دکتر منصور رستگار فسائی

‫آزمونهای دانایی و توانایی * ‫در حماسه  ملی ایران

یاد روز فردوسی بزرگ بر همه ی ایران دوستان خجسته باد

 

دکتر منصور رستگار فسایی 


آزمونهای دانایی و توانایی *

در حماسه  ملی ایران 

شاهنامه

چکیده

 

‫داستان سرایی هدفمند فردوسی به دلیل ویژگیهای هنری و فرهنگی خاص خود ،خلّا قیتها و‫اختصاصاتی دارد که اثر او را مستقل و یگا نه می سازد ،به گونه ای که به دلیل وحدت هدف، پرداخت اثر و محتوای آن، از آثار همانند خود نیز  پیشی می گیرد ، در شاهنامه  ی فر دوسی داستانها بر بنیان خردمندی و  تواناییهای برتر  شکل می گیرند و معمولا در هرداستان موفقیت شخصیتها ی قهرمان داستان وابسته   به گذ شتن از یک سلسله ازمونهای دشوار پیدا و پنهان  مادی یا معنوی است و اشخاص در صورت توفیق در این آزمونهاست که به هدفهای خود می رسند و در خاطره ی جمعی جامعه ماندگار می شوند.

در این مقاله به هدفها و روشهای این گونه آزمونها و نتایج آنها به صورتی که شاهنامه و برخی از آثار حماسی واساطیری  دیگرمطرح شده است اشاره می شود.

کلید واژه ها:

 داستان، آزمون دانایی و توانایی، حماسه ،اسطوره،  پهلوانان. تواتمندیهای تنی وروانی، دلآوری، گذر  ازآب و آتش ، آزمون پاکدامنی، آزمون بیخردی،پیکر گردانی.

 

 ×

‫داستانسرایی هدفمند و دگرگونه ی فردوسی به دلیل خصلتهای هنری و فرهنگی خاص خود، خلاقیتها و ویژگیهایی دارد که این اثر را مستقل و یگا نه می سازد، به نحوی که، نه تنها از معروفترین داستانهایی در نوع خود در ادبیات حماسی ایران برتری دارد، بلکه به دلیل وحدت هدف، رویه و پرداخت اثر و محتوای آن، از آثار همگون خود در ادبیات دیگر

‫سرزمینهای جهان نیز، متمایز است. خمیر مایه ی اصلی و جان این تفاوتها، در منطقی است که ذهن نواندیش و خردگرای فردوسی، در هنگام نظم شاهنامه از آن برخوردار است و با استفاده از رمزگرایی و استخدام ابزار زبانی و هنری و فرهنگی تفسیرپذیر، داستانهای خارق العاده و شگفت انگیز را به نوعی «منطقی» و «انسانی» و قابل پذیرش می سازد مثلا  در اوج داستانهایی شگفت انگیز و اسطوره یی چون اکوان دیو، به خواننده خاطر نشان می کند که همه چیز را با «معیار خرد» بسنجد تا معنی رموز را دریابد و به عمق پیام و ماهیت رمزآمیزاسطوره های شگفتی زا ، پی ببرد:

جهان پر شگفتی است چون بنگری

‫ندارد کسی آلت داوری

(ش.خ 13/288/3)

که جانت شگفت است و تن هم شگفت

‫نخست از خود اندازه باید گرفت

‫ودیگر که بر سرت گردان سپهر

همی نو نماید به هر روز چهر

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود،

‫به دانش گراید بدین نگرود

‫ ولیکن چو معنیش یاد آوری

‫شوی رام و کوته شود داوری

( ش خ 18/289/3)

‫ودر جایی دیگر گوید:

‫تو مر دیو را مردم بدشناس

کسی کو ندارد زیزدان سپاس

‫هر آن کو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر ، مشمرش ز آدمی

خرد گر بدین گفت ها نگرود،

مگر نیک، معنیش  می نشنود

گو، آن پهلوانی بود  زورمند

به بازو ستبر وبه بالا بلند

گوان خوان ، تو أکوان دیوش مخوان

که بر پهلوانی  بگردد زبان

(ش خ 138/297/3)

‫به همین دلیل است که اگرچه در داستانهای حماسی وقایع شگفت انگیز، معمولا جزییاز ابزار کار هنرمندان و وسیله یی برای جذب خواننده به شمار می آید و خواننده نیز معنا و ماهیت این گونه آثار را پیشاپیش می داند و بدان علاقمند است، اما فردوسی در شاهنامه که پر از داستانهای شگفت اساطیری و حماسی است، می کوشد تا با نگاه خاص خود، هر

‫پدیده ی شگفتی زایی را، با تمهید مقدماتی خردمندانه، چنان زمینه سازی کند که در نهایت، واقعیتها، خردپذیر و باورکردنی و معقول جلوه کنند و با معیارها و ارزشهای ملی و فرهنگی ایرانی همساز باشند. و تا حد ممکن، دروغ و ناممکن شناخته نشوند، و به همین دلیل است که اگرچه در شاهنامه دوست و دشمن و خوب و بد، دارای توانمندیهای خاص خویشتنند ،اما هیچ کس و هیچ چیز، صرفاً به دلخواه فردوسی، قدرت بیش از حدّ، پیدا نمی کند و آزمونهای دانایی و توانایی پیدا و پنهان ، وسیله یی مهم برای معقول و منطقی کردن رفتار قهرمانان شگفت انگیزند که از بوته ی آزمایشها سرفراز بیرون آمده اند و در نتیجه به عنوان «قهرمان» مورد قبول و پذیرش مردم قرار گرفته اند.

‫آزمونهای دانایی و توانایی در داستانهای شاهنامه، عبارتند  از یک سلسله کنشهای فکری یا عملی مستقیم یا غیر مستقیم که برای شناخت شایستگیهای فکری و معنوی یا جسمانی و مادی کسانی که خواهان رسیدن به مسؤلیت و مقام یا منصبی بزرگ هستند، انجام می گیرد و قهرمان را در صورت توفیق در این آزمونها، نه تنها به هدف  خود می رساند، بلکه در خاطره جمعی جامعه نیز ماندگار می سازد.

 تمرکز این گونه آزمونها بر حسب هدفی که دارند، ممکن است بر خردمندی و دانایی یا فضیلتهای معنوی و ارزشی در

‫هنگام آزمون باشند یا بر تواتمندیهای جسمی و تنی و شجاعت و دلیری و غلبه ی قهرمان بر دشمنانش تکیه داشته باشد، یا ترکیبی از هر دو باشد زیرا در بسیاری از داستانهای حماسی شاهنامه، تواناییهای جسمی با تواناییهای معنوی ،هوشیارانه، همراه و جدایی ناپذیرند.

‫به عنوان مثال سام نریمان، زال، رستم، اسفندیار، گودرز، گیو و... بسیاری دیگر از پهلوانان شاهنامه در ماجراهای گوناگون، به همان اندازه که در آزمونهای جسمی پهلوانانه موفق هستند، در آزمونهای هوشمندانه وخردورزانه نیز سرافرازند، اما طوس سپهسالار و گرگین نامدار ،اگرچه در آزمونهای پهلوانی توفیق می یابند ، اما از آزمون خرد و دانایی که عبارت است از واکنش مدبرانه به وقایع خاص، چندان موفق بیرون نمی آیند و مورد قبول نمی شوند .

گاهی نیز  کسانی چون بزرگمهر نیازی به گذراندن آزمونهای پهلوانانه ندارند زیرا در آزمونهای دانایی محض، توانمندیهای تنی پهلوانانه  آنها مطلقاً مورد توجه قرار نمی گیرد.

‫آزمونهای دانایی و توانایی هرگز به مرگ و نابودی قهرمانی منتهی نمی شود و بر عکس، پیروزی در این آزمونها   مقدمه یی می شود که قهرمان برای قبول مسؤلیتهای بزرگ و رسیدن به مقاماتی چون پادشاهی و وزارت و دبیری و پهلوانی به رسمیت شناخته شود ومشروعیت عام و محبوبیت و پذیرش عمومی پیدا کند بنابراین، بدون گذراندن این آزمونها، رسیدن به منزلت و مقام و منصبی بزرگ، برای قهرمان، امکان پذیر نیست.

‫این قبیل آزمونها که گاه رسماً و زمانی با علایم و اشاراتی خاص انجام می شود، همیشه قبل از اوج کار قهرمان و در ادامه ی  فعالیتهای زندگی وی صورت می پذیرد و آزمون کنندگان معمولا از افراد موجّه و مورد احترام یا از کسانی هستند که قبلا خود از چنین آزمونهایی سربلند بیرون آمده اند ، این آزمونها معمولا  در حضور گروهی از ویژگان، که در حقیقت شاهدان آزمون هستند، انجام می گیرد.

پهلوانان دو گونه آزمون فکری (معنوی) و تنی (تواناییهای جسمانی) را انجام می دهند که در بطن خود طیف وسیعی از آزمونهای فرعی را نیز در بر می گیرد و فردوسی هوشیارانه و بسیار به جا و به موقع و بدون این که به این قبیل

‫آزمونها جنبه ی  خستگی آوری ببخشد، با رعایت تمام جوانب داستان پردازی، این آزمونها را به طبیعیترین و شیرین ترین و منطقی ترین ابزار برگزیدگی و توجیه شایستگیهای قهرما نان خود، تبدیل می سازد:

   کنون آزمون را یکی کارزار    بسازیم تا چون بود روزگار

گر ایدونک یزدان بود یارمند    بگردد ببایست چرخ بلند،

نه آن شهر ما ند نه آن شهریار   سر آید مگر بر من این کارزار

اگر دست رستم بود روز جنگ    نسازم من ایدر فراوان درنگ

            شوم تا بدان روی دریای چین      بدو مانم این مرز توران زمین

( ش خ :2596/265/3)  

‫به طور کلی می توان این آزمونها را به سه گروه تقسیم کرد:

1-آزمونهای دانایی با پشتوانۀ توانایی پهلوانی: گاهی بسیار واضح و صریح هستند ،مثل هنگامی که منوچهر می خواهد رسماً دانایی زال را بیازماید:

‫ بخواند آن زمان زال را شهریار

کز او خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند از او چند چیز

‫ ‫سخنهای پوشیده، در پرده، نیز

‫ نشستند بیدار دل بخردان

‫همان زال، با نامور موبدان

‫ بپرسید مر زال را موبدی

از آن پیش بین، تیزهش بخردی

‫ که از ده و دو تاه سرو سهی

‫که رسته است شاداب و با فرهی

‫ از آن هر یکی بر زده شاخ، سی

‫نگردد کم و بیش بر پارسی

‫ دگر موبدی گفت کای سرفراز

‫دو اسب گرانمایه و تیز تاز

‫ یکی زاو به کردار دریای قار

‫یکی چون بلور سپید آبدار

‫به رنج اند و هر دو، شتابنده اند

‫همان یکدگر را نیابنده اند ...

‫( ش خ1225/247/1)

‫چون زال به همه ی پرسشها به درستی پاسخ می دهد،

چو زال این سخنها بکرد آشکار

‫از او شادمان شد دل شهریار

‫ به شادی، یکی انجمن بر شکفت

‫شهنشاه گیتی، زهازه بگفت

یکی جشنگاهی بیاراست شاه

‫ ‫چنان چون شب چارده چرخ ماه

‫(ش خ1278/ 253/1)

‫در شاهنامه، یک بار افراسیا ب، به اشارت پیران، برای اثبات این که کیخسرو درآینده برای وی خطری نخواهد داشت، یک «آزمون نادانی» ترتیب می دهد و کیخسروکه هنوز  خردسال است، با راهنمایی پیران ،خود را به نادانی می زند تا از کشته شدن به دست نیای خود افراسیاب، رهایی یابد و در این آزمون موفق می گردد. گیو پهلوان به توران می آید و او را به همراه مادرش فرنگیس به ایران باز می گرداند و کیخسرو دژ بهمن را می گشاید ـ و این خود ی آزمونی دیگر برای او ست ـ که  کاوس  را بر می انگیزد  که وی را به جای خویش بر تخت شاهی بنشاند و خود از آن پس بر کرسی بنشیند.

فریدون نیز  از قهرمانانی است که از آزمونهای کوناکون سربلند بیرون می اید و ویژگیهای منحصر به فردی دارد که عبارتند از :

‫1. غلبه بر اژدهای سه سر، شش چشم و سه پوزه که در واقع ضحاک، شاه تغییر چهره داده است و اسیر کردن و به بند کشیدن وی در دماوند کوه که او را به عنوان قهرمانی اژدهاکش مظهر نیروی راستی قرار می دهد.

‫2. عظمت اندام او با هیچ انسانی قابل قیاس نیست.

‫3. از چهره او نور می تابد.

‫4.  پیوسته با سروش  درارتباط است و نصایح و فرمانهای او را اجرا می کند.

‫5. فریدون ازسروش افسون و باطل کردن جادو را می آموزد، چنانکه سنگی بزرگ را به افسون متوقف می کند و خود را به افسون چون اژدهایی جلوه می دهد و افسونهای ضحاک را باطل می کند و کشتیبان ماهر را به کرکس مبدل کند و به پرواز درمی آورد (گویری،1372: 95).

‫دانایان درگاه انوشیروان در آغاز ورود بزرگمهر به دربار،  از وی آزمونی متفاوت  با پرسشهای دشوار، به عمل می آورند و چون بزرگ مهر در این آزمونها موفق می شود، انوشیروان با گفتن" زه "و "زهازه"  توفیق وی را در این  آزمون تأیید می کند.

گاهی  هم آزمونها فقط توانمندی اندیشه ها را در نظر ندارند بلکه بنیادهای اخلاقی و معناهای دیگری را می سنجند:

‫آزمون کیخسرو به وسیله افراسیاب، گرچه اثبات بیخردی است اما  در حقیقت ،رویه ی  دیگری برای اثباتهوشیاری کودکی است که می خواهد بزرگترین شهریار اساطیری ایران باشد.

‫گذر سیاوش از آتش، آزمون معنوی بیگناهی است، همچنان که رستم در مواجهه با زن جادو در یکی از خانهای سفر خود به مازندران، از آزمون پاک داما نی سر بلند بیرون می آید.

2ـ آزمونهای توانایی با پشتوانۀ دانایی: در شاهنامه می بینیم پهلوانی چون رستم با برخورداری از تواناییهای تنی فوق العاده، خردمندی و تیز هوشی فراوانی که دارد، می تواند حتی دیوان را که در شاهنامه در مواردی معلم انسانها هستند، بفریبد و بر آنها پیروز شود، و خردمندانه بیژن را از چاه برهاند و نیرومندانه، سنگ چاه اکوان را برگیرد.

رستم در دریا به همان آسانی، با نهنگان می ستیزد که در خشکی با دشمنانش- چه انسان و چه حیوان (شیرکپی) و چه جادوگران و اژدهایان - میجنگد. اما همه ی این ماجراها ، نوعی آزمون توانایی است که رستم را به مقام «جهان پهلوانی» می رساند. پرسشی  که در این جا به ذهن می رسد آن است  که: آیا رفتن کاووس و همراها نش به مازندران، نوعی گذر از آزمون قدرت در رقابت با رستم نبود که کاووس در آن آزمون شکست خورد ولی رستم  پس از چندی، در این آزمون به پیروزی رسید ؟، زیرا اگر جز این بود چرا از همان آغاز، رستم در سفر به مازندران، کاووس را همراهی نکرد  و ناچار شد   که دیرتر با همه دشواریها، یک تنه به رها کردن کاووس و پیروزی بر دیوان مازندران بپردازد.

 گاهی  نیز آزمون صرفاً جسمانی است و   نیرومندی بدنی و زور بازو  و  قدرت تحمل پهلوان را می آزماید، همانند هنگامی که دو پهلوان با هم در صحنه ی نبرد روبرو می شوند و پیش از هر کاری ، دست یکدیگر را به دست می گیرند و می فشارند تا درجه  ی تحمل و نیرومندی و مقاومت حریف را بسنجند ،مثل داستان رستم در مازندران:

‫  رستم در مازندران دست فرهاد را به همین منظور میفشارد:

یکی دست بگرفت و بفشاردش‫

پی و اسخوانها بیازاردش

‫نگشت ایچ فرهاد را روی زرد

نامد برو رنگ پیدا  زدرد

ببردند فرهاد را نزد  شاه

‫ز کاووس پرسید و ز رنج راه

‫(خ ش 644/47/2 ).

وبا ر دیگر در جایی دیگر ،این آزمون در جایی دیگر تکرار می شود

چو چشم تهمتن بدیشان رسید

به ره بر درختی گشن شاخ دید

بکند و چو ژوپین به کف در گرفت

بماندند لشکر همه زاو  شگفت

بینداخت چون نزد ایشان رسید

سواران بسی زیر شاخ آورید

یکی،  دست بگرفت و بفشاردش

همی آزمون را بیازاردش

بخندید ازو رستم پیلتن

شده خیره زو چشم آن انجمن

مر اورا در خنده ، بفشرد چنگ

ببردش زدست و ز روی  آب و رنگ

بشد هوش از آن مرد رزم آزمای

ز بالای اسب اندر آمد به پای

( ش خ  686/ 50/2 )

‫در داستان رستم و اسفندیار، هم آزمون توانایی با «دست فشردن» صورت میگیرد و دو پهلوان در آغاز دیدار با هم، دست یکدیگر را برای آزمون توانایی چنان میفشارند که از ناخن یکی خون فرو میریزد ولی پهلوان به روی خود نمی آورد:

‫بیفشارد چنگش میان سخن

ز برنا بخندید مرد کهن

ز ناخن فرو ریختش آب زرد

‫همانا نجنبید زان درد، مرد

‫گرفت آن زمان دست مهتر به دست

‫ ‫چنین گفت کای شاه یزدان پرست

‫ خنک شاه گشتاسب آن نامدار

کجا پور دارد چو اسفندیار

‫ خنک آن که چون تو پسر زاید اوی

همی فرّ گیتی بیفزاید  اوی

همی گفت وچنگش به چنگ اندرون

‫همی داشت تا چهر او شد چو خون

‫ همان  ناخنش پر ز خوناب کرد

‫سپهبد بُروها پر از تاب کرد

‫ بخندید از او فرخ اسفندیار

‫بدو گفت کای رستم نامدار

تو امروز می خور که  فردا به رزم،

بپیچی و یادت نیاید  ز بزم

‫( ش خ 767/356/5 )

‫فریدون با گذر از آب اروندرود آزمایش توانایی را سرفرازانه، پشت سر می گذارد و فرزندان وی در بازگشت از سفر هاماوران، هنگامی که پدر آنها به شکل اژدها بر آنها آشکار می شود، در نام آوری و توانمندیهای معنوی و مادی مورد آزمایش قرار می گیرند.

‫گاهی دو نوع اول این آزمونها، تفکیک ناپذیر و از هم جدا ناشدنی هستند و توأما توانمندیهای معنوی و قدرتهای مادی و جسمانی قهرمان را به اثبات می رسانند: رستم و اسفندیار در هفتخان های خود، با ترکیبی از این دو نوع آزمون آشکار می شوند و گیو در جستجوی کیخسرو و برگرداندن وی به ایران، از همین آزمونهای دوجانبه سر فراز بر می آید،

‫غلبه ی هوشنگ بر مار و پدید آمدن آتش در دوره ی اساطیری شاهنامه، ترکیب گذر از آزمون مادی و معنوی برای رسیدن به شاهی است و غلبه ی تهمورث بر دیوان، نماد توانمندی مادی اوست که برتری معنوی دیوان را ناچیز می کند ولی در عمل، رونق دانایی و خط و فرهنگ و آبادی را سبب می شود.

‫جام جهان نمای جمشید و کیخسرو، نماد گذر از آزمونهای دانایی و توانایی و سرآغاز بروز اقتدارات آنها و توانمندیهایی است که قهرمان بدان وسیله می تواند اوج قدرت معنوی خود را بروز دهد و اثبات کند.

‫در داستان اکوان دیو، می بینیم که اگرچه رستم، از لحاظ توانایی جسمی از اکوان ضعیفتر است، اما این دانایی رستم است که وی را از مرگ می رها ند.

‫درحوزه ی هنر و فرهنگ نیز چنین آزمونهایی وجود دارند: سیاوش در بازی چوگان و تیراندازی و دلا وریهای میدانی از آزمون بزرگ افراسیاب سر افراز به در می آید و باربد در باغ خسرو پرویز، در شبی تیره و تاریک که دور از چشم رقیبانی چون سرکش صورت می گیرد،آزمون برتری هنری خود را می گذراند و بزرگ مهر با گشودن راز جعبه یی سر بسته و دریافتن راز بازی شطرنج و ساختن بازی نرد، در آزمون برتری فرهنگی پیروز می شود.

بنا بر سنتهای رایج فریبرز  یا برز فری  پسر کیکاووس ،پس از مرگ پدرش ، باید به  پادشاهی می رسید و طوس سپهسالار و تنی چن تن دیگر نیز وی را برای پادشاهی مناسبتر می دانستند:

فریبرز کاووس فرزند شاه    سزا وار تر کی ، به تخت و کلاه

به هر سو ز دشمن ندارد نژاد    همش فرّ وبُرز است و هم نام و داد،

اما کاووس تخت و تاج به کیخسرونوه ی خود که پسر سیاوش بود ، داد و فریبرز نیز بدین کار اعتراضی نکرد

اما برخی از پهلوانان  مخالف و برخی موافق این انتصاب بودن و سرانجام قرار بر این شد که آزمون توانایی  در مورد آنان برگزار گردد و هریک از فریبرز و کیخسرو ،  که بتوانند "دژ  بهمن " را بگشایند ،شاه ایران شود، فریبرز و طوس به دژ لشکر کشیدند و کامیاب نشدند وباز گشتند اما  کیخسرو دژ را گشود وپادشاه ایران شد وفریبرز وی را به شاهی ستود وشادباش گفت ،

‫آزمون بهرام گور که با برداشتن تاج شاهی از میان دو شیر، ،یه سلطنت دست می یابد ، نمونه ی  بارز همین نوع آزمون توانایی محض است:

  پس، بزرگان بهرام را گفتند که ما پیش از تو با خسرو پیمان بسته ایم و او را به شاهی برگزیده ایم و زیر بند وسوگند او هستیم و گروهی دوستدار توایم و دسته ای نیز خواهان خسرو هستند. بیا تا تاج را به میان دو شیر نهیم و بدینسان یکی از شما دو تن، که تاج را بر می گیرد، پادشاه باشد. پهلوان گشسب را دو شیر بود که به زنجیر بسته بودند، آن را به موبدان سپرد تا تاج شاهی را در میان آن دو که بر پایه تخت شاهی بسته شده بودند، نهند.

‫بهرام و خسرو و تخت و تاج را به صحرا بردند و تاج را در میان آن دو شیر نهادند. در این هنگام خسرو گفت که من پیرم و پادشاهم و تو تاج را از من می خواهی. پس تو باید به جنگ شیران پیشدستی کنی. بهرام این سخن را پسندید و گرز برگرفت و به سوی شیران رفت:

بدو گفت موبد که ای پادشا!

خردمند و با دانش و پارسا!

همی جنگ شیران که فرمایدت؟

جز از تاج شاهی چه افزایدت؟

‫تو جان از پی پادشاهی مده

خورش، بی بهانه به ماهی مده

‫بدو گفت بهرام، کای دین پژوه!

تو زین، بی گناهی و دیگر گروه

‫همآورد این نرّه شیران، منم

خریدار جنگ دلیران، منم

( ش خ 667/410/6)

‫شیران، تا بهرام را بدیدند یکی بند و زنجیر گسیخت و به وی حمله برد و بهرام با گرز گران بر سر وی کوبید و او را بر خاک افکند و دیگری را را نیز با گرز، بیجان ساخت و تاج شاهی را برگرفت و بر تخت عاج نشست و تاج را بر سر نهاد و خدای را از آن پیروزی سپاس گفت و خسرو، به نزد وی شتافت و او را نماز برد و گرامی داشت و به وی شادباش گفت که:

بشد  خسرو وبرد پیشش نماز

چنین گفت کای شاه گردن فراز

نشست تو بر گاه فرخنده بادو

یلان جهان پیش تو بنده باد

توشاهی و ما بندگان توایم

بخوبی  فزایندگان  توییم

( ش خ 678/411/6)

3ـ آزمونهای دانایی با پشتوانه ی تواناییهای پهلوانی و جسمانی:

 آزمونهای دانایی برای شاهان و وزیران و دبیران و دانایان، معطوف به نیروی تنی آنها نیست و کسانی چون بزرگمهر باید برای رسیدن به جاه و مقام معنوی افسانه یی خود، از آزمونهای متفاوت چون تعبیر خواب، حل معماها، پیروز بیرون آیند شاید دلیل حضور و غیبت بزرگمهر در داستانهای شاهنامه نیز مربوط به توفیق در همین گونه آزمایشها باشد که گاهی نیز  با آزمایشهای متفاوت تنی که مقاومت در برابر شکنجه و عذاب را می آزماید  ، همراه است، مثل شکنجه ها و عذابهایی که بزرگمهر در زندان انوشیروان تحمل می کند و بر حقانیت کار خود پای می فشارد.

داستانهای غیر حماسی و مجالس هفتگانه بزرگمهر و بحث وگفتگوهایی که با ویصورت می گیرد نیز، می تواند امتحانی بزرگ باشد که  طبعاً جانشین طبیعی مشکلات مخوف پهلوانان است که در هفت خانهای رستم و اسفندیار دیده می شود و در اینجا، هفت مجلس بزرگمهر، هموار کننده ی راه وی در رسیدن به اوج مقام و منزلت در درگاه انوشیروان است؛ که  نتیجه ی آن رهانیدن شاه است از هفتخان مشکالتی که با آن روبروست.

‫در داستان انوشیروان و بزرگمهر، آزمون دانایی ،به صورتی دیگر هم انجام می گیرد وآن در هنگامی است که انوشیروان 47 سال دارد و برای برگزیدن جانشین خویش، از بزرگمهر می خواهد که دانایان را گرد آورد و دانایی هرمز پسرش را بیازماید، وچون هرمز از این آزمون موفق برمی آید، انوشیروان عهدی می نویسد و وی را به جانشینی خود بر می گزیند.

‫که کاری همی داشتم در نهفت

‫به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

‫سر و ریش مشکین چو کافور گشت

‫ز هفتاد چون سالیان برگذشت

‫جهان را بباید یکی کدخدای

‫چو من بگذرم زاین سپنجی سرای

‫خردمند و دانا و یزدان پرست

‫سپاسم به یزدان که فرزند هست

‫به رای و به هوشش فرازان سرم

‫از ایشان به هرمزد، نازان ترم

‫(ش خ4351/448/7)

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

به دانش ورا آزمایش کنید

‫هنر بر هنر بر، فزایش کنید

 (4354/448/7)

‫و در اینجاست که بزرگ مهر نخستین کسی است که به پرسشهای خردمندانه از هرمز می پردازد و روزی را در پرسش و پاسخ با هرمز به شام میرساند:

‫ به یک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار، دانا نیامد ستوه

‫ ‫(ش خ 4391/451/7)

‫اگرچه برخی از کارها، مستقیماً نام آزمون را بر خود ندارند ولی عمل قهرمان شایستگیهای وی را نشان میدهد مثل این که رستم با کشتن پیل سپید از اولین آزمون پهلوانی خود پیروزمندانه می گذرد و سهراب در ماجراهای مختلف به اثبات پهلوانی خود می پردازد.

زنان و مردانی که در این نوع آزمایشهای سرفرازی شرکت می کنند، گاهی نیز توفیقی به دست نمی آورند و طلسم پیروزی را نمی گشایند و جان خود را بر سر این نوع آزمونها می گذارند آنچنان که سهراب اگرچه در آزمون نیرومندی بر رستم غلبه میکند ولی در آزمون دانایی درمی ماند و جان خویش را از دست می دهد و اسفندیار با آن همه نامآوری، در تنها آزمونی که پدر برای رسیدن وی به پادشاهی قرار د اده شده و از او خواسته اند که رستم را دست بسته به درگاه بیاورد، همانند سهراب است که اگرچه در آزمون قدرت پیروز است،اما در آزمون دانایی شکست می خورد و جان می بازد و سیمرغ در این داستان، در واقع نماد دانایی آسمانی و مینویی برتر و خاصی است که رستم از آن بر خوردار است و بهرام گودرز اگرچه در آزمون نیرومندی شکست می خورد و جان می بازد، اما در آزمون نامجویی پیروزمیشود.

 جادویی کردن ، جادوی جادوان و پریان را باطل کردن، پیش گویی ، خواب بندی ، خوابگزاری و تعبیر خواب، گشودن معماها و طلسمها، جام جهانبین و تدابیر دور اندیشانه در اداره ی کشور و... از مقوله ی آزمونهای دانایی هستند، ستیز با دیوان و اژدهایان و پهلوانان بیگانه و دشمن و پیروزی بر آنها، کشورگشاییها و سفرهای خطرناک، از مقوله  ی آزمونهای جسمانی و نیرومندی تن و اندیشه است.

‫ا یکی از مهمترین انواع آزمونهای دانایی و توانایی خطبه هایی است که پادشاهان در آغاز دوران پادشاهی و بر تخت نشستن خود ایراد می کنند و این خطبه ها در واقع درخواست عام پادشاه از مردم برای آزمایش وفاداری او به وعده ها و پیمانهایی است که با مردم بسته است .

شاه، در هنگام به تخت نشستن و  پیروزی ، فرصتی مییابد تا بهطرح آرزوهای بزرگ و عمومی مردم ایران بپردازد و خواست مردمان هر دوره و نیازها ومسائل آنان را مطرح کند.

‫در همه خطبه هایی که تهمورث، جمشید، منوچهر، گرشاسب، کیقباد، لهراسب، بهمن و برخی دیگر از شاهان در هنگام جلوس بر تخت شاهی ایراد میکنند، پس از ستایش خداوند، از داد و دهش، هوشمندی، هنرورزی، امنیت، کوتاه کردن دست بدان، جذب دانایان، خردمندی و دفع نابخردان و اعتبار و شأن فرزانگان، رایزنی و دستگیری از مستمندان،ترویج راستی و پرهیز از دروغ، انساندوستی و محبت و مهربانی، پیدا کردن سودمندیها و رام کردن طبیعت و هدایت مردم به راه نیک و دفع دشمنان آنان و باألخره شادی همه افراد جامعه و ترویج جشنها و سنتهای جمعی جامعه سخن میرود، و از همینجا نه تنها میتوان طرح توقعات کلی مردم و جامعه آرمانی ایرانی را بازشناخت، که نقش عملکرد فردی و خلقیات شخصی ایرانی را هم میتوان استخراج کرد: خطبة منوچهر علیرغم کوتاهی خود، بسیاری از این قبیل مسائل آرمانی جامعه ایرانیرا نشان میدهد:

‫ چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

‫ به داد و دهشن  و به مردانگی

‫به نیکی و پاکی و فرزانگی

منم، گفت بر تخت گردان سپهر

‫همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

زمین بنده و جرخ یار من است

سر تاجداران شکار من است

‫ همم دین و هم فره ایزدی

‫همم بخت نیکی و دست بدی

شب تار جوینده ی کین منم

همان آتش تیز بُرزین منم

گه بزم، دریا، دو دست من است

‫دم آتش از برنشست من است

بدان را ز بد، دست کوته کنم

زمین را به کین، رنگ دیبه کنم

‫ابا این هنرها، یکی بنده ام

‫جهان آفرین را پرستنده ام  

‫به راه فریدون فرخ رویم

نیامان کهن بود، اگر ما نویم

‫هر آن کس که در هفت کشور زمین

بگردد ز داد و بتابد ز دین،

‫نماینده رنج، درویش را

زبون داشتن مردم خویش را،

برافراختن سر به بیشی و گنج

‫به رنجور مردم، نماینده رنج،

‫ همه سر به سر پیش من کافرند

‫وز اهریمن بدکنش، بدترند

‫هرآن دینوری، کو برین دین بود

ز یزدان و از منش نفرین بود

(ش خ 24/162/1)

‫این آزمونها برای مردان عرصه ی نبرد، ترکیبی است از آزمون توانایی و دانایی، مثل آزمونهای زال و کیخسرو، یا صرفاً آزمون دانایی است مثل آنچه برای بزرگمهر در تعبیر خواب انوشیروان و حل معماهای رومیان و هندیان صورت می گیرد که ابزار کار فردوسی در ساخت کهن الگوهایی است که می تواند به جای آنکه دیوان و پریان و قهرمانان بشری و آفرینندگان وقایع شگفت را، عجیب و ساختگی جلوه دهد، به انسان شاهنامه، توانمندیهای منطقی مبتنی بر فرزانگی و توانایی اندیشمندانه یی را ارزانی بدارد و انسان را و شأن واالی او را بر کشد و او را شایستهی پیروزی و غلبة بر نیروهای شرور قرار دهد، و به همین دلیل است که فردوسی هر قهرمانی را ابتدا از کوره های آزمون دانایی یا توانایی گذر می دهد تا زمینه ی پذیرش او و اعمالش را در جامعه به طور طبیعی فراهم آورد و مزیت وی را بر دیوان و نیروهای خارق العاده ی آنان زمینه سازی کند، به عنوان مثال قهرمانان داستانهای شاهنامه ناگزیر پیش از رسیدن به قدرت و شهرت باید آزمونهایی را بگذرانند که آنان را در عمل، سزاوار شأن اجتماعی یا سیاسی و پهلوانی خویش بسازد و در باور عمومی جای ویژه یی به آنان ارزانی دارد تا هنگامی که در مقابل حریفان پر عظمت و شگفتی آفرین قرار می گیرند، پیروزی و برتری آنان باور کردنی و طبیعی باشد و بتوانند در ذهن جامعه، مورد قبول قرار گیرند و یگانگی ویژه «قهرمان» را در افکار عمومی داشته باشند و این پدیده یی است که فردوسی از آغاز تا انجام شاهنامه به صورتهای مختلف از دوره  ی کیومرث تا یزدگرد، همواره در همه جا اعمال می کند و بدان وسیله نام آوران ایرانی را بر می کشد و به اوج شهرت و نام افسانه یی می رساند:

گاهی این آزمونها با شیوه یی کامال متفاوت صورت می گیرد مثل این که فریدون خود را به صورت اژدها بر فرزندانش آشکار میکند و آنان را می آزماید. این آزمون، همانند گذر از آب و آتش و هفت خان، قهرمان را با آزمون جسمی و روحی بزرگی روبرو می سازد که توفیق در آن، بس خطیر و معجزه آساست و نشان از فره ی ایزدی و حمایت غیبی از قهرمان دارد و جایگزین گذر از رود و آتش به وسیله ی فریدون یا کیخسرو و سیاوش در داستانهای حماسی می شود، فریدون وقتی که فرزندانش در راه بازگشت از یمن به وطن هستند «پدر برای آنکه آنان را بیازماید، خود را به صورت اژدهایی درمی آورد، آتشدم و خروشان که در گرد و غبار بر هر یک از فرزندانش آشکار میشود، مهتر پسر از وی می گریزد، زیرا ستیز با اژدها را از خرد دور می بیند،

دومین پسر کمان برمی کشد و می خواهد تا به جنگ اژدها برود و سومین فرزند بر اژدها بانگ می زند که دور شو و گرنه با تو پیکار خواهم کرد، فریدون اژدهافش آنگاه از فرزندان دور شد و جشنی آراست و با فرزندان گفت که آن اژدها، خود وی بوده است. پسر اولین را کهسلامت جسته بود، سلم و دومین را تور و سومین را ایرج نام نهاد (رستگار فسائی، 1379: ج1،ص 719 و 721). و ضحاک یا اژدهاک، انسانی با پیکر مار است و در روایات مختلف اساطیری، ملی و مذهبی نیز بسیاری از نیکان، ظهوراتی در پیکر اشیا، حیوانات، گیاهان، اژدهایان و غیره دارند و جادوگران هم خود را به شکلهای متفاوتی در میآورند و کارهای شگفت انجام می دهند.

‫تهمورث، اهریمن را به صورت اسبی در می آورد و بر آن سوار می شود و به یاری همان نیرو دیوان را به کار گل می گمارد و از آنها خط و هنر می آموزد و نشان می دهد که ارادة انسانی بر نیروی دیوی غلبه کرده است و کاووس نوشدارو را در اختیار دارد که زخمخوردگان را تندرست می سازد، کیخسرو در جام جهان  بین خود، همه جا را می بیند و رستم زرهی دارد که نه در آتش می سوزد و نه در آب تر می شود و چون آن را می پوشد، پرواز می کند. اسفندیار رویین تن است، اما همچون آشیل که نقطه ضعفش در پاشنه پای او بود، وی نیز چشمانی آسیب پذیر دارد، همچنان که اسکندر نیز فاقد چشمی بینا است که در اسطوره به صورت سیاهی و تاریکی غار و یا خود تاریکی جلوه می کند و به همین جهت، آب حیات را نمی یابد. گودرز با خوابی ظهور کیخسرو را در می یابد و با موفقیت به خواب خود تحقق می بخشد.

فریدون در خواب سنگ را میب ندد و رستم کوه پارهای را با پا نگه می دارد که بهمن به سوی او رانده است و افراسیاب خود را در آب و شاه مازندران در سنگ خود را پنهان می کند.

اسطوره در حقیقت دو وجه دارد: یکی ساخت عقلی و دیگری ساخت حسی. اگر اسطوره تصوری خاص از عالم واقع نداشت، نمی توانست تعبیری ویژه از آن ارائه دهد، پس برای فهمیدن خصلت فکری اساطیر باید به عمیق حسی اسطوره برگردیم. اسطوره بدین معنی ابتدا خصوصیات عینی را درمی یابد ، نه خصوصیات ذاتی و طبیعی را. عالم اساطیر در واقع جهانی است که در آن کنشها و واکنشها و قوای گوناگون و نیروهایی مختلف باهم در جدال هستند و اسطوره در هر پدیده طبیعی جدال بین نیروها را درمی یابد و به همین جهت، جهان بینی اسطورهای، همچون جریان پر توان، در کنار جهان بینی علمی و جهان بینی فلسفی قرار گرفته است. (رستگار فسائی، 1390 : ب، 52).

‫از دید دیگری می توان مجموعه تفکرات کاوشگرانه انسان را از حقیقت و کشف آنچه درماورای حس و اندیشه طبیعی او قرار داشته است، ناشی از تفکرات فلسفی انسان دانست که این اندیشه ها در اساطیر مربوط به پیش از خلقت، آفرینش،  نظم حاکم بر جهان، دنیای مرگ و پس از آن منعکس شده است. به همین جهت می بینیم در قدیم ترین اسطوره هایمکتوب جهان، یعنی گیل گمش، این فرد در اندیشه فلسفی دستیابی به راز حیات می سوزد و سرسختانه در جستجوی راه حلی برای مهیب ترین مسئله حیات انسان است که چگونه باید با مرگ روبرو شد و سرانجام به این نتیجه دست می یابد که درد مردن را جز با شادمانه گذراندن عمر نمی توان درمان کرد. گیل گمش از نخستین آثار تفکرات فلسفی انسان درباره ی مرگ در قالبی حماسی است و این امر نیز خاص گیل گمش نیست، بلکه انسان همیشه در اندیشه رهیابی به حقیقت دنیای پیش و پس از مرگ بوده است و به درک چگونگی دوزخ، برزخ، بهشت و بازآمدن از جهان مردگان و زیستن با مردگان و بازگشت به جهان مادی و دنیای اثیری فرشتگان و ایزدان عالقهمند بوده است.

‫در حماسه ی  مهابهاراتا نیز قدرتهای خوب و بد انسان در جنگ میان دو سپاه تصویر شده است. این جنگ نه تنها نشان دهنده مبارزه اجتناب ناپذیر بشر در جریان تحول طبیعت است، بلکه مظهر پیکار درونی هر فرد از خانواده بشریت نیز هست. در این تجربه ارجونا در واقع همان است که در انتظار هر فرد دیگری از خانواده بشریت است و به پیکار بر ضد طبیعت درون خود دست میزند. طبیعتی که دربردارنده عناصر آشنا و مایة لذت و توجه وی بوده و در داستان با صفوف دشمن، متشکل از خویشان و دوستان، نمایانده شده است. پیروزی و شکست ارجونا یا به عبارت دیگر هر فرد، بستگی به روشی دارد که در قبال توصیه هایِ کریشنا، یعنی راهنمای درون و شعور آگاه در پیش میگیرد. کریشنا با انسان درونی در گفتگو است و انسان درونی نه قید زمان و مکان را می شناسد و نه جنسیت را، نه فرهنگ خاص و نه نژاد و ملیت را. انسان درونی قدرت تفکر و شعور و باطن هر فرد بشر است و ارتباطی با انسان بیرونی ندارد که متشکل از جنبه های ظاهری و ملاکهای شرطی و ثانوی است و همزمان میل انسان را به تغییر واقعیتهای حیات، به قیمت برهم زدن نظم حاکم

‫ولی نامطلوب هستی، بازگو می کند.

مهمترین آزمونهای دانایی و توانایی :

1ـ گذر ازآب: گذشتن از رودها و دریاها و دست یافتن به آنها یکی از مشکلات همیشگی انسان بوده است و سبب پیدا شدن اسطوره هایی چون خدایان دریاها و ایزدان توفان و صاعقه، پریان دریایی، اژدهایان و موجودات خشن دریایی، اسبهای آبی، گنجینه های پنهان در دریاها و محافظان آنها و...شده است.

در اساطیر یونان اوریون و پوزئیدن، پدر وی، می توانستند روی آب دریا راه بروند. دراقوال و باورهای ادبا هم آمده است که یکی از صلحای لبنان «بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت، پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خالصی یافت. یکی از اصحاب گفت: یاد دارم شیخ بر روی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند؟ شیخ گفت: مشاهدة الابرار بین التّجلی و الاستتار» ( گلستان سعدی : ص 318).

موسی نیز از رود نیل بی آسیبی می گذرد ،چون نیل شکاف برمی دارد و موسی و همراهانش را گذر می دهد.

 در اساطیر ایرانی همه ی فرهمندان به سادگی از آب می گذرند و گذر از آب نمادی اساسی از حمایت یزدانی قهرمانان ایرانی است. در شاهنامه آمده است که چون کاوه و مردم به نزد فریدون رفتند، فریدون بیرق کاوه را درفش پادشاهی خود ساخت. در خرداد روز سپاهی عظیم آراست،پیلان گردونکش و گاومیش توشه او را به سوی اروند رود بردند. چون به کنار رود رسیدند ، فریدون از رودبانان کشتی خواست تا از آنجا بگذرد، ایشان پاسخ دادند که بی اجازه ضحاک حتی پشه ای نمی تواند از اروندرود بگذرد. بنابراین، فریدون بی آنکه از عظمت رود بیندیشد، به آب زد و از اروند رود گذشت و به سوی بیت المقدس رفت و این امر از نشانهای فرهمندی او به شمار میآ ید. کیخسرو و گیو نیز چون از سرزمین توران رهسپار ایران می شوند از آب جیحون به راحتی می گذرند و به ایران می آیند و این امر نمایاننده آینده روشن و راه ایزدی کیخسرو به شمار می آید.

 در چین معتقدند که از سروی شیره ای بیرون می تراود که اگر کسی آن را به کف پای خود بمالد، می تواند بر روی آب راه برود و آناهیتا چنین کاری کرد. در آبان یشت آمده است که ویستئورو از آناهیتا می خواهد که قسمتی از رود ویتگوهئیتی را خشک کند تا از آن بگذرد. در آب انداختن و به سلامت گذشتن از آب نیز به عنوان «ورسرد» در ایران باستان متداول بوده است، بدین معنی که متهم رادر آب می افکندند، اگر غرق می شد نتیجه می گرفتند که گناهکار بوده است و به سزای خویش رسیدهاست، اما اگر می توانست از آب خارج گردد و آسیبی به وی نرسد می پنداشتند که بی گناه است. قدما معتقد بودند که آب، گناهکار را نجات نمی دهد و بی گناه را از بین نمی برد. بنابراین، حق با کسی است که بتواند از آب بدون خطر بگذرد و حقّانیت خود را ثابت کند. در شاهنامه فردوسی، همچنان که اشاره شد، در دو مورد حق به همین ترتیب ثابت شده است:

‫یکی عبور فریدون از اروندرود است و دیگر گذشتن کیخسرو و همراهانش از رود جیحون(سخنرانیهای دومین دوره جلسات... 0531. ص 198و 201).

داستان زاییده شدن داراب و نهادن او در صندوق چوبین و افکندن او به آب فرات هم که بی شباهت به داستان موسی

‫نیست از این مقوله است. داستان زاییده شدن دوقلوهای رموس و رمولوس در اساطیر روم نیز از همین نوع است. این دو کودک را در سبدی نهادند و بعد آن را به رودخانه افکندند؛ آب رودخانه طغیان کرد و آن دو کودک را در سایه درخت انجیری قرار داد. در آنجا ماده گرگی به آن دو کودک رحم کرد و پستان به دهن آن دو گذاشت و آنان را از مرگ نجات داد تا آنکه چوپان شاه که از آن ناحیه می گذشت، آنها را نزد همسر خود برد و بزرگ کرد .(گریمال،13561: ج 2، ص 807 و 808).

2ـ گذر از آتش: مضمون بسیاری از اسطورهه ای مهم ایران است که با «ور گرم» که به قصد اثبات بیگناهی صورت می گرفته است، ارتباطی نزدیک دارد. این عمل در زبانهای اروپایی" اوردالی( ordalie )  خوانده می شود و به منظور تشخیص حق از باطل انجام می گرفت و در اوستایی آن را «وره» و در پهلوی «ور» نامند و بر دو قسمت است:

‫- ور گرم و ور سرد. ور گرم عبارت است از گذر از آتش و ور سرد گذر از آب است. چون سیاوش مورد اتهام سودابه قرار گرفت که قصد تجاوز به وی را داشته است، برای اثبات بیگناهی خود به گذر از آتش تن در داد، ولی از آتش تندرست بیرون آمد و بیگناهی خود را اثبات کرد. همین آیین در میان هندوان نیز وجود داشته است: در رامایانا می خوانیم:

‫سیتا همسر راما به دلیل اینکه مدتی در بند اهریمن گرفتار بود، خود را در آتش افکند تا پاکی خود را اثبات کند: آتشی برفروخت و با دستهای بسته زانو زد و خویش را در زبانه های فروزان آتش افکند، در حالی که تماشاگران شیون و ناله برآورده بودند، اما آتش سیتا را در تاج درخشان خود، مانند خورشید، نگاه داشت و این داوری ایزدی، پاکی و بیآالیشی

‫سیتا را به همگان نمود (شایگان، 1346: ج1، ص 246).

همین ماجرا را درباره ابراهیم و گلستان شدن آتش بر وی میبینیم که در تعبیر اساطیر ایرانی میتواند به نوعی ورگرم تعبیر شود (داستان ابراهیم و آتش). سمندر و ققنوس نیز از آتش برمیآیند و آسیب نمی بینند. محیالدین عربی به طبیعت سمندری اهل دوزخ و آسیب ندیدن آن از آتش اشارتی عرفانیدارد (رستگارفسایی، 1369: 427).

‫3ـ گذر از هفت خان؛ که قبلا بدان اشاره کرده ایم.

 4ـ پیداکردن و یافتن کسی یا چیزی مثل هفت سال جستجوی گیو برای یافتن و بازگرداندن کیخسرو که بیشباهت به هفتخان رستم و پیدا کردن وبازگرداندن کاووس و همراهان به وسیله رستم نیست؛

5ـ تعبیر خواب به درستی؛ مانند داستان بزرگمهر.

 6ـ پیکرگردانی؛ فریدون برای آزمودن فرزندانش، چه در حوزه ی توانایی -مثل رستم-وچه در عرصه ی  دانایی- مثل بزرگمهر - داستانهای پریوار، خارق العاده یی می سازد،

با نگاه به این مقدمه در مییابیم که هفت مجلس انوشیروان، که در آغاز راهیابی بزرگمهر به دربار انوشیروان، صورت میگیرد و درآن شاه و بزرگان، به طرح سؤاالت خود از بزرگمهر میپردازند، میتواند همین «آزمون دانایی» باشد که در پایان هریک از آنها، بزرگمهر نیز «زها زه» میشنود و صله و پاداش دریافت میکند:

نگه کرد کسری به گفتار اوی

‫دلش گشت خرم، به دیدار اوی

چو گفتی که «زه» بدره بودی چهار

‫ ‫بدین گونه بد بخشش شهریار

‫ چو با «زه»، «زهازه» بگفتی به هم

‫چهل بدره بودی، ز بخشش، درم

‫ به هر بدره، بودی درم، ده هزار ‫

‫چو گنجور با شاه کردی شمار

شهنشاه با «زه»، «زهازه» بگفت

‫که گفتار او با درم بود جفت

‫ بیاورد گنجور خورشید چهر

‫درم بدره ها، پیش بوزرجمهر

‫( ش خ 1571/ 219/7)

‫آزمونهای عملکرد: نمونه سازی: اسفندیار برای کشتن اژدها جعبه یی می سازد و درآن می نشیند و آن را می آزماید:

منابع

‫ ـ رستگارفسایی، منصور، 1369،تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی. چاپ اول، فروردین 1352، (528 صفحه) چاپ دوم،

                 (548 صفحه) با تجدید نظر، دانشگاه شیراز،.

ـ رستگارفسایی، منصور، 1379، 2 جلد، چاپ اول، جلد اول، 1369، جلد دوم 1370، مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی،

               (1282 صفحه) چاپ دوم، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، 1379.چاپ سوم، در یک جلد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی،1388

ـ رستگارفسایی، منصور، 1381؛ فردوسی و هویت‌شناسی ایرانی، 1381،(تألیف، مجموعه مقالات درباره ی شاهنامه

                  فردوسی)، (406 صفحه) تهران: طرح نو،  

‫ ـ رستگارفسایی، منصور، 1380،پیکرگردانی در اساطیر، (تألیف) تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 484 صفحه، تهران 1384.چاپ دوم ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 484 صفحه، تهران،1388 چاپ سوم  1390

‫ـ سخنرانیهای دومین دورة جلسات سخنرانی و بحث دربارة شاهنامة فردوسی، وزارت فرهنگ و هنر، آبان ماه 1350.

‫ـ سعدی، 1344، گلستان، با توضیحات دکتر محمد خزایلی، تهران، انتشارات احمد علمی، چاپ اول.

‫ـ فردوسی، ابوالقاسم، 1960 تا 1971، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دوره ی کامل، با علامت خ، تهران، مرکز   

   دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.،با علامت ش خ /شماره بیت/شماره صفحه/جلد

‫ـ گریمال، پییر، 1356، فرهنگ اساطیر یونان و روم، ترجمه دکتر احمد بهمنش، تهران،امیرکبیر.

‫ـ گویری، سوزان، 1372، آناهیتا و اسطوره های ایرانی، تهران، جمال الحق.

 

* این مقاله در همایش فردوسی در دانشگاه اوپسالا ی سوید، ارایه گردیده است و در مجموعه مقالات آن همایش به چاپ رسیده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

هنوز ، مادر !

 

دکتر منصوررستگار فسایی

هنوز، مادر !

 

تورفتی و نشد یادت فراموش

نشد خورشید جانبخش تو خاموش

اگر چه پیرم و از زندگی سیر،

هنوز از سینه هایت می خورم شیر

از ان روزم که زادی ، تا به امروز

برایم بوده ای شمع شب افروز

هنوز آن کودک نوزاده  هستم

که از بوی دلاویز تو مستم" *

به قُنداقت ،چنان آزاد وارم

که دست و پا نبندد ،روزگارم

هنوز از جُنبش گهواره ،هر شام

به خوابم می کنی،آرام آرام

به لالایی نرمت ، همچو مهتاب

هنوزم می کنی سرمست  از خواب**

هنوز از بوسه ات ، سرمست و شادان

دو دیده می گشایم ، بامدادان

به دستی نرم وآوازی سبکبار

هنوزم می کنی از خواب ،بیدار

هنوزم  با  نگاه  پرنیانی

کنی دل زنده، زآب مهربانی

صدایت چون نوایی آسمانی است

که بهرِ من سرود  زند گانی است

هنوزم، دست می گیری تو در دست،

نوازش می کنی ،تا خستگی هست

چو می افتم ، نگاهت نا مرادی  است،

چو برمی خیزم ، امّا غرق شادی است

هنوز ت ،آن چنان وابسته هستم،

که باشد روز و شب  ، دستت به دستم

هنوزت ،سر به دامان می گذارم

سرت را برگریبان می گذارم

برای من - که هر شب قصه جویم  -

هنوزی ، شهرزاد قصه گویم

تو شویی بامدادان  ، دست و رویم

تو ، شانه می کنی هرروز، مویم

هنوز آن  کودکم ، خُرد و نوآموز،

که می ترسد ز مکتبخانه هرروز

به دُ ور از تو ، زهستی سیر باشد

زدرس و مدرسه  دلگیر باشد

تو می بندی  کتاب و دفترش را ،

چو می بینی  دو چشمان ترش را

چو بر گردم ، هنوز ایی به سویم

که بگشایی درخانه به رویم

در اغوشت هزاران عطررؤیاست

که تا هستم ، درونِ  جان شیدا ست

هنوزم می دهی فرمان که  مادر !

برو نا نی بخر ، آبی  بیاور!

اگر باران  به کوهستان نبارید

به اشک چشم تو، می بندم امید

هنوزم جامه های نو ، به نوروز

تو می پوشى به تن ، با بخت پیروز

هنوز از کوچه بانگ آشنایت

صدایم می زند : " جانم فدایت"

 ”اگر چه ساخت هستی از تو دورم،

هنوزی ، همچنان سنگ صبورم

هنوزی ، همدم هر ساز و سوزم

که می گویم برایت حال و روزم

همیشه هرکجا ،  هر بامدادان

برای إن یَکادَتمی دهم جان***

به هر سطری نویسم یا که خوانم،

ترا، در جایی از آن ،می نشانم

تو هستی هر کجا  چیزی نویسم،

تو می خوانی همه حرف و حدیثم

هنوزی ، روح و در جانم روانی

هنوزم ، در تن وامانده ، جانی

مکن دستم رها ،گم می کنم  راه

مشو از من جدا، گم می شود ماه

توانِ  بی تو تنها بودنم  نیست

چو دوری ، فرصت آسودنم نیست

بیا تا بازهم دستت بگیرم

بمان  تا من در اغوشت ، بمیرم

-–

مصراعی است معروف از سعدی

** عادت داشتم که مادرم برایم "وان یکاد "بخواند تا به مدرسه بروم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شعر جد و لی *

 

 

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

شعر جدولی *

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


      آسیب شناسی نسل خرد گریز

 

نمی‌‌دانم‌ شما هیچ‌گاه‌ جد‌ول کلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ کرده‌اید؟ کمتر کسی‌ است‌ که‌ دست‌ کم‌ یکی‌ دوبار به‌ این‌ کار نپرداخته‌ باشد. در این‌ جدول‌ها، که‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اینکه‌ بدانید در "خط‌ عمودی‌" چه‌ کلماتی‌ در شرف شکل‌گیری‌ است‌، مشغول‌ پر کردن‌ "خط‌ افقی‌" هستید و ناگهان‌ متوجه‌ می‌شوید که‌ سر و کله‌ی کلمات‌ یا جملاتی‌ ر‌وی خط عمودی پیدا شده‌ است‌ که‌ شما به‌ هیچ‌‌وجه‌ در فکر آنها نبوده‌اید.

شعر جدولی‌ نیز چنین‌ شعری‌ است‌ که‌ "نویسنده"‌ی آن‌ از به‌ هم‌ ریختن‌ خانواده‌ی کلمات‌ و ترکیب‌ تصادفی‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ی بی‌‌شماریی استعاره‌ و مجاز و حتی‌ تمثیل‌ دست‌ می‌‌یابد، بی‌‌آنکه‌ درباره‌ی هیچ‌کدام‌ آنها، از قبل‌،اندیشه‌ و‌ حس و حالتی‌ و تأملی‌ داشته‌ باشد. از نوادر اتفاقات‌ این که‌ بخش قابل ملاحظه‌ای‌ از این‌ ایماژهای‌ جدولی زیبا و شاعرانه‌ و گاه‌ حیرت‌آورند. عیب‌ این‌ نوع‌ ایماژها در چیز دیگری‌ است‌ که‌ درآسیب‌شناسی بیماری‌های فرهنگی اقوام‌ باید درباره‌ی آن‌ سخن‌ گفت‌.قبل‌ از هر چیز به‌ این‌ جدول‌ بسیار ساده‌ توجه‌ کنید:

1    یک‌       سطر      شعرِ     عشق‌       سرودم‌

2    دو       رکعت‌     نماز     صبح       خواندم‌

3    سه‌       ساغر      شراب‌   ارغوانی ‌  نوشیدم‌

4    چهار    قطره‌      اشک‌     شادی       گریستم‌

5    پنج‌      عدد       آیینة‌     شفّاف‌       آوردم‌

سطرهای افقی‌ (جمعاً پنج‌ سطر) که‌ محور Syntagmatic Axis را تشکیل ‌می‌‌دهند هر کدام‌، به‌ طور مستقل‌، قلمرو قاموسی (= غیر هنری‌ و غیر شعری) زبان‌ است‌؛ یعنی کلمات‌، در آن‌ها، در همان‌ مفهومی‌ که‌ اهل‌ زبان‌ آن ‌را استعمال‌ می‌‌کنند، به‌ کار رفته‌ است‌ (= قلمرو استعمال‌ حقیقی‌) ولی‌ اگرد ترتیب‌ عددی کلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنیم‌ و کلماتی‌ از سطر اول‌ و دوم‌ راجابجا کنیم‌، بی‌‌آنکه‌ اندیشه‌ای‌ به‌ کار برده‌ باشیم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداری‌ "مجاز" (یا ایماژ و صور خیال‌) پیدا می‌‌شود که‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هیچ‌گونه‌ آگاهی قبلی‌ نداشته‌ایم‌؛ مثلاً از درهم‌ ریختن‌ دو سطر افقی 1 و 2 می‌‌توان‌ چندین‌ تصویر تصادفی‌ به‌ وجود آورد :

اگر جای‌ "وابسته‌های‌ عددی"، "سطر" و "رکعت‌" و... را عوض‌ کنیم‌ خواهیم‌ داشت‌:

1) یک‌ سطر اشک‌ شادی‌ گریستم‌.

2) یک‌ سطر آیینه‌ی‌ شفاف‌ آوردم‌

3) دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.

4) دو رکعت‌ نماز عشق‌ سرودم

5) سه‌ قطره‌ شعر ارغوانی‌ خواندم‌

6) سه‌ قطره‌ نماز شادی سرودم‌.

7) سه‌ ساغر شعر عشق‌ خواندم‌.

بقیه‌اش‌ را خودتان‌ پر کنید. غرض‌ آوردن‌ مثالی‌ ساده‌ بود. در تمام‌ این‌هفت‌ سطرـ که‌ از پس‌ و پیش‌ کردن‌ بعضی‌ اجزای‌ محور افقی‌ بطور تصادفی ‌به وجود آمد ـ مقداری استعاره‌ و تصویر دیده‌ می‌‌شود. فعلاً کاری‌ به‌ خوب‌ و بد آنها نداریم‌. در تمام‌ این‌ جمله‌ها زبان‌ از حوزه‌ی قاموسی خود خارج‌ شده‌ و به‌ قلمرو  "مجاز" و "استعاره‌" وارد شده‌ است‌.

اگر به‌ جدول‌ِ اصلی‌ مراجعه‌ کنیم‌ می‌‌بینیم‌ کلمات‌ در سطرهای افقی‌ درخانواده‌ی طبیعی‌ خود قرار دارند. یعنی هر کس‌ بخواهد بطور طبیعی پیام‌ خود را برساند می‌‌گوید: "دو رکعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌" و نمی‌‌گوید: "دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌"، چون‌ "رکعت‌" اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ "خواندن‌" است‌ نه‌ "سرودن‌". ولی‌ وقتی‌ جای‌ "رکعت‌" را و جای‌ "سرودن‌" راعوض‌ کردیم‌ وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شدیم‌، یعنی‌ از عرف‌ قاموسی زبان‌- که‌ مشتر‌ک بین‌ همه‌ی اهل‌ زبان‌ است‌- "تجاوز" کردیم‌. "مجاز" هم‌ از همین‌ "تجاوز" حاصل‌ می‌‌شود چنانکه‌ "متافورا" و متافرین‌ Metapherein یونانی‌ هم‌ همین‌ مفهوم‌ "تجاوز و عبور" را دارد.

کلماتی که‌ در کنار هم‌ معمولاً به‌ کار می‌‌روند از قبیل‌ "ابر و باران‌ و مه‌ و سیلاب‌" یا "پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دایه‌" یا "سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و کبود" یا "حرام‌ و واجب‌ و مکروه‌ و مستحب‌" یا "تشنگی‌ و گرسنگی ‌و خستگی‌ و آشفتگی‌" یا "پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌" یا "قندیل‌ و چراغ‌ و فتیله‌ و شمعدان‌ و شعله‌" یا "آفتاب‌ و ستاره‌ و خورشید و سپیده‌ و صبح‌ وسحر" یا "غم‌ و شادی‌ و حیرت‌ و تعجب‌ و خشم‌ و نفرت‌" یا "قبیله‌ و فرقه‌ وحزب‌ و دسته‌ و جماعت‌" یا "جوانه‌ و برگ‌ و ساقه‌ و شکوفه‌ و گل‌ و گلبرگ‌" یا "مذهب‌ و دین‌ و آیین‌ و شریعت‌ و عرفان‌ و تصوف‌" یا "چشم‌ و گوش‌ و لب‌ و ابرو و پیشانی‌ و سر و دست‌ و پا" و یا "نغمه‌ و ترانه‌ و پرده‌ و ملودی‌ و موسیقی ‌و آواز".

تصور می‌‌کنم‌ از قلمرو خانوادگی‌ نام‌ها و اسامی‌ به‌ حد کافی‌، و شاید هم‌خسته‌ کننده‌ای‌، مثال‌ آوردم‌. حالا اجازه‌ بدهید برای‌ تکمیل‌ بحث‌، همین ‌سخن‌ را درباره‌ی فعل‌ها و مصادر هم‌ قدری‌ مورد توجه‌ قرار دهیم‌: مصادری‌ ازقبیل‌ "خوردن‌ و نوشیدن‌" و "سرکشیدن‌ و مکیدن‌ و بلعیدن‌" و یا "آمدن‌ و رفتن ‌و دویدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصیدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌" یا "شکستن‌ و بریدن‌ و دریدن‌ و شکافتن‌".

می‌‌دانم‌ که‌ خسته‌ شده‌اید ولی‌ اجازه‌ بدهید یک‌ نکته‌ی دیگر را هم‌ درباره‌ی ‌"وابسته‌های‌ عددی‌" برایتان‌ بگویم‌. ما می‌‌گوییم‌ "یک‌ جفت‌ کفش‌"، "دو جفت‌جوراب‌" یا "یک‌ باب‌ منزل"‌، "دو باب‌ مغازه‌" یا "یک‌ بطر شراب‌"، "یک‌ چطول‌ عرق‌" یا "یک‌ رکعت‌ نماز" ، "یک‌ قطره‌ باران‌" و "یک‌ چکه‌ آب‌" و درشمارش‌ هر یک‌ از مجموعه‌ها از یک‌ نوع‌ "وابسته‌ی عددی‌" استفاده‌ می‌‌کنیم. ‌مثلاً نمی‌‌گوییم‌ "دو رکعت‌ مغازه‌"، می‌‌گوییم‌: "دو باب‌ مغازه‌". نمی ‌گوییم‌ "یک ‌چطول‌ جوراب‌"، می‌‌گوییم‌ "یک‌ جفت‌ جوراب‌".

اینها پارادایم‌های Paradigm ثابت‌ یا نزدیک‌ به‌ ثابت‌ زبان‌ هستند که‌ در زبان‌های مختلف‌ عالم‌، با تفاوت‌ها و سایه‌ روشن‌هایی خاص‌ خود، همیشه‌ حریم‌ خود را به طور طبیعی‌ حفظ‌ کرده‌اند، مثل‌ خانواده‌هایی‌ که‌ در میان‌ خودشان‌ازدواج‌ می‌‌کنند و کمتر با بیگانه‌ "وصلت‌" می‌‌کنند.

حال‌ اگر شما بیایید، از روی تعمد، خانواده‌ی "باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سیل‌ و..." را ـ که‌ همیشه‌ با یکدیگر وصلت‌ می‌‌کنند و خاستگاه‌ طبیعی ‌آن‌ها چنین‌ وصلت‌هایی‌ را ایجاب‌ می‌‌کند- وادار کنید به‌ ازدواج‌ با خانواده‌ای ‌دیگر، مثلاً خانواده‌ی‌ "ایمان‌ و حضور قلب‌ و ولایت‌ و مذهب‌ وایدئولوژی"، عملاً نتایج‌ عجیبی‌ به‌ بار می‌‌آید که‌ غالباً فرزندا‌ن غیر عادی‌ و غالباً ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ "بدیع‌ و نوآیین‌" از ایشان‌ زاده‌ می‌‌شود: ایمان‌ ابر- حضور قلب‌ رعد- ولایت‌ سیل‌- مذهب‌ صاعقه‌- ایدئولوژی طوفان‌. یا:

مثلاً به جای‌ اینکه‌ بگوییم‌ "یک‌ قطره‌ باران‌ بارید" بگوییم " یک‌ قطره‌ اندوه‌ بارید" یا "یک‌ قطره‌ شادی‌ بارید". همین‌ که‌ شما وابسته‌ی عددی‌ "خانواده‌ی مایعات‌" را که‌ "قطره‌" است‌ به‌ خانواده‌ی دیگری‌ که‌ خانواده‌ی‌ "شادیی و غم‌" است‌ داده‌اید، یک‌ رشته‌ تصویرها و استعاره‌هایی‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما کوچکترین‌ احساس‌ و تأملی درباره‌ی آن‌ها نداشته‌اید.

حال‌، با همان‌ دو خانواده‌‌ "باران‌" و "شادی" یک‌ رفتار دیگر می‌‌کنیم‌. وابسته‌ی عددی خانوادگی آن‌ها را از "قطره‌" به‌ "رکعت‌" یا "سطر" عوض‌ می‌‌کنیم ‌و می‌‌گوییم‌ "یک‌ رکعت‌ باران‌ آمد" یا "یک‌ سطر باران‌ آمد" یا "دو رکعت‌شادی حاصل‌ شد". حال‌ اگر به‌ جای "هرمز پسر عموی پرویز است‌" بگویید "باران‌ پسر عموی برف‌ است‌" و یا "موج‌ پدربزرگ‌ سیلاب‌ است‌" و "دریا دایه‌ی طوفان‌ است‌"، به‌ خوب‌ و بدش‌ کاری‌ نداریم‌، مجموعه‌ای‌ تصویر و استعاره‌ حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما درباره‌ی‌ آنها هیچ‌گونه‌ احساس‌ و تأمّل‌ قبلی ‌نداشته‌اید.


تصور می‌‌کنم‌ نیازی‌ به‌ توضیح‌ بیشتر نیست‌ و هر یک‌ از آن‌ خانواده‌ها و صدها خانواده‌ی‌ دیگر را می‌‌توانید روی برگه‌هایی‌ استخراج‌ کنید و بدو‌ن هیچ‌گونه‌ تأملی یکی‌ از این‌ خانواده‌ را با دیگری ترکیب‌ کنید و جمع‌ انبوهی‌ ازاستعاره‌های "بدیع‌" را ـ که‌ در ادبیات‌ جهان‌ بی‌‌سابقه‌ است‌! ـ در اختیار داشته‌باشید.

باید توجه‌ داشت‌ که‌ از همین‌ مقوله‌ی‌ مورد بحث‌ ماست‌ وقتی‌ کلماتی‌ که‌ در سالهای‌ اخیر وارد زبان‌ شده‌اند با خانواده‌های‌ کهن‌ همنشین‌ می‌‌شوند، در این ‌گونه‌ موارد علاوه‌ بر امر "بر هم‌ خوردگی نظام‌ِ خانوادگی‌" یک‌ امر دیگر هم ‌وجود دارد که‌ گول‌ زننده‌ است‌:

فرض‌ بفرمایید کلماتی‌ مثل‌ِ "گواهی‌ فوت‌" یا "شناسنامه‌" یا "احضاریه‌" یا "تعطیلات‌" یا "مرخصی‌" یا "بازنشستگی‌" وقتی‌ در میدان‌ این‌ عمل‌ جدولی ‌قرار گیرند غالباً تصاویر جدولی خاصی به‌ وجود می‌‌آورند. مثلاً "احضاریه‌" که‌ مربوط‌ به‌ "انسان‌ و جامعه‌" است‌ وقتی‌ با "ابر" یا "باران‌" به‌ کار می‌‌رود:

باد احضاریه‌ی ابرها را صادر کرد

صبح‌ برای باران‌ احضاریه‌ فرستاد

یا مثلاً "شناسنامه‌" با خانواده‌هایی‌ از نوع‌ "بهار" و "نوروز":

شناسنامه‌ی بهار صادر شد

شناسنامه‌ی‌ نوروز باطل‌ شد

یا مثلاً "گوا‌هی فوت‌" و خانواده‌ی‌ "برگ‌" و "خورشید":

گواهی فوت‌ خورشید را، شب‌ صادر کرد

پاییز گواهی فوت‌ برگ‌ها را صادر کرد

یا "مرخصی" و "تعطیل‌" با خانواده‌ی "خورشید" و "ستاره‌":

شب‌ که‌ می‌‌شود خورشید به‌ مرخصی‌ می‌‌رود

صبح‌ که‌ شد تعطیلا‌ت ستاره‌ها آغاز می‌‌شود

حتی کلمات‌ فرنگی‌ هم‌ که‌ در بعضی‌ از قشرهای جامعه‌ مفهوم‌ هستند، وقتی‌ با خانواده‌ی دیگری ترکیب‌ شوند، ایماژ و استعاره‌ می‌‌آفرینند. مثلاً کلمه‌ی ‌استریپ‌تیز Striptease (به‌ معنی‌ برهنه‌ شدن‌ به‌ تدریج‌) با خانواده‌ی "درخت‌" اگر به‌ کار ببریم‌:

درخت‌ در پاییز استریپ‌تیز می‌‌کند.

نفس‌ تازه‌ بود‌ن کلمات‌، یعنی فاقد سابقه‌ی تاریخی‌ بودن‌ آن‌ها، سبب ‌می‌‌شود که‌ در این‌ "جدول‌" خواننده‌ احساس‌ نوعی تازگی‌ بیشتر کند. بازی با این‌ جدول‌، یکی از سرگرمی ‌های نسل جدید و بعضی پیران‌ نسل قدیم‌ شده‌است‌ (تمام‌ کاریکلماتورها).

  در حقیقت‌، بخش‌ عظیمی‌ از تولیدات‌ ادبی‌ سی‌- چهل‌ سال‌ اخیر شعر فارسی‌ از همین‌ مقوله‌ است‌، یعنی‌ حاصل‌ درهم‌ ریختگی نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ زبان‌ فارسی‌ است‌.

در قدیم‌ این‌گونه‌ تغییرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعی‌ نیازمندی روحی‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبیر بایزید بسطامی‌ - عشق‌ باریده‌ بود- و تعبیر حلاج‌- دو رکعت‌ نماز عشق‌- از آن‌ نوع‌ بود. حالا کار به‌ "جدول‌" کشیده‌ و هر آدم‌ بی‌کاری‌ که‌ حوصله‌ی‌ کار با این‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، می ‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از این‌ها، در هر شبی‌ "خلق‌ کند"، یا بهتر است ‌بگوییم‌ "قالب‌ بزند". در سال‌های‌ اخیر چند نفر هستند که‌ سالی‌ چندین‌ دفتر از این‌ قالب‌زنی‌‌ها دارند. و باید همینجا یادآوری‌ کنم‌ که‌ بخش‌ اعظم‌ "غزل‌ نو" که‌ در سالهای‌ اخیر ظهور کرده‌ است،‌ از محصولات‌ همین‌ کارخانه‌ است‌.

اگر بخواهیم‌ به‌ زبان‌ متفکران‌ِ بزرگ‌ تاریخ‌ اندیشه‌ در سرزمین‌ِ خودمان‌ این‌ موضوع‌ را بیان‌ کنیم‌، باید بگوییم‌ بایزید و حلاج‌ در آن‌ شطحیات‌ خویش ‌قبلاً تجربه‌ایی در قلمرو "کلام‌ نفسی‌» داشته‌اند و آن‌ کلام‌ نفسی خود را به‌ کلام‌ صوتی و کلام‌ منقوش‌ بدل‌ کرده‌اند، اما پدیدآورندگان‌ این‌ ایماژه‌ای جدولی‌، بی‌ ‌آنکه‌ تجربه‌ی کلام‌ نفسی‌ داشته‌ باشند از طریق‌ِ بازی‌ با کلمات‌ و آمیزش‌ خانواده‌های‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ این‌گونه‌ حرف‌ها و تصویرها می‌‌پردازند.

«کلام‌ نفسی» یکی‌ از مسائل بنیادی الهیات‌ اشعری‌ است‌ که‌ در مسأله‌ی حدوث‌ و قدم کلام‌ الاهی، اشاعره‌ از آن‌ اصطلاح‌ استفاده‌ می‌‌کنند و تقریباً بیان‌ دیگری‌ است‌ از رابطه‌ی ذهن‌ و زبان‌ که‌ از عصر افلاطون‌ تا همین‌ قرن‌ بیستم‌ در اندیشه‌های‌ کسانی‌ مانند واتسن‌، از پیشگامان‌ رفتارگرایی،‌ همواره‌ طرفدارانی‌ داشته‌ و اینان‌، بدون‌ استثنا، عقیده‌ داشته‌‌ند که‌ اندیشیدن‌ نوعی ‌سخن‌ گفتن‌ خاموش‌ است‌. گذشته‌ از اشاعره‌ و ماتُریدیه‌ که‌ مسأله‌ی کلام‌ نفسی ‌برای‌ ایشان‌ یکی‌ از مبانی اصلی عقاید الاهیاتی بوده‌ است‌، اخوان‌الصفا نیز مفهوم‌ کلام‌ نفسی‌ را با تعبیر "حروف‌ فکریه‌" مورد توجه‌ قرار داده‌اند و اخطل‌- شاعر عرب‌ (متوفی‌ 92 هجری‌)- که گفته‌ است‌: جای سخن‌ دل‌ است‌ و زبان‌ جز نشانه‌ نیست‌:

اِن‌َّالکلام‌ِ لفی‌الفُؤادِ و انّما جُعِل‌َاللسان‌ عَلی‌'الفؤادِ دلیلا، از همین‌ تجربه‌ی ارتباط‌ مستقیم‌ ذهن‌ و زبان‌ سخن‌ گفته‌ است‌.این‌ گونه‌ "فکر"ها یا "تصویر"ها یا "بیان‌"های‌ جدولی‌ از هزاران‌ یکی ‌ممکن‌ است‌ در عرصه‌ی‌ تاریخ‌ ادب‌ و زبان‌ باقی‌ بماند. تنها همین‌ در عصر ما نیست‌ که‌ جوانان‌ به‌ "کشف‌ جدول‌ مندلیف‌ واژه‌ها" پرداخته‌اند، در عصر صفویه‌ و در دایره‌ی "ردیف‌ها و قافیه‌ها" شاعرانی‌ از نوع‌ "زلالی" و "ظهوری" و... هزاران‌ هزار ازین‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ کرده‌اند که‌ غالباً پیش‌ از خداوند خود مرده‌ است،‌ زیرا فاقد "کلام‌ نفسی‌" بوده‌ است‌ ولی‌ "دو رکعت‌ عشق‌" و "به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باریده‌ بود" بایزید و حلاج‌ پس‌ از 12 قرن‌ و ۱۰‌ قرن ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگی خود را حفظ‌ کرده‌ است،‌ زیرا خاستگاه‌ آن‌، تغییر آگاهانه‌ی خانواده‌ی‌ کلمات‌ نیست‌، بلکه‌ برخاسته‌ از «کلام‌ نفسی» گوینده‌ است‌.

کسی‌ که‌ پدربزرگ‌ این‌ مکتب‌ "شعر جدولی‌" در زبان‌ فارسی‌ است‌، شاعری است‌ از شعرای‌ عصر صفویه‌ که‌ متأسفانه‌ تاکنون‌ نسخه‌ی دیوانش‌ را نتوانسته‌ام‌ به‌ دست‌ بیاورم‌، ولی‌ از همان‌ چند نمونه‌ای‌ که‌ در تذکره‌ها نقل‌کرده‌اند نبوغ‌ این‌ شاعر و پیشاهنگ‌ Pioneer بودن‌ او را حقّا باید پذیرفت‌:

دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌

آدینه‌ی‌ کهنه‌ بی‌حضور است‌

و از نوادر روزگار اینکه‌ این‌ شاعر تمام‌ خمسه‌ی نظامی‌ را، که‌ لابد چندین‌ هزاربیت‌ می‌شود، به‌ همین‌ اسلوب‌ جواب‌ گفته‌ و ظاهراً بخش‌ِ عظیمی‌ ازخانواده‌های‌ لغویی و دستوری‌ زبان‌ فارسی‌ را به‌ "وصلت‌"های‌ غیرطبیعی ‌واداشته‌ است‌. مثلاً "تکلم‌" را که‌ می‌تواند به‌ فارسی‌ یا به‌ عربیباشد با "تبسم‌" جایش‌ را عوض‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

لیلی‌ ز دریچة‌ تکلم‌

می‌کرد به‌ فارسی‌ تبسم‌

در عصر ما هوشنگ‌ ایرانی‌ (1352 ـ 1304) فقط‌ از روی‌ خواندن‌ بیانیه‌های ‌شعریی شاعرا‌ن مدرن‌ فرنگ‌، بطور مبهمی‌، پی‌ به‌ این‌ نکته‌ برده‌ بود که‌ اگرخانواده‌ی کلمات‌ درهم‌ ریختگی‌ پیدا کنند، خودبه خود، نوعی‌ نوآوری‌ و بدعت ‌Innovation در زبان‌ روی‌ می‌دهد و تازگی‌ دارد. امّا توجه‌ نکرده‌ بود که‌ بین ‌تازگی‌ و "جمال‌" به‌ معنی‌ راستین‌ِ کلمه‌ غالباً ملازمه‌ای‌ نیست‌ و چنان‌ نیست‌ که ‌هر "نو"ی‌ زیبا و جمیل‌ باشد. معروف‌ترین‌ دستاورد او همان‌ مضحکه‌ی "جیغ‌بنفش‌" است‌.

سهراب‌ سپهری‌ (1359 ـ 1307) که‌ حقیقتاً شاعر بود و از حاصل‌ کارش ‌چند شعر درخشان‌ در زبان‌ فارسی‌ به‌ میراث‌ مانده‌ است،‌ نیز پی‌ به‌ این‌ نکته‌ برده‌ بود و در مصرف‌ این‌ جدول‌، گاه‌ با اعتدال‌ و همراه‌ با حس‌ و عاطفه‌ و اندیشه‌، یعنی‌ کلام‌ نفسی،‌ مانند این‌ سطرها:

به‌ سراغ‌ من‌ اگر می‌آیید

نرم‌ و آهسته‌ بیایید مبادا که‌ ترک‌ بردارد

چینی‌ نازک‌ تنهایی من‌

و گاه‌ به‌ گونه‌ای‌ فاقد  ‌حس و عاطفه‌ و جمال‌ و بی‌هیچ‌ زمینه‌ای‌ از کلام نفسی،‌ مانند این‌ شعرها:

خیال‌ می‌کردیم‌

میان‌ متن‌ اساطیری تشنج‌ ریباس

شناوریم‌

این‌ جدول‌ را بویژه‌ در "ما هیچ‌، ما نگاه‌" مورد بهره‌برداری اسرافکارانه‌قرار داد.

البته‌، اینجا، تا حدودی‌ قلمرو سلیقه‌ است‌. ممکن‌ است‌ کسانی‌ باشند که ‌از "دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌" و یا "می‌کرد به‌ پارسی‌ تبسم‌" و "جیغ ‌بنفش‌"، لذتی‌ بیشتر از سخن‌ سعدی‌:

دیدار یار غایب‌، دانی‌ چه‌ لطف‌ دارد؟

ابری‌ که‌ در بیابان‌ بر تشنه‌ای‌ ببارد

و یا:

بگذار تا بگریم‌ چون‌ ابر در بهاران‌

کز سنگ‌ ناله‌ خیزد روز وداع‌ِ یاران

‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها کاری‌ نیست‌. همه‌ی مدرن‌های‌ اُمّل‌ و افراطی‌ درعمق‌ِ حرف‌شان‌ این‌ نکته‌ نهفته‌ است‌ که‌ "دندان‌ِ چپ‌ دریچه‌ کور است‌" و "می‌کرد به‌ پارسی‌ تبسم‌" و "جیغ‌ بنفش‌" غرابت‌ و بدعتی‌ دارد که‌ آن‌ را به‌قلمرو هنر می‌برد ولی‌ در ابیاتی‌ که‌ از سعدیی آوردیم،‌ چون‌ خانواده‌ی‌ کلمات‌ درسر جای‌ طبیعی‌ خود هستند و هیچ‌ استعاره‌ و مجازی‌ و ایماژی‌ روی‌ نداده‌است‌، آنها را باید "نظم‌" دانست‌ نه‌ "شعر"!

این‌ را نیز، چون‌ امری‌ است‌ ذوقی‌ و چندان‌ استدلال‌بردار نیست‌، باید ازین‌ "ارباب‌ ذوق‌ مدرن‌" پذیرفت‌. ولی‌ یک‌ حقیقت‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ را نباید مورد غفلت‌ قرار داد و آن‌ اینکه‌ تاریخ‌ هزار و دویست‌ ساله‌ی‌ ادب‌ فارسی ‌به‌ صراحت‌ به‌ ما می‌گوید که‌ درهم‌ ریختگی‌ افراطی‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌- از آن‌گونه‌ که‌ در شعرهای‌ شاعران‌ سبک‌ هندیی و یا محصولات‌ روزنامه‌های عصر ما دیده‌ می‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، دلیل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانه‌ی این‌ است‌ که‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگی‌ فاقد روح‌ خلاقیّت‌ واقعی‌ است‌، خلاقیتی‌ که‌ در آن سوی‌ آن‌ نشانی‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حیات‌ باشد و زیر سلطه‌ی عقل‌. نمی‌گویم‌ هنر باید زیر سلطه‌ی عقل‌ باشد، می‌گویم‌ جامعه‌ای‌ که‌ این‌ هنر در آن ‌بالیده‌ زیر سلطه‌ی عقل‌ نیست‌. برایی دفع‌ دَخْل‌ مقَدَّر یادآور می‌شوم‌ که‌: والری ‌و لورکا و الیوت‌ و ریلکه‌ و بلوک‌ شاعران‌ جامعه‌ی خردگرا‌یند.

چند سال‌ قبل،‌ در حدود 1978 ـ 1975، دوستی‌ در امریکا، از سر لطف ‌و بهتر است‌ بگویم‌ از راه‌ تعارف‌ به‌ من‌ گفت‌ تو می‌توانی‌ "محاکات‌" Mimesis ادبیات‌ ایران‌ را بنویسی‌، همان‌گونه‌ که‌ اریک‌ اویرباخ‌ محاکات‌ ادبیات ‌مغرب‌‌زمین‌ را، از هومر تا ویرجینیا ولف‌، نوشته‌ است‌ و مقصودش‌ پیدا کردن ‌آن‌ خط‌ روشن‌ و "جوهر" اصلی‌ ادبیات‌ غرب‌ بود که‌ اویرباخ‌ در آن‌ کتاب ‌برجسته‌اش‌ کوشیده‌ است‌ یک‌ خط‌ ممتد را تعقیب‌ کند، خط‌ ممتد واقع‌گرایی ‌و رئالیته‌ را. من‌ تعارف‌ آن‌ دوست‌ را با تشکر از حس‌‌ن ظن او، پاسخ‌ دادم‌ ولی‌بعد، مدت‌ها اندیشیدم‌ که‌ اگر، به‌ فرض‌ محال‌، من‌ همان‌ احاطه‌ای‌ را که ‌اویرباخ‌ بر فرهنگ‌ مغرب‌زمین‌ داشته‌ است‌، بر ادبیات‌ فارسی‌ داشته‌ باشم‌، در آن‌ صورت‌ باید در جستجوی چه‌ خط‌ مستقیمی‌ باشم‌؟ سال‌ها اندیشیدم‌ و به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ که‌ تکامل‌ و انحطاط‌ خرد ایرانی‌ و ژرفای‌ بلند عقلانیت‌ ما، در ارتباط‌ مستقیمی‌ است‌ با همین‌ مسأله‌ی رعایت‌ معتدل‌ خانواده‌ی کلمات‌ و یا درهم‌ ریختگ‌ی آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعه‌ی ایرانی‌ رویی در سلامت‌ و میل‌ به ‌نظامی‌ خردگرا داشته ‌است‌، از میل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهایی افراطی‌ و تجرید اندر تجرید کاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشینی‌ طبیعی‌ خانواده‌های‌ کلمات‌، حرکت‌ کرده‌ است‌: فردوسی‌ در عصر خود و بیهقی‌ درعصر خود و خیام‌ در عصر خود، مظاهر این‌ خردگرایی ‌اند و در دوره‌هایی بعد نیز این‌ قاعده‌ صادق‌ است‌. آخرین‌ مرحله‌ای‌ که‌ خرد ایرانی‌ روی‌ در سلامت‌ می‌آورد، داستان‌ مشروطیت‌ است‌ که‌ شعرش‌ (شعر بهار و ایرج‌ و پروین‌ ودهخدا)، گریزان‌ از هر نوع‌ استعاره‌ی‌ تجریدی‌ و غریب‌ است‌. و متأسفانه‌ بایدگفت‌: خط‌ ممتد ادبیات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعکس‌ مغرب‌زمین‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسی‌ و ناصرخسرو و خیام‌ دورتر می‌رویم‌ میل‌ به‌ بالا بردن‌ِاستعاره‌ها و "تجرید" بیشتر و بیشتر می‌شود. و در عصر تیموری‌ و صفوی‌ به‌ اوج‌ می‌رسد. تنها در مشروطیت‌ است‌ که‌ ما به‌ آستانه‌ی خردگرایی‌ می‌رسیم‌ و طبعاً از "تجرید" دور می‌شویم‌ و باز در "دوره‌"هایی‌، پس‌ از مشروطیت‌، حریص‌ بر تجرید می‌شویم‌ و این‌ نشانه‌ی این‌ است‌ که‌ روح‌ جامعه‌ از خردگریزان‌ است‌ و روز به‌ روز سیطره‌ی تفکر اَشعری‌ با تصاعد هندسی‌ بالامی‌رود، حتی‌ در دوره‌هایی‌ که‌ یک‌ نفر هم‌، رسماً، هوادار تفکر اشعری ‌نیست‌، یعنی‌ در او‌ج تشیع‌ صفوی‌.

اگر کسی‌ بخواهد زمینه‌ی اجتماعی ادبیات‌ فارسی‌ را، به‌ شیوه‌ای‌ که‌ لوسین ‌گلدمن‌ در خدا‌ی پنهان‌ انجام‌ داده‌ است‌، تعقیب‌ کند به‌ نظر می‌رسد که‌ روی ‌این‌ خط‌ می‌تواند حرکت‌ کند و بی‌گمان‌ به‌ همین‌ نتیجه‌ای‌ خواهد رسید که ‌درین‌ یادداشت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ کردم‌. هر چند که‌ این‌ مسأله‌ امری است‌، به‌ قول‌قدما، ذات‌ مراتب تشکیک‌، و شدت‌ و ضعف‌ آن‌ در ادوار مختلف‌ قابل‌ بررسی‌ است‌. البته‌ همیشه‌، استثناهایی‌ هم‌ وجود دارند که‌ خط مشی‌ خود را از جریان‌ عام‌، جدا می‌کنند و راه‌ و رسمی‌ خلاف‌ سیره‌ی اکثریت‌ برمی‌گزینند.

شاید تحلیل‌ این‌ نظریه‌ و تطبیق‌ آن‌ بر همه‌ی ادوار تاریخ‌ فرهنگ‌ ایران‌زمین‌ کار یک‌ تن‌ نباشد. اما آیندگان‌ باید به‌ این‌ نظریه‌ با جدیت‌ بیشتری‌ بنگرند و درراه‌ اثبات‌، یا نفی‌ آن‌ بکوشند. من‌ در حدود آشنائی‌ مختصری‌ که‌ با ابعاد مختلف‌ ایران‌ و ساحتهای گوناگون‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ دارم‌، در صحت‌ این‌ نظریه‌ تردیدی‌ ندارم‌.

حتی‌ اگر تطبیق‌ این‌ نظریه‌، در شرایط‌ کنونی‌، بر ادوار مختلف‌ فرهنگ‌ ایران‌زمین‌ قابل‌ِ اثبا‌ت علمی‌ نباشد، در مورد نمایندگان‌ برجسته‌ی آن‌ تردیدی ‌نباید کرد که‌ حتی‌ شاعر به‌ ظاهر "ضد خرد‌"ی چون‌ مولانا که‌ ناقد هوشیار قلمرو فعالیت‌ عقل‌ است‌، نیز در عالم‌ ناقد خرد بودنش‌، این‌ نظریه را اثبات‌ می‌کند، زیرا یکی‌ از برجسته‌ترین‌ نمایندگان‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ است‌ و در قلمرو خلاقیت‌ او، جایی‌ برای‌ این‌ گونه‌ استعاره‌های‌ جدولی‌ و بیمارگونه‌ و قالبی ‌وجود ندارد، با اینکه‌ او خود، بطور غریزی‌ و از سر نیاز، گاه‌گاه‌ خانواده‌ی کلمات‌ را از نظام‌ طبیعی‌ خویش‌ بیرون‌ می‌آورد و در فضای‌ بیکران‌ مجازهای ‌شگفت‌آور خویش‌ بشریت‌ را مسحور ذهن‌ِ دریاوار خود می‌کند و می‌گوید:

آب‌ حیات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ کن‌

آینه‌ی صبوح‌ را ترجمه‌ی شبانه‌ کن‌

که‌ در مصراع‌ دوم‌ "آینه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌های‌ دوراز هم‌اند که‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشین‌ شده‌اند و "وصلت‌" کرده‌اند.

من‌ در جای دیگر به‌ این‌ نکته‌ که‌ چگونه‌ رابطه‌ای‌ استوار برقرار است ‌میان‌ درهم‌ریختگی‌ نظام‌ کلمات‌ و زوال‌ِ خِرَد جامعه‌ی ما پرداخته‌ام‌ و در یک‌ جمله‌ آن‌ را در اینجا خلاصه‌ می‌کنم‌ که‌ "وقتی‌ هنرمندی (و در اصل‌ جامعه‌ای ‌که‌ هنرمند در آن‌ زندگی‌ می‌کند) حرفی‌ برای‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ریختن‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ سر خود را گرم‌ می‌کند و خود را گول‌ می‌زند که‌: من‌ حرف ‌تازه‌ای‌ دارم‌!" و ظاهراً نیز چنان‌ می‌نماید که‌ حق‌ با اوست‌ و این‌ خطا را از نزدیک‌ کمتر می‌توان‌ مشاهده‌ کرد؛ تنها با فاصله‌ گرفتن‌ و دور شدن‌ می‌توان‌ به‌ حقیقت‌ این‌ امر پی‌ برد. ما اکنون‌، به‌ راحتی‌، در باب‌ خردگرا بود‌ن مشروطیت ‌و طبعاً خردگریز بودن‌ جامعه‌ی‌ صفوی و قاجاری‌ می‌توانیم‌ داوری کنیم‌.

کسانی‌ که‌ در مت‌ن این‌ بیماری‌ قرار داشته‌ باشند غالباً از اعتراف‌ به‌ این ‌بیماری‌، سرباز می‌زنند؛ چنانکه‌ شاعران‌ عصر صفوی چندان‌ مسحور درهم‌ریختگی‌ نظام‌ کلمات‌ در شعرهایی ظهوری‌ و زلالی‌ و عرفی‌ بودند که‌ عقیده ‌داشتند بزرگترین‌ شاعر تاریخ‌ ادب‌ فارسی‌، ظهوری ترشیزی‌ (متوفی‌ 1025هجری‌) است‌ که‌ از عصر رودکی‌ (اول‌ قرن‌ چهارم‌) تا روزگار ایشان‌ (پایان‌ قرن‌دوازدهم‌) در طول‌ هشتصد سال‌ نه‌ شاعری‌ به‌ عظم‌ت او آمده‌ و نه‌ نثرنویسی، ‌و این‌ اظهارنظر بزرگترین‌ ادیبان‌ و ناقدان‌ عصر است،‌ نه‌ سخن‌ یک‌ آدم بی‌سواد بی‌مایه‌. اما ما که‌ امروز با بیماری خا‌ص آنان‌ فاصله‌ داریم‌، این‌خطای‌ ایشان‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و بی‌هیچ‌گونه‌ دلیل‌ و برهانی‌ درمی‌یابیم،‌ ولی‌ در آن‌ روزگار جز افراد نادری- که‌ به‌ دلایل‌ خاصی‌ ازین‌ بیماری‌ برکنار مانده‌ بوده‌اند- هیچ‌کس‌ از این‌ بیماری‌ ایشان‌ خبر نداشته‌ است‌.

در عصر خود ما نیز نسلی‌ که‌ به‌ سپهری چنان‌ هجوم‌ برده‌ که‌ گویی‌ از نظر ایشان‌ سپهری شاعری‌ بزرگتر از سعدیی و حافظ‌ و مولوی‌ است‌، به‌ همین‌ دلیل‌ است‌. این‌ نسل‌، نسلی‌ است‌ که‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرایانه‌ای بیزار است‌ و می‌کوشد که‌ خرد خویش‌ را، با هر وسیله‌ای‌ که‌ در دسترس‌ دارد، زیرپا بگذارد و یکی‌ ازین‌ نردبان‌ها شعر سپهری‌ است،‌ و اگر سپهری‌ کم‌ آمد، کریشنا مورتی‌ و کاستاندا را هم‌ ضمیمه‌ می‌کند، وگرنه‌ چه‌ گونه‌ امکان‌ دارد که ‌جوانی‌ یک‌ مصراع‌ از سعدی‌ و حافظ‌ و فردوسی‌ و مولوی‌ و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نیما، به‌ یاد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ کتاب‌" سپهری باشد؟ آیا این‌ جز نشانه‌های‌ آسیب‌شناسانه‌ی‌ همان‌ بیماری‌ است‌، بیماری نسلی‌ که‌ دلش‌ نمی‌خواهد پایش‌ را ر‌وی نقطه‌ی اتکایی‌ خردپذیر استوار کند و ترجیح‌ می‌دهد در میان‌ ابرها و در مه ملایم‌ خیال‌، "وضو با تپش ‌پنجره‌ها" بگیرد و "تنها" باشد و از هر سازمان‌ و گروه‌ و حزب‌ و جمعیتی‌ بیزار باشد؟‌ سپهری‌ شاعر "تنهایی‌" است‌.

صد بار گفته‌ام‌ و در همین‌ یادداشت‌ هم‌ تکرار کردم‌ که‌ من‌ سپهری‌ را صد در صد از مقوله‌ی آن‌ شاعر عصر صفوس و هوشنگ‌ ایرانی‌ نمی‌دانم‌، بلکه‌ او را یکی‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسی‌ پس‌ از نیمایوشیج‌ می‌شمارم‌، در کنارفروغ‌ و اخوان‌؛ ولی‌ حرف‌ من‌ درباره‌ی‌ این‌ هجوم‌ کورکورانه‌ است‌ که‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد، بویژه‌ نسلی‌ که‌ بعد از جنگ‌ ایران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعی ‌و فرهنگی‌ آن‌، به‌ صحنه‌ی‌ زندگی‌ اجتماعی‌ ما دارد وارد می‌شود. بسیاری ‌ازینان‌ را دیده‌ام‌ که‌ از مسائل‌ شعر معاصر، یعنی‌ شعر امثا‌ا فروغ‌ و اخوان‌ و نیما، کوچکترین‌ اطلاعی‌ نداشته‌اند و به‌ این‌ شاعران‌ هم‌ کوچکترین‌ تمایلی‌ ازخود نشان‌ نداده‌اند. با این‌ همه‌ چنان‌ شیفته‌ی هشت‌ کتاب‌ سپهری بوده‌اند که‌ کمتر کسی‌ از ماها چنین‌ عشقی‌ را به‌ حافظ‌ و مولوی‌ و سعدی‌ و فردوسی ‌نشان‌ می‌دهد. آنچه‌ نشانه‌ی‌ آن‌ بیماری است‌ این‌ است،‌ وگرنه‌ در شاعر بودن‌ و هنرمند بودن‌ سپهری‌ کوچکترین‌ تردیدی‌ نیست‌.

این‌ نکته‌ را از راه‌ کتابشناسی‌ سپهری نیز می‌توان‌ اثبات‌ کرد. حجم‌ مقالات‌ و انشاهایی‌ که‌ درین‌ بیست‌ سال‌ تنها درباره‌ی سپهری‌ نوشته‌ شده‌ است ‌بیشتر از کتاب‌ها و مقالاتی‌ است‌ که‌ جمعاً درباره‌ی سعدی‌ و فردوسی‌ ومولوی‌، و از معاصران‌، مجموعه‌ی روی‌ هم‌ رفته‌ی نیما و اخوان‌ و فروغ‌، نوشته‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ عمق‌ این‌ نوشته‌ها نیز توجه‌ شود همه‌ی این‌ نوشته‌ها، جان ‌کلام‌شان‌ و خلاصه‌ی "انشانویسی‌"شان‌ دعوت‌ به‌ خردگریزی و پناه‌ بردن‌ به‌ عالم‌ اساطیر و مقولات‌ بیرون‌ از تجربه‌ و "مرزهای سحر و افسون‌" است‌. همان‌هایی‌ که‌ به‌ احضار جن‌ و کریشنا مورتی‌ و کاستاندا پناه‌ می‌برند.

برگردیم‌ به‌ شعر جدولی‌ و عوارض‌ ذاتیه‌ی‌ آن‌. در یک‌ چشم‌انداز عام‌، تصادف‌ در همه‌ی هنرها نقش‌ اساسی‌ دارد. اصلاً می‌توان‌ گفت‌ که‌ هیچ‌ اثر هنری بزرگی‌ وجود ندارد که‌ تصادفی‌ خاص‌ در آن‌ روی‌ نداده‌ باشد. تمام ‌کسانی‌ که‌ به‌ نوعی‌ با خلاقیت‌ هنری‌ سر و کار دارند این‌ گفته‌ی مرا، بدون‌هیچ‌گونه‌ استثنایی‌، تأیید می‌کنند که‌ در کارهای‌ درخشان ایشان‌، تصادف‌ را سهمی‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. در یک‌ کلام‌ می‌توان‌ گفت‌: "هنر چیزی‌ نیست‌ جز تصادف‌". اما باید بلافاصله‌ تبصره‌ای‌ بر آن‌ افزود که‌: این‌ تصادف‌ فقط‌ در تجارب‌ هنرمندان‌ واقعی‌ روی‌ می‌دهد و لاغیر.

بی‌گمان‌ نمونه‌های‌ بسیاری‌ از تغییرات‌ خانوادگی‌ کلمات‌، در شعر همه‌ی بزرگان‌، می‌توان‌ یافت‌ و بی‌گمان‌ حافظ‌ بخش‌ عظیمی‌ از عمر خود را صرف‌ تغییر ملایم‌ خانواده‌ی بعضی‌ کلمات‌ کرده‌ است‌. اگر در شعر موزون‌- خواه‌ به ‌وزن‌ آزاد و خواه‌ به‌ وزن‌ عروضی‌ کهن‌- دایره‌ی انتخاب‌ و اختیار Option این ‌جانشین‌ها و خانواده‌های کلمات‌ محدود بود، اینک‌ با برداشته‌ شدن‌ قید وزن ‌و قافیه‌، دست‌ شاعران‌ "شعر منثور" تا بی‌نهایت‌ در این‌ میدان‌ باز است‌ و می‌توانند شبانه‌روزی‌ روی جدول‌های بی‌نهایت‌ خانواده‌های‌ لغات‌ آزمون ‌کنند، ولی‌ باید بدانند که‌ اندک‌ اندک‌ کامپیوترهای‌ زبان‌شناسان‌، جای‌ اینگونه ‌شاعران‌ را همانگونه‌ خواهد گرفت‌ که‌ کامپیوترهای پیش‌رفته‌، جای ‌چرتکه‌های‌ بازار قدیم‌ را، ولی‌ پیچیده‌ترین‌ کامپیوترهای‌ قرن‌های‌ آینده‌ هم‌ ازآفریدن‌ سخنانی‌ ازین‌ دست‌ که‌:

اگر غم‌ را چو آتش‌ دود بودی‌

جهان‌ تاریک‌ بودی جاودانه

بیایید، تا ایرج‌ که‌ گفت‌:

   دستم‌ بگرفت‌ و پا به‌ پا برد

   تا شیوه‌ی‌ راه‌ رفتن‌ آموخت‌

عاجزند و نیز عاجزند ازین‌ که‌ مانند این‌ سخن‌ غیر جدولی‌ همان‌ سپهری جدول‌گرا‌ به وجود آورند :

کسی‌ نیست‌ ،

بیا زندگی را بدزدیم‌، آنوقت‌

میان‌ِ دو دیدار قسمت‌ کنیم‌ .

*(شفیعی کدکنی ، زمینه های اجتماعی شعر فارسی، اختران ، 1386 تهران)

  

 

 

*(شفیعی کدکنی ، زمینه های اجتماعی شعر فارسی، اختران ، 1386 تهران)

  

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

پیر من فردوسی والا تبار

پیر من فردوسی والا تبار

از

دکتر منصوررستگار فسایی

 


پیر من ! فردوسی والا تبار

اى ز تو بنیاد ایران پایدار

اى ز تو جاوید نام راستان‏

اى ز تو نو، روزگار باستان‏

بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

بى تو ایران وادى بى نام بود

بى تو نام زندگى دشنام بود

بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

شعر تو در جان ایران جان دمید

اندر ایران جان جاویدان دمید

چون که تو شهنامه را پرداختى‏

کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

بى تو ایران سرزمینى سرد بود

جلوگاه جاودان درد بود

این وطن محراب آزادى نبود

سرزمین پاکى و شادى نبود

بى تو آیین شرف بى رنگ بود

بى تو نام سربلندى، ننگ بود

بى تو کى تاریکى تردیدها

روشنى مى یافت از خورشیدها؟

بى تو دست راستى کوتاه بود

نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

ناى مردان شرف بردوخته‏

بى تو رستم، جاودان در خواب بود

مادر آزادگى، بى تاب بود

بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

بى تو جان شهرناز و ارنواز

بود از ضحاک تازى در گداز

بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

بى تو خسرو را سرافرازى نبود

گیو را آیین جانبازى نبود

بى تو بیژن جاودان در چاه بود

بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

بى تو حق را کس نمى شد خواستار

بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

دیو کشورگیر و کشوردار بود

همسر کشورگشایان، مار بود

مرزها، مرزورارودى نبود

آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

کار مردان دلاور ساخته‏

بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

اژدها جان جوانان مى گرفت‏

بیورسپى بسته در غارى نبود

هفت‏خانى بود و سردارى نبود

بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

بود پنهان جاودانه ماه و مهر

دور اکوان بود و ارژنگ پلید

دور شام تیره و دیو سپید

در شب تار وطن، ماهى نبود

در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

بود رستم، لیک، دور از کارزار

رخش رخشان بود، امّا بى سوار

جادوان سرمست و دیوان شادخوار

خسته از زنجیر بود اسفندیار

تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

در گلو مى برد مار اژدهاک‏

بود سیمرغى، ولى دستان نبود

نام ایران بود و خود ایران نبود

آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

بود رستم، لیک در چاه شغاد

سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

گرز، این آوازه سامى نداشت‏

از درفش کاویان نامى نبود

بود جمشیدى، ولى جامى نبود

نوشدارو بود و سهرابى نبود

تیرگى بسیار و نوشابى نبود

بود هوشنگى، ولى آتش نبود

بود تیرى در کمان، آرش نبود

در سخن روزى که قد افراشتى‏

قامت سرو و صنوبر داشتى‏

از پس سى سال رنج بى امان‏

پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

مرگ سهراب جوانت پیر کرد

رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

تا که چون آید سرانجام فرود،

طوس نوذر، خستگیهایت فزود

گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

دیدگان بر کوه آتش داشتى،

گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

گه سیاوش را سپردى در مغاک،

چون که رستم را سر آمد روزگار

در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

آتش غم شعله زد در جان تو

سوخت از رستم، سر و سامان تو

رزم چندین نسل با افراسیاب،

برد از چشمان تو آرام و خواب‏

داستان رستم و اسفندیار،

کینه جانوسیار و ماهیار

روز و شبهاى تو پراندوه کرد

کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

لیک اى مردانه مرد روزگار،

تو نگشتى خسته اندر کارزار

تو به مردان یاد دادى رزم را

تو نشان دادى فنون بزم را

چون که رستم داشت قصد آشتى‏

دستگیرش پیر دانش داشتى‏

چون که رزم جادوان در پیش داشت،

چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

چون که با هوشنگ نوآمد سده،

بود جان پاک تو، آتشکده‏

با تو بُد همراه، در میدان شور

در مصاف شیر نر، بهرام گور

با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

راى تو، افسون ننگ و نام بود

تازیانه در کف بهرام بود

چون که رودابه گشود از سر کمند

زال را راى تو آمد پایبند

تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

از تو آمد جاودانه سربلند

چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

از تو نام خویش را بر مى کشید

از کیومرث گزین تا یزدگرد،

جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

کاشکى عمر یلان بسیار بود

بخت با مردان میهن یار بود

کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

روزگار فتح انجامى نداشت‏

رزمها پیکار ما و من نبود،

تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

بود بهرامى و در گورى نبود

کرکسانِ مرگ را سورى نبود

رستمى با آن بر و یالِ بلند،

با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

خسته از بدکارى دونان نبود

در بُن چاه سیه، بى جان نبود

تا که شاد از زندگانى زال بود

باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

دست از پیکار رستم باز داشت‏

نوشدارو چاره بى تاب بود

بخت یار رستم و سهراب بود

کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

تور و ایرج را حکایت آن نبود

کام شیرین کاش زهرآگین نبود

تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

آسیابانش دل کشتن نداشت‏

کاشکى اى سرفرازى کام تو

بود روز دیگرى ایّام تو

تا ببوسد دست و پایت رستگار

گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر زندگى را سر برآر

در سخن افسون خود در کار کن‏

نسلهاى خفته را بیدار کن‏

گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

در کف ایرانى نیکوسرشت‏

بار دیگر رستمانه سر برآر

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

داستان زندگانى ساز کن‏

اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

بار دیگر جلوه کن در کارزار

اشکبوس جهل را از پا درآر

باغبان باغ ایران جان توست‏

هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

تا که گل از خاک ایران بردمد،

تا ز دلها نور ایمان بردمد،

نام فردوسى چنان خورشید باد

صدهزاره، یاد او جاوید باد

تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

زنده جاوید باد ایران‏ زمین‏

شیراز، 1369/9/29

 

 

 *این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

 

یاد روز سعدی بر دوستداران این شاعر بزرگ خجسته باد

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی
 
علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی
در هنگام وزارت فرهنگ حکمت، بسیاری از ساختمان‌های فرهنگی و بعضی از آرامگاه­های مشاهیر بنا شد و تعمیرات بسیاری از آثار باستانی انجام گرفت، اما حکمت بنای آرامگاه سعدی را در هنگامی به انجام رسانید که بیش از ده سال
بود از وزارت برکنار شده و در سمت ریاست انجمن آثار ملی و دبیر کل یونسکو در ایران انجام وظیفه می­کرد.
تا سال 1327، آرامگاه سعدی عبارت بود از یک ساختمان ساده و دو طبقه آجری، مرکب از چند اطاق، در طبقۀ زیرین
 که یک متر از سطح فضا بلندتر بود. در همین مکانی که اکنون سنگ مزار سعدی قرار دارد، اتاقی بود و دور سنگ قبر، محفظۀ آهنی نصب شده ­بود. این بنا، به هیچ وجه شایستگی مقام شامخ سعدی، این استاد عالیقدر سخن را نداشت، بنابراین به پیشنهاد انجمن آثار ملی فارس که مرحوم علی سامی 36 سال متوالی افتخار عضویت و دبیری آن را داشت و مساعی انجمن آثار ملی ایران، مخصوصاَ کوشش­ها و علاقه­مندی خالصانه و مخلصانۀ شادروان علی­اصغر حکمت شیرازی، ساختمان جدید آرامگاه سعدی به دست مهندسین ایرانی و کارگران شیرازی ساخته‌ شد و در اردیبهشت­ ماه سال 1331 پایان پذیرفت، مساحت تمام محوﻃﮥ آرامگاه سعدی بیش­از هشت­هزار متر است و قسمت­های زیربنا 261 متر مربع و بقیه را باغ آرامگاه تشکیل می­دهد...».1

 حکمت پس­از بنای آرامگاه حافظ، پیوسته درپی آن بود که برای آرامگاه شیخ سعدی نیز اقدام کند. او دریادداشت­های روز 15/1/1324 خود می­نویسد:«... عمارت بقعۀ سعدیه بنایی است که کریم‌خان زند برپا کرده و اخیراً یعنی در سال 1304 آقای ابراهیم قوام­الملک بر آن تجدید دیواری نموده و اشجار کاجی جدید، کاشته و فضایی حاصل کرده­ است و خیلی خراب و کثیف است، اگر خداوند توفیق دهد و بر آن بنایی یادگاری ساخته گردد، کمال توفیق است. هوای تنگ سعدی خیلی گرم است و به واسطۀ کثافت و گرما، مگس بسیار دارد...».2
بالاخره در سال 1327 حکمت برنامۀ خود را برای ایجاد آرامگاهی نوبنیاد برای سعدی عملی می­سازد و در خاطرات خود می­نویسد:«... برای ساختمان سعدی تلگرافی به حاجی محمد نمازی کردند به واشنگتن که کمکی به بنای سعدی بنماید»3 و در جایی دیگر می­نویسد: «... از حافظیه به مقبرﮤ سعدی رفتیم که بسیار جای کثیف و خرابه و نابهنجاری است».4 حکمت در روز سوم فروردین در شیراز جلسۀ انجمن آثار ملی ایران را تشکیل می­دهد... مذاکره در جلسه عصر روز شنبه صورت گرفت که برای شروع ساختمان آرامگاه سعدی بنا شد جلسۀ تشریفاتی فراهم شود و کلنگ شروع بنا را بزنند. برنامۀ مجلس تهیه شد و رقعۀ دعوت نیز تهیه گردید و تلگرافی نیز به جناب آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن، مخابره و تفصیل اطلاع داده­ شد.
صبح روز شنبه 7/1/1327 بنا بر خاطرات حکمت:«... آقای حسین فصیحی متخلص به شیفته، خلف­الصدق مرحوم شوریده­ فصیح­الملک به دیدن من آمد، عضو انجمن آثار ملی فارس است و اینک که می­خواهند عمارت سعدیه را تجدید کنند، بسیار نگران است که مقبرۀ والد او که در جوار سعدی مدفون است، از میان برود، به او اطمینان دادم که چنین امری واقع نخواهد شد، برحسب پیشنهاد این‏جانب، در برنامه­ تشریفات امروز برای او قرائت قطعه منظومی به مناسبت اقدام به ساختن آرامگاه برای شیخ سعدی منظور شده­ بود و فصیحی قطعه‌ای ساخته بود».5
جالب این است که حکمت تا آن روز برای تهیۀ نقشۀ آرامگاه سعدی هم اقدام کرده‌بود: «... مسیو گدار، رییس کل باستان­شناسی که برای نقشۀ ساختمان سعدیه آمده­ است، دیشب وارد شده و امروز ناهار را با من صرف نمود، ورود او بسیار به موقع و محلّ حاجت است، عصر دو و نیم «بعداز ظهر» به بقعۀ سعدیه رفتیم، اعضای انجمن آثار ملی فارس نیز بودند، مجلس پذیرایی فراهم بود، جماعت کثیری از نخبۀ وجوه و محترمین و تجّار و روسای ادارات و فرهنگیان، به دعوت آمده­ بودند، ابتدا من چند کلمه در خیرمقدم و تشکر سخن گفتم... مردم فارس حقیقتاً از این اقدام خشنود هستند و پس­از زدن کلنگ، مجلس خاتمه پذیرفت و انجمن آثار ملی شعبۀ فارس با حضور این‌جانب و مسیو گدار مقارن ساعت 6 در استانداری تشکیل و تا ساعت 5/8 مشغول مذاکره بودیم... امید است اکنون که شروع به عمل می­شود، به طور آراسته و پسندیده و با اطمینان­خاطر اقدام گردد...».6
بخشی از قطعۀ فصیحی (شیفته) که در مراسم کلنگ زنی آغاز ساخت آرامگاه سعدی قرائت شد‏، به شرح زیر است:
از این که بقعۀ سعدی ز نو شود آباد
همین نه من که جهانی است ‌ز این بشارت شا
کهن شد آری اساسی که بود بانی آن
کریم­خان که خدایش همی بیامرزاد7
بنای سخته و پردخته­ای کنون باید
به پای کردن بر گور آن بزرگ استاد
زمانه کار چنین را به دست انجمنی
که بر حفاظت آثار ملزمند، نها
امید سعدیه هم همچو حافظیه شود
ز یمن همّت حکمت، علی­اصغر راد
به خاصه آن‌که چو گردد ممد عطیۀ شاه
ز کار بسته تواند هزار عقده گشاد
هر آن‌که خیری از او بر وجود خلق رسد
خدای در دو جهانش جزای خیر دهاد
مناسب است همین­جا ز گفت سعدی خواند
دو بیت را که در آن داده داد دانش و داد
جهان نماند و خرّم روان آدمیئی
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
نداشت چشم بصیرت که گِرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
بنای ختم سخن هم به گفت سعدی به
که آفرین خدا، بر روان سعدی باد
حکمت پس­از زدن کلنگ بنای آرامگاه سعدی در روز شنبه 19/9/1328 دوبار به شیراز آمد و به قول خودش: «... امروز عازم مسافرت شیراز هستم. همراهان عبارتند از: آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن آثار ملی، اللهیار صالح عضو هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، مهندس علی صادقی، مهندس ساختمان آرامگاه سعدی و دکتر امیر اسفندیاری. به شیراز می­رویم تا ساختمان آرامگاه سعدی را که به خرج انجمن ساخته می­شود، معاینه نماییم. (حکمت در این هنگام رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی بود)... ساختمان سعدیه را ( در روز 21/9/1328) معاینه کردیم... ساختمان پیشرفت بسیار کردهو فقط سقف گنبد بزرگ باقی مانده والّا سفت­کاری به کلّی پایان یافته و بسیار مجلّل و زیبا شده ­است...». حکمت در روز 23/9/1328 در استانداری فارس در باب ساختمان سعدی صحبت‌هایی می­کند8 و در اریبهشت سال 1330، بار دیگر برای مشاهدۀ ساختمان آرامگاه سعدی به شیراز می­آید و رضایت و شادی خود را از دیدن حاصل زحماتش در بنای آرامگاه سعدی چنین بیان می­دارد: «... عصر به تماشای آرامگاه رفتم. بحمدالله که ساختمان آن به پایان رسیده و تزیینات آن، خاتمه یافته و زحمت دو ساله­ به آخر رسیده ­است، خدا را بر این نعمت شکر کردم، ساعتی در فضا نشسته و تماشای منظرۀ عمارت را می­نمودم و بر این توفیق که خداوند عنایت فرمود، زبان دل و جان، متشکر و سپاسگزار بودم».9
بالاخره روز افتتاح آرامگاه نزدیک می­شود و حکمت لحظه به لحظه خاطرات خود را با هیجانات، شادی­ها و نگرانی‌هایش، ثبت می­کند و نشان می­دهد که مردی باسابقه و تجربه و شأن و حکمت، چگونه روز و شب خویش را وقف آرامگاه سعدی می­کند. حکمت بار دیگر در 1/2/1331 به شیراز می­رسد در این سفر شادروان دکتر لطفعلی صورتگر با اوست: «صبح روز 2/2/1331 به آرامگاه سعدی رفتم ، معادل 250 جلد کتاب­های مختلف برای هدیه به کتابخانۀ آرامگاه سعدی همراه داشتم. آنروز به آرامگاه بردم و آقای [دکتر علی محمد مژده] به اتفاق یک نفر از اعضای معارف، مشغول ثبت و نگهداری شدند، تا قبل­از ظهر در آرامگاه بودیم، متأسفانه در نگاهداری و درخت­کاری و گل­کاری دقت نشده ­است».10
«صبح روز سوم اردیبهشت کمیسیونی داشتیم، برنامه­های پذیرایی روز و شب سعدی را که به افتخار افتتاح آرامگاه او، روز پنج‌شنبۀ آینده تشکیل خواهد شد، مطرح کردیم...».11 «روز 4/2/1331 اعضای انجمن آمدند و سخن از برنامه­های روز افتتاح می­رفت. در مراجعت سری به سعدیه زدم، پاسبان و مستحفظ نیامده ­بود و انتظامی نداشت، با تلفن به رییس شهربانی و رییس قشون تأکید کردم... ساعت چهار [بعداز ظهر روز 5/2/1331] به اتفاق سپهبد آق­اولی و جهانبانی به سعدیه رفتیم و ترتیب امر و پذیرایی را آقای مهدوی داده ­بود، مبلغ یک­هزار تومان وجه به او داده­بودم».12 «روز 6/5/1331 عصر به آرامگاه سعدی رفتم، معلوم شد وزیر بی­نظیر معارف ( دکتر حسابی) از تهران آمده و رییس معارف و اجزای فرهنگ به حکم وظیفه به استقبال او رفته­اند و در نتیجه کارها معطل مانده، این­گونه وزراء عسل که نمی­دهند، نیش هم می­زنند».13 «...صبح 7/2/1331،به آرامگاه سعدیه رفتم و به فرش و سایر تزیینات و سایر امور رسیدگی کردم، دکتر حسابی وزیر فرهنگ دیشب آمده ­است و متوسل به استاندار شده­ بود که به او اجازۀ صحبت بدهند. او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت، هرچند از قدیم گفته­اند: مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید...».14 «روز 8/2/1331،... بعداز ظهر به سعدیه رفتم. رفقای آثار ملی نیز آمده ­بودند. مهندسین نیز آمده، کارها هم رو به انتظام است، ولی رییس فرهنگ از بی­پولی می­نالد و آمدن وزیر فرهنگ هم باری به دوش او شده­ است».15
روز پنجشبه 11/2/1331 شمسی برای حکمت بسیار جالب است: «... امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم و می­خواستیم امشب را هم « شب سعدی» داشته­باشیم... ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس منغّص شد... سه بعداز ظهر، برای انجام مراسم افتتاح آرامگاه سعدی به آن‌جا رفتم، مدعوین به تدریج می­آمدند و جمع کثیری از وجوه و معاریف شیراز و واردین محترم تهران دعوت شده­بودند، هوا مساعد و آفتاب درخشان بود... اعلی‌حضرت پیاده شده، از میان صفوف مدعوین گذشته، در جلو پلکان آرامگاه، ایستادند، این حقیر به عنوان رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، گزارش مفصّلی ایراد کرده و توضیحات مفصل در باب ساختمان و غیره داد و اعلی‌حضرت نطقی ایراد کردند و با مقراض طلا، نوار ابریشمی سه­رنگ را بریده و آرامگاه افتتاح گردید، بعداز آن به درون آرامگاه رفته، آن‌جا تاج گلی نثار مقبرۀ شیخ نمودند، بعداز آن، از این حقیر توضیحات مختلف خواستند، در باب عبارت تاریخچه که بر روی سنگ،کتیبه شده گفتند این عبارت را شما نوشته­اید؟ به سبک سعدی است. بعد دکتر صورتگر و صادق سرمد قصایدی که انشا کرده­ بودند قرائت کردند، قصیدۀ صورتگر بسیار موقع قبول یافت و مورد تحسین قرار گرفت».16 بخشی از شعر صورتگر چنین است:
صبح کاین چادر نیلی ز فلک برگیرند
سیهی را اثر از صفحۀ خاور گیرند...
هنری مردم دانا چو به بستان آیند
مجلس انس به­آیین­تر و بهتر گیرند...
نغمۀ باربد از پنچۀ مطرب خواهند
غزل سعدی از نای نواگر گیرند
خسرو ملک سخن آن­که زبانش را خلق
تالی تیغ شرارافکن حیدر گیرند
بهر ثبت سخنش نادره­گویان جهان
همه چون مکتبیان خامه و دفتر گیرند...
سعدیا راستی ار کاخ نوت باید ساخت
شاید ار گنبدش از چرخ، فراتر گیرند
این بنا گشت گر از کوشش «حکمت» برپای
مردم پارس از آن حکمت دیگر گیرند
حق استاد که بر گردن شاگردان است
چون گزارند، ز حق اجر موفّر گیرند
حکمت پس­از افتتاح آرامگاه در روز 17/2/1331 با استاندار و شهردار شیراز در حفظ و حراست و آبیاری آرامگاه توصیه‌هایی می­کند و روز 19/2/1331 باز به سعدیه می­رود. «... انعامی به مستحفظین و مستخدمین آن بقعه اهدا شد» و حکمت پس­از آن به طهران بازگشت.17
در داخل آرامگاه سعدی هفت کتیبه از بهترین قطعات گلستان و بوستان و طیبات و بدایع و قصاید شیخ، انتخاب و به خطّ زیبایی توسط استاد بوذری نوشته شده­است. یکی از این کتیبه­ها که تا سال 1341 وجود داشت و روبه‌روی در ورودی آرامگاه قرار گرفته ­بود، کتیبه­ای بود که شادروان علی‌اصغر حکمت آن را نوشته و چگونگی ساختمان و بنای آرامگاه را گزارش کرده ­بود.
مجسمۀ سعدی
حکمت به اندازه­ای به سعدی علاقه­مند بود که در سال 1329 شمسی که به ژنو رفته­ بود تا با مقامات صلیب سرخ جهانی ملاقات کند«... تابلویی که از طرف جمعیت شیر و خورشید همراه داشتم، تقدیم نمودم، این تابلو مینیاتور، کار کریمی استاد مینیاتورساز، در تهران است که در آن منظرۀ یکی از اشعار سعدی ـ علیه­الرحمه ـ را نشان می­دهد که چگونه چند طفل یتیم را نوازش می­کند و از دور چند نفر از دولتمندان و توانگران، فرزندان نازپرورده­ را در آغوش دارند و می­بوسند و شیخ به آن­ها نصیحت می­کند و می­گوید:
پدر مرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بکن
چو بینی یتیمی سرافکنده پیش
مزن بوسه بر روی فرزند خویش»
اشعار این تابلو بسیار ظریف را که با قاب خاتم اعلا تهیه شده و در ایران به همین نیت فراهم آمده­ بود، خانم پری شهیدی به طرز فصیحی به فرانسه ترجمه کرده­ بود. 
حکمت علاوه بر برگزاری کنگرۀ هفتصدمین سال تصنیف بوستان و گلستان و بنای آرامگاه سعدی در ساخت و نصب مجسمه­ سعدی نیز کوشید. او، در خاطرات روز هشتم اردیبهشت 1330 در شیراز می­نویسد: «... مجسمه­ سعدی، متأسفانه پس ­از ورود به شیراز به واسطه­ فقدان آلت جرّاثقال، بر روی پایۀ خود نصب نشده­ است، برای آن پایۀ زیبایی مطابق نقشۀ مهندس صادق از طرف بلدیۀ شیراز ساخته­اند که سه متر و نیم ارتفاع دارد و چون مجسمه­ نیز سه متر و ده سانتی­متر است، باید اسباب جرّاثقال، آن مجسمۀ پنچ تنی را به ارتفاع هفت متر بلند کرده و روی پایه­ قرار دهد، ابوالحسن صدیقی، استاد مجسمه­ساز نیز مأیوس شده، عازم مراجعت به تهران است که از وزارت جنگ جرّثقیلی گرفته به شیراز بیاورد، اگر نشود، ناچار باید به وسایل محلّی و اسباب بدوی و قوّۀ انسانی، آن را بلند کرده، نصب نمود. عبارات کتیبه که در پایۀ مجسمه باید نقر شود، این بنده نوشته­ام و این شعر که در دیوان طیّیبات است، نقل کرده، بسیار متناسب افتاده است:
من آن ­مرغ سخن­گویم که درخاکم رود صورت
هنوز آواز می­آید که سعدی در گلستانم
مخالفتی که آقایان متشرّعین و مقدّسین شیراز با نصب و ساختمان مجسمۀ سعدی کرده­اند و بیانیّه­هایی منتشر کرده و آن را منافی با احکام دین دانسته­اند، اسباب زحمت شد، خوشبختانه در نتیجۀ عقل و متانت علمای شیراز، کار به جنجال و غوغا نینجامیده، خاموش شد، نامه­ای که این‌جانب به آقای حاجی میرزا نورالدّین حسینی نوشتم، تأثیر کرده ­بود و ایشان عوام را اسکات نموده­اند...».18
حکمت در خاطرات خود از روز 11/2/1331، به مراسم پرده­برداری از مجسمۀ سعدی اشاره می­کند و می­نویسد: «...امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم. می­خواستم امشب را هم «شب سعدی» داشته­ باشم و مجلسی به یاد آن استاد بزرگ فراهم کنم که در آن فضلا و گویندگان، اشعار آبدار و مقالات غرّا بخوانند ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس19 منغّص شد و آن انجمن چنان که دل می­خواست، فراهم نگردید».
به یک ناخراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی
صبح ساعت ده، مراسم پرده­گشایی از مجسمۀ سعدی به عمل آمد. در میدانی بیرون از دروازه اصفهان که به نام سعدی نامیده ­شده ­است، مجسمۀ مجلّلی از سنگ مرمر اثر ابوالحسن صدیقی، از طرف انجمن آثار ملی اهدا گردیده ­است که یک سال است در پردۀ استتار مخفی بود، بحمدالله امروز آن پرده گشوده­ شد. نخست­ این حقیر مقالتی در این باب، ایراد کردم و آقای علاء وزیر دربار در جواب، ابراز محبت و قدرشناسی بسیار کردند، آن­گاه پرده را گشودند و شهردار شیراز این هدیۀ گران­بها را پذیرفته و سپاسگذاری نمود و مجلس بسیار با خوبی و شادی و خشنودی خاتمه پذیرفت.20
متن خطابۀ حکمت در پرده­برداری از مجسمۀ سعدی در شیراز چنین بود: «در این فرخنده­روز که جهان خلعت اردیبهشتی پوشیده و صحرا و بوستان نزهت بهشتی یافته، شایسته­ترین نامی که می­توان نهاد، این است که آن را «روز سعدی» بنامیم، زیرا امروز علاقه­مندان به علم و ادب و معرفت، در شهر تاریخی شیراز، گرد آمده­اند و آرامگاه بزرگ­ترین و فصیح­ترین سخن­آوران سرزمین باستانی ایران، افصح ­المتکلمین، سعدی شیرازی... افتتاح می­یابد. در طلیعۀ این روز خجسته، نخست از مجسمۀ آن سخن­سرای نامدار پرده برداشته می­شود، مجسمۀ شاعر بزرگ ایران که از طرف انجمن آثار ملی به شهر هنرپرور و ادب­دوست شیراز اهدا شده، در این مکان که اینک دوستداران و شاگردان مکتب آن استاد بزرگ حاضر شده­اند، به روزگاران باقی و پایدار خواهد ماند.
این تندیس زیبا را که از روی تصویر اخیر سعدی به قلم هنرور نامی ابوالحسن صدیقی طرح و ترسیم شده و انجمن آثار ملّی آن را مانند صورت سعدی قبول کرده­است، همان استاد از سنگ مرمر تراشیده و سه متر و یک­دهم، ارتفاع آن است، مدّت یک سال و نیم در تهیۀ آن صرف وقت کرده و سال گذشته به شیراز حمل گردیده و اینک یک سال است که به انتظار چنین روزی در پردۀ استتار مخفی بوده که بحمدالله تعالی، امروز پرده از رخسار این شاهکار صنعت و هنر برداشته می­شود و چشم منتظران به دیدار آن تمثال بی­همال، روشن می­گردد، در انتخاب این نقطه (دروازه اصفهان که مجسمۀ سعدی نخست در آن‌جا بود و سپس به مکان فعلی انتقال یافت) برای نصب مجسمۀ آن گویندۀ عالیقدر، لطیفه­ای است و آن این­که این‌جا اولین جایگاهی است که مسافران داخلۀ ایران از طرف شمال به این شهر وارد می­شوند و در این‌جا گرد سفر را افشانده، قدم به شهر تاریخی شیراز می‌گذارند، چه بهتر که نخستین منظره­ای که بر آن دیده می­افکنند، نموداری از آن سخن­سرای بزرگوار باشد که مفخر فارسی­زبانان است و صیت شهرتش به باختر و خاور گیتی رفته و دیوانش مانند تاجی بر تارک ادبیات جهان قرار گرفته و با توجه به قیافۀ این استاد عالیقدر، این بیت را یاد کنند که فرموده:
چشم مسافر که بر جمال تو افتد
عزم رحیلش بدل شود به اقامت...
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را»21
حکمت در یکی از سفرهای خود به سوئیس، به دنبال ملاقات با مجسمه­سازی بود که برای ساختن مجسمه­های برنزی سعدی و ابن­سینا آمادگی داشته­باشد. 22
پی نوشت:

1. شیراز شهر جاویدان، علی سامی، چاپ سوم، انتشارات نوید شیراز، ص229، ر.ک مجلۀ مهر، شماره 3، سال هشتم، خرداد 1331، ص192.

2. ره‌آورد حکمت، ص 375/1.

3. همان، ص12/2. 

4. همان، ص 14/2.

5. همان،ص 19/2.

6. همان، ص 20/2

7. همان، صص21 و 20/2.

8. ره‌آورد حکمت، ص99/2.

9. همان، ص266.

10. همان،ص346/2.

11. همان.

12. همان، 348.

13. همان، ص348/2.

14. همان، ص350/2.

15. همان، ص351.

16. همان، ص355/2.

17. همان، ص361/2.

18. ره‌آورد حکمت،‌ص 269/2.

19. حکمت در جایی دیگر می­نویسد: دکتر حسابی وزیر فرهنگ میل دارد در جلسۀ افتتاح سعدی نطقی بکند و خطابه بخواند... متوسل به استاندار شده ­بود که به او اجازه صحبت بدهند او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت هرچند از قدیم گفته­اند:« مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید».

20. ره‌آورد حکمت، ص354/2. 

21. همان، ص 365/2. 

22.همان، ص330/2.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

جایزه‌ی پولیتزر (Pulitzer Prize)

جایزه‌ی پولیتزر  


جایزه‌ی پولیتزر (Pulitzer Prize) جایزه‌ای است در روزنامه‌نگاری، موسیقی و ادبیات. این جایزه معتبرترین جایزه‌ی روزنامه‌نگاری در کشور آمریکا است که از سال ۱۹۱۷، هر ساله با نظارت دانش‌گاه کلمبیا به روزنامه‌نگاران و نویسندگان و موسیقی‌دان‌ها اعطا می‌شود.

جایزه‌ی پولیتزر۱۴ بخش مختلف دارد که از میان آن‌ها می‌توان به گزارش‌گری کاوش‌گرانه، تفسیر، نقد، عکاسی خبری و عکاسی مستند، کاریکاتور، گزارش‌گری بین‌المللی، درام، بیوگرافی، تاریخ، شعر و موسیقی اشاره کرد. هم‌چنین بنیاد پولیتزر هر ساله جوایز نیم‌میلیون دلاری خود را به به‌ترین عکس‌های خبری در زمینه‌های مختلف در جهان اختصاص می‌دهد؛ عکس‌هایی که راویان جسورانه‌‌ی خبر در جهان باشند. دنیای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای و همین‌طور ادبیات را نمی‌توان بدون جایزه‌ی پولیتزر تصور کرد. بنیان‌گذار این جایزه‌ی ارزش‌مند و معروف جهانی، روزنامه‌نگار معروف آمریکایی، «جوزف پولیتزر» است. جوزف پولیتزر در ۱۰ آوریل ۱۸۴۷ از پدری مجاری و یهودی‌تبار و در کشور مجارستان به دنیا آمد. پدر جوزف بازرگانی توانا بود و مادری آلمانی داشت. پولیتزر عاشق ورود به ارتش بود. او در سال ۱۸۶۴ به کشور آمریکا مهاجرت کرد تا در جنگ داخلی آمریکا شرکت کند و به این طریق بر رویای خود جهت حضور در ارتش جامه‌ی عمل بپوشاند.

جنگ که پایان یافت، پولیتزر کار خود را در روزنامه‌ی «سنت لوئیس میسوری» شروع کرد. مدتی نیز پیش از این پولیتزر کار بر روی کشتی را آزمود، کاری که به هیچ‌وجه با روحیه‌ای او سازگار نبود. یکی از علایق ویژه‌ی پولیتزر هنگامی که در روزنامه‌ی سنت لوئیس کار می‌کرد دیدن بازی ِ شطرنج بود. او که زبان انگلیسی ضعیفی داشت اوقات فراغت خود را به مطالعه‌ی زبان انگلیسی و همین‌طور حقوق می‌پرداخت. این‌چنین شد که پولیتزر به دنیای روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شد و پس از چند سال تلاش بی‌وقفه در سال ۱۸۶۹ توانست در یک روزنامه‌ی آلمانی‌زبان به نام «وست لیش» استخدام شود. چهار سال در این رشته کار کرد و پس از این وارد نشر کتاب شد. پولیتزر در همین زمان با دختری پروتستان‌مذهب به نام «کیت دویس» آشنا شد و با او ازدواج کرد. آشنایی پولیتزر با «جیمز ویمن برت» باعث شد که او کار کردن در روزنامه‌ی «نیویورک ورد» را نیز تجربه کند. برت همان کسی است که سال‌ها پس از مرگ پولیتزر، زندگی‌نامه‌ی او را منتشر ساخت. تاثیرات پولیتزر به اندازه‌ای در عرصه‌ی مطبوعات آمریکا عمیق بود که پس از مرگش، جامعه‌ی مطبوعاتی آمریکا جایزه ای را به نام او بنیان گذاشت که نه تنها برنده‌شدن آن، بلکه کاندید آن شدن نیز افتخاری ادبی و هنری محسوب می‌شود. نشریه‌ی نیویورک ورد در آن زمان تیراژی حدود ۶۰۰ هزار داشت که از روزنامه‌های پر تیراز آمریکا محسوب می‌شد اما پولیتزر نتوانست به کار در تحریه‌ی این روزنامه ادامه دهد چرا که در زمان جنگ، بینایی ِ خود را تا حدود زیادی از دست داده بود و مشکلات بینایی روز به روز افزون می‌شد. پولیتزر تنها ۴۳ سال سن داشت که از تحریریه خارج شد و دیگر هیچ‌گاه برنگشت.

 پولیتزر از راه روزنامه‌نگاری پول‌دار شد و آغاز این مسیر این‌گونه بود که پس از تلاش در عرصه‌ی روزنامه‌نگاری در سال ۱۸۷۲ امتیاز روزنامه پست را به مبلغ سه هزار دلار خریداری کرد. او در این روزنامه بسیار افشاگرانه و جنجالی کار می‌کرد. یک سال بعد سهم خود را در این روزنامه فروخت و در سال ۱۸۷۹ به طور هم‌زمان دو روزنامه‌ی سنت‌لوئیس دیسپچ و سنت لوئیس پست را خریداری کرد و پس از ادغام این دو روزنامه روزنامه‌ی سنت لوئیس پست-دیسپچ را بنا نهاد که هنوز هم این نشریه به نام «سنت لوئیس» در حال فعالیت است.

و این‌گونه شد که پولیتزر در سال ۱۸۸۲ به مردی ثروتمند مبدل شد و توانست امتیاز روزنامه‌ی «نیوروک ورلد» را به قیمت ۳۴۶ هزار دلار خریداری کند. این روزنامه پیش از این‌که پولیتزر آن را به دست بگیرد، روزنامه‌ای زیان‌ده بود که سالانه بیش از ۴۰ هزار دلار زیان می‌داد اما با تخصص و پشت‌کار پولیتزر به روزنامه‌ای با تیراژ بالا تبدیل شد. در سال ۱۸۸۷ و در اوج موفقیت کار، پولیتزر روزنامه‌نگار معروف «نلی بلای» را استخدام کرد. 

داستان استخدام‌کردن نلی بلای داستان جالبی است. نلی بلای که نام اصلی‌اش «الیزابت کوکران» بود و هنگامی که کار خبرنگاری را آغاز کرد نام مستعار «نلی بلای» را برگزیده بود به عنوان یک طرفدار حقوق زنان به سردبیر روزنامه‌ی «سنت لوئیس» یعنی پولیتزر نوشت و از یک نویسنده‌ی ضد زن شکایت کرد. پولیتزر آن‌چنان تحت تاثیر این زن قرار می‌گیرد که مبادرت به استخدام او می‌کند.«بلای» داستان‌های تحقیقی بسیاری در مورد کار کودکان و شرایط ناامن کار در کارخانه‌ها نوشت.


روزنامه ورلد در سال ۱۸۹۵ اولین روزنامه‌ی کمدی ِ رنگی به نام «یلو کید» را معرفی کرد که بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفت و در مدت کوتاهی شمارگان آن که ۱۵ هزار بود به ۶۰۰ هزار رسید. زندگی روزنامه‌نگاری پولیتزر زندگی ِ پر فراز و نشیبی بود. شهرت بسیار وسیع او حسادت‌های بسیاری به دنبال داشت تا جایی که سردبیر «نیویورک سان» ادعا کرد که پولیتزر از دین برگشته است و نباید مردم رونامه‌ی یک کافر را خریداری کنند. علاقه‌ی وافر پولیتزر به روزنامه‌نگاری موجب شد که او مدرسه‌ای را در ایالت کلمبیا دایر کند که هنوز هم از معتبرترین مراکز آموزش روزنامه‌نگاری در سراسر جهان به شمار می‌آید. تاسیس این مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری برای پولیتزر کاری بسیار دشوار بود. او در ابتدا از «نیکلاس موری باتلر» رئیس دانش‌گاه کلمبیا خواست تا به ساخت این مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری رغبت نشان دهد اما این اتفاق رخ نداد و تا زنده‌بودن پولیتزر به وقوع نپیوست. پولیتزر در سال ۱۹۱۱ دیده از جهان فروبست و در گورستانی در برونکس نیویورک به خاک سپرده شد و تنها یک سال پس از مرگ او دانش‌گاه کلمبیا مبادرت به ساخت مدرسه علمی ِ روزنامه‌نگاری کرد. این مدرسه هنوز نیز مدرسه‌ی معتبری در حوزه‌ی روزنامه‌نگاری محسوب می‌شود و بسیاری از روزنامه‌نگاران نام‌دار از این مدرسه فارغ‌التحصیل شده‌اند. پس از ساخت این مدرسه آرزوی پولیتزر به وقوع پیوست و در سال ۱۹۱۷ اولین جایزه‌ی پولیتزر به منتخبان ِ خبرنگاری، ادبیات، نمایش‌نامه، تاریخ و بیوگرافی اعطا شد.

پولیتزر در وصیت خود در مورد شوقش به پرورش روزنامه‌نگاران چنین آورده است: «من شدیداً به پیشرفت و ارتقای حرفهٔ خبرنگاری علاقه‌مندم و زندگی‌ام را در این حرفه سپری کردم و به آن به عنوان حرفه‌ای بی نظیر نگریستم. معتقدم که اهمیت شگفت آن به خاطر تأثیراتش بر اذهان و افکار عمومی است. مایلم که در جذب جوانان باشخصیت و توانا به این حرفه کمک کرده و همچنین آنهایی را که در این حرفه مشغول به کار هستند یاری دهم تا به بالاترین درجات روشنفکری و اندیشمندی و اصول اخلاقی نائل شوند» 

(توانا-با تلخیص) 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

از عید تا سیزده به در های کودکی

دکتر منصوررستگار فسایی

 

از عید تا سیزده به در های کودکی


امروز ،" روز 13 به در " است ،من از بچگی عاشق باغ و در و دشت بوده ام و هیچ گاه فراموش نمی کنم که در ایام نوروز و دید وبازدیدهای آن ،چه اوقات خوشی در دل طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ، شهر پر از بوی بها ر نارنج و گل محمدی ونسترن و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز رفته و آب زده بود.
شهر پراز سبزه هایی بود که بر سر دیوار های کاهگلی آن روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر سبز ما ، با بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند، طراوتی و حال و هوایی خاص داشت،که این شهر همیشه خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی به چشم ما ، از یهشت هم زیبا تربود و با خود می گفتیم:
اگر فردوس بر روی زمین است،
همین است و همین است وهمین است
پیش از نوروز از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد، بازار از عرب و عجم و ترک  و تاجیک پر بود ،دکان بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم ( مر حوم حاج مروج و فرزندانش) و همچنین مغازه های مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بود و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال ،منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده و غیرتمند نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند .اما در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم حاج اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبود .
نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. و همه ی اینها ،علامت آمدن عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران بود
بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپد.ر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد .
شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به باغ نو معروف بودو در همسایگی باغهای حسین آباد وبی بی سید ،قرار داشت امتداد می یافت و،سه رشته قنات موردستان ، قنات حوض ماهی و قنات فیض آباد آنها را مشروب می کرد و در کنار این جویها بود که مردم می نشستند و شادی می کردند.
در چها شنبه سوریها از روی آتش می پریدیم و زردی خود را به آتش می دادیم واز آن سرخی می گرفتیم و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیم ،خانه ی ما در وسط بازار بود و درکوچه ی کوتاهی که فقط دو خانه پدری ما درآن بود که در یکی ما زندگی می کردیم و در دیگری مادر بزرگ و عمویم وبه همین دلیل بود که برای چهارشنبه سوری باید به محله یی که خانه ی پدر بزرگم مرحوم حاج مروج درآن جا بود و به مسجد حاج میرزا نبی نزدیک بود می رفتیم وبه تماشای زنان و دخترانی می پرداختیم که روی خود را بسته و گوش خویش راگشوده بودند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران دریابند.

Image result for ‫سیزده به در‬‎

روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن و حیدر جاهد - که تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت ، ما را به حیاط می کشید .
با شتاب در را بروی آنان می گشودیم ،به داخل می آمدند ومی نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ،مادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی یا دو تومانی به آنها می داد وآنان دسته دسته می آمدندند و می رفتند و گاهی درست وقتی سر می رسیدند که خانه پراز دیدو بازدیید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی می گرفت ،مطربها از این خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید خرج سال خود را به دست می آوردند. ماما و بند انداز و حمامی و سلمانی و باغبان ورعیت و مکتب دارها وننه ی گندم و بی بی ایوب و همه ی قوم خویشها و آشنایان و همکاران پدرم ، یکی دو روز اول نوروز ،به خانه ی ما می آمدند.


ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی نیز حکایتی بود ،ما پس از دیدار از بستگان بسیار نزدیک ، به دنبال پدر راه می افتادیم ، و به منزل خدا بیامرز مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا وصداقت و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با  دیدار وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود.

Image result for ‫سیزده به در‬‎
دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسید و تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت ولی من هرگز،روز شنبه ی اول سال و روز" سیزده بدر " را هرگز فراموش نمی کنم ، در این دو روز بویژه در سیزده به در ، با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری می رفتیم و ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب، ازراه می رسیدندکه مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند و ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند،اما در پایان روز سیزده به در، تنها رنجی که داشتییم این بود که باید مشقهای مدرسه را می نوشتیم که با همه ی اصرار پدر و مادر ، در تعطیلات نوروزی ،در انجام آنها، امروز و فردا کرده بودیم و آنهارا را ننوشته بودیم ،تازه، وقتی که ازسیزده به در،خسته و خرد ،به خانه برمی گشتیم ،به یادمان می آمد که باید برای فردا ،ناخنهایمان را هم چیده و سرمان را کوتاه کوتاه اصلاح کرده باشیم یا به قول مدیر مدرسه ،خدا بیامرز مرحوم جهانگیری " سرمان را تا ته ،زده باشیم"، ناچار، گریان و خسته سه چهار ساعت ،تا دیر وقت شب صرف این کارمی شد،اما صبح روز چهارده ، چه سخت بود رفتن به مدرسه ، مادر، به زور مارا از خواب بیدار می کردو با هزار زحمت راهی مدرسه می کرد ،اما گاهی هم هزارجور بهانه می ساختیم که شایدیک روز دیگر ،بر تعطیلات خود بیفزاییم واغلب هم موفق می شدیم ،خدا بیامرز دکتر پیمان ، برایمان تصدیق می نوشت که حالمان خوش نبوده است،و بدین ترتیب یک روز شاد دیگر ،را فارغ از مدرسه و درس به ما هدیه می کرد،اما اگرچه به مدرسه نمی رفتیم، ساعتی طول نمی کشید که "کل کاظم" مستخدم مدرسه ،به در خانه می آمد که می آمد تا بپرسد که چرا غایب شده ایم ... به هر حال این یک روزهم می گذشت و ما چشم به راه آمدن عید سال بعد می ماندیم.
،. راستی چه روزهای شیرینی بود عید ها وسیزده به در ها  ی کودکی!!

سفری به دیار خاطره ها

 

بعد سالی بسی صفا کردم

دىدن از شهر خود فسا کرد

تربت مادر و پدر را باز

بوسه ها دادم  و دلم شد باز

دیدم انجا به چشم اشک الود

دفتر خاطراتم انجا بود:

کودکی در فسا چه زیبا بود

خانه ی ما بهشت دنیا بود

مادرم ، عطر مهربانی داشت

پدرم  ، باغ زندگانی  داشت

لانه مرغ عشق ،جانش بود

عشق ،مضمون داستانش بود

خانه  مان در میانه ی بازار

بود ازروح زندگی سرشار

شهر،سیمای باستانی داشت

مردمی اهل مهربانی داشت

پیشه ور ها کتاب خوان  بودند

مثنوی خوان و نکته دان بودند

سکه ی رایج ، اندر این بازار

"چو ُ خطی " ١بود , در خور هر کار

خبر  از برق و اب و گاز نبود

صف خود رو چنین دراز نبود

دود ماشین به شهر راه نداشت

شب ، چراغی به غیر ماه نداشت

کوچه ها رنگ بی ریایی داشت

همه کس, لهجه ی فسایی داشت

همگان  ،خواهر و برادر وار

مهربانی ، متاع هر بازار

شور صحرا و سبزه های بهار

می برد از دلم هنوز قرار

چون که عید وبهار مى امد

سبزه و گل ،به بار می امد

گل بابونه, باز، وا می شد

شهر پر عطر باقلا می شد

دشت و صحرا پر از صفا می شد

همه جا جلوه ی خدا می شد

از سر شام تا سپیده  ی چاشت.

هرکسی مجلس عروسی داشت

ساز ونقاره بود ساز مجاز

بود استا فضو٢ ، ستاره ی جا ز

هر کسی  شادمانه می خندید

شادی از کوه و دشت می بارید

"باغ نو٣ سیزده ۴، تماشا داشت

از برا ی تمام ما جا داشت

هر کجا جوی اب می امد

بوی عطر گلاب می امد

سبزه ها رسته بر سر دیوار

پونه ها طرف جویها ، بسیار

سبزه ی عید و گربه نوروزی

داشت با خود بسی دل افروزی

هرسلامی جواب زیبا داشت

دوستیها صفای گلهاداش

از ته کوچه تا در خانه

هیچ شخصی نبود بیگانه

من دراین زادگاه خوش فرجام

همه را می شناختم با نام

مکتبی بود همچو رؤیا ،خوب

درس قران و بی بی ایوب   

                       عمه طوطی دمش  مبارک بود                                                                                                                                                                                                   خانه اش پرگل عروسک بود

 

 

صوت قرانش اسمانی بود.

روحش از جنس جاودانی بود

گویدم عکسهای  اواره٧

کودکی مرد و رفت یکباره

گرچه پیری بکشت بی زهرم

همچنان کوچه گرد این  شهرم

در پی  روز  کودکی ، هر دم

من به دنبال "خویش " می گردم ...

 

 

١-چوب خط:چوبی که خرىداران به نزد صاحبان مغازه ها مى بردند وخرید می کردند فرو شنده

به میزان جنسی که فرو خته بود روی ان خط  عمودی می کشید و در اخر هفته یا ماه جمع ان را ازخریداردریافتمیکردمثلا ١٠ خطنشاندهعددنانبود.

٢-استاد فضل الله ساز زن معروف شهر ما در سالهای ١٣٢٠ تا ١٣٣٠ بود.

٣-نام باغ پدری ما بود که همسایه ی باغ حسین اباد  و باغ بیبی سید بود.پدرم ان را به مرحوم حاج قانعفروختوپسازویگویابهواحدهایمسکونیبدلشد.

۴- روزسیزده به در

۵-مکتب داری بود درمحله ی پایین  که در بالا خانه ی  منزل  مشهدی فتح الله صولتی اطاقی داشت ومنتا ۶ سالگیتابستانهادرمکتبخانهیاوقرانمیخواندم

۶- همسر مرحوم میرزا قاسم خالقی که مکتبدار بود و من درسنین ٧ و٨سالگی تابستانها به مکتب

او می رفتم

٧- عکاس عارف پیشه ی شهر ما بود که با مرحوم خورشید دو عکاس منحصر به فردشهر ما بودندکههمهعکسهایمردمفساراتاحدودسال ١٣٣٠ انهامیگرفتند.

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی که دوباره عید می آید...

شعر ی بهاری

       از 

دکتر منصوررستگار فسایی

 

 

                                 وقتی که دو باره عید می آید  ....

 

وقتی که دو باره عید می آید

شادی به دلم پدید می آید

در پیری خود ، بهار می  بینم

همراهی روزگار می بینم

از شادی گل ، قرار می گیرم

بوی نفس بهار   می گیرم

مفتون هزار یاد  می     گردم

بازیچه ی دست باد می گردم

از دفتر خواجه ،فال  می گیرم

انگاره ی ماه و سال می گیرم

        هر سال که شاد، جان ایران است،

در باغ دلم شکوفه باران است

                                                         *

وقتی که دو باره عید می آید  ،

با عید ، گل امید   می آید

دل بار دگر بهانه می گیرد

ازد لبر خود   نشانه می گیرد

شیراز، تب ترانه می گیرد

شور و شر عاشقانه می گیرد

*

نوروز ، بها ر جاودان دارد

عمری به درازی زمان دارد

نوروز، گل بهار ایران است

نوروز، چراغدار ایران است

                                  در کالبدی که جان ایرانی  است

                                       نوروز ،نگاهبان ایرانی است

*

                                           با عید دوباره ،باز می آیی

                                          أفسونگر و دلنواز می آیی

دست تو سخاوتی دگر دارد

قلبت ز درون من خبر دارد

با من به بساط هفت سین بنشین

چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

من کشته ی رعد و برق و بارانم

من زنده ی بوسه های یارانم

قدر لب بوسه خواه می دانم

معنای تب نگاه می دانم

*

                                    من عیدی    دلبرانه می خواهم

                                       از تو غزل و ترانه می خواهم

این رسم کهن  ،نکو به جا آور

شادی و صفا برای ما    آور

گر مست طرب کنی بدین سانم

من قدر ترا همیشه می دانم

 

شیراز :25/12/1369

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دریغا محمد جواد بهشتی

دریغا محمد جواد بهشتی 
در گذشت دوست دیرین و بسیار عزیزم استاد محمد جواد بهشتی مایه ی اندوهی عظیم گشت. 
او عمر خود را با شرافت و تقواو علم بی نظیری که داشت ،در خدمت به دادگری و عدالت  ، گذراند ، قاضی خوش نام و سرشناس دادگستری شیراز و رییس شریف دادگستری چند شهرستان فارس  بود  و پس از باز نشستگی نیز از وکلای سرشناس دادگستری شیراز شد  و  همزمان بنا به دعوت خردمندانی که از وسعت علم و تجربه های درخشان وی آگاهی داشتند،  به تدریس دروس حقوقی و جزایی  در دانشکده ی حقوق دانشگاه شیراز و أزاد اسلامی پرداخت و تا هنگامی که برای ادامه ی معالجه های خود مجبور به عزیمت به کانادا و امریکا و اقامت در این کشور ها شد ، به تدریس پر ثمر خویش دراین مؤسسات ادامه داد و پس از آن نیز پیوسته مطالعات حقوقی خود را دنبال می کرد و برای همکاران و حقوقدانانی که از خوان دانش و تجربه ی  وی برخوردارشده بودند، تا پایان عمر،مستشاری مؤتمن ، بود
شادروان بهشتی ، دوستی بزرگوار ، همیشه مهربان و أگاه دل بود که مجلسش سراپا درس و حکمت و معنویت بود. وسالهای سال باید بگذرد تا مادر گیتی دوباره فرزندی پاکزاد و شریف و اصیل و نجیب  و دانشور، همچون وی ، بیاورد. 
در سالهای طولانی ابتلاء وى به مرض سرطان خون ، او چون کوهی استوار ،مقاومت می کرد و هر گز لب به شکوه نمی گشود و با مطالعه ی همه جانبه در مورد بیماری خود به چنان أگاهی و شناختی از ان رسیده بود ، که دیگر از آن نمی هراسید و راه مقابله با آن  راخوب می شناخت و به همدردان خویش راهنمایی می کرد و به آنان آگاهی و قوت قلب و اعتماد به نفس می بخشید و در عین حال از فرصت سبز حیات بهره مند می شد و می خواند و می نوشت و به دوستانش فیض می بخشید ، 
در گذشت وی را به همسر فداکار وی  سرکار خانم گلچهر صادقی - که نمونه ی کامل صبوری و از خود گذشتگی زن ایرانی است- و فرزندان عزیزش مهندس مسعود و دکتر محمود بهشتی  و برادران ارجمند وی جنابان دکتر احمد و دکتر مجتبی وکاظم بهشتی و دیگر اعضاء  خانواده و دوستان آن شادروان تسلیت می گویم و از یزدان بزرک آرزو می کنم که آن شادروان را با فرشتگان و نیکان و پاکان بهشتی همنشین بداراد.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

و استاد مدعو دانشگاه اریزونا


                                      نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان  

 

 

 همه ‏ساله بخت تو پیروز باد

 همه روزگار تو، نوروز باد  

فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏ اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده ‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده ‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون ‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا  ( هاتف‏)

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج ‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت ‏نامه ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه ‏ها دارند و ایرانى ‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته ‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجری شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 ایرانیان  چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته ‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله  اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده ‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه ‏ها ساخته ‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده ‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏ خانه ‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2- نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته ‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان  ‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن ‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده ‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏ هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته ‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏ اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب ‏الخلقه گشته ‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن ‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 6- نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده ‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 7-نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه ‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده ‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته ‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره ‏وشی ها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوش امد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه ‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه ‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 8- نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه ‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 9-نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏ سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام ‏الملک در سیاست‏نامه در این‏ باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخم هایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 11- نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک ‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه ‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏ کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

12- نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13-نوروز،   روز پرواز انسان به آسمانهاست

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 14- نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 15-نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته ‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن ‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17- نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان ‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان ‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏ کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده ‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 20نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏ اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام ‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏ سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده ‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

  

 الف. چهارشنبه ‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه ‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران ‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش ‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه ‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله ‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده ‏ام و تندرستى آورده‏ ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه ‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق زنى، بعضى از زنان، کاسه ‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه ‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق ‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏ العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه ‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏شو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏گو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه ‏سورى، در شب چهارشنبه ‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏ گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته ‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏ شکنى، در شب چهارشنبه‏ سورى، یک کوزه آب‏ ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره ‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته ‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه ‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏ سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏ گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده ‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه ‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ ها و با قاشق ‏زنى به دست آورده ‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه ‏سورى است که در جلو خانه ‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب ‏نشینى مى کنند و شب چره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى ‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده ‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف ‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

عکس از دکتر هنگامه رستگار

به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم ‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم ‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت ‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏ هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته ‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى ‏پلو یا باقالى ‏پلو است و رشته ‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه ‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى ‏پزان از خانه ‏ها مى آمد و به هر خانه ‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه ‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه ‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏ کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه ‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏ تر و پرنشاط تر برگزار گردد.

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان ‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه ی شوهر

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏ فیروز" نیز نقش شادى ‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى ‏فیروزم بنده‏

 سالى یک ‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه ‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه ‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏ یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش ‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏ افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش ‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم ‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه ‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و به او چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏شو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى ‏خوران و شیرینى ‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏ اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه ‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش ‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه ‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب ‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى ‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت ‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانی  -از دکتر منصور رستگار فسایی - از انتشارات طرح نو

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد