دکتر منصور رستگار فسائی

داستان جمشید در شاهنامه ی فردوسی و تحلیل آن

 

بخشی از کتاب دردست تالیف  "شاهنامه را با هم بخوانیم"

از

دکتر منصوررستگار فسایی

 

      4

تحلیل داستان جمشید

 

جمشید،که در متون فارسی به صورت جم،جمشاد،جمشاسپ،جمشیدون  جمشاسب،جم الّشیذ،جمشاه وجمشاذ به کار رفته است،  از معروف ترین چهره های افسانه یی هند وایرانی است که به قول کریستن سن :" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارند ."( نخستین انسان و...،صص 166).اودرهند باستان فرمانروای دنیای مردگان است و در ایران مهمترین شاه پیشدادی  ونشانه یی از فرمانروایی آرمانی و باشکوه ونمادی از دوران   طلایی جهان است .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 37)

اما در تاریخ  افسانه یی مزدیسنان ،  جمشید نمونه ی  انسان اولیه یعنی "یمه: جم" جای خود را به " پزذاته  : هوشنگ " داده است  ( نخستین انسان و...، صص 173)

نام جمشید مرکب از دو جزء" جم" و" شید "است: جم در فارسی باستان به صورت "یَمَه:Yamaودر اوستا به صورت yima  یِمه: ؛Yama و در سانسکریت Yama ودر پهلوی به صورت amjyam:  آمده است( بارتلمه 1300)،" شید" در اوستا به صورت  xshaeta  ودر پهلوی Ṡêt آمده که برخی معنی آن را "درخشان و روشن " دانسته اند و بعضی آن را برگرفته از کلمه ی " خشی": XŜay  به معنی پادشاه دانسته اند بنابر این برای نام جمشید ، دو معنی پیشنهاد شده که:

 نخست " جم درخشان و تابان "

 و دوم " جم شاه" است که ظاهرا معنی نخست مورد پذیرش مورخین بوده است : " برای آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی ، جمشید گفتندش و "شید " روشنی باشد  ،چنانکه آفتاب را " خور " گویند  و "خورشید " یعنی آفتاب روشن." ( سنی ملوک الارض صص 24). )، طبری اورا" جمشاد " می نامد.( ج1 ، صص 226)

در متون دیگر اوصافی چون " زیبا" ،" خوب رمه: دارنده ی گله های خوب "به او داده اند.

او نخستین پادشاهی است  که در نتیجه ی نا خشنودی مردم ازوی ، و پس ازدعوت از بیورسپ تازی برای شهریاری ایران ،عزل می شود و می گریزد و در نهایت به دست ضحاک کشته می شود.

در برخی از منابع کهن  جمشید برادر تهمورث دانسته شده است و پدرش نیز " ویونگهان" است که پسر " هوشنگ " می باشد ،

نام پدر او در سانسکریت " ویوَسوَنت : Vivasvant است که در اوستا به شکل"ویوَهوَنت:Vivahnantب کار رفته است و در پهلوی "ویوَنگهان: Vivanghân شده است ودر روایات اسلامی به صورتهای ویونجهان، ایونجهان،و... استعمال شده است.

حمزه ی اصفهانی و مسعودی اورا برادر تهمورث می دانند و حمزه اورا " ابن نو بجهان " می خواند.( سنی ملوک الارض ، صص 20)،( مسعودی، 112)

در ریگ ودا ،"  یمه " :"جمشید" خواهری نیز دارد که   نام او در سانسکریت "یمی:Yami”   است و این دو فرزند سَرَنیو Saranyõ هستند،"یمی "در پهلوی "یمگ،یا جمیگ یا جمگ "شده است.

در "ودا" یمه، پسر خورشید  و نخستین بشر از بیمرگان است که مرگ رابر گزید " ...او مرگ را بر گزید تا خدایان را خشنود  سازد، بیمرگی را بر نگزید تا فرزندانش را خشنود کند ." ( ریگ ودا ، دهم ، 13، 4 زنر ) او سرور جهان مردگانی است که به سعادت رسیده اند و فرمانروای بهشت  برین ، شده اند، در بهشت،"یمه: جم" و " ورونه " به پذیره ی  مردگان می آیند ، او گرد آورنده ی مردم  و راحت بخش  مردگان است ، او برترین آسمان را در اختیار دارد و د ر آنجا مسکن گزیده است ." (بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 225)، در اوستا (وندیداد ، فصل 2) او نخستین کسی است که اهورا مزدا دین خود را به وی سپرد( برهان، به هصحیح معین، ذیل جمشید ، ح 6 )

جمشید در اوستا دارای  سه فرّه  یا فره یی با سه جلوه می باشد :

" فرّه ی خدایی – موبدی" او که به مهر می رسد،

"فرّه ی شاهی " او که به فریدون می  پیوندد 

" فرّه ی  پهلوانی و جنگاوری "  وی که آن را گرشاسپ  به دست می آورد

 داشتن این سه فره،می تواند گویای ساختمان ابتدایی قبایل هندو اروپایی باشد که در آنها ظاهرا  رییس قبیله  خودجادوگر قبیله و پهلوان هم بوده است."( بهار ،پژوهشی در اساطیر ایران ،صص 227-226) :"نخستین فرمانروایان  ایرانی  و  هندو ایرانی روحانی بوده اند ، یعنی وظایف شاهی و  ودینی را مشترکا  به عهده داشته اند  خاندان "سام نیز علاوه بر شاه بودن ، روحانی بوده اند که شادروان بهار دلایل آن را ذکر کرده است.(بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ،صص239)

فردوسی هم اشاره ای اجمالی به این نکته دارد:  

منم گفت با فرّه ی ایزدی      همم شهریاری و هم ،موبدی

در ادبیان هندی  و اوستایی و پهلوی

لقب او در اوستا، " خوب رمه" و" خورشید سان، نگران" است(یسنا:ج1 صص160)بنا بر یشت نوزدهم ، او برخوردار  از فرّه ی ایزدی بود.( یشت 19  ،زامیاد یشت 5/38-40) که در روزگار وی:" نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود ونه مرگ  و نه رشک دیو آفریده ، پدر و پسر  هریک از آنان به صورت ظاهر  پانزده ساله می گردیدند."( یسنا- ها 9/5)

در فروردین یشت آمده است که جمشید جهان را بی مرگ کرد.( صص7).

در دینکرت آمده است که  :" جمشید فقر وپریشانی را از جهان بر انداخت ، سرما و گرما  را به بند کرد و بهترین شیوه ی زندگی را به مردمان به وجود آورد،مرگ و میر در زمان شهریاری  او موقوف شد ،دیوان وپریان به فرمانش در آمدند  و زندگی جز صلح و سلم ،آسودگی  و فراغت و نشاط چیزی  نبود." ( دینکرد9، فصل 21)، اما چون دروغگویی کرد ، فره ی ایزدی از او بگسست و" فر" به پیکر مرغی بیرون شتافت، اما فردوسی دور شدن فره ی جمشید را ناشی از دعوی خدایی او می داند که این امر در "داتستان دینیک " هم آمده است.

"گناه" راز سقوط جمشید است ، درشاهنامه و متن روایت پهلوی  و دیگر تاریخهای فارسی  و تازی ، گناه او  را ادعای خدایی می دانند  ، در وداها ظاهرا گناه او همبستری  با خواهر است  و در یسنای 32 بند 8 گناه او این است که گوشت گاو را برای خوردن مردمان آورده است.( همان : صص 230)

دوبخش عمده ی زندگی جمشید

 

در مورد مدت پادشاهی جمشید اقوال مختلفی ذکر شده است ،ولی همه  جا دوران پادشاهی اورا به دو بخش  تقسیم کرده اند :

1-   دوران قدرت و پادشاهی پیش از گمراهی و برگشتن فره از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )616 سال ئ نیم است.

2-   دوران گمراهی و برگشتن فرّه از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )صد سال است.( همان فصل)

 شاهنامه مدت زندگی جمشید را 700 سال می داند ودر وندیداد این مدت 300سال یا سه سد زمستان است ( فرهنگ نامهای اوستا : صص 1504)و در برخی دیگر از روایات 2100 سال است(همان ،صص1511)مسعودی مدت پادشاهی وی را " 600 یا 700 سال می داند.( مروج الذهب : 113)

بنا بر گفته ی هینلز ،"پایان زندگی جمشید در سنت ایرانی  ،تا حدی  مرموز است  : یکی از سرودهای  باستانی می گوید که او به دست برادرش سپیتورَه ( Spityura  در پهلوی :Spitur  ).(شناخت اساطیر ایران ، 57) به دونیم شد اما در شاهنامه  جمشید را ضحاک ستمکار، با اره به دو نیم می کند که  مجمل التواریخ این موضوع را با تفصیل بیشتری چنین بیان می کند که :" جمشید بگریخت  و به هندوستان افتاد   و مهراج  هندوستان بهفرمان ضحاک با وی  حرب کرد  و آخر اسیر افتاد و  پیش ضحاک آوردند  ، به استخوان ماهی که ارّه را ماند ،به دونیم کردندش واز آن پس بسوختند."( صص25)اما ،

داستانهای جمشید در شاهنامه دارای 194 بیت است و در دوبخش کاملا مجزا ارایه می شود:

1-   دوره ی اول که دوران فره مندی و خلاقیتهای  جمشید  است و74 بیت نخست داستان جمشید را شامل می شود، حکایت پویایی و جنبش و ساختن و آباد کردن و زندگی دراز پرفراز و نشیب انسان است. جمشید شاهی است که با فرّه ایزدی و پرهیزکاری به همه مردم آرامش و آسایش می‌بخشد و حتّی دیو و دد و پریان از وی آسودگی می‌یابند. جمشید سیصد سال پادشاهی می‌کند و در هر پنجاه سال کاری شگفت را به انجام می‌رساند. او در پنجاه ساله اوّل پادشاهی به ساختن جنگ‌افزارها برای نابود کردن بدکاران پرداخت و در دومین پنجاهه از کتان و ابریشم جامه‌های گرانبها ساخت و پیشه‌وران را گرد آورد و مردم را به چهار گروه پرستندگان و روحانیان، ارتشیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد و در پنجاه سال بعد، دیوان را به کار گِل گماشت و خشت زدن و با گچ و سنگ دیوار و کاخ و خانه و گرمابه ساختن را به مردم یاد داد؛ و( به همین جهت است که او به ساختن و سپس پنجاه سال را به استخراج گوهرها و سیم و زر و ساختن عود و گلاب و عنبر و داروها و شیوه درمان دردمندان گذراند. او در پنجاه سال دیگر، کشتی ساختن و از دریاها گذر کردن را به مردم یاد داد و در این روزگارِ دراز سیصد ساله، هرگز دری بر وی بسته نبود و مردم شادمان و تندرست و بی‌غم و بی‌مرگ بودند.

جمشید تختی برای خود ساخت بسیار گرانبها و آراسته که چون خورشید می‌درخشید و دیوان آن را برمی‌گرفتند و به آسمان می‌بردند، و روز بر تخت نشستن جمشید، همان نوروز است که ایرانیان هر سال آن را جشن می‌گیرند.

2-  دوره دوم پادشاهی وی  که ازبیت 75 تا194 را تشکیل می دهد  باادعای خدایی  جمشید  آغاز می شود  ،جمشید ناگهان خودبینی می کند و از راه یزدان دور می شود و خود را خدای جهان می پندارد و از فرمان ایزد، روی می پیچد و فرّ یزدانی از وی دور می شود و بیچارگی و بدبختی بدو روی می آورد و ضحّاک بر او می شورد و با ارّه او را به دو نیم می کند و خود به جای وی بر تخت شاهی نشیند و در حقیقت بخش عمده ی این بخش از داستان جمشید مربوط به ضحاک است و جمشید در سایه قرار دارد

جمشید  به سبب ساختن "وَرَه" یا دژی زیر زمینی  نیز مورد تمجید است ، زیرا آفریدگار بدو هشدار داده بود که مردمان گرفتار  سه زمستان  هراس انگیز خواهند شد  از این روی جمشید وری ساخت و تخمه ی همه ی حیوانات مفید ، گیاهان و بهترین مردمان را  به آن جا برد."( همان  ).

بنا بر مهریشت :" جمشید کاخی بر فراز  کوه هرا(Hara ) می سازد که در آن نه شب هست و نه تاریکی و ،نه سرما و نه گرما ،نه بیماری هست  و نه مرگ."( مهر یشت بند 5، پژوهشی در اساطیر ایران، صص 226)

زمان جمشید:

جمشید در هزاره دوم از سه هزاره سوم آفرینش ،یعنی  در هزاره ی دوم از اولین سه هزاره ی بعد ازبه وجود آمدن جهان  می زیسته است.(بندهشن،ص 139) 

جمشید به قول مهرداد بهار  ، محتملا  در دوره ی هندو ایرانی،شاه عصر زرین  اریاییان به شمار می امده است زیرا در ایران  وبنابر اوستا، او شاه بهشت زمینی،( وندیداد) ،  و در ریگ ودا ، فرمانروای بهشت  آمانی  است .( پژوهسی در اساطیر ایران، ص 483). به قول کریستن سن جمشید:" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارد ."( نخستین انسان و...،صص 166).  جمشید از کهن  ترین  چهره های اساطیر هند وایرانی  است

اما شخصیت "ییم" :جمشید در هند  با ایران متفاوت است، مشخصه ی بر جسته ی جمشید در وداها این است که او نخستین  کس از بیمرگان است  که مرگ را بر می گزینداما جمشید در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله اش  مورد احترام است                                                                           از ویژگیهای فرمانروایی اوآرامش  ووفور نعمت بوده است.

دوران جمشید را فردوسی 700 سال می داند ولی در متون  فارسی میانه  و منابع متأخر ،حداقل 520 سال و حدأکثر 1000سال  ذکرشده است. .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 341) پادشاهی او در جاماسب نامه 717 سال و هفت ماه،دربندهشن 716 سال وشش ماه ،در أیوگمدجا 616 سال وشش ماه و سیزده روز،در قعالبی  520 سا ودرحبیب السیر1000 سال عمر و700 سال پادشاهی است.پس از آنکه بیوراسب (ضحاک ) بر جمشید چیره شد،دستور داد تا دیوی به نام" سپیتور:   Spitür "  اورا با ارّه به دونیم کرد.

مکان زندگی جمشید

در داستان جم آمده است که:" دادار هرمز اندر آن ایرانویج ( :تا دوره ی ساسانی ماوراء النهر: فرا رود)نامی ،( ان جای که ) وداییتی است،انجمن فراز برد او که جمشید نیکو رمه است  و جمشید  با برترین مردمان  ،اندر  ان ایرانویج  نامی ، بیامد." (بهار، پژوهشی در اساطیر، صص 218) در داستان اوستایی جم، تخت جمشید پازس ، جایی است  که  جمشید آن را پایتخت خود قرار داه بود و از آن جا جهانداری می کردو همان است که در شاهنامه نیز  تکرار می شود و ایرانیان ضحاک را به تخت جمشید می برند:

مرآن اژدها فش بیامد چو باد     به ایران زمین ، تخت بر سر نهاد

زایران و از تازیان لشکری      گزین کرد  گردان هر کشوری

        سوی تخت جمشید بنهاد روی      چو انگشتری کرد ، گیتی ،بدوی

                                       ( 0خ178/51/1)

بنا بر روایت وندیداد پس از گذشت 300  از سلطنت جمسید ظفاو نیمروز: جنوب) رفت 0همان ،صص 389)

در ادبیات هندی مخصوصا در مهابهاراتا آمده است که:" در دوران جمشید سرما و گرما و ودرد وبیماری  و مرگ وپیری نبود و در نتیجه ، جه زمین بیش از ظرفیت خود  از موجودات پر شدو  وزمین تاب این بار رانیاورد  و فرو رفت ودست به دامان خدایان شد ویشنو به صورت گرازی در آمد و زمین را با دندان خود گرفت وبالا کشید."( آموزگار، فردوسی وشاهنامه سرایی، ص 339)

کارهای مهم جمشید

"... جم در ایران به سبب فرمانروایی  هزار ساله اش، [ درشاهنامه 700سال]بسیار مورد احترام است ویژگی این فرمانروایی،آرامش ووفور نعمت  بوده است و در طی آن دیوان و اعمال  زشتشان – ناراستی  و گرسنگس  و بیماری  و مرگ – هیچ نفوذی  نداشتند ، جهان در  زمان فرمانروایی او  چنان بر خوردار از  سعادت  بود که  ناگزیر  زمین  را در سه نوبت گسترده تر کردند به طوری که  در پایان فرمانروایی او  دو برابر  گسترده  تر از اغاز آن بود، جم پیش نمونه (portotype )ی آرمانی  همه ی شاهان است و نمونه یی که همه ی فرمانروایان بدو رشک می برند.(هینلز : 1368، شناخت اساطیر ایران ، صص 56)

1-جمشید پادشاهی نو اندیش است  که زمان فرمانروایی او با کارنامه یی  درخشان  از دگرگونیهای بزرگ اجتماعی همراه است، او آنچه را که پیشینیانش کرده اند به کمال می رساند و جامعه یی  کاملا متمدنانه پدید می آورد و به قول خودش:

   هنردرجهان از من آمدپدید    چومن،نامور ، تخت شاهی ندید

جهان رابه خوبی،من آراستم   چنان است گیتی کجا ، خواستم

خوروخواب وآرامتان ازمن است  همان پوشش وکامتان از من است

2-او دارای  فرّ کیانی است  و می تواند جهانی را فرمانبردار خود سازد ، دیو ومرغ و پری به فرمان او هستند و او شهریار – موبدی است  که  هم شاهی و هم رهبری فکری جامعه خود را بر عهده دارد و به قول فردوسی :

منم گفت بافره ایزدی    همم شهریاری وهم موبدی

و در دوره ی جمشید است که فردوسی نخستین بار ، از قلمرو جمشید با نام کشور و ایران یاد می کند  وبه خیزش ضحاک از سرزمین تازیان اشاره می کند.

در سیصد سال نخست شهریاری وی ، در هر پنجاهه ، تحولی تازه پدید می اید زین ابزارها ساخته می شود و شیوه های نبرد و نامجویی به مردم یاد داده می شود.

جمشید به مردم رشتن و بافتن وساختن جامه ها ی رزم وبزم را می اموزد وبرای ان که هرکس پایگاه سزاوار خویش را بشناسد و  اندازه ی خود رادر جامعه بداند مردم را به چهار گروه بخش کرد: موبدان و آذربانان، (:آسرونی  ) را در کوهها جای داد تا به پرستش سرگرم باشند،کار نبرد را به  ارتشیان ( :ارتشتاری  ) سپرد تا از کشور نگهداری کنند،کشاورزان( : واستریوشی ) را به کشتن و درویدن بر انگیخت تا خوراک مردمان را سامان دهند و  وگروه چهارم را که پیشه وران و دستورزان( :هوتخشی ) بودند، به فراهم ساختن نیازمندیهای مردم  گماشت .

3-جمشید سپس به توسعه آبادیها و شهر ها پرداخت، دیوان را که فرمانبردارش بودندبه کار گِل گماشت  و انان گل را قالب زدند و خشت ساختند و مهندسان با گل و گچ و دیوارها و ساختمانهاو گرمابه ها بر آوردند ، وبه همین جهت است که گفته اند یکی از کارهای برجسته ی جمشید، ساختن" وَرَه" یا" ور جمکرد"در ایران بود ،دژی بود که جمشید ساخت تا در سه زمستان  هراس انگیز که حیوانات و گیاهان  و مردمان نابود می کرد،برگزیده یی از آنان را را به انجا برد  تا پس از پایان آن زمستانها جهان دوباره آباد شود.(هینلز ، اساطیر ایران،  صص 56)، روایت دیگر از این دژ آن است که جمشید می خواست گزیده یی از مردم  را در آن حفظ کند تا در هزاره ی اوشیدر   که مردم و جانوران مفید  نابود شده اند ، درهای این دژ را بگشاید و جهان از نو پر از مردم و  و گوسفند و شود که شادروان بهار احتمال می دهد  که  در اصل این بارو برای  همین منظور ساخته شده بود و سپس بر اثر تاثیر اساطیر سامی ، بر اساطیر ایرانی  و اختلاط داستان نوح  وکشتی  وی با داستان جمشید  ئباروی او، داستان وندیدادی شکل گرفته است. ( بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 201)

همچنین جمشید کاخی بر فراز کوه هرا ، البرز، ساخت که در آن نه تاریکی بود و نه سرما و نه گرما  و بیماری ومرگ وپزشکی . درمان دردمندان را به مردم یادداد، " جم ، مرگ و درد و پیری را  از جهان به 600سال  در داشت.( وندیدادفرگرد دوم)و گوهرهای گوناگوناگون را شناخت  وعود ومشک و عنبر و کافور راپدیدار کرد ،

4-جمشید کشتی ها ساخت و از دریاها گذر کرد و سر انجام در هنگامی  که مردم آسوده و بی مرگ و از هر رنجی دور شده بودند ،تختی گرانبها  ساخت که با گوهر های فراوان که دیوان آن را برمی گرفتند و به آسمان می بردندو این روز را مردم "روز نو"نامیدندوهرسال آن را جشن می گرفتند و "نوروز " یادگار همان روز است.

5-چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری شد و جمشید کارهای درخشان فراوانی را انجام داد ،به یافته های خود مغرور شد و به قول شاهنامه ادعای خدایی کرد و فره ایزدی ازوی دور شد و ،

از آن پس بر آمدازایران خروش      پدیدآمدازهرسویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید،     گسستند پیوند از جمّشید

        براوتیره شدفرّه ی ایزدی      به کژّی گراییدونابخردی

     پدیدامدازهرسوی،خسروی       یکی نامجویی،به هرپهلوی

     سپه کرده وجنگ راساخته        دل از مهر جمشید،پرداخته

         یکایک برآمدازایران سپاه         سوی تازیان بر گرفتند راه

   شنیدندکانجا،یکی مهتر است         پراز هول،شاه،اژدها پیکر است

   سواران ایران،همه شاهجوی         نهادند یک سر به ضحاک روی

به شاهی براوآفرین خواندند  ورا شاه ایران زمین خواندند

1-   در روایتهای ایرانی او گناه کاری است   که خوردن گوشت  را به مردم آموخته است(یسن بند4-5)

2-   بنا بر  هوم  یسن ،پدر جمشید  ،نخستین کسی است  که گیاه هوم را می فشارد واین این نیک بختی به وی می رسد که برای وی پسری زاده می شود: "یمه" درخشان ،دارنده ی  رمه ی خوب،ین آفریدگان." فرّه مند تر"

3-   اهورا مزدا ،پیش از زردشت ، نخست پیمبری را به وی پسشنهاد کرد ولی او نپذیرفت و تنها خواستار "نگهبانی جهان" شد.

4-   دوران جمشید دوران طلایی بود که در آن نه گرما بود و نه سرما ،نه پیری بود و نه مرگ و نه  رشک دیو آفریده وپدر و پسر هردو  پانزده ساله  به نظر می آمدند ، آب و گیاه فراوان و ناخشکیدنی بود  و خوردنیها پایان ناپذیر .( یسن ، بند 5-9)

5-   در روایات دینی  زردشتی جمشید  همه ی آفتها  و رذایل  را از میان بر می دارد (اعتدال(پیمان ) را رارعایت می کند ،بزرگ داشتن آتش ، بر قراری رسم کُستی بستن(کمر بند زردشتیان) دیگر مسایل دینی  از او آغاز می شود.

6-   دوران شکوه جمشید با گناهی که کرد وسخن دروغی که به اندیشه راه داد  پایان یافت،این گناه در برخی از متون مثل شاهنامه " همسان دانستن خود با خداست"که سبب می شود فره ی او در سه نوبت  و هربار  به شکل مرغی  از او جدا شود.( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ، ص 343)ی فراوان به جا ماند که فردوسی

7-   از جمشید گنج گاوان  به جا ماند که  فردوسی در داستان بهرام گور به آنها اشاره می کند

به هنگام جم چون سخن راندند          وُرا "گنج گاوان" هی خواندند

ندانست کس در جهان آن کجاست             به خاک است ،اگر در دم اژدهاست

تو چون یافتی ، ننگریدی به گنج           که ننگ آمدت زاین سرای سپنج

                      ( خالقی مطلق،شاهنا مه،ج6 ،ص462 بیت 598)

14-جام جهان نما: جمشید جام شگفت انگیزی داشت که به "جام جهان نما "مشهور است ،اما در متون کهن به این موضوع اشاره نشده است


                    شخصیتهای داستان جمشید

در داستان جمشید که آباد گر جهان و قانونمند کنده ی کار آن است، بیشتر با چهره ی کلی مردمی روبرو می شویم که زیر لوای جمشید به توسعه ی اجتماعی و فرهنگی  و عدالت اجتماعی  مشغولند  و به همین جهت در داستان جمشید جز خود او شخصیتی "قهرمان"دیده نمی شود وحتی هنگامی که جمشید گمراه می شود و فرّ ایزدی از وی دور می گردد و "گروهی از لشکریان"او به "ضحاک" می پیوندند و کاررا بر جمشید تنگ می کند و سر انجام اورا به گریز  و کناره گیری از قدرت وا می دارند ، نیز از رهبر یا رهبران سپاه که به دشت سواران نیزه گذار می روند و "ضحاک "را به قدرت می رسانند ، نامی برده نمی شود. به همین جهت در داستان جمشید تنها ما چهره ی دوتن نقشآفرینان اصلی را می بیبینیم که عبارتند از "جمشید" و"ضحاک".

(4)

پادشاهی جمشید در شاهنامه

پادشاهی جمشید[1]هفتصد سال بود

پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

 

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[2]

 

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[3]  چون خود و جوشن[4]  و رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

 

       بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

  به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد         به خشت از بَرش هندسی[5]  کار کرد 

4. جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[6]

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب         ز کشور به کشور، چو آمد شتاب 

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[7]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[8]  روز از ماه فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود: 

چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

                ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی         میان بسته دیوان به سانِ رهی

       به فرمانِ مردم نهاده دو گوش         ز رامش جهان پر ز آوای نوش

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید.»

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

              هنر چون بپیوست با کردگار[9]    شکست اندر آورد و برگشت کار

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس         به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

     به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز         همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.

داستان مَرداس

در بخشی از ایران که دشت سواران نیزه‌گزار نامیده می‌شد، پادشاهی نیک‌مرد و خدای‌ترس فرمانروایی داشت به نام «مِرداس» که بخشنده و بزرگوار بود و هزاران چهارپای دوشیدنی و اسپان نژاده داشت. این مرداس، پسری جهانجوی، ناپاک و سبکسر داشت به نام «ضحّاک» که او را «بیوَراسب»[10]  نیز می‌خواندند؛ زیرا ده‌هزار اسب داشت. ضحّاک،

شب و روز بودی دو بهره به زین[11]          ز راه بزرگی، نه از راه کین

تا آنکه یک روز اهریمن (: ابلیس) به پیکر یک دوست درآمد و بر بیوراسب آشکار گردید و با گفته‌های فریبنده و زیبای خویش، دل آن جوان بی‌خرد را به دست گرفت و با او پیمان دوستی بست و بیوراسب، سوگند خورد که از آن پس هر چه را که اهریمن بگوید، بپذیرد و به کار بندد:

     جوان، نیکدل گشت و فرمانش کرد[12]    چنان چون بفرمود، سوگند خَورد

              که راز تو با کس نگویم ز بُن[13]          ز تو بشنوم هر چه گویی سخُن

آنگاه اهریمن، ضحّاک بیوراسب را گفت:

«مرا دل بر تو می‌سوزد؛

زیرا تنها تو شایسته فرمانروایی هستی و پدرت سالها زندگی خواهد کرد و پادشاهی به تو نخواهد رسید. بگذار تا من جان او را بگیرم و تو را برتخت فرمانروایی بنشانم».

بیوراسبِ ناپاک و سبک‌سر، این پیشنهاد اهریمن را پذیرفت و اهریمن بداندیش در راه مرداس چاهی کند و سرِ آن را بپوشانید و شبانگاه که مرداس برای نیایش به باغ آمد تا به نیایشگاه برود، در آن چاه افتاد و کشته گشت و اهریمن بدکار، بار دیگر آن چاه را پر کرد و نشان آن را نابود ساخت و بدین‌سان ضحّاک بیوراسب سبک‌مایه بیدادگر، با نام «اژدها» یا «ضحّاک» به پادشاهی رسید و بر جای پدر نشست.

اهریمن از خود پیکری دیگر ساخت و این بار همچون خوالیگری[14]  جوان و زیبا و بینادل و سخنگوی، بر ضحّاک آشکار شد و چربدستی[15]  و هنرمندی و توانایی خود را در پختن غذاها به وی نشان داد و آشپز ویژه ضحّاک شد.

در آن روزگار، خورشها و خوردنیها، فراوان نبود، کسی از گوشت جانداران، غذا نمی‌ساخت، امّا اهریمن برای آنکه ضحّاک را خونریز و گستاخ کند، گوشت مرغان و چارپایان را در خون می‌پرورد و از آنها خورشهای گوارا و خوشمزه می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد. یک روز به او زرده تخم‌مرغ و روز دیگر گوشت کبک و تذرو سپید به وی می‌خورانید و سوم روز، با مرغ و کباب برّه، خوان را آرایش می‌داد و دیگرگاه، از گوشت پشت گاوان جوان خوراک می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد و ضحّاک که از داشتن چنان خوالیگری توانا بسیار شادمان و خشنود بود، روزی او را فراخواند و ستود و از وی خواست تا از او چیزی بخواهد و آرزویی بکند، اهریمن فریبکار نیز پاسخ داد:

«ای فرمانروای بزرگ!

که مرغان و جانوران و مردمان فرمانبردار تو هستند

همیشه به شادی بمان و بنوش و بخور

تنها آرزوی من آن است که بر شانه‌های شاهانه تو بوسه زنم و از این کار سرافرازی یابم».

ضحّاک به آسانی و آسودگی این درخواست را پذیرفت و اجازه داد تا آن خوالیگر شانه‌های برهنه او را ببوسد. اهریمن پس از آنکه شانه‌های ضحّاک را بوسید، ناپدید شد و بر جای بوسه‌های او، دو مار سیاه، همانند دو شاخه درخت سربرآوردند که هر چه آنها را می‌بریدند، باز می‌روییدند. پزشکان فرزانه برای درمان این درد، هر چه می‌دانستند به کار بردند امّا چاره‌جوییهای آنان سودی نداشت.

اهریمن بار دیگر در پیکری تازه درآمد و این بار خود را به شکل پزشکی دانا درآورد و به نزد ضحّاک شتافت و مهربانانه با او گفت:

«از فرمان سرنوشت گزیر و گریزی نیست. اگر می‌خواهی این درد را درمان کنی، به ماران گزنده‌ای که از شانه‌ات برآمده‌اند، خورش خوب بده و به آنها آرامش ببخش تا از این پرورش، به مرگ طبیعی بمیرند و تو را آسوده بگذارند».

اهریمن با این اندیشه فریبکارانه و زشت خویش، می‌خواست تا جهان را از مردمان پاک کند.... و این، درست، در آن روزگار بود که ششصد سال از پادشاهی جمشید گذشته بود و جمشید سالها بود که گمراه شده و روز درخشنده و سپید او، به تیرگی روی نهاده بود؛ مردم از او گسسته بودند و فرّه ایزدی از او دور شده بود و پیر و جوان از او به خروش آمده بودند و در هر گوشه‌ای ازایران‌زمین، جنگ و جوش و ناآرامی برپا شده بود و همگان در جست و جوی خسروی نامدار و پادشاهی نیک، سر به شورش برداشته بودند و لشکریان و سواران ایران، شاه‌جویان به هر سرزمینی می‌شتافتند تا جایگزینی برای جمشید بیابند. سرانجام، دانستند که در سرزمین تازیان، پادشاهی توانمند، به فرمانروایی رسیده است که سزاوار پادشاهی ایران است. پس به دشت سواران نیزه‌گزار شتافتند و ضحّاک را یافتند و او را شاه ایران خواندند و به فرمانروایی نشاندند و تاج شاهی ایران را بر سرش نهادند و ضحّاک، شادمان از این پیروزی و بزرگی ناروا، به نبرد با جمشید شتافت و جهان را چون انگشتری بر جمشید تنگ کرد[16] ، جمشید از او گریخت و تخت و تاج و گنج و سپاه و خاندان وی به دست ضحّاک افتاد و تا صد سال، اگر چه همچنان نام شاهی بر او بود، اما کسی او را نمی‌دید و نمی‌یافت، تا آنکه پس از صد سال، روزی ضحّاک او را در کنار دریای چین گرفتار کرد و با ارّه میان او را به دو نیم کرد و جمشید پس از هفتصد سال زندگی و پدید آوردن آن همه نیک و بد، کشته شد و ضحّاک پادشاه ایران گشت.

 

 

 

 

 

 

 

 



[1]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای                   شاهنامه، ج 1¡ ص 311).

[2]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[3]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[4]. زره، جامه جنگ.

[5]. مهندس.

[6]. معدنها را استخراج کرد.

[7]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[8]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[9]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[10]. دارنده ده هزار اسب.

[11]. ضحّاک دو بخش از شبانه روز را به اسب‌سواری می‌پرداخت.

[12]. ضحّاک فرمانبردار ابلیس شد و قسم خورد که هر چه ابلیس بگوید و بخواهد انجام دهد.

[13]. که اصلا از دوستی خود با تو با کسی گفت و گو نکنم.

[14]. خوالیگر بر وزن قالیگر به معنی آشپز است.

[15]. مهارت.

[16]. جمشید را محاصره کرد و جهان را بر او تنگ و تاریک ساخت.

 

 

                                 

 

 

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت سیمین بهبهانی، بزرگ بانوی شعر فارسی

  

در گذشت سیمین بهبهانی، بزرگ بانوی  شعر فارسی


شادروان سیمین بهبهانی بزرگترین شاعره ی ادب  هزار ساله ی فارسی بود،زنی که شعر جوهره ی وجودش بود  و شاعرانه زیستن ، رسالت هستی اش، شعرش بازتاب شعورش بودو آن را باخواندن و یاد گرفتن و یاد دادن   که حرفه ی زندگیش بود پربار و زاینده و خلاق کرده بود ، او با تجربه های مداومی که در مضمونهاو قالبهای متفاوت شعر داشت ، هر گز متوقف و راکد نماند و به اسارت نوعی خاص از قالب یا مضمون  در نیامد  زیرا  می دانست که به قول نظامی:

                            هر چه در این پرده نشانت دهند     گر نستانی ،به از آنت دهند  

آنقدر می کوشید و  می جوشید تا  توفیق می یافت  لفظ و معنی و آهنگ سخنش را درست ، در نقطه ی اوج تعادل و  تعامل شاعرانه ی دل خواه خود قرار دهد و آن را  مقبول طبع مردم صاحب هنر بسازد و راز توفیقش نیز در آن بود که خودشکن بود و  "بانوی غزل" و " نیمای غزل" و القابی از این قبیل اورا مغرور نمی کرد و متوقف نمی ساخت-اگر چه در هر دو ی این القاب جزیی  از حقیقت کار و کمال وی در شاعری نهفته بود.

شعرسیمین  آهنگ زندگی داشت  وبه همین جهت متنوع و سرشار از حرکت و پویایی  و تازگی بود، ،در سخن رسا وروشنش، تاریخ زندگی هم نسلانش به تصویر کشیده می شد وخوددر فراز و نشیب هستی  معاصرانش ، شادو غمگین می شد، میراث دار  بزرگان ادب فارسی بود  ولی جهان را از دریچه ی  چشم آنها نمی دید ،نگاه یگانه و خاص خود را یافته بود و راهی که به تمام معنا شاعرانه و  سزاوار زنی  مستغنی و باز یافته  بود که صادقانه زندگی می کردوچیزی برای نهان کردن نداشت. 

بدین  ترتیب "شعر "سیمین  آیینه ای شد که با صداقت ،"من" واقعی وی را نشان می دهدو وی رابدان گونه که هست به اکنونیان و آیندگان معرفی می کند  .سیمین عاشق انسان و ارزشهای انسانی بود، کسی را دشمن نمی داشت  وچون مادری  سراپا عاطفت و مهربانی ،در محبت ورزی صمیمی و خالص می نمود ، همیشه نگران فرزندانش بود و  اگر نسیمی  ناملایم بر آنان می وزید، خواب اورا بسختی آشفته می ساخت و در شعرش آن آشفتگیها  را به فریاد بدل می کرد، او از شاعرانگی هیچ کم نداشت ،همه ی آنچه را که در بایست شاعران بزرگ و به تمام معنی "شاعر"بود ،در وی می جوشید و می رویید و بروز می کرد و در دل خوانندگان شعرش  به بار می نشست  و او را با هر اثر تازه اش، یک گام به جاودانگی نزدیک تر می کرد، او ماندگار ترین زن ادب فارسی  است  که برای همیشه ،راه شاعری و شا عرانه زیستن را نه تنها برای  همجنسان خود که برای همه ی کسانی که در جستجوی شاعری آموزگارهستند هموار میکند،

برخی اورا شاعره ای بی پروا و پرشهامت می خواندند،که فریاد رسای  دوران خویش بود،بدین تعبیر او نه تنها شاعر زمان و دوران خویش بود بلکه ضربان قلبش  را  تپش قلب زمانه و جهان  و انسان لایتناهی ، تند و کند می کرد.

سیمین به همان اندازه که ذوق داشت ،شهامت خطر کردن را  نیز یافته بود که ذوقش را در خدمت اندیشه و احساس و رسالت شاعریش قرار دهد وپروایی ازبیان آنچه را که رسالت شاعرانه اش  حکم می کرد نداشته باشد ، به همین دلیل بود  که شعر  آب زندگی ابدی وی شده بود و مایه ی بقا جسم و روح وی که به قول مسعود سعد سلمان:

گردون به درد ورنج مرا کشته بود       اگرپیوند جان من نشدی نظم جانفزای          

به همین جهت شعر سیمین  آیینه ی پیدا و پنهان هستی او  و مردمش شد ، همان که باید سرمایه ی اصلی هر شاعر یا  شاعره ی  امروزی در جهان باشد  و هستی  و مستی و غم و شادی شاعران ،از هستی  و مستی و غم و شادی هم نسلانشان  مایه  گیرد، .

سیمین تا  زنده بود، همه ی ما به شعر وشعور  او نیاز داشتیم تا آیینه ما باشد  واو  در انجام این رسالت آیینه داری  سر فراز و موفق ماند  و همه ی آیندگان نیز به شعر وی خواهند  نگریست و آن راچون غزلهای حافظ و  سروده های فردوسی و سعدی و مولانا آویزه ی گوش و هوش خواهند ساخت.

روانش شاد و با فرشتگان و نیکان و پاکان  همنشین باد.

انچه در این روزها درباره ی سیمین گفته اند

 

جواد مجابی می‌گوید : «سیمین گوهر زنانه شعر ایران است، شعر مادرانه که عاشق است و آفریننده و بارآورنده، در برابر گوهر چیرگی‌آموز، خشن و فاتح تاریخ شعر. شعرش همان زندگی بود. زندگی را بخشیده بود به شعر، به عشق، به مردم وطنش، به روزگار خویش. کامروا بود اگرچه خوش‌دل نبود. کامروا بود چون آن‌چه در سر داشت و در دل داشت سرود، آن سروده‌ها را مردم از بر داشتند و در جان داشتند. خوش‌دل نبود چون روزگار را به کام مردم نمی‌دید و همواره برای مردمش بهترین‌ها را آرزو می‌کرد.

 

شنیدم شاعر رفته است، از میان ما رفته است. شیرینی از دل ما رفته است، کالبد نحیف رنج‌کشیده را وانهاده است. می‌بینم شاعر بازگشسته است، مثل همیشه با شعرهایش، لبخندش، مهربانی و رویاهایش که چتری از صلح و زیبایی بر سر ما و آیندگان است.

 

شاعر با ما در سروده‌های سترگش زندگی می‌کند و می‌ماند پرشور و همدل در حافظه مردم ایران. سوگوار اوییم و او سوگواری را چندان دوست نمی‌داشت.»

 

منصور اوجی

اندوهیاد بزرگ بانوی غزل امروز ایران

 

 

زنی شیر، زنی ماه

منصوراوجی/

زنی شیر

زنی مرد

زنی ماه در این قاب عکسی ست

از چهره او

زنی رفته در خاک در سینه ما

و برفی که میبارد و هیچ پایان ندارد

و برفی که بر تارک ما.

زنی شیرگفتم زنی شیر

زنی بی محابا

زنی پنجه زن بررخ هرپلشتی

زنی پرده در از ُرخ زشتکاران

زنی خرمن گل

زنی ضدزهدریایی.

و اما زنی مرد

زنی در مصایٔب تو را یار و یاور

ودرلطف وایثار کسی برنگشته است بی دشت ازمحضراو

زنی مادر تو

زنی خواهرمن

زنی زن.

غیابش،محاقی ست درشعر

اجاقیست،خاموش

چراغیست،تاریک

وسرمای قطبی ست درشهر

در شرق.

زنی شهره در نام

زنی یکه درراستکاری

زنی بی بدیل همیشه

زنیشعر.

غیابش،غروب است وغربت

وجایش چه خالی ست درمحفل سردتنهایی ما

زن ماه.

 

 

 

شمس لنگرودی

 

برای سیمین بهبهانی

ضیافت

شعر گریه کودکی است که خانه خود را گم کرده است

ومانگاه می کنیم بی آن که خانه او را بدانیم.

جاده زیبایی است زندگی

مملو کیسه زباله ها،قوطیها

که مسیرعبورآدمهاراروشن میکند

جاده زیبایی است زندگی

سرشاربامهاوپرنده ها

سرشاربچه هاوباغهای شعله وری

که دراشتیاق جنگی می سوزند.

سیمین عزیزم،زورقبان من!

آنچه که می جستیم قزل آلانبود

کوسه ماهی کوری بود

که درآشیانه ماخفته بود

دستم رابگیر!

اگرچه که پایم در گل مانده است.

ازدیدن چه می دیدیم

باچشم نیم بسته

اگر باریکه های حیات را

برابرمان نگشوده بودی

وچه هامی شنیدیم اگررودکی وار

آهنگی ازچنگت نشنیده بودیم.

چشمانت رابه درونگ شودی

به تاریکی خودخوکردی ویافتی

آنچه راکه نمی یافتیم.

سخت است مادر

سختاست دربارانی چنین شوق انگیز

از دریچه زندان

به پرنده وبادخیره باشی.

تو طراوت شادمانی بودی

طراوت چشمه یٔی

که تاریکیها،صخره هاونمک را

دست سایان می گذرد

وچنین پرسودا

بر دست و دهان تشنه ما

برق میزند.

به طراوت این آب معتادیم

به طراوت زندگی معتادیم

به صدای تو

دستم رابگیر

درآتش خودافتادیم

و نشانی و راه را گم کردیم.

برای کشتن ماچرا

به ضیافتی چنین شورانگیز

دعوتمان کرده بودند.

 

فیض شریفی

 

...سیمین درتمام کارهایش پیوستگی ژرفی باگذشتگان دارد. تازه ترین و امروزی ترین واژگان را در کنار هم و بغل هم قرار میدهد بدون آنکه کمترین غرابت و بیگانگی بین آنان به وجود آید. او با این شیوه عواطف و افکار خود را در غزل بروز میدهد. نمی ترسدازاینکه یک صحنه امروزین باآن زبان درهم جوش بیان شود. سیمین و شاملو شاعرانی اتوبیوگرافیکالاند؛یعنی خط وربط تجربه زیستمانی آنان را می توانید در شعرشان نظاره کنید؛ مثلا نیما به جز در یکی دو شعر اینگونه نیست. زبان سیمین بار آرکاییک قدرتمندی دارد ولی موضوع و تم آن امروزی است مثل شعر «شلوار تا خورده دارد مردی

که یک پا ندارد...». یکی از شاخصه های شعر سیمین آن است که مثل اکثر شاعران امروز که از چهارپاره به شعر نیمایی وسپیدرسیدند،اوازای نقالب به غزل میرسدوبا آن وزنهای 120 گانه ایجاد میکند.غزلیاتی   که دردوره های دوم زندگی اودراوزان سنگین و مطابق حال واحوال شاعرسروده میشودکه مشابه شعرهای سپیدی است که وزن و قافیه و ردیف دارند. یکی دیگرازشاخصه های شعرشاعر،شعرهای جسمانی است. در بیشتر شعرهای فروغ فرخزاد هماهنگی ذهنی وقلبی وجسمی جوددارد،ولی در شعر سیمین بیشتر تر هماهنگی قلبی و جسمی است. سیمین از تمامی شاعران کهن و جدید تقلید کرده است. رد پای او حتی در شعر حجم هم به دیده می آید؛ مثل: «پرده وار عمر من/ راه راه میشود/ راه راه میرود...» که شاعر در اینگونه اشعار از روایت و توضیح و تشریح میگریزد و با ایجاز شگفت و سرعت ذهنی اعجاب آور به هنجارشکنی در غزل اقدام کردهاست...( روزنامه اعتماد)

 

محمد علی بهمنی

 

سیمین هنوز ادامه دارد

 

 آنچه واضح است اینکه غزل سیمین بعد از «خطی زسرعت و از آتش» و «دشت ارژن» متوجه تحول شگفتی میشود که بی ربط به شرایط پیش آمده بعد از انقلاب نبوده و نمیتوانستههمکهباشد.به باور من اهمیت سیمین بهبهانی را باید پیش از هر چیز در همین دوره و اتفاق جستجو کرد، در نوعی از بازخوانی و احضار یک شکل از اشکال شعر کلاسیک که در گذشته اتفاق افتاده، اما با رویکردی تازه و ابتکاری به فراخور حال. با این تفاوت که چهارپاره ها و دو بیتیها در چهار لت خود قافیه را تمام میکنند اما در این وضعیت قافیه برای تداوم و توالی مصراع پوست می اندازد و خودش را از نو تعریف میکند. امکانی کاملا نو و معاصر که در واقع تعلیق و پرتاب کلمه را نه در عمودی شعر بلکه در افقی آن ترتیب میدهد و با استفاده از موسیقی نگاهی تازه به سوژه ها می اندازد، مضاف بر اینکه این تکنیک از سویی با گسترش خط بیت فرصت شاعر را برای توضیح و اشاره نیزافزایش میدهد.نکته دیگرامااینکه سیمین درمقام یک غزلسرای زن و شاعری که زنانگی درآثارش به وفوربه چشم می آید ، هویتی برای خودش در غزل ساخته که از لحاظ زبان و خطرپذیری خیلی از غزل دوران نیما جلوتر است. در واقع او با یک نگاه کاشف و به اتکای رویکرد اجتماعی اش به مسایٔل، از کنار ممیزیها و چالشهای متن تجربه یی شاعرانه و زیبا شناسانه را تحقق میدهد که او را از این منظر در غزل یگانه کرده است. حالا دیگر با یک نگاه کلی میشود دید که دستاوردهای سیمین مخصوصا در وزنهای دوری هنوز که هنوز است در غزل امروز و خاصه غزل جوانترها، با انواع و اقسام مشخصه ها و رویکردها، انعطاف پذیری لازم رابرای بهره گیری ازخودنشان میدهدواین یعنی سیمین هنوزادامه دارد،حتی پس ازمرگ.  (شرق)

 

 

شاپور جور کش

 

سیمین بهبهانی رفت تابازسازی وطن آرمانی خود را خشت جانی دیگر مهیا کند. شعر زرین او در غروب این الهه رحمت و دادگری تسلای همه فرزانگان شعرو ادب و موسیقی باد.

سیمین بهبهانی اززمره هنرمندانی بود که بیش از دانش، بر نعمت خداداد شاعری تکیه داشت.او جهان رامادرانه درآغوش میکشیدومیان پسران خود، خوب و بد نمی کرد: اندرزگویی و عطف توجه به دادگری و شفقت انسانی در تغزل، شیوه مالوف او بود که طمع گران در خون خود را وصله تن خویش میدانست و با این آگاهی همچون شمس کسمایی، پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد راهی به رستگاری همنوعان جامعه خود می جست، شور تغزل و خوانندگان مشتاقش با شعرهای او بود که به دستگاه موسیقی سنتی پرتوی تازه می افکند.

اقبال مردمی به این شعرها از آن رو بود که جزیی نگری و وقایع روزمره درشعربهبهانی تجربه هایی رابازبان گفتاری طرح میکرد که همگان به پوست و خون آن را لمس کرده بودند؛ ... برای حضور مادرانه او دلتنگ میشویم. غرش توفانی او بر بیداد را یاد می آریم و بارش مهرش را زمزمه میکنیم؛ هنر باقی او، بر پیشانی پرآژنگ ادب ایران پیوسته صدای رسای این الهه را رستاخیز میدهد.( همان)

 

مسعود کیمیایی

سیمین نرفته است

 

سیمین درخانه است.

سیمین درتهران است.

خانه در ایران است.

شاعرنه خاموش میشود نه بیجان،جان شاعر،شعراست. شعر بیجان نمی شود. با آهنگهای او زندگی ادامه دارد. شاعر، صدای نفسهای کودکانه است. هیچ تصوری آن قدر نادان نیست که تصور کند سیمین بهبهانی رفته است. دوری

از او ترس ندارد.

93/5/28

 

سیمین‌بهبهانی،‌همواره‌ صادق‌بود

علی دهباشی - اعتماد

بدون تردید سیمین بهبهانی غزلسرایی است که در قالبی کهن ولی به شیوه یی نو و بدیع از پرداختن به موضوعات تکراری پرهیز کرد

و به مسایٔلی توجه کرد که کمتر در غزل بدانها میپرداختند. او در این راه به زبان و واژگان خاص خود دست پیدا کرد و به علت علاقه و تسلطی که بر شعر کهن فارسی داشتتوانستوزنیوموقعیتیدرخوردر تاریخ شعر فارسی برای خود فراهم کند. بهبهانیبهاشعارحافظومولانا،سعدی، سنایی و دیگر بزرگان شعر فارسی تسلط داشت و عر آنها را به خوبی خوانده بود و با مطالعه اشعار کلاسیک، سبک مستقلی برای خود شکل داده بود. از سال 1333 که به صورت جدیتر کار سرایش شعر را پی گرفت،تاآخرنماههایزندگیرابطهاش با سرچشمههای زبان فارسی قطع نشد و تصاویر بدیع و منحصر به فردی که در شعر «و نگاه کن به شتر آری» به بیان او جاری شد،حکایتازنگاهموسیقیاییوتصویری

بینظیر او دارد. ادامهدرصفحه

منطق هوشمندانه سیمین بهبهانی سبب شد، در غزل و غزل وارههایش هیچگاه به طور کامل از سنت نبرد و پیوندهایش را با آن قطع نکند، هرچند که بسیار مدرن و نو بود. ذهنیت غنایی در غزلهای بهبهانی از روح حساس او حکایت میکرد، در عین حال که اوزان عروضی و وزنهای تازهیی را در غزل وارد کرد. بهبهانی در شعرش، در سلوک و رفتارش، در تعهد اجتماعیاش، در روحیه عدالتخواهیاش، همواره صادق بود و این قولی است که جملگی برآن اند.

یادش گرامی باد.

 

 

 

چند شعر از سیمین بهبهانی

(1)

مردی که یک پا ندارد

 

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

- خود گر چه رنج است بودن "بادامبادا" ندارد-

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر

با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد

این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد

بر چهره‌ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که بامهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز

رفته‌ست و خالی‌ست جایش

مردی که یک پا ندارد...

 

شعری از شادروان محمد قهرمان در اقتفاء شعر سیمین

 

از پا درافتادگانیم  نومید و از دست رفته‏

 

زان مهربانان که بودند  یک تن سر ما ندارد

 

در این گلستان بى در  مرغى ندیدیم آزاد

 

بسته‏ ست بارى زبانش  گربند بر پا ندارد

 

سیلى که از کوه خیزد  در خانه‏ها از چه ریزد؟

 

باز است راه در و دشت  گر قصد یغما ندارد

 

روز است یا شب ندانم  شب بایدش خواند یا روز ؟

 

شامى که صبح از پى‏اش نیست  روزى که فردا ندارد

 

با آن‌که مانند گرداب  خو کرده با این محیطم‏

 

در سینه‏ام مى‏زند موج  شورى که دریا ندارد

 

در گوشه ‌ی بى‏نشانی  از چشم مردم به دورم‏

 

کنجى که در خانه دارم  در قاف عنقا ندارد

 

دار فنا بهر منصور  دروازه‌ی شهر هستى‏ست‏

 

آن کس که با عشق زنده ‏ست  از مرگ پروا ندارد

 

هر جا که افتد نگاهت  ویرانى و مرگ پیداست‏

 

باغِ خزان دیده‌ ی ما  چندان تماشا ندارد

 

شعر غم‏انگیزِ سیمین  آمد به یادم که دیدم‏

 

مى‏آید از روبرویم   مردى که یک پا ندارد

 

حرفى که از دل برآید  در دل نشیند به ناچار

 

وان کس که از حق زند دم  پرواى غوغا ندارد

 

الفاظ و مضمون به هم ساز  اوزان بدیع و خوش آهنگ‏

 

اى آب و رنگ تغزل !  شعر تو همتا ندارد

 

قولى که تو مى‏کنى ساز  در دلنشینى تمام است‏

 

اى زن ! کدامین سرودت  در خاطرم جا ندارد ؟

 

جاوید مانى که امروز  چشم و چراغى غزل را

 

بلبل که صد نغمه داند  این طبع گویا ندارد

 

محمد قهرمان

 

مرداد ۶۷

 

 

(2)

یک متر و هفتاد صدم

یک متر و هفتاد صدم، افراشت قامت سخنم

 

یک متر و هفتاد صدم، از شعر این خانه منم

 

یک متر و هفتاد صدم،  پاکیزگی ، ساده دلی،

 

جان دلارای غزل،  جسم شکیبای زنم

 

زشت است اگر سیرت من ، خود را در او می نگری

 

هیها!‌ که سنگم نزنی،  آیینه ام می شکنم

 

***

از جای برخیزم اگر پُر سایه ام ، بید بُن ام

 

بر خاک بنشینم اگر، فرش ظریفم،  چمنم

 

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من،

 

در خشکساران شما ، سبزم ، بلوطم ، کهنم

 

***

 

یک مغز و صد بیم عسس، فکر است در چارقدم

 

یک قلب و صد شور هوس،  شعر است در پیرهنم

 

ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

 

پاداش دشنام شما، آهی به نفرین نزنم

 

انگار من زادمتان ، کژتاب و بدخوی و رمان

 

دست از شما گر بکشم،  مِهر از شما بر نکنم

 

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

 

من جز مدارا چه کنم؟  با پاره ی جان و تنم؟

 

***

هفتاد سال این گُلِه جا ،ماندم که از کف نرود

 

یک متر و هفتاد صدم : گورم، به خاک وطنم

سیمین بهبهانی

سه شنبه 23 خرداد1385

 

(3)

 

چنان عاشقم

 

چنان عاشقم، عاشق!

که خود را نمی‌بینم

ز آیینه می‌پرسم:

«کجا رفته سیمینم؟»

کجا رفته چشمانش؟

سخن گو، سیه‌مژگان

که هر شب کتابی را

بخواند به بالینم

کجا رفته لب‌هایش

که گوید به لب‌هایت:

«ز من هرچه می‌خواهی

طلب کن که شیرینم.»

طبیبم چرا گوید:

«تحمل به‌دوری کن!»

«تحمل» ـ بگو با او ـ

نشاید به آئینم

سبک‌روح و نازک‌دل،

چو من بی‌شکیبی را

تحمل چرا باید؟

نه سنگم، نه سنگینم

هزار آرزویم را،

به یک خط چنین گویم:

«خوشا هر هزارش را

که با دوست بنشینم.»

چه‌گفتم، چه‌می‌گویم؟

گذشته‌ست ایّامم

جوانی نشد ممکن،

به پیری‌ست تمکینم

مرا عشق و دلداری،

به‌هنجار کی آید

که شرم است از آنم،

که بیم است از اینم

ولی پیش آیینه،

سخن فاش می‌گویم

که همراز و محرم،

اوست ز ایام دیرینم

مرا گوید آیینه،

که ای تا ابد عاشق

چه‌می‌پرسی‌ازسیمین،

که هیچش نمی‌بینم

 

(4)

غزلی از جای پا

 

جیب بُر

 

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟

دست در جیب جوانی بردم

ناز شستی نه به چنگ آورده

ناگهان سیلی ی سختی خوردم

من ندانم که پدر کیست مرا

یا کجا دیده گشودم به جهان

که مرا زاد و که پرورد چنین

سر پستان که بردم به دهان

هرگز این گونه ی زردی که مراست

لذت بوسه ی مادر نچشید

پدری ، در همه ی عمر ، مرا

دستی از عاطفه بر سر نکشید

کس ، به غمخواری ، بیدار نماند

بر سر بستر بیماری من

بی تمنایی و بی پاداشی

کس نکوشید پی یاری ی من

گاه لرزیده ام از سردی ی دی

گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز

خفته ام گرسنه با حسرت نان

گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر

گاهگاهی که کسی دستی برد

بر بناگوش من و چانه ی من

داشتم چشم ، که آماده شود

نوبتی شام شبی خانه ی من

لیک آن پست ،‌ که با جام تنم

می رهید از عطش سوزانی

نه چنان همت والایی داشت

که مرا سیر کند با نانی

با همه بی سر و سامانی خویش

باز چندین هنر آموخته ام

نرم و آرام ز جیب دگران

بردن سیم و زر آموخته ام

نیک آموخته ام کز سر راه

ته سیگار چسان بردارم

تلخی ی دود چشیدم چو از او

نرم ، در جیب کسان بگذارم

یا به تیغی که به دستم افتد

جامه ی تازه ی طفلان بدرم

یا کمین کرده و از بار فروش

سیب سرخی به غنیمت ببرم

با همه چابکی اینک ، افسوس

دیرگاهی است که در زندانم

بی خبر از غم نکامی ی خویش

روز و شب همنفس رندانم

شادم از اینکه مرا ارزش آن

هست در مکتب یاران دگر

که بدان طرفه هنرها که مراست

بفزایند هزاران دگر

 

 

 

 

(5)

از مرمر:

این که با خود می کشم

 

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است

گورِ گردان است و در او آرزوهای من است!

آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی

چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است

من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست

پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است

این که چون گل می درم از درد و افشان می کنم

پیش اهل دل تن و پیش شما پیراهن است

آسمان را من جگرخون کردم از اندوه خویش

در جگر گاه ِ افق، خورشید، سوزن سوزن است

این که می جوشد میان ِ هر رگم دردی است داغ

دورگاه دردِ جوشان است و پنداری تن است!

سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار

خانه میسوزد، نمایان شعله ها از روزن است

آه، سیمین! گوهری گمگشته در خکسترم

من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است

 

(6)

از مرمر:

بی خبری

 

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری

با بی خبری از خود، کردم سپری عمری

چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد

هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری

نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد

چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری

دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد

آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

دلدار چه کس بودم، یا دل به چه کس دادم

از شور چه کس کردم، شوریده سری عمری؟

تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم

سرمایه ی رنجم شد، صاحب نظری عمری

پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم

دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری

 

(7)

ازتازه ها

گو آفتاب براید

 

ایات مصحف عشقم

کس خواندنم نتواند

وان کس که مدعیم شد

غیر از دروغ نخواند

چونان سیاوش پاکم

از دود و شعله چه باکم

آتش به رخت سفیدم

خاکستری نفشا ند

دل در برابر یاران

چون گل به هدیه نهادم

دیوانه آن که به تهمت

خون از گلم بچکاند

آن شبنمم که سراپا

در انتظار طلوعم

گو آفتاب براید

وز من نشانه نماند

جان را به هیچ شمردم

این است رمز حضورم

دشمن بداند و دردا

کاین نکته دوست نداند

رویای باغ بهشتم

در نقش پرده ی خوابت

شیطان به کینه مبادا

این پرده را بدراند

چون صبح ،‌ آیت حقم

تصویر طلعت حقم

عاقل طلیعه ی حق را

در گل چگونه کشاند ؟

جز آفتاب و به جز من

ظلمت زدا و صلا زن

پیغام نور و صدا را

سوی شما که رساند ؟

گفتی چرا نکشندم

زیرا هر آن که به کشتن

جسم مرا بتواند

شعر مرا نتواند

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی

 

 

 

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی *

  (این مقاله نخستین بار در یادنامه  دکتر بهمن سرکاراتی منتشر شد واینک به یاد یکمی سال درگذشت آن شادروان، باز نشر می شود   )

 

    جهان پر شگفتی است چون بنگری         ندارد کسی آلت  داوری

 که جانت شگفت است وتن هم شگفت          نخست از خود اندازه باید گرفت

            تو مر دیو را مردم بد شناس           کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

          هرآن کو گذشت از ره مردمی          ز دیوان شمر مشمر از آدمی

            خرد گر بدین گفته ها نگرود          مگر نیک معنیش می نشنود

   " گوان" خوان واکوان دیوش مخوان         که بر پهلوانی بگردد زبان

                                                   ( شاهنامه ی فردوسی301/4 به بعد )

  الف :  وازه " دیو " که  در پهلوی dev ( مناس 2: 271 )، در اوستا  daeva  ودر هندی باستان  ) deva ( فرهنگ وللرس ص 957 ) می باشد ، در نزد همه ی اقوام هند و اروپایی به استثنای ایرانیان ، به معنی  "خدا " ست اما در ایران این کلمه به گروهی از خدایان آریایی  اطلاق شده است که پیش از زرتشت در ایران و هند پرستش می شده اند .

 با ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق  ، " دیوان " ، گمراهان و گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند که به قول اوستا : " .. آشکارا زنان را از  مردان می ربودند وبر مردم ستم می کردند . " .   به تدریج و تحت تاثیر باورهای زرتشتی   دیوان ، پریان ،اژدهایان و خرفسترها ( موجودات زیانمند  ) از مخلوقات اهریمنی و یاران اهریمن ، به شمار آمدند .

 در مینوی خرد امده است که دیوان پیش از زرتشت به شکل انسانها بر روی زمین می زیستند و رفت و آمد می کردند و چون زرتشت چهار بار دعای  " اهونور " را خواند ، همه در زیر زمین پنهان شدند .

 

   ب:  بنا بر متون زردشتی  : پیش ار آن که  هستی وجود داشته باشد ، تنها " زروان " وجود داشت ، زروان یک هزار سال قربانی کرد کرد تا مگر او را پسری زاده شود  که نامش هرمزد خواهد بود  ، پسری که باید آسمان و زمین  و هر چه را در اوست ، بیافریند ...هنگامی که او بدین اندیشه دل بست ،هرمزد و اهریمن هر دو به زهدان وی پدید آمدند ، هرمزد از خواست او  به داشتن فرزند و اهریمن  از شک او .

زروان چون از وجود فرزند آگاه شد  و دانست که هرمزد به دهانه ی رحم نزدیک تر است  ، سوگند خورد که هریک زودتر نزد من آید ،سلطنت جهان را به وی خواهم سپرد ،اهریمن زهدان را درید و  و از شکم بیرون جست و به زروان گفت  من فرزند توام ...زروان چون سوگند خورده بود ، جهان را به اهریمن سپرد و او را گفت : " ای اهریمن ! من ترا شاه می کنم تا به نه هزار سال  سلطنت کنی ومن هرمزد راچنان آفریده ام که بر تو تفوق یابد و پس از دوره ی نه هزار ساله ی تو ، او به شاهی جهان خواهد رسید ... " ( بهار ،  پژوهشی در اساطیر ایران ،1362 ،ص 158 ).

بنا بر همین متون  : "...  در ازل هرمزد بود و اهریمن ، یکی در روشنایی لا یتناهی و بر فراز و دیگری در تاریکی بی پایان و  در فرود ،هرمزد دارنده علم  مطلق که از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت ،  آفرینش را بیافرید و سه هزار سال از آفرینش مینوی او گذشته بود  که تازش اهریمن آغاز شد و اهریمن در ابتدا دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر  تاخت ، هرمز زمان کارزار به نه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن " اهو نور "اهریمن را دو باره ، مدهوش کرد و به تاریکی در افکند به سه هزار سال ، اهریمن در این فرصت ،به مقابله با هر مزد ،تن خاکستری و تباه آفریدگان خویش را ساخت و در برابر هر آفریده ی نیک هرمزد به خلقتی زشت و پلید دست یازید . ( بهار 31 ).

 در اوستای متاخر ، اهریمن سرکرده ی دیوان ، یا " دیوان دیو " است ( وندیداد 19 بند 1 و 43 )و دروجی است که که در شمال زمین زندگی می کند و دوزخی است  ( یشت 19 بند 44 )جهان او جهان تاریکی است  و آفریننده همه ی چیزهایی است که دشمن هرمزد است . او اژی دهاک را می آفریند ( یسنا 9 بند 8 )و مردمان را بیمار می کند ( وندیداد 20 )و 12 هزار سال با هرمزد می جنگد  .

    ج:  اهریمن    در برابرهفت  امشاسپندان هرمزد  ( که گاهی در متون پهلوی تعداد آنها به سی تن می رسد و  فرشتگان و ایزدان بزرگ مخلوق هرمز هستند)  ،دیوان " کماله " یا " کمالگان : kamalag  " را می آفریند که دیوان بزرگ و اصلی هستند وبرخی از مشهور ترین آنها عبارتند از :

   1- اکومن  (akomak) :   دیوی  که کارش بد اندیشی با آفریدگان هرمزد است( بندهشن 192 به بعد )  و دیو برگزیده ی دیوان به شمار می آید .( یسنا 30 )

   2  - ساوول L)  sawul)   دیوی که سردار دیوان است  و کا رش ستم وبیداد است

  3  - ناگیس     :  (nagiz ) دیوی است که ناخرستدی آفریند .

   4- دیو ترو مد    : دیوی که نخوت آفرین است.

   5- میهوخت :      دیو دروج و کین توزی و رشک است . 

   6- دیو اودگ :( odag ) که دیو هرزگی است .

   7- اکه تش : ( akatash)  دیوی که ویرانکار است و آفریدگان را از کار نیک باز می دارد .

   8- زرمان ( zarman)   : دیو پیری .

   9-  نس : nas)      )  دیوی که بر تن مردگان هجوم می برد و آن را نا پاک می سازد .

   10 – اندر : andar  )  ) دیوی که باید همان ایندرا یا ایندره ی  ودایی باشد  .

   11 – اپوش : ( apoosh  )  دیو خشکی که در مبارزه  با تیشتر  در دریا ی فراخکرت خو د را به صورت اسبی  سیا ه  و وحشت انگسز در می آورد و سه روز و سه شب با وی می جنگد .( پیکر گردانی در اساطیر ،ص 177 )

    12- دیو زمستان که به جهان هجوم می آورد  و ایزد رپیتوین  او را مغلوب می سازد . ( آموزگار ، تاریخ اساطیری ایران1374  ، ص24)

   13 – گندرو ی زرین پاشنه   : دیوی  که بنا بر اوستا ، گرشاسب گیسو دار گرز ور ،برکنار دریای " ووروکش " اورا کشت. ( پیکرگردانی در اساطیر ،ص 239 )

14 – سناوذک  :   دیوشاخدار سنگین دست : دیوی شاخدار  که گرشاسب در کنار دریای "ووروکش " او  و " گندرو " را کشت .( همانجا )

     د :  در بخشهای   اساطیری  و پهلوانی شاهنامه و اساطیر ایرانی دیگر ، از دیوان متعددی سخن می رود که هریک  شکل و رفتار متفاوتی با یکدیگر و با انسانها  دارند ولی همیشه از قدرتهایی خاص برخوردارند و خصوصیاتی دارند که می توان از آنها  به شرح زیر  یاد کرد: :

       1 -  بر خی  قدرت و سلطنت و سپاه و کشور و پایتخت و سپهسالار دارند چون دیوان مازندران .

      2- برخی به دنبال کسب قدرت سیاسی و اجتماعی هستند مانند خزروان دیو .

      3- برخی نقش پهلوان یا فرمانبداران نیرومند دارند که می جنگند و طبعا به فرمان دیوان بزرگتر هستند مثل ارژنگ و دیو سپید.

      4-   برخی از دیوان از قدرتهایی در حد خدایان اساطیری بر خوردارند  و فی المثل ، از نیروی مخرب ، جادو و قدرت پیکر گردانی برخوردارند و  به اراده ی خود  پیدا و پنهان می شوند . دیوان می توانند به سنگ تبدیل شوند یا در آب پنهان شوند ، پرواز کنند و با آدمیان گفتگو کنند و موسیقی بنوازند و رفتار هایی کاملا انسانی داشته باشند .

 در داستان کاووس،، دیوی در شکار گاه خود را به شکل جوانی سخندان در می آورد و و به کاووس که دیوان را اسیر کرده است  ، دسته گلی هدیه می دهد  ( کویاجی ، 1379 ، ص 6 تا 9 )و دیوی دیگر در  سیمای آدمیان در می آید و کاووس را به رفتن به آسمان وسوسه و  تشویق می کند و یکی  از دیوان در حالی که در سیمای خنیا گری هنرمند در آمده است  کاووس را به حمله به مازندران بر می انگیزد .  ( پیکر گردانی در اساطیر  ، ص 396 )

   5 -  برخی از دیوان  با اهریمن نسبت دارند مثل خزروان که فرزند اهریمن خوانده می شود و برخی چون ضحاک با او  ارتباط دارند.

   6- برخی از دیوان به حیوانات درنده و وحشی شبیه هستند و درنده خو و خونخوارند . مثل اکوان دیو

   7- برخی نامی بر خود دارند چون ارژنگ دیو و اکوان دیو و بسیاری از آنها ، بی نامند.

   8 - برخی  دیوان دارای  جنبه های مثبت  علمی ،.دانایی و خردمندی  وصاحب فنونی هستند که آدمیان از آنها بر خوردار نیستند و  دانش های خود را به انسانها یاد می دهند مانند دیوان روزگار هوشنگ و تهمورث  و جالب است که  گذشت زمان  این گونه دیوانرا نابود می کند و دیگر از آنان نشانی نمی یابیم و این امر بدان معنا  هم می تواند باشد که این گروه ، در دورانی خاص بشدت از طرف قدرت غالب طرد شده اند و زندگی مسالمت آمیز با آنها غیر ممکن بوده است  یا آریائیان به چنان قدرت و سلطه یی دست یافته بوده اند که دیگر به بومیان نیازی نداشته اند یا به دورراندن آنها را به مصلحت خود می دیده اند. .

  9-  گاهی برخی از اعضای بدن دیوان برای درمان آدمیان به کار می رود مانند مغز و جگر دیو سپید که برای درمان چشم کاووس مورد استفاده قرار می گیرد.

   10-  ذیوان اغلب زشت و بد اندیش توصیف می شوند  و بدن انان متفاوت از بدن انسانهاست و اگر به شکل آدمیان باشند قاعدتا می باید  پیکر گردانی کرده باشند.

   11- اهریمن نود ونه هزار و نهصد و نود بیماری می آفریند  که  دیوان انها را در جهان می پراکنند و ایزد مار اسپند در برابر دیوان به نیرومندی به مقابله می پردازد. ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 185 )

   12- در ایران دوره ی اسلامی ، در داستانهای مسلمانان و اعراب ، جن و جنیان  که موجوداتی از نسل  شیطان تصور می شدند و از قدرت های فراوانی بر خوردار بودند  و عامل شر و پلیدی به شمار می آمدند،  با  دیوان و پریان ایرانی در آمیخته شدند و با آنها  یکی دانسته شدند و    به نواحی مختلف رفتند .( پیکر گردانی در اساطیر ، ص297 )وفردوسی و سعدی در برخی مواقع ، اهریمن و شیطان را  " دیو  " می خوانند.

                ه  -  دیوان معروف شاهنامه که فردوسی به مناسبت های مختلف از آنان سخن گفته

                 است عبارتند از :               

1-    خزروان دیو  که فردوسی او را فرزند اهرمن می نامد و  اوست که سیامک فرزند کیومرث را می کشد :

 سیامک به دست خزروان دیو         تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو( 37/30/1 )

 که خزروان  خود نیز به وسیله ی هوشنگ کشته می شودهوشنگ بنابر اوستا به خواست اهورا مزدا  برپهنای هفت کشور سلطنت یافت  و دیوان را مقهور کرد و کارشان را به جایی رسانید که از ترس او به تاریکی پناه بردندو این پادشاه دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان ورن را بکشت   .( پیکرگردانی در اساطیر ، ص 218 ) .

    2- ارژنگ دیو    :  دیوی که سالار دیوان مازندران بود و از سوی شاه مازندران  ، به نگهبانی  کاووس و همراهانش در زندان مازندران مامور شده بود :

   سپرد آنچه دید از کران تا کران        به ارژنگ ، سالار مازندران  (2188/7/2)

3- دیو سپید   که سر نره دیوان شاه مازندران بودو رویی سیاه و مویی سفید داشت :

  به رنگ شبه روی و چون شیر موی       جهان پر ز پهنای و بالای اوی

دیو  سپید توانایی ها  و کارهایی بسیار شگفت انگیز داشت  چون ابر در آسمان ظاهر می شد و همه جا را چون قیر تیره وتار می ساخت و سپاه دشمن را کور و نابینا می کرد ولی  جگر و مغز وی آن نابینایان را بینا می ساخت :

          شب آمد یکی ابر شد با سپاه        جهان کرد جون روی زنگی سیاه

      جو دریای قار است گفتی جهان       همه   روشناییش   گشته     نهان

    یکی خیمه زد بر سر از دود وقیر       سیه شد جهان ،چشمها  خیر  خیر

   چو بگذشت شب ، روز تاریک شد       جهانجوی را چشم ،تاریک  شد

   ز لشکر دو بهره شده   تیره   جشم       سر نامداران  ، از او   پر ز خشم   

   چو تاریک شد   چشم  کاووس شاه       بد  آمد    زکردار    او   بر    سپاه

   همه گنج ، تاراج و لشکر  ،  اسیر      چو آن دولت و بخت  ، برگشت پیر

   ( 190/85/2 )

سرانجام رستم به غاری که دیو سپید در آن می زیست و در پس هفت کوه بلند قرار داشت رسید  ، دیو سپید ، که  روزها می خوابید وشبها بیدار بود

چون رستم بر بالین وی بر آمد ، با  شمشیر یک دست و پای او را قطع کرد ، اما دیو سپید همچنان با رستم می جنگید :

            بریده ، برآویخت با او به هم       چو پیل سرافراز و شیر دژم

     همی پوست کند این ازآن،آن ازاین      همی گل شد از خون سراسر زمین

            همیدون به دل گفت دیو سپید       که از جان شیرین شدم نا امید

         گر ایدونکه از چنگ این اژدها        بریده پی و پوست ، یابم رها

          نه کهتر نه  برتر منش مهتران       نبینند بازم  ،  به مازندران 

اما سرانجام ، رستم :

       بزد دست و برداشتش  نره شیر            به گردن برآورد و افگند زیر

       فرو برد خنجر ، دلش بر درید             جگرش از تن ذتیره بیرون کشید           ( 592/108/ 2)

رستم ، پس از کشتن دیو سپید خون  جگر دیو سپید را در چشم کاووس چکانید و کاووس بدان وسیله بینایی خود را باز یافت .

در متنی که به زبان سغدی به دست آمده است نبرد رستم با دیوان شگفت انگیز  شرح داده شده است  ، در ان جا می خوانیم : 

" .. رستم تا دروازه ی شهر از پی ایشان  ( دیوان ) بتاخت و بسیاری از پایمال ا و مردند ، دیوان  فراهم آمدند که بزرگ زشتی و بزرگ شرمساری بر ما  که یک تنه سواری ، مارا چنین در شهر محبوس داشته است  دیوان ساز وبرگ گران فراهم ساختند... باران  و برف و تگرگ بر انگیختند و غوغا کردند و آتش و شعله و دود به پا ساختند و به جستجوی رستم دلاور رفتند ..." ( احسان یار شاطر ،رستم در زبان سغدی ، مجله ی مهر شماره ی 7  صص 406 – 411 )

4-شاه مازندران  که طبعا دیو است  و با در اختیار داشتن دیوان و پیلان بسیار ، خو درا برتر از شاه ایران می دانست و پس از آنکه رستم دیو سپید را کشت ،و با شاه مازندران جنگید  او را گرزی زد و شاه مازندران خود را به جادو به صورت  لختی کوه در آورد  ولی رستم او را بر گرفت و به سپاه ایران برد و او را ترسانید که اگر خود را آشکار نسازد او را با گرز گران خرد خواهد کرد  ئ شاه مازندران ناگزیر خود را آشکار کرد و رستم او را به نزد کاووس برد و کاووس فرمان داد تا او را کشتند و تنش را ریز ریز کردند.     

5- دیوی که سام نریمان او را کشت :  در شاهنامه ، این دیو را نامی نیست اما در  سامنامه نام او آمده است.  شاهنامه  در ذکر فتوحات سام به کشتن دیوی اشاره دارد شگفت انگیز که تنش بر زمین و سرش به آسمان می رسید :

                     برفتم بدان شهر شیران نر            نه دیوان که شیران جنگی به بر

                    که از تازی اسبان تکاور ترند        زگردان ایران  دلاور ترند ( 659/195/ 1 )

                     و دیگر یکی دیو بد بد گمان          تنش بر زمین و سرش باسمان

                     که دریای چین تا میانش بدی       زتابیدن خور ، زیانش بدی

                     همی ماهی از آب بر داشتی         سر از گنبد ماه بگذاشتی    

                     به خورشید ، ماهیش بریان شدی    از او چرخ گردنه گریان شدی

                    دو پتیاره زاین گونه پیچان شدند      ز تیغ یلی ، هردو بی جان شدند      

                    (659/257/ 6 )

این دیو ، در سام نامه ی خواجوی کرمانی ،  " ارقم دیو " خوانده می شود :

                            سپهبد بدان دیو تیره نهاد          نگه کرد  کوهی سبک تر زباد

                     سرش بر تنش چون سر اژدها          کز او اژدها هم نیابد رها

                   دو چشمش دومشعل فروزان شده         از او مشعل دهر سوزان شده

                        زدو تارک دیو چون بیشه یی         فروبرده بر تارکش ریشه یی

                          بخاری دوزخ شده بینی اش         شوی آب  در خواب اگر بینی اش

                   دهان همچو دوزخ پر از دود و دم         دل دوزخ از بیم  او پر زغم

                    زبانش چو دیگی به دوزخ  نگون         که از هول سر کرده باشد برون

                        چو الماس دندان آن دیو زشت         تو گفتی رلماس دارد سرشت

                    تنش چون تن اژدها  چین به چین        ستوه آمد از پیکر او زمین

                        دو بازو به کردار دو ران پیل         به ناخن پلنگ و به تن رود نیل

                    ز ناخن روان کرده هر سو  شرار         جهنده از او آتش کارزار 

                         سپهبد ز میدان  یکی بازگشت        به سیمرغ فرخنده پی  بر گذشت

                          بدو داستان  ها سراسر بگفت        چو بشنید سیمرغ  از او در شگفت

                         همان ارقم است آن دد  بد گهر        که چون اژدها ساخت خود را دگر

                            بدو گفت اندیشه در دل مدار        که ارقم زتو کشته گردد به زار

                       ( سامنامه ، ص 189 تا 199 )  

6- اکوان دیو :کریستن سن می نویسد : "  در جاماسب نامه به جنگ ویشتاسب با اخوان سپید یا اکوان دیو اشاره می شود که در جنگل سپید رخ می دهد که همان جنگ با اکوان دیو است که در شاهنامه آمده است . (کیانیان ،ص 142) کویاجی سرچشمه ی داستان اکوان را دیو چینی باد می داند .( آئین ها و افسانه های ایران و چین ،ص 6 تا 9 )بنا بر شاهتامه  روزی کیخسرو و همراهانش به بزم نشسته بودند که چوپان شاهی پریشان برایشان در آمد و گفت که گوری چون  شیر نر به گله حمله کرده است که پوستی  به رنگ خورشید دارد و گو یی مویهایش را زر ساخته اند وخطی به رنگ  سیاه تا  دنبال وی کشیده شده است و بسیاری از اسبان را تباه ساخته است  .    

کیخسرو که از کار آگاهان شنیده بود این جانور اکوان دیو است ،رستم را از زابلستان فرا خواند و به نبر با این دیو فرستاد ، رستم سه روز و سه شب به دنبال اکوان دیو می گشت  تا روز سوم او رایافت کمند  کشید  تا  اورا اسیر سازد  که دیو ناپدید شد ، رستم همه جا به دنبال او بود تا باردیگر وی را دید و تا کمان بر کشید تا اورا به تیر بیفکند ، باز اکوان نا پدید گشت  ، رستم خسته و کوفته در کنار چشمه یی به خواب رفت که اکوان فرا رسید و او را با تخته سنگی که بر آن خفته بود بر گرفت و به آسمان بردو از رستم پرسید که او را به دریا بیندازد یا به کوه بیفکند ، رستم که می دانست هرچه  بگوید ، دیو بر عکس ان را انجام خواهد داد ، از دیو خواست تا او را به کوه بیندازد و اکوان رستم را به دریا انداخت و رستم شنا کنان خود را به خشکی رسانید و باز بدان چشمه باز آمد و بار دیگر با اکوان روبرو شد  و سرانجام او را به بند کشید و کشت . ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 117 و 118 ) این اکوان دیو در بیژن نامه پسری دارد به نام " برخیاس " :

           مر آن دیو را نام بد بر خیاس       که رستم از او  داشت در دل هراس

 ( مجله ی آینده شماره   4  ص 257 سال  1360 )

 7 - ضحاک  : د یوی است در پیکر انسانی یا انسانی به پیکره ی دیوان در آمده که در شاهنامه در آغاز  به شکل انسانی  ظاهر می شود  که فرزند مرداس است اما در نهایت  شکل به سوی مادر خود  و در این تعبیر " مادر بوم  و بومیان " می گرود و پیکر  دیوی شگفت انگیز به خود می گیرد  که بر دوش وی دو مار روئیده است .

در روایات مذهبی زرتشتیان مادر او ، ماده دیوی است به نام  " اوذاگ " و همو بود که جمشید را به لذات دنیوی حریص کرد و نیاز و فقر و شهوات و گرسنگی رو تشنگی و خشم و قحط  و بیم و رنجپیری وذبول را پدیدار کرد . " ( حماسه سرایی در ایران  ص457 )

ضحاک را در اوستا " اژی دهاک " ، نامیده اند و مخلوقی اهریمنی است ،  دیو دروج  زورمند که مایه ی آسیب آدمیان و ویرانی جهانیان  ، وصف کرده اند که سه پوزه و سه سر و شش چشم داردوصاحب  هزار گونه چالاکی می باشد  و در دو دیگر هزاره دشخدایی می گیرد و یک هزار سال به بی سلطنت می کند . ضحاک در این گونه روایات بسیار شبیه ویشاپ ( vishapa   )است  که آب دهانش زهر آگین بود  و بهرام یا ورثرغن او را به همراه ازدهای اژی  مغلوب کرد و در کوه دماوند به زنجیر کشید . ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 175 )( ایندره در اساطیر ودایی ایزدی است نیک که کشنده ورتر ( یورش ) است که همانندش  در اساطیر ایرانی  " اژی " یا اژدها یا ضحاک ا است .)

ا و در شاهنامه می خواهد لشکری از دیو و پری فراهم آورد و آنان را بامردمان در آمیزد  و به جنگ فریدون برود  ولی  سر انجام به وسیله ی فریدون  نابود می شود.

 خاندان ضحاک در داستانهای مختلف ایرانی تا مدتها  در ایران باقی می مانند و گاهی صاحب منزلت و مقامند و به همین جهت می توان ادعا کرد که آنان نمایندگان  و بازماندگان  سنتهای بومی سرزمین خود بودند که از سرزمین خود جدا نشده بودند و در فرصتهایی به قدرت و سلطه ی کهن قوم خویش باز می گشتند. از  جمله افراد معروف خاندان ضحاک ، " کاکوی "  پهلوان است که نبیره ی ضحاک بود و با منوچهر شاه جنگید ودیگری  مهرا ب کابلی ،پدر زن رستم که شاه کابل بود و همسرش سیندخت  که به پیغام آوری به نزد سام نریمان رفت و او را از دشمنی با خاندان خود باز داشت

.ضحاک در شاهنامه  دارای ویژگیهایی است که دیو زادی و کرداری او را نشان می دهد :

      1- با اهریمن رابطه یی نزدیک دارد ،و در حقیقت اهریمن را به جای پدر خود بر  گزید ه است  و به فرمان او پدر واقعی خود را در چاه می افکند و  می کشد .

     2-  ضحاک چهره های مختلف اهریمن را در پیکرگردانیهای او می بیند و این امر نشان می دهد که دیدار او با اهریمن تصادفی و  موقتی نسیت  . اهریمن بارها برای او پیکر گردانی می کند  گاهی   به صورت جوانی خردمند در می آید و به خوالیگری  ( آشپزی ) برای  او می پردازدو ضحاک را به خونخواری و  بیرحمی بر می انگیزد و اهریمن کتف ضحاک را می بوسد ونا پدید می شود و به جای بوسه هایش دو مار سیاه بر شانه های ضحاک  می روید که پزشکان هرچه آنها را می برند باز سر بر می آورند  .اهریمن بار دیگر به صورت پزشکی پیکر گردانی می کند وبه  ضحاک  توصیه می کند تا برای درمان ماران به آنان مغز سر مردمان بخوراند و از این کار نابودی مردم را مورد نظر دارد.

     3- کابوسهای ضحاک و پریشانی او از تولد فریدون نیز می تواند  به نوعی ،از تاثیرات حضور اهریمن و آگاه کردن ضحاک از خطری که او را تهدید می کند باشد.

    4- ضحاک در بیت المقدس سرایی با طلسمهای اهریمنی داشت که در دژ هوخت یا  گنگ  دژ  تعبیه شده بودو این طلسمات به وسیله ی فریدون باطل گردید .

   5- ضحاک به وسیله ی دیوان و جادوان بسیار حمایت می شد و چون فریدون بر او چیره شد ، بسیاری از آنان را کشت.

   6- فره فریدون ، او را در برابر ضحاک نگهداری می کرد و اورا بر گذشتن از آب یاری می داد، نیروی افسونگرانه ی فریدون که او را توانا می کند تا به صورت اژدها در آید ، نیز   می تواند نماد یاری اهورا مزدا به فریدون در جدال با اهریمن و دیوانی چون ضحاک باشد. دو بار  پیام آوردن  سروش برای فریدون  که از کشتن ضحاک خودداری کند ،درست   در هنگامی که فریدون می خواست  ضحاک را بکشد ، دقیقا ضحاک را  به نماد ی از  جدال اهریمن و اهورا مزداتبدیل می سازد.

  8- ا فراسیاب نیز  همانند ضحاک ، در شاهنامه به صورت انسان تصویر می شودکه اگر چه چهره یی انسانی دارد اما در عمل کردهای او نشانه های فراوانی از پیکر گردانی دیوان به انسانها وجود  دارد بویژه  " ... بنا برآنچه برخی اندیشیده اند اصلا خدای جنگ و رب النوع بزرگ تورانیان بوده است و به همین مناسبت در داستانهای ایرانی صاحب عمری دراز بوده است .."معنای  نامش را یوستی" هراس آفرین "  می داند .( حماسه سرایی در ایرا ن ص 618 )

در اوستا برادر نیکو کار او اغریرث ، از جاودانان است و معنی نام او "  پهلوان و فوق بشر است " ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 99)

در داستانهای شاهنامه ، افراسیاب ،گاهی چون شاه مازندران   به جادو دست می زند و به جادو در آب نهان می شود .

افراسیا ب   که به جادو  از هوم گریخته بود ،در برکه یی که از آب دریا ساخته شد  بود  مخفی شد .." ( که  به دست هوم عابد گرفتار گردید.  ا و گاهی چون دیو سپید در غار و دژی زیر زمینی زندگی می کند: " ...افراسیاب  به دژ زیر زمینی خود پناهنده شده بود که هوم پارسا و دلیر ، با چشمان زرد رنگ  ...او را دستگیر کرد ...( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 109)

  دیو اوژنان در اساطیر و حماسه های ایرانی  :

 در متون اساطیری و حماسی ایران چند دیو اوژن  یا کشنده ی دیو و جود دارند که همگی باید از فاتحان آزیایی باشند که خاطره ی پیروزی آنان در نزد آریائیان ارجمند و ماندگار بوده است . ، مهمترین آنها عبارتند از :

       1- هوشنگ ، پادشاه ایران ،  نواده ی کیومرث شاه ایران است که برای نخستین بار بردیوان غلبه می کند و خزروان دیو که پدرش سیامک را کشته بود نابود می سازد

       2- تهمورث ، پادشاه ایران ،  پسر هوشنگ که لقب " دیو بند " داشت  در ائوگمه دائجا "آمده است که که تهمورث دیو ترین دیوان اهریمن پلید بد کار را گرفت و سی زمستان به باره داشت  و هفت نوع دبیری از او بیاورد .( عفیفی ،دانشگاه مشهدصٌ22)...و خدا ی تعالی نیرویی به او داده بود که دیوان و ابلیس را را فرمانبردار خود کرده بود و ایشان را فرمود که از میان خلق بیرون شوید و همه را از ابادی ها بیرون کرد و به بیابانها فرستاد ." ( بلعمی ف ص 20و 21 ) در رام یشت امده است که  " ... تهمورث از فرشته ی هوا درخواست کرد که وی را بر همه ی دیوان . جادوان چیرهسازد که اهریمن را به پیکر اسبی در آورده ، بر او سوار گشته ، به دو انتهای زمین براند .. و سر انجام اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و در مدت سی سال به دو کرانه ی زمین همی تاخت و  .. در این سی سال ، بر او زین می نهاد و بر پشت او سوار می شد و و هر روز سه بار گرد گیتی می گشتو برسرش گرز پولادین می کوفت با او دریا و کوه و فراز و نشیب را می پیمود .." ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 220 ). فردوسی تنها اشاره یی بدین  داردو می گوید تهمورث به افسون اهریمن را اسیر کرد ، دیوان بر او شوریدند و تهمورث با آنان پیکار کرد و دو بهره از ایشان را کشت واز  انان  که زنده گذاشت،  سی گونه خط و نوشتن  اموخت .

 او اولین کسی بود که  دانش  دیوان و  کارها و حرفه ها و فنون آنان را یاد گرفت و به مردم یادداد.به نظر می رسد که دیوان در این دوران صاحب تمدنی برتر از تهمورث و یاران او بودند وخواندن و نوشتن یا به عبارتی دانشهای مکتوب را  ....  در قلمرو تهمورث رواج دادند.

3-  جمشید ، پادشاه ایران ،  که بنا بر دینکرد  دیوان و پریان به فرمانش در آمدندو به آبادانی جهان پرداختند .

                              بفر مود پس دیو نا پاک را        به آب اندر آمیختن خاک را

                        هر آ نچ از گل آمد چو بشناختند       سبک خشت را کالبد ساختند

                       به سنگ و به گل دیو دیوار کرد       به خشت از برش هندسی کار کرد

                              چو گرمابه و کاخهای بلند         چو ایوان که باشد پناه از گزند

جمشید دیوان را به کار گل گماشت و ایشان قالب برای خشت زدن ساختند و با سنگ وگل و گچ بنها و ساختمانها و دیوارها ساختند و کاخها و گرمابه بر آوردند و استخراج معدنها و و گوهر های گوناگون  را به مردم یاددادند و پزشکی ودرمان دردمندا را رواج دادند....جمشید  آن گاه  تختی برای خود ساخت با گوهر های فراوان  که دیوان  آن را  برسر می گذاشتند و به همه جا می بردند  و آن روز را که روز پیروزی بر دیوان بود " نوروز " نامیدند . در روزگار  جمشید ، نه سرما بود و نه گرما ، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک دیو آفریده ، پدرو پسر هردو به صورت جوانان پانزده ساله بودند . ( پیکر گردانی در اساطیر  ص 224).

بنابر شاهنامه ، جمشید  به وسیله ی " اوذاگ " دیو به لذات دنیوی حریص می شود و نیاز و فقر و شهوت و قحط و رنج پدید می آورد.جمله ی مردمان و دیوان را گرد آورد و گفت من پروردگار شما هستم   و همین گمراهی سبب فنای قدرت او شد و ضحاک بروی غلبه کرد و او را کشت .در یشتها آمده است که دروغ گویی جم مایه ی فنای او شد اما بنابر  روایات متاخر جمشید بدون آنکه خود بداند به دیوی گوشت داد و ای عمل موجب نابودی او گردید.

     4 – فریدون پادشاه ایران ، که اگر ضحاک را دیو بشماریم  او را نیز باید از دیو افکنان به حساب آوریم . روایت مجمل التواریخ از تسلط فریدون بر ضحاک تقریبا  همانند چیرگی تهمورث بر اهریمن است : " ...فریدون ...ضحاک را بگرفت و و چهل سال بسته بر هیونی گرد عالم بگردانید و آخر در کوه دماوند در چاهی ببستش ..." ( ص 41 )

     5- گرشاسپ : گرشاسپ پهلوان ایرانی که به صفات گیسو دار و گرزور و نرمنش  موصوف است واز پهلوانانی  است که در اوستا از او یاد شده است . بنا بر روایات اوستا ، گرشاسپ ،اژدهای سرو ور شاخدار را که آدمیان را می اوبارید و بسیار زهردار و زرد رنگ بود  را کشت و در کنار دریای " ووروکش "  ، "گندرو " دیو زرین پاشنه و " سناوذک " دیو شاخدار سنگین دست را نابود کرد .

      6- سام : که دیوی را در چین می کشد .

      7- رستم پهلوان   که دیو سپید و بسیاری از دیوان مازندران و اکوان دیو را می کشد. و اگر افراسیاب را نیز دیو به شمار آوریم  رستم قاتل او هم هست .

      8– بنا بر روایات زرتشتی کاوس نیز از کسانی است که بردیوان فرمانروایی داشته اند : "...کوی اوسن زورمند بسیار توانا  بر فراز کوه ارزیفی  erezifya  صد اسب و و هزار گاو و ده هزار گوسفند به  انا هیتا قربانی داد و از او خواست که او را یاری کند تا بر دیوان و پریان و جادوان    ... فرمانروایی ابد و اردویسور اناهیت او را در این کار یاری داد ( حماسه سرایی در ایران ،ص  502  ) کاووس برکوه البرز هفت کاخ ساخته بود که «  از آن  جا بر دیوان مازندران حکومت می کرد  و آنان را از تباه کردن جهان باز می داشت  ( همانجا )بنا بر سوتگر نسک  "... کاووس برای هجوم به اسمانها با سپاهی از دیو ان بد کار  خو دا بر فراز ه ی البرز رسانید .."  ( همانجا ص505 )

نتیجه گیری کلی

بنا بر آن چه در فوق بدان اشاره شد ، و بدون آنکه بخواهیم نتایج مورد نظر خود  را امری مسلم و کامل و مستند به شمار آوریم ، تنها با تحلیل داستانهای دیوان  از دید تفسیر هرمنوتیک متون حماسی و اساطیری ایران که مانند هر تحلیلی از این نوع می تواند نظری شخصی ومغایر نظر دیگران باشد ، به عقیده ی نویسنده ی این مقاله ، " دیوان " بومیان این سرزمین پیش از آریائیان هستند که از تمدن و فرهنگی به مراتب برتر از آریائیان برخوردار بوده اند و به سختی و در مدتی طولانی در برابر آریائیان مقاومت می کرده اند اما با غلبه ی آریائیان ، علی رغم نقش مهمی که در شکل گیری تمدن و فرهنگ آریایی داشته اند ،بتدریج  اشغالگران آریایی که صاحبقدرت کامل شده بودند ،  تصویری دشمنانه و زشت  از ایشان ارائه می دهند که در حاغظه ی نسل های آینده جایگزین می شود و به داستانهای  اساطیری و حماسی راه می یابد و مقاومتهای طبیعی بومیان  به رفتارهای بی منطق مخلوقاتی سرکش و بد نهاد که گویی هیچ هدفو اندیشه ی مثبتی را در سر نمی پرورانند ، تغییر جهت می دهد.

 اما هنوز در متون اساطیری و حماسی قراین بسیاری هست که می تواند واقعیت های آن دوران گم شده را باز سازی ئ حقیقت ماجرا را تا حدودی به تماشا بگذارد . در این متون  می بینیم که دیوان به طور کلی شبیه انسان هستند و اگر خوارق اعمال و رفتاری از آنان دیده می شودبه درجه ی هوشمندی و خلاقیت و تواناییهای مادی و معنوی آنها مربوط است و این امر  بویژ ه دردوران  نخست تاریخ اساطیری ایران یعنی دردوران کیومرث وهوشنگ و تهمورث و جمشید و کاووس ، بخوبی دیده می شود . در این دوران :

  1-دیوان بر حکومت کیومرث می شورند و خزروان دیو  سیامک پسر کیومرث نخستین انسان یا نخستین شاه را می کشد ،کیو مرث در این دوران دارای زندگی کاملا ابتدایی است ، بر اوج کوه زندگی می کند و لباسش از پوست حیوانات است و لشکریانش از آدمیان و دد ان و حیوانات تشکیل شده است و از  آنجا  که  کوه نشین است ،از بد سگالی اهریمن و فرزندش در باره ی خود بی خبر است به طوری که سروش  فرشته ی پیغام رسان ایزدی اورا از توطئه چینی اهریمن آگاه می کند و این امر نشان می دهد که کیومرث  با سرزمین جدیدی که بدان آمده است آشنا نیست واز  آنچه در قلمرو  ی که  بر آن جای گزیده است آگاهی دقیقی ندارد . از این رو می توان ادعا کرد که کیومرث رهبر و پیش گام اولین گروه از آریائیانی باشد که به این قلمرو تازه رسیده اند  که از این پس " ایران وئجه " نامیده می شود  و بومیان این سرزمین که از این به بعد دیوان خوانده می شوند ، درحقیقت صاحبان اصلی این سرزمین هستند که در برابر او و همراهانش به مقاومت برخاسته اند . طبیعی است که آریائیان تازه وارد  با بومیان تفاوتهایی در رنگ پوست و موی چهره  و تمدن و فرهنگ  داشته اند و کاملا متفاوت از آنها به نظر می آمده اند و به اسانی  " دیو " تصور  می شده اند. اولین رویارویی بومیان با کیومرث ،  بنفع بومیان پایان می پذیرد ، سیامک کشته می شود  و به روایت شاهنامه یک سال بعد سروش بار دیگر بر کیومرث ظاهر می شود و او را به نبرد با دیوان بر می انگیزد و در واقع ، مرگ کیومرث پایان یک دوره ی سی ساله توام با شکست برای آریایائیان مهاجم است.

2- با روی کار آمدن هوشنگ ،که لقب پیشداد دارد ( معنای نخستین قانونگذار است ) قدرت آریائیان تثبیت می شود و در دوره ی هوشنگ ، همه ی قراین  حکایت از آن دارد که هوشنگ به پادشاهی کاملا پیروزمند بدل شده است. بنا بر روایات اوستا بر پهنه ی هفت کشور فرمانروا می گردد و دیوان و پریان را ( که همان   مردان و زنان بومی هستند )مقهور می کند و دو بهره از دیوان مازندران و  و بد کیشان " ورن " را نابود می سازد . از کارهای هوشنگ این است که :

   1-  ابتدا قاتل پدر خویش را سر می برد که این امر به معنی پیروزی نظامی و جنگی او بر بومیان است .

   2- آتش را کشف می کند که این امر می تواند نماد 3 پدیده ی خاص باشد :

الف :  درداستان کشف آتش  می خوانیم که هوشنگ در کوه از دور مار سیاه اژدها کردار تیره رنگ و تند تازی  را می بیندو سنگی بر می گیرد و به سوی آن پرتاب می کند ، مار می گریزد و اسیبی نمی بیند اما بر اثر برخورد آن سنگ  خرد با سنگ بزرگ  دیگر  ، اتش از آن می جهد و هوشنگ آش را به فال نیک می گیرد و همان شب آتشی بزرگ بر می افروزد و " جشن سده " را بنیاد می نهد.

 معنای نمادینی که از این کشف می توان دریافت این است که آتش به نماد غلبه ی هوشنگ  بر بومیان تبدیل می شود و ماری که می گریزد و آتشی که کشف می شود  و جشن سده یی که برپا می گردد ، دقیقا این پیروزی سیاسی – نظامی  هوشنگ را به صورت سنتی پایدار و آئینی که مظهر غلبه ی خوبی بر بدی و روشنی بر تاریکی است در  می آورد .

ب:کشف اتش می تواند آغاز مرحله یی تازه درترک موقت نبرد وآغاز   هم زیستی مسالمت  آمیز   بو میان و اشغالگران آریایی تازه وارد هم  باشد که از  نشانه های آن می تواند  به خدمت گرفتن آتش به وسیله ی هوشنگ و آریائیان زیر فرمان وی ، برای جدا کردن آهن از سنگ ، رواج آهنگری و ساختن تبر و تیشه  و اره و ایجاد رودها از دریاها، رونق بخشیدن کشاورزی و جدا کردن حیوانات اهلی از وحشی  و جامه  ساختن از موی و پوست حیوانات باشد که،  بدرستی ، نشان دهنده ی  نقطه ی گذار آریائیان از زندگی شبانی و ورود آنان  به مرحله ی  کشاورزی و شهر نشینی  است  که بومیان قبلا بدان وارد شده بودند واینک  آن را به آریائیان شبان پیشه می آموختند .

این که در اوستا و شاهنامه  و برخی از روایات اساطیری کهن  می بینیم که دیوان خط و نوشتن و ساختن خانه و کاخ و گرمابه و دیگر مظاهر زندگی متمدنانه را به هوشنگ و تهمورث و جمشید یاد می دهند ، می تواند بدین معنا باشد که  بومیان عملا در مرحله زندگی متمدنانه  یی قرار داشته اند و همه  ی میراثها و دست آوردهای فکری و اجتماعی خود را به میل یا اکراه در اختیار آریائیان غالب قرار می داده اند .   

ج: حمله ی هوشنگ به مار سیاه تند تازو  کشف آتش می تواند  بنیادی دینی هم داشته باشد که ریشه ی آن  دردشمنی آریائیان با باور های کهن بومیان   بوده است ، بدین معنی که  بومیان به  سنتهای دیرین توتم پرستی  و  اژدهایان   آتش کام  و خدایانی که " د ئو " خوانده  می شدند  و پریانی که بغ بانوان زیبا  به شمار می آمدند  و... ، باور داشتند و آریائیان بنا بر سنتهایی که بعدا در تعالیم زرتشتی دیده می شود با این اندیشه ها سازگار نبودند  و همه ی این باورها را نفی می کردند  و طبعا با پیروزی خود بر بومیان ، خدایان کهن  آنان را به زیر زمین می فرستند و به آنان بار معنایی منفی و زشت و تحقیر آمیز می بخشند به همین دلیل است که خدایان کهن یعنی   " دیو ان " پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق ، در ردیف شیاطین و مظاهر شر در می آیند و " دیو " ، بدکار و زشت و بد اندیش و پلید ، خوانده می شود . این موضوع نشان می دهد که فقط در ایران است که که این واژه در تحت تاثیر تعارضات درونی جامعه و غلبه ی  آریائیان که باور های دینی بومیان را نفی می کرده اند از معنا ی الهی  تهی شده است و از  معنایی اهریمنی برخوردار گردیده است   .

3: دیوان از آغاز شاهنامه تا داستان دیوان مازندران افراد بسیار عادی جامعه هستند  و همانندهمه ی  انسانهای دیگر ، تصویر  و تصور می شوند ودر روی این خاک ، چون دیگر مردمان زندگی می کنند ولی  با ظهور زرتشت که به معنای روی کار آمدن تمدن و فرهنگ کار آمد و پخته و مطلوب آریائیان این سرزمین است ، در زیر زمین پنهان می شوند ، بنابرا ین می توان گفت که علی رغم اندک تفاوت ظاهری میان بومیان و آریائیان  ، تنها موضوع مورد اختلاف آنها  در دو موضوع مهم واساسی است :

1- بومیان بر سر حکومت بر زادگاه و قلمرو اجدادی خود با آریائیان اختلاف داشته اند ومی توان گمان برد که نبرد کاووس و رستم  در مازندران و غلبه بر بومیان  ان جا که برای خود حکومت و تشکیلات اداری و سیاسی و نظامی  خاصی داشته اند  بازمانده ی خاطرات این اختلافات باشد و داستان  هفت خان رستم نیز  ، می تواند بازتاب  مقاومتهای بومیان و نبردهای قدرت و بود و نبود  آنان با آریائیان و نشانه ی سنگر بندی ها ی ایشان در برابر دشمنان   واشغال خاک خود به وسیله ی آنان به شمار آید .

2- و مراحل مقاومت بومیان در برابر اقوام مهاجم آریایی باشد..

3-  طبعا بومیان و آریائیان بر سر باورهای دینی و عقیدتی هم با هم اختلاف داشته اند که مهمترین نماینده ی این اختلاف تعلیمات  زرتشت و باورهای دینی اوست که تمام سنت های بو میان را نفی می کند و خدایان و مقدسات آنان را با سنتها و باورهای آریایی جانشین می سازد.

        3-   دیوان در شاهنامه ، همان  بومیان پیش از آریاییان هستند ، تمدن و فرهنگ وآداب و رسوم آنها بسیار پیشرفته و اعجاب انگیز  است  این بومیان ، سالها در برابر اقوام مهاجم آریایی مقاومت می کنند  و داستان این مقاومتها و ناسا زگاریهای آنان با آریاییان که در ناخود آگاه اقوام مختلف ساکن این سرزمین باقی مانده بود ، بعد ها   به صورتهای مختلف در شاهنامه بازتاب می یابد  آن چنان که می توان گفت این داستانها منعکس کننده ی  یک سلسله مقاومتهای تدریجی بومیان است که در آثار اساطیری و حافظه جمعی این اقوام بتدریج ،جنبه دینی و پهلوانی به خود گرفته  و تغییر ماهیت داده بود و در نتیجه ، بومیان صاحب خانه در تحت قدرت سیاسی و سلطه ی نظامی اقوام مهاجم خودبه عنوان  دشمنان سرزمین مادریشان معرفی  شدند .

 به عنوان مثال دیوان، بر اولین گروه  مهاجمان آریایی که فرمانروای آنان را  کیومرث بر عهده دارد  وخود و لشکریانش   لباس پوست بر تن دارند و بر فراز کوه زندگی می کنند و سپاه او با دد و دام شیر و پلنگ در آمیخته اند  و از هر حیث  از بومیان این سر زمین عقب افتاده تربه نظر می رسند ،می شورند و فرزند کیومرث را که سیامک  نام دارد ، می کشندوبا این پیروزی  اولین دور نبرد به نفع  بومیان پایان می یابد، اما دور دوم نبردها که   در زمان هوشنگ و تهمورث آغاز می شود با پیروزی آریاییان همراه است .

 هوشنگ با به دست آوردن آتش که عملا راه یافتن آن را بومیان به وی آموخته بودندو این امر را می توان از نبرد هوشنگ با مارو  اصطکاک دو سنگ و درخشیدن آتش  دریافت - که می تواند مظهر قدرت اهریمنی  دشمن باشد – دشمنی که به مرور ایام ،   قدرت بیشتری کسب می کند و در موقعیت اقتصادی و نظامی  بهتری نسبت به بومیان قرار می گیرد .

هوشنگ بنا بر اوستا ،: " بر پهنه ی هفت کشور سلطنت می یابد و بر دیوان و پریان و جادوان و بد کیشان و کاویان و کرپانان غلبه می کند و کار آنان را به جایی می رساند که از ترس او به تاریکی پناه می برند ، هوشنگ دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان "ورن " را نابود می سازد  ..."  او نه تنها فرمان روای آدمیان بود بلکه بر دیوان و پریان و....هم فرمانروایی داشت ، مسلما بسیاری از این مخالفان هوشنگ که در اوستا نخستین قانونگذار هم نامیده شده است ، از بومیان زن و مردی  و یا روشنفکرا نی هستند که قانون گذار مسلط ، آنان را دیو ، پری ، جادوگر  و بد دین می خواند  ، مخصوصا که هوشنگ به یاری آتش ]آهن را از سنگ جدا می سازد و آهنگری پیشه می کند و اره و تیشه و تبر فراهم می سازد و سلاحهای گوناگون به دست می آورد و کشاورزی  را رونق می دهد همراه با آن ، به دام پروری می پردازد و همه ی این امتیازات ، او را به لحاظ اقتصادی توانگر و در برابر بومیان و متحدان آنان قوی تر می سازد .  

  تهمورث با غلبه وسیع تر  بر بومیان به اخذ تمدن و فرهنگ وسیع  آنها که آریاییان به هیچ وجه از آن برخوردار نبودند  می پردازد وسی گونه خط و ساختن بناهای بزرگ وحمام و ...را از آنان یاد می گیرد ،دوره ی هوشنگ و تهمورث  را از این دیدگاه می توان دوران اخذ کامل تمدن و فرهنگ اقوام بومی پیش از آریاییان در این سرزمین دانست ، یا دورانی که اقوام بومی و مهاجمان آریایی به نوعی همزیستی سازنده و مسالمت آمیز با هم رسیده بوده  اند و عصر تبادل فرهنگی دو گروه با منافع مختلف آغاز شده بوده  است .

بنابر شاهنامه بااین نوع غلبه ی اقوام آریایی بر بومیان  ، نه همه ی قلمرو های بومیان به دست آریایی ها افتاده بوده   و نه مقاومتهای بومیان پایان پذیرفته بوده است زیرا می بینیم که تا زمان جمشید اقوام بومی هنوز در برابر آریاییان مقاومت می ورزند واین مقاومت در اتحاد مخالفان جمشید بسیار قابل توجه است زیرااین بومیان هستند که بااهالی خاور که " سلم "مظهر قدرت آنان است و ساکنان مناطق توران و نواحی آسیای مرکزی  و دیگر بخشهای   این سر زمین  ،   ( بعدا ایران نامیده می شود )  که " تور " مظهر آنان است ، بر ضد آریاییان متحد می گردند و جمشید را که قدرت آریاییان را به اوج رسانیده بود ، نابود می کنندواین مقاومتها در ادوار مختلف  پس از جمشید نیز دیده می شود .بازهم دیده می شود  .

   ارتباط دیوان و اهریمن  با ضحاک تازی  و حمایت از وی به صورتهای گوناگون چون طلسم سازیها برای دفاع از ضحاک و تعالیم اهریمن ، قدرت جمشید را به مبارزه  می طلبد و سرانجام موجبات غلبه  بر جمشید و کشتن او  و اره کردن وی را فراهم می  آورد و این دور نبرد ،  به سود بومیان پایان می یابد.

در دوره ی پس از جمشید نیز بومیان مقیم این سرزمین به عنوان فرزندان و تبار ضحاک همچنان نفوذ و قدرت خودرا حفظ می کنند و زنان و مردان بسیاری از تبار آنان در نواحی مختلف قدرت و منزلتی دارند ولی معمولا در هرم قدرت جامعه در نقشهای درجه دوم و سومی ظاهر می گردندو نقش اقلیت های غیر قابل اعتماد را برای صاحبان قدرت که خود  معمولا راویان و مبلغان قدرت هم هستند بر عهده دارند

 مهراب کابلی و خاندانش چون رودابه همسر زال و مادر رستم ، کاکوی از پهلوانانی که نژادش به ضحاک می رسید و  در زمان فریدون از سلم و تور حمایت و با ایرج و فریدون و منوچهر مخالفت و جنگ می کرداز همین مقوله مردمانند .از همین جاست که می توان حدس زد که داستان تقسیم سر زمینهای فریدون میان فرزندانش ، در واقع بازتابی ازاشغال سرزمینهای بومی  و  نبردهای بومیان  در سر زمینهای دور و نزدیک خود  ، با آریاییان مهاجمی باشد که این ملک را اشغال کرده و آن را  از آن خود می دانسته اند و فریدون بر آنها شاهی می کرده است  وفرمانروایان هر یک از ولایات که  بر گوشه یی از آن حکم می رانده اند ، فرزندان فریدون خوانده می شده اند  و نبرد های آنان با فریدون ،امری داخلی و خانوادگی به شمار می آمده است و گرنه عملا  می تواند هیچ نسبت واقعی میان سلم و تور و ایرج وجود نداشته باشدو همه ی این داستانها ، برای استتار انگیزه های مخالفنت بومیان با آریاییان مهاجم ساخته وپرداخته شده باشد و بتدریج و به مرور ایام به عنوان داستانهای واقعی ، به وسیله ی راویان قدرت ،روایت   شده باشد.

از آن جا که در اساطیر ایرانی جمشید و کاوس شباهتهای فراوانی باهم دارند ،مقاومتهای بومیان در دوره ی جمشید ، به دوران کاوس هم منتقل می شود و در دوره ی کاوس ،باز شاهد حضور پر رنگ دیوان و مبارزه جویی های آنان هستیم  تا آنجا که دیوان در این دوران ، در مازندران دارای  حکومتی مستقل می باشند  و بسیار قدرتمند هستند و شاهی بزرگ چون کاووس و پهلوانی نام بردار چون رستم را به مبارزه می کشند ولی پس از این تاریخ و با جا افتادن قدرت  و تسلط کامل آریاییان ، داستانهای نبرد  پهلوانان آریایی به سمت و سوی نبرد با  افراسیاب ( که او نیزآدمی دیو پیکر یا دیوی آدمی روی است که چون دیگر دیوان  ؛ زشت و پلید است و سراپای او در سیاهی فرو رفته است )، تغییر جهت می دهد وبا غلبه ی کیخسروبر افراسیاب می توان گفت که ستیزه های مداوم با بومیان به نقطه ی پایان خود می رسد و دوران نبردهای درونی آریاییان با هم آغاز می شود که نماد کامل آن ستیز گشتاسب و لهراسب، گشتاسب و اسفندیار و  نبرد رستم و اسفندیار و جنگهای  بهمن و خاندان رستم است .

 

 

* این مقاله در یادنامه دکتر سرکاراتی به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

جه افتخار بزرگی است معلم زبان و ادببات فارسی بودن !

 

 

 

 

منضوررستگار فسایی

جه افتخار بزرگی است معلم زبان و ادببات فارسی بودن ! × 

زبان وادببات فارسی ببش از هزار سال است  که در ابران و کشورهابی که با آن تاربخ و فرهنگ مشترک دارند ، رواج دارد  و عامل وحدت دل و جان گوبندگان و دانندگان آن است ،  ببش از هزار سال است که ابن زبان و ادب ، در سفر و حذر ،یار غار همگان شمرده می شود، با کاروانهای حله ی  تنبده از دل وجان ، از سیستان تا اقصای روم وهند و چبن و آسیای صغیرو بالکان ، سفر کرده است و در دل دانایان و ارباب عشق و زببا یی  ، ماندگار شده است  و  مهمان هرکس و هر جا که شده است، دست از دامنش بر  نداشته اند و برسر و چشم و صدر مصطبه و مسجد و محرابش نشانده اند ، به دبیرانش ، وزارت و ریاست و شاهی داده اند و به شاعرانش زر و سیم و غلامان زرین کمر و کنیزان دل ربا بخشیده اند  و به آنان امکان داده اند تا بتوانند از نقره دبگدان و از زر اسباب خوان بسازند،

 

 سخنورانش با جادوی کلام، دلهای چون سنگ را موم ساخته اندو اگرچه گاهی جان باخته اند و زبان خود را بر سر سخن از دست داده اند ، امادر دفتر زمان جاودان مانده اند ، اگرچه  گاهی به سیاه چالهای" سو" و" دهک " گرفتار آمده اند و در قلعه ی" استخر"  اسیر شده اند، اما نامشان  بر در و دیوار ها  و اوراق روزگار نقش بسته است،شبهای دراز و تیره و تار مردم ، به یاری   ابن شهرزاد قصه ساز ، پر از قصه و داستان و ماجرا و آواز شادی و غم   شده است   ،چه هنرمندان  بزرگی که رودکی وار با چنگ و دف و نی و بربط ،بدان  سرودخوانی و نغمه پردازی کرده اند و آوازه در جهان در  اند احته اند و شمیم خوش نسیم  بوی جوی مولیان آنان، چنان در  جان امیران ،شور و هیجان بر انگبخته است که آنان  را بی اختیار ، بر اسب برهنه نشانده است و بی سر وپا به سرزمین محبوب  کشانده است.

 

 با این اوصاف ، همه  باید اعتراف کنیم که براستی ،  ابن زبان وادب ،  فقط بک  زبان وادب محض و معمولی  نیست، بلکه بک حس دلپذیر و جان پرور مشترک و جمعی  و دارای  هویت وشناسنامه ی فرهنگی است که همچون آسمان آبی بر سر همگان سایه افکنده است و با همه ، آشناست و هیچکس با آن احساس غربت نمی کند ، زیباست وپهناور ،همه جا همراه  است و همه آن را زبان دل و جان و ایمان و عشق خود به شمار می آورند ، با آن همچون فردوسی ، به اوج احساس و غرور حماسی می رسندو با آن ، همانند روزبهان و عین القضات و سهروردی و سعدی و مولوی و حافظ در عمیق ترین لحظه های معرفت و عشق و عرفان و زیبایی  فرو می روند و در دریای ناپیداکرانه ی شعر و شعور و آگاهی  غرق می شوند ، گاهی ابن سبنا وار ، بدان حکمت  می گویند و زمانی بابا طاهر انه ، با مردم یکی  می شوندواگرچه   بظاهر حرفها ی ساده  می زنند ،اما بک دنیا معنی را ، در کلام خود نهان دارند  .

 من سالها فکر می کردم که این زبان و ادب با آن موسیقی خاص درونی و برونی  و طنین آرام بخشی که دارد و به قول حافظ ، هفت گنبد افلاک را پر صدا کرده است ، تنها، وسیله ی ممتازی برای بیان عشق است اما به مرور در  یافتم که نه ،این زبان، خود عشق است ، موسیقی دل است ،زمزمه ی جویبار است، چون روح لطیف و همانند آب روان است و چون شهد شیرین و خوشگواراست

 

گاهی کارش مثل نقاشی به نظر می رسد، ولی چون نیک می نگری ، بهتر از نقاشی است ،گاهی مثل موم نرم وپرانعطاف است و زمانی همچون سنگ ، سخت و استوار می شود  و به کوه البرز می ماند  و دماوند آساست  و گاهی چون  کاخی بر رفته است که باد و باران  روزگاران بدان گزند وارد نمی کند ، مثل کاخ بلندی که فردوسی بر افراشت ، مثل شعرهای خاقانی  ، مثل نثر بیهقی ،مانند گلستان سعدی و نثر ابوالمعالی نصرالله منشی ، مثل شعر عبید زاکانی و طنز دهخدا یی وداستانهای صادق  هدایت و سیمین دانشور  وبزرگ علوی یاکاریکلماتور های پرویز شاپور وسوک حماسه های اخوان و زبده نویسی های شفیعی کدکنی و انچه در هزاره ی آهوی وحشی گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم .    زبان وادب فارسی در جلوه ها و تعبیرهایی دیگر  ،به خراسان بزرگ می ماند که خود ، از آنجا بر خاسته است ،به فارس مانند است که هزاران سال پشتوانه ی تاریخ و هنر و پایداری دارد ، به آذربایجان شبیه است که آتش همیشه جاوید عشق و شور ایرانی پیوسته  در آن فروزنده بوده است و زردشت با  مشعل  نور مقدس ، از آن جا بر خاسته است ، به اصفهان هزار هنر  می ماند و کوههای مازندران و گیلان .وزمانی  دشتهای خوزستان زر خیز  را به یاد می آورد ، در ذهن من گاهی، این زبان وادب ،" همه "  می شود و" همه" می ماند و نسل هایی را می سازد و نشان می دهد که همیشه ، رسولان شمس و قمر ، در روزها و شبهای بی منتهای تاریخ بوده اند ، با اندیشه هایی نو ،روشهایی تازه و آرمان شهرهایی که آن قدر بزرگند که از خاک تا افلاک را در بر می گیرند و نه تنها خیرخواه انسانند که حیوانات و نبات و جما د را هم از یاد نمی برند وبر سر همگان چتر رافت و رحمت می گیرند.

 به روزگار خود باز گردبم و ببینبم که در پهنه ی جهان امروز هنوز زبان و ادبیات فارسی ، چه جاذبه های دل پسندی  برای مردم جهان دارد و هنوز هم در هرگوشه و کنار عالم ،آن را چون کاغذ زر می خرند و در کسب آن رنج می برند و استادان و دانشجویان و متخصصان بی شمار ، وقت و عمر و جوانی خود را بر سر آن می نهند و از آن نام و نشان و احترام می خواهند و این ابر رحمت ،مثل همیشه می بارد و از حسن تربیت آن گلها و سبزه ها در هر سو می روید.   .

 

من در این سالهای طولانی ، به هر سرزمینی که  رفته ام ، از برکت این زبان خود را غریب ندیده ام ، سالی در انگلیس بودم  و صرف نظر از دانشگاههایی چون کمبریج و آکسفورد ، تنها  در موزه ی بریتانیا ، آن قدر آثار مکتوب فارسی و دست آورد های فرهنگی ایرانی را  مشاهده کردم که اگر سالها در آن جا می ماندم، احساس غربت نمی کردم،به امریکا رفتم و یکی دو سال در دانشگاههای هاروارد ُ و بنسیلوانیا بودم و در آن  دانشگاهها  باز هم ُآن قدر استاد و دانشجو  و محقق ایران دوست وجود داشت که دلم می خواست سالها با آنان بمانم یاد بگیرم  وزبان و ادبیات فارسی درس بدهم و شعر و نثر فارسی بخوانم.به هند و چین و روسیه رفتم و دو سال و نیم در دانشگاه برازیلیا در کشور برزیل درس دادم وباز هم  همین احساس را در خود دیدم و حالا که در دانشگاه آریزونا درس می دهم نیز می بینم که  بعد از سالها  زبان و ادبیات فارسی همچنان در  دلها جا دارد و باز زبان و ادبیات  فارسی نوشداروی  من و عامل همبستگی  من با دیگرانی است که  در این جا معنای بار  فرهنگی زبان و ادبیات را می شناسندو راز غنای فرهنگی و اندیشه های انسانی را در  را در درک بهتر زبان و ادبیات ملتهای دیگر می دانند و این مایه ی نهایت سرافرازی است که انسان از سرزمینی باشد که چنین فرهنگ و زبان و ادبیاتی دارد که بیش از چند هزار سال است که اندیشمندان جهان به آن به عنوان منبع فیض و الهام و شناخت معنویات عمیق انسانی می نگرند و چه سعادت بزرگتری که انسان به عنوان معلم زبان و ادبیات فارسی بتواند سهمی هر چند نا چیز در انتقال و آموزش آن بر عهده داشته باشد  . راستی  به همین دلیل است که من به این که یک معلم زبان وادبیات فارسی هستم افتخار می کنم و به خود می بالم.

×این مقاله در سال1385در همین  تارنما منتشر شده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

 

 

شادروان دکتر عبدالوهاب نورانی وصال


اشعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

در دوره ی مشروطه و اندکی قبل از آن، طرز خاصی در شاعری به وجود آمد که می توان بهآن اشعار سیاسی یا وطنی یا اجتماعی نام داد. صبغه ی این اشعار از جهت مضامین و احیاناً شکل و قالب کاملاً ممیز و مشخّص است و در تاریخ ادب ایران مقامی ممتاز دارد و سزاوار است درباره ی آن فحص و دقّت به عمل آمده، دگرگونی های آن روشن شود.

جنبش مشروطه امری نوظهور بود، ادبیاتی که برای تبیین آن پدید آمد ناچار مشخّصاتی

مختص به خود دارد که به هی چوجه در سیر ادب ایران آن را نظیر و همانندی نیست. این همه هیجان و شوق و جنبش فکری که در اشعار این دوره مشاهده می شود؛ در ادبیات ایران کاملاً بی سابقه بوده و نشان دهنده ی روح جستجوگر و اندیشه ی خلّاق و پیشرو شعرای این مرز و بوم است. آشکار است که ادوار ادب ایران هر کدام رنگی خاص داشته و امتیازاتی مختص به خویش دارد و هرگز نمی توان دوره ای را، من جمیع جهات، از ادوار دیگر درخشان تر به حساب آورد و از جلوه های ویژ هی دوره های دیگر چشم پوشید. ادبیات در دور هی سامانی و غزنوی اگر چه باشکوه است، در عمق و گستردگی هی چگاه همانند عصر سلجوقی نیست، رقّت معانی و مضامین در سبک

هندی همانقدر در سیر ادب ایران ب ینظیر و اعجا بانگیز است که شور و هیجان در عصر مشروطه،منتها بر محقق واقع بین است که بدون حب و بغض و سلیقه ی شخصی به تحقیق پرداخته، وجه امتیاز هردوره را مشخص نماید.

جنبش مشروطه همانقدر که از جهت سیاسی و اجتماعی شگف تانگیز است؛ از جهت ادبیات، مخصوصاً شعر، نحوه ی خاص دارد و شایسته است از لحاظ مفهوم و مضمون و شکل و فرم موضوع،در دو مبحث جداگانه قرار گیرد و درباره ی آن بحث و فحصی مستوفی به عمل آید:

نخستین امری که باید در ادبیات مشروطه مورد توجه قرار داد؛ همگانی بودن شعر و علاقه یعامه مردم به خواندن اشعار و رغبت وافر جامعه به ادبیات سیاسی و اجتماعی است. شعر این عصر درانحصار طبقه ی خاصی نیست و مردمِ بازاری نسبت به آن همانقدر شور و اشتیاق نشان می دهند کهفضلا و سخن سنجان طراز اول.

اشعار وطنی و سیاسی همان اندازه که به وسیله ی شاعران فاضل مراحل خود را می پیماید؛ به وسیله ی شعرای پر شور، رونق و صبغه ای خاص می گیرد. دوش به دوش قصاید ملّا محمد باقر بواناتی و ادیب پیشاوری و ادیب الممالک، منظومه های اشرف گیلانی( نسیم شمال) و تصنیف های عارف قزوینی پیش می رود و حتّی گاهی بیشتر مطبوع طبع مردم واقع می گردد. در این عصر، ضوابط جدید و احیاناً سنّت شکنی هایی در کار شاعری به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شایان دقّت و سزاوار امعان نظر بسیار است، اما متأسفانه در این مختصر، مجال بحث درباره ی کلّیه جهات آن نیست و تا آنجاکه وقت اجازه دهد؛ به تذکار نکاتی چند اکتفا می شود.

شاعری در این عصر، با ضوابط جدید خود، بیشتر در خدمت جامعه و به منظور تبیین اوضاع اجتماعی و تفهیم آن به عامه ی خلق است. بدین مناسبت شعرا سعی دارند ه رچه بیشتر زبان خود را بهزبان مردم کوچه و بازار نزدیک سازند و موضوعات سیاسی و اجتماعی را با تماثیل قابل درک ایشانبیان دارند. از اینجاست که گویندگانِ باقدرتی مانند دهخدا برای تفهیم منظور سیاسی و اجتماعی دست به دامان اصطلاحات و لغات عامیانه زده و در اشعار خویش به وفور از آن ها استفاده می نمایند.

ملاحظه کنید کسی که چنین قطعه ای با این همه استحکام و اسلوب، به سبک اساتید کهن سروده است:

یقین کردمی مرگ اگر نیستی است

از این ورطه خود را رهانیدمی

بدان عرصه ی پهن بی ازدحام

خر و بار خود را کشانیدمی

به جسم و به جان هر دوان مردمی

بگسلانیدمی ز هستی رسن

بر این قلعه ی شوم ذات الصور

به تحقیر دامن کشانیدمی

مر این خرمن خار و خس ر ا به جای

بدین خوش علف گلّ ه مانیدمی

در جایی دیگر چقدر باید زبان خود را فرود آورد و تا چه اندازه نرمی به کار برد؛ تا مستزادی

بدین گونه به وجود آورد.

مسمط فکاهی

مردود خد ا، رانده هر بنده ، آکبلای

از دلقک معروف نماینده، آکبلای

با شوخی و با مسخره و خنده ، آکبلای

نز مرده گذشتی و نه از زنده ، آکبلای

نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمال

نه خوف ز درویش و نه از جذبه ، نه از مال

نه ترس ز تکفیر و نه از پیشتو شاپشال

مشکل ببری گور سر زنده، آکبلای

صدبار نگفتم که خیال تو محال است

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است

ظاهر شود اسلام در این قوم؟ ! خیال است

هی با ز بزن حرف پراکنده ، آکبلای

گاهی به پر و پاچه ی درویش پریدی

گه پرده ی کاغذ لق آخوند دریدی

اسرار نهان را همه در صور دمیدی

رودربایسی یعنی چه پوست کنده، آکبلای؟

از گرسنگی م رد رعیّت؟ به جهنم

هستی تو چه یک پهلو و ی ک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

ور نیست درین قوم معیت؛ به جهنم

تریاک برید عرق حمیت، به جهنم

خوش باش تو با مطرب و سازنده، آکبلای

تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ !

آخوند ز قانون و ز عدلیّه شود شاد؟

اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد؟!

یکدفعه بگو مرده شود زنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هزل و مزاح و مطایبه به طرز خاص و جالبی در این عصر رواج دارد و زیباترین قطعاتی

از این قبیل را می توان در دیوان ادیب الممالک، بهار، دهخدا و ایرج میرزا یافت و حتّی شعرایی مانند اورنگ شیرازی نیز در کتابی که، در این زمینه تصنیف ساخته و به طور طنز به انتقاد از وضع جامعه پرداختهاست.

در این منظومه که از کتاب نصاب الرّجال اورنگ شیرازی انتخاب شده؛ انتقاد اجتماعی به طرز خاصی بیان شده است:

ای سویلیزه یار مستفرنگ

آرزومن س د اردین و خرچنگ

گوش ده گفته های نغز مرا

خُ نشود گر ز شعر لقت تنگ

مفلس مف اتن السن فلسن

هست بحر سبک بدین آهنگ

شارلات چه؟ ان ! مدیر شغل مهم

سویل مستفرنگ یزه رجال

عقل و هوش و لی اقت و تدبیر

ح مکر و تزویر و یله و نیرنگ

علم ، ترک زبان مادری است

دیپلمه چه؟ ! مسافرین فرنگ

دیپلمات ان  کسی که بتواند

گشت در هر دقیقه چندین رنگ

مجتهد ، شاربین آب فرات

که به سوی وطن کنند آهنگ

متخصص ، طبیب کم تحصیل

متواضع، ادیب بی فرهنگ

متهور چه؟ ! قاضی حق گوی

پشت که زند پا به نام و به ننگ

عاطفه ، حرف مفت و احساسات

لفظ یکی از های پوچ قشنگ

در معارف بود کمال الملک

وصله یکی از های نا همرنگ

شغل بی طفره کار بی تعطیل

شرب افیون و چرس و شیر ه و بنگ

دائم الحزن مرد با وجدان

درنگ که در این مملکت نموده

چه بود ص وت خوش مفرح قلب؟ !

چنگ مسکر واقعی است ناله

دائم السکر، عارف واصل

دائم الخمر، احمق الدنگ

شعر چه؟ ! جمله های نامربوط

ادبیات، شعر های جفنگ

روزنامه ، وسیله ی روزی

افترا تهمت و ، سهام خدنگ

معنی اعتراضِ قا نونی

قط خ ع اجری و وردن اردنگ

چوب تکفیر ، حربه ی علما

که فرستد حریف را به فرنگ

پاسخ حرف منطقیِ صحیح

عرّه و جفتک است و تیز و کلنگ

معنی سیمِ خالصِ رایج

لعبت شیک و شوخ و ساده و شنگ

خوب کم ، بد زیاد، منصف هیچ

زین سبب گشته است قافیه تنگ

خواه وزرای قدیم مسند

نامشان گشته سنگ قلما سنگ بعضی از سخن سرایان این عصر سعی داشتند هرچه بیشتر رنگ تازه به شعر خود داده، ازاسلوب شعرای سلف دور شوند و حتّی در این باب، در روزنامه ها و مجلات به اقتراحاتی پرداختند و گفتگوهایی در این زمینه به وجود آوردند که از همه جالب تر مقالات تقی رفعت درباره سنّت شکنی و ترک ضوابط قدیم در روزنامه تجدد، منطبعه تبریز و جواب مل کالشّعرای بهار در مجله دانشکده،

منطبعه تهران درباره سنّت گرایی و حفظ اسالیب کهن است. نتیجه این مناظرات و اقتراحات باعث شد که عامه ی مردم، بیش از پیش، ناظر جریان ادبی ایران باشند و نسبت بدان رغبت و اشتیاق بیشتری نشان دهند. صفحات بسیاری از روزنامه های عصر

مشروطه؛ مانند روزنامه رشت، نسیم شمال، کنکاش، صدای رشت، گیلان، صور اسرافیل و ایران نو وقف بر اشعار وطنی و سیاسی است و شعرا کلیه جریانات سیاسی عصر را در شعر خویش منعکسساخته و به طور طنز یا جد نسبت به آن انتقاد و اظهار نظر کرده اند.

مخالفت با هر نوع استعمار و مقاومت در برابر هر گونه بیدادگری شیوه شعرای این عصر

است. انعکاس کلیه وقایع این زمان را می توان در اشعار شعرایی مانند سید نصرالله تقوی، حسن وثوق، ادیب السلطنه سمیعی، فرصت الدوله شیرازی، فرّخی یزدی، عشقی، ایرج میرزا و جعفر خامنه ای یافت.

منظومه قیصر نامه ادیب پیشاوری و هجو او درباره ملکه ویکتوریا و تمجید از قیصر آلمان به

طور وضوح نمونه ی این گونه اشعار سیاسی است. حتّی اندکی قبل از نهضت مشروطه نیز منظومه هایسیاسی چندی سروده شده که مردم را متوجه اوضاع عصر نموده است. از آن جمله می توان قصیده ملا محمد باقر بواناتی به نام شمسیه لندنیه را نام برد.

شاعر مذکور، که ملقّب به ابراهی مخان معطّر است، در شعر خود اوضاع آینده را پیش بینی

کرده و به مردم ایران هشدار داده است که به جریانات سیاسی بیندیشند و در اندیشه آینده خویشباشند.شمسیه لندنیه با این ابیات شروع می شود:

گوش که بانگ نفیر روس برآمد

هوش که گوش از خروش کوس کر آمد

ولوله بر زن که صوت هلهله افزود

سلسله بفکن که فوت شیر نر آمد

از اشعار وطنیه ی دیگری که در این دوره بسیار مشهور و معروف بوده و عارف و عامی آن را است که در روزنامه ی نسیم شمال «! ای وای وطن! وای » می خواندند؛ مستزاد اشرف گیلانی به ناممنتشر گردید.

اینک چند بیت از آن منظومه:

گردیده وطن غرقه ی اندوه و محن، وای!

خیزید و روید از پی تابوت و کفن ، وای!

از خون جوانان که شده کشته درین راه

خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن، وای!

کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟

دردا که رسید از دو طرف سیل فتن، وای!

افسوس که اسلام شده از همه جانب

مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای !

تنها نه همین گشت وطن ضایع و بد نام

پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن ، وای!

بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز

سرخند از این غصه سفیدان چمن ، وای!

بعضی وزرا مسلکشان راهزنی شد

گشته علما غرقه در این لای و لجن ، وای!

سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا!

یک جامه ندارند رعیت به بدن، وای!

گاهی خبر آرند که سر عسکر روم ی

گه آستره ویران شده از شاهسون ، وای!

افسوس کزین خاک گهر خیز گهر زا

از چار طرف خاک به از مشک ختن ، وای!

ای وای وطن! وای!

ای وای وطن! وای!

رنگین طبق ماه

ای وای وطن! وای!

کو جنبش ملت؟

ای وای وطن! وای!

پا مال اجانب !

ای وای وطن! وای!

گمنام شد اسلام

ای وای وطن! وای!

نرگس شده قرمز

ای وای وطن! وای!

سرّی علنی شد !

ای وای وطن! وای!

محشر شده آیا؟!

ای وای وطن! وای!

آمد ب ه ا رومی

ای وای وطن! وای!

گردید مجزا

ای وای وطن! وای

کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟

شام و حلب و ارمن و عمان و عدن ، وای!

بر منظره قصر زر اندود و مطرّا

بنشسته درین بوم و دمن زاغ و زغن ، وای!

یک ذره ز ارباب ندیده است معیت

کارش همه فریاد حسین وای، حنسین وای

اشرف به جز از لاله غم هیچ نبوید

ای وای وطن! وای! ای وای وطن! وای!

کو بابل و زابل؟

ای وای وطن! وای!

جغد است صف آرا

ای وای وطن! وای!

بیچاره رعیت!

ای وای وطن! وای!

هر لحظه بگوید :

ای وای وطن! وای!

گاه در اشعار وطنیه این عصر انتقاد از وضع سیاست روز و تنبیه مردم، جنبه ی تمثیل و تعریض به خود می گیرد و طنز به جای جد می نشیند. سرودن این گونه منظومه ها که از مشکل ترین انواع نظم است؛ تنها از عهده ی شعرای توانا و با ذوق ساخته است، چه عدم توانایی شاعر، منظومه را خنک و مضحک می سازد و بسا که به جای تنبه، باعث مسخره و استهزاء می شود. علّامه فقید، دهخدا، شاعر توانایی است که در سرودن این گونه منظومه ها به حق سرآمد دیگران است. مقالات چرند و پرند و

اشعار طنز آمیز وی در روزنامه ی صور اسرافیل، به امضای دخو منتشر می شد.

قطعه ی رؤسا و ملّت او که در شمار هی بیست و چهارم روزنامه صوراسرافیل، در ستون چرند و پرند انتشار یافته؛ یکی از نمونه های زیبای این گونه اشعار و از بهترین مثنویات طنز آمیز شادروان دهخدا است.

ادوارد براون در تاریخ مطبوعات ایران در دوره ی مشروطیت، دراین باره می نویسد:

منظومه رؤسا و ملّت، چون به زبان مادری که با کودک خردسال خویش به صحبت »

می پردازد نگاشته شده؛ فهم کامل آن (برای انگلیسی زبانان) دشوار می نماید. از کلیه قطعات شعری مندرج در این مجموعه، منظومه ذیل بیشتر از همه از زبان ادبی معمول به دور می باشد. پیشوایان جامعه،علی الظاهر، به مثل یک مادر نادان و ملّت به مانند کودک علیل ناتوانی نمودار است که بالاخره در  نتیجه ی سوء تدبیر مادر، در میان بازوان وی زندگی را بدرود می گوید

خاک به سرم بچه به هوش آمده

گریه نکن لولو میاد می خوره

اهه اهه! ننه چته؟ گشنمه

چخ چخ سگ نازی پیشی پیش پیش

از گشنگی ننه دارم جون می دم!

ای وای ننه جونم داره درمیره!

بخواب ننه یکسر دو گوش آمده

گربه میاد بزبزی ر  می بره

بتّرکی این همه خوردی کمه

لای لای جونم گلم باشی کیش کیش

گریه نکن فردا بهت نون می دم!

گریه نکن دیزی دار ه سر میره !

دستم آخش ببین چطو یخ شده

سرم چرا انقده چرخ می زنه

خ خ خ خ جونم چت شده هاق هاق

آخ تنشم بیا ببین سرد شد

وای بچه ام رفت ز کف رودرود

تف تف جونم ببین ممه اَخ شده

توی سرت شیپیشه جا می کنه

وای خاله چشماش چرا افتاد به طاق

رنگش چرا -خاک ب ه سرم - زرد شد

ماند به من آه و اسف رود رود

گاه شعرایی مانند عارف، اوضاع سیاسی روز را در قالب غزل و تصنیف تشریح کرده،

عقاید خود را بیان می کردند. این گونه انتقاد ها و اظهار عقیده ها، چون در قالب منظومه های غنایی ایراد

می شود؛ چه بسا که اثر آن بیشتر و در تهییج افکار مؤث رتر واقع می شده است.

این غزل عارف که پس از فتح تهران و خلع محمد علی میرزا و پیشرفت مشروطه طلبانسروده شده؛ مبین این موضوع است:

پیام دوشم از پیر می فروش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد

ز خاک پاک شهیدان راه آزادی

برای فتح جوانان جنگجو جامی

کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت

صدای ناله عارف بگوش هر که رسید

بنوش باده که یک ملّتی به هوش آمد

هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

ببین که خون سیاوش چ ه سان به جوش آمد

زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

دهید مژده که لال و کر و خموش آمد

چو دف به سر زده، چون چنگ در خروش آمد

ولی به هر حال باید دانست که شعرای بزرگ این عصر در همان قالب های کهن و با همان سنّت و شیوه و استحکام کلام شعرای سلف درباره ی اوضاع و سیاست روز سخن رانده و مطالب خود را بیان می داشتند که از آ نجمله می توان از شاعر بزرگ این زمان، ملک الشّعرای بهار یاد کرد.شادروان مل کالشّعرای بهار که فنّ خاص او قصیده سرایی است؛ دربار هی اوضاع زمان خویش قصاید فراوانی سروده که در آ نها هم دربار هی سیاست داخلی و هم در موضوع سیاست خارجی بحث شده است. چکامه های این استاد فقید، در آن عصر در اکثر روزنام هها منتشر می گردید و با وجودی که در

سیاق سخن به طرز اساتید سلف می باشد؛ مع ذالک نحو هی تازه گویی در آن به چشم می خورد که این خود موجب انتشار و شهرت قصاید مزبور گردیده است. برای مثال چند بیتی از قصیده ی معروف بهار که در سال هزار و سیصد و سی و یک هجری قمری در « به جناب سر ادوارد گری » را تحت عنوان روزنامه حبل المتین، چاپ کلکته منتشر شده می آوریم:

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری

سخنی از من برگو به  سر ادوارد گری

کای خردمند وزیری که نپروده جه ان

نقشه پطر بر فکر تو نقشی بر آب

ز تولون جیش ناپلئون نگذشتی گر بود

داشتی پاریس اگر عهد تو در کف ، نشدی

انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد

با کماندار چیف ار فر تو بود همراه

ور به منچوری پلتیک تو بد رهبر روس

بود اگر فکر تو با عائله مانچو یار

ور بدی رای تو دای ر به حیات ایران

مثل است اینکه چو بر مرد شود تیره جهان

تو بدین دانش! افسوس که چون بیخردان

برگشودی در صد ساله فرو بسته ی هند

چو تو دستور خردمند و وزیر هنری

رای بیمارک بر رای تو رایی سپری

بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری

سوی آلزاس و لورن لشکر آلمان سفری

بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشخری

به بویر بسته شدی سخت ره حمله وری

نشد از ژاپون جیش کروپاتکین کمری

انقلابیّون بر ش اه نگشتند جری

این همه ناله نمی ماند بدون اثری

آن کند کش نه به کار آید ازو کارگری

کردی آن کار که افسوس جز از وی نبری

بر رخ روس و نترسیدی از دربه دری

اما از جهت قوالب شعری رایج در این عصر باید یا دآور شود که نوع مستزاد رواجی به سزا

یافته و مستزادهای بسیاری در این عصر سروده شده است که اکثراً دارای مطالب ارزنده و الفاظ منسجم است و به طور خلاصه می توان دوره ی مشروطه را از جهت شاعری دوره ی رونق مستزاد شمردو نام مرحوم ملک الشّعرای بهار را در صدر مستزاد قرار داد. اینک بندی چند از مستزاد معروف آنمرحوم که در شماره سی و یکم روزنامه طوس در تاریخ هزار و سیصد و بیست و هشت هجری قمری،انتشار یافته و دلیلی است بر جزالت و سلاست کلام آن استاد فقید:

عید نوروز است ، هر روزی به ما نوروز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

برق تیغ ما جهان پرداز و دشمن سوز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

آنکه داد از رادی و مردانگی داد وطن

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

یاد بادا ملّت تبریز و آن مردان کار

یاد باد آن فتنه زنجان و آن قربان علی

شام ایران روز باد

روز ما بهروز باد

جیش ما کین توز باد

با نسیم افتخار

حضرت ستار خان

اندر آذربایجان

شاد بادا جاودان

آن وطن را افتخار

وآن همه خو نریختن

یاد باد آن اردبیل و آن همه سنگین دلی

یاد بادا آن رحیم ناکس و آن جاهلی

یاد باد آن آتش افروزان پنهان دیار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وآن دوای روح پرور کش نباشد دسترس

وآن شفای عاجل و جنگاوری های سپس

وآن بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

وآن به حلق آویختن

وآن فساد انگیختن

وآن گروه دیوسار

وآن رحیم دردمند

جز به بیماری نژند

وآن همه رنج و گزند

لشکر وحشی شعار

شکل و قالب دیگری که در این دوره جای جای به چشم می خورد؛ مسمط است و چون ایننوع شعر از جهت تنوع قوافی یکی از انواع جالب شعر است؛ کم و بیش مورد توجه گویندگان قرار  گرفت و به حق مسمط های زیبا و منسجمی در این عصر به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شاهکار است. در خاتمه چند بند از مستزاد معروف ادیب الممالک را قرائت کرده، به سخن خویشخاتمه می دهم:

هنگام بهار آمد، هان ای حشرات الارض!

از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض

سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض

و آزار خلایق را دانید همیدون فرض

وقت است که بندد زین، دجال به جساسه

کژدم به کشیک آید ، در خانه چلپاسه

مسکین کشفان را سر، بیرون شود از کاسه

زنبور نر و ماده ، چون جعفر و عباسه

کن نوک سنان را تیز، ای عقرب جرّاره

زهر از بن دندان ریز، ای افعی خونخواره

از باد صبا بگری ز، ای پشه ی بیچاره

وز گربه همی پرهیز، ای موش ستمکاره

وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد

وز باد بهاری مست ، چون باده کشان گردد

باشند به صحرا یار ، گردند به خلوت جفت

بازند به یکدیگر، عشقی که نشاید گفت

ای رشک بزن خیمه، در زیر سبیل و ریش

در طرّه کدبانو، زیر بغل درویش

هان ای کنه لاغر! بین چشم به راه خویش

موی سگ و بال مرغ، کرک بز و پشم میش

هان ای جعل بیمار ! بگریز ز بوی مشک

کز بهر زکام تو، خرخانه پر است از پشک

در ریش امام شهر، سجاده فکن ای رشک

ای مار بیا در بام ، تا صی د کنی گنجشک

ای خرمگس عیّار، برگو به ملخ لبیک

هان ای شپش خونخوار! کن هم نفسی با کیک

ای کارتنه، برتن تاری دو چو جولاه ه

وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه

ای شب پره جولان زن، ای سرسره غوغا کن

ای خر چسنه بنشین ، هنگامه تماشا کن

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی  

 

 فرد، مفرده، که جمع آن مفردات است، عبارت است از بیتى مستقل و واحد که داراى معنى مستقل و بى نیاز از ابیات قبل و بعد است. استاد همایى مى‏نویسند: گاه ممکن است شاعر تماممقصود خود را در یک بیت تنها، گفته باشد که آن را در اصطلاح شعرا، بیت فرد یا بیت مفرد بهمعنى تک بیت و جمع آن را مفردات گویند.(5)

 ممکن است شاعرى به علت محدود بودن موضوع یا تنگى قافیه و یا دنبال نکردن شعر، فقط
بیتى در موضوعى خاص بگوید که معمولاً این قبیل اشعار را در بخش مفردات دیوانها ثبت
مى‏کنند:

مردى نه به قوت است و شمشیر زنى

 آن است که جورى که توانى، نکنى   

×××

زآن طفل اشک من همه خون شد که اوفتاد

  دوش از دریچه دل و امشب ز بام چشم  (عرفى)

د ×××

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت

 غمم چو تهمت یوسف دویده در بازار (عرفى)

تک بیت گویى،یکی از نمونه های والای شعر ایجازی است که شاعر می کوشد بیشترین  معنا را در کمترین لفظ در آن بگنجاند.  این قالب اگرچه معمولاً در تمام دوره ‏هاى ادبیات فارسى معمول بوده است؛ اما اوج آن در دوره ی سبک هندى و از دوره صفویه به بعد است؛

شود زگوشه نشینى فزون رعونت مرد

 سگ نشسته زاستاده سرفرازتر است (صائب)

×××

دلم به پاکى دامان غنچه مى‏لرزد

 که بلبلان همه مستند و باغبان تنها  (صائب)

×××

عمرا گر خوش گذرد زندگى خضر کم است

 ور به سختى گذرد نیم نفس بسیار است

در دوره ی معاصر نیز این قالب مورد توجه برخی از شاعران قرار گرفته است :

 

تک بیتی هایی از دکتر منصور رستگار فسایی

(لحظه های رستگاری)

با  هوای تازه  ، می سازیم ما
پس دراین بازی نمی بازیم ما
***
هر که در بند تو می افتد ، رهاست
هر که خاکت می شود، خود کیمیاست
***
گر تهی از خشم و کین بودیم ما
حافظ خلوت نشین بودیم ما
***
امشب شب تولد صدها ستاره بود 
برق شهاب ، روشنى جشنواره بود
***
توفان صد دریا به ساحل می برم من
صد ماجرا از بهر یک دل می خرم من
***
فردا ، همیشه نیست  در این دریا
می گفت آن شکسته زورق بی فردا
***
ای گریز پا رؤیا، در سکوت این شبها
میهمان چشمم باش، بی بهانه ها، تنها
***
هر چند می روم  به حریفان نمی رسم
با پای و دست  بسته ،  به پایان نمی رسم
***
بسکه در بی پهنه ، گمراهیم ما
راه بی اغاز می خواهیم ما
***
گرچه دیگر در سیاهی نیستیم،
حیف شد عمری که در شب زیستیم
***
رهنورد راه تاریکیم ما
بی خبر از دور و نزدیکیم ما
***
رازی  که اشکار است پنهان شدن ندارد
پنهان أشکارا، قفل زبان ندارد
***
خیمه یی ، داریم اندر دست باد
 خانه ی اسودگان      اباد باد
***
روزگار این است ، بی تابی مکن
نیست رستم مرده  ،  سهرابی مکن
***
تاسیاوش وار ، پاک  و سرکشی  
طعمه سودابه های اتشی
***
تا به رزمگه بهرام ،  تازیانه اش  گم شد
 جان فدای میهن کرد، ،  پهلوان مردم شد
***
از نگاهت رنگ می گیرد بهار
وز رخت گلگونه جوید  لاله زار
***
مرا تنها در این ویرانه ها ، مگذار
مرا در خلوت ایینه جا مگذار
***
در جوانی کار در دست دل است
روز پیری ، کارها با عاقل است
***
بیهوده  عمر برسر مستی گذاشتیم
این عقل ِ پیر ،روزِ جوانی نداشتیم
***
یک دم زدن ، قدم زدن عمر کار داشت
هر دم زدن ، هزار قدم ،گیرو دار داشت
***
 آن کس که خاک بهر  اقامت گزیده بود
طعم  گناه ادم و حوا  چشیده بود
***
حسرت بود ونبود ندارم
بیمی از این گنبد کبود ندارم
***
اندیشه ای از گنبد دوّار ندارم
زیرا که غم اندک و بسیار ندارم
***
بهار،  اینه دارِ عروسِ گلها شد
کلید بخت که گم گشته بود ، پیدا شد
***
هرجا که غروب سرخ رامی بینم
بیمرگی  لاله ها  ، روا می بینم 
*** 
دل شوره ی  خیر و شر به جا خواهد ماند
شب همسفر ستاره ها خواهد ماند

***

من دست و پا شکسته ی این چرخ ناکسم
شرمنده ام که دیر به میخانه می رسم
***
ان کس که گزد لب از پشیمانی
اقرار کند به جهل و نادانی
***
با مُهر شبانه روز باطل شده ایم
چون ماهی مرده روی ساحل شده ایم
***
دیشب غمی  به خانه ی دل من سر زد
دیدت که با منی، در دیگر زد
***
بازهم دل بیقراری می کند
گریه چون ابر بهاری می کند
***
بازهم شب گشت و روزم شد سیاه
شد نگاهم بی نصیب ازان نگاه 
***
بازهم سوزان شهابی شب شکاف
در پی سیمرغ شد تا کوه قاف
***
قهر کردی تب گریبانم گرفت
بازهم  اه تو دامانم گرفت
***
گرچه   فریاد من به ماه رسید
باز هم این شب سیاه رسید
***
تا که دستم به دست جام نشد
قصه ی غصه ام تمام نشد
***
خانه ی نوبهآر مهمانی است
کوچه ی اسمان چراغانی است
***
متاعت دلبرا همتا ندارد
مکن حاشا که این حاشا ندارد
***
هر که بود از پاکی خود شرمسار
دامنش  شد لکه دار لکه دار
***
سر در کمند دام زبان اوران مباش
ماران گشاده اند  دهان ،  بی زبان مباش
***
زان نمی گیرد  دلم بی او قرار
کاتشی در سینه دارم پایدار
***
عشوه  ی چشم سیاهت دیدنی است
خنده های روی ماهت دیدنی است 
***
منصور را نخواست   که ناحق به دار کرد
داری که بود نوبت کارش ، فرار کرد
*** 
تا دار می بینم به پا ، جایی من از دور
منصور را بینم که پر می گیرد  از گور
***
خواست منصور که سردار شود
دست تقدیر سرِ دارش کرد
***
از بس که داشت بانگ اناالحق شور
نشنید کس جواب انا المنصور  (: منم منصور )
***
بس که منصود میل ِ  بالا داشت
دار را نردبان خود پنداشت
***
ایا منم ان مرده بر گشته  از گور
یا باز منصوری دگر ، گردیده مامور ؟
***
باید چنارها را پیشینه دار کردن
وانگه دوباره منصور  بالای دار  کردن
***
منصور , انتشار به بالای دار یافت
تا صد هزار  چاپِ   دگر، انتشار یافت
***
منصور تا به دار شد و افتخار یافت
تا صد هزار سال دگر انتشار یافت
***
پاییز خنده کرد که جنگل تباه شد
امد بهار وباز خزان روسیاه شد
***
چون که منصور نا کجا   را دید 
دار خود را به دوش عیسی دید
***
سربه داران را مباهی  ساختند
دار شان را تخت شاهی ساختند
***
کسی از مادر منصور پرسید
چه زادی ؟ گفت داری بهرِ خورشید 
***
هر که دلی طالب دیدار داشت 
هرچه که می خواست ، سر ِ دار داشت
***
منصور نام دار  ز کاری که کرده بود
شد دار شرمسار زکاری که کرده بود
***
اب توبه  نمی کند خاموش
اتش التهاب ان اغوش
***
ماجرای مرا که می دانی :
کشته ی ان شبم که می مانی
***
بوی  غریب فاصله می داد ان نگاه
اغاز درد  بود، نه پایان اشک و اه
***
دور ترین ره که دل ازار بود
فاصله ی زیر و سر دار بود
***
جان مجنون  بهر لیلی ، بیقرار
هست چون  منصور ، در بالای دار
***
سر فرازیهای مشهوری خوش است
ماجرای دار منصوری خوش است
***
هرکه دل و دیده ی بیدار داشت
با شب زلف تو سروکار داشت 
***
رو به سوی حضرت حق می کنم
دفع شر با خیر مطلق می کنم
***
نام نیک تو نام بهار است
نام خرم ترین لاله زار است
***
گیرم خدا گناه فراموش می کند
من طعم  ان ، چگونه فراموش می کنم 
***
تاچند می گویی مرا امشب نه ، فردا
کشتی  مرا زاین ماجرا ، امشب ، نه فردا
***
شام تلخ بینوایان  روز شد
عبرتی از بهر پند اموز شد
***
بر نمی دارد کسی از خواب ، سر
تا ببیندمرگ می کوبد به در
***
راه بهشت خواست نشانم دهد ز دور
در چاله باخت جان  و نشان داد راه گور
***
هر جا که باغی هست  وگلزاری
پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد
***
ما شاعران درد زمان را می نویسیم
پس لرزه ای اسمان را می نویسیم

 

                                  منابع:

1ـ شمس قیس رازى: المعجم فى معاییر اشعار العجم، ص 30.

2ـ سروده‏هاى فرزاد، به اهتمام دکتر منصور رستگار فسایى، نوید شیراز، ص 315.

3ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى، جلد اوّل ص 93.

4ـ همانجا ص 94.

5ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى ص 101.

 

6- منصور رستگار فسایی-1380- انواع شعر فارسی-انتشارات نوید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

           

                                          به نام مانای  جاویدان

                               هر عزیزی که زما رفت نمی آید باز

       یک سال را در حسرت دیدار وخالی حضور بزرگمرد اندیشمند  

                استاد صادق همایونی

 که خوش نقشی نمود از خویش در صفحه ی روزگار به یادگار نهاد و نمود ، از سر درد گریسته ایم و غربت اندوهش  را در خانه ی دل ،نقش بسته یافته ایم، همو که شوریدگان فراقش رادر ماتمی جاودانه باقی نهاد ،حضورش آرامش خاطر می آفرید و فقدانش اندوهی بی امان - جای خالی اش نه فرصتی برای بغض باقی نهاده و نه تابی برای صبوری !بی حضورش، سخت تنها مانده ایم ، امّا امروزکه می دانیم خاطر مهربانش به آرامش ازلی پیوسته است، در سالگشت فراقش ،سربلند از حضور یاران بلند مایه ای هستیم که مارا لحظه به لحظه همراه و یاور بوده اند تا تلخی سوگش را  بر دوش کشیم- دیگر بار ، در سایه سار حضورتان ،سالروز درگذشتش را در روز دوشنبه 19 خرداد ماه 1393 از ساعت 18 تا 19/30در شاهداعی الله شیراز ، در جوار آرامگاهش، با برپایی  تعزیه ای به تعزیت خواهیم نشست

خانواده های همایونی-کشتکاران- کمالی و فامیلهای وابسته

 

دکتر منصور رستگار فسایی

در سوک استاد صادق همایونی

                                             

( به مناسبت سالگشت درگذشت نویسنده، شاعر و ادیب محقق  استاد محمد صادق همایونی

 

چرخ ، یک چند گیر و دار نداشت

 این ستمهای   بی شمار نداشت

زندگی شاد بود و باغ  بهار،

بیمی از مرگ جانشکار نداشت

چرخ ، می گشت بر مدار و گُلی 

شکوه از چرخ کجمدار نداشت

 ناگهان  باغ  را غبار گرفت 

هیج توفان چنان  غبار نداشت

گرگ مرگ امد و شکار گرفت  

هیچ گرگی  چنین شکار نداشت.  

برد سیسختی وصداقت کیش

وز بدِ کارِ خویش ، عار نداشت

کاشکی با مدرسی و فتی

کار،  این چرخ کهنه کار نداشت

روزگار، این نبرده راه به مهر

حرمت مرد نامدار نداشت

کاشکی زیر این سپهر کبود،

هیچکس درد مرگ یار نداشت

کاش با صادق همایونی 

مرگ، این کین اشکار نداشت

کاشکی صادق همایونی

باخزانی چنین ، قرار نداشت 

سروی افکند این خزان ، بی رحم

که  چنان سرو ،'جویبار نداشت

سوخت  سروی  که شهر سروستان

همچو او سرو سایه دار نداشت

مُرد  مٓردی که شهر علم و ادب  

بی حضور وی اعتبار نداشت

تا که رفت از جهان همایونی

علم ، جز چشم اشکبار نداشت

شهر شیراز، رنگ شادی باخت

دیگر ان رنگ و روی پار نداشت

داوری دادگر  ز دست برفت

که بجز راستی شعار نداشت

رفت استاد  نثر و نظم دری 

که بجز  نقش ماندگار  نداشت

 از دل روشن و زبان فصیح 

 تحفه جز  دُ رِّ شاهوار  نداشت

شهسواری بشد که در  نیکی ، 

 هیچ  میدان، چنو سوار نداشت

کار فرهنگ مردم،  از وی یافت،

افتخاری ،  که هیچ کار ، نداشت

 اوستاد  بزرگ تعزیه ،  رفت 

 که بدیلی در این دیار نداشت

شهر  شیراز ماند و تنهایی

دیگر ان شمع شام تار نداشت

در ارم لاله ماند  خونین دل

که بجز  جان سو کوار نداشت

حافظ  ان رند عاشق  شیراز 

دیگر ان  بلبل هزار نداشت  

هر که او را شناخت ، می داند، 

که چُنو  " خلق روزگار " نداشت

در بهشتی خداش جای دهاد

که به از ان ، خود انتظار نداشت 

نای دل نالد از جدایی ، زار 

که جز ان دوست ، یار غار نداشت

وای بر ان که بی همایونی

صبر منصوررستگار نداشت

توسان ٢٧ خرداد ١٣٩٢

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

  تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

 بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌ فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

 شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او    در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش  جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏ 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک         ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

 حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،      گو ،در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

   گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی         او سلیمان زمان است  ،  که خاتم ،با اوست (2/59)

  آخر   ای خاتم  ِ جمشید ِ همایون آثار         گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم ،چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

    با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز!         در   پناه   ِ  یک اسم است  ،   خاتم    ِ سُلیمانی

        سرود مجلس جمشید : سرود مخصوصی که در بزم و مجلس جمشید شاه  ،همیشه خوانده می شد. 

سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید :

 درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

   قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

 مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

  تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

               خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

    آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

    شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

         بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

 دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

   ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏         به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

      به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند        چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز         برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او         زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

* 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟        هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد        که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

   سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش        که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

  هاتفی از گوشه ی میخانه دوش        گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

 و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

  عفو الهی بکند کار خویش        مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب        نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

 وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک  قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

 می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

 دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او       زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

  برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب   سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

 بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب  نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش      (2/279)

 الا  ای  همای همایون   نظر    خجسته سروش  ِمبا ر ک  خبر    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

  برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

 دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما         چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

     پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد         گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

    گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام          گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

 صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن           حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

  درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی          خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

  در دیر مغان امد یارم قدحی دردست           مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

   بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،   که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

 به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،   چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست

   سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

   فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است

 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد           من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش         معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283

 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

                     باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

  صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

 من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم     چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص       خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین       حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت         بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

 

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند        پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

                    درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک           ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

                             مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

                             روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
               این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت         و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

                    مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز         که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

          چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس         که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

              راهی بزن که آهی برساز آن توان زد         شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

      گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،          شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

      به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق          به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر     مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

            خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم            کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌           گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم             برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

                     هرنقش،که دست عقل،بندد            جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         یک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

                   به مستوران مگواسرارمستی         حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

               گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست         نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد          هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید          ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس       که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی           تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

         حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب          که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند:

 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

              رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

           معاشری خوش و رودی بساز می خواهم             که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند           ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت        کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،           نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک            زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

                  چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری          که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست         کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن          که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال         مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری       به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد        که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند        که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد       تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

                       به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر         به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

                    عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین          کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

       بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی          طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

                                صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد           بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

                        برو این دام بر مرغی دگر نه           که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل          لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           برکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک          سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،       در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان        زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،        ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏      بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

                شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست           با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار     صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد     وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏      رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

              محتسب داند که حافظ عاشق است‏        واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند        به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند        برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی           که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏            رهنمونیم به پاى علم داد نکرد

 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

                  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد          از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار       با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

             همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم      خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

                       بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند        سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

            چنان درمی رمید از دوست ، دشمن         که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

                  آخر سپند باید بهر چنان جمالی       دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

                         آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها         نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو         با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان ! که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

                  خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

                 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

                          بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌   /‌‌     فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

                شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او           در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 

       گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش            جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

 

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

 درزوایای ِ طربخانه ی جمشید فلک    ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،  گو در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

 گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی   او سلیمان زمان است که خاتم ،با اوست (2/59)

 آخر   ای خاتم جمشید ِ همایون آثار    گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

  با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز     در   پناه  یک اسم است خاتم    سُلیمانی

 سرود مجلس جمشید : 

  سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

      روایت کرده اند که در بزم جمشید ،همیشه این ترانه را می خواندند که :باده بنوشید و شاد باشید و فرصت را     

      غنیمت بشمارید که  حتی جمشید رانیز زندگی جاودانه نیست .

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید : اضافه ی اختصاص: بزم و نشاط گاه جمشید. جمشید فلک :اضافه ی استعاری :

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

  قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

            مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

  آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

 شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

 بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

  دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

  ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏        

به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

  به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند  

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

   همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او 

        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار      

 پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)  

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

*

 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را 

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟       

هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد  

   که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

  سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش      

  که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

 هاتفی از گوشه ی میخانه دوش      

 گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

      و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

عفو الهی بکند کار خویش       

مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب       

نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

      وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ      

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

   می گفت سحرگهان که : یا ربّ      

  در دولت و حشمت مخلّد

  بر  مسند  خسروی       بماناد       

منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

      همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز      ژ

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او     

 زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

برو ای طایر میمون همایون آثار       

پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب  

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

         روح القدس ،   آن سروش فرّخ       

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ

        در دولت و حشمت مخلّد

            بر  مسند  خسروی       ب

ماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب       نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

          عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش                             (2/279)

      الا    ای   همای    ِ   همایون   نظر        خجسته   سروش  ِ   ُمبا ر ک  خبر                    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

 

 

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

 برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ ز

ین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

  دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما      

  چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

   دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

 پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         

                     گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد        

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

  گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام         

گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

  صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن          

حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی         

 خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

 در دیر مغان امد یارم قدحی دردست          

مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

  بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،         

که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

  به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،         

چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست،

                 سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

             فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد          

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش        

معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

  باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

 صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      

  برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

        من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم            

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص      

خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین      

حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت        

بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند      

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

  درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک         

  ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

   مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

    روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
  این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت        

و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

  مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز       

  که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

   چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس        

 که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

  راهی بزن که آهی برساز آن توان زد        

 شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

 گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،        

  شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

 به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق        

  به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر   

 مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

   خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم           

کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌          

گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم            

 برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

   هرنقش،که دست عقل،بندد          

  جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         ی

ک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

   به مستوران مگواسرارمستی      

   حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

 گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست        

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد         

هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید         

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس    

  که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی          

تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

 حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب        

  که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ        

  که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ         

که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند: 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

 رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

 معاشری خوش و رودی بساز می خواهم            

که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند         

  ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت     

   کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،        

   نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک           

زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

 چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری         

که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست       

  کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن         

که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال        

مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری      

به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد      

  که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند       

که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد      

تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

  به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر        

به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

  عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین       

   کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی         

طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

   صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد          

بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

 برو این دام بر مرغی دگر نه          

 که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل         

لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           ب

رکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک        

  سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،      

در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان       

زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،       

ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        

به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     

خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏    

 بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

  شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        

بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست        

   با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار   

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد   

 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏     

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

  محتسب داند که حافظ عاشق است‏       

واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند      

  به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند      

  برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         

به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی        

   که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏         

   رهنمونیم به پاى علم داد نکرد 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد        

  از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار    

   با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

 همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم     

خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

 بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند       

سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

 چنان درمی رمید از دوست ، دشمن        

که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

  آخر سپند باید بهر چنان جمالی      

دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

   آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها       

  نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو        

با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی ومعاصرانش

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

روز فردوسی بر همه ی دوستداران وی خجسته باد


پیر من فردوسی والا تبار * 

 

 

پیر من، فردوسى والاتبار

اى ز تو بنیاد ایران پایدار

اى ز تو جاوید نام راستان‏

اى ز تو نو، روزگار باستان‏

بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

بى تو ایران وادى بى نام بود

بى تو نام زندگى دشنام بود

بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

شعر تو در جان ایران جان دمید

اندر ایران جان جاویدان دمید

چون که تو شهنامه را پرداختى‏

کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

بى تو ایران سرزمینى سرد بود

جلوگاه جاودان درد بود

این وطن محراب آزادى نبود

سرزمین پاکى و شادى نبود

بى تو آیین شرف بى رنگ بود

بى تو نام سربلندى، ننگ بود

بى تو کى تاریکى تردیدها

روشنى مى یافت از خورشیدها؟

بى تو دست راستى کوتاه بود

نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

ناى مردان شرف بردوخته‏

بى تو رستم، جاودان در خواب بود

مادر آزادگى، بى تاب بود

بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

بى تو جان شهرناز و ارنواز

بود از ضحاک تازى در گداز

بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

بى تو خسرو را سرافرازى نبود

گیو را آیین جانبازى نبود

بى تو بیژن جاودان در چاه بود

بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

بى تو حق را کس نمى شد خواستار

بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

دیو کشورگیر و کشوردار بود

همسر کشورگشایان، مار بود

مرزها، مرزورارودى نبود

آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

کار مردان دلاور ساخته‏

بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

اژدها جان جوانان مى گرفت‏

بیورسپى بسته در غارى نبود

هفت‏خانى بود و سردارى نبود

بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

بود پنهان جاودانه ماه و مهر

دور اکوان بود و ارژنگ پلید

دور شام تیره و دیو سپید

در شب تار وطن، ماهى نبود

در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

بود رستم، لیک، دور از کارزار

رخش رخشان بود، امّا بى سوار

جادوان سرمست و دیوان شادخوار

خسته از زنجیر بود اسفندیار

تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

در گلو مى برد مار اژدهاک‏

بود سیمرغى، ولى دستان نبود

نام ایران بود و خود ایران نبود

آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

بود رستم، لیک در چاه شغاد

سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

گرز، این آوازه سامى نداشت‏

از درفش کاویان نامى نبود

بود جمشیدى، ولى جامى نبود

نوشدارو بود و سهرابى نبود

تیرگى بسیار و نوشابى نبود

بود هوشنگى، ولى آتش نبود

بود تیرى در کمان، آرش نبود

در سخن روزى که قد افراشتى‏

قامت سرو و صنوبر داشتى‏

از پس سى سال رنج بى امان‏

پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

مرگ سهراب جوانت پیر کرد

رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

تا که چون آید سرانجام فرود،

طوس نوذر، خستگیهایت فزود

گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

دیدگان بر کوه آتش داشتى،

گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

گه سیاوش را سپردى در مغاک،

چون که رستم را سر آمد روزگار

در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

آتش غم شعله زد در جان تو

سوخت از رستم، سر و سامان تو

رزم چندین نسل با افراسیاب،

برد از چشمان تو آرام و خواب‏

داستان رستم و اسفندیار،

کینه جانوسیار و ماهیار

روز و شبهاى تو پراندوه کرد

کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

لیک اى مردانه مرد روزگار،

تو نگشتى خسته اندر کارزار

تو به مردان یاد دادى رزم را

تو نشان دادى فنون بزم را

چون که رستم داشت قصد آشتى‏

دستگیرش پیر دانش داشتى‏

چون که رزم جادوان در پیش داشت،

چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

چون که با هوشنگ نوآمد سده،

بود جان پاک تو، آتشکده‏

با تو بُد همراه، در میدان شور

در مصاف شیر نر، بهرام گور

با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

راى تو، افسون ننگ و نام بود

تازیانه در کف بهرام بود

چون که رودابه گشود از سر کمند

زال را راى تو آمد پایبند

تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

از تو آمد جاودانه سربلند

چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

از تو نام خویش را بر مى کشید

از کیومرث گزین تا یزدگرد،

جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

کاشکى عمر یلان بسیار بود

بخت با مردان میهن یار بود

کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

روزگار فتح انجامى نداشت‏

رزمها پیکار ما و من نبود،

تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

بود بهرامى و در گورى نبود

کرکسانِ مرگ را سورى نبود

رستمى با آن بر و یالِ بلند،

با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

خسته از بدکارى دونان نبود

در بُن چاه سیه، بى جان نبود

تا که شاد از زندگانى زال بود

باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

دست از پیکار رستم باز داشت‏

نوشدارو چاره بى تاب بود

بخت یار رستم و سهراب بود

کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

تور و ایرج را حکایت آن نبود

کام شیرین کاش زهرآگین نبود

تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

آسیابانش دل کشتن نداشت‏

کاشکى اى سرفرازى کام تو

بود روز دیگرى ایّام تو

تا ببوسد دست و پایت رستگار

گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر زندگى را سر برآر

در سخن افسون خود در کار کن‏

نسلهاى خفته را بیدار کن‏

گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

در کف ایرانى نیکوسرشت‏

بار دیگر رستمانه سر برآر

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

داستان زندگانى ساز کن‏

اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

بار دیگر جلوه کن در کارزار

اشکبوس جهل را از پا درآر

باغبان باغ ایران جان توست‏

هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

تا که گل از خاک ایران بردمد،

تا ز دلها نور ایمان بردمد،

نام فردوسى چنان خورشید باد

صدهزاره، یاد او جاوید باد

تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

 

شیراز، 1369/9/29

 *این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

 

 فردوسی و معاصرانش

 بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسى مى گذرد؛ مردى که از یک‏سو گنجینه‏اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازیادرفته نیاکان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویى دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیله‏اى تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستیها و منشهاى نیک نسلهاى برآمده از طوفان را آن‏چنان سرود که در هر گوشى نغمه‏اى و در هر دلى تأثیرى از زمزمه و احساس عمیق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشویش، نیاکان ما را در مکتب‏خانه افتخارآفرین خویش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن‏چنان‏که نام فرزندان این سرزمین، از قهرمانان کتاب او بود و موسیقى رزمشان از آهنگ کلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در کمال وقار انسانیت از رفتار و کردار نجیبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه‏خوانى به سر مى رسید و روز هاى آنان، تحرک و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستیهنده حاکم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن‏را تکرار مى کرد. نوخاستگان نژاده به وسیله او هویت خویش را مى شناختند و خاندان خویش را از یاد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فکرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را یگانه روشنگر و مربى نسلها در پیچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى یافتند.

 هیچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نیست و فردوسى به لحاظ جامعیت کلامش به هیچ‏یک از خیل سخنسرایان معاصر یا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ریشه‏اى در شخصیت، هدف، پیام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با دیگران به حدى است که او را به یک "استثنا" بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پیر سرمدى خراسان، سعدى شیراز نیست، اما استادى است که همیشه همسفر سعدى است. با آن‏که نه کلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پیامش، ولى در ژرفاى اندیشه‏اش فصول مشترک عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن‏چنان‏که سیمرغ هردو از قاف برمى خیزد ولى "سى" نیست و چهره ناجى یگانه‏اى را به خود مى گیرد که پرورنده و رهاسازنده است و اوج‏گیر و پرفراز ماننده.... اما شگفتا که امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه که مستقیم و غیرمستقیم با پیام فردوسى وجوه مشترک دارند، بیشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانیم تا از فردوسى.

 راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعیتى که در هیچ شاعر یا اثر ادبى دیگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟

 شاید دلیل این امر آن باشد که فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پدیده منحصر به فرد و جامع و مانعى است که با شفاف‏ترین و قابل فهم‏ترین زبانها با مردم خویش سخن مى گوید، پیامش قصه کامها و نامرادیهاى جمع است و شاعر، هدفى کاملا متعالى دارد که خیر و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپیچ و خم تاریخ، بر هر مصلحت فردى و پدیده غیرجمعى ترجیح مى دهد و همیشه پیامى دارد قابل درک و صمیمیتى آشنا و مأنوس که سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش همیشگى آنها را به محتویات اثر خویش برمى انگیزد؛ حال آن‏که دیگران بویژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصیت و تفکرات و رفتار و کردار پرمنشانه او را فاقدند و به همین جهت اگرچه هریک از آنان بعدى خاص از فکر و زیبایى و پیامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمایندگى مى کنند، اما همیشه در محدوده‏اى حقیر از ساختار هاى شخصیت و اندیشه خویش گرفتار مى مانند و با آن‏که گاهى جرقه‏اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نیستند. ما در این گفتار برآنیم که محیط ادبى و اندیشه هاى حاکم بر روزگار فردوسى را با تکیه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسیم تا از آن میان شاید با این قلم ناتوان بتوانیم "استثنایى" و "منحصر به فرد" بودن فردوسى را باز نماییم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصیده‏سراى معاصر فردوسى، که تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زیستند، بنگریم و قصیده‏سرایانى چون عنصرى را ببینیم که از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن‏چنان‏که از نقره دیگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسایش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى دیگر چون خاقانى مى گردد:

 به تعریض گفتى که خاقانیا

 چه خوش داشت نظم روان عنصرى‏

 بلى شاعرى بود صاحب قبول‏

 ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏

 به معشوق نیکو و ممدوح نیک‏

 غزل گو شد و مدح‏خوان عنصرى...

 به دور کرم بخششى نیک دید

 ز محمود کشورستان عنصرى‏

 به ده بیت، صد بدره و برده یافت‏

 ز یک فتح هندوستان عنصرى‏

 شنیدم که از نقره زد دیگدان‏

 ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏

 دهم مال و بس شاد باشم کنون‏

 ستد زرّ و شد شادمان عنصرى‏

 به دانش توان عنصرى شد و لیک‏

 به دولت شدن چون توان عنصرى‏

 مى بینیم که خاقانى از آن مى نالد که عنصرى با سرودن ده بیت شعر بدره هاى زر و برده هاى نیک مى یابد، در حالى که خود او با فضل بیشتر و کمالات افزونتر از این نعمت برخوردار نشده است.

 حقیقت این است که عنصرى و اکثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنویان کارگزاران حاکمیت زورند و شیفتگان زر، مصلحت‏بینانى عافیت نگرند که بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحکیم بنیانهاى توانمندى حاکمیت از هیچ کوششى دریغ نمى کنند، با دروغگویى و فرومایگى، سفلگان را برمى کشند، حقیران را بزرگ مى نمایند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فریب افکار جامعه مى پردازند و مزد خویش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت دیگران دریافت مى دارند.

 حال آن‏که فردوسى از لونى دیگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاکم بر ایران قرن چهارم و پنجم هجرى که معلول تغییر و تبدیل حکومتها و نفوذ هاى سیاسى و فکرى تازیان و ترکان و اصطکاک با ریشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ایرانى بود، از پیوستن به قدرتهاى حاکم سرباز زد و بدون این‏که جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس که درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما این شاعرى داراى ویژگیهاى خاص خویش است:

 .1 فردوسى در اوج رواج قصیده‏سرایى و منظومه هاى دربارى، خریدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضیح آن‏که تا روزگار فردوسى اگرچه مثنویهاى متعددى در زمینه هاى گوناگون حتى در زمینه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران درکى صحیح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز یک مثنوى بلند که به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفریده نشده و در جامعه و در میان مردم راهى و جایى نیافته بود و مثنویهایى چون آفرین‏نامه‏بوشکور و کلیله و دمنه‏رودکى و خنگ‏بت و سرخ‏بت عنصرى و ورقه و گلشاه عیوقى و حتى گشتاسب‏نامه دقیقى جایى براى خود در اندیشه ایرانیان نگشوده بود. فردوسى، با درک دلزدگى جامعه از قصیده هاى مدحیه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاریخى و پیام خویش، قالب مثنوى را براى بیان خود برمى گزیند، زیرا این قالب داراى استعدادى بالقوه است که شاعر مى تواند با استفاده از امکانات وزنى و سهولت قافیه، در کلام، انعطاف‏پذیرى فراوان و قابلیتهاى گوناگون را در اختیار داشته باشد و بدون این‏که مضامین و اندیشه‏ها را قربانى کند، پیام تأثیربخش خویش را به بهترین نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.

 .2 مثنوى‏سرایى فردوسى نه در ستایش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهایى و به طور انتزاعى در وصف طبیعت بى جان و زیباییهاى صورى آن، بلکه نخستین کوشش موفقى بود که براى گرد آوردن مفاخر و مآثر یک فرهنگ ریشه‏دار و معرفى هویت مردم یک جامعه کهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده‏ها و شنیده هاى دقیق فارسى یا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خویش عرضه کند. بنا بر این، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در این تعبیر تا پیش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود که در عین سخنورى مستند، چنان به سادگى و زیبایى سخن راند که خشکى منابع و بى روحى آنها به هیچ‏وجه مجال خودنمایى نیافت.

 مسلما در این روزگار، تقیّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقیقا ملموس و محسوس است و در هنگامى که قصیده‏سرایان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هیچ اصل و کلامى پایبند نبودند، فردوسى بسیار مستند سخن مى راند:

 سرآمد کنون رزم کاموس نیز

 دراز است و نفتاد از او یک پشیز

 گر از داستان یک سخن کم بدى‏

 روان مرا جاى ماتم بدى‏

 *

 تمامى بگفتم من این داستان‏

 بدان‏سان که بشنیدم از باستان‏

 فردوسى چون به متنى کهن دست مى یافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنکه از آن شعرى ناب و تأثیرگذار به وجود آورد، دریا دریا هنر و نیک‏اندیشى به کار مى برد تا آن‏را مرغوب طبایع مشکل‏پسند و تأثیر گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:

 یکى نامه دیدم پر از داستان‏

 سخنهاى آن پرمنش راستان‏

 فسانه کهن بود و منثور بود

 طبایع ز پیوند او دور بود

 نبردى به پیوند او کس گمان‏

 پراندیشه گشت این دل شادمان‏

 گذشته بر او سالیان دو هزار

 گرایدون که برتر، نیابد شمار

 معناى این امانت‏دارى را وقتى به خوبى مى توان دریافت که او این‏همه وسواس و دقت را درباره "افسانه"ها به کار مى برد تا خود در مورد "واقعیتهاى" زنده چگونه عمل کند.

 .3 نرمى کلام و سادگى بیان فردوسى و اوج اندیشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ایران، به زودى، به این شاعر چنان قبول عام و محبوبیتى بخشید که تاکنون هیچ شاعرى در هیچ کشورى به چنین توفیقى دست نیافته است. کلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان این آب و خاک درس میهن‏پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم‏جویى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق‏جویى و عشق و کین، کلام استوار و عفیف او را راهنماى زندگى و اندیشه خود قرار دادند. رسالتى که فردوسى براى خود قائل بود احیاى ارزشهاى ملى ایرانیان بود و در راه احیاى این ارزشها، او به قهرمانانى جان داد که با همه حقى که بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 نمیرم از این‏پس که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 بر این نامه بر، سالها بگذرد

 بخواند هر آن‏کس که دارد خرد

 .4 فردوسى عاشق سرزمین خویش و عاشق تاریخ و ارزشهاى دیرین قوم خود بود. زیباییهاى مادى و معنوى ایران‏زمین را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمین خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانیش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمندیش را مى گرفت... پیرى به جاى جوانى او مى نشست و این پیر مؤمن و استوار، چون کوهى بر سر باور هاى خویشتن ایستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را که بدان باور داشت:

 چو گفتار دهقان بیاراستم‏

 بدین خویشتن را نشان خواستم‏

 که ماند ز من یادگارى چنین‏

 بر او آفرین کو کند آفرین‏

 پس از مرگ بر من که گوینده‏ام‏

 بدین نام جاوید جوینده‏ام‏

 او گاهى به بیان این رنجهاى مدام لب مى گشاید:

 نماندم نمکسود گندم، نه جو

 نه چیزى پدید است تا جودرو

 بدین تیرگى روز و هول خراج‏

 زمین گشته از برف چون کوه عاج‏

 همه کارها شد سر اندر نشیب‏

 مگر دست گیرد به چیزى حبیب‏

 *

 الا اى دلاراى چرخ بلند

 چه دارى به پیرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پیرى مرا خوار بگذاشتى‏

 .5 مثنوى فردوسى شعرى پویا و زنده بود که از هر کلمه آن زندگى و طراوت مى تراوید و سلحشورى و دلاورى از آن مى بارید. آن‏چنان‏که نظامى عروضى در حدود یک قرن و نیم پس از سرایش شاهنامه نوشت: "فردوسى... الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّیین برد و در عذوبت به ماءِ معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است در نامه‏اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:

 یکى نامه فرمود نزدیک سام‏

 سراسر درود و نوید و خرام‏

 نخست از جهان آفرین یاد کرد

 که هم داد فرمود و هم داد کرد

 وز او باد بِر سام نیرم درود

 خداوند شمشیر و کوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده کرگس اندر نبرد

 فزاینده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سیاه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم..."

 و این از نوع همان ابیاتى است که حتى در دل سنگ محمود اثر مى کند: "شنیدم از امیر معزى که گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنین نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد که فردا باید که پیش‏آیى... روز دیگر محمود برنشست... که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسى بخواند:

 اگر جز به کام من آید جواب‏

 من و گرز و میدان و افراسیاب‏

 محمود گفت این بیت کراست که مردى از او همى زاید، گفت بیچاره ابوالقاسم فردوسى راست..."

 تأثیرگذارى شگفت‏انگیز کلام فردوسى، صرف‏نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است که فردوسى از درک جامعه از زیبایى، تصویرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همین جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنایى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمایش، همه در کلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى کنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى یابند. سخن او شعرى است که از یکسو چراغى در دست دارد که بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاریخى کهن روشنایى مى افکند و آن‏را زنده و شاداب و سازنده مى نماید و از سویى دیگر آموزگار اخلاق برگزیده و فرهنگ کارآمد و پویاى مردم سرزمینى است که در عین پایبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاویدان خود دل بسته‏اند:

 جهانجوى اگر کشته گردد به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 *

 به رزم اندرون کشته بهتر بود

 که بر ما یکى بنده مهتر بود

 همى گفت هرکس که مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 جز از نیک نامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد

 *

 مرا مرگ بهتر از این زندگى‏

 که سالار باشم کنم بندگى‏

 به نام ار بریزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 .6 دلیل دیگر پرهیز فردوسى از تن دادن به قصیده‏سرایى آن است که وى کاربرد این قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سیاسى و نظامى درواقع انیرانى معاصر خود را درخور ستایش شاعران پارسى‏گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصیده‏سرایان را به اصحاب قدرت فاسد، مایه ننگ مى یابد و شعر خود را متعهدانه و روشن‏بینانه براى ستایش از کسانى به کار مى برد که با همه جان و تن و اندیشه خویش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاویدان ایران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر بسر تن به کشتن دهیم‏

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 * این مقاله در کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی،" طرح نو" ، 1381   تهران، منتشر شده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد