دکتر منصور رستگار فسائی

باربد و،درحماسه ی ملی ایران (بخش دوم)

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ایزدى براى خسروپرویز عنوان مى کند. خسرو نیاى خویش انوشیروان را در خواب مى بیند که او را به رسیدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 نیاى خویشتن را دید در خواب‏

 که گفت اى تازه‏خورشید جهانتاب‏

 اگر شد چارمولاى عزیزت‏

 بشارت مى دهم بر چار چیزت‏

 یکى چون ترشى آن غوره خوردى‏

 چو غوره زان ترشرویى نکردى‏

 دلارامى تو را دربر نشیند

 کز او شیرین‏ترى، دوران نبیند

 دوم چون مرکبت را پى بریدند

 وز آن بر خاطرت، گَردى ندیدند

 به دست آرى چنان شاهانه تختى‏

 که باشد راست، چون زرین‏درختى‏

 به شبرنگى رسى، شبدیز نامش‏

 که صرصر درنیابد گَردِ گامش‏

 سیّم، چون شه به دهقان داد تختت‏

 وز آن تندى نشد شوریده‏بختت‏

 به جاى سنگ خواهى یافتن زر

 به جاى چار مهره چار گوهر

 چهارم چون صبورى کردى آغاز

 در آن پرده که مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 که بر یادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرویز پس از شب زفاف خود با شیرین، به باربد کنیزى خاص مى بخشد:

 ملک روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نیز بر دست‏

 به رسم آرایش در خوردشان کرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان کرد

 همیلا را نکیسا یار شد راست‏

 سمن ترک از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرویز:

 گهى مى کرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شیرین هماغوش‏

 چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرویز

 نظامى سى لحن باربد را بدین شرح بیان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان که او را بود در ساز

 گزیده کرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشک، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را کردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمین، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مروارید 5.تخت طاقدیس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه کاوس 9.ماه بر کوهان 10.مشک دانه 11.آرایش خورشید 12.نیمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشین باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز یا ساز نوروز 20.مشکویه 21.مهرگان 22.مرواى نیک 23.شبدیز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه کبک درى 27.نخجیرگان 28.کین سیاوش 29.کین ایرج 30.باغ شیرین.

 خسروپرویز باربد را زر و سیم و جامه هاى گرانقیمت مى بخشد:

 بهر پرده که او بنواخت آن روز

 ملک گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده که او بر زد نوایى‏

 ملک دادش پر از گوهر قبایى‏

 چون خسروپرویز در شکارگاه بزم مى آراید، نظامى باربد را چنین وصف مى کند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلک در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را کیسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 که عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 که موسیقار عیسى، در نفس داشت‏

 ز دلها کرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شکرریز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آویز

 بدان‏سان گوش بربط را بمالید

 کز آن مالش دل بربط، بنالید

 چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

 درآورد آفرینش را به آواز

 نکیسانام مردى بود چنگى‏

 ندیمى خاص، امیرى سخت سنگى‏

 ندادى یارى‏اى کز باربد را

 از این‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز دیگرسو، نیک، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش کرد این بیت، چالاک‏

 ز حالت کرد، حالى جامه را چاک‏

 به صد فریاد گفت اى باربد، هان‏

 قوى کن جان من در کالبد، هان‏

 حقیقت این است که برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پایتخت و مواجه شدن وى با مشکلاتى که سبب مى شود او از طریق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزیر شود به باغبانى که او نیز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به یارى او به هدفهاى خویش دست یابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جویاى نام، در درگاه خسروپرویز -که به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سرکش" خنیاگر روبرو مى شود که بر او رشک مى برد و سرکشى مى کند و به سالار بار پادشاه درم و دینار مى دهد تا باربد را به نزد شاه که هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، این بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى کند و نشان مى دهد که چگونه زر و سیم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبیعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانیا، گویى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نیست و هنرمند باید به باغ برود که نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است که قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را یارى مى رساند تا به مقصود خویش دست یابد؛ ثالثا، باغ جایگاه دائمى اصحاب قدرت نیست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آیند تا شادى و شادى‏خوارى کنند و این بدان معنا است که اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبیعت و باغ جامعه رو مى کنند و هنرمند باید در پنهانى، در تیرگى، در فضایى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر این در این داستان، شب و نقش سیاهى آن، از یک‏سو، یادآور بحران اجتماعى حاکمیت است و دوچهرگى آن‏را در پیدا و پنهان نشان مى دهد و از سویى دیگر، دیدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و اندیشه را در روشنایى و نور، به فریادى از فراز سرو و درختان سر به فلک‏کشیده در شب و اختفا تبدیل مى سازد و از همین‏جا است که هنرمند اوج مى گیرد، دست بالا را مى یابد، همه بزم‏نشینان را فرودست خویش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى کند و وامى دارد که با شمع به جست‏وجوى وى برآیند، شب را بشکنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پیام هنرمند گردند که گویى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همین لحظه، هنر ریایى مى شکند، سرکش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصیل، مجال خودنمایى مى یابد و با جلوه خویش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ایرانیان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغییر جایگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پیکار کرد، یزدان آفرید و لحنهاى سى‏گانه وى به میان مردم راه مى یابد و به هنر ملى آنان تبدیل مى گردد و اگرچه خسروپرویز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خویش زندگى مى کند و به همین دلیل در دربار نمى ماند. طبع او با درباریان ریاکار که هنر ریایى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نیست. او درگاه خسروپرویز را رها مى کند، به دیار خویش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پایتخت بازمى آید که خسروپرویز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاریک به بند کشیده‏اند. آن‏همه شکوه و عظمت بر باد رفته است و سرکشها و رامتینها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از کنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرویزى که دیگر هیچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پیش او مویه سر مى دهد و سوگند مى خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزاند و انگشتان خویش را ببرد؟ براى رسیدن به پاسخ این پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانیم:

 کنون شیون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن که شاه‏

 بپرداخت ناکام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بیاید سوى تیسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بیامد بدان خانه، او را بدید

 شده لعل رخسار او شنبلید

 زمانى همى بود بر پیش شاه‏

 خروشان بیامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مویه کرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 کجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 کجات آن‏همه فرّ و بخت و کلاه‏

 کجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 کجات آن‏همه یاره و تخت عاج‏

 کجات آن شبستان و رامشگران‏

 کجات آن دژ و بارگاه سران‏

 کجات افسر و کاویانى‏درفش‏

 کجات آن‏همه تیغهاى بنفش‏

 کجات آن سرافراز جانوسیار

 که با تخت زر بود و با گوشوار

 کجات آن سر خُود و زرین‏زره‏

 ز گوهر فکنده گره بر گره‏

 کجات اسب شبدیز زرین‏رکیب‏

 که زیر تو اندر، بدى ناشکیب‏

 کجات آن سواران زرین‏ستام‏

 که دشمن شدى تیغشان را نیام‏

 همه گشته از جان تو ناامید

 کجات آن هیونان و پیل سپید

 کجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّین و فرمان‏بران‏

 کجات آن سخنگوى شیرین‏زبان‏

 کجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چیز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنین روز، کى خواندى‏

 همه بوم ایران تو ویران شُمَر

 کنام پلنگان و شیران شُمَر

 شد این تخمه ویران و ایران همان‏

 برآمد همه کامه دشمنان‏

 فزون زاین نباشد کسى را سپاه‏

 ز لشکر، که آمدش فریادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 کنون اندر آید سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر یار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به یزدان و نام تو، اى شهریار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاین سپس، نیز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خویش‏

 بدان تا نبینم بداندیش را

 ببرید هر چارانگشت خویش را

 بریده همى داشت، در مشت خویش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش یک‏سر بسوخت‏

 و از این‏پس، باربد به درون تاریکى فرومى رود، دیگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانیم در کجا و چگونه زندگى کرد و چگونه درگذشت، اما مى دانیم که صداى او به صداى ایران و سروده هاى وى به ستایشنامه هاى این سرزمین بدل گشت. وقتى ایران ویران گردد و کُنام پلنگان و شیران باشد و شکوه دیرینه آن بر باد برود، دیگر انگشتى در دست باربد نیست، دیگر سرودى بر لب وى نمى نشیند و طبیعى است که سازش را بسوزاند و شاید خویشتن را، اما همه داستانهایش را در صداى ماندگارش، در سرود همیشگى‏اش براى همیشه روایت مى کند، سرود مهر ایران را.

 

 

 

 

 

 .6 پیکرگردانى موجودات اساطیرى در شاهنامه‏

 

 پدیده پیکرگردانى یا تغییر شکل موجودات از مهمترین ویژگیهاى اساطیرى ملتهاى کهن است و اصلى‏ترین عامل شگفت‏انگیزى و خارق‏العاده بودن بسیارى از اسطوره‏ها به شمار مى آید. که به موجب آن، هر موجودى به وسیله نیرو هاى ماوراء طبیعى یا اشخاص و اشیایى که با آنها مربوطند شکل ظاهرى و ساختمان طبیعى و قانونمند و شناخته‏شده خود را در جهت نقص یا کمال، به مدتى محدود یا نامحدود، از دست مى دهد و به صورتى تازه درمى آید. گاهى نیز، بخشى از وجود او تغییر مى کند؛ مثلا سرها و دستها و چشمهاى اضافى پیدا مى کند، جاودانه مى شود، جوان یا آسیب‏ناپذیر مى گردد و یا به صورتهاى ترکیبى انسان-حیوان درمى آید، ناپدید مى شود، پرواز مى کند، کوچک یا بزرگ مى گردد، به اعماق زمین مى رود و یا برخلاف طبیعت خود در آب زندگى مى کند. معمولا در ایجاد این‏گونه تغییرات، سه عامل عمده دخالت دارند:

 .1 خدایان، ایزدان، اهریمنان که داراى نیرو هاى مافوق طبیعى هستند و از آفرینندگان خیر و شر به شمار مى آیند و طبعا موجودات دیگر، حتى خود خدایان، بازیچه دست آنها هستند.

 از روى حقیقتى نه از روى مجاز

 ما لعبتکانیم و فلک لعبت‏باز

 بازیچه همى کنیم بر نطع وجود

 رفتیم به صندوق عدم، یک‏یک، باز خیام‏

 .2 موجوداتى که در ارتباط با خدایان یا اهریمنان قرار دارند و در نتیجه، بر انجام کار هاى خارق‏العاده توانا شده‏اند، چون فرّه‏مندان، جادوگران، فرشتگان و پریان، دیوان و اژدهایان.

 .3 اشیاء یا عناصرى که خواصى شگفت دارند، چون آب حیات، نوشدارو، پر سیمرغ، سایه هما، مهره هاى شفابخش، آب یا انار رویین‏تنى و ببر بیان و جام جهان‏بین که اینها نیز، به نوعى در انحصار خدایان و فرّه‏مندانند.

 هدفهاى کلى این‏گونه پیکرگردانیها متفاوت و به وسعت آرزوها، تفکرات و نیاز هاى مادى و معنوى انسان است. اسطوره‏ها در این موارد با زبانى رمزى و نمادین، اما قابل فهم، هدفهایى کلى و منطقى خود را دنبال مى کنند و موقعیت هوشمندانه انسان را در دوران کهن و در شرایط اجتماعى، طبیعى و فکرى او بازگو مى نمایند و قدرت و شخصیت برترى‏جوى انسان را با ضعفها و ناتوانیهاى مادى او به نمایش مى گذارند و در اینجا است که مى بینیم انسان در اسطوره هاى تغییر به جاودانگى مى اندیشد و آب حیات مى جوید، توانمندى مى خواهد و جمشیدوار به دنبال جوانى و بى مرگى است و یا در جست‏وجوى حقیقت، کاووس‏وار به آسمان پرواز مى کند، براى دفع بیماریها و دیرزیستى، نوشدارو و پر سیمرغ و رویین‏تنى جوید، پنهان شدن و پیدا شدن و سلطه داشتن بر گیاه و حیوان و جماد و کشف زبان و راههاى ارتباط با آنها را جست‏وجو مى کند و با یارى مسخ و نسخ و رسخ و فسخ، به دنیاى مرگ و جهان پس از آن رسوخ مى کند، ولى در عین حال همیشه به جهان خاکى خویش بازمى آید. بدین ترتیب انسان با اعتقاد به تغییر و دگرگونى دائمى و خلّاق در نظام هستى خود، نه‏تنها سکون و توقف را نمى پذیرد، که با ارائه خلقتهایى تازه بر نقایص هستى انگشت مى نهد و خلقت را به میل و در جهت اراده خود دگرگون مى سازد. راههایى براى گریز از وضع موجود پیدا مى کند و جهان را به کارگاه تغییر بدل مى سازد و به قول حافظ:

 فى‏الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

 کاین کارخانه‏اى است که تغییر مى کنند

 و از همین‏جا است که اسطوره هاى خلقت پدید مى آیند و آباى علوى و امهات سفلى و مینو هاى طبیعى و روانها و فرّه هاى ایزدى پیدا مى شوند و همه چیز را دگرگون مى سازند. انسان از خاک یا گیاه زاده مى شود و ستاره تیر یا تیشتر همانند اهورامزدا صاحب قدرت است و هرگاه بخواهد به صورت مردى شکوهمند بر گردونه خود آشکار مى شود و هزار تیر و هزار کمان زرین و هزار نیزه و هزار خنجر و هزار گرز فلزین و... دارد و زمانى به شکل گاوى عظیم درمى آید و گاهى به شکل اسبى سفید با سُمهاى بلند بر اپوش دیو خشکى مى تازد، زهره، از زمین به آسمان مى رود و در آنجا مى ماند و کاووس از نیمه‏راه آسمان به زمین رانده مى شود و اگرچه قربانیهاى او براى ناهید راه آسمان را بر وى نمى گشاید، اما او را به غلبه بر دیوان و جادوان و آدمیان توانا مى سازد. انسان چشمه مى شود و یا در چشمه آب حیات به جاودانگى و رویین‏تنى مى رسد. در روزگار جمشید، مردم به سیماى جوانان پانزده‏ساله زندگى مى کنند و میان پدران و فرزندان تفاوتى نیست. در کاخهاى کاووس، برفراز البرزکوه، که به وسیله دیوان از آبگینه و زبرجد ساخته شده است، شب و روز و زمستان و تابستان یکسان است و هرکس بدان‏جا پا مى گذارد، جوان مى شود. گیل‏گمش در جست‏وجوى جاودانگى و کشف راز مرگ به اعماق تاریکى مى رود و ارداویراف به دنیاى پس از مرگ و برزخ و بهشت و دوزخ رخنه مى کند و درصدد کشف اسرار ازل برمى آید. اسکندر از کنار چشمه آب حیات دست خالى بازمى گردد، اما شست‏وشو در همین چشمه خضر را جاودانه و کیخسرو را در آغاز جاودانگى، در سفیدى جاودانه و برف‏آلود، در ابدیت گم مى کند.

 در ازل پرتو حُسنت ز تجلى دم زد

 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 حافظ

 در نتیجه این دگرگونى‏پذیریهاى مداوم، انسان از جمادى مى میرد و... و به آنچه اندر وهم نمى آید تبدیل مى گردد:

 از جمادى مُردَم و نامى شدم‏

 وز نما مُردَم ز حیوان سر زدم‏

 مُردَم از حیوانى و آدم شدم‏

 پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم‏

 جمله دیگر بمیرم از بشر

 تا برآرم از ملائک بال و پر

 بار دیگر از ملک پرّان شوم‏

 آنچه اندر وهم ناید آن شوم‏

 مولانا

 بررسى دقیق اسطوره هاى تغییر، در ایلیاد و اودیسه هومر، Metamorphosis اوید، اوستا و شاهنامه فردوسى، نشان مى دهد که این پدیده در اساطیر یونان و روم بارها اتفاق مى افتد؛ خدایان، خود، بارها تغییر شکل مى دهند و دیگران را به صور گوناگون درمى آورند و به کوه، چشمه، صورتهاى فلکى، غولان یک‏چشم، حیوانات مختلف و گیاهان و گلهاى متعدد تبدیل مى سازند. این خدایان قدرت‏طلب، هوسباز و حیله‏گر، با دخالت در جزئى‏ترین مسائل انسانى، در حقیقت، به خاکیان آسمانى بدل مى شوند که یک لحظه آدمى را به خود وانمى گذارند و اراده و اقتدار او را به حساب نمى آورند.

 در اوستا و متون زردشتى نیز، اگرچه از تغییر شکل موجودات به اندازه اساطیر یونان و روم استفاده نمى شود، اما کاربرد آن قابل ملاحظه است، در آنجا، اهورامزدا، ایزدان و امشاسپندان و مظاهر مادى آنها به گونه‏ها و صورتهاى متعددى درمى آیند؛ به عنوان مثال، ایزد بهرام با ظهور در ده چهره گوناگون به صورتهاى باد، گاو زیباى زرین‏مو، اسب سپید، ده شتر مست، گراز، جوان پانزده‏ساله و مرغ وارغنه، قوچ وحشى و بز کوهى آشکار مى شود.

 در شاهنامه، وضع به گونه‏اى دیگر است و فردوسى که بیش از هزار سال با اوید و نزدیک دو هزاره از هومر فاصله زمانى دارد، از زلال فرهنگ و تمدن ایرانى سر برآورده است و با دیدى منطقى، عقل‏گرا و معتدل به دگرگونى پیکره‏ها مى اندیشد؛ و در نتیجه، با توجه به اعتقادات اسلامى خود و مردم روزگارش، خدایان و ایزدان متعدد ایرانى را به کردگار واحد تبدیل مى کند و سروش، فرّ، سیمرغ و خواب را واسطه ارتباط انسان و خدا قرار مى دهد؛ و با اعتقاد و باور مطلقى که به نیروى انسان برگزیده و اشرف مخلوقات دارد، پهلوانان و فرّه‏مندان را برمى کشد و به نحوى منطقى برترى مى بخشد و جانشین خدایان و ایزدان مى سازد و بر نیرو هاى شر پیروز مى کند. فردوسى خوارق عادات و تغییرات را حتى‏الامکان یا تلطیف مى کند یا ادبى مى سازد و آنجا که مجبور مى شود، با مقدماتى، آنها را توجیه مى کند.

 تو را از دو گیتى برآورده‏اند

 به چندین میانجى بپرورده‏اند

 نخستین فطرت پسین شمار

 تویى، خویشتن را به بازى مدار

 فردوسى‏

 فردوسى، در عین حال که اقتدار و توانمندیهاى مادى و معنوى انسان را مى ستاید، از نیرو هاى شر غافل نمى ماند و با کاستن از ظهور مستقیم اهریمن، وظایف او را به دیوان و اژدهایان و دشمنان ایران، چون افراسیاب و ارجاسپ واگذار مى کند و در گره‏افکنیهاى مهم در داستانهاى حماسى و پهلوانى از آنها سود مى جوید. اما با توجه به وفادارى به منابع و مآخذ کهن مورد استفاده و آنچه در حافظه جامعه وجود دارد، وقتى ظهور فرّ اردشیر را به صورت "غُرْم در پى اردشیر"، از کارنامه اردشیر، روایت مى کند، توجیهى مناسب فراهم مى آورد تا میِشِ نیکوسرینى را که در خان دوم بر رستم آشکار مى شود و او را از تشنگى و مرگ مى رهاند، نیز نمودارى از تغییر چهره فرّ بدانیم. او در عین حال که دیوان را با شومیها و وحشت‏انگیزیها و در عین حال توانمندیهایشان نشان مى دهد، صریحا آنان را نماد هاى اهریمنى و مردم بد معرفى مى کند:

 از او هرچه اندر خورد با خرد

 دگر بر ره رمز معنى برد

 تو مر دیو را مردم بدشناس‏

 کجا او ندارد ز یزدان سپاس‏

 برخلاف بسیارى از پردازندگان متون اساطیرى، فردوسى هوشیارانه از طرح داستانهاى شگفت‏انگیز آفرینش در آغاز شاهنامه خوددارى مى کند و نخستین شاه را به جاى نخستین انسان مى نشاند و با فشرده کردن داستانهایى چون گذر سیاووش از آتش و روییدن گیاه از خون او، باور هاى توتمى روزگاران کهن را مطرح مى سازد و توتمهاى گیاهى یا خدایان کشتزارها را به یاد مى آورد و سیمرغ را به عنوان "توتمى" حیوانى به پرورش فرزندان و یارى دادن آنها و حتى تربیت و راهنمایى آنان مى گمارد. در همان حال، سیمرغ، شومى کشتن اسفندیار را به رستم بازگو مى کند و ضعف خود را از تغییر سرنوشت محتوم پنهان نمى سازد.

 بدین ترتیب، فردوسى مسأله پیکرگردانى موجودات را در شاهنامه به صورتى درمى آورد که نه با آثار اساطیرى و حماسى پیش از او همانند است و نه با آثارى چون فرامرزنامه، بهمن‏نامه، گرشاسپ‏نامه و سام‏نامه که پس از وى سروده شده‏اند، شباهت دارد، چه مخصوصا، در آثار پس از فردوسى به حدى حضور دیوان و پریان و تغییر چهره هاى پى در پى آنها زیاد است که عملا پهلوانان آن حماسه‏ها از صحنه واقعیتهاى اجتماعى دور مى شوند و جاذبه انسانى خود را از دست مى دهند. در حالى که در شاهنامه، نمایندگان نیرو هاى الهى همیشه معنویت انسان را تقویت مى کنند و بدین وسیله، او را نیرو مى بخشند و موجبات پیروزى قهرمان را فراهم مى سازند. شگفت است که در شاهنامه، همه نیرو هاى ماوراء طبیعى به صورت انسان درمى آیند، ولى جز در دو مورد که فریدون به جادو اژدها مى شود و اژدها که به صورت انسان سه‏سر و سه‏پوزه و شش‏چشم جلوه مى کند، انسانها تغییر چهره نمى دهند، اما همیشه، بر اهریمنان و دیوان و جادوان و اژدهایان که داراى توانمندیهاى فراوان در پیکرگردانى هستند غلبه مى نمایند.

 

 الف. موجودات ایزدى‏

 .1 سروش، در اوستا به صورت مرغ سروشه که همان خروس باشد درمى آید، مظهر اطاعت و نماینده تسلیم در برابر اهورامزدا است و پیک او به شمار مى آید و همانند آپولو در اساطیر یونان است. سروش در شاهنامه نخستین‏بار به صورت پرى پلنگینه‏پوش بر کیومرث ظاهر مى شود و او را راهنمایى مى کند. (به نظر مى رسد که مقصود از "پرى" در اینجا شخص زیبا باشد.) سروش یک بار دیگر نیز بر کیومرث آشکار مى شود و او را به ترک سوگ مى خواند. سروش دو بار نیز بر فریدون آشکار مى شود؛ نخست‏بار او را از کشتن ضحاک بازمى دارد و دومین‏بار او را افسون و شناخت نیک و بد مى آموزد و در اینجا هیأت خداپرستى نیک‏خواه را دارد که مویى چون مشک تا پایش فروهشته است و رویى دارد که چون حورى بهشتى است (که یادآور پرى‏پلنگینه‏پوش در داستان کیومرث است.) سروش که مى توان او را نماینده حضور اهورامزدا یا ایزدان در شاهنامه دانست، در خواب سام نریمان به شکل موبدى دانا آشکار مى شود و او را به بازگرداندن زال فرامى خواند و یک بار هم در رؤیاى گودرز بر وى جلوه مى کند و از کیخسرو بدو نشان مى دهد و بالاخره یک بار بر هوم زاهد رخ مى نماید.

 در داستانهاى متأخرتر شاهنامه نیز، سروش به صورت سوارى که بر اسبى خنگ سوار است و جامه سبز بر تن دارد به یارى خسروپرویز مى شتابد و او را تندرست از میان سپاهیان بهرام چوبین مى گذراند و به او مژده پادشاهى مى دهد. و در ماجراى پیدا شدن اسب آبى دریاى شهد که یزدگرد دهم را مى کشد، در شاهنامه مى خوانیم که:

 ز دریا برآمد یکى اسب خنگ‏

 سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ‏

 دوان و چو شیر ژیان، پر ز خشم‏

 بلند و سیه‏خایه و زاغ‏چشم‏

 بپرّید و یک جفته زد بر سرش‏

 به خاک اندر آمد سروافسرش‏

 چو او کشته شد، اسب آبى چو گرد

 بیامد بدان چشمه لاژورد

 به آب اندرون، شد تنش ناپدید

 کس اندر جهان این شگفتگى ندید

 اگرچه فردوسى به هویت این اسب اشاره نمى کند، اما بلعمى که پیش از فردوسى این روایت را نقل کرده است، مى نویسد: "مردمان گفتند این فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور (یزدگرد گناهکار) را از ما برداشت." که در اینجا بى اختیار سروش را در شکل اسب مى یابیم همچنان‏که ایزد بهرام و تشتر نیز به صورت اسب ظاهر مى شوند.

 .2 سیمرغ، پس از سروش، سیمرغ مهمترین چهره ایزدى شاهنامه است که بر کاخى بلند برفراز البرز زندگى مى کند و هنگامى که سام براى بازگرداندن زال به البرز مى رود کاخ او را چنین مى بیند:

 نشیمى از او برکشیده بلند

 که ناید ز کیوان بر او بر، گزند

 فروبرده از شیز و صندل عمود

 یک اندر دگر ساخته چوب و عود

 بدان سنگ خارا نگه کرد سام‏

 بدان هیبت مرغ و هول کنام‏

 یکى کاخ بُد، تارک اندر سماک‏

 نه از رنج‏دست و نه از آب و خاک‏

 سیمرغ، اگرچه ظاهرا پرنده‏اى توانمند است که مى توان او را توتم خانوادگى رستم دانست که از خانواده خود حمایت مى کند، اما همه کار هاى او به انسان همانند است، طبیبى دانا و غیب‏شناسى رازدان است. براى زال و فرزندانش نقش پدر یا مادر را دارد، سخن مى گوید و انتقام‏جو است و در تأیید این نقش انسانى او نویسنده مجمل‏التواریخ که مسلما به منابعى کهن دسترسى داشته، مى نویسد: "زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پیش حکیم زاهد برگشت..."

 این حکیم زاهد همان سیمرغ است که نیروى الهى و ماوراء الطبیعى سروش یا یکى از ایزدان دیگر را دارا است و از آنجا که فردوسى کوشیده است تا چهره این مرغ فرمانروا را هرچه بیشتر به واقعیتهاى معقول و قابل پذیرش خود نزدیک سازد، مى توان در فراسوى سیماى سیمرغ، سه چهره دگرگون‏شده را بازشناخت:

 .1 ایزدى که به صورت انسان خودنمایى کند و پزشک و درمانگر است و گفته‏اند که "سئنه" که همان سیمرغ باشد، نام طبیبى بوده است که سِمَت روحانى نیز داشته است و در اوستا از او یاد مى شود.

 .2 ایزد سروش که به شکل مرغ درمى آید و راز کشتن اسفندیار را با رستم و زال در میان مى نهد، همچنان‏که به صورتهاى گوناگون راز اهریمن و دیوان را با کیومرث در میان مى نهاد.

 .3 گیاه توتمى‏مادینه که بنابر روایت مینوى خرد، بر درخت دورکننده غم و، بسیارتخم، قرار دارد و هرگاه که بر آن درخت برمى نشیند، هزار شاخه آن مى شکند و هرگاه از آن برمى خیزد، هزار شاخه از آن مى روید. طبعا در اینجا، سیمرغ میوه درخت شادى و دورکننده غم فرزندان خویشتن است که در یاریهاى سیمرغ به زال و رستم و مخصوصا در زایمان تهمینه چهره واقعى خود را نشان مى دهد و در به هدف نشستن تیرگزى که با آیینى خاص با هدایت سیمرغ، به وسیله رستم به چشم اسفندیار مى خورد اوج غم‏زدایى خود را نشان مى دهد و جالب آن است که در داستان بالدر نیز مرگ پهلوان با گیاه gue صورت مى گیرد و سیاووش که از خون او گیاه مى روید و از آتش، بى آسیب گریز مى کند نیز، همانند این توتم، خداى کشتزارها است که با رفتن به آتش خشک مى شود (در تابستان) و در بهاران دوباره مى روید.

 به علاوه، در پر سیمرغ نیز دو خاصیت عمده هست: نخست آنکه با سوزاندن آن، سیمرغ از هرجا که باشد به محلّ سوختن پرش حاضر مى آید و دومین خاصیت آن، درمان‏بخشى زخمها و جراحات است که در شفاى رستم و رخش مشاهده مى شود.

 .3 فرّه‏مندان، در شاهنامه، اگرچه هرگز قدرت انسانها به پایه تواناییهاى خدایان نمى رسد، اما انسان به یارى فرّه ایزدى به انجام کار هاى شگفت توفیق مى یابد. به عنوان مثال، تا جمشید از فرّ یزدانى و کیانى برخوردار است، به همه مردم آرامش مى بخشد و دیو و مرغ و پرى در سایه او برمى آسایند و در روزگار یم خوب‏رمهِ خورشیدسان، نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى بود و نه مرگ و نه رشک دیوآفریده و پدر و پسر، هردو به صورت ظاهر، پانزده‏ساله بودند. فرّ جمشید جهان را بى مرگ و مردم را جوان مى سازد تا جمشید طغیان مى کند و فرّ از وى مى گریزد و کارش بدانجا مى رسد که ضحاک او را با ارّه به دو نیم مى کند.

 فرّ جمشید به مهر دارنده چراگاههاى فراخ و پس از او به فریدون و گرشاسپ مى رسد و از آن کاووس مى شود و به مدد آن بر کوه البرز، هفت کاخ مى سازد از زر و سیم و پولاد و آبگینه و از آنجا بر دیوان مازندران حکومت مى کند و آنان را تباه مى سازد و این هفت کاخ چنان بود که هرکس از ضعف پیرى در عذاب بود و مرگ را نزدیک مى دید، چون بدانجا مى رفت، به صورت پسرى پانزده‏ساله درمى آمد و بازمى گشت و آدمیان را حیات جاوید مى بخشید.

 در شاهنامه، فرّ به دو صورت جلوه مى کند: نخست، به صورت نیرویى باطنى و قدرت‏بخش که صاحب خود را به توفیق و دیرزیستى و شادى مى رساند و نشان لطف ایزدى است و صورت مادى ندارد؛ در دومین صورت، بروزى مادى دارد و قابل رؤیت است. همچنان‏که اشاره شد، فردوسى داستان اردشیر را از کارنامه اردشیر مى گیرد که در آنجا "فرّ" در چهره غُرْم پاک آشکار مى شود.

 همى بر گذشتند پویان به راه‏

 یکى باره خنگ و دیگر سیاه‏

 به دمّ سواران یکى غرم پاک‏

 چو اسبى همى بر پراگند خاک‏

 به دستور گفت آن‏زمان اردوان‏

 که این غرم وحشى چرا شد دوان‏

 چنین داد پاسخ که این فرّ اوست‏

 به شاهى و نیک‏اخترى پرّ اوست‏

 گر این غرم دریابد او را متاز

 که این کار، گردد به مابر دراز

 چاپ مسکو، ج 7، صص 127-128.

 درباره فرّه اردشیر داستان دیگرى نیز در شاهنامه وجود دارد که به موجب آن دختر اردوان که زن اردشیر است، مى کوشد تا شوهر خود را با شربتى مسموم بکشد، اما تصادفا جام از دست اردشیر مى افتد و به زمین مى ریزد و چهار مرغ که از آن شربت خورده بودند، مى میرند و اردشیر به توطئه همسر خویش وقوف مى یابد. براى آنکه بدانیم فردوسى تا چه حد این داستان را تلطیف کرده است، آن‏را با کارنامه اردشیر مى سنجیم؛ در آنجا آمده است که چون دخت اردوان آن زهر به اردشیر داد، آذر فرّ نبغ پیروزگر چون خروسى سرخ اندر پرید و پر بدان جام زد و آن جام بر زمین افتاد و گربه و سگ که در خانه بودند از آن بخوردند و بمردند. "فرّ" بر رستم نیز به صورت میش آشکار مى شود. در خان پنجم سفر رستم به مازندران نیز که رستم در بیابانى خشک و سوزان گرفتار مى آید و تن به مرگ مى سپارد، ناگهان "میشى نیکوسرین" پدید مى آید و رستم را به سوى آب مى برد. به علاوه، فرّ در داستانهاى مربوط به رویین‏تنى اسفندیار، ببر بیان رستم و جام کیخسرو و جمشید نیز جلوه مى کند و در مواردى چون خوابهاى صادق، مسیر حوادث را تغییر مى دهد. از وابسته هاى فرّ مى توان از نوشدارو، مُهره هاى درمان‏بخش، رویین‏تنى و ببر بیان هم یاد کرد.

 

 ب. نیرو هاى اهریمنى که پیکرگردانى مى کنند

 .1 اهریمن، در رأس نیرو هاى شر در شاهنامه، اهریمن قرار دارد که با نام ابلیس جلوه مى کند. او براى نخستین‏بار با فرزند خود، خزروان‏دیو، سپاه مى آراید و به جنگ کیومرث و سیامک مى شتابد و خزروان، سیامک را مى کشد. در داستان ضحّاک، اهریمن بیامد بسان یکى نیک‏خواه و ضحاک را به گرفتن جاى پدر وسوسه کرد. اهریمن سپس به صورت جوانى آراسته و بینادل بر ضحاک آشکار شد و با به عهده گرفتن خوالیگرى وى، او را به خونخوارى برانگیخت و سپس با بوسه زدن بر شانه هاى ضحاک دو مار از کتفهاى او رویاند و آنگاه به شکل طبیبى ظاهر شد و به ضحاک توصیه کرد تا به ماران، مغز آدمیان بخوراند و بدین وسیله مى خواست که "پردخته گردد ز مردم جهان."

 .2 دیوان، دیوان در شاهنامه با تاریکى و زشتى، غار، اندیشه هاى بد و دشمنانه ارتباط دارند و نخستین‏بار در لشکر اهریمن با کیومرث مى جنگند و خزروان‏دیو که فرزند اهریمن خوانده مى شود، سیامک را مى کشد.

 بزد چنگ وارونه دیو سیاه‏

 دو تا اندر آورد، بالاى شاه‏

 فگند آن تن شاهزاده به خاک‏

 به چنگال، کردش جگر، چاک‏چاک‏

 سیامک به دست خزروان‏دیو

 تبه گشت و ماند انجمن بى خدیو

 تهمورث که لقب دیوبند دارد، اهریمن را به افسون اسیر مى کند و دیوان بر او شورش مى کنند، اما در نبرد با وى شکست مى خورند و از او زینهار مى خواهند که آنان را نکشد تا بدو سى‏گونه خط بیاموزند.

 اکوان‏دیو نیز از دیوان چندچهره شاهنامه است که در برابر کیخسرو به صورت گورخرى درمى آید و به گله اسبان شاه حمله مى کند:

 که گورى پدید آمد اندر گله‏

 چو شیرى که از بند گردد یله‏

 همان رنگ خورشید دارد درست‏

 سپهرش به زرد آب گفتى بشُست‏

 یکى برکشیده خط، از یال اوى‏

 ز مشک سیه تا به دنبال اوى‏

 سمندى بزرگ است گویى به جاى‏

 ورا چار گرز است آن دست و پاى‏

 یکى نرّه‏شیر است گویى دژم‏

 همى بفکند یال اسپان ز هم‏

 بدانست خسرو که آن نیست گور

 که برنگذرد گور، ز اسبى به زور

 ج 1، ص 115، ح 1.

 کیخسرو، رستم را فرامى خواند و رستم پس از آنکه چند بار، گور، پیدا و پنهان مى شود و حتى یک بار رستم را با صخره‏اى که بر آن خفته است به دریا مى اندازد، بر او غلبه مى کند و وى را مى کشد. کویاجى سرچشمه داستان اکوان را چینى مى داند و او را همان دیو باد در اساطیر چینى مى خواند. در داستان کاووس نیز، دیوى خود را به شکل جوانى درمى آورد زیبا و سخندان و کاووس را به رفتن به آسمان برمى انگیزد و بار دیگر دیوى در لباس خنیاگران، کاووس را به رفتن به مازندران تشویق مى کند. در همه این موارد، در تصور فردوسى، دیوان کاملا متفاوت از انسانها تصویر مى شوند و گاهى به صورت هیولایى عظیم جلوه مى کنند. سام دیوى را مى کشد که بسیار شبیه توفون در اساطیر یونان است:

 و دیگر یکى دیو بُد، بدگمان‏

 تنش بر زمین و سرش آسمان‏

 که دریاى چین تا میانش بدى‏

 ز تابیدن خور زیانش بدى‏

 همى ماهى از آب برداشتى‏

 سر از گنبد ماه بگذاشتى‏

 به خورشید ماهیش بریان شدى‏

 از او چرخ گردنده گریان شدى‏

 ج 6، چاپ مسکو، ص 257.

 دیوان شاهنامه هنرمند، دانا، اهل حرفه و فن و صاحب کشورى مستقل و پهلوانان و شاهان نیرومندند که مى توانند به صورت ابرى سیاه درآیند و همه‏جا را بر کاووس و لشکرش تاریک سازند و آنها را نابینا کنند. شاه مازندران را قدرتى است که مى تواند به شکل لختى کوه درآید و اکوان دیو مى تواند رستم را با صخره‏اى که بر آن خفته بود به آسمان برد.

 .3 پریان، در شاهنامه، برعکس متون حماسى و اساطیرى قبل و بعد از شاهنامه، پریان که موجوداتى اهریمنى ولى زیبا و از عالم غیرمرئى هستند و با زیبایى خود انسانها را مى فریبند، نقش چندانى ندارند و تنها در داستان بیژن و منیژه جلوه مى کنند و پهلوانى چون بیژن را مى فریبند. جادوان پرى نیز در شاهنامه وجود دارند که در خوان چهارم، بر رستم و اسفندیار به صورت زنى زیبا درمى آیند.

 به زیر یکى سرو رفتم به خواب‏

 که تا سایه دارد مرا زآفتاب‏

 پرى دربیامد بگسترد پر

 مرا اندر آورد خفته به بر

 ازویم جدا کرد و شد تا به راه‏

 که آمد همى لشکر و دُخت شاه‏

 پرى یک به یک ز اهرمن کرد یاد

 میان سواران درآمد چو باد

 مرا ناگهان در عمارى نشاند

 بر آن خوب‏چهره فسونى بخواند

 که تا اندر ایوان نیامد ز خواب‏

 بجنبید و من چشم کرده پرآب‏

 گناهى مرا اندر این بوده نیست‏

 منیژه بدین کار آلوده نیست‏

 چاپ مسکو، ج 5، ص 27، بیت 317.

 .4 اژدهایان، از موجودات ترکیبى شاهنامه‏اند. در شاهنامه ضحاک از یک‏سو با اهریمن در ارتباط است و از سویى با مار و مظاهر خونریزى و آتشکامى . اژدهایان، اگرچه در شاهنامه چهره‏اى غیرانسانى دارند و تغییر چهره نمى دهند، اما در بعضى موارد ویژگیهایى دارند که با خصایص انسانى همسان است: اژد هاى خوان سوم رستم به اراده خود و به آسانى پیدا و پنهان مى شود و همانند انسانها با رستم سخن مى گوید و خود را فرمانرواى آن دیار مى خواند:

 بدان اژدها گفت برگوى نام‏

 کز این پس نبینى تو گیتى به کام‏

 نباید که بى نام بر دست من‏

 روانت برآید ز تاریک تن‏

 چنین گفت دژخیم نراژدها

 که از چنگ من کس نیابد رها

 صد اندر صد این دشت جاى من است‏

 بلندآسمانش هواى من است‏

 نیارد گذشتن به سر بر عقاب‏

 ستاره نبیند زمینش به خواب‏

 ج 2، ص 95، بیت 353.

 در شاهنامه تنها یک مورد شگفت وجود دارد و آن هنگامى است که فریدون به جادو به صورت اژدها درمى آید و فرزندان خود را که از یمن بازمى گردند، مى آزماید و کرم هفتواد نیز پدیده‏اى اهریمنى در حدّ اژدهایان است.

 .5 جادوان، در شاهنامه جادوان نیز مى توانند خود را به شکلهاى مختلف درآورند، آنچنان‏که در خوان چهارم سفر رستم و اسفندیار این دو پهلوان با جادوانى روبرو مى شوند که چهره عوض کرده‏اند و به صورت زنى زیبا درآمده‏اند و هردو پهلوان نیز به نیروى الهى جادو را مى شناسند و افسون او را باطل مى کنند. جادوگرى که بر رستم ظاهر شده است زنى پیر و پلید است، ولى آنکه بر اسفندیار آشکار گشته است، گرچه همسان آن دیگرى است، اما باز هم تغییر چهره مى دهد و به صورت شیر درمى آید. افراسیاب‏نیز، به روایت اوستا، به جادو "پااورو" را به کرکس تبدیل مى کند، مدتها در آب پنهان مى شود. ضحاک هم طلسم مى سازد و فریدون که از سروش افسونگرى آموخته است، آن طلسمها را باطل مى سازد و خود را به شکل اژدها درمى آورد و "با زور" جادو ابر و باران و برف بر لشکر ایران مى بارد.

 در روایاتى، فریدون به جادو سنگى را که برادرانش به سوى او رها کرده‏اند، نگه مى دارد.

 

 ج. موجوداتى که تغییر شکل ایجاد مى کنند

 آب حیات، نوشدارو، رویین‏تنى، پر سیمرغ:

 اى نسخه اسرار الهى که تویى‏

 واى آینه جمال شاهى که تویى‏

 بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى که تویى‏

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

باربد در حماسه ی ملی ایران (بخش اول)

 باربد در حماسه ملى ایران‏

 

 باربد یکى از نامورترین هنرمندان ایران است که به شهرتى افسانه‏اى دست یافته‏اند و در متون حماسى و غنایى ایران با جلوه هایى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآمیخته با نماد هاى خاصى است که استقامت و پایگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأکید قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ایران‏زمین چنین بازگو مى کند که در بیست و هشتمین سال پادشاهى خسروپرویز، خنیاگرى به نام باربد به درگاه شاه ایران، خسروپرویز، آمد و هنرنمایى کرد، امّا "سرکش"، خنیاگر دربار، به باربد رشک برد و سالار بارشاه را درم و دینار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى اندیشید و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرویز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشید و با بربط و رود خویش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشید و شب فرارسید، باربد:

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش "داد آفرید"

 بزم‏نشینان شگفت‏زده شدند و شاه، کسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نیافتند. پس باربد دستان "پیکار کرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار دیگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نیافتند تا آنکه شاه فرمان داد که:

 بجویید در باغ تا این کجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر کنیم‏

 بر این رودسازانش مهتر کنیم‏

 باربد چون این سخن بشنید، از نهانگاه بیرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را میر رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب کرد و بدین ترتیب باربد سالها در خدمت خسروپرویز بود و سرانجام به دلیلى نامعلوم، به زادگاه خویش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنید که خسروپرویز را بازداشته‏اند، از جهرم به تیسفون شتافت و به دیدار خسرو آمد و در پیش شاه مویه‏ها سر داد و سوگند خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را برید و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش، یک‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنکه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشیم نقش موسیقیدانانى چون باربد را در تصاویرى کهن بر سنگها، مینیاتورها و نقاشیهاى ایرانى مى بینیم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ایرانى مى شنویم و انگشتان بریده و خونین باربد را به یاد مى آوریم؛ گویى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گویه‏اى دیگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود که در "پیکار کرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا کرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود که از دیارى دور، یعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرویز ساسانى پیمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشینانى برساند که مجذوب بخشى از هنر بى بنیاد و ریاکارانه سرکشها و نکیسا هایى بودند که به سالوس درصدد حفظ موقعیت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نیز مى خواست تا به اتکاى هنر صادق و خلّاق خویش آنان را به زانو درآورد، بنا بر این صداى او باغ شب را سرشار مى کند و موج زیبایى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان که ندیمان خلوت شاهى بودند و هریک خود بندگان خاص زرین‏کمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گیرند و در ظلمت و سکوت به دنبال این آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جویند که با آن‏همه هنر در عالم خاکى به دست نمى آید. این بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآمیز و بسیار پرمعناست و حقیقت کار هنرمندى را که از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسیدن را تا فراز سروى سبز که یادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمایش مى گذارد.

 او خویشتن را در سبز روینده که گویى ظلمت را به سُخره مى گیرد نهان مى کند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشکار کند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستین را در شب غرور و ریا با آواز تأثیرگذار رود خویش بازگوید و مى بینیم که سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پیروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پیوندد؛ و چون برگهاى تاریخ ورق مى خورد و ایران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گیرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشیند و شاعران و نویسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گیرند. عملا مى بینیم که شاعران هنرمندى چون رودکى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسیقى باربد بى نصیب نیستند، بلکه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرین آنان بر تار و پود سازهایشان شورى برپا مى سازد و شعر هایى چون غزلهاى شهید و نغمه هایى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودکى چنگ برمى گیرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزین کاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خویش زهره را به رقص برمى انگیزد تا دیگر کسى به حسرت چنین نسراید:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطیف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز

 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسیقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودکى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و دیگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خویش بازگو مى کنند و سروده هاى آنان جانشین سرود باربد مى گردد و فریاد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پایگاه شاعرانه خویش به گوش جهانیان مى رسانند. جاى موسیقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه کلمات مى گیرد:

 در فلان تاریخ دیدم کز جهان‏

 چون فروشد بهمن، اسکندر بزاد

 یوسف صدیق چون بربست طاق‏

 از قضا موسى پیغمبر بزاد

 اول شب بوحنیفه درگذشت‏

 شافعى آخر شب از مادر بزاد

 گر زمانه آیت شب محو کرد

 آیت روز از مهین اختر بزاد

 تهنیت باید که در باغ سخن‏

 گر شکوفه فوت شد نوبر بزاد

 قبل از آنکه میراث باربد در شیراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسیقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودکى رسیده بود:

 رودکى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز کو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانیم:

 یاران نصربن احمد سامانى که از ماندن در بادغیس دلگیر شده بودند از رودکى خواستند که صنعتى کند و پادشاه را از بادغیس برانگیزد، رودکى دانست که به نثر با او درنگیرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:

 بوى جوى مولیان آید همى‏

 یاد یار مهربان آید همى‏

 امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در رکاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و این رودکى و دیگر شاعران چندین‏هنر بودند که انتقال میراث موسیقى‏دانان را به شاعران امکان‏پذیر ساختند.

 آنجا که درم باید، دینار براندازم‏

 وآنجا که سخن باید چون موم کنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنکه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى که بدانى که نیم نعمت پرورد

 اسب آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسیقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسیار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانیم که فرخى در مجلس امیر چغایى برپاى مى خیزد و به آواز حزین و خوش قصیده کاروان حله را مى خواند. همچنان‏که اشاره شد، حافظ نه‏تنها زیر و بم و نکته هاى بسیار ظریف موسیقى ایرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و ردیفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئینه موسیقى و آهنگ کلام جادویى او عصاره عمیق‏ترین شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسیقى ایرانى است و ابتکارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرایى حاصل یگانگى روحى وى با موسیقى است، به نحوى که شعر وى را مى توان زلال موسیقى یا موسیقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 به همین دلیل، نواى شعر حافظ، سرود ر هایى و نصرت است و به همین جهت، حافظ همه چیز خود را در پاى مطرب و کار بانگ بربط و آواز نى نثار مى کند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 که دست‏افشان غزل گوییم و پاکوبان سر اندازیم‏

 مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در کار بانگ بربط و آواز نى کنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان برکش آواز خنیاگرى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 ترکیب شعر و موسیقى و هنر خاصى که حافظ در این مورد به کار مى برد یادگارى پرمایه از رونق روحانى موسیقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا که در بعضى مواقع برخى از غزلیات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملودیهاى اصیل شادى‏آفرین موسیقى ایرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 که در دستت بجز ساغر نباشد

 بدین ترتیب، پیوند و همزادى دیرین شعر و موسیقى در ایران دیرینه‏اى کهن دارد؛ تا آنجا که به قول استاد باستانى پاریزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوک سیستان را "حافظ" مى خواندند. "نکند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا این‏همه اشعارش به دل مى نشیند و با موازین موسیقى هماهنگ است."

 پیوند بهشتى شعر و موسیقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى این دو در فارس مى شود. از کوهپایه هاى فارس، آنجا که کوچ ایل‏نشینان در جاودانگى تاریخ استمرار مى یابد، تا شهرها و روستا هاى نزدیک، ترانه هاى معروف قشقایى و بویراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مایه سرور جانها مى شود. فایزه‏خوانان و شروه‏سرایان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستک گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شیپورچیان و یوقیان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرین، موسیقى و شعر زبان حال امیدها و نومیدیهاى مادرانى مى شود که در لاى‏لاییهاى خود در زمزمه هایى فراتر از خاموشى به بیان آرزومندیهاى خویش مى پردازند:

 لالالالا گل زیره‏

 بچه آروم نمى گیره‏

 لالالالا گل نازى‏

 بابات رفته به سربازى‏

 از لالاییهاى مادرانه که بگذریم، واسونکها، نوحه‏ها، مولودیه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانیهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پیش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهیم و بیشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا که از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى یابد؛ و شگفتا که در شاهنامه فردوسى نیز پهنه میدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شیپورها و کارنایها و غرش سلحشوران شیرآسا و چکاچاک شمشیرها و فریاد تیرها است و موسیقى جنگ لحظه‏اى میدانهاى نبرد را رها نمى کند:

 سپه یک‏سره نعره برداشتند

 سنانها به ابر اندر افراشتند

 زمین شد به کردار کشتى بر آب‏

 تو گفتى سوى غرق دارد شتاب‏

 بزد مهره بر کوهه ژنده پیل‏

 زمین جنب‏جنبان چو دریاى نیل‏

 همان پیش پیلان تبیره‏زنان‏

 خروشان و جوشان و پیلان دمان‏

 یکى بزمگاه است گفتى به جاى‏

 ز شیپور و نالیدن کرّه‏ناى‏

 برفتند از آن دشت یک‏سر چو کوه‏

 دهاده برآمد ز هردو گروه‏

 سپه یک‏سره پیش سام آمدند

 گشاده‏دل و شادکام آمدند

 تبیره‏زنان پیش بردند پیل‏

 برآمد یکى گرد چون کوه نیل‏

 خروشیدن کوس با کرّه‏ناى‏

 همان زنگ زرین و هندى دراى‏

 سواران همه نعره برداشتند

 بدان خرّمى ، راه بگذاشتند

 به شادى به شهر اندرون آمدند

 ابا پهلوانى فزون آمدند

 و نه‏تنها در رزم که در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نیز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى که رستم متولد مى شود:

 یکى جشن کردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به کاولستان‏

 به زاولستان از کران تا کران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، کوس‏

 بیاراست میدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنایى ایران نیز موسیقى حساس‏ترین وظایف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لایتجزاى اشعار بزمى و غنایى به شمار مى آید، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانیم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ‏

 که همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زوایاى طربخانه خورشید فلک‏

 ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

 جام در قهقهه آمد که کجا شد منّاع...

 در ادب صوفیانه، توصیف مجالس سماع و حالاتى که از سماع الهى حاصل مى آید شعر صوفیانه را به جلوه‏گاه موسیقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببرید بر بالاى ما

 زهره قرین شد با قمر، طوطى قرین شد با شکر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سیماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، کلیات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپیما که درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشکن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اکنون سوى گفتار مرو

 پیشین، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، که کمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه‏

 پیشین، 2374

 دیدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد یکى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلکش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پیشین، غزل 2395

 آنکه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زیر عراقى و سپاهان چه کند

 پیشین، غزل 788

 شادروان زرین‏کوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ایران دوره ساسانى مى نویسد:

 "... از سازندگان و رامشگریان این عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسیقى عهد خسرو (پرویز) را در تاریخ موسیقى ایران ممتاز مى سازد، باربد، سرکش و نکیسا، با آنکه هر سه تن استادان بزرگ این عصر بوده‏اند، ابداع اکثر دستگاههاى موسیقى ایران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدین‏گونه از دستگاههاى موسیقى عهد خسرو (پرویز) آنچه در اکثر روایات غالبا به باربد منسوب است، غیر از خسروانیات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستایش پادشاه -که به نکیسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سیصد و شصت دستان که در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى که هنگام دیدن پادشاهان عصر، مثل قیصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است که ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى کند که تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسیده است و از فحواى عبارتش پیداست که این 75 آهنگ، متضمن مدایح خسروپرویز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اکثر دستگاههاى موسیقى به باربد این نکته را به خاطر مى نشاند که این استاد عصر، لااقل در قسمتى از این دستگاهها که شاید از طریق تعلیم و سنّت به وى رسیده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول کرده باشد، چیزى که خسروپرویز را مجذوب هنر باربد کرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود که وى در اولین دیدار خسرو سرود، داد آفرید، پیکار کرد و سبز در سبز، بر وفق روایات عامیانه که مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشیرین باربد، از زبان خسروپرویز و نکیسا از زبان شیرین، مناسب‏خوانیها، داشته‏اند که شاید آنچه نظامى نقل مى کند، خالى از بعضى مضامین آنها نباشد..."

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

خانلری و شعر عقاب او ( بخش آخر)

...قصه محبوس شدن آهوبچه در آخُر خران در دفتر پنجم مثنوى مولوى نیز از نظرى همین حال را دارد. آهوى لطیف ‏طبع گرفتار صیّادى مى شود. صیّاد او را در آخُر خران و گاوان حبس مى کند. شب صیّاد پیش گاوان و خران کاه ریخت. ستوران کاه را خوشتر از شکر مى خوردند امّا بیچاره آهو:

 گاه آهو مى رمید از سو به سو

 گه ز دود و گَردِ کَه، مى تافت رو

 روزها آن آهوى خوش‏ناف نر

 در شکنجه بود در اصطبل خر

 یک خرش گفتى کِه: ها این بوالوحوش‏

 طبع شاهان دارد و میران، خموش!

 وان دگر تسخر زدى کز جرّ و مدّ

 گوهر آورده‏ست کى ارزان دهد!

 وان خرى گفتى که با این نازکى‏

 بر سریر شاه شو گو مُتکّى‏

 آن خرى شد تُخمه وز خوردن بماند

 پس به رسم دعوت، آهو را بخواند

 سر چنین کرد او که نه، رو اى فلان‏

 اشتهایم نیست هستم ناتوان‏

 گفت مى دانم که نازى مى کنى‏

 یا ز ناموس احترازى مى کنى‏

 

 امّا جواب آهو حاکى از طبعى بلند و شرافت‏پسند بود، یادآور اُنس با برتر و متعالى و رمیدگى از زبونى و پستى:

 گفت او با خود که آن طعمه تواست‏

 که از آن اجزاى تو زنده و نوَست‏

 من الیف مرغزارى بوده‏ام‏

 در زلال و روضه‏ها آسوده‏ام‏

 سنبل و لاله و سپر غم نیز هم‏

 با هزاران ناز و نفرت خورده‏ام‏

 گر قضا انداخت ما را در عذاب‏

 کى رود آن خو و طبع مستطاب‏

 گر گدا گشتم، گدارُو کى شوم‏

 ور لباسم کهنه گردد، من نوَم‏

 

 عقاب نیز در برابر چنین تجربه بزرگ حیات قرار گرفته بود. اگر تاکنون با رو آوردن به زاغ و چاره جستن از او تا حدّى از اوج به فرود گراییده بود و این رفتار از او سزاوار نمى نمود، سرانجام به لحظه تصمیم رسید. ببینید شاعر احوال او را با چه تصویر هاى گویا و زیبایى تعبیر کرده و سرانجام چگونه با ایجازى دلپذیر، اندیشه‏اى بلند و چشم‏گیر را در سخن گنجانده است:

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرّم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گِردش اثرى زاینها نیست‏

 آنچه بود از همه‏سو خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و برجست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار تو و عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار تو را ارزانى‏

 گر در اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان بُرد

 

 همان‏گونه که عقاب به بالا پر مى گشاید، شعر نیز با آهنگى خوش و مناسب اوج مى گیرد و به پایانى چنین زیبا مى رسد: رها شدن و محو شدن عقاب در پهنه آسمان و سرنوشت:

 شهپرِ شاهِ هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 آنچه در شعر "عقاب" بسادگى پیش چشم ما قرار گرفته نکته‏اى مهم است: دو راهِ عرضه‏شده پیش عقاب و تعارض آنها با یکدیگر در حقیقت رمزى است دیگر از تضاد ابدى خوبى و بدى، زیبایى و زشتى، روشنایى و تاریکى و فضیلت و رذیلت. کیست که در زندگى گرفتار این‏گونه دوراهیها و تردیدها نشده باشد؟ شعر زیباى مسعود فرزاد با عنوان "شایدها" نیز صورتى است دیگر از همین حیرتها و فکرتها که:

 اگر از راه دیگر رفته بودم‏

 کنون حالم به از این بود، شاید

 به جاى غم، که دائم در فزونى است‏

 طَرَب در دل همى افزود، شاید

 

 و سرانجام درخواست از خداوند که: "مرا از شرِّ شایدها رهانَد".

 انتخاب بین راه یزدان و اهریمن، دنیا و آخرت نیز جلوه‏اى متعالى و الهى از این مسأله گزینش است، چنان‏که روح و جسم، نَفْسِ مَلکى و نَفْسِ بهیمى، باطن و ظاهر، بقا و فنا، لاهوت و ناسوت، معنى و مادّه تعبیراتى دیگر از آن تواند بود. مولوى نیز تمثیل آهوبچه را صفت بنده خاصّ خدا شمرده است میان اهلِ دنیا و اهل هوى‏ و شهرت. در حدیث نبوى هم دنیا به "مُردار" (جیفه) مانند شده است و خواستاران آن به سگان.

 از قضا عقاب در اساطیر ملل دیگر نیز گاه مظهر مبارزه بین اصول روحانى و آسمانى است و جهان فرودین. و در مسیحیّت نمودار پیام‏آورى آسمانى است و پرواز او به منزله دعایى برشده به درگاه خداوند و عنایتى فرود آمده بر بشر فناپذیر.

 در حقیقت شعر "عقاب" افقى بلند و آرمانى را پیش چشم ما مى گشاید و کمال مطلوبى همّت‏انگیز را به همگان فرامى نماید که میل به آن مستلزم ر هایى از لجّه تاریک آلودگى و پستى و فرومایگى است و پرواز به آسمان بى کران و نورانىِ پاکى و شرف و آزادگى؛ چه آرمانى از این والاتر؟

 در این میان هنر شاعر در گزینش این مضمون و پروراندن آن به زبانى ساده و شیوا -که گاه به زبان گفتار نزدیک مى شود- درخور توجّه خاص است و این خصیصه اثرى بارز در القاى اندیشه او و قوّت تأثیر آن دارد. لطف تخیّل، زبان گرم و رسا، حُسن ترکیب اجزاى کلام، و برتر از همه اندیشه هاى ژرف را در تعبیراتى سبک‏روح و آسان‏فهم گنجاندن، زاییده استعداد و قریحه است و چیره‏دستى در زبان فارسى و استفاده از همه نیرو هاى لفظى و معنوى سخن. به نظر بنده هر فارسى‏زبان و فارسى‏دان که شعر "عقاب" را بخواند آن‏را درمى یابد و از آن بهره و لذّت مى برد و از این‏رو شعرى است که پایدار خواهد ماند. نزارِ قبّانى، شاعر بلندآوازه معاصر عرب، وقتى نوشته بود: "شعر نامه‏اى است که به دیگران مى نویسیم... در نوشتن هر نامه‏اى گیرنده آن، موضوع اساسى است. نوشتنى نیست که مخاطبى نداشته باشد وگرنه به زنگى بَدَل مى شود که در عدم به صدا درآید. نخستین مسأله شعر نو عربى آن است که نشانى مردم را گم کرده است. شاعر نوپرداز در قارّه‏اى است و مردم در قارّه‏اى دیگر... چرا نامه‏رسان، اشعار شاعران ما را (معاصر عرب) به آنان برمى گرداند؟ زیرا آنان نشانى مردم را فراموش کرده‏اند. مسأله به همین سادگى است". در میان شاعران فارسى‏زبان، از دیرزمان تا امروز، بسیار گویندگان بوده‏اند که شعرشان مصداق نامه‏اى فاقد نشانى گیرنده بوده و به سوى خودشان بازگشته است امّا شعر "عقاب"، به نظر نویسنده این سطور، نامه‏اى است که گیرندگان بسیار با رضایت خاطر آن‏را دریافت کرده‏اند و گرامى مى دارند. بى سبب نیست که ا.ج. آربرى نیز این اثر را به عنوان یکى از اشعار برگزیده به زبان انگلیسى ترجمه کرده و در مجله Life and Letters و بعد در کتاب شعر فارسى، به زبان انگلیسى، به چاپ رسانده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

خانلری و شعر عقاب او (بخش سوم)

 

 

 

 

دقیق‏ترین و بى طرفانه‏ترین قضاوت را درباره شعر "عقاب"، شادروان دکتر غلامحسین یوسفى، ارائه دادند که عین آن مقاله را ذیلا ملاحظه مى فرمایید:

 اوج و فرود

 در زندگى آدمى ، روزها و ساعتهایى پیش مى آید دشوار و تردیدآمیز، و آن اوقاتى است که باید اراده و تصمیم به خرج داد و از میان دو و یا چند راه، یکى را برگزید. این موارد انتخاب ممکن است بارها پدید آید. به عبارت دیگر حیات انسان هرگز از این‏گونه تأمّلها خالى نیست و شخص هرچند گاه بر سرِ یک دوراهى قرار مى گیرد، منتها اهمیّت آن بسته به نوع مسأله و موضوع گزینش است.

 آثار ادبى و فکرى جهان سرشار از این‏گونه صحنه هاى سؤال‏انگیزست. یکى از نمونه هاى آن در حماسه ملّى ایران، سرگذشت سیاوش است. چنان‏که در جایى دیگر نوشته‏ام بزرگى سیاوش در مردانه زیستن اوست. یک طرف ناپاکى و کامرانى است، یک‏سوى پاکمردى و بهتان و در آتش رفتن. جانبى پیمان شکستن و از دشوارى رستن را مى بیند و سوى دیگر وفا به عهد و مردمى ، بر روى هم‏پیمانانِ عهدشکن تیغ نکشیدن، از سرِ پیمان نگذشتن و در این راه سر دادن. بدیهى است تنها از بزرگمردانى چون سیاوش ساخته است که راه انسانیّت و شرف را، هرقدر درشتناک باشد، برگزینند و به بلندنامى زنده بمانند.

 سؤال بزرگى که شکسپیر از زبان هملت در گفتگوى با خودش طرح کرده است، نمودار یکى دیگر از این تنگناهاست و به همین سبب چنین در جهان شهرت یافته است: "بودن یا نبودن؟ مسأله این است!"

 شعر "عقاب" از دکتر پرویز خانلرى -که به نظر بنده از آثار ارجمند ادبیات فارسى معاصر است- چنین صحنه عبرت‏انگیزى را پیش چشم ما فرامى نماید. بظاهر، سه جمله کوتاه از کتاب خواص‏الحیوان مضمونى چنین پرمغز در ذهن شاعر انگیخته است و آن جمله‏ها چنین است: "گویند زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد... عقاب را سى سال عمر بیش نباشد". برخورد زاغ و عقاب -دو منش و سرشت متفاوت و متضاد- سراسر این مثنوى را فراگرفته و در خلال آن نکاتى باریک و اندیشیدنى مطرح است که از ذهن و طبع شاعر تراویده است و خواننده را نیز به تأمّل وامى دارد.

 درست است که نظیر چنین مضمونى را عنصرى، شاعر قرن پنجم هجرى، نیز در مناظره زاغ سیاه و بازِ سپید پرورانده است، یا آن‏که ابوطیّب مُصْعَبى، شاعر قرن چهارم، هم این پرسش را به شعر درآورده که:

 چرا عمر طاووس و درّاج کوته؟

 چرا مار و کرکس زیَد در درازى؟

 صد و اندساله یکى مرد غرچه!

 چرا شصت و سه زیست آن مرد تازى؟

 امّا تکرار مضمون پیشینیان، به شرط آن‏که به گونه‏اى هنرمندانه‏تر و زیباتر صورت گیرد، از ارج کار هنرمند نمى کاهد. نمونه آن افسانه فاوست است که پیش از گوته، شاعر نامور آلمانى، در طى دو قرن، چند تن آن‏را به قلم آورده بودند: نخستین آنها وقایعنامه دکتر یوهان فوستن از نویسنده‏اى نامعلوم و دیگرى نمایشنامه‏اى ناتمام از لسینگ، نویسنده و منتقد آلمانى، و از مشهورترین آنها منظومه کریستوفر مارلو، شاعر و درام‏پرداز انگلیسى. با این‏همه، گوته این مضمون آشنا را در اثر جاودانى خویش چنان پرورده است که آثار پیشینیان را در این زمینه تحت‏الشعاع قرار داده و در حقیقت این داستان را به صورت پدیده طبع و قریحه خویش درآورده و از آنِ خود کرده است. شعر "عقاب" خانلرى نیز نسبت به آثار پیشین چنین برترى و امتیازى دارد. آغاز زیباى آن چنین است:

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون از او دور شد ایّام شباب‏

 دیدکش دوْر به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 

 عقاب، با مسأله‏اى دشوار روبروست: پیرى و مرگ. در حقیقت، آنچه او درباره آن مى اندیشد، سرگذشت همه موجودات زنده از جمله آدمیان است، موضوعى که نمى توان از آن فارغ بود. امّا شاعر این سؤال ابدى را به صورتى چنین ساده و آسان‏یاب طرح کرده است.

 عقاب در پى این اندیشه در آسمان به پرواز درمى آید. توصیف پرواز او و واکنش دیگر موجودات در برابر وى، تصویرى زنده و پویاست، سرشار از حرکت و شتاب و گریز و اضطراب:

 صبح‏گاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نظر کرد و رمید

 دشت را خطّ غبارى بکشید

 لیک صیّاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر...

 

 در برابر عقاب بلندپرواز و تیزبین و آسمان‏پیما، اینک از زاغ سخن مى رود، "زاغکى زشت و بداندام و پلشت" که در آن دامن دشت آشیان دارد و این طرحِ کوتاه و گویا و نیز لحن سخن، نمودار زندگى حقارت‏آمیز اوست:

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگَنده ز گَند و مُردار...

 

 عقاب مغرور که در پى چاره مرگ است، وقتى زاغ را بر سر شاخ مى بیند از "آسمان" به شتاب به سوى "زمین" مى آید و ناگزیر براى حلّ مشکل خویش به جانب زاغ روى مى آورد.

 گفت کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى‏

 

 واکنش زاغ در برابر عقاب، مناسب منش اوست. پاسخ او اظهار خدمتگزارى است امّا در دل او دورنگى و نفاق خانه دارد. مى داند که عقاب قوى‏پنجه را اکنون نیازمندى زار و زبون کرده است؛ بنا بر این احتیاط را نباید از دست داد. رفتار او نمودار احوال همه موجودات کم‏توان است که در برابر قوى‏دستان، جز توسّل به چاره‏گرى و مدارا و احیانا خوشامدگویى راهى پیشِ روى نمى بینند.

 گفت: ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده بوَد، فرمان چیست؟

 جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم‏

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش‏

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را باید از دست نداد

 در دل خویش چو این رأى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 عقاب، که به شهپر توانا و پنجه شکارگر و منقار تیز خویش همیشه مى نازید، اینک بر اثر پیرى، با افسردگى خاطر سخن مى گوید. آن‏همه هیمنه و شکوه، به اقتضاى مقام، به "حبابى بر آب" تصویر مى شود. وقتى از قدرت پرواز خویش یاد مى کند، آهنگ کلامش توان دیگرى دارد و چون به گذشت زمان و زندگى و مرگ چاره‏ناپذیر مى اندیشد، لحنش آرام و سنگین و تأمّل‏انگیز مى شود. به صورتى بسیار ساده و طبیعى، آنچه را ازپدر خویش در باب عمر دراز زاغ شنیده است فرایاد مى آورد و راز درازى عمر را از زاغ جویا مى شود:

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست‏

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کرده‏ست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جایگزین‏

 از سر حسرت با من فرمود

 کاین همان زاغ پلیدست که بود!

 عمر من نیز به یغما رفته‏ست‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته‏ست‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى این‏جاست، تو بگشا این راز

 

 از این‏پس زاغ مجال ظهور و بروز و ابراز شخصیّت مى یابد. نخست از عقاب مى خواهد پیمان کند که سخن او را بپذیرد. سپس با لحنى حق به جانب، سبب کوتاهى عمر عقابها را از زبان پدر خویش بیان مى کند. حُسن توجیه وى و فصاحت و قدرت بیانى که شاعر در این زمینه به او بخشیده چشم‏گیرست. آنگاه تعارضى قوى عرضه مى شود: عادت عقاب به پویش بر آسمان و طعمه خویش را بر افلاک جُستن و دعوت زاغ به فرود آمدن او برفراز ناودان و کُنج حیاط و لب جو و جستجوى هر طعمه که در آنجا به دست مى آید. سرانجام زاغ با آهنگى مفاخره‏آمیز از خانه‏اى که در پشت باغى دارد و سفره گسترده و خوردنیهاى فراوان خویش یاد مى کند و عقاب را به آن نعیم بى کران فرامى خواند:

 زاغ گفت ار تو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه؟ کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود؟

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز ز بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزندست و ضرر

 تا بدان‏جا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ بود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم‏

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمان است‏

 چاره رنج تو زان آسان است‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن، کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست...

 

 اینک صحنه‏اى که شاعر از عشرتگاه زاغ توصیف مى کند منظره‏اى است دل‏آزار و در حقیقت نمودگارى از خواستهاى منشهاى فرومایه، قدرت تصویرگرى سُراینده از هر حیث، به حدّى است که همان‏گونه که او خواسته طبع آدمى بى اختیار از آنچه پیش چشم مى آورد مى رمد و با نفرت روى برمى تابد. القاى این روح و احساس از همان ترکیب "گَندزار" -که در نخستین بیت به کار رفته- آغاز مى شود و تا آخر که شرح رضایت و برخوردارى زاغ از آن "خوانِ الوان!" است ادامه دارد:

 آنچه زان زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشّه، مقام زنبور

 نفرتش گشته بلاى دل و جان‏

 سوزش و کورىِ دو دیده، از آن‏

 آن دو همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت: خوانى که چنین الوان است‏

 لایق حضرت این مهمان است‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ماحضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 

 عقاب بر سر دوراهى قرار گرفته: یک‏سو عمر درازست و خوگر شدن با گَندزار و تن دردادن به گَندخوارگى و در برابر آن، اکتفا به همان عمر کوتاهِ طبیعى است و پرواز افلاک و آزادى و آزادگى. قریحه شاعر که زشتیها را چنان پُررنگ به قلم آورده بود اکنون مجالى مى یابد در توصیف زیبایى، اوج پرواز و پیروزى، و نفرت عقاب از پستى و پلشتى؛ و بیان این حالت را نیز با هنرمندى از عهده برمى آید:

 عمر در اوج فلک برده به سر

 دم زده در نفس باد سحر

 ابر را دیده به زیر پَر خویش‏

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر

 به رهش بسته فلک طاق ظفر

 سینه کبک و تذرو و تیهو

 تازه و گرم شده طعمه او

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش...

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

خانلری و شعر عقاب او ( بخش دوم)

Image

دکتر احسان یارشاطر نیز درباره "عقاب" نوشت: "شعر عقاب از قطعات بى نظیر شعر فارسى است..." اما مخالفان سیاسى‏کار خانلرى، در فضاى پرستیزى که در آن روزگار در جامعه وجود داشت و بیشتر براساس مقاصد سیاسى بنیاد شده بود، ارزشهاى ادبى و فرهنگى و هنرى، خانلرى را صریحا آماج تیر هاى تهمت، عیبجویى و سرزنش قرار دادند و ادعا کردند که او با پذیرش مشاغل حکومتى، عقابى است که تسلیم زاغان شده است. از بارزترین نمونه این مخالفتها، شعر "آشتى" شادروان فخر الدین مزارعى، شاعر بسیار حسّاس و شیرین‏سخن شیرازى است که به "بازگشت عقاب" مشهور است. دکتر اصغر دادبه در مقدمه خود بر "سرود آرزو" چنین مى نویسد:

 ... حکایت تأثیر اوضاع اجتماعى در شخصیت شاعر آزاده و دردمند ما [مزارعى‏] و بازتاب این تأثیر در شعر او همان حکایت بخشى از مبارزات و حرکات آزادى‏خواهانه مردم ایران است در راه کسب آزادى و استقلال و هجوم ستیزندگان با آزادى به حرکات آزادى‏طلبانه آنان، که دوران پرشور جوانى و دانشجویى مزارعى مصادف بود با یکى از پرفراز و نشیب‏ترین دورانهاى تاریخ معاصر ایران، یعنى دوران مبارزات مردم در راه ملى کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست اجانب از خاک میهن، دورانى که به قول همشهرى دیگر او- مرحوم فریدون تولّلى، شیپور انقلاب پرجوش و خروش، به گوش مردم ایران مى رسید، شاعر ما نیز چون بسیارى از جوانان پرشور و وطن‏خواه آن روزگار با تمام وجود در این مبارزات شرکت کرد و نهال شخصیت او در آن شرایط و در وزش نسیم آزادى بالید و به بار نشست. پس از کودتاى 28 مرداد 1332 و بر باد رفتن امیدها و آرزو هاى آزادى‏خواهانه، یأس و نومیدى بر دل بسیارى از آزادى‏خواهان این مرز و بوم چیره شد و آنان که امیدوارانه از شیپور پرجوش و خروش انقلاب، سخن مى گفتند نومیدانه گوشه گرفتند... و شاعر آزاده و دردمند ما نیز شکسته‏خاطر و آزرده‏جان و خسته‏تن نومیدوار نظاره‏گر شکست آزادى مى گردد و این "آزردگى و نومیدى" همراه با کینه و نفرت نسبت به ستیزندگان با آزادى همواره در او باقى مى ماند و از تجلیات این کینه و نفرت و ناسازگارى با صاحب‏منصبان و بدبینى نسبت به کسانى بود که پستى و مقامى داشتند و در مصدر امورى بودند و همین احساس بود که پیوسته مزارعى را با رؤسا درگیر مى ساخت و همین احساس بود که خالق منظومه "آشتى" معروف به "بازگشت عقاب" گردید.

 قطعه "بازگشت عقاب" یا "آشتى" از شادروان فخر الدین مزارعى را در زیر مى خوانید:

 

 آشتى‏

 آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب"

 اثر دکتر پرویز خانلرى‏

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 همه آفاق به زیر نظرش‏

 کهکشان زیر پَر تیزپرش‏

 تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏

 تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏

 رهبر قافله‏اش زنگ سکوت‏

 راه‏پیماى دیار ملکوت‏

 زیر و بالاش نبودى انباز

 غیر شاهین زمانش، به فراز

 درنوشتند همه ملک و مکان‏

 ناگهان دیده شاهین زمان،

 لامکان دید هویدا از دور

 حوریانش همه در چشمه نور

 لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏

 که در او پر نزند مرغ زمان‏

 لامکان، دام‏صفت کام گشاد

 واندر آن دام، شب و روز افتاد

 شادمان گشت دل شاه سپهر

 خیمه‏افروز به بام مه و مهر

 از شب و روز چنان باد گذشت‏

 همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏

 برد از دست زمان گوى سَبَق‏

 گشت در اوج، خداى مطلق‏

 از شب و روز فراشد به شتاب‏

 واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:

 "راست است این‏که زمان تیزپر است‏

 لیک بال من از او تیزتر است‏

 بسته شد بال و پَر همسفران‏

 منم از روز و شب اینک گذران"

 رخت بربست ز زندان مکان‏

 رست از قید گرانبار زمان‏

 ابدیت شد و از هستى رست‏

 تا به بحر ابدیت پیوست‏

 

 عالمى دید همه زیبایى‏

 چون بهشت دل من رؤیایى‏

 از شراب کهن خمّ اَلَست‏

 ملکان فلکى جام به دست‏

 

 گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند

 گَرد ره از پَر و بالش ستدند

 باده خوردند و به او نوشاندند

 خونش از آتش مى جوشاندند

 روحش افسوس که آماده نبود

 جان او ساغر این باده نبود

 که به کُنجى نخزد دنیایى‏

 به سبویى نرود دریایى‏

 عالمى داشت همه مستى و ذوق‏

 جان شایق به لب آمد از شوق‏

 شوق، چندان‏که ز حد درگذرد

 آب خضر است که از سر گذرد

 آمد از سطوت گردون به ستوه‏

 همچنان کاه که از هیبت کوه‏

 تا دلش را نگزد رنج سکوت‏

 گفت: کاى پردگیان ملکوت،

 من نِیَم درخور این جاه و جلال‏

 این جلالت به شما باد حلال‏

 این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏

 بال بگشود سوى عالم خاک!

 به سر لایتناهى زده پاى‏

 شده زان مرحله چونان که خداى‏

 بال بر سقف فلک ساییده‏

 دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏

 

 خسرو خطه پهناور عرش‏

 عرش را دیده به زیرش چون فرش‏

 همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏

 اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،

 خرّمى دیده نشاط و شادى‏

 بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏

 دیده او ز نظرگاه بشر

 به نظرگاه خدا بسته نظر

 خاک هندوى ملک، دانه او

 مزرع سبز فلک، لانه او

 شد پرش بسته به دست تردید

 لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید

 کز چه برتافت رخ از اوج صعود

 وز چه آمد به دلش میل فرود؟

 گر ره آمده را بسپارد

 به از اینجا به کجا روى آرد؟

 به دلارایى این چشم‏انداز

 دور از اینجا به کجا یابد باز؟

 یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏

 خوان گسترده اندر پس باغ‏

 آنچه خود گفت بدان زاغ پلید

 وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید

 خواست تا همچو شرر دود شود

 ناگهان سوزد و نابود شود

 

 دید بالا همه عمر است و بقاست‏

 سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏

 لرزه انداخت به جانش یک دم‏

 رنج هستى غم جانکاه عدم‏

 بیم مرگ از تن و جانش مى کاست‏

 رنج هستى ز روانش مى کاست‏

 دلش از آتش تردید به تاب‏

 مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:

 میوه باغ بقا دربدرى است‏

 سود بازار عدم بى خبرى است‏

 نیستى نیست بود در همه‏حال‏

 نیست هستى را امید زوال‏

 گر ز زندان بقا سیر آیم‏

 به در از آن، به چه تدبیر آیم؟

 هیچ دردى بتر از بودن نیست‏

 بودنى کش سر فرسودن نیست‏

 چیست سود من از این دربدرى‏

 به کِه دل بندم در بى خبرى‏

 زاغ اگر از غم هستى به در است‏

 سود آنست که او بى خبر است‏

 به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏

 وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏

 در دلش وسوسه بود و نبود

 کرد از اوج مهى میل فرود

 رفت واندر پس آن باغ نشست‏

 زاغ را دید و بر زاغ نشست‏

 یافت گسترده یکى سفره نغز

 شربتش خون و خوراکش همه مغز

 

 چون ورا شوکت شاهینى کاست‏

 شیون از خیل عقابان برخاست‏

 کاى فرود آمده از اوج مهى‏

 رو نهاده به دیار سیهى‏

 دشمن ما همگان شاد ز تست‏

 آبروى همه بر باد ز تست‏

 دل ما از تو به یک‏باره برید

 برو اى ساخته با زاغ پلید

 قطره را تا که به دریا جایى‏ست‏

 پیش صاحبنظران دریایى‏ست‏

 ور ز دریا به کنار آید زود

 شود آن قطره ناچیز که بود

 قطره دریاست اگر با دریاست‏

 ورنه او قطره و دریا دریاست‏

 

 بزرگ علوى درباره شعر فوق مى نویسد:

 ... دشمنان سیاسى او [خانلرى‏] که مو و ابرو را مى دیدند نه پیچش مو و کشاکشهاى ابرو را، بى رحمانه به او مى تاختند و سرزنشش مى کردند... هنوز "عقاب" در دسترس همگان قرار نگرفته بود که شاعرى از دور و بریهاى خانلرى، با همان بلاغت شعرى گفت که او را از عرش اعلا به خاک سیاه نشاند... عقاب دون شأن خود مى داند که همسفره زاغ باشد و با "گَنداب و مُردار" بزید. گوینده هجویه، سرزنشش مى کند که در دلش وسوسه بود و نبود، کرد از اوج مهى میل فرود... این تیر هاى زهرناک نمى توانستند شاعر سیاستمدار را آزار دهند...

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر پرویز ناتل خانلرى و شعر عقاب او * (بخش اول):

 دکتر خانلرى، مثنوى بلند عقاب را در 24 مرداد 1321 شمسى سرود و آن‏را به دوست دیرین خود شادروان صادق هدایت هدیه کرد، ظاهرا خانلرى، نخست شعر عقاب را به صورت یک رباعى سروده و بعدها آن‏را در قالب مثنوى درآورده بود.

 "عقاب" بلافاصله مورد توجه و استقبال وسیع شعردوستان نوجو و ادیبان سخن‏شناس قرار گرفت و مضمون بلند شعر و زیبایى بیان و تصویرآفرینیهاى دلنشین آن که در کلامى ساده و روان ارائه شده بود، این مثنوى را به عنوان یکى از اشعار برگزیده و ممتاز دوران معاصر، به حافظه جامعه سپرد.

 مردم، "عقاب" را نمادى از ارزشهاى متعالى انسان و تصویرى پویا و زنده از آدمیانى که جان بر سر ارزشها مى نهند، تصور کردند، کسانى که عمر کوتاه ولى باارزش و زیباى عقاب را بر زندگى طولانى توأم با پستى و زشتى و حقارت زاغ، ترجیح مى دهند و زندگى را در گنداب پستیها و حقارتهاى بدنامى آور، سپرى نمى کنند.

 خانلرى در مصاحبه‏اى درباره "عقاب" چنین مى گوید:

 ... "عقاب" شعرى است که به صادق هدایت اهدا شده است، بعضى اشخاص حدسهاى مختلف زده بودند در این باب، اما اصل مطلب این است که روزى که این شعر را ساختم، اولین کسى که از من شنید، صادق هدایت بود و این‏قدر ذوق کرد که گفت: "پاشو بریم بدیم یک جایى چاپ کنند" بعد با هم رفتیم اداره مجله مهر که گمان مى کنم دکتر [ذبیح‏اللّه‏] صفا سردبیرش بود، آنجا دادیم چاپ کنند و گویا در یکى از شماره‏ها چاپ و منتشر شد و ده‏بیست نسخه هم "تیراژپار" به من دادند، به‏هرحال، علّت این‏که تقدیم شده است به صادق هدایت، همین مطلب است...

 

 عقاب‏

 به دوستم صادق هدایت‏

 گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد... عقاب را سال عمر سى، بیش نباشد

 خواص‏الحیوان‏

 

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون ازو دور شد ایام شباب‏

 دید، کِش دور به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 صبحگاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت، پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد، دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نگه کرد و رمید

 دشت را خط غبارى بکشید

 لیک صیاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر

 صید، هرروزه به چنگ آمد زود

 مگر آن روز که صیّاد نبود

 آشیان داشت در آن دامن دشت‏

 زاغکى زشت و بداندام و پلشت‏

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگنده ز گَند و مُردار

 

 بر سر شاخ ورا دید عقاب‏

 زآسمان سوى زمین شد به شتاب‏

 گفت: "کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى"

 گفت: "ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده، بگو فرمان چیست‏

 جان به راه تو سپارم، جان چیست‏

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم"

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش:

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان، پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را بایدم از دست نداد

 در دل خویش چو این راى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که: مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست،

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کردست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دَم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جاى‏گزین‏

 از سر حسرت با من فرمود:

 "کاین همان زاغ پلیدست که بود"

 عمر من نیز به یغما رفته است‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته است‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى اینجاست تو بگشا این راز؟

 زاغ گفت: ارتو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه، کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند،

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز زِ بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزند است و ضرر

 تا بدانجا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ شود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم،

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمانست‏

 چاره رنج تو زان، آسانست‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان، جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست‏

 

 آنچه زآن زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشه، مقام زنبور

 سوزش و کورى دو دیده از آن‏

 آن دو، همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت خوانى که چنین الوانست‏

 لایق حضرت این مهمانست‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ما حضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عمر در اوج فلک برده به سر،

 دم زده در نفس باد سحر،

 ابر را دیده به زیر پَر خویش،

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر،

 به رهش بسته فلک طاق ظفر،

 سینه کبک و تذرو و تیهو،

 تازه و گرم شده طعمه او،

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش‏

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گردش اثرى ز اینها نیست‏

 

 آنچه بود از همه‏سو، خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و بَرجَست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار، تو عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار ترا ارزانى‏

 گر بر اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان برد

 

 شهپر شاه هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 1321/5/24

 دکتر خطیبى استاد دانشگاه که مدّتها، دانشیار شادروان ملک‏الشعراى بهار بود، از تأثیر شعر "عقاب" در مرحوم ملک چنین سخن مى گوید:

 ... همه به آینده خانلرى در شاعرى و نویسندگى چشم دوخته و امید بسته بودند که بعدها به تحقق پیوست و من به گوش خویش، ستایش کم‏مانند استاد و شاعران معاصر، مرحوم ملک‏الشعراى بهار را در مورد منظومه معروف عقاب شنیدم، ستایشى که نظیر آن‏را از زبان او در مورد دیگر شاعران، کمتر شنیده بودم...

 

 

  

-------------------------------------

 برگرفته از  کتاب " پرویز ناتل خانلری ،از دکتر منصور رستگار فسایی ، طرح نو،تهران  1379  صفحه ی119

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

"فالی از حافظ"

Fali az Hafez (#3)Fali az Hafez #7

"فالی از حافظ"

چندی پیش با همّت و لطف پسرم اشکان،یازده ویدیوی "فالی از حافظ" را روی یو تیوب گذاشتم که علاقمندان بسیار پیدا کرد ،اگر شما هم مایل با شید که آنها را ببینید ،می توانید آنها را  در آدرس زیر پیدا کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=okrM5hjHl7U

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شعرى از پابلو نرودا ترجمه ی احمد شاملو

 

زندگی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی...،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هن   هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی و آن را عوض نمی کنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

سال نو و میلاد مسیح(ع) بر هم میهنان مسیحی مبارک باد

 

                 With best wishes for a happy holiday season and a joyous New

                                                                                                    .Year

 

ادامه مطلب
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شاه عاشق،شیخ ابواسحق وحافظ

 

  در دیوان حافظ ،به تصحیح شادروان دکتر خانلری غزلی است به شماره 401 که  به ظاهر ،همانند دیگر غزلهای  عاشقانه ی حافظ است  اما می تواند با قرینه هایی ،مارا به یکی از ماجراهای عصر حافظ رهنمون باشد ،ابتدا غزل رابخونیم:

                  آتش ِ آه

      1   ای خونبهای  نافه ی ِ چین  ،  خاک راه ِ تو

      خورشید  ،  سایه پرور ِ  َطرف    ِ کلاه ِ تو

2    نرگس ، کرشمه می برد از حد، برون ُخرام

       ای جان   فدای  ِ   شیوه ِ ِ چشم   ِ سیاه ِ تو

3     خونم بخور ، که هیچ مَلَک ،با چنان جمال،

       از    دل    نیایدش ، که     نویسد  گناه ِ تو 

4     آرام و خواب ِ خلق  ِ جهان را ،سبب، تویی

       زان شد ،کنار ِ دیده ی و دل، تکیه گاه ِ  تو

5     با هر ستاره یی،سر و کار ست ،   هرشبم

       از حسرت    ِ فروغ ِ  ُرخ ِ   همچو ماه ِ  تو

6    یاران ِ همنشین  ، همه ، از هم ، ُجدا شدند

      ماییم     و   آستانه ی   ِ   دولت    پناه ِ تو

7    حافظ   !   طمع مَبُر زعنایت  ،  که عاقبت  ،

       آتش زند   به خرمن  ِ غم ، دود ِ آه ِ     تو

 

 

2- نوع غزل

از غزلهای عاشقانه ی یک دست حافظ است که ازمطالبی کلی سخن می گوید،و محبوب وی کسی است که نافه ی چین خونبهای  خود را خاک  راه وی می شناسد و خورشید در سایه ی وی آرام و قرار می گیرد و شیوه ی چشمش ،نرگس را به خواب  ،وا می دارد و آرامش و خواب و آسودگی همه ی جهانیان ، درسایه ی اوست و به همین دلیل در دل همه ی عالمیان جا داردواگر خون عاشقان را بریزدو بنوشد ، از فرط خوبی وی و محبت به او، هیچیک از فرشتگانی که نامه ی اعمال بندگان را می نویسند ، گناهی بر وی نخواهند نوشت .

شاعر ازیار خود دوراست و از "جداشدن یاران همنشین از یکدیگر" نالان است و آه می  کشد و از فراق می ناتد ویقین دارد که آه وی دامن عاملان جدایی را خواهد گرفت.

اگر اندکی با تعمّق، به مضمون و الفاظ این غزل ، بنگریم درمی یابیم که احتمالا در پشت الفاظ عاشقانه ی آن،نکته یی تاریخی  و غمی  بزرگ وجود دارد که شاعری حسّاس و وفاپیشه، چون حافظ  ،با هنر مندی و ابهامی  که زاده ی هراس او ،از وقایع تلخ و ناگوار دوران وی بوده است ، آن را به نظم درآورده است بدین ترتیب که :

1- الفاظ این غزل ، بوی خون و جنگ و مرگ می دهند: خونبها، خاک راه،فدا شدن،خون خوردن، گناه، حسرت رخ ،جدا شدن یاران همنشین ،آتش به خرمن زدن و دود غم و آه. و انتقام.

2- درواقع در این غزل ،هدف  وصف معشوق نیست و جنبه ی عاشقانه ی شخصی و فردی  هم ندارد وشاعر از شیوه های متداول شعر عاشقانه خود در بیان جزییات زیبایی معشوق و چیو عرش و رخسار وی استفده نمی کندو ماجراهای عاشقانه ی عادی را گزارش نمی کند ودر نتیجه، غزل درمعنا ، حتی شعریعاشقانه و فراقی هم نیست و بیشتر  به  سوکنامه یی غم انگیزشبیه است.

3-با توجه به این موضوع ،در این غزل، به جای معشوق ،محبوب مورد نظر شاعر، امیری است که شاعرچهره ی  اصلی اورا درپشت صورت معشوق ، پنهان کرده است وبه همین دلیل ،برخوردی ملوکانه با او دارد و با همان الفاظ و اوصاف شاهان،اورا  توصیف می کند، نه با الفاظ متعارف عاشقانه،به این الفاظ دراین غزل،توجه کنید: خورشید سایه پرورطرف کلاه تو(:تاج)،ملک، سبب آرام وخواب خلق جهان ،تکیه گاه (تخت شاهی) در دل و دیده ی مردم جهان  داشتن،  حسرت فروغ رخ،آستانه ی دولت پناه،عنایت.

4- با توجه به چند بیتی  که ازغزل عبید در بالا اشاره شد واین که عبید زاکانی ، از بزرگان روزگار حافظ بوده و از معروفیت بسیار در جدّ ّو بویژه طنز،برخوردار بوده است ودرفاصله ی  سالهای 768 تا 772 یعنی بیش از  بیست سال پیش از مرگ حافظ درگذشته است  ،  مسلما  شاعری  است که مورد توجه حافظ قرارداشته است و به همین دلیل هم ، در این غزل ،ازوی استقبال کرده است،بنابر این می توان پنداشت که حافظ نیز همچون عبید زاکانی، این غزل را درمرگ وی و به عنوان رثایی به مناسبت کشته شدن شاه شیخ ابو اسحق -که بسیار مورد احترام او بوده است - سروده وساخته شده  باشد ،اما با ملاحظه شاه فاتح  سفاکی چون امیر مبارزالدین  که با کشتن شاه شیخ ابو اسحق ،به سلطنت رسیده و فضایی پر هراس ایجاد کرده بود، احتیاط کرده و  نه به صراحت از  امیر مبارزالدین (یعنی همان شاه ریاکاری که حافظ از او به کنایه با عنوان"محتسب"  یاد کرده است،سخن گفته است و نه  صراحتا ازغم کشته شدن شاه شیخ ابواسحق سخنی به میان آورده است.،اما همه ی الفاظ و معانی این غزل را حساب شده و هنر مندانه ، ،به همین ماجرای کشته شدن وی، ماختصاص داده  است .

واقعه ی قصاص و کشتن شاه شیخ ابو اسحق،در عصر روز جمعه 21 جمادی الاولی ی سال 758 ،در میدان سعادت شیرازاتفاق افتاد و به فرمان امیر مبارزالدین  سر اورا به دو ضرب شمشیر از تن جدا کردند،کسی هم که این شاه را کشت ،پسر امیر حاجی ضرّاب بود که ظاهرا  به قصاص (:دیه:خونبهای) قتل پدرش ، که به فرمان شاه شیخ ابواسحق کشته شده بود، اما به فرمان و اجازه  واشاره ی امیر مبارزالدن به قتل رسانید،و  به همین دلیل ست که  لفظ " خونبها" در آغاز این غزل حافظ ، کلید راه  بردن به این داستان و تاریخ این شعر است و شعر را معنی دارتر جلوه می دهد ، حافظ در تاریخ قتل وی را چنین سروده است:

                بلبل و سرو وسمن ،یاسمن ولاله و گل          هست تاریخ ووفات شه مشکین کاکل 

               خسروروی زمین،غوث زمان ،بواسحق          که به مه طلعت او نازدو و خنددبر گل

                جمعه   ، بیست ودوم  ِ  ماه جمادی اول          درپسین بودکه پیوسته شد ازجزء به کل(3/1076)

شاه شیخ ابو اسحق، شاعر و آزادمنش بوده ،اهل فضل و هنر را رعایت می نموده وپرورش می داده است،خوش صورت و صاحب اخلاق کریمه بوده و در دوره ی حکومت او ،فارس قرین نعمت و ثروت بود و کم یابیش عصر اتابکان سلغری را به یادمی آورد.و طبعا حافظ و عبید اورا می ستوده اند و درغم کشته شدن وی دود آه آنان به گردون می رفته است و ماده تاریخی  که در سال در غم کشته شدن وی به حافظ منسوب است که در بسیاری از دیوانهای خطی و چاپی حافظ آمده است و در آنجا شاعر کشنده ی شاه شیخ ابو اسحق را "عدو" می خواند وخود را از "احباب" و دوتان وی به شمار می آورد. قطعه چنین است:

                به روز کاف و الف ،از جمادی الاولی          به سال ذال و دگر نون و حا،علی الاطلاق

               خدایگان     سلاطین  مشرق  و  مغرب          خدیو    کشور   عفو  و  کرم  به استحقاق

                سپهر  حلم  و  حیا ، آفتاب جاه و جلال         جما ل  دنیی   و   دین، شاه شیخ ابو اسحق

               میان عرصه ی میدان خود، به تیغ عدو          نهاد  بر دل  احباب  خویش  ،  داغ ِ   فراق   (غنی 192)

تاج الدین یزدی در جامع التواریخ حسنی ،.نمونه یی از کارهای شاه شیخ ابو اسحق را چنین ذکر کرده است:" بر در مسجد عتیق  ،دکان "شاه عاشق" بودو او قنّاد بود وشعر، به زبان شیرازی گفتی ،روز جمعه، شاه شیخ ابواسحق ،از نماز جمعه بیرون آمد ،"شاه عاشق"  ،براو ثنا گفت،[شاه]  آمد و بر گوشه ی دکان او نشست و گفت :" من امروز ،دکّان دار شاه عاشقم ،بیایید واز من نقل بخرید،"هر امیری و سرداری ،ازرخت و کمر و شمشیر و خنجرهای زرکار و نقد می دادندوامیر شیخ ،قدری از نبات وقرصه و نقل قنادی ،می داد،تا صد هزار دینار ،از این اجناس ،جمع شد و به قدر ده من از این اجناس نبود که به مردم داده،بعد از آن سوار شد ،"شاه عاشق" بر بالای دکان برفت و گفت ای خلایق شیراز ،به صدقه ی سر پادشاه بیایید و تالان(:غارت و یغما) کنیدو دکان مرا بغارتید،در یک زمان ،تمام تالان کردند ،شاه را گفتند ،گفت : او از ما صاحب کرم تر است." (غنی 195)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم