دکتر منصور رستگار فسائی

حوض ماهی سعدیه

 

 

اول اردی بهشت ماه جلالی ، " یاد روز سعدی " بر دوستداران این شاعر بزرگ ، فرخنده باد

 

حوض ماهی سعدیه

از
دکتر منصور رستگار فسایی


سر ِ عاشقان سعدی هوس بهار دارد
زتفرّج گلستان ،دل ما قرار دارد
نظری به بوستان کن ،چوبهشت باغ جان کن
گذری به گلستان کن ،که دوصد بهار دارد
به سر مزار سعدی ، دل بیقرار سعدی 
زشکو فه زار سعدی به تو بس نثار دارد
سفری به کوی جان کن ،در شیخ آستان کن
دل ودیده ارمغان کن ، که بس افتخار دارد
زسبوی می پرستان ، گُل سرخ باده بستان 
که خدای شهر مستان، می ِ بی خمار دارد
سحری، خدا خدا کن، به حریم شیخ جا کن 
گذری به دلگشا کن ، که بسی هزار دارد
منشین اسیر ماتم ، بگذر زبیش و از کم
بنگر بدو کز عالم ، دل هوشیار دارد
به زبان برگ دانا، به نهان مرگ بینا
ز دل سکوت گویا، دل حقگزار دارد
ز شراب و شور ، زاده ، در ِ عاشقی گشاده 
به سفر قدم نهاده، سر کوی یار دارد
شب عاشقان بیدل ، غم چرخ را فرو هل
که به زهره جاه بابِل ، شب و روز کار دارد
بنگر به حوض ماهی ، که ز صنعت الهی 
به صفای صبحگاهی ،دل بی غبار دارد
نگران دشت و گلشن ، گذران به جان و از تن
سفری به روز روشن، زشبان تار دارد
به ترنّم خموشان، به صفای باده نوشان
چودرون پرده پوشان، دل پر شرار دارد
چو خُم ِ شراب جوشان، ز سیاه شب خروشان 
به صفای حق نیوشان، دل رستگار دارد

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درباره ی [دوره ی پیشدادیان] و پادشاهی گیومرث

 

 

بخشی از کتاب سه جلدی  جدید  دکـتر منصور رستگار فسایی

به نام : " شاهنامه را با هم بخوانیم"

  

درباره ی 

[دوره ی پیشدادیان]

و

پادشاهی گیومرث 

 

واژه ی "پَرَداتَ :para-data " در اوستابه معنای مقدم وبر سر قرار گرفته است که در پهلوی"pèŠ-dâd  "ودر فارسی "پیشداد"شده است و به معنی نخستین واضع قانون است ، در یشتهای اوستا ، سلسله ای به نام پیشدادیان نمی شناسیم و در آنجا نام"پَرَذات"یعنی "کسی که ،نخست، آفریده شده است،خصوصا ،مشخص کننده ی "هوشنگ " است.

که در چند متن اوستایی ،از وی به عنوانی شبیه نخستین"شاه" یاد شده است که بادیوان و دروغ پرستان می جنگد وپادشاه هفت کشور می شود. (بهار،پژوهشی در اساطیر،ص 190)که در اشاره ای به نقش هوشنگ درایجاد تمدن  دارد، در دینکرت می خوانیم:"...هوشنگ پیشداد برای آراستن جهان اندر جهان داد،دهقانی را و دامداری  وشهریاری را- که پاسدار جهان است-اوژد دیوان مزنی را،هفت زادگان هم تبار خشم را..."( همان ،ص 207)

در متون پهلوی چند تن از اسلاف واخلاف  هوشنگ ،ملقب به "پیشداد" هستندو"چهرداد" هم برای "ویگرد" لقب پیشداد قایل است،در نخستین فهرست شاهان افسانه ای در کتاب بیرونی که از خدای نامه ی پهلوی است نیز کلمه ی"پیشد اد"لقب همه ی   شاهان سلسله ای است ،جم،فریدون،وحتی ضحاک  که غاصب را در بر می گیرد،در دو فهرست دیگر بیرونی ،علاوه براین، شاهان بعدی تا "زو گرشاسپ" ،جای دارند به طوری که همه ی شاهان باستانی از گیومرث تا  دارا پسر دارا(:داریوش سوم)به ترتیب در دو سلسله ی "پیشدادیان" و"کیانیان"قرار می گیرند واین همان ترتیبی است که دربیشتر آثار مؤلفان اسلامی نیز  می بینیم.(کریس تن سن،نخستین انسان ، نخستین شهریار،ص 168)

 

باآنکه منوچهر در شاهنامه از خاندان"پیشدادی" به شمار می آید، ابوریجان و مسعودی سلسه های قدیم ایرانی را تا پیش از عصر اسکندر،به سه دوره ی زیر تقسیم می کنند:

1-دوره ی پیشدادی

2-دوره أیلانی

این دوره که نخستین داستانهای شاهنامه ی فردوسی است ،نه پادشاه به مدت 2432 سال فرمانروایی می کنند ،که بیشترین مدت پادشاهی متعلق به" ضحاک تازی" است با هزار سال و کمترین آن  ازآن "زَو تهماسپ " است با پنج سال.

مدت فرمانروایی و تعداد ابیات شاهنامه  مربوط به هریک از شاهان پیشدادی به شرح  زیر است:

1-پادشاهی گیومرث  سی سال بود که در شاهنامه چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است.

2- پادشاهی هوشنگ  چهل سال بودکه در چاپ خالقی مطلق در دارای 24 بیت است.

3- پادشاهی تهمورث ،سی سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 47 بیت است.

4-پادشاهی جمشید هفتصد سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای  194 بیت است.

5-پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 499 بیت است.

6-پادشاهی فریدون  پانصد سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای 1068 بیت است.

7-پادشاهی منوچهر صدوبیست سال بودکه در چاپ خالقی مطلق دارای  1608 بیت است.

8-پادشاهی نوذر،هفت سال بود که در چاپ خالقی مطلق دارای 559 بیت است.

9-پادشاهی زَوتهماسپ پنج سال بود که در چاپ خالقی مطلق دارای 156 بیت است.

 

این سلسله، جای خود را به شاهان کیانی می دهند . در فارسنامه ی ابن بلخی می خوانیم که " طبقه  اول ملوک فرس  را"پیشدادیان" گویند،نامها و عدد ایشان با نام افراسیاب  کی در میانه عاریتی است زیرا که از ترکستان بر خاسته است و مدتی که خروج کرده بود ،پس از منوچهر- یازده  پادشاه و مدت ملک ایشان با دوازده سال که افراسیاب خروج کرده بود، وایران  گرفته ،دو هزار و پانصد وشصت و هشت سال . ـ به‌جز افراسیاب..."(همان)، اما روایات فارسنامه ی ابن بلخی با فردوسی چند تفاوت عمده دارد:

أ‌-        در شاهنامه دوران پادشاهی پیشدادیان به مدت 2432 سال است  ،در حالی که ابن بلخی آن را2568 سال می داند(همان ،ص 60)

ب‌-     فردوسی بنا بر چاپ خالقی مطلق ، شاهان پیشدادی را 9 پادشاه می داند که  ابن بلخی این تعدادرا11 نفر می داند.

فردوسی دوران پادشاهی کیومرث را سی سال می داند و ابن بلخی چهل سال: اما پادشاهی جهان، با آیین، چهل سال کرد.(ص61)

ت‌-       فردوسی دوران سلطنت او را سی سال می‌داند ولی به عمر وی اشاره نمی‌کند، و روایت ابن بلخی مطابق است با قول مسعودی در التنبیه و الاشراف (ص 85). و تاریخ سیستان که هزار سال است ولی بلعمی مدت عمر او را 700 سال می‌داند .(ص 2 و 3)

ث‌-     فردوسی "نوذر " را فرزند وجانشین  منوجهر می خواند که پس از مرگ پدر به شاهی می نشیند و سر انجام به دست افراسیاب کشته می شود ،اماابن بلخی در سلسله ی شاهان پیشدادی نامی از "نوذر" نمی بردو چانشین منوچهر را :" شهریرامان بن أثفیان مایسو بن نوذر بن منوچهر" می خواند.(فارسنامه ی ابن بلخی،رستگار منصور، 1374،ص 68)

ج‌-     در فارسنامه ی ابن بلخی دوران پادشاهی گیومرث 40 سال است و در شاهنامه ی فردوسی 30 سال.

ح‌-     ابن بلخی روایات متعددی از نسب نامه ی شاهان پیشدادی از منابع  دوره ی اسلامی ارایه می کند که در شاهنامه ی فردوسی اصولا مورد توجه قرار نگرفته است  ،به عنوان مثال نسب منوچهر چنین یاد می شود:

"...پدر منوچهر، میشخوریار[1] نام بود، یعنی همیشه آفتاب یار و خور، آفتاب باشدو افریدون، تا عهد منوچهر زنده بود و این شرح داده شود، و نسبت منوچهر این است: منوچهربن میشخوریار بن ویرک‌بن ارنک‌بن بیروشنک  بن بیل‌بن فراراوشنک‌بن روشنک‌بن فرکور‌بن‌کورک‌بن ایرج‌بن افریدون،  و همه پادشاهان ایران و توران از نسل منوچهر بودند به اتفاق جمله‌ی نسّابه و اصحاب تواریخ، و از فرزندان افریدون، پادشاهی، در نژاد ایرج بماند، و اول کسی کی از آن نژادِ او، پادشاهی یافت و کینِ ایرج خواست، منوچهر بود و افراسیاب از فرزندان تور بود([2]) و از نژاد تور و سلم، هیچ کس پادشاه نشد، ـ به قول بیش‌ترین از اصحاب تواریخ..." ، که تقریباً شبیه سلسله نسبی است که در طبری، بلعمی، مروج‌الذهب و مجمل التواریخ و... آمده است. شاهنامه منوچهر را فرزند پشنگ از دختر ایرج می‌داند ولی در بند هَشن و تاریخ طبری میان منوچهر و فریدون ده پشت فاصله است و مسعودی در مروج‌الذهب هفت نسل میان آنان آورده است. (حاشیه شماره 13- تاریخ ثعالبی). 

(1)

 

گیومرث

تحلیل داستان گیومرٍث در شاهنامه

فردوسی داستان گیومرث  را از قول " سنگوی دهقان"و " پژوهنده ی نامه ی باستان" و روایت می کند و اشاره ای صریح به منبع اصلی خود ندارد  واز آن جا که روایت وی از داستان گیومرث در شاهنامه تفاوتهای عمده ای با منابع پیش از فردوسی دارد که در آنها از گیومرث یاد شده است که به قول شادروان پور داوود این امر ،انحراف فردوسی از داستانهای کهن می باشد.( پور داوود ج2، ص 43).

شاهنامه شناسان این تفاوتها و عوامل آنرا، چنین شرح داده اند:

1- بعضی عقیده دارند که منبع این تفاوت روایت در چرخشی است که به دلیل  مباینت آن  با باور های اسلامی دوران سامانی  در خدای نامه ها و شاهنامه ی ابو منصوری رخ داده بود تا :" با عرف  حاکم بر جامعه تعا رضی نداشته باشد.( آموزگار،چرخش قهرمانان  در شاهنامه،ص 320):

گیومرث در همه ی روایتهای دینی زردشتی پیش نمونه ی انسان نخستین و موجودی میراست که نژاد آدمیان از وی خواهد بود،در حالی که در شاهنامه کیومرث نخستین شاه و نخستین کدخداست  .خالقی مطلق می گوید  در شاهنامه فقط یک بار،آن هم در داستان خسرو پرویز از گیومرث به عنوان نخستین انسان یاد شده است:

چو از خاک مر جانور بنده کرد   نخستین کیومرث را زند ه کرد

در حالی که در داستان خود کیومرث ،اوآغاز کننده  زندگی اجتماعی است وجامعه به دلیل  وجود وی موجودیت می یابد.

  2- در متون پهلوی هیچ اشاره ای به مرگ گیومرث نشده است ونابودی  کیومرث که در متون کهن به دلیل حمله ی اهریمن  شمرده شده است ، در شاهنامه  چرخشی کاملا  متفاوت یافته است  و نبرد نیکی و بدی  در روایتهای باستانی به صورت نزاع شاهی که فرمانروای ستمگر است  به صورت نزاع شاهی دادگر با  موجودی اهریمنی  در آمده است.

3-برخی نیز بر این عقیده اند که شاید فردوسی منابعی قدیم تر در اختیار داشته  که روایت خود را بر آن اساس به نظم کشیده است.(کریستن سن، ص 112-111)

درباره ی گیومرث

نخستین داستانی را که فردوسی در بخش  اساطیری شاهنامه ، به نظم درمی‌آورد، داستان گیومرث است که این داستان در چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است .

نام "گیومرث "  در پهلوی به صورت:GyӦmard ) GayӦmattتفضلی ،ص128)و در اوستا  به صورت  ) GayӦ-maretanبار تولمه ،ستون 503 و504) و در متون فارسی میانه ( Gḕhmurd Gyhmwrd   ( بویس ،ص 43)  و در پازند  به صورت  GayӦmardبه کار رفته است( نیبرگ،جII ص 82) و معنی آن "زنده ی میرا " ، "زندگی میرنده یا فانی " است.( فرهنگستان زبان وادب فارسی ، 1390، آموزگار،ص 299 به بعد).

این نام  در فارسی و عربی به صورتهای گیومرث، کیومرث،کیو مرد، کیومرس ، کیومرز وکهمورث ، جهمورث، آمده است که همه صورتی دیگر از "گیومرث " است که بدان خواهیم پرداخت ، اما گیومرث  دو نام یا لقب متفاوت هم دارد که عبارتند ار"گرشاه " و "گل شاه":

1- گرشاه:شاه کوهها:

ز هنگام " گلشاه " تا یزدگرد    ز گفت من اید ، پراگنده ، گِرد ( 6/264/4416 مول)

" گرشاه " مرکب است از "گر":"گل"  بفتح اول = گر، کوه + شاه که جزء اول آن در اوستا "گئری " :کوه است و مجموعا به معنی شاه کوههاست ، چه" کر" بمعنی کوه و پشته است وگیومرث دراوائل ظهوردر کوهسار می زیسته است .(آنندراج) و به قول فردوسی:

که خود چون شد او بر جهان کدخدای      نخسین به کوه اندرون ساخت جای

 سر تخت وبختش بر آمد ز کوه       پلنگینه پوشید خود با گروه  7/21/1خ

2- گلشاه:

تصحیف گر شاه:مخصوصا که  با روایت های اسلامی از خاک بودن انسان قرابت داشته است.حمزه ٔ اصفهانی این کلمه را به «ملک الطین » ترجمه کرده و تصور نموده که «گِر» مبدل «گِل » به کسر اول است و این اشتباه است ،چه بر طبق سنت زرتشتیان گیومرث در کوه می زیسته ، بدین مناسبت او را«گرشاه » گفتند.ولف نیز در فهرست خود به تبع فرهنگ نویسان ما کلمه را "گیلشاه  " خوانده به معنی اردنکونیگ :پادشاه زمین ) گرفته است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گیومرث را" گلشاه" خوانند و وجه تسمیه اش آن است که چون در زمان او غیر از آب و خاک ،چیزی نبود که متّصرف شود او را بدین نام خواندند و بعضی گویند گیومرث آدم علیه السّلام است و چون او را از گِل آفریده اند، به این نام موسوم گردانیدند و بعضی گویند اول کسی که بر روی زمین پادشاهی کرد کیومرث بود و اورا به این نام نامیدند. (برهان ).

لقب شخص اول آدمی است که پارسیان کیومرث خوانند و عربان آدم دانند و کیومرز را "بزرگ زمین "معنی کرده اند ،چه کی به معنی بزرگ و مرز زمین است و بعضی کاف عجمی دانسته و "زنده ی گویا" تفسیر کرده اند .

یکی از پادشاهان کیومرث بود و هر کس چیزی میگوید از عجم که وی آدم بود و خلق از اوست و او را گل شاه خوانند. (قصص الانبیاء ص 32 ].

گل شاه[3] اول کسی کی پادشاهی جهان کرد و آیین پادشاهی و فرمان‌دهی به جهان آورد، او بود و گبران، او را آدم ـ علیه السلم ـ می‌گویند اما دیگران تسلیم نمی‌کنند[4]، لیکن در آنک پادشاه اول بوده است، خلافی نیست و عمر او هزار سال بوده است و او را گل شاه گفتندی، یعنی پادشاه بزرگ، اما پادشاهی جهان، با آیین، چهل[5] سال کرد.

اول مردی که به زمین ظاهر کرد مردی بود که پارسیان او را گل شاه همی خوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 21).

 دراساطیر ایرانى اولین انسان و در تعبیر شاهنامه فردوسى، نخستین شاه است. ترکیب گل‏شاه یا گل‏پادشاه که درطبرى و التنبیه والاشراف براى کیومرث به ‏کار رفته، معلول تعبیر دگرگونى خاک به انسان یا خاک ى‏بودن انسان است؛ بدین معنى که کیومرث اولین موجود بشرى است که از گل آفریده شده است. در مجمل‏ التواریخ نوشته شده است: «او را گل‏شاه همى خوانند، زیرا که پادشاهى او الاّ بر گِل نبود»؛ که در این تعبیر مى‏توان کیومرث را پادشاه مخلوقات خاکى، یعنى آدمیان، دانست.

در بلعمی ، امده است که  :" که او مردی نیکو روی و نیکو نیت بود  واورا"سیاح" خواندند ." ( تاریخ بلعمی ، بهار،صص 8) ، همو نام همسرش را " ایلده"  ودختری به نام " ماریه" و پسری به نام "ماری " می داند.( همان ،صص 126)

گیومرث، در ماه فروردین خود را نخستین فرمانروای جهان می‌شمارد و در کوهها جای می‌گزیند و خود و همراهانش جامه‌های پلنگینه می‌پوشند. کیومرث دد و دام و مردمان را آرامش می‌بخشد و همگان او را دوست خویش می‌شمارند مگر اهریمن بدکار که بر شکوه کیومرثی رشک می‌برد و می‌خواهد آن را نابود سازد.

خزروان دیو ،پور اهریمن سپاه ساخت و در اندیشه تاختن بر کیومرث بود که فرشته پیام‌آور ایزدی، سروش، در پیکر مردی پلنگینه پوش، بر کیومرث آشکار شد و او را از اندیشه پلید اهریمن آگاه کرد و کیومرث فرزند خود سیامک را به رویارویی خزروان دیو، فرزند اهریمن فرستاد، امّا در نبردی که میان سیامک و خزروان درگرفت، سیامک کشته شد و کیومرث در نخستین سوک انسان و سوگواری بر مرگ فرزند، سالی را جامه پیروزه‌رنگ پوشید تا آنکه سروش او را از این کار بازداشت و به نبرد با دیوان فرمان داد و کیومرث، هوشنگ را به نبرد با دیوان فرستاد و او با پیروزی بر دیوان و کشتن آنان، نخستین پیروزی را برای کیومرث به ارمغان آورد و کیومرث پس از سی سال پادشاهی درگذشت و هوشنگ به جای وی پادشاه ایران شد.

در گرشاسپ نامه  در ذکر سفر گرشاسپ به جزیره ی "بنداب"  می خوانیم که گرشاسپ تابوت  گیومرث را در انجا می یابد:

یکی خانه دیدند  از لاژورد           بر آورده از شفشه ها،زرّ زرد

یکی پهن تابوت،زرین،دراوی           جهان زاوچوازمشک بگرفته بوی

گیومرث بد خفته بر تخت زر           پر از زرّ و یاقوت بود و گهر

بفرمود گرشاسپ کان رازجای          بیارندبیرون میان سرای

(گرشاسپ نامه)

کریستن سن در کتاب " نخستین انسان ، نخستین شهریار" می نویسد:"...در فهرست قهرمانان افسانه یی ، هوشنگ ، و تهمورث ،میان گیومرث  که موجود عجیب الخلقه  ی پیش از آفرینش انسان واقعی بوده و نمونه  ی انسان اولیه شده است و " جم"  که نمونه ی هندو ایرانی  نخستین انسان است ،قرار دارد این موضوع ما را بر آن می دارد که  که معتقد شویم ، که هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

به گفته ی کریستن سن : "...به روایت فردوسی ، گیومرث ،اولین شاه و کسی است که تمدن  را به میان آدمیان آورده، اما او نخستین انسان نیست ، وی ادمیان را تربیت می کند ، به آنان می آموزد  که لباس بپوشند  وبرای خود غذا تهیه کنند ،قانون گذار بزرگی است که جانوران  نیز چون آدمیان به او حرمت می گزارند  واوست که دین  را می اورد ،

فردوسی که مبنای توصیف  خود را از سلطنت گیومرث ،روایتی از یک دهقان که" پژوهنده ی نامه ی باستان "  است ذکر می کند، در این مورد باید از یک منبع خاص استفاده  کرده باشد ، زیرا روایت او در نکات اساسی  با روایتهای  منابع ساسانی  مورد پژوهش ما ، متفاوت است ،اشاره به این که فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد...اما در داستان فردوسی ، ذکری از "مشی" و "مشیانه " نیست  و "سیامک " در کتابهای پهلوی  و قدیمترین  آثار ، دستکاری شده ی پسر " مشی " و "مشیانه " است و در شاهنامه فردوسی ، پسر "گیومرث " است، فردوسی ، نسلی  را پس از "سیامک" حذف کرده است ، به طوری که  "هوشنگ" بنابر داستان او ، پسر سیامک به شمار رفته است ،بعد فردوسی در داستان ستیز گیومرث با دیوان ، به سیامک  و هوشنگ ، نقشی داده  است ، پسر اهریمن  نیز در شاهنامه  ظاهر می شود  ،بدون این که  نام او(:أرزور) ذکر شود ، اما شرح ستیز ،در آنجا به نحوی است  که با آنچه در منابع یافته ایم ، تفاوت دارد ، گیومرث ، پسر اهریمن را نمی کشد ،بلکه این پسر اهریمن است که سیامک را می کشد  و بعدها هوشنگ پسر سیامک ، که گیومرث اورابه جای پسر در گذشته ی خود  به فرزندی پذیرفته ، به کینه خواهی بر می خیزد و خود ، پسر اهریمن را می کشد ، در شاهنامه  نکته ای هست دالّ بر این که  این روایت  از جدال، در مقایسه با روایت  مینوی خرد ، ( 27 بند  14و15)متاخر تر است ، سروش که پیام آور ایزدان است ، توطیه های پسر اهریمن را  علیه سیامک بر او آشکار می کند  وسیامک  که  بدینگونه  آگاه شده است،  به ستیز با این دیو ، بر می خیزد ، اما از پای در می اید ،بنابر این پا درمیانی  سروش بی فایده است  وبدین گونه ،حتی خلاف ایجاز طبیعی حماسه  است ، با وجود این، احتمال دارد  که سیامک  در صورت اصلی  افسانه ،  در مبارزه با پسر اهریمن ، نقشی خاص خود داشته  است،به هر حال  این نکته  ی قابل توجهی است  که نام  سیامک و أرزور ، هردو در اوستا  می اید ،اما به عنوان  نام دو  کوه،بنابر این  چنین تصوری  پیش می اید که  شاید در داستان  پسر اهریمن  ،آن گونه که در مینوی خرد  آمده  وبیرونی هم نقل کرده است ، از سویی ، در روایت فردوسی  از سوی  دیگر، فقط باز مانده های  ناچیزی ، از یک اسطوره ی باستانی برای ما  بر جا مانده  که شاید  هیچ ارتباطی با  گیومرث نداشته باشد....( نخستین انسان  ، نخستین شهریار ص 113)

کریس تن سن ،ریشه عقاید گنوستیک را در اسطوره ی گیومرث  می داند و می نویسد:

"...بنا بر قول گنوستیک‌ها خدا در ماوراء عالم محسوس و حتی در آنسوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و فکر بشری را به دامن کبریای او دسترس نیست. جهان به واسطهٔ اشراقات دائمی که از ذات این خدای اصلی صادر می‌شود، بوجود می‌آید و مراتب این تجلیات نزولی است یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ماقبل خود فرومایه‌تر است تا منتهی گردد به عالم مادی که آخرین اشراق و ناپاک‌ترین تجلیات است ولی در این جهان مادی شوقی هست که او را به مبداء الهی باز پس می‌کشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزلگاه شر است اما یک بارقهٔ الهی که در طبیعت انسان به ودیعه است. راه نجات را به او نشان می‌دهد و او را در حرکت صعودی که از میان افلاک می‌کند، دستگیری نموده، به عالم نور می‌رساند. این اعتقاد گنوستیک‌های متأخر راجع به اساس نظام جهان است. آنها انسان یا انسان نخست را وجودی نیم خدا می‌دانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی (کیومرث) گرفته بودند. بعضی از گنوستیک‌ها انسان نخست را آدم دانسته‌اند و بعضی او را مسیح ازلی گفته‌اند و طایفه‌ای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن به صورت مسیح ظاهر شده‌است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم می‌گفتند. با ایجاد این انسان، قوس نزول در ماده شروع شده و بوسیلهٔ او نزاع و کوشش برای نجات صورت می‌گیرد اما نجات میسر نیست، مگر با عنایت الهی، از این جاست که در همهٔ کتاب‌های گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده‌است. همین اعتقاد بود که گنوستیک‌ها را پیرو دین مسیح کرد زیرا که منجی موعد را عیسی مسیح دانسته‌اند ..." ( ایران در زمان ساسانیان،ص 57 و58)

 

کارهای مهمّ گیومرث:

ایین تخت و کلاه یعنی بر تخت شاهی نشستن و تاجگذاری کردن ،نه به معنی ظاهری و تشریفاتی آن، بلکه به معنای بنیان گذاری سلطنت  و پادشاهی ، نخستین  دست آورد گیومرث است.

گیومرث  ،که خودو همراهانش جامه هایی از پوست حیوانات بر تن داشتند ، لباسهای تازه و خورد وخوراکهای  نو پدید آورد و دد ودام در سایه ی او ارام گرفتند ، او نخستین کسی است که با سروش فرستاده ی ایزدی  که به صورت " پری پلینگینه پوش "  بر او آشکار شده است ،دیدار می کند و از توطیه های اهریمن آگاه می شودو   فرزندش "سیامک " را به نبرد با اهریمن و فرزند وی " خزروان  دیو" می فرستد وبا کشته شدن سیامک به دست خزروان،نخستین قربانی جدال پنهانی  اهریمن و ایزد، سیامک است  که سبب پدید آمدن رسم سوکواری و سیاه پوشی  می شود ولی باز با راهنمایی  سروش ، گیومرث به سوکواری یک ساله ی خود پایان می دهد و رسم کین خواهی را بنیاد می نهد وفرزند زاده اش هوشنگ را به نبرد با خزروان می فرستد و هوشنگ اورا می کشد وانتقام خون پدر را می گیرد  . 

شخصیتها در داستان  گیومرث

داستان گیومرث از معدود داستانهای شاهنامه است  که علاوه بر انسانها یی چون گیومرث ، سیامک و هوشنگ، شخصیتهای چون ایزد، سروش ، اهریمن ، دیوان ،  در آن نقش آفرین هستند و می تواند نمودار  رفتار های انسان نخستین و دخالت مستقیم  نیروهای ماوراء طبیعی در زندگی ایشان باشد.

1-گیومرث:به قول فردوسی نخستین شاه و بنا بر منابع کهن ، نخستین انسان است که فردوسی  بی آن که به پدر و مادر و نحوه ی رشد  او  اشاره کند،از اختلاف آراء در مورد وی سخن می گوید :" هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

   مگر از پدر یاد دارد پسر       بگوید تو را یک به یک در به در[19]

 که نام بزرگی که آورد پیش      که را بود از آن مهتران مایه بیش

2-سیامک در شاهنامه  پسر گیومرث و پدر هوشنگ است که در نبرد با خزروان دیو ، پسر اهریمنکشته می شود  و با کشته شدن وی آیین سوکواری و کینه جویی پدید می آید.

 در متون کهن ،سیامک سر دودمان شاهان پیشدادی است که از نخستین زوج آدمی  یعنی "مشی " و"مشیانه" زاده می شود

بلعمی در کیفیت تولد وی می نویسد :" کیومرث را دختری بود  ماریه  نام و پسری "ماری " نام ،کیومرث آن دو را به  یکدیگر داد(بلعمی 121) از ماریه  وماری[: مشی و مشیانه] پسری زاده شد که  اورا سیامک نام کردند(همان 124) .اما درمنابع دوره ی  اسلامی، بیشتر او را  فرزند گیومرث گفته اند.

3-هوشنگ ،پسر سیامک و پسر خوانده ی گیومرث که انتقام پدر را با کشتن خزروان دیو می گیرد.(رک هوشنگ در همین کتاب).

5-خزروان دیو: پسر اهریمن که به نمایندگی  از پدر،با گیومرث و سیامک و هوشنگ می جنگد  و اگر چه در نبرد با سیامک ،پیروزی از اوست، اما در جنگ با هوشنگ کشته می شود.و تنها موردی است که فردوسی همانند روایات زردشتی دیوان را  فرزند اهریمن می خواند .

نام خزروان با ضبطهای قدیم تر این نام متفاوت است واحتمالا صورتی دیگر از نام ارزور: ARZUR درپهلوی است ،این نام در اوستا نیامده  ولی در مینوی خرد نام دیوی است که به دست گیومرث کشته می شود  و در رساله ی فروددین روز خرداد  همانند شاهنامه نام فرزند  اهریمن است و ابوریحان بیرونی آن را به صورت "خروزه" آورده است.

به نظر می رسد که نبردهای گیومرث و جانشینان وی ،هوشنگ وتهمورث با دیوان ، یادگار نبردهای آریاییها با بومیان در سر زمینهای تازه  یافته  است که آن قوم را "دیو" می خواندندواحتمالا  تمدن و فرهنگی خاص و بهتر از آریاییها هم داشتند و بر کارهایی توانایی داشتند که اریاییان را شگفت زده می کرد بنا بر شاهنامه دانسته های کسانی چون کیومرث وجانشینانش در حد خورد و خوراک و پوشش  و رشتن و بافتن واهلی کردن حیوانات بود که همه از لوازم زندگی کشاورزی و عشیره یی است،  ولی کار کردهای دیوان بیشتر به زندگی شهری و تمدن ، مربوط است   زیرا بنا بر شاهنامه تهمورث دیوان را از شهرها بیرون می کند و چون با انها آشتی می کند ، با آنها زندگی مسالمت آمیز دارد و از آنها کارهایی چون آبیاری ، ساختن گرمابه ها، پرواز ، مهارت در نوشتن انواع خط، کارهای آبادانی چون  کشف آتش،  برپایی چشنها  و مراسمی چون آیینهای سوگواری و شادی  و تخت سازی و تاجگذاری و ... را فرامی گیرد.

5-سروش : که پیام آور ایزد برای سروش فرستاده ی ایزدی که دوبار در شکل زیایی پلینگینه پوش بر گیومرث آشکار می شود و اورا از توطیه ی اهریمن و فرزندش خرزوان دیو ، آگاه می سازد

6-  ایزد و اهریمن که اگر چه در  این داستان به طور مستقیم حضور ندارند ، اما انگیزه های داستان  از آنها آغاز می شود و در واقع کارگردان پشت صحنه ی وقایع هستند.

7-پریان،حیوانات ودد و دام هم بنا بر گفته ی فردوسی در این داستان در لشکر کیومرت هستند و دیوان ، سپاه خزروان دیو را تشکیل می دهند.

مکانها در داستان  

بر فراز کوهها و ستیغ قله هاست که می تواند نمادی از بزرگی و عطمت گیومرث باشد ، اما در این داستان  اشاره یی به مرز ایران یا هیچ کشوری نمی شود  و همین امر می تواند گویای این باشد که در این داستان شاهنامه  ودو داستان هوشنگ و تهمورث ما یا با انسانهای نخستین  و مشکلات آنها یا  با آریایی ها ی در پی قدرت  و استیلا  بعد از جدایی  هندیها و ایرانیان سر و کار داریم.

زمانها در داستان  گیومرث

"...بنا به اعتقادات دینی ایران باستان ،اهورامزدا ،کیومرث را  در سه هزار ساله  دوم از کل آفرینش دوازده هزار ساله می افریندیعنی پس از نخستین حمله ی شرّ به جهان اهورایی،او ششمین آفریده از  مجموعه پیش نمونه گیتی است که عبارتند از: آسمان و آب و زمین ،گیاه وگا و یکتا آفریده  و گیومرث بود، که نخستین موجود  انسانی است که میرا خواهد بود، او موجودی است  است درخشان،مانند خورشید ، همان که فردوسی در باره وی می سراید:

   همی تافت زاو فرّ شاهنشهی      چو ماه دوهفته ز سرو سهی 10/22/1خ

آفرینش او هفتاد روز طول می کشد و او نمونه ی انسان کامل است.

چون در پایان سه هزاره ی دوم  وآغاز سه هزاره ی سوم دومین حمله ی اهریمنی به جهان اهورایی  آغاز شد همه اب را بر گیومرث فرسادورا مزدا  خنمونه های کهن را نابود به گیومرث رسید...

کریستن سن معتقد است که:" هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جیدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

تنها اشاره یی که از کلام فردوسی در مورد زمان داستان وجود دارد ،آن جاست که می گوید   فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد که این  نکته به قول کریستن سن ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد.

نمادها در داستان گیومرث در شاهنامه:

فردوسی در داستان کیومرث از نماد های متعددی بهره می گیرد، برای نشان دادن زندگی ابتدایی او ، اورا بر اوج کوه  وبا همراهانی که مردم و دد و دام و پرندگان از آن جمله اند ، نشان می دهد که  جامه هایی از پوست شیران و پلنگان را بر انها می پوشد تا در عین آن که بر زندگی بدوی انسان ،اشاره داشته باشد ،بر دلاوری آنان نیز تأکید بگذارد، و پس از آن که خوراکها و پوشیدنیها را  پدید می اورد، ( که نماد تمدن وشهر نشینی توانند بود) تاج بر سر می نهد وبه همگان آرامش می بخشد و در واقع  نماد  جامعه یی متمدن  می شود.

اما باور مندی به ثنویت ایرانی – زردشتی ،سبب می شود که این شاه نوپا در گیر نخستین  معارضه ی قدرت ، ، نه با همسایگان و دشمنان  زمینی خود بلکه با  اهریمن بد اندیش گردد ، بدیمعنی  که "سروش " فرشته ی پیام رسان ایزدی به گیومرث خبر می دهد که اهریمن بر او رشک می برد  و بر آن است تا کیومرث را نابود کند ، و از اینجاست که نبرد خیر وشر در نخستین طلیعه ی دوران گیومرث ، باعث می شود که جهان آرامش خود را از دست بدهد و فرزندان اهریمن و گیومرث در نبردهایی که در می گیرد ، جان ببازند و بدین ترتیب گیومرث ،نخستین انسان ( به روایات زردشتی )   به وسوسه ی اهریمن ، بهشت آرام خود را می بازد  و به سوگ می نشیند و رسم  سوگواری و کین  خواهی را بنیاد می نهد  و  پس از سی سال پادشاهی، ( که مجمل التواریخ آن را 700 سال نوشته است )، هوشنگ پور سیامک را به جای خود می نشاند ودر می گذرد.

منابع مطالعه در باره ی داستان گیومرث

کریستن سن، نخستین انسان ،نخستین شهریار،1363،ترجمه احمد تفضلی ،ژاله آ موزگارنشرنو،تهران

بهار،مهرداد،پژوهشی دراساطیرایران (پاره نخست ودویم)1375،تهران ،آکه

هینلز ،جان، شناخت اساطیر ایران، 1368،نشر چشمه، تهران

رستگار فسایی،منصور،1369،فرهنگ نامهای شاهنامه،مؤسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی،تهران

فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی،1390، فردوسی و شاهنامه سرایی، تهران  )

داستان گیومرث در شاهنامه ی فردوسی

 

پادشاهی کیومرث[6] سی سال بود

هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته است و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته و از دیگر توانمندان نیرومندتر گشته است.

 

  مگر از پدر یاد دارد پسر         بگوید تو را یک به یک در به در[7]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

 

امّا من چنین می‌پندارم که نخستین شاه، «کیومرث» بود و راه و رسم بزرگی و شهریاری را او پدیدار کرد. او و همراهانش در اوج کوهها می‌زیستند و جامه‌هایشان از پوست پلنگان و شیران بود. کیومرث، خوراکها و پوشیدنیهای گوناگون را آشکار ساخت و آنگاه تاج بر سر نهاد و برتخت نشست و خود را شاه خواند و چون بر تخت شهریاری می‌نشست نور ایزدی[8]  چون خورشید درخشان از او می‌تابید.

کیومرث به مردم و دد[9]  و دام[10]  و پرندگان آرامش و آسایش می‌بخشید و همگان از او فرمان می‌بردند.

 

دوتا می‌شدندی برِ تخت او         از آن بر شده فرّه و بخت او[11]

                                 به رسم نماز[12]  آمدندیش پیش         از او برگرفتند آیین و کیش[13]

 

کیومرث، پسری داشت به نام «سیامک» که خردمند و زیبا و دلیر بود و دل و جان پدرش، از داشتن چنان فرزندی همیشه شادمان بود.زندگی کیومرث شادمانه و با آرامش سپری می‌شد. 

نبودش به گیتی کسی دشمنا         مگر در نهان ریمن آهرمنا[14]

 اهریمن بداندیش که بر کیومرث رشک[15]  می‌برد، بر آن بود تا کیومرث را نابود کند و «خَزَروان» دیو، فرزند خود را به جای او به شاهی بنشاند. خزروان لشکری فراوان فراهم آورد و آهنگ نبرد با سیامک کرد؛ امّا خداوند، سروش فرشته زیبای پیام‌رسان خود را فرمان داد تا در سیمای زیبارویی پلنگینه‌پوش[16] به نزد سیامک فرستد و او را از بدسگالی[17] های اهریمن و خزروان آگاه سازد و سروش،

بگفتش به راز این سخن در به در[18]          که دشمن چه سازد همی با پدر

دل سیامک از شنیدن این سخنان به جوش آمد و خشمناک شد و خود را برای نبرد با دشمن بداندیش، آماده ساخت. پس، از هر سو سپاه گِرد آورد و زرهی[19]  از چرم پلنگ بر تن بپوشانید و با لشکری انبوه از دد و دام و دلاوران پلنگ‌خو[20] ، به نبرد با اهریمن و خزروان دیو شتافت و با آنان روبرو گشت:

      سیامک بیامد برهنه تنا         برآویخت با ریمن اهریمنا[21]

بزد چنگ، وارونه دیوِ سیاه         دو تا اندر آورد بالای شاه[22]

     فکند آن تنِ شاهزاده به خاک         به چنگال، کردش کمرگاه، چاک

چون سیامک به دست خزروان دیو کشته شد، همه مردمان و دام و دد و پرندگان سوگوار و غمگین شدند و بر کیومرث گرد آمدند. 

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه         ز تیمار، گیتی بر او شد سیاه[23] 

کیومرث و مردم، جامه‌های پیروزه‌رنگ سوگواران، پوشیدند و بر سیامک گریستند و سالی را در سوگ به سر بردند تا آنکه بار دیگر سروش به نزد کیومرث آمد و به او فرمان داد که سوگواری را رها کند و به کین‌خواهی فرزند بپردازد و زمین را از خزروان پلید، آن دیو بدکار بدآیین پاک سازد، و آیین سوگواری و کین‌جویی از این هنگام پدید آمد. پس کیومرث از خدای بزرگ یاری خواست و به آمادگی برای نبرد با خزروان بدکار پرداخت و فرزند سیامک را که «هوشنگ» نام داشت به نبرد با خزروان فرستاد تا کین پدر بستاند. هوشنگ در نبردی که با خزروان کرد بر خزروان دیو بد چهر بداندیش پیروز شد و او را بر زمین زد و کشت و پس از این پیروزی، کیومرث نیز درگذشت و هوشنگ به جای او بر تخت پادشاهی

[1]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[3]. حیوانات وحشی.

[4]. حیوانات اهلی.

[5]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[6]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[7]. تعظیم و بزرگداشت.

[8]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[9]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[10]. حسد.

[11]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[12]. بداندیشی.

[13]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[14]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[15]. دلاور و شجاع.

[16]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[17]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[18]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

[19]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

 

[6]. معنی واژه کیومرث به معنی جان فانی و درگذشتنی است. (فرهنگ نامهای شاهنامه، دکترمنصور رستگار فسایی، ج 2¡ ص 835).

[7]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[8]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[9]. حیوانات وحشی.

[10]. حیوانات اهلی.

[11]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[12]. تعظیم و بزرگداشت.

[13]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[14]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[15]. حسد.

[16]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[17]. بداندیشی.

[18]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[19]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[20]. دلاور و شجاع.

[21]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[22]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[23]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یک غزل و یک مثنوی بهاری

 یک غزل و یک مثنوی بهاری

                 از 

دکتر منصور رستگار فسایی


وقتی که دو باره عید می آید  ....

 

وقتی که دو باره عید می آید                 شادی به دلم پدید می آید

در پیری خود ، بهار می  بینم              همراهی روزگار می بینم

از شادی گل ، قرار می گیرم               بوی نفس بهار   می گیرم

مفتون هزار یاد  می     گردم               بازیچه ی دست باد می گردم

از دفتر خواجه ،فال  می گیرم              انگاره ی ماه و سال می گیرم

هر سال که شاد جان ایران است،          در باغ دلم شکوفه باران است

***

وقتی که دو باره عید می آید  ،              با عید ، گل امید   می آید

دل بار دگر بهانه می گیرد                   ازد لبر خود   نشانه می گیرد

شیراز، تب ترانه می گیرد                   شور و شر عاشقانه می گیر

نوروز ، بهار جاودان دارد                  عمری به درازی زمان دارد

نوروز، گل بهار ایران است                 نوروز، چراغدار ایران است

در قالب آن که جان ایرانی است  

          نوروز، نگاه بان ایرانی است

با عید دوباره باز می آیی                     افسونگر و دلنواز می آیی

دست تو سخاوتی دگر دارد                   قلبت ز درون من خبر دارد

با من به بساط هفت سین بنشین                   چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

من کشته ی رعد و برق و بارانم           من زنده ی بوسه های یارانم

قدر لب بوسه خواه می دانم                   معنای تب نگاه می دانم

من عیدی    دلبرانه می خواهم               از تو غزل و ترانه می خواهم

این رسم کهن  ،نکو به جا آور                 شادی و صفا برای ما    آور

گر مست طرب کنی بدین سانم                 من قدر ترا همیشه می دانم

 

شیراز :25/12/1369

 

بهار

بار دیگر ،   فرا    رسید    بهار

عید آورد وشادی و گل و یار

می    رسد   باز، ماه   فروردین

می کند  عید ، کام  ما شیرین

باز نوروز و  لاله   و      گلزار

باز هم هفت سین و بوی بهار

می   رسد  عید  باستانی       ما

بهترین روز زندگانی ما

شادی لحظه هاش ، شیرین است

راستی عید عیدها این است

عید ما اول بهاران           است

زندگی بخش جان ایران است

عیدتان شاد باد و دل  ،   شادان

تن ،  درست و سرای ، آبادان

سفره پر نان و دل پر از    امید

هر شب و روز عمرتان چون عید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

و استاد مدعو دانشگاه اریزونا


                                      نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان  

 

 

 همه ‏ساله بخت تو پیروز باد

 همه روزگار تو، نوروز باد فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون ‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا  ( هاتف‏)

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج ‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت ‏نامه ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه ‏ها دارند و ایرانى ‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته ‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجری شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 ایرانیان  چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته ‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله  اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده ‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه ‏ها ساخته ‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده ‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏ خانه ‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2- نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته ‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان  ‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده ‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏ هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته ‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏ اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب ‏الخلقه گشته ‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن ‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 6- نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده ‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 7-نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه ‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده ‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته ‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره ‏وشی ها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوش امد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه ‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه ‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 8- نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه ‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 9-نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏ سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام ‏الملک در سیاست‏نامه در این‏ باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخم هایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 11- نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک ‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه ‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏ کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

12- نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13-نوروز،   روز پرواز انسان به آسمانهاست

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 14- نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 15-نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته ‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن ‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17- نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان ‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان ‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏ کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده ‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 20نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏ اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام ‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏ سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده ‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

  

 الف. چهارشنبه ‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه ‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران ‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش ‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه ‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله ‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده ‏ام و تندرستى آورده‏ ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه ‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق زنى، بعضى از زنان، کاسه ‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه ‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق ‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏ العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه ‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏شو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏گو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه ‏سورى، در شب چهارشنبه ‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏ گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته ‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏ شکنى، در شب چهارشنبه‏ سورى، یک کوزه آب‏ ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره ‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته ‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه ‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏ سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏ گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده ‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه ‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ ها و با قاشق ‏زنى به دست آورده ‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه ‏سورى است که در جلو خانه ‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب ‏نشینى مى کنند و شب چره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى ‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده ‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف ‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

عکس از دکتر هنگامه رستگار

به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم ‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم ‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت ‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏ هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته ‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى ‏پلو یا باقالى ‏پلو است و رشته ‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه ‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى ‏پزان از خانه ‏ها مى آمد و به هر خانه ‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه ‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه ‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏ کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه ‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏ تر و پرنشاط تر برگزار گردد.

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان ‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه ی شوهر

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏ فیروز" نیز نقش شادى ‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى ‏فیروزم بنده‏

 سالى یک ‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه ‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه ‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏ یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش ‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏ افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش ‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم ‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه ‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و به او چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏شو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى ‏خوران و شیرینى ‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏ اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه ‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش ‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه ‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب ‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى ‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت ‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

 

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانیفاز دکتر منصور رستگار فساییفاز انتشارات طرح نو

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

چند شعر از دیوان رستگاری

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

  چند شعر از دیوان رستگاری

  

بازگشت

باز گرد تا با هم   ، بگذریم از این بن بست.

فرصت نگاهت را، ما نمی دهیم از دست

ان نگه – که یادش باد- ره به ما نشان می داد

بی تو شب چراغی نیست تا به نور او دل بست

گرم کن شبی از نو ،  بزم ما و با ما باش

این من و تو  و باده ، ای الهه ی سرمست

روزگار دون پرور ، این خراب ویرانگر

ناگهان برد مارا ، می رود زمان از دست

باز گرد تا باهم در شبی دگر ، بی غم

خلوتی به پا سازیم تا  دو باره  فرصت هست

۵/١١/٢٠١٢  توسان

  

بت بتخانه

هرجا که می رسی بت بتخانه می شوی

شمع هزار جلوه ی پروانه می شوی

با هر اشاره ، مرغ دلی صید می کنی

با هر کرشمه ، جادوی مستانه می شوی

امشب قرار نیست بگیرد دلم قرار

تا تو قرار خاطر بیگانه می شوی

در باغ سبز خاطره های هزار دل

گل می کنی ،،شکوفه ی دردانه می شوی

بیچاره ایم و راه به جایی نمی بریم

تا شب نشین  خلوت شاهانه می شوی

ما را به رستگاری فردا امید نیست

امروز اگر به دوست،غریبانه می شوی

  

بازار عشق

در بوستان گلی چو تو پیدا نمی شود

بی جرعه ی زلال تو دل وا نمی شود

من ادم بهشتم ودانم ز حوریان

هرگز کسی به خوبی حوا نمی شود

دریاب کار ما به لبی ، بوسه یی ، شبی

زان رو که  عیش  بی تو مهیا نمی شود

رنگ امید زنگ غمم پاک می کند

زانروی،روز من شب یلدا نمی شود

در هر بهار  ، تازه گلی   ، جلوه می کند

خاموش  ، نای  بلبل شیدا نمی شود

بگذار تا که زنده بمانیم ،  امیدوار

نومید  ، جان مردم دانا نمی شود

می سوزدم زمانه  و زاین کار زشت خویش

شرمنده  از تباهی دنیا نمی شود

بازار عشق ، گرم  ، ز مجنون بینواست

تا جلوه ساز ، چهره ی  لیلا نمی شود

منصور وار هر که نیاید به اوج دار

ایینه دار  قامت    طوبی نمی شود

توسان ۶ شهریو ر ١٣٩

 

 

با من باش

ای بهر من ایینه اسا ،باش با من

تا در تو بینم خویشتن را، باش با من

هر کس به هر جا می رود، شاداب بادا

ای شادی هر لحظه ، اینجا، باش با من

دریاصفت هرلحظه ات موج امیدی است

ای در نگاهت هفت دریا ، باش بامن

سر مستی امروزم از ان جان زیباست

ای مستی پیوسته زیبا  ! باش من

تا نوبهارت  را نباشد فصل پاییز

ای  بی خزان من ! خدارا، باش با من

ای بهترین بهترینها باش با من

تا بهترین فردای فردا، باش با من

 

بغض خفته ی دل

 

وقتی که بغض خفته ی دل باز میشود

سیلاب اشک  ، خانه بر انداز می شود

فصل بهار می شود و چون بهشت ، عمر

روزی که در کنار تو اغاز می شود

چون با توام پرنده ى باغی فراترم

هر ذره ام هوایی  پرواز می شود

چون بی تو می شوم شب یلدا ست روز من

ابلیس شوم قافیه پرداز می شود

با سوز ما بساز که نیکو بود به فال

غافل ز ما مباش که نا ساز می شود

دردم  شنیدنی است بیا گوش کن دمی

فردا شکسته ساز پر اواز  می شود 

 

بهار

بار دیگر ،   فرا    رسید    بهار               عید آورد وشادی و گل و یار

می    رسد   باز، ماه   فروردین                می کند  عید ، کام  ما شیرین

باز نوروز و  لاله   و      گلزار                باز هم هفت سین و بوی بهار

      می   رسد  عید  باستانی  ما               بهترین روز زندگانی ما 

شادی لحظه هاش ، شیرین است                راستی عید عیدها این است

عید ما اول بهاران           است                زندگی بخش جان ایران است

عیدتان شاد باد و دل  ،   شادان                تن ،  درست و سرای ، آبادان

سفره پر نان و دل پر از    امید                 هر شب و روز عمرتان چون عید

 29/12/1385


 بهار رؤیایی

ای بهار رؤیایی ، خسته ام ز تنهایی

با شبان یلدایی ،از چه رو نمی ایی

شمع عمر می کاهم ،صبح دیگری خواهم ،

باز چشم در راهم ، ای بهار رؤیایی

بس شب و خزان دیدم، خسته دل جهان دیدم

جسم نیمه جان دیدم ، پیکر شکیبایی

سبزه یی نمی روید تا حقیقتی گوید

ان که  بی زبان باشد ره نمی برد جایی

 

بی بهار

در نخستین ساعتهای روز  شانزدهم بهمن

همه ساله ،زاد روزت را شاد باش می گفتم ،

که طلوعی  مهربان بود و روشنایی همیشگی تو را می تابید  در  من

ومن آنرا از کودکی تا پییری با خود داشتم ، ،دامن دامن

ما همه ی فصلها را با هم پیموده بودیم ،

و همه ی رنجها و شادی هایشان  را با هم  دیده بودیم

و تو همیشه  خورشید زمستانها و  نوازش نسیم  بهاران بودی

می خواستم  با تو بمانم  ودر سهای تازه بخوانم

وراز آفتاب  را از نگاه  تو  بدانم

اما وای بر من

که هر لحظه ام ،بی تو ، قرن است

و پروانه ، بدون شمع ،

درشب بیکران

وای وای بر خزان

و برکریزان

واینک

من مانده ام بی تو ، در شب فصل سرد سرگردان ،

بی چراغ، وخورشید بامدادان

و بی بهار

بهار ی به نام محمد علی رستگار

*

به ساعتم نگاه می کنم

نزدیک است لحظه ی دیدار

5 1بهمن 1391

     

پیجک تنها

چشمها ، لبها و بازوهای ما

یکدگر را زود پیدا می کنند

با نگه، با بوسه  و با لطف وناز

اتشی در سینه بر پا می کنند

پیچک تنها ,  به پیچ وتاب  عشق

در  دل محبوب خود جا می کنند

در عطش زا لحظه های داغ شوق

خویشتن را غرق دریا می کنند

ساحل اما بستر ارامش است

موجها تفسیر  رویا می کنند

من نمی دانم چرا این لحظه را

بی محابا، خلق ، حاشا می کنند

 

 

 تک بیتی ها


ترس، آهنگ زوال  زندگی است

دشمن دیرینه سال زندگی است 

*

ابری شبی بارید بر دشتی و پرسید

دیگر چه می خواهی ؟ جوابش داد : امید 

*

صد رنگ داری دلنشین و، دلنشانی

یاد اور  رنگین ترین رنگین کمانی 

*

اتش فشان سوزان از خشم ناگهانیم

با دشمنان به پروا، با دوست ، خصم جانیم 

*

این بتی که می سازیم غیر استخوانی نیست

معجزی نخواهد داشت انچه را که جانی نیست 

*

گر رسد شبی دستم تا خدای رحمانی

گو یمش که میدانی حال وروز  انسانی؟! 

*

ما شاعران درد زمان را می نویسیم

پس لرزه ای اسمان را می نویسیم 

*

هر جا که باغی هست  وگلزاری

پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد 

* 

هرگز مشو نومید ای ماه

هر شام را روزی بود همراه 

*

به پایان می رسد امروز و فردا  را نمی بینیم

ز صدها نو گل فردا ، یکی را ما نمی چینیم 

*

گرمی صد بوسه می خواهد دلم

صد ستاره نور می خواهد دلم

-

ای خسته از تکرار این شبهای تنهایی

آخر چرا پیش من تنها، نمی آیی

*

دست از ستیزت با دل دیوانه بردار

با من نمی مانی، مشو با دیگری یار 

*

ایین روزگار چنین است:

دل ،گاه ،شاد و ، غمین است

* 

میل دلت سوی من زار نیست

هیچ گلی مشتری خار نیست 

*

دورباعی 

 این راه پرهراس به میخانه می رسد

این رَدّ پای گنج  ،به ویرانه می رسد

واین زورق گذشته ز توفان، هزاره ها

بار دگر به ساحل   و کاشانه  می رسد

*

در شب  وتاریکی ایینه ها

بر نمی اید  صدا از سینه ها

ذره ذره، خشم ،  بهمن می شود

اخگری، هستی بر افکن می شود

*


 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

حافظه تاریخی

 استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛

 

حافظه تاریخی 

  

 نظمیست هر نظام‌پذیری را

گرخواندی در اول موسیقا

بعد از سقوط سلطنت، در همین چند سال اخیر، روشنفکران و کتاب‌ خوانان ایران تازه به این فکر افتاده‌اند که «ما حافظه‌ی تاریخی نداریم.» راست است و این حقیقت قابل کتمان نیست. در کجای جهان، در قرن بیستم، اگر فرّخی یزدی (غرض شخص او نیست، بلکه منظور شاعری آزاده و میهن دوست و شجاع از طراز اوست) کشته می‌شد، کسی از گورجای او بی‌خبر می‌ماند؟ نمی‌دانم شما تاکنون به این نکته توجه کرده‌اید که هیچ‌کس نمی‌داند جای به خاکسپاری فرخی یزدی کجا بوده است؟

این دیگر قبر فرخی سیستانی نیست که مربوط به یازده قرن پیش از این باشد و بگویند در حمله‌ی تاتار از میان رفته است. فرخی یزدی در سال تولد من و همسالان من کشته شده است و شاید قاتلان او، که آن جنایت را در زندان قصر مرتکب شدند، هنوز زنده باشند. عمر طبیعی نسل قاتلان او چیزی حدود 90 ـ 95 سال است.

 

چرا هیچ‌کس نمی‌داند که قبر فرخی یزدی کجاست؟ خواهید گفت: «شاید در فلان گورستانی بوده است که اینک تبدیل به پارک شده است.» در آن صورت این پرسش تلخ‌تر به میان خواهد آمد که چرا ما این چنین ناسپاس و فراموشکاریم که محلی که فرخی یزدی در آن مدفون شده است تبدیل به پارک شود و یک سنگ یادبود برای او در آن پارک نگذاریم؟

در کجای دنیا چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ شاعری که مانند آرش کمانگیر، تمام هستی خود را در تیر شعر خود نهاده است و با دیکتاتوری بی‌رحم زمانه به ستیزه برخاسته است و در زندان همان نظام با «آمپول هوا» او را کشته‌اند، چرا باید محل قبر او را هیچ‌کس نداند؟ خواهید گفت: «از ترس نظام دیکتاتوری آن روز، کسی جرأت نکرده است که آن را ثبت و ضبط کند.» همه می‌دانند که دو سال بعد از مرگ فرخی یزدی آن نظام دیکتاتوری «کن فیکون» شده است. چرا کسانی که بعد از فروپاشی آن نظام آن همه دشنام‌ها نثار بنیادگذارش کردند به فکر این نیفتادند که در جایی به ثبت و ضبط محل خاکسپاری فرخی یزدی بپردازند؟

 

هیچ عذری در این ماجرا پذیرفته نیست. هیچ خردمندی این‌گونه عذرها را نخواهد پذیرفت. در فرنگستان، همین‌طور که در خیابان راه می‌روید می‌بینید که بر دیوار بسیاری از ساختمان‌ها، پلاک یا سنگی نهاده‌اند و بر آن نوشته‌اند که فلان شاعر یا نویسنده یا دانشمند، در فلان تاریخ دو روز یا یک هفته در این ساختمان زندگی کرده است. جای دوری نمی‌روم.

در همین دوره‌ی بعد از سقوط سلطنت، یعنی در بیست سال اخیر، اولیای محترم حضرت عبدالعظیم (به صرف گذشت سی‌ سال و رفع مانع فقهی) قبر بدیع‌الزمان فروزانفر، بزرگ‌ترین استاد در تاریخ دانشگاه تهران و یکی از نوادر فرهنگ ایران‌زمین را، به مبلغ یک میلیون تومان (در آن زمان قیمت یک اتومبیل پیکان دست سوم) به یک حاجی بازاری فروختند. هیچ‌کس این حرف را باور نمی‌کند. من خود نیز باور نمی‌کردم تا ندیدم. 

قصه ازین قرار بود که روزی خانمی به منزل ما زنگ زدند و گفتند: «من الان در روزنامه‌ی اطلاعات مشغول خواندن مقاله‌ی شما درباره‌ی استاد بدیع‌الزمان فروزانفر هستم.» به ایشان عرض کردم که من در هیچ روزنامه‌ای مقاله نمی‌نویسم از جمله «اطلاعات»؛ حتما از کتابی نقل شده است. ایشان، آن‌گاه خودشان را معرفی کردند: خانم دکتر گل‌گلاب، استاد دانشگاه تهران، به نظرم دانشکده‌ی علوم.

پس ازین معرفی دانستم که ایشان دختر مرحوم دکتر حسین گل‌گلاب استاد برجسته‌ی دانشگاه تهران هستند که عمّه‌ی ایشان ـ خواهر مرحوم دکتر گل‌گلاب ـ همسر استاد فروزانفر بود. آن گاه خانم دکتر گل‌گلاب با لحن سوگوار مُصرّی خطاب به من گفتند: «آیا شما می‌دانید که قبر استاد فروزانفر را، اولیای حضرت عبدالعظیم به یک نفر تاجر به مبلغ یک میلیون تومان فروخته‌اند؟»

من در آن لحظه، به دست و پای بمردم. ولی باور نکردم تا خودم رفتم و به چشم خویشتن دیدم. در کجای دنیا چنین واقعه‌ای، آن هم در پایان قرن بیستم، امکان‌پذیر است؟ از چنین ملتی چگونه باید توقع حافظه‌ی تاریخی داشت؟

حق دارند کسانی که می‌گویند «ما حافظه‌ی تاریخی نداریم» فقر حافظه‌ی تاریخی ما نتیجه‌س نداشتن «آرشیو ملی» است؛ نه در قیاس با فرانسه و انگلستان که در قیاس با همسایگانمان. آرشیو ما کجا و آرشیو عثمانی (یعنی ترکیه‌ی قرن اخیر) کجا؟!! گاهی دانشجویان دوره‌های دکتری ادبیات که سخت شیفته‌ی مطالعات ادبی در حوزه‌ی نظریه‌های جدید هستند، به من رجوع می‌کنند که «ما می‌خواهیم روش «لوکاچ»[1] یا روش «لوسین گلدمن»[2] را بر فلان رمان معاصر ایرانی، به اصطلاح «پیاده کنیم» و رساله‌ی دکتری خود را در این باره بنویسیم.»

من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینیم، به شوخی به آنها می‌گویم اگر شما از دولت فرانسه بپرسید که «در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانه‌ی خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتورهوگو یک فنجان قهوه خورده است؛ صورت‌حساب آن روز ویکتورهوگو، در آن کافه مورد نیاز من است»، فوراً از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر فرخی یزدی را نمی‌دانیم!

در جامعه‌ای که برای اطلاعاتی از نوع جای قبر فرخی یزدی، ما، بی‌پاسخ مطلقیم، چگونه می‌توانیم ساختار بوف کور یا چشم‌هایش یا همسایه‌ها یا جای خالی سلوچ را بر نظام اقتصادی و سیاسی عصر آفرینش این آثار انطباق دهیم با آن گونه‌ای که جامعه‌شناسان ادبیات در مغرب زمین، توانسته‌اند ساختارهای آثار ادبی را با ساختارهای طبقاتی و اجتماعی عصر پدیدآورندگان آن آثار انطباق دهند؟ صرف اینکه فلان نظام، بورژوازی یا زمین‌داری است یا فلان نظام خرده بورژوازی بوده است، برای آن‌گونه ملاحظات علمی ساختارشناسانه کفایت نمی‌کند.

وانگهی برای اثبات اینکه عصر پهلوی اول، مثلاً چه ساختار اقتصادی‌ای داشته است، ما هنوز هزاران پرسش بی‌پاسخ داریم؛ همچنین در مورد دوره‌های بعد و «بعدتر».

آیا فقر آرشیو ملی، نتیجة آن فقدان حافظه‌ی تاریخی است یا نداشتن حافظه‌ی تاریخی سبب شده است که ما هرگز نیازی به آرشیو، در هیچ‌جای کارمان نداشته باشیم؟

یکی از سعادت‌های بزرگ زندگی من این است که افتخار حضور در جلسه‌ای داشتم که رومن یاکوبسون، در دانشگاه اکسفورد، سخنرانی می‌کرد (سال 1974 یا 1975). یاکوبسون[3]، یکی از شعرهای ویلیام بتلرییتز را به شیوه‌ی خاص خود تحلیل می‌کرد و تحریرهای مختلف آن شعر را مقایسه می‌کرد، تا نظریه‌ی ساختارگرایانه‌ی خود را، بر آن معیار، تثبیت کند. یادم هست که یکی از حاضران ـ به نظرم جاناتان کالر[4] که در آن هنگام استاد جوانی بود و بعضی از آثارش امروز به زبان فارسی ترجمه شده است و در آن ایام اولین کتابش به نام Structuralist poetics تازه از چاپ خارج شده بود و در همان مجلس رونمایی می‌شد و من یک جلد خریدم ـ اعتراض کرد بر گوشه‌ای از سخن یاکوبسون.

رئیس جلسه هم آیو ریچاردز[5]، ناقد بزرگ قرن بیستم در قلمرو زبان انگلیسی بود. یاکوبسون به آن معترض گفت: «این سخن شما را، استاد دیگری هم، در آمریکا به من یادآور شد و گفت که: و این استنباط شما از شعر ییتز به خاطر طرز قرائتی است که شما خود از شعر ییتز دارید و این به سبب لهجه‌ی روسی شماست “It is because of your Russian accent” یاکوبسون گفت: «دست آن استاد را گرفتم و بردم به دانشگاه هاروارد آنجا که صدای تمام بزرگان دانش و ادب و هنر ضبط و ثبت و آرشیو شده است.

صفحه‌ی صدای ییتز را که شعرهای خودش را خوانده بود و ازجمله همان شعر را، برای او گذاشتم و گفتم: و ببین، شاعر، خود نیز به همان گونه می‌خواند که من خوانده‌ام» برای خوانندگان این یادداشت باید یادآور شوم که ییتز یکی از دو سه شاعر بزرگی‌ست که تاریخ ادبیات زبان انگلیسی به خودش دیده است و در سال 1939 در گذشته است. آنها در چه سال‌هایی به فکر چه چیزهایی بوده‌اند و ما قبر بدیع‌الزمان فروزانفر را به یک حاجی بازاری به قیمت یک پیکان دست سوم می‌فروشیم.

 

از حوزه‌ی کار خودم، دانشگاه تهران، مثال می‌زنم. اگر از دانشگاه تهران بپرسند که ما می‌خواهیم نوع سؤالات امتحانی ملک‌الشعراء بهار یا بدیع‌الزمان فروزانفر یا خانم فاطمة سیّاح را بدانیم، آیا دانشگاه تهران یک نمونه ـ فقط یک نمونه ـ از پرسش‌های امتحانی این استادان بزرگ و بی‌مانند را، که فصول درخشانی از تاریخ ادبیات و فرهنگ عصر ما را شکل داده‌اند، می‌تواند در اختیار ما قرار دهد؟ نه تنها در این زمینه پاسخ دانشگاه تهران منفی است، که حتی پرونده استخدامی ملک‌الشعراء بهار را هم ندارد. «بهار نوعی» اگر در فرانسه می‌زیست، برای صورت‌حساب قهوه‌ای که در فلان «کافة» پاریس خورده بود، آرشیو داشتند و ما حتی پرونده استخدامی او را نداریم؛ تا چه رسد به نوع صورت سؤال‌های امتحانی او.

همه‌ی این حرف‌ها را برای آن مطرح کردم که بگویم ما انضباط لازم برای «آرشیوسازی» را در هیچ زمینه‌ای نداشته‌ایم و نداریم و تا در این راه خود را به حداقل استانداردهای جهانی نرسانیم، کارمان زار خواهد بود.

ایرج افشار، اما یکی از نوادری بود که در همین کشور ما و در همین روزگار ما، با هزینه‌ی شخصی برای تمام مسائل فرهنگی و تاریخی آرشیو داشت. مجموعه‌ی نامه‌هایی که او از افراد مختلف، در طول دورة حیات فرهنگی هفتاد ساله‌اش دریافت کرده است، همه محفوظ‌اند و طبقه‌بندی شده. از نامه‌های بزرگانی چون دکتر محمد مصدق و سیدحسن تقی‌زاده و للهیار صالح و سیدمحمدعلی جمال‌زاده، تا نامه‌‌ای که فلان آموزگار روستایی به او نوشته است و در باب کتابی چاپی یا نسخه‌ای خطی که داشته است، از او پرسش کرده است. حجم این نامه‌ها شاید متجاوز از بیست هزار صفحه باشد. وقتی مجموعه‌ی کامل این نامه‌ها نشر یابد، گوشه‌ای از چشم‌انداز پهناور «آرشیوسازی» او آشکار خواهد شد. همچنین آرشیو عکس‌هایی که او از شخصیت‌ها و اماکن تاریخی ایران، خود گرفته است.

افشار همیشه اظهار تأسف می‌کرد و با دریغ به یاد می‌آورد که بعد از کوتای انگلیسی‌ها علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، مجبور شده بود برای حفظ جان دوستانش، مجموعه‌ی بی‌شماری از نامه‌های مرتضای کیوان ـ آن مرد مردستان و انسان شریف تاریخ معاصر ایران ـ را که به افشار نوشته بود در چاه آب منزلشان بریزد و معدوم کند. ترسیده بود که اگر به دست ایادی «رکن دو»‌ی ارتش بیفتد از روابط کسانی با مرتضای کیوان آگاه شوند و جان آن افراد در معرض خطر قرار گیرد.

افشار خود اهل هیچ حزب و دسته‌ای نبود ـ در تمام عمر. شماره‌ی کتاب‌های کتابخانه‌ی شخصی ایرج افشار را به درستی نمی‌دانم؛ این‌قدر می‌دانم که یکی از غنی‌ترین کتابخانه‌های حوزه‌ی ایران‌شناسی در زیر آسمان ایران است. در این کتابخانه علاوه بر کتاب‌های ایران‌شناسی به زبان‌های فرنگی و شرقی، تمام «تیراژ آپار»های مقالات فارسی و فرنگی که او در طول هفتاد سال گرد آورده بود، طبقه‌بندی شده است؛ «تیراژ آپار»‌هایی که غالباً امضای نویسنده را نیز با خود دارد و احتمالاً با اصطلاحاتی از سوی مؤلف، یادگاری است از ارادت آن خاورشناس یا پژوهشگر ایرانی به ایرج افشار.

گردآوری و طبقه‌بندی این جزوه‌ها و اوراق کوچک و کم‌برگ کار هر کس نبوده است. تنها ایرج افشار بوده است که توانسته با انضباط ذاتی و اکتسابی خویش آنها را بدین‌گونه نظام بخشد و طبقه‌بندی کند.

اگر در مجموعه‌ی انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار (دفتر تاریخ، دفتر چهارم، گردآوری ایرج افشار، 1389 صص 607-622) یکی از نمونه‌های درخشان این خصلت «آرشیوسازی» او را ندیده‌اید، حتماً نگاهی به این کتاب بیفکنید تا ببینید که او در سال 1323-1324 که جوان بیست ساله‌ای بوده است چه‌گونه به فکر حفظ و گردآوری «امضا»های رجال سیاسی و فرهنگی عصر بوده است و خود می‌گوید: «دوره‌ی سوم مجله‌ی آینده از مهر 1323 تا اسفند 1324» انتشار یافت و چون طومار آن بسته شد من امضا‌های ادبا و رجال معروف وقت را، از ورقه‌های اشتراک و رسید مجله، جدا ساختم و در دفتری به سلیقه‌ی عهد جوانی چسبانیدم و بعدها آن را به فرزندم آرش سپردم.

چون شناخت امضای رجال، برای بازشناسی اوراق و اسناد مملکتی مفید است، تصویر آن دفترچه با افزودن فهرستی الفبایی از نام‌ها در دفتر تاریخ به چاپ رسانیده می‌شود.» شما با نظر در آن اوراق امضای رجالی از نوع دکتر منوچهر اقبال، الول ساتن، ملک‌الشعرای بهار، ذبیح‌ بهروز، پورداوود، پیشه‌وری، علی اصغر حکمت، حسینعلی راشد، ادیب‌السلطنة سمیعی، دکتر سید علی شایگان، بزرگ علوی، هانری کربن، سید احمد کسروی، دکتر محمد مصدق و حدود یکصد و پنجاه رجل سیاسی و فرهنگی دیگر را می‌توانید ببینید.

افشار در تکمیل منابع پژوهش‌های ایران‌شناسی در کتابخانه‌ی شخصی خود بسیار کوشا بود. تا همین اواخر، هرگاه می‌شنید یا در جایی می‌خواند که کتابی به یکی از زبان‌های فرهنگی، درباره‌ی ایران و یا یکی از مسائل تاریخ و فرهنگ ایران، انتشار یافته است، از فرزندانش در آمریکا می‌خواست که نسخه‌ای از آن کتاب برای کتابخانة شخصی‌اش فراهم کنند؛ به هر قیمتی که باشد. در بسیاری موارد قیمت‌ها، به پول ایران به راستی کمرشکن بود اما او از این بابت هیچ اخم به ابروی خود نمی‌آورد و دست از طلب بر نمی‌داشت. به علت شهرت و اعتباری که در عرصة پژوهش‌های ایرانی در جهان به دست آورده بود، بیشترین پژوهشگران عرصه‌ی ایران‌شناسی، خود نسخه‌ای از آثار خود را برای او می‌فرستادند و او نیز آثار خویش و گاه آثار دیگران را برای ایشان روانه می‌کرد.

افشار این کتابخانه‌ی گرانبها و بی‌مانند را در سال‌های اخیر، سال‌ها و سا‌ل‌ها قبل از بیماری‌اش، سخاوتمندانه به «بنیاد دائره‌المعارف بزرگ اسلامی» بخشید که در آن‌جا با عنوان کتابخانه و مرکز اسناد ایرج افشار نگهداری می‌شود و مراجعه به آن برای همه‌ی ارباب تحقیق و استادان و دانشجویان آزاد است.

افشار، این نظام «آرشیو آفرینی» را نه تنها در کتابخانه‌ی شخصی خود سامان داده است که در هر کجا مسئولیتی پذیرفته است، کوشیده است که در این راه بنیادی نهاده شود؛ گرچه پس از او و رفتن او از آن‌جا، دیگران به ادامه‌ی کار او دلبستگی نشان نداده باشند.

آنچه در کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران وجود دارد و نشانه‌های «انضباط آرشیوی» است همه و همه یادگار اوست. آرشیو عکس‌های تاریخی رجال و اماکن و جمعیت‌ها، اسناد و مکاتبات و فرمان‌ها و مجسمه‌های بزرگان فرهنگ ایران زمین در عصر ما.

به یاد دارم که او برای کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران، مهمترین نشریات ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی جهان را مشترک شده بود و دوره‌های این گونه نشریات در کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران به طور منظم موجود بود. بعد از فروپاشی نظام پیشین و رفتن افشار، به تعبیر بیهقی، «کار از پرگار افتاد» و آن‌ها که به جای او آمدند، خواستند در بیت‌المال «صرفه‌جویی» کنند؛ حق‌اشتراک بسیار ناچیز این مجلات را به نفع مستضعفین «صرفه‌جویی» کردند و نپرداختند.

در نتیجه، استمرار و تکامل آن «آرشیو» عظیم فرهنگی منقطع شد. حالا اگر روزی بخواهند جبران این خسارات را بکنند، چندین برابر آن وجوه را باید بپردازند تا عکس یا زیراکس یا میکروفیلم آن مجلات را به دست آورند ـ اگر این کار امکان‌پذیر باشد. این قدر می‌دانم که دریافت نسخه‌های اصل آن مجلات امروز دیگر امری است محال. از قدیم نیاکان ما گفته‌اند که «خود کرده را تدبیر نیست». در همان هنگام قطعه‌ای به شوخی و جدی منظوم کردم که نشر تمامی آن در این مقال روا نیست ولی دو بیت پایانی آن این چنین بود:

حکمت مشرقـی‌ست ایـن گفتـــار از «پکن» بشنو این سخن نه ز «رُم»:

هـر که در میخ صرفه‌جویی کـرد

می‌کنــد نعـــل اسب خــود را گُــم

البته قافیة بیت اول را درست به یاد نمی‌آورم.

جای دیگری، همین روزها، مقاله‌ای دربارة «دفتر تلفن» ویژه‌ی سفرهای او ـ که نموداری است از انضباط آرشیوی او ـ نوشته‌ام؛ در این‌جا به هیچ روی قصد تکرار آن مطلب را ندارم. همین قدر می‌گویم که آن دفتر تلفن ـ که خود کتابی بزرگ است ـ نموداری است از توزیع نام و نشان تمام فضلای معاصر ایران بر روی نقشه‌ی جغرافیایی ایران. از روی آن کتابچه، شما می‌توانید ارباب فرهنگ و معارف ایران را در تمام شهرها و حتی در کوچک‌ترین روستاهای کشور بشناسید و آدرس و تلفن ایشان را به دست آورید و در مواردی حوزه‌ی کار و تخصص ایشان را نیز بدانید. آنجاست که حوزه‌ی پهناور و دوستداران و شیفتگان ایرج افشار را می‌توان از نزدیک آزمود و دید و نیز یک نمونه از «انضباط آرشیوی» او را.

منبع: گزارش میراث

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اصول هویت ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

 

دکتر منصور رستگار فسایی×

 

اصول هویت ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

 شاهنامه، از جزئى‏ترین تا کلى‏ترین مسائل درونى و بیرونى جامعه ایرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباین و تفاوت شرایط تاریخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى که کرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبیعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانیها و خودخواهیهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مایه هاى مثبت رفتارى و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیاى متنوع و تاریخ پرحادثه و فراز و نشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه کرد و بسیارى دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد و آرزو کرد که همه جهانیان در هر دوره و روزگارى با این منشهاى ایرانى به سربلندى زندگى کنند.

 این پنج قائمه فرهنگى ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ایرانى نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دوره‏اى از این پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفیقات فردى و اجتماعى آنها نیز در میزان وفادارى به این اصول ارزیابى مى شده است. فردوسى این پنج اصل را در همه‏جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار مى دهد و ایرانى را متخلّق به این پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نباید گذاشت که ایرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذکر، بر خلقیاتى فرعى و فلسفى نیز که زاده احوال و شرایط تاریخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذیر هر دورانى است، مبتنى است که این نوع خصوصیتها را مى توان در اندیشه هاى کیخسرو بازشناخت:

 به آواز گفت آن‏زمان شهریار

 که اى نامداران به روزگار

 هر آن کس که دارید راى و خرد

 بدانید کاین نیک و بد، بگذرد

 همه رفتنى‏ایم و گیتى سپنج‏

 چرا باید این درد و اندوه و رنج‏

 ز هر دست، چیزى فراز آوریم‏

 به دشمن گذاریم و خود بگذریم‏

 بترسید یک‏سر ز یزدان پاک‏

 مباشید شاد اندر این تیره‏خاک‏

 که این روز بر ما همى بگذرد

 زمانه دم ما همى بشمرد

 ز هوشنگ و جمشید و کاووس‏شاه‏

 که بودند با تخت و فرّ و کلاه‏

 جز از نام از ایشان به گیتى نماند

 کسى نامه رفتگان، برنخواند

 وز ایشان بسى ناسپاسان شدند

 به فرجام از آن بد، هراسان شدند

 کنون هرچه جستم همه یافتم‏

 ز تخت کئى روى برتافتم‏

 3/124/2844

 آنچه در این اشعار به خوبى دیده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما کلام کیخسرو از نوعى روحیه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى که محصول یأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است که در کلام و پیام منوچهر، دیده نمى شود:

 منم گفت بر تخت گردان سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 زمین بنده و چرخ یار من است‏

 سر تاجداران شکار من است‏

 همم دین و هم فرّه ایزدى‏

 همم بخت نیکى و دست بدى‏

 شب تار جوینده کین منم‏

 همان آتش تیز برزین منم‏

 خداوند شمشیر و زرّینه‏کفش‏

 فرازنده کاویانى درفش‏

 فروزنده تیغ و برّنده‏تیغ‏

 به کین اندرون، جان ندارم دریغ‏

 گه بزم، دریا دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را، ز بد، دست کوته کنم‏

 زمین را به کین رنگ دیبه کنم‏

 گراینده‏گرز و نماینده‏تاج‏

 فزاینده داد بر تخت عاج‏

 ابا این هنرها یکى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرین را ستاینده‏ام‏

 به‏راه فریدون فرّخ‏رویم‏

 نیامان کهن بود اگر ما نویم‏

 هر آن‏کس که در هفت کشور زمین‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

 نماینده رنج درویش را

 زبون داشتن مردم خویش را

 بر افراختن سر به بیشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماینده‏رنج‏

 همه سر به سر نزد من کافرند

 از آهرمن بدکنش بَتّرند

 (شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب این اشعار را از خصوصیات اصلى جامعه ایرانى شمرد. اما برخى نیز آن‏چنان با این اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ایرانى، به هم‏بافته و یگانه‏اند که تجزیه‏ناپذیر مى نمایند:

 به جایى که کارى چنین اوفتاد

 خرد باید و دانش و دین و داد

 2/123/596

 این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل یکى مى شوند زیرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گیرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عین خداشناسى هستند.

 

 پنج اصل هویت ایرانى در شاهنامه‏

 .1 خداشناسى، به نظر فردوسى، خداشناسى و دیندارى، مبناى درست‏اندیشى ایرانى است و روح و حرکت و توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آید، بدون این باور، ایرانى بى تکیه‏گاه، خاموش و گمراه است. خداشناسى محور همه فضایل باطنى و رفتارى انسان ایرانى است و هر چیز که خدایى نیست، اهریمنى و نارواست:

 هر آن چیز کان نز ره ایزدى است‏

 همه راه اهریمن است و بدى است‏

 و پیروى از فرمانهاى ایزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر این مفهوم خداشناسى در فرهنگ ایرانى، با کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک در ارتباط قرار مى گیرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و امید همراه مى سازد:

 نخست از جهان‏آفرین یاد کن‏

 پرستش بر این یاد، بنیاد کن‏

 کز اوى است گردون گردان به پاى‏

 هم اوى است بر نیکویى رهنماى‏

 خداوند نیکى‏ده رهنماى‏

 خداوند جاى و خداوند راى‏

 خداوند بخشنده و دادگر

 خداوند مردى و داد و هنر

 نخست آفرین بر خداوند مهر

 فروزنده ماه و گَردان‏سپهر

 در دیدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى کور و سرى بى خرد دارد:

 نشاید خور و خواب و با او نشست‏

 که خستو نباشد به یزدان که: "هست"

 دلش کور باشد، سرش بى خرد

 خردمندش از مردمان نشمرد

 به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس‏

 به دلش اندر آید ز هرسو هراس‏

 به نظر فردوسى، دیندارى و دانش، وسیله ر هایى است:

 تو را دین و دانش رهاند درست‏

 ره رستگارى ببایدت جُست‏

 نگر تا نپیچى ز دین خداى‏

 که دین خداى آورد، پاک راى‏

 تو مگذار هرگز ره ایزدى‏

 که نیکى از اوى است و از او بدى‏

 .2 خردورزى، به عقیده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحرکاتى است که انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مینوى‏خرد مى خوانیم: از همه نیکیهایى که به مردم رسد خرد بهتر است زیرا گیتى را به نیروى خرد اداره توان کرد و مینو را هم به نیروى خرد مى توان از آن خود کرد. اورمزد، آفریدگان را به خرد آفریده است و اداره گیتى به خرد است. (بند 46-50) به همین دلیل شاهنامه کتاب خرد و فردوسى خردورزترین شاعر ایرانى است که حتى استفاده او از افسانه‏ها و اساطیر، با خردمندى و رمزدانى و حکمتهاى فلسفى حاکم بر فکر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقیاس و معیار شناخت حقایق زندگى و مایه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترین خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:

 خرد بهتر از هرچه ایزدت داد

 ستایش خرد را بِه، از راه راست‏

 او خرد را وسیله شناخت خداوند مى داند:

 خرد نیست با مردم ناسپاس‏

 نه آن‏را که او نیست یزدان‏شناس‏

 7/8/116

 دست خرد، هر پدیده اهریمنى را نابود مى سازد:

 چنین داد پاسخ که دست خرد

 ز کردار اهریمنان بگذرد

 ز شمشیر دیوان، خرد، جوشن است‏

 دل و جان دانا، بدو روشن است‏

 گذشته سخن، یاد دارد خرد

 به دانش روان را همى پرورد

 خرد باد جان تو را رهنمون‏

 که راهى دراز است پیش اندرون‏

 6/186/2533

 فردوسى در گفت‏وگویى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زیرکى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نیکوییها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:

 خرد، دارد اى پیر بسیار نام‏

 رساند خرد پارسا را به کام‏

 یکى مهر خواندش و دیگر وفا

 خرد دور شد، ماند درد و جفا

 زبان‏آورى، راستى خواندش‏

 بلنداخترى، زیرکى داندش‏

 گهى بردبار و گهى رازدار

 که باشد سخن نزد او، استوار

 پراکنده این است نام خرد

 از اندازه‏ها، نام او بگذراند

 6/6/69

 فردوسى، خرد را برتر از همه‏چیز مى شمارد:

 تو چیزى مدان کز خرد برتر است‏

 خرد بر همه نیکوییها، سر است‏

 خرد جوید آگنده راز جهان‏

 که چشم سر ما نبیند نهان‏

 دگر آن که دارد خردمند خوار

 به هر دانش از کرده کردگار 6/6/72

 کسى کو بود بر خرد پادشا

 روان را نراند به راه هوا

 6/185/2498

 فردوسى، بزرگترین صفت خداوند را خردآفرینى او مى داند:

 به نام خداوند جان و خرد

 کز این برتر اندیشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 1/3/2

 خرد، به منزله چشم جان آدمى است:

 خرد چشم جان است چون بنگرى‏

 تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏

 (خالقى مطلق، 1/5/25)

 و اولین مخلوق خداوند، خرد است:

 نخست آفرینش، خرد را شناس‏

 نگهبان جان است و آنِ سپاس‏

 سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏

 کز این سه بود، نیک و بد بى گمان‏

 خرد را و جان را که یارد ستود،

 و گر من ستایم که یارد شنود

 (خالقى مطلق، 1/5)

 در نظر فردوسى، خرد، کلید شناخت شأن و منزلت انسان است که نخستین فکرت و پسین شمار است و انسان نباید خویشتن را به بازى بدارد.

 نخستین فکرت، پسین شمار

 تویى خویشتن را به بازى مدار

 .3 داد، در قابوسنامه آمده است که: "ایزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفرید و بر موجب عدل بیاراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حکمت آمد و در میان مردمان پیغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتیب روزى خوردن و شکر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرینش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حکمت و اثر حکمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است" در شاهنامه، داد، دو وجهه الهى و انسانى دارد و گفتار برگزیده خداوند و خرد است. داد از یک‏سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حیات است و از سویى حاکمیت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى دوجانبه را در زمین و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفریط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذیر، دورویى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخویى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نیروى تعادل‏بخش هستى است:

 مسیح پیمبر چنین کرد یاد

 که پیچد خرد چون بپیچى ز داد

 که هر شاه کز داد گنج آگند

 بدانید کان گنج نپراگند

 جهاندار یزدان بود داد و راست‏

 که نفزود در پادشاهى نه کاست‏

 گر اندر جهان داد بپراکنیم‏

 از آن به که بیداد گنج آگنیم‏

 نخستین نیایش به یزدان کنید

 دل از داد ما شاد و خندان کنید

 چه پیش‏آرى از داد و از راستى‏

 که زآن گم شود کژّى و کاستى‏

 در ایران باستان و دین زردشت، "اشا" جلوه داد اهورایى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در اندیشه، گفتار و کردار است؛ هیچ کارى درست نیست مگر آنکه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى که از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نیست. اندیشه، گفتار و کردارِ سازگار با "اشا" جهان را پیشرفت مى دهد و در میان آفریده هاى اهورایى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چکیده دین زردشتى است که هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرینش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبیعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذیر، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشیّت الهى را نشان مى دهد.

 ز خورشید تابنده تا تیره‏خاک‏

 گذر نیست از داد یزدان پاک (فردوسى)

 7/156/3672

 اهورامزدا جهان را در اندیشه (وهومن) پدید آورد، در وجدان (دانا) شکل داد، در آفرینندگى سپنتامینو آشکار کرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرمیتى) به سوى رسایى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پیش رود.

 "اشا"، هم جلوه داد اهورایى است و هم آن‏چیزى است که باید به مشیّت خداوندى تعبیر گردد و محتواى مشیّت خداوندى این است که هرکس بهره و پیامد کار هاى خود را دریافت دارد. هرکس کشته خویش را مى درود، خداوند به مردم اختیار داده است که با توجه به خرد خود، راه خود را برگزینند. این است مفهوم داد اهورایى و عدل ایزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هرکس با کردارش سرنوشت خود را شکل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشکار است:

 - چو خرسند گشتى به داد خداى‏

 توانگر شوى یک دل و پاک راى‏

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

 تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏

 هر آن‏کس که بخشش بود، توشه برد

 بمیردش تن، نام، هرگز نمرد

 همه سر به سر دست نیکى برید

 جَهان جِهان را به بد مسپرید

 مول، 6/64/321

 هر آن‏کس که دارید نام و نژاد

 به داد خداوند باشید شاد

 مول، 4/131/3014

 که یزدان کسى را کند نیک‏بخت،

 سزاوار شاهى و زیباى تخت،

 که دارد همى شرم و دین و نژاد

 بود راد و پیروز و از داد شاد

 مول، 4/130/2992

 تو داد خداوند خورشید و ماه‏

 ز مردى مدان و فزونى سپاه‏

 چو بر مهترى بگذرد روزگار

 چه در سور میرد چه در کارزار

 چو فرجامشان روز رزم تو بود

 زمانه نه کاهد نه خواهد فزود

 مول، 5/119/1636

 در نماز "سروش باج" آمده است:

 - راستى و داد، (اشا) بهترین چیز است.

 - خوشبختى از آن کسى است که راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.

 - همان‏گونه که خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنیایى نیز باید به خاطر راستى و دادگریش به رهبرى برگزیده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.

 - هنگامى که پیروان بدى و دروغ مرا به خشم و بیرحمى تهدید مى کنند تنها تو، اهورامزدا، با نیروى اندیشه و منش نیک که به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.

 - اى اهورامزدا مرا یارى کن.

 تا این قانون مقدس (اشا) را به کار بندم.

 خواجه نظام‏الملک در شناختن قدر نعمت خداوند مى نویسد:

 شناختن قدر نعمت ایزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد که با خلق کرده شود و عدلى که در میان ایشان گسترده آید و این ملک از دولت و روزگار خویش برخوردار بود و بدین جهان، نیکو نام بود و بدان جهان، رستگارى یابد و گفته‏اند بزرگان دین که الملک یبقى مع الکفر و لایبقى مع الظلم. ملک با کفر بپاید و با ستم نپاید.

 

 شگفتا که در فرهنگ ایرانى، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:

 چو شاه اندر آمد چنان جاى دید

 پرستنده هر جاى بر پاى دید،

 چنین گفت کاى دادگر یک خداى‏

 بخوبى تویى بنده را رهنماى‏

 مبادا جز از داد، آیین من‏

 مباد آز و گردن‏کشى دین من‏

 همه کار و کردار من داد باد

 دل زیر دستان به من شاد باد

 گر افزون شود دانش و داد من‏

 پس از مرگ روشن بود یاد من‏

 در فرهنگ ایرانى، بیداد، چه در فکر و چه در عمل، مایه خشم و غضب خداوند است و زمان حکومت ظالمان، قحط و خشکسالى روى مى دهد، ماه به شایستگى نمى تابد، شیر در پستانها خشک مى شود و خون، مُشک خوشبو نمى شود، زنا و ریا آشکار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پریشان مى شوند و خایه در زیر مرغان تباه مى گردد:

 ز گردون نتابد به بایست ماه‏

 چو بیدادگر شد جهاندارشاه‏

 به پستانها دَر، شود شیر خشک‏

 نبوید به نافه درون نیز مُشک‏

 زنا و ریا، آشکارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون گرگ، مردم خورد

 خردمند، بگریزد از بى خرد

 شود خایه در زیر مرغان تباه‏

 هرآنگه که بیدادگر گشت شاه‏

 5/308/749

 ز بیدادى پادشاه جهان‏

 همه نیکوییها شود در نهان‏

 نزاید بهنگام در دشت، گور

 شود بچّه بار را، دیده کور

 ببرّد ز پستانِ نخجیر، شیر

 شود آب، در چشمه خویش، قیر

 شود در جهان چشمه آب خشک‏

 ندارد به نافه درون، بوى مُشک‏

 ز کژّى گریزان شود راستى‏

 پدید آید از هرسوى کاستى فردوسى، کشتن حیوانات را بیداد و موجب بر باد رفتن شکوه کشور مى داند:

 مریزید هم خون گاوان ورز

 که ننگى بود گاو کشتن به مرز

 نباید دگر کشت گاو زهى‏

 که از مرز بیرون کند فرهى‏

 در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:

 بدو گفت کسرى که آبادشهر

 کدام است و ما ز او چه داریم بهر

 چنین داد پاسخ که آبادجاى‏

 ز داد جهاندار باشد به پاى‏

 6/189/2599

 بگسترد گرد زمین داد را

 بکند از زمین بیخ بیداد را

 هر آنجا که ویران بد، آباد کرد

 دل غمگنان از غم آزاد کرد

 از ابر بهارى ببارید نم‏

 ز روى زمین زنگ بزدود و غم‏

 زمین چون بهشتى شد آراسته‏

 ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏

 جهان شد پر از خوبى و خّرمى

 ز بد بسته شد دست اهریمنى‏

 3/766

 در داستانهاى بهرام گور آمده است که چون پادشاه در دل نیت بیداد و درشتى مى کند، شیر پستان گاو روستایى کاهش مى یابد و زن روستایى بلافاصله نتیجه مى گیرد که:

 ستمکاره شد شهریار جهان‏

 دلش دوش‏پیچان شد اندر جهان‏

 و چون بهرام گور نیت خود را مى گرداند و مى گوید:

 اگر تاب گیرد دل من ز داد

 از این پس مرا تخت شاهى مباد

 5/308/754

 باز از پستان گاو زن روستایى، شیر فوران مى زند و زن خداوند را شکر مى کند که:

 ز پستان گاوش به برآرید شیر

 زن میزبان گفت کاى دستگیر

 تو، بیداد را کرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا این هنر

 وزان پس چنین گفت با کدخداى‏

 که بیداد را راى شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش از این‏

 که بخشود بر ما جهان‏آفرین‏

 5/308/760

 خلاصه داستان بهرام گور و زن روستایى در شاهنامه چنین است:

 بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏

 به خاک سیه بر، فلک، لاله کشت‏

 بگفتند با شاه بهرام گور

 که شد دیر، هنگام نخچیر گور

 به شبگیر هرمزد خردادماه‏

 از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏

 که بیند که اندر جهان داد هست‏

 بجوید دل مرد یزدان‏پرست‏

 زنى دیدى بر کتف او بر، سبوى‏

 ز بهرام خسرو، بپوشید روى‏

 بدو گفت بهرام، کایدر سپنج‏

 دهید، ارنه باید گذشتن به رنج‏

 چنین گفت زن، کاى نبرده سوار

 تو این خانه چون خانه خویش دار

 چو پاسخ شنید، اسب در خانه راند

 زن میزبان، شوى را پیش خواند

 حصیرى بگسترد و بالش نهاد

 به بهرام بر، آفرین کرد یاد

 بیاورد خوانى و بنهاد راست‏

 بر او ترّه و سرکه و نان و ماست‏

 چو بهرام دست از خورشها بشست‏

 همى بود بى خواب و ناتندرست‏

 چو شب کرد با آفتاب انجمن‏

 کدوى مى و سنجد، آورد زن‏

 بدو گفت شاه اى زن کم‏سخن‏

 یکى داستان گوى، با من، کهن‏

 بدان تا به گفتار تو مى خوریم‏

 به مى درد و اندوه را بشکریم‏

 به تو داستان نیز کردم یله‏

 ز بهرامت آزادى است ار گله؟

 زن پرمنش گفت: "کاى پاک‏راى‏

 بر این ده فراوان کس است و سراى‏

 همیشه گذار سواران بود

 ز دیوان و از کارداران بود

 ز بهر درم، گرددش کینه کش‏

 که ناخوش کند بر دلش، روز خوش‏

 زن پاک‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و آرد به بیهودگى‏

 زیانى بود، کان نیاید به گنج‏

 ز شاه جهاندار، این است رنج"

 پر اندیشه شد زان سخن شهریار

 که بد شد و را نام، زآن مایه کار

 چنین گفت پس شاه یزدان‏شناس‏

 که از دادگر، کس ندارد سپاس‏

 درشتى کنم ز این سخن، ماهِ چند

 که پیدا شود داد و مهر، از گزند"

 شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت‏

 همه شب دلش با ستم بود، جفت‏

 بدآنگه که شب، چادر مشک بوى‏

 بدرید و بر چرخ بنمود روى‏

 بیامد زن از خانه، با شوى گفت:

 که هر کاره و آتش آر، از نهفت‏

 کنون تا بدوشم از این گاو شیر

 تو این کار هر کاره، آسان مگیر

 بیاورد گاو از چراگاه خویش‏

 فراوان گیا برد و بنهاد پیش‏

 به پستانش بر، دست مالید و گفت:

 "به نام خداوند بى یار و جفت"

 تهى بود پستان گاوش ز شیر

 دل میزبان جوان گشت پیر

 چنین گفت با شوى: "کاى کدخداى‏

 دل شاه گیتى دگر شد به راى‏

 ستمکاره شد شهریار جهان‏

 دلش دوش پیچان شد اندر جهان"

 بدو گفت شوى: "از چه گویى همى‏

 به فال بد، اندر چه جویى همى؟"

 چنین گفت زن با گرانمایه شوى:

 "مرا بیهده نیست این گفت‏وگوى‏

 چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏

 ز گردون نتابد ببایست ماه‏

 به پستانها در، شود شیر خشک‏

 نبوید به نافه درون نیز مشک‏

 زنا و ریا، آشکارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار

  خردمند، بگریزد از بى خرد

 شود خایه در زیر مرغان تباه‏

 هر آنگه که بیدادگر گشت شاه‏

 چرا گاه این گاو کمتر نبود

 همه آبشخورش نیز، بتّر نبود

 به پستان چنین خشک شد شیر اوى‏

 دگرگونه شد رنگ و آژیر اوى"

 چو بهرام گور این سخنها شنود

 پشیمانى آمدش تن ز اندیشه زود

 به یزدان چنین گفت: "کاى کردگار

 توانا و داننده روزگار

 اگر تاب گیرد دل من ز داد

 از این پس مرا تخت شاهى مباد"

 زن فرّخ پاک یزدان‏پرست‏

 دگرباره بر گاو، مالید دست‏

 "به نام خداوند زردشت" گفت‏

 "که بیرون گذارى نهان از نهفت"

 ز پستان گاوش ببارید شیر

 زن میزبان گفت: "کاى دستگیر

 تو بیداد را کرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا این هنر"

 از آن‏پس چنین گفت با کدخداى:

 "که بیداد را، داد شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش، ز این‏

 که بخشود بر ما جهان آفرین"

 بدو گفت بهرام که اى روزبه‏

 تو را دادم این مرز و این خوب ده‏

 همیشه جز از میزبانى مکن‏

 بر این باش و پالیزبانى مکن‏

 مسکو، حمیدیان، 7/385/1416

 امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:

 شد ایران به کردار خرم بهشت‏

 همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏

 ببارید بر گل، به هنگام غم‏

 نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشک‏

 بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏

 دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏

 جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

 همه رودها همچو دریا شده‏

 به پالیز، گل چون ثریّا شده‏

 6/182/2449

 بدین ترتیب، در باور ایرانیان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسیله خداشناسى وى، تبدیل مى شود:

 ستون خرد داد و بخشایش است‏

 در بخشش او را چو آرایش است‏

 

 .4 نام‏

 به نام خداوند جان و خرد

 کز این برتر اندیشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 ز نام و نشان و گمان برتر است‏

 نگارنده برشده گوهر است‏

 1/3/4

 نام، در شاهنامه، یکى از پرکاربردترین واژه‏هاست، به عقیده فردوسى نام نماد بلوغ و رشد و والایى انسان ایرانى است؛ نام، بازتاب هر نوع قضاوت نیک و بد در زمان حیات انسان یا پس از مرگ اوست؛ نام میراثى فردى نیست، نه‏تنها به خود فرد، که به خاندان و تبار و سرزمین او هم مربوط است. نام عصاره عملکرد زمینى و آسمانى و اجتماعى انسان و پاداش و کیفر اوست؛ نام آب حیات پایدار است؛ و استقامت و پایدارى، شجاعت، نیکى، مهرورزى، سخاوت و همه فضایل یا رذایل انسان را در خویش زنده و پایدار مى دارد. نامِ انسان، حساب هستى وى را بازپس مى دهد. به همین دلایل در فرهنگ ایرانى "نام"، چه نیک باشد و چه بد، معنایى بسیار وسیع، ممتد و قابل اعتنا دارد که اعتبار آن از جان بیشتر و از مال افزونتر است. نام نیک هدف متعالى انسان است و "نام بد" سند بى اعتبارى و شکست و گمراهى او است؛ اما "نام" به تنهایى از بار معنایى بسیار مثبتى برخوردار است و معناى جاودانگى، نیکى و خیر و زیبایى را در خویش منعکس مى سازد و به همین دلیل، براى "نام" مى توان جان داد و از همه نعمتهاى جهانى گذشت:

 ز تو نام باید که ماند بلند

 نگر دل به گیتى ندارى نژند

 به گیتى ممانید جز نام نیک‏

 هر آن کس که خواهد سرانجام نیک‏

 همى گفت هرکس که مردن به نام‏

 به از زنده، دشمن بر او شادکام‏

 نمرده است هرکس که با کام خویش‏

 بمیرد، بیابد سرانجام خویش‏

 کسى کو جهان را به نام بلند

 بگیرد، به رفتن نباشد نژند

 2/323

 نام، نه‏تنها محور شکل‏گیرى و تداوم خانواده، قبیله و ملّت و عامل پیوستگى وفاق هم‏زمانان است که عامل پیوند گذشتگان با آیندگان نیز هست و برگزیده‏ترین و ممتازترین میراثهاى فرهنگى، اخلاقى و ملى را جاودانه هستى مى بخشد.

 زنده است نام فرخ نوشین‏روان به عدل‏

 گرچه بسى گذشت که نوشین‏روان نماند

 نام، در شاهنامه، تداوم پدر، در فرزند ذکور اوست:

 به گیتى بماند ز فرزند نام‏

 که این پور زال است و آن پور سام‏

 1/136/717 بدو گردد آراسته تاج و تخت‏

 از آن رفته نام و بدین مانده بخت‏

 718

 سپهبد، چو شایسته بیند پسر

 سزد گر برآرد به خورشید سر

 پس از مرگ باشد مرا او را به جاى‏

 همى نام او را بدارد به پاى‏

 1/196/98

 به همین دلیل، نگهدارى نام، یعنى حفظ اصالتهاى خانوادگى و قبیله‏اى:

 ز تخم فریدون منم، کیقباد

 پدر بر پدر نام دارم به یاد

 1/230/218

 و فرزندى که نام و رسم پدر را رها مى کند، از او بیگانه است:

 گر او بفکند فرّ و نام پدر

 تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر

 1/244/7

 میراثهاى مادى و معنوى پدران را فرزندان پاس مى دارند:

 نبینى که با گرز سام آمده است‏

 جوان است و جویاى نام آمده است‏

 1/235/46

 وقتى بهرام گور، به سراى زنى پالیزبان مى رود و با شوى زن به گفت‏وگو مى نشیند، زن پاکدامن و پرمنش، از سپاهیانى مى نالد که به ده آنان مى آیند و زنان و مردان را بدنام مى کنند:

 زن پرمنش، گفت کاى پاک‏راى‏

 بدین ره، فراوان کس است و سراى‏

 همیشه گذار سواران بود

 ز دیوانِ شه، کارداران بود

 یکى نام دزدى نهد بر کسى‏

 که فرجام از آن رنج یابد بسى‏

 بکوشد ز بهر درم پنج و شش‏

 که ناخوش کند بر دلش روز خوش‏

 زن پاک‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و یازد به بیهودگى‏

 زیانى بود کان نیاید به گنج‏

 ز شاه جهاندار این است رنج‏

 پراندیشه شد زین سخن شهریار

 که بد شد ورا نام از آن پایکار

 "نام" در داستانهاى شاهنامه، وقتى بر افراد نهاده مى شود، که به بلوغ جسمانى و روحانى رسیده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناکارآمد است. فریدون وقتى دلاورى و خرد فرزندانش را مى آزماید، آنان را که همسر گزیده‏اند، نام مى نهد، بنا بر این معناى دیگر "نام"، خرد است و مردمى و خداوند مغز بودن:

 چنین گفت آن اژد هاى دژم (فریدون)

 کجا خواست گیتى بسوزد به دم‏

 پدر بُد که جَست از شما مردمى

 چو بشناخت، برخاست با خرّمى

 کنون نامتان ساختستیم نغز

 چنان چون سزاید، خداوند مغز

 تویى مهتر و سَلْم نام تو باد

 به گیتى پراگنده، کام تو باد

 میانه کز آغاز تندى نمود

 ز آتش مر او را دلیرى فزود،

 ورا تور خوانیم شیر دلیر

 کجا ژنده‏پیلش نیارد به زیر

 دگر کهتر آن مرد باهنگ و سنگ‏

 که هم با شتاب است و هم با درنگ‏

 کنون ایرج اندر خورد نام او

 در مهترى باد فرجام او

 1/69/276

 نام، حتى بر اشیا و موجودات، سیطره معنایى پیدا مى کند و اشیا را با صاحب نام در پیوندى ناگسستنى قرار مى دهد. وقتى نام بهرام بر تازیانه قرار مى گیرد، دیگر تازیانه یک شى‏ء کم‏ارزش نیست که کل گذشته و افتخارات و عظمتهاى پهلوانى و آینده بهرام است که باید از آن پاسدارى گردد. همه براى اینکه بهرام را از بازآوردن تازیانه منصرف کنند، به او وعده تازیانه هاى سیمین و زرین مى دهند، ولى بهرام پاسخ مى دهد:

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا، آنکه شد نام، با ننگ جفت‏

 داستان تازیانه بهرام در شاهنامه داستان نام و نام‏پایى است. بهرام، پسر گودرز، جان خویش را که سرشار از مهر به ایران و ایرانیان است بر سر نام مى گذارد و داستان او، قصه مهربانى، نامجویى و آزادگى است و جا دارد که خلاصه این داستان را در شاهنامه بخوانیم تا معنى "نام" را در نزد ایرانیان بهتر دریابیم.

 دوان رفت بهرام پیش پدر

 که اى پهلوان جهان سر به سر

 بدانگه که آن تاج برداشتم‏

 به نیزه به ابر اندر افراشتم،

 یکى تازیانه ز من، گم شده است‏

 چو گیرند بى مایه ترکان به دست،

 به بهرام بر، چند باشد فسوس‏

 جهان پیش چشمم شود آبنوس‏

 نبشته بر آن چرم، نام من است‏

 سپهدار پیران بگیرد به دست‏

 شوم تیز و تازانه بازآورم‏

 اگر چند رنج دراز آورم‏

 مرا این ز اختر بد آید همى‏

 که نامم به خاک اندر آید همى‏

 بدو گفت گودرز پیر، اى پسر

 همى بخت خویش اندر آرى به سر

 ز بهر یکى چوب بسته دوال‏

 شوى در دم اختر شوم فال‏

 چنین گفت بهرام جنگى که من‏

 نیم بهتر از دوده و انجمن‏

 به جایى توان مرد، کاید زمان‏

 به کژّى چرا برد باید گمان‏

 بدو گفت گیو اى برادر مرو

 فراوان مرا تازیانه است نو

 یکى شوشه زر به سیم اندر است‏

 دو شیبش ز خوشاب وز گوهر است‏

 یکى نیز بخشید کاووس شاه‏

 ز زرّ و ز گوهر چو تابنده‏ماه‏

 تو را بخشم این هفت، زایدر مرو

 یکى جنگ، خیره، میاراى نو

 چنین گفت با گیو بهرام گرد

 که این ننگ را خرد نتوان شمرد

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا اینکه شد نام با ننگ جفت‏

 گرایدونکه تازانه بازآورم‏

 وگر سر ز کوشش، به گاز آورم‏

 پس، بهرام بر اسب خویش برنشست و به رزمگاه شتافت تا تازیانه خود را بازیابد، امّا چون با انبوه کشتگان روبرو گشت، به زارى بر آنان گریست و در آن میان، مجروحى را که سه روز بود در میدان افتاده بود، پرستارى کرد؛ پیراهن خود را درید و زخمهاى او را بست و سپس به جست‏وجوى تازیانه خویش پرداخت و آن‏را یافت، اما در همین هنگام اسب وى بوى مادیان را شنید و به دنبال آن شتافت و بهرام را رها کرد و بهرام با کوشش و دشوارى بسیار اسب خود را گرفت و بر آن سوار شد و شتابان، در حالى که تیغى در دست داشت، به سوى سپاه ایران روان شد. امّا از شدت تنگدلى و بیقرارى تیغش به پى اسب خورد و اسبش از کار ماند و بهرام ناگزیر شد تا پیاده به سوى لشکرگاه خود حرکت کند که گروهى از تورانیان به سوى او حمله بردند؛ بهرام با آنان جنگید و همه را شکست داد. تورانیان به نزد پیران سپهسالار رفتند و یارى خواستند؛ و بهرام که از هر سو تیر گردآورى کرده بود، با پسر پیران، روئین که با گروهى به نبرد او گسیل شده بود، جنگید و روئین را به سختى مجروح ساخت. پیران خود به نزد بهرام شتافت و چون با او نان و نمک خورده بود، با وى از در دوستى درآمد و او را اندرز داد که دست از نبرد بردارد، اما بهرام نپذیرفت و تژاو داوطلب نبرد با بهرام شد و به همراهان خود دستور داد تا بهرام را به تیر ببندند و خود از پشت سر، تیغى به بهرام زد که دست او را فروافکند. بهرام بر خاک افتاد، اما تژاو او را نکشت و در همانجا رها ساخت:

 تژاو ستمکار، را دل بسوخت‏

 به کردار آتش رخش برفروخت‏

 بپیچید از او روى پردرد و شرم‏

 به جوش آمدش در جگر خون گرم‏

 مسکو، 2/108/1550

 بامداد روز دیگر، گیو و بیژن به جست‏وجوى وى به میدان نبرد شتافتند و او را یافتند. بهرام از گیو خواست تا کین او را از تژاو بخواهد. گیو نیز در کمین تژاو نشست و او را به بند کشید و بسته به نزد بهرام آورد، امّا بهرام را دل بر تژاو بسوخت و آزاده‏وار، قاتل خویش را بخشید:

 همى کرد خواهش بر ایشان تژاو

 همى خواست از کشتن خویش، تاو

 همى گفت اگر بودنى کار بود

 سر من به خنجر بریدن چه سود

 چنین گفت با گیو بهرام شیر

 که اى نامور، نامدار دلیر

 سر پر گناهش روان داد من‏

 بمان تا کند در جهان یاد من‏

 امّا گیو، که برادر خویش را در حال مرگ دید به این درخواست توجه نکرد و تژاو را کشت و خود از دست روزگار نالید؛

 دل گیو، از آن‏پس بر ایشان بسوخت‏

 روانش ز غم آتشى برفروخت‏

 خروشى برآورد، کاندر جهان‏

 که دید این شگفت آشکار و نهان‏

 که گر من کشم ور کشى، پیش من‏

 برادر بود گر کسى خویش من‏

 بگفت این و بهرام یل جان بداد

 جهان را چنین است ساز و نهاد

 عنان بزرگى هر آنکو بجست‏

 نخستین بباید به خون بست و شست‏

 کیخسرو لباسها، سلاحها، و لوازم شخصى خود را به بزرگترین پهلوانان مى بخشد و آنان چون بر این اشیاء، نام کیخسرو است آنها را با افتخار مى پذیرند. نامى بر نگینى داشتن، نامى را به یاد داشتن و زبانزد بودن نامى ، حکایتى از یک دنیا سرافرازى و سربلندى است. نام، یاد است، خاطره است، قضاوت تاریخ است و قضاوت تاریخ رأى محکمه‏اى است که خطا نمى کند، هرچند که متهمان و محکومانش غایب باشند. نام‏آوران در حافظه جامعه همیشه ماندگارانند.

 

 .5 شادى‏

 آرمان زندگى شادى و خوشبختى است که با کوشش این جهانى و کمال معنوى به دست مى آید. براى شادى باید کوشید تا برابر قانون داد و راستى، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آید. فرهنگ ایرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدین اسعد گرگانى:

 به شادى دار دل را تا توانى‏

 که بفزاید ز شادى، زندگانى‏

 به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرین است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اوى است شادى، از اوى است زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 خداوند هست و خداوند نیست‏

 همه بندگانیم و ایزد یکى است‏

 مول، 1/138/750

 و شاهان نیک، شادى‏رسان هستند:

 گزارنده گرز و گشاینده شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 بیامد سوى پارس کاووس کى‏

 جهانى به شادى نو افگند پى‏

 بیاراست تخت و بگسترد داد

 به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415

 جهان گشت پرشادى و خواسته‏

 در و بام هر برزن آراسته‏

 مول، 2/102/104

 شادى، على‏رغم، لایه لفظى بسیار کلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامین بسیار گسترده و وسیع است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اویست شادى، از اویست زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 1/138/75

 شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّک و منطق رضایت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 7/156/3672

 شادى معناى دلبستگى به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکتهایى است تازه به سوى افقهایى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبیرى مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیاز هاى انسانى. به همین جهت، "شادى" از ارکان هویت ایرانى است. بند اول کتیبه‏اى از داریوش در شوش، چنین مى گوید: "بغ بزرگ است اهورامزدا، که این جهان را آفرید که آن جهان را آفرید که مردم را آفرید و شادى را براى مردم آفرید." این تلقى که آفرینش شادى را با آفریدن جهان مادى و جهان دیگر و انسان، هم‏سنگ مى کند، شأن شادى را در میان ایرانیان نشان مى دهد. ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.

 نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:

 .1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.

 نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند (درباره نوروز مقاله‏اى مفصل در همین کتاب آمده است)، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:

 .1 نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:

 شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏

 سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر

 شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏

 در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.

 سرت سبز و جوانى چون خوید

 اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏

 بازت گیرا و خجسته به شکار

 کارت راست چون تیر

 سرایت آباد و زندگى بسیار باد.

 .2 جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد: "... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.

 .3 جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."

 از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.

 .4 جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:

 ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند.

 در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد: "آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."

 .5 جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:

 آن شب که سرورم زاید

 نشانه‏اى از ملک آید

 ستاره از آسمان ببارد

 هم آن‏گونه که رهبرم درآید

 ستاره‏اش نشان نماید

 پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."

 .6 جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"

 .7 جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."

 .8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.

 .9 جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:

 .1 گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.

 .2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.

 .3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.

 .4 گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 .5 گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.

 .6 گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.

 .10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 .11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

 

 ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 1/25

 نشستند فرزانگان شادکام‏

 گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏

 1/62

 بنا بر این، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:

 گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 1/155/1165

 ز ایوان سوى کاخ رفتند باز

 سه هفته به شادى گرفتند ساز

 1/174/1630

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 1/181/1780

 هنوز از لبت شیر بوید همى‏

 دلت ناز و شادى، بجوید همى‏

 1/223/49

 شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

 همیشه بزى شاد و به روزگار

 روان و خِرد بادت آموزگار

 6/1626

 و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

 تو دل را بجز شادمانه مدار

 روان را به بد، در گمانه مدار

 3/644

 ز گیتى تو را شادمانى است بس‏

 دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏

 2/216

 اگر دل توان داشتن شادمان‏

 جز از شادمانى مکن تا توان‏

 2/279

 اصول هویت ایرانى‏

 شاهنامه، از جزئى‏ترین تا کلى‏ترین مسائل درونى و بیرونى جامعه ایرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباین و تفاوت شرایط تاریخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى که کرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبیعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانیها و خودخواهیهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مایه هاى مثبت رفتارى و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیاى متنوع و تاریخ پرحادثه و فراز و نشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه کرد و بسیارى دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد و آرزو کرد که همه جهانیان در هر دوره و روزگارى با این منشهاى ایرانى به سربلندى زندگى کنند.

 این پنج قائمه فرهنگى ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ایرانى نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دوره‏اى از این پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفیقات فردى و اجتماعى آنها نیز در میزان وفادارى به این اصول ارزیابى مى شده است. فردوسى این پنج اصل را در همه‏جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار مى دهد و ایرانى را متخلّق به این پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نباید گذاشت که ایرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذکر، بر خلقیاتى فرعى و فلسفى نیز که زاده احوال و شرایط تاریخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذیر هر دورانى است، مبتنى است که این نوع خصوصیتها را مى توان در اندیشه هاى کیخسرو بازشناخت:

 به آواز گفت آن‏زمان شهریار

 که اى نامداران به روزگار

 هر آن کس که دارید راى و خرد

 بدانید کاین نیک و بد، بگذرد

 همه رفتنى‏ایم و گیتى سپنج‏

 چرا باید این درد و اندوه و رنج‏

 ز هر دست، چیزى فراز آوریم‏

 به دشمن گذاریم و خود بگذریم‏

 بترسید یک‏سر ز یزدان پاک‏

 مباشید شاد اندر این تیره‏خاک‏

 که این روز بر ما همى بگذرد

 زمانه دم ما همى بشمرد

 ز هوشنگ و جمشید و کاووس‏شاه‏

 که بودند با تخت و فرّ و کلاه‏

 جز از نام از ایشان به گیتى نماند

 کسى نامه رفتگان، برنخواند

 وز ایشان بسى ناسپاسان شدند

 به فرجام از آن بد، هراسان شدند

 کنون هرچه جستم همه یافتم‏

 ز تخت کئى روى برتافتم‏

 3/124/2844

 آنچه در این اشعار به خوبى دیده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما کلام کیخسرو از نوعى روحیه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى که محصول یأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است که در کلام و پیام منوچهر، دیده نمى شود:

 منم گفت بر تخت گردان سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 زمین بنده و چرخ یار من است‏

 سر تاجداران شکار من است‏

 همم دین و هم فرّه ایزدى‏

 همم بخت نیکى و دست بدى‏

 شب تار جوینده کین منم‏

 همان آتش تیز برزین منم‏

 خداوند شمشیر و زرّینه‏کفش‏

 فرازنده کاویانى درفش‏

 فروزنده تیغ و برّنده‏تیغ‏

 به کین اندرون، جان ندارم دریغ‏

 گه بزم، دریا دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را، ز بد، دست کوته کنم‏

 زمین را به کین رنگ دیبه کنم‏

 گراینده‏گرز و نماینده‏تاج‏

 فزاینده داد بر تخت عاج‏

 ابا این هنرها یکى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرین را ستاینده‏ام‏

 به‏راه فریدون فرّخ‏رویم‏

 نیامان کهن بود اگر ما نویم‏

 هر آن‏کس که در هفت کشور زمین‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

 نماینده رنج درویش را

 زبون داشتن مردم خویش را

 بر افراختن سر به بیشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماینده‏رنج‏

 همه سر به سر نزد من کافرند

 از آهرمن بدکنش بَتّرند

 (شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب این اشعار را از خصوصیات اصلى جامعه ایرانى شمرد. اما برخى نیز آن‏چنان با این اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ایرانى، به هم‏بافته و یگانه‏اند که تجزیه‏ناپذیر مى نمایند:

 به جایى که کارى چنین اوفتاد

 خرد باید و دانش و دین و داد

 2/123/596

 این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل یکى مى شوند زیرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گیرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عین خداشناسى هستند.

 

 

* برگرفته از کتاب فردوسی وهویت شناسی ایرانی،دکتر منصوررستگار فسایی، انتشارات طرح نو،1381 .تهران

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ وایزد سروش

دکتر منصوررستگار فسایی

حافظ و ایزد سروش *

سُروش: [ س ُ ] (اِ) اوستا "سرئوشه " سرئوشه در اوستا به معنی اطاعت وفرمانبرداری ومخصوصاً پیروی از اوامرخداوندی است و آن از ریشه ٔ اوستائی سرو (سرو) به معنی شنیدن آمده . در گاتها بیشتر سرئوشه بهمین معنی یاد شده (یسنا 44 قطعه ٔ 16، یسنا 45 قطعه ٔ 5 و جز آن ) و نیز در دیگر بخشهای اوستا بدین معنی بارها آمده است. 1- در اوستا سرئوشه به عنوان علم برای فرشته ای یاد شده و او مقامی مهم دارد و به صفت «مهین » و «بزرگ » متصف گردیده است (گاتها یسنا 33 قطعه ٔ 5). وی مظهر اطاعت و نماینده ٔ صفت رضا و تسلیم دربرابر اوامر اهورایی است . سروش از جهت مقام با مهر برابر است و گاه او را در جزو امشاسپندان محسوب دارند. در ادبیات متأخر زرتشتی سروش از فرشتگانی است که در روز رستاخیز به کار حساب و میزان گماشته خواهد شد و از گاتها نیز برمی آید که این فرشته در اعمال روزجزا دخالت دارد (یسنا 43 قطعه ٔ 12). و هم در کتب متأخر زرتشتی و فرهنگهای فارسی سروش پیک ایزدی و حامل وحی خوانده شده ، از این رو در کتابهای فارسی او را با جبرائیل سامی یکی دانسته اند. محافظت روز هفدهم هر ماه به سروش ایزد سپرده شده . بیرونی در فهرست روزهای ایرانی (آثارالباقیه ) روز مزبور را «سروش » یاد کرده . در زبان فارسی گاه «سروش » به فرشته ٔ مذکور اطلاق شده . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین. سروش مرا دیو مردم مکن سررشته از راه خود گم مکن .نظامی دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان، اهرمن تا سروش . سعدی 2- مطلق فرشته و به عربی ملک خوانند و حکمای فرس گویند که حق تعالی سی وپنج سروش آفریده است از آن جمله سی نفر آنانند که روزهای سی گانه ٔ هر ماه از ماههای شمسی به نام ایشان موسوم گشته و پنج نفر دیگر آنکه پنجه ٔ دزدیده که خمسه ٔ مسترقه باشد به نام آنهاست و از جمله ٔ آن سی سروش دوازده نفرند که ماههای دوازده گانه ٔ سال شمسی به نام ایشان موسوم شده و هر یک از این دوازده سروش به تدبیر امور و مصالح ماهی که هم نام اوست معین است و همچنین تدبیر امور و مصالحی که درهر یک از روزهای سی گانه واقع می ، شود حواله به سروشی است که آن روز به نام او موسوم است ، و این سروشها که به تدبیر روزها قیام دارند کارکنان سروشهایی اند که به تدبیر ماهها اقدام می نمایند. پس هر روزی که به نام آن ماه موسوم باشد سروشی که آن ماه به نام اوست و تدبیر و مصالح آن روز بدو مقرر است خود هم به تدبیر و مصالح آن روز می پردازد. و بنابراین به جهت شرف آن روز را عید کنند و جشن سازند و نیز هر کدام از سروشها به محافظت جوهری و عنصری مقرر است ، چنانکه خرداد بر آب موکل است و اردیبهشت بر آتش و مرداد بر اشجار و باقی سروشها به محافظت آنچه در ذیل نام آن سروش مقرر است . و نام ملکی نیز هست که ریاست بندگان به دست اوست و تدبیر امور و مصالحی که در روز سروش واقع می شود بدو متعلق است. 3- هر فرشته ای که پیغام آور باشد عموماً و فرشته ای که پیغام و مژده آرد خصوصاً که هاتف غیب نیز گویند. فرشته که پیغام خیر آرد.فرشته ٔ پیغام آور و ملک وحی که به تازی جبرئیل گویند و فرزانگان یعنی حکمای تازی عقل فعال و دانایان فارسی خرد کارگر خوانند : جبرئیل . نام جبرئیل علیه السلام . به فرمان یزدان خجسته سروش مرا روی بنمود در خواب دوش .فردوسی . هست اسم علمت نام رسول قرشی که بد از مرکب او غاشیه بر دوش سروش . سوزنی 4- نام روز هفدهم باشد از هر ماه شمسی . نیک است در این روز دعا کردن و به آتشکده رفتن و باقی امور بد است . روز هفدهم از ماه فارسیان . ز گیتی برآمد سراسر خروش به آذر بد این جشن روز سروش . فردوسی روز سروش است که گوید سروش باده خور و نغمه ٔ مطرب نیوش . مسعودسعد. 5- آواز خوش و نغمه : خوش بخندی بر سروش مطرب و آوای رود ور توانی دامنش پر لؤلؤ مکنون کنی . ناصرخسرو. 6- وحی . الهام :، پیغام: سروشی بدوآمده از بهشت که تا بازگوید بدو خوب و زشت . فردوسی رسید از عالم غیبم سروشی که فارغ باش از گفت و شنیدن . ناصرخسرو. گهی مرغ سروش آسمانی دلش دادی که یابی کامرانی . نظامی در شاهنامه اولین موجود ماوراءالطبیعى است که دربخش اساطیرى شاهنامه، یعنى داستان کیومرث به‏صورت پرى پلنگینه‏پوش بر کیومرث آشکار مى‏شود و او را از توطئه اهریمن و خزروان دیو آگاه مى‏سازد و به نبرد با اهریمن برمى‏انگیزد و پس از کشته‏شدن سیامک بازهم بر کیومرث ظهور مى‏کند و او را به ترک سوک یکساله فرا مى‏خواند و به نبرد با اهریمنان و دیوان، یعنى تداوم مبارزه، دعوتمى‏کند. اگرچه فردوسى در این مورد به شکل سروش اشاره نمى‏کند، اما از سیاق سخن و گفتگوى او با کیومرث چنین بر مى‏آید که سروش در پیکر انسانى زیبا بر وى ظاهر شده است، همچنان که بر فریدون نیز به همین صورت جلوه مى‏کند و او را از کشتن ضحاک باز مى‏دارد، اما دقیق‏ترین تغییر چهره سروش وقتى است که به هیأت انسانى خداپرست و نیکخواه با مویى همچون مشک که تا پایش فروهشته است و رویى همچون حور بهشتى (که یادآور پرى پلنگینه‏پوش یا زیبارویى با جامه‏اى از پوست پلنگ در داستان کیومرث است) به نزد فریدون مى‏آید و به او افسونگرى و شناخت نیک و بد را مى‏آموزد تا او را قادر سازد که کلید بندها را بداند و افسون‏ها را بگشاید. فریدون پس از این دیدارتن خود را پرتوان و دولت خویش را بیدار مى‏یابد(همیلتون، 1942: 31ـ29). سروش یک بار هم در پیکر موبدى در رؤیاى سام آشکار مى‏شود و او را به باز آوردن زال فرامى‏خواند و در کین‏خواهى از کشنگان سیاوش نیز باز در خواب بر گودرز آشکار مى‏شودو او را از جایگاه کیخسرو آگاه مى‏کند و در همین اوان بر هوم[1] زاهد نیز جلوه مى‏کند. در هنگامى که خسروپرویز از بهرام چوبین گریخت و به کوه پناه برد و از خداوندجهان یارى خواست، سروش به پیکر انسانى سوار بر اسبى خنگ درحالى‏که جامه‏اى سبز برتن داشت به نزد خسروپرویز آمد و او را از میان دشمنان عبور داد و به وى مژده سلطنت بخشید. آخرین ظهورى که از سروش در شاهنامه وجود دارد (اگرچه فردوسى به نام سروش در این مورد اشاراتى ندارد) در داستان اسب آبى دریاى شهد است : زدریا برآمد یکى اسب خنگ سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ دوان و چو شیر ژیان پر زخشم بلند و سیه خایه و زاغ چشم (مول، 1369: 348/261/7) وقتى این اسب از دریا برمى‏آید و بر یزدگرد گناهکار آشکار مى‏شود، شبانان از گرفتن او در مى‏مانند، ولى یزدگرد با زین و لگام به نزد او مى‏رود و اسب به‏راحتى رام اومى‏شود و دست و پاى مى‏جنباند و شاه بر او لگام مى‏نهد، اما همین‏که مى‏خواهد تنگ براو ببندد؛ بنابرآنچه در شاهنامه آمده است: بغرید و یک جفته زد بر سرش به خاک اندر آمد سر و افسرش چو او کشته شد، اسب آبى چو گرد بیامد بدان چشمه لاژورد به آب اندرون شد تنش ناپدید کس اندر جهان این شگفتى ندید(همان، 359/262/7) بلعمى نیز که این داستان را در چگونگى مرگ یزدگرد بزهکار روایت مى‏کند،مى‏نویسد:اسب خاموش شد، تا یزدگرد او را به زین درآورد و خواست پاردم درافکند که هردو پاى به زیرش زد و درهم شکست و یزدگرد بیفتاد و بمرد و اسب زین ولگام بینداخت و بتاخت، چنان که هیچ‏کس او را ندید که کجا شد و درنیافتند ومردمان گفتند این فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور وى از ما برداشت...(بلعمى، بى‏تا: 922). بى‏اختیار ذهن خواننده به این امر جلب مى‏شود که آیا این اسب آبى، با آن‏همه اوصاف، همان فرشته پیغام‏آور الهى و مأمور رسیدگى به حساب‏ها در رستاخیز، یعنى سروش نیست که بدین شکل ظاهر مى‏شود و یزدگرد را به مجازات مى‏رساند؟ ( پیکر گردانی در اساطیر ص 68) حافظ هردو صورت این واژه (فرشته ی پیام آوری است که در ایران باستان آن را سروش می خواندند وهاتف اسلامی ) را به کار برده است و او راخوش خبر و مژده دهنده می داند که با هدهد ، تناسبی معنایی دارد. معجز است این نظم، یا ِسحر َحلا ل؟ هاتف آورد این سخن ، یا جبرئیل ؟ 4-26/1077 حافظ ، گاهی نیز "سروش" را همان "روح القدس" می خواند: ( 1)- هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند 6/178 سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش 1/278 هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت : ببخشند گنه ، می بنوش 1/279 ( 2)- چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است 3/37 عفو الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش 2/279 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او 4/397 (3)- روح القدس: دکتر پور جوادی آن را "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس و عقل وفلکقمر می دانند. (نشر دانش 43) : روح القدس ، آن سروش فرّخ برقبّه ی طارم زبرجد می گفت سحرگهان که : یا ربّ در دولت و حشمت مخلّد بر مسند خسروی بماناد منصورِ مظفّرِ محمّد 1-11/1066 رک موارد دیگر: 6/171، 8/278،2/279 ،6/281 ،6/390 سروش خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر. الا ای همای ِ همایون نظر خجسته سروش ِ ُمبا ر ک خبر 5/1056 سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ : چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است 3/37 ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035 سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی ، فرشته ی پیام آور غیب: روح القدس ، آن سروش فرّخ برقبّه ی طارم زبرجد می گفت سحرگهان که : یا ربّ در دولت و حشمت مخلّد بر مسند خسروی بماناد منصورِ مظفّرِ محمّد 1-11/1066 سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد. بیار باده که دوشم سروش عالم غیب نوید داد که عام است فیض رحمت او (3/397) عفو الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش (2/2 بر گرفته از حرف "س" کلمات آتش انگیز، لغت نامه ی دیوان حافظ ، تألیف دکتر منصوررستگار فسایی،(در دست چاپ 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"

 

                                                                     منصور رستگار فسایی


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)

 

دکتر منصور رستگار  فسایی

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)

داستان‌ و داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی(Story)که‌ در اینجا معادل‌ داستان‌ به‌ کار می‌رود، در یک‌ معنی‌ با تاریخ‌ و سرگذشت‌ هم‌ قرابت‌ دارد، بخصوص‌ که‌ کلمة‌ تاریخ‌ در انگلیسی‌ (History) از حیث‌ لغوی‌ به‌ (Story) بسیار نزدیک‌ است‌ .تاریخچه‌ (Modern Persian Ficton, History)داستان‌نویسی‌ نوین‌ یا مدرن‌ فارسی‌، تحت‌ تأثیر ترجمه‌ رمان‌ و داستان‌ کوتاه‌ غربی‌، اندکی‌ پیش‌ از انقلاب‌ مشروطیت‌، پا گرفت‌ و چون‌ با اوضاع‌ و احوال‌ جدید و زندگی‌ طبقه‌ متوسط‌، هماهنگ‌ و مرتبط‌ بود، پذیرشی‌ روزافزون‌ یافت‌ و به‌ تدریج‌ در میان‌ عامه‌ خوانندگان‌ ایرانی‌، تثبیت‌ شد.سیاحت‌نامة‌ ابراهیم‌ بیگ‌ یا بلای‌ تعصب‌ او اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ و مسالک‌المحسنین‌ ، نوشتة‌عبدالرحیم‌ طالبوف‌ . بعد از رمان‌های‌ انتقاد اجتماعی‌ و تعلیمی‌، رمان‌های‌ تاریخی‌، شایع‌ شد که‌ از خصوصیت‌ ناسیونالیستی‌ یا ملیت‌گرایی‌ برخوردار بود و در آنها زنده‌ کردن‌ مفاخر تاریخی‌ و برانگیختن‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌، مورد نظر نویسندگان‌ بود؛ از جمله‌ این‌ رمان‌ها می‌توان‌ از رمان‌های‌ شمس‌ و طغرا نوشتة‌محمدباقر میرزا خسروی‌ ، دام‌گستران‌ یا انتقامخواهان‌ مزدک‌، اثرعبدالحیسن‌ صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ و عشق‌ و سلطنت‌ یا فتوحات‌ کورش‌ کبیر ، نوشتة‌ شیخ‌ موسی‌ کبودرآهنگی‌ نام‌ برد و دست‌ آخر رمان‌های‌ احساساتی‌ و انتقاد اجتماعی‌ که‌ در آنها مفاسد و فجایع‌ اجتماعی‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ می‌شد، رواج‌ یافت‌، مثل‌ رمان‌های‌تهران‌ مخوف‌ نوشتة‌ مرتضی‌ مشفق‌ کاظمی‌ و روزگار سیاه‌ اثرعباس‌ خلیلی‌ . این‌ رمان‌ها به‌ علت‌ اشکالات‌ فنی‌ و نقص‌های‌ تکنیکی‌ و خصوصیت‌ گزارش‌گونة‌ آنها، نتوانست‌ پایه‌ای‌ برای‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ باشد و راه‌ را برای‌ رمان‌های‌ بازاری‌ و رمان‌ پاورقی‌ هموار کرد و به‌ همین‌ دلیل‌ برخلاف‌ اغلب‌ کشورهای‌ دنیا، پایة‌ ادبیات‌ داستانی‌ نوین‌ فارسی‌ را نویسندگان‌ داستان‌ کوتاه‌ گذاشتند، مثل‌ محمدعلی‌ جمال‌زاده‌، صادق‌ هدایت‌ و بزرگ‌ علوی‌ و ... .یکی‌ بود یکی‌ نبود ، نوشتة‌ محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ شروع‌ می‌شود و با مجموعه‌ داستان‌های‌ کوتاه‌ صادق‌ هدایت‌ و بزرگ‌ علوی‌ راه‌ تحول‌ را می‌پیماید. محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ اولین‌ بار خوانندگان‌ ایرانی‌ را با نوعی‌ داستان‌ کوتاه‌، آشنا کرد و بعضی‌ از منتقدان‌ با توجه‌ به‌ همین‌ مسأله‌، او را پدر داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ می‌دانند، اما خصلت‌ حادثه‌پردازانه‌ و لطیفه‌وار داستان‌های‌ کوتاه‌ و بلند محمدعلی‌ جمال‌زاده‌ ، بر داستان‌نویسان‌ بعد از او تأثیر اندکی‌ گذاشت‌، حال‌ آنکه‌ تأثیر داستان‌های‌ صادق‌ هدایت‌ بر داستان‌نویسان‌ بعد از او بسیار عمیق‌ بود و موجب‌ تحول‌ واقعی‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ شد؛ از این‌ رو، به‌ نظر بیشتر منتقدان‌، هدایت‌ بنیاد داستان‌نویسی‌، نوین‌ فارسی‌ را گذاشت‌. تنوع‌ داستان‌های‌ هدایت‌ حوزه‌ گسترده‌ای‌ از داستان‌نویسی‌ را به‌ وجود آورد و بعد از هدایت‌ داستان‌نویسان‌ ایرانی‌، با طبایع‌ و جهان‌بینی‌های‌ مختلف‌ خود، هر کدام‌ به‌ نوعی‌، از آثار او تأثیر پذیرفتند؛ البته‌ یادآوری‌ این‌ نکته‌ ضروری‌ است‌ که‌ پیشرفت‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ جهان‌ و ابداع‌ و کشف‌ شیوه‌های‌ تازة‌ داستان‌نویسی‌ و ترجمه‌ آثار برگزیده‌ داستان‌های‌ غربی‌ و آشنایی‌ روزافزون‌ داستان‌نویسان‌ ایرانی‌ با ویژگی‌های‌ فنی‌ و انواع‌ گوناگون‌ داستان‌، از همان‌ آغاز، در تحول‌ و گسترش‌ داستان‌نویسی‌ فارسی‌ بسیار مؤثر واقع‌ شد و داستان‌نویسان‌ ایرانی‌ را زیر تأثیر عمیق‌ و بنیادی‌ خود گذاشت‌. پس‌ از صادق‌ هدایت‌، بزرگ‌ علوی‌ است‌ که‌ با داستان‌هایی‌ با مضمون‌های‌ مبارزه‌جویانه‌، داستان‌نویسان‌ را تحت‌ تأثیر قرار داد. داستان‌های‌ علوی‌ اغلب‌ خصوصیتی‌ پرخاشگرانه‌ دارد و در این‌ داستان‌ها، علوی‌ به‌ نحوی‌، خود را در برابر جامعه‌ و مردمان‌ زیرفشار و اختناق‌ متعهد می‌داند و داستان‌های‌ کوتاه‌ و رمان‌هایش‌، ویژگی‌ واقع‌گرایی‌ انتقادی‌ دارد.صادق‌ چوبک‌ و ابراهیم‌ گلستان‌ ، تحت‌ تأثیر داستان‌نویسان‌ آمریکایی‌، داستان‌هایی‌ نوشتند که‌ هم‌ از نظر سبک‌ نگارش‌، هم‌ از نظر موضوع‌ و ویژگی‌های‌ فنی‌، داستان‌نویسی‌ را گامی‌ به‌ پیش‌ برد. صادق‌ چوبک‌ در آثار خود با تأثیرپذیری‌ از خصوصیت‌های‌ آثار داستان‌نویسانی‌ چون‌ ارنست‌ همینگوی‌ و ویلیام‌ فاکنر و ارسکین‌ کالدول‌ ، داستان‌هایی‌ نوشت‌ که‌ صحنه‌ها و وضعیت‌ و موقعیت‌ها را صریح‌ و بی‌پرده‌ به‌ تصویر کشید و حجاب‌ و عفت‌ و حرمت‌ قلابی‌ و قراردادی‌ صحنه‌ها و کلمات‌ داستان‌های‌ نویسندگان‌ پیش‌ از خود را از میان‌ برداشت‌ و پرده‌ از روی‌ زشتی‌ها و پلیدی‌های‌ جامعه‌ کنار زد و زندگی‌ حیوانی‌ و نیازهای‌ غریزی‌ شخصیت‌ها را به‌ نمایش‌ گذاشت‌.چوبک‌ و آل‌احمدنثر خود را به‌ زبان‌ محاوره‌ای‌ کوچه‌ و بازار نزدیک‌ کردند و ابراهیم‌ گلستان‌ و م‌.ا. به‌آذین‌ بعدها به‌ نثر ادبی‌ و آهنگین‌ و شعرگونه‌ روی‌ آوردند. آل‌ احمد همچنین‌ سردسته‌ گروهی‌ از داستان‌نویسانی‌ است‌ که‌ در دوره‌ بعد، یعنی‌ دورة‌ رشد و گسترش‌، علمدار جریان‌های‌ ادبی‌ - سیاسی‌ شدند. از این‌ نویسندگان‌ می‌توان‌ به‌ عنوان‌ نویسندگان‌ «تزدار» نام‌ برد، نویسندگانی‌ که‌ داستان‌های‌ رسالتی‌ (رمان‌ رسالتی‌) می‌نوشتند و هرکدام‌ ذهنیت‌ و عقیده‌ خود را در داستان‌های‌ خود، به‌ نمایش‌ می‌گذاشتند؛ از معروف‌ترین‌ داستان‌نویسان‌ این‌ گروه‌ گذشته‌ از آل‌ احمد، م‌. ا. به‌آذین‌ و بعدهافریدون‌ تنکابنی‌، صمد بهرنگی‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌ است‌. از نویسندگان‌ معروف‌ دیگر دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌، سیمین‌ دانشور است‌ که‌ نخستین‌ نویسندة‌ زنی‌ است‌ که‌ در ادبیات‌ داستانی‌ نوین‌، آثارش‌ اعتبار یافته‌ است‌ و شهرت‌ او بیشتر مرهون‌ رمان‌ معروفش‌سووشون‌ است‌ که‌ در دورة‌ رشد و گسترش‌ انتشار یافت‌.آل‌ احمدو گلستان‌ و به‌آذین‌ و سیمین‌ دانشور ، بهترین‌ داستان‌های‌ خود را در این‌ دوره‌ انتشار دادند و همچنین‌ بعضی‌ از خوش‌قریحه‌ترین‌ و نام‌آورترین‌ داستان‌نویسان‌ ایران‌ که‌ به‌ نسل‌ دوم‌ معروف‌ شده‌اند، در این‌ دوره‌ ظاهر شدند. در آثار این‌ دوره‌ نیز، داستان‌ کوتاه‌ همچنان‌ در رأس‌ قرار دارد و به‌ استثنای‌ تقی‌ مدرسی‌ که‌ رمان‌ کوتاه‌ یکلیا و تنهایی‌ او و علی‌محمد افغانی‌ که‌ رمان‌ شوهر آهوخانم‌ ، اولین‌ اثر داستانی‌ آنهاست‌، تقریباً همة‌ داستان‌نویسان‌ این‌ دوره‌، با داستان‌ کوتاه‌ شروع‌ کردند و البته‌ بعد رمان‌ هم‌ نوشتند. رمان‌های‌ به‌ نسبت‌ معتبری‌ در این‌ دوره‌ نوشته‌ شد که‌ مشهورترین‌ آنها عبارتند از شوهر آهوخانم‌ ، سنگ‌ صبور اثر صادق‌ چوبک‌ ، سووشون‌نوشتة‌ سیمین‌ دانشور ، درازنای‌ شب‌ از جمال‌ میرصادقی‌ وهمسایه‌ها نوشتة‌ احمد محمود و شراب‌ خام‌ اثر اسماعیل‌ فصیح‌ و رمان‌های‌ کوتاه‌ شازده‌ احتجاب‌ نوشتة‌ هوشنگ‌ گلشیری‌ و یکلیا و تنهایی‌ او نوشتة‌ تقی‌ مدرسی‌ . خصوصیت‌های‌ آثار نویسندگان‌ این‌ دوره‌ را به‌ طور کلی‌ می‌توان‌ تحت‌ سه‌ عنوان‌ درآورد:غلامحسین‌ ساعدی‌، بهرام‌ صادقی‌، تقی‌ مدرسی‌، گلی‌ ترقی‌، هوشنگ‌ گلشیری‌ و اصغر الهی‌ هستند. از مشهورترین‌ نویسندگانی‌ که‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ نابسامان‌ اجتماع‌ شهری‌ پرداخته‌اند، اینها هستند: جمال‌ میرصادقی‌، محمود کیانوش‌، فریدون‌ تنکابنی‌، اسماعیل‌ فصیح‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور، غزاله‌ علیزاد، عباس‌ حکیم‌، محمود گلابدره‌ای‌ . نویسندگانی‌ که‌ مسائل‌ روستایی‌ و ناحیه‌ای‌ در آثار آنها غلبه‌ دارد، عبارتند از احمدمحمود، محمود دولت‌آبادی‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌، امین‌ فقیری‌، منصور یاقوتی‌ و نسیم‌ خاکسار . هر سة‌ این‌ گروه‌ از نویسندگان‌، مستقیم‌ و غیرمستقیم‌ در آثارشان‌ از اجتماع‌ مختنق‌ و بیدادگری‌ها و خودکامی‌ها انتقاد می‌کنند.لغت‌ داستان‌ در زبان‌ فارسی‌ به‌ معنی‌ قصه‌، حکایت‌، افسانه‌ و سرگذشت‌ به‌ کار رفته‌ است‌ و در ادبیات‌، اصطلاحی‌ عام‌ به‌ شمار می‌آید که‌ از یکسو شامل‌ صور متنوع‌ قصه‌ می‌شود و از سوی‌ دیگر انشعابات‌ مختلف‌ ادبیات‌ داستانی‌، از قبیل‌ داستان‌ کوتاه‌، رمان‌، داستان‌ بلند و دیگر اقسام‌ این‌ شاخه‌ از ادبیات‌ خلّاق‌ را دربر می‌گیرد.

 

به‌ معنی‌ خاص‌، داستان‌ نقل‌ واقعه‌ای‌ است‌ که‌ به‌ نحوی‌ تابع‌ توالی‌ زمان‌ باشد. داستان‌ حداقل‌ باید از سه‌ واقعه‌ تشکیل‌ شود و زمان‌ وقوع‌ این‌ حوادث‌ نیز با یکدیگر متفاوت‌ باشد. رابطة‌ وقایع‌ داستان‌ با یکدیگر از کیفیت‌ علت‌ و معلولی‌ برخوردار است‌، برای‌ مثال‌ چنانچه‌ کسی‌ بگوید «او را دیدم‌»، واقعه‌ای‌ را بیان‌ کرده‌ است‌، و وقتی‌ می‌گوید «او را دیدم‌ و از او خوشم‌ آمد» در این‌ عبارت‌ دو واقعه‌ را گنجانیده‌ است‌. اما هنوز برای‌ تکوین‌ و آفرینش‌ داستان‌ کافی‌ نیست‌. مگر آنکه‌ بگوید: «او را دیدم‌ و از او خوشم‌ آمد و بعد با هم‌ عروسی‌ کردیم‌.» در این‌ عبارت‌ ساده‌ یک‌ واقعه‌ به‌ علت‌ دیگری‌ رخ‌ می‌دهد و زمان‌ دو واقعه‌ از این‌ سه‌ واقعه‌ نیز با یکدیگر متفاوت‌ است‌. همین‌ کیفیت‌ زمانی‌ و رابطة‌ علت‌ و معلولی‌ میان‌ این‌ سه‌ واقعه‌، بنیاد داستان‌ را پی‌می‌ریزد. از این‌ رو، داستان‌ با قصه‌ و حکایت‌ از حیث‌ ساختار و ماهیت‌، تفاوت‌هایی‌ دارد که‌ عمدة‌ آنها به‌ شرح‌ زیر است‌:

- ساختار داستان‌، برپیرنگ‌ (رابطة‌ علت‌ و معلولی‌) استوار است‌.

- در داستان‌، به‌ جای‌ قهرمان‌سازی‌، شخصیت‌پردازی‌ می‌شود، یعنی‌ آدم‌ها به‌ لحاظ‌ خصوصت‌ فردی‌شان‌ از یکدیگر بازشناخته‌ می‌شوند.

- آدم‌های‌ داستان‌ معمولاً از بین‌ آدم‌های‌ عادی‌ و واقعی‌ انتخاب‌ می‌شوند.

- مسألة‌ شخصیت‌پردازی‌ در داستان‌، سبب‌ می‌شود تا زبان‌ و گفتار اشخاص‌ داستان‌ متناسب‌ با شخصیت‌ و موقعیت‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ آنها باشد.

- زمان‌ و مکان‌ داستان‌ (حتی‌ در صورت‌ تخیلی‌ بودن‌) معین‌ و معلوم‌ است‌.

واژه‌ (

 

 

 

نویسندگان‌ ایرانی‌، در ابتدا شروع‌ به‌ نوشتن‌ رمان‌ کردند. این‌ رمان‌ها تحت‌ تأثیر سفرنامه‌ها و زندگی‌نامه‌ها و خاطرات‌ سیاسی‌ جدید و به‌ خصوص‌ ترجمه‌ رمان‌های‌ حادثه‌ای‌ و احساساتی‌ غربی‌ بود و در آن‌ها واپس‌ماندگی‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ جامعه‌ ایرانی‌، تشریح‌ شده‌ بود و در ضمن‌ انتقاد صریح‌ از اوضاع‌ و احوال‌، خصوصیتی‌ آموزشی‌ داشت‌. رمان‌های‌ آغازین‌ عبارت‌ بودند از

از نظر تاریخی‌ سه‌ دورة‌ مشخص‌ را می‌توان‌ از آغاز تا امروز برای‌ داستان‌نویسی‌ نوین‌ فارسی‌ برشمرد:

1. دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌

2. دورة‌ رشد و گسترش‌

3. دورة‌ ناهمگونی‌

 

1. دورة‌ آغازین‌ و تکوینی‌ از سال‌ 1301 شمسی‌ با مجموعه‌ داستان‌های‌ کوتاه‌

بعد از جنگ‌ جهانی‌ دوم‌، داستان‌نویسانی‌ چون‌

توجه‌ و علاقه‌ به‌ نثرپردازی‌ و شیوه‌ نگارش‌ داستان‌، یکی‌ از ویژگی‌های‌ داستان‌نویسان‌ بعد از شهریور 1320 است‌.

2. دوره‌ رشد و گسترش‌ داستان‌نویسی‌ فارسی‌ بعد از کودتای‌ 28 مرداد 1332 آغاز شد و تا انقلاب‌ 1357 ادامه‌ یافت‌. آزادی‌ نسبی‌ بعد از شهریور 1320 و ترجمة‌ آثار برگزیدة‌ نویسندگان‌ جهان‌ به‌ خصوص‌ داستان‌نویسان‌ روسی‌ و آمریکایی‌، داستان‌نویسی‌ فارسی‌ را متحول‌ کرد. این‌ تحول‌ چهرة‌ واقعی‌ خود را بعد از کودتای‌ سی‌ و دو نشان‌ داد. بعضی‌ از داستان‌نویسان‌ دورة‌ قبل‌، مثل‌

1. توجه‌ به‌ خصوصیت‌های‌ روانشناختی‌

2. توجه‌ به‌ اوضاع‌ و احوال‌ نابسامان‌ اجتماع‌ شهری‌

3. توجه‌ به‌ مسائل‌ روستایی‌ و ناحیه‌ای‌

البته‌ توسل‌ به‌ نماد و تمثیل‌ و اسطوره‌های‌ ملی‌ و مذهبی‌، خصوصیت‌ دیگری‌ است‌ که‌ بعدها به‌ این‌ سه‌ اضافه‌ شد. از معروف‌ترین‌ نویسندگانی‌ که‌ در داستان‌های‌ خود به‌ مسائل‌ روانشناختی‌ روی‌ آوردند،

3. دورة‌ ناهمگونی‌، این‌ دوره‌، از این‌ لحاظ‌ ناهمگون‌ نامیده‌ می‌شود که‌ جریان‌های‌ ادبی‌ گوناگونی‌ به‌ وجود آورد که‌ گاهی‌ به‌ کلی‌ از هم‌ متفاوت‌ بود و گاه‌ در برابر هم‌ قرار می‌گرفت‌ و همدیگر را نقض‌ می‌کرد. حوادث‌ و اتفاقات‌ سریع‌ و فاجعه‌باری‌ که‌ جامعه‌ ایرانی‌ بعد از انقلاب‌ تجربه‌ کرد، درونمایه‌های‌ داستان‌های‌ این‌ دوره‌ را تشکیل‌ می‌دهد. این‌ دوره‌ تعداد داستان‌نویسان‌ نسبت‌ به‌ دوره‌های‌ پیشین‌ افزونی‌ قابل‌ توجهی‌ یافت‌ و به‌ خصوص‌ تعداد داستان‌نویسان‌ زن‌ نسبت‌ به‌ گذشته‌ افزایش‌ بسیار پیدا کرد. تقریباً می‌توان‌ سه‌ گروه‌ از داستان‌نویسان‌ را از هم‌ متمایز کرد: گروه‌ نویسندگان‌ مکتبی‌ که‌ در آثارشان‌ متأثر از اسطوره‌ها و حدیث‌ها و تفسیرها و روایات‌ مذهبی‌ و نیز وقایع‌ سیاسی‌ روز هستند. گروه‌ مدرنیست‌ها که‌ در آثار خود از کیفیت‌های‌ افراطی‌ مدرنیستی‌ آثار معتبر جهان‌ الگوبرداری‌ می‌کنند و گروهی‌ نیز راه‌ اسلاف‌ نام‌آور ایرانی‌ و خارجی‌ خود را می‌روند و راه‌ مستقل‌ خود را جدا از افراط‌ و تفریط‌های‌ دو گروه‌ مذکور، در پیش‌ گرفته‌اند و اگر بخواهیم‌ از کیفیت‌ به‌ نسبت‌ باارزش‌ داستان‌های‌ این‌ دوره‌ صحبت‌ کنیم‌، بیشتر این‌ آثار تقریباً متعلق‌ به‌ این‌ گروه‌ سوم‌ است‌.

( از کتاب انواع نثر فارسی از دکتر منصور رستگار فسایی ا ز انتشارات سمت ص۳۱۹ به بعد )

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد