دکتر منصور رستگار فسائی

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

رستم حتی اگر از چاه شکار شکسته و خسته بر می‏آمد، هرگز مورد ملامت رخش قرار نمی‏گرفت و نومیدی به ذهن رخش و سوارش رخنه نمی‏کرد زیرا هیچ‏یک خود را در شکست ریاکارانه‏ای که نصیب آنان شده بود، گناهکار نمی‏دانست، اما در این جا هم اسب و هم سوار می‏دانند که دیگر آن که بوده‏اند، نیستند و سوار افسرده و دل مرده، ناگزیر به توضیحات و تحلیل‏هایی دست می‏زدند تا استحالۀ روح و جان و منش پهلوانانۀ خود را توجیه کند، و ناگزیر از اسب خویش می‏خواهد تا گرگ غرور گرسته او را به حال خود واگذارد، و بداند که او همه چیز خود را از دست داده است و دیگر نه ترکش و نه خفتان و نه شمشیری دارد و خنجرش در دیوار ستبر زندان شکسته شده است و روزگار، روزگاری است که حقیقت این است که آتشی شاعری بود که از اسب می‏افتاد ولی از اصل نمی‏افتاد؛ شعرش جلوه امیدها و ناامیدهای بود زاویه دید، تجربه‏های تاریخی، فراز و نشیب‏های خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان، تغییرات اقلیمی، آدم‏های تازه و قدیمی، محیط‏های شهری و روستایی و از همه مهم‏تر دریا و زندگی دریاییان دریا دل با آفتاب سوزندۀ جنوب، و طبیعت خشن ودر عین حال مهربان، با وحشی بودنی که ناشی از، ستیزه‏جویی‏ها و مهربانی‏های طبیعت و دشواری‏های زندگی با آن است امّا در ذات، نرم و چالاک و حتی دوست داشتنی است، نوعی وسوسه دل‏نشین سرودن را در جان و دل شاعر بر می‏انگیخت.

تصویر ماهتاب

وحشی‏تر از گوزن گرفتاری بود

در آب

نی‏زار سبز ساحل «موند»

با هایهوی ما

خالی شد از گرازان

و قوچ‏های کوهی

از آبخور رمیده،

                  باز آمدند

با بانگ آشنایی بوی ما

صیادهای چابک

هر ساله

           سالروز نخستین آواز کومه را

                                       به شکار نی می‏آیند

اینک اجاق‏هاشان

              ـ که دشت را مشبّک کرده ـ

آواز زندگی را

                بر پهنۀ بیابان

                مرموز می‏سرایند

                                             (شکار نی)

برای آتشی، گذشته، در طبیعت زنده می‏شود و همیشه طبیعت سخنی تازه دارد که در وحشت‏فزای سرب و آهن، از آن خبری نیست و شاعر روح طبیعت زنده‏ای است که حافظه همۀ زندگان جهان نیز هست.

هنوز آن جا خبرهایی است

هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده می‏خوانند

که خورشید

درنگی می‏دهد ــ از پشت نخلستان ــ

غروب غربت بار بیابان را

هنوز آن جا، چشم سؤال، چشم را در پهن دشت بهت

هزاران پاسخ وحشت‏فزای سرب و آهن نیست

هنوز آن جا سخن اندک، سکوت افزون

زمین زندگی کردن فراوان، یک و جب خاک زیادی

بهر مردن نیست

                                                                    (غم دل می‏توان)

بدین ترتیب «آتشی» شعر را به عین زندگی تبدیل می‏کند و زندگیش را عین شعر میسازد. برای او شعر «زادن و زاده شدن» نیست، یک زندگی ممتد است، یک خاطرۀ به هم پیوسته است. اگرچه در اولین نظر، منقطع و مجزا به نظر آید، حتی مرگ شاعر و زندگیش جریان هستی شعر او را منقطع نمی‏کند وشعر می‏ماند اگرچه شاعر بمیرد، شاعر ققنوس است که از خاکسترش شعرش باز، بر می‏آید و زندگی دوباره از سر می‏گیرد، و سخن از ماندن شعر است و زندگی آوازخوان با آوازش و شاعر با سرودش، آن چنان که فروغ می‏گفت می‏ماند زاینده و پربار:

دست‏هایم را در باغچه می‏کارم

سبز خواهم شد، می‏دانم، می‏دانم، می‏دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند داشت             

                                                (تولدی دیگر)

شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها از بهترین اشعار نیمایی آتشی است، در این شعر «اسب» که همچون دریا و طبیعت، از نمادهای همیشگی وماندگار ذهن آتشی است، با «سوار» خویش به گونه‏ای بسیار طبیعی و معنادار، در مکالمه و مکاشفه‏ای ممتد است، این اسب سفید وحشی، تنها جزیی از واقعیت زندگی مادی و معنوی هنرمند نیست، بلکه به نحوی بخشی از خود اوست، شاعر بازتاب ناخودآگاهی خود را در نگاه‏ها و حرکت‏های او می‏بیند، درست همان‏گونه که رستم با رخش سخن می‏گفت و از او پاسخ می‏شنید و رخش یار غار رستم بود و در سختی و آسودگی و رزم و بزم پای و دل و جان رستم بود، این اسب نیز بخشی از شکوه و شادابی و توانمندی‏های جسمی و روحی و بلند پروازی‏ها و غرورهای جوانی شاعر را تشکیل می‏دهد، که با «نعلی نقره‏گون» و «گردنی ستبر» و یال‏هایی برافراشته و سرکش، درست، رخش رستم را می‏ماند در ستیز با شیران و اژدهایان هفت خان و در بزم و رزم و در بیابان‏های سوخته بی‏آب وعلف که «سوارش» داستان‏ها بر طومار جاده‏ها نوشته است. اما این بار سوار وی تهمتنی زره‏دار و پولادینی گرزور نیست، بلکه شاعری است که قلم برداشته است و شعر سروده است و «سوار» و «مرد بیابان» و «راکب شکسته دلی» است که «دشمنان او را در میان گرفته‏اند» و «برای او هیچ  نیرویی باقی نمانده است» و عرصه داستان این شعر هم دیگر بیابان‏هایی پهن و گسترده و کوه‏های سر به خورشید رسانیده و سوخته نیست، آخوری است که اسب سفید وحشی سر سنگین و افسرده و با دریغ و دردی که دلش را می‏آزارد. سر در آن فرو برده است، اما عطر صیقل تازه او را جذب نمی‏کند و به یاد دوران شکوهمند گذشته است که همچون سیلاب از کوه‏ها به سوی دره‏ها فرو می‏آمد و صخره‏های گران را فرو می‏افکند و نه تنها گوزنان از او می‏رمیدند که هیبت اسب و سوار، پلنگان هم می‏تاراند. گاهی سر بر اوج می‏نهاد و دختران را از درگاه غرفه‏ها می‏ربود و با خود به اوج کوه‏های خورشید سوخته می‏برد و در آن اوج گاهی آفتاب بر کفل او غروب می‏کرد و مهتاب نیمه شبان، بر گردن وی شال زرین می‏پیچید و سپیده‏دم از صدای هلهله سم او هم کوهستان از خواب بیدار می‏شد. همۀ این خاطرات که در ذهن چنان اسبی خلجان می‏کند درست به لحظه‏های رخش شکوهمند درخشان همانند است آن گاه که در خوان سوم، رستم در خواب است و رخش اژدهایی را می‏بیند و ترسان به رستم روی می‏آورد ولی رستم او را نومید می‏کند:

ز دشت اندر آمد یکی آزدها

 

کز او پیل هرگز نیابد رها

سوی رخش رخشنده بنهاد روی

 

دوان اسب شد سوی دیهیم سوی

تهمتن چو از خواب بیدار شد

 

سر بر خرد پر ز پیکار شد

به گرد بیابان یکی بنگرید

 

شد آن اژدهای دژم ناپدید

ابا رخش، بر خیره پیگار کرد

 

بدان کو، سرخفته، بیداد کرد

دگرباره چون شد به خواب اندرون

 

ز تاریکی آن اژدها شد برون

به بالین رستم تگ آورد رخش

 

همی کند خاک  و همی کرد پخش

دگرباره بیدار شد خفته مرد



برآشفت و رخسارگان زرد کرد

بیابان همه سر به سر بنگرید

 

به جز تیرگی شب، به دیده ندید

بدان مهربان اسب هشیار گفت

 

که تاریکی شب بخواهی نهفت؟

سرم را همی بازداری ز خواب


 

به بیداری من گرفتی شتاب؟

گر این بازسازی چنین رستخیز

 

بی‏تو ببّرم به شمشیر تیز

پیاده شوم سوی مازندران

 

کشم خشت و کوپال و گرز گران

سیم در، به خواب اندرآمد سرش

 

ز بر گستوان کرده زیر و برش

بغرّید آن اژدهای دژم

 

همی آتش افروخت گفتی به دم

چراگاه بگذاشت رخش روان

 

نیارست رفتن سوی پهلوان

دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود

 

کش از رستم و اژدها، بیم بود

هم از بهر رستم دلش نارمید

 

چو باد دمان پیش رستم دوید

خروشید و جوشید و برکند خاک

 

ز نعلش زمین شد همه چاک چاک

چو بیدار شد رستم از خواب‏خوش



برآشفت با بارۀ دستکش

«اسب سفید و حشی» اینک در زمان و مکانی متفاوت است و برعکس گذشته که همیشه فرمانبردار و ستایشگر سوار خویش بود، غضبناک بر آخورایستاده است، سم بر خاک می‏کوبد، و یال خشم بر سوار خویش می‏گشاید و با نگاهی ملامت‏آمیز «جویای عزم گمشدۀ اوست» از وی می‏پرسد و او را به ملامت می‏گیرد که «کجا رفت آن همه شکوه پهلوانی و دلاورانه و آن صحنه‏های گرم پیکار» همین جاست که جان سوار از این طعنه‏ها می‏سوزد و عرق شرم بر چهره‏اش می‏نشیند.

سوار که همه چیز را از دست داده است و دیگر او را نه ترکشی و نه خفتان و نه شمشیری است و خنجرش در دیوارهای سخت زندانی که او را در میان گرفته است، شکسته شده است، دیگر آن سوار شکوهمند گذشته نیست، او تهی شد و درمانده و اسیر واقعیت‏های تلخ است که همه چیز را از وی گرفته‏اند. تفاوت این سوار و اسبش با رستم و رخش در هنگام فرو افتادن در چاه سرپوشیده ریاکاری نابرادر، چاهی که پر از شمشیر و خنجر و وحشت است، در آن است که رستم و رخش با آن که زخم بر می‏دارند و رهسپار وادی مرگ می‏شوند، اما عزم معطوف به زندگی و پیروزی در آنها زنده است و اوج می‏گیرد و به همین دلیل رستم، پیش از مرگ قاتل خود را می‏کشد و انتقام خویش را از وی می‏گیرد و رخش شادمانه پیروزی رستم را در آخرین نبردش می‏بیند، هر دو دشمن، ریاکار و فریبکارند اما، تفاوت ماجرا، در اراده معطوف به ماندن و پیروزی و ارادۀ معطوف به تسلیم و شکست قهرمان است :

چنین گفت رستم که یزدان سـپاس

 

که بودم همه ساله یـزدان‏شناس

از آن پس که جانم رسیـده به لـب

 

بر این کین من بر، بنـگذشت شب

مـرا زور دادی کـه از مـرگ پیـش

 

از این بی‏وفا خواستم کین خویش

اما در خنجرها و.... سوار، خود از درون به چاه افتاده است و راهی جز تسلیم به وضع موجود، برای خود نمی‏یابد و بنا براین دست از تلاش و مبارزه می‏شوید، همه غرورش بر باد رفته است و اسب او، حق دارد که بی‏رحمانه و با نگاه ملامت‏بار و خنجر خونین چشم غضبناک خویش، یال برکشد و بر ریشۀ دشمن نیز رویاروی نمی‏جنگد و سلاح بر نمی‏کشد و به جای نبردی مردانه، چهره‏ای مهربان و زیبا به خود می‏گیرد و با خنجر مسموم نیشخندها و کینۀ خود را نهان می‏سازد و بوسه‏هایش زهرآلود است و با سکه و پول و شراب و اعتیاد و شهوت و هوس در کمین آزادگان نشسته است.

در این سو دیگر میدانی و لشکری و سواری پهلوان نیست و اگر سلحشوری هم باشد بی‏سلاح و تنهاست، اگر همه گذشته‏های غرورآفرین، واقعیتی زلال بود، اینک همه آنچه را که می‏بینی سراب است و همه مردان دلاور، پلنگی و نیرومندی و مردانگی خود را باخته‏اند و ناتوانا نه در حصار غم شکست نشسته‏اند و دیگر تجدید آن شادی‏ها و غرورها ممکن نیست و این درست همان لحظه‏ای است که «اخوان» از آن به «زمستان» و به غروب ستاره تعبیر می‏کند:

نفس کز گرمگاه سینه می‏آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

                                                               (زمستان)

می‏ترسم ای سایه می‏ترسم

می‏ترسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده است

ای کاش می‏شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

                                 ژرفای شب را چنین پیش کرده است؟

                                                                                          (ناگه غروب کدامین ستاره)

آن چه در این یأس فلسفی و در شعر آتشی معنی‏دار است آن است که شعر، همچون دودی از آتشی،

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۱)

شادروان منوچهر آتشی و شعر  او  (۱)                                         دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آتشی و دو حماسۀ کوتاه

 آ ب از سرم  گذشته است

   اما هراس مرگم نیست

   من ماهیم  نیلوفری گریزان بر آبم

    تصویر ناشکیب درختی

 در آب‏های خوابم امشب

                                                                               آتشی (آواز خاک)

منوچهر آتشی، شاعر شاخص و موفق دهه چهارم شعر فارسی است (1340ـ 1330) که همراه با شاهرودی، کسرائی، شاملو، اخوان، زهری، فروغ و نادرپور، پا به عرصه شعر نو پارسی می‏نهد و از همان آغاز، شعرش منبع کشف‏های بسیار از نظر زبان و فضاهای شعری گوناگون می‏گردد. او که در سال 1312 در «ده رود» دشتستان زاده شده بود و در هنگام مرگ 73 سال داشت، بیش از پنجاه سال حضوری زنده و مؤثر و پویا و پرتحول، در شعر نو فارسی داشت.1 و مرگ برای او، پایان پرنده نبودا و بخشی از خط سرنوشت او بود، آتشی که در زندگی خویش فراز و نشیب‏ها و تلخی‏ها و رنج‏های بی‏شماری را آزموده بود مرگ را هم به تلخی آزمود، اما همانند هر حماسه‏ساز دیگری، با حماسه‏اش که شعر زندگی او و قهرمانان همیشه زنده‏اش بود، خود نیز به زندگی جاوید رسید.

 

اندر سخن خویش نهان خواهم گشتن

 

تا بر لب تو بوسه زنم،چونش بخوانی

 

اولین مجموعه شعر او به نام «آهنگ دیگر» در تیرماه 1339 به کوشش رضا سیدحسینی در تهران منتشر شد. این مجموعه که مشتمل بر یک مقدمه و سی و پنج شعر بود، مورد توجه همگان قرار گرفت و آتشی به قول دکتر شفیعی کدکنی «با نخستین کتابش در صدر شاعران نسل خویش قرار گرفت و طبعیت جنوب ایران را در شعر خویش به زیباترین صورت‏ها تجلی داد».2

آتشی با انتشار این مجموعه، همگان را شگفت‏زده کرد و فروغ دربارۀ «آهنگ دیگر» نوشت «آتشی، با دیوان اولش مرا به کلی طرفدار خودش کرد، خصوصیات شعرش به کلی با دیگران فرق داشت، مال خودش است و آب و خاک خودش، وقتی کتاب اول او را با مال خودم مقایسه می‏کنم، شرمنده می‏شوم» 3 به قول شمس لنگرودی «فرق آهنگ دیگر با دیگر مجموعه‏های رمانتیک دهۀ سی، این بود که اولاً توجه بیشتری به شعر نیمایی در آن به چشم می‏خورد تا حدی که در چهارپاره‏های نو قدمائی او هم مشهود بود و دو دیگر این که سورئالیسمی خام، تقریباً در سراسر اشعارش موج می‏زد که بسا اوقات، کتاب را به تودۀ درهمی از تصاویر مبهم و «بی‏تصویر» تبدیل می‏کرد و همین دو عامل، که یکی مورد استقبال نیمائیون و دیگری مورد علاقۀ موج نویی‏های جوانِ در راه، بود. «آهنگ دیگر» را در مرکز توجه بخش قابل توجهی از شعرخوانان قرار داد... در آهنگ دیگر همه نوع قالب شعری دیده می‏شود چهار پاره، نیمایی و سپید، اما همۀ اشعار ارزش یکسانی ندارند. در کنار اشعار درخشانی چون «خنجرها، بوسه‏ها، پیمان‏ها»، «خاکستر»، «آهنگ دیگر» که هم طراز اشعار درخشان آن سال‏هاست، اشعار سست و آشفته و بی‏معنایی هم دیده می‏شود، ... «آهنگ دیگر» حد فاصل شعر نو قدمایی و موج نو با جاذبه‏های نیمایی بود و همین اختلاط، کافی بود که چندین سال مورد توجه شعرخوانان پی‏گیر جناح‏های مختلف شعر نو واقع شود».4

براهنی که مفصل‏ترین نقدها را درباره شعر آتشی نوشت، آتشی را «نیمای جنوب ایران» می‏خواند و او را «تصویرسازی بی‏همتا، می‏نامد که نزدیک به روح شاعرانه اشیاء بومی، شاعری عاشق خطرکننده در به کارگیری واژه‏های جدید شکننده وزن‏های جامد... می‏داند. براهنی معتقد است که «آهنگ دیگر» شعری است که «در آن محتوا اصالت دارد و این اصالت محتوا در کتاب دوم آتشی «آواز خاک» نیز به شدت بیشتر به چشم می‏خورد. «... تازگی و اصالت مضمون و محتوا، از اینجا ناشی می‏شود که او به تجربه و به حواس خود، وفادار است یعنی آنچه محیط او، آن محیط وحشی و حیوانی و تا حدی عزیزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته می‏کنند او در تخیل خود از آنها صحبت می‏کند... (طلا در مس 474 و 475).

زبان آتشی زبانی غنی است و این غنای لفظی در هاله‏ای از خشونت حماسی نشسته است. آتشی از اصالت کلمات وحشت نمی‏کند و زبان زنده محیط خودش را به راحتی تبدیل به شعر می‏کند... ریتم‏های محیطش را با مهارت تمام تقلید می‏کند. آتشی زبان آواز خاک را نه فقط سرشار از کلمات حساس زبان و شعر فارسی کرده، بلکه از به کار بردن کلماتی که مخصوص لهجۀ جنوب است پروا نکرده است. (همان جا 499).

آتشی شاعر اشیاء بدوی و ابتدایی است به همین دلیل وحشی است و در کنار همین وحشی بودن، حماسی نیز هست، هم روحاً و هم عملاً و به همین رو در آتشی نمی‏توان سراغ غنای شعر تغزلی را گرفت... آتشی روحاً غیر تغزلی است خشونت ذاتی به او اجازه نمی‏دهد که در دایره تغزل قدم گذارد». (همان جا ص 479)

علی معلم نیز دربارۀ سخن‏سرایی حماسی آتشی می‏گوید: «او حتی قهرمانان کوچک ملی را برمی‏کشید تا از آنها چهره‏هایی مانند اسطوره‏ها بسازد. شاعر بزرگ توس گفت که:

که رستم یلی بود در سیستان

 

منش کرده‏ام رستم داستان

و آتشی وقتی از عبدوی جط سخن می‏گفت، در واقع همین شیوه را دنبال می‏کرد. (شرق30 آبان 1384)

پس از «آهنگ دیگر» مجموعه‏های «آواز خاک» (در 1346 ـ انتشارات نیل) «دیدار در فلق» (تهران 1348)، «وصف گل سوری» (1367) «گندم و گیلاس» (1368)، «زیباترین شکل قدیم جهان» (1376) «چه تلخ است این سیب» (1378) «حادثه در بامداد» (1380) را منشتر کرد.  او در دو دهه اخیر با گرایش به شعر سفید، به طرح دیدگاه‏های جدید در شعر نو پرداخت از آخرین کتاب‏های او می‏توان به «بازگشت به درون سنگ و غزل، غزل‏های سورنا اشاره کرد که در بهار 84 به وسیله نشر نگاه منتشر شد. آتشی در کار ترجمه نیز کوشش‏های ستایش‏انگیزی داشت چون ترجمه داستان فونتاها را از سیلونه (1348) و «دلاله تورنتون و ایلدر و لنین» از مایلکوفسکی» دو کتاب متصل هم از محمد مختاری به نام «منوچهر آتشی» و فرخ تمیمی به نام «پلنگ دیزاشکن»، درباره آتشی به چاپ رسیده است.

 او چهرۀ ماندگار سال 1384 بوده است، یعنی آن چه محیط او، آن محیط وحشی حیوانی و تا حدی غریزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته می‏کنند، او در تخیل خود از آنها صحبت می‏کند...»5

آتشی در کتاب «آهنگ دیگر» و «آواز خاک» تصویرگر حماسه‏های مردم خویش است، درهر کجا که باشند درد او تنها درد جنوبی بودن نیست، بلکه درد مردم ایران است، در هر نقطه‏ای که باشند، او با مردم روستاهای دور زندگی کرده است، از کودکی به چوپانی پرداخته است و در بیابان‏های تفته و کوه‏های و خورشید سوخته. طعم گرسنگی و فقر و رنج مردم و مصیبت‏های کوچک، بزرگ آنان را آزموده است و چنان رنج آزموده و درد کشیده شده است که شعرش به پژواک رنج‏های ناخودآگاه او بدل گشته است و لحظه‏ای از درد آگاهی در شعر خود غافل نمانده است؛

اندوهت را بامن قسمت کن

شادیت را با خاک

و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان

مثل گنجشکی پر می‏زند و می‏گذرد

اسب لخت غفلت، در اندیشۀ ما بسیار است

با شترهای سفید صبر در واحۀ تنهایی

می‏توانیم به ساحل برسیم...

حماسه‏سازی از یک سو عزم و اراده و شناخت می‏خواهد و از سوی دیگر زبانی روشن و فردوسی‏وار که بتواند روح استواری و مقاومت و زندگی را در جزء جزء شعر بدمد و از آن کلیتی استوار و تجزیه‏ناپذیر بسازد که همیشه در ذهن بماند و به ابدیت بپیوندد، آتشی از همان آغاز کار، حماسی زیستن مردم مقاوم را دیده بود، اما قهرمانانش همچون خود وی بودند که در دورانی می‏زیستند که «عزم سترگ مرد بیابان شکسته» بود و بی‏آن عزم، «چگونه می‏شد پرخاشگری کرد»، «مردان»، همه در غبار الکل و اعتیاد و جاذبه زر و سیم گم شده بودند و مردی در میدان نمانده بود که به میدان درآید، درست روزگار، روزگار حافظ شده بود که:

یاری انـدر کس نمی‏بینیم یاران را چه شــد
آب حیوان تیره‏گون شد، خضـر فرّخ پی کجاسـت
شهریاران بـود و خاک مهربانان ایـــن دیـار
گوی توفیـق و کرامـت در مـیان افکنـده‏انـد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شـد
 گـل بگشـت از رنگ خود، ابر بهاران را چه‏ شــد
مـهـربـانی که ســرآمد، شــهریاران را چه شــد
 کس
به میدان در نمی‏آید، سواران را چه شـد

حافظ نیز در انتظار قهرمانی پیروزمند بود که در آن روزگار صعب، به میدان درآید:

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
چشـم آسایش که دارد از سپـهر تیـزرو
زیرکی را گفتم این احوال، بیـن! خندید و گفت
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

دل ز تـنهایی به جـان آمد خدا را همدمی
سـاقیـا جـامی به من ده تا برآسایـم دمـی
صعب روزی، بلعجب کاری، پریشان عالمی
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی

آتشی بروز و ظهور این استحاله را در همه چیز می‏دید، دهۀ سی و حوادث تلخ پس از کودتای 28 مرداد 1332 ناگهان همه امیدها را به نومیدی بدل کرده بود و آن همه غرور و نخوت و پویایی و حرکت امیدوارانه و آینده ساز و شاد را در نظر شاعرانی  چون آتشی و اخوان و شاملو، نیز بر باد رفته جلوه می‏داد و سوگ حماسه‏ها پی در پی سروده می‏شدند:

خانه‏ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه، خرد و خراب و مست

باد می‏پیچد

یک سره دنیا خراب از اوست...               

                                                           (نیما)

و شاهرودی هم چله‏نشین یأس و شگفت شده بود:

دروازۀ عشق و زندگی را به رویم بسته‏اند

و قلبم را آکنده‏اند

                   از درد و دریغ

تنها

    تنها

          تنها مانده‏ام

و چلّه‏نشین یأس‏ها و شکست‏ها           

                                                        (تلاش)

و شاملو در همین ایام، از مرگ ناصری و از زخم قلب آمان جان قهرمان شهیدی در قصه‏های ترکمنی یاد کرد و همگان را سرزنش که امان جان را از یاد برده‏اند و حتی‏العاذر دیگر به نجات‏بخشی خود نمی‏اندیشد:

شب‏های تار نم نم باران ـ که نیست کار ـ

اکنون کدام یک ز شما

بیدار می‏مانید

در بستر خشونت نومیدی

در بستر فسردۀ دلتنگی

در بستر تفکر پردرد رازتان

تا یاد آن ـ که خشم و جسارت بود ـ

                                            بدرخشایند

تا دیرگاه، شعلۀ آتش را

در چشم بازتان؟

بین شما کدام ـ بگویید ـ

بین شما کدام

صیقل می‏دهید

              سلاح آمان جان را     

برای روز انتقام؟

                                             (آمان جان)

و فروغ که همه پنجره‏های دیدن و شنیدن را بسته می‏دید، به فصل سرد ایمان می‏آورد، و فصل‏های خشک و تجربه‏های عقیم دوستی و عشق را تجربه می‏کرد و اخوان در سوک حماسۀ زمستانیش، بهتر از همه دلگیری و بستگی و سردر گریبانی مردم خویش را در آن دوران به نمایش می‏گذارد:

سلامت را نمی‏خواهند پاسخ گفت

هوا، دلگیر، درها، بسته، سرها در گریبان، دست‏ها، پنهان

نفس‏ها ابر، دل‏ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‏های بلور آجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده، مهر و ماه

زمستان است.

و همو باز می‏نالد که دیگر قهرمانی برنمی‏خیزد:

              این جا اجاقی بود روشن، مُرد

              این جا چراغ افسرد

             دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار

             این هردم، افزونبار

                                    شطرنج خواهد بود باخت؟

                                                             بر بام خانه بر گلیم تار

                                                             آن گسترش‏ها و آن صف‏آرایی

                                                             و آن پیل‏ها و اسب‏ها و برج و باروها

                                                             افسوس!

                                                                                                        (آن گاه پس از تندر)

اما روح شاعرانۀ آتشی، از این بحران دردآلود و فاجعه جان فرسود: امتدادی گسترده و پیدا و پنهان در همه لحظه‏های شعر ارایه می‏دهد و با دیدی نافذ و شاعرانه، روایت حزن‏انگیز نسلی را بازگو می‏کند که غریبانه، در غروبی پر غوغا می‏خواهد بر معیارهای کهن پابفشارد اما در این هنگامه عجیب، به اسب سواری غربیه می‏ماند که در ازدحام پرهیاهوی شهر و بوق و دود پردوام ماشین‏های آن می‏خواهد از چراغ قرمز بگذرد بر رکاب پای می‏فشارد ولی مردم در غروب، از فراز بام‏ها، تنها دور شدن او را در دریا می‏نگرند و مبهوتند:

آنگاه شهر بزرگ

با هیبت و هیاهویش

از خوف ناشناسی

مبهوت ماند

آنگاه که حریق غروب

در کلبه‏های آب، فرو می‏مرد

و مرغک ستاره‏ای از جنگل افق

بر شاخۀ شکستۀ ابری

                              می‏خواند

کج باوران خطه افسانه

                           از پشت بام‏ها

با چشم خویش دیدند

که آن غریب مغرور

بر جلگۀ کبود دریا می‏راند

                                                  (گلگون سوار)

مهم این است که این حس  تلخ و رنج‏آفرین در ذهن خلّاق و جستجوگر آتشی، خود را به صورت‏ها و قالب‏های گوناگون و در معانی متفاوت، در همۀ آثارش متجلی می‏سازد و اگرچه گاهی تلخ و گاهی تلخ‏تراست اما وجودش انکارناپذیر است، گاهی شعری، شعری دیگر را کامل می‏کند و آن چه را شاعر و در شعر قبلی کامل نگفته و یا پس از آن، نتیجه‏ای متفاوت در آن مورد یافته است، با تجدیدنظری در کیفیت‏ها و الفاظ به شعری متفاوت منتقل می‏کند، آن چنان‏ که به نظر من شعر ظهور به دنبال خنجرها، بوسه‏ها، پیمان‏ها و با نگاهی دیگر به یک واقعه می‏نگرد و از زاویه‏ای متفاوت همان اندوه و حس تلخ را پی‏ می‏گیرد و در نتیجه چیزهایی در لفظ و معنا بر آن می‏افزاید: و در این لحظه‏های آفرینش تکاملی معانی، آتشی همان راهی را طی می‏کند که حافظ با توجه به تنگناهای صوری و معنوی غزل در ارائه تصویرهایی کامل از رنج‏های روزگارش، در پیش گرفته بود و هر غزل یا بیتی می‏تواند برداشت ذهنی خواننده را از ماهیت زندگی و روزگار و اندیشه‏های حافظ کامل‏تر سازد و اجزاء مینیاتوری و هنری شعر حافظ را رساتر و به هم پیوسته‏تر سازد.

در «آهنگ دیگر» (1339) آواز خاک (1346) دیدار در فلق (1348) وصف گل سوری (1367) گندم و گیلاس (1368)، زیباتر از شکل قدیم جهان (1376) چه تلخ است این سیب (1378) و حادثه در بامداد (1380) بازگشت به درون سنگ و... حتی اگر آتشی می‏ماند و مجموعه‏های دیگر را می‏سرود، خط ذهنی ناخودآگاه آتشی دگرگون نمی‏شود، همان مرد شاعری است که رنج، خمیر مایۀ وجود اوست و شعرش در هر قالب و در شیوه‏ای که سروده شده باشد همان کوله‏بار تجربه‏های تلخ شاعر را حمل می‏کند، اما این هرگز بدان معنا نیست که او خود را تکرار می‏کند یا متوقف می‏ماند، زیرا برای وی درنگ، به معنی نابودی عمر شاعرانۀ اوست. به قول هرمز علی‏پور: «او یکی از نادر زادترین شاعرانی است که دیده‏ام، شاعری که در بدویت روح خویش تمام عمر در رنج و دل آزردگی بود، از معدود شاعرانی است که در زیر سی سالگی نامدار شد. شاعری است که چه از بابت طولی و چه عرضی بودن در هر دو افق حضور دارد، او مثل تمام شاعران واقعی، عمر و هستی خویش را به پای شعر فنا کرد». (هنگام، 128 ص3)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد !

 به یاد دکتر ع. شابور شهبازی

مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد 

               

خبر اندوهبار درگذشت دکترع.شاپور شهبازی ، مرا غرق غم و اندوه ساخت .او یکی از مردان بزرگ ایران  در پهنه ی یژوهشهای تاریخی و باستان شناسی بود ، من اورا سی و چند  سال پیش ،هنگامی که مربی بخش تاریخ دانشگاه شیراز شد، شناختم ..بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز با بخش تاریخ ، در یک راهرو بود و ما هر روزدر آن راهرو، یک دیگر را می دیدیم وگاهی با هم در اتاق مشترک اوویکی از استادان تاریخ می نشستیم و از تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران سخن می گفتیم و من همیشه ازاو نکته های فراوان یاد می گرفتم واز وسعت اطلاعات ودقت و ژرف اندیشی علمی او ،با ستایش یاد می کردم.                                                                              

او، کتابهای "کورش بزرگ "و"جهانداری داریوش بزرگ " و""یک شاهزاده ی هخامنشی  " را که از کارهای ماندگار او هستند ، در همان سالها در سلسله ی انتشارات دانشگاه شیراز چاپ کرد و بعد  با همکاری خانم دورااسمودا همسراستاد  دکتر حسن خوب نظر( ..که  او هم در بخش تاریخ کار می کردو هر کجا هست خدایا به    سلامت دارش) ، کتاب " نقوش اقوام شاهنشاهی هخامنشی بنا بر حجاری های تخت جمشید " ، تالیف گروالدوالزررا  ترجمه کرد  ودر دانشگاه شیراز به چاپ رسانید .                                                                                  .  ا

شهبازی چند سالی  برای ادامه تحصیلات به خارج رفت وبسیار خوب درس خواند و بادستی پر                و ذهنی خلاق و منظم وخرمنی از دانش و بینایی  و با روحیه یی بسیار جدی ،پر تلاش و خستگی ناپذیر، به ایران بازگشت و، مرکز پژوهشهای هخامنشی رادر تخت جمشید به راه انداخت و براستی که این مرکز علمی با کار شبانه روز ی و مدیریت مجدانه ی  وی، توانست در حوزه ی تحقیق،معرفی آثار هخامنشی وانتشارات، در مدتی کوتاه در جهان بدرخشد وبا همین تلاشها بود که  دکتر شهبازی  به عنوان پزوهشگری ممتاز به جوامع علمی جهان معرفی شد .او  کتاب پرارزش  "اشرح مصور  تخت جمشید "و" شرح مصورنقش رستم" را  در همین ایام تالیف کرد و این کتابها بزودی به چند زبان زنده  امروزی ترجمه شد .

پس از انقلاب اسلامی ایران هم کتابهای راهنمای جامع تخت جمشید و راهنمای مستند تخت جمشید  و تحقیقات هخامنشی او ،به وسیله ی سازمان میراث فرهنگی و بنیاد فارس شناسی انتشار یافت که مورد استقبال عمومی قرار گرفت.

 آوازه ی علمی او در جهان پیجید و بسی بر نیامد  که شهبازی به تدریس و تحقیق در دانشگاههای معتبری چون هاروارد پرداخت و مقالات او در دایره المعارفهای معتبر ایران و جهان  ، مجلات معتبر بین المللی ایرانشناسی و خاور شناسی  و دانشنامه ی فارس ، به چاپ رسید وناشران بزرگ جهان، کتابهای او را چاپ می کرد ند و شهبازی ،در زمره ی سر شناس ترین علمای معاصر  ایران و جهان  در عرصه ی باستان شناسی و تاریخ  ایران ، بویژه دوران هخامنشی در آمد   که نام و حضور او به سمینارها و کنفرانس های بین المللی اعتبار می بخشید و بسیاری از محققان،تنها  به شوق استفاده از نوشته ها و سخنرانی های او ، از دورترین نقاط جهان ،خود را به جایی که او سخنرانی می کرد،  می رساند ند.

او در اوج درخشش علمی و بار آوری فرهنگی  و شهرت جهانی بود که ناگهان بیماری سرطان بیرحمانه به او تاخت ،در  اواخر سال84، مثل همیشه با عشق و علاقه ی فراوان برای دیدار تخت جمشید و خانواده اش ، چند روزی   به شیرازآمد که کارش به بیمارستان دنا در شیراز کشید و پزشکان بیماری اورا تشخیص دادندو کسانی مثل دکتر ملک حسینی هر چه در توان داشتند، برایش انجام دادند .من و آقای کورش کمالی در بیمارستان، به عیادتش رفتیم ،همه چیز را می دانست ولی بسیار استوار وبا روحیه بود وبی هیچ دغدغه یی  در باره ی به پایان بردن کتابها و کارهایش سخن می گفت و برنامه هایی را که برای آینده داشت ،شرح می دادو با همین روحیه ی امیدوارانه به امریکا بازگشت  ، اما تقدیر الهی با تدبیر او سازگار نبود و مردی که می توانست روشنگری های فراوانی برای تاریخ و باستان شناسی وفرهنگ ایرانی داشته باشد ،پس از تحمل درد و رنج فراوان در گذشت .

.من ضمن تسلیت فراوان به همسر ارجمند و خانواده ی عزیز وی ،امیدوارم همگان بر این باور باشند که پیکر او را به شیراز بیاورند تا یا در حافظیه یا در حوالی تخت جمشید اورا به خاک بسپارند  تاهموطنان او همیشه  یاد و خاطره ی  این مرد بزرگ را بر سر تربت وی گرامی بدارند و فرزندان ایران اززندگی و تلاشهای علمی وی ،  درس بیاموزند.خدایش بیامرزاد و با فرشتگان و پاکان و نیکان همنشین بداراد. ایدون باد.                                                                       

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

دو شعر از دکتر منصوررستگار فسايی

 ۲شعر ( شیرازیه و فسا ییه ) از دکتر منصور رستگار فسایی

                           شیراز و آب رکنی  و آن  باد  خوش نسیم

                                                                          عیبش مکن ،که   خال رخ هفت کشور است

                                                                                            " حافظ "

 

                                              شیراز

 

    هرروز شهر حافظ و سعدی به چشم من              از روز پیش تازه تر و باصفا تر است

    رقص   شکوفه های هوس  آفرین  شعر              در حافظیه ، ا ز همه جا دل رباتر است

    در هفت  شهر عشق اگر جستجو    کنی             "شاخ نبات"  ازهمه کس با وفا تر است

                                       زاهد  شراب کوثر و حافظ پیاله خواست                این رند آشنا   ،  زملایک  ، فراتر است

   حیف است جان عشق در این خاکدان غم             سیمرغ قاف از  همه مرغان رهاتر است

   در "حافظیه " روح گل سرخ خفته است             کالای عشق ، ازهمه جا   پر بهاتر است

   هر شامگاه  ، در قرق  باغهای      شهر             رفتار   سرو ناز ارم ،   آشناتر   است

   درقلب شامگاه   ز گلبانگ   عاشقان                در"هفت تن " سکوت گران پر صداتراست               

    وقتی سحر به خلوت سعدی گذر کنی                تکبیر برگ سبز درختان رسا ثر است *      

 سیمرغ عشق راهی "سعد یه" می شود               کان جا خدا ، زجمله خدایان،  خداتر است

  نور چراغ   عرش ، ز شاه چراغ ماست              سلطان عشق ، از همه فرمانروا تر است

 

  گریان اگر به کوی "خرابات " بگذزی                جام جهان نما ، به نظر ، د لگشا تر است

جمشید رفت و جام  ، تبه گشت و تخت سوخت     واینک حد یث سنگ و سبو جا نگزا تراست

  من د ید ه ام تمام جهان را به چشم خویش           " شیراز" از تمام جهان خوش نما تر است

                                                                                           شیراز 1369

 

*اشاره به این بیت سعدی است:

برگ درختان سبز   درنظر هوشیار      هر ورقش دفتری است معرفت کرد گار

 

                                                       

                                       فسا

باز دلم را   به مهر یار ز جا  می  برد                باز ، مرا خاطرات ،  سوی  فسا  می برد

گلشن و گرمابه ها، مسجد و میخانه ها                هرچه  در این شهر هست تا ب مرا می برد

  مطرب شهر خیا ل ، فتنه گرو نقش با ز              تا  سرکویش  مرا ، نغمه سرا        می برد

 هرچه به بازار اوست گل بود ار خار اوست            کار اگر کار اوست ،جان به نوا    می برد

 خردی و دیوانگی  ،   پیری و فرزانگی               کوچه ی بن بست عمر ، ره به کجا  می برد

 کودکی و ریشه ها ، پیری و اندیشه ها                 آن   ، به زمینم کشد ، این ، به سما ،می برد

 باز پدر  با صفا ،از خم پس کوچه ها                  هر شب و روزی  مرا ، سوی سرا   می برد

 مادرم آن پر گهر ،دل نگران ، پشت در                بهر بقای  پسر ،   د ست دعا         می برد

 "سرو دریمی " فتاد گرچه از آن تند با د              یاد بلندش ، مرا  ، تا   به خد ا        می برد

 گرچه رسومات را ساقی و پیمانه  نیست               باده ی د یرینه ام        بی سرو پا    می برد

آتش جاوید عشق  ، زنده  ،  به آتشکده است          گر " تل ضحاک " را    باد  زجا    می برد

در  شب   واماندگی ،       حسرت پایندگی            مرغ حیات مرا   ،  سوی فنا         می برد

پرسه زنان  "رستگار " می گذرد   زاین دیار          خسته دلی بیقرار ، ره به شفا       می برد

                                                                           فسا 20/9/1372

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

چاپ و پژوهش ديوان حافظ در فارس

 چاپ و پژوهش ديوان حافظ  در فارس

 

چاپ و تصحيح انجوي شيرازي از ديوان حافظ، يكي از موفق‌ترين چاپها و تصحيحات ديوان حافظ است كه از حدود 200 سال پيش با پيدايش صنعت چاپ به وسيله شيرازيان يا محققان مقيم شيراز انجام شده است . نخستين چاپهاي ديوان حافظ در هندوستان به طبع مي‌رسيد و خطاطان و مصححان و سرمايه‌گذاران طبع ناگزير بودند كه به هندوستان بروند و در بمبئي يا شهرهاي ديگر چاپ سنگي حافظ را به انجام برسانند و كتابها را به ايران بياورند كه همه اين كارها رنج و وقت فراواني را مي‌طلبيد. به طور كلي شيرازياني كه پيش از انجوي ديوان حافظ را با عشق و شور فراوان چاپ كردند و به دست علاقمندان رساندند به شرح زيرند:[1]

1- پس از آغاز چاپ ديوان حافظ در سال 1169 هجري شمسي برابر با 1791 ميلادي به تصحيح ابوطالب تبريزي نخستين اديب شيرازي كه به چاپ ديوان حافظ پرداخت مرحوم محمود حكيم پسر وصال شيرازي بود كه در سال 1210 هجري شمسي برابر با 1831 ميلادي ديوان غزل و قصائد حافظ را در بمبئي در 310 صفحه به قطع وزيري و چاپ سنگي منتشر كرد كه در سالهاي 1230 و 1274 تجديد چاپ شد و در سال 1319 با چاپ سربي مجدداً منتشر گرديد.  

2- دومين شيرازي مرحوم اولياء سميع بود كه در سال 1211 ديوان حافظ را در بمبئي به چاپ رسانيد و بار ديگر در سال 1231 ديوان حافظ را به قطع رقعي با چاپ سنگي در بمبئي به چاپ رسانيد.

2- در سال  1230 به خواست محمد باقر صاحب تاجر شيرازي و به سعي و اهتمام محمدحسين لاري و به خط محمود حكيم ابن وصال شيرازي چاپ ديگري از ديوان حافظ در 439 صفحه به قطع وزيري و سنگي به چاپ رسيد.

4- در سال 1230 شمسي ديوان حافظ به خط محمد ابراهيم بن محمدعلي مشهور به ميرزاجاني شيرازي به وسيله ميرزا ابوطالب شيرازي به چاپ سنگي رسيد.

5- در سال 1241 يكي از نياكان انجوي شيرازي به نام محمدباقر الشهير به ميرزا آقا خلف مرحوم ميرزا موسي انجوي شيرازي ديوان حافظ را به خواهش حيدرعلي دركارخانه داد و ميان دهايلي به چاپ رسانيد.

6- در سال 1271 ديوان حافظ به خط ميرزا مهدي شيرازي و به سعي محمدعلي بن فياض شيرازي در 305 صفحه در بمبئي به چاپ سنگي رسيد كه در سال 1282 هم تجديد چاپ شده است.

7- معروف‌ترين چاپ ديوان حافظ به تصحيح سيد محمد قدسي است كه در سال 1276 شمسي در بمبئي به چاپ سنگي رسيده است، در سال 496 صفحه و بارها به گونه‌هاي مختلف تجديد چاپ شده است كه در تاريخ 1283 و 1284 تجديد چاپ شد و كساني مثل علي اصغر خان حكمت سبه‌ها بر چاپي كه از آن مقدمه‌اي نوشتند و اين چاپ ديوان حافظ پيش از چاپ انجوي معروفترين چاپي بود كه شيرازيان اراده داده بودند.

8- ديوان حافظ به خط عليرضا ضياء الادبا بن ابوالحسن شيرازي، به سعي علي نقي شيرازي پيش مطبعه مظفري علي در 1286 به چاپ مي‌رسد كه در سال 1287 نيز تجديد چاپ مي‌شود تا سال 1306 كه چاپ خلخالي از دور نسخه 827 كه سي و نيم سال پس از مرگ حافظ تحرير شد در مي‌آيد و به عنوان يك چاپ مستند و معتبر مورد توجه قرار مي‌گيرد.)

9- در سال 1315 فرصت الدوله شيرازي ديواني از حافظ به چاپ مي‌رساند با شرح احوال خواجه كه خط اين نسخه را محمدحسين نوربخش اصفهاني مي‌نويسد و در چاپخانه علمي تهران به قطع رقعي و خط نستعليق و چاپ سنگي منتشر مي‌شود.

10- از روي نسخه‌اي در كتابخانه تقوي به انتخاب قاآني شيرازي نيز با همكاري يغماي جندقي در سال 1318 نسخه‌اي از ديوان حافظ در تهران به چاپ مي‌رسد در 390 صفحه.

(در سال 1320 نسخه معروف به اهتمام محمد قزويني و قاسم غني به چاپ رسيد كه 400 صفحه متن و يك مقدمه مفصل داشت و بسيار شهرت يافت و بارها تجديد چاپ شد)

11- اما چاپ انجوي شيرازي در سال 1345 با تصحيح و سه مقدمه و حواشي و تكمله و كشف الابيات در تهران به وسيله انتشارات جاويدان منتشر شد كه داراي 127 مقدمه، 306 صفحه متن و 83 صفحه كشف‌الابيات و 25 صفحه نامنامه بود و يك سال بعد چاپ دوم آن در تهران به وسيله انتشارات علمي منتشر گرديد و چاپ سوم آن در 1359 و چاپ چهارم آن در 1361 منتشر شد و چاپ پنجم آن در سال 1363 منتشر گرديد و چاپ ششم در 1367 چاپ هفتم در 1371 و چاپ هشتم در 1372 به چاپ رسيد.

12- چاپ فرزاد به نام جامع نسخ حافظ در سال 1347 منتشر گرديد كه جلد اول از 5 جلد كتاب در جستجوي حافظ بود در 56 صفحه مقدمه و 847 صفحه متن.

فرزاد اگرچه شيرازي نبود حدود 15 سال در شيراز زيست و دانشگاه شيراز مجموعه آثار او را درباره حافظ، منتشر كرد

13- مرحوم دكتر عبدالوهاب نوراني وصال استاد دانشگاه شيراز كه نوه وصال شيرازي بود با همكاري دكتر محمدرضا جلالي نائيني در سال 1372 نسخه‌اي از ديوان حافظ را منتشر كرد كه بر اساس 25 نسخه خطي و چاپي فراهم آمده بود اين دو تن، در صفحه 22 تا 35 مقدمه ديوان آن را معرفي كرده‌اند كه به نظر خود آناه «به طور قطع و يقين ديوان حافظي كه ملاحظه مي‌شود از تصحيحات من عندي بري بوده و صرفاً بر وجه اقدام و اصح قرار دارد (ص 36 مقدمه) حواشي تحقيقي اين ديوان كه شرح اختلاف نسخه است در آخر كتاب و پايان كل غزلها آمده است و فاقد توضيحات اضافي است و اين ديوان داراي 500 غزل است و قصائد و تركيب‌بندي‌ و قطعات و رباعيات پس از آن آمده است. و داراي 1084 صفحه مي‌باشد.

14- استاد هاشم جاويد نيز كه از اجلّه ادبا و فضلاي معاصر شيرازند و كتاب حافظ جاويد ايشان متضمن اطلاعات بسيار راهگشايي براي حافظ شناسان و حافظ دوستان است نيز در سال 1378 با همكاري حافظ‌شناس معروف آقاي بهاءالدين خرمشاهي ديوان حافظ را بر اساس تصحيح شادروان قزويني و غني و مقابله با نسخه‌هاي استادان، خانلري، جلالي نائيني، نوراني وصال، نيساري، عيوضي، بهروز، سايه و خلخالي چاپ و منتشر كرده‌اند كه به قول خود ايشان قرائت گزيني انتقادي ديوان حافظ است كه «نه از سر تفنن و ذوق‌ورزي بلكه از سر ضرورت و براي پاسخگويي يك نياز فرهنگي در حوزة حافظ‌پژوهي- انجام گرفته است.» (ص پنج) «... انگيزه‌ ما براي اقدام تازه به تصحيح ديوان حافظ دو امر بود نخست اينكه كار تصحيح علمي ديوان حافظ شادروانان قزويني و غني» كه فضل تقدم و تقدم زماني داشت مبنا قرار داديم و امر دوم پرداختن به دگرسائيها (نسخه بدلها) بود... »(ص چهارده) اين ديوان داراي 495 غزل به اضافه قصائد، مثنوي آهوي وحشي، ساقي نامه و قطعات و رباعيات اس تو داراي 662 صفحه است.

               


[1] كتابشناسي حافظ، دكتر مهرداد نيك نام، مركز حافظ شناسي،‌1381.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

۱۰ کتاب از آخرين کتابهای دکتر منصور رستگار فسايی

۱۰ کتاب از آخرین کتابهای دکتر منصور رستگار فسایی

  21. آثار عجم‌:

 ¢sہre Ajam:

 ISBN: 964-00-0356-5 (2 vol set).

 ISBN: 964-00-0357-3- (vol - 1).

 ISBN: 964-00-0358-1 (vol - 2).

 آثار عجم‌فرصت‌الدوله‌شيرازي‌، يكي‌از بهترين‌آثاري‌ست‌كه‌درباره‌ي‌تاريخ‌، جغرافيا و آثار تمدن‌و فرهنگ‌باستاني‌فارس‌و شعرا و نويسندگان‌آن‌در قرن‌چهاردهم‌هجري‌تأليف‌شده‌است‌و منصور رستگار با تصحيح‌و تحشيه‌اين‌كتاب‌كوشيده‌است‌تا متني‌بسيار امروزي‌و تحقيقي‌از اين‌كتاب‌را با مقدمه‌ي‌مفصل‌و حواشي‌و عكس‌هاي‌فراوان‌، ارايه‌دهد، اين‌كتاب‌در دو جلد و در 1152 صفحه‌به‌وسيله‌ي‌انتشارات‌اميركبير در سال‌چاپ‌و منتشر شده‌است‌.

21.Asâr-e ‘Ajam

ISBN: 964 – 00 – 0356 – 5 (2vols).

ISBN: 964 – 00 – 0357 – 3 (vol – 1).

ISBN : 964 – 00 – 0358 – (vol – 2).

Asâr-e ‘Ajam by Forasat ul-Dole Shirâzi, is one of the best works written on history, geography and monumental and cultural works of Fârs civilization and the poets and the authors who were from Fârs in fourteenth century A.H. Mansour Rastegar with correction and annotation has tried to offer a modern and research work of this book with a complete introduction, marginal notes and numerous pictures. This book was published in two volumes and 1152 page by Amir Kabir Publication, 1998. 22. «احوال‌و آثار دكتر پرويز ناتل‌خانلري‌»:

 Ahvہl va ¢sہr e Dr. Parviz e Nہtel e Khہnlari:

 The Life and Works of Dr. Parviz Natel Khanlari.

 ISBN: 964-7134-20-7.

 اين‌كتاب‌به‌شرح‌حال‌دكتر خانلري‌كه‌از رجال‌نامور ادب‌و فرهنگ‌معاصر ايران‌است‌و به‌عنوان‌محقق‌ادبي‌، نويسنده‌، شاعر، مترجم‌و استاد زبان‌و ادبيات‌فارسي‌، مدير مجله‌ي‌سخن‌و... معروف‌است‌، مي‌پردازد. اين‌كتاب‌در 510 صفحه‌به‌وسيله‌ي‌انتشارات‌طرح‌نو، در سال‌در تهران‌به‌چاپ‌رسيده‌است‌.

22. Ahvâl va Asâr-e Dr. Parviz Nâtel Khânlari: (The biography of Dr. Parviz Nâtel Khânlari.) ISBN: 964 – 7134 – 20 – 7.

This book deals with the biography of Dr. Khânlari who is a famous man in modern literature and culture of Iran.

He is known as a literary researcher, author, poet , translater and lecturer of Persian literature and language, direct manager of magazine of Sokhan. This book published in 510 pages by Tarh-e No Publication, in Tehran, 2000.

23. «انواع‌نثر فارسي‌»:

 Anvہe Nasre Farsi:

 Persian Prose Types.

 ISBN: 964-459-564-5.

 گونه‌هاي‌نثر فارسي‌به‌عنوان‌بخشي‌مهم‌و اساسي‌از ادبيات‌فارسي‌هنوز مورد بررسي‌علمي‌قرار نگرفته‌بود و انواع‌نثر فارسي‌، نخستين‌كتاب‌جامع‌به‌زبان‌فارسي‌ست‌كه‌قالب‌ها، تحولات‌و معاني‌و مفاهيم‌نثر فارسي‌را از آغاز تا به‌امروز مورد مطالعه‌و بررسي‌قرار مي‌دهد. اين‌كتاب‌به‌وسيله‌ي‌سازمان‌مطالعه‌و تدوين‌كتاب‌علوم‌انساني‌دانشگاه‌هاي‌ايران‌و به‌عنوان‌متن‌درسي‌دانشگاهي‌در 636 صفحه‌در سال‌چاپ‌و منتشر شده‌است‌.

23. Anvâ-‘e Nasr-e Fârsi (Persian Prose Types)

                                                                      ISBN: 964–459–564–5.

The Persian prose types had not been considered as an important an basic part of Persian literature. Anvâ‘-e Nasr-e Fârsi is the first comprehensive Persian books that studies on the types, changes and concepts of the Persian prose from the beginning till now. This book was published by Publication of Samt (The organization for studing and compiling arts and humanities books of Iran universities) as a university text in 636 pages, 2001.

24. آشتي‌با قاآني‌:

  Ashti Bہ Ghہ,ہni:

 Reconciliation with Ghہ,ہni.

 ISBN: 964-6394-15-7.

 قاآني‌از شاعران‌و نويسندگان‌بسيار معروف‌و بحث‌انگيز دوره‌ي‌قاجار است‌كه‌در دوره‌ي‌معاصر، برخي‌از روشنفكران‌ايراني‌با او از در ستيز درآمده‌اند. در اين‌كتاب‌، كوشش‌شده‌است‌تا با انتخاب‌نمونه‌هايي‌از بهترين‌اشعار او، خوانندگان‌با زيبايي‌ها و ارزش‌هاي‌شعر او بيش‌تر آشنا شوند. اين‌كتاب‌در سال‌در 400 صفحه‌به‌وسيله‌ي‌نشر باورداران‌به‌چاپ‌رسيده‌است‌.

24. Ashti Bâ Qâ'âni : (Reconciliation with Qâ'âni.)

ISBN: 964 – 6394 – 15 – 7.

Qâ'âni is a very famous and controversial poet and author in the Qâjârid era whom some Iranian intellectuals disagree with him. In this books the author has selected some of his best poems in order to make readers more familiar with the aesthetic and values of his poem. This book has been published in 400 pages by Nashr-e Bâvar dârân, 2001.

25. فردوسي‌و هويت‌شناسي‌ايراني‌، (مقالاتي‌درباره‌ي‌شاهنامه‌ي‌فردوسي‌):

 Ferdowsi Va Hoviyatshenہsiye Irani:

 Ferdowsi and Irainian Identity, Selected Essays on Ferdowsi's Shہhnہmeh.

 ISBN: 964-7134-49-5

 اين‌كتاب‌، مجموعه‌ي‌مقاله‌، درباره‌ي‌فردوسي‌و انديشه‌ها و تفكرات‌اوست‌كه‌با چند شعر و مصاحبه‌و  نقد درباره‌ي‌شاهنامه‌همراه‌است‌و در سال‌در 406 صفحه‌به‌وسيله‌ي‌انتشارات‌طرح‌نو، منتشر شده‌است‌.

25. Ferdowsi and Hoviyyat Shenâsi Irâni (Ferdowsi and Iranian Identity, Selected Essays on Ferdowsi's Shâhnâmeh.)

ISBN: 964 – 7134 – 49 – 5

This book is a collection of 13 essays on Ferdowsi and his thoughts and ideas including several poems and review and interview obout ShaÂhnâme and published in 406 pages by Tarh-e No Puplication in 2002.

26. «كليات‌بسحاق‌اطعمه‌ي‌شيرازي‌»: 

Kolliyہt e Boshہgh e Atameye Shirazi:

 Kulرyyہt, Boshہq At'amah - 'I Shرrہzر.

 ISBN: 964-6781-78-0.

 ابواسحق‌اطمعه‌شيرازي‌از شاعران‌طنزپرداز و نقيضه‌سراي‌ايران‌در سده‌ي‌نهم‌هجري‌ست‌كه‌اشعار طنزآميز او در ستايش‌غذاها همراه‌است‌و در ميان‌مردم‌ايران‌بسيار معروف‌بوده‌است‌و كتاب‌حاضر بر اساس‌نسخه‌ي‌خطي‌معتبر و همه‌ي‌نسخه‌هاي‌خطي‌موجود انجام‌شده‌و كامل‌ترين‌چاپ‌ديوان‌بسحق‌تا به‌امروز است‌كه‌به‌وسيله‌ي‌ميراث‌مكتوب‌در سال‌و در 330 صفحه‌به‌چاپ‌رسيده‌است‌.

26. Kolliyyât-e Boshâgh-e At‘ameye Shirâzi: (Kolliyyât by Boshâgh At‘am ah-ye Shirâzi_ ISBN: 964 – 6781 – 78 – 0.

Abu Boshagh At‘amah-ye Shirazi is a satiric poet in the 9th century A.H. whom his satires is on praising foods and are very famous among Iranian people. The present work, collated basis on four credited manuscripts and all existed ones. This book is the most completed editon has been already published by The Written Heritage Research Center in 330 pages, 2003.

The mentioned work won the reward of Manuscript Supporters Association for the best research edition in 2003.

27. فردوسي‌و شاعران‌ديگر:

  Ferdowsi Va Shہeran e Digar:

 Ferdowsi and The Other Poets.

 ISBN: 964-7134-47-9.

 نويسنده‌در اين‌مجموعه‌مقالات‌مي‌كوشد تا فردوسي‌و معاصران‌او را بشناسد و فردوسي‌را با شاعران‌بزرگي‌چون‌نظامي‌، سعدي‌، خواجوي‌كرماني‌، حافظ‌و اخوان‌ثالث‌مقايسه‌كند. اين‌كتاب‌در 358 صفحه‌در سال‌به‌وسيله‌ي‌انتشارات‌طرح‌نو در تهران‌به‌چاپ‌رسيده‌است‌.

27. Ferdowsi Va Shâ‘erân-e Digar: (Ferdowsi and the Other Poets.)

ISBN: 964 – 7134 – 47 – 9

In this collection of articles, the author tries to make known Ferdowsi and his contemporaries and compare him with the great poets like Nezâmi, Sa‘di, Khâjavi Kermâni, Hâfez and Akhavân-e Sâles. This book published in 358 pages, by Tarh-e No Publication, in 2005.

28. «پيكرگرداني‌در اساطير»:

  Peykargardہni dar Asہtir e Iran:

 Metamorphosis in Myths:

 ISBN: 964-426-228-x.

 اين‌كتاب‌، نخستين‌اثري‌ست‌كه‌در زبان‌فارسي‌به‌پديده‌ي‌پيكرگرداني‌، يعني‌دگرگوني‌موجودي‌به‌موجود ديگر در اساطير مي‌پردازد و در مباحثي‌موضوعي‌و دقيق‌، پيكرگرداني‌و هدف‌هاي‌آن‌را در اساطير ايران‌، هند، مصر، يونان‌و روم‌مورد بررسي‌قرار مي‌دهد. اين‌كتاب‌در هفده‌فصل‌و در 484 صفحه‌در سال‌در پژوهشگاه‌علوم‌انساني‌و مطالعات‌فرهنگي‌چاپ‌و منتشر شده‌است‌.

28.                                                                                                                                                                                                                                                            Peykargardâni Dar Asâtir-e Iran: (Metamorphosis in Myths.)

ISBN: 964 – 426 – 228 – X.

This book, is the first Persian works deals with metamorphosis which means changing the form of human beings to something elso in myth. And considers metamorphosis and its aims in the myths of Iran, India, Egypt, Greece and Rome in precise and research matters. This book published in seventeen chapters and 484 pages by Research Center for the Humanities & arts Science and Cultural Studies, 2004.

29. «خاك‌پارس‌»:

 Khہk e Pars:

 The Persian Land.

 ISBN: 964-6810-46-2.

29.                                                                                                                                                                                                                                                                   اين‌كتاب‌مجموعه‌مقالاتي‌ست‌كه‌مؤلف‌در طي‌سال‌ها درباره‌ي‌فارس‌و شهرستان‌ها و بزرگان‌و فرهنگ‌آن‌نگاشته‌است‌و انتشارات‌نويد آن‌را در 840 صفحه‌در سال‌منتشر كرده‌است‌. Khâk-e Pârs: (The Persian Land.) ISBN: 964 – 6810 – 46 – 2.

This book is a collection of articles that the author has written on Fârs and its cities, the nobles and culture of Fârs during years and Navid Publication has published it in 840 pages, 2006.

30. «متن‌شناسي‌شاهنامه‌ي‌فردوسي‌»:

 Matnshenہsi-ye Shہhnہmeh-ye Ferdowsi:

 A Collection of Essays on The State of Writing, Publishing, Researching and Editing of Shہhnہmeh by Ferdowsi exmpiled by M.Rstegar.

 ISBN: 964-8700-20-6.

 اين‌كتاب‌، هم‌زمان‌با همايش‌بين‌المللي‌متن‌پژوهي‌در شاهنامه‌ي‌فردوسي‌، از شيراز تا توس‌كه‌از 23 تا 25 اردي‌بهشت‌در شيراز و مشهد برگزار شد، به‌وسيله‌ي‌مركز پژوهشي‌ميراث‌مكتوب‌و مؤسسه‌ي‌آموزش‌عالي‌حافظ‌شيراز به‌چاپ‌رسيد و مجموعاً 12 مقاله‌درباره‌ي‌متن‌پژوهي‌در شاهنامه‌مي‌باشد.

30.                                                                                                                                                                                                                                                            Matnshenâsi-ye Shâhnâmeh-ye Ferdows:

A Collection of Essays on The State of Writing, Publishing, Researching and Editing of Shâhnâmeh by Ferdowsi, compiled by M.Rastegar.

ISBN: 964 – 8700 – 20 – 6.

This book, contemporary with the international convention of textoloy on Shâhnâmeh by Ferdowsi from Shiraz to Toos hold in Shiraz and Mashhad from, May, 13th – 15th , 2006 was published by The Written Heritage Research Center and Hâfez-e Shiraz Institute for Higher Education and includes twelve essays on textology of Shâhnâmeh, totally.

Ghessehây-e Shâhnâmeh: (8 volumes), (the stories of Shâhnameh)

ISBN: 964 – 9687 – 4 – X (series)

31.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر حکمت شيرازی در هند

علی اصغر حکمت شیرازی در هند

شادروان علي‌اصغر حكمت شيرازي (23 رمضان 1272 برابر با 1310 هجري قمري و 1894 ميلادي و متوفي به سال 1359: 1979) يكي از بزرگ‌ترين رجال فرهنگي _ سياسي قرن چهاردهم هجري در ايران است كه در شكل‌بخشي به فرهنگ ايران در عصر پهلوي، مهمترين نقش را بازي مي‌كند اومردي جامع‌الاطراف بود كه علاوه بر تقوا و فضيلت‌هاي ديني،‌كه باعث شده‌بود او گاهي حدود دو سال ولي به‌طور كلي، سه ماه از سال را روزه بگيرد، حافظ قران مجيد باشد و آثاري بزرگ چون تفسير كشف‌الاسرار ميبدي را تصحيح كند، سال‌ها استاد تاريخ اديان و ادبيات در دانشگاه تهران بود كه خود آن را تأسيس كرده‌بود، مترجمي بزرگ بود كه زبان‌هاي عربي، انگليسي و فرانسه و اردو را خوب مي‌دانست و برخي از آثار شكسپير و بخشي از تاريخ ادبيات در ايران يعني «سعدي تا جامي» ادوارد براون و حلقه‌ي مفقوده‌ي شاكونتالا را از كاليداس به فارسي برگردانيد و چندين كتاب وزين را به فارسي تأليف كرد.

در سمت‌هاي اجرايي و سياسي، حكمت سال‌ها وزير فرهنگ، وزير بهداري وزير امور خارجه و دادگستري ايران و سفير ايران در هند در دوران پهلوي اول و دوم بود و علاوه بر دانشگاه تهران، دانشسراي عالي دانشكده‌ي معقول يا منقول (الهيات) و صدها دبستان و دبيرستان را در سراسر كشور ايجاد كرد و نخستين كنگره‌هاي بين‌المللي را چون هزاره‌ي ابن‌سينا و فردوسي و هفتصدمين سال سعدي، را به‌ راه انداخته و آرامگاه‌هاي فردوسي، سعدي، حافظ و خيام و ابن‌‌سينا را بنياد نهاد و سرانجام همه‌ي كتاب‌ها و عتيقه‌هاي خود را به كتابخانه‌ي دانشگاه تهران، حضرت رضا و ... بخشيد.

 مهمترين هدف حكمت در ارتباطات  بين‌المللي تحكيم و توسعه‌ي روابط همه‌جانبه‌ي فرهنگي اجتماعي و سياسي ايران با هند بود زيرا حكمت به هند علاقه‌ي فراوان داشت، مجذوب تمدن و فرهنگ و تاريخ و هنر هند بود و به همين دليل بخشي عمده‌اي از كارهاي تحقيقي وي درباره‌ي هند است و در خاطرات مكتوب شصت‌ساله‌ي خود كراراً از هند و عشق خود به اين سرزمين و مردم آن سخن مي‌گويد.[1] در ميان مقالات او مقاله‌اي تحت عنوان از همدان تا كشمير وجود دارد[2] كه به احوال سيد علي همداني عارف بزرگ در هند پرداخته است و در مقاله‌هايي ديگر به صفحه‌اي از تاريخ روابط ايران وهند، روابط هند قديم و ايران باستان و شعر فارسي در هند و زبان فارسي در شبه‌قاره‌‌ي قرن، تأثير تمدن و فرهنگ ايران وهند پرداخته است و در كتاب‌هايي مستقل « نقش پارسي بر احجار هند»[3] و « سرزمين هند»[4] را مورد بررسي قرار داده‌است 5-15 و وقتي سفير كبير ايران در هند بود شكنتلا يا خاتم مفقود از كاليداس را در دهلي ترجمه كرد و در مقدمه‌ي اين كتاب نوشت ملت قديم و قويم هند در طول هزاران سال كه از تاريخ حيات او مي‌گذرد نوابغ برگزيده‌ي بسيار پرورده است و گويندگان هند به زبان‌هاي گوناگون در طول قرون و اعصار افكار و دقيقه‌هاي نهاني و انديشه‌هاي لطيف روحاني خود را مانند نفيس‌ترين هديه به بشر اهداء كرده‌اند:

در هند ببين كه عشق چون بود
زاين خاك چگونه عشق‌بازان

دل‌ها به چه دشنه غرق خون بود
     رفتند،‌ دل و جگرگدازان

و در جايي ديگر مي‌گويد:  

                وبراستي در آبان سال 1336 وقتي از هند برمي‌گشت دل خونين را در هند جا نهاده بود:

كنم دامان گردون پر ز كوكب
دل گوياي حكمت مانده در هند

فشانم از مژه، بس قطره‌ها شب
     چو طوطي در قفس از روز تا شب
 

                حكمت با بسياري از رجال و بزرگان هند چون گاندي، پانديت‌ لعل‌نهرو،‌مولانا جواهر كلام آزاد،‌ تاگور، تاراچند دوستي و خاطرات وياز دوران استقلال هند و مسائل و مشكلات آن نه تنها گوياي صميميت و دوستي و اخلاص وي ا مردم هند است كه اسنادي معتبر و دست‌اول از وقايع و حوادث هند درد دوران اوليه‌ي استقلال اين كشور به شمار مي‌آيد. 

حكمت چهار سفر به هند دارد كه گزارش سه سفر را در ياداشت­هاي خود آورده است: نخستين سفر حكمت از روز شنبه 6 اسفندماه 1322 برابر با 26 فوريه 1944 آغاز مي­شود و تا 16 ارديبهشت 1323 (برابر با 6 مي 1344) ادامه مي­­­يابد و حكمت خاطرات خود را از اين سفر در دفتر ششم  ثبت كرده­­است1 كه«... روزي آقاي دكتر صديق وزير فرهنگ تلفني به من گفتند كه اگر مايل باشيد به هندوستان سفري شويد و هفته­اي برنيامد كه مقرر شد كه اين بنده به اتفاق دكتر غلامرضا رشيد ياسمي و ابراهيم پورداود به عنوان هيات فرهنگي به هندوستان اعزام شوند اين هيات به موجب دعوت­نامه براي مدت يك ماه دولت هند خواهند بود باري اسباب كار فراهم آمد و مقرر شد كه روز شنبه 22 بهمن 1322 حركت نمائيم در اين مدت مهماني­هاي عديده تبادل شد، يك مهماني هيات فرهنگي انگليس و شوراي انگليسي به شام در منزل اين حقير و يك روز در همان بنگاه... و روز جمعه 28 بهمن نهاري از طرف دوست محمد شيخ فيض خان هندي كه از تجار و زعماي كنوني هندي در تهران است در باغ جواديه و يك شب چاي در مهمانخانه­ي فردوسي از طرف هيات هنديهاي مقيم تهران تبادل گرديد... و امروز كه روز شنبه 6 اسفند 1322 مطابق با 26 فوريه است بار سفر بسته شد و با هواپيما از تهران به عزم هندوستان حركت نموديم. صبحگاهان بعداز ادا دوگانه به قرآن مجيد، پيش­آمد سفر را تفال زدم و اين آيه­­ي مباركه آمد و بسيار عجيب بود و فال از اين نيك­تر محال است... سبحان­الذي اسري بعبده ليلاَ من ­المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريد من آياتنا انه هو سميع البصير... . خداوند چشم بينا عنايت فرمايد كه آيات او را با ديد معرفت رؤيت نمائيم و چشم عبرت بگشاييم... رهسپار شديم و بر يك طياره­ي سه موتوره­ي قوي انگليسي كه امروز صبح از بغداد آمده بود سوار شديم... و همراهان علاوه بر نويسنده آقاي ياسمي و آقاي پورداود و ده نفر ديگر ايراني و انگليسي بودند...»(ص236) حكمت و همراهان شب را در حبانيه­­­ي عراق كه 96 كيلومتر تا بغداد فاصله داشت مي­مانند و روز بعد در طياره­ي عربي بسيار بزرگ چهار موتوره كه از مصر آمده و در بحيره فرود آمده­بود سوار مي­شوند و با هواپيما به بصره مي­روند و روز بعد در ساعت 4 صبح از بصره رهسپار هند مي­شوند «هواپيما كاپيتان خيلي متكبري دارد و 3 نفر ايراني و 15 نفر انگليسي و يك هندي و يك عرب در آن هستند « براي اولين­بار از انگليسي­ها در طياره، خشكي و خودخواهي مشاهده شد با كمال اصرار و سماجت و برخلاف حق­تقدم صندلي­هاي راحت و فنردار را اشغال كردند و ديگر مسافرين آسيايي را در تمام طول راه روي نشيمن­هايي با دسته­ي ناراحت گذاشتند. ظاهراَ قول معروف مصداق پيدا كرد كه هرقدر مردم انگليس در انگلستان و اروپا مهربان و مبادي آداب و معقول هستند، به هندوستان كه مي­رسند بي­ادب و خودخواه مي­شوند زيرا قطعاَ براي من قابل تحمل نيست. وقتي كه صائب از اصفهان به هندوستان مي­رفت اين بيت را گفت و براي شاه عباس فرستاد كه زبان­ حال ماست:

گر فلك يك صبحدم با من گرانم باشد سرش

شام بيرون مي­روم چون آفتاب از كشورش

                                                          

                 سفر دوم حكمت از 5/12/1325 تا 7/3/1326 انجام مي­شود. اين سفر حكمت كه از پنجشنبه 15 اسفند 1325 آغاز و تا هفتم خرداد 1326 شمسي برابر با  29 مه 1947 ادامه مي­يابد، ظاهراً اولين سفر حكمت پس­از استقلال هند است. اين سفر براي شركت در كنفرانس ملل آسيايي ترتيب داده شده­است و حكمت در رأس هيئتي است كه مصطفي قلي­رام، دكتر غلامحسين صديقي، دكتر مهدي بياني، محمدتقي مقتدري، خوشحال سعيد شارما، عباس آريا و خانم صفيه فيروز در آن عضويت دارند و با هواپيما از تهران به كرمان و زاهدان مي­روند و از آنجا با راه­آهن به ميرجاوه و سپس به كويته مي­روند و به دهلي مي­رسند. در اين سفر جواهر لعل­نهرو صدراعظم فقيد و وزير امور خارجه كه به قول حكمت« بزرگترين زعيم حزب كنگره­ي هندوستان مي­باشد (ص489) اين هيئت را در روز 2 اسفند 25 برابر با 11 مارس 1947 به چاي دعوت مي­كند« وي در خانه­ي خود از ما پذيرايي نمود به مهرباني و ادب بسيار و دختر و نوه­ي او نيز بودند، در حقيقت مجلسي دوستانه و خانوادگي بود (نهرو) با قيافه­ي باهوش و جذاب و معقول خود با ما صحبت مي­نمود مراسله­اي كه از طرف آقاي قوام­السلطنه به او نوشته شده­بود به او هديه كردم، از كتاب معروف او Discovery Of India كه در آن راجع به روابط ايران و هند صحبت كرده­­­­­است و نقل كلامي از من نموده­است صحبت شد و او را به‌خاطر تأليف آن كتاب ستايش كردم، وعده كرد آن را براي من بفرستد (ص489) حكمت و همراهان در همين روز در عمارت مجلس مقننه با ابوالكلام آزاد كه وزير فرهنگ هند بود ملاقات ميكنند حكمت مينويسد« ابوالكلام آزاد پيرمردي است كه در حدود شصت سال دارد و بسيار باهوش و حساس و پراز حرارت و جوش است و عربي و فارسي را به فصاحت تكلم مي­كند، ربع ساعتي پذيرايي نمود و از مسائل مربوط به فرهنگ عمومي سخن مي­گفت...»(ص489) «مولانا ابوالكلام آزاد دعوت كرد كه فردا عصر ساعت 5 به منزل او براي چاي برويم» (همان­جا) «وزراء كابينه­­ي هند و خود پانديت نهرو نيز بودند، ميز چاي مفصلي چيده و ميوه و شيريني و چاي خيلي خوب، مخصوصاَ چاي چيني معطري صرف شد به­ نام ياسمن سفيد White Yasmine كه من كمتر ديده و چشيده بودم. به مولانا ابوالكلام به نام انجمن روابط فرهنگي ايران وهند، يك جلد كتاب خطي از سبحة‌الابرار جامي كه 970هـ تاريخ تحرير داشت و داراي خط خوب و تذهيب بسيار مرغوب بود، هديه داده­شد، خيلي حسن اثر كرد، همچنين از كتب مؤلفّه­­ي خود و رفقا نسخه­اي چند جلد به عنوان هديه و يادگار تقديم شد مولانا خيلي خسته به­نظر مي­­آمد معلوم شد كه از صبح تا ساعت 5 جلسه­ي پارلمان و كشمكشهاي پارلماني داشته­اند به او گفتم كه مولانا كار بسيار مي­­­­­كنيد و زحمت بسيار ميكشيد و البته خيلي خسته مي­شويد در جواب گفت كه چه بايد كرد انسان تا زنده است بايد دچار زحمت و كشمكش و سعي و مجاهدت باشد و اين شعر پر معني را خواند:

ما زنده از آنيم كه آرام نداريم

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

فضائل و كمالات و علم و دانش وهوش و خبرت و بصيرت مولانا محل ترديد نيست ولي در جماعت مسلم ليگ شان و مرتبه ندارد و اتصال و اتحاد او با حزب كنگره است به همين مناسبت از مسلم ليگ، هيچ­­­كس در اين مهماني نيامده بودند و ظاهراَ نسبت به كنفرانس ملل آسيايي حسن­نظر ندارند و از آمدن اين هيئت نمايندگي چندان خشنود نيستند...»

«... پانديت نهرو، راجع به ايجاد روابط سياسي صحبت مي­كرديم  مي­­گفت در نظر داريم كه با دول اروپا و آسيا روابط ديپلوماسي افتتاح كنيم و سفارت­خانه تاسيس شود ولي به­قدر كافي اشخاص مجّرب كه در اين رشته مطلع و صاحب بصيرت باشند، نداريم و از من سؤال كرد كه در ايران براي تربيت فني ديپلومات­ها چه رويّه­اي داريد، من به او پيشنهاد كردم در مدارس حقوق شعبهي مخصوص علوم و پليتيك داير شود و فارغ­التحصيل­ها، يك دو سال در مدرسه­ي علوم سياسي پاريس تحصيل نمايند و سپس داخل خدمت وزارت خارجه شوند، خيلي اين نظريه را پسنديد، صحبت از فرهنگ فرانسه و علماء هندشناس معروف مانند سيلون لوي و فوشه شد و از آن اساتيد به نيكي ياد مي­كرد...» (ص491)                                                                                                          

حكمت در روز 15 مارس 1947 به جلسه­ي هيئت مدير­ه­ي انجمن ايران و هند در وزارت معارف كه در دفتر ابوالكلام آزاد تشكيل شده­بود مي­رود: (ص497)«... جمعي از دوستان قديم را آنجا ديدم مانند پروفسور هادي حسن (از عليگر) و سر رستم مساني (از بمبائي) و پرفسور اسحق (از كلكته)...» (ص497) يك روز بعد در روز 16 مارس 1947 بار ديگر در مراسم بيست و پنچ سالگي مدرسه­ي طب يوناني حكمت و ابوالكلام آزاد با هم ملاقات مي­كنند« ...آقاي ابوالكلام آزاد آمده­، چند دقيقه نشست و رفت چون پهلوي من نشست صحبت از ابن­سينا و قانون و اين كه هر ملتي او را از خود مي­داند در ميان آمد وي گفت تحقيقاَ ابن­سينا مانند سيد جمال­الدين كه به مصلحت خود را افغاني خوانده و حال آن­كه اسدآبادي ايراني است و من خود از شيخ محمد عبده و رشيد رضا و ديگر نزديكان او شنيده­بودم...»(ص499)                                                                                 

روز 18 مارس ابوالكلام آزاد حكمت را به شام دعوت مي­كند: «... ساعت 7 به منزل آمديم و لباس پوشيده برحسب دعوت مولانا ابوالكلام آزاد به شام، منزل ايشان رفتيم، شب در منزل مولانا شام خوبي با اغذيه­ي هندي تهيه شده­بود، آقاي جواهر لعل­نهرو و خانم­هاي آن­ها نيز بودند مادام نايدو، شاعره­ي هند كه رييس كنفرانس نيز هست با دخترش بودند و مذاكرات بسيار در ميان بود، نهرو خيلي خسته و كسل و ملول به­نظر مي­آمد معلوم شد كه از سفر پنجاب خشنود برنگشته­است از قرار معلوم سوء قصدي نسبت به او كرده­بودند...» (ص503) در همين سفر، حكمت با پروفسور عزّام در دهلي ملاقات مي­كند،«...  آقاي سرور گويا به من اطلاع دادند كه از مصر دكتر عبدالوهاب عزّام به نمايندگي مصر آمدهاست، خيلي مسرور شدم براي ملاقات با او برحسب تكليف به منزل نمايندگان كنفرانس رفتيم... و باآقاي دكتر عزّام  روبوسي كرديم او نيز در باب مناقشه مابين مسلم ليگ و كنگره، نگران و انديشناك است يادداشتي تهيه و قرار شد مسوّده­اي هم من بنويسم...»(ص513)                                         

در روز 28 مارس 1947 حكمت بار ديگر با نهرو ملاقات مي­كند و مي­نويسد: «... در قصر نيو دهلي... در سالون بزرگي كه به نقاشي ايراني مزيّن است، همه جمع شده و پس­از صرف نوشيدني آقاي جواهر لعل­نهرو كه تنها وزير دولتي بود كه در آن جمع حضور داشت، دنبال من آمد و اظهار داشت كه با نايب­السلطنه ملاقات شود، به پايين باغ رفتيم، جايي كه گل­ها و سبزه­ها به نور چراغ­ها روشن و فوّاره­ها در جريان بودند، هم نايب­الساطنه و هم خانم ايشان را ملاقات و صحبت كرديم و به آن­ها گفتم كه اين دفعه­ي دوم است كه در اين قصر آمده­ام، خانم مي­گفت به ايران آمده و در بيست سال قبل، پرس­پليس را تماشا كرده­است...» (ص524)

 حكمت در اين سفر در روز 2 آوريل 1947 با گاندي ديدار مي‌كند «... ساعت پنج به جلسهي آخرين كنفرانس رفتم و جمعيت كثيري در حدود 25 هزار نفر از مردم هند بليت خريده آمده­بودند... دكتر صديقي شرح فصيحي تهيه نموده و خيلي خوب قرائت نمود و خانم مترجم به انگليسي، ترجمه كرد، در اين بين گاندي وارد شد و تمام حضار به احترام او برخاستند و او نطق مفصلي كرد... در خاتمه­ي جلسه آقاي نهرو نهايت مهرباني را اظهار داشت و عكسي خود را با امضاء به يادگار به من هديه كرد و اظهار داشت كه جواب مرسله­ي جناب اشرف آقاي قوام را نوشته و با كمك مولانا ابوالكلام آزاد اشعار فارسي بسياري در آن درج كرده و ارسال داشته­است...» (ص531)

 ابوالكلام آزاد نيز روز 4 آوريل به ديدار حكمت و همراهان مي­­آيد:« ... ساعت سه و نيم مولانا ابوالكلام آزاد وزير فرهنگ به ديدن ما آند ساعتي در هتل از او پذيرايي كرده صحبت­هاي علمي و ادبي مي­كردند از انحطاط تعليم  زبان عرب و جنبش­هاي ضد عربي گفتگو شد...» (ص534)                                              

حكمت در اين سفر به بازديد تاج­محل در اگرا مي­رود «... عصر به اميد تماشاي آثار تاريخي اين شهر بيرون آمديم با اين انتظار كه بعداز يك ماه، امشب كه شب ماه تمام است در فروغ ماه تمام، تاج­محل را تماشا كنيم متأسفانه                                                                                              

فرشته­اي است بر اين بام لاجورداندود

كه پيش آرزوي بي­دلان كشد ديوار

 بالاخره حكمت در روز 29 دي­ماه موفق مي­شود تا از تاج­محل ديار كند: «... چون امشب شب چهاردهم ماه جمادي­الاولي است از اطراف براي تماشاي عمارت تاج­محل در نور ماه كه جلوه­ و  زيبايي سحرانگيز دارد، مي­آيند، از جمله خود ما كه به همين اميد آمده­ايم، عصر در روشنايي روز و شب در روشنايي ماه يك ساعت صرف تماشاي آن عمارت زيبا و مجلل و عجيب كه از عجائب سبعه­ي عالم است، نموديم كه يك پارچه ار مرمر ساخته شده­است، اين بنا را شاه جهان براي زن محبوب خود ممتازمحل ساخته و مدت 20 سال طول كشيد تا در سال 1063 كه وفات يافته در آنجا مدفون شده­است...» (21483)                                                                                      

مخلصكم‌الوفي: جواهر لعل‌نهرو»

حكمت، در سال 1326 سومين سفر خود را به هند انجام مي‌دهد و سفر چهارم حكمت به هند از روز 27 آذر تا شنبه 15 اسفند 1332 انجام مي‌شود.

 حكمت سفير كبير ايران در هند است و به قول خودش«... صفحه‌ي جديدي در كتاب عمرش باز مي‌شود، از خداوند مزيد توفيق و بركت مسئلت دارم تا اين مسافرت را قرين مباركي و ميمنت برآرد و اسباب خدمت به نوع و مملكت را فراهم سازد» (ص439/2) در اين سفر دكتر تاراچند سفير كبير هندوستان و دكتر نظيرحسين مستشار فرهنگي هند، حكمت را مشايعت مي‌كنند و «جزو مشايعين جوان دانش‌آموز خوش‌قريحه‌اي موسوم به سعيدي كه به تشويق اين حقير از كرمان به تهران آمده‌بود و دو سال است در دانشكده‌ي ادبيات به كسب علوم ادبي مشغول است، از راه مهر و محبت قطعه‌ي لطيفي بدرقه‌ي راه ساخته‌ بود، بسيار روان و محكم و فصيح... يك جلد قرآن كوچك بغلي و عكسي نيز تيمناً و تبركاً هديه كرد كه مزيد خير و بركت باشد از اين مهرباني و قدرشناسي ممنون گشتم...» (440/2)

«آقاي محمود فرخ كه از دوستان اديب و سخن‌سرايان نامي است، از مشهد در ضمن نامه‌ي پر مهر و محبت اين قطعه را نوشته بودند، به لطف سيرت خود نه به استحقاق اين حقير:

«حكمت از ايران اگر شد جانب هندوستان
هديه ذيقيمت حكمت فراوان برده‌اند

اين نمي‌بايد گران آيد به  حكمت دوستان
     همچو گل از اين گلستان جانب آن بوستان...»

                (ص442/2)

حكمت در روز 6 دي‌ماه 1332 (برابر با 27 دسامبر 1953) از لاهور رهسپار دهلي مي‌گردد و در ساعت 1 بعداز ظهر وارد فرودگاه صفدر جنگ در دهلي جديد مي‌شود و از فرودگاه به سفارت مي‌رود « مرا در اين عمارت حق آب و گل است زيرا در سنه‌ي 1328 كه متصدي وزارت امور خارجه بودم به مساعي اينجانب اعتبار كافي براي خريد آن در بودجه منظور گرديد و وجه آن حواله شد و آقاي نوري اسفندياري آن را خريداري و مبله نمودند، اثاثيه‌ي آن هم جديد و مكمل است و كتابخانه‌ي كوچكي هم دارد...» (458/2) حكمت كار خود را در سفارت ايران از روز 8  دي 1332 آغاز مي‌كند و «... اطلاع دادند كه براي ملاقات پانديت نهرو نخست‌وزير و وزير امور خارجه فردا صبح چهارشنبه وقت معين شده‌است» (ص460) ترجمه‌ي حكايات  شاكونتالا را كه در تهران آغاز كرده و معطل مانده‌بود دوباره به‌دست گرفتم. (ص460/2)

 حكمت روز چهارشنبه 9 دي‌‌ماه 1332 برابر با 30 دسامبر 1953 با پانديت نهرو ملاقات مي‌كند: « با نهايت گرمي و محبت پذيرايي نمود و ياد از ملاقات‌‌هاي سال 1947 كه با او داشتم در ميان آمد، همچنين از كتاب Discovery Of India كه در آن سخني از اين حقير نقل آمده‌است، در آخر فصل مربوط به ايران حكايتي را كه در سفر پيشين و نخستين‌بار در الله‌آباد گفتم (حكايت دو پسر عموي گمشده كه با نغمه‌ي موسيقي يكديگر را شناختند) نهرو آن سخن را نقل كرده‌است. رونوشتي از استوارنامه‌ي خود را ... تقديم كردم بعد به ملاقات آقاي معاون وزير امور خارجه‌ي هند و چند دقيقه به ملاقات پ، ك، نهرو مديركل كه پسرعموي نخست‌وزير است رفتم و هر دو بسيار به مهرباني و گرمي پذيرايي كردند». (ص460/2)

 در اين سفر هم حكمت بارها با مولانا ابوالكلام آزاد ملاقات مي‌كند و ظهر همين روز « به حكم سابقه‌ي  دوستي به منزل مولانا ابوالكلام آزاد وزير معارف رفتم و كارتي به عربي نوشتم و دادم، اين دو تن با روح  مسالمت‌آميز خود مابين 270 ميليون نفوس هندو و 40 مليون شعبه مسلمان آشتي و وداد كرده‌اند به‌طوري‌كه ظرفا آنها را چنين نام داده‌ او را «مولانا نهرو» و اين را « پانديت‌الكلام» مي‌گويند حمايت و جانبداري فوق‌العاده‌ي نهرو از مسلمانان براي او گران تمام شده و حكايت‌ها در اين باب و ظرافت‌ها از او نقل مي‌كنند از جمله مي‌گويند نهرو 80% مسلمان است و 20% انگليسي است!!» (ص461/2)

حكمت در روز 17 دي‌ماه 1332 ژانويه 1954 با منشي مولانا ابوالكلام آزاد كه محمد اجمل‌خان نام دارد ملاقات‌ مي‌كند: « امروز آقاي محمد اجمل‌خان منشي مخصوص مولانا ابوالكلام آزاد وزير معرف و مؤلف كتاب ترتيب نزول حسب‌الوعده به ديدن من آمد و مدتي نشسته مشغول صحبت‌هاي مربوط به قرآن مجيد بوديم، مرد فاضل و دانشمندي است اطلاعات كاملي دارد و مي‌گويد كه بواسطه ترتيب آيات قرآن مجيد به نظم تاريخي موفق به حل بسياري ار مشكلات قرآن مجيد شده‌است...» (468/2)

حكمت در روز 2 دي‌ماه 32 در ضيافت ناهار در عمارت منزل پانديت نهرو شركت مي‌كند « اتفاقاً با آقاي نهرو در سر يك ميز بوديم، از مسائل مختلف ادبي و تاريخي صحبت مي‌شد» (ص471/2) در همين روز حكمت درباره‌ي دعوت از بزرگان براي شركت در جشن هزاره‌ي ابن‌سينا صحبت‌هايي مي‌كند و قرار و مدارهايي مي‌گذارد:

  «با آقاي نجيب‌الله‌خان سفير افغانستان درباب جشن هزاره‌ي ابن‌سينا صحبت كردم او نيز وعده داد كه در 22 آوريل موقع جشن به ايران بيايد» (ص472/2)

  « درباب دعوت به جشن هزاره‌ي ابن‌سينا از بعضي فضلاي هند دعوت شده‌است من‌جمله مولانا ابوالكلام آزاد وزير معارف خاطر او را سابقه دارم كه خود من نيز ناگزير به مسافرت ايران هستم، چون بايد به مقدمات اين جشن بپردازم» (480/2)

 در روز 10 اسفند 1332 «... از آقاي ايوانف مستشرق روسي كه متجاوز از سي سال است در بمبائي به مطالعات تاريخي و مذهبي راجع به اسمعيليه اشتغال دارد، براي جشن هزاره‌ي ابن‌سينا، دعوت كردم...» (531/2)، روز 11/12/32 ... آقاي ايوانف مستشرق روسي و كتابدار جمعيت اسمعيليه به ديدن من آمده بودند او را براي جشن هزاره‌ي ابن‌سينا دعوت كردم كه در اردي‌بهشت‌ماه به ايران بيايد مرد فاضل و محققي است و زحمت بسيار در كشف تواريخ اسماعيليه كشيده و مطبوعات آن طايفه را بسيار به طبع رسانيده‌است» (ص533/2)

در يادداشت‌هاي حكمت از روز 21 دي 1332 مي‌خوانيم كه اگرچه مهمان ابوالكلام آزاد در قصر رييس‌جمهور بودهاست اما «... بيچاره مولانا ابوالكلام آزاد بواسطه‌ي شكستگي استخوان پهلو غايب بود و معاونش پروفسور همايون كبير و خانم راج‌كاري وزير بهداري پذيرايي مي‌كردند...» (ص472/1)

عصر روز شنبه بهمن 1332 حكمت در مهماني در باغ رييس‌جمهور شركت مي‌كند و در اين جلسه  « با آقاي پانديت نهرو رييس‌الوزاء، از دو نفر آزادي‌خواه قديم كه در زمان طفوليت در شيراز ملاقات كرده‌بودم و يكي سردار اجيتنكه لاهوري و ديگري صوفي پرشاد، ياد كردم و گفتم امروز به ياد آن دو تن بودم كه در روزهاي تاريك، بيرق استقلال‌خواهي و آزادي‌طلبي برداشتند و سزاوار است همانطور كه از زنده‌ها ياد مي‌كنند از مردگان نيز به نيكي ياد شود تصديق نمود و گفت آن هر دو را مي‌شناسم...» (ص493/2) حكمت در دهلي ترجمه‌ي آثار شكسپير را به پايان مي‌رساند:

«... امروز ترجمه‌ي ‌هاملت خاتمه يافت مدتي به آن اشتغال داشتم و آن را به سبك ديگر حكايات شكسپير به نثر فارسي درآورده‌ام و از بهار سال گذشته به آن مشغول بوده‌ام امروز پاكنويس آن را شروع نمودم و بعضي اشعار از فردوسي (داستان سياوش شاهنامه) در آن به‌رسم استشهاد گنجانيدم» (498/2) حكمت در روز جمعه 23 بهمن 1332 برابر با 12 فوريه 1954 به عليگر مي‌رود: « صبح ساعت نه و نيم از دهلي با اتومبيل حركت كرديم بعداز طي 8 ميل به شهر عليگره رسيديم ... آقاي دكتر ذاكر حسين رييس دانشگاه عليگر و پروفسور هادي حسن استاد زبان و ادبيات فارسي كه دو از آشنايان و دوستان قديم هستند به ديدن آمدند و نوازش كردند. دانشگاه عليگر كه براي مسلمانان و به نام اسلام از طرف سرسيد احمدخان معروف تأسيس شده، از انيورسيته‌هاي معروف هندوستان است يك‌دفعه سابقاً در سال 1944 به آنجا آمدم و مرحوم دكتر ضياء‌الدين احمد رييس دانشگاه در منزل خود از ما پذيرايي كرد و اينك دومين‌بار است كه به  ديدار اين كانون علم و ادب نائل مي‌شوم ساعت چهار برحسب دعوت در تالار كتابخانه‌ي مجلس ضيافتي به چاي فراهم بود و جمعي كثير از اساتيد و دانشمندان جمع بودند هادي حسن با فصاحت و بلاغت معهود به زبان فارسي نطقي كرد و خيرمقدم گفت و من نيز جواباً شرحي بيان كردم و از آن دانشگاه تجليل كردم و اظهار اميدواري كردم كه اين دانشگاه كانون ايران‌شناس شود و وعده كردم كه به اين نيت همه‌گونه مساعدت خواهد شد...»(511/2)و حكمت روز بعد به كانپور مي‌رود. و از آنجا به الله‌آباد مي‌رود و از آنجا به دهلي بازمي‌گردد و در روز 14 اسفند 32 از بمبائي به ايران بازمي‌گردد «در فرودگاه هم جمعي از مقيمان بمبائي از ايرانيان مسلمان و زردشتي آمده و دسته‌ها و حمايل‌هاي گل آورده و نهايت مهرباني را به اين بنده‌ي حقير مبذول داشتند و با طياره ايراني هواپيمايي ايران، رو به راه نهادم و ( از راه كراچي) به فرودگاه زاهدان فرود آمديم و از قضاي اتفاق حسنه آقايان دكتر خطيبي و ... از طرف شير و خورشيد سرخ ايران از مركز به اينجا آمده‌بودند خبر ورود ما  را شنيده‌به ميدان طياره آمده‌بودند. از ديدار آن دوستان قديم بسيار خوشوقت و مسرور شدم. كوي شير و خورشيد سرخ كه از محل اعانات سال 1329 ساخته‌شده اينك بكلي خاتمه يافته و مسكوني شده اين آقايان براي تحويل و افتتاح آن آمده‌بودند  موقع را غنيمت شمرده به تماشاي آن ابنيه كه حاصل زحمات دوساله‌ي خود اين حقير است رفتم و حقيقة از تكميل آن بسيار بسيار مسرور شدم و حظ روحاني بردم « هشتاد و چهار خانه كه همگي مسكوني شده‌است» (ص538/2) پس به فرودگاه آمديم و ساعت سه و ربع بعداز ظهر وارد فرودگاه تهران شديم...» (ص538/2)


پي‌نوشت‌ها:

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

سعد ی و اساطير ايرانی

سعدی و اساطیر ایران                         

                          

           به نام خداوند جان آفرین   حکیم سخن در زبان آفرین 

زادروز سعدى در حدود 606 است ومرگ وی را در حدود سال691دانسته اند (صفا 3/599)و عصر سعدىدوران هجوممغول وتاتاربه ایران وحکمرانی ایلخانان واتابکان سلغری در فارس است که  دورانى است برآشفته چون موى زنگى و  شكستهاى تاريخى، حمله مغول، بحرا ن اقتصادى و اجتماعى و متلاشى شدن مراكز بزرگ سياسى و فرهنگى عصر، يأس و فقر و نابسامانى و بى فرهنگى را توسعه داده است

 و معنى حبّ وطن را پس از تجزيه حكومتهاى يكپارچه ملّى مورد ترديد قرار داده، مقاومتها را شكسته و عصر حماسه‏ها را به پايان آورده است و تصوف پيش از آن‏كه به عرفان واقعى دست يابد، رضا و قناعت و انزواجويى و ترك علايق مادى و اجتماعى را در زندگى مادى پيشه كرده است، در نتيجه زندگى شكلى رنگ‏باخته و قابل ترديد را به خود گرفته است، فساد اجتماعى در صورتهاى متضاد و رياكارانه خود، زندگى تمام طبقات جامعه را تحت تأثير قرار داده و اعتقاد به جبرى محتوم و نادلپذير، بر جامعه سايه گسترده است و در نتيجه شناخت چهره واقعى اين عصر، حتى براى سعدى بزرگوار با آن بينش دقيقى كه از يك استاد و حكيم اخلاق عملى انتظار مى رود، با چنان دشوارى و سردرگمى همراه است كه گاهى اين مرد سفر، اين جهان‏ديده پير، اين عارف رند، اين زبان فصيح تفكر قرن خويش، در چنبره تضاد هاى خاص در جهان‏بينى و شناخت مردم عصر، گرفتار مى شود، مرد تسليم و رضا و سازش مى گردد تا آنجا كه گاهى به جد و گاهى به هزل و طنز، رو مى آورد و از قصيده به غزل، از داستان به قطعه، از نظم به نثر، از فارسى به عربى و لهجه شيرازى، از غناييات به حماسه‏ها، و از حماسه به مدح يا ذم و بالاخره به پند و اندرز رو مى آورد، از فرهنگ اسلامى و ادبيات عرب سرشار است و درس و بحث استادان بزرگ را ديده است ولى در نهايت به حكيمى متشرع و اخلاق‏گرايى بزرگ بدل شده است كه در برابر كلاف سردرگم پديده هاى اجتماعى مرموز و هزارچهره عصر خويش، به طور موضعى واكنش نشان مى دهد و چون به عرفان پناه مى جويد، راه كمال را در ديدى وسيع امّا فردى دنبال مى كند و آن‏را رواج مى دهد،

هرکس به زمان خویش بودند          من سعدى آخرالزمانم‏-

------

 

 من آن مرغ سخنگويم كه در خاكم رود صورت

 هنوز آواز مى آيد كه سعدى در گلستانم‏

 سعدی  خيرخواه انسان، مرشد راه و عريان‏كننده حقايق اجتماعى و فردىانسان  است و جنبه زهد و وَرَع خود راهمه جا از خلال نقل آيات و احاديث و سخنان بزرگان تفكر و انديشه های دینی  بيان مى كند و راه و رسم زندگى عرفا و وزرا، سلاطين و گروههاى مختلف مردم را با آرزو هاى متفاوت و متضاد بروز مى دهد و بيان عرفانيش بيش از آن‏كه جنبه اصطلاحى و فنى به خود گيرد، بيشتر در قالب تمثيلات و حكايات ملموس مطرح مى شود تا عرفان را بدين ترتيب پديده‏اى قابل دسترسى و سلوك را شيوه‏اى عملى براى وصول به حقيقت جلوه دهد و هدفش ساختن انسانى است بى مرز و بى سرزمين كه در گير و دار شرايط و اوضاع و احوال اجتماعى، گذشت و ميانه‏روى و سازش و انعطاف‏پذيرى لازم را براى زنده ماندن و خوب زيستن داشته باشد. بنا بر اين حتى تسليم را، كه فردوسى هرگز آن‏را نمى پذيرد، قابل توجيه مى داند، زيرا انسانهايش انسانهاى معمولى هستند، با همه شكنندگيهاى انسان خاكى:

 سست‏بازو به جهل مى فكند

 پنجه با مرد آهنين‏چنگال‏

 *

 جنگ و زورآورى مكن با مست‏

 پيش سرپنجه در بغل نه دست‏

 حال آن‏كه انسانهاى  فردوسى، انسانهاى نمونه و ممتازند، براى نام زندگى مى كنند و از ننگ مى هراسند و زيستن در ننگ و سستى براى آنها از مرگ بدتر است، بنا بر اين ستم را برنمى تابند، دروغ را حتى به مصلحت، باور ندارند و جان‏بركف، بر سر حقيقت ايستاده‏اند. رستم را دريابيم در دوراهى انتخاب نام و ننگ در برابر اسفنديار:

 ز من هرچه خواهى تو فرمان كنم‏

 به ديدارت آرامش جان كنم‏

 مگر بند، كز بند عارى بود

 شكستى بود، زشت‏كارى بود

 نبيند مرا زنده با بند كس‏

 كه روشن، روانم بر اين است و بس‏

 6/249

 يا:

 به نام ار بريزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 5/1154

 يا:

 همان مرگ خوشتر به نام بلند

 از اين زيستن با هراس و گزند

 4/917

 يا:

 جهان‏جوى اگر كشته آيد به نام‏

 به از زنده، دشمن بر او شادكام‏

 8/2491

 يا:

 جز از نيكنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گيتى مگيريد ياد

 6/1805

 يا:

 يكى داستان زد بر او پيلتن

سعدی رسالت" خويش را در شيوه زهد و طامات و پند و وجوه حكمت عملى و اخلاق اجتماعى مى شناسد و انديشه هاى غنايى و حكمى را به كمك جلوه هايى فراوان از فرهنگ حماسى و اساطيرى ايران كه كوتاه‏ترين فاصله را با روحيات اجتماعى مخاطبانش دارد، وسيله‏اى براى راهنمايى مردم مى سازد بیان هنری  سعدی   نشان دهنده ی شيفتگى و علاقه او به فرهنگ قومى خويش، و درآميختن ارزشهاى عصر خود با معيار هاى روزگارى است كه فردوسى زبان آن بودهاست  و اگر سعدى چنين روشی نداشت،در تاریخ ادب وفرهنگ ایران  این همه نفوذ  نمى يافت و شعر سهل و ممتنع او زبان ايرانيان نمى گشت و و گلستان و غزليات و بوستان او در كنار شاهنامه در دلهاى مردم ايران نفوذ پیدا نمی کرد و شعر او  از قرن هفتم به بعد به عنوان يك فریاد رس  ارزشمند، در وحشت‏بارترين ادوار تاريخى و مصيبت‏بارترين لحظات عمر فارسى‏زبانان، به تسلاى خاطر شكسته اين مردم اینهمه اهمیت نمی یافت. درست هما نند  كارى كه فردوسى در جواب نياز مردم عصر خويش با سرودن شاهنامهدر قرن پنجم انجام داد   وبه همین دلیل است که به قول دكتر صفا، سعدى شعر پارسى را به همان درجه از كمال و زيبايى و حلاوت رساند كه فردوسى رسانيده بود.  

.3 استفاده سعدى از شخصيتهاى اساطيرى، حماسى و تاريخى مذكور در شاهنامه‏

 پهلوانان و اسطوره هاى مندرج در شاهنامه، انعكاس آرزو هاى ديرين مردم ايران و بيانگر فراز و نشيبهاى تاريخى شگفت‏انگيز اين ملت است؛ چه هريك از اساطير بنا به قول كوياجى: "سرگذشت تمامى يك قوم را در وجود يك تن از آن قوم تجسّم مى بخشد." و سعدى با توجه به شاهنامه و مفاهيم اساطيرى و پهلوانى آن‏را درمى يابد و از آنها سخن مى گويد، و به كار مى گيرد: "انسان اساطيرى" را مى يابد و مى شناساند و شگفتا كه "مسائل" اين انسان اساطيرى، صرف‏نظر از بعضى جلوه هاى خاص آن، با آنچه سعدى در سفرها و از ميان كتابها و با لمس واقعيّات حيات اجتماعى انسان عصر خويش، بدان دست يافته است همانندیافته های فردوسی  استبا این تفاوت که فردوسی "تفصيل" را به خدمت بيان مى گيرد و داستانهاى شگفت‏انگيز ايستادگى، شكست، رنج، پيروزى، اميد و عشق انسان را در مسير بى پايان خورشيدى كلامش باز مى گويد و سعدی  "اختصار" ناشى از شتابزدگى عمرى گذران را در حكايت و غزل و با بيانى به درخشندگى برق، مطرح مى سازد ولى از كلام هردو "روشنگرى" مى تراود و "تاريخ" چه زشت و چه زيبا و "انسان" چه خوب و چه بد و "حقيقت" چه با صراحت و چه با ابهام، جلوه مى كند و راز و رمزها آشكار مى گردد، ولى هردو "رسالت" بيان را مى شناسند و بدان "متعهد" هستند و چهره هاى واقعى را مى شناسند. يكى "ديو" را در نمادى توجيه‏گر، تصويرى از بدى و مردمان بد مى سازد و ديگرى "تلخى" حقيقت را در شيرين‏زبانى خود مى پوشاند تا "اثربخشى كلام" را بيشتر سازد:

 تو مر ديو را مردم بدشناس‏

 كسى كو ندارد ز يزدان سپاس‏

 هر آن كو گذشت از ره مردمى

 ز ديوان شمر، مشمر از آدمى

 خرد گر بر اين گفته‏ها نگرود،

 مگر نيك‏مغزش همى نشنود

 گر آن پهلوانى بود زورمند

 به بازو ستبر و به بالابلند

 "گوان" خوان و "اكوان ديو"ش مخوان‏

 كه بر پهلوانى، بگردد زبان‏

 فردوسى 4/311

 نگر تا چه گويد سخنگوى بلخ‏

 كه باشد سخن گفتن راست، تلخ‏

 فردوسى 9/3703

 چو حق تلخ است با شيرين‏زبانى‏

 حكايت سر كنم آن‏سان كه دانى‏

 سعدى‏

 

 به طور كلى  شخصيتهای اساطیری ایرانی و اسلامی و داستانهايشان، جزئى از فرهنگ وسيع ذهنى سعدى و معاصران اوست و سعدى نه‏تنها آنها را از خلال کتب مقدس دینی و حماسه هایی چون  شاهنامه اخذ می کند که بسیاری از آنها را ،  از زبان مردم كوچه و بازار و در سفرها و حضر هاى خويش می یابد و می شناسد.

سعدی درذهنیت  نا خود آگاه فردى و جمعی  خويش، همه‏جا با اين اسطوره‏ها و مضامين نيك و بد مربوط به آنها آشنا شده و دريافته است كه استفاده از آنهادر شعر و نثر فارسی- با توجه به شناختى كه توده مردم از آنها و داستانهايشان دارند- مى تواند تأثيربخشى كلام رادر ذهن جامعه افزون و نتيجه‏گيريهاى اجتماعى را تسهيل كند. بنا بر اينسعدی هوشمندانه از اين مجموعه فرهنگى براى بيان مقاصد متفاوت و اغلب آموزنده خويش در طرح و نتيجه‏گيرى از گذشت زمان، شكل‏گيرى و زوال قدرتها، دادگرى و ستم، ايستادگى و مقاومت انسانى، نيك و بد اعمال و... استفاده مى كند و مى كوشد تا گذشته را به دور از حبّ و بغض به عنوان واقعياتى قابل بررسى و تعمق بشكافد و نتايج را به صورتى عريان و ملموس در اختيار خوانندگان خويش قرار دهد و بدين ترتيب است كه با آنچه فردوسى در شاهنامه به عنوان اساطير يا تاريخ ارائه مى كند، با ديدى متفاوت مى نگرد؛ زيرا آنچه فردوسى در داستانهايش به عنوان "واقعیتها" مطرح مى سازد، سعدى به عنوان "نتايج" مورد نظر قرار مى دهد و از آن "آيينه عبرت" مى سازد، بنگريد به اين مثالها:

 .1 حديث پادشاهان عجم را

 حكايت‏نامه ضحاك و جم را

 بخواند هوشمند نيك‏فرجام‏

 نشايد كرد ضايع خيره ايام‏

 مگر كز خوى نيكان پند گيرند

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان بنياد شاعری از شير از اما متفاوت !

 نام خداوند جان خرد

 

  شاپور بنیاد شاعری از شیبراز اما متفاوت !!

 

  شادروان شاپور بنیاد  ( 18 آبان ماه 1326 تا 12 بهمن 1382 در شیراز) شاعری شیرازی بود که چون همه ی شاعران اصیل  این شهر، از آغاز تا به امروز، می دانست که شعر  و شاعری یعنی چه و شاعر بودن  به چه معنی است . او شاعرانه زیستن و شاعرانه مردن را هم خوب می دانست . شاعری مدرن سرا بود که در میان شعر سپید سازان معاصر جایگاهی رفیع داشت . 

او  پس از سربازی به پاریس  رفت تا سینماتوگرافی بخواند اما با آغاز انقلاب به ایران باز گشت  وبه شاعری و  قصه نویسی وساخت 2فیلم مستند بنام قصه های عاشورا و حافظیه  پرداخت و کاهی نیز به ترجمه ی آثاری از واسلاوهاول ،بکت رونه مل  دست زد ، اما براستی  تا پایان عمر فقط شاعری کرد و تنها این کار بود  که بدان تعلق خاطری همیشگی داشت.

   بنیاد ، همچنان که  چون دیگران نمی زیست ، شاعریش  هم  از لونی دیگر بود   ، شاعری بود  که به دنبال معنایی ویژه وبیانی موجز و  خاص . در شعر می گشت  و بی آنکه به غرقاب  سرگشتگی و و قطع رابطه با فضای شعر و گسستن از خواننده ، در افتد  معنا را با الفاظی که به نظر وی با آن بیشترین تناسب را داشت همراه وهم گام می ساخت و "شعری " را می آفرید و ارایه می داد که خواننده را به عروج به حوزه های تجربه نشده می کشاند و او را به سوی  تجربه های براستی شاعرانه سوق می داد و بسی بر نمی آمد که در همگامی  با وی ،خواننده شعر وی  ، خود شاعر شده بود  یا لا اقل  در بخش یا بخشهایی از سفر شاعرانه بنیاد  شریک گشته  بود.  به همین دلیل بنیاد  بی آنکه با شاعران سبک هندی هیچ نسبتی داشته باسد  یا قالبها و معنا های هندیانه را بپذیرد، ژرف اندیشانه می توانست توفانهای حس زلال خویش را در شعرش به تصویر در آورد و به خوانندگانش منتقل کند . او به دنبال شکار لحظه های شاعرانه بود وچون  همه ی پیچ وخمهای کوچه های شاعری را پیموده و بخوبی  شناخته بود، هنگامی که به سرایش شعر  می پرداخت .شعرش چنان وسعت معنا و صورت و ابهام و ایهامی داشت که ترا در برابر دریایی مواج و پر شکوه قرار می داد  که اگرچه به ظاهر  تک تک امواج آن  از طرح و پیرنگ همگونی بر خوردار نبودند ،  اما کلیت  شعر  می توانست  حقیقت پریشانی خواب دریا را با تو باز گویدو دریا را با همه ی شکوه و عظمت آن دز ذهن تو  باز سازی کند و دریا را با معناهای گسترده آن به تو نشان  دهد بی آنکه تخیل و تداعی های ترا  به گمراهی و بیراهگی بکشاند. - اگرچه برخی که لطف   سخنان او را در نمی یافتند، در باره ی او دیگرسان سخن می گفتند،  که شاید قضاوتهای ایشان ،  ازنوع داوریهایی بود که در باره ی بسیاری از شاعران کهن و نوسرا ، در طول تاریخ شعر صورت پذیرفته است -.   

 از بنیاد ،هفت دفتر شعر منتشر شده است  به نامهای :

خطبه یی در هجرت ،چند شعر در وادی کتاب عشق و جشم ، سونات نیلوفر،مرگ تابلو،قصیده ی آهو شرق اشراق آسمان  ( که به  سوید ی هم ترجمه شده است )  و قطعات    

که 2 کتاب آخر، پشس از مرگ شاعر به چاپ رسیدو گویا هنوزبنیاد  چند مجموعه ی دیگر هم داشته باشد که امیدوارم به همت دوستانش به چا پ برسد .

یکی از کارهای بزرگ وماندگار  بنیاد ، سرپرستی ،انتخاب و نظارت مداوم در چاپ مجموعه ی اشعار و قصه های   " حلقه ی نیلوفری " بود   به مدت 10 سال ( از 1369 تا 1379 ) و در  20 دفتر . بنیاد،  این مجموعه را با صبر و حوصله ی فراوان و هدفی دقیق وبا  بهترین شتاخت از سبک و سیاق شاعران و قصه نویسان برمی گزید وداریوش نوید گویی آنرا در سلسله انتشارات نوید شیراز چاپ ومنتشر می کرد. من در مرگ او شعری ساختم به نام "پرواز سپید " که بخشی از آن چنین است :

 

...شعر تولدی است دیگر

وشاعر ، آتشی در برف

و ققنوس پروازی ازخاکستر

پرندگان در هنگامه ی باد و بوران و بیداد،

 صدای ترا ای مرد خواهند شنید

 و در هفت آسمان شمع آجین ،

پرواز سپید ترا خواهند دید

اما ،ای سرنوشت بی بنیاد

 تو چه خواهی داشت ،بی بنیاد ؟!

واین هم شعر یازدهم از دفتر قطعات بنیاداست :

 

گمان کن شکار لحظه یی از وقت فرار است

گمان کن آهو از چشمه های نرگس مست می آید

و وال نیلی ، زخم می خورد از نیزه های زیبایی

دیگر با ماه که دریا را رنگ می زند،

یا گیاهی که ترا می شناسد ،

ویا صدفی که آوای کشتی های شکسته را  می آورد ،

مهربان باش .

دیگراندیشه مکن نه به بخت و نه به نخجیر

تنها پیچکی را نگاه کن

که از گردنه های افق، جدامی شود

وراه خانه ات را می جوید

پس،هر خنیایی ،مگر آواز پریها را

در آستانه ی معبد آب ، فراموش کن

وشتاب کن به شکار

که سلاح،وردی از شباب شبانه ی ماست.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان بديع الزمان فروزانفر و فردوسی

 

 

شادروان بدیع الزمان فروزانفرو فردوسی 2

» [1]او شاهنامه را بهترين منظومات فارسي مي‌شمارد كه به حدي عالي است كه مانندش نتوان گفت [2]اما قضاوتهاي فروزانفر در مورد فردوسي از گونه‌اي ديگر است بيشترين حجم گفتگو و مثال را در سخن و سخنوران از فردوسي و شاهنامه ميي‌بينيم يعني از صفحه 44 تا 112: « استاد طوس براي احياء ملت و زبان فارسي به داستان سرايي پرداخت اگر مقاصد علمي و اخلاقي خود را در قصائد و به طرز غير تمثيلي گفته بود كجا اينهمه  تاثير مي‌بخشيد و داستان هر كوچه و بازار مي‌شد كه با ادبي و اخلاقي در بعضي از ايلها و محافل عمومي و در مواقع و شبهاي مخصوص بعضي از داستانهاي شاهنامه به وضع خاصي خوانده شود و عواطف و احساسات را تحريك و رشادت و وطن پرستي ايرانيان باستان را در نظر شنوندگان مجسم كند از اينكه بگذريم اين همه انحطاط شاهنامه خود داراي معاني مختلف است و تنها كتاب قصه نيست، فلسفه هم هست، اخلاق هم هست، غزل هم هست و بالاخره تمام فنون سخن هم هست و فردوسي از عهده تمام برآمده و حق هر يك را به واجب ادا كرده است، مگر داستان رودابه و زال و بهرام گور و دختر گوهر فروش از شاهنامه نيست، ايا بدان لطافت و ملاحت و عفاف در فن غزل به آساني مي‌توان يافت و مگر مدايح محمود و بزمهاي نوشيروان و خصوصا داستان رستم و اسپنديار( كه عقيده نگارنده اين است كه عاليترين قسمت شاهنامه همين داستان است ) از ميان رفته است تا بتوان وسعت فكر و قدرت بيانش را انكار كرد و شاعري او را در قصه پردازي منحصر دانست »[3]

            « فردوسي بزرگترين شاعر ايران است و بزرگي و شهرت او نه تنها از اين جهت است كه شعرهاي حماسي سرود و ملت خود را زنده كرد و مجد و عظمت از ميان رفته ايران را با تعصب طرفداران عرب، بر خواطر و انظار ايرانيان گذرانيد و ايشان را به فكر شوكت باستاني خود افكند» [4]

            «فردوسي به پاكي اخلاق و عفت نفس و سخن بر همه‌ي شعرا فزوني دارد و مي‌توان گفت او نخستين شاعري است كه سخن خود را به عبارات ناشايست و كلمات ناپسند و زشت نيالوده و گاه‌گاه اگر اگر بدين گونه كلمات حاجت افتد به كنايه‌اي پسنديده كه نشان كمال عفت و بسياري شرم است برگذار مي‌كند، او دوستدار كم‌آزاري و دشمن جفا‌پيشگي و ستمكاري است، خونريزي را بد مي‌داندو پيوسته مردم را به نكو‌كاري مي‌خواند، اگرچه شاهنامه سراپا داستان آشوب و خونريزي است و جز كشتن و بستن نيست ولي او وظيفه‌ي شاعري خود را به انجام رسانيد و پيروزي پهلوانان را به شرح گفت ولي،يكباره عاطفه‌ي سرشار و دل نازك و بي آزار او به جنبش آمده از گفت خود با ديگران در ناپايداري جهان و فرجام سخت و سهمناك مردم‌آزاران با سوز تمام داد سخن مي‌دهد  فردوسي وطن‌پرست بوده و به سرزمين نياكان خود يعني ايران بسيار عشق داشته و شور مخصوصي را آشكار مي‌سازد  چنانكه اين خيال بر احساسات مذهبي او فائق آمده،و هر‌جا كه در شاهنامه به شكست ايران بر‌ميخورد ناله‌هاي جان سوز بر ‌ميآورد مانند آنكه عزيزترين كسانش را از دست داده، زاري مي‌كند و مي‌نالد:

دريغ‌است ايران كه ويران شـود                 كنام پلنگان و شيــران شــود

همه جاي جنگي سواران بــدي                نشستن گه شهـــرياران بــدي

كنون جاي سختي و جاي بلاست              نشستــن گه تيز‌چنگ اژدهاست....



 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر ۱

شادروان بدیع الزمان فروزانفر و فردوسی   1                                 

 دکتر منصور رستگار                                                                 

 

                                                                                                                                    استاد علّامه فروزانفر، حدود سه دهه پيش از مرحوم صفا از سال 1307 هجري شمسي به پيشنهاد كمسيون معارف بر آن شد تا كتاب سخن و سخنوران يعني نخستين و دقيق‌ترين اثر علمي و تحقيقي تاريخ ادبيات در ايران معاصر را در 4 جلد به رشتة تحرير درآورد، هدف از پيش تعيين شده وي آن بود كه به ترتيب تاريخي شعرا ( نه نويسندگان و) ادوار تاريخي شعر فارسي و تحولات و سير تاريخي زبان فارسي و شيوة نظم فارسي را حتي الامكان تحرير كند و اندكي از تاريخ عهد و خصوصيات نظمي و مسلكي شاعران و زندگي آنان را شرح دهد و در انتخاب اشعار اخلاقي و سهل و فصيح و خالي از پيچيدگي بكوشد و در ارائه اشعار منتخب نيز توجه كند كه محسنات آن منحصر به زيبايي الفاظ و صناعات لفظي نباشد و معاني بقدري خوب و عالي باشد كه در ترجمه به زبانهاي ديگر نيز لطافت آنها محفوظ بماند. استاد فروزانفر در اين چهارچوب با احساس مسؤوليت و رسالتي ويژه، بر آن شد تا بدين كار خطير همت بگمارد و جان و جواني را بر سر اين خدمت گذارد و چون به تأليف اين اثر دست يازيد و به منابع اين تأليف و كتب تذكره مراجعه كرد پيچيدگي فزوني گرفت و اشكال دشوار و گره‌ها محكم‌تر شد، جز اجتهاد خردمندانه و گزينش شيوه‌اي علمي و دقيق، راهي براي او نماند زيرا به قول خود استاد «قبل از اين به اختلاف گوئي و تخليط تذكره نويسان پارسي بر نخورده بود و اين اندازه در صحت منقولات اين كتب شك نداشت و اغلب آن را به صحت مقرون مي شمرد ولي چون در اين كتب، بسزا تأمل كرد و اخبار آنها را در برابر يكديگر بداشت، اضطراب و تناقضي عجيب نگريست كه ديده روشن اميدش تاريك گرديد و راه به مقصود نبرد.»

                                                                                                                                    فروزانفر  ناگزير براي نگارش سخن و سخنوران به ديوان شاعران توجه كرد،‌ اما اين امر نيز مشكلات خاص خود را داشت. « ناچار درصدد قرائت دواوين شعرا برآمد تا مگر از اشارات آنها فايده‌اي به دست آرد كه در شرح حال گويندگان كمكي باشد و اين خود اشكالات ديگري توليد كرد چه نسخ دواوين همه جا و نزد همه كس خاصه آنان كه سرمايه مالي ندارند موجود نيست و بعضي كتب فسانه سيمرغ است و دسترسي به آنها مشكل است، اين بود كه نگارنده به همراهي دوستان حاصل بعضي از اين دواوين را به دست آورد و پس از تأمّل و مطالعه، سخت به حيرت افتاد چه قطع نظر در تطبيق حوادث تاريخي به جهت تناقض گوئي مورخين از مشكلات اين تأليف بود و نتايج تتبع خود را با روايات تذكره‌ها مخالف يافت و بالجمله استنباط خويش را تا جائي كه به ادلّه واضح تأييد مي‌شد، ترجيح داد و چون خواست مرتبه هر شاعري را تعيين كند و به كتب تذكره نگريست محال بسيار ديد زيرا بر وفق حكومت اين كتب همه را شاعر و استاد بي‌نظير يافت و هر چه گشت مابين فردوسي و هاتفي، سعدي و عرفي و فرخي، فرقي نديد و اين ستم بود و محال مي‌نمود» ولي فروزانفر دست از فكر خود نكشيد و دليل عقل را ترجيح داد و در تشخيص تدكره نويسان شك كرد و دانست كه تذكره نويسان پاي عقل را به زنجير جنون فزاي تقليد بسته‌اند و به دليل بي‌بنيان و لذت يا برهان واهي اساس نقل تمسك شده‌اند و عقل را معزول دانسته‌اند. بنابراين اجتهاد علامه فروزانفر پاي در ميدان گذاشت.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

کتاب بيکرگردانی در اساطير

          پیکرگردانی در اساطیر

  metamorphosis In  myths isbn:964-426-228-x

پیکر گردانی در اساطیرنخستین کتابی است که درزبان فارسی به موضوع تازه یی در اساطیر ایران و جهان  می پردازد. این کتاب در اواخر سال 1383به وسیله ی              پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در تهران. با 15 صفحه مقدمه و 384 صفحه متن به چاپ رسیدو قیمت آن 3000 تومان است.                                                   

پیکرگردانی اگرچه در اکثر متون اساطیری و حماسی وحتی متنهای دینی و عرفانی و ادبی نیز  دیده می شود. اماهنوز  حتی در غرب نیز از منظری مستقل و به شیوه یی  علمی      مورد توجه محققان قرار نگرفته است واز   بیان  نقش عظیم آن درشگفت زایی داستان های اساطیری وحماسه های ملی و تاریخی و مذهبی وهم ادبی غفلت  شده است.

  .پیکر گردانی همان است ک   از آن به تغییر شکل و ماهیت  وطبیعت و نهاد  موجودات حقیقی  یاخیالی    و به عبارتی دیگر استحاله .مسخ و دگردیسی تعبیر می شودو معنای آن تغییر شکل ظاهری و ساختمان و اساس  هستی وهویت قانونمندشخص یا چیزی با استفاده از نیرویی ماورای الطبیعی است که این امر در هر دوره و زمانی " غیر عادی  " تلقی می شود و فراتر از توان معمولی انسانها وحتی نوابغ و افراد استثنایی است.  در این حالت شخص یا شی ء از صورتی به صورت دیگر تغییر شکل می دهد  وبنا بر اصطلاحی که من برای این حالت وضع کرده ام                                                                 "پیکر گردانی" می کند و پیکر و صورتی متفاوت از آنچه بود می یابد مانند پیکر گردانی خدایان به انسان . حیوان یا گیاه یا گشتن اشیاءبه پیکر گیاه و حیوان و انسان وهم چنین  پیکرگردانی موجوداتی چون اژدها وسیمرغ ودیوان و پریان و جادوگران  .به موجوداتی دیگر  که در رفتاری چون سخن گفتن با انسان همانند می شوند .   یاآدمیانی هستند که  به عمر جاوید .آب حیات دست می یابند .  به دنیای زیرین و زبرینرسوخ می کنند و . غیب دان و بزرگ و کوچک می شوند  و  به کیمیا. رویین تنیدست مپ

 

پیدا می کنند  و بسیاری از مطالب دیگر که در کتاب پیکر گردانی در اساطی به تفصیل َآمده است. .به عنوان نمونه به این ا بیات مولانا بنگرید که دامنه ی پیکر گردانی  را تا کجا کشانیده است:                                  

 

از جمادی مردم ونامی شدم                    و ز نما مردم زحیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم                     پس چه ترسم کی زمردن گم شدم

              حمله ی دیگر بمیرم از بشر             تابرآرم از ملایک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن زجو      کل شیء هالک الا وجهه  

بار دیگر از ملک پران شوم    آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم .عدم چون ارغنون        گویدم انا الیه راجعون

پیکر گردانی در اساطیر دارای 17 فصل است که عبارتند از:                                           

1-اسطوره ها 2-پیکر گردانی اسطوره ها 3-پیکر گردانی وهدفهای اساطیری آن 4-اسطوره های پیکرگردانی در ادبیات و هنر  5-پیکرگردانی خدایان و ایزدان 6-روانها و پیکرکردانیهای آنها  7 فره مندان و پیکرگردانیهای آنها  * -پیکر گردانیهای اهریمنان و موجودات اهریمنی 9-خدایان بزرگ یونان و روم و پیکر گردانیهایی آنها  10-پیکرگردانیهای خدایان هندی 11- پیکر گردانیهای خدایان مصری   12-پیکر گردانی و آفرینش مادی  13- پیکر گردانی حیوان و نبات به انسان  14-پیکر گردانی از جمادی تا جانداری  15-پیکر گردانی از گیاه تا انسان و حیوان  16 –پیکر گردانی های انسان 17 – اسطوره های ترکیبی و پیکر گردانیها.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

قصه های شاهنامه ی فردوسی

به نام خداوند جان وخرد

 

قصه های شاهنامه

آخرین کار من در زمینه ی شاهنامه پژوهی فراهم آوردن کتابی است به نام "قصه های شاهنامه  " که ذر 8 جلد و بیش از 1200 صفحه در خرداد ماه 1385 به وسیله ی مرکز نشر میراثبان در تهران  به قیمت 10000 تومان انتشار یافته است .

من این کتاب را با هدف آشنا کردن نوجوانان و جوانان و کسانی که از خواندن نثر امروزی فارسی  بیش از شعرکهن ما  لذ ت می برند  تلخیص کرده ام و برآن بوده ام تا محتوای شاهنامه را بانثری روان و زبانی ساده و همه فهم  در اختیار فارسی زبانان و فارسی خوانان بگذارم اما گاه به گاه نمونه هایی از شعر فردوسی را در بهترین مناسبتهای معنایی بر متن افزوده ام تا طعم شیرین شعر فردوسی را هم به خوانندگان بچشانم تا بدین ترتیب   اولاخوانندگان بتوانند شاهنامه و درونمایه های آن را بشناسند  وثانیا اگر درکی درست از این اثر جاودانه یافتند . تشویق شوند تا متن اصلی  شاهنامه  راهم بخوانند و با شعرو شعور سترگ شاهنامه و فردوسی آشنا شوند .

خوشبختانه د همین یکی دو ماه اخیرکه این کتاب منتشر شده است  کسانی را دیده ام که "قصه های شاهنامه" را ا خوانده اند و از من خواسته اند  که چاپ خوبی از شاهنامه را به آنها معرفی کنم اما متاسفانه   ما هنوز چاپ خوبی از شاهنامه برای این گروه نداریم زیرا چاپهای شاهنامه یابازاری و پر از غلط هستند یا چاپ سنگی طبع شده اند که جوانان را به خواندن آنها رغبتی نیست یاچاپهای ممتاز تحقیقی هستند  جون چاپ استاددکتر  خاتقی مطلق که علاوه بر گرانی و حجم عظیم آن هنوز همه ی آن به چاپ نرسیده است  و فقط 6 جلد آن چاپ شده است و قیمت  آن هم نزدیک به 500 دلار است . راستی  با همه ی علاقه یی که همه ی ما به شاهنامه داریم چرا هنوز یک شاهنامه ی صحیح و خوب ولی ارزان و قابل دسترس را  به چاپ نرسانده ایم ؟

من فکر میکنم تا رسیدن به آن روز  تدوین یک خلا صه ی  خوب از شاهنامه  می تواند خلا ی  موجود شاهنامه یی برای جوانان و نوجوانان را پر کند و بر خیل شاهنامه خوانان بیفزاید. از روزگار شادروان فروغی تا به امروز خلاصه های فراوانی از شاهنامه فراهم امده است که هریک به سهم خود بسیار خوب هم بوده اند اما مخاطب شناسی تلخیص شاهنامه  بسیار مهم است .ما باید بدانیم که این خلاصه ها را برای جه کسانی می نویسیم و میزان سواد فارسی  و سن وسوابق ذهنی خوانندگان  این خلاصه ها تا جه حد است تا سود خواندن شاهنامه را همگانی سازیم..

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر محمد معين

شادروان دکتر محمد معین (1296 تا 13 تیر ماه 1350)استاد بزرگ زبان وادبیات فارسی در روزگار ما بود که می توان او را نماد شرافت ادبی .پژوهش دقیق .و نظم و ترتیب در آموزش ووقار و منزلت استادانه دانست.من افتخار شاگردی او را داشتم وهرگز خاطره ی کلاسهای او. متانت و تسلط وی بر موضوعات  ادبی ودلسوزی و شاگرد پروری عمیق و سازنده اش را از خاطرم نبردهام. . اوچون دریایی بیکران بود که نظم و  عظمت اطلاعاتش بی درنگ هر شاگردی را تحت تاثیر قرار می داد وتو سراپا گوش می شدی تاکلمه به کلمه ی سخنانش را بشنوی و به گوش هوش بسپاری. او یک لحظه وقت خود و شاگرد و کلاس را بیهوده از دست نمی دادو از لحظه ی شروع تا پایان درس بطرزی خستگی ناپذیر کار می کرد و دروازه های دانایی و خرد ورزی را بر روی شاگردانش می گشود و تو وقتی از کلاسش بیرون می آمدی بخوبی حس می کردی که خیلی چیزها از وی آموخته یی .او کار سترگ مرحوم دهخدا را تاپایان عمر پی گرف و این 2 بیت شادروان مسعود فرزاد گویی در شان او سروده شده بود :

تا توان بود خدمتت کردم   چون توان رفت عذر من بپذیر

کوهکن کوه کند تا جان داشت   بعد از آن عذر کوهکن بپذیر

از کار های ادبی بی همتای او چند مجموعه در دستور زبان فارسی : فرهنگ معین .مزدیسنا وادب فارسی .حافظ شیرین سخن و …را می توان نام برد

نیما در واپسین دم حیات نظر به اعتمادی که به وی داشت او را وصی خود ساخت . .روانش شاد و در فردوس برین جاودان باد .

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان حبيب يغمايی

 

      شادروان حبیب یغمایی    

 روز دوشنبه 12/4/1385  در مرکز پژوهشی میراث مکتوب مراسمی برای رونمایی کتاب " ارجنامه ی حبیب یغمایی "بر پا شده بود که در آن من و اقایان دکتر حسن انوری .مهدی نوریان .اکبر ایرانی و سید علی آل داوود ( مولف کتاب  )در باره ی شادروان یغمایی و کارهایش سخنرانی داشتیم                                                                                                                

         مرحوم یغمایی (متولد د 1316 ه ق)  شاعر .ادیب .محقق و نویسنده یی بزر گ  بود که نزدیک  60 سال در    فضای فرهنگی ایران فعالیتی سازنده و ثمر بخش داشت. اوبا مرحوم فرخی یزدی در روزنامه ی توفان همکاری داشت و در سال 1309در مدرسه ی دارالفنون تدریس میکرد ودر همین سال با مرحوم محمد اسحق هندی در تالیف کتاب دو جلدی" سخنوران ایران در عصر حاضر " مشارکت داشت و در سال 1312با مرحوم محمد علی فروغی درتصحیح و چاپ کلیات سعدی  و تلخیص شاهنامه ی فردوسی  همکاری می کرد.                                                                                       

  یغمایی در سال 1313 به عضویت اداره ی انطباعات وزارت معارف  در آمد و  با شادروان   علی اصغرحکمت شیرازی وزیر معارف  مجله ی آموزش وپرورش را منتشر میکرد و در همین ایام کتاب سعدی نامه را  که مجموعه ی مقالات مهمی در باره ی سعدی بودمنتشر کرد                                     یغمایی  در هم  سال 1317 چاپی دقیق  از گرشاسپ  نامه ی اسدی توسی را  به حلیه ی طبع آراستکه تا کنون مهمترین چاپ این کتاب به شمار می آید.                              ا و در سال       1322سردبیر مجله ی فرهنگستان شد و به مدت 5 سال 10 شماره ازاین مجله را انتشار داد  و از سال 1327 انتشار مجله ادبی یغما را آغاز کرد و این مجله معتبر ادبی را به مدت 31 سال با کمال نظم و ترتیب انتشار داد آن چنانکه یغما مکتبی خاص را در میان مجلات ادبی آن روزگار ایجاد کرد که هدف آن پاسداری از سنتهای ادبی نظم و نثر فارسی بود.ا و یغما را  در 366 شماره تا اسفند 1357 ادامه  داد.

در سال 1355 دانشگاه تهران به پاس خدمات مستمر فرهنگی وادبی  یغمایی                     به وی     دکترای افتخاری   زبان و ادبیات فارسی     را اهدا  کرد.                                                                                                                                .                  

یغمایی در 24 /2/ 1363  درگذشت و پیکر او را به خور بیابانک .زادگاه او حمل کردندو دردر آنجا به خاک سپردند..یغمایی از عاشقان فردوسی و سعدی بود . مقالات فروغی در باره ی شاهنامه را چاپ کرد و خود کتابی به نام " فردوسی در شاهنامه" نگاشت که زندگی فردوسی را بنا بر آنچه در شاهنامه از سخن خود فردوسی  آمده است بیان داشته است .او همچنین چند مقاله در باره ی شخصیتها و قهرمانان شاهنامه چون رستم واسفندیار و بهرام چوبین و جند نقد در مورد کتابهایی که در باره ی شاهنامه نوشته شده اند دارد .او حتی گاهی

از شاهنامه فال می گرفت و ماده تاریخ بنای  کتابخانه و موزه ی ایران باستان که" میاسای زآموختن یک زمان "( :1316 ) است حاصل یکی از تفالات وی از شاهنامه است.    

روانش شاد و با پیامبران و فرشتگان همنشین باد.                                                           

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

 

 به نام خداوند جان و خرد

من ۲ يادداشت در باره ی حبيب يغمايی و استاد معين دارم که فردا در اين وب لاگ خواهد آمد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد

آغاز ميکنيم به نام او که به ما مردم ايران زبان فارسی را آموخت و با اين زبان ما را از خاک به افلاک رسانيد.

از اين پس با نام و ياد او زبان و ادبيات فارسی را به عنوان نردبانی برای عروج خود به ذروه کمال به کار خواهيم گرفت.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم