دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و يکی از رازهای جاودانگی وي

در هزار سال گذشته شاهنامه ی فردوسی و پيام ومحتواو بیان و زبان آن      به حدی با منش های فرهنگی مردم ماسازگاری  داشته است که همگان آن را سخن دل و جان خویش یافته اند و باکلام همه ی   شاعران همزمانش متفاوت دیده اند .مقایسه یی میان کلام فردوسی وشاعران معاصرش چون عنصری و فرخی و منوچهری و...نشان می دهد که آنان برحسب حال و هواى روز، نوسانات قدرت و جاذبه هاى پرزرق و برق زر و سيم لب به سخن مى گشايند و منتظرانى هستند كه تا كفى بخشنده و حاكميتى نيازمند به دروغ و تبليغ رياكارانه را مى يابند، بر او گرد مى آيند و لب به ستايش او مى گشايند. بنا بر اين محتواى كلام آنان مجموعه‏اى سرگيجه‏آور، متلوّن، متفاوت و بى ثبات است كه خواننده را با هنر بى هدف و هنرمند بى فرهنگ آشنا مى سازد. در حالى كه فردوسى، به جاى ارائه چنين كلامهايى بى هويتی ، به نياز جاودانى و معنوى زمان و جامعه خويش مى نگرد و به شعر جمع، جامعه، و شعر مقاومت و پايدارى و سلحشورى يعنى "حماسه" روى مى آورد، تا علاوه بر تحكيم ريشه هاى پيوند ملّى جامعه و تأكيد بر هويت تاريخى چندين هزارساله قوم خويش، در ايجاد اتّكاى به نفس و استقلال معنوى و حفظ تماميت ارضى و غرور قومى خود، سهمى داشته باشد و مردم خود را در گيرودار حادثه هايى كه به نابودى بسيارى از مدنيتها و فرهنگهاى كهن منجر گشته است، به آينده‏اى مطمئن و پر از سرافرازى و اقتدار رهنمون گردد. اين هدف و شيوه كار فردوسى، انتظار جامعه را از شاعر برآورده مى ساخت و به همين سبب پيام فردوسى براى زنان و مردان باسواد و بى سواد ايرانى كه صاحب هر نوع نحله فكرى و عقيدتى و قومى و نژادى بودند، وجه مشتركى دقيق و قابل فهم و درك داشت و ما تأثير اين كلام و بيان را در توجه به شاهنامه و شاهنامه‏خوانيهاى پرشور مردم درك توانيم كرد؛ آنجا كه حدود 30 سال پس از سرايش شاهنامه‏عنصرى (متوفى 431) و فرخى سيستانى (متوفى 429) را مى بينيم با اشاراتى به شاهنامه و شاهنامه‏خوانى:

 اگر ز دجله فريدون گذشت بى كشتى‏

 به شاهنامه بر، اين بر حكايت است و سمر

 به شاهنامه همى خوانده‏ام كه رستم زال‏

 گهى بشد ز ره هفت‏خان به مازندر

 *

 همه حديث ز محمود نامه خواند و بس‏

 همان كه قصّه شهنامه خواندى هموار

 *

 ز شاهان چنو كس نپرورد چرخ‏

 شنيدستم اين را، ز شهنامه خوان‏

 *

 گفتا چنو دگر به جهان هيچ شه بود؟

 گفتم ز من مپرس، به شهنامه كن نگاه‏

 اين‏چنين بزم از همه شاهان كرا اندر خورست‏

 نامه شاهان بخوان و كتب پيشينيان بيار

 به تدريج بسيارى از مردم كه از به خاطر سپردن قصيده‏اى كوتاه خوددارى مى كردند، بيتهاى فراوان و داستانهايى مفصل را از شاهنامه‏به خاطر سپردند و سينه به سينه براى ديگران نقل كردند تا مبادا كميابى كاغذ و كتاب و مشكل‏يابى آن، بى سوادى و قرب و بعد، مانع از حصول پيام شاهنامه به جامعه گردد و براى اولين‏بار در ايران بعد از اسلام، كتابى پارسى پديد آمد كه در همه دلها جايى داشت و گروهى حافظ و راوى آن شده بودند و مضامين و داستانهاى آن‏را نقل مى كردند و بدين‏سان اعاشه مى نمودند. اهل ذوق و ادب و كلام نيز فردوسى را راهنماى گفتار و نوشتار صحيح و دقيق مى دانستند و مردم جامعه از شاهنامه درسهاى فراوان مى گرفتند، آن‏چنان‏كه سعدى از شاهنامه‏خوانى حكايتى عبرت‏انگيز مى آفريند:

 "يكى را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز... بارى به مجلس او در، كتاب شاهنامه‏همى خواندند در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون، وزير ملك را پرسيد هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت، چگونه بر او مملكت مقرر شد؟ گفت..."

 بدين ترتيب جامعه ما، از آغاز پديد آمدن شاهنامه، هرگز با كتاب فردوسى و پيام اين شاعر بزرگ ملّى ايران سرسرى برخورد نكرده و حساب فردوسى را از هر شاعر ديگرى جدا دانسته است.

 برخی از شاعرانمعاصر فردوسی  براى آن‏كه به زر و سيم دست يابند، به شيوه هاى وقيحانه و تملقهاى بارد دست مى يازند: بنگريد فرخى سيستانى را كه از زراعت و دهقانى به جايى نمى رسد آن‏چنان‏كه چون زنى خواست و خرجش بيشتر افتاد و دبّه و زنبيل در افزود، بى برگ ماند و "... قصه به دهقان برداشت كه مرا خرج بيشتر شده است، چه شود كه دهقان غلّه من، سيصد كيل كند و سيم صد و پنجاه درم، تا مگر با خرج من برابر شود، دهقان بر پشت قصه توقيع كرد كه اين‏قدر از تو دريغ نيست و افزون از اين را روى نيست فرخى مأيوس گشت و از صادر و وارد استخبار مى كرد تا نشان ممدوحى شنود و روى بدو آرد باشد كه اصابتى يابد..." و چون بالاخره به ممدوح رسيد كارش بدانجا كشيد كه تا بيست غلام سيمين كمر از پس او برنشستندى و به چنان راحت و آسودگى دست يافت كه جابه جا در شعرش انعكاس مى يابد:

 از آن عطا كه به من داد اگر بمانده بدى‏

 به سيم ساده برآوردمى در و ديوار

 به وقت بازى اندر سراى، كودك من‏

 بسان خشت همى باز گسترد دينار

 *

 كارى است مرا نيكو و حالى است مرا خوب‏

 با لهو و طرب جفتم و با كام و هوا، يار

 از فضل خداوند و خداوندى سلطان‏

 امروزِ من از دى به و امسال من از پار

 با ضيعت بسيارم و با خانه آباد

 با نعمت بسيارم و با آلت بسيار

 هم با رمه اسبم و هم با گله ميش‏

 هم با صنم چينم و هم با بت تاتار

 ساز سفرم هست و نواى حضرم هست‏

 اسبان سبك‏بار و ستوران گران‏بار

 از ساز، مرا خيمه چو كاشانه مانى‏

 وز فرش، مرا خانه، چو بتخانه فرخار

 ميران و بزرگان جهان را حسد آيد

 ز اين نعمت و زين آلت وزين كار و از اين‏بار

 محسود بزرگان شدم از خدمت محمود

 خدمتگر محمود چنين بايد هموار

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

شناخت

                                     شناخت

من که   در آتشت     گداخته ام       خوب عشق و ترا ، شناخته ام

در پی ات چون غبارهر شب وروز       سایه وار ،عاشقانه  ، تاخته ام

عالمی   دیگرم   بباید     ساخت         من که با عالمی  ،  نساخته ام

دیگران ، می برند  و  می بازند          من تنها ،  همیشه ،   باخته ام

گر چه   تیغم  زدند  از سر کین           تیغ کین  ، بر کسی  نیاخته ام

خورده ام تیر و برده ام صد رنج           از کسانی  که   می نواخته ام

                                                 منصور رستگار فسایی

                                                       20/4/1386

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان دکتر خانلرى و ويژگيهاى دهگانه ی او

شادروان  خانلرى در ميان ادبا و محققان دانشگاهى دوران معاصر چهره ی بسیار شناخته یی است و می توان او را یکی از تاثیر گذارترین استادان دانشگاه  در تاریخ هفتادساله ی دانشگاههای ما  دانست . او   شاعر و نویسنده یی صاحب سبک و محققی مبرز و استادی جامع الاطراف  بود که سالها مجله ی سخن رامنتشر می کرد و این مجله در دوران انتشار  خود کانون نواندیشی ودریچه یی بر ادبیات معاصر ایران و جهان بود و بسیاری از شاعران و نویسندگان و مترجمان بزرگ  بهترین آثار خود را در آن ارائه می کردند .

 من در بارهی این استاد بزرگ  کتابی نوشته ام با نام ؛ خانلری ؛ که انتشارات طرح نو آن رادر سال ۱۳۷۹آ در ۵۱۰ صفحه منتشر کرده است و این مقاله با افزودگی هایی اندک  بخشی از آن کتاب است در صفحات ۸۴ تا ۹خانلرى در ميان ادبا و محققان دانشگاهى دوران معاصر داراى 10 امتياز عمده و مهم بود: 

۱-   به نحوى خاص، جامع‏الاطراف و داراى كمالات عمده و اطلاعات اساسى در نثر و نظم كهن فارسى، تخصص در زبان فارسى و دستور زبان و عروض و قافيه فارسى بود،

۲-در ادب و شعر معاصر به قول بعضى استاد و پيشگام و صاحبنظر بود،

۳-در نثر فارسى معاصر عديم‏النظر بود به طورى كه او را سلطان نثر معاصر فارسى مى خواندند.

۴- زبان فرانسه و انگليسى را خوب مى دانست و ادبيات معاصر جهان را مى شناخت و ترجمه هاى متعدد و موفقى را مخصوصا از نويسندگان و شاعران فرانسوى به فارسى انجام داد،

 ۵- در ايجاد فضاى ادبى مناسب براى جامعه و تشويق محققان و دانشجويان و به كارگيرى استعدادها و پرورش آنها، درايت و لياقت خاصى داشت و مى توانست با ايجاد مؤسسه هاى فرهنگى چون سخن، سخن علمى، بنياد فرهنگ ايران، پژوهشكده فرهنگ به جهت و سمت و سو دادن به تحقيقات ادبى ، آفرينشهاى هنرى و ذوقى و تحقيقاتى كمك برساند و اصولا زمينه هاى رشد فرهنگى را فراهم سازد،

 ۶-در شيوه هاى تحقيق و آموزش و پژوهش، خبرويتى خاص داشت به نحوى كه در دوران وزارت خود سپاه دانش را ايجاد كرد، كتابهاى درسى دبيرستانى را متحدالشكل ساخت، آموزش دستور زبان فارسى و زبانشناسى و عروض را به‏نحوى تازه و نو به دانشگاهها آورد.

۷-خانلرى در كشف و احياء مواريث مكتوب ادبى ايران و نشر آنها اهتمامى بليغ مبذول داشت، به نحوى كه صدها كتاب خطى را چاپ و منتشر كرد، فهرست و عكس بسيارى از كتابهاى نفيس خطى را از نقاط دور و نزديك دنيا فراهم آورد و بسيارى از محققان را به پژوهش در آنها تشويق كرد.

۸- خانلرى با استفاده از نفوذ اجتماعى و سياسى خود و كسب اعتبار هاى لازم به ايجاد مراكز تحقيقاتى چون فرهنگستان ادب و هنر، پژوهشكده فرهنگ ايران و بسط روابط بين‏المللى فرهنگى، اعزام و تبادل استاد و دانشجو توفيق يافت.

۹- در ايجاد تحرك و كار گروهى بسامان و ايجاد گروههاى كار در تحقيقات ادبى سهمى عمده داشت و چه در بنياد فرهنگ ايران و چه در فرهنگستان ادب و هنر كار هاى گروهى، چون تهيه دستور تاريخى زبان فارسى، خدماتى شايسته را به انجام رسانيد كه از خاطرات ابدى او در انجام كار هاى تحقيقاتى دسته‏جمعى به‏شمار مى آيد.

 ۱۰- شاگردپرورى و بركشيدن شاگردان برجسته به‏دوره هاى فوق ليسانس و دكترا و اعطاى مسؤوليتهاى پژوهشى و تحقيقى به آنان بود.

 دكتر شفيعى كدكنى بر آنچه گفته شد، مى افزايند:

 آنچه خانلرى را آماج تير خصومت بسيارى از اديبان و شبه‏اديبان عصر، قرار داد و يقين دارم كه او پس از مرگش نيز از كينه اين دشمنان در امان نخواهد بود، اسلوب تعادى او بود كه تعارف در آن راه نداشت، او يك معيار داشت و آن سلامت و فصاحت زبان فارسى بود، هر اثر ادبى را قبل از آن‏كه به هر امتيازى آراسته باشد، از اين ديدگاه مى نگريست و اگر به اعتبار سلامت و درستى زبان فارسى نقصى داشت بر آن اثر نمى بخشود، گوينده هركه خواهد گو باش.

 بزرگترين امتياز خانلرى به عنوان يك محقق ادبيات فارسى، علاوه بر احاطه او بر روشهاى علمى اين‏گونه مطالعات و علاوه بر خلاقيت ذهنى و نوآورى ذاتى او، در نظم و نظامى بود كه به لحاظ انديشه، همواره از آن برخوردار بود، به همين دليل چه در كتابى به گستردگى تاريخ زبان فارسى و چه در يك مقاله دوصفحه‏اى او، همواره نظمى استوار از آغاز تا انجام ديده مى شود كه حاصل سنجيدگى و انديشه بارور اوست.

 

 و شادروان دكتر محمد جعفر محجوب عقيده داشت:

 به‏نظر بنده در اين دو قرن اخير اگر دو تن بيش از هركس در گسترش فرهنگ و ادب ايران و شناسانيدن آن به‏مردم ايران و جهان و نيز ايجاد تحولات مطلوب در آن دخالت داشته‏اند، يكى از اين دو تن دكتر پرويز ناتل خانلرى است...

 

 و دكتر شمس الدين احمد درباره او نوشت:

 تبحر علمى و جامعيت و تنوع فكرى از امتيازات خاصى است كه در آثار... دكتر خانلرى به چشم مى خورد، در شخصيت ادبى وى، عناصر مهمّى از قبيل آگاهى كامل از ادبيات كهنه و نو، تعمق علمى، ذوق و سليقه ادبى ، متانت و واقعيت‏گرايى كه شايسته يك مرد اديب منتقد و تاريخ‏شناس مى باشد، همراه با ملايمت فكر و نظر و وسعت مطالعه، مجتمع بوده است و اين صفات نه‏فقط در حيات وى مؤثر بوده، بلكه براى بالا بردن ارزش فرهنگ ايران و نيز براى نويسندگان جوان آن... داراى اهميت خاصى است...

 

 "اساس تجدد ادبى خانلرى كه به شكل يك سنخ فكرى، جلوه نمود، روى اين نظر قرار گرفته است كه فرد بايد محدوديتها و تنگنا هاى فردى را رها نموده و دنياى آزاد و روح زمان و محيط دور و بر را، درك نمايد از اين لحاظ استاد، قفس دنياى تنگ خود را مى شكند و خود را در فعاليّتهاى اجتماعى از طريق ادبى مشغول مى سازد... وى طرفدار اين فكر بود كه حالا بايد ديدگاه و مطمح نظر، گسترش يابد تا صلاحيت قبول تأثيرات تكامل علمى و فرهنگى و صنعتى اروپا در ايران، يك شعور اجتماعى و بيدارى سياسى را به وجود بياورد كه كشور را از ظلم و جهالت و ناانصافى و استثمار نجات دهد... و يكى از مهمترين وسيله هاى تحولات اجتماعى، زبان شعر است كه بايد با تغييرات فكرى و تصورات و انديشه هاى معاصر ادبى جهان، هماهنگ باشد... و از مطالعه شعر او واضح مى شود كه وى رويداد هاى عميق فردى و اجتماعى را تجربه نموده و از شعور سياسى و اجتماعى بهره داشته است منظومه هاى خانلرى ترجمان فرد و اجتماع معاصر، هردو مى باشد. براى نمونه منظومه زير را مى خوانيم:

 خاموش و سرد بر سر تيغ بلند قاف‏

 سيمرغ‏

 شاه مرغان‏

 تنها نشسته بود.

 زاين بادها كه بر زبرخاكدان، وزند،

 زاين خاكها كه آيد از آن، ديده را گزند،

 زآن برفها كه بارد بر قلّه بلند،

 زاين آبها، كه شويد

 در شيبهاى تند،

 پاك و پليد را،

 زآن برقها كه سوزد سرخ و سپيد را،

 او را خبر نبود.

 يا هرچه را كه بود

 در او اثر نبود.

 خاموش و سرد

 سيمرغ‏

 تنها نشسته بود

  برخيز! ما به شوق تو اين ره بريده‏ايم‏

  برخيز! ما به صد تعب اينجا رسيده‏ايم‏

 ما مرغكان خرد

 با صد شرار شور

 از راههاى دور

 منزل بريده‏ايم‏

 محنت كشيده‏ايم‏

 تا طلعت مبارك سيمرغ ديده‏ايم‏

 سيمرغ!

 اى بلند

 اى جاودان سروش‏

  (اين گفته شد دراز...

 سيمرغ...

 افسرده و خموش‏

 زى اين‏همه خروشان‏

 اين تاب و تب‏فروشان‏

 چشمى نكرد باز)

 خاموش و سرد

 سيمرغ‏

 تنها نشسته بود

 "اگرچه خانلرى براى وصول به اين هدف از قالب جديد و شعر نو، وسيله‏اى براى ارتباط با اجتماع ساخت، ولى كلام شعرى او از سنتهاى ادبى گرانمايه ايران خالى نيست و وى احساسات خود را از شبكه پيچيده واقعيّت انسانى و طبيعى الهام گرفته است و با بيانى روشن و رسا و در عين حال دور از معنى بيگانه و غريب، ادا نموده است." خانلرى در گفتگويى، از نگرانيهاى خود درباره گنجينه شعر فارسى چنين مى گويد:

 نگرانى من درباره گنجينه شعر فارسى اين است كه پس از گذشت يكى‏دو نسل، جوانان چنان از خواندن و بهره‏جويى از اشعارى كه در وزن عروضى سروده شده، دور و غافل بمانند كه نسلهاى بعد، نتوانند اين اشعار را بخوانند، زيرا تا حدود سنّ 20سالگى است كه ذهن انسان وزن را مى پذيرد و با آن مأنوس مى شود و لذت مى برد، كسى كه تا بيست، سى‏سالگى در قالب عروضى نه شعرى خوانده و نه شنيده است، نمى تواند شعر عروضى را با طنينش بخواند يا از خواندن و شنيدنش لذت برد. اين بلا يك بار بر سر اين كشور آمده،... ما امروز از اشعار قبل از هجوم تازيان در ايران و حتى تا سه قرن پس از آن تقريبا هيچ اثرى در دست نداريم، آيا ممكن است مردم ايران، با آن‏همه ظرافتهاى هنرى و باريك‏انديشى، در گذشته، هيچ نسروده باشند مسأله اين است كه [ايرانيان‏] اوزان [هجايى پيش از اسلام‏] خود را فراموش كردند و ديگر اشعار خود را نخواندند و به‏آن اوزان شعر نگفتند و در نتيجه شعر هاى گذشته آنان از يادها رفت و سپس نابود گشت، ما نبايد پيوندمان و پيوند شعرمان را بكلّى از اوزان عروض فارسى بگسليم، بلكه با كوشش در يافتن راههاى تازه مراقبت كنيم كه ارتباط جامعه به‏ويژه نسل جوان با اوزانى كه همه آثار گرانبهاى شعر ما، در آن قالبها ريخته شده، بريده نشود وگرنه روزى خواهد رسيد كه همه ديوانهاى شعر بزرگان ادب، در گوشه كتابخانه‏ها خاك بخورد و خواننده‏اى جز محققان و پژوهندگان نداشته باشد...

 ... و به روزگاران آشكار گشت كه دكتر خانلرى، اين سخنان را به اصطلاح "طردا للباب" يا چون حديثى كه پس از چندى از ياد مى رود، بر زبان نمى آورد، او همه عمر و توان خود را در پى اين انديشه‏ها و رسيدن به اين آرزوها به كار گرفت...

 

 و نادرپور درباره او مى نويسد:

 سخن به اغراق نمى گويم، از دورانى كه از مرگ سعدى تا روزگار حيات ما را شامل مى شود، رقيب و حريفى نداشت اگر شبهه‏اى در گفته من داريد به تاريخ هفت قرن اخير ادب ايران نگاه كنيد و كسى را كه همانند خانلرى در زمينه هاى گوناگون گفتن و نوشتن، آثارى بدين فراوانى و سودمندى پديد آورده باشد، به من نشان دهيد.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

یک سالگی این وبلاگ

  از ۱۵ تیر ماه۱۳۸۵  که اولین مقاله خود را در این وبلاگ قرار دادم تا به امروز که یک سال از آن تاریخ می گذرد  فرصتی بسیار خوب داشتم تا از طریق این وبلاگ  با شما دوستان که بزرگوارانه  گهگاه سری به آن می زنید و نوشته های مرا می خوانید  گفتگو کنم . این اولین تجربه ی من بود و مسلما نمی توانست از خطا و بی ذوقی و گهگاه بی نظمی تهی باشد  اما برای من هدفی بزرگ در این کار وجود داشت که می خواستم با مخاطبانی بسیار سروکار داشته باشم و با آنها از زبان و ادبیات فارسی که هستی و عمر خویش را به آن نثار کرده ا م   سخن بگویم و  کار معلمی خود را رها نکنم و اندکی بر دانش برخی از خوانندگان علاقمند  بیفزایم و به همین دلیل درآاولین یادداشتی که در اینجا  نگاشنم  گفتم که   ؛آغاز مي کنم به نام او که به ما مردم ايران زبان فارسی را آموخت و با اين زبان ما را از خاک به افلاک رسانيد.از اين پس با نام و ياد او زبان و ادبيات فارسی را به عنوان نردبانی برای عروج خود به ذروه کمال به کار خواهيم گرفت.؛ و هنوز بر این باورم که این راه را ادامه دهم  و برای  این هدف به راهنمایی و عنایت همه ی شما خوانندگان این  وبلاگ نیازمندم و از شما که مشوق من بودید و همه ی عزیزانی که در ایجاد این وبلاگ مرا یاری دادند بویژه آقایان دکتر حسنلی .مهدی شیرازی و مقیمی صمیمانه متشکرم و امیدوارم خدای بزرگ در  ادامه ی ا ین راه همه ی مارا یاری دهد .ا

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

مجلس‌گويي‌ و مجلس‌نويسي‌

مجلس‌گويي‌ و مجلس‌نويسي‌

مجلس‌، به‌ معني‌ محل‌ نشستن‌ و مجالس‌، جمع‌ آن‌ است‌ و عبارت‌ است‌ از جاي‌ موعظه‌ گفتن‌ و مجلس‌ درس‌ و وعظ‌.

اين‌، حديث‌ نُبي‌ كند تلقين‌ وآن‌، علوم‌ وصي‌ كند تكرار

مجلس‌ هر دو ركن‌ را خوانند كعب‌ احبار و كعبه‌ اخيار

(خاقاني‌)

«مجلس‌ را مي‌توان‌ نوعي‌ سخنراني‌ مكتوب‌ دانست‌ كه‌ لحن‌ گفتاري‌ و خطابي‌ توأم‌ با شعر و تمثيل‌ و موعظه‌ و پند، آن‌ را از انواع‌ ديگر نثر جدا مي‌سازد.

مجالس‌ وعظ‌ و تذكير در ادبيات‌ ديني‌ هر قوم‌، مقام‌ ممتازي‌ دارد، در اين‌ گونه‌ مجالس‌، گوينده‌ سعي‌ دارد عالي‌ترين‌ انديشه‌ها را به‌ وسيله‌ ساده‌ترين‌ اشكال‌ منطقي‌ القاء كند، هر چه‌ الهامات‌ قلبي‌ عالي‌تر و قياسات‌ خطابي‌ ساده‌تر باشد، اين‌ سخنان‌ بيشتر در دل‌ مي‌نشيند تا جايي‌ كه‌ پاره‌اي‌ از آنها قرنها باقي‌ مي‌ماند و در جرگه‌ آثار خالد ادبي‌ قرار مي‌گيرد، مواعظ‌ بوسوئه‌ و فنلون‌ در ادبيات‌ فرانسه‌ از اين‌ گونه‌ است‌ ... »تذكرة‌الاولياء آمده‌ است‌ كه‌ «به‌ مدت‌ يك‌ سال‌ ابوبكر صيرفي‌ بعد از نماز ديگر روز آدينه‌، بر سر تربت‌ استاد نشستي‌، يعني‌ كه‌ به‌ مجلس‌ آمده‌ام‌.» اسرارالتوحيد برمي‌آيد كه‌ مجالس‌ بوسعيد را در زمان‌ حيات‌ او و به‌ همان‌ گونه‌ كه‌ وي‌ در خانقاه‌ يا در جمع‌ القاء مي‌كرده‌ است‌، عده‌اي‌ مي‌نوشته‌اند و «قرب‌ دويست‌ مجلس‌ از آن‌ وي‌ به‌ دست‌ خلق‌ است‌» و از خلال‌ يكي‌ از داستانهاي‌ اسرارالتوحيد نيز مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ همواره‌ ارادتمندان‌ و مشتاقان‌ بوسعيد ، از پيرامونيان‌ وي‌ تقاضاي‌ حكاياتي‌ از مقامات‌ شيخ‌ داشته‌اند ... كه‌ مجموعه‌ متنوعي‌ را از اقوال‌ و احوال‌ او كه‌، آن‌ را «مقامات‌» بوسعيد مي‌خوانيم‌، در عصر مؤلف‌ پديد آورده‌ است‌. دقت‌ ناقلان‌ اين‌ آثار و ضبط‌ ثبت‌ كنندگان‌ اين‌ مجالس‌، سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ در كتبي‌ چون‌ اسرارالتوحيد ، حتي‌ عين‌ عبارات‌ و سخنان‌ شيخ‌ و حتي‌ گفتگوها و مباحث‌ او با ديگران‌ به‌ همان‌ نحو كه‌ در اصل‌ بوده‌ است‌، حفظ‌ شود و مأثورات‌ صوفيه‌ و ارزش‌ دقيق‌ ادبي‌ و هنري‌ آنها محفوظ‌ بماند . خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ نيز طبقات‌ صوفيه‌ سلّمي‌ نيشابوري‌ (متوفي‌ به‌ سال‌ 412) را در مجالس‌ خود، املاء مي‌كرد و سخنان‌ و مطالبي‌ را بر آن‌ مي‌افزود و يكي‌ از مريدان‌ آن‌ را جمع‌ مي‌نمود و اين‌ كتاب‌ همان‌ طبقات‌الصوفيه‌ فارسي‌ خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ است‌. شيخ‌ روزبهان‌ نيز مدت‌ 50 سال‌ در جامع‌ عتيق‌ شيراز و جز آن‌ براي‌ مردم‌ وعظ‌ مي‌كرد. اول‌ بار كه‌ به‌ شيراز درآمد و خواست‌ به‌ منبر وعظ‌ رود شنيد كه‌ زني‌ دختر خويش‌ را نصيحت‌ كند و گويد، دخترم‌! حسن‌ خود را بر كس‌ آشكار مكن‌ كه‌ خوار گردد، شيخ‌ گفت‌ اي‌ زن‌ حسن‌ به‌ تنهايي‌، خرسند نيست‌ و خواهد كه‌ عشق‌ قرين‌ وي‌ گردد، چه‌ آنان‌ در ازل‌ با هم‌ پيمان‌ بستند كه‌ از يكديگر جدا مگردند» پس‌ اصحاب‌ صيحه‌ زدند و وجد نمودند .بوسعيد ، در ادبيات‌ فارسي‌، نمونه‌هاي‌ ديگري‌ از مجالس‌ داريم‌ كه‌ از خواجه‌ عبداله‌ انصاري‌ و بعضي‌ از مشايخ‌ صوفيه‌ و شاعران‌ و نويسندگان‌ بزرگ‌ است‌.ابوالفتح‌ محمدبن‌ ابوالقاسم‌ عبدالكريم‌ شهرستاني‌ است‌ كه‌ از محققين‌ و متكلمان‌ بزرگ‌ قرن‌ پنجم‌ نيمه‌ اول‌ قرن‌ ششم‌ است‌ كه‌ در فاصله‌ سال‌هاي‌ 479 - 469 ه. متولد شده‌ است‌ و وفات‌ او را در سال‌ 548 يا 549 نوشته‌اند. او علاوه‌ بر شهرت‌ در عقايد ديني‌ و مذاهب‌ فلسفي‌، در وعظ‌ و تذكير شهرت‌ و توفيق‌ كم‌نظيري‌ داشت‌. لطف‌ سخن‌ و كثرت‌ محفوظات‌ و قدرت‌ بيان‌ مجالس‌ او، به‌ حدي‌ بود كه‌ توجه‌ مردم‌ را به‌ سوي‌ او جلب‌ كرده‌ بود و ذوق‌ فلسفي‌ و كلامي‌ او از خلال‌ مجالس‌ وي‌، مشهود است‌. او سه‌ سال‌ واعظ‌ مدرسه‌ نظاميه‌ بود و در خراسان‌ و خوارزم‌ مجلس‌ مي‌گفت‌. بيهقي‌ در تتمه‌ صوان‌ الحكمه‌ مي‌نويسد:سعدي‌ و مولوي‌ كه‌ غالباً متضمن‌ معاني‌ زهد و عرفان‌ و سلوك‌ است‌، مجالس‌ شهرستاني‌ بيشتر جنبه‌ تحقيق‌ دارد .ابوسعيد مي‌خوانيم‌ كه‌ گاهي‌، او «مقامات‌» يا «مجالس‌» را مي‌نوشته‌ است‌. شيخ‌ فرمودند:سلطان‌العلماء بهاءالدين‌ محمدبن‌ حسين‌ خطيبي‌ بلخي‌ ، معروف‌ به‌ بهاء ولد از كبار مشايخ‌ صوفيه‌ در اواخر قرن‌ ششم‌ و اوايل‌ قرن‌ هفتم‌، كتابي‌ دارد به‌ نام‌ «معارف‌» كه‌ مجموعه‌اي‌ است‌ از مجالس‌ و مواعظ‌ او، كه‌ خود آنها را نظم‌ و ترتيب‌ داده‌ و به‌ صورت‌ كتاب‌ در آورده‌ است‌ و در آن‌ حقايق‌ عرفان‌ و دين‌ و تفاسير و تأويلاتي‌ از قران‌ مجيد، با بياني‌ شيوا و دل‌انگيز و با فصاحتي‌ كم‌نظير، مورد بحث‌ قرار گرفته‌ است‌. مولانا جلال‌الدين‌ محمد مولوي‌ جاي‌ پدر را در داشتن‌ مجالس‌ نيكو كه‌ شامل‌ مجالس‌ سبعه‌ و «فيه‌مافيه‌» است‌، گرفته‌ است‌ و سيدبرهان‌الدين‌ محقق‌ ترمذي‌ نيز، مجموعه‌اي‌ از مواعظ‌ خود را تحت‌ عنوان‌ «معارف‌» فراهم‌ آورد و سعدي‌ را نيز 5 مجلس‌ است‌ كه‌ بسيار لطيف‌ و دلپذير است‌. مجالس‌ سعدي‌ كه‌ در توحيد و زهد و تحقيق‌ انشاء شده‌ است‌، از امثال‌ و اشعار لطيف‌ مشحون‌ است‌ و حكايات‌ عرفا و زهّاد و سخنان‌ مشايخ‌ و اولياء، اين‌ مجالس‌ را زينت‌ مي‌دهد و عرفان‌ لطيف‌ و زهد خشك‌، هر دو در اين‌ سخنان‌ شيخ‌ جلوه‌ بارز دارند .ملك‌الشعراء بهار درباره‌ مجالس‌ سعدي‌ مي‌نويسد:سعدي‌ است‌، اما نه‌ آن‌ سعدي‌ بذله‌گو و حكيم‌ كه‌ ما او را در گلستان‌ ديده‌ايم‌، بلكه‌ سعدي‌ زاهد و صوفي‌ كه‌ در حلب‌ و كاشف‌ به‌ منبر رفته‌، موعظه‌ مي‌كند و مجلس‌ مي‌گويد. مجلس‌ سوم‌، كاملاً عرفاني‌ است‌ و سعدي‌ سبك‌ خواجه‌ عبداله‌ را پيروي‌ مي‌كند. در مجلس‌ چهارم‌ نيز، ترك‌ و تجرد و انقطاع‌ و زهد را مطرح‌ مي‌كند و از مجالس‌ قبلي‌ هم‌ ساده‌تر است‌. ولي‌ مجلس‌ پنجم‌ شاهكار سعدي‌ است‌ و مي‌توان‌ آن‌ را با گلستان‌ از نظر لطف‌ معني‌ و حسن‌ عبارت‌، برابر نهاد، اما نكته‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ «... شيخ‌ نثر ديگري‌ نيز دارد كه‌ ارباب‌ ادب‌ آن‌ را از شيخ‌ نمي‌دانند، ليكن‌ چون‌ منسوب‌ بدوست‌ و از قبيل‌ مجالس‌ پنجگانه‌ و در واقع‌ كاريكاتور مجلس‌گويي‌ و نمودار تذكير و منبرداري‌ از راه‌ طيبت‌ است‌، بعيد نيست‌ كه‌ از دستكاري‌هاي‌ او باشد و با آنكه‌ بحث‌ در معني‌ آنها جايز نيست‌، از بحث‌ در شيوه‌ آنها ناگزير مي‌باشد، شيخ‌ در مقدمه‌ مباحث‌ مزبور گفته‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از اميرزادگان‌ و ابناء ملوك‌ وي‌ را مجبور كردند كه‌ بر شيوه‌ سوزني‌ طيبتي‌ و هزلي‌ بر هم‌ ببافد ... و اين‌ هزليات‌ به‌ طرز و شيوه‌ مجالس‌ اول‌ كتاب‌ انشاء شده‌ و آيات‌ و اخبار مجعول‌ و مضحك‌ در آن‌ وضع‌ كرده‌ است‌ ابوالفتح‌ محمدبن‌ عبدالكريم‌ شارستاني‌ (شهرستاني‌) نفوذ كلام‌ مسجع‌ و موزون‌ و درآميخته‌ به‌ شواهدي‌ از نثر و نظم‌ عربي‌ و اشعار فارسي‌ را مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ عيناً در مجالس‌ سعدي‌ و مولوي‌ نيز ديده‌ مي‌شود.«ملفوضات‌» مي‌گفتند و عبارت‌ بود از مجموعه‌اي‌ از گفتار پيران‌ كه‌ با كوشش‌ مريدان‌ آنها جمع‌ مي‌شد. يكي‌ از مهمترين‌ اين‌ آثار، «فوائدالفؤاد» حسن‌ سنجري‌ دهلوي‌ است‌ كه‌ مجموعه‌ گفتارهاي‌ نظام‌الدين‌ اولياء را بين‌ سالهاي‌ 707 تا 722 ه.ق‌ گرد آورده‌ است‌، «خيرالمجالس‌» چراغ‌ دهلوي‌ و «سيرالاولياء» محمد مبارك‌ و «معدن‌المعاني‌» شرف‌الدين‌ احمد منبري‌ (متوفي‌ 782) نيز از همين‌ «ملفوظات‌» است‌. سبك‌ ملفوظات‌ بعداً چنان‌ شايع‌ شد كه‌ چندين‌ اثر جعلي‌ نيز در اين‌ زمينه‌ تحرير شد .ويژگيهاي‌ نثر مجالس‌نثر مجالس‌ داراي‌ ويژگيهايي‌ است‌ كه‌ آن‌ را از ديگر انواع‌ نثر متفاوت‌ مي‌سازد. مهم‌ترين‌ جنبه‌ اين‌ گونه‌ نثر، نزديكي‌ آن‌ با نثر گفتاري‌ و درآميختگي‌ آن‌ با نثر ادبي‌ است‌ . بدين‌ معني‌ كه‌ در اين‌ «مجالس‌» لحن‌ خطابي‌ از يك‌ سو و رعايت‌ حال‌ شنوندگان‌ و ارائه‌ سخن‌ به‌ اقتضاي‌ مقام‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد، اما در هر حال‌ هدف‌ اصلي‌ آن‌، هدايت‌ مردم‌ به‌ سوي‌ خير و كمال‌ است‌. عنصرالمعالي‌ در قابوسنامه‌ در ذكر اوصاف‌ مذكّران‌ گويد:سيدجمال‌الدين‌ اصفهاني‌ يكي‌ از اين‌ واعظان‌ پاكدل‌ بود كه‌ در سال‌ 1326 قمري‌ يعني‌ دو سال‌ پس‌ از مشروطيت‌ كشته‌ شد، ديگري‌ ملك‌المتكلمين‌ بود كه‌ او نيز به‌ فرمان‌ محمدعلي‌ شاه‌ همراه‌ با جهانگيرخان‌ صور اسرافيل‌ در باغشاه‌ كشته‌ شد. شيخ‌ محمد همداني‌ نيز از همين‌ گروه‌ بود .حسين‌علي‌ راشد را كه‌ سالها در شبهاي‌ جمعه‌ از راديو تهران‌ به‌ ارائه‌ خطبه‌هايي‌ دقيق‌ و زيبا و پرمحتوا مي‌پرداخت‌، مرحوم‌ حجة‌الاسلام‌ فلسفي‌ و شادروان‌ مرتضي‌ مطهري‌ ياد كرد. از سخنوران‌ سياسي‌ و مذهبي‌ نيز مي‌توان‌ از حسن‌ صدر و علي‌ شريعتي‌ ياد كرد.پطرس‌ البستاني‌ ، نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ در سوريه‌، از منبر خطابه‌ به‌ ياري‌ زن‌ برخاست‌ و به‌ وجوب‌ تعليم‌ و تهذيب‌ و تربيت‌ زنان‌ تأكيد كرد .ابن‌ بطوطه‌ كه‌ خود اين‌ خطابه‌ها را شنيده‌ است‌ مي‌نويسد:قابوسنامه‌ در آداب‌ مذكّري‌ نيز آداب‌ خطابه‌ در ميان‌ وعّاظ‌ ايراني‌ ارائه‌ شده‌ است‌.

در

«... در هر هفته‌ يك‌ بار مجلس‌ وعظ‌ گفتي‌ و هرباري‌ كه‌ به‌ منبر برآمدي‌ چون‌ رابعه‌ را نديدي‌، مجلس‌ را ترك‌ گفتي‌ ... و هرگاه‌ كه‌ مجلس‌ گرم‌ شدي‌، روي‌ به‌ رابعه‌ كردي‌.» (همانجا).

بدين‌ ترتيب‌ مجلس‌گويي‌، كنايه‌ است‌ از وعظ‌ گفتن‌ و وعظ‌ كردن‌ در مسجد و جز آن‌ و بيشتر بر منبر است‌. از تصريح‌ مؤلف‌

علاوه‌ بر مجالس‌

يكي‌ ديگر از كهنه‌ترين‌ نمونه‌هاي‌ مجالس‌، از

«مجلسي‌ مكتوب‌ از آن‌ او ديدم‌ كه‌ در خوارزم‌ منعقد كرده‌ بود و در آن‌ به‌ اصول‌ حكمت‌ اشارات‌ بسيار بود، از آن‌ بسي‌ شگفت‌ كردم‌ ... .»

اما ظاهراً از اين‌ مجالس‌ خوارزم‌ و خراسان‌ كه‌ لابد، به‌ فارسي‌ بوده‌ است‌، چيز مهمي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌. نمونه‌اي‌ از اين‌ قبيل‌ مجالس‌ او در كتابخانه‌ مجلس‌ موجود است‌ كه‌ با آنكه‌ نثر منبري‌، غالباً مقتضي‌ لغات‌ سنگين‌ و دشوار عربي‌ است‌، گويندة‌ اين‌ سخنان‌، با لطف‌ و ذوق‌ خاصي‌ توانسته‌ است‌، از افراط‌ نابجا خودداري‌ كند. استشهاد به‌ آيات‌ و احاديث‌، چيزي‌ است‌ كه‌ در اين‌ گونه‌ مجالس‌ ديني‌ «اجتناب‌ناپذير» تلقي‌ مي‌شود، اما دقت‌ و ظرافتي‌ كه‌ گوينده‌ در تأويل‌ عبارت‌ به‌ كار مي‌برد، درخور اعجاب‌ و تحسين‌ است‌ و بر خلاف‌ مجالس‌

در مجالس‌ شيخ‌ روزبهان‌، جمعيتي‌ عظيم‌ از علما و مشايخ‌ شيراز و غيرهم‌، گرد مي‌آمدند جنبه‌ در فردوس‌المرشديه‌ تأليف‌ شده‌ در سال‌ 728 ه .، در ذكر ابتداء مجلس‌ شيخ‌ مرشد آمده‌ است‌:

«... در ابتداء حال‌ مجلس‌، در خدمت‌ شيخ‌ مرشد حاضر مي‌شدم‌ ... شيخ‌ را گفتم‌ تا از براي‌ حاضران‌ مجلس‌ گويد يا خبري‌ و حكايتي‌ روايت‌ كند و شيخ‌ منع‌ مي‌كرد و شرم‌ مي‌داشت‌ كه‌ سخن‌ گويد و من‌ هميشه‌ بر اين‌ ايستاده‌ بودم‌ و با خدمت‌ شيخ‌ مي‌گفتم‌، تا آن‌ زمان‌ كه‌ اجابت‌ كرد، بعد از آن‌ هر آدينه‌ بعد از نماز همچنان‌ كه‌ نشسته‌ بود، وعظ‌ گفتي‌ و اخبار و حكايات‌، روايت‌ كردي‌ و جمعي‌ در خدمت‌ وي‌ مي‌نشستند و استماع‌ مي‌كردند و هرآدينه‌ كه‌ مي‌آمد، جماعت‌ مجلس‌ زيادت‌ مي‌گشتند و شيخ‌ مرشد در پس‌ اسطونها نشستي‌ و وعظ‌ گفتي‌، بعد از آن‌ اصحاب‌ گفتند يا شيخ‌ اگر برخيزي‌ و ما را وعظ‌ گويي‌، خوشتر باشد تا آواز تو بر همگنان‌ برسد و شيخ‌ ... بعد از آن‌ از براي‌ دل‌ اصحاب‌ بر پاي‌ خاستي‌ و وعظ‌ گفتي‌

در احوال‌

«دوات‌ و كاغذ بياوريد تا مقامات‌ بنويسم‌ در طريقت‌ و تصوف‌، تا آن‌ را مطالعه‌ كنند و كار بندند

پدر مولوي‌،

مرحوم‌

«اين‌ رساله‌ مفاد يا عين‌ پنج‌ منبر و پنج‌ مجلس‌ وعظ‌ است‌ كه‌ شيخ‌ براي‌ خود يا شاگردان‌ خود نوشته‌ است‌ كه‌ از روي‌ آن‌ تذكير كنند و مجلس‌ گويند. مجلس‌ اول‌ و دوم‌، به‌ هم‌ شبيه‌ است‌ و انشاء آن‌ هر دو از ديباچه‌ سفينه‌، سهل‌تر و عباراتش‌ ساده‌تر و بي‌پيرايه‌تر و آن‌ هر دو به‌ يك‌ طرز تأليف‌ گرديده‌ است‌. يعني‌ مجلس‌ اول‌، به‌ چند شعر، در مدح‌ حضرت‌ رسول‌ آغاز شده‌ و بعد (در خبر است‌) آمده‌ و خبري‌ از پيغمبر(ص‌) ذكر كرده‌ و داخل‌ موعظت‌ گرديده‌ است‌ و مجلس‌دوم‌ نيز، ابتدا به‌ (قال‌الله‌) آغاز شده‌ و پس‌ از ذكر آيتي‌ از قرآن‌ و ترجمه‌ آن‌ آيت‌، باز (در خبر است‌) آمده‌ است‌ و خبري‌ را عنوان‌ مجلس‌ ساخته‌ و در ضمن‌ آن‌ قطعه‌ شعري‌ آورده‌ است‌ كه‌ علي‌التحقيق‌ از خود شيخ‌ است‌ و در خلال‌ اين‌ مجلسها، غزلها و ابياتي‌ از سعدي‌، مندرج‌ است‌ كه‌ در غزليات‌ يا گلستان‌ مي‌بينيم‌ و شك‌ نيست‌ كه‌ اين‌ مجالس‌ از خود

در قرن‌ ششم‌، همچنين‌ در مجالس‌

در حوالي‌ سال‌ 700 ه. ق‌، نوعي‌ نويسندگي‌ در هند در ميان‌ صوفيان‌ پديد آمد كه‌ به‌ آن‌

 

«متحرك‌ باش‌ اندر سخن‌ و در ميان‌ گرمي‌ زود، سست‌ مشو و مادام‌ مستمع‌ را نگر، اگر مستمع‌ نكته‌ خواهد، نكته‌ گوي‌ و اگر فسانه‌ خواهد فسانه‌ گوي‌، چون‌ بداني‌ كه‌ عام‌ خريدار چه‌ باشند و چون‌ قبول‌ افتاد، باك‌ مدار، بترين‌ سخن‌، به‌ بهترين‌، همي‌فروش‌ كه‌ به‌ وقت‌ قبول‌ بخرند، لكن‌ اندر قبول‌ دائم‌ با ترس‌ باش‌ كه‌ خصم‌ مذكّر از در قبول‌ پديد آيد و جايي‌ كه‌ قبول‌ نيابي‌، قرار مگير

بدين‌ ترتيب‌ نثر «مجالس‌» با نوعي‌ فراز و فرود خاص‌ همراه‌ مي‌شود، گاهي‌ ساده‌ و همه‌فهم‌ و زماني‌ آراسته‌، مسجّع‌ و درآميخته‌ با شواهدي‌ از آيات‌ و احاديث‌ و شواهد شعري‌ است‌. از اهم‌ خصوصيات‌ اين‌ مجالس‌ عبارتند از:

1. استفاده‌ از آيات‌ و احاديث‌ كه‌ سبب‌ مي‌شود تحذير يا اغراء مستند باشد و قبول‌ بيشتري‌ را در مخاطبان‌ ايجاد كند.

2. استشهادات‌ شعري‌، به‌ اقتضاي‌ مقام‌. كه‌ اغلب‌ نيز اشعار فارسي‌ همه‌فهم‌ و از شاعران‌ نامدار و مشهور مورد توجه‌ است‌.

3. داستان‌گويي‌، كه‌ موضوع‌ اين‌ داستانها بيشتر مربوط‌ به‌ متون‌ تفسيري‌ و مقامات‌ صوفيه‌ و زندگي‌ انبياء و اولياء است‌ و داستانهايي‌ مثل‌ معراج‌ حضرت‌ رسول‌، برصيصا و دختر زاهد، ابراهيم‌ و آتش‌، سليمان‌ و ملكه‌ سبا و ... مي‌باشد.

4. لحن‌ خطابي‌ مجالس‌ همه‌ جا نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ «مجالس‌» از اصلي‌ شفاهي‌ به‌ صورت‌ نثري‌ كتبي‌ درآمده‌اند و هميشه‌ قصد هدايت‌ مخاطب‌ به‌ چيزي‌ است‌ كه‌ براي‌ «مجلس‌گو» مهم‌ است‌ و هدف‌ به‌ شمار مي‌آيد.

5. در نثر مجالس‌، كاربرد ضرب‌المثل‌ها و كلمات‌ قصار فارسي‌ و عربي‌، رواجي‌ تمام‌ دارد.

6. در «مجالس‌»، از مدح‌ و ستايش‌ افراد و اشخاص‌، خبري‌ نيست‌ و اگر شخصيتي‌ مورد ستايش‌ قرار مي‌گيرد، انبياء و اولياء حقند.

7. اگر چه‌ لحن‌ ساده‌، بر كل‌ فضاي‌ مجالس‌ حاكميت‌ دارد، اما حضور سجع‌، تركيبات‌ شاعرانه‌، كلمات‌ و جمله‌هاي‌ كوتاه‌ عربي‌ نيز در اين‌ مجالس‌ بدان‌ جنبه‌ ادبي‌ و آراسته‌ مي‌دهد. به‌ همين‌ جهت‌ «مجالس‌» در هنگام‌ مكتوب‌ شدن‌، يكنواخت‌ و هم‌سطح‌ به‌ نظر نمي‌رسد.

8. در روزگاري‌ كه‌ مردم‌ ايران‌، نخستين‌ گامهاي‌ خود را در راه‌ نوزيستي‌ برمي‌داشتند چند تن‌ از واعظان‌ نيز نقشي‌ مهم‌ در هدايت‌ جامعه‌ به‌ عهده‌ داشتند زيرا سخن‌ اينان‌ با مردم‌ كوچه‌ و بازار بود كه‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را نمي‌دانستند و يا پولي‌ در بهاي‌ روزنامه‌ و كتاب‌ نمي‌دادند و تنها راه‌ روشن‌ شدنشان‌، اين‌ بود كه‌ سخن‌ واعظي‌ را بشنوند و در سايه‌ ايمان‌ و پاكدلي‌ به‌ آن‌ دل‌ ببندند و به‌ راه‌ آزادي‌ و آزادگي‌ روي‌ آورند.

9. در دوره‌ معاصر  نیزما شاهد ظهور خطبا و سخنوراني‌ بوده‌ايم‌ كه‌ بيشتر در حوزه‌ خطابه‌هاي‌ ديني‌ و سياسي‌ نامور بوده‌اند، كه‌ از مهمترين‌ آنها از دسته‌ اول‌، مي‌توان‌ شادروان‌

10. در دوره‌ معاصر،

در ايران‌ خطابه‌ از سابقه‌اي‌ طولاني‌ برخوردار است‌ و در دوره‌ اسلامي‌ ايرانيان‌ ويژگيهاي‌ خاصي‌ را در ايراد خطابه‌ رعايت‌ مي‌كردند،

« ...بعد از نماز ظهر [ قاريان‌ با آهنگهاي‌ محزون‌ و مهيج‌ به‌ قرات‌ قرآن‌ مشغول‌ شدند و شيخ‌ خطبه‌ را در نهايت‌ سكون‌ و وقار ايراد مي‌كرد و سخن‌ خود را با اشاراتي‌ از فنون‌ مختلف‌ تفسير و حديث‌ چاشني‌ مي‌داد و پس‌ از پايان‌ موعظه‌ از هر سو، رقعه‌ها به‌ او فرستادند و رسم‌ ايرانيان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ سؤالات‌ خود را در رقعه‌ مي‌نويسند و به‌ سوي‌ واعظ‌ مي‌اندازند و او يكايك‌ پرسشها را پاسخ‌ مي‌داد،» پيش‌ از او در كتاب‌

نقيبان‌، دفترخوانان‌ و قصه‌خوانان‌، مجلس‌گويان‌ و روايتگران‌ و نقالان‌، با خطابت‌ و سخنوري‌ رابطه‌اي‌ تنگاتنگ‌ و يگانه‌ داشتند.»

( از کتاب انواع نثر فارسی از دکتر منصور رستگار فسایی . انتشارات سمت .تهران ۱۳۸۰ ص۲۵۰ به بعد .)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان مهدی اخوان ثالث ( م. اميد ) و فردوسي

 مهدی اخوان ثالث ( م. امید ) ُاميد ادب معاصر ايران و از معدود شاعران بزرگ روزگار ما بود، كه برمبناى تمام تعاريف قديم و جديد از "شاعر"، به تمام معنى، "شاعر" بود؛ نه‏تنها از اين ديدگاه كه ذوق شاعرانه سرشار داشت و پيشتاز و نوآور بود و آثارش در مدتى بيش از چهل سال مقبول طبع مردم شعردوست اين سرزمين افتاده بود، بلكه، بيشتر به دليل نوع زندگى شاعرانه، خلاقيتها، رنجها، پيامها، روشها و تداوم انديشه هاى ميهن‏پرستانه و انسانيش، شاعرى ممتاز از ديگران بود و به همين دليل، اعتبارى خاص و جايگاهى والا داشت. شور و شوريدگيش را همگان مى پسنديدند و او را ادامه‏دهنده راهى ثابت و پراعتبار در شعر فارسى مى شناختند كه از فردوسى تا روزگار ما ادامه داشته است. او پيوسته براى ايران و ايمان به انسانيّت و ارزشهاى فرهنگى دل سوزانيده بود و برمبناى آزادگى و مقاومت فرهنگى ايرانى از طوفانهاى شكننده گذر كرده بود.

 او مظهر شاعران رنجديده و استوار و هنرمندان رياضت‏كشيده و بردبارى بود كه در هر عصرى درفش تداوم اعتبارات فرهنگى و انديشگى قوم خويش را بر دوش مى كشند و طبعا از جان و تماميت توان ذهنى خود براى پاسدارى از آن انديشه‏ها و ميراثها مايه مى گذارند.

 اميد، با شناخت توانمنديهاى يك فرهنگ استوار و سرشار، سرمايه‏اى كلان از ذهنيتى معتبر را فراهم آورده بود، ماهيّت ادب و حوزه‏ها و حدود آن‏را مى شناخت، جوهر شعر را خوب درك مى كرد و از "زبان" و كاركرد و امكانات بالقوه و بالفعل آن به استادى آگاهى داشت. در نتيجه، در خلق شعر، به عنوان يك وسيله هنرى بسيار مؤثر، هميشه موفق بود، زبان او در شعر، چون موم در دست ذهنيت او، شكل مى يافت و در مردم تأثير مى گذاشت. زبانش بازتاب ذهنى فراگير و گسترده‏تر بود كه ريشه در اعماق داشت، ولى هميشه چون درختى سبز و سايه‏گستر شاداب و امروزين مى نمود.

 اميد در شعر خود به زبانى دست يافت كه، نرم و استادانه، مشكلترين مفاهيم اجتماعى و سياسى و عاشقانه را، چه به جدّ و چه به طنز، در قالبهاى نو و كهن مى گنجانيد. خميرمايه تمام انديشه هاى او عشق به ايران و انسانيّت آزاد و سرافراز بود. او شاعرى بود كه موقعيت تاريخى و حساس خويشتن را در طول حيات مى شناخت و على‏رغم تسلط بر ادب فارسى و تازى و آشناييهايش با ادب غرب، ايرانى مى انديشيد و شعرش را در خدمت روحيات و مصلحتها و ذوقيات مردم سرزمين خود قرار داده بود:

 گرچه بس بيگانه امروزت نمايد خويش و خواهان‏

 بيش من خويشى ندارد دوستت، بيگانه‏اى هم‏

 عمر و جان كردم نثارت، عاشقم ديوانه‏وارت‏

 عاشقى ديوانه چون من نيستت، فرزانه‏اى هم‏

 عشق و ايمانم به ايران، در دو گيتى هم نگنجد

 نيست رطلى در انيران سنجد اين، پيمانه‏اى هم‏

 و به قول خودش: "من مى گويم ايران ديروز و امروز را دوست دارم، حب‏الوطن دارم، حق‏شناس مادرم، خاكم، سرزمينم و فرزندان بزرگش هستم..."

 او مفسّر انديشه هاى نو در شعر فارسى معاصر بود و با زبانى همه‏فهم، روشن و صادق و با تجربه دست اول و معتبر خود، در آشنا ساختن مردم با شعر نو و پيامهاى آن، سهمى عمده داشت. او با شهامت خاص خود به زبانهاى نسلهاى رنجيده و اميدگسسته پس از مرداد 1332 بدل شده بود و سوك حماسه هاى او آگاهى‏بخش، ستم‏ستيز و در عين حال دل‏آويز و تازه و باطراوت بود و، با طنازى و ابهام و ايهاماتى كه داشت، مورد پسند همگان قرار مى گرفت و شيفتگان قالبهاى كهن و نو يكسان از فكر استوار و لفظ و معناى سخته او لذت مى بردند. شايد بتوان گفت كه اخوان تنها شاعرى از نسل نوسرايان بود كه توانمنديش در شعر كهن و بنيان استوار نظمش حتى براى دشمنان شعر نو نيز قابل قبول بود.

 اما آنچه مرا، بيش از همه محاسن اميد، به او دلبسته مى ساخت و در اين مقال برآنم كه بسيار مختصر بدان بپردازم، الفت و قرابت بى ترديد او با تفكر فردوسى، زبان فردوسى و آرمانها و زندگى فردوسى بود. من از خلال مجموعه آثارش يقين يافته‏ام كه او مقاومت را از فردوسى آموخته بود، ميهن‏دوستى و اعتقاد به ارزشهاى متعالى را از وى داشت و نگرانيها و التهابات انسانيش، گويى از جان فردوسى برآمده بود، تا بدانجا كه مى توان بسيارى از اشعار او را عصاره انديشه فردوسى و ايرانى كه او مى شناخت و دوست مى داشت، دانست؛ زيرا دل او پر از مهر نيكانى چون فردوسى بود:

 نه از نيكان و پاكانم وليكن‏

 دلم پرمهر نيكان است و پاكان‏

 شعر اميد، همانند فردوسى، سرشار از عشق به اين سرزمين و فرهنگ و تمدن آن است و همه‏جا سرود اين دو، دوست داشتن اين كهن بوم و بر است. به همين جهت اخوان، اين همشهرى فردوسى، او را مى شناسد و هم‏آوا و همدرد و ستايشگر اوست:

 نگويم كه فردوسى پاك جفت‏

 سخنهاى شيعى، شعوبى نگفت‏

 ولى بى گمانم، كه آن بى نظير

 به يك آدمى جامه، صد بيشه شير

 چو مردان افسانه بود و شگرف‏

 يكى بيكران پاك درياى ژرف‏

 شگفت‏آفرين كار اين آدمى ،

 به شعر و به افسانه ماند همى‏

 به افسانه ماند ولى راستين‏

 به شعرى گزين و شعورآفرين‏

 اگر چند از رفته‏ها گفت باز

 ولى رفته‏اى گفت، آينده‏ساز

 شگرف است و افسانگى، كار او

 شگفت‏آفرين، كاخ سُتوار او

 من از شهر اويم، شناساش نيز

 هم‏آوا و همدرد و همتاش نيز

 به ايران‏پرستى، شعوبيگرى‏

 انيران گدازى و گندآورى‏

 سلحشورى و شعر و شور و منش‏

 دليرى و گردى و كار و كنش‏

 ص 137

 اخوان خود را پير پرورده فردوسى مى شمارد:

 پير پرورده فردوسى و خيّامم ليك‏

 شيرها خورده ز پستان توام، اى شيراز

 اخوان، فردوسى‏وار، به خاك و فرهنگ سرزمين خويش مى بالد و مى داند كه سرفرازى او از ميهن است:

 زآن‏كه دانم خون اين فرهنگ و خاك‏

 مى فروزد سرفرازى در رگم‏

 ص 278

 افتخار اخوان به مظاهر با ارزش فرهنگ سرزمين خويش، همان است كه فردوسى مى انديشيد و اخوان بى آن‏كه در تلاطم امواج تفكرات چپ يا راست به دام افتد، پيوسته به عظمت به حق سرزمينى مى انديشد كه، در هزاره هاى گذشته تاريخ خويش، از هفت‏خانهاى مشكلات شكننده و نابودكننده گذر كرده است و على‏رغم فروافتادنها و رنجها و نامراديهاى بسيار، پيوسته منشأ خدمات گسترده و به راستى افتخارآفرين به تكامل ذهنى و هنرى انسانيّت بوده است.

 افتخار اخوان به ايران، افتخار به اعتبارات ارزنده انسانى است:

 تو را اى گرانمايه، ديرينه ايران‏

 تو را اى گرامى گهر، دوست دارم‏

 تو را اى كهن زادبوم بزرگان‏

 بزرگ‏آفرين نامور، دوست دارم‏

 هنروار انديشه‏ات رخشد و من‏

 هم انديشه‏ات هم هنر، دوست دارم‏

 به جان، پاك پيغمبر باستانت‏

 كه پيرى است روشن‏نگر دوست دارم‏

 ز فردوسى آن كاخ افسانه كافراخت‏

 در آفاق فخر و ظفر، دوست دارم‏

 ز سعدى و از حافظ و از نظامى

 همه شور و شعر و سمر دوست دارم‏

 نه شرقى، نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 او در كلام به جدّ و طنزآميخته‏اش، كه هميشه شجاعانه است، به هرچه انيرانى است مى تازد و همچون فردوسى آن‏را برنمى تابد. او با استفاده از طيفى وسيع از واژگان حماسى و اساطيرى هميشه نفوذ شاهنامه را در دنياى ذهنى خويش يادآور مى شود:

 بس پسرها كه ز مادر زادند

 نام رستم پدرانشان دادند،

 ولى از آن‏همه رستم‏نامان‏

 آن‏همه ريز و درشت‏اندامان‏

 هيچ‏يك رستم دستان نشدند

 مرد مردانه ميدان نشدند

 ص 178

 رسد كاسفنديار اين رستمى كيش‏

 ز تير و تيغ و از گبرم شناسد

 *

 چو مى آمدم برنشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ كبود

 كه چون گسترد ز اختران بر سپهر

 چنان بيكران پرده‏اى ناپسود

 *

 از آن رستمى يال و كوپال بود

 چو رويين‏تنان سخن، زال او

 اميد، در درياى شاهنامه، بسيار شنا كرده و گوهرها به چنگ آورده است آن‏چنان كه گاهى كلامش دقيقا از شاهنامه مايه‏ها مى گيرد، همه ما اين بيت فردوسى را كه دليل بر رفض او دانسته‏اند به خاطر داريم:

 به بينندگان آفريننده را

 نبينى، مرنجان دو بيننده را

 حال بنگريد به اين دو بيت از اميد:

 به بينندگان آفريننده را

 دلم ديد و سرّ سرودش شنود

 ص 80

 *

 به بينندگان آفريننده را

 توان ديد، بگشاد و بيننده را

 ص 283

 الفت با شاهنامه سبب شده است كه اخوان از وزن و قالب مفاهيم و انديشه هاى فردوسى بسيار بهره گيرد، ولى اعتبار او در مستقل ماندن آزاده‏وار و فردوسى‏گون اوست:

 نه شرقى نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 ص 224-230

 *

 يكى آزاده مردم ساده‏انديش‏

 ندانم چند و چون و مكر و فنها

 نه شرقى و نه غربى و نه تازى‏

 همين گويم نه پر، چون پرسخنها

 ره آزاد گر مزدشت پويم‏

 نه راه غرب و شرق و راهزنها

 ص 291

 اميد خود را هم‏آوا و همتاى فردوسى و شناساى فردوسى مى داند:

 من از شهر اويم شناساش نيز

 همآوا و همدرد و همتاش نيز

 ص 136

 (و در توضيح اين بيت مى گويد: فردوسى زمانه‏ام و هركه منكر است ميدان فراخ، اسب به گرد اندر آورد... ولى با يك تفاوت كه من هنوز شاهنامه (=كتاب بزرگ) خود را نسروده‏ام.) و در ادامه همين سخن به طنز بازمى گردد و در جايى مى سرايد:

 فردوسى ار رقيب نمى خواهد

 حضرت چرا نمى طلبد ما را

 ص 351

 اميد، كه خود را فردوسى زمانه مى خواند، سروش اصفهانى را به خاطر تقليدش از شاهنامه نكوهش مى كند و مى سرايد:

 نيز اگر بودت هوا، فردوسى ديگر شدن‏

 ساختند افسوس آن نالوطيان، عنتر تو را

 ص 161

 اخوان، خود، ابياتى دارد كه حال و هواى شاهنامه را دارد و شاد و زنده است:

 چو مى آمدم بر نشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ كبود

 *

 از آن رستمى يال و كوپال او

 چه رويين‏تنان سخن، زال او

 و آخرين كلام اين‏كه وقتى در "سخن انديشه" آخرين حرفهايش را درباره شاهنامه خواندم، اشك از چشمانم فروخزيد. اين اولين‏بارى بود كه اثرى از اخوان را مى خواندم، در حالى كه مى دانستم كه ديگر اميد از اين جهان پر كشيده است. به ياد فردوسى افتادم كه فرمود:

 دم مرگ چون آتش هولناك‏

 ندارد ز برنا و فرتوت باك‏

 در اين جاى رفتن نه جاى درنگ‏

 بر اسب فنا گر كشد مرگ تنگ‏

 چنان دان كه داد است و بيداد نيست‏

 چو داد آمدت بانگ و فرياد چيست؟

 اما باز به يادم آمد اين بيت حافظ:

 هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق‏

 ثبت است بر جريده عالم دوام ما

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم