دکتر منصور رستگار فسائی

نقیضه سازی در نثر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

نقیضه سازی در نثر فارسی

 

«نقیضه‌» در لغت‌، به‌ معنی‌ ویران‌ سازنده‌ و شکننده‌ است‌ و دراصطلاح‌ ادبی‌ به‌ معنی‌ «باژگونه‌ جواب‌ گفتن‌ شعر نثر کسی‌ است‌» یا «جواب‌ شکننده‌ و مخالف‌ به‌ شعر یا نثر کسی‌ دیگر دادن‌». و معمولاً سخنی‌ است‌ که‌ جدّی‌ نیست‌ و در حوزه‌ هزل‌ و هجا و طنز قرار می‌گیرد و به‌ قول‌ بسحاق‌، شوخی‌ مباحی‌ است‌ که‌ بین‌ جدّ و هزل‌ قرار دارد و فرنگیان‌ آن‌ را پارودی‌ (Parody) می‌گویند که‌ عبارت‌ است‌ از «منظومه‌ای‌ که‌ با روحیه‌ مخالف‌ منظومه‌ای‌ دیگر ساخته‌ شده‌ باشد»، «شعری‌ که‌ مضمونش‌ مخالف‌ با مضمون‌ شعر دیگری‌ باشد به‌ منظور مخالفت‌ یا ضدّیّت‌ و مقابله‌ بین‌ دو شاعر، چنان‌ که‌ یک‌ یا چند بیت‌ را شاعر دیگر جواب‌ ضد، نقیض‌ یا مخالفی‌ از لحاظ‌ قول‌ و نقل‌، لفظ‌ و مفهوم‌ بدهد ».باید توچه داشت  که اگر چه "نقیضه" را بیشتر با نمونه های شاعرانه تعریف می کنند ، اما به لحاط معنایی  تفاوتی میان و روشهای نقیضه در نظم و نثر وجود ندارد.

مرحوم‌ سعید نفیسی‌ با توجه به همین امر «پارودی‌» را این‌ چنین‌ معنی‌ کرده‌ است‌ که‌:«تبدیل‌ اثر ادبی‌ بسیار جدّی‌ به‌ اثر دیگری‌ که‌ بسیار مضحک‌ باشد " مانند اشعار و قطعات نثر عبید زاکانی‌ یا بسحق‌، زیرا نیّت‌  خالق نقیضه در تقلید یا استقبال‌ کلام‌ از شاعر یا نویسنده ای دیگر ، تفوق‌ فنی‌ بر آن‌ دیگری‌ نیست‌، بلکه‌ قصد فکاهت‌ و مطایبت‌ است‌، عبید زاکانی‌، شیخ‌ ابواسحق‌ «اطعمه‌» ی شیرازی‌ و نظام‌الدین‌ محمود قاری‌ یزدی‌، هر سه‌ در باب‌ اشعار مضاحک‌ و اشعار تقلیدی‌، در ادب‌ فارسی‌، بانی‌ و پیشوای‌ مکتب‌ خاصی‌ می‌باشند که‌ همان‌ پارودی‌ باشد  .

مرحوم‌ علاّمه‌ قزوینی‌، ترجمه‌ درست‌ پارودی‌ را «نقیضه‌» می‌داند و این‌ بیت‌ از تاج‌الدین‌ابن‌ بهار را شاهد می‌آورد:

هست‌ این‌ نقیضه ی‌ سخن‌ آنکه‌ گفته‌ است‌

دل‌ داده‌ام‌ به‌ دلبر و واجب‌ کند همی‌


دکتر زرین‌کوب‌، «پارودی‌» را عبارت‌ می‌داند از این‌ که‌ اثری‌ جدّی‌ را به‌ صورت‌ هزل‌آمیز در آورند، مثل‌ اشعاری‌ که‌ بسحق‌ اطعمه‌ در جواب‌ بعضی‌ غزل‌های‌ حافظ‌ یا سعدی‌ و... سروده‌ و مثل‌ تقلیدهایی‌ که‌ بعضی‌ فکاهه‌نویسان‌ از گلستان‌ کرده‌اند . در یو نان‌ کاراریستوفان‌ است‌ که‌ در نمایشنامه‌ غوکان‌، نمونه‌ خوبی‌ از پارودی‌ را به‌ دست‌ می‌دهد، کلمه‌ پارودی‌ را بعضی‌ «شعر مزوّر» یا «تزریق‌» گویی‌ معنی‌ کرده‌اند که‌ عبارت‌ است‌ از نوعی‌ شعر که‌ به‌ منظور استهزاء به‌ نحوی‌ مضحک‌، اشعار جدّی‌ را تقلید می‌کند .

شادروان‌ اخوان‌ ثالث‌، در کتاب‌ "نقیضه‌ و نقیضه‌سازان‌" که‌ اغلب‌ مطالب‌ این مقاله در مورد پارودی‌ یا نقیضه‌ از آن‌ مأخوذ است‌، می‌نویسد:


«... من‌ با این‌ نوع‌ سرایندگی‌ یعنی‌ پارودی‌ و اغراض‌ آن‌، از فکاهه‌ تفریحی‌ و هزل‌ محض‌ تا هزل‌ و هجا و انتقاد اجتماعی‌ ومسخره‌ و نیز مناقضه‌ و جواب‌گویی‌ و جدال‌ شخصی‌... از دیرباز آشنا بودم‌ و بعضی‌ از نقیضه‌های‌ سوزنی‌ و... را می‌خواندم‌ مثل‌ «مجابات‌» و «مجارات‌» و «نقیضه‌»، و دیده‌ بودم‌ که‌ چگونه‌ سوزنی‌ شعرهای‌ جدّی‌ سنایی‌ را به‌ هزل‌ و مسخره‌ بدرقه‌ و استقبال‌ می‌کند و این‌ شوخ‌طبعی‌ و شیطنت‌ خود را به‌ جواب‌ یا نقیضه‌ کردن‌ تعبیر می‌کند».

"در ادبیات غرب  پارودی زیر مجموعه ای است از بورلسک( (Burlesque که برگرفته ازواژه ی ایتالیایی  Burlesco  است که از ریشهء Burla  به معنای شوخی و استهزگرفته شده و در اصطلاح‌ ادبیات،تقلیدی کمیک است اثری معروف) و اختلاف این دو واژه در این است که:

1-  پارودی تنها به مواردی گفته می شود که  اثر معینی  مورد نطر نویسنده باشد ونثر یا نظم باشد و صورت اثر اصلی حفظ شود ولی معنای آن  تغییر کند.

2-  د ر حوزه های دیگر چون موسیقی "  و معماری و و هنرهای نمایشی به تناسب از "بورلسک  عالی"،" بورلسک پست و نظایر ان استفاده می شود نه "پارودی"،در حالی که در زبان فارسی  درهمه ی موارد از "نقیضه " استفاده می شود.(حلبی1377)

سایمون دنتیث معتقد است "نقیضه" "... در حقیقت می تواند وسیله ای برای  نقد های کامل  زیبایی شناختی باشد ویک نوع راجایگزین  نوعی دیگر کندDentith ,2000:34))، در مقام طنز ، از آن جهت  که نقیضه ی یک سنت را مسخره می کند، می توانذ آن را کنار بزند وبه حاشیه براند .

(لوتمان Lotlan,1977:298 نقل از کریمی حکاک،1384، 48)براین باور است که :" نقیضه هر چند  نوع ادبی زنده و پر تحرکی است ،همواره حالتی آزمایشگاهی دارد و در تاریخ ادبیات نقشی در جه دوم  ایفا می کند"

آقای دکتر قدرت  قاسمی پور در مقاله ای ریز عنوان:"نقیضه در گستره ی نظریه های ادبی معاصر" می نویسند*

"... برخی از نظریه های ادبیِ معاصر از نقیضه به عنوان گونه ای ادبی برای تشریح روندها و سـازوکارهای  حاکم بر سخن ادبی استفاده می کنند و برخی از آن ها نیز همچون نظریه ی ساخت شـکنی، خـود به مانند نقیضه عمل می کنند. از نظر فرمالیست های روسی، نقیضه در حکم گونه ای ادبی اسـت که دگرگونی و تطو ر انواع ادبی و آشنایی زداییِ متون ادبی را به بهترین وجه به گونه ای آشـکار  به نمایش می گذارد. میخاییل باختین نقیضه را د ر بطن منطق گفت وگویی خود می گذارد. از نظر او ، هر نقیضه ای آمیزه ی زبانی مبتنی بر منطق گفت وگـویی عامدانـه اسـت کـه در بطـن آن، زبانها و سبک های گوناگونی نهفته است . از نظر ساختگرایان نیز نقیـضه از گونـه هـای ادبـی ثانویه و پیچیده است که مسئله ی بینامتنیت را نمایان می کند. رابطه میان نقیضه و سـاخت شـکنی نیز به شیوه ی عملکرد این ها مربوط است؛ هر دوی این ها با رخنـه کـردن و اقامـت گزیـدن در متون پیشین باعث نقض و ازهم گسیختن ساختارهای آنها میشوند."

"...نتیجه ای که از این بحث گرفته می شود این است که با تکیه بر نظریه های ادبی معاصـر ممکن است برخی نگرش ها و دریافتها

درباره ی مؤلفه ها و ویژگـی هـای آثـار و انـواع  ادبی دگرگون شود. با توجه به کاربرد خاص نقیضه در گستر ه ی نظریه های ادبی معاصـر ،این گونه ی ادبی دیگر فقط گونه ی ادبی ویژه ای در نظر گرفته نمی شود که انواع و آثار ادبی  پیشین را دست انداخته یا تخریب کرده باشد، بلکه گونه ای است کـه هـم بـه بهتـرین وجهی قانون و نیروی حاکم بر تطور و تحول ادبـی و حتـی ادبیـات پـسامدرن را بـاز می نماید و هم بهترین مثالی است که روابط بینامتنی آگاهانه را آشکار می کند. همچنین نقیضه، گونه ای ادبی است کـه سـاز و کـارش بـسیار شـبیه رونـد کـار نقـد و نظریـه ی ساخت شکنی است . علاوه بر این موارد، نقیضه کیفیت و ویژگی ارجاع پـذیری ادبیـات را یادآور می شود؛ به این معنا که با توجه به ساز و کار نقیضه، می توان گفت آثار ادبـی تا حد زیادی به همدیگر اشاره می کنند و ارجاع می دهند تـا بـه واقعیـت . هنگـامی کـه به نظر برسد اثر نقیضه ای به جهان ارجاع  دا رد، می توان گفت چنین ارجـاعی فرضـی و ذهنی است . رابطه ی بینامتنیِ نقیضه ای ساحت ادبیـات را نـه در طـول، بلکـه در عـرض می گستراند. نقیضه به دنبال بازنماییِ واقعیت نیست، بلکه در پی شـکل شـکنی نقادانـه ی دیگــر آثــار ادبــی اســت. نقیــضه همچــون ســاخت شــکنی، امکــان نیــافتن آرمــانهــا و خواستهای «سرراست» متونی را افشا می کند که قصد کلیت بخشیدن و تثبیت معـانی خود را دارند . هنگام خواندن نقیضه، خواننده می باید آگاه باشد که بـا متنـی نقیـضه ای روبه روست و آن را چونان متنی در باب واقعیت نخواند ؛ بلکه متنی بداند کـه در پـس  پشت آن متنی دیگر نهفته است . دلیلش این است کـه نقیـضه هرگـز ادعـای بازنمـایی حضور تمام عیار اشیا ء و امور را ندارد . نقیضه همانند ساخت شکنی بیشتر بازی با زبـان است تا اینکه بازی با معانی و مفاهیم باشد...." (نقد ادبی ،سال 2/ شمارة 6 ،ص 128 و145)

عبید در اثر منثور خود اخلاق الاشراف (740)به نقد اخلاقی  زمان خویش می پردازد ،در این رساله  بی هیچ ابهامی  ازنابسامانیهای  عصر خود پرده بر می دارد وبرای این کار،اخلاق پیامبران و فیلسوفان و مردمان گذشته راباعنوان " منسوخ" با اخلاق مردم روزگار خودکه از آن با عنوان" مذهب  مختار" یاد می کند،مقایسه می کند  و جای جای به ذکر حکایات  ویا ابیاتی به مناسبت  مقام مبادرت می جوید، در حکایتی ،در لطایف ،عبید به بی قدری دانش اندوزی  در زمان خوی اشاره می کند وبه شکلی  دردمندانه  از بی حاصلی  دانش در  در زمانه ی خویش سخن می گوید.( رک عبید زاکانی ، 1379، 444)

عبید  همچنین در رساله  تعریفات، که آن را ده فصل نیز خوانده اند، لغات رایج میان مردم را دسته بندی کرده  وبرای هریک تعریفی از پیش خود،نه مطابق  فرهنگهای معمول  ،بلکه  مطابق آن چه  در زمانه ی خود منعکس می دیده  آورده است ،این نوع تعریف کلمات در ادبیات  دیگر کشورها  نیز سایقه دارد،مانند فرهنگ فلسفی ولتر،دراوایل قرن بیستم نیز  یک نویسنده امریکایی به نام "امبروزبی یرس ،کتابی به همین شیوه تألیف کرد که در فارسی به نام "لغت نامه ی شیطان و  المعارف شیطان"  ترجمه شده است .(ر.ک .خانلری ،1369: 3/120- 128)

در صد پند که "درویشنامه  نیز نامیده شده است،عبید به تقلیدی هجو آمیز  از پندنامه هایی  می پردازد که از انواع مهم ادبی به شمار می آیند،و به جهت کثرت وبی مایگی ،در معرض ابتذال قرار گرفته بودند.

وی همچنین در مبسوط ترین  نوشته ی خود،"رساله ی دلگشا" در دو بخش فارسی و عربی،اوضاع زمانه ی خود را  با زبانی گزنده منعکس کرده است..." (فلاح قهرودی؛غلامعلی، صا یری تبریزی، زهرا: پژوهشهای زبان و ادبیات فارسی ،زمستان1389، ضماره ی 8صص17 تا32)

پس از عبید کار نقیضه سازی به وسیله ی بسحاق اطعمه شیرازی إدامه یافت:

اخوان‌ در مورد بسحق‌ می‌نویسد:

«... بسحق‌ نقیضه‌ می‌گوید و البتّه‌ در عالم‌ شکمیات‌ و اغذیه‌ که‌ معهود اوست‌ و در زبان‌ فارسی‌، او نخستین‌ نُهاز این‌ گله‌ است‌، تنها ظاهر امور نباید مبنای‌ داوری‌ قرار گیرد، می‌توان‌ گفت‌ که‌ شاید کار بسحق‌ اطعمه‌ هم‌ با این‌ «نقیضة‌ کلّه‌پاچه‌ای‌» در یک‌ شکل‌ و شمایل‌ دیگر، نظیر کار اجتماعی‌ حافظ‌ است‌، در عالم‌ جِدّ و به‌ هر حال‌ لااقل‌ جواب‌ تلخ‌ و تعریض‌ تند او را با هنجاری‌ مزاح‌آمیز، به‌ یاد خواننده‌ می‌آورد و در ذهن‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ که‌ آشنا به‌ کلام‌ این‌ هر سه‌ معاصر هستند (نعمت‌الله ولی‌، حافظ‌ و بسحق‌) گمان‌ نمی‌کنم‌ کار ساده‌ای‌ باشد، فقط‌ با تصور و تصویر کامل‌ عیار همین‌ آزمون‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ ارزیابی‌ بالنسبه‌ درستی‌ از این‌ سه‌ متاع‌ داشته‌ باشیم‌، در این‌ صورت‌ و با این‌ تصویر، کار بسحق‌ اطعمه‌ نیز شاید از حدّ هزل‌ محض‌ و تفنن‌ پوچ‌ شکمیات‌ بالاتر بیاید، پس‌ هر متاعی‌ را بایستی‌ در عالم‌ خود و با تراز و ترازوی‌ خودش‌ بشناسیم‌ و قیمت‌ بگذاریم‌ ...».

اخوان‌ درباره‌ کار چهار شاعر یعنی‌ شاه‌نعمت‌الله‌ ولی‌، کمال‌ خجند و حافظ‌ و بالاخره‌ بسحق‌ در استقبال‌ از یک‌ غزل‌ می‌نویسد:

«... شاه‌نعمت‌الله ولی‌ را غزلی‌ است‌ شطح‌آمیز و حماسی‌، سخت‌ مشهور که‌ این‌ ابیات‌ از آن‌ غزل‌ است‌:

ما خاک‌ راه‌ را به‌ نظر کیمیا کنیم‌

صد درد را به‌ گوشه‌ چشمی‌ دوا کنیم‌

در حبس‌ صورتیم‌ و چنین‌ شاد و خرّمیم

‌        بنگر که‌ در سراچه‌ معنی‌ چه‌ها کنیم‌

موج‌ محیط‌ و گوهر دریای‌ عزّتیم

‌ ما میل‌ دل‌ به‌ آب‌ و گل‌ خود، چرا کنیم‌...

کمال‌ خجندی‌ که‌ ظاهراً به‌ سیّد بی‌اعتقا د نبوده‌، آن‌ را گرفته‌ و چنین‌ ساخته‌ است‌:

دارم‌ امید آن‌ که‌ نظر بر من‌ افکنند

آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

مائیم‌ خاک‌ راه‌ بزرگان‌ پاک‌ دین

‌ آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

امّا حافظ‌ که‌ گویا اعتقادی‌ به‌ شاه‌نعمت ‌الله نداشته‌، غزل‌ها او را با تعریض‌های‌ تند و کنایاتی‌ سخت‌ گوشه‌دار جواب‌ گفته‌ است‌:

آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

آیا بود که‌ گوشة‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

دردم‌ نهفته‌ به‌ ز طبیبان‌ مدعی

‌ باشد که‌ از خزانة‌ غیبم‌ دوا کنند

حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود

تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد، چه‌ها کنند

چون‌ حسن‌ عاقبت‌، نه‌ به‌ رندی‌ و زاهدی‌ است‌،

آن‌ به‌ که‌ کار خود به‌ عنایت‌ رها کنند

این‌ بود نمونه‌ کامل‌ از اصل‌ شعر شاه‌ نعمت‌الله و استقبال‌ معتقدانه‌ منسوب‌ به‌ کمال‌ و جواب‌ جدّ پرطعن‌ و تعریض‌ حافظ‌، امّا نقیضه‌ بسحق‌، اگر چه‌ بیشتر نقیضه‌ غزل‌ حافظ‌ می‌نماید، امّا با یک‌ واسطه‌ یا بی‌واسطه‌، نقیضه‌ غزل‌ شطحی‌ شاه‌نعمت‌الله ولی‌ هم‌ هست‌ و شعر بسحق‌، چنین‌ است‌:

کیپاپزان‌ سحر که‌ سر کلّه‌ وا کنند

آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

حیران‌ در آن‌ زر بن‌ دندان‌ کلّه‌اند

آ نان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

چون‌ دنبه‌ را ز صحبت‌ سختو گریز  نیست‌

آن‌ به‌ که‌ کار دنبه‌ به‌ سختو رها کنند... »

به هر حال‌، طنزهای‌ بسحق‌ نسبت‌ به‌ شکمبارگی‌ صوفیان‌، لوت ‌خواران‌، یاران‌ و طبقات‌ دیگر بسیارخواندنی‌ است‌:

خوش‌ وقت‌ آن‌ برنج‌ که‌ در خوان‌ صوفیان

‌           با قند و لحم‌ و روغن‌ و نان‌ ، اتّصال‌ یافت‌!!

***

از بامداد دیدن‌ بورک‌ فتوح‌ ماست‌

امروز بوی‌ قلیه‌ چه‌ گویم‌ چه‌ دلرباست‌!!

***

     کاچی‌ خوران‌ ملک‌ صفاهان‌ به‌ روز حشر

        باشند روسفید، ز الوان‌ نان‌ و ماست‌

***

گفته‌ بسحاق‌ پیش‌ بنگیان‌

بر مثال‌ ارده‌ و خرما خوش‌ است‌

 

... نقیضه‌ باید یک‌ طرح‌ اصلی‌ یا طرح‌ سرمشق‌ داشته‌ باشد وحتی‌المقدور با همان‌ طرح‌ اصلی‌ گفته‌ شده‌ باشد که‌ سبب‌ شود تا طرح‌ اصلی‌ برای‌ خواننده‌، شناخته‌ شود. ناگفته‌ نگذاریم‌ که‌ نقیضه‌، هم‌ در نثر معمول‌ است‌ و هم‌ در نظم‌ و در ادب‌ ما تقلیدها و نقائض‌ گلستان‌ سعدی‌، از همین‌ نوع‌ نقیضه‌هاست‌ که‌ مهمترین‌ آنها گلستان‌ میرزا ابراهیم‌خان‌ تفرشی‌ و خارستان‌ حکیم‌ قاسمی‌ کرمانی‌ است‌ که‌ قاسمی‌، حتّی‌ برای‌ آیه‌ و حدیث‌هائی‌ که‌ در گلستان‌ هست‌، یک‌ نمونه ی‌ نقیضی‌، از خود ساخته‌ است‌ ...».

«... نمونه‌ دیگر تذکره‌ یخچالیه‌ میرزا محمدعلی‌ مذهّب‌ اصفهانی‌، متخلص‌ به‌ بهار است‌ که‌ خواسته‌ است‌ نقیضه‌ تذکره‌ آتشکده‌ آذر بسازد و الحق‌ بعضی‌ قطعات‌ آن‌ در نهایت‌ لطف‌ و ملاحت‌ و حاکی‌ از ذوق‌ سلیم‌ و قوت‌ قریحه‌ هزلی‌ نویسنده‌ است‌...».

 بسحق‌ در نقیضه‌سازی‌ نثر نیز در دیباچه‌ سفره‌ کنزالاشتها، ماجرای‌ برنج‌ و بغرا، رساله‌ خوابنامه‌ و فرهنگ‌ دیوان‌ اطعمه‌ هنرمندی‌ و ذوق‌ فراوان‌ به‌ خرج‌ داده‌ است‌.

رساله‌ ماجرای‌ برنج‌ و بغرا،

داستانی‌ است‌ منثور که‌ به‌ شیوه‌ روایت‌گویان‌ و نقّالان‌ آغاز می‌شود: « مزعفرخواران‌ مطبخ‌ فصاحت‌، و کیپادران‌ سفره ی بلاغت‌، و بورک‌اندازان‌ قزغان‌ عبارت‌، و دنبه‌پردازان‌ بریان‌، اشارت‌، چنین‌ کرده‌اند روایت‌...» که‌ این‌ عبارات‌ متوازن‌ و مسجّع‌، داستان‌ جدال‌ غذاها را با یکدیگر نشان‌ می‌دهد و همچون‌ آثار مسجعی‌ چون‌ گلستان‌ سعدی‌ با شعرها، آیات‌، احادیث‌ و جملات‌ ادبی‌ فراوان‌ فارسی‌ و عربی‌ همراه‌ است‌. این‌ رساله‌ در حقیقت‌ نقیضه‌ای‌ است‌ برای‌ گلستان‌ و برخی‌ از آثار حماسی‌ منثور که‌ تا دوره‌ بسحق‌ نگاشته‌ شده‌ بودند.

 در این‌ رساله‌، بسحق‌ جا به‌ جا، از اشعار شاعرانی‌ چون‌ سعدی‌، نقیضه‌ می‌سازد و می‌توان‌ گفت‌ که‌ در هیچ‌ بخشی‌ نیست‌ که‌ از شاعران‌ بزرگ‌، ابیاتی‌ به‌ استشهاد یا نقیضه‌ روایت‌ نشده‌ باشد، بعلاوه‌ او از آثار نویسندگانی‌ چون‌ عنصرالمعالی‌ کیکاوس‌، در قابوسنامه‌ پیروی‌ می‌کند.

 بسحق‌ در نثر خود، گاهی‌ با لغات‌ بازی‌ می‌کند، به‌ طنز واژه‌های‌ فارسی‌ را رنگ‌ عربی‌ می‌بخشد، به‌ عنوان‌ مثال‌ کلمات‌ فارسی‌ را تغییر شکل‌ می‌دهد نان‌ را به‌ صورت‌ النّان‌، نخود، النخود، پیاز، الپیاز، شیردان‌، الشیردان‌ به‌ کار می‌برد. بعضی‌ دیگر کلمات‌ فارسی‌ که‌ با الف‌ و نون‌ تعریف‌ رنگ‌ عربی‌ گرفته‌اند به‌ شرح‌ زیر است‌:

سیخک‌: السیخک‌، بزغاله‌: البزغاله‌، گردوی‌ کنک‌: الگردوی‌ کنک‌، انچکک‌: الانچکک‌، بخورک‌: البخورک‌، کشکینه‌: الکشکینه‌، چرکن‌: الچرکن‌، مندبور: المندبور، سیر پنیر: السیر پنیر، کنگر: الکنگر ، گینو: الگینو، ترب‌: الترب‌، بدران‌: البدران‌ ...                    نمونه‌ این‌ گونه‌ نثرها:

الکنگر : خاری‌ که‌ زمین‌ از برای‌ شتر برویاند و شتر از غایت‌ آدمیگری‌، برای‌ لب‌ و دندان‌ ما می‌فرستد و ما از آن‌ می‌پزیم‌ و می‌خوریم‌، پس‌ با مذاق‌ ما و شتر فرقی‌ نیست‌.

الکلونده‌: نوباوه‌یی‌ دراز و مدوّر که‌... کس‌ از لذتش‌ سیر نگردد... .

التّرب‌: تیزطبعی‌ که‌ هر چه‌ در معده‌ بیند، آن‌ را هضم‌ کند و خود ناپخته‌ باشد. به‌ شکل‌ حسین‌ ایاغچی‌، که‌ شاه‌ شجاع‌ فرمودی‌ که‌ این‌ مردک‌ همه‌ را از خانه‌ بیرون‌ می‌کند و خود اندرون‌ است‌.

 الجوالک‌: مقدار نیم‌ من‌ خمیر که‌ در روغن‌ چراغ‌ بریان‌ کنند و هر روستایی‌ که‌ یکی‌ از آن‌ به‌ تمام‌ بخورد و درد سرش‌ نگیرد، بدان‌، که‌ مردکی‌ سرسخت‌ است‌.

المخلف‌ القرقار : کبوتربچه‌ای‌ که‌ پر بر پایش‌ رُسته‌ باشد و به‌ اصطلاح‌ شیرازیان‌، پسران‌ خوشگل‌ را مُخلف‌ گویند و این‌ مُخلف‌ هر چند پر بر پایش‌ نباشد نازنین‌تر است‌... .

بسحق‌ در آثار منثور خود، با استخدام‌ جملات‌ کوتاه‌، روشن‌ و رسا، نثری‌ بسیار ساده‌ و قابل‌ فهم‌ را عرضه‌ می‌دارد که‌ در آن‌، جز بعضی‌ از واژه‌های‌ متروک‌، که‌ در روزگار او بسیار آشنا و همه‌فهم‌ بوده‌ است‌، لغاتی‌ مشکل‌ وجود ندارد.

بسحق‌ در نثر خود دارای‌ آزادی‌ عمل‌ بیشتری‌ است‌ و می‌تواند بهتر و رساتر، از مشکلات‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ سخن‌ بگوید و به‌ طنز، نظافت‌ مردم‌، آلودگی‌ غذاها و بعضی‌ از سلیقه‌های‌ ناپسند فردی‌ و اجتماعی‌ را مورد انتقاد قرارمی‌دهد، مثلاً: درباره‌ لورک‌ می‌نویسد:

لورک‌: دوغی‌ که‌ کردان‌ بجوشانند تا کشک‌ شود و سگان‌ حشمی‌ چند نوبت‌ دهن‌ در آن‌ کنند و بوی‌ روغن‌ در آن‌ نشنوند... .

الزیچک‌: روده‌ برّه‌... که‌ خواتین‌ به‌ تبرّک‌ در اندرون‌ حجره‌ به‌ یکدیگر فرستند!!

بخورک‌: بادام‌ کوهی‌ که‌ کاسه‌فروشان‌ در توبره‌ کنند و در کوچه‌ها بگردانند و زنان‌، گیوه‌ کهنه‌ وضو ساختن‌ شوهران‌، دزدند و دهند و از آن‌ بستانند.

بوی‌ کلک‌: بَن‌ کوهی‌ که‌ دندان‌ از آن‌ مضرّت‌ یابد و هیچ‌ از آن‌ به‌ شکم‌ نرود و در بغداد آن‌ را مشغلة‌البطّالین‌ گویند و با ریش‌ همان‌ عمل‌ می‌کند که‌ انچکک‌ می‌کند.

الکشکینه‌: گندم‌ پخته‌ای‌ که‌ در آفتاب‌ نهند تا ترش‌ شود و کلاغ‌ پیسه‌ چنگککی‌ و چلغوزکی‌ در آن‌ کند و پیاز خام‌ و ساق‌ تورک‌ در آن‌ اندازند و این‌ مصراع‌ بخوانند: گل‌ بود به‌ سبزه‌ نیز آراسته‌ شد!! الچرکن‌ ظرف‌ او، الپریشان‌، مردکی‌ که‌ این‌ ترکیب‌ را روا داشت‌ که‌ مسلما نان‌ بخورند.

مهیوه‌: از آن‌ گَنده‌تر و مردارتر و اصلش‌ از آب‌ ماهی‌ است‌ و مهملاتی‌ چند که‌ مرده‌شویان‌ لار می‌دانند، ضایع‌، نانی‌ که‌ با آن‌ خورند، الباطل‌، سعیی‌ که‌ در آن‌ کنند، الدارالنّکبة‌، خانه‌ای‌ که‌ او آنجا باشد و این‌ در خانه‌ همه‌ انسان‌ نیست‌.(کلیات بسحق اطعمه ی شیرازی ،تصحیح منصوررستگار فسایی، میراث مکتئب، 1382)

نمونه‌ای‌ از نثر زیبا و آراسته ی بسحق‌:

بغرا چو این‌ حدیث‌ دلپذیر، از سیر بشنید، به‌ چرب‌زبانی‌ گفت‌:

مهری‌ دگرم‌ بر سر مهر افزودی‌ کشکی‌ دگرم‌ به‌ روسفیدی‌ سودی‌ و با برگ‌ و نوائی‌ هرچه‌ تمام‌تر، روی‌ سوی‌ جوش‌بره‌ آورد و آفرین‌ کرد و گفت‌: رحمت‌ باد بر تو که‌ معنی‌ المستشار مؤتمن‌ با ما به‌ تقدیم‌ رسانیدی‌، اکنون‌ به‌ حکم‌الاکرام‌ بالاتمام‌، بگو تا مصلحت‌ چیست‌ و قابل‌ این‌ رسالت‌ کیست‌؟ جوش‌بره‌ گفت‌ چندان‌ که‌ در میان‌ مطعومات‌ و مشروبات‌ نظر می‌کنم‌، این‌ سیخک‌ کباب‌ با کلاهک‌ نوروزی‌ دنبه‌یی‌ که‌ بر سر دارد و ساقک‌های‌ دامن‌ از آن‌ برکشیدة‌ او، مطلقاً هیکل‌ پیکان‌ دارد، نان‌ و پیازش‌ در انبانه‌ نه‌ و بر دوش‌ توشه‌کشش‌ بند که‌ آن‌ چوب‌ ترب‌، تُرک‌ تیز روی‌ بادپیماست‌ و نصیحتش‌ کن‌ که‌ در این‌ راه‌ هر عقده‌ای‌ که‌ پیش‌ می‌آید، مشورت‌ با برادر گرامی‌ ما نان‌ گندم‌ میکن‌، در آن‌ حالت‌ قلیه‌ می‌جوشید و زیر لب‌ می‌گفت‌:

ای‌ پیک‌ نامه‌بر که‌ خبر می‌بری‌ به‌ دوست‌ یالیت‌ اگر به‌ جای‌ تو، من‌ بودمی‌ رسول‌!!

در دوره صفوی آقا جمال  خوانساری (متوفی 1125 ق)اثر منثوری پدید پدید آورد که در آن رسمها و عقاید  خرافی زنان دوره صفوی به ریشخند گرفته شده است" "عقایدالنساء"یا "کلثوم ننه" به تقلید از  رساله های عملیه به قصد انتقاد  از عقاید باطلی ساخته شده است در فروع دین وارد شده است.

"پریشان" قاآنی ،خارستان حکیم قاسمی  کرمانی و "ملستان" میرزا ابراهیم خان تفرشی  نیز در همین دوره به تقلید از گلستان سعدی  ، به رشته ی تحریر  درآمده اند:

پریشان مملو از از عبارات  و الفاظ رکیک است و نشان از نوع سر گرمیهایی دارد که اهل  روزگار،خود را بدانها  مشغول می کرده اند

"خارستان"  حکیم قاسمی  کرمانی نیز به خاطر مشحون بودن آن از اصطلاحات مربوط به  صنف شال بافان کرمان بسیار مهجور  و بنابر این نقیضه ای نا موفق است .

کتاب  "زنبیل"  از فرهاد میرزا  نیز یک نوع نقیضه جدی  از کشکول شیخ بهایی ،البته به فارسی دانسته شده است(ر.ک. موسوی گرمارودی،1380: 126).

"تذکره ی یخچالیه"اثر میرز ا محمد علی  مذهب اصفهانی نیز کتابی است منثور که مؤلف خواسته است "آتشکده ی آذر بیگدلی " را نقیضه کند ک می توان آن را نقد سنت  تذکره نویسی به شمار آورد .

"...تذکره‌نویسی در زبان فارسی با انگیزه‌های مختلف صورت می‌گرفته است. بعضی تذکره‌نویسان واقعاً می‌خواسته‌اند شعر بزرگان و معاصران خوش ذوق خویش را برای دور ماندن از دستبرد حوادث روزگاران، در مجموعه‌ای گردآورند؛ بیشتر اوقات هم شاعری درجه چندم برای اینکه شعرش در هیچ جایی ثبت نمی‌شده و خواننده‌یی نمی‌یافته، تذکره‌ای تدارک می‌دیده و صفحات متعددی از آن را به ذکر شرح حال و اشعار خود اختصاص می‌داده  . گاهی هم کسی برای حمایت از یک زبان، تذکرهٔ سرایندگان آن زبان را گرد می‌آورده و چون امیر نظام‌الدین علیشیر نوایی تذکرهٔ مجالس‌النفائس(تذکرهٔ ترکی سرایان) را فراهم می‌آورده‌است. برخی هم برای ماندگار کردن نام شاعران یک شهر یا منطقه، تذکرهٔ شاعران همان شهر یا منطقه را فراهم می‌آوردند. امّا فراهم آوردن تذکره‌ای برای ثبت اشعار سبک و بی‌ارزش انگیزه‌ای منحصر به فرد است.

    میرزا محمد علی مذّهب اصفهانی متخلص به بهار (در سنین پیری: فرهنگ)، با همین انگیزه تذکره‌ای پدید آورده و در تضاد با آتشکدهٔ‌آذر  آن را تذکرهٔ یخچالیه نام نهاده است. میرزا محمد علی، با عباراتی جزیل و انشایی به‌اسلوب آتشکده، از کردار ناپسند و گفتار ناسودمند عده‌ای از یاوه‌سرایان و هرزه‌درایان عصر خود که دعوی شاعری و سخنوری داشتند سخن‌رانده است.

  در روزگار محمد شاه قاجار که حکومت اصفهان به منوچهر خان گرجی داده شد، این میرزا محمد علی در جرگهٔ ستایشگران او درآمد و بنا به‌دستور همو کتابی مشتمل بر بیست هزار بیت در بارهٔ‌ منوچهر خان گرجی و شعرای معاصر ستایشگرش به رشتهٔ نگارش درآورد و آن را «مدایح‌المعتمدیه» نام نهاد.

  شادروان محمد محیط طباطبایی در مقدمه‌ای که بر چاپ سوم تذکرهٔ یخچالیه نگاشته اند، می‌گویند که برخی معاصرین میرزا محمد به وی رشک بردند و قصاید او در مدح معتمد‌الدوله را منتحل از دیوان سید حسین مجمر زواره‌ای دانستند. محیط طباطبایی می‌افزاید، هر چند نویسنده در مقدمهٔ کتاب مدعّی است که در شرح‌حال‌ها نظر به‌کسی ندارد، ولی چنانکه پدرم از قول سخنوران پنجاه سال پیش اصفهان نقل می‌کرد هر ترجمه‌ای مربوط به یکی از معاصرین اوست و تا آن زمان هنوز نکته سنجان اصفهان می‌توانسته‌اند برخی از تراجم احوال را درست با اسم و رسم یکی از معاصرین او تطبیق کنند.

    صفای زواره‌ای صاحب «انجمن روشن»، دربارهٔ این اثر می‌نویسد: «باری فرهنگ از سخنان سرد سرایان خنک اندیشه و خنک گرایان سرد پیشه گنجینه‌ای را فراهم کرده، یخچالیه‌اش نام نهاده و درهای شادمانی برروی خواننده و شنونده گشاده است. اگر چه نگارنده بر آن است که گفته‌های پریشان و پراکندهٔ‌ او از دیگر ژاژسرایان سردتر است و در خنکی خود فرهنگ از دیگر کم سنگان بی فرهنگ‌تر.

   این کتاب در سال 1290 قمری به اهتمام محمد حسین ادیب ملقب به ذکاء الملک به چاپ رسیده  و بعد ها تجدید چاپ شده است.   شادروان احمد گلچین معانی آن تذکره را برای بار سوم به زیور طبع آراسته‌اند که در پایان مقدمهٔ کتاب تاریخ 1321خورشیدی دیده می‌شود. ، چند بیت از قصیده ای را که در تذکرهٔ «انجمن روشن» آمده و از مؤلف تذکرهٔ‌یخچالیه است می‌آوریم و  دو نمو نهٔ خلاصه شده  از شرح حال‌های تذکره را پایان بخش این نوشتار قرار می‌دهیم:

تبارک‌الله از آن روزها و آن مه و سال

که بخت بود مساعد مرا و فرّخ فـــــــال

زمـــــــــانه بود به‌کامم به‌روزگار شباب

چه روزها گذرانیده‌ام باین احــــــــــــــوال

هزار سال نشاید نوشت دیوانــــــــــــــــی

که من نوشتم آن ترّهات در یکســــــــــال

چه غوره‌ها که فشردم من انـــدرآن بستان

چه آبها که فسردم من انـــــــدر آن یخچال

چو یخ فسرد دل و طبع بنده تـــــــــا کردم

ز شعر چون یخ، یخچال خویش مالامـــال

به روزگار من آن دام ضحک و مسخره‌ام

که کرده‌اند به من خنده‌ها نساء و رجـــــال

به ترّهات نگاری مرا نباشد نقـــــــــــــــص

به‌مضحکات  نویسی رســــــــیده‌ام به کمال

من آن عروسم در حجلهٔ‌ کمـــــال که هست

ز ترّهات مرا گوشواره و خلخــــــــــــــــال

مرّکب آمده نام از محمد و علــــــــــــــــــیم

اگر چه نیست رهم در بســـــــیط بیت‌المال

کتاب مضحکه گوئیم گشت یک خـــــروار

اگر چه نیست کمالم فزون ز صد مثـــــــقال

بجز مزخرف نجهد بجای خون زرگـــــــم

فرو برند اگر نشتــــــــــــــــــریم در قیفال

زبسکه مسخره‌ام هر کجا که می‌گـــــــذرم

چنان بود که تــــــــو گویی رود خر دجّال

سمند مسخرگی چون به‌زیر زین دارم

به‌ مضحکات نویســـــی چرا نبندم یال

همیشه کردم هجــــــــو اعزّه و اشراف

همیشه گفتم مــــــــــــدح اشرّه و ارذال

منم که شد تـــن مردم زمن به تــیر زبان

ز حرف‌ها و سخن‌های سخت چون غربال

نمونه‌ها:

1)  در شرح حال شاعری به نام جلال می‌‌نویسد:«جلال مردی است مفطور به عدم کمال و شخصی است مشهور به خبث احوال. از نشو و نما یافتگان دارالسلطنهٔ اصفهان و از چرا دیدگان مرتع آن سامان. غباوتش را پایهٔ چندان و خرافتش را مایهٔ آنسان که شب از روز و دی از تموز ندانستی، به حدّی امساکش بر مزاج غالب گشته که هرگزش خوی از بدن و موی از ذقن برنیامدی، بلکه چون او بخیلی، به‌خیلی و در راه دنائت چون او ذلیلی دلیلی نبود... ».

 2)  در شرح حال شاعری به‌نام شوقی چنین می‌آورد:«شوقی، نامش آقا علی، جوانی بود چرخ‌تاب و از شدّت غباوتش در چرخ تاب. عظیم الّجثه، قوی البنیه و از ورزش کنان اصفهان و از پهلوانان آن سامان، لکن ریاضت در مزاجش جز تولید بلغم و در دماغش جز تسویهٔ دم نکردی ... مدتی در دارالمرز گیلان مخذول پهلوانان زمان بوده و، اینک بازآمده که طبعی قادر و شعری حاضر آورده‌ام و آن اینست:

ندارد پنجه‌ات سرپنــــــــجهٔ شیر

به پیش صوت تو بلبل سرش زیر

از این درگاه تو جایی نمیرم

اگرببرند  سرّم را به شمشیر!»

( مهدی فرهانی منفرد: نجوا)( http://najva.kateban.com)

"مقویم" :یکی دیگر از  نادر ترین  نقیضه های  منثور " مقویم" است که آن را میرزا رضا خان  افشار نوشته است  که نقیضه ی تقویمهای  آن زمان است  و حاوی اطلاعات مقیدی است از وضعیت اجتماعی  مردم صدر مشروطیت  و حتی اوضاع  معماری و خیابانها ونشان می دهد که  نویسنده  ی آن ،علاوه بر ذوق طنز ،ئارای معلومات ادبی وعمومی وسیع  و دقیق بوده است. (ر.ک. موسوی گرمارودی،1380: 158-164).

"مقویم" به قلم سرهنگ میرزا رضاخان افشار  در سال تالیف آندر سال 1324 یعنی سال صدور فرمان مشروطیت می باشدو درسال 1355 در تهران به چاپ رسیده است. مرحوم جمال زاده در باره ی این کتاب می نویسد" ...صا حب مقویم  از غرب زدگیها و تقلیدهای   کور کورانه ی فرنگی مآبها سخن می گوید ، در همان صفحه ی اول ، پس از " هوالعلیم وا الخبیر" مرسوم می  وتخی خوانیم :" اوضاع کواکب ، در این ماه   دلالت  کند بر سلامتی شهنشاهی، و حلیت آب ،  حرمت شراب  و شیرینی قند  و شوری نمک  و ترشی سرکه وتلخی تریاک وسختی سنگ  وسستی شیشه  وسردی یخ وگرمی آتش..." س :" پس در خواص ماهی که  مورد صحبت است می اورد کهاوضاع کواکب در این ماه دلالت دارد بر: ارزانی بعضی مأکولات مثل غصه و کتک و پشت گردنی و سرما  و سکندری  و گاوسر و خوناب  وشکست مال  مردم و کشیدن  چند غرفه چند چیز را مثلا صورت را نقاش تریاک راچرس را ، و فلیان را  و قلاش و کمان رستم  ونفس را  زنده و دراز را مرده  و اذان را خروس ووسمه رانو عروس  وزحمت مفت را اهل کمال  و لحاف و ماست  را بعضی  از ابناء  زمان..." ( آینده ، سال هشتم ، شهریور 1361 شماره 6 ،ص 505) 


مقالات مجموع"چرند و پرند" دهخدا نیز از نقیضه های بسیار معروفی است که  موضوعات جدی  ومطرح روز را با زبانی کنایی ،اما کاملا عامیانه و ما در این کتاب در بخش طنز نیز ازآن یاد کرده ایم.

"...چرند پرند زاده مقتضیات‌ عصر مشروطیت‌ ایران‌ است‌. دهخدا، که‌ هنگام‌ نوشتن‌ این‌ مقالات‌ بیش‌ از 28 سال‌ نداشت‌، نویسنده‌، شاعر و روزنامه‌نگار با استعدادی‌ بود که‌ به‌ واسطه اطلاع‌ نسبتاً دقیق‌ از مسائل‌ مملکت‌ و احساس‌ مسئولیت‌ در قبال‌ آنها (رجوع کنید به یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 159) و تهوری‌ که‌ وی‌ را بارها در معرض‌ تکفیر، تهدید، تطمیع‌ و حتی‌ قتل‌ از سوی‌ مخالفان‌ جنبش‌ مشروطیت‌ و آزادی‌خواهی‌ قرار داد (رجوع کنید به دهخدا، 1359 ش‌، ص‌16)، انتقاد از مفاسد و معایب‌ جامعه‌ را در میان‌ آزادی‌خواهان‌ و مردم‌ ستمدیده‌ و محروم‌ رواج‌ داد.

دهخدا با نامهای‌ مستعارِ بسیار در ستون‌ چرند پرند مطلب‌ می‌نوشت‌،از جمله‌: اسیرالجول‌، امیر سرباز، امضا محفوظ‌، اویارقلی‌، برهنه‌ خوشحال‌، جغد، جناب‌ ملاآینَکعلی‌، خادم‌الفقرا، خرمگس‌، دَخُو، دخوعلی‌، دخوعلیشاه‌، دمدمی‌، روزنومه‌چی‌، رئیس‌ انجمن‌ لات‌ و لوتها، سگ‌ حسن‌ دَله‌، غلام‌ گدا، غلام‌گدا آزادخان‌ علی‌اللّهی‌، فضولباشی‌، کمینه‌ و نخود همه‌ آش‌. گاه‌ نیز مطالبش‌ را بی‌امضا می‌نوشت‌. وی‌ در واقع‌ حرفهای‌ خود را از زبان‌ شخصیتهایی‌ بیان‌ می‌کرد که‌ نام‌ آنها گاه‌ با اوضاع‌ و احوال‌ روز یا مضمون‌ مقاله‌ ارتباط‌ داشت‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، ج‌ 1، جاهای‌ متعدد). از میان‌ این‌ نامها و امضاها، «دخو» بیش‌ از بقیه‌ به‌کار رفته‌ و دهخدای‌ طنزنویس‌ با این‌ نام‌ بیشتر شناخته‌ شده‌ است‌.

تا شماره پنجم‌ صوراسرافیل‌ نامی‌ از دهخدا برده‌ نشده‌، اما او از آغاز از همکاران‌ اصلی‌ این‌ نشریه‌ بوده‌ است‌ (تقی‌زاده‌، 1358 ش‌، ص‌ 566ـ567). ستون‌ چرند پرند از محبوب‌ترین‌ بخشهای‌ روزنامه‌ بود (یوسفی‌، 1371 ش‌، ص‌ 218؛ یعقوبی‌، ص‌ 38). این‌ ستون‌ گاه‌ بسیار موجز و مختصر (در دویست‌ کلمه‌) و گاه‌ مفصّل‌ بود (پانصد تا 500 ،2 کلمه‌). دهخدا گاه ‌نوشته‌ را به‌ چند بند تقطیع‌ می‌کرد و به‌ هر بند عنوانی‌ فرعی‌ می‌داد، نظیر «اخبار شهری‌»، «اکونومی‌ پولتیک‌»، «بشارت‌»، «تعطیل‌ عملجات‌ در حضرت‌ عبدالعظیم‌»، «دروس‌ الاشیاء»، «قندرون‌» و «معانی‌ بیان‌». وی‌ با استفاده‌ از این‌ روش‌ چند موضوع‌ یا واقعه به‌ ظاهر بی‌ربط‌ را به‌ هم‌ مرتبط‌ می‌ساخت‌ و نتیجه‌گیری‌ کلی‌ می‌کرد. این‌ روش‌، دست‌ او را در استفاده‌ از شگردهای‌ طنزپردازی‌ بازمی‌گذاشت‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، همانجا).
آقای عبدالحسین‌ آذرنگ‌  ای در دایرة ا لمعارف اسلامی نوشته اند "چرند و پرند" را چنین معرفی کرده اند:

چَرَنْدپَرَند (نیز چرند و پرند(، عنوان‌ سلسله‌ مقالاتی‌ طنزآمیز از علی‌اکبر دهخدا *، در روزنامه صوراسرافیل‌ *. چرند و پرند از حیث‌ دستوری‌، اِتْباع‌ و به‌ معنای‌ چرت‌ و پرت‌، پرت‌ و پلا، حرف‌ مفت‌ و بیهوده‌ و نظیر اینهاست‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1377 ش‌، ذیل‌ واژه‌). ویژگی‌ اصلی‌ این‌ مقالات‌، طنز *بودن‌ آنهاست‌ (رجوع کنید به بالائی، 1983، ص‌ 58؛ پزشکزاد، 1378 ش‌ ب، ص‌ 145). دهخدا از شیوه طنزپردازان‌ فرانسوی‌، که‌ با زبان‌ و نوشته‌های‌ آنها آشنا بود، شاید متأثر بوده‌ اما طنز سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ اروپایی‌ را با شیوه طنزپردازی‌ در ادب‌ فارسی‌، که‌ پیشینه دیرینه‌ای‌ دارد، درهم‌ آمیخته‌ است‌. دهخدا به‌ سبب‌ تسلط‌ کم‌نظیرش‌ بر ادب‌ فارسی‌ و مفاهیم‌ و اصطلاحات‌ عامیانه‌، ابداعگر سبک‌ تازه‌ای‌ در نگارش‌ فارسی‌ گشت‌ که‌ بر تحولات‌ ادبی‌ معاصر ایران‌ تأثیر گذاشته‌ است‌ (رجوع کنید به ادامه مقاله‌). میان‌ اسلوب‌ طنزپردازی‌ و هجو در نشریه‌های‌ صور اسرافیل‌ و ملانصرالدین‌ همانندیهایی‌ دیده‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به ملانصرالدین‌*، مجله‌؛ محمد قلی‌زاده*، جلیل‌)، حتی‌ گفته‌اند که‌ این‌ دو نشریه‌ با یکدیگر همکاری‌ داشته‌اند (آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 86)، اما حتی‌ اگر مسلّم‌ باشد که‌ دهخدا به‌ اسلوب‌ طنزپردازی‌ ملانصرالدین‌ توجه‌ داشته‌ است‌، نمی‌توان‌ گفت‌ که‌ از آن‌ تقلید کرده‌ است‌. چرند پرند، ویژگی‌ کاملاً ایرانی‌ دارد (رجوع کنید به یوسفی‌، 1371 ش‌، ص‌220ـ221). این‌ مقالات‌ شیوه‌ای‌ را که‌ در ادب‌ فارسی‌ فراموش‌ یا کم‌رنگ‌ شده‌ و تغییر چهره‌ داده‌ بود، زنده‌ کرد (رجوع کنید به پزشکزاد، 1378 ش‌ الف، ص‌ 148(
مضامین‌ اصلی‌ ستون‌ چرند پرند عمدتاً عبارت‌ بود از فساد سیاست‌ و حکومت‌، ملوک‌الطوایفی‌، بی‌شرمی‌ و خیانت‌ رجال‌ دولت‌، ظلم‌ اغنیا و مالکان‌، ریاکاری‌ روحانی‌نمایان‌ و آخوندهای‌ دروغین‌، اسارت‌ زنان‌، جهل‌ و خرافات‌ و آنچه‌ به‌ نظر دهخدا دردهای‌ اصلی جامعه استبدادزده ایران‌ بود یا مسائل‌ و مشکلاتی‌ که‌ روشنفکران‌ مسئول‌ حس‌ می‌کردند (رجوع کنید به آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 79؛ یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 160). او در نخستین‌ مقاله‌ها به‌ مشکلات‌ عمومی‌تر جامعه‌، نظیر اعتیاد، احتکار گندم‌ و کمبود و بدی‌ وضع‌ نان‌، ظلم‌ حاکمان‌ و مالکان‌ و سایر مشکلات‌ مردم‌ پرداخت‌، اما به‌تدریج‌ دامنه کار خود را گسترش‌ داد و متوجه‌ مسائل‌ اساسی‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ شد و به‌ شدت‌ از زمامداران‌ و دولتمردان‌، نمایندگان‌ مجلس‌، متمردان‌ از قانون‌، خودکامگان‌ و متنفذانِ ضدنظم‌ و قانون‌ و مشروطه‌، در قالب‌ طنزی‌ تلخ‌ و کوبنده‌ انتقاد کرد (آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 80). میزان‌ تأثیر طنز چرند پرند را در جامعه آن‌ زمان‌، بهتر از هر چیز در واکنش‌ زمامداران‌ و صاحبان‌ قدرت‌ می‌توان‌ یافت‌ که‌ تا آستانه قتل‌ دهخدا پیش‌ رفتند و سرانجام‌ او را از ایران‌ تبعید کردند (رجوع کنید به تقی‌زاده‌، 1372 ش‌، ص‌ 78، 83). دهخدا در این‌ مقالات‌ فقط‌ به‌ زشتیها توجه‌ نداشت‌، رویه دیگر زندگی‌ و جنبه‌های‌ خوش‌بینانه آن‌ را هم‌ می‌دید. غرض‌ او بیداری‌ مردم‌ بود و این‌ بهتر از هر چیز، گواه‌ هدفمندی‌ و امیدواری‌ اوست‌ (یعقوبی‌، ص‌ 58 به‌ بعد). دهخدا ضمن‌ طنزپردازی‌، از شخصیت‌پردازی‌ هم‌ غافل‌ نبود، چنان‌ که‌ بعضی‌ قسمتهای‌ چرند پرند رنگ‌ داستان‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ و چهره‌هایی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ در توصیفات‌ ادبی‌ فارسی‌ دیده‌ نشده‌ بودند، در زمینه‌های‌ داستانی‌ چرند پرند ظاهر شده‌ و هر کدام‌ به‌ تناسب‌ سرشت‌ و موقعیت‌ خود سخن‌ گفته‌ و رفتار کرده‌اند. این‌ شگرد بعدها بیشتر تکامل‌ یافت‌ و در خلق‌ برخی‌ شخصیتها در اثر طنزآمیزِ ایرج‌ پزشکزاد، طنزپرداز معاصر، با نام‌ آسمون‌ ریسمون‌ به‌ نهایت‌ رسید (یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 175)

مقالات‌ چرند پرند ساختار یکسان‌ و وحدت‌ اسلوب‌ ندارند (پاینده‌، ص‌140). ساختارهایی‌ که‌ تا حدودی‌ بین‌ مقالات‌ مشترک‌ است‌، عبارت‌اند از: 1) نقل‌ حکایتی‌ کوتاه‌، بحثی‌ کوتاه‌ و کلی‌، تبدیل‌ بحث‌ کلی‌ به‌ بحث‌ سیاسی‌ ـ انتقادی‌، اشاره‌ به‌ واقعه‌ای‌ خاص‌. 2) مقدمه‌چینی‌، نقل‌ حکایتی‌ کوتاه‌، گریز زدن‌ به‌ وقایع‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ همراه‌ با کنایه‌های‌ نیشدار، یافتن‌ تشابه‌ میان‌ وقایع‌ و حکایت‌، طنز و هزل‌ و هجو و تمسخر سیاسی‌ ـ اجتماعی‌. 3) نقل‌ یک‌ گفتگو، گریز به‌ رویدادها و اشخاص‌، اشاره‌ به‌ وقایع‌ یا اعمال‌ خاص‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، همانجا). دهخدا در این‌ ساختارها از سنّتهای‌ ادبی‌ بهره‌ گرفته‌، ولی‌ هر جا لازم‌ بوده‌، اصول‌ داستان‌نویسی‌ سنّتی‌ و هنجارهای‌ حاکم‌ بر آن‌ را شکسته‌ است‌ (بالائی‌، 1377 ش‌، ص‌ 39)، ازاین‌رو ساختار عمومی‌ چرند پرند نه‌ عین‌ الگوهای‌ سنّتی‌ است‌ و نه‌ وام‌ گرفته‌ از الگوهای‌ فرنگی‌، و به‌ لحاظ‌ همین‌ ویژگی‌، نموداری‌ از دگرگونی‌ در نظام‌ ادبی‌ است‌ (همانجا). دهخدا در ساختار مقالات‌ چرند پرند ، از سه‌ عنصر مَثَل‌ و حکایت‌، زبان‌ و بیان‌، و طنز با چیره‌دستی‌ استفاده‌ کرده‌ است‌. در ساختار مقاله‌های‌ او، داستانها، بنا به‌ مورد، یا روایی‌اند یا گفت‌وشنودی‌، یا مراسله‌ای‌/ مکاتبه‌ای‌ (برای‌ بحث‌ تفصیلی‌ در این‌ باره‌ رجوع کنید به همو، 1983، ص‌ 65ـ105). تسلط‌ او به‌ این‌ شگردها، چرند پرند را در آن‌ عصر برای‌ مخاطبانش‌ بسیار جذاب‌ کرده‌ بود.

پس‌ از انقلاب‌ مشروطه‌، سیاست‌ از انحصار طبقه‌ای‌ خاص‌ خارج‌ و موضوعی‌ عمومی‌ و متعلق‌ به‌ همه مردم‌ شد. این‌ مردم‌ مخاطبان‌ معمول‌ ادب‌ سنّتی‌ نبودند و رسانه جدید (روزنامه‌) به‌ زبانی‌ نیازمند بود که‌ همه قشرهای‌ مردم‌ بتوانند آن‌ را به‌ سهولت‌ بفهمند. چرند پرند در این‌ راه‌ پیشگام‌ بود. دهخدا نثر مسجع‌ و مطنطن‌ و تکلف‌ در گفتار را ترک‌ گفت‌ و زبانی‌ زنده‌ و مأنوس‌ را به‌ کار گرفت‌. او با وجود تسلط‌ بر زبانهای‌ فارسی‌ و عربی‌، تاریخ‌ و فرهنگ‌ اسلامی‌ و ایرانی‌، مفاهیم‌ اسلامی‌ و قرآنی‌، ادبیات‌ و امثال‌ عرب‌، و علوم‌ ادبی‌ ـ بلاغی‌، در نوشتن‌ چرند پرند از ساده‌ترین‌ زبان‌، آمیخته‌ به‌ حلاوتهای‌ زبانی‌ و نمادها و نشانه‌های‌ فرهنگی‌ سود برد. زبان‌ چرند پرند بسیار ساده‌ و روان‌، همه‌ فهم‌، موجز، صمیمی‌، برخوردار از اصول‌ بلاغت‌، به‌دور از ابتذال‌، آمیخته‌ به‌ امثال‌ و حکم‌، گاه‌ خوش‌آهنگ‌ و از حیث‌ ترکیب‌، تابع‌ زبان‌ گفتاری‌ است‌ (رجوع کنید به آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 39؛ دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، سرآغاز دبیرسیاقی‌، ص‌ یازده‌؛ یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 165). دهخدا با نثر چرند پرند و نیز شعرهای‌ طنزآمیز و عامیانه‌، سبک‌ جدیدی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ به‌وجود آورد (رعدی‌ آذرخشی‌، ص‌410ـ414) و در نثر فارسی‌ تحول‌ ایجاد نمود. از این‌ گذشته‌، از حیث‌ ابداع‌ و تخیل‌ و سایر جنبه‌های‌ آفرینش‌ ادبی‌، بر ادب‌ فارسی‌ عصر خود و پس‌ از خود تأثیر گذاشت‌ (رجوع کنید به بالائی‌، 1983، ص‌ 59). دهخدا پیش‌ از سیدمحمدعلی‌ جمالزاده‌ * ، زبان‌ و اصطلاحات‌ عامیانه‌ را به‌ ادبیات‌ راه‌ داد و به‌ جایگاه‌ آن‌ در ادب‌ اعتبار بخشید، مثلاً در برخی‌ از مقاله‌های‌ چرند پرند ، تعبیرات‌ و ترکیباتِ به‌ اصطلاح‌ «چاله‌میدانی‌»، چنان‌ هنرمندانه‌ و به‌جا به‌کار رفته‌ است‌ (برای‌ مثال‌ رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 80) که‌ می‌توان‌ علت‌ تأثیر آن‌ را در تحول‌ سبکی‌ از نثر معاصر دریافت‌. ادوارد براون‌ هنگام‌ تألیف‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ به‌ جایگاه‌ دهخدا، که‌ در آن‌ زمان‌ هنوز جوان‌ بود و شهرتی‌ نداشت‌، در ادب‌ معاصر ایران‌ پی‌ برد (رجوع کنید به ص‌ 337). ایرج‌ پزشکزاد (1378 ش‌ ب‌ ، همانجا) مقالات‌ چرند پرند را یکی‌ از لطیف‌ترین‌ و ظریفت‌ترین‌ طنزهای‌ روزنامه‌ای‌ در زبان‌ فارسی‌ و در زبانهای‌ دیگر، و در عین‌ حال‌ از غم‌انگیزترین‌ نوشته‌ها، توصیف‌ کرده‌ است‌. او (1378 ش‌ الف‌ ، همانجا) دهخدا را با بهترین‌ طنزنویسان‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ جهان‌ برابر دانسته‌ است‌. چرند پرند از دیدگاه‌ داریوش‌ آشوری‌، منتقد، «عالی‌ترین‌ سلسله‌ مقاله‌های‌ طنزآمیز عصر انقلاب‌ مشروطیت‌... و در نوع‌ خود در سراسر ادبیات‌ فارسی‌ بی‌نظیر» است‌ (ص‌ 103)

چرندپرند پس‌ از روزنامه صوراسرافیل‌ ، در جلد یکم‌ شاهکارهای‌ نثر فارسی‌ ، گردآوری‌ سعید نفیسی‌ چاپ‌ شد (تهران‌ 1336 ش‌) و در 1342 ش‌ با همین‌ عنوان‌، به‌ صورت‌ کتابی‌ مستقل‌ در سلسله کتابهای‌ جیبی‌ در تهران‌ انتشار یافت‌. چاپ‌ کامل‌ و نسبتاً بی‌غلطی‌ از آن‌ به‌ کوشش‌ محمد دبیرسیاقی‌ در مقالات‌ دهخدا (تهران‌ 1362 ش‌) منتشر شده‌ است‌. شماری‌ از مقالات چرند پرند به‌ انگلیسی‌، فرانسه‌ و برخی‌ زبانهای‌ دیگر ترجمه‌ شده‌ است‌ (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به بالائی‌، 1983، ص‌ 68، 71ـ72، 75ـ76، 79، 82ـ83).

مجمع‌ الامثال‌ دخو، به‌ قلم‌ دهخدا، که‌ سلسله‌ مقالاتی‌ بر مبنای‌ امثال‌ فارسی‌ است‌ و هر مقاله‌ با مثلی‌ آغاز و با عبارتهای‌ طنزآمیز و محتوای‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ دنبال‌ می‌شود، به‌گونه‌ای‌ ادامه مقالات‌ چرند پرند است‌. این‌ سلسله‌ مقالات‌ نخست‌ در روزنامه ایران‌ کنونی‌ (ش‌ 1، 28 محرّم‌ 1331) انتشار یافت‌ و چاپ‌ کامل‌ آن‌ در مقالات‌ دهخدا(ج‌ 1، ص‌ 245 به‌ بعد) آمده‌ است‌.(عبدالحسین‌ آذرنگ‌،چرند پرند، دایرة المعارف بزرگ اسلامی،)


                                         
 نمونه نثر چرند وپرند:

گرچه دردسر می دهم، اما چه می توان کرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود34 که کبلایی ! تو که هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، الحمدلله به هندوستان هم که رفته ای پس چرا یک روزنامه نمی نویسی؟! می گفتم: عزیزم دمد می! اولاً همین تو که الآن با من ادعای دوستی می کنی آن وقت دشمن من خواهی شد. ثانیاً از اینها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسیم بگو ببینم چه بنویسیم؟ یک قدری سرش را پایین انداخت بعد از مدتی فکر سرش را بلند کرده  گفت: چه می دانم از همین حرفها که دیگران می نویسند: معایب بزرگان را بنویس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. می گفتم: عزیزم! والله بِالله این جا ایران است این کارها عاقبت ندارد
می گفت: پس یقین تو هم مستبد هستی. پس حکماً تو هم بله! ...
وقتی این حرف را شنیدم ماندم معطل، برای اینکه فهمیدم همین یک کلمـﮥ تو هم بله! ... چقدر آب برمی دارد.
باری چه دردسر بدهم آن قدر گفت و گفت و گفت تا ما را به این کار واداشت. حالا که می بیند آن رویِ کار بالاست ، دست و پایش را گم کرده تمام آن حرفها یادش رفته.
تا یک فرّاش قرمزپوش می بیند، دلش می تپد، تا به یک ژاندارم چشمش می افتد ،رنگش می پرد، هی می گوید: امان از همنشین بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. می گویم: عزیزم! من که یک دخو بیشتر نبودم چهار تا باغستان داشتیم ،باغبانها آبیاری می کردند، انگورش را به شهر می بردند کشمشش را می خشکاندند. فی الحقیقه من در کنج باغستان افتاده بودم تویِ ناز و نعمت همان طور که شاعر عَلَیهِ الرَّحمَه گفته

نه بیل می زدم نه پایه 
انگور می خوردم در سایه

در واقع تو این کار را روی دست من گذاشتی. به قول طهرانی ها تو مرا روبند کردی ، تو دستِ مرا توی حنا گذاشتی . حالا دیگر تو چرا شماتت می کنی؟می گوید: نه، نه، رشد زیادی مایـﮥ جوانمرگی است.می بینم راستی راستی هم که دمدمی است.

خوب عزیزم دمدمی! بگو ببینم تا حالا من چه گفته ام که تو را آن قدر ترس برداشته است. می گوید: قباحت دارد ، مردم که مغز خر نخورده اند. تا تو بگویی «ف» من می فهمم «فرح زاد» است. این پیکره ای که تو گرفته ای معلوم است آخرش چه ها خواهی نوشت. تو بلکه فردا دلت خواست بنویسی: پارتی های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می شود. تو بلکه خواستی بنویسی ... در قزاقخانه صاحب منصبانی که برای خیانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در این جا زبانش تپق می زند لُکنت پیدا می کند و می گوید) نمی دانم چه چیز و چه چیز، آن وقت من چه خاکی به سرم بریزم و چه طور خودم را پیش مردم به دوستیِ تو معرفی بکنم. خیر خیر ممکن نیست. من عیال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنیا هنوز امیدها دارم.
می گویم: عزیزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانیاً من تا وقتی که مطلبی را ننوشته ام کسی قدرت دارد به من بگوید: تو! ... بگذار من هر چه دلم می خواهد در دلم خیال بکنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت می خواهد بگو. من اگر می خواستم هر چه می دانم بنویسم تا حالا خیلی چیزها می نوشتم مثلاً می نوشتم: الان دو ماه است که یک صاحب منصب قزاق که تن به وطن فروشی نداده، بیچاره از خانه اش فراری است و یک صاحب منصب خائن با بیست نفر قزاق مأمور کشتن او هستند
مثلاً می نوشتم: اگر در حساب نشانـﮥ «ب» بانک انگلیس تفتیش بشود بیش از بیست کرور از قروضِ دولت ایران را می توان پیدا کرد.
مثلاً می نوشتم: اقبال السلطنه در ماکو و پسر رحیم خان در نواحی آذربایجان و حاجی آقا محسن در عراق و قوام در شیراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال می گویند چه کنیم؟ اَلخَلِیلُ یَأمُرُنِی وَاَلجَلِیل یَنهَانِی .مثلاً می نوشتم: نقشه ای را که مسیو «دوبروک» مهندس بلژیکی از راه تبریز، که با پنج ماه زحمت و چندین هزار تومان مصارف از کیسـﮥ دولت بدبخت کشید، یک روز از روی میز یک نفر وزیر پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژیکی بیچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه یادش می افتد چشم هایش پر از اشک می شود.
وقتی حرف ها به این جا می رسد دستپاچه می شود می گوید: نگو نگو، حرفش را هم نزن، این دیوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
می گویم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهید اطاعت می کنم. آخر هر چه باشد من از تو پیرترم یک پیرهن از تو بیشتر پاره کرده ام من خودم می دانم چه مطالب را باید نوشت چه مطالب را ننوشت.
آیا من تا به حال هیچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتی که نمایندﮤ وزیر داخله آمد و آن حرف های تند و سخت را گفت یک نفر جواب او را نداد ؟
آیا من نوشته ام که: کاغذسازی در سایر ممالک از جنایات بزرگ محسوب می شود، در ایران چرا مورد تحسین و تمجید شده؟
آیا من نوشته ام که: چرا از هفتاد شاگرد بیچاره مهاجرِ مدرسـﮥ آمریکایی می توان گذشت و از یک نفر مدیر نمی توان گذشت؟
اینها که از سرایر مملکت است. اینها تمام حرفهایی است که همه جا نمی توان گفت، من ریشم را که توی آسیاب سفید نکرده ام ، جانم را از صحرا پیدا نکرده ام، تو آسوده باش هیچ وقت از این حرفها نخواهم نوشت.
به من چه که وکلای بلد را برای فَرطِ بصیرت در اعمال شهرِ خودشان می خواهند محض تأسیس انجمن ایالتی مراجعت بدهند.
به من چه که نصرالدولـﮥ پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز می خواند که منم خورندﮤ خونِ مسلمین. منم بَرندﮤ عرضِ اسلام . منم که آن دَه یکِ خاکِ ایالتِ فارس را به قهر و غلبه 
گرفته ام. منم که هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقایی را به ضرب گلولـﮥ توپ و تفنگ هلاک کردم. به من چه که بعد از گفتن این حرفها بزرگان طهران هورا می کشند و زنده باد قوام می گویند ... 
وقتی که این حرفها را می شنود خوشوقت می شود و دست به گردنِ من انداخته روی مرا می بوسد می گوید: من از قدیم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارک الله! بارک الله! همیشه همین طور باش. بعد باکمال خوشحالی به من دست داده، خداحافظ کرده، می رود.

وطن داری 

هنوزم ز خردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست


به منقارم آنان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید

پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان

***

و از همین دست  نقیضه هاست  " قضیه های " هدایت و فرزاد در "وغ وغ ساهاب" که از آن در بخش طنز نویسان معاصر یاد کرده ایم.

توللی و التفاصیل


فریدون توللی نیز در دو کتاب " التفاصیل"و "کاروان"به  شیوه ی گلستان و متون مسجع ،  ونوع ادبی التفاصیل  نقیضه ها ی طنزآمیزاجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که در خلال سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ در مطبوعات آن زمان چاپ و بعد به صورت کتاب مستقلی منتشر شده است. این نوشته ها بیانگر اوضاع نابسامان ایران در آن سالهاست. شامل 75 قطعه است که نویسنده برای هر یک مقدمه ای فراهم کرده و ضمن آن توضیحاتی دربارۀ هر قطعه ای آورده است.  

التفاصیل ، از شاهکارهای طنز فارسی ، و متأثر از گلستان ، مرزبان نامه ، کلیله و دمنه ، مقامات حمیدی و برخی از داستانهای عامه پسند نظیر اسکندرنامه و امیر ارسلان است ، و نثری آمیخته به نظم دارد. چاپ اول التفاصیل (شیراز 1324ش ) و چاپ دوم آن (تهران 1331ش ) شامل 76 قطعه بود. در چاپ 1348 ش یکی از قطعات آن به نام موریس ــ که در آن به رضاشاه طعنه زده بود ــ حذف شد. تولّلی این کتاب را به رسول پرویزی تقدیم کرده است...

"کاروان " نیزدر شیوه ی التفاصیل و اثری طنزآمیز است شامل سه دفترِ بیداری ، دوری از بردگان سرخ ، و هنگامه ی نفت که سبک آن مانند التفاصیل است با این تفاوت که نویسنده پیش از هر قطعه ، مقدمه ای با نثر جدّی در باره ی ماجرایی تاریخی که آن قطعه به آن نظر دارد، نوشته است . نسخه های چاپی کاروان نادر است . تولّلی نسخه ای از این کتاب را در 20 مرداد 1331 به دکتر محمد مصدق تقدیم کرد و او نیز در همان سال کتاب را به کتابخانة دانشسرای عالی هدیه داد. این نسخه در کتابخانه ی دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران محفوظ است . از یک کتاب طنز او نیز با عنوان عجائب القضائب یاد کرده اند که چاپ نشده است (پرهام ، 1370ش ، ص 239؛ قس خائفی ، ص 800 : قضائب العجائب ). از تولّلی چند ترجمه از داستانهای فرانسوی ، مقاله هایی در باره ی باستان شناسی ، شعر، فرهنگ و ادب عامه و نقد برخی کتابهای شعر در نشریات به چاپ رسیده است (برای فهرست آنها رجوع کنید به فقیری ، ص 835 ـ 838). (مهران افشاری)


(این قطعه نقیضه تذکره‌های قدیمی شعر و  انتقاداز ملال انگیز بودن برنامه‌های درسی آن زمان نگاشته شده. )


دیگر از شعراء بزرگ این قرن ابوالرطیل حمبل بن تنبل بن الدنک الملقب به حمقُ الشعراء است  که تاریخ ولادتش به علت فوت قبلی والده ماجده‌ی مغفوره‌ی آن مرحوم نامعلوم و در سال وفاتش میان تذکره نویسان اختلاف است، گروهی فوت آن جناب را به سا ل سبع عشرین و بضع مائه ضبط کرده و فرقه دیگرِ(بضع) را تحریفی از تسع دانسته و علت آنرا عدم توجه کاتب شمرده‌اند. لکن اصح اقوال و اصوب روایات، قول بهروز بن هشام صاحب تذکرةالحُمقا است که می‌نویسد: 
"مولانا فوت نکرده بل از انظار خلایق غائب گشته و باشد که هم اکنون در میان مردمان باشد و کسش به دیده نیارد» و بَیِنه وی در اثبات این گفتار این شعر مولاناست: 
بیت
دوش، از لعل لبش آب سکندر خوردم

برو ای خضر، که من زنده‌ی جاویدانم
و هموست که سالیان دراز در دیوان مُعجز بیان مولانا به تتبُع و تحقیق پرداخته و وجود طایر و در نتیجه اتوموبیل را درعصر وی معلوم داشته و عجیبتر از همه اینکه انحصار دولتی طایر را نیز به ثبوت رسانیده است. 
استناد وی بدین شعر مولاناست: 
بیت
طایر دولتم از دست چو بیرون افتاد

       دجله شد دیده‌ام از اشک و بدل خون افتاد 
جنابش را در فن قصیده سازی و غزل پردازی مقامی شامخ و منزلتی باسق بودی و مستزاد و رباعی را بغایت نیکو سرودی. دیوانش از چند هزار بیت متجاوز است. تحصیلات خویش را در خدمت خواجه بدرالدین چاپلوس به پایان رسانید و در سلک مداحان امیر خوارزم منسلک گردید. شیواترین قصیده‌ی وی قصیده‌ایست که در وصف دُم اسب امیر سُروده و صنعت تجاهل العارف را بکمال رسانیده، مطلع آن اینست: 
یا رب این گیسوان یار من است؟!

              یا دُم اسب شهریار من است؟! 
صاحب تذکرةالحمقاء می‌نویسد که امیر را استماع این قصیده غّرّا چنان مقبول افتاد که در حال ماده خری به آنجناب صله داد و مولانا ارتجالاً این بیت به شکرانه‌ی آن سخاوت بر وی فرو خواند. 
                         بیت
               بخری مفتخرم کرد امیر

           مفت، همسر به خرم کرد امیر
و همو گوید که امیر شعر دوست از شنودن بیت اخیر و صنعت تقطیع مفتخر به مفت و خر چنان بی تاب گردید که در زمان پالانی نیز بر خر علاوه کرد و مولانا دیگر بار این شعر با لبد یهه ورد زبان ساخت:
                          بیت
       امیرا، می نهم پالان تو بر چشم خون پالا   

                            که پالان از تو خوشتر کز دگر شه لوءلوء لالا
این کَرَت جناس زائد پالان و پالا کار را به جایی رسانید که امیر به دست مبارک خویش افساری نیز بر سر الاغ رد و متبسم چنین فرمود: 
     "خذ یا صاحبی و الله ما رأیت و شعراً احسَن کَشعرک "
مولانا را علاوه بر فنون شعر و کتابت در موسیقی نیز دستی پرتوان بودی و تنبک را بغایت نیکو نواختی. مرویست که شبی در مجلس بزم امیر، قلمتراش هندی از جیب برکشید و پوست ضرب بتمامی بردرید و با تنبک بی پوست چنان نواختن گرفت که حضار از گریه به خنده و از سرفه به عطسه درافتادند. آنگاه شیوه بگردانید و همگان به خواب کرد و چون نفیر از خفتگان برخاست چنان مشتی گران بر کاسه ضرب کوفت که جملگی از خواب شیرین بپریدند و دشنام آغازیدند! 
مولانا در اشعار خویش بکرات بدین هُنر مباهات نموده و این قطعه خود از آن جمله است. 
                         قطعه
        مبین به ظاهر آرام و وضع خاموشـــم

           اگر چه هست خموشی مرا بحضرت دوست

        من آنکسم که چو آهنگ شاهکار کنم

      صدای کوس برآرم ز تنبــــــــک بی پـــوست 
و مولانا را فرزندان بسیار بودی که همگی بعد از وفات وی گدا شدند.

اختلاس

       و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیۀ این کلمه عقاید متفاوت است. زمره ای کتابت آن با صاد کرده و ریشۀ آن را خلوص دانسته اند و حجت ایشان این که مأمور مختلس را ارادت و اخلاص چنانست که کیسۀ خویش از خزانۀ دیوان فرق ننهد و جدایی در  میانه نبیند چنانکه شاعر فرماید:

قطعه

خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد

ز جیب خویش منه فرق جیب دولت را

ببر ز کیسۀ دیوان و قصر و کاخ بساز

به خویش راه مده خواری و مذلت را!

گروهی دیگر اختلاس را از اختلال حواس گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته اند.

قطعه

ز اختلال حواس است اختلاس ای دوست

که هوشیار بدین کار، تن نخواهد داد

جنون محض بود ورنه مرد روشن رای

تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد!

خواجه علی طفیلی در رسالۀ مصباح المختلسین اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده اینست که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

قطعه

در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را

عاقبت بهر یکی دانه ، به دام اندازند

صید کن شیر صفت ،نیم بخور، نیم ببخش

تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند

و بر مختلس است که در امر اختلاس همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقیت آن به نام خویش به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی بسر آورد که گفته اند:

شعر

تو دزدی می کن و در کیسه انداز

که دزدان راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات

در استخدام دولت نیست سودی!

نفت:

و نفت بر وزن جفت، آتشین آبی را گویند که نیاشامند و بر جای زیت در مخزن سراج ریزند و فتیله نهند و بسوزانند و جلباب ماتم از رخسار نو عروس شب بر گیرند و تیرگیها زائل دارند و شعلۀ نفت را خاصیتی است که در زیت و شموع نباشد. ابوالنجم جرجیس بن بهرام بن یافث نفت سوز طبری فرماید:

امشب مگر به نفت نمی سوزد این چراغ

یا خود نگشته روشنم از تاب می، دماغ

...روشن شود هزار چراغ از فتیله ای

ما را فتیله هست و نمی سوزد این چراغ!

...و از برکت نفت نیز چونان لبن که از آن سر شیر و ماست و دیگر لبنیات سازند، چیزها توان ساخت و هم از آن جمله است مومیائی و قطران و قیر و روغن فرنگی که در علم طبابتش وازلین گویند

بیت

وازلین بر زخم مژگانت نهادم به نشد

تیر مژگانت مگر با وازلین آغشته بود!

***

 

"ایفل"

...و ایفل بر وزن "بیدل" قطور مناره یی ست بر شطّ پاریس که منارجنبان صفاهان با همه درازی به پایه ی آن نرسد و گنبد قابوس بر عظمتش افسوس خورد و بنای این مناره از آهن خام نهاده اند. راوی گوید که در آن هنگام که معماران چیره دست فرنگ آهنگ افراشتن این منار همی کردند، من خود به شخصه حاضر و ناظر بودم و معاینه همی دیدم که حدّادان توانا پاره های حدید به مد د جرّاثقال از خاک برگرفتندی و به یاری سلاسل و اغلالش در دل آسمان به هم برپیوستندی. و نیز گوید که مرا رغبت به تماشای این بنا بدان پایه بود که همه روزه بر ساحل شد می و از بام تا شام به نظاره ی آن پرداختمی و تا چهل سالم کار بدین منوال بود و هم در این زمان بود که چهار فرزندم از رحم آن جفت که از فرنگان به عقد کشیده بودم نصیب افتاد.

شعر

به چهل سال پاره های حدید

سر هم کوفتند و ایفل شد

رو رها کن منارجنبان را

کان ز پولاد و این یک از گل شد

و بر سر این برج مشعلی ست که تا مسافتی بعید نور فشاند و سبب هدایت سفا ین گردد. و از عجایب کار فرنگان این که این مشعل را حاجت به زیت و مخزن نباشد، بل به مد د مفتولی چندش فروزان کنند و به هنگام کشتن، مهره ی زیرین آن بگردانند. و در تسمیه ی این منار به ایفل محقق بلخی را عقیدت بر این است که ایفل در اصل "این فعل" بوده و بعدها در اثر کثرت استعمال به حذف نون ثالث و عین خامس بدین صورت در آمده و داستانی که آورد این که:

در ایام ماضی ، نانجیب الدین حرامی، از جهت تماشا بر پای آن برج رفت و سر بر فراز داشت. قضا را دستارش از فرط طول مناره از سر بیفتاد و شیخ در حال این بیت ورد زبان ساخت:

بیت

شگفت دارم از "اینفعل" و کار فاعل او

که از سر اوفتد عمامه در مقابل او

و از آن پس نام آن برج اینفعل و بعدها چنان که اشارت رفت ایفل نهادند و از خواص دیگر این مناره آن که جماعت فرنگان خائنین مُلک و ملت بر فراز آن برند و از ارتفاع عظیمشان سرنگون کنند و طعمه ی ماهیان دارند.

عجبا! فرنگان با همه بی دانشی کیفر خائنین خود چنین دهند و ما تیز هوشان منار صفاهان همچنان بی مصرف نهاده ایم!

شعر

نابکاران را مناری باید و نیکو مناری

کز فراز آن نگون سازندشان با حال زاری

در دوران متأخّر نیز کتاب " جوامع الحکایات " منوچهر احترامی  و " تذکرة المقامات"ابوالفضل زرویی نصر اباد نیز از نقیضه های دوران ما هستند. (فلاح قهرودی؛غلامعلی، صلیری تبریزی، زهرا: پژوهشهای زبان و ادبیات فارسی ،زمستان1389، ضماره ی 8صص17 تا32)

مرحوم گلچین معانی در مقدمه تذکره ی یخچالیه به نقیضه ساز دیگری هم اشاره دارند و می نویسند:

"مرحوم ادیب بیضایی کاشانی  نیز رساله ی کوچکی به سبک یخچالیه در انتقاد گفتار و کردار چنتن ازازشعرای کاشان  که باوی معاصر بوده اند ،نگاشته اند ( ص د)

آخرین نقیضه ی نثری که در سا ل های اخیر تالیف یافته ، "تذکره المقامات" ،نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد مشهور به ملا نصرالدین از همکاران کیومرث صابری«گل آقا» است.نوشتن قطعات این تذکره، نخست بار از سی و یک اردیبهشت ۱۳۷۰ در مجله ی گل آقا آغاز شد تا آنکه در سال ۱۳۷۶ چاپ اول مجموعه آن در کتابی به همین نام انتشار یافت.چنانچه از نام آن نیز پیداست، مولف تذکره المقامات ،آن را بر اساس تذکرة الاولیاء  عطار و نیز حالات و مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر نوشته ی محمد بن المنور ،نقیضه سازی کرده است و حق آن است که از تمام نقیضه سازان طنز که من شناخته ام(جز برخی قطعات تذکره یخچالیه مذهب اصفهانی) برتر  و شیواتر و زبان آن استوارتر و طنز آن گزنده تر و شیرین تر است.

 

از تذکره یخچالیه بدان سبب پیش نیست که موضوعات قطعات آن مانند برخی قطعات التفاصیل توللی ،متاسفانه غالبا اشخاص سیاسی اند و این امر به هر اثر زیبایی ،جنبه ژورنالیستی خواهد داد.زیرا در آینده و با فرآموش شدن افراد،جذابیت چنین قطعات نیز کم خواهد شد.زیرا تلمیحات و اشارات در آنها غالبا به کارهایی بر می گردد که اشخاص به مناسبت مشاغل سیاسی خود انجام می داده اند و طبعا با گذشت زمان نمک و ملاحت خود را از دست خواهد داد و به راستی حیف از این استعداد بسیار خوب و ذوق شگرف زرویی نصرآباد که این استعداد و ذوق را در موضوعاتی خرج کرده است که سریعا فرآموش خواهند شد از هوشمندی چون او انتظار می رفت موضوعات و زمینه های«ماندنی تر» را با قلم بسیار شیرین خود ،خواندنی کند تا از بلای ژورنالیسم فاصله گرفته باشد.

به جای هر سخن دیگر ، نمونه یی از کار زیبای ماندنی تر او را با هم بخوانیم:

 

ذکر«کیومرث صابری»-حفظه الله-

آن رونده راه صواب، آن زننده حرف حساب، آن طوطی وادی شکر خایی. آن صاحب منصب گل‌آقایی، آن منتقد طریقت جابری، مولانا «کیومرث صابری»- دامت توفیقاتهشیخ الشیوخ طنازان عصر خود بود.
برخی مغرضین گویند: ابتدای کار او آن بود که ازفومنات آمده بود و شیخنا «سید محمود دعایی» که از اجله ی زعمای جریده ی « اطلاعات» است، بابعضی اصحاب خاص در شارع عام می‌رفت و با مولانا «جلال‌الدین رفیع» می‌گفت: «مارامی‌باید تا شخصی گیج و گول بیاریم و بعضی امورات جریده به او سپاریم. که عقلا درکار ما در مانده‌اند.» مگر این مرد – حفظه‌اللـه- بر آنجا می‌گذشت و این سخن شنیدپس در دامن شیخ آویخت که: «یا شیخ! مرا کاری ده.» گفت: «نامت چیست؟»
گفت: «گولآغا!» پس گفت: «ای‌جلال! ما به مسمّی راضی بودیم و این مرد اسمش هم در همان راستاستدامنش از کف مده که راست کارماست»
نقل است که در جوانی تعمیر ماشین می‌کردوقتی ماشین پیش او بردند که تعمیر کن. ساعتی نگذشت که کرد. پس بر طریق «پُز» باایشان گفت که: «ما اینیم!» چون نظر کردند، سوپاپ در دستش دیدند و پنداشتند که یعنی گفت: «ما سوفافیم!» و این که او را سوپاپ می‌گویند، هم از این جهت است نه به جهات دیگر(!)
او را گفتند: «حرف حساب چیست؟» گفت: ««آن است که قَلّ است و دَلّ است و اطنابش مُمِلّ نیست و ایجازش مُخِلّ نیست.» این سخن پیش مولانا غضنفر بردند که: «ترجمت کن»! گفت: «ترجمت ندانم. لیک آن قدر دانم که حرف حساب، آن است که به واسطه آن، به نعل و میخ می‌زنند و از چپ و راست می‌خورند»
نقل است که مچ‌گیری می‌کرد و حالگیری می‌کرد. چنان که روزی به هیأت دولت رفته بود. گفت: «بی‌انصافی راه بر محموله کاغذ ما بسته‌است.» مگر مولانا «وهاجی» که وزارت بازرگانی داشت، آنجا بود. گفت: «ما کی چنین کرده‌ایم؟» پس همگی دانستند که کار کار اوست – حفظه‌‌اللـه-.
نقل است که «تویوتا»یش دزدیدند. شکایت به حاکم بردبه زندانش کردند گفت: «ما ل من دزدیده‌اند. از چیست که مرا به زندان می‌برید؟»گفتند: «از آن که پیش از هر چیز، می‌بایدت تا ثابت کنی که با این مایه بی مایگی(!)،تویوتا، چگونه خریده بوده‌ای؟!»
گویند: نفس شیخ ما- سلّمه اللـه- از جای گرم درمی‌آمد. چنان که مریدی یک صبحدم تا شام در صف ایستاده بود. مگر با اخم بر زبانش رفت که: «این چقدر دراز است!» پس با مرید گفت: «برو که توصحبت ما را نشایی. ازآن‌که: خنده رو هر که نیست از ما نیست اخم در چنته گل‌آقا نیست!»
وقتی دیگر گفت: «اگر معاون اول، به جای یکی، شش تن بودی، نان ما توی روغن بودی!» شبی در مناجات می‌گفت: «خدایا، بر مشکلات مردم بیفزا.» گفتند: «این چه دعاست؟» گفت: «ما به نوشتن مشکلات مردم نان می‌خوریم، هرچه مشکل مردمان بیشتر،وضع‌ما بهتر!»
نقل است که گفت: مرد آن مرد است که چون جریده نویسد، چنان نویسد که چپ را خوش آید و راست را، موا فق را خوش‌آید و مخالف را، دوست را خوش آید و دشمن را،ظالم را خوش آید و مظلوم را، حاکم را خوش‌آید و… »و با این همه، گفتی که:  ما«سوفاف!» نباشیم و این کنیت بر مابسته‌اند!» والـله اعلم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ آبان ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

دکتر منصوررستگار فسایی

 

    20 مهرماه یاد روز حافظ بر همه ی حافظ دوستان خجسته باد

 

 

 

                           معّرفی تفصیلی شرح تحقیقی دیوان حافظ

از دکتر منصوررستگار فسایی 

 

روش کار 

برای معرفی  شرح تحقیقی دیوان حافظ‌، نخست‌، باید توجه خوانندگان عزیز را به نکات زیر جلب کنم تا هدف‌ها‌، روش‌ها‌، و نحوه‌ی بر‌خورد با شعر حافظ و مسایل و مشکلات و شیوه‌های تفسیر و تبیین آن در این کتاب روشن شود:

الف‌ـ کوشش می‌شود تا در این کتاب‌، هر غزل یا شعر دیگر حافظ، مستقلاً شرح شود به‌نحوی‌که  هم به قالب و شکل ظاهر‌ی شعر و ویژگی‌های آن توجه شود و هم به معنا و هنرها‌یی که در شعر به‌کار رفته است، تاکنون رسم بر این بوده است که شارحان دیوان حافظ‌، فقط به‌طور‌کلی یا موردی و بدون تفکیک این مسائل‌، به شرح لغات و ترکیبات و معنی ابیات‌ پرداخته‌اند که معمولاً خواننده‌، در این شروح، نمی‌تواند به ساختار واقعی لفظ و معنا‌، به‌عنوان یک پدیده‌ی واحد و مستقل‌، دسترسی داشته باشد و‌لی در این شرح‌، با یک طرح یکسان و هماهنگ‌، لفظ و معنی و هنر‌های شاعرانه‌ی هر شعر حافظ‌، به تفکیک و در جای خود‌، به طور منطقی تجزیه و تحلیل می‌شود و اجازه‌ی تداخل و خلط مباحث، داده نمی‌شود و هدف آن است که هر سخن و لفظ و معنا و صنعت و هنر شاعرانه‌ای، بدون کلی‌گویی و مطلق‌سازی و فقط در جای خود و با ملاحظه‌ی فضای خاص همان شعر و با استمداد از سخن خود حا‌فظ  و عندالّلزوم، با ذکر شواهدی از دیگر متون نظم و نثر،‌ بحث و بررسی شود و به همین دلیل‌، اگرچه ممکن است گاهی در کتاب مطالبی مکرر شود‌، این تکرار‌، به حفظ استقلال غزل و شرح آن و استفاده‌ای، که عاید خواننده می‌شود، می‌ارزد و در نتیجه‌ مطا‌لعه‌کننده‌ی هر غزل می‌تواند عقیده‌ و منش و روش شاعر را در هر شعر و غزل‌، به استقلال و با توجه به حال و هوای همان شعر‌ بشناسد‌.

در اینجا و در  تجزیه و تحلیل‌های این کتاب از هر غزل یا شعر غیر غزل، پیش‌داوری و اثبات و القاء هیچ اعتقا‌دی منظور نیست و هیچ فکر و روشی‌، کلی و مطلق‌سازی نمی‌شود، بنابراین کوشش اصلی در آن است تا در هرغزل یا شعر‌، بدون هیچ ملاحظه‌ای‌، سخن حافظ را به‌لحاظ قالب و معنا و هریک از فروع آن تقسیم و برر‌سی کند.

چهار بخش بررسی هر غزل یا غیر غزل: در این کتاب‌، روش کار چنین آن است که پس از ارایه‌ی متن شعر و ذکر اختلاف نسخ و نشان‌دادن افزوده‌ها یا کاستی‌های آن، هرغزل یا غیر غزل حافظ، در پنج مبحث جداگانه تفکیک و توضیح و تبیین شود که این مبا‌حث به شرح زیر طبقه‌بندی می‌شود‌:

الف: متن شعر‌: ( غزل، قصیده و...)؛

ب: 1. ساختار شعر 2. نوع شعر  3. معنی واژه‌های شعر 4. معنی بیت‌های شعر    5. منابع شناخت بهتر شعر

الف‌ـ متن شعر: اشعار حافظ را در این کتاب‌‌، از نسخه‌ی مصحّح خانلری‌، با ذکر نسخه‌بدل‌های آن‌، بر‌گز‌یده‌ایم و به هر غزلی، عنوانی برآمده از مضامین غزل بخشیده‌ا‌یم که این عناوین به انتخاب این نگارنده است و در هیچ نسخه‌ی خطی یا چاپی، مذکور نیست؛ در اینجا باید خاطر‌نشان ساخت که در این کتاب‌، اگرچه اساس کار، بر چاپ خانلری است‌، امّا در مواردی نیز  برخی کلمات یا ابیات متفاوت را که در نسخ مورد استفاده‌ی ایشان آمده است‌، برای متن مناسب‌تر یافته‌، از آن استفاده کرده و در متن گذاشته‌ایم و همه‌ی این قبیل موارد را هم دقیق نشان داده‌ایم. به‌علاوه‌، در نمونه‌های معدودی هم‌‌ ـ که به برخی ازکلمات یا ابیات بحث‌انگیز مربوط است ـ به نسخی که مورد مقابله‌ی ایشان نبوده است،‌ مراجعه و از دفتر دگر‌سانی‌ها در غزل‌های حافظ تألیف استاد سلیم نیساری یا از کتاب حافظ بر‌تر کدام است؟ تألیف استاد رشید عیوضی، در این موارد استفاده‌ی بسیار کرده‌ایم.

در این بخش، تعداد اشعار منسوب به حافظ متفاوت است و روایت‌های مختلف لغوی و تقدّم و تأخّر ابیات و کمی و بیشی آنها‌، نیز از مسایلی بسیار بحث‌انگیز و گریز‌ناپذیر است که دامنه‌ی بحث و گفت‌و‌گوی‌ آنها‌، پایان‌ناپذیر و نتیجه‌گیری  قطعی و مطلق از آنها بسیار مشکل است و طبعاً هر کسی که درباره‌ی شعر و سخن حافظ‌ کاری کوچک‌، یا بزرگ‌، انجام می‌دهد‌، باید درانتظار آرای فراوان مخالف و موافق هم باشد.

تعداد غزلیات‌ حافظ‌ در نسخه‌های‌ خطّی‌ دیوان‌ او، تفاوت‌هایی‌ دارد. (قزوینی، دیوان حافظ، ص لج)

در این کتاب‌، متن شعر‌، در پنج قسمت به شرح زیر مضبوط است‌:

ا. شماره‌ی غزل‌، مثنوی یا ...    2. عنوانی که بر‌‌آمده از متن شعر و پیام اصلی آن است.   3. متن شعر با شماره‌گذاری ابیات آن که بر اساس چاپ خانلری است و همه جا، ابیات  بر‌گرفته‌شده از این چاپ‌، در  داخل (کمانک‌) و با ذکر شماره‌ی غزل و بیت آن نشان داده می‌شود. 4. برای اطلاع خواننده از تفاوت‌ها و افزوده‌هایی که در نسخه‌ها وجود دارد، ابیات افزوده شده، در برخی از نسخه‌ها‌، در ادامه‌ی متن و در خارج از متن اصلی ذکر می‌گردد. 5. تمامی ا‌ختلاف نسخه‌ها بر حسب چاپ خانلری و گاهی برطبق دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ‌، از سلیم نیساری یا حافظ‌ بر ترکدام است‌، از رشید عیوضی‌، ذکر می‌شود تا خواننده خود نیز  بتواند با سنجش شعر با نسخه‌بدل‌ها‌ی آن‌، به نتیجه‌گیری بپردازد.

1. بحث در‌باره‌ی ساختار  شعر حافظ: این بخش‌، شامل توجه به قالب و محتوای شعرحافظ است که به سبب وسعت‌ و تنوع‌ اندیشه‌ی‌ آفریننده‌ی‌ شاعر‌، موجب  خلق  معانی‌ رنگارنگ‌ و افکار موّاج وی‌‌، در زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط‌ گوناگون‌ لحظه‌ تولد شعر می‌شود و وزن‌ و آهنگ‌ و قالب‌ها و کلمات‌ مختلف و گونه‌های‌ متفاوت‌ شعر را پدید می‌آورد که‌ هر یک‌ از این موارد می‌تواند تاریخچه‌ی‌ خاص‌ و مستقلی‌، جدا از دیگر سروده‌های‌ شاعر داشته‌ باشد که‌ متأسفانه‌ در نقد شعر سنتی‌ فارسی‌ به‌ دلایل‌ مختلف‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌، مورد توجه‌ قرار نگرفته‌ است‌ و تنظیم‌ صوری‌ دیوان‌های‌ شاعران‌ بزرگ‌‌، از جمله حافظ، بر حسب‌ پایان‌بندی‌ قوافی‌ و ردیف‌ها، صورت گرفته و تاریخ‌ صریح‌ و روشن‌ و توضیحات‌ مربوط‌ به‌ مکان‌ پدید‌آمدن‌ شعر را فاقد است و اجازه‌ نمی‌دهد که‌ کیفیت‌ پدید‌آمدن‌ گونه‌های‌ شعر و تمایزهای‌ زمانی‌ و مکانی‌ و ذهنی‌ آنها‌، در هنگام‌ ساخت‌ شعر بازشناسی گردد. بنابراین‌ قضاوت‌های‌ ما در این‌ باب‌، کلّی‌ و غیر‌دقیق‌ و مبتنی‌ بر معیارهای‌ ظاهری‌ و معانی‌ روشن‌ و عمومی‌  موجود در شعر خواهد بود و طبعاً از معیارهای علمی‌، برخوردار نیست‌، هر شعری‌، دو شکل‌ ظاهری‌ و درونی‌ دارد:

1.  شکل‌ ظاهری‌ که عبارت‌ است‌ از ترکیب‌ مصراع‌ها و ابیات‌ با یکدیگر به‌ اعتبار وزن‌ و قافیه‌ و ردیف‌ که‌ به‌‌عنوان مثال، غزل یکی از آنهاست‌.

2. شکل‌ درونی‌ یا ذهنی‌ که‌ عبارت‌ است‌ از پیوستگی‌ عناصر مختلف‌ یک‌ شعر در ترکیب‌ عمومی‌ آن‌.  

حافظ‌‌، شاعری شیراز‌گیر و شیراز‌میر است و در قلب این شهر بحران‌زده‌، در قرن هشتم هجری‌، دلزده‌ و مغموم‌، در خود فرو‌می‌رود و یافته‌هایش‌ را از جهان‌ بیرون‌، درونی‌ می‌کند. کم‌گوی ‌ گزیده‌گوییِ است که در شعر خود، هر حادثه‌ای‌ را با تحلیلی‌ ژرف‌‌نگرانه‌  ولی شاعرانه‌، از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌کشاند و هرگز بیان صورت‌ ملموس‌ و صحنه‌ی بیرونی‌ حوادث‌ و امور؛ یعنی‌ قشر و سطح‌ عوام‌پسند حوادث‌، او را ارضاء نمی‌کند، او شعرش را به انعکاس  اعماق و ژرفاهای زندگی موظّف می‌سازد. 

حافظ، غزل‌ را اصلی‌ترین‌ قالب‌ پیام‌ها و اندیشه‌هایش‌ قرار می‌دهد و به همین جهت است که در هر قالب دیگری هم که سخن بگوید‌، آن قدرشاعرانه‌، کوتاه‌ و فشرده‌‌، سخن‌ می‌گوید که‌ تک‌بیت‌های‌ غزلش‌ را به‌ خاطرمی‌آورد و هرگز قالب و معنای متفاوت، خد‌شه‌ای در رسالت شاعرانه‌ی وی به وجود نمی‌آورد، او رند و خوشباش و منتقد و عالم و عارف و موسیقیدان‌ و اندیشه‌ورز است‌، ولی سخنش «‌شعر» باقی می‌ماند و در نتیجه، نه تنها تبلیغ‌گر بی‌روح هیچ‌یک از این اندیشه‌ها نیست‌، بلکه همه چیز ر‌ا، با دید‌ی شاعرانه‌، نقادانه و تردید‌آمیز می‌نگرد‌، تا بتواند نور حقیقت را از فراسوی ابرهای ابهامی که بر آن نشسته است‌، ببیند و به دیگران بنماید‌؛ بنابراین تفکر ژرف‌اندیش حافظ  با ساده‌بینی و ساده‌گویی سازگار نیست و با بغرنج‌گویی‌های «وصّاف»وار نیز سازش ندارد‌، بلکه حافظ‌، به قول خودش « حافظ راز خود و عارف وقت خویش» و کاشف زبان خاص شعر خویشتن است، یعنی همان بیان مستقلی که  متناسب  با بیان اندیشه‌های شاعرانه‌ی  او شکل گرفته است  و این زبان و بیان‌، آن  قدر نرم و انعطاف‌پذیر و هنرمندانه است که به هر مظروفی‌، ظرف ویژه یا ساختار و قالب خاص و متناسب خود را می‌دهد و در نتیجه‌، هر سخن حافظ‌، با هر نوع اندیشه و فکری که باشد‌، بر‌آمده از ذهن شاعرانه و نماینده‌ی  زبان  و جوهر‌ه‌های هنری و لفظی و معنایی خاص اوست و به سادگی از سخن و بیان همه‌ی پیشینیان وی که حتی مورد پیروی و استقبال و اقتباس خود او قرار گرفته‌اند‌، ممتاز و قابل تشخیص است و مُهر خاص ‌شاعر‌ی به نام حافظ را بر خود دارد.

حافظ،‌ مشتاق درک تلاطم‌‌های باطنی‌ و کشف شور و حال درونی و چهره‌های‌ نهفته‌ در پس‌ ظاهر حوادث و اشیاء و اشخاص است و به‌ همین‌ دلیل‌ دیرباور و مشکل‌پسند است‌ و در ورای واقعیات‌، هزار‌لایه‌ی هزار توُ را می‌بیند و راه رسیدن به حقیقت را بسیار طولانی و سخت می‌یابد، که در مباحث آینده به تفصیل از این موارد گفت‌‌و‌گو خواهد شد:

به بوی نافه‌‌ای کاخر‌، صبا زان طرّه بگشاید / زتاب زلف مشکینش‌، چه خون افتاد در دل‌ها              

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها (5‌/1)

در این مقوله نخست باید بدانیم که شکل ظاهری هر قالب شعری حافظ، به لحاظ تعداد ابیات، وزن، قافیه و ردیف شامل سه قسمت به شرح زیر است که عناوین آن، برگرفته از تقسیم‌بندی‌های بدیع استاد شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر است(شفیعی کدکنی، 1359: 40)

 

الف ـ موسیقی بیرونی شعر

 اصلی‌ترین‌ پدیده‌ی‌ ساختاری‌ شعر‌  حافظ‌، تناسب‌ وزن‌ و موسیقی‌ بیرونی‌ غزل‌ با معنای‌ شعر و تفاهم‌ و توافقی‌ است‌ که‌ آهنگ‌ شعر با معنی‌ آن‌ دارد، به‌عنوان‌ مثال‌، وزن‌های‌ سبک‌، شاد و ضربی‌، معانی‌ شاد و پرتحرکی‌ را نشان‌ می‌دهند و اوزان‌ سنگین‌ و کشیده‌ و پردرنگ‌، تداعی‌‌کننده‌ی‌ غم‌ و اندوه‌ و اضطراب‌ و سکون‌ و بی‌تحرّکی ‌زندگی‌است‌ که‌ نگرانی‌های‌ عمیق‌ شاعر را بازتاب‌ می‌دهد و بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ صورت‌ و قالب‌ غزل‌  حافظ‌ را از حیث‌ وزن‌ به‌ سه‌ نوع‌ موسیقی‌ شاد، غم‌انگیز و آرام‌ تقسیم‌ کرد و در این ارتباط  به بررسی وزن و بحر شعر تعداد و چگونگی هجاهای شعر از نظر کوتاهی و بلندی آن‌ پرداخت:

 

1. وزن‌های‌ شاد دیوان‌  حافظ

این‌ وزن‌های‌ ضربی‌ و ریتمیک‌، همیشه‌ انعکاس‌‌دهنده‌ روح‌ شادمانه‌ شاعرند و به‌خوبی‌ می‌توانند نشاط‌، تحرک‌ و جنبش‌ ذهنی‌ و عاطفی‌ شاعر را نشان‌ دهند، به‌ این‌ وزن‌ها که‌ مضامینی‌ شاد و نشاط ‌انگیز را منعکس‌ می‌کنند، بنگرید:

خوش آمد گل و از ین خوش‌تر  نباشد / که  در  دستت به‌جز  ساغر نباشد

زمان‌  خوشدلی‌  دَریاب  و  دُریاب / که‌‌ گل‌ تا هفته ‌دیگر نباشد

                                   ***

ببرد از من‌ قرار و طاقت‌ و هوش / بتی‌ شیرین‌لبی‌ سیمین‌بناگوش

نگاری‌، چابکی‌، شنگی‌، پریوش / حریفی‌، مهوشی‌، ترکی‌ قباپوش

                             ***

سحرگاهان که‌ مخمور شبانه / گرفتم‌ باده‌ با چنگ‌ و چغانه

نگار می‌فروشم‌ عشوه‌ای‌ داد / که‌ ایمن‌ گشتم‌ از مکر زمانه

2. وزن‌های‌ غم‌انگیز دیوان حافظ

گاهی‌،  حافظ‌ با انتخاب‌ وزن‌هایی‌ کشدار و سنگین‌ به‌ ارایه‌ی‌ مجموعه‌ی‌ ناامیدی‌ها، گله‌ها و شکایت‌های‌ خود می‌پردازد و وزن‌ شعر به‌‌طور‌کامل‌ می‌تواند فضای‌ نومیدانه‌ و غمگین‌ و پرشکایت‌ و گله‌ی مورد نظر شاعر را در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند. به‌ توافق‌ و هماهنگی‌ اندیشه‌های‌ این‌ ابیات‌ با آهنگ‌ آنها توجه‌ کنید:

سینه‌ مالامال‌ درد است‌ ای‌ دریغا مرهمی / دل‌ ز تنهایی‌ به‌ جان‌ آمد خدا را همدمی

چشم‌ آسایش‌ که‌ دارد از سپهر تیزرو / ساقیا  جامی‌ به‌ من‌ ده‌ تا بیاسایم‌ دمی

                                  ***

نماز شام‌ غریبان‌ چو‌ گریه‌ آغازم / به‌ مویه‌های‌ غریبانه‌ قصّه‌ پردازم‌

من‌ از دیار حبیبم‌ نه‌ از بلاد غریب‌ / مهیمنا به‌ رفیقان‌ خود رسان‌ بازم‌

 

3. وزن‌ها‌ی آرام دیوان حافظ

این‌ قبیل‌ وزن‌ها معمولاً برای‌ بیان‌ مضامینی‌ رایج‌ و پند و اندرز و مدح‌ و مطالب‌ غیر عاطفی‌ و معقولانه‌ یا مصلحت‌بینانه‌ مورد توجه‌  حافظ‌ قرار می‌گیرند و در میان‌ آن‌، دو گونه‌ی‌ وزنی‌ دیگر، در نوسانند:

سال‌ها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما می‌کرد / آنچه‌ خود داشت‌ ز بیگانه‌ تمنا می‌کرد

 

1. وزنهای آرام دیوان

به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد / که خاک میکده، کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر / بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

                                            ***

درخت دوستی بنشان که کام دل به‌بار آورد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

***

چو مهمان خراباتی بهعزّت باش با رندان / که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد

 

در مورد هماهنگی موسیقی بیرونی و معنای شعر دو نکته مهم دیگر نیز باید مورد توجهقرار گیرد.

1. شاعر به موسیقی درونی شعر و تجانس و تناسب صوتی الفاظ و عناصر سازندة آنها توجه میکند و مثلاً در تمام اشعار غمانگیز  حافظ تناسب هجاهای بلند و تکرار آنها، نوعی تأثیرگذاری ویژه صوتی را بهوجود میآورد که القاء پیامهای متناسب با آهنگ شعر را آسان میسازد درحالیکه در اشعار نشاطانگیز، از هجاهای کوتاه و سریع، بیشتر استفادهمیکند. بدینترتیب، رابطه اجزاء شعر  حافظ بهلحاظ صوتی بسیار مهم است.

2. شاعر موسیقی درونی شعر خود را از تنوعی خاص و پردامنه سرشار میسازد که در تصویرسازی و خیالانگیزی شعر او تأثیری بهسزا بر جای مینهد و بهتجانس لفظ و معنا و کلیّت‌بخشیدن بهزیبایی ساختار شعر وی کمک میرساند. در این زمینه واجآرایی و استفاده از صداهای همگون و متناسب با معنا تأثیربخشی خاصی دارد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر /  یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

                                          ***

 خیال خال تو با خود بهخاک خواهم برد / که از خیال تو خاکم شود عبیرآمیز

 تا دل هرزهگرد  من رفت به چین زلف تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمیکند

***

 سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند / همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند

***

 یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی/ در میان من و لعل تو حکایتها بود

ب‌ـ موسیقی کناری شعر: که مربوط به بررسی قافیه و ردیف شعر و متعلقات آنهاست و به تأثّرات شاعر از وزن‌، قافیه و ردیف شعر دیگران و استقبال و تقلید یا استفاده از آنها‌ می‌پردازد، و اشاراتی دارد به کسانی که به‌دنبال صورت و معنای شعر حافظ رفته‌اند‌، همچون بسحق اطعمه‌ی شیرازی که نقیضه‌هایی بر اشعار حافظ ساخته است. در این قسمت به چند خصوصیت اصلی هر شعر، توجه می‌شود‌:

1. قافیه‌: در اصطلاح عبارت است از مجموع آنچه تکرار یابد در الفاظ مشابهه‌ی‌الاواخر یا لفظی متغایرالمعانی که واقع‌اند در اواخر مصراع‌ها یا بیت‌ها ( آنندراج، ذیل واژه ). کلمه‌ی اخیر از بیت که اعاده‌ی آن لازم باشد یا آخرین حرف متحرکی در بیت که پس از آن حرف ساکنی باشد و این حرف ساکن پیروی حرف متحرک را نماید یا حرفی که بنای شعر بر آن باشد‌. مثل عیار و کار در این بیت:

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند / تا همه صومعه‌داران پی‌کاری گیرند

معمولاً قاعده آن است که کلمه‌ی قافیه نباید در غزل یا قصیده(جز در مصراع اول و  چهارم) مکرّرشود؛ ولی حافظ، این قاعده را در بسیاری از موارد رعایت نکرده است.

ذوقافیتین: عبارت است  از آنکه شاعر شعر خود را بر دو قافیه بنا سازد بر دو وزن از بحور یا بر دو گونه از بحر واحد. جامع‌الصنایع و مجمع‌الصنایع می‌گوید که ذوقافیتین آن است که شاعر در بیتی رعایت دو قافیه کند و هر دو را در پهلوی یکدیگر بیاورد.(دهخدا، لغت‌نامه، ذیل‌واژه).

دل در سر زلف یار بستم / وز نرگس آن نگار رستم

2. رَوی: آخرین حرف اصلی قافیه را که در آخر همه‌ی ابیات تکرار شود، مانند: حرف «ر» در قافیه‌ی  مدار و عذار؛ حرف «ز» در آغاز و آواز؛ حرف «ل » در دل و محمل و حرف «ر» در پایان عیار و نگار در بیت بالا‌. 

3. حروف متصّل به روی: مثل«ی» در عیاری و کاری، در بیت فوق که به آن حرف وصل می‌گویند و حروف پس از روی می‌تواند تا چهار حرف هم ادامه یابد که پس از وصل به آنها، خروج و مزید و نایره‌، می‌گویند.

4. حروفی که پیش از روی قرار می‌گیرند: عبارت‌اند از: قید و ردف و الف تأسیس.

الف‌ـ قید: (در قافیه ) هر ساکن غیرمدّی است که بی‌فاصله پیش از حرف روی آید، پس چون چنین حرفی تنها و جدا از حروف مدّی قبل از روی آمده باشد آن را حرف قید گویند، مانند حرف «س‌« در دوست‌، بست؛ حرف «ش‌» در سرشت‌، بهشت و حرف «ف‌» در خفت‌، گفت‌. چون حرف روی با قید همزه باشد آن را روی مقید گویند و بدین مناسبت قافیه را نیز قافیه‌ی مقید خوانند. ( معین، فرهنگ فارسی، ذیل واژه)

حروف قید بسیار است‌، اما آنچه در کلمات فارسی معمول باشد، ده حرف است که از آن جمله‌ی «سه شب فرخ نغز» را ترکیب کرده‌اند.(همانجا)

ب‌ـ ردف: به هر الف، واو، و یایی که ماقبل رَویّ باشد ردف گویند و قافیه‌ای را که صاحب ردف است مُرْدَف خوانند.‌ ( المعجم فی معاییر اشعارالمعجم، ص190) یکی از حروف علت ساکن که در شعر پیش از حروف رَویّ بلافاصله آرند. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون پس از شرح ردف گوید: رعایت تکرار ردف مطلقاً واجب است‌. ( کشاف اصطلاحات‌الفنون )

ج‌ـ تأسیس در قافیه‌، الف است که میان آن و میان حرف روی یک حرف متحرک باشد. چنان‌که در قول نابغه‌ی ذبیانی:

کلینی لهم یا امیمهْ ناصب / و لیل اقاسیه بطی‌الکواکب‌ (منتهی‌الارب)

شمس قیس در المعجم آرد:

اما حرف تأسیس الفی است که به حرفی متحرک پیش از روی باشد چنان‌که الف آهن و لاذن و این الف را از بهر آن تأسیس خواندند که در تنسیق شعر آغاز و اساس قافیت از این حرف است و هر حرف که پیش از این باشد در عداد قافیت نیاید و به قافیت تعلق ندارد و بیشتر شعرای عجم تأسیس را اعتبار نمی‌نهند و آن‌را لازم نمی‌دارند چنان‌که بوالفرج رونی گفته است:

فلک در سایه‌ی پر حواصل / زمین را پر طوطی کرد حاصل

اگر شاعری الف تأسیس را رعایت کند آن‌را لزوم ما‌لا‌یلزم خوانند چنان‌که ملقابادی گفته است:

تابنده دو ماه از دو بناگوش تو هموار / وز دو رخ رخشنده خریدار و ترازو

با‌ران و سرین سار هیونانی و گوران / با چشم گوزنانی و با گردن آهو

و چنان‌که انوری گفته است:

گرچه در بستم در مدح و غزل یکبارگی / ظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم

بلکه در هر نوع کز اقران من داند کسی / خواه جزوی گیر آن‌را خواه کلی ماهرم

منطق و موسیقی و هیأت بدانم اندکی / راستی باید بگویم با نصیبی وافرم (المعجم فی معابیر اشعار العجم، تصحیح قزوینی و مدرس رضوی ص، 198،190)

5. ردیف‌: لفظ مکرری است که در آخر ابیات و مصرع‌ها درآورند و به آن پساوند نیز گویند، کلمه‌ای که در قصیده یا غزل یا قطعه پس از قافیه در تمامی اشعار مکرر کنند، و صاحب کشاف اصطلاحات‌الفنون گوید: نزد شعرای عجم عبارت است از یک کلمه یا زیاده که بعد از قافیه در ابیات به یک معنی عیناً تکرار شود. در این بخش، غزل‌های حافظ را به «با ردیف» و «بی ردیف» تقسیم کرده‌ایم‌، به اشعار ردیف‌دار، اصطلاحاً « مُرَدَّف » می‌گویند.

حاجب: نوعی از ردیف است که قبل از قافیه واقع شود یا میان هر دو قافیه و هر مصرع بیت ذوقافیتین حائل گردد‌، حاجب عبارت‌است از کلمه‌ای یا بیشتر که مستعمل باشد در لفظ و قبل از قافیه‌ی اصلی به یک معنی تکرار یابد. یا چیزی که در حکم این مستعمل باشد. مثال اول لفظ «از یار» در این بیت:

هر چند رسد هر نفس از یار غمی / باید نشود رنجه دل از یار دمی

مثال دوم لفظ «در» در این بیت‌:

زده عشق تو آتشم در جان / سوخت جانم به‌وصل کن درمان

و اگر حاجب در میان دو قافیه واقع شود الطف آید. بیت:

ای شاه زمین برآسمان داری تخت / سست است عدو تا تو کمان داری سخت

و شعری را که مشتمل بر حاجب باشد محجوب خوانند و رعایت تکرار حاجب واجب نیست، بلکه مستحسن است‌. حاجب در ردیف از مخترعات شعرای عجم است و نزد فصحای عرب معتبر نیست. ( دهخدا، لغت‌نامه، ذیل‌واژه)

توجه‌ به‌ ردیف‌ در غزل‌ و قصیده‌ یکی‌ از مظاهر هنرمندی‌ و زیبایی‌ این‌ قالب‌ شعر و نمودار توانمندی‌ شاعر در هماهنگ‌‌ساختن‌ معانی‌‌است‌، به‌ همین‌ جهت‌ در یکصد غزل‌ اول‌ دیوان‌  حافظ‌، 82 غزل‌ دارای‌ ردیف‌ است،‌ در‌حالی‌که‌ در شعر سعدی‌ درصد ردیف‌ (در 100 غزل‌ اول‌ دیوان‌) 75 است.

نوع‌ کلمات‌ ردیف‌ در اشعار حافظ‌ نیز مشکل‌تر و طولانی‌تر از ردیف‌ در غزلیات‌ سعدی‌ا‌ست‌ به‌عنوان‌ مثال‌ ردیف‌های‌ غزل‌  حافظ‌ از کلماتی‌ چون‌ غریب‌، این‌ همه‌ نیست‌، غم‌ مخور، می‌فرستمت‌، انداخت‌، سوخت‌، چه‌ حالت‌ است‌، خوش‌ است‌ و یاد باد، تشکیل‌ شده‌ است‌ که‌ نموداری‌ از هنرمندی‌ و توانمندی‌ شاعر در آخر بندهای‌ شعر و قدرت‌ وی‌ در تلفیق‌ کلمات‌ و معانی‌‌است‌:

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست / باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

                                              ***

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم‌مخور / کلبه‌ی اخزان شـود روزی گلستان غم‌مخور

                                          ***

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت / بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

6. استقبال‌ها‌: ذکر اشعاری از شاعران پیش از حافظ یا معاصران وی که  به‌نوعی شباهت‌های  لفظی یا ساختاری و معنوی با شعر حافظ داشته‌اند، یا تصور می‌شود که حافظ از آنها استقبال یا اقتفا و پیروی و تضمین کرده باشد با استفاده از منابع مختلف به‌ویژه از آنچه شادروان انجوی شیرازی در حواشی چاپ خود از دیوان حافظ، بدان اشاره فرموده‌اند.

ج‌ـ موسیقی درونی شعر: یکی از هنرهای مهم حافظ آن است که  به‌ موسیقی‌ درونی‌ شعر و تجانس‌ و تناسب‌ صوتی‌ الفاظ‌ و عناصر سازنده‌ی‌ آنها توجه‌ می‌کند و مثلاً در تمامی‌ اشعار غم‌انگیز  حافظ‌ تناسب‌ هجاهای‌ بلند و تکرار آنها، نوعی‌ تأثیر‌گذاری‌ ویژه‌ی صوتی‌ یا معنایی‌ را به‌ وجود می‌آورد که‌ القای پیام‌های‌ متناسب‌ با آهنگ‌ شعر را آسان‌ می‌سازد، در‌حالی‌که‌ در اشعار نشاط‌‌انگیز، از هجاهای‌ کوتاه‌ و سریع‌، بیشتر استفاده‌ می‌کند. بدین‌ ترتیب‌، رابطه‌ی‌ اجزای شعر حافظ‌ به‌لحاظ‌ صوتی‌ بسیار مهم‌ است‌ و  حافظ‌ موسیقی‌ آوایی‌ و موازی‌های‌ آوایی‌ و خوشه‌های‌ صوتی‌ را در شعر خود رعایت‌ می‌کند:

حدیث‌ هول قیامت‌ که‌ گفت واعظ شهر / کنایتی‌است‌ که‌ از روزگار هجران‌ گفت (2/88)

نماز شام‌ غریبان‌ که‌ گریه‌ آغازم / به مویه‌ها غریبانه قصه‌ پردازم (1/325)

و بدین ترتیب‌، شاعر موسیقی‌ درونی‌ شعر خود را از تنوعی‌ خاص‌ پُردامنه‌ سرشار می‌سازد که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌ تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌ بخشید‌ن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند. در این‌ زمینه‌ واج‌آرایی‌ و استفاده‌ از صداهای‌ همگون‌ و متناسب‌ با معنا، تأثیربخشی‌ خاصی‌ دارد:

از صدای‌ سخن‌ عشق‌ ندیدم‌ خوش‌تر / یادگاری‌ که‌ در این‌ گنبد دوّار بماند

                                       ***

خیال‌ خال‌ تو با خود به‌ خاک‌ خواهم‌ برد / که‌ از خیال‌ تو خاکم‌ شود  عبیرآمیز

                                       ***

تا دل‌ هرزه‌گرد من‌ رفت‌ به‌ چین‌ زلف‌تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمی‌کند

                                       ***

سرو چمان‌ من‌ چرا میل‌ چمن‌ نمی‌کند / همدم‌ گل‌ نمی‌شود یاد سمن‌ نمی‌کند

                                       ***

یاد باد آنکه‌ چو یاقوت‌ قدح‌ خنده‌ زدی / در میان‌ من‌ و لعل‌ تو حکایت‌ها بود

این بخش شامل‌: سه قسمت به شرح زیر است‌:

1و2. موسیقی مصوّت‌ها و صامت‌ها، در این بخش سعی می شود تا نشان داده شود که زمزمه‌ی صداها ( :واج‌آرایی) تا چه حد در موسیقی شعر حافظ و اوج‌گیری آن مؤثّر است و حافظ برای ایجاد  نوعی توازن و تناسب خاص در صورت و قالب شعر، تا  چه مایه از این عامل‌، به طور جدّی‌، خواسته یا نا‌خواسته‌، اما با حسی هنری و شاعرانه  استفاده می‌کند. مثلاً صدای مصوت بلند « آ» که از ردیف شعر برخا‌سته است در این بیت شعر طنینی مداوم دارد  و 10بار تکرارمی‌شود.         

دست از طلب ندارم تا کام من بر‌آید / یا تن رسد به جانان‌، یا جان زتن بر آید (1/229)

مثال از حافظ:

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت /  ساق شمشاد‌قدی‌، ساعد سیم‌اندامی ( 2/458)

از دست برده بود‌، خمار غمم‌، سحر / دولت‌، مساعد آمد و‌ می‌، در پیاله بود (4/209)

دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان، یا جان زتن برآید (1/229)

«واج‌آرایی» اصطلاحی است که استاد احمد سمیعی به جای «توزیع» یا «‌ هم‌حرفی» به‌کار برده است[1] و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه نا‌آگاهانه‌ی یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است‌، نوعی از این واج‌آرایی‌، همان است که در شعر اروپایی، به آن «‌قافیه‌یآغازین»می‌گویند و در آن شرط است که حروف [صدای]اوّل کلمات‌، یکسان باشد ولی در واج‌آرایی‌، فقط تکرار یک حرف [صدا ] مهم است‌، سابقه‌ی این صفت یا ظرافت لفظی‌، بسی کهن است».(خرمشاهی، 1366: ج2،ص 760)

1. موسیقی معنایی؛ یعنی جنبه‌های هنری و بدیعی و بیانی هرشعر. در این بخش شعر حافظ از تنوعی ‌خاص و دامنه‌ی‌ سرشار بهره‌مند است که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌‌بخشیدن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند و در اکثر اشعار وی، بروز و ظهوری آشکار دارد.

2. نوع شعر: به‌‌لحاظ‌ انواع‌ و گونه‌های‌ معنایی‌ شعر حافظ‌ باید گفت‌ که دامنه‌ی این‌ معانی‌ وابسته است به پرواز تخیل و احساس شاعر و وسعت‌ و تنّوع‌ فرهنگی و واژگانی و میراث‌های ادبی و ذهنی او در لحظه‌ی آفرینش شعر و ایجاز و موقع‌شناسی هنری حافظ و آگاهی هوشمندانه‌ای که وی از درک و ذوق مخاطبان خود دارد.

حافظ عصاره‌ی آنچه‌ را که شاعران‌، نثر‌نویسان، هنرمندان‌،‌ عارفان‌‌، عاشقان‌ و فلاسفه‌ و رندان‌ و قلندران‌ و منتقدان‌، پیش از وی‌، در کلام‌ و بیان‌ منظوم و منثور خویش‌ مطرح‌ ساخته‌اند‌، با ذوق خلّاق خویش، به زیباترین و بهترین و هوشیارانه‌ترین صورتی، در ابیات خویش به نمایش گذاشته و دایره‌ی‌ معانی‌ وسیع شاعرانه‌‌ را گسترده‌تر ساخته است و به‌ همین‌ دلیل‌‌، محدود‌کردن‌ معانی‌ شعر حافظ‌ به چند موضوع‌ معیّن‌ چون‌ مدح‌، عرفان‌، عاشقانه‌، ماده‌ تاریخ‌، طنز، حکمت‌ و پند‌، به‌‌هیچ‌وجه‌ مبیّن‌ حوزه‌ی‌ گسترده‌ی‌ معنایی‌ شعر  وی‌ نخواهد بود؛ امّا با بررسی‌ دقیق‌ شعر  حافظ‌ می‌توان‌ به  چند محور اصلی‌تر که بیشتر نمایاننده‌ی حوزه‌ی شعر غنایی اوست، اشاره کرد مانند‌: عشق‌، شادی‌خواری‌، رندی‌، عرفان‌، فخریات‌، طبیعت‌‌گرایی‌، شکواییه‌ها و  خیّام‌واره‌ها، که در این بخش‌، به غنایی‌بودن یا نبودن شعر و گونه‌های مختلف آن از قبیل‌، عاشقانه‌ها‌ی زمینی و عرفانی‌، مدایح‌، اشعار اجتماعی‌، نیز اشاره می‌شود و در همین‌جا‌، حتی‌الامکان‌، شأن نزول شعر، زمان  و مکان سرایش آن‌، اوضاع اجتماعی‌، سیاسی و فرهنگی حاکم بر آن و تصویر‌ کلّی و خاصی که می‌توان از آن شعر داشت‌، ارائه می‌گردد و بدین‌ترتیب‌، این بخش را می‌توان به شناسنامه‌ی هر شعر و غزل حافظ تعبیر کرد و یکی از بارز‌ترین تفاوت‌های این شرح با شروح دیگر، وجود همین بخش است که برآن است تا پاسخی بیابد  برای  آنچه امروزه درباره‌ی تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر، مطرح می‌شود.

 شعر حافظ تفسیر و تأویل‌پذیر است و این تفسیر‌پذیری‌، ناشی از منش شاعرانه و جوهره‌ی خلّاق «‌ شعر» اوست که ایجاز اعجاز‌آمیز‌، ایهام‌ها و نکته‌سنجی‌های شاعرانه‌،  راز‌آمیز و وسوسه‌گر‌، موجب چند‌معنایی‌شدن شعر حافظ می‌گردد و اندیشه‌ی خواننده را به روشنگر‌ی آن بر می‌انگیزد و در فهمیدن  راز پنهانی شعر و لایه‌های نهانی و پرجاذبه‌ی سخن‌، در‌گیر می‌سازد و همین خصلت چندسویگی و الماس‌وارگی شعر حافظ است که‌ سبب می‌شود تا هر خواننده‌ای با زاویه‌ی خاص دید خود شعر او را تحلیل و تفسیر کند و از آن برداشت خاص خود را داشته باشد که مسلّماً‌، در این کار‌، نه تنها عیبی نیست‌، بلکه نشان از دریافت و واکنش بسیار طبیعی هرخواننده‌ای است که با  ذات و جوهره‌ی سیّال شعر، روبه‌رو می‌شود‌، و درست در همین‌جااست که باید به هوش بود و دریافت که عامل این‌گونه برداشت‌ها‌، جوهره‌ی شعری و کمال سخن شاعرانه‌ی حافظ است که دارای چنان ظرفیّتی است که می‌تواند به طرز  شگفت‌انگیزی‌، ذهن ما را به پویش و جوشش و خلاقیّت وادارکند و فوران افکار و اندیشه‌های ما را میسر بسازد. 

باید توجه داشت که هر متنی‌، نظام دلالت‌های معنایی را برای مؤلّف دارد و نظام دلالت‌های  معنایی ویژه‌ای برای مخاطب‌، هرگونه سخن، هربار که در پیکر متن ارایه می‌شود دلالت خاصی دارد  و نیز هربار که دریافت می‌شود‌، ارجاع و دلالت تازه‌ای وجود دارد‌، در واقع‌، دریافت متن‌، (خواندن، شنیدن و دیدن) ایجاد سخن تازه‌ای است که به جای سخن مؤلّف به کار می‌رود، شناخت شخصی از نظام دلالت‌ها‌، تأویل متن است....(احمدی، 1383: 153)

شاید بتوان دلیل تأویل و تفسیر‌پذیری شعر حافظ را انس وسیع و همه‌‌جانبه‌ی شاعر با قرآن مجید و رسوخ شیوه‌های زبانی و بیانی آن کتاب آسمانی، در ناخود‌آگاه شاعر دانست و ما با توجه به همین تحلیل‌پذیری اشعار حافظ و آنچه از تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک آموخته‌ایم‌، تحلیل‌های خود را از شعر حافظ، برمبنای نظریه‌های جدید هرمونتیک‌ ارائه کرده‌ایم‌؛ اما باید این نکته را نیز در نظر داشته باشیم‌:

که هر تأویلی به گونه‌ای نسبی (برای زمانی خاص و در پیوند با یک دوران تاریخی) درست است‌، اما هیچ تأویلی به گونه‌ای قطعی  و مطلق، درست نیست». ( همان : ص 157) و با توجه به این موضوع است که در مباحث هرمنوتیک به سه محور« متن محوری»، « مؤلّف محوری» و «مفسّر محوری» اشاره می‌کنند‌ و نتیجه می‌گیرند که «به‌هیچ‌‌‌وجه نمی‌توانیم‌ در‌باره‌ی معنای یک متن صحبت کنیم‌، بدون اینکه به سهم خواننده‌، در آن توجه کرده باشیم».(سلدرون راما و همکاران، 1377: 92)

بنابر‌این بر بنیان اندیشه‌ی هرمونیکی مدرن‌، معنای یقینی شعر حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست؛ امّا همیشه در خواندن شعر حافظ،  پرسش‌ها‌یی به شرح زیر‌، برای هر خواننده‌ای مطرح می‌گردد‌:

    1. نوع محتوای شعر چیست؟ به‌طور‌کلی نوع شعر ممکن است غنایی یا حماسی یا تعلیمی یا نمایشی باشد، اما در بحث انواع معانی در شعر فارسی‌، می‌تواند عاشقانه‌، عرفانی‌، مد‌حی‌، حکمی‌، اخلاقی‌، وصفی‌، مرثیه‌، رندانه‌، شادی‌خوارانه‌ و مغانه‌،‌ رندانه‌ و قلندرانه‌  و... باشد.

    2. زمان و مکان سرایش  شعرکدام است؟ بدین معنی که غزل یا قالب‌های دیگر در چه هنگام و در چه مکانی و با چه هدفی ساخته شده است در همین‌جاست  که  معرفی رجال و شخصیت‌ها‌یی که در شعر مطرح می‌شوند با استناد به منابع موثّق می‌تواند مشکل‌گشا باشد.

    3. اوضاع فرهنگی‌، سیاسی و اجتماعی در شعر چگونه مطرح شده است؟

    4. مضمون کلی شعر: که در سطح عمودی شعر مطرح می‌شود و می‌تواند انگیزه‌ها و هدف‌های شاعر و پیام اصلی  و غرض از سرایش شعر را مشخّص و منعکس کند چیست.

 3. معنی واژه‌های شعر: در توضیح معنی واژه‌ها و ترکیبات و اصطلاحات دیوان حافظ، بدون داشتن پیش‌داوری‌، به سراغ شعر رفته‌ایم و کوشش کرده‌ایم که هر چه می‌نویسیم علمی و مبتنی بر واقعیت‌های درون‌متنی یا میان‌متنی باشد‌، نه اطلاعات لغوی محض که ممکن است در بافت شعر هیچ‌جایی نداشته باشد‌، به همین جهت گاهی از واژه‌ای معیّن‌، به‌دلیل نقش خاص آن در شعر، مفصّل‌تر بحث کرده‌ایم و در ذکر معنی  لغاتی کم‌اهمیت در متن، اختصار را رعایت کرده‌ایم و همیشه از فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا، معین و فرهنگ‌های تخصصی شعر حافظ‌، استفاده‌ی فراوان  برده‌ایم.

  در این بخش واژه‌های کلیدی شعر‌، با ذکر شماره‌ی بیت، معنی می‌شود و فقط به‌معانی مورد نظر شاعر در آن بیت توجه می‌گردد و گاهی مثال‌ها‌یی در تبیین معنا‌، از خود حافظ یا شاعران و نثرنویسان دیگر ارائه می‌شود تا مناسب‌ترین و نزدیک‌ترین معنا‌، برای آن واژه‌، ارائه شود‌، به همین دلیل اشاره به معنی واژه‌ها، اغلب، کوتاه و سرراست است و همین که معنای واژه‌ای با مضمون شعر تناسب داشته باشد، کافی است. اما، هرجا که لفظی جنبه‌ی ایهامی یا تصویری و هنری خاصی هم داشته باشد‌، مفصل‌تر بدان اشاره می‌شود و در همین بخش‌، شرح و توضیح اضافات‌، ترکیبات و جمله‌ها و عبارات شعر، برحسب نقشی که در ساختار معنایی و لفظی و هنری شعر بر عهده دارند‌، ارایه می‌گردد، با این هدف که روشن گردد که این قبیل کلمه‌ها، تر‌کیبات و جمله‌ها‌، از نظر لفظی و معنایی و حتی حالات صرفی و نحوی خود، چگونه در خدمت سخن حافظ و تأثیر‌بخشی آن در‌آمده‌اند. بنابراین کلمات هر شعر یا غزل، با این هدف توضیح داده می‌شود که خواننده، همه‌ی اطلاعات لازم را در‌باره‌ی آن‌، در چهار‌چوب ساختار همان شعر، به‌دست بیاورد و نیازی به مراجعه به بخش‌های دیگر کتاب نداشته باشد.

4. معنی بیت‌های هر شعر: این بخش‌، با ذکر شماره‌ی بیت آغاز می‌شود و شرح معنای بیت‌ها به‌طور مستقل بیان می‌گردد تا برآیند کلّی مضمون و فکری باشد که با توجه به مضمون غزل‌، در محورهای افقی و عمودی شعر حافظ مطرح شده است‌، آنچه در این قسمت به‌عنوان حاصل معنای شعر ارایه می‌گردد، با توجه به تفسیر هرمونتیکی متن است که مبتنی  است بر  آنچه امروزه در «تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر»، مطرح می‌شود، که معنای یقینی شعر  حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست.

معانی مطرح‌شده در این بخش‌، اگرچه گاهی می‌تواند با عقیده دیگران متفاوت  باشد‌؛ به هر حال از فضای عمومی حاکم بر غزل بیرون نیست و حتماً با مسایل درون‌متنی‌، میان‌متنی و خارج از متنی غزل مربوط است و درک خاص ما را از آن غزل نشان می‌دهد که از هم اکنون با تواضع بسیار، این نکته را روشن می‌سازم که برآیند این معانی به هر نحو که باشد، ناشی از نفهمیدن متن و اشتباه نیست‌، بلکه با توجه به تفسیر مبتنی بر متنی است که این‌جانب با توجه به معیارهای خاص و منطقی خود از جانمایه‌ی کلام حافظ داشته است؛ زیرا این‌جانب طی سال‌ها همه‌ی نظر‌ها‌، شرح‌ها و توضیحات و حتی اشارات مختصر و مفصّل مختلفی را که درباره‌ی هر کلمه‌ی شعر حافظ در هرجا ( بنا‌بر کتاب‌شناسی‌های حافظ ) خوانده‌ و تجزیه و تحلیل کرده‌ام و در کلاس‌ها تدریس کرده‌ام و از همه‌ی آنها خبر‌دار شده‌ام و سپس با توجه به آنها‌، برداشت خود را ارائه داده‌ام‌، بی‌آنکه در صحّت آنها پافشاری خاصی داشته باشم و به همین جهت، هر نظر منطقی و متفاوتی هم که راهی به درک بهتر شعر حا‌فظ می‌برده است و به روشنگری شعر حافظ و درک بهتر خواننده  بیشتر کمک می‌کرده است‌، با اشاره‌ی دقیق به منابع و مآخذ آن‌ یاد کرده‌ام‌، آن چنان‌که  حتی گاهی معانی متضاد‌، هم در کنار هم‌، مطرح شده‌اند تا خواننده‌ی هوشمند‌، خود بهترین معنا و تفسیر را انتخاب کند؛ امّا با احترام فوق‌العاده به همه‌ی کسانی که در تفسیر یا شرح یک بیت‌، با معنای ارائه شده با من موافق نیستند تقاضا می‌کنم به نکات زیر توجه بفرمایند:

1. برای ارائه‌ی هر معنایی‌، به اغلب منابع موجود که در‌باره‌ی آن وجود داشته و معقول و مستند و علمی به نظر می‌رسیده است، مراجعه و نتیجه‌، دقیقاً ذکر و به‌طور علمی ارجاع داده شده است.

2. در عین توجه به همه‌ی نظرها و معانی ارائه‌شده‌، با توجه به اجزای سخن و جمله‌ها و عبارات و مضمون شعر مورد نظر حافظ، طبعاً معنی را مطا‌بق درک خود از سبک و سیاق  حافظ ارایه داده‌ایم و به  معنی‌گردانی‌ها‌، معنی‌سازی‌ها و نو‌آوری‌های لفظی حافظ توجه داشته‌ایم چنان‌که مثلاً لفظ«گفتن» و مشتقات آن را بر حسب کاربرد‌های حافظ، دارای بیش از 50 معنی یافته‌ایم که به همان سیاق‌، در بیان معنی واژگان و جمله‌ها و عبارات‌، عمل‌ کر‌ده‌ایم.

3. به معنی هر کدام ا‌ز الفاظ و جمله‌ها و ابیات‌، بر حسب تناسبی که با معانی بیت داشته‌اند و با ذکرمشابها‌ت آنها در دیوان حافظ، توجه کرده‌ایم.

4. به ایهامات که یکی از ویژگی‌های مهم و پر اهمیّت جنبه‌های الماسی‌شد‌ن شعر حافظ است‌، توجه بسیار داشته‌ایم و کوشیده‌ایم تا هر نوع معنایی را با در‌نظر‌گرفتن این ویژگی شعر حافظ ارائه کنیم و حتی‌الامکان، در هر کلمه و جمله یا هر مصراع و بیت حافظ‌، به ایهامات مهم آن توجه داشته باشیم‌.

5. منابع بهتر شناخت شعر منابع و مآخذ: در عین مطالعه و آگاهی از شروح قدیمی حافظ با این هدف  که تحت تأثیر هیچ‌یک از نظریات کلیشه‌ای گذشتگان در‌باره‌ی حافظ قرار‌نگیریم‌، از هیچ‌یک از آنها( مگر در موارد‌ی بسیار معدود)استفاده نکرده‌ایم و در برابر‌، دقیقاً همه‌ی پیشنهاد‌های علمی و مبتنی بر استدلال معاصران‌، را در مورد کلمات‌، جملات و مصاریع و ابیات، که در کتب‌، مجلات و سمینارها مطرح شده است‌، مطمح نظر داشته‌ایم و به همین دلیل‌، اغلب کتابها‌، مقالات و نظرها را درباره‌ی شعر حافظ‌، خوانده و دیده و مأخذ و منبع‌، آنها را نشان داده‌ایم.

در این زمینه، مخصوصاً از کتاب‌شناسی حافظ دکتر مهرداد نیکنام و کتاب ابیات بحث‌انگیز حافظ از  دکتر ابراهیم قیصری، استفاده‌ی فراوان برده‌ایم.

مشخصات کامل همه‌ی منابعی که به نحوی در توضیحات هر شعر مورد استفاده قرار گرفته‌اند و حتی کتب و مقالاتی که برای مطالعه‌ی آن شعر می‌تواند سودمند با‌شد ارجاع داده‌ایم تا خواننده‌ی علاقمند، خود مستقیماً از آنها استفاده نماید و اطلاعات بیشتری به دست آورد. به عنوان مثال، این بخش در غزل 1 چنین آمده است:

 

 

 

شادروان دکتر خانلری  ومنصوررستگار فسایی در حافظیه  1350 

5. منابع مطالعه غزل

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. به‌کوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانه‌ی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک‌ خیال‌انگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران:  زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمس‌الدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366.  حافظ‌نامه. 2ج. تهران: علمی‌ و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّین‌کوب‌، عبدالحسین. 1354. کوچه‌ی‌ رندان‌. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368.  نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلح‌الدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. به‌کوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح‌ سودی‌ بر حافظ‌. ترجمه‌ی‌ عصمت‌ ستارزاده.‌ 4ج. چ6. تهران: نشر‌ زرین‌ و نگاه‌.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمین‌های حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینه‌ی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشت‌ها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسین‌علی.1367. شرح غز‌‌ل‌های حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

( این قسمت برای صرفه‌جویی در صفحات، به‌وسیله‌ی ناشر از متن شرح جدا و یکجا، در بخش منابع کتاب ذکر شده است).

در اینجا بر ذمّه‌ی خود می‌دانم که از فرد فرد کسانی که  در این کتاب از اندیشه و فکر روشنشان استفاده کرده‌ام، از صمیم قلب سپاسگزاری کنم‌، اما بیش از همه‌، مد‌یون استفاده‌ی دایمی و بی‌وقفه از آثار چند مؤلف گرانقدر هستم که آثارشان همیشه همدم و راهنما و دستگیر من بوده است و بارها و بارها از آنها استفاده کرده‌ام و اگرچه جابه‌جا‌، به استفاده از اثر ایشان، اشاره کرده‌ام ولی ممکن است گاهی از فرط ارتباط‌، غفلتی در ذکر استفاده از آنها شده باشد که پیشاپیش پوزش می‌طلبم این کتاب‌ها عبارت‌اند از:

1. حافظ خا‌نلری: از روزی که این کتاب منتشرگشت و نسخه‌ای از آن را خریدم‌، تا به امروز‌، همیشه به‌عنوان منبعی قابل اعتماد و علمی مورد استفاده‌ی من بوده است و انس همیشگی  با این کتاب سبب شد تا کتابی با نام   احوال و آثار دکتر پرویز ناتل خانلری (تهران: طرح نو، 1379) بنویسمٍٍ؛ زیرا علاوه بر آنکه  چند سال  افتخار شاگردی ایشان  را در دوره‌های فوق‌لیسانس و  دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران داشته‌ام‌، این سرافرازی نیز نصیبم بوده است که پایان‌نامه‌ی دکترای خود را به راهنمایی ایشان بگذرانم، همچنین امانت علمی و دقت ایشان در تصحیح دیوان حافظ‌، به من جرأت داد که با اطمینان به نزدیک‌بودن این چاپ به آنچه حافظ سروده است‌‌، همه‌ی توان خود را به نگارش این شرح، بر اساس چاپ خانلری، صرف کنم و پیوسته سیمای بزرگوار و نجیبانه و استادانه‌ی ایشان را در برابر چشم خود داشته باشم‌.

2. فرهنگ واژه‌نمای حافظ: از دکتر مهین‌دخت صدیقیان، این کتاب برای یافتن کاربرد واژه‌ها و ترکیب‌ها در دیوان حافظ‌، پیوسته با من بوده و لحظه‌ای نبوده است که از آن استفاده کنم و شادی‌روان آن بانوی  سخت‌کوش را که با این تألیف، کار حافظ‌پژوهان را بسیار آسان کرده است؛ آرزو نداشته باشم و تندرستی همسر و فرزندان ارجمند وی را از خداوند نخواهم.

3. حافظ‌نامه: از استاد بهاءالدین خرمشاهی، این کتاب اولین مشوق و راهنمای من برای تنظیم این اثر بوده است و در هر بیت و غزلی که شرح کرده‌ام‌، به‌نوعی بدان مراجعه  و از آن  استفاده کرده‌ام‌، ولی متأسفانه این کتاب تنها شرح 250 غزل حافظ را در بر دارد و شاید اگر استاد خرم‌شاهی‌، همه‌ی دیوان حافظ را شرح می‌کردند‌، من هرگز به صرافت تألیف این کتاب نمی‌افتادم (درباره‌ی این شرح راهگشا‌، سخنرانی مفصلی در دانشکده‌ی ادبیات شیراز داشته‌ام که خوانندگان را به بخشی از آن که در خبر جنوب چاپ شده است، ارجاع می‌دهم)تندرستی و دیر‌زیستی مؤلّف بزرگوار این اثر، آرزوی دیرین من است و این کتاب را چون برگ سبزی، به حضور ایشان می‌برم.

4. حافظ انجوی: انجوی شیرازی در این کتاب‌، علاوه بر مقاله‌ی بسیار مستند و مستوفایی که درباره‌ی عصر حافظ نوشته‌اند‌، زحمت کم‌نظیری هم در‌یافتن شواهد و نمونه‌هایی کشیده‌اند که شباهت‌های شعر حافظ را به پیشینیانش  نشان می‌دهد و پس از چاپ این اثر ارزشمند‌، بسیاری از کسانی که درباره‌ی استقبال و اقتباس حافظ از گذشتگانش سخن گفته‌اند‌، وامدار مساعی مشکور انجوی هستند و نگارنده نیز در این کتاب هرچه در بخش موسیقی کناری غزل، در‌باره‌ی شباهت غزل‌ها با شعر شاعران گذشته آورده‌ است، از این کتاب، برداشته‌ است‌، مگر آنکه مأخذ دیگری را نشان داده باشم.(در کتاب حافظ و پیدا و پنهان زندگی  مفصلاً درباره‌ی میراث ادبی انجوی گفت‌و‌گو کرده‌ام.)

5. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ: از شادروان ابوالفضل مصفی، این کتاب اصلی‌ترین دست‌مایه‌ی نگارنده در شناخت معنی ظاهری و لغوی واژه‌ها بوده است و به همین دلیل‌، در بخش معنی واژه‌های این کتاب‌، همیشه مدیون زحمات مؤلف آن شادروان دکتر ابوالفضل مصفّی هستم.

6. شرح غزل‌های حافظ: از شادروان دکتر حسینعلی هروی، این کتاب به دلیل در برداشتن شرح  تمامی غزلیات حافظ‌، بهترین منبع برای مراجعه در درک معانی  ابیات غزل‌ها بوده است‌، اما هرگز پیش از شرح غزل‌ها بدان رجوع نکرده‌ام و همیشه یافته‌های خود را در مورد معنی ابیات، با آن سنجیده‌ام، برای آن بزرگوار آرزومند شادی روح و آرامش جاوید هستم.

7. در جست‌وجوی حافظ از آقای ر. ذوالنّور: مؤلّف دانشمند این کتاب آقای ر. ذوالنّور، با زحمتی قابل تقدیر همه‌ی کلیات حافظ را، توضیح داده است و به این جهت این کتاب را می‌توان دارای جامعیتی ممتاز دانست و این‌جانب‌، همیشه  با دقتی خاص‌، بدان توجه داشته است‌.

8. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی: این کتاب بیش از چهل‌وهفت سال است که همیشه با من است و من عشق به سعدی و شیفتگی به او را مد‌یون آن هستم‌، شاعر و استاد بزرگوار و همیشه عزیز‌، دکتر مظاهر مصفّا ـ که عمرش دراز و تنش همیشه درست بادـ مقابله‌ی این کتاب را بر عهده داشته‌اند و تعلیقات بسیار سودمندی برآن افزوده‌اند که کار هر سعدی‌پژوهی را بسیار آسان می‌کند و من که در دیوان حافظ نیز‌، همیشه روح زنده‌ی سعدی را در تجلی می‌بینم، در شرح هر غزلی از حافظ‌، خود را نیازمند مراجعه به این نسخه می‌دیده‌ام. 

در پایان این مقدمه وظیفه‌ی خود می‌داند که بر روان پاک حافظ‌پژوهانی که در این اثر از ایشان یاد شده است‌، به‌ویژه‌ علامه‌ی قزوینی، دکتر قاسم غنی‌، دکترعبدالحسین زرین‌کوب، دکتر عبّاس زریاب خویی، دکتر محمد امین ریاحی، که از آثار ارزشمند‌شان بیشتر متمتّع شده‌ام‌، درود بفرستم و برای همه‌ی زندگانی هم که در این کتاب از آنان مطلبی ذکر شده است‌، به‌ویژه دانشمندان ارجمند‌، دکتر شفیعی کدکنی، بهاء‌الدین خرمشاهی، هاشم جاوید‌، استاد فتح‌الله مجتبایی، مهرداد نیکنام و ابراهیم قیصری سپاسگزاری کنم و برای آنان عمر طولانی  و باعزّت و تندرستی آرزو نمایم.

همچنین از ا‌لطاف همکار گرامی جناب آقای  دکتر کامران تلطّف، استاد بخش مطالعات خاور نزدیک دانشگاه آریزونا، که علاوه بر اینکه کتابخانه‌ی خود را در اختیار این‌جانب گذاشته بودند، از پیشنهاد‌ها‌ی سازنده‌ی ایشان نیز در این کتاب  بهره‌ها برده‌ام و از دوستان عزیزی که در ایران‌، مشوق و همراه من بودند به‌ویژه آقایان علی‌اصغر محمد‌خانی و کورش کمالی سروستانی  صمیمانه سپاسگزارم.

از ریاست محترم پژوهشگاه علوم انسانی و مسئولان محترم انتشارات آن مؤسسّه به‌ویژه جناب آقای ناصر زعفرانچی و همکارانشان که چاپ و انتشار این اثر‌، مرهون همت و کوشش والای آنان است‌ و ویراستار محترم این کتاب سرکار خانم کاووسی حسینی،  بی‌نهایت متشکرم و برای همگان از درگاه  خیر‌الحافظین‌، تندرستی  و توفیق آرزو می‌کنم.

 

       دکتر منصور رستگار فسایی

         استاد بازنشسته‌ی دانشگاه شیراز

         و عضو بخش مطالعات خاور نزدیک

 دانشگاه اریزونا ـ توسان- امریکا

                                                                    

 

 



1.attieration

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت استاد دکتر ناصر کجوری فرهنگی بزرگ

دکتر منصور رستگار فسایی

  

 

            در گذشت استاد دکتر ناصر کجوری فرهنگی بزرگ  


با کمال تأثر در روزنامه ی خبر جنوب  خواندم که استاد دکتر ناصر کجوری ،بزرگ مردی فرهنگی  که نوآوریها و نو اندیشی های او فصلی تازه را در تاریخ آموزش و پرورش و فرهنگ ایران گشود ه بود  در گذشته است.

شادروان دکتر ناصر کجوری ،بیش از پنجاه سال  از عمر خود را در  فسا،لار ، قزوین و شیراز ،در سمت های دبیری و ریاست دبیرستان، ریاست فرهنگ و مدیریت کل فرهنگ و هنر فارس سپری کرد   و پیوسته  طلایه دار نواندیشی و نوآوری بود و می کوشید  تا  محیطی خلاق و ذوق انگیز  برای انسان سازی و شکوفایی علمی وادبی و هنری جوانان  ایجاد کند ،او عاشق اعتلاء  فرهنگ ودانش و  رشد جامعه بود و در راه حصول به این آرمان تا هنگامی که می توانست،می خواند و می اندیشید و می  نوشت .

 در گذشت این بزرگ مرد را به خانواده ی ارجمند وی و همه ی شاگردان و کسانی که از خرمن فضایل وی خوشه چینی کرده اند ،تسلیت می گویم و آرزو می کنم که یزدان بزرگ وی را با  پاکان و فرشتگان و نیکان  همنشین بداراد.

مقاله ی زیر را سالها پیش در باره ی او نوشته ام و، درکتاب "خاک پارس"به چاپ رسیده است و امروز آنر ا بار دیگر  در اینجا می آورم.

 

دکترناصر کجورى مردى که ما را با زندگى آشنا کرد

 

چهل وشش سال پیش، در اواخر خرداد ماه 1331 من، تحصیلات ابتدایى خود را در دبستانى در زادگاهم"فسا "به اتمام رسانیدم و در اواسط تیرماه، باز به آن مدرسه رفتم تا گواهى‏نامه پایان تحصیلات ابتدایى خود را دریافت دارم. گواهى ششم ابتدایى یا "تصدیق ششم ابتدائى" در آن روزها، اعتبارى داشت. مردم، آن را قاب مى‏کردند و به دیوار اتاق یا دفتر کار خود مى‏زدند و
بى ‏اغراق اهمیّت آن براى مردم آن روزگار، کمتر از مدارک لیسانس یا فوق لیسانس امروزى نبود. به همین جهت در آن روز مدرسه شلوغ بود، دانش ‏آموزان با اولیاء خود یا برادران بزرگتر خویش به مدرسه آمده بودند تا کارنامه و گواهى خود را دریافت دارند، گواهى نامه ‏ها به مستخدم مدرسه
سپرده شده بود تا به دانش ‏آموزان داده شود؛ او همه را مى ‏شناخت. تا مرا دید، احوال‏پرسى کوتاهى کرد و گواهى‏نامه مرا بیرون کشید و با خوشرویى "مبارکباد" گفت و آن را به من داد و من نیز یک اسکناس یک تومانى نو را که مرحوم پدرم به همین منظور به من داده بود، به او دادم وتصدیق را گرفتم. برق شادى در نگاه او درخشید، اما من هزاران برابر او، شاد و ذوق زده بودم،تصدیق را نگاه کردم، با معدل خوب قبول شده بودم، و تصدیق را که رئیس کل اداره فرهنگ فارس، امضا کرده بود و تمبر خورده و بر کاغذ خوبى چاپ شده بود، محکم گرفتم و شتابان به خانه بردم. پدر و مادر و همه کسانى که در آن روز در خانه ما بودند، از دیدن تصدیق و معدل خوب من، شادیها کردند، پدرم برایم یک ساعت خرید و مادرم هزاران بار "وَ اِن یَکاد" خواند و این داستان را براى همه قوم و خویشهاى ما، تعریف کرد؛ امّا من بزودى در قلبم احساس کردم که آنقدرها هم خوشحال نیستم. احساس مى‏کردم که ابهامى در آینده و تلخکامیها و نومیدیهایى از گذشته، مرا رنج مى‏دهد، زیرا على رغم موفقیت در امتحانها و گرفتن تصدیق، دورانى را که در دبستان گذرانیده بودم، خوب وخوش نمى ‏دانستم و احساس مى‏ کردم که چه خوب شد که از شرّ دبستان خلاص شدم. سرخوردگى و دل زدگى من از مدرسه به اندازه ‏اى بود که احساس مى‏کردم علاقه ‏اى به ادامه تحصیل ندارم، و این بى‏علاقگى به مدرسه، دلایل متعددى داشت که شاید همه کسانى که هم سنّ من یا پیرتر از من باشند، بخوبى مى‏ توانند آن حالت را به یاد بیاورند و مفهوم آن را درک کنند. براى آن‏که کودکان و نوجوانان امروزى، قدر دبستانها و محیطهاى آموزشى کنونى خود را بشناسند و مشکلات پدران خویش را درک کنند، من تصویر دبستان خود را از آن روزگاران، به آنان ارائه مى‏کنم:

دبستان ما، قدیمى‏ترین مدرسه شهر فسا بود که مرحوم على اصغرخان حکمت، وزیر معارف براى افتتاح آن، به فسا آمده بود. این دبستان دو خانه تودرتوى بزرگ داشت که از خشت و گل ساخته شده بود و به هم راه داشت. در سه طرف آن، اطاقهاى سه در چهار یا پنج در شش مترى قرار داشت که نورگیرى مناسبى نداشتند و اصولاً براى سکونت ساخته شده بودند نه براى کلاس و به همین جهت، میز و نیمکتها را در کلاسها چپ و راست چیده بودند و طبعا استفاده از تابلو و شنیدن صداى آموزگار و رفت و آمد در کلاس، بسیار مشکل بود. در زمستانها سقفها چکّه مى ‏کردند و اگر باران، اندکى بیش از حدّ معمول مى‏بارید، مدرسه تعطیل مى‏ شد. بهداشت کلاسها، وضع مناسبى نداشت؛ نه برق داشتیم و نه چراغ و بخاریهاى هیزم‏ سوز کلاسها، همه جا را دود زده و کثیف کرده بودند. حیاط مدرسه سنگفرش بود و کلاسها، درهاى چوبى باریکى داشت که رفت و آمد دانش ‏آموزان را هم مشکل مى‏ ساخت. نیمکتهایى که ما روى آنها مى‏ نشستیم، با حرکت هر یک از چهار نفرى که روى آنها نشسته بودیم، سر و صدا مى‏کرد و میزهاى روبروى ما پر از میخ و
شکستگى و ناهموارى بود. ما بر کاغذهاى زردرنگ که رنگ ذرّت داشتند و به کاغذ ذرّتى مشهور بودند، مشق مى‏کردیم، کتاب درسى ما تنها یک کتاب بود که از فارسى و ریاضى گرفته تا علم ‏الاشیاء را دربر مى ‏گرفت. براى نقّاشى از کاغذ سفید و براى خط از لوح و مرکّب استفاده مى‏کردیم. زمین ورزشى نداشتیم و در همان حیاطهاى به نسبت کوچک، مى‏دویدیم و در خاک
مى ‏غلتیدیم و نامش را ورزش مى ‏گذاشتیم. بیشتر ساعتهاى کلاسى ما صرف مشق مى‏شد، صبحهاى شنبه سر صف مى ‏ایستادیم و ناظم مدرسه که چوبى در دست داشت با تبختر و خشونتى خارج از وصف، ناخنها و موى سر ما را بازرسى مى‏کرد و آنان را که ناخنها یا موهایشان بلند بود، از صف خارج مى‏کرد و پس از آن‏که چند ترکه به کف دست آنها مى‏ زد و اشک آنها را جارى مى ‏ساخت، ایشان را به خانه مى ‏فرستاد تا ناخنها را بگیرند و موى سرشان را کوتاه کنند. بسیارى ازبچه ‏ها با پیراهن و زیرشلوار به مدرسه مى ‏آمدند و پاى برخى از آنها برهنه بود و بقیه کودکان هم که کفش داشتند، معمولاً جوراب نمى ‏پوشیدند. برخى از بچه ‏ها، از روستاهاى اطراف پیاده به
مدرسه مى ‏آمدند و ناهار و صبحانه خود را که گرده ‏اى نان بود، در دستمال پیچیده و با خود به همراه مى ‏آوردند و در حیاط مدرسه صرف مى‏ کردند. در کلاسها پشه و شپش، غوغا مى ‏کرد و بیشتر وقتها دانش ‏آموزان در کلاس، سرگرم کشتن شپشهایى بودند که در پیراهن و شلوار آنها مى ‏لولیدند. مدرسه آبخورى و دستشویى و مستراح مرتبى نداشت، آبخوریها خمر ه ‏هاى سفالین بزرگى بود که آب را با سطل در آنها مى ‏ریختند و بچه ‏ها با دست یا با تنها لیوان مسینی  که بالاى آن خمره گذاشته شده بود آب مى‏ نوشیدند و مستراحها به اندازه‏اى کثیف و غیربهداشتى بود که امروزه قابل تصور نیست. تابلوهاى کلاس، چوبى و سیاه‏رنگ بود و گچهاى نامرغوب معمولاً بر روى آنها نقشى مطلوب ایجاد نمى ‏کردند. کتابخانه نداشتیم و هیچگونه سرگرمى و تفریح و نشاطى در مدرسه وجود نداشت و معلمان ما نیز روى خوش به هیچ دانش ‏آموزى نشان نمى ‏دادند. اغلب خود را به ترشرویى مى‏زدند یا به واقع اخمو و عصبانى مزاج و نامهربان بودند و به نظر  مى‏رسید که هر چه تندمزاج ‏تر و خشن ‏تر باشند، جربزه و قدرت بیشترى در معلمى دارند. اهل خنده و گفتگو و مهربانى نبودند و تا خطایى هر چند ناچیز از ما سر مى‏زد، لب به دشنام و توهین و تحقیر مى‏ گشودند و دست به چوب مى‏ بردند یا با سیلى و لگد و توسرى، بیچاره کودک مظلوم را، تنبیه مى‏کردند. گاهى نیز "فلک" مورد استفاده قرار مى‏گرفت ـ فلک دو چوب بود که به موازات هم بسته شده بود، پاى را در آن مى‏گذاشتند و مى‏ بستند و به راحتى کف پارا چوب مى‏ زدند ـ.
گویى ما به مدرسه مى ‏رفتیم تا مشق کنیم و معلّم، کاغذهاى مشق را در همان کلاس به یکى از شاگردها بدهد تا به بقالى ببرد و خرما بگیرد و براى او بیاورد و او در حضور ما نوش ‏جان بفرماید. گاهى هم تصور مى‏کردیم که مدرسه براى آن است که انسان را با کتک و وحشت، تربیت کنند تا
آدم حرف نزند، مؤدب باشد و از همه چیز و همه کس بترسد. خانواده ‏ها چوب آموزگار را گُل مى‏ دانستند و کسى را که از این چوبها نخورده باشد "خُل" مى ‏شمردند[!] بدین ترتیب دبستانهاى آن روزگار نه تنها از هیچگونه امکانات فرهنگى و بهداشتى و تربیتى برخوردار نبودند، جنبه ‏هاى ترس ‏آور و خشونت آفرینى نیز داشتند که کودکان را به برّه ‏هاى مظلوم یا حیوانات قابل ترحّم تبدیل مى ‏کردند. ناگفته نماند که برخى از آموزگاران على‏رغم ظاهر تند و خشنى که داشتند،خواندن درس را بر ما تحمیل مى ‏کردند و ما براى آن‏که از کتک و تحقیر و توهین در امان باشیم درسهاى آنها را بسیار خوب مى‏ خواندیم. با این حال بسیارى از دانش ‏آموزان بیشتر با دستهاى خونین، صورت زخمى و در مجموع ناقص ‏العضو به خانه باز مى‏گشتند و والدین آنها و خودشان حقّ هیچگونه اعتراضى نداشتند. به همین جهت ما براى رفتن به مدرسه هیچگونه انگیزه ‏اى نداشتیم.

خود من بارها خود را به بیمارى میزدم و با گریه و زارى و التماس از مادرم مى‏ خواستم که اجازه دهد تا به مدرسه نروم. ولى ساعتى از نرفتن به مدرسه نگذشته بود که "کَل خلیل" پیرمرد مهربان و بلند قامتى که مستخدم مدرسه ما بود به در خانه ما مى‏آمد که چرا من به مدرسه نرفته ‏ام ومادرم به او مى‏ فهماند که من "تمارض" مى‏کنم. کل خلیل خدابیامرز نیز گاهى با مهربانى و گاهى با زور مرا راهى مدرسه مى‏ کرد، دستم را مى‏گرفت و به مدرسه مى‏برد. اما در آنجا آموزگاران،همان بلاهایى را که از آن مى‏ترسیدم به سرم مى‏ آوردند. به خاطر مشق نکردن کتک مى ‏خوردم وبه خاطر بلد نبودن درس جریمه می شدم و باید پنج برابر اوقات معمولى مشق بنویسم و امروز وقتى به آن روزها برمى‏گردم صرفنظر از چند معلم مهربان و مدیر خوب که وجودشان استثنایى بود، دیگر همه آموزگاران و ناظم و مدیر و مستخدمان، خودخواه، دیکتاتور، چوب به دست و وحشت ‏آفرین بودند. کسى نمى ‏خندید، کسى با تو حرف نمى ‏زد، برایت توضیح نمى ‏داد، دردت را نمى ‏دانست و به طور خلاصه به تو اهمیت نمى‏ داد. هدف ملموس از رفتن به مدرسه، خواندن درسهایى بود که باید به ذهن سپرده مى‏شد و جستجو، تعمق و تفکر و جنبه‏هاى تربیتى و اخلاقى و رفتارهاى انسانى و احترام به شخصیت دانش ‏آموز مطلقا مورد توجه نبود و وضع ظاهرى مدرسه، بهداشت کلاس و محیط، آموزشهاى علمى و فعالیتهاى اجتماعى هیچ نقشى در نظام آموزشى نداشت. به همین جهت بود که وقتى من "تصدیق ششم ابتدایى" را با همه اهمیتى که داشت، دریافت کردم، شادمان نبودم. از پیشرفت و به کمال رسیدن، لذّت مى‏بردم، امّا مى ‏اندیشیدم که اگر دبیرستان هم ادامه، رویّه ‏ها و برنامه ‏هاى دبستان باشد، جز بى‏فایدگى و رنج بیشتر و تحقیر زیادتر فایده ‏اى نخواهد داشت. امّا برادرم که سه سال از من بزرگتر بود و به دبیرستان مى ‏رفت، مراباشدّتى تمام تشویق مى ‏کرد که در دبیرستان نام ‏نویسى کنم. چه؛ او معتقد بود که دبیرستان، بویژه دبیرستانى که مدیرش دبیرى شیرازى به نام آقاى ناصر کجورى است، هیچ نسبتى با دبستانى که تو در آن درس خوانده ‏اى ندارد. آنقدر گفت و از دبیرستان ذوالقدر و مدیر آن آقای ناصر کجوری  تعریف کرد، تا من بالاخره در آن دبیرستان که تنها مدرسه متوسطه شهر بود، ثبت ‏نام کردم و با اضطراب و دلهره ‏اى ناباورانه، در اول مهرماه 1331 به دبیرستان ذوالقدر فسا رفتم و براستى رفتن از دبستان به دبیرستان، براى من خروج از "ظلمات" و ورود به "نور" بود. رفتن از جهنم به بهشت و آغاز دوره ‏اى تازه و غیرقابل تصوّر از آموزش و پرورش بود و امروزه مى‏ توانم به جرأت ادّعا کنم که نه تنها من، که بسیارى از دانش ‏آموزان هم‏کلاس و هم‏دوره ی  من در آن روزگار، موفقیت و پیشرفت، علاقمندى و وابستگى خود را به فرهنگ و سنّتها و ارزشهاى دینى و اجتماعى، مدیون یکى دو سالى هستند که تحت  مدیریت آن بزرگوار در سالهاى 31 و 32 در دبیرستان ذوالقدر فسا به تحصیل گذارنده ‏اند. از حسن اتفاق دبیرستان ما اولین مدرسه پسرانه نوسازى بود که به همت مردى خیّر و نیک ‏اندیش، در زمینى وسیع و با کلاسهاى روشن و بزرگ و با تابلوهاى سبز و با زمین ورزش و آزمایشگاه و...ساخته شده بود و بانى این کار خیر نماینده دوره ششم و هفتم مجلس شورا از فسا بود که، مرحوم شیخ امین الشریعه محمدتقى ذوالقدر نام داشت ـ متأسفانه پس از انقلاب مدّتى نام این مرد خیّر و واقف بزرگوار را از روى این مدرسه برداشته بودند که اینک دوباره این مدرسه به همان نام خوانده مى‏ شود ـ. دبیرستان، تا کلاس پنجم متوسطه را دارا بود و در حدود دویست نفر دانش ‏آموز داشت.

 اتفاق جالب دیگر آن بود که براى اولین بار چند تن دبیر لیسانسیه هم براى تدریس در این دبیرستان، از شیراز به فسا آمده بودند که در این دبیرستان به تدریس فیزیک و شیمى و تاریخ و جغرافیا مشغول بودند و سومین حسن اتفاق که در واقع فایده آن، نصیب همه جامعه مى ‏شد، قیام مردم ما بر ضد حاکمیت انگلستان بر صنعت نفت و ماجراهاى ملى شدن نفت بود، که ناگهان جامعه ما را از رکود و خفگى دیرین بیدار کرد و در نتیجه همه چیز براى ما دگرگون شد. با غلبه بر شیر پیر استعمار، همه مردم، به نوعى زندگى و حرکت و اعتماد به نفس پیدا کردند و خواهان حقوق و امتیازاتى شدند، که در طول تاریخ از آنها سلب شده بود. اما مهمترین امتیاز و اتفاق نیک در این
مدرسه، از لحاظ ما دانش ‏آموزان و خانواده‏ هاى ما، وجود مدیر مدرسه ما بود. او مردى به نسبت چاق، کوتاه و عینکى بود که در هنگام صحبت کردن، معمولاً عینکش را بالا و پایین مى‏ برد، برخى کلمه ‏ها را تکرار مى ‏کرد و با لهجه غلیظ شیرازى سخن مى ‏گفت. لیسانسیه فیزیک بود و از یکى ازخانواده ‏هاى متشخص و فرهنگى شیراز برخاسته بود و آنچنان که از نامش برمى ‏آمد، پدرانش در قدیم ‏الایام از کجور به شیراز آمده بودند. این مرد که باز از حسن اتفاق مدیر دبیرستان ذوالقدر شده بود، سراپا جنبش و حرکت و نواندیشى بود. گویى ذهن زاینده او، خلاّق الگوهاى تازه و جهان بینى‏ هاى نو بود. دست کم براى ما دانش ‏آموزان، همه کارهاى او رگه ‏اى از نوآورى و تازگى را به همراه داشت.

پس از آن دبستان و شرایطى که بر شمردم، وقتى ما تحصیل در دبیرستان ذوالقدر را آغاز کردیم، مدیر، تلقّى ما را از مدرسه و درس خواندن، از معلم و مدیر و مستخدم، دگرگون کرد؛ ناگهان، ما بچه ‏هاى کلاس اول متوسطه که تا دیروز خوب کتک مى ‏خوردیم، خاموش و سربزیر بودیم و هیچ سؤالى نداشتیم، خود را مردانى آزاد و آزاده ‏اندیش یافتیم که به
دنبال ارزشهاى انسانى و فرهنگى بودیم. با همکلاسیها و آموزگاران خود بحث مى‏ کردیم و انتقاد از همه کس و همه چیز را حقّ طبیعى خود مى‏دانستیم، هزاران سؤال داشتیم که مى ‏خواستیم پاسخ آنها را بشنویم، دبیران  همه مهربان بودند، چوب و ترکه و فلک از مدرسه گریخته بود
[و] جاى خشنونت را بحث و گفتگو گرفته بود. گاهى اعتراضات و بیان عقاید ما جنبه گروهى مى‏ گرفت و در همه این احوال این مدیر ما بود که خطّى روشن از همکارى و احترام به عقاید دیگران و مسالمت و تحمّل را براى ما ترسیم مى‏کرد و به ما یاد مى ‏داد که حدّ خود را بشناسیم و در آن چهارچوب عمل کنیم. به همین جهت، کلاسها جاى درس و مباحث درسى بود و اوقات خارج از کلاس بویژه عصرها و روزهاى تعطیل، به فعالیتهاى "فوق برنامه" اختصاص داشت و عجبا که دلبستگى و علاقه ما به این کلاسهاى "فوق برنامه" در حقیقت به برنامه اصلى زندگى تحصیلى ما تبدیل شده بود. انجمن ادب و هنر وعکاسی و صحافی و کشاورزى و باغبانى و... داشتیم و در این انجمنها با همکلاسیها یا هم مدرسه ‏ای ها ى خود جمع مى ‏شدیم، یاد مى‏گرفتیم، کار مى‏کردیم، روزنامه منتشر مى‏کردیم، مقاله مى ‏نوشتیم، نقاشى مى‏کردیم و معقولانه از همه چیز سخن مى‏گفتیم و حتى انتقاد مى‏کردیم و همزمان با آن حرفه مى ‏آموختیم و درختکارى و باغبانى مى ‏کردیم. به عنوان مثال در مدرسه نوسازى که ما در آن به درس خواندن مى‏ پر داختیم، پیش از این روزگار حتى یک درخت وجود نداشت} [و] ما به تشویق و با همکارى مدیر که خود بیل به دست مى‏گرفت و همچون ما کارمى‏کرد، مدرسه را پر از درخت کردیم به نحوى که به باغى دلپذیر تبدیل شد. ما زندگى را در مدرسه تمرین مى‏کردیم، هر کلاسى براى خود نمانیده انتخاب مى‏کرد و رقابتهاى انتخاباتى ما دیدنى بود. کمتر دانش ‏آموزى بود که به همکارى اجتماعى مایل نباشد و در یک یا دو انجمن فعالیت نداشته باشد. فروشگاه تأسیس کرده بودیم و با دفترهاى خرید و فروش آشنا مى ‏شدیم. درمدرسه بانک داشتیم، دسته چک مى‏ گرفتیم و چک صادر مى ‏کردیم. پس ‏انداز مى‏کردیم و در واقع آن مدرسه، دانشگاه زنده و پویاى جامعه ما شده بود. "مدرسه ‏دار" کار شهردار انتخابى را در مدرسه انجام مى‏داد. نظافت مدرسه و تجهیزات و امکانات مدرسه به کمک مدیر و اولیاء مدرس و همکارى والدین و خود دانشجویان روزبه ‏روز بهتر مى ‏شد ما کتابخانه ‏اى با صدها کتاب درست
کردیم، آزمایشگاه فیزیک و شیمى پیدا کردیم و بزودى در مدرسه ما کلاسهاى ششم طبیعى و بعدا ادبى و ریاضى تأسیس شد. ورزش در مدرسه وسیع ما که زمینهاى فوتبال، بسکتبال و والیبال را داشت، قدرت و توسعه پیدا کرد. براى اولین بار مسابقات استانى مدرسه ‏هاى فارس، در مدرسه ما برگزار شد و دانش ‏آموزان ما، نه تنها در این ورزشها که در وزنه بردارى و مسابقه ‏هاى دو و میدانى و تنیس روى میز به قهرمانى رسیدند و بسیارى ازفارغ

‏التحصیلان این مدرسه به دانشگاهها و مؤسسه ‏هاى آموزش عالى در داخل و خارج از کشور راه یافتند. من هرگز پس از آن تاریخ، نه در دانشگاه و نه در جامعه، زندگى را به زلالى و واقعیت آن روزها نشناختم و نیافتم. اهمیت آن
مدیر و آن مدرسه در آن بود، که ما را با زندگى واقعى آشنا مى‏کردند و چشم ما را به روى زندگى مى‏ گشودند. مدرسه ما جلوه ‏گاه زندگى   واقعی شده بود و ما خود را مردان زنده و فعّال زندگى مى‏ یافتیم. از آن روز به بعد، معناى مدرسه و آموزش و پرورش و فعالیتهاى درسى و فوق برنامه، براى من،دقیق و روشن گردید و نقش مدرسه را در بازسازى و ساختار ذهنى و رفتارى دانش ‏آموزان به اندازه‏اى مفید و زنده یافتم که امروزه بى ‏تردید مى ‏توانم بگویم که اگر ما بتوانیم مدارس خود را اصلاح کنیم و در این مدارس صرفا به آموزش و یاد دادن درس اکتفا نکنیم و در کنار درس و همزمان با تدریس، به جنبه ‏هاى واقع بینانه زندگى بذل توجه کنیم. نسل آینده را مناسب نیازهاى
زندگى آینده او تربیت کرده ‏ایم، اشکال مهم مدارس ما در آن است که برخى به افراط و تفریط مى‏گرایند. در بعضى مدرسه ‏ها همه همت و کوششها صرف درس مى‏شود. بهترین آموزگاران را به خدمت مى‏گیرند، بهترین امکانات کمک آموزشى را فراهم مى‏آوردند تا دانش ‏آموزان را خوب به درس خواندن وادارند و در همین راستا خانواده ‏ها نیز کار مدرسه را تداوم مى‏ بخشند؛ معلّم
خصوصى مى ‏گیرند، کلاسهاى اضافى براى فرزندانشان ترتیب مى‏دهند و متحمل مخارجى سنگین و گاهى کمرشکن مى‏ شوند تا دانش ‏آموزان بیشتر یاد بگیرند، اما اولیاء مدرسه ‏ها و برخى از پدران و مادران از خود نمى ‏پرسند که گیریم دانش ‏آموزان، خوب درس خواندند و ذهن خود را از محفوظات و دانستنى‏هاى فراوان انباشتند؛ آیا این کار فرزندان جامعه را به مردان کار و عمل،اندیشمندان با اعتماد به نفس و صاحبان دانش پرکار و اهل زندگى تبدیل مى‏کند یا خیر [؟]،

مدرسه به همان اندازه که ذهن دانش ‏آموزان را از اطلاعات لازم سرشار مى‏کند، باید زندگى و واقعیتهاى آن را نیز به آنان بشناساند و ایشان را با مشکلات حیات وامیدها و نومیدیهاى زندگى آشنا سازد و وسعت اندیشیدن، سؤال کردن، جواب یافتن، حل مشکلات و شیوه ‏هاى مقابله بامسائل را به دانش ‏آموزان به نحوى عملى آموزش دهد تا دانش ‏آموزان در مدرسه علاوه بر مهارت در دانش، راههاى عملى زندگى، حرفه‏ ها و فنون، آداب معاشرت، زندگى با فقر و مسکنت، سفر کردن و در حضر زیستن و بالاخره اخلاقى بودن و همت داشتن و زندگى را از دیدگاه مذهب و اعتقادات زیباتر وشاداب‏تر کردن بیاموزند و مدرسه را فرصتى براى آموزشهاى روحانى و جسمانى و پرورش معنوى و مادى خویش بدانند. چهل وشش سال پیش، استاد دکتر ناصر کجورى ما را در مدرسه ای  دور افتاده، در شهرى کوچک، با این رویه ‏ها با زندگى آشنا کرد و من و بسیارى دیگر از شاگردان آن روزگار، همیشه او را به عنوان دبیرى با ارزش و مدیرى لایق به خاطر مى ‏آوریم. او بینان‏گذار همه ی موفقیتها و شکفتگى استعدادهاى ما در طول زندگیمان شد  و توانست با تدابیر خاص و شایسته خویش، هم میل به درس خواندن و پرسیدن را در ما بیدار سازد و هم میل و حرکت اجتماعى و جوش و خروش زندگى را در ما ایجاد کند، به نحوى که هنوز بسیارى از دانشمندان، شاعران، متخصصان و پزشکان و مهندسان شهر ما که دست پرورده آن مرد و همّت مردانه او هستند، آرزو مى‏کنند که هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش. (شیراز 12 شهریور ماه 1377)

 

 

 

 

 

(1)   مرحوم شیخ محمد تقى ذوالقدر در دوره‏هاى ششم و هفتم نماینده فسا و در دوره‏هاى پنجم و هشتم و چهاردهم
نمانیده شیراز در مجلس شوراى ملّى بود
.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت یاد روز حافظ

روز حافظ بر همه ی  حافظ دوستان  خجسته باد


         به حاجب درِ خلوتسرای خاص ، بگوی        فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست

                         اگر به سالی حافظ دری زند ،بگشای      که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست

                                                                               حافظ

                 

دکتر منصوررستگار فسایی *

                                                                شرح یک غزل از حافظ *

غزل 107

آئینه‌ی جام

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

    عکسِ رویِ تو، چو آینه‌ی جام، افتاد،

     جلوه‌ای کرد، رخت، روزِ ازل، زیرِ نقاب

     این‌همه عکسِ می و،نقشِ مخالف که نمود،

     غیرتِ عشق، زبانِ همه خاصان، ببرید

      من، ز مسجد، به خرابات، نه خود، افتادم،

       چه کند کز پیِ دوران، نرود چون پرگار،

       زیرِ شمشیرِ غمش، رقص‌کنان باید رفت

      در خَمِِ زلفِ تو، آویخت دل، از چاهِ زَنَخ

      آن شد ای خواجه که در صومعه، بازَم بینی

    هر دَمَش، بر منِ دل سوخته، لطفی دگر است

       صوفیان، جمله، حریفند و نظرباز، ولی

 

    عارف،ازخنده‌ی می،در طمعِ خام افتاد

    این‌همه نقش، در آئینه‌ی اوهام افتاد

    یک فروغِ رُخِ ساقی است، که در جام افتاد

   کز کجا، سرِّ غمش، در دهنِ عام افتاد

    اینم، از عهدِ ازل، حاصلِ فرجام، افتاد

    هر که در دایره‌ی گردِشِ ایّام، افتاد

   کان که شد کُشته‌ی او، نیک سرانجام، افتاد

   آه! کز چاه، برون آمد و در دام افتاد

   کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

   این گدا بین! که چه شایسته‌ی إنعام افتاد!!

   ز این میان، حافظِ دل‌سوخته، بد نام افتاد!

 

در دفتر دگرسانی‌ها این بیت هم آمده است:

12

      در ازل رزق من از فیض لب جام افتاد

 

   اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

                           (دفتر دگرسانی‌ها 398)


 

اختلاف نسخه‌ها

1. ی: که بر آینه‌ی / د خ ک ل: چو در آینه‌ی / ج م: عاشق سوخته دل در طمع 2. ج د ک ل: حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد / ط: دل من آینه از بهر تماشا برداشت / ط: بر آئینه‌ی اوهام 3. ب: نقش محالت / ل: نقش نگارین 4. ج ط: از کجا سر غمش / بیت 2: آئینه‌ی جام 68 و69 / بیت 3: سرخ شکن زلف،218 / بیت 4: همانجا بیت 7: احمد سمیعی، نامه‌ی فرهنگستان، شماره‌ی 3و4، ص 44   5. ج: اینم از دور ازل  6. ج: چه کنم کز پی / ب: گردش ناکام افتاد  7. ه: زیر شمشیر غمت / ج د: زانکه سر گشته‌ی او  9. ج: یارم باشی 10. هر زمان با من دل سوخته. این غزل در نسخه‌ای از المعجم فی معاییر اشعار العجم، مکتوب در سال 781 نیز آمده است، اما بیت‌های 3و 7 درآن نیست.

 

1. ساختارغزل

الف‌ـ موسیقی بیرونی غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لان: بحررمل مثمن مخبون اصلم مسبغ.

در هر مصراع این غزل 14 هجا وجود دارد که 5 هجای آن کوتاه و 9 هجای آن بلند است.

ب‌ـ موسیقی کناری غزل: از غزل‌های ردیف‌دار حافظ است که ردیف آن «افتاد» و قافیه‌ی آن در کلمات جام، خام، اوهام و... است.

به تحقیق انجوی شیرازی ( انجوی 99)سلمان ساوجی، غزلی به همین وزن و قافیه و ردیف دارد:

در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد / عاشق سوخته‌دل، در طمع خام افتاد ( سلمان328)                                 

ج‌ـ موسیقی درونی غزل: در این غزل به دلیل آنکه مصوت «آ» هم در قافیه و هم در ردیف حضور دارد، صدای آن در همه‌ی محورهای افقی و عمودی شعر شنیده می‌شود، به‌علاوه صدای صامت «ر، د» نیز بارها تکرار می‌شود.

به‌لحاظ موسیقی معنایی نیز، ازآنجا که این غزل، عارفانه است و به جلوه‌ی حق در روز ازل و نتایج گسترده‌ی آن در قلب و ذهن انسانی، اشاره دارد، سرشار از اصطلاحات و تصویرهایی است که  می‌کوشند تا با دلپذیرترین وجهی به نشان‌دادن یکی از مهم‌ترین تجربه‌های سلوکی عارفانه، که در آن مرز حقیقت و مجاز و درست و نادرست، بسیار متداخل است، بپردازند.

 

2. نوع غزل

از غزل‌های عرفانی و رندانه‌ی حافظ است که مضمون آن را شاعران دیگر نیز ارائه کرده‌اند. عطار، در غزلی می‌گوید:

ذره ذره در دو عالم، هرچه هست / پرتوی از آفتاب روی اوست

و مولوی در مثنوی به همین مطلب اشاره دارد:

خلق را چون آب دان، صاف و زلال / و اندر آن پیدا صفات ذوالجلال

در بیان ناید جمال حال او / هر دو عالم چیست؟ عکس خال او

ولی در شعر حافظ، ترکیب کلام و خیال‌انگیزی تعابیر، به گونه‌ی دیگری است چنان‌که گویی در برابر تصویری زنده قرار گرفته‌ایم و عکس رخ ساقی را در جام می به چشم می‌بینیم ...حافظ شعر را که ازهنرهای شنیداری است، به فضای دیداری می‌کشاند و از صفحه‌ی خیال، بوم نقاشی می‌سازد.(مجتبایی، 1386: 219) کمال‌الدین اصفهانی نیز دارد:

ز لعلت عکس در جام می افتاد / نشاط عالمش اندر پی افتاد

جهانی می پرستی پیشه کردند / چو از رویت فروغی بر می افتاد (دیوان 774 )

سلمان ساوجی هم همانند این غزل را دارد که چند بیت آن به‌لحاظ لفظی و معنوی، بسیار به شعر حافظ شبیه است و معلوم نیست که سلمان از حافظ گرفته است یا حافظ از وی، مطلع غزل سلمان چنین است:

در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد / عاشق سوخته‌دل در طمع خام افتاد ( دیوان 328)                         

دکتر زریاب، درباره‌ی این غزل می‌نویسند:

... من این غزل بسیار معروف حافظ را، نمودار اوج فکر و اندیشه‌ی حافظ (می‌دانم)که تحیر و سرگشتگی عالمانه و ژرف‌بینانه است، نه حیرت عامیانه. من بر خلاف نظر بسیاری، که او را از عرفا می‌شمارند حافظ را به معنی اصطلاحی و محدود آن، عارف نمی‌دانم و دلیل من همان مصراع دوم بیت اول است که می‌گوید: عارف از خنده‌ی می در طمع خام افتاد، عارف در معنی مصطلح آن، مشمول این گفته‌ی حافظ است که: چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. حقیقت به نظر حافظ از انظار همه‌ی اصحاب بحث و نظر مابعد الطبیعی، پنهان است و پنهان خواهد ماند... .(زریاب‌خویی، 1368: 68)

این غزل، در نسخه‌ای از المعجم فی معاییر اشعار العجم، که در زمان حیات حافظ، کتابت شده، آمده است اما در آن جا بیت‌های 3 و 7 را ندارد. (خانلری، 1362: 1208)

 

3. معنی واژه‌های غزل

بیت 1: عکس: صورت، تصویر، نقش، تمثال، شعاع و درخشندگی، پرتو و در اصطلاح عرفانی: مظهر تجلیات الهی، واژگونگی.

ما در پیاله، عکس رخ یار دیده‌ایم / ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما (2/11)                                    

می‌نماید عکس می در رنگ روی مهوشت / همچو برگ ارغوان، بر صفحه‌ی نسرین، غریب (5/15)                

شب تیره چون سر آرم، ره پیچ پیچ زلفش / مگر آنکه عکس رویش، به رهم چراغ دارد (3/113)                     

عکسِ روی: اضافه‌ی اختصاصی، تصویر و پرتو چهره‌ی تو و در این شعر، عکس روی خداوند در آئینه‌ی است که ظهور آثار ابداع و خلق اوست. (زریاب‌‌خویی، 1368: 70 )/ تو: خداوند آفریننده‌ی هستی، کردگار./ بر: در بعضی نسخه‌های معتبر «در» آمده است که به نظر می‌رسد بهتر از «بر» باشد؛ زیرا بر، سطح آئینه را نشان می‌دهد و در، عمق و ژرفای آن را./ آئینه‌ی جام: اضافه‌ی تشبیهی، جام ( شرابی) چون آئینه اعیان ثابته (مطهری، 1359: 155) دل عارف که مالامال از معرفت باشد.

در این ترکیب اضافی می‌توان دو معنی را تشخیص داد:

1. شیشه‌ی جام یا جام شیشه‌ای.

2. جام شراب که مانند آئینه به نظر می‌رسد و رازنما یا غیب‌نمای است(خرمشاهی، 1366: 485). آئینه‌ی جام مانند آئینه‌ی سکندر است ( با این تفاوت که در آئینه‌ی جام که مقصود همه‌ی جهان است همه چیز از دور و نزدیک نمایانده می‌شود)، عالم به صورت کل و واحد، تصویر شده است. عکس خدا در آئینه‌ی جام جهان، ظهور قدرت و آثار ابداع و خلق اوست. عارف از مشاهده‌ی خنده‌ی می که همان ظهور آثار ابداع و خلاقیت وجلال و جمال الاهی در عالم است، به طمع خام می‌افتد و چنین می‌پندارد که این خنده، راز عالم آفرینش را بر روی او گشوده است ولی این طمعی خام بیش نیست.

همین دوگانگی و برابر نهادن آئینه‌ی جام در برابر تو، که همان خداست، دلیل براین است که غزل عارفانه نیست. عرفا از وحدت میان جلوه‌گر و جلوه‌گاه، سخن می‌رانند و در وحدت، دویی و دوگانگی را عین ضلال می‌پندارند....(زریاب‌خویی، 1368: 70 )

آئینه‌ی  سکندر، جام می است بنگر / تا بر تو عرضه دارد، احوال ملک دارا (5/5)                               

در روی خود تفرج صنع خدای کن / کائینه‌ی خدای‌نما می‌فرستمت (8/91)                                       

«این تنها باری است که حافظ از عارف با اندکی تعریض و تخیف یاد می‌کند». ( خرمشاهی 485)

عارف: انسان سالک،  دانای راز، صاحب معرفت الهی.

سرّ ِ خدا که عارف سالک به کس نگفت، / در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید (8/238 )                            

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک، / جهدی کن و سر حلقه‌ی رندان جهان باش (3/267 )                      

گر موج‌خیز حادثه، سر بر فلک زند / عارف، به آب تر نکند رخت و پخت خویش (5/286 )                   

از: حرف اضافه‌ی سببیه است، به سبب آن خنده، به سبب خنده‌ی می./ خنده‌ی می: اضافه‌ی استعاری: صدای موج‌زدن و ریخته‌شدن می از صراحی   به ساغر است کمال‌الدین اسماعیل گوید:

تا کی ورق عمر به هم در شکنیم / واین خنده‌ی می در دل ساغر شکنیم (دیوان 851)                           

حافظ، بارها به خنده‌ی می و جام و صراحی و قدح اشاره کرده است(خرمشاهی، 1366: 486)؛ اما خنده‌ی جام اشارتی تصویری هم تواند داشت؛ زیرا دهان گشاده و باز جام، آن را خندان نشان می‌دهد و چون شراب سرخ در آن ریخته شود، درخشندگی و تابندگی شیشه‌ی جام بیشتر و خنده‌ی جام نمایان‌تر می‌شود./ خام: بیهوده، ناپخته، به معنی شرابی که ناب باشد و خالص یا برعکس سیکی باشد که شراب را می‌جوشانیدند تا یک سوم از آن‌که شراب خام است باقی بماند و به قولی حلال شود، سودی معتقد است که خام صفت طمع نیست؛ بلکه مضاف‌إلیه آن و به معنی شراب است و در این صورت، طمع خام به معنای طمع شراب است./ طمعِ خام: توقع بی‌جهت، تمنای امر غیرممکن، طمع ورزیدن بسیار و بیهوده. شراب ناب و ناپخته./ افتاد: منعکس شد.

... عکس روی معشوق، شباهتی با چهره‌ی عاشق داشت، «خلق الله آدم علی صورته» لذا ازخنده‌ی می، یعنی از سرمستی عشق، عارف (انسان سالک) در طمع خام؛ یعنی ادعای وحدت و اتحاد افتاد چرا که فرق و فاصله‌ای در میان  نمی‌دید(خرمشاهی، همانجا).

بیت 2: جلوه‌ای کرد رخت: مخاطب خداست نه معشوق زمینی./ روزِ ازل: روز بی‌آغاز، روز نخست آفرینش هستی، روز تجلی حق بر مخلوقاتش./ زیرِ نقاب: از زیر پرده و حجاب، درحالی‌که رخ پوشیده بود و خود را به کسی نشان نمی‌داد، در نسخه‌های دیگر مصراع اول بیت دوم، چنین است: حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد؛ که جلوه‌ای کرد رخت... زیر نقاب ... بهتر است؛ زیرا شاعر می‌خواهد بگوید جلوه‌ی حق تنها از زیر نقاب و در حد توان مشاهده‌ی مخلوقات بود نه عین ظهور حق بکماله./ آئینه‌ی اوهام: آئینه‌ای که خیالات و توهمات انسان و موجودات دیگر در آن منعکس می‌شود. دارابی در لطیفه‌ی غیبی می‌نویسد:  

این‌همه اختلافات که در آفاق و انفس، پیدا می‌شود، یک فروغ رخ ساقی است و یک تجلی از ذات الهی است که در مرات قوالب، جلوه‌گر شده است.( همان، ص487)

بیت 3: این همه عکس می و...: این‌همه نقش و نگار و صورت ممکنات و موجودات و تصوراتی که از حق در ذهن آنان است. منظور آن است که اگرچه حق، یک لحظه، آن هم از زیر نقاب خود را نشان داد و عشق و عاشق و ماسوا را آفرید؛ در اندیشه و ذهن آدمیان، نقش‌هایی گوناگون به جا گذاشت. این همه تصاویری که از خداوند در دل و ذهن داریم، همه، ناشی از یک پرتو و تجلی او است، آن هم از پس پرده و نقاب./ نقشِ نگارین: در نسخه‌ی خانلری: نقش «مخالف» است که به استناد نسخه‌های دیگر مورد استناد استاد نگارین، در متن گذاشته شد؛ زیرا یا توجه به نقش، نگار متناسب‌تر است. بار عاطفی و معنایی بیشتری دارد و صفتی فارسی و زیباست و به‌علاوه‌ی اینکه، همه‌ی نقش‌ها نیز مخالف نیستند./ نگارین: تصویر زیبا و دلپذیر، عکس زیبا./ نمود: نشان داد، از او به ظهور رسید./ یک فروغ رخ ساقی است: فقط جلوه‌ای از جلوهای ساقی ( حق) است، یک نور از انوار الهی است.

بیت 4: غیرت: رشک، حسد، و کسی را که چنین صفتی دارد غیور می‌گویند:

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن / روز و شب عربده با خلق خدا، نتوان کرد (9/133)                     

من رمیده ز غیرت زپا فتادم، دوش / نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه (6/417 )                               

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم / ترسم برادران غیورش قبا کنند ( 7/191 )

در عشق زمینی هم عاشق غیرت دارد هم معشوق: عاشق می‌خواهد که هیچ‌کسی غیر ازاو، به معشوق عشق نورزد و به همین جهت رقیب در معنای کسی که او نیز معشوق را دوست دارد، همیشه مطرود عاشق است و عاشق، نمی‌خواهد غیری در عشق با معشوق شریک باشد. و معشوق هم غیرت دارد؛ یعنی نمی‌خواهد که عاشق جز عشق وی را در دل داشته باشد و به کس یا چیز دیگری عشق بورزد. اما در عشق عرفانی، با توجه به این روایت که: « ان الله غیور و لایحب ان یکون فی قلب العبد احدا الا الله »، غیرت به خداوند تعلق دارد و خداوند نمی‌خواهد که عاشق وی، به مال و جاه  و غیر حق مشغول باشد.

غیرتش غیر در جهان نگذاشت / لاجرم، عین جمله اشیا شد   

حتی حافظ چنین غیرتی را برای قرآن نیز قائل است:

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ / فکرت مگراز غیرت قرآن خدا نیست (خانلری، 1362: ص 157)

زبان خاصان را بریدن: روزبهان فسایی در عبهرالعاشقین، همین معنا را آورده است:

سری است نهان زهمت آدمیان / آن را که نمودند، بریدند زبان

و مولوی می‌گوید:

عارفان که جام حق نوشیده‌اند / رازها دانسته و پوشیده‌اند

هرکه را اسرار کار آموختند، / مُهر کردند و دهانش دوختند

غیرت از جمله‌ی لوازم محبت است و هیچ محب نبود مگر غیور و مراد از غیرت حمیت محب است بر طلب، قطع تعلق محبوب از غیر یا تعلق غیر از محبوب (مصباح‌الهدایه، ؟: 44 از فرهنگ مصطلحات عرفا ـ 295) و عقیده‌ی کلّی حافظ  چنین است:

برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب / تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم (4/337)  (برای توضیح بیشتر دادبه، 1371: 46ـ41)

خاصان: که به قول حافظ، غیرت عشق زبان ایشان را بریده است، همان مستغرقان بحر حیرت و سرگشتگان وادی اندیشه‌های دور و دراز هستند که آتش غیرت عشق زبان ایشان را بریده است و به سکوت ناگزیرشان ساخته است؛ زیرا به خود جرأت داده‌اند که در چنین مقام منیعی، گام نهند./ غیرتِ عشق، زبانِ همه خاصان ببرید: غیرت عشق الهی، غیرتی که خداوند در عشق بندگان به خود دارد، سبب شد که زبان همه‌ی کسانی را که از اسرار الهی، آگاه شده‌اند، ببندد و ببرد تا دیگر کسی از آن دم نزند؛ زیرا علاوه بر آنکه دیگران نباید شریک آن راز باشند، هیچ زبان و بیانی هم، نمی‌تواند کما‌هوحقه کیفیت آن راز را بیان دارد و آن را درست منعکس کند و چه بسا که حقیقت را به کذب بدل سازد به همین جهت است که جنید گفته است: « من عرف الله کلّ لسانه»: آنکه به دل حق را بشناخت، زبانش از بیان، بازماند( کشف‌المحجوب، 464)./ سِرِّ غمش: راز غم عشق وی./ در دهنِ عام افتاد: در زبان همه افتاد، فاش شد، همه‌ی مردم از آن خبردار شدند و سخن گفتند./ کز کجا سّر ِغمش در دهن عام افتاد: غیرت حق زبان همه‌ی خواص را که از اسرار الهی آگاه شده بودند، برید و آنان را به سکوت وادار کرد به این جرم که چرا راز او را(غم عشق او را) فاش کرده و در دهان مردم انداخته‌اند و عوام‌الناس را از رازی که فقط خواص، حق دانستن آن را داشته‌اند، آگاه کرده‌اند.

بیت 5: من ز مسجد به خرابات، نه خود افتادم: من به اراده و میل خودم از مسجد به میخانه منتقل نشدم و تغییر محل ندادم./ خرابات: جمع خرابه و به روسپی‌خانه و سرای بدکاران نیز گفته شده است؛ اما حافظ معمولاً این واژه را به معنای میخانه به کار می‌برد و از همه‌ی معانی منفی، تهی می‌سازد و از معنای عشق و مستی و شور لبریز می‌کند و خود را خرابات پرورده می‌خواند و به خراباتی‌بودن و طریق خرابات پیمودن و خرابات‌نشین بودن خود می‌بالد.

در عرفان، این واژه به معنی مقام فنا و عالم معنی است وباطن عارف که یکرنگ وحدت باشد:

هرکه در کوی خرابات مرا بار دهد / به کمال و کرمش، جان من اقرار دهد (سنایی)                             

خرابات از جهان بی مثالی است / مقام عاشقان لاابالی است

خراباتی‌شدن از خود رهایی است / خودی کفراست اگر خود پادشاهی است (شبستری، گلشن‌راز)

حافظ از مسجد به خرابات یا میخانه یا... رفتن را نماد بریدن از چیزی و پیوستن به چیز مخالف آن تعبیر می‌کند و این تقابل را بارها به کار می‌برد:

گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر / مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ( 4/160)                     

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما / چیست یاران طریقت بعداز این تدبیر ما (1/10)                        

غرض زمسجد و میخانه‌ام وصال شماست / جز این خیال ندارم، خدا گواه من است (4/45 )                         

همه کس طالب یارند، چه هشیار و چه مست / همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت (3/78)                 

اینم: این( از مسجد به خرابات افتادن)مرا، این برای من./ اینم... حاصل فرجام  افتاد: از روز ازل حاصل(قسمت و نصیب و سرنوشت) آخر و عاقبت من، چنین، تعیین شده بود که از مسجد به خرابات بیفتم. در آخر و عاقبت کار، این نتیجه‌ی سرنوشت ازلی من بود، تقدیر من این بود، برای من از روز ازل، چنین مقرر شده بود و به اختیار من نبود، من در اینکه از مسجد و پرهیزکاری دور شوم و به میخانه بروم، تقصیری نداشتم و سرنوشت ازلی مرا به این راه کشانید./ عهد: به دو معنی است و هردو به بافت معنایی شعر می‌آید: 1. پیمان، معاهده، میثاق.  2. زمان، روزگار که حافظ در بیتی دیگر دو معنا را یکجا آورده است:

دی می شد و گفتم صنما: عهدبه جای آر / گفتا: غلطی خواجه! در این عهد، وفا نیست (7/70)               

عهدِ ازل: پیمان نخستین خداوند با بندگانش که: « الست بربکم الاعلی؟ قالوا بلی ». یا زمان بی آغاز./ حاصل: درآمد، محصول، برداشت، نتیجه، ثمر، فایده و در اصطلاح، مجموع اعمال و کردار و ریاضات است./ حاصل افتاد: حاصل شد، به دست آمد، فرجام، آخر و عاقبت، نتیجه‌ی ابدی است که در تضاد با عهد ازل، قرار دارد.

ما حاصل خود در سر خمخانه نهادیم / محصول دعا، در ره جانانه نهادیم (1/364 )                               

وقت را غنیمت دان، آن قدر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان، این دم است تا دانی (1/464)              

حاصلِ فرجام: نتیجه‌ی نهایی، سرانجام، سرنوشت.

بیت 6: دوران: در این بیت دارای دو معنی است:

1. به معنی چرخش و دایره‌زدن و چرخیدن:  پرگار باید به دنبال چرخیدن دایره‌وار باشد، کاری جز این نمی‌تواند کرد وگرنه پرگار نیست.

2. به معنی حکم روزگار و سرنوشت وتقدیر: چرخیدن، سرنوشتی است که برای  پرگار از ازل مقرر شده است.

دایره‌ی گردش ایام: گردش دایره‌وار روزگار و زمان./ پرگار: وسیله‌ای که برای کشیدن شکل دایره به کار می‌رود و دارای دو پایه است که یکی ثابت است و دیگری متحرک و پایه‌ی متحرک محکوم به چرخیدن و دورزدن و دایره‌کشیدن است و حافظ از پرگار همین پایه‌ی متحرک را اراده کرده است:

چندان که بر کنار، چو پرگار می‌شدم، / دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت ( 5/87)                             

گر مساعد شودم دایره‌ی چرخ کبود / هم به دست آورمش باز، به پرگار دگر (5/247)                          

چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی / به خنده گفت که ای حافظ، این چه پرگاری (7/434)                     

چه کند کز پی دوران نرود...: کسی که روزگار و گردش زمانه، یا سرنوشت او را به انجام کاری محکوم کرده است، ناگزیر از  فرمان برداری است و جز اینکه مثل قسمت متحرک پرگار، مطابق میل روزگار و نقاش، بچرخد، چه کار دیگری می‌تواند کرد. حافظ در این بیت بر جبر سرنوشت تأکید می‌کند.

بیت 7: شمشیرِ غم: اضافه‌ی استعاری؛ یعنی شمشیری که به غم تعلق دارد. یا اضافه‌ی تشبیهی غمی که مثل شمشیر است. وقتی که غم وی شمشیر می‌زند تا عاشقان را بکشد باید شاد  و رقصان بود. اشاره‌ای دارد به داستان منصور حلاج که در تذکرهًْالاولیاء چنین آمده است:

... در راه که می‌رفت، می‌خرامید و دست‌انداز و عیاروار می‌رفت با 13 بند گران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که به خرگاه می‌روم...(عطار نیشابوری، ؟: 1429)

کان که شد کشته‌ی او: هرکس که یار او را بکشد،/ نیک سرانجام افتاد: عاقبت به خیر شد، رستگار شد.

بیت 8: در خمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زنخ: دل من  برای اینکه در چاه زنخدان تو نیفتد، به زلف خم‌اندرخم و تابدار تو چنگ زد وآویزان شد، به زلف تو، متوسل شد. در اینجا صنعت لف‌ونشر هم به کار رفته است دل از چاه یا زنخ بیرون می‌آید ودر دام؛ یعنی زلف اسیر می‌شود./ آه: افسوس./ چاه: تصویر فرورفتگی چال و گودی چانه‌ی معشوق است./ زنخ: ذقن، چانه، رنخدان: چال و فرورفتگی میان چانه، سیب زنخ./ چاهِ زنخ: اضافه‌ی تشبیهی: چالی که مثل چاه است:

ببین!! که سیب زنخدان تو چه می‌گوید: / هزار یوسف مصری فتاده در چَهِ ماست (3/29)                          

برون آمد: نجات یافت./ دام: تصویری برای موی معشوق است./ در دام افتاد: در دام اسیر شد.

بیت 9: آن شد ای خواجه: ای آقا و سرور من! آن روزگار گذشت./ صومعه: عبادتگاه: مسجد./ بازم بینی: دوباره مرا ببینی./ آن شد...: ای آقا آن روزگار گذشت که من به مسجد باز می‌گشتم و توبه می‌کردم(زیرا در آن موقع، سروکارم با روی ساقی و لب جام نیفتاده بود و لذت این چیزها را نمی‌دانستم)./ کارِ ما: ( حالا دیگر) سروکار من./ با رخ ساقی...: حالا دیگر سر و کار من به روی ساقی و لب جام افتاده است و از آنها دل‌کندن نمی‌توانم و طبعاً هرگز توبه نمی‌کنم.

بیت 10: هردمش بامن...: هردم با منش: هردم او را با من... لطف تازه‌ای است./ دلسوخته: کسی که دلش به درد آمده است مثل اینکه آن را سوزانده باشند./ لطفی دگر: محبتی تازه، مهری نو،/ این گدا: من گدا و فقیر./ بین!!: ملاحظه کن، تماشا کن./ انعام:(به کسر اول)نعمت بخشیدن، لطف کردن، کرم کردن./ این گدا بین که چه...: به من فقیر بنگر که چه عزیز شده‌ام و چقدر شایسته‌ی کرم و بزرگواری  یار قرار گرفته‌ام!!

بیت 11: صوفیان: درویشان، عارفان: اگرچه این سه واژه یک معنا دارند؛ حافظ آنها را به یک چشم نمی‌نگرد و از درویشان و عارفان (جز در همین غزل ) به نیکی یاد می‌کند و آنان را صوفیان واقعی محترم می‌داند؛ اما از صوفیان دل خوشی ندارد و آنان را به ظاهرپرستی و بی‌حقیقتی موصوف می‌داند./ حریف: در اصل به معنی همصحبت، هم حرف، رفیق و دوست شفیق است و هم پیاله و رفیق بزم و اصطلاحی در قمار به‌معنی قمارباز حقه‌باز و فریبکار و بسیار زرنگ و متقلب./ نظرباز: از ترکیباتی است که در اصل معنی منفی دارد؛ یعنی کسی که معتاد به نگاه‌کردن به خوبان و زیبارویان است و نظری آلوده و بد دارد و به زیبارویان به بدی نظرمی‌کند  و به دنبال لهو و لعب و حظ بصر و شهوت است، درحالی‌که حافظ، نظربازی را مثل رندی هنری خاص برای خود به شمار می‌آورد و بدان می‌بالد ولی چشمی پاک و نظری بلند دارد، همچنان‌که برخی از بزرگان اهل عرفان نیز چنین بودند و اعتقاد داشتند که عشق به زیبارویان و نظربازی، وسیله‌ی نیل به جمال و کمال مطلق است به همین دلیل شیخ روزبهان به حضرت یوسف که مظهر زیبایی است بسیار علاقه‌مند است:

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز / وآن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است (9/47 )                   

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز / بس طور عجب لازم ایام شباب است (9/31 )                               

زاین میان: دراین وسط، در این میان./ بدنام افتاد؟: فقط حافظ بدنام شد و نامش به نظربازی در رفت.

 

4. معنی بیت‌های غزل

بیت 1: در آن هنگام که پرتو روی تو در جام آئینه‌گون شراب  منعکس شد و همگان آن جلوه را دیدند، عارفی سرمست، بیهوده، طمع برد که تنها خود وی، شخص تو را دیده است.

بیت 2: در نخستین روز آفرینش، روی زیبای تو، تنها از پشت پرده، دمی خود را نشان داد و همین اندازه جلوه‌گری، کافی بود که این‌همه نقش و نگار دیدنی و رنگارنگ از روی تو را در آئینه‌ی پندارآفریدگان، به وجود آورد.

بیت3: ای ساقی ازلی! این‌همه زیبایی و درخشندگی باده‌ها و تصویرهای رنگارنگی که در دل و جان آفریدگان پیدا شد، بازتاب تنها یک فروغ از روی خورشیدگون تو بود که در روز ازل در جام باده‌ی همه‌ی هست‌های مست، افتاد.

بیت 4: غیرت معشوق ازلی، گل کرد و زبان خاصان خود را به علت اینکه اسراردیدار وی را فاش کرده و در زبان عوام‌الناس انداخته‌اند، برید و ایشان را برای همیشه خاموش ساخت.

بیت 5: من نه به اراده و اختیار و انتخاب خویش، از مسجد بریدم و به میخانه پیوستم، بلکه این سرنوشتی بود که در روز ازل برای من مقدر شده بود و من سرانجام، محکوم حکم آن جبر گریزناپذیر شدم و خرابات‌نشین گشتم.

بیت 6: همه محکوم فرمان برداری از سرنوشت ازلی هستند، همچون پرگاری که جز چرخیدن در مداری که برایش معین شده است، کار دیگری نمی‌تواند انجام بدهد.

بیت 7: اگر غم عشق، شمشیر برآورد که عاشقان را می‌کشد، دلدادگان، باید رقصان و شادان، پذیرای شمشیر دوست شوند؛ زیرا هرآن که کشته‌ی معشوق است، بهروز وعاقبت به خیر و رستگار است.

بیت 8: دل من ازبیم درافتادن به چاه زنخدان تو، به گیسوی تو درآویخت و پناه برد؛ اما دریغا، که اگرچه  از چاه زنخدانت گریخت؛ در دام گیسویت گرفتار ماند.

بیت 9: ای سرور مسجدنشین من!  آن زمان گذشت که توبه می‌کردم و به مسجد بازمی‌آمدم؛ اما اکنون، سروکارم به روی زیبای ساقی و لب جام افتاده است و این دو به حدی عزیزند که دیگر راه بازگشت را، از همه سو به رویم بسته‌اند.

بیت 10: ای سرور ارجمند! اینک  معشوق میخانه‌نشین من، هر لحظه با من سوخته‌دل، لطفی تازه دارد و نمی‌دانی که  گدایی چون من، شایسته‌ی چه لطف‌ها و بزرگواری‌هایی شده است.

بیت 11: اگرچه همه‌ی صوفیان، فریبکار و پرتزویر و بی‌آبرو هستند؛ اما نمی‌دانم که چرا تنها من، در این میانه  به این خصوصیات، بدنام شده‌ام.

* برگرفته از  شرح تحقیقی شش جلدی حافظ، دکتر منصوررستگار فسایی، ج2،( زیر چاپ)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

داستان جمشید در شاهنامه ی فردوسی و تحلیل آن

 

بخشی از کتاب دردست تالیف  "شاهنامه را با هم بخوانیم"

از

دکتر منصوررستگار فسایی

 

      4

تحلیل داستان جمشید

 

جمشید،که در متون فارسی به صورت جم،جمشاد،جمشاسپ،جمشیدون  جمشاسب،جم الّشیذ،جمشاه وجمشاذ به کار رفته است،  از معروف ترین چهره های افسانه یی هند وایرانی است که به قول کریستن سن :" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارند ."( نخستین انسان و...،صص 166).اودرهند باستان فرمانروای دنیای مردگان است و در ایران مهمترین شاه پیشدادی  ونشانه یی از فرمانروایی آرمانی و باشکوه ونمادی از دوران   طلایی جهان است .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 37)

اما در تاریخ  افسانه یی مزدیسنان ،  جمشید نمونه ی  انسان اولیه یعنی "یمه: جم" جای خود را به " پزذاته  : هوشنگ " داده است  ( نخستین انسان و...، صص 173)

نام جمشید مرکب از دو جزء" جم" و" شید "است: جم در فارسی باستان به صورت "یَمَه:Yamaودر اوستا به صورت yima  یِمه: ؛Yama و در سانسکریت Yama ودر پهلوی به صورت amjyam:  آمده است( بارتلمه 1300)،" شید" در اوستا به صورت  xshaeta  ودر پهلوی Ṡêt آمده که برخی معنی آن را "درخشان و روشن " دانسته اند و بعضی آن را برگرفته از کلمه ی " خشی": XŜay  به معنی پادشاه دانسته اند بنابر این برای نام جمشید ، دو معنی پیشنهاد شده که:

 نخست " جم درخشان و تابان "

 و دوم " جم شاه" است که ظاهرا معنی نخست مورد پذیرش مورخین بوده است : " برای آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی ، جمشید گفتندش و "شید " روشنی باشد  ،چنانکه آفتاب را " خور " گویند  و "خورشید " یعنی آفتاب روشن." ( سنی ملوک الارض صص 24). )، طبری اورا" جمشاد " می نامد.( ج1 ، صص 226)

در متون دیگر اوصافی چون " زیبا" ،" خوب رمه: دارنده ی گله های خوب "به او داده اند.

او نخستین پادشاهی است  که در نتیجه ی نا خشنودی مردم ازوی ، و پس ازدعوت از بیورسپ تازی برای شهریاری ایران ،عزل می شود و می گریزد و در نهایت به دست ضحاک کشته می شود.

در برخی از منابع کهن  جمشید برادر تهمورث دانسته شده است و پدرش نیز " ویونگهان" است که پسر " هوشنگ " می باشد ،

نام پدر او در سانسکریت " ویوَسوَنت : Vivasvant است که در اوستا به شکل"ویوَهوَنت:Vivahnantب کار رفته است و در پهلوی "ویوَنگهان: Vivanghân شده است ودر روایات اسلامی به صورتهای ویونجهان، ایونجهان،و... استعمال شده است.

حمزه ی اصفهانی و مسعودی اورا برادر تهمورث می دانند و حمزه اورا " ابن نو بجهان " می خواند.( سنی ملوک الارض ، صص 20)،( مسعودی، 112)

در ریگ ودا ،"  یمه " :"جمشید" خواهری نیز دارد که   نام او در سانسکریت "یمی:Yami”   است و این دو فرزند سَرَنیو Saranyõ هستند،"یمی "در پهلوی "یمگ،یا جمیگ یا جمگ "شده است.

در "ودا" یمه، پسر خورشید  و نخستین بشر از بیمرگان است که مرگ رابر گزید " ...او مرگ را بر گزید تا خدایان را خشنود  سازد، بیمرگی را بر نگزید تا فرزندانش را خشنود کند ." ( ریگ ودا ، دهم ، 13، 4 زنر ) او سرور جهان مردگانی است که به سعادت رسیده اند و فرمانروای بهشت  برین ، شده اند، در بهشت،"یمه: جم" و " ورونه " به پذیره ی  مردگان می آیند ، او گرد آورنده ی مردم  و راحت بخش  مردگان است ، او برترین آسمان را در اختیار دارد و د ر آنجا مسکن گزیده است ." (بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 225)، در اوستا (وندیداد ، فصل 2) او نخستین کسی است که اهورا مزدا دین خود را به وی سپرد( برهان، به هصحیح معین، ذیل جمشید ، ح 6 )

جمشید در اوستا دارای  سه فرّه  یا فره یی با سه جلوه می باشد :

" فرّه ی خدایی – موبدی" او که به مهر می رسد،

"فرّه ی شاهی " او که به فریدون می  پیوندد 

" فرّه ی  پهلوانی و جنگاوری "  وی که آن را گرشاسپ  به دست می آورد

 داشتن این سه فره،می تواند گویای ساختمان ابتدایی قبایل هندو اروپایی باشد که در آنها ظاهرا  رییس قبیله  خودجادوگر قبیله و پهلوان هم بوده است."( بهار ،پژوهشی در اساطیر ایران ،صص 227-226) :"نخستین فرمانروایان  ایرانی  و  هندو ایرانی روحانی بوده اند ، یعنی وظایف شاهی و  ودینی را مشترکا  به عهده داشته اند  خاندان "سام نیز علاوه بر شاه بودن ، روحانی بوده اند که شادروان بهار دلایل آن را ذکر کرده است.(بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ،صص239)

فردوسی هم اشاره ای اجمالی به این نکته دارد:  

منم گفت با فرّه ی ایزدی      همم شهریاری و هم ،موبدی

در ادبیان هندی  و اوستایی و پهلوی

لقب او در اوستا، " خوب رمه" و" خورشید سان، نگران" است(یسنا:ج1 صص160)بنا بر یشت نوزدهم ، او برخوردار  از فرّه ی ایزدی بود.( یشت 19  ،زامیاد یشت 5/38-40) که در روزگار وی:" نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود ونه مرگ  و نه رشک دیو آفریده ، پدر و پسر  هریک از آنان به صورت ظاهر  پانزده ساله می گردیدند."( یسنا- ها 9/5)

در فروردین یشت آمده است که جمشید جهان را بی مرگ کرد.( صص7).

در دینکرت آمده است که  :" جمشید فقر وپریشانی را از جهان بر انداخت ، سرما و گرما  را به بند کرد و بهترین شیوه ی زندگی را به مردمان به وجود آورد،مرگ و میر در زمان شهریاری  او موقوف شد ،دیوان وپریان به فرمانش در آمدند  و زندگی جز صلح و سلم ،آسودگی  و فراغت و نشاط چیزی  نبود." ( دینکرد9، فصل 21)، اما چون دروغگویی کرد ، فره ی ایزدی از او بگسست و" فر" به پیکر مرغی بیرون شتافت، اما فردوسی دور شدن فره ی جمشید را ناشی از دعوی خدایی او می داند که این امر در "داتستان دینیک " هم آمده است.

"گناه" راز سقوط جمشید است ، درشاهنامه و متن روایت پهلوی  و دیگر تاریخهای فارسی  و تازی ، گناه او  را ادعای خدایی می دانند  ، در وداها ظاهرا گناه او همبستری  با خواهر است  و در یسنای 32 بند 8 گناه او این است که گوشت گاو را برای خوردن مردمان آورده است.( همان : صص 230)

دوبخش عمده ی زندگی جمشید

 

در مورد مدت پادشاهی جمشید اقوال مختلفی ذکر شده است ،ولی همه  جا دوران پادشاهی اورا به دو بخش  تقسیم کرده اند :

1-   دوران قدرت و پادشاهی پیش از گمراهی و برگشتن فره از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )616 سال ئ نیم است.

2-   دوران گمراهی و برگشتن فرّه از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )صد سال است.( همان فصل)

 شاهنامه مدت زندگی جمشید را 700 سال می داند ودر وندیداد این مدت 300سال یا سه سد زمستان است ( فرهنگ نامهای اوستا : صص 1504)و در برخی دیگر از روایات 2100 سال است(همان ،صص1511)مسعودی مدت پادشاهی وی را " 600 یا 700 سال می داند.( مروج الذهب : 113)

بنا بر گفته ی هینلز ،"پایان زندگی جمشید در سنت ایرانی  ،تا حدی  مرموز است  : یکی از سرودهای  باستانی می گوید که او به دست برادرش سپیتورَه ( Spityura  در پهلوی :Spitur  ).(شناخت اساطیر ایران ، 57) به دونیم شد اما در شاهنامه  جمشید را ضحاک ستمکار، با اره به دو نیم می کند که  مجمل التواریخ این موضوع را با تفصیل بیشتری چنین بیان می کند که :" جمشید بگریخت  و به هندوستان افتاد   و مهراج  هندوستان بهفرمان ضحاک با وی  حرب کرد  و آخر اسیر افتاد و  پیش ضحاک آوردند  ، به استخوان ماهی که ارّه را ماند ،به دونیم کردندش واز آن پس بسوختند."( صص25)اما ،

داستانهای جمشید در شاهنامه دارای 194 بیت است و در دوبخش کاملا مجزا ارایه می شود:

1-   دوره ی اول که دوران فره مندی و خلاقیتهای  جمشید  است و74 بیت نخست داستان جمشید را شامل می شود، حکایت پویایی و جنبش و ساختن و آباد کردن و زندگی دراز پرفراز و نشیب انسان است. جمشید شاهی است که با فرّه ایزدی و پرهیزکاری به همه مردم آرامش و آسایش می‌بخشد و حتّی دیو و دد و پریان از وی آسودگی می‌یابند. جمشید سیصد سال پادشاهی می‌کند و در هر پنجاه سال کاری شگفت را به انجام می‌رساند. او در پنجاه ساله اوّل پادشاهی به ساختن جنگ‌افزارها برای نابود کردن بدکاران پرداخت و در دومین پنجاهه از کتان و ابریشم جامه‌های گرانبها ساخت و پیشه‌وران را گرد آورد و مردم را به چهار گروه پرستندگان و روحانیان، ارتشیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد و در پنجاه سال بعد، دیوان را به کار گِل گماشت و خشت زدن و با گچ و سنگ دیوار و کاخ و خانه و گرمابه ساختن را به مردم یاد داد؛ و( به همین جهت است که او به ساختن و سپس پنجاه سال را به استخراج گوهرها و سیم و زر و ساختن عود و گلاب و عنبر و داروها و شیوه درمان دردمندان گذراند. او در پنجاه سال دیگر، کشتی ساختن و از دریاها گذر کردن را به مردم یاد داد و در این روزگارِ دراز سیصد ساله، هرگز دری بر وی بسته نبود و مردم شادمان و تندرست و بی‌غم و بی‌مرگ بودند.

جمشید تختی برای خود ساخت بسیار گرانبها و آراسته که چون خورشید می‌درخشید و دیوان آن را برمی‌گرفتند و به آسمان می‌بردند، و روز بر تخت نشستن جمشید، همان نوروز است که ایرانیان هر سال آن را جشن می‌گیرند.

2-  دوره دوم پادشاهی وی  که ازبیت 75 تا194 را تشکیل می دهد  باادعای خدایی  جمشید  آغاز می شود  ،جمشید ناگهان خودبینی می کند و از راه یزدان دور می شود و خود را خدای جهان می پندارد و از فرمان ایزد، روی می پیچد و فرّ یزدانی از وی دور می شود و بیچارگی و بدبختی بدو روی می آورد و ضحّاک بر او می شورد و با ارّه او را به دو نیم می کند و خود به جای وی بر تخت شاهی نشیند و در حقیقت بخش عمده ی این بخش از داستان جمشید مربوط به ضحاک است و جمشید در سایه قرار دارد

جمشید  به سبب ساختن "وَرَه" یا دژی زیر زمینی  نیز مورد تمجید است ، زیرا آفریدگار بدو هشدار داده بود که مردمان گرفتار  سه زمستان  هراس انگیز خواهند شد  از این روی جمشید وری ساخت و تخمه ی همه ی حیوانات مفید ، گیاهان و بهترین مردمان را  به آن جا برد."( همان  ).

بنا بر مهریشت :" جمشید کاخی بر فراز  کوه هرا(Hara ) می سازد که در آن نه شب هست و نه تاریکی و ،نه سرما و نه گرما ،نه بیماری هست  و نه مرگ."( مهر یشت بند 5، پژوهشی در اساطیر ایران، صص 226)

زمان جمشید:

جمشید در هزاره دوم از سه هزاره سوم آفرینش ،یعنی  در هزاره ی دوم از اولین سه هزاره ی بعد ازبه وجود آمدن جهان  می زیسته است.(بندهشن،ص 139) 

جمشید به قول مهرداد بهار  ، محتملا  در دوره ی هندو ایرانی،شاه عصر زرین  اریاییان به شمار می امده است زیرا در ایران  وبنابر اوستا، او شاه بهشت زمینی،( وندیداد) ،  و در ریگ ودا ، فرمانروای بهشت  آمانی  است .( پژوهسی در اساطیر ایران، ص 483). به قول کریستن سن جمشید:" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارد ."( نخستین انسان و...،صص 166).  جمشید از کهن  ترین  چهره های اساطیر هند وایرانی  است

اما شخصیت "ییم" :جمشید در هند  با ایران متفاوت است، مشخصه ی بر جسته ی جمشید در وداها این است که او نخستین  کس از بیمرگان است  که مرگ را بر می گزینداما جمشید در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله اش  مورد احترام است                                                                           از ویژگیهای فرمانروایی اوآرامش  ووفور نعمت بوده است.

دوران جمشید را فردوسی 700 سال می داند ولی در متون  فارسی میانه  و منابع متأخر ،حداقل 520 سال و حدأکثر 1000سال  ذکرشده است. .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 341) پادشاهی او در جاماسب نامه 717 سال و هفت ماه،دربندهشن 716 سال وشش ماه ،در أیوگمدجا 616 سال وشش ماه و سیزده روز،در قعالبی  520 سا ودرحبیب السیر1000 سال عمر و700 سال پادشاهی است.پس از آنکه بیوراسب (ضحاک ) بر جمشید چیره شد،دستور داد تا دیوی به نام" سپیتور:   Spitür "  اورا با ارّه به دونیم کرد.

مکان زندگی جمشید

در داستان جم آمده است که:" دادار هرمز اندر آن ایرانویج ( :تا دوره ی ساسانی ماوراء النهر: فرا رود)نامی ،( ان جای که ) وداییتی است،انجمن فراز برد او که جمشید نیکو رمه است  و جمشید  با برترین مردمان  ،اندر  ان ایرانویج  نامی ، بیامد." (بهار، پژوهشی در اساطیر، صص 218) در داستان اوستایی جم، تخت جمشید پازس ، جایی است  که  جمشید آن را پایتخت خود قرار داه بود و از آن جا جهانداری می کردو همان است که در شاهنامه نیز  تکرار می شود و ایرانیان ضحاک را به تخت جمشید می برند:

مرآن اژدها فش بیامد چو باد     به ایران زمین ، تخت بر سر نهاد

زایران و از تازیان لشکری      گزین کرد  گردان هر کشوری

        سوی تخت جمشید بنهاد روی      چو انگشتری کرد ، گیتی ،بدوی

                                       ( 0خ178/51/1)

بنا بر روایت وندیداد پس از گذشت 300  از سلطنت جمسید ظفاو نیمروز: جنوب) رفت 0همان ،صص 389)

در ادبیات هندی مخصوصا در مهابهاراتا آمده است که:" در دوران جمشید سرما و گرما و ودرد وبیماری  و مرگ وپیری نبود و در نتیجه ، جه زمین بیش از ظرفیت خود  از موجودات پر شدو  وزمین تاب این بار رانیاورد  و فرو رفت ودست به دامان خدایان شد ویشنو به صورت گرازی در آمد و زمین را با دندان خود گرفت وبالا کشید."( آموزگار، فردوسی وشاهنامه سرایی، ص 339)

کارهای مهم جمشید

"... جم در ایران به سبب فرمانروایی  هزار ساله اش، [ درشاهنامه 700سال]بسیار مورد احترام است ویژگی این فرمانروایی،آرامش ووفور نعمت  بوده است و در طی آن دیوان و اعمال  زشتشان – ناراستی  و گرسنگس  و بیماری  و مرگ – هیچ نفوذی  نداشتند ، جهان در  زمان فرمانروایی او  چنان بر خوردار از  سعادت  بود که  ناگزیر  زمین  را در سه نوبت گسترده تر کردند به طوری که  در پایان فرمانروایی او  دو برابر  گسترده  تر از اغاز آن بود، جم پیش نمونه (portotype )ی آرمانی  همه ی شاهان است و نمونه یی که همه ی فرمانروایان بدو رشک می برند.(هینلز : 1368، شناخت اساطیر ایران ، صص 56)

1-جمشید پادشاهی نو اندیش است  که زمان فرمانروایی او با کارنامه یی  درخشان  از دگرگونیهای بزرگ اجتماعی همراه است، او آنچه را که پیشینیانش کرده اند به کمال می رساند و جامعه یی  کاملا متمدنانه پدید می آورد و به قول خودش:

   هنردرجهان از من آمدپدید    چومن،نامور ، تخت شاهی ندید

جهان رابه خوبی،من آراستم   چنان است گیتی کجا ، خواستم

خوروخواب وآرامتان ازمن است  همان پوشش وکامتان از من است

2-او دارای  فرّ کیانی است  و می تواند جهانی را فرمانبردار خود سازد ، دیو ومرغ و پری به فرمان او هستند و او شهریار – موبدی است  که  هم شاهی و هم رهبری فکری جامعه خود را بر عهده دارد و به قول فردوسی :

منم گفت بافره ایزدی    همم شهریاری وهم موبدی

و در دوره ی جمشید است که فردوسی نخستین بار ، از قلمرو جمشید با نام کشور و ایران یاد می کند  وبه خیزش ضحاک از سرزمین تازیان اشاره می کند.

در سیصد سال نخست شهریاری وی ، در هر پنجاهه ، تحولی تازه پدید می اید زین ابزارها ساخته می شود و شیوه های نبرد و نامجویی به مردم یاد داده می شود.

جمشید به مردم رشتن و بافتن وساختن جامه ها ی رزم وبزم را می اموزد وبرای ان که هرکس پایگاه سزاوار خویش را بشناسد و  اندازه ی خود رادر جامعه بداند مردم را به چهار گروه بخش کرد: موبدان و آذربانان، (:آسرونی  ) را در کوهها جای داد تا به پرستش سرگرم باشند،کار نبرد را به  ارتشیان ( :ارتشتاری  ) سپرد تا از کشور نگهداری کنند،کشاورزان( : واستریوشی ) را به کشتن و درویدن بر انگیخت تا خوراک مردمان را سامان دهند و  وگروه چهارم را که پیشه وران و دستورزان( :هوتخشی ) بودند، به فراهم ساختن نیازمندیهای مردم  گماشت .

3-جمشید سپس به توسعه آبادیها و شهر ها پرداخت، دیوان را که فرمانبردارش بودندبه کار گِل گماشت  و انان گل را قالب زدند و خشت ساختند و مهندسان با گل و گچ و دیوارها و ساختمانهاو گرمابه ها بر آوردند ، وبه همین جهت است که گفته اند یکی از کارهای برجسته ی جمشید، ساختن" وَرَه" یا" ور جمکرد"در ایران بود ،دژی بود که جمشید ساخت تا در سه زمستان  هراس انگیز که حیوانات و گیاهان  و مردمان نابود می کرد،برگزیده یی از آنان را را به انجا برد  تا پس از پایان آن زمستانها جهان دوباره آباد شود.(هینلز ، اساطیر ایران،  صص 56)، روایت دیگر از این دژ آن است که جمشید می خواست گزیده یی از مردم  را در آن حفظ کند تا در هزاره ی اوشیدر   که مردم و جانوران مفید  نابود شده اند ، درهای این دژ را بگشاید و جهان از نو پر از مردم و  و گوسفند و شود که شادروان بهار احتمال می دهد  که  در اصل این بارو برای  همین منظور ساخته شده بود و سپس بر اثر تاثیر اساطیر سامی ، بر اساطیر ایرانی  و اختلاط داستان نوح  وکشتی  وی با داستان جمشید  ئباروی او، داستان وندیدادی شکل گرفته است. ( بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 201)

همچنین جمشید کاخی بر فراز کوه هرا ، البرز، ساخت که در آن نه تاریکی بود و نه سرما و نه گرما  و بیماری ومرگ وپزشکی . درمان دردمندان را به مردم یادداد، " جم ، مرگ و درد و پیری را  از جهان به 600سال  در داشت.( وندیدادفرگرد دوم)و گوهرهای گوناگوناگون را شناخت  وعود ومشک و عنبر و کافور راپدیدار کرد ،

4-جمشید کشتی ها ساخت و از دریاها گذر کرد و سر انجام در هنگامی  که مردم آسوده و بی مرگ و از هر رنجی دور شده بودند ،تختی گرانبها  ساخت که با گوهر های فراوان که دیوان آن را برمی گرفتند و به آسمان می بردندو این روز را مردم "روز نو"نامیدندوهرسال آن را جشن می گرفتند و "نوروز " یادگار همان روز است.

5-چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری شد و جمشید کارهای درخشان فراوانی را انجام داد ،به یافته های خود مغرور شد و به قول شاهنامه ادعای خدایی کرد و فره ایزدی ازوی دور شد و ،

از آن پس بر آمدازایران خروش      پدیدآمدازهرسویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید،     گسستند پیوند از جمّشید

        براوتیره شدفرّه ی ایزدی      به کژّی گراییدونابخردی

     پدیدامدازهرسوی،خسروی       یکی نامجویی،به هرپهلوی

     سپه کرده وجنگ راساخته        دل از مهر جمشید،پرداخته

         یکایک برآمدازایران سپاه         سوی تازیان بر گرفتند راه

   شنیدندکانجا،یکی مهتر است         پراز هول،شاه،اژدها پیکر است

   سواران ایران،همه شاهجوی         نهادند یک سر به ضحاک روی

به شاهی براوآفرین خواندند  ورا شاه ایران زمین خواندند

1-   در روایتهای ایرانی او گناه کاری است   که خوردن گوشت  را به مردم آموخته است(یسن بند4-5)

2-   بنا بر  هوم  یسن ،پدر جمشید  ،نخستین کسی است  که گیاه هوم را می فشارد واین این نیک بختی به وی می رسد که برای وی پسری زاده می شود: "یمه" درخشان ،دارنده ی  رمه ی خوب،ین آفریدگان." فرّه مند تر"

3-   اهورا مزدا ،پیش از زردشت ، نخست پیمبری را به وی پسشنهاد کرد ولی او نپذیرفت و تنها خواستار "نگهبانی جهان" شد.

4-   دوران جمشید دوران طلایی بود که در آن نه گرما بود و نه سرما ،نه پیری بود و نه مرگ و نه  رشک دیو آفریده وپدر و پسر هردو  پانزده ساله  به نظر می آمدند ، آب و گیاه فراوان و ناخشکیدنی بود  و خوردنیها پایان ناپذیر .( یسن ، بند 5-9)

5-   در روایات دینی  زردشتی جمشید  همه ی آفتها  و رذایل  را از میان بر می دارد (اعتدال(پیمان ) را رارعایت می کند ،بزرگ داشتن آتش ، بر قراری رسم کُستی بستن(کمر بند زردشتیان) دیگر مسایل دینی  از او آغاز می شود.

6-   دوران شکوه جمشید با گناهی که کرد وسخن دروغی که به اندیشه راه داد  پایان یافت،این گناه در برخی از متون مثل شاهنامه " همسان دانستن خود با خداست"که سبب می شود فره ی او در سه نوبت  و هربار  به شکل مرغی  از او جدا شود.( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ، ص 343)ی فراوان به جا ماند که فردوسی

7-   از جمشید گنج گاوان  به جا ماند که  فردوسی در داستان بهرام گور به آنها اشاره می کند

به هنگام جم چون سخن راندند          وُرا "گنج گاوان" هی خواندند

ندانست کس در جهان آن کجاست             به خاک است ،اگر در دم اژدهاست

تو چون یافتی ، ننگریدی به گنج           که ننگ آمدت زاین سرای سپنج

                      ( خالقی مطلق،شاهنا مه،ج6 ،ص462 بیت 598)

14-جام جهان نما: جمشید جام شگفت انگیزی داشت که به "جام جهان نما "مشهور است ،اما در متون کهن به این موضوع اشاره نشده است


                    شخصیتهای داستان جمشید

در داستان جمشید که آباد گر جهان و قانونمند کنده ی کار آن است، بیشتر با چهره ی کلی مردمی روبرو می شویم که زیر لوای جمشید به توسعه ی اجتماعی و فرهنگی  و عدالت اجتماعی  مشغولند  و به همین جهت در داستان جمشید جز خود او شخصیتی "قهرمان"دیده نمی شود وحتی هنگامی که جمشید گمراه می شود و فرّ ایزدی از وی دور می گردد و "گروهی از لشکریان"او به "ضحاک" می پیوندند و کاررا بر جمشید تنگ می کند و سر انجام اورا به گریز  و کناره گیری از قدرت وا می دارند ، نیز از رهبر یا رهبران سپاه که به دشت سواران نیزه گذار می روند و "ضحاک "را به قدرت می رسانند ، نامی برده نمی شود. به همین جهت در داستان جمشید تنها ما چهره ی دوتن نقشآفرینان اصلی را می بیبینیم که عبارتند از "جمشید" و"ضحاک".

(4)

پادشاهی جمشید در شاهنامه

پادشاهی جمشید[1]هفتصد سال بود

پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

 

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[2]

 

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[3]  چون خود و جوشن[4]  و رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

 

       بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

  به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد         به خشت از بَرش هندسی[5]  کار کرد 

4. جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[6]

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب         ز کشور به کشور، چو آمد شتاب 

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[7]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[8]  روز از ماه فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود: 

چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

                ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی         میان بسته دیوان به سانِ رهی

       به فرمانِ مردم نهاده دو گوش         ز رامش جهان پر ز آوای نوش

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید.»

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

              هنر چون بپیوست با کردگار[9]    شکست اندر آورد و برگشت کار

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس         به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

     به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز         همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.

داستان مَرداس

در بخشی از ایران که دشت سواران نیزه‌گزار نامیده می‌شد، پادشاهی نیک‌مرد و خدای‌ترس فرمانروایی داشت به نام «مِرداس» که بخشنده و بزرگوار بود و هزاران چهارپای دوشیدنی و اسپان نژاده داشت. این مرداس، پسری جهانجوی، ناپاک و سبکسر داشت به نام «ضحّاک» که او را «بیوَراسب»[10]  نیز می‌خواندند؛ زیرا ده‌هزار اسب داشت. ضحّاک،

شب و روز بودی دو بهره به زین[11]          ز راه بزرگی، نه از راه کین

تا آنکه یک روز اهریمن (: ابلیس) به پیکر یک دوست درآمد و بر بیوراسب آشکار گردید و با گفته‌های فریبنده و زیبای خویش، دل آن جوان بی‌خرد را به دست گرفت و با او پیمان دوستی بست و بیوراسب، سوگند خورد که از آن پس هر چه را که اهریمن بگوید، بپذیرد و به کار بندد:

     جوان، نیکدل گشت و فرمانش کرد[12]    چنان چون بفرمود، سوگند خَورد

              که راز تو با کس نگویم ز بُن[13]          ز تو بشنوم هر چه گویی سخُن

آنگاه اهریمن، ضحّاک بیوراسب را گفت:

«مرا دل بر تو می‌سوزد؛

زیرا تنها تو شایسته فرمانروایی هستی و پدرت سالها زندگی خواهد کرد و پادشاهی به تو نخواهد رسید. بگذار تا من جان او را بگیرم و تو را برتخت فرمانروایی بنشانم».

بیوراسبِ ناپاک و سبک‌سر، این پیشنهاد اهریمن را پذیرفت و اهریمن بداندیش در راه مرداس چاهی کند و سرِ آن را بپوشانید و شبانگاه که مرداس برای نیایش به باغ آمد تا به نیایشگاه برود، در آن چاه افتاد و کشته گشت و اهریمن بدکار، بار دیگر آن چاه را پر کرد و نشان آن را نابود ساخت و بدین‌سان ضحّاک بیوراسب سبک‌مایه بیدادگر، با نام «اژدها» یا «ضحّاک» به پادشاهی رسید و بر جای پدر نشست.

اهریمن از خود پیکری دیگر ساخت و این بار همچون خوالیگری[14]  جوان و زیبا و بینادل و سخنگوی، بر ضحّاک آشکار شد و چربدستی[15]  و هنرمندی و توانایی خود را در پختن غذاها به وی نشان داد و آشپز ویژه ضحّاک شد.

در آن روزگار، خورشها و خوردنیها، فراوان نبود، کسی از گوشت جانداران، غذا نمی‌ساخت، امّا اهریمن برای آنکه ضحّاک را خونریز و گستاخ کند، گوشت مرغان و چارپایان را در خون می‌پرورد و از آنها خورشهای گوارا و خوشمزه می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد. یک روز به او زرده تخم‌مرغ و روز دیگر گوشت کبک و تذرو سپید به وی می‌خورانید و سوم روز، با مرغ و کباب برّه، خوان را آرایش می‌داد و دیگرگاه، از گوشت پشت گاوان جوان خوراک می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد و ضحّاک که از داشتن چنان خوالیگری توانا بسیار شادمان و خشنود بود، روزی او را فراخواند و ستود و از وی خواست تا از او چیزی بخواهد و آرزویی بکند، اهریمن فریبکار نیز پاسخ داد:

«ای فرمانروای بزرگ!

که مرغان و جانوران و مردمان فرمانبردار تو هستند

همیشه به شادی بمان و بنوش و بخور

تنها آرزوی من آن است که بر شانه‌های شاهانه تو بوسه زنم و از این کار سرافرازی یابم».

ضحّاک به آسانی و آسودگی این درخواست را پذیرفت و اجازه داد تا آن خوالیگر شانه‌های برهنه او را ببوسد. اهریمن پس از آنکه شانه‌های ضحّاک را بوسید، ناپدید شد و بر جای بوسه‌های او، دو مار سیاه، همانند دو شاخه درخت سربرآوردند که هر چه آنها را می‌بریدند، باز می‌روییدند. پزشکان فرزانه برای درمان این درد، هر چه می‌دانستند به کار بردند امّا چاره‌جوییهای آنان سودی نداشت.

اهریمن بار دیگر در پیکری تازه درآمد و این بار خود را به شکل پزشکی دانا درآورد و به نزد ضحّاک شتافت و مهربانانه با او گفت:

«از فرمان سرنوشت گزیر و گریزی نیست. اگر می‌خواهی این درد را درمان کنی، به ماران گزنده‌ای که از شانه‌ات برآمده‌اند، خورش خوب بده و به آنها آرامش ببخش تا از این پرورش، به مرگ طبیعی بمیرند و تو را آسوده بگذارند».

اهریمن با این اندیشه فریبکارانه و زشت خویش، می‌خواست تا جهان را از مردمان پاک کند.... و این، درست، در آن روزگار بود که ششصد سال از پادشاهی جمشید گذشته بود و جمشید سالها بود که گمراه شده و روز درخشنده و سپید او، به تیرگی روی نهاده بود؛ مردم از او گسسته بودند و فرّه ایزدی از او دور شده بود و پیر و جوان از او به خروش آمده بودند و در هر گوشه‌ای ازایران‌زمین، جنگ و جوش و ناآرامی برپا شده بود و همگان در جست و جوی خسروی نامدار و پادشاهی نیک، سر به شورش برداشته بودند و لشکریان و سواران ایران، شاه‌جویان به هر سرزمینی می‌شتافتند تا جایگزینی برای جمشید بیابند. سرانجام، دانستند که در سرزمین تازیان، پادشاهی توانمند، به فرمانروایی رسیده است که سزاوار پادشاهی ایران است. پس به دشت سواران نیزه‌گزار شتافتند و ضحّاک را یافتند و او را شاه ایران خواندند و به فرمانروایی نشاندند و تاج شاهی ایران را بر سرش نهادند و ضحّاک، شادمان از این پیروزی و بزرگی ناروا، به نبرد با جمشید شتافت و جهان را چون انگشتری بر جمشید تنگ کرد[16] ، جمشید از او گریخت و تخت و تاج و گنج و سپاه و خاندان وی به دست ضحّاک افتاد و تا صد سال، اگر چه همچنان نام شاهی بر او بود، اما کسی او را نمی‌دید و نمی‌یافت، تا آنکه پس از صد سال، روزی ضحّاک او را در کنار دریای چین گرفتار کرد و با ارّه میان او را به دو نیم کرد و جمشید پس از هفتصد سال زندگی و پدید آوردن آن همه نیک و بد، کشته شد و ضحّاک پادشاه ایران گشت.

 

 

 

 

 

 

 

 



[1]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای                   شاهنامه، ج 1¡ ص 311).

[2]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[3]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[4]. زره، جامه جنگ.

[5]. مهندس.

[6]. معدنها را استخراج کرد.

[7]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[8]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[9]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[10]. دارنده ده هزار اسب.

[11]. ضحّاک دو بخش از شبانه روز را به اسب‌سواری می‌پرداخت.

[12]. ضحّاک فرمانبردار ابلیس شد و قسم خورد که هر چه ابلیس بگوید و بخواهد انجام دهد.

[13]. که اصلا از دوستی خود با تو با کسی گفت و گو نکنم.

[14]. خوالیگر بر وزن قالیگر به معنی آشپز است.

[15]. مهارت.

[16]. جمشید را محاصره کرد و جهان را بر او تنگ و تاریک ساخت.

 

 

                                 

 

 

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت سیمین بهبهانی، بزرگ بانوی شعر فارسی

  

در گذشت سیمین بهبهانی، بزرگ بانوی  شعر فارسی


شادروان سیمین بهبهانی بزرگترین شاعره ی ادب  هزار ساله ی فارسی بود،زنی که شعر جوهره ی وجودش بود  و شاعرانه زیستن ، رسالت هستی اش، شعرش بازتاب شعورش بودو آن را باخواندن و یاد گرفتن و یاد دادن   که حرفه ی زندگیش بود پربار و زاینده و خلاق کرده بود ، او با تجربه های مداومی که در مضمونهاو قالبهای متفاوت شعر داشت ، هر گز متوقف و راکد نماند و به اسارت نوعی خاص از قالب یا مضمون  در نیامد  زیرا  می دانست که به قول نظامی:

                            هر چه در این پرده نشانت دهند     گر نستانی ،به از آنت دهند  

آنقدر می کوشید و  می جوشید تا  توفیق می یافت  لفظ و معنی و آهنگ سخنش را درست ، در نقطه ی اوج تعادل و  تعامل شاعرانه ی دل خواه خود قرار دهد و آن را  مقبول طبع مردم صاحب هنر بسازد و راز توفیقش نیز در آن بود که خودشکن بود و  "بانوی غزل" و " نیمای غزل" و القابی از این قبیل اورا مغرور نمی کرد و متوقف نمی ساخت-اگر چه در هر دو ی این القاب جزیی  از حقیقت کار و کمال وی در شاعری نهفته بود.

شعرسیمین  آهنگ زندگی داشت  وبه همین جهت متنوع و سرشار از حرکت و پویایی  و تازگی بود، ،در سخن رسا وروشنش، تاریخ زندگی هم نسلانش به تصویر کشیده می شد وخوددر فراز و نشیب هستی  معاصرانش ، شادو غمگین می شد، میراث دار  بزرگان ادب فارسی بود  ولی جهان را از دریچه ی  چشم آنها نمی دید ،نگاه یگانه و خاص خود را یافته بود و راهی که به تمام معنا شاعرانه و  سزاوار زنی  مستغنی و باز یافته  بود که صادقانه زندگی می کردوچیزی برای نهان کردن نداشت. 

بدین  ترتیب "شعر "سیمین  آیینه ای شد که با صداقت ،"من" واقعی وی را نشان می دهدو وی رابدان گونه که هست به اکنونیان و آیندگان معرفی می کند  .سیمین عاشق انسان و ارزشهای انسانی بود، کسی را دشمن نمی داشت  وچون مادری  سراپا عاطفت و مهربانی ،در محبت ورزی صمیمی و خالص می نمود ، همیشه نگران فرزندانش بود و  اگر نسیمی  ناملایم بر آنان می وزید، خواب اورا بسختی آشفته می ساخت و در شعرش آن آشفتگیها  را به فریاد بدل می کرد، او از شاعرانگی هیچ کم نداشت ،همه ی آنچه را که در بایست شاعران بزرگ و به تمام معنی "شاعر"بود ،در وی می جوشید و می رویید و بروز می کرد و در دل خوانندگان شعرش  به بار می نشست  و او را با هر اثر تازه اش، یک گام به جاودانگی نزدیک تر می کرد، او ماندگار ترین زن ادب فارسی  است  که برای همیشه ،راه شاعری و شا عرانه زیستن را نه تنها برای  همجنسان خود که برای همه ی کسانی که در جستجوی شاعری آموزگارهستند هموار میکند،

برخی اورا شاعره ای بی پروا و پرشهامت می خواندند،که فریاد رسای  دوران خویش بود،بدین تعبیر او نه تنها شاعر زمان و دوران خویش بود بلکه ضربان قلبش  را  تپش قلب زمانه و جهان  و انسان لایتناهی ، تند و کند می کرد.

سیمین به همان اندازه که ذوق داشت ،شهامت خطر کردن را  نیز یافته بود که ذوقش را در خدمت اندیشه و احساس و رسالت شاعریش قرار دهد وپروایی ازبیان آنچه را که رسالت شاعرانه اش  حکم می کرد نداشته باشد ، به همین دلیل بود  که شعر  آب زندگی ابدی وی شده بود و مایه ی بقا جسم و روح وی که به قول مسعود سعد سلمان:

گردون به درد ورنج مرا کشته بود       اگرپیوند جان من نشدی نظم جانفزای          

به همین جهت شعر سیمین  آیینه ی پیدا و پنهان هستی او  و مردمش شد ، همان که باید سرمایه ی اصلی هر شاعر یا  شاعره ی  امروزی در جهان باشد  و هستی  و مستی و غم و شادی شاعران ،از هستی  و مستی و غم و شادی هم نسلانشان  مایه  گیرد، .

سیمین تا  زنده بود، همه ی ما به شعر وشعور  او نیاز داشتیم تا آیینه ما باشد  واو  در انجام این رسالت آیینه داری  سر فراز و موفق ماند  و همه ی آیندگان نیز به شعر وی خواهند  نگریست و آن راچون غزلهای حافظ و  سروده های فردوسی و سعدی و مولانا آویزه ی گوش و هوش خواهند ساخت.

روانش شاد و با فرشتگان و نیکان و پاکان  همنشین باد.

انچه در این روزها درباره ی سیمین گفته اند

 

جواد مجابی می‌گوید : «سیمین گوهر زنانه شعر ایران است، شعر مادرانه که عاشق است و آفریننده و بارآورنده، در برابر گوهر چیرگی‌آموز، خشن و فاتح تاریخ شعر. شعرش همان زندگی بود. زندگی را بخشیده بود به شعر، به عشق، به مردم وطنش، به روزگار خویش. کامروا بود اگرچه خوش‌دل نبود. کامروا بود چون آن‌چه در سر داشت و در دل داشت سرود، آن سروده‌ها را مردم از بر داشتند و در جان داشتند. خوش‌دل نبود چون روزگار را به کام مردم نمی‌دید و همواره برای مردمش بهترین‌ها را آرزو می‌کرد.

 

شنیدم شاعر رفته است، از میان ما رفته است. شیرینی از دل ما رفته است، کالبد نحیف رنج‌کشیده را وانهاده است. می‌بینم شاعر بازگشسته است، مثل همیشه با شعرهایش، لبخندش، مهربانی و رویاهایش که چتری از صلح و زیبایی بر سر ما و آیندگان است.

 

شاعر با ما در سروده‌های سترگش زندگی می‌کند و می‌ماند پرشور و همدل در حافظه مردم ایران. سوگوار اوییم و او سوگواری را چندان دوست نمی‌داشت.»

 

منصور اوجی

اندوهیاد بزرگ بانوی غزل امروز ایران

 

 

زنی شیر، زنی ماه

منصوراوجی/

زنی شیر

زنی مرد

زنی ماه در این قاب عکسی ست

از چهره او

زنی رفته در خاک در سینه ما

و برفی که میبارد و هیچ پایان ندارد

و برفی که بر تارک ما.

زنی شیرگفتم زنی شیر

زنی بی محابا

زنی پنجه زن بررخ هرپلشتی

زنی پرده در از ُرخ زشتکاران

زنی خرمن گل

زنی ضدزهدریایی.

و اما زنی مرد

زنی در مصایٔب تو را یار و یاور

ودرلطف وایثار کسی برنگشته است بی دشت ازمحضراو

زنی مادر تو

زنی خواهرمن

زنی زن.

غیابش،محاقی ست درشعر

اجاقیست،خاموش

چراغیست،تاریک

وسرمای قطبی ست درشهر

در شرق.

زنی شهره در نام

زنی یکه درراستکاری

زنی بی بدیل همیشه

زنیشعر.

غیابش،غروب است وغربت

وجایش چه خالی ست درمحفل سردتنهایی ما

زن ماه.

 

 

 

شمس لنگرودی

 

برای سیمین بهبهانی

ضیافت

شعر گریه کودکی است که خانه خود را گم کرده است

ومانگاه می کنیم بی آن که خانه او را بدانیم.

جاده زیبایی است زندگی

مملو کیسه زباله ها،قوطیها

که مسیرعبورآدمهاراروشن میکند

جاده زیبایی است زندگی

سرشاربامهاوپرنده ها

سرشاربچه هاوباغهای شعله وری

که دراشتیاق جنگی می سوزند.

سیمین عزیزم،زورقبان من!

آنچه که می جستیم قزل آلانبود

کوسه ماهی کوری بود

که درآشیانه ماخفته بود

دستم رابگیر!

اگرچه که پایم در گل مانده است.

ازدیدن چه می دیدیم

باچشم نیم بسته

اگر باریکه های حیات را

برابرمان نگشوده بودی

وچه هامی شنیدیم اگررودکی وار

آهنگی ازچنگت نشنیده بودیم.

چشمانت رابه درونگ شودی

به تاریکی خودخوکردی ویافتی

آنچه راکه نمی یافتیم.

سخت است مادر

سختاست دربارانی چنین شوق انگیز

از دریچه زندان

به پرنده وبادخیره باشی.

تو طراوت شادمانی بودی

طراوت چشمه یٔی

که تاریکیها،صخره هاونمک را

دست سایان می گذرد

وچنین پرسودا

بر دست و دهان تشنه ما

برق میزند.

به طراوت این آب معتادیم

به طراوت زندگی معتادیم

به صدای تو

دستم رابگیر

درآتش خودافتادیم

و نشانی و راه را گم کردیم.

برای کشتن ماچرا

به ضیافتی چنین شورانگیز

دعوتمان کرده بودند.

 

فیض شریفی

 

...سیمین درتمام کارهایش پیوستگی ژرفی باگذشتگان دارد. تازه ترین و امروزی ترین واژگان را در کنار هم و بغل هم قرار میدهد بدون آنکه کمترین غرابت و بیگانگی بین آنان به وجود آید. او با این شیوه عواطف و افکار خود را در غزل بروز میدهد. نمی ترسدازاینکه یک صحنه امروزین باآن زبان درهم جوش بیان شود. سیمین و شاملو شاعرانی اتوبیوگرافیکالاند؛یعنی خط وربط تجربه زیستمانی آنان را می توانید در شعرشان نظاره کنید؛ مثلا نیما به جز در یکی دو شعر اینگونه نیست. زبان سیمین بار آرکاییک قدرتمندی دارد ولی موضوع و تم آن امروزی است مثل شعر «شلوار تا خورده دارد مردی

که یک پا ندارد...». یکی از شاخصه های شعر سیمین آن است که مثل اکثر شاعران امروز که از چهارپاره به شعر نیمایی وسپیدرسیدند،اوازای نقالب به غزل میرسدوبا آن وزنهای 120 گانه ایجاد میکند.غزلیاتی   که دردوره های دوم زندگی اودراوزان سنگین و مطابق حال واحوال شاعرسروده میشودکه مشابه شعرهای سپیدی است که وزن و قافیه و ردیف دارند. یکی دیگرازشاخصه های شعرشاعر،شعرهای جسمانی است. در بیشتر شعرهای فروغ فرخزاد هماهنگی ذهنی وقلبی وجسمی جوددارد،ولی در شعر سیمین بیشتر تر هماهنگی قلبی و جسمی است. سیمین از تمامی شاعران کهن و جدید تقلید کرده است. رد پای او حتی در شعر حجم هم به دیده می آید؛ مثل: «پرده وار عمر من/ راه راه میشود/ راه راه میرود...» که شاعر در اینگونه اشعار از روایت و توضیح و تشریح میگریزد و با ایجاز شگفت و سرعت ذهنی اعجاب آور به هنجارشکنی در غزل اقدام کردهاست...( روزنامه اعتماد)

 

محمد علی بهمنی

 

سیمین هنوز ادامه دارد

 

 آنچه واضح است اینکه غزل سیمین بعد از «خطی زسرعت و از آتش» و «دشت ارژن» متوجه تحول شگفتی میشود که بی ربط به شرایط پیش آمده بعد از انقلاب نبوده و نمیتوانستههمکهباشد.به باور من اهمیت سیمین بهبهانی را باید پیش از هر چیز در همین دوره و اتفاق جستجو کرد، در نوعی از بازخوانی و احضار یک شکل از اشکال شعر کلاسیک که در گذشته اتفاق افتاده، اما با رویکردی تازه و ابتکاری به فراخور حال. با این تفاوت که چهارپاره ها و دو بیتیها در چهار لت خود قافیه را تمام میکنند اما در این وضعیت قافیه برای تداوم و توالی مصراع پوست می اندازد و خودش را از نو تعریف میکند. امکانی کاملا نو و معاصر که در واقع تعلیق و پرتاب کلمه را نه در عمودی شعر بلکه در افقی آن ترتیب میدهد و با استفاده از موسیقی نگاهی تازه به سوژه ها می اندازد، مضاف بر اینکه این تکنیک از سویی با گسترش خط بیت فرصت شاعر را برای توضیح و اشاره نیزافزایش میدهد.نکته دیگرامااینکه سیمین درمقام یک غزلسرای زن و شاعری که زنانگی درآثارش به وفوربه چشم می آید ، هویتی برای خودش در غزل ساخته که از لحاظ زبان و خطرپذیری خیلی از غزل دوران نیما جلوتر است. در واقع او با یک نگاه کاشف و به اتکای رویکرد اجتماعی اش به مسایٔل، از کنار ممیزیها و چالشهای متن تجربه یی شاعرانه و زیبا شناسانه را تحقق میدهد که او را از این منظر در غزل یگانه کرده است. حالا دیگر با یک نگاه کلی میشود دید که دستاوردهای سیمین مخصوصا در وزنهای دوری هنوز که هنوز است در غزل امروز و خاصه غزل جوانترها، با انواع و اقسام مشخصه ها و رویکردها، انعطاف پذیری لازم رابرای بهره گیری ازخودنشان میدهدواین یعنی سیمین هنوزادامه دارد،حتی پس ازمرگ.  (شرق)

 

 

شاپور جور کش

 

سیمین بهبهانی رفت تابازسازی وطن آرمانی خود را خشت جانی دیگر مهیا کند. شعر زرین او در غروب این الهه رحمت و دادگری تسلای همه فرزانگان شعرو ادب و موسیقی باد.

سیمین بهبهانی اززمره هنرمندانی بود که بیش از دانش، بر نعمت خداداد شاعری تکیه داشت.او جهان رامادرانه درآغوش میکشیدومیان پسران خود، خوب و بد نمی کرد: اندرزگویی و عطف توجه به دادگری و شفقت انسانی در تغزل، شیوه مالوف او بود که طمع گران در خون خود را وصله تن خویش میدانست و با این آگاهی همچون شمس کسمایی، پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد راهی به رستگاری همنوعان جامعه خود می جست، شور تغزل و خوانندگان مشتاقش با شعرهای او بود که به دستگاه موسیقی سنتی پرتوی تازه می افکند.

اقبال مردمی به این شعرها از آن رو بود که جزیی نگری و وقایع روزمره درشعربهبهانی تجربه هایی رابازبان گفتاری طرح میکرد که همگان به پوست و خون آن را لمس کرده بودند؛ ... برای حضور مادرانه او دلتنگ میشویم. غرش توفانی او بر بیداد را یاد می آریم و بارش مهرش را زمزمه میکنیم؛ هنر باقی او، بر پیشانی پرآژنگ ادب ایران پیوسته صدای رسای این الهه را رستاخیز میدهد.( همان)

 

مسعود کیمیایی

سیمین نرفته است

 

سیمین درخانه است.

سیمین درتهران است.

خانه در ایران است.

شاعرنه خاموش میشود نه بیجان،جان شاعر،شعراست. شعر بیجان نمی شود. با آهنگهای او زندگی ادامه دارد. شاعر، صدای نفسهای کودکانه است. هیچ تصوری آن قدر نادان نیست که تصور کند سیمین بهبهانی رفته است. دوری

از او ترس ندارد.

93/5/28

 

سیمین‌بهبهانی،‌همواره‌ صادق‌بود

علی دهباشی - اعتماد

بدون تردید سیمین بهبهانی غزلسرایی است که در قالبی کهن ولی به شیوه یی نو و بدیع از پرداختن به موضوعات تکراری پرهیز کرد

و به مسایٔلی توجه کرد که کمتر در غزل بدانها میپرداختند. او در این راه به زبان و واژگان خاص خود دست پیدا کرد و به علت علاقه و تسلطی که بر شعر کهن فارسی داشتتوانستوزنیوموقعیتیدرخوردر تاریخ شعر فارسی برای خود فراهم کند. بهبهانیبهاشعارحافظومولانا،سعدی، سنایی و دیگر بزرگان شعر فارسی تسلط داشت و عر آنها را به خوبی خوانده بود و با مطالعه اشعار کلاسیک، سبک مستقلی برای خود شکل داده بود. از سال 1333 که به صورت جدیتر کار سرایش شعر را پی گرفت،تاآخرنماههایزندگیرابطهاش با سرچشمههای زبان فارسی قطع نشد و تصاویر بدیع و منحصر به فردی که در شعر «و نگاه کن به شتر آری» به بیان او جاری شد،حکایتازنگاهموسیقیاییوتصویری

بینظیر او دارد. ادامهدرصفحه

منطق هوشمندانه سیمین بهبهانی سبب شد، در غزل و غزل وارههایش هیچگاه به طور کامل از سنت نبرد و پیوندهایش را با آن قطع نکند، هرچند که بسیار مدرن و نو بود. ذهنیت غنایی در غزلهای بهبهانی از روح حساس او حکایت میکرد، در عین حال که اوزان عروضی و وزنهای تازهیی را در غزل وارد کرد. بهبهانی در شعرش، در سلوک و رفتارش، در تعهد اجتماعیاش، در روحیه عدالتخواهیاش، همواره صادق بود و این قولی است که جملگی برآن اند.

یادش گرامی باد.

 

 

 

چند شعر از سیمین بهبهانی

(1)

مردی که یک پا ندارد

 

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

- خود گر چه رنج است بودن "بادامبادا" ندارد-

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر

با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد

این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد

بر چهره‌ی سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که بامهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز

رفته‌ست و خالی‌ست جایش

مردی که یک پا ندارد...

 

شعری از شادروان محمد قهرمان در اقتفاء شعر سیمین

 

از پا درافتادگانیم  نومید و از دست رفته‏

 

زان مهربانان که بودند  یک تن سر ما ندارد

 

در این گلستان بى در  مرغى ندیدیم آزاد

 

بسته‏ ست بارى زبانش  گربند بر پا ندارد

 

سیلى که از کوه خیزد  در خانه‏ها از چه ریزد؟

 

باز است راه در و دشت  گر قصد یغما ندارد

 

روز است یا شب ندانم  شب بایدش خواند یا روز ؟

 

شامى که صبح از پى‏اش نیست  روزى که فردا ندارد

 

با آن‌که مانند گرداب  خو کرده با این محیطم‏

 

در سینه‏ام مى‏زند موج  شورى که دریا ندارد

 

در گوشه ‌ی بى‏نشانی  از چشم مردم به دورم‏

 

کنجى که در خانه دارم  در قاف عنقا ندارد

 

دار فنا بهر منصور  دروازه‌ی شهر هستى‏ست‏

 

آن کس که با عشق زنده ‏ست  از مرگ پروا ندارد

 

هر جا که افتد نگاهت  ویرانى و مرگ پیداست‏

 

باغِ خزان دیده‌ ی ما  چندان تماشا ندارد

 

شعر غم‏انگیزِ سیمین  آمد به یادم که دیدم‏

 

مى‏آید از روبرویم   مردى که یک پا ندارد

 

حرفى که از دل برآید  در دل نشیند به ناچار

 

وان کس که از حق زند دم  پرواى غوغا ندارد

 

الفاظ و مضمون به هم ساز  اوزان بدیع و خوش آهنگ‏

 

اى آب و رنگ تغزل !  شعر تو همتا ندارد

 

قولى که تو مى‏کنى ساز  در دلنشینى تمام است‏

 

اى زن ! کدامین سرودت  در خاطرم جا ندارد ؟

 

جاوید مانى که امروز  چشم و چراغى غزل را

 

بلبل که صد نغمه داند  این طبع گویا ندارد

 

محمد قهرمان

 

مرداد ۶۷

 

 

(2)

یک متر و هفتاد صدم

یک متر و هفتاد صدم، افراشت قامت سخنم

 

یک متر و هفتاد صدم، از شعر این خانه منم

 

یک متر و هفتاد صدم،  پاکیزگی ، ساده دلی،

 

جان دلارای غزل،  جسم شکیبای زنم

 

زشت است اگر سیرت من ، خود را در او می نگری

 

هیها!‌ که سنگم نزنی،  آیینه ام می شکنم

 

***

از جای برخیزم اگر پُر سایه ام ، بید بُن ام

 

بر خاک بنشینم اگر، فرش ظریفم،  چمنم

 

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من،

 

در خشکساران شما ، سبزم ، بلوطم ، کهنم

 

***

 

یک مغز و صد بیم عسس، فکر است در چارقدم

 

یک قلب و صد شور هوس،  شعر است در پیرهنم

 

ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

 

پاداش دشنام شما، آهی به نفرین نزنم

 

انگار من زادمتان ، کژتاب و بدخوی و رمان

 

دست از شما گر بکشم،  مِهر از شما بر نکنم

 

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

 

من جز مدارا چه کنم؟  با پاره ی جان و تنم؟

 

***

هفتاد سال این گُلِه جا ،ماندم که از کف نرود

 

یک متر و هفتاد صدم : گورم، به خاک وطنم

سیمین بهبهانی

سه شنبه 23 خرداد1385

 

(3)

 

چنان عاشقم

 

چنان عاشقم، عاشق!

که خود را نمی‌بینم

ز آیینه می‌پرسم:

«کجا رفته سیمینم؟»

کجا رفته چشمانش؟

سخن گو، سیه‌مژگان

که هر شب کتابی را

بخواند به بالینم

کجا رفته لب‌هایش

که گوید به لب‌هایت:

«ز من هرچه می‌خواهی

طلب کن که شیرینم.»

طبیبم چرا گوید:

«تحمل به‌دوری کن!»

«تحمل» ـ بگو با او ـ

نشاید به آئینم

سبک‌روح و نازک‌دل،

چو من بی‌شکیبی را

تحمل چرا باید؟

نه سنگم، نه سنگینم

هزار آرزویم را،

به یک خط چنین گویم:

«خوشا هر هزارش را

که با دوست بنشینم.»

چه‌گفتم، چه‌می‌گویم؟

گذشته‌ست ایّامم

جوانی نشد ممکن،

به پیری‌ست تمکینم

مرا عشق و دلداری،

به‌هنجار کی آید

که شرم است از آنم،

که بیم است از اینم

ولی پیش آیینه،

سخن فاش می‌گویم

که همراز و محرم،

اوست ز ایام دیرینم

مرا گوید آیینه،

که ای تا ابد عاشق

چه‌می‌پرسی‌ازسیمین،

که هیچش نمی‌بینم

 

(4)

غزلی از جای پا

 

جیب بُر

 

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟

دست در جیب جوانی بردم

ناز شستی نه به چنگ آورده

ناگهان سیلی ی سختی خوردم

من ندانم که پدر کیست مرا

یا کجا دیده گشودم به جهان

که مرا زاد و که پرورد چنین

سر پستان که بردم به دهان

هرگز این گونه ی زردی که مراست

لذت بوسه ی مادر نچشید

پدری ، در همه ی عمر ، مرا

دستی از عاطفه بر سر نکشید

کس ، به غمخواری ، بیدار نماند

بر سر بستر بیماری من

بی تمنایی و بی پاداشی

کس نکوشید پی یاری ی من

گاه لرزیده ام از سردی ی دی

گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز

خفته ام گرسنه با حسرت نان

گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر

گاهگاهی که کسی دستی برد

بر بناگوش من و چانه ی من

داشتم چشم ، که آماده شود

نوبتی شام شبی خانه ی من

لیک آن پست ،‌ که با جام تنم

می رهید از عطش سوزانی

نه چنان همت والایی داشت

که مرا سیر کند با نانی

با همه بی سر و سامانی خویش

باز چندین هنر آموخته ام

نرم و آرام ز جیب دگران

بردن سیم و زر آموخته ام

نیک آموخته ام کز سر راه

ته سیگار چسان بردارم

تلخی ی دود چشیدم چو از او

نرم ، در جیب کسان بگذارم

یا به تیغی که به دستم افتد

جامه ی تازه ی طفلان بدرم

یا کمین کرده و از بار فروش

سیب سرخی به غنیمت ببرم

با همه چابکی اینک ، افسوس

دیرگاهی است که در زندانم

بی خبر از غم نکامی ی خویش

روز و شب همنفس رندانم

شادم از اینکه مرا ارزش آن

هست در مکتب یاران دگر

که بدان طرفه هنرها که مراست

بفزایند هزاران دگر

 

 

 

 

(5)

از مرمر:

این که با خود می کشم

 

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است

گورِ گردان است و در او آرزوهای من است!

آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی

چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است

من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست

پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است

این که چون گل می درم از درد و افشان می کنم

پیش اهل دل تن و پیش شما پیراهن است

آسمان را من جگرخون کردم از اندوه خویش

در جگر گاه ِ افق، خورشید، سوزن سوزن است

این که می جوشد میان ِ هر رگم دردی است داغ

دورگاه دردِ جوشان است و پنداری تن است!

سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار

خانه میسوزد، نمایان شعله ها از روزن است

آه، سیمین! گوهری گمگشته در خکسترم

من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است

 

(6)

از مرمر:

بی خبری

 

بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری

با بی خبری از خود، کردم سپری عمری

چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد

هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری

نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد

چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری

دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد

آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟

دلدار چه کس بودم، یا دل به چه کس دادم

از شور چه کس کردم، شوریده سری عمری؟

تا روی نکو دیدم، آرام ز کف دادم

سرمایه ی رنجم شد، صاحب نظری عمری

پیوند تن و دل را، پیوسته جدا دیدم

دل با دگران هر دم، تن با دگری عمری

 

(7)

ازتازه ها

گو آفتاب براید

 

ایات مصحف عشقم

کس خواندنم نتواند

وان کس که مدعیم شد

غیر از دروغ نخواند

چونان سیاوش پاکم

از دود و شعله چه باکم

آتش به رخت سفیدم

خاکستری نفشا ند

دل در برابر یاران

چون گل به هدیه نهادم

دیوانه آن که به تهمت

خون از گلم بچکاند

آن شبنمم که سراپا

در انتظار طلوعم

گو آفتاب براید

وز من نشانه نماند

جان را به هیچ شمردم

این است رمز حضورم

دشمن بداند و دردا

کاین نکته دوست نداند

رویای باغ بهشتم

در نقش پرده ی خوابت

شیطان به کینه مبادا

این پرده را بدراند

چون صبح ،‌ آیت حقم

تصویر طلعت حقم

عاقل طلیعه ی حق را

در گل چگونه کشاند ؟

جز آفتاب و به جز من

ظلمت زدا و صلا زن

پیغام نور و صدا را

سوی شما که رساند ؟

گفتی چرا نکشندم

زیرا هر آن که به کشتن

جسم مرا بتواند

شعر مرا نتواند

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی

 

 

 

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی *

  (این مقاله نخستین بار در یادنامه  دکتر بهمن سرکاراتی منتشر شد واینک به یاد یکمی سال درگذشت آن شادروان، باز نشر می شود   )

 

    جهان پر شگفتی است چون بنگری         ندارد کسی آلت  داوری

 که جانت شگفت است وتن هم شگفت          نخست از خود اندازه باید گرفت

            تو مر دیو را مردم بد شناس           کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

          هرآن کو گذشت از ره مردمی          ز دیوان شمر مشمر از آدمی

            خرد گر بدین گفته ها نگرود          مگر نیک معنیش می نشنود

   " گوان" خوان واکوان دیوش مخوان         که بر پهلوانی بگردد زبان

                                                   ( شاهنامه ی فردوسی301/4 به بعد )

  الف :  وازه " دیو " که  در پهلوی dev ( مناس 2: 271 )، در اوستا  daeva  ودر هندی باستان  ) deva ( فرهنگ وللرس ص 957 ) می باشد ، در نزد همه ی اقوام هند و اروپایی به استثنای ایرانیان ، به معنی  "خدا " ست اما در ایران این کلمه به گروهی از خدایان آریایی  اطلاق شده است که پیش از زرتشت در ایران و هند پرستش می شده اند .

 با ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق  ، " دیوان " ، گمراهان و گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند که به قول اوستا : " .. آشکارا زنان را از  مردان می ربودند وبر مردم ستم می کردند . " .   به تدریج و تحت تاثیر باورهای زرتشتی   دیوان ، پریان ،اژدهایان و خرفسترها ( موجودات زیانمند  ) از مخلوقات اهریمنی و یاران اهریمن ، به شمار آمدند .

 در مینوی خرد امده است که دیوان پیش از زرتشت به شکل انسانها بر روی زمین می زیستند و رفت و آمد می کردند و چون زرتشت چهار بار دعای  " اهونور " را خواند ، همه در زیر زمین پنهان شدند .

 

   ب:  بنا بر متون زردشتی  : پیش ار آن که  هستی وجود داشته باشد ، تنها " زروان " وجود داشت ، زروان یک هزار سال قربانی کرد کرد تا مگر او را پسری زاده شود  که نامش هرمزد خواهد بود  ، پسری که باید آسمان و زمین  و هر چه را در اوست ، بیافریند ...هنگامی که او بدین اندیشه دل بست ،هرمزد و اهریمن هر دو به زهدان وی پدید آمدند ، هرمزد از خواست او  به داشتن فرزند و اهریمن  از شک او .

زروان چون از وجود فرزند آگاه شد  و دانست که هرمزد به دهانه ی رحم نزدیک تر است  ، سوگند خورد که هریک زودتر نزد من آید ،سلطنت جهان را به وی خواهم سپرد ،اهریمن زهدان را درید و  و از شکم بیرون جست و به زروان گفت  من فرزند توام ...زروان چون سوگند خورده بود ، جهان را به اهریمن سپرد و او را گفت : " ای اهریمن ! من ترا شاه می کنم تا به نه هزار سال  سلطنت کنی ومن هرمزد راچنان آفریده ام که بر تو تفوق یابد و پس از دوره ی نه هزار ساله ی تو ، او به شاهی جهان خواهد رسید ... " ( بهار ،  پژوهشی در اساطیر ایران ،1362 ،ص 158 ).

بنا بر همین متون  : "...  در ازل هرمزد بود و اهریمن ، یکی در روشنایی لا یتناهی و بر فراز و دیگری در تاریکی بی پایان و  در فرود ،هرمزد دارنده علم  مطلق که از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت ،  آفرینش را بیافرید و سه هزار سال از آفرینش مینوی او گذشته بود  که تازش اهریمن آغاز شد و اهریمن در ابتدا دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر  تاخت ، هرمز زمان کارزار به نه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن " اهو نور "اهریمن را دو باره ، مدهوش کرد و به تاریکی در افکند به سه هزار سال ، اهریمن در این فرصت ،به مقابله با هر مزد ،تن خاکستری و تباه آفریدگان خویش را ساخت و در برابر هر آفریده ی نیک هرمزد به خلقتی زشت و پلید دست یازید . ( بهار 31 ).

 در اوستای متاخر ، اهریمن سرکرده ی دیوان ، یا " دیوان دیو " است ( وندیداد 19 بند 1 و 43 )و دروجی است که که در شمال زمین زندگی می کند و دوزخی است  ( یشت 19 بند 44 )جهان او جهان تاریکی است  و آفریننده همه ی چیزهایی است که دشمن هرمزد است . او اژی دهاک را می آفریند ( یسنا 9 بند 8 )و مردمان را بیمار می کند ( وندیداد 20 )و 12 هزار سال با هرمزد می جنگد  .

    ج:  اهریمن    در برابرهفت  امشاسپندان هرمزد  ( که گاهی در متون پهلوی تعداد آنها به سی تن می رسد و  فرشتگان و ایزدان بزرگ مخلوق هرمز هستند)  ،دیوان " کماله " یا " کمالگان : kamalag  " را می آفریند که دیوان بزرگ و اصلی هستند وبرخی از مشهور ترین آنها عبارتند از :

   1- اکومن  (akomak) :   دیوی  که کارش بد اندیشی با آفریدگان هرمزد است( بندهشن 192 به بعد )  و دیو برگزیده ی دیوان به شمار می آید .( یسنا 30 )

   2  - ساوول L)  sawul)   دیوی که سردار دیوان است  و کا رش ستم وبیداد است

  3  - ناگیس     :  (nagiz ) دیوی است که ناخرستدی آفریند .

   4- دیو ترو مد    : دیوی که نخوت آفرین است.

   5- میهوخت :      دیو دروج و کین توزی و رشک است . 

   6- دیو اودگ :( odag ) که دیو هرزگی است .

   7- اکه تش : ( akatash)  دیوی که ویرانکار است و آفریدگان را از کار نیک باز می دارد .

   8- زرمان ( zarman)   : دیو پیری .

   9-  نس : nas)      )  دیوی که بر تن مردگان هجوم می برد و آن را نا پاک می سازد .

   10 – اندر : andar  )  ) دیوی که باید همان ایندرا یا ایندره ی  ودایی باشد  .

   11 – اپوش : ( apoosh  )  دیو خشکی که در مبارزه  با تیشتر  در دریا ی فراخکرت خو د را به صورت اسبی  سیا ه  و وحشت انگسز در می آورد و سه روز و سه شب با وی می جنگد .( پیکر گردانی در اساطیر ،ص 177 )

    12- دیو زمستان که به جهان هجوم می آورد  و ایزد رپیتوین  او را مغلوب می سازد . ( آموزگار ، تاریخ اساطیری ایران1374  ، ص24)

   13 – گندرو ی زرین پاشنه   : دیوی  که بنا بر اوستا ، گرشاسب گیسو دار گرز ور ،برکنار دریای " ووروکش " اورا کشت. ( پیکرگردانی در اساطیر ،ص 239 )

14 – سناوذک  :   دیوشاخدار سنگین دست : دیوی شاخدار  که گرشاسب در کنار دریای "ووروکش " او  و " گندرو " را کشت .( همانجا )

     د :  در بخشهای   اساطیری  و پهلوانی شاهنامه و اساطیر ایرانی دیگر ، از دیوان متعددی سخن می رود که هریک  شکل و رفتار متفاوتی با یکدیگر و با انسانها  دارند ولی همیشه از قدرتهایی خاص برخوردارند و خصوصیاتی دارند که می توان از آنها  به شرح زیر  یاد کرد: :

       1 -  بر خی  قدرت و سلطنت و سپاه و کشور و پایتخت و سپهسالار دارند چون دیوان مازندران .

      2- برخی به دنبال کسب قدرت سیاسی و اجتماعی هستند مانند خزروان دیو .

      3- برخی نقش پهلوان یا فرمانبداران نیرومند دارند که می جنگند و طبعا به فرمان دیوان بزرگتر هستند مثل ارژنگ و دیو سپید.

      4-   برخی از دیوان از قدرتهایی در حد خدایان اساطیری بر خوردارند  و فی المثل ، از نیروی مخرب ، جادو و قدرت پیکر گردانی برخوردارند و  به اراده ی خود  پیدا و پنهان می شوند . دیوان می توانند به سنگ تبدیل شوند یا در آب پنهان شوند ، پرواز کنند و با آدمیان گفتگو کنند و موسیقی بنوازند و رفتار هایی کاملا انسانی داشته باشند .

 در داستان کاووس،، دیوی در شکار گاه خود را به شکل جوانی سخندان در می آورد و و به کاووس که دیوان را اسیر کرده است  ، دسته گلی هدیه می دهد  ( کویاجی ، 1379 ، ص 6 تا 9 )و دیوی دیگر در  سیمای آدمیان در می آید و کاووس را به رفتن به آسمان وسوسه و  تشویق می کند و یکی  از دیوان در حالی که در سیمای خنیا گری هنرمند در آمده است  کاووس را به حمله به مازندران بر می انگیزد .  ( پیکر گردانی در اساطیر  ، ص 396 )

   5 -  برخی از دیوان  با اهریمن نسبت دارند مثل خزروان که فرزند اهریمن خوانده می شود و برخی چون ضحاک با او  ارتباط دارند.

   6- برخی از دیوان به حیوانات درنده و وحشی شبیه هستند و درنده خو و خونخوارند . مثل اکوان دیو

   7- برخی نامی بر خود دارند چون ارژنگ دیو و اکوان دیو و بسیاری از آنها ، بی نامند.

   8 - برخی  دیوان دارای  جنبه های مثبت  علمی ،.دانایی و خردمندی  وصاحب فنونی هستند که آدمیان از آنها بر خوردار نیستند و  دانش های خود را به انسانها یاد می دهند مانند دیوان روزگار هوشنگ و تهمورث  و جالب است که  گذشت زمان  این گونه دیوانرا نابود می کند و دیگر از آنان نشانی نمی یابیم و این امر بدان معنا  هم می تواند باشد که این گروه ، در دورانی خاص بشدت از طرف قدرت غالب طرد شده اند و زندگی مسالمت آمیز با آنها غیر ممکن بوده است  یا آریائیان به چنان قدرت و سلطه یی دست یافته بوده اند که دیگر به بومیان نیازی نداشته اند یا به دورراندن آنها را به مصلحت خود می دیده اند. .

  9-  گاهی برخی از اعضای بدن دیوان برای درمان آدمیان به کار می رود مانند مغز و جگر دیو سپید که برای درمان چشم کاووس مورد استفاده قرار می گیرد.

   10-  ذیوان اغلب زشت و بد اندیش توصیف می شوند  و بدن انان متفاوت از بدن انسانهاست و اگر به شکل آدمیان باشند قاعدتا می باید  پیکر گردانی کرده باشند.

   11- اهریمن نود ونه هزار و نهصد و نود بیماری می آفریند  که  دیوان انها را در جهان می پراکنند و ایزد مار اسپند در برابر دیوان به نیرومندی به مقابله می پردازد. ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 185 )

   12- در ایران دوره ی اسلامی ، در داستانهای مسلمانان و اعراب ، جن و جنیان  که موجوداتی از نسل  شیطان تصور می شدند و از قدرت های فراوانی بر خوردار بودند  و عامل شر و پلیدی به شمار می آمدند،  با  دیوان و پریان ایرانی در آمیخته شدند و با آنها  یکی دانسته شدند و    به نواحی مختلف رفتند .( پیکر گردانی در اساطیر ، ص297 )وفردوسی و سعدی در برخی مواقع ، اهریمن و شیطان را  " دیو  " می خوانند.

                ه  -  دیوان معروف شاهنامه که فردوسی به مناسبت های مختلف از آنان سخن گفته

                 است عبارتند از :               

1-    خزروان دیو  که فردوسی او را فرزند اهرمن می نامد و  اوست که سیامک فرزند کیومرث را می کشد :

 سیامک به دست خزروان دیو         تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو( 37/30/1 )

 که خزروان  خود نیز به وسیله ی هوشنگ کشته می شودهوشنگ بنابر اوستا به خواست اهورا مزدا  برپهنای هفت کشور سلطنت یافت  و دیوان را مقهور کرد و کارشان را به جایی رسانید که از ترس او به تاریکی پناه بردندو این پادشاه دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان ورن را بکشت   .( پیکرگردانی در اساطیر ، ص 218 ) .

    2- ارژنگ دیو    :  دیوی که سالار دیوان مازندران بود و از سوی شاه مازندران  ، به نگهبانی  کاووس و همراهانش در زندان مازندران مامور شده بود :

   سپرد آنچه دید از کران تا کران        به ارژنگ ، سالار مازندران  (2188/7/2)

3- دیو سپید   که سر نره دیوان شاه مازندران بودو رویی سیاه و مویی سفید داشت :

  به رنگ شبه روی و چون شیر موی       جهان پر ز پهنای و بالای اوی

دیو  سپید توانایی ها  و کارهایی بسیار شگفت انگیز داشت  چون ابر در آسمان ظاهر می شد و همه جا را چون قیر تیره وتار می ساخت و سپاه دشمن را کور و نابینا می کرد ولی  جگر و مغز وی آن نابینایان را بینا می ساخت :

          شب آمد یکی ابر شد با سپاه        جهان کرد جون روی زنگی سیاه

      جو دریای قار است گفتی جهان       همه   روشناییش   گشته     نهان

    یکی خیمه زد بر سر از دود وقیر       سیه شد جهان ،چشمها  خیر  خیر

   چو بگذشت شب ، روز تاریک شد       جهانجوی را چشم ،تاریک  شد

   ز لشکر دو بهره شده   تیره   جشم       سر نامداران  ، از او   پر ز خشم   

   چو تاریک شد   چشم  کاووس شاه       بد  آمد    زکردار    او   بر    سپاه

   همه گنج ، تاراج و لشکر  ،  اسیر      چو آن دولت و بخت  ، برگشت پیر

   ( 190/85/2 )

سرانجام رستم به غاری که دیو سپید در آن می زیست و در پس هفت کوه بلند قرار داشت رسید  ، دیو سپید ، که  روزها می خوابید وشبها بیدار بود

چون رستم بر بالین وی بر آمد ، با  شمشیر یک دست و پای او را قطع کرد ، اما دیو سپید همچنان با رستم می جنگید :

            بریده ، برآویخت با او به هم       چو پیل سرافراز و شیر دژم

     همی پوست کند این ازآن،آن ازاین      همی گل شد از خون سراسر زمین

            همیدون به دل گفت دیو سپید       که از جان شیرین شدم نا امید

         گر ایدونکه از چنگ این اژدها        بریده پی و پوست ، یابم رها

          نه کهتر نه  برتر منش مهتران       نبینند بازم  ،  به مازندران 

اما سرانجام ، رستم :

       بزد دست و برداشتش  نره شیر            به گردن برآورد و افگند زیر

       فرو برد خنجر ، دلش بر درید             جگرش از تن ذتیره بیرون کشید           ( 592/108/ 2)

رستم ، پس از کشتن دیو سپید خون  جگر دیو سپید را در چشم کاووس چکانید و کاووس بدان وسیله بینایی خود را باز یافت .

در متنی که به زبان سغدی به دست آمده است نبرد رستم با دیوان شگفت انگیز  شرح داده شده است  ، در ان جا می خوانیم : 

" .. رستم تا دروازه ی شهر از پی ایشان  ( دیوان ) بتاخت و بسیاری از پایمال ا و مردند ، دیوان  فراهم آمدند که بزرگ زشتی و بزرگ شرمساری بر ما  که یک تنه سواری ، مارا چنین در شهر محبوس داشته است  دیوان ساز وبرگ گران فراهم ساختند... باران  و برف و تگرگ بر انگیختند و غوغا کردند و آتش و شعله و دود به پا ساختند و به جستجوی رستم دلاور رفتند ..." ( احسان یار شاطر ،رستم در زبان سغدی ، مجله ی مهر شماره ی 7  صص 406 – 411 )

4-شاه مازندران  که طبعا دیو است  و با در اختیار داشتن دیوان و پیلان بسیار ، خو درا برتر از شاه ایران می دانست و پس از آنکه رستم دیو سپید را کشت ،و با شاه مازندران جنگید  او را گرزی زد و شاه مازندران خود را به جادو به صورت  لختی کوه در آورد  ولی رستم او را بر گرفت و به سپاه ایران برد و او را ترسانید که اگر خود را آشکار نسازد او را با گرز گران خرد خواهد کرد  ئ شاه مازندران ناگزیر خود را آشکار کرد و رستم او را به نزد کاووس برد و کاووس فرمان داد تا او را کشتند و تنش را ریز ریز کردند.     

5- دیوی که سام نریمان او را کشت :  در شاهنامه ، این دیو را نامی نیست اما در  سامنامه نام او آمده است.  شاهنامه  در ذکر فتوحات سام به کشتن دیوی اشاره دارد شگفت انگیز که تنش بر زمین و سرش به آسمان می رسید :

                     برفتم بدان شهر شیران نر            نه دیوان که شیران جنگی به بر

                    که از تازی اسبان تکاور ترند        زگردان ایران  دلاور ترند ( 659/195/ 1 )

                     و دیگر یکی دیو بد بد گمان          تنش بر زمین و سرش باسمان

                     که دریای چین تا میانش بدی       زتابیدن خور ، زیانش بدی

                     همی ماهی از آب بر داشتی         سر از گنبد ماه بگذاشتی    

                     به خورشید ، ماهیش بریان شدی    از او چرخ گردنه گریان شدی

                    دو پتیاره زاین گونه پیچان شدند      ز تیغ یلی ، هردو بی جان شدند      

                    (659/257/ 6 )

این دیو ، در سام نامه ی خواجوی کرمانی ،  " ارقم دیو " خوانده می شود :

                            سپهبد بدان دیو تیره نهاد          نگه کرد  کوهی سبک تر زباد

                     سرش بر تنش چون سر اژدها          کز او اژدها هم نیابد رها

                   دو چشمش دومشعل فروزان شده         از او مشعل دهر سوزان شده

                        زدو تارک دیو چون بیشه یی         فروبرده بر تارکش ریشه یی

                          بخاری دوزخ شده بینی اش         شوی آب  در خواب اگر بینی اش

                   دهان همچو دوزخ پر از دود و دم         دل دوزخ از بیم  او پر زغم

                    زبانش چو دیگی به دوزخ  نگون         که از هول سر کرده باشد برون

                        چو الماس دندان آن دیو زشت         تو گفتی رلماس دارد سرشت

                    تنش چون تن اژدها  چین به چین        ستوه آمد از پیکر او زمین

                        دو بازو به کردار دو ران پیل         به ناخن پلنگ و به تن رود نیل

                    ز ناخن روان کرده هر سو  شرار         جهنده از او آتش کارزار 

                         سپهبد ز میدان  یکی بازگشت        به سیمرغ فرخنده پی  بر گذشت

                          بدو داستان  ها سراسر بگفت        چو بشنید سیمرغ  از او در شگفت

                         همان ارقم است آن دد  بد گهر        که چون اژدها ساخت خود را دگر

                            بدو گفت اندیشه در دل مدار        که ارقم زتو کشته گردد به زار

                       ( سامنامه ، ص 189 تا 199 )  

6- اکوان دیو :کریستن سن می نویسد : "  در جاماسب نامه به جنگ ویشتاسب با اخوان سپید یا اکوان دیو اشاره می شود که در جنگل سپید رخ می دهد که همان جنگ با اکوان دیو است که در شاهنامه آمده است . (کیانیان ،ص 142) کویاجی سرچشمه ی داستان اکوان را دیو چینی باد می داند .( آئین ها و افسانه های ایران و چین ،ص 6 تا 9 )بنا بر شاهتامه  روزی کیخسرو و همراهانش به بزم نشسته بودند که چوپان شاهی پریشان برایشان در آمد و گفت که گوری چون  شیر نر به گله حمله کرده است که پوستی  به رنگ خورشید دارد و گو یی مویهایش را زر ساخته اند وخطی به رنگ  سیاه تا  دنبال وی کشیده شده است و بسیاری از اسبان را تباه ساخته است  .    

کیخسرو که از کار آگاهان شنیده بود این جانور اکوان دیو است ،رستم را از زابلستان فرا خواند و به نبر با این دیو فرستاد ، رستم سه روز و سه شب به دنبال اکوان دیو می گشت  تا روز سوم او رایافت کمند  کشید  تا  اورا اسیر سازد  که دیو ناپدید شد ، رستم همه جا به دنبال او بود تا باردیگر وی را دید و تا کمان بر کشید تا اورا به تیر بیفکند ، باز اکوان نا پدید گشت  ، رستم خسته و کوفته در کنار چشمه یی به خواب رفت که اکوان فرا رسید و او را با تخته سنگی که بر آن خفته بود بر گرفت و به آسمان بردو از رستم پرسید که او را به دریا بیندازد یا به کوه بیفکند ، رستم که می دانست هرچه  بگوید ، دیو بر عکس ان را انجام خواهد داد ، از دیو خواست تا او را به کوه بیندازد و اکوان رستم را به دریا انداخت و رستم شنا کنان خود را به خشکی رسانید و باز بدان چشمه باز آمد و بار دیگر با اکوان روبرو شد  و سرانجام او را به بند کشید و کشت . ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 117 و 118 ) این اکوان دیو در بیژن نامه پسری دارد به نام " برخیاس " :

           مر آن دیو را نام بد بر خیاس       که رستم از او  داشت در دل هراس

 ( مجله ی آینده شماره   4  ص 257 سال  1360 )

 7 - ضحاک  : د یوی است در پیکر انسانی یا انسانی به پیکره ی دیوان در آمده که در شاهنامه در آغاز  به شکل انسانی  ظاهر می شود  که فرزند مرداس است اما در نهایت  شکل به سوی مادر خود  و در این تعبیر " مادر بوم  و بومیان " می گرود و پیکر  دیوی شگفت انگیز به خود می گیرد  که بر دوش وی دو مار روئیده است .

در روایات مذهبی زرتشتیان مادر او ، ماده دیوی است به نام  " اوذاگ " و همو بود که جمشید را به لذات دنیوی حریص کرد و نیاز و فقر و شهوات و گرسنگی رو تشنگی و خشم و قحط  و بیم و رنجپیری وذبول را پدیدار کرد . " ( حماسه سرایی در ایران  ص457 )

ضحاک را در اوستا " اژی دهاک " ، نامیده اند و مخلوقی اهریمنی است ،  دیو دروج  زورمند که مایه ی آسیب آدمیان و ویرانی جهانیان  ، وصف کرده اند که سه پوزه و سه سر و شش چشم داردوصاحب  هزار گونه چالاکی می باشد  و در دو دیگر هزاره دشخدایی می گیرد و یک هزار سال به بی سلطنت می کند . ضحاک در این گونه روایات بسیار شبیه ویشاپ ( vishapa   )است  که آب دهانش زهر آگین بود  و بهرام یا ورثرغن او را به همراه ازدهای اژی  مغلوب کرد و در کوه دماوند به زنجیر کشید . ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 175 )( ایندره در اساطیر ودایی ایزدی است نیک که کشنده ورتر ( یورش ) است که همانندش  در اساطیر ایرانی  " اژی " یا اژدها یا ضحاک ا است .)

ا و در شاهنامه می خواهد لشکری از دیو و پری فراهم آورد و آنان را بامردمان در آمیزد  و به جنگ فریدون برود  ولی  سر انجام به وسیله ی فریدون  نابود می شود.

 خاندان ضحاک در داستانهای مختلف ایرانی تا مدتها  در ایران باقی می مانند و گاهی صاحب منزلت و مقامند و به همین جهت می توان ادعا کرد که آنان نمایندگان  و بازماندگان  سنتهای بومی سرزمین خود بودند که از سرزمین خود جدا نشده بودند و در فرصتهایی به قدرت و سلطه ی کهن قوم خویش باز می گشتند. از  جمله افراد معروف خاندان ضحاک ، " کاکوی "  پهلوان است که نبیره ی ضحاک بود و با منوچهر شاه جنگید ودیگری  مهرا ب کابلی ،پدر زن رستم که شاه کابل بود و همسرش سیندخت  که به پیغام آوری به نزد سام نریمان رفت و او را از دشمنی با خاندان خود باز داشت

.ضحاک در شاهنامه  دارای ویژگیهایی است که دیو زادی و کرداری او را نشان می دهد :

      1- با اهریمن رابطه یی نزدیک دارد ،و در حقیقت اهریمن را به جای پدر خود بر  گزید ه است  و به فرمان او پدر واقعی خود را در چاه می افکند و  می کشد .

     2-  ضحاک چهره های مختلف اهریمن را در پیکرگردانیهای او می بیند و این امر نشان می دهد که دیدار او با اهریمن تصادفی و  موقتی نسیت  . اهریمن بارها برای او پیکر گردانی می کند  گاهی   به صورت جوانی خردمند در می آید و به خوالیگری  ( آشپزی ) برای  او می پردازدو ضحاک را به خونخواری و  بیرحمی بر می انگیزد و اهریمن کتف ضحاک را می بوسد ونا پدید می شود و به جای بوسه هایش دو مار سیاه بر شانه های ضحاک  می روید که پزشکان هرچه آنها را می برند باز سر بر می آورند  .اهریمن بار دیگر به صورت پزشکی پیکر گردانی می کند وبه  ضحاک  توصیه می کند تا برای درمان ماران به آنان مغز سر مردمان بخوراند و از این کار نابودی مردم را مورد نظر دارد.

     3- کابوسهای ضحاک و پریشانی او از تولد فریدون نیز می تواند  به نوعی ،از تاثیرات حضور اهریمن و آگاه کردن ضحاک از خطری که او را تهدید می کند باشد.

    4- ضحاک در بیت المقدس سرایی با طلسمهای اهریمنی داشت که در دژ هوخت یا  گنگ  دژ  تعبیه شده بودو این طلسمات به وسیله ی فریدون باطل گردید .

   5- ضحاک به وسیله ی دیوان و جادوان بسیار حمایت می شد و چون فریدون بر او چیره شد ، بسیاری از آنان را کشت.

   6- فره فریدون ، او را در برابر ضحاک نگهداری می کرد و اورا بر گذشتن از آب یاری می داد، نیروی افسونگرانه ی فریدون که او را توانا می کند تا به صورت اژدها در آید ، نیز   می تواند نماد یاری اهورا مزدا به فریدون در جدال با اهریمن و دیوانی چون ضحاک باشد. دو بار  پیام آوردن  سروش برای فریدون  که از کشتن ضحاک خودداری کند ،درست   در هنگامی که فریدون می خواست  ضحاک را بکشد ، دقیقا ضحاک را  به نماد ی از  جدال اهریمن و اهورا مزداتبدیل می سازد.

  8- ا فراسیاب نیز  همانند ضحاک ، در شاهنامه به صورت انسان تصویر می شودکه اگر چه چهره یی انسانی دارد اما در عمل کردهای او نشانه های فراوانی از پیکر گردانی دیوان به انسانها وجود  دارد بویژه  " ... بنا برآنچه برخی اندیشیده اند اصلا خدای جنگ و رب النوع بزرگ تورانیان بوده است و به همین مناسبت در داستانهای ایرانی صاحب عمری دراز بوده است .."معنای  نامش را یوستی" هراس آفرین "  می داند .( حماسه سرایی در ایرا ن ص 618 )

در اوستا برادر نیکو کار او اغریرث ، از جاودانان است و معنی نام او "  پهلوان و فوق بشر است " ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 99)

در داستانهای شاهنامه ، افراسیاب ،گاهی چون شاه مازندران   به جادو دست می زند و به جادو در آب نهان می شود .

افراسیا ب   که به جادو  از هوم گریخته بود ،در برکه یی که از آب دریا ساخته شد  بود  مخفی شد .." ( که  به دست هوم عابد گرفتار گردید.  ا و گاهی چون دیو سپید در غار و دژی زیر زمینی زندگی می کند: " ...افراسیاب  به دژ زیر زمینی خود پناهنده شده بود که هوم پارسا و دلیر ، با چشمان زرد رنگ  ...او را دستگیر کرد ...( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 109)

  دیو اوژنان در اساطیر و حماسه های ایرانی  :

 در متون اساطیری و حماسی ایران چند دیو اوژن  یا کشنده ی دیو و جود دارند که همگی باید از فاتحان آزیایی باشند که خاطره ی پیروزی آنان در نزد آریائیان ارجمند و ماندگار بوده است . ، مهمترین آنها عبارتند از :

       1- هوشنگ ، پادشاه ایران ،  نواده ی کیومرث شاه ایران است که برای نخستین بار بردیوان غلبه می کند و خزروان دیو که پدرش سیامک را کشته بود نابود می سازد

       2- تهمورث ، پادشاه ایران ،  پسر هوشنگ که لقب " دیو بند " داشت  در ائوگمه دائجا "آمده است که که تهمورث دیو ترین دیوان اهریمن پلید بد کار را گرفت و سی زمستان به باره داشت  و هفت نوع دبیری از او بیاورد .( عفیفی ،دانشگاه مشهدصٌ22)...و خدا ی تعالی نیرویی به او داده بود که دیوان و ابلیس را را فرمانبردار خود کرده بود و ایشان را فرمود که از میان خلق بیرون شوید و همه را از ابادی ها بیرون کرد و به بیابانها فرستاد ." ( بلعمی ف ص 20و 21 ) در رام یشت امده است که  " ... تهمورث از فرشته ی هوا درخواست کرد که وی را بر همه ی دیوان . جادوان چیرهسازد که اهریمن را به پیکر اسبی در آورده ، بر او سوار گشته ، به دو انتهای زمین براند .. و سر انجام اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و در مدت سی سال به دو کرانه ی زمین همی تاخت و  .. در این سی سال ، بر او زین می نهاد و بر پشت او سوار می شد و و هر روز سه بار گرد گیتی می گشتو برسرش گرز پولادین می کوفت با او دریا و کوه و فراز و نشیب را می پیمود .." ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 220 ). فردوسی تنها اشاره یی بدین  داردو می گوید تهمورث به افسون اهریمن را اسیر کرد ، دیوان بر او شوریدند و تهمورث با آنان پیکار کرد و دو بهره از ایشان را کشت واز  انان  که زنده گذاشت،  سی گونه خط و نوشتن  اموخت .

 او اولین کسی بود که  دانش  دیوان و  کارها و حرفه ها و فنون آنان را یاد گرفت و به مردم یادداد.به نظر می رسد که دیوان در این دوران صاحب تمدنی برتر از تهمورث و یاران او بودند وخواندن و نوشتن یا به عبارتی دانشهای مکتوب را  ....  در قلمرو تهمورث رواج دادند.

3-  جمشید ، پادشاه ایران ،  که بنا بر دینکرد  دیوان و پریان به فرمانش در آمدندو به آبادانی جهان پرداختند .

                              بفر مود پس دیو نا پاک را        به آب اندر آمیختن خاک را

                        هر آ نچ از گل آمد چو بشناختند       سبک خشت را کالبد ساختند

                       به سنگ و به گل دیو دیوار کرد       به خشت از برش هندسی کار کرد

                              چو گرمابه و کاخهای بلند         چو ایوان که باشد پناه از گزند

جمشید دیوان را به کار گل گماشت و ایشان قالب برای خشت زدن ساختند و با سنگ وگل و گچ بنها و ساختمانها و دیوارها ساختند و کاخها و گرمابه بر آوردند و استخراج معدنها و و گوهر های گوناگون  را به مردم یاددادند و پزشکی ودرمان دردمندا را رواج دادند....جمشید  آن گاه  تختی برای خود ساخت با گوهر های فراوان  که دیوان  آن را  برسر می گذاشتند و به همه جا می بردند  و آن روز را که روز پیروزی بر دیوان بود " نوروز " نامیدند . در روزگار  جمشید ، نه سرما بود و نه گرما ، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک دیو آفریده ، پدرو پسر هردو به صورت جوانان پانزده ساله بودند . ( پیکر گردانی در اساطیر  ص 224).

بنابر شاهنامه ، جمشید  به وسیله ی " اوذاگ " دیو به لذات دنیوی حریص می شود و نیاز و فقر و شهوت و قحط و رنج پدید می آورد.جمله ی مردمان و دیوان را گرد آورد و گفت من پروردگار شما هستم   و همین گمراهی سبب فنای قدرت او شد و ضحاک بروی غلبه کرد و او را کشت .در یشتها آمده است که دروغ گویی جم مایه ی فنای او شد اما بنابر  روایات متاخر جمشید بدون آنکه خود بداند به دیوی گوشت داد و ای عمل موجب نابودی او گردید.

     4 – فریدون پادشاه ایران ، که اگر ضحاک را دیو بشماریم  او را نیز باید از دیو افکنان به حساب آوریم . روایت مجمل التواریخ از تسلط فریدون بر ضحاک تقریبا  همانند چیرگی تهمورث بر اهریمن است : " ...فریدون ...ضحاک را بگرفت و و چهل سال بسته بر هیونی گرد عالم بگردانید و آخر در کوه دماوند در چاهی ببستش ..." ( ص 41 )

     5- گرشاسپ : گرشاسپ پهلوان ایرانی که به صفات گیسو دار و گرزور و نرمنش  موصوف است واز پهلوانانی  است که در اوستا از او یاد شده است . بنا بر روایات اوستا ، گرشاسپ ،اژدهای سرو ور شاخدار را که آدمیان را می اوبارید و بسیار زهردار و زرد رنگ بود  را کشت و در کنار دریای " ووروکش "  ، "گندرو " دیو زرین پاشنه و " سناوذک " دیو شاخدار سنگین دست را نابود کرد .

      6- سام : که دیوی را در چین می کشد .

      7- رستم پهلوان   که دیو سپید و بسیاری از دیوان مازندران و اکوان دیو را می کشد. و اگر افراسیاب را نیز دیو به شمار آوریم  رستم قاتل او هم هست .

      8– بنا بر روایات زرتشتی کاوس نیز از کسانی است که بردیوان فرمانروایی داشته اند : "...کوی اوسن زورمند بسیار توانا  بر فراز کوه ارزیفی  erezifya  صد اسب و و هزار گاو و ده هزار گوسفند به  انا هیتا قربانی داد و از او خواست که او را یاری کند تا بر دیوان و پریان و جادوان    ... فرمانروایی ابد و اردویسور اناهیت او را در این کار یاری داد ( حماسه سرایی در ایران ،ص  502  ) کاووس برکوه البرز هفت کاخ ساخته بود که «  از آن  جا بر دیوان مازندران حکومت می کرد  و آنان را از تباه کردن جهان باز می داشت  ( همانجا )بنا بر سوتگر نسک  "... کاووس برای هجوم به اسمانها با سپاهی از دیو ان بد کار  خو دا بر فراز ه ی البرز رسانید .."  ( همانجا ص505 )

نتیجه گیری کلی

بنا بر آن چه در فوق بدان اشاره شد ، و بدون آنکه بخواهیم نتایج مورد نظر خود  را امری مسلم و کامل و مستند به شمار آوریم ، تنها با تحلیل داستانهای دیوان  از دید تفسیر هرمنوتیک متون حماسی و اساطیری ایران که مانند هر تحلیلی از این نوع می تواند نظری شخصی ومغایر نظر دیگران باشد ، به عقیده ی نویسنده ی این مقاله ، " دیوان " بومیان این سرزمین پیش از آریائیان هستند که از تمدن و فرهنگی به مراتب برتر از آریائیان برخوردار بوده اند و به سختی و در مدتی طولانی در برابر آریائیان مقاومت می کرده اند اما با غلبه ی آریائیان ، علی رغم نقش مهمی که در شکل گیری تمدن و فرهنگ آریایی داشته اند ،بتدریج  اشغالگران آریایی که صاحبقدرت کامل شده بودند ،  تصویری دشمنانه و زشت  از ایشان ارائه می دهند که در حاغظه ی نسل های آینده جایگزین می شود و به داستانهای  اساطیری و حماسی راه می یابد و مقاومتهای طبیعی بومیان  به رفتارهای بی منطق مخلوقاتی سرکش و بد نهاد که گویی هیچ هدفو اندیشه ی مثبتی را در سر نمی پرورانند ، تغییر جهت می دهد.

 اما هنوز در متون اساطیری و حماسی قراین بسیاری هست که می تواند واقعیت های آن دوران گم شده را باز سازی ئ حقیقت ماجرا را تا حدودی به تماشا بگذارد . در این متون  می بینیم که دیوان به طور کلی شبیه انسان هستند و اگر خوارق اعمال و رفتاری از آنان دیده می شودبه درجه ی هوشمندی و خلاقیت و تواناییهای مادی و معنوی آنها مربوط است و این امر  بویژ ه دردوران  نخست تاریخ اساطیری ایران یعنی دردوران کیومرث وهوشنگ و تهمورث و جمشید و کاووس ، بخوبی دیده می شود . در این دوران :

  1-دیوان بر حکومت کیومرث می شورند و خزروان دیو  سیامک پسر کیومرث نخستین انسان یا نخستین شاه را می کشد ،کیو مرث در این دوران دارای زندگی کاملا ابتدایی است ، بر اوج کوه زندگی می کند و لباسش از پوست حیوانات است و لشکریانش از آدمیان و دد ان و حیوانات تشکیل شده است و از  آنجا  که  کوه نشین است ،از بد سگالی اهریمن و فرزندش در باره ی خود بی خبر است به طوری که سروش  فرشته ی پیغام رسان ایزدی اورا از توطئه چینی اهریمن آگاه می کند و این امر نشان می دهد که کیومرث  با سرزمین جدیدی که بدان آمده است آشنا نیست واز  آنچه در قلمرو  ی که  بر آن جای گزیده است آگاهی دقیقی ندارد . از این رو می توان ادعا کرد که کیومرث رهبر و پیش گام اولین گروه از آریائیانی باشد که به این قلمرو تازه رسیده اند  که از این پس " ایران وئجه " نامیده می شود  و بومیان این سرزمین که از این به بعد دیوان خوانده می شوند ، درحقیقت صاحبان اصلی این سرزمین هستند که در برابر او و همراهانش به مقاومت برخاسته اند . طبیعی است که آریائیان تازه وارد  با بومیان تفاوتهایی در رنگ پوست و موی چهره  و تمدن و فرهنگ  داشته اند و کاملا متفاوت از آنها به نظر می آمده اند و به اسانی  " دیو " تصور  می شده اند. اولین رویارویی بومیان با کیومرث ،  بنفع بومیان پایان می پذیرد ، سیامک کشته می شود  و به روایت شاهنامه یک سال بعد سروش بار دیگر بر کیومرث ظاهر می شود و او را به نبرد با دیوان بر می انگیزد و در واقع ، مرگ کیومرث پایان یک دوره ی سی ساله توام با شکست برای آریایائیان مهاجم است.

2- با روی کار آمدن هوشنگ ،که لقب پیشداد دارد ( معنای نخستین قانونگذار است ) قدرت آریائیان تثبیت می شود و در دوره ی هوشنگ ، همه ی قراین  حکایت از آن دارد که هوشنگ به پادشاهی کاملا پیروزمند بدل شده است. بنا بر روایات اوستا بر پهنه ی هفت کشور فرمانروا می گردد و دیوان و پریان را ( که همان   مردان و زنان بومی هستند )مقهور می کند و دو بهره از دیوان مازندران و  و بد کیشان " ورن " را نابود می سازد . از کارهای هوشنگ این است که :

   1-  ابتدا قاتل پدر خویش را سر می برد که این امر به معنی پیروزی نظامی و جنگی او بر بومیان است .

   2- آتش را کشف می کند که این امر می تواند نماد 3 پدیده ی خاص باشد :

الف :  درداستان کشف آتش  می خوانیم که هوشنگ در کوه از دور مار سیاه اژدها کردار تیره رنگ و تند تازی  را می بیندو سنگی بر می گیرد و به سوی آن پرتاب می کند ، مار می گریزد و اسیبی نمی بیند اما بر اثر برخورد آن سنگ  خرد با سنگ بزرگ  دیگر  ، اتش از آن می جهد و هوشنگ آش را به فال نیک می گیرد و همان شب آتشی بزرگ بر می افروزد و " جشن سده " را بنیاد می نهد.

 معنای نمادینی که از این کشف می توان دریافت این است که آتش به نماد غلبه ی هوشنگ  بر بومیان تبدیل می شود و ماری که می گریزد و آتشی که کشف می شود  و جشن سده یی که برپا می گردد ، دقیقا این پیروزی سیاسی – نظامی  هوشنگ را به صورت سنتی پایدار و آئینی که مظهر غلبه ی خوبی بر بدی و روشنی بر تاریکی است در  می آورد .

ب:کشف اتش می تواند آغاز مرحله یی تازه درترک موقت نبرد وآغاز   هم زیستی مسالمت  آمیز   بو میان و اشغالگران آریایی تازه وارد هم  باشد که از  نشانه های آن می تواند  به خدمت گرفتن آتش به وسیله ی هوشنگ و آریائیان زیر فرمان وی ، برای جدا کردن آهن از سنگ ، رواج آهنگری و ساختن تبر و تیشه  و اره و ایجاد رودها از دریاها، رونق بخشیدن کشاورزی و جدا کردن حیوانات اهلی از وحشی  و جامه  ساختن از موی و پوست حیوانات باشد که،  بدرستی ، نشان دهنده ی  نقطه ی گذار آریائیان از زندگی شبانی و ورود آنان  به مرحله ی  کشاورزی و شهر نشینی  است  که بومیان قبلا بدان وارد شده بودند واینک  آن را به آریائیان شبان پیشه می آموختند .

این که در اوستا و شاهنامه  و برخی از روایات اساطیری کهن  می بینیم که دیوان خط و نوشتن و ساختن خانه و کاخ و گرمابه و دیگر مظاهر زندگی متمدنانه را به هوشنگ و تهمورث و جمشید یاد می دهند ، می تواند بدین معنا باشد که  بومیان عملا در مرحله زندگی متمدنانه  یی قرار داشته اند و همه  ی میراثها و دست آوردهای فکری و اجتماعی خود را به میل یا اکراه در اختیار آریائیان غالب قرار می داده اند .   

ج: حمله ی هوشنگ به مار سیاه تند تازو  کشف آتش می تواند  بنیادی دینی هم داشته باشد که ریشه ی آن  دردشمنی آریائیان با باور های کهن بومیان   بوده است ، بدین معنی که  بومیان به  سنتهای دیرین توتم پرستی  و  اژدهایان   آتش کام  و خدایانی که " د ئو " خوانده  می شدند  و پریانی که بغ بانوان زیبا  به شمار می آمدند  و... ، باور داشتند و آریائیان بنا بر سنتهایی که بعدا در تعالیم زرتشتی دیده می شود با این اندیشه ها سازگار نبودند  و همه ی این باورها را نفی می کردند  و طبعا با پیروزی خود بر بومیان ، خدایان کهن  آنان را به زیر زمین می فرستند و به آنان بار معنایی منفی و زشت و تحقیر آمیز می بخشند به همین دلیل است که خدایان کهن یعنی   " دیو ان " پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق ، در ردیف شیاطین و مظاهر شر در می آیند و " دیو " ، بدکار و زشت و بد اندیش و پلید ، خوانده می شود . این موضوع نشان می دهد که فقط در ایران است که که این واژه در تحت تاثیر تعارضات درونی جامعه و غلبه ی  آریائیان که باور های دینی بومیان را نفی می کرده اند از معنا ی الهی  تهی شده است و از  معنایی اهریمنی برخوردار گردیده است   .

3: دیوان از آغاز شاهنامه تا داستان دیوان مازندران افراد بسیار عادی جامعه هستند  و همانندهمه ی  انسانهای دیگر ، تصویر  و تصور می شوند ودر روی این خاک ، چون دیگر مردمان زندگی می کنند ولی  با ظهور زرتشت که به معنای روی کار آمدن تمدن و فرهنگ کار آمد و پخته و مطلوب آریائیان این سرزمین است ، در زیر زمین پنهان می شوند ، بنابرا ین می توان گفت که علی رغم اندک تفاوت ظاهری میان بومیان و آریائیان  ، تنها موضوع مورد اختلاف آنها  در دو موضوع مهم واساسی است :

1- بومیان بر سر حکومت بر زادگاه و قلمرو اجدادی خود با آریائیان اختلاف داشته اند ومی توان گمان برد که نبرد کاووس و رستم  در مازندران و غلبه بر بومیان  ان جا که برای خود حکومت و تشکیلات اداری و سیاسی و نظامی  خاصی داشته اند  بازمانده ی خاطرات این اختلافات باشد و داستان  هفت خان رستم نیز  ، می تواند بازتاب  مقاومتهای بومیان و نبردهای قدرت و بود و نبود  آنان با آریائیان و نشانه ی سنگر بندی ها ی ایشان در برابر دشمنان   واشغال خاک خود به وسیله ی آنان به شمار آید .

2- و مراحل مقاومت بومیان در برابر اقوام مهاجم آریایی باشد..

3-  طبعا بومیان و آریائیان بر سر باورهای دینی و عقیدتی هم با هم اختلاف داشته اند که مهمترین نماینده ی این اختلاف تعلیمات  زرتشت و باورهای دینی اوست که تمام سنت های بو میان را نفی می کند و خدایان و مقدسات آنان را با سنتها و باورهای آریایی جانشین می سازد.

        3-   دیوان در شاهنامه ، همان  بومیان پیش از آریاییان هستند ، تمدن و فرهنگ وآداب و رسوم آنها بسیار پیشرفته و اعجاب انگیز  است  این بومیان ، سالها در برابر اقوام مهاجم آریایی مقاومت می کنند  و داستان این مقاومتها و ناسا زگاریهای آنان با آریاییان که در ناخود آگاه اقوام مختلف ساکن این سرزمین باقی مانده بود ، بعد ها   به صورتهای مختلف در شاهنامه بازتاب می یابد  آن چنان که می توان گفت این داستانها منعکس کننده ی  یک سلسله مقاومتهای تدریجی بومیان است که در آثار اساطیری و حافظه جمعی این اقوام بتدریج ،جنبه دینی و پهلوانی به خود گرفته  و تغییر ماهیت داده بود و در نتیجه ، بومیان صاحب خانه در تحت قدرت سیاسی و سلطه ی نظامی اقوام مهاجم خودبه عنوان  دشمنان سرزمین مادریشان معرفی  شدند .

 به عنوان مثال دیوان، بر اولین گروه  مهاجمان آریایی که فرمانروای آنان را  کیومرث بر عهده دارد  وخود و لشکریانش   لباس پوست بر تن دارند و بر فراز کوه زندگی می کنند و سپاه او با دد و دام شیر و پلنگ در آمیخته اند  و از هر حیث  از بومیان این سر زمین عقب افتاده تربه نظر می رسند ،می شورند و فرزند کیومرث را که سیامک  نام دارد ، می کشندوبا این پیروزی  اولین دور نبرد به نفع  بومیان پایان می یابد، اما دور دوم نبردها که   در زمان هوشنگ و تهمورث آغاز می شود با پیروزی آریاییان همراه است .

 هوشنگ با به دست آوردن آتش که عملا راه یافتن آن را بومیان به وی آموخته بودندو این امر را می توان از نبرد هوشنگ با مارو  اصطکاک دو سنگ و درخشیدن آتش  دریافت - که می تواند مظهر قدرت اهریمنی  دشمن باشد – دشمنی که به مرور ایام ،   قدرت بیشتری کسب می کند و در موقعیت اقتصادی و نظامی  بهتری نسبت به بومیان قرار می گیرد .

هوشنگ بنا بر اوستا ،: " بر پهنه ی هفت کشور سلطنت می یابد و بر دیوان و پریان و جادوان و بد کیشان و کاویان و کرپانان غلبه می کند و کار آنان را به جایی می رساند که از ترس او به تاریکی پناه می برند ، هوشنگ دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان "ورن " را نابود می سازد  ..."  او نه تنها فرمان روای آدمیان بود بلکه بر دیوان و پریان و....هم فرمانروایی داشت ، مسلما بسیاری از این مخالفان هوشنگ که در اوستا نخستین قانونگذار هم نامیده شده است ، از بومیان زن و مردی  و یا روشنفکرا نی هستند که قانون گذار مسلط ، آنان را دیو ، پری ، جادوگر  و بد دین می خواند  ، مخصوصا که هوشنگ به یاری آتش ]آهن را از سنگ جدا می سازد و آهنگری پیشه می کند و اره و تیشه و تبر فراهم می سازد و سلاحهای گوناگون به دست می آورد و کشاورزی  را رونق می دهد همراه با آن ، به دام پروری می پردازد و همه ی این امتیازات ، او را به لحاظ اقتصادی توانگر و در برابر بومیان و متحدان آنان قوی تر می سازد .  

  تهمورث با غلبه وسیع تر  بر بومیان به اخذ تمدن و فرهنگ وسیع  آنها که آریاییان به هیچ وجه از آن برخوردار نبودند  می پردازد وسی گونه خط و ساختن بناهای بزرگ وحمام و ...را از آنان یاد می گیرد ،دوره ی هوشنگ و تهمورث  را از این دیدگاه می توان دوران اخذ کامل تمدن و فرهنگ اقوام بومی پیش از آریاییان در این سرزمین دانست ، یا دورانی که اقوام بومی و مهاجمان آریایی به نوعی همزیستی سازنده و مسالمت آمیز با هم رسیده بوده  اند و عصر تبادل فرهنگی دو گروه با منافع مختلف آغاز شده بوده  است .

بنابر شاهنامه بااین نوع غلبه ی اقوام آریایی بر بومیان  ، نه همه ی قلمرو های بومیان به دست آریایی ها افتاده بوده   و نه مقاومتهای بومیان پایان پذیرفته بوده است زیرا می بینیم که تا زمان جمشید اقوام بومی هنوز در برابر آریاییان مقاومت می ورزند واین مقاومت در اتحاد مخالفان جمشید بسیار قابل توجه است زیرااین بومیان هستند که بااهالی خاور که " سلم "مظهر قدرت آنان است و ساکنان مناطق توران و نواحی آسیای مرکزی  و دیگر بخشهای   این سر زمین  ،   ( بعدا ایران نامیده می شود )  که " تور " مظهر آنان است ، بر ضد آریاییان متحد می گردند و جمشید را که قدرت آریاییان را به اوج رسانیده بود ، نابود می کنندواین مقاومتها در ادوار مختلف  پس از جمشید نیز دیده می شود .بازهم دیده می شود  .

   ارتباط دیوان و اهریمن  با ضحاک تازی  و حمایت از وی به صورتهای گوناگون چون طلسم سازیها برای دفاع از ضحاک و تعالیم اهریمن ، قدرت جمشید را به مبارزه  می طلبد و سرانجام موجبات غلبه  بر جمشید و کشتن او  و اره کردن وی را فراهم می  آورد و این دور نبرد ،  به سود بومیان پایان می یابد.

در دوره ی پس از جمشید نیز بومیان مقیم این سرزمین به عنوان فرزندان و تبار ضحاک همچنان نفوذ و قدرت خودرا حفظ می کنند و زنان و مردان بسیاری از تبار آنان در نواحی مختلف قدرت و منزلتی دارند ولی معمولا در هرم قدرت جامعه در نقشهای درجه دوم و سومی ظاهر می گردندو نقش اقلیت های غیر قابل اعتماد را برای صاحبان قدرت که خود  معمولا راویان و مبلغان قدرت هم هستند بر عهده دارند

 مهراب کابلی و خاندانش چون رودابه همسر زال و مادر رستم ، کاکوی از پهلوانانی که نژادش به ضحاک می رسید و  در زمان فریدون از سلم و تور حمایت و با ایرج و فریدون و منوچهر مخالفت و جنگ می کرداز همین مقوله مردمانند .از همین جاست که می توان حدس زد که داستان تقسیم سر زمینهای فریدون میان فرزندانش ، در واقع بازتابی ازاشغال سرزمینهای بومی  و  نبردهای بومیان  در سر زمینهای دور و نزدیک خود  ، با آریاییان مهاجمی باشد که این ملک را اشغال کرده و آن را  از آن خود می دانسته اند و فریدون بر آنها شاهی می کرده است  وفرمانروایان هر یک از ولایات که  بر گوشه یی از آن حکم می رانده اند ، فرزندان فریدون خوانده می شده اند  و نبرد های آنان با فریدون ،امری داخلی و خانوادگی به شمار می آمده است و گرنه عملا  می تواند هیچ نسبت واقعی میان سلم و تور و ایرج وجود نداشته باشدو همه ی این داستانها ، برای استتار انگیزه های مخالفنت بومیان با آریاییان مهاجم ساخته وپرداخته شده باشد و بتدریج و به مرور ایام به عنوان داستانهای واقعی ، به وسیله ی راویان قدرت ،روایت   شده باشد.

از آن جا که در اساطیر ایرانی جمشید و کاوس شباهتهای فراوانی باهم دارند ،مقاومتهای بومیان در دوره ی جمشید ، به دوران کاوس هم منتقل می شود و در دوره ی کاوس ،باز شاهد حضور پر رنگ دیوان و مبارزه جویی های آنان هستیم  تا آنجا که دیوان در این دوران ، در مازندران دارای  حکومتی مستقل می باشند  و بسیار قدرتمند هستند و شاهی بزرگ چون کاووس و پهلوانی نام بردار چون رستم را به مبارزه می کشند ولی پس از این تاریخ و با جا افتادن قدرت  و تسلط کامل آریاییان ، داستانهای نبرد  پهلوانان آریایی به سمت و سوی نبرد با  افراسیاب ( که او نیزآدمی دیو پیکر یا دیوی آدمی روی است که چون دیگر دیوان  ؛ زشت و پلید است و سراپای او در سیاهی فرو رفته است )، تغییر جهت می دهد وبا غلبه ی کیخسروبر افراسیاب می توان گفت که ستیزه های مداوم با بومیان به نقطه ی پایان خود می رسد و دوران نبردهای درونی آریاییان با هم آغاز می شود که نماد کامل آن ستیز گشتاسب و لهراسب، گشتاسب و اسفندیار و  نبرد رستم و اسفندیار و جنگهای  بهمن و خاندان رستم است .

 

 

* این مقاله در یادنامه دکتر سرکاراتی به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

جه افتخار بزرگی است معلم زبان و ادببات فارسی بودن !

 

 

 

 

منضوررستگار فسایی

جه افتخار بزرگی است معلم زبان و ادببات فارسی بودن ! × 

زبان وادببات فارسی ببش از هزار سال است  که در ابران و کشورهابی که با آن تاربخ و فرهنگ مشترک دارند ، رواج دارد  و عامل وحدت دل و جان گوبندگان و دانندگان آن است ،  ببش از هزار سال است که ابن زبان و ادب ، در سفر و حذر ،یار غار همگان شمرده می شود، با کاروانهای حله ی  تنبده از دل وجان ، از سیستان تا اقصای روم وهند و چبن و آسیای صغیرو بالکان ، سفر کرده است و در دل دانایان و ارباب عشق و زببا یی  ، ماندگار شده است  و  مهمان هرکس و هر جا که شده است، دست از دامنش بر  نداشته اند و برسر و چشم و صدر مصطبه و مسجد و محرابش نشانده اند ، به دبیرانش ، وزارت و ریاست و شاهی داده اند و به شاعرانش زر و سیم و غلامان زرین کمر و کنیزان دل ربا بخشیده اند  و به آنان امکان داده اند تا بتوانند از نقره دبگدان و از زر اسباب خوان بسازند،

 

 سخنورانش با جادوی کلام، دلهای چون سنگ را موم ساخته اندو اگرچه گاهی جان باخته اند و زبان خود را بر سر سخن از دست داده اند ، امادر دفتر زمان جاودان مانده اند ، اگرچه  گاهی به سیاه چالهای" سو" و" دهک " گرفتار آمده اند و در قلعه ی" استخر"  اسیر شده اند، اما نامشان  بر در و دیوار ها  و اوراق روزگار نقش بسته است،شبهای دراز و تیره و تار مردم ، به یاری   ابن شهرزاد قصه ساز ، پر از قصه و داستان و ماجرا و آواز شادی و غم   شده است   ،چه هنرمندان  بزرگی که رودکی وار با چنگ و دف و نی و بربط ،بدان  سرودخوانی و نغمه پردازی کرده اند و آوازه در جهان در  اند احته اند و شمیم خوش نسیم  بوی جوی مولیان آنان، چنان در  جان امیران ،شور و هیجان بر انگبخته است که آنان  را بی اختیار ، بر اسب برهنه نشانده است و بی سر وپا به سرزمین محبوب  کشانده است.

 

 با این اوصاف ، همه  باید اعتراف کنیم که براستی ،  ابن زبان وادب ،  فقط بک  زبان وادب محض و معمولی  نیست، بلکه بک حس دلپذیر و جان پرور مشترک و جمعی  و دارای  هویت وشناسنامه ی فرهنگی است که همچون آسمان آبی بر سر همگان سایه افکنده است و با همه ، آشناست و هیچکس با آن احساس غربت نمی کند ، زیباست وپهناور ،همه جا همراه  است و همه آن را زبان دل و جان و ایمان و عشق خود به شمار می آورند ، با آن همچون فردوسی ، به اوج احساس و غرور حماسی می رسندو با آن ، همانند روزبهان و عین القضات و سهروردی و سعدی و مولوی و حافظ در عمیق ترین لحظه های معرفت و عشق و عرفان و زیبایی  فرو می روند و در دریای ناپیداکرانه ی شعر و شعور و آگاهی  غرق می شوند ، گاهی ابن سبنا وار ، بدان حکمت  می گویند و زمانی بابا طاهر انه ، با مردم یکی  می شوندواگرچه   بظاهر حرفها ی ساده  می زنند ،اما بک دنیا معنی را ، در کلام خود نهان دارند  .

 من سالها فکر می کردم که این زبان و ادب با آن موسیقی خاص درونی و برونی  و طنین آرام بخشی که دارد و به قول حافظ ، هفت گنبد افلاک را پر صدا کرده است ، تنها، وسیله ی ممتازی برای بیان عشق است اما به مرور در  یافتم که نه ،این زبان، خود عشق است ، موسیقی دل است ،زمزمه ی جویبار است، چون روح لطیف و همانند آب روان است و چون شهد شیرین و خوشگواراست

 

گاهی کارش مثل نقاشی به نظر می رسد، ولی چون نیک می نگری ، بهتر از نقاشی است ،گاهی مثل موم نرم وپرانعطاف است و زمانی همچون سنگ ، سخت و استوار می شود  و به کوه البرز می ماند  و دماوند آساست  و گاهی چون  کاخی بر رفته است که باد و باران  روزگاران بدان گزند وارد نمی کند ، مثل کاخ بلندی که فردوسی بر افراشت ، مثل شعرهای خاقانی  ، مثل نثر بیهقی ،مانند گلستان سعدی و نثر ابوالمعالی نصرالله منشی ، مثل شعر عبید زاکانی و طنز دهخدا یی وداستانهای صادق  هدایت و سیمین دانشور  وبزرگ علوی یاکاریکلماتور های پرویز شاپور وسوک حماسه های اخوان و زبده نویسی های شفیعی کدکنی و انچه در هزاره ی آهوی وحشی گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم .    زبان وادب فارسی در جلوه ها و تعبیرهایی دیگر  ،به خراسان بزرگ می ماند که خود ، از آنجا بر خاسته است ،به فارس مانند است که هزاران سال پشتوانه ی تاریخ و هنر و پایداری دارد ، به آذربایجان شبیه است که آتش همیشه جاوید عشق و شور ایرانی پیوسته  در آن فروزنده بوده است و زردشت با  مشعل  نور مقدس ، از آن جا بر خاسته است ، به اصفهان هزار هنر  می ماند و کوههای مازندران و گیلان .وزمانی  دشتهای خوزستان زر خیز  را به یاد می آورد ، در ذهن من گاهی، این زبان وادب ،" همه "  می شود و" همه" می ماند و نسل هایی را می سازد و نشان می دهد که همیشه ، رسولان شمس و قمر ، در روزها و شبهای بی منتهای تاریخ بوده اند ، با اندیشه هایی نو ،روشهایی تازه و آرمان شهرهایی که آن قدر بزرگند که از خاک تا افلاک را در بر می گیرند و نه تنها خیرخواه انسانند که حیوانات و نبات و جما د را هم از یاد نمی برند وبر سر همگان چتر رافت و رحمت می گیرند.

 به روزگار خود باز گردبم و ببینبم که در پهنه ی جهان امروز هنوز زبان و ادبیات فارسی ، چه جاذبه های دل پسندی  برای مردم جهان دارد و هنوز هم در هرگوشه و کنار عالم ،آن را چون کاغذ زر می خرند و در کسب آن رنج می برند و استادان و دانشجویان و متخصصان بی شمار ، وقت و عمر و جوانی خود را بر سر آن می نهند و از آن نام و نشان و احترام می خواهند و این ابر رحمت ،مثل همیشه می بارد و از حسن تربیت آن گلها و سبزه ها در هر سو می روید.   .

 

من در این سالهای طولانی ، به هر سرزمینی که  رفته ام ، از برکت این زبان خود را غریب ندیده ام ، سالی در انگلیس بودم  و صرف نظر از دانشگاههایی چون کمبریج و آکسفورد ، تنها  در موزه ی بریتانیا ، آن قدر آثار مکتوب فارسی و دست آورد های فرهنگی ایرانی را  مشاهده کردم که اگر سالها در آن جا می ماندم، احساس غربت نمی کردم،به امریکا رفتم و یکی دو سال در دانشگاههای هاروارد ُ و بنسیلوانیا بودم و در آن  دانشگاهها  باز هم ُآن قدر استاد و دانشجو  و محقق ایران دوست وجود داشت که دلم می خواست سالها با آنان بمانم یاد بگیرم  وزبان و ادبیات فارسی درس بدهم و شعر و نثر فارسی بخوانم.به هند و چین و روسیه رفتم و دو سال و نیم در دانشگاه برازیلیا در کشور برزیل درس دادم وباز هم  همین احساس را در خود دیدم و حالا که در دانشگاه آریزونا درس می دهم نیز می بینم که  بعد از سالها  زبان و ادبیات فارسی همچنان در  دلها جا دارد و باز زبان و ادبیات  فارسی نوشداروی  من و عامل همبستگی  من با دیگرانی است که  در این جا معنای بار  فرهنگی زبان و ادبیات را می شناسندو راز غنای فرهنگی و اندیشه های انسانی را در  را در درک بهتر زبان و ادبیات ملتهای دیگر می دانند و این مایه ی نهایت سرافرازی است که انسان از سرزمینی باشد که چنین فرهنگ و زبان و ادبیاتی دارد که بیش از چند هزار سال است که اندیشمندان جهان به آن به عنوان منبع فیض و الهام و شناخت معنویات عمیق انسانی می نگرند و چه سعادت بزرگتری که انسان به عنوان معلم زبان و ادبیات فارسی بتواند سهمی هر چند نا چیز در انتقال و آموزش آن بر عهده داشته باشد  . راستی  به همین دلیل است که من به این که یک معلم زبان وادبیات فارسی هستم افتخار می کنم و به خود می بالم.

×این مقاله در سال1385در همین  تارنما منتشر شده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

 

 

شادروان دکتر عبدالوهاب نورانی وصال


اشعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

در دوره ی مشروطه و اندکی قبل از آن، طرز خاصی در شاعری به وجود آمد که می توان بهآن اشعار سیاسی یا وطنی یا اجتماعی نام داد. صبغه ی این اشعار از جهت مضامین و احیاناً شکل و قالب کاملاً ممیز و مشخّص است و در تاریخ ادب ایران مقامی ممتاز دارد و سزاوار است درباره ی آن فحص و دقّت به عمل آمده، دگرگونی های آن روشن شود.

جنبش مشروطه امری نوظهور بود، ادبیاتی که برای تبیین آن پدید آمد ناچار مشخّصاتی

مختص به خود دارد که به هی چوجه در سیر ادب ایران آن را نظیر و همانندی نیست. این همه هیجان و شوق و جنبش فکری که در اشعار این دوره مشاهده می شود؛ در ادبیات ایران کاملاً بی سابقه بوده و نشان دهنده ی روح جستجوگر و اندیشه ی خلّاق و پیشرو شعرای این مرز و بوم است. آشکار است که ادوار ادب ایران هر کدام رنگی خاص داشته و امتیازاتی مختص به خویش دارد و هرگز نمی توان دوره ای را، من جمیع جهات، از ادوار دیگر درخشان تر به حساب آورد و از جلوه های ویژ هی دوره های دیگر چشم پوشید. ادبیات در دور هی سامانی و غزنوی اگر چه باشکوه است، در عمق و گستردگی هی چگاه همانند عصر سلجوقی نیست، رقّت معانی و مضامین در سبک

هندی همانقدر در سیر ادب ایران ب ینظیر و اعجا بانگیز است که شور و هیجان در عصر مشروطه،منتها بر محقق واقع بین است که بدون حب و بغض و سلیقه ی شخصی به تحقیق پرداخته، وجه امتیاز هردوره را مشخص نماید.

جنبش مشروطه همانقدر که از جهت سیاسی و اجتماعی شگف تانگیز است؛ از جهت ادبیات، مخصوصاً شعر، نحوه ی خاص دارد و شایسته است از لحاظ مفهوم و مضمون و شکل و فرم موضوع،در دو مبحث جداگانه قرار گیرد و درباره ی آن بحث و فحصی مستوفی به عمل آید:

نخستین امری که باید در ادبیات مشروطه مورد توجه قرار داد؛ همگانی بودن شعر و علاقه یعامه مردم به خواندن اشعار و رغبت وافر جامعه به ادبیات سیاسی و اجتماعی است. شعر این عصر درانحصار طبقه ی خاصی نیست و مردمِ بازاری نسبت به آن همانقدر شور و اشتیاق نشان می دهند کهفضلا و سخن سنجان طراز اول.

اشعار وطنی و سیاسی همان اندازه که به وسیله ی شاعران فاضل مراحل خود را می پیماید؛ به وسیله ی شعرای پر شور، رونق و صبغه ای خاص می گیرد. دوش به دوش قصاید ملّا محمد باقر بواناتی و ادیب پیشاوری و ادیب الممالک، منظومه های اشرف گیلانی( نسیم شمال) و تصنیف های عارف قزوینی پیش می رود و حتّی گاهی بیشتر مطبوع طبع مردم واقع می گردد. در این عصر، ضوابط جدید و احیاناً سنّت شکنی هایی در کار شاعری به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شایان دقّت و سزاوار امعان نظر بسیار است، اما متأسفانه در این مختصر، مجال بحث درباره ی کلّیه جهات آن نیست و تا آنجاکه وقت اجازه دهد؛ به تذکار نکاتی چند اکتفا می شود.

شاعری در این عصر، با ضوابط جدید خود، بیشتر در خدمت جامعه و به منظور تبیین اوضاع اجتماعی و تفهیم آن به عامه ی خلق است. بدین مناسبت شعرا سعی دارند ه رچه بیشتر زبان خود را بهزبان مردم کوچه و بازار نزدیک سازند و موضوعات سیاسی و اجتماعی را با تماثیل قابل درک ایشانبیان دارند. از اینجاست که گویندگانِ باقدرتی مانند دهخدا برای تفهیم منظور سیاسی و اجتماعی دست به دامان اصطلاحات و لغات عامیانه زده و در اشعار خویش به وفور از آن ها استفاده می نمایند.

ملاحظه کنید کسی که چنین قطعه ای با این همه استحکام و اسلوب، به سبک اساتید کهن سروده است:

یقین کردمی مرگ اگر نیستی است

از این ورطه خود را رهانیدمی

بدان عرصه ی پهن بی ازدحام

خر و بار خود را کشانیدمی

به جسم و به جان هر دوان مردمی

بگسلانیدمی ز هستی رسن

بر این قلعه ی شوم ذات الصور

به تحقیر دامن کشانیدمی

مر این خرمن خار و خس ر ا به جای

بدین خوش علف گلّ ه مانیدمی

در جایی دیگر چقدر باید زبان خود را فرود آورد و تا چه اندازه نرمی به کار برد؛ تا مستزادی

بدین گونه به وجود آورد.

مسمط فکاهی

مردود خد ا، رانده هر بنده ، آکبلای

از دلقک معروف نماینده، آکبلای

با شوخی و با مسخره و خنده ، آکبلای

نز مرده گذشتی و نه از زنده ، آکبلای

نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمال

نه خوف ز درویش و نه از جذبه ، نه از مال

نه ترس ز تکفیر و نه از پیشتو شاپشال

مشکل ببری گور سر زنده، آکبلای

صدبار نگفتم که خیال تو محال است

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است

ظاهر شود اسلام در این قوم؟ ! خیال است

هی با ز بزن حرف پراکنده ، آکبلای

گاهی به پر و پاچه ی درویش پریدی

گه پرده ی کاغذ لق آخوند دریدی

اسرار نهان را همه در صور دمیدی

رودربایسی یعنی چه پوست کنده، آکبلای؟

از گرسنگی م رد رعیّت؟ به جهنم

هستی تو چه یک پهلو و ی ک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

ور نیست درین قوم معیت؛ به جهنم

تریاک برید عرق حمیت، به جهنم

خوش باش تو با مطرب و سازنده، آکبلای

تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ !

آخوند ز قانون و ز عدلیّه شود شاد؟

اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد؟!

یکدفعه بگو مرده شود زنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هزل و مزاح و مطایبه به طرز خاص و جالبی در این عصر رواج دارد و زیباترین قطعاتی

از این قبیل را می توان در دیوان ادیب الممالک، بهار، دهخدا و ایرج میرزا یافت و حتّی شعرایی مانند اورنگ شیرازی نیز در کتابی که، در این زمینه تصنیف ساخته و به طور طنز به انتقاد از وضع جامعه پرداختهاست.

در این منظومه که از کتاب نصاب الرّجال اورنگ شیرازی انتخاب شده؛ انتقاد اجتماعی به طرز خاصی بیان شده است:

ای سویلیزه یار مستفرنگ

آرزومن س د اردین و خرچنگ

گوش ده گفته های نغز مرا

خُ نشود گر ز شعر لقت تنگ

مفلس مف اتن السن فلسن

هست بحر سبک بدین آهنگ

شارلات چه؟ ان ! مدیر شغل مهم

سویل مستفرنگ یزه رجال

عقل و هوش و لی اقت و تدبیر

ح مکر و تزویر و یله و نیرنگ

علم ، ترک زبان مادری است

دیپلمه چه؟ ! مسافرین فرنگ

دیپلمات ان  کسی که بتواند

گشت در هر دقیقه چندین رنگ

مجتهد ، شاربین آب فرات

که به سوی وطن کنند آهنگ

متخصص ، طبیب کم تحصیل

متواضع، ادیب بی فرهنگ

متهور چه؟ ! قاضی حق گوی

پشت که زند پا به نام و به ننگ

عاطفه ، حرف مفت و احساسات

لفظ یکی از های پوچ قشنگ

در معارف بود کمال الملک

وصله یکی از های نا همرنگ

شغل بی طفره کار بی تعطیل

شرب افیون و چرس و شیر ه و بنگ

دائم الحزن مرد با وجدان

درنگ که در این مملکت نموده

چه بود ص وت خوش مفرح قلب؟ !

چنگ مسکر واقعی است ناله

دائم السکر، عارف واصل

دائم الخمر، احمق الدنگ

شعر چه؟ ! جمله های نامربوط

ادبیات، شعر های جفنگ

روزنامه ، وسیله ی روزی

افترا تهمت و ، سهام خدنگ

معنی اعتراضِ قا نونی

قط خ ع اجری و وردن اردنگ

چوب تکفیر ، حربه ی علما

که فرستد حریف را به فرنگ

پاسخ حرف منطقیِ صحیح

عرّه و جفتک است و تیز و کلنگ

معنی سیمِ خالصِ رایج

لعبت شیک و شوخ و ساده و شنگ

خوب کم ، بد زیاد، منصف هیچ

زین سبب گشته است قافیه تنگ

خواه وزرای قدیم مسند

نامشان گشته سنگ قلما سنگ بعضی از سخن سرایان این عصر سعی داشتند هرچه بیشتر رنگ تازه به شعر خود داده، ازاسلوب شعرای سلف دور شوند و حتّی در این باب، در روزنامه ها و مجلات به اقتراحاتی پرداختند و گفتگوهایی در این زمینه به وجود آوردند که از همه جالب تر مقالات تقی رفعت درباره سنّت شکنی و ترک ضوابط قدیم در روزنامه تجدد، منطبعه تبریز و جواب مل کالشّعرای بهار در مجله دانشکده،

منطبعه تهران درباره سنّت گرایی و حفظ اسالیب کهن است. نتیجه این مناظرات و اقتراحات باعث شد که عامه ی مردم، بیش از پیش، ناظر جریان ادبی ایران باشند و نسبت بدان رغبت و اشتیاق بیشتری نشان دهند. صفحات بسیاری از روزنامه های عصر

مشروطه؛ مانند روزنامه رشت، نسیم شمال، کنکاش، صدای رشت، گیلان، صور اسرافیل و ایران نو وقف بر اشعار وطنی و سیاسی است و شعرا کلیه جریانات سیاسی عصر را در شعر خویش منعکسساخته و به طور طنز یا جد نسبت به آن انتقاد و اظهار نظر کرده اند.

مخالفت با هر نوع استعمار و مقاومت در برابر هر گونه بیدادگری شیوه شعرای این عصر

است. انعکاس کلیه وقایع این زمان را می توان در اشعار شعرایی مانند سید نصرالله تقوی، حسن وثوق، ادیب السلطنه سمیعی، فرصت الدوله شیرازی، فرّخی یزدی، عشقی، ایرج میرزا و جعفر خامنه ای یافت.

منظومه قیصر نامه ادیب پیشاوری و هجو او درباره ملکه ویکتوریا و تمجید از قیصر آلمان به

طور وضوح نمونه ی این گونه اشعار سیاسی است. حتّی اندکی قبل از نهضت مشروطه نیز منظومه هایسیاسی چندی سروده شده که مردم را متوجه اوضاع عصر نموده است. از آن جمله می توان قصیده ملا محمد باقر بواناتی به نام شمسیه لندنیه را نام برد.

شاعر مذکور، که ملقّب به ابراهی مخان معطّر است، در شعر خود اوضاع آینده را پیش بینی

کرده و به مردم ایران هشدار داده است که به جریانات سیاسی بیندیشند و در اندیشه آینده خویشباشند.شمسیه لندنیه با این ابیات شروع می شود:

گوش که بانگ نفیر روس برآمد

هوش که گوش از خروش کوس کر آمد

ولوله بر زن که صوت هلهله افزود

سلسله بفکن که فوت شیر نر آمد

از اشعار وطنیه ی دیگری که در این دوره بسیار مشهور و معروف بوده و عارف و عامی آن را است که در روزنامه ی نسیم شمال «! ای وای وطن! وای » می خواندند؛ مستزاد اشرف گیلانی به ناممنتشر گردید.

اینک چند بیت از آن منظومه:

گردیده وطن غرقه ی اندوه و محن، وای!

خیزید و روید از پی تابوت و کفن ، وای!

از خون جوانان که شده کشته درین راه

خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن، وای!

کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟

دردا که رسید از دو طرف سیل فتن، وای!

افسوس که اسلام شده از همه جانب

مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای !

تنها نه همین گشت وطن ضایع و بد نام

پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن ، وای!

بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز

سرخند از این غصه سفیدان چمن ، وای!

بعضی وزرا مسلکشان راهزنی شد

گشته علما غرقه در این لای و لجن ، وای!

سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا!

یک جامه ندارند رعیت به بدن، وای!

گاهی خبر آرند که سر عسکر روم ی

گه آستره ویران شده از شاهسون ، وای!

افسوس کزین خاک گهر خیز گهر زا

از چار طرف خاک به از مشک ختن ، وای!

ای وای وطن! وای!

ای وای وطن! وای!

رنگین طبق ماه

ای وای وطن! وای!

کو جنبش ملت؟

ای وای وطن! وای!

پا مال اجانب !

ای وای وطن! وای!

گمنام شد اسلام

ای وای وطن! وای!

نرگس شده قرمز

ای وای وطن! وای!

سرّی علنی شد !

ای وای وطن! وای!

محشر شده آیا؟!

ای وای وطن! وای!

آمد ب ه ا رومی

ای وای وطن! وای!

گردید مجزا

ای وای وطن! وای

کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟

شام و حلب و ارمن و عمان و عدن ، وای!

بر منظره قصر زر اندود و مطرّا

بنشسته درین بوم و دمن زاغ و زغن ، وای!

یک ذره ز ارباب ندیده است معیت

کارش همه فریاد حسین وای، حنسین وای

اشرف به جز از لاله غم هیچ نبوید

ای وای وطن! وای! ای وای وطن! وای!

کو بابل و زابل؟

ای وای وطن! وای!

جغد است صف آرا

ای وای وطن! وای!

بیچاره رعیت!

ای وای وطن! وای!

هر لحظه بگوید :

ای وای وطن! وای!

گاه در اشعار وطنیه این عصر انتقاد از وضع سیاست روز و تنبیه مردم، جنبه ی تمثیل و تعریض به خود می گیرد و طنز به جای جد می نشیند. سرودن این گونه منظومه ها که از مشکل ترین انواع نظم است؛ تنها از عهده ی شعرای توانا و با ذوق ساخته است، چه عدم توانایی شاعر، منظومه را خنک و مضحک می سازد و بسا که به جای تنبه، باعث مسخره و استهزاء می شود. علّامه فقید، دهخدا، شاعر توانایی است که در سرودن این گونه منظومه ها به حق سرآمد دیگران است. مقالات چرند و پرند و

اشعار طنز آمیز وی در روزنامه ی صور اسرافیل، به امضای دخو منتشر می شد.

قطعه ی رؤسا و ملّت او که در شمار هی بیست و چهارم روزنامه صوراسرافیل، در ستون چرند و پرند انتشار یافته؛ یکی از نمونه های زیبای این گونه اشعار و از بهترین مثنویات طنز آمیز شادروان دهخدا است.

ادوارد براون در تاریخ مطبوعات ایران در دوره ی مشروطیت، دراین باره می نویسد:

منظومه رؤسا و ملّت، چون به زبان مادری که با کودک خردسال خویش به صحبت »

می پردازد نگاشته شده؛ فهم کامل آن (برای انگلیسی زبانان) دشوار می نماید. از کلیه قطعات شعری مندرج در این مجموعه، منظومه ذیل بیشتر از همه از زبان ادبی معمول به دور می باشد. پیشوایان جامعه،علی الظاهر، به مثل یک مادر نادان و ملّت به مانند کودک علیل ناتوانی نمودار است که بالاخره در  نتیجه ی سوء تدبیر مادر، در میان بازوان وی زندگی را بدرود می گوید

خاک به سرم بچه به هوش آمده

گریه نکن لولو میاد می خوره

اهه اهه! ننه چته؟ گشنمه

چخ چخ سگ نازی پیشی پیش پیش

از گشنگی ننه دارم جون می دم!

ای وای ننه جونم داره درمیره!

بخواب ننه یکسر دو گوش آمده

گربه میاد بزبزی ر  می بره

بتّرکی این همه خوردی کمه

لای لای جونم گلم باشی کیش کیش

گریه نکن فردا بهت نون می دم!

گریه نکن دیزی دار ه سر میره !

دستم آخش ببین چطو یخ شده

سرم چرا انقده چرخ می زنه

خ خ خ خ جونم چت شده هاق هاق

آخ تنشم بیا ببین سرد شد

وای بچه ام رفت ز کف رودرود

تف تف جونم ببین ممه اَخ شده

توی سرت شیپیشه جا می کنه

وای خاله چشماش چرا افتاد به طاق

رنگش چرا -خاک ب ه سرم - زرد شد

ماند به من آه و اسف رود رود

گاه شعرایی مانند عارف، اوضاع سیاسی روز را در قالب غزل و تصنیف تشریح کرده،

عقاید خود را بیان می کردند. این گونه انتقاد ها و اظهار عقیده ها، چون در قالب منظومه های غنایی ایراد

می شود؛ چه بسا که اثر آن بیشتر و در تهییج افکار مؤث رتر واقع می شده است.

این غزل عارف که پس از فتح تهران و خلع محمد علی میرزا و پیشرفت مشروطه طلبانسروده شده؛ مبین این موضوع است:

پیام دوشم از پیر می فروش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد

ز خاک پاک شهیدان راه آزادی

برای فتح جوانان جنگجو جامی

کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت

صدای ناله عارف بگوش هر که رسید

بنوش باده که یک ملّتی به هوش آمد

هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

ببین که خون سیاوش چ ه سان به جوش آمد

زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

دهید مژده که لال و کر و خموش آمد

چو دف به سر زده، چون چنگ در خروش آمد

ولی به هر حال باید دانست که شعرای بزرگ این عصر در همان قالب های کهن و با همان سنّت و شیوه و استحکام کلام شعرای سلف درباره ی اوضاع و سیاست روز سخن رانده و مطالب خود را بیان می داشتند که از آ نجمله می توان از شاعر بزرگ این زمان، ملک الشّعرای بهار یاد کرد.شادروان مل کالشّعرای بهار که فنّ خاص او قصیده سرایی است؛ دربار هی اوضاع زمان خویش قصاید فراوانی سروده که در آ نها هم دربار هی سیاست داخلی و هم در موضوع سیاست خارجی بحث شده است. چکامه های این استاد فقید، در آن عصر در اکثر روزنام هها منتشر می گردید و با وجودی که در

سیاق سخن به طرز اساتید سلف می باشد؛ مع ذالک نحو هی تازه گویی در آن به چشم می خورد که این خود موجب انتشار و شهرت قصاید مزبور گردیده است. برای مثال چند بیتی از قصیده ی معروف بهار که در سال هزار و سیصد و سی و یک هجری قمری در « به جناب سر ادوارد گری » را تحت عنوان روزنامه حبل المتین، چاپ کلکته منتشر شده می آوریم:

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری

سخنی از من برگو به  سر ادوارد گری

کای خردمند وزیری که نپروده جه ان

نقشه پطر بر فکر تو نقشی بر آب

ز تولون جیش ناپلئون نگذشتی گر بود

داشتی پاریس اگر عهد تو در کف ، نشدی

انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد

با کماندار چیف ار فر تو بود همراه

ور به منچوری پلتیک تو بد رهبر روس

بود اگر فکر تو با عائله مانچو یار

ور بدی رای تو دای ر به حیات ایران

مثل است اینکه چو بر مرد شود تیره جهان

تو بدین دانش! افسوس که چون بیخردان

برگشودی در صد ساله فرو بسته ی هند

چو تو دستور خردمند و وزیر هنری

رای بیمارک بر رای تو رایی سپری

بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری

سوی آلزاس و لورن لشکر آلمان سفری

بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشخری

به بویر بسته شدی سخت ره حمله وری

نشد از ژاپون جیش کروپاتکین کمری

انقلابیّون بر ش اه نگشتند جری

این همه ناله نمی ماند بدون اثری

آن کند کش نه به کار آید ازو کارگری

کردی آن کار که افسوس جز از وی نبری

بر رخ روس و نترسیدی از دربه دری

اما از جهت قوالب شعری رایج در این عصر باید یا دآور شود که نوع مستزاد رواجی به سزا

یافته و مستزادهای بسیاری در این عصر سروده شده است که اکثراً دارای مطالب ارزنده و الفاظ منسجم است و به طور خلاصه می توان دوره ی مشروطه را از جهت شاعری دوره ی رونق مستزاد شمردو نام مرحوم ملک الشّعرای بهار را در صدر مستزاد قرار داد. اینک بندی چند از مستزاد معروف آنمرحوم که در شماره سی و یکم روزنامه طوس در تاریخ هزار و سیصد و بیست و هشت هجری قمری،انتشار یافته و دلیلی است بر جزالت و سلاست کلام آن استاد فقید:

عید نوروز است ، هر روزی به ما نوروز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

برق تیغ ما جهان پرداز و دشمن سوز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

آنکه داد از رادی و مردانگی داد وطن

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

یاد بادا ملّت تبریز و آن مردان کار

یاد باد آن فتنه زنجان و آن قربان علی

شام ایران روز باد

روز ما بهروز باد

جیش ما کین توز باد

با نسیم افتخار

حضرت ستار خان

اندر آذربایجان

شاد بادا جاودان

آن وطن را افتخار

وآن همه خو نریختن

یاد باد آن اردبیل و آن همه سنگین دلی

یاد بادا آن رحیم ناکس و آن جاهلی

یاد باد آن آتش افروزان پنهان دیار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وآن دوای روح پرور کش نباشد دسترس

وآن شفای عاجل و جنگاوری های سپس

وآن بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

وآن به حلق آویختن

وآن فساد انگیختن

وآن گروه دیوسار

وآن رحیم دردمند

جز به بیماری نژند

وآن همه رنج و گزند

لشکر وحشی شعار

شکل و قالب دیگری که در این دوره جای جای به چشم می خورد؛ مسمط است و چون ایننوع شعر از جهت تنوع قوافی یکی از انواع جالب شعر است؛ کم و بیش مورد توجه گویندگان قرار  گرفت و به حق مسمط های زیبا و منسجمی در این عصر به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شاهکار است. در خاتمه چند بند از مستزاد معروف ادیب الممالک را قرائت کرده، به سخن خویشخاتمه می دهم:

هنگام بهار آمد، هان ای حشرات الارض!

از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض

سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض

و آزار خلایق را دانید همیدون فرض

وقت است که بندد زین، دجال به جساسه

کژدم به کشیک آید ، در خانه چلپاسه

مسکین کشفان را سر، بیرون شود از کاسه

زنبور نر و ماده ، چون جعفر و عباسه

کن نوک سنان را تیز، ای عقرب جرّاره

زهر از بن دندان ریز، ای افعی خونخواره

از باد صبا بگری ز، ای پشه ی بیچاره

وز گربه همی پرهیز، ای موش ستمکاره

وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد

وز باد بهاری مست ، چون باده کشان گردد

باشند به صحرا یار ، گردند به خلوت جفت

بازند به یکدیگر، عشقی که نشاید گفت

ای رشک بزن خیمه، در زیر سبیل و ریش

در طرّه کدبانو، زیر بغل درویش

هان ای کنه لاغر! بین چشم به راه خویش

موی سگ و بال مرغ، کرک بز و پشم میش

هان ای جعل بیمار ! بگریز ز بوی مشک

کز بهر زکام تو، خرخانه پر است از پشک

در ریش امام شهر، سجاده فکن ای رشک

ای مار بیا در بام ، تا صی د کنی گنجشک

ای خرمگس عیّار، برگو به ملخ لبیک

هان ای شپش خونخوار! کن هم نفسی با کیک

ای کارتنه، برتن تاری دو چو جولاه ه

وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه

ای شب پره جولان زن، ای سرسره غوغا کن

ای خر چسنه بنشین ، هنگامه تماشا کن

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی  

 

 فرد، مفرده، که جمع آن مفردات است، عبارت است از بیتى مستقل و واحد که داراى معنى مستقل و بى نیاز از ابیات قبل و بعد است. استاد همایى مى‏نویسند: گاه ممکن است شاعر تماممقصود خود را در یک بیت تنها، گفته باشد که آن را در اصطلاح شعرا، بیت فرد یا بیت مفرد بهمعنى تک بیت و جمع آن را مفردات گویند.(5)

 ممکن است شاعرى به علت محدود بودن موضوع یا تنگى قافیه و یا دنبال نکردن شعر، فقط
بیتى در موضوعى خاص بگوید که معمولاً این قبیل اشعار را در بخش مفردات دیوانها ثبت
مى‏کنند:

مردى نه به قوت است و شمشیر زنى

 آن است که جورى که توانى، نکنى   

×××

زآن طفل اشک من همه خون شد که اوفتاد

  دوش از دریچه دل و امشب ز بام چشم  (عرفى)

د ×××

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت

 غمم چو تهمت یوسف دویده در بازار (عرفى)

تک بیت گویى،یکی از نمونه های والای شعر ایجازی است که شاعر می کوشد بیشترین  معنا را در کمترین لفظ در آن بگنجاند.  این قالب اگرچه معمولاً در تمام دوره ‏هاى ادبیات فارسى معمول بوده است؛ اما اوج آن در دوره ی سبک هندى و از دوره صفویه به بعد است؛

شود زگوشه نشینى فزون رعونت مرد

 سگ نشسته زاستاده سرفرازتر است (صائب)

×××

دلم به پاکى دامان غنچه مى‏لرزد

 که بلبلان همه مستند و باغبان تنها  (صائب)

×××

عمرا گر خوش گذرد زندگى خضر کم است

 ور به سختى گذرد نیم نفس بسیار است

در دوره ی معاصر نیز این قالب مورد توجه برخی از شاعران قرار گرفته است :

 

تک بیتی هایی از دکتر منصور رستگار فسایی

(لحظه های رستگاری)

با  هوای تازه  ، می سازیم ما
پس دراین بازی نمی بازیم ما
***
هر که در بند تو می افتد ، رهاست
هر که خاکت می شود، خود کیمیاست
***
گر تهی از خشم و کین بودیم ما
حافظ خلوت نشین بودیم ما
***
امشب شب تولد صدها ستاره بود 
برق شهاب ، روشنى جشنواره بود
***
توفان صد دریا به ساحل می برم من
صد ماجرا از بهر یک دل می خرم من
***
فردا ، همیشه نیست  در این دریا
می گفت آن شکسته زورق بی فردا
***
ای گریز پا رؤیا، در سکوت این شبها
میهمان چشمم باش، بی بهانه ها، تنها
***
هر چند می روم  به حریفان نمی رسم
با پای و دست  بسته ،  به پایان نمی رسم
***
بسکه در بی پهنه ، گمراهیم ما
راه بی اغاز می خواهیم ما
***
گرچه دیگر در سیاهی نیستیم،
حیف شد عمری که در شب زیستیم
***
رهنورد راه تاریکیم ما
بی خبر از دور و نزدیکیم ما
***
رازی  که اشکار است پنهان شدن ندارد
پنهان أشکارا، قفل زبان ندارد
***
خیمه یی ، داریم اندر دست باد
 خانه ی اسودگان      اباد باد
***
روزگار این است ، بی تابی مکن
نیست رستم مرده  ،  سهرابی مکن
***
تاسیاوش وار ، پاک  و سرکشی  
طعمه سودابه های اتشی
***
تا به رزمگه بهرام ،  تازیانه اش  گم شد
 جان فدای میهن کرد، ،  پهلوان مردم شد
***
از نگاهت رنگ می گیرد بهار
وز رخت گلگونه جوید  لاله زار
***
مرا تنها در این ویرانه ها ، مگذار
مرا در خلوت ایینه جا مگذار
***
در جوانی کار در دست دل است
روز پیری ، کارها با عاقل است
***
بیهوده  عمر برسر مستی گذاشتیم
این عقل ِ پیر ،روزِ جوانی نداشتیم
***
یک دم زدن ، قدم زدن عمر کار داشت
هر دم زدن ، هزار قدم ،گیرو دار داشت
***
 آن کس که خاک بهر  اقامت گزیده بود
طعم  گناه ادم و حوا  چشیده بود
***
حسرت بود ونبود ندارم
بیمی از این گنبد کبود ندارم
***
اندیشه ای از گنبد دوّار ندارم
زیرا که غم اندک و بسیار ندارم
***
بهار،  اینه دارِ عروسِ گلها شد
کلید بخت که گم گشته بود ، پیدا شد
***
هرجا که غروب سرخ رامی بینم
بیمرگی  لاله ها  ، روا می بینم 
*** 
دل شوره ی  خیر و شر به جا خواهد ماند
شب همسفر ستاره ها خواهد ماند

***

من دست و پا شکسته ی این چرخ ناکسم
شرمنده ام که دیر به میخانه می رسم
***
ان کس که گزد لب از پشیمانی
اقرار کند به جهل و نادانی
***
با مُهر شبانه روز باطل شده ایم
چون ماهی مرده روی ساحل شده ایم
***
دیشب غمی  به خانه ی دل من سر زد
دیدت که با منی، در دیگر زد
***
بازهم دل بیقراری می کند
گریه چون ابر بهاری می کند
***
بازهم شب گشت و روزم شد سیاه
شد نگاهم بی نصیب ازان نگاه 
***
بازهم سوزان شهابی شب شکاف
در پی سیمرغ شد تا کوه قاف
***
قهر کردی تب گریبانم گرفت
بازهم  اه تو دامانم گرفت
***
گرچه   فریاد من به ماه رسید
باز هم این شب سیاه رسید
***
تا که دستم به دست جام نشد
قصه ی غصه ام تمام نشد
***
خانه ی نوبهآر مهمانی است
کوچه ی اسمان چراغانی است
***
متاعت دلبرا همتا ندارد
مکن حاشا که این حاشا ندارد
***
هر که بود از پاکی خود شرمسار
دامنش  شد لکه دار لکه دار
***
سر در کمند دام زبان اوران مباش
ماران گشاده اند  دهان ،  بی زبان مباش
***
زان نمی گیرد  دلم بی او قرار
کاتشی در سینه دارم پایدار
***
عشوه  ی چشم سیاهت دیدنی است
خنده های روی ماهت دیدنی است 
***
منصور را نخواست   که ناحق به دار کرد
داری که بود نوبت کارش ، فرار کرد
*** 
تا دار می بینم به پا ، جایی من از دور
منصور را بینم که پر می گیرد  از گور
***
خواست منصور که سردار شود
دست تقدیر سرِ دارش کرد
***
از بس که داشت بانگ اناالحق شور
نشنید کس جواب انا المنصور  (: منم منصور )
***
بس که منصود میل ِ  بالا داشت
دار را نردبان خود پنداشت
***
ایا منم ان مرده بر گشته  از گور
یا باز منصوری دگر ، گردیده مامور ؟
***
باید چنارها را پیشینه دار کردن
وانگه دوباره منصور  بالای دار  کردن
***
منصور , انتشار به بالای دار یافت
تا صد هزار  چاپِ   دگر، انتشار یافت
***
منصور تا به دار شد و افتخار یافت
تا صد هزار سال دگر انتشار یافت
***
پاییز خنده کرد که جنگل تباه شد
امد بهار وباز خزان روسیاه شد
***
چون که منصور نا کجا   را دید 
دار خود را به دوش عیسی دید
***
سربه داران را مباهی  ساختند
دار شان را تخت شاهی ساختند
***
کسی از مادر منصور پرسید
چه زادی ؟ گفت داری بهرِ خورشید 
***
هر که دلی طالب دیدار داشت 
هرچه که می خواست ، سر ِ دار داشت
***
منصور نام دار  ز کاری که کرده بود
شد دار شرمسار زکاری که کرده بود
***
اب توبه  نمی کند خاموش
اتش التهاب ان اغوش
***
ماجرای مرا که می دانی :
کشته ی ان شبم که می مانی
***
بوی  غریب فاصله می داد ان نگاه
اغاز درد  بود، نه پایان اشک و اه
***
دور ترین ره که دل ازار بود
فاصله ی زیر و سر دار بود
***
جان مجنون  بهر لیلی ، بیقرار
هست چون  منصور ، در بالای دار
***
سر فرازیهای مشهوری خوش است
ماجرای دار منصوری خوش است
***
هرکه دل و دیده ی بیدار داشت
با شب زلف تو سروکار داشت 
***
رو به سوی حضرت حق می کنم
دفع شر با خیر مطلق می کنم
***
نام نیک تو نام بهار است
نام خرم ترین لاله زار است
***
گیرم خدا گناه فراموش می کند
من طعم  ان ، چگونه فراموش می کنم 
***
تاچند می گویی مرا امشب نه ، فردا
کشتی  مرا زاین ماجرا ، امشب ، نه فردا
***
شام تلخ بینوایان  روز شد
عبرتی از بهر پند اموز شد
***
بر نمی دارد کسی از خواب ، سر
تا ببیندمرگ می کوبد به در
***
راه بهشت خواست نشانم دهد ز دور
در چاله باخت جان  و نشان داد راه گور
***
هر جا که باغی هست  وگلزاری
پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد
***
ما شاعران درد زمان را می نویسیم
پس لرزه ای اسمان را می نویسیم

 

                                  منابع:

1ـ شمس قیس رازى: المعجم فى معاییر اشعار العجم، ص 30.

2ـ سروده‏هاى فرزاد، به اهتمام دکتر منصور رستگار فسایى، نوید شیراز، ص 315.

3ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى، جلد اوّل ص 93.

4ـ همانجا ص 94.

5ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى ص 101.

 

6- منصور رستگار فسایی-1380- انواع شعر فارسی-انتشارات نوید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد