دکتر منصور رستگار فسائی

یادی از دکتر محمد شفیعی

یادی از دکتر محمد شفیعی

 


دکتر محمد شفیعی را من برای نخستین بار در شهریور ١٣٣٧ ملاقات کردم ، معاون دانشکده ی ادبیات بود ولی در واقع رییس تام الاختیار دانشکده به شمار می رفت زیرا دکتر صورتگر مؤسس ورییس اسمی دانشکده ادبیات شیراز،همه ی اوقاتش را در تهران به کار تدریس در دانشکده ی ادبیات تهران و دیگر مشاغلی که در آنجا داشت صرف می کرد وتنها برای خالی نبودن عریضه هر از چند ماه سری به شیراز و دانشکده ی ادبیات می زد و حتی وقتی پس از عزل دکتر قربان ازریاست دانشگاه شیراز در زمان نخست وزیری امینی در سال ١٣۴٠برای اندک مدتی به ریاست دانشگاه شیراز منصوب شد، بازهم در شیراز اقامت نکرد ،اصولا روح لطیف و شاعر منش و آزاده و شوخ صورتگر به وی اجازه ی کار اداری و جدی را نمی داد   اما در عین حال حسن تشخیصی عالی داشت که آن را می شد  در انتخاب استادان و مدیران دانشکده ادبیات شیراز بخوبی دید، در بدو تأسیس دانشکده درخانه ای استیجاری در  خیابان منوچهری ، دکتر سلیم نیساری را که مدیری بسیار لایق بود  ، به معاونت خود برگزید و نیساری باکوششی در خور ستایش دانشکده را با دو رشته ی زبان و ادبیات فارسی و زبان انگیسی به راه انداخت وپس از وی در سال ۱۳۳۶ دکتر محمد شفیعی را که از شاگردان دوره ی دکتری او در دانشکده ی ادبیات تهران بود و تجربه
سالها کار اداری و آموزشی داشت، با سمت دانشیاری با اختیارات تام،به معاونت دانشکده‌ی ادبیات شیراز  برگزیدو همکلاسیها ی اورا که همگی از شاگردان پیشین خود وی و شادروان علی اصغر حکمت شیرازی در دوره دکتری ادبیات تهران بودند، به عنوان استاد با وی همراه ساخت ،دکتر مژده ، نورانی وصال، دکتر توران شجیعی از  جمله ی همکاران وی بودند.
دکتر شفیعی تا آن هنگام علاوه بر تحصیل در دوره دکتری دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران ،در وزارت آموزش و پرورش به خدمت مشغول بود و تا سمت معاونت مدیر کل تعلیمات عالی و روابط فرهنگی ارتقاء یافته بود و سابقه ی شش سال تدریس رشته‌های علم الاخلاق و علم اجتماع در دانشکده پلیس را هم در کارنامه ی خود داشت.
شفیعی  در سال ۱۳۴۲ به تصویب هیئت امناء دانشگاه پهلوی شیراز به مقام استادی ارتقاء یافت و شورای مرکزی دانشگاه‌ها در آبان ماه ۱۳۴۵ شایستگی مقام استادی او را تصویب نمود و از آن تاریخ تا زمان بازنشستگی با داشتن پایه ۱۰ استادی وزارت آموزش و پرورش به تدریس خود در دانشگاه پهلوی شیراز ادامه داد.

 

دکتر محمد شفیعی در چشن فارغ التحصیلی دانشجویان ادبیات فارسی  در خرداد ماه 1340


در سال ١٣٣٧ دکتر شفیعی مردی بود ٣٨ ساله که لاغر اندام و سرحال و پر جنب و جوش بود، ورزشکا ر و شاعر پیشه بود وبه لهجه ی اصفهانی غلیظی صحبت می کرد، زن و فرزندان داشت و با استادان و دانشجویان صمیمی و بی تکلف بود و در اولین برخورد ترا مجذوب شخصیت و لیاقت و مهربانی خود می کرد ، من در آن سال رتبه اول ششم ادبی در فسا شده بودم و مطابق قرار دادی که صورتگریا دکتر شفیعی با وزارت فرهنگ آن زمان منعقد کرده بودند، قرار شده بود دانش اموزان رتبه ی اول ششم ادبی شهرستانهای فارس بدون کنکور دررشته ی ادبیات یا زبانهای خارجی  دانشکده ادبیات شیراز پذیرفته شوند و ماهانه ١۵٠ تومان هم کمک هزینه بگیرند و پس از فارغ التحصیل شدن ،نیز به عنوان دبیر به استخدام فرهنگ شهرستان خود در آیند، من به همین دلیل
در شهریور ١٣٣٧ برای ثبت نام به دانشکد ه ادبیات شیراز رفتم تا در رشته ی زبان انگلیسی که به نظرم می رسید آینده ای بهتر از رشته ی ادبیات فارسی داشته باشد ،نام نویسی کنم ،ولی آقای شمس الدین دستغیب که در آن هنگام مدیر آموزش دانشکده بود، آب پاکی روی دستم ریخت و گفت ما فقط برای رشته ی زبان و ادبیات فارسی با وزارت فرهنگ قرار داد بسته ایم و چون نشان دادن بخشنامه ها و اصرار من برای این که به موجب بخشنامه من می توانم به رشته ی زبانهای خارجی  بروم ، فایده ای نبخشید ، کاربه دیدار با دکترشفیعی معاون دانشکده کشید که او هم همان حرفها را تکرار کرد و افزود:" پسرم من خودم دکتر ادبیات فارسی هستم و این رشته را هم دوست می دارم تو هم به این رشته برو و با استعدادی که داری ادامه بده و مطمین باش که اگر تحصیل در این رشته را به کمال برسانی ، آینده ات از لیسانس زبان بهتر خواهد شد."، نمی دانم  که منطق سخنان او مرا قانع کرد یا خیر روزگار یا هردو که من با آرامش خاطر به رشته ی ادبیات رفتم و همان راه را ادامه دادم و همیشه از واسطه ی خیر شدن دکتر شفیعی سپاسگزار شدم.
دکتر شفیعی در دانشکده ی ادبیات مصدر خدمات مهمی شد کتابخانه ی دانشکده را توسعه داد و همان شد که به کتابخانه ی ملاصدرا و بعدتر به کتابخانه ی میرزای شیرازی در دانشگاه شیراز تبدیل گشت، در دوره ی او ساختمان جدید دانشکده ادبیات در چهار راه حافظیه ساخته شد و دانشکده به محل جدید و فعلی خود منتقل شد، رشته های تاریخ و زبان فرانسه به رشته های دانشکده افزوده شد ودکتر شفیعی همیشه خود یکی دو درس را در رشته ی ادبیات تدریس می کرد، کلاسهایش پر شور و با احساس بود و برایش فرصتی بود تا ذوق شعر گویی و شعر خوانی خود را به نمایش بگذارد، در سال ١٣۴٠ عاشق دختری شیرازی شد که از دانشجویانش بود و کارش به ازدواج با وی انجامید و سر و صدای فراوان در شیراز عشق آفرین بر پا کردولی چند سال بعد آتش  آن عشق سرد شد و کار به جدایی کشید و شفیعی باز به خانه و زندگی وهمسرپیشنش بازگشت.
وقتی که من و دکتر افراسیابی و دکتراسکندری در سال ١٣۴٩ دربخش فارسی دانشکده ادبیات  شیرازاستخدام شدیم ، او هنوز در دانشگاه شیراز کار میکردو من افتخار داشتم که مدتی با او در بخش همکار و هم اطاق باشم و این ، فرصتی بسیار مغتنم بود که این مرد بزرگوار و دوست داشتنی را بهتر بشناسم و قدرش را بیشتر بدانم.
دکتر شفیعی  با آغاز دوران بازنشستگی خود به اصفهان زادگاه خویش ، باز گشت، ولی در آنجا نیز رابطه اش را با  دانشگاه آزاد ادامه داد و چون مدرک لیسانس حقوق قضایی را هم داشت ، کار وکالت دادگستری را هم در این دوران برمشغله ی آموزشی افزود.
دکتر شفیعی از آنجا که دختر ش در شیراز شوهر کرده بود و در این شهر سکونت داشت ،تا پایان عمر گهگاه سری به شیراز می زد و فرصتی فراهم می آورد تا ما شاگردانش بازهم او را ببینیم و ازمصاحبتش لذت ببریم.
او در شاعری " کویر" تخلص می کردواشعارش در مجلات ادبی معتبر به چاپ می رسید، برخی ازاشعارش رانیز در سال ۱۳۷۷در مجموعه ای به نام " فریاد کویر" منتشر کرد که به قول جناب دکتر صلواتی:"...در مقدمه کتاب شعرش به قسمتی از گذشته‌ها و روحیّات و مطالعات خود اشاره کرده است و درد دل‌های خود را با احساسی که داشته، بیان داشته است؛ او تخلّص خود را” کویر” انتخاب کرده تا سادگی، پاک بازی، محرومیّت، وسعت، بی‌پیرایگی و تنهایی خود را نشان دهد.
فریاد کویر” بیش تر از غم‌ها و محرومیت‌ها و شکست‌های زندگی و مرگ اقوام و دوستانش می‌گوید و به قول خودش:
روزی که پا به عرصه عالم گذاشتم
بنیاد عمر یک سره بر غم گذاشتم .."( دکتر صلواتی مقاله ضمیمه همین مطلب)
در اواخر عمر چند بار به بیماریهای قلبی کرفتار شد ولی با نهایت تأسف من نه از مرگ او با خبر شدم و نه تاریخ دقیق در گذشتش را یافتم،(که امیدوارم  کسانی که این مقاله را می خوانندأگر اطلاعی در این زمینه دارند ، مرا با خبر کنند)ولی نام او همیشه برای من یاد اور انسانی لایق ، سازنده ، مهربان و ادیبی توانا و بسیار با ذوق  است. روانش شاد و با فردوسیان همنشین باد.

 

 استاد دکتر محمد شفیعی

از

 


دکتر صلواتی

محمد دکتر شفیعی در سال ۱۲۹۹ در اصفهان متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خویش به پایان رسانید. وی در اول مهر ماه ۱۳۲۰ با در دست داشتن گواهی‌نامه‌ی دانش سرای مقدماتی به خدمت آموزگاری در آمد و در سال دوم خدمت آموزگاری به دریافت گواهی‌نامه‌ی ششم ادبی توفیق یافت و برای ادامّه تحصیل به تهران رفت.

در سال ۱۳۲۷ از دانشکده‌ی ادبیات در رشته ادبیات فارسی لیسانس خود را دریافت کرد و در سال ۱۳۲۸ موفق به گذراندن دوره‌ی لیسانس در رشته‌ی حقوق شد و به اخذ دانش نامه در رشته قضایی نائل آمد. در سال ۱۳۲۹ لیسانس فلسفه و علوم تربیتی از دانش سرای عالی را به دست آورد و در سال ۱۳۳۳ شهادت نامه‌هایدوره‌ی دکترای زبان و ادبیات فارسی را به پایان رسانید و سر انجام در اردیبهشت ۱۳۳۴ به دفاع از رساله‌ی دکترای خود توفیق یافت و دکتر در زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گردید.

استاد دکتر محمد شفیعی در خلال تحصیلات عالیه دانشگاهی در کادر اداری وزارت آموزش و پرورش به خدمت مشغول بود و تا سمت معاونت مدیر کل تعلیمات عالی و روابط فرهنگی ارتقاء یافت و شش سال عهده دار تدریس رشته‌های علم الاخلاق و علم اجتماع در دانشکده پلیس بود. در سال ۱۳۳۶ به عنوان دانش یار وارد دانشگاه شیراز شد و با حفظ سمت دانشیاری به معاونت دانشکده‌ی ادبیات شیراز نیز برگزیده شد و در سال ۱۳۴۲ به تصویب هیئت امناء دانشگاه پهلوی شیراز به مقام استادی ارتقاء یافت و شورای مرکزی دانشگاه‌ها در آبان ماه ۱۳۴۵ شایستگی مقام استادی او را تصویب نمود و از آن تاریخ تا زمان بازنشستگی با داشتن پایه ۱۰ استادی وزارت آموزش و پرورش به تدریس خود در دانشگاه پهلوی شیراز ادامه می‌داد. از تألیفات استاد کتاب” در راه میهن” را می‌توان نام برد. او می‌نویسد:

۱- تولّد من بنده به روایت شناسنامه

نام: سیّد محمّد شفیعی فرزند سیّد احمد متولد به سال ۱۲۹۹ هجری خورشیدی بدون ذکر ماه تولّد –درکوچه ارّه کش‌ها حوالی( قبله دعا) نزدیک چهارسوق علی قلی آقا از محلّه بید آباد شهرستان اصفهان.

۲- آغاز تحصیلات

الف: دوران ابتدائی را در مدرسه‌ی ایران به مدیریت شاد روان برهان الدین مهدوی حوالی مسجد سیّد اصفهان گذرانیده در سال ۱۳۱۳ تصدیق ششم ابتدائی را گرفته‌ام.

ب: دوره‌ی اوّل متوسطه را در دبیرستان علیّه به مدیریت مرحوم محاسب الدوله طی کرده و در سال ۱۳۱۶ موفق به دریافت مدرک سیکل اوّل متوسطه کلاس نهم شده‌ام.

ج: دوره‌ی دوّم متوسطه در دانش سرای مقدماتی به مدیریت مرحومان ثقفی و پرورنده سپس………………….. در یک سال خدمت پایان یافته و در شهریور ۱۳۲۰ فارغ‌التحصیل دانش سرای مقدماتی شده‌ام.

۳- آغاز خدمت فرهنگی

الف: اوّل دی ماه ۱۳۲۰ به آموزگاری دبستان طالخونچه منصوب شده تا خرداد ۱۳۲۱

ب: از مهر ۱۳۲۱ به آموزگاری شهرستان آباده‌ی ناریس منصوب و سال تحصیلی را در یک بخش اقلید- ابر کوه- آباده به پایان رسانده و به تهران رفته‌ام.

ج: سال تحصیلی ۲۲-۲۳ آموزگار دبستان امید دماوند بوده‌ام.

د: سال تحصیلی ۲۳-۲۴ به دبیرستان شاهپور تجریش در شمیران مشغول بوده‌ام.

ه: سال تحصیلی ۲۴ در امتحان مسابقه ورودی دانشکده ( الهیّات) دانشکده حقوق رشته‌ی قضائی و دانشکده ادبیات رشته ادبیات فارسی پذیرفته شدم.

و: سال تحصیلی ۲۵-۲۶ به دبیری دبیرستان عظیمیّه شهر ری( حضرت عبدالعظیم) مشغول شدم.

ز: بهمن ماه ۱۳۲۶ مدتی کوتاه منشی مخصوص دکتر مصدق مدیر فرهنگ بوده و پس از آن به اداره کل مالیه و روابط فرهنگی به خدمت اداری مشغول شدم.

۴- مدارک تحصیلی

الف: هم‌زمان با انجام خدمت دبیری و اداری در خرداد سال ۱۳۲۷ به دریافت لیسانس ادبیات فارسی و در شهریور ماه همان سال به دریافت لیسانس حقوق( رشته‌ی قضائی) توفیق یافتم.

ب: پس از آن در رشته‌ی فلسفه و علوم تربیتی به دریافت لیسانس در سال ۱۳۲۹ موفق شدم

ج: ضمناٌ دوره دکتری ادبیات فارسی را آغاز کرده و در سال ۱۳۳۴( اردیبهشت ماه) به درجه‌ی دکترای زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران رسیدم

۵- خدمت دانشگاهی

الف: هم‌زمان با خدمت اداری که آخرین سمت من معاونت اداره کل تعلیمات عالیه و روابط فرهنگی بوده در دانشکده افسری- آموزشگاه عالی شهربانی( که بعداٌ به دانشکده تغییر عنوان یافت) تدریس کردم.

ب: در دی ماه ۱۳۳۶ به دعوت استاد فقید دکتر صورتگر به شیراز رفتم و با عنوان معاونت دانشکده ادبیات به تدریس و اداره‌ی دانشکده اشتغال یافتم.

ج: پس از ۵ سال عنوان دانشیاری در سال ۱۳۴۱ به درجه‌ی استادی توفیق یافتم و سر انجام در بهمن ماه ۱۳۴۹ با ۲۹ سال خدمت با رتبه( ۱۰) استادی باز نشسته شدم.

د: پس از بازنشستگی همواره به تدریس وتحقیق مشغول بود. 

فضل الله صلواتی در پیش گفتار کتاب” مفسران شیعه” می‌نویسد:

دکتر شفیعی از اساتیدش بیش از همه از زنده یادان: جلال‌الدین همائی، محمد حسین فاضل تونی، دکتر علی اصغر حکمت، بدیع‌الزمان فروزان فر، محمد تقی ملک‌الشعرای بهار، دکتر لطفعلی صورت گر، دکتر عبدالحسین زرّین کوب، عصّار، دهخدا، دکتر شایگان، دکتر محمد معین، دکتر عمید یاد می‌کرد و خاطراتی از آن‌ها داشت. در اصفهان به اساتید بزرگوار: محمد باقر الفت، بدرالدین کتابی، محمد مهریار، دکتر عباس ادیب و منوچهر قدسی ارادت می‌ورزید که در شعر بلند کویر در منظومه‌ی اصفهان به آن‌ها اشاره می‌کند.

آثار او عموماٌ اجتماعی و ادبی با گرایش شدید به وطن خواهی و ملت دوستی است، در همه آثارش حرف‌هایی برای گفتن داشته است که من بیش تر به دو کتاب” مفسّران شیعه” و” فریاد کویر” او تکیه و بررسی‌ها داشته‌ام.

کتاب” مفسّران شیعه”، رساله دکتری او بوده که با محدود بودن مدارک و مآخذ در آن زمان، زحمات بسیاری کشیده و کاری بزرگ انجام داده است. در زمان انتشار، نو آوری در تاریخ تفسیر بوده است، گرچه بعدها دیگر قرآن پژوهان کارهایی در خور، انجام داده‌اند و کار دکتر شفیعی را مقدمه‌ی تحقیقات خود قرار داده‌اند. این کتاب از گوشه و کنار مورد انتقادات و ارزیابی‌های بسیاری قرار گرفت که حتی بعضی از نقدها به نظر او مغرضانه بود و خاطرش را آزرد.

مرحوم شفیعی تفسیرهایی را که تازه انتشار یافته و در دسترس بود، کم تر توضیح داده و من هم بنای خود را بر اختصار گذاشتم.

گرچه پس از پیروزی انقلاب اسلامی کتاب‌هایی در این باره منتشر شده است؛ ولی من دوست داشتم که در خواست دوست خود را انجام داده باشم و نام او را عنوان یک پژوهشگر قرآنی، هم چنان مطرح نمایم و دسته گلی به روح پاک او و از سوی او به قرآن‌پژوهان جهان تقدیم کرده باشم. خدایش بیامرزد.

آن مرحوم در مقدمه کتاب شعرش” فریاد کویر” که در سال ۱۳۷۷ منتشر شده، به قسمتی از گذشته‌ها و روحیّات و مطالعات خود اشاره کرده است و درد دل‌های خود را با احساسی که داشته و در مقدمه آن کتاب بیان داشته است؛ و تخلّص خود را” کویر” انتخاب کرده تا سادگی، پاک بازی، محرومیّت، وسعت، بی‌پیرایگی و تنهایی خود را نشان دهد.

او دانشمندی پر مطالعه، اندیشمندی احساساتی، خوش بیان و مهربان بود. و دوست می‌داشت که هر چه دارد ارمغان یاران کند. در کتاب” فریاد کویر” بیش تر از غم‌ها و محرومیت‌ها و شکست‌های زندگی و مرگ اقوام و دوستانش می‌گوید و به قول خودش:

روزی که پا به عرصه عالم گذاشتم بنیاد عمر یک سره بر غم گذاشتم

از دوری وطن، از مرگ خواهر جوان و برادرش، محرومیت‌ها، عملکرد توده‌ای ها، اشغال آذربایجان، فقدان دوستانش یکی پس از دیگری، مرگ استادانش، شکست ملّی شدن صنعت نفت، کودتای آمریکایی- انگلیسی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، در بند بودن قلم و زبان و نبودن آزادی در پیش از انقلاب، مریضی و انزوای سال‌های آخر عمرش، شکوه‌ها دارد.

قلم شکسته به فرمان گزمه‌ایم و کسی نیست که کارنامه بیداد این عسس بنویسد

و بالاخره در پایان کتاب، درد دل‌ها و حدیث نفس‌ها و وصیت گونه‌هایش بدین عبارت را می‌سراید:

سخن کوتاه، این غم نامه بستم به کنج انزوای خود نشستم

هر آن چیزی که دل فرمود، گفتم شما را یک به یک بدرود، گفتم

مرحوم شفیعی به مقام شامخ ولایت، حضرت علی (ع) ارادت فوق‌العاده‌ای داشت و در بیان، بارها ارادتش را به پیشگاه آن حضرت ابراز می‌داشت و در کتاب شعرش قصیده‌های بلندی به نام‌های غدیریّه اول و دوم و ابر رحمت ، درباره آن امام همام می‌سراید که بسیار قابل توجه است.

خدایش ببخشاید که در تمام عمر دوست می‌داشت که: مردمی، صمیمی و بی آلایش باشد، و در کلاس درس و در جلسه‌های سخنرانی و در مجامع یاران، با تواضع و مهربانی و برادری سخن گوید و با اخلاص حرف بزند.

از آن مرحوم سه پسر و دو دختر باقی مانده که دارای تحصیلات عالیه هستند. به نام‌های: حمید، مجید، فریبا، افسون و علی، در حال حاضر آنان همه خدمت‌گزارمردماند، خدایشان موفق دارد.

برچسب : استاد یرجسته ادبیاتدکتر محمد شفیعیشاعر و مویسنده اصفهانیمحمد شفیعینویسنده ی مفسران شیعه

http://www.aeenefarzanegi.com/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C/

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درگذشت دکتر محمد رضا محرری

 

دکتر محمد رضا محرری

با اندوه بسیار  درگذشت دوست دیرینم جناب دکتر محمد رضا محرری  ،ادیب،، شاعر ،نقاش و خطاط،استاد اعصاب و روان دانشگاه و عضو فرهنگستان علوم پزشکی را به اطلاع می رساند و این ضایعه ی عظیم را به همسر ارجمندش گلنار خانم و فرزندان عزیزش:ساغر و سحر و هستی و خاندان معظم محرری تسلیت می گوید و شادی روان آن بزرگوار را از ایزد یکتا آرزو می کنم. 

کوچ رضا

 

رفتی'رضا ولی دل یاران رضا نبود

پایان هیچ قصه ، چنین جان گزا نبود

وقتی سحر به ساغر هستی شرنگ ریخت

این چرخ  مرگ ساز چرا فکر ما نبود

این خط که روزگاربه نابودی تو داد

دانند  عاقلان که به غیراز خطا نبود

بودی مسیح جان و روانهای دردمند

هرگز کسی بسان تو مشکل گشا نبود

شعرت  زبان فاخر شیراز عشق بود

مضمون نسخه های خطت جز شفا نبود

من می شناختم که به غوغای قرنها

عیسی دمی به سان تو درهیچ جا نبود

با این ذخیره یی که نهادی ز نام نیک

:غیر از بهشت پاک خدایت سزا نبود

***

این مقاله را سالها پیش  برای کتاب  "بزرگان شناختنی نگاشته ام  که اینک آن را  به مناسبت درگذشت استاد منتشر می سازم :

دکتر محمد رضا محرری


دکتر محمد رضا محرّری  را از دوره ی تحصیل خود در دانشگاه شیرازدر سالهای 1337 تا1340 شناختم ،من ادبیات فارسی می خواندم و او دوره ی دستیاری  پزشکی را می گذرانید ، من که  گاهی سری به دانشکده ی پزشکی شیراز می زدم  ، درآنجا دوستانی داشتم که با رضا دوست بودند و منهم درمحوطه ی دانشکده ی پزشکی با آنها دیدار داشتم.

رضا ، جوانی بلند بالا ولاغر اندام ،خوش پوش وباذوق ، شاعر پیشه و موقر و شوخ طبع بود که شمع هر محفل به شمار می آمد ،در کودکی پدر و مادرش را از دست داده بود و برادرش آقای محررکه در فسا معلم بود، سر پرستی وی را به عهده گرفته بود و به همین جهت رضا ، بخشی از تحصیلات حود را در شهر من فسا گذرانیده بود و به همین جهت با مردم و فرهنگیان فسا آشنایی داشت و خاطرات خوشی را از آن دوره حکایت می کرد و به همین جهت دیدارش برایم جالب بود،اما این آشنایی ها به دوستی نینجامید و من لیسانس خود را گرفتم و به دنبال زندگی و درس رهسپار تهران شدم و دیگر اورا ندیدم تا حدود ده سال بعد که دوباره به شیراز بازگشتم و به تدریس در دانشگاه شیرازپرداختم ،او اینک متخصص سر شناس  بیماریهای اعصاب وروان  شده بود و به عنوان یکی از استادان برجسته ی رشته ی خود  به تدریس در دانشگاه شیراز مشغول بود و در همان حال، مطب هم داشت که من برخی از مریضان ارادتمندش را می شناختم ومی شنیدم که بسیاری از بیماران شیراز و شهرهای دیگر به او اعتقادی عجیب پیدا کرده ه اند، مطبش همیشه شلوغ بودو شاید تنها مطبی بود که حال و هوای محبت و مهربانی و فضایی انسانی و عاطفی داشت و طبیبی عیسوی هوش در آن جا کار می کرد که در بند زر و سیم نبودو بسیار مهربان و مردم دوست و خلیق  بود ، به حرف بیمارانش خوب گوش می داد، با آنها گفتگو می کرد و می خندید وبا محبت و عاطفت  تا زوایای ذهن بیمارانش رسوخ می کرد ودردشان را می شناخت و در شفای آنان می کوشید ،برای وی طبابت اصول و معیارهایی داشت که خودش آنها را در درسی که پس از انقلاب ایجاد کرد، به آنها نام "اخلاق پزشکی " داد،او در کار پزشکی چون برزویه ی طبیب بود که می اندیشید غرض از طبابت شفای بیمار است همچون غرض کشاورز از کاشتن گندم که خوراک مردم است و لی به تبع گندم کاه نیز که علف ستور است حاصل می شود ،او هر گز به پزشکی به عنوان یک کسب  نگاه نمی کرد ، اگر چه با همان شیوه ی مردمدارانه یی که داشت ، زندگی خوب وآسوده یی نیز برای خود و خانواده اش فراهم می آورد ،او نه تنها گاهی از برخی از بیماران تهیدست خود حق الزحمه یی نمی گرفت ، چون آنها را می شناخت ، حق خود را به آنها پس می داد و به آنها کمک مالی هم می کرد وواسطه یی خیربرای  رونق کارو زندگی آنها نیز می شد .

در آن سالها دانشگاه شیراز تجزیه نشده بود وهمه ی استادان متعلق به یک دانشگاه به نام دانشگاه شیراز بودند و باشگاه دانشگاه  در خیابان قصرالدشت کوچه ی74 ، در همان کوچه یی قرار داشت که منزل دکتر محرری در آنجا بود وما که مشتری پرو پا قرص آن باشگاه بودیم ، در آنجا  یکدیگر را پیدا کردیم  وهمکلاس بودن یکی از فرزندان وی با پسرم هومان در کودکستان و دبستان اسباب آشنایی بیشتر ما شد و کم کم  به   دوستی خانوادگی انجامید و اینک نزدیک به  چهل سال است که با یکدیگر دوست حجره و گرمابه و گلستان هستیم ، این مقدمه را برای آن می نویسم که روشن کنم آنچه در اینجا می خوانید ،برآمده از واقعیاتی است که  من از نزدیک در باره این مرد می دانم  و شناختی که از  او دارم بدون واسطه و دست اول است و می دانم که دکتر محرری در زندگی فردی واجتماعی خود  پیوسته  منشاء اثرمفید و سازنده  بوده است همچنان که در بهبود کارتخصصی خویش و افزایش کیفیات آموزشی و علمی و نو آوری دانشگاه شیراز، تأثیری عمیق از خود به جا نهاده است، به علاوه ی آن که در خلاقیت های ادبی وهنری  و فرهنگی جامعه  ،چه در سطح شراز و جه در مقیاس کشوری مؤثر بوده است  و در سطح بین المللی نیز از سر شناسان رشته خود به شمار می آمده است

،من او را مرد علم عمل ادب وهنر می دانم و معتقدم که کسانی چون او در توسعه ی افق دید جامعه وبازگشت دانش پژوهان مابه خویشتن خویش  و مستقل اندیشی خردمندانه ووسیع ،وظیفه یی سنگین را به انجام رسانده اند وتوانسته اند بسیاری از جوانان دانشگاهی را از جمود فکری و تک اندیشی های انسان  تک ساحتی دوره ی معاصر که از آفات آزاد اندیشی است، برهانند و به ایشان دیدی تازه و نو وسازنده وفراتر از تنگناهای سنت و منطقی تر از گشاده بازیهای غرب گرایی افراطی ببخشند .

دکتر محرری این دست آوردها را به مدد خصوصیاتی به دست آورده است که  من به اختصار  به چند مورد آن، اشاره می کنم


1--نخستین امتیاز دکتر محرری در آن است که در کارو رشته ی تخصصی خود  صاحب نظربوده است ، خوب و با انگیزه و روشمند ، درس خوانده است  ، استادان خوبی داشته است  وچون به کار دانشگاهی روی آورده است ،استادی دانشگاه را وسیله ی امرار معاش وکسب جاه و مقام قرار نداده است ، درد تحقیق و پژوهش و رسالت تربیت دانشجویانی اندیشمند و خلاق را داشته است ،به آسوده طلبی و تن پروری و خوش گذرانی های  دوران خویش ، تن در نداده و ریاضت معلمی یر شرافت و افتخار را شأن شامخ خویش قرار داده است و در نتیجه  درحوزه ی کار خود، خوب خوانده است و خوب فهمیده است ،خوب درس داده ودر معالجه ی بیمارانش ،کاملا متعهدانه و به روز عمل کرده است و طبعا توانسته است  به عنوان یک استاد دانشگاه وطبیب حاذق ،جامع تمام ویژگیهایی باشد که یک  پزشک استاد به تمام معنی، باید از آن برخوردار باشد

2-درسالهای کارفعال دانشگاهی همیشه علم و عمل خود را گشاده دستانه در اختیار جامعه قرار داده است ، علاوه بر تدریس  و طبابت،به نشر مقاله و کتاب پرداخته و در اغلب سمینارها و جلسات مهم علمی داخل و خارج ازکشور به عنوان صاحب حرفی تازه و پیامی نو شرکت  کرده است و برای تحقیق و پژوهشهای ماندگار اعتبار قایل بوده ووقت و توان  خود را در این راه صرف کرده است و طبعا از بسیاری از منافع مادی( که شاید برای برخی از همکارانش در اولویت قرار داشته است ) ،گذشته است و به تمام معنی وقت مفید خود رابا یک اولویت بندی معقول ، صرف علم وادب و فرهنگ و هنر ساخته است ، مقالات وی به زبانهای فارسی و انگلیسی، در بهترین نشریات تخصصی انتشار یافته وسخنرانیهایش مستمعان متخصص را به خود جلب می کرده است.

 


پرتره دکتر محرری از محمد علی پرواز

3-دکتر محرری به دلیل تخصص گرایی سازنده، در تمام دوران کاری خود کوشیده است تامصرف کننده ی کور و کر تئوریهای علمی دیگران نباشد و همیشه حاصل اندیشه های خود را هم در کنار یافته های علمی غربی بنشاند وآنها را بااصول روان در مانی حاکم بر طب  سنتی ایرانی و شرایط روحی و روانی مردم ایران،بسنجد وبه نحوی خردمندانه و قابل قبول، با آنها انطباق دهد تا پژوهندگان جوان ، شیوه های روان در مانی را در چهار چوب نظام رفتاری جامعه خود بشناسند و بشناسانند والگو ساز باشند وطبعا  از تقلیدهای کور کور کورانه بپرهیزند وبه همین دلیل است که دکتر محرری ، سخت کوشانه ، به تدوین و تعریف و معرفی  طب سنتی و تاریخ ومعیارها و اصول تاریخی حاکم بر آن، توجهی بسزا داشته است وهمچون مرحوم دکتر محمد تقی میر(مؤلف کتاب پزشکان نامی فارس) درتبیین سهم بزرگ طبیبان ایرانی  در ابداع شیوه های درمانی  و دارو ها وبنیان گذاری  شیوه های بدیع دارو ودرمان و تشخیص پزشکی  توفیقی عظیم داشته است و مقالات وی در این زمینه ها ،راهگشای بسیاری از دانشجویان و استادان جوان در سلوک روان در مانی آنها گردیده است.انتخاب وی به عضویت فرهنگستان علوم پزشکی ایران ، بازتاب اجتهاداو در این امر  و به پاس میراثهای گرانقدر وی در این مسیر است.

تصحیح ذخیره ی خوارزمی که چند جلد آن تا کنون از سوی فرهنگستان علوم پزشکی منتشر شده است بهترین شاهد این مدعا ست ، در این تصحیح که با توضیحات و روشنگری های علمی دکتر محرری همراه است، ، هدف اصلی آسان کردن خواندن "ذخیره ی خوارزمی " این اثر بنیادی  پزشکی ایران ،برای خوانندگان امروزی بوده  است نه فراهم کردن متنی ادبی مطاببق با اصل ولی غیر قابل دریافت برای جوانان امروز .

 

4- ویژگی دیگر دکتر محرری در آن است که خود پزشکی تک ساحتی نیست ،وعلاوه بر کمال علمی در روان پزشکی  ،به ادب و هنر ایران زمین نیز به نحوی شایان توجه علاقمندی و توجه واهتمامی کامل  نشان داده  است  ، متون ادب فارسی را از نثر ونظم خوب خوانده است، تا آنجا که در این امر ، به اجتهاد دست یافته است ،آن چنان که هرگاه در مجامع ادبی حضور می یابد و به اظهار نظر می پردازد ،کمتر کسی با ور می کند که حرفه ی اصلی وی ادب و هنر نباشد وشغل شاغل  این مرد پزشکی باشد. به همین جهت است که می بینیم محرری در طول زندگی پربار خویش ،ادیبان و هنرمندان را به عنوان همنشینان اصلی ودوستان همیشگی خود برگزیده است وبا بزرگانی چون مهدی حمیدی، فریدون توللی ، هاشم جاوید و ادیبانی چون مرحوم خلیل رجایی ،مرحوم اشرف ، مرحوم کاظمی و... ، ندیم و جلیس بوده است و همین امر  است که  اورا همردیف پزشکان ادیب و شاعران پزشک نامداری چون دکتر قاسم غنی قرار می دهد که آثارش در باره حافظ و تاریخ عصر او و همکاری پر ارجش با مرحوم قزوینی در تصحیح دیوان حافظ  هر گز از خاطره ها ی اهل ادب دور نمی شود،همچنان که اشاره شد  روانشاد دکترمحمد تقی میرنیز در همین دانشگاه شیراز از کسانی بودکه در عین حال که جراحی بزرگ به شمار می امد، شاعر و ادیبی ارجمند هم بودکه کارهایی ماندگار در ادب از او به جا ماند و مجموعه یی گرانقدر از نسخ خطی  را هم فراهم آورده بود که خدا کند پس از مرگ وی درایران باقی مانده باشد.

روحیه ی ادبی محرری سبب شده است که او در طول بیش از چهل سال گذشته  به نوشتن مقالاتی به زبان فارسی  بپردازد که در آنها به انعکاس رفتارهای روانی  وکنشها و واکنشهای  عاطفی اسان در شاهکارهای ادبی توجه شده

است، مثل بررسی شخصیت وکنشهای مجنون  در داستانهای مربوط به وی  که به دلیل نو اوری وعمق اطلاعات و یافته ها،  می تواند بهترین راهنما و چراغ راه برای دانشجویان نو جوان باشد که چگونه می توانند از خلال متون کهن ادبی به تازه های علمی ارزشمند دست یافت و یافته های امروزی را با دانسته های کهن پیوند داد . 

5-دکتر محرری  ذوق شاعری دارد و سروده هایش اگرچه اندک ،اما پرمعنی است ودر ساخت و پرداخت، استادانه و دل نشین است .او طبعی روان و سخنی موجز و پر محتوا دارد و اشعارش  در  فضا های کاملا  شاعرانه و با رعایت همه ی اصول زیباشناسی شعر ساخته شده اند ، از دل برآمده و بر دل می نشینند و در این زمینه به طبیبان شاعری چون دکتر میر و دکتر قاسم رسا می ماند.

6- علاقه ی محرری به خط  وتبحر او در این زمینه ، نیز سبب شده است تا این پزشک ادیب ،در زمره ی استادان خوشنویس در اید  وگهگاه ، منزل او پذیرای بزرگان خط و نقاشی معاصر  باشد من بارها با بزرگترین خطاطان مطرح معاصر چون استاد امیر خانی ، خروش و...در سرای وی دیدار داشته ام و ، پرتره یی که استاد خروش با توانایی فراوان  از دکتر محرری  کشیده است ،هنوز زینب بخش سالن پذیرایی منزل استاد است و عمق علاقه استاد خروش را به این همکارشیرازیش نشان می دهد.

 

عشق محرری به خط و خوشنویسی سبب شده است تا مجموعه ی  مرقعات استادحاصل سعی و پشتکارهنرمندانه ی محرری در و دیوارهای بسیاری از منازل ودفترهای کار استاد  راآراسته بدارد و خود نیز جندین دفتر از این مرقعات را فراهم آورد که در واقع گنجینه هایی ارزنده از خوشنویسی معاصر ایران ، بویژه شیراز است.

استاد محرری با سخاوت و پای بندی خاصی که به آیینهای نو روزی دارند  ، سالهاست که پیش از نوروز اسکناسهای نو را با تبریکات  نو آورانه  نوروزی پشت نویسی می کنند و به دوستان و عزیزان خرد و بزرگ خود عیدی می دهند و من سالهاست  که از دریافت کنندگان  این عیدیهای استاد بوده ام و آنها را به عنوان بهترین خاطره ی گذشت سالها و پایداری محبت و سلامت استاد محرری نگه داری می کنم همچنین استاد محرری به خواهش من ، خط روی جلد فارسنامه ی ناصری که به تصحیح من  در سال 1376  از سوی انتشارات امیر کبیر به چاپ رسید،تحریر کرده اند.

7- کتابخانه ی استاد محرری نیز یکی از بهترین مجموعه های ادبی و هنری  را در خود جای داده است ومن شخصا  بسیاری از کتب و مجلاتی را که در هیچ کتابخانه ی دیگری پیدا نکرده ام در کتابخانه ی استاد  می جویم

8- حافظه ی استاد محرری نیز بسیار چالاک و پویا ست و نه تنها همه ی آنچه را خوانده و دیده و شنیده است به خاطر می آورد، در نقل بسیاری از آنها نیز استادی فراوان به خرج می دهد و صدای پر طنین و نرم و موثّر وی اشعار را چنان زیبا و دل نشین و استادانه  می سازد که همیشه یاد شعر خوانیهای شادروان دکتر نورانی .صال را در ذهن من زنده می سازد.

9- استاد محرری ،خوش خلق و نکته گو و شوخ طبع و پر ظرفیت است ودر مجلس او از در و دیوار ذوق و ادب و هنر و علم می بارد و به راستی خداوند چه دم و قدم و زبان و طینت و منش مبارک و نیکی به او داده است  که در کمتر کسی دیگری در این روزگار پر آشوب  دیده می شود ، اهل دروغ و ریا و تملق گویی و تملق پذیری  نیست  ودر هیچ رفتار و کردار او ، نشانه یی از عقده های رایج حقارت و حسادت و تنگ نظری وخود بزرگ بینی و امثال این  بلایا وجود ندارد، اگر خطایی در گفتارش بیابد بلافاصله به اشتباه بودن آن اعتراف می کند ، صریح اللهجه و رک گوست و اگرچه برخی این خوی وی را نمی پسندند،

10- سخت کوشی و استواری همت او نیز مثال زدنی است ،مردی خود ساخته است که از کودکی بر پای خویش ایستاده است و همه ی مراحل رشد و پیشرفت را  خود فراهم آورده است و به همین دلیل همیشه دستگیر دیگران و راهگشای   رشد و ترقی آنان بوده است.

دکتر محرری حتی در دوران بازنشستگی نیزاز کار و تلاش باز نایستاده است و علاوه بر رسیدگی به بیماران خود ، در همین دوره ه برای برخی پایان همه ی کوششها و کششهاست  ،او بیش از هر وقت دیگری فعال و سر زنده وپر تلاش بوده است ، با آن که گاهی فشار خون  یا بیمارهای عروقی و تنفسی  و شکستگی های  استخوانی اورا دراین دوران آسوده نگذاشته اند، ولی  در همین ایام به کار تصحیح ذخیره خوارزمی و شرکت در فرهنگستان علوم پزشکی و تدریس در دانشگاه آزاد و نگارش مقالات و خوشنویسی ادامه داده است وخدای راسپاس که هنوز پویا وبار آور و چون سرو سایه فکنی است  که  به رونق بازار علم و ادب یاری می رساند . دیر زیاد آن بزرگوار خداوند.

11-  در زندگی شخصی و خانوادگی ، مردی است خانواده دوست  و بسیار عاطفی و حق شناس ، آداب دان است و لطف هیچ کس را هر چند ناچیز، از یاد نمی برد، همیشه به پیران و کسانی را که پیش کسوت  علم و ادب و فرهنگ بوده اند،احترامی خاص قایل است واز همه بیشتر به برادر بزرگ خود که در واقع اورا پرورده است احترام می گذارد، پیوسته درِ خانه اش ،بر ارباب علم و هنر و دوستان گشاده است ومهمان نوازیهایش، دیدنی و داستانی است  که بر هر سر بازاری هست.

همسرش گلنار ،زنی است تحصیل کرده وخانواده یی اصیل دارد ،پدرش یکی از بزرگان آباده بود که من اورا نیک می شناختم و بارها در سرای استاد اورا زیارت کرده بودم، گلنار خانم نیز سالها در دانشگاه شیراز کار می کرد  ولی بزرگترین هنر وی فراهم آوردن بهترین محیط  خانوادگی برای آرامش  و آسایش بخشیدن به  دکتر محرری و ایجاد مناسب ترین فضا برای یک زندگی بی دغدغه و آرام برای استاد بوده  است که به این استاد بزرگ امکان داده است که  بتواند به اوج دانایی و شکوفایی ذوق واندیشه دست یابد وطبیب ،ادیب و خوشنویس محقق و استاد والامقام دانشگاه شیراز و عضو فرهنگستان علوم پزشکی باشد و جامعه ی علمی وادبی ما به وجود او ببالد و از همین جاست که درستی این سخن معروف آشکار می گردد که در چشت سر هر مرد موفقی ، زنی مدیر و مدبر و فداکار وجود دارد.

رضا و گلنار ، سه دختر دارند به نامهای ساغر و سحر وهستی که با همت و سعی چنین مادر وپدری ،  در علم و اخلاق  و رفتار ،همچون پدر و مادر فرزانه ی خودبار آمده اند ، هر سه ازدواج کرده اند و فرزندانشان، گرمی  بخش زندگی استاد محرری در سالهای دهه ی هشتاد از عمر گرانمایه ایشان هستند  

من برای استاد دکتر محرری عمری دراز و توأم با تندرستی و شادی آرزو می کنم و ا ز خدای بزرگ می خواهم که  او را به عنوان سرمایه یی بزرگ برای فرهنگ و ادب شیراز ودانش روان  پزشکی ایران باقی بداراد:

             دیر زیاد آن بزرگوار خداوند       جان گرامی به جانش اندر ، پیوند

               دایم بر جان او بلرزم ازیراک       مادر آزادگان ،کم  آرد فرزند

 


زندگی نامه ی  دکترمحمد رضا محرری

نوشته ی اقای علی سواری*

دکتر محمد‌رضا محرری در تیر ماه سال 1307 در شیراز دیده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه، در سال 1328 تحصیلات خود را در دوره دکترای پزشکی دانشگاه شیراز آغاز نمود و در سال 1335 موفق به کسب مدرک دکترای پزشکی از این دانشگاه شود.

سپس به عنوان دستیار افتخاری روانپزشکی در بیمارستانهای آموزش شیراز فعالیت داشت و در سال 1338 دوره دستیاری رسمی روانپزشکی را در دانشگاه شیراز آغاز نمود و دوره یکساله روانپزشکی ، دانشگاه بیروت را نیز با موفقیت به پایان رساند و به عنوان مربی بخش روانپزشکی ، تا سال 1343 در این سمت باقی بود و از سال 1343 تا 1346 در ادینبورگ اسکاتلند به تحصیل رشته تخصصی خود ادامه داد و در سال 1346 به دریافت مدرک تحصیلی از آن دانشگاه نایل آمد و به عنوان متخصص روانپزشکی و عضو کالج سلطنتی انگلستان به دانشگاه شیراز بازگشت.

دکتر محرری از همان سال به رتبه استادیاری گروه روانپزشکی دانشگاه شیراز ارتقاء یافت. ایشان در سال 1356 رتبه دانشیاری روانپزشکی و در سال 1370 رتبه استادی روانپزشکی، اخلاق پزشکی و تاریخ پزشکی دانشگاه شیراز را کسب نمود.
دکتر محمدرضا محرری در سال 1349 با حفظ سمت عضو هیئت علمی دانشگاه و سرپرست مرکز بهداشت روانی و توانبخشی شیراز را تا سال 1362 بر عهده داشت در این دوران بود که وی برنامه درمان سرپایی معتادین را در شیراز به راه انداخت که این مرکز به عنوان مرکز نمونه ناشناخته شد و الگویی برای تاسیس چنین مرکزی در سایر استانها شد.
وی به مدت ده سال از سال 1353 تا 1363 به عنوان مشاور کمیته اعتیار به الکل و مواد مخدر جوانان سازمان بهداشت جهانی با آن سازمان همکاری داشته اند و در سال 1355 به عنوان استاد مدعو در انستیتو ملی مواد مخدر (
NIDA) ایالت واشنگتن آمریکا به تدریس پرداخت.
استاد از آغاز تشکیل امتحانات بورد تخصصی عضویت هیئت بورد تخصصی رشته روانپزشکی را دارا بوده است. از سال 1367 انجمن روانپزشکی شیراز را تاسیس و تا سال 1374 در این سمت باقی بود. از سال 1371 به عنوان عضو در گروه طب اسلامی و طب سنتی فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران فعالیت خود را آغاز نمود. در سال 1375 به عنوان عضو وابسته در سال 1380 به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی انتخاب شدند.
دکتر محمدرضا محرری در سال 1374 با گذشت 34 سال تلاش و کوشش علمی به افتخار بازنشستگی از خدمات دانشگاهی نایل آمدند.
استاد محرری در طی خدمات دانشگاهی خود مقالات متعددی در زمینه های اعتیاد، روانپزشکی فرهنگی، روانشناسی شعر، روانشناسی خوشنویسی، موسیقی درمانی و قصه درمانی به زبانهای فارسی، انگلیسی و فرانسه تدوین نمود که به صورت سخنرانی در مجامع علمی و یا چاپ در نشریات مختلف داخل و خارج کشور ارائه شده

است.
از تالیفات ایشان می توان قسمتی از کتاب "اخلاق پزشکی" منتشر شده از طرف معاونت آموزشی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و "گزیده متون فارسی ویژه دانشجویان پیش پزشکی" را نام برد.
دکتر محرری از 30 سال قبل تاکنون به بازنویسی و تحشیه مجلدات ده گانه کتاب "ذخیره خوارزمشاهی" نوشته سید اسماعیل جرجانی که از امهات متون تاریخ پزشکی ایران است همت گمارد که تاکنون شش مجلد از آن توسط فرهنگستان علوم پزشکی به طور نفیسی به چاپ رسیده است و بقیه در دست تهیه می‌باشد.
استاد دکتر محمدرضا محرری علاوه بر فعالیتهای علمی – آموزشی خود در زمینه شعر، موسیقی و هنر خوشنویسی نیز تا درجه استادی صاحب نظر می‌باشد. از از سال 1353 به مدتی مدیریت عامل انجمن خوشنویسان شیراز می باشند که خود آن را به استادی وارسته و دلسوز بنام استاد دیرین سپرد که تا آخر عمر از همکاری با او دریغ نداشت. خوشبختانه این انجمن یکی از فعال‌ترین انجمن‌های خوشنویسی کشور شناخته شده است.

                                 گاهشمار زندگی علمی استاد:  
1307: تولد در شیراز
1328-1324: طی دوره دکتری پزشکی، دانشگاه شیراز
1338-1335:‌ دستیار افتخاری روانپزشکی بیمارستانهای آموزش شیراز
1362-1335: ریاست مرکز بهداشت روانی توانبخشی شیراز
1342-1338: طی دوره تخصصی روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1340-1339: طی دوره تخصصی روانپزشکی دانشگاه بیروت، لبنان
1346-1343: طی دوره تخصصی روانپزشکی، دانشگاه ادینبورگ، اسکاتلند
1346-1342: مربی آموزش بالینی روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1344: عضویت کالج سلطنتی انگلستان در روانپزشکی
1344: کسب مجوز موقت انجام خدمات پزشکی در انگلستان
1356-1346: استادیار گروه روانپزشکی دانشگاه شیراز
1362-1349: با حفظ سمت استادیاری گروه روانپزشکی سرپرستی مرکز توانبخشی و درمان معتادین (مرکز بهداشت روانی)
1363-1353: مشاور کمیته اعتیاد به الکل و مواد مخدر سازمان بهداشت جهانی بخش جوانان، ژنو
1356-1353: مدیر عامل انجمن خوشنویسان شیراز
1356: استاد مدعو، انستیتو ملی مواد مخدر (
NIDA) واشنگتن آمریکا
1372-1356: دانشیار گروه روانپزشکی، دانشگاه شیراز
1373-1357: عضو هیئت بورد تخصصی در روانپزشکی ایران  
1360: موسس بخش روانپزشکی بیمارستان چمران ویژه مصدومین جنگ (مرکز روانپزشکی شیراز) شیراز
1374-1367: ریاست انجمن روانپزشکی شیراز
1370: کسب رتبه استادی روانپزشکی، اخلاق پزشکی و تاریخ پزشکی دانشگاه شیراز
1373-1371: عضو گروه علمی طب اسلامی و طب سنتی فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران  
1374: نیل به افتخار بازنشستگی
1375: عضو وابسته فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران
1380: عضو پیوسته فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران

 

فعالیتهای علمی  دیگر:

عضو هیأت تحریریه مجله ی مرکز طب سنتی

مشارکت درایجاد مرکز اسناد تاریخ پزشکی در موزه دانشگاه علوم پزشکی شیراز

 

                                       تإلیفات :

الف: کتابها:

 

1- ذخیره خوارزمشاهی، تألیف حکیم سید اسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1380.

2- ذخیره خوارزمشاهی (کتاب سوم)، تألیف: حکیم سید اسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1382.

3- ذخیره خوارزمشاهی (کتاب چهارم و پنجم)، تألیف: حکیم سیداسماعیل جرجانی، تصحیح و تحشیه: دکتر محمدرضا محرری، سال 1384

4- مجموعه مقالات: به مناسبت بزرگداشت استاد دکتر محمدرضا محرری، سال 1385.

 

ب: مقالات فارسی

1- نگاهی به تاریخ روانپزشکی‌ و تاریخچه روانپزشکی در ایران، اندیشه و رفتار ، شماره ی 27 پاییز و زمستان 1376

 

                                            نمونه یی از نثر دکتر محرری

 

هر که نامخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

"سعدی‌"

دکتر محمدرضا محرری(*)

نگاهی به تاریخ روانپزشکی‌ و تاریخچه روانپزشکی در ایران

چکیده

آنچه در این مقاله آمده است در ابتدا خلاصه‌ای است از تاریخ روانپزشکی در جهان و سپس مروری بر تاریخچه روانپزشکی در ایران باستان،ایران پس از اسلام و تاریخ معاصر ایران.در متون ایران باستان به ویژه در اوستا به جان،روان،بیماریهای روانی،درمانهای دارویی و غیر دارویی اشاره رفته و در سبب‌شناسی بیماریهای‌ روانی به به نقش "دیو"(یکی از خدایان)،اهریمن و پریان جادوگر بیش از دیگر عوامل بها داده شده است.در ایران‌ بعد از اسلام با توجه به گرایش و شناخت کامل پزشکان ایرانی از اسلام و فلسفه دینی پدیده‌های روانی،نفس، جسم و بیماریهای روانی و اخلاقی با نگرشی انسانی بر پایه مبانی عقلی و روش‌شناسی علمی مورد مطالعه قرار گرفت.با این چنین برخوردی،بیماران روانی در جامعه اسلامی پس از ظهور اسلام برخوردی انسانی را شاهد بودند و از شکنجه‌ها و طردهای قرون وسطای اروپایی خبری نبود.درمانهای دارویی،روان‌درمانی،موسیقی‌ درمانی،تفریح‌درمانی و حمایتهای قانونی و پزشکی برای بیماران روانی مرسوم بود و در موارد شدید از مارستانها(بیمارستاهای روانی)یا دار الشفاء(بیمارستان عمومی)که یک بخش ویژه اعصاب(محفل المجانین) داشت و باغهای سرسبز و اتاقهایی همراه آب روان بود استفاده می‌شد.در این مقاله به نام بیش از 7 نفر از پزشکان‌ و حکمای اسلامی و تعداد زیادی کتابها و منابع معتبر اسلامی اشاره شده است که بخش عمده‌ای از آوازه آنان به‌ دلیل پرداختن به بیماران رونی و شناخت و تفسیر نفس و روان بوده است.در این مقاله نیز با ارزش و اهمیتی که‌ ادبیات ایران اسلامی و عرفان ایرانی برای شخصیت بیماران مجنون و شوریدگی انسانهای عاقل و عارف قایل‌ شده‌اند آشنا می‌شویم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ، ،دوستی و مهر ، از ازل تا به ابد

 

       یاد روز حافظ ، بر همۀ دوستداران این شاعر بزرگ

 ،خجسته باد


دکتر منصور رستگار فسایی

 استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 

                        حافظ، ،دوستی و مهر ، از ازل تا به ابد

 

                           از  دم‌  صبح‌  ازل‌  تا  آخر  شام‌  ابد       

                       دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود  (5/202)

 

دوستی و مضامین آن ، در شعر حافظ بسته به مراتب و مقاصد مختلف شاعر،  به وسیله ی  کلمات زیر بیان می شود که البته هریک از آنها دارای درجات متفاوت و معناهای محدود تر و یا وسیع تری در اشعار مختلف حافظ هستند و اغلب همپوشی هایی نیز با هم دارند:

1لف: کلمات مبین " دوستی " و سلسله  مراتب آن که طیفی گسترده از ترکیبات  و مشتقات  را با خود به همراه دارند عبارتنداز:

1-آشنایی،2- ارادت، 3-الفت،4- انس، 5-بندگی، 6-پیوند، 7-تعلّق، 8-حُبّ، 9-دوستی،10- صُحبت،

11-عاطفت، 12-علاقه، 13-عهد، 14-غلامی ،15-لطف( الطاف)، 16-محبت، 17-مدارا، 18-مرحمت،   19-مِهر، 20-مهربانی،، 21 مهرورزی 22-وداد، 23-وصال، 24-وصل ، 25-وفا، 26-وفاداری، 27 - ولا، 28- همصحبتی 30- همنشینی،31- همدمی 32-یاری. (1)

 

ب- الفاظ  مختلف برای" دوست: در شعر حافظ:

 

1- احبّا،2-احباب ،3- أخ، 4-ارباب معرفت،5- انیس ، اهل معرفت 6-اهل وفا ، 7-برادر،8-بنده، 9-جلن ، 10- جانان، 11-چاکر ، 12-حبیب ، 13-حریف ، 14-خلوتی ( خلوتیان)، 15-خلیل (خُلّان)، 16-دلخواه،17- دوست، دوستان ، 18-دوستدار( دوستداران)، 19-رفیق ( رفیقان) ، 20-عاشق ، 21-عزیز ( عزیزان)، 22- غلام،23- محب ، 24-محبوب ،  25-لطیف ( لطیفان) ،26- محرم، 27-مخلص ( مخلصان)، 28-مشفق ،29- مصاحب ،30-معاشر (معاشران)، 31-ملازم( ملازمان) ،32- مونس ، 330مهربان( مهربانان) ، 34-مهرورز ، 35 ندیم، 36-نگار ،37-نیکخواه ( نیکخواهان) ،38 همدم ، 39-هم صحبت،40-همنشین،41- هوا خواه، 42-هوادار، 43-یار (2)

 

 

                                                                                                                                                                            الفاظ مختلف فارسی  و عربی  برای دوستی ودوست در شعر حافظ:

 

از میان  332واژه های فارسی  و عربی  مبین معنی " دوستی " در شعرحافظ  ، 9  واژه ی آشنایی ، بندگی ، پیوند،دوستی ، مهر ، مهر ورزی ، هممدمی  ، همنشینی و یاری ،فارسی  هستند و  3  واژه ی غلامی، وفاداری ، هم صحبتی   تر کیب عربی و فارسی و بقیه عربی هستند   اما  مضمون  "دوستی" در این واژه ها،لایه های را متفاوتی دارد که   از قرابت و مودت ساده ی اجتماعی دو شخص  و عشق جسمانی  و روحی دو انسان ،  تا عشق عرفانی به خداوند در نوسان است ،آن چنان که می توان  این تفاوتها در میان این الفاظ باز شناسی کرد

1-      آشنایی که اگرچه اغلب  مبین  دوستی عمیق است اما  به نظر می رسد که گاهی هم  معرف  نخستین مرحله دوستی وآغاز هر نوعی از دوستی باشد.

   ندانماز چه سببرنگآشنائی، نیست

           َسهیقدان ِسیه چشم ِماهسیما  را                       6/4

  چنان بی رحم ، زد  زخم ِجدایی، 

       که گویی ، خود نبود است   آشنایی                      19/1047 

2-      هم صحبتی ،هم نشینی، صحبت ، در شعر حافظ  اگر چه مبین نوعی  از معاشرت ومصاحبت است  که  وجود رابطه  ی محبت آمیز  از آن استشمام می شود ، اما  بار عاطفی مثبتی  را منقل نمی کنند واغلب  مبین دوستی عمیق  نیستند

  و به همین  دلیل حافظ گاهی  در آنها جنبه های مثبت ومنفی نیز  می بیند و مثلا از صحبت پاک سخن می گوید :

      راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

        بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود.      2/203        

  صحن ُبستان‌، ذوق‌بخش‌ وصحبت‌ یاران‌ خوش‌ است‌

      وقت‌ گل‌ خوش‌ باد کز وی‌ وقت‌ ِمیخواران‌ خوش‌ است 1 /44

  و در مقابل ،  دوری از  از هم صحبت بد را توصیه می کند:

           بیا موزمت،کیمیای سعادت :      

     ز هم صحبت ِبد،جدایی،جدایی                       10/483

            نیکنامی ،خواهی ای دل ! با بدان صحبت مدار   

   بد پسندی ،جان من ،برهان نادانی بود               7/212

      می ِ دوساله و معشوق  ِ چارده ساله

          همین بس است مرا ،صحبت صغیر و کبیر        9/251

         چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی  ،چه   کنم 

          روح را صحبت  ِ ناجنس ،  عذابی است  الیم    2/360

من و هم صحبتی اهل ریا دورم   باد  

            از گرانان جهان ، رطل گران مارا بس

         زاهد!  از کوچه ی ِ رندان به سلامت بگذر !    

        تا   خرابت   نکند   صحبت   ِ بد نامی  چند 5/177

 و حتی گاهی صحبت " نا محرم" برای حافظ " عذابی الیم " است:

            چه جای ِ  صحبت ِ  نا محرم است ،خلوت  ِ ُانس 

      سر پیاله بپوشان ،که خرقه پوش آمد               7/171

 

حافظواژه ی "معاشرت" و " معاشر "  را هم اغلب با همان مضمون  صحبت و مصاحب می گیردکه بار عاطفی چندانی ندارد:

                معاشران ز حریف شبانه یاد آرید   

        حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید                         1/236    

واژه های ندیمی ؛ همدمی ، محرمی ، نیز بیشتر  انس و الفت   مربوطند و دوستی را به  دقایق خلوت و   شادی خواری ، بی بیم از رسوایی و بدنامی  می کشانند: ندیم  کسی  است که همدم و هم پیاله ی بزم شرابخواری است به معنی دوستی صادق نیست

 

       جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم  

           تا حریفان دغا را به جهان ،کم بینم                   2/347

 

    ساقی ِشَکّر دهان و مُطربِ شیرین سخن ،

          همنشین ِ نیک کردار و ، ندیم ِ نیکنام                  2/303
به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل ،که لاله 

         به ندیم شاه ماند ، که به کف ایاغ دارد               7/ 113

رموزِمستی ورندی،زمن بشنو،نه از واعظ   

      که با جام  و قدح ، هرشب، ندیم ماه و پروینم       6/348 

3-      دوستی ، ارادت، الفت ، انس ،رفاقت ، علاقه ،عهد، لطف، محبت ،مهر،  ولا، نیز از واژه های   هم معنایی هستند  کهدر شعر حافظ  مبین صمیمتهای متعارف   و دوستانه  هستند:

سر ارادتما ، و آستان حضرت  دوست

     که  هرچه بر سر ِ  ما میرود، ارادتاوست           1/57

                    نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود  

 زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

        مطربا !مجلس  أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود  

       چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!  8/160

                حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

           از دم‌ صبح‌ ازل‌ تا آخر شام‌ ابد   

     دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود

              به جان خواجه و حق ّ قدیم و عهد درست

          که مونس دم صبحم ،دعای دولت تست            1/24

      سری دارم،چوحافظ،مست ،لیکن   

       به لطف ِآن سری،امّیدوارم                               7/318

     گفت حافظ لغز و نکته به یاران  مفروش 

        آه از این لطف به انواع عتاب آلوده                 9/415 

       بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

         ورنه لطف شیخ و زاهد ،گاه هست و گاه نیست  10 /72

              حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند  

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

       آن  عشوه داد ، عشق ، که تقوی  ز ره، برفت

           وآن لطف  کرد ،دوست،که دشمن، حَذَر، گرفت 3/86

       صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت، 

         عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

       سوز ِ دل‌ بین‌ ، که‌ ز بس‌ آتش‌ اشکم‌،دل‌ ِ شمع‌

         دوش‌ ،بر من‌ ز سر ِ ِمهر، چو پروانه‌،بسوخت‌       4/18

                       که همچون ُمت یید تن دل َوای َره

       غریق العشق فی بحرالوداد 422/4

 

4-      شدت در دوستی  در شعر حافظ با کلماتی چون بندگی ، چاکری ، غلامی ، اخلاص ( مخلص)  ، دوستدار ،رفیق ،  عزیز ، مشفق ، مهربان،مهرورز ،  هواخواه و هودار  منعکس می شود.

       معاشران  ! زحریف ِ شبانه ،    یاد آرید   

       حقوق ِ  بندگی  ِ    مخلصانه ،   یاد آرید       1/236

                    درکوی عشق ،شوکت شاهی نمی خرند 

      ا قرار بندگی کن و اظهار چاکری                    2/442

                    حافظ ! برو ! که بندگی بارگاه  دوست

           گر جمله می کنند، تو  باری  نمی کنی             8  /473

               سرخدمت تو دارم،بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده ،کمتر افتد ،به مبارکی ،غلامی           ( 019/1)

  صف نشینان ،نیک خواه و پیشکاران، با ادب 

         دوستداران، صاحب اسرار و حریفان ،دوستکام        5/303

  رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند   

       که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

        دِی،عزیزی ، گفت حافظ می خورد پنهان،شراب

         ای عزیزمن !   نه عیب آن به که پنهانی بود ؟!  9/212

             شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار   

       مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟     4/164

                   زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !   

      که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند         9/176

            زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !  

       که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند              9/176

           گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   

       گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید.                  2/227

                محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

          تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد                     4/119

     از صباهر دم‌  َمشا م‌  ِ جان‌ ما ، خوش‌ می‌شود

          آری‌، آری  ‌ ِطِیبِ أنفا س‌ هواداران‌ خوش است     2/44

   مرا عهدی است با جانان که،تا جان در بدن دارم 

         هواداران ِ کویش راچو  جان ِ خو یشتن دارم      1/322

 

معانی و مراتب  دوستی و دوست  در شعر حافظ: 

دوستی  ودوست  در شعر حافظ با هر واژه یی که به کار رود  ممکن است یکی از سه مقوله ی زیر را در بر گیرد:

الف: هم نشین و همدم: دوست در معنای رفیق :

  به جان دوست ، که غم پرده ی شما ندرد  

          گر التفات بر الطاف کارساز کنید                    4/239

      دل خرابی  می  کند، دلدار را آگه کنید 

          زینهار ای دوستان! جان من و جان شما          5/12

ب: معشوق زمینی :

           ای دوست به پرسیدن  حافظ ،قدمی نه   

       زان پپیش که گویند که از دار فنا رفت                      9/82

             دوست را گر سر ِ پرسیدن بیمار غم است

          گو بران خوش ،که هنوزش نفسی می آید                 6/235

 

         ج:دوست :خدا:

       این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

          روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم               ( 7/343)

  سر ز مستی برنگیرد ،تا به  ُصبح ِ روز  ِ حشر،

             هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام ِدوست  4/63

  َسیر  ِ سپهر  و، َدور  ِ َقمَر  را،  چه    اختیار ؟!  

           در    گردشند  ، بر   َحَسب    ِ   إختیار  ِ  دوست   5/62  

 

5-       اما مقوله ی عشق که به حد افراط دوست داشتن .کسی یا چیزی است . چه مادی باشد و چه روحانی ، جان سخن حافظ  است  ،اگر چه  حافظ گاهی، واژه هایی  دیگر را هم  مانند : حبّ ویاری  را جانشین  "عشق " می کند  وگاهی کلماتی چون دوست و محبوب و نگار و حبیب ویار را به جای "عاشق" به کار می برد ، اما هیچیک از این واژه ها عمق معنایی و ووسعت و اثر  کاربردهای "عشق " و "عاشق " را در کلام حافظ  ندارد ،عشق ، فتح باب شعر حافظ است،.

   الا    یا  ایّها  السّاقی‌ !  اَدِر  کأ ساً و  نا وِلها

         که‌ عشق‌ آسا ن‌ نمود اوّل‌ ، ولی‌  افتا د مشکلها      1/1

وخواجه  معتقد است که؛

  از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    

    یادگاری که دراین گنبد دوّار بماند    8/175

 و عشق، که 244 بار در کلام  حافظ به کار رففته است ، به لحاظ تر کیبات و صاویر و دیگر تعبیرات مجازی ،چنان دامنه و وسعتی در شعر حافظ دارد که اگر  فقط تعبیرات و تر کیبات و تصاویری را که حافظ از عشق ارایه داده است  به شمار آوریم ، خود  آز حجم یک کتاب بیشتر خواهد بود: (3)

               در عشق خانقاه و خرابات ،فرق نیست

          هرجا که هست ،پرتو روی  حبیب هست       5/64

        لاف ِ  عشق و گله از یار زهی لاف ِ دروغ !!  

      عشقبازانِ    ِ چنین ،  مستحق  ِ   هجرانند         5/188

           عشقبازی کار بازی نیست ، ای دل سر بباز    

        ورنه گوی عشق ،نتوان زدبه چوگان هوس 6/261

 

6-      گاهی  دوستی برای حافظ  ، معادل پیوند و خویشی و برادری است  و در این مقوله  واژه های زیر مورد نظر حافظ هستند:  پیوند ، تعلق، اخوت  ، برادری ،نیک خواه :

                           همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند  

          چنین  رفته است   ، حُکم  ِ آسمانی                 3-37/1083

7-      گاهی لوازم و اسباب و ارزشهای دوستانه    در شعر حافظ  جای خود دوستی و عشق ومحبت را می گیرند  و در هنگام سخن از آن لوازم واسباب  ،گویی حافظ از خود دوستی و عشق سخن می گوید: این کلمات عبارتند از : حُبّ، مِهر،مهربانی ، مهرورزی ، لطف ، محبت ،مرحمت ، وصال ، وصل ، وفا،  و دوستانی با این خصوصیات احباب ، احبا، ارباب معرفت ، انیس ، جان و جانان و جانانه ،دوست ، دوستدار ، عاشق ، محب ،مشفق ، مهربان؛نگار هواخواه و هوادار  ویار  هستند.

دیوان حافظ ، دفتر دوستی و عشق است  و برای حافظ  دوستی و عشق ، بنیانی است ازلی:

نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود  

 زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

  از دمصبحازلتا آخر شامابد       

  دوستیو مهر بر یکعهد و یکمیثاقبود     5/202

دوستی زیر بنا و مضمون اصلی شعر حافظ است و از نخستین پلکان ان یعنی پیوند عاطفی و محبت  اجتماعی دو انسان  با یکدیگر که حافظ از ان به رفیقان حجره و گرمابه و گلستان یاد می کند اغاز می شود و  تا اخرین مراحل سلوک عارفانه امتداد می یابد  

              چنان پُر شد فضای ِسینه،ازدوست 

      که فکر ِخویش،گم شد از ضمیرم                        4/324

دل حافظ ، خلوتگاه  جانان است و جز به دوست نمی پردازد :

خانه   خالی  کن دلا !  تا   منزل  ِ جانان شود  

       کاین هوسنا کا ن  ،دل و جان  ،جای ِ لشکر می کنند           9/194

واگر چه  عافیت طلبی   خوشنماست ، امابرای حافظ  عشق و دوستی  با همه ی رنجهایش ،  ارجمند و گرامی است:

صحبت‌ عافیتت‌ ،گر چه‌ خوش‌ افتاد، ای‌ دل‌!  

       جانب‌ ِعشق‌  ،عزیز است‌ ، فرو مگذارش        7/272

ودرد و در مان خواجه آز دوست است:

دردم از یار است و درمان نیز هم  

        دل فدای او شد و جان نیز هم                          1/355
اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن

        یار ما این دارد و آن نیز هم .                         2/355

 عشق و دوستی شیوه ی رندان بلاکشی چون حافظ است:

ناز   پرورد  ِ  تنعّم ،  نبرد راه  ، به دوست   

       عاشقی ،   شیوه ی   ِ رندان ِ  بلاکش ،باشد                  4/155

حافظ اگر همه ی جهان دشمن باشد، دوست را می گزیند

  دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش   

       بخت گو پشت مکن روی زمین لشکرگیر.        7/252

حافظ معتقد است که انسان تا  دوستی می ورزد ، " فر ّ همایی" دارد:

          محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

           تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد                     4/119

و صلاح کار همگان را در مهر ورزی می شناسد:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار 

        بگذارند و خم طره ٔ یاری گیرند.                        2/180

سخن حافظ  بازتاب اندیشه های  شاعری است   که  تارو پود وجودش را با دوستی و مهر و عشق سرشته اند، و دل وی  جز عشق  ودوستی را از دو جهان بر نمی گزیند:

   جان ، بی  جمال ِ  جا نان ،  میل جهان ندارد

        وآن کس که این، ندارد ،حقا ، که آن ، ندار                1/122

عر ِضه‌  کردم‌ ، دو جهان ،بر دل ِ ‌ کار افتاده‌  

          به‌ جز از عشق‌  ِ تو ،با قی‌،همه‌ فانی‌ دانست  5/49

دوستی  شعر حافظ را  سرشار از  زیبایی می کند:  

   واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس

        طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست      ( 2/63)

             یار من‌ باش‌ که‌ زیب‌ ِفلک‌ و،زینت‌ ِ دهر  

       از َ مه‌ روی‌ ِ تو و، اشک‌ ِچو پروین‌ ِ من‌ است       3/53

و هر چه جز دوست برای حافظ عبث و بی حاصل است:

اوقات خوش ،آن بود که با دوست به سر شد   

      باقی ،همه بی حاصلی و بی خبری بود 214/2

و بهترین اوقات  ، زمان با دوست بودن آست:

          اگر  رفیق ِ شفیقی ، درست پیمان باش  

       حریف حجره و گرمابه و گلستان باش              1/268

            مقام ِ أمن و می ِ بیغش و، رفیق شفیق

         گرت مُدام ، میسّر شود، زهی توفیق!!             1/292

یکی از اسرار محبوبیت حافظ نیز در آن است که دل  خواننده را  با محبت و  عشق آشنا می کند و  در آن نهال دوستی  می کارد و محرم دل همگان است :

       


و با دشمن و دوست مد ارا و مروت می ورزد:

آسایش دو گیتی‌،تفسیراین‌ دوحرفست‌ 

          با دوستان‌،مروّت‌،با دشمنان‌،مدارا                       7/5

حافظ در جهان  نا پایدار ، فرصت دوستی را حقیقتی چاوید می داند:

   ده‌ روزه‌ مهر گردون‌، افسانه‌است‌و، افسون

           ‌ نیکی‌،به‌ جای‌یاران‌، فرصت‌ شماریارا!                  3/5

         زنهار  تا توانی اهل نظر میازار   

       دنیا ، وفا ندارد ای یار برگزیده                       7/416

و جز حکایت مهر ووفا بر زبان نمی راند:

         ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم  

        از ما بجز حکایت " مهر و وفا" مپرس             7/264    

 برای حافظ ،ذوق زندگی در آن است که  با دوست باشد:

         ذوقی   چنان  ، ندارد ،  بی دوست  ، زندگانی

            بی   دوست،زندگانی، ذوقی   چنان   ندارد     6/12

او هر گز در دوستی ریا نمی ورزد:

صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

          عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

و یار را  یک دل و یک جهت می خواهد:

به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز 

         به   یار  ِ  یک جهت  ِ  حق گزار   ِ ما ، نرسد    3/152

حافظ  چون دامن دوست را به دست می آورد به هیچ وجه آن را از دست نمی دهدوبا غ بهشت  و سایه طوبی را

خاک کوی دوست برابر نمی کند:

           باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر ُحور

         با خاک کوی دوست ، برابر ، نمی کنم       2/345

        صحبت ِحور نخواهم ، که بود عین ِ قصور

         با خیال  تو اگر،با دگری  پردازم                5/327

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما 

       با خاک کوی دوست ، به فردوس ننگریم           5/365   

  خلوت گزیده   را، به تما شا  چه  حاجت است

            چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است 1/34

راه کوی دوست را می گیرد و اگر در راه رسیدن به کوی دوست بمیرد از شهیدان است:.

  هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم

          شهید م ، گر به راه   ِ دوست ، میرم               3/1050

فقدان دوستی برای حافظ یک فاجعه ی بزرگ است:

     کسنمیگوید کهیاریداشتحقّ دوستی‌  

     حقشناسانرا چهحالافتاد، یارانرا چهشد            3/164

   بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا  

        عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌           4/52

             نمی خورید زمانی،غم ِوفاداران       

     ز بی وفایی ِدور ِزمانه،یاد آرید                     5/236

و شوم ترین لحظه های عمر حافظ هنگامی است  که  فضای گرم دوستیها  به سردیی دوستی  و دشمنی گراییده است  :

                 غم در دل تنگ من از آن است که نیست 

         یک دوست که با او غم دل بتوان گفت            9/1098 

و هر گز از رحمت دوست نومید نمی شود حتی اگر خود را گناهکار بداند

                 دارم   امید عاطفتی   از جناب دوست 

        کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست               1 /58

                    رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند

          که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

                حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند

        وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

و هم درفراق و هم دروصال امیدوار و خشنود است:

                   یارب  ! أمان ده  ،  تا   باز یابند  

       چشم  ِ ُمحبّان،    روی   ِ حبیبان                          5/376

                من از دیار حبیبم،نه از بلاد غریب.

       مهیَمنا ! به رفیقان خود رسان، بازم/321

              تو بنده یی گله از دوستان مکن حافظ

         که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش                 8/285

       در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 

         چه کنم سعی  من و دیده و دل باطل بود         (4/203)

               حافظ وصال می طلبد از ره دعا  

        یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .                8/387

دل‌ گفت‌:وصالش‌ ،به‌ دعا ، باز توان‌ یافت‌

           ُعمری‌است‌  که ُعمرَم‌ ،همه،‌ در کار ِدعا رفت        6/82

شد َحظ ّعمرحاصل گرزان که با تو،ما را  

           هرگزبه عُمر،روزی،روزی شود وصالی                3/455

حافظ هر گز از جور و چفای دوست نمی نالد:

  حاشا که من از جورو جفای توبنالم   

       بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت              8/90

و گله از دوستان و چون چرا در کار آنها ، برای حافظ ، بی معنی اسـت:

         میان  ِمهربا نان ، کی توان گفت

          که  یار   ِ من ، چنین گفت و  ،چنان کر د                 7/132

و همیشه جانب وفا را نگه می دارد ، اگر چه از دیگران  ، بیوفایی ببیند:

         یار  اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت   

       حاش َلله که روم من ،زپی ییار دگر                 4/247

حافظ چون مجال سخن گفتن با دوست را پیدا می کند  یک سینه سخن دارد  و می کوشد تا به هر حیله در دل دوست راهی بیابد:

قرار و خواب، ز حافظ  ، طمعمدار ایدوست

       قرار چیست؟!   صبوریکدام؟!   خواب کجا؟!   8/2

       دوستان ! دختر رَز ،توبه زمستوری کرد 

       شد سوی مُحتسب و کار ،به دستوری کرد     ( 1/135)

     دل درد مند حافظ که زهجر توست پر خون

           چه شود  زمانی برسد به وصل،یارا                 12/6

   دوستان ! دختر ِ  رز ،توبه ، ز مستوری کرد   

    شد سوی ِ  محتسب و ، کار ،به دستوری کرد        1/135

   قرار و خواب‌ ، زحافظ‌ طمع‌ مدار ای‌ دوست‌ ! 


           قرار چیست‌ صبوری‌ کدام‌ خواب‌  کجا؟!                    8/2

                دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید 

        که من او را ز محبان خدا می بینم .                   7/349                                  

     ذرّه ی خاکم و  درکوی توام وقت خوش است  

       ترسم ای دوست که بادی ببرد بنیادم                  4/353

    قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

         دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم ؟       2/341

        شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری

       یاران صلای عشق است گر می کنید کاری    1/435

میل رفتن مکن ای دوست ،دمی با ما باش  

       بر لب جوی ،طرب جوی و به کف ساغر گیر    8/252 

فداکاریهای حافظ برای دوست:

با آنکه  دوست جان حافظ را می گدازد و اورا به فراق مبتلا می کند و به انحاء گوناگون  واورا می آزارد،، حافظ در دوست ورزی و عشق فداکار و پر گذشت است ، از جان  ناقابل  خویش در راه دوست می گذرد واز دوست نمی گذرد ،عمر و مال را فدای دوست می کند  و نقد روان را به پای وی می افشاند و در برابر ناز  دوست ، به نیاز می پردازد:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است 

         چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید                        5/239   

فدای دوست نکردیم عمر و مال  ،دریغ!!  

       که  کار ِ عشق ،زما این قدر  نمی آید                  6/234

و در برابر دوست و اراده ی وی تسلیم است:

حافظ ! مکن شکایت،گر وصل.دوست خواهی،

    زاین بیشتر،بباید،برهجرت،احتمالی                  411/2

        گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری   

      من نقد روان ،در رهش از دیده شمارم                3/320  

  اَتت   َروائح   ُ َرند  ِ الِحمی  ِ و زادَ  ِغرامی  

         فدای   ِ خاک  ِ  در ِ دوست باد ،جان ِ گرامی    1/460       

ای غا یب  از نظر !  به خد ا می    ِسپا رَمَت  

جا نم بسوختی  و،ز جا ن دوست  دارمت    1/92

  از جان ، طمع بریدن ،آسان  بود و لیکن،   

      از   دوستان   ِ جانی ،مشکل  توان  بریدن                   2/384

               دل،دادمش به مژده و خجلت همی برم 

      زاین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست  (3/62)

       اَتت   َروائح   ُ َرند  ِ الِحمی  ِ و زادَ  ِغرامی 

       فدای   ِ خاک  ِ  در ِ دوست باد ،جان ِ گرامی                  1/460

  اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم ،اوست

         حرامم با د  ا گر غیری ، به جای  ِ  دوست ، بگزینم      6/346

   باغبان !  چو من ، زاینجا، بگذرم ، َحرامَت باد،

  گر به جای  من َ سروی ، غیر  ِ دوست  ،بنشانی          5/464

                     ای غایب از نظر به خدا می سپار   

    جانم بسوختی و به جان دوست دارمت                        1/92

او با دردی که از سوی دوست باشد  ، می سازد:

        حافظ اندر درد اومی سوز وبی درمان بسا ز 

        زآن که درمانی ندارد درد بی آرام دوست                   63 /8

و می داند که ناز پرورد تنعم به دوست راه نمی برد

                    ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

          عاشقی شیوهٔ رندان بلاکش باشد                           155/4

هرگز از رحمت دوست نومید نمی شود:

              دلا ! طمع َمبُر، از لطف بینهایت دوست.  

       چو لا ِف عشق ،زدی،سر بباز، چابک وچست              24/6 

  

دوست  و زیباییهای مادی و معنوی وی در نظر حافظ

حافظ  دوست را چه زمینی و چه آسمانی  باشد  واجد همه ی زیبایی  هایی تصور شدنی انسان می داند ، گویی دوست

سرچشمه ی زیبایی و لطف و کمال  و مجموعه ی فضایلی است  که  انسان از آن آگاه است وطبع شاعرانه ی حافظ با

یاد  دوست  به شکوفایی . خلاقیت  می رسد:

     واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس        طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست      ( 2/63)

به این اوصاف وتصاویر از حافظ در باره ی دوست بنگرید:

الف-زیبایی های ظاهری :                      

ابروی دوست:

          درخرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

          ابروی دوست،گوشه ی محراب دولت است                 7/90

     خم  ِ ابروی ِ  تو  ، در صنعت  ِ تیر اندازی ،  

       بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد               4/121

  بوی دوست:

دراین ُظلمت سرا، تا کی به بوی دوست بنشینم   

     گهی انگشت ،بر دندان،گهی سر، بر سر زانو ؟    1-29/1079            

چشم و لب دوست:

واله و شیداست دایم همچو طوطی در قفس.

     طوطی طبعم ، زعشق ش ّکر و بادام دوست                   2/442

حسن خط دوست:

      کسی که حسن  ِ خط  ِ دوست ، در نظر  دا رد 

        محقق   است   ،که او ،  حاصل ِ  بصر  دا رد               1/112

حضرت دوست:

            سر ارادت ما ، وآستان حضرت دوست

         که هرچه برسر ما می رود، ارادت اوست 58/1

 

خاک کوی دوست:

       مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا، 

      بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی             6/473

 

خط دوست:

کسی که حسن خط دوست ، در نظر دا رد  

         محقق است ،که او ، حاصل بصر دا رد 112/1

خط زنگاری دوست:

ور چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست  

           من  رخ زرد  به  خونابه ،  منقّش     دارم   (5/321)

دامن دوست:

دامن ِ دوست ،به صد خون ِ دل ،افتاد به دست 

      به  فسوسی  که کند  خصم ، رها ، نتوان کرد  3/133

در دوست:

                 چنان  که  در  آن پرده ات  نباشد بار  

         بدین دو دیده بیاور غباری از در دوست        3/61

در دولت سرای دوست:

         دُورَم به صورت از درِ ِدولت سرای ِ دوست

         لیکن  ، به جان و دل ، ز مقیمان ِ حضرتم             8/306

دل دوست:

             خوش،می دهد،نشان جما ل و، جلا ل یار      

      تا در َطلب شود،دل ا ّمیدواردوست      62/2

دهان دوست:

  بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد      

     دولت خبر زراز نهانم نمی دهد                        1/223

سخن اندر دهان دوست گوهر  

        ولیکن گفته ی حافظ ،از آن به                       10/411

          نکته یی روح فزا،از دهن دوست ،بگو

          نامه یی خوش خبر،ازعالَم ِ أسرار،بیار            2/244

رخ دوست:

               گو شمع میارید دراین جمع ، که  امشب

           درمجلس ما شمع رخ دوست ،تمام است   2/47                   

        نظیر  ِ  دوست ، ندیدم، چهاز مهومهر   

      نهادم   آینهها را ،  مقا بل ِ رخ  ِ دوست    2/57

       کشتی باده بیاور ،که مرا بی رخ دوست

          گشته هر گوشه ی چشم ،از غم دل ،دریایی         5/481

      ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم  

        ای بی خبر زلذت شرب مدام ما                           2/11

روی دوست:

ز رویِ دوست، دل ِدشمنان  ، چهدریابد ؟!    

    چراغ ِ ُمرده کجا  ؟   شمع   ِآفتاب  ،  کجا      5/2

            ز روی ِ دوست،مراچون ُگلِ  ُمراد  شکفت،  

       حواله ی ِ سر ِ دشمن، به سنگ  ِخاره کنید   4/324        

         به روی  ِ  یار نظر  کن ،  زدیده ،منّت دار  

        که کار، دیده ، همه از سرِ   ِ  بصارت   کرد      4/128

زلف یار:

         زلف او،دام است و، خاَلش،دانه ی آن دام ومن

         برامید دانه یی ،افتا ده ام ،دردام دوست 63/3

بسوخت حا فظ و بویی ز زلف ِ یار ،نبرد 

         مگر   دلالت   این  دولتش ،صبا    بکند               7/182

   بوی زلف دوست:

                 حافظ ! بد است حالِ پریشان تو ولی

             بر بویِ زلف دوست ،پریشانیات، نکوست 18/2

 

شهر دوست:

                 بدین  حالم ،   ُمدارا   نیست در خور  

      هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم       2-3/1049

  قد و بالای دوست:

                  دل صنوبریم ،همچو بید ،لرزان است 

            زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست 61/1

طره ی دوست:

         در آن زمین که نسیمی وزد زطُرّه ی ِ دوست،

        چه جای  َدم زدن  ِنافه  های تا تا ری است           2/67

           بگفتمی که چه ارزد ،نسیم  ُطرّه ی ِ دوست،

        َگرَم، به هر سر ِ مویی ،هزار جان ،بودی             4/432  

کلک دوست:

     نام حافظ گر بر آید بر زبان کِلک ِ دوست 

       از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس              9/261

کوی دوست :

  خلوت گزیده   را،به تما شا چه حاجت است

         چون کوی ِ دوست  هست ، به  صحرا ، چه حاجت است   1/34

       چون صباافتان و خیزان می روم از کوی دوست

        وز رفیقان ره ،استمداد همّت می  کنم  4/344

 واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما  

     با خاک  ِکوی ِ دوست ، به فردوس   ننگریم 5/365

  مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا، 

         بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی             6/473

لب دوست:

آب حیوان اگر، آن است که دارد لب دوست،

       روشن است این که خضر ،بهره، سرابی دارد 124/4

      مرا ، به دور لب دوست ،هست پیمانی  

       که بر زبان نبرم ، جز حدیث پروانه              412/8

 

محمل دوست:

ألا ای ساربان   ِ َمحمِل  ِ دوست!     

     إلی   ُرکبانِکم  ،  طال    َاشتیاقی                     2/451

 

ب- اوصاف و تصاویر  دوست:

ابر رحمت دوست:

  نمی کنم گله ای ، لیکن ابر ِرحمت ِ دوست 

            به کشتزار ِجگرتشنگان نداد نمی                        6/42

پیغام دوست:

    مرحباای پیک مشتاقان بگو پیغام دوست

          تا کنم جان از سررغبت فدای نام دوست                    1/63          

 

حسن وکمالات معشوق:

در  نمی  گیرد   نیاز   و ناز ِ ما، با حسن ِدوست

          خرّم   آن ، کز نازنینان ،بختِ برخوردار داشت       4/79

       من که ره بردم بگنج حسن بی پایان دوست

.           صدگدای همچو خود را بعد از این قارون کنم      ٣۴١/۶

 

حُسن ِ دوست:زیبایی و کمالات معشوق:

  این شرح بی نهایت کز حسن دوست گفتند ،

          حرفی است  از هزاران ، کاندر عبارت آمد      4/167

ضمیر دوست:

           جام جهان نماست،ضمیر ُمنیردوست            اظهاراحتیاج،خود،آنجا،چه حاجت است 34/6   

لطف دوست:

  عاشقان را گر در اتش می پسندد لطف دوست  

         تنگ چشمم ،گر نظر در چشمه ی کوثر کنم         (خانلری 693 )

( 1)- دوستی  در شعر حافظ:

1-آشنایی: [ ش ْ / ش ِ ] (حامص ) آشنائی . تعارف . معارفه .معرفت .عرفان .شناخت.شناسائی . قرب . نزدیکی . الفت .

  انس استیناس . مقابل بیگانگی :

                         سلامی،چو بوی ِخوش ِآشنایی    

    بر آن،مردم ِدیده را،روشنایی                           1/483

آشنایی و رنگ: رنگِ آشنایینیست:  در او، اثر ونشانه و شاهدی‌از دوستی‌و محبت‌نیست‌.

                     ندانماز چهسببرنگآشنائی، نیست

        َسهیقدان سیه چشمِماهسیما را                          6/4

                              چنان بی رحم ، زد  زخم ِجدایی،

        که گویی ، خود نبود است   آشنایی       19/1047 :

           عشرت شبگیر کن ،بی ترس کاندر راه عشق

        شبروان راآشناییهاست با میرعسس                  5/261

 

1-        سر  ِ ارادتما ، و آستانِ حضرت    دوست

           که  هرچه بر سر ِ  ما میرود، ارادتاوست           1/57

عشوه می دا د که از کوی ارادت ،نرویم دید ی آخر،که چنان عشوه ،خریدیم و برفت 82/4. 

3- نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود    زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

4- مجلس انس و بهار و بحث شعر ،اندرمیان   نستدن جام می از جانان ،گرانجانی   بود 8/212

 ورک موارد دیگر: 8/160،7/171 ، 3/200 ،...

 

مطربا !مجلس  أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود 

        چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!  8/16

5-               به داغ بندگی مردن بر این در      

     به جان او که از ملک جهان به .     .                   6/411

حافظ ! برو ! که بندگی  ِ بارگاه  ِ  دوست

 

           گر جمله   می کنند   ، تو  باری   نمی کنی             8  /473


       تو بندگی چو گدایان ،به شرط مُزد ،مکن   

        که   دوست ،خود روش بنده پروری داند           3/174 

جهان،بهکام من،اکنون شود که،دور ِ زمان

       مرا   ،بهبندگی  ِ خواجه ی ِ جهان،انداخت      10/1

حقوق بندگی  مخلصانه : حق یاحقوقی که کسی بر گردن شخص یا افرادی  دارد که با صداقت و دوستی به ایشان ، خدمت می کرده است. مثل حق پدر و مادر بر فرزند ،معلّم برشد و دوست به دوست. (ای معاشران) حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید : (  ای یاران همنشینی که اینک من از شما دورم ، )ازمن یاد کنید و به یاد بیاورید که من بسیار حق بندگی وارادت صمیمانه ، به گردن شما دارم ،من بسیاردوستی ها با شما کرده ام وبه همین جهت ، خیلی حق بر گردن شما دارم.

            معاشران  ! زحریف ِ شبانه ،    یاد آرید   

       حقوق ِ  بندگی  ِ    مخلصانه ،   یاد آرید       1/236

6-[ پ َ / پ ِ وَ ] (اِ) خویش و تبار. خویشاوند. قوم . نزدیک نسبی . خاندان . دوده . خویش نسبی . نسب . عشیرت . کس :
             بر و بوم و پیوند بگذاشتی  

         فراوان به ره رنج برداشتی .                            فردوسی .
             چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش

          ره سیستان را گرفتند پیش .                   فردوسی

     هرچه نه پیوند یار بود، بریدیم 

      وآنچه نه پیمان دوست بود ،شکستیم   ( سعدی 535)

     همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند: باید از خویش و تبار و فرزندان جدا شد و قطع رابطه کرد:           

                           همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند  

          چنین  رفته است   ، حُکم  ِ آسمانی                 3-37/1083

7- غلام  ِ  ِهمّت  ِ آنم،  کهزیر   ِ چرخِ َ کبود،

           ز هر  چه رنگِ  َتعلّق، پذیرد  ،  آزاد  ا ست           2/37

         زیر  ِ  بارند   درختان  ،  که   تعلّق     دارند  

          ای   خوشا   سرو ،که از بار  ِ غم، آزاد آمد         7/271

8- حُبّ:         [ح ُب ب ] (ع اِ) مهر. دوستی . وُدّ. وِداد. مودّت . محبت . دوست داشتن . دوست ناک شدن . مقابل بغض . دشمنی .  دشمنانگی :

گفتم :" ملامت  آید ،گر  ِگردِ ُکوت ، گردم  

         والله ِ  ما رأینا      ُحبّاً   ، ِبلا         ملامه"                 5/416

حُبّک:دوستی ومهر و عشق ترا:

ز سوز ِ دل نوشتم ، نزدیک دوست ،نامه 

        " انّی   َ رایتُ    َدهراً  ِمن   ُحبِّک َ  ألقیامه                  1/416

9- دوستی : (حامص ) حالت و صفت و عمل دوست . محبت و مودت و خیرخواهی و رفاقت و یاری . مهر. ود. وداد. موالات . ولاء. الف . الفت . خلت . اخاء. مواخات . حبابت . خلاف خصومت . مقابل دشمنی . ضد دشمنی و عداوت و بغض . (یادداشت مؤلف ). محبت . یگانگی . صداقت . ولا. حب . (دهار). خلة. (ترجمان القرآن ) (دهار). علاقه . (دستوراللغة) (دهار) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). خلالة. خلولة. رخم . رخمة. موالاة. عنوة. علاق . صداقت . (منتهی الارب )

از دمصبحازلتا آخر شامابد    

     دوستیو مهر بر یکعهد و یکمیثاقبود              5/202

درخت دوستی : اضافه ی تشبیهی :عشق را به درختی روینده و بار آور تشبیه کرده است:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار   آرد  

       نهال دشمنی برکن، که رنج بیشمار آرد             1/111

درخت خسروانی: شجره ی شاهی ، خاندان سلطنتی.

  به اقبال  ِ دارای   دیهیم   و    تخت 

         بهین    میوه ی  ِ خسروانی  درخت                 1-5/1056

  تا در خت  ِ دوستی ، کی   بر دهد ،

         حالیا ، رفتیم و،    تخمی   کاشتیم                     2/36210-

      10- صُحبت:      [ص ُ ب َ ] (ع اِمص ) دوستی . خلطه . آمیزش . رفاقت . نشست و برخاست . همنشینی . مجالست  :و مرا با این خواجه صحبت در بقیت سنه ٔ احدی و عشرین و اربعمائه افتاد... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 104).  و آنجا او را با خواجه پدرم رحمة اﷲ علیه صحبت ودوستی افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242). و غرض     من از آوردن نام این مردمان دو چیز است یکی آنکه با این قوم صحبت و ممالحت بوده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 245). پس دراز کن ای سلطان مسعود... دست خود را و دراز کند به بیعت هر که در صحبت تست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 313).
              ناز کن با من چندانکه کنی صحبت من  

        تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود.منوچهری .

     شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

     که مهتابی دل افروزاست وطرف لاله زاری خوش  3/111
          خوش بودی ار بخواب بدیدی دیار خویش


        تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی .           4/430

               بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند

         به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی .     6/462
            گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

         که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد. 7/160
                  دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو 

         بازپرسید خدا راکه به پروانه کیست .         4/68
               پیر پیمانه کش ماکه روانش خوش باد  

 

          گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان .     6/380

در تداول فارسی زبانان ، گفتگو. سخن گفتن . و با فعل کردن و ندرتاً با داشتن صرف شود.
صحبت بد نامی چند: این بیت نیز از ابیاتی است که حافظ ، قلندرانه ، خود را بد وانمود می کند و به طنز به "زاهد " می گوید :چون گذارت  از کوچه ما رندان بیفتد ،  خود را بپا !که نکند با ما رندان هم صحبت شوی و(از این که هستی )خراب تر شوی !! صحبت : هم نشینی ،گفتگو ،دیدار .بدنامی چند : این چند نفر رند بد نام ،(مثل من و چند نفر دیگر) که چون تو خوشنام !! نیستند

        زاهد!  از کوچه ی ِ رندان به سلامت بگذر ! 

           تا   خرابت   نکند   صحبت   ِ بد نامی  چند  5/177

صحبت پاک: :" شاعر در این بیت خود را به سوسن و معشوق را به گل تشبیه کرده است و رابطه ی میان عاشق و معشوق ،صحبت و مصاحبت پاک است...سوسن که به داشتن گلبرگهای سفید دراز ،به شکل زبان ،معروف است و چون دارای ده گلبرگ است ،سوسن ده زبان خوانده می شود ،همان صفا و پاکی را که در دل گل نهفته است دارد،مقصود از "گل " در اینجا ،"غنچه ی ناشکفته" است،به دلیل این بیت امیر خسرو دهلوی :

        کنون دل بستگیّ ی غنچه با گل کی نهان ماند  

         که هرچ اندر دل غنچه است ،سوسن بر زبان دارد

امیر خسرو به جای "گل"،" غنچه "گفته است و این معنی مقصود را به ذهن نزدیکتر می سازد. غنچه ی گل ناشکفته برگهایش سفید است و پس از شکفتن سرخ رنگ می شود و بدین ترتیب معنی شعر حافظ و مصراع دوم بیت امیر خسرو ،معلوم می گردد،مشبّه به ،امر مرکّب حسی است .در مصراع نخست بیت امیر خسرو از دل بستگی غنچه با گل سخن رفته است ،ظاهرا مقصود امیر خسرو ،آن است که گل ،گرچه قرمزرنگ است امّا در اصل ،سپید رنگ بوده است و آن زمانی است که به صورتی بسته،در دل غنچه پنهان بوده است و این معنی از رابطه ی میان آنچه در دل غنچه و زبان سوسن است ،معلوم می شود و این معنی نیز در تفهیم تشبیه حافظ مؤثّر است ،سوسن چند زبان دارد ،راز گلها را نگه نمی دارد و غمّاز است و از این رو ،دل بستگی غنچه را و آنچه را که در دل غنچه است بر زبان داردو این امر نهان نمی ماند.(آئینه ی جام 226و حافظ جاوید  410 شرح شکن رلف ، 23)

از اثر صحبت پاک : در نتیجه ی همنشینی و معاشرت صادقانه و بی ریا و پاک که بی غل و غش است.

       راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک   

      بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود.               2/203

صحبت جانان: هم نشینی  با معشوق: شرف صحبت جانان :افتخار و عزت هم نشینی  با معشوق .

از دل وجان، شرف ِ صُحبَت ِ جانان ،غَرَض  است

        همه ، این است وگرنی ، دل و جان اینهمه نیست   2/75

صحبت حور:همنشینی با زنان سیاه چشم بهشتی: صحبت حورنخواهم : من همنشینی با زنان سیاه چشم بهشتی را دوست ندارم،

        صحبت ِحور نخواهم ، که بود عین ِ قصور 

         با خیال  تو اگر،با دگری  پردازم                      5/327

صحبت خواجه  قوام الدین:همنشینی با خواجه قوام الدین: از  خواجه قوام الدین حسن ، در برابر حسودانی که از سر ستیز ، از وی عیب می گفته اند ،ساخته است  و دامن خواجه را از اتهاماتی که به ویمی بندند ،مبرا دانسته است  واظهار عقیده می کند که بد ب پسندی برهان نادانی است:

به حقّ ِ صحبت خواجه قوام  دین ، که قدم   

      ز بهر مصلحت  ما ،به این ، رضا ندهد       5-46/1089

صحبت داشتن:همنشینی و گفتگو کردن:

    نیکنامی ،خواهی ای دل ! با بدان صحبت مدار   

      بد پسندی ،جان من ،برهان نادانی بود               7/212

صحبت درویشان:هم نشینی م همدمی با اهل عرفان .

آن‌  چه ،زر،می‌شود،از پرتو ِآن ،‌ قلب‌ ِ سیاه‌،  

        کیمیایی است‌ ، که‌ در صحبت‌ ِ  درویشان‌ است      4/50

صحبت دیرین:دوستی و همنشینی کهن و قدیمی، طولانی ودراز مدت: به حقّ ِ صحبت دیرین : قسم به  حقّ ِدوستی

کهن و طولانی ما ،به حقّ ِ دوستی ما که بسیار قدیمی و طولانی است سو گند که ،

       به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز   

       به   یار  ِ  یک جهت  ِ  حق گزار   ِ ما ، نرسد    3/152

         یار  اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت 

         حاش َلله که روم من ،زپی ییار دگر                 4/247

صحبت رود کسان:دوستی و محبت نوجوانان مردم. فرزند مردم،:

              خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون   

       دل در وفای صحبت رود کسان مبند                 2/173

صحبت روشن رایی:دوستی و همنشینی با کسی که دلی پاک و قاف و روشن وچون آیینه دارد، همنشینی با کسی که اهل معرفت است. روشن دل و دل آگاه و عارف.از خدا می طلبم صحبت روشن رایی: آرزو می کنم که خداوند به من ، هم نشینی عارف و روشن دل بدهد که این غبار ها وتیرگیها را از دل من پاک کند.

            دل که آئینه ی شاهی است ،  غباری دارد

          از خدا می طلبم صحبت روشن رایی                2/481

صحبت شبها: (اضافه ی ظرفیت و بیانی ) همنشینی ها و همدمی ها ی شبانه ،بزم ها و  مجلسهای شبانگاهی

           یاد باد آن صحبت شبها ،که با نوشین لبان   

      بحث سرّعشق  و، ذکر حلقه ی عشّاق بود    3/202

صحبت شمال و صبا:همراه و در معیت باد شمال و صبا. در صحبت :به همراه وبا هم نشینی

               هر صبح و شام ،قافله یی از دعای خیر 

         در صحبت شمال و صبا ،می فرستمت           4/91

صحبت شمع سعادت پرتو: اضافه ی استعا ری:  عزت و افتخار همنشینیبا کسی که چون شمعی است که بهجای نور ، سعادت می بخشد..سعادت پرتو: که نور وشعاع آن ما یه سعا دت و خوش بختی است،حافظ"سعادت فروغ" را هم به همین معنی آورده است:

                 زآنجا که فیض جام سعادت فروغ تست   

      بیرون شدی نمای   ز ظلمات حیرتم          (2/306)

      دولت  ِ  ُصحبَت   ِ آن  شمع    ِ   سعادت    پرتو 

        باز پُرسید خدا را ، که به پروانه  یِ کیست    4/68

 صحبت صغیر و کبیر:همنشینی با جوانان و پیران: صغیر : کوچک ،کسی که به سن کمال نرسیده است ،

در اینجا محبوب چهارده ساله مورد نظر شاعر است کبیر ،بزرگ ،کسی که به سن کمال  ؛یا به بزرگرسیده است ،در اینجا مقصود ،می کهن یا شراب دو ساله است. همین بس است مرا صحبت صغبر و کبیر :همین ازمعاشرت با جوانان و پیران ،کافی است. از  میان جوانان ، معاشرت با محبوب چهارده ساله و ازپیران هم صحبتی با شراب ،برای من کافی است و دیگر به هیچکس یا چیز دیگری احتیاج ندارم.

 

             می ِ دوساله و معشوق  ِ چارده ساله  

        همین بس است مرا ،صحبت صغیر و کبیر        9/251

صحبت صنمی: همدمی و همنشینی با زیبارویی بت چهره وزیبا.

            بیا که وقت شناسان ،  دو َکون ، بفروشند:

           به یک پیاله ، می ِ صاف و، صحبت  ِ صنمی    6/462

صحبت عافیت: اضافه ی معیّت :همراه بودن باسلامت و امنیت ،درامنیت و آرامش زندگی کردن،تندرست و سلامت بودن.

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل:ای دل !چه در آغوش تندرستی و آرامش بودن ،برای تو بسیار خوب و خوش است ،چه از رنج و بلای عشق دور بودن وبا امنیت و سلامت خفتن ،خیلی خوب و دل پسند است،چه تندرستی و سلامت و آرامش در این است که عاشق نباشی  ،

         صحبت‌ عافیتت‌ ،گر چه‌ خوش‌ افتاد، ای‌ دل‌!   

      جانب‌ ِعشق‌  ،عزیز است‌ ، فرو مگذارش        7/272

صحبت غنیمت شمردن:قدر دوستی و محبت را دانستن: شب صحبت :  امشب که با معشوق هستی با او

نشسته یی .غنیمت دان : فرصتی  خوب و خوش به شمار آور ،آن را غنیمت بدان ،از آن استفاده کن .

    شب صحبت ،غنیمت دان وداد  ِخوشدلی ،بستان  

        که مَهتابی دلأفروزاست وطرف ِلاله زاری خوش7/160

صحبت کشتی نوح: در این‌ بیت‌،  حافظ‌ دو خط‌ موازی‌ الفاظ‌ را تداعی و با معنی‌های‌ جداگانه‌، یی مطرح‌ می‌کند: کشتی‌، نوح‌، طوفان‌، بنیاد را برانداختن‌ که‌ ذهن‌ خواننده‌ متوجه‌ حدیث‌  مثل‌ اهل‌ بیتی‌ کمثل‌ سفینة‌ نوح‌ من‌ رکب‌ فیها نجی‌ و من‌ تخلّف‌ عنه‌ غرق‌، که‌ فقط‌ جنبه‌ لفظی‌ و ایهامی‌ آن‌ مورد نظر  حافظ‌ است‌، امّا خط‌ دوّم‌ ذهنیت‌ که‌ مقصود حافظ‌ را بیان‌ می‌کند آن‌ است‌ که‌ کشتی‌ به‌ معنی‌ جام‌ شراب‌ است‌ که‌ دل‌ را از غرق‌ شدن‌ در طوفان‌ حوادث‌ باز می‌دارد.

          حافظ از دست مده  صحبت این کشتی نوح

          ورنه طوفان حوادث ،ببرد بنیادت                    7//19

  صحبت گل: اضافه ی معیّت و همراهی : همنشینی با گل(: یار) و وصال گل . گل ایهامی نیز به معشوق دارد. 

  صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم    

       همه دانند که در صحبت گل،خاری هست  (سعدی 390)    

          باغبان، گر چند روزی ،صحبت ِ گل بایدش 

          بر جفای ِ خار ِ هجران ، صبرِ بلبل بایدش        1/271

صحبت نا جنس:دوستی و همنشینی با فرومایگان ولئیمان و نا اهلان و در اینجا " دلق ریایی" که نماد کامل فرومایگی و پستی پوشنده ی آن است :روح راصحبت نا جنس  ،عذابی است الیم :از ضرب المثل های فارسی شده است. صورت مستقیم این جمله چنین است که:  صحبت(همنشینی ) ناجنس برای روح ،عذابی الیم است. معاشرت با کسانی که نا اهلند و از نظر روحی با انسان سازگار نیستند ، برای روان و روح آدمی ،عذابی درد آمیز است. دراین جا "دلق ریایی" همنشینی  ناجنس است که روح شاعررا به طرز دردناکی عذاب می دهد

       چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی  ،چه   کنم  

         روح را صحبت  ِ ناجنس ،  عذابی است  الیم    2/360

صحبت نا محرم:همنشینی و دوستی با کسانی که از اهل خانه و حرم نیستند وبیگانه اندو خودی  و دوست ومهربان نیستند ومصاحبت آنان موجب درد سر و زحمت می شود. چه جای صحبت نا محرم است خلوت انس : به هیچوجه بزم خلوت دوستان ،جای همنشینان نا محرم ،نیست .نامحرم :کسی که از اهل خانه و حرم نیست ،بیگانه . امّا حافظ در اینجا "نامحرم " را به کسانی چون خرقه پوشان ریاکار و متظاهر ا طلاق می کند که رفتار و کردار آنان را نمی پسنددزیرا اینان چه در خلوت خود شراب می نوشند ،امّا چون به جمع می رسند به دروغ عابد و زاهد و مسلمان می شوند و در میخانه را می بندند و ساغر و صراحی  رامی شکنند و می خواران را تعزیر می کنندبنابر این حافظ ، ایشان را به خلوت وبزم خویش راه نمی دهد و  چنان کسانی،ناگاه ، به آنجا در آیند ،از ساقی می خواهد که پیاله ی شراب را بپوشاند وبساط بزم را برچیند که روح را صحبت چنین نا جنسانی، عذابی است الیم.

چه جای ِ  صحبت ِ  نا محرم است ،خلوت  ِ ُانس 

          سر پیاله بپوشان ،که خرقه پوش آمد               7/171

 صحبت یاران: هم‌نشینی‌ با دوستان‌. از آن‌جا که‌ در این‌جا حافظ‌ از تجربه‌ی‌ شخصی‌ خود سخن‌ می‌گوید،این‌ مصراع‌ بدان‌ معنی‌ست‌ که‌ برای‌ من‌ این‌ بهار و در این‌ باغ‌ زیبا و شادی‌آفرین‌، هم‌نشینی‌ با دوستان‌ ویارانم‌ بسیار دل‌پذیر است‌.

صحن بستان‌، ذوق‌بخش‌ وصحبت‌ یاران‌ خوش‌ است‌     

وقت‌ گل‌ خوش‌ باد کز وی‌ وقت‌ ِمی ‌خواران‌ خوش‌ است 1 /44

به ترک صحبت گفت : صحبت و دوستی و معاشرت را ترک کرد ،به همنشینی با دوستان خود ،پایان داد، دوستان   را ترک کرد.حافظ در جایی دیگر نیز این ترکیب را آورده است:

               به ترک صحبت پیر مغان نخواهم گفت

           چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم           (2/350)

سعدی نیز ترکیب " به ترک گفتن " را به کار برده است :

          به ترک آن مه نامهربان نباید گفت  

         کنار از آن بت لاغر میان نباید کرد (دیوان ،ص 418 )

        فغان ! که آن َمه ِ نا مهربا ن   ُدشمن  دوست

           به ترک ِ ُصحبت ِیاران ِ خود،چه آسان گفت !     4/88

11- - عاطفت: [طِ ف َ ] (ع اِمص ) عاطفة.عاطفه . مهربانی . مهر : پادشاه باید خدمتگذاران را از عاطفت و کرامت خویش چندان محروم نگرداند که بیکبارگی برمند و نومید گردند. (کلیله و دمنه )
          یکی عاطفت سیرت خویش کرد    

      درم داد و تیمار درویش کرد.سعدی           (بوستان )

صنمی لشکریم ،غارت ِ دل کرد و برفت   

       آه  اگر عاطفت ِ شاه ، نگیرد     دستم!!            9/307

ورک مورد دیگر: ،2/335

عاطفتی:  (با یاء نکره):

                 دارم   امید عاطفتی   از جناب دوست

         کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست               1 /58   

                  دلم،امید فراوان،به وصل رویِ تو داشت 

           ولی اجل،به رهِ ُعمر،رهزن امل است           46/1

 

امید عاطفت:به مهربانی کسی امیدوار بودن:دارم امید عاطفت...: از حضور تو ای محبوب من ا نتظار و امید دارم که

با من به لطف و مهربانی رفتار کنی.

عا طفَت: امید، تو ّجه، لطف و مهربانی :

دارم امید عاطفتی،ازجناب دوست

       کردم جنایتی و،امیدم به عفواوست 18/

 

12- علاقه: [ع َ ق َ/ ق ِ ] (از ع ، اِمص ) به دل دوست داشتن . دوست داشتن و خواهش آن نمودن .   کشتن     (اِمص ) آویزش   آویزش دل  . دوستی   دوستی لازم قلبی   بستگی و ارتباط.

علایق:جمع علاقه: گرفتاری و بستگی به امور معیشت .   : به سبب نوازل محن وعوارض فتن و عوایق ایام و

علایق روزگار تیر تمنی ایشان بهدف مراد نمیرسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

                       فردا که علایق از بدن قطع شود، 

        در ظلمت جهل جاودان درمانی              633/1115

13-عهد:  صحبت: پیمان . معاهده و شرط و قرارداد.   مَوْثِق و میثاق  :

حدیث  ِعهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند   

     وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

     نشان‌عهد   وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل    

    ‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37
            عهد و میثاق خویش تازه کنیم   

      از سحرگاه تا به وقت نماز.                    آغاجی .
             بر آن زینهارم که گفتم نخست  

       بر آن عهد و پیمانهای درست                فردوسی .
          ز پیمان و سوگند و پیوند و عهد    

    تو اندر سخن پاسخش کن چو شهد.          فردوسی .
          همه باژ روم آنچه بود از نخست   

     سپاریم و عهدی بباید درست .                فردوسی .
 پسندیده تر آن است که میان ما دودوست عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. یاد کرده بودیم که بر اثررسولان فرستاده آید درمعنی عهد و عقد تا قواعد دوستی ... استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی ). به جای خویش

 

بیارم حدیث این رسولان ... چه رفت و باب عهد و عقدها. (تاریخ بیهقی ). چنگ درزده ام در بیعت او [ خلیفه ]

به وفای عهد. (تاریخ بیهقی ص 315).
 « مجو درستی‌  عهد ،از جهان‌  ِ ُسست‌ نها د 

          که‌ این‌   عجوزه  ،‌ عروس‌  ِهزار دامادست‌»  7/37

عهد ِ أالست  ِمن،همه، با عشق  ِ شاه بود 

         و از شاهراه  ِ ُعمر ،  بدین  عهد ، بگذرم 10/1040

عهد أزل:پیمان نخستین خداوند با بندگانش: تلمیحی‌ به‌ آیه‌ قرآنی‌ ... اَلَستُ بربّکم‌؟ قالوا بلی‌' (سوره‌ اعراف‌، آیه‌

    172) - 

روز الست‌: عهد ازل‌.

گر شدیم‌ از باده‌ بدنام‌ جهان‌ تدبیر چیست‌

هم‌چنین‌ رفته‌ست‌ درعهد ازل‌ تقدیر خواجوی‌ کرمانی‌ 373

        در   خرابات‌ ِ  ُمغان ، ‌ ما نیز ، هم‌   منزل‌ شویم‌

       کاین‌ چنین‌  رفته است‌   در عهد  ِازل ، تقدیر ما    2/10

     گفتی ز سرّ عهد ازل نکته ای بگوی

        آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم .              7/329

ورک مورد دیگر: 5/107، 

عهد الست: [ ع َدِ اَ ل َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) زمان الست . میثاق‌ یا پیمان‌ نخستین‌ است‌ که‌ خداوند فرزندان‌

 آدم‌ را بر خود گواه‌ گرفت‌ که‌ آیا من‌ پروردگار شما نیستم‌؟ (الستُ بربِّکم‌؟) و همه‌ گفتند بلی‌ (:قالو بلی‌'). در کلام‌ حافظ‌  بین‌ «بلی‌» با لفظ‌ «بلا» طرفه‌ صنعتی‌ عاری‌ از تصنع‌ هست‌ و «بلا» نزد صوفیه‌ امتحان‌ و ابتلاست‌ که‌ حق‌

 بر دوستان‌ خویش‌ پسندد و ضرورت‌ این‌ ابتلا را  حافظ‌ لازمه‌ این‌ عهد و میثاق‌ می‌خواند که‌ دوام‌ و ثبات‌ آن‌ لازمهدوستی‌ واقعی‌هم‌ هست‌.

از دم‌ صبح‌ ازل‌ تا آخر شام‌ ابد 

       دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود (نقش‌ بر آب‌، ص‌ 371)

 «الست‌» و «عهد الست‌» یک‌ معنی‌ ثانوی‌ نیز برای‌ روز ازل‌ و روز تعیین‌ مقدرات‌ و سرنوشت‌ پیدا کرده‌ است‌ و 

حافظ‌ آن‌ را برای‌ سرنوشت‌ و قضا و قدر و علم‌ الهی‌ به‌ کار برده‌ است‌. (آئینه‌ جام‌، ص‌ 282)

روزی که خداوند خطاب به مردم گفت «اء لست ُ بربکم :
                 از گه عهد الست چیره زبان در بَلی ̍

         پیش در «لا اله » بسته میان همچو لا.        خاقانی

 مگر بویی از عشق مستت کند     

    طلبکار عهد الستت کند.                           سعدی

                     مقام‌عیش ُمیسّر نمی شود بی‌رنج‌ 

          بلی‌  ، به‌ حکم‌   ِ بلا ، بسته‌اند   عهد  ِ الست     5/20

           عهد ِ ألست  ِمن،همه، با عشق  ِ شاه بود  

        و از شاهراه  ِ ُعمر ،  بدین  عهد ، بگذرم   10/1040

عهد أما نت: پیمان عشق( رک غزل 2/ 179 )گر سالکی به عهد امانت وفا کند :  یک سالک ،براستی عاشق باشد وبه پیمانی که با خدا بسته است ،وفادار باشد . تلمیحی دارد به آیه 72 سوره احزاب که می گوید : " ما بر آسما ن ها و زمین و کوههای عالم ،عرض امانت کردیم ،همه از تحمّل آنن امتناع کردند و اندیشه کردند ،تا انسان (ناتوان ) پذیرفت و انسان هم (در اداء امانت ) بسیار ستمکار بود " استاد منوچهرمرتضوی در باره ی "امانت" نوشته اند : "آنان که می خواهند زر تمام عیار شاعر شیراز را به معیار سنّت و شریعت بسنجند " امانت " را به" عقل "و "کلمه ی توحید " و "عدالت "و "امامت " و "ولایت و امر ونهی "و "طاعت خداو رسول "تفسیر می کنند و گروهی "امانت " را "صوم و صلاة "یا "قران " یا "حروف تهجی "می پندارند و بالاخره آنانکه در کشف حقیقت اشعار سخن سرای نادره گفتار ،محکی جز محک عشق ومحبّت و شوریدگی وشیدایی نمی شناسند ،"امانت " را کنایت از "عشق " می گیرند. " (مرتضوی 153 )وحافظ مضمون وحتی کلمات شعر خود رااز شیخ نجم الدین رازی اخذ می کند آن جا که می گوید : "در ارواح نورانی ،حرارتی که پایه ی محبت است اندک بود و به کمال نبود و بار امانت معرفت نتوانست کشید ولی در قطره آب و گل حیوانی که صفا و نورانیت بکمال نبود باز بار امانت نتوانست کشید مجموعه یی می بایست از هردو عالم روحانی و جسمانی که بار امانت را مردانه و عاشقانه بر دوش جان کشد" و معلوم است که شیخ نجم الدین "ابین " قرانی را به "نتوانست " تأویل و تفسیر کرده و خواجه حافظ نیز پیروی فرموده است .شیخ نیز "امانت " را به معرفت و عشق تفسیر کرده است بدین معنی که عشق امانت پروردگار است و آسمان و جبال، امانت الهی را نتوانستند تحمّل کنند و آدم ، نامزد این مقام گردید. سعدی نیز در ابیات زیر به همین موضوع عنایت دارد:

                     من آن ظلوم جهولم که اوّلم   گفتی 

 

         چه خواهی از ضعفا ،اای کریم و از جُهّال

                       مرا تحمّل باری چگونه دست دهد

       که آسمان وزمین برنتافتند وجبال  (کلِّیات731،هروی  770)                                                                        

                  حقّا کزین غمان برسد مژدهِ ی ِ امان

          گر سالکی ،به عهد امانت ،وفاکند        4/181

عهد بستن:پیمان بستن:

              چو نافه،بر دل مسکین  ِمن ، گره مفک

ن          چوعهد  با  سر زلف گره گشای  ِتو ،بست   5/33

 ورک موارد دیگر:5/188، 4/36

عهد به پایان بردن:عهد به سر بردن و وفا کردن به پیمان:

                       شیرین دهنان عهد به پایان نبرند 

          صاحب نظران از عاشقی جان نبرند            2/1099

عهد به جا آوردن:به عهد و پیمان و قول خود وفا کردن: عهد به جای آر : به پیمان و عهدی که با من بسته یی عمل

کن ، به وعده یی که بامن داشتی ،

     دی،می ُشد و، گفتم:" صنما !عهد، به جای آر!"  

        گفتا :" غَلَطی، خواجه! دراین عهد، وفا ،نیست 7/70

عهد درست:پیمان محکّم و استوار و نا شکستنی:

              به جان خواجه و حق ّ قدیم و عهد درست 

         که مونس دم صبحم ،دعای دولت تست            1/24

عهد شباب:دوره ی جوانی وشادابی:

       خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب بذله گو  

        موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب  2/14

ورک موارد دیگر:2/165،2/14

عهد شکن: صفت فاعلی مرکب مرخّم ، عهد شکننده : شکننده ی عهد و پیمان:(یار ) پیمان شکن که عهد دوستی را

 فراموش می کند و نادیده می انگارد.

   چون  ز  نسیم ،می شود زلف ِ  بنفشه ،ُپر شکن ،         وه که دلم چه  یاد ِازان ،عهد  شکن نمی کند 7/187

770) 

عهد صحبت:   دارای دو معنی است  :

1- از پیمانی که ما برای وفاداری باهم  داشتیم ،

2- از روزگاری که با هم  همدم  بودیم،

                 چو در میان مُراد ، آورید  ، دست  ِامید 

         زعهد صحبت ما ،   در   میانه یاد آرید       4/236

                   رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند

          که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی        6/483

عهد شکستن:پیمان گسستن و نقض عهد کردن:

        دیدی که   یار  ، جز سر  ِ جور   و ستم ، نداشت

           بشکست عهد واز غم ما، هیچ غم نداشت    1/80

ورک موارد دیگر: 8/255، 2/308 

عهد فراموش کردن:از یاد بردن عهد و پیمان و نادید گرفتن آن: عهد فرامُش نکند: پیمانش را از یاد نمی برد. 

سرشت خاص  شخص بزرگوارو آزاده ،کسی چون تو که بزرگوار است .حافظ در جایی دیگر هم همین نوع اضافه

 را به کار برده است:

                   طمع زفیض عنایت مبُر ،که خُلق کریم 

       گنه ببخشد و بر عاشقان ،ببخشاید    ( 3/226)

و گاهی هم آن را به صورت صفت ،به کار برده است:

                  بود   که یار    نرنجدزما،به خلقِ کریم 

        که از سؤال  ملولیم و، از جواب ،  خجل   ( 3/299)

                 نقل ِ هر قول  که از خوی ِ کریمت کردند 

      قول صاحب غرضان است  ،تو آنها ،نکنی     ( 5/471)                     

             دلبر  ، از ما  ، به صد امید  ،  ستد دل    

    اوّل   ظاهرا عهد  فراُمش    نکند ، خُلق  ِ کریم 6/360

عهد قدیم: پیمان ونذر میثاقی که همیشگی و کهن باشد.سعدی گوید:

                  ما دگر کس گرفتیم به جای تو  ندیم   

      الله ،الله  ، تو فراموش مکن  عهد قدیم     (سعدی 534)

     به یا د ِ چشم تو،خود را خراب خواهم ساخت

بنای  ِ  عهد   ِ قدیم ، استوار ،     خواهم کرد  6/131

مگرش  خدمت  ِ  دیرین  ِ من ، از    یاد     برفت  

     ای    نسیم سحری ! یاد  ِد َهش ، عهد  ِ   قدیم 4/360

عهد محبت: اضافه ی بیان ظرف: پیمان دوستی و وفاداری. حدیث عهد محبت:سخنی که درآن نشانی از محبتو وفاداری وجود  داشته باشد.

          حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

       وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!     5/395

عهد ووفا:پیمام پایی و وفاداری: شان‌ عهد و وفا نیست‌ در...:  در خندة‌ گل‌ (معشوق‌) هیچ‌ نشانه‌ و اثری‌ از اینکه‌ در بند پیمان‌ و وفای‌ به‌ عهد خود (باشد) وجود ندارد.

             بسوخت‌  حافظ‌ و در شرط‌ عشقبازی‌، او   

      هنوز بر سر عهد و وفای‌ خویشتن‌ است‌

 بعضی‌ نشان‌ عهد و وفا را درست‌ دانسته‌اند و آن‌ را به‌ معنی‌ «پیمان‌ دوستی‌ و محبت‌ را به‌ جای‌ آوردن‌» دانسته‌اند(صدای‌ سخن‌ عشق‌، ص‌ 207) -.

               نشان‌عهد و وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل    

‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37

 ورک موارد دیگر:7/51 ، 4/118 

عهدیار قدیم: پیمانی که در عشق، با معشوق دیرین بسته   شده برای هرگز جدا نشدن از وی:

               هوای ِمَسکن مألوف وعهدیار ِ قدیم، 

        ز رهروان  ِسفر کرده ، عذرخواهت  بس      3/263

عهدی: ( با یاء نکره):

مرا عهدی است با جانان که،تا جان در بدن دارم  

        هواداران ِ کویش راچو  جان ِ خو یشتن دارم 1/322

14- غلامی: بندگی ، دوستی بنده وار:

سرخدمت تو دارم،بخرم به لطف و مفروش

    که چو بنده ،کمتر افتد ،به مبارکی ،غلامی ( 019/1)

 

15- لطف:الطاف: [ل ُ ] (ع اِمص ، اِ) نرمی در کار و کردار. رفق .مدارات. خوش رفتاری . دوستی و مودت . برّ. نیکوئی . نیکوکاری . ج ،  الطاف :

لذت انهار خمر اوست ما را بی حساب     

     راحت ارواح لطف اوست ما رابی سخن .    منوچهری .
گسیل کرد رسولی سوی برادر خویش و پیام داد به لطف . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 280). میان او و خواجه بونصر لطف حالی افتاد در این وقت از حد گذشته . (تاریخ بیهقی ص 528). نُزل بسیار با تکلف از خوردنی ها... و هر روز لطفی دیگر. (تاریخ بیهقی ص 375). فرمود تا آنها را پنهان کردند تا لطف حال بر جای بود آشکار نکردند. (تاریخ بیهقی ص 683).
 ای قوت جان من ز لطف تو      

   بی شفقت خویش مرده انگارم .                   مسعودسعد.
 دین بی لطف ، شاخ بی بار است  

       ملک بی قهر،گنج بی مار است .                       سنائی

لطف در شعر حافظ به طور کلّی  به 3 معنی در مثالهای زیر به کار رفته است:

1-       نرمی در کار و کردار ومهربانی.لطف خداوند.

2-       لطافت و نازکی  و ظرافت، لطیف اندامی  و زیبایی:لطف باده، لطف رخ.

3-       نغزی و شیوایی : لطف سخن.

          صبا!به‌ لطف‌،بگوآن‌ غزال‌ ِرعنا را ، 

         که‌ سر،به‌ کوه‌ و بیابان‌،تو داده‌ای‌ ما را                  1/4

 ورک موارد دیگر: 4/4 ،8/10 ،4/14...

لطف آن سری : در مقابل مستی این سری است: لطف و عنایتی که از آن سوست ،یعنی از سوی معشوق و محبوب،یعنی خداست که در روز رستاخیز گناهان بندگانی را که سرمست بوده اند ،می بخشد.به لطف آن سری امیدوارم : به لطفی که از جانب خداوند است امیدوار هستم ،اهل رجا هستم و به فضل حق امیدوارم.

سری دارم،چوحافظ،مست ،لیکن

          به لطف ِآن سری،امّیدوارم                               7/318

لطف أزَل :لطف و عنایت خداوند در روز نخست آفرینش که سرنوشتها را رقم می زدند، سابقه ی لطف ازل : خدا در نخستین روز خلقت با آدمیان پیمان بست که ایشان اورا بندگی کنند و خلیفه ی او در زمین باشند و همیشه سایه ی لطف الهی بر سر ایشان باشد ، بنابر این از آغاز آفرینش تا پایان ( ابد ) لطف و کرم حق بر بندگان ادامه داشته است و  به تجربه ثابت شده است و این سابقه ی لطف سبب می شود که هرگز کسی از رحمت الهی ناامید نباشد و هرکس که بندگان را از رحمت او نا امید سازد ، خدارا خوب  نشناخته است.  در قران مجید آمده است :" و رحمتی وسعت کل شیء " (157/7 )

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل 

          تو چه دانی که پس پرده،که خوب است وچه،زشت   5/78

            تو پس پرده ،چه دانی   : تو که پشت  پرده هستی و از آن سوی پرده یعنی عالم غیب ، خبر نداری ممکن نیست که بدانی و بفهمی که درنظرآن کسی که در طرف دیگر این پرده  و در عالم غیب ،قراردارد ، که چه کسی خوب شمرده می شود و چه کاری درآنجا پسندیده نیت . بنابر بعضی نسخه ها :" تو چه دانی که پس پرده که خوب است و چه زشت " آمده است که درست تر به نظر می رسد         

بود که لطف ِازل،رهنمون شود حافظ 

           وگرنه،تا به ابد،شرمسار ِخود باشم                    7/312

ورک موارد دیگر: 5/78،8/288، 2/304 ،..

لطف الهی : ضافه ی تشبیهی ،لطف و مهربانیی که ازشدت صفا و پاکی به آئینه می ماند .حافظ ، آئینه را در همین معنا برای خدانمایی ،نظر،حسن ،مهر ،و دل به کار میبرد.روی تو مگر آینه ی لطف ...: حتما چهره ی تو به آئینه یی می ماند که لطف خدا در آن منعکس است .

روی تومگرآینه ی لطف الهی است     

      حقّا که چنین است و در این روی و ریا نیست     2 /70

لطف باده: لطیفی ،لطافت  و "آن" ی که ازجمال و زیبایی در معشوق است.چولطف باده کند جلوه ، در رخ ساقی: هنگامی که ساقی را می بنید که رنگ شراب ،یعنی سرخی گل و لطیفی آب را در رخسار آتشین و برافروخته ی خود که از مستی آتشین است، به تماشا می گذارد ، وقتی گونه  ی لطیف ساقی ،به خاطر نوشیدن شراب ،گلگون می شود وگل می اندازد ،

          چولطف باده،کند جلوه دررخ ساقی  

         ززهد من،به سرود و ترانه،یادآرید                  3/236

لطف به انواع عتاب آلوده :مهربانی توام با سرزنشهای گوناگون: آه از این لطف به انواع عتاب آلوده: فریاد از دست این مغبچه که با چه لطافتی  محبت وسرزنش  خودرا با هم در آمیخته بود.

      گفت حافظ لغز و نکته به یاران  مفروش 

        آه از این لطف به انواع عتاب آلوده                 9/415 

لطف بی نهایت دوست :عنایت بی پایان معشوق:

        دلا طمع مبُر از لطف بی نهایت دوست 

        چو لاف عشق زدی، سر بباز ،چابک وُچست       6/24

لطف تهمتن : اضافه ی اختصاص : محبت و مهربانی رستم.دستگیر ار نشود لطف تهمتن ،چه کنم: رستم ازسرمحبت

 به دستگیری و کمک من(که همچون بیژن اسیر چاه سرنوشت هستم، ) نیاید و مرا از زندان برهاند، هیچ کاری از من  ساخته نیست ،تنها لطف رستم است که می تواند مرا از این چاه برهاند

  شاه ِترکان چوپسندید و،به چاهم انداخت  

       دستگیرارنشود لطف تهمتن چه کنم                 5/337

لطف جان :لطافت و نازکی جان که جوهری لطیف است که گاهی ، مرغ دل شاعر ،ملول از عالم خاک و با اشتیاق رسیدن به افلاک، از اقامت در قفس تن ،می نالد و می خواهد به ند ای ارجعی پاسخ گو.ید ،که ، گویی این همان ندایی است که سروش عالم،در میخانه ی عشق وغیب ، درگوش او باز گفته است   تا بتواند بدان کنگره عرش که او را از آنجا صفیر می زنند  ،پرواز کند و باز گردد:

چه گویمت که به میخانه،د وش مست و خراب 

         سروش عالم غیبم چه مژده ها داد است

 که ای بلند نظرشاهبازسدره نشین    

      نشیمن تونه این کنج محنت آباد است

   ترازکنگره ی عرش می زنند صفیر 

         ندانمت که دراین دامگه چه افتاد است                5/37

تن شاعر ،چون گرد و غباری تیره است که چهره ی لطیف و قدسی جان او را می پوشاند و برآن حجاب می کشد وشاعر در این آرزوست که روزی بتواند این حجاب را بزداید و بر آیینه ی جان ، چشم بگشاید ،او قفس تن را زیبنده ی جان علوی خویش و سرایی مناسب آن نمی بیند و می خواهد در ملکوت اعلی ،روی یار را ببیند و این جان عاریت را که به وی سپرده شده است ،تسلیم وی کند ومرغ جانش را برای همیشه در باغ رضوان ،د ر پرواز ببیند .حافظ در عین برخورداری از معرفت عرفانی ، گاهی هم از نوعی شک فلسفی در رنج است و خیام وار از خود می پرسد که از کجا آمده است  و به کجا می رود و منظور و مقصود از این آمدنها و بودن ها و رفتنها چیست ؟  انسان خاکی است ،چگونه می تواند از تخته بندی تن آزاد شود و از خاک به افلاک بگریزد و به همین جهت است که ،خونین دلانه در شوق رسیدن به عالم قدس می سوزد  وهمدرد نافه ختن می شود و علی رغم ،ظاهرآراسته اش  ، سوزها در درون پیرهن داردو آرزو می کند که دوست هستی اورا ازوی بگیرد و وی رادر خود بپذیرد واز قید تن آزاد و رها سازد.:سپیده دم که هوا بوی لطف جان گیرد: بامدادان پگاه که هوا به حدّی از نسیم لطیف می شود که گویی درلطافت و صفا و پاکی، رنگ وبوی روح و روانی بهشتی را دارد.

          سپیده دم،که صبا،بوی ُلطف ِجان،گیرد 

         چمن،ز ُلطف ِهوا،نکته،برجنان گیرد،              1/1034

لطف حق : عنایت خاص خداوندی:

دوام عمرو مُلک او ،بخواه از لطف حق ،ای دل 

        که چرخ،این سکّه ی دولت،به دورروزگاران زد 13/149

          لطف خال و خط :نماد زیباییهای ظاهری: به‌ لطف‌ ِ خا ل‌ و خط‌:  به‌ یاری‌ زیبایی‌ و ظرافت‌ خال‌ و موهای‌ تازه‌ رسته‌ی‌ رخسارت‌ عارفان‌ را عاشق‌ خود ساختی‌.

      به‌ لطف ِخا ل‌ وخط‌ ،ازعارفا ن‌،ربودی‌ دل  

       لطیفه‌ها ی‌ ِعجب،‌زیر ِدام‌ ودانه‌ ی‌ ِتست               2/35

لطف خدا : اضافه ی اختصاصی :عنایت . مهربانی خاصّ کردگار.

  می ده که گرچه گشتیم نامه سیاه عالَم 

        نومید کی توان بود از لطف لایزالی                   4/453

لطف خدا بیشتر از جُرمِ ماست : رحمت الهی بسیار بیشتر از خطا هاو گناهاهان ما بندگان است ، بنایر این گناه ما در برابر لطف و رحمت خداوند چیز قابل اعتنایی نیست :

                     شرمنده از آنیم که در روز مکافات

         اندر خور عفو تو نکردیم گناهی  (؟)

تلمیحی دارد  به آیه 53 سوره ی زُمَر که : " لاتقتَطوا مِن رحمة ِاللهِ ،درتفسیر این آیه در ترجمه ی تفسیر کمبریج آمده است:" باری از خدای نومید مباشید که نومیدی ازاین همه بتر (است ) زیرا خدای ،همه ی گناهان را بیامرزد چون توبه کنید...".( تفسیر کمبریج 64)

            لطف ِخدا،بیشتراز جُرم ِماست 

         نکته ی سربسته،چه گویی،خموش                         3/279

ورک موارد دیگر: 10/360 ، 3/363

لطف خداوندگار :عنایت و محبت آفریدگار: خداوندگار : مالک ،صاحب ،پادشاه ،خدا، در اینجا غیرازمعنی اصلی که خدای تعالی است ،ایهامی نیز به "شاه " در بیت بعد دارد که بخشنده  ی گناهان بندگانی چون حافظ است و مضمون شعر بسیار شبیه به بیتی است ا زغزل شماره ی 382 که درتهنیت اتابک شمس الدین پورپشنگ اتابک لرستان که به  کمک امیر مبارزالدین به جای اتابک نورالورد به حکومت رسید،سروده شده است ( خانلری،دیوان حافظ ص1244):

ای صبا برساقی بزم اتابک عرضه دار   

تا از آن جام زرافشان جرعه یی بخشد به من ( 11/382)

  به عفو و رحمت و لطف خداوندگاربخش : مارا به عفو وبخشش الهی حواله بده که خداوند مارا ببخشد ،یا پادشاه گناه شرابخواری مارا ببخشد:

     شکرانه را که چشم تو روی بدان ندید 

         مارا به عفو و لطف خداوندگار بخش                  7/270

لطف غیب :الطاف غیبیه ی خداوند:لطفهای پنهانی پروردگار: ز لطف ِ غیب  به سختی، رخ از امید متاب:در سختی های روزگار،از الطاف غیبی خداوند نا امید مشو.

       ز لطف ِغیب،به سختی،رخ ازامید متاب         که مغز ِنغز،مَقام،اندراستخوان گیرد             38/1037

لطف فرمودن: صورت بسیار مؤدبّانه ی بیان " لطف می کند" است.لبت این لطف که می فرماید: این لطفی که لبت با سخن مهربانانه گفتن یا بوسه دادن ، یه من می کند.

  درحق ِمن،لبت این لطف،که می فرماید،   

      سخت خوب است،ولیکن،قَدَری،بهترازاین          2/396

لطف کردن:مهربانی کردن: وآن لطف کرد دوست که : ومعشوق چنان محبت و  لطفی به من کرد که ،و معشوق به من محبت ولطفی آن چنان بزرگ کرد که ،

      آن عشوه داد،عشق،که تقوی ز ره،برفت  

        وآن لطف کرد،دوست،که دشمن، حَذَر،گرفت          3/86

ورک مواردیگر:1/425 ،3-10/1066

لطف لایزالی :محبت خداوندی که زوال ناپذیر است. لا یزال: (لا + یزال ) جاوید. پایدار، دائم . ابدی . سرمدی . بی زوال :

   بنده چون خداوند خود نباشد 

         نه چیز زوالی چو لایزالی .                        ناصرخسرو.

      ولیکن ز خر بارش افتاد و ماند 

         گرانبار بر پشت تو لایزال .                        ناصرخسرو.

آنکه پس از این همیشه باشد. صاحب غیاث اللغات گوید: در صفت حق تعالی واقع شود. بجهت اظهار کمال بی زوال او یعنی الحال بی زوال است و در استقبال هم بی زوال خواهد ماند). دهخدا)
                نیست پنهان آفتاب لایزال     

     ذره ای تو خویش را اقرار کن .                           عطار.

                 ناگزیر جملگان حی ّ قدیر  

       لایزال و لم یزل فرد بصیر.                               مولوی .

            همه تخت و ملکی پذیرد زوال

          بجز ملک فرمانده لایزال .                                 سعدی .

" ...چون موسی برلم یزل و لایزال حکمی کرد که او را استحقاق نبود داغ حرمان بر جبین خیال او نهادند. " (مجالس سعدی)

لا یزالی:صفت نسبی از لایزال: خداوندی که زوال ناپذیر است.

         می ده که گرچه گشتیم نامه سیاه عالَم   

        نومید کی توان بود از لطف لایزالی 

لطف نمودن: ابراز محبت‌ کردن‌.

           ساقیا لطف نمودی،قدحت پرمی باد    

     که به تدبیر تو ،تشویش  خمار آخر شد               6/162

لطف و إحسان:محبت و یاری: طریق لطف و احسان بود : هرچه در تقدیر الهی است ،جز لطف و نیکی و خیر ،نیست ،هرچه از دوست می رسد نیکوست

       سراسر بخشش جانان ،طریق لطف و احسان بود 

        تسبیح می فرمود وگر زنّار می آورد    6/142

لطف و خوبی: لطافت وزیبایی :

شاهدی ،از لطف و پاکی ،رشک ِآب ِ زندگی

         دلبری ، در حُسن و خوبی ، غیرتِ ماه ِ تمام        3/303

لطف و رحمت :محبت و توجه حق:

  سهووخطای ِبنده‌،گر َش‌هست‌ اعتبار   

       َمعنیّ  لطف‌ و،رحمت‌ ِپروردگار چیست‌؟!             7/66

لطف و کرم :محبت و بخشش:

پادشاها!زسر ِلُطف وکرم،بازَش خوان! 

         چه کند سوخته،ازغایت ِحرمان می رفت          7/106

 

16-   مُحبّت :        [ م َ ح َب ْ ب َ ] (از ع ، اِمص ) محبة. دوست داشتن .  مهر. ودّ. وداد. دوستداری . دوستی . مودت و عشق .. حب : با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... و محبت علم ... حاصل است می بینم که کارهای زمانه (کلیله و دمنه ).:درج ِ محبّت:  اضافه ی تشبیهی :عشق و دوستی  به جعبه ی جواهری تشبیه شده است که دست خورده شده و دیگر سر به مُهر نیست ، دزدان و راهزنان به آن دستبرد زده اند.دُرج ِ محبت ،بر مُهر ِ خود نیست: دوستی و محبت ووفاداری پیشین معشوق ،مثل گذشته، بکر و دست نخورده و بی غلّ وغش نیست  ، ارادت  ووفای او دست نخورده باقی نمانده ومعشوق ، به پاکی و صداقت و صمیمیت گذشته نیست.

                         دُرج ِ محبّت،برمُهرخود،نیست   

      یا رب !مبادا،کام رقیبان                                   2/376

             مطرب از درد محبت،عملی می پرداخت

           که حکیمان جهان را مژه ،خون پالا بود               6/199

 رک موارد دیگر:/17،1/60، 8/60 ،4/81 ...

محبت افزودن:افزون شدن یا اضافه کردن مهربانی:

                 فراغت زان طرف ،چندان که خواهی

          واز این جانب ، محبت می فزاید                   55/1092

محبّت باختن :مهر وعشق ورزیدن و محبت کردن: پاکباز :دراین بیت ،می تواند  دو معنی داشته باشد : 1- کسی که پاکباز است و همه ی دارایی و هست و نیست خود را در راه عشق می بازد.درقمارعشق ومحبّت ، پاک باخته است ."پاک باختن " از اصطلاحات قمار است. در بعضی نسخه ها "نه راست باخت " آمده است که "راست بازی "   هم از اصطلاحات قمار است در برابر "کج بازی " .  2- کسی که محبت او از سر هوس و ناپاکی است و آلوده نظر و ناپاک چشم است.محبت نه پاک باخت : هرکس که در عشق، پاکباز نبود و همه ی هستی خود را بر سر عشق نگذاشت  ، یا ،آلوده نظر بود ومحبتش از روی صفا و پاکی نبود.

    صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

          عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد        6/129

17- مُدارا :       مداراة‌:  مهربانی‌ و محبت‌ و دوستی.

      آسایش دو گیتی‌،تفسیراین‌ دوحرفست‌   

        با دوستان‌،مروّت‌،با دشمنان‌،مدارا                       7/5

        دل عالمی بسوزی،چوعذاربرفروزی

          توازاین چه سود داری که نمی کنی مدارا                4/6

ورک مورددیگر: 1/471

 

18-  مرحمت :    [م َ ح َ م َ ] (از ع ، اِمص ) لطف . رقت . مهربانی . عطوفت . مرحمة.:دوستی دلهای ایشان قرار گیرد بر آنچه خدا بدیشان عنایت کرده از مهربانی امیرالمؤمنین نسبت به ایشان و نگاه کردنش به ایشان از روی مرحمت . (تاریخ بیهقی ص 314).ایذای او در مذهب کرم و مرحمت ما ممنوع و محظور است . (جهانگشای جوینی )
      چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

     چون که به بخت من رسد اینهمه ناز می کنی .سعدی .
عطا. بخشش (مص ) مهربانی نمودن . بخشودن . رحمت . رحم.دست مرحمت: اضافه ی اقترانی است،به معنای بادستی همراه با محبت و لطف و دوستی:

سحر چون‌ خسرو خاور علم‌ بر کوهساران‌ زد  

       به‌ دست‌ مرحمت‌ یارم‌، در امیدواران‌ زد...  1/149            

مرحمتی : ( با یاء نکره ) :

                         امروز،که در دست توأم ،مرحمتی کن !   

       فردا که شوم خاک،چه سود،اشک ندامت      4/90

19-  مِهر : [م ِ ] (اِ) رحم و شفقت و محبت . دوستی و مودت و رحم و نرم دلی و شفقت و مروت . عشق . محبت . حب . دوستی . وداد. ود. رأفت . عطوفت

      سوز ِ دل‌ بین‌ ، که‌ ز بس‌ آتش‌ اشکم‌،دل‌ ِ شمع‌ 

        دوش‌ ،بر من‌ ز سر ِ ِمهر، چو پروانه‌،بسوخت‌       4/18

ورک موارد دیگر: 2/24، 1/39،5 /131...

مِهر آیین : کسی که راه و رسم مهربامی را می داند ،با محبت و با وفاست.آئینه ی مهر آئینم: آئینه ی قلب و باطن

روشن و درخشان من .

                     بردلم گرد ستمهاست خدایا مپسند 

        که مکدّر شود آئینه ی مهر آیینم                     6/347 

مهر افروز: کسی که به خورشید نور می دهد،با ایهام به محبت افروزی و روشن کردن جان عاشق  با نور عشق.بی ماه ِ مهر افروز خود: در فراق و دوری از یار زیبایی که چون ماه است ،ماهی که قاعدتا باید از خورشید  نور

بگیرد ولی در اینجا،ماهی است که به  خورشید نور می دهد

       بی ماه ِمهر افروز ِ خود،تا بگذرانم روزخود،   

      دامی ،به راهی می نهم ،مرغی ،به دامی می زنم  2/336

مِهر افکندن :عاشق  کسی شدن:

               گر بر کنم دل از تو  وبردارم از تو مهر     

    آن مهر بر که افکنم ، این دل ، کجابرم؟            8/1039

 

20- مهربانی : ( بایاء مصدری ):لطف و محبت و دوستی.

        شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار   

       مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟        4/164

            زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !   

      که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند              9/176

21- مهرورزی :  ( با یاء مصدری ):عشق و محبت ورزیدن: مهربانی کردن: مهرورزی تو با ما : مهربانی

کردنهای تو با من .

  پیش از اینت ،بیش ار این ،اندیشه ی عشّاق بود

         مهرورزی تو با ما ،شهره ی آفاق بود               1/202

 

22- ودادمودت . . حب. ود. مهر.محبت . ذات البین از صدق وداد به محض اتحاد رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی) : بحر الوداد :  دریای محبت و دوستی.غری ُق العشق فی بحر الوداد: ( تو باید یار مرا از نخست،دیده باشی ) تا یک باره ، قلبت در دریای دوستی ومحبت غرق شود :

               که همچون ُمت یید تن دل َوای َره 

        غریق العشق فی بحرالوداد 422/4

           شَمَمتُ رَوحَ ودادٍ،و شِمت ُ برق َ وصالِ   

    بیا که بوی ترا میرم ، ای نسیم ِ   شمال            1/297

 

23- وصال : [ وِ ] (ع مص ) مواصله . دوستی بی آمیغ و بی غرض کردن . پیوسته داشتن . رسیدن به مقصود. در تداول ، رسیدن به کسی . مقابل فراق . مواصلت و دیدار و رسیدن به هم . ملاقات و دیدار. کامیابی و تمتع. رسیدن به معشوق . تمتع و بهره بردن از معشوق :

    بشد که‌  یاد خوشش‌ بادروزگار ِ وصا ل‌   

       خود آن‌ کرشمه‌ ،  کجا رفت‌ و آن‌  عتاب‌ ، کجا؟        4/2

                ا َموتُ  َصبا بة  یالیت شعری  

        متی   نطق  البشیر ُ عن الوصالِ                      5/454

ای کاش  اینک  که دارم از شوق دیدار یار، جان می بازم ، می دانسم که پیک خوش  خیر ، چه هنگام،مژدۀ(بازگشت ووصل و)دیدار وی را(برای من) می آورد.

 ورک موارد دیگر: /3/54 ،7/63...

وصال جُستن: در طلب رسیدن به معشوق برآمدن .به دنبال دیدار یا کامیابی بودن:چو مستعدّ ِ نظر نیستی ،  وصال مجوی:وقتی توانایی و استعداد نظر به وجه الله را نداری ، و نمی توانی خود را از آلایش هوس وشهوت پاک کنی، طبعا نباید انتظا داشته باشی که به رؤیت ووصال جمال محبوب  برسی.

         چو ُمستَعدّ ِ نظرنیستی،وصال مجوی

          که جام ِ جم، نکند سود، گاه ِ بی بصری 2             /443

 وصال دادن:به کام رسانیدن یا دیدار کردن:دست دادن دیدار و کامرواشدن: وصال دولت بیدار  ترسمت ندهند:نگرانم

که  با ترک گنج خانه و رفتن به ویرانه ی میخانه، به بخت بلند و مال پایدار نرسی.وصال دولت بیدار  ترسمت ندهند:

نگرانم که  با ترک گنج خانه و رفتن به ویرانه ی میخانه، به بخت بلند و مال پایدار نرسی.

            وصال ِدولت  ِبیدار، ترسمت  ندهند 

         چه خفته یی؟!تودرآغوش ِبخت خواب زده"       8/413

گرچه وصالش نه به کوشش دهند :دراینجا این نکته مطرح است که درست است که کوشش عاشق برای رسیدن به وصل معشوق ممکن است سودمند بیفتد ،امادر این راه، عامل اصلی و تعیین کننده، اراده و میل و خواست معشوق است، بنابراین حافظ می گوید که چه کوشش تو برای رسیدن به وصل کافی نیست ،اما جز این راهی وجود ندارد که توهمین کوشش را که از تو برخاسته است ،تا می توانی ادامه بدهی و بکوشی ، شاید معشوق به تو عنایت کند :

بایزید را گفتند :" به جهد ِ بنده ،هیچ بود ؟" گفت : " نی ،ولی بی جهد ، نبود " (نورالعلوم121 به نقل از مجنبایی 202)

حافظ در غزلی دیگرگوید :

          به رحمت سر زلف تو واقفم ورنه   

       کشش چو نَبوَد از آن سو ،چه سود کوشیدن ؟!  (8/385)

گویی میل معشوق همان قضا و سرنوشت محتوم و ازلی  است که چه دگرگون نمی شود ،امّاچون حقیقت آن را نمی دانیم،  باید آن را دست یافتنی بدانیم و برای رسیدن به آرزوی خویش بکوشیم:

      آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم  

       این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد           (2/133)

       در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 

         چه کنم سعی  من و دیده و دل باطل بود         (4/203)

              به سعی خود نتوان برد پی بدین مقصود   

        خیال باشد   کاین   کار ، بی حواله برآید        (6/230                          گر چه وصالش ،نه به کوشش دهند   

        هر قدر ای دل !بتوانی ،بکوش                     5/279

وصال دوام: :  وصال‌با دوام  و دیدار همیشگی‌، پایداری‌ ایام‌ وصل‌ - در اینجا «مدام‌» به‌ جای‌ «دوام‌» زیباتر و متناسب‌تر  می‌نماید امّا در هیچیک‌ از نسخ‌ معتبر نیامده‌ است‌.

در بزم‌ ِدور،یک‌ دوقدح،‌ درکش‌ و، برو 

         یعنی‌:طمع‌، مداروصا ل  ِ‌دوام   را                         5/7

وصال دولت بیدار: رسیدن به بخت بلند .

          وصال ِدولت  ِبیدار، ترسمت  ندهند  

        چه خفته یی؟!تودرآغوش ِبخت خواب زده"       8/413

وصال روی جوانان: وصال روی : دیدار چهره و زیارت و ملاقات یار .جوانان : معشوقه های جوان : همان چهارده

سالگان که شاعر در بیت 9 به آنها اشاره می کند که " می دو ساله و معشوق چهارده ساله" و آن را در تناسب با "می " و در تضاد با "عالم پیر " قرار می دهد.زوصل روی جوانان :از دیدار معشوقه های جوان برخوردار شوید ،مصاحبت با معشوقه های جوان را فرصتی ارزشمند بدانید ،فرصت وصل معشوق جوان خود را از دست مدهید.

          وصال ِروی ِ جوانان ،غنیمتی دانید    

      که در کمین گه ِعمراست، مکر ِعالم ِپیر            7/251

وصال طلبیدن: وصال خواستن :
               حافظ وصال می طلبد از ره دعا   

       یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .                8/387

وصال یافتن: به وصل رسیدن و دیدار کردن:

 دل‌ گفت‌:وصالش‌ ،به‌ دعا ، باز توان‌ یافت‌

           ُعمری‌است‌  که ُعمرَم‌ ،همه،‌ در کار ِدعا رفت        6/82

               کجا یابم وصال چون تو شاهی   

          من بد نام رند لا ابالی                                   11/454

وصالی : ( با یاء نکره ):یک دیدار یا کامرانی نا معلوم:

                 که آید پس ِ هر نشیبی فرازی 

            که باشد پس ِ هر فراقی وصالی .             ابوالفرج رونی

      زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست

             زنده آن است که با دوست وصالی دارد.                سعدی

     هرگز حسد    نبردم بر منصبی و مالی  

           الّا کسی که دارد  با دلبری  وصالی               سعدی608

  شد َحظ ّعمرحاصل گرزان که با تو،ما را  

           هرگزبه عُمر،روزی،روزی شود وصالی                3/455

 

24- وَصل :     [وَ ] (ع مص ، اِمص ) ضد هجر. مقابل فراق . رسیدن به محبوب و معشوق

به شکر آن که شکفتی به کام دل ای گُل   

       نسیم  وصل  ، زمرغ  سحر  دریغ  مدار 2/242             

ورک موارد دیگر :9 /11،7/21 ، 5/39...

وصل پروانه :دیدار ورسیدن  به دوست: غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه : ای شمع ! اینک که پروانه به تو

عشق می ورزد ، ازاین  فرصت، استفاده کن .

    غنیمتی شمر،ای شمع،وصل ِپروانه 

         که این معامله ، تا صبحدم ، نخواهد ماند            7/176

وصل خواستن :توقع دوصل و کامرانی داشتن: هرآن‌که‌ عشق‌ نورزید و وصل‌ خواست‌...:  آن‌که‌ وصال‌ خواست، ولی‌ عاشق‌ نبود، مثل‌ کسی‌ست‌... .

حافظ‌ !هرآن‌که‌ عشق‌ نورزید ووصل‌خواست‌

          احرام‌  ِ َطوف‌ ِ  کعبه ‌ی‌ ِدل ،‌ بی‌وضو، ببست‌         7/32

حافظ! مکن شکایت،گروصل ِدوست خواهی،  

       زاین بیشتر،بباید، برهجرَ ت ،احتمالی                 7/455

وصل دوست :رسیدن به دوست ، کام گرفتن از معشوق ، دیدار  یار:

دلت‌،به‌ وصل‌ ِگل‌،ای‌ بلبل‌ سحر!خوش‌ باد

         که‌ درچمن،همه ،گلبانگ ِ‌عاشقانه‌ی‌ ِ تست‌           3/35 

           ما را که دردعشق و بلای ِ ُخمار،هست 

         یا وصل ِدوست ،یا می ِصافی ،دوا کند                 3/181       

گر وصل دوست خواهی:  دوست داری که به وصال دوست برسی.

  حافظ! مکن شکایت،گروصل ِدوست خواهی،  

       زاین بیشتر،بباید، برهجرَ ت ،احتمالی                 7/455

وصل روی :دیدار رخسار یار:

دلم‌  ،امید  ِ فراوان‌،  به‌ وصل‌ روی‌ ِ  تو داشت‌ 

        ولی‌ اجل‌،به‌  ره‌ ِ ُعمر ،ره‌زن ِامل‌ است‌               5/46

وصل گُل :رسیدن به وصال گل ( : معشوق ): دیدار دوست:

 

25- وَفا : [وَ ] (از ع ، اِمص ) وفاء. وعده به جای آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و سخن .به سربردگی عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و استقامت .ثبات در عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و صفا و صدق وضمانت در کارو کردار. پیمان . عهد. دوستی . صمیمیت . مقابل جفا :
                  کنون گر وفا را تو پیمان کنی

        در این خستگی ام تو درمان کنی                     فردوسی .

     جز این قدر،نتوان‌ گفت‌ درجما ل‌ ِ تو عیب‌

         که‌ :وضع‌ ِمهر و وفا،نیست‌ روی ِ‌زیبا                    7/4

    بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا 

         عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌             4/52

ورک موارد دیگر: 10/37 ،7/70 ...

وفا آموختن:راه و رسم  وفاداری را یاد گرفتن :

    گفتم  زماهرویان ، "رسم وفا بیاموز "  

 

         گفتا " زخوبرویان ، این کار ،کمتر آید "           2/227

وفا جُستن :به دنبال پیدا کردن وفاداری وفاداران بودن:

              گراز سلطان طمع کردم خطا بود 

          ور از دلبر وفا جستم جفا کرد                         7/126

ورک موارد دیگر:4/77 ،، 6/269

 وفا خواستن :توقع وفاداری و عهد پایی داشتن: وفا خواهی : اگر به دنبال رسیدن به وفای معشوق هستی،اگر

 معشوق با وفا می خواهی .

              وفا خواهی،جفا کش باش ،حافظ  

       فَإنَّ الّربح َوالخُسرانَ فی التّجر                       6/246

من می دانم که اگر از یارتوقّع وفاداری داشته باشم ،باید به ستمگری وی نیز خشنود باشم زیرا در این تجارت

هم سود است و هم زیان.

ورک مورد دیگر: 7/416

وفا دار : صفت فاعلی مرکب مرخم: وفادارند ه : دارنده ی وفا: با وفا و کسی که برپیمانی که می بندد ،

استوار است و پیمان شکن نیست .وفا دار  ِ من‌ است‌:  با من‌ وفاداری‌ می‌کند، مرا رها نمی‌کند، دست‌ ازسر من‌ برنمی‌دارد.

           بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا  

        عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌           4/52

یار وفادار :عاشق وفادار : حافظ .

 دیدی ای دل که غم ِعشق ،دگر بار، چه کرد ؟!  

        چون بشد دلبرو،با یار ِوفادار،چه کرد  ؟!         1/134

وفاداران:با وفایان :کسانی که برپیمانی که می بندند ،استوارند.

                  نمی خورید زمانی،غم ِوفاداران  

          ز بی وفایی ِدور ِزمانه،یاد آرید                     5/236

26-وفا داری :  ( با یاء مصدری ):با وفا بودن بر پیمان خود استوار بودن:

     اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در وفاداری     

      به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو    8//404

9/348،1/186 ، 2/186

وفا داری کردن: عهد پاییدن و وفا کردن به پیمان و قول:

     آن کیست کزروی ِکرم،بامن،وفا داری کند 

          برجای ِبد کاری چو من ؛یک دم ،نکوکاری کند   1/186   

  اوّل،به بانگ ِ نای ونی،آرد به دل ،پیغام ِوی 

          وانگه،به یک پیمانه می ،با من وفا داری ،کند   2/186

وفا داشتن :    [ وَ ت َ ] (مص مرکب ) حفظ وفاکردن . صادق و صمیم بودن در دوستی یا زناشوئی یا خدمت

 به مردم . صاحب وفا بودن . وفادار بودن : 

بدارم وفای تو تا زنده ام  

      روان را به مهر تو آگنده ام                            فردوسی
  مجازا ٌدوام وبقا داشتن:

                زنهار!تا توانی،اهل ِنظر،میازار 

        دنیا وفا ندارد،ای یار ِبرگزیده                           7/416

 وفا کردن : حفظ وفاکردن . صادق و صمیم بودن در دوستی یا زناشوئی یا خدمت به مردم . صاحب وفا بودن .

 وفادار بودن:در این بیت ، حافظ  اشارتی دارد به وفاداری یکی از معاصران خود کمال الدین ابوالوفا . ابوالوفا ،کمال الدین ابوالوفا، از بزرگان شیراز است که در مکتوبی از شاه شجاع ،نامی از وی برده شده است ( غنی 349 )بنا بر همین شعرحافظ ، اواز کسانی است که به حافظ ،لطف و وفاداری داشته است و بیش از این چیزی ،درباره ی

 او  ،نمی دانیم .

                      وفا،ازخواجگان ِشهر،با من 

          کما ل ِدولت و دین ،بوالوفا ،کرد                      9/126

            ورک موارد دیگر:1/181، 3/385

وفا نگه داشتن:بر عهد و وفای خود پابرجا بودن و عهد شکنی نکردن: عهد وفا نگه دارد : پیمان دوستی را حفظ کند.

                 هرآنکه جانب اهل وفا نگه دارد  

         خداش در همه حال از بلا نگه دارد                  1/118

وفا وعهد :وفاداری و عهد پایی: حافظ از عاشقان می خواهد که چون معشوقگان بی وفا نباشند و  بی منت و مزد ،

در خدمت یار خودباشند چه خود نیزدر جایی دیگر ، تجربه یی خوب از این توصیه ندارد:

        بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم 

         یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت                    2/93           

 وفا وعهد  : وفادار بودن به پیمان دوستی،بر سر پیمان بودن و به تعّهد دوستی عمل کردن.   

                 وفا وِعهد،نکوباشد ار بیاموزی

          وگرنه،هرکه تو بینی،ستمگری داند                  4/174                           تو کزمکارم اخلاق ،عالمی دگری

         وفا وعهد من،از خاطرت ،مگر نرود                8/219

وفا ومِهر: وفا :1-نام خاص: عاشقی نامدار که داستان عشق ورزی  اوبه " وفا" مشهور بوده است و در داستانی کهن از شاعری به نام ابومحمد رشیدی ،معاصر مسعود سعد سلمان  به نظم آمده بوده است و در روزگار حافظ شهرت داشته است ( اته ،

117) و حافظ درجایی دیگر هم  به آنان  اشاره کرده است:

         ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم 

         از ما بجز حکایت " مهر و وفا" مپرس             7/264

 منظومه ی عاشقانه یی هم به نام "مهر ووفا" به زبان کردی  به ضبط و توضیح قدر فتاحی  ، در سلسله انتشاراتدانشکده ی ادبیات تبریز منتشر شده است .محمد علی میرزا دولتشاه ،  بزرگترین پسر فتح علی  شاه قاجار ( 1203- 12379 این داستان را به نظم کشید ه که 6  صفحه ی آن در کتابخانه ی مجلس موجود است. ( امین ریاحی 114)

نقش وفا و مهر کو؟ کجایند عاشقان ناموری چون مهر و معشوقش  وفا ؟ هیچ نشانی ار ایشان نیست . با ایهامی به ابنکه کجاست رسم و راه  عشق و وفا داری  که اینک هیچ اثرونشانی از آن نیست ،یاد آور این بیت است که: 

         منسوخ  شد مروّت و معدوم شد وفا    

       زاین هردو نام ماند ،چو سیمرغ و کیمیا

      اورنگ کو؟ گلچهرکو؟نقش ِوفا ومهرکو ؟ 

         حالی،من ،اندر عاشقی،داو ِ تمامی می زنم         3/336

2-رسم و راه  عهد پایی و وفا داری : تخم  ِ وفا و مهر:اضافه ی تشبیهی :بذر وفاداری و محبت.حافظ می گوید: اینک که روزگار مارا درو می کند و بذر وفا بزودی به ثمر نمی رسد، باید به درگاه پیر میفروش پناه برد کهجای عشق ووفاداری است و درس وحدیث عشق ووفاداری راباید از وی آموخت و به وی پس داد.

     تخم ِوفا ومهر در این کهنه کشت زار 

        آن  گه   عیان  شود   که،  رسد  ،موسم ِ درو       4/398

وفای جانان :وفاداری معشوق وعمل کردن  او به عهد و پیمانش: عجب از وفای جانان!!: از دلبر ِ وفاداری چون او، عجیب بود که،

  عجَب ازوفای ِجانان!!که َتفقّدی نفرمود،

         نه به نامه یی،پیامی،نه به خامه یی،سلامی        7/459

وفای صحبت :دوام همنشینی و ادامه  ی دوستی و وفاداری:

  خواهی که بر نخیزدت از دیده رود خون    

     دل در وفای صحبت رود کسان مبند                  2/173

   حدیث ِعهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

         وفای صحبت ِیاران وهمنشینان بین!!               5/395

وفای عشق : پایداری و ثبات در عشق ورزی وفاداری.

در وفای عشق ِتو،مشهورخوبانم چو شمع  

        شب نشین ِ کوی  ِسربازان و رندانم ،چوشمع      1/289

وفای عهد : وفادار بودن به پیمان دوستی،بر سر پیمان بودن و به تعّهد دوستی عمل کردن.  

            وفا ی ِعهد،نکوباشد ار بیاموزی 

         وگرنه،هرکه تو بینی،ستمگری داند                  4/174

 

نشان‌عهد و وفا نیست‌ در تبسّم  ِ  گل 

       ‌ بنال‌  بلبل‌   ِ  عاشق‌ !  که‌ جای  ِ  فریادست‌» 10/37

وفاداری:

وفاداری‌ و حق‌گویی‌ نه‌ کار هر کسی‌ باشد

        غلام‌ آصف‌ ثانی‌ جلال‌الحق‌ والدینم‌                        9/

28-هم دمی

29-همنشینی

30-هم

31- ولا: [  ولاء. [ وَ ] (ع اِمص ) دوست داری . محبت  .یاری و نصرت  . قرب و نزدیکی قرابت . با ایهامی به معنی دیگر

 ولاء یعنی  میراثی که شخص به سبب آزاد ساختن کسی که در ملک او بوده است یا به سبب عقد موالات استحقاق پیدا می کند.  شرعاً به معنی قرابت حکمیه ای است که از عتق یا از موالات حاصل می شود. قرابت حاصله ٔ از عتق را ولاءالعتاقة و ولاءالنعمة نامند و دومی ، یعنی قرابت حاصله از موالات را ولاءالموالات گویند. و فقها ولاء را گاه بر میراثی که به سبب عقد موالات و ولاء عتق پیدا می شود

 

      فقیر و خسته به درگاهت آمدم ،رحمی   

       که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز              5/260

    به ولای تو: سوگند به عشق و دوستی تو.

   به‌ وَلای‌تو،که‌ گربنده ی خویشم‌ خوانی  

         از سر ِخواجگی‌ ِ کون‌ و مکان‌، برخیزم‌             2/328

29- یاری: یاری : (با یاء  مصدری) :کمک،کمک دادن،همراهی و پشتیبانی کردن:

        بنال بلبل اگر با  َمنَت ،سرِیاری است

          که ما، دو عاشق  ِ زاریم و، کار ِ ما، زاری است   1/67

               ما ز یاران ،چشم ِیاری داشتیم 

         خود غلط بود، آنچه  می پنداشتیم                     1/362

ورک موارد دیگر:1/164 ، 6/299 ، ...

یاری : ( بایاء نکره ):

هرآن کوخاطری مجموع و یاری نازنین دارد

          سعادت ،همدم او گشت و دولت ،همنشین دارد      1/117

رک موارد دیگر: 3/164،2/180،6/186...

یاری دادن:کمک کردن، مساعدت کردن: یاریّ  به ناتوانی داد : به ناتوانی کمک کرد،به شخص ضعیفی چون من ،

یاری رسانید.

تنش، ُد ُرست و، دلش، شا د باد ،از دولت،   

       که دست دادش و،"یاری به ناتوانی داد "         5/109

2-       کلمات مبین معنایی " دوست" و سلسله  مراتب آن که طیفی گسترده از ترکیبات  و مشتقات  را با خود به همراه دارند عبارتنداز:

1- احبّا،2-احباب ،3- أخ، 4-ارباب معرفت،5- انیس ،6-اهل وفا ، 7-برادر،8-بنده، 9-جلن ، 10- جانان، 11-چاکر ، 12-حبیب ، 13-حریف ، 14-خلوتی ( خلوتیان)، 15-خلیل (خُلّان)، 16-دلخواه،17- دوست، دوستان ، 18-دوستدار( دوستداران)، 19-رفیق ( رفیقان) ، 20-عاشق ، 21-عزیز ( عزیزان)، 22- غلام،23- محب ، 24-محبوب ،  25-لطیف ( لطیفان) ،26- محرم، 27-مخلص ( مخلصان)، 28-مشفق ،29- مصاحب ،30-معاشر (معاشران)، 31-ملازم( ملازمان) ،32- مونس ، 330مهربان( مهربانان) ، 34-مهرورز ، 35 ندیم، 36-نگار ،37-نیکخواه ( نیکخواهان) ،38 همدم ، 39-هم صحبت،40-همنشین،41- هوا خواه، 42-هوادار، 43-یار

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ و پیدا و پنهان زندگى

دکترمنصوررستگار فسایی

حافظ و پیدا و پنهان زندگى[1]

 ِ

«هر دو عالم یک فروغ روى اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم»
[2]

(حافظ 4/355)

 

     شعر پارسى، آیینه تمام نماى زندگى پیدا و پنهان ما ایرانیان است و حافظ شاعرترین شاعر سرزمین ما، آیینه‏ دارى است دقیق و اندیشمند که با هنر والاى خویش، در اوج شکوفایى غزل فارسى از نهانخانه غیب رخ مى‏ نماید و زیرکانه پیدا و پنهان زندگى را به ما نشان مى‏دهد و ما را دربرابر آیینه‏ اى مى‏ نشاند که صادقانه و راستگویانه نیک و بدهایمان را مى‏ نمایاند و ما را به خودشکنى فرا مى‏ خواند. حافظ با ارائه شجاعانه چند و چون زندگى پیدا و پنهان، در خلال کلام تازه و شگفت‏ آفرین خود، آیینه‏ آسا دروازه‏ هاى تماشا را مى‏ گشاید. خود حیرت مى ‏آفریند و نقشبندی  هاى غیب را جلوه‏  گر مى‏ سازد:

  

«ببین در آینه جام نقشبندى غیب

 که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى»

 

(5/468)

     او از همه چیز به‏ سان رومیان مثنوى مولانا آیینه‏ اى مى ‏سازد تا در پهنه حیات مادى و معنوى انسانى، جلوه‏ هاى حقیقت را دست یافتنى و لذت بخش سازد و بلنداى کمال و اوج زیبایى را در مقایسه با حقارت رذالت زشتیها و بدیها، عینى و محسوس سازد:

«نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر

 نهادم آینه‏ها در مقابل رخ دوست» 

(2/57)

«چشمم از آینه‏داران خط و خالش گشت

 لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد» 

(5/101)

     حافظ در نخستین مواجهه خردمندانه و آگاهانه با واقعیتهاى پیدا و پنهان زندگى، جهان گریز است، سر به زیر بال خویش فرو مى‏ برد و عافیت‏ جویانه به انزوا و خلوت مى‏ گراید. گویى آن همه نقشهاى عجیب و دور از انتظار را بر نمى‏ تابد و امن‏ ترین و در عین حال بى‏ مسؤلیت‏ ترین مکان زندگى را در خلوت مى‏ جوید؛ و عافیت طلب مى‏گردد و از مبارزه و ستیز دلزده است. باغ و
صحرا را رها مى‏کند و مى‏ اندیشد که درون گوشه‏ گیران ز چمن فراغ دارد:

«ببر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

 که صیت گوشه‏ نشینان ز قاف تا قاف است» 

(3/45) 

«سَرِما فرو ناید به کمان ابروى کس

 که درون گوشه‏ گیران ز چمن فراغ دارد»

(2/113)

«خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

 چون کوى دوست هست به صحرا چه حاجت است» 

(1/34)

     اما قفس تنهایى، مرغ بام ملکوت را خوشایند نیست. کم‏ کم از تنهایى خسته مى‏شود و وسوسه روى‏آورى به پیداییها، به نرمى و آرامى، گریبان‏گیرش مى‏گردد و هواى یار و دیار مى‏کند و ازتنهایى مى‏نالد:

«سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى

 دل ز تنهایى به جان آمد، خدا را همدمى» 

(1/461)

     و از معشوق، خلوت خاص مى‏خواهد:

«راه خلوتگاه خاصم بنما تا پس از این

 مى‏ خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم» 

(5/361)

 و ساقى را به یارى مى‏طلبد:

«ساقى بیار جامى، و ز خلوتم برون‏کش

 تا در به در بگردم، قلاش و لا ابالى» 

(5/453)

«بى‏ چراغ جام در خلوت نمى ‏یارم نشست

 زان که کنج اهل دل باید که نورانى بود» 

 و بالاخره جسورانه خلوت را رها مى‏سازد:

«حافظ خلوت‏نشین دوش به میخانه شد

 از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد» 

(1/165)

و این گریز را توجیهى شایسته و رندانه عرضه مى‏دارد:

«نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس

 پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت» 

(6/78)

     خروج حافظ از خلوت، دروازه‏ هاى جهان پیدا را بر وى مى‏ گشاید، جهان آفرینش را با تمام جلوه‏ ها و جلالهاى آن، معصوم و پاک و دل بستنى مى‏ یابد؛ از گل و لاله راز بى‏وفایى دهر؛ ازدرخت، نکته توحید مى‏ شنود؛ بلبل  درس مقامات معنوى مى‏دهد، سوسن آزاد با او به رازگویى مى‏پردازد و از سرو چمن آزادگى مى‏آموزد. گویى جهان پیدا را با زنجیرهایى ناپیدا به جهان پنهان پیوسته‏ اند و حافظ را از پیدایى به پنهانى‏هاى حقیقت مى‏ کشانند تا استفاده حافظ از نمادها وکنایه‏ ها را توجیه کنند:

«زیر بارند درختان که تعلق دارند

 اى خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد» 

(7/169)

«بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى

 مى‏خواند دوش درس مقامات معنوى»

یعنى بیا که آتش موسى نمود گل

 تا از درخت، نکته توحید بشنوى» 

(5/477)

«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

 یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو» 

(1/399)

«هر گل نو ز گلرخى یاد همى‏دهد ولى

 گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو» 

(2/406)

«از زبان سوسن آزاده‏ام آمد به گوش

 کاندر این دیر کهن حال سبکباران خوش است» 

(6/44)

«مگر که لاله بدانست بى‏وفایى دهر

 که تا بزاد و بشد، جام مى ز کف ننهاد» 

(7/971)

«بکش اى مرغ سحر نغمه داودى باز

 که سلیمان گل از طرف هوا باز آمد» 

(2/170)

     حافظ، چون به جهان برون و پیدا چشم مى‏ گشاید و مى‏ بیند و مى‏ شناسد، آن را مى‏ نماید. دیدنحافظ، هنرى است براى نشان دادن راه حقیقت ناپیدا و گشودن دروازه‏ هاى درون، و امکان دیدن جان را فراهم مى ‏آورد. این امر لوازم خاص خود را مى‏ خواهد، یعنى دیده پاک جان بین و جام زلال جهان بین، چه در این دیدار معنوى چشم جهان بین کافى نیست:

«دیدن روى ترا دیده جان بین باید

 و این کجا مرتبه چشم جهان بین من است؟!» 

(2/53)

«او را به چشم پاک توان دید چون هلال

 هر دیده جاى جلوه آن ماهپاره نیست» 

(5/73)

«روى جانان طلبى، آینه را قابل ساز

 زان که هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روى» 

(6/476)

حافظ از "دیدن" هنرى مى‏سازد که دیگران را توان آن نیست:

«به هر نظر بت من جلوه مى‏کند لیکن

 کس این کرشمه نبیند که من همى نگرم» 

(6/317)

عنایت حافظ به "پیرمغان" به دلیل آن است که "بیناست" و "بینایى بخش" و حافظ که نه در خلوت و نه در جلوت "نور خدا" را دیده است، نقطه "دید" را عوض مى‏کند و وسیله "دیدار" را دگرگون مى‏سازد و شراب و خرابات مغان و جام جهان بین و جام جم و آینه جام را وسیله دیدن مى ‏سازد:

«در خرابات مغان نور خدا مى‏بینم

 این عجب بین که چه نورى ز کجا مى‏بینم» 

(1/349) 

«جلوه بر من مفروش اى ملک‏الحاج که تو

 خانه مى‏بینى و من خانه خدا مى‏بینم

هر دم از روى تو نقشى زندم راه خیال

 با که گویم که در این پرده چه‏ها مى‏بینم» 

(5/349)

«گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسى

 بیا و همدم جام جهان نما مى باش» 

(7/169)

     جام، ودیعه‏ اى ازلى است و فیض روح ‏القدس و "دیدن" در این جام آگاهى است:

«پیر میخانه سحر، جام جهان بینم داد

 و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم»

(5/353)

     "دیدن" براى حافظ سرچشمه وقوف و اعتراض است و حافظ از جهان بیرون نقبى به دنیاى درون مى‏ زند و چشمهاى عبرت بین را مى‏گشاید:

«هر گل نو ز گل رخى یاد دهد همى ولى

 گوش سخن شنو کجا، دیده اعتبار کو» 

(2/406)

«راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

 بر زبان بود مرا، آنچه ترا در دل بود» 

(2/203)

«اول ز صوت و حرف وجودم خبر نبود

 در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم» 

(4/314)

     بدین سان، دید حافظ، منشاء از پاکى و صفاى دل مى‏گیرد و ژرف‏ نگر و نهان بین است و طبعا ظاهربین نیست. چه او تمام کمبودهاى هستى را ناشى از بینش محدود مى‏ داند و انسان بینا را به دور از سبک‏سرى و ریاکارى و فساد مى‏ شناسد. بنابراین، دید فلسفى و جهان‏ بین  و جان‏ شناس حافظ
از پوست مى‏ گذرد و به معنا و حقیقت دست مى‏یابد، و طبیعى است که حافظ در جهان پیدا، به ظواهر بتازد و وقتى براى درس و مدرسه و بحث کشف کشاف نداشته باشد:

«پیش زاهد از رندى دم مزن که نتوان گفت

 با طبیب نامحرم حال درد پنهانى

با دعاى شب خیزان اى شکر دهان مستیز

 در پناه یک اسم است خاتم سلیمانى» 

(6/464) 

«بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

 چه وقت مدرسه و بحث کشف کّشاف است» 

(2/45)

 او نظر پاک خویش را مى ‏شناسد. چشم وى آلوده نظر نیست. چشم او با نظرى، خاک را کیمیا مى‏کند و بدین ‏سان شیوه نادر و عجیب وى قابل درک براى اندیشه‏ هاى اندک‏ بین حقیر نیست:

«نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

 که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد» 

(8/133)

«چشم آلوده نظر بر رخ جانان سهو است

 بر رخ او نظر از آینه پاک انداز» 

(4/258)

«چو مستعد نظر نیستى وصال مجوى

 که جام جم نکند سود، وقت بى‏هنرى» 

(2/443)

«ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق

 نبیند چشم نابینا، خصوص اسرار پنهانى» 

(2/465)

حافظ به شیوه رندان قلندر روزگار فریب و ریا، خود را متظاهر به فسق و فجور مى‏ نماید.حرامها را بر خود حلال مى ‏داند و در نقطه مقابل، باورهاى اصیل خود را که به دلیل تربیت اخلاقى و دینى و انس مداومش با قرآن، صادقانه بدانها معتقد است، به ظاهر انکار مى‏ کند و از نهانخانه ضمیر به عرضه باورهایى ملامتى مى‏ پردازد که مبناى ظاهرى آنها تقدیس محرمات و ارج نهادن
به آنها و تحقیر باورهایى است که به دلیل زیبایى و خوبى و همه پسندى آنها، دستاویز ارباب زرقو ریا مى ‏شوند. در این گروه از الفاظ حافظ، که مبناى آنها متلاشى کردن دنیاى ظاهربینان ریاکار است، ضد ارزشها جاى ارزشها را پر مى‏کنند. دنیاى ظاهر، جانشین دنیاى نهان مى‏گردد و حافظ به جاى آن‏که دیگران را گناهکار بشمارد، خود را محکوم  مى‏سازد:

«حافظ به زیر خرقه قدح تا به کى کشى

 در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم» 

(8/335)

«حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببرى

 کاتش از خرمن سالوس و کرامت برخاست» 

(7/28)

«حدیث حافظ و ساغر که مى‏کشد پنهان

 چه جاى محتسب و شحنه، پادشه دانست» 

(9/48) 

«حافظ شراب و شاهد و رندى نه وضع تست

 فى‏الجمله مى‏کنى و فرو مى‏گذارمت» 

(7/92)

«ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

 که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد» 

(9/114)

«مى خور که شیخ و حافظ و مفتى و محتسب

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى‏کنند» 

(9/195)

«وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

 ذکر تسبیح ملک در حلقه زنارداشت» 

(8/79)

«دیده بدبین بپوشان اى کریم عیب‏پوش

 زین دلیریها که من در کنج خلوت مى‏کنم» 

(7/344)

 از همین جاست که حوزه الفاظ شاعرانه و به عمد کنایى حافظ، گستره ‏اى خاص مى ‏یابد. تا آنجا که الفاظ شعر او را مى ‏توان به واژه‏ هاى عام و خاص تقسیم کرد. مقصود از واژه‏ هاى خاص شعر حافظ عبارت است از آن دسته از واژه‏ هایى که به قصد القاى منظورى معین، در چهارچوب
نظم فکرى و جهان‏ بینى خاص حافظ، از معانى متعارف و متداول (عام) تهى مى‏گردند و منش و طرز تفکر و جهان‏ نگرى خاص شاعر را بازگو مى‏کند. این گروه از واژگان در حکم نشانه‏ هاى زندگى و تفکر اصیل شاعر و واکنشهاى تاریخى او در چهارچوب ادبیات ملى است، و درک اندیشه نهان شاعر، فرهنگ، آرمانها و روحیات فردى و اجتماعى او را آسان مى‏ سازند.

 در حالى‏ که الفاظ عام دست ابزار ذهن هاى ساده و عامى، براى برقرارى ارتباط معمولى و روزمره زندگى و رفع خواسته‏ هاى اولیه و عادى زندگى است.

     حافظ با بهره‏ ورى از حوزه ‏اى وسیع از الفاظ خاص، شرایط و اوضاع و احوال ظاهرى عصر خویش را که با واقعیتهاى درونى او و ارزشهاى معتبر اخلاقى و انسانى مطلوب وى منافات دارد، در کلام خویش منعکس مى ‏سازد. بینش رندانه، تیزبینى استثنایى، درون‏نگرى هوشمندانه، سرعت انتقال حیرت‏ آفرین و توقعات خردمندانه اجتماعى و فرهنگى ساختار انحصارى و اختصاصى
شخصیت حافظ، در خلق طیف وسیعى از واژگان خاص و ویژه حافظ وکلام او مؤثر است. آنچنان که به جهت همین الفاظ، سبک و سیاق کلام حافظ نمودار مکتبى خاص از اندیشه و بیان مى‏ گردد که توانمند و نافذ است و هنرنماییهاى خاص خود را داراست و مى‏ تواند پیامهاى مواج و گسترده حافظ را که بر آمده از ژرفاى جهان درون است به پهنه حیات بیرونیان منتقل سازد.

 در دو سوى یک تاریخ و در دو بعد از یک زمان، الفاظ خاص شعر حافظ تبدیل به کنایه‏ هاى پر اثر، سمبلهاى موجدار و حربه‏ هاى برنده‏ اى مى‏گردد که حرام و حلال را با دیدى متفاوت مى ‏نگرد و روا و ناروا را در جایى تازه مى‏ نشاند. الفاظ محبوب زهد و زاهد و کعبه، طاعت، صوفى و سلوک و شیخ و پیر و مسجد و محراب، دلق و نماز، سجاده و حور و قصور.... از معانى دیرین تهى مى ‏شوند و انباشته از مفاهیم کنایى تازه مى‏ گردند و واژگانى مغانه چون باده، شراب،
مى، سبو، پیاله، ساغر، صراحى، جام، جام‏ جم، میخانه، دیر، دیرمغان، مغبچه، قلندر باده‏ فروش، شاهد، خون رزان، سراى مغان، از مفاهیم مجازى محبوب و دل بستنى و سرمست کننده سرشار مى ‏شوند. در نتیجه، در این فرهنگ خاص تابوها توتم مى‏ گردند وتوتم‏ها تابو مى‏ شوند.

حافظ، طمّاعان، زشتکاران، ریاکاران زشت‏اندیش را دشمنان دنیاى پاک درون مى‏داند و به دشمنى ستیزه ‏جویانه و گهگاه طنزآمیز با آنان بر مى‏ خیزد:

«زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

 رند از ره نیاز به دارالسلام رفت» 

(7/84)

«مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ

 که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن»

(9/385)

     ضد ارزشها، در شعر حافظ، نیکى‏هاى آشکار و بدیهاى پنهان ‏اند، آنچه در اخلاق و عرفخوب است، اگر در جلوه ‏فروشى و ریاکارى به وسیله و حربه ‏اى براى کسب امتیازهاى ظاهرى بدل گردد، در زبان واژگان خاص حافظ، رنگ دیگر مى‏گیرد و تعمدا دشمن داشته مى ‏شود:

«زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است

 عشق کارى است که موقوف هدایت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نیاز

 تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد» 

(6/154)

«دلق و سجاده حافظ ببرد باده‏فروش

 گر شراب از کف آن ساقى مهوش باشد» 

(7/155)

«نیست در کس کرم و وقت طرب مى‏گذرد

 چاره آن است که سجاده به مى بفروشیم» 

(2/369)

«احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

 در سعى چه کوشیم چو از مروه صفا رقت» 

(7/82)

«در نمازم خم ابروى تو با یاد آمد

 حالتى رفت که محراب به فریاد آمد» 

(1/169)

«ابروى یار در نظرم جلوه مى‏نمود

 جامى به یاد گوشه محراب مى‏زدم» 

(2/313)

«به آب دیده بشوییم خرقه‏ها در اشک

 که موسم ورع و روزگار پرهیز است» 

(2/42)

«خدا زان خرقه بیزار است صد بار

 که صد بت باشدش در آستینى»

 4/474)

«زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

 ما را شرابخانه قصور است و یار حور» 

(5/1249)

«بهشت عدن اگر خواهى بیا با ما به میخانه

 که از پاى خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم» 

(7/367)

«تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

 به در صومعه با بربط و پیمانه روم» 

(3/352) 

«توبه کردم که نبوسم لب ساقى و کنون

 مى گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

 گرچه دربانى میخانه فراوان کردم» 

(7/312) 

«خوش مى‏کنم به باده مشکین مشام جان

 کز دلق پوش صومعه بوى ریا شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز مى‏کشیم

 صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت

 در حیرتم که باده فروش از کجا شنید»

(8/238)

     ظاهرپرستى و ظاهرپرستان بدین جهت مطرود حافظ ‏اند که پوست را بر مى ‏دارند و مغز را رها مى‏ کنند، پیدا را مى‏ بینند و از درک پنهان ناتوانند، بر زشتی هاى درونشان لعاب زیباى مردم فریبى مى‏ کشند و با واژگان تهى از اعتقادات راست و با اعتبار، قصد فریب ساده‏ دلان را مى‏ کنند:

«چو طفلان تا کى اى زاهد فریبى

 به سیب بوستان و شهد و شیرم» 

(7/324) 

«من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

 ز بام عرش مى‏آید صفیرم» 

(9/324)

ظاهرپرست، مدعى است و مدعیان مرده دلانى ناامید از رحمت الهى‏ اند که جام ‏جم را رها کرده ‏اند و به جستجوى گل کوزه‏ گران پرداخته‏ ند. دام گسترانى حقه‏ باز و شعبده بازند که خود در زیر خرقه زنار دارند، و ناقصانى هستند که در همان حال که از نقص گناه دیگران سخن مى‏رانند، خود گرفتار فریب آشکارند و از سرّ محبت بى‏ خبر:

«کمال صدق محبت ببین نه نقص گناه

 که هر که بى‏هنر افتد نظر به عیب کند» 

(2/183)

«بى‏خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

 مست ریاست محتسب باده بخواه و لا تخف» 

(7/290)

«ساقى بیار باده و با مدعى بگوى

 انکار ما مکن که چنین جام، جم نداشت»

(5/80) 

«عیب رندان مکن اى زاهد پاکیزه سرشت

 که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گه بد تو برو خود را باش

 هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

 همه جا خانه عشق است؛ چه مسجد چه کنشت» 

(3/78)

«بیا و غبن این سالوسیان بین

 صراحى خون دل و بربط پریشان

صوفى بیا که خرقه سالوس برکشیم

 وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم

نذر و فتوح میکده در وجه مى‏نهیم

 دلق ریا به آب خرابات برکشیم» 

(2/368)

قصد حافظ از برگرفتن این روش در بیان اندیشه ‏ها، درهم شکستن برون‏ نگرى و اعتبارهایى است که به جهان ظاهر داده مى‏ شود. او انسان را به درون‏بینى و نهان‏نگرى فرا مى‏ خواند، زیرا ظاهربینى و نفع‏ طلبى ریاکارانه، نفى حکمت است و متظاهران و برون‏ نگران فاقد باورهاى ریشه‏ دار و پاک و ارزشمندند. متقابلاً درون‏ نگران، بت‏شکن و خودآویز و بى‏ توقع و صبور و در عین حال جسور و استوارو خردمندند و می‏ توانند سدهاى فکرى و فلسفى و اجتماعى را که مانع
ورود انسان به دنیاى پاک نهان مى‏گردد فرو شکنند:

«چو شد باغ روحانیان مسکنم

 در اینجا چرا تخته بند تنم»

«شرابم ده و روى دولت ببین

 خرابم کن و گنج حکمت ببین»

«من آنم که چون جام گیرم به دست

 ببینم در آن آینه هر چه هست»

«به مستى دم از پارسایى زنم

 در خسروى در گدایى زنم»

«که حافظ چو مستانه سازد سرود

 ز چرخش دهد رود زهره درود» 

حافظ براى توجیه این جابه‏ جا کردن ارزشها در شعر خود که به قصد از هم پاشیدن بنیاد بدیها صورت مى ‏گیرد، از جبر حاکم بر جهان و از حکم دیوان سرنوشت، از نصیبه ازلى، از رقم نخستین و الست، و از قسمت و تقدیر، یارى مى‏ جوید و از آنها رندانه براى دفاع از پاکى و معصومیت و رندیها و قلندریهایى که به خود نسبت مى‏ دهد سپرى مى‏ سازد که:

«بارها گفته‏ام و بار دگر مى‏گویم

 که من گمشده این ره نه به خود مى‏پویم

در پس آینه طوطى صفتم داشته‏اند

 آنچه استاد ازل گفت بگو، مى‏گویم

من اگر خارم اگر گل، چمن‏آرایى هست

 که از آن دست که مى‏پروردم، مى‏رویم

گرچه با دلق ملمعّ، مى گلگون عیب است

 مکنم عیب کز او رنگ ریا مى‏شویم» 

(5/373)

 جبر و سرنوشت محتوم و مقدّر، حافظ را یارى مى‏دهد تا اعتراض زاهدان و فقیهان را به اعمال خویش، نتیجه اراده و نیرویى فوق بشرى بداند و تظاهر به فسق و فجور را بى‏محابا ادامه دهد. در حالى که در آیینه کلامش، تنها او خود را نمى‏نمایاند؛ بلکه به جلوه ‏گر ساختن "دیگران" و چهره‏ هاى متفاوت و متضاد و رفتارهاى ایشان مى ‏پردازد. به همین طریق بخش عمده‏ اى از واژگان
خاص حافظ در دفاع از جبرى صورت مى‏ گیرد که مى‏ تواند زبان ظاهر بنیان را فرو بندد، عیب‏جویان را خاموش سازد تا آنان با حکم خدایى به ستیز برنخیزند.

«بد رندان مگوى اى شیخ و هشدار

 که با حکم خدایى کینه دارى» 

(5/438)

«مانه مردان ریاییم و حریفان نفاق

 وآن که او عالم سرّ است بر این حال گواست

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

 وآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود کز من و تو چند قدح باده خوریم

 باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

 ور بود نیز چه شد؟ مردم بى‏عیب کجاست» 

(8/25) 

«یارب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

 دود آهیش در آیینه ادراک انداز» 

(8/258)

اما حل معما و نتایج حاصل از کشف رمز و رازهاى هستى را ظاهربینان بر نمى‏ تابند و شاعر ناگریز، به عجز خود اعتراف مى‏کند و بیان راز ناگفتنى را موجب بر باد رفتن سرها مى‏ شمارد:

«مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

 کاو به تأیید نظر حل معما مى‏کرد

گفت آن یا کز او گشت سردار بلند

 عیبش آن بود که اسرار هویدا مى‏کرد»

(6/136)

 در اینجاست که محرم راز را باید جست، سخن را سربسته باید گفت، خردخام را باید به میخانه کشید و مست و بى‏خبر شد. گویى در جهان پیدا و پنهان در همه حال، زبانها را بسته‏ اند، و چشمها را گشوده ‏اند. طوطى گویاى اسرار را، توان نمودن نقش نیست و رموز عشق را حتى در پیش صاحبان عقل نمى‏ توان بر زبان راند. باید آشناى راز بود و گوشى داشت که پیام سروش را بشنود.
اما آیا فرصت عمر براى کشف راز و از همه مهمتر، بیان آن کافى است؟ آیا رازگویى هوشیارانه و گستاخى افشاى راز، مهمتر است، یا خود راز؟ آیا سر را به باد دادن و منصوروار دار را سرافراز
ساختن، حقیقت است یا کنار زدن پرده‏ ها؟ و در آن صورت چرا راز درون پرده را باید از رندان
مست پرسید و چرا حافظ مى‏سراید:

«به این شکرانه مى‏بوسم لب جام

 که کرد آگه ز راز روزگارم» 

(4/318)

 آیا رازى هست و افشاى آن ممکن نیست؟ یا آن‏که رازى نیست و سکوت  درباره آن برافشاى آن برترى دارد؟ آیا مستان عظمت راز را به علت بى‏خبرى بر مى‏ تابند؟ یا از آن‏که در پرده رندان خبرى نیست که نیست، ناراحت مى‏شوند؟ آیا رازجویى حافظ، رازدارى او و رابطه بى‏خبریهاى مستى با کشف معماهاى حیات، در یک دید بدبینانه فلسفى، اصالت دادن، به جهان پیدا و نفى
جهان پنهان نیست؟ کلام حافظ خود گویاترین جواب است:

«الا اى طوطى گویاى اسرار

 مبادا خالیت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

 که خوش نقشى نمودى از خط یار

سخن سربسته گفتى با حریفان

 خدا را زین معما پرده بردار

خرد هر چند نقد کائنات است

 چه سنجد پیش عشق کیمیا کار

سکندر را نمى‏بخشند آبى

 به زور و زر میسر نیست این کار» 

(7/240)

 آیا رازپوشى حافظ واکنش رندانه‏اى است در برابر راز و کیفیت هاى آن، که او را حیرت زده و مبهوت و خیام‏وار مأیوس ساخته است و جهان نهان را پرابهام‏تر از ظرفیت ذهن او جلوه‏ گر ساخته است؟ یا حاصل  تحقیق او در دست‏یابى به راز فسون و فسانه بوده است؟

«برو اى زاهد خودبین که ز چشم من و تو

 راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود 

(5/201)

«مردم در اشتیاق و در این پرده راه نیست

 یا هست و پرده دار نشانم نمى‏دهد» 

(3/223)

«راز درون پرده نداند فلک خموش

 اى مدعى نزاع تو با پرده‏دار چیست» 

(2/7)

«ساقیا جام مى‏ام ده که نگارنده غیب

 نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد» 

(5/134)

«مصلحت نیست که از پرده برون افتد را

 ورنه در مجلس رندان خبرى نیست که نیست» 

(11/74)

«اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

 شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند» 

4/285)

«به پیر میکده گفتم که چیست راه نجاتب

 بخواست جام مى و گفت راز پوشیدن» 

(4/285)

به راستى در دنیاى پیدا و پنهان، حافظ، این شکارى سرگشته را چه آمد پیش؟



[1]*) این مقاله در شماره 8 کیهان فرهنگى، سال پنجم، آبان 1367، به چاپ رسیده است. 

[2]) شماره صفحه همه ابیات مطابق است با دیوان حافظ، به اهتمام محمد قزوینى و دکتر قاسم غنى.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

شرح تازه دیوان حافظ، هدیه ارزشمند استاد ادبیات فارسی

 

شرح تازه دیوان حافظ، هدیه ارزشمند استاد ادبیات فارسی

شیراز- ایرنا- استاد دانشگاه شیراز گفت: کتاب شش جلدی 'شرح تحقیقی دیوان حافظ' که به همت دکتر منصور رستگار فسایی استاد گرانمایه ادبیات فارسی تدوین شده است، از ارزشمندترین کتاب های مربوط به شعر حافظ شیرازی است.

 
 
 

دکتر کاووس حسنلی استاد ادبیات و حافظ شناس

به گزارش ایرنا، این کتاب شهریورماه 94 در آیینی به همت مرکز اسناد و کتابخانه ملی فارس رونمایی شد و آن را انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی به چاپ رسانده است. دکتر کاووس حسنلی استاد ادبیات و حافظ شناس؛ دوشنبه همزمان با بیستم مهرماه یادروز حافظ دراین باره گفت:استاد دکتر رستگار فسایی که کارنامه ای درخشان و پر برگ و بار دارد و در حوزه های گوناگون قلم زده است، پیش از این نیز در پیوند با حافظ آثاری منتشر کرده است. عضو هیات علمی بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز در مصاحبه با ایرنا افزود:نخستین اثر دکتر رستگار فسایی مجموعه مقالات کنگره بین المللی حافظ است که در سال 1350 در دانشگاه شیراز برگزار شد که این مجموعه مقالات در سال 1352 به کوشش آقای دکتر منصور رستگار فسایی در مرکز نشر دانشگاه شیراز انتشار یافت. حسنلی افزود: دکتر رستگار فسایی خود در باره این کنگره و تاثیری که در وی داشت گفته است که من از آن کنگره درس های فراوانی آ موختم و حافظ و سعدی را بهتر شناختم؛ مخصوصاً از آن زمان بود که حافظ، در ذهن من جایگاهی خاص پیدا کرد و در کنار فردوسی نشست که همیشه به وی عشق ورزیده ام و از آن هنگام بود که به این نتیجه رسیدم که فردوسی و حافظ ، دو روی سکّه فرهنگ و تمدن و منش های ایرانی هستند و با ید به سخن و اندیشه آنان بسیار بهتر و بیشتر توجه کرد تا هویت ملی و فرهنگی ایرانی را از آنا ن آموخت. وی ادامه داد: دکتر رستگار فسایی در این باره افزوده است که به تدریج، حافظ با جاذبه های خاص خود مرا مجذوب و مجذوب تر کرد و توانستم او را از زاویای ناشناخته تر و وسیع تری ببینم و بشناسم و در نتیجه ، لسان الغیب را صدر نشین علاقه های علمی و ادبی خویش بسازم و در سال های طولانی تدریس در دانشگاه شیراز و دانشگاه های دیگر در ایران و خارج از کشور، بکوشم تا همیشه با حافظ باشم ، حافظ را بخوانم و بشناسم وتدریس کنم و بشناسانم و برای رسیدن به این هدف ، سال ها اجرای طرح تحقیقی معنی شناسی حافظ را دنبال و درس حافظ را در دوره های مختلف از کارشناسی تا دکتری تدریس کنم'. استاد دانشگاه شیراز گفت: از استاد دکتر رستگار بجز مجموعه مقالات یاد شده و نیز کتاب «حافظ و پیدا و پنهان زندگی» سخنرانی ها و مقالات گوناگون در پیوند با حافظ از استاد منتشر شده است. وی یادآوری کرد: هم اکنون دو کتاب دیگر نیز با عناوین 'کلمات آتش انگیز' و 'شرح مختصر دیوان حافظ' از این استاد دانشگاه در دست چاپ است. حسنلی اظهار کرد: کتاب شش جلدی 'شرح تحقیقی دیوان حافظ' گسترده ترین و جامع ترین اثر آقای دکتر رستگار فسایی در پیوند با حافظ است. وی ادامه داد: این کتاب دست کم سه پشتوانه استوار داشته است که نخستین پشتوانه، تجربه بیش از نیم قرن مطالعه، پژوهش و تدریس استاد دکتر رستگار در حوزه های حافظپژوهی است. این استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز گفت: درنگ و دقت علمی دکتر رستگار فسایی در تمام نوشته هایی که تا پیش از این کتاب در باره حافظ و شعر و اندیشه او منتشر شده از دیگر پشتوانه های این کتاب است. وی افزود: پرهیز از یکسویه روی، یکجانبه نگری و محدود کردن شرح دیوان حافظ به سلیقه ای خاص از دیگر ویژگی های متمایز این کتاب است. حسنلی در ادامه بنیادی ترین ویژگی شعر حافظ را تراکم معانی در کمترین واژگان و معماری شگفت او در سخنی لایه لایه و تو در تو دانست و گفت: بی توجهی به این ویژگی بنیادی از کلام حافظ، یعنی ناقص ماندن شناخت او. موسس مراکز حافظ شناسی و سعدی شناسی در شیراز اظهار کرد: همانگونه که مولف کتاب کتاب شش جلدی 'شرح تحقیقی دیوان حافظ' نگاشته است، هنر شاعری حافظ مقدم بر دیگر فضیلت های او دیده شده است همچنانکه در این کتاب می خوانیم: 'حافظ بیش ا ز هرچیز و مقدّم بر هر امر دیگری، همه ی شهرت و آوازه و موفقیت خویش را به سبب «شاعری » به دست می آورد نه به جهت هیچ وظیفه و رسالت دیگری . مسلماً مقصود از این سخن ، آن نیست که حافظ معلم یا عارفی عالم و دیندار و حافظ قرآن نیست ' حسنلی گفت: در کتاب شرح تحقیقی دیوان حافظ همچنین آمده است: حافظ اگرچه ممکن است همه یا بعضی از این عناوین را واقعاً داشته باشد ، آنچه موجب مطرح شدن و نامدار گشتن وی در طی قرون شده و شهرت عرفان و دانایی و قرآن دانی وی را به همه جا برده است ، فقط شعر و شاعری او بوده است و اگر چنین نبود ، کدام عالم و عارف و رند و قلندر و ناظم و حافظ قرآن و حتی شاه و وزیر و بزرگ قرن هشتم را سراغ داریم که فقط به دلیل داشتن این امتیازات به چنان مقام و منزلت جاودانه ای که حافظ در تاریخ ادبی ما بدان دست یافته است ، رسیده باشد. در این کتاب همچنین آمده است: حافظ حتی وقتی که اخلاق، عرفان، رندی، مدح، مرثیه، پدیده های اجتماعی، سیاسی و دینی دل پسند دیگر را هم در کلام خویش مطرح می سازد هنوز، دقیقاً از موضع یک شاعر سخن می گوید ، شاعرانه می بیند، شاعرانه می اندیشد و تحلیل می کند و شاعرانه ، به خلق شعر می پردازد و شاعرانه بر مخاطبان خود اثر می گذارد و همین نکته است که سبب می شود تا در هر نوع برداشت و تفسیر و تبیین شعر حافظ ، نخست به این نکته توجه داشته باشیم که ما با یک شاعر واقعی سر و کار داریم که شعر، تنها وسیله و ابزار هنری بیان اندیشه های اوست. استاد دانشگاه شیراز اظهار کرد: در شرح تحقیقی دیوان حافظ هر سروده از حافظ (غزل و غیر غزل) در پنج بخش مستقل معرفی و شرح شده است. حسنلی گفت: اساس کار این کتاب چاپ شادروان خانلری بوده، اگر چه در برخی موارد از چاپهای دیگر هم استفاده شده است. دکتر رستگار در این کتاب، از میان واژهای هر شعر یا با توجه به پیام آن نامی برای آن شعر برگزیده و برنهاده است. این شاعر و محقق یادآوری کرد: پس از متن هر شعر، در پنج بخش به شرح زیر به بررسی آن شعر پرداخته شده است: - ساختار شعر (بررسی شکل بیرونی و درونی، از جمله انواع موسیقیهای موجود در سراسر شعر) - نوع شعر (نوع محتوا، زمان و مکان سرایش، وضعیت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی موجود در شعر و مضمون کلی شعر) - معنی واژه های شعر (توضیح واژههای کلیدی با توجه به معنی آن در بافت کلام) - معنی بیت های شعر (توضیح در بارهی معنای کلی بیت، و شرح آن با گوشهی چشم به شرحهای گوناگون و متفاوتی که از برخی ابیات شده است). - منابع شناخت بهتر شعر (معرفی برخی از منابع قدیم و جدید که در پیوند با بیت مورد نظر مطلبی یا نظری در آنها آمده است و می تواند در فهم و شناخت بیشتر، سودمند باشد). استاد دانشگاه شیراز گفت: با آرزوی تندرستی و دیرزیستی برای آن استاد فرزانه، انتشار این کتاب را باید به همه حافظ شناسان، حافظ پژوهان و حافظ دوستان تبریک گفت و امید داشت که این کتاب ارزشمند هر چه سریعتر در سراسر کشور توزیع شود و همگان بتوانند از آن بهره مند شوند. حسنلی اظهار کرد: بی گمان این کتاب از آثار گرانقدری است که از هم اکنون می توان آن را از نامزدهای اصلی دریافت جایزه کتاب سال حافظ برشمرد. منصور رستگار فسایی استاد بازنشسته دانشگاه و رییس موسسه آموزش عالی حافظ شیراز سال 1317 خورشیدی در فسا زاده شد. تصحیح کتاب فارسنامه ناصری در سال 1361 جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را برای او به ارمغان آورد و دو کتاب '21 گفتار درباره شاهنامه فردوسی' و 'تذکره دلگشا' در سال 1370 و 71 جایزه بهترین کتاب دانشگاهی را نصیب وی کرد. استاد رستگار فسایی در سال 1374 به عنوان استاد نمونه دانشگاه شیراز و در سال 1382 به عنوان چهره ماندگار در عرصه ادبیات فارسی انتخاب شد. تصویر آفرینی در شاهنامه، اژدها در اساطیر ایران، فرهنگ نام های شاهنامه، انواع شعر فارسی، شرح شش جلدی دیوان حافظ، تصحیح فارسنامه ابن بلخی، آثار عجم و کلیات ابواسحاق اطعمه از دیگر آثار استاد رستگار فسایی است. ک/3 2027 / 1876

 

 
انتهای پیام /*
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تک بیتی هایی از دکتر منصور رستگار فسایی

  

 

 

این شهرزاد خوش سخن شام التهاب، 

هرشب به قصه های توأم می کند به خواب

*

هزاران شور و حال  آشنایی

نمی ارزد به یک درد جدایی 

*

مجنون به خواب خوش دید گیسوی یار خود را

گفتا سیاه کردیم ما روزگار خود را

*

ما جان فدای طره ی جانان نمی کنیم

کار رقیب خویشتن ، آسان نمی کنیم

*

روز و شب گر چنانکه خواهی نیست

از سپیدی و از سیاهی نیست

*

در هوا رعد و برق پیدا شد

بر سر نوبهار دعوا شد

*

دفتر شعرم صدای زندگی است

حرف حرفش جای پای زندگی است

*

سرمشق عمر مارا تا دوست می نویسد

آنچ از برای عاشق نیکوست می نویسد

        • 

     جایی که عشق آمد پروا نمی توان کرد
              پیمان دوستی را حاشا نمی توان کرد
*
هیچ منصور سرِ دار نشد
تا که شایسته ی این کار نشد
*
شتاب عمر بنازم که من به پای شکسته
به خط ّ آخر این زندگی ، چه زود رسیدم
*
تا خدا را یافتم با بندگی
بی خبر از مرگم و از زندگی
*
منم عاشق ترین عاشقانش
که می خواهم بقای جاودانش
*
گرچه یادم نمی کنی گاهی
همچنانم عزیز دلخواهی
*
همزاد خورشیدیم وپور نور
همسایه مهتاب و از شب دور
*
تا که یار مهربانم درگذشت،
نیک دانستم که آب از سر ، گذشت
*
گُم گشته نقد جان را پیدا نمی توان کرد
دیروز زندگی را ، فردا ، نمی توان کرد
*
شب زوزه های گرگ سیه کام
تاریخ مرگ  وی کند اعلام
*
تا نگیرد آه من دامان تو
باز ، می بوسم لب خندان تو
*
گیرم که بخت ما خفت ، هستی  وداع ماگفت،
با این زیان هنگفت، نان تو می شود مفت؟
*
زیبا ترین بهار نظر در نگاه تست
چشم  هزار عاشق بیدل ، به راه تست
*
گر وفاداری نباشد با منت
آه من روزی بسوزد  دامنت

*
دلم برای غم ناسروده می سوزد
برای آنچه که خوابم ربوده ، می سوزد
*
دلم هوای سفر دارد و توانم نیست
هوای جای دگر دارد و توانم نیست
*
حیف جان شریف انسانی
که به دنیا شدیم ارزانی
*
کسی با کار ما کاری ندارد
متاع ما خریداری ندارد

*
 تا که نفروشمت ریاکاری،
می خرم بهر جان خود خواری
*
من نقد عمر خود را ارزان نمی فروشم
پیدای زندگی را ، پنهان نمی فروشم
*
باران لطف بی حسابش را توان دید
گلهای باغ رحمت او را توان چید


گر نشانی داری از شاخ نبات
می دهد حافظ ترا آب حیات
*
با همه دیوانگیهایی که داشت
عاقلانه,  نقش خود بر ما گذاشت

*
ابری ولی باران جان پرور نداری
بحری ولیکن دست نان آور نداری
*
آمد نسیم و زلف سیاهت کنار زد
رویت چو صبح ،خنده در آن شام تار زد
*

مارا هزار بارفریبد اگر سراب
ره می بریم باز، به سرچشمه های آب
*
ناگاه  ، در سواحل دریای آفتاب،
رفتیم در سراب ستمدیدگان به خواب
*

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

معرفی شرح تحقیقی دیوان حافظ در 6 جلد

شرح تحقیقی دیوان حافظ 

از دکتر منصوررستگار فسایی

در 6 جلد در جعبه ی مخصوص

انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی - تهران 

تیرماه 1395

 

 

 

 

        

"معرفی" شرح تحقیقی دیوان حافظ

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز و استاد مدعوّ

بخش مطالعات شرقی دانشگاه  اریزونا- امریکا    

 

این شرح  بی‌نهایت‌، کز حُسن  دوست گفتند

حرفی است از هزاران، کا‌ندر عبارت  آمد

در سال  1349 که کار تدریس زبا‌ن و ادبیات فارسی را در دانشگاه شیراز آغاز کردم‌‌‌، مسئولان آن دانشگاه‌، سرگرم تهیه‌ی مقدّمات برگزاری کنگره‌ی بین‌المللی حافظ و سعدی بودند که باید از هفتم تا یازدهم اردیبهشت  سال 1350‌ در شیراز برگزار می‌گردید‌، پیش از آن تاریخ‌، اما هنوز هیچ کنگره‌ی مهم و خاصی درباره‌ی حافظ، در ایران برپا نشده بود، و برگزاری این کنگره، آن هم در شیراز، که زادگاه و آرامگاه این دو شاعر ‌‌بی‌همتا است، می‌توانست بیش از همه، به اهمیت سعدی و حافظ و نقش آن دو، در تعالی شعر و فرهنگ ایرانی تأکید بگذارد و آن را همچون کنگره‌ی فردوسی و سعدی -که سالها پیش در تهران و مشهد برگزار شده بود- از اهمیتی تاریخی برخوردار بسازد‌، به‌علاوه، از آنجا که این کنگره‌ی بین‌المللی‌، نخستین همایش بزرگ ادبی بود که در شیراز برپا می‌شد و دانشگاه شیراز‌، برگزاری آن را برعهده داشت، دانشگاه همه‌ی توان مادی و معنوی خویش را به‌کارگرفته بود تا آن را به بهترین وجهی برگزار کند و به‌راستی چنین کرد.‌شادروان دکتر علی‌محمد مژده (م. 1382) و دکتر حسن خوب‌نظر که کارهای علمی و اجرایی کنگره را برعهده داشتند ، با لیاقت و درایت کامل‌‌‌‌‌، مقدمات کار را فراهم می‌آوردند من هم از همان آغاز‌‌‌، در کمیته‌ی  انتشارت آن کنگره فعالیت داشتم.

سرانجام‌، هفتم اردیبهشت  1350 فرارسید و این کنگره‌ی باشکوه در نارنجستان قوام برگزار شد و به‌دلیل  برنامه‌ریزی عالی و شرکت بسیار‌ی از حافظ‌شناسان بزرگ ایرانی و خارجی و ارائه‌ی مقالات  علمی و تحقیقی ارزنده‌، برگزاری آن‌، به‌عنوان نقطه‌ی عطف بسیار مهمّی در تحقیقات حافظ‌شناسی  وسعدی‌پژوهی   دوره‌ی معاصر، به ثبت رسید و دو جلد مجموعه‌ی سخنرانی‌های ارائه‌شده در آن کنگره نیز، در سال 1352 به‌کوشش اینجانب‌، در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز منتشر گشت و با‌رها تجدید چاپ شد که مقالات ارایه شده در آن، می‌تواند کیفیت ممتاز این کنگره را ‌ نشان دهد.

من از آن کنگره درس‌های فراوانی آ‌موختم و حافظ و سعدی را بهتر شناختم؛  مخصوصاً از آن زمان بود که حافظ، در ذهن من جایگاهی خاص پیدا کرد و در کنار فردوسی نشست ـ که همیشه به وی عشق ورزیده‌ام ـ و از آن هنگام  بود که به این  نتیجه رسیدم که فردوسی و حافظ‌، دو روی سکّه‌ی فرهنگ و تمدن و منش‌های ایرانی هستند که با‌ید به سخن و اندیشه‌ی آنان بسیار بهتر و بیشتر توجه کرد تا هویت ملی و فرهنگی ایرانی را از آنا‌ن آموخت‌؛ به‌تدریج‌، حافظ  با جاذبه‌های  خاص خود  مرا مجذوب و مجذوب‌تر کرد و توانستم او را از زاویای ناشناخته‌تر و وسیع‌تری ببینم و بشناسم و در نتیجه‌،  لسان‌الغیب را‌ صدر‌نشین  علاقه‌های علمی و ادبی خویش بسازم و در سال‌های طولانی تدریس در دانشگاه شیراز و دانشگاه‌های دیگر در ایران و خارج از کشور،‌ بکوشم تا همیشه با حافظ باشم‌، حافظ را بخوانم و بشناسم  وتدریس کنم و بشناسانم و برای رسیدن به این هدف‌، سال‌‌ها اجرای طرح تحقیقی معنی‌شناسی حافظ را دنبال و درس حافظ را در دوره‌های مختلف از کارشناسی تا دکتری تدریس ‌کردم و گاهی هم دانشجویانم را به حافظیه می‌بردم و کلاس‌های درس را در آنجا برگزار می‌کردم و مدت‌ها، در عصرهای شنبه‌ برای گروهی از حافظ‌ دوستان در یکی از حجره‌های حافظیه‌، حافظ‌خوانی می‌کردم‌، در هر سمینار و مجمعی که از حافظ سخن می‌رفت‌، با علاقه و رغبت فراوان شرکت می‌جستم و به سخنرانی و عرضه‌ی مقاله می‌پرداختم و در کوشش‌هایی، که برای  نامگذاری «روز حافظ»، ایجاد «مر‌کز حافظ‌شناسی»، انتشار مجله‌ی «حافظپژوهی» و «انجمن دوستداران حافظ»‌ صورت  می‌گرفت‌، شرکت مستقیم داشتم و در سال‌های اخیر و در دوران بازنشستگی نیز برنامه‌های حافظ‌خوانی و فال حافظ را درشبکه‌های جهانی اینتر‌نت  ارائه می‌کردم‌، و در سال 1385 مجموعه‌ی مقالات خویش را در‌باره‌ی حافظ، تحت عنوان  حافظ و پیدا و پنهان زندگی  منتشر ساختم، تا کنون 24  مقاله و سخنرانی و 6 کتاب در‌باره‌ی حافظ منتشر ساخته‌ام و راهنمایی یک پایان‌نامه‌ی دکتری را در‌باره‌ی حافظ بر عهده داشته‌ام.[1]

ماحصل آنکه در چهل سال گذشته، حافظ‌، عشق زندگی ادبی من بوده است و پیوسته کوشیده‌ا‌م تا با اشتیاق فراوان، هرچه، در‌باره‌ی او نوشته می‌شود‌، بخوانم و حافظ‌‌‌پژوهی را یاد بگیرم و در این میان‌، خواندن و یادداشت‌برداری از مقالات و کتاب‌هایی که در شرح نکات‌، کلمات‌، ترکیبات، جمله‌ها؛ مصرع‌ها‌، ابیات و اشعار حافظ  نوشته شده‌، کار همیشگی و علاقه‌ی دائمی من بوده است و همین انس‌ دیرین و روز‌افزون با حافظ و شعر وی به‌تدریج سبب شد تا به این نتیجه برسم که باید شرحی بر دیوان خواجه بنویسم که برآیند نگاهی دیگر به شعر حافظ باشد‌.

شرحی که جنبه‌ی سلیقه‌ای‌، ا‌حساسی و فردی نداشته باشد و با نظم و طرحی خاص، شعر حافظ را به‌عنوان یک کلّ هنری ببیند و آن را معلّمانه و همچون یک درس تحلیلی و تحقیقی‌، از منظرهای جداگانه‌ی صورت و معنا و هنرهای شاعرانه‌، تجزیه و تحلیل کند و به خواننده نیز این فرصت را بدهد تا با دیدگاهی باز از چگونگی هدف‌ها‌، درون‌مایه‌ها،  نظرگاه‌های خاص شاعر، در ارتباط با  اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دوران او، که به‌نوعی در تولد شعرش‌ اثر گذاشته‌اند‌، آشنا شود و تأثیرپذیری‌ها و تأثّرگذاری‌های  حافظ را بشناسد و از عقاید و نظرهای متفاوتی، که محققان در‌باره‌ی  اشعار و افکار شاعر‌  ابراز  داشته‌اند، آگاه گردد.

شرحی که د‌ر نگرش به شعر و زندگی و هنر حافظ، با کارهای دیگرکه تا‌کنون نوشته شده است‌، تفاوتی اساسی  داشته باشد و بتواند دیوان حافظ ‌بزرگ را که به‌دلیل ساختار شاعرانه و ایهامات و ابهاماتی که برخاسته از کیفیت شاعرانه و نگرش مستقل و خاص حافظ است‌ـ و هنوز ناشناخته مانده است‌ـ با روشی حتی‌المقدور علمی و فارغ از سلیقه‌ها و برداشت‌های فردی بشناساند و معرفی کند.

شرحی که به حافظ‌دوستان نشان دهد که حافظ  به‌معنی کامل و دقیق و علمی کلمه «شاعر » است‌، نه چیز دیگر و این سخن بدان معنا است که حافظ تنها ناظم و معلّم اخلاق و سیاست‌‌ورز و دیندار و عارف و رند  و قلندر و... نیست‌، بلکه حافظ  بیش ا‌ز هرچیز و مقدّم بر هر امر دیگری، همه‌ی شهرت و آوازه  و موفقّیت خویش را به‌سبب «شاعری » به‌دست می‌آورد نه به‌جهت هیچ وظیفه و رسالت دیگری‌. مسلماً مقصود از این سخن‌، آن نیست که حافظ معلم یا عارفی عالم و دیندار و حافظ قرآن نیست‌؛ بلکه هدف بیان این نکته است که حافظ اگرچه ممکن است همه یا بعضی از این عناوین را واقعاً داشته باشد‌؛ آنچه موجب مطرح‌شدن و نامدار‌گشتن وی در طی قرون شده و شهرت عرفان و دانایی و قرآن‌دانی وی را به همه جا  برده  است‌، فقط  شعروشاعری او بوده است و  اگر چنین نبود‌، کدام عالم و عارف و رند و قلندر و ناظم و حافظ قرآن و حتی شاه و وزیر و بزرگ قرن هشتم را سراغ داریم که  فقط به‌دلیل داشتن این امتیازات به چنان مقام و منزلت جاودانه‌ای که حافظ در تاریخ ادبی ما بدان دست یافته است‌، رسیده باشد.

 حافظ حتی وقتی که  اخلاق، عرفان، رندی، مدح، مرثیه، پدیده‌های اجتماعی، سیاسی و دینی دل‌پسند دیگر را هم در کلام خویش مطرح می‌سازد هنوز، دقیقاً از موضع یک شاعر سخن می‌گوید‌، شاعرانه می‌بیند، شاعرانه می‌اندیشد و تحلیل می‌کند و شاعرانه‌، به خلق شعر می‌پردازد و شاعرانه بر مخاطبان خود اثر می‌گذارد و همین نکته است که‌ سبب می‌شود تا در هر نوع برداشت و تفسیر و تبیین شعر حافظ‌، نخست‌ به این نکته توجه داشته باشیم که ما با یک شاعرواقعی سر‌و‌کار داریم که شعر، تنها وسیله و ابزار هنری بیان اندیشه‌های او است و همین عمل شاعرانه‌ی او ا‌ست که سبب شده است تا شعر او قرن‌های متمادی‌، همچنان بر مردم اثر بگذارد و فارسی‌زبانان و دوستداران ‌شعر در سخن وی، گمشده‌ی خود را بیابند و بشناسند و به او ایمان بیاورند و گنگان خواب‌دیده، در شعر وی حرف ‌دل و خواب ناگفته و ناشنیده‌ی خویش را بیابند و کلام پر ابهام و ایهامش را که چون ا‌لماسی درخشان و تراشیده‌، هنرمندانه و زیبا است‌، تا حد سخن قدّیسان و پاکان الهی و تأثیر‌گذار، بالا ببرند و آن را «لسان‌الغیب» بخوانند، و کسانی  چون محمّد گلندام‌، او را « مفخر علما، استاد نحاریر‌الادباء‌، معدن‌اللطایف‌الرّوحانیه، مخزن‌المعارف‌السبحانیّه، شمس‌الملّه‌ی والدّین ِ»  بخوانند و مردم، سخن او را تفسیر و تأویل کنند‌‌، با آن فال بگیرند و در هر موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌ از خلال شعر حافظ، پیامی متناسب با دوران خویش بیابند و به شاعر جاودانه‌ی خویش ببالند و او را بستایند.

بنابراین باید به یاد داشته باشیم، اگرچه هر صفت خوب و والایی را که به حافظ نسبت می‌دهیم‌، شایسته‌ی اوست‌؛ امّا همه‌ی این اوصاف‌، فرع بر شاعر‌ی او است و نباید اهمیت هنر شاعر‌ی وی را تحت‌الشّعاع قرار دهد و اهمیت  شاعری حافظ را از  ذهن ما بزداید؛ زیرا شعر حافظ‌، کمال سخن فارسی و معنای واقعی و دقیق تأثیر‌گذاری هنر‌، در جامعه‌ی ما است که نه تنها از همه‌ی امتیازات ادبی سخن سعدی و فردوسی و دیگر بزرگان شعر فارسی برخوردار است‌؛ بلکه دارای ویژگی‌های منحصربه‌فردی نیز هست که نتیجه‌ی زندگی  شاعرانه‌ی حافظ و یگانه‌شدن شعر شاعر با زندگی است و این همان پدیده‌ای است که این  آوازه‌خوان را با آوازش یکی می‌کند.

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف نظم و سخن‌گفتن‌ دری‌ داند‌‌‌ ( 10/174)        

حافظ به‌معنی حقیقی کلمه شاعر است و این اصلی‌ترین نکته‌ای است که در این شرح به آن توجه می‌شود.

شرحی که بر همه‌ی دیوان باشد‌، نه غزل‌ها‌: هدف شروح  کامل یا ناقصی که تا‌کنون بر دیوان حافظ نوشته شده است‌،بیشتر، شرح غزل حافظ بوده است‌ـ زیرا غزل‌، نوع غالب شعر حافظ است‌ـ و دیگر انواع شعر حافظ را تحت‌الشّعاع قرار می‌دهد‌، درحالی‌که در بین مثنویات‌، دوبیتی‌ها‌، رباعیات‌، قصیده‌ها و قطعا‌ت و حتی فردیات حافظ‌، اشعاری هست که  مظهر اعلای شعر و زیبایی‌های شاعرانه است و غفلت از آنها به‌معنی فراموش‌کردن بخشی از خلاقیت‌های هنری حافظ است و ستمی بر خوانند‌گان شعر ا‌و.

در نتیجه، بر آن شدم که  شرح تحقیقی دیوان  حافظ  را فقط به توضیح و تبیین غزل حافظ محدود نسازم و به شرح همه‌ی اشعار غزل و غیر غزل او نیز بپردازم تا حافظ و شعرش را بهتر بشناسانم و طبعاً  تفسیر و تحلیل همه‌ی دیوان حافظ‌، به هدف عمر من تبدیل شد و بر آن شدم تا در این شرح، حتی‌الامکان، همه‌ی اشعار دیوان حافظ را بررسی و تحلیل کنم و از آنجاکه معمولاً در شروح  حافظ و چاپ‌های  مختلف دیوان او، همه‌ی اشعار ضبط نشده‌، یا کاستی‌ها و افزوده‌هایی دارد و گاهی نیز متنی که اساس  شرح قرار گرفته‌، معلوم یا معتبر و تحقیقی نیست‌، برآن شدم تا اساس کار این شرح را‌، نسخه‌ی تصحیح دکتر خانلری‌ قرار دهم‌. و همه‌ی اشعار را با یک ا‌لگوی  یکنواخت‌ شرح کنم و از هنگامی که این فکر را در ذهن پروردم و تا زمانی  که آن ر‌ا به اجرا گذاشتم‌، با توجه کامل به این هدف  که " شرح تحقیقی دیوان  حافظ"  باید در‌باره‌ی شعر حافظ  باشد، سال‌ها وقت شبانه‌روزی  و عمر خویش را با حوصله و بی‌شتاب‌، صرف تهیه‌ی مواد و لوازم تألیف این شرح‌ کردم و در همان حال، بارها نمونه‌ی کارهایی را که تهیه‌کرده‌ بودم، با دانشجویان خود در کلاس‌های حافظ‌، و با برخی از صاحب‌نظران حافظ‌شناس‌، در میان نهادم و کوشیدم تا نقاط ضعف و قوت هریک را بشناسم و در آن‌ تجدید‌نظر کنم و به‌لحاظ صورت و معنا، بخش‌هایی را‌ حذف‌، اضافه یا باز‌نویسی کنم و در نهایت، با استفاده از همه‌ی منابع علمی و شایان استنادی که بدان‌ها دسترسی داشتم، آن را به مراحل پایانی برسانم  و اینک چه خوب و چه بد، چه کامل و چه ناقص، این همان کتابی است که در نظر داشته‌ام و امیدوارم  که « شرح تحقیقی دیوان  حافظ » با همه‌ی نقایصی که ممکن است داشته باشد، وسیله‌ی انتقال علمی و تحقیقی شعر حافظ به نسل معاصر و کسانی باشد که در آینده طالب شناختی معقولانه‌، متفاوت و  متعادل‌ از شعر او هستند، تا چه قبول افتد و که در نظر آید.

می‌دانم که کار در‌باره‌ی حافظ‌، همیشه بحث‌انگیز و ماجرای حافظ‌، پایان‌نا‌پذیر است و من نیز فروتنا‌نه و پیشا‌پیش‌، اعتراف می‌کنم که پای ملخی را پیش سلیمان می‌آورم و هنوز هزاران نکته‌ی نا‌گفته در‌باره‌ی حافظ و شعر او هست که بدان نرسیده‌ام و ان‌شاء‌الله بسیاری از خوانندگان امروز و فردای این کتاب‌، بدان خواهند رسید و به مرور ایّام‌، خطاهای این کتاب را با کرامت و بزرگواری خود بر‌طرف خواهند کرد و در بهبود راه و روش این کتاب‌، یاری خواهند رسانید، این کتاب  بخشی از آرزوهای بر‌آورده شده‌ی من است‌، که خدای‌ حافظ را به‌دلیل همین توفیق سپاسگزارم.

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا / بر منتهای همّت خود کامران شدم (2/314)

باید گفت که دیوان حافظ میراث همه‌ی ایرانیان است و آنچه درباره‌ی حافظ  نوشته و منتشر می‌شود‌، در ذهن همگان می‌نشیند و نقد و بررسی می‌شود و بسیاری از صاحب‌نظران‌، محققان و دوست‌داران حافظ در‌باره‌ی آن اظهار‌نظر می‌کنند و این اثر نیز از آن قاعده مستثنی نیست و از قضا این‌گونه نقد و بررسی‌ها می‌تواند به کمال هر اثری  و تجدید‌نظر و رفع خطاها و اشتباهات آن بینجامد که این‌جانب پیشاپیش از همه‌ی کسانی که زحمت چنین بررسی‌هایی را خواهند کشید‌، صمیمانه سپاسگزار است و آن را  محبتی بزرگ در حق  خود می‌داند.


 

معّرفی تفصیلی شرح تحقیقی دیوان حافظ

روش کار 

برای معرفی  شرح تحقیقی دیوان حافظ‌، نخست‌، باید توجه خوانندگان عزیز را به نکات زیر جلب کنم تا هدف‌ها‌، روش‌ها‌، و نحوه‌ی بر‌خورد با شعر حافظ و مسایل و مشکلات و شیوه‌های تفسیر و تبیین آن در این کتاب روشن شود:

الف‌ـ کوشش می‌شود تا در این کتاب‌، هر غزل یا شعر دیگر حافظ، مستقلاً شرح شود به‌نحوی‌که  هم به قالب و شکل ظاهر‌ی شعر و ویژگی‌های آن توجه شود و هم به معنا و هنرها‌یی که در شعر به‌کار رفته است، تاکنون رسم اغلب  شارحان دیوان حافظ‌ این بوده است  که به‌طور‌کلی یا موردی و بدون تفکیک این مسائل‌، به شرح لغات و ترکیبات و معنی ابیات‌ بپردازند که در این شروح ،معمولاً خواننده‌، ، نمی‌تواند به ساختار واقعی لفظ و معنا‌، به‌عنوان یک پدیده‌ی واحد و مستقل‌، دسترسی داشته باشد و‌لی در این شرح‌، با یک طرح یکسان و هماهنگ‌، لفظ و معنی و هنر‌های شاعرانه‌ی هر شعر حافظ‌، به تفکیک و در جای خود‌، به طور منطقی تجزیه و تحلیل می‌شود و اجازه‌ی تداخل و خلط مباحث، داده نمی‌شود و هدف آن است که هر سخن و لفظ و معنا و صنعت و هنر شاعرانه‌ای، بدون کلی‌گویی و مطلق‌سازی و فقط در جای خود و با ملاحظه‌ی فضای خاص همان شعر و با استمداد از سخن خود حا‌فظ  و عندالّلزوم، با ذکر شواهدی از دیگر متون نظم و نثر،‌ بحث و بررسی شود و به همین دلیل‌، اگرچه ممکن است گاهی در کتاب مطالبی مکرر شود‌، این تکرار‌، به حفظ استقلال غزل و شرح آن و استفاده‌ای، که عاید خواننده می‌شود، می‌ارزد و در نتیجه‌ مطا‌لعه‌کننده‌ی هر غزل می‌تواند عقیده‌ و منش و روش شاعر را در هر شعر و غزل‌، به استقلال و با توجه به حال و هوای همان شعر‌ بشناسد‌.

در اینجا و در  تجزیه و تحلیل‌های این کتاب از هر غزل یا شعر غیر غزل، پیش‌داوری و اثبات و القاء هیچ اعتقا‌دی منظور نیست و هیچ فکر و روشی‌، کلی و مطلق‌سازی نمی‌شود، بنابراین کوشش اصلی در آن است تا در هرغزل یا شعر‌، بدون هیچ ملاحظه‌ای‌، سخن حافظ را به‌لحاظ قالب و معنا و هریک از فروع آن تقسیم و برر‌سی کند.

پنچ بخش بررسی هر غزل یا غیر غزل در شرح تحقیقی دیوان حافظ:

روش کار در این کتاب‌، چنین است که پس از ارایه‌ی متن شعر و ذکر اختلاف نسخ و نشان‌دادن افزوده‌ها یا کاستی‌های آن، هرغزل یا غیر غزل حافظ، در پنج مبحث جداگانه تفکیک و توضیح و تبیین شود که این مبا‌حث به شرح زیر طبقه‌بندی می‌شود‌:

الف: متن شعر‌: ( غزل، قصیده و...)؛

ب: 1. ساختار شعر

2. نوع شعر  

3. معنی واژه‌های شعر

 4. معنی بیت‌های شعر 

  5. منابع شناخت بهتر شعر

الف‌ـ متن شعر: اشعار حافظ را در این کتاب‌‌، از نسخه‌ی مصحّح خانلری‌، با ذکر نسخه‌بدل‌های آن‌، بر‌گز‌یده‌ایم و به هر غزلی، عنوانی برآمده از مضامین غزل بخشیده‌ا‌یم که این عناوین به انتخاب این نگارنده است وطبعا در هیچ نسخه‌ی خطی یا چاپی، مذکور نیست؛ در اینجا باید خاطر‌نشان ساخت که در این کتاب‌، اگرچه اساس کار، بر چاپ خانلری است‌، امّا در مواردی نیز  برخی کلمات یا ابیات متفاوت را که در نسخ مورد استفاده‌ی ایشان آمده است‌، برای متن مناسب‌تر یافته‌، از آن استفاده کرده و در متن گذاشته‌ایم و همه‌ی این قبیل موارد را هم دقیقا نشان داده‌ایم. به‌علاوه‌، در نمونه‌های معدودی هم‌‌ ـ که به برخی ازکلمات یا ابیات بحث‌انگیز مربوط است ـ به نسخی که مورد مقابله‌ی ایشان نبوده است،‌ مراجعه و از دفتر دگر‌سانیها در غزلهای حافظ تألیف استاد سلیم نیساری یا از کتاب حافظ بر‌تر کدام است؟ تألیف استاد رشید عیوضی،   استفاده‌ی بسیار کرده‌ایم.

در این بخش، تعداد اشعار منسوب به حافظ متفاوت است و روایت‌های مختلف لغوی و تقدّم و تأخّر ابیات و کمی و بیشی آنها‌، نیز از مسایلی بسیار بحث‌انگیز و گریز‌ناپذیر است که دامنه‌ی بحث و گفت‌و‌گوی‌ آنها‌، پایان‌ناپذیر و نتیجه‌گیری  قطعی و مطلق از آنها بسیار مشکل است و طبعاً هر کسی که درباره‌ی شعر و سخن حافظ‌ کاری کوچک‌، یا بزرگ‌، انجام می‌دهد‌، باید درانتظار آرای فراوان مخالف و موافق هم باشد.

تعداد غزلیات‌ حافظ‌ در نسخه‌های‌ خطّی‌ دیوان‌ او، تفاوت‌هایی‌ دارد. (قزوینی، دیوان حافظ، ص لج)

در این کتاب‌، متن شعر‌، در پنج قسمت به شرح زیر مضبوط است‌:

ا. شماره‌ی غزل‌، مثنوی یا ...

2. عنوانی که بر‌‌آمده از متن شعر و پیام اصلی آن است.

3. متن شعر با شماره‌گذاری ابیات آن که بر اساس چاپ خانلری است و همه جا، ابیات  بر‌گرفته‌شده از این چاپ‌، در  داخل (کمانک‌) و با ذکر شماره‌ی غزل و بیت آن نشان داده می‌شود.

 4. برای اطلاع خواننده از تفاوت‌ها و افزوده‌هایی که در نسخه‌ها وجود دارد، ابیات افزوده شده، در برخی از نسخه‌ها‌، در ادامه‌ی متن و در خارج از متن اصلی ذکر می‌گردد.

 5. تمامی ا‌ختلاف نسخه‌ها بر حسب چاپ خانلری و گاهی برطبق دفتر دگرسانیها در غزلهای حافظ، از سلیم نیساری یا حافظبر ترکدام است، از رشید عیوضی‌، ذکر می‌شود تا خواننده خود نیز  بتواند با سنجش شعر با نسخه‌بدل‌ها‌ی آن‌، به نتیجه‌گیری بپردازد.

بحث در‌باره‌ی ساختارشعر حافظ:

 این بخش‌، شامل توجه به قالب و محتوای شعرحافظ است که به سبب وسعت‌ و تنوع‌ اندیشه‌ی‌ آفریننده‌ی‌ شاعر‌، موجب  خلق  معانی‌ رنگارنگ‌ و افکار موّاج وی‌‌، در زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط‌ گوناگون‌ لحظه‌ تولد شعر می‌شود و وزن‌ و آهنگ‌ و قالب‌ها و کلمات‌ مختلف و گونه‌های‌ متفاوت‌ شعر را پدید می‌آورد که‌ هر یک‌ از این موارد می‌تواند تاریخچه‌ی‌ خاص‌ و مستقلی‌، جدا از دیگر سروده‌های‌ شاعر داشته‌ باشد که‌ متأسفانه‌ در نقد شعر سنتی‌ فارسی‌ به‌ دلایل‌ مختلف‌ رعایت آداب و سنن رایج اجتماعی‌ و فرهنگی‌، مورد توجه‌ قرار نگرفته‌ است‌ و تنظیم‌ صوری‌ دیوان‌های‌ شاعران‌ بزرگ‌‌، از جمله حافظ، بر حسب‌ پایان‌ بندی‌ قوافی‌ و ردیف‌ها، صورت گرفته و تاریخ‌ صریح‌ و روشن‌ و توضیحات‌ مربوط‌ به‌ مکان‌ پدید‌آمدن‌ شعر را فاقد است و اجازه‌ نمی‌دهد که‌ کیفیت‌ پدید‌آمدن‌ گونه‌های‌ شعر و تمایزهای‌ زمانی‌ و مکانی‌ و ذهنی‌ آنها‌، در هنگام‌ ساخت‌ شعر بازشناسی گردد. بنابراین‌ قضاوت‌های‌ ما در این‌ باب‌، کلّی‌ و غیر‌دقیق‌ و مبتنی‌ بر معیارهای‌ ظاهری‌ و معانی‌ روشن‌ و عمومی‌  موجود در شعر خواهد بود و طبعاً از معیارهای علمی‌، برخوردار نیست‌، هر شعری‌، دو شکل‌ ظاهری‌ و درونی‌ دارد:

1.  شکل‌ ظاهری‌ که عبارت‌ است‌ از ترکیب‌ مصراع‌ها و ابیات‌ با یکدیگر به‌ اعتبار وزن‌ و قافیه‌ و ردیف‌ که‌ به‌‌عنوان مثال، غزل یکی از آنهاست‌.

2. شکل‌ درونی‌ یا ذهنی‌ که‌ عبارت‌ است‌ از پیوستگی‌ عناصر مختلف‌ یک‌ شعر در ترکیب‌ عمومی‌ آن‌.  

حافظ‌‌، شاعری شیراز‌گیر و شیراز‌میر است و در قلب این شهر بحران‌زده‌، در قرن هشتم هجری‌، دلزده‌ و مغموم‌، در خود فرو‌می‌رود و یافته‌هایش‌ را از جهان‌ بیرون‌، درونی‌ می‌کند. کم‌گوی ‌ گزیده‌گوییِ است که در شعر خود، هر حادثه‌ای‌ را با تحلیلی‌ ژرف‌‌نگرانه‌  ولی شاعرانه‌، از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌کشاند و هرگز بیان صورت‌ ملموس‌ و صحنه‌ی بیرونی‌ حوادث‌ و امور؛ یعنی‌ قشر و سطح‌ عوام‌پسند حوادث‌، او را ارضاء نمی‌کند، او شعرش را به انعکاس  اعماق و ژرفاهای زندگی موظّف می‌سازد. 

حافظ، غزل‌ را اصلی‌ترین‌ قالب‌ پیام‌ها و اندیشه‌هایش‌ قرار می‌دهد و به همین جهت است که در هر قالب دیگری هم که سخن بگوید‌، آن قدرشاعرانه‌، کوتاه‌ و فشرده‌‌، سخن‌ می‌گوید که‌ تک‌بیت‌های‌ غزلش‌ را به‌ خاطرمی‌آورد و هرگز قالب و معنای متفاوت، خد‌شه‌ای در رسالت شاعرانه‌ی وی به وجود نمی‌آورد، او رند و خوشباش و منتقد و عالم و عارف و موسیقیدان‌ و اندیشه‌ورز است‌، ولی سخنش «‌شعر» باقی می‌ماند و در نتیجه، نه تنها تبلیغ‌گر بی‌روح هیچ‌یک از این اندیشه‌ها نیست‌، بلکه همه چیز ر‌ا، با دید‌ی شاعرانه‌، نقادانه و تردید‌آمیز می‌نگرد‌، تا بتواند نور حقیقت را از فراسوی ابرهای ابهامی که بر آن نشسته است‌، ببیند و به دیگران بنماید‌؛ بنابراین تفکر ژرف‌اندیش حافظ  با ساده‌بینی و ساده‌گویی سازگار نیست و با بغرنج‌گویی‌های «وصّاف»وار نیز سازش ندارد‌، بلکه حافظ‌، به قول خودش « حافظ راز خود و عارف وقت خویش» و کاشف زبان خاص شعر خویشتن است، یعنی همان بیان مستقلی که  متناسب  با بیان اندیشه‌های شاعرانه‌ی  او شکل گرفته است  و این زبان و بیان‌، آن  قدر نرم و انعطاف‌پذیر و هنرمندانه است که به هر مظروفی‌، ظرف ویژه یا ساختار و قالب خاص و متناسب خود را می‌دهد و در نتیجه‌، هر سخن حافظ‌، با هر نوع اندیشه و فکری که باشد‌، بر‌آمده از ذهن شاعرانه و نماینده‌ی  زبان  و جوهر‌ه‌های هنری و لفظی و معنایی خاص اوست و به سادگی از سخن و بیان همه‌ی پیشینیان وی که حتی مورد پیروی و استقبال و اقتباس خود او قرار گرفته‌اند‌، ممتاز و قابل تشخیص است و مُهر خاص ‌شاعر‌ی به نام حافظ را بر خود دارد.

حافظ،‌ مشتاق درک تلاطم‌‌های باطنی‌ و کشف شور و حال درونی و چهره‌های‌ نهفته‌ در پس‌ ظاهر حوادث و اشیاء و اشخاص است و به‌ همین‌ دلیل‌ دیرباور و مشکل‌پسند است‌ و در ورای واقعیات‌، هزار‌لایه‌ی هزار توُ را می‌بیند و راه رسیدن به حقیقت را بسیار طولانی و سخت می‌یابد، که در مباحث آینده به تفصیل از این موارد گفت‌‌و‌گو خواهد شد:

به بوی نافه‌‌ای کاخر‌، صبا زان طرّه بگشاید / زتاب زلف مشکینش‌، چه خون افتاد در دل‌ها                                  

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها (5‌/1)

در این مقوله نخست باید بدانیم که شکل ظاهری هر قالب شعری حافظ، به لحاظ تعداد ابیات، وزن، قافیه و ردیف شامل سه قسمت به شرح زیر است که عناوین آن، برگرفته از تقسیم‌بندی‌های بدیع استاد شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر است(شفیعی کدکنی، 1359: 40)

 

الف ـ موسیقی بیرونی شعر

 اصلی‌ترین‌ پدیده‌ی‌ ساختاری‌ شعر‌  حافظ‌، تناسب‌ وزن‌ و موسیقی‌ بیرونی‌ غزل‌ با معنای‌ شعر و تفاهم‌ و توافقی‌ است‌ که‌ آهنگ‌ شعر با معنی‌ آن‌ دارد، به‌عنوان‌ مثال‌، وزن‌های‌ سبک‌، شاد و ضربی‌، معانی‌ شاد و پرتحرکی‌ را نشان‌ می‌دهند و اوزان‌ سنگین‌ و کشیده‌ و پردرنگ‌، تداعی‌‌کننده‌ی‌ غم‌ و اندوه‌ و اضطراب‌ و سکون‌ و بی‌تحرّکی ‌زندگی‌است‌ که‌ نگرانی‌های‌ عمیق‌ شاعر را بازتاب‌ می‌دهد و بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ صورت‌ و قالب‌ غزل‌  حافظ‌ را از حیث‌ وزن‌ به‌ سه‌ نوع‌ موسیقی‌ شاد، غم‌انگیز و آرام‌ تقسیم‌ کرد و در این ارتباط  به بررسی وزن و بحر شعر تعداد و چگونگی هجاهای شعر از نظر کوتاهی و بلندی آن‌ پرداخت:

 

1. وزن‌های‌ شاد دیوان‌  حافظ

این‌ وزن‌های‌ ضربی‌ و ریتمیک‌، همیشه‌ انعکاس‌‌دهنده‌ روح‌ شادمانه‌ شاعرند و به‌خوبی‌ می‌توانند نشاط‌، تحرک‌ و جنبش‌ ذهنی‌ و عاطفی‌ شاعر را نشان‌ دهند، به‌ این‌ وزن‌ها که‌ مضامینی‌ شاد و نشاط ‌انگیز را منعکس‌ می‌کنند، بنگرید:

خوش آمد گل و از ین خوش‌تر  نباشد / که  در  دستت به‌جز  ساغر نباشد

زمان‌  خوشدلی‌  دَریاب  و  دُریاب / که‌‌ گل‌ تا هفته ‌دیگر نباشد

                                   ***

ببرد از من‌ قرار و طاقت‌ و هوش / بتی‌ شیرین‌لبی‌ سیمین‌بناگوش

نگاری‌، چابکی‌، شنگی‌، پریوش / حریفی‌، مهوشی‌، ترکی‌ قباپوش

                             ***

سحرگاهان که‌ مخمور شبانه / گرفتم‌ باده‌ با چنگ‌ و چغانه

نگار می‌فروشم‌ عشوه‌ای‌ داد / که‌ ایمن‌ گشتم‌ از مکر زمانه

2. وزن‌های‌ غم‌انگیز دیوان حافظ

گاهی‌،  حافظ‌ با انتخاب‌ وزن‌هایی‌ کشدار و سنگین‌ به‌ ارایه‌ی‌ مجموعه‌ی‌ ناامیدی‌ها، گله‌ها و شکایت‌های‌ خود می‌پردازد و وزن‌ شعر به‌‌طور‌کامل‌ می‌تواند فضای‌ نومیدانه‌ و غمگین‌ و پرشکایت‌ و گله‌ی مورد نظر شاعر را در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند. به‌ توافق‌ و هماهنگی‌ اندیشه‌های‌ این‌ ابیات‌ با آهنگ‌ آنها توجه‌ کنید:

سینه‌ مالامال‌ درد است‌ ای‌ دریغا مرهمی / دل‌ ز تنهایی‌ به‌ جان‌ آمد خدا را همدمی

چشم‌ آسایش‌ که‌ دارد از سپهر تیزرو / ساقیا  جامی‌ به‌ من‌ ده‌ تا بیاسایم‌ دمی

                                  ***

نماز شام‌ غریبان‌ چو‌ گریه‌ آغازم / به‌ مویه‌های‌ غریبانه‌ قصّه‌ پردازم‌

من‌ از دیار حبیبم‌ نه‌ از بلاد غریب‌ / مهیمنا به‌ رفیقان‌ خود رسان‌ بازم‌

 

3. وزن‌ها‌ی آرام دیوان حافظ

این‌ قبیل‌ وزن‌ها معمولاً برای‌ بیان‌ مضامینی‌ رایج‌ و پند و اندرز و مدح‌ و مطالب‌ غیر عاطفی‌ و معقولانه‌ یا مصلحت‌بینانه‌ مورد توجه‌  حافظ‌ قرار می‌گیرند و در میان‌ آن‌، دو گونه‌ی‌ وزنی‌ دیگر، در نوسانند:

سال‌ها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما می‌کرد / آنچه‌ خود داشت‌ ز بیگانه‌ تمنا می‌کرد

 

ا. وزنهای آرام دیوان

به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد / که خاک میکده، کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر / بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

                                            ***

درخت دوستی بنشان که کام دل به‌بار آورد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

***

چو مهمان خراباتی بهعزّت باش با رندان / که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد

 

در مورد هماهنگی موسیقی بیرونی و معنای شعر دو نکته مهم دیگر نیز باید مورد توجهقرار گیرد.

1. شاعر به موسیقی درونی شعر و تجانس و تناسب صوتی الفاظ و عناصر سازندة آنها توجه میکند و مثلاً در تمام اشعار غمانگیز  حافظ تناسب هجاهای بلند و تکرار آنها، نوعی تأثیرگذاری ویژه صوتی را بهوجود میآورد که القاء پیامهای متناسب با آهنگ شعر را آسان میسازد درحالیکه در اشعار نشاطانگیز، از هجاهای کوتاه و سریع، بیشتر استفادهمیکند. بدینترتیب، رابطه اجزاء شعر  حافظ بهلحاظ صوتی بسیار مهم است.

2. شاعر موسیقی درونی شعر خود را از تنوعی خاص و پردامنه سرشار میسازد که در تصویرسازی و خیالانگیزی شعر او تأثیری بهسزا بر جای مینهد و بهتجانس لفظ و معنا و کلیّت‌بخشیدن بهزیبایی ساختار شعر وی کمک میرساند. در این زمینه واجآرایی و استفاده از صداهای همگون و متناسب با معنا تأثیربخشی خاصی دارد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر /  یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

                                          ***

 خیال خال تو با خود بهخاک خواهم برد / که از خیال تو خاکم شود عبیرآمیز

 تا دل هرزهگرد  من رفت به چین زلف تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمیکند

***

 سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند / همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند

***

 یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی/ در میان من و لعل تو حکایتها بود

ب‌ـ موسیقی کناری شعر: که مربوط به بررسی قافیه و ردیف شعر و متعلقات آنهاست و به تأثّرات شاعر از وزن‌، قافیه و ردیف شعر دیگران و استقبال و تقلید یا استفاده از آنها‌ می‌پردازد، و اشاراتی دارد به کسانی که به‌دنبال صورت و معنای شعر حافظ رفته‌اند‌، همچون بسحق اطعمه‌ی شیرازی که نقیضه‌هایی بر اشعار حافظ ساخته است. در این قسمت به چند خصوصیت اصلی هر شعر،  چون قافیه ، ذوقافیتین،وحروف وصداهای پیش و پس از روی ، ریدف و حاجب  و... توجه می‌شود‌ .

 در این بخش، اشعاری از شاعران پیش از حافظ یا معاصران وی که  به‌نوعی شباهت‌های  لفظی یا ساختاری و معنوی با شعر حافظ داشته‌اند، یا تصور می‌شود که حافظ از آنها استقبال یا اقتفا و پیروی و تضمین کرده باشد ،با استفاده از منابع مختلف به‌ویژه آنچه شادروان انجوی شیرازی در حواشی چاپ خود از دیوان حافظ، بدان اشاره فرموده‌اند، ذکر می شود

ج‌ـ موسیقی درونی شعر‌: یکی از هنرهای مهم حافظ آن است که  به‌ موسیقی‌ درونی‌ شعر و تجانس‌ و تناسب‌ صوتی‌ الفاظ‌ و عناصر سازنده‌ی‌ آنها توجه‌ می‌کند و مثلاً در تمامی‌ اشعار غم‌انگیز  حافظ‌ تناسب‌ هجاهای‌ بلند و تکرار آنها، نوعی‌ تأثیر‌گذاری‌ ویژه‌ی صوتی‌ یا معنایی‌ را به‌ وجود می‌آورد که‌ القای پیام‌های‌ متناسب‌ با آهنگ‌ شعر را آسان‌ می‌سازد، در‌حالی‌که‌ در اشعار نشاط‌‌انگیز، از هجاهای‌ کوتاه‌ و سریع‌، بیشتر استفاده‌ می‌کند. بدین‌ ترتیب‌، رابطه‌ی‌ اجزای شعر حافظ‌ به‌لحاظ‌ صوتی‌ بسیار مهم‌ است‌ و  حافظ‌ موسیقی‌ آوایی‌ و موازی‌های‌ آوایی‌ و خوشه‌های‌ صوتی‌ را در شعر خود رعایت‌ می‌کند:

حدیث‌ هول قیامت‌ که‌ گفت واعظ شهر / کنایتی‌است‌ که‌ از روزگار هجران‌ گفت (2/88)

نماز شام‌ غریبان‌ که‌ گریه‌ آغازم / به مویه‌ها غریبانه قصه‌ پردازم (1/325)

و بدین ترتیب‌، شاعر موسیقی‌ درونی‌ شعر خود را از تنوعی‌ خاص‌ پُردامنه‌ سرشار می‌سازد که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌ تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌ بخشید‌ن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند. در این‌ زمینه‌ واج‌آرایی‌ و استفاده‌ از صداهای‌ همگون‌ و متناسب‌ با معنا، تأثیربخشی‌ خاصی‌ دارد:

از صدای‌ سخن‌ عشق‌ ندیدم‌ خوش‌تر / یادگاری‌ که‌ در این‌ گنبد دوّار بماند

                                       ***

خیال‌ خال‌ تو با خود به‌ خاک‌ خواهم‌ برد / که‌ از خیال‌ تو خاکم‌ شود  عبیرآمیز

                                       ***

تا دل‌ هرزه‌گرد من‌ رفت‌ به‌ چین‌ زلف‌تو / زآن سفر دراز خود، عزم وطن نمی‌کند

                                       ***

سرو چمان‌ من‌ چرا میل‌ چمن‌ نمی‌کند / همدم‌ گل‌ نمی‌شود یاد سمن‌ نمی‌کند

                                       ***

یاد باد آنکه‌ چو یاقوت‌ قدح‌ خنده‌ زدی / در میان‌ من‌ و لعل‌ تو حکایت‌ها بود

این بخش شامل‌: سه قسمت به شرح زیر است‌:

1و2. موسیقی مصوّت‌ها و صامت‌ها، در این بخش سعی می شود تا نشان داده شود که زمزمه‌ی صداها ( :واج‌آرایی) تا چه حد در موسیقی شعر حافظ و اوج‌گیری آن مؤثّر است و حافظ برای ایجاد  نوعی توازن و تناسب خاص در صورت و قالب شعر، تا  چه مایه از این عامل‌، به طور جدّی‌، خواسته یا نا‌خواسته‌، اما با حسی هنری و شاعرانه  استفاده می‌کند. مثلاً صدای مصوت بلند « آ» که از ردیف شعر برخا‌سته است در این بیت شعر طنینی مداوم دارد  و 10بار تکرارمی‌شود.         

دست از طلب ندارم تا کام من بر‌آید / یا تن رسد به جانان‌، یا جان زتن بر آید (1/229)

مثال از حافظ:

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت /  ساق شمشاد‌قدی‌، ساعد سیم‌اندامی ( 2/458)

از دست برده بود‌، خمار غمم‌، سحر / دولت‌، مساعد آمد و‌ می‌، در پیاله بود (4/209)

دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان، یا جان زتن برآید (1/229)

«واج‌آرایی» اصطلاحی است که استاد احمد سمیعی به جای «توزیع» یا «‌ هم‌حرفی» به‌کار برده است[2] و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه نا‌آگاهانه‌ی یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است‌، نوعی از این واج‌آرایی‌، همان است که در شعر اروپایی، به آن «‌قافیه‌یآغازین»می‌گویند و در آن شرط است که حروف [صدای]اوّل کلمات‌، یکسان باشد ولی در واج‌آرایی‌، فقط تکرار یک حرف [صدا ] مهم است‌، سابقه‌ی این صفت یا ظرافت لفظی‌، بسی کهن است».(خرمشاهی، 1366: ج2،ص 760)

1. موسیقی معنایی؛ یعنی جنبه‌های هنری و بدیعی و بیانی هرشعر. در این بخش شعر حافظ از تنوعی ‌خاص و دامنه‌ی‌ سرشار بهره‌مند است که‌ در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ به‌سزا بر جای‌ می‌نهد و به‌تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌‌بخشیدن‌ به‌ زیبایی‌ ساختار شعر وی‌ کمک‌ می‌رساند و در اکثر اشعار وی، بروز و ظهوری آشکار دارد.

2. نوع شعر: به‌‌لحاظ‌ انواع‌ و گونه‌های‌ معنایی‌ شعر حافظ‌ باید گفت‌ که دامنه‌ی این‌ معانی‌ وابسته است به پرواز تخیل و احساس شاعر و وسعت‌ و تنّوع‌ فرهنگی و واژگانی و میراث‌های ادبی و ذهنی او در لحظه‌ی آفرینش شعر و ایجاز و موقع‌شناسی هنری حافظ و آگاهی هوشمندانه‌ای که وی از درک و ذوق مخاطبان خود دارد.

حافظ عصاره‌ی آنچه‌ را که شاعران‌، نثر‌نویسان، هنرمندان‌،‌ عارفان‌‌، عاشقان‌ و فلاسفه‌ و رندان‌ و قلندران‌ و منتقدان‌، پیش از وی‌، در کلام‌ و بیان‌ منظوم و منثور خویش‌ مطرح‌ ساخته‌اند‌، با ذوق خلّاق خویش، به زیباترین و بهترین و هوشیارانه‌ترین صورتی، در ابیات خویش به نمایش گذاشته و دایره‌ی‌ معانی‌ وسیع شاعرانه‌‌ را گسترده‌تر ساخته است و به‌ همین‌ دلیل‌‌، محدود‌کردن‌ معانی‌ شعر حافظ‌ به چند موضوع‌ معیّن‌ چون‌ مدح‌، عرفان‌، عاشقانه‌، ماده‌ تاریخ‌، طنز، حکمت‌ و پند‌، به‌‌هیچ‌وجه‌ مبیّن‌ حوزه‌ی‌ گسترده‌ی‌ معنایی‌ شعر  وی‌ نخواهد بود؛ امّا با بررسی‌ دقیق‌ شعر  حافظ‌ می‌توان‌ به  چند محور اصلی‌تر که بیشتر نمایاننده‌ی حوزه‌ی شعر غنایی اوست، اشاره کرد مانند‌: عشق‌، شادی‌خواری‌، رندی‌، عرفان‌، فخریات‌، طبیعت‌‌گرایی‌، شکواییه‌ها و  خیّام‌واره‌ها، که در این بخش‌، به غنایی‌بودن یا نبودن شعر و گونه‌های مختلف آن از قبیل‌، عاشقانه‌ها‌ی زمینی و عرفانی‌، مدایح‌، اشعار اجتماعی‌، نیز اشاره می‌شود و در همین‌جا‌، حتی‌الامکان‌، شأن نزول شعر، زمان  و مکان سرایش آن‌، اوضاع اجتماعی‌، سیاسی و فرهنگی حاکم بر آن و تصویر‌ کلّی و خاصی که می‌توان از آن شعر داشت‌، ارائه می‌گردد و بدین‌ترتیب‌، این بخش را می‌توان به شناسنامه‌ی هر شعر و غزل حافظ تعبیر کرد و یکی از بارز‌ترین تفاوت‌های این شرح با شروح دیگر، وجود همین بخش است که برآن است تا پاسخی بیابد  برای  آنچه امروزه درباره‌ی تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر، مطرح می‌شود.

 شعر حافظ تفسیر و تأویل‌پذیر است و این تفسیر‌پذیری‌، ناشی از منش شاعرانه و جوهره‌ی خلّاق «‌ شعر» اوست که ایجاز اعجاز‌آمیز‌، ایهام‌ها و نکته‌سنجی‌های شاعرانه‌،  راز‌آمیز و وسوسه‌گر‌، موجب چند‌معنایی‌شدن شعر حافظ می‌گردد و اندیشه‌ی خواننده را به روشنگر‌ی آن بر می‌انگیزد و در فهمیدن  راز پنهانی شعر و لایه‌های نهانی و پرجاذبه‌ی سخن‌، در‌گیر می‌سازد و همین خصلت چندسویگی و الماس‌وارگی شعر حافظ است که‌ سبب می‌شود تا هر خواننده‌ای با زاویه‌ی خاص دید خود شعر او را تحلیل و تفسیر کند و از آن برداشت خاص خود را داشته باشد که مسلّماً‌، در این کار‌، نه تنها عیبی نیست‌، بلکه نشان از دریافت و واکنش بسیار طبیعی هرخواننده‌ای است که با  ذات و جوهره‌ی سیّال شعر، روبه‌رو می‌شود‌، و درست در همین‌جااست که باید به هوش بود و دریافت که عامل این‌گونه برداشت‌ها‌، جوهره‌ی شعری و کمال سخن شاعرانه‌ی حافظ است که دارای چنان ظرفیّتی است که می‌تواند به طرز  شگفت‌انگیزی‌، ذهن ما را به پویش و جوشش و خلاقیّت وادارکند و فوران افکار و اندیشه‌های ما را میسر بسازد. 

باید توجه داشت که هر متنی‌، نظام دلالت‌های معنایی را برای مؤلّف دارد و نظام دلالت‌های  معنایی ویژه‌ای برای مخاطب‌، هرگونه سخن، هربار که در پیکر متن ارایه می‌شود دلالت خاصی دارد  و نیز هربار که دریافت می‌شود‌، ارجاع و دلالت تازه‌ای وجود دارد‌، در واقع‌، دریافت متن‌، (خواندن، شنیدن و دیدن) ایجاد سخن تازه‌ای است که به جای سخن مؤلّف به کار می‌رود، شناخت شخصی از نظام دلالت‌ها‌، تأویل متن است....(احمدی، 1383: 153)

شاید بتوان دلیل تأویل و تفسیر‌پذیری شعر حافظ را انس وسیع و همه‌‌جانبه‌ی شاعر با قرآن مجید و رسوخ شیوه‌های زبانی و بیانی آن کتاب آسمانی، در ناخود‌آگاه شاعر دانست و ما با توجه به همین تحلیل‌پذیری اشعار حافظ و آنچه از تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک آموخته‌ایم‌، تحلیل‌های خود را از شعر حافظ، برمبنای نظریه‌های جدید هرمونتیک‌ ارائه کرده‌ایم‌؛ اما باید این نکته را نیز در نظر داشته باشیم‌:

که هر تأویلی به گونه‌ای نسبی (برای زمانی خاص و در پیوند با یک دوران تاریخی) درست است‌، اما هیچ تأویلی به گونه‌ای قطعی  و مطلق، درست نیست». ( همان : ص 157) و با توجه به این موضوع است که در مباحث هرمنوتیک به سه محور« متن محوری»، « مؤلّف محوری» و «مفسّر محوری» اشاره می‌کنند‌ و نتیجه می‌گیرند که «به‌هیچ‌‌‌وجه نمی‌توانیم‌ در‌باره‌ی معنای یک متن صحبت کنیم‌، بدون اینکه به سهم خواننده‌، در آن توجه کرده باشیم».(سلدرون راما و همکاران، 1377: 92)

بنابر‌این بر بنیان اندیشه‌ی هرمونیکی مدرن‌، معنای یقینی شعر حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست؛ امّا همیشه در خواندن شعر حافظ،  پرسش‌ها‌یی به شرح زیر‌، برای هر خواننده‌ای مطرح می‌گردد‌:

    1. نوع محتوای شعر چیست؟ به‌طور‌کلی نوع شعر ممکن است غنایی یا حماسی یا تعلیمی یا نمایشی باشد، اما در بحث انواع معانی در شعر فارسی‌، می‌تواند عاشقانه‌، عرفانی‌، مد‌حی‌، حکمی‌، اخلاقی‌، وصفی‌، مرثیه‌، رندانه‌، شادی‌خوارانه‌ و مغانه‌،‌ رندانه‌ و قلندرانه‌  و... باشد.

    2. زمان و مکان سرایش  شعرکدام است؟ بدین معنی که غزل یا قالب‌های دیگر در چه هنگام و در چه مکانی و با چه هدفی ساخته شده است در همین‌جاست  که  معرفی رجال و شخصیت‌ها‌یی که در شعر مطرح می‌شوند با استناد به منابع موثّق می‌تواند مشکل‌گشا باشد.

    3. اوضاع فرهنگی‌، سیاسی و اجتماعی در شعر چگونه مطرح شده است؟

    4. مضمون کلی شعر: که در سطح عمودی شعر مطرح می‌شود و می‌تواند انگیزه‌ها و هدف‌های شاعر و پیام اصلی  و غرض از سرایش شعر را مشخّص و منعکس کند چیست.

 3. معنی واژه‌های شعر: در توضیح معنی واژه‌ها و ترکیبات و اصطلاحات دیوان حافظ، بدون داشتن پیش‌داوری‌، به سراغ شعر رفته‌ایم و کوشش کرده‌ایم که هر چه می‌نویسیم علمی و مبتنی بر واقعیت‌های درون‌متنی یا میان‌متنی باشد‌، نه اطلاعات لغوی محض که ممکن است در بافت شعر هیچ‌جایی نداشته باشد‌، به همین جهت گاهی از واژه‌ای معیّن‌، به‌دلیل نقش خاص آن در شعر، مفصّل‌تر بحث کرده‌ایم و در ذکر معنی  لغاتی کم‌اهمیت در متن، اختصار را رعایت کرده‌ایم و همیشه از فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا، معین و فرهنگ‌های تخصصی شعر حافظ‌، استفاده‌ی فراوان  برده‌ایم.

  در این بخش واژه‌های کلیدی شعر‌، با ذکر شماره‌ی بیت، معنی می‌شود و فقط به‌معانی مورد نظر شاعر در آن بیت توجه می‌گردد و گاهی مثال‌ها‌یی در تبیین معنا‌، از خود حافظ یا شاعران و نثرنویسان دیگر ارائه می‌شود تا مناسب‌ترین و نزدیک‌ترین معنا‌، برای آن واژه‌، ارائه شود‌، به همین دلیل اشاره به معنی واژه‌ها، اغلب، کوتاه و سرراست است و همین که معنای واژه‌ای با مضمون شعر تناسب داشته باشد، کافی است. اما، هرجا که لفظی جنبه‌ی ایهامی یا تصویری و هنری خاصی هم داشته باشد‌، مفصل‌تر بدان اشاره می‌شود و در همین بخش‌، شرح و توضیح اضافات‌، ترکیبات و جمله‌ها و عبارات شعر، برحسب نقشی که در ساختار معنایی و لفظی و هنری شعر بر عهده دارند‌، ارایه می‌گردد، با این هدف که روشن گردد که این قبیل کلمه‌ها، تر‌کیبات و جمله‌ها‌، از نظر لفظی و معنایی و حتی حالات صرفی و نحوی خود، چگونه در خدمت سخن حافظ و تأثیر‌بخشی آن در‌آمده‌اند. بنابراین کلمات هر شعر یا غزل، با این هدف توضیح داده می‌شود که خواننده، همه‌ی اطلاعات لازم را در‌باره‌ی آن‌، در چهار‌چوب ساختار همان شعر، به‌دست بیاورد و نیازی به مراجعه به بخش‌های دیگر کتاب نداشته باشد.

4. معنی بیت‌های هر شعر: این بخش‌، با ذکر شماره‌ی بیت آغاز می‌شود و شرح معنای بیت‌ها به‌طور مستقل بیان می‌گردد تا برآیند کلّی مضمون و فکری باشد که با توجه به مضمون غزل‌، در محورهای افقی و عمودی شعر حافظ مطرح شده است‌، آنچه در این قسمت به‌عنوان حاصل معنای شعر ارایه می‌گردد، با توجه به تفسیر هرمونتیکی متن است که مبتنی  است بر  آنچه امروزه در «تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر»، مطرح می‌شود، که معنای یقینی شعر  حافظ، به‌هیچ‌وجه دست‌یافتنی نیست.

معانی مطرح‌شده در این بخش‌، اگرچه گاهی می‌تواند با عقیده دیگران متفاوت  باشد‌؛ به هر حال از فضای عمومی حاکم بر غزل بیرون نیست و حتماً با مسایل درون‌متنی‌، میان‌متنی و خارج از متنی غزل مربوط است و درک خاص ما را از آن غزل نشان می‌دهد که از هم اکنون با تواضع بسیار، این نکته را روشن می‌سازم که برآیند این معانی به هر نحو که باشد، ناشی از نفهمیدن متن و اشتباه نیست‌، بلکه با توجه به تفسیر مبتنی بر متنی است که این‌جانب با توجه به معیارهای خاص و منطقی خود از جانمایه‌ی کلام حافظ داشته است؛ زیرا این‌جانب طی سال‌ها همه‌ی نظر‌ها‌، شرح‌ها و توضیحات و حتی اشارات مختصر و مفصّل مختلفی را که درباره‌ی هر کلمه‌ی شعر حافظ در هرجا ( بنا‌بر کتاب‌شناسی‌های حافظ ) خوانده‌ و تجزیه و تحلیل کرده‌ام و در کلاس‌ها تدریس کرده‌ام و از همه‌ی آنها خبر‌دار شده‌ام و سپس با توجه به آنها‌، برداشت خود را ارائه داده‌ام‌، بی‌آنکه در صحّت آنها پافشاری خاصی داشته باشم و به همین جهت، هر نظر منطقی و متفاوتی هم که راهی به درک بهتر شعر حا‌فظ می‌برده است و به روشنگری شعر حافظ و درک بهتر خواننده  بیشتر کمک می‌کرده است‌، با اشاره‌ی دقیق به منابع و مآخذ آن‌ یاد کرده‌ام‌، آن چنان‌که  حتی گاهی معانی متضاد‌، هم در کنار هم‌، مطرح شده‌اند تا خواننده‌ی هوشمند‌، خود بهترین معنا و تفسیر را انتخاب کند؛ امّا با احترام فوق‌العاده به همه‌ی کسانی که در تفسیر یا شرح یک بیت‌، با معنای ارائه شده با من موافق نیستند تقاضا می‌کنم به نکات زیر توجه بفرمایند:

1. برای ارائه‌ی هر معنایی‌، به اغلب منابع موجود که در‌باره‌ی آن وجود داشته و معقول و مستند و علمی به نظر می‌رسیده است، مراجعه و نتیجه‌، دقیقاً ذکر و به‌طور علمی ارجاع داده شده است.

2. در عین توجه به همه‌ی نظرها و معانی ارائه‌شده‌، با توجه به اجزای سخن و جمله‌ها و عبارات و مضمون شعر مورد نظر حافظ، طبعاً معنی را مطا‌بق درک خود از سبک و سیاق  حافظ ارایه داده‌ایم و به  معنی‌گردانی‌ها‌، معنی‌سازی‌ها و نو‌آوری‌های لفظی حافظ توجه داشته‌ایم چنان‌که مثلاً لفظ«گفتن» و مشتقات آن را بر حسب کاربرد‌های حافظ، دارای بیش از 50 معنی یافته‌ایم که به همان سیاق‌، در بیان معنی واژگان و جمله‌ها و عبارات‌، عمل‌ کر‌ده‌ایم.

3. به معنی هر کدام ا‌ز الفاظ و جمله‌ها و ابیات‌، بر حسب تناسبی که با معانی بیت داشته‌اند و با ذکرمشابها‌ت آنها در دیوان حافظ، توجه کرده‌ایم.

4. به ایهامات که یکی از ویژگی‌های مهم و پر اهمیّت جنبه‌های الماسی‌شد‌ن شعر حافظ است‌، توجه بسیار داشته‌ایم و کوشیده‌ایم تا هر نوع معنایی را با در‌نظر‌گرفتن این ویژگی شعر حافظ ارائه کنیم و حتی‌الامکان، در هر کلمه و جمله یا هر مصراع و بیت حافظ‌، به ایهامات مهم آن توجه داشته باشیم‌.

5. منابع بهتر شناخت شعر منابع و مآخذ: در عین مطالعه و آگاهی از شروح قدیمی حافظ با این هدف  که تحت تأثیر هیچ‌یک از نظریات کلیشه‌ای گذشتگان در‌باره‌ی حافظ قرار‌نگیریم‌، از هیچ‌یک از آنها( مگر در موارد‌ی بسیار معدود)استفاده نکرده‌ایم و در برابر‌، دقیقاً همه‌ی پیشنهاد‌های علمی و مبتنی بر استدلال معاصران‌، را در مورد کلمات‌، جملات و مصاریع و ابیات، که در کتب‌، مجلات و سمینارها مطرح شده است‌، مطمح نظر داشته‌ایم و به همین دلیل‌، اغلب کتابها‌، مقالات و نظرها را درباره‌ی شعر حافظ‌، خوانده و دیده و مأخذ و منبع‌، آنها را نشان داده‌ایم.

در این زمینه، مخصوصاً از کتابشناسی حافظ دکتر مهرداد نیکنام و کتاب ابیات بحثانگیز حافظ از  دکتر ابراهیم قیصری، استفاده‌ی فراوان برده‌ایم.

مشخصات کامل همه‌ی منابعی که به نحوی در توضیحات هر شعر مورد استفاده قرار گرفته‌اند و حتی کتب و مقالاتی که برای مطالعه‌ی آن شعر می‌تواند سودمند با‌شد ارجاع داده‌ایم تا خواننده‌ی علاقمند، خود مستقیماً از آنها استفاده نماید و اطلاعات بیشتری به دست آورد. به عنوان مثال، این بخش در غزل 1 چنین آمده است:

 

5. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. به‌کوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانه‌ی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک‌ خیال‌انگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران:  زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمس‌الدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366.  حافظ‌نامه‌. 2ج. تهران: علمی‌ و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّین‌کوب‌، عبدالحسین. 1354. کوچه‌یرندان‌. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368.  نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلح‌الدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. به‌کوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح‌ سودی‌ بر حافظ‌. ترجمه‌ی‌ عصمت‌ ستارزاده.‌ 4ج. چ6. تهران: نشر‌ زرین‌ و نگاه‌.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمین‌های حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینه‌ی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشت‌ها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسین‌علی.1367. شرح غز‌‌ل‌های حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

(اگر چه این قسمت برای صرفه‌جویی در صفحات، به‌وسیله‌ی ناشر از متن شرح جدا و یکجا، در بخش منابع کتاب ذکر شده است).

 

 

 

 

 

 

 

 

نمونه کار شرح:

 

غزل‌1

 

طرّه‌  نافه‌گشای‌

 

الا یا ایّهاالسّاقی‌! اَدِر کأساً و ناوِلها

 

که‌ عشق‌ آسان‌ نمود اوّل‌، ولی‌ افتاد مشکل‌ها


به‌ بویِ نافه‌ای‌، کاخر، صبا، زان‌ طرّه‌ بگشاید

 

ز تاب‌ِ زلف مشکینش‌، چه‌ خون‌ افتاد در دل‌ها!!


به‌ می‌، سجّاده‌، رنگین‌ کن‌، گرت ‌پیر ِ ُمغان‌ گوید

 

که‌ سالک‌، بی‌خبر نبود، ز راه‌ و رسمِ‌ منزل‌ها


مرا، در منزل‌ِ جانان‌، چه‌ امنِ عیش‌، چون ‌هردم‌،

 

جَرَس‌ فریاد می‌دارد که‌: «بربندید  محمل‌ها»


شب‌ِ تاریک‌ و بیم‌ِ موج‌ و گردابی، ‌چنین‌ هایل‌!!

 

کجادانندحال ‌ما، سبکبارانِ ‌ساحل‌ها


همه‌ کارم‌، ز خودکامی‌، به‌ بدنامی، کشید، آری

 

نهان‌، کی‌ ماند آن‌ رازی‌، کز آن‌، سازند محفل‌ها


حضوری‌ گر همی‌خواهی‌، ازو، غایب‌ مشو حافظ!


مَتیْ ما تَلقَ  مَن‌  تَهوی‌، دَعِ الدُّنیاوأهمِلْها

 

اختلاف نسخه‌ها

2. ح ک: به بوی نافة زلفی کز او گیرد دل آرامی / و ط: زان زلف بگشاید / * ز ط ل: زتاب جعد / ح ک:  زتاب آتش عشقش / م: چه خون افتاده  3. م: زرسم و راه  4. ح م: مرا در مجلس جانان  5. الف ح: شبی تاریک / ح: چنین سایل / * ب: به ساحل‌ها 6. ز ح ل: کشید آخر / *ه: آن کاری / ح ک ل: کز او سازند  7. و ط: مشو غایب از او حافظ / ح م: از او غافل مشو حافظ / ک: زما غافل مشو حافظ 

 


 

1. ساختار غزل‌

الف‌ـ موسیقی‌ بیرونی‌ (وزن‌ شعر):  مفاعیلن‌ مفاعیلن‌ مفاعیلن‌ مفاعیلن: بحر هزج‌ مثمّن‌ سالم‌.

هر مصراع‌ این‌ غزل‌ دارای‌ 16 هجاست‌ که 4 هجای‌ آن کوتاه‌ و 12 هجای آن ‌بلند است.

ب‌‌ـ موسیقی‌ کناری‌: از غزل‌های ردیف‌دار حافظ است که ردیف آن «ها»  است و قافیة آن در کلمات ناول، مشکل، دل و... قرار دارد.

در دیوان‌ شمس‌ مغربی‌ که‌ شاعری جوان‌تر از معاصران حافظ‌ است‌، غزلی‌ است‌ که‌ مطلعش‌ بی‌شباهت‌ به‌ مطلع‌ غزل‌ حافظ‌  نیست‌:

اَدر لی‌ راحَ توحیدٍ الا یا ایّهاالسّاقی /  أرِحنی‌ ساعهًًْ عنّی‌ و عن‌ قیدی‌ و اطلاقی (زرین‌کوب، 1368: 209)

در دیوان ابوالفضل عبّاس أحنف، شاعر معاصر هارون‌الرّشید، بیتی نزدیک به این مضمون وجود دارد:

یا ایّهاالسّاقی ادر کأسناً / و أکرِر علَینا  سیّد الأشرباتِ (شرح دیوان احنف، چاپ بغداد، 1947 به نقل از همو، همان)

ج‌‌ـ موسیقی‌ درونی‌: در حوزة موسیقی مصوت‌ها، در این غزل، صدای مصوّت بلند‌ «آ»، در همة محورهای افقی و عمودی شعر می‌پیچد و در همة‌ بیت‌ها شنیده‌ می‌شود و هماهنگی‌ درونی‌ مصوت‌ها را سامان‌ می‌بخشد به‌نحوی‌که این صدا، در بیت نخست، 10بار؛ در بیت دوم، 7بار؛ در بیت سوم، 5بار؛ در بیت چهارم، 6بار؛ در بیت پنجم، 9بار؛ در بیت ششم، 10 بار و در بیت هفتم،  8بار شنیده می‌شود و در القای اندوه و غمی که شاعر را می‌آزارد، بسیار موثّر است و خواننده می‌تواند صدای «آه‌کشیدن» حافظ را از خلال ابیات غزل بشنود که از مشکلات راه و نرسیدن  به‌وصل در رنج است.

در واج‌آرایی صامت‌ها هم، دو صدای «د» و «ر»، در این غزل  بیشتر شنیده می‌شود چنان‌که «د» در بیت اوّل و سوم، 3بار؛ در بیت دوم، 4بار؛ در بیت چهارم، 7بار تکرار می‌شود، صدای «ر» هم در بیت چهارم، 7بار و در بیت پنجم و ششم، 3بار به گوش می‌رسد.

خرمشاهی(760:1366) می‌نویسند:

واج‌آرایی اصطلاحی است که آقای احمد سمیعی به‌جای  «توزیع» یا «هم‌حرفی» برابر با alliteration انگلیسی، به‌کار برده است و مراد از آن، کاربرد آگاهانه و گاه ناآگاهانة یک حرف [صدا] به تعدّد و تکرار، در یک جمله یا یک مصراع یا یک بیت است، نوعی از این واج‌آرایی، همان است که در شعر اروپایی، به آن «قافیة آغازین»  می‌گویند و در آن شرط است که حروف [صدای] اوّل کلمات، یکسان باشد ولی در واج‌آرایی، فقط تکرار یک حرف [صدا] مهم است، سابقة این صفت یا  ظرافت لفظی، بسی کهن است هفت‌سین معروف نیز نباید با همین تناسب بی‌ارتباط باشد،... سعدی گوید:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی /غنیمت است دمی، روی دوستان بینی

(سعدی، ص 645؛ خرمشاهی، 1366: 760)

در حوزة موسیقی معنایی شعر نیز، صرف نظر از ملمّع‌سازی شاعر، در بیت اوّل و آخر، تشبیه، استعاره، مجاز، ایهام و ابهام و تناسب بر زیبایی لفظی و معنای شعر افزوده‌اند.

 

2. نوع‌ غزل‌

غزلی‌ عرفانی‌ است‌ که‌ با ارتباط‌ عمودی‌ ابیات‌ و معانی‌ همراه‌ است‌ و موضوع‌ آن‌ مشکلاتی‌ است‌ که‌ در راه‌ سلوک‌ برای‌ مرید پیش‌ می‌آید؛ زیرا با آنکه‌ مرید در آغاز می‌پندارد که‌ راهی‌ ساده‌ و آسان‌ را در پیش‌ گرفته‌ است‌، در عمل‌ درمی‌یابد که‌ سلوک‌، دشواری‌های‌ فراوان‌ دارد و به‌سادگی‌ به‌ فیض‌ و کشف‌ و کرامتی‌ دست‌ نمی‌یابد و برای‌ او حتّی‌ لحظه‌ای‌ «حال‌»، با رنج‌ بسیار، همراه‌ است‌.

حافظ‌، خودکامگی‌ و عدم‌ پیروی‌ کامل‌، از دستورهای‌ مرشد را دلیل‌ نامرادی‌ و رسوایی‌ مریدان‌ می‌داند و توصیه‌ می‌کند که‌ مرید، سخن‌ و راهنمایی‌های‌ مراد خود را با گوش‌ جان‌ بشنود و به‌کار بندد تا به «حضور» دست ‌یابد و چون‌ بدین‌ توفیق‌ دست ‌یافت‌، از دنیا و مافیها، بگذرد. از دیگر ویژگی‌های  این  غزل عبارت‌اند از:

1/2. این غزل، اگرچه‌ به‌لحاظ‌ ترتیب‌ الفبایی‌، در آغاز دیوان‌  حافظ‌  آمده است؛ نخستین غزل حافظ به‌لحاظ تقدّم سرایش غزل نیست و از آنجا که اشعار حافظ پس از مرگ وی به‌وسیلة کسانی چون محمّد گلندام، صرفاً برمبنای ترتیب الفبایی حرف آخر بیت در غزل و رعایت همین ترتیب در حرف آغازی آن تنظیم شده، این غزل تصادفاً در آغاز دیوان خواجة شیراز قرار گرفته است، درحالی‌که اگر مبنای تاریخ سرودن غزل، ملاک تنظیم دیوان قرار می‌گرفت، شاید این غزل بحث‌انگیز، هرگز در آغاز دیوان نمی‌آمد و به شهرت و آوازة امروزی خود نیز نمی‌رسید؛ امّا حتی با توجه به ترتیب الفبایی حروف اوّل و آخر بیت مطلع، باید این غزل پس از غزل معروف زیر قرار می‌گرفت که حرف اوّل مطلع «أگ» و حروف آخر آن «را» است، درحالی‌که مطلع این غزل با حروف «ألا» شروع و با «ها» ختم می‌شود که هردو مؤخّر بر حروف این غزل‌اند که مطلع آن چنین است:     

اگر آن ترک شیرازی، به‌دست آرد دل ما را / به خال هندوش بخشم، سمرقند و بخارا را

2/2. بیت‌ اوّل‌ و آخر غزل‌، ملمّع‌ است؛‌ امّا در بیت‌ اوّل‌، مصراع‌ نخست‌ ‌و در بیت‌ آخر، مصراع‌ دوّم‌ عربی است. 

3/2. غزل‌ دارای‌ ابیات‌ الحاقی‌ نیست؛‌ ولی‌ بیت‌ دوّم‌ دارای‌ گونه‌های‌ مختلف‌ ضبط‌ است‌ و بیت‌ اوّل‌ نیز هیچ‌ نسخه‌بدل‌ و تفاوتی‌ در واژه‌ها و ضبط‌ ندارد.

4/2. در این غزل‌ موسیقی‌ کلمات‌ و همنوایی‌ آنها، در اکثر بیت‌ها دیده‌ می‌شود.

مصراع اول مطلع غزل، منسوب به ابومالک‌ غیاث‌الدین اخطل‌بن‌غوث‌التغلبی‌النّصرانی، شاعر دورة بنی‌امیّه است:

اناالمسموم‌ ما عندی‌ بِتریاق‌ و لاراقٍ / أدِرکأساً و  ناو ِلها ألا‌یاایّهاالسّاقی

برخی، مصرع اوّل این بیت را برگرفته از مصراع دوم شعری معروف از یزید، پسر معاویه گرفته‌اند و آن را به دو  صورت زیر ضبط کرده‌اند:

1. مَضی فی غفلهًْ عمری، کذالک یذهبُ‌الباقی / أدِر کأساً و ناوِِلها، ألایاایّهاالسّاقی

2. أنا المسمومُ ماعِندِی، بِِتِریاقٍ و لاراقیٍ / أدِر کأساً وَ ناوِلها، ألایاایّهاالسّاقی

محمّد قزوینی، انتساب این بیت را به یزیدبن‌معاویه، مردود دانسته و نوشته است:

راقم این سطور با فحص بلیغ، از مدّتی متمادی به این طرف، در غالب کتب متداولة راجع به ادبیات عرب و اشعار عرب و کتب و تواریخ و رجال... و بسیاری از کتب دیگر از همین قبیل، مطلقاً و اصلاً، و به‌وجه من‌الوجوه، از این  دو بیت منسوب به یزیدبن‌معاویه، در هیچ‌جا نشانی و اثری و خبری نیافتم و فوق‌العاده، مستبعد می‌دانم که در تمام این مدّت طویل، از صدر اسلام تا قرن دهم، هیچ‌یک از این‌همه رُواهًْ اخبار و اشعار عرب و مؤلّفین این‌همه کتب متکثّرة متنوّعه، راجع به ادبیات عرب، از وجود این اشعار منسوب به یزید، که سودی نقل کرده، مطلع  نشده باشند و فقط و در اواسط قرن دهم یا نهم، آن‌هم در ترکیه، آن هم مطلقاً و اصلاً بدون ذکر هیچ سندی و مدرکی و مأخذی، حتی مأخذی ضعیف و غیر معتبری... این‌جانب احتمال بسیار قوی می‌دهم، بلکه تقریباً قطع و یقین دارم که اصل این حکایت را با این اشعار عربی و پس از انتشار عالمگیر و  روزافزون دیوان خواجه و نفوذ آن در  بلاد عثمانی... بعضی از متعصّبین علما و فقهای اهل ظاهر ِ آن جماعت، برای تحذیر مردم از مطالعة دیوان حافظ... این حکایت سخیف  و این اشعار سست خنک را عالماً و عامداً، جعل‌کرده و نسبت آن را به یزید داده و مابین مردم منتشر نموده‌اند. (محمد قزوینی، 1324: 78ـ 69)

در آثار شعرای عرب بیتی وجود دارد از ابوالفضل عبّاس‌بن‌اخفش، شاعر معاصر هارون‌الرّشید که گفته است:

یَا ایُّهاالسّاقی أدِر کأسُنا / و اکرِرْ علینا  سَیّدألاشرباتِ

قزوینی احتمال می‌دهد که حافظ این مصراع را از روی‌ غزل‌ ملمّع‌ سعدی‌  در بدایع‌ ساخته‌ است و‌ از همه‌ حیث‌ از آن‌ غزل‌ ملهم‌ شده‌ باشد‌، آن غزل‌ سعدی‌  چنین‌ است‌:

به‌ پایان‌ آمد این‌ دفتر، حکایت‌ همچنان‌ باقی / به‌ صد دفتر نشاید گفت‌ حسب‌ حال‌ مشتاقی

‌قم‌ إملاء و أسقنی‌ کأساً و دع‌، ما فیه‌ مسموماً / مریضُ‌العشق‌ِ لایبری‌ و لایشکوا  الی‌الرّاقی

اما این مسئله؛ یعنی انتساب این مصراع به یزید‌بن‌معاویه، که شیعیان به‌علت به‌شهادت‌رسانیدن حضرت امام حسین او را دشمن می‌داشته‌اند، در میان شاعران قرون 10 و 11 رواج داشته است و اشعاری سست، منسوب به اهلی شیرازی (متوفی1535 م.) هم در این باره نقل شده است که هیچ اثری از آن، در دیوان چاپی وی نیست:

خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب / گفتم ای در فضل و دانش بی‌مثال

از چه بر خود بستی این شعر یزید / با وجود این‌همه فضل و کمال

گفت: تو واقف نئی ز این  مسئله / مال ِکافر،  هست  بر مؤمن حلال

 (به نقل از نسخة خطی دیوان حافظ به شمارة 199 کتابخانة مدرسة عالی سپهسالار ).

و به همین طریق، ابیاتی هم از کاتبی نیشابوری(متوفی استرآباد، حدود 850 ـ 838 ﻫ.ق.) نقل شده است در جواب به شعر فوق‌الذکر:

بسی در حیرتم از خواجه حافظ / به نوعی کِش خرد، زان عاجز  آید

چه حکمت دید در شعر ِ یزید او / که در دیوان، نخست، از وی سراید

اگرچه  مالِ کافر، بر مسلمان / حلال   است و  در او، قیلی نباید

ولی از شیر این عیبی بزرگ است / که  لقمه،  از دهانِ سگ، رباید

مطهری(10:1378)، در حواشی خود بر این غزل، ضمن تأیید انتساب این مصراع به یزید، افزوده‌اند: همچنان‌که این بیت:

چو آفتاب ِ می، از مشرق ِ پیاله برآید / زباغ ِ عارض ِ ساقی، هزار لاله  برآید

یادآور بیت دیگر او (یزید) است که:

شُمَیسهًْ کُرمٍ، بُرجُها، قعر ِ دتها / و مشرقهاالسّاقی و مغربها، فمی ( آئینة جام 10)

                                                                  

3. واژه‌های‌ غزل‌

بیت‌ 1:  ألا: حرف استفتاح که در آغاز سخن، قرار می‌گیرد و در افادة معنی تأکید می‌کند و برای تنبیه مخاطب است:  هان‌، بدان و آگاه باش./ یا: هان، ای./ ایُّ: منادای مفرد و معرفه./ ها:حرف تنبیه و از آنجا که حرف تنبیه «ها» لازم‌الإضافه است، به جای مضاف‌إلیه قرار گرفته است./ ألسّاقی: در عربی تقدیراً مرفوع است و در واقع منادای واقعی «أیّ» همین کلمة ساقی است. ساقی‌، در اصل‌ نوشانندة‌ آب‌ است‌ ولی‌ به میگسار، که‌ نوشاننده‌ و دهندة شراب‌ است، گفته‌ شده‌ است‌ و در اصطلاح‌ به‌ چهار معنی‌ به‌ کار رفته‌ است‌: 1. حق‌تعالی‌ 2. مرشد کامل‌ (حضرت‌ محمّد«ص‌») 3. شیخ‌ و مرشد و پیر 4. معشوق./  ألا یا ایّها السّاقی‌: هان  ای‌ ساقی‌، ای‌ میگسار./ أدِر: فعل امر مخاطب مفرد: به‌ گردش‌ درآور، بگردان‌./ کأس‌: (کأساً در حالت مفعولی)، جام‌ شراب‌، ساغر، قدح پر از شراب./  ناوِل: فعل امر مخاطب مفرد: بده، بنوشان./ ها: ضمیر اول شخص مفرد مؤنّث: آن‌ را./ ناولها: فعل و فاعل و مفعول: در اصل باید «ناولنیها» باشد: بده‌، آن‌ را به من، برسان‌ آن‌را به من، جام شراب را به من برسان و بده./  که‌: زیرا که.‌/ عشق‌: کار عشق‌. عشق به‌معنی افراط در محبت‌ورزی و علاقه است که  ریشه‌ای، تصویری هم دارد بدین معنی که «عَشَقَ» به‌معنی پیچش گل و گیاه به دور درخت گرفته شده است  که به همان‌سان در گرد وجود عاشق و بر محور معشوق می‌پیچد و ماجراهای مادی و معنوی فراوان می‌سازد، حافظ عشق را یک عبادت می‌داند  که در طریقت، نیروی محرّکة سلوک است و آتشی است که به جان عاشق می‌افتد و وجود وی را در شمع  معشوق نابود می‌کند و بی آن، وجود انسان، به سنگ و نبات و حیوان نزدیک می‌شود و رنگ خودخواهی و خودپرستی می‌گیرد  و به همین جهت «عشق» از واژه‌های اساسی و پرکاربرد شعر حافظ است که در مرکز اندیشه‌ها، نوآوری‌ها و رندی‌های حافظ  قرار می‌گیرد، تا آنجا که  حافظ بدون «‌عشق»  قابل تصور و تصویر نمی‌نماید.

حافظِ رند  اسطورة عشق و دلدادگی‌های درونی و بیرونی است و خرابی از عشق را مایة آبادانی هستی خویش می‌شمارد و عاشقی است که عاقلی را گناه  می‌داند:

*ورای طاعت دیوانگان، ز ما مطلب / که شیخ مذهب ما، عاقلی، گنه دانست

*ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی / ترسم این نکته، به تحقیق، ندانی دانست

*اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی / اساس هستی من، زان خراب، آباد است

حافظ، عشق را مایة سربلندی و جاودانگی می‌داند:

*هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدة دوران دوام ما

*از آن، به دیرِ مغانم، عزیز می‌دارند / که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست

حافظ، عشق را نصیبة ازلی و هدیة الهی می‌شمارد و به عشق‌ورزی به‌عنوان نوعی عبادت می‌نگرد:

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار / تو را نصیب همین کرده است و این، داد است

نُمود: به‌ نظر رسید./ افتاد: رخ داد، اتفاق افتاد./  افتاد مشکلها: مشکلات‌ فراوان‌ پدید آمد و اتفاق افتاد. به‌نظر خواجة شیراز، به‌رغم آنکه کار عشق، در آغاز آسان و بی‌دشواری به‌نظر می‌رسد، در عمل با دشواری‌های فراوان همراه است که می‌تواند چندسویه هم باشد و حافظ  این مشکلات را در اشعار خود به چند صورت بازگو می‌کند:

1. مشکلاتی که در درون خود عاشق است و اینکه عاشق، تا چه حد می‌تواند دل خود را از غیر دوست خالی کند و آن  را از محبت معشوق پر سازد:

معشوق، عیان می‌گذرد بر تو ولیکن / أغیار همی‌بیند، از آن، بسته نقاب است

2. مشکلاتی که از بی‌عنایتی و ناز و غمزه و دلبری‌ها یا رفتارهای معشوق برای عاشق ایجاد می‌شود که خواجه از آن به انواع مختلف یاد می‌کند:

*بی‌مزد بود و منّت، هر خدمتی که کردم / یارب مباد کس را، مخدومِ  بی‌عنایت

*غلام نرگس جماّش آن سَهی‌سَروَم / که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

*یارب مگیرش، ارچه دل چون کبوترم / افکند و کشت و عزّتِ  صیدِ حرم، نداشت

*با که این نکته توان گفت که آن سنگین‌دل / کشت ما را و، دم ِ عیسی ِ مریم، با اوست

*دلبر، آسایش ِ ما مصلحتِ  وقت ندید / ورنه، از جانبِ ما، دل‌نگرانی  دانست

*دلم، ربودة لولی‌وشی است شورانگیز / دروغ‌وعده و، قتّال‌وضع و، رنگ‌آمیز

*رسم عاشق‌کشی و شیوة شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامتِ  او دوخته بود

* دست در حلقة آن زلف دوتا نتوان کرد / تکیه، بر عهد تو و باد صبا ‌نتوان کرد

3. مشکلاتی که از سوی دیگران برای عاشق ساخته می‌شود و می‌توان آن را مشکلات  اجتماعی نامید و این قبیل مشکلات را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد:

1/3 . مشکلاتی که از اطرافیان و نگهبانان و سخن‌چینان،  برای عاشق فراهم می‌شود:

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند، چه باک / منّت خدای را که نیم شرمسار دوست

ز رقیب دیوسیرت، به خدای خود پناهم / مگر آن شهاب ثاقب، مددی دهد سها را

از سخن‌چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی / گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

2/3. مشکلاتی که از علما‌، واعظان‌، دوستان و مدعیانی است که‌ از عشق منع کنند:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

* دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت / گمگشته‌ای، که بادة نابش به کام رفت

3/3. از کسانی که به عشق اعتقاد ندارند و منکر عشق‌اند و شاعر را ملامت می‌کنند:

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز / هرکه دل‌بردن او دید و در انکار من است

4/3. فراق و دوری از یار:

دلبرم عزم سفر کرد، خدا را یاران / چه‌کنم با دل مجروح، که مرهم با اوست

آن ترک پری‌چهره که دوش از بر ما رفت / آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

5/3. بی‌درمانی درد عشق:

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز / زآنکه درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

6/3. بی‌نشانی معشوق:

نشان یار سفرکرده از که جویم  باز / که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

بیت‌ 2:   به‌ بوی‌به‌ هوای‌، در آرزوی‌، حافظ در جایی دیگر گوید:

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند / صبا به غالیه‌سایی و گل به جلوه‌گری

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد / هزار جان گرامی، فدای جانانه

بوی: از کلمات ایهام‌انگیز حافظ است که  در ارتباط با نافه، طرّه، جعد، گشودن، رایحة خوش و بوی خوش زلف یار را به مشام می‌رساند؛ ولی ایهاماً به معنای بویه به‌معنی آرزو و هوس هم هست: مثل آنچه در این ابیات دقیقی آمده است:

به دو چیز گیرند مر مملکت را / یکی پرنیانی، یکی زعفرانی

یکی زرّ ِ نام ملک برنوشته / دگر، آهنِ آبدادة یمانی

کرا بویة وصلت مُلک خیزد / یکی جنبشی بایدش، آسمانی

نافه‌: غلاف مشک، کیسه‌ای‌ است‌ در ناف‌ آهوی‌ ختنی‌ که‌ از منافذ آن‌، ماده‌ای‌ بسیار خوشبو و سیاه‌ به‌ بیرون‌ می‌تراود به‌ نام‌ مشک‌ که‌ در ادب‌ ما برای‌ هر چیز خوشبو و سیاه‌، معمولاً برای‌ زلف‌ و خال‌، تصویر قرار می‌گیرد و گاهی‌ کنایه‌ از بوی‌ شراب‌ است‌. در اینجا موی‌ گره‌دار و سیاه‌ معشوق‌ که‌ به‌‌وسیلة باد صبا گشوده‌ می‌شود و از آن  بوی‌ خوش‌ مشک که در درون نافه قرار دارد، به‌ مشام‌ عاشق‌ می‌رسد، مراد است وگرنه خود نافه، خوشبو نیست./ نافه‌گشودن‌بوی‌  نافه‌ را به‌ مشام‌ رسانیدن‌، کیسة‌ مشک‌ را گشودن.‌/ آخِر: سرانجام، عاقبهًْالامر،(معنای تأکید و تعریض دارد.)/ صباباد صبح‌، باد شمال‌ که‌ خنک‌ و ملایم‌ است‌./ طرّه‌دسته‌ای‌ از موی‌ سر که‌ در پیشانی‌ افتاده‌ باشد، مویی‌ که‌ از قفا بندند، مطلق‌ زلف‌./ زان طرّه: از آن زلف پرپیچ‌وشکن یار./ تاب‌:  چین‌وشکن‌. ایهامی هم به طاقت و سوزش و گدازش دارد./ زلف: پاره‌ای از شب، موی سیاه سر، گیسو، دسته‌ای از موی سیاه که در اطراف گوش باشد و به‌طرزی مخصوص‌ تعبیه کنند، کاکل، جعد، برخی آن را مخففّ زلفین دانسته‌اند که به‌معنی زنجیر است. در اصطلاح عرفا «زلف»، رمز تجلی جلال و جمال حق است و به‌قول شیخ محمود شبستری:

تجلّی، گه جمال و گه جلال است / رخ و زلف، آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی  لطف و قهر است / رخ و زلف بتان را، زان دو، بهر است (شبستری، 1385: 47)

ز تاب‌ زلف‌ یا  جعد مشکینش‌از دست‌ پیچ‌وتاب‌ بسیار زلف‌ خوشبوی‌ مشک‌مانند او، به‌ سبب‌ پیچ‌ها و تاب‌های‌ فراوان‌ که‌ در حلقه‌های‌ زلف‌ او وجود دارد، در واقع یکی از مشکلات سلوک همین نکته است./ جعد: (به فتح اوّل): موی‌ حلقه‌حلقه‌ و گره‌دار و پرپیچ‌وخم‌، پیچیدگی‌ و چین‌داربودن‌ زلف‌./ چه‌: صفت پرسشی است و مبیّن‌ معنی‌ کثرت‌ است‌./ چه‌ خون‌چه‌ بسیار خون‌ها، خون‌های‌ فراوان‌./ خون‌ افتادن‌ در دل‌رنج‌کشیدن‌، تحمل‌ ناراحتی‌ کردن‌.

بیت‌ 3:   به‌ می‌به‌وسیلة‌ می‌، با شراب‌./ سجّاده : مُصلّی، نمازگاه، جانماز، پارچة طاهری که بر آن نماز می‌گزارند:

عبادت، به‌جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

بگسترد سجّاده بر روی آب / خیالی است پنداشتم، یا به خواب

سجّاده‌ [ ات‌ را ]:  جانمازت‌ را./ رنگین‌کن: رنگ‌کن، جانمازت را در شراب رنگ‌کن و به رنگ سرخ شراب درآور. این کار اگرچه به ظاهر  بسیار خلاف شرع است، تو باید هرچه را که مرشد تو فرمان می‌دهد، بدون فکر و اندیشه و تردید، انجام دهی./ پیر: مرشد، راهنما و کسی که در کار سلوک، مجرّب است و مرید را به سوی کمال هدایت می‌کند./ مغان‌: جمع مُغ،  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌، ایرانیان. لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهبانان آتش در سنت‌های دیرین و قومی ایرانیان بوده‌اند  تا آنجا که به‌عنوان نماد ایرانی شناخته شده‌اند و ایرانیان را مُغان خوانده‌اند، در شاهنامه آمده است:

برفتند ترکان ز پیش مغان / کشیدند لشکر، سوی دامغان

پیر مغان‌: مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ میفروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبر و پیر طریقت، پیر صاحبدل و باکمال:

دی پیر میفروش که یادش به خیر باد / گفتا شراب‌نوش و غم دل ببر زیاد

گفتم به باد می‌دهدم باده، ننگ و نام / گفتا قبول‌کن سخن و هرچه باد، باد

گوید: توصیه کند، پند بدهد، بفرماید./ که: زیرا./ سالک‌: رفتارکننده، درنوردنده، طی‌طریق‌کننده، و در اصطلاح عرفانی به‌معنی کسی است که از خود به سوی حق سفر می‌کند. رهرو حق‌، گامزن‌ طریقت‌ که حافظ، گاهی او را عارف سالک می‌خواند:

سرّ ِخدا که عارف سالک به کس نگفت / در حیرتم که باده‌فروش از کجا شنید

چو پیر سالک عشقت، به می، حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش

که به‌معنی‌ مراد است‌ و گاهی هم سالک به‌معنای مرید است و در اینجا هر دو معنی‌ مناسب‌ است‌:

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست / که به جایی نرسد، گر به ضلالت برود

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز / این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

که سالک بی‌خبر نبود: زیرا مرشد آگاه و باخبر است./ گرت‌ پیر مغان‌ گوید: اگر پیر و مرشد تو به‌ تو فرمان‌ دهد یا توصیه‌کند./ منزل‌: جای فرودآمدن کاروان و قافله و مسافران برای آسودن و خوابیدن در شب، هر مرحله‌ از مراحل‌ سلوک‌./ راه‌ و رسم‌ منزلها آیین‌ و شیوة‌ رفتار و سلوک‌ در هر مرحله‌ای‌ از مراحل‌ سلوک‌.

بیت‌ 4:   جانان‌محل‌ فرودآمدن‌  و آسودن کاروانیان و مسافران‌./ جانان‌معشوق‌، کسی که چون جان عزیز است./ امن: آرامش و امنیّت و آسایش./ امن ِعیش: زندگی با آرامش و آسایش و امن و امان./ چه‌ امن‌ عیش‌کدام‌ امن‌ عیش‌، (هیچ‌ امنیت‌ و آرامشی‌)./ عیش‌: زندگی،  شادی‌های‌ حیات‌./ جَرَس‌: (به فتح اوّل و دوم): درای کاروان، زنگ‌ شتر، زنگ‌ کاروان‌ که‌ به‌صدا درآمدن‌ آن‌ نشان‌ حرکت‌ کاروان‌ است‌. حافظ در جایی دیگر گوید:

منزل سلمی که بادش هر‌دم از ما صد سلام / پُر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / وه، که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بربندید: ببندید، بگذارید و استوار کنید.

مَحمِل‌ :(به فتح اوّل و کسر ثالث)  کجاوه‌./ بربندید محمل‌ها :کجاوه‌ها را بر شترها ببندید و برای حرکت و سفر آماده شوید.

بیت‌ 5: در این بیت بین شب، تاریک، ساحل، موج، گرداب، سبکبار و هایل مراعات نظیر وجود دارد./ شب تاریک و: این بیت تصویری بسیار زیبا از حالت تنهایی و بی‌کسی و نامرادی سالک را ارائه می‌کند که به‌مانند کشتی‌نشینی است که در شبی تیره، در دریای طوفانی بازیچة امواج ترس‌آور شده است و تا مرگ و نابودی، فاصله‌ای ندارد و وحشت و اضطراب وی را هیچ ساحل‌نشینی نمی‌تواند درک کند و بفهمد. در این بیت صدای مصوت «‌آ» به‌خوبی هیاهوی دریا و تلاطم آن و دلهرة مسافرانی که دستخوش طوفان‌اند نشان می‌دهد و صدای آه و نالة آنان را منعکس می‌کند./ هایل‌: ترساننده، ترس‌آور، هول‌انگیز و هولناک./ کجا دانندهرگز نمی‌دانند، اصلاً نمی‌فهمند./ سبکباران: جمع سبکبار، کسی که بار و کالایی سبک و کم‌وزن دارد، آسوده‌خیال، راحت، فارغ‌البال./ ساحل: دریاکنار و کنارة دریا. شاطیء بحر./ سبکباران‌ ساحلها: بی‌غمان و بی‌خیالان آسوده‌خاطر،  آسودگان‌ ساحل‌نشین‌ (کسانی‌ که‌ در دریا نیستند، کسانی‌ که‌ عاشق‌ نیستند)، در تقابل با گران‌باران و به ترافتادگان و کسانی که در آب غرق شده‌اند یا دارند در دریا، غرق می‌شوند به‌قول سعدی:

چون گرانباران به سختی می‌روند / هم سبکباری و چُستی، خوش‌تر است (سعدی، 1340: 779)

دلم ربوده و جان می‌دهم به طیبت نفس / که هست راحت درویش، در سبکباری (همان، ص 593)

شاید به‌ این‌ بیت‌ سعدی‌  نظر داشته‌ است‌:

دنیا مثال‌ بحر عمیقی‌ است‌ پرنهنگ / آسوده‌ عارفان‌ که‌ گرفتند ساحلی (همان، ص 745)

در اصطلاح، سبکباران ساحل‌ها، ظاهرپرستان بی‌عشق‌اند که مبتلای زهد شده‌اند و از حال آنان‌که در دریای عشق غرق شده‌اند، بی‌خبرند.

بیت‌ 6:   همه‌ کارم‌همة‌ کارهایم‌، همة‌ امور مربوط‌ به‌ سلوک من./ خودکامی‌: خودسری، خودکامگی‌، خودرأیی‌ و استبداد رأی و خودخواهی‌، از نظامی است:

نکنم بی‌خودی و خودکامی / چون  شدم پخته، کی کنم خامی

و از حافظ است:

جواب دادم و گفتم  بدار معذورم / که این طریقة خودکامی‌است و خودرایی

حافظا! گر ندهد داد دلت آصف عهد / کام، دشوار، به‌دست آوری از  خودرایی

به بدنامی کشید آخِر: (عاشقی) سرانجام به بدنام‌شدن من منتهی شد و مرا بدنام  و رسواکرد./ نهان‌ کی‌ ماند: (داستان عشقی که همگان دربارة آن حرف می‌زنند) هرگز پنهان‌‌ نمی‌ماند، هرگز قابل‌ پنهان‌کردن‌ نیست‌.

راز سربستة ما بین که به دستان گفتند / هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

محفل‌ساختن‌: مجلس‌ساختن‌، مجلس‌آرایی‌کردن، موضوعی‌ را بحث‌ اصلی‌ مجلس‌ قراردادن ‌و دربارة آن گفت‌وگوکردن، در اینجا حافظ  این مجلس‌آرایی را وسیله‌ای برای رسواکردن،  غیبت‌کردن و افشای راز عاشقان و نام و قصّة آنان را در دهان مردم انداختن و اشتهاردادن می‌داند، موضوعی که نُقل مجلس است و همگان دربارة آن صحبت می‌کنند و مطلبی را اشتهار می‌دهند، نظیر داستانی که بر سر هر بازار است:

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست

بیت‌ 7: دربارة این بیت تحقیق راه‌گشایی صورت گرفته است. (ذکاوتی قراگوزلو، 1370: 29)/ حضور: (اسم مصدر)‌: حاضر‌آمدن، حاضرشدن، نقیض غیبت و سفر، شهود. رسیدن‌ دل‌ به‌ حق‌، غیبت‌ از خلق‌ و پشت‌پازدن‌ به‌ جهان‌ مادّی‌، یعنی حالتی‌ که‌ سالک‌ در پیشگاه‌ حق‌ (معشوق) است‌  و جز به او به چیزی نمی‌اندیشد، از همه بریده و به معشوق پیوسته است، از سعدی است:

آنچه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد / نتوانم که حکایت کنم  الّا به حضور

و به‌قول حافظ:

از دست غیبت تو شکایت  نمی‌کنم / تا نیست غیبتی، ندهد لذّتی حضور

غایب‌شدن‌غیبت‌ از حق‌ و غفلت‌ از او، مشغول‌شدن به اشیاء و اموری غیر از معشوق(حق).

یک‌ چشم‌زدن‌ غافل‌ از آن‌ ماه‌ نباشم / شاید که‌ نگاهی‌ کند، آگاه‌ نباشم‌

متی‌: از اسماء منقوصه است، که به دو فعل مضارع جزم می‌دهد مشترک است بین شرط و استفهام: هرگاه.‌/ ما: حرف زاید برای تأکید./ تَلقَ: فعل مضارع مخاطب مفرد که در اصل بوده است متی تلقی که به‌دلیل جزم، لام‌الفعل حذف‌شده و به‌صورت « تلق» درآمده است./ ماَتلق‌َکه‌ رسیدی‌، دیدارکردی‌، ملاقات‌کردی./ من: اسم موصول: کسی./ تهوی: صلة موصول است و در اصل تهواه  بوده است: دوست می‌داری./ من‌ تهوی‌کسی‌ را که‌ دوست‌ داری‌./ دع: فعل امر مخاطب مفرد است، رهاکن، ترک‌کن./ دع‌الدّنیا: دنیا را رها کن‌./ اهمل:  فعل امر مخاطب: واگذار./ اهملها: آن را رهاکن، فراموشش کن.

 

4. معنی‌ بیت‌های‌ غزل‌

بیت‌1:  هان‌ ای‌ ساقی‌، جام‌ شراب‌ را به‌گردش‌آور و به‌ ما بده‌ که‌ کار عشق‌ ما که‌ در آغاز آسان‌ به‌نظر می‌رسید، اینک‌ با مشکلات‌ بسیار روبه‌رو شده‌ است‌.

حافظ‌  در همین‌ زمینه‌ سروده‌ است‌:

تحصیل‌ عشق‌ و رندی‌، آسان‌ نمود اول / آخر بسوخت‌ جانم‌ در کسب‌ این‌ فضائل

بیت‌ 2:   [ از نمونه‌های‌ مشکلات‌ عشق‌ آن‌ است‌ که‌ ]  در آرزوی‌ آنکه‌ باد صبا از زلف‌ یار گره‌گشایی‌ کند و بوی‌ خوش‌ آن‌ را به‌ مشام‌ ما برساند، به‌ سبب‌ پیچ‌وخم‌ زلف‌ پرتاب‌ و مجعد او، (که‌ باد صبا به‌راحتی‌ نمی‌تواند از آن‌ بگذرد و بوی‌ آن‌ را به‌ مشام‌ برساند) خون‌ بسیار در دل‌ ما می‌افتد. (رنج‌ بسیار می‌بریم‌ و فیضی‌ نمی‌یابیم‌ و فتوحی‌ حاصل‌ نمی‌شود).

بیت‌ 3:   [ یکی‌ دیگر از مسائل‌ مهم‌ عشق‌ و سلوک‌ آن‌ است‌ که‌ مرید باید فرمانبردار کامل‌ مراد و مرشد خویش‌ باشد.] اگر مراد به‌ تو (مرید) بگوید که‌ جانماز خود را [ که‌ باید همیشه‌ پاک‌ و طاهر باشد]  در می‌ طاهرکن‌ و شست‌وشو بده‌، این‌ کار را  [ که‌ بسیار دشوار و ناهموار به‌نظر می‌رسد]  انجام‌ بده؛ زیرا مراد تو به‌خوبی‌ راه‌ و رسم‌ مراحل‌ سلوک‌ را می‌داند.  [ اگر سالک‌ را به‌معنی‌ مرید بگیریم‌ آن‌گاه‌ معنی‌ مصراع‌ دوّم‌ چنین‌ خواهد شد که‌ مرید نباید از راه‌ و رسم‌ سلوک‌ بی‌خبر باشد].

بیت‌ 4:  چگونه‌ می‌توانم‌ (هرگز نمی‌توانم‌) در کوی‌ معشوق‌ قرار و آرامش‌ داشته‌ باشم‌. (هیچ‌ آرامش‌ و امنیتی‌ در کوی‌ معشوق‌ برایم‌ وجود ندارد) وقتی‌ که‌ زنگ‌های‌ کاروان‌ (حرکت‌ کاروان‌ معشوق را ‌ اعلام‌ می‌دارند) و پیوسته‌ فریاد می‌زنند که‌ ای‌ کاروانیان‌ بار سفر بربندید و آمادة حرکت‌ و عزیمت‌ و کوچ‌ از آن‌ منزل‌ باشید.

بیت‌ 5:  آسودگانی‌ که‌ در ساحل‌ خفته‌اند، هرگز حال‌ مرا که‌ در شبی‌ تاریک‌، در میان‌ گردابی‌ بیم‌انگیز و موج‌هایی‌ هراس‌آور (تصویری‌ از بی‌قراری‌های‌ عشق‌) گرفتارم‌، نمی‌دانند (تنها بلادیدگانی‌ چون‌ من‌ این‌ حالت‌ را درمی‌یابند) که‌ هرگز این‌ حال‌ با حالت‌ آسودگان‌ ساحل‌نشین‌، همانند نیست‌.

بیت‌ 6:  اگر وصال یار را می‌خواهی‌، حتّی‌ یک‌ لحظه‌ از او غافل‌ مباش‌ و اگر به‌ (معشوق)آنکه‌ دوستش‌ می‌داری‌ رسیدی‌، دنیا و متعلقات‌ آن‌ را رهاکن‌ و معشوق‌ را دریاب‌.

 

 

 

5. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌

امین ریاحی، محمّد. 1368. گلگشت در شعر و اندیشه‌ی حافظ. تهران: علمی.

اهلی شیرازی.1344. کلّیات مولانا اهلی شیرازی. به‌کوشش حامد ربّانی. تهران: کتابخانه‌ی سنایی.

اهور، پرویز.1336/1363. کلک‌ خیال‌انگیز( فرهنگ جامع دیوان حافظ). 2ج. تهران:  زوّار/ بارانی.

حافظ شیرازی خواجه شمس‌الدین محمد. 1361. دیوان خواجه حافظ شیرازی. تصحیح سید ابوالقاسم انجوی شیرازی. چ 4. تهران: جاویدان.

خرمشاهی، بهاءالدین. 1366.  حافظ‌نامه‌. 2ج. تهران: علمی‌ و فرهنگی.

رجایی بخارایی، احمدعلی. 1340. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار.

زرّین‌کوب‌، عبدالحسین. 1354. کوچه‌یرندان‌. تهران: امیرکبیر.

ـــــــــــــــــــــ . 1368.  نقش بر آب. تهران: معین.

سعدی شیرازی، شیخ مصلح‌الدین عبدالله. 1340. متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی. به‌کوشش مظاهر مصفّا. تهران: کانون معرفت.

سودی بسنوی، محمّد. 1366. شرح‌ سودی‌ بر حافظ‌. ترجمه‌ی‌ عصمت‌ ستارزاده.‌ 4ج. چ6. تهران: نشر‌ زرین‌ و نگاه‌.

شبستری، شیخ محمود. 1385. گلشن راز. تصحیح بهروز ثروتیان. چ 2. تهران: امیرکبیر.

قزوینی، محمد. 1324 و1325. «بعضی تضمین‌های حافظ (تکمله)». یادگار. س1. ش5.

مصفّا، ابوالفضل. 1369. فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. تهران: پاژنگ.

مطهری، مرتضی. 1378. آینه‌ی جام، دیوان حافظ (همراه با یادداشت‌ها). تهران: صدرا.

نیساری، سلیم. 6/1385. دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ. تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی/ نشر آثار.

هروی، حسین‌علی.1367. شرح غز‌‌ل‌های حافظ. 4ج. تهران: نشر نو.

(اگر چه این قسمت برای صرفه‌جویی در صفحات، به‌وسیله‌ی ناشر از متن شرح جدا و یکجا، در بخش منابع کتاب ذکر شده است).

 

فهرست تحقیقات حافظ‌پژوهی دکتر منصوررستگار فسایی

 الف) مقالات:

«طبیعت در شعر حافظ»، مجموعه مقالات درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، شهریور 1352، ص254ـ219.

«حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، کیهان فرهنگی، شماره‌ی 8، سال پنجم، آبان 1367، ص 38ـ 35.

(عین مقاله در مجموعه مقالات درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، چاپ چهارم، جامی تهران،  508‌)

«فرزاد عاشق شیدای حافظ»، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز،1377.

«حافظ شعر و شاعری و معاصرانش»، حافظ، «حافظ و فردوسی»، ، دفتر دوم، بنیاد فارس‎شناسی، 1378، ص 109ـ47.

«معنی‌گردانی‌های حافظ»، نامه‌ی انجمن؛ فصلنامه‌ی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، شماره 1، تابستان 1380 ، ص 63 ـ39.

«حافظ و سعدی، دو آفتاب یک سرزمین»، سعدیپژوهی ، دفتر چهارم، اردیبهشت 1380، ص 26 ـ14.

«نواندیشی‌های دستغیب در شناخت حافظ»، یادنامه‌ی دستغیب، عیّار نقد در آینه، ص 119 ـ110، داستان‌سرا، شیراز.

«قدسی شیرازی و حافظ»، حافظپژوهی، دفتر هشتم، مهرماه 1384، ص 162ـ 149، مرکز حافظ‌شناسی شیراز.

«بسحق اطعمه‌ی شیرازی و حافظ»، مجموعه مقالات برگزیده‌ی هم‌اندیشی زبان و ادبیات فارسی در قرن نهم، دانشگاه هرمزگان، 1383، ص 112 ـ 99 .

«گل و گلگشت با حافظ» مقدمه‌ای بر کتاب گلگشت با حافظ، ص 9 ـ 7، دکتر مرتضی خوشخوی، نوید، 1371.

«ایجاد فرهنگستان حافظ ادای دین نسل ماست در امری بزرگ»، نگاه پنجشنبه، خبر، پنجشنبه 9 آذرماه 1379ـ 78.

«گونه‌های شعر حافظ: حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، سخن، 1385،ص 78 ـ52.

«درباره‌ی غزل حافظ»، کیهان فرهنگی، شماره 18.

«میراث حافظ»، پارس، 20 مهر 1377، ص 5.

«تحلیل‌ متن‌شناسانه‌ی واژه‌ی گفتن در شاهنامه و دیوان حافظ»، نامه انجمن، شماره‌ی اول، بهار 1384، ص 167 ـ 19؛ حافظ و پیدا و پنهان زندگی ، ص 201 ـ161 .

«گفت‌وشنودی با دکتر منصور رستگار فسایی»، از  فردوسی تا حافظ. نگاه پنجشنبه، خبر جنوب، 22  آذر1380 .

«علی‌اصغر حکمت شیرازی و بنای آرامگاه حافظ» . حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن، 1385،ص274 تا280

«شیرازیان و تصحیح‌، تحقیق و چاپ دیوان حافظ‌،، حافظ و پیدا و پنهان زندگی»، سخن، 1385،ص 270تا 273.

 

ب) کتاب‌ها

مقالاتی درباره‌ی شعر و زندگی حافظ، (اهتمام) چاپ اول، 1352، دانشگاه شیراز، چاپ دوم و سوم دانشگاه  شیراز، چاپ چهارم، تهران: جامی، 1367.

مقالات تحقیقی درباره‌ی حافظ ـ مسعود فرزاد، (اهتمام و مقدمه)، شیراز: نوید، 1367.

دیوان حافظ، با مقدمه‌ی دکتر منصوررستگار فسایی،کتاب‌سرای تندیس، تهران.

حافظ و پیدا و پنهان زندگی، انتشارات سخن، تهران: 1385.

شرح تحقیقی دیوان حافظ،  پژوهشگاه علوم انسانی ( زیر چاپ).

کلمات آتش انگیز : لغت‌نامه‌ی جامع دیوان حافظ، ( در دست چاپ)

ج) راهنمایی رساله‌ی دکتری

عوامل تأویل‌پذیری و جنبه‌های چند معنایی شعر حافظ، عزیز شبانی، دانشگاه شیراز‌، 1385.

    


 

 



 

1.attieration

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

مثنوی آدم و حوا برداشتی دیگر از داستان آدم وحوا

  

 

مثنوی آدم و حوا

 

برداشتی دیگر از داستان آدم  وحوا

از دکتر منصوررستگار فسایی

 


اسطوره  ی عشق ادم و حوا

 

اسطوره ی ادم و حوا ؛بن مایه یی بسیار کهن  ومعنادار از داستان زندگی انسان بر کره ی خاکی است ، ایینه یی است که به زیبایی  ، پیوند بنیادین انسان را بادستگاه آفرینش، زمین و اسمان  و پیدا و پنهان  هستی او را باتوجه به ذهنیت تاریخی و نا خود اگاه جمعی وی  نشان می دهد و در روایتهایی پر تضاد ، ادمی وارزوها وانگیزه های رشد شکوهمند وسقوط  عظمت و بر باد رفتن ارامش و اسایش او را   ، در طول زمان و با تکرارها و تکرار ها ی  تحولات  و تبدلات  زندگی   و طوفان هاو ویرانی و ابادیهای هستی  ، بازگو می سازد و هر بار که ما این اسطوره را می خوانیم ،به برخی نکات مغفول  و بعضی خلاء ها وپرسش های بی پاسخ می رسیم ، ولی همیشه در این داستان ، مضامین پر معنا و نکته های تازه ای هم بر ای ما  مطرح می شود واز خود می پرسیم  که  خاطره ی ازلی  اسطوره سازان  از ادم و حوا چه گونه شکل گرفت  وچرا و به چه دلایلی زندگی بهشتی انان با خوردن گندم و سیب -که وجهی اقتصادی دارد -، پایان گرفت و ابلیس ، مار ، طاووس  – یعنی مظاهر زشت و زیبای اجتماعی، جهان هستی که می توانند نماد هوسها و امیال شخصی مردانه یا  زنانه   انسان باشند -، چگونه دست به دست هم دادند و در دگر گون گشتن سرنوشت آدمی تاثیر گذاشتند و انسان را از بهشتی که در ان بود ، راندند  و به خاکش نشاندند ،آیا خاطرات ازلی انسان از بهشت ،معلول از دست دادن زندگی پر رونق روزگاری خاص ست که واقعا زندگی شده است یا معلول تخیل  اسطوره پردازان یا فلاسفه  ومتفکران و شاعران ،از ادوار نخستین زندگی انسان و مهاجرتهای دشوار و اجباری اوست ک زندگی آرام و آسوده ی خود را از دست داده است و ناگزیر به مهاجرت به نواحی دور و نا آشنایی شده است، که درآنجا محیط و طبیعت اطراف خود را نمی شناسد و ابهامات و خطرهای گوناگون اورابه وحشت می اندازد.

راستی چرا هر ملت و دین و فرهنگی، برداشتی متفاوت از این واقعه ارایه می کند که گاهی سرشتی کاملا زمینی و حسی دارد و گاهی، به فراسوی ماده و جهان حسی انسان نقب می زند ولی  باز، علی رغم همه ی اختلافاتی که وجود دارد، وجه مشترک اکثر آنها درآن است که ذهن آدمی پیوسته ،به بهشتی که از دست داده است ،می اندیشد   وبرای دوباره یافتن بهشت رؤیاییش کوشش می کند و بدان وسیله،زندگی زمینی خود  را پر تحرک و ذوق وشادی وکار و کوشش می کند تا بتواند به نوعی به آن مدینه ی فاضله ایده آل دست یابد و آن رادر ذهن خود ویا درعالم خاکی باز سازی کند.

مطالعه ی روایات گوناگون  نخستین زوج انسانی یعنی آدم و حوا با نامها و القاب دیگری که دراساطیر و روایات دینی  و مدنیتهای مختلف دارند ، خواننده را  با پرسشهای مختلفس روبرو می سازدکه برخی از آنها چنین است:

1- آفرینش:هستی ، خدایان ،چگونگی شکل گرفتن هستی و عوامل مؤثر در آفرینش پگونه بود؟

2-خلقت نخستین انسان ،همسر و فرزندان آنهاومدت عمر ایشان،چدالها و ستیزه های اولاد آدمچگونه اتفاق افتاد؟

 

3-  چرا انسان بهشت دوست داشتنی خود را ازدست داد،ایا از دست رفتن بهشت آدمی،معلول از دست رفتن یک دوران مطلوب  وپدید آمدن شرایط نامطلوب و ناخواستنی تازه ای بود که موجب مهاجرتهای ناخواسته ی انسان و گم کردن بهشت مطلوب وی گشت و عواملی چون خشکسالیها و طوفانها و سردی و گرمی فوق العاده هوا،باران و سیل و توفان و صاعقه  وآتشفشان و....گرسنگی و قحطی به عنوان دشمنانی پیدا و پنهان در زندگی وی اثر گذاشت   و در نتیجه بسیاری از اسطوره های انسانی از همین امور ریشه گرفت.

4-زندگی طبیعی و عادی انسان اولیه  در زمین ،جنگلها و نواحی  محل اقامت وی چگونه بود  وچرااقامت وی در زمین با منافع طبقاتی و فردی و اجتماعی دیگر گروههای انسانی همجوار  درتضاد قرار می گرفت  و انسان راناخواسته ، در برابر "دشمنان "پیدا و پنهان قرار می داد و موجب می شد که در ذهن خود عوامل مثبت یا منفی خاصی راوارد صحنه ی زندگی خود سازد و عوامل  یاری رسان و باز دارنده ،یعنی دوستان و دشمنان خود رااز هم تفکیک کند، دوستانی که گاهی جنبه ی فرا طبیعی می یافته اند  و فرشتگان و ایزدان و امشاسپندان وسیمرغ و پیشگویان وستاره شناسان و خردمندن و ستاره شناسان  و لشکریان و پهلوانان می شده اند و دشمنانی کهدر سیمای  اهریمن و دیوو پری و...،حیوانات خطرناک وعوامل مخربی که هستی بهشتی و مطلوب آدمی را دوزخی می کرده است، پیدا می کرده اند.

5- آیا بهشت مطلوب آدمی، آغاز راه هستی وی بوده است یا سرانجام آن،آیااین بهشت  مربوط به هنگامی  است که خدا هست و هیچ چیز آفریده نشده است(:ازل) یا وقتی است که همه چیز آفریده شده و پایان پذیرفته و بازهم خدا هست(:ابد)یا اصولا یک هست پایدار است که از ازل تا ابد، همیشه به عنوان مبداء ومقصد نهایی بشر،در ذهن وی، مطرح بوده  است.

 

6- ایا بهشت راهی مستقیم دارد و انسان پس از هستی زمینی  خود یکسره بدان می رسد یا برزخ و چینود پل و موانعی دیگر هم بر سر راه رسیدن به آن وجود دارد.

 

     7- تفاوت دید در مذاهب و اسطوره های ملتها  در مورد بهشت چیست؟

8- علی رغم همه ی این پرسشها و بسیاری سؤالهای دیگر ما با این ولقعیت روبرو هستیم که انسان با خاطرات ازلی خود پیوندی همیشگی دارد،و اگر چه اورا از بهشت رانده اند،اما بهشت را از ذهن وی پاک نکرده اند وادم و حوای زمینی توانسته اند با الهام از بهشت آسمانی خود،  نظمی نو در زمین بیافرینند و جهانی تازهبا الگوهای بهشتی  بسا زند اما انچه نتیجه ی تلاشهای گذشته ی پر تلاطم این  دو انسان و فرزندانشان، در این کره  ی خاکی  است اینک در دوران ما،در خطر انهدام است و باز هم انسان، در استانه ی رانده شدن از بهشت  است وفرود امدن به جایی متضاد ،که این بار بهانه ها و دلایل  سقوط  وی از لونی دیگر و از گونه ای کاملا متفاوت از گذشته است.

ایا ادم و حوای دوران ما، بزودی بهشت  کنونی خویش را هم می بازند ودر زمین  باان ارمان شهر  دل خواه خود وداع می کنند یا هنوز می توانند شیوه یی نو در اندازند ودرفشی  تازه برافرازند، بازهم  بهشتی دیگر  یاعالمی نو بسازند ؟

مثنوی زیر از این دیدگاه اسطوره یی ، عشق ادم و حوا را به نحوی متفاوت و توصیفی روایت می کند بی ان که ادعا کند به همه ی ابعاد ان پرداخته است .

 

ادم و حوادرادبیات فارسی

 

در ادبیات ما با داستان آدم و حوا از این زوایا نگریسته شده است:

1-نسل آدمی نسب از آدم و حوادارد:

تاش به حوا، ملک خصال، همه‌اُم

تاش به آدم، بزرگوار همه جد   منوچهری

*

 

گر نه بقای شاه حمایت کند، فنا

بیخ نژاد آدم و حوا برافکند   خاقانی

*

به اصل تنها کس را مفاخرت نرسد

که نسبت همه از آدم است و از حواست  مسعود سعد

 

 

ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را

ز آدمست در و نسل و بچه حوا را   مولوی

*

بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست

هزار صورت زاید چو آدم و حوا

*

سعدی خویشتنم خوان که به معنی ز توام

که به صورت نسب از آدم و حوادارم    سعدی

 

آدمی باید و حوای دگر دوران را

که دگر مثل تو فرزند بباید زادش     اوحدی

*

صد شکر که اینجا همه‌کس روز به شب برد

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است   بیدل دهلوی

 

 

 

2- ملاقات آدم و حوا بسیار فرخنده بوده است:

**

               مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید

مبارکی ملاقات آدم و حوا

مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب

                  مبارکی تماشای جنه المأوی   مولوی دیوان شمس

     3-آدم مظهر مردان و حوا نماد زنان است

 

مستم چنان مستم من این دم

                  که حوا را بنشناسم ز آدم   مولوی دیوان شمس

4-             آدم مظهر عقل است و حوا نماد جان:

              ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی

              این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی  مولوی دیوان شمس

*

چون به آن خانه در آییم ز بابا پرسیم

روح را پیشتر از آدم و حوا اصلیست

ما نه طفلیم، که از آدم و حوا پرسیم

صد هزار اسم فزونست و مسماش یکی است

اوحدی

*

پس ز نفس و عقل کل آمد هیولا در وجود

            همچو نطفه کز وجود آدم و حوا بود   شاه نعمت الله ولی

*

عقل کل و نفس کلیه به هم آمیختند

              آدم و حوا و ذریات ایشان یافتم   شاه نعمت الله ولی

 

5-             نخستین گناهکاران  :

حدیث عشق اگر گویی گناهست

گناه اول ز حوا بود و آدم   سعدی

*

                   از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

                   کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم     حافظ

6-             نخستین عقد وپیوند انسانی:

            اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی

             چه بود فایده در عقد آدم و حوا      انوری

             به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرام

             به عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا    انوری

*

اگر چه تلخ بار آمد درختم

در آخر عقد حوا کرد بختم       سلمان ساوجی

 

7-             رنجهای آدم و حوا:

 

                ز بخیه کاری ادریس یادگار

آدم به دست جود خودش پنبه کاشته

حوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار

         سوراخهای او کندم وام ریشخند     انوری

8-             عشق آدم و حوا:

در مدینه قدس مریم یافتم

در حظیرهٔ انس حوا دیده‌ام  خاقانی

*

تو در قوادگی ای سرخ کافر

توانی گر کنی تصنیف و تدریس

اگر حوا و آدم زنده گردند

به مکر و حیلت و دستان و تلبیس

بگردانی دل حوا ز آدم    انوری

*

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوا نهاد   عراقی

 

9-             خلقت حوا از پهلوی آدم:

ارباب لطایف گویند که: چون آدم علیه السّلام اندر بهشت بخفت، حوا از پهلوی چپ وی پدیدار آمد. وهمه بلای وی از حوا بود.

و نیز گویند: چون ابراهیم گفت مر اسماعیل را: «یا بُنَیَّ إنّی أری فِی المَنامِ انّی أذبَحُکَ (۱۰۲/الصافات) (کشف المحجوب هجویری)

تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت

بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا

*

                    می‌خواستی که از ما بر ما بهانه گیری

                     ورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟   اوحدی

*

به امر از عقل کرد او نفس پیدا

چنان کز جنب آدم شخص حوا   محمود شبستری

 

     10-خوردن گندم ومیوه ی بهشتی و گمراه شدن:

بهرجایی روان کز عشق میشد

دمی کآنجای آدم را همی شد

تماشای بهشتش هر زمان بود

که آدم ز آفرینش جان جان بود

چو آدم سوی عدن آمد ز شادی

بدو جبریل گفتش یا عبادی

ببر فرمان حق بنیوش از من

که قول حق چو خورشیدست روشن

مخور تو زین درخت ای آدم و باش

ز عشق او توئی اسرار کل فاش

مکن تا شاه باشی جاودانه

وگرگیرد از این حق را بهانه

بمانی جاودانه تو گنه کار

شوی عاصی تو اندر حکم جبّار

تو را من پند دادم رایگانی

ز حق گفتم ترا باقی تو دانی

فرود آمد دلش اینجای آدم

که بد جنات او از عین آدم

بهر جانب همی آب روان دید

معظّم قصرهای رایگان دید

بشد جبرئیل ز آنجا تا بمسکن

گرفت آدم بسوی عدن با من

دلش مستغرق فرمان شه بود

چو آن اسرار از جبریل بشنود

بخود اندیشهٔ میکرد آدم

که با جنات او از عین آن دم

بهر جانب همی آب روان دید

معظّم قصرهای حوریان دید

همه جنّات پر حور و قصورست

زمین و آسمانم غرق نورست

ولی این صورت زیبا در اینجا

بپرسم یک سخن او را در اینجا

چو حق این را برایم آفریدست

ز بهر من در اینجا آوریدست

همه میل دلش در سوی او بود

که حوا پیش چشمش بس نکو بود

همه میل دلش سویش گرفته

بجز او جمله در خاطر گرفته

بجز او در دلش چیزی نگنجید

جهان نزدیک او موئی نسنجید

بحوّا گفت کای جان جهانم

توئی مر نور چشم دیدگانم

بتو روشن شده نور دو دیده

توئی از آفرینش برگزیده

من و تو هر دو دیدار بهشتیم

که از حضرت بدان صورت بهشتیم

من و تو هردو از اعیان اصلیم

دمی خوش کاندر این دم عین وصلیم

من و تو هر دو مانندیم اللّه

که پیدا آمدیم از حضرت شاه

من و تو هر دو دیدار الهیم

کنون بر جزو و بر کل پادشاهیم

کنون خوش باش با ما یک زمانی

که خواهد ماند از ما داستانی

چنین کان مرهمی بینم نهانی

خدا را خوش بود ما را تو دانی

که جز دیدار حق چیز دگر نیست

ترا حوّا از این معنی خبر نیست

کنون ای جان و ای دل نزد من آی

گره از کار من یکباره بگشای

جوابش داد حوّا نیز آن دم

که ای جان جهان و یار آدم

جوابش داد آن دم نیز حوّا

که ای جان جهان کم کن تو غوغا

مرا جانی و تو هم زندگانی

ولی سرّ خدا جمله تو دانی      عطار

 

*

در جنبش نبی و ولی آشکار چیست؟

                    ابلیس و خلد و آدم و حوا و خوشه چه؟   اوحدی

10-          باغ بهشت و طاووس:

فعلم وز برون طاووس رنگ

قصه کوته کن که دیو راه‌زن را رهبرم

شبهت حوا نویسم، تهمت هاجر نهم

چادر مریم ربایم، پردهٔ زهرا درم   خاقانی

*

 

این ماو من‌کزاهل جهان سرکشیده است

از انفعال آدم و حوا دمیده است

آزادم از توهّم نیرنگ روزگار

طاووس این چمن ز خیالم پریده است   بیدل دهلوی

11-          مقبره آدم و حوا در سرندیب است:

گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم

کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم    خاقانی

 

12-          نیکو ترین  بشرها:

 

حوای وقت و مریم آخر زمان شده

این هر چهار طاهره را خامسه توئی

13-          مقام ادم در دارالفنا: 

 چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور

جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا  سنایی

14-نطفه ی آدمی از آدم و حواست:

*

تمامت را بقدرت کرد پیدا

ز پشت آدم و از بطن حوا   عطار

 

پس ز نفس و عقل کل آمد هیولا در وجود

همچو نطفه کز وجود آدم و حوا بود  نعمت الله ولی

14-          آدم و حوا : جلوه ی حق:

در  هر آیینه حسن دیگرگون

می‌نماید جمال او هردم

گه برآید به کسوت حوا

گه برآید به صورت آدم   عراقی

 

15-          فریب دادن ابلیس ادم وحوا را:

حکیم ترمذی کرد این حکایت

ز حال آدم و حوا روایت

که بعد از توبه چون با هم رسیدند

ز فردوس آمده کُنجی گزیدند

مگر آدم بکاری رفت بیرون

بر حوا دوید ابلیس ملعون

یکی بچّه بَدش خنّاس نام او

بحوا دادش و برداشت گام او

چوآدم آمد و آن بچه را دید

ز حوا خشمگین شد زو بپرسید

که او را از چه پذرفتی ز ابلیس

دگرباره شدی مغرور تلبیس

بکشت آن بچه را و پاره کردش

بصحرا برد و پس آواره کردش

چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس

بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس

درآمد بچهٔ او پاره پاره

بهم پیوست تا گشت آشکاره

چو زنده گشت زاری کرد بسیار

که تا حوا پذیرفتش دگربار

چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا

بدید آن بچهٔ او را هم آنجا

برنجانید حوا را دگر بار

که خواهی سوختن ما را دگر بار

بکشت آن بچه و آتش برافروخت

وزان پس بر سر آن آتشش سوخت

همه خاکستر او داد بر باد

برفت القصه از حوا بفریاد

دگر بار آمد ابلیس سیه روی

بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی

درآمد جملهٔ خاکستر از راه

بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه

چو شد زنده بسی سوگند دادش

که بپذیر و مده دیگر ببادش

که نتوانم بدادن سر براهش

چو بازآیم برم زین جایگاهش

بگفت این و برفت و آدم آمد

ز خنّاسش دگر باره غم آمد

ملامت کرد حوا را ز سر باز

که از سر در شدی با دیو دمساز

نمی‌دانم که شیطان ستمگار

چه می‌سازد برای ما دگر بار

بگفت این و بکشت آن بچه را باز

پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز

بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش

وزانجا شد بکاری دل پُر آتش

دگر بار آمد ابلیس لعین باز

بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز

چو واقف گشت خنّاس از خطابش

بداد از سینهٔ حوّا جوابش

چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار

مرا گفتا میسّر شد همه کار

مرا مقصود این بودست ما دام

که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم

شود فرزند آدم مُستمندم

گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس

نهم صد دام رُسوائی زوسواس

گهی صدگونه شهوة در درونش

برانگیزم شوم در رگ چو خونش

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص

وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص

هزاران جادوئی آرم دگرگون

که مردم را برم از راه بیرون

چو شیطان در درونت رخت بنهاد

بسلطانی نشست وتخت بنهاد

ترا در جادوئی همت قوی کرد

که تا جانت هوای جادوئی کرد

اگر شیطان چنین ره زن نبودی

چنین سلطان مرد و زن نبودی

در افکندست خلقی را بغم در

همه گیتی برآورده بهم بر

بهر کُنجی دلی در خواب کرده

بهرجائی گِلی در آب کرده

ترا ره می‌زند وز درد این کار

چوابرت چشم ازان گشتست خون بار

گر آدم را که در یک دانه نگریست

به سیصد سال می‌بایست بگریست

ببین کابلیس را در لعن و در رشک

ز دیده چند باید ریختن اشک       عطار

 

16-          خود رایی:

خود رای می‌نباش که خودرایی

              راند از بهشت، آدم و حوا را   پروین اعتصامی

 

 اسطوره  ی عشق ادم و حوا

مثنوی آدم و حوا

برداشتی دیگر از داستان آدم  وحوا

از دکتر منصوررستگار فسایی


 

تا خدای جمله ی فردوسیان

کرد بنیاد بهشت جاودان

هر چه زیبا بود و نیک و جان فزای

بود  انجا جمع، از لطف  خدای

بود هر سو سبزه وگل گشت و کىىىشت

شش جهت نیکو ، بهشت اندر بهشت

بوی عطر ناب گلها، جان نواز

جمله ی درهای رحمت ، بازِ باز

ساکنان او ، فرشته  ، حور عین

ادم و حوا و غلمان  ، همچنین

رحمت حق اندر آن مینو نهاد

هر کسی را هر چه دل می خواست ، داد

جمله را اسایشی جاوید داد

راندن هر کامه و امید داد

هیچکس آزرده ی رنجی نبود

در پی  سرمایه و گنجی نبود

تا تمنای  دلی می شد بیان

درزمان ، آن آرزو می شد روان

هیچ کس در خلد ، ناکامی ندید

روز شادی را، کسی  شامی ندید

هیچ کس کاری بجز شادی نداشت

درد کار و شوق ابادی نداشت

هیچ کس از جمله مخلوق  بهشت

هیچگه ، ننهاد خشتی روی خشت

جملگی در خواب وخور هر روزو شب

جمله سرمستان دور از هر تعب

سفره ی  فردوسیان رنگین  بود

خواب خوش باشان بسی سنگین بود

پخته خواران  دور از اندیشه اند

مفت خواران هزاران پیشه اند

ره ندارد عشق اندر خونشان

تا بسازد لیلی  ومجنونشان

بی خبر از درد شور انگیز عشق

مست خود باشند و  در پرهیز عشق

روز و شبهاشان  ، همه در کار خویش

حور و غلمان بازی و ، تکرار خویش

ادم اندر خلد،  چیزی کم نداشت

لیک  دور از وی ، بهشت  ادم نداشت

لیکن ادم را و حوا را ، سرشت

بود دیگر گونه از اهل بهشت

درد  در دل داشتند و صد ملال

از خور و خواب گروهی بی خیال

آدم اندر بند غیر خویش بود

وز خود اندیشان بسی دلریش بود

آدم اخرمی گشاید  بند خویش

می رسد تاقله ی الوند خویش

*

عشق  ، روزی چون شهابی تیز گام

تن ، همه نورانی وجان ، شادکام،

برگذشت از برج و باروی بهشت

گشت در هر غرفه و کوی بهشت

یافت ادم را و حوارا  پریش

غرقه در اندوهی از اندازه ، بیش

همدم نا مردمان خود پسند

زرد رو ، اشفته جان ، دلها نژند

خسته از تن پروری و بی غمی

در هوای همدمی  و ادمی

همدم ناجنس بودن درد زاست

گر چه حوری یا فرشته ی دلربا ست

عشق درد ادم و حوا شناخت

نوش داروی رهایی شان بساخت

خواست تا درمان بیماران کند

در تن بی جان آنان ، جان کند

عشق ،  در حوا و آدم می دمید؛

" کز دیار ابلهان  باید برید 1

عاشقان از سر زمینی دیگرند

نز بهشت شهوت و خواب و خورند"

دادشان یک جرعه ،  از معجون عشق.

تا که گردد جانشان مجنون عشق

کیمیای  زندگانی دادشان

تا کند از بندگی ازادشان

عشق حوا ، در دل  آدم نشاند

جان حوا را سوی آدم کشاند

دورشان  گرداند از خود پروری

ساخت هر یک زنده ، بهر ٍ دیگری

" هر کجا تو با منی من خوشدلم

گر بود در قعر چاهی منزلم " **

اتش  حوا  چو در آدم گرفت

شعله ای در هستی عالم گرفت

شعله ی طغیان ، گناه و سر کشی است

هر گناهی را شهابی اتشی است

آتش  طغیان. چو در ادم فتاد

آتشی در جمله ی عالم فتاد

هرکه را در پا نشیند خار عشق

هر نفس افزوده گردد کار عشق

عشق ، تا اندر دلی جا می کند،

جان ره میخانه پیدا می کند

از ازل ،میزان انسان عشق بود

اختلاف او  و شیطان عشق بود

گر چه شیطان داشت از اتش ، نهاد

اتشی از عشق در ادم فتاد

گندمی شد رهزن دلهایشان

بند عشق انداخت اندر پایشان

سیب حوا، دیده ی ادم ببست

سنگ طغیان ،  شیشه ی ایمان شکست

ان گنه شیرینی صد نوش داشت

مستی صد جام ، در اغوش داشت

ان گنه اتشفشان عشق بود

یک نشان از بی نشان عشق بود

هرگز از حوران مینو یی سرشت

هیچ کس عاشق نمی شد در بهشت

عشق و طغیان میوه ی ازادگی است

هر چه ازادی  نباشد بندگی است

کرد "عراقی " فاش، خوش ، این راز عشق

خوب و خوش بنمودمان اعجاز عشق:

 

" عشق، شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند

جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد

آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد

راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت

کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد

جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود

لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه‌ای

هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت

نام آن حرف آدم و حوا نهاد

حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد

منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید

تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:

فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

کام فرهاد و مراد ما همه

در لب شیرین شکرخا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان

خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

وز پی برگ و نوای بلبلان

رنگ و بویی در گل رعنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند

نور خود در دیدهٔ بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود

این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان

حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا "عراقی" را بدید

نام او سر دفتر غوغا نهاد."

"** *

هر که سر جنبان طغیان می شود

نام او ابلیس و شیطان می شود

گر شوی طاووس فردوسی سرشت

تهمت طغیان ، کند نام تو زشت

عشق را هر کس به نوعی نام داد

این یکی ، بستود و ان ، دشنام داد

این یکی خر مهره خواندش  ، بی بها

وان دگر نامید اورا ، کیمیا

گاه نام عشق ، حوا می شود

گندم و سیبی  فریبا می شود

گاه گندم می شود ، مردم فریب

مار و  ابلیس و گهی طاووس و سیب

عشق ، " ابلیس " است نامش ، در بهشت

دیو  طغیانی  وش  اتش سرشت

هم ردیف  مار و کژدم می شود

نام او از نامه ها گم می شود

گر بود طاووس صد رنگ بهشت

تهمتش  ، بد سازد  از پاهای زشت

خواجه می جوید همیشه بنده یی

بنده یی در بندگی پاینده یی

خواجه ی دانای جمله خوب و زشت

هر گنه را کیفری  درخور، نوشت

ادم  ، اندر بندگی تقصیر کرد

خواجه ، این تقصیر را تعزیر کرد

بنده چون طغیان کند چوبش زنند

بندگان خواجه سرکوبش زنند

بندگان را درس ازادی  ، بد،  است

خواجگان را ،مزد  یک ، کیفر صد است

خواجه ایشان را برون کرد از بهشت

تا نگیرد دیگری زان  ، درس زشت

چون خدا ملک زمین را افرید،

خاک و اب و باد ، در ان  شد پدید

گشت از عهد ازل جمله ی زمین

ملک طلق عشق هستی افرین

عشق را بخشید کابادش کند

دل پسند و نیک بنیادش کند

سازد این عالم بهشت عاشقان

بار ندهد "غیر عاشق  " را در ان

گشت  میعاد دو عاشق در زمین

تا زمین گردد بهشتی افرین

ادم و حوای فردوسی سرشت

زان سبب  امد زمینشان سرنوشت

لیک این تنبیه حق ، تقدیر بود

ارمغان عشق عالم گیر بود

گر که می شد ادم از حوا  ، جدا

کیفر حق بود سخت و جان گزا

هرکجا دلبر نباشد دوزخ است

نامش ارخلد برین یابرزخ است

چون که با یاری  ، زمین گردد بهشت

چون که بی یاری ، بود فردوس ،  زشت

خشم یزدان ، ساخت گیتی جایشان

مهر او ، اکسیر  ، خاک پایشان

قهر حق با بندگان  ، از کینه نیست

ماجرای سنگ با ایینه نیست

می کند ویران که ابادش کند

دور می سازد که ازادش کند

گر چه  می گیرد بهشت پاک را

بخشدش  اما  جهان خاک را

پوشد او را خلعت پیغمبری

تا کند اهل زمین را رهبری

از بهشتش می برد ، غم می دهد

لیک عالم را به ادم می دهد

می دهد او را زمین خویشتن

سازد او را جانشین خویشتن

بردن و اوردنش دل بستنی است

لطف و قهرش راز نا دانستنی است

 

هر کسی از خود پرستان دور شد

جان او خلوت سرای نور شد

نور حق را  برد  ادم ، تا زمین

تا زمین گردد به از خلد برین

چون که ادم باغ مینو را بهشت

کم نشد از رونق باغ بهشت

لیک شد ملک زمین اباد از او

ذره ذره خاک شد دلشاد از او

از درخت خرم و پربار عشق

شد زمین  گلخانه و گلزار عشق

گشت حوا مایه ی   زایندگی

زندگی ، عاشق شدن  ،  پایندگی

میل حوا بود در ادم شدن

عشق ادم بود با حوا بدن

عشق رنج و گنج با هم می دهد

زندگی  را یاد ادم می دهد

عشق می بخشدبه لطف سرنوشت

عاشقان را  انچه بهتر از بهشت

عشق رنج و گنج با هم می دهد

همره  هر زخم مرهم می دهد

عشق را باید بها پرداختن

با همه شیرین و تلخش ساختن

عشق،  ادم را برون برد از بهشت

تا شناساند بدو ، زیبا و زشت

تا بداند قدر رنج خویشتن

تا نهد پرمایه گنج خویشتن

تا بسازد سر نوشت  ادمی

تا به پاسازد بهشت ادمی

در زمین حوا و ادم با همند

دور از نامردم و نا محرمند

ادمی  داند مقام ادمی

ادمی جوید طریق همدمی

در بهشت ار دیده ی نا محرم است

ان بهشت از دوزخ  سرکش ، کم است

در بهشت ار نیستی ازاد ، راست

تو اسیر دوزخی بی کم و کاست

هر کجا، می بیندت ،  نامحرمی

تا لبت جنبد ، شنیده عالمی

گندمی را صد سخن چین ناظراست

خار  بر انگشت گل چین  حاضر است

تا که در دل بیمناک گندمی

در بهشت ابلهان سر در گمی***

عشق آزادت کند از بندگی

تا که دریابی نشاط زندگی

عشق می گوید  کلام اخرین :

خشم یزدانی  بود مهر افرین

قهر و مهر و خشم  ایزد با هم است

تلخ و شیرین جهان در ادم است

ادم و حوا  ز عشقی اتشین

جایشان گردید زندان زمین

راندگان از عرش و فردوس برین

راه پیمودند تا فرش زمین

تا زمین، ازخلد ، ره پر پیچ نیست

بًعد مرگ و زندگانی هیچ نیست

عالم عشق  عالم اندر عالم است

راه جنت تا به عالم ، یک دم است

هر چه دور و دورو دور ازشست تست

چون که عاشق می شوی ، در دست تست

هفت دریا ، دور اگر بر رستم است

بهر سیمرغ ،  این مسافت ، یک دم است

مصطفی تا سدره ، یک دم برزدن

از مسیحا تا به خور، یک پر زدن

آشنا چون پایشان با خاک شد

خاک نور دیده ی افلاک شد

هر کجا ی نا کجا اباد بود

هند یا کعبه ، سرایی شاد بود

گر سر اندیب است وجای دیگراست

این بهشت عاشق  نام اور  است

عشق چون اوردشان سوی جهان

هر کجا رفتند ، شد همراهشان

اسمان ابی و  لبخند  نور

شد طبیب   خستگان را ه دور

خاک بالا رفت و بالایی گرفت

ز آدم و حوا دل ارایی گرفت

خاک ، در منظومه ی خورشید شد

همسفر با زهره و ناهید شد

رَست از تنهایی دیرین ، زمین

گشت با خورشید جویان ،  همنشین

چاوشان عشق  ، شوری ساختند

بانگ شادی در جهان انداختند

تا بود خوش ، حال و روز ان دو یار

شد وزان صد ها نسیم مشکبار

شاخه ها خم کرده سر ، بهر نثار

رودها، اوازخوان ، در هر کنار

چهچه مرغ سحر  اغاز  شد

هر گلی  با بلبلی همراز شد

شادباش مقدم سلطان عشق

هر کجا بر خاست  ، تا ایوان عشق

بانگ  می امد ز هر سوی زمین:

" باد بر حوا و ادم  افرین

باد اب زندگانی نوشتان

شاهد اقبال در اغوشتان "

شاد بادا و خوش و خرم ،  زمین

بر دو عاشق پیشه ی  خلد برین

شست بارانی ملایم  جایشان

سبزه و گل ریخت اندر پایشان

لاله ها رستند و جا پرداختند

حجله گاهی بهر حوا ساختند

از پرِقو ،شد حریرین بسترش

از پرِ طاووس، چتری بر سرش

شبنم گلهای سرخ بامداد

گونه ی ان ماه را گلگونه داد

مهربان  دست نسیمی خانه گرد

گیسوی اشفته اش را شانه کرد

تا  بپوشاند بلورینه تنش

از پر پروانه شد پیراهنش

برگ انجیر بهشتش در زمین

گشت با گلبرگ زیبا ، جاگزین

گوشوار سوسن اندر گوش او

گردن آویز سمن ، همدوش او

دست ادم  ، حلقه ی امید بود

رشته ی الماس و مروارید بود

از قدوم عاشقان بیقرار

ناگهان پاییز گیتی ، شد بهار

دیده بر هر سو که می انداختند

سبزه اندر سبزه اش می ساختند

هر کجا بنشسته یا بر خاستند

جایشان را سرو و گل ،  اراستند

هر کجا که پای ایشان می رسید

از زمین صد باغ  لاله می دمید

سبز اندر سبز می  شد کوه و دشت

هرکجا حوا از انجا می گذشت

هر کجا حوا نظر انداز شد

صد هزاران مرغ ، در پرواز شد

عشق ، جادو ساز وافسون کار بود

با دو عاشق پیشه ،  یار غار بود

هر طلسم خاک را  ، بگشودشان

برد  و هرسوی زمین بنمودشان

هفت دریا را و کوه و رود را

غار و دشت آسمان فرسود را

عشق بٌد با ادم و حوا قرین

تا که شد  ادم ، خداوند زمین

آدم اندر چهر حوا  ، زود زود

کرد پیدا آن چه را گم کرده بود

در زمین ادم اگر حوا نداشت

زندگانی بهر او معنا نداشت

روی حوا ، شدبهشت دیگرش

موی حوا ، رشته ی جان پرورش

گشت حوا جانشین حور عین

خنده اش شیر و عسل ، ماء معین

سایه گستر  ، همچو طوبی بر سرش

بوسه ها  ، هم طعم اب کوثرش

هر چه  زیبا  ، دیده بود اندر بهشت

بود در حوای فردوسی سرشت

تا شود دنیای حوا دلنشین

کرد عالم را چو فردوس برین

هرچه را حوا به خلد ، از دست داد

بهتر ازان، ادمش ، اینجا  نهاد

تا نباشد گندمی ،  ازار او

این زمین را کرد گندم زار او

سیب اگر شد مایه ی قهر و نهیب

ساخت حوا را هزاران باغ سیب

ادم  ،اینجا   ، بنده یی ازاد شد

واین زمین  ،از سعی او اباد شد

گشت حوا در تن ادم روان

کرد او را مرد یکتای جهان

جشن نوروز  گزین  اغاز شد

بهترین فصل  زمین اغاز شد

بی زمانی نقطه ی اغاز یافت

زندگی تقویم خود را باز یافت

منشی تاریخ  ، شد همراهشان

تا نویسد کار روز و  ماهشان

هر کس از تاریخ  غافل می شود

در پی کردار باطل می شود

منشی تاریخ را،  چشم است باز

نیست او را دیده ی حق بین ، فراز

خاطرات ادم از باغ بهشت

جمله را این منشی دانا  ، نوشت

ادمی را راند یزدان از بهشت

تا بسازد خویشتن را سرنوشت

ادم اما زشت و زیبا را شناخت

وان بهشتی را که خود می خواست ، ساخت

گر بهشت عدن را از کف بهشت؛

عالمی نو ساخت خود،  بیش از بهشت

در زمین ، زان پیش ، شور وشر نبود

جز شب خاموش  درد اور نبود

عشق امد تا زمین روشن کند

شوره زاران زمین ،  گلشن کند

عشق امد تا که جان گیرد  بهار

ابر وباران را بر انگیزد به کار

عشق امد تا  زمین زایا شود

کشتزار ادم و حوا شود

امد عشق و خامشی بر باد رفت

فصل کوری و کری از یاد رفت

ابر و باد و خاک و باران ، برگ و بید

جملگی  فرمان  ازادی شنید

هر  نهال عاشق شد و قامت کشید

باغها بشکفت و گلشنها دمید

اتشی کز عشق ادم  بر جهید

جان به جان جمله  ى عالم دمید

زندگی  ،شد ادم و حوا شدن

در فروغ عشق  ، نور افزا شدن

زندگی ، شد عشق ،و با هم ساختن

جان برای دیگری درباختن

عشق  ، شد سرمایه ی پایا شدن

هر نفس ، از من  ، گذشتن ، ما شدن

عشق هستی ساز و  ابادی فزاست

عشق شادی ، عشق سیمای خداست

عشق اهل بخشش و ارامش است

عشق پویایی و شور و کوشش است

عشق  اهل کینه و کشتار نیست

جلوه گاه   مرده ی جاندار نیست

می شناسد زنده ی بیدار را

می برد از دیده ، خواب غار را

در هزاره ی ادمی ، دور سپهر

بود ، دور عشق  و زیبایی و مهر

تا کیومرث گزین بر کار شد

هر چه عاشق بود ، با او یار شد

مرغ و ماهی ، جانور با ادمی

یار او شد در سرای همدمی

نو ، چو با جمشید امد روزگار

گشت گیتی نوبهار  اندر بهار

مرگ و بیماری در این عالم نبود

هر که را تن،   چارده ساله  ، نمود

خشک سالی  راه در  صحرا نداشت

دیو دروندی به دلها جا  نداشت

راستگویی سکه ی بازار بود

هرکسی از کام  برخوردار بود

ادمی از عشق و خودخواهی بری

بود و  زیبا  ، چون بتان ازری

ان که گیتی را چنین  زیبا نمود

عشق بود و عشق بود و عشق بود

ان همه بیمرگی  وعشق و  امید

در شب ضحاکیان   شد نا پدید

 

****

روز کوچ ادم و حوا رسید

نوبت ازایشان ، به نسل ما رسید

بعد از ان ، ما ادم و حوا شدیم

در بهشت خاک  ، ادم زا شدیم

" چون که گل رفت و گلستان شد خراب

بوی گل را از که جوییم از گلاب " **

ادم و حوا روان زنده اند

در تن ما زنده ی پاینده اند

ادم و حوای ما ، بیداری اند

در رگ و در ریشه ی ما جاری اند

جسم و جان  را ادم و حوا شناس

ماجراشان داستان ما شناس

چون  که پیوستند ، خاک اباد گشت

هر که بد در بند  غم ،  ازاد گشت

مرغ را چون بند بنهد سرنوشت

بهر او یکسان  شود خاک و بهشت

ما هنوز از  عشق ادم زنده ایم

لیک حوا را ز عالم ، رانده ایم

تا که جان از عشق حوا سیر شد

خود پرستی  خوی  عالمگیر شد

خنده ، دیگر،  ان تب دیرین نداشت

بوسه  دیگر میوه ی شیرین نداشت

واژه ها بی معنی. و واهی شدند

دیده ها دنبال گمراهی شدند

دستهای  دوستی  شد جانستان

سینه ها ،بی مهر و تنها  ،بی روان

بخت بیدار پسر ، در خواب شد

کین رستم  در دل سهراب شد

دختران  در کینه ی مادر شدند

مادران  دور از سر و همسر شدند

عطر از گل رفت و مستی از شراب

باغ ویران  گشت و دریاها  ، سراب

اهرمن از کار انسان شاد شد

خانه ی ابلیسیان اباد شد

بندگی بر تخت ازادی نشست

جغد غم بر کلبه ی شادی نشست

روز مهر و دوستی پایان گرفت

زندگانی رنگ گورستان گرفت

حالیا در ششدر ی خود ساخته

ادمی ، هستی خود را باخته

ادم گم کرده حواییم ما

در زمین تنهای تنهاییم ما

ادمی،  در کار خود وا مانده ایم

بی خبر از عشق حوا مانده ایم

باز ، شیطان کرده جا ، در جانمان

باز می بازیم  خان ومانمان

پور شیطانیم و حوا زاده ایم

نز  تبار ادم ازاده ایم

کار ما شد حیله و جادوگری

روز و شب خونخواری ومردم دری

در پس لبخند ، خشم و کینه ها

چون دو  سوی  چهره ی ایینه ها

ادمیم اما نه با حوای  خویش

باز بی عشقیم در دنیای خویش

چون که شور  عشق ما پایان گرفت

دیو خود خواهی  دوباره جان گرفت

بنده بودن جای ازادی نشست

بال مرغ عشق را ، نفرت  ، شکست

اتش جانسوز کینه ، تیز شد

ادمی  ، قابیل شد  ، خونریز شد

ادمی  از عشق شیرین ، سیر گشت

زور و زر،  سلطان عالم گیر گشت

جانمان ،  پر گشت از بیداد و کین،

خسته و تنها شدیم  اندر زمین

نیست دیگر جای سرمستی زمین

باخت ان سرمایه ی هستی زمین

ادمی  ، گم کرده جای خویش را

می کند ویران سرای خویش را

هرچه ادم ساخت با حوای خویش

پور او درباخت  ، با فردای خویش

باز ادم همدم نامردم است

همنشین و یار  مار و کژدم است

باز ، هستی  در شرار جنگهاست

ادمی  در ششدر نیرنگهاست

اسمان ها گشته هم سان  زمین

کرده جا دوزخ  به دامان زمین

شد بهشت ادمی دوزخ سرشت

گم شد  از اندیشه ادم ، بهشت...

 

کس نمی داند شهاب تیز گام

با تنی از نور و جانی شادکام

باز کی  خواهد گذشت از این بهشت

تا دگرگون سازد  ان را سرنوشت

بیند  ادم را و حوارا  پریش

غرقه در اندوهی از اندازه ، بیش

همدم نا مردمان خود پسند

زرد رو ، اشفته جان ، دلها نژند

خسته از تن پروری و بی غمی

در هوای همدمی  و ادمی

باز هم اندوهشان بی همدمی است

چشمها دنبال  عشق ادمی است

دستها کوتاه و دلها پر امید

عشق ایا باز، خواهد بردمید؟

 

هر کجا تابد شهابی تیز گام

می نویسد  در شب تار این پیام

عشق می اید که ابادت کند

از غم دیرینه ازادت کند

 

(توسان، شهریور 1393)

1-اکثر اهل الجنة البله ( حدیث)

اکثر اهل الجنة البله ای پدر    بهر این گفته است  سلطان البشر (مولوی)( امثال و حکم دهخدا).

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل داستان جمشید در شاهنامه فر دوسی

 

بخشی از کتاب سه جلدی "شاهنامه را با هم بخوانیم"

از

 دکتر منصوررستگار فسایی 

تحلیل داستان  جمشید در شاهنامه فر دوسی

 

جمشید،که در متون فارسی به صورت جم،جمشاد،جمشاسپ،جمشیدون  جمشاسب،جم الّشیذ،جمشاه وجمشاذ به کار رفته است،  از معروف ترین چهره های افسانه یی هند وایرانی است که به قول کریستن سن :" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارند ."( نخستین انسان و...،صص 166).اودرهند باستان فرمانروای دنیای مردگان است و در ایران مهمترین شاه پیشدادی  ونشانه یی از فرمانروایی آرمانی و باشکوه ونمادی از دوران   طلایی جهان است .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 37)

اما در تاریخ  افسانه یی مزدیسنان ،  جمشید نمونه ی  انسان اولیه یعنی "یمه: جم" جای خود را به " پزذاته  : هوشنگ " داده است  ( نخستین انسان و...، صص 173)

نام جمشید مرکب از دو جزء" جم" و" شید "است: جم در فارسی باستان به صورت "یَمَه:Yamaودر اوستا به صورت yima  یِمه: ؛Yama و در سانسکریت Yama ودر پهلوی به صورت amjyam:  آمده است( بارتلمه 1300)،" شید" در اوستا به صورت  xshaeta  ودر پهلوی Ṡêt آمده که برخی معنی آن را "درخشان و روشن " دانسته اند و بعضی آن را برگرفته از کلمه ی " خشی": XŜay  به معنی پادشاه دانسته اند بنابر این برای نام جمشید ، دو معنی پیشنهاد شده که:

 نخست " جم درخشان و تابان " و دوم " جم شاه" است که ظاهرا معنی نخست مورد پذیرش مورخین بوده است : " برای آن نیکویی و روشنایی که از وی تافتی ، جمشید گفتندش و "شید " روشنی باشد  ،چنانکه آفتاب را " خور " گویند  و "خورشید " یعنی آفتاب روشن." ( سنی ملوک الارض صص 24). )، طبری اورا" جمشاد " می نامد.( ج1 ، صص 226)

در متون دیگر اوصافی چون " زیبا" ،" خوب رمه: دارنده ی گله های خوب "به او داده اند.

او نخستین پادشاهی است  که در نتیجه ی نا خشنودی مردم ازوی ، و پس ازدعوت از بیورسپ تازی برای شهریاری ایران ،عزل می شود و می گریزد و در نهایت به دست ضحاک کشته می شود.

در برخی از منابع کهن  جمشید برادر تهمورث دانسته شده است و پدرش نیز " ویونگهان" است که پسر " هوشنگ " می باشد ،

نام پدر او در سانسکریت " ویوَسوَنت : Vivasvant است که در اوستا به شکل"ویوَهوَنت:Vivahnantب کار رفته است و در پهلوی "ویوَنگهان: Vivanghân شده است ودر روایات اسلامی به صورتهای ویونجهان، ایونجهان،و... استعمال شده است.

حمزه ی اصفهانی و مسعودی اورا برادر تهمورث می دانند و حمزه اورا " ابن نو بجهان " می خواند.( سنی ملوک الارض ، صص 20)،( مسعودی، 112)

در ریگ ودا ،یمه " :"جمشید" خواهری نیز دارد که   نام او در سانسکریت "یمی:Yami”   است و این دو فرزند سَرَنیو Saranyõ هستند،"یمی "در پهلوی "یمگ،یا جمیگ یا جمگ "شده است.

در "ودا" یمه، پسر خورشید  و نخستین بشر از بیمرگان است که مرگ رابر گزید " ...او مرگ را بر گزید تا خدایان را خشنود  سازد، بیمرگی را بر نگزید تا فرزندانش را خشنود کند ." ( ریگ ودا ، دهم ، 13، 4 زنر ) او سرور جهان مردگانی است که به سعادت رسیده اند و فرمانروای بهشت  برین ، شده اند، در بهشت،"یمه: جم" و " ورونه " به پذیره ی  مردگان می آیند ، او گرد آورنده ی مردم  و راحت بخش  مردگان است ، او برترین آسمان را در اختیار دارد و د ر آنجا مسکن گزیده است ." (بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 225)، در اوستا (وندیداد ، فصل 2) او نخستین کسی است که اهورا مزدا دین خود را به وی سپرد( برهان، به هصحیح معین، ذیل جمشید ، ح 6 )

جمشید در اوستا دارای  سه فرّه  یا فره یی با سه جلوه می باشد :

" فرّه ی خدایی موبدی" او که به مهر می رسد،

"فرّه ی شاهی " او که به فریدون می  پیوندد 

" فرّه ی  پهلوانی و جنگاوری وی که آن را گرشاسپ  به دست می آورد

 داشتن این سه فره،می تواند گویای ساختمان ابتدایی قبایل هندو اروپایی باشد که در آنها ظاهرا  رییس قبیله  خودجادوگر قبیله و پهلوان هم بوده است."( بهار ،پژوهشی در اساطیر ایران ،صص 227-226) :"نخستین فرمانروایان  ایرانی  و  هندو ایرانی روحانی بوده اند ، یعنی وظایف شاهی و  ودینی را مشترکا  به عهده داشته اند  خاندان "سام نیز علاوه بر شاه بودن ، روحانی بوده اند که شادروان بهار دلایل آن را ذکر کرده است.(بهار ، پژوهشی در اساطیر ایران ،صص239)

فردوسی هم اشاره ای اجمالی به این نکته دارد

منم گفت با فرّه ی ایزدی      همم شهریاری و هم ،موبدی

در ادبیان هندی  و اوستایی و پهلوی لقب او در اوستا، " خوب رمه" و" خورشید سان، نگران" است(یسنا:ج1 صص160)بنا بر یشت نوزدهم ، او برخوردار  از فرّه ی ایزدی بود.( یشت 19  ،زامیاد یشت 5/38-40) که در روزگار وی:" نه سرما بود و نه گرما، نه پیری بود ونه مرگ  و نه رشک دیو آفریده ، پدر و پسر  هریک از آنان به صورت ظاهر  پانزده ساله می گردیدند."( یسنا- ها 9/5) در فروردین یشت آمده است که جمشید جهان را بی مرگ کرد.( صص7).

در دینکرت آمده است که  :" جمشید فقر وپریشانی را از جهان بر انداخت ، سرما و گرما  را به بند کرد و بهترین شیوه ی زندگی را به مردمان به وجود آورد،مرگ و میر در زمان شهریاری  او موقوف شد ،دیوان وپریان به فرمانش در آمدند  و زندگی جز صلح و سلم ،آسودگی  و فراغت و نشاط چیزی  نبود." ( دینکرد9، فصل 21)، اما چون دروغگویی کرد ، فره ی ایزدی از او بگسست و" فر" به پیکر مرغی بیرون شتافت، اما فردوسی دور شدن فره ی جمشید را ناشی از دعوی خدایی او می داند که این امر در "داتستان دینیک " هم آمده است.

"گناه" راز سقوط جمشید است ، درشاهنامه و متن روایت پهلوی  و دیگر تاریخهای فارسی  و تازی ، گناه او  را ادعای خدایی می دانند  ، در وداها ظاهرا گناه او همبستری  با خواهر است  و در یسنای 32 بند 8 گناه او این است که گوشت گاو را برای خوردن مردمان آورده است.( همان : صص 230)

 

دوبخش متفاوت  زندگی جمشید

 

در مورد مدت پادشاهی جمشید اقوال مختلفی ذکر شده است ،ولی همه  جا دوران پادشاهی اورا به دو بخش  تقسیم کرده اند :

1-     دوران قدرت و پادشاهی پیش از گمراهی و برگشتن فره از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )616 سال ئ نیم است.

2-     دوران گمراهی و برگشتن فرّه از وی ، که به قول بندهشن( فصل 34 )صد سال است.( همان فصل)

 شاهنامه مدت زندگی جمشید را 700 سال می داند ودر وندیداد این مدت 300سال یا سه سد زمستان است ( فرهنگ نامهای اوستا : صص 1504)و در برخی دیگر از روایات 2100 سال است(همان ،صص1511)مسعودی مدت پادشاهی وی را " 600 یا 700 سال می داند.( مروج الذهب : 113)وابن بلخی در این مورد می نویسد:

"... جمشید برادر طهمورث، هفصد و شانزده سال پادشاهی کرد." (فارسنامه ابن بلخی،1374،رستگار فسایی، ص 65)

بنا بر گفته ی هینلز ،"پایان زندگی جمشید در سنت ایرانی  ،تا حدی  مرموز است  : یکی از سرودهای  باستانی می گوید که او به دست برادرش سپیتورَه ( Spityura  در پهلوی :Spitur  ).(شناخت اساطیر ایران ، 57) به دونیم شد اما در شاهنامه  جمشید را ضحاک ستمکار، با اره به دو نیم می کند که  مجمل التواریخ این موضوع را با تفصیل بیشتری چنین بیان می کند که :" جمشید بگریخت  و به هندوستان افتاد   و مهراج  هندوستان بهفرمان ضحاک با وی  حرب کرد  و آخر اسیر افتاد و  پیش ضحاک آوردند  ، به استخوان ماهی که ارّه را ماند ،به دونیم کردندش واز آن پس بسوختند."( صص25)اما ، داستانهای جمشید در شاهنامه دارای 194 بیت است و در دوبخش کاملا مجزا ارایه می شود:

1-     دوره ی اول که دوران فره مندی و خلاقیتهای  جمشید  است و74 بیت نخست داستان جمشید را شامل می شود، حکایت پویایی و جنبش و ساختن و آباد کردن و زندگی دراز پرفراز و نشیب انسان است. جمشید شاهی است که با فرّه ایزدی و پرهیزکاری به همه مردم آرامش و آسایش می‌بخشد و حتّی دیو و دد و پریان از وی آسودگی می‌یابند. جمشید سیصد سال پادشاهی می‌کند و در هر پنجاه سال کاری شگفت را به انجام می‌رساند. او در پنجاه ساله اوّل پادشاهی به ساختن جنگ‌افزارها برای نابود کردن بدکاران پرداخت و در دومین پنجاهه از کتان و ابریشم جامه‌های گرانبها ساخت و پیشه‌وران را گرد آورد و مردم را به چهار گروه پرستندگان و روحانیان، ارتشیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد و در پنجاه سال بعد، دیوان را به کار گِل گماشت و خشت زدن و با گچ و سنگ دیوار و کاخ و خانه و گرمابه ساختن را به مردم یاد داد؛ و( به همین جهت است که او به ساختن و سپس پنجاه سال را به استخراج گوهرها و سیم و زر و ساختن عود و گلاب و عنبر و داروها و شیوه درمان دردمندان گذراند. او در پنجاه سال دیگر، کشتی ساختن و از دریاها گذر کردن را به مردم یاد داد و در این روزگارِ دراز سیصد ساله، هرگز دری بر وی بسته نبود و مردم شادمان و تندرست و بی‌غم و بی‌مرگ بودند.

جمشید تختی برای خود ساخت بسیار گرانبها و آراسته که چون خورشید می‌درخشید و دیوان آن را برمی‌گرفتند و به آسمان می‌بردند، و روز بر تخت نشستن جمشید، همان نوروز است که ایرانیان هر سال آن را جشن می‌گیرند.

 

2-دوره دوم پادشاهی وی  که ازبیت 75 تا194 را تشکیل می دهد  باادعای خدایی  جمشید  آغاز می شود  ،جمشید ناگهان خودبینی می کند و از راه یزدان دور می شود و خود را خدای جهان می پندارد و از فرمان ایزد، روی می پیچد و فرّ یزدانی از وی دور می شود و بیچارگی و بدبختی بدو روی می آورد و ضحّاک بر او می شورد و با ارّه او را به دو نیم می کند و خود به جای وی بر تخت شاهی نشیند و در حقیقت بخش عمده ی این بخش از داستان جمشید مربوط به ضحاک است و جمشید در سایه قرار دارد

جمشید  به سبب ساختن "وَرَه" یا دژی زیر زمینی  نیز مورد تمجید است ، زیرا آفریدگار بدو هشدار داده بود که مردمان گرفتار  سه زمستان  هراس انگیز خواهند شد  از این روی جمشید وری ساخت و تخمه ی همه ی حیوانات مفید ، گیاهان و بهترین مردمان را  به آن جا برد."( همان  ).

بنا بر مهریشت :" جمشید کاخی بر فراز  کوه هرا(Hara ) می سازد که در آن نه شب هست و نه تاریکی و ،نه سرما و نه گرما ،نه بیماری هست  و نه مرگ."( مهر یشت بند 5، پژوهشی در اساطیر ایران، صص 226)

ابن بلخی نسب وی را چنین ذکر می کند: نسب جمشید همچون نسبت طهمورث است و پدر هر دو ایونجهان بوده است و به تکرار ذکر نسب او، حاجب نیست، و قومی از اصحاب تواریخ می‌گویند جمشید برادر طهمورث نبوده است، چه برادر زاده‌ی او بوده است و پدرش را دیونجهادابن و یونجهادگفتندی. (فارسنامه ابن بلخی،1374،رستگار فسایی، ص 64)

بنا بر کتاب پیکر گردانی  در اساطیر ،جمشید از فرّ ه مندان وبا تفحص در احوال جمشید مىبینیم که او نیز چون کیومرث و هوشنگ و تهمورث، مظاهر عمدهاى از پیکرگردانى را با خود دارد؛

 1. خلقت جمشید خلقتى نورانى و شگفتانگیز، قدرتمند و زیبا است که در این
اوصاف، نسبتى با انسانهاى دیگر ندارد. و حتى بعضى او را خورشید و آفتاب دانستهاندو در ودا او را پسر خورشید گفتهاند و بدو لقب خورشیدسان دادهاند.

2. در روایات زرتشتى «اذواک» ماده دیوى است که جمشید را به لذات دنیوى حریص مىسازد و نیاز و فقر و شهوت و تشنگى و قحط و رنج را پدید مىآورد.

3. او را نخستین بشرى دانستهاند که همانند کیومرث مرگ بر او چیره شد.

4. او را هم فرمانرواى قلمرو زندگان و هم فرمانرواى دوزخ دانستهاند.

5. اهورامزدا دین خود را به وى مىسپارد و او به لقب خوبرمه مشهور مىشود که معنایى شبیه پیامبرى و شبان امت بودن را دارد.

6. او داراى فرّه ایزدى است و وجود این فرّه، سبب مىشود تا در دوران او بهشتى زمینى پدید آید و آرمانشهر واقعى ظهور یابد و در نتیجه در دوران او نه سرما باشد و نه گرما و مردم شادان و در صلح و صفا باشند و گمراهشدن جمشید سبب شود تا فرّ از اوچون مرغى بیرون شود و به «مهر» بپیوندد.

7. او سلطنتى طولانىتر از همه دیگران داشت، به نحوى که بیش از دو هزار و صد سال پادشاهى کرد.

8. دیوان و سباع فرمانبردار او بودند و دیوان در خدمت او به آبادانى و نوآورى پرداختند.

9. او دعایى مستجاب داشت و خواست او آرامش و آسایش و دیرزیستى مردم بود.

10. از این  که اهریمن چگونه جمشید را گمراه مىکند، آگاهى چندانى نداریم، اما ازرفتار اهریمن با ضحاک، جانشین جمشید، مىتوان تصور  کرد که دگرگونى پیکره اهریمن و ظهور آن بر جمشید، مىتواند امرى طبیعى باشد.

11. فردوسى وجود فرّ کیانى را در جمشید وسیلهاى براى خدمت به مردم و
نرمکردن آهن و ساختن وسایل آهنین مىداند.

12. جمشید با سروش ارتباط داشت و سروش راز بیرونآوردن جسد پدرش،
تهمورث را از شکم اهریمن به وى یاد داد.

13. ایرانیان جمشید و سلیمان را یکى دانستهاند و تمام افسانههاى مربوط به سلیمان را در جابهجایىِ شخصیتِ انسانى و در جلوههاىِ مختلفِ جمشید جان بخشیدهاند.

14. جمشید در نتیجه فرهمندى خود توانایىهایى داشت که عبارت بودند از:

    الف ـ جامى داشت که اوضاع عالم را در آن مىدید.

     ب ـ انگشترى داشت که هرگاه آن را در انگشت مىکرد، مرغ و دیو و مردم   

           و پرى به فرمانش بودند.

     ج ـ تختى و گردونهاى داشت که بدان وسیله در آسمان گردش مىکرد.

     د ـ او شراب را کشف کرد...

     ه ـ پزشکى و درمان را بنیاد نهاد..." ( منصوررستگار فسایی، پیکر    

         گردانی در اساطیر، صص222 تا 226)

 

زمان در داستان جمشید

 

جمشید در هزاره دوم از سه هزاره سوم آفرینش ،یعنی  در هزاره ی دوم از اولین سه هزاره ی بعد ازبه وجود آمدن جهان  می زیسته است.(بندهشن،ص 139) 

جمشید به قول مهرداد بهار  ، محتملا  در دوره ی هندو ایرانی،شاه عصر زرین  اریاییان به شمار می امده است زیرا در ایران  وبنابر اوستا، او شاه بهشت زمینی،( وندیداد) ،  و در ریگ ودا ، فرمانروای بهشت  آمانی  است .( پژوهسی در اساطیر ایران، ص 483). به قول کریستن سن جمشید:" بی شک به دوره ی هند و ایرانی  تعلق دارد ."( نخستین انسان و...،صص 166).

جمشید از کهن  ترین  چهره های اساطیر هند وایرانی  است

اما شخصیت "ییم" :جمشید در هند  با ایران متفاوت است، مشخصه ی بر جسته ی جمشید در وداها این است که او نخستین  کس از بیمرگان است  که مرگ را بر می گزینداما جمشید در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله اش  مورد احترام است .                                                                         

 از ویژگیهای فرمانروایی اوآرامش  ووفور نعمت بوده است.

دوران جمشید را فردوسی 700 سال می داند ولی در متون  فارسی میانه  و منابع متأخر ،حداقل 520 سال و حدأکثر 1000سال  ذکرشده است. .( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ،ص 341) پادشاهی او در جاماسب نامه 717 سال و هفت ماه،دربندهشن 716 سال وشش ماه ،در أیوگمدجا 616 سال وشش ماه و سیزده روز،در قعالبی  520 سا ودرحبیب السیر1000 سال عمر و700 سال پادشاهی است.پس از آنکه بیوراسب (ضحاک ) بر جمشید چیره شد،دستور داد تا دیوی به نام" سپیتور Spitürاورا با ارّه به دونیم کرد.

 

 

مکانها در داستان  جمشید

در داستان جم آمده است که:" دادار هرمز اندر آن ایرانویج ( :تا دوره ی ساسانی ماوراء النهر: فرا رود)نامی ،( ان جای که ) وداییتی است،انجمن فراز برد او که جمشید نیکو رمه است  و جمشید  با برترین مردمان  ،اندر  ان ایرانویج  نامی ، بیامد." (بهار، پژوهشی در اساطیر، صص 218) در داستان اوستایی جم، تخت جمشید پازس ، جایی است  که  جمشید آن را پایتخت خود قرار داه بود و از آن جا جهانداری می کردو همان است که در شاهنامه نیز  تکرار می شود و ایرانیان ضحاک را به تخت جمشید می برند:

مرآن اژدها فش بیامدچوباد     به ایران زمین،تخت برسرنهاد

زایران و از تازیان لشکری      گزین کرد  گردان هر کشوری

   سوی تخت جمشید بنهادروی      چو انگشتری کرد ، گیتی ،بدوی

( 0خ178/51/1)

بنا بر روایت وندیداد پس از گذشت 300  از سلطنت جمسید ظفاو نیمروز: جنوب) رفت 0همان ،صص 389)

در ادبیات هندی مخصوصا در مهابهاراتا آمده است که:" در دوران جمشید سرما و گرما و ودرد وبیماری  و مرگ وپیری نبود و در نتیجه ، جه زمین بیش از ظرفیت خود  از موجودات پر شدو  وزمین تاب این بار رانیاورد  و فرو رفت ودست به دامان خدایان شد ویشنو به صورت گرازی در آمد و زمین را با دندان خود گرفت وبالا کشید."( آموزگار، فردوسی وشاهنامه سرایی، ص 339)

 

کارهای مهم جمشید

 

"... جم در ایران به سبب فرمانروایی  هزار ساله اش، [ درشاهنامه 700سال]بسیار مورد احترام است ویژگی این فرمانروایی،آرامش ووفور نعمت  بوده است و در طی آن دیوان و اعمال  زشتشان ناراستی  و گرسنگس  و بیماری  و مرگ هیچ نفوذی  نداشتند ، جهان در  زمان فرمانروایی او  چنان بر خوردار از  سعادت  بود که  ناگزیر  زمین  را در سه نوبت گسترده تر کردند به طوری که  در پایان فرمانروایی او  دو برابر  گسترده  تر از اغاز آن بود، جم پیش نمونه (portotype )ی آرمانی  همه ی شاهان است و نمونه یی که همه ی فرمانروایان بدو رشک می برند.(هینلز : 1368، شناخت اساطیر ایران ، صص 56)

1-جمشید پادشاهی نو اندیش است  که زمان فرمانروایی او با کارنامه یی  درخشان  از دگرگونیهای بزرگ اجتماعی همراه است، او آنچه را که پیشینیانش کرده اند به کمال می رساند و جامعه یی  کاملا متمدنانه پدید می آورد و به قول خودش:

هنردرجهان از من آمدپدید    چومن،نامور ، تخت شاهی ندید

جهان رابه خوبی،من آراستم   چنان است گیتی کجا ، خواستم

خوروخواب وآرامتان ازمن است  همان پوشش وکامتان از من است

2-او دارای  فرّ کیانی است  و می تواند جهانی را فرمانبردار خود سازد ، دیو ومرغ و پری به فرمان او هستند و او شهریار موبدی است  که  هم شاهی و هم رهبری فکری جامعه خود را بر عهده دارد و به قول فردوسی :

منم گفت بافره ایزدی    همم شهریاری وهم موبدی

و در دوره ی جمشید است که فردوسی نخستین بار ، از قلمرو جمشید با نام کشور و ایران یاد می کند  وبه خیزش ضحاک از سرزمین تازیان اشاره می کند.

در سیصد سال نخست شهریاری وی ، در هر پنجاهه ، تحولی تازه پدید می اید زین ابزارها ساخته می شود و شیوه های نبرد و نامجویی به مردم یاد داده می شود.

جمشید به مردم رشتن و بافتن وساختن جامه ها ی رزم وبزم را می اموزد وبرای ان که هرکس پایگاه سزاوار خویش را بشناسد و  اندازه ی خود رادر جامعه بداند مردم را به چهار گروه بخش کرد: موبدان و آذربانان، (:آسرونی  ) را در کوهها جای داد تا به پرستش سرگرم باشند،کار نبرد را به  ارتشیان ( :ارتشتاری  ) سپرد تا از کشور نگهداری کنند،کشاورزان( : واستریوشی ) را به کشتن و درویدن بر انگیخت تا خوراک مردمان را سامان دهند و  وگروه چهارم را که پیشه وران و دستورزان( :هوتخشی ) بودند، به فراهم ساختن نیازمندیهای مردم  گماشت .

3-جمشید سپس به توسعه آبادیها و شهر ها پرداخت، دیوان را که فرمانبردارش بودندبه کار گِل گماشت  و انان گل را قالب زدند و خشت ساختند و مهندسان با گل و گچ و دیوارها و ساختمانهاو گرمابه ها بر آوردند ، وبه همین جهت است که گفته اند یکی از کارهای برجسته ی جمشید، ساختن" وَرَه" یا" ور جمکرد"در ایران بود ،دژی بود که جمشید ساخت تا در سه زمستان  هراس انگیز که حیوانات و گیاهان  و مردمان نابود می کرد،برگزیده یی از آنان را را به انجا برد  تا پس از پایان آن زمستانها جهان دوباره آباد شود.(هینلز ، اساطیر ایران،  صص 56)، روایت دیگر از این دژ آن است که جمشید می خواست گزیده یی از مردم  را در آن حفظ کند تا در هزاره ی اوشیدر   که مردم و جانوران مفید  نابود شده اند ، درهای این دژ را بگشاید و جهان از نو پر از مردم و  و گوسفند و شود که شادروان بهار احتمال می دهد  که  در اصل این بارو برای  همین منظور ساخته شده بود و سپس بر اثر تاثیر اساطیر سامی ، بر اساطیر ایرانی  و اختلاط داستان نوح  وکشتی  وی با داستان جمشید  ئباروی او، داستان وندیدادی شکل گرفته است. ( بهار، پژوهشی در اساطیر ایران ، صص 201)

همچنین جمشید کاخی بر فراز کوه هرا ، البرز، ساخت که در آن نه تاریکی بود و نه سرما و نه گرما  و بیماری ومرگ وپزشکی . درمان دردمندان را به مردم یادداد، " جم ، مرگ و درد و پیری را  از جهان به 600سال  در داشت.( وندیدادفرگرد دوم)و گوهرهای گوناگوناگون را شناخت  وعود ومشک و عنبر و کافور راپدیدار کرد ،

4-جمشید کشتی ها ساخت و از دریاها گذر کرد و سر انجام در هنگامی  که مردم آسوده و بی مرگ و از هر رنجی دور شده بودند ،تختی گرانبها  ساخت که با گوهر های فراوان که دیوان آن را برمی گرفتند و به آسمان می بردندو این روز را مردم "روز نو"نامیدندوهرسال آن را جشن می گرفتند و "نوروز " یادگار همان روز است.

5-چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری شد و جمشید کارهای درخشان فراوانی را انجام داد ،به یافته های خود مغرور شد و به قول شاهنامه ادعای خدایی کرد و فره ایزدی ازوی دور شد و ،

از آن پس بر آمدازایران خروش  پدیدآمدازهرسویی جنگ و جوش

سیه گشت رخشنده روز سپید،

گسستند پیوند از جمّشید

براوتیره شد فرّه ی ایزدی

به کژّی گراییدونابخردی

پدیدامدازهرسوی،خسروی

یکی نامجویی،به هرپهلوی

سپه کرده وجنگ راساخته

دل از مهر جمشید،پرداخته

یکایکبرآمدازایران سپاه

سوی تازیان بر گرفتند راه

شنیدندکانجا،یکی مهتر است

پراز هول،شاه،اژدها پیکر است

سواران ایران،همه شاه جوی

نهادند یک سر به ضحاک روی

به شاهی براوآفرین خواندند

ورا شاه ایران زمین خواندند

1-      در روایتهای ایرانی او گناه کاری است   که خوردن گوشت  را به مردم آموخته است(یسن بند4-5)

2-      بنا بر  هوم  یسن ،پدر جمشید  ،نخستین کسی است  که گیاه هوم را می فشارد واین این نیک بختی به وی می رسد که برای وی پسری زاده می شود: "یمه" درخشان ،دارنده ی  رمه ی خوب،ین آفریدگان." فرّه مند تر"

3-      اهورا مزدا ،پیش از زردشت ، نخست پیمبری را به وی پسشنهاد کرد ولی او نپذیرفت و تنها خواستار "نگهبانی جهان" شد.

4-      دوران جمشید دوران طلایی بود که در آن نه گرما بود و نه سرما ،نه پیری بود و نه مرگ و نه  رشک دیو آفریده وپدر و پسر هردو  پانزده ساله  به نظر می آمدند ، آب و گیاه فراوان و ناخشکیدنی بود  و خوردنیها پایان ناپذیر .( یسن ، بند 5-9)

5-      در روایات دینی  زردشتی جمشید  همه ی آفتها  و رذایل  را از میان بر می دارد (اعتدال(پیمان ) را رارعایت می کند ،بزرگ داشتن آتش ، بر قراری رسم کُستی بستن(کمر بند زردشتیان) دیگر مسایل دینی  از او آغاز می شود.

6-      دوران شکوه جمشید با گناهی که کرد وسخن دروغی که به اندیشه راه داد  پایان یافت،این گناه در برخی از متون مثل شاهنامه " همسان دانستن خود با خداست"که سبب می شود فره ی او در سه نوبت  و هربار  به شکل مرغی  از او جدا شود.( آموزگار،فردوسی وشاهنامه سرایی ، ص 343)ی فراوان به جا ماند که فردوسی

7-      از جمشید گنج گاوان  به جا ماند که  فردوسی در داستان بهرام گور به آنها اشاره می کند

به هنگام جم چون سخن راندند   وُرا "گنج گاوان" هی خواندند

ندانست کس در جهان آن کجاست  به خاک است ،اگر در دم اژدهاست

تو چون یافتی ، ننگریدی به گنج  که ننگ آمدت زاین سرای سپنج

( خالقی مطلق،شاهنا مه،ج6 ،ص462 بیت 598)

14-جام جهان نما: جمشید جام شگفت انگیزی داشت که به "جام جهان نما "مشهور است ،اما در متون کهن به این موضوع اشاره نشده است

 

شخصیتهای داستان جمشید

 

در داستان جمشید که آباد گر جهان و قانونمند کنده ی کار آن است، بیشتر با چهره ی کلی مردمی روبرو می شویم که زیر لوای جمشید به توسعه ی اجتماعی و فرهنگی  و عدالت اجتماعی  مشغولند  و به همین جهت در داستان جمشید جز خود او شخصیتی "قهرمان"دیده نمی شود وحتی هنگامی که جمشید گمراه می شود و فرّ ایزدی از وی دور می گردد و "گروهی از لشکریان"او به "ضحاک" می پیوندند و کاررا بر جمشید تنگ می کند و سر انجام اورا به گریز  و کناره گیری از قدرت وا می دارند ، نیز از رهبر یا رهبران سپاه که به دشت سواران نیزه گذار می روند و "ضحاک "را به قدرت می رسانند ، نامی برده نمی شود. به همین جهت در داستان جمشید تنها ما چهره ی دوتن نقشآفرینان اصلی را می بیبینیم که عبارتند از "جمشید" و"ضحاک".

 پادشاهی جمشید در شاهنامه ی فردوسی

 

 

پادشاهی جمشید[1]هفتصد سال بود

پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

 

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[2]

 

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[3]  چون خود و جوشن[4]  و رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

 

       بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

  به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد      به خشت ازبَرش هندسی[5] کار کرد

 

4. جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[6]

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

 

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب     ز کشور به کشور، چو آمد شتاب

 

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[7]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[8]  روز از ماه فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود:

 

    چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

    ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی     میان بسته دیوان به سانِ رهی

   به فرمانِ مردم نهاده دو گوش   ز رامش جهان پر ز آوای نوش

 

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

هنر چون بپیوست با کردگار[9]    شکست اندر آورد و برگشت کار

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس    به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز   همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

 

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.

 

داستان مَرداس

 

در بخشی از ایران که دشت سواران نیزه‌گزار نامیده می‌شد، پادشاهی نیک‌مرد و خدای‌ترس فرمانروایی داشت به نام «مِرداس» که بخشنده و بزرگوار بود و هزاران چهارپای دوشیدنی و اسپان نژاده داشت. این مرداس، پسری جهانجوی، ناپاک و سبکسر داشت به نام «ضحّاک» که او را «بیوَراسب»[10]  نیز می‌خواندند؛ زیرا ده‌هزار اسب داشت. ضحّاک،

 

شب و روز بودی دو بهره به زین[11]     ز راه بزرگی، نه از راه کین

تا آنکه یک روز اهریمن (: ابلیس) به پیکر یک دوست درآمد و بر بیوراسب آشکار گردید و با گفته‌های فریبنده و زیبای خویش، دل آن جوان بی‌خرد را به دست گرفت و با او پیمان دوستی بست و بیوراسب، سوگند خورد که از آن پس هر چه را که اهریمن بگوید، بپذیرد و به کار بندد:

 

  جوان، نیکدل گشت و فرمانش کرد[12]      چنان چون بفرمود،سوگند خَورد

  که راز تو با کس نگویم ز بُن[13]     ز تو بشنوم هرچه گویی سخُن

 

آنگاه اهریمن، ضحّاک بیوراسب را گفت:

«مرا دل بر تو می‌سوزد؛

زیرا تنها تو شایسته فرمانروایی هستی و پدرت سالها زندگی خواهد کرد و پادشاهی به تو نخواهد رسید. بگذار تا من جان او را بگیرم و تو را برتخت فرمانروایی بنشانم».

بیوراسبِ ناپاک و سبک‌سر، این پیشنهاد اهریمن را پذیرفت و اهریمن بداندیش در راه مرداس چاهی کند و سرِ آن را بپوشانید و شبانگاه که مرداس برای نیایش به باغ آمد تا به نیایشگاه برود، در آن چاه افتاد و کشته گشت و اهریمن بدکار، بار دیگر آن چاه را پر کرد و نشان آن را نابود ساخت و بدین‌سان ضحّاک بیوراسب سبک‌مایه بیدادگر، با نام «اژدها» یا «ضحّاک» به پادشاهی رسید و بر جای پدر نشست.

اهریمن از خود پیکری دیگر ساخت و این بار همچون خوالیگری[14]  جوان و زیبا و بینادل و سخنگوی، بر ضحّاک آشکار شد و چربدستی[15]  و هنرمندی و توانایی خود را در پختن غذاها به وی نشان داد و آشپز ویژه ضحّاک شد.

در آن روزگار، خورشها و خوردنیها، فراوان نبود، کسی از گوشت جانداران، غذا نمی‌ساخت، امّا اهریمن برای آنکه ضحّاک را خونریز و گستاخ کند، گوشت مرغان و چارپایان را در خون می‌پرورد و از آنها خورشهای گوارا و خوشمزه می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد. یک روز به او زرده تخم‌مرغ و روز دیگر گوشت کبک و تذرو سپید به وی می‌خورانید و سوم روز، با مرغ و کباب برّه، خوان را آرایش می‌داد و دیگرگاه، از گوشت پشت گاوان جوان خوراک می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد و ضحّاک که از داشتن چنان خوالیگری توانا بسیار شادمان و خشنود بود، روزی او را فراخواند و ستود و از وی خواست تا از او چیزی بخواهد و آرزویی بکند، اهریمن فریبکار نیز پاسخ داد:

«ای فرمانروای بزرگ!

که مرغان و جانوران و مردمان فرمانبردار تو هستند

همیشه به شادی بمان و بنوش و بخور

تنها آرزوی من آن است که بر شانه‌های شاهانه تو بوسه زنم و از این کار سرافرازی یابم».

ضحّاک به آسانی و آسودگی این درخواست را پذیرفت و اجازه داد تا آن خوالیگر شانه‌های برهنه او را ببوسد. اهریمن پس از آنکه شانه‌های ضحّاک را بوسید، ناپدید شد و بر جای بوسه‌های او، دو مار سیاه، همانند دو شاخه درخت سربرآوردند که هر چه آنها را می‌بریدند، باز می‌روییدند. پزشکان فرزانه برای درمان این درد، هر چه می‌دانستند به کار بردند امّا چاره‌جوییهای آنان سودی نداشت.اهریمن بار دیگر در پیکری تازه درآمد و این بار خود را به شکل پزشکی دانا درآورد و به نزد ضحّاک شتافت و مهربانانه با او گفت:

«از فرمان سرنوشت گزیر و گریزی نیست. اگر می‌خواهی این درد را درمان کنی، به ماران گزنده‌ای که از شانه‌ات برآمده‌اند، خورش خوب بده و به آنها آرامش ببخش تا از این پرورش، به مرگ طبیعی بمیرند و تو را آسوده بگذارند».

اهریمن با این اندیشه فریبکارانه و زشت خویش، می‌خواست تا جهان را از مردمان پاک کند.... و این، درست، در آن روزگار بود که ششصد سال از پادشاهی جمشید گذشته بود و جمشید سالها بود که گمراه شده و روز درخشنده و سپید او، به تیرگی روی نهاده بود؛ مردم از او گسسته بودند و فرّه ایزدی از او دور شده بود و پیر و جوان از او به خروش آمده بودند و در هر گوشه‌ای ازایران‌زمین، جنگ و جوش و ناآرامی برپا شده بود و همگان در جست و جوی خسروی نامدار و پادشاهی نیک، سر به شورش برداشته بودند و لشکریان و سواران ایران، شاه‌جویان به هر سرزمینی می‌شتافتند تا جایگزینی برای جمشید بیابند. سرانجام، دانستند که در سرزمین تازیان، پادشاهی توانمند، به فرمانروایی رسیده است که سزاوار پادشاهی ایران است. پس به دشت سواران نیزه‌گزار شتافتند و ضحّاک را یافتند و او را شاه ایران خواندند و به فرمانروایی نشاندند و تاج شاهی ایران را بر سرش نهادند و ضحّاک، شادمان از این پیروزی و بزرگی ناروا، به نبرد با جمشید شتافت و جهان را چون انگشتری بر جمشید تنگ کرد[16] ، جمشید از او گریخت و تخت و تاج و گنج و سپاه و خاندان وی به دست ضحّاک افتاد و تا صد سال، اگر چه همچنان نام شاهی بر او بود، اما کسی او را نمی‌دید و نمی‌یافت، تا آنکه پس از صد سال، روزی ضحّاک او را در کنار دریای چین گرفتار کرد و با ارّه میان او را به دو نیم کرد و جمشید پس از هفتصد سال زندگی و پدید آوردن آن همه نیک و بد، کشته شد و ضحّاک پادشاه ایران گشت

 



[1]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای شاهنامه، ج 1¡ ص 311).

[2]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[3]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[4]. زره، جامه جنگ.

[5]. مهندس.

[6]. معدنها را استخراج کرد.

[7]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[8]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[9]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[10]. دارنده ده هزار اسب.

[11]. ضحّاک دو بخش از شبانه روز را به اسب‌سواری می‌پرداخت.

[12]. ضحّاک فرمانبردار ابلیس شد و قسم خورد که هر چه ابلیس بگوید و بخواهد انجام دهد.

[13]. که اصلا از دوستی خود با تو با کسی گفت و گو نکنم.

[14]. خوالیگر بر وزن قالیگر به معنی آشپز است.

[15]. مهارت.

[16]. جمشید را محاصره کرد و جهان را بر او تنگ و تاریک ساخت.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

پیر من فردوسى والاتبار

 

یادروز فردوسی بر همه ی دوستداران شعر وادب فارسی و فرهنگ ایرانی خچسته باد،

 

 

 

 

پیر من فردوسى والاتبار *

 

 

 

 

شعری از دکتر منصور رستگار فسایی 

                   پیر من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنیاد ایران پایدار

 اى ز تو جاوید نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ایران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ایران جان دمید

 اندر ایران جان جاویدان دمید

 چون که تو شهنامه را پرداختى‏

 کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ایران سرزمینى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 این وطن محراب آزادى نبود

 سرزمین پاکى و شادى نبود

 بى تو آیین شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو کى تاریکى تردیدها

 روشنى مى یافت از خورشیدها؟

 بى تو دست راستى کوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

 شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

 بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

 بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاک تازى در گداز

 بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

 قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گیو را آیین جانبازى نبود

 بى تو بیژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

 بى تو حق را کس نمى شد خواستار

 بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

 بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

 آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

 دیو کشورگیر و کشوردار بود

 همسر کشورگشایان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

 کار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

 مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بیورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اکوان بود و ارژنگ پلید

 دور شام تیره و دیو سپید

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

 بود رستم، لیک، دور از کارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و دیوان شادخوار

 خسته از زنجیر بود اسفندیار

 تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

 در گلو مى برد مار اژدهاک‏

 بود سیمرغى، ولى دستان نبود

 نام ایران بود و خود ایران نبود

 آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

 سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

 بود رستم، لیک در چاه شغاد

 سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

 بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

 تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، این آوازه سامى نداشت‏

 از درفش کاویان نامى نبود

 بود جمشیدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تیرگى بسیار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تیرى در کمان، آرش نبود

 در سخن روزى که قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

 تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

 شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

 گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پیر کرد

 رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

 ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

 بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا که چون آید سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگیهایت فزود

 گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

 دیدگان بر کوه آتش داشتى،

 گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

 گه سیاوش را سپردى در مغاک،

 چون که رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندین نسل با افراسیاب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفندیار،

 کینه جانوسیار و ماهیار

 روز و شبهاى تو پراندوه کرد

 کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

 لیک اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر کارزار

 تو به مردان یاد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون که رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگیرش پیر دانش داشتى‏

 چون که رزم جادوان در پیش داشت،

 چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

 چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

 چون که با هوشنگ نوآمد سده،

 بود جان پاک تو، آتشکده‏

 با تو بُد همراه، در میدان شور

 در مصاف شیر نر، بهرام گور

 با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

 دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازیانه در کف بهرام بود

 چون که رودابه گشود از سر کمند

 زال را راى تو آمد پایبند

 تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

 از تو نام خویش را بر مى کشید

 از کیومرث گزین تا یزدگرد،

 جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

 کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

 آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

 کاشکى عمر یلان بسیار بود

 بخت با مردان میهن یار بود

 کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پیکار ما و من نبود،

 تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 کرکسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و یالِ بلند،

 با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

 خسته از بدکارى دونان نبود

 در بُن چاه سیه، بى جان نبود

 تا که شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

 کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پیکار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چاره بى تاب بود

 بخت یار رستم و سهراب بود

 کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ایرج را حکایت آن نبود

 کام شیرین کاش زهرآگین نبود

 تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

 آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

 آسیابانش دل کشتن نداشت‏

 کاشکى اى سرفرازى کام تو

 بود روز دیگرى ایّام تو

 تا ببوسد دست و پایت رستگار

 گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در کار کن‏

 نسلهاى خفته را بیدار کن‏

 گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

 در کف ایرانى نیکوسرشت‏

 بار دیگر رستمانه سر برآر

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

 داستان زندگانى ساز کن‏

 اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

 بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار دیگر جلوه کن در کارزار

 اشکبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ایران جان توست‏

 هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

 تا که گل از خاک ایران بردمد،

 تا ز دلها نور ایمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشید باد

 صدهزاره، یاد او جاوید باد

 تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

 زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

 

 شیراز، 1369/9/29

 

*این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد