دکتر منصور رستگار فسائی

گزارش سه هفته سفر به مسکو ( ۷)

7- ديدار از

دانشگاه سن­پيترزبورگ (لنين‌گراد) و دست‌آوردهاي فرهنگي و ملي و بين‌المللي آن

 خانم دكترDr.Liudmila.A. Vebbitskaya  استاد دانشگاه سن­پيترزبورگ كه خود يك استاد Philologyدر بخش زبان­هاي شرقي دانشكده­ي علوم شرقي دانشگاه سن­پيترزبورگSt Petersburg  است مي­گويد: دانشگاه دولتي سن­پيترزبورگ قديم­ترين دانشگاه روسيه است كه در سال 1724 به­وسيله­ي پطر كبير، امپراطور روسيه بنيان­گذاري شده­است و در طول سه قرن حيات خود تجربه ­هاي بسيار موفقي را در سطح ملي و بين­المللي به­دست آورده است و اينك بيش­از 100 قرارداد همكاري­هاي علمي بين­المللي با دانشگاه­هاي 50 كشور مختلف جهان دارد و به همين جهت مي­توان اين دانشگاه را يك مركز بزرگ علمي بين­المللي دانست كه هر سال حدود 1500 دانشجوي خارجي در سطح­هاي كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكتري از كشورهاي اروپائي، آسيايي، افريقايي، استراليا و اخيراً از كشورهاي تازه استقلال يافته در آن به تحصيل و پژوهش  مي­پردازند.

از نشانه­هاي رشد كيفي اين دانشگاه يكي آن است كه در آن 13 مركز و انستيتوي تحقيقاتي فعّال وجود دارد كه در جوار 19 دانشكده به­كار مشغولند و به موازات هم، آموزش و پژوهش بنيادي، عمومي و تخصصي دانشگاهي را در علوم انساني و علوم محض به­پيش مي­برند.

دانشجويان روسي و خارجي به آزادي مي­توانند در اين دانشگاه در هر زمينه­اي كه بخواهند به تحصيل و تحقيق و پژوهش بپردازند و به­علاوه، هر درسي اضافي را كه مي­خواهند بخوانند. برنامه­ي دانشگاه برطبق آخرين تحولات علمي و ادبي چهان تنظيم مي­شود و براساس دانش عميق و تجربه­ي نسل­هاي دانشگاهي و استادان بزرگ تعليم و تربيت، بنياد نهاده شده­است.

اين دانشگاه يك نهاد زنده و متحول است كه در گذشته بدان مي‌باليدند و حال بدان باليد و هنوز اميدهاي بسياري براي آينده‌اي روشن‌تر دارد كه به ياري آن بتوان در همكاري­هاي بين­المللي  دانشگاهي نقش بيشتري بازي كند كه كيفيت پژوهش و آموزش را در روسيه و دنيا متحول سازد و همكاري­هاي علمي و ادبي و رو ح مودت و دوستي و صلح را در جهان افزايش دهد.

دانشگاه سن­پيترزبورگ به نام پتر كبير و با تصويب سناي امپراطوري روسيه در 28 ژانويه­ي 1724 به­عنوان اولين نهاد آموزش عالي در روسيه با دو موسسه­ي آكادمي علوم و مدرسه­ي زبان و گرامر شروع به­كار كرد و بزرگ­ترين دانشمندان آن روزگار روسيه با اين دانشگاه همكاري داشتند كه از آن جمله زبان­شناسان و لغت­شناسان شرق­شناسي چون 1738-1649 G.Bayer و بسياري از فيزيك­دان­ها، شيمي­دان­ها، تاريخ­دانان و شاعراني مانند باركف Barkov و پايايوگايوف 1816-1778) بودند. (دانشگاه مسكو سي سال بعداز اين دانشگاه در 1755 تاسيس شد) اين دانشگاه در آغاز، در سه رشته­ي علوم انساني و رياضي فعاليت داشت و به همين دليل قديم­ترين سند دانشگاه مربوط است به قوانين مربوط به آكادمي سلطنتي علوم و ادبيات در سن­پيترزبورگ كه به­وسيله­ي ملكه اليزاوتا پيترنوا در سال 1747 تاييد و تصويب شده­است و نخستين رييس اين دانشگاه و معاون وي جرالد فردريك ميلّر (1783-1805) در همين سال منصوب شده­اند و در تمام تاريخ تقريباً سيصدساله­ي اين دانشگاه، تاكنون بيش­از 60 نفر از استادان به رياست اين دانشگاه رسيده­اند كه در ميان آن­ها سياستمداران، اقتصاددانان، حقوق­دانان و  استادان بزرگي ديده مي­شوند كه همه‌ي آن­ها به­نحوي دمكراتيك انتخاب مي­شده­اند و هميشه سعي مي­كرده­اند تا با دانشگاه­هاي جهان خارج رابطه­هاي علمي نزديكي داشته باشند. در سال 1765 دانشگاه و مدرسه­ي گرامر، بازسازي شدند و در مدرسه­ي اكادمي ادغام شدند و در 1783 پرنسس اكاترينا رومالف Ekaterina Romanove (1745-1810) نخستين زني بود كه رسماً به­عنوان رييس آكادمي علوم برگزيده‌شد و از نتايج كارهاي او يكي آن بود كه سيستم آموزش دانشگاهي در آكادمي علوم روسيه رايج شد، در سال 1819 بار ديگر اين دنشگاه نوسازي شد و انيستيتو آموزش و پرورش كه در سال 1806 تاسيس شده­بود، بدان افزوده گشت و دانشگاه به سه دانشكده­ي تاريخ و زبان­ها، فلسفه و حقوق و فيزيك و رياضي تقسيم شد و در 1854 دانشكده­ي جديدي به نام مطالعات شرقي به اين دانشگاه افزوده شد كه اين دانشكده­ها تا سال 1918 بدنه­ي اصلي دانشگاه سن­پيترزبورگ را تشكيل مي­دادند. در سال 1838 دانشگاه سلطنتي پيترزبورگ داراي 12 ساختمان اصلي بود كه 12 دانشكده و بخش­هاي هر يك از آن­ها در آن­جا قرار داشت كه مظهر معماري دانشگاهي و آموزش عالي در روسيه­ي آن روزگار بود

در قرن نوزدهم ميلادي اين دانشگاه به­صورت يكي از مطرح­ترين دانشگاه­هاي روسيه و اروپا درآمد كه كساني چون پاولوف I.Pavlov و مندليف D.Mendeleyev در شيمي و V.Rosen در شرق­شناسي در آن تدريس مي­كردند و هنوز اطاق كار مندليف در اين دانشگاه به نام خود وي وجود دارد.

در سال 1863 قوانين جديدي در اين دانشگاه اجرا شد كه نخستين بار استقلال دانشگاه و سهم استادان  را در اداره­ي آن به رسميت مي­شناخت و از آن پس شوراي دانشگاه كه از اختيارات كامل براي حفظ استقلال دانشگاه برخوردار بود، اداره­ي دانشگاه را بر عهده­ گرفت و شورا حق انتخاب رييس دانشگاه و معاونان او را رؤساي دانشكده‌ها و بخش­ها را داشت و مي­توانست استادان را براي تدريس و استخدام به‌كار دعوت  كند ولي تصويب نهايي اين برنامه­ها به عهده­ي وزير فرهنگ بود.

در فاصله­ي سال­هاي 1860 تا 1890 موسسات و انجمن­هاي آموزشي و پژوهشي متعددي در دانشگاه پيترزبورگ به­وجود آمدند همانند انجمن جامعه­ي ناتوراليست­ها، انجمن شيمي­دانان روسي انجمن زبان­شناسي و مردم­شناسي و تاريخ­دانان، باغ گياه­شناسي، رصدخانه و آزمايشگاه­هاي بزرگ شيمي، كتابخانه، انستيتو فيزيك و ... در سال 1878 بسياري از استادان دانشگاه پيترزبورگ در مراسم افتتاحيه­ي مدرسه­ي آموزش زنان به نام BeStuzhev شركت كردند كه به نام نخستين رييس آن خوانده شده­بود (Bestuzher:1897-1829) و اين مدرسه اواخر سال 1918 ضميمه­ي دانشگاه سنپيترزبورگ شد.

در اوايل سده‌ي بيستم ميلادي دانشگاه سن­پيترزبورگ با حدود 000/10 دانشجو و چهار دانشكده، از بزرگ­ترين دانشگاه­هاي جهان بود. پس­از انقلاب كمونيستي سال 1917 علي­رغم بسياري از تغييرات اساسي و عمده­اي كه در جامعه­ي شوروي اتفاق افتاد، دانشگاه پيترزبورگ كهن با مراكز علمي قديمي خود در كنار دانشگاه­هاي جديدالتاسيس به حيات علمي و ادبي خود ادامه داد و مراكز علمي تازه‌اي در آن، با نام دانشمندان بزرگ نوآور، سر برآوردند و در فاصله­ي سال­هاي 1920 تا 1930 چند بخش جديد در دانشكده­هاي تازه مانند بخش فيزيك، دانشكده­ي رياضيات و مكانيك، دانشكده­ي جغرافيا، دانشكده­ي زمين­شناسي و زيست­شناسي شكل گرفتند و مراكز تحقيقاتي و علمي تازه شروع به­كار كردند.

در زمينه­ي علوم انساني نيز دانشكده­ي تاريخ در 1934، دانشكده­ي زبان­ها در 1937، دانشكده­ي علوم سياسي و اقتصادي در 1939، دانشكده­ي فلسفه در 1940 و تا حدود سال 1941 دانشگاه پيترزبورگ بيش­از 10 دانشكده و 7 انستيتوي تحقيقاتي داشت و در سال 1944 دانشكده­ي مطالعات شرقي و حقوق بازسازي شدند.  زمستان 42-1941 بدترين سال­هاي عمر پبترزبورگ بود كه اينك لنين­گراد خوانده مي­شد (نام اين شهر تغييرات فراواني را به­خود ديده­است ابتدا سنت­پيترزبورگ ناميده مي­شد كه به احترام يكي از قديسان مسيحي روسيه، بر اين شهر نهاده شده­بود با روي­ كار آمدن كمونيست­ها اين نام مذهبي حذف شد و پترزبورگ (شهر پطر) خوانده شد اما چون كلمه­ي بورگ به معني شهر آلماني بود بعداً آن را روسي كردند و پطرگراد خواندند اما پطر امپراطور بود و در حكومت كمونيستي شأني نداشت پس نام پطر را با لنين رهبر انقلاب روسيه عوض كردند و آن را لنين­گراد خواندند ولي پس‌از فروپاشي نظام كمونيستي مردم دوباره به همان نام كهن برگشتند و آن را سن‌پيترزبورگ خواندند اما هنوز هم نام استاني كه سن‌پيترزبورگ در آن قرار دارد به‌دليل وقايع تاريخي روزگار جنگ با نام اين ايالت در زمان جنگ دوم جهاني «لنين‌گراد» باقي مانده‌است تا تاريخ محفوظ بماند و حتي نام خود شهر سن‌پيترزبورگ هم فقط در يك روز از سال كه روز شكست نازي‌ها در نبرد شهر لنين‌گراد يعني پيترزبورگ است دوباره به همان نام لنين‌گراد برمي‌گردد تا خاطره‌ي فداكاري سربازان روس در جنگ جهاني دوم همچنان عزيز و گرامي نگاه داشته‌شود. ناگفته نماند كه با آن‌كه رژيم كمونيستي شوروي از 1998 متلاشي شده‌است هنوز هم مجسمه‌هاي لنين در همه‌ي دانشگاه‌ها و شهرهاي بزرگ روسيه من‌جمله مسكو و پيترزبورگ وجود دارد و آرامگاه لنين يكي از مهمترين مراكز بازديد از كاخ كرملين در مسكو است كه روزانه با احترام فراوان بر روي بازديدكنندگان باز است و مردم در صف‌هاي طولاني از جسد موميايي شده‌ي لنين، كه با وقار و احترام خاصي در آن‌جا قرار دارد، ديدار مي‌كنند).

سال‌هاي جنگ دوم جهاني بويژه سال نجات لنين‌گراد، از سخت‌ترين سال‌هاي عمر دانشگاه اين شهر بود. در دوران جنگ دانشگاه سن‌پيترزبورگ هنوز كار مي‌كرد ولي بخشي از آن تخليه شد و در سپتامبر 1941  به دهكده‌ي الابوگا برده شد (Eloboga) و بخش ديگر دانشگاه در فوريه‌ي 1942 به ساراتو منتقل گرديد ولي گروهي از اعضاء علمي همچنان در شهر ماندند و در عمليات نجات شهر شركت كردند و توانستند بسياري از مراكز علمي و ميراث‌هاي فرهنگي دانشگاه را نگه‌داري كنند.

جنگ دوم جهاني جان بسياري از مردم روسيه را گرفت كه دانشگاهيان نيز جزئي از آن جامعه بودند و اما بسياري ار استادان، محققان، معلمان و كارمندان دانشگاه پيترزبورگ در خط اول جان خود را از دست دادند كه نام آنان در اين دانشگاه شناخته شده و مضبوط است، بهرحال كارهاي آموزشي و پژوهشي دانشگاهي بار ديگر از پاييز 1944 از سر گرفته‌شد.

در دهه‌ي 1960 دانشكده‌هاي بيشتري از دانشگاه پيترزبورگ گشوده شدند، دانشكده‌هاي روان‌شناسي، روزنامه‌نگاري، رياضيات و كنترل سيستم‌هاا و تعدادي از بخش‌هاي تازه شروع به‌كار كردند، در همين دهه، بازسازي ساختمان‌هاي قديمي دانشكده‌ي علوم انساني آغاز شد و در سال‌هاي دهه‌ي1960 دانشگاه اساساٌ دچار تحول شده‌است و بخش‌هاي قديمي‌تر كه در جايگاه هميشگي خود بودند بازسازي شده‌اند و خود و دانشگاه دولتي پيترزبورگ كه بزرگ‌ترين مركز دانشگاهي روسيه در زمينه‌ي علوم، تعليم و تربيت و فرهنگ بين‌المللي است، با بسياري از دانشگاه‌هاي اروپا، امريكا و آسيا روابط علمي مستحكمي برقرار كرده‌است تا آن‌جا كه مساعي و يافته‌هاي دانشمندان اين دانشگاه اينك به‌صورت بخشي عمده از تاريخ بين‌المللي و ملي دانش و تكنولوژي امروز روسيه درآمده است.

تاكنون هشت تن از استادان اين دانشگاه به اخذ جايزه‌هاي مختلف نوبل نايل شده‌اند كه عبارتند: از پاولوف  pavlovدر 1904 مكيندكف Mechnikov در 1908 در فلسفه و پزشكي: سه‌مينوف  Semenovدر 1956 در شيمي لندوا  Landauدر 1962 و پروخورف  Prokhorovدر 1964 در فيزيك لئونتيف  Leontyevدر 1973 كانترويجKantorovich  در اقتصاد و بروسكي در ادبيات در 1985.

در زمينه‌ي روابط بين‌المللي اين دانشگاه با دانشگاه‌هايي در اتريش، ارمنستان، بلاروس، بلژيك، بلغارستان، كانادا، شيمي، چين، جمهوري چك، دانمارك، استوني، فنلاند، فرانسه، آلمان، يونان، بريتانيا، مجارستان، اسرائيل، ايتاليا، ژاپن، كره، لتوني، لاتويا، مالت، مغولستان، هلند، نيوزيلند، نروژ، لهستان، تاجيكستان، تايوان، تركيه، تركمنستان، اوكراين، اروگوئه، امريكا، صربستان و مونته‌نگرو، اسپانيا، سوييس و سوئد ارتباط دانشگاهي دارد به‌علاوه با بيش‌از ده دانشگاه از دانشگاه‌هاي معروف جهان، طرح‌هاي مشترك تحقيقاتي اجرا مي‌كند. (نام ايران در اين ميان ديده نمي‌شود)

دانشگاه سن‌پيترزبورگ بسياري از تبعه‌ي غير روسي را براي ادامه‌ي تحصيل در رشته‌هاي مختلف از طريق مبادله‌ي دانشجويان و به‌طور منفرد مي‌پذيرد و دانشگاه به اين دانشجويان دوره‌هاي زير را ارائه مي‌كند:

1- دوره‌ي پنج سالهي تحصيلي كه به اخذ مدرك آموزشي نظير Msc وM.A فوق‌ليسانس مي‌انجامد.

2- دوره‌ي چهار ساله كه به اخذ مدرك ليسانس Bsc وBa مي‌انجامد.

3- دوره‌ي دكتري PhD

اين دانشگاه دوره‌هاي كوتاه وبلند مدت زبان روسي را از ابتدايي تا پيشرفته ارائه مي‌دهد كه شامل سمينارها و مدرسه‌هاي تابستاني در بعضي زبان‌هاي ديگر چون انگليسي هم هست. سال تحصيلي در اين دانشگاه 10 ماه است و هر سال به دو سيمتر تقسيم مي‌شود، سميتر پاييزي از اول سپتامبر تا 31 ژانويه و سيمتر بهاري از اول فوريه تا 30 ژوي ادامه مي‌يابند.

دانشجويان داوطلب براي ورود به اين دانشگاه بايد كپي مدارك تحصيلي خود را به انگليسي يا روسي به مركز روابط بين‌المللي اين دانشگاه Centere of International Exchange ارسال دارد:زمان براي ارسال درخواست براي دوره‌ي ليسانس و فوق‌ليسانس بيش‌از 30 ژوئن سالي كه مي‌خواهند بدان وارد شوند و براي دوره‌هايPhD و دكتري يا ديدارهاي دانشگاهي از اول سپتامبر تا 31 مي براي كساني كه مدركي ندارند براي سيمتر پاييزي پيش‌از 30 ژوئن سالي كه مي‌خواهند به اين دانشگاه بيايند و براي ترم بهاريپيش‌از اول ژانويه‌ي آن سال.

از دانشكده‌هاي معروف علوم انساني دانشگاه سن‌پيترزبورگ مي‌توان دانشكده‌هاي زير را ياد كرد:

1- دانشكده‌ي مطالعات شرق‌شناسي

آموزش زبان‌هاي شرقي  در تمام دانشگاه‌هاي روسيه از 5 نوامبر 1804 متداول شد و كلاس‌هاي فارسي و عربي در مارس 1818 شروع به‌كار كردند و دانشكده‌ي زبان‌هاي شرقي با دستور امپراطوري در 22 اكتبر 1854 ايجاد شد و مراسم گشايش آن در 27 اوت 1855 برپا شد و بسياري از برجسته‌ترين شرق‌شناسان روسي در اين مؤسسه تدريس مي‌كردند O.Senkovsky ,A.Kazembek K.Patkanov V.Zhvkovsky و   V.Rozenپاييز 1919 وقتي كه دانشكده‌ها بسته شد، مطالعات شرقي باز در شعب ديگر دانشگاه تدريس مي‌شد اين دانشكده بار ديگر در 1944 بازگشايي شد.

امروزه دانشكده‌ي مطالعات شرقي سن‌پيترزبورگ يك مركز شناخته‌شده و معروف بين‌المللي براي آموزش و مطالعه‌ي زبان‌ها، ادبيات و فرهنگ مشرق‌زمين است . تعداد زبان‌ها و لهجه‌هاي شرقي و افريقايي كه در اين مركز مورد تحقيق و بررسي و تعليم قرار مي‌گيرد. بيش‌از 90 زبان و لهجه است كه در جهان بي‌مانند است. در 12 دپارتماني كه اين دانشكده را تشكيل مي‌دهد تعداد بي‌شماري درس در رشته‌هاي تاريخ، ادبيات، زبان‌شناسي، نژادشناسي، مطالعات منطقه‌اي وحود دارد كه در 50 رشته‌ي تخصصي به‌كار مشغولند و در سال 10 تا 12 رشته برطبق برنامه‌هاي پيش‌بيني شده ارائه مي‌شود. تعداد معمول دانشجويان هر يك از اين رشته‌ها 6 تا 7 نفر است و به‌علاوه بنا برپيش نيازهاي تعيين شده معمولاً دانستن دو يا سه زبان يا لهجه‌ي شرقي لازم است و به‌علاوه فارغ‌التحصيلان اين دانشكده چند زبان اروپائي را هم مي‌دانند. كتابخانه‌ي دانشكده‌ي مطالعات شرقي در نوع خود يكي از قديمي‌ترين كتابخانه‌ها در روسيه است و تأسيس آن به سال 1819 يعني وقتي كه نسخه‌هاي خطي فارسي، تركي، تاتاري و تعداد زيادي از كتاب‌هاي مطالعات شرقي به‌وسيله‌ي موزه‌ها و مراكز مختلف به دانشگاه سلطنتي سن‌پيترزبورگ هديه و تحويل شد باز مي‌گردد و در حال حاضر تعداد كتاب‌هاي اين مركز 000/285 جلد است كه 000/50 نسخه‌ي آن، خطي و عكسي است.

فارغ‌التحصيلان اين مؤسسه در مؤسسات آموزشي مانند انستيتو مطالعات شرقي يا انستيتوي زبان‌شناسي موزه‌ي ارميتاژ و در موزه‌هاي ديگر و در بخش‌هاي تاريخ مذهب و در آرشيوها و كتابخانه‌هاي كشور يا در بخش‌هاي سياسي و تجاري يا در مطبوعات به‌كار مي پردازند و بعضي براي كار در مركز مطالعات شرقي در كشورهاي خارجي مانند مدسه زبان‌هاي زنده‌ي شرقي در پاريس يا دانشگاه هامبورگ استخدام مي‌شوند.

بخش‌هاي امروز اين دانشكده عبارتند از بخش زبان‌شناسي . زبان‌هاي خارجي كه لهجه‌ها و زبان‌هاي اوستايي، پشتو، بلوچي، دادي، پارسي باستان، كردي، استيك، پاميري (ولخي، وسُگْني، فارسي، سغدي، پهلوي، تاجيكي، خوارزمي و يغناوي را تدريس مي‌كند و رييس كنوني                        اين دانشكده، دكتر ايوان استولين كامنسكي استاد زبان‌شناس و عضو آكادمي علوم روسيه، خود در همين بخش تدريس مي‌كند، از بخش‌هاي ديگر زبان عربي، مطالعات افريقايي، آسياي ميانه و قزاقستان، بخش چيني و كره‌اي كشورهاي جنوب شرقي آسيا، تاريخ باستاني كشورهاي شرقي، تاريخ كشورهاي شرق دور، تاريخ خاورميانه، زبان‌هاي هندي، زبان‌هاي ژاپني، زبان مغولي، زبان‌هاي تركي و دانشكده‌ي شرقي براي دانشجويان دوره‌ي فوق ليسانس و رشته هاي ديگراست.

در اين دانشگاه سه مركز مطالعات آفريقايي، مركز زبان‌ها و فرهنگ كره‌اي و مركز زبان‌هاي چيني سن‌پيترزبورگ وجود دارد.

2-دانشكده‌ي زبان‌شناسي

زبان‌هاي اروپايي، زبان‌شناسي و ادبيات، در دانشگاه سن‌پيترزبورگ از سال 1724 كه سال بنيان‌گذاري اين دانشگاه است، در اين دانشگاه تدريس مي‌شده‌است. در اواخر سده‌ي هيجدهم ميلادي زبان‌هايي كه در اين دانشگاه تعليم داده مي‌شدند عبارتند بودند از روسي، آلماني، فرانسه و لاتين و در اوايل قرن نوزدهم ديدي تازه در مطالعات زبان و ادبيات روسي به‌وجود آمد كه دانشگاه سن‌پيترزبورگ به عنوان نماد آن تحول، عرض وجود كرد. در اوايل قرن نوزدهم دو دانشكده‌ي تاريخ و زبان‌شناسي به‌وجود آمدند كه شامل دپارتمان روسي و زبان‌شناسي تطبيقي و سانسكريت به‌صورت بخش تاريخ و زبان و ادبيات اسلواني بودند. بعدها نيز چند تغيير اساسي ديگر پيدا كردند و فعلاٌ دانشكده‌ي فيلولوژي اين دانشگاه يكي از بزرگ‌ترين مراكز آموزش زبان‌ها در روسيه به‌شمار مي‌آيد و تعداد زيادي از زبان‌هايي را درس مي‌دهد كه بعضي بسيار غريب و بيگانه‌اند. مانند زبان‌هاي اسكانديناوي، اسلواني، فنلاندي، يونان مدرن، زبان و ادبيات روماني، زبان و ادبيات استوني و زبان‌هاي بالتيك و مطالعات بالكان، عبري و فرهنگ عامه، و جمعاٌ 60 زبان در اين دانشكده تدريس مي‌شود و توجهي ويژه به دروس اينترديسيپلين مبذول مي‌گردد مانند زبان‌شناسي و فرهنگ ارتباطات، رياضيات مواد و هنر و علوم انساني، طرح و بازسازي فارغ‌التحصيلان اين مركز به عنوان دبير و مترجم در روسيه و خارج از كشور به‌كار مي‌پردازند و بسياري از آن‌ها در مطبوعات و مراكز انتشاراتي و وسايط ارتباط جمعي كار پيدا مي‌كنند. يكي از فارغ‌التحصيلان اخير اين مركز خانم لودميلا پوتينا همسر رييس‌جمهور و بانوي اول روسيه است و ديگري وزير دفاع روسيه سرگي ايوانف است دپارتمان‌هاي  دانشكده زبان‌شناسي كلاسيك، انگليسي، زبان‌شناسي و ترجمه‌ها‌ي انگليسي، زبان‌شناسي انگليسي براي تمام دانشجويان علوم انساني، انگليسي براي دانشجويان علوم اجتماعي، انگليسي براي دانشجويان حقوق و اقتصاد، انگليسي براي دانشجويان علوم طبيعي، فنلاندي،‌زبان‌هاي خارجي و زبان‌شناسي تعليمي، زبان‌هاي خارجي براي دانشجويان رياضيات، فيزيك، شيمي، زبان فرانسه،‌زبان‌شناسي آلماني، زبان الماني، تاريخ ادبيات روس، تاريخ ادبيات خارجي، اطلاعات تكنولوژي سيستم‌ها در هنر و علوم انساني، زبان‌شناسي رياضي، آواشناسي، روش‌ها و مكتب‌هاي زبان خارجي، زبان‌شناسي رمانتيك، زبان روسي و زبان‌هاي خارجي، روش‌هاي تكنيكي در آموزش روسي، روسي براي خارجيان، زبان‌شناسي اسكانديناوي، زبان‌شناسي اسلواني، هنرهاي آزاد و... .

مراكز تحقيقاتي در اين دانشكده عبارتند از آموزش پيشرفته‌ي تكنولوژي، مطالعات آلبانيايي، مركز مطالعات امريكا و بريتانيا، مركز مطالعاتي ترجمه، مركز مطالعات يوناني، اتحاديه‌ي برنامه‌هاي بين‌المللي حوانندگان، مطالعات ايرلندي، فرهنگ و زبان ايتاليائي، دانشكده‌ي زبان‌شناسي براي تحصيلات فوق‌ليسانس رشته‌هاي ديگر، مركز مطالعات پرتقالي و اسپانيايي.

امروزه اين دانشگاه 21 دانشكده و 13 مركز تحقيقاتي و انيستيتو دارد و داراي كتابخانه‌ها‌ي علمي، چند موزه، باغ بوتانيك، مركز انتشارات، مجله‌ي دانشگاه، كلوب دانشجويان، مهمان‌خانه دانشجوئي، ژيمنازيوم ورزشي و مركز زبان و ادبيات و فرهنگ روسي است.

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هفته ديدار از مسکو ( ۶ )


5- ديدار از گورستان هنرمندان و بزرگان مسكو

پنجشنبه    17 بهمن         1383

در مسكو بازديد از گورستان مشاهير كه در آن سياست­مداران ، هنرمندان، ادبا، شاعران، دانشمندان، مخترعان، مكتشفان، قهرمانان نظامي و غير نظامي شوروي و روسيه در آن مدفونند، بسيار ديدني است. اين گورستان بزرگ در حقيقت تاريخ زنده و مجسم و پرفراز و نشيب قرن اخير روسيه و شوروي را نشان مي­دهد و نماينده­ي احترام و حق­شناسي ملت روس به بزرگان جامعه در هر جامه و لباسي مي­باشد. در اين­جا سرشناسان بزرگ كشور به خاك سپرده شده­اند. از سويي خود اين گورستان نشان­دهنده­ي كمال هنر است، گورها در نظمي معين درخيابان­هاي موازي قرار گرفته­اند و براي هر گور فضايي متناسب با احترام و ارزش شخصي كه در آن­جا مدفون است در نظر گرفته شدهاست اما گورها چه بزرگ باشند و چه كوچك طراحي­هاي هر قبر نشاني از ابتكار و نوانديشي هنرمندانه و تناسبي جدّي و معني­دار با شخصيت كسي دارد كه در آن­جا مدفون است.  قبر و مجسمه‌ي سازنده­ي اولين موشك ضد تانك به­حدي معني‌دار ساخته شده‌است كه كار و خدمت­هاي اين دانشمند را به‌خوبي نشان مي‌دهد و در مجسمه‌ي كنار وي چنان  گلوله­هاي ساخته شده‌ي وي در آهن فرورفته‌اند كه همگان ارزش كار اين مخترع را خوب مي‌فهمند. آرامگاه نيكيتا خروشچف رهبر حزب كمونيست شوروي نيز ديدني است بر قبر او ديواره­اي سفيد و سياه بنا شده­است كه در ميان آن مجسمه­ي سر خروشچف قرار گرفته­است و آن­چنان روشني و تيرگي زندگي اين رهبر شوروي را كه از ياران نزديك استالين بود، هنرمندانه و به­خوبي به‌تصوير مي‌كشد كه حدي براي آن متصور نيست و اين سنگ و طرح و تصوير و ساختار آن از ده­ها كتاب رساتر و زبان­دارتر است چون خروشچف پس‌از استالين قدرت را در 1955 به­دست گرفت با آن­كه خود در بسياري از تندروي­هاي استالين شريك بود، در برابر ناباوري بسياري از مردم، در پلنيوم حزب كمونيست به انتقاد شديد از استالين پرداخت وپرده از جنايات وي برداشت ولي در زمان وي اصلاحات اثر معكوس گذاشت و باعث بالا رفتن نارضايتي‌ها و خشم پنهان مردم شوروي شد . روزي كه خروشچف، استالين را ديكتاتوري خشن خواند ودر حيني كه داشت باحرارت عليه استالين سخنراني مي­كرد يك نفر از ميان جمعيت فرياد زد، موقع اين جنايات جنابعالي كجا بوديد (اشاره به شراكت خروشچف در عمل­كردهاي استالين). خروشچف كلامش را قطع كرد و نگاهي به جمعيت انداخت  و با خشونت پرسيد، چه كسي اين حرف را زد؟ گوينده كه هوا را پس ديد، از ترس چيزي نگفت و خروشچف دوباره پرسش خود را تكرار كرد اما در آن سالن كه پراز ترس بود، كسي به وي پاسخ نداد و خروشچف با استفاده از جو وحشتي كه بر سالن حكم­ران بود ادامه داد آقاي عزيز من هم آن­روز در همين جايي بودم كه الان شما در آن قرار داريد!!

باز در اين گورستان كه صدها تن از بزرگان ديگر به خواب جاويد فرورفته­اند از طرح گور گروميكو وزير امور خارجه­ي معروف شوروي بسيار جالب است. در آن­جا سر گروميكو چون كتابي گشوده است وبخشي از آن پر و برخي از آن تهي است كه حكايت از جنبه­هاي مثبت و منفي زندگي اين سياست­مدار از ديدگاه هنرمند مجسمه­سازي است كه طرح گور او را ابداع كرده­است.

در گورستان مسكو قبر و يادمان يكي از گويندگان يزرگ زمان جنگ دوم جهاني به­نام لوي­تن را مي­بينيم كه در آن ميكروفن او و آنتن راديو مسكو در آن روزگار نشان داده شده­است و نيمرخ وي نيز در حال گويندگثي به زيبايي بر سنگ ايستاده­ي بالاي گور وي نقش بسته­است. او كسي است كه گفته­اند هيتلر از سربازانش خواسته­بود كه فقط از مسكو كشته يا زنده دو تن را براي او بياورند: استالين و لوي­تن را زيرا او به­حدي مهيج و تآثير­گذار برنامه­هاي ضد نازي روسي را اجرا مي­كرد كه هر روسي را به مقاومت در برابر نازي­ها، برمي­انگيخت.

در اين گورستان نيكولين دلقك بزرگ روسي خفته است. در پايين پاي وي و مجسمه­ي او،مجسمه‌ي سگ وفادار او نيز قرار گرفته است چون نيكولين كه آفريننده­ي لحظات شاد و پر سرور مردم روسيه بود درگذشت چندروزي به طول نينجاميد كه سگ وفادار او نيز بعد­از چند روز ناله و بي­قراري درگذشت و به احترام اين وفاداري هميشگي مجسمه­ي وي را نيز در پايين پاي نيكولين قرار دادند تا براي هميشه وفاداري اين حيوان را به مردم نشان دهند.

در اين گورستان هيچ هنرمندي به دليل مذهبي، اخلاقي و حتي به دلايل سياسي عهد استالين از خفتن در اين آرامگاه محروم نشده­است و مبارزان سياسي، خلبانان، جنگ­آوران، همسران بزرگان سياسي چون گورباچف در اين­جا با احترام و با هنرمندي بسيار و با مجسمه­هاي ظريف و سنگ­هاي سياه و سفيد و يشمي خاطره­ي تاريخي يك ملت را محفوظ و مضبوط مي­دارند.  قبر لاهوتي شاعر معروف ايراني و تاجيك در اوايل گورستان قرار دارد و نامش به روسي بر سنگي استاده و به فارسي بر گور اوي درج شده­است.

آنچه درباره­ي صدها مجسمه­اي كه در اين‌جاست گفتني است، آن است كه هيچ قاب عكسي در اين­جا ديده نمي‌شود عكس­ها با صورتي روشن يا بر سنگ نقش بسته­اند و چاپ­گردان شده­اند و يا قاب­هاي فشرده­ي بسيار زيبا بر سنگ­هاي ايستاده برقبرها چسبيده­اند و بعضي قبرها با مجسمه­ي تمام قد ايستاده، نشسته و نيم­تنه و سر بزرگان ساخته شده‌اند. بر بسياري از اين گورها بازماندگان مردگان يا مردم عادي و بازديدكننده، هر روز گل­ها و سبزه­هاي فراوان مي­نهند و دانشجويان و بچه مدرسهايها نه براي عزاداري و سوگواري كه براي شناختن مردان و زنان بزرگ كشورشان به آن­جا مي­آيند و مسلماً همه در اين بازديدها در دل خود مي­انديشند كه اگر خوب بكوشند و به جايگاهي شايسته و بزرگ برسند، فرداي مرگ در اين مكان جاي خواهند يافت و جامعه هرگز آنان را از ياد نخواهد برد و اين درسي بزرگ و بسيار آموزنده براي جوانان است كه از آمدن به اين كلاس شگفتانگيز عبرت مي­گيرند و من وقتي كه اين گورستان را ترك مي­كردم به خويشتن مي­گفتم كه، بايد چه كنيم تا بزرگان، دانشمندان، دلاوران و اهل هنر را به‌نحوي شايسته تكريم و بدانان احترام نثار كنيم.

آرامگاه حافظ و سعدي و فردوسي و ابن­سينا و مشاهير و امامزاده­هاي ما به جاي خود بسيار محترمند اما راستي اگر فرزندان ما از ما بپرسند كه ما در كجا مي­توانيم نشاني از بزرگان علم و ادب خود در سده‌ي اخير پيدا كنيم، چه جايي را در همين تهران بزرگ نشان مي‌دهيم. براستي اين داستان تاسف­آفرين در مهم‌ترين شهرها و روستاهاي ما صدق مي­كند كه بزرگان علم و ادب و هنر و فرهنگ ما نه در حيات و نه در ممات خود احترام شايسته­اي را كه درخور آن­هاست، نمي­يابند و از احترامي شايسته كه در ديگر نقاط جهان به اهل علم و ادب و هنر و فرهنگ و ساحشوران و دلاوران و قهرمانان مبذول مي­گردد، محروم مي­مانند.

آيا به‌راستي وقت آن نرسيده­است كه با معيارهايي ارزشي و علمي و با سعه­ي صدر و احترام به همه­ي مردگان، ما هم گورستان‌هايي خاص براي بزرگان خود در پهنه‌ي اين سرزمين  ايجاد كنيم تا فرزندان ايران نيز به­ دور از هر مصلحت­بيني تفرقه­انگيزي وحدت ملي خود را با احترام به بزرگان علمي و ادبي وفرهنگي خويش بيابند؟ در كنار ديوارهاي كرملين در مسكو هنوز جسد موميايي­ شده­ي لنين با احترام فراوان و با آداب بسيار دلپذيري روزانه مورد بازديد هزاران نفر قرار مي­گيرد و روس‌ها خود با تأسف از اين نكته ياد مي‌كنند كه چرا پس­از فروپاشي شوروي، جسد موميايي استالين را كه در كنار لنين بود از آن­جا برداشتند و به خاك سپردند.

6- ديدار از بام مسكو

در فاصله­اي نه چندان دور از گورستان مشاهير مسكو بر پلي در ميانه­ي استاديوم المپيك مسكو و دانشگاه مسكو بلندترين محل در مسكو قرار دارد كه از آن­جا هم مسكو را به راحتي و زيبايي مي­توان ديد. مسكو برف گرفته و سپيدپوش در دشتي بزرگ و بي­پايان قرار دارد كه هيچ كوه و بلندي در اطراف آن نيست و تا چسم كار مي­كند شهر است و ساختمان و دود كارخانه­ها كه چون اژدهايي عظيم و سفيد پر مي­كشند و به اوج آسمان مي­روند.

ماشين­هاي ليموزين بسيار بلند و رولزرويس­هاي زيبا عروسان و دامادها را كه تازه از كليسا بازگشته­اند به اينجا مي­آورند و آنان در كنار اين رودخانه و پل اولين عكس­هاي ازدواج خود را مي­گيرند، شادي مي­كنند و اطرافيان آنان گل نثارشان مي­كنند و فشفشه­ها را به آسمان مي­فرستند و به دايو اسكي المپيك مسكو كه تا آسمان­ها سر كشيده است چشم مي­دوزند و آينده­ي خوشي را براي خود آرزو مي­كنند.

در بازگشت از همين راه، از شهر سينمايي عظيم مسكو مي­گذريم كه ماس فيلم mas film  نام دارد و اكثر فيلم­هاي روسي در استاديوم­هاي اين شهر ساخته مي­شود و داراي مجهزترين وپيشرفته­ترين امكانات سينمايي و هنري است.

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هفته سفر به مسکو (٪ )


 

5- ديدار از گورستان هنرمندان و بزرگان مسكو

پنجشنبه    17 بهمن         1383

در مسكو بازديد از گورستان مشاهير كه در آن سياست­مداران ، هنرمندان، ادبا، شاعران، دانشمندان، مخترعان، مكتشفان، قهرمانان نظامي و غير نظامي شوروي و روسيه در آن مدفونند، بسيار ديدني است. اين گورستان بزرگ در حقيقت تاريخ زنده و مجسم و پرفراز و نشيب قرن اخير روسيه و شوروي را نشان مي­دهد و نماينده­ي احترام و حق­شناسي ملت روس به بزرگان جامعه در هر جامه و لباسي مي­باشد. در اين­جا سرشناسان بزرگ كشور به خاك سپرده شده­اند. از سويي خود اين گورستان نشان­دهنده­ي كمال هنر است، گورها در نظمي معين درخيابان­هاي موازي قرار گرفته­اند و براي هر گور فضايي متناسب با احترام و ارزش شخصي كه در آن­جا مدفون است در نظر گرفته شدهاست اما گورها چه بزرگ باشند و چه كوچك طراحي­هاي هر قبر نشاني از ابتكار و نوانديشي هنرمندانه و تناسبي جدّي و معني­دار با شخصيت كسي دارد كه در آن­جا مدفون است.  قبر و مجسمه‌ي سازنده­ي اولين موشك ضد تانك به­حدي معني‌دار ساخته شده‌است كه كار و خدمت­هاي اين دانشمند را به‌خوبي نشان مي‌دهد و در مجسمه‌ي كنار وي چنان  گلوله­هاي ساخته شده‌ي وي در آهن فرورفته‌اند كه همگان ارزش كار اين مخترع را خوب مي‌فهمند. آرامگاه نيكيتا خروشچف رهبر حزب كمونيست شوروي نيز ديدني است بر قبر او ديواره­اي سفيد و سياه بنا شده­است كه در ميان آن مجسمه­ي سر خروشچف قرار گرفته­است و آن­چنان روشني و تيرگي زندگي اين رهبر شوروي را كه از ياران نزديك استالين بود، هنرمندانه و به­خوبي به‌تصوير مي‌كشد كه حدي براي آن متصور نيست و اين سنگ و طرح و تصوير و ساختار آن از ده­ها كتاب رساتر و زبان­دارتر است چون خروشچف پس‌از استالين قدرت را در 1955 به­دست گرفت با آن­كه خود در بسياري از تندروي­هاي استالين شريك بود، در برابر ناباوري بسياري از مردم، در پلنيوم حزب كمونيست به انتقاد شديد از استالين پرداخت وپرده از جنايات وي برداشت ولي در زمان وي اصلاحات اثر معكوس گذاشت و باعث بالا رفتن نارضايتي‌ها و خشم پنهان مردم شوروي شد . روزي كه خروشچف، استالين را ديكتاتوري خشن خواند ودر حيني كه داشت باحرارت عليه استالين سخنراني مي­كرد يك نفر از ميان جمعيت فرياد زد، موقع اين جنايات جنابعالي كجا بوديد (اشاره به شراكت خروشچف در عمل­كردهاي استالين). خروشچف كلامش را قطع كرد و نگاهي به جمعيت انداخت  و با خشونت پرسيد، چه كسي اين حرف را زد؟ گوينده كه هوا را پس ديد، از ترس چيزي نگفت و خروشچف دوباره پرسش خود را تكرار كرد اما در آن سالن كه پراز ترس بود، كسي به وي پاسخ نداد و خروشچف با استفاده از جو وحشتي كه بر سالن حكم­ران بود ادامه داد آقاي عزيز من هم آن­روز در همين جايي بودم كه الان شما در آن قرار داريد!!

باز در اين گورستان كه صدها تن از بزرگان ديگر به خواب جاويد فرورفته­اند از طرح گور گروميكو وزير امور خارجه­ي معروف شوروي بسيار جالب است. در آن­جا سر گروميكو چون كتابي گشوده است وبخشي از آن پر و برخي از آن تهي است كه حكايت از جنبه­هاي مثبت و منفي زندگي اين سياست­مدار از ديدگاه هنرمند مجسمه­سازي است كه طرح گور او را ابداع كرده­است.

در گورستان مسكو قبر و يادمان يكي از گويندگان يزرگ زمان جنگ دوم جهاني به­نام لوي­تن را مي­بينيم كه در آن ميكروفن او و آنتن راديو مسكو در آن روزگار نشان داده شده­است و نيمرخ وي نيز در حال گويندگثي به زيبايي بر سنگ ايستاده­ي بالاي گور وي نقش بسته­است. او كسي است كه گفته­اند هيتلر از سربازانش خواسته­بود كه فقط از مسكو كشته يا زنده دو تن را براي او بياورند: استالين و لوي­تن را زيرا او به­حدي مهيج و تآثير­گذار برنامه­هاي ضد نازي روسي را اجرا مي­كرد كه هر روسي را به مقاومت در برابر نازي­ها، برمي­انگيخت.

در اين گورستان نيكولين دلقك بزرگ روسي خفته است. در پايين پاي وي و مجسمه­ي او،مجسمه‌ي سگ وفادار او نيز قرار گرفته است چون نيكولين كه آفريننده­ي لحظات شاد و پر سرور مردم روسيه بود درگذشت چندروزي به طول نينجاميد كه سگ وفادار او نيز بعد­از چند روز ناله و بي­قراري درگذشت و به احترام اين وفاداري هميشگي مجسمه­ي وي را نيز در پايين پاي نيكولين قرار دادند تا براي هميشه وفاداري اين حيوان را به مردم نشان دهند.

در اين گورستان هيچ هنرمندي به دليل مذهبي، اخلاقي و حتي به دلايل سياسي عهد استالين از خفتن در اين آرامگاه محروم نشده­است و مبارزان سياسي، خلبانان، جنگ­آوران، همسران بزرگان سياسي چون گورباچف در اين­جا با احترام و با هنرمندي بسيار و با مجسمه­هاي ظريف و سنگ­هاي سياه و سفيد و يشمي خاطره­ي تاريخي يك ملت را محفوظ و مضبوط مي­دارند.  قبر لاهوتي شاعر معروف ايراني و تاجيك در اوايل گورستان قرار دارد و نامش به روسي بر سنگي استاده و به فارسي بر گور اوي درج شده­است.

آنچه درباره­ي صدها مجسمه­اي كه در اين‌جاست گفتني است، آن است كه هيچ قاب عكسي در اين­جا ديده نمي‌شود عكس­ها با صورتي روشن يا بر سنگ نقش بسته­اند و چاپ­گردان شده­اند و يا قاب­هاي فشرده­ي بسيار زيبا بر سنگ­هاي ايستاده برقبرها چسبيده­اند و بعضي قبرها با مجسمه­ي تمام قد ايستاده، نشسته و نيم­تنه و سر بزرگان ساخته شده‌اند. بر بسياري از اين گورها بازماندگان مردگان يا مردم عادي و بازديدكننده، هر روز گل­ها و سبزه­هاي فراوان مي­نهند و دانشجويان و بچه مدرسهايها نه براي عزاداري و سوگواري كه براي شناختن مردان و زنان بزرگ كشورشان به آن­جا مي­آيند و مسلماً همه در اين بازديدها در دل خود مي­انديشند كه اگر خوب بكوشند و به جايگاهي شايسته و بزرگ برسند، فرداي مرگ در اين مكان جاي خواهند يافت و جامعه هرگز آنان را از ياد نخواهد برد و اين درسي بزرگ و بسيار آموزنده براي جوانان است كه از آمدن به اين كلاس شگفتانگيز عبرت مي­گيرند و من وقتي كه اين گورستان را ترك مي­كردم به خويشتن مي­گفتم كه، بايد چه كنيم تا بزرگان، دانشمندان، دلاوران و اهل هنر را به‌نحوي شايسته تكريم و بدانان احترام نثار كنيم.

آرامگاه حافظ و سعدي و فردوسي و ابن­سينا و مشاهير و امامزاده­هاي ما به جاي خود بسيار محترمند اما راستي اگر فرزندان ما از ما بپرسند كه ما در كجا مي­توانيم نشاني از بزرگان علم و ادب خود در سده‌ي اخير پيدا كنيم، چه جايي را در همين تهران بزرگ نشان مي‌دهيم. براستي اين داستان تاسف­آفرين در مهم‌ترين شهرها و روستاهاي ما صدق مي­كند كه بزرگان علم و ادب و هنر و فرهنگ ما نه در حيات و نه در ممات خود احترام شايسته­اي را كه درخور آن­هاست، نمي­يابند و از احترامي شايسته كه در ديگر نقاط جهان به اهل علم و ادب و هنر و فرهنگ و ساحشوران و دلاوران و قهرمانان مبذول مي­گردد، محروم مي­مانند.

آيا به‌راستي وقت آن نرسيده­است كه با معيارهايي ارزشي و علمي و با سعه­ي صدر و احترام به همه­ي مردگان، ما هم گورستان‌هايي خاص براي بزرگان خود در پهنه‌ي اين سرزمين  ايجاد كنيم تا فرزندان ايران نيز به­ دور از هر مصلحت­بيني تفرقه­انگيزي وحدت ملي خود را با احترام به بزرگان علمي و ادبي وفرهنگي خويش بيابند؟ در كنار ديوارهاي كرملين در مسكو هنوز جسد موميايي­ شده­ي لنين با احترام فراوان و با آداب بسيار دلپذيري روزانه مورد بازديد هزاران نفر قرار مي­گيرد و روس‌ها خود با تأسف از اين نكته ياد مي‌كنند كه چرا پس­از فروپاشي شوروي، جسد موميايي استالين را كه در كنار لنين بود از آن­جا برداشتند و به خاك سپردند.

 

6- ديدار از بام مسكو

در فاصله­اي نه چندان دور از گورستان مشاهير مسكو بر پلي در ميانه­ي استاديوم المپيك مسكو و دانشگاه مسكو بلندترين محل در مسكو قرار دارد كه از آن­جا هم مسكو را به راحتي و زيبايي مي­توان ديد. مسكو برف گرفته و سپيدپوش در دشتي بزرگ و بي­پايان قرار دارد كه هيچ كوه و بلندي در اطراف آن نيست و تا چسم كار مي­كند شهر است و ساختمان و دود كارخانه­ها كه چون اژدهايي عظيم و سفيد پر مي­كشند و به اوج آسمان مي­روند.

ماشين­هاي ليموزين بسيار بلند و رولزرويس­هاي زيبا عروسان و دامادها را كه تازه از كليسا بازگشته­اند به اينجا مي­آورند و آنان در كنار اين رودخانه و پل اولين عكس­هاي ازدواج خود را مي­گيرند، شادي مي­كنند و اطرافيان آنان گل نثارشان مي­كنند و فشفشه­ها را به آسمان مي­فرستند و به دايو اسكي المپيك مسكو كه تا آسمان­ها سر كشيده است چشم مي­دوزند و آينده­ي خوشي را براي خود آرزو مي­كنند.

در بازگشت از همين راه، از شهر سينمايي عظيم مسكو مي­گذريم كه ماس فيلم mas film  نام دارد و اكثر فيلم­هاي روسي در استاديوم­هاي اين شهر ساخته مي­شود و داراي مجهزترين وپيشرفته­ترين امكانات سينمايي و هنري است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هثته سفر به مسکو ( ۴)

-  سخنراني من در تالار اتحاديه بين‌المللي نويسندگان روسيه

اتحاديه­ي بين­المللي نويسندگان روسيه كه قبلاً شامل همه­ي كشورهاي اتحادجماهير شوروي بود در تالار بزرگ در قلب شهر مسكو قرار دارد كه مركز ملاقات­ها و ديدارهاي نويسندگان، شاعران و بزرگان هنر و فرهنگ روسي با هم و با نويسندگان، شاعران و اهالي فرهنگ جهان با فرهنگوران روسيه است. در راهرو اين اتحاديه عكس­هاي بزرگان شعر و نثر روسيه و شوروي سابق كه بعضي برندگان جوائز بزرگ نوبل و شوروي، بوده­اند، بر ديوارها آويزان است و تاريخ تحول ادبي روسيه و شوروي را تداعي مي‌كند. بيش­از صد تن از نويسندگان، ادبا و شعراي نامدار و استادان و دانشجويان روسي در اين سخنراني شركت داشتند و سالن از چندين رديف ميز و صندلي موازي در طول سالن پر شده­بود در دو طرف اين ميزها كه به­طور طولي چيده شده­بود حاضران نشسته بودند و بر روي ميزها نيز ميوه و شيريني و آجيل چيده شده­بود. حاضران، صميمانه، خودماني ولي بسيار مرتب در اينجا گردآمده­بودند. و عكس ماكسيم گوركي نويسنده­ي بزرگ بر بالاي آن نصب شده­است و عكسهايي از مكان­هاي علمي و فرهنگي و هنري روسيه در آن­جا قرار دارد.

در اين مراسم ابتدا آقاي ايماني­پور رايزن فرهنگي ايران در مسكو درباره­ي سهم ادب فارسي در توسعه­ي تفاهم بين­المللي سخن گفتند و آن­گاه پروفسوراندري ژوكف نويسنده­ي كتاب روسي امام خميني صحبت كردند و از عظمت تاريخي ايران و فرهنگ آن و تحولات انقلاب اسلامي ايران سخن گفتند و سپس آقاي شوكت نيازي معاون رييس بين­المللي نويسندگان روسيه، درباره­ي ادب فارسي و ديرينه­ي آن سخن­راني كردند و ضمن معرفي اينجانب، مرا براي ايراد سخن­راني دعوت كردند و اينجانب چهل و پنچ دقيقه درباره­ي شعر فارسي معاصر صحبت كرد و ضمن بازگويي ديرينه­ي ادبيات فارسي و زمينه­هاي فكري و قالب­هاي شعر كهن تحولات حاصل در شعر كهن را از دوره­ي مشروطيت به بعد مورد بررسي قرار داد و سهم نيما و شاگردان او را در تحولات شعر معاصر ايران بازگفت و تحولاتي را كه در دهه­ي سي و چهل و پنجاه در شعر فارسي رخ داده است و سپس به شعر فارسي پس­از انقلاب پرداخت و شعر انقلاب و جنگ و هدف­ها و روش­ها و چگونگي آن را بازگفت و موقعيت كنوني شعر معاصر را با جريان­هاي ادبي معاصر و نوآوري­ها و تازگي­هاي آن را در حوزه­ي لفظ و معنا و صورت و جهان­بيني‌هاي شاعران را مورد بحث قرار داد.

آن­گاه آقايان سعيد آدينه­لو، كاردار سفارت ايران درباره­ي روابط فرهنگي ايران و روسيه و علاقه­ به استمرار آن سخن گفتند و حاضران به‌ طرح سؤالات و نظرات خود درباره‌ي سخنراني پرداختند و اين جلسه در ساعت 6 بعداز ظهر به پايان رسيد.

(متن سخنراني اينجانب جداگانه به‌چاپ خواهد رسيد).                   

 

- ديدار از موزه‌هاي مشاهير ادبي مسكو

ديدار از موزه‌ي پوشكين

مسكو پر است از موزه­هاي مختلفي چون موزه­ي ذخيره­ي الماس، موزه­ي ورزش، موزه­ي الكسي تولستوي، موزه­ي هنرهاي تزييني، موزه­ي خودرو و موتورسيكلت، موزه­ي معماري، موزه­ي عكس، موزه­ي متروي مسكو، موزه­ي سينما، موزه­ي ساخارف، موزه­ي فرهنگ و هنر روسيه­ي قديم ... و ده­ها موزه­ي ديگر دارد.

امروز عصر چهارشنبه 16 بهمن، پس­از پايان كلاس­ها در ساعت 5بعداز ظهر به اتفاق راهنماي روسي، آقاي راميل كه از اهالي تاتارستان و استاد زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه غازان اين استان است، به بازديد از موزه­ي هنرهاي تجسمي بزرگ پوشكين در مركز شهر مسكو رفتيم. اين موزه نزديك يك كليساي بزرگ است كه خود يكي ديگر از ديدني­هاي مسكو و در حوالي ميدان سرخ واقع است و به سبك معماري يونان باستان ساخته شده‌است­ و در آن مجموعه­اي از هنرهاي شرقي و غربي و آثاري از نقاشي­هاي سزان، گوگن، وآن­گوگ و رنوار وجود دارد.

موزه در اولين لحظه­ي ورود، در ساعت 5/5بعداز ظهر خلوت به­نظر مي­رسد اما وقتي كه وارد آن مي­شوي و چشمت به آن­همه لباس كه در رخت­آويزهاي مرتب ومنظم آن آويخته شده­است، مي­افتد، مي­فهمي كه بسيار دير به آنجا آمده­اي.

در اين موزه، آثار بسياري از تمدن ايران باستان در دوره‌ها­ي هخامنشي تا ساساني، در دو سالن گرد آمده­است، كه از همه حيرت­انگيز­تر ستون­ها و كتيبه­هاي ميخي سه­زبانه و اسب­هاي بالدار بر سردرهاي ورودي بناهاي ايران باستان در دوره‌ي هخامنشي است. پس­از موزه­هاي لوور و بريتيش‌ميوزيوم اين موزه براي هر ايراني شگفت­انگيز است زيرا آن­همه كتيبه و ستون و آثار باستاني از سكه و سفال و سلاح و زينت­ها و زيورها، حتي در موزه­ي ايران باستان تهران هم به اين كثرت و با اين سليقه و زيبايي و نظم در كنار هم ديده نمي­شود. موزه­دارها در سكوتي احترام­آميز شما را راهنمايي مي­كنند و از شما ميخواهند كه با فلاش عكس نگيريد. بخش­هاي اشكاني و ساساني اين موزه نيز به همان عظمت و زيبايي و درس­آموزي دوره­ي هخامنشي است و هر ايراني وقتي به اين­جا و موزه­هايي مانند آن مي­آيد، بي­اختيار به عظمت و وسعت تمدن و فرهنگ خود مي­بالد و در همانحال متآسف مي­شود كه چرا اين­همه آثار از كشور، در طول قرون بيرون آمده­است و باز به­نوعي خشنودي ستايش­آميز گرفتار مي­آيد كه راستي آن­ها كه آن­همه رنج را در انتقال اين آثار بر خود هموار كردند، خطوط اين كتيبه­ها را خواندند و با دقت و حوصله آن­ها را به چنين موزه­هايي منتقل كردند چه­كار مهمي انجام داده­اند كه امروز با دلبستگي فرزندان خود همچنان از آن مواظبت مي‌كنند و روزانه هزارها انسان مشتاق تمدن و فرهنگ ملت­هاي ديگر را به زيارت اين آثار مي­كشانند و جوامع متمدني چون ايران و يونان و روم را به آنان مي­شناسند، حال­آنكه معلوم نبود، اگر كار به­دست خود ما بود اين مساعي و همّت و توانمندي‌هاي مالي و مديريتي را داشتيم كه اين آثار را همچون اينان، به جهانيان معرفي كنيم؟

هر موزه­اي در اين­جا يك كلاس درس دانشگاهي است كه دانشجويان با استادان خود در آن سرگرم بحث و گفتگو و شناخت علمي اين آثار هستند. در اين­جا به اين آثار به عنوان يك شيئ گران­بها، نگريسته نمي­شود. اين آثار را از ديدگاه علمي و فرهنگي مي­سنجند و آن را سرمايه­هاي بشريت مي­دانند. با اين تبصره كه سهم ملّت خود را در نگه­داري، نمايش و ارائه­ي اين آثار براي تحقيقات و پژوهش­هاي باستان­شناسانه نيز محفوظ مي­دارند مثلاً ملّت روسيه هنوز به خود مي­بالد كه علي­رغم فراز و نشيب­هاي پس­از فروپاشي هنوز 17% درصد از توليدهاي علمي جهان، در روسيه توليد مي­شود و هنوز دانشگاه مسكو به عنوان يك مركز بزرگ تحقيقاتي و علمي در جهان مي­درخشد و اين داستان را درباره­ي اين دانشگاه روايت مي­كند: (كه تعداد اطاق­هاي اين دانشگاه در حال­حاضر، به حدي زياد است كه اگر كودكي در اين دانشگاه متولدشود و ازآن­پس هر روز از  عمر خود را در يكي از اطاق­هاي اين دانشگاه زندگي كند، در سن 16سالگي از آخرين اطاق دانشگاه بيرون خواهدآمد. (البته اين تعداد اطاق­ها، در روز تولد اوست كه مسلماً نه افزايش­هايي در طول سال­ها در تعداد اين اطاق­ها ايجاد خواهدشد)

با كمال تآسف وقتي به جامعه­ي خود برمي­گرديم و رفتار خود را در كشف و ضبط و نگهداري و استفاده از آثار باستاني و عتيق مي­بينيم و بازار قاچاق آثار باستاني را كه گاهي به قاچاق سرستون­هاي تخت­جمشيد هم منجر مي­شود، مي­بينيم و بولدزرهايي را به­ياد مي­آوريم كه علي­رغم اخطارهاي ميراث فرهنگي به جان محوطه­هاي باستاني مي­افتند تا راهي بين دو قريه­ي كوچك ايجاد كند، با خود مي­گوييم راستي چرا اين گوهرهاي پاك در دست ما افتاده­است كه هيچ قدر و اهميت آن‌ها را نمي­شناسيم و احترامي سزاوار، نسبت به اين آثار در خود احساس نمي­كنيم و اين آثار را كه در حكم شناسنامه­هاي ملي و تاريخي و باستاني ما است، عزيز نمي­شناسيم و تا بدانجا مي­رسيم كه دوستي مي­گفت خدا پدر اين بيگانگان را بيامرزاد كه اين آثار را بدين جا آوردند، نگه­داري كردند و هر روز با احترام و دقت آن­را به بازديدكنندگان كه از سراسر عالم به اين­جا مي­آيند، معرفي مي­كنند و خود هم نفع مادي مي­برند و هم نتيجه­هاي معنوي فراواني به­دست ما مي‌رسد.

يادم مي­آيد كه وقتي براي ديدن قديم­ترين نسخه­ي شاهنامه­ي موجود در موزه­ي بريتانيا به اين موزه رفتم، تمام تشريفات مربوط به اين ديدار از اين نسخه­ي كهن شاهنامه بيش­از يك ساعت به‌طول نينجاميد و سه چهار ساعت آن­را ديدم و خواندم و شناختم و رفتار مسوولان و كاركنان موزه با من به­حدي انساني و علاقمندانه و دوستانه بود كه بر خود باليدم و حسّ كردم كه در آن فضا يك عالم، شناخته مي­شوم. فيلم آن نسخه را هم كه خواستم چندروزه برايم فرستادند و نوشتند فلان مبلغ را به حساب ما بريزيد در حاليكه چند سال پيش براي ديدن يك نسخه­ي متآخر يك كتاب در كتابخانه­ي مركزي دانشگاه تهران، چنان رفتارهاي توهين­آميز و ناصوابي از بعضي از مسوؤلان نسخه‌هاي خطي آن ديدم كه شرمم مي­آيد كه آن­ها را بازگو كنم و سرانجام نيز از خير آن كار گذشتم.

در موزه­ي پوشكين، بخش يونان و روم و تروا و مصر اگر  از عظمت و اهميت بخش ايران بيشتر نباشد، كمتر نيست و اين بخش با ديدار از قسمت تابلوها و نقاشي­ها و مجسمه­هاي دوره­ي مسيحي به اتمام مي­رسد و وقتي انسان فضاي اين موزه را ترك مي­كند سرشار از خاطراتي است كه ديدار از يك مركز فرهنگي بزرگ در طول سه ساعت است كه انسان را متحول مي‌سازد و مي‌بيند كه  جهاني را در گوشه­اي گردآورنده­اند تا تو به انسان بودن خود ببالي و پدران و نياكانت را كه اين­همه شگفتي را آفريده­اند و اين­همه در اعتلا فرهنگ انساني رنج برده­اند، بهتر بشناسي و آن­ها را ستايش كني و بداني كه ايران بزرگ تو چه ميراث گران­قدري است كه به تو رسيده­است و تو بايد آن را عزيز بداري.

از موزه- خانه­هاي ديدني شهر مسكو كه به نام  نويسندگان و شعراي روس مربوط است يكي هم موزه- خانه­ي پوشكين است و اين موزه غيراز موزه­ي هنرهاي تجسمي پوشكين است. اينجا، جايي است كه پوشكين شاعر معروف روسيه روزگاري در آن زندگي مي­كرده­است.

خانه­ي چخوف نيز امروزه به موزه تبديل شده­است و مردم با بازديد از اين محل مشتاقانه مي­بينند كه اين نويسنده­ي بزرگ روس كه در اينجا طبابت هم مي­كرد، آثار فراموش­نشدني خود را در كجا و زير چه سقفي نوشته­است.

خانه­ي تولستوي نيز به موزه­اي  به­ نام الكسي تولستوي تبديل شده­است كه در واقع همان مزرعه­ي تولستوي است.

موزه- خانه­ي ماكسيم گوركي نيز در مسكو قرار دارد و در كنار در ورودي ساختمان نوشتهاست كه ماكسيم گوركي از سال 1931 تا 1936 در اين خانه زندگي كرده­است، اين خانه در حقيقت همان­جاست كه گوركي سال­هاي آخر عمر خود را در آن گذراند و همه­روزه دانشمندان و شخصيت­هاي سياسي و اجتماعي و حتي نويسندگان تازه­كار، براي گفتگو و مباحثه با او به اين‌جا مي‌آمدند.

گوركي خود در طبقه­ي اول اين خانه زندگي مي­كرد و اطاق­ كار، كتابخانه و اطاق خواب و غذاخوري او هم در همين طبقه بود و در طبقه­ي دوم پسر گوركي و دو فرزندش مي­زيستند. خانه­ي گوركي در ميان باغچه­اي قرار دارد و گوركي در همين باغ با نوه­هايش بازي مي­پرداخت و به گل­ها و گياهان رسيدگي مي­كرد. در اهميت  گوركي بايد گفت كه در زمان وي پدربزرگ پوتين رئيس­جمهور كنوني روسيه را كه آشپز بسيار خوبي بود، براي خدمت به گوركي، از حومه­ي مسكو به شهر مسكو  آوردند.

در اتاق و بر روي ميز كار گوركي تعدادي مدادرنگي وجود دارد كه براي آخرين­بار خود گوركي آن­ها را تراشيده­است و مقداري كاغذ يادداشت و پوشه­ي برخي از آثار نويسندگان و اصلاحاتي را كه خود انجام داده­است در آن­جا مي­بينيم. در كتابخانه­ي شخصي گوركي كه بزرگترين اطاق طبقه­ي اول خانه است حدود 2000 جلد كتاب با حاشيه­نويسي گوركي وجود دارد و علاوه بر كتاب­هاي خارجي تعدادي از آثار فولكلوريك روسيه هم در اين كتابخانه است كه گوركي بدان­ها علاقه­ي زيادي داشت. مجموعه­ي يادگارهاي او و يادداشت­هايش در حاشيه­ي برخي از كتاب­ها نيز در آن­جا ديده مي­شود.

در اطاق ناهارخوري گوركي ميزي دوازده نفره وجود دارد كه گوركي و دوستانش در اطراف آن مي­نشستند  و گوركي در همين اطاق از مهماناني چون برنارد شاو، رومن رولان و بسياري ديگر از نويسندگان خارجي ديدار مي‌كرد.

موزه- خانه­ي داستايوسكي نيز در مسكو قرار دارد كه 11 نوامبر سال 1982 در سال­روز تولد داستايوسكي، اين خانه را كه نويسنده­ي بزرگ روس در آن متولد شده و دوران كودكي خود را در آن­جا گذرانده­است، به موزه- خانه­ تبديل كرده­اند. اين موزه – خانه كه در خيابان داستايفسكي قرار دارد، داراي ورودي بسيار زيبايي است كه به سبك قديمي با ستون­هاي بلند ساخته شده‌است و كه در اصل بيمارستاني بوده‌است كه زني نيكوكار براي بيماران تهي­دست ساخته­بود و پدر داستايفسكي به عنوان پزشك در اين بيمارستان خدمت مي­كرد و در فضاي بيمارستان ويلايي به او داده بودند كه خود، همسر و فرزندانش در آن­جا مي­زيستند و فئودور داستايفسكي  در سال 1821 در آن­جا متولد شد. در وسط همان باغ بيمارستان كه اينك موزه­ي داستايفسكي است، تنديس اين نويسنده­ي بزرگ را قرار داده­اند كه ساخته­ي «مركوروف» مجسمه­ساز معروف روس است. اين موزه- خانه سه اطاق دارد كه اطاق اول به دوران كودكي و نوجواني، اطاق دوم به زندگي ادبي و اطاق سوم به كتابخانه­ي او اختصاص دارد. در و ديوار اين خانه را بنابر توصيفي كه برادر داستايفسكي از خانه­ي دوران كودكي خود ارائه كرده‌است بازسازي و رنگ‌آميزي كرده‌اند و به دقت اشياء دوران مختلف زندگي او در آن­جا گردآورده­اند و آن­ها را طوري قرار داده­اند كه وضعيت منزل در زمان زندگي نويسنده را به­ياد مي­آورد. مثلاً در يكي از اطاق­ها ميز تحريري كه داستايفسكي داستان برادران كارامازوف را بر روي آن نوشتهاست، و كلاه و عينك و قوطي توتون  او را، مي­بينيد كه دختر يازده­ساله­ي نويسنده، بر روي آن قوطي نوشته­است: «بابا در ساعت 9 روز  28 ژانويه سال 1881 مُرد». قلم داستايفسكي روي ماسكي از صورت او گذاشته­شده كه پس­از مرگش درست شده­است و در اطراف آن، عكس­هاي مختلفي از نويسنده قرار دارد. بالاي قلم او اين جملات به خط خود داستايفسكي نوشته­ شده­است كه: «مرا روانشناس مي­نامند، اين حرف صحيح نيست من... ژرفاي روح انسان را منعكس مي­نمايم».

 در اين موزه مجموعه­ عكس­ها و دست­خط­هاي داستايفسكي گردآوري شده­است و در گوشه­اي از اين اطاق اين جملات به خط وي نوشته شده­است كه: «بدون ايمان راسخ به اينكه زماني همه­ي افراد بشر باسواد، داراي صفات كامل انساني و سعادتمند خواهندبود من نه مي­توانم فكر و نه مي­توانم زندگي كنم».   

همچنانكه گفتيم از سه اطاق اين موزه- خانه، اطاق اول به دوران كودكي و نوجواني داستايفسكي اختصاص دارد و عكس­هاي خانوادگي، عكس­هاي مدرسه­ي مهندسي كه داستايفسكي در آن­جا درس مي‌خواند _و در سن­پترزبورگ قرار داشت_  و عكس­هاي همكلاسي­هاي او قرار دارد به‌علاوه‌ي بعضي از كتاب­هايي كه نويسنده‌ي جوان در اين دوران مطالعه مي­كرد.

در اطاق دوم زمينه­ي زندگي ادبي او نشان داده مي­شود. كتاب­هاي او از «داستان مردم فقير» تا «برادران كارامازوف»، و دفتر خاطرات نويسنده­ي، «جنايات و مكافات» ديده مي­شود و عكس­هايي از مسافرت­هاي نويسنده به مناظر و نقاط مورد علاقه­ي او به تماشا گذاشته شده­است و بخشي هم به كتاب برادران كارامازوف اختصاص يافته­است و تمام شماره­هاي مجله­ي «پيك روسيه» كه اين رمان در آن به چاپ مي­رسيد، مجسمه و يا تصوير نقش­هاي اصلي و مدل نمايش برادران كارامازوف در تئاتر مسكو هم ديده مي­شود.

در وسط تالار، چاپ­هاي مختلف آثار داستايفسكي، نسخه­هاي خطي و خاطرات چاپشدهاي كه افراد مشهور راجع به او نوشته­اند، فراهم شده­است.

در اطاق سوم نيز مرگ داستايفسكي و مراسم تشييع و تدفين او و مزارش، در عكس­هايي زنده و ديدني به تماشا درآمده­است.

در اين موزه محلي هم به همسر داستايفسكي يعني «آنا گريگوريونا» اختصاص دارد كه پس­از مرگ شوهرش اين موزه به همت او فراهم آمد و تمام آثار و اشيا مربوط به داستايفسكي در اين­جا گردآوري شد. 

 


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هفته سفر به مسکو (۳)

- دوره­ي بازآموزي زبان  فارسی

دوره­ي بازآموزي و نشست تخصصي آموزش زبان فارسي در فدراسيون روسيه و كشورهاي هم­جوار از روز سه­شنبه اول فوريه 2005 در شهر مسكو و در دانشگاه دوستي ملل كه سابقاً به دانشگاه پاتريس لومومبا معروف بود، برگزار گرديد. اين دانشگاه كه 45 سال از تاسيس آن مي­گذرد از 5 سال پيش داراي كرسي زبان فارسي شده­است و آقاي ورتينيكوف رييس اين مركز است. در جلسهي افتتاحيه كه آقاي پروفسور كريبايوف رييس دانشگاه و خانم جوي­ايدل­مان زبان­شناس معروف حضور داشتند. آقايان ايماني­پور رايزن فرهنگي، آقاي ايوانف استاد دانشگاه مسكو، آقاي ورتينيكوف رييس دانشكده و آقاي منصور رستگار فسايي استاد اعزامي از ايران سخن­راني كردند. در اين دوره­ي بازآموزي كه با همكاري دانشگاه مسكو و پنج دانشگاه ديگر اين شهر برگزار مي­شد استادان و دانشجوياني از تاتارستان، داغستان، سيبري، اورال و ليتوني شركت جسته­بودند و در جلسات آن كه تا روز 18 فوريه 2005 صبح و عصر ادامه داشت، روزانه 8 ساعت از ساعت 5/9 تا 5/5 بعداز ظهر تدريس براي دانشجويان و استادان و40 دقيقه براي صرف ناهار و استراحت در نظر گرفته شده­بود و دانشجويان و استادان بسيار منظم و مرتب و علاقمندانه در كلاس­ها حضور مي­يافتند

كلاس‌ها برحسب توانايي شركت­كنندگان در كلاس­ها تنظيم شده­بود. و دروس بسيار متنوع و نمودار غناي فرهنگي و اميدواري به آينده­ي زبان فارسي در روسيه بود. اين دوره را كه 17 استاد معروف از دانشگاه­هاي روسي و يك نفر استاد ايراني در آن تدريس مي­كردند، پروفسور ايوانف استاد و مدير بخش فيلولوژي ايران و انيستيتوي كشورهاي آسيا و افريقا در دانشگاه مسكو و رييس بخش فرهنگي ايران و روسيه دقيقاً اداره مي‌كرد و خانم پروفسور ريسنر استاد دانشگاه مسكو يكي از مدرسان اين دوره بود و او كه در حوزه‌ي ادبيات فارسي كار مي­كند، و در اداره‌ي اين كلاس­ها بسيار فعال بود و در جلسات متعدد، درباره­ي ادبيات فارسي تا حمله­ي مغول و رونق شعر و شاعري در دربار حاكمان  و سلاطين ايران در قرن 11 و 12 شكل­گيري ادبيات عرفاني در اسلام، شيوه و سيستم تصاوير مراحل اوليه­ شكوفايي قصيده­پردازي ايراني و مراحل اوليه­ي شكوفايي غزل­سرايي فارسي تدريس مي­كرد و دكتر چاليسووا غزليات حافظ را در چند جلسه بررسي ­كرد و دكتر پريگارينا درباره­ي نقش سنت در ادبيات فارسي سخن گفت.

درباره­ي دروس زبان فارسي بايد گفت كه در اين دوره علاوه بر پروفسور روبينچيك استاد معروف دانشگاه مسكو و سرپرست نويسندگان فرهنگ روسي به فارسي و پروفسور ايوانف كه درباره­ي تئوري زبان فارسي گفتگو مي­كردند، دكتر وينوگرادووا و دكتر سوياتوپولك و دكتر چتورتنسكي، اوستاد تاريخ زبان فارسي دكتر مالچانووا زبان فارسي ميانه و دكتر كولاگينا تاريخ ايران و پروفسور مامدووا اقتصاد و سياست ايران را درس مي­دادند پرفسور ايدل­مان در عين كهولت و بيماري علاقمندانه از زبان و ادبيات فارسي و فرهنگ باستاني ايران سخن مي­گفت و پروفسور ورتينيكوف، دكتر ماركينا پروفسور كامنايووا، پروفسور ايوانف، پروفسور عثمانووا، محاوره­ي فارسي را تدريس مي­كردند و دكتر منصور رستگار استاد دانشگاه شيراز، درباره­ي زبان و ادبيات فارسي معاصر، شعر نو، نويسندگان امروز ايران، فردوسي، حافظ و دستور زبان فارسي را درس مي­داد.

شركت­كنندگان در اين دوره به سه گروه ابتدايي متوسطه و اساتيد تقسيم شده­بودند: در گروه ابتدايي دانشجويان دوره­ي ليسانس، در دوره­ي متوسط، دانشجويان كارشناسي ارشد و دكتري و در دوره­ي عالي استادان دانشگاه­هاي مختلف حضور مي­يافتند. تعداد دانشجويان شركت­كننده در اين كلاس­ها 60 نفر و استادان 8 نفر بودند و دانشجويان فرصت داشتند تا فيلم­هاي ايراني ببيند و شب­ها در كنسرت­ها و برنامه­هاي مهماني كه از طرف رايزني فرهنگي ايران در مسكو ترتيب داده شده­بود شركت كنند، خوابگاه، خوراك و وسايط حمل و نقل و پذيرايي در فاصله­ي كلاس­ها با نظم و ترتيب و علاقه­مندي خاصي اداره مي­شد و كتاب­هاي درسي با تخفيفي در حدود 75% درصد در اخيتيار دانشجويان قرار مي­گرفت و جزئيات برنامه دقيقاً تنظيم شده و هر كلاس به­موقع و با علاقمندي مشنرك استادان و دانشجويان، به­طور جدّي و كاملاً مرتب برگزار مي­شد. در اين كلاس­ها دانشجوياني كه بعضاً از هزار كيلومتر راه يعني از سيبري و كوه­هاي اورال و سواحل درياي خزر در داغستان و تاتارستان به مسكو آمده بودند مشتاقانه در انتظار شنيدن سخن­هاي نو درباره­ي تحولات ادبي و فرهنگي ايران به­ويژه نثر و شعر معاصر وكلاسيك ايران بودند دانشجويان عموماً زبان فارسي را در حدّ قابل قبول بلد بودند و اين امر نشان مي­داد كه استادان آنان كاري بسيار شايسته و درخور ستايش را به­انجام رسانيده­بودند. نكته­ي بسيار مهم ديگر آن بود كه اين دانشجويان اكثراً ميان 16 تا 24 سال سن داشتند و با علاقمندي تمام و با ميل وانتخاب خود و بدون هيچ چشم­داشتي به فراگيري زبان و ادبيات فارسي پرداخته بودند و انگيزه و علاقه‌ي آنان بيشتر جنبه‌ي فرهنگي داشت و به همين جهت پيشرفت خوبي داشتند و به­دنبال فهميدن بيشتر و درك ظرايف و دقايق زبان و ادبيات فارسي بودند. سن اين گروه و علاقمندي آن­ها به زبان وادبيات فارسي نويدبخش آينده­اي روشن براي آموزش زبان فارسي در نسل نو روسيه و كشورهاي همجوار بود.

استادان شركت­كننده در اين كلاس­ها نيز بسيار به­كار خود وارد و علاقمند بودند و اگرچه بعضي از آن­ها در رشته­ي زبان و ادبيات فارسي درس نخوانده بودند، اما جمعاً زبان فارسي را خوب مي­شناختند و تحولات تاريخي و اجتماعي ادبي و زباني مارا دنبال مي­كردند و به­ويژه تشنه­ي بيشتر دانستن زبان و ادبيات معاصر ايران بودند و با آنكه از ادبيات كلاسيك ما بي­خبر نبودند، نياز داشتند كه با متن­هاي فارسي كلاسيك و آثار فردوسي حافظ سعدي مولوي بيشتر آشنا شوند و داستان و شعر امروز را بهتر بشناسند و مشكل بزرگ آن­ها دسترسي نداشتن به منابع مشكل­گشا در اين زمينه‌ها بود.

رايزني فرهنگي ايران در مسكو دقيقاً بر همه­ي جزئيات برنامه­ها نظارت و با آن همكاري داشت و موفقانه توانسته بود سه كار مهم را به انجام برساند:

1- با استادان و دانشجويان زبان فارسي، ايران­شناسي و شرق­شناسي و روابط بين­المللي روسيه و كشورهاي همجوار رابطه‌ي بسيار خوب و صميمانه دوستي و همكاري مشترك برقرار سازد كه نتيجه­ي آن حضور 17 تن از استادان روسي براي تدريس و بازآموزي تازه­هاي مربوط به زبان فارسي و ايران­شناسي و تاريخ و ادب ايران بود. از اثرات اين توفيق حضور افتخاري استادان بزرگ ايران­شناسي و زبان فارسي روسيه نظير پروفسور 81 ساله­ي داغستاني، نوري عثماناوف محقق، فردوسي­شناس و مترجم قرآن مجيد و مثنوي مولوي بود كه از داغستان به مسكو آمده بود يا خانم ايدل‌مان كه با كهولت و ضعف فراوان در مراسم افتتاحيه و برخي از كلاس‌ها شركت كرده‌بود يا پروفسور ايوانف كه سرپرستي اين دوره را بر عهده داشت و خود دقيقاٌ در همه‌ي برنامه‌ها حضوري چشم‌گير و بسيار مؤثر داشت و آقاي ورتينيكوف استاد شرق‌شناسي و زبان‌ فارسي دانشگاه دوستي ملل كه فعالانه اين دوره را در دانشكده‌ي خود برگزار مي‌كرد و روزانه بيش‌از صد تن از استادان و دانشجويان شركت‌كننده در اين دوره، در كلاس‌هاي دانشگاه دوستي ملل و حتي اطاق كار خود پروفسور ورتينيكوف به كار تدريس و بحث و تبادل نظر مي‌پرداختند.

2- دومين توفيق رايزني فرهنگي ايران در روسيه جلب استادان و دانشجويان به اين سمينار از دورترين نقاط روسيه و كشورهاي همجوار براي بازآموزي بود كه از نووسيبرسك در سيبري، از داغستان و سواحل درياي خزر، از تاتارستان و دانشگاه غازان و از ليتوني و ساراتف به خرج خود به مسكو آمده‌بودند و رايزني علاوه بر آنكه وسايل پذيرايي و اسكان آنها را فراهم كرده بود برنامه‌اي بسيار مرتب تهيه كرده بود كه اين گروه بتوانند در فاصله‌ي تعطيلات دو سيمتراز نقاط دور در مسكو به گرد هم آيند و در زمستان بسيار سرد و بعضاً 16 تا 20 درجه زير صفر مسكو به فارسي‌آموزي بپردازند. نكته‌ي مهم در مورد اين دانشجويان و استادان، آن بود كه اين گروه سرشار از عشق به ايران و فرهنگ و ادب فارسي بودند و در كلاس‌هاي مرتب صبح و عصر كه حداقل 8 ساعت كار مداوم داشت با حوصله و عشق شركت مي‌كردند و برعكس بعضي از ما كه در ايران چنين دوره‌هايي را جدي نمي‌گيريم، اينان بسيار منظم و مرتب در كلاس‌ها و سمينارها حضور مي‌يافتند و گاهي از ساعت 9صبح تا 8بعداز ظهر همگي بي‌وقفه به‌كار مشغول بودند و تا پس‌از كلاس‌ها هم در برنامه‌هاي جانبي نظير برنامه‌هاي موسيقي و فيلم ايراني يا جلسات سخن‌راني‌هاي عمومي شركت مي‌جستند. نكته‌ي مهم و آموزشي ديگر آن بود كه اينان به وجوه فرهنگي زبان فارسي و زمينه‌هاي تحقيقاتي آن توجه داشتند مثلاً از تاتارستان و دانشگاه غازان فقط 6 دانشجوي زبان فارسي وجود داشت، اما همين عده‌ي معدود، خوب فارسي حرف مي‌زدند و شعر فارسي نو و كهن را از حفظ داشتند و دانشجويي براي شما 30 بيت اول مثنوي را درست، از حفظ مي‌خواند و استادان با آنان خوب كار كرده‌بودند  دختري كه از سيبري آمده‌بود حتي نكته‌ها و ضرب‌المثل‌هاي فارسي را به بركت يك‌بار سفر به ايران مي‌دانست و استادي از لتوني چنان از نفوذ لغت فارسي در زبان كشور خود با افتخار سخن مي‌گفت كه انسان از شنيدن آن احساس افتخار مي‌كرد كه ايراني و فارسي زبان است و استاد فارسي دانشگاه شهر استاراخان، هم با ذوقي بسيار از علاقه‌ي مردم اين شهر به زبان فارسي سخن مي‌گفت و مي‌خواست تا استاد فارسي اعزام شده از ايران را براي ده روز به اين شهر ببرد تا علاقه و عشق به زبان فارسي را در آن‌جا ببيند و به دانشجويان آن‌جا درس فارسي بدهد. دانشجويان شهر كوچك مجح‌قلعه در داغستان شعرهاي كهن و معاصر فارسي را چنان زيبا مي خواندند كه شنيدني بود و ما در مراسم اختتاميه‌ي اين كلاس‌ها از بعضي از آنان دعوت كرديم كه شعر بخوانند كه بسيار مورد توجه حاضران قرار گرفت اينان شعر رودكي و خيام و فردوسي و حافظ و مولوي و سعدي و سپهري و فروغ و اخوان و نيما و اوجي و قيصر امين‌پور را از حفظ مي‌دانند و مي‌خوانند. جالب آنكه بسياري از دانشجويان دانشگاه دوستي ملل زير نظر استاد خود پروفسور ورنينكوف به شعر فارسي و حفظ آن علاقه‌اي خاص نشان مي‌دادند و به همت اين استاد كه خود خط نستعليق و شكسته را خوش مي‌نويسد نوشتن و خواندن خط نستعليق و مخصوصاٌ شكسته را خوب فراگرفته‌اند.

سومين كار مهم رايزني فرهنگي ايران در مسكو آن بود كه كوشيده بود، ضعف‌هاي مربوط به نحوه‌ي آموزش كتاب‌هاي درسي را بشناسد و براي اين منظور علاوه بر مساعدت مادي  و معنوي در انتشار و ويرايش و چاپ كتاب‌هاي درسي روسي به فارسي يا برعكس سعي داشت تا كتابي مبنا براي آموزش زبان فارسي به روسي فراهم آورد كه در تأليف آن استادان روسي و ايراني و متخصصان آن همكاري داشته باشند، كتاب اول آموزش فارسي به روسي از پروفسور ايوانف، مخصوص مبتديان درحال تجديدنظر و تجديد چاپ است و كتاب دوم او اخيراٌ انتشار يافته‌است و كتاب خوبي است و آقاي پروفسور ورتنيكوف قرار است كتاب سوم وچهارم فارسي را بنويسد و ضمن استفاده از  همكاران دانشگاهي خود در روسيه، سفري در اردي‌بهشت به ايران داشته باشد و با همكاري اعضاء بخش زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شيراز، به تدوين و گردآوري مطالب آن كتاب بپردازد و مخصوصاٌ خواهد كوشيد تا (CD)هاي آموزشي و نوارهاي گفتاري را براي متن خود آماده كند. نكته‌ي مهم در همين زمينه، تشكيل سمينار يك‌روزه براي بررسي و نقد كتاب‌هاي آموزشي فارسي به روسي بود كه يك روز تمام با شركت بيش‌از 24 سخن‌ران از ساعت 10صبح تا 8بعداز ظهر در دانشكده‌ي شرق‌شناسي مسكو و با شركت بيش‌از 100نفر از استادان و دانشجويان تشكيل شد و تاريخ تدوين كتاب‌هاي درسي، امتيازات و معايب كتاب‌ها، كتاب‌هاي مطلوب، كتاب‌هاي موفق و ناموفق مورد بحث قرار گرفت و بسياري از ظرايف و دقايق امر آموزش زبان فارسي، فرهنگ‌هاي فارسي به روسي و روسي به فارسي، ادبيات و آموزش زبان، مسايل زبان‌شناسي زبان، مشكلات و تنگناهاي كتب درسي و كمك درسي و كمك آموزشي، در نقاط مختلف روسيه و كشورهاي همجوار مورد بررسي و نقد و تحليل دقيق قرار گرفت.

در اين سمينار يك‌روزه كه خود نمونه‌اي بسيار سازنده از برنامه‌ريزي‌هاي موفق رايزني فرهنگ ايران در مسكو در جلب همكاري دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشي  و فرهنگي مسكو و شخصيت‌هاي مهم فرهنگي اين شهر بود، ابتدا آقاي ميخائيل ما‌ير رييس انستيتوي خاورشناسي دانشگاه مسكو سخن‌راني كرد و ضمن اشاره به تاريخ ديرين مطالعات ايراني در دانشكده‌‌ي شرق‌شناسي مسكو، دانشكده‌ها‌ي زبان وادبيات فارسي در منطقه‌ي آسياي ميانه را بسيار مهم ارزيابي كرد و گسترش سمينارهاي بين‌المللي را در مورد زبان فارسي، بهترين راه گسترش مودت در منطقه‌ي قفقاز و گرجستان و آسياي ميانه دانست . او اظهار اميدواري كرد كه اين سمينار، هم در مورد زبان و ادبيات فارسي و هم درمورد ايران اطلاعات مفيد را در اختيار حاضران قرار دهد و آقاي مهدي ايماني‌پور رايزن فرهنگي ايران در مسكو درباره‌ي مشكلات كاركتاب‌هاي درسي و افق تدوين يك كتاب مبنا، و زمينه‌هاي همكاري مشترك، سخن گفت و آن‌گاه آقاي نوري عثمان استاد 81 ساله‌ي ايران‌شناس كه ايرانيان او را به عنوان يكي از ادباي سرشناس روسي مي‌شناسند، به سخن‌راني پرداخت. عثمانوف از داغستان به مسكو آمده‌ و راهي دراز را پيموده بود، او پيش‌از انقلاب فرهنگ بسامدي شعر عنصري را نوشت و درتهيه‌ي شاهنامه‌هاي چاپ مسكو، يكي از مصححان و ويراستاران  بود و با نوشين و برتلس (كبير) همكاري مي‌كرد. او پس‌از انقلاب به ترجمه‌ي قران مجيد به روسي پرداخت و اينك سرگرم ترجمه‌ي مثنوي مولانا به روسي است و بسيار علاقمند است كه به ايران بيايد و درباره‌ي نسخه‌ي نهايي شاهنامه سخن‌راني كند. او تا 75 سالگي در دانشگاه مسكو و دانشگاه‌هاي ديگر روسيه تدريس مي‌كرد و اينك خود را بازنشسته كرده و در داغستان زندگي مي‌كند اما خانه و زندگي و فرزندش  در مسكو است او در اين جلسه درباره‌ي سير كتاب‌هاي درسي فارسي در روسيه و فرهنگ‌هاي فارسي به روسي سخن گفت و اين جناب نيز درباره‌ي كتاب‌هاي درسي، هدف‌ها‌، روش‌ها، ابزار و نتايج آموزش زبان فارسي به‌طور مفصل صحبت كرد و آقاي پروفسور الكساندر ورنينكوف استاد بخش فارسي دانشگاه دوستي ملل، ارسلان پيكوف از دانشگاه زبان‌شناسي، پروفسور روبنجيك استاد كهن‌سال دانشكده‌ي شرق‌شناسي مسكو كه سال پيش به ياد هشتادمين سال تولد وي، در اينجا يادنامه‌ي بسيار جالبي، براي او تهيه كرده‌اند و هنوز بسيار فعال و شاداب در دانشكده كار مي‌كند، درباره‌ي كتب آموزشي زبان فارسي و مسايل و مشكلات آن‌ها سخن‌راني كردند.

آقاي پروفسور جهانگير درّي كه در ماه دسامبر 2004 در كنگره‌ي ايران‌شناسي در تهران شركت كرده‌بودند و اينك از دانشگاه نظامي مسكو به سمينار آمده‌بودند و آقاي الكساندر زيوليشوك از دانشگاه زبان‌شناسي درباره‌ي كتاب‌هاي درسي آموزشي فارسي به روسي، و شيوه‌ها و ضرورت‌هاي تدوين يك كتاب علمي تازه سخن گفتند و آقاي دكتر حبيب نجف‌اوف كه سال‌ها در ايران در دايره‌ي بازرگاني سفارت شوروي كار مي كرده‌است و چندسالي است كه بازنشسته شده‌است، درباره‌ي كتاب‌هاي خود در آموزش زبان فارسي،  كتاب محاوره‌اي كه براي فارسي‌زبانان نوشته ‌شده‌است سخن گفت. ناگفته نماند كه او چند كتاب ديگر، چون نگارش و ويرايش و نقطه‌گذاري و طنز در فارسي و نامه‌هاي اداري و بازرگاني فارسي به روسي، تأليف كرده‌است و از كساني است كه علي‌رغم آن‌كه در دانشگاهي درس نمي‌دهد به‌كار آموزش زبان فارسي عشق مي‌ورزند. من و او ساعت‌ها درباره‌ي كتاب‌هاي آموزشي و تجربه‌هاي او در اين زمينه صحبت كرديم. عشق و علاقه به ايران و زبان فارسي در اين مرد بزرگوار، ديدني و شگفت‌انگيز است و مهمان‌نوازي و صميميت او كم از هموطنان شفيق و رفيق نيست.

خانم بيروتايگرا از دانشگاه لتوني آمده‌بود راهي بسيار دور، او در تمام كلاس‌ها شركت مي‌كرد و عاشق زبان و ادبيات فارسي است. او درباره‌ي تأثير زبان و ادبيات فارسي در زبان اسلاوي لتوني كه بسيار دور از حوزه‌ي جغرافيايي آسيايي ماست، با حرارت و شور تمام سخن مي‌گفت كه خواهر و برادر و مادر و زمين وآسمان و... چگونه با كلمات مشابه لتوني خود نزديكند. آقاي لعل‌الدين منگل، از نووسيبرسك آمده بود، راهي دور ولي بسيار دلش به ايران و زبان فارسي نزديك بود.

خانم عالي بيكوا هم از داغستان آمده بود و درباره‌ي موفقيت زبان فارسي در داغستان و ضرورت تأليف كتاب و مواد درسي و حضور استادان ايراني سخن گفت.

آقاي ويتالي بليزنيوك استاد دانشگاه ساراتوف از توجه مردم اين شهر و دانشگاه آن به آموزش زبان فارسي و تعداد بسيار علاقمندان فارسي در اين ديار سخن گفت و آقاي محمدزاده هم كه از دانشگاه، محج‌قلعه داغستان آمده‌بود، مي‌خواست كنگره‌اي براي قمري دربندي برگزار كند و به دنبال محققان و منابع و استاداني مي‌گشت كه درباره‌ي اين شاعر كار كرده‌باشند.

آقاي دكتر راميل الشمحمدوف جوان بسيار مؤدب و فعال كه از دانشگاه غازان در تاتارستان به اينجا آمده‌بود، چندبار به ايران سفر كرده‌بود و بهترين سخن‌راني را درباره‌ي شيوه‌هاي نو در آموزش زبان فارسي ارائه داد، او كه در تمام بيست روز اقامت من در مسكو راهنمايي مهربان و همراه دلسوز من بود، به‌راستي نماينده‌ي اصالت شرقي و رفتار نجيبانه و مهربانانه و اخلاقي مردم آن سرزمين‌ است كه اگرچه ما آن‌ها را نمي‌شناسيم اما اينان در حقيقت خواب كهني را به ياد ما مي‌آورند كه بدانيم چه صادق و با صفا بودند مردم روزگار گذشته كه سراپا صداقت و پاكي و صميميت بودند.

سيروس برزو ايراني مقيم روسيه كه چند كتاب درباره‌ي راهنماي ديدار از مسكو و آشنايي با فرهنگ روسيه تأليف كرده است اينك با جديت واميد فراوان در شهر استاراخان اجاق زبان فارسي را روشن نگه داشته‌است و مي‌خواهد همه‌ي مردم اين شهر را با فارسي و ادب و مشاهير ايراني آشنا سازد. او چنان با علاقه و صميميت مردم اين شهر و علاقمندي آنان به زبان فارسي سخن مي‌گفت كه انسان از صميم قلب مي‌خواست به ياري او بشتابد و دست وي را بگيزد و او را در كار مهمي كه بر عهده گرفته است، ياري برساند.

اين همايش كه پايان آن براي ساعت 5 بعداز ظهر پيش‌بيني شده‌بود در ساعت 8 بعداز ظهر _يعني سه ساعت بيشتراز برنامه_ پايان يافت و مطالب ارائه شده در آن به‌حدي براي استادان و دانشجويان شركت‌كننده جالب بود كه با حوصله و علاقمندي تا پايان آخرين سخن‌راني در آنجا ماندند و قطع‌نامه‌ي سمينار راهم تصويب كردند، در قطع‌نامه‌ي سمينار بر ضرورت تدوين كتب معيار و پايه‌ي آموزش زبان فارسي براي همه‌ي سطوح و با همكاري استادان ايراني، به‌روز بودن واژگان و گرامر و مطالب اين كتاب‌ها، استفاده از نظم و نثر معاصر ايران در آن‌ها و ضرورت دسترسي به كتاب‌هاي كمك درسي و نوارها به‌صورت بسته‌هاي (Package)هاي آموزشي، ايجاد مركز آموزش‌هاي مجازي و راه دور با همكاري دانشگاه‌هاي ايران و تهيه‌ي كتاب‌هاي ساده به زبان فارسي براي استفاده در سطوح مختلف و دسترسي به مضامين كتب مشكل فارسي، درخواست شده‌بود.

آنچه در ارزيابي اين دوره بسيار مهم بود درك اين نكته‌ي مهم  بود كه زبان و ادبيات فارسي و فرهنگ ايراني در روسيه ظرفيت‌هاي بسياري براي توسعه دارد زيرا اولاٌ‌روسيه از ديرباز همسايه‌ي شمالي كشور ما بوده‌است و بسياري از مردم كشورهاي تشكيل‌دهنده‌ي اتحاد جماهير شوروي سابق و فدراسيون روسيه‌ي امروز، به فارسي سخن مي‌گويند و مي‌گفته‌اند و سنت ايران‌دوستي و ايران‌شناسي در آن سرزمين‌ها بسيار ريشه‌دار و قوي است و بسياري از دانشمندان بزرگ ايران‌شناس چون پطروسفكي، برتلس، ايوانف، رستم‌ علي‌اف و خود عثمان اف ... در زبان‌هاي باستاني ايراني و فارسي امروز يا متون تاريخي و ادبي فارسي نظير شاهنامه كار كرده‌اند از اين سرزمين‌ها بوده‌اند و همين افراد مربّيان نسل جديد فارسي‌دانان و فارسي‌پژوهان كنوني روسي هستند. ثانياٌ امروزه هنوز در بسياري از جمهوري‌هاي فدراسيون روسيه و همسايگان آن، علاقه به تمدن و فرهنگ ايران و زبان فارسي در توده‌هاي مردم و طبقات و گروه‌هاي مختلف بسيار زياد است و برگزاري همين سمينار نشان داد كه چگونه بسياري علاقمندان زبان فارسي از سرزمين‌هاي دور مثل ليتوني و استوني و كشورهاي ماوراء قفقاز به هزينه‌ي خود براي فراگيري و بازآموزي زبان فارسي با علاقمندي به مسكو مي‌آيند تا در دوره‌هاي بازآموزي زبان فارسي شركت كنند و اين فرصتي است كه ما بايد آن را دريابيم. ثالثاٌ در روسيه زبان وفرهنگ ايراني داراي پايگاه‌هاي معتبريست چون دانشگاه مسكو، دانشگاه دوستي ملل، دانشگاه زبان‌شناسي، دانشگاه نظامي، دانشگاه سن‌پيترزبورگ كه به كاري مداوم و وقفه‌ناپذير در تحقيقات ايراني و زبان فارسي سرگرمند و در مسكو و برخي دانشگاه‌ها چون دانشگاه داغستان و تاتارستان و باظرفيت‌هاي علمي و پژوهشي بسيار كرسي‌هاي زبان وادبيات فارسي و استادان و دانشجويان كاملاٌ فعالند و استادان و دانشجويان علاقمندي دارند كه درخور توجه كامل است. وقتي فقط در سمينار تدوين كتب درسي فارسي 18 استاد سخن‌راني مي‌كنند كه فقط يك نفر از آن‌ها ايراني است و بقيه‌ي استادان روسي هستند دامنه‌ي اين ظرفيت ها را مي‌توان فهميد و من هنگامي كه علاقمندي و ذوق فراوان استادان و دانشجوياني را كه به‌خوبي زبان فارسي را حرف مي‌زدند، به فارسي مي‌خواندند و مي‌نوشتند و شعر فارسي را از حفظ زمزمه مي‌كردند به‌ياد مي‌آورم، به ارزش زحمات و ميزان علاقه‌ي استادان در اين مراكز نسبت به جلب دانشجويان به زبان و فرهنگ ايراني كوشيده‌اند و آنان را خيلي خوب پرورده‌اند، آفرين بگويم كه مثلاً دانشگاه مسكو كه در سال 1755 تأسيس شده‌است بيش‌از 40 دانشجوي دوره‌ي ليسانس و 7 هزار تن دانشجوي فوق‌ليسانس و دكتري دارد و بيش‌از 5 هزار متخصص در آن كار مي‌كنند و بيش‌از 4 هزار استاد و 5‌ هزار محقق در دانشكده‌‌ها و مؤسسات آموزشي تدريس مي‌كنند و اين دانشگاه بيش‌از 15 هزار كارمند و 6‌ هزار اطاق و سالن درسي و آزمايشگاهي دارد و اميدوارم كه قدر زحمات آنان را بشناسيم. ما بايد بدانيم تحقيق درباره‌ي ايران و زبان فارسي بدون اتكاء به خارج سنت ديرين اين دانشگاه و ديگر دانشگاه‌هاي روسيه است. اما ما براي تشويق اين گروه از سفيران فرهنگي خود در دانشگاه‌هاي روسيه انجام نداده‌ايم و هنوز نان نفوذ ديرين زبان وادبيات فارسي را مي‌خوريم،‌اما اگر امروز در اين‌جا سرمايه‌گذاري بيشتري كنيم، با اين همه سفيران فرهنگي بي‌جيره و مواجب و در چنين محيط آماده و آراسته‌اي ده‌ها برابر گذشته و ديگر نواحي و مناطق تجربه شده، سود فرهنگي و اجتماعي خواهيم برد و دروازه‌هاي اروپا را بر روي زبان فارسي خواهيم گشود، ما بايد تماس خود را با اين مراكز دانشگاهي زبان و ادبيات فارسي و ايران‌شناسي توسعه دهيم، با آنان تبادل استاد و دانشجو كنيم، دانشجويان و استادان آن‌ها را براي سمينارها و كنگره‌ها به ايران دعوت كنيم، براي سرمايه‌گذاري بر روي جوانان اين دانشگاه‌ها كه معمولاٌ ميان 16 تا 24 سال سن دارند و نيرويي ماندگار و علاقمند هستند بايد در درازمدت انجام دهيم و براي اينان دوره‌هاي آموزشي و بازآموزي بگذاريم، شب‌ شعر و فيلم و موسيقي و نمايشگاه برگزار كنيم و از اين‌جا كتاب، مجله، روزنامه، سي‌دي، فيلم و نوارهاي آموزشي برايشان بفرستيم و با آن‌ها تماس و ارتباط دائمي داشته باشيم و مطمئن باشيم كه اين سرمايه‌گذاري‌ها كه جمعاٌ در سال به اندازه‌ي مخارج سالانه‌ي يك سفارت‌خانه‌ي 5 نفري نخواهد بود،‌بهترين نتيجه‌ها را براي آينده‌ي روابط فرهنگي، اجتماعي ما با همسايه‌ي شمالي خواهد داشت. نكته‌ي مهمي كه بايد خاطرنشان كرد آن است كه هنوز جمهوري‌هاي آسياي ميانه چون آذربايجان، ارمنستان، ازبكستان، تركمنستان و... هم  روابط فرهنگي استوار و نزديك  و وسيعي با فدراسيون روسيه دارند كه علاقه‌مندي همه به زبان فارسي و فرهنگ ايراني و حضور افرادي از آنان در مراكز علمي روسيه در صدر اين علايق قرار دارد. به‌عنوان نمونه اقاي دكتر رحب‌اف، كه تاكنون چندين كتاب در آموزش زبان وادبيات فارسي و محاوره‌ي فارسي و نامه‌نگاري فارسي نگاشته‌است از اهالي آذربايجان است كه در مسكو زندگي مي‌كند و تبعه‌ي روسيه است كه صميمانه ايران و ايراني را دوست مي‌دارد.

من پيشنهاد مي‌كنم كه ما هفته‌نامه‌اي به نام «همراه» براي ارتباط و پي‌گيري مداوم آموزشي براي دانشجويان زبان فارسي در روسيه و كشورهايي كه در دانشگاه خود كرسي زبان فارسي دارند منتشر كنيم و در آن ضمن اعلام اخبار مربوط به آموزش زبان فارسي و فعاليت‌هاي دانشجويان و استادان، صفحاتي را هم به شعر و داستان و آخرين اخبار فرهنگستان‌ها و اخبار كتاب، اختصاص دهيم و آن را مرتباٌ براي فرد فرد استادان ودانشجويان و به نام و آدرس آن‌ها بفرستيم و همان روزنامه‌ را هر هفته روي سايت شوراي گسترش زبان فارسي قرار دهيم تا صداي دلسوزان زبان فارسي همه‌جا به‌گوش برسد و هميشه بدانند كه كسي در ايران همراه آنان است.

به‌علاوه ما بايد دانشكده‌ي بين‌المللي گسترش زبان فارسي را با كاركرد مجازي و واقعي ايجاد كنيم تا هم فعاليت‌هاي پژوهشي، آموزشي زبان فارسي، رسماٌ در اين دانشكده جهت‌دهي و متمركز گردد و هم از هدر رفتن نيروها و خرج‌هاي موازي بي‌هدف جلوگيري شود. ما بايد با برگزاري سمينارهاي بين‌المللي، بهترين راه‌هاي آموزش زبان فارسي به خارجيان و ايرانيان نسل دوم و سوم مقيم خارج‌از ايران را هم جستجو كنيم تا بفهميم كه سهم ايران امروز در ترويج زبان فارسي در جهان چيست و تا كجا انجام كارها در سهم ماست و از كجا سهم ديگران است. اين كنگره نظر به آنكه از استادان غيرايراني و ايراني و متخصصان آموزش زبان فارسي تشكيل مي‌شود مي‌تواند سياست درازمدت و لااقل 20ساله‌ي آموزش زبان فارسي را شكل دهد و سرانجام اتحاديه‌ي بين‌المللي علمي فارسي‌خوانان و فارسي‌دانان جهان را به‌وجود بياورد كه هماهنگي‌هاي همه جانبه و عملي و علمي آموزشي زبان فارسي را بر عهده خواهد گرفت.        

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هفته سفر به مسکو ( ۲)

*گزارشي از سه هفته ديدار فرهنگي از مسكو

 


2-مسكوي امروز    

 مسكو پايتخت روسيه، در زمستاني بسيار سرد كه گاهي درجه حرارت در آن به 20 درجه زير صفر مي­رسيد، سراسر در زير برف پوشيده بود، اما زندگي در آن، همچون روزهاي عادي سرزمين­هاي بي­آب و باران- و اغلب بسيار منظم­تر و سامان يافته­تر،- در جريان  بود. برف مي­آمد و در خيابان­هايي كه برف در آن‌ها انباشته شده بود، اتومبيل­ها با سرعت و به­راحتي مي­گذشتند و هيچ خبري از تصادفات رانندگي و راه­بندان­هاي بي­شمار نبود. در خيابان­ها جدال نسل كهن و نو، در نوع  اتومبيل­ها، نوع مغازه­ها، نحوه­ي لباس پوشيدن، رفتارهاي خشك پيران و سردي برخورد آنها، با شادي و هياهوي جوانان و جوشش و پويش آنها بخوبي ديده مي­شد. اتومبيل­هاي كهنه و قديمي روسي با صندلي­هاي خشك و جاهاي تنگ و بي­ هيچ زيور و زينتي، از دوران كمونيستي، ابرقدرتي به نام اتحاد جماهير شوروي، خود را به روزگاري رسانيده­اند كه اتومبيل­هاي رنگارنگ و مدرن غربي در همه­جا ترك­تازي مي­كنند و به رسم غربيان اتومبيل­هاي رولزرويس و ليموزين با طول ده، دوازده متري خود، عروسان و دامادان را براي اجراي مراسم عقد به كليسا مي­برند و در كنار رودخانه­ي مسكو مي­گردانند و بنزها و پژوها و شورلت­ها و تويوتاهاي مدرن، نفوذ امريكا و اروپا و ژاپن را در قلمرو امروزي روسيه كه كاملاَ مجذوب و مفتون رفتارهاي غربي شده است، به تماشا مي­گذارند. روسيه ديگر آن اتحاد جماهير شوروي، با آن صلابت و استواري و روحيه­ي انقلابي يك ابرقدرت نيست. خوب كه بدان مي­نگري جامعه­اي است كه به دنبال راه تازه­اي براي زيستن مي­گردد، با آنكه بسياري از مردم از آنچه در 1991 اتفاق افتاد خشنود نيستند و از اينكه حداقل عادلانه زندگي را در آن روزگار از دست داده­اند و از آن دوران، بسيار فقيرتر شده­اند، ناراضي هستند، در برابر، نسلي تازه و نوخاسته، بسيار مرفه و ثروتمند شده­است و ماشين­هاي فاخر دارد و در كاخ­هاي افسانه­اي زندگي مي­كند و براي تجارت و تفريح به اروپا و امريكا و سرزمين­هاي دور و نزديك سفر مي­كند و سرزمينش را با اقتصاد آزاد و زندگي غربيان، خوشبخت مي­شمارد و بي­توجه به آنان كه مي­نالند كه در زمان اتحاد جماهير شوروي در 90 درصد موارد، فقر و ثروت عادلانه در ميان همه تقسيم مي‌شد، مدرسه­ها و دانشگاه­ها مجاني بودند، ارتباطات زميني و راه­آهن بسيار ارزان بود، مواد غذايي اگر نه زياد ولي براي همگان وجود داشت و مسكن و خانه، پس­از چند سال انتظار به همه داده مي­شد و سفر به كنار دريا و مناطق تفريحي به ارزان­ترين صورتي براي همه پيش­بيني شده­بود، به زندگي خود ادامه مي­دهد و جامعه را بدان سو مي­كشاند كه خود مي­خواهد. نسل جوان اما حكايتي ديگر دارد مجذوب رستوران­هاي مكدانالد و شيوه­ي رقص و لباس پوشيدن غربي­هاست، سيگارهاي غربي مي­كشد و حتي به‌جاي ودكاهاي معروف روسي نوشابه­هاي غرب را مصرف مي­كند و اعتياد و روابط نامشروع، ايدز، گانگستربازي و طغيان­هاي اجتماعي، رشاء و ارتشاء در آن حوزه وارد و در حال پيشرفت است تا آنجا كه در فرودگاه مسكو برخي از جواناني كه پشت ميزهاي كنترل بار و بليت نشسته­اند و راه بر مسافران مي‌بندند و از آنان به بهانه­هاي سنگيني بار و اشكالات پاسپورت و ويزا و ممنوعيت پول خارجي، علناً درخواست رشوه مي­كنند و تا از آنها چيزي تلكه نكنند دست برنميدارند، در بازار يك خانه را به چند نفر مي­فروشند و اجاره مي­دهند و ماشين­دزدي در خيابان­ها و جيب­بري و كف­زني در متروها به­شدت رواج دارد و تا به جايي شلوغ مي­رسي، راهنمايانت به تو اندرز مي­دهند كه مواظب جيب و كيف و دوربين عكاسي و لوازم خود باشيد و آنها را دقيقاَ بپاييد و هرچه مي­توانيد پنهان كنيد، اما اگر از اين چهره­ي غمگين و فاجعه­بار اجتماعي بگذري، بازارهاي شلوغ و پرهياهو از پيشرفته­ترين كامپيوترها و پيشرفته­ترين كالاهاي صنعتي، در پررونق­ترين روزهاي زندگي خود هستند، مؤسسات آموزشي و پژوهشي اگرچه با مشكلات اقتصادي و بودجه­اي دست به گريبانند، ولي سيستم فعال و منظم و دقيق خود را حفظ كرده­اند و هنوز نه تنها مدرك­زده، لاقيد و بيتوجه به كمال علم و ادب و پيشرفت­هاي فرهنگي نشده­اند بلكه با گشودن دروازه­ها و ارتباط بيشتر با جهان خارج خود را با جهان امروز تطبيق داده­اند و هنوز 17 درصد از توليد علمي و فرهنگي جهان را در اختيار دارند.

وزير فرهنگ سابق فدراسيون روسيه آقاي شويدكوي در مقاله­اي در مجله­ي كولتور در اوايل سال 2004 مي­نويسد «ما موفق شده­ايم به جهانيان نشان بدهيم كه شهرت ابرقدرت فرهنگي را به خود برگردانيده­ايم و روسيه، ديگر كشوري متعلق به معتادان، فجايع و مافيا نيست ... . هفت گروه هنري و فرهنگي و تاريخي كشور در حال­حاضر، دريافت­هايي دارند كه از حقوق همتايان مجار و لهستاني آنها بيشتر است، حقوق و مزاياي شاغلان عرصه­ي فرهنگي كشور افزايش يافته و اين افزايش تا سه برابر بوده­است، موسسات فرهنگي فدرال از لحاظ مالي، وضع مطلوب­تري يافته­اند و حقوق­ كاركنان نهادها و ادارات فرهنگي مسكو اينك مطلوب و آبرومندانه است، حفظ و نگهداري آثار و يادگارهاي كشور از نابودي، يكي از اساسي­ترين اولويت­هاي ما را تشكيل مي­دهد، حوزه­ي موسيقي در سال 2003 و 2004 بهترين فصل در چند دهه­ي گذشته را گذرانده­اند دريافت­هاي شاغلان اين حوزه كاملاً افزايش يافته است، عرصه­ي سيرك دستاوردهاي چشمگيري داشته و ما توانسته­ايم مديريت مؤسسات فرهنگي و هنري را در چهارچوب مقتضيات زمان، تنظيم كنيم اما حوزه­ي فرهنگي ما هنوز مشكلات فراواني دارد، هنوز عدم امنيت شغلي و درآمدهاي پايين حادترين مشكل حوزه­ي فرهنگي ماست هنوز وضع اجتماعي هنرمند، در قانون روشن نشده­است نويسندگان از سوي ناشران بي­رحمانه استثمار مي­شوند و حقوق هنرمندان مشاغل آزاد سر و سامان نيافته است، من تنها نگران يك موضوع هستم كه امروزه در جامعه، ظهور قله­هاي ارزشمند فرهنگي بسيار ناچيز است و سطح سقوط فرهنگي هنوز بسيار عميق است هنر اصلي جاي خود را به هنر جعلي مي­دهد و معماري و ادبيات از اصالت مي­افتد و وضع هنر بسيار نامتجانس و پيچيده شده­است.»

 موزه­ها، نمايشگاه­ها، فرهنگستان­ها، اتحاديه­ي نويسندگان، هنرمندان، فعالند و هنوز كمونيست­ها و احزاب چپ هر روز تظاهرات دارند و روزنامه­هاي خود را منتشر ميكنند و انواع مجلات علمي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي داخلي و خارجي DVD ها وCDهاي هنري و غيرهنري و حتي پورنوگراف در همه­جا قابل دسترسي است و آزادي­هاي گوناگون سياسي و مذهبي و اجتماعي، كم و بيش در سطح كشورهاي غربي رو به گسترش است اما هنوز رفتارهاي مردم از زير نفوذ و استيلاي روحي و فرهنگي و رفتارهاي كمونيست­ها آزاد نشده­است هنوز در رستوران­هاي هتل‌هاي بزرگ، هنگام صبحانه كه معمولاَ با اطاق و بطور مجاني داده مي­شود شما را بر ميزهاي ششنفره مي­نشانند، فقط چاي و قهوه به شما مي­دهند، يك قالب پنير، يك قالب كره، يك آب­ميوه، يك قطعه نان و يك بشقاب غذاي گرم در برابر شما مي­گذارند و شما هيچ انتخابي نداريد، در گذرگاه‌ها به‌خاطر مشكلات «چچن» مرتب پليس سر راه شما را مي­گيرد و پاسپورت شما را كنترل مي­كند، مقررات ويزا بسيار مشكل است و يك مسافر بايد مرتب و به­جاي لذت بردن از سفر خود به مشكلات گذرنامه و ويزا و رفت­آمدهاي پرزحمت به اداره­ي پليس و گذزنامه بينديشد، ديكتاتوري ديرين، هنوز در رفتار ماموران فرودگاه­هاو هتل­ها و رستوران­ها منعكس است كسي به شما لبخند نمي­زند، كسي از شما احوال­پرسي نمي­كند، كسي چمدان شما را حمل نميكند و چون مي­خواهيد به آسانسور سوار شويد حتماَ كارت­هاي عبور شما را كنترل مي­كنند، در بسياري از موارد سرويس­هاي عمومي، پولي شده­است در ايستگاه بزرگ راه­آهن مسكو براي رفتن به دست­شويي از شما 10 روبل (270 تومان) مي­گيرند و معمولاَ جز در دانشگاه­ها، همه­جا دست به آب رفتن با دست به جيب بردن همراه است، گدايي رواج يافته است و دلالي و قاچاق و فال­گيري و خرافه­گرايي، دارد همه­گير ميشود.

         

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سه هفته سفر به مسکو (۱)

- روسيه و تاريخ معاصر آن

از قرن نهم ميلادي كه گروهي از وايكينگ­ها به نام «وارگ» ها به روسيه سرازير شدند دو برادر وايكينگ به نام­هاي «ريوريك» و «الگ» دو شهر «نووگراد» و «كيف» را بنياد نهادند و شروع به تسخير بقيه­ي نقاط اين سرزمين كردند و هر سرزميني را كه مي­گشودند «رس» يا «روس» مي­خواندند و به تدريج نام «روس» بر همه­ي اين سرزمين­ها نهاده­ شد و به وسيله­ي همين گروه، مسيحيت بر روسيه حاكم گرديد. در قرن سيزدهم اين سرزمين مورد حمله­ي مغول­ها قرار گرفت و حكام روس باج­گزار مغولان شدند، در سال 1460 ميلادي ايوان كبير حكومتي مركزي در روسيه برقرار كرد و ملك­الطوايفي را از بين برد و از دادن باج به مغولان خودداري كرد و مغولان با لشكري گران به مسكو حمله بردند ولي با مقاومت لشكر ايوان، شكست خورده، بازگشتند و روسيه از سال 1480 كاملاً مستقل شد. ايوان در جنگ با لهستاني­ها آن­ها را شكست داد و با تسخير آن كشور، قلمرو او با اروپائيان نزديك­تر شد و خانواده­ي ايوان تا سال 1612 بر روسيه حكم راندند اما در سي سال فرجام حكومت آنان، كشور روسيه دست­خوش هرج و مرج و نابساماني شد و «رومانف»ها به روي كار آمدند و سلسله­ي رومانف تا انقلاب كبير 1917 در روسيه حكمراني كرد. در دوره­ي حكمراني سلسله­ي رومانف وضع اقتصادي روسيه وخيم بود. كشاورزان با زمين­ها، خريد و فروش مي­شدند و خود و فرزندانشان نسل به نسل از اموال صاحبان زمين، به­شمار مي­آمدند، دهقانان بدون اجازه­ي صاحب زمين، حق سفر نداشتند و زندگي آن‌ها به‌راستي مصيبت‌بار بود و همين امر سبب شد تا در سال 1667 ميلادي قيامي بزرگ از سوي كشاورزان به سرداري «استفان رازين» برپا شود كه ارتش تزار آن را به­شدت سركوب كرد و قوانيني سخت­تراز گذشته بر جامعه حاكم كرد، اما در سال 1682 كه پطر كبير به پادشاهي نشست تحولات بزرگي را در روسيه پديد آورد و اصلاحاتي در ارتش و نظام اجتماعي روسيه ايجاد كرد و زندگي، به شيوه­ي اروپائيان موردنظر او قرار گرفت.  پطر نه تنها از نظر حكومتي كه از لحاظ مذهبي نيز در روسيه تحولي پديد آورد و نظام قديمي كليسا را برهم زد و پايتخت خود را از مسكو به سن­پيترزبورگ انتقال داد و كشور را به هشت استان بزرگ تقسيم كرد و چون اصلاحات پطر با مخالفت برخي از شاهزادگان روبرو شد، او با خشونت مخالفان خود را خاموش ساخت و حتي دستور قتل پسر خود را كه يكي از مخالفان اصلاحات بود ، صادر كرد. با مرگ پطر كبير در سال 1725 تا به قدرت رسيدن كاترين دوم بار ديگر روسيه گرفتار بحران و خلاءِ قدرت شد و كاترين اصلاحاتي در سيستم اداري و قضائي و آموزش روسيه پديد آورد و چون نوبت پادشاهي به الكساندر اول رسيد، ناپلئون به روسيه حمله برد اما در سرما و برف روسيه شكست خورد و به فرانسه بازگشت. در اين هنگام روسيه با مشكلات اجتماعي، فشار كليسا براي جلوگيري از آزادي مذهب، نبود آزادي فكر و انديشه و بيان، نظام وظيفه­ي اجباري براي كشاورزان روبرو شد و به همين جهات دامنه­ي نارضايي­هاي اجتماعي گسترده‌تر شد و بزودي در زمان سلطنت نيكلاي اول «دكابريست»ها قيام كردند و اين قيام هم اگرچه موفق نشد، اما در روشنفكران و مردم روسيه تآثيري عظيم برجا گذاشت و هسته­هاي مقاومت مسلحانه در ميان روشنفكران پديد آمد كه مهمترين نمود آن ترور الكساندر دوم در سال 1881 و شكست روسيه از ژاپن در سال 1904 بود. در نهم ژانويه­ي سال 1905 بيش­از 150 هزار نفر از كارگران سن­پيترزبورگ (:لنين­گراد) در حالي كه عكس­هاي تزار و شمايل­هاي مسيح را در دست داشتند به طرف كاخ زمستاني نيكلاي دوم تزار روسيه رهسپارگشتند اما به­شدت سركوب شدند و چندين هزار نفر كشته و زخمي دادند و ازآن پس مردم روسيه كه تا آن زمان در تحت تآثير تبليغات كليسا، تزار را پدر خود مي­پنداشتند، چهره­ي واقعي او را شناختند و اين تغييرِ نظر، زمينه‌ها­ي اجتماعي تبليغات عليه حكومت را فراهم آورد و اعتصابات سياسي با شركت مليون­ها نفر از كارگران آغاز شد كه اگرچه باز هم سركوب گشت، اما عصيان عمومي را بيشتر كرد و اصلاحات تزار و تآسيس مجلس قانونگذاري به­وسيله­ي او نيز فايده‌اي نبخشيد و با بروز جنگ جهاني اول، روسيه متحمل تلفات زياد، از قواي اتريش و مجارستان، شد و حدود 2 ميليون كشته و حدود چهار ميليون معلول و مجروح و حدود دو ميليون اسير داد و به­چنان بحران اجتماعي و اقتصادي رسيد كه تزار ناتوان ومنفور، ناگزير در سال 1917 مجبور به استعفا شد، شوراهاي كارگري در سراسر روسيه تشكيل گشت و مردم با دولت موقتي كه روي كار آمده­بود همراهي كردند، اما به­تدريج با دولت موقت، از در مخالفت درآمدند و كمونيست­ها كه كنترل شوراهاي شهر را به­دست گرفته­بودند، با شعار حمايت از كارگران و كشاورزان روي كار آمدند و لنين رهبر كمونيست­هاي اكثريت (بلشويك­ها) در آوريل 1917 از تبعيد به روسيه بازگشت و با شعار «صلح، نان، زمين» كه بيانگر خواست­هاي مردم روسيه بود، عليه دولت موقت به­پا خاست و بلشويك­ها با نام «حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي»، حكومتي جديد به­وجود آوردند و لنين براي حفظ انقلاب روسيه، در سال 1918 با آلمان پيمان دوستي  بست و بخشي از روسيه را كه شامل فنلاند و ليتواني و استوني بود، از دست داد. با روي­كار آمدن حكومت كمونيستي، در آغاز، ديكتاتوري وحشتناك­تري بر روسيه حاكم شد كه ترور و اعدام­هاي دسته­جمعي و حذف تمام احزاب و آزادي­هاي فردي و اجتماعي، نتيجه­ي آن بود. اما لنين به­تدريج با تغييراتي كه در نظام اقتصادي و سخت­گيري­هاي انقلابي به­وجود آورد و وضع را كمي بهتر ساخت و در سال 1922 تشكيل دولت اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را اعلام كرد، لنين در سال 1924 در گذشت و استالين در نبرد قدرت پيروز شد و حكومتي كاملاً سركوب­گر و پليسي را بر شوروي حاكم ساخت و ضمن تسويه­ي فيزيكي مخالفان خود، سياست صنعتي كردن اجباري كشور را به پيش برد و در فاصله­ي سال­هاي 1930 تا 1983م، پليس مخفي استالين هزاران نفر را اعدام و زنداني و به سيبري تبعيد كرد و در سال 1939 استالين با هيتلر قراردادي سري بست و سرزمين­هايي را كه روس‌ها در 1918 به آلمان داده­بودند، بازپس گرفت اما هيتلر در 1941 به شوروي­ حمله كرد و تا دروازه­هاي مسكو پيش آمد ولي در برابر ارتش سرخ شكست خورد و سرانجام عقب نشست و شوروي­ها تا برلين لشكريان او را دنبال كردند اما حاصل اين­كار براي روس­ها، بيست و پنج ميليون كشته و ويراني هزاران شهر و روستا بود. پس­از جنگ دوم جهاني، استالين بازسازي شوروي را آغاز كرد اما براي خنثي كردن اقدامات امريكا و غرب برضد خود مردم شوروي را در حقيقت در پشت ديوارهاي آهنين زنداني ساخت و حكومت پليسي وحشت­انگيزي برپا كرد كه با مرگ او در 5 مارس 1953 و با روي­كار آمدن خروشچف در 1955 دست­خوش تغييراتي عظيم شد و خروشچف كه از دستياران نزديك استالين بود، پرده از جنايات وي برداشت، ولي خود برنامه­هاي جديدي را براي اصلاحات اجتماعي،سياسي و اقتصادي ارائه نكرد و چون دوره­ي برژنف در 1964 بر سركار آمد، توانست از يك­سو شوروي را به قدرتي كامل در برابر امريكا تبديل سازد و در افغانستان و چكوسلواكي مداخله­ي نظامي انجام دهد و قراردادهاي سالت 1 و سالت 2 رابراي كنترل سلاح­هاي اتمي با امريكا امضا كند اما از سوي ديگر، اعضا خانواده و دوستان او يك نظام اداري فاسد را به­وجود آوردند و رشوه­خواري و فساد، در تمام شوؤن اداري جامعه رواج يافت و كيش شخصيت كه در زمان خروشچف تقبيح مي­شد بار ديگر همچون زمان استالين، رواج يافت تا آن­جا كه لطيفه­هاي زيادي در اين زمينه­ها به­وجود آمد، مثلاً  رسم بود كه در وسائل ارتباط جمعي همه او را برژنف عزيز خطاب كنند اين­كار به آن­جا رسيد كه وقتي كسي به خود برژنف زنگ زد او گفت بفرماييد من برژنف عزيز هستم!!

با مرگ  برژنف و روي كار آمدن چند رهبر ناموفق، در سال 1985 ميخائيل گورباچف، روي كار آمد. او كه از جوان­ترين رهبران شوروي به­شمار مي­آمد. او برآن شد تا با انجام دو برنامه­ي «پرسترويكا» و «گلاشنوست» تغييراتي در نظام اقتصادي و سياسي روسيه به­وجود آورد، اما خانه از پاي­بست ويران بود و در طي سال­هاي 1986 تا 1991 با هر قدمي كه گورباچف در جهت اصلاحات برمي­داشت، حركتي سريع‌تر در جهت ويراني و گسيختگي بيشتر اوضاع پديد مي‌آمد تا آنكه در سال 1991 عده­اي از نظاميان به كودتا­يي عليه گورباچف دست زدند كه شكست خورد و نيروهاي غربگرا در دسامبر 1991 به رهبري يلتسين پيروز شدند و اتحاد جماهير شوروي متلاشي شد و يلتسين با اكثريت بيش­از 57% مردم به رياست­جمهوري فدراسيون روسيه برگزيده‌شد و اتحاد جماهير شوروي متلاشي گرديد و با نابودي آن، 15 كشور جديد به­وجود آمد كه يكي از آن­ها فدراسيون روسيه بود. دوران يلتسين به­نظر برخي از مردم دوران سقوط روسيه، مشكلات اقتصادي، جنگ داخلي و فساد اداري  بود و ارزش پول روسيه سقوط كرد و تا 25 هزار روبل در برابر يك دلار سقوط كرد ( امروز 1 دلار در برابر 27 يا 28 روبل است) كارخانه­ها تعطيل شدند و روسيه كه روزي صادركننده­ي بسياري از كالاها بود به واردكننده­اي بزرگ تبديل شد. يلتسين سرانجام قدرت را به ولاديمير پوتين سپرد و او در دو انتخابات در سال­هاي 2000 و 2004 با راي بالاي مردم به رياست­جمهوري روسيه رسيد و هم­اينك او در راس قدرت فدراسيون روسيه قرار دارد.

 

+ این سفر از ۱۰/۱۱/۱۳۸۳ تا ۲/۱۲/۱۳۸۳  انجام شد .
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ و پيدا و پنهان زندگي

نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :29/7/1385      5:32:0      تعداد بازديد كنندگان خبر:193



<حافظ و پيدا و پنهان زندگي > توسط رستگارفسايي منتشر مي‌شود
اعتماد ملي: منصور رستگارفسايي به زودي كتاب <حافظ و پيدا و پنهان زندگي > را كه مجموعه مقالاتش در مورد اين شاعر ماندگار زبان فارسي است منتشر مي‌كند. وي همچنين تصحيح <بديع‌ التواريخ> وچاب دوم <ديوان ابواسحاق‌اطعمه> را آماده چاپ دارد.


اين استاد دانشگاه و پژوهشگر ادبي كه از جمله سخنران‌هاي دهمين يادروز حافظ نيز بود، در مورد كتاب <حافظ و پيدا و پنهان زندگي‌> گفت: <برخي از مقالات اين كتاب قبلا به چاپ رسيده اند و برخي نيز براي اولين بار در اين كتاب به چاپ مي‌رسند.> وي با توضيح اين نكته كه اين نخستين بار است اين مقالات در كنار هم مي‌آيند، افزود: 16 مقاله كتاب در مورد زندگي و آثار حافظ است و شرح 5 غزل حافظ را به عنوان نمونه در اين كتاب منتشر مي‌كنم.> دكتر رستگارفسايي در توضيح بيشتر اين خبر گفت: <سال‌هاست كه در حال تاليف كتابي در مورد شرح غزل‌هاي حافظ هستم كه اميدوارم به زودي منتشر شود. به عنوان نمونه اين 5 شرح را در كتاب حافظ و پيدا و پنهان زندگي او آورده‌ام.>

<بديع‌التواريخ> ماده‌تاريخ‌هايي است از نعمت فسایی كه به گفته دكتر رستگارفسايي داراي اهميت بسياري است. در اين كتاب ماده تاریخ مرگ  بسياري از رجال مشروطيت و زنان نامور ايراني آمده است. <ديوان ابواسحاق‌اطعمه> نيز مجموعه‌اي طنزآميز درباره غذاهاستکخ مکز بژوخشی میراث مکتوب چاب دوم آن را در دست انتشار دارد.

اين پژوهشگر  به عنوان استاد زبان و ادبيات فارسي تاكنون در برزيل، روسيه، هند و چند كشور ديگر به تدريس زبان وادبیات فارسی پرداخته است.

همچنين دو كتاب <علي‌اصغر خان‌حكمت را در سلسله انتشارات طرح نو> و مجموعه 8 جلدي درباره شاهنامه رادر سلسلخ انتشارات میراثبان  وابسته به مرکز میراث مکتوب به تازگي منتشر كرده است. او پيش از اين نيز كتابي درباره پرويز ناتل‌خانلري منتشر كرده بود که طرح نو آن را درسال ۱۳۸۰ انتشارداد. وي در مورد چاپ مجموعه 8 جلدي  شاهنامهبه نثر فارسی امروز گفت: <نوجوانان و جوانان ما اين روزها كمتر فرصت مي‌كنند اصل شاهنامه را بخوانند. من در اين كتاب تلاش كرده‌ام شاهنامه را به نثري امروزي بازنويسي كنم تا در جوانان ما اشتیاق به مطالعه ی خود شاهنامه جان بگیرد.>

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

تفال با ديوان لسان الغيب : حافظ

منصور رستگار فسایی:شعر حافظ سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران است
حافظ با پناه بردن به دنیای حماسی فردوسی افق تازه ای را بر روی شعر خودش باز می کند

سرويس: /فرهنگ و/
کد خبر :9974

1385/7/19
13:57


خبرگزاري دانشجويان ايران - فارس

حافظ با پناه بردن به دنیای حماسی فردوسی افق تازه ای را بر روی شعر خودش باز می کنداستاد دانشگاه شیراز گفت:در میان انواع ادبی متداول در زبان فارسی نوع غنایی و نوع حماسی بسیار معروف است.

دکتر منصور رستگار فسایی استاد دانشگاه شیراز در گفت و گو با خبرنگار ادبی ایسنا منطقه فارس،اضافه کرد: نوع حماسی شعر در حقیقت بیان کننده آرزوهای جمعی، تفکرات جمعی و روحیات عمومی مردم است که در خودآگاه یا ناخودآگاه ضمیر آنها وجود دارد،در حالی که شعر غنایی بیشتر از من شعر یا هنرمند نشأت می گیرد.

وی ادامه داد: به همین دلیل در شعر حماسی داستان بر سر ما است و در شعر غنایی داستن بر سر من است.

استاد دانشگاه شیرازیاد آور شد: شعر فردوسی یک شعر حماسی است ، به همین دلیل در آن سخن از مردم ایران در گذشته و حال و زندگی عمومی مردم است. او شکست و غم همه مردم را بیان می کند و چون سخن از شادی و پیروزی در شاهنامه به میان می آید پیروزی و شادی متعلق به همه مردم است و ما خودمان را جزو یکی از قهرمان ها و جذیی از صحنه می شناسیم.

دکتر رستگار فسایی متذکر شد،در شعر غنایی، غم فردی است تجربه فردی شاعر ممکن است تجربه فردی دیگر آن نباشد ولی شاعران غنایی مثل حافظ، سعدی، مولوی به حدی از غم خودشان زیبا صحبت می کنند و از شادی های فردی و مسائل خصوصی خودشان و قهرمانانشان زیبا صحبت می کنند که بسیاری از مردم سخن آنها را سخن دل خودشان می شناسند و به همین دلیل است که شاعران غنایی سرا ، در دل و حس خودشان را در آن شاعر پیدا می کنند و نیز به همین دلیل است که در احساس انعکاس هنری شاعرانی مثل حافظ با آنکه اندیشه اشان غنایی است، قادرند همه رنج ها و دردهای عمومی و انسانی را تثبیت کنند.

این استاد دانشگاه معتقد است:حافظ، گاهی به خاطر علاقه ای که به فردوسی دارد، گاهی از قفس شعر غنایی پرواز می کند و وارد قلمرو شعر حماسی می شود و این تأثیرپذیری حافظ از حماسه ها سبب می شود که حافظ گاهی در اوج حالت صوفیانه حماسه سرایی می کند.

چرخ بر هم زنم ارغیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

به نظر می رسد در اینجا رستم است که حرف می زند

یا

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

دکتر رستگار فسایی با اشاره به اشعار بالا گفت: در اینجا می بینیم حافظ دقیقاً یک داستان رزمی و حماسی را به حوزه بزم می کشد یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جز تأثیری عمیقی که فردوسی روی حافظ گذاشته است، در واقع شعر حافظ سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران است.

شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او

در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

وی با تاکید از تاثیر پذیری حافظ از فردوسی گفت:حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

دکتر رستگار فسایی افزود: حافظ گاهی یک داستان بلند شاهنامه را در یک بیت خلاصه می کند مثلاً

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود

شرحی از مظلمه خون سیاووش باد

بنا بر این در برخی اوقات از شخصیت های اساطیری ایران یک مفهوم عبرت آمیزی می سازد که دلش می خواهد قهرمان های حماسی و به او یاری کنند و دستگیری رسانند.

سوختم در چاه سبز از بهر آن شمع پلنگ

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

به همین ترتیب از گذشته ایران، از دهقانان موبدان، از پیرمغان، چهره هایی آشنا می سازد که گویی یک عارف اسلامی هستند.

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

که ای نور چشم من به جز از کشته ندروی

یا

تا مگردی آشنا زین پرده رمزی نشوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

استاد دانشگاه شیراز در پایان اضهار داشت:به این ترتیب حافظ با آنکه در عصر شکست و یأس و نا امیدی است و شعر او شعری غنایی و درونگرا است با پناه بردن به دنیای حماسی فردوسی افق تازه ای را بر روی شعر خودش باز می کند و با آن جامعه را به امید و حرکت فرا می خواند.


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

مسعود فرزاد و حافظ شيراز تالار حافظ ۲۰/۷/۱۳۸۵

/نشست علمي يادروز حافظ برگزار شد/
منصور رستگار فسايي: مسعود فرزاد پرکارترين حافظ پژوه ‌٧٠ سال اخير بود

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
1385/07/21
10-13-2006
11:34:53
8507-12540: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - شيراز
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

در برنامه بزرگداشت حافظ ، از پژوهش‌گر و مصحح ديوان اين شاعر نامي ايران - مسعود فرزاد - تجليل شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در فارس، منصور رستگار فسايي در سخنراني خود با عنوان «فرزاد و حافظ» از تلاش‌هاي وي به نيکي ياد کرد و گفت: مسعود فرزاد، شاعر، نويسنده، مترجم، پژوهش‌گر و استاد دانشگاه عاشق‌ترين عاشقان حافظ بود. او زندگي را براي حافظ مي‌خواست و به‌خاطر اين رند شيرازي همه عمر و عشق خود را با تمام امکانات معنوي که داشت به حافظ داد. او 50 سال درباره حافظ انديشيد و همه چيز را از نگاه حافظ مي‌ديد. دوستانش، دوستان حافظ بودند و دشمنانش آنان‌که سرمايه و سود خود را درباره حافظ صرف نمي‌کردند و او را نمي‌شناختند.

وي افزود: فرزاد طبع ظريف طناز و طنزگويي داشت و معتقد بود که خدا اين عمر را براي شناخت حافظ به او بخشيده است؛ تا جايي که وقتي سکته کرده بود و در حالي که در بيمارستان نمازي بي‌هوش بود، آن زمان که به هوش آمد، از همسرش کاغذي مي‌خواهد كه دو بيت براي حافظ بنويسد.

رستگار فسايي سپس به واقعه مرگ فرزاد اشاره کرد و گفت: او در پنجم مهرماه 1360 به اثر همان عارضه مغزي بسيار فقيرانه و با اندوه در لندن درگذشت، تا جايي که چند پاکستاني تابوت او را کشيدند! و در گورستان مسلمانان Brook Wood به خاک سپرده شد. تصادفا بزرگ علوي نيز آن هنگام در قبرستان حضور داشته و صداي ناله زني را به فارسي مي‌شنود، مي‌فهمد که اين زن، همسر دوست قديمي او است؛ چه اين‌که مجتبي مينوي، صادق هدايت، بزرگ علوي و مسعود فرزاد گروهي نوآور و پيشاور بودند که گروه ربعه را تشکيل داده بودند.

استاد دانشگاه شيراز با اشاره به تاريخ تولد فرزاد ادامه داد: او در سال 1285 در سنندج به دنيا آمد و پدرش حبيب‌الله فرزاد از اهالي اصفهان بود که تحصيلات خود را در تهران سپري کرد و براي ادامه تحصيل به لندن رفت. مسعود فرزاد در سال 1346 در شيراز آمد و استاد دانشگاه شيراز شد. مجموعه کارهايي که از سال 1310 آماده کرده بود، در شيراز منظم کرد و در 10 جلد و در بيش از پنج‌هزارو500 صفحه درباره حافظ نوشت.

رستگار فسايي معتقد است: فرزاد پرکارترين حافظ پژوهي بود که در 70 سال اخير بر روي حافظ کار کردت.

وي همکاري مسعود فرزاد را با صادق هدايت يادآور شد و گفت: او با همکاري صادق هدايت طنز معروف «وغ وغ ساهاب» را نوشت که عبارت از 35 قطعه‌ي مجزا بود که در صورت ظاهر، شوخي اما در اصل ملاحظات اجتماعي بود. آن‌ها اين اثر را در سال 1313 منتشر کردند که هدايت در طنز مرغ روح زيباترين توصيف را از فرزاد مي‌کند.

رستگار فسايي با تأکيد بر علاقه فرزاد به حافظ گفت: فرزاد براي تصحيح حافظ و رسيدن به حقيقت حافظ ، هدفش از معلوم به سوي مجهول بود تا به حقيقت حافظ دست پيدا کند، درواقع او مي‌خواست تا با تحقيق به حافظ برسد؛ نه با خواندن يا شنيدن شعرهاي او.

وي ادامه داد: فرزاد به چهار مرحله در شعر حافظ معتقد بود؛ اين‌که کدام غزل اصيل، مشکوک و مردود است و همين کار را درباره کلمات حافظ ، غزل او و بعد توالي ابيات در هر غزل حافظ مي‌خواست بداند و نتيجه اين کار سنگين شايد 40ساله براي فرزاد اين شد که 10 جلد کتاب در دانشگاه شيراز چاپ شد.

رستگار فسايي در پايان گفت: فرزاد با حوصله حتا حرف‌هاي کودکان را مي‌شنيد که دلش مي‌خواست حافظ را هم بشناسد و هم بشناساند. جالب اين‌که او در نوشته‌هاي خود تمام انتقاداتي که بر او شده، آورده است و من از اين همه تحمل و صبوري و روح نقدپذيري او گريه‌ام مي‌گيرد.

انتهاي پيام

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت ياد روز حافظ (۴ )

روزرگار حافظ و فردوسی .6 روزگار فردوسى عصر خوش‏بينى و روزگار مردمى مصمم و بااراده براى ساختن جامعه‏اى با معيار و ماندگار است؛ به همين جهت، از كلام فردوسى مردانگى مى تراود؛ او اراده‏ها را استوارتر، باورها را محكم‏تر و اعتقادات دينى را دلپذيرتر مى سازد. دلاورانش جان بر سر آرمانهاى جامعه مى نهند، از ريا و دورويى در سرزمين حماسه‏ها خبرى نيست:

 شد ايران به كردار خرم‏بهشت‏

 همه خاك عنبر شد و زرش خشت‏

 جهانى به ايران نهادند روى‏

 برآسود از درد و از گفت‏وگوى‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشك‏

 بياسوده مردم ز رنج و پزشك‏

م‏

 اما، دوران حافظ عصر بدبينى و يأس و روزگار اراده هاى درهم‏شكسته و مردمى بى آينده است، كه جز فقر و تباهى و فساد نمى بينند و تسليم تقديرند و خود را بازيچه دست سرنوشت مى پندارند، به همين جهت كوشش و جوششى ندارند:

 چندان كه بركنار چو پرگار مى شدم‏

 دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت‏

 غ 223

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى‏

 عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 غ 188

 جام مى و خون دل هريك به كسى دادند

 در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

 غ 157

 7 عصر فردوسى دوران برونگرى، واقعيت‏جويى و نگاه دقيق به جهان و ظواهر مادى آن، پوشيدن لباسهاى فاخر و پيرايه هاى زرين، ديدن شكوه سرزمينها، كاخها، لشكريان، اسبها، ميدانهاى نبرد و خروشها و هنگامه هاى جهان است و ماهيت ادب حماسى نيز در ارتباطى تنگاتنگ با اين هيجانها و حركتها و واقع‏نگريهاى جهان بيرون است، اگرچه اين بدان معنا نيست كه ارزشهاى باطنى يا معنوى را فراموش مى كند:

 چو آمد به نزديكى نيمروز

 خبر شد ز سالار گيتى‏فروز

 كه آمد ابا خلعت و تاج زر

 ابا عهد و منشور و زرين‏كمر

 بياراسته سيستان چون بهشت‏

 گلش مشك‏سارا بد و زرش خشت‏

 بسى مشك و دينار بربيختند

 بسى زعفران و درم ريختند

 يكى شادمانى بد اندر جهان‏

 سراسر ميان كهان و مهان...

 *

 درون‏گرايى براى فردوسى، به معنى نگاهى فراخ به جهان معنويت است در حالى كه براى مردم عصر حافظ اين امر به معنى سر در لاك خود فروبردن است و همه چيز را از درون خود طلبيدن و با حل مشكلات درونى بر سر هرچه مشكلات جهان بيرونى است خط كشيدن. عصر حافظ عصر درونگرى، ذهن‏گرايى و خيالپردازى است. در اين دوران، محنت‏آباد واقعيت، "نيست هست‏نماست" و جهان ماورا، "هست نيست‏نما" و تفكرات عرفانى ناشى از اين بينش خاص، در شعر حافظ و ادب غنايى قرن هشتم، به وضوح آشكار است:

 بيا كه قصر امل سخت سست‏بنياد است‏

 بيار باده كه بنياد عمر بر باد است‏

 چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب‏

 سروش عالم غيبم چه مژده‏ها داده است‏

 كه اى بلندنظر شاهباز سدره‏نشين‏

 نشيمن تو نه اين كنج محنت‏آباد است‏

 تراز كنگره عرش مى زنند صفير

 ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است‏

 مجو درستى عهد از جهان سست‏نهاد

 كه اين عجوزه عروس هزارداماد است‏

 غ 37

 در سخن حافظ، دل، خيال، سر و سودا و درون خلوت، حرم، حريم و مشابهات آنها آنچنان مورد توجه قرار مى گيرند كه همه واقعيتهاى هستى را تحت‏الشعاع قرار مى دهند:

 سرم به دنيى و عقبى فرونمى آيد

 تبارك‏اللّه از اين فتنه‏ها كه در سر ماست‏

 در اندرون من خسته‏دل ندانم كيست‏

 كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏

 دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب‏

 بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست‏

 مرا به كار جهان هرگز التفات نبود

 رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست‏

 نخفته‏ام ز خيالى كه مى پزم شبهاست‏

 خمار صدشبه دارم شرابخانه كجاست‏

 از آن بِه دير مغانم عزيز مى دارند

 كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست‏

 چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب‏

 كه رفت عمرو دماغم هنوز پر ز هواست‏

 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند

 فضاى سينه حافظ هنوز پر ز صداست‏

 غ 26

 در اينجا، جهان هستى صورتى ضعيف از جهانى فرازين است و صورتى در زير دارد. هرچه در بالاستى و به قول شاعر:

 اى نسخه اسرار الهى كه تويى‏

 اى آينه جمال شاهى كه تويى‏

 بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى كه تويى‏

 (نجم الدين رازى يا فخر الدين بغدادى)

 8 مردم روزگار فردوسى، يك‏رو و صادق و راستگو هستند، در دوستى، دوست و در دشمنى پايدارند و جالب است كه حتى درباره دشمنان خود به راستى و صداقت سخن مى گويند: مثلا، فرستاده خاقان چين درباره فرمانرواى ايران در گزارشى چنين مى گويد:

 به خاقان چنين گفت كاى شهريار

 تو او را بدين زيردستى مدار

 بدين روزگارى كه ما نزد اوى‏

 ببوديم شادان‏دل و تازه‏روى‏

 به ايوان بزم و به رزم و شكار

 نديديم هرگز چنو شهريار

 به بالاى سرو است و همزور پيل‏

 به بخشش كفش همچو درياى نيل‏

 چو بر گاه باشد، سپهر وفاست‏

 در آوردگه چون نهنگ بلاست‏

 اگر تيز گردد، بغرّد چو ابر

 از آواز او رام گردد هژبر

 وُ گر مى گسارد به آواز نرم‏

 همى دل ستاند به گفتار گرم‏

 خجسته سروش است بر گاه و تخت‏

 يكى بارور شاخ زيبا درخت‏

 همه شهر ايران سپاه ويند

 پرستندگان كلام ويند

  حال آنكه عصر حافظ دوران دو يا چندچهرگى، دروغگويى و رياكارى است و حافظ بيش از هر شاعر ديگرى از ريا مى نالد و آن‏را مخرّب دين و دنياى مردمان مى شناسد و از طبقات موجّهى كه ريا مى ورزند، بيشتر انتقاد مى كند. مردم روزگار او بيرون و درونشان يكى نيست، ظاهرها زيبا و درونها زشت و پليد است:

 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند

 چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند

 مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 غ 194

 

 9 در عصر فردوسى خاندانهاى كهن مورد احترام‏اند، مردم به آنها به عنوان وارثان تمدّن، بزرگى و شعور و برازندگيهاى قومى خود مى نگرند، قائمه هاى قدرت را مى ستايند و پهلوانان و شجاعان و سلحشوران را حرمت مى دارند و به عبارت ديگر نهاد هاى قدرت مادى و معنوى گذشته خود را بزرگ مى دارند:

 بفرمود تا رستم پيلتن‏

 خرامد به درگاه با انجمن‏

 برفتند از ايران همه بخردان‏

 جهانديده و نامور موبدان‏

 به رستم چنين گفت كاى سرفراز

 بترسم كه اين دولت ديرياز

 همى سر گرايد به سوى نشيب‏

 دلم شد ز كردار آن پرنهيب‏

 اميد سپاه و سپهبد به توست‏

 كه روشن‏روان بادى و تندرست‏

 ز من هرچه خواهى فزونى بخواه‏

 ز اسپ و سليج و ز گنج و سپاه‏

 برو با دل شاد و راى درست‏

 نشايد گرفتن چنين كار سست‏

 بر ايرانيان چون كه شد كار، زار

 تو را كرد بايد كنون كارزار

 نبود اين‏چنين كار كس را گمان‏

 كه توران شود تير و ايران كمان‏

 بجز تو كه داند گشاد اين گره؟!

 جز از تو به كس بر، نزيبد زره‏

 به قول مرحوم مينوى "... در جامعه ايرانى، دهقانان طبقه‏اى از مردمان ايران بوده‏اند، صاحب مقام اجتماعى خاص: طبقه نجبازادگان درجه دوم كه قدرت ايشان باز بسته به اين بوده است كه اداره محل خويش را ارثا به عهده داشته باشند، از امور نظامى و لشكرى دور بودند و تنها به دفاع از ولايتى كه در آن سكنى داشتند، مكلّف بودند و بدين سمت در حكم حلقه هاى لاينفك زنجيره دولت بودند، اگر در حوادث عظيم تاريخى كمتر ظاهر مى شوند، از آنجا كه مبنى و اساس اداره و تركيب دولت بودند، به اندازه بزرگان كه اعيان و اشراف درجه اول مملكت باشند، قدر و اعتبار داشتند." در حالى كه در عصر حافظ دولتهاى محلى ايران در سيستان، خراسان، مازندران، آذربايجان و فارس برافتادند و خاندانهاى ايرانى اين نواحى، كم و بيش از ميان رفتند؛ خاندانهايى كه در دوره ايلخانيان وسيله سودمندى براى روى كار آمدن ايرانيان در امور مملكت شده بودند و در تجديد آبادانيها و مرمت خرابيهاى ايران تا حدى مؤثر بودند؛ به قول سيف فرغانى، ادانى و اراذل ناس به جاه رسيده و حرمت خاندانهاى كهن را برباد مى دادند:

 از انگشت سليمان رفته خاتم‏

 ولى در دست ديوان اوفتاده‏

 زنان را گوى در ميدان و چوگان‏

 ز دست مرد ميدان اوفتاده‏

 به عهد اين سگان از بى شبانى‏

 رمه در دست سرحان اوفتاده‏

 جهانجويى اگر ناگه بخيزد

 بسى بينى بزرگان اوفتاده‏

 چه مى دانند كار دولت اين قوم‏

 كه در دين‏اند نادان اوفتاده‏

 كلاه عزّت اندر پاى خوارى‏

 ز سر هاى عزيزان اوفتاده...

 و حافظ مى سرايد:

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پير مى كنند

 تشويش وقت پير مغان مى دهند باز

 اين سالكان نگر كه چه با پير مى كنند!!

 غ 195

 در همين‏جاست كه پيران، جاهل و شيخان، گمراه مى نمايند و حافظ از فعل عابد و عمل زاهد تبّرى مى جويد:

 ما را به رندى افسانه كردند

 پيران جاهل، شيخان گمراه‏

 از دست زاهد كرديم توبه‏

 وز فعل عابد، استغفراللّه‏

 غ 409

 10 در روزگار فردوسى، سخن مردم صريح و روشن و يكسويه است؛ به روشنى سخن مى گويند و انتقاد مى كنند، به همين جهت، پهلوانان شاهنامه با شاهان بسيار راحت سخن مى گويند. كاوه در دربار ضحاك به صراحت زبان به بيان معايب او مى گشايد و اين درست همان زبان حماسى است كه هيچ نوع ابهام و در پرده سخن گفتن را برنمى تابد و هيچ نوع ملاحظه‏اى را در سخن راه نيست:

 خروشيد و زد دست بر سر ز شاه‏

 كه شاها منم كاوه دادخواه‏

 يكى بى زبان مرد آهنگرم‏

 ز شاه آتش آيد همى بر سرم‏

 تو شاهى وگر اژدها پيكرى‏

 ببايد بدين داستان داورى‏

 كه مارانت را مغز فرزند من‏

 همى داد بايد ز هر انجمن‏

 ... خروشيد كه اى پايمردان ديو

 بريده دل از ترس كيهان خديو

 همه سوى دوزخ نهاديد روى‏

 سپرديد دل را به گفتار اوى‏

 1/36/215

 و وقتى رستم در دربار كاووس بر شاه خشم مى گيرد، به صراحت به وى مى گويد:

 تهمتن برآشفت با شهريار

 كه چندين مدار آتش اندر كنار

 همه كارت از يك دگر بدتر است‏

 تو را شهريارى نه اندر خور است‏

  اما سخن مردم عصر حافظ چنين نيست. در عصر بحران، اختناق و درماندگى و يأس، زبان چندسويه مى شود. الفاظْ ايهام‏دار و پرابهام مى شوند و هركس، به ذوق و مصلحت خويش، آن معنى خاصى را از لفظ مى فهمد كه خود مى طلبد. به همين جهت، تأويل و تفسير الفاظ، اصطلاحات، جملات، مصراعها، بيتها و غزلهاى حافظ و مصادره به مطلوب كردن آنها از همان روزگار حافظ رواج داشته است.

 اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت‏

 بر در ميكده‏اى با دف و نى ترسايى‏

 گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد

 و اى اگر از پس امروز بود فردايى!!

 حكايت اين شعر حافظ، كه موجب تكفير او شد و حافظ به خواجه زين‏العابدين ابوبكر تايبادى متوسل گرديد و او حافظ را راهنمايى كرد كه شعر ماقبل آخر را بسازد تا از اتهام كفر برهد، بسيار مشهور است و به قول دارابى ، مشكل در لفظ (اگر) است كه موهم شك در روز قيامت است. با آن‏كه لسان‏الغيب، بلكه هيچ مسلمانى، شك در وقوع آن ندارد، ظاهرپرستان، كه مدار علمشان بر مجاز و ظاهر است، گوييا منكر روزى هستند كه اعمال در آن نقد مى شود.... بدين ترتيب، اگرچه بعد از سقوط خلافت عباسى و حمله مغول، تا حدى تعصبها و جدالهاى مذهبى كاهش يافته بود، امّا هنوز، كاملا از بين نرفته بود و اگرچه نسيم آزادانديشى اندك وزشى داشت، اما نبود يك دولت ايرانى مقتدر و ادامه جنگهاى داخلى، موجب فقر و گرسنگى، ذلّت و ناامنى و رواج سخن‏چينى و توجيه الفاظ و پرونده‏سازى براى دشمنان شده بود. در اينجا درواقع، الفاظ چندمعنايى و داراى ايهام وسيله‏اى است هم براى دوست و هم براى دشمن و عظمت حافظ و امتياز او بر شاعران پيش از وى در اين است كه شعر حافظ مظهر عصيان بر ضد يكنواختى و يكدستى تحميل شده به وسيله عباسيان است. حافظ حكيمى است كه بر ضد فرهنگ قالبى و سنن تحميلى و ظلم و جور روزگار خود عصيان كرده و هنرش در اين است كه انديشه هاى خود را با چنان لطف و افسونى بيان كرده است كه قبول عمومى يافته و در عين حال دستگاه جور هم نتوانسته است گزندى به او برساند. سخن حافظ محصول روزگارى است كه بعد از آن تحولات، شاعر، آزادتر مى انديشيد و جرئت مى كرد گاهى به طنز و افسوس، نارواييها را، اگرچه در پرده ابهام و ايهام، به باد انتقاد گيرد.... مردم اين روزگار رفتارى پيچيده و گيج‏كننده دارند، آنها را نمى توان شناخت و از كار آنها نمى توان به سادگى سر درآورد. حافظ در برابر ستم و ريا و سالوس و ظاهرپرستى، (رند) را در كنار دارد، "رند" حافظ تصويرى است از ايرانى زيرك و روشن‏بين و نكته‏دان و ژرف‏انديش عصر او، قهرمان پيكار با بيداد و ستم و غارتگرى است. زيركى و حكمت‏آموزى او گاهى بهلول ديوانه فرزانه يا لقمان حكيم را به ياد مى آورد. اصلا چرا نگوييم عبيد زاكانى شاعر همان عصر است، با لطايف حكمت‏آميزش. در روزگارى سراسر ترس و وحشت و خفقان، از خشونت خواص بيدادگر فريبكار و غوغاى عوام جاهل‏فريفته، آنجا كه از كران تا به كران لشكر ظلم است، شاعر چه كند، اگر در پرده سخن نگويد. در دوره‏اى كه نامحرمان در هر بزمى هستند، حتى نسيم سخن‏چين است، شمع، شوخ سربُريده‏اى است كه بند زبان ندارد و هركسى عربده‏اى اين‏كه: (مبين) آن‏كه (مپرس)، شاعر جز راز پوشيدن چه چاره‏اى دارد؟ و اين رازپوشى و سخن در پرده گفتن، عربده هاى نامحرمان و جست‏وجوى حافظ براى يافتن محرم راز، چندپهلو بودن و ابهام‏انگيز بودن شعر او را بازتابى از شرايط حاكم بر جامعه عصر حافظ مى سازد. به اين اشعار بنگريد:

 گفت‏وگوهاست در اين راه كه جان بگذارد

 هركسى عربده‏اى اين‏كه: مبين آن‏كه مپرس‏

 به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات‏

 بخواست جام مى و گفت راز پوشيدن‏

 چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس‏

 سر پياله بپوشان كه خرقه‏پوش آمد

 بيار باده و اول به دست حافظ ده‏

 به شرط آن‏كه ز مجلس سخن به در نرود

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت ياد روز حافظ ( ۳)

 تفاوتهاى كلى عصر حافظ و  فردوسى

 شناخت عصر فردوسى بسيار ساده‏تر و امكان‏پذيرتر است تا دوران حافظ. زيرا مسائل و پيچيدگيهاى عصر انحطاط و ذهنى‏گرايى و تفكرات معمّايى غنايى راه حصول دقيق به عصر حافظ را مى بندد.

 1 دوران فردوسى دوره اعتماد به نفس و آينده‏نگرى ايرانيان است. ملتى پس از چند قرن، با توفيق فراوان، ققنوس‏وار از خاكستر تحقيرها و بى مجاليها سر برمى دارد، حكومت مستقل تشكيل مى دهد و اميدوارانه، رو به آينده‏اى روشن دارد كه با احياى تفكرات ملى و تحقق ارزشهاى ايرانى همراه است. در حالى كه عصر حافظ عصر شكست و بى اعتمادى است و مردم فقط حال را درمى يابند و از رنجهاى زمانه خونين‏دل و نوميدند و حسرت گذشته‏ها را دارند و فردايى را كه روشن‏تر از امروز باشد سراغ ندارند:

 كاغذين‏جامه به خوناب بشويم كه فلك‏

 رهنمونيم به پاى علم داد نكرد

 دل به اميد صدايى كه مگر در تو رسد

 ناله‏ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد...

 *

 ما آزموده‏ايم در اين شهر بخت خويش‏

 بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش‏

 از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم‏

 آتش زدم چو گل به تن لخت‏لخت خويش‏

 گر موج‏خيز حادثه سر بر فلك زند

 عارف به آب تر نكند رخت و پخت خويش‏

 2 دوران فردوسى دوره انديشيدن به ايران است، آن هم با وسعتى بى پايان؛ ايران قلب جهان است و محور حيات مادى و معنوى فردوسى است. فردوسى به ايران به عنوان يك سرزمين و يك فرهنگ و يك قائمه زندگى انسانى مى نگرد و ايرانيان دوران فردوسى آماده فداكارى در راه آن بودند و مى انگاشتند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خويش‏

 زن و كودك خرد و پيوند خويش‏

 همه سر به سر تن به كشتن دهيم‏

 از آن بِه كه كشور به دشمن دهيم‏

 4/1027

 خوشا شهر ايران و فرخ‏گوان‏

 كه دارند چون تو يكى پهلوان‏

 وز اين هر سه برتر، سر بخت من‏

 كه چون تو پرستد همى تخت من‏

 تويى تاج ايران و پشت جهان‏

 نخواهيم بى تو زمانى جهان‏

 4/1138

 در حالى كه دوران حافظ چنين نيست و حافظ، صرف‏نظر از دلبستگى عموميش به انسان، ايران، شيراز و احيانا فارس را مطلوب مى شناسد، آن هم نه از ديدگاه حماسى، بلكه از ديدى غنايى به عنوان شهرياران و دوستان و با آنكه خود سرشار از گوهر هاى فرهنگى و منشهاى والاى ايرانى است، اما عاقبت‏انديش و آخربين است و اگر به شيراز هم مى نگرد، از ديدى بزمى و غنايى است. به هرحال، هرچه ايران فردوسى عمومى و پهناور و داراى خصلتهاى ابدى است، شيراز حافظ محدوده تنگ يك شهر است كه براى او دلخوشيهاى خاص خود را دارد، كه گاهى از آن شاد است و زمانى غمگين:

 شيراز و آب ركنى و آن باد خوش‏نسيم‏

 عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است‏

 غ 40

 دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس‏

 نسيم روضه شيراز پيك راهت بس‏

 غ 263

 خوشا شيراز و وضع بى مثالش‏

 خداوندا نگهدار از زوالش‏

 غ 2744

 به شيراز آى و فيض روح قدسى‏

 بجوى از مردم صاحب كمالش‏

 غ 274

  در بينش حافظ، فارس ملك سليمان است و او، همچون ديگر شعراى فارس، اين سرزمين را (ملك سليمان) مى نامد و از ديدگاه حافظ (فارس) بويى از ايران فردوسى ندارد؛

 از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار

 صد ملك سليمانم در زير نگين باشد

 غ 157

 بخواه جام صبوحى به ياد آصف عهد

 وزير ملك سليمان عماد دين محمود

 غ 198

 دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت‏

 رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم‏

 غ 351

 محتسب داند كه حافظ عاشق است‏

 واصف ملك سليمان نيز، هم‏

 غ 355

 ايران براى حافظ ملك داراست، اما با سرنوشت غم‏انگيز شكست او از اسكندر، بى هيچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت:

 آيينه سكندر جام مى است بنگر

 تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا

 غ 5

 3 عصر فردوسى عصر بازگشت به ارزشها و مفاخر ملى گذشته است... مورخان معتقدند كه اهميت امراى سامانى در آن است كه اولا، چون از يك خاندان قديمى ايرانى بودند، به مليّت خود علاقه بسيار داشتند و به همين سبب، بسيارى از رسوم و آداب قديم دهقانان و آزادگان و اهل بيوتات را همواره مورد اكرام خود قرار مى دادند. اين امر مايه تثبيت بسيارى از رسوم قديم گرديد و چون غزنويان نيز تربيت‏يافته آنان بودند، اغلب آن رسوم و قواعد را نگاه داشتند؛ ثانيا، توجه به زبان و ادب فارسى هم از خصايص مهم شاهان سامانى است، از اين‏رو، شعرا را مورد تشويق و انعام قرار مى دادند و نويسندگان را به ترجمه كتب معتبرى مانند تاريخ طبرى، تفسير طبرى، كليله و دمنه تشويق مى كردند: همين توجّه سبب شد تا ادبيات فارسى با سرعتى عجيب طريق كمال گيرد و شاعران و نويسندگان بزرگى به وجود آيند و بنياد ادب فارسى به نحوى نهاده شود كه اسباب استقلال ادبى ايران به بهترين وضعى فراهم گردد. در حالى كه عصر حافظ عصر نوخاستگان نامرد و تازه به دوران‏رسيدگان بى فرهنگ و رجالى است كه حال را براى رسيدن به هدفها و آمال زودگذر خود مغتنم مى شمارند و به گذشتگان به ديده خوارى مى نگرند، غالب رجال شرع و سياست، براى مقامات دنيوى، خود را با طبقات فاسد حاكم يا اجتماع همرنگ مى كرده و اين مثل را به كار مى بسته‏اند كه خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو؛ حافظ از همين‏جاست كه مى سرايد:

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 كاين همه ناز از غلام ترك و استر مى كنند

 خانه خالى كن دلا تا منزل سلطان شود

 كاين هوسناكان دل و جان جاى لشكر مى كنند

 غ 194

 در اين اوضاع و احوال، نه‏تنها كسى به گذشته توجهى ندارد، كه بسيارى از ارزشهاى گذشتگان منسوخ است. عبيد در رساله ناسخ و منسوخ مى نويسد: حكما شجاع كسى را گفته‏اند كه در او همت بلند و سكون نفس و ثبات و تحمل و شهامت و تواضع و حميت و رقت باشد. آن‏كس را كه بدين خصلتها موصوف بود ثنا گفته‏اند و بدين واسطه در ميان خلق سرافراز بوده، اين عادت را قطعا عار ندانسته‏اند بلكه ذكر محاربات و مقاتلات چنين كس را در سلك مدح كشيده‏اند و گفته‏اند:

 سرمايه مرد مردانگى است‏

 دليرى و رادى و فرزانگى است‏

 [اما] اصحابنا مى فرمايند:

 تير و تبر و نيزه نمى يارم خورد

 لوت و مى و مطربم نكو مى سازد

 و چون پهلوانى را در معركه بكشند، خيرگان و مخنثان از دور نظاره كنند و با هم گويند مرد صاحب حزم بايد كه روز هَيجا قول پهلوانان خراسان را دستور سازد كه مى فرمايند مردان در ميدان جهند، ما در كاهدان جهيم. لاجرم اكنون، گردان و پهلوانان اين بيت را نقش نگين ساخته‏اند:

 گريز بهنگام فيروزى است‏

 خنك پهلوانى كش، اين، روزى است‏

 4 عصر فردوسى، به نسبت، دوران ثبات و رفاه و آسودگى اقتصادى و امنيت اجتماعى است. فردوسى خود دهقان است و داراى تمكّن كافى و، به همين دليل، به سواد و مدرسه و كتابخانه دسترسى دارد، اما عصر حافظ عصر بحران شديد اقتصادى است و همه روزها و روزگاران آن شبيه سالهاى قحطى 401 و 402 در خراسان روزگار فردوسى است. توضيح آنكه خاندان فردوسى صاحب مكنت و ضياع و عقار بودند و فردوسى به قول نظامى عروضى در ديه باژ شوكتى تمام داشت و به دخل آن ضياع از امثال خود بى نياز بود... اما بر اثر نظم شاهنامه و گذاردن عمر در اين راه گرفتار فقر و تهيدستى گشت و مال و ثروت اجدادى را بر سر كار شاهنامه گذاشت:

 الا اى برآورده چرخ بلند

 چه دارى به پيرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پيرى مرا خوار بگذاشتى‏

 به جاى عنانم عصا داد سال‏

 پراكنده شد مال و برگشت حال‏

 اما دوران حافظ، دوران فقر عمومى است. جنگهاى داخلى موجب فقر و گرسنگى و ناامنى شده است و متعاقب آن فقر فرهنگى پديدآمده است و به قول اوحدى مراغه‏اى:

 حلق درويش را بريده به كلك‏

 مال و ملكش كشيده اندر سلك‏

 گوشت، دهقان به هردو ماه خورد

 مرغ بريان، چريك شاه‏خورد

 دست دهقان، چو چرم رفته ز كار

 دهخدا، دست نرم برده كه آر

 چه خورى نان ز دست‏واره او

 نظرى كن به دست‏پاره او

 دوسه درويش رفته در درّه‏

 پى گوساله و بز و برّه‏

 شب فغانى كه گرگ ميش ببرد

 روز آهى كه دزد، خيش ببرد...

 صرف‏نظر از آنچه درباره زندگى شخصى حافظ گفته‏اند كه، بعد از مرگ پدر، روزگار حافظ و مادرش به تهيدستى مى گذشت و، به همين سبب، حافظ همين‏كه به مرحله تميز رسيد در نانوايى محله به خميرگيرى مشغول شد؛ حافظ، جايى از فقر ظاهرى خود، در دوره هاى ديگر عمر، سخن مى راند:

 شاه شمشادقدان، خسرو شيرين‏دهنان‏

 كه به مژگان شكند قلب همه صف‏شكنان‏

 مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت‏

 گفت كاى چشم و چراغ همه شيرين‏سخنان‏

 تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود

 بنده من شو و برخور ز همه سيم‏تنان‏

 غ 380

 ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست‏

 با پادشه بگوى كه روزى مقرّر است‏

 غ 34

 بى تو در كلبه گدايى خويش‏

 رنجهايى كشيده‏ام كه مپرس‏

 غ 265

 شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه‏ام‏

 بار عشق و مفلسى سخت است و مى بايد كشيد

 غ 225

 5 عصر فردوسى دوران مشكل‏گشايى است. همگان فردوسى را يارى مى كنند تا منابع و مآخذ كار خود را به دست آورد و آزاده‏اى دلاور همه امكانات كار را براى او فراهم مى سازد:

 بدين نامه چون دست بردم فراز

 يكى مهترى بود گردن‏فراز

 جوان بود و از گوهر پهلوان‏

 خردمند و بيدار و روشن‏روان‏

 خداوند راى و خداوند شرم‏

 سخن گفتن خوب و آواى نرم‏

 مرا گفت كز من چه آيد همى‏

 كه جانت سخن برگرايد همى‏

 به چيزى كه باشد مرا دسترس‏

 بكوشم، نيازت نيارم به كس‏

 همى داشتم چون يكى تازه‏سيب‏

 كه از باد نامد به من برنهيب‏

 به كيوان رسيدم ز خاك نژند

 از آن نيكدل نامور ارجمند...

 عصر فردوسى عصر هم‏انديشى، همه‏نگرى و تقدم مصالح جامعه بر مصلحتهاى فردى است و عصر تعاون و معاضدت ملى است. به همين جهت است كه فردوسى مى تواند سى سال عمر را بر سر يك هدف بگذارد و با اعتماد و اطمينان به درستى راه و كار خويش، آسوده و بى خيال از پريشانيهاى زمانه، آهسته و آرام به سوى هدف گام بردارد. در حالى كه حافظ در دوران شگفتى زندگى مى كند كه به قول خود او:

 بهر يك جرعه كه آزار كسش در پى نيست‏

 زحمتى مى كشم از مردم نادان كه مپرس‏

 غ 266

 يارى اندر كس نمى بينيم، ياران را چه شد

 دوستى كى آخر آمد، دوستداران را چه شد

 آب حيوان تيره‏گون شد، خضر فرّخ‏پى كجاست‏

 خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

 كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

 1644

 عصر حافظ عصر گره‏افكنى، دوران بى كسى، تنهايى و فرديت غنايى و رهاشدگى است، عصر سكوت و خموشى است، دورانى است كه هركس مى كوشد تا تخته‏پاره شكسته خود را از غرقاب برهاند و در اين راه همه به خود مى انديشند، نه به غير:

 صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

 غ 164

 اين چه استغناست يارب و اين چه قادرحكمتى است‏

 كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست‏

 724

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت ياد روز حافظ ( ۲ )

روزگار حافظ

 حكومت 16 امير، در فاصله 68 سال عمر حافظ، نشان از بى ثباتى كامل اوضاع و نابسامانى اجتماعى و سياسى روزگاروی مى دهد، به عنوان نمونه به قول صاحب شيرازنامه، "مدت بيست روز كه هردو لشكر به مبارزت و ملاحمت اقدام مى نمودند، فرياد از نهاد خلق برخاسته، جمهور شيرازيان دست به دعا برداشتند و مشتى عوامل سفله‏دست به تاراج بردند"، نتيجه اين جنگها به تاراج رفتن اموال مردم، پيدا شدن بى نظمى و ناامنى، رواج فساد و دزدى، از پا درآمدن بازرگانان و پيشه‏وران، درازدستى به عرض و ناموس خلق و ويرانى خانه‏ها و محلات شهر بود؛ در كشاكش تصرف شيراز به دست امير مبارز الدين، محله دروازه كازرون به كلّى خالى از سكنه شد و يكى از حاميان وى به طورى آن محلّه را خراب كرد كه مدت يك سال و نيم يك نفر در آن محله نبود. لازم به يادآورى است كه خانه حافظ در محله دروازه كازرون قرار داشت و حافظ در اين اوان كمتر از سى سال داشت، كه اهالى محله او به طرفدارى از شاه شيخ ابواسحق با امير مبارز الدين و شاه شجاع فرزند او درگير شدند؛ اهالى دروازه كازرون به جنگ ادامه دادند، شاه شجاع جماعت بسيارى از مردم آن محلّه را به قتل رسانيد و رئيس ناصر الدين عمر هم به ساكنين اين محله آزار بسيار رسانيد و به طورى آن محله را خراب كرد كه مدت يك سال و نيم يك نفر در آن محله نبود. در آن روز برعكس چند روز پيش، محله موردستان مأمن و ملجأ محسوب مى شد و به قول صاحب تاريخ مطلع‏السعدين جماعتى كه صبح با چادر زنانه از محله موردستان به محله دروازه كازرون آمده بودند، همان چادرها را بر سر خويشان دروازه كازرون نموده به محله موردستان آوردند... و از همين‏جاست كه حافظ مى نالد كه:

 سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى‏

 دل ز تنهايى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

 ساقيا جامى به من ده تا برآسايم دمى

 زيركى را گفتم اين احوال بين!! خنديد و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب كارى، پريشان عالمى‏

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه تركان غافل است از حال ما كو رستمى‏

 آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست‏

 عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى

 گريه حافظ چه سنجد پيش استغناء دوست‏

 كاندر اين طوفان نمايد هفت دريا شبنمى‏

 از نتايج همين اوضاع است كه تنهايى، فقدان فضيلتها و پايان عاطفه‏ها و غربت دلگير انسان در قرن هشتم در شعر حافظ راه باز مى كند و غزلى جانسور مى شود كه درواقع ادعانامه حافظ بر ضد نامراديهاى عصر اوست:

 يارى اندر كس نمى بينيم ياران را چه شد؟!

 دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟!

 آب حيوان تيره‏گون شد خضر فرخ پى كجاست‏

 خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟!

 كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد؟!

 شهرِ ياران بود و خاك مهربانان اين ديار

 مهربانى كى سرآمد، شهرياران را چه شد؟!

 گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده‏اند

 كس به ميدان درنمى آيد، سواران را چه شد؟!

 صدهزار گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد؟!

 زهره سازى خوش نمى سازد، مگر عودش بسوخت‏

 كس ندارد ذوق مستى، ميگساران را چه شد؟!

 حافظ اسرار الهى كس نمى داند، خموش‏

 از كه مى پرسى كه دور روزگاران را چه شد؟!

 حافظ در جايى ديگر از همين امر مى نالد:

 درونها تيره شد، باشد كه از غيب‏

 چراغى بر كند خلوت نشينى‏

 نه همّت را اميد سربلندى‏

 نه درمان دلى، نه درد دينى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏اليقينى‏

 حافظ، در شعرى ديگر، گزارشى دست اول از روزگار خود ارائه مى دهد كه، در عين اختصار، جامعيتى زايدالوصف دارد:

 ببين در آينه جام نقش‏بندى غيب‏

 كه كس به ياد ندارد چنين عجب زمنى!!

 ز تندباد حوادث نمى توان ديدن‏

 در اين چمن كه گلى بوده است يا سمنى‏

 از اين سموم كه برطرف بوستان بگذشت‏

 عجب كه بوى گلى هست و رنگ ياسمنى‏

 به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند

 چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى‏

 مزاج دهر تبه شد در اين بلا، حافظ

 كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى‏

 *

 فتنه مى بارد از اين سقف مقرنس برخيز

 تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم‏

 در دوران حافظ، به كيفيتى كه خواجه رشيد الدين در جامع‏التواريخ به صراحت مى نويسد: "از راه تتبع تواريخ و از راه قياس معقول، پوشيده نماند كه هرگز ممالك، خرابتر از آنكه در اين سالها بوده، نبوده، ممالك از ده يكى آبادان نباشد و تمامت خراب... و مردمى كه از زير تيغ مغول و سُمّ ستوران اين قوم خونخوار، جان به در برده و در اين سرزمين چه شهر و چه روستا زندگى مى كنند، گرفتار ستم ايلخانان و مالياتها و تحميلات گوناگون حكومت هستند... بعضى از حكّام در سال، ده بار و برخى حتى بيست، سى بار قبچور (ماليات سرانه) از رعايا دريافت مى داشته‏اند... و در نتيجه اكثر رعاياى ولايت، جلاى وطن كردند و در ولايتهاى غريب خان و مان ساختند. شهرها و ديه‏ها خالى شد، اكثر درِ خانه‏ها به سنگ برآورده بودند و از بام خانه‏ها آمد و شد كردندى. رقّت‏بارتر آنكه، عِرض و ناموس ده‏نشينان ستم‏كش هم دستخوش هوسهاى حيوانى عُمّال حكومت است و نويسندگان زمان معتقدند كه تولد اكثر اولاد زنا كه به دزدى و حرامى گرى و مفسدى و عوانى مشغول مى گردند، از اين رهگذر است. شاه‏شجاع، كه خود و پدر و خويشانش، مدّت چندين سال بر فارس و كرمان حكومت مى رانند، در بستر مرگ به برادر خود سلطان احمد وصيت مى كند كه بسيار به شكار نرود؛ زيرا هم رعيت به تنگ آيد و هم لشكريان به عرض و ناموس مردم متعرض شوند. در عصر حافظ، علاوه بر دستگاه حكومت، قاضى و حاكم شرع نيز شبيه به ديگرانند؛ شخص قاضى، در جعل اسناد، آموزگار مزوّران و راهنماى گواهان دروغين و مكمل مظالم هيئت حاكم است و قاضى شدن از جمله مشاغل محتشمانه و سودآور است و به قول خواجه رشيد الدين: "در روزگار مغول چنان اتفاق افتاد كه به تدريج مردم را معلوم شد كه مغولان قضات و دانشمندان را به مجرّد دستار و درّاعه مى شناسند و از علم ايشان وقوفى ندارند؛ بدان سبب، جهّال و سفها درّاعه و دستار وقاحت پوشيده، به ملازمت مغول رفتند و خود را به انواع تملّق و خدمت و رشوت نزد ايشان مشهور گردانيدند و قضا و مناصب شرعى بستدند و در نتيجه، مسند قضا به مقاطعه داده مى شد و چون قاضى، قضا به ضمان و مقاطعه گيرد، توان دانست كه حال بر چه وجه باشد؟"عبيد زاكانى، شاعر معاصر حافظ، با اشاراتى كه خاص اوست، احوال اين گروه دين به دنيافروش را، در رساله تعريفات خود، چنين بازمى نمايد:

 قاضى: آنكه همه او را نفرين كنند.

 نايب قاضى: آنكه ايمان ندارد.

 وكيل: آنكه حق را باطل گرداند.

 بيت‏النّار: دارالقضا.

 شاهد (عدل): آنكه هرگز راست نگويد.

 اصحاب قاضى: جماعتى كه گواهى به سلف‏فروشند.

 مال ايتام و اوقاف: آنچه بر خود از همه چيز مباح‏تر دانند.

 حلال: آنچه نخورند.

 بهشت: آنچه نبينند.

 سعيد: آنكه هرگز روى قاضى نبيند.

 چشم قاضى: ظرفى كه به هيچ پر نشود.

 شرب اليهود: معاشرت قاضى...

 وخيم: عاقبت او.

 مالك: منتظر او.

 درك اسفل: مقام او.

 و حافظ نيز دقيقا از عوارض همين رفتارهاست كه مى نالد و مى سرايد:

 احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان‏

 كردم سؤال صبحدم از پير مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 دركش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش‏

 و در مواردى ديگر، در نتيجه سرريز خشمى توفنده از نابسامانيهاى عصرش، همه صاحبان قدرت و نودولتان را به چوب ملامت مى راند:

 محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد

 قصّه ماست كه بر هر سر بازار بماند

 *

 دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند

 پنهان خوريد باده كه تكفير مى كنند

 گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد

 مشكل حكايتى است كه تقرير مى كنند

 ناموس عشق و رونق عشاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پير مى كنند...

 مى خور كه شيخ و حافظ و قاضى و محتسب‏

 چون نيك بنگرى همه تزوير مى كنند

 *

 نه هركسى كه كله‏كج نهاد و راست نشست‏

 كلاهدارى و آيين سرورى داند

 وفاى عهد نكو باشد ار بياموزى‏

 وگرنه هركه تو بينى ستمگرى داند

 *

 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند

 چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند

 مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند؟

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 كاين همه ناز از غلام ترك و استر مى كنند

 به قول شادروان محيط طباطبايى، حوادث مهمى كه در اين قرن رخ داد غالبا با تأثّر خاطر حافظ، نسبت به قضايا روبرو مى شد و در شعر او منعكس مى گشت. اثر اين انعكاس ادبى را در كتابهاى تاريخ و ادب اين قرن، با ذكر اسم و يا بى ذكر نام، مى توان ديد: مثلا، در قتل عام خوارزم به دست سپاهيان تيمور، كه در آغاز تجاوز تيمور به بوم و بر همسايه به صورت واقعه‏اى دردناك روى داد و جهانى را به تأثر افكند، اين بيت حافظ را درمى يابيم:

 به خوبان (تركان) دل مده حافظ، ببين آن بى وفاييها

 كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى‏

 و در ضمن آن شاه شجاع را بدين‏گونه تنبيه و تحذير مى كند:

 الا اى يوسف مصرى كه كردت سلطنت مغرور

 پدر را باز پرس آخر، كجا شد مهر فرزندى‏

 راز جاودانگى حافظ در همين است كه دل بلاكش و دردشناس او، در تندباد حوادث و بر كران تا به كران لشكر ظلم، درد هاى مردم را حس كرده و به زبان آورده است. ماحصل كلام آن است كه، در دوران پس از حمله مغول، مراكز مهم ادبى عبارتند از فارس، روم و هند و از آنجا كه فارس پس از اتابك ابوبكر و پسرش سعد و پس از وى محمدبن سعد ظاهرا از امنيت بيشترى برخوردار بود و محيط فارس امن‏ترين جاى در داخل قلمرو ايران‏زمين بود، پناه آوردن رجال علم و ادب به اين ناحيه، باعث اعتبار و رونق بيشتر نسبى اين ناحيه نسبت به ديگر نواحى مغول‏زده يا خفقان‏گرفته بود و فارس مأمنى براى فاضلان و ادبا و شعرا و هنرمندان به شمار مى آمد. بنا بر اين مى توان گفت كه، اگرچه فارس كمتر از نواحى ديگر از حمله مغول آسيب ديد و حتى فضلا و بزرگانى بدان پناه آوردند، اما حمله مغول نه چنان اثرات نكبت‏بارى داشت كه بتوان يك ناحيه را از عوارض و عواقب آن رها دانست. لذا، آثار سوءِ حمله مغول، به طور طبيعى، در فارس نيز آشكارا گرديد، به ويژه كه روح حاكميت مغول و ازهم‏پاشيدگى همه‏جانبه جامعه به وسيله حكام منصوب مغول، به نحو فراگيرى، در فارس نيز غالب شده بود. به طور خلاصه، مى توان گفت كه نتايج حمله مغول، كه در قرن هفتم و هشتم به طور واضح‏ترى آشكار شد، به قرار زير است:

 .1 انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراريان، با اسف‏بارترين حالتى در بيابانها و بيغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، يأس و نااميدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتيجه، ركود خلاقيت و آفرينندگى ادبى و هنرى.

 .2 فقر مداوم و دائم التزايد فرهنگى و سستى دمادم فرهنگى.

 .3 از ميان رفتن طبقات اصيل منوّرالفكر و آوارگى و پريشانى آنها و روى كار آمدن گروهى نويسنده بى هويت و هنرمند بى غم، كه شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

 .5 رواج ادب تزوير، سخن‏چينى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنيت اجتماعى، به نحوى كه در اين دوران كمتر وزيرى است كه به مرگ طبيعى درگذشته باشد.

 .6 بى ارزش شدن مكارم اخلاقى و رواج فساد، كه در آثار كسانى چون سعدى، سيف فرغانى، جوينى، عبيد و حافظ به نحوى بارز منعكس شده است.

 .7 آغاز انحطاط فكرى و عقلانى و اجتماعى مردم ايران پس از نابودى تربيت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

به مناسبت ياد روز حافظ (۱‌)

 حافظ و دوران او

 خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى، در حدود سال 727 هجرى، در شيراز متولد شد (حدود چهارصد سال پس از تولد فردوسى). پدر او از مردم كوپاى اصفهان بود كه از آنجا به شيراز آمده و در اين شهر توطن يافته بود و مادر حافظ از اهالى كازرون بود. پس از مرگ پدر، فرزندان او پراكنده شدند و حافظ كه خردسال بود با مادرش در شيراز ماند و روزگار آن دو به تهيدستى مى گذشت. بنابر بعضى از روايات، حافظ همين‏كه به مرحله تميز رسيد در نانوايى محله به خميرگيرى مشغول شد تا آن‏كه عشق به تحصيل كمالات او را به مكتب‏خانه كشانيد و چندگاه ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد مى گذرانيد، اما به تدريج در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس علما و ادباى زمان را در شيراز درك كرد؛ و در دو رشته از دانشهاى زمان، يعنى علوم شرعى و علوم ادبى ، كار كرد و در حفظ قرآن مجيد با توجه به قرائتهاى چهارده‏گانه ممارست نمود. وفات حافظ را در قديم‏ترين مآخذ به سال 792 نوشته‏اند، او زن و فرزندانى داشت و درباره عشق او به دخترى به نام (شاخ نبات) افسانه هايى رايج است. او به فقدان محبوبى ، در سال 764 در سى و هشت‏سالگى خود، اشاره دارد و از مرگ فرزندش نيز مى نالد.

 

 عصر حافظ

 حافظ همه عمر را در شيراز زيست. شيراز، در دوره حافظ، اگرچه وضع سياسى آرامى نداشت، اما هنوز مركزى بزرگ از مراكز علمى و ادبى ايران و جهان اسلام محسوب مى گرديد و اين نعمت را تدبير اتابكان سلغرى فارس براى اين شهر فراهم آورده بود، اما عوارض سوء اجتماعى و فرهنگى حمله مغول هم در اين دوران، در فارس، آشكار بود. حمله مغول كه از 616 هجرى قمرى با حمله چنگيز آغاز شد و با ايلغار هاى هلاكو و تيمور و حكومت جبّارانه آنها در ايران ادامه يافت، دورانى تازه را در تاريخ كشور ما گشود كه با آشوبها، ويرانيها، كشتار هاى بى امان و قتل‏عامهاى شديد، مناره ساختن از سر كشتگان و مثله كردن و دزدى و غارت و تجاوز و ترويج فساد و رواج دروغ و رياكارى و مخالفت با شرع و اخلاق انسانيت همراه بود. كتابخانه‏ها، مساجد، مدارس و مراكز فرهنگى از ميان رفت و علما و زاهدان و عارفان هريك از گوشه‏اى فرارفتند و ايرانيان بيش از هر دوره ديگرى و شايد به اندازه تمام تاريخ خود رنج كشيدند و عذاب ديدند. دوران حافظ با تبعات و خسرانهاى مادى و معنوى چنين فاجعه‏اى عظيم مواجه بود. زندگى حافظ از دوران سلطنت ابوسعيد بهادرخان (716 تا 736) آغاز شد و تا دوره تيمور (736 تا 807) ادامه يافت. در اوايل سده هشتم كه آن‏را به حق بايد قرن حافظ ناميد، ايلخانان مغول بر سراسر ايران و از جمله فارس حكومت يافتند و هرجايى را به نحوى اداره مى كردند؛ چنان‏كه خاندان اينجو، در نيمه اول اين قرن، به نيابت از ايلخانان، بر فارس مستولى بودند و در نيمه دوم، خاندان آل‏مظفر جاى آل‏اينجو را در فارس گرفتند تا آن‏كه تيمور، در 795 ه'.ق، براى بار دوم به شيراز تاخت و با قتل‏عام امراى اين خانواده ريشه ايشان را بركند و از آن به بعد، فرزندان و فرزندزادگان تيمور، متواليا به نام تيمور و پسرش شاهرخ، حكمرانى فارس را بر عهده گرفتند. خاندان ايلكانى در تبريز و بغداد فرمانروا بودند، در لرستان، اتابكان و در بنادر جنوب فارس و جزاير خليج فارس، ملوك هرمز، كه در ظاهر از حكام فارس تبعيت مى كردند، حكومت داشتند. حافظ با سران تاجدار اين خانواده و شاهزادگان و وزرا و امراى هم‏عصر و وابستگان بعديشان مستقيم و غيرمستقيم آشنايى و مراوده داشت. كمتر مرد نامدارى در اين عصر و در اين حيطه مى توان يافت كه در سخن حافظ از او به نحوى ياد نشده باشد. در نسخه پنج‏هزاربيتى ديوان حافظ، كه مشتمل بر چندصد غزل و چند قصيده و دو مثنوى و چندين قطعه و رباعى است، كمتر شاه و وزير و كارگزار و امير و قاضى، فقيه و شاعر معروفى در قرن هشتم وجود دارد كه به او اشاره‏اى نشده باشد. با وجود اين، حافظ مرعوب و يا مجذوب كسى نمى شد و با كفّ نفس و حفظ شخصيت از اشخاص و اوضاع سخن به ميان مى آورد، اما حافظ هرجا هم كه از يكى از اين معاصرين رضايت خاطر نداشته است، سخنش از حدّ گله‏گذارى هم ساده‏تر و سبك‏تر تلقى مى شود. در ميان معاصران حافظ، شاه شجاع بيش از هر سلطان معاصرى با وى هم‏زمان بود و شاعر قريب به 20 سال از عمر سخن‏سرايى و قريب يك‏چهارم عمرش را در زير چتر سلطنت شاه‏شجاع گذرانيد، ولى هرگز رابطه اين دو از آن مايه محبتى كه شاعر را به شاه شيخ ابواسحق و منصورشاه مظفرى، مربوط ساخته بود برخوردار نگشت.... وقتى حافظ در 791 درگذشت، منصورشاه مظفرى مالك‏الرقاب فارس و تخت‏نشين شيراز بود و صفاى عصر او بر زخمهاى دل شاعر به طور موقت مرهمى گذارده بود كه در اين روز هاى پايان عمر، با روحى مطمئن، از وى و پسرش به نيكويى ياد مى كرد. به طور كلى در دوران حيات حافظ، فارس با غارت اموال مردم و ناامنى تمام همراه بود. حكومتهاى محلى مورد حمله قرار مى گرفتند و برمى افتادند و تيمور همه ثروتهاى ملى را به سمرقند مى برد و اوحدى مراغه‏اى، از شيوع ميخوارگى، اعتياد، رياكارى، دغل‏بازى، و عدم امنيت در اين دوران سخن مى راند:

 دزد را شحنه راه رخت نمود

 كشتن دزد بى گناه چه سود

 دزد با شحنه چون شريك بود

 كوچه‏ها را عسس چريك بود

 همه مارند و مور، مير كجاست‏

 مزد گيرند، دزدگير كجاست‏

 راه زد كاروان ده را، كُرد

 شحنه شهر، مال هردو ببرد

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

خواجو موفق ترین حماسه سرای پس ازحمله ی مغول

در میان پیروان نام آور فردوسی تا قرن هشتم، شاید موقعیت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی کمال‎الدین ابوالعلاء محمود مرشدی مشهور به خواجوی کرمانی(متولد 689هـ.ق، متوفی 753هـ.ق در شیراز) و به تبع آن، حماسه‎سرائی وی، بسیار متفاوت و متمایز از دیگران باشد، زیرا خواجو که به قول استاد صفا(1) سراینده آخرین داستان منظوم از حماسه ملی ایران، یعنی سام نامه می‎باشد، در دورانی می‎زیست که به نحوی گسترده، نتائج تأسف‎آور و غم انگیز حمله مغول به ایران زمین آشکار شده و غرور ملی ایرانیان به سختی آسیب دیده بود. توان پهلوانی که آفریننده داستان‎های مبارزه و تلاش همسوی همگانی و جلوه‎ای از نیروی ملی سالم جامعه به حساب می‎آید، در هم شکسته و عزم و ارادۀ سلحشوران و نبرد آزمایان گذشته که در حماسه‎های پرشوری چون شاهنامه فردوسی و گرشاسپ‎نامه اسدی، بهمن‎نامه، فرامرزنامه و شهریارنامه منعکس شد بود، پس از یورش سفاکانه مغول و استمرار سلطه این قوم وحشی و بیرحم، به نوعی تسلیم و یأس و ناتوانی عمومی بدل گشته بود و ملامتگری‎های شخصی و اجتماعی، گریز از همکاری‎های مبارزه‎جویانه و بیگانه ستیز و خودآزاری‎های فردی و اجتماعی، جای نشاط و تحرک زندگان پیکارگر و مدافعان سرسخت مرز و بوم کهنسال را گرفته بود.

شرائط تاریخی و انگیزه‎های اجتماعی و فرهنگی ایجاد حماسه‎ها، از میان رفته بود و زندگی رنگ باخته و شکست چشیدۀ سرزمین ما، با تفکرات یأس آمیز صوفیانه درآمیخته شده بود و شاعران موجوداتی از جهان بریده به نظر می‎آمدند که شعر ایشان به هیچ‎وجه نشانی از توانمندی‎های انسان مقتدر و پر اراده و پیروزی که به زندگی و زیبائی‎های آن می‎اندیشد، نداشت، شاعر این دوران جهان و هر چه را که در اوست بی اعتبار می‎دید و سرگشتگی و آوارگی و بیقراری و تنهائی، او را آزرده می‎ساخت و از زندگی تصویری غم‎انگیز و تیره داشت. در دوران خواجو شیراز وضع پریشانی داشت، هر روز واقعه‎ای نامنتظر اتفاق می‎افتاد، شاهان و وزیران کشته می‎شدند و جنگ‎های بی‎رحمانه و ستیزه‎های مذهبی و قوم و عقیدتی پیوسته در جریان بود و جهان به قول خواجو:

از گنج و هر بهره بجز زخم مار نیست

 

و زگلبـــن زمانه بجز نوک خار نیست

بگــــذر زمی که مجلسیان وجود را

 

حاصل زحام دهر، برون از خمار نیست

***

من کیم، زاری ، نزار افتاده‎ای

 

پرغمی بی‎غمگسار افتـــاده‎ای

دردمندی، رنج ضایع کرده‎ای

 

مستمندی، سوکوار افتــاده‎ای

مبتلائی در بلا فرســـوده‎ای

 

بی قرینی بی قرار افتـــاده‎ای

بادپیمائی، به خـــاک آغشـتـه‎ای

 

خسته‎جانی، دل‎فگار افتـاده‎ای

نیمه مستی، بی حریفـــان مانده‎ای

 

می‎پرستی، در خمار افتـاده‎ای

اختیار از دست بیـــرون رفتـه‎ای

 

بیخودی، بی‎اختیار افتــاده‎ای

عندلیبی از گل ســـوری، جـــدا

 

خسته‎یی دور از دیار افتاده‎ای

پیش چشم آهوان، جـــان داده‎ای

 

بر ره شیران، شکار افتــاده‎ای

دست بر دل، خاک بر سر مانده‎ای

 

بر سر ره، خاکسار افتــاده‎ای

بیدل و بی‎یار، رحلــت کـــرده‎ای

 

بی‎زر و بی‎زور، زار افتــاده‎ای

همچو خواجو پای در گل مانـده‎ای

 

بر سر پل مانده، بار افتاده‎ای(2)

چنانکه ملاحظه می‎شود در این اوضاع و احوال، از روحیات شاد و سرزندۀ شاعران قرن پنجم و ششم چون فرخی و منوچهری، دیگر خبری نیست و از سکون و ثبات و اراده و پشتکار کسانی چون فردوسی نشانی باقی نمانده است.

تا چه دیوند که آزار سلیمـــــان طلبند

 

تــــاچه گبرند که آزار مسلمــان طلبند

خلق دیوانه و از محنت دیوان دربنــــد

 

و این عجب‎تر که ز دیوان زر دیوان طلبند

هرکجا سوخته ای بی سرومان یابنـــــد

 

وجه سیم سره زآن بی سر و سامـان طلبند

خوک شکلند و حدیث از خر عیسی رانند

 

دیو طبعند و همه، ملک سلیمان طلبنــــد

تا در آفاق زنند اتش بیداد به تیـــــغ

 

آتش از چشمه خورشید درخشان طلبنــد

دســت گیرید در این واقعه کافتاد مرا

 

که نمانده است دگر طاقت بیــــداد مرا

هرگــز از دور جوانی نشدم روزی شاد

 

ما در دهر ندانـــم به چه رو زاد مـــرا

حافظ شاعر دیگر قرن هشتم تصور این بحران اجتماعی را چنان با استادی و عمق و تلخی و افسردگی مطرح می‎سازد که دریغا که رستمی رهائی بخش و امید آفرین در روزگار نیست و دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی.

سینه مالامال درد است ای دریغا مـــرهمی

 

دل ز تنهائی به جــان آمد، خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهـــر تیـــز رو

 

ســـاقیا جامـــی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت

 

صعب روزی، بلعجــب کاری، پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن آن شمع چگل

 

شاه تر کان فارغ است از حال ما، کو رستمی...

آدمی در عالم خاکی نمــی‎آید به دســــت

 

عالمی دیگر بباید ساخـــت و زنـــو آدمی(3)

جامعه ایرانی، فاقد شرائط لازم برای مقاومت و ستیزندگی با دشمنان غالب بود و شاعر طبعاً به سرزمینی با مرزهای قابل پاسداری و سنن و ارزش‎هائی شایستۀ دفاع و جانفشانی نمی‎اندیشید، حسّ همدلی گروهی و ملی که ناشی از ایمان مردمی هم‎سو، به منافع مشترک و مقابله آنان با مشکلات و مصائب بود، از میان رفته و «من» غنائی و متعلّقات فردی آن، جای «ما»ی حماسی و مصلحت‎های اجتماعی را گرفته بود و در این احوال بود که در پهنه هنر و ادب، شعر حماسی جا تهی می‎کرد و تفکّر غنائی و گرایش به تصوف و اندیشه‎های عاشقانه عرض وجود می‎نمود، زیرا تجربه‎های تاریخی به همگان ثابت کرده بود که انسان در این دوران، موجودی تنها و بی‎پناه و بی اتکاء است و راه رهائی و بهروزی وی برعکس تصورات شاعران قرن پنجم و ششم که انسان را قادر و صاحب اختیار سرنوشت خویش می‎شناختند، ایستادگی و مقاومت در برابر صاحبان سلطه و قدرت نیست و به قول خواجو:

تو شاهبــــازی و دائـــــم که تیهــــوان نتوانند

 

که در نشیمـــن عنقا کنند دعوی بازی

مرا به ضرب تو چون چنگ سر، خوش است و لیکن

 

تـــــودانی اربزنی حاکمی و گربنوازی

چو روشن است که نور بقــــا ثبات نـــــــدارد

 

به‎ناز خویش و نیاز من‎شکسته چه نازی(4)

شاعر این زمان، سلامت طلب، فردگرا و عافیت جوست، به همگان بدبین است و گسترۀ وسیع فساد اجتماعی، او را معتقد ساخته است که «چون نیک بنگری، همه تزویر می‎کنند» بنابراین شاعر به انزوای درون کشیده می‎شود و در طاس طنز و هجو و هزل‎های شخصی می‎افتد و اگر داستانی می‎سازد، قصه‎های عاشقانه و عارفانه و پرماجراست، آنهم داستان‎هایی چون قصه اسکندر و یوسف و زلیخا و نظائر آنها که با طبع ملول و ماجراپسند شاعر سازگار است و لااقل موجبات انصراف وی را از افسردگی‎ها و ملال‎های زمانه فراهم می‎آورد، در چنین اوضاعی است که خواجوی کرمانی شاید حتی مدت‎ها قبل از سرودن آثار تغزلی و غنائی خود، چون غزلیات و قصاید و خمسۀ مشتمل بر مثنویات حکمی و عاشقانه: (گل و نوروز، روضه الانوار، کمال‎نامه، گوهرنامه، همای و همایون) و تحت تأثیر سفرها و گشت و گذارهای روزگار جوانی و سرزندگی خویش، به سرایش «سام‎نامه» در همان وزن و بحر شاهنامۀ فردوسی می‎پردازد و برآن می‎شود که با نظم داستان‎های دلاوری‎ها و ماجراهای عاشقانه سام نریمان، حماسه‎ای بپردازد که جای خالی آن در مجموعۀ داستان‎های خاندان رستم، بسیار محسوس است، زیرا اگر چه فردوسی و اسدی و دیگران بسیاری از داستان‎های افراد خاندان رستم را به نظم درآورده بودند اما هنوز هیچ‎کس داستان‎های سام نریمان را منظوم نساخته و در یک جا، گرد نیاورده بود. خواجو بدین‎سان، «سام نامه» را در 14500 بیت به نظم درآورد اما از همان آغاز کار، سررشته را از دست داد و تسلیم روح زمان و یأس حاکم بر آن گردید زیرا شرط اصلی پدید آمدن هر حماسه‎ای آن است که اوضاع اجتماعی و تاریخی عصر شاعر حماسه‎سرا، با اوضاع عصر ایجاد حماسه و داستان‎های حماسی، اشتراکات و تشابهات کلی داشته باشد، حال آنکه این امر در مورد زمان خواجو صادق نیست. بنگرید به این ابیات:

ز من بشنو این پند آمــــوزگار

 

مکن تکیه بر گردش روزگار

که گر پور زالی، از این پیـــر زال

 

به دستان نمائی شــوی پایمال

چو این منزل درد و جای غم است

 

در این دامگه شادمانی کم است...

منه دل بر این گلشن دلگشــــای

 

که چون بگذری بازمانی به جای

در او بستن دل زدیوانگی اســــت

 

بدو آشنائی ز بیگانگــــی است

در این دار شش در نیابی به کــام

 

مجال مجال و مقـــام مقــــام

در این ده، گروهی سیاوش وشنـــد

 

که پیران ده را در آتــش کنند

تو گر عاقلی خیز و دیوانه شـــــو

 

مریز آب خود، خاک میخانه شو

پـــی کــــارداران بیکــــار زن

 

در دردنوشــان خمــــــارزن

مشــــو خاک این دیر خاکی نهاد

 

که ناگه دهد همچو خاکت به باد

ز خـــود در گذر تا رسی در خدا

 

که چون در فنائــی، رسی در بقا

جوانـــــی چو برق یمانی گذشت

 

چو باد صبا زندگانــــی گذشت

برو تـرک این دار ششدر، بگوی

 

بیا دست از این مار نه سر، بشوی

چو عیسی بر این آس مان آسمان

 

برآی از روان تا برائـــی بر آن...(5)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ، مشاور معنوي ملت ايران است

حافظ، مشاور معنوي ملت ايران است
 

 حافظ نماد ذهني مردم ايران است.
دكتر منصور رستگار فسايي، اديب و استاد دانشگاه در مصاحبه با فارس نگارگفت: حافظ نماد آرزومنديهاي تاريخي و ذوق هنري و زيبايي شناسانه ايرانيان نيز است. او بازتاب همه احساسهاي نيك و بدي است كه بسياري از مردم ايران آن را حس مي كنند ولي نمي توانند اين احساسها را بيان كنند.
وي افزود: به همين دليل است كه ايرانيان با ديوان حافظ فال مي گيرند. اين تصور غلطي است كه فال حافظ را پديده اي خارج از درون خود بدانيم، هر يك از ما ابتدا شعر او را مي خوانيم،‌ سپس آن را درك مي كنيم و مفاهيمش را مورد تحليل قرار مي دهيم. در نهايت نيز اين مفاهيم را با مجموعه فكري خود منطبق مي كنيم. رستگار فسايي تأكيد كرد: فال حافظ يك امر خرافي و تصادفي نيست. ما انديشه خود را در كنار انديشه حافظ قرار مي دهيم و پس از آن، به يك نتيجه گيري مي رسيم. به اعتقاد من، فال حافظ يك مشاوره آگاهانه با اوست و اين امر تنها در يك جامعه توسعه يافته امكان وقوع مي يابد. به عبارت ديگر فال حافظ بازتاب و آيينه يك ملت رشد يافته است.
استاددانشگاه حافظ در ادامه گفت: حافظ، در فيض خود را هميشه بر روي ما گشوده و همواره پناه فكري و معنوي دوستداران زبان فارسي است. به نظر من لحظه اي از لحظه هاي زندگي ايرانيان بدون حافظ نمي گذرد ولي هر سال يك بار ما به صورت رسمي ارادت خود را به او اعلام مي كنيم. در روز 20 مهر حادثه حافظ هر سال رسماً تكرار مي شود.
 وي خاطرنشان ساخت: به اعتقاد من رسميت يافتن سالروز حافظ از آنجا ناشي شده است كه جامعه اعتقاد دارد مديون حافظ است و بايد اين دين را هر سال به او ادا كند زيرا شعر حافظ جامعه را با ادبيات، ‌زندگي و اميد آشتي مي دهد.
رستگار فسايي يكي از احساسات مشترك ملت ايران را اقرار به مديون بودن به حافظ دانست و گفت: در سالروز حافظ ما به ارزشها و زيبايي هايي كه او به آنها معتقد بود،‌ به قرآني كه در سينه داشت،‌ معرفتي كه به آن دست يافته بود و عشقي كه در درون خود داشت اقرار مي كنيم. در روز حافظ ما به اين شاعر درود مي فرستيم زيرا شيوه بيان و سنجش عشق، معرفت و زيبايي را به ما آموخته است.
استاد دانشگاه حافظ افزود: ايرانيان در بيستم مهر ماه هر سال به حافظ اداي احترام مي كنند زيرا او را زنده مي دانند. حافظ مشاور معنوي ملت ايران است و ما آگاهانه او را به عنوان مشاور بر مي گزينيم در نتيجه رابطه اي كه با او برقرار مي كنيم مانند ارتباط بين دو انسان زنده است كه با يكديگر گفتگو مي كنند.
وي تأكيد كرد: به اعتقاد من مقاله هايي كه در سالروز حافظ ارائه مي شوند، ‌اشعاري كه شاعران در اين روز مي خوانند و كنسرتهاي موسيقي و نمايشهايي كه همزمان با روز حافظ اجرا مي شوند همگي مخلوق خود او هستند زيرا جريان پوپاي خود را از اين شاعر بزرگ مي گيرند. در واقع حافظ هنوز يك نيروي محركه در جامعه ماست.
رستگار فسايي در ادامه گفت: ما در 20 مهر از شاعران برجسته كشور تجليل مي كنيم و معتقد هستيم كه امروز هر شاعري بايد جايگاه خود را در  كفه جاودانگي حافظ بسنجد، رسالتهايي كه او براي خود قائل بود را بشناسد و در اشعارش بازتاب دهد. رستگار فسايي تصريح كرد: معناي سخن من بازگشت به دوران حافظ و استفاده از الگوهاي لفظي شعر او نيست بلكه منظور دريافت زيبايي هاي لفظي، ‌هنري و معنوي شعر حافظ است. هر كس مي تواند به زبان امروزي و در قالبهاي جديد شعر بسرايد اما خلاقيتهاي هنري و شعري، رسالتها و تعهد ها، معرفت جويي،‌ عشق ورزي و حقيقت جويي حافظ را نيز در نظر بگيرد.
اين استاد ادبيات در ادامه افزود: حافظ تنها شاعري پس از فردوسي است كه توانسته عصاره فرهنگ ايراني را در شعر خود به تصوير بكشد با اين تفاوت كه فردوسي هويت ايراني را به تفصيل و روشن و بدون ابهام بازگو كرده اما حافظ آن را به اجمال و همراه با ابهام و ايهام به تصوير كشيده است. در ضمن فردوسي قالب حماسه را برگزيده ولي حافظ در قالب غنايي سروده است.
وي تأكيد كرد: حافظ شاعري است كه هر چند در زمان خودش زندگي كرده و شعر سروده ولي بخشي از پيام او براي آيندگان است. او براي نسلهاي پس از خويش روش زندگي تعيين نمي كند بلكه ما خود را در آينه اشعار حافظ پيدا مي كنيم. راز جاودانگي حافظ نيز به جاودانگي هنر و از جمله شعر و پيامهاي ابدي او باز مي گردد.
رستگار فسايي در پاسخ به اين سؤال كه آيا مي توان در ترجمه اشعار حافظ ظرافتهاي شعر او را نيز منتقل كرد،‌گفت: هيچ شعري را نمي توان به طور كامل به زبان ديگري ترجمه كرد . زبان يك شعر و ظرافتهاي نهفته در آن به فضا و اصول فرهنگي حاكم بر زباني كه به آن سروده شده مربوط مي شود و طبيعتاً هيچكدام قابل ترجمه نيست اما اگر مترجم بتواند جهت فكري شاعر را درك و سعي كند آن را به زبان مقصد منتقل كند مي تواند تا حدودي موفق شود. در نهايت توقع ما در ترجمه هر شعر بايد محدود باشد. اين موارد در مورد شعر حافظ هم صدق مي كند.
وي سخنان خود را با خواندن يك بيت از اشعار حافظ به پايان رساند:
 اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي/ كه سالهاست كه مشتاق روي چون مه ماست
 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

Curriculum Vitae-Mansoor Rastegar, PhD

-Curriculum Vitae

 

Mansoor Rastegar, PhD.

 

Office Address:

Shiraz University, Faculty of Literature and Humanities (Next to Hafezzieh)

Department of Persian Language and Literature

Shiraz, Iran

 

Residence Address:

Ghoddosi Sharghi Street
. Professors Residential Complex (Mojtame Maskooni Ostadan)

Apartment D1-3,

Shiraz, Iran.

 

Mobile: 0098-911-717 9011

Tel/Fax: 0098-711-823 7544

E-mail: mrastegar39@yahoo.com

Website: http://www.dr-rastegar.com/index.htm

Blog: http://dr-rastegar.persianblog.ir/

 

Education

1957     Liberal Arts Diploma, Zolghadr High School, Fasa, Iran.

1961     BA in Persian Language and Literature, Pahlavi University, Shiraz, Iran.

1967     MA in Persian Language and Literature, Tehran University, Tehran, Iran.

1970     Ph.D. in Persian Language and Literature, Tehran University, Tehran, Iran.

 

Awards

1987     Winner, Best University Publication for articles on Shah-Nameh and Ferdowsi.

1988     Winner, Book of the Year, Islamic Republic of Iran for Fars Nameh Nasery.

1989     Winner, Best University Publication for Tazkareyeh Delgosha.

1994     Winner, Gold Medal awarded by Center for Fars Studies

            (Fars is a Province in Iran).

1996     Professor of the Year, Shiraz University.

2003     Winner, Immortal Faces in Persian Literature (Awarded annually for outstanding contributions to Persian culture).

2004     Honorary Diploma and Medal of Achievement, National University of Brasilia, Brazil.

 

Fields of Interest

Persian Language and Literature with special interest in Hafez and Ferdowsi.

Teaching Farsi to non-native speakers.

History and Geography of Fars Province.

 

Teaching Positions Held

1961-1970         High School Instructor, Fasa, Ghazvin and Tehran High Schools.

1970-1976         Assistant Professor, Pahlavi University, Shiraz, Iran.

1976-1983         Associate Professor, Pahlavi /Shiraz University, Shiraz, Iran.

1983-Present     Full Professor, Shiraz University, Shiraz, Iran.

 

 

Professional Activities

Established the Masters and PhD. Programs of the Department of Persian Language and Literature in Shiraz University and Fasa Campus of Azad University.

 

Has advised 40 Masters level and 24 PhD. level students at Shiraz University.

 

Also taught M.A. and PhD. Students of Persian Language and Literature at Kerman and Azad Universities.

 

Participated in retraining of high school teachers.

 

Research and Administrative Positions Held

1972-1979         Director, Publication Committee, and Editor in Chief, “Kherad va Kooshesh”,                               the quarterly magazine of Pahlavi University.

1974-1977         Chief of Administration, Pahlavi University.

1980-1981         Vice Chancellor of Finance and Administration, Shiraz University.

 

Academic Missions

1994                 Retraining of Persian Language Professors, Nehru University,

                        New Delhi, India.

1996                 Retraining of Persian Language Professors of Turkey. Isfahan University, Iran.

2002-2004         Established Courses of Persian Language and Literature and Iranology at the National University of Brasilia and the first Farsi courses at the Catholic University of Brasilia, Brasilia, Brazil.

 

Sabbatical Leaves

1974-1975         Faculty of Oriental Studies, Cambridge University, Cambridge, England.

1988-1989         Center for Middle Eastern Studies, Harvard University, Cambridge, USA.

1997-1998         University of Pennsylvania, Philadelphia, USA.

 

Publications

Has published over 30 academic books on various topics in Persian Literature, including Hafez and the Shah-Nameh of Ferdowsi.

Has also published six books about the history and geography of Fars Province.

Has written more than 110 articles in Farsi.

Two articles in English, one published in the Encyclopedia Iranica and the other presented at the thirty-second International Congress on Asian and African Studies, Hamburg University, Germany, 1986.

One article in Portuguese, (Higher Education in Iran), published by the National University of Brasilia, 2004.

 

List of published books at the end of CV.

 

Personal Information

Born in Fasa, Iran; DOB 01/26/39.

Married to Homa Tadayon, High School Physics Instructor.

Children: Hengameh,, Pediatrician; Hooman, Resident in OB-GYN; Ashkan, student.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم

List of Published Books by Dr. Mansoor Rastegâr Fasâei

List of Published Books by Dr. Mansoor Rastegâr Fasâei (1350 to 1385 L.H (1970 – 2006 A.D.)

1. Tasvir Âfarini Dar Shâhnâmeye Ferdowsi: (Imagination in Shâhnâme of Ferdowsi)

This book deals with the role of poetic imagination in Shâhnâme. Image is the fixed element for all poems and so much has been considered in Shâhnâme and Ferdowsi by the help of this poetic element, shows epic scenes of Shâhnâme, successfully. The first edition of this book was published in 1974 and its second edition with revisions and annotations was published in 544 pages in 1990 by Shiraz University Press.

 

2. Maghâlâti Darbareye She‘r va Zendegi-ye Sa‘di (Articles on the life and poetry of Sa‘di, compiled and edited by M. Rastegar.)

This book contains 26 research articles on the life and poetry of Sa‘di, presented at the Universal Congress of Sa‘di and Hafez in Shiraz, May 12-18, 1971. The first, second and third editions were published by Shiraz University Press in 470 pages. The fourth edition was published by Amirkabir in 1996.

3. Maghâlâti Darbâreye She‘r va Zendegi-ye Hâfez: (Articles on the life and poetry of Hâfez, compiled and edited by M. Rastegar Fasâei.)

This book contains 26 research articles on Hâfez presented at the Universal Congress of Sa‘di and Hâfez on May, 7-12, 1971. The first, second and third editions published by Shiraz University and the fourth edition by Jâmi Publication.

4. Bargozideye Dâstân-e Foroud-e Siyâvush: (An abridged version of the   story of Siyavush from the Shâhnâme.)

This story is one of the most fantastic epical stories of Shânâme with some explanations by the author. Its first edition was published by Fârs Television and the second edition by Shirâz University Press in 1978 as a teaching book of Shiraz University in 62 Pages.

5. Bargozideye Boustân-e Sa‘di : (An abridged version of Boustân of Sa‘di.)

Boustân of Sa‘di is one of the teaching literary masterpieces of Iran. This abridged which includes 76 pages, has been published for teaching in Shiraz University 1978.

6. Ezhdehâ Dar Asâtir-e Iran: (Dragon in Persian Mythology.)

ISBN: 964-315-501-3

This book is the first work in the Persian language which reflects Iranians images about dragons. Dragon is a very horrible myth in Iranian culture and this work is the most comprehensive and the most precise monograph on this mythic animal. The first edition of this work was published in 340 pages by Shiraz University Press in 1986 and its second edition was published with revision and annotation in 380 pages by Toos Publishers in Tehran, 2000 A.D.

7. Fârsnâme-ye Nâseri: (Edited and annotated by M. Rastegar.)

ISBN: 964 – 00- 0442-1 (2 volume set)

Fârsnâme-ye Nâseri is the most credited geographical and historical text on Fârs written by Mirzâ Hasan Hoseini Fasâei in the Qâjâr era. From then on, it is considered as the most important basic reference for studies relating to Fârs. Mansoor Rastegar Fasâei has edited and added many additional notes. Many researchers in the field have recognized this edition as one of the most academic works in the field of correction and annotation of historical texts. This book was published in two volumes and 1974 pages by Amir Kabir Publishers in Tehran in 1988. The book won the award as the selected book of the year in History in the Islamic Republic of Iran for 1988. The second and third editions were revised and published with 1999 and 2180 pages respectively.

8. Maghâlât-e Tahghighi Darbâre-ye Hâfez by Mas‘ood Farzâd:

(Aricles on the life and poetry of Hâfez, by M. Farzâd, compiled and edited by M. Rastegar.)

Mas‘ood Farzâd is one of the most prominent contemporary researchers of Hâfez. His numerous works have been compiled in 10 volumes. The articles in this collection were selected from his most important essays on Hâfez and compiled on the occasion of the Universal Congress in honor of Hâfez in 1988. This book was published in 630 pages by Navid Publication Company in Shiraz.

9. Farhang-e Nâmhây-e Shâhnâme: (A Comprehensive Glossary of Proper Names in Shâhnâme of Ferdowsi by M.Rastegar, 2 vols, Cultural Studies and Research Institute, Tehran.)

ISBN: 964 – 426 – 073- 2 (2 volume set)

The two volumes of this book are the most comprehensive and complete glossary allocated to the names of animals and heroes of Shâhnâme from the beginning to the end. This collection declares the terminology of words and their reflection on literary and historical Persian texts. The first volume of this work was published in 1990 and the second in 1991in 1282 pages. The second edition was published by Research Center for Cultural Studies and Humanities, in Tehran. This book has been considered as an important reference for studying the proper names in Shâhnâme by the researches.

10. Kolliyyât Divân-e Ne‘mat-e Fasâei: (The Divân of Ne‘mat Fasâei)

Ne‘mat is a 13th century A.H. poet who is well known for his travel and satirical books in prose as well as his Divân. (Poetry collection)

The author has written this collection based on original manuscripts. The first edition was published in 440 pages in 1980 by Shiraz University Press. Publication of the revised second edition with a supplement of the book "Mâdat ul-Tavârikh"(chronogram) is currently in process 

11. 21 Goftâr Darbâreye Shâhnâme va Ferdowsi: (21 articles on Shâhnâme & Ferdowsi.)

This book includes 21 articles on Shâhnâme and Ferdowsi, published in 542 pages, by Navid Publishers in 1990. It received the best University Book Award in 1991.

12. Tazkereye Delgoshâ:

(The book of Exhilaration, edited with views by M. Rastegar.)

This book written by Ali Akbar Navvâb Shirâzi – an author, politician and poet in 13th century A.H. – is about Shiraz and it’s shrines and mosques, schools and gardens, and the Qâjârid royal families as well as the great poets of Iran in that era. The text of this book has been collated with several manuscripts in 816 pages, by Navid Publishers in 1992. This book received the The Best University Book Award in 1992. 

13. Soroudehaye Farzâd: (The lyrics of Farzâd)

Mas‘ood Farzâd is an important contemporary Iranian poet, researcher and author.

Dr. Rastegar has brought together the first collection of his lyrical poems in this book which was published in 330 pages by Navid Publication in 1990.

14. Anvâ'-e She‘re Fârsi (Persian Poem Types)

ISBN: 964 – 358 – 008– 3)

Persian poetry is the most important part of Persian literature. In this book, the various types of poetic styles and meanings have been considered precisely and scientifically from the beginning till now. This book is one of the most comprehensive, precise and scientific works about current and rare Persian poetry types in Persian language. The first edition of this book published in 760 pages, 1993 and the revised second was published in 964 pages, by Navid Publication Company in Shiraz, 2001.

15. Bargozideye Sâm Nâmeh (Selected Poems from Sâm Nâmeh.)

Sâm Nâmeh is the epic works of Khajavi Kermâni, an 8th century A.H. poet. This article offers a summary of this story with much explanation on Khâjou, his poems and biography and the characters of Sâm Nâmeh. This 128 Page book was published by Navid Publication Company in 1370 A.H.

16. Divân-e Mozaffar-e Shirâzi (Poetry Collection of  Mozaffar Shirâzi.)

Muzaffar Shirâzi is a 14th century A.H. poet. The first edition of his Divân, edited by Ali Naqi Behroozi, was published in 1958. It was published again with corrections and an introduction by Dr. Mansoor Rastegâr by Kavir Publishers in Tehran in 1993.

17. Hamâseye Rostam Va Sohrab (The Epic of Rostam & Sohrâb)

The story of Rostam and Sohrâb is one of the epical masterpieces of the Shâhnâme of Ferdowsi that has always captured the attention of all it’s readers. This book includes extensive explanations and is geared towards university students. The book is now on its eighth edition and is published by Jâmi Publications.

18. Hamâseye Rostam va Esfandyâr(The Epic of Rostam and Esfandyâr.)

ISBN: 964-5620-51-1

The epic of Rostam and Esfandyâr is another favorite epical story of the Shâhnâme that has been published with extensive explanations for the university students by Jâmi publication. The 282 page sixth edition was published in 2005.

19. Fârsnâmeye Ibn-e Balkhi (Fârs Nâmeh by Ibn-e Balkhi, edited with notes by M. Rastegar, published by The Foundation for Study of Fârs Province, Shiraz, Iran, 1995.)

Ibn –e Balkhi's Fârs Nâmeh is the oldest book on Fârs which was written in the 6th century A.H. Le Strange and Nicholson edited and published it for the first time. This version is the fourth independent version of the Fârs Nâmeh by Ibn-e Balkhi which includes a translation of Nicholson's introduction in Persian along with complete explanations and corrections. This 520 page book was published by the Foundation for Study of Fârs in 1995.

20. Tazkereye Sho‘arâye Dârol ‘Elm-e Shirâz (The Biography of the poets from a center for learning in Shirâz.)

Tazkereye Sho‘arâye Dârol Elm-e Shirâz is a part of the book of Daryâye kabir by Forsat-e Shirâzi which narrates the biographies of 128 poets who were simultaneous with Forsat in the 13th and 14th centuries A.H. This book, edited and annotated with a comprehensive introduction about the biography of Forsat, was published in 366 pages by Shiraz University Press in 1996.

21. Asâr-e ‘Ajam

ISBN: 964 – 00 – 0356 – 5 (2 volume set).

ISBN: 964 – 00 – 0357 – 3 (vol – 1).

ISBN: 964 – 00 – 0358 – (vol – 2).

Asâr-e ‘Ajam by Forasat ul-Dole Shirâzi, is one of the best works written on the history, geography and monumental and cultural heritage of Fârs civilization and its poets and the writers in the14th century A.H. Mansoor Rastegar’s version includes a complete introduction, marginal notes and numerous pictures and has transformed this work to a modern academic resource. This book was published in two volumes and 1152 page by Amir Kabir Publishers in 1998. 

22. Ahvâl va Asâr-e Dr. Parviz Nâtel Khânlari:

(The biography of Dr. Parviz Nâtel Khânlari.)

ISBN: 964-7134-20-7.

This book is a biography of Dr. Khânlari, a well known literary researcher, author, poet, translator and lecturer of Persian literature and language and editor of Sokhan Magazine. This 510 page book was published by Tarh-e No Publication Company in Tehran in 2000.

23. Anvâ-‘e Nasr-e Fârsi (Persian Prose Types)

ISBN: 964–459–564–5.

The Persian prose types had not been considered as an important an basic part of Persian literature. Anvâ‘-e Nasr-e Fârsi is the first comprehensive Persian books that studies the types, changes and concepts of the Persian prose from the beginning till now. This book was published by Publication of Samt (The organization for studying and compiling books on arts and humanities for Iranian Universities) as a university text in 636 pages, 2001.

 

24. Ashti Bâ Qâ'âni: (Reconciliation with Qâ'âni.)

ISBN: 964-6394-15-7.

Qâ'âni is a very famous but controversial poet and writer in the Qâjârid era. Some Iranian intellectuals disagree with his opinions. In this book the author has selected some of Qâ'âni’s best poems in order to make readers more familiar with the aesthetics and values of his works. This book has been published in 400 pages by Nashr-e Bâvar dârân in 2001.

25. Ferdowsi and Hoviyyat Shenâsi Irâni (Ferdowsi and Iranian Identity, Selected Essays on Ferdowsi's Shâhnâmeh.)

ISBN: 964-7134-49-5

This book is a collection of 13 essays on Ferdowsi and his thoughts and ideas including several poems, reviews and interviews about Shahnâme. Published in 406 pages by Tarh-e No Puplication in 2002.

26. Kolliyyât-e Boshâgh-e At‘ameye Shirâzi: (Kolliyyât by Boshâgh At‘am ah-ye Shirâzi)

ISBN: 964-6781-78-0

Abu Boshagh At‘amah-ye Shirazi is a 9th century A.H. satiric poet whose satires on praising foods are very famous among Iranian people. The present work, collated based on four credited manuscripts and all existing ones. This book is a comprehensive resource published by The Written Heritage Research Center in 330 pages in 2003.

The mentioned work won the award of the Iranian Manuscript Supporters Association for the best research edition in 2003.

27. Ferdowsi Va Shâ‘erân-e Digar: (Ferdowsi and Other Poets.)

ISBN: 964-7134-47-9

In this collection of articles, the author writes about Ferdowsi and his contemporaries and compares Ferdowsi with other great poets like Nezâmi, Sa‘di, Khâjavi Kermâni, Hâfez and Akhavân-e Sâles. This 358 pages book was published by Tarh-e No Publication Company in Tehran in 2005.

28. Peykargardâni Dar Asâtir-e Iran: (Metamorphosis in Persian  Mythology.) 

ISBN: 964-426-228-X.

This book is the first Persian work dealing with metamorphosis in Persian Mythology. It discusses metamorphosis and its origins in the myths of Iran, India, Egypt, Greece and Rome from an academic perspective. This book consists of seventeen chapters and 484 pages and was published by The Center for Research in Humanities & Cultural Studies in 2004.

           

29. Khâk-e Pârs: (The Persian Land.) 

ISBN: 964-6810-46-2

This book is a collection of articles written by the author through the years on Fârs, its cities, its people and culture of Fârs. Navid Publication published this book in 840 pages in 2006.

30. Matnshenâsi-ye Shâhnâmeh-ye Ferdowsi:

(A Collection of Essays on The State of Writing, Publishing, Researching and Editing of Shâhnâmeh by Ferdowsi, compiled by M. Rastegar.)

ISBN: 964-8700-20-6.

This book was published by The Written Heritage Research Center and Hâfez-e Shiraz Institute for Higher Education published at the time of the “International Convention of Shâhnâmeh Texology from Shiraz to Toos” which was held in Shiraz and Mashhad May 13th-15th, 2006. It includes twelve essays on textology of Shâhnâmeh.

31. Ghessehây-e Shâhnâmeh, (8 volume set): (The Stories of Shâhnameh)

ISBN: 964-9687-4-X (series)

This book is a summarized version of Shâhnâme in simple Persian prose in 8 volumes. It was published by Mirâsbân Publication, Tehran, 2006 and contains all of the stories of Shâhnâme form beginning to end in 1320 page.

1.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 1, 180 pages (abridged and rewriten Shâhnâmeh in prose)

2.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 2, 172 pages (abridged and rewriten Shâhnâmeh in prose)

3.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 3, 146 pages (abridged and rewriten Shâhnâmeh in prose)

4.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 4, 128 pages (abridged and rewritten Shâhnâmeh in prose)

5.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 5, 186 pages (abridged and rewritten Shâhnâmeh in prose)

6.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 6, 210 pages (abridged and rewritten Shâhnâmeh in prose)

7.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 7, 154 pages (abridged and rewritten Shâhnâmeh in prose)

8.     Ghessehây-e Shâhnâmeh, vol. 8, 172 pages (abridged and rewritten Shâhnâmeh in prose)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم