دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و معاصرانش

 فردوسى و معاصرانش‏

 

 بيش از يك هزاره از آفرينش شاهنامه به وسيله شاعر جاودانه ايران، فردوسى مى گذرد؛ مردى كه از يك‏سو گنجينه‏اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازيادرفته نياكان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خويش هديه داد و از سويى ديگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشيب ملت خويش را به عنوان وسيله‏اى ترديدناپذير، در بقا و دوام آب و خاك پاك وطن به كار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستيها و منشهاى نيك نسلهاى برآمده از طوفان را آن‏چنان سرود كه در هر گوشى نغمه‏اى و در هر دلى تأثيرى از زمزمه و احساس عميق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشويش، نياكان ما را در مكتب‏خانه افتخارآفرين خويش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن‏چنان‏كه نام فرزندان اين سرزمين، از قهرمانان كتاب او بود و موسيقى رزمشان از آهنگ كلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در كمال وقار انسانيت از رفتار و كردار نجيبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه‏خوانى به سر مى رسيد و روز هاى آنان، تحرك و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستيهنده حاكم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن‏را تكرار مى كرد. نوخاستگان نژاده به وسيله او هويت خويش را مى شناختند و خاندان خويش را از ياد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فكرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را يگانه روشنگر و مربى نسلها در پيچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى يافتند.

 هيچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نيست و فردوسى به لحاظ جامعيت كلامش به هيچ‏يك از خيل سخنسرايان معاصر يا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ريشه‏اى در شخصيت، هدف، پيام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با ديگران به حدى است كه او را به يك "استثنا" بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پير سرمدى خراسان، سعدى شيراز نيست، اما استادى است كه هميشه همسفر سعدى است. با آن‏كه نه كلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پيامش، ولى در ژرفاى انديشه‏اش فصول مشترك عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن‏چنان‏كه سيمرغ هردو از قاف برمى خيزد ولى "سى" نيست و چهره ناجى يگانه‏اى را به خود مى گيرد كه پرورنده و رهاسازنده است و اوج‏گير و پرفراز ماننده.... اما شگفتا كه امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه كه مستقيم و غيرمستقيم با پيام فردوسى وجوه مشترك دارند، بيشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانيم تا از فردوسى.

 راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعيتى كه در هيچ شاعر يا اثر ادبى ديگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟

 شايد دليل اين امر آن باشد كه فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پديده منحصر به فرد و جامع و مانعى است كه با شفاف‏ترين و قابل فهم‏ترين زبانها با مردم خويش سخن مى گويد، پيامش قصه كامها و نامراديهاى جمع است و شاعر، هدفى كاملا متعالى دارد كه خير و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپيچ و خم تاريخ، بر هر مصلحت فردى و پديده غيرجمعى ترجيح مى دهد و هميشه پيامى دارد قابل درك و صميميتى آشنا و مأنوس كه سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش هميشگى آنها را به محتويات اثر خويش برمى انگيزد؛ حال آن‏كه ديگران بويژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصيت و تفكرات و رفتار و كردار پرمنشانه او را فاقدند و به همين جهت اگرچه هريك از آنان بعدى خاص از فكر و زيبايى و پيامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمايندگى مى كنند، اما هميشه در محدوده‏اى حقير از ساختار هاى شخصيت و انديشه خويش گرفتار مى مانند و با آن‏كه گاهى جرقه‏اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نيستند. ما در اين گفتار برآنيم كه محيط ادبى و انديشه هاى حاكم بر روزگار فردوسى را با تكيه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسيم تا از آن ميان شايد با اين قلم ناتوان بتوانيم "استثنايى" و "منحصر به فرد" بودن فردوسى را باز نماييم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصيده‏سراى معاصر فردوسى، كه تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زيستند، بنگريم و قصيده‏سرايانى چون عنصرى را ببينيم كه از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن‏چنان‏كه از نقره ديگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسايش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى ديگر چون خاقانى مى گردد:

 به تعريض گفتى كه خاقانيا

 چه خوش داشت نظم روان عنصرى‏

 بلى شاعرى بود صاحب قبول‏

 ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏

 به معشوق نيكو و ممدوح نيك‏

 غزل گو شد و مدح‏خوان عنصرى...

 به دور كرم بخششى نيك ديد

 ز محمود كشورستان عنصرى‏

 به ده بيت، صد بدره و برده يافت‏

 ز يك فتح هندوستان عنصرى‏

 شنيدم كه از نقره زد ديگدان‏

 ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏

 دهم مال و بس شاد باشم كنون‏

 ستد زرّ و شد شادمان عنصرى‏

 به دانش توان عنصرى شد و ليك‏

 به دولت شدن چون توان عنصرى‏

 مى بينيم كه خاقانى از آن مى نالد كه عنصرى با سرودن ده بيت شعر بدره هاى زر و برده هاى نيك مى يابد، در حالى كه خود او با فضل بيشتر و كمالات افزونتر از اين نعمت برخوردار نشده است.

 حقيقت اين است كه عنصرى و اكثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنويان كارگزاران حاكميت زورند و شيفتگان زر، مصلحت‏بينانى عافيت نگرند كه بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحكيم بنيانهاى توانمندى حاكميت از هيچ كوششى دريغ نمى كنند، با دروغگويى و فرومايگى، سفلگان را برمى كشند، حقيران را بزرگ مى نمايند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فريب افكار جامعه مى پردازند و مزد خويش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت ديگران دريافت مى دارند.

 حال آن‏كه فردوسى از لونى ديگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاكم بر ايران قرن چهارم و پنجم هجرى كه معلول تغيير و تبديل حكومتها و نفوذ هاى سياسى و فكرى تازيان و تركان و اصطكاك با ريشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ايرانى بود، از پيوستن به قدرتهاى حاكم سرباز زد و بدون اين‏كه جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس كه درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما اين شاعرى داراى ويژگيهاى خاص خويش است:

 .1 فردوسى در اوج رواج قصيده‏سرايى و منظومه هاى دربارى، خريدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضيح آن‏كه تا روزگار فردوسى اگرچه مثنويهاى متعددى در زمينه هاى گوناگون حتى در زمينه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران دركى صحيح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز يك مثنوى بلند كه به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفريده نشده و در جامعه و در ميان مردم راهى و جايى نيافته بود و مثنويهايى چون آفرين‏نامه‏بوشكور و كليله و دمنه‏رودكى و خنگ‏بت و سرخ‏بت عنصرى و ورقه و گلشاه عيوقى و حتى گشتاسب‏نامه دقيقى جايى براى خود در انديشه ايرانيان نگشوده بود. فردوسى، با درك دلزدگى جامعه از قصيده هاى مدحيه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاريخى و پيام خويش، قالب مثنوى را براى بيان خود برمى گزيند، زيرا اين قالب داراى استعدادى بالقوه است كه شاعر مى تواند با استفاده از امكانات وزنى و سهولت قافيه، در كلام، انعطاف‏پذيرى فراوان و قابليتهاى گوناگون را در اختيار داشته باشد و بدون اين‏كه مضامين و انديشه‏ها را قربانى كند، پيام تأثيربخش خويش را به بهترين نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.

 .2 مثنوى‏سرايى فردوسى نه در ستايش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهايى و به طور انتزاعى در وصف طبيعت بى جان و زيباييهاى صورى آن، بلكه نخستين كوشش موفقى بود كه براى گرد آوردن مفاخر و مآثر يك فرهنگ ريشه‏دار و معرفى هويت مردم يك جامعه كهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده‏ها و شنيده هاى دقيق فارسى يا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خويش عرضه كند. بنا بر اين، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در اين تعبير تا پيش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود كه در عين سخنورى مستند، چنان به سادگى و زيبايى سخن راند كه خشكى منابع و بى روحى آنها به هيچ‏وجه مجال خودنمايى نيافت.

 مسلما در اين روزگار، تقيّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقيقا ملموس و محسوس است و در هنگامى كه قصيده‏سرايان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هيچ اصل و كلامى پايبند نبودند، فردوسى بسيار مستند سخن مى راند:

 سرآمد كنون رزم كاموس نيز

 دراز است و نفتاد از او يك پشيز

 گر از داستان يك سخن كم بدى‏

 روان مرا جاى ماتم بدى‏

 *

 تمامى بگفتم من اين داستان‏

 بدان‏سان كه بشنيدم از باستان‏

 فردوسى چون به متنى كهن دست مى يافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنكه از آن شعرى ناب و تأثيرگذار به وجود آورد، دريا دريا هنر و نيك‏انديشى به كار مى برد تا آن‏را مرغوب طبايع مشكل‏پسند و تأثير گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:

 يكى نامه ديدم پر از داستان‏

 سخنهاى آن پرمنش راستان‏

 فسانه كهن بود و منثور بود

 طبايع ز پيوند او دور بود

 نبردى به پيوند او كس گمان‏

 پرانديشه گشت اين دل شادمان‏

 گذشته بر او ساليان دو هزار

 گرايدون كه برتر، نيابد شمار

 معناى اين امانت‏دارى را وقتى به خوبى مى توان دريافت كه او اين‏همه وسواس و دقت را درباره "افسانه"ها به كار مى برد تا خود در مورد "واقعيتهاى" زنده چگونه عمل كند.

 .3 نرمى كلام و سادگى بيان فردوسى و اوج انديشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ايران، به زودى، به اين شاعر چنان قبول عام و محبوبيتى بخشيد كه تاكنون هيچ شاعرى در هيچ كشورى به چنين توفيقى دست نيافته است. كلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان اين آب و خاك درس ميهن‏پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم‏جويى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق‏جويى و عشق و كين، كلام استوار و عفيف او را راهنماى زندگى و انديشه خود قرار دادند. رسالتى كه فردوسى براى خود قائل بود احياى ارزشهاى ملى ايرانيان بود و در راه احياى اين ارزشها، او به قهرمانانى جان داد كه با همه حقى كه بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افكندم از نظم كاخى بلند

 كه از باد و باران نيابد گزند

 چو عيسى من اين مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده كردم به نام‏

 نميرم از اين‏پس كه من زنده‏ام‏

 كه تخم سخن را پراكنده‏ام‏

 بر اين نامه بر، سالها بگذرد

 بخواند هر آن‏كس كه دارد خرد

 .4 فردوسى عاشق سرزمين خويش و عاشق تاريخ و ارزشهاى ديرين قوم خود بود. زيباييهاى مادى و معنوى ايران‏زمين را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمين خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانيش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمنديش را مى گرفت... پيرى به جاى جوانى او مى نشست و اين پير مؤمن و استوار، چون كوهى بر سر باور هاى خويشتن ايستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را كه بدان باور داشت:

 چو گفتار دهقان بياراستم‏

 بدين خويشتن را نشان خواستم‏

 كه ماند ز من يادگارى چنين‏

 بر او آفرين كو كند آفرين‏

 پس از مرگ بر من كه گوينده‏ام‏

 بدين نام جاويد جوينده‏ام‏

 او گاهى به بيان اين رنجهاى مدام لب مى گشايد:

 نماندم نمكسود گندم، نه جو

 نه چيزى پديد است تا جودرو

 بدين تيرگى روز و هول خراج‏

 زمين گشته از برف چون كوه عاج‏

 همه كارها شد سر اندر نشيب‏

 مگر دست گيرد به چيزى حبيب‏

 *

 الا اى دلاراى چرخ بلند

 چه دارى به پيرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پيرى مرا خوار بگذاشتى‏

 .5 مثنوى فردوسى شعرى پويا و زنده بود كه از هر كلمه آن زندگى و طراوت مى تراويد و سلحشورى و دلاورى از آن مى باريد. آن‏چنان‏كه نظامى عروضى در حدود يك قرن و نيم پس از سرايش شاهنامه نوشت: "فردوسى... الحق هيچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّيين برد و در عذوبت به ماءِ معين رسانيد و كدام طبع را قدرت آن باشد كه سخن را بدين درجه رساند كه او رسانيده است در نامه‏اى كه زال همى نويسد به سام نريمان به مازندران، در آن حال كه با رودابه دختر شاه كابل پيوستگى خواست كرد:

 يكى نامه فرمود نزديك سام‏

 سراسر درود و نويد و خرام‏

 نخست از جهان آفرين ياد كرد

 كه هم داد فرمود و هم داد كرد

 وز او باد بِر سام نيرم درود

 خداوند شمشير و كوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده كرگس اندر نبرد

 فزاينده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سياه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدين فصاحت نمى بينم و در بسيارى از سخن عرب هم..."

 و اين از نوع همان ابياتى است كه حتى در دل سنگ محمود اثر مى كند: "شنيدم از امير معزى كه گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنين نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد كه فردا بايد كه پيش‏آيى... روز ديگر محمود برنشست... كه فرستاده بازگشته بود و پيش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه اين بيت فردوسى بخواند:

 اگر جز به كام من آيد جواب‏

 من و گرز و ميدان و افراسياب‏

 محمود گفت اين بيت كراست كه مردى از او همى زايد، گفت بيچاره ابوالقاسم فردوسى راست..."

 تأثيرگذارى شگفت‏انگيز كلام فردوسى، صرف‏نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است كه فردوسى از درك جامعه از زيبايى، تصويرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همين جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنايى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمايش، همه در كلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى كنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى يابند. سخن او شعرى است كه از يكسو چراغى در دست دارد كه بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاريخى كهن روشنايى مى افكند و آن‏را زنده و شاداب و سازنده مى نمايد و از سويى ديگر آموزگار اخلاق برگزيده و فرهنگ كارآمد و پوياى مردم سرزمينى است كه در عين پايبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاويدان خود دل بسته‏اند:

 جهانجوى اگر كشته گردد به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد كام‏

 *

 به رزم اندرون كشته بهتر بود

 كه بر ما يكى بنده مهتر بود

 همى گفت هركس كه مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد كام‏

 جز از نيك نامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گيتى مگيريد ياد

 *

 مرا مرگ بهتر از اين زندگى‏

 كه سالار باشم كنم بندگى‏

 به نام ار بريزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 .6 دليل ديگر پرهيز فردوسى از تن دادن به قصيده‏سرايى آن است كه وى كاربرد اين قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سياسى و نظامى درواقع انيرانى معاصر خود را درخور ستايش شاعران پارسى‏گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصيده‏سرايان را به اصحاب قدرت فاسد، مايه ننگ مى يابد و شعر خود را متعهدانه و روشن‏بينانه براى ستايش از كسانى به كار مى برد كه با همه جان و تن و انديشه خويش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاويدان ايران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خويش‏

 زن و كودك خرد و پيوند خويش‏

 همه سر بسر تن به كشتن دهيم‏

 از آن به كه كشور به دشمن دهيم‏

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

پير من فردوسى والاتبار

  به مناسبت روز فردوسی ۲۵/۲/۱۳۸۶                              

پير من فردوسى والا تبار

 پير من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنياد ايران پايدار

 اى ز تو جاويد نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ايرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانيم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ايران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ايران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ايران جان دميد

 اندر ايران جان جاويدان دميد

 چون كه تو شهنامه را پرداختى‏

 كاخ ايران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ايران سرزمينى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 اين وطن محراب آزادى نبود

 سرزمين پاكى و شادى نبود

 بى تو آيين شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو كى تاريكى ترديدها

 روشنى مى يافت از خورشيدها؟

 بى تو دست راستى كوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خويش داشت‏

 شِكوه از هم‏ميهنان خويش داشت‏

 بى تو رستم رزم را يارا نداشت‏

 بى تو سام يل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاك تازى در گداز

 بى تو كاوه، آن‏همه شيرى نداشت‏

 قارن آيين جهانگيرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ايرج، خون اغريرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گيو را آيين جانبازى نبود

 بى تو بيژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، كوتاه بود

 بى تو حق را كس نمى شد خواستار

 بى تو رويين‏تن نبود، اسفنديار

 بى تو كس عزم وطن پايى نداشت‏

 آرش آن تير اهورايى نداشت‏

 ديو كشورگير و كشوردار بود

 همسر كشورگشايان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در انديشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ايران تاخته‏

 كار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤيا بود و تعبيرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشيرى نداشت‏

 مار ضحّاكى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بيورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تيره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اكوان بود و ارژنگ پليد

 دور شام تيره و ديو سپيد

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، كين‏خواهى نبود

 بود رستم، ليك، دور از كارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و ديوان شادخوار

 خسته از زنجير بود اسفنديار

 تا فرانك كودكى مى زاد پاك‏

 در گلو مى برد مار اژدهاك‏

 بود سيمرغى، ولى دستان نبود

 نام ايران بود و خود ايران نبود

 آتش ايران‏زمين رنگى نداشت‏

 سرزمين مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هركه جان در راه ايران مى نهاد،

 بود رستم، ليك در چاه شغاد

 سنگ اكوان بود و چاه بيژنى‏

 بيم مرگ و سلطه اهريمنى‏

 تازيانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، اين آوازه سامى نداشت‏

 از درفش كاويان نامى نبود

 بود جمشيدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تيرگى بسيار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تيرى در كمان، آرش نبود

 در سخن روزى كه قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پير گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون كمان‏

 تيرگى آمد نصيب ديدگان‏

 شادى ديرينه‏ات از ياد رفت‏

 گنج سيم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پير كرد

 رستم پيرت، ز هستى سير كرد

 ايرجت، سرمايه هستى گرفت‏

 بيژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا كه چون آيد سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگيهايت فزود

 گاه اندوهِ سياوش، داشتى‏

 ديدگان بر كوه آتش داشتى،

 گاه ديدى ايرج يل را به خاك،

 گه سياوش را سپردى در مغاك،

 چون كه رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو يلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندين نسل با افراسياب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفنديار،

 كينه جانوسيار و ماهيار

 روز و شبهاى تو پراندوه كرد

 كوله‏بار رنجهايت كوه كرد

 ليك اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر كارزار

 تو به مردان ياد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون كه رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگيرش پير دانش داشتى‏

 چون كه رزم جادوان در پيش داشت،

 چاره‏جويى چون تو را با خويش داشت‏

 چون كه آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بيان‏

 چون كه با هوشنگ نوآمد سده،

 بود جان پاك تو، آتشكده‏

 با تو بُد همراه، در ميدان شور

 در مصاف شير نر، بهرام گور

 با تو سيمرغ از پر جانبخش خويش‏

 دور كرد از پيكر رودابه ريش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازيانه در كف بهرام بود

 چون كه رودابه گشود از سر كمند

 زال را راى تو آمد پايبند

 تا "جريره" آتش اندر دژ فكند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون كه شيرين‏زهر را سر مى كشيد

 از تو نام خويش را بر مى كشيد

 از كيومرث گزين تا يزدگرد،

 جمله كردند از تو نام و ننگ گِردْ

 كاشكى اسب زمان سركش نبود،

 آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

 كاشكى عمر يلان بسيار بود

 بخت با مردان ميهن يار بود

 كاشكى آن‏روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پيكار ما و من نبود،

 تير گز در چشم رويين‏تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 كركسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و يالِ بلند،

 با چنان كوپال و شمشير و كمند،

 خسته از بدكارى دونان نبود

 در بُن چاه سيه، بى جان نبود

 تا كه شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

 كاشكى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پيكار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چاره بى تاب بود

 بخت يار رستم و سهراب بود

 كاشكى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ايرج را حكايت آن نبود

 كام شيرين كاش زهرآگين نبود

 تلخ، كامِ خسرو از شيرين نبود

 آسيايى بود و اهريمن نداشت‏

 آسيابانش دل كشتن نداشت‏

 كاشكى اى سرفرازى كام تو

 بود روز ديگرى ايّام تو

 تا ببوسد دست و پايت رستگار

 گويد اى مردانه‏مرد روزگار،

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در كار كن‏

 نسلهاى خفته را بيدار كن‏

 گو كه ايران مى شود باغ بهشت‏

 در كف ايرانى نيكوسرشت‏

 بار ديگر رستمانه سر برآر

 پير من فردوسى والاتبار

 بار ديگر لب به گفتن باز كن‏

 داستان زندگانى ساز كن‏

 اى كلامت همچو عيسى زنده ساز

باز خيل مردگان را زنده، ساز

 بار ديگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار ديگر جلوه كن در كارزار

 اشكبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ايران جان توست‏

 هستى ايران‏زمين از آنِ توست‏

 تا كه گل از خاك ايران بردمد،

 تا ز دلها نور ايمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشيد باد

 صدهزاره، ياد او جاويد باد

 تا كه خورشيد است و ماه و عشق و كين‏

 زنده جاويد باد ايران‏زمين‏

 

 شيراز، 1369/9/29

 

این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

شادی یک توفیق

شادی یک توفیق

 

در بخش مطالعات خاور نزدیک دانشگاه اریزونا ،یک رسم جا لب وجود دارد که همه ی اعضاء بخش با ای- میل در جریان تمام اتفاقاتی که به بخش یا دانشگاه مربوط می شود، قرار می گیرند و گاهی هم مسایل مورد نظر خودرا مطرح می کنند و همگان در باره ی آن مطلب اظهار نظر می کنند و موافق و مخالف عقیده ی خود را می گویند و همه را در فکر و اند یشه ی خویش شریک می سازند ، روش این کار هم این  چنین است  که منشی بخش  علاوه بر آنکه روزانه  مطالب مورد علاقه ی اعضاء بخش را به آنها با ای میل  اطلاع می دهد ، استادان نیز مطالبی را که می خواهند همکارانشان از آنها آگاهی یابند، به منشی بخش ای میل می کنند و او همه ی نظر ها و عکس العمل ها  را به همان طریق در اختیار  استادان قرار می دهد وآنان از پشت میز خود با همکارانشان ارتباط می یابند و به تبادل فکر و نظر می پردازند،

دیروز از همین طریق بود که دیدم رئیس بخش خانم باربا را ، ضمن یک ای میل تبریک ، با خوشحالی به همکاران  اطلاع داده است که مرتبه ی استادی (: فول پروفسوری ) دکتر کامران تلطف ، به تصویب دانشگاه رسیده است .  طبعا دیدن این خبر برای من که همشهری دکتر تلطف هستم و پدر و مادر وهمه ی خانواده ی فرهنگی و شریف  اورا می شناسم و از مراتب فضل و کمال و و تالیفات ارزنده ی او به خوبی آگاهم ، بسیار شادی آفرین و مایه ی مباهات بود ولی چند دقیقه یی بیشتر طول نکشید که دیدم پی در پی  ای میل های محبت آمیز تبریک اعضای بخش به دکتر کامران تلطف ،  منعکس می شود و حتی  یکی از معروف ترین استادان مصری بخش ، علاوه بر تهنیت ، مارا به یک میهمانی ناهار به افتخار توفیق دکتر کامران تلطف دعوت کرده بود  که این نوع واکنشها نشان می داد که   دیگران نیز  در این احساس شادی  با من شریک بوده اند  و رسیدن یکی از همکارانشان را به درجه ی استادی مایه ی افتخار خود و بخش خویش می دانند  .

 رسیدن به مقام استادی  در دانشگاههای معتبر امریکا کار  آسانی نیست و سالها خلاقیت و کوشش خستگی ناپذیر می خواهد و استاد باید براستی کار کرده باشد و مایه داشته باشد و تحقیقات  مقالات او در عالی ترین ژورنالهایی که داوران بسیار دقیق و سخت گیر دارند به چاپ رسیده باشد و کیفیت تدریس ممتاز  ومشارکت فعال و سازنده  یی هم در طرح و برنامه ریزی های کیفی  بخش و دانشکده و دانشگاه از خود نشان داده  باشد ودر نهایت ، کارهایش مورد قبول کمیته های علمی ارتقاء که با هیچ کسی تعارف ندارند نیز قرار بگیرد .

 علاوه بر همه ی اینها دکتر کامران تلطف  از معدود استادان ایرانی است که در امریکا هم و غم خود را مصروف آموزش زبان فارسی به خارجیان و نسل دوم و سوم ایرانیان کرده اند.

 او تا کنون چند ین کتاب و ده ها مقاله بزبان انگلیسی در مورد زبان و ادبیات فارسی، فرهنگ، دین، و سیاست در ایران، وایدئولوژی و تاریخ نگاری منتشر کرده است و آثار ی چند را هم  از فارسی، عربی و فرانسوی به زبان انگلیسی ترجمه کرده است که ترجمه ی طوبی و معنای شب و زنان بدون مردان از شهرنوش پارسی پور از آن جمله است. او در حال حاضر ویراستار نقد کتاب در روژنال مطالعات ايرانی نیز می باشد.

 

دکتر کامران تلطف  با همکاری دان استیلو و روانشاد جرمی کلینتون دو جلد  کتاب در آموزش گفتاری و نوشتاری  زبان فارسی تالیف کرده است   که در سلسله انتشارات دانشگاه ییل به چاپ رسیده است و  در برخی از دانشگاههای معتبر امریکا تدریس می شود و من در همین سیمستر آنها را درس می دادم و به جرات می توانم گفت که از بهترین  کتابهای آموزش زبان فارسی به خارجیان است که تا کنون منتشر شده است و زبان زنده و فرهنگی فارسی  امروز را خوب  یاد می دهد ودقیقا می داند که چه  هدفی دارد و چگونه می تواند به این هدف د ست یابد و تنوع و روشمندی مطالب و تمرینهای مناسب کتاب  آن را بسیار موفق و پر کاربرد ساخته است .

در سایت بخش مطالعات خاور نزدیک دانشگاه آریزونا به نشانی :  http://fp.arizona.edu/neareast/directory.htmشرح حال مفصل دکتر کامران تلطف و آثار او آمده است که علاقه مندان را به مطالعه ی آن دعوت می کنم و امیدوارم اندیشمندان ایرانی در هرکجای جهان که هستند این چنین بدرخشند و مایه ی افتخار مردم سرزمین مادری خود باشند ولطف مقامات علمی سزاوار، بر ایشان گوارا باشد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتا ب حافظ و پیدا و پنهان زندگی

      

    هر دو عالم یک فروغ روی اوست    گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

دیروز به لطف دوست عزیزم، کورش کمالی سروستانی ، نسخه یی از کتاب جدید خود را به نام "حافظ و پیداو پنهان زندگی " ، مروری شعر، زندگی و اندیشه های حافظ  ،  دریافت کردم . این کتاب در اواخر سال 1385در 388 صفحه در سلسله انتشارات سخن ،در تهران  به قطع وزیری  و در220 نسخه0 به چاپ رسیده است و قیمت آن را ناشر 5500تومان تعیین کرده است .

درپیش گفتار کتاب آورده ام که :  " شعر حافظ شعر آدمیان  بهشتی است و زینت بخش  باغ زندگی آنها ،چرا که شعر آدمیان ،شعر زندگی است و زندگی با همه ی داستانها و ماجراهای پنهان و پیدای خویش ، تنها فرصت سبز حیات است که امکان رویش و پویش و درک حقیقت را به ما ارزانی می  دارد وحافظ قرنهاست که ما را با پیدا و پنهان زندگی آشنا می کند و غم زدای دل پریشان گنگان خواب دیده یی است که از بیان خواب خویش در مانده اند  و کسی را می جویند که رویای آنان را بازگو و تفسیر و تعبیر کند و امیدوارشان سازد که بخت خواب آلوده ی آنان بیدار خواهد شد .

انچه در این کتاب آمده است مجموعه ی مقالاتی است که در طول روزگار در باره ی حافظ نوشته ام و ودر هریک به بخشی ازنگاه حافظ به پیداو پنهان زندگی نظر انداخته ام و در این نظاره ،همیشه  نفس گرم حافظ دست گیر و پناهگاه دل من بوده است.

نخستین مقاله ی کتاب  گفتاری مفصل  است در باره ی زندگی حافظ ، که مباحث زیر راهم  در بر دارد :
  حافظیه و آرامگاه حافظ ،بزرگانی که در حافظیه به خاک سپرده شده اند ،تفال با دیوان حافظ ، حافظ، ،شعر و شاعری و معاصرانش، محمد گلندام و گفته هایش در باره  ی حافظ،، شهرت حافظ در میان معاصرانش .،، حافظ و خواجو ،حافظ و سلمان ساوجی ،حافظ و شاه شجاع ،قضاوتهای حافظ در باره ی شعر خویش ، ممدوحان حافظ، ،محبوبیت شعر حافظ  و واکنش معاصرانش در برابر آن .( از صفحه ی 8 تا 38 )

 عنوان مقالات دیگر عبارت است  از:

2- حافظ و پیدا و پنهان زندگی                                   ( از صفحه ی 39  تا 51 )

3- گونه های شعر حافظ                                          (از صفحه ی  38 تا51 )

4- شعر رندانه ومعنی گردانیهای حافظ                         (از صفحه ی  52 تا 77 )

5- حافظ و فردوسی                                               ( از صفحه ی 78  تا 104 )

6- تحلیل معنایی واژه ی گفتن در شاهنامه و دیوان حافظ     (از صفحه ی  105 تا160)

7- حافظ و سعدی  دو آفتاب در یک سرزمین                  (از صفحه ی  161 تا201 )

8- شیخ ابواسحاق اطعمه ی شیرازی و حافظ                  (از صفحه ی 202 تا215 )

9- قدسی شیرازی و دیوان حافظ                                ( از صفحه ی  216 تا234)

10- انجوی شیرازی وتصحیح دیوان حافظ                     ( از صفحه ی  235 تا246)     

11-شیرازیان و تصحیح ، تحقیق و چاپ دیوان حافظ         ( از صفحه ی  247 تا269 )  

12-علی اصغر حکمت شیرازی و بنای آرامگاه حافظ        (از صفحه ی  274 تا  280) 

13-  فرزاد عاشق ترین عاشقان حافظ                          ( از صفحه ی  281 تا304  )         

14- طبیعت در شعر حافظ                                       ( از صفحه ی  305 تا337 )           

15- شرح 5 غزل اول دیوان حافظ از شرح در دست انجام دیوان حافظ به نام " شعر دلش حافظ "                                                              ( از صفحه ی  338 تا  370 )           

کتاب نامه                                                           (از صفحه ی   371 تا 374 )

نامنامه                                                              (از صفحه ی  375 تا 388 )

امیدوارم که این کتاب مورد پسند خاطر دوستداران حافظ و علاقمندان شعر و ادب فارسی قرار گیرد و نظر گرانقدر خود را در باره ی کتاب  با  من در میان بگذارند.

 

 

                   دکتر منصور رستگا ر فسایی استاد دانشکاه آریزونا

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و انوری و سعدی

 فردوسی و انوری و سعدی

   در شعر سه تن پیمبرانند            قولی است که جملگی بر آنند

   هر چند که لا نبی بعدی              فردوسی و انوری و سعدی

می خواستم در باره ی سعدی و روز او  مطلبی دیگر  بنویسم که به شعر بالا رسیدم و دیدم که سراینده شعر که مسلما شاعری ادیب بوده است و در شناخت بزرگان شعر پارسی  تا روزگار خود ،  توانا  ،  با نام بردن از فردوسی و سعدی و انوری  ، این سه تن شاعران بزرگ فارسی  گوی  را" پیامبران سه گانه ی شعر فارسی " خوانده است ، اما اندکی  مسامحه فرموده و به جای آنکه  بگوید به نظر من این سه تن  از پیامبران شعر فارسی هستند   ،خود را وکیل  تام الاختیار همگان دانسته و بی ارایه ی هیچ شاهد و قرینه یی ، نظر خویش را نظر جمله ادبا و ناقدان دانسته و قضاوت خود را،  سخنی مورد اتفاق همگان و  قولی که جملگی برآنند ، خوانده  است  .

    در اینکه  فردوسی و سعدی و انوری از اجله ی شعرای ایران هستند هیچ تردیدی نیست اما به نظر من نمی توان گفت که انوری با فردوسی و سعدی همسنگ است و این همسنگی  انوری با فردوسی و سعدی ،  مورد قبول جمله ی منتقدان است، البته انوری شاعری بزرگ و ممتاز است که در قصیده سرایی و قطعه سازی بی نظیر است و مسلما شعرروشن و فصیح و استوار اومورد استفاده و پیروی بسیاری از بزرگان سخن چون سعدی قرار گرفته است ولی گذشت زمان  باعث  بر آمدن شاعران بزرگ دیگری شده است  که منشها و روشهای ی متفاوت با انوری داشته اند ، و استقبال جامعه ا زآثار  آنان سبب شده است تا اعتبار هنری انوری زمان پذیر شود و  تحت الشعاع نام و آثار و اعتبار ادبی این   شاعران هنرمند قرار گیرد.

 شاید عامل دیگر این نوسان شهرت  ادبی انوری ، ناشی از آن باشد که معاصران نام آور دوران او  که در گنجه و شروان و بلخ و نیشابور می زیستند هنوزخوب به جامعه ی ادبی معرفی نشده بودند و مردم  آنان را نمی شناختند وآثارشان را نخوانده بودند و تقدم شهرت و اعتبار دیرین سخن انوری برای برخی همچنان ثابت و بی تغییر می نموده است و نمی دانسته اند که  به مرور ایام دامنه ی پیامبران شعر فارسی محدود به این سه تن نمی  ماند و بتدریج زمینه برای ظهور دیگر بیامبران شعرفراهم می آید و دامنه ی پیامبران شاعر را یا وسیع تر می کند  یا آن سه نام را   جابه جا می سازد  به عنوان مثال ،اگر فرض کنیم که سراینده شعربالا ، در قرن هفتم هجری می زیسته است ، آیا نمی دانسته است که سنایی و عطار و مولوی و نظامی و خاقانی هم اگرچه در حد فردوسی و سعدی نبوده اند اما  به هیچ  وجه کمتر  از انوری به شمار نمی آمده اند  وحد اقل همتای  انوری به حساب می امده اند ؟

 آیا  سنایی با آن همه  نو آوری  در لفظ و معنا و تنوع   کار های شاعرانه اش ، کمتر از انوری بوده است وتاثیر خلاقیتهای بی مثال  سنایی در عطار و مولوی وشاعران عارف پس از وی  با تاثیر گذاریهای  انوری  همسان است ؟ از سنایی که بگذریم  ایا کدامیک از جادوگریهای معجزت آسا و افسانه یی کلام  نظامی در داستان سرایی از انوری کمتر است ؟ و آیانفوذ بی مثال  نظامی  در شاعران پس از خود  که باعث  برآمدن صدها شاعر مثنوی سرا شد که نظامی چراغ ذوق و هنر را در دل آنان بر افروخت و قرنها آنان را به دنبال خود کشید ، شاهد این مدعا نیست که نظامی نه تنها   چیزی از   انوری کمتر ندارد بلکه به قضاوت تاریخ بسی برتر از انوری است.

آیا می توان خاقانی را از پیامبران شعر ندانست ؟ شاعر ساحری که کلام پر شکوه و پرهیمنه ی  آن  حسان عجم ، آن چنان به قله های شامخ لفظ و معنی عروج می کند که سیمرغ قاف نشین به گردش نمی رسد و   اوج کلامش ،عقابان بلند پروازاندیشه   را به رشک می آورد؟ و  آیا عطار و مولوی و حافظ و خواجو و جامی و صایب و بیدل و امثال آنان  را اگر با همان معیارهایی که انوری را از پیامبران شعر می شناسد ، بسنجیم ،ایشان از جمله ی ممتاز ترین خالقان شعر و از برگزیده ترین پیامبران سخن به حساب نمی آیند؟

اما اگر با معیار های ادبی و علمی  نو هر روزگار ،بخواهیم پیامبران شعر آن دوران  را که مورد قبول دانایان آن عصر هستند  برگزینیم ،آیا بهار و اخوان و شاملو و... را می توانیم از پیامبران شعر ندانیم ؟

به هر حال قصد من به هیچ وجه نفی انوری نیست اما می خواهم بگویم که ما ایرانیان درمورد  قضاوتهایمان در باره ی شاعران بزرگ باید بیشتر دقت کنیم .

 ( شاید نگارش این مقاله نیز از بخت بد انوری باشد  که خود پیش بینی آن را   کرده و سروده بود :

   هر بلایی کز آسمان آید                گرچه بر دیگری قضا باشد

 به زمین نا رسیده ،می پرسد :        " خانه ی انوری کجا باشد؟ " ) !!

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم