دکتر منصور رستگار فسائی

شعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

 

 

شادروان دکتر عبدالوهاب نورانی وصال


اشعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

در دوره ی مشروطه و اندکی قبل از آن، طرز خاصی در شاعری به وجود آمد که می توان بهآن اشعار سیاسی یا وطنی یا اجتماعی نام داد. صبغه ی این اشعار از جهت مضامین و احیاناً شکل و قالب کاملاً ممیز و مشخّص است و در تاریخ ادب ایران مقامی ممتاز دارد و سزاوار است درباره ی آن فحص و دقّت به عمل آمده، دگرگونی های آن روشن شود.

جنبش مشروطه امری نوظهور بود، ادبیاتی که برای تبیین آن پدید آمد ناچار مشخّصاتی

مختص به خود دارد که به هی چوجه در سیر ادب ایران آن را نظیر و همانندی نیست. این همه هیجان و شوق و جنبش فکری که در اشعار این دوره مشاهده می شود؛ در ادبیات ایران کاملاً بی سابقه بوده و نشان دهنده ی روح جستجوگر و اندیشه ی خلّاق و پیشرو شعرای این مرز و بوم است. آشکار است که ادوار ادب ایران هر کدام رنگی خاص داشته و امتیازاتی مختص به خویش دارد و هرگز نمی توان دوره ای را، من جمیع جهات، از ادوار دیگر درخشان تر به حساب آورد و از جلوه های ویژ هی دوره های دیگر چشم پوشید. ادبیات در دور هی سامانی و غزنوی اگر چه باشکوه است، در عمق و گستردگی هی چگاه همانند عصر سلجوقی نیست، رقّت معانی و مضامین در سبک

هندی همانقدر در سیر ادب ایران ب ینظیر و اعجا بانگیز است که شور و هیجان در عصر مشروطه،منتها بر محقق واقع بین است که بدون حب و بغض و سلیقه ی شخصی به تحقیق پرداخته، وجه امتیاز هردوره را مشخص نماید.

جنبش مشروطه همانقدر که از جهت سیاسی و اجتماعی شگف تانگیز است؛ از جهت ادبیات، مخصوصاً شعر، نحوه ی خاص دارد و شایسته است از لحاظ مفهوم و مضمون و شکل و فرم موضوع،در دو مبحث جداگانه قرار گیرد و درباره ی آن بحث و فحصی مستوفی به عمل آید:

نخستین امری که باید در ادبیات مشروطه مورد توجه قرار داد؛ همگانی بودن شعر و علاقه یعامه مردم به خواندن اشعار و رغبت وافر جامعه به ادبیات سیاسی و اجتماعی است. شعر این عصر درانحصار طبقه ی خاصی نیست و مردمِ بازاری نسبت به آن همانقدر شور و اشتیاق نشان می دهند کهفضلا و سخن سنجان طراز اول.

اشعار وطنی و سیاسی همان اندازه که به وسیله ی شاعران فاضل مراحل خود را می پیماید؛ به وسیله ی شعرای پر شور، رونق و صبغه ای خاص می گیرد. دوش به دوش قصاید ملّا محمد باقر بواناتی و ادیب پیشاوری و ادیب الممالک، منظومه های اشرف گیلانی( نسیم شمال) و تصنیف های عارف قزوینی پیش می رود و حتّی گاهی بیشتر مطبوع طبع مردم واقع می گردد. در این عصر، ضوابط جدید و احیاناً سنّت شکنی هایی در کار شاعری به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شایان دقّت و سزاوار امعان نظر بسیار است، اما متأسفانه در این مختصر، مجال بحث درباره ی کلّیه جهات آن نیست و تا آنجاکه وقت اجازه دهد؛ به تذکار نکاتی چند اکتفا می شود.

شاعری در این عصر، با ضوابط جدید خود، بیشتر در خدمت جامعه و به منظور تبیین اوضاع اجتماعی و تفهیم آن به عامه ی خلق است. بدین مناسبت شعرا سعی دارند ه رچه بیشتر زبان خود را بهزبان مردم کوچه و بازار نزدیک سازند و موضوعات سیاسی و اجتماعی را با تماثیل قابل درک ایشانبیان دارند. از اینجاست که گویندگانِ باقدرتی مانند دهخدا برای تفهیم منظور سیاسی و اجتماعی دست به دامان اصطلاحات و لغات عامیانه زده و در اشعار خویش به وفور از آن ها استفاده می نمایند.

ملاحظه کنید کسی که چنین قطعه ای با این همه استحکام و اسلوب، به سبک اساتید کهن سروده است:

یقین کردمی مرگ اگر نیستی است

از این ورطه خود را رهانیدمی

بدان عرصه ی پهن بی ازدحام

خر و بار خود را کشانیدمی

به جسم و به جان هر دوان مردمی

بگسلانیدمی ز هستی رسن

بر این قلعه ی شوم ذات الصور

به تحقیر دامن کشانیدمی

مر این خرمن خار و خس ر ا به جای

بدین خوش علف گلّ ه مانیدمی

در جایی دیگر چقدر باید زبان خود را فرود آورد و تا چه اندازه نرمی به کار برد؛ تا مستزادی

بدین گونه به وجود آورد.

مسمط فکاهی

مردود خد ا، رانده هر بنده ، آکبلای

از دلقک معروف نماینده، آکبلای

با شوخی و با مسخره و خنده ، آکبلای

نز مرده گذشتی و نه از زنده ، آکبلای

نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمال

نه خوف ز درویش و نه از جذبه ، نه از مال

نه ترس ز تکفیر و نه از پیشتو شاپشال

مشکل ببری گور سر زنده، آکبلای

صدبار نگفتم که خیال تو محال است

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است

ظاهر شود اسلام در این قوم؟ ! خیال است

هی با ز بزن حرف پراکنده ، آکبلای

گاهی به پر و پاچه ی درویش پریدی

گه پرده ی کاغذ لق آخوند دریدی

اسرار نهان را همه در صور دمیدی

رودربایسی یعنی چه پوست کنده، آکبلای؟

از گرسنگی م رد رعیّت؟ به جهنم

هستی تو چه یک پهلو و ی ک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

ور نیست درین قوم معیت؛ به جهنم

تریاک برید عرق حمیت، به جهنم

خوش باش تو با مطرب و سازنده، آکبلای

تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ !

آخوند ز قانون و ز عدلیّه شود شاد؟

اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد؟!

یکدفعه بگو مرده شود زنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هزل و مزاح و مطایبه به طرز خاص و جالبی در این عصر رواج دارد و زیباترین قطعاتی

از این قبیل را می توان در دیوان ادیب الممالک، بهار، دهخدا و ایرج میرزا یافت و حتّی شعرایی مانند اورنگ شیرازی نیز در کتابی که، در این زمینه تصنیف ساخته و به طور طنز به انتقاد از وضع جامعه پرداختهاست.

در این منظومه که از کتاب نصاب الرّجال اورنگ شیرازی انتخاب شده؛ انتقاد اجتماعی به طرز خاصی بیان شده است:

ای سویلیزه یار مستفرنگ

آرزومن س د اردین و خرچنگ

گوش ده گفته های نغز مرا

خُ نشود گر ز شعر لقت تنگ

مفلس مف اتن السن فلسن

هست بحر سبک بدین آهنگ

شارلات چه؟ ان ! مدیر شغل مهم

سویل مستفرنگ یزه رجال

عقل و هوش و لی اقت و تدبیر

ح مکر و تزویر و یله و نیرنگ

علم ، ترک زبان مادری است

دیپلمه چه؟ ! مسافرین فرنگ

دیپلمات ان  کسی که بتواند

گشت در هر دقیقه چندین رنگ

مجتهد ، شاربین آب فرات

که به سوی وطن کنند آهنگ

متخصص ، طبیب کم تحصیل

متواضع، ادیب بی فرهنگ

متهور چه؟ ! قاضی حق گوی

پشت که زند پا به نام و به ننگ

عاطفه ، حرف مفت و احساسات

لفظ یکی از های پوچ قشنگ

در معارف بود کمال الملک

وصله یکی از های نا همرنگ

شغل بی طفره کار بی تعطیل

شرب افیون و چرس و شیر ه و بنگ

دائم الحزن مرد با وجدان

درنگ که در این مملکت نموده

چه بود ص وت خوش مفرح قلب؟ !

چنگ مسکر واقعی است ناله

دائم السکر، عارف واصل

دائم الخمر، احمق الدنگ

شعر چه؟ ! جمله های نامربوط

ادبیات، شعر های جفنگ

روزنامه ، وسیله ی روزی

افترا تهمت و ، سهام خدنگ

معنی اعتراضِ قا نونی

قط خ ع اجری و وردن اردنگ

چوب تکفیر ، حربه ی علما

که فرستد حریف را به فرنگ

پاسخ حرف منطقیِ صحیح

عرّه و جفتک است و تیز و کلنگ

معنی سیمِ خالصِ رایج

لعبت شیک و شوخ و ساده و شنگ

خوب کم ، بد زیاد، منصف هیچ

زین سبب گشته است قافیه تنگ

خواه وزرای قدیم مسند

نامشان گشته سنگ قلما سنگ بعضی از سخن سرایان این عصر سعی داشتند هرچه بیشتر رنگ تازه به شعر خود داده، ازاسلوب شعرای سلف دور شوند و حتّی در این باب، در روزنامه ها و مجلات به اقتراحاتی پرداختند و گفتگوهایی در این زمینه به وجود آوردند که از همه جالب تر مقالات تقی رفعت درباره سنّت شکنی و ترک ضوابط قدیم در روزنامه تجدد، منطبعه تبریز و جواب مل کالشّعرای بهار در مجله دانشکده،

منطبعه تهران درباره سنّت گرایی و حفظ اسالیب کهن است. نتیجه این مناظرات و اقتراحات باعث شد که عامه ی مردم، بیش از پیش، ناظر جریان ادبی ایران باشند و نسبت بدان رغبت و اشتیاق بیشتری نشان دهند. صفحات بسیاری از روزنامه های عصر

مشروطه؛ مانند روزنامه رشت، نسیم شمال، کنکاش، صدای رشت، گیلان، صور اسرافیل و ایران نو وقف بر اشعار وطنی و سیاسی است و شعرا کلیه جریانات سیاسی عصر را در شعر خویش منعکسساخته و به طور طنز یا جد نسبت به آن انتقاد و اظهار نظر کرده اند.

مخالفت با هر نوع استعمار و مقاومت در برابر هر گونه بیدادگری شیوه شعرای این عصر

است. انعکاس کلیه وقایع این زمان را می توان در اشعار شعرایی مانند سید نصرالله تقوی، حسن وثوق، ادیب السلطنه سمیعی، فرصت الدوله شیرازی، فرّخی یزدی، عشقی، ایرج میرزا و جعفر خامنه ای یافت.

منظومه قیصر نامه ادیب پیشاوری و هجو او درباره ملکه ویکتوریا و تمجید از قیصر آلمان به

طور وضوح نمونه ی این گونه اشعار سیاسی است. حتّی اندکی قبل از نهضت مشروطه نیز منظومه هایسیاسی چندی سروده شده که مردم را متوجه اوضاع عصر نموده است. از آن جمله می توان قصیده ملا محمد باقر بواناتی به نام شمسیه لندنیه را نام برد.

شاعر مذکور، که ملقّب به ابراهی مخان معطّر است، در شعر خود اوضاع آینده را پیش بینی

کرده و به مردم ایران هشدار داده است که به جریانات سیاسی بیندیشند و در اندیشه آینده خویشباشند.شمسیه لندنیه با این ابیات شروع می شود:

گوش که بانگ نفیر روس برآمد

هوش که گوش از خروش کوس کر آمد

ولوله بر زن که صوت هلهله افزود

سلسله بفکن که فوت شیر نر آمد

از اشعار وطنیه ی دیگری که در این دوره بسیار مشهور و معروف بوده و عارف و عامی آن را است که در روزنامه ی نسیم شمال «! ای وای وطن! وای » می خواندند؛ مستزاد اشرف گیلانی به ناممنتشر گردید.

اینک چند بیت از آن منظومه:

گردیده وطن غرقه ی اندوه و محن، وای!

خیزید و روید از پی تابوت و کفن ، وای!

از خون جوانان که شده کشته درین راه

خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن، وای!

کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟

دردا که رسید از دو طرف سیل فتن، وای!

افسوس که اسلام شده از همه جانب

مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای !

تنها نه همین گشت وطن ضایع و بد نام

پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن ، وای!

بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز

سرخند از این غصه سفیدان چمن ، وای!

بعضی وزرا مسلکشان راهزنی شد

گشته علما غرقه در این لای و لجن ، وای!

سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا!

یک جامه ندارند رعیت به بدن، وای!

گاهی خبر آرند که سر عسکر روم ی

گه آستره ویران شده از شاهسون ، وای!

افسوس کزین خاک گهر خیز گهر زا

از چار طرف خاک به از مشک ختن ، وای!

ای وای وطن! وای!

ای وای وطن! وای!

رنگین طبق ماه

ای وای وطن! وای!

کو جنبش ملت؟

ای وای وطن! وای!

پا مال اجانب !

ای وای وطن! وای!

گمنام شد اسلام

ای وای وطن! وای!

نرگس شده قرمز

ای وای وطن! وای!

سرّی علنی شد !

ای وای وطن! وای!

محشر شده آیا؟!

ای وای وطن! وای!

آمد ب ه ا رومی

ای وای وطن! وای!

گردید مجزا

ای وای وطن! وای

کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟

شام و حلب و ارمن و عمان و عدن ، وای!

بر منظره قصر زر اندود و مطرّا

بنشسته درین بوم و دمن زاغ و زغن ، وای!

یک ذره ز ارباب ندیده است معیت

کارش همه فریاد حسین وای، حنسین وای

اشرف به جز از لاله غم هیچ نبوید

ای وای وطن! وای! ای وای وطن! وای!

کو بابل و زابل؟

ای وای وطن! وای!

جغد است صف آرا

ای وای وطن! وای!

بیچاره رعیت!

ای وای وطن! وای!

هر لحظه بگوید :

ای وای وطن! وای!

گاه در اشعار وطنیه این عصر انتقاد از وضع سیاست روز و تنبیه مردم، جنبه ی تمثیل و تعریض به خود می گیرد و طنز به جای جد می نشیند. سرودن این گونه منظومه ها که از مشکل ترین انواع نظم است؛ تنها از عهده ی شعرای توانا و با ذوق ساخته است، چه عدم توانایی شاعر، منظومه را خنک و مضحک می سازد و بسا که به جای تنبه، باعث مسخره و استهزاء می شود. علّامه فقید، دهخدا، شاعر توانایی است که در سرودن این گونه منظومه ها به حق سرآمد دیگران است. مقالات چرند و پرند و

اشعار طنز آمیز وی در روزنامه ی صور اسرافیل، به امضای دخو منتشر می شد.

قطعه ی رؤسا و ملّت او که در شمار هی بیست و چهارم روزنامه صوراسرافیل، در ستون چرند و پرند انتشار یافته؛ یکی از نمونه های زیبای این گونه اشعار و از بهترین مثنویات طنز آمیز شادروان دهخدا است.

ادوارد براون در تاریخ مطبوعات ایران در دوره ی مشروطیت، دراین باره می نویسد:

منظومه رؤسا و ملّت، چون به زبان مادری که با کودک خردسال خویش به صحبت »

می پردازد نگاشته شده؛ فهم کامل آن (برای انگلیسی زبانان) دشوار می نماید. از کلیه قطعات شعری مندرج در این مجموعه، منظومه ذیل بیشتر از همه از زبان ادبی معمول به دور می باشد. پیشوایان جامعه،علی الظاهر، به مثل یک مادر نادان و ملّت به مانند کودک علیل ناتوانی نمودار است که بالاخره در  نتیجه ی سوء تدبیر مادر، در میان بازوان وی زندگی را بدرود می گوید

خاک به سرم بچه به هوش آمده

گریه نکن لولو میاد می خوره

اهه اهه! ننه چته؟ گشنمه

چخ چخ سگ نازی پیشی پیش پیش

از گشنگی ننه دارم جون می دم!

ای وای ننه جونم داره درمیره!

بخواب ننه یکسر دو گوش آمده

گربه میاد بزبزی ر  می بره

بتّرکی این همه خوردی کمه

لای لای جونم گلم باشی کیش کیش

گریه نکن فردا بهت نون می دم!

گریه نکن دیزی دار ه سر میره !

دستم آخش ببین چطو یخ شده

سرم چرا انقده چرخ می زنه

خ خ خ خ جونم چت شده هاق هاق

آخ تنشم بیا ببین سرد شد

وای بچه ام رفت ز کف رودرود

تف تف جونم ببین ممه اَخ شده

توی سرت شیپیشه جا می کنه

وای خاله چشماش چرا افتاد به طاق

رنگش چرا -خاک ب ه سرم - زرد شد

ماند به من آه و اسف رود رود

گاه شعرایی مانند عارف، اوضاع سیاسی روز را در قالب غزل و تصنیف تشریح کرده،

عقاید خود را بیان می کردند. این گونه انتقاد ها و اظهار عقیده ها، چون در قالب منظومه های غنایی ایراد

می شود؛ چه بسا که اثر آن بیشتر و در تهییج افکار مؤث رتر واقع می شده است.

این غزل عارف که پس از فتح تهران و خلع محمد علی میرزا و پیشرفت مشروطه طلبانسروده شده؛ مبین این موضوع است:

پیام دوشم از پیر می فروش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد

ز خاک پاک شهیدان راه آزادی

برای فتح جوانان جنگجو جامی

کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت

صدای ناله عارف بگوش هر که رسید

بنوش باده که یک ملّتی به هوش آمد

هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

ببین که خون سیاوش چ ه سان به جوش آمد

زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

دهید مژده که لال و کر و خموش آمد

چو دف به سر زده، چون چنگ در خروش آمد

ولی به هر حال باید دانست که شعرای بزرگ این عصر در همان قالب های کهن و با همان سنّت و شیوه و استحکام کلام شعرای سلف درباره ی اوضاع و سیاست روز سخن رانده و مطالب خود را بیان می داشتند که از آ نجمله می توان از شاعر بزرگ این زمان، ملک الشّعرای بهار یاد کرد.شادروان مل کالشّعرای بهار که فنّ خاص او قصیده سرایی است؛ دربار هی اوضاع زمان خویش قصاید فراوانی سروده که در آ نها هم دربار هی سیاست داخلی و هم در موضوع سیاست خارجی بحث شده است. چکامه های این استاد فقید، در آن عصر در اکثر روزنام هها منتشر می گردید و با وجودی که در

سیاق سخن به طرز اساتید سلف می باشد؛ مع ذالک نحو هی تازه گویی در آن به چشم می خورد که این خود موجب انتشار و شهرت قصاید مزبور گردیده است. برای مثال چند بیتی از قصیده ی معروف بهار که در سال هزار و سیصد و سی و یک هجری قمری در « به جناب سر ادوارد گری » را تحت عنوان روزنامه حبل المتین، چاپ کلکته منتشر شده می آوریم:

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری

سخنی از من برگو به  سر ادوارد گری

کای خردمند وزیری که نپروده جه ان

نقشه پطر بر فکر تو نقشی بر آب

ز تولون جیش ناپلئون نگذشتی گر بود

داشتی پاریس اگر عهد تو در کف ، نشدی

انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد

با کماندار چیف ار فر تو بود همراه

ور به منچوری پلتیک تو بد رهبر روس

بود اگر فکر تو با عائله مانچو یار

ور بدی رای تو دای ر به حیات ایران

مثل است اینکه چو بر مرد شود تیره جهان

تو بدین دانش! افسوس که چون بیخردان

برگشودی در صد ساله فرو بسته ی هند

چو تو دستور خردمند و وزیر هنری

رای بیمارک بر رای تو رایی سپری

بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری

سوی آلزاس و لورن لشکر آلمان سفری

بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشخری

به بویر بسته شدی سخت ره حمله وری

نشد از ژاپون جیش کروپاتکین کمری

انقلابیّون بر ش اه نگشتند جری

این همه ناله نمی ماند بدون اثری

آن کند کش نه به کار آید ازو کارگری

کردی آن کار که افسوس جز از وی نبری

بر رخ روس و نترسیدی از دربه دری

اما از جهت قوالب شعری رایج در این عصر باید یا دآور شود که نوع مستزاد رواجی به سزا

یافته و مستزادهای بسیاری در این عصر سروده شده است که اکثراً دارای مطالب ارزنده و الفاظ منسجم است و به طور خلاصه می توان دوره ی مشروطه را از جهت شاعری دوره ی رونق مستزاد شمردو نام مرحوم ملک الشّعرای بهار را در صدر مستزاد قرار داد. اینک بندی چند از مستزاد معروف آنمرحوم که در شماره سی و یکم روزنامه طوس در تاریخ هزار و سیصد و بیست و هشت هجری قمری،انتشار یافته و دلیلی است بر جزالت و سلاست کلام آن استاد فقید:

عید نوروز است ، هر روزی به ما نوروز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

برق تیغ ما جهان پرداز و دشمن سوز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

آنکه داد از رادی و مردانگی داد وطن

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

یاد بادا ملّت تبریز و آن مردان کار

یاد باد آن فتنه زنجان و آن قربان علی

شام ایران روز باد

روز ما بهروز باد

جیش ما کین توز باد

با نسیم افتخار

حضرت ستار خان

اندر آذربایجان

شاد بادا جاودان

آن وطن را افتخار

وآن همه خو نریختن

یاد باد آن اردبیل و آن همه سنگین دلی

یاد بادا آن رحیم ناکس و آن جاهلی

یاد باد آن آتش افروزان پنهان دیار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وآن دوای روح پرور کش نباشد دسترس

وآن شفای عاجل و جنگاوری های سپس

وآن بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

وآن به حلق آویختن

وآن فساد انگیختن

وآن گروه دیوسار

وآن رحیم دردمند

جز به بیماری نژند

وآن همه رنج و گزند

لشکر وحشی شعار

شکل و قالب دیگری که در این دوره جای جای به چشم می خورد؛ مسمط است و چون ایننوع شعر از جهت تنوع قوافی یکی از انواع جالب شعر است؛ کم و بیش مورد توجه گویندگان قرار  گرفت و به حق مسمط های زیبا و منسجمی در این عصر به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شاهکار است. در خاتمه چند بند از مستزاد معروف ادیب الممالک را قرائت کرده، به سخن خویشخاتمه می دهم:

هنگام بهار آمد، هان ای حشرات الارض!

از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض

سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض

و آزار خلایق را دانید همیدون فرض

وقت است که بندد زین، دجال به جساسه

کژدم به کشیک آید ، در خانه چلپاسه

مسکین کشفان را سر، بیرون شود از کاسه

زنبور نر و ماده ، چون جعفر و عباسه

کن نوک سنان را تیز، ای عقرب جرّاره

زهر از بن دندان ریز، ای افعی خونخواره

از باد صبا بگری ز، ای پشه ی بیچاره

وز گربه همی پرهیز، ای موش ستمکاره

وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد

وز باد بهاری مست ، چون باده کشان گردد

باشند به صحرا یار ، گردند به خلوت جفت

بازند به یکدیگر، عشقی که نشاید گفت

ای رشک بزن خیمه، در زیر سبیل و ریش

در طرّه کدبانو، زیر بغل درویش

هان ای کنه لاغر! بین چشم به راه خویش

موی سگ و بال مرغ، کرک بز و پشم میش

هان ای جعل بیمار ! بگریز ز بوی مشک

کز بهر زکام تو، خرخانه پر است از پشک

در ریش امام شهر، سجاده فکن ای رشک

ای مار بیا در بام ، تا صی د کنی گنجشک

ای خرمگس عیّار، برگو به ملخ لبیک

هان ای شپش خونخوار! کن هم نفسی با کیک

ای کارتنه، برتن تاری دو چو جولاه ه

وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه

ای شب پره جولان زن، ای سرسره غوغا کن

ای خر چسنه بنشین ، هنگامه تماشا کن

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی  

 

 فرد، مفرده، که جمع آن مفردات است، عبارت است از بیتى مستقل و واحد که داراى معنى مستقل و بى نیاز از ابیات قبل و بعد است. استاد همایى مى‏نویسند: گاه ممکن است شاعر تماممقصود خود را در یک بیت تنها، گفته باشد که آن را در اصطلاح شعرا، بیت فرد یا بیت مفرد بهمعنى تک بیت و جمع آن را مفردات گویند.(5)

 ممکن است شاعرى به علت محدود بودن موضوع یا تنگى قافیه و یا دنبال نکردن شعر، فقط
بیتى در موضوعى خاص بگوید که معمولاً این قبیل اشعار را در بخش مفردات دیوانها ثبت
مى‏کنند:

مردى نه به قوت است و شمشیر زنى

 آن است که جورى که توانى، نکنى   

×××

زآن طفل اشک من همه خون شد که اوفتاد

  دوش از دریچه دل و امشب ز بام چشم  (عرفى)

د ×××

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت

 غمم چو تهمت یوسف دویده در بازار (عرفى)

تک بیت گویى،یکی از نمونه های والای شعر ایجازی است که شاعر می کوشد بیشترین  معنا را در کمترین لفظ در آن بگنجاند.  این قالب اگرچه معمولاً در تمام دوره ‏هاى ادبیات فارسى معمول بوده است؛ اما اوج آن در دوره ی سبک هندى و از دوره صفویه به بعد است؛

شود زگوشه نشینى فزون رعونت مرد

 سگ نشسته زاستاده سرفرازتر است (صائب)

×××

دلم به پاکى دامان غنچه مى‏لرزد

 که بلبلان همه مستند و باغبان تنها  (صائب)

×××

عمرا گر خوش گذرد زندگى خضر کم است

 ور به سختى گذرد نیم نفس بسیار است

در دوره ی معاصر نیز این قالب مورد توجه برخی از شاعران قرار گرفته است :

 

تک بیتی هایی از دکتر منصور رستگار فسایی

(لحظه های رستگاری)

با  هوای تازه  ، می سازیم ما
پس دراین بازی نمی بازیم ما
***
هر که در بند تو می افتد ، رهاست
هر که خاکت می شود، خود کیمیاست
***
گر تهی از خشم و کین بودیم ما
حافظ خلوت نشین بودیم ما
***
امشب شب تولد صدها ستاره بود 
برق شهاب ، روشنى جشنواره بود
***
توفان صد دریا به ساحل می برم من
صد ماجرا از بهر یک دل می خرم من
***
فردا ، همیشه نیست  در این دریا
می گفت آن شکسته زورق بی فردا
***
ای گریز پا رؤیا، در سکوت این شبها
میهمان چشمم باش، بی بهانه ها، تنها
***
هر چند می روم  به حریفان نمی رسم
با پای و دست  بسته ،  به پایان نمی رسم
***
بسکه در بی پهنه ، گمراهیم ما
راه بی اغاز می خواهیم ما
***
گرچه دیگر در سیاهی نیستیم،
حیف شد عمری که در شب زیستیم
***
رهنورد راه تاریکیم ما
بی خبر از دور و نزدیکیم ما
***
رازی  که اشکار است پنهان شدن ندارد
پنهان أشکارا، قفل زبان ندارد
***
خیمه یی ، داریم اندر دست باد
 خانه ی اسودگان      اباد باد
***
روزگار این است ، بی تابی مکن
نیست رستم مرده  ،  سهرابی مکن
***
تاسیاوش وار ، پاک  و سرکشی  
طعمه سودابه های اتشی
***
تا به رزمگه بهرام ،  تازیانه اش  گم شد
 جان فدای میهن کرد، ،  پهلوان مردم شد
***
از نگاهت رنگ می گیرد بهار
وز رخت گلگونه جوید  لاله زار
***
مرا تنها در این ویرانه ها ، مگذار
مرا در خلوت ایینه جا مگذار
***
در جوانی کار در دست دل است
روز پیری ، کارها با عاقل است
***
بیهوده  عمر برسر مستی گذاشتیم
این عقل ِ پیر ،روزِ جوانی نداشتیم
***
یک دم زدن ، قدم زدن عمر کار داشت
هر دم زدن ، هزار قدم ،گیرو دار داشت
***
 آن کس که خاک بهر  اقامت گزیده بود
طعم  گناه ادم و حوا  چشیده بود
***
حسرت بود ونبود ندارم
بیمی از این گنبد کبود ندارم
***
اندیشه ای از گنبد دوّار ندارم
زیرا که غم اندک و بسیار ندارم
***
بهار،  اینه دارِ عروسِ گلها شد
کلید بخت که گم گشته بود ، پیدا شد
***
هرجا که غروب سرخ رامی بینم
بیمرگی  لاله ها  ، روا می بینم 
*** 
دل شوره ی  خیر و شر به جا خواهد ماند
شب همسفر ستاره ها خواهد ماند

***

من دست و پا شکسته ی این چرخ ناکسم
شرمنده ام که دیر به میخانه می رسم
***
ان کس که گزد لب از پشیمانی
اقرار کند به جهل و نادانی
***
با مُهر شبانه روز باطل شده ایم
چون ماهی مرده روی ساحل شده ایم
***
دیشب غمی  به خانه ی دل من سر زد
دیدت که با منی، در دیگر زد
***
بازهم دل بیقراری می کند
گریه چون ابر بهاری می کند
***
بازهم شب گشت و روزم شد سیاه
شد نگاهم بی نصیب ازان نگاه 
***
بازهم سوزان شهابی شب شکاف
در پی سیمرغ شد تا کوه قاف
***
قهر کردی تب گریبانم گرفت
بازهم  اه تو دامانم گرفت
***
گرچه   فریاد من به ماه رسید
باز هم این شب سیاه رسید
***
تا که دستم به دست جام نشد
قصه ی غصه ام تمام نشد
***
خانه ی نوبهآر مهمانی است
کوچه ی اسمان چراغانی است
***
متاعت دلبرا همتا ندارد
مکن حاشا که این حاشا ندارد
***
هر که بود از پاکی خود شرمسار
دامنش  شد لکه دار لکه دار
***
سر در کمند دام زبان اوران مباش
ماران گشاده اند  دهان ،  بی زبان مباش
***
زان نمی گیرد  دلم بی او قرار
کاتشی در سینه دارم پایدار
***
عشوه  ی چشم سیاهت دیدنی است
خنده های روی ماهت دیدنی است 
***
منصور را نخواست   که ناحق به دار کرد
داری که بود نوبت کارش ، فرار کرد
*** 
تا دار می بینم به پا ، جایی من از دور
منصور را بینم که پر می گیرد  از گور
***
خواست منصور که سردار شود
دست تقدیر سرِ دارش کرد
***
از بس که داشت بانگ اناالحق شور
نشنید کس جواب انا المنصور  (: منم منصور )
***
بس که منصود میل ِ  بالا داشت
دار را نردبان خود پنداشت
***
ایا منم ان مرده بر گشته  از گور
یا باز منصوری دگر ، گردیده مامور ؟
***
باید چنارها را پیشینه دار کردن
وانگه دوباره منصور  بالای دار  کردن
***
منصور , انتشار به بالای دار یافت
تا صد هزار  چاپِ   دگر، انتشار یافت
***
منصور تا به دار شد و افتخار یافت
تا صد هزار سال دگر انتشار یافت
***
پاییز خنده کرد که جنگل تباه شد
امد بهار وباز خزان روسیاه شد
***
چون که منصور نا کجا   را دید 
دار خود را به دوش عیسی دید
***
سربه داران را مباهی  ساختند
دار شان را تخت شاهی ساختند
***
کسی از مادر منصور پرسید
چه زادی ؟ گفت داری بهرِ خورشید 
***
هر که دلی طالب دیدار داشت 
هرچه که می خواست ، سر ِ دار داشت
***
منصور نام دار  ز کاری که کرده بود
شد دار شرمسار زکاری که کرده بود
***
اب توبه  نمی کند خاموش
اتش التهاب ان اغوش
***
ماجرای مرا که می دانی :
کشته ی ان شبم که می مانی
***
بوی  غریب فاصله می داد ان نگاه
اغاز درد  بود، نه پایان اشک و اه
***
دور ترین ره که دل ازار بود
فاصله ی زیر و سر دار بود
***
جان مجنون  بهر لیلی ، بیقرار
هست چون  منصور ، در بالای دار
***
سر فرازیهای مشهوری خوش است
ماجرای دار منصوری خوش است
***
هرکه دل و دیده ی بیدار داشت
با شب زلف تو سروکار داشت 
***
رو به سوی حضرت حق می کنم
دفع شر با خیر مطلق می کنم
***
نام نیک تو نام بهار است
نام خرم ترین لاله زار است
***
گیرم خدا گناه فراموش می کند
من طعم  ان ، چگونه فراموش می کنم 
***
تاچند می گویی مرا امشب نه ، فردا
کشتی  مرا زاین ماجرا ، امشب ، نه فردا
***
شام تلخ بینوایان  روز شد
عبرتی از بهر پند اموز شد
***
بر نمی دارد کسی از خواب ، سر
تا ببیندمرگ می کوبد به در
***
راه بهشت خواست نشانم دهد ز دور
در چاله باخت جان  و نشان داد راه گور
***
هر جا که باغی هست  وگلزاری
پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد
***
ما شاعران درد زمان را می نویسیم
پس لرزه ای اسمان را می نویسیم

 

                                  منابع:

1ـ شمس قیس رازى: المعجم فى معاییر اشعار العجم، ص 30.

2ـ سروده‏هاى فرزاد، به اهتمام دکتر منصور رستگار فسایى، نوید شیراز، ص 315.

3ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى، جلد اوّل ص 93.

4ـ همانجا ص 94.

5ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى ص 101.

 

6- منصور رستگار فسایی-1380- انواع شعر فارسی-انتشارات نوید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

           

                                          به نام مانای  جاویدان

                               هر عزیزی که زما رفت نمی آید باز

       یک سال را در حسرت دیدار وخالی حضور بزرگمرد اندیشمند  

                استاد صادق همایونی

 که خوش نقشی نمود از خویش در صفحه ی روزگار به یادگار نهاد و نمود ، از سر درد گریسته ایم و غربت اندوهش  را در خانه ی دل ،نقش بسته یافته ایم، همو که شوریدگان فراقش رادر ماتمی جاودانه باقی نهاد ،حضورش آرامش خاطر می آفرید و فقدانش اندوهی بی امان - جای خالی اش نه فرصتی برای بغض باقی نهاده و نه تابی برای صبوری !بی حضورش، سخت تنها مانده ایم ، امّا امروزکه می دانیم خاطر مهربانش به آرامش ازلی پیوسته است، در سالگشت فراقش ،سربلند از حضور یاران بلند مایه ای هستیم که مارا لحظه به لحظه همراه و یاور بوده اند تا تلخی سوگش را  بر دوش کشیم- دیگر بار ، در سایه سار حضورتان ،سالروز درگذشتش را در روز دوشنبه 19 خرداد ماه 1393 از ساعت 18 تا 19/30در شاهداعی الله شیراز ، در جوار آرامگاهش، با برپایی  تعزیه ای به تعزیت خواهیم نشست

خانواده های همایونی-کشتکاران- کمالی و فامیلهای وابسته

 

دکتر منصور رستگار فسایی

در سوک استاد صادق همایونی

                                             

( به مناسبت سالگشت درگذشت نویسنده، شاعر و ادیب محقق  استاد محمد صادق همایونی

 

چرخ ، یک چند گیر و دار نداشت

 این ستمهای   بی شمار نداشت

زندگی شاد بود و باغ  بهار،

بیمی از مرگ جانشکار نداشت

چرخ ، می گشت بر مدار و گُلی 

شکوه از چرخ کجمدار نداشت

 ناگهان  باغ  را غبار گرفت 

هیج توفان چنان  غبار نداشت

گرگ مرگ امد و شکار گرفت  

هیچ گرگی  چنین شکار نداشت.  

برد سیسختی وصداقت کیش

وز بدِ کارِ خویش ، عار نداشت

کاشکی با مدرسی و فتی

کار،  این چرخ کهنه کار نداشت

روزگار، این نبرده راه به مهر

حرمت مرد نامدار نداشت

کاشکی زیر این سپهر کبود،

هیچکس درد مرگ یار نداشت

کاش با صادق همایونی 

مرگ، این کین اشکار نداشت

کاشکی صادق همایونی

باخزانی چنین ، قرار نداشت 

سروی افکند این خزان ، بی رحم

که  چنان سرو ،'جویبار نداشت

سوخت  سروی  که شهر سروستان

همچو او سرو سایه دار نداشت

مُرد  مٓردی که شهر علم و ادب  

بی حضور وی اعتبار نداشت

تا که رفت از جهان همایونی

علم ، جز چشم اشکبار نداشت

شهر شیراز، رنگ شادی باخت

دیگر ان رنگ و روی پار نداشت

داوری دادگر  ز دست برفت

که بجز راستی شعار نداشت

رفت استاد  نثر و نظم دری 

که بجز  نقش ماندگار  نداشت

 از دل روشن و زبان فصیح 

 تحفه جز  دُ رِّ شاهوار  نداشت

شهسواری بشد که در  نیکی ، 

 هیچ  میدان، چنو سوار نداشت

کار فرهنگ مردم،  از وی یافت،

افتخاری ،  که هیچ کار ، نداشت

 اوستاد  بزرگ تعزیه ،  رفت 

 که بدیلی در این دیار نداشت

شهر  شیراز ماند و تنهایی

دیگر ان شمع شام تار نداشت

در ارم لاله ماند  خونین دل

که بجز  جان سو کوار نداشت

حافظ  ان رند عاشق  شیراز 

دیگر ان  بلبل هزار نداشت  

هر که او را شناخت ، می داند، 

که چُنو  " خلق روزگار " نداشت

در بهشتی خداش جای دهاد

که به از ان ، خود انتظار نداشت 

نای دل نالد از جدایی ، زار 

که جز ان دوست ، یار غار نداشت

وای بر ان که بی همایونی

صبر منصوررستگار نداشت

توسان ٢٧ خرداد ١٣٩٢

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

  تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

 بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌ فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

 شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او    در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش  جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏ 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک         ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

 حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،      گو ،در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

   گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی         او سلیمان زمان است  ،  که خاتم ،با اوست (2/59)

  آخر   ای خاتم  ِ جمشید ِ همایون آثار         گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم ،چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

    با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز!         در   پناه   ِ  یک اسم است  ،   خاتم    ِ سُلیمانی

        سرود مجلس جمشید : سرود مخصوصی که در بزم و مجلس جمشید شاه  ،همیشه خوانده می شد. 

سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید :

 درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

   قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

 مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

  تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

               خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

    آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

    شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

         بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

 دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

   ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏         به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

      به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند        چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز         برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او         زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

* 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟        هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد        که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

   سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش        که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

  هاتفی از گوشه ی میخانه دوش        گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

 و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

  عفو الهی بکند کار خویش        مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب        نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

 وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک  قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

 می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

 دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او       زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

  برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب   سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

 بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب  نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش      (2/279)

 الا  ای  همای همایون   نظر    خجسته سروش  ِمبا ر ک  خبر    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

  برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

 دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما         چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

     پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد         گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

    گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام          گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

 صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن           حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

  درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی          خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

  در دیر مغان امد یارم قدحی دردست           مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

   بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،   که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

 به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،   چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست

   سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

   فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است

 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد           من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش         معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283

 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

                     باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

  صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

 من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم     چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص       خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین       حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت         بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

 

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند        پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

                    درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک           ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

                             مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

                             روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
               این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت         و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

                    مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز         که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

          چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس         که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

              راهی بزن که آهی برساز آن توان زد         شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

      گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،          شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

      به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق          به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر     مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

            خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم            کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌           گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم             برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

                     هرنقش،که دست عقل،بندد            جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         یک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

                   به مستوران مگواسرارمستی         حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

               گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست         نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد          هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید          ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس       که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی           تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

         حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب          که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند:

 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

              رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

           معاشری خوش و رودی بساز می خواهم             که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند           ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت        کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،           نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک            زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

                  چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری          که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست         کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن          که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال         مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری       به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد        که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند        که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد       تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

                       به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر         به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

                    عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین          کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

       بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی          طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

                                صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد           بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

                        برو این دام بر مرغی دگر نه           که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل          لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           برکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک          سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،       در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان        زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،        ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏      بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

                شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست           با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار     صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد     وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏      رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

              محتسب داند که حافظ عاشق است‏        واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند        به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند        برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی           که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏            رهنمونیم به پاى علم داد نکرد

 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

                  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد          از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار       با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

             همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم      خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

                       بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند        سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

            چنان درمی رمید از دوست ، دشمن         که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

                  آخر سپند باید بهر چنان جمالی       دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

                         آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها         نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو         با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان ! که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

                  خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

                 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

                          بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌   /‌‌     فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

                شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او           در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 

       گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش            جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

 

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

 درزوایای ِ طربخانه ی جمشید فلک    ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،  گو در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

 گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی   او سلیمان زمان است که خاتم ،با اوست (2/59)

 آخر   ای خاتم جمشید ِ همایون آثار    گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

  با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز     در   پناه  یک اسم است خاتم    سُلیمانی

 سرود مجلس جمشید : 

  سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

      روایت کرده اند که در بزم جمشید ،همیشه این ترانه را می خواندند که :باده بنوشید و شاد باشید و فرصت را     

      غنیمت بشمارید که  حتی جمشید رانیز زندگی جاودانه نیست .

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید : اضافه ی اختصاص: بزم و نشاط گاه جمشید. جمشید فلک :اضافه ی استعاری :

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

  قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

            مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

  آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

 شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

 بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

  دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

  ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏        

به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

  به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند  

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

   همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او 

        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار      

 پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)  

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

*

 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را 

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟       

هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد  

   که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

  سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش      

  که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

 هاتفی از گوشه ی میخانه دوش      

 گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

      و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

عفو الهی بکند کار خویش       

مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب       

نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

      وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ      

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

   می گفت سحرگهان که : یا ربّ      

  در دولت و حشمت مخلّد

  بر  مسند  خسروی       بماناد       

منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

      همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز      ژ

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او     

 زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

برو ای طایر میمون همایون آثار       

پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب  

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

         روح القدس ،   آن سروش فرّخ       

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ

        در دولت و حشمت مخلّد

            بر  مسند  خسروی       ب

ماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب       نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

          عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش                             (2/279)

      الا    ای   همای    ِ   همایون   نظر        خجسته   سروش  ِ   ُمبا ر ک  خبر                    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

 

 

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

 برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ ز

ین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

  دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما      

  چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

   دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

 پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         

                     گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد        

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

  گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام         

گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

  صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن          

حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی         

 خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

 در دیر مغان امد یارم قدحی دردست          

مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

  بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،         

که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

  به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،         

چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست،

                 سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

             فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد          

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش        

معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

  باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

 صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      

  برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

        من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم            

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص      

خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین      

حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت        

بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند      

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

  درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک         

  ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

   مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

    روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
  این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت        

و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

  مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز       

  که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

   چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس        

 که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

  راهی بزن که آهی برساز آن توان زد        

 شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

 گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،        

  شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

 به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق        

  به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر   

 مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

   خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم           

کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌          

گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم            

 برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

   هرنقش،که دست عقل،بندد          

  جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         ی

ک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

   به مستوران مگواسرارمستی      

   حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

 گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست        

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد         

هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید         

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس    

  که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی          

تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

 حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب        

  که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ        

  که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ         

که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند: 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

 رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

 معاشری خوش و رودی بساز می خواهم            

که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند         

  ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت     

   کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،        

   نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک           

زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

 چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری         

که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست       

  کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن         

که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال        

مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری      

به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد      

  که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند       

که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد      

تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

  به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر        

به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

  عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین       

   کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی         

طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

   صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد          

بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

 برو این دام بر مرغی دگر نه          

 که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل         

لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           ب

رکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک        

  سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،      

در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان       

زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،       

ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        

به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     

خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏    

 بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

  شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        

بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست        

   با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار   

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد   

 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏     

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

  محتسب داند که حافظ عاشق است‏       

واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند      

  به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند      

  برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         

به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی        

   که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏         

   رهنمونیم به پاى علم داد نکرد 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد        

  از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار    

   با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

 همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم     

خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

 بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند       

سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

 چنان درمی رمید از دوست ، دشمن        

که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

  آخر سپند باید بهر چنان جمالی      

دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

   آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها       

  نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو        

با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی ومعاصرانش

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

روز فردوسی بر همه ی دوستداران وی خجسته باد


پیر من فردوسی والا تبار * 

 

 

پیر من، فردوسى والاتبار

اى ز تو بنیاد ایران پایدار

اى ز تو جاوید نام راستان‏

اى ز تو نو، روزگار باستان‏

بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

بى تو ایران وادى بى نام بود

بى تو نام زندگى دشنام بود

بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

شعر تو در جان ایران جان دمید

اندر ایران جان جاویدان دمید

چون که تو شهنامه را پرداختى‏

کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

بى تو ایران سرزمینى سرد بود

جلوگاه جاودان درد بود

این وطن محراب آزادى نبود

سرزمین پاکى و شادى نبود

بى تو آیین شرف بى رنگ بود

بى تو نام سربلندى، ننگ بود

بى تو کى تاریکى تردیدها

روشنى مى یافت از خورشیدها؟

بى تو دست راستى کوتاه بود

نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

ناى مردان شرف بردوخته‏

بى تو رستم، جاودان در خواب بود

مادر آزادگى، بى تاب بود

بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

بى تو جان شهرناز و ارنواز

بود از ضحاک تازى در گداز

بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

بى تو خسرو را سرافرازى نبود

گیو را آیین جانبازى نبود

بى تو بیژن جاودان در چاه بود

بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

بى تو حق را کس نمى شد خواستار

بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

دیو کشورگیر و کشوردار بود

همسر کشورگشایان، مار بود

مرزها، مرزورارودى نبود

آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

کار مردان دلاور ساخته‏

بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

اژدها جان جوانان مى گرفت‏

بیورسپى بسته در غارى نبود

هفت‏خانى بود و سردارى نبود

بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

بود پنهان جاودانه ماه و مهر

دور اکوان بود و ارژنگ پلید

دور شام تیره و دیو سپید

در شب تار وطن، ماهى نبود

در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

بود رستم، لیک، دور از کارزار

رخش رخشان بود، امّا بى سوار

جادوان سرمست و دیوان شادخوار

خسته از زنجیر بود اسفندیار

تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

در گلو مى برد مار اژدهاک‏

بود سیمرغى، ولى دستان نبود

نام ایران بود و خود ایران نبود

آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

بود رستم، لیک در چاه شغاد

سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

گرز، این آوازه سامى نداشت‏

از درفش کاویان نامى نبود

بود جمشیدى، ولى جامى نبود

نوشدارو بود و سهرابى نبود

تیرگى بسیار و نوشابى نبود

بود هوشنگى، ولى آتش نبود

بود تیرى در کمان، آرش نبود

در سخن روزى که قد افراشتى‏

قامت سرو و صنوبر داشتى‏

از پس سى سال رنج بى امان‏

پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

مرگ سهراب جوانت پیر کرد

رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

تا که چون آید سرانجام فرود،

طوس نوذر، خستگیهایت فزود

گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

دیدگان بر کوه آتش داشتى،

گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

گه سیاوش را سپردى در مغاک،

چون که رستم را سر آمد روزگار

در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

آتش غم شعله زد در جان تو

سوخت از رستم، سر و سامان تو

رزم چندین نسل با افراسیاب،

برد از چشمان تو آرام و خواب‏

داستان رستم و اسفندیار،

کینه جانوسیار و ماهیار

روز و شبهاى تو پراندوه کرد

کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

لیک اى مردانه مرد روزگار،

تو نگشتى خسته اندر کارزار

تو به مردان یاد دادى رزم را

تو نشان دادى فنون بزم را

چون که رستم داشت قصد آشتى‏

دستگیرش پیر دانش داشتى‏

چون که رزم جادوان در پیش داشت،

چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

چون که با هوشنگ نوآمد سده،

بود جان پاک تو، آتشکده‏

با تو بُد همراه، در میدان شور

در مصاف شیر نر، بهرام گور

با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

راى تو، افسون ننگ و نام بود

تازیانه در کف بهرام بود

چون که رودابه گشود از سر کمند

زال را راى تو آمد پایبند

تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

از تو آمد جاودانه سربلند

چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

از تو نام خویش را بر مى کشید

از کیومرث گزین تا یزدگرد،

جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

کاشکى عمر یلان بسیار بود

بخت با مردان میهن یار بود

کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

روزگار فتح انجامى نداشت‏

رزمها پیکار ما و من نبود،

تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

بود بهرامى و در گورى نبود

کرکسانِ مرگ را سورى نبود

رستمى با آن بر و یالِ بلند،

با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

خسته از بدکارى دونان نبود

در بُن چاه سیه، بى جان نبود

تا که شاد از زندگانى زال بود

باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

دست از پیکار رستم باز داشت‏

نوشدارو چاره بى تاب بود

بخت یار رستم و سهراب بود

کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

تور و ایرج را حکایت آن نبود

کام شیرین کاش زهرآگین نبود

تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

آسیابانش دل کشتن نداشت‏

کاشکى اى سرفرازى کام تو

بود روز دیگرى ایّام تو

تا ببوسد دست و پایت رستگار

گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر زندگى را سر برآر

در سخن افسون خود در کار کن‏

نسلهاى خفته را بیدار کن‏

گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

در کف ایرانى نیکوسرشت‏

بار دیگر رستمانه سر برآر

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

داستان زندگانى ساز کن‏

اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

بار دیگر جلوه کن در کارزار

اشکبوس جهل را از پا درآر

باغبان باغ ایران جان توست‏

هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

تا که گل از خاک ایران بردمد،

تا ز دلها نور ایمان بردمد،

نام فردوسى چنان خورشید باد

صدهزاره، یاد او جاوید باد

تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

 

شیراز، 1369/9/29

 *این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

 

 فردوسی و معاصرانش

 بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسى مى گذرد؛ مردى که از یک‏سو گنجینه‏اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازیادرفته نیاکان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویى دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیله‏اى تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستیها و منشهاى نیک نسلهاى برآمده از طوفان را آن‏چنان سرود که در هر گوشى نغمه‏اى و در هر دلى تأثیرى از زمزمه و احساس عمیق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشویش، نیاکان ما را در مکتب‏خانه افتخارآفرین خویش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن‏چنان‏که نام فرزندان این سرزمین، از قهرمانان کتاب او بود و موسیقى رزمشان از آهنگ کلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در کمال وقار انسانیت از رفتار و کردار نجیبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه‏خوانى به سر مى رسید و روز هاى آنان، تحرک و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستیهنده حاکم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن‏را تکرار مى کرد. نوخاستگان نژاده به وسیله او هویت خویش را مى شناختند و خاندان خویش را از یاد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فکرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را یگانه روشنگر و مربى نسلها در پیچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى یافتند.

 هیچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نیست و فردوسى به لحاظ جامعیت کلامش به هیچ‏یک از خیل سخنسرایان معاصر یا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ریشه‏اى در شخصیت، هدف، پیام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با دیگران به حدى است که او را به یک "استثنا" بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پیر سرمدى خراسان، سعدى شیراز نیست، اما استادى است که همیشه همسفر سعدى است. با آن‏که نه کلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پیامش، ولى در ژرفاى اندیشه‏اش فصول مشترک عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن‏چنان‏که سیمرغ هردو از قاف برمى خیزد ولى "سى" نیست و چهره ناجى یگانه‏اى را به خود مى گیرد که پرورنده و رهاسازنده است و اوج‏گیر و پرفراز ماننده.... اما شگفتا که امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه که مستقیم و غیرمستقیم با پیام فردوسى وجوه مشترک دارند، بیشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانیم تا از فردوسى.

 راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعیتى که در هیچ شاعر یا اثر ادبى دیگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟

 شاید دلیل این امر آن باشد که فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پدیده منحصر به فرد و جامع و مانعى است که با شفاف‏ترین و قابل فهم‏ترین زبانها با مردم خویش سخن مى گوید، پیامش قصه کامها و نامرادیهاى جمع است و شاعر، هدفى کاملا متعالى دارد که خیر و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپیچ و خم تاریخ، بر هر مصلحت فردى و پدیده غیرجمعى ترجیح مى دهد و همیشه پیامى دارد قابل درک و صمیمیتى آشنا و مأنوس که سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش همیشگى آنها را به محتویات اثر خویش برمى انگیزد؛ حال آن‏که دیگران بویژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصیت و تفکرات و رفتار و کردار پرمنشانه او را فاقدند و به همین جهت اگرچه هریک از آنان بعدى خاص از فکر و زیبایى و پیامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمایندگى مى کنند، اما همیشه در محدوده‏اى حقیر از ساختار هاى شخصیت و اندیشه خویش گرفتار مى مانند و با آن‏که گاهى جرقه‏اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نیستند. ما در این گفتار برآنیم که محیط ادبى و اندیشه هاى حاکم بر روزگار فردوسى را با تکیه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسیم تا از آن میان شاید با این قلم ناتوان بتوانیم "استثنایى" و "منحصر به فرد" بودن فردوسى را باز نماییم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصیده‏سراى معاصر فردوسى، که تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زیستند، بنگریم و قصیده‏سرایانى چون عنصرى را ببینیم که از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن‏چنان‏که از نقره دیگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسایش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى دیگر چون خاقانى مى گردد:

 به تعریض گفتى که خاقانیا

 چه خوش داشت نظم روان عنصرى‏

 بلى شاعرى بود صاحب قبول‏

 ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏

 به معشوق نیکو و ممدوح نیک‏

 غزل گو شد و مدح‏خوان عنصرى...

 به دور کرم بخششى نیک دید

 ز محمود کشورستان عنصرى‏

 به ده بیت، صد بدره و برده یافت‏

 ز یک فتح هندوستان عنصرى‏

 شنیدم که از نقره زد دیگدان‏

 ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏

 دهم مال و بس شاد باشم کنون‏

 ستد زرّ و شد شادمان عنصرى‏

 به دانش توان عنصرى شد و لیک‏

 به دولت شدن چون توان عنصرى‏

 مى بینیم که خاقانى از آن مى نالد که عنصرى با سرودن ده بیت شعر بدره هاى زر و برده هاى نیک مى یابد، در حالى که خود او با فضل بیشتر و کمالات افزونتر از این نعمت برخوردار نشده است.

 حقیقت این است که عنصرى و اکثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنویان کارگزاران حاکمیت زورند و شیفتگان زر، مصلحت‏بینانى عافیت نگرند که بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحکیم بنیانهاى توانمندى حاکمیت از هیچ کوششى دریغ نمى کنند، با دروغگویى و فرومایگى، سفلگان را برمى کشند، حقیران را بزرگ مى نمایند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فریب افکار جامعه مى پردازند و مزد خویش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت دیگران دریافت مى دارند.

 حال آن‏که فردوسى از لونى دیگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاکم بر ایران قرن چهارم و پنجم هجرى که معلول تغییر و تبدیل حکومتها و نفوذ هاى سیاسى و فکرى تازیان و ترکان و اصطکاک با ریشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ایرانى بود، از پیوستن به قدرتهاى حاکم سرباز زد و بدون این‏که جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس که درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما این شاعرى داراى ویژگیهاى خاص خویش است:

 .1 فردوسى در اوج رواج قصیده‏سرایى و منظومه هاى دربارى، خریدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضیح آن‏که تا روزگار فردوسى اگرچه مثنویهاى متعددى در زمینه هاى گوناگون حتى در زمینه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران درکى صحیح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز یک مثنوى بلند که به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفریده نشده و در جامعه و در میان مردم راهى و جایى نیافته بود و مثنویهایى چون آفرین‏نامه‏بوشکور و کلیله و دمنه‏رودکى و خنگ‏بت و سرخ‏بت عنصرى و ورقه و گلشاه عیوقى و حتى گشتاسب‏نامه دقیقى جایى براى خود در اندیشه ایرانیان نگشوده بود. فردوسى، با درک دلزدگى جامعه از قصیده هاى مدحیه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاریخى و پیام خویش، قالب مثنوى را براى بیان خود برمى گزیند، زیرا این قالب داراى استعدادى بالقوه است که شاعر مى تواند با استفاده از امکانات وزنى و سهولت قافیه، در کلام، انعطاف‏پذیرى فراوان و قابلیتهاى گوناگون را در اختیار داشته باشد و بدون این‏که مضامین و اندیشه‏ها را قربانى کند، پیام تأثیربخش خویش را به بهترین نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.

 .2 مثنوى‏سرایى فردوسى نه در ستایش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهایى و به طور انتزاعى در وصف طبیعت بى جان و زیباییهاى صورى آن، بلکه نخستین کوشش موفقى بود که براى گرد آوردن مفاخر و مآثر یک فرهنگ ریشه‏دار و معرفى هویت مردم یک جامعه کهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده‏ها و شنیده هاى دقیق فارسى یا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خویش عرضه کند. بنا بر این، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در این تعبیر تا پیش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود که در عین سخنورى مستند، چنان به سادگى و زیبایى سخن راند که خشکى منابع و بى روحى آنها به هیچ‏وجه مجال خودنمایى نیافت.

 مسلما در این روزگار، تقیّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقیقا ملموس و محسوس است و در هنگامى که قصیده‏سرایان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هیچ اصل و کلامى پایبند نبودند، فردوسى بسیار مستند سخن مى راند:

 سرآمد کنون رزم کاموس نیز

 دراز است و نفتاد از او یک پشیز

 گر از داستان یک سخن کم بدى‏

 روان مرا جاى ماتم بدى‏

 *

 تمامى بگفتم من این داستان‏

 بدان‏سان که بشنیدم از باستان‏

 فردوسى چون به متنى کهن دست مى یافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنکه از آن شعرى ناب و تأثیرگذار به وجود آورد، دریا دریا هنر و نیک‏اندیشى به کار مى برد تا آن‏را مرغوب طبایع مشکل‏پسند و تأثیر گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:

 یکى نامه دیدم پر از داستان‏

 سخنهاى آن پرمنش راستان‏

 فسانه کهن بود و منثور بود

 طبایع ز پیوند او دور بود

 نبردى به پیوند او کس گمان‏

 پراندیشه گشت این دل شادمان‏

 گذشته بر او سالیان دو هزار

 گرایدون که برتر، نیابد شمار

 معناى این امانت‏دارى را وقتى به خوبى مى توان دریافت که او این‏همه وسواس و دقت را درباره "افسانه"ها به کار مى برد تا خود در مورد "واقعیتهاى" زنده چگونه عمل کند.

 .3 نرمى کلام و سادگى بیان فردوسى و اوج اندیشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ایران، به زودى، به این شاعر چنان قبول عام و محبوبیتى بخشید که تاکنون هیچ شاعرى در هیچ کشورى به چنین توفیقى دست نیافته است. کلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان این آب و خاک درس میهن‏پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم‏جویى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق‏جویى و عشق و کین، کلام استوار و عفیف او را راهنماى زندگى و اندیشه خود قرار دادند. رسالتى که فردوسى براى خود قائل بود احیاى ارزشهاى ملى ایرانیان بود و در راه احیاى این ارزشها، او به قهرمانانى جان داد که با همه حقى که بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 نمیرم از این‏پس که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 بر این نامه بر، سالها بگذرد

 بخواند هر آن‏کس که دارد خرد

 .4 فردوسى عاشق سرزمین خویش و عاشق تاریخ و ارزشهاى دیرین قوم خود بود. زیباییهاى مادى و معنوى ایران‏زمین را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمین خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانیش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمندیش را مى گرفت... پیرى به جاى جوانى او مى نشست و این پیر مؤمن و استوار، چون کوهى بر سر باور هاى خویشتن ایستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را که بدان باور داشت:

 چو گفتار دهقان بیاراستم‏

 بدین خویشتن را نشان خواستم‏

 که ماند ز من یادگارى چنین‏

 بر او آفرین کو کند آفرین‏

 پس از مرگ بر من که گوینده‏ام‏

 بدین نام جاوید جوینده‏ام‏

 او گاهى به بیان این رنجهاى مدام لب مى گشاید:

 نماندم نمکسود گندم، نه جو

 نه چیزى پدید است تا جودرو

 بدین تیرگى روز و هول خراج‏

 زمین گشته از برف چون کوه عاج‏

 همه کارها شد سر اندر نشیب‏

 مگر دست گیرد به چیزى حبیب‏

 *

 الا اى دلاراى چرخ بلند

 چه دارى به پیرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پیرى مرا خوار بگذاشتى‏

 .5 مثنوى فردوسى شعرى پویا و زنده بود که از هر کلمه آن زندگى و طراوت مى تراوید و سلحشورى و دلاورى از آن مى بارید. آن‏چنان‏که نظامى عروضى در حدود یک قرن و نیم پس از سرایش شاهنامه نوشت: "فردوسى... الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّیین برد و در عذوبت به ماءِ معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است در نامه‏اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:

 یکى نامه فرمود نزدیک سام‏

 سراسر درود و نوید و خرام‏

 نخست از جهان آفرین یاد کرد

 که هم داد فرمود و هم داد کرد

 وز او باد بِر سام نیرم درود

 خداوند شمشیر و کوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده کرگس اندر نبرد

 فزاینده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سیاه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم..."

 و این از نوع همان ابیاتى است که حتى در دل سنگ محمود اثر مى کند: "شنیدم از امیر معزى که گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنین نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد که فردا باید که پیش‏آیى... روز دیگر محمود برنشست... که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسى بخواند:

 اگر جز به کام من آید جواب‏

 من و گرز و میدان و افراسیاب‏

 محمود گفت این بیت کراست که مردى از او همى زاید، گفت بیچاره ابوالقاسم فردوسى راست..."

 تأثیرگذارى شگفت‏انگیز کلام فردوسى، صرف‏نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است که فردوسى از درک جامعه از زیبایى، تصویرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همین جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنایى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمایش، همه در کلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى کنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى یابند. سخن او شعرى است که از یکسو چراغى در دست دارد که بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاریخى کهن روشنایى مى افکند و آن‏را زنده و شاداب و سازنده مى نماید و از سویى دیگر آموزگار اخلاق برگزیده و فرهنگ کارآمد و پویاى مردم سرزمینى است که در عین پایبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاویدان خود دل بسته‏اند:

 جهانجوى اگر کشته گردد به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 *

 به رزم اندرون کشته بهتر بود

 که بر ما یکى بنده مهتر بود

 همى گفت هرکس که مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 جز از نیک نامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد

 *

 مرا مرگ بهتر از این زندگى‏

 که سالار باشم کنم بندگى‏

 به نام ار بریزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 .6 دلیل دیگر پرهیز فردوسى از تن دادن به قصیده‏سرایى آن است که وى کاربرد این قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سیاسى و نظامى درواقع انیرانى معاصر خود را درخور ستایش شاعران پارسى‏گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصیده‏سرایان را به اصحاب قدرت فاسد، مایه ننگ مى یابد و شعر خود را متعهدانه و روشن‏بینانه براى ستایش از کسانى به کار مى برد که با همه جان و تن و اندیشه خویش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاویدان ایران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر بسر تن به کشتن دهیم‏

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 * این مقاله در کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی،" طرح نو" ، 1381   تهران، منتشر شده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

 

 

 

                                          تنها خداست  که می ماند

       با اندوه بسیار در روزنامه ی خبر  جنوب خواندم که شاعر و محقق نامدار و      

        حافظ شناس بزرگ   استاد محمد هاشم جاوید در غم از دست دادن تنها فرزند خود لیلی جاویدبه سوک نشسته است این مصیبت بزرگ را به معظم له و خانواده  ارجمند ایشان  و همسر گرامی ان تازه در گذشته جناب دکترسیاوش ناصری مقدم تسلیت می گویم  وتندرستی و دیر زیستی و  بردباری  بازماندگان آن بانوی  گرامی را از درگاه ایزرد بزرگ

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر حسن انوری و آثارش

 

 

 

دکتر حسن انوری و آثارش
 

                                   دکتر حسن انوری که متولد سال ۱۳۱۲در تکاب است ، استاد زبان و ادبیات فارسی،      

                                    مؤلف فرهنگ بزرگ سخن و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او به

                                  عنوان چهره ماندگار در رشته ادبیات معرفی شده‌است.

 

                                  تحصیلات:

                                    دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، ۱۳۵۰

                                  کارشناسی ارشد ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، ۱۳۴۶

                                  کارشناسی ادبیات فارسی از دانشگاه تبریز، ۱۳۴۰

                                     آثار :

                                    1-فرهنگ بزرگ سخن، تهران: انتشارات سخن

                                     2-دستور زبان فارسی (با همکاری حسن احمدی گیوی)، تهران: انتشارات فاطمی.

                                      3-راهنمای تدریس فارسی (راهنمای تدریس آموزگاران برای سال های چهارم                                             و پنجم و اول و دوم و سوم راهنمایی).

                                       4-رزمنامه رستم و سهراب (با همکاری جعفر شعار)، ۱۳۶۳.

                                        5-سخن و اندیشه (با همکاری علی‌اصغر خبره‌زاده) تهران: انتشارات توس.

                                        6-صدای سخن عشق، تهران، انتشارات سخن، ۱۳۷۴

                                        7-غمنامه رستم و سهراب، تهران، انتشارات توس، ۱۳۶۳

                                        8-فارسی، دانشسرای مقدماتی، ۱۳۵۲

                                        9-کتاب فارسی و تاریخ ادبیات

                                        10-کتاب قرائت فارسی برای مدارس

                                      11-گزیده اشعار رودکی (با همکاری جعفر شعار)، تهران، انتشارات امیرکبیر،                                                  ۱۳۶۵

                                      12-گزیده اشعار صائب (با همکاری جعفر شعار و زین‌العابدین مؤتمن)، تهران،                                                  نشر بنیاد

                                       13-گزیده بوستان سعدی، تهران، انتشارات علمی، ۱۳۷۱

                                         14-گزیده غزلیات سعدی، تهران، انتشارات سعدی، ۱۳۶۹

                                        15=گزیده گلستان سعدی، تهران، انتشارات علمی، ۱۳۷۱

                                        16-شوریده و بی‌قرار درباره سعدی و آثار او، تهران، نشر قطره، ۱۳۸۴

 

تجلیل از دکتر حسن انوری در انجمن اثار و مفاخر*

مراسم بزرگداشت دکتر حسن انوری نویسنده و چهره ماندگار زبان و ادب‌فارسی  روز یکشنبه 31 فروردین ماه با حضور دکتر غلامعلی حداد عادل رئیس فرهنگستان زبان و ادب‌فارسی، علما، استادان و دوستداران علم و دانش در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد.
در این مراسم ابتدا دکتر مهدی محقق،‌ رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ضمن عرض تبریک سالروز ولادت حضرت زهرا (س) و روز زن گفت: در فرهنگ اسلامی، طلب علم و آموختن بر هر مرد و زن مسلمان به طور یکسان واجب است. در طول تاریخ ما به بسیاری از زنانی بر می‌خوریم که علاقه‌مند به علم و دانش و فرهنگ بودند، حتی بعضی از دانشمندان بزرگ همچون ابن‌رشد اندلسی اظهار تأسف می‌کنند که چرا برخی از زنان مثل گیاه در خانه می‌رویند در حالی که زن می‌تواند قاضی و فرمانروا باشد.
 وی در ادامه افزود: برخی از زنان در جریان علم و دانش زمان خود قرار می‌گرفتند و بخشی از تاریخ علم و معرفت بشری مرهون آنان است، همچون ریحانه دختر حسین خوارزمی که ابوریحان بیرونی کتاب مهم خود دانشنامه بزرگ نجوم و ستاره‌شناسی یعنی التفهیم لاوائل صناعه التنجیم را با خواهش و تشویق او به رشته تحریر درآورد. دکتر محقق همچنین از زرین گیس، دختر شمس المعالی یاد کرد که از ابن سینا تقاضا نمود اختلاف طول شهر جرجان را تصحیح کند و ابن سینا این خواهش را اجابت و رساله‌ای بنام آن بانوی علم‌دوست و فرهنگ‌خواه نوشت که ابوریحان در کتاب تحدید نهایات الاماکن خود از آن نام برده است.
 شهده دختر ابونصر دینوری که کتاب الاموال ابوعبید قاسم بن سلام که از مهم‌ترین کتاب‌های اقتصادی اسلامی است‌، در سال پانصد و شصت و چهار در بغداد بر او قرائت شده و صحت و درستی اخبار و روایات و اسناد آن مورد تصدیق و گواهی او قرار گرفته است. این زن از چنان مقام والایی برخوردار بوده که محدثان اسلامی از او تعبیر به فخرالنساء الشیخیه الصالحه الکاتبه کرده‌اند.
 رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی با اشاره به زحمات دکتر حسن انوری در عرصه فرهنگ و زبان فارسی اظهار داشت: دکتر انوری یکی از مهم‌ترین فرهنگ‌های فارسی یعنی فرهنگ سخن را با کوشش فراوان در هشت جلد تألیف کرده‌اند که کاری ارزشمند است.
 چهره ماندگار زبان و ادب‌فارسی با ابراز خشنودی از اینکه اهالی آذربایجان علاقه زیادی به زبان فارسی دارند و بسیاری از عالمان این خطه خدمات بزرگی به فرهنگ و زبان فارسی نموده‌اند،گفت : دکتر انوری نمونه بارزی از این افراد است. یا آیت الله محمدعلی مدرس تبریزی که می‌گفت اگر چه زبان من به ترکی باز شد ولی با فراگیری الفبا باب علم و ادب و فرهنگ به قلب من باز گردید.
 وی در ادامه تصریح کرد که فن فرهنگ‌نویسی در میان مسلمانان رواج داشته است و حتی مهم‌ترین فرهنگ زبان عربی توسط یک ایرانی یعنی مجدالدین فیروزآبادی نوشته شده است.
 در ادامه این مراسم دکتر علی اشرف صادقی عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی گفت: من در سال ۱۳۴۰ در مؤسسه لغت‌نامه دهخدا مشغول به کار بودم و دکتر انوری را از آنجا می‌شناسم. دکتر انوری به تمام معنا،‌ انسانی آزاده است. شخصی غنی و ملایم،‌ دوست‌داشتنی و بسیار خوشفکر. او عدالت دوست و نوع دوست است. علاوه بر این ایشان در داوری بسیار منصف هستند. دکتر انوری از نظر علمی خدمات بسیاری به زبان‌ فارسی کردند.
 ایشان سال‌ها استاد دانشگاه تربیت مدرس بودند و شاگردان بسیاری را پرورش دادند و کتاب‌های بسیاری هم در حوزه زبان فارسی منتشر کردند. ایشان با تألیف فرهنگ سخن به جوانان خدمت بزرگی کردند چرا که فرهنگ‌های پیشین از نظر متد و روش دچار فقر بودند. اولین فرهنگ روشمند زبان فارسی،‌ فرهنگ سخن بود. فرهنگ‌های قبلی، فرهنگ فارسی کهن بودند ولی دکتر انوری تعدادی از جوانان را دور خود جمع و شیوه‌ نامه‌ای را تدوین کرد و یکسره با نیرویی غیر قابل تصور به فعالیت پرداخت.
 دکتر غلامعلی حداد عادل، رئیس فرهنگستان زبان و ادب‌فارسی از دیگر سخنرانان این مراسم بود. وی دکتر انوری را به دلیل توجه به دستور زبان فارسی و فرهنگنامه‌نویسی وی را قابل احترام خواند و گفت: در ساختمان زبان و ادب‌فارسی، دستور زبان حکم اسکلت را دارد. همان‌طور که ساختمان قائم به اسکلت است و در و پنجره و نقاشی و سایر تزئینات بعد از استواری اسکلت امکان ظهور پیدا می‌کنند، در مقوله زبان هم دستور زبان است که به اصل زبان استواری می‌بخشد هرگاه توجه به دستور زبان در جامعه‌ای کم شود، باید احساس خطر کرد. من در سال‌های اخیر گاهی چنین احساسی داشتم.
 وی در ادامه افزود: تصور می‌کنم اگر به موضوع پایان‌نامه‌های کارشناسی ارشد و دکتری زبان فارسی در کشور مراجعه کنیم و تعداد پایان‌نامه‌هایی را که با موضوع دستور زبان فارسی نوشته می‌شوند با هم مقایسه کنیم، درمی‌یابیم تعداد پایان‌نامه‌های مربوط به دستور زبان کاهش یافته و این، علامت خوبی نیست. این مسأله به نوعی نشان می‌دهد که استادان و دانش‌جویان به نوعی حوصله ندارند وقت خود را صرف دستور زبان کنند.
 دکتر انوری، چنین شخصیتی داشتند و سال‌های زیادی از عمر عزیز خود را صرف تألیف کتاب‌های دستور برای دانش‌آموزان مدارس کردند. همینجا یاد می‌کنم از دوست و همکار ارجمند ایشان، مرحوم دکتر حسن احمدی گیوی که آن مرد بزرگ هم آذربایجانی بود و به دستور زبان فارسی عشق می‌ورزید.
 حداد عادل در ادامه گفت:‌ بنده اصرار و تاکید دارم بر اینکه در زبان فارسی، همواره فرهنگ‌های متنوعی تألیف شود. من، توجه به فرهنگ لغت را نشانه زنده بودن زبان می‌دانم در زبان انگلیسی تاکنون چند صدفرهنگ زبان تألیف شده است. آقای علمی و دکتر انوری، کاری را در مدت هشت سال به انجام رساندند و فرهنگ بزرگ «سخن» تألیف شد و زبان فارسی، صاحب فرهنگ لغت پاکیزه و روشمندی شد. در اوایل انتشار این فرهنگ، مقام معظم رهبری، در زمان بازدید از نمایشگاه کتاب تهران این فرهنگ را دیدند و خوشحالی خود را از تألیف آن اعلام کردند.
 گروهی نزدیک به ۵۰ نفر در گروه فرهنگ‌نویسی دکتر صادقی تألیف یک فرهنگ جامع را بر عهده دارند. مطمئن هستم که قدر فرهنگ دکتر صادقی را دکتر انوری می‌داند و قدر فرهنگ دکتر انوری را دکتر صادقی. تجربه دکتر انوری در کاری که دکتر صادقی، انجام می‌دهد، قطعاً مفید بوده است.
 رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ادامه گفت: ما در ایران، وارد دنیایی شده‌ایم که به فرهنگ‌نویسی به عنوان یک علم نگاه می‌شود البته نمی‌خواهیم زحمات پیشینیان را انکار کنیم. هرکاری با نقص شروع می‌شود و سپس به تکامل می‌رسد، بنده از آن جهت که دکتر انوری به دستور زبان فارسی و فرهنگ‌نویسی اهتمام کرده است، احترام زیادی برای ایشان قائلم
 دکتر انوری بسیار کم سخن هستند، پرکار و کم‌حرف و در جلسات فرهنگستان معمولاً حرف نمی‌‌زنند. من گاهی با لطایف‌الحیل ایشان را در فرهنگستان به حرف می‌کشم. عجیب هم این است که ایشان نام فرهنگشان را فرهنگ سخن گذاشته‌اند.
 حداد عادل در ادامه سخنان خود تاکید کرد: رهبر معظم انقلاب هنگامی که در نمایشگاه کتاب فرهنگ سخن را دیدند، بر آن تأمل کرده و خوشحالی خودشان را از انتشار چنین فرهنگ لغتی اعلام کردند.
 در ادامه این مراسم استاد دکتر علی موسوی گرمارودی به قرائت شعری درباره سعدی پرداخت.
 دکتر حسن رضایی باغ بیدی عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی از دیگر سخنرانان این مراسم بود . وی گفت : آقای دکتر محقق از لغت و آقای دکتر حدادعادل از دستوز زبان سخن گفتند. من از بزرگی و سترگی کار تألیف فرهنگ سخن بگویم. یکی از دلائل تألیف فرهنگ‌های زبان فارسی، رواج زبان فارسی در سرزمین‌های غیرفارسی زبان بود تا آنها با این زبان آشنا شوند و زبان را بفهمند. زمان تولد شکسپیر آغاز دوره انگلیسی نو است. عمر زبان فراسی نو سه برابر انگلیسی نو است. آنچه اهمیت تألیف فرهنگ سخن را ز یادتر می‌کند این است که 44 سال طول کشید تا فرهنگ 20 جلدی آکسفورد در قالب فرهنگ موضوعی 2 جلدی تألیف شود، استاد انوری این فرهنگ را در طول 8 سال پدید آورد و برای عموم فارسی‌زبانان منشر ساخت و بعدا 15 فرهنگ از دل فرهنگ سخن پدید آمد.
 دکتر توفیق سبحانی معاون علمی و پژوهشی انجمن آثارومفاخر فرهنگی نیز به ذکر خاطراتی از استاد بدیع‌الزمان فروزانفر پرداخت و گفت : مرحوم بدیع الزمان فروزانفر به روایت اکثر شاگردانش مردی شوخ طبع بود.حاضرجوابیها و بدیهه‌گویی‌هایش که زاده طبع ظریف او بود، در یاد و خاطرۀ همۀ شاگردانش به یادگار مانده است.
 مرحوم دکتر علی‌محمد حق‌شناس می‌گفت: دوستمان - اتابکی- همیشه دیر به کلاس می‌آمد،کارمند بانک بود و مجبور بود اول کارهای بانک را روبراه کند و بعد به کلاس بیاید. معمولا هم دیر می‌کرد. استاد هم هر بار نگاهی به او می‌کرد و می‌گفت: اتابکی دیر آمدی.اتابکی هم شرمگین عذر می‌خواست، می‌رفت و می‌نشست. اتفاقا یک روز اتابکی زودتر از فروزانفر آمده بود. استاد که وارد شد، اتابکی گفت : استاد! دیر آمدی! فروزانفر نگاهی به او انداخت و سکوتی کرد و گفت فرزند! ما ابوالوقتیم،تو ابن الوقتی!
 در سالهای اول تدریس استاد فروزانفر در دانشگاه از قرآن مجید بحث به میان آمد. یکی با گستاخی سوال کرد : آیا از موسیقی هم در قرآن چیزی هست؟ از آنجا که این سوال او مطابق ادب و نزاکت ادا نشد، فروزانفر بلافاصله جواب داد: بله «إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ» و در این حال به جانب دانشجو اشاره کرد و با این جواب فوری ،دانشجوی گستاخ و ایراد گیر به جای خود نشست.
 مرحوم دکتر محمدامین ریاحی نقل می کند : یکی از هم‌درسی‌های ما که سالها پیش از ما در رشته تاریخ و جغرافیا لیسانس گرفته بود، مدتی دراز سابقه خدمت داشت و در چند شهرستان ریاست ادارات فرهنگ را یافته بود، حالا آمده بود لیسانس ادبیات هم بگیرد تا بتواند دوره دکتری هم بخواند . آن دوست به مناسبت و بی‌مناسبت تظاهر به داشتن سابقه ریاست‌ها می‌کرد . یک روز استاد درباره افضل‌الدین کاشانی بحث می‌کرد. به اینجا رسید که مزار بابا افضل در روستای مرق کاشان است . استاد نگاه معنا‌داری به او دوخت و گفت : من وقتی که رئیس فرهنگ کاشان بودم، مزار بابا را زیارت کردم . استاد نگاه معنا داری به او دوخت و گفت :آفرین فرزند! خوشا به سعادتت که مزار بابا را زیارت کردی! حالا بگو از آثار بابا چه خواندی؟جواب داد: متاسفانه چیزی نخوانده‌ام استاد فرمود : اگر یک صفحه از رسالات بابا را خوانده بودی ، یا یکی از رباعی‌هایش را به خاطر سپرده بودی ، سعادت بیشتری داشتی!
 دکتر سبحانی در ادامه رباعی‌ ای به شادی روان مرحوم فروزانفر و سلامت، سرور و شادابی استاد دکتر حسن انوری از بابا افضل قرائت کرد:
 من من نیم،آن کس که منم گوی که کیست
 خاموش منم در دهنم گوی که کیست
 سر تا قدمم نیست بجز پیرهنی
 آن کس که منش پیرهنم گوی که کیست (رباعی107)
 
این نکته‌ها که عرض شد،پاره پاره‌هاست از بدیهه‌گویی‌های استادی که به قول استاد دکتر احمد مهدوی دامغانی : «هنوز آسمان دانشگاه تهران بر سر چنویی سایه نگسترده است »
 معاون علمی و پژوهشی انجمن آثارومفاخر فرهنگی در پایان با ذکر چند خاطره از دکتر انوری از همگان دعوت کرد برای کامل کردن زندگی‌نامه استاد انوری همه خاطراتی را که از ایشان دارند به انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ارائه کنند.
 دکتر حسن انوری در این مراسم گفت: من خدمتگزار زبان فارسی هستم اگر چه زبان مادری‌ام آذری است. از زمانی که مادرم شعری از حافظ را به من تفهیم کرد، شیفته زبان‌ فارسی شدم. در دانشکده ادبیات تبریز در حضور استادانی چون ماهیار نوابی ، دکتر رجائی بخارایی دکتر منوچهر مرتضوی، استاد ادیب طوسی و استاد ترجانی زاده و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در حضور استاد بدیع الزمان فروزانفر، استاد جلال‌الدین همائی دکتر ناتل خانلری و دکتر محمد معین و دیگر استادان کم بیش و به قدر استطاعت بار موز زبان فارسی آشنا شدم. در طی بیش از سی سال خدمت در موسسه لعت نامه دهخدا تاریخ زبان فارسی را مرور کردم. وقتی قرار شد در مدت معینی، این فرهنگ را به فرجام برسانم شب و روز خود را در اختیار فرهنگ سخن قرار دادم. اگر بپرسید چرا زبان فارسی برای منِ آذربایجانی مهم است، به شما می‌گویم که زبان فارسی مهم و شایسته دوست داشتن است. روزی زبان بین المللی بوده و از هندوستان تا آسیای صغیر و بالکان زیر سیطره داشته است. دیگر آن که به این زبان آثاری پدید آمده که از شاهکارهای ادبیات جهانی است . چند زبان در دنیا می‌شناسید که در آنها اثری چون شاهنامه،دیوان حافظ و دیوان شمس به وجود آمده باشد. از دیگر مزایای زبان فارسی آن است که عرفان ایرانی را به وجود آوردهاست . به قول دکتر شفیعی کدکنی عرفان و زبان فارسی در مواردی از هم تجزیه ناپذیرند.
 فرهنگ پژوه معاصر در ادامه اظهار داشت : تنها من نیستم که شیفته زبان فارسی‌ام. می‌توانم شهادت بدهم که اکثر اهالی آذربایجان زبان فارسی را دوست دارند. در تاریخ نیز سهم آذربایجان در فرهنگ فارسی قابل توجه است. برآورد کرده اند که بیش از شصت در صد استادات زبان فارسی در دانشگاههای کشور از اهالی آذربایجان هستند. در تاریخ نیز سهم آذربایجان در ایجاد آثاری به فارسی به ویژه فرهنگ فارسی شایان توجه است بنده ناچیز در سخنرانی که در بنیاد شهریار تبریز کردم سهم آذربایجان را در فرهنگ نویسی فارسی بررسی کردم و نشان دادم که تعداد زیادی از فرهنگ های فارسی از زیر دست آذربایجانی بیرون آمده است.
 وی افزود: فرهنگ به معنی کتاب لغت، یک عنصر مدنی است. ملت‌هایی که به لحاظ علمی سرآمد شده‌اند،در عرصه فرهنگ‌نویسی هم تلاش بسیاری کرده‌اند. ناگفته نگذاریم که ایرانیان از قدیمی‌ترین ملت‌هایی هستند که به فرهنگ نویسی پرداخته‌اند. وجود دو فرهنگ به زبان پهلوی نشان از اهمیت موضوع و توجه به این امر دارد یکی از دو فرهنگ، فرهنگی است که گویا در آغاز نامی نداشته و بعدها به فرهنگ پهلوی معروف شده است . نسخه های متعددی از این فرهنگ در دست است حتی یک برگ آن در میان آثار مانوی در تورفان پیدا شده است. در فرهنگ پهلوی واژه‌ها برحسب موضوع طبقه بندی شده است از این جهت سلف فرهنگ های موضوعی است که در دوران اسلامی تالیف شد‌ه‌اند فرهنگ دیگر بازمانده از زبان پهلوی فرهنگیکه گویا برای حل دشواریهای اوستا تالیف شده بوده است.
اما در دوران اسلامی فرهنگ نویسی دامنه وسیعی پیدا کرد و در دو زمینه پیش رفت: فرهنگ برای زبان عربی و فرهنگ برای زبان فارسی. در عصر ما نیز شادروان دکتر محمد معین در زمان خود با تالیف فرهنگ فارسی در چهار مجلد نیاز اهل کتاب را به واژه های جدید زمان خود بر آورده کرد.
 عضو پیوسته زبان و ادب فارسی با اشاره به اینکه زبان در تحول است و فرهنگ نشان دهنده واژگان زبان در مقطع خاص تاریخی است و باید به موازات تحول دگرگون شود و فرهنگ‌های جدید نوشته شود گفت : هر سال در جهان هزاران اختراع به منصه ظهور می‌رسد و در حیطه تفکر بشری هزاران مفهوم ابداع می‌شود. همه اینها اسم می‌خواهند این اسم ها در واقع واژه های جدید هستند که باید وارد فرهنگ های لغت شود. ملتی که فرهنگ روز آمد و مطابق با نیازهای جهان امروز ندارد می‌توان گفت در دنیای امروز زندگی نمی کند نیاز به فرهنگ لغات یک نیاز مبرم مدنی است. در سلسه فرهنگ هایی که بنده سرپرستی کرده ام و به همت انتشارات سخن نشر یافته چند فرهنگ نیز برای کودکان و نوجوانان تهیه شده است آشنا کردن کودکان با کتابهای مرجع در مرحله پیش از دبستان و بعد از آن یکی از عناصر مهم تربیت عمومی به شمار می رود کودکانی که اکنون در دبستان هستند بیست تا سی سال دیگر مصادر امور را اشغال خواهند کرد میزان شایستگی و کارایی آنان در اداره امور بستگی به نوع تربیتی دارد که اکنون از سوی خانواده ها و اولیای آموزش و پرورش درباره آنها اعمال می شود اگر بتوانیم آنان را افرادی کنجکاو و مسئول و دارای اندیشه روشمند بار بیاوریم قطعا در شکل و نوع زندگی اجتماعی و سیاسی کشور تحول شگرف روی خواهد داد تربیت از آشجورهای بسیاری آب می خورد یک جزء بسیار کوچک ولی لازم آن آشنایی کودکان با کتابهای مرجع است شاید امروز با توجه به گسترش اطلاع رسانی و شبکه های رایانه ای به جای کتابهای مرجع بگوییم ابزار مرجع ولی به هر حال مایه اولیه ابزار مرجع کتابهای مرجع است .کتابهای مرجعی که بنده سرپرستی کرده ام به پانزده کتاب رسیدعه که نخستین آنها در 8جلد یکی در 3جلد و سه تای دیگر در دو جلد بقیه در یک جلد از سوی نشر سخن انتشار یافته شانزدهمین کتاب که فرهنگ مترادفات باشد در دست تالیف است.
 دکتر انوری در ادامه افزود: زبان در حال تحول است و فرهنگ که نشان‌دهنده واژگان در یک زمان خاص تاریخی است، باید با گذشت زمان دوباره تألیف شود. ملتی که فرهنگ روزآمد و مطابق با نیازهای جهان امروز نداشته باشد، در دنیای امروز زندگی نمی‌کند.
در پایان این مراسم نیز با اهدای لوح تقدیر از استاد انوری تجلیل شد.
*( به نقل از سایت انجمن اثار و مفاخر فرهنگی)
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

حدیث عشق سعدی

        

   یاد روز سعدی ، بر همه ی دوستداران این شاعر بزرگ فرخنده باد

 

حدیث‌ عشق‌ سعدی

از

                                               منصور رستگار فسایی‌

 

عشق‌ سعدی‌ نه‌ حدیثی‌ است‌ که‌ پنهان‌ ماند

داستـانی‌ است‌ که‌ بر هر سر بازاری‌ هست‌

(سعدی‌)

 

در ادب‌ غنایی‌ ایران‌، هیچ‌ شاعری‌ «سعدی‌» نیست‌ و هیچ‌ کس‌ به‌ تنهایی‌ در قلمرو شاعری‌ و نثرنویسی‌، نتوانسته‌است‌ مبانی‌ و مضامین‌ و معانی‌ شعر غنایی‌ را بهتر از سعدی‌، به‌ تماشای‌ خوانندگان‌ خود بگذارد آن‌ هم‌، با تنوعات‌ وگونه‌های‌ مختلف‌ نظم‌ و نثر و قالب‌ها و مفاهیم‌ و مضامینی‌ که‌ تقریباً همة‌ ابواب‌ لفظی‌ و معنایی‌ ادب‌ فارسی‌ را در برگیرد. سعدی‌ در شاعری‌، یگانه‌ است‌ و غزل‌ها، قصاید و قطعات‌ او همه‌ از حداکثر توان‌ و ظرفیت‌ غنایی‌ برخوردارند ونثر سعدی‌ نیز جز بخش‌های‌ تعلیمی‌ آن‌، عرصه‌ای‌ فراخ‌ برای‌ اندیشه‌های‌ غنایی‌ او فراهم‌ ساخته‌ است‌ و بخش‌هایی‌عمده‌ از گلستان‌ و مجالس‌ پنجگانه‌ و رسایل‌ او، وقف‌ اندیشه‌ها و مضامینی‌ هستند که‌ «من‌ِ» غنایی‌ سعدی‌ را آیینة‌ کلام‌سهل‌ و ممتنع‌ وی‌، منعکس‌ می‌سازند و در این‌ میان‌ «غزل‌» بیشترین‌ سهم‌ را در بازنمایی‌ ذهنیت‌ غنایی‌ سعدی‌ بر عهده‌دارد.

غزل‌ سعدی‌، دارای‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ و درونمایه‌های‌ انحصاری‌ خاصی‌ است‌. از دید ساختار، هر غزل‌ سعدی‌دارای‌ کلیتی‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ و یگانه‌ است‌ که‌ حاصل‌ هماهنگی‌ فکر و نیازهای‌ ذهن‌ خلاِ، هنرمندی‌ و هنرشناسی‌ و ذوِزیبایی‌ پسند این‌ شاعر بزرگ‌ است‌، با کلمات‌ و ترکیبات‌ و قالب‌هایی‌ که‌ قوافی‌، وزن‌ در ردیف‌ آنها هوشمندانه‌ برگزیده‌شده‌اند و مجموعاً تصاویری‌ روشن‌، زنده‌ و پویا را ارایه‌ می‌کنند که‌ از یک‌ سو به‌ خوبی‌ می‌توانند موقعیت‌ شاعر را درلحظه‌ انشاء شعر به‌ تماشا بگذارند و از سویی‌ دیگر احساس‌های‌ آشنا و رنج‌ و شادی‌ها و زیبایی‌ها و عواطف‌ خاص‌ایرانیان‌ را با خود منطبق‌ سازند و در نتیجه‌ لفظ‌ و معنا را در غزل‌ سعدی‌ به‌ وحدتی‌ استثنایی‌ و کلیتی‌ خدشه‌ناپذیر وانفکاک‌ ناشدنی‌ از فرهنگ‌ ملی‌ تبدیل‌ کنند که‌ در عین‌ سادگی‌ و همه‌ فهم‌ بودن‌، از قدرت‌ تأویل‌پذیری‌ و خردمندانه‌ بودن‌نیز برخوردار باشند.

بدین‌سان‌، در ساختار و غزل‌ سعدی‌ همه‌ چیز، دقیقاً تناسب‌ و جایگاه‌ ویژه‌ و موقعیت‌ تاریخی‌ هنری‌ و هویت‌خاص‌ خود را نشان‌ می‌دهد و کلمه‌ها و ترکیبات‌، همانند اجزاء یک‌ مینیاتور دقیق‌، سهمی‌ عمده‌ در القاء هدف‌های‌ کلی‌اثر و القاء معنا و فکر هنرمند بر عهده‌ می‌گیرند وسبب‌ می‌شوند که‌ کلام‌ سعدی‌ از تأثیری‌ عمیق‌ و نفوذی‌ همه‌ جانبه‌ درذهن‌ مردم‌ پارسی‌ زبان‌ ایران‌ برخوردار باشد، البته‌ این‌ تأثیرگذاری‌ به‌ معنی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ نیست‌، بدین‌ معنی‌ که‌گاهی‌ سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ مضمونی‌ نو ارایه‌ کرده‌ باشد، تنها در شیوه‌ بیان‌ و نحوه‌ ارایه‌ سخن‌، ذوِ و ابتکار به‌ خرج‌می‌دهد و در این‌ زمینه‌ طرحی‌ نو در می‌اندازد که‌ در عین‌ حال‌ که‌ از ذهن‌ و زبان‌ جامعه‌ به‌ دور نیست‌ و هستی‌ ونیازهای‌ انسانی‌ را در لحظه‌ای‌ که‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ است‌ به‌ خوبی‌ منعکس‌ می‌سازد، نوعی‌ خوش‌ سلیقگی‌ و رندانگی‌نمکین‌، در سخن‌ او، جاذبه‌ و حرارتی‌ خاص‌ ایجاد می‌کند که‌ مردم‌ آن‌ را «نواندیشانه‌» و «قابل‌ ذکر» و «روایت‌ شدنی‌»می‌دانند و از آن‌ برای‌ هرچه‌ بیشتر رسوخ‌ کردن‌ در دل‌ و جان‌ دیگران‌، سود می‌برند و در همان‌ حال‌ که‌ آن‌ را سهل‌ وممتنع‌ می‌شمارند، در آن‌ غرابت‌ و تازگی‌ هنرمندانه‌ای‌ را احساس‌ می‌کنند که‌ «نظم‌» سعدی‌ را تا پایگاه‌ «شعر» و «شعرناب‌» بالا می‌برد و همین‌ آشنایی‌ متقابل‌ شاعر و مردم‌ است‌ که‌ سعدی‌ را در جامعه‌ ایرانی‌ به‌ یک‌ پدیده‌ استنثنایی‌ تبدیل‌می‌سازد و سخن‌ او را بازتاب‌ روح‌ رندانه‌ و معنی‌ شناس‌ و نکته‌سنج‌ ایرانی‌ قرار می‌دهد و ایرانیان‌ را شیفته‌ کلام‌ وبیان‌ و نکته‌ گویی‌های‌ وی‌ می‌سازد:

روز وصلم‌ قرار دیدن‌ نیست

‌شب‌ هجرانم‌ آرمیدن‌ نیست‌

طاقت‌ سر بریدنم‌ باشد

وز حبیبم‌ سرِ بریدن‌ نیست‌

مطرب‌ از دست‌ من‌ به‌ جان‌ آمد

که‌ مرا طاقت‌ شنیدن‌ نیست‌

دست‌ِ بیچاره‌ چون‌ به‌ جان‌ نرسد

چاره‌ جز پیرهن‌ دریدن‌ نیست‌

ما خود افتادگان‌ مسکینیم

‌حاجت‌ دام‌ گستریدن‌ نیست‌

دست‌ در خون‌ عاشقان‌ داری

‌حاجت‌ تیغ‌ برکشیدن‌ نیست‌

با خداوندگاری‌ افتادم

‌کش‌ سر بنده‌ پروریدن‌ نیست‌

سعدی‌ با بلاغتی‌ استوار و هنرمندانه‌ و دریافتی‌ زیرکانه‌ و معقول‌ که‌ با تفکرات‌ و اندیشه‌های‌ گوناگون‌ او انطباِدارد، قالب‌های‌ ادبی‌، انواع‌ شعر، گونه‌های‌ معانی‌ و نحوه‌های‌ مختلف‌ تأثیرگذاری‌ متناسب‌ را انتخاب‌ می‌کند و به‌ همین‌جهت‌ گفتنی‌های‌ عارفانه‌اش‌ را در بوستان‌، دیدگاه‌های‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و واکنش‌های‌ عالمانه‌اش‌ را در گلستان‌ وتخصص‌ و عالی‌ جاهی‌ معنوی‌ و روحانی‌ خود را در قصاید خویش‌ مطرح‌ می‌سازد و زلال‌ترین‌ و بی‌پرده‌ترین‌ عواطف‌و احساسات‌ شخصی‌ و غنایی‌ خویش‌ را هم‌ یکسره‌ در «غزل‌» منعکس‌ می‌سازد و «غزل‌» را وقف‌ عشق‌ و مستی‌می‌سازد. بدین‌ معنی‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ نه‌ تنها دید عاشقانه‌ و زیبایی‌ پسندانه‌ و رندانه‌ شاعر را متبلور می‌سازند وزوایای‌ قلب‌ و احساس‌ و عاطفه‌ و رنج‌ها و شادی‌های‌ این‌ شاعر عاشق‌پیشه‌ را در سطوح‌ عشق‌ عادی‌ و عرفانی‌ یازمینی‌ و آسمانی‌ نشان‌ می‌دهند، آیینه‌ التهابات‌ و نگرانی‌ها و شور و حال‌ مردم‌ ایران‌ نیز هستند. اگر به‌ غزل‌ زیر به‌دقت‌ نگاه‌ کنیم‌ می‌بینیم‌ که‌ درست‌ است‌ که‌ عشق‌ سرمایه‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ است‌، اما در این‌ غزل‌ همچون‌ دیگرعاشقانه‌های‌ سعدی‌ هم‌ وقایع‌ و حوادث‌ فردی‌، اخلاقی‌، عرفانی‌ در تار و پود تشبیهات‌ و استعارات‌ سعدی‌ به‌ وسیله‌ای‌روشن‌ و رسا برای‌ بیان‌ ذهنیت‌ مشترک‌ سعدی‌ و جامعه‌ تبدیل‌ شده‌اند، خمیرمایه‌ تمام‌ مسایل‌ موجود در شعر سعدی‌،اجتماعی‌ و مردمی‌ است‌، اما در خدمت‌ غزل‌ و عشق‌، در حالی‌ که‌ در گلستان‌ و بوستان‌، سعدی‌ چنین‌ نمی‌اندیشد:

اگر دستم‌ رسد روزی‌ که‌ انصاف‌ از توبستانم‌

قضای‌ عهد ماضی‌ را شبی‌، دستی‌برافشانم‌

چنانت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ گر روزی‌ فراِافتد

توصبرازمن‌توانی‌کردو من‌ صبر از تونتوانم‌

دلم‌ صد بار می‌گوید که‌ چشم‌ از فتنه‌برهم‌ نه‌

دگر ره‌ دیده‌ می‌افتد بر آن‌ بالای‌ فتّانم‌

تو را در بوستان‌بایدکه‌ پیش‌ سروبنشینی‌

وگرنه‌ باغبان‌ گوید که‌ دیگر سرو،ننشانم‌

رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌

خلاف‌ من‌ که‌ بگرفته‌ است‌ دامن‌، درمغیلانم‌

به‌ دریایی‌ درافتادم‌ که‌ پایابش‌ نمی‌بینم‌

کسی‌ را پنجه‌ افکندم‌ که‌ درمانش‌نمی‌دانم

‌فراقم‌ سخت‌ می‌آید ولیکن‌ صبر می‌باید

که‌ گر بگریزم‌ از سختی‌ رفیق‌ سست‌پیمانم‌

مپرسم‌دوش‌چون‌بودی‌به‌ تاریکی‌ وتنهایی‌

شب‌ هجرم‌ چه‌ می‌پرسی‌ که‌ روز وصل‌حیرانم‌

شبان‌ آهسته‌ می‌نالم‌ مگر دردم‌ نهان‌ماند

به‌ گوش‌ هر که‌ در عالم‌ رسید آوازپنهانم‌

دمی‌با دوست‌ درخلوت‌به‌ازصدسال‌درعشرت‌

من‌ آزادی‌ نمی‌خواهم‌ که‌ با یوسف‌ به‌زندانم‌

من‌آن‌ مرغ‌ سخندانم‌ که‌ در خاکم‌ رودصورت‌

هنوز آواز می‌آید که‌ سعدی‌ در گلستانم‌

در غزل‌ بالا، مسلماً محور اصلی‌ سخن‌، عشق‌ است‌ اما «عشق‌» را هاله‌ای‌ از زندگی‌ در میان‌ گرفته‌ است‌ که‌ می‌توان‌آن‌ را به‌ عشق‌ گرفتار «بحران‌» تعبیر کرد، بدین‌ معنی‌ که‌ اگر لحظه‌ای‌ اندیشة‌ عشق‌ را از این‌ غزل‌ بگیریم‌، الفاظ‌ِ «انصاف‌ستدن‌»، «قضا»، «ماضی‌»، «صبر»، «فتنه‌»، «فتّان‌»، «چشم‌ برهم‌ نهادن‌»، «رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌»،«خلاف‌»، «دامن‌ در مغیلان‌ گیر افتادن‌»، «به‌ دریای‌ بی‌پایاب‌ غرِ شدن‌»، «پنجه‌ در افکندن‌ با کسی‌ که‌ از او بسیارتوانمندتر است‌»، «سست‌ پیمانی‌ و عهدشکنی‌»، «تاریکی‌ و تنهایی‌ و حیرانی‌» و «شب‌ و ناله‌ نهانی‌ و آواز پنهانی‌»، «بایوسف‌ در زندان‌ بودن‌» و بالاخره‌ «مرغی‌ سخندان‌ که‌ رو در خاک‌ نهان‌ می‌کند ولی‌ همیشه‌ آواز او به‌ گوش‌ دل‌ها وجان‌ها می‌رسد» که‌ «این‌ همان‌ سعدی‌ است‌ که‌ در گلستان‌ آواز می‌خواند». مجموعاً الفاظ‌ شاعری‌ برج‌ عاج‌نشین‌ وبی‌خیال‌ و بی‌غم‌ نیست‌ که‌ فقط‌ به‌ خود می‌اندیشد و اندیشه‌ دیگران‌ را از ذهن‌ می‌راند، غزل‌ سعدی‌ آن‌ گونه‌ عاشقی‌ رامطرح‌ می‌کند که‌ از غم‌ جامعه‌، آگاه‌ یا ناخودآگاه‌، در رنجی‌ عظیم‌ است‌ و هر لفظ‌ و کلام‌ عاشقانه‌ او نیز به‌ نوعی‌ با دردو غم‌ عمومی‌ مرتبط‌ است‌، آن‌ چنان‌ که‌ خود او در قطعه‌ قحط‌ سالی‌ دمشق‌ باز می‌گوید که‌:

یکی‌ اول‌ از تندرستان‌ منم

‌که‌ ریشی‌ ببینم‌، بلرزد تنم‌

یکی‌ را به‌ زندان‌ درش‌ دوستان‌

کجا مانَدَش‌ عیش‌ در بوستان‌

(بوستان‌)

و خود معنای‌ این‌ دید کنایی‌ را بارها باز گفته‌ است‌:

جماعتی‌ که‌ ندانند حظ‌ّ روحانی‌

تفاوتی‌ که‌ میان‌ دواب‌ و انسان‌ است‌،

گمان‌ برند که‌ در باغ‌ عشق‌، سعدی‌ را

نظر به‌ سیب‌ زنخدان‌و نار پستان‌ است‌

مرا هر آینه‌ خاموش‌ بودن‌ اولی‌تر

که‌ جهل‌ پیش‌ خردمند، عذر نادان‌ است‌

بدین‌ ترتیب‌، عشق‌ برای‌ سعدی‌ دل‌ گدازِ جان‌ نوازی‌ است‌ که‌ مصلحان‌ را به‌ کار می‌آید تا دنیا و آخرت‌ را دربازند وبه‌ یاری‌ عشق‌ مردانگی‌ بیاموزند و به‌ نقره‌ فائق‌ بدل‌ شد و بهترین‌ نمونه‌، سخن‌ خود سعدی‌ است‌ که‌ به‌ برکت‌ عشق‌«تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌» می‌شود که‌ «کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌».

هرکه‌ خصم‌ اندر او، کمند انداخت

‌به‌ مراد دلش‌ بباید ساخت‌

هرکه‌ عاشق‌ نبود، مرد نشد

نقره‌ فایق‌ نگشت‌ تا نگداخت‌

هیچ‌ مصلح‌ به‌ کوی‌ عشق‌ نرفت

‌که‌ نه‌ دنیا و آخرت‌ درباخت‌

هم‌ چنان‌ شکر عشق‌ می‌گویم‌

که‌ گَرم‌ دل‌ بسوخت‌، جان‌ بنواخت‌

سعدیا خوش‌تر از حدیث‌ تو نیست

‌تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌

آفرین‌ بر زبان‌ شیرینت‌

کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌

و از همین‌ جاست‌ که‌ خوانندگان‌ شعر سعدی‌، فرصتی‌ می‌یابند تا در همان‌ حال‌ که‌ به‌ ژرفای‌ قلب‌ و احساس‌ وعاطفه‌ سعدی‌ راه‌ می‌یابند، خود را نیز در سخن‌ سعدی‌ پیدا کنند و جامعه‌ و شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خود را نیز به‌تماشا بنشینند، آن‌ چنان‌ که‌ احساس‌ کنند خود این‌ شعر را سروده‌اند و کلمات‌ و مضامین‌ آن‌ را بر زبان‌ رانده‌اند:

چنان‌ در قید مهرت‌ پای‌ بندم

‌که‌ گویی‌ آهوی‌ سر در کمندم‌

گهی‌ بر درد بی‌درمان‌ بگریم‌

گهی‌ بر حال‌ بی‌سامان‌ بخندم‌

مرا هوشی‌ نماند از عشق‌ و گوشی

‌که‌ پند هوشمندان‌ کار بندم‌

نه‌ مجنونم‌ که‌ دل‌ بردارم‌ از دوست

‌مده‌ گر عاقلی‌ ای‌ خواجه‌ پندم‌

گر آوازم‌ دهی‌ من‌ خفته‌ در گور

برآساید روان‌ دردمندم‌

سری‌ دارم‌ فدای‌ خاک‌ پایت

‌گر آسایش‌ رسانی‌ ور گزندم‌

و گر در رنج‌ سعدی‌ راحت‌ تو است

‌من‌ این‌ بیداد، بر خود می‌پسندم‌...

ما از لحظه‌ای‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ را می‌شناسیم‌ و به‌ آن‌ دل‌ می‌بندیم‌، به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ «عشق‌»، مرکزآتشفشان‌ عاطفی‌ و ذهنی‌ غزل‌ سعدی‌ است‌ و هنر بزرگ‌ سعدی‌ نیز آن‌ است‌ که‌ توانسته‌ است‌ این‌ آتشفشان‌ شعله‌بارسوزناک‌ را آن‌ چنان‌ در سخن‌ خویش‌ ملموس‌، آفاقی‌ و زنده‌ طبیعی‌ و تصویر و ترسیم‌ کند که‌ صرف‌نظر از درک‌ فرازو نشیب‌های‌ عشق‌، به‌ حقانیت‌ عاشقی‌ و تمرکز بر عشق‌، در روزگار قحط‌ وفا و عاطفه‌ نیز شهادت‌ می‌دهد:

سخن‌ بیرون‌ مگوی‌ از عشق‌، سعدی‌

سخن‌،عشق‌است‌ و دیگرقیل‌ و قال‌ است‌

سعدی‌ رابطه‌ عاشق‌ و مشعوِ را که‌ برآیندی‌ از اوضاع‌ و احوال‌ عاطفی‌ زمان‌ اوست‌، به‌ نحوی‌ پرتحرک‌ و پویا مطرح‌می‌سازد و گاهی‌ نیز بی‌خبران‌ از عشق‌ و ماجرای‌ آن‌ را مورد اعتراض‌ و شکایت‌ قرار می‌دهد:

عشق‌ داغی‌ است‌ که‌ تا مرگ‌ نیاید، نرود

هرکه‌ بر چهره‌ از این‌ داغ‌، نشانی‌ دارد

***

عجب‌ مدار که‌ سعدی‌ به‌ یاد دوست‌ بنالد

که‌عشق‌موجب‌شوِاست‌ و خمرعلّت‌مستی‌***

عشق‌آدمیت‌است‌ و گر این‌ ذوِ در تونیست‌

هم‌ شرکتی‌ به‌ خوردن‌ و خفتن‌، دواب‌ را

***

گر آدمی‌ صفتی‌ سعدیا، به‌ عشق‌ بمیر

که‌ مذهب‌ حَیَوان‌ است‌ این‌ چنین‌ مردن‌

***

به‌عشق‌، مستی‌ و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌نکو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

***

عیب‌ سعدی‌ مکن‌ ای‌ خواجه‌ اگر آدمییی‌

کآدمی‌ نیست‌ که‌ میلش‌ به‌ پریرویان‌نیست‌  

 سعدی‌ شیفته‌ عشق‌ است‌ و این‌ شیفتگی‌ را با هرچه‌ کامل‌تر و متنوع‌تر ارایه‌ کردن‌ تصویر معشوِ ق به‌ نمایش‌می‌گذارد و هنرمندانه‌، به‌ تصریح‌ یا ایما و اشاره‌ و ایهام‌، تصاویری‌ مقطّع‌ از چیستی‌ و چونی‌ معشوِ ق در خَلق‌ و خُلق‌،رفتار، نازها، بی‌وفایی‌هایش‌ و وفاداریی‌هایش‌، ارایه‌ می‌دهد، آن‌ چنان‌ که‌ هر بیت‌ یا مصرعی‌ از هر غزل‌ سعدی‌ متضمن‌یک‌ یا چند توصیف‌ یا توضیح‌ حالت‌ یا حالاتی‌ از معشوِق می‌شود و خواننده‌ با پیش‌ رفتن‌ مسیر عشق‌ در نهایت‌، به‌دریافت‌ تصویر یا توصیفی‌ کامل‌، همه‌ جانبه‌ و قانع‌ کننده‌ از معشوِ ق سعدی‌ موفق‌ می‌شود، اما تمرکز بلاانقطاع‌ سعدی‌بر «عشق‌» و مسایل‌ مترتب‌ بر آن‌، حتی‌ یک‌ لحظه‌ ذهن‌ خواننده‌ را از معشوِق جدا نمی‌سازد و در هر بیان‌ و کلام‌ خود،فرازها و فرودهای‌ معرکه‌ عشق‌ را تازه‌تر و جامع‌تر از گذشته‌، تفسیر می‌کند تا آن‌ جا که‌ غزل‌ او را به‌ گزارش‌هنرمندانه‌ و دقیق‌ و روشنی‌ از چند و چون‌ بدل‌ می‌شود و خواننده‌ در پایان‌ غزل‌، معشوِق را کاملاً با خود آشنا می‌یابد،او را می‌شناسد و در باطن‌ و ضمیر خود بر وی‌ نامی‌ مناسب‌ احوال‌ خود می‌نهد و یا او را در پیوند خاطره‌های‌ شخصی‌خویش‌، می‌یابد. به‌ عنوان‌ مثال‌ سعدی‌ در غزل‌ زیر از قامت‌، چشم‌، دهان‌، ظواهر معشوِق به‌ تعابیر و تصاویری‌ مستقل‌و متنزع‌ سخن‌ می‌پردازد و بر شیرینی‌ سخن‌ معشوِق تکیه‌ای‌ خاص‌ دارد تا آن‌ جا که‌ غزل‌ را با ردیف‌ «سخن‌» می‌سازدو طبعاً غزل‌ را به‌ شناسنامه‌ای‌ از معشوق‌ شیرین‌ سخن‌، زیبا، خوش‌اندام‌ که‌ چون‌ خورشید، تابشی‌ یگانه‌ دارد، تبدیل‌می‌کند و سرانجام‌ با ترکیب‌ اجزاء تصاویر، برای‌ ذهن‌ خواننده‌ کلیتی‌ دوگانه‌ از صورت‌ و سیرت‌ معشوِ ق فراهم‌می‌آورد که‌ خواننده‌ را به‌ دریافت‌ تصویری‌ جامع‌ از معشوِ ق سعدی‌، موفق‌ می‌سازد:

طوطی‌ نگوید از تو دلاویزتر سخن‌

با شهد می‌رود ز دهانت‌ به‌ در، سخن‌

گر من‌ نگویمت‌ که‌ تو شیرین‌ عالمی

‌تو خویشتن‌ دلیل‌ بیاری‌ به‌ هر سخن‌

در هیچ‌ بوستان‌ چو تو سروی‌ نیامده‌است

‌بادام‌ چشم‌ و پسته‌ دهان‌ و شکر سخن‌

هرگز شنیده‌ای‌ ز بن‌ سرو بوی‌ مشک‌؟

یا گوش‌ کرده‌ای‌ ز دهان‌ قمر، سخن‌؟

انصاف‌ نیست‌ پیش‌ تو گفتن‌ حدیث‌خویش

‌من‌ عهد می‌کنم‌ که‌ نگویم‌ دگر، سخن‌

چشمان‌ دلبرت‌ به‌ نظر سحر می‌کند

من‌ خود چگونه‌ گویمت‌ اندر نظر سخن‌

وصفی‌ چنان‌ که‌ لایق‌ حسنت‌، نمی‌رود

آشفته‌ حال‌ را نبود معتبر، سخن‌

دُر می‌چکد ز منطق‌ سعدی‌ به‌ جای‌ شعر

گرسیم‌ داشتی‌، بنوشتی‌ به‌ زر سخن‌

این‌ شیوه‌ سعدی‌، در تمرکز سعدی‌ ذهن‌ بر معشوِ ق و پیوند عاطفی‌ و مفهمومی‌ ابیات‌ غزل‌  او با عشق‌، دقیقاًبرخلاف‌ شیوه‌ سیال‌ و برِانگیز حافظ‌ است‌ که‌ در هر غزل‌، بسیار عجولانه‌ و منقطع‌ و نامتمرکز صورت‌ می‌گیرد.

برقی‌ از منزل‌ لیلی‌ بدرخشید سحر

وه‌ که‌ بر خرمن‌ مجنون‌ دل‌ افکار چه‌کرد...

فکر عشق‌ آتش‌ غم‌ در دل‌ حافظ‌می‌سوخ

ت‌یار دیرینه‌ ببینید که‌ با یار چه‌ کرد

به‌ عبارت‌ دیگر، در پایان‌ هر غزل‌ سعدی‌ می‌توان‌ معشوق او را مستقلاً و با روحیات‌ و عواطف‌ و حالات‌ خاص‌ وی‌بازشناسی‌ کرد، در حالی‌ که‌ به‌ جز در چند غزل‌ معدود، معشوِ ق حافظ‌ را باید با خواندن‌ همه‌ غزلیات‌ عاشقانه‌ حافظ‌بازشناخت‌ که‌ طبعاً نمی‌تواند کلیت‌ واقعی‌ معشوِ ق او را در زمان‌ انشاء غزل‌ به‌ ذهن‌ تداعی‌ کند، بدین‌ معنی‌ عشق‌ درغزل‌ سعدی‌ هم‌ فضاها و مکان‌های‌ پیرامون‌ خود را تحت‌الشعاع‌ قرار می‌دهد و آنها را به‌ اجزاء به‌ هم‌ پیوسته‌ درک‌ کلی‌سعدی‌ از عشق‌ و معشو ق مبدل‌ می‌سازد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود تا عشق‌ و ستایش‌ آن‌، ارتباطی‌ ممتد و فراگیر و رهانشدنی‌ در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند، در حالی‌ که‌ حافظ‌ نه‌ همچون‌ سعدی‌، بر عشق‌ تأکید می‌نهد و نه‌ همه‌ جا عشق‌ او،خاکی‌ و آفاقی‌ است‌. مقصود آن‌ است‌ که‌ سعدی‌ به‌ هرجا می‌نگرد معشوِ ق را پیدا می‌کند و در همه‌ چیز بهانه‌ای‌ برای‌بازگشت‌ به‌ عشق‌ و معشوِ ق زمینی‌ خود می‌جوید، اما حافظ‌، هرگاه‌ به‌ معشو ق می‌پردازد، او را در همهمه‌ و ازدحام‌اندیشه‌های‌ آسمانی‌ و زمینی‌ خود گم‌ می‌کند و تصویری‌ روشن‌ و رسا از او (جز در چند غزل‌ معدود) به‌ دست‌ نمی‌دهدو حتی‌ تصاویر ارایه‌ شدة‌ او از معشوق  اغلب‌ دو سویه‌ و قابل‌ تأویل‌ و تفسیر به‌ معشوق  آسمانی‌ است‌، در حالی‌ که‌سعدی‌، به‌ تصویر معشوق زمینی‌ می‌پردازد که‌ با وی‌ رابطه‌ای‌ متقابل‌ و متعادل‌ دارد و در خلوت‌ خاطر خویش‌ او راهمان‌ گونه‌ که‌ هست‌، می‌پذیرد و به‌ تصویر می‌کشد:

جفای‌ پرده‌ درانم‌ تفاوتی‌ نکند

اگر عنایت‌ او پرده‌ از ما باشد

چنین‌ غزال‌ که‌ وصفش‌ همی‌ رود، سعدی‌

گمان‌ مبر که‌ نه‌ تنها، شکار ما باشد

شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ زبان‌ چند پهلو و منشوری‌ حافظ‌ با همه‌ پیچیدگی‌ها و ابهاماتش‌، به‌ همان‌ اندازه‌ با معشوِق حافظ‌ در ارتباط‌ قرار دارد که‌ زبان‌ ساده‌ و سهل‌ و ممتنع‌ سعدی‌ در بیان‌ عواطف‌ و حالات‌ عاشقی‌ سعدی‌ با معشو ، موفق‌ است‌ اما در غزل‌ سعدی‌ سه‌ محور عشق‌، معشوق و منکران‌ عشق‌، تشخص‌ بیشتری‌ دارد و «عاشق‌» که‌ همان‌سعدی‌ است‌، در هر غزل‌ خود، یکی‌ از این‌ سه‌ محور را پررنگ‌تر گزارش‌ می‌کند و جلوه‌ می‌دهد که‌ در یک‌ دید غنایی‌ که‌فردی‌ می‌توان‌ واکنش‌های‌ او را در این‌ محورها بازشناخت‌ و به‌ دیدار درون‌ وی‌ شتافت‌ که‌ چگونه‌ همه‌ سویه‌ به‌ هستی‌می‌نگرد ولی‌ جز از عشق‌ و معشوق و ماجراهای‌ عاشقی‌ چیزی‌ به‌ دست‌ نمی‌آورد: عاشقی‌ به‌ نام‌ سعدی‌، نظر باز و رندو لبریز از محبت‌ و عشق‌ به‌ دولت‌ است‌:

دیده‌ از دیدار خوبان‌ برگرفتن‌ مشکل‌است‌

هرکه‌ ما را این‌ نصیحت‌ می‌کندبی‌حاصل‌ است‌

باش‌ تا دیوانه‌ گویندم‌ همه‌ فرازنگان‌

ترک‌ جان‌ نتوان‌ گرفتن‌ تا تو گویی‌ عاقل‌است‌!!       

عشق‌ برای‌ سعدی‌ بر سنتی‌ دیرین‌ و دیر پا و ازلی‌ مبتنی‌ است‌:

ـ همه‌ عمر برندارم‌ سر از این‌ خمارمستی

‌که‌ هنوز من‌ نبودم‌ که‌ تو در دلم‌ نشستی‌

تو نه‌ مثل‌ آفتابی‌ که‌ حضور و غیبت‌ افتددگران‌ روند و آیند و تو همچنان‌، که‌هستی‌   به‌ همین‌ دلیل‌ سعدی‌ در ارایه‌ تصاویر عاشق‌ و تمناها و تقاضاها بسیار موفق‌تر از ارایه‌ سیمای‌ معشوِ ق است‌،زیرا در هر سختی‌ که‌ از معشوِ ق و زیبایی‌ها و حالات‌ و رفتار او مطرح‌ می‌کند، به‌ نوعی‌ نیز از خود سخن‌ می‌گوید و درهر حال‌، به‌ طرزی‌ موفق‌، صاحبدلی‌ شوریده‌ حال‌ را نشان‌ می‌دهد که‌ گرفتار عشق‌ و سوز و گدازهای‌ آن‌ است‌ و یک‌لحظه‌ نیز از معشوِق  غفلت‌ نمی‌ورزد و در راه‌ عشق‌، همه‌ رنج‌های‌ جهان‌ را به‌ جان‌ خریدار است‌ تا آن‌ جا که‌ خواننده‌نمی‌داند که‌ در غزل‌ سعدی‌، معشوِ ق بیشتر موردنظر است‌ یا عاشق‌ و آیا غزل‌ سعدی‌ را باید غزل‌ معشوِ ق خواند یا غزل‌عاشق‌... به‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ بنگرید:

میان‌ باغ‌ حرام‌ است‌ بی‌تو گردیدن‌

که‌ خار با تو مرا بِه‌ که‌ بی‌تو گل‌ چیدن‌

و گربه‌ جام‌ بریم‌ بی‌تو دست‌ در مجلس‌

حرام‌ صرف‌ بود بی‌تو باده‌ نوشیدن‌

خم‌ دو زلف‌ تو بر لاله‌ حلقه‌ در حلقه‌

به‌ سنگ‌ خاره‌ درآموخت‌ عشق‌ ورزیدن‌

اگر جماعت‌ چین‌ صورت‌ تو بت‌ بینند

شوند جمله‌ پشیمان‌ ز بت‌ پرستیدن‌

کساد نرخ‌ شکر در جهان‌ پدید آید

دهان‌ چو باز گشایی‌ به‌ وقت‌ خندیدن‌

به‌ جای‌، خشک‌ بمانند سروهای‌ چمن‌

چو قامت‌ تو ببینند در خرامیدن‌

من‌ گدای‌ که‌ باشم‌ که‌ دم‌ زنم‌ ز لبت

‌سعادتم‌ چه‌ بود؟ خاک‌ پات‌ بوسیدن‌

به‌عشق‌ومستی‌و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌مگو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

نشاط‌ زاهد از انواع‌ طاعت‌ است‌ و ورع‌

صفای‌ عارف‌ از ابروی‌ نیکوان‌ دیدن‌

عنایت‌ تو چو با جان‌ سعدی‌ است‌، چه‌باک

‌چه‌ غم‌ خورد به‌ حشر از گناه‌ سنجیدن‌

عین‌ همین‌ حالت‌ نیز در غزل‌ حافظ‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌. به‌ این‌ غزل‌ حافظ‌ که‌ هم‌ وزن‌ و هم‌ قافیه‌ غزل‌ سعدی‌ است‌بنگرید:

منم‌ که‌ شهره‌ شهرم‌ به‌ عشق‌ ورزیدن‌

منم‌ که‌ دیده‌ نیالوده‌ام‌ به‌ بد دیدن‌

به‌می‌پرستی‌از آن‌ نقش‌ خود بر آب‌ زدم

‌که‌ تا خراب‌ کنم‌ نقش‌ خود پرستیدن‌

وفاکنیم‌ و ملامت‌ کشیم‌ و خوش‌ باشیم

‌که‌ در طریقت‌ ما، کافری‌ است‌ رنجیدن‌

به‌ پیر میکده‌ گفتم‌ که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌

بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: راز پوشیدن‌

ز خط‌ یار بیاموز مهر با رخ‌ خوب

‌که‌ گرد عارض‌ خوبان‌ خوش‌ است‌گردیدن‌مراد دل‌ ز تمنای‌ باغ‌ عالم‌ چیست‌؟!

به‌ دست‌ مردم‌ چشم‌ از رخ‌ تو گل‌ چیدن

‌عنان‌ به‌ میکده‌ خواهیم‌ تافت‌ ز این‌ مجلس‌

که‌ وعظ‌ بی‌ عملان‌ واجب‌ است‌ نشنیدن‌

به‌ رحمت‌ سر زلف‌ تو واثقم‌ ورنه‌

کشش‌ چو نبود از آن‌ سو، چه‌ سودکوشیدن

‌مبوس‌ جز لب‌ ساقی‌ و جام‌ می‌ حافظ‌

که‌ دست‌ زهد فروشان‌ خطاست‌بوسیدن

آیا سعدی‌ در غزل‌ زیر، علی‌ رغم‌ همه‌ اوصافی‌ که‌ از معشوِق  ارایه‌ می‌دهد، «من‌» خویش‌ را بیشتر بازگو می‌کند یا«معشوِق  خود را؟

مرا دلی‌ است‌ گرفتار عشق‌ دلداری

‌سمن‌ بری‌، صنمی‌، گلرخی‌، جفاکاری‌

ستمگری‌، شغبی‌، فتنه‌ گری‌، دل‌ آشوبی

‌هنروری‌، عجبی‌، طرفه‌ای‌، جگرخواری‌

بنفشه‌ زلفی‌، نسرین‌ بری‌، سمن‌ بویی

‌که‌ ماه‌ را بر حسنش‌ نماند بازاری‌

همای‌ فری‌، طاووس‌ حسن‌ و طوطی‌ نطق

‌به‌  گاه‌ جلوه‌ گری‌ چون‌ تذرو رفتاری‌

دلم‌ به‌ غمزه‌ جادو ربود و دوری‌ کرد

کنون‌ بماندم‌ بی‌ او چو نقش‌ دیواری‌

ز وصل‌ او چو کناری‌ طمع‌ نمی‌دارم‌

کناره‌ کردم‌ و راضی‌ شدم‌ به‌ دیداری‌

زهرچه‌ هست‌ گریز است‌ و ناگزیر ازدوست

‌چه‌ چاره‌ ساز و در دام‌ دل‌، گرفتاری‌

در اشتیاِ جمالش‌ چنان‌ همی‌ نالم‌

چو بلبلی‌ که‌ بنالد میان‌ گلزاری‌

حدیث‌ سعدی‌ در عشق‌ او چو بیهده‌ است

‌نزد دمی‌ چو ندارد زبان‌ گفتاری‌

و این‌ غزل‌ نیز آیینه‌ای‌ است‌ از احساس‌ شاعر عاشق‌، نسبت‌ به‌ معشوِق    و این‌ که‌ عاشق‌ هر چه‌ می‌اندیشد، معشوِق است‌ و معشوِ ق جز فرافکنی‌ احساس‌های‌ خود وی‌ نیست‌. هم‌ چنان‌ که‌ از محتوای‌ غزل‌ بر می‌آید، سعدی‌، در  اوصافی‌که‌ از معشوِ ق ارایه‌ می‌دهد، بیشتر به‌ خود وخواهش‌ها و نیازهای‌ خویش‌ می‌پردازد تا معشوِق :

ماه‌چنین‌ کس‌ ندید،خوش‌ سخن‌ و کش‌خرام

‌ماه‌ِ مبارک‌ طلوع‌، سرو قیامت‌ قیام‌

سرو در آید ز پای‌ گر تو بجنبی‌ ز جای

‌ماه‌ بیافتد به‌ زیر گر تو برآیی‌ به‌ بام‌

تا دل‌ از آن‌ِ تو شد، دیده‌ فرو دوختم

‌هر چه‌ پسند شماست‌ بر همه‌ عالم‌، حرام‌

گوش‌ دلم‌ بر در است‌، تا چه‌ بیاید خبر

چشم‌ امیدم‌ به‌ راه‌ تا که‌ بیارد پیام‌

در همه‌ عمرم‌ شبی‌، بی‌ خبر از در درآی

‌تا شب‌ درویش‌ را صبح‌ برآید به‌ شام‌

بار غمت‌ می‌کشم‌ وز همه‌ عالم‌ خوشم‌

گر نکند التفات‌ یا نکند احترام‌

رای‌ خداوند راست‌، حاکم‌ وفرمانرواست

‌گر بکشد بنده‌ایم‌ ور بنوازد غلام‌

گو به‌ سلام‌ من‌ آی‌ با همه‌ تندی‌ وجو

روز من‌ بیدل‌ ستان‌، جان‌ به‌ جواب‌ سلام‌

سعدی‌  اگر طالبی‌ راه‌ رو و رنج‌ بر

یا برسد جان‌ به‌ حلق‌ یا برسد دل‌ به‌ کام‌

سعدی‌، عاشقی‌ نصیحت‌ناپذیر است‌ زیرا نصیحت‌پذیری‌ را بر خلاف‌ شأن‌ عاشقان‌ صادق   می‌پندارد:

هم‌چنان‌عاشق‌ نباشد ور بودصادِق نباشد

هرکه‌درمان‌می‌پذیرد، یا نصیحت‌می‌نیوشد

گر مطیع‌ خدمتت‌ را کفر فرمایی‌، بگوید

ور حریف‌ مجلست‌ را زهر فرمایی‌،بنوشد

هر که‌ معشوقی  ندارد عمر ضایع‌می‌گذارد

همچنان‌ناپخته‌باشد هر که‌ بر آتش‌بجوشد

تا غمی‌ پنهان‌ نباشد، رقتی‌ پیدا نگردد

   هم‌گلی‌دیده‌است‌سعدی‌ تا چو بلبل‌می‌خروشد 

در کار عاشقی‌ سعدی‌، نکته‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ هر چه‌ عشق‌ و معشوِ موجب‌ رضایت‌ خاطر و آرامش‌ خیال‌ سعدی‌است‌، ملامت‌ کنندگان‌ از عشق‌ نیز مورد نفرت‌ وی‌ می‌باشند و سعدی‌ را می‌آزارند، بنابراین‌، نیش‌ حمله‌ سعدی‌، همیشه‌به‌ آنان‌ است‌. این‌ ملامت‌ گران‌ در سعدی‌ دغدغه‌ ایجاد می‌کنند. اینان‌ سعدی‌ را از دنیای‌ زیبای‌ عاشقانه‌اش‌ جدا می‌کنند وبه‌ دیار حقارت‌ها و خودخواهی‌های‌ کسانی‌ می‌رانند که‌ درد عشق‌ ندارند و با تظاهر به‌ عقل‌ و خویشتن‌ داری‌می‌خواهند شأنی‌ کاذب‌ برای‌ خویش‌ فراهم‌ آورند.

سعدی‌ ستایشگر عشق‌ است‌، اما در جامعه‌ای‌ زندگی‌ می‌کند که‌ قدر عشق‌، شناخته‌ شده‌ نیست‌؛

مقدار یار هم‌ نفس‌ چون‌ من‌ نداند هیچ‌کس‌

ماهی‌ که‌ بر خشک‌ اوفتد قیمت‌ بداند آب‌را 

  او حتی‌ شکایت‌ معشوِق  خود را به‌ نزد اطبا نمی‌برد،

غیرتم‌ آید شکایت‌ تو به‌ هر کس

‌درد احبّا نمی‌برم‌ به‌ اطبّا

در جامعه‌ سعدی‌، عاشق‌ در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و در چنین‌جوامعی‌، «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:

کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌

هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست‌

نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌

نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌

بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!

***

دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید

کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد  

 آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌

به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکشد

***

ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند

که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند

و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا

روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

«عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر

کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود

به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار

ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

***

سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌

گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است‌

×××

هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ او

دیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان

‌دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش

‌دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

***

در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌

تا عیب‌ نگسترند ما را

در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب

‌دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی

‌شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری

‌که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم

‌که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ ق زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اند

من‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اند 

برده بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌

جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌

دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اندذ

کر سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند

حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اند

یش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو را

بیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی

‌گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

از ورطه‌، خبر ندارد

آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد

بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌

تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست

‌نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!

که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌

غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم

‌خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق

‌کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی

‌تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟

کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را

تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست

‌بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند

این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌

کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا

کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

***

چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌

خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن

‌خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

لعبت‌ شیرین‌ اگر ترش‌ ننشیند

مدعیانش‌ گمان‌ برند به‌ حلوا!!

***

اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌

تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌:

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود

صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی

‌حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز

هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *

 

 

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *


 ترجمه مرتضی کوکبی


 این کتابخانه در واشینگتن دی سی قرار دارد و کتابخانه ملی ایالات متحده محسوب می‌شود. مجموعه وسیع آن گنجینه‌ای بی‌همتا از تجربه دموکراتیک امریکاست. خدمات آن نه تنها به اعضای کنگره، بلکه به اعضای شاخه‌های اجرایی و قضایی دولت، کتابخانه‌های سرتاسر جهان، و دانش‌پژوهان، پژوهشگران، و هنرمندانی که از منابع آن استفاده می‌کنند، ارائه می‌شود.

کتابخانه کنگره، گشوده‌ترین و دسترس‌پذیرترین کتابخانه ملی بزرگ جهان است. این کتابخانه با 22 تالار مطالعه در مجتمعی سه طبقه در کپیتل هیل[1] ، و کتابخانه هنرهای نمایشی[2]  در مرکز هنرهای نمایشی جان اف. کندی، به خوانندگانش خدمات ارائه می‌کند. کتابخانه، افزون بر این، دارای دو تالار مطالعه جداگانه برای اعضای کنگره و کارمندان آنهاست و واحدهای خدمات مرجع موسوم به "خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.)"[3] ، در چندین ساختمان اداری در مجلس نمایندگان و سنا فعالیت می‌کنند.

کتابخانه کنگره امروز با کتابخانه‌ای که کنگره در سال 1800 به‌وجود آورد بسیار متفاوت است. در لایحه‌ای که باعث انتقال مرکز دولت به پایتخت جدید (واشینگتن) شد، در کنار عوامل دیگر، 5000 دلار نیز برای خرید کتاب‌هایی که ممکن است برای استفاده کنگره لازم باشد اختصاص و غرفه مناسبی برای جا دادن این کتاب‌ها تدارک دیده شد. کتابخانه مرجع، صراحتآ و منحصرآ به کنگره اختصاص داده شد. این کتابخانه بیشتر به‌عنوان بخشی از شاخه مقننه حکومت، تا شاخه اجرایی آن، تأسیس شد. امروز نیز، کتابخانه جزء قوه مقننه باقی مانده است، این بدان معناست که به کنگره، و نه به رئیس‌جمهور، گزارش می‌دهد. اما رئیس‌جمهور، رئیس کتابخانه کنگره را منصوب و کنگره آن را تأیید می‌کند.

تاریخچه. نخستین مجموعه کتاب‌ها برای کتابخانه کنگره به کتابفروشان کدل و دیویس در لندن سفارش داده شد که در سال 1801 در 11 صندوق و یک کیف نقشه، با کشتی از طریق اقیانوس اطلس تحویل داده شدند. کتاب‌ها تا اوت 1814 در اتاقی از آن ساختمان جای گرفتند، در این سال سربازان انگلیسی ساختمان کپیتل را به آتش کشیدند و مجموعه 3000 جلدی آن در شعله‌های آتش سوخت.

یک ماه بعد از این حادثه، تامس جفرسون که دوران بازنشستگی را در مونتی‌سلو سپری می‌کرد، کتابخانه شخصی خود را که در طول 50 سال گرد آورده بود، به‌عنوان جایگزین به کتابخانه پیشنهاد کرد. این مجموعه یکی از بهترین کتابخانه‌ها در ایالات متحده به شمار می‌آمد. جفرسون به هنگام ارائه کتابخانه‌اش به کنگره چنین نوشت، "من می‌دانم که در این کتابخانه چیزی وجود ندارد که کنگره بخواهد از مجموعه‌اش خارج کند؛ در واقع، در آن موضوعی نیست که عضو کنگره نخواهد به آن مراجعه کند". کنگره پس از بحث‌های طولانی در ژانویه 1815 پیشنهاد وی را پذیرفت و 23950 دلار برای مجموعه 6487 جلدی او پرداخت.

دو آتش‌سوزی دیگر بر رشد کتابخانه اثر نهاد. در 1825 آتش‌سوزی کوچکی در کتابخانه (که دوباره در کپیتل جای گرفته بود) تعدادی از نسخ تکراری را سوزاند. آتش‌سوزی جدی‌تری در 1851 دو سوم موجودی 55000 جلدی گرد آمده، از جمله بخش عمده مجموعه خریداری شده از جفرسون را نابود کرد. در عرض سه هفته پس از آن، رئیس‌جمهور وقت، میلارد فیلمور، یک بودجه اضطراری 10000 دلاری برای آغاز جایگزینی مجموعه سوخته اختصاص داد. سال بعد، کنگره اختصاص مبلغی حدود 150000 دلار برای خرید کتاب‌های جدید و ساخت تعدادی تالار در کناره غربی کپیتل برای کتابخانه را تصویب کرد.

 در پایان جنگ داخلی، مجموعه کتابخانه کنگره به 82000 جلد رسید. این کتاب‌ها را در وهله نخست اعضای کنگره، قضات دادگاه عالی، هیئت‌های سیاسی، و اعضای هیئت دولت مورد استفاده قرار دادند. 

رشد مجموعه. در 1864، لینکلن شخصی را به سمت رئیس کتابخانه کنگره منصوب کرد که قرار بود کتابخانه را طی سی سال آینده تغییر شکل دهد. اینزورث رند اسپوفورد مجموعه‌های کتابخانه کنگره را بسیار گسترش داد و به این نهاد نقش ملی نوینی بخشید...

کتابخانه کنگره در عصر حاضر

 

گروه‌های استفاده‌کننده از کتابخانه. کتابخانه امروز کنگره به گروه‌های بسیاری خدمت می‌کند:

نخستین گروه، اعضای کنگره هستند که بدوآ به‌وسیله خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.) که در 1970 جایگزین خدمات مرجع مجلس شد به آنها خدمت می‌شود. خدمات پژوهشی کنگره با حدود 850 کارمند، سالانه تقریبآ 500000 درخواست اطلاعاتی، پژوهشی، و تحلیلی از اعضا و کمیته‌های کنگره دریافت می‌کند.

 

گروه خاص دیگر، شهروندان نابینا و معلول جسمی هستند. خدمات کتابخانه ملی به نابینایان و معلولان جسمی، از برنامه‌های رایگان کتابخانه ملی است. کتابخانه مواد بریل و ضبط شده را برای هر کس که نتواند کتاب چاپی بخواند، تأمین می‌کند. این خدمت که در 1931 به‌وجود آمد، در 1991 از طریق شبکه‌ای مرکب از 160 کتابخانه منطقه‌ای و محلی، به حدود 760000 خواننده، بیش از 20 میلیون کتاب ضبط شده و بریل ارائه کرده است. جامعه هنری و پدیدآورندگان امریکا، شامل هنرمندان، نویسندگان، مصنفان و ناشران، از خدمات اداره حق مؤلف استفاده می‌کنند. این نهاد در کتابخانه کنگره در 1991، 660000 درخواست حق مؤلف را ثبت کرده است. 

کتابخانه کنگره به جامعه کتابدار از راه‌های بی‌شمار یاری می‌رساند. اینها عبارتند از: ایجاد و پشتیبانی از استانداردهای ملی و بین‌المللی فهرستنویسی؛ فهرستنویسی کتاب‌ها، نقشه‌ها، و مواد دیگر به شکلی که همه کتابخانه‌ها بتوانند استفاده کنند؛ توزیع داده‌های فهرستنویسی؛ فهرستنویسی با همکاری نهادهای پژوهشی دیگر؛ گردآوری انتشارات خارجی با همکاری نهادهای دیگر؛ هماهنگ‌سازی فعالیت‌ها با کتابخانه‌های دیگر دولت فدرال از طریق کمیته مرکز فدرال اطلاعات کتابخانه‌ای (اف.ال.آی.سی.سی.)[11]  و رابط رایانه‌ای آن، یعنی شبکه فدرال کتابخانه و اطلاعات (فدلینک)[12] ؛ و جست‌وجو برای یافتن روش‌های جدید نگهداری از کتاب‌ها در مقیاس بزرگ برای جلوگیری از تجزیه کاغذ اسیدی.

مجموعه‌ها. کتابخانه کنگره سرشار از عالی‌ترین‌هاست. این کتابخانه با بیش از صد میلیون ماده کتابخانه‌ای در مجموعه‌هایش، بزرگ‌ترین کتابخانه جهان است. کمتر از 20 درصد این رقم کتاب‌های موجود در مجموعه‌های رده‌بندی شده هستند؛ بقیه آن، که بیش از 83 میلیون ماده است، شامل موارد زیر می‌شود: بیش از 12580000 کتاب با حروف بزرگ و برجسته، اینکونابولا، تک‌نگاشت‌ها و پیایندها، موسیقی، روزنامه‌های صحافی شده، جزوه‌ها، گزارش‌های فنی، و مواد چاپی دیگر؛ بیش از 1870000 ماده شنیداری، مانند دیسک، نوار، و اشکال ضبط شده دیگر؛ حدود 40000000 نسخه خطی؛ حدود 4100000 نقشه؛ حدود 8700000 ریزنگار؛ بیش از 500000 فیلم سینمایی؛ حدود 14000000 عکس؛ بیش از 80000 پوستر؛ حدود 350000 چاپ و طراحی زیبا؛ بیش از 130000 نوار ویدئو و دیسک ویدئو؛ و حدود 1240000 ماده دیداری دیگر.

کتابخانه کنگره دارای بیش از 5000 کارمند برای اداره این مجموعه‌هاست؛ این کتابخانه در اوایل دهه 1990 بودجه‌ای بیش از 328 میلیون دلار را در سال به خود اختصاص می‌داد. سیستم رایانه‌ای کتابخانه 12600000 رکورد را در پایگاه‌های خود دارد و از طریق 3000 پایانه در سه ساختمان و کپیتل هیل خدمت ارائه می‌کند. کتابخانه دفاتری در قاهره، جاکارتا، کراچی، نایروبی، دهلی‌نو، و ریودوژانیرو، و همچنین دفتر گردآوری مواد در مسکو دارد.

گنجینه‌ها. کتابخانه در جریان انباشتن دانش جهانی، بسیاری از نمونه‌های نادر و گرانبهای تلاش‌های فکری انسانی را نیز به‌دست آورد. در واقع سخاوت اهداکنندگان، کتابخانه کنگره را به موزه‌ای در بزرگداشت نبوغ آفرینشگر تبدیل کرده است. اما کتابخانه برخلاف موزه، مجموعه‌هایش را نه برای نمایش صرف، بلکه برای استفاده گرد آورده است تا بررسی، مقایسه، و تجزیه و تحلیل شوند و فهم ما را از خود و میراثمان غنا بخشند. 

کتابخانه کنگره به‌واسطه داشتن اینکونابولا و قطعاتی بی‌نظیر (مانند نخستین فیلم متحرک یعنی >عطسه فرد آت<[13] که تامس ادیسون در 1893 ساخته است؛ دستنوشته‌های اصلی نمایش‌های موزیکال مانند >اوکلاهما!<[14] ، >پورگی و بس<[15] ، >قایق نمایش<[16] ، و >داستان وست ساید<[17]   که در اختیار مصنفان آنها بوده است؛ و کامل‌ترین صفحه و نوارهای موسیقی تجاری و غیرتجاری جهان که غول دنیای جاز، الینگتون ساخته است) به خود افتخار می‌کند.

برای امریکایی‌ها، احتمالا بزرگ‌ترین گنجینه، چرکنویس "اعلامیه استقلال" به قلم تامس جفرسون است، و آن چهار صفحه نوشته با قلم و مرکب است همراه با تغییراتی که بنجامین فرانکلین، جان آدامز، و دیگران در آن داده‌اند. کتابخانه هزاران اثر دیگر مربوط به جنگ استقلال و بنیان‌گذار جمهوری را در خود دارد، اینها یکی از مواد قرارداد تسلیم ارتش انگلیس در یورک تاون است که به‌وسیله لرد کورنوالیس و جورج واشینگتن امضا شده است؛ دیگر صورت مذاکرات مجمع فدرال توسط جیمز مدیسن نوشته شده و شرح مذاکرات مجمع قانون اساسی در 1787 است. کتابخانه، اوراق شخصی بیشتر رؤسای جمهور از واشینگتن تا کولیج را دارد و دارای تعداد زیادی اشیای به‌جا مانده از شخصیت‌هایی مانند لینکلن، تئودور روزولت، و وودرو ویلسون است. این کتابخانه مالک نسخه دستنوشته "اعلامیه استقلال" و دو نسخه دستنوشته از خطابه گتیسبرگ نیز هست. 

گنجینه تصویری کتابخانه از مکان‌های متعدد و زمان‌های بسیار گرد آمده است. کتابخانه کنگره نخستین عکس کپیتل را که در 1846 گرفته شده است، دارد. این کتابخانه همچنین تمام عکس‌های اصلی را که برادران رایت برای ضبط نخستین پروازهای موتوری موفقشان در کیتی هوک گرفتند، در اختیار دارد. نخستین نقشه شناخته شده جزیره منهتن نیز که یک نقشه آبرنگی تهیه شده در 1639 برای شرکت هلندی هند غربی است، در اختیار کتابخانه کنگره است.

مجموعه کتاب مصور از قرن 15 تا 20، متعلق به لسینگ جِی. روزنوالد، احتمالا کامل‌ترین مجموعه کتاب‌های نادر است. این مجموعه شامل بیش از 2500 اثر گرانبهاست مانند کتاب حجیم مقدس "ماینتس"[18]  (1453) که یکی از دو نسخه شناخته شده رساله‌ها و انجیل‌های چهارگانه (1495) است، و نیز محصولات نایابی از انتشارات ویلیام ککستون.

مجموعه موسیقی کتابخانه شامل ادوات و دستنوشته‌های نایاب است. کتابخانه مالک بیش از 1600 فلوت از فرهنگ‌های سرتاسر جهان (از جمله فلوت شخصی فردریک کبیر در قاب چینی دست‌ساز آن) است که در مجموعه فلوت دیتون سی. میلر قرار دارد.

استفاده از کتابخانه کنگره. تالارهای مطالعه عمومی بر روی هر بزرگسالی که یک قطعه عکس ارائه دهد و درخواست کارت عضویت نماید باز است. کاربران می‌توانند با استفاده از پایانه‌های متصل، به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه دسترسی یابند. خوانندگان در تالار اصلی مطالعه قادرند شماری از منابع کتابشناختی را با استفاده از پایانه‌هایی که به یک دیسک‌گردان خودکار مشترک متصل‌اند، جست‌وجو کنند.

تالارهای مطالعه مواد کتابخانه‌ای ویژه، مانند نسخ خطی، نقشه‌ها، فیلم‌های سینمایی، و موسیقی نیز بر روی جامعه بزرگسال باز است، اگرچه ممکن است کاربران ناچار باشند برای استفاده از موادی که در سایت‌های دور انباشته شده‌اند از قبل تعیین وقت کنند. برای مثال، یک ایستگاه کاری دیسک نوری در تالار مطالعه مواد چاپی و عکس‌ها به کاربران اجازه می‌دهد که به‌سرعت در میان تصاویر هزاران پوستر جست‌وجو کنند و آنچه را که می‌خواهند، بیابند و چاپ کنند. تالار مطالعه مجموعه‌های ماشین‌خوان با انواع نرم‌افزارهای رایانه‌ای برای استفاده کاربران انباشته شده است.

 کتابخانه کنگره، سالانه به هزاران بازدیدکننده از سراسر جهان که تنها به قصد دیدن ساختمان‌هایش می‌آیند نیز خوش‌آمد می‌گوید. نوسازی بنیادین دو ساختمان قدیمی آن در 1986 آغاز و در اواسط دهه 1990 پایان یافت. این ساختمان‌ها بر روی پژوهشگران باز هستند و بازدیدکنندگان می‌توانند تالار مطالعه اصلی ساختمان تامس جفرسون را از فراز یک گالری محصور در بازدیدهای برنامه‌ریزی شده منظم عمومی مشاهده کنند. برنامه‌های ادبی و کنسرت‌های رایگان اتاق موسیقی به‌طور منظم در طول سال ارائه می‌شوند. در طول تابستان، مرکز "زندگی فرهنگی امریکایی"، کنسرت‌های نیمروزی متعددی بیرون از ورودی اصلی ساختمان جفرسون اجرا می‌کند.

کتابخانه بدون دیوار. کتابخانه کنگره در اواسط دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در پی آن بود تا مجموعه‌هایش را برای پژوهشگران، دانشمندان، و دانشجویان سراسر ایالات متحده دسترس‌پذیرتر سازد. برای رسیدن به این هدف از طرق بسیاری استفاده نمود. از جمله، خدمت اشتراک آزمایشی معروف به‌نام "کتابخانه کنگره به‌طور مستقیم"[19]  که برای کتابخانه‌های ایالتی امکان دسترسی پیوسته به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه کنگره را فراهم می‌کرد. در برنامه آزمایشی دیگری به‌نام "حافظه امریکایی"[20] ، از فناوری رایانه‌ای برای توزیع نسخ الکترونیکی عکس‌های آرشیوی، نسخ خطی، موسیقی، فیلم‌های سینمایی، کتاب‌ها، و ضبط‌های شنیداری استفاده شده است و دسترسی به مواد منحصربه‌فرد را که قبل از آن تنها در خود کتابخانه کنگره ممکن بود، فراهم ساخته است.

کتابخانه، کار بر روی یک مرکز نوین دانش و فناوری را با دو هدف عمده آغاز کرده است: یکی، افزایش مجموعه مواد علمی خارجی کتابخانه؛ و دیگر، به گفته جیمز بیلینگتون، "ایجاد نوعی راهنمای الکترونیکی برای شبکه‌ها و پایگاه‌های داده‌های اطلاعات علمی و فنی در سرتاسر جهان".

 "مرکز کتاب"، در کتابخانه کنگره که در 1977 برای پیشبرد برنامه‌های خواندن و سوادآموزی تأسیس شد، نمونه دیگری از عبور کتابخانه به فراسوی دیوارهای آن است. از 1984، بیش از نیمی از ایالت‌ها مراکز کتاب خود را تأسیس کرده‌اند تا با کتابخانه کنگره در پیشبرد فرهنگ کتاب و میراث ادبی هر ایالت، نظارت بر طرح‌ها و میزبانی از رخدادهایی که توجه عموم را به اهمیت کتاب‌ها، خواندن، سواد، و کتابخانه‌ها جلب می‌کنند، همکاری نمایند.

مآخذ:

 

1) Cole. John Y. For Congress and the Nation: A Chronological History of the Library of Congress, 1979; 2) Goodrum, Charles  A. Treasures of the Library of Congress. [revised edition],1991; 3) Goodrum, Charles A; Dalrymple, Helen W. The Library of Congress, 1982; 4) Nelson, Josephus; Farley, Judith. Full Circle: Ninety Years of Service in the Main Reading Room, 1991; 5) Small, Herbert. The Library of Congress:Its Architecture and Decoration, 1982. 

هلن دلریمپل[21]  (WELIS) ×

 

 

. Capitol Hill 1-

[2]. Performing Arts Library 2-11

[3]. Congressional Research Service (CRS)

 

[4]. Smithsonian

 

[5]. Art deco

 

[6]. Legislative Reference Service

 

[7]. Chamber music

 

[8]. Stradivarius instrument

 

[9]. Vollbehr  

 

[10]. Canons of Service 

[11]. Federal Library Information Center Committee (FLICC) 

[12]. Federal Library and Information Network (FEDLINK) 

[13]. Fred Ott¨s Sneeze 

[14]. Oklahoma! 

[15]. Porgy and Bess 

[16]. Show Boat 

[17]. West Side Story 

[18]. Mainz 

[19]. LC DIRECT 

[20]. American Memory    

[21]. Helen Dalrymple

 

  • برگرفته از ویکی پدیا
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد