دکتر منصور رستگار فسائی

شعر و شاعرى و اندر يافتن‏زبان فارسی تا روزگار فردوسی

 شعر و شاعرى و اندر يافتن‏

 زبان فارسى تا روزگار فردوسى‏

 

 اگر مردمى شكست بخورند ولى زبان خود را نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند كه كليد زندان را همراه خود دارد.

 آلفونس دوده‏

 

 همزمان با نخستين روز هاى فرمانروايى يعقوب ليث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق) و آغاز دوران استقلال سياسى و اجتماعى ايران در قرن سوم هجرى، "اندر يافتن زبان فارسى" نيز به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار يعقوب مطرح مى گردد و يعقوب با شاعرانى كه رسيدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آيد و مى گويد: "چيزى (سخنى) كه من اندر نيابم چرا بايد گفتن؟!" مشروح اين داستان را صاحب تاريخ سيستان، چنين روايت مى كند كه چون يعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سيستان و كابل و كرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار كرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

 قد اكرم اللّه اهل المصر و البلد

 بملك يعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون اين شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنيافت، محمدبن وصيف حاضر بود و دبير رسائل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس يعقوب گفت چيزى كه من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟ محمد وصيف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى، بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند، شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود... چون يعقوب زنبيل و عمّار را بكشت... محمّد وصيف اين شعر بگفت:

 اى اميرى كه اميران جهان خاصه و عام‏

 بنده و چاكر و مولاى و سگ بند و غلام‏

 ازلى خطى در لوح، كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب، بن اللّيث همام‏

 به لتام آمد زنبيل و لتى خورد بلنگ‏

 لزه شد لشكر زنبيل و هبا گشت كنام‏

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه، كت داد در آن لشكر كام‏

 عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

 تيغ تو كرد ميانجى به ميان دد و دام‏

 عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزى‏

 دَرِ آكار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام كورد، از آن خوارج بود كه به صلح نزد يعقوب آمده بودند، چون طريق پسر وصيف (محمدبن وصيف) بديد، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمّار اندر شعرى ياد كند:

 هر كه نبود او به دل متهم‏

 بر اثر دعوت تو كرد نعم‏

 عمر ز عمّار بدان شد برى‏

 كاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

 ديد بلا بر تن و بر جان خويش‏

 گشت به عالم تن او در الم‏

 مكّه حرم كرد عرب را خداى‏

 عهد تو را كرد حرم، در عجم‏

 هر كه درآمد همه باقى شدند

 باز فنا شد كه نديد اين حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت:

 جز تو نزاد حوّا و آدم نكشت‏

 شير نهادى به دل و بر منشت‏

 معجز پيغمبر مكّى تويى‏

 به كنش و به منش و به گوشت‏

 فخر كند عمّار روزى بزرگ‏

 كو همانم من، كه يعقوب كشت‏

 از آنجا كه اهميت سخن يعقوب و ابعاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى آن كمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در اين مقاله بر آنيم تا با تجزيه و تحليل گفتار مؤلف تاريخ سيستان، اهميت "اندر يافتن زبان فارسى" و "تولد شعر فارسى" را بازنماييم و سهم توده مردم را در رسميت بخشيدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سياسى و اجتماعى ايران كه حدود يك قرن بعد به وسيله فردوسى به كمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهيم:

 .1 بنابر آنچه از گفته مؤلف تاريخ سيستان برمى آيد؛ چون يعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، اين امير فاتح را به زبان تازى ستايش مى كنند، زيرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانيم كه تا روزگار يعقوب، زبان رسمى و مكاتبه‏اى حكومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مكتوب جايى در سلسله‏مراتب قدرت و حكومت نداشت، اما معنى اين سخن آن نيست كه مردم ايران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندريافتنى" مردم ما همان زبان مردم ايران در روزگار ساسانى بود كه با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى كه مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پيدا كرده بود، همچنان به حيات خود ادامه مى داد و وسيله تفهيم و تفاهم مردم با يكديگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عاميانه بود و اگرچه ايرانيان در همين دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلايل مختلف كه مهمترين آنها فقدان حكومت ملى ايرانى بود، هنوز كاربرد ادب شفاهى اين زبان، قوى‏تر از صورتهاى كتبى آن بود، شاهد اين مدعا آن است كه "در بصره كودكانى چند كه گويا همه فارسى‏زبان بودند، بر يزيدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زياد يزيد را نبيذ شيرين و بشرم... خورانيده بود و خوك و گربه‏اى را با وى به يك ريسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، كودكان از يزيد مى پرسيدند، اين چيست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

 آب است و نبيذ است،

 عصارات زبيب است،

 سميّه روسپيذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هايى به لهجه محلى سروده بودند و كودكان آن هجاها را مى خواندند:

 از ختلان آمذيه‏

 برو تباه آمذيه‏

 آواره باز آمذيه‏

 بيدل فراز آمذيه...

 نمونه اين اشعار فارسى محلى كه در متون تاريخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره يعقوب وجود دارد، نشان مى دهد كه مردم مخصوصا از زبان محلى خود براى مقاصد سياسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاكمان عرب، استفاده مى كردند و اين قبيل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در ميان مردم محبوبيت و شهرت فراوان داشت. بنا بر اين مى توان گفت كه مردم ما ادب غيررسمى خود را به زبان فارسى داشتند و حكومتهاى بيگانه غالب بر مردم، زبان رسمى و حكومتى عربى را؛ كه انحصارا در مراكز قدرت و در ميان خواص و ادبا و فضلاى عربى دان رواج داشت. به همين جهت است كه مؤلف تاريخ سيستان مى نويسد كه يعقوب (كه نه از حاكمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ايران به شمار مى آمد) شعر تازى شاعران را نفهميد، زيرا عالم نبود و درنيافت و شعرا را گفت كه چيزى كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ اما حقيقت اين است كه يعقوب، اين رويگرزاده سيستانى و عيّار جوانمرد، به عنوان يك شهروند عادى كه سالها با اعراب و حكومت آنها سروكار داشت و جريانهاى سياسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهميد، شايد زبان عربى را هم مى دانست و بدان تكلم هم مى كرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروايى خود مى خواست حكومت مردمى خود را با زبان مردم خويش پيوند بزند و بدان وسيله حكومت خود را براى مردم، بيشتر قابل قبول سازد و حمايت مردم را بيشتر به دست آورد، بنا بر اين طرح مسئله "اندر نيافتن زبان عربى " و "اندر يافتن زبان فارسى" به يك مسئله كاملا سياسى تبديل مى شود كه بدان وسيله يعقوب "بريدن از حاكميت عربى " و آغاز استقلال سياسى و اجتماعى و فرهنگى ايران را اراده مى كند. اين امر با استقبال مردم و طبعا شاعران روبرو مى گردد. شاعران شعر پارسى گفتن مى گيرند و زبان فارسى را محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏انديشى خود قرار مى دهند. اين امر هم به سرعت و يك‏شبه صورت نمى گيرد.

 .2 بنابر روايت تاريخ سيستان، اگرچه يعقوب مردى رويگرزاده است كه خوراك او نان خشك و ماهى و تره است و حكومت را از راه دلاورى به دست آورده است، امّا بر آن است كه خاندان خليفه را براندازد. يعقوب كه نسبت و نژاد خود را به كسرى انوشيروان مى رساند، خود را "ابن‏المكارم" و از نسل جم و وارث ملوك عجم مى داند و خواستار پايان دادن به سلطه سياسى و فرهنگى اعراب بر ايران است و به همين جهت "اندر نيافتن زبان عربى " براى او، به معنى بريدن از حاكميت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پيام استقلال و آغاز احياى فرهنگى و سياسى و اجتماعى تازه، در ايران است. اما يعقوب، در اين مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سياسى-نظامى درنمى آميزد و همچنان‏كه از اشعار موجود در ستايش او برمى آيد، شاعران، يعقوب را به عنوان مسلمانى پاك‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستايند:

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه كت داد همى ايزد كام‏

 ازلى خطى در لوح كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب‏بن اللّيث همام‏

 .3 بنابر قول صاحب تاريخ سيستان، محمدبن وصيف كه دبير رسائل يعقوب بود و ادب نيكو دانست، "شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود..."

 بدين ترتيب، مؤلف تاريخ سيستان، محمدبن وصيف دبير رسائل يعقوب را، اديبى نيكو مى داند كه مسلما (بنابر معيار هاى عصر مؤلف) واقف و آگاه بر زبان و ادب عرب است و سمت دبيرى نيز ضرورتا با دانستن كامل زبان و ادبيات عرب توأم است. بنابر قول معجم الادبا، ابراهيم‏بن ممشاد كاتب ديوان رسائل يعقوب، از قول يعقوب شعرى به عربى سرود و براى خليفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ايرانى يعقوب را ستود كه:

 انا ابن‏المكارم، من نسل جم‏

 و حائز ارث ملوك العجم‏

 و محيى الذى باد من عزّهم‏

 و عفى عليه طوال القدم‏

 فقل لبنى هاشم اجمعين‏

 هلموا الى الخلع قبل الندم‏

 و اولاكم الملك آباؤنا

 فما ان وفيتم بشكر النعم‏

 فعودوا الى ارضكم بالحجاز

 لاكل الضباب ورعى الغنم‏

 فانّى سأعلوا سرير الملوك‏

 بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 اين امر نشان مى دهد كه اگرچه هنوز در دستگاه حكومت يعقوب، زبان عربى به عنوان زبان ديوانى مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانين در خدمت يعقوب بودند، اما توجه به زبان فارسى به منزله توجه به فرهنگ ايرانى و احياى سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ايران به شمار مى آمد و داراى اعتبار و احترامى خاص بود. نكته قابل توجه آن است كه از صدر اسلام تا اين زمان، شعر فارسى خواندن بدين صورت در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پيش از اسلام نيز شعر هميشه توأم با موسيقى بود و مستقلا انشا نمى شد. بنا بر اين با اقدام يعقوب شعر پارسى جدا از موسيقى، شكل مى گيرد و هويت مستقل صورى و معنايى پيدا مى كند به اين معنى كه:

 اولا، شعر پارسى به دربار هاى ايرانى راه مى يابد و لااقل در كنار نثر ديوانى عربى موجوديت خود را نشان مى دهد و از صورت شفاهى خارج مى شود و مكتوب مى گردد و مخاطبان بيشمار پيدا مى كند.

 ثانيا، شعر از حالت هجايى روزگار ساسانى به صورت شعر عروضى فارسى درمى آيد و وزن و قافيه را به كار مى گيرد (در اين مورد گروهى را عقيده بر آن است كه شعر هجايى ساسانى به طور طبيعى، به سمت عروضى شدن حركت مى كرد و شاهد آن، برخى از اشعار هجايى است كه داراى قافيه هم هستند و هجا هاى متساوى دارند، اما گروهى معتقدند كه ايرانيان وزن عروضى را پس از آشنايى با شعر عرب، در دوره اسلامى ، مورد استفاده قرار دادند).

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسيقى، آنچنان‏كه به قول مؤلف تاريخ سيستان، در گذشته مطرح بود -به دلايلى كه طرح آن در اينجا مناسب نيست- از ميان رفت (اگرچه در دوره جديد شعر فارسى هم بسيارى از شاعران به كمك رود و چنگ شعر خود را مى خوانند، اما اين امر كاملا با تصنيف‏خوانى باربد و نكيسا متفاوت است).

 رابعا، شعر فارسى مضامين و انديشه هاى اسلامى خود را در كنار تفكرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ايرانى حفظ مى كند و دين و مليت تعارضى با يكديگر ندارند.

 خامسا، قصيده (هرچند به طور ناقص) اولين قالبى است كه براى بيان مدايح به كار گرفته مى شود و زبان شعر، درآميخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصايد روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، مأخوذ از ادب عرب مى باشد.

 سادسا، دربار يعقوب، نخستين دربار ايران در دوره اسلامى است كه از شعر فارسى براى ستايش شاهان استفاده مى كند، ولى قرينه‏اى كه نشان دهد يعقوب صله‏اى به شاعران بخشيده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستايش شخصيت محبوب خود مى پرداخته‏اند. ناگفته نماند كه تا روزگار سلجوقيان نثر ديوانى، همچنان به زبان عربى نوشته مى شود و قديم‏ترين نمونه هاى نثر فارسى موجود نيز مربوط به حدود سال 340 هجرى به بعد است. معنى اين سخن چنين است كه شعر فارسى به دليل پايگاه مردمى خود، داشتن وزن و قافيه و زيباييهاى لفظى و معنوى متعدد، بسيار زودتر از نثر فارسى (يعنى حدود يك قرن پيش از آن) پديد آمد و عملا نيز هميشه در جامعه ايرانى شعر بر نثر و شاعر بر نويسنده سبقت داشته است، ولى تبديل شدن زبان ديوان از عربى به فارسى (كه در حقيقت به معنى تبديل زبان رسمى از عربى به فارسى است) به سادگى صورت نگرفت. اولين وزير سلطان محمود غزنوى به نام فضل‏بن احمد اسفراينى، كه مردى ايران‏دوست و از مشوقان فردوسى در نظم شاهنامه بود، ديوان محمودى را از عربى به فارسى برگردانيد اما با عزل و مرگ وى، دوباره زبان رسمى مكاتبات در ديوان محمود به عربى بازگشت و بالاخره پس از اوج‏گيرى شعر و نثر فارسى، تحكيم پايه هاى حكومت ايرانى و ضعف خلفاى بغداد، براى هميشه به فارسى درآمد، اگرچه اين امر به معنى پايان "عربى گرايى" يا "عربى پسندى" نبود و همچنان گروهى از طبقات مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى و دينى، هريك به دلايلى خاص، برآمدن و اعتلاى زبان فارسى را نمى پسنديدند. اين گروهها عبارت بودند از:

 .1 بيگانگان و حاكمان پيشين و كسانى كه ايران را "ديار عجم" مى دانستند و مردم آن‏را موالى و بندگان به شمار مى آوردند و طبعا ايرانى انديشيدن و به زبان رايج در ميان مردم سخن گفتن، ايشان را خوش نمى آمد.

 .2 وابستگان به حكومتهاى عرب‏تبار كه در طول ساليان دراز به دليل خدمتگزارى به خلفا، به نوايى رسيده بودند و منافع خود را در حفظ راه و رسم حاكميتهاى عربى (چه سياسى و چه فرهنگى) مى شناختند.

 .3 شيفتگان و مجذوبان ادب، فرهنگ و تاريخ و تمدن عرب كه در نتيجه انس فراوان با ادب و فرهنگ عربى ، واقعا اعتقاد داشتند كه حد همين است سخندانى و زيبايى را، اين گروه از ايرانيان دانشمند، خود به دو دسته متفاوت تقسيم مى شدند:

 الف. گروهى كه از علم و آگاهى خود در زبان عربى در جهت توسعه تفكر ايرانى و دفاع از ارزشهاى ملى و فرهنگى ايرانيان استفاده مى كردند و با تصنيف و تأليف و ترجمه شعر و نثر، عربى زبانان را با وجوه مختلف تاريخ، رسوم و آداب ما ايرانيان آشنا مى ساختند و يا آثار مهم تاريخى، دينى و هنرى اعراب را به زبان فارسى برمى گرداندند و در نتيجه موجبات آگاهى و وسعت فرهنگى پارسى‏زبانان را فراهم مى ساختند و بدين ترتيب به تحكيم علائق فرهنگى و توسعه تفاهم ملتها يارى مى رسانيدند.

 ب. گروهى كه مجذوبيت فراوان به فرهنگ و تمدن اعراب، آنان را از توجه به فرهنگ و پيشينه ايرانى خود، بازمى داشت و اين خودباختگى و شيفتگى فراوان سبب مى شد كه حتى اصل و نژاد ايرانى خويش را نپسندند و از اين‏كه "در آيينه، عجمى را مشاهده مى كنند، شرمنده باشند" و طبعا، خدمات اين گروه به فرهنگ و ادب عرب، بيش از خدمت آنها به فرهنگ و ادب ملى به شمار مى آمد. شخصيتهايى چون صاحب‏بن عبّاد و عضد الدوله ديلمى از نمونه هاى علمى و سياسى اين نوع تفكرند.

 .4 مؤمنان افراطى كه نوشتن، خواندن و سخن گفتن به عربى ، براى آنان فضيلتى عبادى به شمار مى آمد و "زبان عربى " كليد بهشت ايشان بود و بعضا زبان فارسى را يادگار مجوس مى شناختند و طبعا به ترويج آن نمى پرداختند.

 .5 بعضى از شعرا، نويسندگان، فقها و علما و فضلايى كه در چارچوب ذهنى خود عربى دانى و آگاهى بر رموز و فنون زبان و ادب عرب را شأنى خاص و امتيازى مهم براى خويش به شمار مى آوردند و طبعا مى كوشيدند تا در آثار خود به زبان فارسى، تسلط و تبحر خود را در زبان عربى ، به منصه ظهور برسانند، در آثار اين گروه نيز از آغاز شعر و نثر فارسى تا به امروز چند نكته مهم، بسيار مشهود و قابل تعمق است:

 الف. در نوشته هاى آنان هميشه، درصد واژگان عربى بيشتر از لغتهاى فارسى است.

 ب. به كاربرد صحيح لغات عربى در متون فارسى اهميت مى دهند، به جمعهاى مكسّر عربى ، تطابق صفت و موصوف و استعمال جمله هاى دعايى، معترضه، ضرب‏المثلها، مصراعها و حتى ابيات عربى ، توجه مى كنند و قواعد صرفى و نحوى زبان عربى را در نوشته هاى فارسى خود تعميم مى دهند و تخطى از آنها را غلط مى پندارند.

 ج. در شعر و نثر اين گروه، زندگى اعراب، باديه‏نشينى، مقامه‏گويى، الحان، نامها و رسوم عرب، شعر و نثر عرب، عاشقان، معشوقان، شجاعان و قهرمانان و سخاوتمندان تازى و... مورد توجه خاص قرار مى گيرند و جابجا به دليل يا بى دليل مورد استفاده واقع مى شوند، آنچنان‏كه گويى اين گروه در سرزمينهاى عربى و در ميان تازيان زندگى مى كرده‏اند.

 د. در آثار اين گروه به زبان فارسى، اصطلاحات دينى، فقهى، كلامى ، فلسفى و علمى عربى ، بدون توجه به معادلهاى فارسى آنها، به كار گرفته مى شود و بدين ترتيب پهنه ادب فارسى براى اين افراد، به عرصه‏اى مناسب براى جدال خاص و عام بدل مى گردد كه در اين جدال از يك‏سو، "زبان" به وسيله‏اى براى صنعتگرى و فضل‏نمايى خواص بدل مى شود و طبعا با افراط در اين شيوه، رابطه خود را با عموم مردم از دست مى دهد و مخاطبان خود را در طبقاتى معين، محدود مى سازد و در مقابل، شاعران و نويسندگان واقع‏بين و مردم‏شناس مى كوشند تا با تكيه بر فرهنگ و عادات و آداب و رسوم مردم ايران و كشف آرمانها و علايق فردى و اجتماعى آنها، زبانى درخور فهم و ساده و مردمى برگزينند و بدان وسيله به اعماق روح و جان مردم خود نفوذ كنند و در تربيت فرهنگى و رشد شعور و آگاهى آنان، موفق باشند. راز توفيق شاعرانى چون رودكى، فردوسى، سعدى و حافظ... در مرحله اول، در شناخت مردم و چگونگى زبان گفت‏وگو با آنها و در مرحله دوم، مديون عمق پيامها و در نتيجه پذيرش عمومى مردم از آنهاست. بدين ترتيب اين گروه از نويسندگان و شاعران مردم‏گرا:

 الف. مردم ايران را مخاطبان واقعى خود مى شناسند و نياز هاى فرهنگى و باورى آنان را عميقا درك مى كنند.

 ب. به زبان ساده، طبيعى و قابل فهم و درك مردم سخن مى گويند و طبعا در عين حال كه از عوام‏زدگى و ابتذال مى پرهيزند، مى توانند عميق‏ترين انديشه هاى انسانى و فرهنگى جامعه خود را بدان وسيله بيان دارند و فكر و فرهنگ مردم را متحول سازند. در اين مورد شيوه هاى بيان و انديشه نويسندگان و شاعرانى چون فردوسى و سعدى و بيهقى مى تواند بهترين شاهد اين مدعا باشد كه يك زبان فاخر و در عين حال ساده و قابل درك همگان تا چه حد در تبادل فرهنگى جامعه، مؤثر و فعال است و تا چه پايه موفق و محبوب.

 ج. بسيارى از انواع قالبها و معانى شعرى و هنرى را از مردم مى گيرند و مردم را الهام‏بخش هنرى خود مى شناسند و به همين سبب است كه شعر آنان، در اعماق روح جامعه نفوذ مى كند و در مردم تأثير مى گذارد، شمس قيس رازى، درباره اختراع وزن رباعى، به وسيله رودكى مى نويسد: "... رودكى روزى از ايام اعياد، بر سبيل تماشا، در بعض متنزّهات غزنين مى گشت، طايفه‏اى اهل طبع را ديد كه گرد ملعبه جمعى كودكان ايستاده و ديده به نظاره‏گوبازى كودكى نهاده... قدم در نهاد و سر به ميان ايشان برآورد، كودكى را ديد ده‏پانزده‏ساله... كه در گوبازى، اسجاع متوازن و متوازى مى گفت... تا يك‏بار درانداختن گردكانى از گو بيرون افتاد و به قهقرا بازغلتيد، كودك از سر ذكاى طبع و صفاى قريحت گفت: "غلتان‏غلتان همى رود تا بن گو"، شاعر را اين كلمات وزنى مقبول و نظمى مطبوع پديد آمد، به قوانين عروضى مراجعت كرد و آن‏را از متفرّعات بحر هزج بيرون آورد و آن‏را "ترانه" (رباعى) نام نهاد و مايه فتنه بزرگ را به جهان سر داد، عالم و عامى از اين شعر مشعوف گشته و فاسق و زاهد را در آن نصيب، صالح و طالح را بدان رغبت و كژطبعان كه نظم را از نثر نشناسند، به بهانه ترانه در رقص آيند و مرده‏دلانى كه ميان لحن موسيقار و نهيق حمار، فرق نكنند و از لذت بانگ چنگ به هزار فرسنگ دور باشند، بر دوبيتى جان بدهند و عادت چنان رفته است كه هرچه از آن جنس بر ابيات تازى سازند آن‏را "قول" خوانند و هرچه بر مقطعات پارسى باشد، آن‏را غزل خوانند و اهل دانش ملحونات اين وزن را "ترانه" نام كردند".

 همين ارتباط با مردم و شناخت روحيات آنان است كه سبب مى شود امير سامانى با شنيدن شعر "بوى جوى موليان آيد همى..." از رودكى، پابرهنه بر اسب نوبتى درآيد و به سوى بخارا رهسپار شود؛ يا اين دو بيت، ستوربانى را به امارات مى رساند:

 مهترى گر به كام شير در است‏

 شو خطر كن ز كام شير بجوى‏

 يا بزرگى و عزّ و نعمت و جاه‏

 يا چو مردانت، مرگ روياروى‏

 پيوند با مردم و الهام از زندگى و گذران روزانه آنان، حتى نخستين شاعران عارف را نيز وامى دارد كه سروده هاى خود را در قالب ترانه و به زبان عامه مردم بسرايند، چون اين دوبيتى منسوب به ابوسعيد ابوالخير:

 جانا به زمين خاوران، خارى نيست‏

 كش با من و روزگار من، كارى نيست‏

 با لطف و نوازش جمال تو، مرا

 در دادن صدهزار جان عارى نيست‏

 و اين رباعى از شيخ ابوالحسن خرقانى كه در كشكول شيخ بهايى آمده است:

 تا گور نشى با تو بتى يار نبو

 در گور شى از بهر بتى، عار نبو

 آن‏را كه ميان، بسته به زنّار نبو

 او را به ميان عاشقان بار نبو

 و راز محبوبيت شگفت‏انگيز رباعيات خيام نيز در آن است كه شاعر عميق‏ترين انديشه هاى انسانى را در الفاظى همه‏فهم، ساده و روشن و در عين حال پربار بيان مى كند:

 در كارگه كوزه‏گرى رفتم دوش‏

 ديدم دوهزار كوزه، گوياى خموش‏

 هريك به زبان حال با من گفتند

 كو كوزه‏گر و كوزه‏خر و كوزه‏فروش‏

 اظهار نظر دقيق شمس قيس رازى درباره علاقه عمومى به فهلويات مى تواند مبين رابطه شعر مردمى با زبان مردمى و هنر برخاسته از جان هنرمند مردمى باشد: "كافّه اهل عراق را از عالم و عامى و شريف و وضيع به انشا و انشاد "فهلوى" مشعوف يافتم و به اصغاء و استماع ملحونات آن مولع ديدم، بلكه هيچ لحن و تأليف شريف از طرق اقوال عربى و اغزال درى و ترانه هاى مُعجز و داستانهاى مهيج، اعطاف ايشان را چنان درنمى جنباند و دل ايشان را چنان در اهتزاز نمى آورد كه:

 لحن اورامان و بيت پهلوى‏

 زخمه رود و سماع خسروى‏

 بدين ترتيب شعر فارسى كه با درخواست منطقى يعقوب براى "سخن اندريافتنى" مردم آغاز شد و با ظهور سامانيان به رونق و شكوفايى دست يافت، توانست با مردمى شدن و زبان حال فرهنگ جامعه گشتن، در دل و جان مردم، رسوخى بزرگ پيدا كند و تا دوران محمود غزنوى به كمال بالندگى و بارورى خود برسد. محمود غزنوى با تكيه بر ثروت فراوان و قدرت سياسى و نظامى خويش بر آن شد تا از نفوذ شاعران در ميان مردم به نفع مقاصد خويش بهره‏بردارى كند و دستگاه تبليغاتى عظيمى به راه بيندازد كه شاعران شكوه و عظمت محمودى را در دل و روان مردم تحكيم كنند و از او قهرمانى كه يمين الدوله و امين‏الملّه باشد، بسازند. برآمدن شاعرانى چون عنصرى كه از نقره ديگدان و از زرآلات خوان مى ساختند، نشان‏دهنده اين حقيقت است كه شاعران محمودى از مردم بريده و به صف خواص و كسانى پيوسته بودند كه در اوج رفاه و تمكن بودند و با ستايش محمود و اعمال وى، زر و سيم مى اندوختند و ساز سفر و نواى حضر مى يافتند و اسبان سبكبار و ستوران گرانبار به دست مى آوردند و اين درست در هنگامى است كه فردوسى از تهيدستى و فقر مى نالد و مى سرايد:

 نماندم نمكسود و گندم نه جو

 نه چيزى پديد است تا جو درو

 در مقابل شاعرى چون غضائرى رازى، از كثرت صلاة سلطان محمود لب به شكوه مى گشايد:

 همه‏كس از قبل نيستى فغان دارد

 گه ضعيفى و بيچارگى و سستى حال‏

 من آن كسم كه فغانم به چرخ زهره رسيد

 ز جُود آن ملكى، كِم ز مال داد ملال‏

 بس اى ملك كه ضياء من و عقار مرا

 نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال‏

 برخى از شاعران دربار محمود با تحقير سنن و آداب و رسوم ملى ايرانيان، ناچيز جلوه دادن قهرمانان ملى و كفر و دروغ جلوه دادن حماسه هاى مردم ايران و ستودن خليفه بغداد و غلامبارگان و قدرتمندان همروزگار خويش، معنى شعر را از آسمان بر زمين مى كشانيدند، و آن‏را در برج عاج اشرافيت حاكم، محبوس مى ساختند و ادب اشرافى بريده از مردم را به تماشا مى گذاشتند. از همين‏جا بود كه شعر، به دروغ و غيرواقعى بودن، متهم مى شد و على‏رغم وجود شاعرانى باذوق و نيكوطبع و هنرمند در دربار محمود، شعر هيچ‏يك از اين مداحان دربارى به عمق جامعه نفوذ پيدا نكرد و مردمى نشد و برعكس شاعرانى كه در جهت مخالف محمود و در صف مردم بودند، به جاودانگى پيوستند و فردوسى شدند و شاعرى چون ناصرخسرو، فرياد برمى آورد كه:

 من آنم كه در پاى خوكان نريزم‏

 مر اين قيمتى لفظ درّ درى را

 تا ظهور فردوسى، شاعران پارسى‏گوى نتوانسته بودند شاهكارى جاودانه كه ريشه در آرزوها و زندگى و فرهنگ مردم ايران داشته باشد -و به همين دليل مردم‏پسند و مقبول طبع خواص و عوام باشد- پديد آورند. زيرا در يك ارزيابى كلى كفه ادب مردمى سبك‏تر از كفه ادب خواص دربارى بود. اما ظهور فردوسى و همت او در نظم شاهنامه، ادب مردمى را رونقى دوباره بخشيد و شاهنامه، در كنار كلام وحى، به خانه ايرانيان راه يافت و با اعتبار و تشخّص خود، شعر را در نقطه اوج علاقه و توجه مردم قرار داد و سبب شد كه مسير و هدفهاى شعر فارسى تصحيح و تبيين شود و معيار هاى ادب مورد علاقه جامعه، روشن گردد.

 راز توفيق شاهنامه در آن بود كه فردوسى به عنوان هنرمندى متفكر و باذوق، ادب و فرهنگ ايرانى را مى شناخت و بر كاركرد هاى مثبت و خلّاق آن آگاه بود، زبان فارسى ساده و روان و پربار را مى دانست و اطلاعات كتبى و شفاهى مورد نياز را از مردم به دست مى آورد و با امانت و درايت به نظم آنها مى پرداخت.

 كار فردوسى، حركتى درازمدت در جست‏وجوى اين هدف بود كه فرهنگ و تمدن و منشهاى ايرانى را از پس ابر هاى كدر شائبه‏ها و خودگم‏كردگيها برآورد و حقايق و دقايق فكرى و رفتارى مردم ميهن خويش را به تماشاى همروزگارانش بگذارد تا آنان گذشته و هويت خويش را بشناسند و با قياس با وضع موجود و با درك توانمنديها و اقتدارات خويش، زندگى خود را بر مبنايى تازه بنياد نهند. بدين ترتيب براى فردوسى بازگشت به داستانهاى گذشتگان به معنى بازگشت به خويشتن خويش و اصالتهاى ديرين و به ياد آوردن و كشف "من" و "ما"يى است كه فراموش شده است، اما در ناخودآگاه گروهى جامعه هنوز وجود دارد. او مى خواهد خودگم‏گشته يك ملت را به حافظه وى بازگرداند و حقيقت عنصر ايرانى را بنابر آنچه مردم در داستانهاى خود بازگفته‏اند، بازشناسى كند و به عنوان شناسنامه و هويت نماى جامعه خود، به جاودانگى بسپارد و چون پس از سى سال رنج مداوم و جست‏وجوى پى در پى و سازنده، شاهنامه را به پايان مى آورد، مى بيند كه مردم در كنار او، همدل او و همراه او هستند و با خواندن شاهنامه، دروازه هاى خودشناسى و بازيافت اعتماد تاريخى و آرمان تجديد افتخارات ممكن را بر روى خويش گشوده مى بينند. بدين‏سان، ظهور نخستين شاعر ملى، از يك‏سو بنياد هاى هويت ملى ايران را تحكيم مى بخشد و از سويى زبان فارسى را به اوج شكوه و رونق مى رساند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افكندم از نظم كاخى بلند

 كه از باد و باران نيابد گزند

 نميرم از اين‏پس كه من زنده‏ام‏

 كه تخم سخن را پراكنده‏ام‏

 چو عيسى من اين مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده كردم به نام‏

 بسى رنج بردم در اين سال سى‏

 عجم زنده كردم بدين پارسى‏

 مى توان گفت كارى را كه يعقوب آغاز كرد و شاعران را به پارسى‏گويى برانگيخت، وقتى به هدفهاى واقعى خود رسيد كه فردوسى ظهور كرد و شاهنامه را ارائه داد و معناى واقعى و كمال مطلوب در استقلال سياسى-فرهنگى و نظامى را به مردم ما آموخت. در اين راه، زبان فارسى استوار و پويا و ساده فردوسى كه بيشترين رابطه را با جان و دل مردم داشت، همان زبان اندر يافتنى و مطلوبى بود كه يعقوب آن‏را در خواب ديده بود، اما فردوسى آن‏را در شاهنامه خويش گزارش و ارائه داد و ثابت كرد كه "هر زبانى آنگاه زاده مى شود كه اولين شاعرش پا به دنيا نهاده باشد و هر زبانى آنگاه مى ميرد كه آخرين شاعرش مرده باشد و مرگ شعر و شاعر به نوبه خود، آنگاه در زبانى اتفاق مى افتد كه اين دو، به هر دليل كه باشد، از حيات و زندگى زمانه خود قطع رابطه كرده باشند... يا به چيزى سرگرم شده باشند كه از آنِ مردم نباشد..."

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

باربد در حماسه ملى ايران‏

 باربد در حماسه ملى ايران‏

 

 باربد يكى از نامورترين هنرمندان ايران است كه به شهرتى افسانه‏اى دست يافته‏اند و در متون حماسى و غنايى ايران با جلوه هايى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآميخته با نماد هاى خاصى است كه استقامت و پايگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأكيد قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ايران‏زمين چنين بازگو مى كند كه در بيست و هشتمين سال پادشاهى خسروپرويز، خنياگرى به نام باربد به درگاه شاه ايران، خسروپرويز، آمد و هنرنمايى كرد، امّا "سركش"، خنياگر دربار، به باربد رشك برد و سالار بارشاه را درم و دينار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى انديشيد و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرويز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشيد و با بربط و رود خويش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشيد و شب فرارسيد، باربد:

 سرودى به آواز خوش بركشيد

 كه اكنون تو خوانيش "داد آفريد"

 بزم‏نشينان شگفت‏زده شدند و شاه، كسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نيافتند. پس باربد دستان "پيكار كرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار ديگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نيافتند تا آنكه شاه فرمان داد كه:

 بجوييد در باغ تا اين كجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر كنيم‏

 بر اين رودسازانش مهتر كنيم‏

 باربد چون اين سخن بشنيد، از نهانگاه بيرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را مير رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب كرد و بدين ترتيب باربد سالها در خدمت خسروپرويز بود و سرانجام به دليلى نامعلوم، به زادگاه خويش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنيد كه خسروپرويز را بازداشته‏اند، از جهرم به تيسفون شتافت و به ديدار خسرو آمد و در پيش شاه مويه‏ها سر داد و سوگند خورد كه ديگر دست به رود نبرد و ساز خويش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را بريد و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خويش، يك‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنكه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشيم نقش موسيقيدانانى چون باربد را در تصاويرى كهن بر سنگها، مينياتورها و نقاشيهاى ايرانى مى بينيم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ايرانى مى شنويم و انگشتان بريده و خونين باربد را به ياد مى آوريم؛ گويى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گويه‏اى ديگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود كه در "پيكار كرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا كرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود كه از ديارى دور، يعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرويز ساسانى پيمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشينانى برساند كه مجذوب بخشى از هنر بى بنياد و رياكارانه سركشها و نكيسا هايى بودند كه به سالوس درصدد حفظ موقعيت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نيز مى خواست تا به اتكاى هنر صادق و خلّاق خويش آنان را به زانو درآورد، بنا بر اين صداى او باغ شب را سرشار مى كند و موج زيبايى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان كه نديمان خلوت شاهى بودند و هريك خود بندگان خاص زرين‏كمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گيرند و در ظلمت و سكوت به دنبال اين آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جويند كه با آن‏همه هنر در عالم خاكى به دست نمى آيد. اين بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآميز و بسيار پرمعناست و حقيقت كار هنرمندى را كه از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسيدن را تا فراز سروى سبز كه يادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمايش مى گذارد.

 او خويشتن را در سبز روينده كه گويى ظلمت را به سُخره مى گيرد نهان مى كند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشكار كند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستين را در شب غرور و ريا با آواز تأثيرگذار رود خويش بازگويد و مى بينيم كه سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پيروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پيوندد؛ و چون برگهاى تاريخ ورق مى خورد و ايران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گيرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشيند و شاعران و نويسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گيرند. عملا مى بينيم كه شاعران هنرمندى چون رودكى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسيقى باربد بى نصيب نيستند، بلكه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرين آنان بر تار و پود سازهايشان شورى برپا مى سازد و شعر هايى چون غزلهاى شهيد و نغمه هايى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودكى چنگ برمى گيرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزين كاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خويش زهره را به رقص برمى انگيزد تا ديگر كسى به حسرت چنين نسرايد:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطيف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز

 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسيقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودكى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و ديگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خويش بازگو مى كنند و سروده هاى آنان جانشين سرود باربد مى گردد و فرياد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پايگاه شاعرانه خويش به گوش جهانيان مى رسانند. جاى موسيقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه كلمات مى گيرد:

 قبل از آنكه ميراث باربد در شيراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسيقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودكى رسيده بود:

 رودكى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز كو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانيم:

 ياران نصربن احمد سامانى كه از ماندن در بادغيس دلگير شده بودند از رودكى خواستند كه صنعتى كند و پادشاه را از بادغيس برانگيزد، رودكى دانست كه به نثر با او درنگيرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق اين قصيده آغاز كرد:

 بوى جوى موليان آيد همى‏

 ياد يار مهربان آيد همى‏

 امير چنان منفعل گشت كه از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در ركاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و اين رودكى و ديگر شاعران چندين‏هنر بودند كه انتقال ميراث موسيقى‏دانان را به شاعران امكان‏پذير ساختند.

 آنجا كه درم بايد، دينار براندازم‏

 وآنجا كه سخن بايد چون موم كنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنكه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى كه بدانى كه نيم نعمت پرورد

 اسب آر و كمند آر و كتاب آر و كمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسيقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسيار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانيم كه فرخى در مجلس امير چغايى برپاى مى خيزد و به آواز حزين و خوش قصيده كاروان حله را مى خواند. همچنان‏كه اشاره شد، حافظ نه‏تنها زير و بم و نكته هاى بسيار ظريف موسيقى ايرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و رديفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئينه موسيقى و آهنگ كلام جادويى او عصاره عميق‏ترين شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسيقى ايرانى است و ابتكارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرايى حاصل يگانگى روحى وى با موسيقى است، به نحوى كه شعر وى را مى توان زلال موسيقى يا موسيقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوايى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد كن‏

 ز پرويز و از باربد ياد كن‏

 به همين دليل، نواى شعر حافظ، سرود ر هايى و نصرت است و به همين جهت، حافظ همه چيز خود را در پاى مطرب و كار بانگ بربط و آواز نى نثار مى كند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 كه دست‏افشان غزل گوييم و پاكوبان سر اندازيم‏

 مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در كار بانگ بربط و آواز نى كنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان بركش آواز خنياگرى‏

 كه ناهيد چنگى به رقص آورى‏

 تركيب شعر و موسيقى و هنر خاصى كه حافظ در اين مورد به كار مى برد يادگارى پرمايه از رونق روحانى موسيقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا كه در بعضى مواقع برخى از غزليات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملوديهاى اصيل شادى‏آفرين موسيقى ايرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 كه در دستت بجز ساغر نباشد

 بدين ترتيب، پيوند و همزادى ديرين شعر و موسيقى در ايران ديرينه‏اى كهن دارد؛ تا آنجا كه به قول استاد باستانى پاريزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوك سيستان را "حافظ" مى خواندند. "نكند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدين سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا اين‏همه اشعارش به دل مى نشيند و با موازين موسيقى هماهنگ است."

 پيوند بهشتى شعر و موسيقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى اين دو در فارس مى شود. از كوهپايه هاى فارس، آنجا كه كوچ ايل‏نشينان در جاودانگى تاريخ استمرار مى يابد، تا شهرها و روستا هاى نزديك، ترانه هاى معروف قشقايى و بويراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مايه سرور جانها مى شود. فايزه‏خوانان و شروه‏سرايان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستك گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شيپورچيان و يوقيان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرين، موسيقى و شعر زبان حال اميدها و نوميديهاى مادرانى مى شود كه در لاى‏لاييهاى خود در زمزمه هايى فراتر از خاموشى به بيان آرزومنديهاى خويش مى پردازند:

 

 از لالاييهاى مادرانه كه بگذريم، واسونكها، نوحه‏ها، مولوديه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانيهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پيش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهيم و بيشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا كه از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى يابد؛ و شگفتا كه در شاهنامه فردوسى نيز پهنه ميدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شيپورها و كارنايها و غرش سلحشوران شيرآسا و چكاچاك شمشيرها و فرياد تيرها است و موسيقى جنگ لحظه‏اى ميدانهاى نبرد را رها نمى كند:

 و نه‏تنها در رزم كه در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نيز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى كه رستم متولد مى شود:

 يكى جشن كردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به كاولستان‏

 به زاولستان از كران تا كران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، كوس‏

 بياراست ميدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنايى ايران نيز موسيقى حساس‏ترين وظايف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لايتجزاى اشعار بزمى و غنايى به شمار مى آيد، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانيم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشين بى شراب و شاهد و چنگ‏

 كه همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زواياى طربخانه خورشيد فلك‏

 ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر

 جام در قهقهه آمد كه كجا شد منّاع...

 در ادب صوفيانه، توصيف مجالس سماع و حالاتى كه از سماع الهى حاصل مى آيد شعر صوفيانه را به جلوه‏گاه موسيقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارك در جهان، سور و عروسيهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببريد بر بالاى ما

 زهره قرين شد با قمر، طوطى قرين شد با شكر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سيماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، كليات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط كه عظيم كاهل است او

 بشكن خمار را سر كه سر همه شكست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپيما كه درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشكن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اكنون سوى گفتار مرو

 پيشين، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، كه كمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در اين بيت و ترانه‏

 پيشين، 2374

 ديدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد يكى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلكش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پيشين، غزل 2395

 آنكه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زير عراقى و سپاهان چه كند

 پيشين، غزل 788

 شادروان زرين‏كوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ايران دوره ساسانى مى نويسد:

 "... از سازندگان و رامشگريان اين عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسيقى عهد خسرو (پرويز) را در تاريخ موسيقى ايران ممتاز مى سازد، باربد، سركش و نكيسا، با آنكه هر سه تن استادان بزرگ اين عصر بوده‏اند، ابداع اكثر دستگاههاى موسيقى ايران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدين‏گونه از دستگاههاى موسيقى عهد خسرو (پرويز) آنچه در اكثر روايات غالبا به باربد منسوب است، غير از خسروانيات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستايش پادشاه -كه به نكيسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سيصد و شصت دستان كه در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى كه هنگام ديدن پادشاهان عصر، مثل قيصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است كه ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى كند كه تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسيده است و از فحواى عبارتش پيداست كه اين 75 آهنگ، متضمن مدايح خسروپرويز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اكثر دستگاههاى موسيقى به باربد اين نكته را به خاطر مى نشاند كه اين استاد عصر، لااقل در قسمتى از اين دستگاهها كه شايد از طريق تعليم و سنّت به وى رسيده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول كرده باشد، چيزى كه خسروپرويز را مجذوب هنر باربد كرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود كه وى در اولين ديدار خسرو سرود، داد آفريد، پيكار كرد و سبز در سبز، بر وفق روايات عاميانه كه مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشيرين باربد، از زبان خسروپرويز و نكيسا از زبان شيرين، مناسب‏خوانيها، داشته‏اند كه شايد آنچه نظامى نقل مى كند، خالى از بعضى مضامين آنها نباشد..."

 

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ايزدى براى خسروپرويز عنوان مى كند. خسرو نياى خويش انوشيروان را در خواب مى بيند كه او را به رسيدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 چهارم چون صبورى كردى آغاز

 در آن پرده كه مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 كه بر يادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرويز پس از شب زفاف خود با شيرين، به باربد كنيزى خاص مى بخشد:

 ملك روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نيز بر دست‏

 به رسم آرايش در خوردشان كرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان كرد

 هميلا را نكيسا يار شد راست‏

 سمن ترك از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرويز:

 گهى مى كرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شيرين هماغوش‏

 چو تخت و باربد شيرين و شبديز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرويز

 نظامى سى لحن باربد را بدين شرح بيان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان كه او را بود در ساز

 گزيده كرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشك، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را كردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمين، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مرواريد 5.تخت طاقديس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه كاوس 9.ماه بر كوهان 10.مشك دانه 11.آرايش خورشيد 12.نيمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشين باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز يا ساز نوروز 20.مشكويه 21.مهرگان 22.مرواى نيك 23.شبديز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه كبك درى 27.نخجيرگان 28.كين سياوش 29.كين ايرج 30.باغ شيرين.

 خسروپرويز باربد را زر و سيم و جامه هاى گرانقيمت مى بخشد:

 بهر پرده كه او بنواخت آن روز

 ملك گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده كه او بر زد نوايى‏

 ملك دادش پر از گوهر قبايى‏

 چون خسروپرويز در شكارگاه بزم مى آرايد، نظامى باربد را چنين وصف مى كند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلك در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را كيسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 كه عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 كه موسيقار عيسى، در نفس داشت‏

 ز دلها كرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شكرريز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آويز

 بدان‏سان گوش بربط را بماليد

 كز آن مالش دل بربط، بناليد

 چو بر زخمه فكند ابريشم ساز

 درآورد آفرينش را به آواز

 نكيسانام مردى بود چنگى‏

 نديمى خاص، اميرى سخت سنگى‏

 ندادى يارى‏اى كز باربد را

 از اين‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز ديگرسو، نيك، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش كرد اين بيت، چالاك‏

 ز حالت كرد، حالى جامه را چاك‏

 به صد فرياد گفت اى باربد، هان‏

 قوى كن جان من در كالبد، هان‏

 حقيقت اين است كه برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پايتخت و مواجه شدن وى با مشكلاتى كه سبب مى شود او از طريق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزير شود به باغبانى كه او نيز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به يارى او به هدفهاى خويش دست يابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جوياى نام، در درگاه خسروپرويز -كه به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سركش" خنياگر روبرو مى شود كه بر او رشك مى برد و سركشى مى كند و به سالار بار پادشاه درم و دينار مى دهد تا باربد را به نزد شاه كه هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، اين بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى كند و نشان مى دهد كه چگونه زر و سيم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبيعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانيا، گويى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نيست و هنرمند بايد به باغ برود كه نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است كه قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را يارى مى رساند تا به مقصود خويش دست يابد؛ ثالثا، باغ جايگاه دائمى اصحاب قدرت نيست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آيند تا شادى و شادى‏خوارى كنند و اين بدان معنا است كه اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبيعت و باغ جامعه رو مى كنند و هنرمند بايد در پنهانى، در تيرگى، در فضايى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر اين در اين داستان، شب و نقش سياهى آن، از يك‏سو، يادآور بحران اجتماعى حاكميت است و دوچهرگى آن‏را در پيدا و پنهان نشان مى دهد و از سويى ديگر، ديدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و انديشه را در روشنايى و نور، به فريادى از فراز سرو و درختان سر به فلك‏كشيده در شب و اختفا تبديل مى سازد و از همين‏جا است كه هنرمند اوج مى گيرد، دست بالا را مى يابد، همه بزم‏نشينان را فرودست خويش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى كند و وامى دارد كه با شمع به جست‏وجوى وى برآيند، شب را بشكنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پيام هنرمند گردند كه گويى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همين لحظه، هنر ريايى مى شكند، سركش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصيل، مجال خودنمايى مى يابد و با جلوه خويش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ايرانيان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغيير جايگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پيكار كرد، يزدان آفريد و لحنهاى سى‏گانه وى به ميان مردم راه مى يابد و به هنر ملى آنان تبديل مى گردد و اگرچه خسروپرويز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خويش زندگى مى كند و به همين دليل در دربار نمى ماند. طبع او با درباريان رياكار كه هنر ريايى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نيست. او درگاه خسروپرويز را رها مى كند، به ديار خويش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پايتخت بازمى آيد كه خسروپرويز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاريك به بند كشيده‏اند. آن‏همه شكوه و عظمت بر باد رفته است و سركشها و رامتينها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از كنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرويزى كه ديگر هيچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پيش او مويه سر مى دهد و سوگند مى خورد كه ديگر دست به رود نبرد و ساز خويش را بسوزاند و انگشتان خويش را ببرد؟ براى رسيدن به پاسخ اين پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانيم:

 كنون شيون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن كه شاه‏

 بپرداخت ناكام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بيايد سوى تيسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بيامد بدان خانه، او را بديد

 شده لعل رخسار او شنبليد

 زمانى همى بود بر پيش شاه‏

 خروشان بيامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مويه كرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 كجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 كجات آن‏همه فرّ و بخت و كلاه‏

 كجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 كجات آن‏همه ياره و تخت عاج‏

 كجات آن شبستان و رامشگران‏

 كجات آن دژ و بارگاه سران‏

 كجات افسر و كاويانى‏درفش‏

 كجات آن‏همه تيغهاى بنفش‏

 كجات آن سرافراز جانوسيار

 كه با تخت زر بود و با گوشوار

 كجات آن سر خُود و زرين‏زره‏

 ز گوهر فكنده گره بر گره‏

 كجات اسب شبديز زرين‏ركيب‏

 كه زير تو اندر، بدى ناشكيب‏

 كجات آن سواران زرين‏ستام‏

 كه دشمن شدى تيغشان را نيام‏

 همه گشته از جان تو نااميد

 كجات آن هيونان و پيل سپيد

 كجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّين و فرمان‏بران‏

 كجات آن سخنگوى شيرين‏زبان‏

 كجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چيز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنين روز، كى خواندى‏

 همه بوم ايران تو ويران شُمَر

 كنام پلنگان و شيران شُمَر

 شد اين تخمه ويران و ايران همان‏

 برآمد همه كامه دشمنان‏

 فزون زاين نباشد كسى را سپاه‏

 ز لشكر، كه آمدش فريادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 كنون اندر آيد سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر يار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به يزدان و نام تو، اى شهريار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاين سپس، نيز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خويش‏

 بدان تا نبينم بدانديش را

 ببريد هر چارانگشت خويش را

 بريده همى داشت، در مشت خويش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خويش يك‏سر بسوخت‏

 و از اين‏پس، باربد به درون تاريكى فرومى رود، ديگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانيم در كجا و چگونه زندگى كرد و چگونه درگذشت، اما مى دانيم كه صداى او به صداى ايران و سروده هاى وى به ستايشنامه هاى اين سرزمين بدل گشت. وقتى ايران ويران گردد و كُنام پلنگان و شيران باشد و شكوه ديرينه آن بر باد برود، ديگر انگشتى در دست باربد نيست، ديگر سرودى بر لب وى نمى نشيند و طبيعى است كه سازش را بسوزاند و شايد خويشتن را، اما همه داستانهايش را در صداى ماندگارش، در سرود هميشگى‏اش براى هميشه روايت مى كند، سرود مهر ايران را.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

پيكرگردانى موجودات اساطيرى در شاهنامه‏

 پيكرگردانى موجودات اساطيرى در شاهنامه‏

 

 پديده پيكرگردانى يا تغيير شكل موجودات از مهمترين ويژگيهاى اساطيرى ملتهاى كهن است و اصلى‏ترين عامل شگفت‏انگيزى و خارق‏العاده بودن بسيارى از اسطوره‏ها به شمار مى آيد. كه به موجب آن، هر موجودى به وسيله نيرو هاى ماوراء طبيعى يا اشخاص و اشيايى كه با آنها مربوطند شكل ظاهرى و ساختمان طبيعى و قانونمند و شناخته‏شده خود را در جهت نقص يا كمال، به مدتى محدود يا نامحدود، از دست مى دهد و به صورتى تازه درمى آيد. گاهى نيز، بخشى از وجود او تغيير مى كند؛ مثلا سرها و دستها و چشمهاى اضافى پيدا مى كند، جاودانه مى شود، جوان يا آسيب‏ناپذير مى گردد و يا به صورتهاى تركيبى انسان-حيوان درمى آيد، ناپديد مى شود، پرواز مى كند، كوچك يا بزرگ مى گردد، به اعماق زمين مى رود و يا برخلاف طبيعت خود در آب زندگى مى كند. معمولا در ايجاد اين‏گونه تغييرات، سه عامل عمده دخالت دارند:

 1 خدايان، ايزدان، اهريمنان كه داراى نيرو هاى مافوق طبيعى هستند و از آفرينندگان خير و شر به شمار مى آيند و طبعا موجودات ديگر، حتى خود خدايان، بازيچه دست آنها هستند.

 از روى حقيقتى نه از روى مجاز

 ما لعبتكانيم و فلك لعبت‏باز

 بازيچه همى كنيم بر نطع وجود

 رفتيم به صندوق عدم، يك‏يك، باز خيام‏

 2 موجوداتى كه در ارتباط با خدايان يا اهريمنان قرار دارند و در نتيجه، بر انجام كار هاى خارق‏العاده توانا شده‏اند، چون فرّه‏مندان، جادوگران، فرشتگان و پريان، ديوان و اژدهايان.

 3 اشياء يا عناصرى كه خواصى شگفت دارند، چون آب حيات، نوشدارو، پر سيمرغ، سايه هما، مهره هاى شفابخش، آب يا انار رويين‏تنى و ببر بيان و جام جهان‏بين كه اينها نيز، به نوعى در انحصار خدايان و فرّه‏مندانند.

 هدفهاى كلى اين‏گونه پيكرگردانيها متفاوت و به وسعت آرزوها، تفكرات و نياز هاى مادى و معنوى انسان است. اسطوره‏ها در اين موارد با زبانى رمزى و نمادين، اما قابل فهم، هدفهايى كلى و منطقى خود را دنبال مى كنند و موقعيت هوشمندانه انسان را در دوران كهن و در شرايط اجتماعى، طبيعى و فكرى او بازگو مى نمايند و قدرت و شخصيت برترى‏جوى انسان را با ضعفها و ناتوانيهاى مادى او به نمايش مى گذارند و در اينجا است كه مى بينيم انسان در اسطوره هاى تغيير به جاودانگى مى انديشد و آب حيات مى جويد، توانمندى مى خواهد و جمشيدوار به دنبال جوانى و بى مرگى است و يا در جست‏وجوى حقيقت، كاووس‏وار به آسمان پرواز مى كند، براى دفع بيماريها و ديرزيستى، نوشدارو و پر سيمرغ و رويين‏تنى جويد، پنهان شدن و پيدا شدن و سلطه داشتن بر گياه و حيوان و جماد و كشف زبان و راههاى ارتباط با آنها را جست‏وجو مى كند و با يارى مسخ و نسخ و رسخ و فسخ، به دنياى مرگ و جهان پس از آن رسوخ مى كند، ولى در عين حال هميشه به جهان خاكى خويش بازمى آيد. بدين ترتيب انسان با اعتقاد به تغيير و دگرگونى دائمى و خلّاق در نظام هستى خود، نه‏تنها سكون و توقف را نمى پذيرد، كه با ارائه خلقتهايى تازه بر نقايص هستى انگشت مى نهد و خلقت را به ميل و در جهت اراده خود دگرگون مى سازد. راههايى براى گريز از وضع موجود پيدا مى كند و جهان را به كارگاه تغيير بدل مى سازد و به قول حافظ:

 فى‏الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر

 كاين كارخانه‏اى است كه تغيير مى كنند

 و از همين‏جا است كه اسطوره هاى خلقت پديد مى آيند و آباى علوى و امهات سفلى و مينو هاى طبيعى و روانها و فرّه هاى ايزدى پيدا مى شوند و همه چيز را دگرگون مى سازند. انسان از خاك يا گياه زاده مى شود و ستاره تير يا تيشتر همانند اهورامزدا صاحب قدرت است و هرگاه بخواهد به صورت مردى شكوهمند بر گردونه خود آشكار مى شود و هزار تير و هزار كمان زرين و هزار نيزه و هزار خنجر و هزار گرز فلزين و... دارد و زمانى به شكل گاوى عظيم درمى آيد و گاهى به شكل اسبى سفيد با سُمهاى بلند بر اپوش ديو خشكى مى تازد، زهره، از زمين به آسمان مى رود و در آنجا مى ماند و كاووس از نيمه‏راه آسمان به زمين رانده مى شود و اگرچه قربانيهاى او براى ناهيد راه آسمان را بر وى نمى گشايد، اما او را به غلبه بر ديوان و جادوان و آدميان توانا مى سازد. انسان چشمه مى شود و يا در چشمه آب حيات به جاودانگى و رويين‏تنى مى رسد. در روزگار جمشيد، مردم به سيماى جوانان پانزده‏ساله زندگى مى كنند و ميان پدران و فرزندان تفاوتى نيست. در كاخهاى كاووس، برفراز البرزكوه، كه به وسيله ديوان از آبگينه و زبرجد ساخته شده است، شب و روز و زمستان و تابستان يكسان است و هركس بدان‏جا پا مى گذارد، جوان مى شود. گيل‏گمش در جست‏وجوى جاودانگى و كشف راز مرگ به اعماق تاريكى مى رود و ارداويراف به دنياى پس از مرگ و برزخ و بهشت و دوزخ رخنه مى كند و درصدد كشف اسرار ازل برمى آيد. اسكندر از كنار چشمه آب حيات دست خالى بازمى گردد، اما شست‏وشو در همين چشمه خضر را جاودانه و كيخسرو را در آغاز جاودانگى، در سفيدى جاودانه و برف‏آلود، در ابديت گم مى كند.

 در ازل پرتو حُسنت ز تجلى دم زد

 عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 حافظ

 در نتيجه اين دگرگونى‏پذيريهاى مداوم، انسان از جمادى مى ميرد و... و به آنچه اندر وهم نمى آيد تبديل مى گردد:

 از جمادى مُردَم و نامى شدم‏

 وز نما مُردَم ز حيوان سر زدم‏

 مُردَم از حيوانى و آدم شدم‏

 پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم‏

 جمله ديگر بميرم از بشر

 تا برآرم از ملائك بال و پر

 بار ديگر از ملك پرّان شوم‏

 آنچه اندر وهم نايد آن شوم‏

 مولانا

 بررسى دقيق اسطوره هاى تغيير، در ايلياد و اوديسه هومر، Metamorphosis اويد، اوستا و شاهنامه فردوسى، نشان مى دهد كه اين پديده در اساطير يونان و روم بارها اتفاق مى افتد؛ خدايان، خود، بارها تغيير شكل مى دهند و ديگران را به صور گوناگون درمى آورند و به كوه، چشمه، صورتهاى فلكى، غولان يك‏چشم، حيوانات مختلف و گياهان و گلهاى متعدد تبديل مى سازند. اين خدايان قدرت‏طلب، هوسباز و حيله‏گر، با دخالت در جزئى‏ترين مسائل انسانى، در حقيقت، به خاكيان آسمانى بدل مى شوند كه يك لحظه آدمى را به خود وانمى گذارند و اراده و اقتدار او را به حساب نمى آورند.

 در اوستا و متون زردشتى نيز، اگرچه از تغيير شكل موجودات به اندازه اساطير يونان و روم استفاده نمى شود، اما كاربرد آن قابل ملاحظه است، در آنجا، اهورامزدا، ايزدان و امشاسپندان و مظاهر مادى آنها به گونه‏ها و صورتهاى متعددى درمى آيند؛ به عنوان مثال، ايزد بهرام با ظهور در ده چهره گوناگون به صورتهاى باد، گاو زيباى زرين‏مو، اسب سپيد، ده شتر مست، گراز، جوان پانزده‏ساله و مرغ وارغنه، قوچ وحشى و بز كوهى آشكار مى شود.

 در شاهنامه، وضع به گونه‏اى ديگر است و فردوسى كه بيش از هزار سال با اويد و نزديك دو هزاره از هومر فاصله زمانى دارد، از زلال فرهنگ و تمدن ايرانى سر برآورده است و با ديدى منطقى، عقل‏گرا و معتدل به دگرگونى پيكره‏ها مى انديشد؛ و در نتيجه، با توجه به اعتقادات اسلامى خود و مردم روزگارش، خدايان و ايزدان متعدد ايرانى را به كردگار واحد تبديل مى كند و سروش، فرّ، سيمرغ و خواب را واسطه ارتباط انسان و خدا قرار مى دهد؛ و با اعتقاد و باور مطلقى كه به نيروى انسان برگزيده و اشرف مخلوقات دارد، پهلوانان و فرّه‏مندان را برمى كشد و به نحوى منطقى برترى مى بخشد و جانشين خدايان و ايزدان مى سازد و بر نيرو هاى شر پيروز مى كند. فردوسى خوارق عادات و تغييرات را حتى‏الامكان يا تلطيف مى كند يا ادبى مى سازد و آنجا كه مجبور مى شود، با مقدماتى، آنها را توجيه مى كند.

 تو را از دو گيتى برآورده‏اند

 به چندين ميانجى بپرورده‏اند

 نخستين فطرت پسين شمار

 تويى، خويشتن را به بازى مدار

 فردوسى‏

 فردوسى، در عين حال كه اقتدار و توانمنديهاى مادى و معنوى انسان را مى ستايد، از نيرو هاى شر غافل نمى ماند و با كاستن از ظهور مستقيم اهريمن، وظايف او را به ديوان و اژدهايان و دشمنان ايران، چون افراسياب و ارجاسپ واگذار مى كند و در گره‏افكنيهاى مهم در داستانهاى حماسى و پهلوانى از آنها سود مى جويد. اما با توجه به وفادارى به منابع و مآخذ كهن مورد استفاده و آنچه در حافظه جامعه وجود دارد، وقتى ظهور فرّ اردشير را به صورت "غُرْم در پى اردشير"، از كارنامه اردشير، روايت مى كند، توجيهى مناسب فراهم مى آورد تا ميِشِ نيكوسرينى را كه در خان دوم بر رستم آشكار مى شود و او را از تشنگى و مرگ مى رهاند، نيز نمودارى از تغيير چهره فرّ بدانيم. او در عين حال كه ديوان را با شوميها و وحشت‏انگيزيها و در عين حال توانمنديهايشان نشان مى دهد، صريحا آنان را نماد هاى اهريمنى و مردم بد معرفى مى كند:

 از او هرچه اندر خورد با خرد

 دگر بر ره رمز معنى برد

 تو مر ديو را مردم بدشناس‏

 كجا او ندارد ز يزدان سپاس‏

 برخلاف بسيارى از پردازندگان متون اساطيرى، فردوسى هوشيارانه از طرح داستانهاى شگفت‏انگيز آفرينش در آغاز شاهنامه خوددارى مى كند و نخستين شاه را به جاى نخستين انسان مى نشاند و با فشرده كردن داستانهايى چون گذر سياووش از آتش و روييدن گياه از خون او، باور هاى توتمى روزگاران كهن را مطرح مى سازد و توتمهاى گياهى يا خدايان كشتزارها را به ياد مى آورد و سيمرغ را به عنوان "توتمى" حيوانى به پرورش فرزندان و يارى دادن آنها و حتى تربيت و راهنمايى آنان مى گمارد. در همان حال، سيمرغ، شومى كشتن اسفنديار را به رستم بازگو مى كند و ضعف خود را از تغيير سرنوشت محتوم پنهان نمى سازد.

 بدين ترتيب، فردوسى مسأله پيكرگردانى موجودات را در شاهنامه به صورتى درمى آورد كه نه با آثار اساطيرى و حماسى پيش از او همانند است و نه با آثارى چون فرامرزنامه، بهمن‏نامه، گرشاسپ‏نامه و سام‏نامه كه پس از وى سروده شده‏اند، شباهت دارد، چه مخصوصا، در آثار پس از فردوسى به حدى حضور ديوان و پريان و تغيير چهره هاى پى در پى آنها زياد است كه عملا پهلوانان آن حماسه‏ها از صحنه واقعيتهاى اجتماعى دور مى شوند و جاذبه انسانى خود را از دست مى دهند. در حالى كه در شاهنامه، نمايندگان نيرو هاى الهى هميشه معنويت انسان را تقويت مى كنند و بدين وسيله، او را نيرو مى بخشند و موجبات پيروزى قهرمان را فراهم مى سازند. شگفت است كه در شاهنامه، همه نيرو هاى ماوراء طبيعى به صورت انسان درمى آيند، ولى جز در دو مورد كه فريدون به جادو اژدها مى شود و اژدها كه به صورت انسان سه‏سر و سه‏پوزه و شش‏چشم جلوه مى كند، انسانها تغيير چهره نمى دهند، اما هميشه، بر اهريمنان و ديوان و جادوان و اژدهايان كه داراى توانمنديهاى فراوان در پيكرگردانى هستند غلبه مى نمايند.

 

 الف. موجودات ايزدى‏

 .1 سروش، در اوستا به صورت مرغ سروشه كه همان خروس باشد درمى آيد، مظهر اطاعت و نماينده تسليم در برابر اهورامزدا است و پيك او به شمار مى آيد و همانند آپولو در اساطير يونان است. سروش در شاهنامه نخستين‏بار به صورت پرى پلنگينه‏پوش بر كيومرث ظاهر مى شود و او را راهنمايى مى كند. (به نظر مى رسد كه مقصود از "پرى" در اينجا شخص زيبا باشد.) سروش يك بار ديگر نيز بر كيومرث آشكار مى شود و او را به ترك سوگ مى خواند. سروش دو بار نيز بر فريدون آشكار مى شود؛ نخست‏بار او را از كشتن ضحاك بازمى دارد و دومين‏بار او را افسون و شناخت نيك و بد مى آموزد و در اينجا هيأت خداپرستى نيك‏خواه را دارد كه مويى چون مشك تا پايش فروهشته است و رويى دارد كه چون حورى بهشتى است (كه يادآور پرى‏پلنگينه‏پوش در داستان كيومرث است.) سروش كه مى توان او را نماينده حضور اهورامزدا يا ايزدان در شاهنامه دانست، در خواب سام نريمان به شكل موبدى دانا آشكار مى شود و او را به بازگرداندن زال فرامى خواند و يك بار هم در رؤياى گودرز بر وى جلوه مى كند و از كيخسرو بدو نشان مى دهد و بالاخره يك بار بر هوم زاهد رخ مى نمايد.

 در داستانهاى متأخرتر شاهنامه نيز، سروش به صورت سوارى كه بر اسبى خنگ سوار است و جامه سبز بر تن دارد به يارى خسروپرويز مى شتابد و او را تندرست از ميان سپاهيان بهرام چوبين مى گذراند و به او مژده پادشاهى مى دهد. و در ماجراى پيدا شدن اسب آبى درياى شهد كه يزدگرد دهم را مى كشد، در شاهنامه مى خوانيم كه:

 ز دريا برآمد يكى اسب خنگ‏

 سرين گرد چون گور و كوتاه لنگ‏

 دوان و چو شير ژيان، پر ز خشم‏

 بلند و سيه‏خايه و زاغ‏چشم‏

 بپرّيد و يك جفته زد بر سرش‏

 به خاك اندر آمد سروافسرش‏

 چو او كشته شد، اسب آبى چو گرد

 بيامد بدان چشمه لاژورد

 به آب اندرون، شد تنش ناپديد

 كس اندر جهان اين شگفتگى نديد

 اگرچه فردوسى به هويت اين اسب اشاره نمى كند، اما بلعمى كه پيش از فردوسى اين روايت را نقل كرده است، مى نويسد: "مردمان گفتند اين فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور (يزدگرد گناهكار) را از ما برداشت." كه در اينجا بى اختيار سروش را در شكل اسب مى يابيم همچنان‏كه ايزد بهرام و تشتر نيز به صورت اسب ظاهر مى شوند.

 2 سيمرغ، پس از سروش، سيمرغ مهمترين چهره ايزدى شاهنامه است كه بر كاخى بلند برفراز البرز زندگى مى كند و هنگامى كه سام براى بازگرداندن زال به البرز مى رود كاخ او را چنين مى بيند:

 نشيمى از او بركشيده بلند

 كه نايد ز كيوان بر او بر، گزند

 فروبرده از شيز و صندل عمود

 يك اندر دگر ساخته چوب و عود

 بدان سنگ خارا نگه كرد سام‏

 بدان هيبت مرغ و هول كنام‏

 يكى كاخ بُد، تارك اندر سماك‏

 نه از رنج‏دست و نه از آب و خاك‏

 سيمرغ، اگرچه ظاهرا پرنده‏اى توانمند است كه مى توان او را توتم خانوادگى رستم دانست كه از خانواده خود حمايت مى كند، اما همه كار هاى او به انسان همانند است، طبيبى دانا و غيب‏شناسى رازدان است. براى زال و فرزندانش نقش پدر يا مادر را دارد، سخن مى گويد و انتقام‏جو است و در تأييد اين نقش انسانى او نويسنده مجمل‏التواريخ كه مسلما به منابعى كهن دسترسى داشته، مى نويسد: "زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پيش حكيم زاهد برگشت..."

 اين حكيم زاهد همان سيمرغ است كه نيروى الهى و ماوراء الطبيعى سروش يا يكى از ايزدان ديگر را دارا است و از آنجا كه فردوسى كوشيده است تا چهره اين مرغ فرمانروا را هرچه بيشتر به واقعيتهاى معقول و قابل پذيرش خود نزديك سازد، مى توان در فراسوى سيماى سيمرغ، سه چهره دگرگون‏شده را بازشناخت:

 .1 ايزدى كه به صورت انسان خودنمايى كند و پزشك و درمانگر است و گفته‏اند كه "سئنه" كه همان سيمرغ باشد، نام طبيبى بوده است كه سِمَت روحانى نيز داشته است و در اوستا از او ياد مى شود.

 .2 ايزد سروش كه به شكل مرغ درمى آيد و راز كشتن اسفنديار را با رستم و زال در ميان مى نهد، همچنان‏كه به صورتهاى گوناگون راز اهريمن و ديوان را با كيومرث در ميان مى نهاد.

 .3 گياه توتمى‏مادينه كه بنابر روايت مينوى خرد، بر درخت دوركننده غم و، بسيارتخم، قرار دارد و هرگاه كه بر آن درخت برمى نشيند، هزار شاخه آن مى شكند و هرگاه از آن برمى خيزد، هزار شاخه از آن مى رويد. طبعا در اينجا، سيمرغ ميوه درخت شادى و دوركننده غم فرزندان خويشتن است كه در ياريهاى سيمرغ به زال و رستم و مخصوصا در زايمان تهمينه چهره واقعى خود را نشان مى دهد و در به هدف نشستن تيرگزى كه با آيينى خاص با هدايت سيمرغ، به وسيله رستم به چشم اسفنديار مى خورد اوج غم‏زدايى خود را نشان مى دهد و جالب آن است كه در داستان بالدر نيز مرگ پهلوان با گياه gue صورت مى گيرد و سياووش كه از خون او گياه مى رويد و از آتش، بى آسيب گريز مى كند نيز، همانند اين توتم، خداى كشتزارها است كه با رفتن به آتش خشك مى شود (در تابستان) و در بهاران دوباره مى رويد.

 به علاوه، در پر سيمرغ نيز دو خاصيت عمده هست: نخست آنكه با سوزاندن آن، سيمرغ از هرجا كه باشد به محلّ سوختن پرش حاضر مى آيد و دومين خاصيت آن، درمان‏بخشى زخمها و جراحات است كه در شفاى رستم و رخش مشاهده مى شود.

 3 فرّه‏مندان، در شاهنامه، اگرچه هرگز قدرت انسانها به پايه تواناييهاى خدايان نمى رسد، اما انسان به يارى فرّه ايزدى به انجام كار هاى شگفت توفيق مى يابد. به عنوان مثال، تا جمشيد از فرّ يزدانى و كيانى برخوردار است، به همه مردم آرامش مى بخشد و ديو و مرغ و پرى در سايه او برمى آسايند و در روزگار يم خوب‏رمهِ خورشيدسان، نه سرما بود و نه گرما، نه پيرى بود و نه مرگ و نه رشك ديوآفريده و پدر و پسر، هردو به صورت ظاهر، پانزده‏ساله بودند. فرّ جمشيد جهان را بى مرگ و مردم را جوان مى سازد تا جمشيد طغيان مى كند و فرّ از وى مى گريزد و كارش بدانجا مى رسد كه ضحاك او را با ارّه به دو نيم مى كند.

 فرّ جمشيد به مهر دارنده چراگاههاى فراخ و پس از او به فريدون و گرشاسپ مى رسد و از آن كاووس مى شود و به مدد آن بر كوه البرز، هفت كاخ مى سازد از زر و سيم و پولاد و آبگينه و از آنجا بر ديوان مازندران حكومت مى كند و آنان را تباه مى سازد و اين هفت كاخ چنان بود كه هركس از ضعف پيرى در عذاب بود و مرگ را نزديك مى ديد، چون بدانجا مى رفت، به صورت پسرى پانزده‏ساله درمى آمد و بازمى گشت و آدميان را حيات جاويد مى بخشيد.

 در شاهنامه، فرّ به دو صورت جلوه مى كند: نخست، به صورت نيرويى باطنى و قدرت‏بخش كه صاحب خود را به توفيق و ديرزيستى و شادى مى رساند و نشان لطف ايزدى است و صورت مادى ندارد؛ در دومين صورت، بروزى مادى دارد و قابل رؤيت است. همچنان‏كه اشاره شد، فردوسى داستان اردشير را از كارنامه اردشير مى گيرد كه در آنجا "فرّ" در چهره غُرْم پاك آشكار مى شود.

 همى بر گذشتند پويان به راه‏

 يكى باره خنگ و ديگر سياه‏

 به دمّ سواران يكى غرم پاك‏

 چو اسبى همى بر پراگند خاك‏

 به دستور گفت آن‏زمان اردوان‏

 كه اين غرم وحشى چرا شد دوان‏

 چنين داد پاسخ كه اين فرّ اوست‏

 به شاهى و نيك‏اخترى پرّ اوست‏

 گر اين غرم دريابد او را متاز

 كه اين كار، گردد به مابر دراز

 چاپ مسكو، ج 7، صص 127-128.

 درباره فرّه اردشير داستان ديگرى نيز در شاهنامه وجود دارد كه به موجب آن دختر اردوان كه زن اردشير است، مى كوشد تا شوهر خود را با شربتى مسموم بكشد، اما تصادفا جام از دست اردشير مى افتد و به زمين مى ريزد و چهار مرغ كه از آن شربت خورده بودند، مى ميرند و اردشير به توطئه همسر خويش وقوف مى يابد. براى آنكه بدانيم فردوسى تا چه حد اين داستان را تلطيف كرده است، آن‏را با كارنامه اردشير مى سنجيم؛ در آنجا آمده است كه چون دخت اردوان آن زهر به اردشير داد، آذر فرّ نبغ پيروزگر چون خروسى سرخ اندر پريد و پر بدان جام زد و آن جام بر زمين افتاد و گربه و سگ كه در خانه بودند از آن بخوردند و بمردند. "فرّ" بر رستم نيز به صورت ميش آشكار مى شود. در خان پنجم سفر رستم به مازندران نيز كه رستم در بيابانى خشك و سوزان گرفتار مى آيد و تن به مرگ مى سپارد، ناگهان "ميشى نيكوسرين" پديد مى آيد و رستم را به سوى آب مى برد. به علاوه، فرّ در داستانهاى مربوط به رويين‏تنى اسفنديار، ببر بيان رستم و جام كيخسرو و جمشيد نيز جلوه مى كند و در مواردى چون خوابهاى صادق، مسير حوادث را تغيير مى دهد. از وابسته هاى فرّ مى توان از نوشدارو، مُهره هاى درمان‏بخش، رويين‏تنى و ببر بيان هم ياد كرد.

 

 ب. نيرو هاى اهريمنى كه پيكرگردانى مى كنند

 .1 اهريمن، در رأس نيرو هاى شر در شاهنامه، اهريمن قرار دارد كه با نام ابليس جلوه مى كند. او براى نخستين‏بار با فرزند خود، خزروان‏ديو، سپاه مى آرايد و به جنگ كيومرث و سيامك مى شتابد و خزروان، سيامك را مى كشد. در داستان ضحّاك، اهريمن بيامد بسان يكى نيك‏خواه و ضحاك را به گرفتن جاى پدر وسوسه كرد. اهريمن سپس به صورت جوانى آراسته و بينادل بر ضحاك آشكار شد و با به عهده گرفتن خواليگرى وى، او را به خونخوارى برانگيخت و سپس با بوسه زدن بر شانه هاى ضحاك دو مار از كتفهاى او روياند و آنگاه به شكل طبيبى ظاهر شد و به ضحاك توصيه كرد تا به ماران، مغز آدميان بخوراند و بدين وسيله مى خواست كه "پردخته گردد ز مردم جهان."

 2 ديوان، ديوان در شاهنامه با تاريكى و زشتى، غار، انديشه هاى بد و دشمنانه ارتباط دارند و نخستين‏بار در لشكر اهريمن با كيومرث مى جنگند و خزروان‏ديو كه فرزند اهريمن خوانده مى شود، سيامك را مى كشد.

 بزد چنگ وارونه ديو سياه‏

 دو تا اندر آورد، بالاى شاه‏

 فگند آن تن شاهزاده به خاك‏

 به چنگال، كردش جگر، چاك‏چاك‏

 سيامك به دست خزروان‏ديو

 تبه گشت و ماند انجمن بى خديو

 تهمورث كه لقب ديوبند دارد، اهريمن را به افسون اسير مى كند و ديوان بر او شورش مى كنند، اما در نبرد با وى شكست مى خورند و از او زينهار مى خواهند كه آنان را نكشد تا بدو سى‏گونه خط بياموزند.

 اكوان‏ديو نيز از ديوان چندچهره شاهنامه است كه در برابر كيخسرو به صورت گورخرى درمى آيد و به گله اسبان شاه حمله مى كند:

 كه گورى پديد آمد اندر گله‏

 چو شيرى كه از بند گردد يله‏

 همان رنگ خورشيد دارد درست‏

 سپهرش به زرد آب گفتى بشُست‏

 يكى بركشيده خط، از يال اوى‏

 ز مشك سيه تا به دنبال اوى‏

 سمندى بزرگ است گويى به جاى‏

 ورا چار گرز است آن دست و پاى‏

 يكى نرّه‏شير است گويى دژم‏

 همى بفكند يال اسپان ز هم‏

 بدانست خسرو كه آن نيست گور

 كه برنگذرد گور، ز اسبى به زور

 ج 1، ص 115، ح 1.

 كيخسرو، رستم را فرامى خواند و رستم پس از آنكه چند بار، گور، پيدا و پنهان مى شود و حتى يك بار رستم را با صخره‏اى كه بر آن خفته است به دريا مى اندازد، بر او غلبه مى كند و وى را مى كشد. كوياجى سرچشمه داستان اكوان را چينى مى داند و او را همان ديو باد در اساطير چينى مى خواند. در داستان كاووس نيز، ديوى خود را به شكل جوانى درمى آورد زيبا و سخندان و كاووس را به رفتن به آسمان برمى انگيزد و بار ديگر ديوى در لباس خنياگران، كاووس را به رفتن به مازندران تشويق مى كند. در همه اين موارد، در تصور فردوسى، ديوان كاملا متفاوت از انسانها تصوير مى شوند و گاهى به صورت هيولايى عظيم جلوه مى كنند. سام ديوى را مى كشد كه بسيار شبيه توفون در اساطير يونان است:

 و ديگر يكى ديو بُد، بدگمان‏

 تنش بر زمين و سرش آسمان‏

 كه درياى چين تا ميانش بدى‏

 ز تابيدن خور زيانش بدى‏

 همى ماهى از آب برداشتى‏

 سر از گنبد ماه بگذاشتى‏

 به خورشيد ماهيش بريان شدى‏

 از او چرخ گردنده گريان شدى‏

 ج 6، چاپ مسكو، ص 257.

 ديوان شاهنامه هنرمند، دانا، اهل حرفه و فن و صاحب كشورى مستقل و پهلوانان و شاهان نيرومندند كه مى توانند به صورت ابرى سياه درآيند و همه‏جا را بر كاووس و لشكرش تاريك سازند و آنها را نابينا كنند. شاه مازندران را قدرتى است كه مى تواند به شكل لختى كوه درآيد و اكوان ديو مى تواند رستم را با صخره‏اى كه بر آن خفته بود به آسمان برد.

 3 پريان، در شاهنامه، برعكس متون حماسى و اساطيرى قبل و بعد از شاهنامه، پريان كه موجوداتى اهريمنى ولى زيبا و از عالم غيرمرئى هستند و با زيبايى خود انسانها را مى فريبند، نقش چندانى ندارند و تنها در داستان بيژن و منيژه جلوه مى كنند و پهلوانى چون بيژن را مى فريبند. جادوان پرى نيز در شاهنامه وجود دارند كه در خوان چهارم، بر رستم و اسفنديار به صورت زنى زيبا درمى آيند.

 به زير يكى سرو رفتم به خواب‏

 كه تا سايه دارد مرا زآفتاب‏

 پرى دربيامد بگسترد پر

 مرا اندر آورد خفته به بر

 ازويم جدا كرد و شد تا به راه‏

 كه آمد همى لشكر و دُخت شاه‏

 پرى يك به يك ز اهرمن كرد ياد

 ميان سواران درآمد چو باد

 مرا ناگهان در عمارى نشاند

 بر آن خوب‏چهره فسونى بخواند

 كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب‏

 بجنبيد و من چشم كرده پرآب‏

 گناهى مرا اندر اين بوده نيست‏

 منيژه بدين كار آلوده نيست‏

 چاپ مسكو، ج 5، ص 27، بيت 317.

4 اژدهايان، از موجودات تركيبى شاهنامه‏اند. در شاهنامه ضحاك از يك‏سو با اهريمن در ارتباط است و از سويى با مار و مظاهر خونريزى و آتشكامى . اژدهايان، اگرچه در شاهنامه چهره‏اى غيرانسانى دارند و تغيير چهره نمى دهند، اما در بعضى موارد ويژگيهايى دارند كه با خصايص انسانى همسان است: اژد هاى خوان سوم رستم به اراده خود و به آسانى پيدا و پنهان مى شود و همانند انسانها با رستم سخن مى گويد و خود را فرمانرواى آن ديار مى خواند:

 بدان اژدها گفت برگوى نام‏

 كز اين پس نبينى تو گيتى به كام‏

 نبايد كه بى نام بر دست من‏

 روانت برآيد ز تاريك تن‏

 چنين گفت دژخيم نراژدها

 كه از چنگ من كس نيابد رها

 صد اندر صد اين دشت جاى من است‏

 بلندآسمانش هواى من است‏

 نيارد گذشتن به سر بر عقاب‏

 ستاره نبيند زمينش به خواب‏

 ج 2، ص 95، بيت 353.

 در شاهنامه تنها يك مورد شگفت وجود دارد و آن هنگامى است كه فريدون به جادو به صورت اژدها درمى آيد و فرزندان خود را كه از يمن بازمى گردند، مى آزمايد و كرم هفتواد نيز پديده‏اى اهريمنى در حدّ اژدهايان است.

5 جادوان، در شاهنامه جادوان نيز مى توانند خود را به شكلهاى مختلف درآورند، آنچنان‏كه در خوان چهارم سفر رستم و اسفنديار اين دو پهلوان با جادوانى روبرو مى شوند كه چهره عوض كرده‏اند و به صورت زنى زيبا درآمده‏اند و هردو پهلوان نيز به نيروى الهى جادو را مى شناسند و افسون او را باطل مى كنند. جادوگرى كه بر رستم ظاهر شده است زنى پير و پليد است، ولى آنكه بر اسفنديار آشكار گشته است، گرچه همسان آن ديگرى است، اما باز هم تغيير چهره مى دهد و به صورت شير درمى آيد. افراسياب‏نيز، به روايت اوستا، به جادو "پااورو" را به كركس تبديل مى كند، مدتها در آب پنهان مى شود. ضحاك هم طلسم مى سازد و فريدون كه از سروش افسونگرى آموخته است، آن طلسمها را باطل مى سازد و خود را به شكل اژدها درمى آورد و "با زور" جادو ابر و باران و برف بر لشكر ايران مى بارد.

 در رواياتى، فريدون به جادو سنگى را كه برادرانش به سوى او رها كرده‏اند، نگه مى دارد.

 

 ج. موجوداتى كه تغيير شكل ايجاد مى كنند

 آب حيات، نوشدارو، رويين‏تنى، پر سيمرغ:

 اى نسخه اسرار الهى كه تويى‏

 واى آينه جمال شاهى كه تويى‏

 بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى كه تويى‏

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

پير من فردوسى والاتبار

 پير من فردوسى والاتبار*                    دکتر منصور رستگار فسایی

 

 پير من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنياد ايران پايدار

 اى ز تو جاويد نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ايرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانيم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ايران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ايران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ايران جان دميد

 اندر ايران جان جاويدان دميد

 چون كه تو شهنامه را پرداختى‏

 كاخ ايران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ايران سرزمينى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 اين وطن محراب آزادى نبود

 سرزمين پاكى و شادى نبود

 بى تو آيين شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو كى تاريكى ترديدها

 روشنى مى يافت از خورشيدها؟

 بى تو دست راستى كوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خويش داشت‏

 شِكوه از هم‏ميهنان خويش داشت‏

 بى تو رستم رزم را يارا نداشت‏

 بى تو سام يل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاك تازى در گداز

 بى تو كاوه، آن‏همه شيرى نداشت‏

 قارن آيين جهانگيرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ايرج، خون اغريرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گيو را آيين جانبازى نبود

 بى تو بيژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، كوتاه بود

 بى تو حق را كس نمى شد خواستار

 بى تو رويين‏تن نبود، اسفنديار

 بى تو كس عزم وطن پايى نداشت‏

 آرش آن تير اهورايى نداشت‏

 ديو كشورگير و كشوردار بود

 همسر كشورگشايان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در انديشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ايران تاخته‏

 كار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤيا بود و تعبيرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشيرى نداشت‏

 مار ضحّاكى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بيورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تيره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اكوان بود و ارژنگ پليد

 دور شام تيره و ديو سپيد

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، كين‏خواهى نبود

 بود رستم، ليك، دور از كارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و ديوان شادخوار

 خسته از زنجير بود اسفنديار

 تا فرانك كودكى مى زاد پاك‏

 در گلو مى برد مار اژدهاك‏

 بود سيمرغى، ولى دستان نبود

 نام ايران بود و خود ايران نبود

 آتش ايران‏زمين رنگى نداشت‏

 سرزمين مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هركه جان در راه ايران مى نهاد،

 بود رستم، ليك در چاه شغاد

 سنگ اكوان بود و چاه بيژنى‏

 بيم مرگ و سلطه اهريمنى‏

 تازيانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، اين آوازه سامى نداشت‏

 از درفش كاويان نامى نبود

 بود جمشيدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تيرگى بسيار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تيرى در كمان، آرش نبود

 در سخن روزى كه قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پير گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون كمان‏

 تيرگى آمد نصيب ديدگان‏

 شادى ديرينه‏ات از ياد رفت‏

 گنج سيم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پير كرد

 رستم پيرت، ز هستى سير كرد

 ايرجت، سرمايه هستى گرفت‏

 بيژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا كه چون آيد سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگيهايت فزود

 گاه اندوهِ سياوش، داشتى‏

 ديدگان بر كوه آتش داشتى،

 گاه ديدى ايرج يل را به خاك،

 گه سياوش را سپردى در مغاك،

 چون كه رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو يلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندين نسل با افراسياب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفنديار،

 كينه جانوسيار و ماهيار

 روز و شبهاى تو پراندوه كرد

 كوله‏بار رنجهايت كوه كرد

 ليك اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر كارزار

 تو به مردان ياد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون كه رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگيرش پير دانش داشتى‏

 چون كه رزم جادوان در پيش داشت،

 چاره‏جويى چون تو را با خويش داشت‏

 چون كه آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بيان‏

 چون كه با هوشنگ نوآمد سده،

 بود جان پاك تو، آتشكده‏

 با تو بُد همراه، در ميدان شور

 در مصاف شير نر، بهرام گور

 با تو سيمرغ از پر جانبخش خويش‏

 دور كرد از پيكر رودابه ريش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازيانه در كف بهرام بود

 چون كه رودابه گشود از سر كمند

 زال را راى تو آمد پايبند

 تا "جريره" آتش اندر دژ فكند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون كه شيرين‏زهر را سر مى كشيد

 از تو نام خويش را بر مى كشيد

 از كيومرث گزين تا يزدگرد،

 جمله كردند از تو نام و ننگ گِردْ

 كاشكى اسب زمان سركش نبود،

 آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

 كاشكى عمر يلان بسيار بود

 بخت با مردان ميهن يار بود

 كاشكى آن‏روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پيكار ما و من نبود،

 تير گز در چشم رويين‏تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 كركسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و يالِ بلند،

 با چنان كوپال و شمشير و كمند،

 خسته از بدكارى دونان نبود

 در بُن چاه سيه، بى جان نبود

 تا كه شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

 كاشكى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پيكار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چاره بى تاب بود

 بخت يار رستم و سهراب بود

 كاشكى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ايرج را حكايت آن نبود

 كام شيرين كاش زهرآگين نبود

 تلخ، كامِ خسرو از شيرين نبود

 آسيايى بود و اهريمن نداشت‏

 آسيابانش دل كشتن نداشت‏

 كاشكى اى سرفرازى كام تو

 بود روز ديگرى ايّام تو

 تا ببوسد دست و پايت رستگار

 گويد اى مردانه‏مرد روزگار،

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در كار كن‏

 نسلهاى خفته را بيدار كن‏

 گو كه ايران مى شود باغ بهشت‏

 در كف ايرانى نيكوسرشت‏

 بار ديگر رستمانه سر برآر

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر لب به گفتن باز كن‏

 داستان زندگانى ساز كن‏

 اى كلامت همچو عيسى زنده ساز

 ساز خيل مردگان را زنده، باز

 بار ديگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار ديگر جلوه كن در كارزار

 اشكبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ايران جان توست‏

 هستى ايران‏زمين از آنِ توست‏

 تا كه گل از خاك ايران بردمد،

 تا ز دلها نور ايمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشيد باد

 صدهزاره، ياد او جاويد باد

 تا كه خورشيد است و ماه و عشق و كين‏

 زنده جاويد باد ايران‏زمين‏

 

 شيراز، 1369/9/29

 * این شعر به مناسبت کنگره ی جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در دانشگاه تهران خوانده شد و متن آن در کتابهای  حماسه ی رستم و سهراب ازرستگار فسایی  در انتشارات جامی و فردوسی و هویت شناسی  ایرانی  از رستگار فسایی درانتشارات طرح نو به چاب رسیده است

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

وقايع فارس در ؛الفارس ؛ نخستين روزنامه ی شيراز در ۱۳۳ سال قبل ( ۲ )

گر سحابي بارد از بحر عطايش بر
اي سليمان اي حسن ماذالقلم ما ذا الكتاب
حكم تعديل ار نفرمايد بر آشوبد به طبع
مجري دانا سزد كاين چامه خواند بهر شاه
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري
ني كمال من به شهرستان و داراب و خسو
پيش دانا شعر من قند مكرر شد وليك
ني مشيرالملك آصف جاه دولتخواه شاه
سبطيان را صاف و شيرين و گوارا بود نيل
نيستم سركردة ايلات كاندر ظلّ خال
كيستم من چيستم چون افكند از كف مرا
هم نه دارايم نه سهراب و كهندل ني قباد
من نه نوّابم نه بوّابم نه قطبم ني حباب
نيستم مستوفي نوري نه سرتيب عرب
نيستم عكاس باشي تا شود اوراق عكس
پهلواني نكته دانم نيستم در بزم شاه
نيستم معمارباشي، وجه تير و گچ كنم
كيستم؟ داني ابوالمعني نقيب ابن نقيب
نيستم غدّار و خونخوار و ستمكار و شرير
ني ز درويشان سالك ني ز سرهنگان فوج
شكرلله مكتشف شد بر من احوال ملوك
بنده‌اي از بندگان شاه مسعودم كه چون
شيري‌ام نه ميريم نه صدريم به بدريم
لوحش الله لوح دل از داستان باستان
سالها در بزم شاهنشاه و صدر و بدر و مير
كس‌نسفت‌اين‌گونه‌گوهركس‌نگفت‌اين‌گونه‌نظم
سال شد پنجاه و سي نوبت سفر كردم به ري
گر نوازد حضرت والا مرا ديگر چه كار
ليك طالب نيستم جز لطفهاي باطني
تا سخن از نيرم و سام و فريدون است باد

زنده فرمايد ز نوقاآن و معن و خاتمو
در حضور حضرت والا كه باشد محرمو
گاه صفرا، گاه سودا گه دمو گه بلغمو
تا مديح من نگردد چون دعاي بي غمو
گر شما دانيد قدر فضل و دانش اكرمو
ني جمال من به لارستان و فرگ و طارمو
در مذاق ابلهان شكّر نمايد شلغمو
دخل شه را بيش و جرح شاه را سازم كمو
قبطيان را خون نمود آن آب صافي در فمو
بر نگريم تيغ كين از ترگ انباي عمو
هيچ نقّاد بصير افكند از كف در همو؟
تا بچاپم خنج و افرز بيد شهرو اهرمو
نيستم كلاّش و طامع ني حريص و اشكمو
تا علي عباس بگ سازد به قهرم ملزمو
در كفم چون صحف انگليون كتاب البمو
فنگ فنگو، منگ منگو، رنگ رنگو، لم لمو
خرج مرغ و برّه و مي با زبان ابكمو
با ادب گفتمي ز يك مادر بزادم توأمو
نيستم ببر و پلنگ و شير و مار و كژدمو
كان همه اهل حشيش‌اند اينهمه اهل نمو
از اروپا و آسيا تازي و ترك و روسيو
در سخن آيم به موج آيد ز طبعم قلزمو
هنديم يا سنديم در بزم سميرم يا بمو؟
شد نگارستان دو صد افسانه
] ? [ معجمو
داد معني داده‌ام بازم همان هستم همو
اي اديبان صدقو اي منصفان لاتكلموا
چند ناچارم كنيد اي كينه‌جويان ارحموا
باري و با بزم شاهنشاه و صدر اعظمو
ني براي سيم و زر انعام و خلعت مبرمو
زنده از نام تو افريدون و سام و نيرمو
                     (ص 38 ذيل شماره نهم)

 

13- لغو اضافه ماليات

            در اين سال (1289 هجري قمري) قاعدة قبيح اضافه بر ماليات كه به اسم تفاوت عمل ديوان گرفته مي‌شد و رعايا را به انواع تعب دچار مي‌ساخت متروك گشت و احكام مخصوص صادر گشت كه پس از اين هركس به اندازه ملك و برداشتي كه دارد از روي عدل و تحقيق اداء ماليات نمايد و ماليات ديگري سرشكن ضعيفان ننمايند.» (شماره 5، ص 23)

 

14- قصيده محمد دشتي در ورود ظل السلطان

            در شماره 5 روزنامه فارس از محمد خان دشتي كه «اسحق شخص با جودت و فطانتي است» قصيده‌اي آمده است كه در هنگام ورود ظل السلطان مسعود ميرزا به شيراز سروده شده است و مطلع آن قصيده چنين است:

                چون به سعادت رسيد موكب مسعود    عاقبت فارس شد دو مرتبه محمود

                                                                                                                (شماره 5، ص 25)

15- ظل السلطان به زيارت حضرت شاه‌چراغ مي‌رود.

            ظل السلطان در روز 11 جمادي الثاني، سه ساعت به غروب مانده «به زيارت آستان متبرك حضرت شاهچراغ عزيمت فرموده و از ميان بازار عبور نمودند تمامي اهل شهر در بام و برون، چشم انتظار تماشا ... چشم به راه دوخته بودند و همگي از امن و امان و آسايش و رخان و نظم طرق و شوارع و فراواني خوردنيها، اظهار امتنان و شكرگزاري كرده به دعاگويي صدا بلند كردند و هيچ‌كس در رفتن و برگشتن حضرت اشرف والا دادخواهي ننمود همين حالت بر نظم اين حدود برهاني كافي است. حضرت اعظم والا پس از زيارت يك جفت درب نقره‌اي براي جلو مرقد مطهر پيشكش نمودند كه عنقريب به مكان مزبور منصوب خواهد شد و هنگام مراجعت به خانة جناب تاج‌العلما امام جمعه كه در جنب حضرت واقع است نزول اجلال فرمودند و پس از صرف چاي و بعضي فرمايشات متفرقه به دارالاياله مراجعت كردند.»‌

            خيال و مسرت بال و شادماني ممدوح است خوشتر آن باشد كه هرگاه در انديشه ستودن من مي‌افتيد حضرت شاهنشاه دنيا و دين اميرالمؤمنين مولا علي را مدح نمايند كه ستايش او را در خور است و نيايش وي را سزاست چه هر آنچه در مدح او گويند محض راستروي و صرف دوستي است و انبساط خاطر من نيز از استماع آن حاصل و هم مايه امتنان من خواهد بود، لهذا چامه‌سرايان همواره سر قدم ساخته به امتثال امرش شتافتند و هنگام ستودن حضرتش مدح مولاي متقيان را عنوان مي‌نمودند، از آن جمله قصيده‌اي كه ميرزا هماي شيرازي سروده است:

آسمان و زمين و ليل و نهار
گر وجود علي نبود، نبود
جهان به رقص آمد از مناقب او
شرع از سعي او گرفت قوام
به مثل جود اوست دريايي
من نگويم علي خداست ولي
يافت در بندگي خداوندي
به خدا بي ولاي حيدر و آل
رستگاري ما به هر دو جهان

از وجود علي گرفت قرار
آسمان و زمين و ليل و نهار
همچو شاخ گل از نسيم بهار
عرش از نام او گرفت قرار
كه مر او را پديد نيست كنار
عشق با عقل دارد اين پيكار
بنده باشد ولي خدا آثار
نشوي رستگار روز شمار
در ولاي علي بود، هشدار
(شماره هفتم، ص28 و 29 و 30)

و در همين جا قصيده‌اي هم از مرحوم ميرزا افسر در نعت امير مؤمنان مي‌آورد كه مطلع آن چنين است كه در اغلب ابيات آن نامه «مسعود را» ذكر كرده است:

آن را كه معتصم به تولاّي حيدر است
بخت بلند و دولت مسعود و فاك نيك
عشق علي و آل بود آنكه جاودان

دولت مطيع و طالع مسعود ياور است
آن را شده‌است يار كه او يار حيدراست
ما را به سوي دولت مسعود ياوراست
(شماره هفتم، ص 32 و 33)

 

16- آزادي صدور غلّه به خارج

            ظل السلطان در روز 19 جمادي الثاني سال 1289 «سه ساعت به غروب آفتاب مانده براي بازديد باغهاي دولتي اطراف شهر (شيراز) عزيمت نمود و در خصوص بعضي تعميرات لازمه به جناب حاجي ظهيرالدوله تأكيدات منيعه فرمود و جناب معزي اليه تعهد نمود كه بزودي فرمايشهاي والا را به انجام رساند. (ص 26 شماره ششم)

 

17- آزادي صدور غلّه

            در همين سال فرستادن اجناس مانند غلّه و غيره كه از بوشهر به ممالك خارجه منع شده بود شكسته شد و تجار از مبذر مزبور و ساير بنادر فارس، بعضي از اجناس را به خارج مي‌فروشند. (همان شماره، ص 27)

                ميرزا تقي حكيم باشي مدير روزنامه فارس خود نيز در هنگام ورود ظل السلطان به شيراز قصيده‌اي سروده بود كه چند بيت از آن چنين بود:

مژده اي شيراز كامد جانت از نو در بدن

پارس را دل‌جاي‌اورنگ كي‌وجمشيد بود

گلستان كارامگاه عندليب خوشنواست
سطوت جمشيد در شيراز اينك شد پديد

 

آفتاب شوكت اينك شد به كاخت مقرن
تكيه نتواند زدن بر جاي ايشان اهرمن
مي‌نشايد كاشيان گيرد در او زاغ و زغن

اندر آمد آيت پروردگار ذوالمنن

                جالب اين است كه ميرزا تقي حكيم باشي از بي علاقگي ظل السلطان به شنيدن مديحه‌هاي مستعار سخن مي‌گويد و مي‌نويسد: «ظل السلطان ... مكرر به شعرا قدغن مي‌فرمودند كه شخص مرا شايستگي ستايش و نيايش نيست و آرزوي اغراق و اغراق شنيدن در دل نه و چون منظور از مدح و انبساط

 

19- گذشته و حال ايران

            در شماره ششم فارس ميرزا تقلي حكيم مقاله‌اي مفصل در مقايسه وضع ايران باستان و اوضاع مردم ايران در روزگار خود (133 سال پيش) مطرح مي‌كند كه بسيار جالب است. در اين مقاله كه در شماره 7 و 8 و 9 و 10 هم ادامه مي‌يابد او با برشمردن عظمت ايران باستان و رفاه و آسودگي مردم در آن روزگار به وضع حاليه و عصر خويش اشاره مي‌كند و با تندي و تيزي عوامل عقب‌ افتادگي جامعه را برمي‌شمارد و مي‌نويسد: «امروز يكي از هم وطنان ما مي‌گفت كه ايران نسبت به روزگار نياكان خود از ترقي بازمانده و ملّت، از ملتهاي همجوار خود واپس افتاده است زيرا مورخين نوشته‌اند به روزگار ديرين آثار تمدن از اين مملكت منتشر مي‌گرديد و علائم تربيت و نظم‌هاي پسنديده‌ و رسمهاي نيكو از اين ملت آشكار مي‌شد زماني كه سلاطين عجم به پيمان فرهنگ رفتار مي‌نمودند چند هزار سال اين مرز و بوم در نهايت قدرت و شوكت و به كمال سعادت و عظمت كامران بودند و مردمان در ساية ايشان از نعمات حضرت آفريدگار بهره‌مند مي‌شدند به عزت و آسايش زندگاني مي‌كردند و تنگدستي و پريشاني را نمي‌شناختند و گدايي نمي‌دانستند و در دوران مملكت آزاد و در برون محترم بودند بزرگي و شهرت ايران همه روي زمين را فرو گرفته بود... در جميع شهرها از جانب پادشاه وقايع‌نگاران و كارگزاران و مفتشان پيوسته از احوال رعاياي مملكت آگاه مي‌شدند و به حضور پادشاه عرضه مي‌داشتند و پادشاه نيز بر وفق احكام فرهنگ در امور واقعه رفتار مي‌نمود هيچكس را ياراي تعدي و ستمكاري به ديگري نبود، حكام هيچ موضعي از ممالك ايران قادر به كشتن احدي نبودند اگر كسي مستحق كشتن مي‌شد ابتدا بايستي كه به عرض شاه برسانند تا هر حكمي به اقتضاي فرهنگ ميهن گردد و تا ممكن مي‌شد از كشتن مردمان دوري مي‌جستند هر خبري كه جاسوسان مي‌آوردند در تشخيص صحت و سقم آن تفتيش بليغ مي‌نمودند و هيچ‌كس را بي ثبوت گناه از شغلش معزول نمي‌كردند و به كساني كه عمر خود را صرف خدمت كرده بودند و هم به عيال ايشان روزي مخصوص مقرر مي‌دانستند در هر بلدي براي مرد و زن جداگانه بيمارستانها بود كه بيماران غريب و بي كس را در آنجا پرستاري و معالجه مي‌كردند. (شماره هفتم، ص 33)

                براي پرستاري زنان از طايفه نسوان و براي مردان از مردان بود. كوران و لنگان و عاجزان و بي كسان در بيمارستانهاي پادشاهي روزي خوار بودند و در حضور پادشاه هميشه نديمان خردمند نيكو نهاد، مواظب بودند و پيوسته پادشاه را به كارهاي نيكو رهنمايي مي‌كردند. علاوه بر نديمان، در حضور پادشاه موبد بزرگي نيز قيام داشت كه در كارهاي مشكله به پادشاه مصلحت‌بين، رهنمون مي‌شد. پادشاه هر روز بار مي‌داد و هر هفته يك روز «بار داد» بود يعني روز سماع عرايض مردم و در اين روز مخصوص هر حاجتمند را ممكن مي‌شد كه پادشاه را ديده و درد خود را اظهار كند. در آنجمله بهمن هر سالي يك بار همه زيردستان را مي‌طلبيد و در آن مجلس از تخت فرود آمده نخست سپاس آفريدگار به جاي مي‌آورد و پس از آن مي‌گفت در اين يك سال كه فرمان رانده‌ام اگر از من و گماشتگانم شما را آسيبي رسيده است آشكارا كنيد تا دادگري كنم و در آن مجلس ريش سفيدان و كدخدايان هر شهري آنچه براي آسودگي زيردستان و رعايا در دل داشتند به پادشاه عرض مي‌كردند و هماندم حكم به انجام كار ايشان مي‌فرمود و پيوسته به وزراي خود مي‌گفت هرگاه ببينيد كه من براي زر، چشم از راه راست بپوشم و به دادگري نكوشم مرا منع كنيد و اگر بي جا بر كسي خشم گيرم، نگذاريد و به كارهاي پسنديده‌ام واداريد. سلاطين فرس با رعاياي خود در يك خوان طعام مي‌خوردند و از جانب دولت در چارپارخانه‌ها اسبها گذاشته و معين كرده بودند كه اخبار و سرگذشت ولايات را به موجب اعلام وكلاي ملّت گوشزد پادشاه كنند پاداش كارهاي نيك و بد معين بود و هرگاه كسي از مقرّبين پادشاه گناهكار مي‌شد هيچ كس را ياراي شفاعت اونبود و اگر كسي در منفعت ملت و مملكت مصدر خدمتي مي‌شد مستحق اجر مخصوص مي‌گرديد...» (ص 57)

                پس از شمردن نيكويشهاي گذشتگان ميرزا تقي حكيم بهر حال مي‌پردازيد و مي‌نويسد: من مي‌گويم اي هموطنان، خوشا به سعادت شما و غيرت شما و هزار آفرين بر پاكي گوهر و نيكي سرشت شما باد كه بر وطن خود دريغ مي‌بريد و بر ملّت خود افسوس مي‌خوريد، مدتها بود كه به خواب غفلت فرو شده بوديد و بجز از مزخرفات، خويشتن را به هيچ چيز مشغول نمي‌داشتيد، اكنون بهوش آمده ‌ايد و از پي ترقي و آزادي و در طلب صنايع و لوازيم آبادي مي‌كوشيد، دولت و مكنت و احتشام پيشين شما برگشت خواهد كرد و باز بر وسعت و آبادي مملكت خواهيد افزود: اي دوستان وطن‌پرست و اي ياران ملت خواه، اصلاً و مطلقاً پيرامن اندوه بگرديد و دغدغه پريشاني به خاطر راه ندهيد ملت ما چندان واپس نيفتاده است و اكنون در كمال استعداد و هنوز با نهايت قابليت است... اي همدردان ملّت و اي غيرتمندان وطن، از كدام يك از رنجهاي مردمان اين كشور بگويم و كداميك از مصيبتهاي ايشان را ياد كنيم... تاخت و تاز تركان خراسان و كرمان يا به چنگ آوردن لشكر روس گيلان و بيشتر آذربايجان را يا سپاه‌كشي عثماني و گرفتن بسياري از ايران را با ستمكاري و جبر پيشوايان آيين زيردستان و يا بيدادگري افغانان مردم سپاهيان را در هر گوشه چه آشوبها بر پا بود و زيردستان بيچاره چه رنجها مي‌كشيدند چند هزار زن و مرد ايراني در سخت‌ترين بندگي در زير دست اوزبكان و افغانان مي‌ناليدند و ايرانيان بيچاره را مانند حبشيان خريد و فروش مي‌نمودند، براي رفتن به خانة خدا چه رنجها كه از تازيان و گماشتگان ايشان مي‌رسيد. ملاحظه كنيد كه شاه اسماعيل صفوي براي كشورگيري و جنگيدن با عثماني چه اسباب ملامتي براي ايرانيان فراهم نمود ابتديا ظهور پريشاني مذكور از هنگام استيلاي عربهاي گرسنه و برهنه بود كه اين مملكت را ويران گرداندند و جوهر ذاتيه ملت ما را زنگ‌آلود و خوي آنها را به تقيه و نفاق و مكر و خدعه و عبوديت و تملق معتاد كردند...»(شماره چهاردهم، ص 60)

 

20- مستي غلامان

            از اخبار جالب شماره هفتم روزنامه كه در 24 مهرماه جلالي 1215 به چاپ رسيده است آن است كه حكومت لارستان به عهده كفايت «جمال الدين ميرزا» واگذار شد و در محله سپاه لوكر ]يك تن از بزرگان[ مست شده، آغاز شرارت نمود كدخدا او را دستگير نموده سه روز است كه در حبس است و در محله بازار مرغ، شب خانه (؟) را زده بودند، بامداد به محض اطلاعات حكومت جستجوي بسيار نموده بالاخره اسباب برده شده را به چنگ آورده و به صاحبش رسانيدند.»(ص 30)

 

21- ميلاد حضرت حجه (عج)

            روز جمعه پانزدهم شعبان روز مولود مسعود حضرت صاحب الامر عليه الصلوه و السلام وبد حضرت ظل السلطان آن روز را عيد گرفتند و قبل از ظهر در تالار  كاخ بار سلام دادند و تمام اجزاء‌حكومت به سلام حاضر شدند و به شليك توپ و موزكي اقدام شد و خطيب خطبه بليغي انشاء نمود مشتمل بر مدح ولايت پناه و مرحمتهاي اعليحضرت و نعمت فرمانفرماي اين حدود... آنگاه يكي از شعراي معروف قصيدة بليغي بخواند و حضرت ] ظل السلطان[ به حاجي ظهيرالدوله فرمود از نيكي هوا و قلّت امراض و امنيت شهر و توابع و مضافات اظهار خوشدلي و خرفي فرمودند و بعد از آن به جانب مشيرالملك متوجه شده فرمودند بحمدالله قحط و غلاي سابق از نيكويي و بركت زراعت امسال تلافي شد و روز بهروز نرخ غلّه و مأكولات در تنزل است و از قراري كه مذكور شد بركت زراعت به نوعي است كه از مقدار تخمي كه هر ساله براي كشت معين بود، برداشت امسال، از همان تخم بسيار زيادتر از سالهاي پيش است.

                در ادامه همين مراسم ظل السلطان در بالاخانه سر در ميدان توپخانه شيراز به سلام عام مي‌رود «و پهلوانان به كشتي گرفتن و بازيگران به بازي مشغول شدند و حضرت والا يكان يكان را به زر و سيم چنان كه بايد و شايد بخشش نمودند و ابواب سرور و شادماني را بر توانگر و درويش گشودند...»(شماره نهم، ص 38)

 

22- خلعت‌بخشي ظل السلطان

            چون حاجي ميرزا قاسم خان برادر جناب مشيرالملك وزير ماليات مملكت فارس اين جهان را بدرود گفته بود حضرت ]ظل السلطان[ او را به يك ثوب جبّة ترمه بسيار ممتاز اعلي مخلّع فرمودند...» (ص 42، شماره دهم)

                براي اولين بار در اين روزنامه جدال مطبوعاتي و ردّ اخبار روزنامه‌اي ديگر در مي‌گيرد. (مفرج القلوب در بندر كراچي هندوستان به زبان فارسي به طور هفتگي منتشر مي‌شد و بيش از سي سال پس از 1272 تا حدود 1302 قمري منتشر مي‌شد. تاريخ جرائد و مجلات ايران صدر هاشمي، جلد چهارم، ص 234) و شديداٌ ناامني در فارس مورد اعتراض و تكذيب قرار مي‌گيرد و ضد اتهاماتي رد و بدل مي‌شود.

 

23- تشكيل سوار نظام در شيراز

            در اخبار داخله الفارس آمده است كه در پيش از اين شهر شيراز از اسوار مخصوص نبود ]ظل السلطان[ به جناب حاجي ظهيرالدوله قدغن بليغ فرمودند كه پانصد سوار زبده تهيه نمايد لهذا جناب معزي اليه صد سوار از شيراز گرفته، دويست سوار از ايل قشقايي و دويست سوار از ايل عرب سواران مذكوره هميشه براي حفظ و حراست ثغور و خدمات مخصوصه مواظب و حاضرند و مواجب هريك از ايشان سالانه بيست تومان است با جيره و عليق الدواب يكنفر و يك اسب.

شكار ظل السلطان در پل فسا

            روز پنجشنبه 22 شعبان ]1289[ ظل السلطان به شكار پل فسا عزيمت فرمودند، اين شكارگاه از جمله شكارگاههاي مشهور و مرغوب است حضرت والا پس از صرف ناهار با جمعي از شكارچيان مخصوص سوار شدند و به كوير تشريف بردند بعد از ساعتي ميرزا سيد حسين خان كه به آهوگرداني رفته بود، گله آهويي را جلو كرده، آورد، حضرت والا به دست مبارك با دو لوله تفنگ دو آهو به سر تاخت، زدند يكي بنر آهوي هشت سال و ديگر ماده آهو، آهوي ديگر، در آخر كوير، محمد اسماعيل خان تفنگدار باشي، با تازي گرفت و در ميدان تاخت و تاز حبيب آقاي پيشخدمت با اسب خود در ميان نهر عميقي افتاد ليكن هيچگونه گزندي به او نرسيد.

                به هنگام مراجعت از كوه بالاي برم شور كه دهي در آنجا است به شكار كبك تشريف فرما شدند و قريب چهل كبك شكار شد، دوازده قطعه از آنها را حضرت والا به دست مبارك خود شكار فرمودند و بقيه را قوشچيها و سايرين قلزين ركاب، زدند. (شماره 11، ص 46)

                ميرزا سيد حسين خان ميرشكار بواسطه شدت تاخت و تاز همان روز اسبش در آنجا بمرد و حضرت اشرف والا اسبي راهوار به مشاراليه مرحمت فرمودند. (همان، ص 47)

 

پل فسا

            قطعه زميني است بسيار با صفا، هرگونه شكار در آنجا موجود است مرد اسب و پيشه زياد دارد و مرغابي و غاز و كبك كرور كرور در آنجا موجود است، درياي نمكي در آن بيابان است كه محيط آن تقريباً 10 فرسنگ است. زمين پل فسا به جانب شرقي شيراز بعد چهار فرسنگ واقع است. در اين مكان آبادي مرغوب و زراعتهاي بسيار مطلوب وجود دارد بخصوص شلتوك در آنجا نيكو پرورش مي‌يابد، تنباكويش معروف است و در كوههايش شكار قوچ و ميش فراوانند و در دشتهايش آهو بسيار ديده مي‌شود و در بيشه‌هاي آنجا گراز و پلنگ هميشه موجود است اين شكارگاه مخصوص حضرت اشرف والاست و ساير مردم از آنجا ممنوعند!!»‌ (شماره 11، ص 47)

 

24- بندر بوشهر تجارت و حمل نقل كالا

            امور ولايتي و تجارتي بندر بوشهر در كمال نظم است و نايب الاياله بوشهر به تجار نوشته ضمانت داده است كه چنانچه متاعي عيب نمايد و دستبردي به آنها رسد خود از عهده بر آيد، نواب معزي اليه به جهت تغيير آب در سر چاه بهمني، چادرزده، آنجا توقف دارند. (شماره 12، ص 50)

                سابق بر اين از بندر بمبئي، ماهي دو جهاز آتشي (كشتي) وارد بندر ابوشهر و خليج فارس مي‌شد، اكنون قرار داده‌اند كه هفته‌اي يك جهاز دودي از بندر بمبئي وارد بندر ابوشهر شود كه مال التجاره تجار را زودتر برساند.» (همان)

 

25- بيماري نوبه در ميان سربازان و فرار مير چراغعلي بهارلو

            «چون عمده بسياري از سربازان مقيم شهر شيراز به امراض مختلفه بخصوص احتسام نو به مبتلا شده بودند و پرستاري كه مواظبت كامله نمايد نداشتند حضرت ظل السلطان مقرر فرمودند كه حاجي ميرزا جعفر طبيب با فرزند ارجمند خود جلال الدوله به سربازان سركشي نمايند و دوافروش مخصوص معين فرمودند كه آنچه دوا و لوازم مداواي آنها باشد، بدهند و تمام مخارج و مصروفات آنها را از گماشتگان حضرت والا دريافت نمايند.» (شماره سيزدهم، ص 54)

                «ميرزا چراغ علي بهارلو يكي از سركشان ايلات فارس بود و مدتها به كرمان فرار نموده بود از قرار مشهور با سه هزار نفر سوار به تاخت و تاز اهل عرب روانه شد و در فين سبعه كه از محال فارس است ميان دو گروه فتنه و كشتار در گرفت و بالاخره صد و پنجاه نفر از ايل عرب جمله آورده و غلبه كرده و تقريباً چهل پنجاه نفر كشته شدند و چراغعلي فرار را بر قرار اختيار نمود.»(همان، ص 54)

                در اين شماره روزنامه آمده است كه «در مفرح القلوب نمره 33 مجلد مطبوعه 23 شعبان 1289 نوشته‌اند كه حدود فارس بي نهايت بي نظم و طرق و شوارع از قرس راهزنان و مفسدان مسدود است، همواره مردمان را مي‌كشند و اموال آنها را به يغما مي‌برند.

اين مطلب به هيچ وجه مقرون براستي و درستي نيست راست است كه سال گذشته به هنگام حكومت قاسم خان والي از اين گونه شرارتها بسيار بود و كشتن و دزديدن شايع بود ]ولي[ پس از ورود ] ظل السلطان[ به فارس تاكنون هرگاه اتفاقي جزئي به ظهور پيوسته باشد از نتايج سوء تدبير و بي كفايتي اوست كه بازمانده است. زيرا حضرت والا پيوسته طرق و شوارع را منظم و آرام فرموده‌اند و دقيقه‌اي از لوازم امنيت فروگذار ننموده‌اند و حال آنكه مملكت فارس مملكتي است بسيار وسيع و هميشه به واسطه ايالات قشقايي و عرب و غيره محل فتنه و فساد بوده است چنانكه ساير ممالك عمده و وسيع نيز در همين حالت‌اند يا روزنامه‌نگار مفرح القلوب فراموش مي‌كند كه يك ثلث اخبار روزنامة او، هميشه بيان انواع تعديات و كشتارهاي بي جا و بي نظمي‌هاي صفحات هندوستان است بلكه كشتارهاي رعيتهاي ممالك خارجه به نوعي كه روز به روز بيشتر و سخت‌تر است چنانكه فهرست كشتگان مدت پنجسال را يعني از 1865 تا 1870 كه بنا بر ظلم و تعدي كشته شده‌اند از اين قرار است.

مدرس جمعاٌ 1506 نفر يعني 1166 مرد و 640 زن، بمبئي 1288 نفر يعني 974 مرد  و314 زن بنگال.3290 يعني 2486 مرد و 806 زن ... علاوه بر اين صورت كشتگان پنجساله، هركس روزنامه‌هاي كراچي و مفرح القلوب را ملاحظه كند خواهد ديد كه هيچ يك از روزنامه‌هاي آنها نيست كه از كشته شدن چند نفر خبر ندهد، قطع نظر از هندوستان ممالك اروپا سالي چند نفر از بي‌گناهان را كشته و خفته يا مسموم مي‌كنند و برخي را به دريا و برخي را به رودها و يا ده‌اي را در چاهها مي‌اندازند.... بنا بر مذكور روزنامه‌نگار مفرح القلوب را شايسته نيست كه پيش از تحقيق تامه و يافتن وضع اين گونه نواحي بيانات ملامت آميز نمايد و از دريافت جوابهاي كافي خود را مورد شرمساري درآورد...» (شماره 10،‌ص 43 و 44)

 

26- ظل السلطان و خيرات او در رمضان

            «ظل السلطان در شب نوزدهم تا بيست و سوم رمضان، سيصد تومان به فقرا و ضعفا تصدق فرمودند، هنگامه عصر فقرا و سادات درب عمارت ديواني و مقر فرمانروائي جمعيت نموده و گروهي بي پايان!! گرد آمده و حضرت اشرف به دست مبارك مبلغ مزبور را به يكان يكان تقسيم فرموده داخل باغ مي‌نمودند تا آنكه همگي فقرا علي قدر استحقاقهم انعام يافتند.» (شماره چهاردهم، ص 58)

 

27- دزدي قاطرچي و مرگ محمدحسين خان سرهنگ

            «چند روز پيش يكي از عمله قاطرخانه مباركه، از دكان شخصي چند قطعه شيريني، بي اذن صاحب دكان برده بود، به محض عرض به آستانة مبارك، قدغن متوجه شد كه او را را گرفتار و تنبيه شايسته نمودند تا ديگران را هوشيار نمايد كه هرگاه ازاين گونه حركات وحشيانه از آنها آشكار گردد به عقوبتهاي سخت‌تر از اين گرفتار خواهند شد.» (شماره پانزدهم، ص 62)

                «محمدحسين خان سرهنگ رئيس ايل عرب كه در دستگير نمودن و كشتن «خان باز» از او نام برده شد، چندروز پيش به مرض قولنج مبتلا شده بود يكي از اطباء از روي اشتباه ذات الجنب گمان كرده او را رگ گشود و پس از اندك زماني به جهان جاويدان شتافت.»(شماره پانزدهم، ص 62)

 

28- مأموريت ميرزا ملكم خان به فرهنگ و قماربازي تفنگداران

            «ميرزا ملكم خان ناظم الملك ديروز كه دهم شوال (1289) بود به سمت وزير مختاري بيرون رفته و مأمور دولتهاي فرنگ است و پس از پنج ماه به ايران مراجعت خواهد كرد.» (شامره 16، ص 66)

                «چند روز پيش چند نفر از تفنگداران با يكديگر قمار كرده و ماية ضرر و ايذاء بعضي از همگنان خود شده بودند، حضرت والا قدغن فرمودند كه به يك ماه حبس آنها را كيفر دهند تا اسباب تنبيه عامه شود و اوقات خود را به اينگونه لغويات و مداعب مصروف ندارند.»(همان)

 

29- خلعت‌بخشي و خبر مرگ

            «... ظل السلطان محض موهبت و عنايت يك ثوب سرداري كشميري اعلا، تن پوش مبارك، به نواب اسداله ميرزا نايب الاياله حكمران بوشهر مرحمت فرمود، حامل خلعت سلطان تكش ميرزا است.» (شماره 17، ص 70)

                جهانگير خان ايل بيگي قديم ايل قشقايي به مرض استسقا اين جهان را بدرود گفت.» (همان)

 

30- بازديد ظل السلطان از حافظيه و اوضاع بندرعباس

            «... چند روز پيش حضرت ظل السلطان براي بازديد باغهاي ديواني و تنظيمات لازمة آنها، دو ساعت به غروب آفتاب مانده سوار شدند و به هنگام برگشتن از باغ نو، براي فاتحه اهل قبول، به حافظيه نزول اجلال فرموده و مقبره مرحوم محمد قاسم خان والي كه سال گذشته به جهان جاويدان شتافته بود ملاحظه فرمودند، بنا بر ملاحظه حقوق خدمتگزاري آن مرحوم امر فرمودند كه لوازم تعمير و اسباب روشني آنجا را فراهم نموده، دويست تومان براي اتمام لوازم آنجا تسليم گماشتگان بقعه نمايد.» (شماره 18، ص 74)

                «از قراري كه روزنامه‌ها نوشته‌اند دزدي و آزار مردمان در اين ناحيه بسيار به ظهور مي‌رسد و چنانكه بايد و شايد در نظم و رفع اين عوارض كوشش نمي‌شود قصابها در كوچه و بازار و شوارع عام، حيوانات را ذبح مي‌نمايند و تمام راهها را از خون آنها كثيف و متعفن مي‌كنند به نوعي كه ترس از بروز امراض است...» (شماره 18،‌ص 74)

 

31- فرار سهرابخانه قشقايي

            «... سهراب خان كه از خوانين قشقايي است... با جمعي از سواران از شيراز به جانب كرمان بلوچيستان گريخته است بعضي مي‌گويند كه از جويم هنوز بيرون نرفته است...» (شماره 19، ص 78)

 

32- فرار زندانيان و اعدام بعضي از آنها و رهائي مادري با فرزندش از غرق

            «... پنجشنبه نهم ذي قعده الحرام 1289 ظل السلطان امر فرمود كه چهار تن از قطاع الطريق و ياغيان مشهور را به سر بريدن كيفر دادند و دو تن را نيز دست بريدند و گروهي ديگر را كه بيگناهي آنها به وضوع رسيده بود، از انبار (زندان) مستخلص و رها فرمودند. بيان واقعه آنكه ديرگاهي گروهي انبوه از اشرار و راهزنان در انبار، محبوس و مغلول بودند چند روز پيش شخصي اسباب شكستن كند و قطع زنجير و ساير لوازم رهائي آنها را مانند سوهان و چكش وارّه در اندرون ناني كه براي زندانيان مي‌برد، پنهان كرده خواست كه به آنها برساند بعضي از اجزاء حكومت از اين داستان آگاه شده، پيش از آنكه كار به انجام برسد و دزدان و راهزنان رهائي يابند واقعه را به ظل السلطان عرض نمودند و وي آنها را به كيفر مذكور حسب اللزوم مجازات بخشيد...» (شماره 20، ص 82)

                «... در اخبار 27 ماه شوال نوشته‌اند كه چندي پيش يكي از جهازها (كشتي‌ها) آتشي بندر ابوشهر با هفتاد كس دچار غرق شد زن خيرات علي خان با استعانت تخته پاره‌اي كه به دستش آمده بود خود را به كنار بندر خو (فاو) رسانيد.

                زن مزبور به هنگام غرق دختر كوچك شيرخوار خود را در آغوش گرفته مانند ديگران در آب غرق شد و از حسن اتفاق پس از چند غوطه به تخته پاره‌اي درآويخت و تا چهار روز آن تخته را به يك دست گرفته و دختر خود را به سينه چسبانيده بر روي آب بي خواب و خوراك ماند و آن دختر از پستانش شير مي‌مكيد. روز چهارم چون به كنار دريا رسيد، مردم او را ديده، دستش را گرفته، از آب بيرون كشيدند. دختر از دستش رها شده بيفتاد و غرق شد و خود جان به سلامت به در برد!» (شماره بيستم، ص 83)

               

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

وقايع فارس در ؛الفارس ؛ نخستين روزنامه ی شيراز در ۱۳۳ سال قبل (۱ )

 

وقايع فارس و شيراز

در

«الفارس»

 

نخستين روزنامه شيراز در 133 سال پيش

 

 

 

                «الفارس» روزنامه‌اي است كه نخستين شماره آن در 9 شهريور سال 1251 هجري شمسيبرابر با 9 شهريور 794 جلالي و 20 جمادي الثاني 1289 و 20 اوت 1872 ميلادي در شيراز منتشر مي‌شود و 20 شماره از آن تا 29 دي ماه 794 جلالي (1251 شمسي) و 12 ذيقعده 1289 قمري و 12 ژانويه 1873 انتشار يافته است.

                اين روزنامه مرحوم ميرزا تقي كاشاني حكيم باشي (رئيس دارالطباعه خاصه در خلوت آبنيه‌دار الاياله)‌ (1256-1303 قمري) رئيس و منشي روزنامه كه طبيب و سرتيب و محرر دورة قاجار و از ادباء و علما و روشنفكران دوران خويش است منتشر مي‌سازد و پيش از وي اگرچه فارسيان و شيرازيان روزنامه‌هايي را در هند و تهران و نواحي ديگر منتشر كرده بودند اما هنوز هنوز در شيراز روزنامه‌اي منتشر نشده بود و قرعة فال به نام اين مرد بزرگ كاشاني افتاده بود تا نخستين روزنامه شيراز و فارس را به مدت يك سال در دوران فرمانروايي ظل السلطان فرزند ناصرالدين شاه، در فارس منتشر سازد..

                اين روزنامه به طور هفتگي با چاپ سنگي طبع مي‌شد و تا 3 شماره به تقليد از روزنامه علميه تهران به دو زبان فارسي و عربي بود و از نمره چهارم مورخ 14 رجب 1289 منحصراً به زبان فارسي و در 4 صفحه به قطع رحلي انتشار مي‌يافت.

                در 3 شماره اول، بخش فارسي آن با خط نستعليق بسيار خوب ودر سه ستون در هر صفحه نوشته مي‌شد و بخش عربي آن به خط نسخ بود ولي بعداً همچنان با خط نستعليق به فارسي ادامه يافت و گاهي هم در حواشي آن مطالبي با خط شكسته نستعليق ريزتر از متن به نثر و نظم درج مي‌شد.

                معمولاً اين روزنامه اخبار فارس بزرگ را كه شامل بوشهر و بندرعباس و كهكيلويه و بويراحمد و بهبهان و قسمتي از كرمان هم مي‌شد و خبرهاي دارالحكومه شيراز را مستقيماً تهيه مي‌كرد و در اين مورد اطلاعات دقيق و دست اولي را به خوانندگان ارائه مي‌داد كه ذوق و نويسندگي ميرزا تقي خان حكيم آنها را خواندني و ماندگار مي‌كرد. نثر اين روزنامه روان است و صرفنظر از تكلفاتي كه گهگاه در ذكر القاب و عناوين پادشاه و ظل السلطان دارد، پيچيدگي و تعقيدي در آن نيست و از استعمال لغات عربي و آيات و احاديث و امثال عربي نيز خودداري مي‌كند. انديشه‌اي ترقي‌خواهانه دارد و در چند مقاله مشتمل در متن و برخي از حواشي كه در روزنامه مي‌نگارد شيفتگي خود را به رشد و تحول فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي جامعه به وضوح و با ديدي باز مطرح مي‌كند، تاريخ گذشته را خوب مي‌شناسد و مشكلات و دشواري‌هاي راه تحول را نيك مي‌داند و راه‌حل‌هايي منطقي براي هريك عرضه مي‌دارد و بر حسب حرفه پزشكي كه دارد به تحولات بهداشتي جامعه خود و آنچه در دنيا مي‌گذرد توجهي خاص دارد و در هر شماره اخبار طبي را درج مي‌كند و عاشق عدالت و رفاه و آسودگي مردم ايران است.

                آنچه در اين روزنامه به وضوح مشاهده مي‌شود آن است كه انعكاس اخبار داخلي فارس اغلب در تحت تأثير قدرت و فرمانروايي كه مربوط به ديد و بازديدها، شكار،‌بيماري فرمانروايان و نظام اداري و تشكيلات فارس قرار دارد ولي در جوار آنها اطلاعات بسيار دقيقي هم درباره وضع محرومان جامعه و ميزان فقر آنها و وضع زندانها و كشاورزي و زراعت و اجناس و بيماريهاي رائج در ميان مردم ارائه مي‌كند و در انعكاس اخبار بلاد محروسه ايران هم، سعي مي‌كند تا با ملاحظه بنويسد اما در بيان اخبار خارجي كه از طريق ترجمه روزنامه‌ها و مجلات صورت مي‌گيرد عالماً و عامداً آن دسته از اخبار را برمي‌گزيند كه به رشد فرهنگي و اجتماعي و صنعتي و اقتصادي اين جوامع مربوط مي‌شود و جالب است كه معمولاً اخبار هند و پاكستان و چين و آفريقا را با اولويت و اهميت بيشتري نسبت به اخبار اروپا و ممالك آمريكايي مطرح مي‌كند و دليل آن نيز آن است كه بيشتر مطالب خود را از مطبوعات هند و بلاد عرب و عثماني اخذ مي‌كند از 18 خبر خارجي كه در 20 شماره اين روزنامه درج شده است 22 خبر مربوط به فرانسه، 14 خبر مربوط به فرانسه، 11 خبر مربوط به عثماني، 8 خبر مربوط به كابل، 7 خبر مربوط به آمريكا، 7 خبر مربوط به پيشاور (پاكستان)، 6 خبر مربوط به لندن، 6 خبر مربوط به روس، 5 خبر مربوط به چين،‌5 خبر مربوط به آلمان،‌4 خبر مربوط به اسپانيا،‌4 خبر مربوط به پروس، 4 خبر مربوط به اسپانيا،‌4 خبر مربوط به اتريش،‌3 خبر مربوط به ايتاليا و كشور و شهرهاي مسقط، عدن، نمسه، مركز آسيا، بغداد، ‌طرابوزان، ‌تركستان،‌ سوئد، حبش، هريك، يك خبر يا دو خبر داشته‌اند كه اين آمار نشان دهنده نوع منابع دريافت خبر و ميزان شناخت و سابقه ذهني نويسنده روزنامه از دنياي معاصر اوست. در اين روزنامه براي اولين بار چند آگهي با عنوان «اعلان» يا «اشتهار» آمده است كه اغلب به اشتراك و توزيع روزنامه و حركت كشتي‌هاي بخار يا آتشي از بوشهر به سمت اروپا، هندوستان،‌ مكه معظمه يا عراق است و در يكي از «اعلانات» نيز خودداري روزنامه از استعمال القاب براي كساني است كه جزو وزراء و شاهزادگان واجب الاحترام!! نيستند. (شماره سوم، ص 14)

                خوشبختانه بنياد فارس‌شناسي در سلسله انتشارات بسيار مفيد خود، اين 20 شماره روزنامه الفارس را در يك مجموعه فراهم آورده است و به كوشش آقاي سيد فريد فريد قاسمي كه از پژوهندگان و كتاب‌شناسان نامدار معاصرند آن را با عنوان «المنطبعه في الفارس» و با مقدمه‌اي بسيار مفيد از آقاي قاسمي در 12 صفحه مقدمه و 86 صفحه متن در بهار سال 1384 به قطع رحلي طبع و منتشر ساخته است كه اين كار خدمتي است ماندگار و اينك هر فارسي مي‌تواند اين مجموعه را به سادگي در اختيار داشته باشد اما اي كاش جناب آقاي قاسمي نام اين مجموعه را همان «الفارس» نهاده بودند و از كاربرد غريب «المنطبعه في الفارس» بر روي جلد اين مجموعه پرهيز مي‌فرمودند و آن را به صورت «الفارس منطبعه في 1289»‌ معرفي مي‌كردند همچنان كه خود نيز در مقدمه مرقوم فرموده‌اند كه «بعضي از پژوهشگران متقدم ]نام آن را [ با عنوانهاي «الفارس المنطبعه في 1289»‌ و «الفارس» و «فارس» آورده‌اند.»‌(ص هشت مقدمه) كه شايد اشاره ايشان به مرحوم محمد صدر هاشمي باشد كه در صفحه 261 جلد اول تاريخ جرائد و مجلات ايران كه به سال 1327 هجري شمسي به چاپ رسيده است آن را «الفارس» خوانده‌اند و نوشته‌اند «اسم روزنامه به خط شكسته در وسط دايره با ضبط تاريخ تأسيس بدين قسم «الفارس المنطبعه في 1289» در عنوان روزنامه نوشته شده است.»

                انتشار اين نشريه همزمان با فرمانروايي ظل السلطان مسعود ميرزا قاجار بر فارس (1289 قمري) و كسب اجازه از شاه و با انتصاب ميرزا تقي حكيم‌باشي به مديريت نشريه آغاز مي‌شود و هر ماه چهار شماره منتشر مي‌گردد. ميرزا تقي حكيم باشي در سه مقاله شماره نخست مي‌نگارد «اكنون ترقي ملل متمدنه كه منشأ تربيت و خيرانديشي عامه طوايف است به جائي رسيده است كه براي انتفاع عامه و خاصّة ملّت و انتشار وقايع بديعه و صنايع غريبه و قوانين و تنظيمات جديده و اصلاح امور به جايي رسيده است كه عدة روزنامه‌هاي خود را به 6000 رسانيده‌اند و بر هموطنان، لازم است كه اين رسم نيكو را كه مبني بر مصلاح معظمه است بيهوده نپندارند و در ترويج روزنامه‌ها كوشش نمايند و بر تكميل آبادي مملكت و قدرت عامّه و خاصه بيفزايند.» (ص نه)

آنگاه او به تعداد مطبوعات در سال 1872 ميلادي كه در ايران هنوز تعداد نشريات از انگلستان يك دست فراتر نمي‌رفت اشاره مي‌كند كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:

                در آلمان 1743 روزنامه، اتريش و مجارستان 368،‌ فرانسه 392، بلژيك 196، يونان 1253، روس 160، ايتاليا 333، آمريكا 131،‌ آفريقا 505

                اما اين نشريه كه با زحمات شبانه‌روزي ميرزا تقي حكيم باشي منتشر مي‌شود يك سال انتشار مي‌يابد و با رفتن ظل السلطان به فرمانروايي اصفهان در سال 1291 هجري تعطيل مي‌شود و ميرزا تقي با ظل السلطان به اصفهان مي‌رود و داستان رنجهاي خود را در به راه انداختن اين روزنامه در نخستين شماره فرهنگ چاپ اصفهان گزارش مي‌كند. (ص دوازده) و تعطيل آن را به علت مخالفت بدخواهان و حسودان مي‌شمارد: «بنده نگارنده به روزگار فرمانفرمايي شاهنشاه زاده معظم در مملكت فارس جريده حوادث و صحيفه وقايع آن مرز و بوم را به سال 1289 هجري به نوعي شايسته به طبع رسانيده منتشر مي‌ساخت جمعي از هم‌وطنان و گروهي از غيرتمندان را دلپسند و مطلوب و مرغوب افتاده بود يكسال پيوسته تكميل و انتشار روزنامه فارس روزافزون بود تا اينكه شخصي عاري از انصاف و حقوق بشريت و بري از صفات تمدن و لوازم تربيت محض اغراض شخصيه و تصورات بهمنيه زحمت يكساله مرا به هدر كرد و اصحاب بينش و اربا دانش را كلدرالحال كرده مرا از طبع روزنامه ممنوع و فارغ البال نمود. (تاريخ جرايد و مجلات صدر هاشمي، جلد اول، ص 265)

                ميرزا تقي حكيم باشي در سن 47 سالگي در 17 رجب سال 1303 در اصفهان مي‌ميرد و در همان شهر در گورستان تخت فولاد اصفهان به خاك سپرده مي‌شود.گفتيم كه اخبار محلي اين نشريه دست اول است و معمولاٌ خود ميرزا تقي حكيم باشي شايد يا در جريان آنها بوده است و به طرزي دقيق و با ذكر جزئيات آن‌ها را توضيح مي‌دهد و اين نحوه انعكاس اخبار در مطبوعات روزگاران بعد تقريباً منسوخ مي‌شود.

                آنچه در اين روزنامه صرفنظر از امتيازات ديگر و مهم آن، جالب است، اشاره‌هاي متنوع و روشنگر به اوضاع و احوال فارس و شيراز در كنار اوضاع جهان و مقالات و اشعار در اين روزگار است كه براي ما بسيار خواندني و قابل توجه و تفكر برانگيز، عبرت‌آموز و دانستني است و مي‌تواند آرمان‌هاي عمومي و اجتماعي اين دوران را كه آغاز نوانديشي‌هاي معاصر در ايران است نشان مي‌دهد. به عنوان مثال موارد زير را كه از مجموعه شماره‌هاي «فارس» برگرفته شده است بخوانيد:

 

 

 

1- احوان خان باز

            خان باز شخصي بود از نوكرهاي علي قلي خان عرب به تدريج كارش بالا گرفت و به تاخت و تاز هم‌جنسان خود دست تعدي گشاد و همواره به سدّ طرق و شوارع و نهب قوافل مداومت مي‌كرد تا اينكه قريب به 2 هزار نفر از راهزنان و اشرار بر او گرد آمده، مال و مكنت فراواني اندوخت و چند سال مي‌گذشت كه ماية وحشت و دهشت ابناء السبيل و اسباب ايذاي بندگان خدا بود، تا آنكه پيش از حركت... ظل السلطان به جانب فارس، رعاياي آن حدود، از تهور و تعدي و خونخواري او چند روز پي در پي به ملازمان حضرت والا شاكي شدند و ]ظل السلطان[ حكم محكم به نور محمد خان سرتيب نايب الحكومه فارس ]صادر[ فرمود كه دفع آن را از تو مي‌خواهم و ]نور محمدخان[ به محمدحسين خان ميرزا مكي خان سرتيب رئيس طايفه عرب تأكيد نمود كه در قلع و قمع آن نابكار بكوشد... مشاراليه دوستانه ]خان باز[ را در منزل خود به ميهماني دعوت نموده به هنگام معاودات به ضرب گلوله او را از پا درآورد و اشراري كه بر او گرد آمده بودند همه را متفرق ساخت و اكنون صفحات پارس در كمال امنيت و رعاياي آن حدود در نهايت آسودگي به شكر خداوند مداومت دارند. (شماره اول، ص 2)

 

2- هديه بخشي

            وقتي نخستين شماره اين روزنامه به نظر حاجي ظهيرالدوله مي‌رسد او «محض ترويج روزنامه و تشويق عامه مردم به ميرزا تقي حكيم باشي يك طاقه شال كشميري مي‌بخشد. (شماره 2، ص 7)

 

3- قصيده‌خواني وقار شيرازي براي ظل السلطان

            وقار شيرازي در تهنيت ورود ظل السلطان به شيراز قصيده‌اي مي‌سازد به مطلع:

                مژدة جانان به جان آيد همي                            يا گل اندر گلستان آيد همي

                                                                                                                (ص 8، شماره 2)

 

 

4- استقبال از ظل السلطان

            تفصيل ورود ظل السلطان به شيراز در تاريخ 22 جمادي الاولي 1289 هجري (1251 هجري شمسي) در شماره 2 روزنامه كه در 20 شهريور (1251) به طبع رسيده است، آمده است. صاحب منصبان شيراز در زرقان پنج فرسنگي شيرزا، به پيشواز او مي‌روند و ظل‌السلطان «با لباس رسمي سوار شده شيپور اخبار زدند و از زرقان تا تنگ الله اكبر همه جا در كالسكه طي مسافت فرمودند و ... تيپ سوار قريب يك ميدان در عقب مي‌آمد و هيچ‌كس در ركاب نبود، از ابتداي سواري تا انقضاي سلام تا شهر ]حاجي ظهيرالدوله[ طرف فرمايشات حضرت والا بود در ابتداي سوار شدن جمعي از اجلّه علماء حضرت شاهزاده را استقبال نموده، هر يك به نوعي شايسته مورد تلطف و مرحمت گرديدند

در اول دروازة اصفهان از دو سمت راه، سربازان به نظام صف بسته بودند و حضرت اشرف والا، از سيف السلطنه احوال‌پرسي نموده، فرمودند كه از جانب ما از سربازان دل جوتي‌نما و التفات ما را به هريك اظهار كن. آنگاه از دروازه كازرون به شهر اندر آمدند و همه رعايا از زن و مرد هلهله‌كنان به آواز بلند سلامتي وجود مبارك اعلي الحضرت ... و دوام دولت ابد المدت را از خداوند مسئلت مي‌نمودند...

به همين حال حضرت والا از ميدان اصطبل سواره گذشته در باغ ارگ نزول اجلال فرمودند سلام مخصوص متعقد شد و پس از اندك زماني، همگي را مرخص فرموده با جناب حاجي ظهيرالدوله در كلاه فرهنگي همان باغ مشغول فرمايشهاي مخصوص شدند!»‌ (ص 6 و 7، شماره دوم)

 

5- ظل‌السلطان و وليعهد قاجار

            ظل‌السلطان ورود خود را به شيراز به اطلاع وليعهد كه در تبريز اقامت دارد مي‌رساند و او پاسخ مي‌دهد كه «آذربايجان و فارس در حقيقت حكم واحد دارد و از شما و من است...» (ص 7 همانجا)

 

6- وضع بهداشتي فارس

            در اخبار پزشكي هم آن است كه «بحمدالله در شيراز و مضافات فارس از وبا و ساير امراض مسريّه سنوات سابقه هيچ اثري ديده نمي‌شود چندي بود كه مرض حصبه در شهر و توابع فارس عموميت داشت، اكنون حصبه به ندرت ملاحظه مي‌شود وليكن انواع نوبه‌هاي عسير البلاج شيوع دارد و امراض جلديه (پوستي) ... بسيارند...»(ص 7، شماره 2)

 

7- وضع كهكيلويه

            نصيرالملك از حكومت اقليد به مأموريت كهكيلويه و بهبهان رفت و از هر جهت امور آن حدود را به اصلاح آورد بهبهان در سال گذشته در تحت حكومت والي به محمد كريم نامي واگذار شد و پيوسته نقطه شرارت و مركز فساد بود اكنون بعين قدوم ظل السلطان و ظهيرالدوله و كفايت نصيرالملك آن سامان مركز اين امان است و تجار و مترددين هر بلد بدون هيچ گونه خوف و گزند عبور و مرور مي‌نمايند و ترك و تاجيك و الوار آن بلاد به هيچ وجه از حدّ خود تجاوز نمي‌توانند كرد و همواره به رعيتي و زراعت مشغولند و تاخت و تاز ايشان بدل به عمل فلاحت و اسب و تفنگ، بدل به بيل و كلنگ شده است و مستحفظين ثغور و سواران قراسواران به اهتمام نصيرالملك در كمال مواظبت مشغول حفظ و حراست آن حدودند و سرباز ساخلو (لغت تركي است به معني پادگان) در نهايت انتظام و لوازم مأموريت خود ساعي و جاهدند و احجناس و حبوب بسيار فراوانند. (نمره موم، ص 12)

 

8- آگهي

            در شماره 3 يك آگهي تجاري (اشتهار) وجود دارد كه به شرح زير است: «كشتي بخار دولت عليه عثمانيه بابل» نام در دهم رمضان‌المبارك در بندر ابوشهر وارد خواهد گرديد و در نيمه رمضان به جانب مكه معظمه روانه خواهد شد و به قدر گنجايش كشتي، زوّار بيت الله الحرام را حمل و نقل خواهد نمود هركس ارادة مشرف شدن به مكّه معظمه و اروپا دارد بايد در موعد مزبور در بندر مذكور حاضر باشد. (ص 14، شماره سوم)

                «هركس بخواهد در شيراز قرار كرايه نمايد از كارپرداز دولت عثمانيه، توشه جواز گرفته روانه شود تا بندر جده كرايه دو نفر در عرشه 30 تومان و در سطحه هر نفر 15 تومان، و در كوپه هر نفري 50 تومان.» (شماره 5، ص 23)

 

9- ميلاد حضرت علي (ع)

                به مناسب مولود حضرت علي (ع) «حسب الامر حضرت ظل السلطان محض احترام اين روز ميمون، جشني بديع و عيشي منيع ترتيب و انعقاد يافت، آتشبازيهاي رنگارنگ چشم فلك را خيره كرد و موزيكهاي گوناگون گوش فلك پاره نمود و حضرت والا تمام صاحب منصبان را به ضيافت دعوت نمود و چاشتگاه همان روز در تلار كاخ، سلام عام منعقد شد و تمام اجزاء حكومت مقيم شهر پاي تالار صف بسته بودند و به شليك توپ مبادرت شد و خطبه به نام مبارك اميرالمؤمنين و مديحه مشتمل حسن سلوك و عدل و رأفت شاهنشاه خوانده شد و آنگاه سلام منقضي و اجراء متفرق گرديدند. (شماره 4، ص 18)

 

10- نرخ اجناس در فارس

            در اين شماره روزنامه فارس كه مربوط روز چهارشنبه 3 ماه مهر 1251 هجري شمسي است. نرخ حاليه اجناس دارد العلم شيراز به شرح زير است:

برنج چمپار: يك من 2 ريال و سه محمدي 3/2              برنج شهري: يك من 4 عباسي 8/ ريال

گندم: سي من: 3 تومان (30 ريال)                                    جو: سي من: 25 ريال

نان گندم: يك من، 3 محمدي                                                          روغن خوراكي يك من: 6 ريال.

گوشت: يك من، 2 ريال (8/2 ريال) و 4 عباسي                  شمع پيه: يك من: 3 ريال

پنير: يك من: 4 ريال.                                                                     كاه: سي من: 6 ريال

هيزم: سي من: 9 ريال.                                                                    ذغال: سي من: 18 ريال.

قند: يك من، 3 ريال و 4 عباسي (8/ ريال)                          تخم مرغ يك دانه: 1 شاهي

سيب زميني: يك من، 3 محمدي     

 

11- طلوع فجر در رمضان (شماره چهارم، ص 20)

            ساعات طلوع فجر و هنگام زدن توپ اولين روز رمضان سال 1289 هجري قمري در شيراز چنين است: شب يكشنبه غرّه رمضان يازده دقيقه به دسته (12) مانده طلوع فجر است. (ص 21 شماره 4)

12- بيماري ظل‌السلطان

            ظل السلطان «به واسطه مرض نوبه گرفتار ضعف و نقاهت شد و بنا بر تجويز ميرزا قلي حكيم باشي (مدير روزنامه فارس) به جهت تغيير آب و هوا به جانب كوه بمون كه هوايش بسيار لطيف و خنك و آبش به نهايت سبك است عزيمت فرمود و چند روز آنجا توقف كرد.» (شماره 5، ص 23)

                در همين مدت كه ظل السلطان در كوه بمو اقامت داشت مقرر فرمود كه سنگ‌تراشان تنگة واقعه در شمال مشرق اردو را كه مشرف بر جلگه جانب ديگر كوه بمو و بدون راه آمد و شد بود به جلگه مزبور مرتبط نمايند و با آتش زدن كوه و پر كردن بعضي از گوديهاي آن تنگه راه پياده‌رو، در آنجا احداث كردند تا عبور و مرور رعاياي ده بزرگي از جانب تهران طرف روي و آسان و نزديك شود. زيرا پيش از احداث اين راه لازم بود كه قريب يك فرسنگ راه بپيمايند تا به اين نقطه رسند... (شماره هشتم، صفحه 34)

                در همين مكان و در همين زمان ميرزا احمد نقيب قصيده‌اي عرض كرد مشتمل بر الفاظ شيرازي چنانكه يك واو زائد در آخر كلمه ملحق مي‌كنند و الحق نيكو سروده است لهذا در اينجا به طبع رسيد: و اين ميرزا احمد نقيب فرزند حاج حسن نقيب است كه به قول مؤلف فارس نامه ناصري «ولادتش در 1238 اتفاق افتاده و وفات حاجي درويش حسن در سال 260 و وفات حاجي ميرزا احمد در 1302 در اصفهان واقع گرديد و كسي مانند اين پدر و پسر حكم و مواعظ را در لباس افسانه و اندرز و نصايح را در سخنان پراكنده نگفته است.» (فارسنامه ناصري، جلد دوم، به تصحيح دكتر منصور رستگار فسايي، ص 957) شعر شيرازي مرحوم احمد نقيب چنين است:

اي‌صبا گر بگذري بر ساحت كوه بو
نرم نرمك آهوان دشت را فرماي رام
هم ‌سلام از من ‌به‌ آهو بر كه ‌اقبل يا‌ حبيب
بابك‌ بر شيران ‌بزن كامد اجل هي ‌طرّقوا
ظل‌السلطان‌ پور شاهنشه ‌كه ‌با از فرّبخت
اي ‌هژبران اي پلنگان يا صباع يا سباع
باستانش كسر و اسنابكم هي كسرّو
بازگيرد آتش‌ قهرش‌ گر آب ‌از كشت‌خصم
در كمند ديو بندش گردن خصمش چنانك
خامش از بيمش به روز رزم غير ازناي‌وكوس
مي‌شد آبستن به عيسي وقتي از سوي قبور
بشكفد چون گل ز شبنم زخمش از مرهم‌كجا

دم غنيمت دان بچم در آن فضاي خرّمو
اندك‌اندك ده پلنگان را ز كوهستان رمو
هم ‌پيام از من به‌خالو ده كه‌ بگريز اي‌عمو
مژده بر مرغان بده كامد سليمان سلّمو
چون‌فريدون‌تكيه‌زد شاهانه‌بر تخت‌جمو
الحذر ثم الحذر زين ضيغم ابن ضيغمو
پيش تيغش قلموا الاطفاركم في ظلّموا
خيزد از بادسحر برسبزه‌ خاك ازشبمنمو
گردن افراسيابو، در كند رستمو
خرم از جودش به گاه بزم چوگان بمو
خواندي الحمدي دميدي بر مزار مريمو
زخم شمشيرش پذيرد التيام از مرهمو

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شرح غزل شمار ه ی ۵حافظ

 غزل‌ 5

 بخشندگان‌ عمر

 1                     دل‌ مي‌رود ز دستم‌ صاحب‌دلان‌ خدا را     دردا كه‌ راز پنهان‌ خواهد شد آشكارا

 

 2                     كشتي‌شكستگانيم‌ اي‌ باد شُرطه‌ برخيز          باشد كه‌ باز بينيم‌ ديدار آشنا را

 3                ده‌ روزه‌ مهر گردون‌، افسانه‌ است‌ و افسون ‌     نيكي‌ به‌ جاي‌ ياران‌، فرصت‌ شمار يارا

 4                در حلقه‌ي‌ گل‌ و مل‌ خوش‌ خواند دوش‌ بلبل‌      هاتِ الصَّبوحَ هُبُّوا   ي'ا ايُّهاالسُّكارا

 5                 آيينه‌ي‌ سكندر، جام‌ مي‌   است‌ بنگر               تا بر تو عرضه‌ دارد احوال‌ ملك‌ دارا

 6                  اي‌ صاحب‌ كرامت‌ ! شكرانه‌ي‌ سلامت‌             روزي‌ تفقّدي‌ كن‌ درويش‌ بينوا را

 7                 آسايش‌ دو گيتي‌ تفسير اين‌ دو حرفست‌:           با دوستان‌ مروّت‌ با دشمنان‌ مدارا

 8                 در كوي‌ نيك‌نامي‌ ما را گذر ندادند             گر تو نمي‌پسندي‌ تغيير كن‌ قضا را

 9                 بنتُ العنب‌ كه‌ زاهد   امُّ الخَبائثش‌ خواند         اَشهي‌   لَنا و اَحلي‌ مِن‌ قُبلةِالعَذارا

 10              هنگام‌ تنگ‌دستي‌ در عيش‌ كوش‌ و مستي     ‌ كاين‌ كيمياي‌ هستي‌ قارون‌ كند گدا را

 11               خوبان‌ پارسي‌گوي‌ بخشندگان‌ عمرند            ساقي‌ بده‌ بشارت‌ پيران‌   پارسا را

 12              حافظ‌ به‌ خود نپوشيد اين‌ خرقه‌ي‌ مي‌ آلود     اي‌ شيخ‌ پاك‌ دامن‌ معذور دار ما را

 1. ساختار غزل‌:

 

 موسيقي‌ بيروني‌:  «مفعول‌ فاعلاتن‌، مفعول‌ فاعلاتن‌»: بحر مضارع‌ مثمّن‌ اخرب‌.

 موسيقي‌ كناري‌:  قافيه‌: خدا، شكا، شنا... + رديف‌: را.

    در مورد رديف‌ اين‌ غزل‌ بايد گفت‌: كه‌ رديف‌ «را» كه‌ قاعدتاً مي‌بايد كلمه‌اي‌ مستقل‌ و جدا از كلمه‌ «قافيه‌» باشد، در چند مورد از اين‌ قاعده‌ پيروي‌ نمي‌كند مانند: «آشكارا»، «يارا»، «سكارا»، «دارا»، «مدارا»، «عذارا» كه‌ رديف‌، جزيي‌ از كلمه‌ قافيه‌ است‌ امّا در «خدا را»، «آشنا را»، «بينوا را»، «قضا را»، «گدا را» «پارسا را» و «ما را» رديف‌ درست‌ به‌ كار رفته‌ است‌.

    حافظ‌ كلمه‌ «مداراة‌» عربي‌ را نيز در قافيه‌ به‌ «مدارا» تبديل‌ كرده‌ است‌.

 موسيقي‌ دروني‌:  در ابيات‌ 1 تا 8 صداي‌ هجاي‌ «آ» و «ر» و در بيت‌ 8 صداي‌ «ن‌» و در بيت‌ 9 تكرار صداي‌ «ل‌» و در بيت‌هاي‌ 10 و 11 صداهاي‌ «ك‌» و «گ‌» تكرار شده‌ است‌. در اين‌ غزل‌ صنعت‌هاي‌ لفظي‌ و معنوي‌ متعددي‌ چون‌ تضاد، مراعات‌ نظير، جمع‌ و تقسيم‌ به‌ كار رفته‌ است‌.

 1-1. نوع‌ غزل‌:  از غزليات‌ رندانه‌  حافظ‌ است‌ كه‌ شاعر بسيار به‌ طنز سخن‌ مي‌گويد. عاشق‌ از اين‌كه‌ عشق‌ او به‌ رسوايي‌ مي‌انجامد، مي‌نالد و اميدوار است‌ كه‌ باد موافق‌، كشتي‌ وجود او را به‌ ساحل‌ برساند،او از معشوق‌ مي‌خواهد تا با توجّه‌ به‌ بي‌بقايي‌ عمر، قدر دوستي‌ را بشناسد و در حق‌ عاشق‌ خويش‌ (:  حافظ‌) نيكي‌ كند و او را به‌ بزم‌ گل‌ و مل‌ خود (شراب‌نوشي‌ در باغ‌) فراخواند و در آيينه‌ي‌ جام‌ فاني‌ بودن‌ عمر را به‌ تماشا بنشيند و با دوستان‌ مروّت‌ و با دشمنان‌ مدارا كند.  حافظ‌ آن‌گاه‌ رندانه‌، به‌ قضاوت‌ غلط‌ ديگران‌ درباره‌ باده‌نوشي‌ خود اشاره‌ مي‌كند و به‌ طنز به‌ زاهدان‌ ريايي‌ مي‌گويد كه‌ شهرت‌ بد ما به‌ شراب‌خواري‌، اجراي‌ امر قضا و قدر است‌ و به‌ همين‌ جهت‌ شرابي‌ كه‌ براي‌ شما زاهدان‌ ام‌الخبائث‌ به‌ شمار مي‌آيد، براي‌ ما از بوسه‌ با كرگان‌ نيز، دل‌پسندتر است‌ و اگر شما زاهدان‌ اين‌ حالت‌ را در ما نمي‌پسنديد، يا حكم‌ سرنوشت‌ و قضا و قدر را دگرگون‌ سازيد و با ما ستيز نكنيد و يا شما نيز به‌ عيش‌ و مستي‌ روي‌ بياوريد تا اين‌ كيمياي‌ كارساز كه‌ گدايان‌ را قارون‌ مي‌سازد، شما گدايان‌ دنيا را هم‌ توانگر و بي‌نياز و دگرگون‌ سازد و بدانيد كه‌ ما نيز خرقه‌ شراب‌آلوده‌ را به‌ اراده‌ خود بر تن‌ نكرده‌ايم‌، ما را مورد عفو!! قرار دهيد.  حافظ‌ سرانجام‌ زيبارويان‌  پارسي‌ را هستي‌بخش‌ و بخشنده‌ عمر دراز مي‌شناسد كه‌ ساقيان‌ بايد بشارت‌ لطف‌ آن‌ها را به‌ رندان‌ شراب‌خوار پارسا (:  حافظ‌) برسانند.  حافظ‌ سرانجام‌، شراب‌نوشي‌ خود را زائيده‌ قضا و قدر مي‌شناسد و از زاهد مي‌خواهد كه‌ اين‌ گناه‌ تقدير را به‌ حساب‌ او نگذارد و بر حكم‌ تقدير گردن‌ نهد!!

 

 2-1. ويژگي‌هاي‌ غزل‌:  1. دو بيت‌ اوّل‌ غزل‌، عاشقانه‌ است‌ ولي‌ ابيات‌ 3، 4، 5، 9، 10، 12 شادي‌خوارانه‌ و مغانه‌ است‌. غزل‌ از سه‌ محور عمودي‌ مستقل‌ برخوردار است‌ 1. عشق‌ و رسوايي‌ و فراق‌. 2. اغتنام‌ وقت‌ و شراب‌خواري‌. 3. جدال‌ زهد ريايي‌ و رندي‌ و رندانگي‌ها.

 

 2. در ابيات‌ 6 و 8 و 12 طنزي‌ قوي‌ وجود دارد. در بيت‌ 6  حافظ‌ لفظ‌ «كرامت‌» را از معني‌ واقعي‌ خود تهي‌ كرده‌ است‌ و آن‌ را تقريباً معادل‌ «خسّت‌» گرفته‌ است‌، اين‌ چگونه‌ كرامتي‌ست‌ كه‌ معشوق‌ حتّي‌ به‌ خاطر شكر سلامت‌، يك‌ روز و براي‌ يك‌ بار نيز به‌ درويش‌ بينوا (عاشق‌:  حافظ‌)، تفقدي‌ نمي‌كند.

 3. در بيت‌ 8،  حافظ‌ «نيك‌نامي‌» زاهد را تظاهري‌ رياكارانه‌ مي‌شمارد كه‌ در واقع‌ چيزي‌ جز «بدنامي‌» نيست‌ و همين‌ حالت‌ در «شيخ‌ پاكدامن‌» نيز وجود دارد كه‌ در حقيقت‌ اثري‌ از پاكدامني‌ در او مشاهده‌ نمي‌شود. بدين‌ ترتيب‌ مي‌تواند معني‌ نيكنامي‌ و پاكدامني‌ هر دو بر عكس‌ صورت‌ ظاهري‌ آن‌ دو كلمه‌ باشد و به‌ بدنامي‌ و ناپاكدامني‌ تعبير شود.

 4. در بيت‌ 9، اگر چه‌ در نسخ‌ معروف‌ «آن‌ تلخ‌وش‌» به‌ جاي‌ «بنت‌العنب‌» آمده‌ است‌، امّا تناسب‌ «بنت‌العنب‌» با «ام‌الخبائث‌» و «عذرا» بيشتر است‌ و عربي‌گويي‌  حافظ‌ در اين‌ غزل‌ سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ دو بيت‌ ملمّع‌ (بيت‌هاي‌ 4 و 9) به‌ كار برده‌ شود و مخصوصاً مصراع‌ اوّل‌ بيت‌ 9 نيز پر از واژه‌ها و تركيبات‌ عربي‌ باشد. آقاي‌ ركن‌  ضبط‌ آن‌ «تلخ‌وش‌» را ترجيح‌ مي‌دهند و مي‌نويسند  حافظ‌ ترجمه‌ دختر زر را به‌ جاي‌ بنت‌العنب‌ به‌ كار برده‌ است‌  .

       شادروان‌ دكتر  زرين‌كوب‌  در مورد مصراع‌ اوّل‌ اين‌ بيت‌ نوشته‌اند:  حافظ‌ يك‌ جا آن‌ تلخ‌وش‌ را كه‌ صوفي‌ ام‌الخبائثش‌ مي‌خواند، از بوسه‌ دختران‌ نيز شيرين‌تر مي‌يابد و ظاهراً توجّه‌ ندارد كه‌ اين‌ عنوان‌ «ام‌الخبائث‌» از يك‌ حديث‌ نبوي‌ مأخوذ است‌ كه‌ اتقوا الخمر فأَنّها امُّالخبائث‌  .

 5. در بعضي‌ نسخه‌هاي‌ ديوان‌  حافظ‌، اين‌ بيت‌ به‌ جاي‌ بيت‌ 11 و يا همراه‌ آن‌ آمده‌ است‌ كه‌ در آن‌ « پارسي‌» به‌ معني‌ غزل‌ فارسي‌  حافظ‌ است‌.

 گر مطرب‌ حريفان‌ اين‌  پارسي‌ بخواند در رقص‌ و حالت‌ آرد پيران‌ پارسا را

 6. مرحوم‌  قزويني‌ مصراع‌ دوم‌ بيت‌ دوم‌ را تضميني‌ از اين‌ بيت‌  سعدي‌ مي‌دانند؛

 يا رب‌ تو آشنا را مهلت‌ ده‌ و سلامت‌ چندان‌ كه‌ باز بيند، ديدار آشنا را

 2. واژه‌هاي‌ غزل‌:

 

 بيت‌ 1:  دل‌از دست‌رفتن‌:  اختيار دل‌ را از دست‌ دادن‌، عاشق‌ شدن‌ -  صاحب‌دلان‌:  اي‌ صاحبدل‌، گاهي‌ هم‌ به‌ معني‌ سالك‌، عارف‌، عاشق‌، باذوق‌ و حال‌ است‌ و در اين‌جا مقصود معشوق‌ است‌ كه‌ اختياردار و صاحب‌دل‌ خويش‌ است‌ و ترك‌ عقل‌ نكرده‌ است‌ -  خدارا:  براي‌ خدا، (به‌ خاطر خدا مرا درياب‌) -  دردا:  جاي‌ غم‌ و درد بسيار است‌.

 بيت‌ 2:  كشتي‌شكستگان‌:  كساني‌ كه‌ كشتي‌ آن‌ها در توفان‌ آسيب‌ ديده‌ و شكسته‌ است‌ و خطر غرق‌ و مرگ‌ آنان‌ را تهديد مي‌كند -  شرطه‌:  (به‌ ضم‌ اوّل‌) باد خوش‌ و باد موافق‌ - بعضي‌ آن‌ را ترجمه‌ ريح‌ طيبه‌ گرفته‌اند كه‌ درست‌ نيست‌ زيرا  سعدي‌ مي‌گويد:

 با طبع‌ ملولت‌ چه‌ كند دل‌ كه‌ نسازد شرطه‌ همه‌ وقتي‌ نبود لايق‌ كشتي‌

 باشد:  شايد، به‌ اين‌ اميد كه‌ -  باز بينيم‌:  روي‌ كسي‌ را ديدن‌، شايد بتوانيم‌ روي‌ او را ببينيم‌.  ديدار آشنا:  چهره‌ي‌ معشوق‌، رخسار محبوب‌.

 بيت‌ 3:  ده‌روزه‌مهر گردون‌:  محبت‌ چند روزه‌ و كوتاه‌ روزگار. لطفي‌ كه‌ روزگار به‌ صورت‌ موقت‌ به‌ انسان‌ نشان‌ مي‌دهد -  افسانه‌و افسون‌:  بي‌پايه‌ و بي‌بنياد -  نيكي‌به‌جاي‌ياران‌:  خوبي‌ كردن‌ در حق‌ دوستان‌ -  ياران‌:  دوستان‌ -  دوست‌:   حافظ‌ (: من‌) -  يارا: اي‌ دوست‌، اي‌ معشوق‌.

 بيت‌ 4:  در حلقه‌ي‌گل‌و مل‌:  در مجلس‌ و بزم‌ و باغ‌ و شادي‌ خواري‌، مجلس‌ شراب‌خواري‌ در باغ‌ -  مي‌گفت‌:  مي‌خواند -  حلقه‌:  مجلس‌، بزم‌ -  دوش‌:  ديشب‌ -  بلبل‌:  هزارآوا، كنايه‌ از  حافظ‌ است‌ -  هات‌الصبّوح‌:  بيار باده‌ بامدادي‌ را، شراب‌ صبحگاهي‌ را بياور و در ده‌ -  هبّوايا ايهاالسّكارا:  بيدار شويد اي‌ مستان‌.

 بيت‌ 5:   آوا:  آواز بلبل‌ -  آيينه‌ي‌سكندر:  آينه‌اي‌ در بندر  اسكندريه‌ كه‌ ورود كشتي‌ها را از فاصله‌ دور نشان‌ مي‌داد  ، در اين‌جا تصويري‌ست‌ براي‌ جام‌ شراب‌ كه‌ راز درون‌ مستان‌ را آشكار مي‌سازد -  دارا:  آخرين‌ پادشاه‌ هخامنشي‌ -  داريوش‌ سوم‌ كه‌ از اسكندر شكست‌ خورد -  ملك‌دارا:  كنايه‌ از  فارس‌ و  ايران‌. در اين‌جا مقصود از قلمرو پرشكوه‌ پادشاهان‌  ايران‌ مخصوصاً  جمشيد است‌. (آيينه‌ي‌ جام‌، ص‌ 65). رابطه‌  اسكندر و جام‌ و جام‌ و بنگر و  اسكندر و دارا، و هم‌آوايي‌ دارد، و دارا قابل‌ توجّه‌ است‌.

 بيت‌ 6:  صاحب‌كرامت‌:  صاحب‌ سخا و كرم‌. در اين‌جا طنزي‌ست‌ در اشاره‌ به‌ معشوق‌ كه‌ نه‌ كرمي‌ دارد و نه‌ به‌  حافظ‌ تفقدي‌ مي‌كند. بنابراين‌  حافظ‌ از او مي‌خواهد كه‌ لااقل‌ يك‌ روز و به‌ خاطر شكر تندرستي‌ خويش‌، كرامت‌ و بخشش‌ كند و درويش‌ بينوايي‌ مثل‌  حافظ‌ را بنوازد -  شكرانه‌:  به‌ خاطر شكرگزاري‌ - درويش‌ بي‌نوا،  اين‌درويش‌بي‌نوا:  حافظ‌: من‌، اين‌ درويش‌ بينوا را.

 بيت‌ 7:  تفسير:  روشنگري‌، شرح‌ و گزارش‌ -  اين‌دو حرف‌:  اين‌ دو سخن‌ و دو كلمه‌ يعني‌ با دوستان‌ مروت‌  ] كردن‌ [  و مدارا كردن‌ با دشمنان‌ -  مروت‌:  مردانگي‌، جوانمردي‌ و لطف‌ -  مدارا: مداراة‌:  مهرباني‌ و محبت‌.

 بيت‌ 8:  كوي‌نيك‌نامي‌:  محله‌ و كوي‌ افراد خوش‌نام‌ - طنز  حافظ‌ است‌ به‌ كساني‌ كه‌ او را شراب‌خوار و خود را زاهد مي‌دانند. او مي‌گويد كه‌ چه‌ كنيم‌ كه‌ از ازل‌ ما را به‌ كوي‌ خوش‌نامان‌ و و نيك‌ناماني‌ چون‌ شما!! (كه‌ در واقع‌ از همه‌ بدنام‌تريد) راه‌ نداده‌اند (مقدر نبود كه‌ من‌ چون‌ شما به‌ اصطلاح‌ نيك‌نام‌ شوم‌) -  تغيير كن‌قضا را:  حكم‌ سرنوشت‌ و قضا را تغيير بده‌ و دگرگون‌ كن‌!! -  گر تو نمي‌پسندي‌:  اگر تو بدنامي‌ را نمي‌پذيري‌ و نمي‌خواهي‌.

 بيت‌ 9:  بنت‌العنب‌: مي‌:  شراب‌. در نسخه‌هاي‌ ديگر به‌ جاي‌ اين‌ تركيب‌ «تلخ‌وش‌» آمده‌ است‌ كه‌ به‌ همين‌ معني‌ست‌. امّا تناسب‌ «بنت‌العنب‌» با «ام‌الخبائث‌» و «عذرا» بيشتر است‌ -  ام‌الخبائث‌:  مادر پليدي‌ها، استعاره‌ از شراب‌ است‌.  اشهي‌لنا و...:  براي‌ ما گواراتر و شيرين‌تر از بوسه‌ دوشيزگان‌ است‌. استاد  زرين‌كوب‌  درباره‌ برتري‌ «تلخ‌وش‌» بر بنت‌العنب‌ شرحي‌ مرقوم‌ فرموده‌اند، رك‌. ص‌ 369، نقش‌ بر آب‌.

 بيت‌ 10:  هنگام‌تنگ‌دستي‌:  در هنگام‌ سختي‌ها و مشكلات‌ -  عيش‌و مستي‌:  شادي‌ و شراب‌ -  شادي‌خواري‌:  باده‌نوشي‌ -  در عيش‌كوش‌و مستي‌:  در عيش‌ و مستي‌ بكوش‌، شادمان‌ و مست‌ باش‌، شاد باش‌ يعني‌ مستي‌ كن‌، باده‌خواري‌ كن‌، شادخواري‌ كن‌، در هنگام‌ سختي‌ با باده‌ غم‌ را فراموش‌ كن‌ -  كيميا:  ماده‌اي‌ كه‌ به‌ قول‌ قدما مي‌توانست‌ مس‌ را طلا سازد، عرفا آن‌ را كنايه‌ از عشق‌ گرفته‌اند -  قارون‌: ثروتمند معروف‌ مصر كه‌ همزمان‌ با  موسي‌ مي‌زيست‌ و به‌  موسي‌ نسبت‌هاي‌ ناروا مي‌داد،  موسي‌ او را نفرين‌ كرد و خداوند او و گنجهايش‌ را به‌ اعماق‌ خاك‌ فرو برد.

 بيت‌ 11:  خوبان‌يا  ] تركان‌[   پارسي‌گو:  زيبارويان‌  ] ستمگر [  يا شيرين‌سخن‌  پارسي‌! (: معشوق‌) آقاي‌ ركن‌ ، تركان‌  پارسي‌گوي‌ را بر خوبان‌  پارسي‌گوي‌ ترجيح‌ مي‌دهند. زيرا قيد  پارسي‌گو بايد در برابر غير پارسي‌گو باشد (لطف‌ سخن‌  حافظ‌، ص‌ 29) -  پيران‌پارسا: پير پارسا:  حافظ‌، متقي‌ يا پير فارسي‌، پارسا به‌ معني‌  پارسي‌ نيز هست‌ كه‌ در مقابل‌ تازي‌ و ترك‌ است‌، اي‌ خوب‌روي‌  پارسي‌ به‌ اين‌ پير  پارسي‌، بشارت‌ شراب‌ را بده‌. گاهي‌  حافظ‌ « پارسي‌» را به‌ معني‌ غزل‌ ملحون‌ يا غزلي‌ كه‌ در پرده‌ موسيقي‌ راست‌ آيد، دانسته‌ است‌: گر مطرب‌ حريفان‌ اين‌  پارسي‌ بخواند كه‌  پارسي‌ در اين‌جا به‌ معني‌ غزل‌  پارسي‌ست‌.

 بيت‌ 12:  به‌خود:  به‌ اراده‌ و ميل‌ خود -  خرقه‌ي‌مي‌آلود:  جامه‌ي‌ صوفيانه‌ شراب‌آلوده‌ (نماد رندي‌  حافظ‌)  حافظ‌ در بيان‌ خرقه‌ شراب‌آلود توسّل‌ به‌ جبر، ظاهر و باطن‌ متضاد شيخ‌: (صوفي‌) را به‌ سؤال‌ مي‌كشد و مي‌پرسد كه‌ اگر اي‌ شيخ‌ تو خرقه‌پوشي‌ چرا به‌ شراب‌ آلوده‌اي‌ و اگر شراب‌ خواري‌ از چه‌ روي‌ به‌ خرقه‌پوشي‌ تظاهر مي‌كني‌؟ -  شيخ‌پاك‌دامن‌:  طنزي‌ست‌ براي‌ شيخ‌، در واقع‌ شيخي‌ را در نظر دارد كه‌ خود به‌ هيچ‌ وجه‌ پاك‌دامن‌ نيست‌ ولي‌ ديگران‌ را به‌ شراب‌خواري‌ و گناهكاري‌ متهم‌ مي‌سازد. بنابراين‌  حافظ‌ رندانه‌ به‌ او خطاب‌ مي‌كند كه‌ شراب‌خواري‌ ما زاده‌ اراده‌ تقدير است‌ همچنان‌كه‌ زهد!! تو نيز. ما را در اين‌ گناه‌ تقصيري‌ نيست‌ (و گناه‌ ما زاده‌ تقدير و سرنوشت‌ است‌). بنابراين‌ مسؤول‌ نيز نيستيم‌.

 3. معني‌ بيت‌هاي‌ غزل‌:

 

 بيت‌ 1:  من‌ دارم‌ اختيار دل‌ خويش‌ را از دست‌ مي‌دهم‌ و عاشق‌ مي‌شوم‌، به‌ خاطر خدا، اي‌ معشوق‌ كه‌ دل‌ تو در اختيار خود توست‌ و صاحب‌ اختيار آن‌ هستي‌، مرا درياب‌ كه‌ متأسفانه‌ (با درد و اندوه‌ بسيار) راز عشق‌ من‌ فاش‌ خواهد گشت‌ و رسوا خواهم‌ شد.

 بيت‌ 2:  من‌ به‌ كشتي‌ شكسته‌اي‌ مي‌مانم‌ كه‌ چشم‌ به‌ راه‌ باد موافق‌ است‌، پس‌ اي‌ باد موافق‌ وزيدن‌ آغاز كن‌ و اين‌ كشتي‌ شكسته‌ را (مرا) به‌ ساحل‌ نجات‌ و به‌ ديدار معشوق‌ برسان‌  ] اي‌ يار مرا دست‌گيري‌ كن‌ و به‌ وصل‌ برسان‌ [ .

 بيت‌ 3:  اي‌ محبوب‌ من‌! اين‌ محبت‌ چندروزه‌ روزگار، ناپايدار و بي‌بنياد است‌، بيا و اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ را غنيمت‌ بشمار و در حق‌ دوستان‌ و ياراني‌ چون‌ من‌ محبت‌ كن‌.

 بيت‌ 4:  ديشب‌ بلبل‌ ( حافظ‌) شيرين‌سخن‌، در بزمي‌ شرابي‌ كه‌ در گلستان‌ بر پا شده‌ بود چه‌ نيك‌ اين‌ آواز را مي‌خواند، اي‌ ساقي‌ شراب‌ بياور و اي‌ مستان‌ برخيزيد و به‌ شراب‌نوشي‌ بامدادي‌ بپردازيد.

 بيت‌ 5:  (ادامه‌ آواز بلبل‌ است‌ كه‌) جام‌ شراب‌ همچون‌ جام‌  اسكندر غيب‌نماست‌ و رازها را آشكار مي‌كند، آن‌ را برگيريد و در آن‌ بنگريد تا اسرار فرمان‌روايي‌ دارا را در ] پارس‌ [  ايران‌ و زوال‌پذيري‌ قدرت‌ها را به‌ شما بنمايد (و راز درون‌ و بيرون‌ و آن‌چه‌ را كه‌ در قلمرو ظاهر و باطن‌ مي‌گذرد، بر شما آشكار كند).

 بيت‌ 6:  اي‌ معشوق‌ بي‌مهر و لطف‌ من‌! لااقل‌ فقط‌ يك‌ روز به‌ شكرانه‌ تندرستي‌ خويش‌ به‌ من‌ درويش‌ بينوا (كه‌ هرگز از تو مهر و نوايي‌ نديده‌ام‌) محبت‌ و لطفي‌ كن‌!!

 بيت‌ 7:  اي‌ معشوق‌!! سعادت‌ و آرامش‌ دو جهاني‌ در روشنگري‌ و درك‌ پيام‌ اين‌ دو كلام‌ است‌ كه‌ با دوستان‌ به‌ مردانگي‌ و با دشمنان‌ به‌ لطف‌ رفتار كن‌. (اگر مرا دوست‌ مي‌داني‌ به‌ من‌ مردانگي‌ و لطف‌ كن‌ و اگر دشمن‌ مي‌پنداري‌ با من‌ مدارا كن‌ و نرمي‌ و لطف‌ داشته‌باش‌).

 بيت‌ 8:  اي‌ زاهد، از روز ازل‌ چنين‌ مقدر شده‌ است‌ كه‌ باده‌نوشاني‌ چون‌ مرا به‌ كوي‌ نيكناماني‌ چون‌ تو!! (طنز است‌ به‌ معني‌ بدناماني‌ چون‌ تو) راه‌ ندهند!! حال‌ اگر تو اين‌ سرنوشت‌ محتوم‌ را نمي‌پذيري‌، آن‌ را دگرگون‌ كن‌. (خود را تغيير بده‌ و اين‌ همه‌ رياكار مباش‌).

 بيت‌ 9:  اي‌ صوفي‌!! دختر انگور و شراب‌ را كه‌ تو، بدان‌ «مادر همه‌ پليدي‌ها» مي‌گويي‌ براي‌ ما گواراتر و شيرين‌تر از بوسه‌ دوشيزگان‌ است‌ (و اين‌ هم‌ خواست‌ سرنوشت‌ است‌ و تقدير) (به‌ نظر مي‌رسد كه‌ تلخ‌وش‌ كه‌ در بعضي‌ نسخه‌ها آمده‌ در مقابل‌ شيرين‌ مناسب‌تر باشد).

 بيت‌ 10:  هنگامي‌ كه‌ روزگار را بر تو سخت‌ مي‌گيرد، به‌ شادي‌ و مستي‌ بكوش‌ (باده‌ بنوش‌، شادخواري‌ كن‌) زيرا شراب‌ كيميايي‌ست‌ كه‌ گدايي‌ چون‌ تو را، شادماني‌ و سرمستي‌ قارون‌ مي‌بخشد و بي‌نياز مي‌سازد.

 بيت‌ 11:  زيبارويان‌  پارسي‌گويي‌ چون‌ تو، با سخن‌ شيرين‌ خود به‌ عاشقاني‌ چون‌ من‌ جان‌ مي‌بخشند، بنابراين‌ اي‌ ساقي‌ به‌ شادي‌ آنان‌ (زيبارويان‌) به‌ من‌ شرابي‌ بده‌ كه‌ پيري‌ چون‌ من‌ نيز بشارت‌ زندگي‌ را بيابد.

 بيت‌ 12:  (بيتي‌ست‌ طنزآميز) اي‌ شيخ‌ كه‌ ادعاي‌ پاك‌دامني‌ داري‌!! من‌ به‌ اراده‌ خويش‌ اين‌ جامه‌ زاهدانه‌ي‌  شراب‌آلود (خرقه‌ رياكارانه‌) را نپوشيده‌ام‌ بنابراين‌ لطفاً (شما هم‌ كه‌ رياكار نيستيد!!) مرا ببخشيد و به‌ خاطر انجام‌ كاري‌ كه‌ اختيار آن‌ به‌ دست‌ من‌ نبوده‌ است‌، مرا ملامت‌ نفرماييد!!

 4. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌:

 1. در مورد بيت‌ 1، رك‌.  حافظ‌ جاويد، ص‌ 93، چاپ‌ اوّل‌.

 2. در مورد بيت‌ 2، رك‌.  حافظ‌شناسي‌، شماره‌ 1، ص‌ 73، گل‌گشت‌، دكتر  امين‌ رياحي‌، ص‌ 161، و لطف‌ سخن‌  حافظ‌، ص‌ 28.

 3. در مورد بيت‌ 5، رك‌. آيينه‌ي‌ جام‌، ص‌ 61.

 4. در مورد بيت‌ 9، رك‌. آيينه‌ي‌ جام‌، ص‌ 103 و 104 و ص‌ 29، لطف‌ سخن‌  حافظ‌ از  محمود ركن‌.

 5. در مورد بيت‌ 11، رك‌. همان‌جا، ص‌ 121 و 122 و ص‌ 29، لطف‌ سخن‌  حافظ‌ از  محمود ركن‌.

 6. كلك‌ خيال‌انگيز، بادشرطه‌، ص‌ 84، حلقه‌، 268، دارا، ص‌ 333، كرامت‌، ص‌ 719.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شرح غزل شماره ی چهار حافظ

 غزل‌ 4

 مرغ‌ دانا

 1                     صبا به‌ لطف‌ بگو آن‌ غزال‌ رعنا را             كه‌ سر به‌ كوه‌ و بيابان‌ تو داده‌اي‌ ما را

 2                     شكرفروش‌ - كه‌ عمرش‌ دراز باد - چرا            تفقّدي‌ نكند طوطي‌ شكرخا را؟!

 3                     غرور حسن‌   اجازت‌ مگر نداد   اي‌ گل         ‌ كه‌ پرسشي‌ بكني‌   عندليب‌ شيدا را

 4                     به‌ خلق‌ و لطف‌ توان‌ كرد صيد اهل‌ نظر             به‌ بند و دام‌ نگيرند مرغ‌ دانا را

 5                     چو با حبيب‌ نشيني‌ و باده‌ پيمايي‌                          به‌ ياد دار محبّان‌ بادپيما را

 6                     ندانم‌ از چه‌ سبب‌ رنگ‌   آشنايي‌ نيست‌             سهي‌قدان‌ سيه‌چشم‌ ماه‌سيما را

 7                جزين‌ قدر نتوان‌ گفت‌: در جمال‌ تو عيب‌     كه‌ وضع‌   مهر و وفا نيست‌ روي‌ زيبا را

 8                 در آسمان‌ نه‌ عجب‌ گر به‌ گفته‌ي‌  حافظ‌      سماع‌   زهره‌  به‌ رقص‌ آورد مسيحا را

 1. ساختار غزل‌:

 موسيقي‌ بيروني‌:  «مفاعلن‌ فعلاتن‌ مفاعلن‌ فع‌ لن‌»: بحر مجتث‌ مثمّن‌ مخبون‌ اصلم‌.

 موسيقي‌ كناري‌:  قافيه‌: ما، خا، دا،... + رديف‌: را

 موسيقي‌ دروني‌:  تكرار هجاي‌ بلند «آ» در پنج‌ بيت‌ اوّل‌ + هماهنگي‌ صداهاي‌ با، باده‌، باد، ياد در بيت‌ 5 + (جناس‌ در همين‌ بيت‌) + تكرار صداي‌ «س‌» در بيت‌ 6 و صداي‌ «ز» در بيت‌ 7 و صداي‌ «س‌» و «ز» در بيت‌ 8.

 1-1. نوع‌ غزل‌:  عاشقانه‌ است‌. محور عمودي‌ ابيات‌ كاملاً به‌ هم‌ مربوط‌ است‌ و در تمام‌ غزل‌، تصاويري‌ از رابطه‌ نابرابر عاشق‌ و معشوق‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد.  حافظ‌ در اين‌ غزل‌ برتري‌ و عزّت‌ معشوق‌ را مورد تأكيد قرار مي‌دهد و به‌ طنز از او گله‌ مي‌كند و مي‌نالد. به‌ نظر  حافظ‌، محبوب‌  غزالي‌ست‌ كه‌ عاشق‌ خويش‌ را سرگشته‌ كوه‌ و بيابان‌ ساخته‌ است‌، شكرفروشي‌ست‌ كه‌ به‌ طوطي‌ شيرين‌سخن‌ خويش‌ (:  حافظ‌) لطف‌ نمي‌كند (از سر مهر با او سخن‌ نمي‌گويد و تلخ‌گفتار است‌) معشوق‌، گل‌ مغروري‌ست‌ كه‌ به‌ عندليب‌ خود (:  حافظ‌ كه‌ دايم‌ در وصف‌ او در حال‌ سخنوري‌ست‌) بي‌توجّه‌ است‌، باده‌پيمايي‌ست‌ كه‌ دور از عاشق‌ با هر كسي‌ كه‌ دوست‌ دارد، به‌ بزم‌ مي‌نشيند ولي‌ از عاشق‌ بي‌نصيب‌ خود (:  حافظ‌) ياد نمي‌كند، سهي‌ قد سياه‌ چشم‌ و ماه‌رويي‌ست‌ كه‌ در او هيچ‌ اثري‌ از دوستي‌ و محبت‌ نيست‌، امّا اين‌ تنها عيب‌ او!! نيز از آن‌ جهت‌ است‌ كه‌ در سرشت‌ وي‌، مهر و وفا نهاده‌ نشده‌ است‌. معشوق‌ با آن‌ كه‌، عاشق‌ او  حافظ‌ شيرين‌سخن‌ است‌ كه‌ سرود او  زهره‌ را به‌ نوازندگي‌ و  مسيح‌ را در آسمان‌ چهارم‌ به‌ رقص‌ و شادماني‌، برمي‌انگيزد، به‌ او توجهي‌ نشان‌ نمي‌دهد و او را آواره‌ كوه‌ و بيابان‌ مي‌سازد و چون‌ عاشق‌ هيچ‌ هم‌دمي‌ ندارد از نسيم‌ مي‌خواهد تا از سر مهر و محبّت‌ و با لطف‌ و آرامي‌، شكوه‌ و ناله‌هاي‌ او را به‌ گوش‌ معشوق‌ برساند. 

 2-1. ويژگي‌هاي‌ غزل‌:  در اين‌ غزل‌، كامل‌ترين‌ تصاوير براي‌ معشوق‌ ارائه‌ شده‌ است‌ كه‌ عبارتند از: غزال‌ رعنا (كه‌ با آن‌ كه‌ خود گريزپاست‌ امّا عاشق‌ خود را آواره‌ كوه‌ و صحرا كرده‌ است‌). شكرفروش‌، گل‌ مغرور، صيّاد، باده‌پيماي‌ بزم‌نشين‌، سهي‌ قد، سيه‌چشم‌ ماه‌ سيما و بي‌مهر و وفايي‌ صاحب‌روي‌ زيبا. در مقابل‌ عاشق‌ نيز داراي‌ تصاوير زير است‌: سر به‌ كوه‌ و بيابان‌ نهاده‌، طوطي‌ شكرخا، عندليب‌ شيدا، اهل‌ نظر، مرغ‌ دانا، محبّ بادپيما، كسي‌ كه‌  زهره‌ را به‌ سماع‌ و  مسيح‌ را به‌ رقص‌ درمي‌آورد، ولي‌ كلامش‌ در معشوق‌ بي‌اثر است‌ و همه‌ اين‌ اوصاف‌ وصف‌ حال‌ خود  حافظ‌ است‌. اين‌ غزل‌ عاشقانه‌ يكي‌ از بهترين‌ غزل‌هاي‌ تصويري‌  حافظ‌ است‌. مرحوم‌  قزويني‌ مصراع‌ اوّل‌ بيت‌ ماقبل‌ آخر اين‌ غزل‌ را (بيت‌ 7) را از  سعدي‌ مي‌داند:

 جز اين‌ قدر نتوان‌ گفت‌: بر جمال‌ تو عيب‌ كه‌ مهرباني‌ از آن‌ طبع‌ و خو نمي‌آيد

 2. واژه‌هاي‌ غزل‌:

 

 بيت‌ 1:  به‌لطف‌:  از سر مهر، مهربانانه‌ و با لطافت‌، به‌ آرامي‌ و لطافت‌ -  بگو آن‌غزال‌رعنا را: بگو:  پيغام‌ مرا برسان‌، به‌ آن‌ معشوق‌ خوش‌رفتار زيبا و مغرور پيغام‌ مرا برسان‌ - غزال‌:  آهو - تصوير معشوق‌ گريزپا و مغرور و زيبا -  رعنا:  زيبا، خوش‌ قدّ و بالا، مغرور -  سر به‌كوه‌و بيابان‌دادن‌:  آواره‌ كوه‌ و دشت‌ كردن‌.  ما را:  مرا.

 بيت‌ 2:  شكرفروش‌:  فروشنده‌ شكر - استعاره‌ از معشوق‌ شيرين‌لب‌ شيرين‌گفتار: (به‌ قرينه‌، طنزآميز است‌ يعني‌ تو اي‌ معشوق‌ شيرين‌سخن‌ كه‌ با ديگران‌ شيرين‌سخني‌ ولي‌ با ما مهربانانه‌ سخن‌ نمي‌گويي‌ و ما را مي‌راني‌) -  تفقد:  دل‌جويي‌ كردن‌ -  طوطي‌شكرخا:  طوطي‌ كه‌ شكر مي‌جود، مقصود عاشق‌ (:  حافظ‌)  شيرين‌گفتار است‌، تصويري‌ براي‌  حافظ‌ شيرين‌سخن‌.

 بيت‌ 3:  غرور حسن‌:  غروري‌ كه‌ در نتيجه‌ زيبايي‌ به‌ معشوق‌ دست‌ داده‌ است‌. مغرور بودن‌ به‌ خاطر زيبايي‌ -  اي‌گل‌:  اي‌ معشوق‌ زيبا و لطيف‌اندام‌ -  مگر اجازت‌نداد:   مگر: همانا - مسلماً غرور حسن‌ به‌ تو اجازه‌ نداد... -  پرسش‌:  -  تفقّد:  دل‌جويي‌، احوال‌پرسي‌ -  عندليب‌:  بلبل‌ - شيدا، عاشق‌ شوريده‌ -  عندليب‌شيدا:  بلبل‌ شوريده‌، تصويري‌ست‌ براي‌  حافظ‌.

 بيت‌ 4:  خُلق‌:  خو، در اين‌جا به‌ معني‌ خلق‌ و خوي‌ و اخلاق‌ نيك‌ است‌.  اهل‌نظر: زيباپرستان‌، عاشقان‌ صاحب‌دل‌ بينا، زيباپرست‌ و اهل‌ بصيرت‌، (: كنايه‌ از  حافظ‌) مرغ‌دانا:  مرغ‌ زيرك‌ كه‌ به‌ سادگي‌ به‌ دام‌ نمي‌افتد (:  حافظ‌).

 بيت‌ 5:  باده‌پيماييدن‌:  باده‌ به‌ جام‌ كسي‌ ريختن‌، ساقي‌گري‌ كردن‌، باده‌نوشي‌ -  محبّان‌: دوست‌داران‌، در اين‌جا مقصود «محبّ» است‌ كه‌ مراد از آن‌، خود  حافظ‌ مي‌باشد - بادپيما:  بي‌نصيب‌ و بيهوده‌كار، ميان‌ باده‌پيما و بادپيما جناس‌ ناقص‌ موجود است‌.

 بيت‌ 6:  ندانم‌:  نمي‌دانم‌ -  رنگ‌آشنايي‌نيست‌:  در او اثر و شاهدي‌ از دوستي‌ و محبت‌ نيست‌ -  سهي‌قدان‌:  بلندبالايان‌، راست‌قامتان‌ -  ماه‌سيما:  ماه‌چهره‌ -  سهي‌قدان‌سيه‌چشم‌ماه‌سيما:  تو اي‌ معشوق‌ من‌ كه‌ بلندبالا و چشم‌ سياه‌ و ماه‌رو هستي‌.

 بيت‌ 7:  جمال‌:  زيبايي‌ -  وضع‌مهر و وفا نيست‌...:  در  ] صاحبان‌ [  روي‌ زيبا، زيبارويان‌، اصولاً مهر و وفا قرار داده‌ نشده‌ است‌.

 بيت‌ 8:  نه‌عجب‌:  جاي‌ تعجب‌ نيست‌، تعجب‌آور نيست‌ -  به‌گفته‌ي‌ حافظ‌:  به‌ همراه‌ شعر و سرود  حافظ‌ -  سماع‌ زهره‌:  سرود  زهره‌، (اصولاً در متن‌ سرود  زهره‌ بر سماع‌ زهر برتري‌ دارد)، آوازخواني‌  زهره‌ كه‌ مظهر نوازندگي‌ و خنياگري‌ و طرب‌ است‌ -  زهره‌: ونوس‌، ناهيد از سياره‌هاي‌ منظومه‌ شمسي‌ كه‌ مدار آن‌ بين‌ عطارد و زمين‌ است‌، فلك‌ آفتاب‌ يا خورشيد بالاي‌ فلك‌  زهره‌ قرار دارد -  مسيحا:   مسيح‌، حضرت‌  عيسي‌ كه‌ در آسمان‌ چهارم‌، فلك‌ خورشيد مقيم‌ است‌

 گر روي‌ پاك‌ و مجرّد چو مسيحا به‌ فلك‌ از فروغ‌ تو به‌ خورشيد رسد صد پرتو

 3. معني‌ بيت‌هاي‌ غزل‌:

 

 بيت‌ 1:  اي‌ باد صبح‌!! (كه‌ پيك‌ عاشقاني‌) به‌ معشوق‌ من‌، آن‌ آهوي‌ خوشرفتار گريزپاي‌، اين‌ پيغام‌  ] گله‌آميز [  مرا با لطف‌ و ملايمت‌ برسان‌ كه‌ ما را (: مرا) تو آواره‌ كوه‌ و دشت‌ كرده‌اي‌.

 بيت‌ 2:  ] به‌ او بگو [  اي‌ معشوق‌ شيرين‌لب‌!! (شيرين‌سخن‌!!) من‌ - كه‌ عمرت‌ دراز باد - چرا از اين‌ طوطي‌ شكرين‌سخن‌ خود (: من‌:  حافظ‌) دل‌جويي‌ نمي‌كني‌؟

 بيت‌ 3:  ] به‌ او بگو كه‌ [  اي‌ گل‌ من‌! مي‌دانم‌ كه‌ غرور حاصل‌ از زيبايي‌ به‌ تو اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ از من‌ كه‌ بلبلي‌ شوريده‌ هستم‌، حال‌پرسي‌ كني‌.

 بيت‌ 4:  تنها با اخلاق‌ نيك‌ و مهرباني‌ مي‌توان‌ دل‌ صاحب‌نظراني‌ زيباپرست‌ چون‌ مرا شكار كرد، مرغي‌ زيرك‌ چون‌ مرا نمي‌توان‌ با بند و دام‌ اسير ساخت‌.

 بيت‌ 5:  ] به‌ او بگو [  اي‌ معشوق‌!! چون‌ با دوستان‌ محبوب‌ و دوست‌داشتني‌ خود، به‌ باده‌نوشي‌ مي‌نشيني‌، از عاشقان‌ بي‌نصيب‌ و بي‌بهره‌ خود (: من‌) نيز ياد كن‌ ( حافظ‌ را نيز به‌ بزم‌ خود فراخوان‌).

 بيت‌ 6:  نمي‌دانم‌ كه‌ چرا در تو اي‌ معشوق‌ بلندبالاي‌ سيه‌چشم‌ و ماهروي‌ من‌، اثري‌ از دوستي‌ و آشنايي‌ (: مهر و وفا) نيست‌. (چرا در تو هيچ‌ نشاني‌ از مهرباني‌ به‌ عاشقاني‌ چون‌ من‌ وجود ندارد؟!).

 بيت‌ 7:  تنها اين‌ اندازه‌ مي‌توانم‌ از زيبايي‌هاي‌ تو خرده‌ بگيرم‌ كه‌ بگويم‌ در دل‌ صاحبان‌ روي‌ زيبا، اصولاً مهر و وفا قرار داده‌ نشده‌ است‌.

 بيت‌ 8:  تعجب‌آور نيست‌ اگر با شعر و سرود  حافظ‌،  زهره‌ در آسمان‌ به‌ سماع‌ و  مسيح‌ به‌ رقص‌ آيد. (فلك‌  زهره‌ كه‌ فلك‌ سوم‌ است‌ پايين‌ فلك‌ خورشيد كه‌ فلك‌ چهارم‌ است‌، قرار دارد و به‌ قول‌ قدما،  مسيح‌ در فلك‌ چهارم‌ قرار دارد). شعر  حافظ‌ كه‌  زهره‌ آن‌ را مي‌خواند، آن‌چنان‌ جنجالي‌ برانگيخته‌ است‌ كه‌ در فلكي‌ بالاتر،  مسيح‌ را در فلك‌ آفتاب‌ به‌ رقص‌ و پاي‌كوبي‌ وا مي‌دارد.

 4. منابع‌ مطالعه‌ غزل‌:

 

 1. درباره‌ بيت‌ 7، رك‌. آينه‌ جام‌ از شادروان‌ دكتر زرياب‌ خويي‌، ص‌ 396 و مجموعه‌ مقالات‌ درباره‌  حافظ‌ از اكبر داناسرشت‌، ص‌ 86 و 87.

 2. درباره‌ سماع‌  زهره‌، رك‌.  حافظ‌شناسي‌ 1، ص‌ 73.

 3. كلك‌ خيال‌انگيز، واژه‌هاي‌ بادپيما، ص‌ 84،  زهره‌، ص‌ ۴۳۲

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

 

به نام خداوند جان و خرد

دانشگاه آریزونا در توسان

امروز درست یک هفته است که  درامریکا هستم  ودر توسان در ایالت آریزونا زندگی می کنم و قرار است از ژانویه ی2007 در دانشگاه آریزونا به تدریس زبان و ادبیات فارسی بپردازم.

  آریزونا ، که به عنوان سرزمین گاو بازها ،سرخ پوستان ، کویرهای گدازنده و شنهای روان ،  معروف است سرزمین کوههای بلند و آسمان کاملا آبی و  شفاف هم هست و عجیب ترین یادگارهای طبیعی وزمین شناسی  جهان یعنی Grand Canyon نیز  در  آن قرار دارد  و ارتفاع بلندترین نقطه ی آن از سطح دریا 12643پا  است  و رصدخانه های دانشگاههای معروف امریکا در کوههای آن ساخته شده  است،کاکتوسهای سر به فلک کشیده دارد - که ما نمونه های مینیاتوری آن را در بعضی از گلخانه های ایران زیاد می بینیم - وهمین جاذبه های طبیعی و ویژگیهای فرهنگی و اجتماعی و هنری آن ، سبب شده است که سالانه بیش از پنج ملیون نفر از این ایالت و جاذبه های آن چون Grand Canyon.بازدید کنند.

 این ایالت  ، در جنوب غربی امریکا واقع است ووسعت آن 113  909  میل مربع وجمعیت آن 132 5632نفر است  و مرکز آن شهر فنیکس می باشد .

آریزونا از سال 1853در تحت فرمان امریکا در آمده است  ودر سال 1912 جزو 48  ایالات متحده ی امریکا شده است . بسیاری از داستانهای غرب وحشی در آن اتفاق افتاده است و هنرمندانی چون جان وین از اینجا بوده اند. هنوزبرای بسیاری از مردم امریکا ،  این ایالت یادآور سنتهای کهن و میراثها و خاطرات دیرین این ملت است .

 توسان Tucson ، پس از فنیکس   phoenix   دومین شهر بزرگ این ایالت به شمار می آید که  ، در  تقریبا 9 ماه از سال، هوایی افتابی  مانند شیرازخودمان دارد  و در ماههای خرداد و تیر و مرداد  گرم و بارانی  می شود.الان که این یادداشت را می نویسم هوای بسیار لطیف و آرام  و آفتابی ملایم و نوازشگر  و بسیار تمیزآن مرا مرا  به یاد بامداد ان  اردی بهشت در شیراز جنت طراز می اندازد .

 درتوسان که  سالانه به طور متوسط  3800 ساعت آفتاب دارد. همه ی  ساختمانها  کوتاهند و از آسمان خراشهای شهر های بزرگ در آن خبری نیست وچون   به  کارخانه های آلاینده ی هوا در آن اجازه ی تاسیس نداده اند ، هوایی پاک و تمیز دارد و  شرکتهایی چون آی بی ام ، صنایع ظریف و نرم افزاری و چند پایگاه نیروی هوایی و مراکز صنایع دستی در خارج از حوزه های مسکونی شهر متمرکز شده اند.

این شهر، افقی باز و زیبا دارد و خیابانهایی پهن  واکثر مناطق مسکونی آن در دامنه ی کوهها ی پر درخت و مستقل از هم قرار گرفته است.  

دانشگاه توسان که از دانشگاههای معروف امریکاست ،  در سال 1885 بنیاد نهاده شده است و353   هکتار مساحت و 31000 دانشجو دارد . فضاهای آن  با خیابان کشی های زیبا ، چمن و گل و مجسمه های فراوان آراسته شده است و  کتابخانه هایی دارد  بسیار بزرگ با صدها کامپیوتر و دستگاهای سمعی و بصری مدرن ،که همه ی کارها از قبیل پیدا کردن و سفارش و عاریت گرفتن و تمدید مهلت کتاب ،  به صورت الکترونیک انجام می شود  ودر آنجا  حتی به برخی از دانشجویان که بر روی پروژه های دکتری خود  کار می کنند، اتاق مخصوص می دهند و قرائت خانه های آن بیشتر شبیه لابی هتلهای پنج ستاره است ودر هرگوشه ی  دانشگاه یک موزه ، نمایشگاه هنری و رستوران و فروشگاه وجود دارد و بخشها و دانشکده های آن بسیار بزرگ ،مجهز و تمیزند و کلاسهای آن جا دار و  آرامش بخش .

از حسن اتفاق سه روز پس از رسیدن من  به توسان ،د ر روز15 دسامبر2006 ، مراسم فارغ التحصیلی  زمستانی  دانشجویان دانشکده ی علوم این دانشگاه   درCentennial Hall که یکی از چند سالن بزرگ و مجهز و زیبای این دانشگاه است بر پا می شد وارژنگ تلطف فرزند دوست و همشهری عزیز من  پروفسور تلطف استاد دانشگاه آریزونا ، از رشته ی ریاضی دانشکده ی علوم دانشگاه اریزونا ، فارغ التحصیل می شد ،این جوان با آن که در خارج متولد و بزرگ شده است فارسی را بخوبی حرف می زند و به فرهنگ و تمدن ایرانی دل بستگی بسیار دارد و در رفتار و کردار او می توان نجابت ، پاکی و صداقت نیاکان بزرگوار و نیک اندیش ایرانیمان  را دید.

 من  به خاطر او و بدلیل  آنکه 45 سال از عمرم را درکار  تدریس در دبیرستانها و دانشگاهها کذرانده ام  ، به شرکت در  این  نوع مراسم علاقه یی وافر دارم  علاقه مند شدم که در این مراسم خجسته شرکت کنم زیرا در این قبیل مراسم ، انسان می تواند اهمیت تعلیم و تعلمم را به چشم ببیند و حاصل کار استادان و شاگردان را مشاهده کند و درجه ی رضایت هریک  را از  نگاههای آنها بخواند ، بویژه حالت استادان ومعلمان در این موارد ، برایم خیلی جالب است  ، در این لحظات ، حالت استادان  درست مثل کشاورزانی است  در هنگام برداشت محصول یا هنرمند انی پس از آفرینش آخرین شاهکارهایشان. .

در آن روز آفتابی و آرام ، در سالن بزرگ و زیبای سنترال ، بسیاری از  استادان و دانشجویان  دانشگاه آریزونا  و بیش از 700 تن از اولیا ء دانشجویان و دوستان آنها    حضور یافته بودند، مراسم کمتر از دو ساعت به طول انجامید و پس از آنکه ارکستر اهنگهای شادمانه یی نواخت ،  رئیس دانشکده ی علوم  به حاضران خیر مقدم گفت و در کمتر از پنج دقیقه با جد و طنز ، همه ی حرفهایش رازد و  یکی از استادان معروف دانشگاه شیکاگورا  که برای سخنرانی  علمی در این مراسم دعوت شده بود،  به حضار معرفی کرد و این استاد در میان تشویق شورانگیز حاضران در پشت میز خطابه قرار گرفت و  20 دقیقه  در باره ی شیوه های تازه در تحقیقات آزمایشگاهی سخن گفت و آنگاه  دانشجویان   که  با لباسها و کلاههای مخصوص ،منظم ومرتب در جایگاه مخصوص خود نشسته بودند ، به تفکیک بخشهایشان ،جداجدا ، به وسیله ی یکی از استادان بخش خود به روی  صحنه  فراخوانده می شدند   وبا رئیس بخش خود  و رئیس دانشکده دست می دادند و گاهی خوش و بشی هم با آنها می کردند  و نوبت را به دیگران می دادند اما پیش از ترک صحنه  ،جمله یا جملاتی کوتاه ،  که  درموضوعی خاص یا  سپاسگزاری از استادان ، پدر ومادر و خانواده و دوستان نوشته بودند، بر روی پرده بزرگ پشت سر آنها  می افتاد و نظریات  صریح و بی پرده ی آن  دانشجو را که گاهی هم گزنده و تلخ بود و لی بیشتر مبین شادی او  از پایان تحصیل و حاکی از اعتماد به نفس و امیدواری  نسبت به آینده بود ،  منعکس می کرد .ابراز احساسات حاضران بسیار صمیمانه و گاهی با شوخی و خنده ،همراه بود.

در میان این فارغ التحصیلان اگرچه چند جوان دانشجوی ایرانی هم  بودند ولی یکی از دانشجویان امریکایی مضمونی از یکی از  شعرهای  مولانا را نوشته بود که مولانا در آن دنیای بی رنگی را می ستاید و با چراغ به دنبال انسان می گردد.  این مراسم  اگرچه ساده بود اما از صمیمیت و لطف و نظم  فراوان برخوردار بود  و بیش از 300 تن ازاولیاء فارغ التحصیلان کارشناسی و کارشناسی ارشد و  phD ، از راههای دور خود را به این مراسم  شادمانه رسانیده بودند و همگی هم  دسته های گل و یا هدیه هایی که به زیبایی پیچیده شده بودند در دست داشتند و پس اس پایان مراسم اصلی ،بالبخند و بوسه و  نگاههایی توام با رضایت و شادی آنها را  به فارغ التحصیلان هدیه می دادند .

 پس از پایان این بخش از مراسم ،همگان به بیرون سالن رفتند و در هوای باز و آزاد  به گرفتن عکس با خانواده و دوستان خود پرداختند تا خاطره ی این روز را جاودانه کنند و یاد این ایام برگشت ناپذیر دانشجویی  را برای همیشه زنده سازند.

آنگاه در آن هوای آزاد و فرح بخش و آفتابی  به سادگی ازهمگان  پذیرایی شدو این مراسم لذت بخش و به یاد ماندنی و خاطره انگیز به پایان رسید.

همه می دانیم که  روز فراغت از تحصیل به معنی روز گسستن از علم اندوزی و دانش آموزی نیست،بلکه  روز پایان یک دوره و آغاز دورانی تازه است که  حلقه ی اتصال دانشگاه با جامعه و پیوند با زندگی جدید  و واقعیات تلخ و شیرین زندگی  پس از تحصیل است   .

 من وقتی با دقت به کل این مراسم فکر می کنم به این نتیجه می رسم که چه خوب است که دانشگاه جایی باشد که استاد و دانشجو ،این چنین ، در فضایی پرازحترام و آزادگی و صمیمیت و دوستی و سادگی با هم کار کنند و دانشگاه محل کشف و رشد استعداد و شخصیت و سازندگی معنوی دانشجو باشد و روابط استاد و دانشجو نیز  در چهار چوب کار، مسئولیت و احترام  تعریف شود واین دو گروه   سالها با هم در کاری خلاق و  مشترک همکار باشند و چون از هم جدا می شوند  ، با خاطره های خوش  و شادمان و پر رضایت از گذشته ، دست یکدگر را بفشارند و یقین داشته  باشند که به  آن چه  از دانشگاه توقع داشته اند، رسیده اند . از این منظر جشنهای فارغ التحصیلی بهترین هنگام برای محک زدن این رابطه تواند بود.    

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم