دکتر منصور رستگار فسائی

جه افتخار بزرگی است معلم زبان و ادببات فارسی بودن !

 

زبان وادببات فارسی ببش از هزار سال است  که در ابران و کشورهابی که با آن تاربخ و فرهنگ مشترک دارند ، رواج دارد  و عامل وحدت دل و جان گوبندگان و دانندگان آن است ،  ببش از هزار سال است که ابن زبان و ادب ، در سفر و حذر ،یار غار همگان شمرده می شود، با کاروانهای حله ی  تنبده از دل وجان ، از سیستان تا اقصای روم وهند و چبن و آسیای صغیرو بالکان ، سفر کرده است و در دل دانایان و ارباب عشق و زببا یی  ، ماندگار شده است  و  مهمان هرکس و هر جا که شده است، دست از دامنش بر  نداشته اند و برسر و چشم و صدر مصطبه و مسجد و محرابش نشانده اند ، به دبیرانش ، وزارت و ریاست و شاهی داده اند و به شاعرانش زر و سیم و غلامان زرین کمر و کنیزان دل ربا بخشیده اند  و به آنان امکان داده اند تا بتوانند از نقره دبگدان و از زر اسباب خوان بسازند،

 سخنورانش با جادوی کلام، دلهای چون سنگ را موم ساخته اندو اگرچه گاهی جان باخته اند و زبان خود را بر سر سخن از دست داده اند ، امادر دفتر زمان جاودان مانده اند ، اگرچه  گاهی به سیاه چالهای" سو" و" دهک " گرفتار آمده اند و در قلعه ی" استخر"  اسیر شده اند، اما نامشان  بر در و دیوار ها  و اوراق روزگار نقش بسته است،شبهای دراز و تیره و تار مردم ، به یاری   ابن شهرزاد قصه ساز ، پر از قصه و داستان و ماجرا و آواز شادی و غم   شده است   ،چه هنرمندان  بزرگی که رودکی وار با چنگ و دف و نی و بربط ،بدان  سرودخوانی و نغمه پردازی کرده اند و آوازه در جهان در  اند احته اند و شمیم خوش نسیم  بوی جوی مولیان آنان، چنان در  جان امیران ،شور و هیجان بر انگبخته است که آنان  را بی اختیار ، بر اسب برهنه نشانده است و بی سر وپا به سرزمین محبوب  کشانده است.

 با این اوصاف ، همه  باید اعتراف کنیم که براستی ،  ابن زبان وادب ،  فقط بک  زبان وادب محض و  معمولی  نیست، بلکه بک حس دلپذیر و جان پرور مشترک و جمعی  و دارای  هویت وشناسنامه ی فرهنگی است که همچون آسمان آبی بر سر همگان سایه افکنده است و با همه ، آشناست و هیچکس با آن احساس غربت نمی کند ، زیباست وپهناور ،همه جا همراه  است و همه آن را زبان دل و جان و ایمان و عشق خود به شمار می آورند ، با آن همچون فردوسی ، به اوج احساس و غرور حماسی می رسندو با آن ، همانند روزبهان و عین القضات و سهروردی و سعدی و مولوی و حافظ در عمیق ترین لحظه های معرفت و عشق و عرفان و زیبایی  فرو می روند و در دریای ناپیداکرانه ی شعر و شعور و آگاهی  غرق می شوند ، گاهی ابن سبنا وار ، بدان حکمت  می گویند و زمانی بابا طاهر انه  ، با مردم یکی  می شوندواگرچه   بظاهر حرفها ی ساده  می زنند ،اما بک دنیا معنی را ، در کلام خود نهان دارند  .

 من سالها فکر می کردم که این زبان و ادب با آن موسیقی خاص درونی و برونی  و طنین آرام بخشی که دارد و به قول حافظ ، هفت گنبد افلاک را پر صدا کرده است ، تنها، وسیله ی ممتازی برای بیان عشق است اما به مرور در  یافتم که نه ،این زبان، خود عشق است ، موسیقی دل است ،زمزمه ی جویبار است، چون روح لطیف و همانند آب روان است و چون شهد شیرین و خوشگواراست

گاهی کارش مثل نقاشی به نظر می رسد، ولی چون نیک می نگری ، بهتر از نقاشی است ،گاهی مثل موم نرم وپرانعطاف است و زمانی همچون سنگ ، سخت و استوار می شود  و به کوه البرز می ماند  و دماوند آساست  و گاهی چون  کاخی بر رفته است که باد و باران  روزگاران بدان گزند وارد نمی کند ، مثل کاخ بلندی که فردوسی بر افراشت ، مثل شعرهای خاقانی  ، مثل نثر بیهقی ،مانند گلستان سعدی و نثر ابوالمعالی نصرالله منشی ، مثل شعر عبید زاکانی و طنز دهخدا یی وداستانهای صادق  هدایت و سیمین دانشور  وبزرگ علوی یاکاریکلماتور های پرویز شاپور وسوک حماسه های اخوان و زبده نویسی های شفیعی کدکنی و انچه در هزاره ی آهوی وحشی گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم .    زبان وادب فارسی در جلوه ها و تعبیرهایی دیگر  ،به خراسان بزرگ می ماند که خود ، از آنجا بر خاسته است ،به فارس مانند است که هزاران سال پشتوانه ی تاریخ و هنر و پایداری دارد ، به آذربایجان شبیه است که آتش همیشه جاوید عشق و شور ایرانی پیوسته  در آن فروزنده بوده است و زردشت با  مشعل  نور مقدس ، از آن جا بر خاسته است ، به اصفهان هزار هنر  می ماند و کوههای مازندران و گیلان .وزمانی  دشتهای خوزستان زر خیز  را به یاد می آورد ، در ذهن من گاهی، این زبان وادب ،" همه "  می شود و" همه" می ماند و نسل هایی را می سازد و نشان می دهد که همیشه ، رسولان شمس و قمر ، در روزها و شبهای بی منتهای تاریخ بوده اند ، با اندیشه هایی نو ،روشهایی تازه و آرمان شهرهایی که آن قدر بزرگند که از خاک تا افلاک را در بر می گیرند و نه تنها خیرخواه انسانند که حیوانات و نبات و جما د را هم از یاد نمی برند وبر سر همگان چتر رافت و رحمت می گیرند.

 به روزگار خود باز گردبم و ببینبم که در پهنه ی جهان امروز هنوز زبان و ادبیات فارسی ، چه جاذبه های دل پسندی  برای مردم جهان دارد و هنوز هم در هرگوشه و کنار عالم ،آن را چون کاغذ زر می خرند و در کسب آن رنج می برند و استادان و دانشجویان و متخصصان بی شمار ، وقت و عمر و جوانی خود را بر سر آن می نهند و از آن نام و نشان و احترام می خواهند و این ابر رحمت ،مثل همیشه می  بارد و از حسن تربیت آن گلها و سبزه ها در هر سو می روید.   .

من در این سالهای طولانی ، به هر سرزمینی که  رفته ام ، از برکت این زبان خود را غریب ندیده ام ، سالی در انگلیس بودم  و صرف نظر از دانشگاههایی چون کمبریج و آکسفورد ، تنها  در موزه ی بریتانیا ، آن قدر آثار مکتوب فارسی و دست آورد های فرهنگی ایرانی را  مشاهده کردم که اگر سالها در آن جا می ماندم، احساس غربت نمی کردم،به امریکا رفتم و یکی دو سال در دانشگاههای هاروارد ُ و بنسیلوانیا بودم و در آن  دانشگاهها  باز هم ُآن قدر استاد و دانشجو  و محقق ایران دوست وجود داشت که دلم می خواست سالها با آنان بمانم یاد بگیرم  وزبان و ادبیات فارسی درس بدهم و شعر و نثر فارسی بخوانم.به هند و چین و روسیه رفتم و دو سال و نیم در دانشگاه برازیلیا در کشور برزیل درس دادم وباز هم  همین احساس را در خود دیدم و حالا که در دانشگاه آریزونا درس می دهم نیز می بینم که  بعد از سالها  زبان و ادبیات فارسی همچنان در  دلها جا دارد و باز زبان و ادبیات  فارسی نوشداروی  من و عامل همبستگی  من با دیگرانی است که  در این جا معنای بار  فرهنگی زبان و ادبیات را می شناسندو راز غنای فرهنگی و اندیشه های انسانی را در  را در درک بهتر زبان و ادبیات ملتهای دیگر می دانند و این مایه ی نهایت سرافرازی است که انسان از سرزمینی باشد که چنین فرهنگ و زبان و ادبیاتی دارد که بیش از چند هزار سال است که اندیشمندان جهان به آن به عنوان منبع فیض و الهام و شناخت معنویات عمیق انسانی می نگرند و چه سعادت بزرگتری که انسان به عنوان معلم زبان و ادبیات فارسی بتواند سهمی هر چند نا چیز در انتقال و آموزش آن بر عهده داشته باشد  . راستی  به همین دلیل است که من به این که یک معلم زبان وادبیات فارسی هستم افتخار می کنم و به خود می بالم.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

ضرورت مولوی شناسی

ضرورت مولوی شناسی

مولانا جلال الدین محمد بلخی  ، ملای روم،(:مولوی بلخی:604 تا 683 هجری قمری ). مولوی  ُ یکی  از بزرگترین  شاعران عارف زبان فارسی است که به جهت علو فکر و اندیشه های عارفانه و نفوذ کلام وخلاقیت های هنری والا و رفتار و کردارهای خاص خود ،  از زمان حیات، تا به امروز، مورد توجه بسیار قرار داشته است وهمیشه به صورت شاعری خلاق ،عارفی بزرگ ، بحث انگیز و جسور جلوه کرده است. اودر شعر و کلام و رفتار خویش ،   حقیقت را فراتر از همه چیز قرار می دهد وبرای رسیدن به آن ،به همه ی آداب ظاهری پشت پا می زند.

                       حرف و گفت و صوت را بر هم زنم      تا که بی این هر سه ، با تو دم زنم

 خصوصیات شخصی و هنری مولوی، متفاوت از همه ی شاعران عارف و عارفان شاعرپیش و پس از اوست ،زیرا مولوی از یک سو ، شاعری است که با شعر خود دنیای کشف وشهود  شاعرانه و ظرفیتهای بالقوه و فعل شاعری را در زبان فارسی توسعه می دهد و شعر او به عنوان کلامی سرشار از معنویت و عشق و  جذابیتها  و زیبایی های به خاطر سپردنی، به عمق دل و جان خواص و عوام ،نفوذ می کند وبه خانه ها و مساجد و خانقاهها، وهر جا که از معرفت و دین و عشق و زیبایی سخن می رود ، راه می یابد و می تواند دل های سنگ را چون موم بسازد و زنگ خودبینی و خود خواهی را از درون جانها بزداید وبا  کیمیای عشق مس وجود مخاطبان را به زر ناب بدل سازد و  خود پیوسته ، الگوی منش و رفتار و ظاهر و باطن  حقیقتی باشد که در باره یآن سخن می گوید .

از سوی دیگر  مولانا ،عارفی است یگانه  که شعر را زبان بیان عالی ترین دقایق عرفانی و الهی قرار میدهد ، اگرچه عارفان ی چون ابوسعید ابوالخیر و سنایی و عطار،پیش از وی در این زمینه خلاقیتهای ستایش انگیزی از خود بروز داده بودند ، اما هرگز نتوانسته بودند عرفان اسلامی وایرانی را با این همه وسعت و ظرفیت و انسجام، واین همه نفوذ و رسوخ اجتماعی ، فراگیر و همه فهم بسازند ،

نکته ی بسیاراستثنایی و خاص در موردمولوی در مقایسه با دیگر  شاعران عارف وعارفان شاعرایران، آن است که آواز مولانا با  زندگی این  آوازه خوان بزرگ،کاملا هسو ویگانه  است،بد ین معنی که عشق که جوهره ی اصلی شعر و عرفان و مضمون ابدی مشترک آن دو می باشد، در شعر مولوی ، در عرفان او و در زندگی فردی و جمعی وی، حضوری همیشگی و بدون تزلزل دارد و پیوسته،حرف اول و آخر را می زند و به همین دلیل عشق در مولوی و همه ی دقایق و لحظات هنری و عرفانی  او و در هر کلام و رفتار او خلاق ماجراهای خواندنی و شننیدنی بسیاری است وبه همین دلیل می توان گفت که مولانا نماد و  پژواک عشق است و شعر پژواک هستی  مولانا ست و بحث انگیزی همیشگی مولوی نیز ناشی ازهمین  ماجراهای پایان ناپذیری است که خالق انها عشق است وکشف  رازهمه ی نی نوا های مولوی هم ، به شناخت همین نکته باز می گردد و از قرن هفتم هجری تا کنون ، هر چه در باره ی مولوی از همگان شنیده ایم به نوعی به این پدیده ی شگرف باز می گردد. .

به همین دلیل در روزگار ما که عشق و فقدان آن بیش از هر زمان دیگر، موضوع بحث و گفتگوی جهانی  است ، باز گشت به مولانا و توجه جهانی  به شعر او ،نوید دهنده ی بازگشت انسان به حقیقت و عشق است که در حقیقت بازگشت به نور الله و  تلاش برای رسیدن به حقیقت انسان کامل است.و از همین جاست که ما ایرانیان بویژه در شرایط تاریخی کنونی ، باید با چشمی باز و دلی روشن و فارغ از تنگ نظری های متحجرانه ، باید نخست خود مولوی را بشناسیم و سپس به توسعه ی دانش مولوی شناسی در سراسر گیتی بپردازیم  زیرا:

  1- مولوی امروزه به صورت یکی از معروف ترین شاعران مشرق زمین در جهان معاصر در آمده است  که روزانه ترجمه ها و تفسیرها و مقالات متعددی از او و در باره ی وی به زبانهای مختلف ، منتشر می شود و عطش شناخت او بالا می گیرد ، آن چنان که می توان ادعا کرد که  در قرن بیست و یکم میلادی ، فصل شناخت و کشف و درک جهانی مولانا ، تازه آغاز شده است و بسیاری از مردم جهان می خواهند از طریق وی  ،ایران و فرهنگ اسلامی و تمدن و عرفان و جهان بینی  مشرق زمین را بشناسند و شاهد اینمدعا نیز آن است که در سالهای اخیر ،ترجمه اشعار مولوی در امریکا و برخی از کشورهای دیگر ،از محبوب ترین و  پر فروش ترین کتابهای   شعر  جهان ، بوده است که تیراژی بیش از 500هزار نسخه داشته است که فقط یک چاپ آن،  شاید بیش از صد برابر  تیراژ  چاپ های دیوان شمس و مثنوی مولوی در طول یک سال در خود کشور ما ایران باشد..

   2- مولوی شاعر ی ایرانی است که تقریبا همه ی سروده ها و آثار و نوشته هایش به زبان فارسی  ودر تبیین و توضیح  عرفان و فرهنگ  اسلامی ایران است و اگر ما خود را متولی زبان فارسی  و  زبان و ادب فارسی را از شاخصه های هویت ایرانی خود می شناسیم  و معتقدیم که زبان فارسی به عنوان زبان دوم جهان اسلام و گنجینه ی معارف اسلامی  است، باید به مولوی  و میراث گرانقدر ادبی و فرهنگی  او در زبان فارسی ببالیم و همه تواناییهای مادی و معنوی خود را در گرامی داشت وی به کار بندیم .

3- در دوران ما ( که طبعا دورانی استنثنایی است ) کشورها و مراکزی خاص ، بنا بر مصالح سیاسی و اقتصادی ، قصد مصادره ی مولوی را دارند تا بدانجا که شنیده ام ، در یکی از همین کشور ها ، بر  روی یک  نسخه ی چاپی از مثنوی معنوی  ،نوشته اند  : " ترجمه ی فارسی مثنوی بلخی " ،

آیامجامع فرهنگی ما ،یعنی وزارتخانه هایی که بنا بر قانون اساسی ، صیانت از زبان و فرهنگ و هویت ایرانی و منافع و مصالح دراز مدت ملی این سرزمین رابر عهده دارند ، ومراکزی چون فرهنگستان زبان و ادب فارسی ، بنیاد ایرانشناسی و ستاد انقلاب فرهنگی  ، با دیدن چنین رفتارهایی نباید اندکی به خود آیند و از خود بپرسند که چرا دیگران اینهمه اعتبار و سرمایه و تبلیغات راصرف منتسب کردن مولوی به خود میکنند ؟

درست است که  اهل فرهنگ می توانند به همه ی جهانیان تعلق داشته باشند ،اما این جهانی بودن فرهنگ یک موضوع است و مصادره کردن شخصیتهای فرهنگی یک کشور برای منافع خاص ، موضوع دیگری است ، موضوع اول ، مایه ی سرافرازی است ،اما غفلت از  موضوع دوم ، نتایج زیانبار ملی و فرهنگی و سوابق حقوقی خاصی را  ایجاد می کند که با ملیت و حقوق ملی ما در مباینت کامل قرار می گیرد .و همگان باید در برابر آن حساس باشند و خردمندانه با این موضوع روبرو شوند و هزینه های فرهنگی لازم رابرای عکس العمل های شایسته ی فرهنگی ، متقبل شوند..

4- سازمان علمی فرهنگی ملل متحد : یونسکو ،سال 2007 میلادی را سال مولوی نامیده است و می بینیم که کشورهایی مثل ترکیه ،سرگرم سرمایه گذاریهای کلانی  در جذب توریسم به کشور خود، برای شرکت در مراسم بزرگداشت مولوی هستند تاعلاوه از برخورداری از منافع مالی فراوان ، شناسنامه یی جدید نیز برای مولوی بسازند و او را شاعر ترک و نماد تاریخ فرهنگی خویش بسازند  ودر چنین شرایطی  لازم است که مسولان وکشوری و موسسات  فرهنگی ، ثروتمندان اهل فرهنگ ودوستداران فرهنگ ایرانی و اسلامی ،  به عنوان هموطنان و اعضاء سرزمین مادری مولوی واهل کشور همزبان و هم فرهنگ حققیقی وی ،به ایجاد دروس علمی و آمورشی مولوی شناسی، دردانشگاههای معتبر جهان  کمک کنند و با اختصاص بودجه های سالانه یی که برای هر درس  بیش از 50000 دلار در سال نمی شود ، امکاناتی فراهم آورند که اهل دانش و فرهنگ و جویندگان حقیقت ،بویژه جوانان دانشجو، در سراسر جهان مولانا را به عنوان شاعر و عارف و متفکری بزرگ از ایران بشناسند و با شناخت او ، فرهنگ و تمدن ما را که اینک بیش از هر زمان دیگری مورد تهاجم قرار دارد بهتر بشناسند .  شاید بنیاد ایران شناسی بتواند با اختصاص  1 ملیون دلار در سال 20 درس مولوی شناسی را در دانشگاههای بزرگ جهان حمایت کند  واین کار در حقیقت می تواند رسالت واقعی  ایرانشناسی  باشد و و بودجه ی این کار در مقایسه با هزینه هایی که ما معمولا برای مقاصد دیگر می کنیم بسیار ناچیز ولی فواید دراز مدت آن بسیار بیشتر و مفید تر و برای ارایه چهره ی واقعی فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی سودمند تر است.

اگرچه  برای شناساندن علما و حکما و  شاعران و نویسندگان بزرگ دیگر  ایران نیز چنین سرمایه گذاریهایی لازم است ،اما   به خاطر موقعیت زمانی ،امسال را باید با مولوی شناسی آغاز کرد زیرا در این مورد خاص ، فردا خیلی دیر است .

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

0 پنج اصل هويت ايرانى در شاهنامه :اصل پنجم : شادی

اصل  پنجم : شادى‏

 آرمان زندگى شادى و خوشبختى است كه با كوشش اين جهانى و كمال معنوى به دست مى آيد. براى شادى بايد كوشيد تا برابر قانون داد و راستى، ميان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آيد. فرهنگ ايرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدين اسعد گرگانى:

 به شادى دار دل را تا توانى‏

 كه بفزايد ز شادى، زندگانى‏

 به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرين است:

 به خط نخست آفرين گستريد

 بدان دادگر كو زمين آفريد

 از اوى است شادى، از اوى است زور

 خداوند ناهيد و بهرام و هور

 خداوند هست و خداوند نيست‏

 همه بندگانيم و ايزد يكى است‏

 مول، 1/138/750

 و شاهان نيك، شادى‏رسان هستند:

 گزارنده گرز و گشاينده شهر

 ز شادى به هركس رساننده بهر

 بيامد سوى پارس كاووس كى‏

 جهانى به شادى نو افگند پى‏

 بياراست تخت و بگسترد داد

 به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415

 جهان گشت پرشادى و خواسته‏

 در و بام هر برزن آراسته‏

 مول، 2/102/104

 شادى، على‏رغم، لايه لفظى بسيار كلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامين بسيار گسترده و وسيع است:

 به خط نخست آفرين گستريد

 بدان دادگر كو زمين آفريد

 از اويست شادى، از اويست زور

 خداوند ناهيد و بهرام و هور

 1/138/75

 شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّك و منطق رضايت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:

 همى خورد هركس به آواز رود

 همى گفت هركس به شادى سرود

 7/156/3672

 شادى معناى دلبستگى به خود و ديگران و نقطه آغاز حركتهايى است تازه به سوى افقهايى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبيرى مثبت است از موافق بودن جريان حيات با نياز هاى انسانى. به همين جهت، "شادى" از اركان هويت ايرانى است. بند اول كتيبه‏اى از داريوش در شوش، چنين مى گويد: "بغ بزرگ است اهورامزدا، كه اين جهان را آفريد كه آن جهان را آفريد كه مردم را آفريد و شادى را براى مردم آفريد." اين تلقى كه آفرينش شادى را با آفريدن جهان مادى و جهان ديگر و انسان، هم‏سنگ مى كند، شأن شادى را در ميان ايرانيان نشان مى دهد. ايرانيان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند كه 12 نام از اين سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر اين ايرانيان در سال 12 جشن داشتند كه چون نام روز و ماه يكى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 كوچكترين واحد تقويم ايرانيان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدين شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نيك روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهريور- توان برگزيده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرايش فزاينده، روز ششم: خرداد- رسايى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بيمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفريدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز يازدهم: خير- خورشيد، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سيزدهم: تير- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گيتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفريدگار، روز شانزدهم: مهر- پيمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- كاركرد به نداى وجدان، پيام‏آور راستى و دين، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردين- روان پاسدار، روز بيستم: ور هرام- پيروزى، روز بيست و يكم: رام- صلح و آشتى، روز بيست و دوم: باد- باد، هوا، روز بيست و سوم: دى به دين- آفريدگار، روز بيست و چهارم: دين- وجدان، روز بيست و پنجم: ارد- بركت، روز بيست و ششم: اشتاد- كار، داد، راستى، روز بيست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بيست و هشتم: زامياد- زمين، روز بيست و نهم: مانتره سپند- سخن انديشه‏زا، نماز، گفتار نيك، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پايان.

 نام دوازده ماه سال نيز، درست همان ماه هايى است كه امروزه به كار مى بريم:

 .1 فروردين: ماه روان هاى پاسدار و پيشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستيها و دادگريها .3 خرداد: ماه خودشناسيها و رساييها .4 تير: ماه بركت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهريور: ماه نيروى سازنده و برگزيده .7 مهر: ماه دوستى و پيمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاكى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نيك .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاينده.

 نام جشنهاى 12گانه ايرانى هم عبارت بود از: .1 فروردينگان (19 فروردين) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تيرگان و جشن نيلوفر (13 تيرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهريورگان: (4 شهريور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 ديگان: (8 يا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در ميان اين دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترين جشنهاى ملى و مذهبى بودند (درباره نوروز مقاله‏اى مفصل در همين كتاب آمده است)، نوروز با اعتدال ربيعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاييزى. پس از اين دو جشن، تيرگان و ديگان اهميتى خاص داشتند: جشن تيرگان برابر روزى است كه خورشيد در دورترين نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترين روز و كوتاه‏ترين شب را دارد؛ جشن ديگان كه خورشيد در دورترين نقطه جنوبى از استوا قرار مى گيرد و طولانى‏ترين شب و كوتاه‏ترين روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد ديگرى چون، سده، يلدا و فروردين نيز از جشنهاى مهم ايرانى بودند كه اين جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رويداد هاى مهم تاريخى و افسانه‏اى هم پيوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دينى پيدا كرده بودند. جشنهاى مهم ايرانى عبارت بودند از:

 .1 نوروز: از ديدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربيعى، يعنى هنگامى است كه خورشيد روى مدار استوا قرار مى گيرد و روز با شب برابر مى شود. از ديدگاه تاريخى و ملى، نوروز هنگامى است كه جمشيدشاه از سازندگى فراغت مى يابد، مردمان در آسايش و كشور در آبادى كامل است و جمشيد بر ديوان مسلط شده است و روزى است كه تاريكى از روشنايى جدا گشته و روز از شب پديدار آمده است. از ديد مذهبى نيز، جشن نوروز هميشه با دعاخوانى و ستايش ايزدى همراه است، بنا بر اين نوروز نخست روز است از فروردين‏ماه و پيشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردين‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زيرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى كنند و ايرانيان اعتقاد دارند كه روزى است كه فلك آغاز به گشتن كرده است و اولين روز زمانه است. سرود فروردينى شاهان چنين است:

 شاها، به جشن فروردين آزادى گزين بر داد و دين كيان‏

 سروش آورد تو را دانايى و بينايى و كاردانى و ديرزيستى با خوى هژير

 شاد باش به تخت زرين، انوشه خور به جام جمشيد و آيين نياكان‏

 در همّت بلند باش، نيكوكارى و داد و راستى نگاه‏دار.

 سرت سبز و جوانى چون خويد

 اسبت كامكار و پيروز به جنگ، تيغت روشن و كارى به دشمن‏

 بازت گيرا و خجسته به شكار

 كارت راست چون تير

 سرايت آباد و زندگى بسيار باد.

 .2 جشن مهرگان: ابوريحان بيرونى مى نويسد: "... عيدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و اين عيد مانند ديگر اعياد براى عموم مردم است و تفسير آن دوستى جان است. مى گويند سبب اينكه ايرانيان اين روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است كه مردم شنيدند فريدون خروج كرده، پس از آنكه كاوه بر ضحّاك بيوراسب خروج نمود، گفته‏اند هركسى كه بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببويد، آفات بسيارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نيز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبيعى) تاريخى و دينى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبيعى پاييزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاريخى روز نيرومندى داد و راستى است كه در آن‏روز فريدون به يارى كاوه آهنگر بر ضحّاك چيره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پايان داد و حق بر ناحق چيرگى يافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به يارى كاوه و فريدون آمدند و در فرهنگ ايرانى مهر يا ميترا ايزد نگهبان پيمان و هشداردهنده به پيمان‏شكنان و ياور دليرمردان جنگاور است.

 .3 جشن سده: سده جشن پيدايش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پيش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نياكان ما سال را به دو پاره بخش مى كردند كه تابستان هفت ماه به درازا مى كشيد و از فروردين تا پايان مهرماه ادامه مى يافت و زمستان 5 ماه بود كه از آغاز آبان‏ماه تا پايان اسفند امتداد داشت، بنا بر اين سده مقارن با سومين روز از آغاز زمستان يا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوريحان "اندر شبش كه ميان روز دهم و يازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى كنند."

 از نظر تاريخى اين جشن به هوشنگ پيشدادى منسوب بود كه هوشنگ بر مارى سياه و دراز و تيره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب كرد تا وى را بكشد، اما اين سنگ به سنگى ديگر خورد و فروغ آتش پديدار گشت و هوشنگ كاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و يكى جشن كرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده كرد، از نظر دينى نيز، اين جشن يادآور ستايش فروغ ايزدى است كه فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنايى بى پايان خوانده شده است.

 .4 جشن تيرگان و جشن نيلوفر: از جهت نجومى و طبيعى، مقارن با طولانى‏ترين روز سال خورشيدى است و از لحاظ تاريخى، روزى است كه آرش كمانگير مرز بين ايران و توران را تعيين كرد. داستان اين ماجرا از اين قرار است كه پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ايران و توران، دوطرف پذيرفتند كه آرش از بالاى كوه دماوند تيرى رها كند و اين تير به هر كجا كه فرود آمد، مرز ايران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خويش، تير را رها كرد و اين تير در كنار جيحون فرود آمد و جيحون سرحدّ دو كشور شد و خود آرش نيز از فشار بى نهايت اين كار خاكستر شد و سوخت. از لحاظ دينى هم در يشت هشتم اوستا آمده است كه:

 ما ستاره زيبا و فرهمند تيشتر را مى ستاييم كه به سوى درياى وئوروكش به همان تندى روان است كه تير آرش شيواتير، آن كمان‏كش آريايى كه از همه قابل‏تر بود، از كوه خشوت تيرى از كمان رها كرد كه به كوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تير نفحه‏اى بدميد و ايزد آب و ايزد گياه و ايزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تير گشودند.

 در كتاب آفرينش و تاريخ آمده است: "آرش بر كمان خويش تكيه زد و تيرى از طبرستان پرتاب كرد كه در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خويشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دينى داستان، بيشتر تأكيد دارد. ثعالبى مى نويسد: "آرش در عين پيرى و آخر عمرى گويى براى انداختن آن تير مانده بود، بر كوهى از كوههاى طبرستان برآمد. با كمان خود، اين تير را كه افراسياب بر آن علامتى گذاشته بود، افكند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب اين عمل را انجام داد و تير از طبرستان هوا گرفته به بادغيس رفت همين‏كه خواست فرود آيد، گويند ملكى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طيران داده به بلخ رسانيد... و افراسياب دانست كه مشيت الهى در آن كار مداخله داشته است."

 .5 جشن يلدا: يلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن يلدا كه به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترين شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نيز، ايرانيان اين شب آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهريا زايش خورشيد مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى كردند. پيران و پاكان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند كه آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدميان گسيل دارد و معتقد بودند كه نشانه زايش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است كه بر بالاى كوهى به نام كوه پيروزى كه پر از درختان زيباست، پديدار خواهد شد و موبدان در "اين مراسم اين دعا را مى خواندند:

 آن شب كه سرورم زايد

 نشانه‏اى از ملك آيد

 ستاره از آسمان ببارد

 هم آن‏گونه كه رهبرم درآيد

 ستاره‏اش نشان نمايد

 پس از مسيحى شدن روميان، يعنى سيصد سال پس از تولد عيسى مسيح، كليسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عيسى مسيح پذيرفت و به همين دليل است كه تا به امروز بابانوئل با لباس و كلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن كه يادگار پيروان مهر است، با اوست."

 .6 جشن آذر: ابوريحان درباره مناسبت و نحوه اين جشن مى نويسد: "اولين روز آن روز هرمزد است و اين روز سوارى كوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهيم توضيح بيشترى مى دهد كه "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستين روز از وى، از بهر فال، مردى بيامدى كوسه، برنشسته بر خرى و به دست كلاغى گرفته و به باد بيزن، خويشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى كردى و از مردمان بدان چيزى يافتى و به زمانه ما به شيراز، همين كرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نيمروز به ضريبت (به عامل) دهد و تا نماز ديگر از بهر خويشتن ستاند و اگر از پس نماز ديگر بيابندش، سيلى خورد از هركسى!!"

 .7 جشن مزدگران (مژده‏گيران): در آثار الباقية آمده است: "عيد زنان است و مردان در اين روز به زنان بخششها همى كنند."

 .8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه كه آن‏را خورماه نيز مى گويند. اين روز را به نام نود روز نيز خوانند و جشن گيرند زيرا تا نوروز 90 روز است.

 .9 جشن گاهنبارها: ابوريحان مى نويسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هركدام پنج روز جشن مى گيرند كه روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقديس آفرينش، طبيعت و خلقت انسان است:

 .1 گاهنبار اول: در چهل پنجمين روز سال در اردى‏بهشت كه آسمان در اين روز آفريده شده است.

 .2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمين روز سال در ماه تير كه در آب آفريده شده است.

 .3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمين روز سال در شهريور ماه كه زمين آفريده شده است.

 .4 گاهنبار چهارم: كه در آن نباتات و درختان آفريده شده‏اند و در دويست و دهمين روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 .5 گاهنبار پنجم: در دويست و نودمين روز سال در ماه دى كه در آن بهائم آفريده شده‏اند.

 .6 گاهنبار ششم: در سيصد و شصت و پنجمين روز سال واقع است و انسان در اين روز آفريده شده است.

 .10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود كه زردشتيان در اين پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 .11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در اين روز مردم بهمن سپيد با شير خورند و گويند حافظه را افزون مى كند و فراموشى را از بين مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتيب مى دادند كه در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حيوانى كه حلال باشد استفاده مى كنند.

 

 ايرانيان غم و سوگ و درد را از آفريده هاى اهريمنى و شادى را نعمتى ايزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقيقه‏اى از شادى فروگذار نمى كنند و پس از هر جنگ يا پيش از آن و حتى در جريان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

 بزرگان به شادى بياراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 1/25

 نشستند فرزانگان شادكام‏

 گرفتند هريك ز ياقوت، جام‏

 1/62

 بنا بر اين، غم‏پسندى و غم‏پذيرى برخلاف طبيعت ايرانى و خوى كهن اوست. شادى براى ايرانيان، با آداب خاص، موسيقى، ميهمانى، بذل و بخشش، هديه گرفتن و ارمغان بخشيدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى هميشه كار نيكان، شادى رسانيدن به مردم است و بدين ترتيب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ايزدى را به خود مى گيرد كه جزئى كوچك از آن‏را دست‏افشانى و پايكوبى و خنده و نشاط تشكيل مى دهد:

 گراينده‏گرز و گشاينده‏شهر

 ز شادى به هركس رساننده بهر

 1/155/1165

 ز ايوان سوى كاخ رفتند باز

 سه هفته به شادى گرفتند ساز

 1/174/1630

 همى خورد هركس به آواز رود

 همى گفت هركس به شادى سرود

 1/181/1780

 هنوز از لبت شير بويد همى‏

 دلت ناز و شادى، بجويد همى‏

 1/223/49

 شادى نشان توفيق و پيروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

 هميشه بزى شاد و به روزگار

 روان و خِرد بادت آموزگار

 6/1626

 و توصيه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، اميدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

 تو دل را بجز شادمانه مدار

 روان را به بد، در گمانه مدار

 3/644

 ز گيتى تو را شادمانى است بس‏

 دگر هيچ مهرى ندارد به كس‏

 2/216

 اگر دل توان داشتن شادمان‏

 جز از شادمانى مكن تا توان‏

 2/279

 در ميان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحيه‏اى بسيار شادمانه دارد و آن‏را در مثنوياتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.

 مغنى بساز آن نو آيين سرود

 بگو با حريفان به آواز رود

 كه از آسمان مژده نصرت است‏

 مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

 

 مغنّى نواى طرب ساز كن‏

 به قول و غزل قصّه آغاز كن‏

 كه بار غمم بر زمين دوخت پاى‏

 به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

 

 بيا مطرب آن بربط خوشنوا

 كه نغزيش مغز مرا شد دوا

 بزن تا كه بر بايد از مغز هوش‏

 به دل جان نو ريزد از راه گوش‏

 

 بيا مطربا بركش آوازتر

 دماغ مرا تر كن از سازتر

 روان كن كه خشك است رود و رباب‏

 از آن دست چون ابر، باران آب‏

 به مستان نويد و سرودى فرست‏

 به ياران رفته درودى فرست‏

 

 مغّنى نوايى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد كن‏

 ز پرويز و از باربد ياد كن‏

 

 مغّنى از آن پرده نقشى بيار

 ببين تا چه گفت از درون پرده‏دار

 چنان بركش آهنگ اين داورى‏

 كه ناهيد چنگى به رقص آورى‏

 در اين پرده چون عقل را بار نيست‏

 بجز مستى و بيخودى، كار نيست‏

 

 مغنّى كجايى؟ به آواز رود

 به يادآور آن خسروانى سرود

 كه تا وجد را كارسازى كنم‏

 به رقص آيم و خرقه بازى كنم‏

 

 بده ساقى آن آب آتش نشان‏

 از آن پيش كز ما نيابى نشان‏

 كه در آتش است اين دل روشنم‏

 همانا كه بر آتش، آبى زنم‏

 

 شنيدم كه در عهد بوذرجمهر

 ز فيروز روزى، منوچهرچهر

 نوشتند بر جام نوشين روان‏

 كه بفزايد از جام نوشين، روان‏

 ز من بشنو اين پند آموزگار

 مكن تكيه بر گردش روزگار

 اگر پور زالى از اين پير زال‏

 به دستان نمانى شوى پايمال‏

 بده ساقى آن آب افشرده را

 به مى زنده گردان دل مرده را

 

 كه دارا كه داراى آفاق بود

 به دارندگى در جهان طاق بود

 چو زين دار ششدر برون برد، رحَت‏

 ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

 

 بدو گفت گوينده‏اى دادگر

 گرايدون ز تركان نبودى گذر

 از اين مايه ور جاى و اين فرّهى‏

 دل ما نبودى ز رامش تهى‏

 نياريم گردن برافراختن‏

 ز بس كشتن و غارت و تاختن‏

 ز پرّنده و مردم و چار پاى‏

 گزندى كه آيد بر ايران سپاه‏

 ز كشور به كشور، جز اين نيست راى‏

 بسى پيش از اين، كوشش و رزم بود

 گذر ترك را راه خوارزم بود

 كنون چون ز دهقان و بازارگان‏

 برون آورد سر، دهد رايگان‏

 نمانيم كاين بوم ويران كنند

 همان غارت شهر ايران كنند

 نخوانند بر ما كسى آفرين‏

 كه ويران بود روى ايران‏زمين‏

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

۵ اصل هويت ايرانی : اصل چهارم :نام‏و نام جویی

 اصل چهارم :  نام‏و نام جویی

 به نام خداوند جان و خرد

 كز اين برتر انديشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 ز نام و نشان و گمان برتر است‏

 نگارنده برشده گوهر است‏

 1/3/4

 نام، در شاهنامه، يكى از پركاربردترين واژه‏هاست، به عقيده فردوسى نام نماد بلوغ و رشد و والايى انسان ايرانى است؛ نام، بازتاب هر نوع قضاوت نيك و بد در زمان حيات انسان يا پس از مرگ اوست؛ نام ميراثى فردى نيست، نه‏تنها به خود فرد، كه به خاندان و تبار و سرزمين او هم مربوط است. نام عصاره عملكرد زمينى و آسمانى و اجتماعى انسان و پاداش و كيفر اوست؛ نام آب حيات پايدار است؛ و استقامت و پايدارى، شجاعت، نيكى، مهرورزى، سخاوت و همه فضايل يا رذايل انسان را در خويش زنده و پايدار مى دارد. نامِ انسان، حساب هستى وى را بازپس مى دهد. به همين دلايل در فرهنگ ايرانى "نام"، چه نيك باشد و چه بد، معنايى بسيار وسيع، ممتد و قابل اعتنا دارد كه اعتبار آن از جان بيشتر و از مال افزونتر است. نام نيك هدف متعالى انسان است و "نام بد" سند بى اعتبارى و شكست و گمراهى او است؛ اما "نام" به تنهايى از بار معنايى بسيار مثبتى برخوردار است و معناى جاودانگى، نيكى و خير و زيبايى را در خويش منعكس مى سازد و به همين دليل، براى "نام" مى توان جان داد و از همه نعمتهاى جهانى گذشت:

 ز تو نام بايد كه ماند بلند

 نگر دل به گيتى ندارى نژند

 به گيتى ممانيد جز نام نيك‏

 هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك‏

 همى گفت هركس كه مردن به نام‏

 به از زنده، دشمن بر او شادكام‏

 نمرده است هركس كه با كام خويش‏

 بميرد، بيابد سرانجام خويش‏

 كسى كو جهان را به نام بلند

 بگيرد، به رفتن نباشد نژند

 2/323

 نام، نه‏تنها محور شكل‏گيرى و تداوم خانواده، قبيله و ملّت و عامل پيوستگى وفاق هم‏زمانان است كه عامل پيوند گذشتگان با آيندگان نيز هست و برگزيده‏ترين و ممتازترين ميراثهاى فرهنگى، اخلاقى و ملى را جاودانه هستى مى بخشد.

 زنده است نام فرخ نوشين‏روان به عدل‏

 گرچه بسى گذشت كه نوشين‏روان نماند

 نام، در شاهنامه، تداوم پدر، در فرزند ذكور اوست:

 به گيتى بماند ز فرزند نام‏

 كه اين پور زال است و آن پور سام‏

 1/136/717 بدو گردد آراسته تاج و تخت‏

 از آن رفته نام و بدين مانده بخت‏

 718

 سپهبد، چو شايسته بيند پسر

 سزد گر برآرد به خورشيد سر

 پس از مرگ باشد مرا او را به جاى‏

 همى نام او را بدارد به پاى‏

 1/196/98

 به همين دليل، نگهدارى نام، يعنى حفظ اصالتهاى خانوادگى و قبيله‏اى:

 ز تخم فريدون منم، كيقباد

 پدر بر پدر نام دارم به ياد

 1/230/218

 و فرزندى كه نام و رسم پدر را رها مى كند، از او بيگانه است:

 گر او بفكند فرّ و نام پدر

 تو بيگانه خوانش، مخوانش پسر

 1/244/7

 ميراثهاى مادى و معنوى پدران را فرزندان پاس مى دارند:

 نبينى كه با گرز سام آمده است‏

 جوان است و جوياى نام آمده است‏

 1/235/46

 وقتى بهرام گور، به سراى زنى پاليزبان مى رود و با شوى زن به گفت‏وگو مى نشيند، زن پاكدامن و پرمنش، از سپاهيانى مى نالد كه به ده آنان مى آيند و زنان و مردان را بدنام مى كنند:

 زن پرمنش، گفت كاى پاك‏راى‏

 بدين ره، فراوان كس است و سراى‏

 هميشه گذار سواران بود

 ز ديوانِ شه، كارداران بود

 يكى نام دزدى نهد بر كسى‏

 كه فرجام از آن رنج يابد بسى‏

 بكوشد ز بهر درم پنج و شش‏

 كه ناخوش كند بر دلش روز خوش‏

 زن پاك‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و يازد به بيهودگى‏

 زيانى بود كان نيايد به گنج‏

 ز شاه جهاندار اين است رنج‏

 پرانديشه شد زين سخن شهريار

 كه بد شد ورا نام از آن پايكار

 "نام" در داستانهاى شاهنامه، وقتى بر افراد نهاده مى شود، كه به بلوغ جسمانى و روحانى رسيده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناكارآمد است. فريدون وقتى دلاورى و خرد فرزندانش را مى آزمايد، آنان را كه همسر گزيده‏اند، نام مى نهد، بنا بر اين معناى ديگر "نام"، خرد است و مردمى و خداوند مغز بودن:

 چنين گفت آن اژد هاى دژم (فريدون)

 كجا خواست گيتى بسوزد به دم‏

 پدر بُد كه جَست از شما مردمى

 چو بشناخت، برخاست با خرّمى

 كنون نامتان ساختستيم نغز

 چنان چون سزايد، خداوند مغز

 تويى مهتر و سَلْم نام تو باد

 به گيتى پراگنده، كام تو باد

 ميانه كز آغاز تندى نمود

 ز آتش مر او را دليرى فزود،

 ورا تور خوانيم شير دلير

 كجا ژنده‏پيلش نيارد به زير

 دگر كهتر آن مرد باهنگ و سنگ‏

 كه هم با شتاب است و هم با درنگ‏

 كنون ايرج اندر خورد نام او

 در مهترى باد فرجام او

 1/69/276

 نام، حتى بر اشيا و موجودات، سيطره معنايى پيدا مى كند و اشيا را با صاحب نام در پيوندى ناگسستنى قرار مى دهد. وقتى نام بهرام بر تازيانه قرار مى گيرد، ديگر تازيانه يك شى‏ء كم‏ارزش نيست كه كل گذشته و افتخارات و عظمتهاى پهلوانى و آينده بهرام است كه بايد از آن پاسدارى گردد. همه براى اينكه بهرام را از بازآوردن تازيانه منصرف كنند، به او وعده تازيانه هاى سيمين و زرين مى دهند، ولى بهرام پاسخ مى دهد:

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا، آنكه شد نام، با ننگ جفت‏

 داستان تازيانه بهرام در شاهنامه داستان نام و نام‏پايى است. بهرام، پسر گودرز، جان خويش را كه سرشار از مهر به ايران و ايرانيان است بر سر نام مى گذارد و داستان او، قصه مهربانى، نامجويى و آزادگى است و جا دارد كه خلاصه اين داستان را در شاهنامه بخوانيم تا معنى "نام" را در نزد ايرانيان بهتر دريابيم.

 دوان رفت بهرام پيش پدر

 كه اى پهلوان جهان سر به سر

 بدانگه كه آن تاج برداشتم‏

 به نيزه به ابر اندر افراشتم،

 يكى تازيانه ز من، گم شده است‏

 چو گيرند بى مايه تركان به دست،

 به بهرام بر، چند باشد فسوس‏

 جهان پيش چشمم شود آبنوس‏

 نبشته بر آن چرم، نام من است‏

 سپهدار پيران بگيرد به دست‏

 شوم تيز و تازانه بازآورم‏

 اگر چند رنج دراز آورم‏

 مرا اين ز اختر بد آيد همى‏

 كه نامم به خاك اندر آيد همى‏

 بدو گفت گودرز پير، اى پسر

 همى بخت خويش اندر آرى به سر

 ز بهر يكى چوب بسته دوال‏

 شوى در دم اختر شوم فال‏

 چنين گفت بهرام جنگى كه من‏

 نيم بهتر از دوده و انجمن‏

 به جايى توان مرد، كايد زمان‏

 به كژّى چرا برد بايد گمان‏

 بدو گفت گيو اى برادر مرو

 فراوان مرا تازيانه است نو

 يكى شوشه زر به سيم اندر است‏

 دو شيبش ز خوشاب وز گوهر است‏

 يكى نيز بخشيد كاووس شاه‏

 ز زرّ و ز گوهر چو تابنده‏ماه‏

 تو را بخشم اين هفت، زايدر مرو

 يكى جنگ، خيره، مياراى نو

 چنين گفت با گيو بهرام گرد

 كه اين ننگ را خرد نتوان شمرد

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا اينكه شد نام با ننگ جفت‏

 گرايدونكه تازانه بازآورم‏

 وگر سر ز كوشش، به گاز آورم‏

 پس، بهرام بر اسب خويش برنشست و به رزمگاه شتافت تا تازيانه خود را بازيابد، امّا چون با انبوه كشتگان روبرو گشت، به زارى بر آنان گريست و در آن ميان، مجروحى را كه سه روز بود در ميدان افتاده بود، پرستارى كرد؛ پيراهن خود را دريد و زخمهاى او را بست و سپس به جست‏وجوى تازيانه خويش پرداخت و آن‏را يافت، اما در همين هنگام اسب وى بوى ماديان را شنيد و به دنبال آن شتافت و بهرام را رها كرد و بهرام با كوشش و دشوارى بسيار اسب خود را گرفت و بر آن سوار شد و شتابان، در حالى كه تيغى در دست داشت، به سوى سپاه ايران روان شد. امّا از شدت تنگدلى و بيقرارى تيغش به پى اسب خورد و اسبش از كار ماند و بهرام ناگزير شد تا پياده به سوى لشكرگاه خود حركت كند كه گروهى از تورانيان به سوى او حمله بردند؛ بهرام با آنان جنگيد و همه را شكست داد. تورانيان به نزد پيران سپهسالار رفتند و يارى خواستند؛ و بهرام كه از هر سو تير گردآورى كرده بود، با پسر پيران، روئين كه با گروهى به نبرد او گسيل شده بود، جنگيد و روئين را به سختى مجروح ساخت. پيران خود به نزد بهرام شتافت و چون با او نان و نمك خورده بود، با وى از در دوستى درآمد و او را اندرز داد كه دست از نبرد بردارد، اما بهرام نپذيرفت و تژاو داوطلب نبرد با بهرام شد و به همراهان خود دستور داد تا بهرام را به تير ببندند و خود از پشت سر، تيغى به بهرام زد كه دست او را فروافكند. بهرام بر خاك افتاد، اما تژاو او را نكشت و در همانجا رها ساخت:

 تژاو ستمكار، را دل بسوخت‏

 به كردار آتش رخش برفروخت‏

 بپيچيد از او روى پردرد و شرم‏

 به جوش آمدش در جگر خون گرم‏

 مسكو، 2/108/1550

 بامداد روز ديگر، گيو و بيژن به جست‏وجوى وى به ميدان نبرد شتافتند و او را يافتند. بهرام از گيو خواست تا كين او را از تژاو بخواهد. گيو نيز در كمين تژاو نشست و او را به بند كشيد و بسته به نزد بهرام آورد، امّا بهرام را دل بر تژاو بسوخت و آزاده‏وار، قاتل خويش را بخشيد:

 همى كرد خواهش بر ايشان تژاو

 همى خواست از كشتن خويش، تاو

 همى گفت اگر بودنى كار بود

 سر من به خنجر بريدن چه سود

 چنين گفت با گيو بهرام شير

 كه اى نامور، نامدار دلير

 سر پر گناهش روان داد من‏

 بمان تا كند در جهان ياد من‏

 امّا گيو، كه برادر خويش را در حال مرگ ديد به اين درخواست توجه نكرد و تژاو را كشت و خود از دست روزگار ناليد؛

 دل گيو، از آن‏پس بر ايشان بسوخت‏

 روانش ز غم آتشى برفروخت‏

 خروشى برآورد، كاندر جهان‏

 كه ديد اين شگفت آشكار و نهان‏

 كه گر من كشم ور كشى، پيش من‏

 برادر بود گر كسى خويش من‏

 بگفت اين و بهرام يل جان بداد

 جهان را چنين است ساز و نهاد

 عنان بزرگى هر آنكو بجست‏

 نخستين ببايد به خون بست و شست‏

 كيخسرو لباسها، سلاحها، و لوازم شخصى خود را به بزرگترين پهلوانان مى بخشد و آنان چون بر اين اشياء، نام كيخسرو است آنها را با افتخار مى پذيرند. نامى بر نگينى داشتن، نامى را به ياد داشتن و زبانزد بودن نامى ، حكايتى از يك دنيا سرافرازى و سربلندى است. نام، ياد است، خاطره است، قضاوت تاريخ است و قضاوت تاريخ رأى محكمه‏اى است كه خطا نمى كند، هرچند كه متهمان و محكومانش غايب باشند. نام‏آوران در حافظه جامعه هميشه ماندگارانند.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

پنج اصل هويت ايرانى در شاهنامه - بخش اول :خداشناسی و ُخرد ورزی و داد

اين پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل يكى مى شوند زيرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گيرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عين خداشناسى هستند.

 

 

1 خداشناسى

 به نظر فردوسى، خداشناسى و ديندارى، مبناى درست‏انديشى ايرانى است و روح و حركت و توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آيد، بدون اين باور، ايرانى بى تكيه‏گاه، خاموش و گمراه است. خداشناسى محور همه فضايل باطنى و رفتارى انسان ايرانى است و هر چيز كه خدايى نيست، اهريمنى و نارواست:

 هر آن چيز كان نز ره ايزدى است‏

 همه راه اهريمن است و بدى است‏

 و پيروى از فرمانهاى ايزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر اين مفهوم خداشناسى در فرهنگ ايرانى، با كردار نيك و پندار نيك و گفتار نيك در ارتباط قرار مى گيرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و اميد همراه مى سازد:

 نخست از جهان‏آفرين ياد كن‏

 پرستش بر اين ياد، بنياد كن‏

 كز اوى است گردون گردان به پاى‏

 هم اوى است بر نيكويى رهنماى‏

 خداوند نيكى‏ده رهنماى‏

 خداوند جاى و خداوند راى‏

 خداوند بخشنده و دادگر

 خداوند مردى و داد و هنر

 نخست آفرين بر خداوند مهر

 فروزنده ماه و گَردان‏سپهر

 در ديدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى كور و سرى بى خرد دارد:

 نشايد خور و خواب و با او نشست‏

 كه خستو نباشد به يزدان كه: "هست"

 دلش كور باشد، سرش بى خرد

 خردمندش از مردمان نشمرد

 به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس‏

 به دلش اندر آيد ز هرسو هراس‏

 به نظر فردوسى، ديندارى و دانش، وسيله ر هايى است:

 تو را دين و دانش رهاند درست‏

 ره رستگارى ببايدت جُست‏

 نگر تا نپيچى ز دين خداى‏

 كه دين خداى آورد، پاك راى‏

 تو مگذار هرگز ره ايزدى‏

 كه نيكى از اوى است و از او بدى‏

2- خردورزى

، به عقيده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحركاتى است كه انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مينوى‏خرد مى خوانيم: از همه نيكيهايى كه به مردم رسد خرد بهتر است زيرا گيتى را به نيروى خرد اداره توان كرد و مينو را هم به نيروى خرد مى توان از آن خود كرد. اورمزد، آفريدگان را به خرد آفريده است و اداره گيتى به خرد است. (بند 46-50) به همين دليل شاهنامه كتاب خرد و فردوسى خردورزترين شاعر ايرانى است كه حتى استفاده او از افسانه‏ها و اساطير، با خردمندى و رمزدانى و حكمتهاى فلسفى حاكم بر فكر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقياس و معيار شناخت حقايق زندگى و مايه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترين خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:

 خرد بهتر از هرچه ايزدت داد

 ستايش خرد را بِه، از راه راست‏

 او خرد را وسيله شناخت خداوند مى داند:

 خرد نيست با مردم ناسپاس‏

 نه آن‏را كه او نيست يزدان‏شناس‏

 7/8/116

 دست خرد، هر پديده اهريمنى را نابود مى سازد:

 چنين داد پاسخ كه دست خرد

 ز كردار اهريمنان بگذرد

 ز شمشير ديوان، خرد، جوشن است‏

 دل و جان دانا، بدو روشن است‏

 گذشته سخن، ياد دارد خرد

 به دانش روان را همى پرورد

 خرد باد جان تو را رهنمون‏

 كه راهى دراز است پيش اندرون‏

 6/186/2533

 فردوسى در گفت‏وگويى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زيركى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نيكوييها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:

 خرد، دارد اى پير بسيار نام‏

 رساند خرد پارسا را به كام‏

 يكى مهر خواندش و ديگر وفا

 خرد دور شد، ماند درد و جفا

 زبان‏آورى، راستى خواندش‏

 بلنداخترى، زيركى داندش‏

 گهى بردبار و گهى رازدار

 كه باشد سخن نزد او، استوار

 پراكنده اين است نام خرد

 از اندازه‏ها، نام او بگذراند

 6/6/69

 فردوسى، خرد را برتر از همه‏چيز مى شمارد:

 تو چيزى مدان كز خرد برتر است‏

 خرد بر همه نيكوييها، سر است‏

 خرد جويد آگنده راز جهان‏

 كه چشم سر ما نبيند نهان‏

 دگر آن كه دارد خردمند خوار

 به هر دانش از كرده كردگار 6/6/72

 كسى كو بود بر خرد پادشا

 روان را نراند به راه هوا

 6/185/2498

 فردوسى، بزرگترين صفت خداوند را خردآفرينى او مى داند:

 به نام خداوند جان و خرد

 كز اين برتر انديشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 1/3/2

 خرد، به منزله چشم جان آدمى است:

 خرد چشم جان است چون بنگرى‏

 تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏

 (خالقى مطلق، 1/5/25)

 و اولين مخلوق خداوند، خرد است:

 نخست آفرينش، خرد را شناس‏

 نگهبان جان است و آنِ سپاس‏

 سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏

 كز اين سه بود، نيك و بد بى گمان‏

 خرد را و جان را كه يارد ستود،

 و گر من ستايم كه يارد شنود

 (خالقى مطلق، 1/5)

 در نظر فردوسى، خرد، كليد شناخت شأن و منزلت انسان است كه نخستين فكرت و پسين شمار است و انسان نبايد خويشتن را به بازى بدارد.

 نخستين فكرت، پسين شمار

 تويى خويشتن را به بازى مدار

 3-داد

، در قابوسنامه آمده است كه: "ايزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفريد و بر موجب عدل بياراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حكمت آمد و در ميان مردمان پيغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتيب روزى خوردن و شكر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرينش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حكمت و اثر حكمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است" در شاهنامه، داد، دو وجهه الهى و انسانى دارد و گفتار برگزيده خداوند و خرد است. داد از يك‏سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حيات است و از سويى حاكميت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى دوجانبه را در زمين و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفريط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذير، دورويى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخويى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نيروى تعادل‏بخش هستى است:

 مسيح پيمبر چنين كرد ياد

 كه پيچد خرد چون بپيچى ز داد

 كه هر شاه كز داد گنج آگند

 بدانيد كان گنج نپراگند

 جهاندار يزدان بود داد و راست‏

 كه نفزود در پادشاهى نه كاست‏

 گر اندر جهان داد بپراكنيم‏

 از آن به كه بيداد گنج آگنيم‏

 نخستين نيايش به يزدان كنيد

 دل از داد ما شاد و خندان كنيد

 چه پيش‏آرى از داد و از راستى‏

 كه زآن گم شود كژّى و كاستى‏

 در ايران باستان و دين زردشت، "اشا" جلوه داد اهورايى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در انديشه، گفتار و كردار است؛ هيچ كارى درست نيست مگر آنكه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى كه از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نيست. انديشه، گفتار و كردارِ سازگار با "اشا" جهان را پيشرفت مى دهد و در ميان آفريده هاى اهورايى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چكيده دين زردشتى است كه هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرينش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبيعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذير، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشيّت الهى را نشان مى دهد.

 ز خورشيد تابنده تا تيره‏خاك‏

 گذر نيست از داد يزدان پاك (فردوسى)

 7/156/3672

 اهورامزدا جهان را در انديشه (وهومن) پديد آورد، در وجدان (دانا) شكل داد، در آفرينندگى سپنتامينو آشكار كرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرميتى) به سوى رسايى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پيش رود.

 "اشا"، هم جلوه داد اهورايى است و هم آن‏چيزى است كه بايد به مشيّت خداوندى تعبير گردد و محتواى مشيّت خداوندى اين است كه هركس بهره و پيامد كار هاى خود را دريافت دارد. هركس كشته خويش را مى درود، خداوند به مردم اختيار داده است كه با توجه به خرد خود، راه خود را برگزينند. اين است مفهوم داد اهورايى و عدل ايزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هركس با كردارش سرنوشت خود را شكل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشكار است:

 - چو خرسند گشتى به داد خداى‏

 توانگر شوى يك دل و پاك راى‏

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

 تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏

 هر آن‏كس كه بخشش بود، توشه برد

 بميردش تن، نام، هرگز نمرد

 همه سر به سر دست نيكى بريد

 جَهان جِهان را به بد مسپريد

 مول، 6/64/321

 هر آن‏كس كه داريد نام و نژاد

 به داد خداوند باشيد شاد

 مول، 4/131/3014

 كه يزدان كسى را كند نيك‏بخت،

 سزاوار شاهى و زيباى تخت،

 كه دارد همى شرم و دين و نژاد

 بود راد و پيروز و از داد شاد

 مول، 4/130/2992

 تو داد خداوند خورشيد و ماه‏

 ز مردى مدان و فزونى سپاه‏

 چو بر مهترى بگذرد روزگار

 چه در سور ميرد چه در كارزار

 چو فرجامشان روز رزم تو بود

 زمانه نه كاهد نه خواهد فزود

 مول، 5/119/1636

 در نماز "سروش باج" آمده است:

 - راستى و داد، (اشا) بهترين چيز است.

 - خوشبختى از آن كسى است كه راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.

 - همان‏گونه كه خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنيايى نيز بايد به خاطر راستى و دادگريش به رهبرى برگزيده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.

 - هنگامى كه پيروان بدى و دروغ مرا به خشم و بيرحمى تهديد مى كنند تنها تو، اهورامزدا، با نيروى انديشه و منش نيك كه به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.

 - اى اهورامزدا مرا يارى كن.

 تا اين قانون مقدس (اشا) را به كار بندم.

 خواجه نظام‏الملك در شناختن قدر نعمت خداوند مى نويسد:

 شناختن قدر نعمت ايزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد كه با خلق كرده شود و عدلى كه در ميان ايشان گسترده آيد و اين ملك از دولت و روزگار خويش برخوردار بود و بدين جهان، نيكو نام بود و بدان جهان، رستگارى يابد و گفته‏اند بزرگان دين كه الملك يبقى مع الكفر و لايبقى مع الظلم. ملك با كفر بپايد و با ستم نپايد.

 

 شگفتا كه در فرهنگ ايرانى، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:

 چو شاه اندر آمد چنان جاى ديد

 پرستنده هر جاى بر پاى ديد،

 چنين گفت كاى دادگر يك خداى‏

 بخوبى تويى بنده را رهنماى‏

 مبادا جز از داد، آيين من‏

 مباد آز و گردن‏كشى دين من‏

 همه كار و كردار من داد باد

 دل زير دستان به من شاد باد

 گر افزون شود دانش و داد من‏

 پس از مرگ روشن بود ياد من‏

 در فرهنگ ايرانى، بيداد، چه در فكر و چه در عمل، مايه خشم و غضب خداوند است و زمان حكومت ظالمان، قحط و خشكسالى روى مى دهد، ماه به شايستگى نمى تابد، شير در پستانها خشك مى شود و خون، مُشك خوشبو نمى شود، زنا و ريا آشكار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پريشان مى شوند و خايه در زير مرغان تباه مى گردد:

 ز گردون نتابد به بايست ماه‏

 چو بيدادگر شد جهاندارشاه‏

 به پستانها دَر، شود شير خشك‏

 نبويد به نافه درون نيز مُشك‏

 زنا و ريا، آشكارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون گرگ، مردم خورد

 خردمند، بگريزد از بى خرد

 شود خايه در زير مرغان تباه‏

 هرآنگه كه بيدادگر گشت شاه‏

 5/308/749

 ز بيدادى پادشاه جهان‏

 همه نيكوييها شود در نهان‏

 نزايد بهنگام در دشت، گور

 شود بچّه بار را، ديده كور

 ببرّد ز پستانِ نخجير، شير

 شود آب، در چشمه خويش، قير

 شود در جهان چشمه آب خشك‏

 ندارد به نافه درون، بوى مُشك‏

 ز كژّى گريزان شود راستى‏

 پديد آيد از هرسوى كاستى فردوسى، كشتن حيوانات را بيداد و موجب بر باد رفتن شكوه كشور مى داند:

 مريزيد هم خون گاوان ورز

 كه ننگى بود گاو كشتن به مرز

 نبايد دگر كشت گاو زهى‏

 كه از مرز بيرون كند فرهى‏

 در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:

 بدو گفت كسرى كه آبادشهر

 كدام است و ما ز او چه داريم بهر

 چنين داد پاسخ كه آبادجاى‏

 ز داد جهاندار باشد به پاى‏

 6/189/2599

 بگسترد گرد زمين داد را

 بكند از زمين بيخ بيداد را

 هر آنجا كه ويران بد، آباد كرد

 دل غمگنان از غم آزاد كرد

 از ابر بهارى بباريد نم‏

 ز روى زمين زنگ بزدود و غم‏

 زمين چون بهشتى شد آراسته‏

 ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏

 جهان شد پر از خوبى و خّرمى

 ز بد بسته شد دست اهريمنى‏

 3/766

 در داستانهاى بهرام گور آمده است كه چون پادشاه در دل نيت بيداد و درشتى مى كند، شير پستان گاو روستايى كاهش مى يابد و زن روستايى بلافاصله نتيجه مى گيرد كه:

 ستمكاره شد شهريار جهان‏

 دلش دوش‏پيچان شد اندر جهان‏

 و چون بهرام گور نيت خود را مى گرداند و مى گويد:

 اگر تاب گيرد دل من ز داد

 از اين پس مرا تخت شاهى مباد

 5/308/754

 باز از پستان گاو زن روستايى، شير فوران مى زند و زن خداوند را شكر مى كند كه:

 ز پستان گاوش به برآريد شير

 زن ميزبان گفت كاى دستگير

 تو، بيداد را كرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا اين هنر

 وزان پس چنين گفت با كدخداى‏

 كه بيداد را راى شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش از اين‏

 كه بخشود بر ما جهان‏آفرين‏

 5/308/760

 خلاصه داستان بهرام گور و زن روستايى در شاهنامه چنين است:

 بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏

 به خاك سيه بر، فلك، لاله كشت‏

 بگفتند با شاه بهرام گور

 كه شد دير، هنگام نخچير گور

 به شبگير هرمزد خردادماه‏

 از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏

 كه بيند كه اندر جهان داد هست‏

 بجويد دل مرد يزدان‏پرست‏

 زنى ديدى بر كتف او بر، سبوى‏

 ز بهرام خسرو، بپوشيد روى‏

 بدو گفت بهرام، كايدر سپنج‏

 دهيد، ارنه بايد گذشتن به رنج‏

 چنين گفت زن، كاى نبرده سوار

 تو اين خانه چون خانه خويش دار

 چو پاسخ شنيد، اسب در خانه راند

 زن ميزبان، شوى را پيش خواند

 حصيرى بگسترد و بالش نهاد

 به بهرام بر، آفرين كرد ياد

 بياورد خوانى و بنهاد راست‏

 بر او ترّه و سركه و نان و ماست‏

 چو بهرام دست از خورشها بشست‏

 همى بود بى خواب و ناتندرست‏

 چو شب كرد با آفتاب انجمن‏

 كدوى مى و سنجد، آورد زن‏

 بدو گفت شاه اى زن كم‏سخن‏

 يكى داستان گوى، با من، كهن‏

 بدان تا به گفتار تو مى خوريم‏

 به مى درد و اندوه را بشكريم‏

 به تو داستان نيز كردم يله‏

 ز بهرامت آزادى است ار گله؟

 زن پرمنش گفت: "كاى پاك‏راى‏

 بر اين ده فراوان كس است و سراى‏

 هميشه گذار سواران بود

 ز ديوان و از كارداران بود

 ز بهر درم، گرددش كينه كش‏

 كه ناخوش كند بر دلش، روز خوش‏

 زن پاك‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و آرد به بيهودگى‏

 زيانى بود، كان نيايد به گنج‏

 ز شاه جهاندار، اين است رنج"

 پر انديشه شد زان سخن شهريار

 كه بد شد و را نام، زآن مايه كار

 چنين گفت پس شاه يزدان‏شناس‏

 كه از دادگر، كس ندارد سپاس‏

 درشتى كنم ز اين سخن، ماهِ چند

 كه پيدا شود داد و مهر، از گزند"

 شب تيره ز انديشه پيچان بخفت‏

 همه شب دلش با ستم بود، جفت‏

 بدآنگه كه شب، چادر مشك بوى‏

 بدريد و بر چرخ بنمود روى‏

 بيامد زن از خانه، با شوى گفت:

 كه هر كاره و آتش آر، از نهفت‏

 كنون تا بدوشم از اين گاو شير

 تو اين كار هر كاره، آسان مگير

 بياورد گاو از چراگاه خويش‏

 فراوان گيا برد و بنهاد پيش‏

 به پستانش بر، دست ماليد و گفت:

 "به نام خداوند بى يار و جفت"

 تهى بود پستان گاوش ز شير

 دل ميزبان جوان گشت پير

 چنين گفت با شوى: "كاى كدخداى‏

 دل شاه گيتى دگر شد به راى‏

 ستمكاره شد شهريار جهان‏

 دلش دوش پيچان شد اندر جهان"

 بدو گفت شوى: "از چه گويى همى‏

 به فال بد، اندر چه جويى همى؟"

 چنين گفت زن با گرانمايه شوى:

 "مرا بيهده نيست اين گفت‏وگوى‏

 چو بيدادگر شد جهاندار شاه‏

 ز گردون نتابد ببايست ماه‏

 به پستانها در، شود شير خشك‏

 نبويد به نافه درون نيز مشك‏

 زنا و ريا، آشكارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار

  خردمند، بگريزد از بى خرد

 شود خايه در زير مرغان تباه‏

 هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه‏

 چرا گاه اين گاو كمتر نبود

 همه آبشخورش نيز، بتّر نبود

 به پستان چنين خشك شد شير اوى‏

 دگرگونه شد رنگ و آژير اوى"

 چو بهرام گور اين سخنها شنود

 پشيمانى آمدش تن ز انديشه زود

 به يزدان چنين گفت: "كاى كردگار

 توانا و داننده روزگار

 اگر تاب گيرد دل من ز داد

 از اين پس مرا تخت شاهى مباد"

 زن فرّخ پاك يزدان‏پرست‏

 دگرباره بر گاو، ماليد دست‏

 "به نام خداوند زردشت" گفت‏

 "كه بيرون گذارى نهان از نهفت"

 ز پستان گاوش بباريد شير

 زن ميزبان گفت: "كاى دستگير

 تو بيداد را كرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا اين هنر"

 از آن‏پس چنين گفت با كدخداى:

 "كه بيداد را، داد شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش، ز اين‏

 كه بخشود بر ما جهان آفرين"

 بدو گفت بهرام كه اى روزبه‏

 تو را دادم اين مرز و اين خوب ده‏

 هميشه جز از ميزبانى مكن‏

 بر اين باش و پاليزبانى مكن‏

 مسكو، حميديان، 7/385/1416

 امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:

 شد ايران به كردار خرم بهشت‏

 همه خاك عنبر شد و زرش خشت‏

 بباريد بر گل، به هنگام غم‏

 نبد كشت‏ورزى ز باران دژم‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشك‏

 بياسوده مردم ز رنج و پزشك‏

 دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏

 جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

 همه رودها همچو دريا شده‏

 به پاليز، گل چون ثريّا شده‏

 6/182/2449

 بدين ترتيب، در باور ايرانيان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسيله خداشناسى وى، تبديل مى شود:

 ستون خرد داد و بخشايش است‏

 در بخشش او را چو آرايش است‏

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و آرمانهای ايرانی

آرمانهاى ايرانى‏

 فردوسى در شاهنامه، خصلتهاى ايرانى را از قول پيران و دانايان چنين بازمى گويد:

 يكى پير بُد پهلوانى سخن‏

 به گفتار و كردار گشته كهن‏

 چنين گويد از دفتر پهلوان‏

 كه پرسيد موبد ز نوشين‏روان...

 بپرسيد نيكى كرا درخور است‏

 به نام بزرگى كه زيباتر است‏

 چنين داد پاسخ كه هركس كه گنج‏

 بيابد پراكنده، نابرده رنج‏

 نبخشد، نباشد سزاوار تخت‏

 زمان تا زمان تيره‏گرددش بخت‏

 ز هستى و بخشش بود مرد، مِه‏

 تو ار گنج دارى، نبخشى، نه به‏

 ز بيشى خرد را بود سودمند

 همان بى خرد باشد اندر گزند

 خرد بايد و نام و فرّ و نژاد

 بدين چار، گيرد سپهر از تو ياد

 دگر بخشش و دانش و رسم گاه‏

 دلش پر ز بخشايش دادخواه‏

 ششم نيز كان‏را دهد مهترى‏

 كه باشد سزاوار بر بهترى‏

 به هفتم كه از نيك و بد در جهان‏

 سخنها بر او برنماند نهان‏

 چو فرّ و خرد دارد و دين و بخت‏

 سزاوار تاج است و زيباى تخت‏

 نماند پس از مرگِ او نام زشت‏

 بيابد به فرجام، خرّم‏بهشت‏

 بپرسيدش از داد و خردك‏منش‏

 ز نيكى و از مردم بدكنش‏

 چنين داد پاسخ كه آز و نياز

 دو ديوند بد گوهر و ديرساز

 هر آن‏كس كه بيشى كند آرزوى‏

 بدو ديو او بازگردد به خوى‏

 و گر سفلگى برگزيد او ز رنج‏

 گزيند بر اين خاك آگنده گنج‏

 چو بيچاره ديوى بود ديرساز

 كه هردو به يك خو گرايند باز...

 چنين داد پاسخ كه دانا سخن‏

 ببخشيد و انديشه افكند بن‏

 نخستين سخن گفتن سودمند

 خوش آواز خوانده ورا بى گزند

 دگر آنكه پيمان سخن خواستن‏

 سخنگوى و بينا دل آراستن‏

 سه ديگر سخنگوى هنگام جوى‏

 بماند همه‏ساله با آبروى‏

 چهارم كه دانا دلاراى خواند

 سراينده را مرد با راى خواند

 به پنجم كه باشد سخنگوى گرم‏

 به شيرين‏سخن هم به آواز نرم‏

 بدانش نگر دور باش از گناه‏

 كه دانش گرامى تر از تاج و گاه‏

 در دانش از گنج نامى تر است‏

 همان نزد دانا گرامى تر است‏

 سپاس از جهاندار پروردگار

 كز اويست نيك و بد روزگار

 كه روز جوانى هنر داشتيم‏

 بد و نيك را خوار نگذاشتيم‏

 كنون روز پيرى، به دانندگى‏

 به راى و به گنج و فشانندگى‏

 جهان زير آيين و فرهنگ ماست‏

 سپهر روان‏جوشن جنگ ماست‏

 مرا نام بر جام چيره شده است‏

 روانم زمان را پذيره شده است‏

 نمرد آنكه او نيك كردار مرد

 بياسود و جان را به يزدان سپرد

 بد آيين مشو دور باش از پسند

 مبين ايچ از او سود و ناسودمند

 تو از آز باشى هميشه به رنج‏

 كه همواره سيرى نيابى ز گنج‏

 چو جويد كسى راه بايستگى‏

 هنر بايد و شرم و شايستگى‏

 (شاهنامه، سخن پرسيدن موبد از كسرى)

 .6 در هنگام به تخت نشستن برخى از شاهان و پيروزيهاى آنان، فرصتى مى يابد تا به طرح آرزو هاى بزرگ و عمومى مردم ايران بپردازد و خواست مردمان هر دوره و نيازها و مسائل آنان را مطرح كند. در همه خطبه هايى كه تهمورث، جمشيد، منوچهر، گرشاسب، كيقباد، لهراسب، بهمن و برخى ديگر از شاهان در هنگام جلوس بر تخت شاهى ايراد مى كنند، پس از ستايش خداوند، از دادگرى، داد و دهش، هوشمندى، هنرورزى، امنيت، كوتاه كردن دست بدان، جذب دانايان، خردمندى و دفع نابخردان و اعتبار و شأن فرزانگان، رايزنى و دستگيرى از مستمندان، ترويج راستى و پرهيز از دروغ، انسان‏دوستى و محبت و مهربانى، پيدا كردن سودمنديها و رام كردن طبيعت و هدايت مردم به راه نيك و دفع دشمنان آنان و بالاخره شادى همه افراد جامعه و ترويج جشنها و سنتهاى جمعى جامعه سخن مى رود، و از همين‏جا نه‏تنها مى توان طرح توقّعات كلى مردم و جامعه آرمانى ايرانى را بازشناخت، كه نقش عملكرد فردى و خلقيات شخصى ايرانى را هم مى توان از آنها استخراج كرد:

 خطبه منوچهر على‏رغم كوتاهى خود، بسيارى از اين قبيل مسائل آرمانى جامعه ايرانى را نشان مى دهد:

 چو ديهيم شاهى به سر برنهاد

 جهان را سراسر همه مژده داد

 به داد و به دين و به مردانگى‏

 به نيكى و پاكى و فرزانگى‏

 منم، گفت بر تخت گردان‏سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 همم دين و هم فرّه ايزدى است‏

 همم بخت نيكى و دست بدى است‏

 گه بزم، دريا، دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را ز بد، دست كوته كنم‏

 زمين را به كين، رنگ ديبه كنم‏

 ابا اين هنرها، يكى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرين را پرستنده‏ام‏

 به راه فريدون فرّخ‏رويم‏

 نيامان كهن بود، اگر ما نويم‏

 هر آن‏كس كه در هفت كشورزمين‏

 بگردد ز داد و بتابد ز دين،

 نماينده رنج، درويش را

 زبون داشتن مردم خويش را،

 برافراشتن سر به بيشى و گنج‏

 به رنجورمردم، نماينده‏رنج،

 همه سر به سر پيش من كافرند

 وز اهريمن بدكنش، بدترند

 هر آن دينور، كو نه بر دين بود

 ز يزدان و از منش نفرين بود

 1/108/24

 بپرسيد كز شهر ياران كه بيش؟

 به هوش و به آيين و باراى و كيش؟

 چنين داد پاسخ كه آن پادشا

 كه باشد پرستنده و پارسا

 ز دادار دارنده، دارد سپاس‏

 نباشد كس از رنج او در هراس‏

 پراميد دارد دل نيك‏مرد

 دل بدكنش را پر از بيم و درد

 سپه را بيارايد از گنج خويش‏

 سوى بدسگال افكند رنج خويش‏

 سخن پرسد از بخردان جهان‏

 بد و نيك دارد ز دشمن، نهان‏

 (شاهنامه، حميديان، 8/289)

 

 اصول هويت ايرانى‏

 شاهنامه، از جزئى‏ترين تا كلى‏ترين مسائل درونى و بيرونى جامعه ايرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباين و تفاوت شرايط تاريخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى كه كرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبيعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانيها و خودخواهيهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مايه هاى مثبت رفتارى و بارزترين خلقيات مردم ايران را در جغرافياى متنوع و تاريخ پرحادثه و فراز و نشيب اين ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه كرد و بسيارى ديگر از صفات اين قوم را وابسته به اين پنج اصل به شمار آورد و آرزو كرد كه همه جهانيان در هر دوره و روزگارى با اين منشهاى ايرانى به سربلندى زندگى كنند.

 اين پنج قائمه فرهنگى ايران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ايرانى نفوذ داشته است كه ايرانيان در هيچ دوره‏اى از اين پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفيقات فردى و اجتماعى آنها نيز در ميزان وفادارى به اين اصول ارزيابى مى شده است. فردوسى اين پنج اصل را در همه‏جا مورد تأكيد و تأييد فراوان قرار مى دهد و ايرانى را متخلّق به اين پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نبايد گذاشت كه ايرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذكر، بر خلقياتى فرعى و فلسفى نيز كه زاده احوال و شرايط تاريخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذير هر دورانى است، مبتنى است كه اين نوع خصوصيتها را مى توان در انديشه هاى كيخسرو بازشناخت:

 به آواز گفت آن‏زمان شهريار

 كه اى نامداران به روزگار

 هر آن كس كه داريد راى و خرد

 بدانيد كاين نيك و بد، بگذرد

 همه رفتنى‏ايم و گيتى سپنج‏

 چرا بايد اين درد و اندوه و رنج‏

 ز هر دست، چيزى فراز آوريم‏

 به دشمن گذاريم و خود بگذريم‏

 بترسيد يك‏سر ز يزدان پاك‏

 مباشيد شاد اندر اين تيره‏خاك‏

 كه اين روز بر ما همى بگذرد

 زمانه دم ما همى بشمرد

 ز هوشنگ و جمشيد و كاووس‏شاه‏

 كه بودند با تخت و فرّ و كلاه‏

 جز از نام از ايشان به گيتى نماند

 كسى نامه رفتگان، برنخواند

 وز ايشان بسى ناسپاسان شدند

 به فرجام از آن بد، هراسان شدند

 كنون هرچه جستم همه يافتم‏

 ز تخت كئى روى برتافتم‏

 3/124/2844

 آنچه در اين اشعار به خوبى ديده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما كلام كيخسرو از نوعى روحيه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى كه محصول يأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است كه در كلام و پيام منوچهر، ديده نمى شود:

 منم گفت بر تخت گردان سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 زمين بنده و چرخ يار من است‏

 سر تاجداران شكار من است‏

 همم دين و هم فرّه ايزدى‏

 همم بخت نيكى و دست بدى‏

 شب تار جوينده كين منم‏

 همان آتش تيز برزين منم‏

 خداوند شمشير و زرّينه‏كفش‏

 فرازنده كاويانى درفش‏

 فروزنده تيغ و برّنده‏تيغ‏

 به كين اندرون، جان ندارم دريغ‏

 گه بزم، دريا دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را، ز بد، دست كوته كنم‏

 زمين را به كين رنگ ديبه كنم‏

 گراينده‏گرز و نماينده‏تاج‏

 فزاينده داد بر تخت عاج‏

 ابا اين هنرها يكى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرين را ستاينده‏ام‏

 به‏راه فريدون فرّخ‏رويم‏

 نيامان كهن بود اگر ما نويم‏

 هر آن‏كس كه در هفت كشور زمين‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دين‏

 نماينده رنج درويش را

 زبون داشتن مردم خويش را

 بر افراختن سر به بيشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماينده‏رنج‏

 همه سر به سر نزد من كافرند

 از آهرمن بدكنش بَتّرند

 (شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب اين اشعار را از خصوصيات اصلى جامعه ايرانى شمرد. اما برخى نيز آن‏چنان با اين اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ايرانى، به هم‏بافته و يگانه‏اند كه تجزيه‏ناپذير مى نمايند:

 به جايى كه كارى چنين اوفتاد

 خرد بايد و دانش و دين و داد

 2/123/596

 اين پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل يكى مى شوند زيرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گيرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عين خداشناسى هستند.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و معنی ايران وايرانی

 

فردوسی وایران و ایرانی وهویت ایرانیان

 

فردوسى به ايران تنها به عنوان يك جغرافيا نمى نگرد، بلكه آن‏را يك فرهنگ، يك معنويت، يك تمدن و يك سنت شناخته‏شده بديهى مى داند. به همين دليل مى كوشد تا در مرحله اول، كتاب خود را به نماد اين فرهنگ تبديل كند. او زندگى ملت ايران و تاريخ، افتخارات، سنتهاى دل‏بستنى و امتيازات رفتارى و اخلاقى مردم آن‏را بازگو مى كند و آفتهاى غرور، خودبينى، فريب، استبداد، هوسبازى و گمراهيهاى فردى و اجتماعى را برمى شمارد و در تفكرات و تأملات فلسفى خود در آغاز يا پايان دورانهاى متفاوت تاريخى و اساطيرى شاهنامه، نتيجه‏گيريهاى روشنفكرانه، عميق و خردورزانه خود را از هستى، مرگ، اختيار، جبر و گرايشهاى نيك و بد انسانى... ارائه مى دهد و با كشف ارزشها و ضد ارزشهايى كه در بقاى فرهنگى و اجتماعى و سياسى جامعه، صاحب سهم هستند، هوشيارى ملى و انسانى مردم ايران را طلب مى كند؛ آنان را از خودخواهى، حسادت، پيمان‏شكنى، آز و انحرافات اخلاقى برحذر مى دارد و به پاكى، دادگرى، شادى، مروّت و مهربانى، علائق خانوادگى و ملى، ترغيب و تشويق مى كند.

فردوسى، ده اهريمن آز، نياز، خشم، رشك، ننگ، كين، نمّامى و دورويى، ناپاك‏دينى و ناسپاسى، خسّت و گناه را در كمين ارزشهاى ايرانى مى داند و 10 پهلوان زورمند مبارز را در برابر آنها قرار مى دهد تا به پاسداشت ارزشهاى ايرانى بپردازند كه عبارتند از يزدان‏پرستى، نيكى و نيكى‏شناسى، خوشخويى، خردمندى، اميدوارى، شادى، قناعت و خوار داشتن درم و مال و پرهيز و آزرم و شرم.

فردوسى آنگاه به منشها و خويهاى ايزدى مى پردازد و ده پهلوان نيرومند خير را در برابر نيرو هاى اهريمنى به مبارزه با بديها و زشتيها فرامى خواند:

فردوسى ايرانى را آزاد و آزاده و ايران را مهد آزادى و آزادگى مى داند. به همين جهت در جابجاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ايرانى، در كنار ترك و تورانى و رومى يا عناصر غيرايرانى قرار مى گيرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ايرانى قرار مى گيرد: به قول ابن‏بلخى در فارسنامه "... هميشه مردم پارس (: ايران) را احرارالفارس نوشتندى يعنى آزادگان پارس"

 بخفتند تركان و آزادگان (ايرانيان)

 جهان شد جهانجوى را رايگان‏

 6/306/803

 ز مادر همه مرگ را زاده‏ايم‏

 گرايدون كه تركيم ار آزاده‏ايم، (ايرانى)

 6/319/1105

 از آزادگان (ايرانيان) اين نباشد شگفت‏

 ز تركان، چنين ياد نتوان گرفت‏

 2/56/455

 يكى مَردَم اى شاه آزادگان‏

 پدر ترك و مادر از آزادگان (ايرانيان)

 4/265/2032

 به هر كار ما را زبون بود روم‏

 كنون بخت آزادگان (ايرانيان) گشت شوم‏

 5/39/203

 چو بسيار از اين داستان بگذرد

 كسى سوى آزادگان (ايرانيان) ننگرد

 7/220/131

 و ايرانشهر سرزمين و بوم و شهر آزادگان است:

 سياووش منم، نز پرى‏زادگان‏

 از ايرانم از شهر آزادگان‏

 3/156/226

 برفتند از آن‏سوى تا مرز روم‏

 پراكنده گشتند از آزادبوم‏

 7/42/925

 از اوصاف ديگر فردوسى از ايرانيان، آزاده، آزاده‏خوى، آزاده‏دل، آزادچهر، آزادتن و آزادسرو است كه ويژگيهاى آنان چنين است:

 آزادگان، پهلوانانند:

 كه بيژن منم پور كشوارگان‏

 سر پهلوانان آزادگان (ايرانى)

 3/160/315

 آزادگان، مِه‏زادگانند:

 نيامد همى بانگ مِه‏زادگان‏

 مگر كشته شد شاه آزادگان (ايرانيان)

 4/199/453

 آزادگان، جوانمرد و خردمندند:

 بدو گفت شاها، ردا، موبدا

 جهاندار و آزاده و بخردا

 4/269/2116

 آزادگان، سخنگوى و بادانش هستند:

 بجستند آنگه فرستاده‏اى‏

 سخنگوى و بينادل، آزاده‏اى‏

 6/12/219

 آزادگان، پاك و باشرم و حيا هستند:

 بياورد از آزادگان دايه‏اى‏

 يكى پاك و باشرم آزاده‏اى‏

 5/32/41

 آزادگان، يك‏دل و يك‏سخن هستند:

 سكندر بشد چون فرستاده‏اى‏

 گزين كرد بينادل آزاده‏اى‏

 كه با او بود يك‏دل و يك‏سَخُن‏

 بگويد به مهتر كه كُن يا مَكن‏

 5/117/1581

 آزادگان، تنها خداى را بندگى مى كنند:

 شب تيره از تيغ رخشان كنم‏

 به آوردگه بر، سر افشان كنم‏

 كه آزاد زادم نه من بنده‏ام‏

 يكى بنده آفريننده‏ام‏

 1/59/531

 آزادگان، جوانمردان بى ادّعا هستند:

 ز شاهان كسى چون سياووش نبود

 چو او راد و آزاد و خامش نبود

 2/219/50

 آزادگان، بى آزارانند:

 ز بهر درم تا نباشى به درد

 بى آزار دل باشد آزادمرد

 3/206/1285

 آزادگان، بى آزند:

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

 تن مرد بى آز، بهتر، ز گنج‏

 6/63/19

 آزادگان، نيكوسخنان‏اند:

 تو با دشمن ار نيك گفتى، رواست‏

 از آزادگان خوب گفتن سزاست‏

 3/249/1014

 آزادگان، رادمردان‏اند:

 بدو گفت هيشوى كاى رادمرد

 نبايد كه آيد بر آزاده، گرد

 4/162/515

 آزادزادگان، به مردى مى رسند:

 پس آزادزاده به مردى رسد

 چنان چون زر از كان، به زردى رسد

 4/221/962

 آزادگان سزاوار دولت‏اند:

 به سر بر نهاد آن پدر داده تاج‏

 كه زيبنده باشد به آزاده تاج‏

 4/181/27

 آزادگان، پيمان‏شكن نيستند:

 چو پيمان آزادگان بشكنى‏

 نشان بزرگان، به خاك افكنى‏

 6/50/67

 آزادگان، از جادويى بيزارند:

 چنين داد پاسخ كه جادو نيم‏

 از آزادمردى، به يك‏سو نيم‏

 6/312/943

 آزادگان، كاهل نيستند

 چه گفت آن سخنگوى آزاده‏مرد

 كه آزاده را، كاهلى بنده كرد

 1/26/1

 آزادگى، برخلاف بندگى است:

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏

 كه آزاده باشم، كنم بندگى‏

 هر آن‏كس كه باشد ز پروردگان‏

 ز آزاده وز نيكدل بندگان‏

 شهنشاه را سر به سر دوستدار

 به فرمان ببسته كمر، استوار

 1/13/226

 آزادگان، خونريز و بى رحم نيستند:

 كه شاها، بزرگا، بلنداخترا

 بر آزادگان جهان مهترا

 تو خون سر بى گناهان مريز

 نه خوب است از نامداران ستيز

 5/341/1565

 خردمندى، مايه آزادگى است:

 به آزادى است از خرد، هركسى‏

 چنان چون بنالد ز اختر بسى‏

 دلت مگسل اى شاه هيچ از خرد

 خرد نام و فرجام را پرورد

 6/140/1434

 ناصرخسرو قباديانى نيز ايرانيان را آزادان مى خواند:

 ز اين پيش جز از وفاى آزادان [ايرانيان‏]

 كاريش نبود نه بياوارى...

 باغى بود اينكه هر درختى ز او

 حرّى بودى و خوب‏كردارى‏

 مفهوم ديگر ايرانى، براى فردوسى، نژادگى است كه از آن به "دهقانى" تعبير مى كند؛ به همين دليل، در بسيارى از موارد، فردوسى در شاهنامه، ايرانى را "دهقان" و "دهقان‏نژاد" مى نامد و همان اوصافى را كه براى آزادگان قائل بود، به دهقانان نيز نسبت مى دهد. واژه "دهقان" يا "دهگان"، در اصل، به مالكان ايرانى اطلاق مى شده است و در دوره اسلامى ، مِن‏باب اطلاق جزء به كل، همه ايرانيان را دهقان مى ناميدند:

 از ايران و از ترك و از تازيان‏

 نژادى پديد آيد اندر ميان‏

 نه دهقان (ايرانى) نه‏ترك و نه‏تازى بود

 سخنها به كردار بازى بود

 7/220/123

 از ايشان هر آن‏كس كه دهقان (ايرانى) بدند

 ز تخم و نژاد بزرگان بدند

 7/228/3290

 چو آمد به آرامگاه از نخست‏

 فراوان گزيده سواران بجست‏

 ز دهقان و تازى و پرمايگان‏

 توانگر گزيد و گران‏سايگان‏

 5/251/89

 دو تازى، دو دهقان، ز تخم كيان‏

 كه بستند بر دايگانى ميان‏

 5/251/91

 كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد

 ز دهقان و تازى و رومى نژاد

 9/9/147

 به دستور گفت آن زمان شهريار

 كه آن جامه روم گوهر نگار

 نه آيين پرمايه دهقان بود

 كه آن جامه جاثلقيان بود

 7/91/2130

 ز قيصر شنيدى كه خسرو ز دين‏

 بگردد، چو آيد به ايران‏زمين‏

 ندانى كه دهقان ز دين كهن‏

 نپيچد، چرا خام گويى سخن؟

 7/93/2175

 هم از هفت كشور بر او بس، نشان‏

 ز دهقان و از روم گردنكشان‏

 7/157/3713

 كسى كو ز پيمان من بگذرد

 بپيچد ز آيين و راه خرد

 بريده سرش را بدارم به دار

 ز دهقان و تازى و رومى شمار

 7/212/7

 فردوسى كه خود، نماد يك ايرانى تمام‏عيار و مطلوب است، هميشه خود را دهقان، دهقان پير، سخنگوى دهقان، دهقان سُراينده مى خواند:

 سخنگوى دهقان چه گويد نخست‏

 كه تاج بزرگى به گيتى كِه جُست‏

 كِه بود آنكه ديهيم بر سر نهاد

 ندارد كس از روزگاران به ياد

 مگر كز پدر ياد دارد پسر

 بگويد تو را، يك به يك در به در

 كه نام بزرگى كِه آورد پيش‏

 كه را بود از برتران پايه بيش‏

 1/15/4

 به گفتار دهقان كنون بازگرد

 نگر تا چه گويد سُراينده‏مرد

 2/98/18

 ز گفتار دهقان چنين داستان‏

 تو بر خوان و برگوى از باستان‏

 2/98/19

 چنين گفت داننده دهقان پير

 كه دانش بود مرد را دستگير

 7/148/3493

 تو بشنو ز گفتار دهقان پير

 اگرچه نباشد سخن دل‏پذير

 3/136/18

 سخنگوى دهقان، چنين كرد ياد

 كه يك روز كيخسرو از بامداد...

 3/136/19

 چه گفت آن سُراينده دهقان پير

 ز گشتاسپ و از نامور اردشير

 5/25/6

 فردوسى، ايرانيان را، به صورت دهقان، وصف مى كند:

 .1 دهقان آتش‏پرست:

 يكى دين دهقان آتش‏پرست‏

 كه بى باژ، بَرسَم نگيرد به دست‏

 5/60/214

 .2 دهقان موبدنژاد:

 سُراينده دهقان موبدنژاد

 از اين داستانم چنين داد ياد

 5/21318

 .3 دهقان يزدان‏پرست:

 يكى مرد دهقان يزدان‏پرست‏

 بدان بيشه بوديش جاى نشست‏

 5/288/268

 جهان‏ديده دهقان يزدان‏پرست‏

 چو با باژ، برسم بگيرد به دست‏

 7/67/1552

 چو دهقان پرمايه او را بديد،

 رخ او شد از بيم چون شنبليد

 5/311/819

 .5 دهقان آموزگار:

 جهانجوى دهقان آموزگار

 چه گفت اندر اين گردش روزگار

 كه روزى فراز است و روزى نشيب‏

 گهى با خراميم و گه با نهيب‏

 6/263/4396

 .6 دهقان‏نژاد:

 يكى پهلوان بود، دهقان‏نژاد

 دلير و بزرگ و خردمند و راد

 ز دهقان بپرسيد آنگه قباد

 كه اى نيك‏بخت از كه دارى نژاد

 1/9/135

 بدو گفت كز آفريدون گرد

 كه از تخم ضحاك شاهى ببرد

 پدر گفتم اين و نيا همچنين‏

 كه با آفريدون كنيم آفرين‏

 6/70/179

 چو نزديكتر گشت، آواز داد

 چنين گفت كاى مرد دهقان‏نژاد

 ز دهقان‏نژاد، ايچ مردم مباد

 كه خيره دهد خويشتن را به باد

 4/42/933

 .7 دهقان شهر:

 ز بازارگانان و دهقان شهر

 كسى را كجا باشد از نام بهر

 6/259/4297

 .8 واژه دهقان در شاهنامه، اغلب به معنى ايرانى و نجيب‏زاده است، اگرچه دهقان به معنى كشاورز هم، فراوان به كار رفته است:

 كشاورز و دهقان و مرد نژاد

 نبايد كه آزار يابد ز باد

 6/94/326

 كشاورز با مرد دهقان‏نژاد

 يكى شد بر ما به هنگام داد

 4/32/679

 واژه ديگرى كه در شاهنامه به معنى ايرانى گرفته مى شود "پارسى" است كه در اينجا، مراد از پارس، ايران است. يونانيان نام Persia را از ايالت پارس گرفته و به تمام ايران اطلاق كرده‏اند و از اين‏رو نام Perse يا Persia در زبانهاى اروپايى هم به همه ايران اطلاق شده است:

 ز رومى و مصرى و از پارسى‏

 فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

 5/75/587

 ز رومى و از مردم پارسى‏

 بدان كشتى اندر، نشستند سى‏

 5/100/177

 دو آواز بُد رومى و پارسى‏

 سخنشان ز تابوت شد يك، بسى‏

 هر آن كس كه او پارسى بود گفت‏

 كه او را جز ايدر نبايد نهفت‏

 چو ايدر بود خاك شاهنشهان‏

 چه تازيد تابوت گرد جهان‏

 5/128/1854

 سپاهش ز رومى و از پارسى‏

 ز بحرين و از كُرد و از قادسى‏

 5/214/42

 شاپور ذوالاكتاف:

 بپرسيد و گفتش چه مردى بگوى‏

 كه هم شاه شاخى و هم شاه روى‏

 چنين داد پاسخ، نيم‏پادشا

 يكى پارسى‏مَردَم و پارسا

 5/220/167

 ز رومى و از هندى و پارسى‏

 نجومى و گر مردم هندسى‏

 5/250/70

 بزرگان به پاسخ بياراستند

 بسى خسته‏دل پارسى، خواستند

 از ايران كرا خسته بد يزدگرد

 يكايك بر آن دشت كردند گرد

 يكى را بريده دو دست و دو پاى‏

 يكى مانده بى دست و پايش به جاى‏

 5/270/554

 ابا هر سوارى، پرستنده سى‏

 ز ترك و ز رومى و از پارسى‏

 5/309/784

 بر اين‏سان همى رفت فرسنگ، سى‏

 پس پشت او قارن پارسى‏

 5/341/1550

 يكى نامه نزديك بهرام‏شاه‏

 نبشت آن جهاندار بادستگاه‏

 به نزد فرستاده پارسى‏

 كه آمد به قنّوج با يار، سى‏

 5/125/519

 به جنگ‏آورى، پارسى لشكرى‏

 زنى خيمه بر مرغزار هرى‏

 6/299/624

 بدو گفت رو پارسى را بگوى‏

 كه ايدر به خيره مريز آبروى‏

 6/300/659

 كه آمد فرستاده‏اى نزد من‏

 از آن پارسى، مهتر انجمن‏

 6/302/713

 جز از پارسى مهترت، در جهان‏

 مرا شاه خوانند فرخ‏مهان‏

 6/303/736

 نه تازى چنين كرد و نه پارسى‏

 اگر بشمرى سال، صد بار، سى‏

 7/12/225

 يكى مرد بى دشمنم، پارسى‏

 همان‏بار دارم، شتروار، سى‏

 7/74/1270

 ابا هر يكى مرد، شاگرد سى‏

 ز رومى و بغدادى و پارسى‏

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل داستانهاى كورش هخامنشی در اساطير و تواريخ ايراني

 

 در اساطیر ایرانی  ُ شاهنامه فردوسى و متون تاريخى ايران، بخشهایى وجود دارد درآميخته از اسطوره، واقعيت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى كه واقعيات زندگى كورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى كنايى و رمزآميز و متناسب با تعبيرات اساطيرى و آرمان‏گرايانه و گاهى به شكلى افسانه‏آميز بيان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رايج در ميان مردم ايران، روايتهاى يونانى و عبرى و سامى نيز تأثير مى پذيرد. در اين داستانها، زندگى شگفت‏انگيز اين شخصيت ممتاز تاريخى و فتوحات اين جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى يابد و به شيوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصيت اساطيرى و پهلوانى و تاريخى درهم مى آميزد و در آثار ادبى و تاريخى روزگاران بعد منعكس مى گردد، آنچنان‏كه امروزه نمى توان تقدّم و تأخر يا صحّت انتساب اين روايتهاى گيج‏كننده را برمبناى تحليلهاى اساطيرى و يا نتيجه‏گيريهاى علمى اثبات كرد. اما از آنجا كه تورات (كه كورش را ناجى... قوم يهود شمرده است) و مورخان بزرگ يونانى چون هرودوت، كتزياس، گزنفون مفصلا از او ياد كرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به كورش را در اين منابع مبناى نوعى مطالعه تاريخى-اساطيرى قرار داد و دگرگونيهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاريخى و در شخصيتهاى اساطيرى و پهلوانى و تاريخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل اين كوشش شايد بتواند اين نكات را اثبات كند كه اولا، چگونه واقعيتهاى تاريخى در ساختار اساطير و داستانهاى ملى مردم ما تأثير گذاشته‏اند و ثانيا، روايتهاى هندى، آريايى، يونانى و سامى چگونه در شكل‏گيرى اين داستانها مؤثر بوده‏اند. در اين صورت است كه مى توان تمام يا بخشى از زندگى كورش را در ارتباط با جمشيد، فريدون، زال، كى‏آرش، كيخسرو، بهمن، اسفنديار، اردشير بابكان، ذوالقرنين و سليمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با يكى از اين افراد در ارتباط يافت. براى روشن شدن اين مطلب، لازم است نخست به اختصار كورش را بشناسيم و سپس به نفوذ داستانهاى او در ديگر روايتهاى اساطيرى-پهلوانى و تاريخى بپردازيم.

 

 .1 كورش هخامنشى‏

 در كتيبه دوسطرى، به خطّ ميخى پارسى كه با ترجمه ايلامى و بابلى نيز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در كاخهاى عمومى و خصوصى كورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او كورش آمده است. واژه كورو [Kuru] در پارسى باستان، در صيغه مفرد مذكر حالت فاعلى، كورش مى شود.

 اين نام در كتيبه هاى ايلامى به صورت rash-Ku و در كتيبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در يونانى Kuros آمده است. بعد، اين اسم به روم رفته، سيروس شده و اكنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سايروس خوانده مى شود. مورخان يهود آن‏را كورش و كورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى اين نام را به صورتهاى كورش، كورس، كُيرش و كورش ضبط كرده‏اند. استرابون نوشته است كه اسم اين شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغيير داد و نام رود كور (كُر) را كه در نزديكى تخت جمشيد جارى است اتخاذ كرد. اين گفته استرابون صحيح به نظر نمى رسد، زيرا دو نفر از اجداد كورش نيز همين نام را داشتند و ظن قوى اين است كه نام رود كُر از اسم كورش گرفته شده باشد نه به عكس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، كتزياس و ديگران برمى آيد كه كورش (كورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر كمبوجيه اول بود كه در سال 559 پيش از ميلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. كمبوجيه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده كشور ماد و مادرش "ماندانا" يا "ماندانَ" دختر آستياگ پادشاه ماد بود. كورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج كرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسيس كرد. ارمنستان را مطيع ساخت. با بابليان جنگيد و بابل و لوديه (ليديه) را مسخّر ساخت و كرزوس پادشاه آنجا را اسير كرد، اما او را بخشيد. فريگيا را ضميمه ايران ساخت و قوم يهود را كه در بابل اسير بودند آزاد كرد و اجازه داد تا به بيت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سيحون پيش رفت و در كنار اين رود شهرى به نام خود بنا كرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پيشروى كرد و سرانجام در جنگ با يكى از قبايل سكايى در شمال ايران زخم برداشت و كشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبيعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سليمان) به خاك سپردند. كورش يكى از رجال بزرگ تاريخى است كه نامش در كنار شخصيتهايى چون اسكندر و ژول سزار قيصر دوم عالمگير شده است. شهرت او در ميان مردم جهان به دليل آن است كه او بانى دولتى شد كه از حيث وسعت بى سابقه بوده و از سيحون تا درياى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى كشور هاى مغلوب و شيوه حكومت و رفتار وى در مشرق‏زمين، مهمترين دليل شهرت او است، زيرا وى سياست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبديل كرد؛ در شهرها و سرزمينهاى فتح‏شده، كشتار نكرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم يهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائيل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمير و تزيين كرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همين جهت، مورخان، او را سردارى دلير و كاردان، سياستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواريخ رسمى و منابع علمى، به طور كلى درباره كورش ذكر شده است، جزئيات زندگى او نيز در تركيبى از حقيقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاك، پادشاه ماد، شبى در خواب ديد كه از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد كه سراسر آسيا را فراگرفت. شاه تعبير خوابش را از "مغان" پرسيد و آنان پاسخ گفتند كه از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد كه بر ماد سلطه پيدا مى كند. از اين‏رو اژدهاك مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا كسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به كمبوجيه (كامبوزيا، كامبيز، كبوجيه) كه فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجيب و مطيع بود داد، زيرا او را فردى ملايم و بى زيان و از اهل ماد، پايين‏تر مى شناخت. در سال اول اين ازدواج، اژدهاك به خواب ديد كه از شكم دخترش تاكى روييد كه شاخ و برگهاى آن تمام آسيا را پوشاند. اين‏بار نيز از مغان تعبير خواب خود را طلبيد و آنان گزارش دادند كه نوه او بر ماد فرمانروايى خواهد يافت. اژدهاك هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانيان نگهدارى كرد و چون فرزند او پسرى (كورش) زاييد، اژدهاك به يكى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا اين نوزاد را از ميان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشيمان شدن شاه و اينكه ماندانا خويشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى كشتن كودك، او را به يكى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد كه او را در ميان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاكو كه به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى انديشيدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و كورش را دور از مردم شهرى بزرگ كردند. كورش در ده‏سالگى نوجوانى دلير بود كه با اميرزادگان بازى مى كرد و در يكى از همين بازيها، كودكان، او را به پادشاهى برگزيدند، اما يكى از بچه‏ها كه پسر "آرتم بارس" از نزديكان شاه ماد بود، از فرمان كورش سرپيچيد و كورش او را به شدت تنبيه كرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شكايت بردند. و شاه ماد اژدهاك، كورش را احضار كرد و علت تنبيه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسيد و كورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از كار خود دفاع كرد و اژدهاك از شهامت و شجاعت كورش و شباهت اين چوپان‏زاده با خود تعجب كرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف كند كه كورش، نوه اژدهاك است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپيچى پدرش از فرمان شاه بكشت و از گوشت او خوراكى تهيه كرد و به پدرش خورانيد و مغان اژدهاك را گفتند كه با شاه شدن كورش در ميان همسالان، ديگر خطرى براى سلطنت ماد در ميان نيست و شاه ماد كورش و مادرش را به پارس برگردانيد، ولى كورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسيان را بر ضد شاه ماد شورانيد و با كمك هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاك را به بند كشيد.

 روايت گزنفون در كتاب سيروپدى، اگرچه با تخيل توأم است، نكات گسترده‏تر و عميق‏ترى از زندگى كورش را به دست مى دهد، اما در كليت مطالب شبيه به گفته هاى هرودوت است. كتزياس در كتاب فوثيوس، معروف به كتابخانه، كورش را چوپان‏زاده‏اى از ايل مَردها مى داند كه در جوانى به كار هاى پست اشتغال مى ورزيد و با شاه ماد هيچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قيام و همدان را تسخير كرد...

 اقوال كتزياس نيز بسيار دور از حقيقت مى نمايد. ژوستن، در خلاصه‏اى كه از كتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پيشين مى افزايد كه: "چوپان، كورش را در جنگلى گذاشت كه يك ماده‏سگ او را شير مى داد و او را از حيوانات ديگر حفظ مى كرد، چوپان كه ديد حيوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر كودك ترحّم كرد و كورش را به فرزندى قبول كرد." (نام نامادرى كورش سپاكوبه پارسى يا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره كورش مى آيد، آن است كه كورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالك ديگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خير نسبت به قوم يهود برگزيده است، چنان‏كه اشعياى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالك فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح كرد و اجازه داد قوم يهود را به سرزمينشان برگردانند، در حالى كه 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانيال نبى در ديوانخانه او بود و كورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشيد، كورش در سال 525 قبل از ميلاد در نتيجه زخمى كه در جنگ خورد درگذشت.

 در كتاب عزرا مى خوانيم كه خداوند روح كورش، پادشاه فارس، را برانگيخت و در تمامى ممالك خود فرمانى نافذ كرد ... كيست كه خانه‏اى براى يهوه در اورشليم بنا كند؟ كيست كه به اورشليم رود و خانه يهوه را بنا نمايد...؟

 از همين روايات است كه داستانهايى برساخته شده است كه مادر اين "كيرش (كورش) دختر يكى از انبياى بنى‏اسرائيل بود، نام مادر او را "اشين" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بيت‏المقدس را آبادان كرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپايان و اسباب بنى‏اسرائيل، در خزانه و در دست كسان بخت‏النصر مانده بود، به ايشان باز داد..." اما جز روايات سامى متأخر، هيچ قول ديگرى اين نظر را تأييد نمى كند.

 اگر آنچه را كه اجمالا درباره زندگى كورش در متون حماسى و اساطيرى و تاريخى ايران آمده است، پيگيرى كنيم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پيشدادى و كيانى در شاهنامه، وجوه اشتراك آن‏را دنبال نماييم، مى توانيم جاى پاى داستانهاى كورش را در داستانهاى زير بيابيم:

 .1 داستان فريدون و ضحّاك: شباهت نام پدربزرگ كورش، اژدهاك (استياك) با ضحاك كه همان اژى‏دهاك اوستايى است و شباهت خوابى كه اژدهاك درباره كورش مى بيند، با داستان فريدون و خواب ديدن ضحاك در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاك براى يافتن و كشتن فريدون و عدم توفيق او در اين امر و سرانجام غلبه فريدون در شاهنامه بر ضحاك، شباهتهايى است كه مخصوصا در آغاز داستان و محل آن يعنى بيت‏المقدس با زندگى كورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانيم كه: ضحاك شبى خوابى ديد كه تعبير آن‏را از خوابگزاران پرسيد. آنان پس از چند روز انديشه او را پاسخ دادند كه "فريدون ظهور خواهد كرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاك خواهد افكند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاك سخت بيمناك شد و خواب و آرام را بدرود كرد و ديگر كاخ او كه در بيت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاك فرمان داد تا هرجا فريدون را يافتند به هلاكت برسانند، اما در دستگيرى فريدون توفيقى نصيب ضحاك نشد.

 فريدون متولد گشت و باليد و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى كه ضحاك براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فريدون و كاوه و سپاهش به كاخ ضحّاك درآمدند و جادوان و ديوان ضحّاك را كشتند و فريدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (يا خواهران) جمشيد را كه در دست ضحاك اسير بودند، آزاد كرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاك را اسير كرد و مى خواست او را بكشد كه سروش بر او آشكار گشت و از او خواست تا ضحاك را در دماوند زندانى كند.

 همچنان‏كه ملاحظه مى شود در اين دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستياك و ضحاك (اژدهاك) كاملا به هم شبيه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بينند و تعبير آن‏را مى پرسند و تعبير هردو خواب چنين است كه فرزندى متولد مى شود كه بر ملك آنها چيره مى شود و هردو كودك يعنى كورش و فريدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم كشتن اين كودك را مى كنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناكامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، كودك را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فريدون از ترس روزبانان ضحاك، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و اين مرد، سه سال فريدون را در آنجا مى پرورد. فرانك سپس فرزند را به كوه البرز مى برد و به مردى پاك‏دين مى سپارد و اين مرد نيز فريدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى كند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قيام مى كنند و به پيروزى مى رسند. فريدون نيز همچون كورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را يكى از بزرگان كه فرزندش به دست پادشاه كشته شده است، يارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان كورش، اژدهاك پسر پيشكار خود "آرتم بارس" را با قساوت كشته است و همين امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با كورش همكارى كند و او را به سرنگون كردن اژدهاك برانگيزد و در داستان فريدون، كاوه كه پسرانش به دست روزبانان ضحاك كشته شده‏اند، فريدون را در رسيدن به پادشاهى يارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، كورش و فريدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسير و زندانى مى كنند، امّا نمى كشند.

 .8 در هردو داستان، كورش و فريدون، جهانگشايى بزرگ مى شوند.

 مهمترين اختلاف اين دو داستان در آن است كه در روايات كورش، اژدهاك پدربزرگ او است، اما در داستان فريدون، ضحّاك هيچ نسبتى با فريدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاك مى تواند به نوعى جايگزين مادر-همسر باشد كه مى بينيم فريدون با آنها پيوند زناشويى مى بندد؛ با توجه به آنكه وقتى مادر كورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانيان با او رفتار مى شود، مى توان گفت كه اسارت ارنواز و شهرناز در كاخ ضحاك، به نوعى همين خاطره را زنده كرده است.

 .2 كورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افكندن او به وسيله پدرش، سام، نيز نوعى شباهت با داستان كورش مشاهده مى شود كه در حقيقت شايد به دورانى مربوط شود كه ايرانيان از يونانيان داستان اديپ شهريار را شنيده باشند، در اين دو داستان:

 .1 پدر (يا پدربزرگ) فرزند خود را به دليلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاك او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز كوه ببرند و بر ستيغ آن كوه نزديك خانه سيمرغ رها كنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاريخ ديوكيدس يا ديااكّو، مؤسس سلسله ماد و كورش، است و نمونه آن داستان كودكى است كه سر راه يا در نقطه دوردستى قرار مى گيرد كه در سرگذشت كورش هخامنشى و زال و كيخسرو هم ديده مى شود و اين سه تن را سه حيوان به فرزندى مى پذيرند و آنها را تغذيه مى كنند؛ كورش را سگى مى پرورد، زال را سيمرغ پرورش مى دهد و كيخسرو را گاوى به نام پرمايه تغذيه مى كند.

 سام پدر زال نيز همانند اژدهاك خواب مى بيند؛ اما نتيجه اين خواب برعكس نتيجه خواب اژدهاك است، زيرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى يابد، ولى اژدهاك بعد از خوابى ديگر تصميم مى گيرد كورش را فراخواند و بكشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آيد و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 كورش و كيخسرونلد كه با مقايسه داستان كورش با كيخسرو و آستياك (اژدهاك)، پادشاه ماد، با افراسياب و هارپاگوس وزير آستياگ، با پيران ويسه، بر آن است تا ميان سلسله كيانيان و هخامنشيان رابطه‏اى ايجاد كند و همين امر سبب شده است تا كورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان كيخسرو شاهنامه تصور شود. از ميان خاورشناسان هرتل در كتاب معروف خود يعنى هخامنشيان و كيان بر اين عقيده رفته است و پس از او هرتسفلد اين انديشه را با تفصيل بيشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است كه افراد اخير سلسله كيانيان فى‏الحقيقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقيده او وجود عده‏اى از هخامنشيان است كه با آيين زرتشتى ميانه خوبى نداشتند. هرتل چنين پنداشته است كه نخستين پادشاهان سلسله كيان، يعنى كيقباد، كيكاووس و كيخسرو، رؤساى قبايل غربى ايران بودند و ممكن است شخصيت تاريخى يا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقيه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند كه وارد سلسله داستانى كيانى شده‏اند. هرتسفلد از اين حد هم فراتر رفته و گفته است كه اولين پادشاهان كيان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند كه هرودوت و كتزياس از آنان نام برده‏اند و كورش نيز همان كيخسرو است. اينان معتقدند كه گشتاسپ نيز پدر داريوش اول است و اسفنديار اسم اصلى همان كسى است كه چون به پادشاهى رسيد، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داريوش" را بر خود نهاد. در همين زمينه طبرى مى گويد: "به پندار بعضى، كى‏اُرش (كيرش: كورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منكر اين سخن شده‏اند و گويند كى‏ارش (كورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، كى‏اُرش برادر كيكاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمين بابل فرمانروايى داشت و بسيار بزيست و والاقدر بود و چون بيت‏المقدس را آباد كرد، بنى‏اسرائيل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائيل از جانب شاه ايران تعيين مى شد و او مردى پارسى بود..."

 ميان زندگى تاريخى و افسانه‏اى كورش با داستانهاى كيخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روايت فردوسى، به حدّى وجوه مشترك وجود دارد كه اگر حتى بر طبق نظر كريستن‏سن و بنونيست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطايى آشكار به شمار آوريم، اما نمى دانيم در اثرگذارى داستانهاى كورش در افسانه هاى مربوط به كيخسرو ترديد كنيم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى كيخسرو را مرور مى كنيم:

 نام كيخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسكريت Sushravas و در پهلوى به صورتهايى Kaixusruv يا Kaixusruk آمده است و به معنى كى‏نيك‏نام است. پدر او سياووش، پسر كيكاووس، پادشاه ايران و مادر او فرنگيس، دختر افراسياب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پديدآورنده پادشاهى در ايران شمرده‏اند كه صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردويسور آناهيت قربانى كرد و از او خواست كه اى اردويسور آناهيت مقدس و نيكوكار، مرا يارى ده تا بر همه كشورها و بر ديوان و بر آدميان و جادوان و پريان ستمگر پادشاهى يابم و در جنگها از هماوردانى كه بر پشت اسب با من نبرد مى كنند، پيش باشم، كيخسرو از مرگ و بيمارى بركنار بود و فرّ كيانى بدو تعلّق داشت، نيرومند و صاحب پيروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شكست‏نايافتنى بود و با نيروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشيار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختيها بود. دشمن را در ميدانى بزرگ در جنگل تعقيب كرد و همه دشمنان را زير چنگ آورد و گناهكار تورانى، افراسياب و كرسوزد: (گرسيوز) را به انتقام خون پدر خود، سياووش، و اغريرث به زنجير كشيد و كشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطيرى كيخسرو، در شاهنامه چنين آمده است كه چون سياووش كشته شد و افراسياب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگيس، از كيخسرو آگاهى يافت، مى خواست فرنگيس را به دو نيمه سازد، اما پيران سپهسالار پايمردى كرد و قول داد كه چون اين كودك متولد گردد، او را نزد افراسياب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنكه پيران، سپهسالار افراسياب، شبى سياووش را در خواب مى بيند كه شمشيرى در دست دارد و از پيران مى خواهد كه برخيزد:

 كه روزى نوآيين و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده كيخسرو است‏

 كيخسرو متولد مى شود و پيران به نزد افراسياب مى شتابد و تولد كيخسرو را گزارش مى دهد. افراسياب كه نگران آن است كه اين كودك جهان را بر او پرآشوب سازد، از پيران مى خواهد تا اين كودك را به شبانان بسپارد و پيران نيز، كيخسرو را به چوپانان كوه قلا مى سپارد. چون كيخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تيراندازى و شكار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شكار مى كند و به صيد شير و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پيران گزارش مى دهد كه كيخسرو دلير و پهلوان شده است و پيران او را به ايوان خود مى برد. افراسياب از پيران مى خواهد تا كيخسرو را به درگاه او برد، پيران كه نگران انتقامجويى افراسياب از كيخسرو است، كيخسرو را ديوانه‏وضع معرفى مى كند و مى گويد كه اين طفل از گذشته هيچ اطلاعى ندارد و پس از آنكه از افراسياب پيمان مى گيرد كه كيخسرو را نيازارد، وعده مى دهد كه او را نزد پدربزرگش، افراسياب، ببرد. اما پيران قبلا از كيخسرو مى خواهد كه در حضور افراسياب همچون ديوانگان رفتار كند تا هراس را از دل او بزدايد و در نتيجه، افراسياب وى (كيخسرو) را راحت بگذارد. كيخسرو نيز، چون به نزد افراسياب مى رود، به پرسشهاى نياى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فريبد، تا آنجا كه افراسياب در گفتگو با پيران،

 بدو گفت كاين دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نيايد همانا بد و نيك از اوى‏

 نه ز اين‏سان بود مردم كينه‏جوى افراسياب پس از اين ملاقات فرمان داد تا كيخسرو را به مادرش بسپارند و به "سياووش‏گرد" بفرستند. در همين اوان، گيو از طرف پادشاه ايران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، كيخسرو را يافت و با فرنگيس به ايران برد. كيخسرو به پادشاهى رسيد و به يزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد كه هرگز به افراسياب مهر نورزد و كين پدر خود، سياووش، را از وى بستاند. بنا بر اين در جنگهايى دراز با افراسياب درگير شد و او را در همه‏جا شكست داد تا افراسياب به كنگ‏دژ گريخت. پس كيخسرو از راه درياى زره كه تا كنگ‏دژ شش ماه راه بود به چين رفت و از آنجا به سياووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چين از او استقبال كردند و آذينها بستند و كيخسرو به كاخ فغفور درآمد و سه ماه در چين ماند و در راه بازگشت در دريا موجودات عجيب ديد و به سياووش‏گرد بازگشت... در همين هنگام هوم... افراسياب‏را پيدا كرد و در بند كشيد. كيخسرو به ساحل چيچست رو نهاد و با چاره‏انديشى هوم، افراسياب را كه در درياى چيچست پنهان شده بود از آب بيرون كشيد... و گرسيوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زير اين شكنجه دردآور، فرياد و خروش برآورد و افراسياب از دريا بيرون آمد و هوم او را دستگير كرد و كيخسرو او را به جرم كشتن اغريرث و پدر خود، سياووش به قتل رسانيد.

 بدين ترتيب، كيخسرو همه عمر خود را وقف كشتن قاتلان پدر مى كند؛ و به عقيده كارنوى، شايد كيخسرو، در اصل همان قهرمان مذكور در ودا يعنى سوسروس باشد كه ايندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار يارى مى دهد.

 كيخسرو، ايرانيان را متحد مى سازد و امپراتورى ايران را استوار مى كند و پس از دست يافتن به قلمروى وسيع و كشتن همه دشمنان ايران، على‏رغم ميل همه اطرافيانش، از بيم گمراهى و غرور، از سلطنت كناره‏گيرى مى كند و در اوج قدرت جوانى و حكومت و پيروزى و زهد، به كوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظيم نابود مى شوند و به آسمان مى پيوندند و به زبان اساطير به اوجى پاك و سفيد و جاودانه دست مى يابند. دارمستتر اين افسانه به كوه رفتن كيخسرو و مرگ او و يارانش را با يكى از وقايع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقايسه مى كند كه در آنجا يوذيسدهيرا از جهان بيزار مى شود و با چهار برادرش به كوه هيماليا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد كه اين داستان داراى اصل هندو ايرانى است.

 شباهتهاى كلى داستان كورش و كيخسرو عبارتند از:

 .1 هم آستياك و هم افراسياب هردو، پدربزرگ مادرى كورش و كيخسرو هستند (ماندانا، مادر كورش، دختر آستياك (اژدهاك) و فرنگيس (فرى‏گيس) مادر كيخسرو، دختر افراسياب است) كه هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بيگانگان موافقت كرده‏اند.

 .2 مادر كورش، مادى و مادر كيخسرو تورانى است در حالى كه هردو قهرمان، ايرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ايرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرويى هستند كه به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. كمبوجيه، پدر كورش، از سوى آستياك فرمانرواى پارس است و سياووش، پدر كيخسرو، بر سياوش گرد كه متعلق به افراسياب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بينند كه موجب مى شود فرزندى را كه دختر آنها در شكم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بكنند، خواب آستياك را قبلا شرح داديم و افراسياب پادشاه توران خواب خود را چنين روايت مى كند:

 بيابان پر از مار ديدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 يكى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار كرد

 برفتى ز هر سو يكى جوى خون‏

 سراپرده و خيمه گشتى نگون‏

 يكى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور كاوس شاه‏

 دميدى به كردار غرّنده ميغ‏

 ميانم به دو نيم كردى به تيغ‏

 چاپ مسكو، ج 3، ص 50، بيت 739

 خواب‏گزاران اين خواب را چنين تعبير مى كنند كه افراسياب بايد با سياوش و ايرانيان آشتى كند و افراسياب چنين مى كند و شرايط ايرانيان را هم مى پذيرد.

 .5 هم آستياك و هم افراسياب، پادشاهان ماد و توران، در نتيجه خوابى كه ديده‏اند منتظر مى مانند تا كورش و كيخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد كشتن آنها را مى كنند.

 6.در هردو داستان، دستور كشتن كودك نوزاد اجرا نمى شود. افراسياب به نيرنگ مى خواهد فرنگيس كودكى را كه در شكم دارد بيفكند، كودك را بر سر راه مى گذارند، اما به نتيجه نمى رسند. افراسياب ناچار به پيران دستور مى دهد تا كيخسرو را به شبانان كوه قلا بسپارد تا سر به نيست شود. به نظر كريستن‏سن، در افسانه هاى ايرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى كار آمدن سلسله‏اى ديگر حكايت مى كند و شاه دستور كشتن نوزاد را مى دهد كه اجرا نمى شود، پرورش كودك در ميان شبانان و هوشمندى كودك، زمينه هاى كهن مشتركى است كه در داستانهاى همه تيره هاى ايرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى كه بايد كشته شوند به نزد شبانان گسيل مى شوند. كيخسرو تا ده‏سالگى در ميان شبانان مى ماند و شكارچى ماهرى مى شود كه گراز و خرس و گرگ و سرانجام شير و پلنگ را شكار مى كند. كورش نيز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى يابد و ماده‏سگى او را شير مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو كودك مورد بحث، به وسيله يكى از نزديك‏ترين دوستان پادشاه رهانيده مى شوند. در داستان كورش، هارپاگوس‏پيشكار آستياك، كورش را مى رهاند و در داستان كيخسرو، پيران، سپهسالار افراسياب، كيخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، اين كودكان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبير مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، كورش و كيخسرو پدربزرگ خود را شكست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى كنند.

 .11 در هردو داستان، كورش و كيخسرو براى دستگيرى پدربزرگ خود متوسل به حيله‏اى خشونت‏آميز مى شوند؛ به اين معنى كه بنابر روايت كتزياس، كورش چون به تعقيب پدربزرگ خود آستياك پرداخت، آستياك به دختر و دامادش پناهنده شد و كورش فرمان داد تا امى تيس (دختر آستياك) و شوهرش (سپى تاماس) را شكنجه كنند تا مكان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستياك ناچار براى نجات فرزندش خود را آشكار ساخت و كورش او را دستگير كرد. و در داستان كيخسرو نيز مى بينيم كه چون هوم زاهد افراسياب را اسير مى كند، افراسياب از كمند وى مى گريزد و در دريا پنهان مى شود و كيخسرو به راهنمايى هوم، گرسيوز، برادر افراسياب، را حاضر مى كند و كتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسيوز به ستوه مى آيد و ناله سر مى دهد و افراسياب از ناله برادر دلگير مى شود و چهره مى نمايد و دستگير مى شود.

 .12 در هردو داستان، كورش و كيخسرو به نيكى و زيبايى وصف مى شوند. كورش بسيار شكيل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است كه همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى كند تا شايان تمجيد باشد و در نتيجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب كند؛ آن‏چنان‏كه همه مى خواستند اراده او بر آنها حكومت كند. كيخسرو نيز به وسيله فردوسى به زيبايى ستوده مى شود:

 فريدون گُردست گويى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ايوان چنو كس نبيند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهريار

 كيخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگينان را شادمان ساخت و پس از سالها خشكى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسيد. او ويرانيها را آباد كرد؛ و گاهى يك هفته، به نماز در پيش يزدان به پاى بود، آن‏چنان‏كه از پاى مى افتاد. در آخرين سفارش به لشكريان، او با آنان از بى وفايى دنيا سخن گفت و بدانان گنج بخشيد و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ويران را روان سازد و رباطها را آباد كند و كودكان بى سرپرست را سرپرستى نمايد.

 در فروردين‏يشت، درباره او مى خوانيم كه فره‏وشى پسر كيخسرو را مى ستاييم: "براى راندن دروغگويى كه دوست خويش را مى فريبد و براى راندن بخيل و تباه‏كنندگان جهان." در متون پهلوى، كيخسرو از جمله جاودانانى است كه در كنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مكانى كه از ديده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخيز نزديك شود، او و سوشيانس يكديگر را خواهند ديد. كيخسرو در شمار پهلوانانى است كه سوشيانس را در آخرالزّمان يارى مى كنند.

 با ذكر همين خصوصيات است كه اخلاق كورش از كيخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهيم به راستى خصوصيات ذوالقرنين را در قرآن مجيد در كسى بيابيم، اين صفت به مراتب براى كيخسرو زيبنده‏تر است تا كورش. به همين دليل مى توان تصور كرد كه حدّ كمال كورش در عظمت اساطيرى او، نزديك شدن به كيخسرو است كه او را لايق تمجيد قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ كورش و كيخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند كه كورش را كشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند كه كورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال كيفيت مرگ كورش به روشنى معلوم نيست. در مورد مرگ كيخسرو نيز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسيار زيبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز كوهى سپيد و برف‏آلود تصوير مى كند، اما بالاخره با ابهامى عظيم توأم است كه پرده برفهاى سپيد، چندان آن‏را در زير خود نهان داشته است كه واقعيتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 كورش و اردشير بابكان‏

 يكى از داستانهايى كه در شاهنامه روايت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى كورش نزديك است، داستانهاى مربوط به اردشير بابكان‏بنيانگذار سلسله ساسانى است كه خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از اين قرار است كه يك شب بابك، پدربزرگ اردشير، در خواب مى بيند كه ساسان، سرشبان او، بر يك فيل سفيد سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پيش او در حال سوختن است. بابك اين خواب را با خوابگزاران در ميان مى نهد و ايشان آن‏را چنين گزارش مى كنند كه او به پادشاهى خواهد رسيد. بابك ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل اين ازدواج تولد اردشير بابكان است كه اردوان آخرين پادشاه پارتى را در سال 225 ميلادى شكست مى دهد.

 داستان مشابهى نيز در كارنامه اردشير بابكان (كه اثرى متعلق به قرن هفتم ميلادى است) وجود دارد كه نشان مى دهد انديشه ولادت اسطوره‏اى كورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروايان بزرگ ديگر هم به كار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسكويه مى خوانيم كه ساسان بهمن (پدر اردشير) به استخر رفت و وارستگى پيشه گرفت و رمه كوچكى را برگزيد و گوسپندان را نگهدارى مى كرد (عملا چوپانى مى كرد.) در شاهنامه كه مفصل‏ترين شرح و بسط در ذكر جزئيات زندگى اردشير در آنجا مورد توجه قرار مى گيرد، مى خوانيم كه اردوان، شاه اشكانى، اردشير را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشير به شكار مى رفتند؛ اردشير گورى را شكار كرد، اما پسر اردوان ادعا كرد كه او گورخر را شكار كرده است، اردشير دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش كرد؛ اردوان در حمايت از پسر خود، بر اردشير خشم گرفت و اردشير را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همين هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند كه به زودى رويدادى بزرگ روى خواهد داد، كهترى از درگاه او خواهد گريخت و به پادشاهى خواهد رسيد؛ گلنار، كنيز اردوان كه دل‏بسته اردشير بود، اين خبر را به اردشير رسانيد و اردشير دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گريخت.

 اردوان خبر يافت و سپاهيان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ايزدى با اردشير بود و لشكريان به وى نرسيدند. اردشير به پارس رسيد و سپاهيان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان يافت و سپاه اردوان را شكست داد و اردوان را به دو نيم كرد؛ با سپاه هفتواد جنگيد و اژد هاى هفتواد را كشت. دختر اردوان كه زن اردشير بود، خواست تا زهر در شربت اردشير ريزد و او را بكشد، ولى اردشير اين امر را دريافت و به وزير خود فرمان داد تا دختر را بكشد. وزير كه مى دانست كه اين دختر از اردشير باردار است، اين فرمان شاه را ناديده گرفت و زن را پنهان كرد؛ زن بزاييد و پسرى آورد كه وزير، او را شاپور خواند. اين پسر هفت‏ساله شد و اردشيربه 51سالگى رسيده بود كه از اينكه او را فرزندى نيست، غمزده با وزير درددل كرد، وزير زينهار خواست و داستان خود را با زن اردشير و تولد شاپور با وى در ميان نهاد و براى اينكه اردشير فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتيب دهند كه در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزير چنان كرد و كودكان در پيشگاه اردشير به بازى پرداختند تا آنكه يكى گوى به نزديك اردشير افكند و هيچ‏كس جرأت آنكه گوى را از برابر اردشير بردارد، نكرد، مگر شاپور كه از پيش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشير فرزند را شناخت و شاديها كرد... روزى شاپور در شكارگاهى به دهى رسيد دخترى را ديد و بدو دل بست، اما دانست كه او دختر مهرك نوش‏زاد است كه اردشير او را كشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج كرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد كه او را "اورمزد" ناميد. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شكارگاه اردشير، اورمزد را ديد و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسيد، پاژ دهقانان را از ده‏يك به سى‏يك كاهش داد؛ برانوش رومى را اسير كرد و قيصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا كرد... چنان كه ملاحظه مى شود، داستان اردشير و فرزندش نيز در بخشهايى به داستان كورش مى ماند:

 .1 اردشير خردسال است كه به درگاه اردوان مى رود و كورش نيز خردسالى خود را در نزد آستياك مى گذراند.

 .2 اردشير در فاش كردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به كار مى برد كه كورش در تنبيه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم كورش و هم اردشير از نزد آستياك و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى يابند و به پادشاهى مى رسند. و آستياك و اردوان را از سلطنت بركنار مى كنند.

 .4 هم در داستان كورش و هم در داستان اردشير، آستياك و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند كه مى خواهند كورش و اردشير را از دستيابى به قدرت مانع شوند، اما توفيق نمى يابند.

 بخشهايى از زندگى اردشير با تغيير نام اردشير، به شاپور، فرزند اردشير، منتقل مى شود و به عبارت ديگر، داستانهاى زندگى كورش در ميان دو شخصيت اردشير و شاپور تقسيم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى كند زنى را (مادر كورش) كه باردار است به بچه افكندن وادارد و حتى او را بكشد؛ اردشير نيز زن خود را (كه باردار است) به وزير مى سپارد تا او را بكشد.

 .2 هم در داستان كورش و هم در داستان اردشير، هارپاگوس و وزير اردشير از كشتن زن خوددارى مى كنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، كورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نيكيهاى فراوان از خود به يادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى كنند و كشورگشاييهاى شايان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى ديگر

 .1 در بعضى روايتها، كورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روايت حمزه اصفهانى در سنى ملوك‏الارض به نظر اسرائيلون و زبان آنها، بهمن، كورش خوانده شده است و اين بهمن همان است كه اردشير درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاريخ بناكتى مى خوانيم كه سليمان معاصر كيخسرو بود و از اينجا است كه رابطه‏اى ميان كيخسرو با كورش و سليمان، پاسارگاد و پارس و ملك سليمان پيدا مى شود. اما اينكه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سليمان معروف شده است، بى ترديد به هنگامى مربوط مى گردد كه پارس ملك سليمان خوانده مى شود، زيرا در اساطير ايرانى بناى تخت جمشيد به سليمان منسوب و اين ديار مقر حكومت سليمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنيه معروف هخامنشى را عموما به جمشيد و سليمان پيغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانيم كه "مرغزار كالان نزديكى گور مادر سليمان است و... گور مادر سليمان از سنگ كرده‏اند، خانه‏اى چهارسو كه هيچ‏كس در آن خانه نتواند نگريدن كى طلسمى ساخته‏اند كى هر كى در آن نگرد كور شود. اما كسى را نديده‏ام كى اين، آزمايش كند." و حمداللّه مستوفى مى نويسد: "مقبره كورش در آنجا واقع است، مسلمين آن‏را مشهد مادر سليمان مى دانند.لسترنج مى نويسد اين آرامگاه سلطنتى كه از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اينها نتيجه يكى دانستن جم و سليمان است در روايات اسلامى ، به نظر ابن‏قتيبه دينورى در المعارف، جم يكى از پادشاهان ايرانى است كه در فارس اقامت داشته است و او همان سليمان است."

 در حالى كه به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ايرانيان و كسانى كه دانش ندارند، مى پندارند كه جم شاه همان سليمان پسر داود است اما اين خطاست زيرا ميان سليمان و جم بيش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى كه مسلمانان و اهل كتاب درباره سليمان مى آورند از قبيل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شياطين و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و كانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اينها را، ايرانيان به جمشيد نسبت مى دهند. به طور كلى مى توان گفت كه شباهت ميان دو شخصيت سليمان و جم از ديرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مايه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سليمان نيز بخشهايى از افسانه جم را به عاريت گرفته است، حداقل به همان نسبت كه بعدها افسانه جم هم از افسانه سليمان متأثر گرديده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم