دکتر منصور رستگار فسائی

طنز

 طنز

چو حق‌ تلخ‌ است‌ با شیرین‌زبانی‌ حکایت‌ سر کنم‌ آنسان‌ که‌ دانی‌

واژه‌ طنز، در لغت‌ به‌ معنی‌ ناز و فسون‌ کردن‌، فسون‌ داشتن‌، طعنه‌، سخریه‌، بر کسی‌ خندیدن‌ و عیب‌ کردن‌، لقب‌ کردن‌ و سخن‌ را به‌ رموز گفتن‌ است‌ و طنز کردن‌ به‌ معنی‌ عیبجویی‌، طعنه‌زدن‌ و تمسخر می‌باشد.

«سخنی‌ است‌ اعتراض‌آمیز و لطیف‌ و نیشخندانگیز که‌ قصدش‌ انتقاد و اصلاح‌ جامعه‌ است‌ در حالی‌ که‌ هزل‌، خشن‌ و تند و فحش‌آلود است‌ و خنده‌آور، ولی‌ معمولاً هدف‌ اجتماعی‌ و انتقادی‌ ندارد و گاهی‌ ناشی‌ از طمع‌ کسب‌ مال‌ و مقام‌ است‌ که‌ در این‌ صورت‌ آن‌ را هجو می‌گویند ...» طنز عبارت‌ است‌ از روش‌ ویژه‌ای‌ در نویسندگی‌ و شاعری‌ که‌ ضمن‌ دادن‌ تصویری‌ هجوآمیز از جهات‌ زشت‌ و منفی‌ و «ناجور» زندگی‌، معایب‌ و مفاسد جامعه‌ و حقایق‌ تلخ‌ اجتماعی‌ را به‌ صورتی‌ اغراق‌آمیز، یعنی‌ زشت‌تر و بدترکیب‌تر از آنچه‌ هست‌، نمایش‌ می‌دهد تا صفات‌ و مشخصات‌ آنها روشن‌تر و نمایانتر جلوه‌ کند و تغییر عمیق‌ وضع‌ موجود با اندیشه‌ یک‌ زندگی‌ عالی‌ و مأمول‌ آشکار گردد. بدین‌ ترتیب‌ قلم‌ طنز، با هر چه‌ که‌ مرده‌ و کهنه‌ و واپس‌ مانده‌ است‌ و با هرچه‌ که‌ زندگی‌ را از ترقی‌ و پیشرفت‌ باز می‌دارد، بی‌گذشت‌ و اغماض‌، مبارزه‌ می‌کند.مبنای‌ طنز بر شوخی‌ و خنده‌ است‌، اما این‌ خندة‌ شوخی‌ و شادمانی‌ نیست‌، خنده‌ای‌ است‌ تلخ‌ و جدی‌ و دردناک‌ و همراه‌ با سرزنش‌ و سرکوفت‌ و کمابیش‌ زننده‌ و نیشدار که‌ با ایجاد ترس‌ و بیم‌، خطاکاران‌ را به‌ خطای‌ خود متوجه‌ می‌سازد تا معایب‌ و نواقصی‌ را که‌ در حیات‌ اجتماعی‌ پدید آمده‌ است‌، برطرف‌ کنند، به‌ عبارت‌ دیگر (طنز) اشاره‌ و تنبیه‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ عزلت‌ و غفلت‌ را مجازات‌ می‌کند و هدف‌ آن‌ اصلاح‌ و تزکیه‌ است‌ نه‌ ذم‌ و قَدْح‌ و مردم‌آزاری‌. این‌ نوع‌ خنده‌، خنده‌ علاقه‌ و دلسوزی‌ است‌، ناراحت‌ می‌کند، اما ممنون‌ می‌سازد و کسانی‌ را که‌ معروض‌ آن‌ هستند، به‌ اندیشه‌ و تفکر وا می‌دارد.

در فرهنگ‌های‌ ایرانی‌ برای‌ داستان‌ها، افسانه‌ها، لطیفه‌ها، ضرب‌المثل‌ها و گفته‌ها و اشعار طنزآمیزی‌ که‌ در میان‌ مردم‌ کشور رایج‌ است‌ و به‌ ادبیات‌ عامیانه‌ یا به‌ اصطلاح‌ فولکلور (Felklore) معروف‌ است‌ به‌ گونه‌ای‌ مجرد، تعاریفی‌ از کنایه‌، لطیفه‌، طعنه‌، هزل‌ و ایهام‌ آمده‌ است‌، اما حقیقت‌ آن‌ است‌ که‌ طنز اگر چه‌ همه‌ اینها هست‌ ولی‌ تفاوت‌ها و تباین‌هایی‌ با هر یک‌ از این‌ موارد دارد که‌ نخست‌ به‌ تعریف‌ هر یک‌ از موارد و آنگاه‌ به‌ بیان‌ معنی‌ و انواع‌ طنز می‌پردازیم‌: 

١. کنایه‌ 2. لطیفه‌ گفتاری‌ است‌ نیکو، نرم‌ و کلامی‌ مختصر در غایت‌ زیبایی‌ و نیکی‌ که‌ مرحوم‌ دهخدا آن‌ را چنین‌ تعریف‌ کرده‌ است‌:

«... لطیفه‌ عبارت‌ است‌ از نکته‌ای‌ که‌ مر آن‌ را در نفوس‌ تأثیری‌ باشد، به‌ نحوی‌ که‌ موجب‌ انشراح‌ صدر و انبساط‌ قلب‌ گردد».

به‌ یکی‌ لطیفه‌ گفتن‌ ببری‌ هزار دل‌ را نه‌ چنان‌ لطیف‌ باشد که‌ دلی‌ نگاهداری‌

***

چو غزنینی‌ به‌ محشر زنده‌ گردد بسنجد طاعتش‌ ایزد به‌ میزان‌

کم‌ آید طاعتش‌، گوید به‌ یزدان‌ ترازو چشمه‌ دارد، سر بگردان‌

 

 

3. طعنه‌ (Sarcam)
سخنی‌ است‌ که‌ بر غیر موضوع‌ خود دلالت‌ دارد، یعنی‌ گفتن‌ لفظی‌ و اراده‌ غیرمدلول‌ علیه‌ آن‌ و یا سخن‌ گفتن‌ به‌ لفظی‌ که‌ معنی‌ حقیقی‌ و مجازی‌ آن‌ هر دو برابر باشد و یا به‌ معنی‌ تعبیر از چیزی‌ معین‌ است‌ به‌ لفظ‌ غیرصریح‌، و به‌ گفته‌ مرحوم‌ دهخدا کنایه‌ یا تعریض‌، گفتن‌ چیزی‌ است‌ و خواستن‌ جز آن‌.

بردم‌ به‌ کدوی‌ تر، بدو حاجت‌ انگشت‌ نهاد پیش‌ من‌ بر سر

گفتا به‌ کدوی‌ خشک‌ من‌ گر هست‌ اندر همه‌ باغ‌ من‌ کدویی‌، تر

(انوری‌)

 بر گرفته ازکتاب انواع نثر فارسی از دکتر منصور رستگار فسایی

 

 انواع‌ طنز:1

در انگلیسی‌ از مفهوم‌ طنز با واژة‌ (Satire) یاد می‌شود که‌ یکی‌ از اقسام‌ کلام‌ خنده‌انگیز است‌ و در جواری‌ کمدی‌ (Comedy) (خنده‌نامه‌) و طعنه‌ (Sarcasm) قرار می‌گیرد و آن‌ را چنین‌ تعریف‌ می‌کنند که‌:

 

 

 

یا به‌ اصطلاح‌ عوام‌ طعنه‌زدن‌ یا کنایه‌ زدن‌، در واقع‌ نوعی‌ عیب‌جویی‌ کردن‌ و سرزنش‌ و ملامت‌ و بد گفتن‌ است‌، به‌ صورتی‌ غیر صریح‌ که‌ با نشانه‌ها و قرائنی‌ برای‌ شخص‌ یا اشخاص‌ مورد نظر و مستمعین‌ قابل‌ فهم‌ است‌.

 

4. هزل‌ (Facetious)

 

عبارت‌ است‌ از سخن‌ بیهوده‌ که‌ از لفظ‌ معنای‌ حقیقی‌ و مجازی‌ آن‌ اراده‌ نشود هزل‌ به‌ مسخرگی‌ (فکاهه‌) بسیار نزدیک‌ است‌.

 

 

 

5. فکاهه‌

 

خوش‌منشی‌ و لاغ‌، مزاح‌ برای‌ انبساط‌ نفس‌، خوش‌طبعی‌ و آثاری‌ است‌ که‌ موجب‌ خندیدن‌ می‌شود و در آن‌ هدف‌ فقط‌ خندانیدن‌ و شاد ساختن‌ است‌، نه‌ مطلبی‌ دیگر و به‌ طور کلی‌ هر سخن‌ خنده‌انگیزی‌ است‌ (اعم‌ از کمدی‌ یا طنز یا هزل‌ یا هجو) که‌ در برابر ادبیات‌ جدی‌ قرار دارد.

 

 

 

6. هجو

 

به‌ معنی‌ برشمردن‌ و عیب‌ گفتن‌ است‌.

 

 

 

7. متلک‌

 

حرف‌ مفت‌، دری‌وری‌، کلفت‌ و عیب‌های‌ کسی‌ را به‌ رخش‌ کشیدن‌ به‌ زبان‌ شوخی‌ یا جدی‌ و او را آزار دادن‌.

 

 

 

8. ایهام‌

 

عبارت‌ است‌ از آنکه‌ لفظی‌ را بگوییم‌ که‌ دارای‌ دو معنی‌ یا زیاده‌ باشد که‌ یکی‌ به‌ ذهن‌ نزدیک‌ است‌ و دیگری‌ دور و گوینده‌، معنی‌ دور را اراده‌ می‌کند و اغلب‌ فاقد جنبة‌ خنده‌آفرینی‌ است‌.

ز گلپایگان‌ رفت‌ شخصی‌ به‌ اردو که‌ قاضی‌ شود، «صدر» راضی‌ نمی‌شد

به‌ رشوت‌ خری‌ داد و بستد قضا را اگر خر نمی‌بود، قاضی‌ نمی‌شد

اما طنز، در عین‌ برخورداری‌ از تمام‌ 8 مورد یاد شده‌، هیچیک‌ از اینها نیست‌ ولی‌ مجموعة‌ خلاقیت‌های‌ فکری‌، هنری‌ و فرهنگی‌ همه‌ را در خود جمع‌ می‌آورد.

در ادبیات‌ کهن‌ ما، طنز به‌ معنی‌ انتقاد اجتماعی‌ به‌ کنایه‌ و در جامة‌ هزل‌ و شوخی‌ کمتر وجود داشته‌ است‌، زیرا با توجه‌ به‌ اوضاع‌ اداری‌ و اجتماعی‌ کشور، در ادوار مختلف‌، ادبیات‌ اغلب‌ برای‌ شاه‌ و درباریان‌ و خواص‌ مملکت‌ به‌ وجود می‌آمد و قهراً شاعر و نویسنده‌ نمی‌توانست‌ آزادانه‌ و صریح‌، از اعمال‌ و افعال‌ اربابان‌ خود و دستگاهی‌ که‌ بر او ریاست‌ داشت‌، انتقاد کند. به‌ علاوه‌ در «هزل‌» و «هجو» گویندگان‌ ایران‌، همیشه‌ عوامل‌ شخصی‌ (

 

Subjective) خاصه‌ کینه‌ و غرض‌ و خودبینی‌، مقام‌ اول‌ را می‌گرفت‌ و مجالی‌ برای‌ تصویر حقیقی‌ و کلی‌، باقی‌ نمی‌گذاشت‌.

با پیدایی‌ مشروطیت‌، طنزی‌ حقیقی‌ که‌ لبة‌ تیز خود را بیش‌ از افراد، متوجه‌ اجتماع‌ و معایب‌ عمومی‌ جامعه‌ ساخته‌ بود در نثر، پدید آمد و در حقیقت‌ به‌ نفع‌ افکار آزادیخواهانه‌ با شعر تغزلی‌ دست‌ اتحاد داد. در این‌ دوره‌ پیشوای‌ طنزنویسان‌ در نثر

دهخدا و در شعر نسیم‌ شمال‌ بود.

مضمون‌ طنز

دهخدا وضع‌ سیاسی‌ روز و چگونگی‌ زندگی‌ طبقة‌ محروم‌ اجتماع‌ است‌ و دهخدا از هر دو وضع‌، زنده‌ترین‌ تصویرها را ارائه‌ می‌دهد و گاهی‌ آن‌ چنان‌ از طریق‌ طنز در بطن‌ خرافات‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ نفوذ می‌کند که‌ انسان‌ را به‌ یاد رابله‌ طنزنویس‌ فرانسوی‌ می‌اندازد. خواننده‌ گرچه‌ می‌خندد، ولی‌ هرگز علل‌ نکبت‌های‌ اجتماعی‌ را نادیده‌ نمی‌گیرد. دهخدا از طریق‌ طنزش‌، وجدان‌ خواننده‌ را بیدار می‌کند، خواننده‌، در دنیای‌ دهخدا ، چشم‌ باز می‌کند و مردم‌ دور و بر خود را مضحک‌ می‌یابد، ولی‌ هرگز از نفرین‌ فرستادن‌ به‌ کسانی‌ که‌ موجبات‌ این‌ فقر و بدبختی‌ و ابتذال‌ و خرافات‌ و جهل‌ و تن‌آسایی‌ و حقه‌بازی‌ را فراهم‌ کرده‌اند، باز نمی‌ماند. فرقی‌ که‌ بین‌ طنز عبید و طنز دهخدا موجود است‌، در موقعیت‌ تاریخی‌ و اجتماعی‌ آنهاست‌، عبید در دوران‌ تاریخ‌ راکد، زندگی‌ می‌کرد به‌ همین‌ دلیل‌ طنزش‌ راکد است‌، البته‌ نه‌ اینکه‌ خنده‌انگیز نباشد، عبید خواننده‌ را می‌خنداند، لیکن‌ فقط‌ دربارة‌ زندگی‌ حرف‌ می‌زند، زندگی‌ را نشان‌ نمی‌دهد، اما دهخدا می‌کوشد، طنز را از حالت‌ شوخی‌ بیرون‌ کشد و آن‌ را از انبساط‌ و وسعت‌ هنری‌ و رسایی‌ و گویایی‌ بهره‌مند سازد، طنز عبید اغلب‌ بر اساس‌ جملات‌ قصار و شوخی‌های‌ خنده‌دار ساخته‌ می‌شود، در حالی‌ که‌ طنز دهخدا از متن‌ زندگی‌ شروع‌ می‌شود و در متن‌ زندگی‌ پایان‌ می‌یابد، طنز دهخدا متعلق‌ به‌ جریان‌های‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ است‌ و می‌خواهد خود را از زیر بار رکودی‌ که‌ حاکم‌ بر تاریخ‌ دوران‌ عبید ، بوده‌ بیرون‌ بکشد، طنز دهخدا ، طنز، به‌ خاطر هدفی‌ اجتماعی‌ است‌.

در ادبیات‌ ما اگر چه‌ طنز قدمتی‌ دیرینه‌ دارد، اما زیاد مورد توجه‌ قرار نگرفته‌ است‌. بهترین‌ طنزپرداز ایران‌،

عبید زاکانی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ 772 یا 771 ه.) است‌ که‌ در قرن‌ هشتم‌ هجری‌ می‌زیست‌ و جز او بایستی‌ از خواجه‌ عصمت‌ بخاری‌، عبدالرحمن‌ جامی‌، وحشی‌ بافقی‌، سیف‌ فرغانی‌، شهاب‌ ترشیزی‌، قاآنی‌ شیرازی‌، یغمای‌ جندقی‌، طراز یزدی‌، ادیب‌الممالک‌ فراهانی‌، اعتمادالسلطنه‌، نسیم‌ شمال‌ ایرج‌ میرزا، دهخدا، مکرم‌ اصفهانی‌، سالک‌ بیهقی‌ و کفاش‌ خراسانی‌، روحانی‌ و حالت‌ یاد کرد.

 بر گرفته از :

رستگار فسایی ،منصور ،انواع نثر فارسی ،  سلزمان مطالعه وتدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت) ،تهران 1380

َ

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

عشق ،ارادت و سعادت

حافظ

غزل  443

 

عشق وارادت و سعادت

 

 ُطفَیل   ِ مستی عشقند، آدوی و، پری

  ارادتی   بنما !  تا  سعادتی ،  ببری

چو ُمستَعدّ ِ نظرنیستی،وصال مجوی

 که جام جم،نکند سود، گاه ِ بی بصری

بکوش خواجه واز عشق بی نصیب مباش

 که بنده را نخرَد کس، به عیب بی هنری

می ِ صبو ح و شکر خواب ِ صبحدم ،تا چند!!

     به ُعذ ر  ِ نیم شبی کوش وگریه ی ِ سحری

بیا وسلطنت از ما بخر،به مایه ی  ِ ُحسن

از این معامله ،غافل مشو ، که حیف خوری

دعای  ِ  گوشه   نشینان ،   بلا    بگرداند

چرا  به گوشه ی ِ چشمی ، به ما نمی  نگری؟!

زهجر و وصل تو ،در حیرتم ،چه چاره کنم

نه در برابر  چشمی ، نه غایت ، از نظریهزار جان ُمقدّس ، بسوخت   زاین غیرت

  که هر صباح . َمسا، شنع ِ مجلس ِ دگری

چو هر خبر که شنیدم، دری، به حیرت داشت ،

 ازاین سپس، من و، مستی و، وضع ِ بی خبری

 بیا، که وضع ِ جهان را چنان که من دیدم ،

گر امتحان  بکنی، َمی خوری  و، غم، نخوری

به یمن  ِ  همّت حافظ،  ،  امید هست که ، بازأری    آُساِمر ُ  َلیلای َ ،    لیلة َ ُ    القمری

ز من  ،به حضرت  ِ آصف ،که می بَرَد ،پیغام

   که یاد گیر  دو مصرع، زمن، به نظم ِ  ِ َدر

 ُکلاه سروریت ،َکج میاد ،بر سر حُسن

که زیب  ِ بخت  و، سزاوار ِ ُملک و، تاج ِ  سری

به بوی ِ زلف و رخت، می روند و می  آیند، 

 صبا، به غالیه سا یی ّ و،   ُگل، به جلوه گری

+     درنسخه های دیگر این بیتها،افزوده شده است

1     تو خود چه لعتتی ای نازنین شعبده باز

        نه در برابر چشمی ، نه غایب از نظری

2     طریق عشق، طریقی عجب  خطرناک است

        نعوذ ُ بالله   ، اگر ره به  مقصدی نبری      (خانلری 903)

3      مرا ، در این  ظُلُمات ، آن که رهنمایی کرد،

         نیاز   ِ نیم شبی بود ،  گریه ی ِ سحری     (نیساری 1472)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

عشق وارادت و سعادت

غزل  443

 

عشق وارادت و سعادت

 

1   ُطفَیل   ِ مستی عشقند، آدوی و، پری

      ارادتی   بنما !  تا  سعادتی ،  ببری

2   چو ُمستَعدّ ِ نظرنیستی،وصال مجوی

      که جام ِ جم، نکند سود، گاه ِ بی بصری

3   بکوش خواجه واز عشق بی نصیب مباش

      که بنده را نخرَد کس، به عیب بی هنری

4   می ِ صبو ح و شکر خواب ِ صبحدم ،تا چند!!

     به ُعذر  ِ نیم شبی کوش وگریه ی ِ سحری

5   بیا وسلطنت از ما بخر،به مایه ی  ِ ُحسن

     واز این معامله ،غافل مشو ، که حیف خوری

6   دعای  ِ  گوشه   نشینان ،   بلا    بگرداند

      چرا  به گوشه ی ِ چشمی ، به ما نمی  نگری؟!

7    زهجر و وصل تو ،در حیرتم ،چه چاره کنم

      نه در برابر  چشمی ، نه غایت ، از نظری

8   هزار جان ُمقدّس ، بسوخت   زاین غیرت

      که هر صباح . َمسا، شنع ِ مجلس ِ دگری

9   چو هر خبر که شنیدم، دری، به حیرت داشت ،

     ازاین سپس، من و، مستی و، وضع ِ بی خبری

10 بیا، که وضع ِ جهان را چنان که من دیدم ،

      گر امتحان  بکنی، َمی خوری  و، غم، نخوری

11 به یمن  ِ  همّت حافظ،  ،  امید هست که ، باز

      أری    آُساِمر ُ  َلیلای َ ،    لیلة َ ُ    القمری

12  ز من  ،به حضرت  ِ آصف ،که می بَرَد ،پیغام؟

      که یاد گیر  دو مصرع، زمن، به نظم ِ  ِ َدری

13  ُکلاه سروریت ،َکج میاد ،بر سر حُسن

       که زیب  ِ بخت  و، سزاوار ِ ُملک و، تاج ِ  سری

14  به بوی ِ زلف و رخت، می روند و می  آیند،

       صبا، به غالیه سا یی ّ و،   ُگل، به جلوه گری

+     درنسخه های دیگر این بیتها،افزوده شده است

1     تو خود چه لعتتی ای نازنین شعبده باز

        نه در برابر چشمی ، نه غایب از نظری

2     طریق عشق، طریقی عجب  خطرناک است

        نعوذ ُ بالله   ، اگر ره به  مقصدی نبری      (خانلری 903)

3      مرا ، در این  ظُلُمات ، آن که رهنمایی کرد،

         نیاز   ِ نیم شبی بود ،  گریه ی ِ سحری     (نیساری 1472)

ََََََََ

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

 

به لفظ اندک و معنیّ   بسیار...

غزلی از مولانا

 
مولوی

 

بیدار شو  ،بیدار شو  ،هین رفت شب ، بیدار شو

بیزار شو  ،بیزار شو  ،      وز خویش هم بیزار شو

بی‌چون ، تو را بی‌چون، کند  ،روی تو را گلگون کند

خار از کفت بیرون کند ، وآنگه سوی گلزار شو

مشنو تو هر مکر و فسون  ،خون را چرا شویی به خون

همچون قدح شو سرنگون ، و آن گاه ُدردی خوار شو

در گردش  ِچوگان او  ،چون گوی شو  ،چون گوی شو

وز بهر نقل کرگسش  ، ُمردار شو  ،ُمردار شو

آمد ندای آسمان ، آمد طبیب عاشقان

خواهی که آید پیش تو  ،بیمار شو بیمار شو

این سینه را چون غار دان  ،خلوتگه آن یار دان

گر یار غاری ، هین بیا  ،در غار شو  ،در غار شو

تو  ،مرد نیک ساده‌ای ، زر ، را به دزدان داده‌ای

خواهی بدانی ُدزد را  ،طرّار شو ، طّرار شو

خاموش وصف بحر و ُدر  ،کم گوی در دریای او

خواهی که غوّاصی کنی ، دم دار شو دم دار شو



نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شرحی کوتاه از غزل 433 حافظ

ده  زبان ِ خاموش

 

1   به   جان  ِ او، که َگرَم عمر ِ جاودان بودی،

     کمینه   پیشکش ِ   بندگانش   ،    آن  بودی

2   اگر    دلم   نشدی    پای بند  ِ ُطرّه ی ِ یار،

     َکی ام ، قرار ، در این  تیره  خاکدان، بودی

3   به رخ،چو  ِمهر ِ ّ فلک ،بی نظیر ِآفاق است

      به دل، دریغ ، که   یک ذرّه، مهربان بودی

4    بگفتمی   که،  بها  چیست  خاک ِپایش را،

      اگر ،  حیات ِ گرانمایه  ،  جاودان    بودی

5   در آمدی ،ز َدَرم ، کاجکی، چو لَمعه ی ِ نور

     که بر  دو دیده ی ِ ما ،ُحکم ِ او، روان بودی

6   به  بندگی ّ ِ قَدَش ، سرو ، مُعتر ِف  گشتی ،

     َگرَش ، چو سوسن  ِ آزاده ، صد زبان بودی

7    ز پرده، ناله  ی  ِ حافظ ، برون کی افتادی ،

     اگر  نه ، همدم ِ ُمرغان  ِ صبح خوان، بودی

+  در برخی نسخه ها ،این دو بیت ،افزوده شده است:

·          به خواب  نیزنمی  یبینمش  ،چه  جای وصال

   چو این نبود  و  ندیدیم، باری  ، آن  بودی      (خانلری 883)

·        اگر نه دایره ی  عشق ،  راه   بر   بستی،

  چو نقطه ، حافظ  بیدل   ، نه در میان بودی    ( نیساری1434)

 

 اختلاف نسخه ها

 

1- *ک: فدای پیشکش    

2- ک: .گر دلم نبدی                  * ط،ل،م: کیش قرار       ک: دراین دیر خاکدان

3- ب:بی نظیر آفاق است           ه: بی نظیر آفتاب است

4- ک: توگفته یی که بها             ک: گرم حیات

5- ط،ل،م: کاشکی                    ه: چو قطرهی نور

6- *ب،ه،ز،ی،ک: اگر چو سوسن   ب،ه،ی: آزاده اش زبان

 

    1- ساختار غزل

 

    الف : موسیقی بیرونی غزل:

مفاعلن فعلاتن،مفاعلن فع لن.

 حر مجتث مثمّن مخبون اصلم.در هر مصراع این غزل، 14 هجا وجود دارد که 8 هجای آن،بلند است و 6 هجا، کوتاه.

 

    ب : موسیقی کناری غزل :

 از غزلهای ردبف دار حافظ است که ردیف آن،

" بودی" است  وقافیه ی شعر نیز درکلمات جان،آن،خاکدان و...قرار دارد .

 

    ج  : موسیقی درونی غزل :

 قرار گرفتن مصوّت بلند"آ" در قافیه ی این غزل،سبب شده است تا این صدا در همه ی محورهای شعر به گوش برسد و در بیت نخست  و پنجم، 4بار،در بیت  دوم و سوم وششم ،3بار،در بیت چهارم ، 9بارودر بیت هفتم، 5بار ،تکرارشود.

  در واج آرایی صامتها ،صدای "د" از بسامد بیشتری بر خوردار است و در بیت اوّل وششم و هفتم،4بار،در بیت دوم،6بار، در بیت سوم،3بار،دربیت چهارم، 2بار،شنیده می شود.   به لحاظ موسیقی معنایی ،دراین غزل ،ازاستعاره،کنایه، تضاد و تقابل ،زنده انگاری و تشخیص وتشبیه و انواع مجاز،استفاده  شده است.

 

2- نوع غزل

از غزلهای غنایی عاشقانه و فراقی حافظ است که می توان آن را صورت تجربی  یا وبرایش دیگری از غزل قبلی (432) خواند که روان تر و پرداخته تر و در برخی از مضامین عاشقانه ، منسجم تراز غزل قبلی است ودر ارتباط عمودی  معنایی آن ،انسجام و پیوستگی بیشتری وجود دارد ،هرچند غزل قبلی ، به لحاظ فنی ، آراسته تر و گاهی  دارای  مضامینی پیچیده تر است.

این غزل ،قاعدتا باید، همزمان یا اندکی پس یا پیش  ازعزل 432 ، سروده شده باشد وبا آن از نظر لفظ و معنا و حتی تکرار بر خی از مصراعها،وجوه مشترک دارد.،به عنوان مثال:

 غزل 432: 

  گرم      زمانه سر افراز داشتی و عزیز          سریر عزتم ،آن خاک آستان بودی

 غزل 432: 

 بگفتمی که چه ارزد نسیم طر،ه ی دوست         گرم به هر سر ِ مویی ،هزار جان بودی

   که هردوبیت در غزل بعدی ،در یک بیت ادغام شده اند:

 غزل 433: 

  بگفتمی که     بها چیست خاک پایش را            

اگر حیات گرانمایه ، جاودان بودی

و دربیت ششم غزل 433 ،فقط ترکیب " لمعه ی نور" به جای " قطره ی اشک " نشسته است:

   غزل 432:

ز پرده کاج برون آمدی چو قطره ی اشک           که بر دو دیده ی  ما حکم او روان بودی

   غزل 433     :

در آمدی زدرم کاجکی  چو لمعه ی  نور           که بر دو دیده ی  ما حکم او روان بودی

 و بخشی از بیت ششم غزل 432(بیت بالا) را در غزل 433  به این صورت آورده است: 

  ز پرده ،ناله ی حافظ برون کی  افتادی          

 اگر نه همدم  ، مرغان صبح خوان بود

غزل 432: 

   اگر    دلم    نشدی   پای بند طره ی او            کی ام قرار ،در این  تیره    خاکدان بودی

و بیت فوق الذکر در غزل 432، در غزل 433 به صورت زبر  ، بازآفرینی شده است:

  غزل 433:  

  زپرده  ناله ی  حافظ    برون کی  افتادی        اگر نه همدم    مرغان ِ صبحدم     بودی

شاید شاعر می خواسته است که یکی از این دو غزل را جایگزین دیگری سازد ،امّا به هر حال و به دلائل مختلف، هر دو ،در دیوان حافظ باقی  مانده و به عنوان دو غزل مستقل  از هم ،به شمار آمده اند که ما در مقدمه ی  کتاب به این نوع غزلها  پرداخته ایم.

 شاعر، در این غزل ، آن قدر عاشق  ومشتاق و اسیر یار است  که اگر روزی به  دیدار وی  - که چون جان ،برایش عزیز است ،-   توفیق یابد ،کمترین هدیه یی را که بنده وار، نثار آن خداوند گارخود  می  کند ، جان ناقابل  خویشتن است  که به فرمان محبوب ، بر دو دیده می  گذارد و تقدیم وی  می کند.ولی،در هما ن حال،یقین دارد و می داند که این عشق به طره ی گیسوی  یار است  که قرار و توان زیستن در این جهان خاکی را  به وی می بخشد ، و بیش از هر چیز دیگر در این عالم،برای  او ارزشمند است به طوری  که خاک در  گاه دوست  را چون آب زندگی  جاوید ،گرانقدر می شناسد  ولی دریغ که معشوق ،همچنان که در زیبایی بی همتاست ،در نا مهربانی  نیز بی نظیر و یگانه ی آفاق  است  و سرو بلند بالای  خوش  قد و قامتی است  که سرو بوستانی ،باید چون سوسن آزاده، به ده زبان ، به سخن درآید و بر بتری  آن قد و فامت ، بر بلند بالایی خویش،اعتراف کند و مجموعه ی این خصوصیات است  که حافظ را در عاشقی  مشهور خاص وعام ساخته و اورا همدم و همنشین ناله ی مرغان سحرگاهی ساخته است وراز عشق اورا فاش ساخته و او رارسوای شهر کرده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

 

  به لفظ اندک و معنی بسیار 

به همسرم هما:

همراه

                تا  دل ِخویش  را شناخته  ام

               به کسی جز تو، دل نباخته ام

               زندگی  ، شعر خوش  نوای من است

                که به همراهی تو ساخته ام

                                          توسان 6/11/1387  

                               دریا

                                 آنکه کف را دید سرگویان بود

                                                   وانکه دریا دید او حیران بود
                                                   آنکه کف را دید نیتها کند

                                                  وانکه دریا دید دل دریا کند                           

                                                  آنکه کف را دید باشد درشمار

                                                  وانکه دریا دید شد بی اختیار

                                                  آنکه کف را دید در گردش بود

                                                 وانکه دریا دیداو بی غش بود

                                                  آنکه کف را دید پیکارش کند 

                               وانکه دریا دید بردارش کند

                                                 آنکه کف را دید گردد مست او 

                              وانکه دریا دید باشد غرق هو

                                                  آنکه کف را دید آید در سخن  

                                آنکه دریا دید شد بی ما و من

                                                  آنکه کف را دید پالوده شود

                                وانکه دریا دید آسوده شود.                         مولوی

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

 

به لفظ اندک و معنی بسیار... 

 سرتاسر آفاق به هیچم نخرند

یار ب ! چه متاغم  که خریدارم نیست

                                           اوحدی مراغه یی

 عیّا ره ی آفاق است این یار که من دارم

بازیچه ی ایِام  است  این کا ر که من دارم 

 خاقانی شروانی تبزیزی

گر خقوق آشنایی را  رعایت  می کنی

عمرچندان نیست ،ای نا آشنا ،وقت است وقت

صائب تبریزی

 

     

                                           

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

وهفتاد سالگی هم فرارسید...

و هفتاد سالگی  هم فرارسید...

 

الا ای که عمرت به هفتاد رفت

                             مگر    خفته   بودی  که بر باد

 برای این عزیزان که لطف کرده و هفتاد سالگی مرا شاد یاش  گفته اند صمیمانه آرزوی عمر دراز همراه  با سعادت و سلامت دارم :

 خانمها: دکترهاله ی صفوی، فرح نیاز کار،غزال قهرمانی، سارا پیرایی ،ژاله و پری سیمارستگار،مینا حق سای

 آقایان: علی ابراهیمی،شهروز و شهریار رضانیا ، ، علی سپهر ،رضا غفاری ،ساسان رستگار

امروز روز ششم بهمن بود و از عمر من هفتادسال گذشت ،گو یی همین چند ثانیه  پیش بود ، که سر  در آغوش پدر و مادر  داشتم و با کودکان هم سن و سال خود در کوچه  بازارهای فسا بازی می کردم ،به مکتب  خانه ی بی بی ایوب  و بی بی طوطی و خانم عذرا می رفتم .

 زمان ، مثل برق گذشت و دیدم که پدرم دستم را گرفته است و به دبستان  روزبهان  ،که در کنار گود گلکی قرار داشت می برد و می گوید ،حواست را جمع کن که  مدرسه جای بازی نیست و باید درس بخوانی ،

دوره  ی دستان هم چون باد  به سر رسید  وناگهان  خودرا در درهیاهوی سالهای  پرغوغای 1330 1331 در دبیرستان ذوالقدر فسا یافتم ، که به همت مرحوم معین الشریعه ی ذوالقدر ساخته وتازه افتتاح شده بود، مدرسه ی  خوبی بود  و معلمان خوبی  داشت و  آقای ناصرکجوری هم مدیرآن بود، و هم او بود که  برای اولین بار درسهای زندگی را در مدرسه به ما یاد  داد و با دنیایی از اندیشه های  نو و سازنده، آشنا کرد وبه ما راه و رسم زنده بودن  واندیشیدن وبیان کردن راآموخت، ما در مدرسه با همکاری دانش آموزان  دیگر ،روزنامه ی دیواری  می نوشتییم ،انجمن ادب وسخنوری  و کشاورزی  و هنر  و صحافی  و عکاسی و آزمایشگاه و..  داشتیم و مدرسه ی ما تا دیر  وقت شب ،پر از دانش  آموزانی   بود که یاد می  گرفتند و یاد می  داند،درخت می  کاشتند و به فضا سازی  مدرسه می  پرداختند ، مدرسه ما از آن سال بود که بسیاری از مهندسان و پزشکان و استادان و مدیران آینده کشور را پرورش  دا د .

طولی نکشید که دوره  دبیرستان هم به سر آمد و دانشجوی ادبیات در دانشگاه شیراز  شدم  و تا لیسانسم را گرفتم  ،دیدم  که درشهر خودم در فسا ، دبیر ادبیات مدرسه یی شده ام  که در آن درس می خواندم  .

 کمی بعد مدیر دبیرستان حکمت  درهمین شهر شدم و در آنجا   کوشیدم تا همان کار هایی را که کجوری  برای  خود ما می  کرد انجام دهم .

 در همان ایام بود که همای سعادت بر سر م سایه انداخت و ازدواج کردم  و بزرگترین شریک زندگی  خود را یافتم ، اولین  فداکاری  او،در زندگی مشترک ما ، آن بود  که با وجودی  که خودش در رشته ی پزشکی  دانشگاه شیراز  قبول شده بود، از این فرصت طلایی دست کشید و با من به تهران آمد ، تا من بتوانم دوره دکتری زبان وادبیات فارسی را بگذرانم،اما دین من به او مشمول مرور زمان نمی شود  و تنها چیزی است که یک لحظه نمی  توانم آن را از یاد ببرم،زیرا هر چه تا امروزبه دست آورده ام،همه از نتایج خردمندی و حسن تدبیر وحمایت و مراقبت و رنجهاو فداکاری  های همیشگی  او بوده است و البته او ،نه تنها   مرا به راه علم و ادب  بردو در این راه نگاه داشت که فرزانه وار، سه فرزند مان را نیز از آغاز تا انجام راه تحصیلاتشان ،پرورش داده وهمراهی  کرد ه است که امیدوارم این همراه و  همدم  عزیزمن، همیشه تندرست و شاد باشد.

 5سال زندگی دانشجویی  و معلمی در تهران ، با همه ی  دشواریهایش  ،به یک چشم به هم زدن،گذشت وناگهان به چهل سال پیش و روز25 اسفند سال 1349 رسیدم که داشتم از  رساله ی دکتری  خود و در برابراستاد،روانشاد دکتر خانلری واستادان معظم جنابان دکتر محقق و خطیب رهبر دفاع می  کردم ولی در دل،عجله داشتم که  در ایام  آخرسال ، اتوبوس تهرا ن به شیراز را از دست ندهم ، 6ماه پیش از آن تاریخ، یعنی  ازشهریورسال 1349  به دعوت استادم  شادروان دکتر مژده ، در بخش زبان و ادبیات  فارسی  دانشگاه  شیراز استخدام شده بودم وازآن روز تا 36 سال  بعد،با علاقه مندی  وعشق درس دادم و تحقیق کردم و افتخارآشنایی  با بسیاری  از بزرگان علم وادب و،استادان و دانشجویان ارجمند را یافتم  وبه کشورهای زیاد ی سفر کردم وسالها در  دانشگاههای  معتبر جهان  ، درس دادم  و سمینارها و کنفرانسهای  مهم سخنرانی  کرد م  و بیش از چهل کتاب  و  150 مقاله نوشتم ،ولی همه ی این دوران نیز  چون برق وباد گذشت و ناگهان دیدم که  بازنشسته شد ه ام ودر سویی دیگر از جهان ،باز هم دارم دارم در دانشگاهی دیگر معلمی  می  کنم و می  نویسم و می  خوانم  .

 هفتاد سالگی ، هم ،چیزی را دگرگون نمی کند، زیرا زندگی بی عشق  ،رکود مرگ را دارد و من می خواهم زنده بمانم و با عشق  زندگی کنم ، طول عمر برای  من  مهم نیست ،امیدوارم که سرانجامش  را خداوند با لطف خود با رستگاری  همراه کند.

شعر زیر را به همین مناسبت سروده ام :

      سپاس ازجهان آفرین کردگار     

      که    بخشید   هفتاد   بارَم ،    بهار

      مرا مادری  داد فرّخ سرشت      

      فرشته وشی ، خوی او چون بهشت

       پدر  داد مردی خرد مند وراد       

       که  بادا      روانش ، به فردوس،  شاد

        مرا  همسری  داد ،نیکو  نهاد              

        که دارم از  او ،هر  چه دارم، به یاد

        چو هنگامه،هومان واشکان به نام       

         سه   فرزند   بخشید مان ،  شاد کام

         نواده ،سه تن  ،  یافتم از خدای      

         کزایشان شود غرق شاری     سرای

                 ***

          هنوزم نبد سال ،بیش از  چهار

          که    ُبردَم   پدر   ،  پیش   ِآموزگار

          ازآن پس ،همه زندگی  کار بود       

          همه،  درس  و  تلقین   و تکرار بود

          "بسی تیر و دی ماه و اردی بهشت "               گذر کرد برمن چه خوب و چه زشت

          مرا ،از "فسا" تا به  "توسان" کشید               به سر بر ،بسی رنج و شادی  رسید

          چو عشق کتاب و قلم    داشتم                   سر  ِ  سرفرازی    بر      افراشتم

           گهی بود فردوسی ام ،همنشین      

           گهی حافظم گشت    یاری     گزین

            " خدایا  چنان کن سرانجام کار       

            تو    خشنود   باشی و ما رستگار"

                                                                                         توسان 6/11/1387

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم

شیراز یه و فسا ییه

دو شعر از دکتر منصوررستگار فسایی

 
 

  شیرازیه و فسا ییه

        شیراز و آب رکنی  و آن  باد  خوش نسیم

           عیبش مکن ،که   خال رخ هفت کشور است    " حافظ "   *

                               شیراز

    هرروز شهر حافظ و سعدی به چشم من 

             از روز پیش تازه تر و باصفا تر است

    رقص   شکوفه های هوس  آفرین  شعر 

             در حافظیه ، ا ز همه جا دل رباتر است

    در هفت  شهر عشق اگر جستجو    کنی 

    "شاخ نبات"  ازهمه کس با وفا تر است

                               زاهد  شراب کوثر و حافظ پیاله خواست              

                                این رند  آشنا، ز ملایک، فراتر است     

   حیف است جان عشق در این خاکدان غم           

     سیمرغ قاف از  همه مرغان رهاتر است

   در "حافظیه " روح گل سرخ خفته است            

   کالای عشق ، ازهمه جا   پر بهاتر است

   هر شامگاه  ، در ُقر ُق  باغهای     شهر             

       رفتار   سرو ناز ارم ،   آشناتر   است

    درقلب شامگاه   ز گلبانگ   عاشقان               

    در"هفت تن " سکوت گران پر صداتراست               

    وقتی سحر به خلوت سعدی گذر کنی               

    تکبیر برگ سبز درختان رسا ثر است *      

    سیمرغ عشق راهی "سعد یه" می شود              

     کان جا خدا ، زجمله خدایان،  خداتر است

     نور چراغ   عرش ، ز شاه چراغ ماست              

      سلطان عشق ، از همه فرمانروا تر است

       گریان اگر به کوی "خرابات " بگذزی              

      جام جهان نما ، به نظر ، د لگشا تر است

   جمشید رفت و جام  ، تبه گشت و تخت سوخت    

     واینک حد یث سنگ و سبو جا نگزا   تر   است

        من د ید ه ام تمام جهان را به چشم خویش         

        "   شیراز" از تمام جهان خوش نما تر است

                                                                                                 

شیراز 1369

*اشاره به این بیت سعدی است:

برگ درختان سبز   درنظر هوشیار     

 هر ورقش دفتری است معرفت کرد گار

 

                                       ***                                

                                       فسا

  باز دلم را   به مهر یار ز جا  می  برد                

  باز ، مرا خاطرات ،  سوی  فسا  می برد

   گلشن و گرمابه ها، مسجد و میخانه ها               

   هرچه  در این شهر هست تا ب مرا می برد

    مطرب شهر خیا ل ، فتنه گرو نقش با ز             

   تا  سرکویش  مرا ، نغمه سرا        می برد

     هرچه به بازار اوست گل بود ار خار اوست            

     کار اگر کار اوست ،جان به نوا    می برد

     خردی و دیوانگی  ،   پیری و فرزانگی              

     کوچه ی بن بست عمر ، ره به کجا  می برد

      کودکی و ریشه ها ، پیری و اندیشه ها               

       آن   ، به زمینم کشد ، این ، به سما ،می برد

       باز پدر  با صفا ،از خم پس کوچه ها                

        هر شب و روزی  مرا ، سوی سرا   می برد

        مادرم آن پر گهر ،دل نگران ، پشت در               

        بهر بقای  پسر ،   د ست دعا         می برد

       "سرو دریمی " فتاد گرچه از آن تند با د             

       یاد بلندش ، مرا  ، تا   به خد ا        می برد

        گرچه رسومات را ساقی و پیمانه  نیست              

       باده ی د یرینه ام بی سرو پا    می برد

آ   تش جاوید عشق، زنده، به آتشکده است         

    گر " تل ضحاک " را    باد  ز جا    می برد

    در  شب   واماندگی ،    حسرت پایندگی           

    مرغ حیات مرا   ،  سوی فنا       می برد

   پرسه زنان "رستگار " می گذرد   زاین دیار         

   خسته دلی بیقرار ، ره به شفا      می برد

                                                                           فسا 20/9/1372

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم