دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و سعدی

 

                    روز فردوسی بر همه ی فارسی گویان فرخنده باد

                                           

دکتر منصور رستگار فسایی

        

 

  فردوسى  و  سعدی

 

"به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد"

(فردوسى)

"خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطابخش پوزش‏پذیر"
(سعدى)

 

     از اوج شکوفایى طبع جوشان فردوسى، در سالهاى 370 تا 397 هجرى تا سالهاى بارآورى
شگفت‏انگیز ذوق سعدى، یعنى سالهاى 655 تا 691 هجرى، حدود سه قرن فاصله وجود دارد، و
از سال مرگ فردوسى، در حدود 414 هجرى تا زادروز سعدى در حدود 605 هجرى، بیش از
دو قرن مى‏گذرد، امّا این دو شاعر بزرگ سخن‏آفرین که از جمله سه تن پیمبران شعر فارسى
خوانده شده‏اند،(1) على‏رغم این فواصل زمانى و تفاوت خصلتهاى فردى و اجتماعى، گاهى چنان
از نظر برخى از وجوه تفکّر و نحوه بیان و بینشهاى اخلاقى، فلسفى، اجتماعى و هنر تصویرگرى،
جوشندگى طبع و واکنشهاى انسانى به هم نزدیکند، که حتّى یک لحظه فاصله را از یکدیگر
برنمى‏تابند، و گاهى آن چنان در برخى از زمینه‏هاى ذهنى و جهان‏بینى‏ها و برداشتهاى خاصّ از
مسائل  زندگى، از یکدیگر دور مى‏شوند، که گویى در دو سوى زمان بى‏کران ایستاده‏اند.

     در واقع مى‏توان این دو بزرگوار سترگ‏اندیش را نماد اشتراک و اختلاف انسانهاى عصرها و
قرون متفاوت دانست و مظهر تربیتها، نیازها و اهداف مختلف بشرى، دوستیها و دشمنیهاى
گوناگون آدمیان، مقاومتها و تسلیمهاى ایشان و بالاخره جهت‏گیریها و اثرپذیریهاى اجتماعى
شناخت. این دو، نمایانگر تشابهات و تناقضات فکرى و مادّى انسانند. به ظاهر دو پیام را
مى‏سرایند، امّا در واقع از "حقیقت" سخن مى‏رانند. از دو شیوه گوناگون بیانى سود مى‏برند، امّا
زبان پاک و روشن مشترک آنها، حرکت کمال‏جویى انسان را دنبال مى‏کند. جدا مى‏نمایند ولى با
همند و اگر چه در بعد تاریخى از هم دورند، در نگرانى به خاطر سرنوشت انسان و مسائل
اخلاقى و زندگى عملى کلّ جوامع انسانى، با هم شریکند و اگر چه راه‏حلهایى همسان در همه جا
و براى همه امور، ارائه نمى‏کنند؛ ولى در جستجوى خود، از ارائه آنچه چاره محسوب مى‏شود،
دریغ نمى‏کنند و با انسان بى‏زمان و از انسان بى‏مکان به زبان داستان کوتاه و بلند و با تلخى‏پند با
آیینه عبرت، با لطافت غزل و با خشونت حماسه، به نرمى و تندى سخن مى‏رانند.

     هر دو در طرح تجربه‏ها و یافته‏هاى عمر خویش مرد و مردانه‏اند، ولى از آنچه بر دیگران در
بى‏زمان و بى‏مکان هم گذشته است، غافل نیستند و از همین جاست که پیام این دو، از محمود
غزنوى
و سعد زنگى که زمان‏پذیر بودند، مى‏گذرد و به انسان بى‏زمان مى‏انجامد و به

جاودانگى مى‏رسد؛ زیرا اینان، نیازهاى انسان را مى‏شناسند و آن را بیان مى‏دارند، و تا بشر
زندگى مى‏کند، پیام آنان را و خود آنان را به خاطر مى‏آورد و به همین جهت است که این دو شاعر
دقیقا جاودانگى خود را از پیش درمى‏یابند:

 

«بناهاى آباد گردد خراب

 ز باران و از تابش آفتاب

 

پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 

نمیرم از این پس که من زنده‏ام

 که تخم سخن را پراکنده‏ام»

 

 

 

(فردوسى)

 

«هر کس به زمان خویش بودند

 من سعدى آخرالّزمانم»

 

 

 

(سعدى)

*   *   *

 

«من آن مرغ سخن گویم که در خاکم رود صورت

 هنوز آواز مى‏آید که سعدى در گلستانم»

 

 

 

(سعدى)

     این دو، انسان را، در پهنه بى‏زمانى مى‏بینند، فردوسى هزاره‏ها را درمى‏نوردد و انسان
اساطیرى
را مى‏یابد، و مى‏شناسد و مى‏شناساند و شگفتا که مسائل این انسان اساطیرى صرف‏نظر

از برخى جلوه‏هاى خاصّ آن، همانند است با آنچه سعدى در سفرها، از میان کتابها و با لمس
واقعیّتهاى زندگى اجتماعى انسان عصر خویش، بدان دست یافته است. نخستین، تفصیل را به
خدمت بیان مى‏گیرد و داستانهاى شگفت‏انگیز ایستادگى، شکست، رنج، پیروزى، امید و عشق
انسان را در مسیر بى‏پایان خورشیدى کلامش باز مى‏گوید و دیگرى، اختصار ناشى از شتابزدگى
عمرى گذران را در حکایت و غزل و با بیانى به درخشندگى برق، مطرح مى‏سازد، ولى از کلام هر
دو روشنگرى مى‏تراود و تاریخ چه زشت و چه زیبا و انسان چه خوب و چه بد و حقیقت چه با
صراحت و چه با ابهام جلوه مى‏کند، و راز و رمزها آشکار مى‏گردد؛ ولى هر دو رسالت بیان را
مى‏شناسند و خود را متعهد مى‏دانند و چهره‏هاى واقعى را مى‏شناسند. یکى دیو را در نمادى
توجیه‏گر، تصویرى از بدى و مردمان بد مى‏سازد و دیگرى تلخى حقیقت را در شیرین‏زبانى خود
مى‏پوشاند، تا اثربخشى کلام را بیشتر سازد:

 

«تو مر دیو را مردم بدشناس

 کسى کو ندارد ز یزدان سپاس

 

هر آن کو گذشت از ره مردمى

 ز دیوان شمر، مشمر از آدمى

 

خرد گر بر این گفته‏ها نگرود

 مگر نیک مغزش همى نشنود

 

گر آن پهلوانى بود زورمند

 به بازو ستبر و به بالا بلند

 

گوان خوان و اکوان دیو ش مخوان

 که بر پهلوانى، بگردد زبان»

 

 

 

(فردوسى 311/4)

 

«نگر تا چه گوید سخن گوى بلخ

 که باشد سخن گفتن راست، تلخ»

 

 

 

(فردوسى 3703/9)

 

«چو حق تلخ است با شیرین زبانى

 حکایت سر کنم آن سان که دانى»

 

 

 

(سعدى)

 

«خوى سعدى است نصیحت چه کند گر نکند

 مشک دارد نتواند که کند پنهانش»

 

 

 

*

 

«کلید گنج سعادت، نصیحت سعدى است

 اگر قبول کنى، گوى بردى از میدان»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«نه هر کس حق تواند گفت گستاخ

 سخن، ملکى است، سعدى را مسلم»

 

 

 

(سعدى)

 

«خَضَرى چو کلک سعدى همه روز در سیاحت

 نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهى»

 

«دى گفت سعدیا من از آن توام به طنز

 این عشوه دروغ دگر بار بنگرید»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«سعدى، اندازه ندارد که چه شیرین سخنى

 باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«هفت کشور نمى‏کنند امروز

 بى‏مقالات سعدى انجمنى»

 

 

 

(سعدى)

     فردوسى و سعدى را سوزى به سوى سخن مى‏کشاند، هر دو صاحب دردى و در نتیجه کلامى
براى گفتن‏اند:

فردوسى:

 

«فسانه کهن بود و منثور بود

 طبایع ز پیوند آن دور بود

 

نبردى به پیوند او کس گمان

 پر اندیشه گشت این دل شادمان»

 

 

 

*

 

«ز گفتار دهقان کنون داستان

 بپیوندم از گفته باستان

 

کهن گشته این داستانها ز من

 همى نو شود بر سر انجمن

 

اگر زندگانى بود دیر یاز

 بدین وین خرم بمانم دراز

 


از آن پس که پیمود پنجاه و هشت

 به سر بر فراوان شگفتى گذشت»

 

 

 

(523/3)

 

«همى خواهم از دادگر یک خداى

 که چندان بمانم به گیتى به جاى

 

که این نامه شهریاران پیش

 بپیوندم از خوب گفتار خویش

 

از آن پس تن نامور خاک راست

 سخن‏گوى جان معدن پاک راست»

 

 

 

(1494/6)

سعدى:

 

«سعدیا دیگر قلم پولاددار

 کاین سخن آتش به نى درمى‏زند»

 

 

 

*

 

«آتشکده است باطن سعدى ز سوز عشق

 سوزى که در دل است در اشعار بنگرید»

 

 

 

*

 

«در این معنى سخن باید که جز سعدى نیاراید

 که هرچ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل»

 

 

 

*

 

«سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدى

 پس چرا دود به سر مى‏رودش هر نفسى؟!»

 

 

 

*

 

«سعدیا شور عشق مى‏گوید

 سخنانت، نه طبع شیرین گوى

 

هر کسى را نباشد این گفتار

 عود ناسوخته ندارد بوى»

 

 

 

*

     گفتیم فردوسى و سعدى از سخن به عنوان وسیله‏اى سود مى‏برند که رسالت دارد، فردوسى در
پاسخ به نیاز عصر خویش این رسالت را در حماسه مى‏یابد و در روزگارى دیگر، سعدى رسالت
خویش را در شیوه زهد و طامات و پند و وجوه حکمت عملى و اخلاق اجتماعى مى‏شناسد. و

تفاوت این دو رسالت، خطّ تباین و تفاوت کار این دو شاعر را ترسیم مى‏کند. امّا در حقیقت این
دو به یارى زبانى شفّاف و روشن و فصیح در یک حلقه اتّصال ابدى به هم مى‏پیوندند. زبان سعدى
مکمّل زبان فردوسى است و زبان فردوسى زیربناى شفافیّت کلام سعدى، و زبان وسیله بیان
نتیجه‏گیریهاى مشترک آنان است. از موقعیت انسان و نتایج اعمال و رفتارهاى او. خواه انسان
عارف باشد، خواه انسان پهلوانى و اساطیرى و بدین وسیله جز حماسه و عرفان و تباینهاى بدیهى
و مسلّم این دو، شاهنامه و کلام سعدى را سرشار از پندها و نتیجه‏گیریهاى انسانى و محسوس از
وقایع و رویدادهاى جهان مى‏بینیم. و جابه‏جا پندهاى شاهنامه در همان اعتبار و ارزش و زیبایى
فکرى و لفظى قرار مى‏گیرد که شعرهاى حکمت‏آمیز سعدى قرار دارد، و به همان سان چون
سعدى سر به میدان حماسه مى‏کشد، چهره‏اى مشابه فردوسى مى‏یابد.

     بحث و اندیشه در تفاوتهاى اصولى و بنیادین منش فردوسى و سعدى در واقع جز بیان تفاوتها
و اشتراکهاى ادب حماسى و ادب غنایى و تفاوتهاى عصر زندگى آنها نیست.

     بطور کلّى از آنجا که دید حماسى کاملاً آفاقى[2] است(2) و دید غنایى کاملاً انفسى[3] است،
طبیعى است که جنبه‏هاى آفاقى بر کلام فردوسى تسلّط دارد. فردوسى تصویر شکل‏گیرى تمدّن
ایرانى را با همه مشکلات و دشواریها و جلوه‏هاى متفاوت آن در کلام خویش ارائه مى‏دهد، و
نتیجه‏گیریهاى یک دست و دور از تضادّ وى، رابطه‏اى تنگاتنگ با روحیّات قومى ایرانى دارد.
فردوسى اراده انسانى، پایمردى و ایستادگى را، رمز بقاى ارزش اجتماعى مى‏داند. به تقدیر و
رضا و هر چه پیش آید خوش آید، قانع نیست و پیکارهاى حماسى و رزم‏آوریهاى جان‏فشانانه
دلاوران شاهنامه‏اش، دلیل بر نپذیرفتن تسلیم و رضا است. فردوسى جز در نظرگاههاى فلسفى،
اختیار را انگیزه حرکت اجتماعى مى‏داند؛ به همین دلیل نظرگاههاى استوار، بلندپروازانه ولى
واقع‏بینانه‏اى را در برابر چشم مردمان مى‏گشاید و گوشه‏گیرى را نفى مى‏کند.

     میهن در تلقى او یک پدیده بى‏تردید اعتقادى است که در راه حفظ آن جان مى‏فشاند و جانها
را در گرو آن مى‏گذارد و همه چیز را به خاطر آن مى‏خواهد و از همین رو پاى‏بند وطن است. سفر
نمى‏کند و سى سال در گوشه خلوت به سرودن حماسه ملّى ایران مى‏پردازد و تنها مثنوى مى‏سراید
و فقط در این نوع شعر استادى مى‏نماید. مرد خداست و همه زندگى خود را در راه اعتقاد خویش
مى‏بازد و زبان پارسى و فرهنگ ایرانى را به طور جدى عامل بقاى میهن مى‏شناسد، و به همین
جهت کلام خود را زنده کننده سرزمین خویش مى‏داند.

     او بر ارزشهاى والاى فکرى انسانى، چه پیش و چه پس از دوره اسلامى تکیه مى‏کند و
زیربناى روابط اجتماعى را بر عدالت و داد، شایستگى و بایستگى خردمندانه، تجربه، مقاومت و
استوارى و مرد رنج و سختى بودن، مى‏شناسد و خدادانى و بیم از بدى و دروغ را عامل رشد
فرهنگ و پرهیز از راه و رسم اهریمنى مى‏داند.


     بسیارى از این تفکّرات در فرهنگ ذهنى فردوسى، معلول مقتضیات و عوامل اجتماعى
عصرى است که او در آن مى‏زیسته. عصرى که دوره شکل‏گیرى حکومتهاى ملّى ایرانى، رونق
اقتصادى و شکوفایى فرهنگ و دانش ایرانى است و به جان گرفتن زبان فارسى و آزادى عقاید و
اندیشه‏ها مى‏انجامد و ظهور ابن‏سیناها، فارابى‏ها، رودکیها و رازیها را سبب مى‏شود و اینان
زمینه‏هاى رشد تفکّر قومى خود را باز مى‏یابند و قیامهاى سیاسى و نظامى را که به استقلال ایران
انجامیده است، با پشتوانه فرهنگى و زیربناهاى فکرى، همراه مى‏سازند و در همه این موارد،
انسان، سازنده سرنوشت نیک و بد خویش، نقش‏آفرین صحنه حیات خویشتن است.

     در حالى‏که عصر سعدى چنین نیست؛ دورانى است برآشفته چون موى زنگى، شکستهاى
تاریخى، حمله مغول، بحران اقتصادى و اجتماعى و متلاشى شدن مراکز سیاسى و فرهنگى عصر،
یأس و فقر و نابسامانى و بى‏فرهنگى را توسعه داده است. معنى دوستى وطن را پس از جداسازى
حکومتهاى یکپارچه ملّى مورد تردید قرار داده، مقاومتها را شکسته و عصر حماسه‏ها را به پایان
آورده است.

     تصوّف پیش از آن‏که به عرفان واقعى دست یابد، رضا و قناعت و انزواجویى و ترک علایق
مادّى اجتماعى را در زندگى مادّى پیشه کرده است [و] در نتیجه زندگى، شکل رنگ باخته و
پدیده‏اى قابل تردید را به خود گرفته است. فساد اجتماعى در صورتهاى متضاد و ریاکارانه خود،
زندگى تمام طبقات جامعه را تحت تأثیر قرار داده و جبرى محتوم بر جامعه سایه گسترده است. و
در نتیجه شناخت چهره واقعى این عصر، حتا براى سعدى بزرگوار با آن بینش دقیق که از یک
استاد و حکیم اخلاق عملى انتظار مى‏رود، با چنان دشوارى و سر درگمى همراه است که گاهى
این مرد سفر، این جهان دیده پیر، این عارف رند، این زبان فصیح تفکّر قرن خویش، در چنبره
تضادهاى خاصّ در جهان‏بینى و شناخت مردم عصر روبرو مى‏شود و مرد تسلیم و رضا و سازش
مى‏گردد تا آنجا که گاهى به جد و گاهى به هزل و طنز رو مى‏آورد و از قصیده به غزل، از داستان به
قطعه، از نظم به نثر، از فارسى به عربى و لهجه شیرازى، از غنائیات به حماسه‏ها، و از حماسه به
مدح یا ذم و بالاخره به پند و اندرز رو مى‏آورد.

     او از فرهنگ اسلامى و ادبیّات عرب سرشار است و استادان بزرگ را دیده است و به حکیمى
متشرع و اخلاق‏گرایى بزرگ بدل شده، که در برابر کلاف سر در گم پدیده‏هاى اجتماعى مرموز و
هزار چهره عصر خویش، بطور موضعى، واکنش نشان مى‏دهد و چون به عرفان پناه مى‏جوید، راه
کمال را در دیدى وسیع بطور فردى دنبال مى‏کند و آن را رواج مى‏دهد؛ امّا همه جا تحت تأثیر
تفکر خود، خیرخواه انسان، مرشد راه و عریان کننده حقایق اجتماعى و فردى است و جنبه زهد و
وَرَع خود را از میان نقل آیه‏ها و حدیثها و سخنان بزرگان تفکّر و اندیشه انسانى بیان مى‏کند و راه
و رسم زندگى عارفان، وزیران، پادشاهان و گروههاى مختلف مردم را با آرزوهاى متفاوت و
متضاد بروز مى‏دهد و بیان عرفانیش بیش از آن‏که جنبه اصطلاحى و فنّى به خود گیرد، بیشتر در
قالب تمثیلها و حکایتهاى ملموس مطرح مى‏شود و عرفان را بدین ترتیب پدیده‏اى قابل دسترسى،
و سلوک را شیوه‏اى عملى براى رسیدن به حقیقت جلوه مى‏دهد و هدفش ساختن انسانى است
بى‏مرز و سرزمین که درگیر و دار شرایط و اوضاع و احوال اجتماعى، گذشت و میانه‏روى و
سازش و انعطاف‏پذیرى لازم را براى زنده ماندن و خوب زیستن داشته باشد. بنابراین حتا تسلیم
را که فردوسى هرگز آن را نمى‏پذیرد، قابل توجیه مى‏داند؛ زیرا انسانهایش انسانهاى معمولى
هستند، با همه شکنندگیهاى انسان خاکى:

 

«سست بازو به جهل مى‏فکند

 پنجه با مرد آهنین چنگال»

 

 

 

*

 

«جنگ و زورآورى مکن با مست

 پیش سر پنجه در بغل نه دست»

 

 

 

     حال آن‏که انسانهاى حماسه‏زاران فردوسى، انسانهاى نمونه و ممتازند. براى نام زندگى مى‏کنند
و از ننگ مى‏هراسند و زیستن در ننگ و سستى براى آنها از مرگ بدتر است، بنابراین ستم را
برنمى‏تابند، دروغ را حتا به مصلحت باور ندارند و جان بر کف، بر سر حقیقت ایستاده‏اند. رستم
را دریابیم در دو راهى انتخاب نام و ننگ در برابر اسفندیار:

 

«ز من هر چه خواهى تو فرمان کنم

 به دیدارت آرامش جان کنم

 

مگر بند، کز  بند عارى بود

 شکستى بود، زشت‏کارى بود

 

نبیند مرا زنده با بند کس

 که روشن روانم بر این است و بس»

 

 

 

(249/6)

و یا:

 

«به نام اربریزى مرا گفت خون

 به از زندگانى به ننگ اندرون»

 

 

 

(1154/5)

و یا:

 

«همان مرگ خوشتر به نام بلند

 از این زیستن با هراس و گزند»

 

 

 

(917/4)


و یا:

 

«جهانجوى اگر کشته آید به نام

 به از زنده، دشمن بر او شادکام»

 

 

 

(2491/8)

و یا:

 

«جز از نیکنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد»

 

 

 

(1805/6)

و یا:

 

«یکى داستان زد بر او پیلتن

 که هر کس که سر برکشد ز انجمن»

 

«هنر باید و گوهر نامدار

 خرد یار و فرهنگش آموزگار

 

چو این چار گوهر به جاى آورى

 به مردى جهان زیر پاى آورى»

 

 

 

(692/3)

و مقایسه شود با:

 

«خلاف رأى سلطان رأى جستن

 به خون خویش باشد دست شستن

 

اگر خود روز را گوید شب است این

 بباید گفتن آنک ماه و پروین»

 

 

 

*

(گلستان، باب اوّل)

 

«ناسزایى را که باشد بخت یار

 عاقلان تسلیم کردند اختیار

 

چون ندارى ناخن درنده تیز

 با ددان آن بِه که کم گیرى ستیز

 

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

 ساعد مسکین خود را رنجه کرد»

 

 

 

(گلستان)

     مى‏بینیم که انسانِ فردوسى و سعدى، هدفها و نیازهاى مختلفى دارند و وسیله‏هایى را که در
براى رسیدن به مقصود دارند، متفاوت است. اما چون نیک مى‏نگریم این انسانها در پهنه تفکر،
تعقل، تدبر به هم نزدیک مى‏شوند و در نتیجه فردوسى و سعدى را مى‏بینیم که در ارزیابى مسائل
حیاتى، یکسان لب به حکمت مى‏گشایند، اما همسان نتیجه نمى‏گیرند. بدین معنى که فردوسى به
یارى اعتقادات استوار اسلامى‏اش، حماسه دنیانگر و آفاقى را به همراه بسیارى از پدیده‏هاى
غنایى در خدمت هدایت انسان به سوى معنویت مطلوب قرار مى‏دهد، و سعدى اندیشه‏هاى غنایى
و حکمى را به کمک جلوه‏هایى فراوان از فرهنگ حماسى و اساطیرى ایران که نزدیکترین فاصله
را با روحیه‏هاى اجتماعى مخاطبانش دارد، وسیله‏اى براى راهنمایى مردم مى‏سازد، و از همین
جاست که کلام سعدى اشتراک و شباهت فراوانى با سخن فردوسى مى‏یابد. و طبیعى است که تقدم
زمانى فردوسى بر سعدى این اجازه را به ما مى‏دهد که گستاخى کرده، سهم تفکر و تأثیر کلام
فردوسى را بر سعدى در ابعاد گوناگون آن، باز نماییم. اگر چه برخى از این اشتراکها و شباهتها را
ملک انحصارى هیچ شاعرى نمى‏دانیم، و هدف ما از طرح این موارد آن نیست که سرانجام
بگوییم که سعدى تا چه؛ پایه از فردوسى مایه گرفته است، یا کدامیک از این دو در پهنه سخن
ارزشمندترند. چه این دو شاعر در آداب ما، کامل کنندگان مجموعه فرهنگ میهن ما هستند و این
فرهنگ بى‏حضور هر یک از این دو، ناقص خواهد بود.

     و بدین ترتیب قصد ما بیان اشتراک اهداف و عقاید سعدى و نشان دادن شیفتگى و علاقه او به
فرهنگ قومى خویش، و درآمیختن ارزشهاى عصر خود با معیارهاى روزگارى است که فردوسى
زبان آن بود و اگر سعدى چنین نمى‏کرد، در تاریخ جاودانه نمى‏شد و شعر سهل و ممتنع او زبان
ایرانیان نمى‏گشت و گلستان و غزلیات و بوستان او در کنار شاهنامه در دلهاى مردم ایران نفوذ
نمى‏یافت و شعر پارسى را به عنوان یک نیاز ارزشمند، در وحشت‏بارترین دوره‏هاى تاریخى و
مصیبت‏بارترین دم از عمر فارسى زبانان، به تسلاى خاطر شکسته این مردم نمى‏فرستاد. درست،
کارى که فردوسى در جواب نیاز مردم عصر خویش با سرودن شاهنامه انجام داده بود، و به گفته
دکتر صفا، سعدى شعر پارسى را به همان درجه از کمال و زیبایى و شیرینى مى‏رساند که فردوسى
رسانیده بود. اکنون براى آن‏که وجوه تمایز و تشابه این دو را در رابطه با زمان و مکان و فرهنگ
جامعه ایشان بهتر بشناسیم، لازم است تا به اختصار به زندگى و اندیشه‏هاى این دو شاعر نظرى
بیفکنیم:

     فردوسى، دهگانى است مسلمان و شیعه مذهب، با اعتقادى راسخ، که در برابر سلطان محمود،
مردانه از آن سخن مى‏راند و از نتایج نامطلوبى که خود از پیش در طرح آن مسئول است،
نمى‏هراسد. بنیانهاى تفکر سیاسى جسورانه فردوسى، در اوضاع و احوال خاص اجتماعى عصر
وى، روشن و صریح و غیر قابل گذشت است. او سرزمینى برومند و یکپارچه، آباد و نیرومند
مى‏خواهد و کلید دست‏یابى به این هدف را تقویت و ترویج و احیاء زبان مشترک این قوم یعنى
زبان پارسى مى‏داند و با سرودن شاهنامه، کمر به بنیان نهادن مى‏بندد. اساسى مى‏بندد در
جاودانگى زبان فارسى که بدان وسیله پاداش جاودانه شدن خود را [هم] دریافت مى‏دارد.

     سعدى نیز از خاندانى مسلمان که از عالمان دین بودند، برخاست و عقاید دینى استوار او در
سفر به بغداد و تحصیل در نظامیه آنجا و استفاده از محضر استادانى بزرگ چون ابوالفرج بن
جوزى دوم و شهاب‏الدین سهروردى (متوفى به سال 632)، و مشایخ بزرگ صوفیه، غنا و عمق
بیشترى یافت(3)، تا آنجا که کلام خود را به بیان زهد و پند و طامات مقید نکرد و بر محور
اندیشه‏هاى اسلامى، اصول تعلیمات اخلاقى خود را بیان داشت. اما تجربه‏هاى فراوان او در
سفرهاى مختلف، در او آزادگى وسعه صدرى را پدید آورده بود که فرمانبردار مطلق و پیرو هیچ
استاد و مرادى نگشت، اما همه آنان را سرچشمه‏هاى تمتع ذهن خویش مى‏شناخت:(4)

 

«در اقصاى عالم بگشتم بسى

 به سر بردم ایام با هر کسى

 

تمتع ز هر توشه‏اى یافتم

 ز هر خرمنى خوشه‏اى یافتم»

 

 

 

     و طبیعى است که از جمله این تمتعات، آشنایى سعدى با کلام فردوسى و تاثیرپذیرى او از
شاهنامه باشد، زیرا در قرن هفتم مانند قرون قبل و بعد، شاهنامه به عنوان یکى از درخشانترین
مظاهر اوج لفظ و معنى در ادب پارسى مورد توجه همه مردم بویژه شاعران و ادیبان بود، و براى
سعدى نیز، آشنایى با این اثر، از بدیهیات است. چنان‏که شباهتهاى بسیارى که از دیدگاه‏هاى
فراوان در مضامین و الفاظ سعدى با اندیشه‏ها و الفاظ فردوسى وجود دارد، مؤیّد این ادعاست.
بسیارى از مردم شعرهایى را از سعدى به خاطر مى‏آورند که نمونه‏اش را نیز در شاهنامه دیده‏اند و
این نه به دلیل تقلید سعدى از فردوسى است، بلکه نشان دهنده عمق آشنایى او با شاهنامه و
تفکرات مشترک این دو شاعر است:

فردوسى:

 

«ز ناپاک زاده مدارید امید

 که زنگى به شستن نگردد سپید»

 

 

 

سعدى:

 

«ملامت کن مرا هر چند خواهى

 که نتوان شستن از زنگى سیاهى»

 

 

 

فردوسى:

 

«از این پنج شش روى رغبت متاب

 شب و شاهد و شهد و شمع و شراب»

 

 

 

سعدى:

 

«شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینى

 غنیمت است دمى روى دوستان بینى»

 

 

 

فردوسى:

 

«که چون بچه شیر نر پرورى

 چو دندان کند تیز کیفر برى»

 

 

 

 


سعدى:

 

«یکى بچه گرگ مى‏پرورید

 چو پرورده شد خواجه را بردرید»

 

 

 

فردوسى:

 

«هر آن چیز کانت نیاید پسند

 تن دوست و دشمن بدان در مبند»

 

 

 

سعدى:

 

«هر چه بر نفس خویش نپسندى

 نیز بر نفس دیگران مپسند»

 

 

 

فردوسى:

 

«پزشکى که باشد به تن دردمند

 ز بیمار چون باز دارد گزند»

 

 

 

سعدى:

 

«طبیبى که خود باشد او زرد روى

 از او، داروى سرخ رویى مجوى»

 

 

 

فردوسى:

 

«از امروز کارى به فردا ممان

 که داند که فردا چه گردد زمان»

 

 

 

سعدى:

 

«کنون باید این مرغ را پاى بست

 نه آن دم که سر رشته بردت ز دست»

 

 

 

فردوسى:

 

«تو دانى که تاراج و خون ریختن

 چو بى‏گنه مردم آویختن

 

مهان سرافراز دارند شوم

 چه با شهر ایران چه با شهر روم»

 

 

 

سعدى:

 

«به مردى که ملک سراسر زمین

 نیرزد که یک قطره خون بر زمین»

 

 

 

فردوسى:

 

«درختى که تلخ است وى را سرشت

 گرش بر نشانى به باغ بهشت

 

سرانجام گوهر به کار آورد

 همان میوه تلخ بار آورد»

 

 

 

سعدى:

 

«مقدر است که از هر کسى چه فعل آید

 درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالو»

 

 

 

*

     و در این گفتار ما برآنیم تا از علاقه سعدى به فردوسى و شاهنامه و وجوه شباهت کلام شیخ
اجل سعدى شیراز با شاهنامه، در یازده مورد به شرح زیر سخن گوییم:


1 - اشاره‏هاى سعدى به فردوسى.

2 - اشاره‏هاى سعدى به شاهنامه و شاهنامه‏خوانى.

3 - استفاده سعدى از نام شخصیّتهاى حماسى و تاریخى موجود در شاهنامه.

4 - استفاده سعدى از اساطیر و داستانهاى پهلوانى و اساطیرى شاهنامه.

5 - استفاده سعدى از نام جنگ‏افزارها و صحنه‏پردازیهاى حماسى شاهنامه.

6 - استفاده سعدى از وزن حماسى شاهنامه.

7 - بیان حماسى سعدى با استفاده از وزنهایى جز وزن شاهنامه.

8 - باب پنجم بوستان و حماسه‏سرایى سعدى.

9 - نثرهاى حماسى سعدى.

10 - آشنایى سعدى با نصایح فردوسى در اندرزهاى بزرگمهر.

11 - تشبیهات و استعارات فردوسى‏وار سعدى.

 

1 - اشاره‏هاى سعدى به فردوسى:

     سعدى در جایى، به صراحت در بوستان خویش از فردوسى نام مى‏برد و بیتى را از او تضمین
مى‏کند، اما این ذکر با چنان احترام و ستایشى همراه است که بیانگر علاقه سعدى به این شاعر
بزرگ مى‏تواند باشد:

 

«چه خوش گفت فردوسى پاکزاد

 که رحمت بر آن تربت پاک باد

 

میازار مورى که دانه‏کش است

 که جان دارد و جان شیرین خوش است»

 

 

 

     که صرف‏نظر از آن‏که در همین یک بیت به بسیار خوش سخنى فردوسى، پاکزادى او و
درخواست رحمت براى خاک پاک او اشاره مى‏کند، نفس تضمین کردن بیتى از فردوسى، آن هم
به وسیله شاعرى که خود درباره خویش مى‏گوید:

 

«قیامت مى‏کنى سعدى بدین شیرین سخن گفتن

 مسلم نیست طوطى را در ایامت شکر خایى»

 

 

 

     نشان از شیفتگى سعدى به فردوسى مى‏دهد. زیرا سعدى در تمام آثار خویش تنها از دو شاعر
پارسى گونام مى‏برد: انورى و فردوسى و از این دو نیز فقط فردوسى را مى‏ستاید و در همین
جاست که بى‏مناسبت نمى‏نماید شعر انورى را نیز درباره فردوسى به خاطر آوریم که همچون
سعدى لب به ستایش فردوسى گشوده است:

 

«آفرین بر روان فردوسى

 آن همایون‏نژاد فرخنده

 

آن نه استاد بود و ما شاگرد

 آن خداوند بود و ما بنده»

 

 

 

     سعدى در موردى دیگر نیز به تعریض به فردوسى اشاره دارد و در باب پنجم بوستان
مى‏سراید:

 

«پراکنده‏گویى حدیثم شنید

 جز احسنت گفتن طریقى ندید

 

هم از خبث نوعى در او درج کرد

 که فریاد، ناچار خیزد ز درد

 

که فکرش بلیغ است ورایش بلند

 در این شیوه زهد و طامات و پند

 

نه در خشت و کوپال و گرز گران

 که این شیوه ختم است بر دیگران»

 

 

 

     که مسلم است سرآمد "دیگران" در این سخن شیخ، فردوسى پاکزاد است، زیرا در میان
حماسه‏سرایان پیش از سعدى، از دقیقى گرفته تا اسدى و نظامى، هیچ‏کدام مقام فردوسى را
نداشته‏اند که سعدى ختم حماسه‏سرایى را بدانان بشناسد. سعدى در جایى دیگر نیز اشاره‏اى
غیرمستقیم به فردوسى دارد:

 

«به نقل از اوستادان یاد دارم

 که شاهان عجم کیخسرو و جم

 

ز سوز سینه فریادخواهان

 چنان پرهیز کردندى که از سم»

 

 

 

که یادآور این بیتها، از شاهنامه است که:

 

«ترا ایزد این زور پیلان که داد

 برو بازو و چنگ و فرّخ‏نژاد

 

بدان داد تا دست فریاد خواه

 بگیرى بر آرى ز تاریک چاه»

 

 

 

(1102/4)

 

«نباید که خسبد کسى دردمند

 که آید مگر شاه را، زآن گزند

 

جهاندار باید که از دین و داد

 بود در جهان تا بود شاه، شاد

 

چو خسرو به فرهنگ دارد سپاه

 بر آساید از درد فریاد خواه»

 

 

 

     براى آن‏که مشاهده شود که لحن ستایش‏آمیز سعدى درباره فردوسى تا چه اندازه با لحن
مقلدان فردوسى متفاوت است، به چند مورد که اسدى و نظامى به نام فردوسى اشاره کرده‏اند،
توجه کنید:

اسدى:

 

«که فردوسى طوسى پاک مغز

 بدادست داد سخنهاى نغز

 

به شهنامه گیتى بیاراسته

 بدان نامه نام نکو خواسته»

 

 

 

(گرشاسپ‏نامه، ص 14)

 

«به شهنامه فردوسى نغز گوى

 که از پیش گویندگان برد گوى

 

بسى یاد رزم یلان کرده بود

 از این داستان یاد ناورده بود»

 

 

 

(همائى، ص 20)

نظامى:

 

«حکیمى (فردوسى) کاین حکایت شرح کرده است

 حدیث عشق از ایشان طرح کرده است»

 

 

 

(خسرو شیرین، ص 33)

 

«نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز

 که فرخ نیست گفتن گفته را باز»

 

 

 

*

 

«چابک اندیشه‏اى (فردوسى) رسیده نخست

 همه را نظم داده بود نخست»

 

 

 

(هفت پیکر، ص 16)

     که ملاحظه مى‏شود ستایش سعدى برتر و والاتر از همه سخنان دیگر مى‏نماید و عمق علاقه
شیخ را به پیر طوس، نشان مى‏دهد.

 

2 - اشاره‏هاى سعدى به شاهنامه‏خوانى:

     سعدى شاهنامه را کتاب شناخت گذشته و گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان مى‏داند و با
توجه به این‏که نام شاهنامه اسم خاص کتاب فردوسى است و تا عصر سعدى نیز کتاب دیگرى
بدین نام علم نشده بود و داستانهاى رستم و اسفندیار نیز به وسیله شاهنامه فردوسى شناسانده شده
بود، حتى وقتى سعدى از شهنامه‏ها نیز سخن مى‏گوید، باید مقصود کلامش شاهنامه فردوسى
باشد؛ بنابراین از فحواى سخن سعدى، شاهنامه یک دستور و راهنماى زندگى و تجسم نیک و بد
روزگاران است:

 

«این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسفندیار

 

تا بدانند این خداوندان ملک

 کز بسى خلق است دنیا یادگار»

 

 

 

(سعدى، مصفا، 705)

 

«ملکى بدین مسافت و حکمى بر این نسق

 ننوشته‏اند در همه شهنامه داستان»

 

 

 

(ص 720)

 

 

«نوشین روان کجا شد و دارا و یزدگرد

 گردان شاهنامه و خانان قیصران»

 

 

 

(ص 834)

     و گاهى از شاهنامه به صورت حدیث پادشاهان عجم و حکایت‏نامه ضحاک و جم یاد
مى‏کند:

 

«حدیث پادشاهان عجم را

 حکایت‏نامه ضحاک و جم را

 

بخواند هوشمند نیک فرجام

 نشاید کرد ضایع خیره ایام»

 

 

 

(ص 856)

     در مورد شاهنامه‏خوانى نیز، گلستان سعدى یکى از قدیمترین مدارکى است که نفوذ شاهنامه
را در قرن هفتم در مجالس خواص و عوام باز مى‏کند و تأثیر کلام فردوسى را در انفاس مردم
نشان مى‏دهد:

     «یکى را از ملوک عجم، حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و
اذیت آغاز کرده... بارى به مجلس او در کتاب شاهنامه همى خواندند در زوال مملکت ضحاک
و عهد فریدون، وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت
چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت آن چنان که شنیدى خلقى بر او به تعصب گرد آمدند و
تقویت کردند و پادشاهى یافت. گفت اى ملک چون گرد آمدن خلقى موجب پادشاهى است،
تومر خلق را پریشان چرا مى‏کنى؟

 

همان به که لشکر به جان پر ورى

 که سلطان به لشکر کند سرورى»

 

 

 

     (که وزن بیت اخیر نیز دقیقا ارائه سخن در فضاى حماسى شاهنامه است)

 

3 - استفاده سعدى از شخصیتهاى اساطیرى، حماسى و تاریخى مذکور در
شاهنامه:

     پهلوانان و اسطوره‏هاى مندرج در شاهنامه، انعکاس آرزوهاى دیرین مردم ایران و بیانگر
فراز و نشیبهاى تاریخ شگفت‏انگیز این ملت هستند. چه، هر یک از اساطیر، بنا به گفته کویاجى:
«سرگذشت تمامى یک قوم را در وجود یک تن از آن قوم تجسم مى‏بخشد.»(5) و سعدى نیز با
توجه به شاهنامه، مفاهیم اساطیرى و پهلوانى آن را درمى‏یابد و از آن سخن مى‏گوید؛ اما در واقع
سعدى این مفاهیم را در چند زمینه ویژه به کار مى‏گیرد:

الف: ذکر نام پادشاهان و شخصیتهاى اساطیرى و تاریخى با توجه به داستانهاى آنها در شاهنامه.


     بطور کلى این قبیل شخصیتها و داستانهایشان، جزئى از فرهنگ وسیع ذهنى سعدى و
معاصران او را تشکیل مى‏دهد، و سعدى نه تنها آنها را از خلال شاهنامه، بلکه از زبان مردم کوچه
و بازار و در سفرها و حضرهاى خویش شناخته است و در ناخودآگاه فردى و اجتماعى دوران
خویش، همه جا با این اسطوره‏ها و مضامین نیک و بد مربوط به آنها، آشنا شده و دریافته است که
استفاده از آنها با توجه به شناختى که توده مردم از آنها و داستانهایشان دارند، مى‏تواند تأثیر
بخشى کلام را افزون و نتیجه‏گیریهاى اجتماعى را تسهیل کند.

     بنابراین، از این مجموعه فرهنگى براى بیان مقاصد متفاوت و بیشتر آموزنده خویش در طرح
و نتیجه‏گیرى از گذشت زمان، شکل‏گیرى و زوال قدرتها، دادگرى و ستم، ایستادگى و مقاومت
انسانى، نیک و بد اعمال استفاده مى‏کند و مى‏کوشد تا گذشته را به دور از حب و بغض، بعنوان
واقعیاتى قابل بررسى و تعمق بشکافد و نتایج را به شکلى عریان و ملموس در اختیار خوانندگان
خویش قرار دهد. و بدین ترتیب است که به آنچه فردوسى در شاهنامه به عنوان اساطیر یا تاریخ
ارائه مى‏کند با دیدى متفاوت مى‏نگرد، زیرا آنچه را که فردوسى در داستانهایش به عنوان حقایق
مطرح مى‏سازد، سعدى به عنوان نتایج، مورد نظر قرار مى‏دهد و از آن آیینه عبرت مى‏سازد.

بنگرید به این مثالها:

 

1 - «حدیث پادشاهان عجم را

 حکایت‏نامه ضحاک و جم را

 

بخواند هوشمند نیک فرجام

 نشاید کرد ضایع خیره ایام

 

مگر کز خوى نیکان پند گیرند

 و ز انجام بدان عبرت پذیرند»

 

 

 

2 - «در سیرت اردشیر بابکان آمده است که: حکیم عرب را پرسیدند که روزى چه مایه طعام باید
خورد؟ گفت صد درم...این قدر ترا بر پاى همى دارد و هر چه بر این زیادت کنى تو حمّال آنى...»

3 - «اسکندر رومى را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتى که ملوک پیشین را خزائن و
عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است و ایشان را فتحى میسر نشده، گفتا به عون خداى
عزوجل هر مملکتى را که گرفتم رعیتش نیازردم...»

4 - «کسى مژده پیش انوشیروان عادل آورد، گفت: شنیدم که فلان دشمن ترا خداى عزوجل
برداشت؛ گفت: هیچ شنیدى که مرا گذاشت؟»

 

5 - «اگر بریان کند بهرام گورى

 نه چون پاى ملخ باشد ز مورى»

 

 

 

(52)

 

 

6 - «نبشته است بر گور بهرام گور

 که دست کرم به که بازوى زور»

 

 

 

(62)

 

7 - «به پرخاش جستن چو بهرام گور

 کمندى به کتفش بر، از خام گور»

 

 

 

(268)

 

8 - «نکو گفت بهرام شه با وزیر

 که دشوار با زیردستان، مگیر»

 

 

 

(259)

 

9 - «چو بهمن به زاولستان خواست شد

 چپ افکند آواز و از راست شد»

 

 

 

(197)

 

10 - «لب شیرینت ار شیرین بدیدى در سخن گفتن

 بر او شکرانه بودى گر بدادى ملک پرویزت»

 

(357)

 

11 - «بیا بگوى که پرویز از زمانه چه خورد

 برو بپرس که خسرو از این زمانه چه برد

 

گر او گرفت خزائن به دیگران بگذاشت

 ورین گرفت ممالک به دیگران بسپرد»

 

 

 

(815)

 

12 - «شنیدم که بگریست سلطان روم

 بر نیکمردى زاهل علوم

 

که پایا بم از دست دشمن نماند

 جز این قلعه و شهر با من نماند...»

 

 

 

(171)

 

13 - «کرادانى از خسروان عجم

 ز عهد فریدون و ضحاک و جم

 

که بر تخت و ملکش نیامد زوال

 نماند بجز ملک ایزد تعال»

 

 

 

(172)

 

14 - «چنین گفت شوریده‏اى در عجم

 به کسرى که اى وارث ملک جم

 

اگر ملک بر جم بپایید و بخت

 ترا کى میسر شدى تاج و تخت

 

اگر گنج قارون به دست آورى

 نماند مگر آنچه بخشى، برى»

 

 

 

(184)

 

15 - «فرو رفت جم را یکى نازنین

 کفن کرد چون کرمش ابریشمین

 

به دخمه درآمد پس از چند روز

 که بر وى بگرید به زارى و سوز

 

چو پوسیده دیدش حریر کفن

 به فکرت چنین گفت با خویشتن

 


من از کرم برکنده بودم به زور

 بکندند از او باز کرمان گور»

 

 

 

(323)

 

16 - «بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

 من دانم این حدیث که در چاه بیژنم»

 

 

 

(525)

 

17 - «به سعى اى آهنین دل مدتى بارى بکش کاهن

 به سعى آیینه گیتى نما و جام جم گردد»

 

(689)

 

18 - «گر به مثل جام جم است آدمى

 سنگ اجل بشکندش چون سفال»

 

 

 

(712)

 

19 - «به نقل از اوستادان یاد دارم

 که شاهان عجم کیخسرو و جم

 

ز سوز سینه فریادخواهان

 چنان پر هیز کردندى که از سم»

 

 

 

(715)

 

20 - «فریدون را سرآمد پادشاهى

 سلیمان را برفت از دست خاتم»

 

 

 

(715)

 

21 - «اگر ممالک روى زمین به دست آرى

  و ز آسمان بربایى کلاه جبارى

 

و گر خزاین قارون و ملک جم دارى

 نیرزد آن‏که وجودى ز خود بیازارى»

 

 

 

(839)

22 - «اول کسى که علم بر جامه کرد وانگشترى در دست، جمشید بود. گفتندش چرا به چپ دادى
و فضیلت راست، راست؟ گفت: راست را زینت راستى تمام است.»

(141)

 

23 - «شنیدم که داراى فرخ تبار

 ز لشکر جدا ماند روز شکار...

 

نگهبان مرعى بخندید و گفت

 نصیحت ز منعم نباید نهفت

 

نه تدبیر محمود وراى نکوست

 که دشمن نداند، شهنشه ز دوست»

 

 

 

(168)

 

24 - «شنیدم که جمشید فرخ سرشت

 به سرچشمه‏اى بر، به سنگى نوشت

 

بر این چشمه چون ما بسى دم زدند

 برفتند چون چشم برهم زدند

 

گرفتیم عالم به مردى و زور

 ولیکن نبردیم با خود به گور»

 

 

 

(168)

 

25 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند

 

تو هم دل مبند اى خداوند ملک

 چو کس را ندانى که جاوید ماند»

 

 

 

(819)

 

26 - «نگر تا نبینى ز ظلم شهى

 که از ظلم او سینه‏ها چاک بود

 

از ایرا که دیدیم از بد، بتر

 بسى اندرین عالم خاک بود

 

چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت، ضحاک بود»

 

 

 

(824)

 

27 - «وجود خلق بدل مى‏شود و گرنه‏زمین

 همان ولایت کیخسرو است و تور و قباد»

 

(751)

 

28 - «خبردارى از خسروان عجم

 که کردند بر زیردستان ستم؟

نه آن شوکت و پادشاهى بماند

 نه آن ظلم بر روستایى بماند

خطا بین که بر دست ظالم برفت

 جهان ماند و او با مظالم برفت»

 

(175)

 

29 - «مجنون رخ‏لیلى، چون قیس بنى‏عامر

 فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم»

 

(520)

 

30 - «شنیده‏اى 4که سکندر برفت تا ظلمات

 به چند محنت و خورد آن‏که خورد آب حیات»

 

(135)

 

31 - «سکندر که با شرقیان حرب داشت

  در خیمه گویند در غرب داشت»

 

 

 

(197)

 

32 - «سکندر که بر عالمى حکم داشت

 در آن‏دم که بگذشت و عالم گذاشت

 

میسّر نبودش کزو عالمى

 ستانند و مهلت دهندش دمى»

 

 

 

(326)

 

33 - «ترسم که به عاقبت بماند

 در چشم سکندر آب حیوان»

 

 

 

(542)

 

34 - «دلم گرد لب لعلت سکندر وار مى‏گردد

 نگویى کاخراى مسکین فراز آب حیوان آى»

 

 

 

(564)

 

 

35 - «فرمان بر خداى و نگهبان خلق باش

 این هر دو قرن اگر بگرفتى سکندرى»

 

 

 

(743)

 

36 - «جهان زیر پى چون سکندر بریدم

 چو یأجوج بگذشتم از سد سنگى»

 

 

 

(744)

 

37 - «به سکندر نه ملک ماند و نه مال

 به فریدون نه تاج ماند و نه تخت

 

پیش از آن کن حساب خود که ترا

 دیگرى در حساب گیرد سخت»

 

 

 

(808)

 

38 - «شنیدم که شاپور دم در کشید

 چو خسرو به رسمش قلم در کشید

 

چو شد حالش از بى‏نوایى تباه

 نبشت این حکایت به نزدیک شاه

 

چو بذل تو کردم جوانى خویش

 به هنگام پیرى مرانم ز خویش»

 

 

 

(158)

 

39 - «شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

 در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت

 

بر آن باش تا هرچه نیّت کنى

 نظر در صلاح رعیّت کنى»

 

 

 

(157)

 

40 - «غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم

 که کید سحر به ضحاک و سامرى آموخت»

 

 

 

(354)

 

41 - «گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت

 بیچاره فرو ماندم پیش لب ضحاکت»

 

 

 

(403)

 

42 - «لب خندان شیرین منطقش را

 نشاید گفت جز ضحاک جادو»

 

 

 

(557)

 

43 - «در شکنج سر زلف تو دریغا دل من

 که گرفتار دو مار است بدین ضحاکى»

 

 

 

(606)

 

44 - «روى تو، چه جاى سحر بابل

 موى تو، چه جاى مار ضحاک»

 

 

 

(639)

 

45 - «که ملک و دولت ضحاک بى‏گنه آزار

 نماند و تا به قیامت بر او بماند رقم»

 

 

 

(717)

 

 

46 - «چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت ضحاک بود»

 

 

 

(824)

 

47 - «چو شیرینى از من به در مى‏رود

 چو فرهادم آتش به سر مى‏رود»

 

 

 

(238)

 

48 - «فرهاد را از آن چه که شیرین ترش کند

 این را شکیب نیست گر آن را ملالت است»

 

 

 

(366)

 

49 - «گر فریدون شود به نعمت و ملک

 بى‏هنر را به هیچ کس مشمار»

 

 

 

(68)

 

50 - «کس این رسم و ترتیب و آیین ندید

 فریدون با آن شکوه این ندید»

 

 

 

(152)

 

51 - «هر آنک استعانت به درویش برد

 اگر بر فریدون زد، از پیش برد

 

52 - گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن»

 

 

 

(197)

 

53 - «گدا را کند یک درم سیم، سیر

 فریدون به ملک عجم، نیم سیر»

 

 

 

(280)

 

54 - «فریدون وزیرى پسندیده داشت

 که روشن دل و دوربین، دیده داشت»

 

 

 

(294)

 

55 - «فریدون را سرآمد پادشاهى

 سلیمان را برفت از دست خاتم»

 

 

 

(715)

 

56 - «که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است و روز رزم رستم»

 

 

 

(716)

 

57 - «به سکندر نه ملک ماند و نه مال

 به فریدون نه تاج ماند و نه تخت»

 

 

 

(808)

 

58 - «وجود خلق بدل مى‏شود و گرنه زمین

 همان ولایت کیخسرو است و قباد»

 

 

 

59 - «گروهى از حکما به حضرت کسرى در، به مصلحتى سخن همى گفتند و بزرگمهر که مهتر
ایشان بود خاموش؛ گفتند چرا با ما در این بحث سخن نگویى؟ گفت: چون ببینم که رأى شما بر
صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن، حکمت نباشد».

(37)

 

60 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند»

 

 

 

(819)

 

61 - «سپهر، تاج کیانى ز تارکش برداشت

 نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش»

 

 

 

(753)

62 - «بر تاج کیخسرو نبشته بود:

 

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز

 که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

 

چنان‏که دست به دست آمده است ملک به ما

 به دستهاى دگر همچنین بخواهد رفت»

 

 

 

(31)

 

63 - «شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

 گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا»

 

 

 

(678)

 

64 - «خداوند کشور خطر مى‏کند

 شب و روز ضایع به خمر و خمار

 

جهانبانى و تخت کیخسروى

 مقامى بزرگ است، کوچک مدار

 

که گر پاى طفلى برآید به سنگ

 خداى از تو پرسد به روزشمار»

 

 

 

(828)

 

65 - «قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت

 نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت»

 

(26)

66 - «وزراى نوشیروان، در مهمى از مصالح مملکت اندیشه همى کردند و هر یکى از ایشان
دگرگونه راى همى زدند و ملک همچنین تدبیرى اندیشه کرد، بوذرجمهر را راى ملک اختیار
آمد...»

 

67 - «شنیدم که در وقت نزع روان

 به هرمز چنین گفت نوشین روان

 

که خاطر نگه‏دار درویش باش

 نه دربند آسایش خویش باش»

 

 

 

(156)

 

68 - «بعد از هزار سال که نوشیروان بمرد

 گویند از او هنوز که بودست عادلى»

 

 

 

(745)

 

69 - «هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدى که بند فرمودى؟ گفت: دیدم مهابت من در دل
ایشان بى‏کران است، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را بکار
بستم که گفته‏اند:

 

«از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم

 و گر با چنو صد برآیى به جنگ»

 

 

 

(17)

 

70 - «نوشیروان کجا شد و دارا و یزدگرد

 گردان شاهنامه و خانان و قیصران»

 

 

 

(834)

 

     اما ناگفته نباید گذاشت که على‏رغم علاقه سعدى به پادشاهان نیک‏کهن در تصویرگرى
پادشاهان زمان خود، بى‏رحم و بى‏گذشت و بى‏پروا و جسور است و توقعات خود را از مقام
معنوى آنها با ارزشهاى اساطیرى مى‏سنجد. او در باب اول گلستان در سیرت پادشاهان، وظیفه
دشوار هدایت صاحبان قدرت را با همه ابعاد خطرآفرین آن بر عهده مى‏گیرد، و انواع ویژگیهاى
نیک و بد پادشاهان را با بى‏رحمى و منطق حکیمانه مورد تحلیل قرار مى‏دهد:

     «محمود سبکتکین را در خواب مى‏بینند که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده، مگر
چشمان او که همچنان در چشمخانه همى گردید و نظر مى‏کرد؛ سایر حکما از تأویل این فرو
ماندند؛ مگر درویشى که به جاى آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است،
ـ سعدى بلافاصله مى‏افزاید ـ:

 

«بس نامور به زیرزمین دفن کرده‏اند

 کز هستى‏اش به روى زمین بر نشان نماند

 

زنده است نام فرخ نوشین روان به خیر

 گر چه بسى گذشت که نوشین روان نماند»

 

 

 

(11)

 

     «ملوکى که مست قدرت و غرق در غرورند، اشتباه مى‏کنند. جهانجوى و جهانخوار و در عین
حال آزمند و حقیرند؛ زودرنج و بى‏رحم و قسى‏القلبند و دست تطاول به مال رعیت دراز مى‏کنند
(ص 16) و روى از پند ناصحان در هم مى‏کشند (16) و آسایش ضعیفان را برنمى‏تابند و در
نتیجه چون از درویشان دعاى خیر مى‏خواهند پاسخ مى‏شنوند:

     خدایا جانش بستان. گفت از بهر خداى این چه دعاست؟ گفت: این دعاى خیر است ترا و جمله
مسلمانان را.

 

به چه کار آیدت جهاندارى

 مردنت به که مردم آزارى»

 

 

 

(19)

 

     «و خواب آنها را از بیدارى و مرگ ایشان را از زندگانى بهتر مى‏شناسد:

 

ظالمى را خفته دیدم نیمروز

 گفتم این فتنه است خوابش برده به

 


و آن‏که خوابش بهتر از بیدارى است

 آن چنان بد زندگانى مرده به»

 

 

 

(19)

     سعدى ابعاد فاجعه قدرت فاسد را که از تجاوز به حریم مردم، چیدن سیبى از باغ رعیت و یا
گرفتن ذرّه نمکى از خوان مردم آغاز مى‏شود و به جهانخوارى مى‏انجامد، و پس از تسلط بر نیمى
از جهان، هنوز صاحب قدرت را نیم‏سیرى و عطش دست‏یابى بر همه عالم باقى است دنبال مى‏کند
و نشان مى‏دهد که چگونه بنیاد ظلم در جهان، اول اندکى بود. هر که آمد بر او مزیدى کرد، تا بدین
غایت رسید. (26) آنگاه داستانهایى را از خودخواهى این طبقه مطرح مى‏کند که خونخوارى و
خونریزى این گروه را آن چنان که فردوسى با تمثیل ضحاک مار دوش بیان مى‏کرد، باز مى‏گوید
و کل نظام و حاکمیت جامعه را مورد پرسشى حکیمانه قرار مى‏دهد:

     «یکى را از ملوک مرضى هایل بود؛ طایفه حکماى یونان متفق شدند که مر این درد را دارویى
نیست مگر زهره آدمى، به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردند؛ دهقان پسرى را یافتند بر
آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدر و مادرش را بخواند و به نعمت بى‏کران خشنود کرد و
قاضى فتوى داد که خون یکى از رعیت ریختن، سلامت پادشاه را روا باشد. پسر سر سوى آسمان
برآورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که: در این حالت چه جاى خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان
بر پدران و مادران باشد و دعوى پیش قاضى برند و داد از پادشاه خواهند، اکنون پدر و مادر به
علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضى به کشتن من فتوى داد و سلطان مصالح خویش اندر
هلاک من همى بیند، بجز خداى عزوجل پناهى نمى‏بینم؛

 

«پیش که برآورم ز دستت فریاد

 هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد»

 

(28)

     این برداشت کلّى سعدى از اخلاق سلاطین، اضمحلال قدرتهاى دربارى بزرگ پس از حمله
مغول، و جرأت بى‏مضایقه سعدى در بیانى که خود در وصف آن مى‏گوید:

 

«دلیر آمدى سعدیا در سخن

 چو تیغت به دست است فتحى بکن»

 

     سبب مى‏شود که سعدى بسراید:

 

«دوست دارم که همه عمر نصیحت گویم

 یا ملامت کنم و نشنود الا مسعود»

 

(698)

     به همین جهت مدایح سعدى با ترکیب تند ملامتها، پندها و طرح و بیان حقارتهاى انسان که به
طور مسلم پادشاهان را از آن گریزى نیست، همراه است و در نتیجه سعدى در مدح گشاینده بابى
تازه مى‏شود که با تفکرات عالمانه و جهان‏بینى واقع‏بینانه او هماهنگى دارد:

 

«چه حاجت که نه کرسى آسمان

 نهى زیر پاى قزل ارسلان

مگو پاى عزت بر افلاک نه

  بگو روى اخلاص بر خاک نه»

 

(154)

     که حمله‏اى است تند به ظهیر فاریابى و مدح او از قزل ارسلان که گفته بود:

 

«نه کرسى فلک نهد اندیشه زیر پاى

 تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند»

 

     از اینجاست که خود سعدى الگویى تازه از مدح بدست مى‏دهد و در برابر امیر انکیانو
مى‏سراید:

 

«بس بگردید و بگردد روزگار

 دل به دنیا در نبندد هوشیار

این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسنفدیار

تا بدانند این خداوندان ملک

 کزبسى خلق است دنیا یادگار

نام نیکو گر بماند ز آدمى

 به کز او ماند سراى زرنگار

چون خداوندت بزرگى داد و حکم

 خرده از خردان مسکین در گذار

عذر خواهان را خطاکارى ببخش

 زینهارى را به جان ده زینهار

منجنیق آه مظلومان به صبح

 سخت گیرد ظالمان را در حصار»

 

(706)

 

«دنیا نیرزد آن‏که پریشان کنى دلى

 زنهار بد مکن که نکردست عاقلى»

 

(744)

 

«به نوبتند ملوک اندرین سپنج‏سراى

 کنون که نوبت تست اى ملک به عدل گراى»

 

(732)

     در حالى‏که اگر عصر فردوسى را در قالب مدایح عنصرى و فرخى و عسجدى بسنجیم، مدح
پادشاهان وظیفه‏اى است رایج و نصیحت کردن آنها مستلزم تبعید به هندوستان، آنچنان که
مسعودى مروزى را افتاد و ذکر آن در تاریخ بیهقى آمده است:

     «امیررضى اللّه عنه به جشن مهرگان نشست و... و شعر را هیچ کس نفرمود و بر مسعودى رازى
خشم گرفت و فرمود تا او را به هندوستان فرستادند که گفتند که او قصیده‏اى گفته است و سلطان را
در آن قصیده نصیحتها کرده و در آن قصیده این دو بیت بود:

 

مخالفان تو موران بدند و مار شدند

 برآر زود ز موران مار گشته دمار


مده ز ما نشان زین بیش و روزگار مبر

 که اژدها شود ار روزگار یا بد، مار

 

     این مسکین، سخت نیکو نصیحتى کرد، هر چند فضول بود و شعرا را با ملوکان این نرسد...»

(ص 890، چاپ فیاض.)

ب ـ استفاده از نام پهلوانان و ناموران ایرانى و دلاوریها، عشقها و داستانهایشان:

 

«امروز قول سعدى شیرین نمى‏نماید

 چون داستان شیرین فردا سمر بباشد»

 

     سعدى پهلوانان و دلاوران ایرانى را که در شاهنامه و اساطیر ایرانى مورد بحث قرار گرفته‏اند،
خوب مى‏شناسد و به نیکى داستانهاى آنان را مى‏داند و در عین تمجید از ویژگیهاى قهرمانانه
آنها، از زندگى و اعمالشان نتایج خاص خود را در رابطه با مسائل اجتماعى و اخلاقى و حتا
عاشقانه مى‏گیرد و از این دسته شعرهاى سعدى است آنچه در ذیل مى‏آید:

 

1 - «به تدبیر رستم درآید به بند

 که اسفندیارش نجست از کمند»

 

 

 

(192)

 

2 - «این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسفندیار

 

تا بدانند این خداوند آن ملک

 کز بسى خلق است دنیا یادگار»

 

 

 

(705)

 

3 - «صد هزاران خیط یک تو را نباشد قوتى

 چون به هم بر تافتى اسفندیارش نگسلد»

 

 

 

(818)

 

4 - «ده شب آنجا ببودم به فرمان پیر

 چو بیژن به چاه بلادر، اسیر»

 

 

 

(314)

 

5 - «بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

 من دانم این حدیث که در چاه بیژنم»

 

 

 

(525)

 

6 - «رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

 یکبارگى جدا ز کلاه و کمر فتاد»

 

 

 

(410)

 

7 - «دانى که چه گفت زال با رستم گرد

 دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد»

 

 

 

(14)

 

8 - «چنان سایه گسترده بر عالمى

 که زالى نیندیشید از رستمى»

 

 

 

(152)

 

 

9 - «نه رستم چو پایان روزى بخورد

 شغاد از نهادش برآورد گرد؟»

 

 

 

(265)

 

10 - «من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب»

 

 

 

(268)

 

11 - «عنان باز پیچان نفس از حرام

 به مردى ز رستم گذشتند و سام»

 

 

 

(284)

 

12 - «یکى طفل بردارد از رخش بند

 نیاید به صد رستم اندر کمند»

 

 

 

(285)

 

13 - «سعدى نه حریف غم او بود و لیکن

 با رستم دستان بزند هر که، در افتاد»

 

 

 

(409)

 

14 - «گر آن ساعد که او دارد بدى با رستم دستان

 به یک ساعت بیفکندى اگر افراسیابستى»

 

(577)

 

15 - «که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است وروز رزم، رستم»

 

 

 

(715)

 

16 - «رستم به نیزه‏اى نکند هرگز آن مصاف

 با دشمنان خویش که زالى به مغزلى»

 

 

 

(745)

 

17 - «رستمى باید که پیشانى کند با دیو نفس

 گر بر او غالب شویم، افراسیاب افکنده‏ایم»

 

 

 

(794)

 

18 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند»

 

 

 

(819)

 

19 - «ور به نعمت شریک قارونى

 ور به قوت عدیل سهرابى»

 

 

 

(737)

 

20 - «گیتى بر او چو خون سیاووش نوحه کرد

 خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت»

 

 

 

(750)

 

21 - «جاى خنده است سخن گفتن شیرین پیشت

 کآب شیرین چو بخندى برود از شکرت»

 

(355)


 

22 - «لب شیرینت ار شیرین بدیدى در سخن گفتن

 بر او شکرانه بودى گر بدادى ملک پرویزت»

 

(357)

 

23 - «رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد

 آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است»

 

 

 

(368)

 

24 - «عقل، بارى خسروى مى‏کرد بر ملک وجود

 باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست»

 

(382)

 

25 - «احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش

 حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست»

 

(393)

 

26 - «خسرو آن است که در صورت او شیرین است

 در بهشت است که همخوابه حورالعین است»

 

(393)

 

27 - «فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

 دودش به سر درآمد و از پاى درفتاد»

 

 

 

(410)

 

28 - «مرا شکر منه و گل مریز در مجلس

 میان خسرو و شیرین، شکر نمى‏گنجد»

 

 

 

(411)

 

29 - «چو فرهاد از جهان بیرون به تلخى مى‏رود سعدى

 ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد»

 

(425)

 

30 - «مراد خسرو از شیرین کنارى بود و آغوشى

 محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن»

 

(548)

 

31 - «ریش فرهاد بهترک مى‏بود

 گرنه شیرین نمک پراکندى»

 

 

 

(582)

 


4 - استفاده از موجودات اساطیرى و اعتقادات اساطیرى:

 

«عذر سعدى ننهد هر که ترا نشناسد

 حال دیوانه نداند که ندیده است پرى»

 

 

 

(586)

 

«این چه وجود است نمى‏دانمت

 آدمى‏اى یا ملکى یا پرى؟»

 

 

 

(586)

     در اندیشه سعدى، شناخت اساطیر دینى ایرانیان چون اساطیر زردشتى و مانوى و مجموعه
باورهاى اجتماعى و اخلاقى این قوم همسنگ با بسیارى از یافته‏هاى فردوسى است و به همین
جهت اشاره به این گونه باورها، در جابه‏جاى کلام سعدى مشهود است:

الف ـ اشاره به کتابهاى دینى پیش از اسلام ایران:

 

1 - «گرالتفات خداوندیش بیاراید

 نگارخانه چینى و نقش ارتنگى است

 

2 - مهین برهمن را ستودم بلند

 که اى پیر تفسیر اوستا و زند»

 

 

 

(314)

 

3 - «فتادند گبران پازند خوان

 چو سگ در من از بهر آن استخوان»

 

 

 

(314)

 

4 - «به تقلید کافر شدم روز چند

 برهمن شدم در مقالات زند»

 

 

 

(315)

ب ـ اشاره به موجودات اساطیرى:

     1 - اژدرها: در صورتهاى تشبیهى و استعارى و یا به همان معناى اساطیرى:

 

1ـ1 ـ «گر چه کس بى‏اجل نخواهد مرد

 تو مرو در دهان اژدرها»

 

 

 

(76)

 

1ـ2 ـ «به صید هژبران پرخاش ساز

 کمند اژدهاى دهان کرده باز»

 

 

 

(267)

 

1ـ3 ـ «مردان قدم به صحبت یاران نهاده‏اند

 لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها»

 

 

 

(679)

 

1ـ4 ـ «مرگ آن‏که اژدهاى دمان است پیچ پیچ

 لیکن ترا چه غم که به خواب خوش اندرى»

 

 

 

(743)

 

 

1ـ5 ـ «عاشق که بر مشاهده دوست دست یافت

 در هر چه بعد از آن نگرد اژدهاى اوست»

 

 

 

(779)

(ورک. ثعبان در همین معنى در صفحات 250 و 844.)

     2 - پرى: در صورتهاى تشبیهى، استعارى و اعتقادات اساطیرى...

     مى‏دانیم که پریان در اوستا از جنس مؤنث جادوان هستند که به رهبرى اهریمن، مردمان را از
دین منحرف مى‏سازند. اینان در زمره سپاه اهریمن بر ضدّ زمین و آب و گیاه در کارند.گاهى به
شکل ستاره دنباله‏دار درمى‏آیند و با تیشتر فرشته باران مى‏ستیزند و زمانى با زیبایى و لطافت
خود، مردم را فریب مى‏دهند.

     این واژه را ـ اگر چه در ادبیات قبل از سعدى نیز مکرر بکار رفته ـ ، ولى سعدى آن را بیشتر از
دیگران به کار مى‏برد؛ از مثالهاى این موارد است:

 

2ـ1 ـ «بس آدمى که دیو به زشتى غلام اوست

 ور صورتش نماید زیباتر از پرى»

 

 

 

(742)

 

2ـ2ـ «عذر سعدى ننهد هر که ترا نشناسد

 حال دیوانه نداند که ندیده است پرى»

 

 

 

(586)

 

2ـ3 ـ «اى مرغ اگر پرى به سر کوى آن صنم

 پیغام دوستان برسانى بدان پرى»

 

 

 

(584)

 

2ـ4 ـ «حلقه‏اى گرد خویشتن بکشم

 تا نیاید درون پرده پرى»

 

 

 

(585)

 

2ـ5 ـ «گر تو پرى‏چهره نپوشى نقاب

 توبه صوفى به زیان آورى»

 

 

 

(586)

 

2ـ6 ـ «مه بر زمین نرفت و پرى دیده برنداشت

 تا ظن برم که روى تو ماهست یا پرى»

 

 

 

(588)

 

2ـ7 ـ «حور بهشت خوانمت، ماه تمام گویمت

 کآدمى‏اى ندیده‏ام چون تو پرى به دلبرى»

 

 

 

(588)

 

2ـ8 ـ «دانمت آستین چرا پیش جمال مى‏برى

 رسم بود کز آدمى روى نهان کند پرى»

 

 

 

(587)

 

2ـ9 ـ روزى آخر در میان مردم آى

 تا ببیند هر که مى‏بیند پرى»

 

 

 

(589)

 

2ـ10 ـ «ابرو که تو دارى اى پریزاد

 در صید چه حاجت کمانت»

 

 

 

(407)

 

2ـ11 ـ «تو پرى زاده ندانم ز کجا مى‏آیى

 کادمیزاده نباشد به چنین زیبایى»

 

 

 

(467)

 

2ـ12 ـ «پرى که در همه عالم به حسن موصوف است

 ز شرم چون تو پریزاد مى‏رود پنهان»

 

(725)

 

2ـ13 ـ «بر خاک چو من بى‏دل و دیوانه نشاندش

 اندر نظر هر که پرى‏وار برآمد»

 

(434)

     3 - دیو: هم به معنى متداول حماسى و هم به معنى شیطان و اهریمن، در کلام سعدى به کرات
به کار برده مى‏شود:

 

3ـ1 ـ «اگر به چشم ارادت نظر کنى در دیو

 فرشته‏ایت نماید به چشم کرّوبى»

 

(87 چاپ مصفا)

3ـ2 ـ «معلّم دوّمین را اخلاق مَلَکى دیدند و یک یک دیو شدند»

 

(110)

 

3ـ3 ـ «گر نشیند فرشته‏اى با دیو

 وحشت آموزد و خیانت و ریو»

 

 

 

(130)

 

3ـ4 ـ «شنید این سخن بخت برگشته دیو

 به زارى برآورد بانگ و غریو»

 

 

 

(164)

 

3ـ5 ـ «ندیدم چنین دیو زیر فلک

 که از وى گریزند چندین ملک»

 

 

 

(166)

 

 

 

3ـ6 ـ «کمر بسته دارد به فرمان دیو

 به گردون بر از دست جورش غریو»

 

 

 

(185)

 

3ـ7 ـ «اگر مار زاید زن باردار

 به از آدمیزاده دیوسار»

 

 

 

(186)

 

3ـ8 ـ «به دست تهى برنیاید امید

 به زر پر کنى چشم دیو سپید»

 

 

 

(202)

 

3ـ9 ـ «بد اندیش را جاه و فرصت مده

 عدو در چه و دیو در شیشه به»»

 

 

 

(221)

 

3ـ10ـ «که هامون و دریا و کوه و فلک

 پرى آدمیزاد و دیو و ملک»

 

 

 

(232)

 

3ـ11 ـ «شبى دیو خود را پرى چهره ساخت

 در آغوش آن مرد و بر وى بتاخت»

 

(235)

 

3ـ12ـ «و گر مرد لهوست و بازى و لاغ

 قویتر شود دیوش اندر دماغ»

 

(236)

 

3ـ13 ـ «که زنهار از این مکر و دستان وریو

 به جاى سلیمان نشستن چو دیو»

 

(261)

 

3ـ14 ـ «ولیکن چو ظلمت نداند ز نور

 چه دیدار دیوش، چه دیدار حور»

 

(275)

 

3ـ15 - «سخن دیو بنداست در چاه دل

 به بالاى کام و زبانش مهل

توان باز دادن ره نره دیو

 ولى باز نتوان گرفتن به ریو


تو دانى که چون دیو رفت از قفس

 نیاید به لاحول کس باز پس»

 

(285)

 

3ـ16 ـ «زلا حولم آن دیو هیکل بجست

 پرى پیکر اندر من آویخت دست»

 

(289)

 

3ـ17 ـ «ببرداز پریچهره زشت‏خوى

 زن دیو سیماى خوش طبع گوى»

 

(296)

 

3ـ18 ـ «مذمت کنندش که زرق است و ریو

 ز مردم چنان مى‏گریزد که دیو»

 

(301)

 

3ـ19 ـ «سعدى آن دیو نباشد که به افسون برود

 هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیى»

 

(565)

 

3ـ20 ـ «سنان دولت او دشمنان دولت و دین را

 چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را»

 

(682)

 

3ـ21 ـ «دیو با مردم نیامیزد مترس

 بل بترس از مردمان دیو سار»

 

(706)

 

3ـ22 ـ «مُهر فرمان ایزدى بر لب

 نفس در بند و دیو در زندان»

 

(721)

 

3ـ23 ـ «بس آدمى که دیو به زشتى غلام اوست

 ور صورتش نماید زیباتر از پرى»

 

(742)


     سعدى از انواع دیگر مفاهیم اساطیرى دیگرى نیز استفاده مى‏کند که به طور مختصر به ذکر نام
آنها اشاره مى‏شود:

1 - جادوان بابلص 665، 476چاپ مصفا

2 - جادو فریبص 873چاپ مصفا

3 - جادوى ارمنىص 859چاپ مصفا

4 - جادوى عابدفریبص 345چاپ مصفا

5 - چشم جادوص 545چاپ مصفا

6 - جام گیتى‏نماىص 301چاپ مصفا

7 - جم مرتبهص 873چاپ مصفا

8 - چاه بابلص 374چاپ مصفا

9 - چشم بندص 634چاپ مصفا

10 - چشم‏بندانص 543چاپ مصفا

11 - چشم‏بندىص 511چاپ مصفا

12 - حرز به بازوى کس بستنص 624چاپ مصفا

13 - خون سیاوشص 750چاپ مصفا

14 - خون سیاوشانص 750، 747چاپ مصفا

15 - رویین تنص 651چاپ مصفا

16 - رویین تنص 705چاپ مصفا

17 - زندان چاه بابلص 474چاپ مصفا

18 - دیو سیماص 296چاپ مصفا

19 - زهره جبینص 873چاپ مصفا

20 - ساحر چشمص 432چاپ مصفا

21 - سحر بابلص 555، 639، 759چاپ مصفا

22 - سحر سامرىص 743چاپ مصفا

23 - سحر کردنص 549چاپ مصفا

24 - سحر هاروت بابلىص 446چاپ مصفا

25 - سد سکندرص 496 چاپ مصفا


26 - سد یأجوجص 153چاپ مصفا

27 - سیمرغص 794چاپ مصفا

28 - ضحاک جادوص 557چاپ مصفا

29 - طلسم جادوص 349چاپ مصفا

30 - طوفان نوحص 762چاپ مصفا

31 - ظلمات اسکندرص 95، 135چاپ مصفا

32 - فال گرفتنص 648چاپ مصفا

33 - فال میمونص 379چاپ مصفا

34 - فتنه آخرالزمانص 614، 665چاپ مصفا

35 - فتنه سامرىص 453چاپ مصفا

36 - کوه کنى فرهادص 423، 431چاپ مصفا

37 - فریب چشم‏بندانص 543چاپ مصفا

38 - قارونص 281چاپ مصفا

39 - گاو سامرىص 584چاپ مصفا

40 - مار ضحاکص 464چاپ مصفا

41 - مردم دیوسارص 706چاپ مصفا

42 - مرغ سلیمانص 341چاپ مصفا

43 - ملک جمص 184، 839چاپ مصفا

44 - ملک سلیمانص 692، 781، 848چاپ مصفا

45 - مهر گیاهص 344، 641چاپ مصفا

46 - نگین سلیمانص 817چاپ مصفا

47 - رسم نان و نمکص 200چاپ مصفا

48 - نوشدارو...ص 977چاپ مصفا

 

 

 

 


5 - استفاده از فضاى حماسى، نام و اوصاف جنگ افزارها:

     والایى پیام عارفانه وانسان دوستانه سعدى و شهرت او در غزل‏سرایى لطیف و شورانگیزش،
سبب شده است که پیام سعدى پیام محبت و مهربانى، گذشت و رضا، ورع و زیبایى باشد و طبیعى
است که سعدى را سرجنگ نباشد. اما در آن دم که سعدى تیغ زبان را بر میکشد، و از در چالش و
ستیز در مى آید و از زبان خواجه یا یکى از شخصیتهاى داستانهاى کوتاهش سخن از پیکار و نبرد
مى‏گوید، چنان فضاى مناسب این تفکر را ایجاد مى‏کند که همه کلام در خدمت مقصود وى رنگ
تجانس و هماهنگى حماسى به خود مى‏گیرد. و از همین جاست که اصطلاحات جنگ و نبرد چون
چالش کردن، زور مردى نمودن، ترک سر گفتنِ سرافشاندن و سلاح ساختن، سلاحدارى کردن و
عنان پیچیدن، نمایش خروج سعدى را از حوزه غناییات و ورودش را به پهنه رزم و حماسه نشان
مى‏دهند. پس از آن با به خدمت گرفتن عوامل خاص ایجاد فضاى حماسى، سخنانى مى‏سراید که
مردى از آن مى‏زاید و بویژه در آن دسته شعرهایى که بر وزن شاهنامه سروده شده است، انسان را
به دنیاى شاهنامه مى‏کشاند و برخى از ابیات وى براستى یادآور ابیات شاهنامه و گاهى قابل اشتباه
با آن مى‏گردد:

 

«بیار آنچه دارى زمردى وزور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور»

 

(116، مصفا)

 

«بسیج سخن گفتن آنگاه کن

 که دانى که در کار گیرد سخن»

 

ــــــــــــــــــــــــــ

 

«نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

     سعدى گاهى صرف نظر از صحنه پردازیهاى حماسى که در منظومه‏اى چون بوستان مى‏آراید،
در گلستان نیز مجالى مى‏یابد که نمونه‏اى از نثرهاى حماسى را ارائه کند که به موقع از آن سخن
خواهیم گفت. سعدى در بیان مقاصد گوناگون حماسى، غنایى و حکمى خود هرگز در نمى‏ماند و
متناسب‏ترین جامه‏ها را بر تن مفاهیم مورد نظر خویش مى‏آراید. از این رو با بکار بردن مجموعه
عوامل زبانى، هنرمندیهاى معنوى، رعایت اصول و قواعد حاکم بر ادب، کلامش را مظهر سخن
فصیح و بلیغ  و مناسب با اقتضاى حال و مقام مى سازد و در بیان حماسى خود نیز از مجموعه
عواملى که لازمه جنگاوریها و دلاوریهاست سود مى‏جوید.

     از همین جاست که جنگ افزارها هم در بیان حماسى و هم در کلام غنایى سعدى جایگاهى
ممتاز مى‏یابند، و سعدى نه تنها از نام فارسى بسیارى سلاحها و لوازم نبرد و اصطلاحات رزمى که
فردوسى بکار برده است، استفاده مى کند؛ بلکه نام عربى برخى از جنگ‏افزارها را نیز بر آن
مجموعه مى‏افزاید. نامهایى که از این دست در کلام فردوسى و سعدى به اشتراک بکار رفته است
به شرح زیر مى باشد: بر گستوان، بیلک، بلارک، پیکان، تیر، تیر خدنگ، تبرزین، ترکش، تیغ،
جوشن، فولاد، خایسک، خشت، خفتان، خنجر، دراى، دهل، زوبین، زین، سنان، سوفار، شمشیر،
طبل، فتراک، کارد، کلاه، کمان، کمر، کمند، کوپال، کوس.

     اما واژه‏هایى که سعدى علاوه بر آنچه در بالا بدان اشاره شد، بکار مى‏برد، عبارتنداز: بیل،
پرچم، تارک سنان، رماح، ساطور، سپر جفت، سکین، سلاسل، سهام، سیف، غاشیه، قبضه تیر،
تیغ، قوس، کلاه تترى، کمان‏چیان، گوش‏کمان، نشّاب. و بدین ترتیب کلام سعدى باترکیبات غنى
حماسى فراوان همراه مى شود:

 

«پسر چاوشان دید و تیغ و تبر

 قباهاى اطلس کمرهاى زر

یلان کماندار نخجیرزن

 غلامان  ترکش کش تیرزن

یکى در برش پرنیانى قباه

 یکى بر سرش خسروانى کلاه»

 

233

     به علاوه سعدى در حوزه ترکیبات نیز این قبیل اصطلاحات را در بسیارى از مضمونهاى
غنایى بکار مى گیرد که نمونه را به مشتى از خروار اکتفا مى کنیم:

1 - آب تیغ اجل:

 

«به آب تیغ اجل تشنه است مرغ دلم

 که نیم کشته به خون چند بار برگردد»

 

(411)

2 - آهوى کمند زلف خوبان:

 

«آهوى کمند زلف خوبان

 خود را به هلاک مى‏سپارد»

 

(631)

3 - آهوى سر در کمند:

 

«چنان در قید مهرت پاى‏بندم

 که گویى آهوى سر در کمندم»

 

(508)

4 - کمند نظر:

 

«او را خود التفات نبودش به صید من

 من خویشتن اسیر کمند نظر شدم»


 

(508)

5 - سخت کمان:

 

«باور از بخت ندارم که به صلح از در من

 آن بت سنگدل سخت‏کمان باز آمد»

 

(434)

6 - به تیر بازگشتن:

 

«هر که طلبکار تست روى نتابد ز تیغ

 وان که هوادار تست بازنگردد به تیر»

 

(477)

7 - به تیر کس در افتادن:

 

«هر که بیفتاد به تیرت نخاست

 وان که درآمد به کمندت نخست»

 

(357)

8 - بر سرِ پیکان رفتن:

 

«هر که دانست که منزلگه مقصود کجاست

 مدعى باشد اگر بر سر پیکان نرود»

 

(458)

9 - به رکاب کس رفتن:

 

«من بیچاره گردن به کمند

 چه کنم گر به رکابش نروم»

 

(532)

10 - به سنان دوختن:

 

«گوبه سنانم بدوز یا به خدنگم بزن

 گر به شکار آمدست دولت نخجیر او»

 

(588)

11 - سپر انداختن:

 

«چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن

 چون نتواند که سر درکشد از تیر او»

 

(588)

12 - اژدهاى کمند:

 

«به صید نهنگان گردن فراز

 کمند اژدهاى دهان کرده باز»

 

(267)

13 - خدنگ غمزه:

 

«خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کى

 سپر انداخت عقل از دست ناوکهاى خونریزت»

 

(267)


14 - تیر و کمان آمدن:

 

«چشم رغبت که به دیدار کسى کردى باز

 باز بر هم منه ارتیر و کمان مى‏آید»

 

(468)

 

15 - «حاش لله که من از تیر بگردانم روى

 گر بدانم که از آن دست و کمان مى‏آید»

 

(468)

     بدین سان، این دسته از واژگان حماسى، پیکره اصلى غزل و بسیارى از مضامین غنایى و
عاشقانه سعدى را مى‏سازد و مى‏آراید. به مجموعه زیر که تصاویر و ترکیبات ساخته شده سعدى
با نام جنگ‏افزارهاست توجّه کنید:

1 - آهخته خنجر:

 

«در صحبت رفیق بدآموز همچنان

 کاندر کمند دشمن آهخته خنجرى»

 

(742 مصفا)

2 - آهوى سر در کمند:

 

«چنان در قید مهرت پاى‏بندم

 که گویى آهوى سر در کمندم»

 

(508)

3 - آهوى کمند زلف خوبان:

 

«آهوى کمند زلف خوبان

 خود را به هلاک مى‏سپارد»

 

(631)

4 - ابروى زنگارین کمان:

 

«ز ابروى زنگارین کمان گر پرده‏بردارى عیان

 ناقوس باشد در جهان دیگر نبیند مشترى»

 

(584)

5 - بت سخت کمان:

 

«باور از بخت ندارم که به صلح از در من

 آن بت سنگدل سخت کمان باز آمد»

 

(434)

6 - بر سر پیکان رفتن:

 

«هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست

 مدعى باشد اگر بر سر پیکان نرود»

 

(458)

 


7 - به کمند کس درآمدن:

 

«هر که بیفتاد به تیرت نخاست

 وان که درآمد به کمندت نجست»

 

(357)

8 - بلاى تیر نظر:

 

«زینهار از بلاى تیر نظر

 که چو رفت از کمان نیاید باز»

 

(479)

9 - پنجه کمان‏کش:

 

«آن پنجه کمان‏کش و انگشت خوشنویس

 هر بندى اوفتاده به جایى و مفصلى»

 

(744)

10 - پیکان آه:

 

«هان اى نهاده تیر جفا در کمان حکم

 اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین

گر تیرتو ز جوشن فولاد بگذرد

 پیکان آه بگذرد از کوه آهنین»

 

(836)

11 - پیکان غمزه:

 

«هر دم کمند زلفت، صیدى دگر بگیرد

 پیکان غمزه در دل ز ابروى چون کمان است»

 

(407)

12 - تاج کیانى:

 

«سپهر تاج کیانى ز تارکش برداشت

 نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش»

 

(753)

13 - تخت کیانى:

 

«که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است و روز رزم رستم»

 

(716)

14 - ترکش کش:

 

«یلان کماندار نخجیرزن

 غلامان ترکش کش تیرزن»

 

(223)

 

 


15 - ترک تیرانداز:

 

«چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک مى‏زنند

 یا رب که دادست این کمان، آن ترک تیرانداز را»

 

(346)

16 - ترک زره‏موى:

 

«شد سپر از دست عقل تا زکمین عتاب

 تیغ جفا برکشید ترک زره موى من»

 

(554)

17 - تیر آه:

 

«اگر چه غالبى از دشمن ضعیف بترس

 که تیر آه سحر، بر نشانه مى‏آید»

 

(826)

18 - تیر آه زهرآلود822چاپ مصفا

19 - تیرآه سحر 826چاپ مصفا

20 - تیراز شست رفتن358چاپ مصفا

21 - تیر از کمان رفتن751چاپ مصفا

22 - تیر امان 349چاپ مصفا

23 - تیرانداز123، 479چاپ مصفا

24 - تیرباران412، 426، 47، 487، 543چاپ مصفا

25 - تیرباران عشق424چاپ مصفا

26 - تیرباران قضا552چاپ مصفا

27 - تیربرقفاداشتن456چاپ مصفا

28 - تیر بلا254، 295، 410، 412، 422، 513، 569چاپ مصفا

29 - تیر جفا466، 487چاپ مصفا

30 - تیر جوشن‏خاى733چاپ مصفا

31 - تیر چرخ 453چاپ مصفا

32 - تیر چرخ پرتابى737چاپ مصفا

33 - تیر چشم خوبان 426چاپ مصفا

34 - تیر چشم مست638چاپ مصفا

35 - تیر حادثه696چاپ مصفا


36 - تیر در کمان داشتن425چاپ مصفا

37 - تیر در کمان نهادن836چاپ مصفا

38 - تیرزن233، 280چاپ مصفا

39 - تیر طعنه563چاپ مصفا

40 - تیر عشق399، 456، 485چاپ مصفا

41 - تیر غم420چاپ مصفا

42 - تیر غمزه349، 444، 588، 695چاپ مصفا

43 - تیر غمزه جادو682چاپ مصفا

44 - تیر غم عشق572چاپ مصفا

45 - تیر فراق560چاپ مصفا

46 - تیر قد873چاپ مصفا

47 - تیر قضا268، 427چاپ مصفا

48 - تیر مژه398، 623چاپ مصفا

49 - تیر مژگان447چاپ مصفا

50 - تیر ملامت403، 621چاپ مصفا

51 - تیر نظر345، 47، 872چاپ مصفا

52 - تیر نظر520چاپ مصفا

53 - تیر وهم726چاپ مصفا

54 - تیغ اجل411چاپ مصفا

55 - تیغ از نیام برآوردن361چاپ مصفا

56 - تیغ افراشتن578چاپ مصفا

57 - تیغ با کس کشیدن524چاپ مصفا

58 - تیغ برآختن547چاپ مصفا

59 - تیغ بر خود زدن278چاپ مصفا

60 - تیغ بر سر داشتن445چاپ مصفا

61 - تیغ برگرفتن402چاپ مصفا

62 - تیغ بر وجود کس نهادن474چاپ مصفا


63 - تیغ بلا816چاپ مصفا

64 - تیغ بیزارى594چاپ مصفا

65 - تیغ تعنت500چاپ مصفا

66 - تیغ جفا472، 554چاپ مصفا

67 - تیغ حادثه719چاپ مصفا

68 - تیغ از نیام داشتن596چاپ مصفا

69 - تیغ زبان265چاپ مصفا

70 - تیغ زدن612چاپ مصفا

71 - تیغ زن197، 322چاپ مصفا

72 - تیغ زهرآلود453چاپ مصفا

73 - تیغ ستم689چاپ مصفا

74 - تیغ سخنورى743چاپ مصفا

75 - تیغ غمزه398چاپ مصفا

76 - تیغ غمزه خونخوار402، 612چاپ مصفا

77 - تیغ غمزه خونخوار خیره‏کش470چاپ مصفا

78 - تیغ غمزه مسلول497چاپ مصفا

79 - تیغ فراق666چاپ مصفا

80 - تیغ قهر425، 678چاپ مصفا

81 - تیغ قهر اجل268چاپ مصفا

82 - تیغ کشیدن800چاپ مصفا

83 - تیغ مرگ387چاپ مصفا

84 - تیغ نظر410چاپ مصفا

85 - تیغ هجر513، 548چاپ مصفا

86 - تیغ هندى495، 596، 755چاپ مصفا

87 - جان سپر کردن346، 487چاپ مصفا

88 - چشم کس به تیر دوختن478چاپ مصفا

89 - چنگ به فتراک کس آویختن329چاپ مصفا


90 - چوبک زن310چاپ مصفا

91 - حکم‏انداز80چاپ مصفا

92 - خانه زین682چاپ مصفا

93 - خدنگ تیر جفا466چاپ مصفا

94 - خدنگ درد فراق753چاپ مصفا

95 - خدنگ غمزه357، 666چاپ مصفا

96 - خدنگ غمزه خوبان442، 572چاپ مصفا

97 - خدنگ قضا270چاپ مصفا

98 - خدنگ نهان انداختن357چاپ مصفا

99 - خسته تیر فراق666چاپ مصفا

100 - خطا رفتن تیر456چاپ مصفا

101 - خفتان256چاپ مصفا

102 - خم زلف چون کمند484چاپ مصفا

103 - خنجر زدن444چاپ مصفا

104 - در کمند کسى پیچیدن356چاپ مصفا

105 - دزدى بى‏تیر و کمان820چاپ مصفا

106 - دست از فتراک کس برداشتن639چاپ مصفا

107 - دست به تیغ بردن483چاپ مصفا

108 - دست به شمشیر بردن429چاپ مصفا

109 - روز تیرباران413، 426، 545چاپ مصفا

110 - زخم شمشیر اجل595چاپ مصفا

111 - زخم شمشیر غم458چاپ مصفا

112 - سپر از کس افکندن524چاپ مصفا

113 - سپر انداختن357، 373، 472چاپ مصفا

114 - سپر انداختن پیش کسى530چاپ مصفا

115 - سپر باز115چاپ مصفا

116 - سپر بر روى آب افکندن794چاپ مصفا


117 - سپر بلا بودن426چاپ مصفا

118 - سپر در روى کشیدن565چاپ مصفا

119 - سپر در سپر بافتن267چاپ مصفا

120 - سپر صبر560چاپ مصفا

121 - سپر گرفتن442چاپ مصفا

122 - سپر گشتن جان پیش ناوک هجر399چاپ مصفا

123 - سخت کمان352، 384، 1140چاپ مصفا

124 - سخت کمان سست پیمان352، 542چاپ مصفا

125 - سر در کمند کسى داشتن488چاپ مصفا

126 - سر به تیر برداشتن285چاپ مصفا

127 - سر و بالاى کمان ابرو348چاپ مصفا

128 - شمشیر آبدار728چاپ مصفا

129 - شمشیر اجل995چاپ مصفا

130 - شمشیر اختیار591چاپ مصفا

131 - شمشیر برآوردن530چاپ مصفا

132 - شمشیر برداشتن572چاپ مصفا

133 - شمشیر بر کس آختن396چاپ مصفا

134 - شمشیر بر سر مردم کشیدن     402چاپ مصفا

135 - شمشیر بر کس کشیدن178چاپ مصفا

136 - شمشیر برگرفتن530چاپ مصفا

137 - شمشیر بلا468چاپ مصفا

138 - شمشیر تیز706چاپ مصفا

139 - شمشیر جفا498، 542، 561چاپ مصفا

140 - شمشیر زدن157، 176، 194چاپ مصفا

141 - شمشیر زن864چاپ مصفا

142 - شمشیر عتاب457چاپ مصفا

143 - شمشیر عشق386، 435، 464چاپ مصفا


144 - شمشیر غم441، 458، 492چاپ مصفا

145 - شمشیر غمزه قتال495چاپ مصفا

146 - شمشیر هندى142چاپ مصفا

147 - شیر در کمند آوردن379چاپ مصفا

148 - ضربت شمشیر498چاپ مصفا

149 - ضعیف جوشن614چاپ مصفا

150 - غاشیه بر سر512چاپ مصفا

151 - فولاد هندى71چاپ مصفا

152 - قامت کمان صفت483چاپ مصفا

153 - کلاه بخت83چاپ مصفا

154 - کلاه جبارى838چاپ مصفا

155 - کلاه دولت و صولت752چاپ مصفا

156 - کلاه ربودن83چاپ مصفا

157 - کلاه ناز و تکبّر411چاپ مصفا

158 - کلاه نهادن411چاپ مصفا

159 - کمان ابرو349، 351، 397چاپ مصفا

160 - کمان ابروان490، 518چاپ مصفا

162 - کمان ابروى623چاپ مصفا

163 - کمان حکم421چاپ مصفا

164 - کمان‏دار836چاپ مصفا

165 - کمان در بازو آوردن345چاپ مصفا

166 - کمان در زه آوردن268چاپ مصفا

167 - کمان عمر چهل سالگى749چاپ مصفا

168 - کمان قتل عاشق360چاپ مصفا

169 - کمان‏کش744چاپ مصفا

170 - کمان کشیدن602چاپ مصفا

171 - کمان کیانى168چاپ مصفا


172 - کمان گمان726چاپ مصفا

173 - کمان مهره ابرو368چاپ مصفا

174 - کمان مهره ابروى خمیده563چاپ مصفا

175 - کمر به خدمت بستن617چاپ مصفا

176 - کمر خویش گرفتن576چاپ مصفا

177 - کمر بر میان بستن560چاپ مصفا

178 - کمر بستن510، 689، 809چاپ مصفا

179 - کمر بستن به فرمان کس671چاپ مصفا

180 - کمر بسته835، 841چاپ مصفا

181 - کمر بسته چو جوزا685چاپ مصفا

182 - کمر پیش کس بستن860چاپ مصفا

183 - کمر خدمت و طاعت بستن40چاپ مصفا

184 - کمر زر233چاپ مصفا

185 - کمر گشادن411چاپ مصفا

186 - کمر گه598چاپ مصفا

187 - کمند آرزو956چاپ مصفا

188 - کمند انداختن814، 82چاپ مصفا

189 - کمند بلا575چاپ مصفا

190 - کمند تاب داده563چاپ مصفا

191 - کمند خوب‏رویان358چاپ مصفا

192 - کمند در گردن550چاپ مصفا

193 - کمند در گردن داشتن643چاپ مصفا

194 - کمند زلف407، 592چاپ مصفا

195 - کمند زلف خوبان631چاپ مصفا

196 - کمند سر زلف39، 561چاپ مصفا

197 - کمند شوق414، 710چاپ مصفا

198 - کمند عشق345، 410، 497چاپ مصفا


199 - کمند غزال496چاپ مصفا

200 - کمند کافر779چاپ مصفا

201 - کمند گیر349چاپ مصفا

202 - کمند ماه‏رویان498چاپ مصفا

203 - کمند نظر50چاپ مصفا

204 - کمند هوس602چاپ مصفا

205 - گردن به کمند476، 532چاپ مصفا

206 - گرز مغفر کوب733چاپ مصفا

207 - یار کمان ابرو351چاپ مصفا

 

6 - استفاده از وزن شاهنامه در داستانها و حکایتهاى منظوم

     وزن شاهنامه یعنى بحر متقارب مثمن مقصور یا محذوف، چه براى بیان مقاصد حماسى و چه
اندیشه‏هاى غنایى و حکمى مورد توجه سعدى است؛ اما میزان آن، شدت و ضعف دارد به همین
جهت مسئله کاربرد وزن متقارب را در آثار مختلف بررسى مى‏نماییم. ناگفته نگذاریم اگر چه
فردوسى این وزن را به تقلید از دقیقى براى حماسه برگزید و دیگر حماسه‏سرایان راه فردوسى را
دنبال کردند، ولیکن سعدى این وزن را با چنان تسلطى براى بیان مضمونهاى غنایى و عرفانى و
حکمى نیز بکار مى‏گیرد که گویى این وزن را براى همین منظورها ساخته‏اند:

     1 - بیشترین استفاده سعدى از این بحر در بوستان است که سراسر شعرهاى آن در این وزن
سروده شده است و ما بحثى مستقل درباره باب پنجم این کتاب در رابطه با عقیده برخى مبنى بر
تعارض سعدى با فردوسى خواهیم داشت. اما مسلم است که بوستان یک کتاب تعلیمى و حکمى
است و اگر چه گاهى مسائلى حماسى داشته باشد، اما اساس سخن بر حماسه نیست و انتخاب وزن
متقارب نشان مى دهد که سعدى این وزن را از آن جهت براى سخن خود برگزیده است که تجربه
موفق بیان حکیمانه و غیرحماسى فردوسى را در اندرزها و پندهاى موجود در شاهنامه در پیش رو
داشته است.

     2 - سعدى در گلستان نیز از این وزن بسیار استفاده مى‏کند، در میان تک بیتهاى گلستان چهل
بیت، در مثنویهاى گلستان، شانزده، در دوبیتى‏ها، چهار دوبیتى و در قطعات گلستان، یازده قطعه
بر این وزن سروده شده‏اند، که اگر چه برخى از مضامین ارائه شده در این وزن حماسى است، ولى

بیشتر غیرحماسى مى‏باشد. نمونه مضامین حماسى و وزن حماسى:

 

«نبشته است بر گور بهرام گور

 که دست کرم به ز بازوى زور»

 

(343)

 

«نیفتاده در چنگ دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

(593)

 

«چو آید ز پى دشمن جان ستان

 ببندد اجل پاى اسب دوان

در آن دم که دشمن پیاپى رسید

 کمان کیانى نباید کشید»

 

(434)

     و نمونه مضامین غیرحماسى در وزن شاهنامه:

 

«بنى‏آدم اعضاى یک پیکرند

 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

 دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بى‏غمى

 نشاید که نامت نهند آدمى»

 

     و از نمونه این بیانهاى حماسى است:

 

«بیار آنچه دارى ز مردى و زور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور»

 

(116)

 

«نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

(115)

 

«به تندى سبک دست بردن به تیغ

 به دندان گزد پشت دست دریغ»

 

(526)

 

«همان به که لشکر به جان پرورى

 که سلطان به لشکر کند سرورى»

 

(186)

 

«چو نرمى کنى، خصم گردد دلیر

 و گر خشم گیرى، شوند از تو سیر

درشتى و نرمى به هم در به است

 چو رگزن که جراح و مرهم نه است

چو جنگ‏آورى با کسى کن ستیز

 که از وى گزیرت بود یا گریز»

 

(645)

 

 

«چو دارند گنج از سپاهش دریغ

 دریغ آیدش دست بردن به تیغ»


 

(193)

 

«خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

 نگوید سخن تا نبیند خموش»

 

(489)

 

«درختى که اکنون گرفته است پاى

 به نیروى مردى درآید ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

 به گردونش از بیخ برنگسلى

به دست آهن تفته کردن خمیر

 به از دست بسته به پیش امیر»

 

(181)

 

«برو هر چه مى‏بایدت پیش گیر

 سر نامدارى سر خویش گیر»

 

(513)

 

«بسیج سخن گفتن آنگاه کن

 که دانى که در کار گیرد سخن»

 

(647)

     اما طبیعى است که در غزلهاى سعدى، وزن حماسه چندان مطلوب نیست و بنابراین سعدى در
این نوع از شعر به استفاده از وزن متقارب علاقه‏اى نشان نمى‏دهد و در غزلهاى معدودى هم که به
این وزن سروده است از واژه‏ها و اصطلاحاتى که معمولاً در حماسه‏ها و منظومه‏هاى اساطیرى
مورد استفاده قرار مى‏گیرد، کمتر استفاده مى‏کند؛ در حالى که در اوزان غیرحماسى کاربرد
این‏گونه مفاهیم بسیار بیشتر است. به عنوان مثال به بخشى از این غزل در وزن شاهنامه بنگرید:

 

«نشاید که خوبان به صحرا روند

 همه کس شناسند و هر جا روند

حلال است رفتن به صحرا ولیک

 نه انصاف باشد که بى ما روند

نه سعدى در این گل فرو رفت و بس

 که آنان که بر روى دریا روند...»

 

     اما در چند غزل بعد از همین غزل، در وزنى غیر از وزن شاهنامه، اصطلاحات فراوان حماسى
بکار مى‏رود که خانه زاد و بومى سرزمین سخن سعدى شده و گویى هویت حماسى و جنگاورانه
خود را از دست داده‏اند:

 

«از دست دوست هر چه ستانى شکر بود

 و ز دست غیردوست تبرزد، تبر بود

دشمن گر آستین گل افشاندت به روى

 از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود

شرط وفاست آن‏که چو شمشیر برکشد

 یار عزیز، جان عزیزش سپر بود

ما سر نهاده‏ایم تو دانى و تیغ و تاج

 تیغى که ماهروى زند تاج سر بود

مشتاق را که سر برود در وفاى یار

 آن روز روز دولت و روز ظفر بود


ما ترک جان ز اول این کار گفته‏ایم

 آن را که جان عزیز بود در خطر بود

آن کز، بلا بترسد و از قتل غم خورد

 او عاقل است و شیوه مجنون دگر بود»

 

     بطور کلى در مجموعه 637 غزل سعدى، در چاپ مرحوم اقبال، فقط سه غزل یعنى،
تقریبا2121 کل غزلها، در بحر متقارب است.

     در ترجیعات سعدى بر این وزن شعرى نیست و در قصاید او، دو قصیده هم‏وزن شاهنامه
وجود دارد:

 

«بنـازاى خداوند اقبـال سـرمد

 بـه بخت همـایـون و تخت ممهد»

 

ــــــــــــــــــ

 

«وجودم به تنگ آمد از جور تنگى

 شدم در سفر روزگارى درنگى»

 

     در قطعات سعدى توجه بیشترى به وزن شاهنامه مبذول مى‏شود و هفت قطعه در این وزن
سروده شده است که در برخى حتى روح و مضمونهاى حماسى نیز مشاهده مى‏شود، مانند:

 

«نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرا و دارا و جمشید ماند

تو هم دل مبند اى خداوند ملک

 چو کس را ندانى که جاوید ماند

چو دور جوانى خلل مى‏کند

 به پایان پیرى چه امید ماند»

 

(131 چاپ اقبال)

*

 

«نگر تا ننالى ز ظلم شهى

 که از ظلم او سینه‏ها چاک بود

از ایرا که دیدیم از بد بتر

 بسى اندرین عالم خاک بود

چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت، ضحاک بود»

 

(137 اقبال)

 

«خداوند کشور خطا مى‏کند

 شب و روز ضایع به خمر و خمار

جهانبانى و تخت کیخسروى

 مقامى بزرگ است کوچک مدار

که گر پاى طفلى برآید به سنگ

 خداى از تو پرسد به روز شمار»

 

(141)

*

 

«شنیدم که بیوه زنى دردمند

 همى گفت و رخ بر زمین مى‏نهاد

هر آن کدخدا را که بر بیوه‏زن

 ترحم نباشد، زنش بیوه باد»

 

(128 اقبال)


     در مفردات و هزلیات سعدى نیز از این وزن استفاده شده است:

 

«بزرگى نماند بر آن پایدار

 که مردم به چشمش نمایند خوار»

 

(171)

 

«من آن تازى سوار پهلوانم

 که در زیرم بنالد رخش رستم»

 

(10 اقبال)

 

7 - بیانهاى حماسى در وزنهاى دیگر:

     همچنان که سعدى وزن حماسى شاهنامه را براى بیان مطالب غیرحماسى بوستان به کار
مى‏گیرد و تسلّط شگرف او بر پهنه لفظ و معنى حاصل کلامش را داراى اعتدالى شایسته و بى‏نقص
مى‏سازد، اوج طبع و سخن وى قادر است که در بیان حالتهاى سلحشورانه و مردانه، مضمونهاى
حماسى را در وزنهاى غیرحماسى نیز بگنجاند و صورتى موفق را ارائه نماید و نشان دهد که هنر
شاعر در تلفیق لفظ و معنى است، نه در تعقیب مقلدانه شیوه‏هاى بیانى دیگران. موضوع این دسته
سخنان سعدى اغلب مفاخرتها، رجزخوانیها و مسائل مربوط به جنگ و نبرد است:

 

«جوشن بیار و نیزه و بر گستوان رزم

 تا روى آفتاب مغفر کنم به گرد

گر بردبار باشى و هشیار و نیک‏مرد

 دشمن گمان برد که بترسید از نبرد»

 

(129)

*

 

«به کارهاى گران، مرد کار دیده فرست

 که شیر شرزه بر آرد به زیر خم کمند

جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد

 به چنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند»

 

(594)

*

 

«گر چه تیر از کمان همى گذرد

 از کماندار بیند اهل خرد»

 

(47)

*

 

«من نه آن باشم که روز جنگ بینى پشت من

 آن منم گر در میان خاک و خون بینى سرى»

 

(179)

 

«چه خورد شیر شرزه در بن غار

 باز افتاده را چه سیر بود

تا که در خانه صید خواهى کرد

 صید دام تو عنکبوت بود

هان اى نهاده تیر جفا در کمان حکم

 اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین»


 

(148)

*

 

«پشه چو پر شد بزند پیل را

 با همه تندى و صلابت که اوست

مورچگان را چو فتد اتفاق

 شیر ژیان را بدرانند پوست»

 

(441)

 

«چو کردى با کلوخ‏انداز پیکار

 سر خود را به نادانى شکستى

چو تیر انداختى در روى دشمن

 حذر کن کاندر آماجش نشستى»

 

(205)

*

 

«سایه پرورده را چه طاقت آن

 که رود با مبارزان به قتال

سست بازو به جهل مى‏فکند

 پنجه با مرد آهنین چنگال»

 

(625)

*

 

«اگر خود بر درد پیشانى پیل

 نه مرد است آن‏که در وى مردمى نیست»

 

(340)

*

 

«به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف

 که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت»

 

(646)

*

 

«وقت ضرورت چو نماند گریز

 دست بگیرد سر شمشیر تیز»

 

(53)

*

 

«نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى

 به روز حمله جنگاوران بدارد پاى»

 

(594)

*

 

«پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند

 شیر کو تا کف و سرپنجه مردان بیند»

 

(593)

*


 

«چون فرومانى به سختى تن به عجز اندر مده

 دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین»

 

(318)

*

 

«پادشاهى کو روا دارد ستم بر زیر دست

 دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعیت صلح کن و ز جنگ خصم ایمن نشین

 زان که شاهنشاه عادل را، رعیت لشکر است»

 

*

 

«امروز بکش که مى‏توان کشت

 کاتش چو بلند شد جهان سوخت

مگذار که زه کند کمان را

 دشمن که به تیر مى‏توان دوخت»

 

(643)

*

 

«دشمن چو بینى ناتوان، لاف از بروت خود مزن

 مغزى است در هر استخوان، مردى است در هر پیرهن»

 

(126)

 

«سنگ در دست  و مار سر بر سنگ

 خیره رائى بود قیاس و درنگ

 

(132)

*

 

8 - بررسى باب پنجم بوستان:

     آنچه سبب شده است که برخى بیندیشند که سعدى به عمد، به معارضه با فردوسى برخاسته
است، باب پنجم بوستان سعدى است که سعدى در آغاز این بخش، که عنوان رضا را بر خود دارد،
مى‏سراید:

 

«شبى زیت فکرت همى سوختم

 چراغ بلاغت برافروختم

پراکنده‏گویى حدیثم شنید

 جز احسنت گفتن طریقى ندید

هم از خبث نوعى در او درج کرد

 که ناچار فریاد خیزد ز درد

که فکرش بلیغ است و رایش بلند

 در این شیوه زهد و طامات و پند

نه در خشت و کوپال و گرز گران

 که این شوه ختم است بر دیگران

نداند که ما را سر جنگ نیست

 و گرنه مجال سخن تنگ نیست

توانم که تیغ زبان برکشم

 جهانى سخن را قلم درکشم


بیا تا در این شیوه چالش کنیم

 سر خصم را سنگ بالش کنیم

سعادت به بخشایش داور است

 نه در چنگ و بازوى زورآور است»

 

(265)

     پس از این مقدّمه، ماحصل کلام سعدى آن است که دولت را به مردانگى نمى‏توان در کمند
آورد، و زور شیر، موجب آسودگى و ناتوانى مورچه، سبب سختى او نیست.بنابراین باید با
گردش روزگار ساخت و به سرنوشت محتوم تسلیم شد:

 

«نه رستم چو پایان روزى بخورد

 شغاد از نهادش برآورد گرد؟!»

 

(265)

     دو حکایت بعدى نیز اگر چه جنبه حماسى به خود مى‏گیرد، ولى نتیجه حماسى ندارد و در
تأیید این تفکّر است. در حکایت نخست به شرح نامرادى زورمندى توانا و دلاور پرداخته
مى‏شود که بختش یار نیست و بى‏بخت کوشش نیرزد دو جو. و در دوّمین حکایت سخن از آهنین
پنجه‏اى اردبیلى مى‏رود که بیلک از بیل مى‏گذراند، امّا اسیر نمدپوشى جهانسوز و پیکارساز
مى‏شود و سرانجام به این نتیجه مى‏رسد که:

 

«کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست»

 

(268)

 

«چه یارى کند مغفر و جوشنم

 چو یارى نکرد اختر روشنم»

 

(267)

     البتّه بقیّه حکایتهاى این فصل از جنس دیگر حکایات بوستان و در زمینه‏اى کاملاً عارفانه و
حکمت‏آمیز است؛ امّا آنچه از این باب در تأیید تصوّر یاد شده و با استنتاج از آنچه گذشت مطرح
مى‏شود، به شرح زیر است:

     1 - وزن شعر همانند وزن شاهنامه است.

     2 - انتقاد کننده در عین حال که سعدى را مى‏ستاید، از او عیب مى‏جوید، که تنها در شیوه
"زهد و طامات و پند" فکرى بلیغ و رایى بلند دارد و در شیوه حماسى که در آن از خشت و
کوپال و گرز گران سخن مى‏رود، توانا نیست. زیرا این شیوه بر "دیگران" ختم شده است و طبیعى
است که مقصود از "دیگران" فردوسى است که سرآمد تمام حماسه‏سرایان ایران است.

     سعدى در عین آن‏که در پاسخ به این عیب‏جویى، روشن مى‏سازد که سر جنگ ندارد(6) و
کارش در واقع همان زهد و طامات  و پند است و نمى‏خواهد شعر حماسى بسراید، با این حال در

عمل و شاید از روى تفنّن زبان به بیانى حماسى مى‏گشاید و دو حکایت حماسه‏وار مى‏سازد تا
نشان دهد که قدرت او در پهنه شعر رزمى کمتر از تسلّط بى‏مانندش در شعر غنایى نیست:

 

«توانم که تیغ سخن برکشم

 جهانى سخن را قلم در کشم

بیا تا در این شیوه چالش کنیم

 سر خصم را سنگ بالش کنیم»

 

     3 - سعدى براى چالش در این شیوه، فضایى حماسى ترتیب مى‏دهد، و در اوصاف دلاور
اصفهانى و آهنین پنجه اردبیلى، با مهارتى فراوان و فارسى روانتر و زلالترى، داد سخن مى‏دهد:

 

«مرا در سپاهان یکى یار بود

 که جنگ‏آور و شوخ و عیار بود

نزد تارک جنگجویى به خشت

 که خود و سرش را نه در هم سرشت

گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن

پلنگانش از زور سرپنجه زیر

 فرو برده چنگال در مغز شیر

گرفتى کمربند جنگ‏آزماى

 و گر کوه بودى بکندى ز جاى

زره‏پوش را چون تبرزین زدى

 گذر کردى از مرد و بر زین زدى»

 

     و حکایت را چنین ادامه مى‏دهد که چون سالها بعد بار دیگر این دوست را مى‏بیند، او را سست
شده و فرسوده مى‏یابد:

 

«بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر

بخندید کز روز جنگ تتر

 به در کردم آن جنگجویى ز سر

برانگیختم گرد هیجا چو دود

 چو دولت نباشد تهوّر چه سود...؟

دو لشکر به هم بر زدند از کمین

 تو گفتى زدند آسمان بر زمین

ز باریدن تیر همچون تگرگ

 به هر گوشه برخاست طوفان مرگ

به صید هژیران پرخاش‏ساز

 کمند، اژدهاى دهن کرده باز

زمین آسمان شد ز گرد کبود

 چو انجم در او برق شمشیر و خود

سواران دشمن چو دریافتیم

 پیاده سپر در سپر بافتیم

کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر

چو طالع ز ما روى برپیچ بود

 سپر پیش تیر قضا هیچ بود»

 

(268)

     در حکایت دوّم نیز همان ترتیب حکایت اوّل را به کار مى‏برد:

 

«یکى آهنین پنجه در اردبیل

 همى بگذرانید بیلک ز بیل


نمدپوشى آمد به جنگش فراز

 جوانى جهانسوز پیکارساز

به پرخاش جستن چو بهرام گور

 کمندى به کتفش بر، از خام گور

درآمد نمدپوش بر سان گرد

 به خمّ کمندش درآورد و برد

شنیدم که مى‏گفت و خون مى‏گریست

 ندانى که روز اجل کس نزیست

من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب

کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست»

 

(268)

     4 - سعدى در این دو حکایت، از شخصیّت‏هاى اساطیرى و تاریخى شاهنامه کمال استفاده را
مى‏کند و آنها را به انحاء مختلف در تشبیهات و استعارات مطرح مى‏سازد. سخن از رستم، شغاد،
فریدون و بهرام گور مى‏راند. او همچنین در حالى که در حکایتهاى دیگر، سخن از مردان طریقت
و پیشوایان فکرى مى‏راند، از اژدهاى دمان و نقش اخترتند که شمشیر گندآوران را کند مى‏سازد،
سخن مى‏گوید. به علاوه پهلوانانى را ترسیم مى‏کند که شیران را هول دلاورانه آنان به شور
مى‏افکند و به نیروى بازو، پلنگان را به زیر مى‏کشند و کوه را از جا برمى‏گیرند و تبرزین آنها از
سوار گذشته، زین را مى‏شکافد...

 

«ندیدمش روزى که ترکش نبست

 ز پولاد پیکانش آتش نجست»

 

     5 - در همین دو حکایت، از بسیارى از جنگ‏افزارها نام مى‏برد، که این شدّت استعمال در
هیچ یک از دیگر حکایتهاى گلستان و بوستان سابقه ندارد. سعدى در هر بیتى نام یکى دو سلاح
را به مناسبت ذکر مى‏کند و در همین هفتاد بیت، از سلاحهایى فراوان چون از خشت، کوپال، گرز
گران، تیغ، شمشیر، تیر، خنجر، پیکان پولاد، ترکش، ناوک، تبرزین، خدنگ، کمان، نیزه، مغفر،
جوشن، رمح آهن، بلارک، خود، سنان، خفتان، بیلک و ساطور با اوصاف و تعبیرات مختلف نام
مى‏برد تا بدین وسیله حماسى بودن داستان خود را تأیید کند.

     6 - سعدى در همین ابیات محدود، براى ایجاد فضاى حماسى، از لفظهایى که محور معانى
آنها بر دلاورى و سلحشورى است، سود فراوان مى‏جوید: چالش کردن، تیغ زبان برکشیدن،
چنگ و بازوى زورآزماى، دولت را در کمند کشیدن، شیران سرپنجه، بر فلک دست آختن،
نوش‏دارو، گرد برآوردن، پیکان آتشین داشتن، خود و سر را به هم دوختن، بر فریدون تاختن، بر
تارک جنگجویان زدن، چنگال در مغز شیر فرو بردن، علمهاى آتشین، گرد هیجا برانگیختن، به
رمح انگشترى را از کف ربودن، پیل زور بودن، سر مرد و سم ستور در آهن بودن، چو باران

بلارک باریدن، تیرباران چون تگرگ داشتن، طوفان مرگ برانگیختن...

     7 - سعدى در همین دو حکایت، از بسیارى از تصاویر مجرد و مرکب یعنى تشبیهات و
استعارات و فضاسازیهاى حماسى سود مى‏جوید که همانندهاى فراوان در شاهنامه دارد:

سعدى:

 

«توانم که تیغ زبان برکشم

 جهانى سخن را قلم درکشم»

 

فردوسى:

 

«مرا رفت باید به نزدیک سام

 زبان برگشایم چون تیغ از نیام»

 

(2/208)

فردوسى:

 

«چو گسترده خواهى به هر جاى نام

 زبان برکشى همچو تیغ از نیام»

 

(2/6/135)

سعدى:

 

«ز باریدن تیر همچون تگرگ

 به هر گوشه برخاست طوفان مرگ»

 

(267)

فردوسى:

 

«بر او تیرباران کند چون تگرگ

 به سر بر بدوزش ز پولاد ترک»

 

(5/121)

سعدى:

 

«نزد تارک جنگجویى به خشت

 که خود و سرش را نه در هم سرشت»

 

(266)

فردوسى:

 

«همى تیر بارید همچون تگرگ

 به یک چوبه با سرهمى دوخت ترگ»

 

(3/2917)

سعدى:

 

«زمین دیدم از نیزه چون نیستان

 گرفته علمها چو آتش در آن»

 

فردوسى:

 

«ز خون دشت گفتى میستان شده است

 ز نیزه هوا چون نیستان شده است»


 

(2/144)

فردوسى:

 

«ز نیزه نیستان شد آوردگاه

 بپوشید دیدار خورشید و ماه»

 

(3/214)

سعدى:

 

«سواران دشمن چو دریافتم

 پیاده سپر در سپر بافتم»

 

(267)

فردوسى:

 

«سپر در سپر بافته دشت و راغ

 درخشیدن تیغها چون چراغ»

 

(2/63)

سعدى:

 

«کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر»

 

(268)

فردوسى:

 

«ز بازوش پیکان چو پران شدى

 همى در دل سنگ و سندان شدى»

 

(4/28)

سعدى:

 

«جوان دیدم از گردش دهر پیر

 خدنگش کمان ارغوانش زریر»

 

(266)

فردوسى:

 

«همان استخوانهاش آزرده گشت

 رخ ارغوانیش چون زرده گشت»

 

(2/114)

 

سعدى:

 

«چو کوه سپیدش سر از برف موى

 دوان آبش از برف پیرى به روى»

 

(266)

فردوسى:


 

«سر زنده از سال چون برف گشت

 ز خون یلان خاک شنگرف گشت»

 

(2/70)

سعدى:

 

«بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر»

 

(267)

فردوسى:

 

«تو دستان نمودى چو روباه پیر

 ندیدى همى دام نخجیر گیر»

 

(5/58)

سعدى:

 

«زمین آسمان شد ز گرد کبود

 چو انجم در او برق شمشیر و خود»

 

(267)

فردوسى:

 

«جهان گفتى از تیغ و از جوشن است

 ستاره ز نوک سنان روشن است»

 

(2/130)

فردوسى:

 

«سنانهاى الماس در تیره گرد

 تو گفتى ستاره است بر لاژورد»

 

(2/7/225)

فردوسى:

 

«فروغ سر نیزه و تیر و تیغ

 بتابد چنان چون ستاره میغ»

 

(6/92)

سعدى:

 

«به تیر و سنان موى بشکافتیم

 چو دولت نبد روى برتافتیم»

 

(267)

فردوسى:

 

«همى موشکافى به پیکان تیر

 همى آب گردد ز داد تو شیر»

 

(7/344)

     به این ترتیب، کلام سعدى در این مقدمه و دو حکایت، رنگ حماسى به خود مى‏گیرد و تا

حدودى موفّق است و به قول استاد دکتر زرین‏کوب: «سعدى در شیوه رزم و حماسه نیز که یکجا با
نظامى یا فرودسى سرچالش داشته است، چندان در نمانده و استعمال پاره‏اى الفاظ مناسب بزم که
برخى آنها را دلیل ضعف او در حماسه مى‏دانند، در واقع نشانه قدرت و مهارت اوست؛ چون با
مهارت بجا به کار رفته و مقتضیات احوال در آنها رعایت شده است، و در حقیقت مثل این است
که در این فنّ نیز تجدّد و تصّرفى به عمل آورده است، و هر چند شیخ به فرودسى و نظامى هر دو
معتقد بوده است و با آثار آنها آشنایى تمام داشته است، و قوّت خاطر او هم آن مایه بوده است که
از عهده فهم و ادراک احوال و مقتضیات اسلوب حماسه برآید، لیکن غلبه ذوق ابداع و اباء از
تقلید او را در این فنّ نیز به ابتکار طریقه خاصّ واداشته است؛ که چون اثر حماسى مستقلى به
وجود نیاورده است، نمى‏توان حدود و مختصات آن طریقه  را تعیین کرد. امّا عدم التفات به ایجاد
یک اثر مستقلّ کامل رزمى یا حماسى، دلیل عدم قدرت او در این فنّ نیست، بلکه نشان مى‏دهد که
او به علّت توجّه به مقتضیات اجتماعى عصر، به عمد از اشتغال بدین فنّ تن زده است.»(8)

     امّا بطور کلّى آنچه کلام سعدى را از اوج خاصّ حماسى شاهنامه  دور مى‏کند، علاوه بر روحیّه
عارفانه سعدى و نتیجه‏گیریهاى مربوط به آن، عبارت است از:

     1 - کاربرد برخى از واژه‏ها و ترکیبهاى عربى چون مع‏القصّه، بلعجبتر، قهر اجل، طعن و
ضرب، قفا، ثقل مأکول ناسازگار، خضاب، خصم، قضا، نقل، تهوّر، هیجا، انجم، توفیق، مجموع،
حدیث، آداب حرب.

     2 - بکار بردن برخى از ترکیبهاى غیر حماسى مانند:

 

«مدامش به خون دست و خنجر خضاب

 بر آتش دل خصم از او چون کباب

چنان خار در گل ندیدم که رفت

 که پیکان او در سنانهاى جفت

چو گنجشک روز ملخ در نبرد

 به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد...

ورش بخت یاور بود، دهر پشت

  برهنه نشاید به ساطور کشت

کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر»

 

     3 - ضعف نهایى قهرمانان و و تسلیم‏پذیرى ایشان که با روحیّه حماسى مباینت دارد:

 

«به در کرده گیتى غرور از سرش

 سر ناتوانى به زانو برش

بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر

بخندید کز روز جنگ تتر

 به در کردم آن جنگجویى ز سر

غنیمت شمردم طریق گریز

 که نادان کند با قضا پنجه تیز»


 

     4 - غلبه حالتهاى عارفانه و خصلتهاى صوفیانه، بر جنبه‏هاى رزمى و حماسى داستان، به
طورى که فضاى حماسى داستان در برابر حالتهاى عارفانه به زانو درمى‏آید:

 

«چو طالع ز ما روى بر پیچ بود

 سپر پیش تیر قضا هیچ بود

کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست

به روز اجل نیزه جوشن درد

 ز پیراهن بى‏اجل نگذرد

کراتیغ قهر اجل در قفاست

 برهنه است اگر جوشش چند لاست»

 

     5 - ترجیح پهلوانان ساخته و پرداخته ذهن شاعر با آن همه اوصاف شکست‏پذیرى و
تقدیرگرایى بر شخصیّتها و پهلوانان حماسى:

 

«گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن»

 

*

 

«من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب»

 

 

9 - نثرهاى حماسى سعدى:

     در بابهاى اوّل، هفتم و هشتم گلستان، حکایتها یا عبارتهایى وجود دارد، که باید آنها را
نثرهاى حماسى سعدى نامید. این قبیل حکایتها و داستانها که لحنى حماسى دارند، در فضا و
صحنه‏هایى دلاورانه، به القاء ستیزه‏جوییهاى گستاخانه، پیکارها و دلاوریهاى شجاعانه
مى‏پردازند و گهگاه نیز با ابیاتى در بحر متقارب همراه مى‏شوند و صرف‏نظر از نتایج مورد نظر به
نثر سعدى ویژگى و رنگ خاص حماسى مى‏بخشند:

     «شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنى صعب روى نمود، چون لشکر از هر دو طرف روى در
هم آوردند، اوّل کسى که اسب در میدان جهانید آن پسر بود و گفت:

 

«آن نه من باشم که روز جنگ بینى پشت من

 آن منم گر در میان خاک و خون بینى سرى

کان‏که جنگ آرد به خون خویش بازى مى‏کند

 روز میدان و آن‏که بگریزد به خون لشکرى»

 

     این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنى چند از مردان کارى بینداخت و چون پیش پدر بازآمد،
زمین خدمت ببوسید و گفت:

     "آورده‏اند که سپاه دشمن بى‏قیاس بود و اینان اندک، جماعتى آهنگ گریز کردند"، پسر
نعره‏اى بزد و گفت: اى مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهوّر زیادت
گشت و به یک بار حمله آوردند، شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند...»


     در حکایت بعد از حکایت بالا نیز، سعدى حمله دلاوران را به طایفه دزدان عرب با لحنى
حماسى و فضایى حماسى و حتى شعرهایى بر وزن شاهنامه ترسیم مى‏کند:

 

«درختى که اکنون گرفته است پاى

 به نیروى مردى درآید ز جاى

ورش همچنان روزگارى هلى

 به گردونش از بیخ برنگسلى

سرچشمه شاید گرفتن به بیل

 چو پر شد نشاید گذشتن به پیل»

 

     ... تنى چند از مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند،
شبانگاه که دزدان باز آمدند، سفر کرده و غارت آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت
بنهادند. اوّلین دشمنى که بر سر ایشان تاخت، خواب بود، چندان‏که پاسى از شب درگذشت؛

 

قرص خورشید در سیاهى شد

 یونس اندر دهان ماهى شد

 

     مردان دلاور از کین به در جستند، و دست یکان یکان بر کتف بستند...»

(باب اوّل گلستان)

     «هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدى که بند فرمودى، گفت: ... "ترسیدم از بیم گزند
خویش آهنگ هلاک من کنند".

 

«نبینى که چون گربه عاجز شود

 برآرد به چنگال چشم پلنگ؟

از آن مار بر پاى راعى زند

 که ترسد سرش را بکوبد به سنگ»

 

(باب اوّل گلستان)

     «یکى از پادشاهان پیشین، در رعایت مملکت سستى کردى و لشکرى به سختى داشتى، لاجرم
چون دشمن صعب روى نمود، همه پشت بدادند:

 

«چو دارند گنج از سپاهى دریغ

 دریغ آیدش دست بردن به تیغ

چه مردى کند در صف کارزار

 که دستش تهى باشد و کار، زار»

 

(باب اوّل)

 

     «...پسر چون پیل مست اندر آمد، به صدمتى که اگر کوه آهنین بودى از جاى برکندى. استاد،
بدان بند غریب که از او نهان داشته بود، با وى درآمیخت، پسر دفع آن ندانست، استاد به دو دست
از زمینش بالاى سر برد و فرو کوفت، غریو از خلق برخاست...»

(باب اوّل)

     «...نان خود خوردن و نشستن بِه که کمر زرین به خدمت بستن؛

 

به دست آهن تفته کردن خمیر

 بِه از دست بسته به پیش امیر


 

     جوانى به بدرقه همراه ما شد سپر باز، چرخ‏انداز، سلحشور، بیش‏زور، که به ده مرد کمان، او زه
کردند و زورآوران روى زمین، پشت او بر زمین نیاوردندى، ولیکن متنعم بود و سایه‏پرورده...
رعد کوس دلاوران، به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده:

 

نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر

 

     ما در این حالت، که دو هندو از پس سنگى سر برآوردند و آهنگ قتال ما کردند به دست یکى
چوبى و در بغل آن دیگر کلوخ کوبى. جوان را گفتم چه پایى؟

 

بیار آنچه دارى ز مردى و زور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور...»

 

(باب هفتم)

     «... دلیلش نماند، ذلیلش کردم، دست تعدّى دراز کرد و بیهوده گفتن آغاز...دشنامم داد،
سقطش گفتم گریبانم درید، زنخدانش گرفتم...»

(باب هفتم)

     «... دشمنى ضعیف که در طاعت آید و دوستى نماید، مقصود وى جز آن نیست که دشمن قوى
گردد و گفته‏اند بر دوستى دوستان اعتماد نیست تا به تملّق دشمنان چه رسد.»

(باب هشتم)

     «... هر که دشمن را حقیر مى‏شمارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل مى‏گذارد...»

(باب هفتم)

     «... هر که با دشمنان صلح مى‏کند سر آزار دوستان دارد:

 

بشوى اى خردمند از آن دوست دست

 که با دشمنانت بود هم‏نشست»

 

(باب هشتم)

     «... تا کار به زر برمى‏آید، جان در خطر افکندن، نشاید، عرب گوید: آخر الحیل السّیف.

 

چو دست از همه حیلتى در گسست

 حلال است بردن به شمشیر دست»

 

(باب هشتم)

     «... بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.

     پادشه باید تا به حدّى خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند، که آتش خشم اوّل در
خداوند خشم افتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد؛

 

نشاید بنى آدم خاکزاد

 که در سر کند کبر و تندى وباد

ترا با چنین تندى و سرکشى

 نپندارم از خاکى از آتشى»

 

(باب هشتم)


     «... چون بینى که در سپاه دشمن تفرقه افتاد، تو جمع باش و اگر جمع شوند، از پریشانى اندیشه
کن.

     دشمن چون از همه حیلتى فرو ماند، سلسله دوستى بجنباند، پس آنگه به دوستى کارها کند که
هیچ دشمن نتواند...»

     «... سر مار به دست دشمن بکوب، اگر این غالب آمد، مار کشتى و گر آن، از دشمن رستى.

     هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است؛

 

موحد چه در پاى ریزى زرش

 چه شمشیر هندى نهى بر سرش

امید و هراسش نباشد ز کس

 بر این است بنیاد توحید و بس»

 

 

10 - آشنایى سعدى با نصایح فردوسى در شاهنامه، بویژه اندرزهاى بزرگمهر

     در کتاب حکمت سعدى، تألیف کیخسرو هخامنشى، آمده است که: «شاید شناخته‏ترین نوشته
پند و اندرز زمان ساسانیان، پندنامه بزرگمهر بختگان باشد که فردوسى هم به تفصیل در شاهنامه از
آن یاد مى‏کند. این پندنامه، بى‏گمان سرچشمه عمده آن داستانها و پندها و اندرزهایى است که
سعدى از خسرو انوشیروان و بزرگمهر خردمند، در بوستان و گلستان آورده، بطور کلّى یکى از
دو منشاء تأثیر همگانى نوشته‏هاى اندرزى زمان ساسانى بر سعدى است.(9)

     در ذیل نمونه‏هایى از کلام سعدى و شاهنامه را شاهد مى‏آوریم و با استفاده از مقاله «یکى از
منابع پهلوى شاهنامه» از آقاى دکتر ماهیار نوابى نمونه‏هایى از یادگار بزرگمهر را نیز از آن مقاله
یادآور مى‏شویم:

«از این دروغها کدام نیرومندتر؟

آز، نا خورسندتر و بى‏چاره‏تر:(یادگار بزرگمهر)

 

بدو گفت زین شوم ره پر گزند

 کدام است آهرمن زورمند

چنین داد پاسخ به کسرى که آز

 ستمکاره دیوى بود دیر ساز

که او را نبینند خشنود هیچ

 همه در فزونیش باشد بسیج»

 

(فردوسى: 2487)

 

«بدوزد شره دیده هوشمند

 درآرد طمع مرغ و ماهى به بند»

 

(گلستان، باب سوّم، 440 خزائن)

 

    «چیزى که به مردمان رسد به بخت بود یا به کنش؟

 بخت سبب و کنش بهانه خیرى که به مردمان رسد».


 

(یادگار بزرگمهر)

فردوسى:

 

«به کوشش بزرگى نیاید به جاى

 مگر بخت نیکش بود رهنماى»

 

سعدى:

 

«چه کند دردمند وارون بخت

 بازوى بخت بِه که بازوى سخت

اگر بهر سر موییت صد خرد باشد

 خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد»

 

(گلستان باب سوّم)

     دروغ اهرموکى نهفتارتر و فریفتارتر؟

فردوسى:

 

«دگر دیو نمّام کو جز دروغ

 نداند، نراند سخن با فروغ

بماند سخن‏چین و دو روى دیو

 بریده دل از بیم کیهان خدیو

میان دو تن جنگ و کین افکند

 بکوشد که پیوستگى بگسلد»

 

(212 مجموعه سخنرانیهاى هفته فردوسى)

 

«میان دو کس جنگ چون آتش است

 سخن‏چین بیچاره هیزم‏کش است

میان دو تن آتش افروختن

 نه عقل است و خود در میان سوختن»

 

(باب هشتم گلستان)

 

«براى مردمان فرهنگ بهتر یا گوهر خرد

 افزایش تن از فرهنگ وخیم را جاى در گوهر خرد».

 

(ص 223 مجموعه سخنرانیهاى هفته فردوسى)

 

فردوسى:

 

«ز دانا بپرسید پس دادگر

 که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون

 که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود

 ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بى‏هنر زار و خوار است و سست

 به فرهنگ باشد روان تندرست»

 

(223)

سعدى:

 

«وجود مردم دانا مثال زرطلى است

 که هر کجا که رود قدر و قیمتش دانند


بزرگ‏زاده نادان به شهر واماند

 که در دیار غریبش به هیچ نستانند»

 

(باب سّوم گلستان)

*

 

«چو کنعان را طبیعت بى‏هنر بود

 پیمبرزادگى قدرش نیفزود

هنر بنماى اگر دارى نه گوهر

 گل از خار است و ابراهیم از آذر»

 

(باب هشتم گلستان)

فردوسى:

 

«بپرسید و گفتا که بدبخت کیست

 که هموارش از درد باید گریست

چنین داد پاسخ که داننده مرد

 که دارد ز کردار بد روى زرد»

 

(228)

     «مصیبت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب‏تر، که علم سلاح شیطان است و
خداوند سلاح را چون به اسیرى برند شرمسارى بیش برد.

 

عام نادانِ پریشان روزگار

 بِه ز دانشمند ناپرهیزگار

کان به نابینایى از راه اوفتاد

 وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد»

 

(باب هفتم گلستان)

سعدى:

 

«برو خواجه کوتاه کن دست آز

 چه مى‏بایدت زآستین دراز

گدا را کند یک درم سیم سیر

 فریدون به ملک عجم نیم سیر»

 

(280 بوستان مصفّا)

     که بى‏نیازتر؟          آن‏که خرسندتر.

فردوسى:

 

«بپرسید از او گفت خردمند کیست

 به بیشى ز چیز آرزومند نیست

چنین داد پاسخ که آن کس که مهر

 ندارد بر این کارگردان سپهر»

 

سعدى:

 

«قناعت توانگر کند مرد را

 خبر کن حریص جهانگرد را

سکونى بدست آور اى بى‏ثبات

 که بر سنگ گردان نروید نبات»

 

(بوستان ص 275)


 

11 - تشبیهات و استعاره‏هاى فردوسى‏وار  سعدى:

     سعدى در بسیارى از تشبیهات و استعارات خود، همان منابع‏تشبیهى و استعارى شاهنامه را به
به کار مى‏گیرد، و اگر از برخى از تشبیهات خاصّ عصر سعدى بگذریم، زمینه اصلى تشبیهات و
استعاره‏هاى سعدى همانهاست که فردوسى از آنها استفاده است. براى مثال در شاهنامه چشم به
نرگس، نرگس آبدار، آهو، گوزن، جادو و چراغ، تشبیه مى‏شود و سعدى مجموعه این تشبیهات را
را جز گوزن در سه بیت از یک غزل به کار مى‏برد:(10)

 

«اى چشم تو دلفریب و جادو

 در چشم تو، خیره چشم آهو

هر شب چو چراغ چشم دارم

 تاچشم من و چراغ من کو

با این همه چشم زنگى شب

 چشم سیه تراست هندو»

 

     مثال دیگر: در شاهنامه رخ یا روى را به آفتاب، پروین، خورشید، ماه، مشترى، هور، چراغ
ارغوان، سمن، شنبلید، لاله، گل، گلنار، آبنوس، آتش، زریر، عنبر، عاج، لیلى، بهشت، پرى... و
روز مانند کرده است و سعدى تنها در چند بیت یک غزل، بسیارى از این تشبیهات را به کار گرفته
است:(11)

 

«دو چشمم خیره ماند از روشنایى

 ندانم قرص خورشید است یا، رو

بهشت است این‏که من دیدم نه رخسار

 کمند است آن‏که وى دارد نه گیسو

به یاد روى گلبوى گل اندام

 همه شب خار دارم زیر پهلو»

 

*

 

 

«اى طراوت برده از فردوس اعلى روى تو

 نادرست اندر نگارستان دنیى روى تو

از گل و ماه و پرى در چشم من زیباترى

 گل ز من دل برد یا مه یا پرى نى روى تو

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر

 آفتاب آساکند در شب تجلّى روى تو

روى هر صاحب جمالى را به مه خواندن خطاست

 گر رخى را ماه باید خواند بارى روى تو»

 

*

 

«دى به چمن بر گذشت سرو سخنگوى من

 تا نکند گل غرور رنگ من وبوى من

برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار

 آب گلستان ببرد شاهد گل روى من»

 

*


 

«خال است بر آن صفحه سیمین بنا گوش

 یا نقطه‏اى از غالیه بر یاسمن است آن»

 

*

 

«با روى تو ماه آسمان را

 امکان برابرى ندیدم

مه را که خرد که من به کرات

 مه دیدم و مشترى ندیدم»

 

     و قامت یا بالاى را نیز فردوسى به سرو، سرو بن، سرو بلند، سرو آزاد، سرو نازان، ساج،
صنوبر، کمان، سرو سهى، سرو سیمین و چنبر تشبیه مى‏کند و سعدى طبق معمول، بسیارى از این
تشبیهات را به کرّات به کار مى‏گیرد:(12)

 

«گر کسى سرو شنیدست که رفته است این‏است

 یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«با قامت بلند صنوبر خرامشان

 سرو بلند و کاج به شوخى چمیده‏اند»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«تا به تماشاى باغ میل چرا مى‏کند

 هر که به خیلش دراست قامت سرو بلند»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«درخت قامت سیمین برت مگر طوبى است

 که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند»

 

 

 

«چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید

 چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار

 

 

 

در گلستانى که آن گلبن خندان بنشست

 سرو آزاد به یک پاى غرامت برخاست»

 

 

 

*

 

«اى سرو بالاى سهى، کز صورت جان آگهى

 و ز هر که در عالم بهى ما نیز هم بد نیستیم

 

گویى چه شد کان سرو بن با ما نمى‏گوید سخن

 گو بى‏وفایى پر مکن ما نیز هم بد نیستیم»

 

 

 

*

 

«تو آن درخت گلى کاعتدال قامت تو

 ببرد قیمت سرو بلند بالا را»

 

 

 

*

 

«کدام سرو سهى راست با وجود تو قدر

 کدام غالیه را پیش خاک پاى تو بوست؟»

 

 

 

*

 

«لوحش اللّه از قد و بالاى آن سرو سهى

 زان که همتایش به زیر گنبد دوّار نیست»

 

 

 

*

 

«جایى که سرو بوستان با پاى چوبین مى‏چمد

 ما نیز در رقص آوریم آن سر و سیم اندام را»



*

 

«بر فراز سر و سیمینش چو بخرامد به ناز

 چشم شورانگیز بین تا نجم بینى بر شجر»

 

 

 

*

 

«آن سرو نازنین که چه خوش مى‏رود به راه

 و آن چشم آهوانه که چون مى‏کند نگاه»

 

 

 

 

     فردوسى در تصویر زلف و مو و گیسو آن را به شب، مشکین، زره، مار، مشک، مشکین، عنبر،
غالیه، قیر و کافور تشبیه مى‏کند و سعدى بسیارى از این واژه‏ها را در تصاویر خود، براى زلف و
مو و گیسو به کار مى‏برد:(13)

 

«روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

 گفتى از روز قیامت شب یلدا برخاست»

 

 

 

*

 

«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

 که به هر حلقه موییت گرفتارى هست»

 

 

 

*

 

«آب از نسیم باد زره روى گشته گیر

 مفتول زلف یار زره موى خوشتر است»

 

 

 

 

 

«گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت

 بیچاره فرو ماندم پیش لب ضحاکت»

 

 

 

«آن کیست که پیرامون خورشید جمالش

 از مشک سیه دایره نیمه کشیده است»

 

 

 

ـــــــــــــــــ

 

«مرغ جانم را به مشکین سلسله

 طوق بر گردن نهادى چون حمام»

 

 

 

*

 

«عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنى

 زیر هر مویى دلى بینى که سرگردان چو گوست»

 

 

 

*

 

«به خواب دوش چنان دیدمى که زلفینش

 گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بو است»

 

 

 

*

 

یادداشتها

 

1. در شعر سه تن پیمبرانند

 قولى است که جملگى بر آنند

 

هر چند که لا نبى بعدى

 فردوسى و انورى و سعدى

 

 

 

2. شفیعى کد کنى، انواع ادبى در شعر فارسى، خرد و کوشش، شماره 11 و 12، ص 99.


3. ذبیح‏اللّه صفا، تاریخ ادبیات، جلد سوّم، بخش اوّل، ص 612.

4. ذبیح‏اللّه صفا، تاریخ ادبیّات، جلد سوّم، بخش اوّل، ص 592 تا 596.

5. کویاجى، آیین‏ها و افسانه‏هاى چین و ایران، ترجمه جلیل دوستخواه، ص 167.

 

6. نداند که ما را سر جنگ نیست

 و گرنه مجال سخن تنگ نیست

 

 

 

(آغاز باب پنجم بوستان)

7. چهار مقاله نظامى عروضى، ص 51.

8. دکتر عبدالحسین زرین‏کوب، سیرى در شعر فارسى، ص 79.

9. کیخسرو هخامنشى، حکمت سعدى، ص 113.

10. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 350 به بعد.

11. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 363 به بعد.

12. تصویرآفرینى، ص 340.

13. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 384، 387، 394.



[1]*) این مقاله در شماره 10 کیهان فرهنگى، دى ماه، 1363 به چاپ رسیده است.

 

[2])  Objective

 

[3]) Subjective

 

          

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آیین یادبود دکتر محمد علی رستگار

تنها خداست که می ماند

با دلی دردمند، درگذشت استاد دکتر محمد علی رستگار را در خارج از کشور(کانادا) به اطلاع بستگان، دوستان، دانشجویان و همکاران آن شادروان می رساند.

آیین یادبود ایشان از ساعت 4 تا 30/5 بعد از ظهر روز پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 در مسجد جامع الرسول تهران، میدان کاج سعادت آباد  بر گزار می گردد .

دیدار عزیزانی که به مراتب فضیلت و بزرگواری آن یگانه ی دانش پرور آگاهند، در این مجلس بزرگداشت موجب تکریم اهل علم و تسلّی خاطر بازماندگان آن روانشاد خواهد بود.

پروانه ی محسنی نیا ، شیلا رستگار ، نونا رستگار ، دکتر منصور رستگار فسایی ، مهندس عبدالرزاق رستگار، مهندس خلیل رستگار، پوراندخت، ایراندخت، پری سیما، ژاله و فریده رستگار، خانواده های محسنی نیا، ذوالفقاری، بهزادی، مروج، تیموریان، پرتو، کامگار، غفاری پور، قلی زاده، بحرانی، احمدیان  و دیگر بستگان

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ برادرم دکتر محمد علی رستگار

 

مرگ برادرم دکتر محمد علی رستگار

 

 

از دل نشاط و از تن و جانم قرار رفت       وقتی کز این جهان، علی رستگار  رفت

نیکی، بزرگ  مرد، که در باغ روزگار         چون گل شکفت و همره باد بهار رفت

در غربت غریب جهان، چون ستاره بود      در شب دمید و  در سحر بی قرار رفت

یادش به خیر باد، که آن جاودانه مرد        بس سربلند آمد و با ا فتخار، رفت     

 

 

برادر بزرگم دکتر محمد علی رستگار، روز چهارم اردیبهشت 1391 در تورنتو  کانادا، در گذشت، اندوه از دست دادنش چون کوه بر دلم فرود امد، او عمری نزدیک ترین دوست و همراه من بود، او اولین فرزند خانواده بود و من دومین، او سه سال از من بزرگ تر بود ولی گویی در دوران کودکی و نو جوانی ما دو همزاد بودیم که لحظه یی از هم جدا نمی شدیم، او بسیار با استعداد بود، در کودکی به موسیقی علاقمند بود و وویلون می نواخت، به عکاسی علاقمند بود و در خانه کارگاه عکاسی به راه انداخته بود، در کارهای فنّی با ذوق و مبتکر بود و همه ی این هنر ها به اضافه ی محبت و مهر ورزی و همراهی همیشگیش با من، او را مراد و مقتدای من کرده بود که بیشتر به خواندن و نوشتن علاقه داشتم، او چنان با همه ی دوران کودکی و نوجوانی من پیوند خورده است که لااقل در 20 سال نخست عمرم، هیچ خاطره یی را بدون او تداعی نمی کنم، از دبستان و دبیرستان گرفته تا دانشگاه، همیشه با هم بودیم، فراز و نشیب های زندگیمان را - بویژه در دوران پر تلاطم ملی شدن صنعت نفت - با هم  طی می کردیم و غم و شادیهای ما با هم بود، گویی با او دو همزاد بودم و روحی مشترک داشتم. چون گذشت روزگار هر یک از ما را به گوشه یی انداخت، همچنان برادران دوست باقی ماندیم، او سیما و رفتار و شخصیتی همچون پدرم داشت و به همین جهت همیشه او را ،چون پدر خود دوست داشتم و ترقی و تعالی مادی و معنوی وی و خانواده اش، مایه دل گرمی و شادی من بود.

او در 16 بهمن سال 1314 در فسا به دنیا آمد، تحصیلات حود را تا دیپلم علمی در این شهر گذراند و دوران سربازی خود را با عنوان افسر وظیفه در کرمان گذرانید و پس از اتمام این دوره به فسا بازگشت و دیپلم خود را از رشته ی طبیعی در دبیرستان ذوالقدر فسا گرفت و در سال 1337 در دانشکده ی کشاورزی شیراز قبول شد و مهندسی خود را  در سال 1340 از آن دانشکده گرفت و به خدمت وزارت کشاورزی درآمد و سالها ی خدمت پر بار و مسولیتهای اداری بسیار موفق خود را در بلوچستان و جیرفت و بجنورد و تهران سپری کرد و پس از 25 سال خدمت درخشان، خود را باز نشسته کرد و به ادامه ی تحصیل پرداخت و از دانشکده ی کشاورزی تهران فوق لیسانس اصلاح نباتات گرفت و دکتری کشاورزی خود را از آمریکا  اخذ کرد و سالها به تدریس در دانشگاه آزاد تهران، شهر ری، ورامین و رودهن مشغول بود و در این مدت علاوه بر آن که ریاست بخش و دانشکده ی کشاورزی برخی از این واحد ها را هم داشت به تحقیق و پژوهش  علاقه یی  سرشار نشان داد و در این مدت کتابهای زیر را تألیف کرد که در اغلب دانشگاهای دولتی و آزاد تدریس می شد و هر یک بارها تجدید چاپ شدند:

1-      دیمکاری : چاپ سوم انتشارات برهمند ، تهران در 5000 دسخه در سال1378چاپ ششم ،13378

2-      علفهای هرز و روش کنترل آنها،مرکز نشر دانشگاهی ،تهران ، 3000 نسخه

3-      زراعت عمومی ،انتشارات برهمند،تهران، چاپ هفتم ،در 5000 نسخه، سال 1383

4-      کنترل وگواهی بذر ، انتشارات برهمند، تهران، 3000 نسخه ،سال 1376

5-      زراعت گیاهان صنعتی ، انتشارات برهمند ، تهران ، 1384 ، 4000 نسخه،

6-      زراعت نباتات علوفه یی ، انتشارات برهمند ، تهران ،1384 در 5000 نسخه.

او چند کتاب دیگر را نیز در  دست تألیف و چاپ داشت که متاسفانه دست مرگ مجال اتمام آنها را به وی نداد و او در سال 1344 با سرکار خانم پروانه ی محسنی نیا ازدواج کرد و حاصل این پیوند، دو فرزند به نامهای شیلا و نونا ست که هر دو تحصیلات عالیه خود را در تهران و کانادا انجام دادند و اینک در کانادا زندگی می کنند و به کار مشغولند، همسر شیلا جناب دکتر سعید ذوالفقاری استاد و رییس بخش فیزیک دانشگاه تورنتو و همسر نونا دکتر امیر حسین بهزادی مدیر بخش ترافیک متروی تورنتو ست و هریک دو فرزند دارند. برادرم تا چهار ماه پیش در تهران زندگی می کرد و برای معالجه به کانادا رفته بود که متأسفانه در همانجا هم در گذشت.

آرزو می کنم که خداوند در این غم چانگداز به پروانه و عزیزانش، خواهران و برادرانم بردباری عنایت فرماد و روان برادر مرا شاد و با فرشتگان و نیکان همنشین بداراد. 

 مراسمی در روز پنج شنبه چهاردهم اردیبهشت ماه 1391 در مسجد جامع الرسول (تهران- سعادت آباد- میدان کاج) ساعت 16 الی 17:30برگزار میگردد.

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

حدیث عشق سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

                                                اول اردی بهشت 

                                  روز سعدی فرخنده باد

                           

                                             

حدیث‌ عشق‌سعدی‌

 

عشق‌ سعدی‌ نه‌ حدیثی‌ است‌ که‌ پنهان‌ ماند

داستـانی‌ است‌ که‌ بر هر سر بازاری‌ هست‌

(سعدی‌)

 

در ادب‌ غنایی‌ ایران‌، هیچ‌ شاعری‌ «سعدی‌» نیست‌ و هیچ‌ کس‌ به‌ تنهایی‌ در قلمرو شاعری‌ و نثرنویسی‌، نتوانسته‌است‌ مبانی‌ و مضامین‌ و معانی‌ شعر غنایی‌ را بهتر از سعدی‌، به‌ تماشای‌ خوانندگان‌ خود بگذارد آن‌ هم‌، با تنوعات‌ وگونه‌های‌ مختلف‌ نظم‌ و نثر و قالب‌ها و مفاهیم‌ و مضامینی‌ که‌ تقریباً همة‌ ابواب‌ لفظی‌ و معنایی‌ ادب‌ فارسی‌ را در برگیرد. سعدی‌ در شاعری‌، یگانه‌ است‌ و غزل‌ها، قصاید و قطعات‌ او همه‌ از حداکثر توان‌ و ظرفیت‌ غنایی‌ برخوردارند ونثر سعدی‌ نیز جز بخش‌های‌ تعلیمی‌ آن‌، عرصه‌ای‌ فراخ‌ برای‌ اندیشه‌های‌ غنایی‌ او فراهم‌ ساخته‌ است‌ و بخش‌هایی‌عمده‌ از گلستان‌ و مجالس‌ پنجگانه‌ و رسایل‌ او، وقف‌ اندیشه‌ها و مضامینی‌ هستند که‌ «من‌ِ» غنایی‌ سعدی‌ را آیینة‌ کلام‌سهل‌ و ممتنع‌ وی‌، منعکس‌ می‌سازند و در این‌ میان‌ «غزل‌» بیشترین‌ سهم‌ را در بازنمایی‌ ذهنیت‌ غنایی‌ سعدی‌ بر عهده‌دارد.

غزل‌ سعدی‌، دارای‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ و درونمایه‌های‌ انحصاری‌ خاصی‌ است‌. از دید ساختار، هر غزل‌ سعدی‌دارای‌ کلیتی‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ و یگانه‌ است‌ که‌ حاصل‌ هماهنگی‌ فکر و نیازهای‌ ذهن‌ خلاِ، هنرمندی‌ و هنرشناسی‌ و ذوِزیبایی‌ پسند این‌ شاعر بزرگ‌ است‌، با کلمات‌ و ترکیبات‌ و قالب‌هایی‌ که‌ قوافی‌، وزن‌ در ردیف‌ آنها هوشمندانه‌ برگزیده‌شده‌اند و مجموعاً تصاویری‌ روشن‌، زنده‌ و پویا را ارایه‌ می‌کنند که‌ از یک‌ سو به‌ خوبی‌ می‌توانند موقعیت‌ شاعر را درلحظه‌ انشاء شعر به‌ تماشا بگذارند و از سویی‌ دیگر احساس‌های‌ آشنا و رنج‌ و شادی‌ها و زیبایی‌ها و عواطف‌ خاص‌ایرانیان‌ را با خود منطبق‌ سازند و در نتیجه‌ لفظ‌ و معنا را در غزل‌ سعدی‌ به‌ وحدتی‌ استثنایی‌ و کلیتی‌ خدشه‌ناپذیر وانفکاک‌ ناشدنی‌ از فرهنگ‌ ملی‌ تبدیل‌ کنند که‌ در عین‌ سادگی‌ و همه‌ فهم‌ بودن‌، از قدرت‌ تأویل‌پذیری‌ و خردمندانه‌ بودن‌نیز برخوردار باشند.

بدین‌سان‌، در ساختار و غزل‌ سعدی‌ همه‌ چیز، دقیقاً تناسب‌ و جایگاه‌ ویژه‌ و موقعیت‌ تاریخی‌ هنری‌ و هویت‌خاص‌ خود را نشان‌ می‌دهد و کلمه‌ها و ترکیبات‌، همانند اجزاء یک‌ مینیاتور دقیق‌، سهمی‌ عمده‌ در القاء هدف‌های‌ کلی‌اثر و القاء معنا و فکر هنرمند بر عهده‌ می‌گیرند وسبب‌ می‌شوند که‌ کلام‌ سعدی‌ از تأثیری‌ عمیق‌ و نفوذی‌ همه‌ جانبه‌ درذهن‌ مردم‌ پارسی‌ زبان‌ ایران‌ برخوردار باشد، البته‌ این‌ تأثیرگذاری‌ به‌ معنی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ نیست‌، بدین‌ معنی‌ که‌گاهی‌ سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ مضمونی‌ نو ارایه‌ کرده‌ باشد، تنها در شیوه‌ بیان‌ و نحوه‌ ارایه‌ سخن‌، ذوِ و ابتکار به‌ خرج‌می‌دهد و در این‌ زمینه‌ طرحی‌ نو در می‌اندازد که‌ در عین‌ حال‌ که‌ از ذهن‌ و زبان‌ جامعه‌ به‌ دور نیست‌ و هستی‌ ونیازهای‌ انسانی‌ را در لحظه‌ای‌ که‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ است‌ به‌ خوبی‌ منعکس‌ می‌سازد، نوعی‌ خوش‌ سلیقگی‌ و رندانگی‌نمکین‌، در سخن‌ او، جاذبه‌ و حرارتی‌ خاص‌ ایجاد می‌کند که‌ مردم‌ آن‌ را «نواندیشانه‌» و «قابل‌ ذکر» و «روایت‌ شدنی‌»می‌دانند و از آن‌ برای‌ هرچه‌ بیشتر رسوخ‌ کردن‌ در دل‌ و جان‌ دیگران‌، سود می‌برند و در همان‌ حال‌ که‌ آن‌ را سهل‌ وممتنع‌ می‌شمارند، در آن‌ غرابت‌ و تازگی‌ هنرمندانه‌ای‌ را احساس‌ می‌کنند که‌ «نظم‌» سعدی‌ را تا پایگاه‌ «شعر» و «شعرناب‌» بالا می‌برد و همین‌ آشنایی‌ متقابل‌ شاعر و مردم‌ است‌ که‌ سعدی‌ را در جامعه‌ ایرانی‌ به‌ یک‌ پدیده‌ استنثنایی‌ تبدیل‌می‌سازد و سخن‌ او را بازتاب‌ روح‌ رندانه‌ و معنی‌ شناس‌ و نکته‌سنج‌ ایرانی‌ قرار می‌دهد و ایرانیان‌ را شیفته‌ کلام‌ وبیان‌ و نکته‌ گویی‌های‌ وی‌ می‌سازد:

روز وصلم‌ قرار دیدن‌ نیست

‌شب‌ هجرانم‌ آرمیدن‌ نیست‌

طاقت‌ سر بریدنم‌ باشد

وز حبیبم‌ سرِ بریدن‌ نیست‌

مطرب‌ از دست‌ من‌ به‌ جان‌ آمد

که‌ مرا طاقت‌ شنیدن‌ نیست‌

دست‌ِ بیچاره‌ چون‌ به‌ جان‌ نرسد

چاره‌ جز پیرهن‌ دریدن‌ نیست‌

ما خود افتادگان‌ مسکینیم

‌حاجت‌ دام‌ گستریدن‌ نیست‌

دست‌ در خون‌ عاشقان‌ داری

‌حاجت‌ تیغ‌ برکشیدن‌ نیست‌

با خداوندگاری‌ افتادم

‌کش‌ سر بنده‌ پروریدن‌ نیست‌

سعدی‌ با بلاغتی‌ استوار و هنرمندانه‌ و دریافتی‌ زیرکانه‌ و معقول‌ که‌ با تفکرات‌ و اندیشه‌های‌ گوناگون‌ او انطباِدارد، قالب‌های‌ ادبی‌، انواع‌ شعر، گونه‌های‌ معانی‌ و نحوه‌های‌ مختلف‌ تأثیرگذاری‌ متناسب‌ را انتخاب‌ می‌کند و به‌ همین‌جهت‌ گفتنی‌های‌ عارفانه‌اش‌ را در بوستان‌، دیدگاه‌های‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و واکنش‌های‌ عالمانه‌اش‌ را در گلستان‌ وتخصص‌ و عالی‌ جاهی‌ معنوی‌ و روحانی‌ خود را در قصاید خویش‌ مطرح‌ می‌سازد و زلال‌ترین‌ و بی‌پرده‌ترین‌ عواطف‌و احساسات‌ شخصی‌ و غنایی‌ خویش‌ را هم‌ یکسره‌ در «غزل‌» منعکس‌ می‌سازد و «غزل‌» را وقف‌ عشق‌ و مستی‌می‌سازد. بدین‌ معنی‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ نه‌ تنها دید عاشقانه‌ و زیبایی‌ پسندانه‌ و رندانه‌ شاعر را متبلور می‌سازند وزوایای‌ قلب‌ و احساس‌ و عاطفه‌ و رنج‌ها و شادی‌های‌ این‌ شاعر عاشق‌پیشه‌ را در سطوح‌ عشق‌ عادی‌ و عرفانی‌ یازمینی‌ و آسمانی‌ نشان‌ می‌دهند، آیینه‌ التهابات‌ و نگرانی‌ها و شور و حال‌ مردم‌ ایران‌ نیز هستند. اگر به‌ غزل‌ زیر به‌دقت‌ نگاه‌ کنیم‌ می‌بینیم‌ که‌ درست‌ است‌ که‌ عشق‌ سرمایه‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ است‌، اما در این‌ غزل‌ همچون‌ دیگرعاشقانه‌های‌ سعدی‌ هم‌ وقایع‌ و حوادث‌ فردی‌، اخلاقی‌، عرفانی‌ در تار و پود تشبیهات‌ و استعارات‌ سعدی‌ به‌ وسیله‌ای‌روشن‌ و رسا برای‌ بیان‌ ذهنیت‌ مشترک‌ سعدی‌ و جامعه‌ تبدیل‌ شده‌اند، خمیرمایه‌ تمام‌ مسایل‌ موجود در شعر سعدی‌،اجتماعی‌ و مردمی‌ است‌، اما در خدمت‌ غزل‌ و عشق‌، در حالی‌ که‌ در گلستان‌ و بوستان‌، سعدی‌ چنین‌ نمی‌اندیشد:

اگر دستم‌ رسد روزی‌ که‌ انصاف‌ از توبستانم‌قضای‌ عهد ماضی‌ را شبی‌، دستی‌برافشانم‌چنانت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ گر روزی‌ فراِافتدتوصبرازمن‌توانی‌کردو من‌ صبر از تونتوانم‌دلم‌ صد بار می‌گوید که‌ چشم‌ از فتنه‌برهم‌ نِه‌دگر ره‌ دیده‌ می‌افتد بر آن‌ بالای‌ فتّانم‌

تو را در بوستان‌بایدکه‌ پیش‌ سروبنشینی‌وگرنه‌ باغبان‌ گوید که‌ دیگر سرو،ننشانم‌رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌

خلاف‌ من‌ که‌ بگرفته‌ است‌ دامن‌، درمغیلانم‌

به‌ دریایی‌ درافتادم‌ که‌ پایابش‌ نمی‌بینم‌

کسی‌ را پنجه‌ افکندم‌ که‌ درمانش‌نمی‌دانم

‌فراقم‌ سخت‌ می‌آید ولیکن‌ صبر می‌باید

که‌ گر بگریزم‌ از سختی‌ رفیق‌ سست‌پیمانم‌

مپرسم‌دوش‌چون‌بودی‌به‌ تاریکی‌ وتنهایی‌شب‌ هجرم‌ چه‌ می‌پرسی‌ که‌ روز وصل‌حیرانم‌شبان‌ آهسته‌ می‌نالم‌ مگر دردم‌ نهان‌ماندبه‌ گوش‌ هر که‌ در عالم‌ رسید آوازپنهانم‌دمی‌با دوست‌ درخلوت‌به‌ازصدسال‌درعشرت‌من‌ آزادی‌ نمی‌خواهم‌ که‌ با یوسف‌ به‌زندانم‌من‌آن‌ مرغ‌ سخندانم‌ که‌ در خاکم‌ رودصورت‌هنوز آواز می‌آید که‌ سعدی‌ در گلستانم‌

در غزل‌ بالا، مسلماً محور اصلی‌ سخن‌، عشق‌ است‌ اما «عشق‌» را هاله‌ای‌ از زندگی‌ در میان‌ گرفته‌ است‌ که‌ می‌توان‌آن‌ را به‌ عشق‌ گرفتار «بحران‌» تعبیر کرد، بدین‌ معنی‌ که‌ اگر لحظه‌ای‌ اندیشة‌ عشق‌ را از این‌ غزل‌ بگیریم‌، الفاظ‌ِ «انصاف‌ستدن‌»، «قضا»، «ماضی‌»، «صبر»، «فتنه‌»، «فتّان‌»، «چشم‌ برهم‌ نهادن‌»، «رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌»،«خلاف‌»، «دامن‌ در مغیلان‌ گیر افتادن‌»، «به‌ دریای‌ بی‌پایاب‌ غرِ شدن‌»، «پنجه‌ در افکندن‌ با کسی‌ که‌ از او بسیارتوانمندتر است‌»، «سست‌ پیمانی‌ و عهدشکنی‌»، «تاریکی‌ و تنهایی‌ و حیرانی‌» و «شب‌ و ناله‌ نهانی‌ و آواز پنهانی‌»، «بایوسف‌ در زندان‌ بودن‌» و بالاخره‌ «مرغی‌ سخندان‌ که‌ رو در خاک‌ نهان‌ می‌کند ولی‌ همیشه‌ آواز او به‌ گوش‌ دل‌ها وجان‌ها می‌رسد» که‌ «این‌ همان‌ سعدی‌ است‌ که‌ در گلستان‌ آواز می‌خواند». مجموعاً الفاظ‌ شاعری‌ برج‌ عاج‌نشین‌ وبی‌خیال‌ و بی‌غم‌ نیست‌ که‌ فقط‌ به‌ خود می‌اندیشد و اندیشه‌ دیگران‌ را از ذهن‌ می‌راند، غزل‌ سعدی‌ آن‌ گونه‌ عاشقی‌ رامطرح‌ می‌کند که‌ از غم‌ جامعه‌، آگاه‌ یا ناخودآگاه‌، در رنجی‌ عظیم‌ است‌ و هر لفظ‌ و کلام‌ عاشقانه‌ او نیز به‌ نوعی‌ با دردو غم‌ عمومی‌ مرتبط‌ است‌، آن‌ چنان‌ که‌ خود او در قطعه‌ قحط‌ سالی‌ دمشق‌ باز می‌گوید که‌:

یکی‌ اول‌ از تندرستان‌ منم

‌که‌ ریشی‌ ببینم‌، بلرزد تنم‌

یکی‌ را به‌ زندان‌ درش‌ دوستان‌

کجا مانَدَش‌ عیش‌ در بوستان‌

(بوستان‌)

و خود معنای‌ این‌ دید کنایی‌ را بارها باز گفته‌ است‌:

جماعتی‌ که‌ ندانند حظ‌ّ روحانی‌

تفاوتی‌ که‌ میان‌ دواب‌ و انسان‌ است‌،

گمان‌ برند که‌ در باغ‌ عشق‌، سعدی‌ را

نظر به‌ سیب‌ زنخدان‌و نار پستان‌ است‌

مرا هر آینه‌ خاموش‌ بودن‌ اولی‌تر

که‌ جهل‌ پیش‌ خردمند، عذر نادان‌ است‌

بدین‌ ترتیب‌، عشق‌ برای‌ سعدی‌ دل‌ گدازِ جان‌ نوازی‌ است‌ که‌ مصلحان‌ را به‌ کار می‌آید تا دنیا و آخرت‌ را دربازند وبه‌ یاری‌ عشق‌ مردانگی‌ بیاموزند و به‌ نقره‌ فائق‌ بدل‌ شد و بهترین‌ نمونه‌، سخن‌ خود سعدی‌ است‌ که‌ به‌ برکت‌ عشق‌«تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌» می‌شود که‌ «کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌».

هرکه‌ خصم‌ اندر او، کمند انداخت

‌به‌ مراد دلش‌ بباید ساخت‌

هرکه‌ عاشق‌ نبود، مرد نشد

نقره‌ فایق‌ نگشت‌ تا نگداخت‌

هیچ‌ مصلح‌ به‌ کوی‌ عشق‌ نرفت

‌که‌ نه‌ دنیا و آخرت‌ درباخت‌

هم‌ چنان‌ شکر عشق‌ می‌گویم‌

که‌ گَرم‌ دل‌ بسوخت‌، جان‌ بنواخت‌

سعدیا خوش‌تر از حدیث‌ تو نیست

‌تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌

آفرین‌ بر زبان‌ شیرینت‌

کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌

و از همین‌ جاست‌ که‌ خوانندگان‌ شعر سعدی‌، فرصتی‌ می‌یابند تا در همان‌ حال‌ که‌ به‌ ژرفای‌ قلب‌ و احساس‌ وعاطفه‌ سعدی‌ راه‌ می‌یابند، خود را نیز در سخن‌ سعدی‌ پیدا کنند و جامعه‌ و شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خود را نیز به‌تماشا بنشینند، آن‌ چنان‌ که‌ احساس‌ کنند خود این‌ شعر را سروده‌اند و کلمات‌ و مضامین‌ آن‌ را بر زبان‌ رانده‌اند:

چنان‌ در قید مهرت‌ پای‌ بندم

‌که‌ گویی‌ آهوی‌ سر در کمندم‌

گهی‌ بر درد بی‌درمان‌ بگریم‌

گهی‌ بر حال‌ بی‌سامان‌ بخندم‌

مرا هوشی‌ نماند از عشق‌ و گوشی

‌که‌ پند هوشمندان‌ کار بندم‌

نه‌ مجنونم‌ که‌ دل‌ بردارم‌ از دوست

‌مده‌ گر عاقلی‌ ای‌ خواجه‌ پندم‌

گر آوازم‌ دهی‌ من‌ خفته‌ در گور

برآساید روان‌ دردمندم‌

سری‌ دارم‌ فدای‌ خاک‌ پایت

‌گر آسایش‌ رسانی‌ ور گزندم‌

و گر در رنج‌ سعدی‌ راحت‌ تو است

‌من‌ این‌ بیداد، بر خود می‌پسندم‌...

ما از لحظه‌ای‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ را می‌شناسیم‌ و به‌ آن‌ دل‌ می‌بندیم‌، به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ «عشق‌»، مرکزآتشفشان‌ عاطفی‌ و ذهنی‌ غزل‌ سعدی‌ است‌ و هنر بزرگ‌ سعدی‌ نیز آن‌ است‌ که‌ توانسته‌ است‌ این‌ آتشفشان‌ شعله‌بارسوزناک‌ را آن‌ چنان‌ در سخن‌ خویش‌ ملموس‌، آفاقی‌ و زنده‌ طبیعی‌ و تصویر و ترسیم‌ کند که‌ صرف‌نظر از درک‌ فرازو نشیب‌های‌ عشق‌، به‌ حقانیت‌ عاشقی‌ و تمرکز بر عشق‌، در روزگار قحط‌ وفا و عاطفه‌ نیز شهادت‌ می‌دهد:

سخن‌ بیرون‌ مگوی‌ از عشق‌، سعدی‌

سخن‌،عشق‌است‌ و دیگرقیل‌ و قال‌ است‌

سعدی‌ رابطه‌ عاشق‌ و مشعوِ را که‌ برآیندی‌ از اوضاع‌ و احوال‌ عاطفی‌ زمان‌ اوست‌، به‌ نحوی‌ پرتحرک‌ و پویا مطرح‌می‌سازد و گاهی‌ نیز بی‌خبران‌ از عشق‌ و ماجرای‌ آن‌ را مورد اعتراض‌ و شکایت‌ قرار می‌دهد:

عشق‌ داغی‌ است‌ که‌ تا مرگ‌ نیاید، نرود

هرکه‌ بر چهره‌ از این‌ داغ‌، نشانی‌ دارد

***

عجب‌ مدار که‌ سعدی‌ به‌ یاد دوست‌ بنالد

که‌عشق‌موجب‌شوِاست‌ و خمرعلّت‌مستی‌***

عشق‌آدمیت‌است‌ و گر این‌ ذوِ در تونیست‌

هم‌ شرکتی‌ به‌ خوردن‌ و خفتن‌، دواب‌ را

***

گر آدمی‌ صفتی‌ سعدیا، به‌ عشق‌ بمیر

که‌ مذهب‌ حَیَوان‌ است‌ این‌ چنین‌ مردن‌

***

به‌عشق‌، مستی‌ و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌نکو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

***

عیب‌ سعدی‌ مکن‌ ای‌ خواجه‌ اگر آدمییی‌کآدمی‌ نیست‌ که‌ میلش‌ به‌ پریرویان‌نیست‌ سعدی‌ شیفته‌ عشق‌ است‌ و این‌ شیفتگی‌ را با هرچه‌ کامل‌تر و متنوع‌تر ارایه‌ کردن‌ تصویر معشوِ به‌ نمایش‌می‌گذارد و هنرمندانه‌، به‌ تصریح‌ یا ایما و اشاره‌ و ایهام‌، تصاویری‌ مقطّع‌ از چیستی‌ و چونی‌ معشوِ در خَلق‌ و خُلق‌،رفتار، نازها، بی‌وفایی‌هایش‌ و وفاداریی‌هایش‌، ارایه‌ می‌دهد، آن‌ چنان‌ که‌ هر بیت‌ یا مصرعی‌ از هر غزل‌ سعدی‌ متضمن‌یک‌ یا چند توصیف‌ یا توضیح‌ حالت‌ یا حالاتی‌ از معشوِ می‌شود و خواننده‌ با پیش‌ رفتن‌ مسیر عشق‌ در نهایت‌، به‌دریافت‌ تصویر یا توصیفی‌ کامل‌، همه‌ جانبه‌ و قانع‌ کننده‌ از معشوِ سعدی‌ موفق‌ می‌شود، اما تمرکز بلاانقطاع‌ سعدی‌بر «عشق‌» و مسایل‌ مترتب‌ بر آن‌، حتی‌ یک‌ لحظه‌ ذهن‌ خواننده‌ را از معشوِ جدا نمی‌سازد و در هر بیان‌ و کلام‌ خود،فرازها و فرودهای‌ معرکه‌ عشق‌ را تازه‌تر و جامع‌تر از گذشته‌، تفسیر می‌کند تا آن‌ جا که‌ غزل‌ او را به‌ گزارش‌هنرمندانه‌ و دقیق‌ و روشنی‌ از چند و چون‌ بدل‌ می‌شود و خواننده‌ در پایان‌ غزل‌، معشوِ را کاملاً با خود آشنا می‌یابد،او را می‌شناسد و در باطن‌ و ضمیر خود بر وی‌ نامی‌ مناسب‌ احوال‌ خود می‌نهد و یا او را در پیوند خاطره‌های‌ شخصی‌خویش‌، می‌یابد. به‌ عنوان‌ مثال‌ سعدی‌ در غزل‌ زیر از قامت‌، چشم‌، دهان‌، ظواهر معشوِ به‌ تعابیر و تصاویری‌ مستقل‌و متنزع‌ سخن‌ می‌پردازد و بر شیرینی‌ سخن‌ معشوِ تکیه‌ای‌ خاص‌ دارد تا آن‌ جا که‌ غزل‌ را با ردیف‌ «سخن‌» می‌سازدو طبعاً غزل‌ را به‌ شناسنامه‌ای‌ از معشوقی‌ شیرین‌ سخن‌، زیبا، خوش‌اندام‌ که‌ چون‌ خورشید، تابشی‌ یگانه‌ دارد، تبدیل‌می‌کند و سرانجام‌ با ترکیب‌ اجزاء تصاویر، برای‌ ذهن‌ خواننده‌ کلیتی‌ دوگانه‌ از صورت‌ و سیرت‌ معشوِ فراهم‌می‌آورد که‌ خواننده‌ را به‌ دریافت‌ تصویری‌ جامع‌ از معشوِ سعدی‌، موفق‌ می‌سازد:

طوطی‌ نگوید از تو دلاویزتر سخن‌

با شهد می‌رود ز دهانت‌ به‌ در، سخن‌

گر من‌ نگویمت‌ که‌ تو شیرین‌ عالمی

‌تو خویشتن‌ دلیل‌ بیاری‌ به‌ هر سخن‌

در هیچ‌ بوستان‌ چو تو سروی‌ نیامده‌است

‌بادام‌ چشم‌ و پسته‌ دهان‌ و شکر سخن‌

هرگز شنیده‌ای‌ ز بن‌ سرو بوی‌ مشک‌؟

یا گوش‌ کرده‌ای‌ ز دهان‌ قمر، سخن‌؟

انصاف‌ نیست‌ پیش‌ تو گفتن‌ حدیث‌خویش

‌من‌ عهد می‌کنم‌ که‌ نگویم‌ دگر، سخن‌

چشمان‌ دلبرت‌ به‌ نظر سحر می‌کند

من‌ خود چگونه‌ گویمت‌ اندر نظر سخن‌

وصفی‌ چنان‌ که‌ لایق‌ حسنت‌، نمی‌رود

آشفته‌ حال‌ را نبود معتبر، سخن‌

دُر می‌چکد ز منطق‌ سعدی‌ به‌ جای‌ شعر

گرسیم‌ داشتی‌، بنوشتی‌ به‌ زر سخن‌

این‌ شیوه‌ سعدی‌، در تمرکز سعدی‌ ذهن‌ بر معشوِ و پیوند عاطفی‌ و مفهمومی‌ ابیات‌ غزل‌  او با عشق‌، دقیقاًبرخلاف‌ شیوه‌ سیال‌ و برِانگیز حافظ‌ است‌ که‌ در هر غزل‌، بسیار عجولانه‌ و منقطع‌ و نامتمرکز صورت‌ می‌گیرد.

برقی‌ از منزل‌ لیلی‌ بدرخشید سحروه‌ که‌ بر خرمن‌ مجنون‌ دل‌ افکار چه‌کرد...فکر عشق‌ آتش‌ غم‌ در دل‌ حافظ‌می‌سوخت‌یار دیرینه‌ ببینید که‌ با یار چه‌ کرد

به‌ عبارت‌ دیگر، در پایان‌ هر غزل‌ سعدی‌ می‌توان‌ معشوِ او را مستقلاً و با روحیات‌ و عواطف‌ و حالات‌ خاص‌ وی‌بازشناسی‌ کرد، در حالی‌ که‌ به‌ جز در چند غزل‌ معدود، معشوِ حافظ‌ را باید با خواندن‌ همه‌ غزلیات‌ عاشقانه‌ حافظ‌بازشناخت‌ که‌ طبعاً نمی‌تواند کلیت‌ واقعی‌ معشوِ او را در زمان‌ انشاء غزل‌ به‌ ذهن‌ تداعی‌ کند، بدین‌ معنی‌ عشق‌ درغزل‌ سعدی‌ هم‌ فضاها و مکان‌های‌ پیرامون‌ خود را تحت‌الشعاع‌ قرار می‌دهد و آنها را به‌ اجزاء به‌ هم‌ پیوسته‌ درک‌ کلی‌سعدی‌ از عشق‌ و معشوِ، مبدل‌ می‌سازد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود تا عشق‌ و ستایش‌ آن‌، ارتباطی‌ ممتد و فراگیر و رهانشدنی‌ در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند، در حالی‌ که‌ حافظ‌ نه‌ همچون‌ سعدی‌، بر عشق‌ تأکید می‌نهد و نه‌ همه‌ جا عشق‌ او،خاکی‌ و آفاقی‌ است‌. مقصود آن‌ است‌ که‌ سعدی‌ به‌ هرجا می‌نگرد معشوِ را پیدا می‌کند و در همه‌ چیز بهانه‌ای‌ برای‌بازگشت‌ به‌ عشق‌ و معشوِ زمینی‌ خود می‌جوید، اما حافظ‌، هرگاه‌ به‌ معشوِ می‌پردازد، او را در همهمه‌ و ازدحام‌اندیشه‌های‌ آسمانی‌ و زمینی‌ خود گم‌ می‌کند و تصویری‌ روشن‌ و رسا از او (جز در چند غزل‌ معدود) به‌ دست‌ نمی‌دهدو حتی‌ تصاویر ارایه‌ شدة‌ او از معشوِ، اغلب‌ دو سویه‌ و قابل‌ تأویل‌ و تفسیر به‌ معشوِ آسمانی‌ است‌، در حالی‌ که‌سعدی‌، به‌ تصویر معشوقی‌ زمینی‌ می‌پردازد که‌ با وی‌ رابطه‌ای‌ متقابل‌ و متعادل‌ دارد و در خلوت‌ خاطر خویش‌ او راهمان‌ گونه‌ که‌ هست‌، می‌پذیرد و به‌ تصویر می‌کشد:

جفای‌ پرده‌ درانم‌ تفاوتی‌ نکند

اگر عنایت‌ او پرده‌ از ما باشد

چنین‌ غزال‌ که‌ وصفش‌ همی‌ رود، سعدی‌

گمان‌ مبر که‌ نه‌ تنها، شکار ما باشد

شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ زبان‌ چند پهلو و منشوری‌ حافظ‌ با همه‌ پیچیدگی‌ها و ابهاماتش‌، به‌ همان‌ اندازه‌ با معشوِحافظ‌ در ارتباط‌ قرار دارد که‌ زبان‌ ساده‌ و سهل‌ و ممتنع‌ سعدی‌ در بیان‌ عواطف‌ و حالات‌ عاشقی‌ سعدی‌ با معشوِوی‌، موفق‌ است‌ اما در غزل‌ سعدی‌ سه‌ محور عشق‌، معشوِ و منکران‌ عشق‌، تشخص‌ بیشتری‌ دارد و «عاشق‌» که‌ همان‌سعدی‌ است‌، در هر غزل‌ خود، یکی‌ از این‌ سه‌ محور را پررنگ‌تر گزارش‌ می‌کند و جلوه‌ می‌دهد که‌ در یک‌ دید غنایی‌ که‌فردی‌ می‌توان‌ واکنش‌های‌ او را در این‌ محورها بازشناخت‌ و به‌ دیدار درون‌ وی‌ شتافت‌ که‌ چگونه‌ همه‌ سویه‌ به‌ هستی‌می‌نگرد ولی‌ جز از عشق‌ و معشوِ و ماجراهای‌ عاشقی‌ چیزی‌ به‌ دست‌ نمی‌آورد: عاشقی‌ به‌ نام‌ سعدی‌، نظر باز و رندو لبریز از محبت‌ و عشق‌ به‌ دولت‌ است‌:

دیده‌ از دیدار خوبان‌ برگرفتن‌ مشکل‌است‌هرکه‌ ما را این‌ نصیحت‌ می‌کندبی‌حاصل‌ است‌باش‌ تا دیوانه‌ گویندم‌ همه‌ فرازنگان‌

ترک‌ جان‌ نتوان‌ گرفتن‌ تا تو گویی‌ عاقل‌است‌!!   عشق‌ برای‌ سعدی‌ بر سنتی‌ دیرین‌ و دیر پا و ازلی‌ مبتنی‌ است‌:

ـ همه‌ عمر برندارم‌ سر از این‌ خمارمستی

‌که‌ هنوز من‌ نبودم‌ که‌ تو در دلم‌ نشستی‌

تو نه‌ مثل‌ آفتابی‌ که‌ حضور و غیبت‌ افتددگران‌ روند و آیند و تو همچنان‌، که‌هستی‌     به‌ همین‌ دلیل‌ سعدی‌ در ارایه‌ تصاویر عاشق‌ و تمناها و تقاضاها بسیار موفق‌تر از ارایه‌ سیمای‌ معشوِ است‌،زیرا در هر سختی‌ که‌ از معشوِ و زیبایی‌ها و حالات‌ و رفتار او مطرح‌ می‌کند، به‌ نوعی‌ نیز از خود سخن‌ می‌گوید و درهر حال‌، به‌ طرزی‌ موفق‌، صاحبدلی‌ شوریده‌ حال‌ را نشان‌ می‌دهد که‌ گرفتار عشق‌ و سوز و گدازهای‌ آن‌ است‌ و یک‌لحظه‌ نیز از معشوِ غفلت‌ نمی‌ورزد و در راه‌ عشق‌، همه‌ رنج‌های‌ جهان‌ را به‌ جان‌ خریدار است‌ تا آن‌ جا که‌ خواننده‌نمی‌داند که‌ در غزل‌ سعدی‌، معشوِ بیشتر موردنظر است‌ یا عاشق‌ و آیا غزل‌ سعدی‌ را باید غزل‌ معشوِ خواند یا غزل‌عاشق‌... به‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ بنگرید:

میان‌ باغ‌ حرام‌ است‌ بی‌تو گردیدن‌

که‌ خار با تو مرا بِه‌ که‌ بی‌تو گل‌ چیدن‌

و گربه‌ جام‌ بریم‌ بی‌تو دست‌ در مجلس‌

حرام‌ صرف‌ بود بی‌تو باده‌ نوشیدن‌

خم‌ دو زلف‌ تو بر لاله‌ حلقه‌ در حلقه‌

به‌ سنگ‌ خاره‌ درآموخت‌ عشق‌ ورزیدن‌

اگر جماعت‌ چین‌ صورت‌ تو بت‌ بینند

شوند جمله‌ پشیمان‌ ز بت‌ پرستیدن‌

کساد نرخ‌ شکر در جهان‌ پدید آید

دهان‌ چو باز گشایی‌ به‌ وقت‌ خندیدن‌

به‌ جای‌، خشک‌ بمانند سروهای‌ چمن‌

چو قامت‌ تو ببینند در خرامیدن‌

من‌ گدای‌ که‌ باشم‌ که‌ دم‌ زنم‌ ز لبت

‌سعادتم‌ چه‌ بود؟ خاک‌ پات‌ بوسیدن‌

به‌عشق‌ومستی‌و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌مگو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

نشاط‌ زاهد از انواع‌ طاعت‌ است‌ و ورع‌

صفای‌ عارف‌ از ابروی‌ نیکوان‌ دیدن‌

عنایت‌ تو چو با جان‌ سعدی‌ است‌، چه‌باک

‌چه‌ غم‌ خورد به‌ حشر از گناه‌ سنجیدن‌

عین‌ همین‌ حالت‌ نیز در غزل‌ حافظ‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌. به‌ این‌ غزل‌ حافظ‌ که‌ هم‌ وزن‌ و هم‌ قافیه‌ غزل‌ سعدی‌ است‌بنگرید:

منم‌ که‌ شهره‌ شهرم‌ به‌ عشق‌ ورزیدن‌

منم‌ که‌ دیده‌ نیالوده‌ام‌ به‌ بد دیدن‌

به‌می‌پرستی‌از آن‌ نقش‌ خود بر آب‌ زدم

‌که‌ تا خراب‌ کنم‌ نقش‌ خود پرستیدن‌

وفاکنیم‌ و ملامت‌ کشیم‌ و خوش‌ باشیم

‌که‌ در طریقت‌ ما، کافری‌ است‌ رنجیدن‌

به‌ پیر میکده‌ گفتم‌ که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌

بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: راز پوشیدن‌

ز خط‌ یار بیاموز مهر با رخ‌ خوب

‌که‌ گرد عارض‌ خوبان‌ خوش‌ است‌گردیدن‌مراد دل‌ ز تمنای‌ باغ‌ عالم‌ چیست‌؟!

به‌ دست‌ مردم‌ چشم‌ از رخ‌ تو گل‌ چیدن

‌عنان‌ به‌ میکده‌ خواهیم‌ تافت‌ ز این‌ مجلس‌

که‌ وعظ‌ بی‌ عملان‌ واجب‌ است‌ نشنیدن‌

به‌ رحمت‌ سر زلف‌ تو واثقم‌ ورنه‌

کشش‌ چو نبود از آن‌ سو، چه‌ سودکوشیدن

‌مبوس‌ جز لب‌ ساقی‌ و جام‌ می‌ حافظ‌

که‌ دست‌ زهد فروشان‌ خطاست‌بوسیدن

آیا سعدی‌ در غزل‌ زیر، علی‌ رغم‌ همه‌ اوصافی‌ که‌ از معشوِ ارایه‌ می‌دهد، «من‌» خویش‌ را بیشتر بازگو می‌کند یا«معشوِ» خود را؟

مرا دلی‌ است‌ گرفتار عشق‌ دلداری

‌سمن‌ بری‌، صنمی‌، گلرخی‌، جفاکاری‌

ستمگری‌، شغبی‌، فتنه‌ گری‌، دل‌ آشوبی

‌هنروری‌، عجبی‌، طرفه‌ای‌، جگرخواری‌

بنفشه‌ زلفی‌، نسرین‌ بری‌، سمن‌ بویی

‌که‌ ماه‌ را بر حسنش‌ نماند بازاری‌

همای‌ فری‌، طاووس‌ حسن‌ و طوطی‌ نطق

‌به‌  گاه‌ جلوه‌ گری‌ چون‌ تذرو رفتاری‌

دلم‌ به‌ غمزه‌ جادو ربود و دوری‌ کرد

کنون‌ بماندم‌ بی‌ او چو نقش‌ دیواری‌

ز وصل‌ او چو کناری‌ طمع‌ نمی‌دارم‌

کناره‌ کردم‌ و راضی‌ شدم‌ به‌ دیداری‌

زهرچه‌ هست‌ گریز است‌ و ناگزیر ازدوست

‌چه‌ چاره‌ ساز و در دام‌ دل‌، گرفتاری‌

در اشتیاِ جمالش‌ چنان‌ همی‌ نالم‌

چو بلبلی‌ که‌ بنالد میان‌ گلزاری‌

حدیث‌ سعدی‌ در عشق‌ او چو بیهده‌ است

‌نزد دمی‌ چو ندارد زبان‌ گفتاری‌

و این‌ غزل‌ نیز آیینه‌ای‌ است‌ از احساس‌ شاعر عاشق‌، نسبت‌ به‌ معشوِ و این‌ که‌ عاشق‌ هر چه‌ می‌اندیشد، معشوِاست‌ و معشوِ جز فرافکنی‌ احساس‌های‌ خود وی‌ نیست‌. هم‌ چنان‌ که‌ از محتوای‌ غزل‌ بر می‌آید، سعدی‌، در  اوصافی‌که‌ از معشوِ ارایه‌ می‌دهد، بیشتر به‌ خود وخواهش‌ها و نیازهای‌ خویش‌ می‌پردازد تا معشوِق:

ماه‌چنین‌ کس‌ ندید،خوش‌ سخن‌ و کش‌خرام

‌ماه‌ِ مبارک‌ طلوع‌، سرو قیامت‌ قیام‌

سرو در آید ز پای‌ گر تو بجنبی‌ ز جای

‌ماه‌ بیافتد به‌ زیر گر تو برآیی‌ به‌ بام‌

تا دل‌ از آن‌ِ تو شد، دیده‌ فرو دوختم

‌هر چه‌ پسند شماست‌ بر همه‌ عالم‌، حرام‌

گوش‌ دلم‌ بر در است‌، تا چه‌ بیاید خبر

چشم‌ امیدم‌ به‌ راه‌ تا که‌ بیارد پیام‌

در همه‌ عمرم‌ شبی‌، بی‌ خبر از در درآی

‌تا شب‌ درویش‌ را صبح‌ برآید به‌ شام‌

بار غمت‌ می‌کشم‌ وز همه‌ عالم‌ خوشم‌

گر نکند التفات‌ یا نکند احترام‌

رای‌ خداوند راست‌، حاکم‌ وفرمانرواست

‌گر بکشد بنده‌ایم‌ ور بنوازد غلام‌

گو به‌ سلام‌ من‌ آی‌ با همه‌ تندی‌ وجو

روز من‌ بیدل‌ ستان‌، جان‌ به‌ جواب‌ سلام‌

سعدی‌  اگر طالبی‌ راه‌ رو و رنج‌ بریا برسد جان‌ به‌ حلق‌ یا برسد دل‌ به‌ کام‌

سعدی‌، عاشقی‌ نصیحت‌ناپذیر است‌ زیرا نصیحت‌پذیری‌ را بر خلاف‌ شأن‌ عاشقان‌ صادِ می‌پندارد:

هم‌چنان‌ عاشق‌ نباشد ور بود صادِنباشدهرکه‌درمان‌می‌پذیرد، یا نصیحت‌می‌نیوشدگر مطیع‌ خدمتت‌ را کفر فرمایی‌، بگوید

ور حریف‌ مجلست‌ را زهر فرمایی‌،بنوشدهر که‌ معشوقی‌ ندارد عمر ضایع‌می‌گذاردهمچنان‌ناپخته‌باشد هر که‌ بر آتش‌بجوشدتا غمی‌ پنهان‌ نباشد، رقتی‌ پیدا نگردد

هم‌گلی‌دیده‌است‌سعدی‌ تا چو بلبل‌می‌خروشد    در کار عاشقی‌ سعدی‌، نکته‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ هر چه‌ عشق‌ و معشوِ، موجب‌ رضایت‌ خاطر و آرامش‌ خیال‌ سعدی‌است‌، ملامت‌ کنندگان‌ از عشق‌ نیز مورد نفرت‌ وی‌ می‌باشند و سعدی‌ را می‌آزارند، بنابراین‌، نیش‌ حمله‌ سعدی‌، همیشه‌به‌ آنان‌ است‌. این‌ ملامت‌ گران‌ در سعدی‌ دغدغه‌ ایجاد می‌کنند. اینان‌ سعدی‌ را از دنیای‌ زیبای‌ عاشقانه‌اش‌ جدا می‌کنند وبه‌ دیار حقارت‌ها و خودخواهی‌های‌ کسانی‌ می‌رانند که‌ درد عشق‌ ندارند و با تظاهر به‌ عقل‌ و خویشتن‌ داری‌می‌خواهند شأنی‌ کاذب‌ برای‌ خویش‌ فراهم‌ آورند.

سعدی‌ ستایشگر عشق‌ است‌، اما در جامعه‌ای‌ زندگی‌ می‌کند که‌ قدر عشق‌، شناخته‌ شده‌ نیست‌؛

مقدار یار هم‌ نفس‌ چون‌ من‌ نداند هیچ‌کس‌ماهی‌ که‌ بر خشک‌ اوفتد قیمت‌ بداند آب‌را او حتی‌ شکایت‌ معشوِ خود را به‌ نزد اطبا نمی‌برد،

غیرتم‌ آید شکایت‌ تو به‌ هر کس

‌درد احبّا نمی‌برم‌ به‌ اطبّا

در جامعه‌ سعدی‌، عاشق‌ در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و در چنین‌جوامعی‌، «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست‌نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌

بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!***

دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنیدکاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌

به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکشد

***

ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند

که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند

و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا

روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

«عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر

کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود

به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار

ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

***

سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است‌هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ اودیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان

‌دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش

‌دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

***

در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌

تا عیب‌ نگسترند ما را

در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب

‌دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی

‌شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری

‌که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم

‌که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اندمن‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اندپرده‌ بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌

جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌

دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اندذ

کر سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند

حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اندپیش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو رابیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی

‌گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

از ورطه‌، خبر ندارد

آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد

بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌

تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست

‌نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!

که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌

غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم

‌خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق

‌کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی

‌تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟

کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را

تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست

‌بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند

این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌

کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا

کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

***

چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌

خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن

‌خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

لعبت‌ شیرین‌ اگر ترش‌ ننشیند

مدعیانش‌ گمان‌ برند به‌ حلوا!!

***

اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌

تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌:

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود

صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی

‌حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز

هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

یاد ی از استاد روانشاد دکتر پوران شجیعی

یاد ی از استاد روانشاد دکتر پوران شجیعی

 

در سال 1337 که وارد دانشکده ی ادبیات شیراز شدم و تحصیلاتم را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی آغاز کردم، دانشکده ی ادبیات شیراز، در خیابان منوچهری شیراز قرار داشت، شیراز هنوز چندان بزرگ نبود ، خیابان نادر به مزارع شهر می پیوست وهنوز برخی از درشکه ها در شهر رفت و آمد داشتند و تاکسی های بنز و فیات کم کم جای آنها را می گرفتند ، دانشکده ی ادبیات ،با اندک فاصله یی ، به دانشکده ی کشاورزی می رسید که در خیابان شیر و خورشید بود و از آنجا راه  دانشکده ی پزشکی و بیمارستان سعدی  را که در مجاورت استانداری قرار داشتند ، می شد پیاده  در ربع ساعت پیمود

ریاست دانشکده ادبیات شیراز با شادروان دکتر لطف علی صورتگر بود که در تهران مقیم بود ودر دانشکده ی ادبیات تهران تدریس می کرد  و گاهگاهی سری به شیراز می زد و در غیاب وی معاونش ، دکتر محمد شقیعی  که استاد زبان و ادبیات فارسی بود ،همه کاره  ومدیر واقعی دانشکده بود و الحق بسیار خوب دانشکده  را اداره می کرد .

استادان ما عبارتند بودند از شادروانان: دکتر علی محمد مژده ، دکتر نورانی وصال ، دکتر محمد شفیعی ،

علی سامی ، محمد خلیل رجایی ، حجةالاسلام  صدرالدینی  ، صدرالدین محلاتی واستادان دیگری  که از تهران می آمدند و به ما درس می دادند مانند شادروانان : علی اصغر خان حکمت شیرازی ، رضازاده ی شفق، ودکتر محمد مقدم  که محلس درس اکثر آنها براستی برای ما قابل استفاده و مفید بود ،اما اگر چه همه ی این بزرگواران به نوعی  برای ما قابل احترام و خاطره انگیز بودند ، اما در آن میان، شادروان دکتر پوران شجیعی ،تنهااستاد  زنی بود که ما داشتیم و درس سخن سنجی را تدریس می کرد ،او زنی کوتاه قد، بسیار شیک پوش وزین وبا اقتدار ومسلط بر کار خویش بود و ماو بیش از ما دختران دانشجو ،بیشتر  از همه ی استادان، از او حساب  می بردیم ،کلاسهایش سر وقت شروع می شد  و اندکی پس از وقت به پایان می رسید،یک لحظه وقت را تلف نمی کرد، خوش صحبت و بلیغ بود ، درس سخن سنجی که درآن کتاب سخن سنجی دکتر صورتگر تدریس می شد ، تنها درسی بود که افق وسیعی از نقدادبی را در مغرب زمین از عهد ارسطو به بعد  را به ما می آموخت   و به همین دلیل  نیز برای ما بسیار تازه و جاذب بود  وحتی دانشجویان دیگر رشته ها نیزبه عنوان مستمع آزاد، در آن کلاس شرکت می کزدند، دکتر شجیعی نیز الحق والانصاف  آن  را خوب وبا شرح و بسط فراوان تدریس می کرد و امتحانش نیز سخت بود و تنها درسی بود که تعدادی  از دانشجویان  درآن مردود می شدند.

آنچه کلاس این  استاد را بسیار تأثیر گذارتر می کرد، اعتماد به نفس و تسلط او بر کاری بود که بر عهده داشت و  دلسوزیهای  مادرانه و ادب و احترام توأم با وقاری که داشت کلاس وی را هم از جهت آموزشی و هم از لحاظ تربیتی  کاملا متمایز می ساخت ، بسیار جدی بود ، به پرسشها با حوصله پاسخ می داد و هیچ حرکتی  هم که بتواند دستاویزی به   دانشجویان موذی ، برای سوء استفاده از ، وقت کلاس بدهد ، از وی سر نمی زد .

اما در پشت این سیمای جدی، درونی  وجود داشت بسیار مهربانانه و مادروار  کهمی توانست  بسیاری از مشکلاتی را که برای دانشجویان بویژه دختران، پیش می آمد حل کند، صریح اللهجه و شجاع  بود و به همین دلیل در جامعه ی ما  که تعارف و مجاملت و تظاهر ، همیشه مطبوع تر از صراحت و صداقت و وبی غل و غش بودن بوده است ، برخی او را متکبر و مغرور می شمردند ولی اگر با صفا در مجلس او می نشستند ، اورا صاحبدلی دردمند می یافتند که از باطنی پاک و مهربان و متواضع بر خوردار بود، گرایش سالهای بعد او به عطّار و شعر و پیام های  این سرحلقه ی عارفان شاعر،از همدلی وی  با انسانهای درد مند ،نشان می داد.

من در سال 1340  فارغ التحصیل شدم و از شیراز دور شدم  وبه دنبال درس و کار رفتم واو نیز  پس از دوره ما ،در در دانشکده ی ادبیات شیراز دوام نیاورد و با تأسیس دانشگاه پهلوی ، وضع دانشگاه را مناسب ماندن   ندید و خود،دلیل این امر  را چنین بازگو می کند: پس از تأسیس دانشگاه پهلوی ، با دخالت امریکایی ها در دانشگاه شیراز ، بعضی دروس مثل گذشته اجازه تدریس نداشتند، همانند سبک شناسی ، تاریخ ادبیات و بسیاری دیگر.سبک شناسی از 6ساعت به 2ساعت و تاریخ ادبیات از 16ساعت به 4ساعت تقلیل پیدا کرد و اعتراض هم هیچ تاثیری بر آن نداشت. یادم هست که در آن سالها وقتی دکتر گروز امریکایی در دانشگاه شیراز مسوولیت داشت(پرووست بود) ، بی آن که تاریخ ادبیات بداند، اجازه تدریس این درس را به ما نمی داد.به دکتر گروز گفتم شما که از تاریخ ادبیات ایران سردرنمی آورید باید پیش من بیایید تا برای شما تدریس کنم و البته حق دارید وقتی شاعران بزرگی چون مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی را نمی شناسید، این درس را حذف کنید.حرفهای من با دکتر گروز به جایی نرسید و من هم به دانشگاه اصفهان رفتم ."

در اردی بهشت سال 1350 برای شرکت در کنگره ی جهانی سعدی و حافظ به شییراز آمد  و در آن کنگره بود که من و شادروانان دکتر افراسیابی و دکتر اسکندری که هر سه شاگرد وی بودیم وحالا استاد دانشگاه شیراز شده بودیم  ،باز به دیدار او توفیق یافتیم و شادی او از دیدار و توفیق ما بسیار برایمان ذوق انگیز بود ومورد لطف وی قرار گرفتیم وچه سعادتی است  که شاگردان دیروز متواضعانه در کنار استادانه  دیروز خود  بنشینند و از پروردگان خود با سپاس فراوان  یاد کنند ،  از ان پس کم یابیش با وی تماس داشتم و گاهی از سر مهربانی کتابهای تازه چاپ شده اش را برایم می فرستاد.

دکتر شجیعی را  در سالهایی که در تهران  بود  و در آپارتمانهای بهجت آباد سکونت داشت ،چند بار زیارت کردم ولی  پس از بازنشستگی و دور شدن از میهن برای تدریس در دانشگاه اریزونا ، فرصت دیدار مجدد اورا برای همیشه از دست دادم و ناباورانه  خبر مرگ وی را در مجله ی بخارا خواندم. و یقین دارم که هزاران تن از شاگردان وی با خاطره های خوشی که از درس آموزی در محضر وی داشته اند ، چون من مرگ اورا با غمی عمیق پذیرا شده اند. ایزد بزرگ روانش را شاد و با فرشتگان و نیکان و پاکان همنشین بداراد

 

شادروان پوران شجیعی درسال 1308 هجری شمسی درتربت حیدریه  ی خراسان متولد شد ه و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رسانده بودو در طول تحصیل خود رتبه اول را داشت و  و از نخستین دختران شهر خودبود که به دانشگاه تهران راه یافتند. در حالی که هنوز  شرایط تحصیل در دوره های عالی  برای بسیاری از از خانمها مهیا نبود.

 او درمحضر استادانی  برجسته و نام آور ی همانند استاد بزرگ بدیع الزمان فروزانفر، علی اصغر حکمت ، دکتر مدرس رضوی ، دکتر خطیبی ، دکتر صورتگر کسب فیض کرد ودر سال 1343 ازپایان نامه ی  دکتری ـادبیات فارسی خود ،تحت عنوان :" ادبیات در نیمه اول قرن یازدهم:هجری "  به راهنمایی شادروان علی اصغر حکمت شیرازی ؛ دردانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران، دفاع کرد و با درجه ی ممتاز، دکتری زبان و ادبیات فارسی را دریافت کرد . رساله ی او و و شادروان  دکتر نورانی وصال هریک بر رسی ادبیات فارسی را در نیمی  از این قرن در بر می گرفت و  نخستین پایان نامه هایی بود که ازادبیات  قرن دهم که تا آن هنگام در دانشگاه تهران تدریس می شد پا  فراتر می نهاد.،زیرا تا آن هنگام در دانشکده ی ادبیات تهران ،فقط ادبیات تا دوره صفویه یعنی قرن دهم به رسمیت شناخته و تدریس و تحیق می شد وهر دوی آنها با رتبه ی ممتاز از رساله ی خود دفاع کردد  واز انجا که در همین زمان در  سه  شهر مشهد و اصفهان و شیراز مقدمات تأسیس دانشکده ادبیات فراهم شد ف بود و هردو به دعوت مرحوم دکتر صورتگربه شیراز رفتند وبه تدریس در دانشکده ی ادبیات پرداختند،  و دکتر صورتگر ازدکترشجیعی خواست تا به تدریس سخن سنجی بپردازد  و دکتر وصال نیز به تدریس نظم و نثر فارسی پرداخت .

درسسخن سنجی  ، در دانشکده شیراز از درسهایی بود  که مشتاقان بسیار داشت ، به طوری که افرادی از  رشته های مختلف  هم در کلاسهای آن  حاضر می شدند، دکتر شجیعی این درس را از سقراط و  افلاطون شروع می کرد  و تا دوره ی معاصر ادمه می داد و هنوز هم بسیاری از دانشجویان دیروز اورابه خاطر درس «سخن سنجی» می شناسند،  وبه خاطر دارند ،نه به خاطر سبک شناسی.و عطار و دیگر درسهاکه در آنها نیز استادی زبر دست بود

در اصفهان  نیز او سخن سنجی را به اضافه ی دروسی چون تاریخ ادبیات  و متون به زبانهای خارجی تدریس می کردو پس از چند سال ااز اصفهان نیز به تهران رفت و در،دانشسرای عالی تدریس کرد و در آنجا بود که بازنشسته شد.

 

دکتر شجیعی کارنامه ی تحقیقی ارزنده یی داشت  و تا آنجا که من می دانی 8 کتاب نوشت و مقالات تحقیقی فراوانی  در مجلات معتبر ادبی نوشت که متأسفانه من  در غربت به هه ی آنها دسترسی نیافتم

.کتابهای چاپ شده ی شادروان دکتر شجیعی:

1- سبک شعر پارسی در ادوار مختلف [شیراز] : دانشگاه شیراز              ،این کتاب را در لندن و درزمانی که برای فرصت مطالعاتی به انگلستان رفته بود،، در کتابخانه  ی «بریتیش میوزیوم» به نگارش درآورد .

به قول خودش:" ...وقتی سبک شناسی را تدریس می کردم و به دانشجویان جزوه می گفتم ، اندیشه نوشتن یک کتاب برای دانشجویان در ذهنم به وجود آمد.برای همین دست به کار شدم و در این کتاب ، خصوصیات و شرح کامل هر سبک توضیح داده شده است:پایه های استوار و عرفانی سبک عراقی در غزل ، درونیات و عرفان محض است. در سبک عراقی شاعر و عارف به گل و سبزه اهمیتی نمی دهد و هر چه هست ، خداست.او طی طریق می کند، چرا که عاشق است و با عشق الهی قدم در راه می گذارد و با همین عشق به خدا می رسد، حال آن که شاعران سبک خراسانی به اندیشه صبح و دیدار یار فکر می کنند.توضیح و شرح هر سبک در آن کتاب به طور کامل نوشته شده است. "

2- معانی حروف مفرد: شیراز : بنگاه مطبوعاتی هاشمی ،۱۳۳۵

3- نثرهای عرفانی و فلسفی ، با حواشی و توضیحات ،تهران ، زوار ،۲۵۳۶

4- مسافر سرگشته  :مجموعه عقاید و آراء شیخ فریدالدین عطار نیشابوری [تهران] : هنر،۱۳۶۳:           

دکتر پوران شجیعی مجموعه حاضر(مسافر سرگشته) را براساس بازنگری در مثنوی‌های مصیبت‌نامه, الهی‌نامه, منطق‌الطیر و اسرارنامه فراهم آورده و طی آن سعی نموده است عقاید عرفانی, اخلاقی, مذهبی و به طور کلی جهان بینی شیخ عطار را بازگو کند .کتاب حاضر با خلاصه مقاله‌هایی در باب مصیبت‌نامه آغاز می‌شود .در این مقاله‌ها از سیر آفاقی و انفسی سالک سخن به میان می‌آید. اما در یک جمله، قصد اصلی نویسنده در این کتاب شناساندن عارف و شاعر نامی ایران ـ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است

به قول خودش :"... در اوایل تدریس در دوره ای که به عرفان و شاعران عارف می اندیشیدم عطار مرا به خود مشغول کرد، عطار به دنبال حقیقت می گشت.مرا هم با خود برد. از این رو وقتی او حقیقت را فهمید، من نیز شاهد بودم. عطار حقیقت را از خورشید و ماه و ستاره می پرسید، به این دلیل ، نام کتاب را «مسافر سرگشته» گذاشتم. این کتاب در کنگره عطار ارائه شد و برای دوره ای نایاب بود.

5- -صور معانی شعر فارسی درمکتب درون نگری: تهران :       زوار، ۱۳۶۲ ،

 کتاب صور معانی در مکتب درون نگری به سبک عراقی اشاره دارد. در واقع او، سبک های شعر فارسی را به سبک خراسانی یا برون نگری ، سبک عراقی یا درون نگری و سبک بینابین تقسیم کرده است:

"...درون گرایی را می توان به 2 بخش تقسیم کرد. اول درونگرایی عارفانه و دوم آنچه مردم عادی به آن مشغول هستند. مردم ،حساس و تخیلی فکر می کنند و غم و درد و تعب در زندگانی بوفور به سراغ آنها می آید. هر انسان درون خویش به دنبال هدف است. من به آسمان نگاه می کنم ، اما درون من متوجه مهتاب است ، حال آن که مهتاب صوری است.

عارف ذهن و درونش یکی است و به ترک تعلقات دنیوی می اندیشد. او به دنبال عشق الهی است . عشق الهی است که او را راضی می کند؛ چرا که با این عشق به حق می رسد. درونگرایی با بسیاری از آیین ها و مراسم ایرانیان سازگار نیست.به عنوان مثال جشنهایی چون مهرگان ، سده ، جشن نوروز. 

اگر چه هر کس ادعا می کند، در دل به خدا بسیار نزدیک است اما این نزدیکی با نزدیکی یک عارف به خدا بسیار متفاوت است.

عارف را با جشن ، چه کار است. او در دل به هیچ چیزی فکر نمی کند، مگر رسیدن به حق و حقیقتی که در پی آن است. درونگرایی عارف او را از یک درونگرایی عادی متفاوت می کند.

جشن نوروز برای یک فرد عادی ، تجدید نیرو و روحیه ای است برای شروع کار در طول سال ، حال آن که یک عارف بدان نیازی ندارد و آنچه می خواهد فقط در انتهای راه پر مشقت او قرار دارد و جشن او آن زمان خواهد بود.

در کتابهای مختلف وقتی روحیات عارف را مطالعه کنیم ، می بینیم که همان رنجها و سلوک اوست ، که او را از یک فرد عادی متمایز می سازد.

مثلا عطار در منطق الطیر، هفت وادی عشق را مطرح می کند که عبارتند از طلب ، اراده ، کوشش ، عشق ، بی باکی ، فنا و وصال.

در منطق الطیر می خوانیم که پرندگان وقتی حاضر می شوند تا این مراحل را طی کنند، هیچکدام موفق نمی شوند. در منطق موفقیت از آن کسی است که در رنج راه ثابت قدم باشد و بر تمام این مراحل و وادی ها معرفت و شناخت داشته باشند."

6- جهانبینی عطار ،تهران : موءسسه نشر ویرایش،۱۳۷۳                                                          

 7- منظومه های درباری ایران : دانشگاه اصفهان ، اصفهان ،۱۳۴۹

8-مقاله های پراکنده ،گل افتاب ،1388

 

چند مقاله از شادروان دکتر شجیعی که مسلما اندکی از بسیار مقالات اوست:

 

1- مکتب برون نگری در شعر پارسی  ،فصلنامه:هستی دوره دوم ، سال پنجم ، شماره ۱۹ و ۲۰ ، پائیز و زمستان۱۳۸۳
2- سفری به خانه ی خدا ،وحید ،خرداد1346 ،شماره ی 42

 

3- بحثی در باره ی  معانی حرف بر ،مجله ی دانشکده ی ادبیات اصفهان ،1345،ش 2 و 3

 

4- تجلی عشق در اشعار مولوی،فصلنامه ی دانشکده ی لهیات  و معارف مشهد ،ش 14 ،1354

 

5- یک از هزار / دکتر پوران شجیعی ، کارنامه ی زرین،یادنامه ی دکتر زرین کوب، 1379به کوشش علی دهباشی

6-  قرن اضطراب ، تاریخ پژوهی » زمستان 1383 - شماره 21

 

  نمونه یی از مقالات وی:                  

                                                      (1)

                                        اوضاع اجتماعی عصر عطار

 

 

محیط اجتماعی یکی از عواملی است که سازنده اندیشه و الهام یا برداشتهای شاعر در شعrر می باشد(1).نیشابورتا قرنها پس از عطار,با همه ویرانی ها دارای بخش ها و تقسیمات وسیعی بوده است که در کتابهای جغرافیایی قدیم همواره از آنها یاد کرده اند.این تقسیمات بقایای تقسیمات عصر ساسانی و شاید هم پارتی بوده است. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری در بین سالهای 540تا 618 ه.ق زندگی میکرده,زمان تسلط ترکها بر سرزمین وسیع ایران(2). زمانی که نیشابورازمراکز مهم علمی جهان اسلام به شمار می رفت وکتابخانه های متعدد مشحون به کتب نفیس داشته.شافعیه و حنفیه در این شهرمدرسه های چندی داشتند که غالبا هر فرقه برای اثبات عقیده خود ورد گفتار دیگران به بحث وگفتگو می نشستند.در حوادث خونبار و جنگ و آدم کشیها هشت مدرسه از مدارس حنفیه و هفده مدرسه از شافعیه ویران گشت.ابن اثیر در حادثه سال 557-556 ه می نویسد:نیشابور که یکی از بزرگترین شهر های دنیای اسلامی از جهت مرکزیت علمی بود در فتنه غزها چنان ویران گشت که حتی دو تن در آنجا نماند.

در همین زمانها بود که شهاب الدین حبش بن امیرک سهروردی را که از نوادر ایام بود در حلب کشتند(587ه)و کتابخانه رکن الدین عبد السلام را در آتش سوزاندند و خود او را به سبب جمع آوری کتابهای فلسفی به زندان افکندند(622-575)و به روایت شهاب الدین فرمان خلیفه الناصرالدین احمدبن المستضیئی(632-539) عده ای از کتب فلسفه و نسخه های شفای بو علی را در شوراء بغداد به آب شستند و به آتش سوزاندند.شعرای بزرگ عارف مسلک ما نیز به علوم عقلی و فلسفی اعتقادی نداشتند,آنها را علم رسمی و سر به سر قیل وقال می دانستند.عطار نیز از آن جمله است.با مدعیانی که پیرو عقل و تابع دلیل و برهان منطقی بودند وآرای فلسفی فلاسفه یونان و فارابی و ابن سینا را اصلی ثابت می دانستند و  بر آن بودند که به علوم یونانی نه می توان چیزی افزود ونه چیزی از آن کاست,مخالف بود.و با روش صوفیانه می گفت: حکمت باید از دل باشد نه آنکه تقلیدی باشد:

حکمت ونظمی که نه ذاتی بود                               نیک ناید حرف طاماتی بود(3)

عصر و محیط اجتماعی که عطار در آن زاد و زیست با عصر و محیط ما هشتصد سالی بیش فاصله ندارد اما بین عصر و محیط ما , با عصر و محیط آرمانی او , فاصله ای که هست بمراتب ازین حد بیشترست. عصر و محیط آرمانی او , عصر و محیط صحابه , تابعین صحابه و تابعین آنهاست – عصر و محیط زاهدان معرض از دنیا , عصر و محیط واعظان معترض بر تجمل ها و افزونی طلبی ها , و عصر و محیط صوفیان صدق و صفاست . دوره یی است که در آن حاکم دماوند , شبلی , وقتی از شغل خویش کناره می گیرد به دور و نزدیک ولایت راه می افتد از خود رد مظالم می کند , و به خاطر آنچه کرده است یا نکرده است از مردم حلالی می طلبد . عصری است که در آن یک راهزن تبهکار , فضیل عیاض , ناگهان تحت تاثیر آیه یی از قرآن کریم چنان صادقانه توبه می کند که در اندک مدت در ردیف صدیقان عصر قرار می گیرد .

دوره یی است که در آن حجاج بن یوسف بیش از سایر حکام ما قبل و ما بعد خویش در بیرحمی افراط نمی کند اما روح عصر چنان صاف و شفاف است که او را به خاطر آنچه قرن ها قبل و قرنها بعد از او شیوه سلوک عادی فرمانروایان مقتدر بوده است , نشانه لعنت و نفرین می سازد . دوره یی است که هارون خلیفه , در آن بیش از سایر فرمانروایان ادوار  , در عشرت و تجمل غرق نیست اما تلقی عصرش از آن مایه عشرت جویی و تجمل پرستی او به قدری با نفرت و کراهت همراه است که فرمانروایی خود کامه او در دنیای هزار و یک شب , افسانه افراط گرایی و تجمل پرستی بیهوده جلوه می کند و در عصر و محیط آرمانی عطار که روح او در لحظه های خلوت و فرغت جز در آن قرار نمی یابد پارسا زنی چون رابعه عدویه هست که از محبت حق پروای محبت رسول را ندارد , بشر حافیی هست که بر خاک زمین پبرهنه قدم می نهد تا بساط فرمانروای عالم را به پای خویش لگد نکند و نیالاید . عصر و محیط آرمانیی که در آن توبه کاری چون حبیب عجمی , به چنان مرحله یی از اخلاص می رسد که بی پروا پای بر آب می نهد و به آن سوی آب می رسد . با یزید ی هست که بر سر کوی او ابلیس را بر دار می کنند  , چرا کسی از اهل بسطام را که قلمرو اوست وسوسه کرد (تذکره / 175). در چنان حالی که او در محیط آرمانی خویش می زیست اشکالی نداشت که ابوسعید ابوالخیر شب ها خویشتن از سر چاه فرود آویزد و ختم قرآن کند (تذکره / 804). مانعی نبود که وقتی حسین حلاج را می کشند و می سوزند از خاکستر او آواز انا الحق برآید و در وقت قتل هر خون که از روی بر زمین می آید نقش انا الله از آن ظاهر گردد.

اما دنیایی که او در آن می زیست ا زدنیای آرمانیش فاصله بسیار داشت. در آن ایام دیگر طریقه قدما از یاد رفته بود و کسانی که در بین خلق به عنوان زاهد و عابد و عارف و صوفی شناخته می شدند, غالبا جز در ظاهر حال و در تکرار اقوال با قدمای آنها هیچگونه شباهت نداشتند, هر چند روزگار از آنها بکلی خالی نبود اما اشرار الناس اخیار الناس را از خاطرها برده بودند, آنها که خود را مدرس یا مذکر می خواندند فقط خود را و خلق را فریب می دادند. عارفان جز گردنهای سطبر و سرهای پر سودا چیزی نداشتند.صوفیان از آنچه لازمه تصوف واقعی بود فقط اشتهایی داشتند که صوفیان را به پرخوری و شکم بارگی مشهور می کرد. بزرگان اهل طریق متواری بودند و عزیزان حق به خواری افتاده بودند(مصیبت نامه /61). استبداد سیاه بر احوال عالم حاکم بود و همه چیز حتی شریعت به حکم اهل قدرت محکوم بود.که می توانست با عالم درون پیوندی پیدا کرده باشد و آنگاه دنیای سیاه آلوده به جهل و فساد را در پیرامون خود ببیند و از دلزدگی به دنیای آرمانهای فراموش گشته  روی نیاورد؟ دنیایی که عطار در آن میزیست بازمانده دنیای سنجر و غلامان بود که در آن هیچ تبهکاری برای فرمانروا ممنوع و مکروه شمرده نمی شد. دنیایی بود که محمد خوارزمشاه از علاقه  به صوفیه دم میزد و مجد الدین بغدادی صوفی بزرگ عصر را به یک حکم در امواج جیهون غرق می کرد.خلیفه وقت ناصر الدین الله زنان حکام را می ربود و به حرمسرای خویش می بردو در بغداد خلافت رسول خدا را به سلطنت مستبدانه تبدیل می کرد.دنیایی آشفته , خون آلوده و گنهکار بود. مرو و نشاپور در دست غز گرفتار بود, سمرقند با ترکان خوارزم می جنگید; غزنه بدست غور عرضه کشتار و حریق می شد; حکام و عمال آنها عرصه خراسان را عرضه تاخت و تاز دائم خویش کرده بودند ; و  چیزی که  پامال و هدر بود خون و مال ضعیفان بود –خون و مال مردم بی پناه که زیر دست و پای سپاهیان از همه سو معروض تعدی و بیرسمی بودند و فریادشان به هیچ جا نمی رسید. در سراسر خراسان,  که حیات عطار و همگنانش در آن می گذشت, صاحبان اقطاع در قلمرو خود پادشاهان کوچک اما مستبد و خود کامه بودند. خاندانهای بزرگ فقیهان عصر در حوزه ولایت خود نوعی دستگاه خلافت به وجود آورده بوددند. استبداد , همه جا عنان گشاده, کور و بی شرم و فاقد ترحم و امان بود-هیچ گونه منازع و معارض را هم تحمل نمی کرد. انتقاد نا مقبول و اعتراض غیر مسموع بود- و بشدت سرکوب می شد.

با این حال دنیای مستبد خود کامه که در آن عطار عمر به سر می آورد از دنیایی که هشت قرنی بعد از او شکل گرفت لامحاله از برخی جهت بهتر بود. در عصر او استبداد هنوز به قلمرو درس و بحث و کتاب نفوذ نکرده بود. در عصری که عطار می زیست فکر آزاد , مطرح نبود اما اگر بود, قدرت حاکم مبارزه با آن را بر عهده خود نمی یافت و فکر در بطون متون می ماند. جز به ندرت نشر نمی شد و بسا که تدریجا می مرد  و فراموش میشد. هشت قرن بعد از او , استبداد خرده نگر یعوانانش را در مقابل فکر- آزاد یا غیر آزاد- سد ساخت. این سرکوبی فکر, با اختراع چاپ, قرنها بعد از او تدریجا همه جا گسترش یافت و به صورتهای گونه گون " انکیزسیون" مجال ظهور پیدا کرد. هر جا فکر آزاد پیدا شد اصرار داشت که من حرفی دارم و باید آن را با خلق ابلاغ کنم . اما آنچه استبداد در مقابل فکر آزاد به وجود آورد مدعی بود که آن حرف مصلحت عام نیست و نباید بر سر زبانها بیفتد. این مدعی می گفت دنیا بهمین صورت که هست برای من خوش است , و فکری که در مقابل آن بود می گفت کسانی که دنیا به همین صورت که هست برای آنها خوش نیست, نباید آن ر ا تحمیل کنند . این کشمکش بین " فکر" و " ضد فکر" هنوز در همه جا باقی است و اگر هشت قرن بعد از عصر عطار , هنوز فرهنگ دنیای بعد از او چند صدایی باقی مانده است, این مزیت را به کشمکش فکر و ضد فکر مدیون است.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

(1) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73

(2) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73

(3) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن

 

 

                                                               (2)

                                               بضاعت راه حق
عطار بضاعت راه وصول به حق راسوز و درد میداند و میگوید:
ترا سوز جان و درد دل بسیار باید تا بآستان حق راه یابی.آهی که از سر دردی برآید تا پیشگاه وی خواهد رسید و این آه است که کارگر واقع می شود.و تو تا صاحب درد نباشی در صف مردان جای نخواهی گرفت.
هر که را این حسرت و این درد نیست
خاک بر فرقش که این کس مرد نیست
هر که را این درد دل درهم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

شیخ از درد بی درمان و زاری و تضرع و گریستن و خون فشاندن زیاد صحبت میکند و می گوید:
آدم به سر کار آگه گردید و بدین جهت قصد دنیا کرد و خون گریست.اگر تو فرزند اوئی کم از ابر مباش و خون گریه کن.

نرگس چشمت گر آرد شبنمی
نقد گردد آب رو یت عالمی
قطره اشک تو در سودا و شور
آتش دوزخ بمیراند بزور

هر کس خواهان درد نباشد از درخت عشق برخوردار نخواهد شد.
گر تو هستی مرد عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه

از دیوانه ای پرسیدند درد چیست؟گفت آنچه بی آن نیاسائی مانند کسی که دستش بریده باشد و یا آنکه ده روز تشنه باشد و یا همچنان کسی که وی را درد طلب باشد و بخواهد اسرار بر او آشکار گردد .درد آنست که چیزی بخواهی و ندانی که آن چیست.

ندانی آن و آن خواهی همیشه
ندانم کین چه کار است و چه پیشه
جز آن هر چت بود باشد همه هیچ
گر آن خواهی و این خواهی بود پیچ

شیخ میگوید: درد سبب وصول است کسی که درد ندارد و خون نمی خورد بمطلوب مطلق نمی رسد.

اگر از پای تا سر درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی

در اینجا سخن گوته بخاطر میرسد: آنکس که هیچگاه نان به اندوه نخورد و نیمه شب را چشم براه فردا بزاری سپری نکند هیچگاه شما را ای نیرو های آسمانی نخواهد شناخت

حدیث دل..
دل که لطیف ترین عضو بدن انسان است نزد عرفا مقام والایی دارد زیرا تجلی گاه حق است بحریست که دو جهان در آن جای دارد.انعکاس عالم کبیر در عالم صغیر است عارف وقتی دل را شناخت بمقامی میرسد که هر چه بخواهدبنیروی قدرت حق می تواند بیابد.یعنی اراده او با اراده حق هم عنان می شود.


ابوبکر واسطی به دیوانه خانه ای رفت دیوانه ای دید که شادی کنان پای می کوبید و دست می افشاند و خوش می رقصید و از باده جنون سرمست بود واسطی بدو گفت: با این بند سختی که بر پای داری از چه چنین شادی و پای کوبی میکنی؟ای بنده ی در بند آزادیت از چیست؟ دیوانه زبان برگشاد و گفت:ای شیخ اگر پایم در بند است دلم در بند نیست پایم را بستند اما دلم را نتوانستند به بند کشند.دو عالم دریائیست که نام آن دل است و تو در این دریا پای در گل مانده ای
 

به بحر سینه ی خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی


صد جهان در دل تو نهان است جهانی که در آن مرغ از بیضه...
سرای از سنگ...
انگبین از زنبور...
شیر از بز...
و می از انگور بدست نمی آید.

نه مرغ از آتش بریان میگردد و نه خوراک های الوان از پختن حاصل می شود.از هیچ همه چیز پیدا میشود و به اسباب و ابزار نیازی نیست خریدار هر چه باشی و آرزوی هر چه بنمائی در آنجا پدیدار میشود و به آسانی بدست می آید.در این صورت ای انسان با این قدرتی که تراست و این نیروئی که در دلت نهفته است خود را به چشم حقارت منگر.

توئی جمله ز آتش چند ترسی
دلت عرش است صورت هست و کرسی
چو دل اینجا زعشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی

یک روز در بغداد بازاری آتش گرفت همهمه و غوغایی برپا شد پیرزالی در کنار این بازار خانه داشت و در میان این آشوب و بلوا عصا زنان سوی خانه اش میرفت. بدو گفتند: ای پیر کجا می روی؟خانه ات طعمه حریق است. پیرزن جواب داد: خداوند خانه ی سنگی و گلی مرا نخواهد سوخت.

چو سوخت از غم دل دیوانه ام را
نخواهد سوخت آخر خانه ام را

شیخ از حدیث دل و عشق و مناسب اندو مکرر سخن به میان میآورد حکایت میکند که روباهی بدام افتاد مکر روبهانه برای نجات جان خود بکار برد خود را مرده ساخت و بر زمین انداخت.صیاد چون او را مرده یافت از منافعش چشم نپوشید دو گوش روباه را برید و گفت اینها روزی بکارم می آیند روباه بخود گفت: ترک غم گیر جانت زنده باشد.صیاد دیگری آمد و گفت: زبانش مرا به کار آید و زبانش را برید.سومی آمد و گفت: دندان های او بکار من میخورد.روباه که همچنان چون مرده بر زمین افتاده بود و در دل می اندیشید که :زندگی بی گوش و بی دندان و بی زبان هم ممکن است.

دگر کس آمد و گفت اختیار است
دل روبه که رنجی را بکار است

روباه چون نام دل شنید جهان بر چشمش تاریک شد و گفت: با دل نمی توان بازی کرد.اکنون وقت حیلت است و بصد مکر و حیله از دام صیاد بجست.

حدیث دل حدیثی بس شگرفت است
که دو عالم حدیث دل گرفتست

سلطان محمود غزنوی روزی از ایاز پرسید: آیا در دنیا پادشاهی را می شناسی که سلطنتش با عظمت تر از سلطنت من باشد؟ ایاز گفت آری! پادشاها ملک و مملکت من از تو عظیم تر و وسیع تر است شاه پرسید: دلیلت بر این مدعای نادرست چیست؟ ایاز گفت: شاها تو خود بر این واقفی و میدانی که اگر چه تو سلطان این مملکت پهناور هستی اما پادشاه واقعی دل تست که در اختیار این غلام است. آیا این پادشاهی مرا بس نیست؟ و آیا عظمت سلطنت دل بیش از تاج و تخت پر نگین و جواهر تو نمی باشد؟

توئی شاه و دلت شاه و تو امروز
ولی من بر دل تو شاه و پیروز
فلک را رشگ می آید ز جاهم
که من با این بندگی بر شاه شاهم


در مقاله بیست و دوم مثنوی الهی نامه شیخ عطار آمده است که روزی پدر و پسری از کیمیا با هم گفتگو میکردند پسر میگوید ای پدر کیمیا چیست که بی آن زندگانی میسر نیست؟ بر من باز گو تا آرام گیرم. پدر جواب میدهد: اگر تو نمی دانی کیمیای عالم افروز چیست از افلاطون بیاموز.او جوهر نفس را کامل کردچنانکه تن همه دل و دل همه درد گردید و حکایت میکند که افلاطون مصمم شد اکسیر را پیدا کند پنجاه سال از مردم گوشه گرفت و بدینکار پرداخت. سرانجام از پوست تخم مرغ و موی مردم اکسیری ساخت که با آن مس را زر میکرد. چون ساختن زر را آسان یافت خاک و زر برایش یکسان گردید.روزی با دل خود گفت: ایدل بیندیش تا در جوهر خویش اکسیری بیابی و دو عالم را در راه این کیمیا ببازی آنگاه عزم جزم کرد و سالها از خلق کناره گرفت و به ریاضت نفس و مطالعه اسرار الهی پرداخت. و مدتهای دراز در اسرار بود و دلش مشغول درد کار.داروئی ساخت که زمستان ها ببدنش می مالید از سر تا پای او موی میرست.این موها دافع بدنش از سرما بودند.داروی دیگری ساخت که تابستان ها می مالید مویهای بدنش میریخت و از تف گرمای آن فصل در امان بود.داروی دیگری ساخت که هر شش سال یکبار میخورد و نیازی به غذا و طعام پیدا نمیکرد و مزاجش کاملا سالم و معتدل بود.

 

روزی ارسطاطالیس(ارسطو) و اسکندر به ملاقات او رفتندافلاطون را دیدند در غاری سهمگین از شش جهت محاط بکوه نشسته و درختی چشمه آبی پایین غار در جریان است.اسکندر و ارسطاطالیس مدتی نزد او نشستند پیر به سخن در نیامد اسکندر گفت: آخر سخنی بگو ما به طلب حکمت آمده ایم. پیر پاسخ داد: سرمایه حکمت الهی خاموشی است.
اسکندر گفت اگر طعامی می خواهی حاضر کنیم؟ پیر جواب داد: ای سلطان تنم را مبرز مگردان و جای فضول ها و پلیدی ها مکن اسکندر پرسید: چرا زمانی نمی آسائی و نمی خسبی؟ پیر صاحب دل و حکمت اندیش پاسخ داد: خواب بسیار در پیش دارم.
چو هر دم می دهندم تازه جانی
روا نبود اگر خفتم زمانی

ای پسر حال و حکایت افلاطون را شنیدی و دانستی که چگونه حکمت راهنمای وی شد.اگر تو خواهان کیمیای عالم افروز هستی از وی بیاموز
تنت را دل کن و دل درد گردان
کزینسان کیمیا سازند مردان

 

خانم دکتر شجیعی ٍشادروان دکتر افراسیابی و منصور رستگار 1350 شیراز

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز ها و سیزده به درهای کودکی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

نوروز ها و سیزده به درهای کودکی 

دیروز ،" روز 13 به در " بود  و در من نوعی شادی آشنا و دیرین وجود داشت ، دلم می خواست سر به کوه و صحراها بگذارم و در میان سبزه ها و باغها ، کودکی و جوانی گمشده را  بازیابم ،دلم هوای پدر و مادر و عزیزان از دست رفته ام کرده بود  وشهری که بهترین روزگار عمرم را در آن جا با شادی و بی غمی به سر برده بودم، راستی چرا روزگار چنین بی ر حم است  و دوران شادیها را جاودانه نمی دارد  وهمه ی آنچه را که داده است ، دیر یا زود باز می ستاند و به جای آن حسرت و غم می نشاند؟

از هفته ها قبل از نوروز  ، اوقات خوشی در دل شهر و طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ، شهر پر از بوی بها ر نارنج و گل محمدی ونسترن و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز رفته و آب زده بود.
شهر پراز سبزه هایی بود که بر سر دیوار های کاهگلی روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر ما ، با بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند، طراوتی و حال و هوایی خاص به خود می گرفت ،که این شهر همیشه خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی به چشم ما ، از یهشت هم زیبا تربود و با خود می گفتیم:
اگر فردوس بر روی زمین است،
همین است و همین است وهمین است
پیش از نوروز از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد،خانواده ها و بستگان دور هم جمع می شدند  شیرینی های خانگی می پختند  و بوی "کُماچ" - که بعد ها به نان فسایی معروف شد - و  "نان شیرین" درهمه جا می پیچید و  بازار شهر که جویی پر اّ ب از میان آن می گذشت شلوغ تر از همیشه می شدو پر  از عرب و عجم و ترک  و تاجیک  بود

،دکانهای بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم ( مر حوم حاج مروج و فرزندانش) و همچنین مغازه های مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بودند و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال ،منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،در برابر خیاطی او طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده و غیرتمند نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند . در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم حاج اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبودند .
نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. در همه جا صدای پای عید شنیده می شد و هر چه نزدیک تر می شد هیجان وذوق و شادی ما بیشتر می گشت و انتظار عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران مارا به هیجان می آورد
بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپدر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد .
شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به باغ نو معروف بودو در همسایگی باغهای حسین آباد وبی بی سید ،قرار داشت امتداد می یافت و،در شهرچهاررشته قنات موردستان ، قنات حوض ماهی و قنات فیض آباد  و .کیل آنها را مشروب می کرد و در کنار این جویها بود که مردم می نشستند و شادی می کردند.کاهو و سرکه می خوردند و ما بچه ها دنبال "گربه نوروزی " می گشتیم  و گرگم به هوا بازی می کردیم و گاهی به تل  کدیوری می رفتیم  در کنار آسیای میان تٍل به صدای آب گوش فرا می دادیم و آسمان آبی و مزرعه های  دور و نزدیک را تماشا می کردیم.

 در شب چهار شنبه سوری،زن و مرد از روی آتش می پریدند و زردی خود را به آتش می دادند واز آن سرخی می گرفتند و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیه می شد ،خانه ی ما در وسط بازار بود و درکوچه ی کوتاهی که فقط دو خانه پدری ما درآن بود که در یکی ما زندگی می کردیم و در دیگری مادر بزرگ و عمویم وجایی برای آتش بازی  در کوچه نبود لذا برای چهارشنبه سوری باید به کوچه ها ومحله ها یی  دیگر می رفتیم , محله یی که خانه ی پدر بزرگم مرحوم حاج مروج درآن جا بود و به مسجد حاج میرزا نبی نزدیک بود  ,جای مناسبی برای دیدن مراسم چهارشنبه سوری بود به آنجا می رفتیم وبه تماشای زنان و دخترانی می پرداختیم که از روی آتش می پریدند  و در تیرگی شب روی خود را بسته و گوش خویش رامی گشودند و در گوشه یی می ایستادند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران بشنوند.

روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن و حیدر جاهد - که تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت -  ما را به حیاط می کشید . با شتاب در را بروی آنان می گشودیم ،به داخل می آمدند و در تخت هایی که در حیاط بود می نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ومادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی یا دو تومانی به آنها می داد وآنان  می رفتند  و دسته یی دیگر,می آمدند و گاهی هم ,درست وقتی سر می رسیدند که خانه پر از دیدو بازدید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی  به خود می گرفت ،

مطربها از این خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، هم می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید خرج سال خود را به دست می آوردند.

 ماما و بند انداز و حمامی و سلمانی و باغبان ورعیت و شیرینی |پزهایی چون ننه ی گندم و مکتب دارانی چون بی بی ایوب و بسیاری از افراد دیگر  هم از کسانی بودند که روز عید راه می افتادند و به خانه ها سر می زدند وعید ی می گرفتند و دستمالهایشان را پر از شیرینی می کردند و می رفتند،

 بتدریج و دریکی دو روز اول نوروز ،همه ی قوم خویشها و آشنایان و همکاران پدرم ، ،به خانه ی ما می آمدند و از شیرینی های دست پخت  و لذیذ  نوش جان می کردند بچه ها عیدی می گرفتند و می رفتند و کسی نیز به فکر رژیم غذایی  و حرفهایی از این قبیل نبود.
ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی  ما نیز حکایتی دلپذیر داشت ،ما پس از دیدار ازمادر بزرگها و پدر بزرگ مادریمان که هنوز در حیات بود،برای دیدن بزرگان شهر و بستگان بزرگ تر و بسیار نزدیک  و کسانی که قبلا به دیدار مان آمده بودند با لباس و کفش و جوراب نو ,به دنبال پدر راه می افتادیم ، نخست به منزل خدا بیامرز مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا وصداقت و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با  دیدار وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود. آنگاه راه خانه ی بستگان را در پیش می گرفتیم و از دیدار آنان و فرزندانشان بسیار شاد می شدیم و ما بچه هااز برخی بزرگتر ها عیدی می گرفتیم.
دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسید و تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت و در این مدت هرگز به فکر درس ومشق و تکلیهای آن نمی افتادیم, 

من هرگز،روز های شنبه ی اول سال  را که  به تپه یی نزدیک کارخانه ی قند می رفتیم و  جشن می گرفتیم و روز" سیزده بدر " را فراموش نمی کنم ، در سیزده به در سحرگاه, با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری می رفتیم وبزرگ و کو چک ,همه ی روز شادی می کردیم , و  ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و ظهر که می شد باقلا پلو می خوردیم و تا عصر از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب،   که مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند ازراه می رسیدندو ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند،اما در پایان روز سیزده به در، تنها رنجی که داشتییم این بود که باید مشقهای مدرسه را می نوشتیم که با همه ی اصرار پدر و مادر ، در تعطیلات نوروزی ،از انجام آنها،گریخته بودیمو امروز و فردا کرده بودیم و ، تازه وقتی که ازسیزده به در،خسته و خرد ،به خانه برمی گشتیم ،به یادمان می آمد که باید برای فردا ،مشقهای مفصل خود را نوشته باشیم  ناخنهایمان را چیده و سرمان را کوتاه کوتاه اصلاح کرده باشیم وبه قول مدیر مدرسه ،خدا بیامرز مرحوم جهانگیری " سرمان را تا ته ،زده باشیم"، ناچار، گریان و خسته سه چهار ساعت را ،تا دیر وقت شب صرف این کارمی کردیم،اما  براستی صبح روز چهارده ، چه سخت بود رفتن به مدرسه ، مادر، به زور مارا از خواب بیدار می کردو با هزار زحمت راهی مدرسه می کرد ،اما گاهی هم هزارجور بهانه می ساختیم که شایدیک روز دیگر ،بر تعطیلات خود بیفزاییم واغلب هم موفق می شدیم ،خدا بیامرز دکتر پیمان ، برایمان تصدیق می نوشت که حالمان خوش نبوده است،و بدین ترتیب یک روز شاد دیگر ،را فارغ از مدرسه و درس به ما هدیه می کرد،اما اگرچه به مدرسه نمی رفتیم، ساعتی طول نمی کشید که "کل کاظم" مستخدم مدرسه ،به در خانه می آمد تا بپرسد که چرا غایب شده ایم ... به هر حال این یک روزهم می گذشت و ما چشم به راه آمدن عید سال بعد می ماندیم .

روزی که دوباره  به مدرسه می رفتیم ، بچه ها با لباسهای نو، سرهای تراشیده و  ناخن های گرفته، شاد و سرحال به مدرسه رنگ شادی و زندگی می بخشیدند.و ما باز ،انتظار عیدی  دیگر را می کشیدیم ، و چشم به راه بهاری دیگر و عیدی دوباره به تقویم نگاه می کردیم،  انتظاری که کمتر از یک سال دوام  می یافت و عید ، دوباره می آمد و مثل هزاران سال  گذشته، برای همه ی ایرانیان شادی می آورد و ما غافل بودیم که ،سالی دیگر ازعمر می گذشت  و ما یک گام به مرگ نزدیک تر می شدیم. ،. راستی چه روزهای شیرینی بود عید ها وسیزده به در ها  ی کودکی!!

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی که دو باره عید می آید

 دکتر منصور رستگار فسایی                            

                         وقتی که دو باره عید می آید    

وقتی که دوباره  عید می آید، 

  شادی به دلم پدید می آید

در پیری خود ، بهار می  بینم 

 همراهی روزگار می بینم

 از دیدن گل ، قرار می گیرم   

 بوی نفس بهار   می گیرم

مفتون هزار یاد  می     گردم              

بازیچه ی دست باد می گردم

از دفتر خواجه ،فال  می گیرم             

انگاره ی ماه و سال می گیرم

هر سال که شاد جان ایران است،  

در باغ دلم شکوفه باران است

------------------- 

وقتی که دو باره عید می آید  ،             

با عید ، گل امید   می آید

شیراز، تب ترانه می گیرد                  

شور و شر عاشقانه می گیر

نوروز ، بهار جاودان دارد                 

عمری به درازی زمان دارد

نوروز، گل بهار ایران است               

 نوروز، چراغدار ایران است

در قالب آن که جان ایرانی است           

 نوروز، نگاه بان ایرانی است

       --------------------- 

با عید دوباره باز می آیی                    

افسونگر و دلنواز می آیی

دست تو سخاوتی دگر دارد                  

قلبت ز درون من خبر دارد

با من به بساط هفت سین بنشین             

 چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

من کشته ی رعد و برق و بارانم          

من زنده ی بوسه های یارانم

قدر لب بوسه خواه می دانم                  

معنای تب نگاه می دانم

من عیدی    دلبرانه می خواهم              

 از تو غزل و ترانه می خواهم

این رسم کهن  ،نکو به جا آور                

شادی و صفا برای ما    آور

گر مست طرب کنی بدین سانم                

 من قدر ترا همیشه می دانم 

 

شیراز :25/12/1369

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز پیشینه‌ ،باورها و مراسم‌ مربوط‌ به‌ آن‌

دکتر منصور رستگار فسایی

نوروز پیشینه‌ ،باورها و مراسم‌ مربوط‌ به‌ آن‌

(بخش اول)
نوروز که‌ به‌ نامها و اوصاف‌ :عید ،عید نوروز ،جشن‌ فروردین‌ ،جشن‌ بهار ،بهار جشن‌، جشن‌ بهاری‌ ،نوروز جمشیدی‌ ،نوروز سلطانی‌ و نوروز جلالی‌ مشهور است‌ ،مهمترین‌ ،عمومی‌ترین‌ و دیرپاترین‌ جشن‌ ملی‌ مردم‌ ایران‌ است‌: مهمترین‌ است‌ زیرا که‌ قرنهای‌ متمادی‌ است‌ که‌ مورد توجه‌ مردم‌ ایران‌ و سرزمینهائی‌ است‌ که‌ با این‌ مردم‌ ،دیرینة‌ فرهنگی‌ مشترک‌ دارند و از مدتها پیش‌ از فرارسیدن‌ آن‌ ،منتظر قدومش‌ هستند و برای‌ رسیدنش‌ لحظه‌ شماری‌ می‌کنند ،جامة‌ نو می‌دوزند ،شیرینی‌ می‌پزند ،خانه‌ را آب‌ و جارو می‌کنند ،عروسی‌ها و شادیهای‌ بزرگ‌ خود را هم‌ زمان‌ با آن‌ برگزار می‌سازند و چون‌ فرا می‌رسد به‌ دیدار هم‌ می‌شتابند ،قهرها بدل‌ به‌ آشتی‌ می‌شود و کینه‌ها به‌ محبت‌ تبدیل‌ می‌گردد، مهمانیها داده‌ می‌شود و هدیه‌ها و عیدی‌ها مبادله‌ می‌گردد و از کهنسال‌ترین‌ افراد خانواده‌ تا جوانترین‌ آن‌ها به‌ نوعی‌ در این‌ شادی‌ همگانی‌ شرکت‌ می‌جویند؛ عمومی‌ترین‌ است‌ زیرا نوروز مرزی‌ نمی‌شناسد و از هر دیواری‌ در ایران‌ زمین‌ وارد می‌شود و تمام‌ اقوام‌ و مذاهب‌ و گروههای‌ فکری‌ و عقیدتی‌ را که‌ در این‌ مرز ایزدی‌ زندگی‌ می‌کنند، یکسان‌ شادمان‌ می‌دارد و به‌ همین‌ جهت‌ است‌ که‌ «نوروز» یکی‌ از قائمه‌های‌ سنن‌ و فرهنگ‌ ایرانی‌ است‌ که‌ شاعرانی‌ چون‌ فردوسی‌ ،تعظیم‌ آن‌ را بزرگداشت‌ راستی‌ و حقیقت‌ و مرز و بوم‌ ایران‌ دانسته‌اند و نشان‌ مردم‌ نیک‌ را آن‌ دانسته‌اند که‌ ؛
نگه‌ دارد آئین‌ جشن‌ سده‌ همان‌ فرّ «نوروز» و آتشکده‌ (1)
و بهترین‌ روز و روزگار را که‌ آرزو کرده‌اند، روزگار نوروزی‌ بوده‌ است‌ . (2) بنابر شاهنامه‌،دشمنان‌ ایران‌ ،با «نوروز» دشمنی‌ می‌ورزند و می‌خواهند که‌ آن‌ را نابود سازند و بدین‌ ترتیب‌ به‌ خطر افتادن‌ نوروز ،به‌ خطر افتادن‌ استقلال‌ ایران‌ زمین‌ را معنی‌ می‌دهد. (3)
در شاهنامه‌ ،گاهی‌ بزرگان‌ ایرانی‌ نوروز را به‌ حدی‌ مقدس‌ و مورد احترام‌ می‌دانند که‌ بدان‌ سوگند می‌خورند. (4)
و به‌ همین‌ جهت‌ جایگاههای‌ برگزاری‌ جشن‌ نوروز و مهرگان‌ را آذین‌ می‌بندند . (5)
«شیرین‌» در واپسین‌ دم‌ زندگی‌ ،دارائیهای‌ خود را به‌ نیازمندان‌ و آتشکده‌ و جایگاه‌ جشن‌ نوروزی‌ و سده‌ می‌بخشد . (6)
«نوروز» در طول‌ تاریخ‌ ایران‌ ،بدون‌ وقفه‌، مورد توجه‌ مردم‌ قرار داشته‌ است‌ و حوادث‌ روزگار اگرچه‌ گهگاه‌ آن‌ را از شور و گرمی‌ انداخته‌ اما هرگز به‌ فراموشی‌ نسپرده‌اند ؛ در میان‌ جشنهای‌ ملی‌ ایران‌، نوروز و مهرگان‌ و سده‌ از دیگر جشنهای‌ ایرانی‌ پر رونق‌تر بوده‌اند و فردوسی‌ از این‌ سه‌ جشن‌ جابجا سخن‌ می‌گوید . (7)
اما بتدریج‌ مهرگان‌ و سده‌ در میان‌ ایرانیان‌، رونق‌ خود را از دست‌ داده‌اند، ولی‌ نوروز همچنان‌ پر رونق‌ و شادی‌ افزا پایدار مانده‌ است‌ .
واژه‌ نوروز در پهلوی‌ به‌ صورت‌ نوکروچ‌ Nokroc آمده‌ است‌ که‌ مرکب‌ است‌ از دو جزء ؛بخش‌ اول‌ به‌ معنی‌ نو و جدید و تازه‌ و بخش‌ دوم‌ به‌ معنی‌ زور است‌ و روی‌ هم‌ به‌ معنی‌ روز تازه‌ و نو و یوم‌ الجدید است‌ که‌ در عربی‌ به‌ صورت‌ «نوکروز» و «نیروز» و «نیریز» به‌ کار رفته‌ است‌ . (8)
نوروز بزرگترین‌ جشن‌ ملی‌ ایران‌ است‌ که‌ با نخستین‌ روز از نخستین‌ ماه‌ سال‌ خورشیدی‌ (فروردین‌) در بهاران‌ آن‌گاه‌ که‌ آفتاب‌ به‌ برج‌ حمل‌ انتقال‌ می‌یابد و روز و شب‌ برابر می‌گردد، آغاز می‌شود .
طبعاً نوروز ،آغاز ماه‌ فروردین‌ و شروع‌ فصل‌ بهار است‌ و بدین‌ ترتیب‌ لحظه‌ تحویل‌ سال‌ مطابق‌ تقویم‌ جلالی‌ دقیقاً آغاز سالی‌ است‌ که‌ 365 روز و 5 ساعت‌ و 48 دقیقه‌ و 64 ثانیه‌ به‌ طول‌ می‌انجامد و نزدیک‌ترین‌ و علمی‌ترین‌ و دقیق‌ترین‌ سالهای‌ شمسی‌ جهان‌ است‌. روز نخستین‌ هر ماه‌ بنا به‌ سنت‌ ایرانیان‌ «هرمزد» ،هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده‌ می‌شد و روز دوم‌ بهمن‌ و روز سوم‌ اردیبهشت‌ و روز چهارم‌ شهریور و روز پنجم‌ سفند ارمذ و روز ششم‌ خرداد و به‌ همین‌ ترتیب‌ هریک‌ از سی‌ روز نامی‌ خاص‌ خود را داشت‌ و نوروز عبارت‌ بود از هرمزد روز یا روز اورمزد از ماه‌ فروردین‌ و به‌ همین‌ جهت‌ فردوسی‌ ،فرا رسیدن‌ نوروز را «سر سال‌ نو ،هرمز فرودین‌» می‌خواند . (9)
سابقه‌ تاریخی‌ نوروز :
«قرائنی‌ در دست‌ است‌ که‌ می‌رساند این‌ جشن‌ در عهد قدیم‌ یعنی‌ هنگام‌ تدوین‌ بخش‌ کهن‌ اوستا نیز در آغاز برج‌ حمل‌ (بره‌) یعنی‌ اول‌ بهار برپا می‌شده‌ و شاید به‌ نحوی‌ که‌ اکنون‌ بر ما معلوم‌ نیست‌ آن‌ را در اول‌ برج‌ مزبور ثابت‌ نگاه‌ می‌داشتند.» (10) بنابر اعتقاد دار مستتر ،نوروز از مراسم‌ بسیار کهن‌ ایرانیان‌ آریائی‌ نژاد است‌ که‌ اگرچه‌ از این‌ جشن‌ و مراسم‌ آن‌ در اوستا سخنی‌ نرفته‌ است‌ اما در کتب‌ دینی‌ پهلوی‌ از آن‌ گفتگو شده‌ است‌ .
بطور کلی‌ در دوره‌ ساسانیان‌ مردم‌ جشن‌ نوروز را بیش‌ از دیگر جشنها گرامی‌ می‌داشتند. این‌ جشن‌ در آغاز سال‌ بود و بلافاصله‌ پس‌ از فروردینگان‌ می‌آمد و روز شادی‌ و سرور بود و مردم‌ در این‌ روز دست‌ از کار می‌کشیدند و مالیاتهای‌ خود را می‌پرداختند و به‌ آب‌ تنی‌ و تفریح‌ می‌شتافتند و در دربارهای‌ ساسانی‌ با شکوهی‌ فراوان‌ برگزار می‌شد.
برخی‌ از شیعیان‌، نوروز را روز خلافت‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ می‌دانند و حدیثی‌ از حضرت‌ صادق‌ (ع‌) نقل‌ می‌کنند که‌ فرمودند: در این‌ روز (نوروز) آفتاب‌ عالم‌ تاب‌ بر ذرات‌ کائنات‌ جلوة‌ طلوع‌ نماید و به‌ فرمان‌ الهی‌ از اَزهیروگلها و گیاهان‌ روئیدن‌ آغاز کنند... در این‌ روز نوح‌ برجودی‌ قرار گرفت‌ و جبرئیل‌ امین‌ به‌ رحمة‌ للعالیمن‌ نازل‌ شد و امیرالمؤمنین‌ (ع‌) به‌ فرموده‌ سید المرسلین‌ پای‌ بر دوش‌ مقدس‌ آن‌ سرور گذاشت‌ و خانه‌ی‌ کعبه‌ را از بتها پاک‌ ساخت‌، در این‌ روز خلیل‌ الرحمان‌ بت‌ها را شکست‌ و عثمان‌ به‌ قتل‌ رسید و شاه‌ ولایت‌ علی‌ (ع‌) بر سریر خلافت‌ ظاهری‌ نشست‌.... (11) و به‌ قولی‌ روز سعید غدیر خم‌ مصادف‌ با نوروز بود . (12)
در دوره‌ خلفای‌ اموی‌ دریافت‌ هدایای‌ نوروزی‌ از ایرانیان‌ متداول‌ شد و بنی‌ امیه‌ هدیه‌ای‌ را در عید نوروز بر مردم‌ ایران‌ تحمیل‌ کردند که‌ در زمان‌ معاویه‌ مقدار آن‌ به‌ 5 تا 10 میلیون‌ درهم‌ بالغ‌ می‌شد. (13) نخستین‌ کسی‌ که‌ هدایای‌ نوروز و مهرگان‌ را رواج‌ داد حجاج‌ بن‌ یوسف‌ بود، اما در زمان‌ عمربن‌ عبدالعزیز این‌ امر منسوخ‌ شد. در نتیجة‌ ظهور ابومسلم‌ خراسانی‌ و روی‌ کارآمدن‌ خلافت‌ عباسی‌ و نفوذ برمکیان‌ و دیگر وزرای‌ ایرانی‌ و تشکیل‌ سلسله‌های‌ طاهری‌ و صفاری‌ و سامانی‌ جشنهای‌ ایرانی‌ و از آن‌ جمله‌ نوروز رواجی‌ تازه‌ یافت‌ و شاعران‌ دربارة‌ نوروز تهنیت‌ نامه‌ها می‌ساختند و شاعرانی‌ چون‌ جریر ،شاعر عرب‌ ،نوروزیه‌ها دارند و شاعرانی‌ چون‌ ابونواس‌ در ستایش‌ نوروز و مهرگان‌ اشعار فراوان‌ ساخته‌اند و این‌ رسم‌ ملی‌ با آداب‌ و رسوم‌ مفصل‌ و ویژه‌ خود تا به‌ امروز ادامه‌ یافته‌ است‌ و از 11 فروردین‌ 1304 هجری‌ شمسی‌ برابر با 1925 میلادی‌ آغاز سال‌ رسمی‌ ایران‌ شده‌ است‌ .
چرا نوروز را گرامی‌ و بزرگ‌ داشته‌اند ؟
مسلماً، سنت‌های‌ ملی‌ و آداب‌ و رسوم‌ قومی‌، ریشه‌ در واقعیات‌ ،باورها و اعتقادات‌ مردم‌ دارند و طبعاً ایرانیان‌ «نوروز» را به‌ همین‌ دلیل‌ در هاله‌ای‌ از تقدس‌ ،فال‌ نیک‌، فرخندگی‌ و نیکروزی‌ قرار داده‌اند و برای‌ توجیه‌ تقدس‌ و خجستگی‌ آن‌ داستانها پرداخته‌ و وجه‌ تسمیه‌ها ساخته‌اند. از مجموع‌ این‌ داستانها می‌توان‌ به‌ دیرینگی‌ نوروز ،یزدانی‌ بودن‌ و خجستگی‌ آن‌ پی‌ برد و نقش‌ آن‌ را در تعمیم‌ عدالت‌ ،مهربانی‌ ،دستگیری‌ از ناتوانان‌ و رفع‌ دشمنی‌ها و زشتی‌ها بازشناخت‌. آن‌چه‌ در زیر می‌آید بازتاب‌ گوشه‌ای‌ از باورهای‌ نیاکان‌ ما دربارة‌ نوروز و پیدائی‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ اختصار مطرح‌ می‌گردد و از میان‌ همة‌ آنها میتوان‌ گردش‌ انتقالی‌ زمین‌ و اعتدال‌ هوا را در نوروز ،آفرینش‌ جهان‌ و انسان‌ و شادی‌ و نیک‌ روزی‌ و فرود آمدن‌ فروهرها و داستانهای‌ مختلف‌ مربوط‌ به‌ جمشید را در رابطه‌ با نوروز نام‌ برد ،اگر چه‌ بسیاری‌ از توجیهات‌ مربوط‌ به‌ تقدس‌ ایام‌ نوروز به‌ روز خرداد از ماه‌ فروردین‌ باز می‌گردد که‌ نوروز خاصه‌ است‌. مقدمتاً توضیح‌ این‌ نکته‌ لازم‌ است‌ که‌ نوروز را به‌ نوروز عام‌ و خاص‌ تقسیم‌ کرده‌اند و مدتها این‌ دو نوروز در تعاقب‌ هم‌ جشن‌ گرفته‌ می‌شد :
1ـ نوروز عام‌ که‌ به‌ نوروز کوچک‌ یا خرد یا عامه‌ و نوروز صغیر نیز مشهور است‌ همان‌ عید نوروز امروزی‌ است‌ که‌ از روز هرمزد (روز اول‌ فروردین‌) آغاز می‌شد و این‌ همان‌ لحظه‌ رسیدن‌ خورشید است‌ به‌ نقطه‌ اول‌ برج‌ حمل‌ و آغاز بهار و سال‌ جلالی‌ .برگزاری‌ جشن‌ نوروز برای‌ عامه‌ مردم‌ فقط‌ 5 روز اول‌ سال‌ بود ،اما در آغاز دوره‌ ساسانی‌ در همة‌ ماه‌ فروردین‌ ادامه‌ می‌یافت‌ ،بدین‌ معنی‌ که‌ تمام‌ فروردین‌ را در میان‌ طبقات‌ ششگانه‌ ملوک‌، اشراف‌ ،خدمتگزاران‌ ملوک‌ و حواشی‌ ملوک‌ ،اشراف‌ و عامه‌ مردم‌ و شبانان‌ تقسیم‌ کرده‌ و به‌ هریک‌ 5 روز اختصاص‌ داده‌ بودند . (14) اما در دورانهای‌ بعد ،عملاً جشنهای‌ نوروز عام‌ از اول‌ فروردین‌ تا آخر روز سیزدهم‌ فروردین‌ ادامه‌ یافته‌ و تثبیت‌ شده‌ است‌ و در روز سیزدهم‌ فروردین‌ مردم‌ از خانه‌ خارج‌ می‌شوند و معتقدند که‌ اگر خانه‌ در این‌ روز از ساکنان‌ آن‌ خالی‌ نگردد ،سال‌ نو ،با بدبختی‌ همراه‌ خواهد بود ؛بنابراین‌ جشن‌ واقعی‌ بهار و پایان‌ مراسم‌ نوروزی‌ ،در این‌ روز در طبیعت‌ برگزار می‌شود .
2ـ نوروز خاص‌ یا نوروز بزرگ‌ از روز ششم‌ فروردین‌ یعنی‌ خرداد روز آغاز می‌شد و بسیار مقدس‌ بود ؛کتاب‌ پهلوی‌ «ماه‌ فروردین‌ روز خرداد» (15) در ستایش‌ این‌ روز به‌ زبان‌ پهلوی‌ موجود است‌ و همزمان‌ با جشن‌ سغدیان‌ و خوارزمیان‌ برپا می‌گشت‌ و از میان‌ رسمهای‌ پارسیان‌ که‌ در این‌ مورد هنوز در بخارا رواج‌ دارد آن‌ است‌ که‌ حلقه‌های‌ گل‌ و برگ‌ بر سر ستونهای‌ مجزا از هم‌ که‌ ایوان‌ خانه‌ها بر آن‌ نهاده‌ شده‌ است‌ ،می‌گذارند و بقول‌ ابوریحان‌ بیرونی‌،«ششم‌ فروردین‌ ماه‌ ،نوروز بزرگ‌ دارند زیرا که‌ خسروان‌ بدان‌ پنجروز (نوروز عامه‌) حقهای‌ حشم‌ و گروهان‌ و بزرگان‌ بگزاردندی‌ و حاجتها روا کردندی‌ ،آنگاه‌ بدین‌ روز ششم‌ خلوت‌ کردندی‌ خاصگان‌ را . (16)
در نوروز بزرگ‌، مردم‌ به‌ یکدیگر آب‌ می‌پاشیدند زیرا معتقد بودند که‌ چون‌ جمشید به‌ حکمرانی‌ رسید باران‌ فراوان‌ بارید و مردم‌ آن‌ را به‌ فال‌ نیک‌ گرفتند و خداوند در این‌ روز گرما و سرما و پیری‌ و بیماری‌ ورشک‌ آفریده‌ دیوان‌ را از مردم‌ به‌ دور داشت‌ و در این‌ روزگار تا سیصدسال‌ مرگ‌ ناشناخته‌ بود و مردمان‌ آسوده‌ از فقر و اندوه‌ و بیماری‌ و پیری‌ ورشک‌ می‌زیستند و جهان‌ را نه‌ سرما بود و نه‌ گرما و سعادتی‌ به‌ کمال‌ در همه‌ جا حاکم‌ بود. (17) و مردم‌ به‌ فرمان‌ جمشید تابوتها را شکستند و همه‌ چون‌ جوانان‌ پانزده‌ ساله‌ ،شاد و تندرست‌ می‌زیستند. (18) در متون‌ مختلف‌ درباره‌ تقدس‌ نوروز خاص‌ و عام‌ مطالب‌ زیادی‌ آمده‌ است‌ که‌ گوشه‌ای‌ از وجوه‌ عظمت‌ نوروز را می‌توان‌ در اعتقاد بدین‌ موارد دانست‌ :
1ـ نوروز، روز آغاز آفرینش‌ است‌ .
ابوریحان‌ می‌نویسد: اعتقاد پارسیان‌ اندر نوروز نخستین‌ آن‌ است‌ که‌ اول‌ روزی‌ است‌ از زمانه‌ و بدو فلک‌ آغازیدن‌ گرفت‌ . (19) گویند خدای‌ تعالی‌ در این‌ روز عالم‌ را آفرید و هر هفت‌ کوکب‌ در اوج‌ تدویر بودند واوجات‌ همه‌ در نقطه‌ اول‌ حمل‌ بود و در این‌ روز حکم‌ شد که‌ به‌ سیرودور ،درآیند .بنابراین‌ نوروز روز شروع‌ گردش‌ اختران‌ است‌ . (20) برهان‌ قاطع‌ می‌نویسد خداوند جهان‌ را در نوروز آفرید . (21)
2ـ نوروز ،روز خلقت‌ آدم‌ است‌ .
از آنجا که‌ بسیاری‌ از روایات‌ نوروزی‌ به‌ نوعی‌ به‌ جمشید مربوط‌ است‌ ،جالب‌ است‌ که‌ بدانیم‌ که‌ بنا به‌ تحقیقات‌ کریستن‌ سن‌ «چون‌ ایجاد جهان‌ همزمان‌ با آغاز فرمانروائی‌ جم‌ (جمشید) بوده‌ است‌ وی‌ نه‌ تنها نخستین‌ شاه‌ ،بلکه‌ در عین‌ حال‌ نخستین‌ انسان‌ نیز هست‌. در نظر ایرانیان‌ جم‌ هرگز تا مقام‌ خدایان‌ ترقی‌ نمی‌کند، اما افسانه‌ جم‌ در دو مسیر تحول‌ می‌یابد و دو افسانه‌ از جم‌ پیدا می‌شود که‌ یکی‌ در کنار دیگری‌ به‌ هستی‌ خود ادامه‌ می‌دهد... از یک‌ سو جم‌ نخستین‌ انسان‌ و نخستین‌ شاه‌ روی‌ زمین‌ است‌ که‌ بعدها گیومرث‌ و هوشنگ‌ و ثهمورث‌ جای‌ اورا می‌گیرند و از سوی‌ دیگر سنت‌ عامه‌ و تخیلات‌ روحانیون‌ ،وی‌ را به‌ عنوان‌ شخصیت‌ اصلی‌ در دیار غیر زمینی‌ که‌ به‌ نیک‌ بختان‌ متعلق‌ است‌ جای‌ می‌دهد که‌ در دوران‌ او نه‌ سرما بود و نه‌ گرما، نه‌ پیری‌ و نه‌ مرگ‌ و نه‌ رشک‌، پدر و پسر حالت‌ مردان‌ جوان‌ پانزده‌ ساله‌ را داشتند ،مردمان‌ و چار پایان‌ نامیرا بودند و آبها و گیاهان‌ به‌ دور از خشکی‌ و خوراکها تمام‌ نشدنی‌ و مردمان‌ بر دیوان‌ و جادوگران‌ پیروز . (22)
3ـ نوروز ،روز پدید آمدن‌ روشنی‌ است‌ .
حمزه‌ اصفهانی‌ در مورد جمشید می‌نویسد :معنی‌ کلمه‌ شید درخشان‌ است‌ همان‌ گونه‌ که‌ شمس‌ خورشید نامیده‌ می‌شود ؛گویند جمشید این‌ لقب‌ را داشت‌ زیرا که‌ نور از او ساطع‌ می‌شد. (23) مقدسی‌ می‌نویسد: جمشید فرمان‌ داد تا برای‌ وی‌ گردونه‌ای‌ بسازند و بر آن‌ نشست‌ و با آن‌ در هوا، هرجا که‌ می‌خواست‌ به‌ گردش‌ پرداخت‌، نخستین‌ روزی‌ که‌ وی‌ بر آن‌ نشست‌ ،نخستین‌ روز فروردین‌ ماه‌ بود و با روشنی‌ و فرّ و فروغ‌ خود آشکار شد و آن‌ را روز را نوروز خواندند . (24)
بیرونی‌ می‌نویسد: جم‌ بر تختی‌ زرین‌ نشست‌ و چون‌ نور خورشید بر او افتاد مردمان‌ او را دیدند و تحسین‌ کردند و شادمان‌ شدند و آن‌ روز را عید گرفتند:«جم‌ در آن‌ روز همچون‌ خورشید ظاهر شد و نور از او می‌تافت‌ به‌ طوری‌ که‌ مانند خورشید می‌درخشید و مردم‌ از برآمدن‌ دو خورشید در شگفت‌ شدند، همة‌ درختانِ خشکیده‌ سبز گشتند، آنگاه‌ مردم‌ گفتند:«روز نو» . (25)
4ـ نوروز، روز آغاز سال‌ نو و اعتدال‌ بهاری‌ .
«نخستین‌ روز است‌ از فروردین‌ ماه‌ و از این‌ جهت‌ روز نو نام‌ کردند ،زیرا پیشانی‌ سال‌ نواست‌». (26)
همیشه‌ آغاز سال‌ ،با امیدها و آروزهای‌ فراوان‌ همراه‌ است‌ و لحظة‌ بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات‌ سال‌ گذشته‌ محسوب‌ می‌شود. بنابراین‌ ،شروع‌ سال‌ نو و آمدن‌ بهار و تحولی‌ که‌ در طبیعت‌ ایجاد می‌گردد، انسان‌ را به‌ آینده‌ای‌ دگرگون‌ دل‌ بسته‌ می‌سازد که‌ سرشار از امید به‌ بهروزی‌ است‌ ،به‌ همین‌ دلیل‌ آن‌ را روز نیک‌ بختی‌ می‌دانند و معتقدند که‌ نوروز بزرگ‌ روز امید است‌ .
5ـ نوروز ،روز شادی‌ است‌ .
طبری‌ نوشته‌ است‌ که‌ جمشید در نوروز به‌ مردم‌ فرمان‌ داد تا به‌ تفریح‌ بپردازند و با موسیقی‌ و می‌ شادمانی‌ کنند ،در همین‌ مورد ابوالفدا می‌نویسد :جمشید...نوروز را بنیان‌ نهاد و آن‌ را جشن‌ قرار داد تا مردمان‌ در این‌ روز به‌ شادمانی‌ بپردازند. (27) به‌ همین‌ جهت‌ در سنت‌ ایرانیان‌ نوروز همیشه‌ توأم‌ با شادی‌ و سرور و رقص‌ و موسیقی‌ و شیرینی‌ است‌ . (28)
6ـ نوروز ،روز شکر شکنی‌ است‌ .
گویند در نوروز، نیشکر به‌ دست‌ جمشید شکسته‌ شد و از آن‌ خورده‌ شد و آبش‌ معروف‌ و مشهور گردید و شکر از آن‌ ساختند .بنابراین‌ در نوروز رسم‌ خوردن‌ شیرینی‌ و شکر و حلویات‌ برپا گردید. بیرونی‌ کشف‌ نیشکر را به‌ جمشید منسوب‌ می‌دارد. (29) به‌ همین‌ جهت‌ است‌ که‌ در نوروز مردمان‌ به‌ یکدیگر شکر هدیه‌ دهند .
7ـ نوروز، روز دادگری‌ و عدالت‌ است‌ .
در تاریخ‌ بلعمی‌ آمده‌ است‌ که‌ جمشید ،علما را گرد کرد و از ایشان‌ پرسید که‌ چیست‌ که‌ این‌ ملک‌ را باقی‌ و پاینده‌ دارد؟ گفتند داد کردن‌ و در میان‌ خلق‌ نیکی‌ کردن‌ ؛پس‌ او داد بگسترد و علما را بفرمود که‌ من‌ به‌ مظالم‌ بنشینم‌، شما نزد من‌ آئید تا هر چه‌ در او داد باشد مرا بنمائید تا من‌ آن‌ کنم‌ و نخستین‌ روز که‌ به‌ مظالم‌ بنشست‌ اورمزد روز بود از ماه‌ فروردین‌ ،پس‌ آن‌ روز را نوروز نام‌ کردند . (30)
8ـ نوروز ،روز بنا کردن‌ تخت‌ جمشید .
چون‌ جمشید بنای‌ اصطخر را به‌ اتمام‌ رسانیده‌ و آن‌ شهر عظیم‌ را دارالملک‌ خویش‌ ساخت‌ (طول‌ آن‌ شهر 12 فرسنگ‌ و عرض‌ آن‌ 10 فرسنگ‌ بود) در آنجا سرائی‌ عظیم‌ بنا کرد و بفرمود تا جمله‌ ملوک‌ و اصحاب‌ اطراف‌ و مردم‌ جهان‌ به‌ اصطخر حاضر شوند ،چه‌ جمشید در سرای‌ نو ،خواهد نشستن‌ ؛پس‌ در آن‌ سرای‌ ،بر تخت‌ نشست‌ و تاج‌ بر سرنهاد و آن‌ روز را جشن‌ ساخت‌ و نوروز نام‌ نهاد و از آن‌ روز باز ،نوروز آئین‌ شد و آن‌ روز هرمزد از ماه‌ فروردین‌ بود و یک‌ هفته‌ متواتر به‌ نشاط‌ و خرمی‌ مشغول‌ بودند. (31) در نزهة‌ القلوب‌ بنای‌ مدائن‌ را به‌ جمشید نسبت‌ داده‌اند . (32)
9ـ نوروز ،روز تقسیم‌ نیک‌ بختی‌ است‌ .
ایرانیان‌ نوروز بزرگ‌ را روز امید می‌نامیدند و به‌ قول‌ قزوینی‌ در عجائب‌ المخلوقات‌ ،ایرانیان‌ برآنند که‌ در این‌ روز ،نیک‌ بختیها برای‌ مردم‌ زمین‌ تقسیم‌ می‌شود و به‌ چیزهای‌ خوب‌ یا بدی‌ که‌ در این‌ روز اتفاق‌ می‌افتد تفأل‌ می‌کنند . (33)
10 ـ نوروز ،روز نگریستن‌ کیخسرو در جام‌ جهانبین‌ .
بنابر شاهنامه‌، کیخسرو چون‌ برای‌ یافتن‌ بیژن‌ در جام‌ جهان‌ بین‌ می‌نگرد ،این‌ کار را در نوروز می‌کند که‌ این‌ امر نشان‌ دهنده‌ تقدس‌ نوروز است‌ . (34)
11ـ نوروز جشن‌ رهائی‌ از توفان‌ نوح‌ است‌ .
در کتاب‌ تاریخ‌ فرس‌ آمده‌ است‌ که‌ این‌ روز از زمان‌ توفان‌ مانده‌ که‌ بعد از استقرار کشتی‌ در این‌ روز ،اهل‌ سفینه‌ بر خود مبارک‌ دانستند که‌ هر سال‌ به‌ عبادت‌ و سرور گذرانند و این‌ رسم‌ مستمر بوده‌ است‌ . (35)
12ـ نوروز ،روز به‌ خلافت‌ ظاهری‌ رسیدن‌ حضرت‌ علی‌ است‌ .
مرحوم‌ تقی‌ زاده‌ در «گاه‌ شماری‌ در ایران‌» می‌نویسد : شیعیان‌ ایران‌ نوروز را یوم‌ خلافت‌ حضرت‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ شمرده‌اند. (36) و در ربیع‌ المنجمین‌ آمده‌ است‌ که‌ در نوروز شاه‌ ولایت‌ پناه‌ بر سریر خلافت‌ ظاهری‌ نشسته‌ (37) و «سید نبیل‌ علی‌ بن‌ عبدالحمید نسّابه‌... روایت‌ کرده‌ که‌ روز نوروز روزی‌ است‌ به‌ غایت‌ شریف‌ و در این‌ روز در موضع‌ غدیر خم‌ ،رسول‌ آخر الزمان‌ (ص‌) امیرالمؤمنین‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ را به‌ خلافت‌ نصب‌ کرد . (38)
13ـ نوروز ،روز یافته‌ شدن‌ انگشتری‌ سلیمان‌ .
پس‌ از آنکه‌ جمشید و سلیمان‌ در اساطیر دانسته‌ شده‌اند ،این‌ داستان‌ نیز رواج‌ یافته‌ است‌ که‌ پس‌ از آنکه‌ سلیمان‌ انگشتری‌ خود را گم‌ کرد و در نتیجه‌ قدرت‌ و پادشاهی‌ خویش‌ را از دست‌ داد ،پس‌ از چند روز آن‌ را بیافت‌ و قدرت‌ و سلطنت‌ به‌ وی‌ بازگشت‌ ،شاهان‌ نزد او آمدند و مرغان‌ به‌ احترام‌ پیرامون‌ او جمع‌ شدند ،آنگاه‌ ایرانیان‌ گفتند نوروز آمد و بدین‌ سبب‌ آن‌ روز را نوروز نام‌ نهادند . (39)
 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فردر شاهنامه

دکتر منصور رستگار فسایی

                            

                                  فر در شاهنامه×

 

به‏طور کلى فر در شاهنامه به دو صورت جلوه مى‏کند:

     1. به صورت نیرویى باطنى و قدرت‏بخش که صاحب خود را به توفیق و دیر زیستى و
تندرستى وشادى مى‏رساند و طبعاً در این حال، نماد لطف ایزدى است و صورت مادى
ندارد، مانند فرّایزدى در جمشید و فریدون و دیگران که فقط در قدرت و توانایى‏هاى
مکتسبه افراد ظاهر مى‏شود، نه در صورت و شکل بیرونى آنها.

     2. فرّ ظهورى محسوس و رؤیت شدنى دارد و همچنان که اشاره شد فى‏المثل فر
جمشید به صورت مرغى از او جدا مى‏شود. در شاهنامه فر اردشیر بابکان به صورت
«غرم» درمى‏آید و به دنبال او مى‏تازد:

همى برگذشتند پویان به راه

 یکى باره خنگ و دیگر سیاه

به دُم سواران یکى غرم پاک

 چو اسبى همى بر پراگند خاک

به دستور گفت آن زمان اردوان

 که این غرم با وى چرا شد دوان؟

چنین داد پاسخ که این فرّ اوست

 به شاهى و نیک اخترى پرّ اوست

گر این غرم دریابد او را متاز

 که این کار گردد به ما بر، دراز

(فردوسى، 1917: ج 7، ص 127و 128)

     اصل این بخش از داستان شاهنامه را در کارنامه اردشیر بابکان چنین مى‏خوانیم:

ایشان را قوچى بسیار ستبر از پس همى دوید... اردوان از مردمان پرسید از آن دو
سوار. گفتند نیمروز... و قوچى هم ور (پهلوى) ایشان همى رفت... دستور گفت
که آن فره خدایى و کیانى است... کاروانى به پذیره آمد، اردوان از ایشان پرسید.
گفتند قوچى بس بزرگ و چابک با یکى از ایشان به اسب نشسته بود...(کارنامه
اردشیر بابکان
، بى‏تا: 21)

     درباره فر اردشیر داستانى دیگر نیز در شاهنامه وجود دارد که در آنجا «دختر اردوان
که زن اردشیر بود، جامى شربت ساخت و زهر در آن کرد و به اردشیر داد، جام از دست
اردشیر بیفتاد و دختر لرزان گشت، اردشیر بدو بدگمان شد و فرمود تا چهار مرغ
بیاوردند و آن شربت را بدان‏ها داد، مرغان درجا بمردند»(رستگار فسائى، 1379 الف: ج
1، ص 43).

     اصل داستان در کارنامه اردشیر بدین‏صورت روایت مى‏شود:

دخت اردوان آن زهر با پست و شکر درآمیخت و به دست اردشیر داد. ایدون
گویند که ورجاوند، آذر فرنبغ پیروزگر، همچون خروسى سرخ‏اندر پرید و پر به
پست زد و آن جام به زمین افتاد... گربه و سگ که در خانه بودند، آن خوش
بخوردند و بمردند...»(کارنامه اردشیر بابکان، بى‏تا: 93و 95).

     مشاهده مى‏شود که در اینجا «فرّ اردشیر» به صورت خروس جلوه مى‏کند. در جایى
دیگر در شاهنامه نیز حضور فر را مشاهده مى‏کنیم و فردوسى بدون اینکه اشاره‏اى به
«فر» داشته باشد، فر را در شکل «غرم» به تصویر مى‏کشد. این داستان بدین قرار است:
رستم در پنجمین خان سفر خود به مازندران به بیابانى گرم و سوزنده مى‏رسد و «از گرما
و از تشنگى شد زکار»، برخاک گرم مى‏افتد و درحالى‏که زبانش از تشنگى چاک چاک
شده است، با خداوند به راز و نیاز مى‏پردازد و از او یارى مى‏خواهد که ناگهان «میشى
نیکوسرین» پدید مى‏آید؛ رستم مى‏اندیشد که این میش را آبشخورى است. بنابراین، او
را دنبال مى‏کند و سرانجام به چشمه‏اى مى‏رسد و آب مى‏نوشد و از مرگ مى‏رهد و
خداى را سپاس مى‏گزارد. از آنجا که فردوسى حتى‏الامکان حوادث غیرعادى را معقول
مى‏کند، در اینجا نیز فرّه رستم را که به صورت «غرم» جلوه کرده است، به صورت میشى
در جستجوى آب نشان مى‏دهد که منطق درست رستم، نجات را در پى‏گیرى آن غرم
مى‏داند. این شیوه فردوسى رادر داستان شراب زهرآلود اردشیر نیز دیدیم که در آنجا
جام به زمین مى‏افتد و مى‏شکند و مرغان از آن مى‏خورند و مى‏میرند و اردشیر متوجه
مى‏شود که از توطئه‏اى جان به در برده است.(رستگار فسائى، 1379: الف ج 1، ص 417)

     در شاهنامه، وجود و حضور «فر» منشاء تغییرات عمده در هستى افراد است و
موجب دگرگون شدن عملکرد و نجات آنها از مرگ مى‏شود، مثلاً فرّه پهلوانان به صورت
بهره‏مندى از تنى آسیب‏ناپذیر یا زرهى شگفت خودنمایى مى‏کند که جسم آنها را
محفوظ مى‏دارد، مانند ببر بیان رستم[1] و رویین‏تنى اسفندیار. به علاوه، شاهانى همچونجم و کیخسرو جام جهان‏بین دارند که در این موارد فرّه‏مندى، هستى مادى و معنوى
قهرمانان را دگرگون مى‏کند. در مواردى نیز خواب‏ها و رؤیاهاى صادق، دید باطنى و
ظاهرى اشخاص را قوى‏تر از دیگران مى‏سازد و حاکى از فره‏مندى آنها است. در
شاهنامه یکى از علایم آن است که خواب‏هایى مى‏بینند که درست در مى‏آیند پهلوانان و
شاهان به یارى فر قدرت مى‏یابند که بر دیوان و پریان و دشمنان و اژدهایان چیره شوند.
کاخ‏هاى شیشه‏اى بسازند، جوان بمانند و دیگران را از عمر جاوید برخوردار سازند،
حتى به نیروى همین فر است که اشخاصى همچون فریدون به وسیله سروش، جادوگرى
و باطل کردن افسون‏ها را مى‏آموزند و در نتیجه مى‏توانند خود را به شکل اژدها درآورند.
یا بر اجراى کارهاى شگفت دیگر قادر باشند.

     تفاوت «فر» با نیروهایى که ایزدان دارند، در آن است که «فر» با همه شکوهمندى و
تأثیر و قدرتى که دارد، عطیّه‏اى ثابت نیست و به محض بروز خطا یا گناهى عظیم
بازستانده مى‏شود و دوام آن به ادامه رابطه معقول فره‏مندان با پروردگارشان وابسته
است.

     تیر آرش که در اوستا و متون ادبى اسلامى از آن سخن رفته است نیز از مصادیق
فره‏مندى آرش است که به صورت دمیدن نفحه‏اى ایزدى بر تیر و بر گرفتن تیر به وسیله
فرشته‏اى آشکار مى‏شود.

     بنابر اوستا تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش چیره‏دست آریایى که از همه قابل‏تر بود، از
کوه خشوت[2]، تا خونونت[3] پرواز کرد، اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى دمید و ایزد آب و
ایزد گیاه و مهر راه را براى گذر تیر گشودند(یشت‏ها، 2536: یشت 13: 26ـ113). ثعالبى
مى‏نویسد: تیر آرش که چوبش از فلان جنگل و پرش از بال فلان عقاب در فلان کوه و
پیکانش از آهن فلان معدن بود، از طبرستان تا بادغیس پرواز کرد... و مَلکى آن را به امر
خداوند طیران داد و به بلخ رسانید و در محلى به نام کوزین فرو افتاد.

مظاهر فر

1. بخت

در شاهنامه آمده است که چون بهرام چوبین جامه زنانه‏اى را پوشید که هرمز براى او
فرستاده بود و خود را در آن جامه به سرداران لشکر نشان داد و گوشه‏گیرى اختیار کرد،
پس از دو هفته به دشت آمد و در این حال، گورى او را به کاخ بخت وى رهنمون شد. در
آنجا «فرّ» یا بخت بهرام به شکل زنى تاجدار و زیبا، بر تخت زرین نشسته بود و بهرام از
بخت خود شنید که پادشاه ایران خواهد شد. فردوسى چنین سروده است:

یکى گور دید اندر آن مرغزار

 کز آن نیک‏تر کس نبیند نگار

پس اندر همى راند بهرام، نرم

 بر او بارگى را نکرد ایچ گرم

بدان کاخ، بهرام بنهاد روى

 همان گور پیش اندرش، راهجوى

یکى کاخ و ایوان فرخنده دید

 کز آن سان به ایران نه دید و شنید

نهاده به طاق اندرون تخت زر

 نشانده به هر باره درّ و گهر

نشسته بر او بر، زنى تاجدار

 به بالاى سرو و به رخ چون بهار

بدو گفت پیروزگر باش، زن

 همیشه شکیبا دل و راى‏زن

(مول، 1369: 1462/334/6)

     آنچنان که ملاحظه مى‏شود، در اینجا اولاً فر به شکل گورخرى ظاهر مى‏شود و در
پیش اسب بهرام مى‏تازد و او را به کاخ بخت مى‏برد، ثانیاً فر یا بخت بهرام به عنوان نمادى
از سلطنت‏طلبى و کمال‏جویى بهرام در کاخى زیبا و آراسته که نمونه آن در ایران نیست،
جلوه مى‏کند و معناى آن در حقیقت سلطنت، اقتدار و کاخ‏هاىِ بزرگ‏تر و بهترى است که
بهرام در آرزوى رسیدن به آنها است؛ ثالثاً بخت بهرام یا فر او در پیکرگردانىِ دیگرى، به
صورت زنى زیبا و تاجدار، با قامتى همچون سرو و رخى چون بهار بر بهرام آشکار
مى‏شود و به او مژده سلطنت و اقتدار را در آینده مى‏دهد: رابعاً بهرام که مورد تحقیر
هرمز قرار گرفته و دو هفته را در خلوت به سر برده و در حقیقت به نوعى ریاضت و
انزواى عارفانه پرداخته است، پس از دو هفته به دشت مى‏رود و در آنجا با گورى زیبا و
پیکرگردانى او به صورت زنى آراسته روبرو مى‏شود که این امر به نوعى کامرانى و بزم،
پس از اندوه و ناراحتى مى‏ماند و بسیار شبیه به دیدار رستم و اسفندیار با زن جادو در
خان چهارم سفر پرماجراى آنان است، اما آن دو، زن را پدیده‏اى اهریمنى و جادویى
مى‏شناسند و او را مى‏کشند، ولى بهرام زن را پدیده‏اى ایزدى مى‏داند و از او شادى و
امید و فره‏مندى را به دست مى‏آورد.

2. ببر بیان

ببر بیان جامه خاص رستم بود که در آب تر نمى‏شد و در آتش نمى‏سوخت و چون رستم
آن را مى‏پوشید، چالاک‏تر از همیشه بود و گویى که به پرواز در مى‏آمد. به قول فردوسى:

یکى جامه دارد زچرم پلنگ

 بپوشد به بر و اندر آید به جنگ

همى نام، ببر بیان خواندش

 زخفتان و جوشن فزون داندش

نسوزد در آتش، نه در آبْ تر

 شود، چون بپوشد برآیدش پر

3. برخوردارى از نوشدارو

بهره‏مند بودن از نوشدارو و در اختیار داشتن آن نیز مى‏تواند از نشانه‏هاى فره‏مندى
باشد. نوشدارو یا داروى چاره‏گر زخم‏هاى کشنده، هنگامى در شاهنامه مطرح مى‏شود
که رستم زخمى کشنده به فرزند خود سهراب وارد کرده است و از کاووس مى‏خواهد تا
نوشدارویى را که در گنج دارد و زخم خوردگان را تندرست مى‏سازد با جامى مى براى او
بفرستد، اما سهراب پیش از آنکه کسى به دنبال نوشدارو برود مى‏میرد. مضمون
درخواست رستم از کاووس چنین است:

گرت هیچ یاد است کردار من

 یکى رنجه کن دل به تیمار من

از آن نوشدارو که در گنج تست

 کجا خستگان را کند تندرست

به نزدیک من با یکى جام مى

 سزد گر فرستى هم‏اکنون زپى

مگر کو به بخت تو بهتر شود

 چون من پیش تخت تو کهتر شود

(همان، 1266/89/2)

     اینکه نوشدارو را فقط کیکاووس در اختیار دارد مى‏تواند به دورانى بازگردد که
پزشکى و دانایى فقط در پادشاه متمرکز بوده است و به همین دلیل، در کاخ‏هاى کاووس
در البرز، پیران جوان مى‏شدند و بیماران درمان مى‏یافتند و زخم خوردگانى مانند
سهراب مى‏توانستند شفا یابند.

 

4. جام جهان‏نما

جمشید جامى جهان‏نما داشت که مانند لوح محفوظ همه‏چیز، حتى غیب دو عالم را
نشان مى‏داد و با نگریستن در این جام، هرچیزى که در دو جهان وجود داشت ثبت و
دیده مى‏شد، جمشید به آن وسیله بر اوضاع و احوال مملکت آگاهى مى‏یافت و کشور را
بر مبناى عدالت و مساوات رهبرى مى‏کرد.(برومند سعید، 1367: 16و 83)

     بنابراین، سلطنت و قدرت جمشید به این جام وابسته بود و بدون این جام او را
اشرافى بر وقایع جهان نبود. جام جهان‏نماى کیخسرو نیز از مظاهر فره‏مندى او است که
کیخسرو بدان وسیله بیژن را در چاه افراسیاب پیدا مى‏کند.

5. رویین‏تنى و زنجیر بهشتى اسفندیار

اسفندیار از دو مظهر عمده فره‏مندى برخوردار است:

     1. رویین‏تن است و آسیب نمى‏بیند.

     2. زنجیرى دارد که زرتشت براى او از بهشت آورده است و جادوى جادوگران را
باطل مى‏سازد و اسفندیار به مدد آن در خان چهارم بر زن جادو غلبه مى‏کند.

6. داشتن مهره‏هاى جادویى و درمان‏بخش

جمشید داراى انگشترى بود که هرگاه آن را در دست مى‏کرد، همگان به فرمان او در
مى‏آمدند و داشتن مهره‏اى درمان‏بخش یکى دیگر از علایم فره‏مندى کیخسرو است که
بدان وسیله کیخسرو گستهم را درمان کرد که به سختى مجروح شده بود.


[1]. در داستانى از رستم به زبان سغدى، رستم در نبرد با دیوان که براى او باران و برف و تگرگ برانگیخته
بودند و آتش و شعله و دود به‏پا ساخته بودند، لباس و جامه پوست پلنگ مى‏پوشد و بر آنان غلبه مى‏کند.

 

[2]ahtuhshK .

 

[3]tnawnavhK .

 × بخشی از کتاب  پیکرگردانى در اساطیر فدکتر منصور رستگار فسایی بزو.هشگاهعلوم انسانی. تهران.1383

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

قالبهای شعر نو گرای معاصر

دکتر منصور رستگار فسایی

قالبهاى شعر نوگراى امروز ×

     آقاى حقوقى قالبهاى شعر نوگراى امروز را پنج نوع مى‏دانند، اگر چه شاعرانى نوپرداز در
قالبهاى مثنوى و غزل نیز آثارى پدید آورده‏اند:

          1 ـ نوعى ترکیب بند

          2 ـ شعر نیمایى

          3 ـ چارپاره

          4 ـ شعر سفید یا بى‏وزن

          5 ـ موج بر

     که ما در این بخش ضمن توضیح این اقسام به انواعى دیگر نیز اشاره مى‏کنیم که بعضى جنبه
صورى و برخى اعتبار مفهومى دارند.

 

1 ـ 1ـ 5ـ نوعى ترکیب بند

     قالب افسانه نیماست که بعدا عینا یا در قالبهایى نزدیک به آن چون مستزاد و یا شعرهاى سه
مصراعى و بیشتر مورد استفاده شاعرانى چون: دکتر خانلرى، گلچین گیلانى، فریدون توللى،
محمدعلى اسلامى ندوشن
قرار گرفت و تا آنجا درخشید که بسیارى دیگر را نیز به خود جلب
کرد اما بعدها جاى خود را به چارپاره داد:

     افسانه را مى‏توان در شمار قدیمى‏ترین آثار نیما به حساب آورد که در سه تابلو مریم از عشقى
و دو مرغ بهشتى و هذیان دل از شهریار اثر مستقیم داشته است و به قول محمد ضیاء هشترودى:
«افسانه طرز تغزل جدیدى را به ادبیات ما مى‏دهد». (5)

 

     افسانه

در شب تیره دیوانه‏اى کاو

دل برنگى گریزان سپرده

در دره سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه گیاهى فسرده

          مى‏کند داستانى غم آور

در میان بس آشفته مانده


قصه دانه‏اش هست و دامى

وز همه گفته ناگفته مانده

از دلى رفته دارد پیامى

          داستان از خیالى پریشان

اى دل من، دل من، دل من

بینوا، مضطرا، قاتل من

با همه خوبى و قدر و دعوى

از تو آخر چه شد حاصل من

          جز سرشکى به رخساره غم؟...

 

2 ـ 1ـ 5ـ چارپاره

     شاید نخستین شاعرى که این قالب را به عنوان قالب اصلى شعر خود انتخاب کرد، فریدون
توللى بود و پس از وى نادر نادرپور، فریدون مشیرى، فروغ فرخ‏زاد، حسن هنرمندى و شرف
الدین خراسانى قالب چارپاره را به کار بردند (در مورد این قالب به بخش چهارم همین کتاب
مراجعه شود).

فریدون توللى:

اندوه شامگاه

کیست این مرده که در روشنى شامگهان

تکیه داده است بر آن ابر و نشسته است به کوه

بسته از دور به جان دادن خورشید نگاه

وز گرانبارى خاموش طبیعت به ستوه.

خیره بر زردى شادى کش و دلگیر غروب

زار و افسرده فرو رفته در اندیشه گرم.

پاى آویخته از کوه و در آن توده برف

استخوان مى‏کشدش شعله و مى‏سوزد نرم.

 

سینه داده است تهى چون قفسى در ره باد


آرزومند دلى تا کشد از سینه خروش.

لیک دیرى است که در سردى و خاموشى مرگ

دلش از کار فرو مانده و خون مانده ز جوش

راست، چون روزنى از مرگ به غوغاى حیات

دنده‏هایش ز دل ابر پدید است به چشم.

باد مى‏توفد و در هر نفسش بر سر و روى.

برف مى‏بارد و مى‏آردش آزرده به خشم

 

خسته از مرگ، در اندیشه مرگى است که باز

بار اندوه فرو گیردش از تیره پشت.

رنجه از زیرو بم موج گریزان فنا

دست مى‏ساید و بر جمجمه مى‏کوبد مشت.

 

قرص خورشید، چو شمعى به دم بازپسین،

نرم در شعله خود مى‏سپرد جان به فسوس.

آفتاب از سر کهسار چنان است که روز

در گذرگاه شب آویخته باشد فانوس.

 

او نشسته است همان گونه بر آن توده برف

بسته از خلوت تاریک افق دیده به نور.

یاد مى‏آورد از تلخى جان دادن خویش

اندر آن نیمه پائیز در آن جنگل دور

مى‏کشد آه، ولى دیر زمانى است که آه

منجمد گشته و افسرده در آن سینه سرد.

مى‏زند بانگ، ولى حنجره‏اى نیست که بانگ

زان به گوش آید و تسکین دهدش آتش درد.

 


روز رفته است و یکى پرتو نارنجى گرم

راه گم کرده و تابیده بر آن ابر کبود

مى‏درخشد شفق از آبى غمگین سپهر

همچو نیلوفر نوخاسته بر ساحل رود.

 

سایه‏اى گمشده در جستجوى پیکر خویش

مى‏رسد خسته و مى‏ایستد آنجا به درنگ.

مى‏رود مرده که در برکشدش از سر شوق

لیک مى‏لغزد و مى‏افتد از قله به سنگ.

 

چون سبویى که درافتد ز کف باده پرست

بندش از بند جدا مى‏شود از لغزش گام.

مى‏رمد سایه و در تیرگى سرد سپهر

شب فرو مى‏کشدش همچو یکى قطره به کام.

 

مرده، مرده است و کنون بر سر آن غمزده کوه

استخوانى است پراکنده از او بر سر برف.

آرزویى است که جوشیده زناکامى سرد.

انتظارى است که تابیده ز تاریکى ژرف.

 

3 ـ 1ـ 5ـ شعر نیمایى

     این نوع شعر که در حقیقت بهترین و اصلى‏ترین قالب شعر نوگراى امروز است با قطعه غراب
نیما آغاز شد و شاعرانى چون: منوچهر شیبانى و اسماعیل شاهرودى راه نیما را دنبال کردند و
بعدا نصرت رحمانى، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایى، محمد زهرى، نادر نادرپور و به
خصوص احمد شاملو، مهدى اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، م. آزاد، یدالله رویایى، سهراب
سپهرى
و منوچهر آتشى جلوه‏هاى مختلف بدان بخشیدند و امروزه منوچهر نیستانى، فرخ تمیمى،
مفتون امینى، محمد على سپانلو، اسماعیل خویى، م. آزرم، م. سرشک و منصور اوجى
ادامه‏دهندگان آنند. سیروس طاهباز در مقاله‏اى همه شاعران شعر نوى نیمایى را به دو دسته
نیماگرایان و نوخیزان تقسیم مى‏کند (6) و بعضى دیگر شعبات شعر نیمایى را که معنى دقیق کلمه
نهضتهاى شعرى به شمار نمى‏روند بلکه به علت هدف، توجه و روش شاعران مختلف فروعى از
شعر نیما به شمار مى‏روند به شرح زیر تقسیم کرده‏اند: (7)

     1 ـ نخستین شعبه شعر نیمایى پیشروان هستند که پس از اشعار خود نیما یوشیج، به شاعرانى
نظیر منوچهر شیبانى و اسماعیل شاهرودى تعلق دارد که بین سالهاى 1320 و 1335 کار خود را
عرضه داشتند... اینان نخستین کسانى بودند که واقعیت و اصالت مکتب نیما را دریافتند و به آن
گرویدند... و اینان پیشروان هستند.

     2 - دومین شعبه شعر نیمایى به جویندگان اختصاص دارد که اگر چه با شیوه نیما به کار مشغول
شده‏اند، اما کوشیده‏اند تا با الهام از پیشنهادهاى نیما، نوآورى کنند و احمد شاملو (م.اـ بامداد) و
سهراب سپهرى از آشناترین شاعران این گروهند.

     3 ـ اعتدال گرایان: که به شعر نومیانه‏رو چشم دارند و از شعر قدیم ایران سخت متأثرند و زبانى
آبدیده و استوار دارند، اما در نوآورى تهور به خرج نمى‏دهند و به رسایى شعر و فرار از ابهام،
سخت قائل مى‏باشند.

     4 ـ سنت گرایان: که سرآمد آنان مهدى اخوان ثالث است و مى‏خواهد که بین سبک خراسانى
و شعر نو نیمایى و به قول خودش بین خراسان و مازندران پل بزند، زبان او سنت گرا و کلاسیک
است اما دید نیمایى را درک کرده و شعر آزاد را پذیرفته است.

     5 ـ محتواگرایان: که اختصاص به شاعرانى چون نصرت رحمانى، یدالله رؤیایى و فروغ
فرخ‏زاد، دارد.

     6 ـ تماشاگرایان: که بنیان‏گذار آن منوچهر آتشى است و شاعرانى چون پرویز و پروین و على
بابا چاهى ادامه دهنده آن هستند.

     7 ـ ابزارگرایان که در جستجوى امکانات و ابزار مى‏باشند و م. آزاد (محمود مشرف آزاد
تهرانى) و محمد حقوقى از این گروهند.

     8 ـ تصویرسازان: که راه‏گشاى شیوه تازه‏اى در شعر نیمایى هستند که نادرپور و سهراب
سپهرى نامورترین چهره این گروه هستند.

     9 ـ محافظه‏کاران: که از ریشه‏ها نمى‏برند و نادرنادرپور مروج آن است.

     10 ـ نوآوران: از شاخه‏هاى مستقل شعر نو نیمایى است که شاعران در تحت تأثیر علل
اجتماعى به عنوان پلى بین شعر نو و شعر موج نو محسوب مى‏شوند و محمد على سپانلو از اینان
است.

     11 ـ شکل گرایان: که یدالله رؤیایى پیشرو آن است و از شعر نو میانه رو به مکتب محتوى
گرایان شعر نو نیمایى مى‏آید و سپس این مکتب را باب مى‏کند.

     12 ـ عرفان گرایان: شاخه جدیدى از شعر نو معاصر است که سهراب سپهرى نماینده آن
است.

 

انواع شعر نو به لحاظ ارزشى

     آقاى حقوقى در مقاله «کى مرده، کى به جاست» شعر نو را از لحاظ ارزشى به چهار دسته
تقسیم مى‏کند:

     «1. شعرهاى دوره‏یى؛ که نتیجه شعار و احساسات اجتماعى‏ست. [و مختصّات آن عبارت
است از]: حرف‏هاى قراردادى، مضمون‏سازى، نمایش احساسات، سادگى و سخنگونگى [...] (و
حرف‏هایشان که گوئى برنامه از پیش معلوم‏شده‏اى است که على‏الاجبار براى هر شاعرى
لازم‏الاجرا است) عبارت است از: دست به دست هم دادن، زاغها را بیرون‏کردن، در خون و آتش
درغلتیدن، زمستان را پشت سر گذاشتن، بهار را پیشواز رفتن، زنگار ظلمت زدودن، در چشمه
مهتاب تن شستن،...»

     «2. شعرهاى گمراه: شعر شاعرانى که یا از زمره جوانان هوسناک دیروز بودند، و از همان آغاز
به راهى کج افتادند و یا از جوانان مدرنِ امروزند که به ناگهان به راهى غریب و غیر ایرانى پا
گذاشته‏اند. [که گروه اول نوقدمائیون و گروه دوم موج‏نوئى‏ها منظور نظر است.]

     حقوقى، مشخصات شعر گروه اول را عبارت مى‏داند از: «1. گریستن بر گور عشق‏هاى مرده؛
2. بیان مستقیم خاطرات؛ 3. سوگند به وفا و منع از جفا؛ 4. پرواز به همه نقاط طبیعت؛ 5. تشریح
شعر خویش؛ 6. اسارت در قفس تن؛ 7. خوشبینى و بدبینى سطحى». [او مى‏نویسد که]:

     «از اصلى‏ترین مختصات این شعرها وجود فضاهاى رمانتیک است و نه به وسیله تصویر؛ که با
استعمال بى‏حد و حصر کلمات پرزرق و برق، کلماتى که در حقیقت اصل تزئین و تهذیب
آنهاست. [مانند]:

     برکه، سراب، مرمر، عاج، شمع، پروانه، برهنه، عریان، شکوفه، گل، مهتاب، آفتاب، ماه،
خورشید، رؤیا، خواب، نیلوفر، لاله، هوس، عشق، مرگ، کابوس، هول، تابوت، غروب، طلوع،
نور، ظلمت، گور، مزار، گمشده، نایافته، سکوت، سکون، آغوش، دامان، طنین، آوا، امید، خیال،
گناه، بخت، سایه، روشن.»

     شعر گروه دومـ موج نوـ از نظر او، از دو حال بیرون نیست: «گونه پیچیده آن که بى‏هیچ تنفسى
در فضاى شعر فارسى، ناگهان به ظهور رسیدند و در عرض یکى‏دوسال، نه کامل، که اکمل شدند و
شعرى عرضه کردند که تا آنروز، در زبان فارسى (بل فرنگ نیز) سابقه نداشت [...]:

     ناقوس خون تو مى‏زد/ یک دقیقه مانده به مهتاب/ آنگاه که با منشور خابهاى یخى خود/ که
چهره مولاوار و رنگین‏کمان بال شاپرکان را، در خود/ آسیب‏نادیده مى‏داشت/ خونم را در
قدحى تنگ خنک کردم/ الهى»

 

     حقوقى بعد از اینکه به تفصیل از موج نو پیچیده سخن مى‏گوید، به موج نو ساده رسیده و
مى‏نویسد: «گونه ساده آن، شعر شاعرانى است که از آغاز و به ظاهر، دنبال کارهاى نخستینِ
احمدى رفته‏اند. شعرهایى که اگرچه، گاه موزون است (شعر مجابى)، اما اغلب در همان حال و
هواست و با ظاهرى ساده‏تر:

     تنها با دو چشمم، اى دوست، تو را نمى‏بینم/ که در جان مى‏یابمت/ به تو مى‏اندیشم و خویشتن
را گرانبار مى‏بینم/ دانش من، از تکرار اندیشه تو بى‏نیاز نخواهد بود. مجابى»

 

     در نظر نویسنده، اینگونه شعرها (موج نو ساده) از چندگونه بیرون نیست: «دعوت به تسلى،
دعوت و حکم، تأثر و تلفیق، بیانِ کلیّات و اعتراف، بیان تنهایى و معرفت از زمان.»

     «3. شعرهاى مغشوش [...]؛ که زیر چند عنوان مى‏توان به بررسى گرفت: مسئله زبان (حالت
طبیعى آن، حالت تقلیدى آن، حالت خام آن، حالت ابتدایى آن، حالت مغشوش آن). مسئله وزن
(گونه منحرف آن، گونه درست و مشکل آن، گونه درست ولى ساده آن)؛ مسئله تأثیرپذیرى (حد
اعلاءِ آن، حد معمولى آن، حد زبانى آن، حد وزنى آن)؛ مسئله عدم یکدستى؛ مسئله گنده‏گوئى.»

     «4. شعرهاى پیشرفته: شعر شاعرانى است که از مراحل ابتدایى و متوسط شعر گذشته‏اند و با
سیرى طبیعى و تدریجى‏ـ همگام با زمان‏ـ به فضا و بیانى مخصوص به خود رسیده‏اند. پیشرفتى که
مى‏توان از سه دریچه جداگانه بدان نگریست: از دریچه طى مراحل تدریجىِ شعر، از دریچه
مقابله با شعرهاى پیشرفته دیروز، از دریچه رسیدن به فضاى شعرى و اندیشگىِ خاص.»

     حقوقى در این قسمت به تفصیل به شعر اخوان‏ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، منوچهر
آتشى و سهراب سپهرى پرداخته و شعر آنان را شعرهاى پیشرفته دهه چهل مى‏داند، با این تفاوت
که احمد شاملو و اخوان‏ثالث (بویژه)، مراحل پیشرفت را به مرور طى کرده‏اند و آن دیگران
ناگهانى و غیرمنتظره بدان مرحله رسیده‏اند. و توضیح مى‏دهد که: «هم اینجاست که اینک مى‏توان
گفت: اگرچه این هر دو [فروغ و آتشى]، به آن فضاى شعرى و اندیشگىِ مشخص راه یافتند، لیکن
مثل این است که فرخزاد پس از تولدى دیگر و آتشى بعد از آهنگ دیگر در آن مرحله آخر، به
رضایت رسیده‏اند. رضایتى که علتِ سهل‏انگارى‏هایى از اینگونه است: شتابکارى و عدم توجه به
کلمات و ترکیبات، وجود سطرها و بندهاى زائد، زیاده‏گویى و ضعف تشکل.»(8)

 

نمونه‏هاى شعر نیمایى

نیما یوشیج:

ققنوس

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان،

آواره مانده از وزش بادهاى سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

برگرد او به هر سر شاخى پرندگان.

او ناله‏هاى گمشده ترکیب مى‏کند،

از رشته‏هاى پاره‏صدها صداى دور،

در ابرهاى مثل خطى تیره روى کوه

دیوار یک بناى خیالى

مى‏سازد

از آن زمان که زردى خورشید روى موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال و مرد دهاتى

کرده است روشن آتش پنهان خانه را.

قرمز به چشم، شعله خردى

خط مى‏کشد به زیر دو چشم درشت شب؛


واندر نقاط دور،

خلقند در عبور.

او، آن نواى نادره، پنهان چنانکه هست،

از آن مکان که جاى گزیده است مى‏پرد.

در بین چیزها که گره خورده مى‏شود

با روشنى و تیرگى این شب دراز

مى‏گذرد.

یک شعله را به پیش

مى‏نگرد.

یک شعله را به پیش

مى‏نگرد.

جایى که نه گیاه در آنجاست نه دمى،

ترکیده آفتاب سمج روى سنگهاش،

نه این زمین و زندگى‏اش چیز دلکش است،

حس مى‏کند که آرزوى مرغها چو او

تیره است همچو دود، اگر چند امیدشان

چون خرمنى ز آتش

در چشم مى‏نماید و صبح سفیدشان

حس مى‏کند که زندگى او چنان

مرغان دیگر اربه سرآید

در خواب و خورد،

رنجى بود کز آن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تحلیل یافته،

اکنون به یک جهنم تبدیل یافته،

بسته است دم به دم نظر و مى‏دهد تکان

چشمان تیزبین.


وز روى تپه،

ناگاه چون به جاى پر وبال مى‏زند

بانگى برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنى‏اش نداند هر مرغ رهگذر،

آنگه ز رنجهاى درونیش مست،

خود را به روى هیبت آتش مى‏افکند.

باد شدید مى‏دمد و سوخته است مرغ.

خاکستر تنش را اندوخته است مرغ.

پس جوجه‏هاش از دل خاکسترش به در.

 

نیما یوشیج:

آى آدمها

آى آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد مى‏سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پاى دائم مى‏زند،

روى این دریاى تند و تیره و سنگین که مى‏دانید.

آن زمان که مست هستید،

از خیال دست یابیدن به دشمن.

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید.

که گرفتستید، دست ناتوان را،

تا توانائى بهتر را پدید آرید.

آن زمان که تنگ مى‏بندید.

بر کمرهاتان کمربند.

در چه هنگامى بگویم من؟

یک نفر در آب دارد مى‏کند بیهوده جان قربان.

 

آى آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید:


نان به سفره، جامه بر تن.

یک نفر در آب مى‏خواند، شما را.

موج سنگین را به دست خسته مى‏کوبد.

باز مى‏دارد دهن با چشم از وحشت دریده.

سایه‏هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بى تابیش افزون،

مى‏کند زین آبها بیرون،

گاه سر، گه پا.

آى آدمها

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز مى‏پاید:

مى‏زند فریاد و امید کمک دارد:

ـ «آى آدمها که روى ساحل آرام، در کار تماشایید»

   

موج مى‏کوبد به روى ساحل خاموش

بخش مى‏گردد چنان مستى به جاى افتاده، بس مدهوش.

مى‏رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور مى‏آید:

«آى آدمها»

و صداى باد هر دم دلگزاتر

در صداى باد بانگ او رهاتر،

از میان آبهاى دور و نزدیک،

باز در گوش این نداها ـ «آى آدمها»

 

فروغ فرخزاد:

پنجره

یک پنجره براى دیدن

یک پنجره براى شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهى


در انتهاى خود به قلب زمین مى‏رسد

و باز مى‏شود بسوى وسعت این مهربانى مکرر

مرد ناى

آبى رنگ.

یک پنجره که دستهاى کوچک تنهایى را

از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى کریم

سرشار مى‏کند

و مى‏شود از آنجا

خورشید را به غربت گلهاى شمعدانى مهمان

          کرد

یک پنجره براى من کافى است.

من از دیار عروسکها مى‏آیم

از زیر سایه‏هاى درختان کاغذى

در باغ یک کتاب مصور

از فصلهاى خشک تجربه‏هاى عقیم دوستى و عشق

در کوچه‏هاى خاکى معصومیت

از سالهاى رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهاى مدرسه مسلول

از لحظه‏اى که بچه‏ها توانستند

بر تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و «سارهاى» سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه‏هاى گیاهان گوشتخوار مى‏آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صداى وحشت پروانه‏اى است که او را

در دفترى به سنجاقى

مصلوب کرده بودند.

وقتى که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود


و در تمام شهر

قلب چراغهاى مرا تکه تکه مى‏کردند

وقتى که چشمهاى کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون مى‏بستند

و از شقیقه‏هاى مضطرب آرزوى من

فواره‏هاى خون به بیرون مى‏پاشید

وقتى که زندگانى من دیگر

چیزى نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیوارى

دریافتم که باید

باید

باید

.. دیوانه‏وار دوست بدارم

یک پنجره براى من کافى است

یک پنجره به لحظه آگاهى و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که «دیوار» را براى برگهاى جوانش

معنى کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده‏ات را

آیا زمین که زیر پاى تو پوسیده است

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران رسالت ویرانى را

با خود به قرن ما آوردند.

این انفجارهاى پیاپى

و ابرهاى مسموم

آیا طنین آیه‏هاى مقدس هستند؟

اى دوست، اى برادر، اى همخون


وقتى به ماه رسیدى

تاریخ قتل عام گلها را بنویس.

همیشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحى خود پرت مى‏شوند و

مى‏میرند

من شبدر چهارپرى را مى‏بویم

که روى گور مفاهیم کهنه روییده است

آیا زنى که در کفن انتظار و عصمت خود خاک

شد جوانى من بود؟

آیا دوباره من از پله‏هاى کنجکاوى خود بالا

خواهم رفت

تا به خداى خوب که در پشت بام خانه قدم مى‏زند

سلام بگویم؟

حس مى‏کنم که وقت گذشته است

حس مى‏کنم که لحظه سهم من از برگهاى تقویم

است

حس مى‏کنم که میز، فاصله کاذبى است در میان

گیسوان من و دستهاى این غریبه غمگین

حرفى به من بزن

حرفى به من بزن

آیا کسى که مهربانى یک جسم زنده را به تو مى‏بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه مى‏خواهد؟

حرفى به من بزن

من در پناه پنجره‏ام

با آفتاب رابطه دارم.

   

 


فروغ فرخزاد:

تنها صداست که مى‏ماند...

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده‏ها به جستجوى جانب آبى رفته‏اند

افق عمودى است

افق عمودى است و حرکت: فواره‏وار

و در حدود بینش

سیاره‏هاى نورانى مى‏چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار مى‏رسد

و چاههاى هوایى

به نقبهاى رابطه تبدیل مى‏شوند

و روز وسعتى است

که در مخیله گرم روزنامه نمى‏گنجد

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگهاى حیات مى‏گذرد

کیفیت محیط کشتى زهدان ماه

سلولهاى فاسد را خواهد کشت

و در فضاى شیمیایى بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که جذب ذره‏هاى زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

چه مى‏تواند باشد مرداب

چه مى‏تواند باشد جز جاى تخم ریزى حشرات

فاسد

افکار سردخانه را جنازه‏هاى باد کرده رقم مى‏زنند.

نامرد در سیاهى

فقدان مردى‏اش را پنهان کرده است


و سوسک ... آه

وقتى که سوسک سخن مى‏گوید.

چرا توقف کنم؟

همکارى حروف سربى بیهوده است.

همکارى حروف سربى

اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد.

من از سلاله درختانم

تنفس هواى مانده ملولم مى‏کند

پرنده‏اى که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمامى نیروها پیوستن است پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعى است

که آسیابهاى بادى مى‏پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه‏هاى نارس گندم را

به زیر پستان مى‏گیرم

و شیر مى‏دهم.

صدا، صدا، صدا، تنها صدا

صداى میل طویل گیاه به روییدن

صداى خواهش شفاف آب به جارى شدن

صداى ریزش نور ستاره بر جدار مادگى خاک

صداى انعقاد نطفه معنى

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که مى‏ماند

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهاى سنجش


همیشه بر مدار صفر سفر کرده‏اند.

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت مى‏کنم

و کار تدوین نظامنامه قلبم

کار حکومت محلى کوران نیست.

مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسى حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتى چکار

مرا تبار خونى گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونى گلها، مى‏دانید؟

 

طاهره صفارزاده:

فتح کامل نیست

صداى ناب اذان مى‏آید

صداى ناب اذان

شبیه دستهاى مؤمن مردى است

که حس دور شدن، گم شدن، جزیره شدن را

از ریشه‏هاى سالم من برمى‏چیند.

و من بسوى نمازى عظیم مى‏آیم

وضویم از هواى خیابان است و

راه‏هاى تیره دود

و قبله‏هاى حوادث در امتداد زمان

به استجابت من هستند.

و لاک ناخن من

براى گفتن تکبیر

                    قشر فاصله نیست

و من دعاى معجزه مى‏خوانم


                    دعاى تغییر

براى خاک اسیرى که مثل قلعه دین

فصول رابطه‏اش

به اصلهاى مشکل پیوسته است

و اوست که مى‏داند

که پشت خسته ابر

به لحظه‏هاى ترد شکستن نیاز دارد

و دفع توطئه تخدیر

به لحظه‏هاى بعدى باران

و لحظه‏هاى وحشى رود

و من که از قساوت نان مى‏دانم مى‏دانم

که فتح کامل نیست

و هیچ ذهن محاسب هنوز نتوانسته است

هجاى فاصله برگ را

ز کینه پنهان باد بشمارد

و حرص یافتن مروارید

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفه شن مجاز خواهد کرد

 

منوچهر آتشى:

خنجرها، بوسه‏ها و پیمانها

اسب سفید وحشى

برآخور ایستاده گرانسر

اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست

اندوهناک قلعه خورشید سوخته است

با سر غرورش، اما دل با دریغ، ریش

عطر قصیل تازه نمى‏گیردش به خویش


اسب سفید وحشى ـ سیلاب دره‏ها ـ

بسیار از فراز که غلتیده در نشیب

رم داده پر شکوه گوزنان

بسیار در نشیب که بگذشته از فراز

تا رانده پر غرور پلنگان

اسب سفید وحشى با نعل نقره‏وار

بس قصه‏ها نوشته به طومار جاده‏ها

بس دختران ربوده ز درگاه غرفه‏ها

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش،

از اوج قله، بر کفل او غروب کرد

مهتاب بارها به سراشیب جلگه‏ها

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم

بیدار شد ز هلهله سم او ز خواب

 

اسب سفید وحشى اینک گسسته یال

بر آخور ایستاده غضبناک

سم مى‏زند به خاک

گنجشکهاى گرسنه از پیش پاى او

پرواز مى‏کنند

یاد عنان گیسختگى‏هایش

در قلعه‏هاى سوخته ره باز مى‏کند

 

اسب سفید سرکش

بر صاحب نشسته گشوده است یال خشم

جویاى عزم گمشده اوست

مى‏پرسدش ز ولوله صحنه‏هاى گرم


مى‏سوزدش به طعنه خورشیدهاى شرم

با صاحب شکسته دل اما نمانده هیچ

نه ترکش و نه خفتان، شمشیر، مرده است

خنجر شکسته در تن دیوار

عزم سترگ مرد بیابان فسرده است:

«اسب سفید وحشى مشکن مرا چنین

بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش

آتش مزن به ریشه خشم سیاه من

بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش

گرگ غرور گرسنه من

 

اسب سفید وحشى

دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند

دشمن نهفته کینه به پیمان آشتى

آلوده زهر با شکر بوسه‏هاى مهر

دشمن کمان گرفته به پیکان سکه‏ها

 

اسب سفید وحشى

من با چگونه عزمى پرخاشگر شوم

من با کدام مرد درآیم میان گرد

من بر کدام تیغ، سپر سایه‏بان کنم

من در کدام میدان جولان دهم ترا

 

اسب سفید وحشى، شمشیر مرده است

خالى شده است سنگر زینهاى آهنین

هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر

مار فریب دارد پنهان در آستین


 

اسب سفید وحشى

در قلعه‏ها، شکفته گل جامهاى سرخ

بر پنجه‏ها شکفته گل سکه‏هاى سیم

فولاد قلبها زده زنگار

پیچیده دور بازوى مردان طلسم بیم

 

اسب سفید وحشى

در بیشه‏زار چشمم جویاى چیستى؟

آنجا غبار نیست، گلى رسته در سراب

آنجا پلنگ نیست، زنى خفته در سرشک

آنجا حصار نیست، غمى بسته راه خواب

 

اسب سفید وحشى

آن تیغهاى میوه‏اشان قلبهاى گرم

دیگر نرست خواهد از آستین من

آن دختران پیکرشان ماده آهوان

دیگر ندید خواهى بر ترک زین من

 

اسب سفید وحشى

خوش باش با قصیل تر خویش

با یاد مادیانى بور و گسسته یال

شیهه بکش، مپیچ ز تشویق

 

اسب سفید وحشى

بگذار در طویله پندار سرد خویش

سر با بخور گند هوسها بیا کنم


نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه

سینه نمانده تا که خروشى به پاکنم

 

اسب سفید وحشى

خوش باش با قصیل تر خویش

اسب سفید وحشى، اما گسسته یال

اندیشناک قلعه مهتاب سوخته است

گنجشکهاى گرسنه از گرد آخورش

پرواز کرده‏اند.

یاد عنان گسیختگى‏هایش

در قلعه‏هاى سوخته، ره باز کرده‏اند.

 

شفیعى کدکنى:

ضرورت

مى‏آید، مى‏آید:

مثل بهار، از همه سر، مى‏آید.

دیوار،

یا سیم خاردار

     نمى‏داند.

مى‏آید

از پاى و پویه باز نمى‏ماند.

آه،

بگذار من چو قطره بارانى باشم،

               در این کویر،

که خاک را به مقدم او مژده مى‏دهد،

یا حنجره چکاوک خردى که

               ماده دى


از پونه بهار سخن مى‏گوید ـ

وقتى کزان گلوله سربى

با قطره

          با قطره

               قطره خونش

موسیقى مکرر و یکریز برف را

ترجیعى ارغوانى مى‏بخشد.

 

شاملو:

ماهى

من فکر مى‏کنم

     هرگز نبوده

     قلب من

          این گونه گرم و سرخ.

احساس مى‏کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزاى

چندین هزار چشمه خورشید

          در دلم

مى‏جوشد از یقین؛

احساس مى‏کنم

در هر کنار و گوشه این شوره‏زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

          ناگهان

مى‏روید از زمین

 

آه اى یقین گمشده، اى ماهى گریز،

در برکه‏هاى آینه لغزیده تو به تو


من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق،

از برکه‏هاى آینه راهى به من بجو

 

من فکر مى‏کنم

هرگز نبوده

          دست من

اینسان بزرگ و شاد:

احساس مى‏کنم

در چشم من

               به آبشر اشک سرخگون

خورشید بى‏غروب سرودى کشد نفس؛

احساس مى‏کنم

در هر رگم

               به هر تپش قلب من

               کنون

               بیدار باش قافله‏اى مى‏زند جرس

آمد شبى برهنه‏ام از در

چو روح آب

در سینه‏اش دو ماهى و در دستش آینه

گیسوى خیس او خزه بود و خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

«آه اى یقین یافته، بازت نمى‏نهم»

 


4 ـ 1ـ 5ـ شعر سپید

     شعرى است که مى‏کوشد موسیقى بیرونى شعر را به یک سو نهد و چندان از موسیقى معنوى و
گاه از موسیقى کنارى کمک بگیرد که ضعف خود را از لحاظ نداشتن موسیقى بیرونى جبران
کند.(9) به عبارت دیگر شعر سپید شعرى است که با بیانى آهنگین آمیخته است و فاقد خصوصیات
شعر نیمایى است، آقاى دکتر شفیعى کدکنى معتقد است که شعر منثور یا سپید فقط و فقط در
کارهاى شاملو قابل مطالعه است.(10)

     براهنى معتقد است: «این که شاملو شعرى را که در قالب بى‏وزن گفته، شعر سپید نامیده است.
اشتباه محض است... شعر سپید در صورتیکه کلمه Blank فرانسه را به معنى سپید بگیریم شعرى
است با سابقه چند ساله در غرب که پیدایش آن به ادبیات جدید غرب هیچگونه ارتباطى ندارد،
این قالب شعرى در ادبیات انگلیسى بر حسب ماهیت کلام و محتوا و وظیفه شعرى دو حالت اصلى
گرفته است: اولى شعب سپید دراماتیک و دومى شعر سپید حماسى... اوج نوع نخستین آن را در
نمایشنامه‏هاى شکسپیر و اوج نوع دوم آن را در بهشت گمشده میلتون مى‏بینیم، این شعر اغلب ده
هجایى است و در این نوع شعر قافیه یا وجود ندارد یا اگر باشد تصادفى است...

     این نوع شعر از بعضى لحاظهاى ظاهرى با قالبى که نیما در ایران به وجود آورده است یکسان
است نه با چیزى که شاملو به صورت بى‏وزن بکار مى‏برد، شعر شاملو هر چه باشد شعر سپید نیست
و عنوان شعر سپید که مطلقا یک عنوان غربى است با قالب شعر نیما مناسب‏تر است تا قالب شعر
شاملو، قالب شعر نیما هم بطور دقیق قالب شعر سپید فرنگى نیست زیرا:

     اولاً: در شعر سپید غرب، بندرت مى‏توان شعرى پیدا کرد که در یک سطر آن بیست هجا بکار
رفته باشد و در سطر دیگرش فقط چهار هجا، در حالیکه نیما بر اساس طول مفاهیم خود،
مصرعهاى شعرش را گاهى خیلى کوتاه و گاهى خیلى بلند مى‏گیرد.

     ثانیا: در شعر سپید غرب بیشتر از همان الگوى وزنى که ذکرش گذشت (ر. ک: ص 345 طلا
در مس) استفاده مى‏شود در حالیکه ابداعات وزنى نیما را تا حدى مى‏توان در مورد اغلب اوزان
گذشته فارسى با موفقیت بکار بست.

     ثالثا: اوزان شعر فارسى تا حدى نت‏هاى موسیقى هستند در حالیکه وزن در زبانهاى اروپایى
با وزن شعر فارسى فرق مى‏کند و بستگى به ماهیت ضربها و تکیه‏ها دارد.

     شعر سپید: نوعى از شعر نو است که بوسیله کسانى چون دکتر محمد مقدم: منوچهر شیبانى و
شاملو ارائه شده است. «این نوع شعر که فاقد وزن و ساختمان است به وسیله شاملو به تکاملى
صورى و معنوى مى‏رسد و امروزه شاملو را با شعر سپید مى‏شناسیم، اما شاملو به تعمق در نثر کهن
و توجه به ظرفیتهاى موسیقیایى واژه‏ها و از طریق کشف آهنگ و موسیقى غیر قراردادى بشعر
موفق مى‏شود شعر سپید را به عنوان یکى  از شاخه‏هاى شعر امروز تثبیت کند. بدین ترتیب شاملو
طرح و تعریف دیگرى از وزن و شعر به دست مى‏دهد که ظاهرا با مشخصه‏هاى وزن و تعریف
نیمائى متفاوت است. استفاده از کلمات آرکائیک، ایجاد موسیقى درونى از طریق سجع، توجه به
ریتم ترجمه فارسى تورات و انجیل ... شعر شاملو را در عین بى‏وزنى از نوعى بافت وزنى
برخوردار مى‏کند... و جریان شعر سپید شاملویى بعدها به صورت شاخه‏هاى نثرگرایى، موج
نوئى، شعر نابى و شعر حجم (بخش بى‏وزن آن) ... ادامه مى‏یابد...»(12)

     فریدون توللى در مقاله‏اى با عنوان شعر زمان پذیر، در مورد شعر سپید یا آزاد مى‏نویسد: تنى
چند از توانایان شعر امروز گهگاه به  تفنن در طرد اوزان و قوافى، دست به پرداختن نوعى سخن
خوش‏آیند مى‏زنند که با اندک تفاوتى در چگونگى پرداخت «شعر آزاد» یا «شعر سپید»ش
مى‏خوانند. خصیصه این سرودها آن است که از دیدگاه تراش و پیوند و گزین سهن، حالتى
شاعرانه دارند و جز اینکه از زیور بحر و قافیه محرومند، عیب دیگرى بر شعر بودنشان نمى‏توان
گرفت، به نظر من با اندک اصلاحى در نامگذارى مى‏توان... آنها را نثر شاعرانه نامید... (13)

 

5ـ 1ـ 5ـ شعر آزاد (Free verse)

     در کشور ما مفاهیم شعر سفید که از وزن و قافیه هر دو آزاد است و شعر آزاد که وزن و قافیه
در آن سیر ترکیبى و آزادانه دارد، مخلوط شده است. در زبانهاى اروپایى هم این اختلاط وجود
دارد، در ادبیات انگلیسى تنها اصطلاح شعر آزاد مرسوم است که بویژه از زمان  T.S.Eliotرایج
شده است. (14) براهنى در تعریف شعر آزاد مى‏نویسد:(15)

     «شعرى است که وزن قراردادى عروضى ندارد و یا بر اساس هیچکدام از وزنهاى شعرى
تقطیع نمى‏گردد، ازرا پاوند (Ezra pound) هنگام اعلام هدفهاى شعر مردم انگلیسى زبان... بیان
کرد: «شعر گفتن با ترتیب و توالى عبارت آهنگین نه با ترتیب و توالى اوزان قراردادى» این گفته
نشان مى‏دهد که شعراى جهان بویژه شاعران غرب از پنجاه شصت سال پیش کوشیده‏اند تا فکر
دور ریختن اوزان قراردادى شعر را ... بارور سازند، ولى هرگز این فکر را نداشته‏اند که موسیقى
را بکلى از شعر طرد کنند.

     عده‏اى از منتقدان، شعر آزاد را شعرى دانسته که شامل حال تمام اشعار بى‏وزن جهان مى‏شود
و عده‏اى سطح شعر آزاد را چنان پست و بى مقدار شمرده‏اند که معتقد بوده‏اند که این نوع شعر
چیزى جز نوعى نثر تکه تکه شده و زیر هم نوشته شده نیست، ولى بطور کلى باید گفت که هر دو
جبهه راه افراط پیموده‏اند، بدلیل آنکه شعر آزاد شعرى است که قافیه معهود و وزن قراردادى
ندارد و یا وزن آن از اول تا آخر بطور دقیق قابل تقطیع در یکى از اوزان شعرى نیست، یعنى
موسیقى و آهنگ هست بدون اینکه قراردادى شده باشد، این موسیقى و آهنگ قابل تشخیص از
نثر است ولى از هر نوع تعهد در برابر اوزان مألوف و مأنوس گریزان است...»

     «... شاملو فکر آزاد کردن یکسره شعر از قید و بند وزن را از غرب گرفته است ولى منبع لطف
و زیبایى کلام غیر منظوم ولى آهنگینش، (نثر شعرگونه) قرن چهارم و پنجم است و آهنگهاى
محکم قسمتهایى از ترجمه فارسى تورات و انجیل که ترجمه بسیار پاک و شسته و رفته و
پرآهنگ و با اسّلوبى است و کیفیت پیغمبرانه سخن گفتن شاملو از همین کتابهاى مقدس سرچشمه
مى‏گیرد...» (16)

     نخستین بار با شعر هوشنگ ایرانى شعر سپید در ادب معاصر عنوان شد و دیرى نگذشت که دو
مصراع مشهور ایرانى: غار کبود مى‏دود، جیغ بنفش مى‏کشد، موجب سروصدا و جنجال فراوان
شد، شعرهاى ایرانى فاقد وزن و ساختمان و شکل بود و ظاهرى نثرگونه داشت و اگر عنوان «شعر»
گرفت از این رو بود که کلمات در آن، آن چنان که در نثر به قصدى خاص به کار گرفته مى‏شوند،
به کار گرفته نمى‏شد. بعدها بیژن جلالى شعر بى‏وزن را ادامه داد و با کتاب «روزها» و «دل ما و
جهان» آثار خود را منتشر ساخت. اما شاملو از هواى تازه به بعد اگر چه به شاعر شعر سپید مشهور
شده است. اما شعرش به لحاظ استفاده از کلمات آرکائیک، ایجاد موسیقى درونى، از نوعى بافت
وزنى برخوردار است و به نوعى ادامه شعر نیمایى است.

 

احمد شاملو:

مرگ ناصرى

با آوازى یکدست،

یکدست،

دنباله چوبین بار

          در قفایش

خطى سنگین و مرتعش


بر خاک مى‏کشید.

ـ تاج خارى بر سرش بگذارید!

و آواز دراز دنباله بار

در هذیان دردش

          یکدست

رشته‏اى آتشین

مى‏رشت.

ـ شتاب کن ناصرى، شتاب کن!

از رحمى که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قویى مغرور

در زلالى خویشتن نگریست.

ـ تازیانه‏اش بزنید!

رشته چرمباف

فرود آمد.

و ریسمان بى انتهاى سرخ

          در طول خویش

از گرهى بزرگ

برگذشت.

ـ شتاب کن ناصرى، شتاب کن!

از صف غوغاى تماشاییان

               العازر

گام زنان راه خود گرفت

دسته

     در پس پشت

          به هم درافکنده،

و جانش را از آزار گران دینى گزنده


آزاد یافت:

ـ مگر خود نمى‏خواست، ورنه مى‏توانست!

 

آسمان کوتاه

          به سنگینى

بر آواز روى در خاموشى رحم

          فرو افتاد.

سوگواران به خاکپشته بر شدند

و خورشید و ماه

به هم

برآمد.

 

احمد شاملو:

خطابه تدفین

غافلان

همسازند،

تنها توفان

     کودکان ناهمگون مى‏زاید.

همساز

سایه سانانند،

محتاط

     در مرزهاى آفتاب.

در هیأت زندگان

          مردگانند.

وینان

دل به دریا افکنانند،

به پاى دارنده آتش‏ها


زندگانى

     دوشادوش مرگ

          پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

هماره زنده بدان نام

          که زیسته بودند،

که تباهى

از درگاه بلند خاطره‏شان

               شرمسار و سرافکنده مى‏گذرد.

که تباهى

از درگاه بلند خاطره‏شان

          شرمسار و سرافکنده مى‏گذرد

کاشفان چشمه

کاشفان فروتن شوکران

جویندگان شادى

در مجرى آتشفشان

شعبده‏بازان لبخند

          در شبکلاه درد

با جا پائى ژرف‏تر از شادى

در گذرگاه پرندگان

در برابر تندر مى‏ایستد

خانه را روشن مى‏کنند.

و مى‏میرند.

از: «دشنه در دیس»

 

باغ آینه

چراغى به دستم، چراغى در برابرم:

من به جنگ سیاهى مى‏روم.


گهواره‏هاى خستگى

               از کشاکش رفت و آمدها

               باز ایستاده‏اند،

و خورشیدى از اعماق

          کهکشانهاى خاکستر شده را

          روشن مى‏کند.

فریادهاى عاصى آذرخش

هنگامى که تگرگ

               در بطن بى‏قرار ابر

               نطفه مى‏بندد؛

و درد خاموش وارتاک

هنگامى که غوره خرد

در انتهاى شاخسار طولانى پیچ پیچ

               جوانه مى‏زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من، در وحشت‏انگیزترین شبها، آفتاب

          را به دعایى نومیدوار طلب مى‏کرده‏ام.

 

تو از خورشیدها آمده‏اى، از سپید دمها آمده‏اى،

تو از آینه‏ها و ابریشمها آمده‏اى.

در خلئى که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد تو را به دعایى نومیدوار طلب کرده بودم

جریانى جدى

در فاصله دو مرگ

در تهى میان دو تنهایى

(نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!)

 


شادى تو بیرحم است و بزرگوار،

نفست در دستهاى خالى من ترانه و سبزى است

من بر مى‏خیزم!

چراغى در دست،

چراغى در دلم.

زنگار روحم را صیقل مى‏زنم.

آینه‏اى برابر آینه‏ات مى‏گذارم

تا از تو

ابدیتى بسازم.

 

6ـ 1ـ 5ـ شعر بنفش (17)

     در این نوع شعر نوآورى از طریق بى‏وزنى و بى شکلى در شعر تجربه مى‏شود و همچنان که
قبلاً گفتیم به خاطر شعر هوشنگ ایرانى که «جیغ بنفش مى‏کشد...» این نوع شعر را «شعر بنفش»
نامیده‏اند و پیوسته مورد حمله بسیارى از منتقدان بوده است.

     در سال 1328 مجله «خروس جنگى» در تهران منتشر مى‏شود و دوره دوم آن در سال 1330
در چهار شماره منتشر شد و تنها شاعر این مجله، هوشنگ ایرانى بود که با او و ناگهان انقلاب جیغ
بنفش در خروس جنگى به راه مى‏افتد. او به هنر متعهد اعتقادى ندارد و بر آن است تا شعر تازه‏اى
بنیاد نهد، او از موضع شورشى و چپ با نیما دشمن است و معتقد است که اگرچه نیما شعر فارسى
را از بنیاد دگرگون کرده، ولى خود به مرور به کهنگى و واپس‏ماندگى دچار شده است، شاید یکى
از دلایل دشمنى ایرانى با نیما، حزبى‏کردن و مقاله‏اى کردن و فرمایشى‏کردن شعر نیمایى بود. او
معتقد بود که: «هنر هرگز خواست اثبات چیزى و به وجودآوردن پدیده‏اى مفید را از نظر
خواستهاى ماشینى اجتماع ندارد، هنر تنها براى ارضاى لذت هنرمند آفریده مى‏شود و هنرمند در
همان هنگام که به آن دوستى مى‏ورزد آن را به کنار مى‏زند و در جستجوى تازه‏تر مى‏رود تا
خواهش لذت‏خواهى درون را برآورد و جز دریافت لذت براى خود هدفى دیگر بر او فرمان
نمى‏راند.»

     او با انتشار سه مجموعه شعرى به نامهاى: «بنفش تند بر خاکسترى (1330) خاکسترى
(1331) و شعله‏اى پرده را برگرفت و ابلیس به درون آمد (1331)» جنجالى در شعر نو به راه
انداخت او اطلاعات وسیعى در عرفان و ریاضیات و منطق داشت و به قول شمس لنگرودى،
هوشنگ ایرانى یکى از درخشانترین چهره‏هاى ناکام مانده و نابود شده شعر فارسى است که علت
اصلى ناکامى و نابودى او، اطلاع ناکافى‏اش از زبان فارسى بود، هنگام خواندن بسیارى از اشعار
هوشنگ ایرانى، احساس مى‏شود انگار شعرى چون آتش توفنده و سرکش از درونش شعله
مى‏کشد اما محملها و راههایش را براى پرکشیدن و پر زدن نمى‏یابد که علت آن چیزى نیست جز
عدم توانایى احضار به هنگام کلمات درخور(18)

 

7 ـ 1ـ 5ـ نثم‏ـ شاهین

     شعرى است که دکتر تندرکیا مى‏سراید و به قول خودش از هر قید و بندى آزاد است، هم از
قافیه و هم از وزن و خودش آن را نثم مى‏نامد و نام دیگر آن را شاهین خوانده است و در جایى
نوشته است: «هشت سال بود یک بیت فارسى نخوانده بودم... مبادا یادم رفته باشد؟ یادم نرفته بود،
نمونه‏اى از شاهین ساخته شد...» پیدایش شاهین دو عنصر دارد: عنصر منفى و مثبت، عنصر منفى
تمام نقصهاى گذشته ادبیات فارسى است و دو(19) مرحله دارد: مرحله گفتار و مرحله کردار.
شاهین به نظم است و نه نثم و نه نثر؛ زیراکه هم نظم است و هم نثم و هم نثر. پس شاهین چیست،
شاهین آهنگین است و شاهین‏ساز، آهنگینى‏گویى که از خشک‏ترین نظم‏ها، رهسپار از نثم گذشته،
به نرمترین نثرها مى‏رسد و سخن را درست قالب معنى مى‏سازد؛ سخن زبان زنده.» دکتر تندرکیا
در ماه مهر سال 1318 بیانیه‏اى به نام «نهیب جنبش ادبى‏ـ شاهین» در 20 صفحه منتشر ساخت و
در اواخر 1319 شاهین دو و در آذرماه 1320 شاهین سه را منتشر کرد.

     او معتقد بود که شاهین‏ها پدیده‏اى تازه است

     «این سبک تازه، هم ساده است و هم پیچیده؛ ساده است زیرا شاهین ساز، معنى را خوب
شناخت و شاهین تقریبا خودبخود ساخته شده است، پیچیده است زیرا که خود معنى پیچیده است
و شناختن این معنى گاهى بسى دشوار(20) در اینجا نخستین شاهین را مى‏خوانید:

من که گذشتم

     «آه سوختم» اُه، اى خدا... هستى، کمک! کو آب؟! آب

                                              آه زین بیابان، آب کو؟

     مردم ز بس پوئیده‏ام. یا آب ده یا تاب! تاب!

                                   بیچاره من، دیگر مپو


                                                 گردون تفو

     در شب فروماندم، فغان! تیره دل و جان و تنم

                                        بس، بیکسى تا کى؟! بس است

     اى نور مهر اى نور مهر! روشنم کن روشنم

                              بى‏مهرست و بیکس است!

                                              دلواپس است

     سرد است گیتى! مهر، نیرویت چه نیرنگ تو چیست؟!

                                                  اى پرتو، راز سپهر

     بى‏تو سعادت، بى‏تو شادى، بى‏تو گرم این زندگى است؟!

                                   هرگز!!! تشنه‏ام من، مهر! مهر!(21)

 

نمونه‏اى از شاهین 2:

     ... راستى اى مردم اینهمه رنج و اینهمه شکنجه براى چه! چرا؟! کیست که بداند، کیست؟ اف
هرکه مى‏داند تُفى بیندازد، تف، ایواى

               ایواى چه دردى، چکنم؟ آخ

               کجایید؟

               مُردم، مُردم          واخ

               بیائید

               بیائید که آل آمد و بردم

               چه خبر شده؟          هیاهوست

               چه مگرشد؟          همسایه زائوست

               خدا قوّت

               بیچاره دختر، اى جانمى ماما

               الله‏اکبر          مارمولک آمد به دنیا...(22)

 

     شاهین‏هاى 4 تا 25 نیز در سال 1322 منتشر شد ولى آخرین شاهین و نخستین شاهین، هیچ
تفاوت کیفى با هم ندارند. دکتر تندرکیا شعر ایران را به پیش از 1318 (پرواز نخستین شاهین) و
بعد از آن تقسیم مى‏کند و مى‏نویسد: «بعد از 1318، فارسى تمام آهنگین‏سازان زدوده است و
نوگویى همه بر شیوه انقلاب رفته‏اند پیش از 1318 قطعات زدوده‏اى وجود داشته ولى
شکوفه‏هایى است اتفاقى که در زمستان تندیده. بعد از 1318 بهار است.»(23) او معتقد بود که
«شعرهاى نو (لابد مثل اشعار نیما) که تاریخ پیش از 1318 را دارد همه تقلبى است. روزى که
نخستین شاهین منتشر شد، هنوز چندروزى نگذشته بود که در یکى از مجلات دیدم یک شعر
شکسته با یک تاریخ قبلى و جعلى درج شده...»

     دکتر رعدى آذرخشى در مورد این نوع شعر سروده است:(24)

 

چون مدعى پیوند حان با تن نداند

 خشم آورد و ز فصل این دعوا گریزد

 

وز شعر زیباى خیال انگیز دلکش

 در نظم یا در «نثم» جان فرسا گریزد

 

آهنگ و لفظ و معنى نغز و هماهنگ

 شعر است و زان بى مشعر رسوا گریزد

 

 

 

 

8ـ 1ـ 5ـ موج نو

     شعرى است با شیوه‏اى غریب و متفاوت که حاصل همراهى و همرائى چند شاعر جوان به ویژه
احمدرضا احمدى، بیژن الهى، پرویز داریوش، غلامحسین غریب و فریدون گیلانى است و به
شعرهایى چون موج نو، شعر نابى، شعر منثور، شعر حجم «بخش بى وزن آن» نیز معروف
است.(25)

     «... شعر موج نو، حرکت قاطعى به سوى «شعر ناب» محسوب مى‏شود. از به کاربردن اصطلاح
«شعر ناب» همان منظورى را دارم که یک طبیب از عبارت «آب خالص» دارد یعنى مى‏خواهم
بدانم آیا میشود اثرى را آفرید که در آن عوامل «غیر شاعرانه» راه نداشته باشد و آیا مى‏توان
شعرى نوشت که پیوستگى موسیقى آن هرگز قطع نشود و رابطه معانى آن به یکدیگر همیشه رابطه
هماهنگى باشد که در آن طرز تبدیل اندیشه به اندیشه‏اى دیگر، از خود اندیشه مهمتر باشد و در آن
بازى با استعاره واقعیت مطلب را در بر داشته باشد، در این صورت مى‏توانیم درباره «شعر ناب»
بحث کنیم به شکل کار شاعران است که ابزار کار و (ادبیات) را باید در میان وسائلى جست که به
منظورها و هدفهاى دیگرى به وجود آمده‏اند.(26)

     چنین حرکتى به سوى «شعر ناب» به طور ناخودآگاه، در شعر موج نو به چشم مى‏خورد و این
نتیجه رفتارى است که در مرحله نخست با کلمات مى‏شود به عبارت دیگر شاعران موج نو، به
معنى دقیق کلمه داراى ارزشهاى سمبولیک نیست و به معناى دقیق‏تر کلمات و تصاویر و معانى به
چیزى صریح و آشکار که همواره، همزاد و برادر ایشان باشد اشاره نمى‏کنند بلکه همه ابزارهاى
شعر، تبدیل به شخصیتهاى مستقلى مى‏شوند که به چند دلیل داراى مشخصه‏هاى ویژه‏اى هستند و
این مشخصات در شعر موج نو ناشى از علتهاى زیر است:

     1ـ شاعر به بارهاى اجتماعى و تاریخى ادوات شعرى نظر دارد.

     2ـ شاعر شکل ترکیبى این ادوات را مورد توجه قرار مى‏دهد.

     3ـ قدرت خیال‏انگیزى و نیز تجسم آنها را مورد استفاده قرار مى‏دهد.

     احمدرضا احمدى، بنیان‏گذار موج نو، به شمار مى‏رود که نخستین کتاب شعر او، طرح در 40
     صفحه به سال 1341 منتشر شد و سرآغاز شعر موج نو فارسى به شمار آمد. احمدى از یک
اقبال تاریخى برخوردار شد که عبارت بود از اینکه، ذوق زیباشناختى و آغاز فعالیت شاعرى او
(سال 1341) با ذوق و نیاز عمومى همزمان شد که در پى دهه‏اى تلاش براى استقرار نوعى
مدرنیسم اجتماعى، اقتصادى، افکار منتظر اشعارى متفاوت و غیرمتعهد و بسیار مدرن بود و
انتشار طرح براى تحقق این هدف بسیار طبیعى و به موقع بود. این شعر نخستین بازتاب فرهنگ
شبه مدرنیستى آن سالها و عکس‏العمل جوانان نوریشه خسته از آه و ناله‏هاى رمانتیک و
سمبولیسم‏هاى سیاسى بعد از کودتا بود، جوانانى که مخالف هرچه سنت، تعهد، تکرار، تقید،
کنایه، ادبیت و رسمیت بودند، این جوانان عصیان کردند و همه معیارها و اصول قدیم و جدید شعر
را به هم ریختند و همه شاعران (جز نیما) را به عنوان شعراى جدى به مسخره گرفتند. وزن، قافیه،
ادبیت، احساسات، تخیل روشن، ایهام، ایجاز و حتى معنى را دور ریختند و اشعارى نوشتند که از
هیچ نظر به شعرهاى پیش از خود شباهت نداشت.

     احمدى براى نشان‏دادن عصیان و اعتراضش به سنت رسمى شعر، قصیده بلندبالایى نوشت که
فقط یک مصراع داشت:

 

شب حزین و من غمین و ره دراز

 شب حزین و من غمین و ره دراز

 

شب حزین و من غمین و ره دراز

 شب حزین و من غمین و ره دراز

 

 

 

     «طرح» با دو نوع عکس‏العمل کاملاً متضاد روبرو شد.

     1ـ استقبال جوانان ضد سنت‏گرایى که طرفدار مدرنیسم و آزادى عمل تام و تمام بودند و از
ناله‏هاى سیاسى اشعار کنایه‏آمیز نفرت داشتند و براى هنر غایتى جز خود هنر نمى‏شناختند.

     2ـ تمسخر و نفرت و اعتراض سنت‏گرایان و هواداران شعر سیاسى متعهد که مبارزه با رژیم
شاه و ابزار فرهنگى او را به منظور رهایى ملت ز غایت هنر مى‏دانستند.


     اما اسماعیل نورى علا مطرح‏ترین مدافع و مفسر و شارح این طرز نو، شعر «لولوى شیشه‏ها» از
سهراب سپهرى را از نمونه‏هاى اول موج نو مى‏شمارد.(27)

     در مورد تأکید شعر موج نو بر بارهاى اجتماعى و تاریخى ادوات شعر به عنوان مثال باید
گفت، کلمه گل میخ یادآور زندگى گذشته ما نیز هست که درهاى خانه‏ها به شکلى خاص با گل میخ
تزئین مى‏شد بنابراین این کلمه تلویحا به یک زمان معین از تاریخ زندگى اجتماعى اشاره دارد.

     در موج نو، شاعر شکل ترکیبى این ادوات را مورد توجه قرار مى‏دهد بدین معنى که کلمه گل
میخ از ترکیب دو کلمه گل و میخ به وجود آمده است که هریک از این دو کلمه داراى خواص
دوگانه‏اى هستند بدین معنى که اولاً زندگى گذشته را یادآورى مى‏کنند و ثانیا یادآور تصویر
سومى هستند که مثلاً در عین گل‏بودن خاصیت میخ را هم دارد و در عین میخ‏بودن به خود شکل
گل را گرفته است به عبارت دیگر تضاد درونى موجود در عنصر ترکیبى «گل میخ» شخصیت
سومى را براى آن فراهم آورده است. در شعر موج نو شاعر قدرت خیال‏انگیزى و تجسم به خود
مى‏گیرند و کلمات از کلمه‏بودن معاف مى‏شوند تا تبدیل به همان شى‏اى شوند که بر آن دلالت
مى‏کنند، مانند استعمال کلمه گل میخ در این شعر: «در انتها، پنجره شکوفه باز شد و پیمان گل
میخها لبریز گشت»

     مهرداد صمدى در این مورد مى‏نویسد: «گل میخ، گلى است که در اثر جادویى، فلز شده است
و پیمان دارد که چیزهاى نچسبنده را به هم وصل کند و زینت دهد و در انتها آن پیمان جادویى
لبریز مى‏شود، پر مى‏شود و مى‏ترکد و چیزهاى نچسبنده به تجرد خود بازمى‏گردند...» و کلمه گل
میخ، از آنجا که نقش ظاهرى خود را از دست داده است، به وسیله شاعر به راحتى جاى‏گزین
مى‏شود و شاعر به راحتى مى‏تواند مترادفات آن را جانشین وى کند و به جاى گل میخ از گل
فلزى
، گل چکش‏خوار، گل چسباننده، گل واصل، و یا میخ عطرآگین و میخ پرپرشده، باغ میخ و
باغ فلزى سخن بگوید و یا میخ را در زمین بکارد تا به جاى آن گل بروید.(28)

     اسماعیل نورى علاء، شاخه‏هاى موج نو را عبارت مى‏داند از:

     1ـ شعر موج نو اصیل که تنها نماینده واقعى آن احمدرضا احمدى است.

     2ـ نثرگرایان اصیل موج نو که علاوه بر احمدى، محمدرضا اصلایى، شاهرخ صفایى، شهرام
شاهرختاش، مجید نفیسى از آن جمله‏اند.

     3ـ نظم‏گرایان اصیل موج نو چون جواد مجابى و حسین مهدوى.

     4ـ موج نو مشکل که خود به دو گونه تقسیم مى‏شود.


     الف‏ـ نثرگرایان مشکل‏گوى، مثل بیژن الهى، پرویز اسلام‏پور، هوتن نجات که اشعار این گروه
یکباره به حجمى سیاه و دست‏نیافتنى تبدیل شده است.

     ب: نظم‏گرایان مشکل‏گوى موج نو که مهمترین آنها، یداللّه‏ رؤیایى است.

 

هرکس مى‏گوید من

     با رنگ صدا:

     من

     من

     من

     با شب تا آن کوچه آمدم

     شب ایستاده

     با چشم شکوفه‏ها

     من

     من

     من

     پشت دیوار بودم و نگاه مى‏کردم

     شب ایستاده بود و چشمانش بر کرانه کوچه مى‏دوید:

     پرنده طلائى فارغ از تعصب رنگ

     کودکان حصیرى

     بادبادک در اوج بى‏فرسنگ

     منشور تابش‏ها خاموش.

     و آنچه مجرد و تنها بود:

مردى از هر نسل در کاغذى پیچیده

سرزمین ساعت

زنى از هر نسل در کتان آرزو مصلوب

     سکوت چون فرفره کوچکى بر من و شب و دیدارش وزید


     کودکان با صداى عاریه گفتند: دیو

     و هرکس مى‏گوید دیو

     و هیچکس تازیانه نبود.

     ناگهان

     پنجره‏ها با جعبه جبریت‏ها باز شدند

     زمین، چینى شکسته گردید

     پرنده فلزى، مرا بشکست و در

                                   کنارم بنشست

     پرنده بر کنارم بر چهارچوب

             سوسن روشنایى که در

     اطاق مى‏گریخت

                                                  پرپر زد

 

     شب در شیشه‏ها و لیوانها به خواب رفت

                                        انتظار               سکوت

                                                            پرسه

     روى صداها نشستیم

     صداها شفاف بودند

     در شیشه پنجره‏ها آواى کودکان دزدانه مى‏دویدند

                              صداى کودکى من در کنار آنها مى‏گریست

                                                  انتظار          ـــــــ     هیاهو

                                                                      خستگى

     در جاده‏ها آمدیم

                              کاشى ها از زمین بیرون دویدند

                                                                           مرا صدا کردند

     بر دستم کاشى‏ها پژمرده گشتند


                                             پرنده فلزى آنها را شکست

                                                                 آواى من در آنها نبود.

                                                            خستگى          پرسه

                                                                                انتظار

     شکوفه‏ها براى گل‏هاى قالى قصه خدا را مى‏گفتند نام من در چشمان‏شان سنگینى مى‏کرد.

نام خود را نیافتم      

                                                            ساعت               آسمان

                                                                                فریفتگى

آویزهاى بلورین کلبه‏ها روى شاخه‏هاى نسترن آمدند خط‏هاى

بى‏رنگ کشیدند                                        

روى خط‏ها دویدیم، خود را نیافتیم

                                                            اشتیاق               آسمان

                                                                                فانوس

     در زیر پایم قلک روئید، پرنده فلزى آن را بشکست،

آواى من در آن روئیده بود.            

گیاه فسرده و با اشتیاقى بود.

                                                            ساعت     ــــــــ     چشم شکوفه‏ها

                                                                           صبح

آنگاه که کوک ساعت‏ها به انتظار رسید و پژمرده گردید

                                                    پرنده فلزى از من بیرون دوید

                                                            ساعت     ــــــــ     گلدان

                                                                           رنگ‏هاى صدا

                                                            صبح     ــــــــ     ساعت

                                                                           شب


                                                                                          ساعت     ــــــــ     ساعت

                                                                                                         ساعت

     پرنده فلزى در تصویر بازارهاى شهر پر زد

و قفس طلایى خرید                                    

                                                            شب     ــــــــ     آتش

                                                                           ساعت

     قفس رویایم را آرام بسوخت

                                   دودش شهرها را کور کرد و بازارها را تنگ

                                                            آرام     ــــــــ     سبک

                                                                           تنها

     سبک بودم و انباشته از خوشه‏هاى تنهائى

پرنده فلزى در قفس طلائى در کنارم آویخته.              

          من     ــــــــ     پرنده

                    خواب

     پرنده فلزى در خواب رفت

و هیچگاه خواب ندید.                                                  

     از کنار قفس طلائى

     از کرانه پرنده فلزى

     بر پنجره انتها، چشم‏هایم را آویختم

و در انتظار ورود خود بودم                              

          منپرنده فلزى             

آرام     ــــــــ     سبک                                                                           مرده     ــــــــ     سبک

               تنها                                                                                               با سایه خود

     پرنده در خواب مرده است لحظه‏ئى پیش به من گفتند.

 


9ـ 1ـ 5ـ شعر حجم

     شاعر معاصر یدالله رویایى در بیانیه شعر حجم که در زمستان 1348 منتشر شد درباره شعر
حجم مى‏نویسد: «حجم گرایى آنهایى را گروه مى‏کند که در ماوراء واقعیتها، به جستجوى
دریافتهاى مطلق و فورى و بى‏تسکین‏اند و عطش این دریافتها، هر جستجوى دیگرى را در آنها
باطل کرده است، مطلق است براى آنکه از حکمت وجودى واقعیت و از علت غایى آن برخاسته
است و در تظاهر خود، خویش را با واقعیت مادر، آشنا نمى‏کند، فورى است براى آنکه شاعر در
رسیدن به دریافت، از حجمى که بین آن دریافت و واقعیت مادر بوده است به سرعت پریده است
بى‏آنکه جاى پایى و علامتى به جا گذارد، بى تسکین است براى آن که، به جستجوى حجمى براى
پریدن، جذبه حجم‏هاى دیگرى است که عطش کشف و جهیدن مى‏دهد...»(29)

     از واقعیت تا مظاهر واقعیت، از شیئى تا آثار شیئى فاصله‏اى است... و واقعیت با مظاهر
هزارگانه‏اش با هزار بعد وصل مى‏شود، شاعر حجم‏گرا این فاصله را با یک جست طى مى‏کند تند
و فورى و بدین گونه از واقعیت به سود مظهر آن مى‏گریزد. هر مظهرى را که انتخاب کند از بعدى
که بین واقعیت و آن مظهر منتخب است با یک جست مى‏پرد و از هر بعد که مى‏پرد از عرض، از
طول و از عمق مى‏پرد، پس از حجم مى‏پرد، پس حجم‏گرا است و چون پریدن مى‏خواهد به
جستجوى حجم است و از سه بعد به ماوراء مى‏رسد ـ حجم‏گرا در این جهیدن خط سیر از خود به
جا نمى‏گذارد در پشت سر تصویر او سه بعد طى شده است و این سه بعد طى شده، اسکله‏اى
مى‏سازند تا خواننده شعر حجم را به جایى برساند که شاعر رسیده است، در آنجا که شاعر... ناگاه
چیزى را به زبان مى‏آورد که حیرت و راز است همان چیزى را که ساحران ـ پیمبران... به لب
آورده‏اند، یعنى شعر یعنى خود شعر. حجم گرایى نه خودکارى است نه اختیارى، جذبه‏هایى
ارادى است یا اراده‏اى مجذوب است، جذبه‏اش از زیبایى و زیبایى شناسى است، اراده‏اش از
شور و شعور است و از توقع فرم و از دل بستن به سرنوشت شعر.. شعر حجم از دروغ ایدئولوژى
و از حجره تعهد مى‏گریزد و اگر مسئول است مسئول کار خویش است و درون خویش که انقلابى و
بیدار است و اگر از تعهد مى‏گوید از تعهدى نیست که بر دوش مى‏گیرد، بل از تعهدى است که بر
روش مى‏گذارد چرا که شعر حجم به دنبال مسؤولیتها و تعهدهاى جهت داده شده نمى‏رود.

     حجم‏گرایى (Espacementalisme) سبک شعر دیگر ایران است، صفت عصر است و
خطابى جهانى دارد و چون صفت عصر است، نقاشى، تئاتر، قصه، سینما و موسیقى را به خود
مى‏گیرد و این بیاینه دعوتى است براى عزیمت همراه با نقاشان، نمایش نامه‏نویسان، سینما گران
نویسندگانى که کار خویش را در سمت این خطاب مى‏بینند.

     بیاینه شعر حجم حاصل بحث و گفتگوهاى رویایى، پرویز اسلام‏پور، محمود شجاعى، بهرام
اردبیلى، فیروز ناجى، هوشنگ آزادى و فریدون رهنما، نصیب نصیبى، پرویز زاهدى،
محمدرضا اصلانى، على مراد فدائى‏نیا بود و رؤیایى در توصیف این بیاینه ضمن مقایسه کار
شاعران حجم‏گرا با شاعران رئالیست و کوبیستها نتیجه مى‏گیرد که... اولین شاعر جهان گفت
چشمهاى تو مثل شب سیاه است، روزگارى بعد، شاعرى اعلام کرد که اندکى شب در چشمان
تست و پس از او شاعر امروز، خسته بیرون آمد و فریاد زد: «چشمهاى شبانه» پس از او شاعر
حجم‏گرا چه خواهد گفت، آنچه خواهد گفت دعوت شب نیست چیزى از علت غایى آن است که
عبور ذهن او از شب پیش رویش مى‏گذارد و شما مى‏خوانیدش و به شب بر نمى‏گردید، چه غم؟
غبنى اگر هست از آن شماست. حجم‏گرایى کلیدى است براى رؤیتهاى بى‏ضرر و دریچه‏اى براى
طرز تفکرهاى خاص.. در پشت سر علامات، علامتهاى دیگرى است که فقط شاعر را احضار
مى‏کند شاعر حجم‏گرا شاعر سرعتهاى مدید و شاعر ساختمانهاى سریع است تا سالها پیش تکلیف
شعر را تصمیم‏گوش تعیین مى‏کرد... حال نوبت چشم رسیده است، قرن فیلم است و فصل انتقام
چشم، در شدت عبور ذهن از میان فاصله‏هاى سه بعدى!(30)

     شعر حجم، زندگى خود را از سالهاى 46 تا 47 آغاز مى‏کند در دلتنگى و کتابى از پرویز
اسلام‏پور
و اولین تظاهر گروهى‏اش در دفترهاى 1 و 3 که به وسیله رؤیایى تنظیم شده بود و در آن
شعرهایى از محمود شجاع و پرویز اسلام‏پور، بیژن الهى و بهرام اردبیلى و رؤیایى آمده بود؛ اما
هنوز نام حجم‏گرایى را بر خود نداشت. حجم‏گرایى اولین بار با شاعرانى پیش گفته و کسانى چون
هوشنگ چالنگى و فیروز ناجى و در شماره دوم دفتر «شعر دیگر» جلوه کرد. در زمستان سال
1348 رؤیایى به طرح و تشریح شعر حجم پرداخت و ضابطه‏هاى شعر حجم را ارائه داد.(31)

به علف که نگاه مى‏کند

در علت علف مى‏نشیند

در جایى که به سمت رفته اگر نگاه کند

سرگیجه مى‏گیرد

و علف تار مى‏شود.

                         (یداللّه‏ رؤیایى)

 


احمد رضا احمدى:

ندانستى که گل...

ندانستى که گل حقیقت آفتاب است

نه درخت

در آفتاب بنشینم

تا گل کنیم.

 

چشمانت انگورها را به رسیدن مى‏خواند

هزاران رنگ مردانه مهاجم

هنوز خود را به رنگ نمى‏دانند.

و ما

جدا از یکدیگر

به نخستین تجربه بهار خوابهامان

رسیده‏ایم

ـ بهارى در بیدارى آسمان زخمى شرق

 

انسان بیان نشده

کلمات مه‏آلود را

          در صحبتهاى متورم حس

دفن مى‏کند

و آسمان شرق

          بر بامهاى ما

               زخمش را

از یاد

برده است.

 

 


قصر را بوریاى من...

قصر را بوریاى من فرش کرده بود...

همراهان ملکه پروانه‏ها در آواز، نامت را

شستند.

آواز را چراغان کردم

تنهایى وسیع شد

          جمعیت شد

جمعیت، تو را تفسیر کرد.

آواز بهارهاى قصر در جمعیت گم شد.

 

در غروب قصر

پند سکرآورت

آدمیان بیان نشده را

در گلهاى نسترن زنده کرد

ما در یک هنگام

در لباسهاى تابستانى یکدیگر را صدا زدیم

و یکدیگر را دوست مى‏داشتیم

ما خبر آمدن بهار را

براى نخستین بار از پشت شیشه‏هاى وصف

شنیدیم.

اى یقین نشسته در این آفتاب زرد

بگذار من این صبح آبى را جشن بگیرم.

تخت روانم را بیاورید

تا برابرهاى این جنگل برانم.

 

قصر را

          بوریاى من

               فرش کرده است


من چه حجمى را بگویم

من چه حجمى را بگویم که تو در آن آسمان

نداشته باشى؟

زخم دستهاى صوفى وش سفید پرسشت

ریشه‏هاى زبان مردمان دارد.

 

چشم من

در عبور سطوح مشبک آگاهى و خیرگى زخم

دفن مى‏شود

گندم

با رنگ زرد کهنه

          طلوع مى‏کند

چراغ را روشن مى‏کنم

تا در آن غروب کنم.

 

طاهره صفارزاده:

عاشقانه

صبح آمده است

     تو رفته‏اى

          عشق آمده است

               تو نیستى

چه مى‏شود کرد

رنگ دیوار به پرده‏ها نمى‏خورد

رنگ قالى به هیچکدام

امروز تولد دوک الینگتون است

در کاخ سفید هم رادیو مى‏گفت جشنى برپاست

شکر که کلاه سفیدها دوک را نخوردند


شکر که دوک گذرى به آلاباما نکرد

شکر که اگر تو نیستى تنهایى هست

شکر که فصل پاییزه این فصل

دوره‏گرد مى‏خواند انار نوبر پاییزه انار

من هم مى‏خواهم به سلامتى دوک گیلاسى بزنم

و بزنم زیر گریه

همه توى این ملک مثل هم‏اند

چه فرق مى‏کند

آدم صبح مى بزند یا شب

 

انواع معنایى و فنى شعر نو

     بعضى از منتقدان معاصر انواع شعر فارسى را از دیدى دیگر مى‏نگرند که در این دید محتوا و
لفظ را توأما ملاک تقسیم بندى قرار مى‏دهند، اینان شعر نو معاصر را به شعرهاى مرامى، سیاه،
شعر مرگ، سوک حماسه‏ها، شعر تصویرى و شعر بنفش و... تقسیم مى‏کنند:(32)

 

10ـ 1ـ 5ـ شعر اجتماعى و مرامى

     شعر شاعرانى است که از دیدگاه باورهاى سیاسى و عقیدتى خویش به جهان و مسائل جامعه
خود مى‏نگرند و تعقیب کننده رویدادهاى اجتماعى هستند و از همین رو در شعر خویش اعلام
وضعیت مى‏کنند. مهمترین شاعران این نوع: سیاوش کسرایى و ه. ا. سایه (هوشنگ ابتهاج)
مى‏باشند، که این دو، شکل دهنده مضامینى هستند که شاعرانى چون محمد کلانترى (پیروز)،
محمد عاصمى، نصرت‏الله نوح، سیمین بهبهانى، محمد نوعى، خلیل سامانى (موج) کارو،
هوشنگ شفا نیز در آثار خود آنها را تجربه کرده‏اند. این دو شاعر اخیر، شعرى ساده و غالبا
سیاسى را به میان مردم مى‏برند و بدین ترتیب در جلب قشرى از افراد جامعه به شعر نو توفیق
مى‏یابند. دکتر براهنى در تعریف این نوع شعر مى‏نویسد: «شعر اجتماعى، رسوخ در اعماق
اجتماع از طریق تصویر و ریتم و تحرک دینامیک کلام، در عصر شب، شاعر از اجتماع،
تصویرى تمثیلى مى‏دهد و موقعیت‏ها را طورى از طریق زبان مجازى برملا مى‏کند که خواننده و
یا شنونده با یک شم هنرى، مى‏تواند در پشت سر سمبولها و تصاویر، شخصیت‏ها و عناصر
سازنده و یا نابودکننده اجتماعى را تشخیص دهد و درواقع، در عین حال که از ارائه بى‏نظیر
تمثیلها و استعارات و ریتمها از شعر لذّت مى‏برد، در پشت سر آنها به یک حقیقت برتر از خود
شعر دست یابد، مرغ آمین نیما یکى از بهترین نمونه‏هاى این نوع برداشت اجتماعى بود»(33)
بدون آنکه کوچکترین شعارى را مطرح کند زیرا شعار تا وقتى که به سطح هنرى شعر نرسیده
است فقط شعار است و به شعر ربطى ندارد.

     شعر اجتماعى، شعر تفکر و هشدار و آگاه‏کردن مردم، شعر سیاسى، شعر اشارات پنهان به نیت
برانگیختن مردم، شعر انقلابى، شعر اعتراض و شعر چریکى و شعر هجوم(34) است.

 

شعر چریکى و انقلابى

     شعر اجتماعى‏ـ سیاسى، به زبان ایما و اشاره و دشنام و اعتراض، خشم خود را بیان مى‏کرد اما
شعر انقلابى و چریکى شعر هجوم و کشتن و خون بود اگرچه حد فاصل قاطع و خط مرز مشخصى
بین همه اشعار سیاسى‏ـ اجتماعى و شعر چریکى و انقلابى نمى‏توان ترسیم کرد. پاره‏اى از اشعار
کسرایى و ابتهاج و شاهرودى پیش از کودتاى 28 مرداد عملاً چریکى بودند، اما در دهه چهل
سعید سلطان‏پور نماینده و بانى شعر چریکى شد و شعر توفنده و پرخروش او که در مجموعه
«صداى میرا» چاپ شد، جریان جدیدى از شعر سیاسى را به دنبال آورد که بعدها به شعر چریکى
مشهور شد چه در شعر او بود که جاى سلاح نقد را نقد سلاح گرفت و آشکارا از مبارزات مسلحانه
سخن رفت. على میر فطروس، مهرداد اوستا در حماسه آرش و جعفر کوش‏آبادى با مجموعه
برخیز کوچک‏خان، این نوع شعر را ادامه دادند.(35) عمده‏ترین تفاوت آشکار شعر چریکى و
شعر سیاسى عبارت بود از:

     1ـ شعر چریکى، صریح، خشن و آکنده از کلماتى چون خون، تفنگ و زندان... بود حال آن
که شعر سیاسى‏ـ اجتماعى پیشین در پرده ایما و اشاره و سرشار از کلماتى چون صبح و فردا، لاله،
آفتاب و ظلمت و زمستان بود.

     2ـ شعر سیاسى‏ـ اجتماعى، طرف سخنش روشنفکران بود، حال آنکه طرف توجه شعر
چریکى، قهرمانان، توده‏هاى غایب مردم و سازمانها و احزاب بود.

     3ـ در شعر سیاسى‏ـ اجتماعى پیشین، پیروزى و امید، عناصرى چون آفتاب و گل سرخ، باران
و صبح بود درحالى که نمادهاى شعر چریکى مسلسل و رگبار خون بود.

     و چنین بود که در شعرهاى سلطان‏پور دشنه و خون موج مى‏زد و در مجموعه «صداى میرا»
بیش از صد و چند بار واژه خون یا ترکیبات آن به کار رفته است.(36)

 

سعید سلطان‏پور:

ایران من!

ایران!

ایران انقلاب‏هاى فراموش

مغلوب

          خاموش

شیر گرسنه خفته به غوغاى آسیا

ایران!

مصلوب

بر جلجتاى ثابت سودا

روى صلیب کهنه آمریکا

ایران!

شیر اسیر بیشه مشرق!

جنگل تمام بادهاى رهایى را

بر شاخه‏هاى سوخته خود وزیده است

جنگل میان دود

جنگل میان داد

جنگل میان آتش مغرب دویده است

فواره‏هاى خون

مثل درخت منفجر خورشید

تا قله‏هاى شرق میانه رسیده است

و خون آسیا

بر خارهاى سرخ بلوچستان

بر آواى خسته معشور

بر خاکهاى مرده بیهق چکیده است

جنگل پر از صداست


جنگل پر از تهاجم خونین‏بار است

 

ایران منقلب!

بر آبهاى شور جنوبى

در یورش همیشه بیگانه

ایران!

بازار جابرانه

سوداگران به تارک استعمار

تاج سیاه نفت تو را هدیه کرده‏اند

و جقّه‏هاى وحشى دریاچه خلیج

روى رداى مغرب مى‏سوزد

ایران، چموش خسته بیگارى

در رخوت طلایى زنگوله‏هاى گول

خورجین پنبه‏ها و کرمها را

سوى کدام وادى بیگانه مى‏برى

بنگر

          تمام حنجره‏ها را

با خاک و خون و خنجر، ساروج بسته‏اند

از قله سترگ دماوند

روح بلند و خسته فردوسى

در جوّ جاودان زمین نعره مى‏کشد.

 

سعید سلطان‏پور:

و سالهاى سال گذشته است

من ایستاده‏ام

من ایستاده‏ام

                    و تمام غروبها


از انتهاى آتش و آزار مى‏وزد

شب معبر تمام وزش‏ها و بادهاست

[...]

من از ته تشنج اعصاب عصر مى‏آیم

بر سینه‏ام حمایل، نقش پرنده‏هاست

و خنجرم ز خون درختان مرده است

 

آیا ستاره‏ها را مى‏بینم؟

آیا صداى آب مى‏آید؟

خورشید در کرانه میدان

گیسو فشانده آیا بر ازدحام سرخ؟

 

ما زنده‏ایم

و سالها گذشته است

تو در جوار نعش شهیدان

خورشید در هزیمت فریاد مرده است

 

11ـ 1ـ 5ـ شعر سیاه

     شعرى است که آمیزه‏اى از شهوت و کفر و گاه است و در فاصله سالهاى 1332 تا 1335 که
نوعى فساد سیاه و بدبینى بودلروار در شعر نو فارسى رایج مى‏شود، مورد توجه شاعرانى چون
نصرت رحمانى قرار مى‏گیرد. در واقع ریشه شعر سیاه را بدین معنى در شعرهاى توللى مى‏توان
جست و شاعرانى چون: فروغ، حسن هنرمندى، یدالله رؤیایى، فرخ تمیمى و محمد على
اسلامى،
آثارى با این مضمون دارند.(37)

 

نصرت رحمانى:

عصر جمعه پاییز

و آفتاب خسته بیمار


از غرب مى‏وزید

پاییز بود

عصر جمعه پاییز.

 

له له زنان

          عطش زده

               آواره

                    باد هار

یک تکه روزنامه چرب مچاله را

در انتهاى کوچه بن بست

با خشم مى‏جوید.

 

تا دور دید من

اندوهبار غبارى گس

در هم دویده بود.

 

قلبم نمى‏تپید

و باورم به تهنیت مرگ

شعرى سروده بود

 

من مرده بودم

رگهایم

این تسمه‏هاى تیره پولادین

برگرد لاشه‏ام

پیچیده بود

 

من مرده بودم


قلبم

در پشت میله‏هاى زندان سینه‏ام

از یاد رفته بود

اما هنوز خاطره‏اى در عمق من

فریاد مى‏کشید.

 

روییده بود

در بى‏نهایت احساسم

دهلیزى

متروک

     مه گرفته

          ... و خاموش.

فریاد گامهاى زنى

چون قطره‏هاى آب

از دور دور دور ذهن

در گوش مى‏چکید

لب تشنه مى‏دویدم سوى طنین گام

اما...

تداوم فریاد گامها

از انتهاب دیگر دهلیز

در گوش مى‏چکید:

          تک تک

               چک چک

چه شیونى... چه طنینى!

 

برگ چنار بریده مردى بود

لبریز التماس؟


فریاد استخوانهایش برخاست

جرق

آه!

و آفتاب خسته بیمار

از غرب مى‏وزید

پاییز بود

عصر جمعه پاییز.

 

12ـ 1ـ 5ـ شعر مرگ

     توللى را به لحاظ فضاى عمدتا تاریک شعرهاى رها، پیشواى شعر مرگ نیز لقب داده‏اند.
شعرى که از همین نظر، سرمشق مشیرى و نادرپور قرار مى‏گیردـ شعر مرگ و شعر سیاه را مى‏توان
به عنوان یک جریان اندرونى، حرم‏سرایى، شعر نو فارسى تا سالهاى 50 دنبال کردـ توللى که در
رها سراینده شعر مرگ است، در شعرهاى بعدى‏اش «شعر مرگ» و «شعر سیاه» را به هم مى‏آمیزد و
عصاره آنها را به شاعران دیگر منتقل مى‏کند. شعر سیاه پس از این که دست به دست مى‏گردد
بوسیله رؤیایى به عنوان شعر اروتیک با عملکردى شکلى همراه مى‏شود. (38)

 

توللى:

دره مرگ

دور شو! دور از این راه تباه!

شام خونین شد و خورشید نشست.

تو چه دانى که در این دره پر شیب و شکست

این هیولاى سیاه

چیست کاویخته از دور به راه تو نگاه.

چه هوسهاى فروزنده و امید دراز

که فرو مرده و پوسیده در این دشت خموش

واندر آن تیره مغار

اى بسا شیهه اسبان و هیاهوى سوار


که بپیچیده و لختى دگر افتاده ز جوش.

دور! اى خسته، از این راه تباه.

شب فرود آمد و لغزید به کوه.

سایه پیوست به تاریکى و زان راه دراز

باز، آن شیون راز

باز، آن بانگ ستوه.

بانگ آن زخمى گمگشته به پا خاست ز گودال سیاه.

پاى آن تپه، در آن بیشه، از آن شبرو گرم

اى بسا اخگر سوزان که فرو مانده به جاى.

کاروانها زده اندر خم این گردنه دزد

چشم، کاروان به ره و گوش به آهنگ دراى.

دور شو از دل این دره که این کوه فسون خیز بلند

رازها دارد از آن کهنه هراس.

خسته از تاب شکیب

اى بسا غول فریب

که در آن گوشه نشسته است به همراه تو به پاش.

دور شو، دور، که در سینه آن چشمه خشک

گرزه مار است که چنبر زده بر دامن سنگ.

تشنه جان تو تا از بن دندان ستیز

به یکى گام، فرو دوشیشان بار شرنگ.

پاى چالاک کن، این سایه اوست!

نقش آن اهرمن است این که در افتاده به سنگ.

نه شکیب و نه درنگ!

زود بشتاب و برون آى از این دره تنگ.

تند بگریز و مپا، این نه گذارى است که مرد

اندر آن سست کند پاى شتاب.

تند بگریز و مپاى!

چیست، اى رهگذر، این سایه که چالاک چو گرد


مى‏شتابد ز پیت از دل این راه سپید؟

واى بر تو، واى!

رهگذر، دیو رسید!

 

13ـ 1ـ 5ـ سوک حماسه‏ها

     نماینده کامل این نوع شعر نو که با خشم و خروش توأم با شیون همراه است و لحنى خطابى و
توأم با تمثیل و اسطوره و تغزل و به ویژه طنزآمیز و تلخ ودرشت دارد، شادروان مهدى اخوان
ثالث
است که با تسلط بر ظرفیتهاى زبان و استفاده از مواریث فرهنگى و موسیقى شعر و کلمات
عامیانه، ظرفیتهاى متنوع و گوناگون به شعر خود بخشیده و در تحرک شعر نو معاصر نقشى عمده
ایفاء کرده است و موجى از شاعران را بدنبال فکر و شیوه شاعرى خود کشانیده است که بعضى از
آنها با نامورترین شاعران معاصرند چون: م ـ آزرم، سرشک، کیانوش، سیروس مشفقى و حمید
مصدق.
(39)

     شادروان مهدى اخوان ثالث (م ـ امید):

 

زمستان

سلامت را نمى‏خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسى سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار

یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوى کس یازى،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه مى‏آید برون، ابرى

شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است پس دیگر چه دارى چشم


ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحاى جوانمرد من، اى ترساى پیر پیرهن چرکین،

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آى...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوى، در بگشاى!

منم من، میهمان هر شبت، لولى وش مغموم،

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور،

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.

نه از رومم نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم،

بیا بگشاى در، بگشاى، دلتنگم.

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج مى‏لرزد.

تگرگى نیست، مرگى نیست.

صدایى گر شنیدى، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم،

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه مى‏گویى که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت مى‏دهد، بر آسمان این سرخى بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلى سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توى مرگ اندود پنهان است.

حریفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمى‏خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهاى بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،


زمستان است.

 

14ـ 1ـ 5ـ منظومه‏هاى داستانى در شعر نو

     از مهمترین نمونه این اشعار «آرش کمانگیر» شادروان سیاوش کسرایى و «قصه شهر
سنگستان» از شادروان مهدى اخوان ثالث است.

 

15ـ 1ـ 5ـ شعر تصویرى

     نوعى از شعر نو است که لیریسم (غنایى‏سرایى) توأم با تصویر را به وسیله بنیانگذار آن نادر
نادرپور به میان مردم مى‏کشاند و با مشخصه‏هاى استوار تصویرى‏اش مورد توجه شاعرانى بسیار
قرار مى‏گیرد و مظهر عمده‏ترین و مطبوعترین نوع از شعر معاصر مى‏شود.(40)

 

نادر نادرپور:

آیینه دق

شبها که پرپر مى‏زند شمع

با کوله‏بار اشکهاى مرده خویش

تنها، در آن سوى اتاقم،

شبهاى پاییزى که پیش از مردن ماه

آتش به سردى مى‏گراید در اجاقم،

خاموش، پشت شیشه در مى‏نشینم

شمع غمى گل مى‏کند در سینه من

آن قدر زارى مى‏کنم تا جیوه اشک

هر شیشه در را کند آیینه من

آنگه در این آیینه‏هاى کوچک دق

سیماى درد آلود خود را مى‏شناسم:

پیرى که بارى مى‏کشد بر گرده خویش.

در زیر این بار

دیگر نه آن هستم که بودم

خالى است از آن آتش دیرین، وجودم


پیچیده در چشم فضا، دود کبودم

خفته است در خاکستر پیرى، سرودم.

افسوس، افسوس!

دیگر نه آن هستم که بودم...

 

فالگیر

کندوى آفتاب به پهلو فتاده بود

زنبورهاى نور ز گردش گریخته

در پشت سبزه‏هاى لگدکوب آسمان

گلبرگهاى سرخ شفق تازه ریخته

کف بین پیر باد درآمد ز راه دور

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

آن روز میهمان درختان کوچه بود

تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم که رفت درختى سلام گفت

هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد

او دستهاى یک یکشان را کنار زد

چون کولیان نواى غریبانه ساز کرد

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه

شب را ز لابلاى درختان صدا زدند.

از بیم آن صدا به زمین ریخت برگها

گویى هزار چلچله را در هوا زدند

شب همچو آبى از سر این برگها گذشت

هر برگ همچو پنجه دستى بریده بود

هر چند نقشى از کف این دستها نخواند

کف بین باد طالع هر برگ دیده بود.

 

 


16ـ 1ـ 5ـ شعر مصور

     شعر مصور یا نگاشتى که خانم صفارزاده آن را کانکریت مى‏خواند شعرى است متأثر از
کارهاى گیوم اپولى‏نر که نمونه آن را مى‏بینید:

 

طاهره صفارزاده:

غربت

اینجا

                    همهمى‏پرسندم                    

 

اهل

کجا

هستى

 

طاهره صفارزاده:

میزگرد مروت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


17ـ 1ـ 5ـ شعر یک نگاه و یک لحظه(41)

     این نوع شعر که به لحاظ مفهومى و اسلوب کوتاهى مضمون یادآور اشعار کهن چینى و ژاپنى
(هایکو) است تقریبا به نوعى در دوره سامانى، در نواحى مشرق ایران، رواج داشت و گاهى در
تک‏بیتهاى سبک هندى نیز دیده مى‏شود.

در این نوع شعر، شاعر به یکى از اجزاء طبیعت در لحظه‏اى خاص نظر مى‏افکند و به کشف خاصى
از آن دست مى‏یابد که آن را با بیانى دقیق، کوتاه و قانع‏کننده به تصویر مى‏کشد، مانند این ابیات:

 

نیکو گل دورنگ را نگه کن

 درّ است به زیر عقیق ساده

 

یا عاشق و معشوق روز خلوت

 رخساره به رخساره برنهاده

 

 

 

(منجیک)

 

بگشاى چشم و ژرف نگه کن به شنبلید

 تابان به سان گوهر، اندر میان خوید

 

برسان عاشقى که ز شرم رخان خویش

 دیباى سبز را به رخ خویش برکشید

 

 

 

(کسایى مروزى)

 

به هوا در نگر که لشکر برف

 چون کند اندر او همى پرواز

 

راست همچون کبرتران سفید

 راه گم‏کردگان ز هیبت باز

 

 

 

(آغاجى)

     این نوع شعر در دوره معاصر نیز به شکار لحظه‏هاى تجربه شاعران مى‏پردازد و تأملات و
تفکرات آنان را نه صرفا درباره طبیعت، که درباره تمام اندیشه‏هاى مادى، فلسفى، اجتماعى و...
بیان مى‏دارد. ویژگى این قبیل اشعار، کوتاهى و ایجاد لفظى و عمق معنایى و فکرى آنهاست از
نمونه این اشعار است «هایکوواره‏هاى معاصر» که نمونه آن را در شعرهایى از سیروس نوذرى
مى‏بینیم:

 

سیروس نوذرى:

گرد ماه مقدس

(22)شعر

1

خطى درافکنده‏اى هلال

و نمى‏گویى

               که مى‏تابم

 

2

آنچه از آن تو نیست نمى‏بینى

شب‏ها که ماه نیست

شب‏ها که ماه نیست

 

3

ـ: «رومگردان به دیدار من

ماه مى‏گفت و

                    مى‏تابید

 

4

هیچ با خود نمى‏برى

الاّ نگاه ما

اى ماه!

 

5

پشت کاج‏ها که مى‏تابى

انگار

               خزان

 

6

ـ: «آیا به صبح مى‏رسى؟»

از ماه

          پرسید

 

7

برکه‏اى خاموش

 

گاهى به خوابش بیا

اى ماه!

 

8

ـ: «این همه آب نمى‏بَرَدم»

ماه

     مى‏گفت

 

9

ـ: «دزدان و عاشقان»

بیدارترینند»

ماه چنین مى‏گفت

 

10

صبح

هنوز در آسمان

یا خاطره‏اى از هیچ

 

11

چه نزدیک

ماهى که از من

دور است

 

12

نظر به صنوبر مى‏کردم

ماه

     آن سوى آسمان مى‏گذشت

 

13

آن سوى تالاب، جگن‏ها

این‏سو نگاه ما

اى ماه!

 

14

تا چند هزاره‏ى دیگر

به تماشا بنشینم

اى ماه!

 

15

ماه

نگاه قویى

میان ابرها

 

16

نزدیکترین راه

نگاهى

به ماه

 

17

انحناى ماه

انحناى کوه

انحناى اندوه

 

18

به آنجا مى‏رسى

 

که جاى او بود

اى ماه!

 

19

تا ببینیش

به تاریکى بتاب

اى ماه!

 

20

زمین مى‏گوید ابر مى‏گذرد

من مى‏گویم

               ماه

 

21

نه باد مى‏وزد

نه من سخن مى‏گویم

اى ماه!

 

22

تا به چانه مى‏رسد

مدّ شامگاه

اى ماه!

 

و در همین زمینه این اشعار کوتاه است

دانستم

وقتى در آب و آینه چشمت

و طرقه از گلوى من آواز برکشید

 

دانستم «عشق» نیز بهانه است

تا من به دام شعر درافتم

دانستم عشق نیز بهانه است.

                                        (منصور اوجى)(42)

و یا این نمونه‏ها از دکتر على محمد حق‏شناس:(43)

هیچم که رفته رفته به پایان رسیده است

پایان هیچ

               اما

دردا

          دوباره هیچ است.

 

و یا این شعر از دکتر على محمد حق‏شناس:

هربار

عاشقانه نظرکردن را

از یاد مى‏برم

دنیا به پیش چشمم

بیغوله‏اى است

تا من غولى

               به نام من

 

و یا این شعر: دکتر على محمد حق‏شناس:

مى‏خواهم از تمامى شبها که با منى

طرحى به یادگار بسازم

طرح فضاى خالى

و خورشید

در قاب آبنوس

 

 

و این قطعه از عمران صلاحى است:(44)

آدم، به جرم خوردن گندم

                                   با حوا

                                             شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا، خودش، بهشت است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

 

1ـ آرین پور، یحیى: از صبا تا نیما، ج دوم، ص 507 و 508.

2ـ حقوقى، محمد: ادبیات معاصر ایران، ص 78.

3ـ همانجا، ص 78 به بعد که اساس تنظیم این مقاله مى‏باشد.

4ـ همانجا.

5ـ افسانه نیما، با مقدمه احمد شاملو، ص 14.

6ـ آرش، ویژه شعر امروز ایران، ص 108 ـ 109 ـ 115.

7ـ نورى علاء، اسماعیل: صور و اسباب در شعر امروز ایران، ص 156 به بعد.

8ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد سوم، ص321 تا 323.

9و 10ـ  شفیعى کدکنى: ادوار شعر فارسى، ص 139.

11ـ براهنى، رضا: طلا در مس، ص 344 تا 347.

12ـ باباچاهى، على، 57 سال شعر نو فارسى، آدینه، شماره 25، ص 41.

13ـ توللى، فریدون: شعر زمان پذیر، آینده، سال 11، ص 852 ـ 853.

14ـ طبرى، احسان: سخنى درباره شعر، مجله شوراى نویسندگان و هنرمندان ایران، شماره 4، تابستان
60، ص 30.

15ـ براهنى، رضا: طلا در مس، جلد دوم، ص 348ـ349.

16ـ براهنى، رضا: طلا در مس، جلد دوم، ص 351.

17ـ بابا چاهى، على: 57 سال شعر نو فارس، آدینه شماره 25، ص 38 تا 41.

18ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد اول، صفحه 498.

19ـ صور و اسباب در شعر امروز، ص 143 و 144

20ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد اول، ص198.

21ـ همانجا.

22ـ همانجا، ص207.

23ـ شمس و طغرا، محمدباقر خسروى، مقدمه به نقل از صفحه 209 تاریخ تحلیلى شعر نو، ج‏اول.

24ـ راهنماى کتاب، سال 12، ص 19، شماره 1 و 2.

25ـ باباچاهى، على: 57 سال شعر نو فارسى، مجله آدینه ـ شماره 25، ص 38 تا 41.

 

26ـ اسماعیل نورى علاء، صدر و اسباب در شعر امروز ایران، ص301.

27ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد سوم، ص35.

28ـ همانجا ص39.

29ـ رویائى، یدالله، هلاک عقل به وقت اندیشیدن، تهران 1357، مروارید، تهران، ص 35 به بعد.

30ـ همانجا ص 40 به بعد.

31ـ همانجا ص 58 به بعد.

32ـ باباچاهى، على: 57 سال شعر نو فارسى، آدینه ـ شماره 25، ص 38 تا 41.

33ـ تاریخ تحلیل شعر نو، ص587، ج‏سوم.

34ـ همانجا ص508، ج سوم

35ـ همانجا، ص508

36ـ همانجا، ص511

37ـ همانجا و ص 65 ادوار شعر فارسى.

38ـ مأخذ 20.

39ـ مأخذ 20.

40ـ مأخذ 20.

41ـ شعر لحظه‏ها و نگاهها عنوانى است که آقاى دکتر شمیسا در کتاب سبک‏شناسى شعر خود، به کار
برده‏اند، ر.ک. صفحه 75 تا 82 کتاب سبک‏شناسى شعر، انتشارات فردوس، 1374، چاپ اول.

42ـ اوجى، منصور: هواى باغ نکردیم (برگزیده اشعار) به انتخاب هوشنگ گلشیرى، ص283.

43ـ حق‏شناس، على‏محمد: بودن در شعر و آینه، نشر توتیا، چاپ اول، 1377، ص70.

44ـ شمس لنگرودى: تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد چهارم، ص494.

 × دکتر منصور رستگار فساییفانواع شعر فارسی .چاب دوم.انتشارات نوید .شیراز

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد