورگز رم پایتخت ایتالیا قرار داده شد و در مراسمی با حضور نخست وزیر، وزیر فرهنگ و دانشمندان و مقامات ایتالیای آن روز، به او نشان عالی هنر اعطا شدودر ایتالیا – که در رشته های گوناگون هنری، سرآمد کشورهاست – نشان هنر گرفتن، کار هر کسی نیست وقتی نوبت سخنرانی به ابوالحسن صدیقی رسید، خطاب به مقامات آنجا گفت: " تعجب می کنم که چرا به جای نشان شجاعت، نشان عالی هنر به من اعطا شد! زیرا در سرزمین مجسمه سازان بزرگی مثل میکل آنجلو و داوینچی، کسی که از ایران بیاید و مجسمه حکیم فردوسی را در پایتخت روم باستانی بگذارد، شایسته ی نشان شجاعت است، نه هنر! "در آن هنگام   شادروان علی اصغر حکمت شیرازی ،وزیر فرهنگ بود  و در ضمن خدمات بزرگی  که  به ایرانیان کرد ،یکی هم برگزاری نخستین کنگره ی بین المللی هزاره ی فردوسی  بود .

مجموعا استاد صدیقی سه مجسمه از فردوسی ساخت که یکی در تهران است و دیگری در توس و سومین  که عکس آنرا  دربالامی بینید ،معلوم نیست در کجاست.

 در سال 1313 شمسى، به مناسبت تقارن این سال با هزارمین سال تولد فردوسى، در تهران کنگره‏اى تشکیل شد که مسلما فکر و اندیشه آن زاده ذهن وقّاد حکمت بود. این کنگره که نخستین کنگره علمى جهانى، در ایران، به شمار مى آید کنگره هزاره فردوسى است که در ساعت 9 صبح پنج‏شنبه 12 مهر 1313 با حضور هشتاد و سه نفر از دانشمندان سرشناس ایرانى و خارجى، در تالار دارالفنون تهران تشکیل شد، فروغى نخست‏وزیر، این کنگره را افتتاح کرد و خطابه‏اى ایراد کرد و سپس حکمت به زبان فرانسه خوش‏آمد گفت و هیأت رئیسه کنگره انتخاب شدند و شادروان حسن اسفندیارى به ریاست کنگره برگزیده شد و کنگره کار خود را آغاز کرد و این کنگره در روز سه‏شنبه 16 مهرماه پایان یافت .

حکمت در کتاب سى خاطره خود در این‏باره مى نویسد: "...یکى از هنر هاى شریف فروغى، فردوسى و سعدى‏شناسى او بود و کمتر کسى به قدر او، در شاهنامه و دیوان کلیات شیخ شیراز، بحث و فحص کرده است، این بنده افزون از پنجاه سال قبل، وقتى که در میسیون امریکایى، جوان طلبه بودم، براى نخستین‏بار به زیارت آن استاد بزرگوار نائل گردیدم [و آن‏] در مجلس سخنرانیى بود که در تالار آن مدرسه، ایراد مى فرمود، موضوع سخن او در باب فردوسى و شاهکار بزرگ او بود. باز خود این بنده نویسنده شاهد و گواه هستم... که در جشن هزاره فردوسى که در مهرماه 1313 در تهران و طوس منعقد گردید، وى از روى عشق و علاقه قلبى به برپا کردن آن جشن و ساختن آرامگاه باشکوه فردوسى، اهتمام و کوشش مى فرمود که اگر او نبود، این خدمت خطیر انجام نمى گرفت و پس از آن جشن بود که اولین مجموعه منتخبات شاهنامه را تألیف کرد. (حتى آخرین جزوه خلاصه شاهنامه را در بستر مرگ ملاحظه و تصحیح کرده و به مطبعه فرستاد...)

"این جشن یکى از رویداد هاى مهم فرهنگى قرن و بدون تردید مهمترین و علمى‏ترین کنگره‏اى بود که در ایران معاصر برگزار شده است چرا که مشاهیر فرهنگ و ادب که در آن گرد آمده بودند، هیچ‏گاه و در هیچ جاى دیگر جهان معاصر کنار هم ننشسته‏اند، در آن کنگره که در عین حال نخستین اجتماع بزرگ علمى در ایران معاصر بود، 40 تن ایران‏شناس بزرگ از 17 کشور خارجى و 40 تن از دانشمندان و ادیبان ایرانى شرکت داشتند و به مدت 5 روز از 12 تا 16 مهر 1313 سخنرانیهایى در تالار دارالفنون ارائه کردند... على‏اصغرخان حکمت شیرازى وزیر فرهنگ همه برنامه هاى این مراسم را تدارک دیده بود و علاوه بر ایران در پاریس و لندن، رم و مسکو و برخى از شهر هاى اروپا و آسیا نیز جلسات سخنرانى و بحث درباره فردوسى و شاهنامه ترتیب داده بود..." ازآن سال به بعد فردوسی و خدمات وی در معرض توجه ایرانیان و جهانیان قرار گرفت و مجسمه های  متعددی ساخته و در شهر های مختلفی نصب شد که مجسمه ی ساخت آقای قسِامی آخرین  آنهاست و ما به چند نمونه از آن اشاره می کنیم:

1- نخستین مجسمه ی فردوسی در باغ نگارستان تهران

آقای محمد حسین نعمتی در وبلاگ فرارو می نویسند::درسال 1313شمسی ، زمانی که علاقه‌مندان به فرهنگ ملی ایران تلاش می‌کردند به نحوی در کنگره بین‌المللی فردوسی شرکت کنند ، 410 دانشجوی ایرانی مقیم فرانسه هر کدام از 20 تا 100 فرانک اهدا کردند تا با جمع‌آوری این مبالغ مجسمه‌ای از فردوسی بسازند و با تقدیم آن به این کنگره به گونه‌ای نقش خود را از فرسنگ‌ها راه دور در بزرگداشت یاد شاعر حماسه‌سرای ایران ایفا کنند. هیچ امیدی نبود تا با 15 هزار فرانک جمع‌آوری شده، استاد مجسمه‌ساز معروف فرانسه «لرنزی» با این دانشجویان همکاری کند.اما پس از آن که جمعی از دانشجویان هدف‌ خود را برای لرنزی بیان نمودند و از مبلغ اندک پس‌اندازشان صحبت کردند، وی برخلاف تصور آنان قبول کرد مجسمه فردوسی را بسازد.
دکتر «ابراهیم چهرآزی»، متخصص اعصاب و روان و نماینده دانشجویان که قصد داشتند به هر نحو در کنگره بین‌المللی فردوسی همکاری کنند، به درخواست لرنزی، مجسمه‌ساز، شعرهای فردوسی را برای او خواند تا این استاد بتواند با الهام از اشعار حماسی فردوسی تصویری از چهره او را طراحی کند. 

شعرخوانی چهر‌آزی برای لرنزی هفته‌ها طول کشید تا این که استاد توانست به طرحی از چهره شاعر حماسه‌سرای ایرانی برسد. مجسمه ساخته و برای برگزاری کنگره بین‌المللی فردوسی به تهران فرستاده شد،و آن را در محوطه دانشکده ادبیات تهران (پشت بهارستان) در فضایی که به گلگشت فردوسی معروف شد، نصب کردند. این مجسمه از آن روز تاکنون که در حدود 70 سال از تاریخ نصب آن می‌گذرد، همچنان در فضای باز محوطه باغ نگارستان پایدار ایستاده است. 
مجسمه‌های فردوسی را اگر چه پیش از این با نام استاد ابوالحسن صدیقی می‌شناختند و مجسمه‌سازان دیگر نیز برای ساخت چهره فردوسی از طرح به ثبت رسیده استاد بهره می‌جستند اما مجسمه فردوسی ساخته شده توسط «لرنزی»، گویی تنها اثری است که در ایران چهره‌ای دیگر از فردوسی را به نمایش گذاشته که نتیجه برداشت این استاد فرانسوی از شاعر حماسه سرای ایران است. از طرف دیگر این مجسمه تاریخی را با خود حمل می‌کند که نشان از علاقه‌ جمعی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه به وطن دارد. 
دکتر باستانی پاریزی نیز در کتاب «شاهنامه آخرش خوش است» از صفحه 356 تا 380 فهرست اسامی آن 410 دانشجو را به همراه شرح فعالیت‌شان در ساخت مجسمه، آورده است. 
(باغ نگارستان از باغ‌های قدیمی تهران است که در 1222 ق‌، به دستور فتح‌علی‌شاه به شکل هشت گوش با شاه‌نشین‌هایی به سبک دوره زندیه ساخته و با گچ بری‌های زیبایی مزین شده است‌. این باغ از غرب تا خیابان صفی‌علی‌شاه و از شرق تا دروازه دولت امتداد داشت و درب بزرگ آن به میدان بهارستان فعلی باز می‌شد 
دانشکده علوم اجتماعی از سال1341 تا 1370 در این محل دایر بود . در مقابل درب ورودی ساختمان مرکزی‌، از شمال‌، مجسمه شاعر حماسه‌سرای ایران‌، فردوسی‌، مشاهده می‌شود.این مکان از قدیم به گل گشت فردوسی نیز معروف بوده است‌. 

 2- مجسّمه فردوسى در رم پایتخت ‏ایتالیا، در میدان ویلابورگز 

 

 این مجسمه که185 سانتیمتر ارتفاع دارد  واز نرنر سفید ساخته شده است ،کار  استاد صدیقی است  که در 20 ماه مه1958  به رم  برده شد و  طی مراسمی در یکی از میدانهای رم نصب شد ،شادروان  علی اصغر  حکمت  شیرازی ،در خاطرات روز سه‏شنبه 1329/3/30 خود که در رم به تحریر درآورده است، مى نویسد: "بعد از ساعتى به منزل مراجعت کردیم. در سر راه در یکى از میدانهاى کوچک ویلابورگز، محلّ زیبایى که به نام "فردوسى" موسوم است به "پیاتزا فردوسى" قدرى گردش کرده، تصمیم گرفتم که ان‏شاءاللّه اعتبارى براى سفارت ایران بفرستم تا مجسمه فردوسى را در آنجا نصب نمایند".

 حکمت این فکر را دنبال مى کند و در خاطرات روز 1329/5/25 خود مى نویسد: "... با على منصور راجع به نصب مجسمه فردوسى در رم‏صحبت کردم. مى گفت در نظر دارم مجسمه را در ایران بدهم درست کنند. گفتم کار پرخرج و بى فایده‏اى است و در برابر آرتیستهاى شهیر این شهر اسباب افتضاح و سرشکستگى خواهد بود، بهتر است در همین‏جا بدهید از روى مجسمه فردوسى درست کنند و در میدان فردوسى در ویلابورگز نصب کنند و ممکن است که از انجمن آثار ملى هم کمک شود...."

 حکمت در مهرماه 1337 سرگرم تهیه نطقى بود که در هنگام افتتاح مجسمه فردوسى در رم مى باید ایراد مى کرد... و در روز هفدهم مهر 1337 برابر با نهم اکتبر 1958 در رم با آقاى ابوالحسن صدیقى مجسمه‏ساز که از دوستان قدیم او بود، مهمان نصراللّه فلسفى رایزن فرهنگى ایران در رم بود و در این‏باره مى نویسد: "بعد از ناهار به آتلیه آقاى صدیقى‏رفتیم، مجسمه فردوسى را که از مرمر سفید ساخته‏اند که به شهر رم اهدا شود، مشاهده کردیم، بسیار خوب و زیبا تهیه شده است...."

 

 گوستینوس آمبروزی مجسمه‌ساز ایتالیایی با دیدن این مجسمه چنان تحت تاثیر قرار گرفت که در دفتر یادبود نوشت: دنیا بداند، من خالق مجسمه ی فردوسی را میکل آنژ ثانی شرق شناختم. میکل آنژ بار دیگر در مشرق زمین متولد شده‌است،این  مجسمه در پارک ویلا بورگزه (Villa borghese) در شهر رم ایتالیا قرار دارد.ویلا بورگزه (Villa borghese) پارک طبیعی بزرگی در شهر رم است که شامل ساختمانها، موزه هاواز جمله موزه گالریا بورگزه - galleria borghese می باشد.این پارک با مساحتی حدود 80 هکتار، بعد از پارک ویلا دوریا پامفیلی (Villa doria pamphili) بزرگترین پارک شهر رمه. باغهای این پارک برای ویلای بورگزه روی تپه پرینچانا (Villa borghese princiana) توسط معماری به نام فلامینیو پونتزیو (Flaminio ponzio) ساخته شد و شیفیونه بورگزه (Scipione Borghese) در سال 1605 آن را توسعه داد، دراوایل قرن نوزدهم این پارک بازسازی شد و سال 1903 هم به پارک عمومی تبدیل شد.

3-مجسمه ی فردوسی در طوس که ساخته ی استاد صدیقی است ;به ارتفاع 185 سانتیمتر که در سال 1969 ساخته شده است و اینک در  صوس و آرامگاه فردوسی قرار دارد به گفته ی آقای فریدون  صدیقی در مصاحبه باسایت هفت سنگ  که در تاریخ 21 اسفند 1383 منتشر شده است  ،استاد  صدیقی  این دومین مجسمه خودرا از فردوسی با همان شکل و شمایل مجسمه یی   که بری میدانی در رم ایتالیا ساخته بود ، برای آرامگاه فردوسی ساختو این در ست در هنگامی بود که فریدون صدیقی ، فرزندش هم سرگرم   ساختن  و نصب نقوش برجسته‌ی داخل آرامگاه فردوسی بود به سال ۱۳۵۰. البته در گذر این سال‌ها مجسمه‌های دیگری هم ساخت :

 

این مجسمه از مرمر ساخته شده و 185 سانتیمتر ارتفاع دارد و در سال 1969 ساخته شده است.

 4-مجسمه ی فردوسی در تالار ورودی کتابخانه ملی ( در خیابان 30تیر)اینا مجسمه رااستاد صدیقی را  به کتابخانه ی ملی ایران هدیه داده بود، با جابجایی ساختمان، به نوشته ی یکی از سایتها ،به طاقچه ای در پشت قفسه ها منتقل شده و دیگر در تالار ورودی جای ندارد .

 

  

 5- مجسمه ی فردوسی اهدایی پارسیان هند 

 

               به گزارش «تابناک»، موضوع چگونگی نصب مجسمه شاعر نامی ایران زمین، ابوالقاسم فردوسی، یکی از اسناد جالب توجه و نافرهنگی است که نشان از عمق احترام ایرانیان به مشاهیر مرز و بوم خود دارد. برای توضیح بهتر و بدون دخل تصرف این موضوع در ادامه عین سند یاد شده منتشر می شود.نامه از سوی رستم گیو، رئیس انجمن زرتشتیان تهران و نماینده زرتشتیان، خطاب به نخست وزیر نگاشته و در آن اشاره شده که مجسمه‌ای از حکیم فردوسی از جنس برنز و با وزن تقریبی دو تن و نیم در بمبئی هند ساخته شده و آماده حمل به ایران است. وی در این نامه، خواهان یاری برای ورود مجسمه و نصب آن در محلی مناسب شده است. در... بازخوانی اسناد تاریخی در بسیاری از مواقع، خود بهترین و گویاترین روش برای ترسیم تاریخ، البته بدون دخل و تصرف در آن است. 
عنوان سند: مکاتباتی درباره مجسمه فردوسی و محل نصب آن در میدان فردوسی :
شرح سند: نامه از سوی رستم گیو، رئیس انجمن زرتشتیان تهران و نماینده زرتشتیان، خطاب به نخست وزیر [احمد قوام] نگاشته و در آن اشاره شده که مجسمه‌ای از حکیم فردوسی از جنس برنز و با وزن تقریبی دو تن و نیم در بمبئی هند ساخته شده و آماده حمل به ایران است. وی در این نامه، خواهان یاری برای ورود مجسمه و نصب آن در محلی مناسب شده است. 
در حواشی نامه، دستورهایی در این باره دیده می‌شود. در نامه دوم که در تاریخ 15 دی خطاب به نخست وزیر نگاشته شده، شهرداری تهران، نتایج مطالعه خود برای نصب مجسمه را اعلام و با الصاق نقشه‌ای از میدان فردوسی، تقاطع خیابان‌های فردوسی و شاهرضا را محلی مناسب برای این کار معرفی و پیشنهاد کرده است.

شماره سند: 720 – 123003 
تاریخ سند: 5/10/1321 ش

  تاریخچه نصب نخستین مجسمه: در جشن هزارمین سال ولادت وی در ایران، سه نفر از پارسیان هندوستان به نام آقایان دستور نوشیروان خانصاب، رئیس پارسیان دکن٬ جمشید جی اون‌ والا و بهرام گورا نکلساریا و نیز عده‌ای دیگر از پارسیان به ریاست آقای پشوتن بی مارکا تصمیم گرفتند که برای تجلیل از مقام این شاعر ایرانی، آثاری بسازند. یکی از اقدامات آنها، ساخت برج ساعت در یزد توسط پشوتن بی مارکا و اقدام دیگر آنها، ساخت نخستین مجسمه فردوسی به منظور نصب در میدانی در تهران بود. 
در سال 1305 ش. در مسافرت آقای پشوتن مارکار و همراهان به ایران، ارباب کیخسرو شاهرخ با مشورت انجمن آثار ملی ایران استدعای پارسیان هندوستان را درباره ساخت مجسمه‌ای از فردوسی به آگاهی اولیای امر رسانید و موضوع پذیرفته شد. آنگاه مجسمه فردوسی مطابق نمونه که مورد پسند و تصویب قرار گرفته بود٬ توسط مجسمه ساز معروف هندی آقای راس بهادرماترا به وزن دو تن و نیم و با ارتفاع دو متر در سال 1319 به پایان رسید، ولی به علت مشکلات موجود، بر اثر بروز جنگ جهانی و صادر نشدن پروانه تا آخر سال 1323 اهدای آن به تأخیر افتاد. 
با ارایه نقشه ترسیمی آقای یکاجی تارپوروالا، معاون ایران لیک که مورد موافقت انجمن شهر و شهرداری تهران و آقای آندره گدار، مدیر کل باستان شناسی واقع شده بود، ساخت پایه مجسمه آغاز گشت. 
و به این ترتیب، در دهم بهمن 1322، نخستین کلنک بنای پایه مجسمه زده شد. در سال 1323 هنگام مسافرت هیأت اعزامی فرهنگی ایران به هندوستان، آقای علی اصغر حکمت در هنگام ورود به بمبئی، مجسمه را بازدید کرد و سرانجام با کمک انجمن روابط فرهنگی ایران و هند و کوشش‌های کلنل کسترل، مجسمه از بمبئی به تهران حمل و بنا به دستور دولت از پرداخت گمرک و مالیات راه نیز معاف شد و شهرداری تهران، یکی از میادین شهر را برای نصب آن تعیین کرد؛ در روز دهم بهمن ماه 1323 مجسمه نصب شد. این مجسمه بعد ازنصب مجسمه ی فردوسی ،ساخت استتاد صدیقی ،به دانشکده ی ادبیات تهران منتقل شد واین تندیس امروزدر برابر  ِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی ِ دانشگاه تهران جای دارد و هدیه ای کهن بوده است از سوی پارســیان ِ هندی!

آقای ..... نوشته اند  در بازدیدی که از آن به زمستانِ 84 داشتم، دیدم که نقش ِ فَروهر را زدوده اند، ولی بخشی از نوشته و سروده های حک شده بر پایه های تندیس همچنان برجا بود:این پیکر از سوی پارسیانِ هندوستان نیاز و برپا گردید.:

ز ایران نژادانِ یزدان پرست         که در هند دارند جای نشست
به پا گشت    این یادگار بلند          که جاوید ماناد دور از گزند
بگفتا    حبیب اندرین کارکرد         شمارنده ی سال از یزدگرد
ز فردوسی این پیکر نامدار             همی باد پاینده و پایدار

سال 1324    خورشیدی  1314یزدگردی

و در سویی دیگر هم سروده هایی از فردوسی است:

بَسا روزگارا که بر کوه و دشت         گذشته است و بسیار خواهد گذشت
نباشد    همی   نیک و بد پایدار         همان   به که   نیکی   بود   یادگار

در دیوانِ بهار ذیل عنوانِ "مجسمه ی فردوسی" می خوانیم:روز دهم مهرماه 1324 خورشیدی، از مجسمه ی فردوسی که از طرف پارسیانِ هند اهدا شده بود، در میدان فردوسی شهر تهران پرده برداری شد. "بهار" این قصیده را بدان مناسبت ساخت و در همان مجلس خواند.

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
 وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد
گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشه ی ایران چنین بود از زمان پیشداد
در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند 
هدیه ای عالی ز سوی پارسی زادانِ راد
طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم  ِ پاک اصل و شاعر  ِ دهقان نژاد ...

ای حکیم نامی ای فردوسی سحرآفرین
ای به هر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از تُرک و تازی هستی ایران به باد
خَلقی از نو زنده کردی، ملکی از نو ساختی 
عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد ...
پرده بگرفتند روز  ِ  مهرگان از روی تو
خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد
خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را 
پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد
تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد

[دیوان اشعار محمدتقی بهار (ملک الشعرا). به کوشش مهرداد بهار. انتشارات توس. تهران، 1368. صص 786-787.]

 

6- مجسمه ی فردوسی در میدان فردوسی  تهران

 

 این مجسمّه ی مرمری   که 3متر ارتفاع دارد  در سال 1971 ساخته شده است ودر روز 17 خرداد سال 1338 اطی مراسمی از آن پرده برداری شده است.

 طرح نخستین انجمن آثار ملی طرح ارزشمندی بود که به دلیل کمبود امکانات مالی به سرانجام نرسید. در این طرح مقرر شده بود تا تمامی شخصیت‌های شاهنامه از رستم‌ و زال گرفته تا تهمینه و رودابه به ایفای نقش بپردازند و نقش‌برجسته‌هایی از هر کدام از این شخصیت‌ها‌ به صورت پیرامونی و در اطراف مجسمه اصلی فردوسی به نمایش درآید. 
این مجسمه را استاد ابولحسن صدیقی در در ابعاد مجسمه میدان فردوسی ایتالیا و از جنس سنگ کارارا دانه درشت ساخت. به هر صورت مجسمه فردوسی ساخته شد و کار نصب  آن را در میدان فردوسی فرزندش ،فریدون صدیقی انجام داد.

اواخر سال 52 و برای برگزاری هزاره فردوسی احیا و مرمت مجموعه آرامگاه فردوسی هم توسط هوشنگ سیحون انجام شد. در این زمان انجمن آثار ملی ساخت نقش برجسته‌هایی از شخصیت‌های شاهنامه را به استاد فریدون صدیقی که آن زمان تازه از فرنگ بازگشته بود، سفارش داد. ساخت این سنگ‌برجسته‌ها به طول 24 متر به شکل سنگ برجسته و در قسمت‌هایی از جمله سر، کاملا برجسته انجام شد..

جناب آقای مسجد جامعی ،وزیر محترمم  پیشین فرهنگ و ارشاد ،در رو ز  فردوسی در سال  ف1387در مصاحبه یی که  با خبر گزاری آفتاب داشته اند ،ضمن این که فردوسی را بنیاد گذار ایرانشناسی می خوانند ،در مورد این مجسمه می گویند: البته فردوسی در این میدان هم حادثه ساز بوده است. زمانی یک تندیسی در اینجا بود که پارسیان هند آن را ساخته بودند. این تندیس امروز در دانشگاه تهران در ورودی تالار فردوسی است. تندیس دیگری به جای آن گذاشتند که گفتند چهره اش شبیه مدرس است و جنجالی به پا شد که آن را هم عوض کردند. بعد ها آقای درم بخش آمد و در همان بالا به دست مجسمه فردوسی یک چراغی داد و از آن عکسی گرفت و زیر آن عکس نوشت؛ «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» که آن هم برای نظام سیاسی آن دوران تلخ بود و آن نشریه توقیف شد. همین که می گویم برخورد رژیم گذشته هم با فردوسی صوری بوده است دلیلش همین موارد است که حساس بودن به مجسمه و تندیس بی جان هم مساله ساز شده بود. به هر حال مسائل و بناهای این میدان و اطراف آن در طول سالیان درازی شکل گرفته است که مشکلات آن هم خاص این میدان نیست چراکه اساساً هنوز به تعاریف شفافی از هویت بصری شهر نرسیده ایم و امیدوارم برای این میدان هم فکری بشود.

 قای سید جلال حیدری نژاد در مقاله یی تحت عنوان " فردوسی و فرزندانش  " می نویسند:"  کسی نبود از اهالی پایتخت که بعد از صلاة ظهر روز( هفدهم خرداد ماه سال 1338 خورشیدی) از خیابان شاهرضا ی (انقلاب)  آنروزها  گذر کند و مجسمه ی تمام قد حکیم با حکمت و پر آوازه طوس را که از بالا نگاهی ستبر و استوار همانند بنای بی بدیل شاهنامه است نبیند و ندیده باشد.

از ان روز تا کنون اهالی ایران زمین که گذر کرده اند از ان گذرگاه (که حالا دیگر تاریخی شده است به حکم زمان) دو چیز را به روشنی دریافته اند. یکی آنکه حکیم طوس با جامه و دستار و سربند مردمان ملک خراسان و البته کتاب وزین شاهنامه به دست ،یک گام به پیش و پای دیگر استوار در پس و نگاهی که استواری باطن را میرساند و چشمانی که هوش و ذکاوت و پایان بینی در ان موج میزند ایران زمینیان را به استواری و پایداری خوانده و رمز چیره گی بر تمامی توران زمینیان تاریخ جان هایی دانسه که با همنشینی با کتاب خو گرفته و البته حکیم باحکمت طوس کتاب رازگونه ی شاهنامه را از این بابت نمونه و نشانه کرده است. تا بلکه بدانیم و یادمان نرود که زبان نه در جهان کهن بلکه در جهان معاصر نیز اولین و برترین جزء فرهنگ است و ملت و قومی که به پاسداشت زبان خود همت بگمارد و زبان را از میهمانان ناخوانده پاک کند و بیان را به اصالت بیاراید و قدر پاک زبانی و به تبع ان پاک ایینی را بداند البته بی هیچ شبه ای همواره بر صدر اقوام و ملل خواهد نشست ، و در مواجه با ایین دیگر سرزمینان و دیگر اقوام هیچ اسیب و گزندی بدان نخواهد رسید همانگونه که حکیم بی جانشین خراسان وعده کرده بود و اینک فرزندان این سرزمین اریایی ان وعده ی خردمندانه را پس از هزاره ی بلند، محقق می بیند

 

 این بخش که قسمت یایین مجسمه ی فردوسی در میدان فردوسی است 3 متر ارنفاع دارد و در سال 1971 ساخته شده است  .          

  دیگر انکه شاید به ذهن و چشم مردمان خیابان نرسد و ندانند ، اما در آن گذرگاه چشم سرآگاهان را خیره و چشم دل آنان را حیران و زبان هنردوستان و گوهر شناسان را به تحسین و تکریم باز میکند ،هنرمندی یکی از فرزندان ایران زمین است که گویی به مانند ان پاک زبان نجیب و ان حکیم پاک ایین قصد کرده تا به یمن هنر دستان خود یادبودی و بنایی ازخود به جای بگذارد تا بلکه از باد و باران بدان گزندی نرسد.

(و او ابوالحسن‌خان صدیقی از شاگردان حضرت کمال المک بود که درانداختن رنگ به جان بوم و خلق تصاویر بدیع ذوق بیشمار داشت و دیوارهای مدرسه الیانس میدان ترکتازی او بود به روزگاری که هنوز استاد ندیده بود!

 ذوق و ذکاوت ابوالحسن خان و تبحرش در کار رنگ و بوم به اندازه ای بود که حضرت کمال الملک گاه به گاه وی را البته از روی مزاح "ابوالحسن خان رقیب!" مینامید.

چیره گی و گرایش درونی او به مجسمه سازی به گونه ای بود که پس از ساخت مجسمه سنگی "ونوس میلو" هنگامی که به همراه استاد خود به کاخ پادشاه قجر میرود ،احمد شاه نمیتواند که زبان به تحسین باز نکند و دست گشاده از استین بیرون نیاورد و او را به 50 تومان ان روزگار و مقرری به قرار ماهی 20 تومان میهمان نکند!) 2

ابوالحسن خان صدیقی را "میکل آنژ" ایران میخوانند و میدانند و از او به یادگار بسیار مانده در سرمین آریاییمان. اما دستان و سرانگشتان استاد، در خلق تندیس حکیم پرآوازه ی سرزمین خراسان تو گویی عاشقانه حرکت کرده اند و رقص کنان سنگی نخراشیده را چنان به قدرت هنرتراشیده و تلطیف کردند ، به گونه ای که از انچه "نبود" چنان "بودی" بوجود آوردند که آدمیزاد در مواجه با آن، تصور آنکه به روزگاری این تندیس، سنگی بوده به جان کوهها هیچ به ذهن نمیاورد! و این از آیین فرزندان اصیل این سرزمین آاریایی ست که در هنر کم نمیگذارند و مایه بیش از حد میروند و خرد را به عشق و شور را به شعور پیوند میزنند. واینک امروز دوباره ما هستیم و پاسداشت حکیم طوس! ماییم و تکریم "پرآوازه شاعری" که قصه هایدرس آموز اساطیری اش، کماکان بر یکی از قله های دست نیافتنی افسانه ها و اسطوره های جهان نشسته است و در جهانی که میرود تا به مدد علم و تکنیک از گوشه گوشه ی زندگی فردی و جمعی ما اسطوره های کهن را به گوشه ای براند تا بلکه قصه های ناچسب معاصر فرصت حضور و ظهور داشته باشند ،کماکان اسطوره ها و قهرمانانش در چشم جهانیان و ایران زمینیان محبوب و سرافرازند و هنوز که هنوز است یل ایران زمین رستم است.و ناکام ترین جوان سهراب! و عاشق ترین مادر تهمینه! و استاد ابوالحسن صدیقی از بزرگترین مجسمه‌سازان ایران در قرون اخیر و خالق زیباترین مجسمه تاریخ ایران " مجسمه‌ی نادرشاه افشار " در باغ نادری مشهد و مجسمه‌هایی ابن سینا در همدان، سعدی در شیراز، خیام در پارک لاله و فردوسی درمیدان فردوسی تهران است.

در مصاحبه یی که در تاریخ21 ابان ماه   1387 با  آقای  فریدون صدیقی ،فرزند شادروان  ابوالحسن صدیقی،سازنده ی این مجسه صوورت گرفاه  است ایشان  ، که خود مجسمه ساز،نقّاش و مرمّت کلار آثار باستانی است ،مطالب جالبی در باره این مجسمه و آسیبها و کوششهایی  که برای حفظ آن شده است ارائه کرده اند که ما  بخشی از آن  را از سایت حبری تحلیلی پژوهشی ایراس  ،نقل می کنیم:

"... پدر من در طول زندگی عاشق سه شخصیت فرهنگی بود؛ خیام، فردوسی و سعدی. پدر من در خانه چهار تا کتاب داشت. دیوان حافظ، شاهنامه فردوسی، خیام و قرآن. بالاخره پدرم تعصب مذهبی هم داشت. پدر من شاهنامه فردوسی را حفظ بود، دیوان خیام را حفظ بود. اصلا حرف زدنش فردوسی وار بود. هر جا هم که صحبت می‌کرد به هر حال ناخوداگاه دو تا بیت از شاهنامه فردوسی داشت. در بین کارهایش ایتالیایی‌ها خیام پدر من را مثل یک داوود میکلانژ دوست داشتند، همین خیام پارک لاله را. چون این مجسمه به مدت بیست و پنج روز در جلوی کارگاهی که کار می‌کرد در ایتالیا در معرض دید مردم بود و مردم می‌آمدند و با آن عکس می‌انداختند و روزنامه‌های ایتالیا مفصلا در مورد آن نوشته بودند. پدر من همان اندازه در ایتالیا معروف است که در ایران معروف است. 
س- خودش کدام مجسه‌ها را بیشتر دوست داشت؟
-ج همین خیام پارک لاله. دومی هم فردوسی میدان فردوسی.

س- یعنی دو مجسمه‌ای که بیشتر از همه آسیب دیده‌اند. حالا داستان اینها را تعریف کنید که الان وضعیت‌شان چطور است و چه بلاهایی سر آنها آمده است.
ج- مجسمه فردوسی سال ۵۰ نصب شد. سال ۵۲ هم مجسمه خیام نصب شد. مجسمه ها هیچ مشکلی نداشتند تا سال ۱۳۵۶. در سال ۵۶ در آن شلوغی‌ها که تظاهرات می‌کردند به صورت خیام سنگ زدند و با قلوه سنگ و آجر دماغ و گوش و انگشتها را شکستند. من هم یک مجسمه ابوریحان از سنگ مرمر ساخته بودم در انجمن آثار ،در آن شلوغی‌ها اصلا خردش کردند. 
بعد از آن سالها شهرداری منطقه ۶ بدون اینکه توجهی به این مسئله داشته باشد ، یک نفر را از دانشکده هنرهای زیبا پیدا کرد که مجسمه‌سازی می‌خوانده و آورد که مجسمه را مرمت کند. بعد از آن ترمیم ، نه دماغ، دماغ خیام است و نه انگشتان. یکی دو سال بعد از آن گویا رنگ روی آن پاشیده‌اند. بعد اینها آمده‌اند با تینر رنگ را پاک کرده‌اند، رنگ سیاه را. بعد چون دیدند ریخت مجسمه خراب شد اینبار رنگ سفید زدند، رنگ روغن. رنگ روغن هم روی سنگ تا یک زمانی برقرار است و بعد بخاطر آب و هوا پوسته می‌شود و می‌ریزد. بعد آمدند با یک بتونه مانند پستی بلندی‌هایش را صاف کرده‌اند! یک مقدار زیادی از خطوط چکش الان زیر رنگ محو شده و معلوم نیست. بعد از مدتی دوباره کثیف شده و اینها آمده‌اند رنگ زدند.

 

مجسمه ی فردوسی در حال تعمیر در سال 1384 به نقل از سایت شریف نیوز عکس از حسین کریم زاده ،گالری

2005/12/ مجسمه ی فردوسی،

مجسمه فردوسی را هم همینطور. یک روزی دیدم پوستر آویزان کرده‌اند و طناب پوستر را انداخته‌اند دور دست فردوسی! آن قسمتی که دست روی پایش قرار داده و جای انگشت خالیست به آن طناب وصل کرده‌اند! پوستر ۱۰-۱۵ کیلویی را به آن آویزان کرده‌اند. بعد هم آن را کشیده‌اند تا انگشت شکسته شد! 
یک روز دیگر آمدم دیدم انگشت سر جایش است بعد معلوم شد با چسب آنرا همینطوری چسبانده‌اند! تابستان و در هوای ۴۰ درجه ، سنگ به مرور  ،در طی دو سه روز تا مغزش گرم می‌شود. سنگ مرمر هم از جنسی است که اگر به آن شوک وارد شود ، از خودش عکس‌العمل نشان می‌دهد. حالا این عکس‌العمل ممکن است به صورت پوسته شدن یا ترک برداشتن باشد. آن باغبانی هم که گلها را آب می‌داده حواسش نبوده یا دلش سوخته به حال مجسمه که کثیف شده آب سرد را ریخته روی مجسمه و در آن اوج حرارت باعث شده که سنگ از جاهای ضعیف ترک بخورد! سنگ مرمر مکندگی‌اش بسیار ضعیف است و به همین صورت اینکارها باعث انهدام و آسیب دیدن مجسمه می‌شود.
الان دور تا دور مجسمه ۱۱ تا ۱۲ تا ترک خورده است. با یک تکان یا یخبندان شدید ترک‌ها بیشتر هم می‌شود. یکی دیگر از عواملی که بطور طبیعی به این سنگها ضربه زده تکان خوردن بر اثر زلزله است

س- حالا سرنوشت این مجسمه‌ها چه می‌شود؟ 
ج - فعلا که اینقدر حرکت در این سازمان زیباسازی شهرداری تهران هست و مشغول جلسه درست کردن برای کارهای خودشان هستند که به این جور مسائل نمی‌رسند. از اردیبهشت ماه (سال هشتاد و سه) این قضیه مطرح شد که سازمان میراث فرهنگی دخالت کرد و خبر در چند روزنامه هم منعکس شد و در صدا و سیما هم بخش شد. اینها یک سال است نامه می‌نویسند که به داد این مجسمه برسید. الان با یک لرزش ممکن است این سنگ از حداقل دو جا و حداکثر چهار جا از هم جدا شود. من با نماینده زیباسازی رفتیم و مجسمه را بررسی کردیم و با چکش به دو جای مختلف آن که زدم دو صدای مختلف می‌داد و صدای مرگ داشت. 
ترمیم این مجسمه‌ها کار بسیار مشکل و دقیقی است و مراحل مختلفی دارد. اما من اینکار را می‌کنم چون تخصص‌من است. 
س :پس الان مشکل کجاست؟ چرا کار شروع نمی‌شود؟
ج:الان مشکل از خود ارگان‌هاست. ببینید شهردای منطقه ۶ اواخر سال هشتاد و دو اعلام می‌کند که این مجسمه خیام آسیب دیده و به دادش برسید و اینها گفتند بسیار خوب. فروردین‌شان که تعطیل بود. از آن به بعد ۳-۴ بار با مامور سازمان زیباسازی به آنجا رفتیم تا موضوع را بررسی کنیم. آنها هم گفتند ما با شما قرارداد می‌بندیم که اول تیر ماه کارتان را شروع کنید. این همه مدت گذشته و هنوز معلوم نیست چکار می‌خواهند بکنند. در این مدت ترک‌ها هم بزرگ‌تر شده است. معلوم نیست وضعیت چه می‌شود. ما می‌خواهیم مجسمه را مرمت کنیم. مرمت این آقایان چه بود در دو سال پیش؟ یک سطل رنگ دادند به باغبانی که نیم‌کت‌ها را رنگ می‌زد و او قلم مو را برداشت و مجسمه را رنگ زد! بعضی جاها رنگ به قطر ۵ میل روی مجسمه است. الان در مجسمه خیام موی ریش دیده نمی‌شود از بس که از رنگ اشباع شده است. فردوسی هم همینطور است.
فردوسی را کنیتکس کردند و دوباره رنگ زدند. الان می‌خواهیم مجسمه امیرکبیر را هم مرمت کنیم اما در مورد امیرکبیر طرف من میراث فرهنگی است و سازمان زیباسازی نیست. یک ماه پیش من به اینها گفتم می‌خواهم با مسئول مربوطه صحبت کنم. از آنروز اگر شما پشت گوشت را دیدی من هم آن مدیر را دیدم! یک ماه مرتب می‌رفتم و ایشان یا جلسه داشتند یا نبودند یا مرخصی بودند! یک فکری برای اینکار نمی‌کنند. قضیه مثل زمان یکی از پادشاهان مملکت شده که آمدند گفتند محمد افغان حمله کرد، عین خیالش نبود، گفتند آمد خراسان را گرفت، باز هم به همین‌صورت، گفتند آمد تا سمنان و دامغان و رسید به اصفهان، باز هم توجه نکرد تا رسید به دم دروازه شهر، سردار مملکت خونین و مالین رفت و تا خواست به پادشاه بگوید محمد افغان دارد می‌آید، دیدند که پادشاه آنجا نشسته است و با یک عده صحبت می‌کنند که کشمش لای پلو حرام است یا مکروه است یا حرام! این مملکت ماست! 
من هفته پیش یک نامه برای اینها نوشتم که اولا من مرمت این مجسمه را چون کار پدرم بوده و ارزش هنری آن را می‌دانم انجام می‌دهم و تحت این شرایط هم کار را انجام می‌دهم؛ زمان طولانی‌تر و هزینه کمتر. خودشان هم محاسبه کرده‌اند که اگر قرار باشد همچین مجسمه‌ای الان ساخته بشود ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان هزینه آن است. حالا گیریم که همه هنرمندان هم بلدند. 
س :هزینه مرمتش چقدر است؟
ج:من گرفته‌ام سه میلیون و پانصد هزار تومان. همین مرمت پایین‌تر از ۱۵ میلیون تومان نیست و من هم فقط بخاطر کار پدرم گرفته‌ام. این هزینه هم صرف تهیه ابزار لازم برای مرمت می‌شود. یک مته برای مرمت ۹۰ هزار تومان می‌شود و فقط تعداد زیادی مته برای اینکار لازم است. برای ساخت مته‌ها هم خوشبختانه یک تراشکار ارمنی را پیدا کرد‌ه‌ام که به کارش متعهد باشد!
اینها کار نمی‌کنند! می‌خواهند کار کنند اما هیچ تکانی نمی‌خورند! مجسمه داوود میکلانژ را که مربوط به ۴۹۰ سال پیش است در فلورانس آورده‌اند پایین که تمیزش کنند، مرمتش سه سال طول کشیده، یک میلیون و هشتصدهزار دلار هم هزینه‌اش بود. 
من به اینها هم گفتم که اگر تا هفته آینده هیئت مدیره‌تان تشکیل شد و تصمیم گرفت و ابلاغ کرد که هیچ. ولی اگر نشد من دیگر این مجسمه را مرمت نمی‌کنم و بدهید به همان متخصصتان که با سطل رنگ می‌زند مرمت کند! "
 "روزنامه ی هموطن درتاریخ 30 آذر 1385 طی خبری تحت عنوان "مجسمه ی فردوسی پاک از غبار می شود " از مرمت این مجسمه در میدان فردوسی خبر داد و نوشت :" مرمت مجسمه فردوسی که سالها در میان دود و دم میدان فردوسی و در بی قوارگی ساختمان های مرتفع اطراف آن گرفتار آمده ، توسط استاد فریدون صدیقی آغاز شد.به گفته این مرمت گر در حال حاضر یک میلی متر غبار روی این مجسمه ارزشمند نشسته است ، مجسمه فردوسی را ابوالحسن‌خان صدیقی، مجسمه‌ساز برجسته ایرانی نخستین بار بر اساس پرتره به ثبت رسیده از چهره ی این شاعر حماسی ساخت ،وی پیشنهاد طرح چهره‌ای برای ساخت مجسمه فردوسی را در سال 1324 و به دنبال درخواست انجمن آثار ملی (انجمن آثارو مفاخر کنونی) ارائه کرد و با تصویب این انجمن مقرر شد تا پس از آن ،هر گونه ساخت مجسمه از فردوسی بر اساس طرح پیشنهادی استاد انجام شود.

 

1384 /10/ 1 عکس: تایماز کاویانی، تهران  
"فریبا علامه"، مدیر اداره حجم سازمان زیبا سازی شهرداری تهران در این باره گفت: «با توجه به وضعیت این مجسمه که سالها در میان آلودگی میدان فردوسی قرار داشته و آسیب دیدن بخش هایی از این اثر ارزشمند مقررشد تا استاد فریدون صدیقی فرزند مرحوم استاد ابوالحسن صدیقی ، مرمت این مجسمه را آغاز کند، 
رهگذرانی که این روزها گذرشان به میدان فردوسی می افتد، این مجسمه را در پوششی از فلز و پلاستیک و آماده برای آغاز مرمت می یابند. 
فریدون صدیقی که چند ماه پیش مرمت یکی دیگر از اثار به جای مانده از پدرa ، مجسمه خیام در پارک لاله را به پایان رسانده بود، این بار از ارتفاع داربست های فلزی اطراف مجسمه فردوسی بالا می رود تا زنگار سالهای بی توجهی مسئولان را از این مجسمه ارزشمند بزداید،صدیقی سست بودن زمین تپه ای را که مجسمه روی آن نصب شده یکی از مشکلات احداث داربست برای آغاز عملیات مرمت دانست و افزود: «نصب داربست در خاک سست تپه موجب شد تا برای ایجاد امنیت بیشتر داربست ها را در فاصله ای آن سوتز از مجسمه بر پا کنیم، نا مشخص بودن فضای مناسب برای قراردادن وسایل مورد نیاز مرمت از دیگر مشکلاتی است که در اجرای روند مرمت این مجسمه برای مرمت گر به وجود می آید . 
صدیقی این مشکل را با رایزنی با برخی مغازه های اطراف میدان برطرف کرده، اما همچنان مکانی برای قراردادن برخی اسد های مورد نیاز پیدا نکرده و چنانچه می گوید «می توان این وسایل را بالای داربست‌ها قرار داد، البته به این امید که شهر امن است و آن بالا ،امن تر" به گفته صدیقی علاوه بر گردو غبار نشسته بر سطح مجسمه در حدود یک میلی متر رنگ ، بر سطح مجسمه وجود دارد که یادگار نوعی مرمت در سالهای گذشته بوده است. گویا این رنگ از نوع رنگ‌هایی است که برای نقاشی ساختمان از آن استفاده می شود

 

 

مجسمه ی فردوسیی که از نمادهای شهر تهران و در میان انبوهیاز آسمان خراشها!!

ترقه های های چهارشنبه سوری و مجسمه میدان فردوسی
به گزارش روزنامه‎ی مردم سالاری (شماره‎ی ۱۷۵۷) مورّخ ۳۰/۱۲/۱۳۸۶، متأسفانه پرتاب ترقه‎ها به نمای ساختمانهای خصوصی و نقاشیهای دیواری و برخی مجسمه‎ها و احجام، خسارت زیادی وارد کرده است.
مجتبی موسوی، مدیر اداره‎ی حجمی سازمان زیبا‎سازی شهر تهران ضمن بیان این مطلب به خبرنگار سما گفت: متأسفانه برخی از شهروندان به نقاشی دیواری میدان ونک که به تازگی به بهره‎برداری رسیده بود آسیب‎های زیادی وارد کرده و این نقاشی نیاز به ترمیم دارد. وی با اشاره به ترقه‎ای که هفته گذشته به مجسمه فردوسی برخورد کرده بود گفت: پیش‎بینی می‎کردیم با توجه به ارتفاع بالای مجسمه فردوسی آسیبی از سوی شهروندان این مجسمه را تهدید نکند ولی متأسفانه یکی از شهروندان با ترقه به بخشی از این مجسمه خسارت زده است که در بازبینی‎های اولیه به نظر می‎آید بیشتر دود گرفتگی باشد.
به گفته مدیر اداره‎ی حجمی سازمان زیباسازی شهر تهران در صورت احتیاج به مرمت به زودی کار مرمت مجسمه فردوسی توسط فریدون صدیقی انجام خواهد شد.
وی این اتفاق را که شهروندان به آثار فاخر و ملی‎شان آسیب برسانند را در دنیا نادر دانست و گفت: در تمام دنیا برای حفاظت از این آثار موزه‎ای افتتاح و نسخه‎های کپی این آثار تاریخی در میادین نسب می‎شود که متأسفانه ما مکانی برای نگهداری این گونه مجسمه‎های با ارزش نداریم.
آقای سعید شهلا‎پور نقاش و مجسمه‌ساز، طی مصاحبه‎یی در وب سایت تندیس در‎باره‎ی چگونگی از مجسمه‎ی فردوسی و دیگر مجسمه‎ها می‎نویسند: «متأسفانه سازمان‌های موازی زیباسازی در بسیاری موارد تمام زیبایی این مجسمه‌ها را زایل کرده‌اند. شما مجسمه‎ی فردوسی را در نظر بگیرید که چگونه چراغ‌های راهنمایی، دوربین‌های ترافیک، نورافکن‎ها، بیلبوردهای نبلیغاتی، زیبایی آن را زایل کرده‌اند و چه فاجعه بصری در این‌جا رخ داده است. البته ما به این فاجعه عادت کرده‌ایم و چندان به این مسایل توجه نمی‌‌کنیم. سازمان میراث فرهنگی مرتب صحبت از حریم آثار تاریخی می‌کند، واقعیت آن است که این تعداد محدود مجسمه‌های شهری ما هم می‌بایست دارای حریم باشند، و نباید این‌گونه باشد که هر چیزی را که دلشان می‌خواهد به آن‌ها آویزان و یا ستون‌هایی را کنار آن‌ها نصب کنند. ما باید یاد بگیریم که از این آثار مراقبت کنیم. شما ببینید که همین آثاری که در باغ مجسمه موزه هنرهای معاصر وجود دارد به‌دلیل آبیاری غلط و عدم مواظبت چه بلایی بر سر آن‌ها آمده است. چند سال پیش مسئولین پارک لاله دستور داده بودند که مجسمه ابوریحان را رنگ کنند. یعنی به مجسمه صدمه زده بودند و اصلاً نمی‌دانستند که چگونه از آن نگهداری کنند. من با اطمینان می‌‌گویم که مجسمه‌هایی که الان در شهر تهران نصب شده‌اند از نظر رقمی، مبالغ بسیار هنگفتی را دارند. و با هر وسیله ممکن می‌بایست از آن‌ها حراست شود. به عنوان مثال جا دارد مجسمه خیام مرحوم ابوالحسن خان صدیقی که در پارک لاله قرار دارد را از آن‌جا برداشته و ببریم در یک فضای بسته و یک نسخه دقیق دیگر تهیه و جای آن بگذاریم.
و در روزنامه‎ی ابتکار مورخ ۲۱/۵/۱۳۸۶ می خوانیم که: «متأسفانه میدان فردوسی که در شمار یکی از زیباترین میادین تاریخی تهران است و با وجود مجسمه‎ی فردوسی در مرکز آن که به دست پرتوان استاد ابوالحسن صدیقی از دل سنگ بیرون آورده شده است اعتبار فرهنگی نیز یافته است، به همراه ساختمان‎های زیبایی در جوانب این خیابان که از میدان فردوسی به سمت شرق و غرب آن امتداد دارند و یادآور تحول معماری تهران به شمار می‎آید به علت نبود حمایت لازم مدیریت شهر دستخوش تغییرات و تخریب قرار گرفته و ساختمان های بی‎هویت و نامتجانس با این معماری با محتوا، به تدریج جای آن را اشغال می‎کنند. خیابان انقلاب علاوه بر ارزش‎های معماری که در بدنه‎های خود دارد به دلیل قرارگیری فضاهای فرهنگی از جمله دانشگاه‎ها، کتابفروشی‎ها، سینما‎ها، چاپخانه‎ها، فروشگاه‎های لوازم تحریر و تئاتر شهر، یادآور خاطرات جمعی شهروندان در ارتباط با ظرفیت‎های متنوع این خیابان، بوده و بر ارزش‎های تاریخی آن می‎افزاید».
تندیس فردوسی
و این طنز را، یکی از شوخ طبعان تهرانی در فروردین ۱۳۸۷ درباره‎ی مجسمه فردوسی در میدان فردوسی، ساخته است:
چنین گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن پاک تندیس باد

بسی رنج بردم در این سال سی
زدود تریلی دم تاکسی

ندیدم مـن از دهر غیر ستم
نخوردم در این شهر جز دود و دم

به میدان فردوسی و لاله زار
دگر شاهنامه نیاید به کار

در این شهر آشفته بدسرشت
ترافیک نامه بباید نوشت

به نوشته‎ی وبلاگ حسنی در روز ۱۸ ماه مه ۲۰۰۶: «شاه تازه از ایران فرار کرده بود. مردم مجسمه‎ها را یک یکی پایین می‎انداختند. آخه شنیده بودند در زمان مصدق هم همین کار را کرده بودند. پایین آوردن مجسمه در ایران نماد پیروزی یک انقلاب بود. یک روز صبح زود از میدان فردوسی می‎گذشتم که چشمم به گروهی از هوچی‎گرها افتاد که پای مجسمه فردوسی جمع شده بودند و می‎خواستند مجسمه‎ی آن مرحوم را هم پایین بیاورند. یک کمپرسی قراضه و مقداری سیم بکسل هم برای این کار تدارک دیده بودند.
با دیدن آن منظره از تعجب خنده‎ام گرفته بود. آخه فردوسی که بیچاره کاری نکرده. البته عده‎ای هم اعتراض می‎کردند و با اینکار مخالف بودند. عده‎ای میگفتند: بابا این بنده خدا شاعر بوده جزو خاندان پهلوی که نبوده. ولش کنید بیچاره رو. زبان فارسی مرهون زحمات این بنده خداست. مجسمه‎ی فردوسی الگوی احترام به ادب و ادبیات فارسی است. طرف مخالف می‎گفت: ما این حرفا حالیمون نیست. ما انقلاب کردیم که شاه نباشد در حالیکه اسم کتاب این آقا شاهنامه است پس طاغوتی است. انداختن مجسمه حق مسلم ماست. مرگ بر ساواکی. مرگ بر شاه. مرگ بر امریکا و شوروی. در اثنای این درگیری یکنفر فریاد زد آقای طالقانی اطلاعیه داده که هیچ جا را تخریب نکنید. بگذارید دولت خودش اگر صلاح دانست اینها را تخریب می‎کند.
با این حرف کمپرسی از میدان دور شد و مردم متفرق شدند. بدین ترتیب مجسمه‎ی فردوسی از خشم انقلابی سالم در رفت».

 

 
7ـ مجسّمهی فردوسی در دانشکدهی ادبیات مشهد


دستان هنرمند آقای «علی رجبی‎ مقدم» این تندیس ارزشمند را برای شهر مشهد ساخته است. سازنده‎ی تندیس فردوسی در گفت و گو با خبرگزاری جمهوری اسلامی گفت: برای ساخت این تندیس که از بتن مسلح ساخته شده سه ماه وقت صرف شده است. علی رجبی مقدم افزود: ارتفاع این تندیس دو متر و ۲۰ سانتیمتر و قاعده‎ی آن یک متر می‌باشد و با اقتباس از تندیس فردوسی ساخته استاد ابوالحسن صدیقی که هم اکنون در آرامگاه فردوسی نصب می‌باشد، ساخته شده و با همّت فرهنگسرای فردوسی، به مدیریت آقای دکتر محمد‏جعفر یاحقی استاد دانشگاه فردوسی، در دانشگاه فردوسی مشهد نصب گردیده است.

  مجسمه فردوسی پیش از نصب در دانشگاه مشهد

ایرنا، همزمان با روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی از تندیس این شاعر حماسه ‏سرای ایرانی در دانشگاه فردوسی مشهد پرده برداری شد. عکس زیر نویسنده‎ی این مقاله را هنگام سخنرانی در آنجا نشان می‎دهد.

در این مراسم که روز دوشنبه ۲۵ اردی بهشت ۱۳۸۵ برگزار شد، تعدادی از فردوسی شناسان برجسته حضور داشتند که از جمله آنها می‌توان به استادانی چون دکتر میر جلال‌الدین کزازی، دکتر منصور رستگار فسایی، دکتر سید محمد دبیر سیاقی و پروفسور رسول هادی‎زاده از کشور تاجیکستان نام برد. دکتر منصور رستگار فسایی، یکی از فردوسی‎شناسان در این آئین، طی سخنانی گفت: این تندیس به علامت احترام به مقام فردوسی و ستایش از او ساخته شده است. ایشان افزودند: روزی دیار خراسان فردوسی را به ایران و جهان تقدیم کرد و خورشید خراسان همه‎ی ایران را درخشان کرد و اکنون دستان هنرمند آقای «علی رجبی مقدم» این تندیس ارزشمند را برای شهر مشهد ساخته است.
۸ ـ نصب مجسمهی فردوسی و ابن سینا در یونسکو
رئیس بنیاد‌فردوسی از مذاکرات جدیدی برای نصب دو مجسمه‎ی فردوسی و ابن‎سینا در ساختمان یونسکو در پاریس خبر داد. با توافق بنیاد فردوسی با نماینده‎ی ایران در یونسکو قرار شد طراحی این دو مجسمه از سوی بنیاد فردوسی انجام و هزینه‌های آن از سوی یونسکو تأمین شود. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «یاسر موحد» رئیس بنیاد فردوسی گفت: طراحی‌های این دو مجسمه توسط استاد «اسفندیار ایمان‌زاده» صورت گرفته؛ اما ابعاد آن هنوز مشخص نشده است.
رئیس بنیاد فردوسی تصریح کرد: امیدواریم در آینده نمایشگاهی دائمی از مفاخر ایران به صورت ویترین در محل یونسکو داشته باشیم. بنیاد فردوسی از سال ۱۳۸۲ راه‌اندازی شده و تاکنون مجسمه‌هایی از کاوه آهنگر، سیاوش، رستم، آرش کمانگیر، زال و سیمرغ و آریو برزن را ساخته و در مراکز مختلف فرهنگی نصب کرده است.
۹ـ مجسمههای فردوسی از مرحوم علی اکبر صنعتی زاده


شادروان علی‎اکبر صنعتی‎زاده در طول عمر خویش، چند مجسمه از سر و نیم‎تنه‎ی فردوسی ساخت، که متاسفانه تصویری از آنها به دست نیامد و معلوم می‎شود که در «قتل‎عام مجسمه‎ها»یش از بین رفته است. بنا بر نوشته‎های مستند در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شمسی هنگامی که میان طرفداران مرحوم دکتر مصدق و شاه درگیری پیش آمد و دکتر مصدق با کودتا، بر کنار شد، عده‎ای به نمایشگاه هجوم آورند که اگرچه قصد آنها شکستن برخی از مجسمه‎هایی بود که شادروان صنعتی، بالاجبار از شاه ساخته بود اما همه‎ی مجسمه‎های استاد را شکستند، خرد کردند.
۱۰ـ مجسمهی فردوسی در برابر کاخ نیاوران
علی قهاری کرمانی استاد مجسمه‎سازی، که در سال‎های پایانی دهه‎ی ۷۰ بدرود حیات گفت، از آخرین شاگردان استاد علی‎اکبر صنعتی است و آثار فراوانی را در این رشته هنری از خود به جای گذاشته. از جمله معروف‎ترین مجسمه‎های استاد علی قهاری، مجسمه فردوسی‎ست که مقابل کاخ نیاوران قرار گرفته و تعدادی از آثار دیگر وی نیز در گنجینه‎های این مجموعه نگهداری می‎شود و اما باقرخان، باقرخان یکی از دو رهبر خیزش تبریزی‎ها در برابر لشکر محمدعلی قاجار است که در کنار همرزم خویش، ستارخان، تهران را فتح کرد و به دوران استبداد دوساله صغیر محمدعلی‎شاه پایان داد. وی به سالار ملی ملقب است و در حال حاضر تنها یک مجسمه نیم‎تنه این سردار بزرگ در خانه مشروطه تبریز قرار دارد. جالب آنکه نوشته‎اند در موزه‎ی کوچکی در جنوب تهران، تندیس دیگری از وی و ستارخان ساخته استاد علی‎اکبر صنعتی وجود داشته که پیش از انقلاب با حمله گروهی به غارت رفته و تمامی آثار موزه نیز تخریب شده است (همشهری، ۱۵/۸/۱۳۸۴).
۱۱ـ مجسمه ‏هایی دیگر از فردوسی
این مجسمه زیبا و نقش برجسته‎ی پشت آن را ندانستم که کار کدام هنرمند است، امیدوارم که خوانندگان هنر شناس وی را به من معرفی کنند.
۱۲ـ نصب مجسمهی فردوسی در آلمان


پس از مذاکره‎ی نمایندگانی از ایران و آلمان یک میدان در شهر فریشهافن آلمان به نام حکیم ابوالقاسم فردوسی نامگذاری می‎شود. قرار است از دو ماه دیگر کار ساخت مجسمه‎ی فردوسی که استاد ایمان‎زاده مسئولیت آن را بر عهده گرفته است، آغاز شود.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، یاسر موحد، رئیس بنیاد فردوسی با بیان این مطلب گفت: از اهداف مهم بنیاد فردوسی‎شناساندن هرچه بیشتر فردوسی به جهانیان است. به همین دلیل از آنجا که دکتر محمدحسین طوسی وند، مؤسّس بنیاد فردوسی در آلمان زندگی می‎کند تصمیم گرفتیم تا برخی مقامات این کشور مذاکره کنیم. او ادامه داد: پس از مشورت با سفارت ایران در آلمان، شهر فریشهافن انتخاب شد. این شهر جایی است که تیم ملی فوتبال ایران در مسابقات جام جهانی فوتبال ۲۰۰۷ در آن استقرار داشت. دکتر طوسی وند و اسفندیار ایمان زاده، دو نماینده‎ی بنیاد هزینه ساخت مجسمه و نصب آن در این میدان را سفارت ایران در آلمان و بنیاد فردوسی می‎پردازند.

 

۱۳ـ مجسمهی فردوسی در مسجد سلیمان
بنا بر نوشته‎ی سایت www.Cloob.com در آذر ۱۳۸۷، با عنوان «در احوال مجسمه فردوسی» آمده است که مجسمه‎ی فردوسی که فقط یک روز بر فراز فلکه نفتون جا خوش کرده بود. متأسفانه بعد از گذشت هزار سال، در قرن بیست و یکم این مرد بزرگ در شهرمان مورد کم‎لطفی، بی‎برنامه‎گی وتنگ نظری‎ها قرارگرفت و در نهایت به محل آتش نشانی تبعید، و چادر سرش کردند!!
۱۴ ـ مجسمهی فردوسی کار رضا نیک سیرت نخستین مجسمه‎ساز مینیاتوریست ایران هنرمند ایرانی آقای کی‎نژاد‎،

 

در سایت آتیه، به تاریخ ۲/۳/۱۳۸۵ مصاحبه‎یی داشته‎اند با اقای نیک سیرت در مورد، نخسیتن مجسمه‎سازی مینیاتور جهان، در ایران. آقای رضا نیک سیرت، خالق مجسمه مینیاتور که این روزها با اشتیاقی افزون از اصول و مبانی تولد این اثر، با اصحاب رسانه‎ها سخن به میان می‎آورد، امروز در گوشه خلوت خویش و بی‎هیچ خواست حمایت و انتظاری از مسئولان در باغی شخصی با همکاری دوستانش، اقدام به ساخت موزه مجسمه‎ها کرده است و می‎گوید در حال حاضر مشغول طراحی دو مجسمه سیمرغپاکی هستیم تا بتوانیم آنها را برای ساخت و افزودن بر باغ موزه آماده کنیم. مدتی است که ساخت مجسمه‎های حضرت مولانا و حضرت فردوسی را به پایان رسانده‎ایم. ما در مینیاتور، خطوط صاف نداریم اما در مجسمه‎ی فردوسی سعی کردیم شعر « توانا بود هرکه دانا بود» را با تلفیق موسیقی و سبکی هندسی و بحر عروض در ریش و موی وی نقش بدهیم.
۱۵ـ مجسّمهیی که یک جانباز مشهدی از فردوسی ساخت
به گزارش کیهان در شماره‎ی مورخ ۱۱ خردادماه ۱۳۸۵، یک جانباز ۵۰ درصد مشهدی مجسمه‎ای از شاعر بزرگ پارسی حکیم فردوسی را با استفاده از سنگ فیروزه ساخت. به گزارش روابط عمومی سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی حسین نیک طلب این مجسمه فیروزه‎ای را در مدت دو سال در ارتفاع ۷۰ سانتی متر و وزنی در حدود ۳۲ کیلوگرم در مشهد ساخت.
این مجسمه زیبا، توسط سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان رضوی در موزه آرامگاه فردوسی به عنوان اثری جاویدان و زیبا نگهداری می‎شود.
۱۶ـ مجسمهی فردوسی به همّت فرهنگستان هنر ساخته میشود
جناب مسجد جامعی، در مصاحبه‎ی خود با سایت آفتاب می‎گویند: «فرهنگستان هنر هم قرار است چند کار را انجام دهد. مثلاً قرار است تندیسی از فردوسی ساخته شود که ظاهراً سه تا پنج طرح وجود دارد. فرهنگستان گروهی را برای مطالعه ساخت تندیس قرار داده است. بعضی از هنرمندان ما هم کارهای مفصلی کرده‎اند. مثلاً آقای کریمی مجموعه زیبایی از پهلوانان شاهنامه ساخته است. نمایشی را آقای غریب پور بر‎اساس موسیقی چکناواریان ساخته است که چهره‎های مختلف شاهنامه را در قالب عروسکی نمایش می‎دهد. کار دیگری در دفتر آقای دکتر حبیبی است که استاد حسین همدانی کشیده‎اند و فردوسی را با توجه به داستان‎ها و قهرمان‎های شاهنامه در فضایی طراحی کرده است که از پهلوانان سان می‎بیند. یک اثر خوب موسیقایی را نیز آقای چراغی با صدای آقای قربانی ساخته است. اینها برخی از مجموعه‎هایی است که وجود دارد و اگر کارهای حجمی خوبی به وجود بیاید ـ که امیدواریم به وجود بیاید ـ قطعاً مورد استقبال قرار می‎گیرد و در جاهای مختلف از آنها استفاده خواهد شد. به نظرم در سمپوزیوم مجسمه‎سازی که قرار است با موضوع حماسه و گرایش شاهنامه برگزار شود، چون در سطح بین‎المللی است آثار خوبی ایجاد شود (‏آفتاب ۲۵/۲/۱۳۸۷‏).
۱۷- تندیسی دیگر از فردوسی در آرامگاه فردوسی

 

۱۸ـ جلوگیری از نصب مجسمهی فردوسی در دانشگاه آکسفورد لندن
خبرگزاری آریا: استاد ادبیات فارسی دانشگاه آکسفورد لندن، با ابراز تأسف از برخورد دوگانه غرب با تمدن بشری گفت: به جرم مسلمان بودن فردوسی شاعر بزرگ ایران، مانع از نصب مجسمه این شاعر فارسی زبان در دانشگاه ادبیات آکسفورد لندن شدند.

 

 

نمای نخستین آرامگاه فردوسی

 

این مقاله در فصلنامة پاژ، سال دوم، شمارة سوم و چهارم، پاییز و زمستان ۱۳۸۸، پیایی ، هفتم به چاپ رسیده است.

تکمله

ماجرای حذف «فردوسی» از یک شهر

(کد خبر93112614020  ایسنا:

یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳  )

 

 

ماجرای حذف «فردوسی» از یک شهر(کد خبر93112614020ایسنا: یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳  )

تغییر نام و برچیدن تندیس فردوسی در سلماس استان آذربایجان غربی چنان بازتابی عاطفی در شبکه‌های اجتماعی و مجازی داشت که نادیده گرفتن آن میسر نبود.

به گزارش ایسنا، روزنامه قانون در ادامه نوشت: ماجرا هنگامی شروع شد که برخی رسانه‌های محلی شهرستان سلماس گزارشی تصویری از برکندن مجسمه فردوسی در این شهر منتشر کردند که با تیترهایی چون «بدرقه یا خداحافظی فردوسی از سلماس» مزین شده بود. در این تصاویر تندیس فردوسی سوار بر یک کامیون از سطح میدانی که به نام او است بیرون برده می‌شود؛ مجمسه‌ای با کیفیت پایین که شباهت زیادی به فردوسی نداشت.


مسئولان شهری سلماس در توضیحات کوتاهی که به رسانه‌ها داده بودند، اعلام کردند که با گذشت سال‌ها از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز این شهر یک میدان درخور جهت یادمان انقلاب ندارد و با تصمیم شورای شهر، نام میدان فردوسی به میدان انقلاب تغییر یافته و نمادی که یادآور انقلاب باشد در ماه‌های آتی در این محل نصب خواهد شد.

اما یادآوری اظهارات معاون عمرانی استاندار آذربایجان غربی در تابستان گذشته افکار عمومی را نسبت به این اقدام بدبین کرد. هادی بهادری، عضو سابق شورای شهر ارومیه و معاون عمرانی استاندار در اظهاراتی جنجالی که از سوی رسانه‌های خارجی نیز بازتاب داده شد، اعلام کرده بود که استانداری قصد دارد دو هزار نام محلی و جغرافیایی فارسی را منسوخ کرده و اسامی تُرکی (!) جایگزین آنها کند.

 

 

طرح روزنامه قانون درباره برکندن مجسمه فردوسی در سلماس

از سوی دیگر شاهنامه فردوسی در بین آذری‌ها از مقبولیت و اصالت ویژه‌ای برخوردار است. بزرگترین شاهنامه خطی جهان یعنی شاهنامه ایلخانی (دموت) که به سفارش شیخ فضل‌الله همدانی طراحی شد و شاهنامه طهماسبی که به سفارش و سرپرستی شاه اسماعیل صفوی (با 250 تصویر ناب) خلق شد در مکتب هنری تبریز آفریده شده بود. صفویان که خاستگاهشان در اردبیل بود، در کنار تأکید بر تشیع، علاقه خاصی به شاهنامه داشتند به طوری که شاه اسماعیل دستور می‌داد در جنگ‌ها جهت تهییج روحیه پهلوانی سربازان، شاهنامه بخوانند و نام تمام فرزندان ذکور خود را از شاهنامه برگزید که عبارت بودند از: سام میرزا، طهماسب میرزا، ارجاسب میرزا و بهرام میرزا شاه عباس نیز موفق به تحکیم شبکه‌ای از قهوه‌خانه‌ها شد که نقالی شاهنامه را با استفاده از پرده‌های نقاشی نفیس در دستور کار داشتند. تلاش‌های صفویه باعث رونق هرچه بیشتر شاهنامه در سطح کشور شد.

همچنین استاد شهریار (که محبوبیت وصف‌ناپذیری در آذربایجان دارد) از مجذوبان و دوستداران فردوسی بود و منظومه‌ای مفصل در وصف شاهکار او در جشن هزاره فردوسی سرود:

فردوسی

محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

 

 

در قعر هزارساله ی غار قرون

از کشور یادهای یک قوم اصیل

کان جا قرق غرور قومیت اوست

یک منظره ی شکوهمندی خفته است

یک دورنمای دل فروز تاریخ

« ایران » قدیم !

 

***

گسترده سواد سرزمینی به شکوه

با حلقه ی کوه های رویین پیکر

با کنگره ها مه بر افق های عمیق

با سایه ی توده های ابهام اندوه

پیچیده و لولیده به هم جنگل ها

با روشن آبگینه دریا ها

با پرتو رودهای سیمین سیما

« ایران »عظیم !

 

***

آن گوشه سواد سهمگین کوهی ست

برسینه ی آن کوه کلان بنشسته

چون صخره سواد هیکلی رویین تن

آن گونه که سیمرغ نشیند بر قاف

گویی که یک مجسمه است از مفرغ

می دانی کیست ؟

او شاعر ایده آل ما « فردوسی » ست

او پیکره ی غرور ملیت ماست .

 

***

«فردوسی توسی »آن نبوغ قهار

طراح و مهندس بناهای قصص

نقاش قرون ماورای تاریخ

رنگین کن فیلم فولکورهای کهن

اسپهبد افسانه سزایان جهان

در سبک ظریف مینیاتورسازی هم

سهمی و صلابت شگرفی دارد

در غرش از او حماسه های ملی ست

داننده ی راز انفجار کلمات

افتاده به روی نقشه های جنگی

فرمانده جنگ های فرهنگی ماست

خلاق غرور قومیت ماست

***

منظومه ی شاهکار جاویدانش

شهنامه ی او سمبل پیروزی هاست

هر بیتی از آن ، بلندگوی فتحی ست

هر نقطه از آن تمرکزی از احساس

تمرین هدف گیری صاحب نظران

هر واژه آن یکی سوار جنگی ست

هر سطری از آن صفی سپاه جاوید

هر صفحه ، یکی لشکر « سیروس کبیر »

هر فصل ، سپاه جامعی جاویدان

هر دایره جیم ، یکی تیغ ستیز

هر سرکش کاف او یکی خنجر تیز

هر کاف ، یکی بازوی زوبین انداز

 

***

او شاعر قهرمان ما « فردوسی » ست

او را قلم آن کرد که شمشیر نکرد

او یک تنه زد به جنگ شجعان عرب

شجعان فصاحت و بلاحت همه را

با گرز حماسه های ملی کوبید

احیای نوامیس عجم جمله از اوست

او کاخ زبان پارسی کرد بلند

او کفه ما کرده به سنگینی کوه

او گفت : حکومت به لیاقت بخشند

صحرایی و سوسمارخواران عرب

حاکم نسزد به مهد « سیروس کبیر »

 

***

او شاعر ایده آل ما « فردوسی » ست

پیشانی باز او به پهنای افق

ژرفای نگاه او یکی اقیانوس

زان کارگه مغز ، تصاویر و نقوش

در قالب خوش تراش سربین کلمات

از خامه پیاده می شود در دفتر

تصویر کند گذشته دلکش ما

شاهان و یلان سخت با غزت و شأن

با پنجه و بازوان پولادینشان

تصویر کند عشق و فداکاری ها

والامنشی ها و جوانمردی ها

تصویر کند مفاخر « ایران » را

او شاعر فیلم ساز ما « فردوسی » ست

از چشم هنر چه فیلمبردار دقیق

وز چرخ قلم چه کارگردانی ها

هر فیلم چه شاهکار جاودانی

هر تابلوی او یکی نمایشنامه است

در پرده ی سینامی او غوغایی ست

هر صحنه نمودار چه شخصیت هاست

در نقش هنر چه قهرمانان دارد

« رستم » ، یل داستان ، هنرپیشه ی اوست

او تهمتن است و نقش اول اوراست

در نقش دوم حریف او باز قویست

« رویین تن » و « اشکبوس » و سهرابش هست

از خامه ی او چه پرده هایی رنگین

تا گردش آسمان و مهر و ماه است

بگشوده به پیش چشم و دل ماست

چون خون « سیاوش » که هنوز است به جوش

رنگ شفق غروب ها یادی از اوست

سیمای « منیژه » دختر افسانه

آشفته فراز چاه بیژن ، گویی

یک خاطره حزین هر ایرانی ست

 

***

او نابغه ی حکیم ما « فردوسی » ست

هر قصه و داستان که او ساز کند

برروی اساس حکمت و اخلاق است

بنهاده اساتیر اصیل ما را

بر روی موازین وزین اخلاق

آری اخلاق

اخلاق که ایده آل پیغمبرهاست

او جنگ برای خاطر صلح کند

او وخشور است

وخشور ولی نخوانده خود را وخشور

او « فردوسی » ست

فرزانه حکیم « ابوالقاسم » ماست

 

***

این چهره ی جان فزای پیروزی بخش

الهام ده حمیت قومیت

چندی به غبار قرن های تاریک

یک پرده ابهام به خود می پوشد

وان گنج و حزینه های افروزنده

در کنج خرابه های افروزنده

در کنج خرابه های خاموشی بود

در « سالن فردوسی » شهر « تبریز»

آن پرده که بود مظهر غفلت قرن

زین چهره تابناک بر می داریم

اکنون نه به « تبریز» و به « ایران » تنها

بگشوده با اعجاب و به تحسین و تمام

با هر چه زبان و ترجمان دل و جان

در گوش تو با دهان پر می گوید :

« فردوسی » و « شاهنامه » جاویدانند.

به طور کلی روحیه پهلوانی و جوانمردی که شاهنامه مبلغ آن است، با روحیه مردم آذربایجان سازگاری زیادی دارد. از همین رو واکنش‌های اجتماعی به برکندن تندیس فردوسی اجتناب‌ناپذیر بود. نخستین سوالی که منتقدان این طرح مطرح کردند این بود که چرا محل دیگری جهت احداث و نامگذاری میدان انقلاب سلماس انتخاب نشد و به تندیس چهره‌ای که «نماد استقلال کشور» است، چشم دوخته شده است؛ بویژه آنکه روح شاهنامه، با حیات ملی ایران و بقای کشور درآمیخته است. آنها بر این دغدغه بودند که ممکن است این اقدام نمادین، در تضاد با ارزش‌های کشور باشد و مقدمه اقداماتی وسیع‌تر قرار گیرد.

در این بین، نمایندگان آذربایجانی مجلس شورای اسلامی نیز وارد عمل شدند و نسبت به این موضوع حساسیت نشان دادند. کمیسیون امنیت ملی مجلس طی رایزنی با فرماندار سلماس به این نتیجه رسید که خوانش‌های اجتماعی از حادثه برچیدن مجسمه فردوسی تا اندازه زیادی محصول سوءتفاهم‌های رسانه‌ای است. فرمانداری سلماس در گفت‌وگو با اعضای کمیسیون امنیت ملی و نماینده کمیسیون برای حل مسأله، برچیدن تندیس فردوسی را به دور از هرگونه سوءنیت خاص دانسته و عنوان کرد که فرمانداری این شهر هرگز نام فردوسی را از سطح شهر حذف نکرده است بلکه بزرگترین و عمده‌ترین خیابان سلماس، فردوسی نام دارد که به قوت خود باقی است. اما تندیس فردوسی که ساخت آن متعلق به سه دهه قبل است علاوه بر اینکه از کیفیت هنری پایینی برخوردار بود، فرسوده نیز بود و مجسمه‌ای از چند تن از شعرای دیگری پارسی‌گوی (حافظ، مولانا، سعدی و...) در ذیل آن قرار داشت که این وضعیت در شأن این شاعران نبود.

مسعود حاج علیلو، فرماندار سلماس با تاکید بر وحدت ملی کشور و احترام به فردوسی گفت که در مذاکره با کمیسیون امنیت ملی و بویژه نمایندگان آذری مجلس این نتیجه‌گیری حاصل شده است که در اسرع وقت تندیسی «بهتر» برای فردوسی و تندیسی «مستقل» برای سایر شاعران کشور که قبلاً در سایه تندیس فردوسی باقی مانده بودند ساخته و در سطح شهر نصب شود.

حال باید منتظر تحقق این «وعده‌ها» و آنچه حاج علیلو آن را «قول اخلاقی» نامیده، بود. شهروندان آذری به ویژه سلماسی‌ها در واکنش به این سخنان فرماندار که به سرعت در شبکه‌های اجتماعی پخش شد، اظهار کرده‌اند که این اقدام باید هرچه زودتر صورت پذیرد؛ گرچه روند اداری آن از قبیل تصویب در شورای شهر و آگهی مناقصه دولتی و... زمان‌بر است اما همه امیدوارند که این وعده به واقعیت بپیوندد.

نامه ی چندتن از استادان نامور زبان و ادبیات فارسی در این مورد

شناسهٔ خبر: 2504128 یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۵:۴۲
بیست‌ویک تن از استادان برجسته‌ زبان و ادب فارسی، شاهنامه‌پژوه و پژوهندگان تاریخ و فرهنگ ایران، طی نامه‌ای به شهردار شهر سلماس، به برداشتن نام و تندیس فردوسی از میدان فردوسی شهر سلماس اعتراض کردند.

به گزارش خبرگزاری مهر، در این نامه که به تأیید اساتیدی چون داریوش آشوری، عبدالمجید ارفعی، حسن انوری، محمد جعفری‌قنواتی، سعید حمیدیان، ابوالفضل خطیبی، اصغر دادبه، محمد دبیرسیاقی، تورج دریایی، جلیل دوستخواه، محمدتقی راشدمحصل، علی رواقی، نورالدین زرین‌کلک، روزبه زرین‌کوب، جلال ستاری، قدمعلی سرامی، میرجلال‌الدین کزازی، مهدی ماحوزی، جلال متینی، علیقلی محمودی‌بختیاری و اکبر نحوی رسیده، آمده است: بر پایه‌ خبرها، در بیستم بهمن‌ماه، تندیس فرزانه‌ طوس از میدانی به همین نام در شهر سلماس برداشته و به جایی نامعلوم برده شده و نام میدان «فردوسی» به میدان «انقلاب» دگرگون یافته است.

در ادامه این بیانیه آمده است: از آن رو که رخدادها و دگرگونی‌های مهم شهری در این سطح می‌بایست با آگاهی و دستور شما و شورای اسلامی شهر باشد، و با توجه به پیامدهای ناگوار منطقه‌ای و ملی، نکته‌هایی چند را به آگاهی می‌رسانیم، به امید آن‌که شنیده شود.

نکته‌های مورد اشاره‌ی این استادان عبارتند از:

1. جایگاه ویژه و بلند فردوسی در فرهنگ و ادب ایران و جهان، زبانزد همه‌ی خاورشناسان بوده و هست و بسیاری از آنان، ایران‌زمین را با نام چنین بزرگانی می‌شناسند و می‌ستایند. آوازه‌ی فردوسی در جهان به اندازه‌ای است که در چند شهر مهم کشورهای اروپایی، از جمله رم پایتخت ایتالیا، میدان‌هایی به نام او و با تندیس‌هایی از پیکر او سال‌هاست که پا برجاست و مایه‌ی بسی شرمساری است که در ایران، سرزمین فردوسی، میدانی را از تندیس و نام او بزدایند. بی‌احترامی به فردوسی که سرآمدِ فرزانگان و شاعران ایران است، از دید همگان می‌تواند بزرگ‌ترین خودزنی فرهنگی قلمداد شود که زیبنده‌ی شهر تاریخی سلماس و مسؤولانش نیست.

2. فردوسی با سرودن «شاهنامه» سند یکپارچگی و هویت ملی تمام ایرانیان را ماندگار و جاودان ساخت و به نمادی برای پاسداری از هویت ایرانی و زبان ملی (فارسی) تبدیل شد. از این رو، هرگونه بی‌توجهی به این نماد تاریخی، دشمنی و رویارویی با هویت و یکپارچگی ایران، زبان فارسی و بهترین دستاویز برای جدایی‌خواهان و تجزیه‌طلبان می‌تواند باشد.

3. قدرناشناسی و کوچک‌انگاری هر یک از بزرگان تاریخ و ادب و فرهنگ ایرانی، از درون یا بیرونِ کشور، از ارج و اعتبار تک تک ایرانیان و غرور و خودباوری ملی ما خواهد کاست؛ در آن صورت چگونه می‌توان به ایستادگی در برابر دشمنان خارجی و تحریم‌ها و تهدیدها ادامه داد و امید داشت؟!

4. گذاشتن نام «انقلاب» به جای «فردوسی» شبهه‌ی رویارویی و ناساز بودن این دو را به ذهن می‌رساند که پی‌آمدی ضدامنیت ملی و بر خلافِ رویه‌ی نظام دارد. شاید طرّاحان چنین رخدادی در پیِ القای چنان اندیشه‌ای هم بوده باشند، که جز فرستادنِ پیام‌ِ همراهی به ایران‌ستیزانِ پیرامون‌ ما پیامدی نخواهد داشت.

در بخش پایانی نامه آمده است: ما امضاکنندگان و تأییدکنندگان این نامه، در کنار آذربایجانی‌های ایراندوست و فرهیخته، خواستار بررسی و بازنگری خردمندانه و آینده‌نگرانه‌ی این رخداد با رویکردِ مصلحت کلان کشور و ملاحظات امنیت ملی هستیم و از مسؤولان می خواهیم ترتیبی اتخاذ فرمایند تا نام و تندیس فردوسی به میدانی که سال‌هاست آن‌گونه شناخته شده، با احترام بازگردانده شود. حتی اگر در نظر داشته باشید که در میدانی دیگر تندیس فردوسی را برپا کنید، به نظر می‌رسد چنین اقدامِ نسنجیده‌ و تندروانه‌ای به هیچ روی سزاوار و شایسته‌ی استان و شهر شما نیست؛ زیرا همین امر دست‌مایه‌ی تبلیغات جدایی‌خواهان قرار می‌گیرد و در نظر ایرانیان میهن‌دوست، به عنوان پیشینه‌ای ناپسند و نکوهیده در کارنامه‌تان به جای خواهد ماند.

این نامه که با امضای «دوستداران مردم و شهر سلماس، آذربایجان، ایران و ایران‌زمین» به پایان رسیده است، به مقام‌هایی همچون دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی، ریاست محترم جمهوری، وزیر محترم کشور، ریاست محترم فرهنگستان زبان و ادب فارسی، استاندار محترم آذربایجان غربی، ریاست محترم مجلس شورای اسلامی، ریاست محترم شورای اسلامی شهر سلماس، و نمایندگان محترم آذربایجان غربی در مجلس شورای اسلامی رونوشت شده است.امضاء کنندگان عبارتند از:

داریوش آشوری، عبدالمجید ارفعی، حسن انوری، محمد جعفری‌قنواتی، سعید حمیدیان، ابوالفضل خطیبی، اصغر دادبه، محمد دبیرسیاقی، تورج دریایی، جلیل دوستخواه، محمدتقی راشدمحصل، علی رواقی، نورالدین زرین‌کلک، روزبه زرین‌کوب، جلال ستاری، قدمعلی سرامی، میرجلال‌الدین کزازی، مهدی ماحوزی، جلال متینی، و علیقلی محمودی‌بختیاری  

 

 هزار امضاء برای درخواست نصب مجدد مجسمه

بهمن ۳۰, ۱۳۹۳

هم میهنان گرامی، ایرانیان فرهیخته

در تاریخ 20 بهمن ماه سال 1393 شهرداری شهر سلماس استان آذربایجان غربی, در اقدامی نامتعارف و بدون در نظر گرفتن احساسات ملی،میهنی و اسلامی ملت ایران، با برداشتن تندیس فردوسی بزرگ و تخریب این جایگاه و انتقال آن به مکان نامعلوم اقدام به تغییر نام این میدان به نام انقلاب نموده اند.

با توجه به اظهارات و عملکرد شورای شهر و شهرداری سلماس، و عدم پاسخ گویی صحیح در مورد شبهه ایجاد شده در تغییر نام و ایجاد تقابل نام ” فردوسی” و ” انقلاب ” در این شهر این پرسش مطرح می شود که در شهر بزرگی همچون سلماس میدان دیگری برای تغییر نام و برگزاری مسابقه طراحی و … مناسب با شان انقلاب وجود نداشت؟ و ده ها میدان بزرگ این شهر هیچ کدام قابلیت انجام این عملیات را نداشته اند؟ و هیچ راهی برای ایجاد تلفیقی از وجود این تندیس در میدان انقلاب موجود نبود؟

با توجه با آنچه ذکر شد و بسیاری مطالب دیگر که اکنون در دلهای ماست و غیر قابل طرح در این فرصت، ما امضاء کنندگان این بیانیه ضمن محکوم کردن این حرکت غیر متعارف که مغایر با فرهنگ ملی میهنی و اسلامی ما ایرانیان بوده به منظور جلوگیری از باب شدن این گونه اعمال و تصمیم گیری ها که شائبه ی گرایشات قوم گرایانه از آنها استنباط می گردد خواستار بازگرداندن اسم و تندیس شاعر بزرگ ملی و میهنی کشورمان فردوسی به میدان خود در شهر سلماس می باشیم.

از مسئولان محترم بخصوص شهرداری و فرماندار شهر سلماس به عنوان یک هم میهن ایرانی دعوت به عمل می اوریم تا اقدامات لازم را در این زمینه انجام دهند.

با سپاس

امضا کنندگان به ترتیب زمان امضاء:

1-مهرداد رضایی(تبریز)

2-سید علی موسویان(تبریز)

3-میلاد حدادیان(تبریز)

4-مسعود دباغی(اصفهان)

5- تورج پارسی استاد سابق دانشگاه (سوئد)

6-رضا حموله (اصفهان)

 

تا 1000 امضاء  ….عدنان دشه ای(پاوه)

 

نصب دوباره تندیس فردوسی در سلماس

 

 خبرگزاری جمهوری اسلامی، ایرنا، از سلماس گزارش داده است که :«نصب مجدد تندیس خالق شاهنامه با انتقال دوباره مجسمه حکیم طوس به صورت شبانه در پنجشنبه شب انجام گرفته است.»

این گزارش اضافه کرده است: «بنظر می رسد مجسمه فردوسی بعد ازاصلاح مختصر وانجام رنگ آمیزی در محل قبلی خود نصب شده است.»

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کاریکلماتور چیست؟

لیلا کردبچه
 کاریکلماتور چیست؟
 
 
 
اینک ه کاریکلماتور را ترکیبی از کاریکاتور و کلمه بدانیم و اینکه بگوییم به نوشته های پرویز شاپور اطلاق می شده و نخستین بار احمد شاملو آن را در مجله ی خوشه به کار برده ، توضیحی سطحی است که نه جامعیت و مانعیت کافی برای ممانعت از ورود انواع نثرهای دیگر به این حوزه را دارد ونه حتی می تواند کاریکلماتور را آنطورکه لازم است معرفی کند .

 
طرحی از پرویز شاپور
برای معرفی بهتر کاریکلماتور – از آنجائیکه مسبوق به سابقه نیست – بهتر است در ابتدا به توضیح مختصر ایجاز که شرط اولیه و اساسی کاریکلماتور است ، و پس از آن به معرفی اجمالی نثرهای دیگری که موجزند اما کاریکلماتور نیستند بپردازیم .
و در ابتدا لازم به ذکر است که این پژوهش برمبنای نمونه های برتر کاریکلماتورهای چاپ شده تا سال ۱۳۸۸ می باشد ، و از آنجاییکه تاکنون تعریف جامع و مانعی از این نوع ادبی نداشته ایم به ناچار تعریف آن در این نوشتار تاحدودی سلبی بوده و به ناچار با سلب مختصات نثرهای ایجازی دیگر به تعریف کاریکلماتور پرداخته ایم .
ایجاز / Brevity / Laconism   در لغت به معنی کوتاه سخن گفتن ، کوتاه گویی ، خلاصه گویی ، و بیان مقصود در کوتاه ترین لفظ و کمترین عبارت است . ایجاز از صناعات بلاغی است و چنانست که ترتیب معانی بر الفاظ افزون باشد و مخل به معنی نباشد ( همایی ۱۳۶۸ : ۴۰۴ ). ایجاز از ویژگی های ذوق سلیم و قریحه نامیده شده چنانکه شکسپیر گوید : « Brevity is the soul of wit   » و خود بر دو نوع ایجاز قصر یا اشاره و ایجاز حذف است . ایجاز قصر یا اشاره / Brachiology   به واسطه ی حذف اجزا پدید نمی آید بلکه از مجموع کلام حاصل می شود مانند این بیت از سعدی :
عشق دیدم که در مقابل صبر            آتش و پنبه بود و سنگ و سبوی
که در آن چند مطلب جملگی و یکجا بیان شده است ؛ ضدیت میان پنبه و آتش / ضدیت میان سنگ و سبو / و تشبیه آن دو به ضدیت میان عشق و صبر .
در ادبیات انگلیسی ، این قسم ایجاز در مزدوجه های حماسی و اشعار متافیزیکی یافت می شود برای نمونه از  John Donne:
 and this / our marriage bed / and marriage temple is / This flea is You and I
 ( این کک ، من و تو هستیم ، و بستر وصل ما و معبد پیوند ما ) که در آن (و) به جای (این کک) آمده .
ایجاز حذف / Ellipsis آنست که جزئی از جمله برای نیل به فشردگی و اختصار حذف شود ، برای مثال در « همه ی شهر می دانند » کلمه ی مردم حذف شده است یا در بیتی از حافظ :
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری            جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
حرف (و) در معنای دیدم و دانستم و فهمیدم و احساس کردم و بر من مسلم شد و … عمل می کند . این قسم ایجاز در ادبیات انگلیسی در اشعار ازرا پاوند ، تی.اس٫الیوت ، و.آدن دیده می شود ( داد ۱۳۸۷ : ۶۴ ) . برای نمونه سطوری از شعر سرزمین هرز نقل می شود :
Elizabeth and Leicester / beating oars / the stern was formed / a gilded shell / red and gold / the brisk swell / rippled both shores / southwest wind / carried down stream (T.S.Eliot)
آقای دکتر محمد حقوقی معتقدند که یکی از تفاوت های کلی شعر و نثر در مسأله ی ایجاز است ؛ بدین معنی که در شعر ایجاز به عنوان کلیتی همه جانبه مطرح می شود و از وجوه ممیز شعر به شمار می رود در حالیکه نثر مبتنی بر اطناب است و معمولاً با ذکر جزئیات به طرف مقصد خود حرکت می کند ، مثلاً در این بیت حافظ :
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند            جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
حکمی کلی و فشرده مبتنی بر جزئیاتی مشروح و ضمنی بیان شده ، درحالیکه همین محتوا را عطار نیز درباره ی حلاج با شرح و بسط می نویسد :
« نقل است که شبلی گفت : آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد نماز کردم و سحرگاهان مناجات کردم و گفتم : الهی این بنده ی تو بود ؛ مؤمن و عارف و موحد ، این بلا با او چرا کردی ، خواب بر من غلبه کرد و به خواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سر ما با غیر گفت » .

احمد شاملو
چنانکه می بینید عطار برای رسیدن به « گریز » آخرین ، شرح و بسط مفصلی داده است در صورتی که در بیت حافظ تنها همین گریز را می توان دید چراکه حافظ خواسته آنهمه مطلب را به صورت یک کلمه ی کلی احیا و بازگو کند یعنی برای او کلمات « وسیله » نبوده اند ؛ بلکه چون به زبان شعر سخن می گوید ، همین نوع بیان « هدف » نیز بوده است . ( حقوقی ۱۳۸۰ : ۲۰ و ۲۱ )
چنانکه ذکر شد دکتر محمد حقوقی معتقدند که یکی از تفاوت های کلی شعر و نثر در مسأله ی ایجاز است ، اما نمی توان هر نثر موجزی را نثری دانست که در جهت تشبه به شعر گام بر می دارد . برای بررسی نثر از این حیث باید نثر را به دو گروه عمده ی ادبی و غیر ادبی تقسیم کرد و در حقیقت نثر موجز ادبی همان نثری است که تشبه به شعر می کند . 
در نثرادبی /  prose    Literature نویسنده بر آن است که مطلب خویش را بهتر بفهماند یا هیجان درونی و حالتی از حالات نفسانی خویش را ثبت کند یا رحم و رقت خواننده را برانگیزد و یا خشم و غیرت او را تحریک کند ، و دکتر منصور رستگار فسایی معتقدند که این نوع نثر را باید با شعر یکسان دانست ( فسایی ۱۳۸۰ : ۱۰۶ ) که البته نمی توان این بیان را خالی از تسامح دانست . اما در ادبیات فارسی از قرن های پیش نثرهای موجزی داشته ایم که ( با توجه به این نکته که سهم قابل توجهی از نثرهای به جا مانده جزو پیشینه ی ادبی زبان فارسی محسوب می شوند ) اغلب ادبی بوده اند و برای شناخت بهتر کاریکلماتور ناچار از شناخت دقیق تر انواع نثر موجز ادبی در ادبیات قدیم و نیز انواع نثرهای موجز معاصر می باشیم :
کلمات قصار / Aphorisms  گفته ای کوتاه و پر معنی است که اصول اخلاقی و حقایق عام را در خود بیاورد و معمولاً اظهارنظری درباره ی زندگی یا پندی اخلاقی است . کلمات قصار با اندرز اخلاقی ، ضرب المثل ، هجو و بذله خویشاوندی نزدیکی دارد ، زیرا همه ی اینها حقیقت عام یا حکمت پرمغز و عبرت آموزی را بازتاب می دهند . برخی از این قبیل جملات به عنوان عصاره ی یک فکر یا اندیشه ی مهم یا فشرده ی یک داستان و واقعه عمل می کنند و مورد توجه مردم قرار می گیرند . از کلمات قصار سعدی است :
خر باربر به که شیر مردم در .
اندکی جمال به از بسیاری مال .
برادر که در بند خویش است ، نه برادر و نه خویش است .
حکمت سخنی مشحون از پند و اندرز است ، نظیر : بهترین ثروت قناعت است .
مؤلفه ی طنز که از ویژگی های کاریکلماتور به شمار می رود ، کلمات قصار و حکمت را به راحتی از کاریکلماتور جدا می کند .
نکته / Epigram  در لغت به معنی سخن لطیف و نغز آمده است و در اصطلاح ادبی کلام کوتاه و پرمعنایی است که ظرافتی در بیان و مضمون بکری در فکر داشته باشد . مثل این پاره از شعر سهراب سپهری :
من قطاری دیدم که سیاست می برد / و چه خالی می رفت
نکته ها از آنجاییکه که اساساً به بیان مطالب ذهنی می پردازند ، از کاریکلماتورها به راحتی قابل تشخیص اند ؛ چراکه کاریکلماتورها به عینیت پرداخته و در راستای هرچه عینی تر کردن ذهنیات می کوشند .
مثل یا ضرب المثل / Proverb   عبارتی است که از یک حادثه ی اتفاق افتاده گرفته شده و به هنگامی که حوادثی شبیه آن اتفاق افتد ، بر زبان آورده می شود .  مثل ها متضمن ایجاز لفظ ، استواری و اصابت معنی ، حسن تشبیه ، و جودت کنایه اند که نهایت بلاغت است ، نظیر این کلام سعدی که در حکم مثل سائر به کار می رود :
زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری .
و ضرب المثل ها معمولاً قابل اشتباه با هیچ یک از نثرهای دیگر نیستند .
متل / Parable  در لغت به معنی وصف الحال و حکایت و داستان و حدیث و قصه ی کوتاه است و در اصطلاح قصه ی موزونی است که به زبان عامیانه برای کودکان بازگو شود ، نظیر : اتل متل توتوله ….
وجه تمایز متل از دیگر نثرهای ایجازی – و نه تنها کاریکلماتور – حضور عنصر وزن است ، از طرفی متل ها با وجودیکه در زمره ی نثرهای ایجازی طبقه بندی شده اند ، در برابر ایجاز کاریکلماتور آثاری مطنب به شمار می روند
حدیث / توقیعات / پروانه / رقعه / ملطفه / نامه ی توقیعی / تذکره / لطیفه / شطحیات و نیز خطابه ( که در ادبیات عرب از نثرهای ایجازی به شمار می آمده ) از دیگر انواع نثر موجز ادبی در ادبیات قدیم اند که به لحاظ تفاوت محتوایی چشمگیر ، به راحتی از کاریکلماتور قابل تمییزند .
از میان نثرهای ایجازی معاصر نیز می توان به انواع زیر پرداخت :
شعار / Motto  جمله یا عبارتی است که خواست یا آرمان گروهی از مردم یا نهادی اجتماعی را بیان کند مثل « زنده باد ایران »  و یا حتی ممکن است آرمانی نبوده و حاوی طرز تفکری بدبینانه باشد مثل « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » فروغ فرخزاد .
شعار از لحاظ درونمایه با کاریکلماتور تفاوت اساسی دارد و با آن قابل اشتباه نیست .
طرح /  Sketch  در اصطلاح ادبی شکل خاصی از داستان نویسی است که به طور مشخص جنبه ی توصیفی دارد . به تعبیری طرح ، داستان یا نمایشنامه و یا حتی شعری است که به لحاظ پیرنگ گسترش نیافته اش نمی تواند در جرگه ی هیچ یک از انواع ادبی قرار بگیرد . طرح در داستان غالباً حول محور صحنه ی مجرد یا شخصیت مجردی که خصوصیات ممتاز و قابل توجهی دارد می گردد و خصوصیات آن ها را توصیف می کند ، مانند قطعه ی ویلان الدوله در مجموعه ی یکی بود یکی نبود اثر محمد علی جمالزاده . و در شعر نیز طرح را می توان پیش شعرهایی دانست که زمینه ی مناسب – و نه کافی – برای شعر شدن دارند ، اما در حد یک دریافت ذهنی باقی مانده اند ، مانند :
دزدی در تاریکی / به تابلوی نقاشی خیره مانده است ( گروس عبدالملکیان )
طرح در میان دیگر نثرهای ایجازی معاصر بیش از همه به کاریکلماتور شبیه است و در موارد بسیاری برسر اینکه نوشته ای طرح است یا کاریکماتور اختلاف است . اما باید توجه داشت که طرح ها عموماً جنبه ی توصیفی دارند و حال آنکه نوشته های موجز مبتنی بر توصیفی که بر مبنای تشبیه شکل گرفته اند ، تنها یکی از گونه های کاریکلماتور اند . از طرفی کاریکلماتور از طرح موجزتر است و مؤلفه ی طنز که در کاریکلماتور کاربرد بالایی دارد در طرح به کار نمی رود و نیز پرداختن به جنبه های زبانی کلام ، برخلاف کاریکلماتور از دغدغه های طرح نیست .
هایکو / Haiku  کوتاه ترین و موجزترین شعر غنایی در ادبیات ژاپن است که توسط سهراب سپهری به ادبیات فارسی نیز راه یافت . این نوع شعر در اصل از هفده هجا تشکیل می شود و برخورد آنی شاعر را با شیئی یا منظره ای طبیعی و حتی پیش پاافتاده منعکس می کند ؛ شاعر با دیدن شیء یا صحنه ای خاص دفعتاً به تجربه ای شهودی دست می یابد و به ادراکی عمیق از هستی و جان آن شیء یا صحنه می رسد . شعر هایکو رابطه ی تنگاتنگی با آئین ذِن در فرهنگ خاور دور و ژاپن دارد و ذِن نوعی تربیت ذهنی است که به موجب آن انسان به نوعی اشراق و ادراک عمیق شهودی نسبت به هستی می رسد که فارغ از معیارهای عقل و منطق عادی عمل می کند . به عنوان نمونه در :
کوه های دوردست / منعکس می شوند / در مردمک های سنجاقک ( ایسا )
شاعر یگانگی میان سنجاقک و کوه را به تصویر می کشد . این خاصیت انتقال شهود شاعرانه از راه تصاویر موجز به شدت بر اشعار ایماژیست ها مخصوصاً ازرا پاوند تاثیر گذاشته است . سعی ایماژیست ها بر آن بوده که بتوانند با تمرکز و فشردگی تصاویر ، به کیفیت قوی تصویرگری در شعر هایکو نزدیک شوند ( داد ۱۳۸۷ : ۵۳۲ )
در شعر کلاسیک فارسی و در سبک خراسانی دوبیتی های توصیفی ای یافت می شود که دکتر سیروس شمیسا آن ها را شعر « لحظه ها و نگاه ها » می نامد و قابل مقایسه با هایکو می خواند ( شمیسا ۱۳۷۸ : ۲۲ ) . در اینگونه اشعار مطلب خاصی بیان نمی شود ، بلکه شاعر نگاه خاص خود را به یکی از اجزای طبیعت در لحظه ای خاص بیان کرده و عموماً به کمک تشبیه به خواننده منتقل می کند . مانند شعری از منجیک ترمذی :
نیکو گل دورنگ را نگه کن            دُر است به زیر عقیق ساده
یا عاشق و معشوق روز خلوت            رخساره به رخساره برنهاده
اما علیرغم شباهت های شعر لحظه ها و نگاه ها و شعر هایکو ، تفاوت عمده ی آن ها در این است که در شعر لحظه ها و نگاه ها از تشبیه به عنوان رکنی اساسی برای تصویرگری استفاده می شود و حال آنکه هایکو بی نیاز از هرگونه مجاز است .
هایکو اصولاً شعر است و پیام واحدی دارد و حسی را به تمام و کمال القا می کند و به جنبه های زبانی امر توجهی ندارد ، و وجه تمایز آن از کاریکلماتور نپرداختن هایکو به جنبه های زبانی ، و اولویت شهود شاعرانه در آن است .
گزین گویه ها نیز از نمونه های نثر ایجازی است که در اروپا به وسیله ی لیشتنبرگ شهرت یافت . کلیسا خواندن نوشته های او را ممنوع کرد . دولت های وقت نیز هرجا توانستند مانع انتشار نوشته های او شدند . اما نیچه نام لیشتنبرگ را در صدر نویسندگان آلمان قرار داد و این باعث توجه بیشتری به نوشته های او شد .
-       وجدانم پاک است به این نشان که در نیمسال گذشته جیبم تهی بوده است
دکتر منصور رستگار فسایی در کتاب انواع نثر فارسی گزین گویه ها را ذیل کاریکلماتور آورده است که گویا به دلیل حضور عنصر طنز در گزین گویه ها باشد . اما با بررسی مختصر و در حد امکانی که در گزین گویه های لیشتنبرگ داشتم ؛ آن ها را عموما ً جملات مرکبی یافتم که دو رکن پایه و پیرو آن ها بر اساس رابطه ی علی و معلولی به هم پیوسته اند و معمولاً طنز قضیه در همین رابطه ی علی و معلولی نهفته است . حال آنکه رابطه ی علی و معلولی با استحاله ی حسن تعلیل تنها یکی از شگردهای ادبی به کار گرفته در کاریکلماتور است . پس شاید بتوان با اغماض – از آنجاییکه دیگر نمونه های گزین گویه ها در ادبیات غرب مورد بررسی قرار نگرفته اند – گزین گویه ها را کاریکلماتورهایی دانست که برمبنای حسن تعلیل شکل گرفته اند . یقیناً با بررسی دقیق تر گزین گویه در ادبیات غرب می توان نظر دقیق تری در این مورد ارائه کرد .
نثر تلگرافی نیز نثری است که همه ی پیام آن به طور کامل نوشته نمی شود و برعهده ی گیرنده ی پیام است که از آن نثر موجز و کوتاه فحوای اصلی کلام فرستنده را دریابد و بفهمد . نظیر :
تهران . خیابان فلاحت . اخوی هدایت . روس وارد . اموال غارت . جاده ها مسدود . ابوی مفقود . والده رحلت . قربانت عنایت .
نثر تلگرافی نثر خبری محض است و اصولاً هیچ وجهه ی ادبی نداشته و به هیچ وجه با کاریکلماتور قابل قیاس نیست و صرفاً به دلیل قرار گرفتن آن در زمره ی نثرهای ایجازی معاصر و همسایگی با کاریکلماتور از آن ذکری به میان آمده است .
تلخیص/ Abridgement خلاصه کردن کتاب یا نوشته ای است برای بیان مطلبی در کوتاهترین شکل ممکن ، و به لحاظ محتوا اساساً با کاریکلماتور متفاوت است .
و درباره ی قصه های مینی مال نیز باید گفت مینی مالیسم عبارت است از خُردگرایی یا موجزنویسی یا حداقل گرایی ، و آن شیوه ای است روایتی یا نمایشی که با کمترین عناصر ضروری ارائه شود . و از آنجاییکه شرط اصلی کاریکلماتور ایجازمحض است ، نثرهای ایجازی دیگری از قبیل قصه های مینی مال در مقایسه با آن مطنب به شمار می آیند .
 
از دیگر انواع نثر ایجازی معاصر کاریکلماتور است که پیش از پرداختن به آن بهتر است به گونه ی ادبی دیگری تحت عنوان کاریکاتورنویسی بپردازیم .
کاریکاتور / Caricature در لغت شکل و تصویری مضحک است که نقاش در ترسیم آن از نکات و دقایق مشخص موضوع استفاده کند و آن نکات و دقایق را بارزتر و بزرگتر نشان دهد در عین حال که تصویر با اصل موضوع شبیه است .
و کاریکاتورنویسی / Writing caricature در ادبیات طرح های قلم اندازی است که نویسنده ی آن برخی ویژگی های یک شخص بخصوص را به شیوه ای مبالغه آمیز و تمسخرآلود برجسته می نماید . اگرچه کاریکاتور نویسی بیشتر در کمدی معمول می باشد ، گاه در تراژدی نیز می توان تصاویری از اشخاص فرعی پیدا کرد مثل رودریگو در نمایشنامه ی اتللو . در ادبیات انگلیسی کاریکاتورنویسی جایگاهی ویژه دارد . برای نمونه آثار برنارد شاو ، گلد اسمیت ، بن جونسون ، اشعار طنز آلود جان درایدن ، الکساندر پوپ ، و رمان های هنری فیلدینگ از این حیث غنای خاصی دارند . همچنین شخصیت هایی چون فالستاف در نمایشنامه ی هنری چهارم اثر شکسپیر ، رودریگو در اتللو اثر شکسپیر ، و شادول در مک فله کنو اثر جان درایدن نمونه هایی از شخصیت های کاریکاتوری در ادبیات انگلیسی به شمار می روند ( داد ۱۳۸۷ : ۳۸۴ ) . اما در ادبیات فارسی این شیوه ی طراحی قلمی توسعه ی چندانی نیافته است . از جمله نمونه های نادر آن توصیفی است که محمدعلی جمالزاده در داستان کوتاه  فارسی شکر است از سه تیپ مختلف ارائه می دهد که به عنوان نمونه توصیف یکی از شخصیت ها نقل می شود :
« آقای فرنگی مآب با یخه ای به بلندی لوله سماوری که دود خطوط آهن های نفتی قفقاز تقریباً به رنگ همان لوله ی سماورش درآورده بود در بالای طاقچه ای نشست و در تحت فشار این یخه که مثل کُندی بود که به گردنش زده باشند در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رمانی بود »
 
کاریکاتورنویسی صرفاً از حیث وفور تشبیهات معقول به محسوس و محسوس به محسوس است که شباهت هایی به کاریکلماتور دارد، وگرنه از جنبه های دیگر با کاریکلماتور تفاوت کلی دارد . در حقیقت می توان گفت کاریکاتور وقتی وارد حوزه ی ادبیات شده به دو مسیر مجزا رفته ؛ در حوزه ی محتوا منجر به کاریکاتورنویسی شده و در حوزه ی زبان کاریکلماتور را آفریده . پس کاریکاتورنویسی و کاریکلماتور را می توان دو شاخه ی متفاوت از تنه ی اصلی کاریکاتوری دانست که در بستر ادبیات بالیده است .
            
اما  کاریکلماتور :
        در ۲۱ خرداد ۱۳۴۶ برای اولین بار کلمه ی «کاریکلماتور» در مجله ی خوشه به کار رفت و احمد شاملو این نام را بر سیاق « کاریکاتور » از ترکیبی از « کاری + کلمات + ور » ساخت و آن را به نوشته های پرویز شاپور ( ۱۳۰۲ – ۱۳۷۸ ) اطلاق کرد . بدین قصد که همان کاری که یک کاریکاتوریست در عالم نقاشی می کند ، شاپور در حوزه ی زبان انجام می دهد ( رستگارفسایی ۱۳۸۰ : ۳۰۲ ) .
        از پرویز شاپور شش کاریکلماتور منتشر شد و طرح های او نیز در کتاب های فانتزی سنجاق قفلی و تفریح نامه به چاپ رسید . کاریکلماتورهای شاپور نمودار نثر موجز طنزآمیز است که با سنجیدگی بسیار ، نکته یا نکته های تفکرانگیز و گاهی انتقادآمیز و حتی شاعرانه ای را در کمال ایجاز مطرح می کند و در عین حال لبخندی طنزآمیز بر لب می نشاند ، و خواننده را در دنیایی از زیبایی و ابهام و سؤال و واقعیت های تلخ فرو می برد .
-       از تولدم فقط موهای سپیدم را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل نمکی گرایید و حالی که این سطور را رقم می زنم یکدست سفید شده است .
-       از هفت سالگی به مدرسه رفتم . خوب یادم می آید زنگ های دیکته وقتی (جا) می انداختم ، کیفم را زیر سرم می گذاشتم و در آن (جا) آسوده به خواب عمیق فرومی رفتم .
-       در دوره ی تحصیل ، به علت وضع خراب مالی ، ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پرکنم و روزی هم که می خواستم به مجلس ختم یکی از همکلاسی هایم بروم ، به علت نداشتن لباس تیره رنگ ، ناگزیر شدم سایه ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب ، برای خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت کنم .
-       حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می کند مجبورم سالی دوبار برای خودم جشن تولد بگیرم .
-       عادت عجیبی هم که دارم این است که تا روبان سیاه به یقه ام نزنم غیرممکن است صفحه ی ترحیم و تسلیت روزنامه ها را بخوانم .
        عنوان کاریکلماتور گاهی به طنز کلمات ، بازی با کلمات و شوخی با کلمات نیز اطلاق می شود که به نظر می رسد چندان جامع و مانع نباشد . چراکه در اینصورت هرگونه بازی زبانی را می توان کاریکلماتور تلقی کرد و حال آنکه کاریکلماتور تنها دربرگیرنده ی آن دسته از بازی های زبانی است که در جهت هرچه تصویری تر و هرچه دیداری تر کردن زبان می کوشد . مثلاً توجه به کارکرد زبانی واژه ی شیر در سطر :
-       شیر را محکم ببند
صرفاً توجه به وجوه معنایی این واژه است اما در :
-       شیر اضافه‎ی باغ‎وحش‎، به درد ماست‎بندی‎‎نمی‎خورد ( حسین ناژفر )
مؤلف از توجه به بعد معنایی واژه گامی فراتر نهاده و به حوزه ی تصویری وارد شده . در حقیقت کاریکلماتور باید به آن گروه از نوشته ها اطلاق شود که با استفاده از پتانسیل های کلمات چه در حوزه ی صورت و چه در حوزه ی معنا بتوانند طرحی گرافیکی و دیداری را به تصویر بکشند ، همان طور که عمران صلاحی می نویسد : « هر هنری برای بیان خود ابزاری دارد و وسیله ی بیان کاریکاتور هم  خط است ، اما شاپور این وظیفه را بر عهده ی کلمه گذاشته است . او همانطور که با خط می نویسد با کلمه هم کاریکاتور می کشد ( شاپور ۱۳۷۱ : ۸ ) و به اعتقاد من اصیل ترین نوع کاریکلماتور راهم می توان کشید و هم می توان نوشت . مثل :
-       پایین آمدن درخت از گربه ( پرویز شاپور)
-       آی  ِ با کلاه ، تنها‎حرفی است که سرش کلاه رفته ( حسین ناژفر )
 
با توجه به وجه تصویری و گرافیکی کاریکلماتور توجه به دو نکته حائز اهمیت است :
 
1. از آنجایی که کاریکلماتور ترکیبی از طرح و کلمه است و در راستای تصویری کردن کلام می کوشد شاید محور قرار دادن وجوه شنیداری محض در آن چندان مناسب نباشد مثل کاریکلماتورهایی از پرویز شاپور که محوریت آن ها صدا و سکوت است :
-       نسیم بهاری سرشار از صدای شکفتن شکوفه هاست ( پرویز شاپور )
-       فاصله ی بین دو باران را سکوت ناودان پر می کند ( پرویز شاپور )
۲٫ از آنجاییکه کاریکلماتور می کوشد وجوه گوناگون زبان را به وجه دیداری و تصویری نزدیک کند و به تعبیری سعی در عینیت بخشیدن به مفاهیم ذهنی دارد ، شاید نتوانیم مفاهیمی که نهاد و گزاره ی آن ها هر دو ذهنی هستند را کاریکلماتور بدانیم . چنانکه پرویز شاپور درباره ی سوژه های کاریکلماتورهایش می گوید : در واقع نمی شود گفت سوژه چیست ؟ سوژه جزو خط ها شده است . حالتی است دیدنی ، نه گفتنی ( شاپور ۱۳۷۱ : ۲۰ ) و با اینحال خود نوشته های بسیاری دارد که گفتنی هستند ، نه دیدنی ، نظیر :
-       غم کلکسیون خنده ام را به سرقت برد ( پرویز شاپور )
-       فریاد زندگی در سکوت گورستان ته نشین می شود ( پرویز شاپور )
 
و گذشته از توجه به بعد تصویری کاریکلماتور نیز ، توجه به دو نکته ی دیگر ضروری به نظر می رسد :
۱٫ عمران صلاحی می گوید : شاپور در طراحی کمترین خط و در نوشتن کمترین کلمه را به کار می گیرد و بیشترین حرف را می زند ( شاپور ۱۳۷۱ : ۱۴ ) و از آنجاییکه ایجاز از شروط اصلی کاریکلماتور است ، شاید نوشته هایی که به وسیله ی ترکیبات وصفی و اضافی متعدد و استفاده از قیود زمانی و مکانی و حالت و …  به اطناب می گرایند از دایره ی شمول کاریکلماتور – به معنای واقعی کلمه -  خارج شوند نظیر :
-       گاهی کلمات از ترس سانسور ، پشت چند نقطه پنهان می شوند ( سهراب گل هاشم )
-       برای آب خنک خوردن احتیاجی به زندان رفتن نیست ، فقط کافیست در یخچال را باز کنید ( سهراب گل هاشم)
-       ساعت دوازده درتمام ساعت های عقربه دار دنیا، ساعت هماغوشی عقربه هاست ( ناز ) ٭
۲٫ یکی از مؤلفه های اصلی کاریکلماتور طنز است و همین مؤلفه است که کلمات قصار و حکمت را اساساً از کاریکلماتور جدا می کند . بنابراین عباراتی چون :
- درختی که از زمستان بترسد به بهار نمی‌رسد
- در جنگ ، بیش از کودکان، کودکی کشته می‌شود
                    -  متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !( سید ابراهیم نبوی )
                    -  فردی که فکرش سیاه است مویش زودتر سپید می شود ( پرویز شاپور )
                    – سایه ی درخت چون ریشه ندارد نمی تواند سرپا بایستد ( پرویز شاپور )
                    – چون عمر شهاب کوتاه است شتاب دارد ( پرویز شاپور )
عملاً از حوزه ی کاریکلماتور خارج می شوند .
        با توجه به این ابعاد می بینیم که بخش عظیمی از نوشته هایی که امروزه تحت عنوان کاریکلماتور نوشته و منتشر می شوند و حتی تعدادی از نوشته های مرحوم پرویزشاپور خارج از حوزه ی حقیقی کاریکلماتور اند . شاید بتوان این قبیل نوشته ها را طرح یا پیش شعرهایی دانست که زمینه ی مناسب برای شعر شدن را دارند اما در حد دریافت های ذهنی باقی مانده اند .
        با نگاهی دقیق تر می توان کاریکلماتورها را به دو گروه ادبی و غیر ادبی تقسیم کرد که در این تقسیم بندی لفظ ادبی صرفاً متضمن بیان حالتی از حالات نفسانی و برانگیختن رحم و رقت خواننده یا تحریک خشم و غیرت او نیست ، بلکه بر کاریکلماتورهایی اطلاق می شود که اساس شکل گیری آن ها شگردی ادبی است . نظیر کاریکلماتورهای زیر :
بر مبنای تشبیه
-       هنگام  ِ پیری ، ارتفاعاتم‎ سفیدپوش‎‎شد ( ناز )
-       قفس پرنده کنسرو بی عدالتی است ( پرویز شاپور )
-       فیلم نامه ی ‎عمر ، تنها ‎دو سکانس خواب و بیداری‎ دارد ( ناز )
-       در ویترین پنجره ی کشتی ، دریا را می فروشند ( سعید نژادسلیمانی )
-       قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست ( پرویز شاپور )
 
بر مبنای جاندارانگاری اشیاء بی جان
-       درخت آلزایمر گرفت ، زمستان شکوفه کرد ( حسین ناژفر)
-       مترسک ، عاشق بازی کلاغ پر است ( ناز )
-       در زمستان پوست موز را نمی کنم چون می ترسم سرما بخورد ( پرویز شاپور )
بر مبنای جاندار انگاری مفاهیم ذهنی
-       غم ، کلکسیون خنده ام را به سرقت برد ( پرویز شاپور )
بر مبنای حسن تعلیل
-       آدم ها وقتی به آسمان خوشبین بودند هواپیما ساختند و وقتی بدبین شدند چترنجات را ( مهدی ساعی )
-       می خواست در مصرف زندگی صرفه جویی کند ،خودش را دار زد ( رویا صدر)
-       برای اینکه قطرات اشکم را با دانه های باران اشتباه نکنم در روزهای بارانی اشک نمی ریزم ( پرویز شاپور )
-       نغمه سرایی پرندگان بهاری درختان را از خواب زمستانی بیدار می کند ( پرویز شاپور )
-       گاهی کلمات از ترس سانسور،پشت چند نقطه پنهان می شوند ( سهراب گل هاشم )
 
بر مبنای تضاد
-       آدم های با نمک ، حرف های شیرین می زنند ( سهراب گل هاشم )
 
بر مبنای تجاهل العارف
-       عرب جاهل ، دختران را می کاشت تا درختشان سبز شود ( فاطمه شتابی وش )
 
بر مبنای کنایه
-       برای آب خنک خوردن احتیاجی به زندان رفتن نیست ، فقط کافیست در یخچال را باز کنید ( سهراب گل هاشم )
-       رد پای ماهی نقش بر آب است ( پرویز شاپور )
 
بر مبنای حس آمیزی
-       بویایی ، ‎حس بینایی شکم است ( ناز )
بر مبنای استخدام
-       «ی» در بین الفبا ، حرف آخر را می زند ( ناز )
-       لنگیدن ، درد مشترک پا و چرخ زندگی است ( ناز )
-       وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند جلو می رود ( پرویز شاپور )
بر مبنای ایهام
-       با آدم بی‎کله ، نمی توان «سر به سر» گذاشت ( ناز )
-       آخرین «تور» ماهی ، سفر به خشکی است ( ناز)
-       تنها خطی که متحول نشده است ، «خط فقر» است ( ناز)
-       قالی ، قبل از تولد به دار آویخته ‎شد ( ناز)
-       فنر‎‎‎خاصیت ارتجاعیش‎ را از دست‎ داد ، روشنفکر‎‎شد ( ناز )
-       پول‎سازترین آدم ها ، در «ضرابخانه» کارمی کنند ( ناز)
-       در باغ وحش تشنه بودم ، ترسیدم به شیری دست بزنم ( حسین ناژفر )
-       زن آدم نیست ، حواست ! ( سعیدنژادسلیمانی )
-       برای اینکه حرف های پخته بزنم به کلاس آشپزی رفتم ( سهراب گل هاشم )
-       برای آنکه آینده اش را خراب کنند حالش را گرفتند ( سهراب گل هاشم )
-       وقتى خبرى دهان به دهان بچرخد حتما بودار مى شود چون خیلى ها مسواک نزده اند ( سهراب گل هاشم )
-       آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت ( شیندخت )٭٭
-       وقتی پرنده را از قفس منها می کنم اشک شادی در چشمم جمع می شود ( پرویز شاپور )
 
        اما گذشته از شگردهای ادبی مألوف که تحت عناوین صنایع ادبی در کتاب های بسیاری ذکر شده اند ، کاریکلماتورهای زیبایی وجود دارند که در راستای هرچه تصویری تر و گرافیکی تر کردن کلام از شگردهای دیگری بهره جسته اند که در تصویرسازی شعر معاصر بسیار مورد توجه واقع شده اند ، نظیر قواعدی چون :
 
این همانی ( که چیزی فراتر از تشبیه است ، و حال آنکه در استعاره هم نمی گنجد )
-       وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند ( پرویز شاپور )
که به طور ضمنی می گوید تصویر گل محمدی همان گل محمدی است .
این قاعده ی هنری در شعر معاصر ، در اشعار گروس عبدالملکیان نمود چشمگیری دارد :
دود ، فقط نام های مختلفی دارد
وگرنه سیگار من و خانه های خرمشهر
هردو به آسمان رفتند .
 
و نیز :
ندیده ای ؟!
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید
 
توجه به ظرفیت های نوشتاری ( که در برخی کتب صنایع بدیعی تحت عنوان حرف گرایی اشاره ی مختصری به آن شده و این بیت خاقانی را به عنوان شاهد مثال ذکر کرده اند :
چنان استاده ام پیش و پس طعن            که استاده الف های اطعنا )
-       آی  ِ با کلاه ، تنها ‎حرفی است که سرش کلاه رفته ( حسین ناژفر )
-       بیناترین حرف در الفبا ، «هـ » دوچشم است ( حسین ناژفر )
اختفای فاعل حقیقی ( که می توان با مسامحه آن را زیر مجموعه ی جاندارانگاری قرار داد )
-       زمستان سر خیلى ها را کلاه گذاشت ( سهراب گل هاشم )
این شگرد هنری نیز در تصویرسازی های زیبا و شاعرانه ی بیژن نجدی بسیار به کار رفته است :
-       مردم پشت سوختگی ، کف صابون ، رماتیسم و گریه هایشان پنهان شده اند [ به جای : سوختگی ، کف صابون ، رماتیسم و گریه ظاهر مردم را پوشانده است ]
-       صدای بنان دریچه های یک پنجره را باز و بسته می کند [ به جای : کسی پنجره ای را باز و بسته کرد ]
 
توجه به بدیهیات (  یعنی توجه به اموری که مقابل دید همگان قرار دارد اما مورد توجه همگان قرار نمی گیرد )
-       در آخرین دم ، بازدمی وجود ندارد ( سهراب گل هاشم )
-       سایه ی چهار نژاد یک رنگ است ( ناز )
-       دیدن شب احتیاج به چراغ ندارد  ( پرویز شاپور )
-       برای هواپیمای بازنشسته پریدن از جوی هم کار مشکلی است ( پرویز شاپور )
-       قطره ی باران هدیه ی آسمانی است ( پرویز شاپور )
-       موجود گیوتین زده شانس حلق آویز شدن رابرای همیشه از دست می دهد ( پرویز شاپور )
-       بهترین دونده ها ، با تاتی تاتی آغاز کرده‎اند ( ناز )
        مرحوم عمران صلاحی در مقدمه ی گزینه ی کاریکلماتورهای پرویز شاپور نوشته اند: به نظر می‌رسد کاریکلماتور قالب بسته‌ای داشته باشد و نتوان در آن جولان بیشتری داد ، اما این طور نیست . حتی ناشری تشخیص داده بود با این شیوه می‌توان رمان نوشت و از پرویز شاپور درخواست نوشتن رمان کرده بود . شاپور گفته بود استعداد من در همین کوتاه نویسی‌هاست ( شاپور ۱۳۷۱ : ۲۸ ) . اما با توجه به این نکته که ایجاز شرط اصلی کاریکلماتور است هم تشخیص آقای ناشر زیر سؤال می رود هم قطعیتی که در « اینطور نیست » مرحوم صلاحی نهفته است . البته توجه به این نکته نیز ضروری است که هر نوع ادبی در بدو پیدایش چهارچوب و قوانین مشخصی ندارد و پس از گذشت زمان و پدید آمدن نمونه هایی چند است که می توان با بررسی نمونه های اصیل به استخراج قوانین آن پرداخت . چنانکه می بینیم مرحوم شاپور نیز که خود پدید آورنده ی این نوع ادبی است می گوید « استعداد من در همین کوتاه نویسی هاست » گواینکه خود شرط ایجاز را ذاتی کاریکلماتور نمی دانسته و احتمال خلق کاریکلماتورهای مطنب توسط دیگران را می داده است . اما پس از گذشت سال ها و آفرینش کاریکلماتورهای بسیار ، و با توجه به وجوه ممیز کاریکلماتور از دیگر نثرهای ایجازی ، علاوه بر ایجاز ، می توان نزدیکی وجه نوشتاری زبان به وجه دیداری – تصویری – گرافیکی ، نزدیک کردن ذهنیت به عینیت ، و طنز را از مؤلفه های اصلی کاریکلماتور دانست . بدیهی است با گذشت زمان و با خلق کاریکلماتورهای موفق اصول و قوانین حاکم بر آن گسترش خواهد یافت و چه بسا مؤلفه های دیگری به آن افزوده و عناصری از آن کاسته شود و همانطور که در آغاز این نوشتار ذکر شد ، این پژوهش تنها بر اساس نمونه ی کاریکلماتورهای موفق چاپ شده تا سال ۱۳۸۸ می باشد . امید است در سال های آتی شاهد نمونه های درخشان تری از این نوع ادبی باشیم .
٭ نام مستعار است
٭٭ نام مستعار است
 
منابع
حقوقی ، محمد . ۱۳۷۲ . شعر نو از آغاز تا امروز . تهران : روایت .
داد ، سیما . ۱۳۸۷ چ۴ . فرهنگ اصطلاحات ادبی . تهران : مروارید .
رستگارفسایی ، منصور .۱۳۸۰ . انواع نثر فارسی . تهران : سمت .
شاپور ، پرویز . ۱۳۷۱ . گزینه ی کاریکلماتور . تهران : مروارید .
شمیسا ، سیروس . ۱۳۷۸ چ۴ . سبک شناسی شعر . تهران : فردوس .
همایی ، جلال . ۱۳۶۸ چ۶ . فنون بلاغت و صناعات ادبی . تهران : هما .
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ممسعود فرزاد، عاشق ترین عاشقان حافظ

  

دکتر منصوررستگار فسایی

مسعود فرزاد

 عاشق‌ترین‌ عاشقان‌  حافظ‌

 

 

 حافظا شعر تو ویرانی‌ بود که‌ شد از همّت‌ من‌ آبادان‌

 لیک‌ تا شعر تو آبادان‌ شد خانه‌ی‌ هستی‌ من‌ شد ویران‌

 غم‌ ویرانی‌ این‌ را نخورم‌ به‌ کمال‌ ار رسد آبادی‌ آن‌

 فرزاد

             استاد مسعود  فرزاد ، شاعر، نویسنده‌، مترجم‌ و محقق‌ بزرگ‌، رعاشق‌ترین‌ عاشقان‌  حافظ‌ بود، هستی‌ را برای‌  حافظ‌ می‌خواست‌ و به‌

خاطر این‌ رند بزرگ‌  شیراز، می‌زیست‌. او را می‌توان‌ از سخت‌کوش‌ترین‌ پیش‌گامان‌ تحقیقات‌ علمی‌ و ادبی‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ دانست‌. وی‌ در سال‌ 1284 در سنندج‌ متولد شد، پدرش‌ حبیب‌الله انتخاب‌الملک‌  (متوفی‌ 1353 قمری‌) بود، فرزاد  تحصیلات‌ خود را در دارالفنون‌ ، کالج‌ آمریکایی‌  تهران‌ و مدرسه‌ی‌ اقتصاد لندن‌ به‌ انجام‌ رسانید.

           فرزاد از سال‌ 1310 خورشیدی‌ به‌ تحقیق‌ و پژوهش‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ پرداخت‌ و نزدیک‌ به‌ نیم‌ قرن‌ بدون‌ وقفه‌، با کوششی‌ خستگی‌ناپذیر و اعجاب‌آفرین‌ و علی‌رغم‌ مشکلات‌ فراوان‌ که‌ خود با آب‌ و تاب‌ از آن‌ها سخن‌ می‌گفت‌ - و در این‌جا فرصت‌ بازگویی‌ نیست‌ - زندگی‌ خود را بر سر کار  حافظ‌ گذاشت‌ و به‌ شناخت‌ و شناساندن‌ او پرداخت‌ و سرانجام‌ با نگرانی‌ از پایان‌ کار خویش‌، در غربت‌ درگذشت‌ و به‌ قول‌ خودش‌

 

 اگر چنین‌ گذرد روزگار من‌، دانم‌

که‌ روز مرگ‌، غم‌ من‌ کدام‌ خواهد بود

 غم‌ این‌ بود که‌ تمام‌ است‌ روزگار، ولیک‌

بنای‌ کاخ‌ هنر ناتمام‌ خواهد بود

 چه‌ اعتماد که‌ از بعد من‌ دگر کس‌ را

پی‌ تمامی‌ کار، اهتمام‌ خواهد بود

 کنون‌ زمانه‌ به‌ کام‌ عوام‌ خاص‌نماست‌

هنروران‌ را هرگز به‌ کام‌ خواهد بود؟

  فرزاد، شیدایی‌ بود که‌ به‌ سائقه‌ی‌ ذوقی‌ سرشار در ادب‌، به‌ هر چه‌ رنگی‌ از تفکر عمیق‌ و شعر زیبای‌  حافظ‌ داشت‌، عشق‌ می‌ورزید، او  حافظ‌ را بزرگ‌ترین‌ شاعر جهان‌ می‌دانست‌ و با این‌ شاعر آسمانی‌ که‌ برخی‌ لسان‌الغیبش‌ خوانده‌اند، یکی‌ شده‌ بود و ذوق‌ و اندیشه‌ و دانش‌ خویش‌ را به‌ حدی‌ با  حافظ‌ و ذوق‌ و اندیشه‌ی‌ وی‌ مأنوس‌ و مألوف‌ می‌یافت‌ که‌ هر کلام‌ « حافظ‌واری‌» را بر سر و چشم‌ می‌نهاد و (غیرحافظانه‌)ها را با جرأت‌ و جسارتی‌ که‌ تنها از یک‌ شاگرد دست‌پرورده‌، هم‌زبان‌ و هم‌فکر انتظار می‌رود، طرد می‌کرد و بر سینه‌ی‌ آن‌ها اگر چه‌ بسیار معروف‌ و مقبول‌ بودند، دست‌ رد فرو می‌کوبید.

           برای‌  فرزاد، شهد بی‌همتای‌ کلام‌  حافظ‌، آن‌قدر شناخته‌ شده‌ و مشخص‌ بود که‌ می‌اندیشید آن‌ را از میان‌ هزاران‌ شهد خوش‌گوار و کام‌نواز درمی‌یابد و تشخیص‌ می‌دهد و می‌پنداشت‌ که‌ قادر است‌ بگوید ذرات‌ آن‌ شهد دل‌نشین‌ مصفا، از کدامین‌ گل‌خانه‌ و گلزار، فراچنگ‌ شاعر بزرگ‌ آمده‌ است‌ و ره‌آورد چه‌ جست‌وجوها و تجربه‌های‌ دشوار و حاصل‌ کدام‌ کوشش‌ و رنج‌ 

.هنرمندانه‌ و به‌گزین‌  حافظ‌ بوده‌ است‌.

           زندگی‌  فرزاد در مواجهه‌ با تمام‌ نیک‌ و بدها با  حافظ‌ پیوند می‌یافت‌، آن‌که‌ به‌ او در کار تحقیقات‌ مربوط‌ به‌  حافظ‌، یاری‌ می‌کرد، خوب‌ و درخور ستایش‌ بود و آن‌که‌  حافظ‌ را نمی‌شناخت‌ و قدر کارهایی‌ را که‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ انجام‌ می‌شد، نمی‌دانست‌، جان‌داری‌ بود که‌ فضای‌ حیات‌ را بر دیگران‌ تنگ‌ 

می‌کرد 

           

 ،فرزاد با کسانی‌ دوست‌ بود که‌  حافظ‌ را می‌فهمیدند و می‌شناختند، 

دانشجویانش‌ را با محک‌ « حافظ‌دانی‌» می‌سنجید و ملاک‌ ذوق‌ عالی‌ و موشکاف‌ را، راه‌ بردن‌ به‌ سرزمین‌ جادویی‌ اندیشه‌ها و افکار  حافظ‌ می‌شناخت‌ و از آن‌جا که‌ دلی‌ نازک‌ و زبانی‌ صریح‌ داشت‌ و از بیان‌ باورهای‌ خویشتن‌ در مورد  حافظ‌، لحظه‌ای‌ درنگ‌ نمی‌کرد.  حافظ‌ برای‌  فرزاد، دوستان‌ و دشمنان‌ فراوان‌ فراهم‌ آورده‌ بود، مثلاً در گله‌ از مرحوم‌  سعید نفیسی‌ شوهر خواهر خود سرود:

 من‌ از فرهنگ‌ ایران‌ داشتم‌ چشم‌

که‌ با من‌ مهربانی‌ها نماید

 گره‌ از شعر  حافظ‌ چون‌ گشودم‌

گره‌ از کار چاپ‌ آن‌ گشاید

 ندانستم‌ که‌ این‌ امید بی‌جاست‌

 به‌ ماها این‌ فضولی‌ها نیاید

 گشاد است‌ این‌ کله‌ بهر سر ما

کله‌ جز آسمان‌ ما را نباید

 ز جورت‌ کاستم‌ لیکن‌ شوم‌ شاد

گر این‌ کاهش‌ تو را شادی‌ فزاید

 نپاید دور جور تو وگر خود

فزون‌ از دور عمر من‌ بپاید

 کنون‌ هم‌ گرچه‌ سوهان‌ ملالت‌

دل‌ فرسوده‌ را دایم‌ بساید

 کند بخت‌ ار مدد، شاید ز نو دل‌

به‌ شوق‌ آید، کند کاری‌ که‌ شاید

           دوستان‌ بسیاری‌ داشت‌ که‌ او را یگانه‌  حافظ‌شناس‌ با ذوق‌ معاصر میدانستند و دشمنانی‌ که‌ وی‌ را کج‌سلیقه‌ و کارهایش‌ را سطحی‌ و او را فاقد صلاحیت‌های‌ لازم‌ برای‌ تحقیقات‌ عمیق‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ می‌شناختند و وی‌ را «... مبتلا به‌ بیماری‌ تصحیف‌ و تحریف‌ دیوان‌ حافظ‌ و پس‌ و پیش‌ کردن‌ ابیات‌ آن‌، آن‌ هم‌ با بی‌بهرگی‌ تام‌ و تمام‌ از معلومات‌ و مقدمات‌ لازم‌ برای‌ فهم‌ کلمات‌  حافظ‌» می‌دانستند  ، امّا هر کس‌ که‌  فرزاد را از نزدیک‌ می‌شناخت‌ می‌دانست‌ که‌ او صاحب‌ قلبی‌ مهربان‌ و دلی‌ با صفاست‌ که‌ از تحریک‌ نسمیی‌ برآشفته‌ می‌گردد و در همان‌ لحظه‌ به‌ فریاد و خروش‌ درمی‌آید، می‌نالد و می‌غرّد ولی‌ دل‌ کوچک‌ این‌ پرنده‌، بار دیگر به‌ زیبایی‌ها، عشق‌ها و طراوت‌های‌ جهان‌ هستی‌ باز می‌گردد و تمام‌ سرمایه‌ و سود خود را در معبد عشق‌، به‌ پای‌ محبوب‌ خویش‌ هدیه‌ می‌کند.  فرزاد به‌ همراه‌  صادق‌ هدایت‌، مجتبی‌  مینوی‌  و  بزرگ‌ علوی‌ ، گروه‌ «ربعه‌» را در روزگار جوانی‌ تشکیل‌ داد، اینان‌ نوآورانی‌ بودند نوجو و صمیمی‌ که‌ با گذشت‌ روزگار،  هدایت‌ که‌ با  فرزاد کتاب‌ پرطنز و کوبنده‌ وغ‌وغ‌ ساهاب‌ را نوشته‌ بود، درگذشت‌،  علوی‌ به‌ خارج‌ از  ایران‌ رفت‌ و به‌ قول‌ استاد ایرج‌ افشار، «روابط‌  فرزاد و  مینوی‌ از حدیث‌های‌ خواندنی‌ و شنیدنی‌ و پرنکته‌ در تاریخ‌ و جریان‌ ادبی‌ چهل‌ سال‌ اخیر است‌...،  مینوی‌ و  فرزاد هر دو  و نوشته‌هایی‌ در این‌ باب‌ دارند و مقداری‌ را به‌ چاپسخنانی‌ 

 

           به‌ قول‌ مرحوم‌  احمد فردید، هدایت‌ ، با سه‌ یار خود (علوی‌ ، فرزاد ، مینوی‌ )، جمعیّت‌ ربعه‌ را تشکیل‌ داد، امّا بالاخره‌ جمعیّت‌ ربعه‌ از هم‌ پاشید و اعضای‌ آن‌، هر یک‌ راهی‌ در پیش‌ گرفتند، یکی‌شان‌ توده‌ای‌ رسمی‌ شد، دیگری‌ به‌ شغل‌ علامگی‌ غرب‌زده‌ی‌ استعمارزده‌ و آن‌ دیگر، به‌ بیماری‌ تصحیف‌ و تحریف‌ دیوان‌  حافظ‌ و پس‌ و پیش‌ کردن‌ ابیات‌ آن‌، آن‌ هم‌ با بی‌بهرگی‌ تام‌ و تمام‌ از معلومات‌ و مقدمات‌ لازم‌ برای‌ فهم‌ کلمات‌  حافظ‌ درافتاد  !!

           بزرگ‌ علوی‌ که‌ خود از اعضای‌ ربعه‌ بود، در مقاله‌ای‌ که‌ در شماره‌ی‌ هشتم‌ آینده‌ در سال‌ 1361 نوشته‌ است‌، از فرزاد به‌ عنوان‌ انسان‌ رنجیده‌ و ستیزگر یاد می‌کند و می‌نویسد: «در سال‌ 1316 و بعد واقعاً گاومیری‌ در ربعه‌ افتاد، مینوی‌  به‌  لندن‌  رفت‌، من‌ در زندان‌ به‌ سر می‌بردم‌، جنگ‌ درگرفت‌ و فرزاد هم‌ به‌ دنبال‌ تنقیح‌  حافظ‌ و سرنوشتش‌ رفت‌ و در سال‌ 1951 هدایت‌ در پاریس‌  خودکشی‌ کرد. دشمنی‌ میان‌ فرزاد  و مینوی‌  رخنه‌ کرد و دوستان‌ دیرین‌ تبدیل‌ به‌ دشمنان‌ خونین‌ شدند، فرزاد  شعری‌ گفت‌ که‌:

 هدایت‌  مرد و فرزاد  مردار شد علوی‌  به‌ کوچه‌ی‌ علی‌چپ‌ زد و گرفتار شد

 مینوی‌  به‌  لندن‌ رفت‌ و پول‌دار شد

           یاد هرسه‌شان‌ به‌ خیر، هر سه‌ شیفته‌ی‌ ایران‌  بودند و هرکدام‌ هرچه‌ از دستشان‌ برمی‌آمد، برای‌ تعالی‌ وطنشان‌ کردند...».

           هدایت‌ در کتاب‌ ولنگاری‌ خود، داستانی‌ دارد به‌ نام‌ «قضیه‌ی‌ مرغ‌ روح‌» که‌ آن‌ را به‌  فرزاد هدیه‌ کرده‌ است‌ و موضوع‌ آن‌ داستان‌، کوشش‌های‌  فرزاد است‌ در چاپ‌  حافظ‌ و مشکلاتی‌ که‌ راه‌ را بر او می‌بستند: هدایت‌ در همین‌ داستان‌  فرزاد را چنین‌ می‌شناساند: «... یک‌ موجود وحشتناکی‌ بود که‌ تمام‌ ادبیات‌ خاج‌پرستی‌ مثل‌ موم‌ توچنگولش‌ بود، بدتر از همه‌ خودش‌ هم‌ شاعر بود و به‌ طرز شعرای‌ آن‌ها شعر می‌سرود و تو مجلس‌ ادبا و فضلا، خودش‌ را به‌ زور می‌چپانید چون‌ در ایّام‌ جهالت‌ زبان‌ گنجشک‌ خورده‌ بود، از این‌ جهت‌، زبان‌ در اختیارش‌ نبود... از هر در سخن‌ می‌راند و در اطراف‌  دیویدکاپرفیلد،  شکسپیر...  میلتون‌ و بایرون‌ اظهار لحیه‌ می‌کرد... ولی‌ از آن‌جا که‌ محققین‌ و ادبا و شعرای‌ بی‌قدر و مقدار... مثل‌ شتری‌ که‌ به‌ نعلبندش‌ نگاه‌ کند به‌ او نگاه‌ می‌کردند... این‌ بود که‌ رفت‌... تمام‌ کلکسیون‌ دیوان‌ اشعار خود را به‌ آب‌ شست‌. کنج‌ عزلت‌ اختیار کرد و در فضای‌ خانه‌ مشغول‌ به‌ کار شد... و شروع‌ به‌ کپی‌ و حلاجی‌ دیوان‌  حافظ‌ نمود... دسته‌ دسته‌ کاغذها را سیاه‌ می‌کرد و در آرشیو و دولابچه‌ی‌ صندوق‌خانه‌ ضبط‌ می‌کرد... تحقیقاتش‌ که‌ تمام‌ شد برای‌ چاپ‌ آن‌ قیام‌ نمود با تمام‌ گردنه‌گیرهایی‌ که‌ اسم‌ خودشان‌ را کتاب‌ فروش‌ گذاشته‌ بودند، مشغول‌ کنسولتاسیون‌ شد...؛ ولی‌ هیچ‌کدام‌ حاضر نمی‌شدند برای‌ چاپ‌ از کیسه‌ی‌ فتوت‌ خود حتّی‌ یک‌ شاهی‌ مایه‌ بروند، این‌ شد که‌ شاعر ما دلش‌ سرد شد و قلم‌ خود را شکسته‌، صمّ و بکم‌ به‌ گوشه‌ای‌ نشست‌، فضلا دور او گرد آمدند و اظهار تأسف‌ از عدم‌ قدردانی‌ ابناء بشر نمودند، «دستمال‌ دستمال‌، برایش‌ اشک‌ خون‌ ریختند» و در ضمن‌ از کشفیات‌ او راجع‌ به‌  حافظ‌ دزدیدند و مستقلاً در مجلات‌ به‌ نام‌ نامی‌ خود، زینت‌افزای‌ مطبوعات‌ گردانیدند و صاحب‌ خانه‌ سه‌ طبقه‌ و اتومبیل‌ و اضافه‌ حقوق‌ و اهمیت‌ اجتماعی‌ شدند ولی‌ 

متخصص‌  حافظ‌... از کمک‌ هم‌نوعان‌ دنیوی‌ مأیوس‌...  ».

           امّا علی‌رغم‌ آن‌چه‌ هدایت‌ به‌ طنز در این‌ داستان‌ آورده‌ است‌، فرزاد از پا 

نیفتاد و کوشید و کوشید، ذوقش‌ را پرورش‌ داد، معلوماتش‌ را افزود، تحقیق‌ کرد و از پژوهش‌ نایستاد، ترجمه‌ کرد. شعر گفت‌: و سخن‌رانی‌ها کرد و به‌ تدریس‌ در دانشگاه‌  شیراز پرداخت‌ و سرانجام‌ توفیق‌ یافت‌ تا ده‌ مجلد کامل‌ از تحقیقات‌ خود را درباره‌ی‌  حافظ‌ به‌ چاپ‌ برساند که‌ اینک‌ نسخ‌ آن‌ نایاب‌ است‌.

         

 

 فرزاد  به‌ قول‌ خودش‌، از حدود سال‌ 1310 دست‌ به‌ کار تصحیح‌ متن‌ 

انتقادی‌  حافظ‌ شده‌ بود و تا سال‌ 1320 کارهای‌ اصلی‌ آن‌ را به‌ پایان‌ رسانیده‌ بود و پیوسته‌ به‌ دنبال‌ چاپ‌ کار تحقیقی‌ خود بود که‌ جمع‌آوری‌ و طبقه‌بندی‌ و نشانه‌گذاری‌ همه‌ی‌ غزلیات‌ و سایر اشعار منسوب‌ به‌  حافظ‌ را دربر داشت‌ و همه‌ی‌ نسخه‌بدل‌های‌ منسوب‌ به‌ هر بیت‌ و قضاوت‌ با ذکر سوابق‌ و دلایل‌ راجع‌ به‌ اصالت‌ یا عدم‌ اصالت‌ یا مشکوک‌ بودن‌ هر کلمه‌ و هر بیت‌ و هر غزل‌ و هر قصیده‌ و ترتیب‌ و توالی‌ ابیات‌ در هر غزل‌ و تفسیر و تعبیر منطقی‌ هر غزل‌ را شامل‌ می‌شد. به‌ قول‌ خودش‌: «وقتی‌ که‌ شروع‌ به‌ تحقیقات‌ در متن‌  حافظ‌ نمودم‌، هیچ‌ باور نمی‌کردم‌ که‌ این‌ رشته‌ تا این‌ اندازه‌ مطوّل‌ و مفصّل‌ بشود و سال‌های‌ دراز، عمر مرا اشغال‌ و از لذّت‌ ذوقی‌ و علمی‌ مملو کند و به‌ خواب‌ نمی‌دیدم‌ که‌ برای‌ چاپ‌ آن‌ با آن‌ همه‌ کارشکنی‌ و بدخواهی‌ و تنگ‌چشمی‌ مواجه‌ شوم‌ و سال‌های‌ متوالی‌ برای‌ تصحیح‌  حافظ‌ از کار اداری‌ صرف‌ نظر نمایم‌ و در کنج‌ اطاق‌ محقر خویش‌ با فقر شدید و تألمات‌ گوناگون‌ بسازم‌ و فقط‌ در دل‌ خود امیدوار باشم‌ که‌ هنگامی‌ که‌ این‌ کتاب‌ آماده‌ شد، وزارت‌ فرهنگ‌ یا فرهنگستان‌ یا دانشگاه‌ یا یکی‌ از شرکت‌های‌ ناشر کتاب‌، به‌ چاپ‌ آن‌ اقدام‌ کند، ولی‌ جریان‌ به‌ کلی‌ خلاف‌ انتظار من‌ پیش‌ آمد  ».

           هدف‌ فرزاد از کار سترگ‌ و عظیمی‌ که‌ می‌خواست‌ به‌ انجام‌ برساند، (چه‌ در این‌ هدف‌ موفق‌ شده‌ باشد و چه‌ ناموفق‌ مانده‌ باشد)، آن‌ بود که‌ کار تصحیح‌ متن‌ را با رفتن‌ از معلوم‌ به‌ مجهول‌ بپیماید، دیوان‌  حافظ‌ را به‌ طور صحیح‌ جمع‌آوری‌ و نقطه‌گذاری‌ کند، اصالت‌ کلمات‌، ابیات‌ و غزل‌ها را تشخیص‌ 

دهد و توالی‌ ابیات‌ را دریابد.

 

 

  

   او جامعیت‌ را در برابر قدمت‌ می‌پذیرفت‌ و می‌گفت‌ باید بدانیم‌ که‌ آن‌چه‌

به‌  حافظ‌ منسوب‌ است‌، کدام‌ است‌ و چه‌ چیزی‌ را باید تصحیح‌ کرد، به‌ همین‌ دلیل‌ در نخستین‌ گام‌، جامع‌ نسخ‌  حافظ‌ را فراهم‌ آورد که‌ همه‌ی‌ منابع‌ کار خود را در آن‌ آورده‌ بود و با آن‌ کار، بر آن‌ بود تا همه‌ی‌ غزل‌ها و ابیات‌ منسوب‌ به‌  حافظ‌ را معرفی‌ کند و مورد بررسی‌ و قضاوت‌ قرار دهد و همه‌ی‌ نسخه‌بدل‌های‌ آن‌ها را بازیابد و پس‌ از آن‌ به‌ قضاوت‌ بنشیند که‌ کدام‌ غزل‌ اصیل‌ یا مشکوک‌ یا مردود است‌ و کدام‌ کلمه‌ یا کلمات‌ صحیح‌ یا غلط‌ هستند و کلمه‌ی‌ مختار کدامیک‌ باید باشد و آن‌گاه‌ ابیات‌ اصلی‌ غزل‌ را بشناسد و ابیات‌ اصیل‌ را از مشکوک‌ و مردود جدا سازد و ترتیب‌ و توالی‌ دقیق‌ ابیات‌ را در غزل‌ نشان‌ دهد و سرانجام‌ «دیوان‌  حافظ‌» را که‌ به‌ راستی‌ «دیوان‌  حافظ‌» باشد به‌ پارسی‌زبانان‌ عرضه‌ دارد و بر این‌ مبانی‌ و با این‌ روش‌ بود که‌ کار جنجالی‌ خود را سرانجام‌ به‌ پایان‌ رسانید در حالی‌ که‌ جمعی‌ آن‌ را کاملاً می‌پسندیدند و گروهی‌ آن‌ را بی‌روش‌ و بی‌ارزش‌ و درازدامن‌ می‌دانستند و مرحوم‌ مینوی‌  «تا بداند گبر و ترسا و یهود کاندر این‌ صندوق‌ جز لعنت‌ نبود»اظهار نظر کرده‌ بود که‌:

           فرزاد ، مردی‌ سخت‌کوش‌ و با همّت‌ بود و سرانجام‌، در سال‌ 1345 برای چاپ‌ کار خود از انگلستان‌  به‌ ایران‌  برگشت‌ و در دانشگاه‌  شیراز به‌ تدریس‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ پرداخت‌ و کار چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌ را پی‌گیری‌ کرد و توانست‌ به‌ آن‌چه‌ سال‌ها در آرزوی‌ انجام‌ آن‌ بود، دسترسی‌ بیابد و  دانشگاه‌  شیراز ، مجموع‌ کارهای‌  فرزاد را در 10 جلد طی‌ سال‌های‌ 1347 تا 1355 به  : شرح‌ زیر به‌ چاپ‌ رسانید 

 1. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، جامع‌ نسخ‌،  دانشگاه‌  شیراز، 1347، در 850 صفحه‌.

 2. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ غزل‌ها، جلد اوّل‌، (الف‌ تا ز)، تا صفحه‌ی‌ 668، 1349.

 3. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ غزل‌ها، جلد دوم‌، (س‌ تا ی‌)، تا صفحه‌ی‌ 1439 صفحه‌، در سال‌ 1349.

 4. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، قصاید، رباعیات‌ و مثنویات‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ اشعار، در 412 صفحه‌ به‌ سال‌ 1350.

 5. گزارشی‌ از نیمه‌راه‌، در 526 صفحه‌ به‌ سال‌ 1350 (چاپ‌ دوم‌ این‌ کتاب‌ در سال‌ 1352 به‌ انجام‌ رسید).

 6. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد اوّل‌، (ا تا خ‌)، به‌ سال‌ 1353.

 7. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد دوم‌، (د)، تا صفحه‌ی‌ 1253 به‌ سال‌ 1353.

 8. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد سوم‌، (ر تا م‌)، تا صفحه‌ی‌ 1650 به‌ سال‌ 1353.

 9. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد چهارم‌، (ن‌ تای‌)، تا صفحه‌ی‌ 2182 به‌ سال‌ 1354.

 10. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد پنجم‌، تا صفحه‌ی‌ 2460+234 صفحه‌، پیوست‌ آذرماه‌ 1355.

           (لازم‌ به‌ یادآوری‌ست‌ که‌ فرزاد  در صفحات‌ پیوست‌ جلد دهم‌، تمام‌ انتقادها و نوشته‌های‌ مخالفانش‌ را به‌ همراه‌ پاسخ‌هایی‌ که‌ به‌ بعضی‌ از آن‌ها داده‌ است‌، با سعه‌ی‌ صدر و آزادگی‌ تمام‌، ثبت‌ و ضبط‌ کرده‌ و برای‌ قضاوت‌

 

دراختیار خوانندگان‌ نهاده‌ است‌) 

           فرزاد  در سال‌ 1355 دچار سکته‌ی‌ مغزی‌ شد و مدّت‌ها در بیمارستان‌ 

نمازی‌ و در منزل‌ مسکونی‌ خود واقع‌ در خیابان‌ خاک‌شناسی‌  شیراز، بستری‌ بود تا امکانات‌ اعزام‌ او به‌ خارج‌ از ایران‌ فراهم‌ شد و فرزاد  را در سال‌ 1356 به‌  

لندن‌ بردند، ولی‌ درمان‌ها فایده‌ای‌ نبخشید و فرزاد  پس‌ از 5 سال‌ که‌ در حالت‌ اغما بود، در سال‌ 1361 درگذشت‌. فرزاد  اگرچه‌ نتوانست‌ حاصل‌ ده‌ جلد کار تحقیقی‌ خود را در یک‌ کتاب‌ که‌ نتیجه‌ و متن‌ نهایی‌ مورد نظر او بود به‌ چاپ‌ برساند، امّا صورت‌ غزل‌های‌ نهایی‌ را بریده‌ و روی‌ کاغذهای‌ سفید چسبانیده‌ بود و به‌ صورت‌ یک‌ کتاب‌ نیمه‌کاره‌ بر روی‌ میزش‌ گذاشته‌ و منتظر بود تا جلدهای‌ نهم‌ و دهم‌ نیز از چاپ‌ بیرون‌ آید تا بتواند این‌ کتاب‌ نیمه‌تمام‌ را کامل‌ کند و به‌ چاپ‌ بسپارد که‌ بیماری‌ به‌ سراغش‌ آمد و کارش‌ را ناتمام‌ باقی‌ گذاشت‌. یادآوری‌ این‌ نکته‌ی‌ غم‌انگیز نیز لازم‌ است‌ که‌ در هنگام‌ بیماری‌ او، جلد دهم‌ را که‌ در آذر 1355 منتشر شده‌ بود، به‌ نزد او بردند و در چند لحظه‌ که‌ به‌ هوش‌ آمده‌ بود، به‌ وی‌ نشان‌ دادند و فرزاد  غم‌زده‌ و اندوهگین‌ چشم‌ گشود و گفت‌ که‌ البتّه‌ شأن‌  فردوسی‌ اجل‌ از آن‌ است‌ که‌ من‌ سرنوشت‌ خود را با او مقایسه‌ کنم‌، ولی‌ شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ مشاهده‌ی‌ این‌ آخرین‌ جلد چاپ‌ شده‌ی‌ تحقیق‌ من‌ در واپسین‌ روزهای‌ عمر داستان‌ معروفی‌ را به‌ خاطر می‌آورد که‌ به‌ موجب‌ آن‌ جایزه‌ی‌ سلطان‌ محمود  از دروازه‌ای‌ وارد شهر توس‌  می‌شد و جنازه‌ی‌ فردوسی‌  را از دروازه‌ی‌ دیگر بیرون‌ می‌بردند  .

           فرزاد  روزی‌ در آخرین‌ روزهای‌ بیماریش‌ از همسرش‌ قلم‌ و کاغذخواست‌ و این‌ دو بیت‌ را خطاب‌ به‌  حافظ‌ سرود 

 تا توان‌ بود، خدمتت‌ کردم‌ چون‌ توان‌ رفت‌ عذر من‌ بپذیر

 رکوه‌کن‌، کوه‌ کند تا جان‌ داشت‌ بعد از آن‌ عذر کوه‌کن‌ بپذیر 

             فرزاد که‌ در مقابله‌ی‌ با چنگال‌ مرگ‌ نیز سخت‌ و با استقامت‌ بود، چند

سال‌ با مرگ‌ ستیز کرد و در روز چهارشنبه‌، چهارم‌ مهرماه‌ 1360 شمسی‌ برابر 

با 26 سپتامبر 1981 در  لندن‌ درگذشت‌. همکارانش‌ در  شیراز مرگ‌ او را چنین‌ به‌ آگاهی‌ دیگران‌ رساندند: «آتش‌ فرو مرد و سراینده‌ خاموش‌ گشت‌،  مسعود از حصار هستی‌ گریخت‌، نای‌، بی‌نغمه‌ ماند و آخرین‌ مصراع‌ درد، وزن‌ گرفت‌،  فرزاد مرد، به‌ غربت‌ مرد، غریب‌ مرد، عزیز  حافظ‌ و فالش‌ نماز شام‌ غریبان‌ آمد،  ایران‌ معلمی‌ راستین‌، شاعری‌ خوب‌، پژوهنده‌ای‌ پرتوان‌،  حافظ‌شناسی‌ شیفته‌، عروض‌دانی‌ سخت‌کوش‌، مترجمی‌ سترگ‌ و مردی‌ مردستان‌ را از دست‌ داد.

           چهل‌ سال‌ دربه‌دری‌، شصت‌ سال‌ کوشش‌ پی‌گیر، چند دفتر شعر، ده‌ جلد  حافظ‌شناسی‌، چند ترجمه‌ی‌ خوب‌، انبوهی‌ مقاله‌ تحقیقی‌، یک‌ زندگی‌ شرافتمندانه‌ و سرانجام‌، مرگی‌ دور از یار و دیار، این‌ است‌ آن‌چه‌ با رفتن‌ مسعود  فرزاد، در ذهن‌ دوستانش‌ تفسیر می‌شود، یادش‌ را گرامی‌ می‌داریم‌، خدماتش‌ را ارج‌ می‌نهیم‌ و در پیشگاه‌ همسر ایثارگرش‌ که‌ تا آخرین‌ روز معبد عشق‌ را از زمزمه‌های‌ نیایش‌ تهی‌ نگذاشت‌ و تن‌ تنها، بار وظیفه‌ی‌ همگان‌ را بر دوش‌ وفاداری‌ خود کشید، سر تعظیم‌ فرود می‌آوریم‌  ».

           فرزاد  در غربت‌ مرد، در حالی‌ که‌ آرزو داشت‌ در  شیراز بمیرد و خود در این‌باره‌ سروده‌ بود:

شیرازگیر شد دل‌  حافظ‌پرست‌ من‌  

   شیراز میر باد تن زار خسته ام

 

             بزرگ‌ علوی‌ یکی‌ از اعضای‌ «ربعه‌» که‌ تصادفاً در مراسم‌ تدفین‌  فرزاد

حضور یافته‌ بود آخرین‌ خاطره‌ی‌ خود را از دوست‌ دیرینش‌ چنین‌ باز می‌گوید: «... روز یکشنبه‌ 5 مهرماه‌ 1360 برابر با 27 سپتامبر 1981 به‌ زیارت‌ قبر یکی‌ از کسان‌ خود (در گورستان‌  بروک‌ وود Brook Wood  واقع‌ در نزدیکی‌  لندن‌) رفته‌ بودم‌، در چند ده‌ متری‌ ما زن‌ سیاه‌پوستی‌ همراه‌ یک‌ زن‌ جوان‌ و دو دختر ایستاده‌ بودند و گریه‌ می‌کردند... این‌ بانوی‌ عزادار،  فخری‌، زن‌ مسعود  فرزاد  بود...   این‌ خانم‌، سخت‌ در تنگ‌دستی‌ به‌ سر می‌برد و حتّی‌ مخارج‌ گورکن‌ و تشییع‌جنازه‌ی‌ (فرزاد ) را با چک‌ بی‌محل‌ پرداخته‌ و قول‌ داده‌ بود روزی‌ دین‌ خود را ادا کند. هیچ‌یک‌ از دوستان‌ و همکاران‌ و مقامات‌ دولتی‌، به‌ او کمکی‌ نکرده‌ بودند، گور  مسعود فرزاد تا آن‌ زمان‌ سنگی‌ نداشت‌، این‌ نفر سوم‌ ربعه‌ بود که‌ از دنیا رخت‌ بربست‌، نوبت‌ نفر چهارم‌ هم‌ می‌رسد  ».

           پس‌ از مرگ‌  فرزاد دو کتاب‌ به‌ عنوان‌ «دیوان‌  حافظ‌» به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد، منتشر شد که‌ طبعاً هیچ‌یک‌ از آن‌ها به‌ وسیله‌ی‌ خود شادروان‌  مسعود فرزاد دیده‌ نشده‌ بود و این‌ دو کار، حاصل‌ زحماتی‌ست‌ که‌ فراهم‌ آورندگان‌ محترم‌ این‌ دو دیوان‌ بر خود هموار کرده‌اند، این‌ دو چاپ‌ عبارتند از:

 1. دیوان‌  حافظ‌ ، به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد، به‌ کوشش‌ دکتر  علی‌ حصوری‌ که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ در تیرماه‌ 1362 در تیراژ 3000 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ هم‌گام‌  تهران‌ انجام‌ شده‌ است‌، آقای‌ حصوری‌  در مقدمه‌ی‌ این‌ چاپ‌ نوشته‌اند: «این‌ کتاب‌ یعنی‌ دیوان‌  حافظ‌ آخرین‌ جلد از کارهای‌  مسعود فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌ و نتیجه‌ی‌ کارهای‌ او در این‌ زمینه‌ است‌، از آن‌جا که‌ فرزاد  تنها به‌ تدوین‌ اثر توفیق‌ یافت‌ و به‌ علّت‌ سکته‌ی‌ مغزی‌ در سال‌ 1356، نتوانست‌ مقدمه‌ای‌ بر آن‌ بنویسد، در این‌جا می‌کوشم‌ که‌ با کم‌ترین‌ واژه‌ها، تنها توضیحی‌ بر دیوان‌ بنویسم‌...». ایشان‌ با ذکر نه‌ جلد از تألیفات‌ فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌ (بدون‌ این‌که‌ جلد دهم‌ آن‌ را که‌ در همین‌ مقاله‌ بدان‌ اشاره‌ شده‌ است‌ دیده‌ باشند)، «دیوان‌  حافظ‌» را که‌ خود به‌ چاپ‌ رسانیده‌اند، جلد دهم‌ به‌ شمار آورده‌اند و آن‌ را «متن‌ نهایی‌»  حافظ‌ خوانده‌اند (ص‌، الف‌ و ب‌) ایشان‌ افزوده‌اند «من‌ در این‌ کتاب‌ اصلاً دست‌ نبردم‌، تنها غلط‌های‌ چاپی‌ آن‌ را که‌ آشکار بود اصلاح‌ کردم‌ نسخه‌ با فتوکپی‌ از نه‌ مجلد قبلی‌ ترتیب‌ یافته‌ بود و با همه‌ی‌ این‌ها در مواردی‌ که‌ اندکی‌ گمان‌ داشتم‌ به‌ جلدهای‌ دیگر کار فرزاد  مراجعه‌ کردم‌ تا کار با اطمینان‌ صورت‌ گیرد  ».

           دکتر حصوری‌  در پایان‌ مقدمه‌ی‌ خویش‌ می‌نویسد: برای‌ من‌ روشن‌ است‌ که‌ کوشش‌های‌ فرزاد به‌ تصحیحات‌ تعیین‌کننده‌ای‌ در دیوان‌  حافظ‌ منجر شده‌ است‌، هرچند ممکن‌ است‌ برخی‌ از نظرات‌ او ثقیل‌ باشد، امّا سهم‌ او را در رسیدن‌ به‌ دیوان‌ صحیح‌  حافظ‌ نمی‌توان‌ نادیده‌ گرفت‌، مباحثات‌ او - بی‌ذکر نام‌ - مورد استفاده‌ی‌ دیگران‌ قرار گرفته‌ و بی‌شک‌ در آینده‌ نیز - هرگاه‌ کسی‌ بخواهد به‌ شکل‌ قطعی‌ دیوان‌ با رعایت‌ همه‌ی‌ ضوابط‌ برسد - مورد استفاده‌ و مراجعه‌ خواهد بود».

           آقای‌  هومان‌ فرزاد، برادر  مسعود فرزاد دومین‌ کوشنده‌ی‌ چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌ مصحح‌ فرزاد  است‌، او درباره‌ی‌ چاپ‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  می‌نویسد: در سال‌ 1362 آقای‌ دکتر حصوری‌ ، حاصل‌ آن‌ کتاب‌ها را (9 جلد از ده‌ جلد تحقیقات‌ فرزاد ) را به‌ صورت‌ یک‌ مصرع‌ در یک‌ سطر زیر هم‌ به‌ چاپ‌ رسانید، طوری‌ که‌ قافیه‌ی‌ غزل‌ها مشخص‌ نیست‌  .

           ایشان‌ درباره‌ی‌ چاپ‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  دو مطلب‌ را خاطرنشان‌ می‌سازند که‌ مطلب‌ نخست‌ آن‌ است‌ که‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  گفته‌اند فرزاد  نتوانست‌ مقدمه‌ای‌ بر آن‌ بنویسد و آن‌ را بدون‌ مقدمه‌ گذاشت‌ و آقای‌  هومان‌ فرزاد می‌پرسند که‌ «آن‌ ده‌ جلد چاپ‌ شده‌ در  دانشگاه‌  شیراز با جمعاً 126 صفحه‌ مقدمه‌ی‌ مفصل‌ در اختیار شما بود، چطور به‌ نظر شما فرزاد  این‌ کار بزرگ‌ را بدون‌ مقدمه‌ گذاشت‌؟  ».

           مطلب‌ دوم‌ این‌که‌ آقای‌ حصوری‌  نوشته‌اند: «فرزاد اعتقاد به‌ درستی‌ کهن‌ترین‌ دست‌نویس‌ها نداشته‌ و می‌اندیشیده‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از دست‌نویس‌های‌ نو باارزش‌ هستند و گاهی‌ بسیار باارزش‌»، آقای‌  هومان‌ فرزاد می‌نویسد: «آقای‌ حصوری‌   حتّی‌ به‌ مقدمه‌ی‌ 45 صفحه‌ای‌ اولین‌ کتاب‌ فرزاد  (جامع‌ نسخ‌) با 15 گراور و سند توجّه‌ نکرده‌اند که‌ فرزاد اساس‌ این‌ کار بزرگ‌ را بر نسخ‌ اقدم‌ گذاشته‌ است‌، ولی‌ می‌گوید گاهی‌ در بخشی‌ از چاپ‌های‌ جدید هم‌ کلمات‌ باارزشی‌ پیدا می‌شود، بسته‌ به‌ این‌که‌ از روی‌ کدام‌ نسخه‌ی‌ خطی‌ قدیمی‌، استنساخ‌ شده‌ باشد، لذا با ارادتی‌ که‌ به‌ جناب‌ ایشان  

دارم‌ باید بگویم‌ برداشت‌ ایشان‌ از گفته‌ی‌ فرزاد  درست‌ نبوده‌ است‌  ».

 2. چاپ‌ دیگر دیوان‌  حافظ‌ به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد به‌ کوشش‌ برادر وی‌،  هومان‌ فرزاد در سال‌ 1379 به‌ شمارگان‌ 1500 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ سینانگار و به‌ قیمت‌ 7000 تومان‌ منتشر شده‌ است‌ که‌ در آن‌جا آمده‌ است‌ که‌ «این‌ دیوان‌ حاصل‌ و نتیجه‌ی‌ ده‌ جلد کتاب‌ تحقیقی‌ست‌ که‌ شادروان‌  مسعود فرزاد در آن‌ها، طی‌ چهل‌ سال‌ کار، اصالت‌ اشعار و صحت‌ کلمات‌ و توالی‌ ابیات‌ را در اشعار  حافظ‌ تعیین‌ کرده‌ است‌». این‌ دیوان‌ به‌ خط‌ نستعلیق‌ و به‌ عنوان‌ نتیجه‌ی‌ تحقیق‌ در 840 صفحه‌ با همکاری‌  هومان‌ فرزاد و دکتر  میرمحمّد تقوی‌ به‌ انجام‌ رسیده‌ است‌ که‌ شامل‌ 499 صفحه‌ متن‌ غزلیات‌، قصاید، قطعات‌، مثنویات‌ و رباعیات‌  حافظ‌ است‌ و بقیه‌ تعلیقات‌ کتاب‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر نیم‌ بیت‌ها و بیت‌های‌ عربی‌، فهرست‌ الفبایی‌ غزل‌ها، یادی‌ از  مسعود فرزاد، یادداشت‌های‌ استاد فرزاد ، آثار فرزاد  درباره‌ی‌ حروف‌ و صداها و نظم‌ الفبایی‌، چند کلمه‌ای‌ها و بعضی‌ واژه‌ها، شناسنامه‌ی‌  حافظ‌ (فارسی‌ و انگلیسی‌) تصاویر، دو قطعه‌ شعر از  مسعود فرزاد، ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌ هفت‌ غزل‌ از فرزاد  و آهوی‌ وحشی‌ و ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌ آن‌ از ا.ج‌. آربری‌ . 

 نقد کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌

     از سال‌ها پیش‌ از پایان‌ کار فرزاد  درباره‌ی‌ دیوان‌  حافظ‌، نقد و بررسی‌ کارهای‌ فرزاد  آغاز شده‌ بود. دلیل‌ این‌ امر هم‌ آن‌ بود که‌ « حافظ‌» و آن‌چه‌ که‌ درباره‌ی‌ او نوشته‌ می‌شد، همیشه‌ در مرکز توجّه‌ جامعه‌ی‌ ایرانی‌ و پارسی‌زبانان‌ بوده‌ است‌، ثانیاً فرزاد  بسیار سرشناس‌ و معروف‌ بود و ماجراهای‌ او در تصحیح‌ دیوان‌  حافظ‌، از اعتبار و اهمیتی‌ فراوان‌ برخوردار بود و ثالثاً فرزاد  به‌ خاطر صراحت‌ لهجه‌ و بعضی‌ از رفتارها و کردارهایش‌، بسیار جنجال‌برانگیز بود و طبعاً دشمنان‌ سرسخت‌ و صریح‌اللهجه‌ و سرشناس‌ و دانشمندی‌ داشت‌ که‌ به‌ صراحت‌ و برهان‌های‌ کوبنده‌، کار فرزاد  را درباره‌ی‌  حافظ‌ ، دارای‌ اعتبار علمی‌ و ادبی‌ نمی‌دانستند و اصولاً فرزاد  را صاحب‌ صلاحیت‌های‌ لازم‌ برای‌ انجام‌ کار بزرگ‌ تصحیح‌ دیوان‌  حافظ‌ ، نمی‌شناختند. تفصیل‌ این‌ نقدها و پاسخ‌هایی‌ که‌ بدان‌ها داده‌ شده‌ است‌، در حد این‌ مقاله‌ نیست‌ و تنها خلاصه‌ای‌ از آن‌ نقدهای‌ شنیدنی‌ را در این‌جا بازگو می‌کنیم‌.

           نخستین‌ منتقد و معروف‌ترین‌ کسی‌ که‌ به‌ تندی‌ و تیزی‌ بر فرزاد  می‌تاخت‌ و کارهای‌ او و حتّی‌ سلامت‌ عقل‌ و روح‌ وی‌ را مورد تردید قرار می‌داد، شادروان‌  مجتبی‌ مینوی‌، ادیب‌ بزرگ‌ معاصر بود که‌ از دوستان‌ قدیم‌ فرزاد  و از اعضای‌ «ربعه‌» بود. مینوی‌ در اردی‌بهشت‌ 1347، یعنی‌ 18 سال‌ پیش‌ از پایان‌ کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌، در مجله‌ی‌ یغما مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ در آن‌ حملات‌ شدیدی‌ به‌ فرزاد  شده‌ بود و در بخشی‌ از آن‌ آمده‌ بود که‌: «... هر کس‌ که‌ آقای‌ فرزاد  را خوب‌ شناخته‌ باشد، می‌داند که‌ بر او حرجی‌ نیست‌ و بعضی‌ امور بر او مشتبه‌ شده‌ است‌ و اگر دروغی‌ می‌گوید از روی‌ عمد نیست‌، حالت‌ روحی‌ او را در روان‌شناسی‌ مگالومانی‌ می‌نامند، با این‌ تصور که‌ همه‌ی‌ مردم‌ از راه‌ حسادت‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داده‌اند تا او را عذاب‌ بدهند. تا آن‌جا که‌ بنده‌ به‌ یاد دارم‌، از سال‌ 1313 که‌  حافظ‌  خلخالی‌ منتشر شد، علاقه‌مند به‌ جمع‌آوری‌ نسخ‌ چاپی‌ و خطی‌ دیوان‌  حافظ‌  شد... وقتی‌ به‌ فرنگ‌ آمد، دو نمونه‌ از کار خود در خصوص‌  حافظ‌  را نشان‌ داد... در این‌ شانزده‌ صفحه‌، یکی‌ دو غزل‌ در متن‌ بود و مابقی‌ همگی‌ حواشی‌ فرزادیه‌ بود و از قرار معلوم‌، ناشر پس‌ از چاپ‌ شانزده‌ صفحه‌ حساب‌ کرده‌ بود که‌ بدین‌ منوال‌ دیوان‌  حافظ‌ ، شاید چهار هزار و هشت‌ هزار صفحه‌ بشود و او از عهده‌ی‌ مخارج‌ آن‌ نمی‌تواند برآید و دنباله‌ی‌ کار را قطع‌ کرده‌ بود، فرزاد خیال‌ می‌کرد مرحوم‌ فروغی‌ ، رأی‌ صاحب‌ کتاب‌فروشی‌ ایران‌ را زده‌ است‌، نیز وقتی‌ که‌ مرحوم‌ قزوینی‌  به‌ ایران‌ برگشته‌ بود و به‌ چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌  به‌ کمک‌ مرحوم‌ غنی‌  مشغول‌ شده‌ بود، فرزاد  از امیرخیزی‌  خواسته‌ بود که‌ قرار ملاقاتی‌ بین‌ قزوینی‌  و فرزاد  بگذارد و امیرخیزی‌  به‌ قزوینی‌  تلفن‌ کرده‌ بود، ولی‌ قزوینی‌  وقتی‌ تعیین‌ نکرده‌ بود و همین‌ کافی‌ بود که‌ فروغی‌  و قزوینی‌  و امیرخیزی‌  و  سعید نفیسی‌ و صاحب‌ کتاب‌فروشی‌ ایران‌ و چند نفر دیگر ملعون‌ ازل‌ و ابد به‌ شمار آیند. نمونه‌ی‌ دوم‌ از کار او در باب‌ دیوان‌  حافظ‌  که‌ من‌ دیدم‌، کتابچه‌ای‌ بود که‌ در قاهره‌ چاپ‌ کرده‌ بود... از تصرفاتی‌ که‌ در این‌ متن‌ کرده‌ بود، بر من‌ مسلم‌ شد که‌ فرزاد  نه‌ از فن‌ تصحیح‌ متون‌ قدیم‌ سررشته‌ای‌ دارد و نه‌ آن‌قدر امانت‌دار است‌ که‌ بتوان‌ به‌ او اعتماد کرد که‌ نسخ‌ قدیم‌ را با هم‌ مقابله‌ کند. کینه‌ی‌ تازه‌ی‌ آقای‌ فرزاد  با بنده‌، شاید ندانید از کجاست‌، پیشنهادی‌ به‌ دانشگاه‌  تهران‌ رسید که‌  حافظ‌  او را چاپ‌ کنند، محول‌ به‌ رأی‌ انجمن‌ تألیف‌ و ترجمه‌ شد، بنده‌ عضو آن‌ انجمن‌ بودم‌، عرض‌ کردم‌ مثل‌ سایر کتاب‌های‌ دانشگاه‌، متنی‌ را که‌ می‌خواهند چاپ‌ کنند به‌ دانشگاه‌ بیاورند، ما ببینیم‌ تا در باب‌ آن‌ رأی‌ بدهیم‌، معلوم‌ شد که‌ حاضر نیست‌ و نمی‌توانند نشان‌ بدهند، حالا که‌ بنا شده‌ است‌ دانشگاه‌  شیراز این‌ دیوان‌  حافظ‌ فرزادی‌ با حواشی‌ فرزادیه‌ را چاپ‌ کند، من‌ مرده‌ و شما زنده‌، اگر چاپ‌ شد و در آمد، شما هم‌ مثل‌ من‌ خواهید دید کاندر آن‌ صندوق‌ جز لعنت‌ نبود...  ».

           دومین‌ نقد مهم‌ درباره‌ی‌ بخشی‌ از کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌ ، در سال‌ 1350 به‌ وسیله‌ی‌ مرحوم‌ دکتر حسین‌علی‌ هروی‌  در روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌ منتشر شد که‌ عنوان‌ «شرکت‌ سهامی‌  حافظ‌  و فرزاد » را داشت‌ و در آن‌ کتاب‌ نخستین‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  یعنی‌ «جامع‌ نسخ‌»، مورد نقد و بررسی‌ قرار گرفته‌ بود که‌ فرزاد  هم‌ در تاریخ‌ 31/1/51 با عنوان‌ «نامه‌ی‌ سرگشاده‌ به‌ سی‌چهل‌ ساله‌های‌  حافظ‌دوست‌» بدان‌ در روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌ پاسخ‌ داد، امّا کار اساسی‌ هروی‌  در انتقاد از  حافظ‌  فرزاد  بعداً در نشریه‌ی‌ دانشکده‌ی‌ الهیات‌ و معارف‌ اسلامی‌، دفتر سیزدهم‌ تا شانزدهم‌، در سال‌ 1353 منتشر شد که‌ در آن‌جا شادروان‌ دکتر  حسین‌علی‌ هروی‌ مقاله‌ای‌ مفصّل‌ تحت‌ عنوان‌ نقدی‌ بر  حافظ‌   مسعود فرزاد نگاشته‌ بود و کتاب‌ « حافظ‌، صحت‌ کلمات‌، اصالت‌ غزل‌ها» (الف‌ تا ز) را مورد بررسی‌ قرار داده‌ بود و در عین‌ حال‌ که‌ منصفانه‌ ذکر کرده‌ بود که‌ «از توضیحات‌ مقدمه‌ی‌ کتاب‌ خوب‌ فهمیده‌ می‌شود که‌ نویسنده‌ چه‌ زحمتی‌ در راه‌ وصول‌ به‌ مقصود خود تحمّل‌ کرده‌ است‌ و با چه‌ پشتکاری‌ وسایل‌، فرصت‌ و سایر امکانات‌ را در اختیار گرفته‌ و الحق‌ کوشش‌ و علاقه‌ و نظم‌ و روش‌ و شکیبایی‌ بسیار به‌ خرج‌ داده‌ است‌  ». امّا شدیداً کار فرزاد  را مورد نقد قرار داده‌ بود و با ذکر یازده‌ انتقاد اساسی‌ به‌ خود فرزادمطالبی‌ را ذکر کرده‌ بود که‌ فقط‌ به‌ مختصری‌ از آن‌ها اشاره‌ می‌شود 

 1-   کسی‌ می‌تواند اقدام‌ به‌ تصحیح‌ متن‌  حافظ‌  کند که‌ فطرتاً از دقت‌ و احتیاط

2 -بسیار برخوردار باشد تا اعتماد خواننده‌ را جلب‌ کند و فرزاد  چنین‌ نکرده‌است‌*

 کسی‌ که‌ می‌خواهد  حافظ‌  را تصحیح‌ کند، نه‌ تنها باید با غزلیات‌  حافظ‌ شنایی‌ کامل‌ داشته‌ باشد، بلکه‌ باید بر دیوان‌ وی‌ مسلط‌ باشد و اصطلاحات‌ و علاقه‌ی‌  حافظ‌ را بشناسد و فرزاد  چنین‌ نیست‌.

 3. مصحح‌ باید بر فضای‌ ادبی‌ عصر شاعر مسلط‌ باشد و این‌ تسلط‌ در فرزاد  نیست‌.

 4. مصحح‌ باید برای‌ قضاوت‌های‌ خود مبناهایی‌ درست‌ داشته‌ باشد و با احتیاط‌ عمل‌ کند و فرزاد  چنین‌ نیست‌.

 5. مصحح‌ نباید نسخه‌های‌ اساس‌ کار و مورد مراجعه‌ی‌ خود را نادیده‌ بگیرد و بنویسد این‌ تصحیح‌ قیاسی‌ست‌ و آن‌چه‌ من‌ می‌گویم‌  حافظ‌وار است‌، تکیه‌ی‌ فرزاد  بر تصحیح‌ قیاسی‌، درست‌ نیست‌.

 6. مصحح‌ نباید با نقطه‌گذاری‌های‌ بی‌مورد، کار شاعر کلاسیک‌ را عوض‌ کند که‌ فرزاد چنین‌ کرده‌ است‌.

 7. فرزاد  گاهی‌ نظریه‌ای‌ را می‌ستاید و گاهی‌ همان‌ را رد می‌کند.

 8. فرزاد  در جزییات‌، احکام‌ قطعی‌ صادر می‌کند در حالی‌که‌ اگر درباره‌ی‌ این‌ موارد از خود  حافظ‌  می‌پرسیدند، با چنین‌ قاطعیتی‌ پاسخ‌ نمی‌داد.

 9. چاپ‌ تحقیقات‌ فرزاد  غلط‌های‌ چاپی‌ فراوان‌ دارد و فرزاد  همان‌ غلط‌ها را در جلدهای‌ بعد تکرار می‌کند و آن‌ها را صحیح‌ می‌داند.

 10. چاپ‌ فرزاد  غلط‌های‌ املایی‌ فراوان‌ دارد و همان‌ها را تکرار می‌کند.

 11. فرزاد   حافظ‌ را به‌ محک‌ خودش‌ می‌سنجد نه‌ ذوق‌ خود را با  حافظ‌ .

           هروی‌ نتیجه‌ می‌گیرد حجم‌ کار  فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌، زیادتر از حدّ لزوم‌ است‌ و وزن‌ مخصوص‌ تحقیقات‌ او کم‌ و تورم‌ نوشته‌ها سرسام‌آور است‌ و بنده‌ در اساس‌، بر استنباط‌ ایشان‌ از امر  حافظ‌، تردید دارم‌...  ».

           این‌ مقاله‌ بلافاصله‌ جواب‌ فرزاد  را در پی‌ داشت‌ و فرزاد  در شماره‌ی‌ 19 و 20 نشریه‌ی‌ مقالات‌ و بررسی‌ها، در مقاله‌ای‌ 110 صفحه‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ « حافظ‌دوستی‌ غیر از حافظ‌شناسی‌ست‌» به‌ تمام‌ مواردی‌ که‌ مرحوم‌ هروی‌  به‌ عنوان‌ انتقاد مطرح‌ کرده‌ بود، پاسخ‌ داد (این‌ مقاله‌ در همان‌ جلد دهم‌  حافظ‌  فرزاد  از صفحه‌ی‌ پ‌ 45 تا 105 به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌) و این‌ جوابیه‌ نیز پاسخی‌ از سوی‌ شادروان‌ هروی‌  داشت‌ که‌ در مجله‌ی‌ نگین‌ به‌ چاپ‌ رسید   و عنوان‌ آن‌ چنین‌ بود: «کو آن‌ چنان‌ کسی‌ که‌ نرنجد ز حرف‌ راست‌» و نویسنده‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود که‌ «به‌ نظر خودم‌، از حدود شصت‌ مورد ایراد بنده‌، یک‌ مورد آن‌ هم‌ در جواب‌ نامه‌ 110 صفحه‌ای‌ به‌ طور منطقی‌ رد نشده‌ است‌. 90 درصد مطالب‌ مرقومشان‌ خارج‌ از موضوع‌ بحث‌، 70 درصد دست‌ و پا زدن‌ برای‌ گریز از مواجهه‌ با اشکال‌، سی‌ درصد کوشش‌ در تحقیر انتقادکننده‌ و 3 درصد اقرار منصفانه‌ و مؤدبانه‌ به‌ اشتباه‌ بوده‌ است‌  ». و بالاخره‌ فرزاد  ناگزیر، به‌ آن‌ جوابیه‌ هم‌ جوابی‌ داد که‌ باز در مجله‌ی‌ نگین‌ با عنوان‌ «دوستان‌ از راست‌ می‌رنجد نگارم‌ چون‌ کنم‌» به‌ چاپ‌ رسید  .

           سومین‌ ارزیابی‌، از دیوان‌  حافظ‌ به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد و به‌ وسیله‌ی‌ دکتر  سلیم‌ نیساری‌ در کتاب‌ مقدمه‌ای‌ بر تدوین‌ غزل‌های‌  حافظ‌  صورت‌ گرفته‌ است‌ که‌ هفت‌ سال‌ پس‌ از مرگ‌ فرزاد  در آبان‌ماه‌ 1367 به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ علمی‌ منتشر شده‌ است‌ و نویسنده‌ با بی‌طرفی‌ و دقت‌ بسیار ضمن‌ بررسی‌ نسخه‌های‌ قزوینی‌  و خانلری‌  به‌  حافظ‌  فرزاد  پرداخته‌ و در مقاله‌ای‌ که‌ تحت‌ عنوان‌ « مسعود فرزاد در جست‌وجوی‌  حافظ‌ صحیح‌» از صفحه‌ی‌ 143 تا 166 نگاشته‌ است‌، نتیجه‌گیری‌ کرده‌ است‌ که‌ «شادروان‌ فرزاد در تنظیم‌ ده‌ جلد کتاب‌، زحمات‌ زیادی‌ متحمل‌ شده‌ است‌، کتاب‌ جامع‌ نسخ‌  حافظ‌ ، شاید از این‌ لحاظ‌ جالب‌ باشد که‌ جامع‌ همه‌ی‌ اشعار اصیل‌ و مشکوک‌ و مردود منتسب‌ به‌  حافظ‌  است‌، فرزاد  همه‌ی‌ این‌ اشعار را با نظمی‌ دیگر در کتاب‌ « حافظ‌، گزارشی‌ از نیمه‌ راه‌» آورده‌ ولی‌ کوشش‌ محسوسی‌ در رفع‌ اشتباه‌ها و غلط‌های‌ چاپی‌ به‌ کار نرفته‌ است‌. امّا عواملی‌ که‌ در تنظیم‌ این‌ دو جلد کتاب‌ دخالت‌ داشته‌ است‌ و به‌ قسمتی‌ از آن‌ها اشاره‌ شد، این‌ نتیجه‌ را آشکار می‌سازد که‌ مطالعه‌ی‌ مندرجات‌ این‌ کتاب‌ها ممکن‌ است‌ در مواردی‌ خاص‌ موجب‌ برخورداری‌ مثبت‌ باشد، ولی‌ به‌ طور کلی‌ باید جانب‌ احتیاط‌ را از دست‌ نداد... این‌ اشتباه‌ها به‌ دو جلد کتاب‌ حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ منتقل‌ شده‌ و پس‌ از افزوده‌ شدن‌ مقداری‌ سهوها و اشتباه‌های‌ جدید دستی‌ و چاپی‌، بدون‌ اصلاح‌ به‌ کتاب‌  حافظ‌ ، گزارشی‌ از نیمه‌ راه‌، راه‌ یافته‌اند  ». 

 الف‌. تحقیقات‌ دیگر فرزاد ، درباره‌ی‌  حافظ‌

     از فرزاد ، مقالات‌ و کتب‌ متعدد دیگری‌ هم‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ منتشر شده‌ است‌ که‌ به‌ برخی‌ از مهم‌ترین‌ آن‌ها ذیلاً اشاره‌ می‌شود:

 1. کتاب‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  به‌ کوشش‌  منصور رستگار فسایی‌، چاپ‌ اوّل‌، انتشارات‌ نوید  شیراز، 1367.

           من‌ بنده‌، دکتر  منصور رستگار فسایی‌  که‌ از سال‌ 1349 در بخش‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ دانشگاه‌  شیراز ، افتخار همکاری‌ و دوستی‌ مداوم‌ با استاد  فرزاد را داشتم‌، هم‌زمان‌ با برگزاری‌ کنگره‌ی‌ بین‌المللی‌ بزرگ‌داشت‌  حافظ‌ در آبان‌ماه‌ 1367 با خود اندیشیدم‌ که‌ اگر روان‌شاد مسعود  فرزاد  اینک‌ زنده‌ بود، تا چه‌ حد از برگزاری‌ این‌ کنگره‌ شادمان‌ می‌شد و چه‌ سخن‌های‌ تازه‌ و دل‌پذیری‌ که‌ برای‌ طرح‌ در این‌ کنگره‌ داشت‌، وظیفه‌ی‌ دوستی‌ و سمت‌ وکالتی‌ که‌ از خاندان‌  فرزاد داشتم‌، مرا برانگیخت‌ تا مقالات‌ آن‌ زنده‌یاد را درباره‌ی‌  حافظ‌ که‌ در مجلات‌ معتبر ادبی‌ یا کتاب‌های‌ تحقیقی‌، به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ به‌ صورت‌ کتابی‌ فراهم‌ آورم‌ و مقدمه‌ای‌ و چند مقاله‌ و عکس‌ بر آن‌ بیفزایم‌ تا هم‌زمان‌ با کنگره‌ی‌ بین‌المللی‌ بزرگ‌داشت‌  حافظ‌ در آبان‌ 67 منتشر گردد، شاید که‌ شادی‌ روان‌ استاد  فرزاد و خشنودی‌ علاقمندان‌ به‌ آثار او را فراهم‌ آورده‌ باشم‌.

           کتاب‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد درباره‌ی‌ حافظ‌، دارای‌ 6 بخش‌ است‌ که‌ بخش‌ اوّل‌ آن‌ شامل‌ 6 مقاله‌، بخش‌ دوم‌ آن‌ شامل‌ 9 مقاله‌ و بخش‌ سوم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ اشعار غیر غزل‌  حافظ‌ ، شامل‌ بر 3 مقاله‌، بخش‌ چهارم‌ آن‌ عروض‌  حافظ‌ و بخش‌ پنجم‌ آن‌ پاسخ‌ فرزاد  به‌ نقد مرحوم‌ هروی‌ و بخش‌ ششم‌ آن‌ به‌ انگلیسی‌ست‌، در ترجمه‌ی‌  حافظ‌  و  حافظ‌  و اشعار وی‌ و ترجمه‌ی‌ آهوی‌ وحشی‌.

 2. کتاب‌ دل‌ شیدای‌  حافظ‌ ،  تهران‌ ، 1313، مطبوعاتی‌ پروین‌، 32 صفحه‌.

 3. کشف‌ مغنی‌نامه‌  حافظ‌ ، لندن‌ ، بی‌تاریخ‌.

 4. کتاب‌  Hafez and his Poems .

 5.  To Translate Hafez 1930 .

           و ده‌ها مقاله‌ که‌ در مجلات‌ و کتب‌ و گزارش‌ کنفرانس‌های‌ مختلف‌ آمده‌ است‌ و بخشی‌ از آن‌ها در مجموعه‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  ذکر شده‌ است‌.

 

 ب‌. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  خیام‌

     فرزاد، پس‌ از  حافظ‌، به‌  خیام‌ عشق‌ می‌ورزید و بیش‌ از هر شاعری‌، جز  حافظ‌، به‌ کار درباره‌ی‌  خیام‌ پرداخته‌ بود، بیش‌ از هزار صفحه‌ یادداشت‌های‌ خود را درباره‌ی‌  خیام‌ به‌ خزانه‌ی‌ بانک‌ ملی‌  شیراز سپرده‌ بود تا شاید پس‌ از اتمام‌ تحقیقاتش‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ ، جامع‌ نسخ‌ خیام‌  و مجموعه‌ی‌ آثار و ترجمه‌های‌ مربوط‌ به‌ خیام‌  را فراهم‌ آورد، امّا دریغا که‌ روزگار، این‌ آرزوی‌ او را نیز برآورده‌ نساخت‌  .  حافظ‌، سال‌های‌ بی‌شمار، چنان‌ ذهن‌ و زندگی‌  فرزاد را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ بود که‌ « خیام‌» را نیز از  فرزاد گرفته‌ بود، امّا به‌ هر حال‌،  فرزاد در هر فرصتی‌، سری‌ به‌ سرزمین‌ اندیشه‌ها و تفکرات‌  خیام‌ می‌زد و دمی‌ را با او می‌گذرانید و این‌ مقالات‌ را درباره‌ی‌  خیام‌ پدید آورد:

 1.  خیام‌ و  فتیزجرالد در نقد  فتیزجرالد و ترجمه‌ی‌ او، راهنمای‌ کتاب‌ 374-370/2.

 2. یک‌ روز در زندگی‌  خیام‌ با ترجمه‌ی‌ رباعیات‌  خیام‌، وحید، شماره‌ی‌ 3، صص‌ 919-916، شماره‌ی‌ 4، صص‌ 128-125 صورت‌ مستقل‌ این‌ مقاله‌ در 102 صفحه‌ چاپ‌ شده‌ است‌.

 3. ترجمه‌ی‌ رباعیاتی‌ از  خیام‌ در کتاب‌  The man who thought .

 4. منظومه‌ی‌  خیام‌وار  فتیزجرالد، تیرماه‌ 1348،  شیراز، 54 ص‌.

 5. مسأله‌ی‌ هشت‌صد ساله‌ی‌ وزن‌ رباعی‌، خرد و کوشش‌، ج‌ 6، شماره‌ی‌ 1، 7-16.

 

 ج‌. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  مولوی‌

 1.  فرزاد به‌  مولوی‌ و مخصوصاً مثنوی‌ او، علاقه‌ی‌ فراوان‌ داشت‌، در هنگامی‌ که‌ در  BBC کار می‌کرد، 50 داستان‌ از مثنوی‌ معنوی‌ را به‌ صورت‌ نمایش‌نامه‌ی‌ رادیویی‌ تنظیم‌ کرد و بعلاوه‌ ترجمه‌ای‌ نیز از یکی‌ از داستان‌های‌  مولوی‌ به‌ انگلیسی‌ انجام‌ داد به‌ نام‌:

 2. The School Master's Headache, 1967.

                 به‌ علاوه‌،  فرزاد، شیفته‌ی‌ وزن‌ غزل‌های‌ دیوان‌  شمس‌ و معتقد به‌ تسلط‌ بی‌مانند مولوی‌ بر موسیقی‌ بود که‌  مولوی‌ چنان‌که‌ از اشعارش‌ من‌جمله‌ غزل‌ با مطلع‌

 ای‌ چنگ‌، پرده‌های‌ سپاهانم‌ آرزوست‌ وای‌ نای‌، ناله‌ی‌ خوش‌ سوزانم‌ آرزوست‌

 برمی‌آید، آهنگ‌های‌ ایرانی‌ را دقیقاً می‌شناخت‌ و محتملاً آهنگ‌ساز نیز بوده‌ است‌.

 3.   عروض‌  مولوی‌ چاپ‌ شده‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌ 2-304-286.

 4. چند نکته‌ درباره‌ی‌ غزل‌های‌  مولوی‌، اندیشه‌ و هنر، 4-38-42.

 5. موسیقی‌ غزل‌های‌  مولوی‌، چند گفتار، دانشگاه‌  شیراز، 156-132.

 

 د. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  فردوسی‌

 1. تحقیقی‌ از داستان‌ سیمرغ‌ و  اسفندیار، سخنرانی‌ در کنگره‌ی‌  فردوسی‌، 1351.

 2. کوهولین‌  رستم‌ ایرلندی‌  از  ویلیام‌ باتلرییتز، جشنواره‌ی‌  طوس‌، 1354.

 4. در جست‌وجوی‌ شاهنامه‌ی‌ صحیح‌، جلسات‌ شاهنامه‌ی‌  فردوسی‌، 2-162-173.

 ه. درباره‌ی‌  سنایی‌

 1. یک‌ ایرانی‌ پیش‌قدم‌ بر  دانته‌، روزگار نو، شماره‌ی‌ 10، ج‌ 4.

 

 و. طنز وغ‌وغ‌ ساهاب‌ با همکاری‌  صادق‌ هدایت‌

     این‌ کتاب‌ طنز را فرزاد  با همکاری‌  صادق‌ هدایت‌ نوشت‌. وغ‌وغ‌ ساهاب‌ عبارت‌ از 35 قضیه‌ی‌ مجزاست‌ که‌ در سال‌ 1313 انتشار یافته‌ است‌.

 

 ز. تحقیقات‌ در عروض‌ فارسی‌

     فرزاد در عروض‌ فارسی‌ تحقیقات‌ و تتبعات‌ متعدد و نوآورانه‌ای‌ دارد، او بی‌آن‌که‌ ادعایی‌ داشته‌ باشد، شیوه‌ای‌ تازه‌ در تقطیع‌ و تشخیص‌ و طبقه‌بندی‌ اوزان‌ و بحور ابداع‌ کرد که‌ مهم‌ترین‌ مشخصه‌ی‌ آن‌ قابل‌ فهم‌ و درک‌ و منطقی‌ بودن‌ آن‌ برای‌ جوانان‌ است‌. او سال‌ها در دانشگاه‌  شیراز عروض‌ و عروض‌ تطبیقی‌ را تدریس‌ و این‌ درس‌ مشکل‌ را به‌ حدی‌ برای‌ دانشجویان‌ آسان‌ و شیرین‌ ساخته‌ بود که‌ صدها دانشجو به‌ کلاس‌های‌ این‌ درس‌ روی‌ آورده‌، در محضر استاد این‌ درس‌ را فرا می‌گرفتند.

           فرزاد ، شاید از نخستین‌ کسانی‌ باشد که‌ عروض‌ فارسی‌ را به‌ انگلیسی‌زبانان‌ شناساندند. او چند مقاله‌ و کتاب‌ به‌ شرح‌ زیر درباره‌ی‌ عروض‌ نگاشت‌:

 1. مقاله‌ی‌ عروض‌  مولوی‌، در 88 صفحه‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دانشگاه‌  شیراز ، دفتر اوّل‌، دروه‌ی‌ دوم‌.

 2. مقاله‌ی‌ عروض‌ رودکی‌، در 34 صفحه‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دفتر سوم‌، آبان‌ماه‌ 1349.

 4. مقاله‌ی‌ مبنای‌ ریاضی‌ عروضی‌ فارسی‌، سخن‌رانی‌ در کنگره‌ی‌ جهانی‌  ایران‌شناسان‌، تهران‌، شهریور 1345.

 5. مقاله‌ی‌ مسأله‌ی‌ هشت‌صد ساله‌ی‌ وزن‌ رباعی‌، در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دانشگاه‌ شیراز، شماره‌های‌ 1 و 19.

 6. مقاله‌ی‌ عروض‌  حافظ‌، در مجله‌ی‌ دانشکده‌ی‌ ادبیات‌ و علوم‌ انسانی‌ دانشگاه‌  تهران‌ ، شماره‌ی‌ 1، سال‌ 18.

 7. مقاله‌ی‌ آهنگ‌های‌ شعری‌  ایران‌، مجله‌ی‌ موسیقی‌، ج‌ 1.

 8. مقاله‌ی‌ مجموعه‌ اوزان‌ شعری‌ فارسی‌، خرد و کوشش‌، دانشگاه‌  شیراز ، 2:458-428.

 9. Persian poetic meters, Brill, Leiden, 1967.

 10. Coneise persian prosody, 1966, England.

 11. The meter of the Robaa, ii.

 12. شعر باید خوب‌ باشد، تلاش‌، شماره‌ی‌ 14، صص‌ 83-61.

 13. جریان‌های‌ عمده‌ در ادبیات‌  ایران‌، خرد و کوشش‌، شماره‌ی‌ 2، صص‌ 651-584.

 

 ی‌. ترجمه‌های‌  فرزاد

     بعضی‌ را عقیده‌ بر آن‌ است‌ که‌ بزرگ‌ترین‌ هنر  فرزاد در ترجمه‌های‌ اوست‌. در نخستین‌ دوران‌ فعّالیّت‌های‌ ادبی‌،  فرزاد بیش‌تر به‌ ترجمه‌ می‌پرداخت‌ و داستان‌ها و مقالات‌ متعددی‌ را از انگلیسی‌ به‌ فارسی‌ برمی‌گرداند که‌ بیش‌ از 50 ترجمه‌ی‌ کوتاه‌ از وی‌ در مجلات‌ ادبی‌ و روزنامه‌ها به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ که‌ بعضی‌ از آن‌ها ذیلاً اشاره‌ می‌شود:

 1. ایناک‌ آردن‌، منظومه‌ی‌ انگلیسی‌، از  لرد تنیسون‌ در پاورقی‌ روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌، 1312.

 2. لوتوس‌خوران‌، از  تینسون‌، در مجله‌ی‌ شرق‌، صفحات‌ 709 تا 718.

 3. دیدارگاه‌، از  ادگار آلن‌پو، در روزنامه‌ی‌  ایران‌، 3 مهرماه‌ 1321 به‌ بعد.

 4. الینورا، از  ادگار آلن‌پو، در مجله‌ی‌ شرق‌، اسفند 1309، صص‌ 305 تا 311.

 6. آمونتیلادو، از  ادگار آلن‌پو، جزوه‌.

 7. به‌ هلن‌، از  ادگار آلن‌پو، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 10، صص‌ 781 تا 784.

 8. گرفتار دزدان‌ شد، سر هنری‌ نیویولت‌ ، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 437-438.

 9. زندگانی‌ و کودک‌، از  هانری‌ یولال‌، عالم‌ نسوان‌، 1306، ص‌ 377 به‌ بعد.

 10. ای‌ باد مغربی‌،  شلی‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 560 تا 563.

 11. انتظار،  گابریل‌ روسه‌تی‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 4، صص‌ 354-356.

 12. مخبر روزنامه‌،  مارک‌ توین‌، صص‌ 15 تا 18، همان‌جا.

 13. در زندان‌ ردینگ‌،  اسکاروایلد، جزوه‌.

 14. رؤیای‌ شاعر،  اسکاروایلد، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 49-53.

 15. غراب‌،  ادگار آلن‌پو، مجله‌ی‌ وحید، سال‌ هفتم‌، شماره‌ی‌ 1، دی‌ 1348.

 16. گریزپا،  فرانسیس‌ تامسن‌، خرد و کوشش‌، دوره‌ی‌ پنجم‌، دفتر اوّل‌، تابستان‌ 1353.

 17. افسانه‌ی‌ لیر،  شکسپیر، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 5.

 18. قوش‌،  هنری‌ لانگفه‌لر، جزوه‌.

 19. آخرین‌ گل‌ تابستان‌،  توماس‌ مور  .

 20. بریان‌ خوک‌،  چارلز لام‌، جزوه‌.

 21. ریکی‌ تیکی‌ تاوی‌، رادیار کیپلینگ‌ ، جزوه‌.

 22. شب‌ عید سنّت‌ آگنس‌، جان‌ کیتز ، شماره‌ی‌ 6863، اطلاعات‌ به‌ بعد.

 23. داروی‌ محبّت‌، او،  هنری‌، جزوه‌.

 24. پز عالی‌، او،  هنری‌، جزوه‌.

 25. آوازهای‌ درونی‌، آلیس‌ گرس‌ تنبرگ‌ ، شماره‌ی‌ 6871، اطلاعات‌ تا 6876.

 26. افسانه‌، از نشریات‌ مؤسسه‌ی‌ خاور، جزوه‌ی‌ سی‌وششم‌، بهمن‌ 1310.

 27. اندوه‌ جاودانی‌ من‌، رابرت‌ بوکاتان‌ ، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 248-252.

 28. عشق‌ د رویرانه‌،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 7، صص‌ 553-554.

 29. نی‌زن‌ پاره‌پوش‌،  رابرت‌ برونینگ‌، جزوه‌.

 30. عاشق‌ پرفیریا،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 619-621.

 31. آخرین‌ سواری‌،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 172-176

 32. اندوه‌ دریا، ماتیو آرنولد ، عالم‌ نسوان‌، سال‌ یازدهم‌، شماره‌ی‌ 5، شهریور 1310.

 33. سرو چه‌ می‌گفت‌:،  هانز آندرسن‌، جزوه‌.

 34. محبوس‌ شیلان‌، لرد  بایرون‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 12، صص‌ 969-977.

 35. اسب‌ سواری‌،  ژان‌ ژیلین‌، جزوه‌.

 36. ترانه‌ی‌ آسمانی‌، مجله‌ی‌ موسیقی‌، شهریور 1318، سال‌ اوّل‌، شماره‌ی‌ 6.

           به‌ علاوه‌ در حدود 30 ترجمه‌ی‌ دیگر که‌ از ذکر آن‌ها می‌گذریم‌ و در جایی‌ دیگر به‌ ذکر آن‌ها خواهیم‌ پرداخت‌.

           فرزاد، کتاب‌هایی‌ را نیز به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌ که‌ مهم‌ترین‌ آن‌ها عبارتند از:

 1. ترجمه‌ی‌ هملت‌، از  شکسپیر که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ به‌ وسیله‌ی‌ بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر کتاب‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

 2. رؤیا در نیمه‌ شب‌ تابستان‌، از  شکسپیر که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ به‌ وسیله‌ی‌ بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر کتاب‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

 3. کوهولین‌ رستم‌ ایرلندی‌، از  ویلیام‌ باتلرییتز، انتشارات‌ محمّدی‌  شیراز.

 

 ک‌. آثار  فرزاد به‌ انگلیسی‌

     فرزاد، دارای‌ یازده‌ کتاب‌ و رساله‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ست‌ که‌ علاوه‌ بر آن‌چه‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ درباره‌ی‌  حافظ‌، عروض‌ و  مولوی‌ نوشته‌ است‌، چند اثر مهم‌ در موضوعات‌ مختلف‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ دارد که‌ مهم‌ترین‌ آن‌ها به‌ شرح‌ زیر است‌:

 1. ترجمه‌ی‌ موش‌ و گربه‌ عبید به‌ انگلیسی‌ تحت‌ عنوان‌:  Rats against cats . این‌ اثر، یکی‌ از نمونه‌های‌ زیبای‌ انگلیسی‌دانی‌  فرزاد است‌ که‌ آربری‌،  ایران‌شناس‌ بزرگ‌ انگلیسی‌ از آن‌ در کتاب‌ ادبیات‌ کلاسیک‌ ایرانی‌ تمجید کرده‌ و این‌ اثر پرطنز و استوار را ستوده‌ است‌ و چند بیت‌ از ترانه‌ی‌ منظوم‌ استاد  فرزاد را نقل‌ کرده‌ است‌.

 2. در انتقاد  شکسپیر،  Woodbine and Honey suckle, 1964

 3. شعر انگلیسی‌  The man who thought 

 4. الفبا و املای‌ جهانی‌  International alphabet and speling reform

 5. نقد ادبیات‌ فارسی‌  The man currents in persian literature

 

 ل‌.  فرزاد شاعر

     فرزاد شاعر بود و شاعری‌ بسیار با احساس‌ و نواندیش‌، اشعارش‌ در کتب‌، مجلات‌ و روزنامه‌ها، زیاد چاپ‌ شده‌ است‌، امّا بهترین‌ مجموعه‌های‌ شعر وی‌ عبارتند از:

 1. وقتی‌ که‌ شاعر بودم‌، مهر 1321.

 2. کوه‌ تنهایی‌، آذر 1326.

 3. بزم‌ درد، تیرماه‌ 1332.

 4. گل‌ غم‌، تیرماه‌ 1324.

 5. لبخند بدرود، خرداد 1355.

 6. مجموعه‌ اشعار  فرزاد به‌ کوشش‌ دکتر  منصور رستگار فسایی‌ ، با مقدمه‌ی‌ شادروان‌ استاد دکتر رعدی‌ آذرخشی‌ ، که‌ در 324 صفحه‌ در سال‌ 1369 در 3000 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ نوید  شیراز به‌ چاپ‌ رسید و مجموعه‌ اشعار فرزاد  را در بر دارد.

 

 مشاغل‌ فرزاد:

     از 15/8/1304 مترجم‌ اداره‌ی‌ محاسبات‌ وزارت‌ دارایی‌.

           از 1/1/1305 مترجم‌ پیمانی‌ اداره‌ی‌ پرسنلی‌ وزارت‌ دارایی‌.

           از 15/3/1312 مترجم‌ و ماشین‌نویس‌ شعبه‌ی‌ نفت‌.

           از 1/1/1315 مترجم‌ پیمانی‌ و ماشین‌نویس‌ لاتین‌ اداره‌ی‌ اعتبارات‌ نفت‌ وزارت‌ امور خارجه‌.

           از 11/2/1317 مترجم‌ پیمانی‌ وزارت‌ امور خارجه‌ در زبان‌ انگلیسی‌.

           از 1/6/1320 مترجم‌ پیمانی‌ زبان‌ انگلیسی‌ در دانشکده‌ی‌ فنی‌.

           از 16/7/1320 دبیر انگلیسی‌ دبیرستان‌ دارالفنون‌  تهران‌.

           از 20/3/1331 مترجم‌ انگلیسی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و رایزن‌ فرهنگی‌ سفارت‌  ایران‌ در  لندن‌ و سرپرست‌ دانشجویان‌ مقیم‌  انگلستان‌ تا سال‌ 1346.

           از 1/2/1346 تا هنگام‌ مرگ‌، استاد دانشگاه‌  شیراز ، در بخش‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ و دانشگاه‌ شیراز  به‌ پاس‌ خدمات‌ وی‌ درجه‌ی‌ دکتری‌ به‌ وی‌ اهدا کرد.

 

 گله‌ی‌  حافظ‌

     به‌  سعید نفیسی‌:

 خدا نگیردشان‌، گرچه‌ چاره‌ی‌ دل‌ ما به‌ یک‌ نگاه‌ نکردند و می‌توانستند

 ***

 کنون‌ هم‌ گرچه‌ سوهان‌ ملالت‌ دل‌ فرسوده‌ را دایم‌ بساید

 کند بخت‌ ار مدد، شاید ز نو دل‌ به‌ شوق‌ آید، کند کاری‌ که‌ شاید

 ***

 آرش‌آسا، گرچه‌ می‌دانم‌ که‌ جان‌ خواهم‌ سپرد بهر  ایران‌ به‌ از جانم‌ کمان‌ خواهم‌ کشید

 نیست‌ در دستم‌ کمانی‌ غیر این‌ تحقیق‌، لیک‌ منت‌ جان‌کاه‌ تیرش‌ را به‌ جان‌ خواهم‌ کشید

 

 خود گم‌ کرده‌

 خویش‌ را گم‌ کرده‌ام‌، یاران‌ مرا پیدا کنید    باطنم‌ کور است‌، آن‌ را از کرم‌ بینا کنید

 بند حیرانی‌ گرانی‌ می‌کند بر پای‌ جان‌ همتی‌ تا بند را از پای‌ جانم‌ وا کنید

 کار دل‌ آخر ز رسوایی‌ به‌ شیدایی‌ کشید فکر زنجیری‌ برای‌ این‌ دل‌ شیدا کنید

 نی‌ غلط‌ کردم‌ که‌ شیدا خواندمش‌، مرده‌ست‌ دل‌ رحم‌ بر این‌ مرده‌دل‌ هم‌چون‌ دم‌  عیسی‌ کنید

 نیست‌ دریای‌ غمش‌ را تاب‌ استسقای‌ من‌ چاره‌ای‌ زآن‌ پیش‌ کاین‌ دریا شود صحرا کنید

 یا دو صد دریا ز شوراب‌ غمش‌ گرد آورید یا من‌ غم‌دوست‌ را درمان‌ استسقا کنید

 کشت‌ درد انتظارم‌ اندر این‌ بیت‌الحزن‌ یوسف‌ گم‌گشته‌ام‌ را از کرم‌ پیدا کنید

 

 



 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

درگذشت استادی نامور

دکتر منصور رستگار فسایی

درگذشت استادی نامور


 در گذشت شادروان دکتر خلیل خطیب رهبر ،استاد نامور دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را- که استاد مشاور پایان نامه ی دکتری  زبان و ادبیات فارسی اینجانب ، در سال 1349 بودند ،- به خانواده محترم  ایشان و همه ی دوستداران زبان وادبیات فارسی تسلیت می گویم . ایشان استادی بسیار فروتن و سخت کوش و دقیق بودند که بیشتر اوقات زندگی پربار خود را، در انزوایی ثمر بخش ،وقف خواندن و یاد گرفتن و نوشتن و انتشار یافته های ادبی  خود ساختند و کوشیدند تا با ساده کردن متون  مهم و دشوار نظم و نثر ادب فارسی ،نسل جوان را با این آثار گران قدر، آشنا سازند و 221 بار چاپ وتجدید چاپ کتابهای ایشان ،( چنان که در فهرست زیر آمده است،) نشان از استقبال بسیار خوانندگان، از تألیفا ت این محقق ارجمند دارد. روانش شاد و با فرشتگان ونیکان وپاکان ،همنشین باد.

در زیر،دو گزارش را که  در سایت شهر کتاب وخبر گزاری کتاب :(ایبنا) در مورد ایشان منتشر شده  است ،می خوانید:

گزارش شهر کتاب:

   درگذشت استاد نامی تاریخ و ادبیات در گمنامی

اخبار فرهنگی  - خلیل خطیب رهبر، استاد نام‌آشنای ادبیات و تاریخ و مصحح برخی از متون برجسته ادبی، درگذشت. مراسم خاکسپاری وی روز دوشنبه، ۲۰ بهمن‌ماه، برگزار خواهد شد. 

خبرگزاری تسنیم: 

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، خلیل خطیب‌رهبر، مصحح و شارح برخی از متون ادبی و تاریخی، روز به دلیل کهولت سن دار فانی را وداع گفت. بنا بر اعلام نزدیکان وی، مراسم خاکسپاری این استاد نام‌آشنای عرصه فرهنگ روز دوشنبه، ۲۰ بهمن‌ماه، از مقابل درب منزل وی برگزار خواهد شد. این مراسم ۹ صبح از جلو منزل وی به نشانی خیابان یوسف آباد، خیابان ۲۷ (زینالی) پلاک ۳۳ به سمت بهشت زهرا(س) برگزار می‌شود. وی در گمنامی و بدور از هیاهوهای رسانه‌ای، سال‌ها به تحقیق و تألیف در زمینه ادبیات و تاریخ مشغول بود.
خلیل خطیب‌رهبر در مهر ماه سال ۱۳۰۲ در کرمان در خانواده‌ای مذهبی و اهل دین دیده به جهان گشود. خطیب رهبر تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خویش سپری کرد و سپس برای تکمیل تحصیلات خویش در سال ۱۳۱۹ وارد دانشسرای مقدماتی کرمان شد. فارغ‌التحصیلی وی با درجه ممتاز در سال ۱۳۲۲ خورشیدی بود و پس از آن به تدریس در مدارس کرمان و خدمت آموزش و پرورش (فرهنگ) مشغول شد. بعد از چند سال تدریس، برای انجام تحصیلات عالی عازم تهران شد و پس از اخذ لیسانس و فوق لیسانس، در دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، در دانشگاه تهران پذیرفته و سرانجام در سال ۱۳۳۶ موفق به اخذ دکتری خویش شد. پس از دریافت درجه دکتری، تدریس در رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران را آغاز کرد.
از وی آثار متعددی در زمینه تصحیح و شرح متون کلاسیک به یادگار مانده که از جمله این موارد، تصحیح «تاریخ بیهقی»، شرحی بر غزلیات سعدی و حافظ، شرح و توضیح مفصل «گلستان» سعدی، شرح و توضیح مفصل «مرزبان‌نامه» و تألیف چند عنوان  درباره دستور زبان اشاره کرد.

 

گزارش خبر گزاری ایبنا:

ادیب فرزانه‌ای که کتاب‌های او 199 بار تجدید چاپ شد/ کتابشناسی استاد فقید خلیل خطیب‌رهبر

 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۱۷
 
 
امروز ادیب فرزانه‌ای روی در نقاب خاک می‌کشد که 221 عنوان کتاب از خود برای دانشجویان و پژوهشگران ادبیات فارسی بر جای گذاشته است. دکتر خلیل خطیب‌رهبر علاوه بر شرح و تصحیح آثار رودکی، فرخی سیستانی، سعدی، حافظ، کلیله و دمنه، تاریخ بیهقی و مرزبان‌نامه، درباره دستور زبان فارسی، کاربرد صفت و قواعد املاء و ویرایش، کتاب‌های متعددی را نوشته و منتشر کرده است.
 
ادیب فرزانه‌ای که کتاب‌های او 199 بار تجدید چاپ شد/ کتابشناسی استاد فقید خلیل خطیب‌رهبر
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- دکتر خلیل خطیب‌رهبر، استاد زبان و ادبیات فارسی که  پنجشنبه 16 بهمن دار فانی را وداع گفت، تمام عمر خود را صرف تحقیق و پژوهش در زمینه ادبیات کلاسیک فارسی کرده بود. این ادعا را می‌توان به سادگی با آمار اطلاعات خانه کتاب اثبات کرد. 22 عنوان از کتاب‌های این استاد دانشگاه، 199 بار تجدید چاپ شده‌اند و در مجموع 221 کتاب از او به یادگار مانده است.

کتاب‌های زنده‌یاد خطیب رهبر عبارتند:


1- املاء، نشانه‌گذاری، ویرایش
خسرو فرشیدورد؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 98 صفحه، چاپ 2 سال 1375، 3000 نسخه.
2- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 882 صفحه، چاپ 7 سال 1384، 2200 نسخه.
3- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 8 سال 1385، 2200 نسخه.
4- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 882 صفحه، چاپ 9 سال 1386، 2200 نسخه.
5- بوستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 10 سال 1387، 2200 نسخه.
6- بوستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 11 سال 1389، 1500 نسخه.
7- بوستان سعدی
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 830 صفحه، چاپ 12 سال 1391، 1100 نسخه.
8- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 912 صفحه، چاپ 4 سال 1376، 3000 نسخه.
9- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 880 صفحه، چاپ 5 سال 1379، 2500 نسخه.
10- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 912 صفحه، چاپ 6 سال 1381، 3300 نسخه.
11- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی) نگارش حضرت استاد محمدعلی ناصح
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 789 صفحه، چاپ 2 سال 1371، 3000 نسخه.
12- بوستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح بیت‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 112 صفحه، چاپ 2 سال 1383، 2200 نسخه.

13- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 391 صفحه، جلد 1، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
14- تاریخ بیهقی
ابوالفضل محمدبن حسین‌بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 394 صفحه، جلد 3، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
15- تاریخ بیهقی
ابوالفضل محمدبن حسین‌بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 569 صفحه، جلد 2، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
16- تاریخ بیهقی
محمدبن‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 534 صفحه، جلد 1، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
17- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، جلد 2، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
18- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 405 صفحه، جلد 3، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
19- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 408 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
20- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 336 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
21- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 488 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
22- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ نشر مرکز، 744 صفحه، چاپ 1 سال 1377، 3000 نسخه.
23- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ نشر مرکز، 748 صفحه، چاپ 2 سال 1383، 1000 نسخه.
24- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 1118 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 1 سال 1388، 1650 نسخه.
25- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 944 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 2 سال 1389، 1650 نسخه.
26- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 1118 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 3 سال 1389، 1650 نسخه.
27- تاریخ بیهقی
محمدبن‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 820 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 4 سال 1392، 1100 نسخه.
28- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 216 صفحه، چاپ 6 سال 1373، 7000 نسخه.
29- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 438 صفحه، جلد 1، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
30- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 412 صفحه، جلد 3، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
31- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 489 صفحه، جلد 2، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
32- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 446 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
33- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
34- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
35- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 474 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
36- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 394 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
37- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن ‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 400 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
38- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 868 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.

39- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 200 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.
40- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.
41- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
42- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
43- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
44- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
45- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 408 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
46- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 880 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
47- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 15 سال 1390، 2000 نسخه.
48- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 15 سال 1390، 2000 نسخه.
49- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 392 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
50- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 472 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
51- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
52- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 470 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
53- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
54- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 400 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
55- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستور و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 9 سال 1375، 5000 نسخه.
56- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی،مهتاب، 228 صفحه، چاپ 12 سال 1378، 10000 نسخه.
57- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی،مهتاب، 228 صفحه، چاپ 13 سال 1380، 4000 نسخه.
58- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 432 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
59- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 399 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
60- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 483 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
61- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 14 سال 1382، 4000 نسخه.
62- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 16 سال 1384، 4000 نسخه.
63- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
64- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
65- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 428 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
66- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 17 سال 1387، 3000 نسخه.
67- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 18 سال 1393، 1000 نسخه.
68- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابی، خوارزمشاه، حسن صباح با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و...
عطاملک‌بن محمد جوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 200 صفحه، چاپ 2 سال 1382، 1500 نسخه.
69- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابی، خوارزمشاه، حسن صباح با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای ...
عطاملک‌بن محمد جوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 176 صفحه، چاپ 3
سال 1392، 1000 نسخه.

70- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابین، خوارزمشاه، حسن صباح
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 198 صفحه، چاپ 1 سال 1371.
71- داستانهای کوتاه از مثنوی جلال‌الدین نیشابوری با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و امثال...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 122 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 1100 نسخه.
72- داستانهای کوتاه از مثنوی فریدالدین عطار نیشابوری با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و امثال...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 144 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 1100 نسخه.
73- داستانهای کوتاه منظوم از آثار سنائی، نظامی، عطار، مولوی، سعدی، جامی با معنی واژه‌ها و شرح بیتها...
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 501 صفحه، 3000 نسخه.
74- داستانهای کوتاه منظوم: از آثار سنائی، نظامی، عطار مولوی، سعدی و جامی...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ گلستان کتاب، 502 صفحه، چاپ 2 سال 1380، 2500 نسخه.
75- دستور زبان فارسی: برای پژوهش دانشجویان و ادب‌دوستان در آثار شاعران و نویسندگان بزرگ ایران
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 328 صفحه، چاپ 1 سال 1381، 2200 نسخه.
76- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 568 صفحه، چاپ 1 سال 1367، 2500 نسخه.
77- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 568 صفحه، چاپ 2 سال 1367، 3100 نسخه.
78- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط مشتمل بر: تعریف و تقسیم و شرح اصطلاحات و معانی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 568 صفحه، چاپ 4 سال 1379، 1700 نسخه.
79- دیوان خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 760 صفحه، چاپ 3 سال 1366، 2000 نسخه.
80- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و ...
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 574 صفحه، (در 2جلد)، جلد 1، چاپ 10 سال 1382، 1500 نسخه.
81- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 510 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 10 سال 1382، 1500 نسخه.
82- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 600 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 11 سال 1389، 1100 نسخه.
83- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی...
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، (در 2جلد)، جلد 2، 3000 نسخه.
84- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1109 صفحه، جلد 1، چاپ 5 سال 1371، 3000 نسخه.
85- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1164 صفحه، چاپ 9 سال 1377، 1500 نسخه.
86- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 574 صفحه، (در 2جلد)، جلد 1، چاپ 11 سال 1389، 1100 نسخه.
87- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 604 صفحه، جلد 1، چاپ 1 سال 1366، 3300 نسخه.
88- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زیرنظر: محمد فرهادی، مهتاب، 576 صفحه، جلد 1، چاپ 8 سال 1375، 3300 نسخه.
89- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 600 صفحه، جلد 2، چاپ 8 سال 1375، 3300 نسخه.                  
90- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 9 سال 1371، 3000 نسخه.
91- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی
شارح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 16 سال 1374، 3000 نسخه.
92- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 38 سال 1384، 4400 نسخه.
93- دیوان غزلیات خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 764 صفحه، چاپ 4 سال 1366، 4000 نسخه.
94- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 756 صفحه، چاپ 1 سال 1363، 3000 نسخه.
95- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 760 صفحه، چاپ 2 سال 1364، 3000 نسخه.
96- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 8 سال 1370، 3000 نسخه.
97- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 6 سال 1369، 3000 نسخه.
98- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 10 سال 1371، 3000 نسخه.
99- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 18 سال 1375، 3000 نسخه.
100- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 19 سال 1376، 3000 نسخه.
101- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 20 سال 1376، 3000 نسخه.
102- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 22 سال 1377، 3000 نسخه.
103- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 450 صفحه، چاپ 1 سال 1379، 2250 نسخه.
104- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 52 سال 1392، 2200 نسخه.
105- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 766 صفحه، چاپ 34 سال 1382، 3300 نسخه.
106- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 35 سال 1382، 3300 نسخه.
107- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 36 سال 1383، 3300 نسخه.
108- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 37 سال 1383، 3300 نسخه.
109- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 39 سال 1385، 4400 نسخه.
110- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 40 سال 1385، 4400 نسخه.
111- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 42 سال 1386، 3300 نسخه.
112- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 29 سال 1380، 4000 نسخه.
113- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 30 سال 1380، 4400 نسخه.
114- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 31 سال 1380، 4400 نسخه.
115- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 5 سال 1368، 3000 نسخه.
116- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 17 سال 1375، 3000 نسخه.
117- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 21 سال 1377، 3000 نسخه.
118- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه،چاپ 26 سال 1379، 3000 نسخه.
119- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 32 سال 1381، 4400 نسخه.
120- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 33 سال 1381، 4400 نسخه.
121- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 23 سال 1378، 3000 نسخه.
122- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 24 سال 1378، 3000 نسخه.
123- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 27 سال 1379، 3000 نسخه.
124- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 28 سال 1379، 4000 نسخه.
125- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 41 سال 1386، 3300 نسخه.
126- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 43 سال 1387، 1200 نسخه.
127- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 44 سال 1387، 1250 نسخه.
128- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 45 سال 1387، 2000 نسخه.
129- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 46 سال 1388، 2200 نسخه.
130- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 47 سال 1388، 2500 نسخه.
131- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 48 سال 1389، 2500 نسخه.
132- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 49 سال 1389، 3300 نسخه.
133- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر:شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 50 سال 1390، 3300 نسخه.
134- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 51 سال 1391، 2300 نسخه.
135- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 742 صفحه، چاپ 53 سال 1393، 1100 نسخه.
136- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 69 صفحه، چاپ 8 سال 1372، 3000 نسخه.
137- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 71 صفحه، چاپ 5 سال 1369، 3000 نسخه.
138- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 72 صفحه، چاپ 13 سال 1375، 3000 نسخه.
139- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 72 صفحه، چاپ 14 سال 1375، 3000 نسخه.
140- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 15 سال 1376، 3000 نسخه.
141- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 16 سال 1377، 3000 نسخه.
142- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 17 سال 1378، 3000 نسخه.
143- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 18 سال 1379، 3000 نسخه.
144- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 19 سال 1379، 3000 نسخه.
145- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 19 سال 1380، 3300 نسخه.
146- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 21 سال 1381، 4300 نسخه.
147- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 22 سال 1382، 4100 نسخه.
148- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 86 صفحه، چاپ 23 سال 1383، 3300 نسخه.
149- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 24 سال 1385، 3300 نسخه.
150- صفت: تعریف، کاربرد، ساخت و تقسیم آن
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 120 صفحه، چاپ 1 سال 1375، 3000 نسخه.
151- غزلیات حافظ
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 203 صفحه، چاپ 1 سال 1369، 3000 نسخه.
152- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 250 صفحه، چاپ 1 سال 1369، 7000 نسخه.
153- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 256 صفحه، چاپ 5 سال 1378، 5000 نسخه.
154- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 256 صفحه، چاپ 6 سال 1382، 2000 نسخه.
155- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 252 صفحه، چاپ 7 سال 1386، 1500 نسخه.
156- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 252 صفحه، چاپ 8 سال 1389، 1500 نسخه.
157- غزلیات سعدی شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1172 صفحه، چاپ 6 سال 1372، 3000 نسخه.
158- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 99 صفحه، چاپ 7 سال 1369، 3000 نسخه.
159- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 100 صفحه، چاپ 16 سال 1375، 3000 نسخه.
160- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، چاپ 17 سال 1375، 3000 نسخه.
161- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 18 سال 1376، 3000 نسخه.
162- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 19 سال 1377، 3000 نسخه.
163- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 20 سال 1378، 3000 نسخه.
164- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 21 سال 1379، 3000 نسخه.
165- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 22 سال 1379، 3000 نسخه.
166- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 23 سال 1380، 3300 نسخه.
167- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 24 سال 1381، 4400 نسخه.
168- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 25 سال 1382، 3300 نسخه.
169- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 26 سال 1383، 3300 نسخه.
170- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 27 سال 1384، 4400 نسخه.
171- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 28 سال 1386، 4200 نسخه.
172- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 29 سال 1392، 1100 نسخه.
173- کلیات شمس تبریزی مولانا جلال‌الدین محمد مشهور به مولوی: مطابق از روی نسخه تصحیح شده استاد بدیع‌الزمان فروزانفر
جلال‌الدین محمدبن محمد مولوی؛ مقدمه: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1242 صفحه، چاپ 1 سال 1389، 2500 نسخه.
174- کلیله و دمنه: باب برزویه طبیب، باب شیر و گاو، باب بازجست کار دمنه با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 136 صفحه، چاپ 5 سال 1379، 2000 نسخه.
175- کلیله و دمنه: باب برزویه طبیب، باب شیر و گاو، باب بازجست کار دمنه با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 152 صفحه، چاپ 6 سال 1382، 2000 نسخه.
176- گزینه تاریخ بیهقی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 9 سال 1374، 5000 نسخه.
177- گزینه سخن پارسی 7 غزلیات حافظ
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 208 صفحه، چاپ 2 سال 1372، 3000 نسخه.
178- گزینه سخن پارسی فرخی سیستانی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 9 سال 1370، 3000 نسخه.
179- گزینه کلیله و دمنه
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 152 صفحه، چاپ 4 سال 1374، 5000 نسخه.
180- گلستان
حشمت‌اﷲ سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 2 سال 1363، 3000 نسخه.
181- گلستان
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 724 صفحه، چاپ 1 سال 1366، 3000 نسخه.
182- گلستان
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 695 صفحه، چاپ 7 سال 1371، 3000 نسخه.
183- گلستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 724 صفحه، چاپ 6 سال 1370، 3000 نسخه.
184- گلستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 10 سال 1374، 3000 نسخه.
185- گلستان سعدی: از روی نسخه تصحیح‌شده انجمن ادب فارسی و یک نسخه خطی معتبر و قدیمی منحصر
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ به‌اهتمام: مظاهر مصفا؛ زرین و سیمین، 224 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 5000 نسخه.
186- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 11 سال 1376، 3000 نسخه.

187- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 22 سال 1388، 3300 نسخه.
188- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 23 سال 1390، 3300 نسخه.
189- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 15 سال 1382، 3300 نسخه.
190- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 19 سال 1386، 1650 نسخه.
191- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 704 صفحه، چاپ 25 سال 1392، 1100 نسخه.
192- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و غیره
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 14 سال 1381، 3300 نسخه.
193- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرست آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 700 صفحه، چاپ 18 سال 1385، 3300 نسخه.
194- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و ...
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 16 سال 1384، 3300 نسخه.
195- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 17 سال 1384، 3300 نسخه.
196- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 704 صفحه، چاپ 20 سال 1387، 2200 نسخه.
197- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 21 سال 1387، 2750 نسخه.
198- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 24 سال 1391، 1100 نسخه.
199- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 13 سال 1380، 3300 نسخه.
200- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوارو برخی نکته‌های دستوری و ادبی و غیره
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 12 سال 1379، 2500 نسخه.
201- مثنوی معنوی
جلال‌الدین‌محمدبن محمد مولوی؛ مصحح: رنلدالین نیکلسون؛ مقدمه: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1042 صفحه، چاپ 1 سال 1389، 2500 نسخه.
202- مرزبان‌نامه
خلیل خطیب‌رهبر؛ دانشگاه شهید بهشتی، 816 صفحه، چاپ 1 سال 1363، 2000 نسخه.
203- مرزبان‌نامه
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، وزیری، چاپ 2 سال 1366، 3000 نسخه.
204- مرزبان‌نامه
سعدالدین‌وراوینی؛ خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 3 سال 1366، 2400 نسخه.
205- مرزبان‌نامه
سعدالدین‌وراوینی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 4 سال 1370.
206- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 7 سال 1380، 3000 نسخه.
207- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
مترجم: سعدالدین‌وراوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 9 سال 1383، 2200 نسخه.
208- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی
مترجم: سعدالدین‌وراوینی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ دانشگاه شهید بهشتی، 795 صفحه، چاپ 1 سال 1363.
209- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 6 سال 1376، 3000 نسخه.
210- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
211- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 810 صفحه، چاپ 12 سال 1387، 3300 نسخه.
212- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 810 صفحه، چاپ 13 سال 1387، 1500 نسخه.
213- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 798 صفحه، چاپ 14 سال 1389، 2200 نسخه.
214- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 15 سال 1389، 1300 نسخه.
215- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 826 صفحه، چاپ 16 سال 1390، 3300 نسخه.
216- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 900 صفحه، چاپ 17 سال 1390، 2200 نسخه.
217- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 18 سال 1392، 1100 نسخه.
218- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 788 صفحه، چاپ 19 سال 1392، 1100 نسخه.
219- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 800 صفحه، چاپ 20 سال 1392، 1100 نسخه.
220- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 800 صفحه، چاپ 21 سال 1393، 1100 نسخه.
221- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوارو تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و... به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 796 صفحه، چاپ 10 سال 1384، 3300 نسخه.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شادى‏ و جشنها درفرهنگ ایرانی*

دکتر منصوررستگار فسایی

 

شادى‏  و جشنها درفرهنگ ایرانی*

 

 آرمان زندگى شادى و خوشبختى است که با کوشش این جهانى و کمال معنوى به دست مى آید. براى شادى باید کوشید تا برابر قانون داد و راستى، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آید. فرهنگ ایرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدین اسعد گرگانى:

 به شادى دار دل را تا توانى‏

 که بفزاید ز شادى، زندگانى‏

 به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرین است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اوى است شادى، از اوى است زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 خداوند هست و خداوند نیست‏

 همه بندگانیم و ایزد یکى است‏

 مول، 1/138/750

 و شاهان نیک، شادى‏رسان هستند:

 گزارنده گرز و گشاینده شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 بیامد سوى پارس کاووس کى‏

 جهانى به شادى نو افگند پى‏

 بیاراست تخت و بگسترد داد

 به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415

 جهان گشت پرشادى و خواسته‏

 در و بام هر برزن آراسته‏

 مول، 2/102/104

 شادى، على‏رغم، لایه لفظى بسیار کلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامین بسیار گسترده و وسیع است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اویست شادى، از اویست زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 1/138/75

 شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّک و منطق رضایت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 7/156/3672

 شادى معناى دلبستگى به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکتهایى است تازه به سوى افقهایى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبیرى مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیاز هاى انسانى. به همین جهت، "شادى" از ارکان هویت ایرانى است. بند اول کتیبه‏اى از داریوش در شوش، چنین مى گوید: "بغ بزرگ است اهورامزدا، که این جهان را آفرید که آن جهان را آفرید که مردم را آفرید و شادى را براى مردم آفرید." این تلقى که آفرینش شادى را با آفریدن جهان مادى و جهان دیگر و انسان، هم‏سنگ مى کند، شأن شادى را در میان ایرانیان نشان مى دهد. ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.

 نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:

 .1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.

 نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند ، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:

 

 .1 نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:

 شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏

 سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر

 شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏

 در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.

 سرت سبز و جوانى چون خوید

 اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏

 بازت گیرا و خجسته به شکار

 کارت راست چون تیر

 سرایت آباد و زندگى بسیار باد.

 

 .2 جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد: "... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.

 

 .3 جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."

 از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.

 .4 جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:

 ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند.

 در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد: "آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."

 

 .5 جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:

 آن شب که سرورم زاید

 نشانه‏اى از ملک آید

 ستاره از آسمان ببارد

 هم آن‏گونه که رهبرم درآید

 ستاره‏اش نشان نماید

 پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."

 .6 جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"

 

 .7 جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."

 .8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.

 .9 جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:

 .1 گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.

 .2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.

 .3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.

 .4 گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 .5 گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.

 .6 گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.

 .10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 .11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

 

 ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند 1/25

 

 نشستند فرزانگان شادکام‏

 گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏  1/62

 

بنا بر این، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:

 گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 1/155/1165

 ز ایوان سوى کاخ رفتند باز

 سه هفته به شادى گرفتند ساز

 1/174/1630

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 1/181/1780

 هنوز از لبت شیر بوید همى‏

 دلت ناز و شادى، بجوید همى‏

 1/223/49

 شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

 همیشه بزى شاد و به روزگار

 روان و خِرد بادت آموزگار

 6/1626

 و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

 تو دل را بجز شادمانه مدار

 روان را به بد، در گمانه مدار

 3/644

 ز گیتى تو را شادمانى است بس‏

 دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏

 2/216

 اگر دل توان داشتن شادمان‏

 جز از شادمانى مکن تا توان‏

 2/279

 در میان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحیه‏اى بسیار شادمانه دارد و آن‏را در مثنویاتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.

 مغنى بساز آن نو آیین سرود

 بگو با حریفان به آواز رود

 که از آسمان مژده نصرت است‏

 مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

 

 مغنّى نواى طرب ساز کن‏

 به قول و غزل قصّه آغاز کن‏

 که بار غمم بر زمین دوخت پاى‏

 به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

 

 بیا مطرب آن بربط خوشنوا

 که نغزیش مغز مرا شد دوا

 بزن تا که بر باید از مغز هوش‏

 به دل جان نو ریزد از راه گوش‏

 

 بیا مطربا برکش آوازتر

 دماغ مرا تر کن از سازتر

 روان کن که خشک است رود و رباب‏

 از آن دست چون ابر، باران آب‏

 به مستان نوید و سرودى فرست‏

 به یاران رفته درودى فرست‏

 

 مغّنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 

 مغّنى از آن پرده نقشى بیار

 ببین تا چه گفت از درون پرده‏دار

 چنان برکش آهنگ این داورى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 در این پرده چون عقل را بار نیست‏

 بجز مستى و بیخودى، کار نیست‏

 

 مغنّى کجایى؟ به آواز رود

 به یادآور آن خسروانى سرود

 که تا وجد را کارسازى کنم‏

 به رقص آیم و خرقه بازى کنم‏

 

 بده ساقى آن آب آتش نشان‏

 از آن پیش کز ما نیابى نشان‏

 که در آتش است این دل روشنم‏

 همانا که بر آتش، آبى زنم‏

 

 شنیدم که در عهد بوذرجمهر

 ز فیروز روزى، منوچهرچهر

 نوشتند بر جام نوشین روان‏

 که بفزاید از جام نوشین، روان‏

 ز من بشنو این پند آموزگار

 مکن تکیه بر گردش روزگار

 اگر پور زالى از این پیر زال‏

 به دستان نمانى شوى پایمال‏

 بده ساقى آن آب افشرده را

 به مى زنده گردان دل مرده را

 

 که دارا که داراى آفاق بود

 به دارندگى در جهان طاق بود

 چو زین دار ششدر برون برد، رحَت‏

 ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

 

 بدو گفت گوینده‏اى دادگر

 گرایدون ز ترکان نبودى گذر

 از این مایه ور جاى و این فرّهى‏

 دل ما نبودى ز رامش تهى‏

 نیاریم گردن برافراختن‏

 ز بس کشتن و غارت و تاختن‏

 ز پرّنده و مردم و چار پاى‏

 گزندى که آید بر ایران سپاه‏

 ز کشور به کشور، جز این نیست راى‏

 بسى پیش از این، کوشش و رزم بود

 گذر ترک را راه خوارزم بود

 کنون چون ز دهقان و بازارگان‏

 برون آورد سر، دهد رایگان‏

 نمانیم کاین بوم ویران کنند

 همان غارت شهر ایران کنند

 نخوانند بر ما کسى آفرین‏

 که ویران بود روى ایران‏زمین‏

 

 

 

 

  • بر گرفته از کتاب "فردوسی و هویت شناسی ایرانی،از دکتر منصوررستگار فسایی ،انتشارات طرح نو،تهران ،1381
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شعر ونثر فارسی و تحولات صوری ومعنوی آن

 

 

دکتر منصوررستگار فسایی

                 شعر ونثر فارسی  و تحولات  صوری ومعنوی آن  

(1)

اگر مردمى شکست بخورند ولى زبان

خودرا نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند

که کلید زندان را همراه خود دارد.

                       آلفونس دوده‏


حکومتهای ایرانی و پدید آمدن شعر فارسی


 همزمان با نخستین روز هاى فرمانروایى یعقوب لیث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق/ دوره ی اول : 867 تا 879م)"...رستاخیز فرهنگی ایران رخ داد ،دلبستگی شدید نسبت به میراثهای ملی  و افتخارات  گذشته که چون آتش زیر خاکستر،در بطن جامعه وجود داشت،ود را گاهی خود را  دربرابر ، برخی تمایلاتی که ایران  را در راستای  عربی ساختن  ویکدست شدن جامعه اسلامی  پیش می برد ،نشان می داد، از جمله کاتبان و دیوانیان ایرانی  و مخصوصا در دوره ای  که "عصر طلایی اسلام" نامیده می شد (749 تا 847 م)به صورت روشنی تمایلات افتخار آمیز ملی خود را ظاهر می ساختند ، جاحظ ،دانشمند معروف قرن دهم( 160 تا 255 ه.ق)دربخشی از رساله خود که به نکوهش  این کاتبان اختصاص داده  ،ایشان را به این متهم ساخته  که فقط دانش وآگاهی های  عالمان زمان  ساسانیان را موردپژوهش قرار می دهند و علوم اسلامی را به تمسخر می گیرندوسنن عربی را تحقیر می کنند، نهضت شعوبیه نیز یکی از بازتابهای چنین احساسی بود ...چندین واقعه در پیش برد چنین احساساتی  تأصیر خاص داشت که یکی از آنها ،رهبری  ودرایت ابو مسلم خراسانی ( 718-755م.مرگ: 137 ه.ق)بود و موفقیت چشمگیر او در برانداختن  سلسله ی امویان  در سال 749م/ 132 ه.ق) وبه ثمر رسانیدن انقلاب عباسیان.

ابو مسلم زبان فارسی را برای مکالمه و ارتباط به کار می بردو پیروزی شگفت انگیز او راه را برای شرکت همه جانبه ی  ایرانیان در تمام امور  دنیای اسلم  باز کرد (طبری ،جلد سوم 1 ،ص 46)وبه ایرانیان اعتماد به نفس بخشید .

در سال 821 میلادی نیزطاهر ذوالیمینین به فرمانروایی خراسان  منصوب شد  ووی و فرزندانش مدت 52 سال به صورت سلسله ای نیمه مستقل ، برشرق ایران حکومت کردند که قسمتی از آن همزمان با با ضعف سیاسی عباسیان  وروی کار آمدن غلامان ترک بود." یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، )(همان)

اشعار حنظله ی بادغیسی در دوره ی طاهریان

1

یارم سپند گرچه بر آتش همی نهد

از بهر چشم ،تانرسد مر ورا گزند،

اورا سپند وآتش ،ناید همی به کار،

باروی همچو آتش و، با خال چون سپند

2

مهتری گر به کام شیر در ، است

شو خطر کن، ز کام شیر بجو

یا بزرگی . عزّ و نعمت و جاه،

یا چو مردانت مرگ رویا روی

 

شعر محمود ورّاق ازشاعران دوره ی طاهری

نگارینا به نقد جانت ندهم

گرانی در بها، ارزانت ندهم

گرفتسسم به جان دامان وصلت

نِهم جان از کف و،  دامانت،ننهم

(پیشاهنگان شعر فارسی ، ص 3)

 

 

باآغاز دوران استقلال سیاسى و اجتماعى ایران در قرن سوم هجرى،که برخی از محققان ،آن راآغاز گر  رستاخیز ایران  می خوانند (ایرانشناسی، شماره ی 50 ،1380 ،ص 273 تا 288)، "اندر یافتن زبان فارسى" به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار یعقوب مطرح مى گردد و یعقوب با شاعرانى که رسیدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آید و مى گوید: "چیزى (سخنى) که من اندر نیابم چرا باید گفتن؟!" مشروح این داستان را صاحب تاریخ سیستان، چنین روایت مى کند که چون یعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سیستان و کابل و کرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار کرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

قد اکرم اللّه اهل المصر و البلد

بملک یعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون این شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنیافت، محمدبن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس یعقوب گفت چیزى که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ محمد وصیف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پیش از او کسى نگفته بود که تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر میان ایشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى نبود... چون یعقوب زنبیل و عمّار را بکشت... محمّد وصیف این شعر بگفت:

اى امیرى که امیران جهان خاصه و عام‏

بنده و چاکر و مولاى و سگ بند و غلام‏

ازلى خطى در لوح، که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب، بن اللّیث همام‏

به لتام آمد زنبیل و لتى خورد بلنگ‏

لزه شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام‏

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه، کت داد در آن لشکر کام‏

عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

تیغ تو کرد میانجى به میان دد و دام‏

عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزى‏

دَرِ آکار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام کورد، از آن خوارج بود که به صلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق پسر وصیف (محمدبن وصیف) بدید، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمّار اندر شعرى یاد کند:

هر که نبود او به دل متهم‏

بر اثر دعوت تو کرد نعم‏

عمر ز عمّار بدان شد برى‏

کاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

دید بلا بر تن و بر جان خویش‏

گشت به عالم تن او در الم‏

مکّه حرم کرد عرب را خداى‏

عهد تو را کرد حرم، در عجم‏

هر که درآمد همه باقى شدند

باز فنا شد که ندید این حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نیز پارسى گفتن گرفت و این شعر را بگفت:

جز تو نزاد حوّا و آدم نکشت‏

شیر نهادى به دل و بر منشت‏

معجز پیغمبر مکّى تویى‏

به کنش و به منش و به گوشت‏

فخر کند عمّار روزى بزرگ‏

کو همانم من، که یعقوب کشت‏

 “البته این نظریه که نخستین شعر فارسی در زمان صفاریان سروده شده باشد،درست نیسست و شواهدی  و حتی نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، ):

و می توان به آسانی تصور نمود که که زودتر از آن هم کوششهایی  برای سرودن شعر به اوزان محلی  ویا در قالب شعر عربی به طور پراکنده،این جا وآن جا صورت است گرفته باشد ،اما از آنها چیزی به دست ما نرسیده است( شعرفارسی  تا سال 1100 میلادی انجمن سلطنتی آسیایی،لندن ،1992،ص 42 تا 58)،اقدام یعقوب محرّکی در سرودن  شعر فارسی شد  وآغاز سنتی گردید که سامانیان ،پیشرو ان راستین  رستاخیز ادبی ایران ،آن را برگرفته و کسترش دادند." ( یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

از آنجا که اهمیت سخن و کار یعقوب و ابعاد سیاسى، فرهنگى و اجتماعى آن کمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در این مقاله بر آنیم تا با تجزیه و تحلیل گفتار مؤلف تاریخ سیستان، اهمیت "اندر یافتن  زبان فارسى" و "تولد رسمی شعر فارسى" را بازنماییم و سهم توده مردم را در رسمیت بخشیدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سیاسى و اجتماعى ایران که حدود یک قرن بعد به وسیله فردوسى به کمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهیم:

    1- بنابر آنچه از گفته مؤلف تاریخ سیستان برمى آید؛ چون یعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، این امیر فاتح را به زبان تازى ستایش مى کنند، زیرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانیم که تا روزگار یعقوب، زبان رسمى و مکاتبه‏اى حکومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مکتوب جایى در سلسله‏مراتب قدرت و حکومت نداشت، اما معنى این سخن آن نیست که مردم ایران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندریافتنى" مردم ما همان زبان مردم ایران در روزگار ساسانى بود که با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى که مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پیدا کرده بود، همچنان به حیات خود ادامه مى داد و وسیله تفهیم و تفاهم مردم با یکدیگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عامیانه بود و اگرچه ایرانیان در همین دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلایل مختلف که مهمترین آنها فقدان حکومت ملى ایرانى بود، هنوز کاربرد ادب شفاهى این زبان، قوى‏تر از صورتهاى کتبى آن بود، و همان  است که به قول  تاریخ سیستان : "تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى..." شاهد این مدعا آن است که "در بصره کودکانى چند که گو یا همه فارسى‏زبان بودند، بر یزیدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زیاد یزید را نبیذ شیرین و بشرم... خورانیده بود و خوک و گربه‏اى را با وى به یک ریسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، کودکان از یزید مى پرسیدند، این چیست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

آب است و نبیذ است،

عصارات زبیب است،

سمیّه روسپیذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هایى به لهجه محلى سروده بودند و کودکان آن هجاها را مى خواندند:

از ختلان آمذیه‏

برو تباه آمذیه‏

آواره باز آمذیه‏

بیدل فراز آمذیه...

 نمونه این اشعار فارسى محلى- یا همان سخن تصنیف واره ای  که به رود گفتندى، بر طریق خسروانى،- در متون تاریخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره یعقوب بسیار ،وجود داردو نشان مى دهد که مردم ما ادب غیررسمى خود راکه گاهی تصنیف به زبان فارسى داشتندو گهگاه مخصوصا در تصنیفهایی  به زبان محلى خود براى مقاصد سیاسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاکمان عرب، استفاده مى کردند و این قبیل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در میان مردم محبوبیت و شهرت فراوان داشت واغلب به صورت شعر واره های موزون هجایی در گوشه و کنار کشور، عرضه می شد که بتدریج به در حال تبدیل وزنهای عروضی نزدیک می شدند وبتدریج وزنهای هجایی آنها  تا زمان فرمانرروایی یعقوب لیث به وزنهای عروضی نزدیک می شد وبه چنان ظرفیتی رسیده بود که می توانسست با اعتراض یعقوب به عربی سرایی شاعران به سادگی به خلق اشعار عروضی به وسیله ی شاعرانی چون حنظله ی باد غیسی ئ دیگران بینجامدو به عنوان نخستین شعر های فارسی دری به رسمیت شناخته شود و آغاز گر دورانی نو در ادب قرن سوم و راهگشای سخنوران پارسی گوی آینده باشد  .

 

پیش از که به ذکر تحولاتی که باظهور شعرفارسی دردوران یعقوب رخ داد ،اشاره کنیم ،لازم است به این مسأله بپردازیم که وزن هجایی و عروضی چیست و قالبهای شعر فارسی  ،چه ارتباطی با  وزن وقافیه دارند:

    

اغلب ادیبان  قالبهاى موجود شعر فارسى را در یک چهارچوب  قراردادى می پذیرند و عقیده دارند که از ترکیب واجتماع وزن و قافیه و ردیف، قالب شعر به وجود مى‏آید و دلیل تغییرات قوالب را نیز این مى‏دانند که اندیشه  و الفاظ و وزنها و قافیه‏ها بنا به احتیاج و ذوق شاعر و حال و مقام وی، تغییر مى‏کند و بنابراین قوالب متفاوت شعرپدیدار مى‏گردد.مرولیث را شکست داده بود ، اورا به حکومت خراسان گماشت  وفرمان اسماعیل از سیر دریا درشمال  تا مرزهای هند  در افغانستان امروز  روان شد  و سامانیان توانستند

 

شعر به لحاظ وزن بر سه گونه است:

1ـ شعر آهنگین: آن است که در دو قرینه تنها رعایت آهنگ بشود و هم وزن بودن و یک اندازه بودن تعداد هجاها شرط نباشد. شعر با این نوع وزن، قدیمترین نوع شعرهاست و نمونه‏هاى آن
عبارتست از سرودهاى ودا و مهاباراتا و رامایانا از آثار هندوان و زبور داوود و متن عربى سفر ایوب و ایلیاد و ادیسه هومر شاعر باستانى یونان و قسمتهایى از اوستا.

2ـ شعر هجایى (Sylabic meter): به شعرهایى مى‏گویند که قرینه‏ها از نظر تعداد هجاها با هم برابر باشند ولى بلندى و کوتاهى هجاها رعایت نشود؛ چه بسا که هجاهاى بلند در مقابل  هجاهاى کوتاه قرار گیرند.
گاثه‏هاى زردشت و یشتها، شعر هجایى است. شعر هجایى در زبان پهلوى نیز معمول بوده و پس ازاسلام نیز تا مدتى ادامه داشته است و به قول ریپکا درین نوع شعر، مبنا بر شماره هجاهاست و
کیفیت هجاها در آن مطرح نیست و بنا به نظر هنینگ مصرعها داراى قافیه و مبتنى بر تکیه است.(ر.ک. ریپکا ص. 217)

3ـ شعر عروضى: که کامل شده شعر هجایى قدیم است، سه شرط اصلى دارد که عبارتند از:

     الف‏ـ برابر بودن تعداد هجاها.

     ب‏ـ قرارگرفتن هجاهاى کوتاه در برابر هجاهاى کوتاه و هجاهاى بلند در برابر هجاهاى بلند.

     ج‏ـ رعایت قافیه.

از سه شرط یاد شده، دو شرط اول به وزن مربوط مى‏شود.(12)

اگر به رسم زبانشناسان، زبانهاى ایرانى را به سه دوره تقسیم کنیم (ایران باستان، میانه و جدید) مى‏توانیم براى شعر دوره نخستین، قسمتهایى از اوستا را شاهد بیاوریم و براى
دوره دوم ـ از سه قرن پیش از میلاد مسیح تا قرن هفتم میلادى که مصادف با ظهور اسلام است و حتی تا قرن نهم میلادى و آثارى را که به زبان پهلوى به وجود آمده است نیز جزء این مرحله به حساب ‏آوریم ، براى مرحله سوم آثار منظوم درى را باید مثال آورد که ظاهرا کهن‏ترین شعرموجودآن ، پس از اسلام، سرود مردم بخاراست.(12)

     «ناقدان ادبى ایران در عهد اسلامى و تذکره نویسان فارسى که معمولاً تاریخ شعر ما را از دوره اسلامى آغاز مى‏کنند، شعر ایران پیش از این تاریخ را سرودها و کلمات و گاه نثرى مى‏دانند که با راهها و آهنگهاى موسیقى همراه بوده است و آنان که شعر فارسى را محصول دوره اسلامى نمى‏دانند، یک بیت پهلوى هفت هجائى را که در اوائل دوره اسلامى یا پیش از آن به بهرام پنجم ملقب به گور (جلوس:420 ـ 438 میلادى) نسبت داده مى‏شد با برگردانیدن آن به پارسى درى و افزایش چند کلمه عربى و فارسى بر آن به صورتهاى مختلف عروضى در آورده»(13) و آنرا نخستین شعر فارسى دانسته‏اند.

صورت قدیم:


«من اوم شیرى شلنبک

او من اوم ببری یلک

»


 


صورت جدید:


«منم آن پیل دمان و

منم آن شیر یله

نام من بهرام گور،

کنیتم بو جبله

 

 

 


 


     علت این استنباط، آن است که ادیبان دوره اسلامى ایران، با قالبهاى معین و محدودى از وزنها سروکار داشتند که در هر یک از آنها شماره هجاهاى بلند و کوتاه با نظم دقیق معلوم شده واین همان وزنهایى است که در اصطلاح آنها را اوزان عروضى مى‏نامند و تصور مى‏کنند که از وزنهاى عروضى عرب به وجود آمده است.

 وجود شعر هفت هجایى منسوب به بهرام گور و شعرهایى نظیر آن که در تذکره‏ها، به عنوان نخستین شعرهاى فارسى ذکر شده  است، نمودارى از کمال‏گرایى شعر هجایى به طرف شعر عروضى است و نشان مى‏دهد که هنوز وزن شعر فارسى، به طور کامل تحت تاثیر شعر عربى قرار نگرفته است؛ ولى هر چه بیشتر آثار حمله مسلمانان عرب زبان به ایران ظاهرتر مى‏شود؛ شعر هجایى نیز به شدت بیشترى به سوى عروضى شدن سیر مى‏کند و به تدریج شعر ایرانى،سیماوهیئت تازه‏اى به خود مى‏گیرد و تطبیق آن بر قالبها و مقیاسهاى عروضى، امکان پذیر مى‏گردد.البته نکته قابل اشاره آن است که در شعر پهلوى، گاهى علاوه بر تساوى هجاها، در یک قطعه،تکیه هجاهاى معین و آهنگ واژه‏ها نیز مورد توجه بود و این همان حالتى است که هنوز در شعرهاى ولایتى ایران به ویژه قدیمترین هیئت‏هاى آن، ملاحظه مى‏کنیم(14) و در شعرهاى شاعران دوره عروضى نیز، این قبیل توجهات را به کرات مى‏بینیم. در «المعجم» نیز فهلویاتى ذکر شده است که به سختى مى‏توان نمونه‏هاى قدیم آنها را با وزنهاى عروضى تطبیق داد. (15)

     بدین ترتیب، گروهى عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست: «من معتقدم این وزن عروضى به خلاف مشهور اصلاً و مطلقا عربى نیست، حتى دستگاه عروضى خلیل ابن احمد فراهیدى به عقیده من، مقتبس از اوزان پیش از اسلام ایران است، چون مى‏گوینداین خلیل احمد شاهزاده‏اى ایرانى بوده و در کتب رجالى نسب نامه‏اش را نوشته‏اند و بى‏شک با نوازندگان و دستگاههاى موسیقى ایرانى سر و کار داشته، یکى از دلایلش این که، او کتابى داشته بنام الایقاع الایقاعات که البته امروز د ردست ما نیست.» استاد مرحوم احمد على رجایى نوشته‏اند که:«طبع مستقیم و حقیقت جوى ابوریحانى بیرونى در وضع عروض از طرف خلیل بن احمد شک کرده است ودر کتاب تحقیق ماللهند عروض منسوب بدو را، مقتبس از هندوان مى‏داند و به
تفصیل از چگونگى امر و اصطلاحات عروضى هندى و انطباق نسبى آن با اصطلاحات عروضىعربى یاد مى‏کند...»(16)

     نتیجه این که: این اوزان حالات تکامل یافته اوزان قدیمى است، مثلاً اوزان هجایى یا انواع دیگر. در همین باره استاد مرحوم مسعود فرزاد در رساله مبناى ریاضى عروضى فارسى چنین
مى‏نویسد:

     «نتیجه‏اى که مى‏خواهیم بگیریم این است که اگر وزن رباعى داراى اصل ایرانى باشد(و این نکته روشن است که داراى اصل عربى نبوده، واعراب آنرا از ما گرفته‏اند)، مسلم مى‏شود که سیستم عروضى نیز مانند وزن رباعى (که جزء لایتجزاى آن است) داراى اصل ایرانى بوده و از ایران به عربستان رفته، خلاصه کلام این که تا وقتى که مدعیان اقتباس اوزان عروضى ایران ازعرب، به طور مقنعى دوره و نحوه کامل اوزان عرب را به طوری که از همان آغاز ادبیات شعرى در ایران اسلامى مورد استفاده عموم شاعران ایران واقع شده، به ثبوت نرسانیده‏اند، چاره‏اى نداریم جز اینکه یقین داشته باشیم که اوزان خوش آهنگ و بى‏نظیر ما، میزاث مستقیم قبل از اسلام ما بوده و اوزان عروض عرب، اقتباس از سرمشقهاى عروض اصیل ماست که خود نمونه کامل دقت و ظرافت هنرى و عملى در سراسر جهان بوده است و به تمام احتمال همواره نیز خواهد بود.»(17)

     به عقیده این گروه، تطبیق اوزان شعر فارسى بر قالبها و مقیاسهاى عروض و رعایت کردن قواعد و اصطلاحات عروضى عربى، هیچ‏گاه دلیل عربى بودن اوزان شعر فارسى نیست. به عبارت دیگر، شعر فارسى درى به تقلید از وزنهاى عربى ساخته نشده و هیچ‏گونه شباهتى نیز میان وزنهاى عربى و فارسى نیست؛ مگر مواردى که تازى‏گویان، وزنهاى ایرانى را از قبیل بحر متقارب محذوف یا مقصور یا بحر هرج مسدس محذوف و وزن ترانه، از ایرانیان گرفته‏اند. تا این که ایرانیان نیز به تقلید پاره‏اى از وزنهاى مخصوص عربى مبادرت کرده و آنها را از راه تکلف در شعر فارسى وارد کرده باشند.(18) یان ریپکا درباره رابطه وزن شعر فارسى وعربى مى‏نویسد:« به هر تقدیر مسلم است که بر اثر نفوذ شعر عربى، مبانى کهن وزن شعر، کنار گذاشته شده و عروض کمّى جانشین آن گشته که اصولش، تقریبا با وزنهاى کمّى یونانى و رومى، مطابق است، وجه تمایز عروض فارسى درى از عروض کلاسیک: ساختمان عروض، ضرورت حتمى تساوى اوزان در کلیه مصرعهاى یک منظومه واحد، تقریبا فقدان کامل وقف، تصادف دو مصوت در انتهاى یک کلمه و ابتداى کلمه بعد از آن بدون حذف یکى از آنها، قافیه و هجاهاى خیلى دراز است».
(ریپکا؛ تاریخ ادبیات، ص 155) تعداد بحرها بسیار زیاد و همه آنها جز رباعى، برگرفته ازعروض عرب است...اگر چه بعضى از وزنهاى شعر عربى، آن هم متداول ترین و شاخص‏ ترین آنهاـ مثلاً طویل، بسیط، کامل، وافرـ تقریبا در شعر فارسى مورد استعمال ندارد و بر عکس در فارسى فقط وزنهایى به کار مى‏رود که در عربى یا نادر است و یا ابدا استعمال نمى‏شود و علت آن بى شک، اختلاف ساختمان هجاها در زبان فارسى درى و عربى است. ولى در فارسى کلاسیک شاعر حق اختراع وزنهایى جدید را نداشته، مقید به وزنهاى تغییرناپذیر موجود است و نیز به حکم تفاوت هجاهاى فارسى و عربى است که اختیارات شاعرى (ازاحیف) در بحور عروضى به حداقل ممکن مى‏رسد، از طرف دیگر در شعر فارسى درى، هجاهاى دراز رایج شد؛ مانند این بیت مولوى:

 

 


شیخ خرقانى که چرخ ایوانش بود

 چند روزى میل بادمجانش بود

با توجه به مطالب فوق  می توان نتیجه گرفت که شعر فارسی دوران صفاری  از ویژگیهای زیر برخوردار بود :

 اولا، شعرفارسی از صورت شفاهى  و غیر رسمی خارج شد وجنبه ی مکتوب به خود گرفت وطبعا  مخاطبان بیشمار پیدا کرد.

 ثانیا، شعر فارسی یا فهلوی هجایی و عروضی از حالت هجایى روزگار ساسانى خارج گشت  و به صورت شعر عروضى فارسى درآمد .

کتاب "پلی میان شعرهجایی و عروضی فارسی " ، ترجمه آهنگین بخشی از قران مجبد  است که نزدیک گنبد امام رضا(ع)کشف شده است.این ترجمه احتمالا  در قرون اول هجری و شاید همزمان با دوران فرمانروایی یعقوب لیث در خراسان و به فارسی نگاشته شده  است و به اهتمام و تصحیح شادروان احمد علی رجائی در سال 1353 توسط بنیاد فرهنگ ایران به چاپ رسیده است ،ترجمه دو جزء قران مجید رااز آیه 62 سوره یونس تا آیه 30 سوره ابراهیم را در بر داردکه در زیر یک نمونه از آنرا که ترجمه آیه 105 سوره هود ،آیه شریفه «یوم یات لاتکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید» می باشد  می خوانید و آهنگ سجع دار آن را که یادگار شعر ه این   ترجمه جایی رایج در ایران دوره ی ساسانی و مردم عادی تا دوران یعقوب لیث است می بینید که بسیاری از جمله های آن  یاد آور شعر هجایی متداول در ایران تا دوره ی یعقوب است:

                  بی اذن یک تن سخن نگوید.

                 هیچ کس به محال چندی نجوید،

                 هر که او در این یک لخت باشد

                  فردا آنجا بدبخت باشد،

                 هر که او در اینجا توحید برزد،

                  فردا آنجا سعید خیزد ...

بدین ترتیب، گروهى  چون شادروان مسعود فرزاد،هم چنانکه اشاره شد ،عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست

ثانیا: شعر پارسى دردربار مستقل یعقوب ،لااقل در کنار نثر دیوانى  و شعر عربى موجودیت  ومنزلت خود را آغاز می کند

 

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسیقى از میان رفت (اگرچه در دوره جدید شعر فارسى هم بسیارى از شاعران به کمک رود و چنگ شعر خود را مى خواندند، اما این امر کاملا با تصنیف‏ خوانى باربد و نکیسا متفاوت بود).

 رابعا، شعر فارسى مضامین و اندیشه هاى اسلامى خود را در کنار تفکرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ایرانى حفظ مى کند و دین و ملیت تعارضى با یکدیگر ندارند.

 خامسا، قصیده (هرچند به طور ناقص) اولین قالبى است که براى بیان مدایح به کار گرفته مى شود و زبان شعر، درآمیخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصاید روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، از ادب عرب مأخوذ مى باشد.

 سادسا، دربار یعقوب، نخستین دربار ایران در دوره اسلامى است که از شعر فارسى براى ستایش شاهان استفاده مى کند، ولى قرینه‏اى که نشان دهد یعقوب صله‏اى به شاعران بخشیده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستایش شخصیت محبوب خود مى پرداخته‏اند.

اما پس از نزدیک به یک قرن از دوران یعقوب لیث صفاری ،شعرفارسی به سرعت مدارج کمال را پیمود و با تداوم راه فرهنگ پروری ایرانی به وسیله ی سامانیان و فراهم آوردن محیط مناسب برای خلق هنری  شاعران ،دوران ابتدایی و تجربی و کشف شیوه های سخنوری در شعر فارسی  به پایان رسید و عصر شکوفایی و رونق شعر فارسی باظهور شاعرانی چون رودکی آغاز گشت  و موجبات  پروردن شاعران با عظمتی چون فردوسی  و فرخی و عنصری  و منوچهری و... فراهم آمد .

 

زبان ملی و یعقوب لیث

حاکمان غالب بر ایران ، زبان رسمى و حکومتى عربى را  بر ایرانیانی که در مراکز قدرت بودند تحمیل کردند اما خواص و ادبا وعلمای دینی و فضلاى عربى دان ،آنرا به عنوان زبان دین دینی و علمی و ادبی روزگار خود ، پذیرفتندو به همین جهت است که مؤلف تاریخ سیستان مى نویسد که :" یعقوب [که نه از حاکمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ایران به شمار مى آمد] شعر تازى شاعران را نفهمید، زیرا عالم نبود و درنیافت و شعرا را گفت که چیزى( سخنی) که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ "اما حقیقت این است که یعقوب، این رویگرزاده سیستانى و عیّار جوانمرد، به عنوان یک شهروند عادى ایرانی که سالها با اعراب و حکومت آنها سروکار داشت و جریانهاى سیاسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهمید، شاید هم زبان عربى را هم مى دانست و بدان تکلم هم مى کرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروایى خود مى خواست حکومت مردمى خود را با زبان مردم خویش پیوند دهد و بدان وسیله حکومت خود را براى مردم، بیشتر قابل قبول سازد و حمایت مردمی بیشتری را به دست آورد زیرا در این روزگار و در ادامه ی جنبشهای سیاسی ونظامی و اجتماعی گوناگونی که به علت  استقلال خواهی ایرانیان  در دوقرن نخسنین  دوره ی اسلامی روی داده بود ، طرح مسئله "اندر نیافتن زبان عربى " و "اندر یافتن زبان فارسى"، بیشتر ،به یک مسئله کاملا سیاسى تبدیل شده بود  که با استقلال سیاسی ایران گره خورده بود ویعقوب با این اقدام خود،"بریدن از حاکمیت عربى " و آغاز استقلال سیاسى و اجتماعى و فرهنگى ایران را اراده مى کردوطبعا  با استقبال مردم روبرو گردید.

شاعران شعر پارسى گفتن گرفتند و زبان فارسى را  در شعر خود ،محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏اندیشى همه ی ایرانیان قرار دادنداگر چه این امر به سرعت و یک‏شبه صورت نگرفت.

   2-بنابر روایت تاریخ سیستان، یعقوب که  رویگرزاده ای است که خوراک وی نان خشک و ماهى و تره است ، حکومت را از راه دلاورى به دست آورده است و بر آن است تا خاندان خلیفه ی بغداد را براندازد،نسبت و نژاد خود را به کسرى انوشیروان مى رساند و خود را "ابن‏المکارم" و از نسل جم و وارث ملوک عجم مى دانست و خواستار پایان دادن به سلطه سیاسى و فرهنگى اعراب بر ایران بود و به همین جهت "اندر نیافتن زبان عربى " براى او، به معنى بریدن از حاکمیت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پیام استقلال و آغاز حیات تازه ی  فرهنگى و سیاسى و اجتماعى ایران بود،اما یعقوب، در این مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سیاسى-نظامى درنمى آمیزد .

و همچنان‏که از اشعار موجود در ستایش او برمى آید، شاعران، یعقوب را به عنوان مسلمانى پاک‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستایند:

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه کت داد همى ایزد کام‏

ازلى خطى در لوح که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب‏بن اللّیث همام‏

معنی این سخن آن است که یعقوب با اعتقادات دینی  اسلامی مردم مخالفتی ندارد  ،اما فرمانروایی اعراب را بر ایران بر نمی تابد،بنابر این،شعر فارسی از همان آغاز طهور خود ،با معانی و مضامین مسلمانی در آمیخته است.

مؤلف تاریخ سیستان، محمدبن وصیف دبیر رسائل یعقوب را، ادیبى نیکو مى داند که مسلما (بنابر معیار هاى عصر مؤلف) بر زبان و ادب عرب واقف بوده است و سمت دبیرى وی نیز ضرورتا حکایت از دانستن کامل زبان و ادبیات عرب داردو دبیران و شاعران در گاه یعقوب نیز طبعا دارای چنان توانمندی هایی در زبان و ادبیات عرب بودند که شعر عربی می سرودند و به قول مؤلف معجم الادبا، "ابراهیم‏بن ممشاد"  کاتب دیوان رسائل یعقوب، از قول یعقوب شعرى به عربى سرود و براى خلیفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ایرانى یعقوب را ستود:

انا ابن‏المکارم، من نسل جم‏

و حائز ارث ملوک العجم‏

و محیى الذى باد من عزّهم‏

و عفى علیه طوال القدم‏

فقل لبنى هاشم اجمعین‏

هلموا الى الخلع قبل الندم‏

و اولاکم الملک آباؤنا

فما ان وفیتم بشکر النعم‏

فعودوا الى ارضکم بالحجاز

لاکل الضباب ورعى الغنم‏

فانّى سأعلوا سریر الملوک‏

بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 که این امر، شاهدی بارز بر این مدعاست که در دربار یعقوب، استفاده از زبان عربى ، به عنوان زبان دیوانى هنوز مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانینی هم در خدمت یعقوب بودند، اماکاربرد زبان فارسی در این دربار، از توجه یعقوب به احیاء  فرهنگ ایرانى و تجدید حیات سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ایران نشان داشت و داراى اعتبار و احترامى خاص بود.

نکته قابل توجه آن است که از صدر اسلام تا این زمان، خواندن شعر فارسى در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پیش از اسلام نیز شعر همیشه توأم با موسیقى بود و مستقلا انشاء نمى شدو از شعر خوانی شاعران در دربارها،خبری  به ما نرسیده است و این امر از آنچه در دستگاههای خلفا  و حاکمان عرب متداول بود، اخذ شدو به همین جهت می توان گفت که در ادبیات منظوم فارسی  ،سنت  قصیده سرایی و شعر خوانی درباری فارسی نیز با یعقوب لیث صفاری آغاز می شود؛

 با اقدام یعقوب، شعر پارسى  راه تازه ی خود را جدا از موسیقى و تصنیف ، آغاز می کند و در همان حال که وزن هجایی ایرانی را که در نتیجه ی بیش از دو قرن رواج شعر عرب بسیار به شعر عروضی نزدیک شده بود، به کنار می نهد و وزن عروضی را به جای وزن هجایی به کار می گیردو در نتیجه  جدید شعر فارسی که باوزن عروضی و موضوعات ایرانی ومعناهایى مناسب طبع ایرانیان همراه است ، شروع می شود.

با مرگ یعقوب و روی کار آمدن برادرش عمرو ،نیز سیاستهای یعقوب ادامه می یابد و در این  دوره شاعرانی   می زیستند که اشعاری آز آنها در دست است چون فیروز مشرقی،(متوفی 283 ه و ابوسلیک گرگانی ( که هردو هم عصر عمرولیث صفاری بودند )و این اشعار از آنان است:

1

فیرو مشرقی،(متوفی 283 ه)

معاصر عمرو لیث صفاری

 

مرغی است خدنگ ،ای عجب دیدی

مرغی که شکار او بود جانا؟!

داده پر خویش کرکسش هدیه،

تا نه بچه اش به هم برد ، مانا

2

ابوسلیک گرگانی

معاصر عمرو لیث صفاری

 

خون خود را گر بریزی بر زمین

به که آبِ روی ریزی  در کنار

بت پرستیدن ، به از مردم پرست

پند گیر و کار بند و هوش دار

 

 

 تک بیتی هایی  

از 

منصوررستگار فسایی

 

از فراز و اوج این افلاک پاک 

می کشد تک دانه ای ما را به خاک

*

اشک حافظ گفت باشاخ نبات 

بی تو هستی نیست در آب حیات

*

ای نگاهت قاصد فصل بهار

دیده از مرغان عاشق برمدار

*

زاین همه پویندگان راه راست 

کس نداند آخرین منزل کجاست !!

*

یلدا اگر که زلف سیه را کند پریش 

صد چله می کند دل مارا اسیر خویش

*

در تب و تب لرزه های بی امان 

زندگی کردیم در آتشفشان

*

غافلانه ، خفته ایم،   أسوده حال

می گُشد مارا ، گذشت  ماه و سال

*

نگردد  خسته ، چرخ بی مدارا 

همی گردد، چه با ما و، چه بی ما

*

نمی رسد به دامن تو دست من

چرا که شادمانی از شکست من

*

چنان سوزد ز قهرش استخوانم 

که گویی در دل آتشفشانم

*

عمر است و هزار رنج و سختی؛+

افتادن برگی از درختی

*

ماشراب از دست جانان خورده ایم

باده از مینای مستان  خورده ایم

*

شاخ نبات شد ولی همدم وهمراز نشد

شاعر شهر شد ولی ، حافظ شیراز نشد

*

لطف خدا بی کم و بی کاستی+

داد ترا ، هر چه که می خواستی

*

همچو آن طوطیان هندو زاد +

نرود مهر میهنم از یاد

*

بد بختی ما نسل بی فردا همین است:

تنها همین "حق " است و" حق " تنها همین است

*

هر گه بببنی او را و ، هرجا،

پایان مرگ است ، آغاز دنیا

*

روزی که صور* می شکند خواب خلق را

من با صدای پای تو بیدار می شوم

*اشاره به دمیدن "صور اسرافیل " در روز رستاخیز است.



نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

دکتر منصور رستگار فسایی

 

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

                                               

کلمه ی " آرش " در متون مختلف عربی و فارسی به  صورتهای مختلف و متفاوتی ، ضبط شده است  مثل:" أرش"،" ارشش " ، "ارجس " ،" ارخش "،" ایرش "،"ارسناس "،،"ایرشی "، تاریش "، "اترش " اما اصل واژه در اوستا Erekhsha  است که به معنی  تیر تیز رو و روان است  ودر پهلوی aresh   شده است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنای آن را«تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» دانسته اند .

در اوستا لقب آرش بهترین تیرانداز است که گمان بر این است که در متون فارسی و عربی  به   صورت " ارشیشا طیر" آمده است ،  که در فارسی "شیوا تیر " شده است  که "شیوا " به معنی تند و تیز  شتابنده است  و جمعا   به معنی " تیر تیز رو " می باشد. ( فرهنگ نامهای اوستا  ص 140) ،این لقب آرش  رادر پهلوی :" ایرش شیباک تیر " دانسته اند (فرهنگ نامهای شاهنامه  ص 9 ح  1) که همان تیر تیز رو و روان است که ترجمه ی پهلوی آن " شی پاک تیر : shipak – tir است

داستان "آرش کمانگیر "  و تیر اندازی وی ، در شاهنامه نیامده است، اما فردوسی، در داستانهای دیگر شاهنامه ، به اجمال ،اشارات  متعددی به آرش  و خاندان وی دارد و از دلاوری و تیر دور پرواز ، خاندان  و دلاوری وی، سخن می گوید:

چو "آرش " که بردی به فرسنگ تیر        چو  پیروزگر "قارن" شیر گیر

  9/273/318

 ( خالقی 8ص350 بیت 340)

               از آن زخم  آن پهلو آتشی    که سامیش گرز است و ، تیر، آرشی

  6/104/570 د

                            دو فرزند او هم گرفتار شد         ازاو تخمهٔ آرشی خوار شد.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                   جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود        اگر چند فرزند آرش بود.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                             من از تخمهٔ نامور آرشم       چو جنگ آورم آتش سرکشم.

 

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

در نسخ مختلف شاهنامه  ،از 5 آرش  در ادوار مختلف ، سخن رفته است که عبارتند از :

1-    آرش  دلاوری که در هنگام نبرد  کیخسرو با افراسیاب  به یاری کیخسرو آمد:

و از او نیوتر " آرش "  رزمزن      به هر کار پیروز و لشکر شکن

که در چاپ خالقی مطلق بدین صورت ضبط شده است:

        واز او نیو تر آرش رزمزن      چو کوران شه  ، آن گرد لشکر شکن

                      ( خالقی ج4ص178 ح 4)

2-    آرش : پدر منوچهر پهلوان خراسانی،  که در سپاه  کیخسرو با افراسیاب می جنگید:

             منوچهر آرش نگهبانشان        گه نام جستن ، سپهدارشان

    دو فرزند او هم گرفتار شد-برو       وزاو  تخمهٔ آرشی خوار شد. (خالقی ج6 ص164 بیت 41)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود       اگر چند فرزند آرش بود. (خالقی ج7 ص106 بیت 248)

             من از تخمهٔ نامور آرشم        چو جنگ آورم آتش سرکشم.

3-    آرش : د ر برخی از نسخه های چاپی شاهنامه (: مول،بروخیم       و دبیرسیاقی)یکی از مرزبانان ایرانی است که  در رایزنی ، برای گزینش جانشین یزدگرد بزه کار ، بر در دخمه یزدگرد ،گرد آمده بودند:

          چو میلاد  و چون آرش  مرزبان      چو پیروز اسپ افکن از گرزبان

4-    آرش : از شاهان اشکانی است که فردوسی می گوید فقط نام آنها را شنیده است  و آگاهی دیگری در باره ی آنان ندارد:

             بزرگان که از تخم آرش بدند       دلیر و سبکسار و سرکش بدند (خالقی ج6 ص 138بیت 68)

                   چو نرسی و چون اورمزد بزرگ       چو آرش  که بد نامداری سترگ ( همانجا)

5-    آرش :  از پهلوانان  نامدار ایران در دوره ی منوچهر است  که تیر اندازی توانا بود و باید همان آرش کمانگیر معروف باشد که موضوع این نوشته است.

 

  علی رغم شاهنامه که به اختصار در باره ی آرش سخن گفته است  و می توان علت آن را عدم دسترسی فردوسی به منابعی جامع و معتبر در باره ی "آرش" باشد، اما در برخی ازمتون پیش از اسلام  ودوره ی اسلامی ایران  ،  ازاین قهرمان شگفت انگیز سخن رفته است :

در یشت  هشتم چنین آمده است که :

"...ما ستاره  زیبا و  فرهمند تیشتری (  Tishtrya  )را می ستاییم که به سوی دریای ویوروکش :( Vourukasha   )     به همان تندی روان است که تیر ارخش  شیواتیر[ خشویkhshutha):

: سخت کمان  ] ، آن کمان کش که چیره دست اریایی که از همه قابلتر بود و از کوه ) khshutha):

: سخت کمان  ، تیری از کمان رها کرد که به کوه خونوت( Khvanwant) فرود آمد ، پس اهورا مزدا  بر آن تیر نفخه یی بدمید و ایزد آب  وایزد گیاه  و میتره ( میترا  : مهر Mithra) دارنده ی دشتهای فراخ ، راهی برای  گذر تیر  گشودند." ( یشت  13 26/113)

آرش،  از اهالی   طبرستان است:

  از آن خوانند آرش را کمانگیر      که از" رویان" به "مرو "انداخت یک تیر

( فخر الدین اسعد گرگانی)

بهرام چوبین سردار معروف خسرو پرویز  که از وی سر پیچید و  با اوپیکار کرد ووی را از پادشاهی برداشت ،  خود را از "تخمه ی ارش "  و از نوادگان گرگین میلاد  پهلوان روزگار  کیخسرو  می دانست :

         من از تخمه ی نامور آرشم        چو جنگ آورم، آتش سر کشم

نبیره ی جهاندار گرگین منم          همان آتشتیز برزین منم 

                   (خالقی ج8 ص 29بیت 347)

 و می افزاید که "آرش " در هنگام منوچهرشاه  می زیست:

                        که بد شاه هنگام آرش بگوی     سر آید مگر  بر من این گفتگوی

                    چنین گفت  بهرام ، کان گاه ، شاه      منوچهر بد  با کلاه و سپاه       

اما  خسرو پرویز نیز خود را خود را نوه ی منوچهر می داند که "آرش" بنده ی او بود:

         بدو گفت خسرو که ای بد نهان            چو دانی که او بود شاه جهان

           ندانی که آرش   وُرا بنده بود            به فرمان و رایش سر افکنده بود

                                (خالقی ج8 ص 33بیت 405تا409)

طبری در تاریخ معروف خویش ،آرش را پهلوان روزگار منوچهر می خواند و می نویسد: "...پس از آن که شصت سال  از کشته شدن توج سپری شد ، افراسیاب با  منوچهر در طبرستان نبرد کرد  و سرانجام بر آن نهادند که مرز میان  آن دو ، به وسیله ی پرتاب تیر  یکی از یاران منوچهر  تعیین گردد که این تیر انداز  " ارشیشاطیر"  [آرش] نام داشت  که چون نامش را مخفف کردند  آن را"  ایرش " گفتند  و او تیری انداخت  که از طبرستان  به نهر بلخ رسید و از آن پس نهر بلخ  مز میان  ایران و توران  گشت." ( طبری ج1 صص435و 436 و 992)، در برخی از نسخه های  تاریخ طبری  نیز آمده است که منوچهر پس از این واقعه ، آرش را بر  همه ی پادشاهان و بزرگان  برتری داد.( تر جمه بلعمی از تاریخ طبری، ص 37ج2)

بلعمی در تفصیل این داستان  آورده است که:" ... صلح افراسیاب و منوچهر ...بر آن شرط  افتاد که حدی بنهند  میان زمین ترک و از آن عجم ، هر چه از آن سوی حد تر کستان است  ،  مر مَلِکِ ترکستان را بود ،یعنی افرسیاب وهر چه از این سوی  است ، منوچهر را بود و هیچکس  را نباید  که به حدّ یکد یگر  اندر آیند ، ... پس منوچهر  مردی  با قوت بنگریست  که او "آرش " بود  واندر همه ی روی زمین  از او تیر انداز تر نبود ، اورا بفرمود  که بر سر کوه دماوند  ،تیری بینداخت  به همه ی قوت خویش ، و تیر از همه ی زممین طبرستان  و گرگان و  وزمین نیشاپور  و از سرخس و مرو ( در نسخه سرخس و بلخ) و همه ی بیابان  مرو بگذشت  و به  لب چیحون  افتاد و از همه ی شهر ها و بیابانها بگذشت وافراسیاب را سخت  اندوه آمد که چندان پادشاهی  از حدّ سرخس  تا لب جیحون به منوچهر بایست دادنن ولی عهد کرده بود  و صلح نامه  نوشته  ، نتوانست  از آن سوگند  باز آمدن ..." ( بلعمی صص 36)

 در اخبار الطوال ، نام آرش به صورت " ارسناس " آمده  و داستان وی چنین آورده شده  است که :"...ارسناس  نامی که منوچهر وی را  را مأمور  تعلیم تیر اندازی به مردم کرده بود ،  به پیش وی آمد و  کمان استوار کرد و تیری در چلّه ی کمان نهاد  و همچنان پیش رفت تا به افراسیاب نزدیک شد و و قلب افراسیاب   را هدف تیر خود ساخت و در دم قلبش  را شکافت و  افراسیاب دردم بمرد ..." ( اخبار الطوال ،ترجمه ی نشأت صص11و95)

در کتاب آفرینش و تاریخ مقدسی  نیز می خوانیم که  :"...در زمان منوچهر،آرش  برای تعیین  مرز ایران  و توران ،نامزد  می شود و بر کمان خویش تکیه زد و  خود در آن غرقه شد  و تیری از طبرستان  پرتاب کرد  که در بالای  طخارستان  فرود آمد  وآرش بر جای خویشتن بمرد..." ( آفرینش و تاریخ  3/126)

در غرر ثعالبی  نیز می خوانیم که " آرش " از پهلوانان "زَو" بود[شاه ایران پسر تهماسب و از تخمه ی فریون بود که پس از مرگ نوذر به پادشاهی ایران رسید] ، "زو" ، پس از ان که با افراسیاب به توافق  رسید که افراسیاب  قسمتی از ایران  را که معادل  یک تیر  پرتاب آرش  کماندار باشد ،به ایران واگذارد، به ساختن تیری فرمان داد  که چوبش از فلان جنگل

 و پرش از  ازبال عقاب  فلان کوه  و پیکانش از آهن فلان معدن باشد،پس آرش  را به  افگندن آن تیر اشارت کرد و آرش در عین پیری  وآخر عمر ، گویی برای  انداختن آن  تیر مانده بود  چه در حضور افراسیاب  بر کوهی از کوههای طبرستان  برآمد و با کمان خویش  این تیر را که افراسیاب بر آن علامتی گذاشته بود  ، افگند  و همان دم جان سپرد ، طلوع  آفتاب  ،این عمل را انجام  داد و تیر از طبرستان و هوا گرفته  ،به باد غیس رفت ،همینکه خواست فرود آید، چنان که گویند  مَلَکی ( فرشته یی ) به امر خداوند  ،آن را طیران داده به خلم از  شهرستان بلخ   رسانید و در آن جای  به محلی به نام " کوزین "  افتاد  که آفتاب  همان دم  در شرف غروب  کردن بود ،همین که این تیر  از خلم به طبرستان که  افراسیاب در آن بود  ، رسید  و علامت خود را برآن دید ، و موثقین  وی نیز سقوط آن را  در مکان  مذکور تصدیق نمودند  ،بی نهایت  از مسافتی  که پیموده بود ، متعجب  گردید چون  دانست

که مشیت الهی  در آن مداخله داشته  ... قطعه یی را که بین مبداء و مقصد تیر بود ، به  او واگذارد."( شاهنامه ی ثعالبی  صص 60 و 61)

ابوریحان  بیرونی نیز  با داستان آرش اشارتی دارد و می گوید:

"...یکی از دو وجه  تسمیه ی تیرگان ،آن است  که  در این روز "سفندار مذ" تیر آرش را  از کوه رویان  به اقصای خراسان  ، در میانه ی فرغانه   و طبرستان  به درخت "جوزی " فرود افگند  و آرش را چنین وصف می کند:

منوچهر "آرش را که مردی نژاده  و دیندار و  دانا دل بود فرا خواند و وی  را به بر گرفتن تیر وکمان  فرمان داد ، آر برخاست و برهنه شد و شاه را گفت ای پادشاه ! ای مردم تن برهنه ی مرا ببینید که در آن جای هیچ آسیب و درد و  رنجی  نیست  ،و من بدرستی می دانم که  چون این تیر را پرتاب کنم ،  تن من پاره پاره خواهد شد و من  تن  خود را فدای شما خواهم کرد  پس از همه جدا شد وتیر در کمان نهاد و کمان رابا همه ی توانی که ایزد به وی بخشیده بود، برکشید  و تیر را پرتاب کرد و بی درنگ تن وی پاره پاره گشت  و یزدان به باد فرمود  تا تیر را از از کوههای رویان  به خراسان  و در میانه ی راه فرغانه و طبرستان   در درختی "گوز" ی بسیار بزرگ که در جهان همتایی نداشت فرو نشاند ، وگفته شده است که این تیر از آغاز تا  انجام هزار فرسنگ[ معادل 6000 کیلومتر] راه را پیموده بود. ( آثار الباقیه  ص 220)

مجمل التواریخ نیز می نویسد : تیر آرش   از " قلعه ی آمل" با عقبه ی مزدوران رسید وآن را مرز توران  و ایران خواندند." ( ص43)

 داستان  آرش کمانگیر  که درروز  شنبه 23 اسفند 1337 سروده شده است از حماسی ترین و تاثیرگذارترین شعرهای کسرایی و نوسروده های معاصر می باشد که ما در مقاله یی چداگانه  به آن می پردازیم   و فعلا خوانندگان را به مطالعه ی   شعر آرش کمانگیر  دعوت می کنیم  

 

سیاوش کسرایی

 

 

 

    آرش کمانگیر

 

 

 برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ. 

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن، 

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل، 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛ 

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت. 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته، 

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛ 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید. 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن، 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید. 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها. 

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.»

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

شتبه 23 اسفند 1337

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر حکمت شیرازی

علی اصغر حکمت شیرازی* و احمد مهدوی دامغانی**

 

علی أصغرحکمت شیرازی، در خانواده‏اى اهل علم و ادب و دین، پا به جهان نهاد و تا بیست و دوسالگى در شیراز به کسب دانش پرداخت. از دوران کودکى او چندان اطلاعى در دست نیست، اما "بخرد" برادر وى درباره او مى نویسد: "حکمت بسیار شائق به تحصیل بود، ترتیب تحصیل او به این صورت بود که بایستى کتابها را زیر بغل گرفته ،به معیت له‏له و مراقب به خانه معلّمین و مدارس قدیم برود و از هر خرمنى خوشه‏اى بچیند، له‏له او سلیمان‏خان بود که مردى نسبتا ادیب و ظریف بود و کتابى به نام خارستان در مقابل گلستان سعدى نوشته بود".

 حکمت تحصیلات مقدماتى خود را در علوم قدیمه در مدرسه منصوریه که موقوفه نیاکانش بود و مدرسه مسعودیه ،به انجام رسانید و از محضر استادان و روحانیون و ادباى نامدار آن روزگار چون مرحوم میرزا على خیاط، غلامحسین ادیب معروف به لغوى و شیخ محمود حکیم ،مشهور به مسجد گنج و مظفر شیرازى، استفاده کرد و در مدرسه میسیونرى کلیسا در شیراز، به سالهاى 1908 و 1909 تحصیل کرد؛ و زبان و ادب فارسى و عربى و علوم طبیعى و ریاضى را آموخت. مرحوم حکمت در این‏باره مى نویسد: "از سنین عمر من، بیست‏سالى مى گذشت که برحسب تصادف توفیق ملاقات و مصاحبت بزرگى دست داد که در جامه و زىّ اهل زمان، از اهل زمان یک درجه بالاتر بود، بر سریر آزادى و آزادمنشى نشسته بود و مردى به تمام معنى، قلندر به شمار مى آمد. این مرد دانشمند که مفاوضات و سخنان او در نهاد من تأثیر اساسى داشت و پایه متینى براى سراسر زندگانى من برقرار ساخت، با آن‏که زبان انگلیسى را به خوبى مى دانست و در علوم جدید مخصوصا فیزیک مطالعه بسیار کرده بود، ولى علوم طبیعى او را به سرمنزل عرفان و توحید رهبرى کرده و ایمان او را راسخ کرده بود. براى معاش به کسب خیّاطى مى گذرانید و نامش [میرزاعلى‏] بود، در آن ایّام شباب ،صحبت او براى من نعمتى بود، پرده هاى عادات و خرافات و اوهام را از برابر دیده دلم برکنار ساخت و در مجالس عدیده، از خزاین خاطر بى منتهاى خود جواهر گرانبها عطا مى کرد و در آن ایّام مرا گفت تمام اعمال خود را نزد سه قاضى وجدانى عرضه ساز، اگر قبول کردند به انجام آنها مبادرت کن، آن سه قاضى عبارتند از عفاف نفس، کظم غیظ و حفظ عهد، پس من به دستور او، انگشترى ساختم و در نگین آن این سه حرف (ع،ک،ح) که حروف اول آن اصول است، نقش کردم و تا این اواخر این انگشترى را در انگشت داشتم و به آن مى نگریستم و کلمات آن مرد بزرگ را به یاد مى آوردم".

حکمت، در سال 1294 ه .ق(حوالى 1914م) به تهران آمد و در مدارس قدیمى، فقه و معقول و منقول را نزد مرحوم میرزا طاهر تنکابنى فراگرفت و از کالج امریکایى جردن تهران، در سال 1917 به اخذ دانش‏نامه متوسطه نائل شد. حکمت به قول خودش، در دورانى که در مدرسه جردن درس مى خواند، مورد توجه مستر جردن قرار گرفت و به تدریس فارسى و عربى در کلاسهاى یازدهم و دوازدهم مدرسه پرداخت و سپس به شیراز بازگشت و مدّتى در مدرسه رحمت شیرازى به تدریس جغرافیا و حساب مشغول بود و در سال 1309 ه .ق ،در زمان وزارت میرزا نصیر الدوله، مرحوم داور او و عده‏اى دیگر را به فرانسه فرستاد (حکمت در سال 1346 قمرى به عدلیه منتقل شد تا براى معا ینه امور قضایى به اروپا برود) حکمت در این‏باره مى نویسد: "من در مهد تربیت پدر، مقدمات فارسى و عربى را آموختم و زبان انگلیسى را نیز فراگرفتم. دست حوادث در سال1309 ه .ق  شمسى در سمتى دولتى، در سن سى و هشت‏سالگى مرا به پاریس انداخت و به حکم دولت مجبور بودم در آن سرزمین اقامت نمایم، براى آن‏که در سفر ،ذخیره معنوى حاصل کنم به محض ورود در مهد علم و ادب آن شهر، یعنى دارالعلم سوربن اسم‏نویسى کرده، درصدد برآمدم که در رشته ادبیات معرفتى بیندوزم، ولى فورا ملتفت شدم که یک کلمه زبان فرانسه نمى دانم... پس مانند طفل نوآموز شروع کردم از الفبا. شبها و روز هاى متوالى نیاسودم، معاشرت و مجالست خود را، زن و فرزند و دوست و آشنا را ترک کردم. روزانه شانزده ساعت به خواندن و نوشتن و استماع زبان فرانسه مشغول بودم، براثر این کوشش و جهد اعصابم فرسوده گشت مبتلا به ضعف بدن شدید شدم. شبى از فرط کار و بى خوابى به حال غش و اغما افتادم و سرانجام پس از سه سال درست در سال 1313 به اخذ درجه لیسانس در ادبیات با قید خوب موفق گردیدم و مشغول تحریر رساله پایان‏نامه دکتراى خود بودم و با یکى از استادان کلژدو فرانس به کار پرداختم (اکنون مسوّده تز با تصحیحات و یادداشتهاى آن استاد بزرگوار، هنوز نزدم،بهترین یادگار است) که ناگهان به حکم دولت، براى تصدى مشغله خطیرى به طهران احضار شدم و حکایت ماند بر لب، نیم‏گفته، شکسته مثقب و دُر، نیم‏سفته". حکمت در ظرف 5 سال مدّت این مأموریت ،در لندن و پاریس، به تکمیل علوم و بسط اطلاعات ادبى و فلسفى خود پرداخت و اگرچه در این دوران جوانى، 27ساله بود، ولى در روزنامه ایران مورخ 6 محرم سال 1337 قمرى، چنین معرفى شده است: "آقاى میرزا على‏اصغرخان شیرازى، که یکى از جوانان تحصیل‏کرده و دیپلم علوم امریکایى مى باشد و خدمات زیادى به معارف نموده‏اند، اخیرا از طرف وزارت جلیله معارف به سمت مدیریت پرسنل معارف انتخاب [شده‏اند] و چندى است که به انجام امور مرجوعه اشتغال ورزیده‏اند." و بعد از مدّتى مى خوانیم: "آقاى میرزا على‏اصغرخان حکمت که از جوانان فاضل و دانشمند مى باشند و در وزارت معارف همیشه مصدر خدمات مهمّه بوده و داراى سوابق روشن و فاضلانه مى باشند، به ریاست کل اداره تفتیش (بازپرسى) انتخاب و منصوب شده‏اند، این حُسن انتخاب ما را به اصلاح مدارس امیدوار مى سازد".

 حکمت در دوران خدمت علمى خود مفتخر به دریافت درجه دکتراى افتخارى از دانشگاه لاهور (1953)، دانشگاه دهلى (1954) و دانشگاه علیگر (1955) گردید.

در شهریور سال 1312، حاج مهدى‏قلى هدایت مخبرالسلطنه از نخست‏وزیرى استعفا کرد و محمّدعلى فروغى ذکاءالملک جاى او را گرفت و در کابینه او،حکمت ، به کفالت وزارت معارف انتخاب شد.

 

سالنماى مشاغل ادارى و فرهنگى و سیاسى حکمت‏

 

 1297 ه'.ق (برابر با 1337 ه'.ش ،از 27 شهریورماه) شروع به خدمت در وزارت معارف کرد با سمت ریاست پرسنل (:کارگزینى) و بعد اداره تفتیش (تا مرداد 1304) و سپس اداره معارف گردید و در عین حال به تدریس زبان انگلیسى در دبیرستان علمیه نیز مى پرداخت. اما با مخالفت  گروهى از مردم، این سمت را از دست داد.

 

 آذرماه 1304 ه'.ش: نماینده مردم جهرم در مجلس مؤسسان شد، براى اعلام انقراض سلسله قاجار، او در همین سال مقدمات انتشار مجلّه تعلیم و تربیت را فراهم آورد.

 

1305 مهرماه: عضو کمیسیون تفکیک کتابخانه سلطنتى و ملى که سبب شد ده هزار جلد از کتابهاى  فارسى و عربى و... به کتابخانه ملى منتقل شود.

 

 1307 ه'.ش: مأمور مطالعات در نظم و ترتیب و قوانین ثبت اسناد در اروپا از طرف عدلیه.

 1309 شمسى برابر با 1349 قمرى به مدّت سه سال و نیم در فرانسه بود و از دانشگاه سوربن لیسانس ادبیات گرفت.

 

 1312 ه'.ش: کفیل وزارت معارف در کابینه محمّدعلى فروغى ذکاءالملک.

 1313،4 اسفند تا 1317، وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه تهران.

 1315 ه'.ش: رئیس هیأت مدیره دانشگاه تهران و استاد دانشکده الهیات که این سمت اخیر را تا سال 1342 بر عهده داشت، او در این مدّت تاریخ ادبیات ایران، تاریخ ادیان و مذاهب را تدریس مى کرد.

 1317: برکنارى از خدمت وزارت معارف در تیرماه 1317 در کابینه محمود جم.

 1317: وزیر کشور در بهمن 1317 در کابینه متین‏دفترى.

 1319: استعفا از وزارت کشور. حکمت در سال 1319 پس از آن‏که دکتر متین‏دفترى به اتهام این‏که

             اخبار مهمّ را در اختیار بهرام شاهرخ رئیس بخش فارسى رادیو لندن قرار مى داده است، معزول شد از ادامه خدمت در وزارت کشور معاف گردید.

 

 1318 ه'.ش: وزیر کشور.

 1319 به بعد: استاد کرسى تاریخ ادیان و مذاهب و ادبیات ایران در دانشگاه تهران تا 1351.

 1320: شهریور؛ وزیر پیشه و هنر کابینه ذکاءالملک.

 1320 ه'.ش: وزیر بهدارى. (از شهریور 1320 تا مرداد 1321، در کابینه ذکاءالملک و على سهیلى)

 1321-1322 ه'.ش: وزیر دادگسترى. (از 28 بهمن 1321 تا 26 خرداد 1322، در کابینه سهیلى).

 1322 ه .ش: رئیس هیأت فرهنگى اعزامى به هندوستان.

 1945 میلادى (1324): نایب رئیس انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

1945 ( نوامبر): (1324): رئیس هیأت اعزامى کنفرانس یونسکو به لندن.

 1326: وزیر مشاور در کابینه قوام.

 1327 تا 1331 شمسى: نایب رئیس اول جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران.

 1327 تا 1328 ه'.ش: وزیر امور خارجه در کابینه ساعد مراغه‏اى.

 1328: وزیر مشاور (تا دى‏ماه 1328 در کابینه محمّد ساعد.)

 1325 تا 1341: رئیس کمیسیون ملى یونسکو در ایران و عضو هیأت رئیسه کنگره نویسندگان در تهران.

 

 1950 میلادى: رئیس هیأت نمایندگان ایران در کنفرانس عمومى یونسکو در فلورانس ایتالیا.

 1332: وزیر مشاور در کابینه زاهدى.

 1332 تا 1336: سفیرکبیر ایران در دهلى‏نو.

 1335 ه'.ش: وزیرمختار ایران در بانکوک-تایلند.

 1337 تا 1338: وزیر امور خارجه. (از 20 اردیبهشت 1337 تا خرداد 1338 در کابینه دکتر منوچهر اقبال)

 

 1956 میلادى: رئیس هیأت اعزامى ایران در کنفرانس عمومى یونسکو، دهلى‏ نو.

 1342 شمسى: بازنشستگى از سمت استادى دانشگاه تهران.

 1344 شمسى: تأسیس مدرسه عالى ادبیات و زبانهاى خارجى.

 

کتابها و تألیفات‏:

مرحوم حکمت کتب و مقالات و اشعار بسیاری دارد که در اینجا فقط به ذکر کتابهای وی می پردازیم:

 1- على ‏اصغر حکمت، سالنامه رسمى وزارت معارف، 1298، تهران، اداره پرسنل وزارت معارف.

 2-على‏ اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1306، (گردآورى)، 1306، تهران، چاپ سربى ،  صفحه  188

 

 3- على ‏اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1307، (گردآورى)، ،1307 تهران، چاپ سربى،ص200

 4- على‏ اصغر حکمت، جامى ، احوال و آثار، (تألیف)، 1320، 1322 تهران، چاپ رقعى، وزارتفرهنگ، 413 صفحه.

 

 5- على اصغر حکمت، رمئو و ژولیت و لیلى و مجنون، مطالعه تطبیقى رمئو و ژولیت با لیلى و مجنون نظامى (ترجمه و تألیف)، 1317 تهران، بروخیم، سربى -رقعى، 248 صفحه.

 

 6- على ‏اصغر حکمت، نوایى، (شرح احوال و آثار امیرعلى‏شیر نوایى)، 1326 تهران، انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

 

 7- على ‏اصغر حکمت، پارسى نغز، (تألیف)، 1323، 1326، 1330 تهران، کمیسیون ملى یونسکو  ، 562 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، امثال قرآن، فصلى از تاریخ قرآن کریم، (تألیف)، 1332، 1333 تهران، کانون  معرفت، 352 صفحه.

 

9- على ‏اصغر حکمت، نقش پارسى بر احجار هند، کلکته، 1957 م، سربى -وزیرى، 1338 تهران  ، 111 صفحه، ابن سینا، چاپ دوم ب+ 148 صفحه.

 

 10- على ‏اصغر حکمت، سرزمین هند، (تألیف)، 1337 دانشگاه تهران، نشریه شماره 515 ح + 547 + لب ص.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، نظرى به ادبیات فارسى، کلکته، 1337 کلکته، انجمن بزم ایران‏

 12- على‏ اصغر حکمت، نُه گفتار در تاریخ ادیان (تألیف)، 1339 دانشگاه شیراز، ص 191 + 11 +    308 چاپ دوم، 1341 تهران، ص 200 + ه'. (مرحوم صادق گوهرین این کتاب را در شماره سوم خردادماه 1341 راهنماى کتاب، معرفى کرده است).

 

 13- على ‏اصغر حکمت، سخن حکمت، (سروده‏ها) به اهتمام شادروان دکتر سادات ناصرى، 1351 تهران، ابن سینا، 340 صفحه.

 

 14- على ‏اصغر حکمت، کلمات طیبات، (گردآورى دکتر منوچهر دانش‏پژوه)، 1354، انتشارات پیروز.

 15- على ‏اصغر حکمت، سى خاطره (تألیف)، 1355 تهران، انتشارات وحید، 400 صفحه.

 16- على‏ اصغر حکمت، گلزار حکمت، 1356 تهران، مؤلف.

17- على‏ اصغر حکمت، مجلّه تعلیم و تربیت، سه دوره (تدوین)، 1304 تهران، اداره تفتیش معارف.

 18- على ‏اصغر حکمت، لطایف‏نامه، مجلس النفائس امیرعلى ‏شیر نوایى (تصحیح)، 1363 تهران، چاپ منوچهرى، 468 صفحه.

 

 19- على‏ اصغر حکمت، رساله معرفة المذاهب، 1335 تهران، دانشکده ادبیات.

 20- على ‏اصغر حکمت، کشف الاسرار میبدى، ده جلد (تصحیح)، 1331 تا 1339، دانشگاه تهران.

 21- على‏ اصغر حکمت، ایرانشهر، دو جلد (اهتمام)، 1342 تهران، یونسکو.

22- على ‏اصغر حکمت، رسالة فى تفسیر سورة الاعلى، تهران ابن سینا.

23- على ‏اصغر حکمت، درسى از دیوان حافظ، 1319-1320 شیراز، سربى -وزیرى، کتابفروشى احمدى، 68 صفحه.

 

 24- على ‏اصغر حکمت، تاریخ ادیان: ادیان بدوى و منقرضه و حیّه جهان امروز و در ایران از بدو تاریخ تاکنون، 1345 تهران، وزیرى، ابن سینا، 368 صفحه.

 

25- ره‏آورد حکمت، دو جلد (شرح مسافرتها و سفرنامه هاى حکمت به اهتمام دکتر محمّد دبیرسیاقى، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، تهران، 1379).

 

 26- "خوشا شیراز"، حکمت در خاطرات روز 29 بهمن 1332 در هند مى نویسد: "...پست تهران رسید و یک بسته هم سه نسخه از اشعار "خوشا شیراز" که صحافى شده و بسیار تمیز بود واصل گردید، این کتابچه ظریف را براى تهنیت‏نامه نوروز چاپ کرده‏ام و در ایامى که مریض بودم، در تابستان، اشعار آن سروده شد و در مریضخانه بودم که مقدمات چاپ آن فراهم آمد و اینک آقاى على ‏اکبر سلیمى زحمت کشیده، از طبع درآورده‏ اند به خطّ بوذرى و با عکس گراور شده و بسیار ظریف است".

 

ترجمه‏ ها:

 حکمت به ترجمه آثار مهمّ ادبى غربى ، به زبان فارسى بسیار علاقه داشت و در ضمن خاطرات سفر سوئیس خود مى نویسد: "روز 1330/2/29 به تماشاى قصر شیون رفتم... اشعار لُرد بایرون انگلیسى که مدّت شش سال در این قلعه محبوس بوده است... به خاطر گذشت که در باب این قلعه و این مجلس... و بایرون منظومه‏اى به نظم آورم که از این گردش یادگار باشد... غالب اوقات به تفکر و تنظیم اشعار زندان شیون مشغول بودم..." مقاله‏ها و کتب معتبرى که حکمت ترجمه کرده است به شرح زیر است:

1-على‏ اصغر حکمت، تاریخ جامع ادیان از آغاز تا امروز، جان ناس، تهران 1344، وزیرى، پیروز با همکارى فرانکلین، 568 صفحه.

2-على ‏اصغر حکمت، شکونتلا یا انگشتر گمشده، کالیداس ترجمه هادى حسن، با مقدمه حکمت، بمبئى 1336، سربى -رقعى، 175 صفحه.

 

3- على‏ اصغر حکمت، دوستداران وطن، شیراز 1328، کتابخانه معرفت.

 4- على اصغر حکمت، راه زندگى، نیکلا حداد (ترجمه از عربى )، تهران 1346، کتابخانه گنج دانش ، 126 صفحه.

 

5- على ‏اصغر حکمت، پنج حکایت از شکسپیر، ترجمه از انگلیسى، لاهور، بى تاریخ، سربى –وزیرى   ، 160 + 173 صفحه و چاپ دوم، لاهور، 1957، سربى -وزیرى، ج اول، 284 صفحه.

 

6- پنج درام از شکسپیر، 2 جلد، تهران، 32-1333، سربى -وزیرى، بنگاه پروین، 181 صفحه و  شاید همان افسانه دلپذیر باشد که در سال 1321 چاپ‏ شده. حکمت درباره این اثر در خاطراتروز 1332/11/1 مى نویسد: "...صبح... ساعتى به ترجمه هاملت مشغول بودم. روزى یک صفحه ترجمه مى کنم تا ان‏شاءاللّه خاتمه پذیرد" و در جایى دیگر مى افزاید: "...بحمداللّه امروز    (1332/12/2) ترجمه هاملت شکسپیر تمام و کمال خاتمه پذیرفت و پاکنویس آن نیز به آخر رسید، این نهمین حکایت از سلسله حکایات شکسپیر است. دیشب براى آن مقدمه و دیباچه نوشتم، فقط بعضى کلمات باید از اصل اقتباس و بر آن مزید شود..."

 

7- على‏ اصغر حکمت، از سعدى تا جامى ، ترجمه و تحشیه جلد سوم تاریخ ادبیات براون از انگلیسى، تهران 1327، ابن سینا، 675 صفحه، چاپ دوم، 1339، سربى -وزیرى، 883 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، رستخیز، تولستوى، تهران 1339، ابن سینا، سربى -وزیرى ص یه + 548 چاپ دوم انجام شده.

 

9-  على‏ اصغر حکمت، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب، ترجمه 3 رساله، 1340، اداره کل نگارش، سربى -رقعى، چاپ دوم، 1342، ابن سینا، 242 صفحه.

 

10- على ‏اصغر حکمت، الواح بابل، (شى‏یر)، تهران 1341، فرانکلین، سربى ، مجموعه باستان‏شناسى   30  + 348 صفحه.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، تاریخ سیاسى پارت، تهران 1344، فرانکلین.

 12- على ‏اصغر حکمت، فلسفه نشر و ارتقاء، دانشگاه تهران، 1353.

13- على ‏اصغر حکمت، تاریخ باستانى ایران بر بنیاد باستان‏شناسى، 1355، انجمن آثار ملى.

14- على ‏اصغر حکمت، مرقدالغزالى، (از فارسى به عربى )، 1352، آثار ملى.

 15- على‏اصغر حکمت، دستور کامیابى ، نیکلا حداد، تهران 1296.

 16- على ‏اصغر حکمت، اصول فن مناظره، (ضمیمه شماره دوم مجلّه تعلیم و تربیت، سال هفتم)، تهران 1316.

 

17- على‏ اصغر حکمت، امین و مأمون، جرجى زیدان، تهران. بى تاریخ.

18- على ‏اصغر حکمت، شادباش نوروزى، مجموعه اشعار به فارسى، فرانسه، انگلیسى، تهران 1326  ، 7 صفحه.

 

 19- على ‏اصغر حکمت، هزار و یک شب، (با مقدمه على‏اصغر حکمت)، 5 جلد، تهران 1315.

 20- على‏اصغر حکمت، افسانه دلپذیر شکسپیر، تهران 1321.

21- على‏اصغر حکمت، دختر من زویا، لیوبف کاسمو دمیاتسکایا، ج اول، تاریخ تحلیلى شعر نو، ص 271.

مرگ حکمت‏:

حکمت در قطعه‏اى دیگر که به مناسبت قدوم هفتادمین سال عمر خود به حساب سنین قمرى، در لیله 23 رمضان 1376 ه'.ق برابر فروردین 1339 سروده است، داستان هفتاد سال عمر خود را نیز چنین بازمى گوید:

رفت هفتاد ز عمر من و در مکتب عشق‏

همچنان در طلب دانش و کسب هنرم‏

مهر مى ورزم و اندر فلک فضل و ادب،

ذرّه‏ام لیک ز خورشید، درخشنده‏ترم‏

نقد تحصیل من از حاصل دل، بى خبرى است‏

وه کز این حاصل تحصیل چه خوش باخبرم‏

عقل از وادى حیرت نبرد راه برون‏

من دیوانه چه سازم، چه کنم؟ چون گذرم؟

به در دوست شوم، بار خود آنجا فکنم‏

چند سرگشته به هر سو روم و در به درم‏

شب تاریک و ره دور و بیابان در پیش‏

آه اگر پرتو "حکمت" نبود راهبرم‏

و کلام او در ارزیابى حیات گذشته و حال خود، این شعر پارسى است:

 

اگر زندگى خوارى و بندگى است‏

مرا مرگ، به از چنین زندگى است‏

مرا زندگانى به آزادگى است‏

که فرجام آزاده، فرخندگى است‏

ز سیم و زرم گرچه دستى تهى است‏

نه دارایى‏ام به ز دارندگى است‏

ز دارندگى نیستم کامیاب‏

چو درویشیم را برازندگى است‏

اگر این سه پند چو گوهر ز من‏

نیوشى روانت به تابندگى است‏

به رادى براى و به نیکى گراى‏

تو را زین دو سرمایه، ارزندگى است‏

وگرنه چو مرگت رسد، ناگهان‏

تو را بهره در دست، شرمندگى است‏

به "حکمت" سزد این چنین پارسى‏

که یک‏یک همه زارى و بندگى است‏

حکمت در دو بیت که در سال 1358 شمسى سروده است، حال خود را در عبور از هشتاد و پنج‏سالگى چنین بازمى گوید:

الا اى که عمرت ز هشتاد و پنج‏

فزون رفت در درد و اندوه و رنج‏

کنون بشنو اى دردمند علیل‏

ندایى ز آواى طبل رحیل‏

 حکمت در اواخر عمر دچار چند بیمارى شدید شد و در حالى که گوشش سنگین‏تر ازهمیشه شده بود و بینایى خود را نیز از دست داده بود، به زمین خورد و دچار شکستگى استخوان شد و به همین جهت مدّتها در بستر بیمارى بود تا بالاخره در روز دوشنبه سوم شهریورماه 1359 برابر با چهاردهم شوال 1400 هجرى قمرى درگذشت. به نوشته دانشمند محترم آقاى فاضل انوار، حکمت وصیت کرده بود که او را در حضرت سیّد میرمحمّد و در کنار اجدادش به خاک بسپارند، خود او در خاطرات روز دوشنبه 1330/2/9 در شیراز مى نویسد: "...صبح با آقاى سیدمحمّدحسن دستغیب که از رجال خاندان دستغیب شیرازهستند، صحبت کردم، چون این خاندان از دیرباز متولیان آستانه سیّدمیرمحمّد بوده‏اند و اکنون فیمابین خود، بر سر تولیت، نزاعى دارند و در نتیجه آستانه رو به انهدام مى رود و فضا و بنا، ویرانه شده است ،به ایشان پیشنهادى کردم که اگر دست از اختلاف بردارند و به زودى متولى را معلوم کنند، این حقیر نیز حاضرم کمک کنم آستانه، بناى زیبایى حاصل نماید، چون غالبا این فکر حاصل مى شود که براى خانه و آرامگاه ابدى خود در کنار اجساد پدران و گذشتگان، مدفنى درست کنم از این‏رو صمیمانه، مایل هستم که این بناى کهنسال و مقدس، صورتى پسندیده و عالى حاصل کند...."

 او در جایى دیگر مى نویسد: "در سیّدمیرمحمّد(ع)، نمازى خوانده، سوره قرآنى تلاوت کردم به خاطر گذشت که آرامگاه خود را در همین مکان قرار دهم"، ولى سرانجام به حکم تقدیر، حکمت در مقبره خانوادگى‏اش در حضرت عبدالعظیم و در باغ میرسیّدحسین طوطى دفن شد اما به قرار مسموع، در توسعه بناها، این اطاق هموار شد و مقبره حکمت با خاک یکسان گشت و مردى که مصدر آن‏همه خدمت به فرهنگ ایران بود و آن‏همه مدرسه و دانشگاه ساخت و بقاع متبرک را آباد کرد و مقابر بزرگان را از نو ساخت، خود، حتى از داشتن سنگ قبرى محروم ماند که جا دارد مسؤولان فرهنگ‏پرور و خردپروران ایرانى، در همان محلّ، بنایى براى آن زنده‏یاد ایجاد کنند و یادمانى براى او برافرازند و در ساختمانهایى که او ساخته است، لوحه یادگارى براى وى نصب کنند. بر سنگ قبر حکمت نوشته شده بود: "این مرد فرهنگ‏دوست، ادب‏ پرور و بزرگ، میرزا على ‏اصغرخان حکمت شیرازى است.".

 ("باغ طوطى یا باغچه طوطى، همان صحن مدرسه امین‏ السلطان است که یکى از باغچه هاى قدیمى اطراف صحن بزرگ بود که در وجه تسمیه آن نوشته‏اند که چون یکى از زوجات فتح‏على ‏شاه به نام طوطى خانم آن‏را احداث کرد به باغچه طوطى معروف شد ولى به نظر مى رسد که این باغچه مثل غالب باغات و باغچه هاى وقفى، درختهاى توتى داشته که زائرین و راهگذران از آن استفاده مى کرده‏ اند و به این اسم موسوم گردیده است که اگر این وجه صحیح باشد، باید "باغ توتى" نوشته شود، در محوطه این صحن... ستارخان سردار ملى، عبدالحسین میرزا فرمانفرما، سپهبد رزم‏آرا و علاءالسلطنه و دیگران [چون على‏اصغرخان حکمت‏] مدفون بودند که مقابر آنها در نوسازیهاى اخیر از بین رفته است." امروزه صحن ناصر الدین‏شاه، با تخریب مقابر شمالى به باغ طوطى یا مدرسه امین ‏السلطان، متصل شده و آن‏را صحن آیت ‏اللّه کاشانى نام گذاشته‏ اند).

 حکمت قبل از مرگ، از مرحوم مهدى حمیدى شعرى براى سنگ قبر خود خواسته بود و حمیدى این دو بیت را در پاسخ حکمت ساخته و فرستاده بود:

به بیتى "حکمت" فرزانه مى خواست‏

ز من بر سنگ قبر خود درودى‏

نگیرد جاى در بیتى، جهانى‏

نگنجد ژرف دریایى، به رودى‏

 مرحوم حبیب یغمایى در خاطرات خود مى نویسد: آخرین‏بار که در سال 1358 با فرزندانم به خدمتش رفتیم، کسالتش چندان بود که نه مى توانست حرف بزند و نه مى توانست از جاى برخیزد و نه سخنى مى شنید، زندگى بدتر از مرگ... چندروزى از نگارش این یادداشتها نگذشته بود که اطلاع یافتم که حکمت وفات یافت، تأسّف و تأثّر خودم را قادر نیستم بیان کنم. مرگ این مرد بزرگ را هیچ‏یک از نامه‏نگاران یاد نکردند..."

دکتر احمد مهدوی دامغانی  و علی اصغر حکمت **


دکتر مهدوی که در دوره ی دکتری دانشجوی علی اصغر حکمت در درس تاریخ ادیان بوده است،در مقدمه ی کتاب " زن در داستانهای قران" تالیف شادروان دکتر قمر آریان  می نویسد:"... سال‏ها پیش بنا به تکلیفى که استاد معظّم مشترک ما، نادره مرد ادب و فرهنگ و سیاست، مرحوم میرزا على اصغرخان حکمت- رحمةالله علیه-، در هنگام تحصیل بانو دکتر آریان در دوره دکترى ادبیات فارسى به ایشان محول فرموده بود، رساله حاضر را تدوین کرده است و پس از حُسن قبول مرحوم حکمت آن را به کنارى نهاده بودند. .. خداى آن مرد داناى شریف فروتن که «در لباس دولت کار اهل فقر مى‏کرد» یعنى مرحوم على اصغر حکمت را، که به تألیف این رساله امر فرموده است، و آن نازنین استاد نجیب دانشمند بى‏بدیل فقید سعید دکتر عبدالحسین زرین‏کوب را که انتشار این رساله را توصیه فرموده بود غریق رحمت واسعه خود فرماید ".

 مهدوی همه جا نام حکمت را باعزّت و احترام بسیاریاد می کند و اورا می ستاید، حتی وقتی در کنگره یی  که به مناسبت بزرگداشت میبدی و کشف الاسرار وی برگزار شده بود و یکی از سخنرانان،به ملاحظاتی از ذکر نام حکمت در تصحیح و انتشار "کشف الأسرار میبدی "، خود داری کرده بود ، چنین می نویسد:

"...به قرار مندرجات روزنامه‌های ایرانی ،چندی قبل در ایران،کنگره یا سمیناری در تجلیل از رشید الدین میبدی‌ مؤلف عظیم الشأن تفسیر شریف نازنین کشف الاسرار در میبد یزد، تشکیل شد.در روزنامه‌ای که خبر تشکیل این کنگره‌ و عملکرد آن منتشر شده بود ،نطقی را که مردی صاحب مقام که دارای عنوان دکتری هم بود و در افتتاح یا ختم آن‌ کنگره ایراد کرده بود ،خواندم-با کمال تأسف و تعجّب دیدم که جناب ایشان فرموده بودند:«این تفسیر مهم را چندین سال پیش، یکی از اساتید دانشگاه !! به چاپ رساند- همین و بس. و ناطق نه تنها ذکر خیری از آن استاد دانشگاه که سالهاست مرحوم شده و خداش رحمت فرمایاد نکرده است، بلکه فرموده ی  حضرت خواجهء شیراز را هم که‌ "نفی حکمت مکن...» ،ناشنیده گرفته است،و با آن‌که هنر میبدی را جمله گفته است، اما نفی حکمت کرده است!!! بلی که باز هم به فرموده ی خواجه:«فکر هرکس به قدر همت اوست". (حاصل اوقات، ص 449 ح 1)

 مهدوی  در مقاله یی مستقل، برای "جشن نامه  دکتر محمد روشن" ،در باره ی این استاد خود ، گفتنی هایی شنیدنی  دارد :

"...درست به خاطر نمی اورم که زمستان سال 1337 بود یا بهار سال 1338  ،یک روز بعد از ان که مرحوم مغفور آقای حکمت - رحمة الله علیه  - افاضات خود را در درس تاریخ ادیان  در دوره ی دکتری  ادبیات فارسی، تمام فرمود  و پیش از آن که  دانشجویان  برای ادای احترام  به استاد ، به پای خیزند  ، آن مرحوم به این ناچیز خطاب کرد که مهدوی من دو دقیقه با تو کار دارم  و دانشجویان را مرخص  فرمود  و خود به جمع آوری اوراق وکتب مورد مراجعه اش پرداخت  ومن همچنان ایستاده ، منتظر مانده بودم  که اوامرشان را اطاعت کنم ، بد نیست توضیحی عرض کنم  و آن این که مرحوم آقای حکمت ، پیش از آن که من سعادت درک کلاس ایشان را داشته باشم  ، اجمالا به مناسباتی مرا می شناخت  و مناسبت اوّلی  آن بود که منزل مسکونی مِلکی آن مرحوم در آن زمان ، واقع در کوچه ی خوش بین ( منشعب از خیابان ایرانشهر ) ومتصل  به منزل مرحوم مبرور دکتر سیّد غلام حسین خوشبین ...بود  وایشان و دکتر خوش بین  زمین آن منزل را از مرحوم تقی سهرابی خریده بودند  و در زمانی که آن مرحومان آن زمین  را خریده بودند، مقّرر بوده است که عرض کوچه ی خوش بین ،ده متری یا هشت متری باشد ...ولی بعدها یعنی در سال 1330 -1328  مقرر شد عرض کوچه هشت متر یا شش متر باشد و براثر این تصمیم ،طبعا حدود یک متر مربع از شمال و جنوب  به مالکیت مالک سابق یعنی مرحوم تقی سهرابی بر می گشت  ولذا می بایست  مرحوم سهرابی  آن تکه زمین را که در طول ده متر وعرض یک متر بود ، به مرحوم حکمت  ومرحوم خوش بین تملیک کند  تا سند  مالکیت  این دو نفر اصلاح و تصحیح  شود ، ووقتی مرحوم حکمت برای امضاء سند این واگذاری به دفتر خانه 25 که  در آن زمان این بنده " دفتر یار" آن دفتر خانه بودم ، تشریف آورد ، مرحوم فطن الّدوله فیلی، سر دفتر  25 ، من بنده را که سند مربوط به آن انتقال را نوشته بودم ، و مرحوم حکمت که به خط  و عبارات آن سند دقیق شده بود و آن را "خیلی  خوب  و دقیق" تعریف کرده بود ، به حکمت معرفی کرد و گفت این دفتر یار  من لیسانسیه است و الان هم دارد در یک دانشکده ی دیگر درس می خواند-و به اصطلاح یک پزی هم داد که بله، دفتر یار من  لیسانسیه ! است، مرحوم حکمت به من بنده تفقّدی فرمود  و وضعم را پرسید و به عرضشان راساندم که لیسانسیه از دانشکده  معقول و منقولم  و در دانشکده ی ادبیات در رشته ی زبان و ادبیات فارسی  تحصیل می کنم  و آن مرحوم فرمود انشاء الله، قطعا به دوره ی دکتری  راه خواهی یافت ...سند را امضاء کرد و تشریف برد. .

مناسبت دیگر  که از این مهمتر  و مکرّر بود  این بود که مرحوم سهرابی، داماد  مرحوم ...میرزا  شمس ملک آراء همسر مرحومه خدیجه  بانو ،( ملقب به پریچهر) حکمت ، دختر بزرگ مرحوم حکمت  بود  واز ان جا که روابط من  بنده با مرحوم تقی سهرابی استوارتر و صمیمی تراز یک مشتری دفتر خانه با سردفتر  بود، واز طرف آن مرحوم  هم در مورد معاملات اراضی بهجت آباد و اظهار نظر  در باره ی آن اختیاراتی  مختصر داشتم که تقریبا ماهی دو سه بار می بایست با ان مرحوم در منزلش ملاقات داشته باشم و چون خدیجه بانوی  حکمت  همسر دایی دختران  مرحوم تقی سهرابی  بودند، بسیار اتفاق می افتاد که من با شازده منوچهر شمس ملک آرا و  همسرش در منزل سهرابی  به صحبت بنشینم  و خدیجه بانو  که فرهنگی  و مدیر یک دبیرستان دخترانه بود  در باره  ی برنامه ی کارش با من گفتگو  کند و نظر مرا فی المثل درباره ی ترتیب  یک کلاس یک ساعته  در هر هفته برای تدریس قران مجید به دانش اموزان  مسلمان آن، به عرض پدرمحترم بزرگوارش  برساند  و ردّ و قبول آن را  از لحاظ معظّم له جویا شود، لذا بر اساس این دو مناسبت ، مر حوم حکمت  یک شناخت  اجمالی مختصری از بنده پیش از ان که به عنوان دانشجو ، در محضر محترمش حاضر شوم ، داشت ،

در اطاق درس جز مرحوم حکمت  و من بنده  کسی نماند ومرحوم حکمت به من فرمود  من با شما کاری دارم  و لذا شما را با خودم سواراتو مبیل می کنم که در اتوموبیل آن مطلب را بیان کنم ، این بنده  که بسیار شرمنده شده بودم ، تمجمج  کنان عرض کردم  که قربان اجازه بفرمایید که من بنده  با اتوموبیل خودم  و در دنبال اتومبیل حضرت اجل عالی بیایم و د روزارتخانه  به حضور شریف شرفیاب شوم ، فرمود  : نه نه  وزارتخانه  جای ان حرفها نیست،  شما اتومبیلتان را همین جا ( یعنی  در دانشکده ی ادبیات) بگذارید وبا من بیایید ، آقای دماوندی (شوفر همیشگی  وزیران  خارجه  که مردی بسیار مؤدّ ب  و فروتن  و بسیار خوش قد وبالا  و خوش لباس بود ...) یا یکی از رانندگان  وزارتخانه  شما را به دانشگاه بر می گرداند ویا اتو مبیل شما را  به دفتر خانه تان  می اورد، شما کلید اتومبیلتان را به دماوندی بدهید ، طبیعی است که حقیرمی بایست امر لازم الطّاعه ی  حضرت استاد  را بر چشم  خود نهم  و چنین شد ، اتو مبیل ایشان هنوز به چهار راه  ولی عصر (عج) نرسیده بود  که جناب اقای حکمت  مطالبی در باره ی کتاب نفیس " امثال قران  " شان ، واوامری  که در آن باره به حقیر ارجاع فرموده بودند ، به پایان رسید ، واین بنده  هفته ی بعد آن اوراقی را که در همان باره ،به بنده مرحمت  فرموده بود ، آن چه را که امر فرموده بود ند ، اجرا  کرده بودم ، در دست گرفته  و در صحن دانشگاه  نزدیک پلکان دانشکده ی ادبیات ایستاده  ، منتظر تشریف فرمایی  معظّم له بودم( ولی نمی خواستم  ایشان مرا  مشاهده فرمایند) وبه محض این که  اتومبیل "بیوک " سیاه رنگ پلاک سه رنگ پرچم، به شماره 2  مخصوص وزیر خارجه از دور پیدا شد  ، من خود را از دم پله ها دور کردم  که جناب آقای حکمت وآقای دماوندی  مرا نبینند  و منتظر ماندم  که مرحوم حکمت  از اتو موبیل پیاده  شود  واز پلکان بالا رود  تا من آن اوراق مرحمتی  هفته ی گذشته  را که در پاکت بزرگی گذاشته بودم و سر پاکت را چسباننده بودم ، به  آقای دماوندی  بدهم و  چنین کردم  ، حکمت  نیز مانند  فروزانفر -اطاب الله ثراه - خوش می داشت که  دانشجویان پیش از آمدن  او به کلاس  همه بر جای خود نشسته باشند  و اگر دانشجویی  دیرتر از آن دو استاد ، به کلاس وارد  می شد ، می بایست در کلاس علّامه ی فروزانفر ،خود را برای  جواب سلام  شرمسارانه ی خود  و اجازه ی جلوس ، با طنزی  به عتاب آلوده ، آماده سازد  ولی در کلاس  مرحوم حکمت  چنان دانشجویی  فقط با نگاهی ملامت  آمیز ،مواجه می شد  ولی آن روز من بنده  تقریبا بلا فاصله  پس از حضرت استاد  به کلاس  وارد شدم  وتا مر حوم حکمت  بر پشت تریبون قرار گیردومتن درس را بگشاید و به سخن آغازفرماید ،من بر سر جای خود نشسته بودم  .

پس از پایان کلاس  من هم چنان در میان  همکلاسان نازنینم – آه وآه که  جز معدود انگشت شماری باز ان میان باقی نمانده اند و خداوند  متعال انشاء الله عمر جنابان  استادان  گرامی  دکتر مهدی  محقق و دکتر مظاهر مصفا  و همسر گرامی او سرکار علیه دکتر امیر بانوکریمی ( امیری فیروز کوهی ) که از جمله ی آن همکلاسان عزیزند،  زیاد  و دراز فرمایاد-.

خواننده  ی فاضل و ادب دوست  ، آن چه را تا اینجا درباره ی  رابطه ی مرحوم  مغفور  جناب آقای استاد جلیل القدر  حکمت مطالعه فرمودید ، فقط مقدمه یی بود  برای بیان  خاطره یی که  می بایست موضوع  این نوشته قرار گیرد، نه خود آن خاطره ، زیرا  این مقدار رابطه یی  که عرض کردم  برای بسیاری ار  شاگردان  با استادان ارجمند خود در هر دوره وشرایط  زمانی و مکانی  که بوده باشد  ، فراوان است واهمیتی ندارد، ولی حالا لطفا  توجه فرمایید : اتومبیل در چهار راه ولی عصر  به چراغ قرمز رسید  و در ردیف اتومبیلهای منتظر چراغ سبز،  متوقف شد  و مر حوم حکمت توضیحاتی  در باره  همان کتابشان بیان می فرمودند  و من بنده  به ادب، و احترام ، ویک کمی هم  به اصطلاح دست وپا گم کرده، نشسته بودم  که ناگهان  مرحوم حکمت  سخن خود را قطع فرمود و  با یک هیجان عجیبی  گفت :" آه آه  ملاحظه بفرمایید  که حضرت آقای عصّار (!) ( مرحوم رضوان جایگاه  حضرت آقای عصّار استاد دانشگاه . رحمة الله علیه ) 2 دارند از پیاده رو ی سمت  راست ( یعنی سمت جنوب  خیابان شاه رضا) به جایی تشریف می برند ، دماوندی ! دماوندی ! زود خودت را  به اقا برسان و از طرف من استدعا کن  به اتومبیل تشریف فرما شوند ،آقای دماوندی به عرضشان رسانید ، اجازه بفرمایید ، چراغ که سبز شد ، از چهارراه  بگذرم و کنار خیابان  پارک کنم و  و خدمتشان برسم  ، مرحوم حکمت  که واقعا نگران  شده بود  که مبادا آقای دماوندی  به حضرت استاد عصارنرسد، هی به اقای دماوندی امر و نهی  می کرد  که من بنده به عرضشان رساندم که اجازه بفرمایید  من پیاده شوم  وحضور حضرت  اقای عصّارعرض کنم که تشریف بیاورند وسوار اتومبیل شوند ومرحوم حکمت که گویا  منتظر این اظهارفرمانبرداری از من بنده  بود ، گفت بله بله،  و من درب اتو مبیل را باز کردم و پیاده شدم  و چراغ سبز شد واتومبیل مقام وزارت، در کنار  دیوار پارک ( کافه ی شهرداری ) توقف کرد و  و من با عجله  از وسط خیابان گذشتم و  و نزدیک چهار راه  ،خودم را به حضرت  آقای عصّار رساندم  وسلام عرض کردم که قربان  جناب آقای حکمت  در اتو مبیل نشسته ، و منتظر  مقدم  حضرت اجل  عالی  می باشند ،

آنان که سعادت زیارت  مرحوم عصار  را داشته اند ، می دانند که  آن روحانی بزرگوارعالی مقدار ، جامع المعقول والمنقول ، اگربرمسند  تدریس جلوس نفرموده بود  ویا در مجلس  دوستانه یی شرف حضور خود را نبخشیده بود ، همواره به اصطلاح  معهود " دایم الذّکر " بود  واز آن  بزرگوار هم  چنان که جای معینی ازقیطان تسبیح (سبحه)  خود را با دو انگشت  ابها م و سباّبه  ی دست راستش  نگه داشته بود، فرمودند :" ای بابا مگرجناب اقای حکمت  توجه نفرموده اند که من معمولا  پیاده روی می کنم  وهمینطور  خوش خوشک ،از دانشگاه  به منزلم ( مهدوی: خیابان  عین الدوله : ایران) می روم ،عرض کردم  قربان ملاحظه  می فرمایید که اتومبیل ایشان  آن طرف  چهار راه  توقف کرده است ، خدایش به  درجات  عالی  ارتقا دهد، قیطان  سبحه اش را  که به حدّ لازم  جای داشت  گرهی ، به قول معروف (پیشاهنگی)  زد وموافقت فرمود  و درخدمتشان  به طرف اتومبیل رفتیم، مرحوم حکمت  که متوجه آمدن  حضرت  عصّار  شده بود،همینکه ما به چند قدمی  اتومبیل رسیدیم ، ازاتومبیل پیاده شدند  و به استقبال آقای  عصّار آمدند  و با کمال احترام  حضرت  عصّار را در سمت  راست اتو مبیل  که اقای دماوندی درب آن را باز کرده و به احترام ایستاده بود، نشاند و خود به سمت دیگر  اتومبیل آمدند  ودر سمت چپ  حضرت عصار نشستند  و من هم  در جلوی ماشین،  پهلوی آقای دماوندی  نشستم  وآن دو بزرگوار ،به گرمی و نرمی صحبت می فرمودند  و چون علی القاعده   ، جناب آقای حکمت  نشانی  منزل  حضرت آقای عصّار  را به آقای  دماوندی داده بودند،با اینهمه آقای دماوندی  پرسید  که قربان مقصد کجاست ؟ مرحوم عصار  فرمودند  من دم  مدرسه ی سپهسالار پیاده می شوم ووقتی  که اتومبیل  به آنجا رسید ،باز جناب آقای حکمت پیاده شدند و به اصرار حضرت عصّار  که استدعا می کرد ،ایشان پیاده نشوند ، توجّه نفرمودند  ومن بنده  هم دست حضرت عصار را بوسیدم  و از جناب اقای  حکمت  تقاضا کردم که  مرا هم مرخص  فرمایند  و هر قدر معظم له فرمودند  که خوب سوار شو ، تو که به هر حال سر راه من به وزارتخانه هستی ،ولی من بنده  که به حدّ کافی  شرمسار شده بودم ، به بهانه یی متعذّر شدم و اجازه مرخصی گرفتم.

به قول نصرالله منشی ، خواننده  عزیز گرامی  ، این حکایت بدان آوردم که مراتب  دانش دوستی  و احترام  عمیقی را که مرحوم جکمت  -رحمة الله علیه- ، به علم و اهل  علم می گزارد  و در حالی که   وزارت خارجه  به وجود محترم او مزیّن بود، چگونه نسبت به حضرت آقای  عصّار، اظهار ارادت  و اخلاص می ورزید ، بیان کنم و حالا از این مرد علم و ادب  و اخلاق وسیاست ، این خدمتگزار نامی به فرهنگ ایران اسلامی ، این احیاء کننده  و مروّج  تفسیر شریف عظیم  المنزله ی " کشف الاسرار"  یک خاطره ی دیگر هم نقل کنم:

دوست عزیز و نازنین من بنده ، مرحوم سیّد ابوالحسن  صدر ، که اینک چهار ماه است  خدای ، مرا به فراق او مبتلی کرده است  و خداش رحمت کناد ، از عمو زادگان  مرحوم مبرور  جنت مکان  خلد ۀشیان ،سید الوزراء ، صدر الصّدور ،سید محسن صدر الاشراف بود و من بنده  به سعادت رفاقت  ودوستی او از سال 1324 شمسی  ،در دانشکده ی  معقول ومنقول،  نایل شده بودم  و در طول شصت  و شش سال دوستی، ترک اولایی از او ، در هیچ موردی،در مقام رفاقت ندیدم، او همسر با وفا  و گرامی سرکار  بانو زهره  پازارگادی و این اخیر ، شوهر خواهر مرحوم حکمت  بود  که خدا  زهره خانم  را بسلامت بدارارد ووالدین اورا  بیامرزد ،مر حوم صدر  گاهی عصر های  جمعه که مر حوم حکمت "جلوسکی " داشت خدمت آن جناب می رسید  و گاه به اصرار،  مرا هم با خود می برد ، البته  من هم با اشتیاق  بر اصرار او گردن می نهادم ، این بود که دراواخر عمردهه ی چهل  واوایل دهه پنجاه ، چند باری ، در ان بعد از ظهر ها خدمت مرحوم  آقای حکمت  شرفیاب می شدم و آن نازنین  مرد ، همواره  مرا  مورد مرحمت  و تشویق قرار می داد ،خصوصا اگر مرحوم  مبرور دکتر سید غلام حسین خوش بین - رحمة الله علیه-  که همسایه ی دیوار به دیوار حکمت  بود ، نیز در خدمت جناب آقای حکمت  می بود ، حالا این را داشته باشید تا آخرین  خاطره یعنی آخرین دیدار  خودم را  با مرحوم  مغفور علی اصغر حکمت  ،آن سره مرد  خدمتگزار  به ملک و ملت  و فرهنگ  وادب ایران اسلامی  را به عرضتان برسانم واین مقاله را  به پایان برم:

نمی دانم اواخر اردیبهشت یک هزار و سیصد وشصت بود یا اواسط خرداد  آن سال که  یک روز صبح مرحوم  جنّت مکان ،خلد آشیان ،استاد  دکتر سید محمد رضا جلالی نایینی - حشره الله مع اجداده -، همچنان که بسیاری اوقات لطف می فرمود و ساعتی دردفترم مرا سرافراز می ساخت ،به دفترم تشریف آورد، سرم هم خلوت بود  و به کاری مشغول نبودم ، به مناسبت ، مطلبی  که در باره ی هندوستان  مطرح شد  ویاد خیری که از جناب آقای حکمت  شد و صحبت خدمات  گرانقدر  آن رجل  پاکدامن شریف به میان آمد ،جناب آقای دکتر جلالی فرمودند ، شنیده ام حال جناب آقای حکمت خیلی خوب نیست و از این شکستگی کمر خیلی رنج می برند  و خود آن مرحوم پیشنهاد  فرمود  که اگر می توانی بیا به  خدمت ایشان برویم  و من از خدا خواسته ، که یکبار دیگر این استاد معظّم  خود را ببینم ، فورا بر خاستم ودر خدمت استاد جلالی نایینی - رحمة الله علیه  -به طرف شمیران  رفتیم ، آخر چند سال بود که مر حوم حکمت خانه ی کوچه ی خوش بین را فروخته بود  و در عوض ،خانه یی  در قلهک،  یعنی  بالاتر از قلهک  و مقابل پل رومی،  در خیابان سهیل ، خریده بود ،حدود سه ربع ساعت  در طهران شلوغ و جاده ی شمیران  که رانندگی در آن مهارتی می خواست که من بنده  کمتر دارا بودم ، گذشت ( حالا یعنی در مرداد 91 به قرار نقل قول همسرم، این فاصله در طول  کمتر از دو ساعت  طی نمی شود!!).

فراموش کردم عرض کنم آقای دکتر جلالی  از همان دفتر  به منزل جناب آقای حکمت  تلفن فرمودند و قصد خودشان  و مرا برای زیارت  جناب آقای حکمت  به همان خد یجه خانم (= پریچهر خانم شمس ملک آرا)،بیان کردند  و به محض این که درب خانه را بر ما گشودند  ،با گذاردن  انگشت سبابه بر روی دهانشان ،به ما گفتند آقا، از وفات مرحوم مغفورآقای سر دار فاخر حکمت مطلع نیستند ، مبادا شما در این باره سخنی بگویید  و چه خوب شد که سرکار خانم  پریچهر  خانم - رحمة الله علیها - این را فرمودند  زیرا مرحوم آقای دکتر جلالی واین بنده – به قول  جناب عمر خطّاب  ( رضی الله عنه)  برای تسلیت و  سر سلامتی  به جناب آقای حکمت : -" قد زوّرت مقالة "- ( 1)  یک چند جمله یی  در ذهنم آماده  کرده بودم ، باری وارد اطاق ایشان که شدیم، دیدیم جناب آقای حکمت  به حال بسیار نزاری، بر روی تختی  از این تختهای بیمارستانی  بستری است  و به محض  این که ما وارد شدیم ، مرحومه  پریچهر  خانم آمد وپشتی تخت را بالاتر آورد که مرحوم حکمت  بتواند  سرش را به طرف ما متوجه سازد ، من بنده  نمی دانم از گرفتاریها و اشتغالات  افراد خاندان  و دوستان حکمت  بوده است، یا  از بی مبالاتی  و خدای نکرده  بی وفایی  بی مهری دوستان  و ارادتمندان  فراوان   حکمت ، که گویا  مدتی بود بود که کسی به سراغ آن بزرگ مرد  بیمارزمینگیر  که چه بسیاری از آنان روزگاری  فقط برای آن که  مراتب خضوع  خود را به ایشان بنمایانند ، در هنگام عبور ایشان ، تا کمر خم می شدند ، به سراغ ایشان نیامده بود ، چرا که آن مرحوم بسیار از دیدن جناب  آقای دکتر جلالی  نایینی و  این حقیر ،  هیجان زده شده بود  و هی با الفاظ  زیبایی از ما احوالپرسی  وتفقد می فرمود  و از اوضاع و احوال  روز جویا می شد و جناب  دکتر جلالی و یا این بنده  جواب مقتضی ومناسب را به ایشان عرض می کردیم.

اولین سؤالش از  من بنده این بود که که آیا در دانشکده ی ادبیات  کماکان تدریس می کنم ؟ ،به عرضشان رساندم  که دانشگاه فعلا تعطیل است، ظاهرااز ندانم کاری وافتضاحی که بنی صدر بر سر دانشگاه آورده بود،اطلاعی نداشت،سپس پرسید حال آقای  دکتر صفا و آقای دکتر خطیبی چه طور است ،هیچ کدام سری به من نزده اند،عرض کردم آقای دکتر صفا مدّتهاست  که در آلمان  تشریف دارند وآقای دکتر خطیبی هم گویا خارج ازطهران زندگی می کنند !!( البته دروغ هم نگفتم،راست هم نگفتم ، رسول اکرم (ص) امر فرمود ه است :" استعینوابالمعاریض" بعد ، آقای حکمت  به خواب رفت و ما با سرکار خانم پریچهر خانم بسیار به آهستگی ودر حقیقت با ایماء و اشاره  صحبت می کردیم  که ناگهان مرحوم حکمت چشمش راباز کرد و خطاب به من  فرمود آ ابوالحسن! زهره چرا با شما نیامده است، من عرض کردم  که بنده مهدوی دامغانی ام، آقا سید  ابوالحسن  و زهره خانم در امریکا هستند و حالشان خوب است، فرمود عجب !! من خیال  کردم آ ابوالحسن هم اینجاست .

 آقای مهدوی شما کماکان درستان را  در دانشکده می دهید ؟باز در همان حالت چُرت یا رخوت ، یا خواب  نمی دانم چه بگویم، به ایشان عارض  شد و سرکار  پریچهر خانم  فرمود  ،حال آقا  همین جور است  گاه  مرا به نام پروین ( خواهر محتر مه شان) صدا می زنند  و گاه  اورا پریچهر یا پری صدا می زنند ، باز پس از لحظاتی  چشم گشود و دوباره فرمود آقا ابوالحسن  از آقای مهدوی رفیقت خبر داری؟که چه می کند ؟ و من دیگر چیزی عرض نکردم  ، قریب نیم ساعتی  در خدمتش نشسته  بودیم  و گاهی ایشان  آقای جلالی را هم با دیگری خلط می فرمود ولی  گاهی هم به روشنی  و حضور ذهن  ، از آقای  دکتر جلالی نایینی  احوال دوستان مشترک  را می پرسید ، وقتی اجازه ی  مرخصی گرفتیم یک کمی سرش را بلند کرد و خداحافظی فرمود  و چون سرکار پریچهر خانم سفارش کرده بود که خیلی نزدیک به ایشان نشویم از فاصله ی مختصری  که میان تخت ایشان  وصندلیهای ما بود ،  آرزوی بهبود ایشان  را  به دعا بیان کردیم و از اطاق بیرون آمدیم ، دعایی که مستجاب نشد.

مرحوم آقای حکمت  رحمة الله علیه  در اوایل شهریور همان  سال، ازاین  دنیا رفت  و نام نیکش  انشاء الله  جاودان بماناد.

هنوز چند ماهی از وفات آن مرحوم نگذشته بود که  همسر محترمه ی مجلله اش  ،نیز به او ملحق شد و پس از چند ماه هرسه دختر  مرحوم حکمت آن منزل خیابان  سهیل را هم  به دیگری فروختند   و سند آن در  دفتر خانه  من ثبت شد  ، خدای  حکمت و همسر ش و بانو خدیجه ،پریچهر )  دختر بزرگش را بیامرزاد.

 خدا کند  دو دختر دیگر آن مرد دانشمند دانش پرورو پرهیز کاردیندار،به سلامت  مانده باشند  .

به پایان رسید نوشتاری را که به امر دوست محترم ، جناب اصفهانیان  ،برای جشن  نامه  دوست  فاضل  و عزیز ایشان  و خودم و همشهری گرامی  جناب  اصفهانیان  یعنی جناب استاد  فاضل محمّد روشن  دامت  عزّته وسعادته   وافاضاته  فراهم کردم  و خداوند  انشاء الله  به استاد  دانشمند  شریف جناب دکتر منصور رستگار  فسایی - دامت افاضاته و سلامته -، مزید توفیق  و سعادت  مرحمت فرمایاد  که کتاب مستطاب ایشان  موضوع این  مقاله را معیّن کرد.

والحمد لله رب ّ العالمین  و صلی الله علی سیدنا محمد(ص) وآله الطاهرین

– الفقیر فانی  : احمد مهدوی دامغانی

_________

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­حواشی:

1-منزل مرحوم علامه دهخدا رحمة الله  تعالی  علیه نیز این چنین بود  ولی مالکان قبلی آن مرحومان حاج میرزا هاشم آشتیانی وتقی سهرابی  کشترکا و مشاعا بودند     

2-استاد اساتید زمان  در حکمت و فلسفه که به طور قطع و یقین و علی الاطلاق ، پس از وفات  او تا کنون  کسی پون او قدم به عرصه ی تدریس حکمت  مشاء  و اشراق  ویا صدرایی  متأخر نگذاشته است . رحمة الله علیه و حشره  الیه  مع اجداده  الطاهرین

3-از فرمایشات ایشان در مورد  توطیه ی سقیفه ی بنی ساعده ( رک یاد   یاران و قطره های باران ص 25 س 4 ( یعنی  در ذهن خودم آماده کرده بودم)

4-ز آنجا که در قدیم به طبیبان "حکیم" مى گفتند و اکثر پدران و اجداد شادروان حکمت به شغل طبابت اشتغال داشتند، این خانواده نام خانوادگى "حکمت" را براى خود انتخاب کردند.

 ---------------

*(بر گرفته از کتاب علی اصغر حکمت شیرازی تألیف دکتر منصور رستگار فسلیی ،طرح نو ، تهران  1385 )

    ** بر گرفته از کتاب "دکتر احمد مهدوی دامغانی و میراث ادبی و فرهنگی او" تألیف دکتر منصور رستگار فسایی، از انتشارات مؤسسه اطلاعات، (در دست چاپ)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شب یلدا

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد