دکتر منصور رستگار فسائی

کتاب سال حافظ

کتاب سال حافظ معرفی شد "شرح تحقیقی دیوان حافظ" تالیف دکتر منصور رستگار فسایی از سوی مدیر مرکز حافظ‌شناسی به‌عنوان کتاب سال حافظ برای سال ۱۳۹۵ معرفی شد. به گزارش ایسنا، دکتر کاووس حسنلی، یکشنبه ۱۸ مهرماه در نشست علمی تخصصی یادروز حافظ که در مرکز اسناد و کتابخانه ملی فارس در شیراز برگزار شد، گفت: "شرح تحقیقی دیوان حافظ" کتابی گرانمایه از استاد محترم جناب آقای دکتر منصور رستگار فسایی ست که به همت انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی در سال گذشته منتشر شده است. او ادامه داد: ویژگی‌های این کتاب گرانسنگ آن‌گونه است که از همان آغاز انتشار به سادگی می‌شد پیش‌بینی کرد که نظر حافظ‌شناسان و حافظ‌پژوهان را به شایستگی جلب خواهد کرد و در جایگاه «کتاب سال حافظ» انتخاب خواهد شد. حسنلی گفت: مرکز حافظ‌شناسی که همواره آثار منتشرشده در پیوند با حافظ را رصد و آثار برتر را به بهانه‌های گوناگون معرفی می‌کند، امسال با بررسی کتاب‌های منتشرشده در سال ۱۳۹۴ با رای داوران حافظ‌شناس کتاب "شرح تحقیقی دیوان حافظ" را به عنوان برترین کتاب سال در حوزه حافظ‌شناسی انتخاب کرد. وی اضافه کرد: استاد دکتر رستگار فسایی، که کارنامه‌ای درخشان و پر برگ و بار دارند و در حوزه‌های گوناگون قلم زده‌اند، پیش از این نیز در پیوند با حافظ آثاری منتشر کرده بودند. نخستین اثر ایشان مجموعه مقالات کنگره‌ بین‌المللی حافظ است که در سال ۱۳۵۰ در دانشگاه شیراز برگزار شد. این مجموعه مقالات در سال ۱۳۵۲ به کوشش آقای دکتر منصور رستگار فسایی در مرکز نشر دانشگاه شیراز انتشار یافت. حسنلی ادامه داد: از استاد دکتر رستگار به‌جز مجموعه مقالات یادشده و نیز کتاب "حافظ و پیدا و پنهان زندگی" سخنرانی‌ها و مقالات گوناگون در پیوند با حافظ منتشر شده است. هم‌اکنون دو کتاب دیگر نیز از ایشان در دست چاپ است: "کلمات آتش‌انگیز" و "شرح مختصر دیوان حافظ" وی گفت: اما کتاب شش‌جلدی "شرح تحقیقی دیوان حافظ" گسترده‌ترین و جامع‌ترین اثر آقای دکتر رستگار فسایی در پیوند با حافظ است. این کتاب دست‌کم سه پشتوانه‌ استوار داشته؛ نخست تجربه‌ بیش از نیم قرن مطالعه، پژوهش و تدریس استاد دکتر رستگار عزیز در حوزه‌های حافظ‌پژوهی. دوم درنگ و دقت علمی ایشان در تمام نوشته‌هایی که تا پیش از این کتاب درباره حافظ و شعر و اندیشه او منتشر شده است. سوم هم پرهیز از یکسویه‌روی، یک‌جانبه‌نگری و تحدید شرح به سلیقه‌ای خاص. مدیر مرکز حافظ‌شناسی گفت: راست آن است که بنیادی‌ترین ویژگی شعر حافظ، تراکم معانی در کمترین واژگان و معماری شگفت او در سخنی لایه لایه و تودرتوست. بی‌توجهی به این ویژگی بنیادی از کلام حافظ، یعنی ناقص ماندن شناخت او. حسنلی اضافه کرد: خوشبختانه در این شرح همان‌گونه که شارح محترم گفته‌اند هنر شاعری حافظ مقدم بر دیگر فضیلت‌های او دیده شده است. در شرح تحقیقی دیوان حافظ هر سروده از حافظ (غزل و غیر غزل) در پنج بخش مستقل معرفی و شرح شده و اساس کار این کتاب چاپ شادروان خانلری بوده، اگر چه در برخی موارد از چاپ‌های دیگر هم استفاده شده است. وی گفت: دکتر رستگار در این کتاب، از میان واژه‌های هر شعر یا با توجه به پیام آن نامی برای آن شعر برگزیده و برنهاده و پس از متن هر شعر، در پنج بخش به شرح زیر به بررسی آن شعر پرداخته که شامل بررسی ساختار شعر (بررسی شکل بیرونی و درونی، از جمله انواع موسیقی‌های موجود در سراسر شعر)، نوع شعر (نوع محتوا، زمان و مکان سرایش، وضعیت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی موجود در شعر و مضمون کلی شعر)، معنی واژه‌های شعر (توضیح واژه‌های کلیدی با توجه به معنی آن در بافت کلام)، معنی بیت‌های شعر (توضیح در باره معنای کلی بیت، و شرح آن با گوشه چشم به شرح‌های گوناگون و متفاوتی که از برخی ابیات شده است) و منابع شناخت بهتر شعر (معرفی برخی از منابع قدیم و جدید که در پیوند با بیت مورد نظر مطلبی یا نظری در آن‌ها آمده است و می‌تواند در فهم و شناخت بیشتر، سودمند باشد). حسنلی همچنین گفت: مرکز حافظ‌شناسی بجز انتخاب کتاب سال حافظ گاهی به حافظ شناسان برجسته جهان «نشان درجه یک علمی حافظ‌شناسی» نیز اهدا می‌کند. این نشان نخستین‌بار در اردیبهشت سال ۱۳۸۶ شمسی به پروفسور شارل هانری دو فوشه‌کور (مترجم فرانسوی) به پاس ۵۰ سال فعالیت در پیوند با زبان و ادبیات فارسی و نیز ترجمه دیوان کامل حافظ اهدا شد. او ادامه داد: پروفسور جیوانی ماریا درمه، مترجم و شارح دیوان کامل حافظ به زبان ایتالیایی (در اسفندماه ۱۳۸۶ شمسی)، دکتر سلیم نیساری (در مهرماه ۱۳۸۷) و استاد بهاءالدین خرمشاهی (در مهر ماه ۱۳۸۸) نشان درجه یک علمی حافظ‌شناسی را از مرکز حافظ‌شناسی دریافت کرده‌اند. کد خبر: 95040117597 خبرنگار : 71157چاپ رستگار از شرح غزلیات حافظ می‌گوید ما با یک «شاعر» سر و کار داریم منصور رستگار فسایی می‌گوید، در هر نوع تفسیر شعر حافظ، ما با یک "شاعر" سر و کار داریم که "شعر" تنها ابزار هنری بیان اندیشه‌های اوست و همین "عمل شاعرانه او"ست که سبب شده است تا "شعر"ش در قرن‌های متمادی پس از وی، در مردم چنان اثری بگذارد که همه فارسی‌زبانان و دوستداران "شعر" در شعر وی گمشده خود را بیابند و بشناسند. به گزارش ایسنا، منصور رستگار فسایی مجموعه شش‌جلدی «شرح تحقیقی دیوان خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی» (بر اساس تصحیح خانلری) را در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی منتشر کرده است. در پی انتشار این مجموعه، گفت‌وگویی با این استاد ادبیات و پژوهشگر انجام داده‌ایم که در پی می‌آید. - با توجه به وجود شرح‌های مختلفی که از دیوان حافظ وجود دارد، ضرورت پرداختن به این شرح برای شما چه بود؟ - این‌که چرا به تالیف "شرح تحقیقی دیوان حافظ" پرداختم، داستانی مفصل دارد. نخست این‌که من فردوسی و حافظ را دو روی سکه هویت ایرانی می‌دانم، دوم این که قرن‌هاست حافظ مونس و همدم ایرانیان و فارسی‌زبانان بوده است و من نیز در خانه پد ری، با حافظ‌خوانی بزرگ شده‌ام و طبعا به حافظ علاقه‌ای ویژه یافته‌ام، ولی پرداختن به حافظ، در متن تحقیقات ادب در من از سال 1350 آغاز شد. در سال 1349 که کارم را در دانشگاه شیراز با تدریس زبان و ادبیات فارسی آغاز کردم، دانشگاه شیراز سرگرم تهیه مقدّمات برگزاری کنگره بین‌المللی حافظ و سعدی بود که قرار بود از 7 تا 11 اردیبهشت سال 1350 در شیراز برگزار شود. پیش از آن تاریخ، اگر چه کنگره هزاره فردوسی در 1313 و کنگره هفتصدمین سال تصنیف گلستان و بوستان سعدی در 1316 شمسی به همت شادروان علی‌اصغر حکمت شیرازی در تهران برگزار شده بود، اما هنوز هیچ کنگره مهم و خاصی درباره حافظ در ایران برپا نشده بود و برگزاری این کنگره، آن هم در شیراز که زادگاه و محل دفن این دو شاعر بی‌همتاست، می‌توانست بیش از همه به نگرش به حافظ و اهمیّت او و شعر ش در فرهنگ ایرانی تأکید بگذارد و آن را همچون آن دو کنگره از اهمیتی تاریخی برخوردار بسازد. به‌علاوه، از آن‌جا که این کنگره بین‌المللی نخستین همایش بزرگ ادبی بود که در شیراز برپا می‌شد و دانشگاه شیراز میزبانی آن را برعهده داشت، دانشگاه همه توان مادی و معنوی خویش را به کار گرفته بود تا آن را به بهترین وجهی برگزار کند و به‌راستی چنین کرد. شادروان دکتر علی‌محمد مژده و آقای دکتر حسن خوب‌نظر کارهای علمی و اجرایی کنگره را برعهده داشتند و با لیاقت و درایت کامل ،مقدمات کار را فراهم می‌آوردند و من هم از همان آغاز در کمیته انتشارت آن کنگره فعالیت داشتم و سرانجام این کنگره باشکوه در نارنجستان قوام برگزار شد و به دلیل برنامه‌ریزی عالی و شرکت بسیار ی از حافظ‌شناسان بزرگ ایرانی و خارجی و ارائه مقالات علمی و تحقیقی ارزنده، برگزاری آن کنگره بزرگ به عنوان نقطه عطف بسیار مهمی در سعدی‌پژوهی و تحقیقات حافظ‌شناسی دوره معاصر به ثبت رسید و دو جلد مجموعه سخنرانی‌های ارائه‌شده در آن کنگره که در سال 1352 به کوشش اینجانب در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز به چاپ رسیده و بارها تجدید چاپ شده است، می‌تواند کیفیت ممتاز این کنگره را به خوانندگان نشان دهد. - یعنی برگزاری این کنگره در روند کار و ذهنیت شما تاثیرگذار بود؟ - بله، من از آن کنگره درس‌های فراوانی آموختم و حافظ و سعدی را بهتر شناختم و از آن زمان بود که حافظ در ذهن من جایگاهی خاص پیدا کرد و در کنار فردوسی نشست که همیشه به وی عشق ورزیده‌ام و از آن هنگام بود که به این نتیجه رسیدم که فردوسی و حافظ، دو روی سکّه فرهنگ و تمدن و منش‌های ایرانی هستند که باید به سخن و اندیشه آنان بسیار توجه کرد و هویت ملی و فرهنگی ایرانی را از آنان آموخت. به‌تدریج حافظ را از زاویای ناشناخته‌تر و در معانی وسیع‌تری شناختم و لسان‌الغیب را صدرنشین علاقه‌های علمی و ادبی خویش ساختم و در سال‌های طولانی تدریس در دانشگاه شیراز و دانشگاه‌های دیگر در ایران و خارج از کشور کوشیدم تا همیشه با حافظ باشم، حافظ را تدریس کنم و او را بهتر بشناسم و بشناسانم و برای رسیدن به این هدف سال‌ها طرح تحقیقی معنی‌شناسی حافظ را دنبال می‌کردم. - مثلا چه کارهایی برای حافظ انجام دادید؟ - گاهی دانشجویانم را به حافظیه می‌بردم و کلاس‌های درس حافظ را در آن‌جا برگزار می‌کردم و سال‌ها در عصرهای شنبه برای گروهی از حافظ‌دوستان در یکی از حجره‌های حافظیه حافظ‌خوانی می‌کردم. در هر سمینار و مجمعی که سخن از حافظ می‌رفت، با علاقه و رغبت فراوان شرکت می‌جستم و به سخنرانی و عرضه مقاله می‌پرداختم و در کوشش‌هایی که برای نام‌گذاری "روز حافظ" و ایجاد مرکز حافظ‌شناسی و انتشار مجله حافظ‌پژوهی و انجمن دوستداران حافظ صورت می‌گرفت، شرکت مستقیم داشتم و در سال‌های اخیر و در دوران بازنشستگی نیز برنامه‌های حافظ‌خوانی و فال حافظ را در شبکه‌های جهانی اینترنتی ارائه می‌کردم. ماحصل آن‌که در این 40 سال، حافظ عشق زندگی ادبی من بود و پیوسته می‌کوشیدم تا با اشتیاق فراوان، هر چه را که درباره حافظ نوشته می‌شود، بخوانم و حافظ‌پژوهی را یاد بگیرم و در این میان، خواندن و یادداشت‌برداری از مقالات و کتاب‌هایی که در شرح نکات، کلمات، ترکیبات، جمله‌ها، مصرع‌ها، ابیات و اشعار حافظ نوشته شده بود، به کار همیشگی و علاقه دائمی من تبدیل شده بود و همین انس دیرین و روزافزون با حافظ و شعر وی به تدریج سبب شد تا به این نتیجه برسم که باید شرحی بر دیوان خواجه بنویسم که برآیند نگاهی محققانه به شعر حافظ باشد. - درباره ویژگی‌های شرحی که می‌خواستید بنویسید می‌گویید؟ چه چیزهایی مدنظرتان بود؟ - چیزهایی که مدنظرم بود این بود که شرحی باشد که جنبه سلیقه‌ای، احساسی و فردی نداشته باشد و با نظم و طرحی خاص، شعر حافظ را به عنوان یک کلّ هنری ببیند و آن را مثل یک کلاس درس تحلیلی و تحقیقی، از منظرهای جداگانه صورت و معنا و هنرهای شاعرانه مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد و به خواننده نیز این فرصت را بدهد تا با دیدگاهی باز از چگونگی هدف‌ها، درونمایه‌ها، نظرگاه‌های خاص شاعر، در ارتباط با اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دوران او که به نوعی در تولد شعرش اثر گذاشته‌اند، آشنا شود و تأثیرپذیری‌ها و تأثّرگذاری‌های حافظ را بشناسد و از عقاید و نظرهای متفاوتی که محققان درباره اشعار و افکار شاعر داشته‌اند آگاه شود. شرحی که با کارهای دیگرکه تا کنون نوشته شده است، در دید و طرح و برخورد با شعر تفاوتی اساسی داشته باشد و بتواند دیوان حافظ، این اثر بزرگ را که به دلیل ساختار شاعرانه و ایهامات و ابهاماتی که برخاسته از کیفیت شاعرانه و نگرش مستقل و خاص حافظ است و هنوز ناشناخته مانده است، با روشی حتی‌المقدور علمی و فارغ از سلیقه‌ها و برداشت‌های فردی بشناساند و معرفی کند. شرحی که به حافظ‌دوستان نشان دهد که حافظ به معنی کامل و دقیق و علمی کلمه، "شاعر " است، نه چیز دیگر و این سخن بدان معناست که حافظ نه ناظم است، نه معلّم اخلاق و سیاست و دین و رندی و قلندری و ...؛ او همه شهرت و آوازه و موفقّیت خویش را به خاطر "شاعری" به دست می‌آورد نه به خاطر هیچ وظیفه و رسالت دیگری. مسلما مقصود از این سخن آن نیست که حافظ معلم یا عارفی عالم و دیندار و حافظ قرآن نیست، بلکه هدف بیان این نکته است که حافظ اگرچه ممکن است همه یا بعضی از این عناوین را داشته باشد، اما آن‌چه موجب مطرح شدن و نامدار شدن وی شده است و شهرت عرفان و دانایی و قرآن‌دانی وی را در همه جا مطرح کرده است، فقط "شعر و شاعری" او بوده است و اگر چنین نبود، کدام عالم و عارف و رند و قلندر و ناظم و حافظ قرآن و حتی شاهان و وزیران و بزرگان قرن هشتم را سراغ دارید که به خاطر فقط علم و عرفان و رندی و قلندری و نظم و حفظ قرآن مجید، یا پادشاهی و وزارت، به چنان مقام و منزلت جاودانه‌ای که حافظ در تاریخ ادبی ما بدان دست یافته است، رسیده باشد. - ممکن است در این‌باره بیشتر توضیح بدهید. - حافظ حتی وقتی که اخلاق و عرفان و رندی و مدح و مرثیه و پدیده‌های اجتماعی و سیاسی و دینی دیگر را هم در کلام خویش مطرح می‌سازد هنوز دقیقا از موضع یک "شاعر" سخن می‌گوید و شاعرانه می‌بیند، شاعرانه می‌اندیشد و تحلیل می‌کند و شاعرانه سخن می‌گوید و شاعرانه در مخاطبان خود اثر می‌گذارد و همین نکته سبب می‌شود تا در هر نوع برداشت و تفسیر و تبیین شعر حافظ، نخست به این نکته توجه داشته باشیم که ما با یک "شاعر " سر و کار داریم که "شعر" تنها وسیله و ابزار هنری بیان اندیشه‌های اوست و همین "عمل شاعرانه او"ست که سبب شده است تا "شعر" او در قرن‌های متمادی پس از وی، در مردم چنان اثری بگذارد که همه فارسی‌زبانان و دوستداران "شعر" در شعر وی گمشده خود را بیابند و بشناسند و به او ایمان بیاورند و گنگان خواب‌دیده در سخن وی حرف دل و خواب ناگفته و ناشنیده خویش را بیابند و کلام پرابهام و ایهامش را که چون الماسی درخشان و تراشیده و هنرمندانه و زیباست، تا حد سخن قدیسان و پاکان الهی تأثیرگذار، بالا ببرند. آن را تفسیر و تاویل کنند، با آن فال بگیرند و در هر موقعیت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، از خلال شعر حافظ، پیامی متناسب با دوران خویش بیابند و به شاعر جاودانه خویش ببالند و او را بستایند، بنابراین باید به یاد داشته باشیم که هر صفت خوب و والایی را که به حافظ نسبت می‌دهیم، شایسته اوست ولی همه فرع بر شاعر ی اوست و هیچ چیزی نباید اهمیت هنر شاعر ی وی را تحت‌الشّعاع قرار دهد و شاعری حافظ را از ذهن ما بزداید؛ زیرا شعر حافظ کمال سخن فارسی و معنای تأثیرگذاری هنر را در جامعه نشان می‌دهد و علاوه بر آن که از همه امتیازات ادبی سخن سعدی و فردوسی و دیگر بزرگان شعر فارسی بر خوردار است، دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است که نتیجه زندگی شاعرانه حافظ و یگانه شدن شاعر با شعر اوست و این همان است که آوازه‌خوان را با آوازش یکی می‌کند. ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف نظم و سخن گفتن دری داند ( 10/174) و به همین دلایل بود که بر آن شدم که "شرح تحقیقی دیوان حافظ" را فقط به توضیح و تبیین غزل حافظ محدود نسازم و به شرح همه اشعار غزل و غیرغزل او بپردازم تا حافظ و شعرش را بهتر بشناسانم، بنابراین، تفسیر و تحلیل همه دیوان حافظ به هدف عمر من تبدیل شد و از هنگامی که این فکر را در ذهن پروردم و تا زمانی که آن طرح را به اجرا گذاشتم، با توجه کامل به این هدف که "شرح تحقیقی دیوان حافظ" باید درباره "شعر حافظ" باشد، سال‌ها وقت شبانه‌روزی و عمر خویش را باحوصله و بی‌شتاب صرف تهیه و تألیف این شرح کردم و بارها نمونه کارهایی را که در این مورد انجام داده بودم، با دانشجویان کلاس‌های حافظ و برخی از صاحب‌نظران حافظ‌شناس در میان نهادم و کوشیدم تا نقاط ضعف و قوت آن را بشناسم و در آن تجدید نظر کنم و بخش‌هایی را از آن به لحاظ صورت و معنا، حذف، اضافه یا بازنویسی کنم و در نهایت، با استفاده از همه منابع علمی و قابل استنادی که بدان‌ها دسترسی داشتم، آن را به مراحل پایانی برسانم و امیدوارم "شرح تحقیقی دیوان حافظ"، که به بیش از 2000 صفحه بالغ شده است، وسیله انتقال علمی و تحقیقی شعر حافظ باشد به نسل معاصر و کسانی که طالب شناختی معقولانه، متفاوت و متعادل از شعر او هستند، تا چه قبول افتد و که در نظر آید. شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا / بر منتهای همّت خود کامران شدم (2/314) - شما سال‌های بسیاری را با حافظ مانوس بوده و به او پرداخته‌اید، پس از کار سترگ شرح غزلیات حافظ، حافظ را چگونه یافتید؟ - من هر روز که با حافظ همنشین می‌شدم با دنیای نامکشوف دیگری روبه‌رو می‌شدم که با آن‌چه در روز پیش و گاهی ساعتی پیش یافته بودم، متفاوت بود. سخن و معنا در شعر حافظ با شعر تمام شاعران ایران متفاوت است، سخنی است مواج و پرجاذبه و الماسگون که هر لحظه خواننده را با یک شگفتی لفظی و معنایی نوظهور غافلگیر می‌کند، در هنگام خواندن و تفسیر و شرح دیوان حافظ، اغلب انسان دچار سرگشتگی و حیرتی می‌شود که ناشی از شاعرانگی محض حافظ است، شرحی را درباره بیتی می‌نویسیم ولی ساعتی دیگر و روزی دیگر، همان بیت با کرشمه‌ای تازه جلوه می‌کند که تعبیر و تفسیری متفاوت از اندیشیده‌ها و نوشته‌های پیشین را به ذهن می‌آورد، گویی شعر حافظ اقیانوس پردامنه‌ای است که هیچ لحظه آن همانند لحظات پیشین یا پسین نیست و به همین جهت است که نمادها، تصاویر و حتی لغت‌ها در ساختار شاعرانه سخن حافظ گاهی از ظرفیت‌های شناخته‌شده قاموسی خود فراتر می‌روند و معانی تازه‌ای بر آن‌ها تحمیل می‌شود و به بافت و ترکیب معنایی و هنری سخن وی شکلی تازه می‌دهد و تو را مجبور می‌کند که بیشتر بیندیشی و عمیق‌تر فکر کنی و علت همه اختلافاتی که در فهم و دریافت و شرح شعر حافظ وجود دارد، همین ظرفیت خلاقه و ایهام‌ها و ابهاماتی است که موجب تفسیر پذیریز ی شعر حافظ و تأویل هرمونتیکی آن می‌شود. اما هر مفسری که با استقلال خواسته است پای خویش را از چارچوب سنتی و پیروی و اسارت متون کهن رها کند و دریافت خود را منعکس کند، طبعا دست به نوعی ساختارشکنی است زده است و این موارد در کار شارحان دیوان حافظ اندک نیست. - در رویارویی با دنیای معاصر، حافظ به روایت رستگار چگونه تعریف می‌شود؟ - وقتی غزلی از حافظ را می‌خوانیم و شرح می‌دهیم، باید به خاطر داشته باشیم که حافظ در قرن هشتم هجری در شیراز می‌زیسته است و در این دوران عوارض فاجعه‌بار حمله مغول در همه زمینه‌ها، همچون دیگر نقاط ایران‌زمین آشکار شده بود و به بنیادهای سیاسی و اجتماعی و اخلاقی جامعه آسیب فراوان وارد ساخته بود، عصر عرفای بزرگ به پایان رسیده بود، خاندان‌های بزرگ و اصیل که حافظ هنر و فرهنگ و ادب بودند، ریشه‌کن شده بودند، رفاه مادی و اجتماعی به فقر و تهیدستی و ذلت تبدیل شده بود و شیراز در بخش عمده‌ای از دوران زندگی حافظ در بی‌ثباتی کامل، جنگ قدرت، فسادهای اخلاقی و اجتماعی غوطه‌ور بود و تحت سلطه تازه به دوران رسیده‌های بی‌فرهنگ، بی‌خردان عالم‌نما و ریاکاران هزارچهره گرفتار آمده بود و حافظ و شاعران عهد وی، دیگر با دنیای ایران‌اندیش فردوسی، یا معنویت سترگ مولانا و جهان خردمندانه و حکمت‌آمیز عالم و عارفی چون سعدی فاصله‌ای بی‌نهایت پیدا کرده بود. گذشته‌ها برای حافظ معنای بهشت گم‌شده را داشت که نه زلال میهن‌پرستی فردوسی را داشت، نه معنویت روحانی شمس و مولانا در آن دیده می‌شد و نه از جهان‌بینی سعدی که دنیا و آخرت را در پیوندی معنادار در گلستان و بوستان و غزلیاتش منعکس می‌کرد اثری مانده بود. حافظ در چنین دورانی در جست‌وجوی انسان حماسی فردوسی ، شور و التهابات عاشقانه نظامی و عرفان پر از صفا و پاکی و شور و جذبه مولانا و رندی و سرزندگی‌های سعدی، با حسرتی که از هر انسان آشنا با تاریخ و فرهنگ و تمدن قوم خویش انتظار می‌رود، گذشته را پاک و منزه و قدسی می‌بیند و دنیای همزمان خود و "حال خویش" را پر از آلودگی‌های نفسانی و تیره و تاریک می‌بیند، اما من در شرح تحقیقی حافظ کوشیده‌ام تا حافظ را فقط و فقط "شاعری" در این عصر بحران‌زده ببینم و اثرش را فارغ از القائات گذشتگان و قهرمان‌سازی‌های آن‌ها ببینم و با آن به عنوان واقعیتی به نام "شعر" روبه‌رو شوم و چون یک معلم که در کلاس درسش "شعر" را با اصالت‌ها و خواص ذاتی آن درس می‌دهد، شرح کنم. مطالب مختلف مربوط به شعر حافظ و ویژگی‌های آن را را با نظم و قاعده‌مندی و انسجام از هم تفکیک کنم و به هریک مستقلا بپردازم و به همین جهت هر "شعر حافظ" را از پنج زاویه مختلف نگریسته‌ام و همه دیوان را بر حسب همان الگوی خاص شرح کرده‌ام که مسلما می‌تواند در آینده کامل‌تر و جامع‌تر هم
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

وطن، زبان فارسی و شعر مشروطه

وطن، زبان فارسی و شعر مشروطه،

دکتر ماشاءالله آجودانی

 

 

سال‌ها پیش از آن که رضاشاه به حکومت برسد، در عصر رونق صنعت چاپ و انتشار در ایران، خود به خود و به طور طبیعی، زبان فارسی تنها زبان اصلی و مهمی بود که کار نشر در شکل عمومی آن، با آن آغاز شده بود. و این امر آن اندازه طبیعی و بدیهی بود که جای چون و چرا نداشت، چرا که زبان دیگری را در ایران توان آن نبود که به عنوان زبان "نوشتار" برگزیده شود و این جریان طبیعی بدون بخشنامه و امر و نهی، خود به خود سیر خود را طی می‌کرد وطن: معنای جدید وطن به عنوان یک واحد جغرافیایی و سیاسی مشخص که با مفهوم ملیت و حاکمیّت سیاسی ملت‌ها ارتباط تنگاتنگ دارد، در فرهنگ بشری سابقه‌ی چندان دیرینه‌ای ندارد. در ایران در دوره‌ی ناصری و در جریان نهضت مشروطه‌خواهی، در نتیجه‌ی آشنایی با مظاهر فرهنگ و مدنیت غرب، مفهوم جدید وطن، به عنوان یک عنصر فرهنگی، به فرهنگ ایران راه یافت. البته تا این معنی جذب فرهنگ ملت ایران بشود سال‌ها طول کشید. همین نکته را عارف در یکی از گزارش‌های خود متذکر شده است، می‌گوید: « اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف وطنی ساخته‌ام که ایرانی از ده هزار نفر، یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه. تنها تصور می‌کردند وطن شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده باشد.» (۱) نه تنها در کشور ما، بلکه به عقیده‌ی «مدرنیست»‌ها(۲) در غرب هم، وطن در مفهوم جدید آن ـ که یکی از مفاهیم مهم و محوری ناسیونالیسم است و با معنای «ملت» و «دولت ملی» ارتباط تنگاتنگ دارد ـ چندان سابقه‌ی دیرینه‌ای ندارد، چرا که ناسیونالیسم خود پدیده‌ای است جدید در تاریخ. پدیده‌ای که به قول آنتونی اسمیت اگر مورخان در تاریخ ظهور و بروز آن اختلاف داشته باشند، دانشمندان علوم اجتماعی، اختلافی ندارند. به عقیده‌ی اینان «ناسیونالیسم نهضت و ایدئولوژی جدیدی است که در نیمه‌ی دوم قرن هیجدهم در اروپای غربی و آمریکا ظهور کرد».(۳) حتی بر سر بروز و ظهور اولیه‌ی آن در اروپای غربی یا آمریکا نیز تفاوت نظر وجود دارد، چنان که بِنِدیکت اندرسون، زادگاه اصلی آن را آمریکا می‌داند. اریک هابسبام مورخ و تاریخ‌شناس برجسته معاصر که یکی از مهم‌ترین تحقیقاتش را با عنوان «ملت‌ها و ناسیونالیسم از ۱۷۸۰» میلادی، در ۱۹۹۰ میلادی [۱۳۶۹ شمسی] منتشر کرده است، نخستین فصل کتاب خود را به بررسی چند و چونِ مفهوم جدید «ملت»، «وطن»، «زبان ملی» و «دولت ملی» در فرهنگ‌ها و منابع مشابه اختصاص داده است. هابسبام با بررسی چاپ‌های مختلفِ «فرهنگ آکادمی سلطنتی اسپانیا» به این نتیجه می‌رسد که در این فرهنگ، تا قبل از سال ۱۸۸۴ میلادی، کلمات «دولت»، «ملت»، و «زبان» به معنای جدید آن به کار نرفته است. به گفته‌ی او در چاپ نخستِ فرهنگ اسپانیایی که در ۱۷۲۶ میلادی منتشر شده است، وطن (patria ) یا صورت بیشتر رایج آن tierra به معنای محل، محله و زمینی که انسان در آن زاییده شده باشد، به کار رفته است.(۴) کم و بیش نزدیک به همان معنی و مفهومی که عارف قزوینی سال‌ها پیش به آن اشاره کرده است و با بیان این سخن که «تصور می‌کردند وطن شهر یا دهی است که انسان در آن جا زاییده باشد»، تفاوت دو مفهوم و دو تصور قدیم و جدید وطن و کاربردِ ‌آن‌ها را باز نموده است. در واقع مفهوم جدید وطن آن‌گاه در قلمرو فرهنگ اروپایی پدیدار شد که بورژوازی جدید در حال رشد، بنیان نظام قرون وسطایی فئودالیسم را متزلزل ساخت. در نتیجه، ضربه‌های اساسی بر کلیسای کاتولیک « مظهر وحدت سیاسی جامعة‌ غربی» (۵) وارد آمد و وحدت سیاسی ملی که با معنای جدید وطن ملازمت تمام عیار داشت، به عنوان مقّوم قومیّت و ملیّت جایگزین آن شد. در ایجاد این تصویر و تصوّرِ جدیدِ وطن، نظام اجباری آموزش و پرورش همگانی و وسایل ارتباط جمعی جدید و مهم‌ترین آن صنعت چاپ یا به گفته‌ی اندرسون Print Capitalism و دگرگون شدن مفهوم «زمان» و رسمی شدن زبان گفتار به عنوان زبان رسمی و ملی برای نگارش و گفت‌وگو، نقش اساسی داشته است.(۶) در ایران نیز مفهوم جدید وطن عمدتاًً در دوره‌ی ناصری ـ تحت تأثیر اندیشه‌ی غربی ـ به طور مشخص شناخته و معرفی گردید. در حالی که پیش از آن و پیش از پیدایش فلسفه‌ی ناسیونالیسم در اروپا، «عناصر سازندة آن در ایران وجود داشته و شناخته گردیده بود»(۷)، حتی « احساس نوعی همبستگی در میان افراد جامعه‌ی ایرانی (براساس مجموعة‌ آن عوامل که سازندة مفهوم قومیّت هستند) در طول زمان وجود داشته» (۸) است. بنابر این اغراقِ نهفته در سخن عارف قزوینی را نباید نادیده گرفت. این که فلان ایرانی با کاربردِ کلمه‌ی «وطن»، ده یا شهری را که در آن زاییده شده بود، منظور می‌کرد، الزاماً بدان معنی نبود که تصوری از «ایران» و ایرانی بودن خود نمی‌داشته است. تصوری که دست کم در تاریخ ایران در هزار سال پیش در یک متن معتبر ادبی و حماسی یعنی شاهنامه‌ی فردوسی به روشن‌ترین جلوه‌ها خود را باز نموده و بازسازی کرده است (۹) و در چند قرن متوالی ـ با همه‌ی گسست‌هایی که در تاریخ ایران اتفاق افتاده بود ـ صورت آشنایی از آن در گوشه و کنار متون ادب فارسی، حضور کم و بیش مشخصی داشته است.(۱۰) حضور کم و بیش مشخصی که از پسِ برافتادن حکومت خلفای عباسی و از دوره‌ی ایلخانان مغول به بعد و به بخصوص از دوره‌ی حکومت صفوی، تداوم تاریخی بارز و آشکار یافته است. تداومی که به «ایران» و «ایرانی» هویت خاص خود را می‌بخشید. هویتی که اگر چه از مفهوم جدید ملی فاصله داشت، اما نظیر چنان هویتی را در دنیای «پیش مدرنِ» جوامع غربی و در کشورهایی که در غرب از آن‌ها به عنوان کشورهای با سابقه‌ی تاریخی یاد می‌کنند، کشورهایی چون فرانسه و انگلیس، به آسانی نمی‌توان نشان داد.(۱۱) قوام و دوام این هویت تاریخی به طور بنیادی و اساسی، بسیار عمیق‌تر و استوارتر از آن چیزی است که هابسبام در تحقیقات خود بدان توجه و اشاره کرده است و با لیت و لعل و اما و اگر نوشته است که: « واحدهای سیاسی مستقل و نسبتاً بادوامی چون چین، کره، ویتنام و احتمالاً ایران و مصر اگر در اروپا قرار می‌داشتند به عنوان ملت‌‌های تاریخی محسوب می‌شدند».(۱۲) فقط برای نمونه و برای این که حد و حدود آگاهی‌های تاریخی ایرانیان را درباره‌ی‌ « ایران» و «ایران زمین» نشان دهم، بخش‌هایی از کتاب ارزشمند و کم‌نظیر «نزهه‌القلوب» حمدالله مستوفی «متوفی ۷۵۰ هـ .ق) را که در قرن هشتم هجری نوشته شده است، در زیر می‌آورم. این نمونه‌ها را از آن جهت می‌آورم تا خواننده خود ببیند که در دنیای «پیش‌مدرن»، چگونه «ایران» هم در مفهوم سیاسی و هم در مفهوم تاریخی آن، معنای روشن داشته است و مهم‌تر از آن مفهوم سیاسی جغرافیای آن با تعبیر «ایران زمین» چه مناسبتی با متصرفات سیاسی حکومت‌های وقت داشته است و چگونه مفهوم «ایران شهرِ» عصر ساسانی را تداعی می‌کرده است. نزهه‌القلوب کتابی است که درباره‌ی جغرافیای «ایران» و سرزمینِ «ایران زمین» نوشته شده است. یعنی هم شامل مطالبی است درباره‌ی ایران اصلی و هم شامل مطالبی است درباره‌ی مناطق و سرزمین‌هایی که از لحاظ سیاسی و حکومتی و اداری جزو متصرفات حکومت ایران به حساب می‌آمدند و به همین جهت جزو بخشی از خاک سیاسی ایران در داخل «ایران زمین» قرار می‌گرفتند. حال آن که اگر منطقه‌ای جزو متصرفات سیاسی حکومت ایران نبود، ولی خراج‌گزار ایران بود، جزو ایران زمین قلمداد نمی‌شد، چنان که درباره‌ی دو ارمنیه‌ی اصغر و اکبر می‌نویسد: « ارمنیه‌الاصغر داخل ایران نیست و از آنجا هر سال سه تومان بر سبیل خراج به ایران می‌دهند و ارمنیه‌الاکبر داخل ایران است.»(۱۳) و نیز درباره‌ی مکران می‌نویسد: «‌مکران ولایت وسیع است و خارج ملکِ ایران و شرحش در آخر خواهد آمد، اما چون خراج به ایران می‌دهد و داخل عملِ [یعنی حساب دخل و خرج مالیات] کرمان است، به این قدر ذکرش در اینجا کردن در خور بود.»(۱۴) اطلاعات نزهه‌القلوب صرفاً به مباحثی درباره‌ی ایران و شهرها و ولایت‌های مهم ایران زمین محدود نمی‌شود. کوه‌ها، رودخانه‌ها، دریاها و دریاچه‌ها، معادن و مهم‌تر از آن‌ها راه‌ها و شوارع و حتی بازارها و خیابان‌های مهم شهرهای ایران زمین را هم در بر می‌گیرد. یعنی نقشه‌ی روشن و کاملی از وضعیت کلی جغرافیای ایران و متصرفات آن در معنای سیاسی آن به دست می‌دهد. در شرح کلی ایران زمین و نسبتِ شهرهای آن با قبله، چنین می‌گوید:«قبله تمامیت ایران زمین ما بین مغرب و جنوب است ... و به حسب افق طول و عرض بُلدان [= شهرها ]، قبله هر موضع را با دیگر ولایت تفاوتی باشد و ولایت عراقین [عراق عجم و عرب] و آذربایجان و اران و موغان و شیروان و گشتاسفی و بعضی گرجستان و تمام کردستان و قومس و مازندران و طبرستان و جیلانات و بعضی خراسان را باید که چون روی به قبله آرند، قطب شمالی از پسِ پشت سوی گوش راست بود... و ولایت ارمن و روم و دیار بکر و ربیعه و بعضی گرجستان را از آنچه شرح داده شد میل به طرف مشرق باید کرد و ولایت بصره و خوزستان و فارس و شبانکاره و کرمان و دیار مفازه و قهستان و بعضی خراسان را میل به جانب غرب این شرح باید کرد تا روی به قبله درست آید، و مکران و هرمز و قیس و بحرین را روی به مغرب مطلق باید کرد...»(۱۵) اگر مکران خراج‌گزار ایران است و در جای دیگری چنان که گذشت آن را از ایران زمین صریحاً خارج کرده، اما روم و بخش مهمی از آسیای صغیر در این دوره جزو متصرفات ایران زمین و زمین‌های آن بخشی از ایران زمین است. بنابر این مفهوم «ایران زمین» در دوره‌ی مستوفی هم دربرگیرنده‌ی ایران اصلی (core) است و هم دربرگیرنده‌ی زمین‌ها و ولایت‌هایی که از لحاظ سیاسی جزو متصرفات ایران است. چون در همین دوره سمرقند و بخارا نه خراج‌گزار ایران بوده‌اند و نه جزو متصرفات ایران، نامی از آن‌ها به میان نیامده است. برای این که معنی ایران اصلی از معنی ایران زمین که بیشتر مفهومی سیاسی است و دربرگیرنده‌ی هم ایران اصلی و هم متصرفات سیاسی آن است، باز نموده شود، بخش دیگری از نوشته‌ی مستوفی را نقل می‌کنم. در این بخش «در کیفیتِ اماکن ملک روم» می‌نویسد: « و آن قریب شصت شهر است و سردسیر است ... علما گفته‌اند که چون رومیان بیت‌المقدس را خراب کردند و از آنجا برده بردند، حق تعالی بر ایشان خشم گرفت و از آنجا [روم] اسیر و برده بردن رسم فرمود ... و مؤلف کتاب گوید که زندگانی بد ماست که این زمان برده از ایران به روم می‌برند ... حدود مملکت روم تا ولایت گرجستان و ارمن و سیس و شام و بحر روم پیوسته است. حقوق دیوانی‌اش در این زمان سیصد و سی تومان بر روی دفتر است و در زمان سلاجقه زیادت از یک هزار و پانصد تومان این زمانی بوده است و شهر سیواس اکنون معظم بلاد آنجاست.»(۱۶) چنان که دیدید روم [ترکیه کنونی] در این دوره جزو متصرفات حکومت ایران و بخشی از ایران زمین است و به همین جهت از «حقوق دیوانی» آن سخن گفته می‌شود. اما آن جا که در همین متن، مستوفی از سرِ دردمندی می‌نویسد که : « از ‌زندگانی بد ماست که این زمان برده از ایران به روم می‌برند»، منظور او از ایران ـ ایران بدون پسوند زمین ـ همان ایران اصلی (core) و حکومت ایران است که جدا از متصرفاتش، در طول تاریخ مفهوم جغرافیایی و سیاسی مشخصی داشته است. درست به همین دلیل وقتی از شهرهایی چون «ری» یا «تبریز» سخن می‌گوید، از آن‌ها به عنوان معظم‌ترین شهرهای ایران و نه ایران زمین یاد می‌کند، بدین عبارت : «‌ری از اقلیم چهارم است و امّ‌البلاد ایران و به جهت قدمت آن را شیخ‌البلاد خوانند.»(۱۷) و یا درباره‌ی تبریز می‌نویسد: « دارالملک آذربایجان در ما قبل مراغه بوده است و اکنون شهر تبریز است و آن نَزِه‌ترین و معظم‌ترین بلاد ایران است، حقوق دیوانی آذربایجان در زمان سلاجقه و اتابکان قریب دو هزار تومان این زمان بوده است...»(۱۸) این مفهوم ایران، ایران اصلی، اگر چه با مفهوم «اقلیم چهارم» همانندی و نزدیکی بسیار دارد، چرا که مهم‌ترین شهرهای ایران و البته نه همه‌ی آن‌ها، در اقلیم چهارم واقع شده است، اما با مفهوم «ایران زمین» یکی نیست، یعنی مترادف آن نیست. «ایران زمین» صورتی دیگر از مفهوم بسیار قدیمی‌تر و کهن‌تر است در گذشته به عنوان «ایران شهر» وجود داشته است و سابقه‌ی آن، آن گونه که تحقیقات کم‌نظیر، دست اول و پرنکته و حوصله‌سوزِ جراردو نولی (Gherardo Gnoli ) نشان داده است به عصر ساسانی می‌رسد. یعنی در عصر ساسانی بود که مفهوم و ایده‌ی «ایران» و «ایران شهر» پرداخته گردید و رواج یافت.(۱۹) ظاهراً در دوران اسلامی، «ایران زمین» بر طرح و اساس همان مفهوم قدیمی « ایران شهر» بازسازی گردید و رواج تازه یافت. آن چه که مهم است در هر دو مفهوم، حوزه‌ی متصرفات سیاسی ایران، نقش مهم و محوری داشته است. البته بررسی دقیق این نکات و مفاهیم، و مسائل مربوط به «ایران»، «ایران شهر»، «ایران زمین»، « مملکت»، «ممالک»، «مملکت ایران» و «ممالک محروسه ایران» ـ مفهومی که تا این اواخر یعنی تا اواخر حکومت قاجار هنوز کاربرد فعال داشت ـ در حوصله‌ی این مقاله نمی‌گنجد. غرض از طرح اجمالی این مطالب در این جا و اشاره‌ی کلی به پاره‌ای از مفاهیم که شرح آن‌ها گذشت، این بوده است که نشان دهم تداوم مفهوم تاریخی و سیاسی ایران در ایران اسلامی و به خصوص در دوره‌ی پیش از حکومت صفوی، چگونه بوده است و در وجدان آگاه ایرانی‌های با فرهنگ چگونه درک می‌شده است. چنان که مستوفی وقتی به ایران و وضعیت و موقعیت آن در زمانه‌ی خود می‌نگرد، ایران و موقعیت آن را در بستر استمرار تاریخی آن نیز می‌نگرد و این استمرار تاریخ ایران، در دیدِ او آن اندازه بدیهی و ملموس است که بدون هیچ اما و اگری، گذشته‌ی کفرآمیزش را با حالِ اسلامی‌اش یک جا و در تداوم تاریخی آن مورد بحث قرار می‌دهد: « ... به چند نوبت که جامع‌الحساب ممالک نوشتیم تا اول عهد غازان خان ... یک هزار و هفتصد و چند تومان بوده است و بعد از آن به سبب عدل غازان خان که در ولایت روی به آبادانی نهاده بود، به مبلغ دو هزار و صد تومان و کسری می‌رسید و اکنون همانا نیمة‌ آن نباشد، چه اکثر ولایات از این تحکمات و تردّد لشکرها برافتاده است، دست از زرع بازداشتند و در مسالک‌الممالک آمده که در هجدهم سال از پادشاهی خسروپرویز که آخرین سال زمان کفر بود ... جامع‌الحساب مملکت [= کشور] او نوشتند چهارصد بار هزار هزار و بیست هزار دینار زر سرخ بوده است که اکنون آن را عوامل می‌خوانند و به قیاس این زمان هشتاد هزار و چهار تومان رایج باشد، و در رساله ملکشاهی آمده که در عهد سلطان ملکشاه سلجوقی، بیست و یک هزار و پانصد و چند تومان زر سرخ بوده است و دیناری زر سرخ را دو دینار و دو دانک حساب کردندی که پنجاه هزار تومان و کسری بودی. خرابی و آبادانی جهان از این قیاس توان کرد ...»(۲۰) و همو باز در استناد به فارسنامه بلخی درباره‌ی گذشته‌ی تاریخ کشورش و درباره‌ی فارس چنین می‌نویسد: «‌در فارس‌نامه آمده است که مملکت فارس دارالملک پادشاهان ایران بوده است و مشهور است که ایشان [را] اگرچه بر تمامت ایران حکم داشته‌اند، ملوک فارس خوانده‌اند و قدرت و شوکتشان چنانکه اکثر پادشاهان ربع مسکون خراج‌گزار ایشان بوده‌اند».(۲۱) این نوع آگاهی‌های روشن و آشکار درباره‌ی ‌هویت تاریخی کشوری با قدمت ایران را نمی‌توان به آسانی نادیده گرفت و به ضرب و زورِ تئوری‌های «مدرنیست»‌ها و تلاش بی‌فرجام دنباله روان ایرانی آن‌ها، ایران و هویت ایرانی آن را محصول حکومت پهلوی اول و بازآفریده‌ی جریانی به نام «ملت سازی» (nation – building ) به شمار آورد. یکی از سه مقوله‌ی مهمی که بِنِدیکت اندرسون، در کتاب ارزشمندش بر اساس آن نظریه‌ی خود را درباره‌ی پیدایش ملت‌ها و ناسیونالیسم تدوین کرده است مربوط می‌شود به مسئله‌ی «زبان». اندرسون معتقد است، که در دنیای پیش مدرن، جوامع بزرگ براساس زبان مقدس ـ زبان کتب مقدس ـ تشکل می‌یافته‌اند و زبان گفتار معمولی (vernacular ) و غیرمقدس را در تشکل آن جوامع بزرگ نقشی نبوده است. اگر چنین نظریه‌ای درباره‌ی تاریخ غرب و بسیاری از کشورها صدق کند، در مورد ایران و درباره‌ی شرق جهان اسلام که زبان فارسی زبان اصلی این منطقه بوده است، به هیچ وجه مصداقی ندارد. اندرسون با بررسی پاره‌ای از تحقیقات درباره‌ی نقش زبان لاتین در اروپای غربی به این نتیجه می‌رسد که تا قبل از قرن شانزدهم میلادی، تنها زبانی که بدان تعلیم داده می‌شد و نوشته و آموخته می‌گردید، لاتین بوده است، و کم کم از قرن شانزدهم به بعد و به جهت رشد صنعت چاپ، زبان گفتارِ رایج و غیرمقدس آغاز به رشد کرد و به مرور جایگزین زبان لاتین ـ زبان مقدس ـ شد. از قول مارک بلوخ (Marc Bloch ) درباره‌ی زبان کتابت در اروپای غربی در دوره‌ی قرون وسطی می‌آورد که:‌ لاتین نه تنها زبانی بود که (مسائل مختلف) به آن زبان تدریس می‌شد، بلکه تنها زبانی بود که اصولاً تدریس می‌گردید. نیز اضافه می‌کند که تأکید بلوخ بر این که لاتین تنها زبانی بود که تدریس می‌شد، آشکارا نشان دهنده‌ی قداست زبان لاتین و نیز نشان‌دهنده‌ی این واقعیت است که زبان دیگری شایستگی تدریس را نداشت. در ادامه‌ی همین بحث و در تأیید نظرش به تحقیق دو محقق دیگر درباره‌ی کتاب و چاپ کتاب استناد می‌کند تا قبل از سال ۱۵۰۰ میلادی، ۷۷ درصد کتاب‌های منتشر شده به زبان لاتین بوده، و بعد می‌گوید از ۸۸ متن چاپ شده در پاریس در ۱۵۰۱ میلادی، به استثنای ۸ تای آن‌ها، بقیه همگی به زبان لاتین نوشته شده بودند، اما بعد از ۱۵۷۵ میلادی اکثر کتاب‌های چاپ شده به زبان فرانسه بود. نیز در اهمیت نقش زبان مقدس، زبانی که او آن را زبان حقیقت truth – language می‌نامد می‌نویسد: در قرن هفدهم، هابز (Hobbes ) (۱۶۷۸ ـ‌۱۵۸۸) چهره‌ی محبوب و شناخته شده‌ی قاره‌ اروپا بود، چرا که نوشته‌هایش را به زبان حقیقت [= مقدس] نوشته بود، اما برخلاف او شکسپیر (۱۶۱۶ ـ ۱۵۶۴) که نوشته‌هایش به زبان رایج گفتار بود، تقریباً در خاک اروپا ناشناخته بود.(۲۲) براساس همین دیدگاهش، درباره‌ی قداست زبان عربی می‌نویسد: « در سنت اسلامی تا همین دوره‌های اخیر، قرآن لفط به لفظ ترجمه ناشدنی بود ( و به همین جهت هم ترجمه ناشده باقی ماند) چرا که حقیقت الهی (Allah’ s truth ) فقط از طریق علایم حقیقی ـ و جایگزین ناشدنیِ ـ زبان نوشتاری عربی، دریافتنی بود».(۲۳) اندرسون نمی‌دانست که در شرق جهان اسلام و در یکی از بخش‌های حوزه‌ی زبان فارسی و ایران تاریخی یعنی در ماوراءالنهر که جزء خراسان بزرگ بود، در دوره‌ی حکومتِ ابوصالح منصور ابن نوح سامانی، یعنی در بیش از هزار سال پیش، در نیمه‌ی دوم قرن چهارم هجری، با اجازه و فتوای فقها و علمای شهرهای مختلف، متن عربی تفسیر محمدبن جریر طبری به زبان فارسی ترجمه شد و داستان این ترجمه و اجازه‌ی فقها در آغازِ متن ترجمه شده‌ی همان تفسیر چنین آمده است که کتاب تفسیرمحمدبن جریر طبری را از بغداد در چهل مصحف آورده بودند و این کتاب به زبان تازی و به اسنادهای دراز بود و چون خواندن کتاب و درک و فهم عبارات آن ـ بدان جهت که به تازی نوشته شده بود ـ بر امیر منصور ابن نوح سامانی دشوار بود، به این فکر افتاد که کتاب به زبان فارسی ترجمه شود. « پس علماء ماوراءالنهر را گرد کرد و این از ایشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردانیم. گفتند روا باشد خواندن و نوشتن تفسیر قرآن به پارسی مرآن کس را که او تازی نداند، از قول خدای عزّ و جل که گفت: وِما اَرسلنا مِن رَسولٍ اِلّا بِلِسانِ قَومِهِ. گفت من هیچ پیغامبری را نفرستادم مگر به زبان قوم او، آن زبانی که ایشان دانستند. و دیگر آن بود که این زبان پارسی از قدیم بازدانستند از روزگار آدم تا روزگار اسمعیل پیغامبر (ع)، همه پیغامبران و ملوکان زمین به پارسی سخن گفتندی، و اول کس که سخن گفت به زبان تازی اسمعیل پیغامبر (ع) بود، و پیغامبر ما صَلّی اللهُ علیه از عرب بیرون آمد و این قرآن به زبان عرب بر او فرستادند، و اینجا بدین ناحیت زبان پارسی است و ملوکان این جانب ملوک عجم‌اند. « پس بفرمود ملک مظفرابوصالح [منصور ابن نوح سامانی] تا علماء ماوراءالنهر را گرد کردند و از شهر بخارا ... از شهر بلخ ... از باب الهندو ... از شهر سمرقند و از شهر سپیجاب و فرغانه و از هر شهری که بود در ماوراءالنهر، و همه خط‌ها بدادند بر ترجمة این کتاب که این راه راست است.»(۲۴) بدین ترتیب برای نخستین بار قرآن و تفسیر آن ـ در قرن چهارم هجری ـ به زبان فارسی ترجمه شد و همین کار آغازی شد برای نوشتن تفسیر قرآن و ترجمه‌ی آن به زبان فارسی، چنان که در فاصله‌ی یکی دو قرن، چندین تفسیر به طور مستقل در زبان فارسی نوشته شد(۲۵) و این سنت یعنی نوشتن تفسیر قرآن به زبان فارسی در مناطقی که زبان فارسی رواج داشت، همچنان ادامه یافت... و این نشان‌دهنده‌ی اهمیت زبان فارسی است در ایران و در منطقه‌ای که از آن به شرقِ جهان اسلام یاد می‌کنند. آگاهی‌ها و دلبستگی‌ها عمیق و شگفت‌انگیزی را نسبت به این زبان، در آن دوره‌ی تاریخی و دوره‌های مختلف تاریخ ایران می‌توان نشان داد. دلبستگی‌هایی که به طور آگاهانه به زبان فارسی به عنوان بخشی از هویت تاریخی و کهن سال ایران و به عنوان زبانِ رایجِ منطقه‌ی وسیع و مهمی از «ایران زمین» می‌نگریسته است. پیشینه‌سازی (re – archaization ) شگفت‌انگیزی که در آغاز متن مهمی چون ترجمه‌ی تفسیر طبری و در توجیه اقدام مترجمان آن دیده‌ایم و به شیوه‌ی اغراق‌آمیزی مدعی آن بود که « از روزگار آدم تا روزگار اسمعیل پیغامبر (ع) همه پیغامبران و ملوکان روی زمین به پارسی سخن» می‌گفتند، از آن نوع پیشینه‌سازی‌هایی است که در «باور» و «آگاهی» جمعی یک جامعه، «حال» آن جامعه را به «گذشته» آن پیوند می‌دهد. پیوند می‌دهد تا آینده‌شان را در استمرار گذشته‌شان پی‌افکنند.(۲۶) و این یعنی باز آفرینی و تجدید، و هم تحکیم یک هویت. نیمه‌ی دوم قرن چهارم هجری اوج دورانی است که ایرانی‌ها از پس حمله‌ی اعراب و تجزیه‌ی امپراتوری ایران، تلاش‌های گسترده و آگاهانه‌ای را در شکوفایی زبان فارسی و اعتلای سنت‌های ایرانی خود پی‌می‌افکنند. در همین قرن است که ابومنصور عبدالرزاق وزیر دانشورش یعنی ابومنصور محمدبن عبداله‌المعمری را به جمع آوردن دهقانان و فرهیختگان خراسان برای نوشتن شاهنامه‌ای به نثر فرمان می‌دهد. و این همان شاهنامه‌ای است که مقدمه‌ی آن به عنوان «مقدمه قدیم شاهنامه» در دست و معروف است. و باز در همین قرن است که حاصل تلاش ابوالمؤید بلخی، ابومنصور محمدبن عبدالله المعمری و دقیقی طوسی، عالی‌ترین تجلی خود را در شاهنامه فردوسی و در زبانی استوار به نمایش می‌گذارد و در همین شاهنامه فردوسی است که تصویر و تصوّر «هویت ایرانی» و «ایران» به بهترین شیوه‌ها بازسازی و بازآفرینی می‌شود، و قرن‌ها خاطره‌ی آن در وجدان فرهنگی و تاریخی مردم این منطقه زنده می‌ماند. زبان فارسی پاسدار و حامل اصلی این خاطره‌ی تاریخی نه تنها زبان گفتار رایج بخش مهمی از مردم این سرزمین بوده که به فارسی سخن می‌گفتند، بلکه به عنوان زبان مشترک ـ چه گفتاری و چه «‌نوشتاری» ـ تنها وسیله‌ی ارتباط همه‌ی مردمی بود که در این حوزه‌ی بزرگ فرهنگی می‌زیستند و زبان گفتار روزانه‌شان با فارسی متفاوت بود. اهمیت این ویژگی‌ زبان فارسی در یکی از متن‌هایی که در قرن چهارم و در فاصله‌ی سال‌های ۳۶۷ تا ۳۸۰ هجری به نظم درآمده است، به وضوح بیان شده است. در دیباچه‌ی همین متن یعنی کتاب «دانشنامه» که در دانش ریاضی منظوم شده بود، حکیم میسری چنین می‌گوید: چو بر پیوستنش بر، دل نهادم فراوان رای‌ها بردل گشادم که چون گویمش من تا دیر ماند وُ هر کس دانشِ او را بداند بگویم تازی ار نه پارسی نغز ز هر در، من بگویم مایه و مغز وُ پس گفتم زمین ماست ایران که بیش از مردمانش پارسی‌دان وگر تازی کنم نیکو نباشد که هر کس را از او نیرو نباشد دری گویمش تا هر کس بداند و هر کس بر زبانش بر، براند(۲۷) چنان که دیدید میسری با آن که بر هر دو زبان تازی و فارسی تسلط داشته است، با این استدلال که این جا سرزمین ایران است و بیش‌ترِ مردمش فارسی‌دان، دانشنامه را به زبان فارسی دری به نظم درآورده است. فارسی در طی قرن‌ها ـ و با آن که عربی در دوره‌هایی زبان علمی منطقه بوده است ـ همین ویژگی اساسی و بنیادی‌اش را هم با عنوان زبان رایج گفتار بخشی از مردم ایران و هم به عنوان زبان مشترک گفتار و « نوشتارِ» همه‌ی مردم ما حفظ کرده است. بنابر این ادعاهای پنهان و آشکاری که مدعی است زبان فارسی با تحکّم و قلدری رضا شاه پهلوی و به زور نظام اجباری و آموزش همگانی عصرِ او به عنوان زبان رسمی به مردم ایران تحمیل شده است، از نوع جعلیات و تبلیغات پا در هوایی است که پایه و اساس تاریخی ندارد. اشتباه نشود منظور من تأیید سیاست‌های فرهنگی دوره‌ی پهلوی نیست. مخالفت آشکارم را با آن سیاست‌ها پیش‌ترها نوشته و گفته‌ام.(۲۸) منظورم واقعیت‌ها و واقعیت تاریخ است. واقعیتی که نشان می‌دهد سال‌ها پیش از آن که رضاشاه به حکومت برسد، در عصر رونق صنعت چاپ و انتشار در ایران، خود به خود و به طور طبیعی، زبان فارسی تنها زبان اصلی و مهمی بود که کار نشر در شکل عمومی آن، با آن آغاز شده بود. و این امر آن اندازه طبیعی و بدیهی بود که جای چون و چرا نداشت، چرا که زبان دیگری را در ایران توان آن نبود که به عنوان زبان «نوشتار» برگزیده شود و این جریان طبیعی بدون بخشنامه و امر و نهی، خود به خود سیر خود را طی می‌کرد. به همین جهت در ایران، زبان اصلی و عمومی روزنامه‌هایی که تا پیش از مشروطیت منتشر شده بودند، از روزنامه‌های میرزا صالح شیرازی (کاغذ اخبار)، و از «وقایع اتفاقیه» گرفته تا روزنامه‌هایی چون «روزنامه دولت علیه ایران»، روزنامه‌ی «ملتی» یا روزنامه‌ی «ملت سنیه ایران»، روزنامه‌ی «دولت ایران»، روزنامه‌های «وقایع عدلیه»، «نظامی» ، «مریخ»، «شرف»، «تربیت» و روزنامه‌هایی که در شهرستان‌ها منتشر می‌شد، نظیر روزنامه‌ی «ملتی»، «تبریز»، «احتیاج»، «ادب»، «کمال» که در تبریز و روزنامه‌ی «فرهنگ» که در اصفهان منتشر می‌شدند فارسی بوده است و اگر یکی دو روزنامه چون «روزنامه علمیّه» در تهران که به سه زبان فارسی، عربی و فرانسوی و یا روزنامه‌ی «الفارس» در شیراز به زبان فارسی و عربی منتشر می‌شدند، بدان معنا نبود که زبان دیگری و در این مورد خاص عربی یا زبان‌هایی چون آذربایجانی و کردی و بلوچی را در ایران آن مایه و اعتبار می‌بود که می‌شد به آن زبان‌ها روزنامه‌ی عمومی منتشر کرد. روزنامه‌ی «الفارس» هم که در دوره‌ی حکمرانی ظل‌السلطان در ۱۲۸۹ قمری با مدیریت میرزا تقی کاشانی برپا شد، فقط سه شماره‌ی آن به فارسی و عربی منتشر شده بود و بخش عربی آن در واقع ترجمه‌ی همان بخش فارسی بود و ظاهراً «برای سهولت استدراک عربهای [آن] حدود چنان مقرر شد که یک سمتِ روزنامه را به زبان عربی ترجمه نمایند»(۲۹) و پس از سه شماره در شماره‌ی (۴) همان روزنامه درباره‌ی حذف بخش عربی چنین نوشتند: «‌از آن راهی که نوشتن عربی روزنامه و ترجمه آن اسباب تعویق و تعطیل نمره‌ها می‌شد و نگاشتن آن نیز چندان لازم نبود و زحمت مباشرین این عمل مضاعف می‌گردید، لهذا چنین شایسته دیدند که نمره‌های آتیه بدون ترجمه عربی باشد. رئیس و منشی روزنامه میرزا تقی کاشانی».(۳۰) تازه در نشر بخش عربی آن روزنامه، ظل‌السلطان که آن زمان حکومت فارس را در اختیار داشت، مقاصد تبلیغی و سیاسی داشت. برای این که این بحث یعنی بحث پراهمیت موقعیت زبان فارسی به عنوان زبان عملاً رسمی خواندن و نوشتن در ایران و به خصوص در آذربایجان ایران مشخص شود، بخشی از گزارش مهم محمدامین رسول‌زاده (سوسیال دموکرات و ناسیونالیست معروف و هوادار پان‌ترکیسم که بعدها «در ۳۴ سالگی رئیس جمهوری نخستین جمهوری اعلان شده در جهان اسلام» (۳۱) یعنی آذربایجان ـ در قفقاز ـ گردید) را که به همین مسئله یعنی اعتبار زبان فارسی در آذربایجان ایران مربوط است در زیر می‌آورم و به این گفتار خاتمه می‌دهم. ترجمه‌ی بخشی از اصل این گزارش که در ژوئن ۱۹۰۹ [۱۲۸۸ شمسی] از ارومیه (آن زمان رسول‌زاده در ایران و در آذربایجان بود) به روزنامه‌ی «ترقی» چاپ باکو فرستاده شده بود و در شماره‌ی ۱۴۵ روزنامه‌ی ترقی و در ژوئیه ۱۹۰۹ میلادی [۲۴ جمادی‌الثانی ۱۳۲۷ قمری] یعنی نزدیک به ۳ سال پس از اعلان مشروطیت در ایران، منتشر شده است، چنین است. « از آثار ادبیات دراینجا [= ارومیه] چیز قابل ذکری نیست. درباره روزنامه‌هایی که به زبان آسوری منتشر می‌شوند، در جای خود صحبت خواهیم کرد. بگردیم تا بلکه یک مسلمان روزنامه‌خوان پیدا بکنیم. « ممکن نیست. در اینجا نمی‌توانید غیر از چند مشترک حبل‌المتین روزنامه خوان دیگری پیدا بکنید. روزنامه‌های ترکی قفقاز نیز در اینجا خریدار و خواننده ندارند. اصلاً در اینجا ترکی خواندن متداول نیست. اگرچه همه ترک هستند اما ترکی نمی‌خوانند. در همه جای آذربایجان چنین است. حتی چنان تیپ‌هایی وجود دارند که این حال را برای قفقاز نیز پیشنهاد می‌کنند و خیال می‌بافند که باید همه‌ی عالم اسلام زبان فارسی یاد بگیرند و به فارسی بخوانند. « یک سال قبل در اینجا روزنامه‌ای هفتگی به نام فریاد منتشر گردیده است. بعد از در حدودِ سی روزنامه‌ای که در تبریز منتشر می‌شده، این روزنامه نیز عمر خود را فدای معارف دوستان ارومیه کرده، رفته است و فریادهایش به فریادهای کشیده شده در میان صحرا مانده، بی‌ثمر ماند و سرانجام تلف گردید. « در عرض پانزده روزی که در ارومیه ماندم، هر چه جستجو کردم بلکه یک نفر خریدار روزنامه ترکی پیدا کنم تا ببینم در قفقاز یا عثمانی چه می‌گذرد و اوضاع عالم چگونه است، ممکن نگردید. به شهبندری عثمانی هم مراجعه کردم که به روزنامه‌های استانبول دسترسی پیدا کنم که بی‌نتیجه بود. انسان وقتی به ایران افتاد، به معنی این است که دستش از عالم مدنیت بریده شده است.»(۳۲) چنان که دیدید به اعتراف صریح رسول زاده، نه تنها دو سه سالی پس از اعلان مشروطیت در همه جای آذربایجان، مردم علاقه‌ای به ترکی خواندن نشان نمی‌دادند، بلکه همان مردم ترک زبان به رسول زاده‌ها توصیه می‌کردند که در قفقاز هم به فارسی بنویسند ... و این وضع ربطی به حکومت پهلوی ـ چون سال‌ها مانده بود تا حکومت پهلوی بر سر کار بیاید ـ یا هیچ حکومتی در ایران متأخر نداشت و مربوط می‌شد به نقش تاریخی زبان فارسی به عنوان زبان اصلی کتابت و مشترک مردم ما. چنان که در همان دوره‌ی ناصری تا «تمثیلات» آخوندزاده به فارسی ترجمه نشد، خواننده‌ای پیدا نکرد. و اگر «‌مکتوبات» او هم به همت مستشارالدوله به فارسی برگردانده نمی‌شد، نسخه‌ی دستنویس آن در بین روشنفکران ایران ـ چه فارسی زبان و چه ترکی زبان ـ دست به دست نمی‌گشت. در تبریز هم چه پیش از مشروطه و چه پس از آن، زبان اصلی همه روزنامه‌های مهم و معتبر به فارسی بود و اگر بعد از مشروطیت چند نشریه نظیر «خیراندیش» و «انادیلی» و ... به ترکی منتشر شدند و یا رساله‌هایی به ترکی در آن شهر منتشر کردند، و یا پاره‌ای نشریات، در کنار فارسی، یکی دو صفحه‌ای به ترکی اختصاص دادند، به معنی بی‌اهمیت بودن زبان فارسی نبود. طرح اهمیت تاریخی نقش زبان فارسی به معنی نادیده گرفتن تأثیر نظام آموزش همگانی در دوره‌ی پهلوی، در گسترش زبان فارسی نیست. نیز آن همه تأکید بر نقش بارز «هویت ایرانی» در دنیای پیش مدرن و محتوای سیاسی ـ فرهنگی و جغرافیایی مفهوم «ایران» به نام کشوری شناخته شده و کهن سال، به معنی نادیده گرفتن درک نوینی که از «ایران » و «ایرانی» پیدا شده است، نیست. آن مسائل را باید در جای خود مورد بررسی قرار داد و این مفاهیم تازه را هم باید به جای خود و با توجه به آن مفاهیم پیشینه‌دار و کهن سال مورد ارزیابی، بازبینی و بررسی قرار داد. به عبارت دیگر در ربط با کشور کهن‌سالی چون ایران، نمی‌توان همه چیز را به پای «مدرنیته» و تجدد نوشت و نقطه‌ی پایان نهاد.(۳۳) ایران کشور جدید‌التأسیسی چون پاکستان و اندونزی، ترکیه و عراق یا آلمان و آمریکا نیست. با این همه تا شرایط اجتماعی و تاریخی جامعه‌ی ایرانی دگرگون نگردید، این مفهوم جدید جذب فرهنگ ایران نشد، شرایطی که مبارزات گسترده‌ی ضداستعماری را در کنار مبارزات ضداستبدادی ـ استبداد قاجار ـ باعث شده است. پیدایی مفهوم جدید وطن در شکل تکامل یافته‌ی ناسیونالیستی آن در فرهنگ ایرانی، محصول همین شرایط استعماری قرن نوزدهم بوده است، به عبارت دیگر شاعران و متفکران این دوره ناگزیر بودند که در مبارزات ضداستعماری بیشتر بر ناسیونالیسم ایرانی، و گاه اسلامی، تکیه کنند. و در مبارزات ضداستبدادی خود متکی باشند بر دستاوردهای فرهنگی غرب، از قبیل پارلمانتاریسم، قانون‌خواهی، دموکراسی و حق حاکمیّت ملت. به همین دلیل سرنوشت ناسیونالیسم ایرانی از سرنوشت مبارزات و حتی مفهوم مبارزات ضداستعماری آنان جدا نیست. وطن بزرگ‌ترین مایه‌ الهام همه شاعران این دوره است.(۳۴) اگر دواوین شعرای این دوره یا روزنامه‌های این زمان را بگشاییم کمتر صفحه‌ای است که به نوعی در آن با مفهوم جدید وطن آشنا نشویم. تأثیرگذاری و شورانگیری این نوع سروده‌ها، دست مایه‌ای بوده است برای برانگیختن احساسات ملی و ضداستعماری مردم. دو نمونه‌ی زیرا از ملک‌الشعرا بهار حال و هوای شعرهای «وطنی» آن دوره را به خوبی به نمایش می‌گذارد. ای خطة ایران مهین، ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من ای عاصمة ‌دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دل پر حَزَن من دور از تو گل و لاله و سرو و سنمم نیست ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من *** دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ کز بافتة‌ خویش نداری کفن من *** و امروز همی گویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من، وطن من (دیوان بهار، ج ۱، ص ۲۱۶) و نیز: وطنیاتی با دیدة‌ تر می‌گویم با وجودی که در آن نیست اثر می‌گویم تا رسد عمر گرانمایه بسر، می‌گویم بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که وطن، باز وطن، باز وطن در خطر است ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است (دیوان بهار، ج ۱، ص ۲۰۸) نیز دهخدا در جایی دیگر و در قطعه‌ای سه بیتی، وطن‌داری و عشق به وطن را این گونه تصویر کرده است: هنوزم ز خُردی به خاطر دَر است که در لانة ماکیان بُرده دست به منقارم آن سان به سختی گزید که اشکم، چو خون از رگ، آن دم جهید پدر خنده بر گریه‌ام زد که «هان! وطن‌داری آموز از ماکیان». (دیوان دهخدا، ص ۱۲۵)

 

یادداشت‌ها:

۱. ابوالقاسم عارف قزوینی، دیوان، به اهتمام عبدالرحمن سیف آزاد، چاپ ششم، تهران، امیرکبیر، ص ۳۳۴.

۲. مدرنیست‌هایی چون ارنست گلنر، هابسبام، بندیکت اندرسون، مایکل مان، بِراس و ... بنیادی‌ترین دیدگاه نظری که در برابر مدرنیست‌ها، دیدگاهی کاملاً متفاوت داشت و دارد، مربوط می‌شود به اندیشه‌ی «پیشینه‌باوری» Primordialism و پیشینه‌باورانی (Primordialists ) چون کلی فورد گیرتز (Geertz ) و استیون گراسبی (Grosby ) و ...

۳. Smith, Anthony D. : Nationalism and Modernism. London, Routledge, 1999 – 2000 , p . I. ۴

. Hobsbawm E. J. : Nations and Nationlism Since 1780, Programme, Myth, Reality. Cambridge University Press , 1997 , pp. 14 – 15.

۵. فریدون آدمیّت: اندیشه‌های میرزا فتحعلی آخوندزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات خوارزمی، ص ۱۱۶.

۶. Anderson, Benedict: Imagined Communities, Published by Verso, London, 1999. Pp. 18. 22 – 36. ۷. فریدون آدمیت: اندیشه‌های میرزا آقا خان کرمانی، چاپ دوم، تهران، انتشارات پیام، ص ۲۶۴.

۸. شفیعی کدکنی، « تلقی قدما از وطن»، الفبا، شماره ۲، ص ۳.

۹. برای یک معرفی کوتاه اما ارزنده از کتاب بندیکت اندرسون نگاه کنید به مقاله‌ی مسعود فاضلی با عنوان « آیا ملت‌ها مجموعه‌هایی ساختگی و تصورّی هستند»، در کنکاش، چاپ آمریکا، شماره‌ی دوازدهم، پاییز ۱۳۷۴، صص ۷۴ تا ۸۳. فاضلی در نقد آرای اندرسون نکته‌ی مهمی را درباره‌ی ایران مطرح کرده و نوشته است: « یک سوال مشخص درباره ایران و مشخص‌تر از آن شاهنامه فردوسی: آیا این کتاب سازنده پندار «ایرانیت» نیست؟ اگر چنین باشد این کمونیتة به خیال درآمده imagined community کهن‌تر از آن است که اندرسون می‌گوید.» نگاه کنید به همان مجله‌ی کنکاش ص ۸۳. از سویی دیگر این نکته نیز درخور توجه است که در غرب بعضی از پژوهندگان چون Lesley Johnson سعی کرده‌اند که براساس نظریه‌ی بندیکت اندرسون نمونه‌هایی از همان کمونیته‌های به خیال درآمده را در دوره‌ی قرون وسطی نشان دهند. نگاه کنید به صفحه‌ی ۱۷۵ کتاب Anthony D. Smith مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۴ داده‌ام.

۱۰. نگاه کنید به مقاله‌ی جلال خالقی مطلق و جلال متینی با عنوان کلی «ایران در گذشت روزگاران» که بخش نخست آن با عنوان «ایران در دوران باستان» نوشته‌ی استاد خالقی مطلق و بخش دوم آن با عنوان «ایران در دوران اسلامی» نوشته‌ی استاد جلال متینی است. و هر دو مطلب در ایران‌شناسی، سال چهارم، شماره‌ی ۲، تابستان ۱۳۷۱ منتشر شده است، نیز نگاه کنید به دنباله‌ی بحث در ایران‌شناسی، سال چهارم، شماره‌ی ۴، ۱۳۷۱ و نیز نگاه کنید به ایران‌شناسی، سال ششم، شماره‌ی ۱، بهار ۱۳۷۳ به نوشته‌ی استاد خالقی مطلق با عنوان: « چند یادداشت دیگر بر مقالة ایران در گذشت روزگاران»

۱۱. برای نمونه نگاه کنید به نظریات Adrian Hastings که هویت ملی انگلیسی‌ها را به عنوان یک ملت ـ دولت انگلیسی (an English Nation – State ) به قرن یازدهم می‌رساند و از ملت انگلیسی به عنوان قدیم‌ترین ملت جهان غرب یاد می‌کند. نگاه کنید به کتاب او با این مشخصات:

Hastings, Adrian: The Construction of Nationhood, Cambridge Universtity Press,1997.

به خصوص به بخش نخست با عنوان ملت و ناسیونالیسم، صفحات ۵ تا ۷ و نیز به بخش دوم آن از صفحه ۳۵ تا ۶۶.

۱۲. نگاه کنید به صفحه‌ی ۱۳۷ کتاب هابسبام (Hobsbawm ) که مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۵ به دست داده‌ام.

۱۳ و ۱۴. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب. به سعی و اهتمام گای لیسترانج [چاپ افست]، ناشر: دنیای کتاب، صفحه‌ی ۱۰۰ و ۱۴۱.

۱۵. مستوفی حمدالله: نزهه‌القلوب. ص ۲۲ و نیز نگاه کنید به عبارات زیر از صفحه‌ی ۹ همین کتاب، آن جا که از راه‌های ایران زمین و مقدار طول و مسافت آن‌ها تا مکه سخن می‌گوید. در این عبارات از مهم‌ترین شهرهای امروزی ایران وهمچنین شهرهایی که درگذشته جزو ایران بوده‌اند و از دست رفته‌اند، سخن می‌گوید به این شرح: « و از مکه تا معظم بلاد ایران زمین به موجب شرح که متعاقب در ذکر طُرُق [راه‌ها] خواهد آمد، مسافت بر این موجب است: از مکه تا سلطانیه که دارالملک ایران است به راه بغداد، سیصد و هشتاد و هشت فرسنگ. تبریز هم دارالملک است به راه بغداد سیصد و هشتاد فرسنگ. بغداد هم دارالملک است به راه نجف اشرف، دویست و شصت فرسنگ است. از مکه تا ری سیصد و پنج فرسنگ، تا اردبیل، دوصد و بیست و چهار فرسنگ، تا همدان ، دویست و هفتاد و هفت فرسنگ، تا کاشان دویست و شصت فرسنگ، تا اصفهان سیصد و یک فرسنگ، تا سمنان دویست و بیست و نه فرسنگ، تا شوستر دویست و سی و یک فرسنگ، تا قاین دو صد و هشتاد فرسنگ، تا نیشابور چهار صد و بیست فرسنگ، تا تفلیس پانصد و یک فرسنگ، تا بلخ پانصد و هفت فرسنگ، تا مرو چهارصد و هشتاد و یک فرسنگ، تا قم دویست و نود و چهار فرسنگ، تا سبزوار چهار صد و دو فرسنگ، تا یزد سیصد و چهار فرسنگ، تا قزوین سیصد و هفتاد فرسنگ، تا شیراز دویست و هفت فرسنگ، تا نیریز سیصد و نه فرسنگ، تا هرموز دویست و چهار فرسنگ...»

۱۶. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب، ص ۹۴.

۱۷ و ۱۸. همان متن، به ترتیب نگاه کنید به صفحات ۵۲ و ۷۵.li Gherardo: The Idea of Iran, An Essay on its Origin, Roma, Istiuto Italiano per il Medio ed Estremo Oriente , 1989.

نگاه کنید به خصوص به بخش پنجم این کتاب ارزشمند با عنوان The Sassanians and the Birth of Iran . صفحات ۱۲۹ تا ۱۷۵.

۲۰ و ۲۱. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب، به ترتیب نگاه کنید به صفحات ۲۷ و ۱۱۲.

۲۲و ۲۳. نگاه کنید به کتاب بندیکت اندرسون، به ترتیب به صفحات ۱۸ و ۱۴. مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۷ به دست داده‌ام.

۲۴. نگاه کنید به: ترجمه تفسیر طبری، فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی ۳۵۰ تا ۳۶۵ هجری، مجلد اول، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، چاپ دوم، انتشارات توس ، تهران ، ۱۳۵۶، صص ۵ و ۶.

۲۵. بنیاد فرهنگ ایران، چهار تفسیر از این تفسیرهای قدیمی را چاپ و منتشر کرده است. بدین شرح ۱: « تفسیر پاک...» نسخه‌ی محفوظ در دانشگاه لاهور. (ظاهراً دراواخر قرن ۴ یا اوایل قرن ۵ هجری نوشته شده است.) به کوشش علی رواقی، ۱۳۴۸ تهران. ۲ـ تفسیر قرآن کریم، تألیف ابوبکر عتیق سور آبادی، چاپ عکسی از روی نسخه دیوان هند، لندن، مکتوب به سال ۵۲۳ هجری. انتشارات بنیاد فرهنگ، تهران، ۱۳۴۵ . ۳ـ تفسیر قرآن مجید محفوظ در دانشگاه کمبریج [تحریر ۶۲۸ هجری]، که به تصحیح استاد جلال متینی، جزو همان انتشارات، در ۲ جلد در ۱۳۴۹ منتشر شده است. ۴ـ تفسیر بصائر یمینی، تألیف محمدبن محمود نیشابوری به تصحیح علی رواقی، بنیاد فرهنگ، تهران ، ۱۳۵۹ شمسی. نگاه کنید به یادداشت عارف نوشاهی بر مقاله‌ی حافظ محمودخان شیرانی با این عنوان: «‌تفسیری کهن از قرآن مجید» در معارف، دوره هیجدهم، شماره ۱، فروردین ـ تیر ۱۳۸۰ (شماره پیاپی ۵۲). ص ۴۲.

۲۶. برای یک گفتار کوتاه اما جالب در این زمینه نگاه کنید: به مقاله‌ی ویلیام هنوی با عنوان «هویت ایرانی از سامانیان تا قاجاریه» در ایران‌نامه، سال ۱۲، شماره ۳، تابستان ۱۳۷۳، به صفحات ۴۷۳ تا ۴۷۸.

۲۷. حکیم میسری، دانشنامه، به کوشش برات زنجانی، تهران، ۱۳۶۶ ، بیت ۸۰ تا ۸۵ به نقل از مقاله‌ی جلال خالقی مطلق با عنوانِ « چند یادداشت دیگر بر مقالة ایران درگذشت روزگاران» در ایران‌شناسی، سال ششم، شماره ۱، بهار ۱۳۷۳، ص ۲۹.

۲۸. برای نمونه نگاه کنید به گفت‌وگویی که در اول ژانویه‌ی ۱۹۹۴ [۱۳۷۳] با دکتر چنگیز پهلوان کرده‌ام. این گفت و گو با عنوان «‌حوزه تمدن ایرانی» با چهار گفت و گوی دیگر با دکتر چنگیز پهلوان، یک جا و در کتابی با نام «‌پنج گفت‌وگو»، چنگیز پهلوان، ناشر: فراز، در سال ۲۰۰۲ میلادی در آلمان منتشر شده است.

۲۹ و ۳۰. صدرهاشمی، محمد: تاریخ جراید و مجلات ایران، جلد اول، چاپ دوم، ۱۳۶۳ ، اصفهان، انتشارات کمال، ص ۲۶۱.

۳۲. رسول‌زاده، محمدامین: گزارش‌هایی از انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه رحیم رئیس‌نیا، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۷، ناشر: شیرازه، صفحه ۱۰ پیش گفتار. ۳۳. همان کتاب، صفحات ۲۲۵ و ۲۲۶. ۳۴. یک نمونه از این نوع نوشته‌های کم و بیش « قالبی» که به پیروی از نظریات بندیکت اندرسون به انگلیسی نوشته شده است، کتابی است از مصطفی وزیری با این مشخصات:

Vaziri. Mostafa: Iran as Imagined Nation, The Construction Of National Identity. Published in the United States by Parago House, 1993 P

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نوعی صفت فاعلی در زبان فارسی

دکتر منصوررستگار فسایی
                                   نوعی صفت فاعلی  در زبان فارسی *

    

خلاصۀ مقاله

 

در این مقاله به یکی از انواع نادر صفت فاعلی  که دارای معنی مبالغه نیز می باشد اشاره شده است.این نوع صفت فاعلی به صورت مُرخّم و مُصدّربه "ب" استعمال می شود وبه صورت منفی نیز مستقلا به کار میرود،بعلاوهدرحالت ترکیبی نیزبه صورتهای مختلف  ،کاربرد دارد.



مقدمه

در کتابهای دستور زبان فارسی آمده است که:اگر صفتی وصف انجام دهندۀ کاری باشد،آن را صفت فاعلی  گویند! .این صفت کلمه ای است  مشتق،از "بُن " مضارع که با افزودن پسوند "نده"بر آخر "بن"مضارع به دست می اید،مثلا اگر بخواهیم   از "رفتن" صفت فاعلی بسازیم،،بن مضارع آن را که "رو" می باشد،می گیریم و پسوند "نده" را به آخر آن می افزاییم و در نتیجه کلمۀ "رونده"  که صفت فاعلی ساده  است،به دست می اید،کلماتی چون برنده(به ضمّ اول،) خورنده، نویسنده ، و سازنده و نظایر آنها،صفات فاعلی ساده هستند و معمولا از دو خصوصیت زیر بر خوردارند:

اولا:حرف پیشین "ب" بر سر آنها در نمی آید و به صورت "بپرنده " بخورنده ، بنویسنده و بسازنده به کار نمی روند مثلا کلمات فوق ‏الذکر را به صورت بر(برنده)، خور(خورنده)، نویس (نویسنده)، و ساز(سازنده)به تنهائی نمی‏ توان به کار برد.از سوی دیگر ،صفت فاعلی ساده را با حذف علامت صفت فاعلی، یعنی"نده"، تنهاپس از یک اسم یا صفت دیگر به صورت مرکب به کار می‏بریم مانند رهرو(رهرونده)، جیب‏ بر(جیب‏ برنده)، که در این صورت ترکیباتفوق را، صفت فاعلی مرکب مرخم می‏خوانیم.

ثانیا: ر حالت ساده به صورت مرخم مستقل هم به کار نمی روند،مثلا کلمات فوق الذکر را مستقلا  به صورت بر"برنده" خور "خورنده" نویس :"نویسنده"و ساز " سازنده"به تنهایی نمی توان به کاربرد.

از سوی دیگر،صفت فاعلی  ساده رابا حذف علامت صفت فاعلی ،یعنی "نده"،تنها پس از یک اسم یا صفت دیگر،به صورت مرکب به کار می بریم،مانند رهرو(رهرونده)جیب بر (جیب برنده)غم خور(غم خورنده) ،

روز نامه نویس (روزنامه نویسنده) و آهنگساز( آهنگ سازنده)که در این  صورت تر کیبات فوق را صفت فاعلی مرکب مرخم می خوانیم.

                                             صفت فاعلی دارای معنی مبالغه

هدف از نگارش این مقاله آن است که بدانیم علاوه بر آنچه فوقا گفته شد، در آثار مکتوب فارسی از قدیم ‏الایام تاکنون و در محاورات عمومی این زبان، نوعی صفت فاعلی که بیشتر دارای معنی مبالغه و حِرفَت است به کار می‏رود که هیچیک از خصوصیات مذکور در فوق را ندارد.بدین معنی که صفت فاعلی هم مصّدر به جزء پیشین"ب"می‏ باشد و هم  آنکه  به صورت ساده مرخم و صور گوناگون ترکیبی مرخم به کار گرفته می‏ شود.این امر تاکنون مورد توجه کامل هیچیک از دستور نگاران قرار نگرفته است، اگر
چه کسانی چون علامه دهخدا، معین و شاملو، در فرهنگهای خود، در رابطه با معانی واژه ها، به طریقی از آن سخن رانده‏ اند.


مرحوم دهخدا در مورد واژه"بخور"{
boxor}می‏ نویسد:"بسیار خوار، مقابل نخورnaxor):آدم بخوری است." 2 و مرحوم معین در ذیل واژه"بزن"{BEZAN} می‏ نویسد، صفت مرکب به معنی:"دلاور، شجاع..."و"بزن بهادر"به معنی:بسیار شجاع، دلیر. 3 و شاملو در توضیح کلمه"بدبیار"می‏ نویسد:"آنکه مدام بد می‏آورد. 4

مرحوم دهخدا در جائی دیگر در ذکر واژه"بساز
" :"BESÀZ "(می‏ن ویسد که این واژه به معنی"سازگار است." 5 علی‏هذا، در مثالهائی چون:"مال نخور برای بخور". کلمه"بخور"به معنی"بخورنده"و در ترکیب"بزن بهادر"، کلمه"بزن"به معنی "بزننده"و کلمه"بساز"در ترکیب وصفی"زن بساز"به معنی زن بسازنده و سازگار است که این کلمات دارای دو خصوصیت ظاهری هستند که یکی صرفی "است و دیگری نحوی که  ذیلا توضیحاتی درباره آنها داده می‏ شود:


خصوصیت صرفی این کلمات آن است که همه از بن مضارع به اضافه پیشوند"ب" در حالت مثبت و در حالت منفی با پیشوند"ن"(
NA  ) بر سر بن مضارع ساخته می‏شوند.


بعلاوه تأکید یا فشار از روی هجای"ب"( 
BE  ) یا"ن" NA) به هجای آخر منتقل می‏گردد و الگوی تکیه آنها همانند دیگر اسامی و صفات ساده زبان فارسی می‏شود.

ویژگی نحوی آنها نیز درآن است که این کلمات ، ترکیبی وصفی می‏ سازند مانند"زن بسازی است."یا"آدم نسازی است."که با"زن سازگاری است"و یا"آدمی ناسازگاری است" ،همانند می‏ باشند 6 .

استعمال این نوع کلمات که می‏ توان آنها را صفت فاعلی-مبالغه‏ ای 7 هم نامید، در متون فارسی سابقه‏ ای دیرینه دارد.مثلا منوچهری دامغانی در بیتی کلمه"بساز"را به معنی سازگار(سازنده)، مطلوب، و مورد پسند، به کار برده است که اگر چه ممکن است تصور شود که به معنی"با ساز و وسیله‏ های زندگی است"اما با توجه به ریشه فعل"ساز" و موارد مشابه آن می‏ توان آن را از مقوله مثالهای مورد بحث دانست.

                                   ز آن خجسته سفر این جسن چو آمد باز

                                         سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد8

و همانند کاربرد فوق‏ الذکر است، بیتی از شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی در داستان رستم و اسفندیار:

                                            هوا پر خروش و زمین پر زجوش

                                            خنک آنکه دل شاد دارد به نوش

                                                   درم دارد و نقل و جام نبید

                                                    سر گوسفندی تواند برید

                                       مرا نیست، فرخ مر آن را که هست

                                               "ببخشای" بر مردم تنگدست9
 که معنی بیت آخر چنین است که:فرخ آنکه دارد و ببخشاینده 10 (کریم، بخشنده)است بر مردم تنگدست و مصراع دوم بیت آخر، در حقیقت صفت است برای"آن را که هست" یعنی کسی که دارنده درم و نقل و نبید و گوسفند است.
 سوزنی سمرقندی نیز در بیتی واژه"بجوش"را به معنی"بجوشنده"(جوشنده) به کار برده است:

                                 ای جهان از سر شمشیر تو دریای"بجوش"

                                جوش دریای تو شمشیر زن و جوشن‏ پوش11


مرحوم دهخدا کلمه"بجوش"را چنین معنی کرده ‏اند که:"(قید یا صفت مرکب، مرکب از ب+جوش)، در حال جوشیدن، در حال جوشش، جوشنده و جوشان" 12
.وشادروان محمد حسین شهریار، شاعر معاصر ترکیبات"سرش بشو"، "بزن بهادر"و"بخوبرو"را چنین به کار برده است:13

                                      با خلق می‏ خوری می و با ما تلوتلو

                                      قربان هر چه بچۀ خوب سرش بشو...

                                        لوطی لکنتیان همه پفیوز و پنتی‏ اند

                                           ظاهر بزن بهادر و باطن بخوبرو

*

استکان و قوری و سمور و قند و چائی

دو سه سر از چپقی کوک و"برو"، آی گفتی10

بشو : (BOŜOW) :"حرفی بزن که بشو باشد" (:شدنی، انجام گیرنده، شونده).

بفهم: (BEFAHM): او بسیار بفهم است(دارنده فهم و هوش است).

بقاپ‏: (BEGHÀP)او از آدمهای حریف  وبقاپی است.

 بکن: (   BOKON )  او از زرنگهای بکن است :

بکَن: (BEKAN)"کسی که به حیله‏ های مختلف از مردم پول و مال استخراج می کند و دیگران را استعمار می کند). 16

بگیر(   BEGIR  ):او دست بگیر دارند نه بده(گیرنده، دریافت کننده) اوفقط از مزدم پول دریافت می کند و هرگز به کسی پول نمی دهد،او فقط می گیرد و نمی بخشد.

. ب:نمونه‏ هائی از صفت فاعلی ساده منفی :

نترس(   NATARS  ): او خیلی نتر است(شجاع و ناترسنده است).

                         هر کس که بود"نترس"و رک‏ گو

                               گویند که اوست ماجراجو17

 نجوش‏(
NAJŬŜ ):او خیلی نجوش است(جوشنده و معاشرتی نیست).

 نچسب‏ :(NAČASB    ): او آدمی نچسب است(دلپذیرنده و دل‏پسند نیست).

نخور: :  ( NAXOR    )مال نخور برای بخور(نخورنده و خسیس ، بخورنده: بخشنده) و ست .دل باز).

ندزد :(    NADOZD  ): او از کارمندان ندزد است:(دزدی ناکننده).

 نسوز:   ( NASŬZ )   صندوق نسوز  (صندوق نسوزنده).

نشکن: (     NAŜKAN ):لیوان نشکن(ناشکننده).

 نشو(NAŜOW ):کار نشو(;کار ناشدنی ،ناشونده، غیرممکن، ناشدنی).

 نفهم:(    NAFAHM):او بسیار نفهم است(نافهمنده، بی‏شعور).

نگیر:(    NAGIR)نگیرنده.

                              راضیم از همه صغیر و کبیر
        

                                گله دارم فقط زدست نگیر


2-صفت فاعلی مرکب مرخم، م
ُصّدَر به"ب"(    BE  )به صورتهای زیر به کار می‏ رود:

 الف:از ترکیب دو صفت فاعلی ساده مرخم مُصدّر به"ب"مانند بساز بفروش، بگوبخند، بخوبرو.

ب:از ترکیب دو صفت فاعلی ساده مرخم مُصدّر به"ب"بعلاوه حرف پیوند میانی"و"مانند:بساز و بفروش، بخر و بفروش، بکار و بخور، ببر و بذار.

ج:از ترکیب مقدم صفت فاعلی ساده مرخم مصدر به"ب"، بعلاوه یک اسم مانند:بمان علی، بمان آقا، بمان دخت، بزن بهادر.

د:از ترکیب اسم به علاوه صفت فاعلی ساده مرخم مصدر به"ب" مانند:کاربشول، ددر برو، میرزا بنویس.

 ه:از ترکیب اسمی که معنی مفعول را برای کلمه بعد دارد به اضافه صفت فاعلی ساده مرخّم، مُصدّر به"ب"مانند نان ببُر، باج‏بگیر، نان بیار، بز بیاز، بز بگیر، آبش بیار، آتش ببار، خانه بپا، کاسه بلیس، درس بخوان، نسیه بگیر، رشوه، بگیر، شر بخر، بهانه بگیر، باد بزن، گرد بگیر، دزد بگیر، مجله بخوان، ،بیرون ببر و...

                                  مثل آن"بز بیار"یار قمار

                              می‏ زنی چُرت و می‏ کشی سیگار

                                              *

                               ای"مجلّه بخوان"عاقل من

                                بنشین جان من وردل من20

                                             *

                                  نشده شعر من لفاف پنیر

                                نشدم بد حساب و"نسیه بگیر"21

                                              *

                                   ...هفت ملت همه صغیر و کبیر

                              به ای جای بابای"رشوه بگیر"22

                                                *

                                   مرد خیاط پیشه، حاضر کار

                                  تو برایم"لباس کهنه بیار"23


                                                 *
                         تو ای مزاحم صدها نفر برای یکی

                      تو ای برای بت، "آتش بیار"دوستاق‏بان24

                                                  *

                             دو سه سالی که شد اینجا بر پا

                               شده‏ ام خانه‏ نشین، "خانه‏ بپا"25

 و:از ترکیب اسم و ضمیر+صفت فاعلی ساده مرخم مصدر به"ب" مانند:سرش بشو:

                         با دیگران خوری می و با ما تلو تلو

                        قربان هر چه بچه خوب"سرش بشو"26

 ز:از ترکیب صفت یا قید با صفت فاعلی مرخم ساده مصدر به"ب" مانند:بالا بکش، بالا بینداز، بد بیار، آدم بشو، مرده بخر، بد بده، بد بگیر ،گل بگو، گل بشنو

                               می‏ زند سیخ و می ‏زنم فریاد

                            "بد بده"، گیر"بد بگیر"، افتاد 27

ح:از ترکیب اسم با صفت فاعلی ساده مُرَخَّم مُصدّر به"ب"، بعلاوه اسم.(مقصود قرار گرفتن ترکیب است در حالت اضافی.)مانند :باج‏بگیر محله، آتش بیار معرکه.

ط: از ترکیب دو با چند اسم ساده یا مرکب با صفت فاعلی ساده مرخم مُصدّر به"ب"مانند:بله قربان بگو، کار چاق بکن، خر رنگ بکن، تودل برو، دست از جان بشو، جا توی دل باز بکن.
 ی:از ترکیب اسم به علاوۀصفت فاعلی سادۀ مرخّم،مُصدّربه "ب"به اضافۀ :آقابمانی.

 

نا گفته نماندصفات فاعلی  مرکب  مرخّم که مُصدَر به "ب" هستند ،همانند صفات سادۀ فاعلی  از این نوع،در هنگام منفی شدن "ب" ، حذف وبه جای آن،"ن" قرار می گیرد مانند تعظیم نکن،حرف گوش نکن، آدم نشو،هیچ نفهم، هیچی ندار...

                                   گاو "تعظیم نکن"  شد مفقود

                                   بنده مسؤل آن نخواهم بود 28

                                                    *

                                   چش سفید،"حرف گوش نکن" پررو

                                   باز رفتی به گاهوارۀ او  29

                                                    *

                                  شعور داری آیا ،تو هم بشر هستی؟

                                تو قلب داری"هیچی ندار" دوستاق بان    30

                                                    *

                                 "هیج نفهم" این سخن عنوان مکن

                                   خواهش نا فهمی انسان مکن 31  

( برای اطلاع بیشتر می توان  به نمودار شماره 1 مراجعه نمود.)

درپایان  این نکته نیز قابل ذکر است که در ترکیبات مشتق از فعل، معمولا "ب"(:BE,BO ) بر سر فعل در نمی آید،مانند "زد و خورد"،"کشاکش"، "کشمکش"، دار وگیر"،"خواه و ناخواه"،،امادر برخی از کلمات وترکیبات مشابه آنچه در صفت فاعلی  مرخم ،مُصدّربه"ب" دیدیم ،حالات صرفی و نحوی  مختلف .جود دارد:

 

الف:از دو جزءمرکب مُصدّربه "ب"ولی  نه با معنی  فاعلی مانند: بخور و نمیر ،بزن وبخور،بگیر بگبر،بزن بکوب،بزن بزن،بگو بخند ،بده بستان،بشور وبپوش، بریز وبپاش،بنشین و پاشو،بخور وببر.

                                          یکی دارد از انگلستان جواز

                                          بگیر و ببند و بچاپ  و بتاز  32

ب:ترکیب دو فعل مثبت و منفی که فعل اول ،مُصدّر به "ب " است:بخور و نمیر ،بزن و مزن.

 

ج: ترکیب بن مضارع  مُصدّر به "ب"،به اضافۀ پسوند: بشکن زدن

                                      بر چه وشادی کن وبشکن بزن

                                      گل بکن از شاخه وبر سر بزن 33

                                         گر چه نباشد حلال دور بکردن

                                         بجه  کوچک زشیر مادر و پستان34

                                         اجزاء پیاله ای که  در هم پیوست،

                                          بشکستن آن روا نمی دارد مست 35

 

 

                                        منابع و یادداشتها

 

(1)-همایون فرخ، عبدالرحیم، دستور جامع زبان فارسی، علمی، تهران، 1337، چاپ اول ص 366 و شریعت، محمد جواد، دستور زبان فارسی، اساطیر، تهران، 1364، چاپ اول ص 166.

(2)-دهخدا، لغت‏نامه، ذیل واژه بخور.

(3)-معین، محمد، فرهنگ فارسی، ذیل واژه بزن.
(4)-شاملو، احمد.کتاب کوچه، جلد سوم، ص 852
 (5)-دهخدا، لغت‏نانه، ذیل واژه بساز
 (6)-توجه به این نکته را مدیون راهنمائی دوست فاضلم جناب آقای دکتر لطف اله یار محمدی استاد محترم دانشگاه شیراز هستم.
 (7)-پیشنهاد همکار دانشمند جناب آقای دکتر غلامرضا افراسیابی استاد محترم دانشگاه شیراز.
 (8)-منوچهر دامغانی، دیوان، به اهتمام دکتر محمد دبیرسیاقی، تهران، 1347، ص 197.
(9)-فردوسی، شاهنامه، چاپ مسکو، 1967، جلد ششم، ص 216 بیت 2 و 3 و 4.
(10)-در کتاب رزمنامه رستم و اسفندیار که به کوشش ارزنده آقایان دکتر شعار و انوری منتشر شده است کلمه"ببخشای"فعل امر گرفته شده و مصراع دوم بیت آخر چنین معنی شده است که:"به کسی که ندارد بده یا ببخش"(ص 52)که ارتباطی منطقی با مضمون داستان ندارد.
(11 و 12)-لغت‏نامه دهخدا، ذیل واژه بجوش
(13)-شهریار، محمد حسین، شهریار 2، (مثنوی‏ها، قصیده‏ ها و اشعار متفرقه)، خیام، تهران، 1335، ص 86. (14)-افراشته، محمد علی، به اهنمام نوح، انتشارات توکا، تهران، 1358 ص 17.
 (15)-همانجا ص 105.
 (16)-معین، فرهنگ فارسی، ذیل واژه بکن.
(17)-مأخذه شماره 12 ص 95. (18)-همانجا ص 39.
 (19)-همانجا ص 180و
 (20)-همانجاص 197.
 (21)-همانجاص 39.

* مجلۀ علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز ، پاییز 1365


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

بهرام گودرز ، نامجویی بی همتا در حماسه ی ملی ایران

دکتر منصوررستگار فسایی

بهرام گودرز نامجویی بی همتا در حماسۀ ملی ایران *

                                                                               چو گودرز و کشواد و گیو

 

چو خرداد و گرگین و «بهرام» نیو

ح 9 / 78 / 2

از فرزندان گودرز کشواد است که در دربار کاوس شاه بود. بهرام در بزمی که رستم در نوندآراست یکی از ده تن دلاوران آن مجلس بود و سهراب چون آهنگ ایران داشت بر آن بود تا بهرام و دیگر بزرگان ایرانی را نابود سازد. (2 / 179) و چون سیاوش به نبرد با افراسیاب شتافت بهرام با وی بود و سیاوش را از پناه بردن به نزد افراسیاب باز می‌داشت و او را به پوزش خواهی از کاوس بر می‌انگیخت. اما پس از آنکه سیاوش را اندیشه بر رفتن به توران قرار گرفت سپاه خود را به بهرام سپرد تا به طوس بسپارد.

هنگامی که کیخسرو سپاهی به طوس داد تا به نبرد با تورانیان رود بهرام در سپاه طوس بود و درفش او «غرم نشان» بود. او به نزد فرود سیاوش رفت و نشان خانوادگی سیاوش را دید و به یاری فرود برخاست و فرود گرزی از پیروزه که دسته‌ای زرین داشت به یادگار به بهرام داد. اما بهرام نتوانست راهی برای آشتی دادن طوس و فرود بیابد و چون فرود کشته شد بهرام به سرزنش طوس و سپاه ایران پرداخت.

در «گرو گرد» بهرام «کبوده» دلاور تورانی را اسیر ساخت و کشت و سرش را به لشکر ایران برد و بر خاک افکند و چون تورانیان «ریونیز» فرزند کاوس را کشتند و بر آن شدند تا تاج وی را بربایند بهرام این ننگ را برنتابید و تاج را از تورانیان بستند. اما در ادامۀ همین نبرد چون سپاه ایران بسختی شکست خوردند و بهرام مردانه جنگید و به سپاه خود باز آمد دریافت که تازیانۀ خود را که بر آن نامش نوشته شده بود گم کرده است. بهرام که افتادن این تازیانۀ را به دست پیران موجب ننگ خویش می‌دانست بر آن شد تا به میان سپاه دشمن رود و تازیانۀ خود را بیابد هر چه گودرز و گیو و ایرانیان دیگر او را از رفتن بازداشتند بهرام نپذیرفت:

چنین گفت با گیو بهرام گرد              که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگارست گفت                   مرا آنکه شد نام با ننگ جفت

گرایدون که تازیانه باز آورم              و گر سر ز کوشش به گاز آورم  1456 / 102 / 4

پس بهرام بر اسب خویش بر نشست و به رزمگاه شتافت، بر کشتگان گریست و مجروحی را که سه روز بود در میدان افتاده بود پرستاری کرد، پیراهن خود را درید و زخمهای مجروح را بست و پیاده به جستجوی تازیانۀ خود پرداخت و سرانجام آن را یافت اما در همین هنگام اسب وی بوی مادیان شنید و خروش بر آورد و به سوی مادیان شتافت و بهرام را رها کرد و بهرام بسیار کوشید تا اسب را دریافت و بر آن برنشست و در حالیکه تیغی در دست داشت به سوی سپاه ایران بازگشت اما از شدت تنگدلی تیغ بر پی اسب خویش زد و ناگزیر شد تا اسب را رها کند و پیاده به سوی سپاه ایران بازگردد اما تورانیان آگاه شدند و به سوی وی شتافتند بهرام، تورانیان را شکست داد و تورانیان به سوی پیران بازگشتند در همین هنگام بهرام از هر سو تیر گرد آورد و پیران پسر خود رویین را با گروهی برای نبرد با وی فرستاد. اما بهرام، رویین را خسته کرد و این بار پیران به نبرد با وی شتافت اما چون با بهرام نان و نمک خورده بود با وی از در دوستی درآمد و او را اندرز داد که دست از نبرد بردارد اما بهرام نپذیرفت و تژاو فرمان داد تا بهرام را به تیرو گرز و ژوبین بستند. بهرام نیز دست به تیر کمان برد و چون تیرهایش به پایان رسید، به نیزه دست برد. اما نیزۀ او نیز قلم گشت و بهرام به گرز و تیغ دست یازید و بسیاری را کشت. اما تژاو از پشت سر به بهرام حمله برد و تیغی بر کتف وی زد و بهرام را بر زمین غلطاند:

جدا شد ز تن دست خنجر گذار فرو ماند از رزم و برگشت کار 1548 / 108 / 4

اما تژاو را دل بر بهرام بسوخت و او را نکشت و به سپاه خود بازگشت. بامداد روز دیگر گیو و بیژن به جستجوی بهرام پرداختند و او را پیدا کردند و بهرام از گیو خواست تا کین او را از تژاو بخواهد و از بزرگواری پیران با برادران سخن گفت. گیو در کمین تژاو نشست و او را اسیر ساخت و پیاده به نزد بهرام آورد بهرام از گیو خواست تا او را بکشد و ببخشد:

سر پر گناهش روان داد من     بمان تا کند در جهان یاد من  1597 / 111 / 4

اما گیو که مرگ برادر را نزدیک می‌دید، ریش تژاو را بگرفت و او را سر برید و بهرام نیز درگذشت و گیو او را بر اسب تژاو نشاند و برای وی دخمه‌ای چون ایوانی بلند ساخت و به آیین شاهان به خاک سپرد:

بر آیین شاهانش بر تخت عاج بخوابید و آویخت بر سرش تاج

سر دخمه کردند سرخ و کبود   تو گفتی که بهرام هرگز نبود   1610 / 112 / 4



[1]. بهرام در اوستا Verethraghna و در پهلوی varha و Vahram و Vahram آمده است «نیبرگ 233» و به معنی پیروزمند است که اصلاً مرکب است از دو جزء Verethra اوستایی و Vritra سنسکریت به معنی ابریکه باران را در خود محبوس می‌‌دارد و آریاییان آن را بزرگترین دشمن خود محسوب می‌داشتند، جزء دوم ghan اوستایی و han سنسکریت از مصدر Jan ایرانی باستان و gan اوستا، به معنی زدن و کشتن. «ورثرغنه» اوستایی vritrahan سنسکریت لغتاً به معنی ورترا کش و قاتل دشمن است. این نام بزرگترین و محترم‌ترین لقبی است که به خدایانی که به ورتره حمله می‌کردند مخصوصاً Indra داده می‌شد (مزدیسنا، ص35؛ برهان، ص324، ح 2) و (یادداشتهای پنچ گاتها، ص254). «بهرام یکی از مهمترین ایزدان زردشتی است و یشت چهاردهم از آن اوست او مسلح‌ترین ایزد است... که بر دیوان چیره می‌گردد و به شکل گاو نری با شاخهای زرین، به شکل اسب سپیدی با گوشهای زرین و گرازی و جوانی زیبا و به شکل مرغ و ارغنه و دیگر موجودات در می‌آید. به هنگام نبرد، نخستین سپاهی که او را برخواند پیروزی بار ه بدست می‌آورد... بهرام در ادبیات پهلوی، با ستارۀ مریخ برابر شده است (بندهشن، ص50، ص4) و آتش بهرام به نام اوست.» (اساطیر ایران، ص68).

* بر گرفته از فرهنگ نامهای شاهنامه افدکتر منصوررستگار فسایی، پژوهشگاه علوم انسانی، تهران،چاپ س.م،1388 ص190 به بعد 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اسطوره ی رخش رستم جهان پهلوان

 

ا

دکتر منصوررستگار فسایی

 

 

 

 

اسطوره ی رخش رستم جهان پهلوان 

 

                                    

                 

 

 

 

همی «رخش» خوانیم بور ابرشست

به خو آتشی و به رنگ آتشست

69 / 53 / 2

چون زال جهان پهلوانی به رستم بخشید و از او خواست تا به نبرد با افراسیاب بشتابد، برآن شد  تا اسبی مناسب  برای رستم برگزیند. پس سواران تکاور به هر سو فرستاد و خود هر چه گلۀ اسب در زابلستان و کابلستان داشت که بر آنها داغ شاهان بود به نزد رستم براند و رستم آنها را آزمود:

هر اسبی که رستم کشیدیش پیش     به پشتش بیفشاردی دست خویش

ز نیروی او پشت کردی به خم    نهادی به روی زمین بر، شکم 2 / 52 / 57

تا اینکه «زرنگ» گله اسبی از کابل بیاورد که در آن مادیانی بود ، با بر شیر ولِنگ کوتاه و این مادیان، در پی خود کرّه‌ای داشت:

سیه چشم و بور ابرش و گاودم                    سیه خایه و تند و پولاد سُم

تنش پر نگار از کران تا کران               چو داغ گل سرخ بر زعفران2 / 53 / 63

چون رستم کمند افکند تا آن را بگیرد، چوپان گلۀ اسب، او را گفت که این اسب را تاکنون هیچ کس رام نساخته است و با آنکه سه سال از عمر او می‌گذرد، چون کسی بخواهد او را بگیرد، مادرش، چون شیر می‌تازد و می‌خواهد سر سوار را از تن جدا سازد:

خداوند این را ندانیم کس    همی رخش [1] رستمش خوانیم و بس 2 / 53 / 70

رستم کمند افکند و سر رخش را به بند آورد و چون مادر رخش به وی حمله آورد ،رستم او را مشتی گران بزد که اسب بیفتاد و برخاست و دور شد و رستم رخش را رام خود ساخت و بهای رخش را از چوپان بپرسید و چوپان میهن‌پرست:

چنین داد پاسخ که گر رستمی                      بر او راست کن روی ایران زمی

مر این را رو بوم ایران بهاستبدین بر، تو خواهی جهان کرد راست 2 / 54 / 84

رستم، رخش گلرنگ را به زین آورد و:

چنان گشت ابرش که هر شب سپند    همی سوختندش ز بیم گزند 2 / 54 / 89

افراسیاب پس از نخستین برخورد خود با رستم، رخش را برای پدر خود چون" پیل مست" توصیف می‌کرد:

عنان را سپرده بدان پیل مست          یکی گرزۀ گاو پیکر به دست 2 / 67 / 84

چون رستم برای رهانیدن کاوس به مازندران شتافت و در اولین منزل سفر بیاسود، رخش سازندۀ نخستین خان از هفت خان رستم بود ،زیرا جایی که رستم خفته بود کنام شیری ژیان بود که چون شیر به کنام باز آمد و رستم و رخش را در آنجا یافت:‌

سوی رخش رخشان بر آمد دمان                  چو آتش بجوشید رخش آن زمان

ورخش؛

دو دست اندر آورد و زد بر سرش                 همان تیز دندان به پشت اندرش

همی زد بر آن خاک تا پاره کرد        ددی را بر آن چاره، بیچاره کرد2 / 92 / 299

درخوان سوم نیز چون رستم در کنار چشمه‌ای بخفت که جایگاه اژدها بود. اژدها:

سوی رخش رخشنده بنهاد روی         دوان، اسب شد سوی دیهیم جوی

همی کوفت برخاک رویینه سم         چو تنُدر خروشید و افشاند دم 2 / 95 / 352

اما چون رخش رستم را بیدار کرد، اژدها نهان شد و تا رستم بخفت باز آشکار گردید.

تا آنکه سر انجام رستم با رخش برآشفت که؛

گر این بار سازی چنین رستخیز                    سرت را ببرم به شمشیر تیز

پیاده شوم سوی مازندران                           کشم ببر و شمشیر و گرز گران

سیم ره به خواب اندر آمد سرش                   ز ببر بیان داشت پوشش سرش

بغرید باز اژدهای دژم                                همی آتش افروخت گفتی به دم

چراگاه بگذاشت رخش آن زمان                   نیارست رفتن بر پهلوان

دلش زان شگفتی به دو نیم پود                    کش از رستم و اژدها بیم بود

هم از بهر رستم دلش نارمید              چو باد دمان نزد رستم دوید 2 / 95 / 368

خروشید و جوشید و بر کند خاک       ز نعلش، زمین شد همه چاک چاک

چو بیدار شد رستم از خواب خوَش    بر آشفت با بادۀ دستکش 2 / 96 / 370

اما این بار یزدان چنان کرد که زمین اژدها را نهان نساخت و رستم آن را بدید و با وی در آویخت و:

چو زورتن اژدها دید رخش                         کز آن سان بر آویخت با تاجبخش

بمالید گوش اندر آمد شگفت                        بلند اژدها را به دندان گرفت

بدرید کتفش به دندان چو شیر          برو خیره شد پهلوان دلیر2 / 96 / 385

و در هنگامی که رستم به شهر مازندران که زندان کاوس بود رسید، رخش چنان خروشی برکشید که کاوس دانست که رستم به یاری وی آمده است.

سواران ترک، در نزدیکی مرز توران، رخش را که در مرغزاری چرا می‌کرد گرفتار کردند و با خود به سمنگان بردند و رستم برای یافتن رخش رهسپار سمنگان شد و در آنجا با تهمینه ازدواج کرد و رخش را یافت.

اسب سهراب، نژاد از رخش داشت (2 / 255 / 16) و کیخسرو جهان را" بندۀ گردپای رخش " می‌خواند (4 / 157 / 640).

چون رستم به هماون رفت تا ایرانیان را یاری دهد به دلیل خستگی رخش، روزی را بر آسود:

درنگی نبود او، به راه اندکی                       دو منزل همی کرد رخشم یکی

کنون سم این بارگی کوفته‌ست                    ز راه دراز اندر آشوفته‌ست

نیارم بر او کرد نیرو بسی               شدن جنگجویان به پیش کسی

یک امروز در جنگ یاری کنید           بر این دشمنان کامکاری کنید 4/ 192/ 1225

و پیران رخش را چنین توصیف می‌کرد:

یکی رخش دارد به زیر اندرون                    تو گفتی روان شد "کُه بیستون"

همی آتش افروزد از خاک و سنگ    نیارامد از بانگ، هنگام جنگ4 / 200 / 1358

در شاهنامه نام رخش همه جا با رستم همراه است و این اسب پیوسته ستوده می‌شود فردوسی رخش را چون کوه (4 / 212 / 59)؛ کوه بلند (4 / 252 / 675) و عقاب (4 / 205 / 1453) می‌داند و آهوتک (4 / 281 / 1116) و کشتی مانند (4 / 281 / 1117) و رخشان (4 / 307 / 90) وصف می‌کند.

رخش در نبرد رستم و اسفندیار آسیب فراوان یافت و رستم او را رها کرد تا به خانه باز گردد:

بر رخش از آن تیرها گشت سست     نبد بارۀ مرد جنگی، درست6 / 287 / 1135

فرود آمد از رخش، رستم چو باد                  سر نامور سوی بالا نهاد

همان رخش رخشان سوی خانه شد   چنین با خداوند بیگانه شد 6 / 287 / 1138

و رستم زواره را به مراقبت از رخش فرمان داد:

چو رفتی همی چارۀ رخش ساز        من آیم کنون، گر بمانم دراز 6 / 288 / 1154

و زال، باسیمرغ از آسیب‌دیدگی رخش سخن راند و سیمرغ به درمان رخش پرداخت:

برون کرد پیکان شش از گردنش                  نبد خسته گر بسته جایی تنش

    همانگه خروشی برآورد رخش             بخندید شادان یل 6 / 296 / 1270

هنگامی که شغاد و شاه کابل بر آن شدند تا رستم را به چاه افکنند ،شغاد پیشنهاد کرد که شاه کابل چاههائی بر اندازۀ رستم و رخش بسازد (6 / 326 / 79) و چون شغاد رستم را به شکار گاهی که این چاهها در آن قرار داشت برد:

همی رخش زان خاک ،می‌یافت بوی   تن خویش را کرد چون گِرد گوی

همی جست و ترسان شد از بوی خاک            زمین را به نعلش همی کرد چاک

بزد گام رخش تکاور به راه             چنین تا بیامد میان دو چاه 6 / 330 / 162

دل رستم از رخش شد پر ز خشم                   زمانش ،خرد را بپوشید چشم

   یکی تازیانه برآورد نرم                           بزد نیکدل رخش را کرد گرم

چو او تنگ شد در میان دو چاه                    ز چنگ زمانه همی جست راه

دو پایش فرو شد به یک چاهسار                  نبُد جای آویزش و کارزار

بُن چاه پر حربه و تیغ تیز                            نبد جای مردی و راه گریز

بدرید پهلوی رخش سترگ               بزد پای آن پهلوان بزرگ6 / 331 / 168

و رخش با رستم در بن چاه جان داد و فرامرز چون به کابلستان آمد و رستم و زواره‌ را در تابوتها جای داد؛‌

از آن پس تن رخش را برکشید                     بشست و بر او جامه‌ها گسترید

بشستند و کردند دیبا کفن                بجستند جایی یکی نارون

   برفتند بیداردل در گران               بریدند ازو تختهای گران

دو روز اندر آن کار شد روزگار                   تن رخش بر پیل کردند بار6 / 336 / 261

و رخش را بر فیل به زابل بردند و:

همان رخش را بر در دخمه جای                   بکردند، گوری چو اسپی به پای

 

  •   بر گرفته از فرهنگ نامهای شاهنامه، منصوررستگار فسایی، پژوهشگاه علوم انسانی،تهران چاپ سوم 1388


[1]) بنداری در ترجمۀ شاهنامه آورده است که رستم چون رخش را یافت: «فسر بذلک و اسرجه و الجمه و استرضاه لنفسه مرکوباً و کان یسمی رخشاً» (2 / 54 / 6ح) و (شاهنامۀ ثعالبی، صص140 به بعد). نلدکه در مورد وجسه تسمیۀ رخش نوشته است: «قریب 65 سال پیش اوالد به من حدس خود را اظهار کرد که رخش باید همان کلمۀ سامی Rahch باشد البته باید اذعان کرد که این کلمه در بدو امر یک معنای عمومی و جامعی داشته است (در زبان عبرانی ظاهراً به اسبهای اصیل اطلاق شده).

اگر بخواهیم این کلمه را با Rakshas (دیو) هندی مربوط کنیم حدس واهی زده‌ایم. رخش می‌بایستی قهوه‌ای سیر و به عقیدۀ برخی رنگ سرخ باز باشد...» (حماسۀ ملی ایران، ص30، ح4). در برهان آمده است که رخش: «رنگ سرخ و سفید درهم آمیخته باشد و بعضی گویند رنگی است میان سیاه و بور و اسب رستم را نیز به همن اعتبار رخش می‌گفته‌اند...» (برهان، ج2، صص941-942). این کلمه در اوستا raoxšna‌ (تابان، درخشان) است. «چنانکه مشهور است رخش رستم مرکب بود از رنگ قرمز و زردۀ تخم مرغ و سفیدی و گلهای بسیار کوچک میان زرد و قرمز داشت و بیضه و زیر دم و از زیر چشم تا دهن سفید بود که او را بروابرش سفید بیضه سفید می‌گفتند.) (فرسنامه، به نقل از تعلیقات نوروزنامه، ص121).

صفا، در حماسه‌سرایی در ایران نوشته است: «رخش از عجایب مخلوقات جهان است و از (شاهنامه) چنین بر می‌اید که رخش رخشنده و فروزان بود... و بنابر این چنین به نظر می‌آید که مدونین داستانهای ملی اسب رستم را از حیث درخشندگی او بدین نام نامیده و یا وجه تسمیۀ او را از این طریق معلوم کرده باشند.» (صص 567 و 568). 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

کیخسرو در شاهنامه و آثار حماسی و اساطیری

دکتر منصوررستگار فسایی

 

 کیخسرو در شاهنامه و آثار حماسی و اساطیری *

کیخسرو فرزند سیاوش، در توران‌زمین به دور از سرزمین پدری خود ایران، پا به جهان می‌نهد و با سرپرستی مادرش فرنگیس و یاریهای پیران سپهسالار می‌بالد و پدربزرگ وی افراسیاب که سیاوش پدر کیخسرو را هم کشته است بر آن است تا کیخسرو را نیز از میان بردارد، امّا پیران سپهسالار از کیخسرو می‌خواهد که چون پدربزرگش افراسیاب او را فرا بخواند تا خرد و منش وی را بیازماید، خود را به نادانی و کم‌خردی بزند، تا جان به در برد و کیخسرو چنین می‌کند و از مرگ رهایی می‌یابد. گیو پهلوان به توران می‌آید و او را به همراه مادرش فرنگیس به ایران باز می‌گرداند و کیخسرو دژ بهمن را می‌گشاید و کاوس او را به جای خویش بر تخت شاهی می‌نشاند و خود بر کرسی می‌نشیند:

بیاورد و بنشاند بر جای خویش     ز گنجور، تاج کیان خواست پیش

ببوسید و بنهاد بر سرش تاج         به کرسی شد از نامور تخت عاج

به شاهی بر او آفرین خواندند         همه زرّ و گوهر برافشاندند

کیخسرو، به آبادانی جهان پرداخت و غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکی و قحط‌سالی روزگار پرآب و باران‌بار فرا رسید و رستم و زال به درگاه کیخسرو آمدند و او را ستودند و کیخسرو به گوشه و کنار ایران سفر کرد و ویرانیها را آباد ساخت و در آذربایجان، آتشکده آذر گشسب را بنیاد نهاد و آنگاه به کین‌خواهی از افراسیاب و کشندگان پدرش سیاوش، برخاست و رستم را به توران فرستاد و در نبردهای دراز و در روزگاری طولانی، جنگهایی درگرفت که به کشته شدن بسیاری از ایرانیان و تورانیان انجامید.

در دوره شهریاری کیخسرو، داستان کشته شدن فرود سیاوش به دست طوس رخ می‌دهد. فرود دلاور برادر کیخسرو است و در کلات زندگی می‌کند و کلات را دژی استوار است و فرود را سپاه و ساز و برگی در کلات است. چون کیخسرو می‌خواهد که لشکری برای نبرد به توران‌زمین بفرستد، طوس را سپهسالاری می‌دهد و از او می‌خواهد که از راه کلات که برادرش فرود در آنجاست نگذرد، امّا چون طوس به دو راهی می‌رسد که یکی راهی دراز است و دیگری راهی کوتاه است که از کلات می‌گذرد، بر آن می‌شود تا راه کوتاه را برگزیند و ناچار با فرود سیاوش برخورد می‌کند و نبرد در می‌گیرد و فرود پس از آنکه تنی چند از ایرانیان را از پای در می‌آورد و از اسب فرو می‌اندازد، کشته می‌شود و جریره مادر او، و همه دژنشینان کلات، خود را می‌کشند تا به دست طوس نیفتند و دژ را به آتش می‌کشند و چون طوس و سپاهش به دژ در می‌آیند، جز دژی سوخته و تهی چیزی نمی‌یابند و این کار خشم کیخسرو را بر می‌انگیزد و طوس را از درگاه می‌راند. طوس به توران می‌رود و با لشکر توران روبرو می‌شود و نبردهای بزرگ ایرانیان با تورانیان درمی‌گیرد و طوس با هومان ویسه نبرد می‌کند و بازورِ جادوگر، سرمایی سخت برای سپاه ایران می‌سازد که پهلوانان ایرانی بازور را می‌کشند و سرما را نابود می‌سازند و پس از نبردهای دراز و بی‌سرانجام، رستم به یاری ایرانیان می‌آید و اشکبوس پهلوان کُشانی را که دلاوریهای فراوان کرده است، پیاده به نبرد فرا می‌خواند و او را با خواری بسیار، می‌کشد و ترسی شگفت در سپاه دشمن می‌افکند و تورانیان آشتی می‌جویند، امّا رستم نمی‌پذیرد و ساوه شاه و گهارگهانی را می‌کشد و از خاقان چین که به پشتیبانی افراسیاب، به نبردگاه آمده است می‌خواهد تا فرمانبردار ایرانیان گردد و چون خاقان این پیشنهاد را نمی‌پذیرد، رستم با او پیکار می‌کند و او را در کمند می‌افکند و گرفتار می‌سازد و لشکر افراسیاب را بسختی شکست می‌دهد. افراسیاب با سپاهی به یاری لشکر خود می‌آید ولی باز رستم با پولادوند سردار وی می‌جنگد و او را بر خاک می‌اندازد و می‌پندارد که وی را کشته است، امّا پولادوند جان به در می‌برد و می‌گریزد و افراسیاب از پیش رستم فرار می‌کند و رستم و پهلوانان ایرانی، پیروزمند به ایران باز می‌گردند. فردوسی در داستان دیگر این بخش، به ماجرای اکوان دیو و کشته شدن او به دست رستم می‌پردازد و هوشیاریهای رستم را در نبرد با این دیو که می‌تواند پنهان شود و جانوران را بکشد و پرواز کند و نیرومندیهای بسیار دارد، نشان می‌دهد و سرانجام می‌بینیم که پهلوان نامدار ایران با چه دلاوری و هوشمندی شگفتی این دیو خون‌آشام را نابود می‌سازد.

پایان‌بخش این بخش از شاهنامه داستان عاشقانه و شورانگیز بیژن و منیژه است که سراپا شور و جوانی و فریبکاری است. کیخسرو، بیژن دلاور را با گرگین پسر میلاد، به مرز توران و به نبرد با گرازهایی که کشتزارهای مردم را نابود می‌کنند می‌فرستد و بیژن دلاورانه بسیاری از گرازها را نابود می‌کند و دندانهای آنها را برمی‌گیرد تا به نشان پیروزمندی خود به شاه کیخسرو بنمایاند، امّا گرگین که از همراهی و همکاری با بیژن در کشتن گرازان پرهیز کرده بود، بر پیروزیهای بیژن رشک می‌برد و بر آن می‌شود تا به فریب بیژن جوان و دلاور را به توران بکشاند و او را به دست مرگ بسپارد. پس او را بر می‌انگیزد تا به بزمگاه منیژه دختر افراسیاب که تا آنجایی‌که راهی دراز نیست، برود و به بیژن می‌گوید در آنجا،

پری‌چهر بینی همه دشت و کوه      ز هر سو نشسته به شادی، گروه

منیژه، کجا، دخت افراسیاب      درخشان کند باغ چون آفتاب

همه دخت توران پوشیده‌روی      همه سرو بالا همه مشک‌موی

بیژن، فریب گرگین را می‌خورد و به آن بزمگاه می‌شتابد و منیژه و بیژن یکدیگر را می‌بینند و به هم دل می‌بازند و منیژه، بیژن را به بزم خود می‌خواند و با او به شادی و بزم می‌نشیند و چون می‌خواهد به شهر، باز گردد، بیژن را داروی هوش‌ربا می‌دهد و به کاخ خود می‌برد و همچنان با بیژن به شادی و بزم سرگرم است که دربانان، به این راز پی می‌برند و به افراسیاب آگهی می‌دهند و افراسیاب به برادر خود گرسیوز فرمان می‌دهد تا به سرای منیژه رود و بیژن را دستگیر سازد. گرسیوز به درون سرای منیژه می‌رود و بیژن به نبرد با وی می‌پردازد، امّا گرسیوز که یارای نبرد با بیژن را ندارد از درِ مهربانی و فریب در می‌آید و بیژن را به بند می‌کشد و به نزد افراسیاب می‌برد و افراسیاب فرمان می‌دهد که بیژن را به دار بکشند و چون در میدان شهر، داری بر پا می‌کنند و می‌خواهند بیژن را به دار بیاویزند، پیران سپهسالار، به آنجا می‌رسد و از داستان آگهی می‌یابد و از افراسیاب می‌خواهد تا بیژن را نکشد و او را زندانی کند. افراسیاب نیز دستور می‌دهد تا بیژن را در چاهی به زندان کنند و سنگ اکوان دیو را بر سر آن چاه بنهند و منیژه را از درگاه خود می‌راند. منیژه در روزگاری که بیژن در چاه زندانی است، از هر سو خوراک فراهم می‌آورد و برای بیژن می‌برد و از او غمخواری می‌کند تا آنکه ایرانیان از داستان بیژن آگهی می‌یابند و کیخسرو در جام جهان‌بین خود، جایگاه بیژن را در توران‌زمین می‌بیند و به رستم نشان می‌دهد و رستم در جامه بازرگانان به توران می‌رود و منیژه به نزد وی می‌آید و او را به چاه بیژن راهنمایی می‌کند و رستم، بیژن را از چاه می‌رهاند و با وی به سرای اسفندیار شبیخون می‌زنند و به درون دهلیز سرای او می‌روند و بیژن بانگ برمی‌آورد که ای افراسیاب!

همی رزم جستی به سان پلنگ         مرا دست‌بسته به کردار سنگ

کنونم گشاده به هامون ببین         که با من نجوید ژیان‌شیر کین

رستم و بیژن و منیژه رهسپار ایران می‌شوند و افراسیاب سپاه در پی آنان می‌دواند، امّا رستم سپاه وی را درهم می‌شکند و به گریز وامی‌دارد و خود با بیژن و منیژه به سلامت به ایران می‌رسد و کیخسرو و بیژن و منیژه را هدیه‌ها می‌بخشد و گرگین را که به کیفر فریبکاری به زندان افکنده بود، به درخواست رستم و با بخشش بیژن، آزاد می‌سازد و می‌بخشد.

کیخسرو با برخوردارى از مجموعه فضایل صورى و معنوى انسان در شاهنامه، رنگ موعودى را به خود مى‏گیرد که همگان درانتظار اویند. سروش و خواب‏هاى راستین و فرّه ایزدى همه با او هستند و ظهور او را معنوى و روحانى جلوه مى‏دهند. سیاوش به فرنگیس، همسر خود، که پنج ماهه باردار است، مى‏گوید که او را پسرى خواهد بود که نام او را باید کیخسرو بگذارد. در شاهنامه
چنین آمده است:

زگیتى برآرد سراسر خروش

زمانه زکیخسرو آید به جوش

(همان، 2324/197/2)

شبى پیران، سیاوش را به خواب مى‏بیند که شمشیرى در دست دارد و از او مى‏خواهد که برخیزد. فردوسى این نکته را چنین وصف کرده است:

که روزى نوآیین و جشنى نو است

شب سور آزاده کیخسرو است

(همان، 2605/209/2)

پیران همسر خود را به نزد فرنگیس مى‏فرستد و کیخسرو متولد مى‏شود و گلشهر،همسر پیران، براى شوهر خویش این نوزاد را چنین وصف مى‏کند:

یکى ایدر آى و شگفتى ببین

بزرگى و راى جهان آفرین

(همان، 2613/209/2)

توگویى نشاید مگر تاج را

وگر جوشن و ترگ و تاراج را

(همان، 2614/209/2)

پیران او را براى افراسیاب چنین وصف مى‏کند:

فریدون گرد است گویى به جاى

به فر و به چهر و به دست و به پاى

بر ایوان نبیند چنو کس نگار

بدو تازه شد فرّه شهریار

(همان، 2927/210/2)

کیخسرو، موسى‏وار، از توطئه‏ها مى‏رهد تا شبى گودرز سروش را به خواب مى‏بیند و سروش او را از متولدشدن کیخسرو در توران آگاه و براى او چنین پیش‏بینى مى‏کند:

چو آید به ایران پى فرخش

زچرخ آنچه خواهد دهد پاسخش

(همان، 515/239/2)

گودرز نیز گیو فرزند خود را به دنبال کیخسرو به توران مى‏فرستد و او پس از هفت سال جستجو سرانجام جوانى غیب‏دان را در کنار چشمه‏اى مى‏بیند که فردوسى این صحنه را در شاهنامه چنین وصف کرده است:

یکى جام مى برگرفته به چنگ

به سر بر زده دسته بوى و رنگ

زبالاى او فرّه ایزدى

پدید آمد و رایت بخردى

تو گفتى منوچهر بر تخت عاج

نشسته است بر سر ز پیروزه تاج

همى بوى مهر آمد از روى اوى

همى زیب تاج آمد از موى اوى

چو کیخسرو از دور او را بدید

بخندید و شادان دلش بردمید

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

بدین مرز خود ز این نشان، نیو نیست

مرا کرد خواهد همى خواستار

به ایران برد تا کند شهریار

(همان، 655/245/2)

و چون گیو، او را نماز مى‏برد و مى‏گوید:

برآنم که پور سیاوش تویى

زتخم کیانى و کیخسروى

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که تو گیو گودرزى، اى نامدار

 (همان، 663/245/2)

گیو از کیخسرو مى‏خواهد نشان ویژه خانوادگى خود را به او بنماید و کیخسرو پیامبروار نقطه‏اى سیاه را که بر بازویش بود، نشان مى‏دهد و مى‏گوید که این خال از عهد کیقباد تا سیاوش، نشانِ خانوادگى او بوده است.

*خواب‏هاى راستین و صادق کیخسرو و پیش بینى آینده، به عبادت پرداختن، بیم او اینکه همچون جمشید گمراه شود، تقسیم جهان در میان بازماندگان، تفویض جانشینى به کسى که از خاندان و پشت او نیست (و این ناشى از دور شدن کیخسرو از رسم و راه نیاکان او است) و سفارش بزرگان به اطاعت از لهراسب (که مى‏بایست زرتشت در روزگار او دعوت خود را آشکار کند و...) و رفتن به کوه و پیش‏بینى طوفان و برف و...سرانجام گم‏شدن داوطلبانه و دلخواه در برف و پذیرفتن مرگ انتخابى در اوج قله‏اى سفید و برف‏آمیز، مى‏تواند نماد و تعبیرى از اوج بهشت مطلوب و محبوب عارفان و موضوع فناء فى‏اللّه‏ آنان باشد که نمودار جهت‏یابى‏هاى تازه فکر و اندیشه حق‏شناس انسان و به‏عبارت دیگر حضور دورانى تازه و ظهور اسطوره‏هایى نو است.

هرچه کاووس دنیاپسند است و قدرت مادى او را وسوسه مى‏کند، کیخسرو قدرت رابه دلیل هدفى پاک مى‏خواهد و همین‏که به آن هدف مى‏رسد، آن را رها مى‏کند. هرچه کاووس در بند هوس و شهوت و غضب است، کیخسرو در بند تقوا و پایدارى بر عهد و
پیمان و پایبند راستى و راه ایزدى است و فردوسى تفاوت‏هاى این دو شخصیت اساطیرى را در ضمن بیان تفاوت‏هاى دو دوران، به راستى و نیکى، در عمل قهرمانان اسطوره‏اى خویش به‏خوبى منعکس مى‏سازد.

«چون کاووس براى هجوم به آسمان آماده شد و با سپاهى از دیوان و بدکاران، خود را به فراز قله البرز رسانید که حد فاصل نور و ظلمت بود، اورمزد فرّ کیانى از او باز گرفت... به هنگام گریز فره‏وشى کیخسرو که به دنیاى مادى نیامده بود، خود را به وى نزدیک کرد و از پس وى به حرکت درآمد، پیک اهورامزدا (نریوسنگ) هم از پى کاووس روان بود و مى‏کوشید تا آن فره‏وشى را از او جدا سازد، اما ناگاه فره‏وشى فریادى به مثابت خروش سپاهى که از
هزار مرد جنگى پدید آمده باشد، برآورد و گفت اى نریو سنگ! او را مکش که اگر او را بکشى من که کیخسروم به وجود نخواهم آمد... جان نریو سنگ بیاسود و دست از او بداشت...»، اما فره کیخسرو او را همانند جمشید، بى‏مرگ و بى‏آسیب ساخت:

«... کیخسرو از بیمارى و مرگ بر کنار بود و فر کیانى بدو تعلق داشت. صاحب پیروزى خداداد بود و تسلط مطلق داشت و از بهشت آگاه بود...» (رستگار فسائى، 1379 الف: ج 1،ص 118؛ ج 2، ص 767؛ و صفا، 1352: 518ـ515) بنابر روایت دینکرت: «فره زرتشت به شکل آتش، از روشنى بى‏آغاز فرود آمد و به آن آتشى که در پیش او بود آمیخت. فره ازآن آتش در مادر زرتشت آمیخت و آن فره سه شب در اطراف همه گذرگاه‏هاى خانه به صورت آتش پیدا بود و از دغدو (مادر زرتشت) آن فره‏اى که در او بود، چون فروغ مى‏تابید (آموزگار و تفضلى، 1375: 125).

جام جهان‏نماى کیخسرو نیز از مظاهر فره‏مندى او است که کیخسرو بدان وسیله بیژن را در چاه افراسیاب پیدا مى‏کند.

داشتن مهره‏اى درمان‏بخش یکى دیگر از علایم فره‏مندى کیخسرو است که
بدان وسیله کیخسرو گستهم را درمان کرد که به سختى مجروح شده بود.

کیخسرو هنگامى که گستهم زخم‏هاى فراوان خورده است، با مهره‏اى زخم وى را درمان مى‏کند. گذشته از این مهره درمان‏بخش، نگین جم و خاتم سلیمان نیز داراى خاصیت‏هایى همچون قدرت بخشى و فرمانروایى بوده‏اند.

کورش و کیخسرو

دکترمنصوررستگار فسایی

(از کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی)

کورش و کیخسرو: نلد که با مقایسه داستان کورش با کیخسرو و آستیاک (اژدهاک)، پادشاه ماد، با افراسیاب و هارپاگوس وزیر آستیاگ، با پیران ویسه، بر آن است تا میان سلسله کیانیان و هخامنشیان رابطه‏اى ایجاد کند و همین امر سبب شده است تا کورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان کیخسرو شاهنامه تصور شود. از میان خاورشناسان هرتل در کتاب معروف خود یعنى هخامنشیان و کیان بر این عقیده رفته است و پس از او هرتسفلد این اندیشه را با تفصیل بیشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است که افراد اخیر سلسله کیانیان فى‏الحقیقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقیده او وجود عده‏اى از هخامنشیان است که با آیین زرتشتى میانه خوبى نداشتند. هرتل چنین پنداشته است که نخستین پادشاهان سلسله کیان، یعنى کیقباد، کیکاووس و کیخسرو، رؤساى قبایل غربى ایران بودند و ممکن است شخصیت تاریخى یا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقیه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند که وارد سلسله داستانى کیانى شده‏اند. هرتسفلد از این حد هم فراتر رفته و گفته است که اولین پادشاهان کیان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند که هرودوت و کتزیاس از آنان نام برده‏اند و کورش نیز همان کیخسرو است. اینان معتقدند که گشتاسپ نیز پدر داریوش اول است و اسفندیار اسم اصلى همان کسى است که چون به پادشاهى رسید، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داریوش" را بر خود نهاد. در همین زمینه طبرى مى گوید: "به پندار بعضى، کى‏اُرش (کیرش: کورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منکر این سخن شده‏اند و گویند کى‏ارش (کورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، کى‏اُرش برادر کیکاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمین بابل فرمانروایى داشت و بسیار بزیست و والاقدر بود و چون بیت‏المقدس را آباد کرد، بنى‏اسرائیل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائیل از جانب شاه ایران تعیین مى شد و او مردى پارسى بود…”

میان زندگى تاریخى و افسانه‏اى کورش با داستانهاى کیخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روایت فردوسى، به حدّى وجوه مشترک وجود دارد که اگر حتى بر طبق نظر کریستن‏سن و بنونیست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطایى آشکار به شمار آوریم، اما نمى دانیم در اثرگذارى داستانهاى کورش در افسانه هاى مربوط به کیخسرو تردید کنیم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى کیخسرو را مرور مى کنیم:

نام کیخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسکریت Sushravas و در پهلوى به صورتهایى Kaixusruv یا Kaixusruk آمده است و به معنى کى‏نیک‏نام است. پدر او سیاووش، پسر کیکاووس، پادشاه ایران و مادر او فرنگیس، دختر افراسیاب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پدیدآورنده پادشاهى در ایران شمرده‏اند که صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردویسور آناهیت قربانى کرد و از او خواست که اى اردویسور آناهیت مقدس و نیکوکار، مرا یارى ده تا بر همه کشورها و بر دیوان و بر آدمیان و جادوان و پریان ستمگر پادشاهى یابم و در جنگها از هماوردانى که بر پشت اسب با من نبرد مى کنند، پیش باشم، کیخسرو از مرگ و بیمارى برکنار بود و فرّ کیانى بدو تعلّق داشت، نیرومند و صاحب پیروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شکست‏نایافتنى بود و با نیروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختیها بود. دشمن را در میدانى بزرگ در جنگل تعقیب کرد و همه دشمنان را زیر چنگ آورد و گناهکار تورانى، افراسیاب و کرسوزد: (گرسیوز) را به انتقام خون پدر خود، سیاووش، و اغریرث به زنجیر کشید و کشت.

داستان زندگى افسانه‏اى و اساطیرى کیخسرو، در شاهنامه چنین آمده است که چون سیاووش کشته شد و افراسیاب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگیس، از کیخسرو آگاهى یافت، مى خواست فرنگیس را به دو نیمه سازد، اما پیران سپهسالار پایمردى کرد و قول داد که چون این کودک متولد گردد، او را نزد افراسیاب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنکه پیران، سپهسالار افراسیاب، شبى سیاووش را در خواب مى بیند که شمشیرى در دست دارد و از پیران مى خواهد که برخیزد:

که روزى نوآیین و جشنى نو است‏

شب سور آزاده کیخسرو است‏

کیخسرو متولد مى شود و پیران به نزد افراسیاب مى شتابد و تولد کیخسرو را گزارش مى دهد. افراسیاب که نگران آن است که این کودک جهان را بر او پرآشوب سازد، از پیران مى خواهد تا این کودک را به شبانان بسپارد و پیران نیز، کیخسرو را به چوپانان کوه قلا مى سپارد. چون کیخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تیراندازى و شکار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شکار مى کند و به صید شیر و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پیران گزارش مى دهد که کیخسرو دلیر و پهلوان شده است و پیران او را به ایوان خود مى برد. افراسیاب از پیران مى خواهد تا کیخسرو را به درگاه او برد، پیران که نگران انتقامجویى افراسیاب از کیخسرو است، کیخسرو را دیوانه‏وضع معرفى مى کند و مى گوید که این طفل از گذشته هیچ اطلاعى ندارد و پس از آنکه از افراسیاب پیمان مى گیرد که کیخسرو را نیازارد، وعده مى دهد که او را نزد پدربزرگش، افراسیاب، ببرد. اما پیران قبلا از کیخسرو مى خواهد که در حضور افراسیاب همچون دیوانگان رفتار کند تا هراس را از دل او بزداید و در نتیجه، افراسیاب وى (کیخسرو) را راحت بگذارد. کیخسرو نیز، چون به نزد افراسیاب مى رود، به پرسشهاى نیاى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فریبد، تا آنجا که افراسیاب در گفتگو با پیران،

بدو گفت کاین دل ندارد به جاى‏

ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

نیاید همانا بد و نیک از اوى‏

نه ز این‏سان بود مردم کینه‏جوى

افراسیاب پس از این ملاقات فرمان داد تا کیخسرو را به مادرش بسپارند و به "سیاووش‏گرد" بفرستند. در همین اوان، گیو از طرف پادشاه ایران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، کیخسرو را یافت و با فرنگیس به ایران برد. کیخسرو به پادشاهى رسید و به یزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد که هرگز به افراسیاب مهر نورزد و کین پدر خود، سیاووش، را از وى بستاند. بنا بر این در جنگهایى دراز با افراسیاب درگیر شد و او را در همه‏جا شکست داد تا افراسیاب به کنگ‏دژ گریخت. پس کیخسرو از راه دریاى زره که تا کنگ‏دژ شش ماه راه بود به چین رفت و از آنجا به سیاووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چین از او استقبال کردند و آذینها بستند و کیخسرو به کاخ فغفور درآمد و سه ماه در چین ماند و در راه بازگشت در دریا موجودات عجیب دید و به سیاووش‏گرد بازگشت... در همین هنگام هوم... افراسیاب‏را پیدا کرد و در بند کشید. کیخسرو به ساحل چیچست رو نهاد و با چاره‏اندیشى هوم، افراسیاب را که در دریاى چیچست پنهان شده بود از آب بیرون کشید... و گرسیوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زیر این شکنجه دردآور، فریاد و خروش برآورد و افراسیاب از دریا بیرون آمد و هوم او را دستگیر کرد و کیخسرو او را به جرم کشتن اغریرث و پدر خود، سیاووش به قتل رسانید.

بدین ترتیب، کیخسرو همه عمر خود را وقف کشتن قاتلان پدر مى کند؛ و به عقیده کارنوى، شاید کیخسرو، در اصل همان قهرمان مذکور در ودا یعنى سوسروس باشد که ایندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار یارى مى دهد.

کیخسرو، ایرانیان را متحد مى سازد و امپراتورى ایران را استوار مى کند و پس از دست یافتن به قلمروى وسیع و کشتن همه دشمنان ایران، على‏رغم میل همه اطرافیانش، از بیم گمراهى و غرور، از سلطنت کناره‏گیرى مى کند و در اوج قدرت جوانى و حکومت و پیروزى و زهد، به کوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظیم نابود مى شوند و به آسمان مى پیوندند و به زبان اساطیر به اوجى پاک و سفید و جاودانه دست مى یابند. دارمستتر این افسانه به کوه رفتن کیخسرو و مرگ او و یارانش را با یکى از وقایع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقایسه مى کند که در آنجا یوذیسدهیرا از جهان بیزار مى شود و با چهار برادرش به کوه هیمالیا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد که این داستان داراى اصل هندو ایرانى است.

شباهتهاى کلى داستان کورش و کیخسرو عبارتند از:

.1 هم آستیاک و هم افراسیاب هردو، پدربزرگ مادرى کورش و کیخسرو هستند (ماندانا، مادر کورش، دختر آستیاک (اژدهاک) و فرنگیس (فرى‏گیس) مادر کیخسرو، دختر افراسیاب است) که هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بیگانگان موافقت کرده‏اند.

.2 مادر کورش، مادى و مادر کیخسرو تورانى است در حالى که هردو قهرمان، ایرانى هستند.

.3 پدران هردو قهرمان، ایرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرویى هستند که به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. کمبوجیه، پدر کورش، از سوى آستیاک فرمانرواى پارس است و سیاووش، پدر کیخسرو، بر سیاوش گرد که متعلق به افراسیاب است فرمان مى راند.

.4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بینند که موجب مى شود فرزندى را که دختر آنها در شکم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بکنند، خواب آستیاک را قبلا شرح دادیم و افراسیاب پادشاه توران خواب خود را چنین روایت مى کند:

بیابان پر از مار دیدم به خواب‏

جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

یکى باد برخاستى پر ز گرد

درفش مرا سر نگونسار کرد

برفتى ز هر سو یکى جوى خون‏

سراپرده و خیمه گشتى نگون‏

یکى تخت بودى چو تابنده ماه‏

نشسته بر او پور کاوس شاه‏

دمیدى به کردار غرّنده میغ‏

میانم به دو نیم کردى به تیغ‏

چاپ مسکو، ج 3، ص 50، بیت 739

خواب‏گزاران این خواب را چنین تعبیر مى کنند که افراسیاب باید با سیاوش و ایرانیان آشتى کند و افراسیاب چنین مى کند و شرایط ایرانیان را هم مى پذیرد.

.5 هم آستیاک و هم افراسیاب، پادشاهان ماد و توران، در نتیجه خوابى که دیده‏اند منتظر مى مانند تا کورش و کیخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد کشتن آنها را مى کنند.

6.در هردو داستان، دستور کشتن کودک نوزاد اجرا نمى شود. افراسیاب به نیرنگ مى خواهد فرنگیس کودکى را که در شکم دارد بیفکند، کودک را بر سر راه مى گذارند، اما به نتیجه نمى رسند. افراسیاب ناچار به پیران دستور مى دهد تا کیخسرو را به شبانان کوه قلا بسپارد تا سر به نیست شود. به نظر کریستن‏سن، در افسانه هاى ایرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى کار آمدن سلسله‏اى دیگر حکایت مى کند و شاه دستور کشتن نوزاد را مى دهد که اجرا نمى شود، پرورش کودک در میان شبانان و هوشمندى کودک، زمینه هاى کهن مشترکى است که در داستانهاى همه تیره هاى ایرانى به چشم مى خورد.

.7 در هردو داستان، فرزندانى که باید کشته شوند به نزد شبانان گسیل مى شوند. کیخسرو تا ده‏سالگى در میان شبانان مى ماند و شکارچى ماهرى مى شود که گراز و خرس و گرگ و سرانجام شیر و پلنگ را شکار مى کند. کورش نیز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى یابد و ماده‏سگى او را شیر مى دهد.

.8 در هردو داستان، دو کودک مورد بحث، به وسیله یکى از نزدیک‏ترین دوستان پادشاه رهانیده مى شوند. در داستان کورش، هارپاگوس‏پیشکار آستیاک، کورش را مى رهاند و در داستان کیخسرو، پیران، سپهسالار افراسیاب، کیخسرو را نجات مى دهد.

.9 در هردو داستان، این کودکان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبیر مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

.10 در هردو داستان، کورش و کیخسرو پدربزرگ خود را شکست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى کنند.

.11 در هردو داستان، کورش و کیخسرو براى دستگیرى پدربزرگ خود متوسل به حیله‏اى خشونت‏آمیز مى شوند؛ به این معنى که بنابر روایت کتزیاس، کورش چون به تعقیب پدربزرگ خود آستیاک پرداخت، آستیاک به دختر و دامادش پناهنده شد و کورش فرمان داد تا امى تیس (دختر آستیاک) و شوهرش (سپى تاماس) را شکنجه کنند تا مکان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستیاک ناچار براى نجات فرزندش خود را آشکار ساخت و کورش او را دستگیر کرد. و در داستان کیخسرو نیز مى بینیم که چون هوم زاهد افراسیاب را اسیر مى کند، افراسیاب از کمند وى مى گریزد و در دریا پنهان مى شود و کیخسرو به راهنمایى هوم، گرسیوز، برادر افراسیاب، را حاضر مى کند و کتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسیوز به ستوه مى آید و ناله سر مى دهد و افراسیاب از ناله برادر دلگیر مى شود و چهره مى نماید و دستگیر مى شود.

.12 در هردو داستان، کورش و کیخسرو به نیکى و زیبایى وصف مى شوند. کورش بسیار شکیل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است که همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى کند تا شایان تمجید باشد و در نتیجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب کند؛ آن‏چنان‏که همه مى خواستند اراده او بر آنها حکومت کند. کیخسرو نیز به وسیله فردوسى به زیبایى ستوده مى شود:

فریدون گُردست گویى به جاى‏

به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

بر ایوان چنو کس نبیند نگار

بدو تازه شد فرّه شهریار

کیخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسید. او ویرانیها را آباد کرد؛ و گاهى یک هفته، به نماز در پیش یزدان به پاى بود، آن‏چنان‏که از پاى مى افتاد. در آخرین سفارش به لشکریان، او با آنان از بى وفایى دنیا سخن گفت و بدانان گنج بخشید و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ویران را روان سازد و رباطها را آباد کند و کودکان بى سرپرست را سرپرستى نماید.

در فروردین‏یشت، درباره او مى خوانیم که فره‏وشى پسر کیخسرو را مى ستاییم: "براى راندن دروغگویى که دوست خویش را مى فریبد و براى راندن بخیل و تباه‏کنندگان جهان." در متون پهلوى، کیخسرو از جمله جاودانانى است که در کنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مکانى که از دیده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانى است که سوشیانس را در آخرالزّمان یارى مى کنند.

با ذکر همین خصوصیات است که اخلاق کورش از کیخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهیم به راستى خصوصیات ذوالقرنین را در قرآن مجید در کسى بیابیم، این صفت به مراتب براى کیخسرو زیبنده‏تر است تا کورش. به همین دلیل مى توان تصور کرد که حدّ کمال کورش در عظمت اساطیرى او، نزدیک شدن به کیخسرو است که او را لایق تمجید قرآنى مى سازد.

.13 مرگ کورش و کیخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند که کورش را کشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند که کورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال کیفیت مرگ کورش به روشنى معلوم نیست. در مورد مرگ کیخسرو نیز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسیار زیبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز کوهى سپید و برف‏آلود تصویر مى کند، اما بالاخره با ابهامى عظیم توأم است که پرده برفهاى سپید، چندان آن‏را در زیر خود نهان داشته است که واقعیتهاى آن‏را نمى توان شناخت. (صص  67 تا 91)

. کیخسرو با برخوردارى از مجموعه فضایل صورى و معنوى انسان در شاهنامه، رنگ موعودى را به خود مى‏گیرد که همگان درانتظار اویند. سروش و خواب‏هاى راستین و فرّه ایزدى همه با او هستند و ظهور او را
معنوى و روحانى جلوه مى‏دهند. سیاوش به فرنگیس، همسر خود، که پنج ماهه باردار
است، مى‏گوید که او را پسرى خواهد بود که نام او را باید کیخسرو بگذارد. در شاهنامه
چنین آمده است:

زگیتى برآرد سراسر خروش

زمانه زکیخسرو آید به جوش

(همان، 2324/197/2)

شبى پیران، سیاوش را به خواب مى‏بیند که شمشیرى در دست دارد و از اومى‏خواهد که برخیزد. فردوسى این نکته را چنین وصف کرده است:

که روزى نوآیین و جشنى نو است

شب سور آزاده کیخسرو است

(همان، 2605/209/2)

پیران همسر خود را به نزد فرنگیس مى‏فرستد و کیخسرو متولد مى‏شود و گلشهر،همسر پیران، براى شوهر خویش این نوزاد را چنین وصف مى‏کند:

یکى ایدر آى و شگفتى ببین

بزرگى و راى جهان آفرین

(همان، 2613/209/2)

توگویى نشاید مگر تاج را

وگر جوشن و ترگ و تاراج را

(همان، 2614/209/2)

پیران او را براى افراسیاب چنین وصف مى‏کند:

فریدون گرد است گویى به جاى

به فر و به چهر و به دست و به پاى

بر ایوان نبیند چنو کس نگار

بدو تازه شد فرّه شهریار

(همان، 2927/210/2)

کیخسرو، موسى‏وار، از توطئه‏ها مى‏رهد تا شبى گودرز سروش را به خواب مى‏بیند و سروش او را از متولدشدن کیخسرو در توران آگاه و براى او چنین پیش‏بینى مى‏کند:

چو آید به ایران پى فرخش

زچرخ آنچه خواهد دهد پاسخش

(همان، 515/239/2)

گودرز نیز گیو فرزند خود را به دنبال کیخسرو به توران مى‏فرستد و او پس از هفت سال جستجو سرانجام جوانى غیب‏دان را در کنار چشمه‏اى مى‏بیند که فردوسى این صحنه را در شاهنامه چنین وصف کرده است:

یکى جام مى برگرفته به چنگ

به سر بر زده دسته بوى و رنگ

زبالاى او فرّه ایزدى

پدید آمد و رایت بخردى

تو گفتى منوچهر بر تخت عاج

نشسته است بر سر ز پیروزه تاج

همى بوى مهر آمد از روى اوى

همى زیب تاج آمد از موى اوى

چو کیخسرو از دور او را بدید

بخندید و شادان دلش بردمید

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

بدین مرز خود ز این نشان، نیو نیست

مرا کرد خواهد همى خواستار

به ایران برد تا کند شهریار

(همان، 655/245/2)

و چون گیو، او را نماز مى‏برد و مى‏گوید:

برآنم که پور سیاوش تویى

زتخم کیانى و کیخسروى

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که تو گیو گودرزى، اى نامدار

(همان، 663/245/2)

گیو از کیخسرو مى‏خواهد نشان ویژه خانوادگى خود را به او بنماید و کیخسرو پیامبروار نقطه‏اى سیاه را که بر بازویش بود، نشان مى‏دهد و مى‏گوید که این خال از عهد کیقباد تا سیاوش، نشانِ خانوادگى او بوده است.

از شگفتىهاى دیگر شخصیت اساطیرى کیخسرو، اسب اوست که بهزاد نام دارد. روایت کرده اند که وقتى بهزاد، اسب زیباى سیاوش، به کیخسرو مىرسد، و «چون سوارش مىکند،در یک لحظه کیخسرو از نظرها پنهان مىشود. به طورى که گیو مىاندیشد، مبادا اهریمن به صورت اسب درآمده و کیخسرو را از بین برده است. (شاهنامه، 210/3)

 

 

 

 

جام کیخسرو

جام کیخسرو نیز همانند جام جمشید بود و خاصیتى اسرارآمیز داشت و وقایعى را که در نقاط دوردست کره زمین اتفاق مى‏افتاد، نشان مى‏داد. به قول فردوسى وقتى بیژن به اسارت افراسیاب درآمد و در چاهى زندانى شد، کیخسرو در جام جهان‏بین نگاه کرد و بیژن را یافت. در شاهنامه آمده است:

چو نوروز خرم فراز آمدش

بدان جام فرخ نیاز آمدش

بیامد پر امید دل پهلوان

زبهر پسر، گوژ گشته، نوان

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید

دلش را به درد اندر آزرده دید

بیامد بپوشید رومى قباى

بدان تا برد پیش یزدان ثناى

خروشید پیش جهان‏آفرین

به رخشنده بر، چند کرد آفرین

زفریادرس، زور و فریاد خواست

وزاهریمن بد کنش داد خواست

خرامان از آنجا بیامد پگاه

به سر بر نهاد آن کیانى کلاه

پس آن جام بر کف نهاد و بدید

در او هفت کشور همى بنگرید

زکار و نشان سپهر بلند

همه کرد پیدا چه و چون و چند

زماهى به جام اندرون تا بره

نگاریده پیکر بدو یک‏سره

چه کیوان چه هرمز چه بهرام و شیر

چه مهر و چه ماه و چه ناهید و تیر

همه بودنى‏ها بدو اندرا

بدیدى جهاندار افسونگرا

به هر هفت کشور همى بنگرید

که آید زبیژن نشانى پدید

سوى کشور گرگساران رسید

به فرمان یزدان مراو را پدید

بدان چاه بسته به بند گران

زسختى همى مرگ جست اندر آن

سیاوش و کیخسرو با اسب خود سخن مى‏گویند و فردوسى خود زبان حال رخش مى‏شود و در هنگامى که اژدها به وى حمله مى‏کند و رستم در خواب است، بیم رخش از رستم و اژدها را از زبان او بازگو
مى‏کند و رستم با رخش بر مى‏آشوبد و مى‏گوید:

گر این بار سازى چنین رستخیز

سرت را ببرم به شمشیر تیز

پیاده شوم سوى مازندران

کشم ببر و شمشیر و گرز گران

سیم ره به خواب اندر آمد سرش

زببر بیان داشت پوشش سرش

بغرید پس اژدهاى دژم

همى آتش افروخت گفتى به دم

چراگاه بگذاشت رخش آن زمان

نیارست رفتن بر پهلوان

دلش ز آن شگفتى به دو نیم بود

کش از رستم و اژدها بیم بود

هم از بهر رستم، دلش نارمید

چو باد دمان نزد رستم دوید

خروشید و جوشید و برکند خاک

زنعلش زمین شد همه چاک چاک

چو بیدار شد رستم از خواب خوش

برآشفت با باره دستکش

(مول، 1369: 39/260/1)

کیخسرو و گیو نیز چون از سرزمین توران رهسپار ایران مى‏شوند از آب جیحون به‏راحتى مى‏گذرند و به ایران مى‏آیند و این امر نمایاننده آینده روشن و راه ایزدى کیخسرو به‏شمار مى‏آید.

گذشتن کیخسرو و همراهانش از رود جیحون (سخنرانى‏هاى دومین دوره
جلسات... 1350. ص 198و 201). داستان زاییده شدن داراب و نهادن او در صندوق چوبین و افکندن او به آب فرات هم که بى‏شباهت به داستان موسى نیست از این مقوله است. داستان زاییده‏شدن دوقلوهاى رموس و رمولوس[1] در اساطیر یونان نیز از همین نوع است. این دو کودک را در سبدى نهادند و بعد آن را به رودخانه افکندند؛ آب رودخانه طغیان کرد و آن دو کودک را در سایه درخت انجیرى قرار داد. در آنجا ماده‏گرگى به آن دو کودک رحم کرد و پستان به دهن آن دو گذاشت و آنان را از مرگ نجات داد تا آنکه چوپان شاه که از آن ناحیه مى‏گذشت، آنها را نزد همسر خود برد و بزرگ کرد (گریمال، 1356: ج 2، ص 807و 808).

کیخسرو طبق گفتهٔ سهروردی عارف، صاحب فرّ کیانی بوده و معراج روحانی داشته و نفس او منقّش به انوار قُدس الهی شده بود و بوسیله آن انوار همهٔ انسانها او را تعظیم می کردند. همچنین در اشعار عارفان مانند حافظ و عطار به بزرگی و نیک‌رفتاری ستوده شده است، بعضی از پژوهشگران زمان او را نزدیک به ظهور زرتشت میدانند و در روایات مذهبی زرتشتیان وکتاب اوستا از او به عنوان کسی که سوار بر سروش آسمانی که در آخرالزمان رجعت میکند و به یاری سوشیانت برمیخیزد،

 یاد شده است.

خصوصیات و صفات کیخسرو:

 دکتر محبوبه مباشری* دانشیار و عضو هیات علمی گروه زبان وادبیات فارسی دانشگاه الزهرا(س(درباره ی خصوصیتهای کیخسرو،چنسن می نویسند:

1-چهره و اندام کیخسرو

به لحاظ چهره کیخسرو شبیه به فریدون است و در شاهنامه آن هنگام که کیخسرو به دنیا می آید چنین توصیف می شود:
فریدون گرد است گویی به جای
به فر و به چهره، به دست و به پای

بر ایوان چنو کس نبیند نگار
بدو تازه شد فره شهریار
(شاهنامه، ج3، 2450-2451)

2- نورانی و درخشان بودن چهره:

کیخسرو از همان آغاز، شهریاری نورانی و درخشان شمرده می شده است. چهره اش بس منور توصیفمی شده، گویی از خورشید گوی سبقت برده باشد، او در نخستین دیدار با گیو پهلوان به صورت جوانی زیبا، نورانی، با جامی در دست و گلی بر گیسو در کنار چشمه ای درخشان توصیف گردیده است (حمیدیان، 1372، ص 312) چنانکه رستم چون او را می بیند، سیاوش را یاد می کند:
ندیدم من اندر جهان تاجور
بدین فرو مانندگی پدر
(شاهنامه، ج4، 56)

3-  برکنار بودن از بیماری و مرگ:

کیخسرو از بیماری و مرگ برکنار بود و از بهشت آگاه و همیشه پیروزمند بود. «در اوستا آمده است که کیخسرو از مرگ و بیماری برکنار بود و مردی نیرومند و صاحب پیروزی خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قطع و شکست نایافتنی بود.
دشمنان خود را به تندی در هم می شکست و نیرویی تمام با فرّ الهی و فرزندانی هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتی پر رونق و عمری دراز و همه خوشبختی ها بود»(به نقل از رستگار فسایی، 1388، ص 233)

4-دارابودن فر کیانی:

فر، فروغی ایزدی است، به دل هر کس بتابد از همگنان برتری یابد، از پرتو این فروغ است که شخص به پادشاهی رسد. شایسته تاج و تخت گردد و نیز از نیروی این نور است که کسی در کمالات نفسانی و روحانی کامل گردد از سوی خداوند به پیامبری برگزیده می شود. چنانکه شارحان حکمه الاشراق می نویسند:


"...نور فایض از عالم نوری برنفس های فاضله، که تایید و رای می بخشد و بدان نفس ها روشنی می یابند و نور افشان از خورشید می گردند، ر پهلوی، فره نامیده می شود، چنان که زردشت گفته است: فره نوری است که از ذات خدای تعالی ساطع می گردد و بدان بعضی از مردم بر دیگران ریاست می کنند و به یاری آن هر یک بر عملی یا صناعتی متمکم می گردد. و از فره آن را که خصوص ملوک افاضل است، کیان فره نامند...».(سهروردی، مصنفات، ج2، 157)

در شاهنامه از سه پادشاه با فره کیانی نام برده شده است که نخستین آنها جمشید و پس از آن فریدون و سپس کیخسرو است. در اوستا نیز از اختصاص فر به کیخسرو یاد شده است.
فردوسی، تلاش کیخسرو برای آبادانی میهن را به جمشید و فریدون هماند می کند و او را همتای ایشان می خواند:
چو جم و فریدون بیاراست گاه
ز داد و ز بخشش نیاسود شاه
(شاهنامه، ج 21/4)
جهان شد پر از خوبی و ایمنی
زبد بسته شد دست اهریمنی
(همان/22)

5-دارابودن جام جهان نما:

"...کیخسرو چون جمشید دارای جام جهان نماست که با چشم های همه بین خورشیدو با بینش رازدان خدا، عین بینایی و دل آگاهی است، با دلی که آیینه گیتی نماست».

 جام جهان نما یا جام جم، جام گیتی نما، جام جهان بین، عالم بین به اتفاق کلیه فرهنگ ها جامی بوده است که احوال عالم و راز هفت فلک را در آن به معاینه می دیده اند.
در خدای نامه ها امده اکه صور نجومی و سیارات هفت کشور زمین بر آن نقش شده بود و خاصیتی اسرارآمیز داشت به طوری که، هرچه در نقاط درودست کره زمین اتفاق می افتاد، بر روی آن منعکس می شد. برخی این جام را به جمشید نسبت داده اند. در شاهنامه، جام گیتی نما به کیخسرو نسبت داده شد، جام جهان نما یا جام جم در شعر خاقانی و برخی دیگر با «آینه اسکندر» اختلاط یافته گاهی به نام جام اسکندر نامیده شده است.(یاحقی، همان، 369، 157). به هر حال، جام گیتی نمای کیخسرو هر چه بوده جزو ابزاره مهم کشف و شهودی و نیروهای مافوق طبیعی بوده است در راه شکست ظلمت و کمک به نجات و رستگاری.

14- دارابودن مهره ی درمان بخش:

کیخسرو مهره ای درمان بخش نیز داشت که از عهد هوشنگ و تهمورث و جمشید به او رسیده بود و همیشه با وی بود و برای درمان بیماران و دیگر امور از آن به عنوان وسیله ای ماورایی و رازآمیز استفاده می نمود.

7- دارا بودن دو صفت شجاعت و پیوند دهندگی کشورها:

کیخسرو در اوستا دارای دو صفت شجاعت و پیوند دهندگی کشورهاست.(به نقل از رستگار فسایی، 1388، 233)

8-دارابودن صفت جاودانگی:

بنابر مندرجات اوستا و متون پهلوی او در شمار جاودانانی است که در گنگ دژ به سر می برد (یاحقی، همان، 357)
اعتقاد بر این است که: او در گنگ دژ به سر می برد و بر تخت خود در مکانی نشسته است که از دیده پنهان است و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانی است که سوشیانس را در آخرالزمان یاری خواهد کرد.

9-اعتقاد به موعود بودن کیخسرو:

کیخسرو یکی از موعودهای ایرانی است که در شمار پهلوانانی است که سوشیانس را در آخرالزمان یاری خواهد کرد.«او رستاخیز به همراه سوشیانس قیام خواهند کرد و ظهور او را پیشاپیش پیش بینی کرده و در خواب های متعدد، آمدنی وی را خبر داده بود. اگرچه افراسیاب درصدد کشتن وی بود، ولی توفیق نیافت»(رستگار فسایی، 1388، 236).
کیخسرو اساطیری به راستی نوید دهنده ی تحول عظیمی است که بنا بر باورهای آسیایی و به ویژه بنا به اساطیر زرتشتی، باید در پایان جهان رخ دهد، این دگرگونی شگفت آور همان پیروزی فرجامین نور بر ظلمت است. پیروزی نیکی بر بدی و تیرگی و پارسایی بر دژ کرداری».(اسماعیل پور، 1387، 118)

10-غیبت و ناپدیدشدن لحظه ای کیخسرو:

از شگفتی های دیگر شخصیت های اساطیری کیخسرو، اسب اوست که بهزاد نام دارد. در شاهنامه آمده است که چون کیخسرو سوار بر اسب زیبای بهزاد که میراث سیاوش است می شود در یک لحظه از نظرها پنهان می شود. به گونه ای که گیو می اندیشد که مبادا اهریمن به صورت اسب درآمده و کیخسرو را از بین برده است.(اسماعیل پور، همان، 119)

11- مقام تقدس و روحانی یافتن کیخسرو

در آیین مزدیسنا مقام تقدس و جنبه روحانیت کیخسرو بسیار اهمیت دارد وی ویران کننده بتکده، پایه گذار کنگ دژ، دارای فره ایزدی، جام جهان نما و یاور سوشیانس واز شمار جاودانان است.

12-دلاوری و شجاعت از اوان کودکی:

از شگفتی های کودکی کیخسرو این است که او در ده سالگی گراز و خرس را بر زمین افگند و به و نخچیر گاه می رود و شیر و پلنگ شکار می کند. شبان پرورنده او پیش پیران ویسه می رود و شکوه می کند که کیخسرو اول آهو می گرفت و از شیر و پلنگ می ترسید اما حالا از شیر و پلنگ هم نمی ترسد.(حمیدیان، 1372، 31)

اعمال وکردار کیخسرو

14- آبادان کردن جهان:

کیخسرو چون تاج بزرگی بر سر نهاد همه، جای آبادان و فرخ و سرسبز کرد:
به هر جای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد

زمین چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته
(شاهنامه، ج4، 18-20)

2-فتح دژ بهمن:

یکی از فتوحات کیخسرو، گشادن دژ بهمن است. دژی که در کوهی بلند در نواحی اردبیل امروز واقع شده است، و جایگاه کافران و بددینان است.
به دستور کیخسرو، گیو پهلوان، نامه افسون او را با نیزه ای بر دیوار بهمن دژ می نهد و نامه بی درنگ ناپدید می شود و بلافاصله به فرمان یزدان، دیوار دژ ویران می شود و همه جا را تیرگی فرا می گیرد، تیرگی مبدل به نوری گسترده می گرددو ایرانیان، دژ را فتح کرده کیخسرو و آتشکده آذر (گشسب) را به جای آن بنا می نهد.
از ویران کردن این بتکده که کنار دریاچه ی چیچست قرار دارد و بنا نهادن آتشکده به جای آن در جهت اثبات دیناوری و نجات بخشی کیخسرو یاد کرده اند.

3-کشتن شیده ی جادو به یاری فره ایزدی

کیخسرو با یاری فره ایزدی خویش بر شیده جادو، فرزند افراسیاب چیره می شودو او را می کشد.

4-نجات بیژن به وسیله جام جهان نما از چاه:

کیخسرو برای رهایی بیژن از بند افراسیاب از جام جهان بین استفاده کرد و برای این منظور، جامه های رومی پوشید و پس از نیایش به درگاه یزدان، در جام جهان نما نگریست،‌بیژن را در چاه دید و منیژه را بر بالین وی مشاهده کرد و رستم را برای نجات وی گسیل ساخت.
یکی جام بر کف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور بدید

زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه چون و چند

زماهی به جام اندرون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره

همه بودنی ها بدو اندرا
بدیدی جهاندار افسونگرا

بههر هفت کشور همی بنگرید
زبیژن به جایی نشانی ندید

سوی کشور گرگساران رسید
به فرمان یزدان مر او را بدید
(شاهنامه، ج5، 395-602)

5-کین خواهی از خون سیاوش:

کیخسرو به محض نشستن بر تخت، توس رابا سپاهی عظیم برای کین خواهی از خون سیاوش به توران زمین می فستد. در این لشکرکشی فرود، پسر دیگر سیاوش و جریره مادر فرود کشته می شود و به دنال آن توس شکست میخورد. در لشکرکشی دوم، رستم به یاری ایرانیان می رود تا از شکست حتمی ایشان جلوگیری کند. سپس کیخسرو خود به نبرد افراسیاب رفته و پس از کشته شدن پیران ویسه، افراسیاب را دستگیر کرده می کشد.
به کین پدر بست خواهم میان
بگردانم این بد ز ایرانیان(شاهنامه، ج4، 16)

6-درمان گستهم به وسیله مهره ی درمان بخش:

کیخسرو مهره ای درمان بخش نیز داشت که از عهد هوشنگ و تهمورث و جمشید به او رسیده بود و همیشه با وی بود، چون گستهم مجروح شد وامیدی به درمان وی نبود، کیخسرو آن مهره را بر بازوی گستهم بست و پزشکان رومی و چینی را بر بالین گستهم فرا خواند و خود خدای را نیایش کردن گرفت و گستهم را بدان وسیله درمان کرد (رستگار فسایی، 1379، ج2، ص 815)

7-ایجاد کردن گنگ دژ به جای سیاوش گرد:

در روایات پهلوی آمده است: سیاوش کاووسان را پیداست که ورجاوندی چنان بود که به یاری فره کیان، گنگ دژ را، با دست خویش و نیروی هرمزد و امشاسپندان بر سر دیوان ساخت و اداره کرد. تا آنگاه که کیخسرو آمد متحرک بود، پس کیخسرو به مینوی کنگ گفت که خواهر منی و من برادر توام. زرا تو سیاوش با دست ساخت و مرا از گند کرد. به سوی من باز گرد. و کنگ به همین گونه کرد، به زمین آمد در توران، به ناحیه ی خراسان، در جایی که سیاوش گرد است، بایستاد و کیخسرو هزار ارم اندر افکند و هزار میخ اندر بست و پس از آن (گنگ دژ) نرفت و همه توران را باگوسفند و ستور نگاه دارد(بهار، 1357، 263).

‌8-ناپدیدشدن کیخسرودرعاقبت الامر پادشاهی وعروج وی به آسمان:

کیخسرو پس از مرگ نیای خود، کاووس به مدت شصت سال پادشاهی کرد و دراوج کامروایی و پیروزی جانش به اندیشه و دغدغه رفتن گرفتار شد:
ز یزدان همه آرزو یافتم
وگردل همه سوی کین تافتم

رانم نیابد که آرد منی
بد اندیشی و کیش اهر منی

شوم همچو ضحاک تازی و جم
که با سلم و تور اندر آیم به زم

زمن بگسلد فره ایزدی
گرایم به کژی و راه بدی

کنون آن به آید که من راهجوی
شوم پیش یزدان پر از آب روی
(شاهنامه، ج5، 2427-2431)
او از همگان کناره می گیرد و به ترک شاهی با خردمندان مشورت می نماید. اما همه پهلوانان و خردمندان با این تصمیم مخالفت می کنند و او را اندرز می دهند. لیکن او عزم را برای رفتن جزم می کند تا آن که شبی سروش را در خواب می بیند که:
چنان دید در خواب کور را به گوش
نهفته بگفتی خجسته سروش

اگر زین جهان تیز بشتافتی
کنون هرچه جستی همه یافتی

به همسایگی داور پاک جای
بیابی بدین تیرگی در، مپای
(شاهنامه، ج5، 2572-2589)

کیخسرو پس از آنکه ترتیب امور پادشاهی را داد و پهلوانانوخادمان کشور خلعت و فرمانروایی بخشید، لهراسب را به جانشینی خود برمی گزیند و رو به راه جاودانگی می نهد. گروهی از پهلوانان و بزرگان او را بدرقه می کنند. پس از رسیدن به چشمه ای سر و تن می شوید و به خواندن زند و اوستا می پردازد و از همراهان می خواهد تا بازگردند زیرا بادی سخت خواهد وزید و پس از آن برفی سنگین خواهد بارید. همراهان باز نمی گردند و با او راه ادامه می دهند اما سرانجام او را گم می کنند و از وی نشانی نمی یابند.
او پیروزترین پادشاهی است که از اوج قدرت و محبوبیت پارسایی، داوطلبانه پذیرای مرگ می شود و از بیم فساد، به خدا و پرهیزگاری و سرانجام مرگ می گریزد و مرگ سفید و روشن در اوج کوه و برف، نماد روشن غرب در اوج پاکی است و تا هنگام مرگ فره مند است و سروش پیشاپیش مرگ وی را به او خبر می دهد.



[1]sulomoR ,sumeR .

 * بخشی از جلد دوم کتاب "شاهنامه را با هم بخوانیم " از دکتر منصوررستگار فسایی


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از دکتر محمد شفیعی

یادی از دکتر محمد شفیعی

 


دکتر محمد شفیعی را من برای نخستین بار در شهریور ١٣٣٧ ملاقات کردم ، معاون دانشکده ی ادبیات بود ولی در واقع رییس تام الاختیار دانشکده به شمار می رفت زیرا دکتر صورتگر مؤسس ورییس اسمی دانشکده ادبیات شیراز،همه ی اوقاتش را در تهران به کار تدریس در دانشکده ی ادبیات تهران و دیگر مشاغلی که در آنجا داشت صرف می کرد وتنها برای خالی نبودن عریضه هر از چند ماه سری به شیراز و دانشکده ی ادبیات می زد و حتی وقتی پس از عزل دکتر قربان ازریاست دانشگاه شیراز در زمان نخست وزیری امینی در سال ١٣۴٠برای اندک مدتی به ریاست دانشگاه شیراز منصوب شد، بازهم در شیراز اقامت نکرد ،اصولا روح لطیف و شاعر منش و آزاده و شوخ صورتگر به وی اجازه ی کار اداری و جدی را نمی داد   اما در عین حال حسن تشخیصی عالی داشت که آن را می شد  در انتخاب استادان و مدیران دانشکده ادبیات شیراز بخوبی دید، در بدو تأسیس دانشکده درخانه ای استیجاری در  خیابان منوچهری ، دکتر سلیم نیساری را که مدیری بسیار لایق بود  ، به معاونت خود برگزید و نیساری باکوششی در خور ستایش دانشکده را با دو رشته ی زبان و ادبیات فارسی و زبان انگیسی به راه انداخت وپس از وی در سال ۱۳۳۶ دکتر محمد شفیعی را که از شاگردان دوره ی دکتری او در دانشکده ی ادبیات تهران بود و تجربه
سالها کار اداری و آموزشی داشت، با سمت دانشیاری با اختیارات تام،به معاونت دانشکده‌ی ادبیات شیراز  برگزیدو همکلاسیها ی اورا که همگی از شاگردان پیشین خود وی و شادروان علی اصغر حکمت شیرازی در دوره دکتری ادبیات تهران بودند، به عنوان استاد با وی همراه ساخت ،دکتر مژده ، نورانی وصال، دکتر توران شجیعی از  جمله ی همکاران وی بودند.
دکتر شفیعی تا آن هنگام علاوه بر تحصیل در دوره دکتری دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران ،در وزارت آموزش و پرورش به خدمت مشغول بود و تا سمت معاونت مدیر کل تعلیمات عالی و روابط فرهنگی ارتقاء یافته بود و سابقه ی شش سال تدریس رشته‌های علم الاخلاق و علم اجتماع در دانشکده پلیس را هم در کارنامه ی خود داشت.
شفیعی  در سال ۱۳۴۲ به تصویب هیئت امناء دانشگاه پهلوی شیراز به مقام استادی ارتقاء یافت و شورای مرکزی دانشگاه‌ها در آبان ماه ۱۳۴۵ شایستگی مقام استادی او را تصویب نمود و از آن تاریخ تا زمان بازنشستگی با داشتن پایه ۱۰ استادی وزارت آموزش و پرورش به تدریس خود در دانشگاه پهلوی شیراز ادامه داد.

 

دکتر محمد شفیعی در چشن فارغ التحصیلی دانشجویان ادبیات فارسی  در خرداد ماه 1340


در سال ١٣٣٧ دکتر شفیعی مردی بود ٣٨ ساله که لاغر اندام و سرحال و پر جنب و جوش بود، ورزشکا ر و شاعر پیشه بود وبه لهجه ی اصفهانی غلیظی صحبت می کرد، زن و فرزندان داشت و با استادان و دانشجویان صمیمی و بی تکلف بود و در اولین برخورد ترا مجذوب شخصیت و لیاقت و مهربانی خود می کرد ، من در آن سال رتبه اول ششم ادبی در فسا شده بودم و مطابق قرار دادی که صورتگریا دکتر شفیعی با وزارت فرهنگ آن زمان منعقد کرده بودند، قرار شده بود دانش اموزان رتبه ی اول ششم ادبی شهرستانهای فارس بدون کنکور دررشته ی ادبیات یا زبانهای خارجی  دانشکده ادبیات شیراز پذیرفته شوند و ماهانه ١۵٠ تومان هم کمک هزینه بگیرند و پس از فارغ التحصیل شدن ،نیز به عنوان دبیر به استخدام فرهنگ شهرستان خود در آیند، من به همین دلیل
در شهریور ١٣٣٧ برای ثبت نام به دانشکد ه ادبیات شیراز رفتم تا در رشته ی زبان انگلیسی که به نظرم می رسید آینده ای بهتر از رشته ی ادبیات فارسی داشته باشد ،نام نویسی کنم ،ولی آقای شمس الدین دستغیب که در آن هنگام مدیر آموزش دانشکده بود، آب پاکی روی دستم ریخت و گفت ما فقط برای رشته ی زبان و ادبیات فارسی با وزارت فرهنگ قرار داد بسته ایم و چون نشان دادن بخشنامه ها و اصرار من برای این که به موجب بخشنامه من می توانم به رشته ی زبانهای خارجی  بروم ، فایده ای نبخشید ، کاربه دیدار با دکترشفیعی معاون دانشکده کشید که او هم همان حرفها را تکرار کرد و افزود:" پسرم من خودم دکتر ادبیات فارسی هستم و این رشته را هم دوست می دارم تو هم به این رشته برو و با استعدادی که داری ادامه بده و مطمین باش که اگر تحصیل در این رشته را به کمال برسانی ، آینده ات از لیسانس زبان بهتر خواهد شد."، نمی دانم  که منطق سخنان او مرا قانع کرد یا خیر روزگار یا هردو که من با آرامش خاطر به رشته ی ادبیات رفتم و همان راه را ادامه دادم و همیشه از واسطه ی خیر شدن دکتر شفیعی سپاسگزار شدم.
دکتر شفیعی در دانشکده ی ادبیات مصدر خدمات مهمی شد کتابخانه ی دانشکده را توسعه داد و همان شد که به کتابخانه ی ملاصدرا و بعدتر به کتابخانه ی میرزای شیرازی در دانشگاه شیراز تبدیل گشت، در دوره ی او ساختمان جدید دانشکده ادبیات در چهار راه حافظیه ساخته شد و دانشکده به محل جدید و فعلی خود منتقل شد، رشته های تاریخ و زبان فرانسه به رشته های دانشکده افزوده شد ودکتر شفیعی همیشه خود یکی دو درس را در رشته ی ادبیات تدریس می کرد، کلاسهایش پر شور و با احساس بود و برایش فرصتی بود تا ذوق شعر گویی و شعر خوانی خود را به نمایش بگذارد، در سال ١٣۴٠ عاشق دختری شیرازی شد که از دانشجویانش بود و کارش به ازدواج با وی انجامید و سر و صدای فراوان در شیراز عشق آفرین بر پا کردولی چند سال بعد آتش  آن عشق سرد شد و کار به جدایی کشید و شفیعی باز به خانه و زندگی وهمسرپیشنش بازگشت.
وقتی که من و دکتر افراسیابی و دکتراسکندری در سال ١٣۴٩ دربخش فارسی دانشکده ادبیات  شیرازاستخدام شدیم ، او هنوز در دانشگاه شیراز کار میکردو من افتخار داشتم که مدتی با او در بخش همکار و هم اطاق باشم و این ، فرصتی بسیار مغتنم بود که این مرد بزرگوار و دوست داشتنی را بهتر بشناسم و قدرش را بیشتر بدانم.
دکتر شفیعی  با آغاز دوران بازنشستگی خود به اصفهان زادگاه خویش ، باز گشت، ولی در آنجا نیز رابطه اش را با  دانشگاه آزاد ادامه داد و چون مدرک لیسانس حقوق قضایی را هم داشت ، کار وکالت دادگستری را هم در این دوران برمشغله ی آموزشی افزود.
دکتر شفیعی از آنجا که دختر ش در شیراز شوهر کرده بود و در این شهر سکونت داشت ،تا پایان عمر گهگاه سری به شیراز می زد و فرصتی فراهم می آورد تا ما شاگردانش بازهم او را ببینیم و ازمصاحبتش لذت ببریم.
او در شاعری " کویر" تخلص می کردواشعارش در مجلات ادبی معتبر به چاپ می رسید، برخی ازاشعارش رانیز در سال ۱۳۷۷در مجموعه ای به نام " فریاد کویر" منتشر کرد که به قول جناب دکتر صلواتی:"...در مقدمه کتاب شعرش به قسمتی از گذشته‌ها و روحیّات و مطالعات خود اشاره کرده است و درد دل‌های خود را با احساسی که داشته، بیان داشته است؛ او تخلّص خود را” کویر” انتخاب کرده تا سادگی، پاک بازی، محرومیّت، وسعت، بی‌پیرایگی و تنهایی خود را نشان دهد.
فریاد کویر” بیش تر از غم‌ها و محرومیت‌ها و شکست‌های زندگی و مرگ اقوام و دوستانش می‌گوید و به قول خودش:
روزی که پا به عرصه عالم گذاشتم
بنیاد عمر یک سره بر غم گذاشتم .."( دکتر صلواتی مقاله ضمیمه همین مطلب)
در اواخر عمر چند بار به بیماریهای قلبی کرفتار شد ولی با نهایت تأسف من نه از مرگ او با خبر شدم و نه تاریخ دقیق در گذشتش را یافتم،(که امیدوارم  کسانی که این مقاله را می خوانندأگر اطلاعی در این زمینه دارند ، مرا با خبر کنند)ولی نام او همیشه برای من یاد اور انسانی لایق ، سازنده ، مهربان و ادیبی توانا و بسیار با ذوق  است. روانش شاد و با فردوسیان همنشین باد.

 

 استاد دکتر محمد شفیعی

از

 


دکتر فضل الله صلواتی

محمد دکتر شفیعی در سال ۱۲۹۹ در اصفهان متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خویش به پایان رسانید. وی در اول مهر ماه ۱۳۲۰ با در دست داشتن گواهی‌نامه‌ی دانش سرای مقدماتی به خدمت آموزگاری در آمد و در سال دوم خدمت آموزگاری به دریافت گواهی‌نامه‌ی ششم ادبی توفیق یافت و برای ادامّه تحصیل به تهران رفت.

در سال ۱۳۲۷ از دانشکده‌ی ادبیات در رشته ادبیات فارسی لیسانس خود را دریافت کرد و در سال ۱۳۲۸ موفق به گذراندن دوره‌ی لیسانس در رشته‌ی حقوق شد و به اخذ دانش نامه در رشته قضایی نائل آمد. در سال ۱۳۲۹ لیسانس فلسفه و علوم تربیتی از دانش سرای عالی را به دست آورد و در سال ۱۳۳۳ شهادت نامه‌هایدوره‌ی دکترای زبان و ادبیات فارسی را به پایان رسانید و سر انجام در اردیبهشت ۱۳۳۴ به دفاع از رساله‌ی دکترای خود توفیق یافت و دکتر در زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گردید.

استاد دکتر محمد شفیعی در خلال تحصیلات عالیه دانشگاهی در کادر اداری وزارت آموزش و پرورش به خدمت مشغول بود و تا سمت معاونت مدیر کل تعلیمات عالی و روابط فرهنگی ارتقاء یافت و شش سال عهده دار تدریس رشته‌های علم الاخلاق و علم اجتماع در دانشکده پلیس بود. در سال ۱۳۳۶ به عنوان دانش یار وارد دانشگاه شیراز شد و با حفظ سمت دانشیاری به معاونت دانشکده‌ی ادبیات شیراز نیز برگزیده شد و در سال ۱۳۴۲ به تصویب هیئت امناء دانشگاه پهلوی شیراز به مقام استادی ارتقاء یافت و شورای مرکزی دانشگاه‌ها در آبان ماه ۱۳۴۵ شایستگی مقام استادی او را تصویب نمود و از آن تاریخ تا زمان بازنشستگی با داشتن پایه ۱۰ استادی وزارت آموزش و پرورش به تدریس خود در دانشگاه پهلوی شیراز ادامه می‌داد. از تألیفات استاد کتاب” در راه میهن” را می‌توان نام برد. او می‌نویسد:

۱- تولّد من بنده به روایت شناسنامه

نام: سیّد محمّد شفیعی فرزند سیّد احمد متولد به سال ۱۲۹۹ هجری خورشیدی بدون ذکر ماه تولّد –درکوچه ارّه کش‌ها حوالی( قبله دعا) نزدیک چهارسوق علی قلی آقا از محلّه بید آباد شهرستان اصفهان.

۲- آغاز تحصیلات

الف: دوران ابتدائی را در مدرسه‌ی ایران به مدیریت شاد روان برهان الدین مهدوی حوالی مسجد سیّد اصفهان گذرانیده در سال ۱۳۱۳ تصدیق ششم ابتدائی را گرفته‌ام.

ب: دوره‌ی اوّل متوسطه را در دبیرستان علیّه به مدیریت مرحوم محاسب الدوله طی کرده و در سال ۱۳۱۶ موفق به دریافت مدرک سیکل اوّل متوسطه کلاس نهم شده‌ام.

ج: دوره‌ی دوّم متوسطه در دانش سرای مقدماتی به مدیریت مرحومان ثقفی و پرورنده سپس………………….. در یک سال خدمت پایان یافته و در شهریور ۱۳۲۰ فارغ‌التحصیل دانش سرای مقدماتی شده‌ام.

۳- آغاز خدمت فرهنگی

الف: اوّل دی ماه ۱۳۲۰ به آموزگاری دبستان طالخونچه منصوب شده تا خرداد ۱۳۲۱

ب: از مهر ۱۳۲۱ به آموزگاری شهرستان آباده‌ی ناریس منصوب و سال تحصیلی را در یک بخش اقلید- ابر کوه- آباده به پایان رسانده و به تهران رفته‌ام.

ج: سال تحصیلی ۲۲-۲۳ آموزگار دبستان امید دماوند بوده‌ام.

د: سال تحصیلی ۲۳-۲۴ به دبیرستان شاهپور تجریش در شمیران مشغول بوده‌ام.

ه: سال تحصیلی ۲۴ در امتحان مسابقه ورودی دانشکده ( الهیّات) دانشکده حقوق رشته‌ی قضائی و دانشکده ادبیات رشته ادبیات فارسی پذیرفته شدم.

و: سال تحصیلی ۲۵-۲۶ به دبیری دبیرستان عظیمیّه شهر ری( حضرت عبدالعظیم) مشغول شدم.

ز: بهمن ماه ۱۳۲۶ مدتی کوتاه منشی مخصوص دکتر مصدق مدیر فرهنگ بوده و پس از آن به اداره کل مالیه و روابط فرهنگی به خدمت اداری مشغول شدم.

۴- مدارک تحصیلی

الف: هم‌زمان با انجام خدمت دبیری و اداری در خرداد سال ۱۳۲۷ به دریافت لیسانس ادبیات فارسی و در شهریور ماه همان سال به دریافت لیسانس حقوق( رشته‌ی قضائی) توفیق یافتم.

ب: پس از آن در رشته‌ی فلسفه و علوم تربیتی به دریافت لیسانس در سال ۱۳۲۹ موفق شدم

ج: ضمناٌ دوره دکتری ادبیات فارسی را آغاز کرده و در سال ۱۳۳۴( اردیبهشت ماه) به درجه‌ی دکترای زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران رسیدم

۵- خدمت دانشگاهی

الف: هم‌زمان با خدمت اداری که آخرین سمت من معاونت اداره کل تعلیمات عالیه و روابط فرهنگی بوده در دانشکده افسری- آموزشگاه عالی شهربانی( که بعداٌ به دانشکده تغییر عنوان یافت) تدریس کردم.

ب: در دی ماه ۱۳۳۶ به دعوت استاد فقید دکتر صورتگر به شیراز رفتم و با عنوان معاونت دانشکده ادبیات به تدریس و اداره‌ی دانشکده اشتغال یافتم.

ج: پس از ۵ سال عنوان دانشیاری در سال ۱۳۴۱ به درجه‌ی استادی توفیق یافتم و سر انجام در بهمن ماه ۱۳۴۹ با ۲۹ سال خدمت با رتبه( ۱۰) استادی باز نشسته شدم.

د: پس از بازنشستگی همواره به تدریس وتحقیق مشغول بود. 

فضل الله صلواتی در پیش گفتار کتاب” مفسران شیعه” می‌نویسد:

دکتر شفیعی از اساتیدش بیش از همه از زنده یادان: جلال‌الدین همائی، محمد حسین فاضل تونی، دکتر علی اصغر حکمت، بدیع‌الزمان فروزان فر، محمد تقی ملک‌الشعرای بهار، دکتر لطفعلی صورت گر، دکتر عبدالحسین زرّین کوب، عصّار، دهخدا، دکتر شایگان، دکتر محمد معین، دکتر عمید یاد می‌کرد و خاطراتی از آن‌ها داشت. در اصفهان به اساتید بزرگوار: محمد باقر الفت، بدرالدین کتابی، محمد مهریار، دکتر عباس ادیب و منوچهر قدسی ارادت می‌ورزید که در شعر بلند کویر در منظومه‌ی اصفهان به آن‌ها اشاره می‌کند.

آثار او عموماٌ اجتماعی و ادبی با گرایش شدید به وطن خواهی و ملت دوستی است، در همه آثارش حرف‌هایی برای گفتن داشته است که من بیش تر به دو کتاب” مفسّران شیعه” و” فریاد کویر” او تکیه و بررسی‌ها داشته‌ام.

کتاب” مفسّران شیعه”، رساله دکتری او بوده که با محدود بودن مدارک و مآخذ در آن زمان، زحمات بسیاری کشیده و کاری بزرگ انجام داده است. در زمان انتشار، نو آوری در تاریخ تفسیر بوده است، گرچه بعدها دیگر قرآن پژوهان کارهایی در خور، انجام داده‌اند و کار دکتر شفیعی را مقدمه‌ی تحقیقات خود قرار داده‌اند. این کتاب از گوشه و کنار مورد انتقادات و ارزیابی‌های بسیاری قرار گرفت که حتی بعضی از نقدها به نظر او مغرضانه بود و خاطرش را آزرد.

مرحوم شفیعی تفسیرهایی را که تازه انتشار یافته و در دسترس بود، کم تر توضیح داده و من هم بنای خود را بر اختصار گذاشتم.

گرچه پس از پیروزی انقلاب اسلامی کتاب‌هایی در این باره منتشر شده است؛ ولی من دوست داشتم که در خواست دوست خود را انجام داده باشم و نام او را عنوان یک پژوهشگر قرآنی، هم چنان مطرح نمایم و دسته گلی به روح پاک او و از سوی او به قرآن‌پژوهان جهان تقدیم کرده باشم. خدایش بیامرزد.

آن مرحوم در مقدمه کتاب شعرش” فریاد کویر” که در سال ۱۳۷۷ منتشر شده، به قسمتی از گذشته‌ها و روحیّات و مطالعات خود اشاره کرده است و درد دل‌های خود را با احساسی که داشته و در مقدمه آن کتاب بیان داشته است؛ و تخلّص خود را” کویر” انتخاب کرده تا سادگی، پاک بازی، محرومیّت، وسعت، بی‌پیرایگی و تنهایی خود را نشان دهد.

او دانشمندی پر مطالعه، اندیشمندی احساساتی، خوش بیان و مهربان بود. و دوست می‌داشت که هر چه دارد ارمغان یاران کند. در کتاب” فریاد کویر” بیش تر از غم‌ها و محرومیت‌ها و شکست‌های زندگی و مرگ اقوام و دوستانش می‌گوید و به قول خودش:

روزی که پا به عرصه عالم گذاشتم بنیاد عمر یک سره بر غم گذاشتم

از دوری وطن، از مرگ خواهر جوان و برادرش، محرومیت‌ها، عملکرد توده‌ای ها، اشغال آذربایجان، فقدان دوستانش یکی پس از دیگری، مرگ استادانش، شکست ملّی شدن صنعت نفت، کودتای آمریکایی- انگلیسی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، در بند بودن قلم و زبان و نبودن آزادی در پیش از انقلاب، مریضی و انزوای سال‌های آخر عمرش، شکوه‌ها دارد.

قلم شکسته به فرمان گزمه‌ایم و کسی نیست که کارنامه بیداد این عسس بنویسد

و بالاخره در پایان کتاب، درد دل‌ها و حدیث نفس‌ها و وصیت گونه‌هایش بدین عبارت را می‌سراید:

سخن کوتاه، این غم نامه بستم به کنج انزوای خود نشستم

هر آن چیزی که دل فرمود، گفتم شما را یک به یک بدرود، گفتم

مرحوم شفیعی به مقام شامخ ولایت، حضرت علی (ع) ارادت فوق‌العاده‌ای داشت و در بیان، بارها ارادتش را به پیشگاه آن حضرت ابراز می‌داشت و در کتاب شعرش قصیده‌های بلندی به نام‌های غدیریّه اول و دوم و ابر رحمت ، درباره آن امام همام می‌سراید که بسیار قابل توجه است.

خدایش ببخشاید که در تمام عمر دوست می‌داشت که: مردمی، صمیمی و بی آلایش باشد، و در کلاس درس و در جلسه‌های سخنرانی و در مجامع یاران، با تواضع و مهربانی و برادری سخن گوید و با اخلاص حرف بزند.

از آن مرحوم سه پسر و دو دختر باقی مانده که دارای تحصیلات عالیه هستند. به نام‌های: حمید، مجید، فریبا، افسون و علی، در حال حاضر آنان همه خدمت‌گزارمردماند، خدایشان موفق دارد.

برچسب : استاد یرجسته ادبیاتدکتر محمد شفیعیشاعر و مویسنده اصفهانیمحمد شفیعینویسنده ی مفسران شیعه

http://www.aeenefarzanegi.com/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C/

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درگذشت دکتر محمد رضا محرری

 

دکتر محمد رضا محرری

با اندوه بسیار  درگذشت دوست دیرینم جناب دکتر محمد رضا محرری  ،ادیب،، شاعر ،نقاش و خطاط،استاد اعصاب و روان دانشگاه و عضو فرهنگستان علوم پزشکی را به اطلاع می رساند و این ضایعه ی عظیم را به همسر ارجمندش گلنار خانم و فرزندان عزیزش:ساغر و سحر و هستی و خاندان معظم محرری تسلیت می گوید و شادی روان آن بزرگوار را از ایزد یکتا آرزو می کنم. 

کوچ رضا

 

رفتی'رضا ولی دل یاران رضا نبود

پایان هیچ قصه ، چنین جان گزا نبود

وقتی سحر به ساغر هستی شرنگ ریخت

این چرخ  مرگ ساز چرا فکر ما نبود

این خط که روزگاربه نابودی تو داد

دانند  عاقلان که به غیراز خطا نبود

بودی مسیح جان و روانهای دردمند

هرگز کسی بسان تو مشکل گشا نبود

شعرت  زبان فاخر شیراز عشق بود

مضمون نسخه های خطت جز شفا نبود

من می شناختم که به غوغای قرنها

عیسی دمی به سان تو درهیچ جا نبود

با این ذخیره یی که نهادی ز نام نیک

:غیر از بهشت پاک خدایت سزا نبود

***

این مقاله را سالها پیش  برای کتاب  "بزرگان شناختنی نگاشته ام  که اینک آن را  به مناسبت درگذشت استاد منتشر می سازم :

دکتر محمد رضا محرری


دکتر محمد رضا محرّری  را از دوره ی تحصیل خود در دانشگاه شیرازدر سالهای 1337 تا1340 شناختم ،من ادبیات فارسی می خواندم و او دوره ی دستیاری  پزشکی را می گذرانید ، من که  گاهی سری به دانشکده ی پزشکی شیراز می زدم  ، درآنجا دوستانی داشتم که با رضا دوست بودند و منهم درمحوطه ی دانشکده ی پزشکی با آنها دیدار داشتم.

رضا ، جوانی بلند بالا ولاغر اندام ،خوش پوش وباذوق ، شاعر پیشه و موقر و شوخ طبع بود که شمع هر محفل به شمار می آمد ،در کودکی پدر و مادرش را از دست داده بود و برادرش آقای محررکه در فسا معلم بود، سر پرستی وی را به عهده گرفته بود و به همین جهت رضا ، بخشی از تحصیلات حود را در شهر من فسا گذرانیده بود و به همین جهت با مردم و فرهنگیان فسا آشنایی داشت و خاطرات خوشی را از آن دوره حکایت می کرد و به همین جهت دیدارش برایم جالب بود،اما این آشنایی ها به دوستی نینجامید و من لیسانس خود را گرفتم و به دنبال زندگی و درس رهسپار تهران شدم و دیگر اورا ندیدم تا حدود ده سال بعد که دوباره به شیراز بازگشتم و به تدریس در دانشگاه شیرازپرداختم ،او اینک متخصص سر شناس  بیماریهای اعصاب وروان  شده بود و به عنوان یکی از استادان برجسته ی رشته ی خود  به تدریس در دانشگاه شیراز مشغول بود و در همان حال، مطب هم داشت که من برخی از مریضان ارادتمندش را می شناختم ومی شنیدم که بسیاری از بیماران شیراز و شهرهای دیگر به او اعتقادی عجیب پیدا کرده ه اند، مطبش همیشه شلوغ بودو شاید تنها مطبی بود که حال و هوای محبت و مهربانی و فضایی انسانی و عاطفی داشت و طبیبی عیسوی هوش در آن جا کار می کرد که در بند زر و سیم نبودو بسیار مهربان و مردم دوست و خلیق  بود ، به حرف بیمارانش خوب گوش می داد، با آنها گفتگو می کرد و می خندید وبا محبت و عاطفت  تا زوایای ذهن بیمارانش رسوخ می کرد ودردشان را می شناخت و در شفای آنان می کوشید ،برای وی طبابت اصول و معیارهایی داشت که خودش آنها را در درسی که پس از انقلاب ایجاد کرد، به آنها نام "اخلاق پزشکی " داد،او در کار پزشکی چون برزویه ی طبیب بود که می اندیشید غرض از طبابت شفای بیمار است همچون غرض کشاورز از کاشتن گندم که خوراک مردم است و لی به تبع گندم کاه نیز که علف ستور است حاصل می شود ،او هر گز به پزشکی به عنوان یک کسب  نگاه نمی کرد ، اگر چه با همان شیوه ی مردمدارانه یی که داشت ، زندگی خوب وآسوده یی نیز برای خود و خانواده اش فراهم می آورد ،او نه تنها گاهی از برخی از بیماران تهیدست خود حق الزحمه یی نمی گرفت ، چون آنها را می شناخت ، حق خود را به آنها پس می داد و به آنها کمک مالی هم می کرد وواسطه یی خیربرای  رونق کارو زندگی آنها نیز می شد .

در آن سالها دانشگاه شیراز تجزیه نشده بود وهمه ی استادان متعلق به یک دانشگاه به نام دانشگاه شیراز بودند و باشگاه دانشگاه  در خیابان قصرالدشت کوچه ی74 ، در همان کوچه یی قرار داشت که منزل دکتر محرری در آنجا بود وما که مشتری پرو پا قرص آن باشگاه بودیم ، در آنجا  یکدیگر را پیدا کردیم  وهمکلاس بودن یکی از فرزندان وی با پسرم هومان در کودکستان و دبستان اسباب آشنایی بیشتر ما شد و کم کم  به   دوستی خانوادگی انجامید و اینک نزدیک به  چهل سال است که با یکدیگر دوست حجره و گرمابه و گلستان هستیم ، این مقدمه را برای آن می نویسم که روشن کنم آنچه در اینجا می خوانید ،برآمده از واقعیاتی است که  من از نزدیک در باره این مرد می دانم  و شناختی که از  او دارم بدون واسطه و دست اول است و می دانم که دکتر محرری در زندگی فردی واجتماعی خود  پیوسته  منشاء اثرمفید و سازنده  بوده است همچنان که در بهبود کارتخصصی خویش و افزایش کیفیات آموزشی و علمی و نو آوری دانشگاه شیراز، تأثیری عمیق از خود به جا نهاده است، به علاوه ی آن که در خلاقیت های ادبی وهنری  و فرهنگی جامعه  ،چه در سطح شراز و جه در مقیاس کشوری مؤثر بوده است  و در سطح بین المللی نیز از سر شناسان رشته خود به شمار می آمده است

،من او را مرد علم عمل ادب وهنر می دانم و معتقدم که کسانی چون او در توسعه ی افق دید جامعه وبازگشت دانش پژوهان مابه خویشتن خویش  و مستقل اندیشی خردمندانه ووسیع ،وظیفه یی سنگین را به انجام رسانده اند وتوانسته اند بسیاری از جوانان دانشگاهی را از جمود فکری و تک اندیشی های انسان  تک ساحتی دوره ی معاصر که از آفات آزاد اندیشی است، برهانند و به ایشان دیدی تازه و نو وسازنده وفراتر از تنگناهای سنت و منطقی تر از گشاده بازیهای غرب گرایی افراطی ببخشند .

دکتر محرری این دست آوردها را به مدد خصوصیاتی به دست آورده است که  من به اختصار  به چند مورد آن، اشاره می کنم


1--نخستین امتیاز دکتر محرری در آن است که در کارو رشته ی تخصصی خود  صاحب نظربوده است ، خوب و با انگیزه و روشمند ، درس خوانده است  ، استادان خوبی داشته است  وچون به کار دانشگاهی روی آورده است ،استادی دانشگاه را وسیله ی امرار معاش وکسب جاه و مقام قرار نداده است ، درد تحقیق و پژوهش و رسالت تربیت دانشجویانی اندیشمند و خلاق را داشته است ،به آسوده طلبی و تن پروری و خوش گذرانی های  دوران خویش ، تن در نداده و ریاضت معلمی یر شرافت و افتخار را شأن شامخ خویش قرار داده است و در نتیجه  درحوزه ی کار خود، خوب خوانده است و خوب فهمیده است ،خوب درس داده ودر معالجه ی بیمارانش ،کاملا متعهدانه و به روز عمل کرده است و طبعا توانسته است  به عنوان یک استاد دانشگاه وطبیب حاذق ،جامع تمام ویژگیهایی باشد که یک  پزشک استاد به تمام معنی، باید از آن برخوردار باشد

2-درسالهای کارفعال دانشگاهی همیشه علم و عمل خود را گشاده دستانه در اختیار جامعه قرار داده است ، علاوه بر تدریس  و طبابت،به نشر مقاله و کتاب پرداخته و در اغلب سمینارها و جلسات مهم علمی داخل و خارج ازکشور به عنوان صاحب حرفی تازه و پیامی نو شرکت  کرده است و برای تحقیق و پژوهشهای ماندگار اعتبار قایل بوده ووقت و توان  خود را در این راه صرف کرده است و طبعا از بسیاری از منافع مادی( که شاید برای برخی از همکارانش در اولویت قرار داشته است ) ،گذشته است و به تمام معنی وقت مفید خود رابا یک اولویت بندی معقول ، صرف علم وادب و فرهنگ و هنر ساخته است ، مقالات وی به زبانهای فارسی و انگلیسی، در بهترین نشریات تخصصی انتشار یافته وسخنرانیهایش مستمعان متخصص را به خود جلب می کرده است.

 


پرتره دکتر محرری از محمد علی پرواز

3-دکتر محرری به دلیل تخصص گرایی سازنده، در تمام دوران کاری خود کوشیده است تامصرف کننده ی کور و کر تئوریهای علمی دیگران نباشد و همیشه حاصل اندیشه های خود را هم در کنار یافته های علمی غربی بنشاند وآنها را بااصول روان در مانی حاکم بر طب  سنتی ایرانی و شرایط روحی و روانی مردم ایران،بسنجد وبه نحوی خردمندانه و قابل قبول، با آنها انطباق دهد تا پژوهندگان جوان ، شیوه های روان در مانی را در چهار چوب نظام رفتاری جامعه خود بشناسند و بشناسانند والگو ساز باشند وطبعا  از تقلیدهای کور کور کورانه بپرهیزند وبه همین دلیل است که دکتر محرری ، سخت کوشانه ، به تدوین و تعریف و معرفی  طب سنتی و تاریخ ومعیارها و اصول تاریخی حاکم بر آن، توجهی بسزا داشته است وهمچون مرحوم دکتر محمد تقی میر(مؤلف کتاب پزشکان نامی فارس) درتبیین سهم بزرگ طبیبان ایرانی  در ابداع شیوه های درمانی  و دارو ها وبنیان گذاری  شیوه های بدیع دارو ودرمان و تشخیص پزشکی  توفیقی عظیم داشته است و مقالات وی در این زمینه ها ،راهگشای بسیاری از دانشجویان و استادان جوان در سلوک روان در مانی آنها گردیده است.انتخاب وی به عضویت فرهنگستان علوم پزشکی ایران ، بازتاب اجتهاداو در این امر  و به پاس میراثهای گرانقدر وی در این مسیر است.

تصحیح ذخیره ی خوارزمی که چند جلد آن تا کنون از سوی فرهنگستان علوم پزشکی منتشر شده است بهترین شاهد این مدعا ست ، در این تصحیح که با توضیحات و روشنگری های علمی دکتر محرری همراه است، ، هدف اصلی آسان کردن خواندن "ذخیره ی خوارزمی " این اثر بنیادی  پزشکی ایران ،برای خوانندگان امروزی بوده  است نه فراهم کردن متنی ادبی مطاببق با اصل ولی غیر قابل دریافت برای جوانان امروز .

 

4- ویژگی دیگر دکتر محرری در آن است که خود پزشکی تک ساحتی نیست ،وعلاوه بر کمال علمی در روان پزشکی  ،به ادب و هنر ایران زمین نیز به نحوی شایان توجه علاقمندی و توجه واهتمامی کامل  نشان داده  است  ، متون ادب فارسی را از نثر ونظم خوب خوانده است، تا آنجا که در این امر ، به اجتهاد دست یافته است ،آن چنان که هرگاه در مجامع ادبی حضور می یابد و به اظهار نظر می پردازد ،کمتر کسی با ور می کند که حرفه ی اصلی وی ادب و هنر نباشد وشغل شاغل  این مرد پزشکی باشد. به همین جهت است که می بینیم محرری در طول زندگی پربار خویش ،ادیبان و هنرمندان را به عنوان همنشینان اصلی ودوستان همیشگی خود برگزیده است وبا بزرگانی چون مهدی حمیدی، فریدون توللی ، هاشم جاوید و ادیبانی چون مرحوم خلیل رجایی ،مرحوم اشرف ، مرحوم کاظمی و... ، ندیم و جلیس بوده است و همین امر  است که  اورا همردیف پزشکان ادیب و شاعران پزشک نامداری چون دکتر قاسم غنی قرار می دهد که آثارش در باره حافظ و تاریخ عصر او و همکاری پر ارجش با مرحوم قزوینی در تصحیح دیوان حافظ  هر گز از خاطره ها ی اهل ادب دور نمی شود،همچنان که اشاره شد  روانشاد دکترمحمد تقی میرنیز در همین دانشگاه شیراز از کسانی بودکه در عین حال که جراحی بزرگ به شمار می امد، شاعر و ادیبی ارجمند هم بودکه کارهایی ماندگار در ادب از او به جا ماند و مجموعه یی گرانقدر از نسخ خطی  را هم فراهم آورده بود که خدا کند پس از مرگ وی درایران باقی مانده باشد.

روحیه ی ادبی محرری سبب شده است که او در طول بیش از چهل سال گذشته  به نوشتن مقالاتی به زبان فارسی  بپردازد که در آنها به انعکاس رفتارهای روانی  وکنشها و واکنشهای  عاطفی اسان در شاهکارهای ادبی توجه شده

است، مثل بررسی شخصیت وکنشهای مجنون  در داستانهای مربوط به وی  که به دلیل نو اوری وعمق اطلاعات و یافته ها،  می تواند بهترین راهنما و چراغ راه برای دانشجویان نو جوان باشد که چگونه می توانند از خلال متون کهن ادبی به تازه های علمی ارزشمند دست یافت و یافته های امروزی را با دانسته های کهن پیوند داد . 

5-دکتر محرری  ذوق شاعری دارد و سروده هایش اگرچه اندک ،اما پرمعنی است ودر ساخت و پرداخت، استادانه و دل نشین است .او طبعی روان و سخنی موجز و پر محتوا دارد و اشعارش  در  فضا های کاملا  شاعرانه و با رعایت همه ی اصول زیباشناسی شعر ساخته شده اند ، از دل برآمده و بر دل می نشینند و در این زمینه به طبیبان شاعری چون دکتر میر و دکتر قاسم رسا می ماند.

6- علاقه ی محرری به خط  وتبحر او در این زمینه ، نیز سبب شده است تا این پزشک ادیب ،در زمره ی استادان خوشنویس در اید  وگهگاه ، منزل او پذیرای بزرگان خط و نقاشی معاصر  باشد من بارها با بزرگترین خطاطان مطرح معاصر چون استاد امیر خانی ، خروش و...در سرای وی دیدار داشته ام و ، پرتره یی که استاد خروش با توانایی فراوان  از دکتر محرری  کشیده است ،هنوز زینب بخش سالن پذیرایی منزل استاد است و عمق علاقه استاد خروش را به این همکارشیرازیش نشان می دهد.

 

عشق محرری به خط و خوشنویسی سبب شده است تا مجموعه ی  مرقعات استادحاصل سعی و پشتکارهنرمندانه ی محرری در و دیوارهای بسیاری از منازل ودفترهای کار استاد  راآراسته بدارد و خود نیز جندین دفتر از این مرقعات را فراهم آورد که در واقع گنجینه هایی ارزنده از خوشنویسی معاصر ایران ، بویژه شیراز است.

استاد محرری با سخاوت و پای بندی خاصی که به آیینهای نو روزی دارند  ، سالهاست که پیش از نوروز اسکناسهای نو را با تبریکات  نو آورانه  نوروزی پشت نویسی می کنند و به دوستان و عزیزان خرد و بزرگ خود عیدی می دهند و من سالهاست  که از دریافت کنندگان  این عیدیهای استاد بوده ام و آنها را به عنوان بهترین خاطره ی گذشت سالها و پایداری محبت و سلامت استاد محرری نگه داری می کنم همچنین استاد محرری به خواهش من ، خط روی جلد فارسنامه ی ناصری که به تصحیح من  در سال 1376  از سوی انتشارات امیر کبیر به چاپ رسید،تحریر کرده اند.

7- کتابخانه ی استاد محرری نیز یکی از بهترین مجموعه های ادبی و هنری  را در خود جای داده است ومن شخصا  بسیاری از کتب و مجلاتی را که در هیچ کتابخانه ی دیگری پیدا نکرده ام در کتابخانه ی استاد  می جویم

8- حافظه ی استاد محرری نیز بسیار چالاک و پویا ست و نه تنها همه ی آنچه را خوانده و دیده و شنیده است به خاطر می آورد، در نقل بسیاری از آنها نیز استادی فراوان به خرج می دهد و صدای پر طنین و نرم و موثّر وی اشعار را چنان زیبا و دل نشین و استادانه  می سازد که همیشه یاد شعر خوانیهای شادروان دکتر نورانی .صال را در ذهن من زنده می سازد.

9- استاد محرری ،خوش خلق و نکته گو و شوخ طبع و پر ظرفیت است ودر مجلس او از در و دیوار ذوق و ادب و هنر و علم می بارد و به راستی خداوند چه دم و قدم و زبان و طینت و منش مبارک و نیکی به او داده است  که در کمتر کسی دیگری در این روزگار پر آشوب  دیده می شود ، اهل دروغ و ریا و تملق گویی و تملق پذیری  نیست  ودر هیچ رفتار و کردار او ، نشانه یی از عقده های رایج حقارت و حسادت و تنگ نظری وخود بزرگ بینی و امثال این  بلایا وجود ندارد، اگر خطایی در گفتارش بیابد بلافاصله به اشتباه بودن آن اعتراف می کند ، صریح اللهجه و رک گوست و اگرچه برخی این خوی وی را نمی پسندند،

10- سخت کوشی و استواری همت او نیز مثال زدنی است ،مردی خود ساخته است که از کودکی بر پای خویش ایستاده است و همه ی مراحل رشد و پیشرفت را  خود فراهم آورده است و به همین دلیل همیشه دستگیر دیگران و راهگشای   رشد و ترقی آنان بوده است.

دکتر محرری حتی در دوران بازنشستگی نیزاز کار و تلاش باز نایستاده است و علاوه بر رسیدگی به بیماران خود ، در همین دوره ه برای برخی پایان همه ی کوششها و کششهاست  ،او بیش از هر وقت دیگری فعال و سر زنده وپر تلاش بوده است ، با آن که گاهی فشار خون  یا بیمارهای عروقی و تنفسی  و شکستگی های  استخوانی اورا دراین دوران آسوده نگذاشته اند، ولی  در همین ایام به کار تصحیح ذخیره خوارزمی و شرکت در فرهنگستان علوم پزشکی و تدریس در دانشگاه آزاد و نگارش مقالات و خوشنویسی ادامه داده است وخدای راسپاس که هنوز پویا وبار آور و چون سرو سایه فکنی است  که  به رونق بازار علم و ادب یاری می رساند . دیر زیاد آن بزرگوار خداوند.

11-  در زندگی شخصی و خانوادگی ، مردی است خانواده دوست  و بسیار عاطفی و حق شناس ، آداب دان است و لطف هیچ کس را هر چند ناچیز، از یاد نمی برد، همیشه به پیران و کسانی را که پیش کسوت  علم و ادب و فرهنگ بوده اند،احترامی خاص قایل است واز همه بیشتر به برادر بزرگ خود که در واقع اورا پرورده است احترام می گذارد، پیوسته درِ خانه اش ،بر ارباب علم و هنر و دوستان گشاده است ومهمان نوازیهایش، دیدنی و داستانی است  که بر هر سر بازاری هست.

همسرش گلنار ،زنی است تحصیل کرده وخانواده یی اصیل دارد ،پدرش یکی از بزرگان آباده بود که من اورا نیک می شناختم و بارها در سرای استاد اورا زیارت کرده بودم، گلنار خانم نیز سالها در دانشگاه شیراز کار می کرد  ولی بزرگترین هنر وی فراهم آوردن بهترین محیط  خانوادگی برای آرامش  و آسایش بخشیدن به  دکتر محرری و ایجاد مناسب ترین فضا برای یک زندگی بی دغدغه و آرام برای استاد بوده  است که به این استاد بزرگ امکان داده است که  بتواند به اوج دانایی و شکوفایی ذوق واندیشه دست یابد وطبیب ،ادیب و خوشنویس محقق و استاد والامقام دانشگاه شیراز و عضو فرهنگستان علوم پزشکی باشد و جامعه ی علمی وادبی ما به وجود او ببالد و از همین جاست که درستی این سخن معروف آشکار می گردد که در چشت سر هر مرد موفقی ، زنی مدیر و مدبر و فداکار وجود دارد.

رضا و گلنار ، سه دختر دارند به نامهای ساغر و سحر وهستی که با همت و سعی چنین مادر وپدری ،  در علم و اخلاق  و رفتار ،همچون پدر و مادر فرزانه ی خودبار آمده اند ، هر سه ازدواج کرده اند و فرزندانشان، گرمی  بخش زندگی استاد محرری در سالهای دهه ی هشتاد از عمر گرانمایه ایشان هستند  

من برای استاد دکتر محرری عمری دراز و توأم با تندرستی و شادی آرزو می کنم و ا ز خدای بزرگ می خواهم که  او را به عنوان سرمایه یی بزرگ برای فرهنگ و ادب شیراز ودانش روان  پزشکی ایران باقی بداراد:

             دیر زیاد آن بزرگوار خداوند       جان گرامی به جانش اندر ، پیوند

               دایم بر جان او بلرزم ازیراک       مادر آزادگان ،کم  آرد فرزند

 


زندگی نامه ی  دکترمحمد رضا محرری

نوشته ی اقای علی سواری*

دکتر محمد‌رضا محرری در تیر ماه سال 1307 در شیراز دیده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه، در سال 1328 تحصیلات خود را در دوره دکترای پزشکی دانشگاه شیراز آغاز نمود و در سال 1335 موفق به کسب مدرک دکترای پزشکی از این دانشگاه شود.

سپس به عنوان دستیار افتخاری روانپزشکی در بیمارستانهای آموزش شیراز فعالیت داشت و در سال 1338 دوره دستیاری رسمی روانپزشکی را در دانشگاه شیراز آغاز نمود و دوره یکساله روانپزشکی ، دانشگاه بیروت را نیز با موفقیت به پایان رساند و به عنوان مربی بخش روانپزشکی ، تا سال 1343 در این سمت باقی بود و از سال 1343 تا 1346 در ادینبورگ اسکاتلند به تحصیل رشته تخصصی خود ادامه داد و در سال 1346 به دریافت مدرک تحصیلی از آن دانشگاه نایل آمد و به عنوان متخصص روانپزشکی و عضو کالج سلطنتی انگلستان به دانشگاه شیراز بازگشت.

دکتر محرری از همان سال به رتبه استادیاری گروه روانپزشکی دانشگاه شیراز ارتقاء یافت. ایشان در سال 1356 رتبه دانشیاری روانپزشکی و در سال 1370 رتبه استادی روانپزشکی، اخلاق پزشکی و تاریخ پزشکی دانشگاه شیراز را کسب نمود.
دکتر محمدرضا محرری در سال 1349 با حفظ سمت عضو هیئت علمی دانشگاه و سرپرست مرکز بهداشت روانی و توانبخشی شیراز را تا سال 1362 بر عهده داشت در این دوران بود که وی برنامه درمان سرپایی معتادین را در شیراز به راه انداخت که این مرکز به عنوان مرکز نمونه ناشناخته شد و الگویی برای تاسیس چنین مرکزی در سایر استانها شد.
وی به مدت ده سال از سال 1353 تا 1363 به عنوان مشاور کمیته اعتیار به الکل و مواد مخدر جوانان سازمان بهداشت جهانی با آن سازمان همکاری داشته اند و در سال 1355 به عنوان استاد مدعو در انستیتو ملی مواد مخدر (
NIDA) ایالت واشنگتن آمریکا به تدریس پرداخت.
استاد از آغاز تشکیل امتحانات بورد تخصصی عضویت هیئت بورد تخصصی رشته روانپزشکی را دارا بوده است. از سال 1367 انجمن روانپزشکی شیراز را تاسیس و تا سال 1374 در این سمت باقی بود. از سال 1371 به عنوان عضو در گروه طب اسلامی و طب سنتی فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران فعالیت خود را آغاز نمود. در سال 1375 به عنوان عضو وابسته در سال 1380 به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی انتخاب شدند.
دکتر محمدرضا محرری در سال 1374 با گذشت 34 سال تلاش و کوشش علمی به افتخار بازنشستگی از خدمات دانشگاهی نایل آمدند.
استاد محرری در طی خدمات دانشگاهی خود مقالات متعددی در زمینه های اعتیاد، روانپزشکی فرهنگی، روانشناسی شعر، روانشناسی خوشنویسی، موسیقی درمانی و قصه درمانی به زبانهای فارسی، انگلیسی و فرانسه تدوین نمود که به صورت سخنرانی در مجامع علمی و یا چاپ در نشریات مختلف داخل و خارج کشور ارائه شده

است.
از تالیفات ایشان می توان قسمتی از کتاب "اخلاق پزشکی" منتشر شده از طرف معاونت آموزشی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و "گزیده متون فارسی ویژه دانشجویان پیش پزشکی" را نام برد.
دکتر محرری از 30 سال قبل تاکنون به بازنویسی و تحشیه مجلدات ده گانه کتاب "ذخیره خوارزمشاهی" نوشته سید اسماعیل جرجانی که از امهات متون تاریخ پزشکی ایران است همت گمارد که تاکنون شش مجلد از آن توسط فرهنگستان علوم پزشکی به طور نفیسی به چاپ رسیده است و بقیه در دست تهیه می‌باشد.
استاد دکتر محمدرضا محرری علاوه بر فعالیتهای علمی – آموزشی خود در زمینه شعر، موسیقی و هنر خوشنویسی نیز تا درجه استادی صاحب نظر می‌باشد. از از سال 1353 به مدتی مدیریت عامل انجمن خوشنویسان شیراز می باشند که خود آن را به استادی وارسته و دلسوز بنام استاد دیرین سپرد که تا آخر عمر از همکاری با او دریغ نداشت. خوشبختانه این انجمن یکی از فعال‌ترین انجمن‌های خوشنویسی کشور شناخته شده است.

                                 گاهشمار زندگی علمی استاد:  
1307: تولد در شیراز
1328-1324: طی دوره دکتری پزشکی، دانشگاه شیراز
1338-1335:‌ دستیار افتخاری روانپزشکی بیمارستانهای آموزش شیراز
1362-1335: ریاست مرکز بهداشت روانی توانبخشی شیراز
1342-1338: طی دوره تخصصی روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1340-1339: طی دوره تخصصی روانپزشکی دانشگاه بیروت، لبنان
1346-1343: طی دوره تخصصی روانپزشکی، دانشگاه ادینبورگ، اسکاتلند
1346-1342: مربی آموزش بالینی روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1344: عضویت کالج سلطنتی انگلستان در روانپزشکی
1344: کسب مجوز موقت انجام خدمات پزشکی در انگلستان
1356-1346: استادیار گروه روانپزشکی دانشگاه شیراز
1362-1349: با حفظ سمت استادیاری گروه روانپزشکی سرپرستی مرکز توانبخشی و درمان معتادین (مرکز بهداشت روانی)
1363-1353: مشاور کمیته اعتیاد به الکل و مواد مخدر سازمان بهداشت جهانی بخش جوانان، ژنو
1356-1353: مدیر عامل انجمن خوشنویسان شیراز
1356: استاد مدعو، انستیتو ملی مواد مخدر (
NIDA) واشنگتن آمریکا
1372-1356: دانشیار گروه روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1373-1357: عضو هیئت بورد تخصصی در روانپزشکی ایران  
1360: موسس بخش روانپزشکی بیمارستان چمران ویژه مصدومین جنگ (مرکز روانپزشکی شیراز) شیراز
1374-1367: ریاست انجمن روانپزشکی شیراز
1370: کسب رتبه استادی روانپزشکی، اخلاق پزشکی و تاریخ پزشکی دانشگاه شیراز
1373-1371: عضو گروه علمی طب اسلامی و طب سنتی فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران  
1374: نیل به افتخار بازنشستگی
1375: عضو وابسته فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران
1380: عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران

 

فعالیتهای علمی  دیگر:

عضو هیأت تحریریه مجله ی مرکز طب سنتی

مشارکت درایجاد مرکز اسناد تاریخ پزشکی در موزه دانشگاه علوم پزشکی شیراز

 

                                       تإلیفات :

الف: کتابها:

 

1- ذخیره خوارزمشاهی، تألیف حکیم سید اسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1380.

2- ذخیره خوارزمشاهی (کتاب سوم)، تألیف: حکیم سید اسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1382.

3- ذخیره خوارزمشاهی (کتاب چهارم و پنجم)، تألیف: حکیم سیداسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1384

4- مجموعه مقالات: به مناسبت بزرگداشت استاد دکتر محمدرضا محرری، سال 1385.

 

ب: مقالات فارسی

1- نگاهی به تاریخ روانپزشکی‌ و تاریخچه روانپزشکی در ایران، اندیشه و رفتار ، شماره ی 27 پاییز و زمستان 1376

 

                                            نمونه یی از نثر دکتر محرری

 

هر که نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

"سعدی‌"

دکتر محمدرضا محرری(*)

نگاهی به تاریخ روانپزشکی‌ و تاریخچه روانپزشکی در ایران

چکیده

آنچه در این مقاله آمده است در ابتدا خلاصه‌ای است از تاریخ روانپزشکی در جهان و سپس مروری بر تاریخچه روانپزشکی در ایران باستان،ایران پس از اسلام و تاریخ معاصر ایران.در متون ایران باستان به ویژه در اوستا به جان،روان،بیماریهای روانی،درمانهای دارویی و غیر دارویی اشاره رفته و در سبب‌شناسی بیماریهای‌ روانی به به نقش "دیو"(یکی از خدایان)،اهریمن و پریان جادوگر بیش از دیگر عوامل بها داده شده است.در ایران‌ بعد از اسلام با توجه به گرایش و شناخت کامل پزشکان ایرانی از اسلام و فلسفه دینی پدیده‌های روانی،نفس، جسم و بیماریهای روانی و اخلاقی با نگرشی انسانی بر پایه مبانی عقلی و روش‌شناسی علمی مورد مطالعه قرار گرفت.با این چنین برخوردی،بیماران روانی در جامعه اسلامی پس از ظهور اسلام برخوردی انسانی را شاهد بودند و از شکنجه‌ها و طردهای قرون وسطای اروپایی خبری نبود.درمانهای دارویی،روان‌درمانی،موسیقی‌ درمانی،تفریح‌درمانی و حمایتهای قانونی و پزشکی برای بیماران روانی مرسوم بود و در موارد شدید از مارستانها(بیمارستاهای روانی)یا دار الشفاء(بیمارستان عمومی)که یک بخش ویژه اعصاب(محفل المجانین) داشت و باغهای سرسبز و اتاقهایی همراه آب روان بود استفاده می‌شد.در این مقاله به نام بیش از 7 نفر از پزشکان‌ و حکمای اسلامی و تعداد زیادی کتابها و منابع معتبر اسلامی اشاره شده است که بخش عمده‌ای از آوازه آنان به‌ دلیل پرداختن به بیماران رونی و شناخت و تفسیر نفس و روان بوده است.در این مقاله نیز با ارزش و اهمیتی که‌ ادبیات ایران اسلامی و عرفان ایرانی برای شخصیت بیماران مجنون و شوریدگی انسانهای عاقل و عارف قایل‌ شده‌اند آشنا می‌شویم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ، ،دوستی و مهر ، از ازل تا به ابد

 

       یاد روز حافظ ، بر همۀ دوستداران این شاعر بزرگ

 ،خجسته باد


دکتر منصور رستگار فسایی

 استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 

                        حافظ، ،دوستی و مهر ، از ازل تا به ابد

 

                           از  دم‌  صبح‌  ازل‌  تا  آخر  شام‌  ابد       

                       دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود  (5/202)

 

دوستی و مضامین آن ، در شعر حافظ بسته به مراتب و مقاصد مختلف شاعر،  به وسیله ی  کلمات زیر بیان می شود که البته هریک از آنها دارای درجات متفاوت و معناهای محدود تر و یا وسیع تری در اشعار مختلف حافظ هستند و اغلب همپوشی هایی نیز با هم دارند:

1لف: کلمات مبین " دوستی " و سلسله  مراتب آن که طیفی گسترده از ترکیبات  و مشتقات  را با خود به همراه دارند عبارتنداز:

1-آشنایی،2- ارادت، 3-الفت،4- انس، 5-بندگی، 6-پیوند، 7-تعلّق، 8-حُبّ، 9-دوستی،10- صُحبت،

11-عاطفت، 12-علاقه، 13-عهد، 14-غلامی ،15-لطف( الطاف)، 16-محبت، 17-مدارا، 18-مرحمت،   19-مِهر، 20-مهربانی،، 21 مهرورزی 22-وداد، 23-وصال، 24-وصل ، 25-وفا، 26-وفاداری، 27 - ولا، 28- همصحبتی 30- همنشینی،31- همدمی 32-یاری. (1)

 

ب- الفاظ  مختلف برای" دوست: در شعر حافظ:

 

1- احبّا،2-احباب ،3- أخ، 4-ارباب معرفت،5- انیس ، اهل معرفت 6-اهل وفا ، 7-برادر،8-بنده، 9-جلن ، 10- جانان، 11-چاکر ، 12-حبیب ، 13-حریف ، 14-خلوتی ( خلوتیان)، 15-خلیل (خُلّان)، 16-دلخواه،17- دوست، دوستان ، 18-دوستدار( دوستداران)، 19-رفیق ( رفیقان) ، 20-عاشق ، 21-عزیز ( عزیزان)، 22- غلام،23- محب ، 24-محبوب ،  25-لطیف ( لطیفان) ،26- محرم، 27-مخلص ( مخلصان)، 28-مشفق ،29- مصاحب ،30-معاشر (معاشران)، 31-ملازم( ملازمان) ،32- مونس ، 330مهربان( مهربانان) ، 34-مهرورز ، 35 ندیم، 36-نگار ،37-نیکخواه ( نیکخواهان) ،38 همدم ، 39-هم صحبت،40-همنشین،41- هوا خواه، 42-هوادار، 43-یار (2)

 

 

                                                                                                                                                                            الفاظ مختلف فارسی  و عربی  برای دوستی ودوست در شعر حافظ:

 

از میان  332واژه های فارسی  و عربی  مبین معنی " دوستی " در شعرحافظ  ، 9  واژه ی آشنایی ، بندگی ، پیوند،دوستی ، مهر ، مهر ورزی ، هممدمی  ، همنشینی و یاری ،فارسی  هستند و  3  واژه ی غلامی، وفاداری ، هم صحبتی   تر کیب عربی و فارسی و بقیه عربی هستند   اما  مضمون  "دوستی" در این واژه ها،لایه های را متفاوتی دارد که   از قرابت و مودت ساده ی اجتماعی دو شخص  و عشق جسمانی  و روحی دو انسان ،  تا عشق عرفانی به خداوند در نوسان است ،آن چنان که می توان  این تفاوتها در میان این الفاظ باز شناسی کرد

1-      آشنایی که اگرچه اغلب  مبین  دوستی عمیق است اما  به نظر می رسد که گاهی هم  معرف  نخستین مرحله دوستی وآغاز هر نوعی از دوستی باشد.

   ندانماز چه سببرنگآشنائی، نیست

           َسهیقدان ِسیه چشم ِماهسیما  را                       6/4

  چنان بی رحم ، زد  زخم ِجدایی، 

       که گویی ، خود نبود است   آشنایی                      19/1047 

2-      هم صحبتی ،هم نشینی، صحبت ، در شعر حافظ  اگر چه مبین نوعی  از معاشرت ومصاحبت است  که  وجود رابطه  ی محبت آمیز  از آن استشمام می شود ، اما  بار عاطفی مثبتی  را منقل نمی کنند واغلب  مبین دوستی عمیق  نیستند

  و به همین  دلیل حافظ گاهی  در آنها جنبه های مثبت ومنفی نیز  می بیند و مثلا از صحبت پاک سخن می گوید :

      راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

        بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود.      2/203        

  صحن ُبستان‌، ذوق‌بخش‌ وصحبت‌ یاران‌ خوش‌ است‌

      وقت‌ گل‌ خوش‌ باد کز وی‌ وقت‌ ِمیخواران‌ خوش‌ است 1 /44

  و در مقابل ،  دوری از  از هم صحبت بد را توصیه می کند:

           بیا موزمت،کیمیای سعادت :      

     ز هم صحبت ِبد،جدایی،جدایی                       10/483

            نیکنامی ،خواهی ای دل ! با بدان صحبت مدار   

   بد پسندی ،جان من ،برهان نادانی بود               7/212

      می ِ دوساله و معشوق  ِ چارده ساله

          همین بس است مرا ،صحبت صغیر و کبیر        9/251

         چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی  ،چه   کنم 

          روح را صحبت  ِ ناجنس ،  عذابی است  الیم    2/360

من و هم صحبتی اهل ریا دورم   باد  

            از گرانان جهان ، رطل گران مارا بس

         زاهد!  از کوچه ی ِ رندان به سلامت بگذر !    

        تا   خرابت   نکند   صحبت   ِ بد نامی  چند 5/177

 و حتی گاهی صحبت " نا محرم" برای حافظ " عذابی الیم " است:

            چه جای ِ  صحبت ِ  نا محرم است ،خلوت  ِ ُانس 

      سر پیاله بپوشان ،که خرقه پوش آمد               7/171

 

حافظواژه ی "معاشرت" و " معاشر "  را هم اغلب با همان مضمون  صحبت و مصاحب می گیردکه بار عاطفی چندانی ندارد:

                معاشران ز حریف شبانه یاد آرید   

        حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید                         1/236    

واژه های ندیمی ؛ همدمی ، محرمی ، نیز بیشتر  انس و الفت   مربوطند و دوستی را به  دقایق خلوت و   شادی خواری ، بی بیم از رسوایی و بدنامی  می کشانند: ندیم  کسی  است که همدم و هم پیاله ی بزم شرابخواری است به معنی دوستی صادق نیست

 

       جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم  

           تا حریفان دغا را به جهان ،کم بینم                   2/347

 

    ساقی ِشَکّر دهان و مُطربِ شیرین سخن ،

          همنشین ِ نیک کردار و ، ندیم ِ نیکنام                  2/303
به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل ،که لاله 

         به ندیم شاه ماند ، که به کف ایاغ دارد               7/ 113

رموزِمستی ورندی،زمن بشنو،نه از واعظ   

      که با جام  و قدح ، هرشب، ندیم ماه و پروینم       6/348 

3-      دوستی ، ارادت، الفت ، انس ،رفاقت ، علاقه ،عهد، لطف، محبت ،مهر،  ولا، نیز از واژه های   هم معنایی هستند  کهدر شعر حافظ  مبین صمیمتهای متعارف   و دوستانه  هستند:

سر ارادتما ، و آستان حضرت  دوست

     که  هرچه بر سر ِ  ما میرود، ارادتاوست           1/57

                    نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود  

 زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

        مطربا !مجلس  أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود  

       چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!  8/160

                حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

           از دم‌ صبح‌ ازل‌ تا آخر شام‌ ابد   

     دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود

              به جان خواجه و حق ّ قدیم و عهد درست

          که مونس دم صبحم ،دعای دولت تست            1/24

      سری دارم،چوحافظ،مست ،لیکن   

       به لطف ِآن سری،امّیدوارم                               7/318

     گفت حافظ لغز و نکته به یاران  مفروش 

        آه از این لطف به انواع عتاب آلوده                 9/415 

       بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

         ورنه لطف شیخ و زاهد ،گاه هست و گاه نیست  10 /72

              حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند  

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

       آن  عشوه داد ، عشق ، که تقوی  ز ره، برفت

           وآن لطف  کرد ،دوست،که دشمن، حَذَر، گرفت 3/86

       صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت، 

         عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

       سوز ِ دل‌ بین‌ ، که‌ ز بس‌ آتش‌ اشکم‌،دل‌ ِ شمع‌

         دوش‌ ،بر من‌ ز سر ِ ِمهر، چو پروانه‌،بسوخت‌       4/18

                       که همچون ُمت یید تن دل َوای َره

       غریق العشق فی بحرالوداد 422/4

 

4-      شدت در دوستی  در شعر حافظ با کلماتی چون بندگی ، چاکری ، غلامی ، اخلاص ( مخلص)  ، دوستدار ،رفیق ،  عزیز ، مشفق ، مهربان،مهرورز ،  هواخواه و هودار  منعکس می شود.

       معاشران  ! زحریف ِ شبانه ،    یاد آرید   

       حقوق ِ  بندگی  ِ    مخلصانه ،   یاد آرید       1/236

                    درکوی عشق ،شوکت شاهی نمی خرند 

      ا قرار بندگی کن و اظهار چاکری                    2/442

                    حافظ ! برو ! که بندگی بارگاه  دوست

           گر جمله می کنند، تو  باری  نمی کنی             8  /473

               سرخدمت تو دارم،بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده ،کمتر افتد ،به مبارکی ،غلامی           ( 019/1)

  صف نشینان ،نیک خواه و پیشکاران، با ادب 

         دوستداران، صاحب اسرار و حریفان ،دوستکام        5/303

  رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند   

       که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

        دِی،عزیزی ، گفت حافظ می خورد پنهان،شراب

         ای عزیزمن !   نه عیب آن به که پنهانی بود ؟!  9/212

             شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار   

       مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟     4/164

                   زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !   

      که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند         9/176

            زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !  

       که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند              9/176

           گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   

       گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید.                  2/227

                محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

          تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد                     4/119

     از صباهر دم‌  َمشا م‌  ِ جان‌ ما ، خوش‌ می‌شود

          آری‌، آری  ‌ ِطِیبِ أنفا س‌ هواداران‌ خوش است     2/44

   مرا عهدی است با جانان که،تا جان در بدن دارم 

         هواداران ِ کویش راچو  جان ِ خو یشتن دارم      1/322

 

معانی و مراتب  دوستی و دوست  در شعر حافظ: 

دوستی  ودوست  در شعر حافظ با هر واژه یی که به کار رود  ممکن است یکی از سه مقوله ی زیر را در بر گیرد:

الف: هم نشین و همدم: دوست در معنای رفیق :

  به جان دوست ، که غم پرده ی شما ندرد  

          گر التفات بر الطاف کارساز کنید                    4/239

      دل خرابی  می  کند، دلدار را آگه کنید 

          زینهار ای دوستان! جان من و جان شما          5/12

ب: معشوق زمینی :

           ای دوست به پرسیدن  حافظ ،قدمی نه   

       زان پپیش که گویند که از دار فنا رفت                      9/82

             دوست را گر سر ِ پرسیدن بیمار غم است

          گو بران خوش ،که هنوزش نفسی می آید                 6/235

 

         ج:دوست :خدا:

       این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

          روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم               ( 7/343)

  سر ز مستی برنگیرد ،تا به  ُصبح ِ روز  ِ حشر،

             هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام ِدوست  4/63

  َسیر  ِ سپهر  و، َدور  ِ َقمَر  را،  چه    اختیار ؟!  

           در    گردشند  ، بر   َحَسب    ِ   إختیار  ِ  دوست   5/62  

 

5-       اما مقوله ی عشق که به حد افراط دوست داشتن .کسی یا چیزی است . چه مادی باشد و چه روحانی ، جان سخن حافظ  است  ،اگر چه  حافظ گاهی، واژه هایی  دیگر را هم  مانند : حبّ ویاری  را جانشین  "عشق " می کند  وگاهی کلماتی چون دوست و محبوب و نگار و حبیب ویار را به جای "عاشق" به کار می برد ، اما هیچیک از این واژه ها عمق معنایی و ووسعت و اثر  کاربردهای "عشق " و "عاشق " را در کلام حافظ  ندارد ،عشق ، فتح باب شعر حافظ است،.

   الا    یا  ایّها  السّاقی‌ !  اَدِر  کأ ساً و  نا وِلها

         که‌ عشق‌ آسا ن‌ نمود اوّل‌ ، ولی‌  افتا د مشکلها      1/1

وخواجه  معتقد است که؛

  از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    

    یادگاری که دراین گنبد دوّار بماند    8/175

 و عشق، که 244 بار در کلام  حافظ به کار رففته است ، به لحاظ تر کیبات و صاویر و دیگر تعبیرات مجازی ،چنان دامنه و وسعتی در شعر حافظ دارد که اگر  فقط تعبیرات و تر کیبات و تصاویری را که حافظ از عشق ارایه داده است  به شمار آوریم ، خود  آز حجم یک کتاب بیشتر خواهد بود: (3)

               در عشق خانقاه و خرابات ،فرق نیست

          هرجا که هست ،پرتو روی  حبیب هست       5/64

        لاف ِ  عشق و گله از یار زهی لاف ِ دروغ !!  

      عشقبازانِ    ِ چنین ،  مستحق  ِ   هجرانند         5/188

           عشقبازی کار بازی نیست ، ای دل سر بباز    

        ورنه گوی عشق ،نتوان زدبه چوگان هوس 6/261

 

6-      گاهی  دوستی برای حافظ  ، معادل پیوند و خویشی و برادری است  و در این مقوله  واژه های زیر مورد نظر حافظ هستند:  پیوند ، تعلق، اخوت  ، برادری ،نیک خواه :

                           همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند  

          چنین  رفته است   ، حُکم  ِ آسمانی                 3-37/1083

7-      گاهی لوازم و اسباب و ارزشهای دوستانه    در شعر حافظ  جای خود دوستی و عشق ومحبت را می گیرند  و در هنگام سخن از آن لوازم واسباب  ،گویی حافظ از خود دوستی و عشق سخن می گوید: این کلمات عبارتند از : حُبّ، مِهر،مهربانی ، مهرورزی ، لطف ، محبت ،مرحمت ، وصال ، وصل ، وفا،  و دوستانی با این خصوصیات احباب ، احبا، ارباب معرفت ، انیس ، جان و جانان و جانانه ،دوست ، دوستدار ، عاشق ، محب ،مشفق ، مهربان؛نگار هواخواه و هوادار  ویار  هستند.

دیوان حافظ ، دفتر دوستی و عشق است  و برای حافظ  دوستی و عشق ، بنیانی است ازلی:

نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود  

 زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

  از دمصبحازلتا آخر شامابد       

  دوستیو مهر بر یکعهد و یکمیثاقبود     5/202

دوستی زیر بنا و مضمون اصلی شعر حافظ است و از نخستین پلکان ان یعنی پیوند عاطفی و محبت  اجتماعی دو انسان  با یکدیگر که حافظ از ان به رفیقان حجره و گرمابه و گلستان یاد می کند اغاز می شود و  تا اخرین مراحل سلوک عارفانه امتداد می یابد  

              چنان پُر شد فضای ِسینه،ازدوست 

      که فکر ِخویش،گم شد از ضمیرم                        4/324

دل حافظ ، خلوتگاه  جانان است و جز به دوست نمی پردازد :

خانه   خالی  کن دلا !  تا   منزل  ِ جانان شود  

       کاین هوسنا کا ن  ،دل و جان  ،جای ِ لشکر می کنند           9/194

واگر چه  عافیت طلبی   خوشنماست ، امابرای حافظ  عشق و دوستی  با همه ی رنجهایش ،  ارجمند و گرامی است:

صحبت‌ عافیتت‌ ،گر چه‌ خوش‌ افتاد، ای‌ دل‌!  

       جانب‌ ِعشق‌  ،عزیز است‌ ، فرو مگذارش        7/272

ودرد و در مان خواجه آز دوست است:

دردم از یار است و درمان نیز هم  

        دل فدای او شد و جان نیز هم                          1/355
اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن

        یار ما این دارد و آن نیز هم .                         2/355

 عشق و دوستی شیوه ی رندان بلاکشی چون حافظ است:

ناز   پرورد  ِ  تنعّم ،  نبرد راه  ، به دوست   

       عاشقی ،   شیوه ی   ِ رندان ِ  بلاکش ،باشد                  4/155

حافظ اگر همه ی جهان دشمن باشد، دوست را می گزیند

  دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش   

       بخت گو پشت مکن روی زمین لشکرگیر.        7/252

حافظ معتقد است که انسان تا  دوستی می ورزد ، " فر ّ همایی" دارد:

          محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

           تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد                     4/119

و صلاح کار همگان را در مهر ورزی می شناسد:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار 

        بگذارند و خم طره ٔ یاری گیرند.                        2/180

سخن حافظ  بازتاب اندیشه های  شاعری است   که  تارو پود وجودش را با دوستی و مهر و عشق سرشته اند، و دل وی  جز عشق  ودوستی را از دو جهان بر نمی گزیند:

   جان ، بی  جمال ِ  جا نان ،  میل جهان ندارد

        وآن کس که این، ندارد ،حقا ، که آن ، ندار                1/122

عر ِضه‌  کردم‌ ، دو جهان ،بر دل ِ ‌ کار افتاده‌  

          به‌ جز از عشق‌  ِ تو ،با قی‌،همه‌ فانی‌ دانست  5/49

دوستی  شعر حافظ را  سرشار از  زیبایی می کند:  

   واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس

        طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست      ( 2/63)

             یار من‌ باش‌ که‌ زیب‌ ِفلک‌ و،زینت‌ ِ دهر  

       از َ مه‌ روی‌ ِ تو و، اشک‌ ِچو پروین‌ ِ من‌ است       3/53

و هر چه جز دوست برای حافظ عبث و بی حاصل است:

اوقات خوش ،آن بود که با دوست به سر شد   

      باقی ،همه بی حاصلی و بی خبری بود 214/2

و بهترین اوقات  ، زمان با دوست بودن آست:

          اگر  رفیق ِ شفیقی ، درست پیمان باش  

       حریف حجره و گرمابه و گلستان باش              1/268

            مقام ِ أمن و می ِ بیغش و، رفیق شفیق

         گرت مُدام ، میسّر شود، زهی توفیق!!             1/292

یکی از اسرار محبوبیت حافظ نیز در آن است که دل  خواننده را  با محبت و  عشق آشنا می کند و  در آن نهال دوستی  می کارد و محرم دل همگان است :

       


و با دشمن و دوست مد ارا و مروت می ورزد:

آسایش دو گیتی‌،تفسیراین‌ دوحرفست‌ 

          با دوستان‌،مروّت‌،با دشمنان‌،مدارا                       7/5

حافظ در جهان  نا پایدار ، فرصت دوستی را حقیقتی چاوید می داند:

   ده‌ روزه‌ مهر گردون‌، افسانه‌است‌و، افسون

           ‌ نیکی‌،به‌ جای‌یاران‌، فرصت‌ شماریارا!                  3/5

         زنهار  تا توانی اهل نظر میازار   

       دنیا ، وفا ندارد ای یار برگزیده                       7/416

و جز حکایت مهر ووفا بر زبان نمی راند:

         ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم  

        از ما بجز حکایت " مهر و وفا" مپرس             7/264    

 برای حافظ ،ذوق زندگی در آن است که  با دوست باشد:

         ذوقی   چنان  ، ندارد ،  بی دوست  ، زندگانی

            بی   دوست،زندگانی، ذوقی   چنان   ندارد     6/12

او هر گز در دوستی ریا نمی ورزد:

صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

          عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

و یار را  یک دل و یک جهت می خواهد:

به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز 

         به   یار  ِ  یک جهت  ِ  حق گزار   ِ ما ، نرسد    3/152

حافظ  چون دامن دوست را به دست می آورد به هیچ وجه آن را از دست نمی دهدوبا غ بهشت  و سایه طوبی را

خاک کوی دوست برابر نمی کند:

           باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر ُحور

         با خاک کوی دوست ، برابر ، نمی کنم       2/345

        صحبت ِحور نخواهم ، که بود عین ِ قصور

         با خیال  تو اگر،با دگری  پردازم                5/327

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما 

       با خاک کوی دوست ، به فردوس ننگریم           5/365   

  خلوت گزیده   را، به تما شا  چه  حاجت است

            چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است 1/34

راه کوی دوست را می گیرد و اگر در راه رسیدن به کوی دوست بمیرد از شهیدان است:.

  هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم

          شهید م ، گر به راه   ِ دوست ، میرم               3/1050

فقدان دوستی برای حافظ یک فاجعه ی بزرگ است:

     کسنمیگوید کهیاریداشتحقّ دوستی‌  

     حقشناسانرا چهحالافتاد، یارانرا چهشد            3/164

   بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا  

        عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌           4/52

             نمی خورید زمانی،غم ِوفاداران       

     ز بی وفایی ِدور ِزمانه،یاد آرید                     5/236

و شوم ترین لحظه های عمر حافظ هنگامی است  که  فضای گرم دوستیها  به سردیی دوستی  و دشمنی گراییده است  :

                 غم در دل تنگ من از آن است که نیست 

         یک دوست که با او غم دل بتوان گفت            9/1098 

و هر گز از رحمت دوست نومید نمی شود حتی اگر خود را گناهکار بداند

                 دارم   امید عاطفتی   از جناب دوست 

        کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست               1 /58

                    رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند

          که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

                حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند

        وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

و هم درفراق و هم دروصال امیدوار و خشنود است:

                   یارب  ! أمان ده  ،  تا   باز یابند  

       چشم  ِ ُمحبّان،    روی   ِ حبیبان                          5/376

                من از دیار حبیبم،نه از بلاد غریب.

       مهیَمنا ! به رفیقان خود رسان، بازم/321

              تو بنده یی گله از دوستان مکن حافظ

         که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش                 8/285

       در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 

         چه کنم سعی  من و دیده و دل باطل بود         (4/203)

               حافظ وصال می طلبد از ره دعا  

        یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .                8/387

دل‌ گفت‌:وصالش‌ ،به‌ دعا ، باز توان‌ یافت‌

           ُعمری‌است‌  که ُعمرَم‌ ،همه،‌ در کار ِدعا رفت        6/82

شد َحظ ّعمرحاصل گرزان که با تو،ما را  

           هرگزبه عُمر،روزی،روزی شود وصالی                3/455

حافظ هر گز از جور و چفای دوست نمی نالد:

  حاشا که من از جورو جفای توبنالم   

       بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت              8/90

و گله از دوستان و چون چرا در کار آنها ، برای حافظ ، بی معنی اسـت:

         میان  ِمهربا نان ، کی توان گفت

          که  یار   ِ من ، چنین گفت و  ،چنان کر د                 7/132

و همیشه جانب وفا را نگه می دارد ، اگر چه از دیگران  ، بیوفایی ببیند:

         یار  اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت   

       حاش َلله که روم من ،زپی ییار دگر                 4/247

حافظ چون مجال سخن گفتن با دوست را پیدا می کند  یک سینه سخن دارد  و می کوشد تا به هر حیله در دل دوست راهی بیابد:

قرار و خواب، ز حافظ  ، طمعمدار ایدوست

       قرار چیست؟!   صبوریکدام؟!   خواب کجا؟!   8/2

       دوستان ! دختر رَز ،توبه زمستوری کرد 

       شد سوی مُحتسب و کار ،به دستوری کرد     ( 1/135)

     دل درد مند حافظ که زهجر توست پر خون

           چه شود  زمانی برسد به وصل،یارا                 12/6

   دوستان ! دختر ِ  رز ،توبه ، ز مستوری کرد   

    شد سوی ِ  محتسب و ، کار ،به دستوری کرد        1/135

   قرار و خواب‌ ، زحافظ‌ طمع‌ مدار ای‌ دوست‌ ! 


           قرار چیست‌ صبوری‌ کدام‌ خواب‌  کجا؟!                    8/2

                دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید 

        که من او را ز محبان خدا می بینم .                   7/349                                  

     ذرّه ی خاکم و  درکوی توام وقت خوش است  

       ترسم ای دوست که بادی ببرد بنیادم                  4/353

    قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

         دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم ؟       2/341

        شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری

       یاران صلای عشق است گر می کنید کاری    1/435

میل رفتن مکن ای دوست ،دمی با ما باش  

       بر لب جوی ،طرب جوی و به کف ساغر گیر    8/252 

فداکاریهای حافظ برای دوست:

با آنکه  دوست جان حافظ را می گدازد و اورا به فراق مبتلا می کند و به انحاء گوناگون  واورا می آزارد،، حافظ در دوست ورزی و عشق فداکار و پر گذشت است ، از جان  ناقابل  خویش در راه دوست می گذرد واز دوست نمی گذرد ،عمر و مال را فدای دوست می کند  و نقد روان را به پای وی می افشاند و در برابر ناز  دوست ، به نیاز می پردازد:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است 

         چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید                        5/239   

فدای دوست نکردیم عمر و مال  ،دریغ!!  

       که  کار ِ عشق ،زما این قدر  نمی آید                  6/234

و در برابر دوست و اراده ی وی تسلیم است:

حافظ ! مکن شکایت،گر وصل.دوست خواهی،

    زاین بیشتر،بباید،برهجرت،احتمالی                  411/2

        گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری   

      من نقد روان ،در رهش از دیده شمارم                3/320  

  اَتت   َروائح   ُ َرند  ِ الِحمی  ِ و زادَ  ِغرامی  

         فدای   ِ خاک  ِ  در ِ دوست باد ،جان ِ گرامی    1/460       

ای غا یب  از نظر !  به خد ا می    ِسپا رَمَت  

جا نم بسوختی  و،ز جا ن دوست  دارمت    1/92

  از جان ، طمع بریدن ،آسان  بود و لیکن،   

      از   دوستان   ِ جانی ،مشکل  توان  بریدن                   2/384

               دل،دادمش به مژده و خجلت همی برم 

      زاین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست  (3/62)

       اَتت   َروائح   ُ َرند  ِ الِحمی  ِ و زادَ  ِغرامی 

       فدای   ِ خاک  ِ  در ِ دوست باد ،جان ِ گرامی                  1/460

  اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم ،اوست

         حرامم با د  ا گر غیری ، به جای  ِ  دوست ، بگزینم      6/346

   باغبان !  چو من ، زاینجا، بگذرم ، َحرامَت باد،

  گر به جای  من َ سروی ، غیر  ِ دوست  ،بنشانی          5/464

                     ای غایب از نظر به خدا می سپار   

    جانم بسوختی و به جان دوست دارمت                        1/92

او با دردی که از سوی دوست باشد  ، می سازد:

        حافظ اندر درد اومی سوز وبی درمان بسا ز 

        زآن که درمانی ندارد درد بی آرام دوست                   63 /8

و می داند که ناز پرورد تنعم به دوست راه نمی برد

                    ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

          عاشقی شیوهٔ رندان بلاکش باشد                           155/4

هرگز از رحمت دوست نومید نمی شود:

              دلا ! طمع َمبُر، از لطف بینهایت دوست.  

       چو لا ِف عشق ،زدی،سر بباز، چابک وچست              24/6 

  

دوست  و زیباییهای مادی و معنوی وی در نظر حافظ

حافظ  دوست را چه زمینی و چه آسمانی  باشد  واجد همه ی زیبایی  هایی تصور شدنی انسان می داند ، گویی دوست

سرچشمه ی زیبایی و لطف و کمال  و مجموعه ی فضایلی است  که  انسان از آن آگاه است وطبع شاعرانه ی حافظ با

یاد  دوست  به شکوفایی . خلاقیت  می رسد:

     واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس        طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست      ( 2/63)

به این اوصاف وتصاویر از حافظ در باره ی دوست بنگرید:

الف-زیبایی های ظاهری :                      

ابروی دوست:

          درخرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

          ابروی دوست،گوشه ی محراب دولت است                 7/90

     خم  ِ ابروی ِ  تو  ، در صنعت  ِ تیر اندازی ،  

       بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد               4/121

  بوی دوست:

دراین ُظلمت سرا، تا کی به بوی دوست بنشینم   

     گهی انگشت ،بر دندان،گهی سر، بر سر زانو ؟    1-29/1079            

چشم و لب دوست:

واله و شیداست دایم همچو طوطی در قفس.

     طوطی طبعم ، زعشق ش ّکر و بادام دوست                   2/442

حسن خط دوست:

      کسی که حسن  ِ خط  ِ دوست ، در نظر  دا رد 

        محقق   است   ،که او ،  حاصل ِ  بصر  دا رد               1/112

حضرت دوست:

            سر ارادت ما ، وآستان حضرت دوست

         که هرچه برسر ما می رود، ارادت اوست 58/1

 

خاک کوی دوست:

       مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا، 

      بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی             6/473

 

خط دوست:

کسی که حسن خط دوست ، در نظر دا رد  

         محقق است ،که او ، حاصل بصر دا رد 112/1

خط زنگاری دوست:

ور چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست  

           من  رخ زرد  به  خونابه ،  منقّش     دارم   (5/321)

دامن دوست:

دامن ِ دوست ،به صد خون ِ دل ،افتاد به دست 

      به  فسوسی  که کند  خصم ، رها ، نتوان کرد  3/133

در دوست:

                 چنان  که  در  آن پرده ات  نباشد بار  

         بدین دو دیده بیاور غباری از در دوست        3/61

در دولت سرای دوست:

         دُورَم به صورت از درِ ِدولت سرای ِ دوست

         لیکن  ، به جان و دل ، ز مقیمان ِ حضرتم             8/306

دل دوست:

             خوش،می دهد،نشان جما ل و، جلا ل یار      

      تا در َطلب شود،دل ا ّمیدواردوست      62/2

دهان دوست:

  بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد      

     دولت خبر زراز نهانم نمی دهد                        1/223

سخن اندر دهان دوست گوهر  

        ولیکن گفته ی حافظ ،از آن به                       10/411

          نکته یی روح فزا،از دهن دوست ،بگو

          نامه یی خوش خبر،ازعالَم ِ أسرار،بیار            2/244

رخ دوست:

               گو شمع میارید دراین جمع ، که  امشب

           درمجلس ما شمع رخ دوست ،تمام است   2/47                   

        نظیر  ِ  دوست ، ندیدم، چهاز مهومهر   

      نهادم   آینهها را ،  مقا بل ِ رخ  ِ دوست    2/57

       کشتی باده بیاور ،که مرا بی رخ دوست

          گشته هر گوشه ی چشم ،از غم دل ،دریایی         5/481

      ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم  

        ای بی خبر زلذت شرب مدام ما                           2/11

روی دوست:

ز رویِ دوست، دل ِدشمنان  ، چهدریابد ؟!    

    چراغ ِ ُمرده کجا  ؟   شمع   ِآفتاب  ،  کجا      5/2

            ز روی ِ دوست،مراچون ُگلِ  ُمراد  شکفت،  

       حواله ی ِ سر ِ دشمن، به سنگ  ِخاره کنید   4/324        

         به روی  ِ  یار نظر  کن ،  زدیده ،منّت دار  

        که کار، دیده ، همه از سرِ   ِ  بصارت   کرد      4/128

زلف یار:

         زلف او،دام است و، خاَلش،دانه ی آن دام ومن

         برامید دانه یی ،افتا ده ام ،دردام دوست 63/3

بسوخت حا فظ و بویی ز زلف ِ یار ،نبرد 

         مگر   دلالت   این  دولتش ،صبا    بکند               7/182

   بوی زلف دوست:

                 حافظ ! بد است حالِ پریشان تو ولی

             بر بویِ زلف دوست ،پریشانیات، نکوست 18/2

 

شهر دوست:

                 بدین  حالم ،   ُمدارا   نیست در خور  

      هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم       2-3/1049

  قد و بالای دوست:

                  دل صنوبریم ،همچو بید ،لرزان است 

            زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست 61/1

طره ی دوست:

         در آن زمین که نسیمی وزد زطُرّه ی ِ دوست،

        چه جای  َدم زدن  ِنافه  های تا تا ری است           2/67

           بگفتمی که چه ارزد ،نسیم  ُطرّه ی ِ دوست،

        َگرَم، به هر سر ِ مویی ،هزار جان ،بودی             4/432  

کلک دوست:

     نام حافظ گر بر آید بر زبان کِلک ِ دوست 

       از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس              9/261

کوی دوست :

  خلوت گزیده   را،به تما شا چه حاجت است

         چون کوی ِ دوست  هست ، به  صحرا ، چه حاجت است   1/34

       چون صباافتان و خیزان می روم از کوی دوست

        وز رفیقان ره ،استمداد همّت می  کنم  4/344

 واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما  

     با خاک  ِکوی ِ دوست ، به فردوس   ننگریم 5/365

  مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا، 

         بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی             6/473

لب دوست:

آب حیوان اگر، آن است که دارد لب دوست،

       روشن است این که خضر ،بهره، سرابی دارد 124/4

      مرا ، به دور لب دوست ،هست پیمانی  

       که بر زبان نبرم ، جز حدیث پروانه              412/8

 

محمل دوست:

ألا ای ساربان   ِ َمحمِل  ِ دوست!     

     إلی   ُرکبانِکم  ،  طال    َاشتیاقی                     2/451

 

ب- اوصاف و تصاویر  دوست:

ابر رحمت دوست:

  نمی کنم گله ای ، لیکن ابر ِرحمت ِ دوست 

            به کشتزار ِجگرتشنگان نداد نمی                        6/42

پیغام دوست:

    مرحباای پیک مشتاقان بگو پیغام دوست

          تا کنم جان از سررغبت فدای نام دوست                    1/63          

 

حسن وکمالات معشوق:

در  نمی  گیرد   نیاز   و ناز ِ ما، با حسن ِدوست

          خرّم   آن ، کز نازنینان ،بختِ برخوردار داشت       4/79

       من که ره بردم بگنج حسن بی پایان دوست

.           صدگدای همچو خود را بعد از این قارون کنم      ٣۴١/۶

 

حُسن ِ دوست:زیبایی و کمالات معشوق:

  این شرح بی نهایت کز حسن دوست گفتند ،

          حرفی است  از هزاران ، کاندر عبارت آمد      4/167

ضمیر دوست:

           جام جهان نماست،ضمیر ُمنیردوست            اظهاراحتیاج،خود،آنجا،چه حاجت است 34/6   

لطف دوست:

  عاشقان را گر در اتش می پسندد لطف دوست  

         تنگ چشمم ،گر نظر در چشمه ی کوثر کنم         (خانلری 693 )

( 1)- دوستی  در شعر حافظ:

1-آشنایی: [ ش ْ / ش ِ ] (حامص ) آشنائی . تعارف . معارفه .معرفت .عرفان .شناخت.شناسائی . قرب . نزدیکی . الفت .

  انس استیناس . مقابل بیگانگی :

                         سلامی،چو بوی ِخوش ِآشنایی    

    بر آن،مردم ِدیده را،روشنایی                           1/483

آشنایی و رنگ: رنگِ آشنایینیست:  در او، اثر ونشانه و شاهدی‌از دوستی‌و محبت‌نیست‌.

                     ندانماز چهسببرنگآشنائی، نیست

        َسهیقدان سیه چشمِماهسیما را                          6/4

                              چنان بی رحم ، زد  زخم ِجدایی،

        که گویی ، خود نبود است   آشنایی       19/1047 :

           عشرت شبگیر کن ،بی ترس کاندر راه عشق

        شبروان راآشناییهاست با میرعسس                  5/261

 

1-        سر  ِ ارادتما ، و آستانِ حضرت    دوست

           که  هرچه بر سر ِ  ما میرود، ارادتاوست           1/57

عشوه می دا د که از کوی ارادت ،نرویم دید ی آخر،که چنان عشوه ،خریدیم و برفت 82/4. 

3- نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود    زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

4- مجلس انس و بهار و بحث شعر ،اندرمیان   نستدن جام می از جانان ،گرانجانی   بود 8/212

 ورک موارد دیگر: 8/160،7/171 ، 3/200 ،...

 

مطربا !مجلس  أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود 

        چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!  8/16

5-               به داغ بندگی مردن بر این در      

     به جان او که از ملک جهان به .     .                   6/411

حافظ ! برو ! که بندگی  ِ بارگاه  ِ  دوست

 

           گر جمله   می کنند   ، تو  باری   نمی کنی             8  /473


       تو بندگی چو گدایان ،به شرط مُزد ،مکن   

        که   دوست ،خود روش بنده پروری داند           3/174 

جهان،بهکام من،اکنون شود که،دور ِ زمان

       مرا   ،بهبندگی  ِ خواجه ی ِ جهان،انداخت      10/1

حقوق بندگی  مخلصانه : حق یاحقوقی که کسی بر گردن شخص یا افرادی  دارد که با صداقت و دوستی به ایشان ، خدمت می کرده است. مثل حق پدر و مادر بر فرزند ،معلّم برشد و دوست به دوست. (ای معاشران) حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید : (  ای یاران همنشینی که اینک من از شما دورم ، )ازمن یاد کنید و به یاد بیاورید که من بسیار حق بندگی وارادت صمیمانه ، به گردن شما دارم ،من بسیاردوستی ها با شما کرده ام وبه همین جهت ، خیلی حق بر گردن شما دارم.

            معاشران  ! زحریف ِ شبانه ،    یاد آرید   

       حقوق ِ  بندگی  ِ    مخلصانه ،   یاد آرید       1/236

6-[ پ َ / پ ِ وَ ] (اِ) خویش و تبار. خویشاوند. قوم . نزدیک نسبی . خاندان . دوده . خویش نسبی . نسب . عشیرت . کس :
             بر و بوم و پیوند بگذاشتی  

         فراوان به ره رنج برداشتی .                            فردوسی .
             چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش

          ره سیستان را گرفتند پیش .                   فردوسی

     هرچه نه پیوند یار بود، بریدیم 

      وآنچه نه پیمان دوست بود ،شکستیم   ( سعدی 535)

     همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند: باید از خویش و تبار و فرزندان جدا شد و قطع رابطه کرد:           

                           همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند  

          چنین  رفته است   ، حُکم  ِ آسمانی                 3-37/1083

7- غلام  ِ  ِهمّت  ِ آنم،  کهزیر   ِ چرخِ َ کبود،

           ز هر  چه رنگِ  َتعلّق، پذیرد  ،  آزاد  ا ست           2/37

         زیر  ِ  بارند   درختان  ،  که   تعلّق     دارند  

          ای   خوشا   سرو ،که از بار  ِ غم، آزاد آمد         7/271

8- حُبّ:         [ح ُب ب ] (ع اِ) مهر. دوستی . وُدّ. وِداد. مودّت . محبت . دوست داشتن . دوست ناک شدن . مقابل بغض . دشمنی .  دشمنانگی :

گفتم :" ملامت  آید ،گر  ِگردِ ُکوت ، گردم  

         والله ِ  ما رأینا      ُحبّاً   ، ِبلا         ملامه"                 5/416

حُبّک:دوستی ومهر و عشق ترا:

ز سوز ِ دل نوشتم ، نزدیک دوست ،نامه 

        " انّی   َ رایتُ    َدهراً  ِمن   ُحبِّک َ  ألقیامه                  1/416

9- دوستی : (حامص ) حالت و صفت و عمل دوست . محبت و مودت و خیرخواهی و رفاقت و یاری . مهر. ود. وداد. موالات . ولاء. الف . الفت . خلت . اخاء. مواخات . حبابت . خلاف خصومت . مقابل دشمنی . ضد دشمنی و عداوت و بغض . (یادداشت مؤلف ). محبت . یگانگی . صداقت . ولا. حب . (دهار). خلة. (ترجمان القرآن ) (دهار). علاقه . (دستوراللغة) (دهار) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). خلالة. خلولة. رخم . رخمة. موالاة. عنوة. علاق . صداقت . (منتهی الارب )

از دمصبحازلتا آخر شامابد    

     دوستیو مهر بر یکعهد و یکمیثاقبود              5/202

درخت دوستی : اضافه ی تشبیهی :عشق را به درختی روینده و بار آور تشبیه کرده است:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار   آرد  

       نهال دشمنی برکن، که رنج بیشمار آرد             1/111

درخت خسروانی: شجره ی شاهی ، خاندان سلطنتی.

  به اقبال  ِ دارای   دیهیم   و    تخت 

         بهین    میوه ی  ِ خسروانی  درخت                 1-5/1056

  تا در خت  ِ دوستی ، کی   بر دهد ،

         حالیا ، رفتیم و،    تخمی   کاشتیم                     2/36210-

      10- صُحبت:      [ص ُ ب َ ] (ع اِمص ) دوستی . خلطه . آمیزش . رفاقت . نشست و برخاست . همنشینی . مجالست  :و مرا با این خواجه صحبت در بقیت سنه ٔ احدی و عشرین و اربعمائه افتاد... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 104).  و آنجا او را با خواجه پدرم رحمة اﷲ علیه صحبت ودوستی افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242). و غرض     من از آوردن نام این مردمان دو چیز است یکی آنکه با این قوم صحبت و ممالحت بوده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 245). پس دراز کن ای سلطان مسعود... دست خود را و دراز کند به بیعت هر که در صحبت تست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 313).
              ناز کن با من چندانکه کنی صحبت من  

        تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.منوچهری .

     شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

     که مهتابی دل افروزاست وطرف لاله زاری خوش  3/111
          خوش بودی ار بخواب بدیدی دیار خویش


        تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی .           4/430

               بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند

         به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی .     6/462
            گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

         که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد. 7/160
                  دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو 

         بازپرسید خدا راکه به پروانه کیست .         4/68
               پیر پیمانه کش ماکه روانش خوش باد  

 

          گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان .     6/380

در تداول فارسی زبانان ، گفتگو. سخن گفتن . و با فعل کردن و ندرتاً با داشتن صرف شود.
صحبت بد نامی چند: این بیت نیز از ابیاتی است که حافظ ، قلندرانه ، خود را بد وانمود می کند و به طنز به "زاهد " می گوید :چون گذارت  از کوچه ما رندان بیفتد ،  خود را بپا !که نکند با ما رندان هم صحبت شوی و(از این که هستی )خراب تر شوی !! صحبت : هم نشینی ،گفتگو ،دیدار .بدنامی چند : این چند نفر رند بد نام ،(مثل من و چند نفر دیگر) که چون تو خوشنام !! نیستند

        زاهد!  از کوچه ی ِ رندان به سلامت بگذر ! 

           تا   خرابت   نکند   صحبت   ِ بد نامی  چند  5/177

صحبت پاک: :" شاعر در این بیت خود را به سوسن و معشوق را به گل تشبیه کرده است و رابطه ی میان عاشق و معشوق ،صحبت و مصاحبت پاک است...سوسن که به داشتن گلبرگهای سفید دراز ،به شکل زبان ،معروف است و چون دارای ده گلبرگ است ،سوسن ده زبان خوانده می شود ،همان صفا و پاکی را که در دل گل نهفته است دارد،مقصود از "گل " در اینجا ،"غنچه ی ناشکفته" است،به دلیل این بیت امیر خسرو دهلوی :

        کنون دل بستگیّ ی غنچه با گل کی نهان ماند  

         که هرچ اندر دل غنچه است ،سوسن بر زبان دارد

امیر خسرو به جای "گل"،" غنچه "گفته است و این معنی مقصود را به ذهن نزدیکتر می سازد. غنچه ی گل ناشکفته برگهایش سفید است و پس از شکفتن سرخ رنگ می شود و بدین ترتیب معنی شعر حافظ و مصراع دوم بیت امیر خسرو ،معلوم می گردد،مشبّه به ،امر مرکّب حسی است .در مصراع نخست بیت امیر خسرو از دل بستگی غنچه با گل سخن رفته است ،ظاهرا مقصود امیر خسرو ،آن است که گل ،گرچه قرمزرنگ است امّا در اصل ،سپید رنگ بوده است و آن زمانی است که به صورتی بسته،در دل غنچه پنهان بوده است و این معنی از رابطه ی میان آنچه در دل غنچه و زبان سوسن است ،معلوم می شود و این معنی نیز در تفهیم تشبیه حافظ مؤثّر است ،سوسن چند زبان دارد ،راز گلها را نگه نمی دارد و غمّاز است و از این رو ،دل بستگی غنچه را و آنچه را که در دل غنچه است بر زبان داردو این امر نهان نمی ماند.(آئینه ی جام 226و حافظ جاوید  410 شرح شکن رلف ، 23)

از اثر صحبت پاک : در نتیجه ی همنشینی و معاشرت صادقانه و بی ریا و پاک که بی غل و غش است.

       راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک   

      بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود.               2/203

صحبت جانان: هم نشینی  با معشوق: شرف صحبت جانان :افتخار و عزت هم نشینی  با معشوق .

از دل وجان، شرف ِ صُحبَت ِ جانان ،غَرَض  است

        همه ، این است وگرنی ، دل و جان اینهمه نیست   2/75

صحبت حور:همنشینی با زنان سیاه چشم بهشتی: صحبت حورنخواهم : من همنشینی با زنان سیاه چشم بهشتی را دوست ندارم،

        صحبت ِحور نخواهم ، که بود عین ِ قصور 

         با خیال  تو اگر،با دگری  پردازم                      5/327

صحبت خواجه  قوام الدین:همنشینی با خواجه قوام الدین: از  خواجه قوام الدین حسن ، در برابر حسودانی که از سر ستیز ، از وی عیب می گفته اند ،ساخته است  و دامن خواجه را از اتهاماتی که به ویمی بندند ،مبرا دانسته است  واظهار عقیده می کند که بد ب پسندی برهان نادانی است:

به حقّ ِ صحبت خواجه قوام  دین ، که قدم   

      ز بهر مصلحت  ما ،به این ، رضا ندهد       5-46/1089

صحبت داشتن:همنشینی و گفتگو کردن:

    نیکنامی ،خواهی ای دل ! با بدان صحبت مدار   

      بد پسندی ،جان من ،برهان نادانی بود               7/212

صحبت درویشان:هم نشینی م همدمی با اهل عرفان .

آن‌  چه ،زر،می‌شود،از پرتو ِآن ،‌ قلب‌ ِ سیاه‌،  

        کیمیایی است‌ ، که‌ در صحبت‌ ِ  درویشان‌ است      4/50

صحبت دیرین:دوستی و همنشینی کهن و قدیمی، طولانی ودراز مدت: به حقّ ِ صحبت دیرین : قسم به  حقّ ِدوستی

کهن و طولانی ما ،به حقّ ِ دوستی ما که بسیار قدیمی و طولانی است سو گند که ،

       به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز   

       به   یار  ِ  یک جهت  ِ  حق گزار   ِ ما ، نرسد    3/152

         یار  اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت 

         حاش َلله که روم من ،زپی ییار دگر                 4/247

صحبت رود کسان:دوستی و محبت نوجوانان مردم. فرزند مردم،:

              خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون   

       دل در وفای صحبت رود کسان مبند                 2/173

صحبت روشن رایی:دوستی و همنشینی با کسی که دلی پاک و قاف و روشن وچون آیینه دارد، همنشینی با کسی که اهل معرفت است. روشن دل و دل آگاه و عارف.از خدا می طلبم صحبت روشن رایی: آرزو می کنم که خداوند به من ، هم نشینی عارف و روشن دل بدهد که این غبار ها وتیرگیها را از دل من پاک کند.

            دل که آئینه ی شاهی است ،  غباری دارد

          از خدا می طلبم صحبت روشن رایی                2/481

صحبت شبها: (اضافه ی ظرفیت و بیانی ) همنشینی ها و همدمی ها ی شبانه ،بزم ها و  مجلسهای شبانگاهی

           یاد باد آن صحبت شبها ،که با نوشین لبان   

      بحث سرّعشق  و، ذکر حلقه ی عشّاق بود    3/202

صحبت شمال و صبا:همراه و در معیت باد شمال و صبا. در صحبت :به همراه وبا هم نشینی

               هر صبح و شام ،قافله یی از دعای خیر 

         در صحبت شمال و صبا ،می فرستمت           4/91

صحبت شمع سعادت پرتو: اضافه ی استعا ری:  عزت و افتخار همنشینیبا کسی که چون شمعی است که بهجای نور ، سعادت می بخشد..سعادت پرتو: که نور وشعاع آن ما یه سعا دت و خوش بختی است،حافظ"سعادت فروغ" را هم به همین معنی آورده است:

                 زآنجا که فیض جام سعادت فروغ تست   

      بیرون شدی نمای   ز ظلمات حیرتم          (2/306)

      دولت  ِ  ُصحبَت   ِ آن  شمع    ِ   سعادت    پرتو 

        باز پُرسید خدا را ، که به پروانه  یِ کیست    4/68

 صحبت صغیر و کبیر:همنشینی با جوانان و پیران: صغیر : کوچک ،کسی که به سن کمال نرسیده است ،

در اینجا محبوب چهارده ساله مورد نظر شاعر است کبیر ،بزرگ ،کسی که به سن کمال  ؛یا به بزرگرسیده است ،در اینجا مقصود ،می کهن یا شراب دو ساله است. همین بس است مرا صحبت صغبر و کبیر :همین ازمعاشرت با جوانان و پیران ،کافی است. از  میان جوانان ، معاشرت با محبوب چهارده ساله و ازپیران هم صحبتی با شراب ،برای من کافی است و دیگر به هیچکس یا چیز دیگری احتیاج ندارم.

 

             می ِ دوساله و معشوق  ِ چارده ساله  

        همین بس است مرا ،صحبت صغیر و کبیر        9/251

صحبت صنمی: همدمی و همنشینی با زیبارویی بت چهره وزیبا.

            بیا که وقت شناسان ،  دو َکون ، بفروشند:

           به یک پیاله ، می ِ صاف و، صحبت  ِ صنمی    6/462

صحبت عافیت: اضافه ی معیّت :همراه بودن باسلامت و امنیت ،درامنیت و آرامش زندگی کردن،تندرست و سلامت بودن.

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل:ای دل !چه در آغوش تندرستی و آرامش بودن ،برای تو بسیار خوب و خوش است ،چه از رنج و بلای عشق دور بودن وبا امنیت و سلامت خفتن ،خیلی خوب و دل پسند است،چه تندرستی و سلامت و آرامش در این است که عاشق نباشی  ،

         صحبت‌ عافیتت‌ ،گر چه‌ خوش‌ افتاد، ای‌ دل‌!   

      جانب‌ ِعشق‌  ،عزیز است‌ ، فرو مگذارش        7/272

صحبت غنیمت شمردن:قدر دوستی و محبت را دانستن: شب صحبت :  امشب که با معشوق هستی با او

نشسته یی .غنیمت دان : فرصتی  خوب و خوش به شمار آور ،آن را غنیمت بدان ،از آن استفاده کن .

    شب صحبت ،غنیمت دان وداد  ِخوشدلی ،بستان  

        که مَهتابی دلأفروزاست وطرف ِلاله زاری خوش7/160

صحبت کشتی نوح: در این‌ بیت‌،  حافظ‌ دو خط‌ موازی‌ الفاظ‌ را تداعی و با معنی‌های‌ جداگانه‌، یی مطرح‌ می‌کند: کشتی‌، نوح‌، طوفان‌، بنیاد را برانداختن‌ که‌ ذهن‌ خواننده‌ متوجه‌ حدیث‌  مثل‌ اهل‌ بیتی‌ کمثل‌ سفینة‌ نوح‌ من‌ رکب‌ فیها نجی‌ و من‌ تخلّف‌ عنه‌ غرق‌، که‌ فقط‌ جنبه‌ لفظی‌ و ایهامی‌ آن‌ مورد نظر  حافظ‌ است‌، امّا خط‌ دوّم‌ ذهنیت‌ که‌ مقصود حافظ‌ را بیان‌ می‌کند آن‌ است‌ که‌ کشتی‌ به‌ معنی‌ جام‌ شراب‌ است‌ که‌ دل‌ را از غرق‌ شدن‌ در طوفان‌ حوادث‌ باز می‌دارد.

          حافظ از دست مده  صحبت این کشتی نوح

          ورنه طوفان حوادث ،ببرد بنیادت                    7//19

  صحبت گل: اضافه ی معیّت و همراهی : همنشینی با گل(: یار) و وصال گل . گل ایهامی نیز به معشوق دارد. 

  صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم    

       همه دانند که در صحبت گل،خاری هست  (سعدی 390)    

          باغبان، گر چند روزی ،صحبت ِ گل بایدش 

          بر جفای ِ خار ِ هجران ، صبرِ بلبل بایدش        1/271

صحبت نا جنس:دوستی و همنشینی با فرومایگان ولئیمان و نا اهلان و در اینجا " دلق ریایی" که نماد کامل فرومایگی و پستی پوشنده ی آن است :روح راصحبت نا جنس  ،عذابی است الیم :از ضرب المثل های فارسی شده است. صورت مستقیم این جمله چنین است که:  صحبت(همنشینی ) ناجنس برای روح ،عذابی الیم است. معاشرت با کسانی که نا اهلند و از نظر روحی با انسان سازگار نیستند ، برای روان و روح آدمی ،عذابی درد آمیز است. دراین جا "دلق ریایی" همنشینی  ناجنس است که روح شاعررا به طرز دردناکی عذاب می دهد

       چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی  ،چه   کنم  

         روح را صحبت  ِ ناجنس ،  عذابی است  الیم    2/360

صحبت نا محرم:همنشینی و دوستی با کسانی که از اهل خانه و حرم نیستند وبیگانه اندو خودی  و دوست ومهربان نیستند ومصاحبت آنان موجب درد سر و زحمت می شود. چه جای صحبت نا محرم است خلوت انس : به هیچوجه بزم خلوت دوستان ،جای همنشینان نا محرم ،نیست .نامحرم :کسی که از اهل خانه و حرم نیست ،بیگانه . امّا حافظ در اینجا "نامحرم " را به کسانی چون خرقه پوشان ریاکار و متظاهر ا طلاق می کند که رفتار و کردار آنان را نمی پسنددزیرا اینان چه در خلوت خود شراب می نوشند ،امّا چون به جمع می رسند به دروغ عابد و زاهد و مسلمان می شوند و در میخانه را می بندند و ساغر و صراحی  رامی شکنند و می خواران را تعزیر می کنندبنابر این حافظ ، ایشان را به خلوت وبزم خویش راه نمی دهد و  چنان کسانی،ناگاه ، به آنجا در آیند ،از ساقی می خواهد که پیاله ی شراب را بپوشاند وبساط بزم را برچیند که روح را صحبت چنین نا جنسانی، عذابی است الیم.

چه جای ِ  صحبت ِ  نا محرم است ،خلوت  ِ ُانس 

          سر پیاله بپوشان ،که خرقه پوش آمد               7/171

 صحبت یاران: هم‌نشینی‌ با دوستان‌. از آن‌جا که‌ در این‌جا حافظ‌ از تجربه‌ی‌ شخصی‌ خود سخن‌ می‌گوید،این‌ مصراع‌ بدان‌ معنی‌ست‌ که‌ برای‌ من‌ این‌ بهار و در این‌ باغ‌ زیبا و شادی‌آفرین‌، هم‌نشینی‌ با دوستان‌ ویارانم‌ بسیار دل‌پذیر است‌.

صحن بستان‌، ذوق‌بخش‌ وصحبت‌ یاران‌ خوش‌ است‌     

وقت‌ گل‌ خوش‌ باد کز وی‌ وقت‌ ِمی ‌خواران‌ خوش‌ است 1 /44

به ترک صحبت گفت : صحبت و دوستی و معاشرت را ترک کرد ،به همنشینی با دوستان خود ،پایان داد، دوستان   را ترک کرد.حافظ در جایی دیگر نیز این ترکیب را آورده است:

               به ترک صحبت پیر مغان نخواهم گفت

           چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم           (2/350)

سعدی نیز ترکیب " به ترک گفتن " را به کار برده است :

          به ترک آن مه نامهربان نباید گفت  

         کنار از آن بت لاغر میان نباید کرد (دیوان ،ص 418 )

        فغان ! که آن َمه ِ نا مهربا ن   ُدشمن  دوست

           به ترک ِ ُصحبت ِیاران ِ خود،چه آسان گفت !     4/88

11- - عاطفت: [طِ ف َ ] (ع اِمص ) عاطفة.عاطفه . مهربانی . مهر : پادشاه باید خدمتگذاران را از عاطفت و کرامت خویش چندان محروم نگرداند که بیکبارگی برمند و نومید گردند. (کلیله و دمنه )
          یکی عاطفت سیرت خویش کرد    

      درم داد و تیمار درویش کرد.سعدی           (بوستان )

صنمی لشکریم ،غارت ِ دل کرد و برفت   

       آه  اگر عاطفت ِ شاه ، نگیرد     دستم!!            9/307

ورک مورد دیگر: ،2/335

عاطفتی:  (با یاء نکره):

                 دارم   امید عاطفتی   از جناب دوست

         کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست               1 /58   

                  دلم،امید فراوان،به وصل رویِ تو داشت 

           ولی اجل،به رهِ ُعمر،رهزن امل است           46/1

 

امید عاطفت:به مهربانی کسی امیدوار بودن:دارم امید عاطفت...: از حضور تو ای محبوب من ا نتظار و امید دارم که

با من به لطف و مهربانی رفتار کنی.

عا طفَت: امید، تو ّجه، لطف و مهربانی :

دارم امید عاطفتی،ازجناب دوست

       کردم جنایتی و،امیدم به عفواوست 18/

 

12- علاقه: [ع َ ق َ/ ق ِ ] (از ع ، اِمص ) به دل دوست داشتن . دوست داشتن و خواهش آن نمودن .   کشتن     (اِمص ) آویزش   آویزش دل  . دوستی   دوستی لازم قلبی   بستگی و ارتباط.

علایق:جمع علاقه: گرفتاری و بستگی به امور معیشت .   : به سبب نوازل محن وعوارض فتن و عوایق ایام و

علایق روزگار تیر تمنی ایشان بهدف مراد نمیرسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

                       فردا که علایق از بدن قطع شود، 

        در ظلمت جهل جاودان درمانی              633/1115

13-عهد:  صحبت: پیمان . معاهده و شرط و قرارداد.   مَوْثِق و میثاق  :

حدیث  ِعهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند   

     وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

     نشان‌عهد   وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل    

    ‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37
            عهد و میثاق خویش تازه کنیم   

      از سحرگاه تا به وقت نماز.                    آغاجی .
             بر آن زینهارم که گفتم نخست  

       بر آن عهد و پیمانهای درست                فردوسی .
          ز پیمان و سوگند و پیوند و عهد    

    تو اندر سخن پاسخش کن چو شهد.          فردوسی .
          همه باژ روم آنچه بود از نخست   

     سپاریم و عهدی بباید درست .                فردوسی .
 پسندیده تر آن است که میان ما دودوست عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. یاد کرده بودیم که بر اثررسولان فرستاده آید درمعنی عهد و عقد تا قواعد دوستی ... استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی ). به جای خویش

 

بیارم حدیث این رسولان ... چه رفت و باب عهد و عقدها. (تاریخ بیهقی ). چنگ درزده ام در بیعت او [ خلیفه ]

به وفای عهد. (تاریخ بیهقی ص 315).
 « مجو درستی‌  عهد ،از جهان‌  ِ ُسست‌ نها د 

          که‌ این‌   عجوزه  ،‌ عروس‌  ِهزار دامادست‌»  7/37

عهد ِ أالست  ِمن،همه، با عشق  ِ شاه بود 

         و از شاهراه  ِ ُعمر ،  بدین  عهد ، بگذرم 10/1040

عهد أزل:پیمان نخستین خداوند با بندگانش: تلمیحی‌ به‌ آیه‌ قرآنی‌ ... اَلَستُ بربّکم‌؟ قالوا بلی‌' (سوره‌ اعراف‌، آیه‌

    172) - 

روز الست‌: عهد ازل‌.

گر شدیم‌ از باده‌ بدنام‌ جهان‌ تدبیر چیست‌

هم‌چنین‌ رفته‌ست‌ درعهد ازل‌ تقدیر خواجوی‌ کرمانی‌ 373

        در   خرابات‌ ِ  ُمغان ، ‌ ما نیز ، هم‌   منزل‌ شویم‌

       کاین‌ چنین‌  رفته است‌   در عهد  ِازل ، تقدیر ما    2/10

     گفتی ز سرّ عهد ازل نکته ای بگوی

        آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم .              7/329

ورک مورد دیگر: 5/107، 

عهد الست: [ ع َدِ اَ ل َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) زمان الست . میثاق‌ یا پیمان‌ نخستین‌ است‌ که‌ خداوند فرزندان‌

 آدم‌ را بر خود گواه‌ گرفت‌ که‌ آیا من‌ پروردگار شما نیستم‌؟ (الستُ بربِّکم‌؟) و همه‌ گفتند بلی‌ (:قالو بلی‌'). در کلام‌ حافظ‌  بین‌ «بلی‌» با لفظ‌ «بلا» طرفه‌ صنعتی‌ عاری‌ از تصنع‌ هست‌ و «بلا» نزد صوفیه‌ امتحان‌ و ابتلاست‌ که‌ حق‌

 بر دوستان‌ خویش‌ پسندد و ضرورت‌ این‌ ابتلا را  حافظ‌ لازمه‌ این‌ عهد و میثاق‌ می‌خواند که‌ دوام‌ و ثبات‌ آن‌ لازمهدوستی‌ واقعی‌هم‌ هست‌.

از دم‌ صبح‌ ازل‌ تا آخر شام‌ ابد 

       دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود (نقش‌ بر آب‌، ص‌ 371)

 «الست‌» و «عهد الست‌» یک‌ معنی‌ ثانوی‌ نیز برای‌ روز ازل‌ و روز تعیین‌ مقدرات‌ و سرنوشت‌ پیدا کرده‌ است‌ و 

حافظ‌ آن‌ را برای‌ سرنوشت‌ و قضا و قدر و علم‌ الهی‌ به‌ کار برده‌ است‌. (آئینه‌ جام‌، ص‌ 282)

روزی که خداوند خطاب به مردم گفت «اء لست ُ بربکم :
                 از گه عهد الست چیره زبان در بَلی ̍

         پیش در «لا اله » بسته میان همچو لا.        خاقانی

 مگر بویی از عشق مستت کند     

    طلبکار عهد الستت کند.                           سعدی

                     مقام‌عیش ُمیسّر نمی شود بی‌رنج‌ 

          بلی‌  ، به‌ حکم‌   ِ بلا ، بسته‌اند   عهد  ِ الست     5/20

           عهد ِ ألست  ِمن،همه، با عشق  ِ شاه بود  

        و از شاهراه  ِ ُعمر ،  بدین  عهد ، بگذرم   10/1040

عهد أما نت: پیمان عشق( رک غزل 2/ 179 )گر سالکی به عهد امانت وفا کند :  یک سالک ،براستی عاشق باشد وبه پیمانی که با خدا بسته است ،وفادار باشد . تلمیحی دارد به آیه 72 سوره احزاب که می گوید : " ما بر آسما ن ها و زمین و کوههای عالم ،عرض امانت کردیم ،همه از تحمّل آنن امتناع کردند و اندیشه کردند ،تا انسان (ناتوان ) پذیرفت و انسان هم (در اداء امانت ) بسیار ستمکار بود " استاد منوچهرمرتضوی در باره ی "امانت" نوشته اند : "آنان که می خواهند زر تمام عیار شاعر شیراز را به معیار سنّت و شریعت بسنجند " امانت " را به" عقل "و "کلمه ی توحید " و "عدالت "و "امامت " و "ولایت و امر ونهی "و "طاعت خداو رسول "تفسیر می کنند و گروهی "امانت " را "صوم و صلاة "یا "قران " یا "حروف تهجی "می پندارند و بالاخره آنانکه در کشف حقیقت اشعار سخن سرای نادره گفتار ،محکی جز محک عشق ومحبّت و شوریدگی وشیدایی نمی شناسند ،"امانت " را کنایت از "عشق " می گیرند. " (مرتضوی 153 )وحافظ مضمون وحتی کلمات شعر خود رااز شیخ نجم الدین رازی اخذ می کند آن جا که می گوید : "در ارواح نورانی ،حرارتی که پایه ی محبت است اندک بود و به کمال نبود و بار امانت معرفت نتوانست کشید ولی در قطره آب و گل حیوانی که صفا و نورانیت بکمال نبود باز بار امانت نتوانست کشید مجموعه یی می بایست از هردو عالم روحانی و جسمانی که بار امانت را مردانه و عاشقانه بر دوش جان کشد" و معلوم است که شیخ نجم الدین "ابین " قرانی را به "نتوانست " تأویل و تفسیر کرده و خواجه حافظ نیز پیروی فرموده است .شیخ نیز "امانت " را به معرفت و عشق تفسیر کرده است بدین معنی که عشق امانت پروردگار است و آسمان و جبال، امانت الهی را نتوانستند تحمّل کنند و آدم ، نامزد این مقام گردید. سعدی نیز در ابیات زیر به همین موضوع عنایت دارد:

                     من آن ظلوم جهولم که اوّلم   گفتی 

 

         چه خواهی از ضعفا ،اای کریم و از جُهّال

                       مرا تحمّل باری چگونه دست دهد

       که آسمان وزمین برنتافتند وجبال  (کلِّیات731،هروی  770)                                                                        

                  حقّا کزین غمان برسد مژدهِ ی ِ امان

          گر سالکی ،به عهد امانت ،وفاکند        4/181

عهد بستن:پیمان بستن:

              چو نافه،بر دل مسکین  ِمن ، گره مفک

ن          چوعهد  با  سر زلف گره گشای  ِتو ،بست   5/33

 ورک موارد دیگر:5/188، 4/36

عهد به پایان بردن:عهد به سر بردن و وفا کردن به پیمان:

                       شیرین دهنان عهد به پایان نبرند 

          صاحب نظران از عاشقی جان نبرند            2/1099

عهد به جا آوردن:به عهد و پیمان و قول خود وفا کردن: عهد به جای آر : به پیمان و عهدی که با من بسته یی عمل

کن ، به وعده یی که بامن داشتی ،

     دی،می ُشد و، گفتم:" صنما !عهد، به جای آر!"  

        گفتا :" غَلَطی، خواجه! دراین عهد، وفا ،نیست 7/70

عهد درست:پیمان محکّم و استوار و نا شکستنی:

              به جان خواجه و حق ّ قدیم و عهد درست 

         که مونس دم صبحم ،دعای دولت تست            1/24

عهد شباب:دوره ی جوانی وشادابی:

       خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب بذله گو  

        موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب  2/14

ورک موارد دیگر:2/165،2/14

عهد شکن: صفت فاعلی مرکب مرخّم ، عهد شکننده : شکننده ی عهد و پیمان:(یار ) پیمان شکن که عهد دوستی را

 فراموش می کند و نادیده می انگارد.

   چون  ز  نسیم ،می شود زلف ِ  بنفشه ،ُپر شکن ،         وه که دلم چه  یاد ِازان ،عهد  شکن نمی کند 7/187

770) 

عهد صحبت:   دارای دو معنی است  :

1- از پیمانی که ما برای وفاداری باهم  داشتیم ،

2- از روزگاری که با هم  همدم  بودیم،

                 چو در میان مُراد ، آورید  ، دست  ِامید 

         زعهد صحبت ما ،   در   میانه یاد آرید       4/236

                   رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند

          که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

عهد شکستن:پیمان گسستن و نقض عهد کردن:

        دیدی که   یار  ، جز سر  ِ جور   و ستم ، نداشت

           بشکست عهد واز غم ما، هیچ غم نداشت    1/80

ورک موارد دیگر: 8/255، 2/308 

عهد فراموش کردن:از یاد بردن عهد و پیمان و نادید گرفتن آن: عهد فرامُش نکند: پیمانش را از یاد نمی برد. 

سرشت خاص  شخص بزرگوارو آزاده ،کسی چون تو که بزرگوار است .حافظ در جایی دیگر هم همین نوع اضافه

 را به کار برده است:

                   طمع زفیض عنایت مبُر ،که خُلق کریم 

       گنه ببخشد و بر عاشقان ،ببخشاید    ( 3/226)

و گاهی هم آن را به صورت صفت ،به کار برده است:

                  بود   که یار    نرنجدزما،به خلقِ کریم 

        که از سؤال  ملولیم و، از جواب ،  خجل   ( 3/299)

                 نقل ِ هر قول  که از خوی ِ کریمت کردند 

      قول صاحب غرضان است  ،تو آنها ،نکنی     ( 5/471)                     

             دلبر  ، از ما  ، به صد امید  ،  ستد دل    

    اوّل   ظاهرا عهد  فراُمش    نکند ، خُلق  ِ کریم 6/360

عهد قدیم: پیمان ونذر میثاقی که همیشگی و کهن باشد.سعدی گوید:

                  ما دگر کس گرفتیم به جای تو  ندیم   

      الله ،الله  ، تو فراموش مکن  عهد قدیم     (سعدی 534)

     به یا د ِ چشم تو،خود را خراب خواهم ساخت

بنای  ِ  عهد   ِ قدیم ، استوار ،     خواهم کرد  6/131

مگرش  خدمت  ِ  دیرین  ِ من ، از    یاد     برفت  

     ای    نسیم سحری ! یاد  ِد َهش ، عهد  ِ   قدیم 4/360

عهد محبت: اضافه ی بیان ظرف: پیمان دوستی و وفاداری. حدیث عهد محبت:سخنی که درآن نشانی از محبتو وفاداری وجود  داشته باشد.

          حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

عهد ووفا:پیمام پایی و وفاداری: شان‌ عهد و وفا نیست‌ در...:  در خندة‌ گل‌ (معشوق‌) هیچ‌ نشانه‌ و اثری‌ از اینکه‌ در بند پیمان‌ و وفای‌ به‌ عهد خود (باشد) وجود ندارد.

             بسوخت‌  حافظ‌ و در شرط‌ عشقبازی‌، او   

      هنوز بر سر عهد و وفای‌ خویشتن‌ است‌

 بعضی‌ نشان‌ عهد و وفا را درست‌ دانسته‌اند و آن‌ را به‌ معنی‌ «پیمان‌ دوستی‌ و محبت‌ را به‌ جای‌ آوردن‌» دانسته‌اند(صدای‌ سخن‌ عشق‌، ص‌ 207) -.

               نشان‌عهد و وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل    

‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37

 ورک موارد دیگر:7/51 ، 4/118 

عهدیار قدیم: پیمانی که در عشق، با معشوق دیرین بسته   شده برای هرگز جدا نشدن از وی:

               هوای ِمَسکن مألوف وعهدیار ِ قدیم، 

        ز رهروان  ِسفر کرده ، عذرخواهت  بس      3/263

عهدی: ( با یاء نکره):

مرا عهدی است با جانان که،تا جان در بدن دارم  

        هواداران ِ کویش راچو  جان ِ خو یشتن دارم 1/322

14- غلامی: بندگی ، دوستی بنده وار:

سرخدمت تو دارم،بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده ،کمتر افتد ،به مبارکی ،غلامی ( 019/1)

 

15- لطف:الطاف: [ل ُ ] (ع اِمص ، اِ) نرمی در کار و کردار. رفق .مدارات. خوش رفتاری . دوستی و مودت . برّ. نیکوئی . نیکوکاری . ج ،  الطاف :

لذت انهار خمر اوست ما را بی حساب     

     راحت ارواح لطف اوست ما رابی سخن .    منوچهری .
گسیل کرد رسولی سوی برادر خویش و پیام داد به لطف . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 280). میان او و خواجه بونصر لطف حالی افتاد در این وقت از حد گذشته . (تاریخ بیهقی ص 528). نُزل بسیار با تکلف از خوردنی ها... و هر روز لطفی دیگر. (تاریخ بیهقی ص 375). فرمود تا آنها را پنهان کردند تا لطف حال بر جای بود آشکار نکردند. (تاریخ بیهقی ص 683).
 ای قوت جان من ز لطف تو      

   بی شفقت خویش مرده انگارم .                   مسعودسعد.
 دین بی لطف ، شاخ بی بار است  

       ملک بی قهر،گنج بی مار است .                       سنائی

لطف در شعر حافظ به طور کلّی  به 3 معنی در مثالهای زیر به کار رفته است:

1-       نرمی در کار و کردار ومهربانی.لطف خداوند.

2-       لطافت و نازکی  و ظرافت، لطیف اندامی  و زیبایی:لطف باده، لطف رخ.

3-       نغزی و شیوایی : لطف سخن.

          صبا!به‌ لطف‌،بگوآن‌ غزال‌ ِرعنا را ، 

         که‌ سر،به‌ کوه‌ و بیابان‌،تو داده‌ای‌ ما را                  1/4

 ورک موارد دیگر: 4/4 ،8/10 ،4/14...

لطف آن سری : در مقابل مستی این سری است: لطف و عنایتی که از آن سوست ،یعنی از سوی معشوق و محبوب،یعنی خداست که در روز رستاخیز گناهان بندگانی را که سرمست بوده اند ،می بخشد.به لطف آن سری امیدوارم : به لطفی که از جانب خداوند است امیدوار هستم ،اهل رجا هستم و به فضل حق امیدوارم.

سری دارم،چوحافظ،مست ،لیکن

          به لطف ِآن سری،امّیدوارم                               7/318

لطف أزَل :لطف و عنایت خداوند در روز نخست آفرینش که سرنوشتها را رقم می زدند، سابقه ی لطف ازل : خدا در نخستین روز خلقت با آدمیان پیمان بست که ایشان اورا بندگی کنند و خلیفه ی او در زمین باشند و همیشه سایه ی لطف الهی بر سر ایشان باشد ، بنابر این از آغاز آفرینش تا پایان ( ابد ) لطف و کرم حق بر بندگان ادامه داشته است و  به تجربه ثابت شده است و این سابقه ی لطف سبب می شود که هرگز کسی از رحمت الهی ناامید نباشد و هرکس که بندگان را از رحمت او نا امید سازد ، خدارا خوب  نشناخته است.  در قران مجید آمده است :" و رحمتی وسعت کل شیء " (157/7 )

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل 

          تو چه دانی که پس پرده،که خوب است وچه،زشت   5/78

            تو پس پرده ،چه دانی   : تو که پشت  پرده هستی و از آن سوی پرده یعنی عالم غیب ، خبر نداری ممکن نیست که بدانی و بفهمی که درنظرآن کسی که در طرف دیگر این پرده  و در عالم غیب ،قراردارد ، که چه کسی خوب شمرده می شود و چه کاری درآنجا پسندیده نیت . بنابر بعضی نسخه ها :" تو چه دانی که پس پرده که خوب است و چه زشت " آمده است که درست تر به نظر می رسد         

بود که لطف ِازل،رهنمون شود حافظ 

           وگرنه،تا به ابد،شرمسار ِخود باشم                    7/312

ورک موارد دیگر: 5/78،8/288، 2/304 ،..

لطف الهی : ضافه ی تشبیهی ،لطف و مهربانیی که ازشدت صفا و پاکی به آئینه می ماند .حافظ ، آئینه را در همین معنا برای خدانمایی ،نظر،حسن ،مهر ،و دل به کار میبرد.روی تو مگر آینه ی لطف ...: حتما چهره ی تو به آئینه یی می ماند که لطف خدا در آن منعکس است .

روی تومگرآینه ی لطف الهی است     

      حقّا که چنین است و در این روی و ریا نیست     2 /70

لطف باده: لطیفی ،لطافت  و "آن" ی که ازجمال و زیبایی در معشوق است.چولطف باده کند جلوه ، در رخ ساقی: هنگامی که ساقی را می بنید که رنگ شراب ،یعنی سرخی گل و لطیفی آب را در رخسار آتشین و برافروخته ی خود که از مستی آتشین است، به تماشا می گذارد ، وقتی گونه  ی لطیف ساقی ،به خاطر نوشیدن شراب ،گلگون می شود وگل می اندازد ،

          چولطف باده،کند جلوه دررخ ساقی  

         ززهد من،به سرود و ترانه،یادآرید                  3/236

لطف به انواع عتاب آلوده :مهربانی توام با سرزنشهای گوناگون: آه از این لطف به انواع عتاب آلوده: فریاد از دست این مغبچه که با چه لطافتی  محبت وسرزنش  خودرا با هم در آمیخته بود.

      گفت حافظ لغز و نکته به یاران  مفروش 

        آه از این لطف به انواع عتاب آلوده                 9/415 

لطف بی نهایت دوست :عنایت بی پایان معشوق:

        دلا طمع مبُر از لطف بی نهایت دوست 

        چو لاف عشق زدی، سر بباز ،چابک وُچست       6/24

لطف تهمتن : اضافه ی اختصاص : محبت و مهربانی رستم.دستگیر ار نشود لطف تهمتن ،چه کنم: رستم ازسرمحبت

 به دستگیری و کمک من(که همچون بیژن اسیر چاه سرنوشت هستم، ) نیاید و مرا از زندان برهاند، هیچ کاری از من  ساخته نیست ،تنها لطف رستم است که می تواند مرا از این چاه برهاند

  شاه ِترکان چوپسندید و،به چاهم انداخت  

       دستگیرارنشود لطف تهمتن چه کنم                 5/337

لطف جان :لطافت و نازکی جان که جوهری لطیف است که گاهی ، مرغ دل شاعر ،ملول از عالم خاک و با اشتیاق رسیدن به افلاک، از اقامت در قفس تن ،می نالد و می خواهد به ند ای ارجعی پاسخ گو.ید ،که ، گویی این همان ندایی است که سروش عالم،در میخانه ی عشق وغیب ، درگوش او باز گفته است   تا بتواند بدان کنگره عرش که او را از آنجا صفیر می زنند  ،پرواز کند و باز گردد:

چه گویمت که به میخانه،د وش مست و خراب 

         سروش عالم غیبم چه مژده ها داد است

 که ای بلند نظرشاهبازسدره نشین    

      نشیمن تونه این کنج محنت آباد است

   ترازکنگره ی عرش می زنند صفیر 

         ندانمت که دراین دامگه چه افتاد است                5/37

تن شاعر ،چون گرد و غباری تیره است که چهره ی لطیف و قدسی جان او را می پوشاند و برآن حجاب می کشد وشاعر در این آرزوست که روزی بتواند این حجاب را بزداید و بر آیینه ی جان ، چشم بگشاید ،او قفس تن را زیبنده ی جان علوی خویش و سرایی مناسب آن نمی بیند و می خواهد در ملکوت اعلی ،روی یار را ببیند و این جان عاریت را که به وی سپرده شده است ،تسلیم وی کند ومرغ جانش را برای همیشه در باغ رضوان ،د ر پرواز ببیند .حافظ در عین برخورداری از معرفت عرفانی ، گاهی هم از نوعی شک فلسفی در رنج است و خیام وار از خود می پرسد که از کجا آمده است  و به کجا می رود و منظور و مقصود از این آمدنها و بودن ها و رفتنها چیست ؟  انسان خاکی است ،چگونه می تواند از تخته بندی تن آزاد شود و از خاک به افلاک بگریزد و به همین جهت است که ،خونین دلانه در شوق رسیدن به عالم قدس می سوزد  وهمدرد نافه ختن می شود و علی رغم ،ظاهرآراسته اش  ، سوزها در درون پیرهن داردو آرزو می کند که دوست هستی اورا ازوی بگیرد و وی رادر خود بپذیرد واز قید تن آزاد و رها سازد.:سپیده دم که هوا بوی لطف جان گیرد: بامدادان پگاه که هوا به حدّی از نسیم لطیف می شود که گویی درلطافت و صفا و پاکی، رنگ وبوی روح و روانی بهشتی را دارد.

          سپیده دم،که صبا،بوی ُلطف ِجان،گیرد 

         چمن،ز ُلطف ِهوا،نکته،برجنان گیرد،              1/1034

لطف حق : عنایت خاص خداوندی:

دوام عمرو مُلک او ،بخواه از لطف حق ،ای دل 

        که چرخ،این سکّه ی دولت،به دورروزگاران زد 13/149

          لطف خال و خط :نماد زیباییهای ظاهری: به‌ لطف‌ ِ خا ل‌ و خط‌:  به‌ یاری‌ زیبایی‌ و ظرافت‌ خال‌ و موهای‌ تازه‌ رسته‌ی‌ رخسارت‌ عارفان‌ را عاشق‌ خود ساختی‌.

      به‌ لطف ِخا ل‌ وخط‌ ،ازعارفا ن‌،ربودی‌ دل  

       لطیفه‌ها ی‌ ِعجب،‌زیر ِدام‌ ودانه‌ ی‌ ِتست               2/35

لطف خدا : اضافه ی اختصاصی :عنایت . مهربانی خاصّ کردگار.

  می ده که گرچه گشتیم نامه سیاه عالَم 

        نومید کی توان بود از لطف لایزالی                   4/453

لطف خدا بیشتر از جُرمِ ماست : رحمت الهی بسیار بیشتر از خطا هاو گناهاهان ما بندگان است ، بنایر این گناه ما در برابر لطف و رحمت خداوند چیز قابل اعتنایی نیست :

                     شرمنده از آنیم که در روز مکافات

         اندر خور عفو تو نکردیم گناهی  (؟)

تلمیحی دارد  به آیه 53 سوره ی زُمَر که : " لاتقتَطوا مِن رحمة ِاللهِ ،درتفسیر این آیه در ترجمه ی تفسیر کمبریج آمده است:" باری از خدای نومید مباشید که نومیدی ازاین همه بتر (است ) زیرا خدای ،همه ی گناهان را بیامرزد چون توبه کنید...".( تفسیر کمبریج 64)

            لطف ِخدا،بیشتراز جُرم ِماست 

         نکته ی سربسته،چه گویی،خموش                         3/279

ورک موارد دیگر: 10/360 ، 3/363

لطف خداوندگار :عنایت و محبت آفریدگار: خداوندگار : مالک ،صاحب ،پادشاه ،خدا، در اینجا غیرازمعنی اصلی که خدای تعالی است ،ایهامی نیز به "شاه " در بیت بعد دارد که بخشنده  ی گناهان بندگانی چون حافظ است و مضمون شعر بسیار شبیه به بیتی است ا زغزل شماره ی 382 که درتهنیت اتابک شمس الدین پورپشنگ اتابک لرستان که به  کمک امیر مبارزالدین به جای اتابک نورالورد به حکومت رسید،سروده شده است ( خانلری،دیوان حافظ ص1244):

ای صبا برساقی بزم اتابک عرضه دار   

تا از آن جام زرافشان جرعه یی بخشد به من ( 11/382)

  به عفو و رحمت و لطف خداوندگاربخش : مارا به عفو وبخشش الهی حواله بده که خداوند مارا ببخشد ،یا پادشاه گناه شرابخواری مارا ببخشد:

     شکرانه را که چشم تو روی بدان ندید 

         مارا به عفو و لطف خداوندگار بخش                  7/270

لطف غیب :الطاف غیبیه ی خداوند:لطفهای پنهانی پروردگار: ز لطف ِ غیب  به سختی، رخ از امید متاب:در سختی های روزگار،از الطاف غیبی خداوند نا امید مشو.

       ز لطف ِغیب،به سختی،رخ ازامید متاب         که مغز ِنغز،مَقام،اندراستخوان گیرد             38/1037

لطف فرمودن: صورت بسیار مؤدبّانه ی بیان " لطف می کند" است.لبت این لطف که می فرماید: این لطفی که لبت با سخن مهربانانه گفتن یا بوسه دادن ، یه من می کند.

  درحق ِمن،لبت این لطف،که می فرماید،   

      سخت خوب است،ولیکن،قَدَری،بهترازاین          2/396

لطف کردن:مهربانی کردن: وآن لطف کرد دوست که : ومعشوق چنان محبت و  لطفی به من کرد که ،و معشوق به من محبت ولطفی آن چنان بزرگ کرد که ،

      آن عشوه داد،عشق،که تقوی ز ره،برفت  

        وآن لطف کرد،دوست،که دشمن، حَذَر،گرفت          3/86

ورک مواردیگر:1/425 ،3-10/1066

لطف لایزالی :محبت خداوندی که زوال ناپذیر است. لا یزال: (لا + یزال ) جاوید. پایدار، دائم . ابدی . سرمدی . بی زوال :

   بنده چون خداوند خود نباشد 

         نه چیز زوالی چو لایزالی .                        ناصرخسرو.

      ولیکن ز خر بارش افتاد و ماند 

         گرانبار بر پشت تو لایزال .                        ناصرخسرو.

آنکه پس از این همیشه باشد. صاحب غیاث اللغات گوید: در صفت حق تعالی واقع شود. بجهت اظهار کمال بی زوال او یعنی الحال بی زوال است و در استقبال هم بی زوال خواهد ماند). دهخدا)
                نیست پنهان آفتاب لایزال     

     ذره ای تو خویش را اقرار کن .                           عطار.

                 ناگزیر جملگان حی ّ قدیر  

       لایزال و لم یزل فرد بصیر.                               مولوی .

            همه تخت و ملکی پذیرد زوال

          بجز ملک فرمانده لایزال .                                 سعدی .

" ...چون موسی برلم یزل و لایزال حکمی کرد که او را استحقاق نبود داغ حرمان بر جبین خیال او نهادند. " (مجالس سعدی)

لا یزالی:صفت نسبی از لایزال: خداوندی که زوال ناپذیر است.

         می ده که گرچه گشتیم نامه سیاه عالَم   

        نومید کی توان بود از لطف لایزالی 

لطف نمودن: ابراز محبت‌ کردن‌.

           ساقیا لطف نمودی،قدحت پرمی باد    

     که به تدبیر تو ،تشویش  خمار آخر شد               6/162

لطف و إحسان:محبت و یاری: طریق لطف و احسان بود : هرچه در تقدیر الهی است ،جز لطف و نیکی و خیر ،نیست ،هرچه از دوست می رسد نیکوست

       سراسر بخشش جانان ،طریق لطف و احسان بود 

        تسبیح می فرمود وگر زنّار می آورد    6/142

لطف و خوبی: لطافت وزیبایی :

شاهدی ،از لطف و پاکی ،رشک ِآب ِ زندگی

         دلبری ، در حُسن و خوبی ، غیرتِ ماه ِ تمام        3/303

لطف و رحمت :محبت و توجه حق:

  سهووخطای ِبنده‌،گر َش‌هست‌ اعتبار   

       َمعنیّ  لطف‌ و،رحمت‌ ِپروردگار چیست‌؟!             7/66

لطف و کرم :محبت و بخشش:

پادشاها!زسر ِلُطف وکرم،بازَش خوان! 

         چه کند سوخته،ازغایت ِحرمان می رفت          7/106

 

16-   مُحبّت :        [ م َ ح َب ْ ب َ ] (از ع ، اِمص ) محبة. دوست داشتن .  مهر. ودّ. وداد. دوستداری . دوستی . مودت و عشق .. حب : با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... و محبت علم ... حاصل است می بینم که کارهای زمانه (کلیله و دمنه ).:درج ِ محبّت:  اضافه ی تشبیهی :عشق و دوستی  به جعبه ی جواهری تشبیه شده است که دست خورده شده و دیگر سر به مُهر نیست ، دزدان و راهزنان به آن دستبرد زده اند.دُرج ِ محبت ،بر مُهر ِ خود نیست: دوستی و محبت ووفاداری پیشین معشوق ،مثل گذشته، بکر و دست نخورده و بی غلّ وغش نیست  ، ارادت  ووفای او دست نخورده باقی نمانده ومعشوق ، به پاکی و صداقت و صمیمیت گذشته نیست.

                         دُرج ِ محبّت،برمُهرخود،نیست   

      یا رب !مبادا،کام رقیبان                                   2/376

             مطرب از درد محبت،عملی می پرداخت

           که حکیمان جهان را مژه ،خون پالا بود               6/199

 رک موارد دیگر:/17،1/60، 8/60 ،4/81 ...

محبت افزودن:افزون شدن یا اضافه کردن مهربانی:

                 فراغت زان طرف ،چندان که خواهی

          واز این جانب ، محبت می فزاید                   55/1092

محبّت باختن :مهر وعشق ورزیدن و محبت کردن: پاکباز :دراین بیت ،می تواند  دو معنی داشته باشد : 1- کسی که پاکباز است و همه ی دارایی و هست و نیست خود را در راه عشق می بازد.درقمارعشق ومحبّت ، پاک باخته است ."پاک باختن " از اصطلاحات قمار است. در بعضی نسخه ها "نه راست باخت " آمده است که "راست بازی "   هم از اصطلاحات قمار است در برابر "کج بازی " .  2- کسی که محبت او از سر هوس و ناپاکی است و آلوده نظر و ناپاک چشم است.محبت نه پاک باخت : هرکس که در عشق، پاکباز نبود و همه ی هستی خود را بر سر عشق نگذاشت  ، یا ،آلوده نظر بود ومحبتش از روی صفا و پاکی نبود.

    صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

          عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

17- مُدارا :       مداراة‌:  مهربانی‌ و محبت‌ و دوستی.

      آسایش دو گیتی‌،تفسیراین‌ دوحرفست‌   

        با دوستان‌،مروّت‌،با دشمنان‌،مدارا                       7/5

        دل عالمی بسوزی،چوعذاربرفروزی

          توازاین چه سود داری که نمی کنی مدارا                4/6

ورک مورددیگر: 1/471

 

18-  مرحمت :    [م َ ح َ م َ ] (از ع ، اِمص ) لطف . رقت . مهربانی . عطوفت . مرحمة.:دوستی دلهای ایشان قرار گیرد بر آنچه خدا بدیشان عنایت کرده از مهربانی امیرالمؤمنین نسبت به ایشان و نگاه کردنش به ایشان از روی مرحمت . (تاریخ بیهقی ص 314).ایذای او در مذهب کرم و مرحمت ما ممنوع و محظور است . (جهانگشای جوینی )
      چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

     چون که به بخت من رسد اینهمه ناز می کنی .سعدی .
عطا. بخشش (مص ) مهربانی نمودن . بخشودن . رحمت . رحم.دست مرحمت: اضافه ی اقترانی است،به معنای بادستی همراه با محبت و لطف و دوستی:

سحر چون‌ خسرو خاور علم‌ بر کوهساران‌ زد  

       به‌ دست‌ مرحمت‌ یارم‌، در امیدواران‌ زد...  1/149            

مرحمتی : ( با یاء نکره ) :

                         امروز،که در دست توأم ،مرحمتی کن !   

       فردا که شوم خاک،چه سود،اشک ندامت      4/90

19-  مِهر : [م ِ ] (اِ) رحم و شفقت و محبت . دوستی و مودت و رحم و نرم دلی و شفقت و مروت . عشق . محبت . حب . دوستی . وداد. ود. رأفت . عطوفت

      سوز ِ دل‌ بین‌ ، که‌ ز بس‌ آتش‌ اشکم‌،دل‌ ِ شمع‌ 

        دوش‌ ،بر من‌ ز سر ِ ِمهر، چو پروانه‌،بسوخت‌       4/18

ورک موارد دیگر: 2/24، 1/39،5 /131...

مِهر آیین : کسی که راه و رسم مهربامی را می داند ،با محبت و با وفاست.آئینه ی مهر آئینم: آئینه ی قلب و باطن

روشن و درخشان من .

                     بردلم گرد ستمهاست خدایا مپسند 

        که مکدّر شود آئینه ی مهر آیینم                     6/347 

مهر افروز: کسی که به خورشید نور می دهد،با ایهام به محبت افروزی و روشن کردن جان عاشق  با نور عشق.بی ماه ِ مهر افروز خود: در فراق و دوری از یار زیبایی که چون ماه است ،ماهی که قاعدتا باید از خورشید  نور

بگیرد ولی در اینجا،ماهی است که به  خورشید نور می دهد

       بی ماه ِمهر افروز ِ خود،تا بگذرانم روزخود،   

      دامی ،به راهی می نهم ،مرغی ،به دامی می زنم  2/336

مِهر افکندن :عاشق  کسی شدن:

               گر بر کنم دل از تو  وبردارم از تو مهر     

    آن مهر بر که افکنم ، این دل ، کجابرم؟            8/1039

 

20- مهربانی : ( بایاء مصدری ):لطف و محبت و دوستی.

        شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار   

       مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟        4/164

            زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !   

      که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند              9/176

21- مهرورزی :  ( با یاء مصدری ):عشق و محبت ورزیدن: مهربانی کردن: مهرورزی تو با ما : مهربانی

کردنهای تو با من .

  پیش از اینت ،بیش ار این ،اندیشه ی عشّاق بود

         مهرورزی تو با ما ،شهره ی آفاق بود               1/202

 

22- ودادمودت . . حب. ود. مهر.محبت . ذات البین از صدق وداد به محض اتحاد رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی) : بحر الوداد :  دریای محبت و دوستی.غری ُق العشق فی بحر الوداد: ( تو باید یار مرا از نخست،دیده باشی ) تا یک باره ، قلبت در دریای دوستی ومحبت غرق شود :

               که همچون ُمت یید تن دل َوای َره 

        غریق العشق فی بحرالوداد 422/4

           شَمَمتُ رَوحَ ودادٍ،و شِمت ُ برق َ وصالِ   

    بیا که بوی ترا میرم ، ای نسیم ِ   شمال            1/297

 

23- وصال : [ وِ ] (ع مص ) مواصله . دوستی بی آمیغ و بی غرض کردن . پیوسته داشتن . رسیدن به مقصود. در تداول ، رسیدن به کسی . مقابل فراق . مواصلت و دیدار و رسیدن به هم . ملاقات و دیدار. کامیابی و تمتع. رسیدن به معشوق . تمتع و بهره بردن از معشوق :

    بشد که‌  یاد خوشش‌ بادروزگار ِ وصا ل‌   

       خود آن‌ کرشمه‌ ،  کجا رفت‌ و آن‌  عتاب‌ ، کجا؟        4/2

                ا َموتُ  َصبا بة  یالیت شعری  

        متی   نطق  البشیر ُ عن الوصالِ                      5/454

ای کاش  اینک  که دارم از شوق دیدار یار، جان می بازم ، می دانسم که پیک خوش  خیر ، چه هنگام،مژدۀ(بازگشت ووصل و)دیدار وی را(برای من) می آورد.

 ورک موارد دیگر: /3/54 ،7/63...

وصال جُستن: در طلب رسیدن به معشوق برآمدن .به دنبال دیدار یا کامیابی بودن:چو مستعدّ ِ نظر نیستی ،  وصال مجوی:وقتی توانایی و استعداد نظر به وجه الله را نداری ، و نمی توانی خود را از آلایش هوس وشهوت پاک کنی، طبعا نباید انتظا داشته باشی که به رؤیت ووصال جمال محبوب  برسی.

         چو ُمستَعدّ ِ نظرنیستی،وصال مجوی

          که جام ِ جم، نکند سود، گاه ِ بی بصری 2             /443

 وصال دادن:به کام رسانیدن یا دیدار کردن:دست دادن دیدار و کامرواشدن: وصال دولت بیدار  ترسمت ندهند:نگرانم

که  با ترک گنج خانه و رفتن به ویرانه ی میخانه، به بخت بلند و مال پایدار نرسی.وصال دولت بیدار  ترسمت ندهند:

نگرانم که  با ترک گنج خانه و رفتن به ویرانه ی میخانه، به بخت بلند و مال پایدار نرسی.

            وصال ِدولت  ِبیدار، ترسمت  ندهند 

         چه خفته یی؟!تودرآغوش ِبخت خواب زده"       8/413

گرچه وصالش نه به کوشش دهند :دراینجا این نکته مطرح است که درست است که کوشش عاشق برای رسیدن به وصل معشوق ممکن است سودمند بیفتد ،امادر این راه، عامل اصلی و تعیین کننده، اراده و میل و خواست معشوق است، بنابراین حافظ می گوید که چه کوشش تو برای رسیدن به وصل کافی نیست ،اما جز این راهی وجود ندارد که توهمین کوشش را که از تو برخاسته است ،تا می توانی ادامه بدهی و بکوشی ، شاید معشوق به تو عنایت کند :

بایزید را گفتند :" به جهد ِ بنده ،هیچ بود ؟" گفت : " نی ،ولی بی جهد ، نبود " (نورالعلوم121 به نقل از مجنبایی 202)

حافظ در غزلی دیگرگوید :

          به رحمت سر زلف تو واقفم ورنه   

       کشش چو نَبوَد از آن سو ،چه سود کوشیدن ؟!  (8/385)

گویی میل معشوق همان قضا و سرنوشت محتوم و ازلی  است که چه دگرگون نمی شود ،امّاچون حقیقت آن را نمی دانیم،  باید آن را دست یافتنی بدانیم و برای رسیدن به آرزوی خویش بکوشیم:

      آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم  

       این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد           (2/133)

       در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 

         چه کنم سعی  من و دیده و دل باطل بود         (4/203)

              به سعی خود نتوان برد پی بدین مقصود   

        خیال باشد   کاین   کار ، بی حواله برآید        (6/230                          گر چه وصالش ،نه به کوشش دهند   

        هر قدر ای دل !بتوانی ،بکوش                     5/279

وصال دوام: :  وصال‌با دوام  و دیدار همیشگی‌، پایداری‌ ایام‌ وصل‌ - در اینجا «مدام‌» به‌ جای‌ «دوام‌» زیباتر و متناسب‌تر  می‌نماید امّا در هیچیک‌ از نسخ‌ معتبر نیامده‌ است‌.

در بزم‌ ِدور،یک‌ دوقدح،‌ درکش‌ و، برو 

         یعنی‌:طمع‌، مداروصا ل  ِ‌دوام   را                         5/7

وصال دولت بیدار: رسیدن به بخت بلند .

          وصال ِدولت  ِبیدار، ترسمت  ندهند  

        چه خفته یی؟!تودرآغوش ِبخت خواب زده"       8/413

وصال روی جوانان: وصال روی : دیدار چهره و زیارت و ملاقات یار .جوانان : معشوقه های جوان : همان چهارده

سالگان که شاعر در بیت 9 به آنها اشاره می کند که " می دو ساله و معشوق چهارده ساله" و آن را در تناسب با "می " و در تضاد با "عالم پیر " قرار می دهد.زوصل روی جوانان :از دیدار معشوقه های جوان برخوردار شوید ،مصاحبت با معشوقه های جوان را فرصتی ارزشمند بدانید ،فرصت وصل معشوق جوان خود را از دست مدهید.

          وصال ِروی ِ جوانان ،غنیمتی دانید    

      که در کمین گه ِعمراست، مکر ِعالم ِپیر            7/251

وصال طلبیدن: وصال خواستن :
               حافظ وصال می طلبد از ره دعا   

       یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .                8/387

وصال یافتن: به وصل رسیدن و دیدار کردن:

 دل‌ گفت‌:وصالش‌ ،به‌ دعا ، باز توان‌ یافت‌

           ُعمری‌است‌  که ُعمرَم‌ ،همه،‌ در کار ِدعا رفت        6/82

               کجا یابم وصال چون تو شاهی   

          من بد نام رند لا ابالی                                   11/454

وصالی : ( با یاء نکره ):یک دیدار یا کامرانی نا معلوم:

                 که آید پس ِ هر نشیبی فرازی 

            که باشد پس ِ هر فراقی وصالی .             ابوالفرج رونی

      زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست

             زنده آن است که با دوست وصالی دارد.                سعدی

     هرگز حسد    نبردم بر منصبی و مالی  

           الّا کسی که دارد  با دلبری  وصالی               سعدی608

  شد َحظ ّعمرحاصل گرزان که با تو،ما را  

           هرگزبه عُمر،روزی،روزی شود وصالی                3/455

 

24- وَصل :     [وَ ] (ع مص ، اِمص ) ضد هجر. مقابل فراق . رسیدن به محبوب و معشوق

به شکر آن که شکفتی به کام دل ای گُل   

       نسیم  وصل  ، زمرغ  سحر  دریغ  مدار 2/242             

ورک موارد دیگر :9 /11،7/21 ، 5/39...

وصل پروانه :دیدار ورسیدن  به دوست: غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه : ای شمع ! اینک که پروانه به تو

عشق می ورزد ، ازاین  فرصت، استفاده کن .

    غنیمتی شمر،ای شمع،وصل ِپروانه 

         که این معامله ، تا صبحدم ، نخواهد ماند            7/176

وصل خواستن :توقع دوصل و کامرانی داشتن: هرآن‌که‌ عشق‌ نورزید و وصل‌ خواست‌...:  آن‌که‌ وصال‌ خواست، ولی‌ عاشق‌ نبود، مثل‌ کسی‌ست‌... .

حافظ‌ !هرآن‌که‌ عشق‌ نورزید ووصل‌خواست‌

          احرام‌  ِ َطوف‌ ِ  کعبه ‌ی‌ ِدل ،‌ بی‌وضو، ببست‌         7/32

حافظ! مکن شکایت،گروصل ِدوست خواهی،  

       زاین بیشتر،بباید، برهجرَ ت ،احتمالی                 7/455

وصل دوست :رسیدن به دوست ، کام گرفتن از معشوق ، دیدار  یار:

دلت‌،به‌ وصل‌ ِگل‌،ای‌ بلبل‌ سحر!خوش‌ باد

         که‌ درچمن،همه ،گلبانگ ِ‌عاشقانه‌ی‌ ِ تست‌           3/35 

           ما را که دردعشق و بلای ِ ُخمار،هست 

         یا وصل ِدوست ،یا می ِصافی ،دوا کند                 3/181       

گر وصل دوست خواهی:  دوست داری که به وصال دوست برسی.

  حافظ! مکن شکایت،گروصل ِدوست خواهی،  

       زاین بیشتر،بباید، برهجرَ ت ،احتمالی                 7/455

وصل روی :دیدار رخسار یار:

دلم‌  ،امید  ِ فراوان‌،  به‌ وصل‌ روی‌ ِ  تو داشت‌ 

        ولی‌ اجل‌،به‌  ره‌ ِ ُعمر ،ره‌زن ِامل‌ است‌               5/46

وصل گُل :رسیدن به وصال گل ( : معشوق ): دیدار دوست:

 

25- وَفا : [وَ ] (از ع ، اِمص ) وفاء. وعده به جای آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و سخن .به سربردگی عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و استقامت .ثبات در عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و صفا و صدق وضمانت در کارو کردار. پیمان . عهد. دوستی . صمیمیت . مقابل جفا :
                  کنون گر وفا را تو پیمان کنی

        در این خستگی ام تو درمان کنی                     فردوسی .

     جز این قدر،نتوان‌ گفت‌ درجما ل‌ ِ تو عیب‌

         که‌ :وضع‌ ِمهر و وفا،نیست‌ روی ِ‌زیبا                    7/4

    بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا 

         عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌             4/52

ورک موارد دیگر: 10/37 ،7/70 ...

وفا آموختن:راه و رسم  وفاداری را یاد گرفتن :

    گفتم  زماهرویان ، "رسم وفا بیاموز "  

 

         گفتا " زخوبرویان ، این کار ،کمتر آید "           2/227

وفا جُستن :به دنبال پیدا کردن وفاداری وفاداران بودن:

              گراز سلطان طمع کردم خطا بود 

          ور از دلبر وفا جستم جفا کرد                         7/126

ورک موارد دیگر:4/77 ،، 6/269

 وفا خواستن :توقع وفاداری و عهد پایی داشتن: وفا خواهی : اگر به دنبال رسیدن به وفای معشوق هستی،اگر

 معشوق با وفا می خواهی .

              وفا خواهی،جفا کش باش ،حافظ  

       فَإنَّ الّربح َوالخُسرانَ فی التّجر                       6/246

من می دانم که اگر از یارتوقّع وفاداری داشته باشم ،باید به ستمگری وی نیز خشنود باشم زیرا در این تجارت

هم سود است و هم زیان.

ورک مورد دیگر: 7/416

وفا دار : صفت فاعلی مرکب مرخم: وفادارند ه : دارنده ی وفا: با وفا و کسی که برپیمانی که می بندد ،

استوار است و پیمان شکن نیست .وفا دار  ِ من‌ است‌:  با من‌ وفاداری‌ می‌کند، مرا رها نمی‌کند، دست‌ ازسر من‌ برنمی‌دارد.

           بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا  

        عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌           4/52

یار وفادار :عاشق وفادار : حافظ .

 دیدی ای دل که غم ِعشق ،دگر بار، چه کرد ؟!  

        چون بشد دلبرو،با یار ِوفادار،چه کرد  ؟!         1/134

وفاداران:با وفایان :کسانی که برپیمانی که می بندند ،استوارند.

                  نمی خورید زمانی،غم ِوفاداران  

          ز بی وفایی ِدور ِزمانه،یاد آرید                     5/236

26-وفا داری :  ( با یاء مصدری ):با وفا بودن بر پیمان خود استوار بودن:

     اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در وفاداری     

      به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو    8//404

9/348،1/186 ، 2/186

وفا داری کردن: عهد پاییدن و وفا کردن به پیمان و قول:

     آن کیست کزروی ِکرم،بامن،وفا داری کند 

          برجای ِبد کاری چو من ؛یک دم ،نکوکاری کند   1/186   

  اوّل،به بانگ ِ نای ونی،آرد به دل ،پیغام ِوی 

          وانگه،به یک پیمانه می ،با من وفا داری ،کند   2/186

وفا داشتن :    [ وَ ت َ ] (مص مرکب ) حفظ وفاکردن . صادق و صمیم بودن در دوستی یا زناشوئی یا خدمت

 به مردم . صاحب وفا بودن . وفادار بودن : 

بدارم وفای تو تا زنده ام  

      روان را به مهر تو آگنده ام                            فردوسی
  مجازا ٌدوام وبقا داشتن:

                زنهار!تا توانی،اهل ِنظر،میازار 

        دنیا وفا ندارد،ای یار ِبرگزیده                           7/416

 وفا کردن : حفظ وفاکردن . صادق و صمیم بودن در دوستی یا زناشوئی یا خدمت به مردم . صاحب وفا بودن .

 وفادار بودن:در این بیت ، حافظ  اشارتی دارد به وفاداری یکی از معاصران خود کمال الدین ابوالوفا . ابوالوفا ،کمال الدین ابوالوفا، از بزرگان شیراز است که در مکتوبی از شاه شجاع ،نامی از وی برده شده است ( غنی 349 )بنا بر همین شعرحافظ ، اواز کسانی است که به حافظ ،لطف و وفاداری داشته است و بیش از این چیزی ،درباره ی

 او  ،نمی دانیم .

                      وفا،ازخواجگان ِشهر،با من 

          کما ل ِدولت و دین ،بوالوفا ،کرد                      9/126

            ورک موارد دیگر:1/181، 3/385

وفا نگه داشتن:بر عهد و وفای خود پابرجا بودن و عهد شکنی نکردن: عهد وفا نگه دارد : پیمان دوستی را حفظ کند.

                 هرآنکه جانب اهل وفا نگه دارد  

         خداش در همه حال از بلا نگه دارد                  1/118

وفا وعهد :وفاداری و عهد پایی: حافظ از عاشقان می خواهد که چون معشوقگان بی وفا نباشند و  بی منت و مزد ،

در خدمت یار خودباشند چه خود نیزدر جایی دیگر ، تجربه یی خوب از این توصیه ندارد:

        بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم 

         یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت                    2/93           

 وفا وعهد  : وفادار بودن به پیمان دوستی،بر سر پیمان بودن و به تعّهد دوستی عمل کردن.   

                 وفا وِعهد،نکوباشد ار بیاموزی

          وگرنه،هرکه تو بینی،ستمگری داند                  4/174                           تو کزمکارم اخلاق ،عالمی دگری

         وفا وعهد من،از خاطرت ،مگر نرود                8/219

وفا ومِهر: وفا :1-نام خاص: عاشقی نامدار که داستان عشق ورزی  اوبه " وفا" مشهور بوده است و در داستانی کهن از شاعری به نام ابومحمد رشیدی ،معاصر مسعود سعد سلمان  به نظم آمده بوده است و در روزگار حافظ شهرت داشته است ( اته ،

117) و حافظ درجایی دیگر هم  به آنان  اشاره کرده است:

         ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم 

         از ما بجز حکایت " مهر و وفا" مپرس             7/264

 منظومه ی عاشقانه یی هم به نام "مهر ووفا" به زبان کردی  به ضبط و توضیح قدر فتاحی  ، در سلسله انتشاراتدانشکده ی ادبیات تبریز منتشر شده است .محمد علی میرزا دولتشاه ،  بزرگترین پسر فتح علی  شاه قاجار ( 1203- 12379 این داستان را به نظم کشید ه که 6  صفحه ی آن در کتابخانه ی مجلس موجود است. ( امین ریاحی 114)

نقش وفا و مهر کو؟ کجایند عاشقان ناموری چون مهر و معشوقش  وفا ؟ هیچ نشانی ار ایشان نیست . با ایهامی به ابنکه کجاست رسم و راه  عشق و وفا داری  که اینک هیچ اثرونشانی از آن نیست ،یاد آور این بیت است که: 

         منسوخ  شد مروّت و معدوم شد وفا    

       زاین هردو نام ماند ،چو سیمرغ و کیمیا

      اورنگ کو؟ گلچهرکو؟نقش ِوفا ومهرکو ؟ 

         حالی،من ،اندر عاشقی،داو ِ تمامی می زنم         3/336

2-رسم و راه  عهد پایی و وفا داری : تخم  ِ وفا و مهر:اضافه ی تشبیهی :بذر وفاداری و محبت.حافظ می گوید: اینک که روزگار مارا درو می کند و بذر وفا بزودی به ثمر نمی رسد، باید به درگاه پیر میفروش پناه برد کهجای عشق ووفاداری است و درس وحدیث عشق ووفاداری راباید از وی آموخت و به وی پس داد.

     تخم ِوفا ومهر در این کهنه کشت زار 

        آن  گه   عیان  شود   که،  رسد  ،موسم ِ درو       4/398

وفای جانان :وفاداری معشوق وعمل کردن  او به عهد و پیمانش: عجب از وفای جانان!!: از دلبر ِ وفاداری چون او، عجیب بود که،

  عجَب ازوفای ِجانان!!که َتفقّدی نفرمود،

         نه به نامه یی،پیامی،نه به خامه یی،سلامی        7/459

وفای صحبت :دوام همنشینی و ادامه  ی دوستی و وفاداری:

  خواهی که بر نخیزدت از دیده رود خون    

     دل در وفای صحبت رود کسان مبند                  2/173

   حدیث ِعهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

         وفای صحبت ِیاران وهمنشینان بین!!               5/395

وفای عشق : پایداری و ثبات در عشق ورزی وفاداری.

در وفای عشق ِتو،مشهورخوبانم چو شمع  

        شب نشین ِ کوی  ِسربازان و رندانم ،چوشمع      1/289

وفای عهد : وفادار بودن به پیمان دوستی،بر سر پیمان بودن و به تعّهد دوستی عمل کردن.  

            وفا ی ِعهد،نکوباشد ار بیاموزی 

         وگرنه،هرکه تو بینی،ستمگری داند                  4/174

 

نشان‌عهد و وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل 

       ‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37

وفاداری:

وفاداری‌ و حق‌گویی‌ نه‌ کار هر کسی‌ باشد

        غلام‌ آصف‌ ثانی‌ جلال‌الحق‌ والدینم‌                        9/

28-هم دمی

29-همنشینی

30-هم

31- ولا: [  ولاء. [ وَ ] (ع اِمص ) دوست داری . محبت  .یاری و نصرت  . قرب و نزدیکی قرابت . با ایهامی به معنی دیگر

 ولاء یعنی  میراثی که شخص به سبب آزاد ساختن کسی که در ملک او بوده است یا به سبب عقد موالات استحقاق پیدا می کند.  شرعاً به معنی قرابت حکمیه ای است که از عتق یا از موالات حاصل می شود. قرابت حاصله ٔ از عتق را ولاءالعتاقة و ولاءالنعمة نامند و دومی ، یعنی قرابت حاصله از موالات را ولاءالموالات گویند. و فقها ولاء را گاه بر میراثی که به سبب عقد موالات و ولاء عتق پیدا می شود

 

      فقیر و خسته به درگاهت آمدم ،رحمی   

       که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز              5/260

    به ولای تو: سوگند به عشق و دوستی تو.

   به‌ وَلای‌تو،که‌ گربنده ی خویشم‌ خوانی  

         از سر ِخواجگی‌ ِ کون‌ و مکان‌، برخیزم‌             2/328

29- یاری: یاری : (با یاء  مصدری) :کمک،کمک دادن،همراهی و پشتیبانی کردن:

        بنال بلبل اگر با  َمنَت ،سرِیاری است

          که ما، دو عاشق  ِ زاریم و، کار ِ ما، زاری است   1/67

               ما ز یاران ،چشم ِیاری داشتیم 

         خود غلط بود، آنچه  می پنداشتیم                     1/362

ورک موارد دیگر:1/164 ، 6/299 ، ...

یاری : ( بایاء نکره ):

هرآن کوخاطری مجموع و یاری نازنین دارد

          سعادت ،همدم او گشت و دولت ،همنشین دارد      1/117

رک موارد دیگر: 3/164،2/180،6/186...

یاری دادن:کمک کردن، مساعدت کردن: یاریّ  به ناتوانی داد : به ناتوانی کمک کرد،به شخص ضعیفی چون من ،

یاری رسانید.

تنش، ُد ُرست و، دلش، شا د باد ،از دولت،   

       که دست دادش و،"یاری به ناتوانی داد "         5/109

2-       کلمات مبین معنایی " دوست" و سلسله  مراتب آن که طیفی گسترده از ترکیبات  و مشتقات  را با خود به همراه دارند عبارتنداز:

1- احبّا،2-احباب ،3- أخ، 4-ارباب معرفت،5- انیس ،6-اهل وفا ، 7-برادر،8-بنده، 9-جلن ، 10- جانان، 11-چاکر ، 12-حبیب ، 13-حریف ، 14-خلوتی ( خلوتیان)، 15-خلیل (خُلّان)، 16-دلخواه،17- دوست، دوستان ، 18-دوستدار( دوستداران)، 19-رفیق ( رفیقان) ، 20-عاشق ، 21-عزیز ( عزیزان)، 22- غلام،23- محب ، 24-محبوب ،  25-لطیف ( لطیفان) ،26- محرم، 27-مخلص ( مخلصان)، 28-مشفق ،29- مصاحب ،30-معاشر (معاشران)، 31-ملازم( ملازمان) ،32- مونس ، 330مهربان( مهربانان) ، 34-مهرورز ، 35 ندیم، 36-نگار ،37-نیکخواه ( نیکخواهان) ،38 همدم ، 39-هم صحبت،40-همنشین،41- هوا خواه، 42-هوادار، 43-یار

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد