دکتر منصور رستگار فسائی

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شوریده ی شیرازی

    دکتر منصور رستگار فسایی

   بخش مطالعات خاور نردیک  دانشگاه آریزونا

شوریده ی شیرازی

شوریده   ،  شاعرنابینا ، مدیحه سرا و شوخ طبع شیراز است که چند تن ازمعاصرانش چون میرزا حسن فسایی ( 1078) ،شیخ مفید داور ( 218 )،فرصت الدوله شیرازی (201 )دیوان بیگی ( ج2ص876 تا 877 ) ،شعاع السلطنه (نسخه ی خطی ) و دو نفر از فرزندانش حسین فصیحی شیفته ( دستنویس )(3) و احسان فصیحی (4)(در مقدمه ی چاپ دوم غزلیات )و...  در باره وی به اجمال یا  تفصیل سخن گفته اند .

شوریده د رشعری نام خود را "تقی " ذکر می کند (1) ولی در همه ی متونی که در باره ی وی چیزی نوشته اند، اورا " محمد تقی " خوانده اندو لقبش را "فصیح الملک " نوشته اند .

شوریده ، به کثرت هوش و حافظه وتسلط کامل بر علوم و فنون ادبی فارسی و عربی ،ریاضیات و موسیقی ،شهرت داشت وازنوادر روزگار بود (2) واز منادمان و مداحان امراء فارس و بوشهر و  شاهان و بزرگان دوران ناصرالدین شاه ومظفرالدین شاه  قاجار درفارس وتهران  قرن سیزدهم و اوائل قرن چهاردهم هجری قمری به شمار می آمد که گاهی هم  به دلیل نابینایی اجازه داشت در مجالس مذهبی  زنانه یی که در دربار قاجار و سرای بزرگان عصر بر گزار می شد به روضه خوانی و سخنوری بپردازد.(دیوان بیگی7 و 876  ج2 )

مرحوم حسین شوریده ( شیفته )که فرزند اول  شوریده است ، سال تولد پدر،خودرا ، سال 1280 هجری قمری نوشته  است ( فصیحی ، حسین ، دست نویس) ،اما دیگران سال تولدش را در ذیحجه ی سال  1274  ه.ق ،( 1245 ه.ش) ، گفثه اند و سند آنها شعرخود شوریده است :

               از هزار و سیصد افزون بود سال بست و هفت

                                    کز رهی سال ولادت خواست ماهی دل فروز

               گفت کی زائید مامت ، گفتمش مامم چو زاد ،

                                    رفته بود از سال هجرت هفت سال و هفت روز

              لیک اعدادجمل را چون نداند ماه من

                                       سال   تاریخ   مرا  گفتن  نمی  داند    هنوز

که مطابق حروف ابجد ،جمع " هفت سال و هفت روز " ،برابر است با 1274.

میرزا حسن فسایی در فارسنامه ی ناصری اورا شوریده ی اعمی شیرازی می نامد و از اعیان محله ی "سنگ سیاه " شیراز می خواند و می افزایدکه "...از اوان سلطنت کریم خان زند ،محله ی دروازه ی کازرون را که محله یی علی حده بود جزء این محله کردند و تمام آن را "محله ی سنگ سیاه گفتند ..."( فسایی ص2/ ، )

نام پدرش عباس بودو اطلاعی اندک از زندگی وی  در دست است و بنا بر معروف    ، نسبتش به اهلی شیرازی سراینده ی مثنوی سحر حلال می رسید و در شیراز به پیشه وری مشغول بود وذوق و طبع شاعری داشت و" عباس " تخلص می کرد ( فسایی 1078 ) اما از  از اشعار وی چیزی  در دست نیست .  ،عباس درکودکی شوریده( نه سالگی یا یازده سالگی وی)،  به سال 1285  ه.ق ،( فسایی1078 ) در شیراز در گذشت .

 از کودکی شوریده تا آن جا آگاهیم که در هفت  سالگی به مرض آبله مبتلا شد و از دو چشم نابینا گشت  ولی به تحصیل کمالات پرداخت ( همانجا )ودر نه سالگی پدر خودرا ازدست داد (فصیحی ،حسین ، دست نویس )و پس از مرگ پدرش ،  خالش  اورا در حمایت خود گرفت و در تعلیم و تربیتش کوشیدو درسال 1288    (فسایی ، همانجا ) او را  با خود به حج و زیارت مکه و مدینه برد .

شوریده با وجود نابینایی ،در کودکی و نو جوانی ،  در مکتب خانه ها و مدرسه  های شیراز و نزد معلمانی چون " ابوالفرج " ( که تنها نام  او را می دانیم  ) با جدیت فراوان ،   درس  خواند و به خاطر هوش و حافظه ی شگفت انگیزو استعداد و پشتکار و قریحه و عزم والایی که  در کسب  فنون ادبی داشت، علوم بلاغی فارسی و عربی  ونجوم و ریاضیات وموسیقی و دانش های دوران ، چون اخبار و احادیث و علوم حوزوی وتحقیق و تدقیق متون نظم و نثر فارسی و عربی رافرا گرفت ودر همه ی اینها، به کمال رسید و از سرآمدان استثنایی ذوق و ادب دوران خویش گشت ، آن چنانکه در اوان نوجوانی مورد ستایش علمایی چون مجتهد معروف. شیراز، شیخ مهدی کجوری( متوفی : 1293 ) ونویسندگانی چون میرزا حسن فسایی (1078) و شعرای نامداری چون فرصت الدوله ی شیرازی ( شعرای دارالعلم شیراز ( ص201وآثار عجم ص266)و سید اسدالله غرای شیرازی (دستنویس مرحوم حسین فصیحی ) قرار گرفت".علی اصغر خان حکمت شیرازی در باره ی او می نویسد :" ...شوریده به هوش و ذکاوت مفرط ممتاز بود و کسانی که با او معاشرت داشته اند هزارها حکایت و نوادر غریبه از هوش سر شار او مشاهده کرده اند،تاریخ ایران را با جزئیات به حافظه سپرده بودو در استعارات وی اشارت به وقایع تاریخی بسیار یافت می شود.منشیان و نویسندگان مخصوص داشت که همه شب برای وی کتب مختلفه ی تاریخی و ادبی را قرائت می کردند وحسن انتظام و ترتیب ، از خصال مبرز اوبود و امور زندگی شخصی و داخلی او از حیث خانه و خدام و باغ و ضیاع و عقار ،به قدری منظم و مرتب بود که اشخاص بینا ،به مقام او نمی رسیدند." (ف.فصیحی  ص 15)

میرزا حسن فسایی ، در شرح مختصری که پیش از سال 1314 ه.ق  به نقل از خود شاعر ، در فارسنامه ی ناصری  آورده است می نویسد که: او در محله ی سنگ سیاه شیراز  می زیست و   " ...با کمی عمر ، به بسیاری هوش معروف و با نداشتن بصر به نور بصیرت موصوف است   و روح حکیم رودکی و شیخ ابوالعلای معری را شاد داشته ، درانشاءقطعات و قصائد طرحی خوش انداخته است.." (1078 )

 بسی بر نیامد که این جوان  ، به شاعری  پرداخت و ".. چون در کودکی از بهترین اعضاء خویش محروم شده بود و از این حیث زائدالوصف  ،افسرده و شوریده حال بود  ، تخلص خودرا هم "شوریده " اختیار کرد ." ( فصیحی ،حسن ص1 )  و بتدریج، اشعاراو مورد توجه مردم قرار گرفت و از شعرهایش نسخه بر می گرفتند وبه نقاط مختلف می بردند و همین امر سبب شد تابزرگان شهر و  ادبا و فضلای شیراز به مصاحبت او میل کنند ، از آن جمله ، شوریده مورد توجه میرزا عبدالله قوامی ، معزالملک ، که  ، مردی ادیب و با ذوق بود قرار گرفت و شاعر در ابتدا، چند روز در هفته  به دیدار او می رفت و مباحث ادبی را مطرح می کرد و سپس دوست همیشگی  و مشاور و مصاحب حجره و گرمابه و گلستان او شد و قصایدی در مدح وی ساخت و معزالملک ، برای وی مقرری و وظیفه ی دیوانی بر قرارساخت  و کارش بالا گرفت و از   زندگی مرفه وآسوده یی برخوردار شد.

از قدیم ترین اشعار تاریخ دار شوریده  قصیده ی کافیه ای ست که در سال 1301ه.ق سروده است که تقریبا 26 سال داشته است ،  سال 1301 ه.ق  به سال  " موت الرجال " معروف است ،زیرا در این سال بسیاری از بزرگان ایران و چند تن از حامیان شوریده و مخالفان وی از آن جمله میرزا ابوالحسن خان مشیر الملک ،میرزا علی محمد قوام و، در گذشتند و شاعر در قصیده یی بلند  و طنز آمیز ،که قافیه یی دشوار دارد  ،ازبسیاری ازاین رجال  دوران خود سخن گفته است و بر حسب روابطی که با آنها داشته به نیکی  یا بدی از ایشان یاد کرده  است:  

        سر سال هزار و سیصد و یک             بین چها شد زجور چرخ فلک

       از بزرگان خطه ی ری و پارس           مرد جمعی  ، به   مدتی  اندک  ...

        شخص اول حسام سلطنه    بود            که به عقبی جنیبه برد  و   یدک

       اندر آن جا نشست برسر   تخت             تاج   شاهی  نهاد  بر    تارک

       و آنگه از ری امین سلطان   نیز            از پس وی دواسبه تاخت به تک

       بر سر   سفره ی   عدم  با   هم              تازه  کردند  باز ،نان  و  نمک

       پس به خلوت حسام سلطنه کرد             صحبتی با امین  سلطان ، تک

      گفت  : " املاک من در آن دنیا              بوده  با  حاجی    معدل   سگ

      مضطرم بهر یک   درم این جا              من که آن جا ، کرور دارم و لک"

      یوز باشی جلیل حاضر بود                  گفت :"حال ،آرمش به زور کتک "...

                                                                     ( همان ،ص 10 )

شوریده خود  در باره ی این قصیده می نویسد :" ... قصیده ی کافیه بنده که میم مزه ی مزاحش از کائنات سبعه ، سبق می برد و صیت شهرتش از قاف تا قاف گذشته ، درآن زمان زایدالوصف معروف بود و هنوز ظرفارا به شنودن آن رغبتی عظیم ..." ( حسین فصیحی ،دست نویس )

شاعر در این قصیده از مرگ رجالی چون حسام السلطنه ،امین السلطان ،حاجی معدل ،حاجی مشیر الملک ،یوز باشی جلیل ،علی محمد قوام الملک ،میر یوسف نوری ،میرزا شفیعا ،مستوفی الممالک ،شیخ ناظم ،شیخ ابوالقاسم ،میر لاهیجانی ،حاج آقا مجد ،قطب شاه نعمت اللهی ،.. یاد کرده او در همین حال به روابط خود بافتح علی خان  صاحبدیوان اشاره کرده است که :

          من که طاووس باغ   اشعارم                 رفتم  اندر حضور   بو لنجک

         از تغیر زجای بر می جس ت                همچو از خاک  ،ماهی  بمبک

         گفت شوریده هجو ما کردی ؟!                فاش شد بانگ طبل زیر جلک

         من بر او همچو  نشتر   فصاد                بگشودم زبان که : ای بد رگ

         بی خرد  ، با حیا شود ؟  نشود               زشت خوشگل نگردد از پولک

         فلک و چوب بهر ما آری ؟!                  ای به .. زن  تو چوب و فلک !!

         خلعتم  داد   تا  نگویم     هجو                نرود  چرکی  دل ، از  چوبک

        گرچه شوریده شعرشیرین است                بر دل   دوستان  خلید   خسک 

 میرزا حسن فسایی ،در فارس نامه ی ناصری در مطلبی که درباره ی شوریده  به سال 1306.ه.ق (یعنی در 32 سالگی شوریده) نوشته است ،وی را "مجدالشعراء "می خواندو از چند بیت که شوریده در این سال سروده و برای فرستاده بود ،یاد می کندو این امر نشان می دهد که شوریده تا در فارس بود "مجدالشعراء" لقب داشت وچون به تهران رفت به "فصیح الملک" ملقب گشت. فرصت الدوله درآثار عجم که به سال 1311 تالیف شده است،  می نویسد که : "... شوریده ، لقب گرامیش " مجد الشعراء "ست  و عرصه خیالش وسیع  .. "( ص 266 ) ،اما همو در کتاب دریای کبیر که به سال   1314 ه. ق، تالیف شده ، او را " فصیح الملک  " می خواند  ( تذکره ی شعرای دارالعلم ص 202و201 ) و این امر نشان می دهد که شوریده تا سال 1311 ه.ق ، هنوز لقب مجدالشعرایی داشته است واین نتیجه گیری ،صحت روایت  دیوان بیگی در حدیقه الشعرا را ثابت می کند .

      دیوان بیگی  در مورد چگونگی دریافت این لقب می نویسد : " در پیشکاری به رسم صاحب دیوان میرزا فتح علی خان ، معاندین شوریده ، خاطر نشان کردند که ( شوریده ) شما را هجو کرده ، بی ملاحظه ، صدمه اش زد ، بعد ملتفت شد که صدمه به این اشخاص مناسب نیست ، در مقام تلافی در آمد ، خلعتش داد و مهربانی کرد واز جانب دیوان اعلا ، مقرری برایش مقرر داشت و " مجدالشعرا " یش خواند و حکم و فرمان برایش صادر نمود ." ( 877)

  این فتح علی خان ، که در اواخر قصیده ی کافیه از او یاد می شود ، در سال 1275 حاکم یزد بود و در سال 1276 به حکومت اصفهان رسید و در سال 1298 در حکومت جلال الدوله سلطان حسین میرزا، وزیر او ومتولی موقوفات  مدرسه ی هاشمیه شد و باغ دلگشای شیراز را او بنا کرد ( فرصت الدوله ، آثار عجم ص 821 و 855)  و  تا سال 1299هجری قمری ، فارس تحت حکومت صاحبدیوان و اهتمام قوام الملک و با دستورالعمل معتمدالدوله می چرخید .(فسایی ، ص 864 ) .بنابر این، اگر قول دیوان بیگی درست باشد ،  شوریده باید در سالهای منتهی به1299 یعنی حدود بیست وپنج شش سالگی خود  ، یعنی حوالی 1300  به این لقب رسیده باشد. (بنا بر قصیده ی کافیه ،به دستور ابوالفتح خان نایب حسین فراش ، در مقام چوب زدن  به شوریده بر آمده بود  .) "شوریده در آخرین سالهای سلطنت ناصرالدین شاه، به دربار او پیوست  وتنها در فاصله ی سالهای 1311 تا 1314 در تهران مقیم بودو لقب " فصیح الملک " رااز ناصرالدین شاه  به دست آورد.   

در سال 1309 رکن الدوله ی قاجار ،برادر ناصرالدین شاه  به والی گری فارس رسید( آثار عجم ص 980 ) وپس از آنکه سالی ، شوریده در درگاه او مورد احترام بود ،دشمنان ، وی را به سرودن اشعاری در هجو رکن الدوله متهم کردند و شوریده مورد بی مهری و اذیت و آزار قرار گرفت وازرسوم دولتی محروم شد و ناچار به رفتن به بوشهر و پناه گرفتن در سایه ی لطف نظام السلطنه ی مافی والی آن دیار که مردی ادب پرور بود ،  شد .

شوریده ، برای رفتن به بوشهر رهسپار بندر عباس گشت واز آن جا   با کشتی جنگی        " پرس پولیس "عازم آن شهر گشت ولی در راه دچار توفانی سخت شدو به خطر غرق و مرگ دچار گشت واین ماجرا را در قطعه یی ،به نظم کشید که مطلع آن چنین است :

             بشنو ای دلبر من قصه ی  من               که زتقدیر چه شد حصه ی من

              گر ز شیراز  به  بوشهر  شد             بالله از دست تو بی مهر  شدم

            در جهازی که بود پرسه پولیس            بنشستیم  ابا  چند       ابلیس

            ناگهان ، شورش دریا برخاست            قصه ی روز قیامت شد راست...

چون شوریده  به بوشهر رسید ، مورد توجه و لطف خاص نظام السلطنه مافی  واقع شد و مشاور و مصاحب وی گردید. پس از عزل نظا م السلطنه از حکومت بوشهر ، وانتصاب وی به  والی گری فارس، در سال 1310 ( فرصت الدوله 980 )شوریده به شیراز بازگشت ، امانظام السلطنه پس از یک سال استعفا کرد و به تهران بازگشت و رکن الدوله دو باره، در سال 1311  به حکومت فارس دست یافت و تا سال 1313( همانجا ،ص 981 )حاکم فارس بود  و شوریده که به سابقه ی دشمنی گذشته ، دل خوشی از وی نداشت و از باس وی نیز واهمه داشت ، پس از ورود او به فارس ، ناگزیر، به تشویق نظام السلطنه رهسپار تهران شد .

شوریده ،  خود در بخشی از کتاب کشف المواد (که فقط بخشهایی از آن باقی است) در این باره ،  می نویسد : " ...رکن الدوله ، نظر به نهایت رقابتی که با نظام السلطنه داشت ، مرا  از مرسوم دولتی محروم ساخت و از نسبت هجایی که به من داده بودند مرا از وی دیگر رحایی نبود و به تصویب و تاکید نظام السلطنه مسافرت به تهران دست داد   ..." ( دست خط مرحوم حسین فصیحی).

 اقامت شوریده در تهران حدود سه سال یعنی   از سال 1311 تا 1314  ادامه یافت و در این مدت شوریده در دستگاه میرزا علی اصغرخان امین السلطان اتابک ، صدر اعظم ،تقرب یافت و قصایدی در مدح وی و دیگر درباریان سرود و چون ناصرالدین شاه اشعار اورا دید ، او را به دربار فراخواند و شوریده  در قصائد متعددی او را ستود و مورد لطف مخصوص شاه، قرار گرفت و شوریده که علاوه بر شاعری ،خطیبی توانابود و صوتی خوش داشت وچند ساز رانیک می نواخت، حاضر جواب و بذله گو و نکته سنج بود ، مرتبا به خدمت شاه می رفت وشعرهاو لطیفه هایی برای شاه باز می گفت و بیشتر، مورد عنایت وی قرار می گرفت .

                   رفتم به درگه شه و خواندم  ثنای شاه  

                                         احسنت شه شنیدم و چشمم ورا ندید

                   چون مصطفی که شد شب معراج سوی عرش

                                              روی خدا ندید و ندای خدا شنید

ناصرالد ین شاه ،به شوریده که تا آن هنگام ملقب  به" مجدالشعرا ء"بود ،  لقب " فصیح الملک " بخشید و به قول خود شاعر :

                   به فضل شهره شدم، شعر من به شعری رفت

                              " فصیح ملک " مرا خواند حضرت سلطان

وفرمان داد تا قریه بورنجان در کوهمره ی سرخی را به رسم  سیورغال به وی بخشند و تولیت آرامگاه سعدی رابه وی واگذار کنند .

درهمین اوان ،در یکی از جشنهای نوروزی که  در سرخه حصاربه و سیله ی انیس الدوله ملکه ی ایران برپاشده بود  ،شوریده، منظومه یی به طریق دوبیتی  سرود  و  در    حضور ناصرالدین شاه بخواند و به وصف آش نذری که  انیس الدوله برای سلامتی شاه پخته بود ، پرداخت  و ضمن ستایش شاه و  تهنیت عید نوروز  ، شجاعانه سخن به فارس و  رکن الدوله برادرشاه  که والی آن ولایت بود ،کشاند وصراحتا   از  ستم های وی به خود و مردم فارس یاد کرد و بر خلاف انتظار برخی از حاضران  ، که این اشعار را گستاخی و بی احترامی  به خانواده ی شاهی ، می دانستند ، ناصرالدین شاه توسط صدر اعظم ، به رکن الدوله  فرمان داد تا دوباره، مقرری و رسوم شوریده را ،"زائداعلی ماسبق "،از مالیات فارس ، به قاعده ی پیشین ، برقرار سازدو بپردازد  .

 پس از قتل ناصرالین شاه ، در سال1313، شوریده ،جانشین وی ، مظفرالدین شاه را مدح  گفت و ازا و نیز  نوازشها دید و چون رکن الدوله پس از سه سال واندی  از حکومت

فارس ،برکنار شد و به تهران بازگشت ،میرزا اسدالله ناظم الدوله ، به حکومت فارس منصوب شدو شوریده که با حاکم جدید ، دوستی دیرین داشت ،پس از حدود سه سال، به شیراز باز گشت و در درگاه حاکم جدید به عزت و احترام رسید و مشاور وی گردید.

دشمنان شوریده ،در همین اوان ، اشعاری  رادر قدح و هجو  حضرت سید السادات : شاه چراغ  ،سروده وبه نام شوریده منتشر کردند ودر نتیجه ،برخی از روحانیون متعصب، آن اشعار را باور کرده ،شوریده  را بر منابر و تکایا  موردطعن و لعن  قرار دادند ولی شوریده ، در مجلسی که به فرمان ناظم الدوله، در حرم شاه چراغ برگزار شد و گروهی کثیراز مردم شیراز در آن  گرد آمده بودند ،خطابه یی موثرایراد کرد و اشعاری استوار ، در ستایش آن حضرت بخواند که در مردم تاثیری بسزا کرد و مردم بیگناهی شاعر را باور کردند وگروه گروه به نزد وی می آمدند و برایش هدیه می آوردند و بدین ترتیب تیر دشمنانش به سنگ خورد . چند بیت از قصیده یی که شوریده در این مراسم خواند به شرح زیر است:

          

                شه چراغ ای آن کزتوشد چوراغ، جهان                         

                                          چراغ خانه ی چرخ ،ازرخ تو  نورستان

                شه چراغی و مشکات مشکوی   توحید

                                               مه مضیئی و مرآت جلوه ی   یزدان

                 به ذات اکمل واکمل زهر چه در گیتی

                                              به نام احمد و احمد  زهرکه در کیهان

                  تویی که دبدبه ی کوس پادشاهی   تو

                                             گذشته از بر این بر کشیده    شادروان

                 صلای جود تو بگذشته از مکان و مکین

                                            لوای قدر تو بر رفته از زمین و زمان

                 نعال خادم تو، گوشوار گوش فلک

                                            غبار درگه  تو    توتیای  چشم   نهان

                 ...خدای را من و انکارکار معجز تو؟

                                           نعوذ بالله ازاین کافری و زاین   خذلان

                  سزد که کوه بپاشد زبرق آن تهمت

                                            سزد که چرخ بلرزد ز باد این   بهتان

                  کسی که قدح تو تو بندد به من، نه خصم من است

                                            بود به  معنی  ،خصم تو و خدای جهان

                  حسود من چه کند گر نه دم زند  زدروغ

                                           مریض تب چه کند گرنه سر دهد هذیان

                 تو ای حسود مرا هر سخن که خواهی گوی

                                        که من زکید حسودان شدم به شوکت وشان

                 به فضل شهره شدم، شعرمن به شعری رفت

                                         فصیح ملک  مرا خوان  حضرت سلطان

                 به بر کشیده ی حق داوری سزد؟ نسزد

                                      به کار ایزد  ، چون وچرا  توان ؟     نتوان

                تو ای حسود، مرا هر سخن که حواهی، گوی

                                      که من ز کید حسودان شدم به شوکت و شان

                پلید می نشود از دهان سگ    ، دریا

              ص7                      

                                    فسرده   می نشود   از وجود   خس ، بستان

                به فضل شهره شدم ، شعر من به شعری رفت

                                      " فصیح ملک " مرا خواند  حضرت ساطان

                زنان، به پرده ،همی داوری کنند و ستیز

                                       تو  ، گرنئی زن و مردی ،  درآی درمیدان

                رگ تن تو بکاهد همی ز  فره ی     من

                                       بدان نشانه    که   از ماهتاب   ،  تار کتان

                من از تو فارغ و خوشدل ،زبخت خویشتنم

                                      زفرط رشک، تو خواهی بمیر و خواه  بمان

                تطاولی  که  کسان ، بهر یک جهان  نکنند

                                       بسا شگفت  ،  که  دونان ، کنند بهر دو نان

                بود که حضرت میراحمد آن گزیده ی حق

                                        حکم شود به من وخصم، خودراین عصیان...

 شوریده ،از این پس با خاطری آسوده و با نعمت و احترام بسیار در شیراز می زیست وبا زراعت ومعاملات وضیاع و عقاری که داشت ،معیشتی فراخ داشت.

  در سال 1323که وبای عام در شیراز شیوع یافت و بسیاری از مردم درآن بلای بزرگ جان باختند ،شوریده چند ماه، با نصرالله خان قوام به ییلاقهای خارج از شیراز رفت و از آن بلا  جان  به در برد وبه شیراز باز گشت و در همین سال با دختر یکی از اعیان شیراز که از نوادگان فتح علی شاه قاجار بود ،ازدواج کرد و صاحب شش فرزند به نامهای حسین (شیفته )، حسن ( احسان ) ،اقدس الملوک ،حیدر علی ،نصرت الله و عباس گشت که یکی از آنها در خردی درگذشت واز میان پنج تن دیگر ، دو فرزند اول او از شاعران معروف معاصر شدند.

شوریده تابیست و دوسال پس از وبای عام شیراز به عزت و جاه زندگی کرد ودر سن هفتاد و یک سالگی، در شب پنج شنبه ششم ماه جمادی الثانی  سال 1345 هجری قمری برابر با  بیستم مهر ماه 1305 شمسی در شیراز درگذشت و در مقبره یی که قبلا برای خود در آرامگاه سعدی ساخته بود، به خاک سپرده شد .

نکته قابل توجه آن است که شوریده در سال 1323 که بسیاری به وبای عام درگذشتند ،گور خویش را آماده ساخته و آزمون را در آن خفته بود وماده تاریخی نیز  برای  مرگ      خود ساخته بودکه فرزندانش همان ماده تاریخ را با اندکی تغییر، در بیت آخر آن بر سنگ مرمر قبروی  نگاشتند که هنوز بر گور وی قرار دارد،ولی رکن زاده ی آدمیت از این موضوع روایتی دیگر به دست می دهد و می نویسد: "شوریده در اواخر عمر ،هر سال برای مرگ خویش ،ماده تاریخی می ساخته است تا این که درماه ربیع الثانی سال 1345، باز ابیاتی در ماده تاریخ فوت خود گفته و ماه و سال آن را ذکرکرده بود که ناگهان مریض شدو در روز پنجشنبه ششم ماه سال مزبور دنیای فانی را بدرود گفت و همان تاریخی را که سروده بود بر سنگ مزارش نقر. ..کردند." (رکن زاده ی آدمیت ،ص 325ج3)

 خط این سنگ رامرحوم میرزا علی نقی خوش نویس نوشته و استاد باشی حجار شیرازی آن راحجاری  کرده است. چند بیت ازابیات مندرج بر سنگ قبر شوریده  ،چنین است:

                چون بر این در سر وکار است به رحمن رحیم 

                                    نه امیدم به بهشت است و نه بیمم ز جحیم

                گر بود رحمتی از حق ،زدو صد حشر چه باک

                              ور بود  رافتی از شه ز دو  صد شحنه چه بیم

                بنده ی ایزدم و معتقد احمد و آل                         

                                         مذهب و ملتم از جعفر و از ابراهیم

                من تهی دست سوی دوست شدم واین عجب است

                                واین عجب تر که زمن مانده چه درهای یتیم

                حق آن را که منت همدم دیرین بودم

                                         برمگیر از سرخاکم قدم ای یار قدیم

                ای تو دارای همه گیتی و دارای خبیر

                                         وای تو دادار همه عالم و دادار علیم

                سوی نادان ضریری بگشا چشم کرم

                                      تو که بینای بصیر استی و دانای حکیم

                گر کسی کرده خطایی به من از من بحل است

                                     هم مرا بو که کند او بحل از قلب صمیم

               زین که بر من نبود وام زمردم به  دو جو

                                 دلم از هول حساب است چو  گندم به دو نیم

               شور شوریدگی و نطق فصیح الملکی

                                     هیچ این جا نکند سود به جز لطف کریم

               سال فوتم به ربیع دوم ،این مصرع گشت : 

                          " شده شوریده بجان جانب منان رحیم "  = 1345

مردم شیراز شوریده را با تجلیل تمام به خاک سپردند  و انجمن ادبی ایران، در اعلامیه یی نوشت :  "...در این سال 1305 شمسی ،چهار رکن معظم ایوان ادب فرو ریخت ..در آغاز سال جلال الملک ایرج  ، با چهل روز فاصله ،سرچشمه ی فضل وادب خراسان ادیب نیشابوری وقریب به همان اوقات ملک الکلام مجیدی کردستانی و ( و بیست روز قبل ) تنها یادگار اساتید باستان وچشم وچراغ ادب کنونی فارس استاد شوریده ی شیرازی  ..."(ف.فصیحی ص92)

  مرحوم وحید دستگردی در مقاله ای در مورد مرگ شوریده نوشت : " ...بزرگترین مصیبتی که در سال 1345 عالم شعر و ادب بدان دچار گردید، رحلت بهین شاعر بزرگ و تنها یادگار اساتید باستان، فصیح الملک، در شیراز بود  "( ارمغان شماره ی 2و3 سال 7)و علی اصغرخان حکمت شیرازی نوشت :" ...آن سخنور جلیل براین بنده حق تعلیم دارد و بنده را از محضر او شرف تلمذ بود.( ف. فصیحی ص93 )

در مرگ شوریده ،چند ماده تاریخ به وسیله ی شاعران معاصر وی سروده شد :

 1- عبرت نائینی:

                    فصیح الملک ،شوریده که در نظم

                                  همش سحرمبین بود و هم اعجاز

                    ازاین محنت سرا بگذشت و ما را

                                      ز داغ خود به انده کرد دمساز...

                     به تاریخ وفاتش گفت عبرت :

                       " تهی ماند از فصیح الملک شیراز" = 1345

2 - امیرالشعرا نادری خراسانی :

                   بلبلی پرواز، باز از گلشن شیراز کرد

                          کز غمش شوریده خاطر ،جان اهل راز کرد

                   بلبل شوریده یی از گلشن راز جهان

                             ناگهان سر زیر پر، در گلشن شیراز کرد

                  عندلیب گلشن دانش، فصیح المک بود

           ص9                

                         حیف کاین بلبل، ز گلزار جهان پرواز کرد

                  سعدی آخر زمان ،شوریده، خلاق سخن

                            کز دم همچون مسیحا ،دعوی اعجاز کرد

                  رفت از این دار فنا  زی روضه ی دار بقا

                      جای در فردوس چون فردوسی ،از اعزاز کرد

                  آن لسان غیب را عیبی نبود اندر سخن

                         چون خدا او را در معنی به صورت باز کرد

                  چشم دل بینا بدش ،گر دیده نابینا بدش

                                  بود نابینا ،ولی بر اهل بینش ناز کرد

                  ای دریغ از حضرت شوریده، کاقلیم سخن

                               بی وجود او ، ره ملک عدم را ساز کرد

                  بد هزار وسیصد وپنج و چهل کان شاهباز

                              سوی فردوس برین پرواز از شیراز کرد 

آثار شوریده :

شوریده تا هنگام مرگ ،دمی از کوشش و خلاقیت ادبی خاموش نگشت و حدود 15 هزار بیت شعر در قالبها و معانی مختلف سرود که هیچ کدام در زمان زندگی  شاعر به چاپ نرسید ،امروزه آن چه از دیوان شوریده،در دست است عبارت است از :

1-    دیوان شوریده به خط میرزا علی نقی مذهب باشی به دستور و خرج میرزا تقی خان موید الملک از رجال دوره ی قاجار .

2-    دیوان شوریده ،نسخه ی خطی  ،مجلس،به خط نستعلیق ،که دارای 365 و 5210 بیت می باشد  و مشتمل بر غزل،قصیده ،قطعه ها و مثنویات است و نام خطاط آن معلوم نیست ولی مسلما ، از روی نسخه ی مذهب باشی نوشته شده است.

3-    دیوان شوریده ، نسخه ی کتاب خانه ی ملی ، دارای 260 صفحه با جلد مقوایی و کاغذ فرنگی.

4-    دیوان به خط فرزند شاعر، حسین فصیحی (: احسان ) که دارای 959 صفحه و حدود 15000 بیت است و کامل ترین نسخه ی موجود است و پس از وفات شوریده تحریر شده است .

توضیح آنکه: این دو نسخه از دیوان شوریده به خط حسن فصیحی و حسین فصیحی که هردو خطی خوش داشتند ، در خانواده شوریده موجود است  و مرحوم حسین فصیحی فرزند ارشد شاعر که "شیفته " تخلص می کرد، در نوشته ای که در 27 رجب 1346 نوشته است ازنسخه یی که در اختیار وی بوده و تدوین نسخه یی از دیوان شوریده و چاپ آن سخن می گویدو می نویسد  "...این بندگان : حسین شیفته و حسن احسان ،طبع دیوان ...پدر خودرا ...فرض دانسته ..همت گماشته ، اشعار متفرقه  ی آن حضرت را که برخی در دیوان نبود ،از نزد هرکس که گمان می رفت موجوداست ، خواسته  ودر مجموعه ی دیوان درج می شد و تا آن جا که میسور بود، کوشش نمودیم که شعری از سخنان وی نا نبشته بر جای نماند از جمله کشف المواد  که تا آنجا که نبشته شده منضم به دیوان شد  ...پس از فراهم آمدن این مجموعه و جمع آوری این دیوان، نگاشتن و پرداختن ان از حضرت میرزا محمد ادیب استدعا رفت ، و آن جناب چون با شوریده اتحاد و اعتقادی بسزا داشت

،...این مسئول را معمول  داشت و به خط نیک خویش، اوراق این کناب را مزین داشت ...پس در مطبع مظفری به زیور طبع آراسته گردید. ( دست نویس، صفحه ی 20) ( نویسنده ی این مقاله ،متاسفانه در هیچ جا نشانی از این چاپ نیافت.).

مرحوم حسن فصیحی ( احسان ) فرزند دوم شوریده نیزنسخه ای از دیوان پدرش را نوشت که این نسخه 959 صفحه و حدود 15 هزار بیت را شامل است( توکلی ص 18 )و همو در سال 1345، غزلیات شوریده را در تهران به چاپ رسانید و در آن جا وعده دادکه :"...کشف المواد .. با کلیات دیوان به طبع خواهد رسید ،طالبان شرح حال مفصل و سایر اشعار شوریده را به کلیات دیوان حوالت است. " (همان )( که متاسفانه منتشر نشد.)

5-    کشف المواد که مجموعه یی از نظم و نثر بوده است که شوریده آن را به اتمام نرسانده است و به قول فرزندش حسین فصیحی،در حالات اشخاصی بوده است که شاعر برای آنها ماده تاریخ بنایی یا عروسی و رثایی ساخته است و درابتدا مطالبی به نثر، در آن باره آورده است .بخشهایی ازاین مجموعه در دیوان شوریده که توسط فرزندانش نوشته شده آمده است .(همان ،ص 7)

6-    نامه ی روشندلان :کتابی بوده است  به نثر ،که شوریده در باره ی زندگی شاعرانی نابینا، چون بشارو ابوالعلاء معری و رودکی و...  نوشته بوده است ولی در یکی از مسافرت هایش از میان رفته است و در دست نیست.

7-    ازکار های ادبی دیگر شوریده است  :تصحیح دیوان فرخی و منوچهری ،خمسه نظامی ،  دیوان سعدی ( که اگرجه به پایان نرسید امابخشهایی از آن بعدا به چاپ رسیده است ).

   8   - درباره ی شوریده و دیوان وی ،دو تحقیق دانشگاهی نیز صورت گرفته است :

           الف : :"  شرح حال و اثار شوریده ی شیرازی (فصیح الملک ،شاعر نابینای معاصر " ،فرشته ی فصیحی ،(نوه ی شاعر) پایان نامه ی لیسانس ادبیات فارسی در دانشکده ی ادبیات تهران ، سال تحصیلی 42-43.

          ب : "دیوان شوریده شیرازی "(تصحیح ،مقابله ،تحشیه و مقدمه ) ازسودابه ی توکلی ،پایان نامه ی دوره ی کارشناسی ارشد ، سال 1378 ، دانشکده ی ادبیات دانشگاه گیلان.

 

شوریده و شعروهنر

شوریده به چند جهت ، در میان شاعران فارسی گوی دوره ی قاجار، ممتاز و دارای اعتبار است :

1- او ، پس از رودکی مشهورترین شاعر نابینای فارسی زبان است که خود بارها در آثارش با افتخار ،به نابینایی خود اشاره دارد:

                    بنگر ای آزاده زی شوریدگان

                                        تا ببینی بینش بی دیدگان

                    آن که بندد از برون چشم ضریر

                                 هم گشاید از درون چشم ضمیر

                                --------------

                    من اگر از چشم سر بی نورمی

                              بود ظن کز دیده ی دل ، دورمی

                    گرچه می گویند کس تا ننگرد

                             نیست عاشق ، این نه  بیوشد خرد

ص11                 

          گر کس از دیدن شود شوریده سر

                                    من ز نادیدن شدم شوریده تر                    ( همان ،ص 5) 

                            ---------------------

         روی بنمایی و دل ازمن شوریده ربایی

                        تو چه شوخی که دل از مردم بی دیده ربایی

         حسن گویند که چون دیده شود ، دل برباید

                           تو بدین حسن ، دل از دیده و نادیده ربایی                     ( همان )

                           -----------------------

         به به صورت گرنه چشمانم ترا دید

                                          به معنی دیده ی جانم ترا دید                       (همان )

                          ------------------------

          من ضریر که شوریده ی فصیح استم

                                    مرید روح وی استم ،مید بی اکراه                     ( همان )

او گاهی نیز  خود را با ابوالعلاء معری می سنجد:

         من نه شوریده ی شیدایم ،کاندر این عصر

                                          بوالعلاءدگر و ابن عباد دگرم  

        هرکجا رو نهم از طبع خوش و دولت شعر

                                گر به طیبت نبری مفت زمن ،مفتخرم

        از پی خصم چو روباه تو،درعرصه ی نظم

                              بین زبان ،تیزبر از صارم ضیغم شکرم

        اندر این حضرت ،گویی که تو "شوریده "نیم

                              که چنین مدح سگالم ،که چنین مدح گرم

        طایر خوش خبرم می رسد از کشور غیب

                                  جامه ی نظم بود نامه ی فتح وظفرم                           

2-  بسیاری از اشعارشوریده  در نمایش اوضاع و احوال اجنماعی و فرهنگی روزگار وی اهمیتی خاص داردومورد توجه معاصرانش  قرارگرفته است.  معروف ترین شعر شوریده دراین باب " جشن سیاهان " است که نه تنهاموقعیت اجتماعی و فرهنگی سیاهان را در منزل مشیرالملک و در شیراز آن زمان، نشان می دهد ،بلکه اسامی و عادات و رفتار و لباس پوشیدن سیاهان را به زیباترین شکلی بیان کرده است و حتی لهجه و نوع سخن گفتن آنها را به تصویر کشیده است:

 

                                        جشن سیاهان

              کرده در باغ ، مشیر الملک ،مهمان زوزوکی1

                                    هر طرف اندر خرامیدن خزوکی با خزوکی2

               کرده مهمانی دده رعنا ،کنیزان سیه را

                                فندقی سرها به هم بر بسته ،چون مشکین کلوکی3

              ظرفشان ،ظرف برنجی ،مویشان موی کرنجی4

                               پشت سر گیسویشان ،بنجال چون پشمین گروکی 5

              باغ پرطاووس ،چون گرمابه های پرکدو شد

                                      بلبلی هرسو نوا خوان ،از برای پیرسوکی6         

 آن" دده مهری "، به در اندر نشسته توی مجلس

                      صورت وی گشته چین در چین چو "چون "7پرچروکی8

                 

              پیشخدمت ،"گلبهار" و" نرگس" و "باجی زر افشان"

                                       پایشان تنبان کوکی ، دستشان قلیان کوکی9

             " فضه " چون بالشتک 10 ماری همی ز این جو به آن جو

                                        برجهد ،یاربکه بیرون آورد پایش پیوکی11

            " مادربهروز:مشک افروز " بدپوز  از دو جانب

                                 دست وپایی همچوچرخه 12، گردنش مانند دوکی

            "زعفران "چسبیده بر آن قابهای زعفرانی

                                   همچو در احشام قشقایی مگس ،برچوکولوکی13

            آن " سمن سوز "دبنگوزپدر یوز ،از دگر سو

                             گوئیا از " گل بدن "دل خور شده،بنشسته     سوکی14

             آن "ترنجه " کرده پنجه بهر کنجه15

                                          گشته رنجه روی پنجه بهر آش سیرموکی16

            کرده جا ،شور خورشهای ترش در مغز" شیرین "

                                 هی گذارد سر به مطبخ،چون عنان بگسسته لوکی17

             پای سیسنبر زبان بگشود "سوسن " کای "ینفشه"

                                   سر به زیر افکنده یی ،گویا ز" سروناز"  کوکی 18

                  آن "چمن زیبای " نازیبا ی زار نا شکیبا

                                    همچو افعی  سیه  ،افکنده هر سو ، فوک کوکی19

           "نسترن باجی"  چو کلب کلبه و لبها چو قلوه

                                        روی گربه ریخته آب وبرون آورده  گوکی20

           "گلبهار" از در در آمد " گل چمن " گفتابیااره

                                           احوارت کوبه ؟ 21بیا اینگا دده کانم مروکی 22

           "خوشقدم " بهر تماشا درد دل کرد از مبارک :

                                                 ما سیابکتی نمی آرد برایم هرپوکی23

            آن غلامان سیاه جنده باز اندر قفاشان

                                رنگ ورنگو،منگ منگو،فنگ فنگو،همچو فوکی

            جمله بر تصنیف" تی تی مسگتی  حروا "24 نواخوان

                               هریکی سر دادهاز دل ،های و هویی لاک و لوکی25

          " فضه خاتون " سر برآورداز جنان ،گفتا که " رعنا "

                                             بار کره ،بارکره 26،میزبان کش سروکی27

           خرج شد سیم سفیدی از پی مشتی سیاهی

                                        بهرشان گویا پلو پختند ، حیف سیسپوکی!!28

           می زنند از این سخن شوریده را آخر سیاهان

                               لطمه بر رویش ،شرقی 29!مشت بر کله اش ،پروکی 30

(معنی واژه ها : (1- زوزوک :سوسک سیاه  2-خزوک : سوسک  3- کلوک :کوزه یی که در آن ترشی یا مربا می اندازند.

 4- کرنجی : پیچیده و درهو و فرفری  5- گروک : گلوله ی نخ یا کاموا ، برای بافتن  6- پیر سوک : پرستو. 7- چو چون :چون نشیمن گاه ، ماتحت 8- چروک : خطوط و چینهای صورت و گردن  9 - :  قلیان کوک : قلیانی که خوب آماده ی کشیدن و دود دادن باشد.  10 – بالشتک مار :حیوانی که مار را می خورد  11- پیوک : یک بیماری پوستی : رشته  12 –چرخه : قرقره ی نخ 13 –چوکلوک :لورک 14- سوک :گوشه ، کنار  15- کنجه :لقمه ، یک تکه گوشت  16- سیرموک : گیاهی وحشی  از نوع سیر   17- لوک : شتر بزرگ و مست   18- کوک : اوقات تلخ ،عصبانی و نا راحت  19-فوک فوک : صوت :صدای نفس مار و افعی   20 – گوک : زگیل  21-  احوارت کوبه ؟: احوالت خوب است ؟   22- بیا انگا : بیا این جا  23 –دده خانم ممروک :دده خانم ملوک   24 –ما سیا …: برای من من سیاه بخت کسی هل خالی هم نمی آورد  25- تی تی مسگتی حروا :تی تی ،حلوایی مسقطی   25 –لاک و لوکی : سروصدایی  26- بارکره :بارک الله  27 :کج سلوک و بد رفتار   28- سیسپوکی :زهرمار  29- سیلی به صورتش می زند:  شرقی : با کسر اول و تشدید دوم، صوت است صدای سیلی زدن. 30-  پروکی : اسم صوت : صدای مشت زدن. )

 3-  می توان او را ار پیشگامان ساده گرایی در دوره ی قاجاروسرودن اشعار عوامانه و عامیانه  و مطایبه های شیرینی دانست  که بعضا  به لهجه ی محلی  شیرازی و گاهی لری  از وی به جا مانده است  آن چنان که فرصت الدوله  می نویسد "... در اقسام شعر قادر است خاصه در مضحکات.."( شعرای دار العلم ،ص201)

          عید آمد و وقت سرسرک شد            آب از سر که به شرشرک شد

          شد باز جوان جهان فرتوت              این قحبه ،دوباره ،دخترک شد

          شوریده که در مدینه ی فارس           زاعجاز سخن پیمبرک شد

         از نعره ی کوس رعد هجوش            نه طاق فلک ، پر از ترک شد

 

 

         دزد جان برسرپیمبر دزدان          زد سر راه مرگ شافوتک

                               ---------------------------

         حیدر قاسم برنجی دوش با احمد کرنجی 

                                           گفت ای کاکا مجه کاین جا کمو بس بد نقه

                             ----------------------------

4- شاعری جامع الاطراف است که  در  جد و طنز ،مدح و قدح ودر انواع قالبها و معانی شعر فارسی ، طبع آزمایی کرده وموفق شده است وبه همین دلیل ، او را  در زمره ی استادان نظم دوره ی قاجار قرار داده اند ،اشعار وی  به لحاظ قالب ،مشتمل بر قصاید ، غزلیات ،قطعات ،مسمطات ، رباعیات ومثنویات است و به لحاظ معنایی ،مدح و منقبت و اشعار عاشقانه و طنز و شوخی وهجو و هزل و اخوانیات را شامل است . زبان شعر اودر آثار جدی وی ، فخیم و استوارو درخشان و نرم و در آثار طنز آمیز و هزل و هجو هایش ،عوامانه و تا حدی تند وبی پرده می باشد .

در اشعار شوریده تشبیهاتی وجود دارد که جز آنکه شخص به رای العین"مشهود به" را دیده باشد از اتیان به مثل عاجز خواهد بود ولی به واسطه ی قوه ی دراکه و فراست و هوش ،بهتر از بینندگان آن را در شعر آورده و وصف فرموده است (علی اصغر حکمت ،ف . فصیحی ص15 )

مهمترین قالب مورد نظر شوریده  قصیده و عمده ترین مضمون شعرش ،مدح و منقبت است که بیشتر به شیوه ی شاعران خراسان ساخته شده است:

الف :قصائد : کار اصلی شوریده ،قصیده سرایی است و قصائد وی در ستایش امرا و شاهان یا در منقبت پیمبراکرم و ائمه ی اطهار و امام زادگانی چون حضرت شاه چراغ است که می توان انهارا به دوگروه  مناقب و مدایح تقسیم کرد  :

 مناقب شوریده شامل قصایدی در  توحید ونعت حضرت رسول ،مولای متقیان و امام هشتم حضرت رضا (ع)وا مام عصر و امام زادگانی چون حضرت معصومه ،شاه  چراغ ،سید غلاءالین حسین و ماده تاریخهایی در ساخت حرم آنهاست.

 مدایح وی نیز درستایش شاهانی چون ناصرالین شاه و مظفرالدین شاه وصدر اعظم ووزراء دولت قاجار و والیان فارس و بوشهر و بزرگان محلی و کشوری  معاصر اوست. مانند قصیده یی در مدح ناصرالدین شاه ،به مطلع زیر:  

 بستم زپارس رخت ابا بخت پر امید

                      زی تخت شاه ری شدم از تخت جم شید

یا قصیده یی در مدح سلطان اویس معتمدالدوله ،به مطلع :

    گل بر شکفت و لاله بر آمد به شاخسار

                               شد وقت آنکه ناله برآرد زشاخ ،سار

ّ : غزلهای شوریده :که تنها مجموعه ی مستقل  چاپ شده آثار اوست ،که به سیلهی فرزندش حسن فصیحی (احسان ) به طبع رسیده است، به سبک دوره بازگشت ادبی ساخته شده و به شیوه ی حافظ و سعدی وشاعران سبک عراقی است و الحق از زبانی زبان لطیف ونرم برخوردارواز احساسات و عواطف عمیق سرشار است. نمونه یی از غزلیات اوست  :

             می کند حسن تو هر   لحظه تقاضای   دگر                         هر زمان شور دگر دارد و غوغای دگر

برسر صفحه ی دل      منشی دیوان ازل                             ننوشته است جز ابروی تو طغرای دگر

دوستان مستم و افتاده زپا ،رفته    زدست                             مست را  دست بگیرید به    مینای دگر

من از آن روز چشم خوش ساقی     دیدم                             هوس جام  دگرکردم وو مینای دگر

دل گهی طالب وصل است و گهی مایل هجر                         دارد این شیفته هرلحظه تمنای دگر

سرو ،یگ پای از آن مانده که در جلوه ی ناز                        نتوانست که پیش تو نهد پای دگر

ای خوش آن شب که سر زلف تو در دست آرم                       تا بدو شرح دهم قصه ی شبهای دگر

در دوصد قرن دگر،می نبود چون من و تو                            شاهد دیگر و شوریده ی شیدای دگر

                                               000000000 

      ای که روی دلت بدین سو نیست                 بی وفایی مکن که نیکو نیست

      من که باشم که با تو پنجه کنم                     مرد میدان باز ، تیهو نیست

      عدمش هست با وجود ، یکی                     آن که مقتول آین دو بازو نیست

      اگر این رنگ و بو بود که تراست              لاله رنگین و مشک خوشبو نیست

      تو شبیهی به سرو و ماه ، ارچه                 این قصب پوش و آن سخنگو نیست

     سرو اگر خواندمت ،غلط   خواندم               ماه را این کمند گیسو نیست

    خال برعارض تو بس عجب است                که به فردوس ،جای هندو نیست

    گر به تیغم کشد روا دارم                          که گناه از من است و از او نیست

    آنکه شوریده را ملامت کرد                       خبرش زان دو چشم جادو نیست

    

قطعات :شوریده قطعات اخوانیه و دوستانه یی خطاب به افراد مختلفی ساخته است که به عنوان نمونه یکی از آنها که در سال 1306 و در حدود سی و دو سالگی شاعر ساخته شده و نشان از علو طبع و استواری سخن او دارد، خطاب به میرزا حسن فسایی است در اینجا ذکر می شود:                  

 

حسن خصال و حسن نام ای حکیم علیم                که عقل معترف آید برت به نادانی

مجردی تو عیان       در شمایل بشری                فرشته یی تو نهان در لباس انسانی

به پاک آینه ماند          وجود انور تو                که ظاهر است ز شخصت صفای پنهانی

به بزم معتمد الدوله ام         ستودی تو               رسید پایگه   بنده ات  به       سلطانی

زهی ستوده حکیمی که     بوعلی  سینا               به دانشی که تویی نیست مر ترا ثانی

جهان به پاکی شخص تو داردایدون فخر              چنانکه جسم به پاکی نفس روحانی

منم که کشت امید من از توسرسبز است              به آن مثابه که بستان زابر نیسانی

اگرچه پیشه ی شوریده خودستایی نیست              ولی رواست کنون ، ویژه ، درسخندانی

منم که فارس بنازد به تام  من ،   امروز              چنان که شروان نازد به نام خاقانی

به دانس این تن عریان من گواه من است             که نیغ را نشناسند جز به عریانی

مرا به سایه ی تیمار لطف خویش   بدار              وگرنه ملک دلم رو نهد به ویرانی      قطعه ی زیر نیز پندآمیز است :

           اندر این دیر سپنجی پیشه کن این چار چیز :

                                       تا بماند رخت قدت در جهان کهنه ،نو

          تا نخواهند ت مخواه و  تا نبخشند  ت مگیر 

                                      تا نپرسندت مگو و تا نخوانندت ،مرو 

6- در دوره ی شوریده ،پارسی گویی در جامعه ی ایرانی رواج یافت وشوریده همچون برخی دیگر  از معاصرانش، به سره نویسی زبان فارسی علاقمند شدو "...چندین نسخه لغت فارسی و عربی به دست آورد و به خوض ،کلمات تازیان را از پارسیان تفکیک کرد و نامه یی پارسی پرداخت که آن را به خدمت معزالملک بردو مطبوع و مستحسن افتاد و نیز چند شعری در مدح وی به پارسی سرود ...(فصیحی ، حسین ، دست نویس )که طبعا بنا بر رسم زمان برخی از این واژه ها نیز از برساخته های دساتیری بود.

7- شوریده در شیراز انجمن ادبی شوریده را تشکیل داد و کتابخانه یی برای استفاده ی فضلا فراهم آورد که تا اوان مشروطیت به حیات خود  ادامه داد و شوریده در خانه خودکه مردم آن را دار الادب شوریده می خواندند ، تا هنگام مرگ ،جلسات ادبی و شعر خوانی این انجمن را برگزار می کردواین انجمن ، مقصدو ملجاء ادبا و شعراو اصحاب دانش بود و شاعران باذوقی در آن تربیت یافتند.دراین انجمن که هفته یی چند روز تشکیل می شد و و فقط  مطلب ادبی مورد مذاکره قرار می گرفت و تشریح لغت وتوضیح غلطهای رایج مورد توجه بود تا بدان جا که ادبا و فضلای ولایات دیگر، از انجمن ادبی شوریده حل مشکلات ادبی خود را خواستار می شدند، اما این انجمن با نهضت مشروطه خواهی ، سیاسی شد و بتدریج ، از رونق افتادولی کتابخانه ی آن سالها به کار خود ادامه داد و ادبا ء علاقه مند ، در آن جمع می شدند و به همراه شمریده ،نسخ دیوان ها را می خواندندتصحیح می کردند وبدین ترتیب ، چند دیوان در آن جا بازخوانی و تصحیح شد.

8- شوریده همچون رودکی و فرخی سیستانی و حافظ ،آوازی خوش داشت و تارو چند ساز دیگر  را نیک می نواخت وحتی کوک پیانو را که برای اساتید این فن نیز آسان نبود، انجام می داد.( ف .فصیخی ،ص 5 ).

 نادری خراسانی در شعری از ساز و نوای شوریده چنین  یاد می کند:

 

            رودکی عصر بود آن فیلسوف ذوفنون

                        چون به چنگ آوردتار و ساز رامش ساز کرد

            نغمه ی داودی اورا بود چون در حنجره

                                 خویش را استاد در موسیقی و آوازکرد

           هرچه خوبان داشتند او داشت تنها جملگی 

                     عقل ورای  اورا به هر فن در جهان ممتاز کرد...

 بعضی از سروده های وی نیز طنینی ضربی و تصنیف دارند:

          هرچه کنی بکن مکن  ترک من ای نگارمن

                             هرچه بری ببر ،مبر ،سن دلی به کار من

 

یادداشتها:

             (1)- هرچند که من بنده به فسقم مفطور

 

ص16                                     این طرفه ،که من شدم به تقوی مشهور

              شوریده به عاشقی چو شد نامش فاش

                                             از دامن پرهیز سر وی شد دور

اگر از دامن پرهیز که " تقوی "است، سر وی ،یعنی "و" ، دور شود ،"تقی " می ماند.

            ( 2) – منم که نادره ی دور روزگاراستم

                                       به هر هنر که به کار آید آن ، به کار استم

                     به سان رود خوشاهنگ ،رودکیسخنم

                                      به نظم شعردری ، انوری شعار        استم       

                              ( دیوا ن شوریده ، پایان نامه ی سودابه ی توکلی ٌ 16و 14). (3)- (3)- از فرزند ایشان جناب آقای دکتر خسرو فصیحی که برخی ازمنابع مربوط به شوریده را در اختیار اینجانب نهادند سپاسگزارم.

 (4)- از  فرزند ارجمند ایشان آقای مهندس فصیحی که تصویر این  مقدمه را دراختیار اینجانب نهادند سپاسگزارم.

                 --------------------------------------------------

          

                                          منابع:

آدمیت ، رکن زاده ،محمد حسین ، دانشمندان و سخن سرایان فارس، تهران ،

آرین پور ، یحیی ، از صبا تا نیما ، دوجلد ،شرکت سهامی کتابهای جیبی ایران، تهران

توکلی سودابه ، "دیوان شوریده شیرازی (تصحیح ،مقابله ،تحشیه و مقدمه ) پایان نامه ی دوره ی کارشناسی ارشد ،سال 1378، دانشکده ی ادبیات دانشگاه گیلان.  . 

 داور ، شیخ مفید ، مرآه الفصاحه، به تصحیح دکترمحمود طاووسی ، نوید شیراز

دیوان بیگی شیرازی ،حدیقه الشعراء، تصحیح دکترعبدالحسین نوایی ، تهران 

شعاع الملک شیرازی ،تذکره ی شعاعیه ، به تصحیح دکتر محمود طاووسی ، نوید شیراز

فرصت الدوله شیرازی ،آثار عجم ، جلد اول و دوم ،تصحیح و تحشیه ی دکتر منصور رستگار فسایی ،امیر کبیر ، تهران ،1377 

 فرصت الدوله شیرازی ، تذکره ی شعرای دارالعلم ( بخشی از دریای کبیر )، تصحیح و تحشیه از دکتر منصوررستگار   فسایی ،دانشگاه شیراز1375

 فسایی ، حسن میرزا ، فارسنامه ی ناصری ، تصحیح و تحشیه  از دکترمنصوررستگار فسایی ، امیر کبیر ،تهران، چاپ سوم ، 1382

فصیحی ، حسن ، احسان ( فرزند دوم شوریده ) مقدمه ی غزلیات شوریده ی  شیرازی ، ،طهران ،1345                 

فصیحی ، حسین ، شیفته( فرزند اول شاعر ) نسخه خطی دستنویس ، در شرح حال شوریده فصیحی ، فرشته ،"شرح حال و اثار شوریده ی شیرازی،فصیح الملک ،شاعر نابینای معاصر " (پایان نامه ی لیسانس ادبیات فارسی ، دانشکده ی ادبیات تهران)  سال تحصیلی 42-43

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

داستان نبرد یازده رخ( دوازده رخ) در شاهنامه ( بخش دوم)

نبرد بیژن با هومان ویسه

دلاوران ایرانی، به نزد گودرز آمدند و از وی خواستند تا یکی از ایشان را به نبرد این کینه‌جو، گسیل دارد، امّا گودرز نپذیرفت و هومان، خشمناک و کین‌جو، از میان لشکر ایران بازگشت، و :همی نیزه برگاشت بر گِرد سر         که هومان ویسه است، پیروزگر[1]

 

 

و تورانیان خروش شادی و پیروزی برآوردند:

 

ز شادی دلیران توران‌سپاه         همی ترگ سودند بر چرخ ماه[2]

 امّا گودرز، از آن سو غمگین و شرمناک با خود گفت: تورانیان گنهکارند و در خونریزی، پیش‌دستی کرده‌اند. پس باید کسی را به نبرد هومان می‌فرستادم، و به سرداران خویش نگریست تا بداند چه کسی آماده نبرد با هومان است. درست در همین هنگام، بیژن که از آمدن هومان به نزد گودرز آگاه شده بود، خشمگینانه به نزد پدر خویش گیو رفت و داوطلب نبرد با هومان گشت و از گودرز شکایت کرد که دیگر پیر و ترسان شده است و بهترین نشانه این کار هم آن است که هومان را بازگردانده است و دلیری را به نبرد وی نگماشته است. بیژن که جامه جنگجویان پوشیده و بر اسبی سیاه و پیلتن سوار شده بود، خشمگین پدر خود را هم سرزنش کرد که:

چنان بُد کز این لشکر نامدار         سواری نبود از در کارزار؟!

که او را به نیزه برافراختی          چو بر بابزن، مرغ برساختی؟![3]

 اینک من آمده‌ام تا با هومان نبرد کنم و او را نابود سازم. زره سیاوش را بر تن من بپوشان و از گودرز مرا دستوری رزم، بخواه. امّا گیو، با پسر همداستان نبود و از او خواست تا آرام باشد و اندیشه نبرد را از سر به در کند:

تو را گفته بودم که تیزی مکن         ز گودرز بر، بَد، مگردان سخُن

که او کاردیده است و داناتر است         بر این لشکرِ نامور، مهتر است

نیم من بدین کار، همداستان[4]          مزن، نیز[5]  پیشم از این داستان 

بیژن ناامید نشد و به نزد گودرز نیای خود رفت و او را ستود و گفت:

«ای پهلوان دلاور! از تو سخت شگفت‌زده‌ام که چرا میدان رزم را، باغ و بوستان بزم، پنداشته‌ای. هشت روز است که بر جا مانده‌ایم و رزمی سزاوار، انجام نداده‌ایم و اینک ترکی بدبخت و گمراه، گستاخ شده است و به پیش تو می‌آید و زبان به ناسزا می‌گشاید و تو کسی را به نبرد با وی نامزد نمی‌کنی و شکاری را که به دام تو آمده، رها می‌کنی. آیا می‌پنداری که اگر او را نابود کنی، پیران به نبرد تو نخواهد آمد؟ من آماده نبرد با او هستم، مرا دستوری ده که به میدان بتازم و کار وی را بسازم و به گیو فرمان ده که جامه‌های نبرد سیاوش را به فرخندگی و مبارکی بر تن من بپوشاند و تَرگ و کلاه و زره بر تن من راست سازد تا هومان را نابود کنم».

گودرز، بیژن را با آن هوشیاری و دل و جان شایسته نبرد با هومان دانست و او را ستود، امّا از وی خواست که اگر براستی تاب و توان نبرد با هومان را ندارد، بگذارد تا کسی دیگر با وی به نبرد بپردازد:

نگه کن که با او به آوردگاه         توانی شدن؟ زآن پس، آورد خواه

که هومان یکی بد کنش ریمن است         به آورد، یک جوشن، آهرمن است

جوانی و ناگشته بر سر، سپهر         نداری همی بر تن خویش، مهر

بمان تا یکی رزم‌دیده هژبر[6]          فرستم به جنگش، که بر سان ابر،

بر او تیر باران کند چون تگرگ          به سر بر، بدوزدâش، پولاد ترگ

بیژن، خود را ستود و توانمندیهای خود را برشمرد و با نیای خویش، از دلاوریها و نبردهای گذشته‌اش سخن گفت و افزود:

مرا زندگانی نه اندر خور است         گر از دیگرانم، هنر، کمتر است

گودرز، سرانجام با درخواست بیژن همداستان شد و گفت:

تو را دادم این رزم هومان، کنون         مگر بخت نیکت، بود رهنمون

گودرز، از فرزند خویش، گیو خواست تا جامه‌های نبرد سیاوش را به بیژن ببخشد امّا گیو، نمی‌خواست که بیژن به نبرد با هومان بپردازد. و هر چه کوشید تا بیژن را از نبرد باز دارد، نتوانست و بیژن با خشم از پیش او به در رفت و گفت: ای پدر! آیا می‌پنداری که بی‌جامه‌های سیاوش، جنگیدن نمی‌توان؟!

بیژن، رهسپار میدان نبرد گشت و گیو از اینکه جامه‌های سیاوش را بر فرزند نپوشانیده بود، پشیمان و گریان گشت، و:

به دل گفت خیره، بیازردمش         چرا خواسته، پیش ناوردمش؟!

گیو بر اسب نشست و چون باد به دنبال بیژن شتافت و در نبردگاه به وی رسید و باز فرزند را سرزنش کرد که:

چرا سوی هومان شتابی همی؟         ز فرمان من سر بتابی همی؟

چرا برگزینی همی رای خویش؟         ندانی که چون آیدت، کار پیش؟!

بیژن، پدر را پاسخ داد که هومان از روی و آهن نیست و همچون من، مردی جنگاور است که من از او بیمناک نیستم و از نبرد با وی پروایی ندارم و می‌دانم که بر او پیروز می‌شوم، مگر آنکه سرنوشت من چیزی دیگر باشد:

نوشته مگر بر سرم، دیگر است         زمانه، به دست جهان‌داورست

اگر بودنی بود، دل را به غم         سزد گر نداری، نباشی دژم!

 

گیو، جامه‌های جنگی سیاوش را بر تن بیژن پوشانید و اسب خویش را به وی داد و بیژن همچون باد، به همراه یک ترجمان[7]  به سپاه توران شتافت و

هومان را به نبرد فراخواند:

یکی برگزین، جایگاه نبرد         به دشت و در و کوه با من بگرد

هومان، چون آواز بیژن را شنید به خنده او را گفت که:

«هان ای شوربخت! بر زور و نیروی خود مغرور مباش که بزودی سرت را از تن جدا می‌سازم و به سپاه ایران به نزد پدرت گیو، می‌فرستم. تو در رزم من مانند مرغی ناتوان در چنگال باز، جان خواهی باخت. دریغا که اینک شب فرارسیده است و گاه پیکار نیست! باز گرد و تا سپیده‌دم نیز زنده بمان».

بیژن چنین پاسخ داد که:

«آری! امشب تو نیز به سرای خویش رو که فردا، افراسیاب و یارانت، دیگر تو را نخواهند دید و من سرت را آنچنان از تن جدا خواهم کرد که دیگر اندیشه جنگیدن را در خود نپرورد».

دو پهلوان جنگاور، به سپاه خویش بازگشتند و بی‌قرار، نگران نبرد فردای خویش بودند، و بامدادان روز دیگر، هر دو با مترجمان خویش به میدان نبرد گام نهادند. بیژن، هومان را گفت:

«دیشب از من جان به در بردی و امروز، پایان کار تو فرا می‌رسد و همچون آن شکار ناتوان که گفت اگر از دام جان به در برم، دیگر هرگز به این دشت پای نخواهم نهاد، تو نیز دیگر آرزوی نبرد با ایرانیان را نخواهی کرد».

هر دو نامدار بر آن نهادند تا در گوشه‌ای دور، در دشتی که پای هیچ‌کس بدان نرسیده بود، و دور از دیگران، به جنگ بپردازند و جز دو مترجم آنان که باید بر کار جنگ بنگرند و آن را گزارش کنند، هیچ فریادرسی در پیرامون آنان نباشد و هیچ کس نیز در نبرد آنها دخالتی نداشته باشد. دو پهلوان، با یکدیگر پیمان بستند که هر کدام که پیروز گردیدند، کاری به مترجم دیگری نداشته باشند و او را رها کنند تا به سپاه خویش بازگردد و داستان نبرد را برای دیگران بازگوید.

آنگاه، دو پهلوان بر اسبان خویش سوار شدند و کمر بر میان بسته، آماده تیراندازی به یکدیگر گشتند و به میدان تاختند[8]  و هر چه تیر اندر کمان   

داشتند، به یکدیگر بینداختند و کاری از پیش نبردند. ناگزیر نیزه برگرفتند و چپ و راست با نیزه‌هایی که زهرآب داده و بسیار تیز بودند به یکدیگر حمله کردند، امّا نیزه‌ها ریز ریز و خرد شدند و دو سوار از گرمای روز و سختی نبرد تشنه کام و خسته ماندند و پس از آنکه اندکی برآسودند، با شمشیر و سپر با هم به پیکار سرگرم شدند. از برخورد شمشیرها، برق در آسمان می‌جهید و آتش می‌بارید و سپرها و شمشیرها، شکسته می‌شدند و هیچ یک از دو نامدار، بر دیگری پیروزی نمی‌یافت. پس دو دلاور، با عمود جنگیدند و سرانجام بر آن نهادند[9]  که زور خویش را با گرفتن کمر دشمن و فرو افکندن وی از اسب

بیازمایند و هر کس بتواند دیگری را به زور از اسب فرود اندازد، پیروزی از وی باشد، امّا بند کمرها و رکابها از زور دلاوران گسیخت و هیچ‌یک نتوانستند هم‌نبرد خود را از اسب جدا کنند و بر او چیره شوند، و ناگزیر هر دو از اسب فرود آمدند و اسبان خویش را به مترجمان سپردند و همچون دو شیر خشمگین، به کشتی گرفتن پرداختند و از سپیده‌دمان تا غروب آفتاب، با هم جنگیدند و یکی از نبرد خسته نشد؛ دهان هر دو خشک شده بود و تن آنها از خستگی و گرما غرق عرق شده بود. پس اندکی، برآسودند و آب نوشیدند و به میدان باز آمدند و این بار بیژن، به سوز دل از یزدانِ بزرگ خواست که اگر نبرد او را با هومان دادگرانه می‌داند، وی را بر هومان پیروز سازد:

به یزدان چنین گفت کای کردگار!         تو دانی نهانِ من و آشکار

اگر داد بینی همی جنگ من         بدین کینه جستن بر، آهنگ من

ز من مگسل امروز، توش مرا         نگهدار بیدار، هوش ِ مرا

این بار، چون دو دلاور به میدان بازگشتند و کشتی را از سرگرفتند، گاهی بیژن، هومان را به خاک می‌انداخت و گاهی هومان، بیژن را، و هر دو براستی هم‌آورد و هم‌زور و سخت زورآور و توانمند بودند.

ز بیژن فزون بود، هومان به زور         هنر عیب گردد، چو برگشت هور

ناگهان، بیژن چون پلنگ بر هومان دست یافت و او را از خاک برگرفت و به هوا برد و با دست چپ گردن و ران راست هومان را در هم پیچید و او را بر زمین افکند و بی‌درنگ خنجری بر کشید و سر وی را از تن جدا ساخت:

فرو برد و سر کردش از تن، جدا         فکندش به سان یکی اژدها

بغلتید هومان، به خاک اندرون         همه دشت شد سر به سر، جوی خون

بیژن، خدای پیروزی‌بخش را سپاس گزارد و سر هومان را بر پیش زین خویش بست و «تنش را به خاک اندر افکند، پست».

بیژن اکنون باید برای رسیدن به لشکر ایران، از سپاه توران می‌گذشت و می‌ترسید که تورانیان هم‌گروه بر او بتازند و او را نابود سازند. بنابراین چاره‌ای اندیشید و جامه‌های رزم خویش را از تن برون آورد و جامه‌های جنگی هومان را بر تن پوشید و بر اسب وی سوار گشت و درفش وی را به دست گرفت و مترجمان را بازگرداند و خود به لشکر توران درآمد. دیده به آنان که درفش هومان را دیدند، به شادی برخروشیدند و به پیران پیام فرستادند که هومان پیروزمندانه، از نبرد بازآمد و درفش بیژن را سرنگون ساخت و تن وی به خون افکند.

بیژن خود را به لشکر ایران رسانید و از آن سو، چون مترجم هومان به لشکر توران رسید و آنچه را دیده بود، باز گفت، 

غریویدن آمد ز توران سپاه         ز سر برگرفتند گردان کلاه

 یده‌بانان ایرانی نیز چون درفش برافراشته هومان را دیدند و درفش بیژن را سرنگون یافتند به فریاد و خروش آمدند که بزودی، طلایگان لشکر، بیژن را شناختند و خبر پیروزی و تندرستی وی را به گیو رسانیدند، و گیو

بغلتید برخاک و بنهاد سر         همی آفرین خواند بر دادگر

گیو بیژن را در کنار گرفت و بوسید و با او به نزد گودرز شتافت.

ز بیژن چنان شاد شد پهلوان         که گفتی بر افشاند، خواهد روان

گودرز بیژن را سپاس گزارد و هدیه‌های بزرگ بخشید:

به گنجور فرمود پس پهلوان         که تاج آر با جامه خسروان

ده اسب آوریدش به زرّین‌لگام         پری‌روی و زرّین‌کمر، ده غلام

بدو داد و گفت: از گه سامِ شیر         چنین اژدها، کس نیاورد زیر

پیران سپهسالار، از شنیدن داستان مرگ هومان سوگوار شد و تاج از سر فرو افکند و جامه و تن را بدرید و از خشم به نستهین برادر خود فرمان داد تا به لشکر ایران شبیخون آورد و کین هومان را باز ستاند.


  .

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

داستان نبرد یازده رخ در شاهنامه* ( بخش اوّل)

در جلد چهارم شاهنامه ـ که هنوز به دوران پادشاهی کیخسرو می‌پردازد ـ نخست داستان نبردهای یازده رخ یا دوازده رخ را می‌خوانیم که جنگ پایانی و سرنوشت‌ساز ایرانیان با تورانیان را بازگو می‌کند. داستان از آنجا آغاز می‌شود که به شاه ایران، کیخسرو، آگاهی می‌رسد که افراسیاب بار دیگر سپاه ساخته و به ایران تاخته است و گودرز با لشکری گران به کنار «زیبد» می‌رسد و بیژن درنگ در نبرد را روا نمی‌شمارد و به نزد نیای خود گودرز می‌آید و داوطلب نبرد می‌گردد، و از آن سو هومان برادر پیران، سپهسالار توران نیز خواهان نبرد با ایرانیان می‌شود و سرانجام بیژن و هومان به نبرد می‌پردازند و در نبرد بسیار سختی که در میان این دو در می‌گیرد، بیژن گیو، هومان را بر خاک می‌اندازد و می‌کشد و نستیهن، برادر هومان، بر لشکر ایران شبیخون می‌زند و جنگهایی دراز و خسته‌کننده در می‌گیرد که هیچ‌یک از دو لشکر ایران و توران در آن به پیروزی نمی‌رسند، و سران دو لشکر که از خون‌ریزی بسیار به تنگ آمده و راهی برای شکست بن‌بست جنگ پیدا نمی‌کنند، بر آن می‌شوند که به جای نبرد با سپاه، یازده تن از دلیران و سرداران خود را برگزینند و آنان را به نبرد تن به تن گسیل دارند و سرداران هر طرف که پیروز شدند پرچم پیروزی برافرازند و پیروزمندان نبرد باشند. بنابراین یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب نبرد می‌شوند و در میدانی دور از گروه و سپاه، بی‌آنکه کسی دیگر به یاری آنان بیاید، با هم پیکار می‌کنند. این یازده نفر عبارت‌اند از:

1. فریبرز کاوس که با گلباد ویسه پیکار می‌کند و او را می‌کشد و پرچم پیروزی برمی‌افرازد.

2. گیو گودرز گه با گروی‌زره می‌جنگد و او را می‌کشد.

3. گرازه که با سیامک تورانی نبرد می‌کند و او را نابود می‌سازد.

4. فروهل که به نبرد با زنگُله می‌پردازد و او را شکست می‌دهد و می‌کشد.

5. رهّام گودرز که با بارمان سردار بزرگ توران‌زمین پیکار می‌کند و او را نابود می‌کند.

6. بیژن گیو که با رویین پسر پیران سپهسالار نبرد می‌سازد و او را می‌کشد.

7. هجیر دلاور که با سپَهرَم تورانی به جنگ تن به تن می‌پردازد و وی را از پای در می‌آورد.

8. زنگه شاوَران که با اَخواشت تورانی می‌جنگد و جان وی را می‌ستاند.

9. گرگین میلاد که با اندریمان به جنگ در می‌آید و زندگی را از وی می‌ستاند.

â1. بَرته دلاور ایرانی که کُهرَم تورانی را در نبرد از پا در می‌آورد.

11. و سرانجام گودرز پیر و سلحشور سپهسالار ایران که با پیران ویسه سالار بزرگ لشکر توران به نبردی سخت دست می‌یازد و سرانجام وی را می‌کشد.

و بدین سان، همه یازده رخ ایرانی در برابر یازده سالار تورانی به پیروزی می‌رسند. دوازدهمین رخ نیز کیخسرو و افراسیاب هستند که آنان نیز تا پایان این دوره از جنگها با هم به پیکار سرگرم‌اند و کیخسرو سرانجام با دلیری و هوشیاری بسیار، افراسیاب، نیای خود را دستگیر می‌سازد، و به کیفر گناهانش، او را از پای در می‌آورد.

پس از پیروزی یازده پهلوان ایرانی بر یازده دلاور تورانی، لهّاک و فرشیدورد، برادران پیران ویسه از میدان نبرد می‌گریزند و گستهم به دنبال آنان می‌شتابد تا آنان را دستگیر کند و سرانجام آن دو را می‌کشد و خود خسته و ناتوان در کنار چشمه‌ای از هوش می‌رود و بیژن به دنبال دوست دیرین خود می‌شتابد و او را خسته و ناتوان بر خاک افتاده می‌یابد و به یاری یکی از زنهارجویان تورانی، او را برمی‌گیرد و به سپاه ایران می‌آورد و کیخسرو با مُهره‌ای شفابخش، او را درمان می‌کند و می‌گوید:

 

اگر زنده گردد تن مُرده مَرد         جهاندار، گستهم را زنده کرد

 

گستهم در نبرد بزرگ افراسیاب و کیخسرو، بسیاری از دلاوران ایرانی را کشت و کیخسرو در این نبرد فرمان داد تا لشکر او در کنار رود جیحون آرام گیرند و گرداگرد سپاه را خندقی بزرگ کندند و آب در آن نهادند و افراسیاب به ایرانیان پیشنهاد آشتی داد، ولی کیخسرو نپذیرفت و خود داوطلب شد تا با شیده پسر افراسیاب بجنگد و در نبردی سخت و دشوار توانست شیده را بکشد:

 

یکی تیغ تیز از میان برکشید         سراسر دلِ نامور بر درید

بر او کرد جوشن همه چاک چاک         همی ریخت بر تارک از درد، خاک

 

کیخسرو چون بر شیده پیروز گشت لشکر ایران نیز به پیروزی رسید و بسیاری از سپاه توران کشته شدند و افراسیاب، شبانه، همه ساز و برگ و سراپرده‌های خود را رها کرد و از جیحون گذشت و به سغد گریخت و کیخسرو به دنبال وی رهسپار بهشت کنگ شد و در گلزریون با سپاه افراسیاب روبرو گشت و نبردی سخت در گرفت:

 

همانگه برآمد یکی باد سخت         که بشکست شاداب شاخ درخت

همی خاک برداشت از رزمگاه         بزد بر رخ شاهِ توران‌سپاه

 

افراسیاب شکست خورد و شبانه بار دیگر گریخت و کیخسرو او را تا بهشت کنگ دنبال کرد و دستور داد تا دژ را در حصار گرفتند و از زیر باره دژ خندقی کندند و از هر سو به دژ حمله بردند و آتش در آن افکندند و لشکر کیخسرو به درون دژ راه یافتند. رستم درفش افراسیاب را سرنگون ساخت و درفش بنفش شیرپیکر کیخسرو را برافراشت ولی بازهم، افراسیاب گریخت و کیخسرو در گنگ‌دژ به پادشاهی نشست و سرداران خود را به دستگیری افراسیاب فرمان داد، و پس از روزگاری دراز، کارآگاهان خبر آوردند که افراسیاب در چین و ختن، با فغفور چین یار شده است و با لشکری به نبرد با کیخسرو، روی نهاده است. چون لشکر افراسیاب با سپاه کیخسرو روبرو گشت، افراسیاب باز هم از کیخسرو آشتی خواست، امّا کیخسرو نپذیرفت و بار دیگر افراسیاب به کیخسرو پیشنهاد کرد که با وی به نبرد تن به تن بپردازد، امّا رستم شاه را از پذیرش این درخواست بازداشت و کیخسرو پیشنهاد کرد که افراسیاب با رستم یا گیو، به نبرد تن به تن بپردازد و چون سودی از این گفت و گوها به دست نیامد، دو سپاه بر یکدیگر تاختند و شکست در لشکر توران افتاد و افراسیاب ناکام ماند و با هزار تن از یاران خود، دیگر بار، روی به گریز نهاد و لشکر افراسیاب از کیخسرو زینهار خواستند و افراسیاب به گنگ‌دژ پناه برد، امّا در آنجا نیز نماند و کیخسرو هر جا که به دنبال افراسیاب شتافت، او را نیافت و از بیم آنکه مبادا افراسیاب به ایران بتازد، به ایران بازگشت. در همین هنگام، زاهدی که «هوم» نام داشت و در کوهی نزدیک «بردع»، سرایی بلند داشت و در آنجا خدای بزرگ را بندگی می‌کرد، از درون غاری که به وی نزدیک بود، صدای ناله‌ای شنید و به سوی آن صدا شتافت که از غاری به نام «هنگ افراسیاب» برمی‌آمد، هوم دانست که افراسیاب، در آنجا نهان شده است کمند برگرفت و آهسته به درون دژ رفت و:

 

بیامد به کردار شیر ژیان         ز پیشینه بگشاد گُردی میان

کمندی که بر جای زنّار داشت         کجا در پناه جهاندار داشت

به هنگ اندرون شد گرفت آن به دست         چو نزدیک شد بازوی او ببست

همی رفت و او را پس اندر کشان         همی تاخت با رنج چون بیهُشان

 

افراسیاب که در کمند هوم گرفتار شده بود به زاری و خواری از هوم خواست تا کمی بند او را سست کند و همین‌که هوم چنان کرد، افراسیاب از وی گریخت و در دریای «چیچست» پنهان گشت. گودرز و گیو و گروهی از آزادگان ایرانی که از آن سو می‌گذشتند، هوم را دیدند و داستان وی و افراسیاب را شنیدند و به کیخسرو خبر دادند و کیخسرو و کاوس به کناره رود چیچست آمدند و با چاره‌اندیشی هوم، گرسیوز را در خام گاو نهادند و او در زیر شکنجه و درد، فریاد و خروش برمی‌آورد و افراسیاب چون ناله برادر را شنید، از دریای چیچست بیرون آمد و هوم بی‌درنگ او را دستگیر کرد و به کیخسرو سپرد و کیخسرو وی را به کیفر بدیهایی که به ایرانیان کرده بود، بکشت:

 

به شمشیر هندی بزد گردنش         به خاک اندر افکَند نازک‌تنش

 

پس از کشتن افراسیاب، کیخسرو گرسیوز برادر وی را نیز می‌کشد و خود به آتشکده آذرگشسب می‌شتابد و چهل روز یزدان را سپاس می‌گذارد و مژده پیروزی خود را به جهانیان می‌رساند:

 

که روی زمین، از بد اژدها         به شمشیر کیخسرو آمد رها

 

آنگاه کیخسرو به پارس باز می‌گردد و در همین جا کاوس در می‌گذرد و کیخسرو تاجگذاری می‌کند و شصت سال بر جهان فرمان می‌راند، امّا در همین هنگام که همه کامهای او برآورده شده است، از تخت و تاج و شاهی دل‌زده می‌شود و می‌گوید که اینک که به همه آرزوهای خود رسیده‌ام، نگران آنم که روانم خودپرستی گیرد و چون جمشید گمراه شوم. پس گوشه‌گیری می‌جوید و کسی را به بارگاه خود راه نمی‌دهد و بزرگان این کار را نشان گمراهی و خودخواهی وی می‌دانند و او را سرزنش می‌کنند و زال از سوی بزرگان ایران شاه را می‌گوید که تو با دیوان همداستان شده‌ای و راه خرد و دانایی را رها کرده‌ای، امّا کیخسرو پاسخ می‌دهد که از لشکر و تاج و تخت سیر شده‌ام و اندیشه بر رها کردن جهان دارم. پس کیخسرو فرمان می‌دهد تا سپاه به هامون درآیند و با سپاه، از بی‌وفایی جهان سخن می‌گوید و به آنان گنج‌بخشی می‌کند و سرداران و سالاران سپاه را فرمانروایی می‌بخشد و لهراسب را به جانشینی خود بر می‌گزیند و بزرگان را در برمی‌گیرد و بدرود می‌کند و می‌بوسد و لهراسب را به دادگری سفارش می‌کند و روی به راه می‌نهد و پهلوانانی چون زال و رستم و گودرز و گیو و بیژن و گستهم و فریبرز و طوس او را بدرقه می‌کنند تا به کوهی می‌رسند:

 

همه کوه پر ناله و پرخروش         همی سنگ خارا برآمد به جوش

همی گفت هر کس که شاها! چه بود         که روشن‌دلت شد پر از داغ و دود

 

کیخسرو در اینجا به همراهان خود دستور می‌دهد تا باز گردند، امّا تنها سه تن یعنی رستم و گودرز و زال فرمان او را می‌پذیرند و باز می‌گردند. دیگران یک شب و روز را با وی راه پیمودند تا به چشمه‌ای رسیدند. کیخسرو در آن چشمه سر و تن بشست و به خواندن زند و اوستا پرداخت و از همراهان خود خواست تا باز گردند، زیرا بزودی بادی سخت برخواهد خاست و برفی سنگین فرو خواهد بارید که همه را نابود می‌کند. پهلوانان سخن او را نشنیدند و به دنبال او سر به بیابان نهادند، امّا در میان برف و بوران او را گم کردند و بدان چشمه بازگشتند و برف و بورانی سخت در گرفت که همه آن دلیران را نیز نابود کرد:

یکایک به برف اندرون ماندند         ندانم بدانجای چون ماندند

زمانی تپیدند در زیر برف         یکی چاه شد کنده، هر جای ژرف

نماند ایچ کس را از ایشان توان         برآمد به فرجام، شیرین‌روان

 

   * بخشی از جلد جهارم قصه های شاهنامه ،بازنویسی به نثر از دکتر منصوررستگار فسایی ، انتشارات میراثبان، 8 جلد ،1385تهران  ،

 

 

 

 

 

 

 

            داستان رزم یازده رخ[1]

 

 

آغاز داستان

 

جهان را به هر گونه که بگذرانیم خواهد گذشت و سرانجام، روزی زندگی ما خوب یا بد به پایان می‌رسد، امّا اگر آزمند باشیم، کار سخت‌تر خواهد شد؛ زیرا آزمند و کینه‌جوی و حسود را هیچ‌کس نمی‌ستاید و او پژمرده و ناتوان و پست، از این جهان زودگذر، رخت برخواهد بست.

مرد خردمند، آزاده و بی‌آزار است و آزادگان می‌خورند و می‌پوشند و می‌بخشند و از آز روی برمی‌گردانند و بی‌رنج زندگی می‌کنند.

شنیده‌ایم که افراسیاب، شاه ترکان، بسیار آزمند بود و همیشه آزمندی ناگزیر او را گرفتار درد و رنج می‌ساخت و از جنگی به جنگی دیگر می‌کشانید. چون افراسیاب از آخرین نبرد خود، با رستم شکست‌خورده و پریشان، جان به در برد، با ننگ و سرافکندگی خود را به سرزمین خویش رسانید و بزرگان درگاه خود را فراخواند و گفت:

«از روزی که تاج شاهی بر سر نهاده‌ام و بر همه پهنه گیتی فرمانروا گشته‌ام تاکنون ایرانیان هرگز نتوانسته بودند به کاخ و سرای من، راه یابند و با شبیخون، همچون بازی که کبوتری را گرفتار می‌کند، بر من چیره شوند، امّا اینک باید چاره‌ای اندیشید و کاری کرد تا آب رفته، دوباره به جوی باز آید»:

 

بر این کینه گر کار سازیم زود         وگرنه برآرند از این مرز، دود

 

همگان با این اندیشه، همراه شدند که برای کین‌جویی از ایرانیان، لشکر بسازند و از مرز ایران و توران که رود جیحون بود، بگذرند و به نبرد با ایرانیان بپردازند. برای این کار، افراسیاب، فرستادگان خویش را با نامه‌های مهرآمیز، به نزد فغفور چین و شاه ختن و فرمانروایان دیگر سرزمینها فرستاد و از آنان خواست تا با سپاه خویش به یاری وی بشتابند، و آنان بزودی با لشکریان فراوان بر او گرد آمدند و افراسیاب با صدها هزار رزم‌جوی کارآمد و دلیر، آماده نبرد شد. پس لشکری گران که پنجاه‌هزار دلاور سوار، در آن بود به فرزند دلیر خویش «شیده» سپرد و او را به رفتن به خوارزم و نگهبانی از آن سرزمین فرمان داد.

افراسیاب، پنجاه‌هزار دلاور جنگاور را نیز ، به پیران سپهسالار داد و از وی خواست تا به ایران‌شهر برود و تخت و تاج کیخسرو را نابود کند و به هیچ وجه با ایرانیان، آشتی نجوید و جز از کینه سخن نگوید؛ زیرا همچنان‌که آب و آتش با هم سازگار نیستند، ایرانیان و تورانیان نیز هرگز سر سازگاری با هم را ندارند.

چون کیخسرو شاه ایران، از آمدن سپاه افراسیابِ جفاپیشه بدگوهر، به ایران آگاه شد و دانست که پیران و شیده به ایران و خوارزم، رهسپار گشته‌اند، کارآگاهان به هر سو فرستاد تا از کار آن سپاه آگاهی یابند:

 

به کارآگهان گفت، کای بخردان!         من ایدون شنیدستم از موبدان

که چون ماه ترکان، برآید بلند         ز خورشید ایرانش، آید گزند

 

کیخسرو، آنگاه به رای‌زنی با بزرگان و فرزانگان درگاه خویش پرداخت و :

 

ابا پهلوانان، چنین گفت شاه         که ترکان، همی رزم جویند و گاه

چو دشمن سپه کرد و شد تیزچنگ         بباید، بسیجید ما را به جنگ

 

دلاوران ایران، آماده نبرد شدند و خروش شیپورهای گاودم و طبلهای رویینه، از هر سو برخاست. دلاوران بر اسبان پیل‌مانند برآمدند و از سپاه گران، زمین چون رود نیل، روان گشت و آسمان از گرد و خاک لشکریان، تیره و نیلگون شد و سپاه چون دریای جوشان، به رویارویی با افراسیاب شتافت.

کیخسرو، از یاران خویش، در روم و هندوستان و سرزمینهای تازیان نیز یاری خواست که با سیصدهزار سوار، برای کارزار با افراسیاب به یاری وی بشتابند و خود را چهل روزه به نبردگاه برسانند و هنوز دو هفته، نگذشته بود که «بجنبید در پادشاهی سپاه» و از هر سو، لشکریان گران به یاری ایرانیان آمدند:

 

ز لشکر همه کشور، آمد به جوش         ز گیتی برآمد، سراسر خروش

بزرگان هر کشوری، با سپاه         نهادند سر سوی درگاهِ شاه

 

کیخسرو به همه لشکریان، ساز و برگ و توشه راه، داد و درهم و دینار بخشید و چون کار سپاه، آراسته و لشکر ساخته و آماده گشت، شاه ایران، سی‌هزار شمشیرزن نامور و سوار به رستم جهان‌پهلوان سپرد و از وی خواست تا از راه زابل و غزنین به هندوستان بتازد و رای بزرگ آن سرزمین را که از یاران افراسیاب بود، نابود سازد و سرزمینهای او را بگشاید، و:

 

چو آن پادشاهی شود یکسره         به آبشخور آیند گرگ و بره

فرامرز را ده کلاه و نگین         کسی کو بخواهد ز لشکر، گزین

 

کیخسرو از رستم درخواست کرد تا بی‌درنگ، پس از گشایش هندوستان و کشمیر و کابل، فرامرز فرزند خود را در آنجا به پادشاهی بنشاند و خویش به ایران بازگردد.

شاه ایران، آنگاه لهراسب را با سپاهی دلاور به «اَلان‌دژ» و «غُزدژ» فرستاد تا از تورانیان که در آن سرزمینها بودند، دمار برآورد و «اشکش» پهلوان را با سی‌هزار نیزه‌گزار، به خوارزم گسیل داشت تا با شیده فرزند افراسیاب به پیکار برخیزد و گودرز را با سپاهی دیگر به همراه پهلوانان و سالاران بسیار، به توران‌زمین روانه کرد و او را سپهسالار ایران ساخت:

 

سپهدار گودرز کشوادگان         همه پهلوانان و آزادگان

نشستند بر زین، به فرمان شاه         سپهدار، گودرز، پیش سپاه

             /

 

کیخسرو به گودرز سفارش کرد که در همه جا دادگر باش و هرگز سرای آباد کسی را ویران مساز و از کسانی که با تو به پیکار نمی‌پردازند بی‌گزند و زیان، بگذر، و بدان که در این جهان زودگذر و سپنجی، یزدان دادگر از هیچ بدی و ستمی، نمی‌گذرد؛ دادکن و بخشندگی داشته باش و هرگز تندخویی و آتش‌سری مکن و چون به توران رسی، فرستاده‌ای جهان دیده و کار آزموده، به نزد پیران گسیل دار و او را پند بده که از کین و دشمنی دست بردارد:

 

چنین گفت سالار لشکر، به شاه         که فرمان تو، برتر از شید[2]  و ماه

 

بدان‌سان روم کِم[3]  تو فرمان دهی         جهانداری و من به پیشت رهی[4]

 

 

 

 

از هر جا، لشکریان پیوسته، به یاری ایرانیان می‌آمدند و به لشکر گودرز می‌پیوستند. جهان از گرد سپاهیان، تیره و تار شده بود و شصت ژنده‌پیل مست و جنگی در پیشاپیش لشکر گودرز به جنبش درآمدند و بر پشت یکی از آنها، تخت زرّینی نهادند و کیخسرو به گودرز فرمان داد که بر آن تخت بنشیند و سپاه را فرماندهی کند و سرانجام، این لشکر به سوی توران، به راه افتاد.

 

رسیدن لشکر گودرز به زیبد

 

چون لشکر ایران، بی‌آزار و آرام آرام به شهر «زیبد» رسید، گودرز فرماندهان سپاه خویش را فراخواند و به هر یک دستور داد که کار خود را آغاز کنند: نخست گیو را فرمود که سپاهی برگیرد و به نزد پیران بتازد و با او از سر مهر، همچنان‌که شاه ایران سفارش کرده بود، سخن براند و با او بگوید:

«ای پیران! تو خود بهتر از همه می‌دانی که چه کارهایی در دوستی و دشمنی با ایرانیان کرده‌ای و چه سخنانی گفته‌ای، و می‌دانی که ایرانیان از هنگام پادشاهی فریدون تا به امروز، چه رنجهایی از تورانیان کشیده‌اند و چه ستمهایی، از ایشان دیده‌اند. اینک من، به فرمان کیخسرو، به نزد تو آمده‌ام تا با تو بگویم که شاه ایران، همه گناهان تو را بخشیده است و به خاطر مهربانیهایی که با سیاوش و کیخسرو و فرنگیس کرده‌ای، بدیهای تو را فراموش کرده است و نمی‌خواهد که تو در این نبرد، به دست ایرانیان، جان ببازی. بیا و برای افراسیاب، جانِ خویش را تباه مکن و از خاندان و فرزندان و خویشان خویش نیز بخواه که چنین کنند. اگر براستی شما بی‌گناه باشید، ما با هیچ‌یک از شما دشمنی و کینه‌ای نداریم و شما همچنان بمانید با مُهر و تخت و کلاه و ما با افراسیاب و یارانش به پیکار خواهیم پرداخت و در آن هنگام، نیازی به لشکرکشی بسیار و سپاه فراوان، نخواهیم داشت. بیا و پند مرا بشنو و آن را بپذیر و نخست، کسانی را که ما نام و نشان آنان را نوشته و در دیوان نهاده‌ایم و دست به خون سیاوش، برده‌اند و او را کشته‌اند، دست‌بسته، به نزد ما بفرست تا ایشان را به نزد شاه ایران روانه کنیم»:

 

که هر کو به خون کیان، دست آخت[5]          زمانه جز از خاک، جایش نساخت

 

 

دو دیگر، همه ساز و برگها و دینار و دیبا و شمشیر و اسبان و کالاهایی را که به ستم از ایرانیان گرفته‌ای و از راه بدی به دست آورده‌ای به نزد ما بفرست، و بدین سان جان خویش را از مرگ رها کن و راه رهایی خویش را بشناس و من همه آن خواسته‌ها را تنها به خاطر گناهان تو، بر سپاهیان و به مردم تهی‌دست بخش خواهم کرد و هرگز آن را برای شاه ایران یا خود و سردارانم نخواهم خواست.

سوم آنکه، فرزندان و برادر خود هومان را که از سرداران سپاه تو هستند به گروگان به نزد ما بفرست، تا براستی باور کنیم که تو آشتی می‌جویی و سخن، به راستی می‌گویی. اینک ای پیران! دو راه در پیش روی توست: یا خود و خاندان تو از افراسیاب دل برمی‌دارید و به نزد خسرو می‌شتابید و به او پناه می‌برید و به سربلندی می‌رسید و از مهر او برخوردار می‌شوید، یا اگر از افراسیاب می‌ترسی و نمی‌خواهی که به ایران بیایی، توران‌زمین را رها کن و به «چاچ» برو و در آنجا بر تخت پادشاهی بنشین و باز اگر می‌خواهی با افراسیاب بمانی، بمان، امّا با ما ایرانیان نبرد مکن و از سپهسالاری کناره گیر و بگذار ما به جای جنگیدن با تو، با کسانی به رزم بپردازیم که براستی بر ما ستم کرده‌اند، و سرانجام، اگر براستی می‌خواهی، با ما ایرانیان به نبرد بپردازی، برخیز و آماده جنگ باش تا بدانی که چه کسی گنهکار است و چه کسی بی‌گناه و ایزد کدام‌یک را یاری خواهد داد:

 

گر این گفته‌های مرا نشنوی         به فرجام کارت، پشیمان شوی

پشیمانی آنگه نداردت سود         که تیغ زمانه سرت را درود[6]

 

گیو، بی‌درنگ به بلخ و «ویسه‌گرد» شتافت و به نزد پیران رفت و همه این سخنان را در دو هفته با او در میان نهاد و از وی خواست تا به بی‌داد، جنگ به راه نیندازد و پیران، فرستاده‌ای به نزد افراسیاب گسیل کرد و داستان را با وی در میان نهاد و گفت که هر آنچه افراسیاب بگوید از دل و جان انجام خواهم داد:

 

مرا گوش و دل، سوی فرمان توست         به پیمان، روانم گروگان توست

 

افراسیاب، چون نامه پیران را خواند و پیغامهای او را شنید، سی‌هزار سوار به یاری او فرستاد و به او فرمان داد که شمشیر بر گیر و زمین را از ایرانیان پاک ساز و هیچ‌یک از دلاوران ایرانی را زنده مگذار، و بدان که از چهار سوی جهان، لشکریان به یاری ما فرستاده شده‌اند و من نیز خود با سپاهی به یاری تو خواهم آمد، و:

 

به رای هشیوار و مردان مرد         برآرم ز کیخسرو، این باره گرد

 

پیران، پشت‌گرم شد و نیرو و جانی تازه گرفت و دل نیک او، جفا پیشه شد و هنرها را فراموش کرد و بدی‌کردن آغاز نمود، و به گیو پیغام داد که برخیز و به سپاه خویش بازگرد و به گودرز بگو که آنچه را از من خواسته‌ای فرزانه‌وار نیست و من نه گروگان می‌دهم و نه ساز و برگ و کالاها را، و نه افراسیاب را رها می‌کنم و نه به ایران پناه می‌جویم:

 

مرا مرگ بهتر از آن زندگی         که سالار باشم، کنم بندگی

یکی داستان زد، بر این بر، پلنگ         که با شیر جنگاورش، خاست جنگ

به نام، ار بریزی مرا، گفت خون         به از زندگانی، به ننگ اندرون

 

گیو، چون این سخنان را شنید به لشکر ایران بازگشت و گودرز را از پیغام پیران آگاه کرد و گفت:

 

که او را همی آشتی، رای نیست         به دلâش اندرون، داد را جای نیست

کنون کینه را، کوس بر پیل بست         همی جنگ ما را کند، پیش‌دست

 

گودرز که چنین پاسخی را از پیران، چشم می‌داشت[7]  لشکر ایران را از کوه

به دشت آورد و با صدها هزار لشکر پیران، روبرو گشت؛ خروشیدن نایهای جنگی از هر سو به آسمان برخاست و از «زیبد» تا «گنابد» در و دشت انباشته از سپاهیان ایران و توران بود. روز روشن از گرد سپاه همچون شب تار شده بود و زمین از خروش جنگاوران، به ستوه آمده بود و آهنین می‌نمود و گروه گروه، سپاهیان با درفشهای رنگارنگ، در جنبش بودند. چون شب فرا رسید، از آتشی که برافروخته بودند، زمین همچون روز روشن شده بود.

چون سپیده دمید، گودرز سپهسالار، بر اسبی آسوده، سوار شد و هر لشکری را در جایگاه شایسته خویش جایگزین ساخت، به گونه‌ای که کوه در راست سپاه ایران و رود جیحون در چپ آن قرار داشت. پیادگان پیشاپیش سوارگان دلاور صف کشیدند و نیزه‌داران و سپرداران و تیراندازان با تیردانها و جوشنهای خویش به میدان درآمدند و سواران شمشیر به دست آهنین‌چنگ که برخی بر اسب و گروهی بر پیلان نشسته بودند، درفش کاویانی ایران را به پیش بردند و درخشش درفش، همه جا را روشن کرد:

 

تو گفتی که اندر شب تیره‌چهر         ستاره همی بر فشاند سپهر

 

گودرز، فریبرز را به فرماندهی بخش راست سپاه ایران برگماشت و گرازه و زواره را به یاری او، فرستاد و رهّام را سالارِ بخشِ چپ سپاه ایران ساخت و به او فرمان داد که:

 

بیفروز لشکرگه از فرّ خویش         سپه را همی دار، در پرّ خویش

بدان آبگون خنجر نیوسوز         چو شیر ژیان با یلان، رزم، توز[8]

 

 

گودرز، آنگاه فرزند خویش گیو را فرا خواند و فرمود تا دو هزار لشکر برگیرد و پشت سپاه ایران را نگهداری کند و سیصد سوار به کناره‌های رود جیحون و سیصد سوار دیگر به کوه «هماون» فرستاد تا دیده‌بانی کنند و دیده‌ها را گزارش دهند، آنچنان که اگر موری از توران به ایران پای نهد، آن را ببینند و به گودرز خبر دهند:

 

شب و روز گردن برافراخته         از آن دیده‌گه، دیده‌بان ساخته

بجستی همی تا ز توران‌سپاه         پی مور دیدی، نهاده به راه

ز دیده خروشیدن آراستی         بگفتی و گودرز برخاستی

چو سالار، شایسته باشد به جنگ         نترسد سپاه از دلاورنهنگ

 

گودرز، درفش خود را نیز در قلب سپاه، برافراشت و دلاوران گرداگرد وی فراز آمدند و آرایش لشکر ایران آنچنان دلپذیر و نیکو شد که پیران، از دیدن آن، اندوهگین شد و به لشکر خود نگاه کرد و دید که نه صفی آراسته دارد و نه برای نبرد با چنان لشکر آراسته‌ای آمادگی سزاوار را. پس بانگ بر سرداران خود زد و نومیدانه هومان برادر خود را با سپاهی به فرماندهی قلب سپاه و اندریمان او خواست را به سالاری میمنه و میسره[9]  آن برگماشت و زنگله و

گلباد را به نگهداری پشت لشکر فرستاد و فرزند خود رویین را نیز با ده‌هزار سپاه به طلایه‌داری و دیده‌بانی سپاه خود فرمان داد.

اگر چه، اینک همه کارها برای آغاز نبرد آماده بود، امّا هیچ‌یک از دو لشکر، تا سه روز، از جای خویش نجنبیدند و به نبرد نپرداختند؛ زیرا گودرز، می‌اندیشید که اگر جایگاه استوار خود را در کنار کوه و رود رها کند دشمن از پشت به وی خواهد تاخت و او را شکست خواهد داد. بنابراین، بهتر آن دید تا درنگ کند تا در ساعتی فرخنده و نیک که همه کارها برای پیروزی فراهم است، نبرد را آغاز کند و پیران نیز همین اندیشه را داشت که گودرز، از درنگ خسته شود و لشکر ایران را از جای استواری که میان رودخانه و کوه دارد، به دشت ببرد و آنگاه از پشت بر او کمین کند و کار وی و لشکرش را بسازد.

چون روز چهارم برآمد، بیژن دلاور که همیشه نواندیش و تازه‌جو بود و بر شیوه‌های کهن می‌شورید، خسته و نگران به پیش پدر خود گیو شتافت، جامه‌های خود را درید و خاک بر آسمان پراکند و گفت:

«ای پدر! چرا اینهمه در نبرد درنگ می‌کنی و پهلوانان را خسته و فرسوده می‌سازی؟ روز پنجم نبرد نزدیک می‌شود و ما هنوز نه شمشیری بر دشمن کشیده‌ایم و نه گردی از نبردگاه برانگیخته‌ایم. من می‌پندارم، نیای من گودرز، که پس از رستم نامدارترین پهلوان ایران است، پس از شکست در نبردهای «لاون» و «پشن»، از نبرد هراسان شده است و دیگر دل جنگیدن و پیکار ندارد و به همین جهت نبرد را از سر نمی‌گیرد و به جای آن، به آسمان و گردشِ ستارگان چشم دوخته است»:

 

سپهدار، کو ناشمرده سپاه         ستاره شمارد، همی گِردِ ماه

تو بشناس کاندر تنش نیست خون         شد از جنگِ جنگاوران، او زبون

 



[1]. بعضی نیز این نبرد را «دوازده رخ» خوانده‌اند؛ زیرا در این نبرد دوازده تن از دلاوران ایران بادوازده تن از پهلوانان تورانی نبرد کردند.

[2]. خورشید.

[3]. که مرا، که به من.

[4]. غلام، بنده، خدمتکار.گودرز به کیخسرو پاسخ داد، همان کاری را می‌کنم که توبه من فرمان می‌دهی. فرمان تو برای مناز فرمان خورشید و ماه بالاتر است و تو پادشاهی و من بنده و خدمتکار تو هستم.

[5]. هر کس که دست به کشتن شاهی، دراز کرد..

[6]. وقتی شمشیر روزگار سر تو را درو کرد و آن را از تو گرفت و تو کشته شدی، دیگر پشیمانیسودی ندارد.

[7]. منتظر بود، انتظار داشت.

[8]. جنگ کن، نبرد ساز.

[9]. سمت راست و سمت چپ لشکر.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شرح مقدمه ی [محمّد گلندام1] جامع دیوان حافظ

شرح مقدمه ی [محمّد گلندام1] جامع دیوان حافظ

(بخشی ازشرح تحقیقی دیوان حافظ از دکتر منصور رستگار فسایی) 

حمد ِ بی َحدّ2 و ثنای ِ بی َعدّ  و سپاس  بی قیاس ، خداوندی را که جمع ِ3 دیوان  حافظان أرزاق ، به پروانه ی4 سلطان ِ إرادَت و َمشیّت ِ اوست ،

 بی مانندی  که رَفعِ بُنیان ِ

 سَبع ِ5 طِباق ، نشانه ی عرفان ِ حکمت ِ بی  علّت ِ اوست ،

حکیمی که  طوطی ِ شَکر خای ِ 6 ناطقه7 ی انسانی را ، در مُحاذات ِ8 آیینه ی تأمُّل ِ عرایس9  ِ معانی 10 و 11، به أدای ِ د لگشای ِ" إنّ َ مِن ألبیان ِ لَسِحرا "12، گویا کرد ،

عَلیمی  که بلبل ِ د َستان سرای ِ خوش  نوای ِ زبان را، در قفس ِ تنگ ِ دهان ، به قوّت ِ

أذهان،در ترنُّم و تنغُّم ِ13 " إنّ مِنَ ألشّعر ِ لَحِکمة "14 آورد:

آن بنده پروری که  زبان  در  دهان نهاد           دُرّ ِ کلام  ، در صَدَف ِ هر زبان  نهاد

جان را ز لطف ِعَذب،غذایی  لطیف  داد          دل را مُفَرّ حی 15زسخن در بیان  نهاد

در بحر ِ  سینه ، دُ ُرّ ِ مَعانی ،بپرورید ،          درکان ِطَبع،لعل ِسخن، بی کران نهاد

و جواهر ِ مَنظوم ِ  صَلَوات ِ بی  نهایات،  و زواهِر16 ِ منثور17 ِ تَحیّات ِ بی مُنتَهی ، و غایات  ، نثار ِ روح پر فتوح  و صَدر ِ مشروح ِ زبان آوری که ندای ِ جانفَزای ِ " أنا أفصح العرب ِ و العجم "18، به مسامع ِ سَکنه ی ِ مَضلّه 19ی ِ غَبرا و سَفَره ی مظلّه 22ی  خضرا رسانید و از شمیم ِ23 نسیم ِ روح پرور ِ"و أن ّ َ روح َالقُدُ س 24نَفَث َ فی رُوعی25 " ،مَشام ِ جان ِ زنده دلان ، در  دو جهان ، مُعَطّر و مُرَوَّح26 ،گردانید و سر زلف ِ عروسان 27 سخن را به دستیاری ِ "ألا آُوتیت ُ القران و مِثلَه مَعَهُ 28" حُسن ِ بیان ِ او، پیراست ،

و گردن و گوش ِ خَزاین ِ دلها ، به دُرَر29 َ فواید  جانفَزای، و غُرَرِ30 فَراید ِ مُعجِز نُمای ِ " اُوتیت ، جوامِعَ الکَلِم 31" ، لفظ ِ گهر بار ِ او، آراست. أعنی32 : جناب ِ رِسالَت مَآب ، خواجه ی ِ کشور ِ دانایی ، دیباچه ی ِ دفتر ِ سُخن آرایی ، صادق ِ بُرهان "ص و القران ِ ذِی ألّذِکر33"، صاحب ِ دیوان   " وَ ما عَلَّمناهُ الشِّعر 34" ، صدر ِ جَریده ی ِ أنبیا، بَیت  ِ قصیده ی ِ أصفیا ، مُحمّد ِ مُصطَفی ، علیه  أفضل ُ الصَّلَوات و أکمَل  التّحیّات ِ الزّاکیات ِ المُبارکات 35،

چشم و چراغ ِ جمع ِ رُسُل، هادی ِ سُبُل         سلطان  ِ چار بالش   ِ ایوان  ِ أصفیا

گنجینه  ی ِ حَقا یق  ِ أسرا ر  ِ کا ینا ت         مجموعه ی  ِ مَکارِ م  ِ  أخلاق  ِ أنبیا

دستَش مُحیط ِجُود ودَمَش کیمیایِ  ِعلم          نُطقَش مَکان ِصِدق ودلَش مَعدن ِصفا

و درود ِ بی کران و تحیّات ِ بی پایان، بر أرواح ِ طیّبه  و أشباح ِ طاهره ی ِ جَماهیر36 ِ

آل  و أصحاب  و مشاهیر ِ رِجال  وأحباب ِ او  باد  که سمند ِ خوشخرام ِ 37عبارت و رَخش ِ تیز گام ِ مَجاز و إستعارَت را ، زین ِ تَزیین ، بر نهاد ه و در میدان ِ بیان ، جولان نمود ه و به چوگان ِ فصاحت38 و بلاغت39 ، گوی ِ هنروری  و سخندانی ، از مصاقع ِ40 خطبا و ادبا ء ِ أقاصی و أدانی ، در ربودند تا صَدای ِ صِیت ِ41 رسالت و ندای ِ صَوت ِ جلالَتِ مُحمّد  رسول الله، "وَ الّذینَ مَعه ُ ،أشِدّاء ُ علی الکُفّار42 "، به گوش ِ هوش ِ فُصحا ءِ أطرافِ عالَم و بُلَغاءِأکناف ِ آُمَم  ، رسانیدند و سِنان ِ لِسان43  و تیغ ِ بیان ِ"والشُّعَراءُیتَّبِعهم الغاوُون َ44 " از هَیبت ِ جَلال ِ  نُبُوَّت45 ، در غِمد ِ46 کَلال 47، بماند  و مشاهیرِ صَفّ ِ قِتال48  ِ

          یَرمون َ بالخُطَب الطِّوالِ و تارةً        وَحیَ المَلاحِظِ   خیفة َالرُّ قباء49

هنگام  ِ تحدّی 50 و جِدال ، از مُعارضه و مُقابله ِ ایشان ،سپر ِ عجز  و ابتهال51 ، در روی ِ قیل  و قال ، کشیدند که: " لا یَأتوُن َبِمثلِه ِ و لو کانَ بعضُهم لَبعض ٍ  ظهیراً 52"

     مُستَغرَق ِ درود و ثنا  باد  روحِشان      تا روز  را فُروُغ بود ، شمع را، شُعاع 53

[ أمّا] بر نَقّادان ِ رَسته ِ بلا غَت  و جوهَریان ِ روز بازار ِ54 فضل و براعت55 ، نامداران ِ خِطّه ی سُخن  و شَهسوُاران ِ عَرصِه ی ِ ذَ کا و فَطَن، سالِکان ِ مَسالِک ِ نظم و نَثر ، و مالکان ِ مَمالِک ِ دقایِق ِ شِعر، پوشیده  نیست  که گوهر ِ سُخَن ، در أصل  ِ خویش ، سخت، قیمتی  و با صفا ، و کلام ِ منظوم، در نفس ِ خود، عظیم ، نفیس و گرانبهاست

، در دُکّان ِ امکان، هیچ مَتاعی  از او گرانمایه تر  ، نتوان خرید و در بازار ِ أدوار، هیچ بضاعت ، از او با رَفعت تر ، نتوان دید و َصیرَفی ِ ِخرَد، را   نقدی ، ازآن  عزیز تر، به دست ِ دل ، نیاید  و نقشبند ِ  فِکرَت 56 را صورتی  از آن  زیبا تر ، در پرده ی خیال 57، رُخ ننماید،

وزن  و مقدار ِ این  دُرّ ِ شاهوار ندانند إلّا خردمندان ِ کامِل ،و قَدر  و إعتبار ِ این نَقد ِ تمام عَیار نشناسند، إلّا جوهریان ِعاقِل:

        گر بُدی  گوهری  وَرای ِسُخَن        آن، فرود آمدی  به جای ِ سُخَن

 و " هُوَ میدان ٌ لایُقطَعُ إلّا بِسوابق ِ الأذهان ِ و میزان ٌ لا یُرفَعُ إلّا بأیدَی بَصایرِ البیان58" ، امّا تفنُّن  ِ أسالیب ِ کلام  و تنوّ عِ تراکیب ِ نثر و نظام ،بسیار  و بیشمار است و تفاوت ِ حالات ِ سخنوران  و تبایُن ِ درجات ِ هنر پروران ، بحسب ّ مناسبت ِ نُفوس  و طِباع  و رعایت ِ موافقت ِ رسوم و اوضاع ، بُوَد،" و قد قیلَ لَیسَتِ البلاغة ُ أن یُطال َعِنان ُ القَلَم  وأسنادُهُ ، أو یُبسَطَ رِهان ُ القول و مَیدانهُ، بَل هیَ أن یُبلَغَ أمَدَ المُرادِ بألفاظ ِ أعیان وَ مَعان أفرادٍ 59" : هر شاعر ِ ماهر، که به کُنه ِ این نکته رسد  و بر جَلیّه ی این قضیه ، واقف شود،  رخساره ی ِ عبارت او ، َنضارت گیرد  و جمال ِ مقالت  ِ او ، َطراوت پذیرد،تا به جایی رسد  که یک بیت او ، نایب مَناب ِ قصیده یی شود   و یک غزل ِ او، واقع ِ موقع ِ دیوانی  گردد و از قطعه یی ، مملکتی ، إقطاع یابد و به  رُباعییی ، از رُبع ِ مسکون ، خراج ستاند:

        قافیه سنجان   چو قلم بر کشند ،          گنج ِ دو عالَم، به سخن ،در کشند

        خاصه،کلیدی60 که درِگنج راست        زیر ِ زبان، مرد ِ سخن سنج راست61

و بی  تکَلّف، مَخلَص ِ62 این کلمات و متخصَّص 63 این مُقدّمات، ذات ِ مَلَک  صفات  مولا نا الأعظَم، الشّهید 64السّعید، مَفخَر ِ العُلَماء، اُستاد  ِ نحاریر الاُدباء، معدن اللّطایف

الرّوحانیّه، مَخزَن ِ المَعارِف ِالسّبحانیّه،شمس الملّة ِ والدّین،مُحمّد الحافظ ِ الشّیرازی بود

طَیّب الله ، تُربَتَه و رَفَعَ فی عالَم ِ القُدس 65، رُتبَتَه ، که أشعار ِ آبدارَش ، رَشکِ چشمه ی  حیوان  ، و بنات ِ66 أفکارَش ، غیرت ِ حُور و وُلدان 67است، ابیات ِ دلاویزَش ، ناسخ ِ سخنان ِ سَحبان68[ است ]، و مُنشآت ِ لطف آمیزَش ، مُنسی ِ69 احسان ِ حسّان70:

       کَنَظم ِ71 الجُمان ِ72 و رَوض الجِنان            و أمن ِ الفؤاد ِ و طِیب ِ الرُّقاد 73

مَذاق ِ عوام  را ، به لفظ ِ متین، شیرین کرده و دهان ِ خواص را،  به معنی مُبین ، نمکین  داشته ، هم أصحاب ِ ظاهر را  بدو ،أبواب ِ آشنایی گشوده، و هم أرباب ِ باطن  را  ،از او موادّ ِ روشنایی افزوده، در هر واقعه یی ، سخنی مُناسب ِ حال  گفته ، و برای ِ هر معنی،  غریبه یی 74انگیخته ، و معانی بسیار، به لفظ ِ اندک،خرج کرده و أنواع ِ إبداع، در دُرج ِ إنشاء ، دَرج کرده، گاه، سر خوشان ِ کوی ِ َمحبت را ، بر جاده ی مُعاشقت و نظر بازی  داشته  و شیشه ی ِ صبر ِ ایشان، بر سنگ ِ بی ثباتی  زده:

  بشوی اوراق  اگر  همدرس  مایی            که درس ِ عشق، در دفتر نباشد75

 و گاه، دُردی کشان ِ مِصطبه ی أرادَت را، به مُلازمَت ِ  پیر و دیر  مغان  و مجاورت  بیت الحرام خرابات ، ترغیب کرده:

تا زمیخانه و می ، نام و نشان خواهد بود     سر ِما ،خاک ِ ره ِ پیر ِ مُغان خواهد بود76

إفاضَت ِ 77سلسال78  ِ طبع ِ لطیفَش، که حُکم ِ " هذا عَذب ٌ فُراتٌ سایغ ٌ79 " دارد، خاص و عام   را شامل  و شایع است ، وإفادت آثار ِ فضل ِ فیّاضَش ، " کَمشکوةٍ  فیها مصباح ٌ 80 "أقاصی و أدانی را ،لایح 81و ساطع، سِحرِ حلال ِ82 طبعَش ، عُقده در زبان   ِ ناطقه افکنده  و عِقد ِ منظوم ِ  فکرتَش ، وزن ِمتاع ِ بحر و کان، بُرده، رَشَحات ِ83  یَنابیع ِ ذهن ِ وقّادَ 84ش ،حدایق ِ مجلس اُنس را به زُلال ِ مَعین85، و" مِن الماءِ کُلّ شئ ٍ حیّ ٍ86 "، صفتِ نَضارَت 87 بخشیده  ، و نَفَحات ِ88 گلزارِ فکرَش ، در ریاض ِ جانها ، معنی آیت ِ " فأنظُروا إلی آثار ِ رَحمَة ِالله، کَیفَ یُحیی الأرضَ بعدَ موتها 89" ، فاش کرده، کلمات ِ فصیحَش ، چون أنفاس ِ مسیح90 ، دل مرده را  حیات بخشیده ، و رَشَحات ِ أقلام ِ خِضر91 خاصیتَش، بر سریر ِسخن، ید ِ بَیضا 92، نموده ، گویی ، هوای ِ ربیع، کسب ِ لطافَت ، از نسیم أخلاق ِ وی کرده،  وعِذار ِ گل و نسرین، زیب و طراوت ، از شعر ِ آبدار او گرفته  ، و قدّ ِ شمشاد و قامت ِ دلجوی ِ سرو، إعتدال و اهتزاز ، از استقامت  ِ رای ِ او ، پذیرفته ،

حسد چه می بری ای سُست نظم برحافظ     قبول ِخاطر و لطف ِسخن، خدا داد است93

و بی  تکلّف، هر دُرّ و گوهر که در دکّان جوهری ِ طبیعت، موجود بود، از بهر ِ زیب و زینت ِ دوشیزگان ِ خلوتسرای  ضمیرَش ، در سِلک ِ نظم کشیده، لاجَرَم،  چون خود را به لباس  و کِسوت ِ عبارت  و حِلیه یِ استعارت ، آراسته  دید،  زبان به دعوی  برگشاد و گفت:

       دور ِ مجنون گذشت و نوبت ِ ماست ،     هر کسی ، پنج روز  نوبت اوست94

و با موافق و مخالف ، به طنّازی  و رعنایی  ،در آویخته  و در  مجلس ِ خواص و عوام  و خلوتسرای ِ دین و دولت  ِ پادشاه و گدا  و عالِم و عامی  ،بزمها ساخته  و در  هر مقامی  ، شغَبها 95 آمیخته  و شورها ، انگیخته:

 حافظ ِ خلوت نشین، دوش، به میخانه شد    از سر ِ پیمان  برفت ، با سر ِ پیمانه شد96

و چون از شایبه ی ِ شُبهَت ، و غایله ی  َشهوت ، مصون  و محروس بودند،  و دست تصرّف ِ بیگانه ، به دامن ِ عصمَتشان نرسیده ، و گوشه ی  طُرّه ی عفّتشان به سر انگشت ِ  خیانت  کسی ، فرو نکشیده ، و رخسارِه ی ِ احوالشان از خجلت ِ عار ، و ضُجرَت ِ طعن، در صون ِ عصمت و حِرز ِ أمانَت ، محفوظ مانده، گفته اند:

           گر من آلوده دامنم ، چه عجب ؟!     همه عالَم، گواه ِ عِصمت ِ اوست97

لاجَرَم،  رواحِلِ 98غزلهای ِ جهانگیرَش ، در أدنی مدّتی، به اقصای ِ ترکستان و هندوستان  رسیده ، و قوافل ِ سخنهای  دلپذیرَش ، درأقلّ ِ زمانی، به أطراف وأکناف ِعِراقیَن و آذربایجان ، کشیده، " قد هَبّ َهُبوب َالرّیح و دَبَّ َ دَبیب َالمسیح، بَل، سارَ مَسیرَ الأمثال  و سَرَی سُری الخیال ِ99 ".

سماع ِ صوفیان، بی غزل ِ شور انگیز او، گرم  نشدی،  و مجلس ِ می پرستان ، بی نُقل ِ سخن ِ ذوق آمیز او  ، رونق نیافتی:

غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،     نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد

بداد    داد ِ سخن  در غزل، بدان وجهی  ،     که هیچ شاعراز آن گونه ، دادِ نظم ،نداد

چو شعر ِعذبِ روانَش ، ز بر کُنی ،گویی      هزار رحمت ِحق،بر روان ِحافظ  باد100

امّا  به واسطه ی ِ محافظت ِ درس ِ قران ، و ملازمت ِ بر تقوی و إحسان101، وبحث ِ کشّاف102 و مفتاح103  و مطالعه ی  مطالع  104و مِصباح، و تحصیل ِ قوانین  ِ أدب ، و تَجَسّسِ دواوین ِ عرب ، به جمع ِ أشتات ِ105 غزلیات  نپرداخت  و به تدوین  و إثبات ِ ابیات، مشغول، نشد و ُمسوِّد ِ106 این  ورق – عفا الله عنه ما سبق107- در درسگاه دین پناه مولانا وسیّدنا استاد البشَر، قوام الملّةوالدّ ین : عبدالله108 - اعلی الله  درجاته فی  أعلی علّیین 109-،بکرّات و مرّات،  که به مذاکره  رفتی، در أثناءِ مُحاوده، گفتی که : "این  فراید ِ فواید ، را ، همه، در یک عِقد می باید کشید  ، واین غُرَر ِ  دُرَر را در یک سِلک ، می باید پیوست، تا قلاده ی جید ِ 110وجود ِ  اهل زمان  و تمیمه ی ِ 111 وِشاح ِ 112عروسان ِ دوران ، گردد ."  و[لی]آن جناب ، حوالَت  رفع ترفیع ِ این بنا ، بر ناراستی روزگار کردی  و به غَد ر ِ اهل ِ  عصر ، عُذر آوردی ، تا در تاریخ ِ سنه ی أثنی وتسعین  و سبعمأِ یة 113، ودیعت ِ حیات ، به مُوکّلان قضا و قَدر، سپرد  و رخت ِ وجود ، از دهلیز ِ تنگ ِ أجَل ، بیرون  برد و  روح ِ پاکش ، با ساکنان ِ عالَم ِ عِلوی، قرین شد و همخوابه ی  پاکیزه رویان ِ حُور العین114 گشت.

       به سال ِ باء و صاد و ذال ِ ابجد           ز روز  ِ هجرت ِ میمون ِ أحمَد،115

       به سوی ِ جنّت اعلی  روان شد،           فرید ِ عهد، شمس الدّین، محمّد

       به خاک ِ پاک ِاوچون برگذشتَم،           نگه کردم صفا و نور مرقد

و بعد از مدّتی، سوابق ِ حقوق ِ ُصحبت ، و لوازم ِ عُهود ِ مَحبّت ، و ترغیب ِ  عزیزان ِ با صفا، و تحریض ِ دوستان ِ با وفا ،که َصحیفه ی ِ حال، از فروغِ  روی ِ ایشان ، جمال گیرد ، و بضاعت ِ افضال ، به حُسن ِ تربیت ِ ایشان، کمال پذیرد، حامل و باعث ِ این فقیر شد ، بر ترتیب ِ این کتاب  و تبویب ِ این أبواب ، امید  به کَرَم ِ واهبُ الوجودو مُفیضُ الخَیرو الجود،آن که  قایل  و ناقل  و جامع  و سامع را در  خلال ِ این  أحوال،  وأثنای ِ این إشتِغال ،حیاتی تازه و مسرّتی  بی أندازه، کرامت گرداند  و عَثَرات 116 را، به فضل ِ شامل، و لطف ِ کامل، در گذراند، إنّهُ علی  ذلکَ لَقدیر و بالإجابة ِ جدیر.

1- شمس‌الدین محمد گلندام (نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم و نیمهٔ اول سده نهم هجری قمری)، مشهور است که یکی از نزدیکان و جمع‌آورنده و مقدّمه‌نویس  است. از او به عنوان نویسنده و شاعر نیز یاد شده است. بنا بر تحقیقات شادروان قزوینی  ، در  از 117 نسخه ی کهن دیوان  حافظ ، " مطلقا اسمی از مؤلف این  مقدمه  که در عین حال ، جامع دیوان خواچه  نیز هموست ،به هیچوجه من الوجوه ، برده نشده است  و همه ی این 7 نسخه ،بعینه به همین نحو اند  بدون هیچ اسمی خواه محمد گلندام یا غیر آن، در صورتی که در آن 4 نسخه ی دیگر علاوه دارند " اقلّ انام محمد گلندام"  واین فقره یعنی این که در 7  نسخه از 11نسخه از این مقدمه ،ابدآ اسمی از جامع دیوان حافظ که بنا بر مشهور در این اواخر ،"محمد گلندام" بوده، برده نشده  و بدون شک و شبهه تولید شک عظیمی در  صحت و اصالت نام محمد گلندام می نماید  واین احتمال را بی اختیار  در ذهن تقویت می نماید که شاید این نام الحاقی باشد  و از یکی از متاخرین گمنام  که چون دیده این مقدمه  بدون اسم مؤلف است ،خواسته از این فرصت استفاده نموده ،آن را به نام خود قلمداد کند، قرینه دیگری که تا درجه یی موید این احتمال است آن است که  دولتشاه سمرقندی که  تذکره خود را در حدود سال 892 تالیف نموده  گوید : " بعد از وفات خواجه معتقدان و مصاحبان او اشعار اورا مدون ساخته اند" که چنان که ملاحظه می شود ابدا اسمی از جامع دیوان نمی برد  و مثل این می ماند که نام جامع دیوان او از همان عصرهای بسیار نزدیک به عصر خواجه معلوم نبوده است.ظاهراً دلیلی نداشته که دولتشاه نام او را نبرد. همچنین سودی در شرح ترکی خود بر دیوان خواجه که در سنه 1003 ه' . ق . تالیف شده گوید «و بعد از وفات بعض احباب سوابق حقوق صحبت و لوازم عهد مودت و محبت سبیله متفرق غزلیاتی ترتیب و تبویب » داده اند و عبارت فوق یعنی سوابق حقوق صحبت الخ چنانکه بعدها ملاحظه خواهد شد تقریباً عین عبارت اواخر همین مقدمه حاضر است ، پس واضح است که سودی در حدود سنه 1003 عین همین مقدمه را در دست داشته و معذ لک می بینیم نام جامع دیوان را که مولف مقدمه نیز هموست نبرده و فقط به تعبیر «بعض احباب » اکتفا کرده است ، پس معلوم میشود که در نسخه او نیز نام محمد گلندام وجود نداشته است . ( دیوان خواجه شمس الّدین محمد حافظشیرازى, به اهتمام محمد قزوینى و قاسم غنى ،تهران, چاپخانه مجلس, ۱۳۲۰ , مقدمه مصحح ،به قلم محمد قزوینى, صفحه قح تا قیا.)

اما آقای  دکتر سید  محمد رضا جاتلی نایینی معتقدند  که در طول شش قرنی که از وفات خواجه سپری شده، هیچ یک از کسانی که دربارهٔ آثار و زندگانی او تحقیق و تتبع کرده‌اند، وجود شمس‌الدین محمد گلندام را مورد شک و تردید قرار نداده‌اند و همه او را جامع دیوان حافظ شناخته‌اند، مگر علامه محمد قزوینی و تنی چند در ایران که به اقتفای آن مرحوم قدم برداشته‌اند و به اشتباه افتاده‌اند، و گلندام را وجودی موهوم و غیرواقعی و غیرحقیقی پنداشته‌اند ،در سفینه‌ای که سابقا جزو کتاب‌خانهٔ آقای جعفر سلطان القرایی در تبریز بود و اکنون به کتاب‌خانهٔ مجلس (بهارستان) انتقال یافته ‌است قصیده‌ای در مدح ابوالفتح سلطان ابراهیم پسر شاهرخ که از سال ۸۱۷ تا ۸۳۸ هجری حکومت فارس را بر عهده داشته تحت عنوان: «ایضا مدیحه، مولانا شمس‌الدین محمد گلندام»، از محمد گلندام کشف شد.د است:!( جلالی نائینی، سید محمدرضا. «جمع دیوان حافظ». سخن اهل دل، مجموعه مقالات به مناسبت بزرگداشت ششصمدمین سال تولد ص 230 و 231) به هر حال ،حافظ‌ خود دیوان‌ اشعارش‌ را گردآوری‌ نکرده است و تا مدت‌ها پس‌ از وفات‌ او نیز اشعار او تدوین‌ نگشته بود‌ تا آن‌ که‌  محمّد گلندام‌  یا  کسانی دیگر به‌ جمع‌آوری‌ اشعارحافظ‌ همّت‌ گماشتند‌ و امروزه‌ قدیم‌ترین‌ نسخه‌ موجود دیوان‌  حافظ‌ نوشته شده در سال‌ 824 ه  . ق‌ است که‌ به‌ 32 یا 33  سال‌ پس‌ از درگذشت‌ حافظ‌ مربوط‌ می‌شود.

شلدروان غنی در کتاب "بحث در آثار و افکار و احوال  حافظ" می نویسند: " ...از جمله آثاری که از قدما  راجع به حافظ برای ما باقی مانده ، مقدمه یی است که  جامع دیوان جافظ  ،که یکی از دوستان و معاشرین او بوده ،بر دیوان  اشعارش نوشته و از این که  دیوان او را جمع کرده منتی بزرگ بر ما نهاده است  ولی چقدر جای تأسّف است  که با وجود هم عصری  و رفاقت با حافظ و اطلاع بر شأن نزول اشعارش ، هیچ اطلاعی دراین باب نمی  دهد... و گله این است که چرا به

جای آن مقدمه ی طویل الذیل ، و آن همه  لفّاضیهای غیر لازم ،  شرج حالی  ولو مجمل ، از حافظ ننوشته، او به واسطه ی همعصری و آشنایی  با خواجه   اگر چیزی راجع به زنندگی  خواجه می نوشت ، بسیار گرانبها بود..." ( ص 24 پاپ هرمس ،1386 ).

مقدمه ی منسوب به محمدد گلندام ، از نمونه های نثر فنّی قرن هشتم است که  دراین گونه ی نثر، نشانة‌ توجه‌ نویسندگان‌ به‌ آراستگی‌ کلام‌ است‌ و هدف‌ نویسنده‌، علاوه‌ بر بیان‌ مفاهیم‌، نشان‌ دادن‌ مهارت‌ در انتخاب‌ واژگان‌ و تلفیق‌ و تنظیم‌ آنهاست ‌و بسیاری‌ از اختصاصات‌ شعر، از جمله‌ ضرباهنگ‌ را در خود دارد. این‌ ویژگی‌، اغلب‌ از طریق‌ به‌ کار بردن‌ سجع‌، نمودار می‌شود. سجع‌، نثر را به‌ پاره‌هایی‌ متساوی‌ که‌ از وزنی‌ یکسان‌ و نوعی‌ قافیه‌ برخوردار است‌، تقسیم‌ می‌کند و بدین‌ گونه‌، در نثر فنی‌، جمله‌ها شباهت‌ با مصراعها در شعر پیدا می‌کنند که‌ پیش‌ از آنکه‌ از نظر فنی‌ و مفهوم‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ باشند، از نظر آهنگ‌ کلمات‌ و گاه‌ از نظر شکل‌ آنها (به‌ خاطر به‌ کار بردن‌ نوعی‌ جناس‌). به‌ یکدیگر وابسته‌اند. کاربرد سجع‌، باعث‌ می‌شود که‌ نویسنده‌ اغلب‌ معنی‌ واحدی‌ را در جملات‌ پیاپی‌ با کلمات‌ مترادف‌ و متجانس‌  و آیات و أحادیث ، مصراعها یا ابیات شعر فارسی یا عربی را به کار ببرد و،مترادفات و ترکیبات ادبی  که اغلب از کلمات عربی هستند، استعمال کند که این‌ همه، باعث‌ به‌ وجود آمدن‌ اطناب‌ می‌شود که‌ عمده‌ترین‌ ویژگی‌ نثر فنی‌ است‌.

عنصر دیگری‌ که‌ نثر فنی‌ از شعر وام‌ می‌گیرد، آرایش‌های‌ لفظی‌ است‌. نویسنده‌ می‌کوشد معنی‌ و مقصود خود را در جامة‌ تشبیه‌ها، استعاره‌ها و کنایه‌های‌ گوناگون‌ و الفاظ‌ و ترکیبات‌ زیبا، بپوشاند و برای‌ آراستن‌ کلام‌، از آیه‌های‌ قرآن‌ و اخبار و احادیث‌ و شعر و امثال‌ و حکم‌ بهره‌ گیرد و افراط‌ در به‌ کار بردن‌ همة‌ اینها، علاوه‌ بر به‌ وجود آوردن‌ اطناب‌ باعث‌ می‌شود که‌ جمله‌ها از سیاق‌ طبیعی‌ دور شوند و معنی‌ و مفهوم‌ آنها در میان‌ الفاظ‌ پیاپی‌ مترادف‌ و متجانس‌ و سجع‌ و آرایش‌های‌ لفظی‌، گم‌ شود.

در نثر فنی‌ به‌ ندرت‌ می‌توان‌ کلمه‌ای‌ را تغییر داد، زیرا کوچک‌ترین‌ تغییری‌ در کلمات‌، پیوند آنها را با یکدیگر و توازن‌ و تناسب‌ بین‌ مجموعة‌ آنها را به‌ هم‌ می‌زند و زیبایی‌ نثر را که‌ بیش‌ از همه‌ حاصل‌ تناسب‌ موسیقایی‌ بین‌ کلمات‌ است‌، از بین‌ می‌برد. تعبیری‌ که‌ ابن‌اثیر از نثر فنی‌ کرده‌ است‌، بسیاری‌ از اختصاصات‌ آن‌ از جمله‌ تطویل‌ و اطناب‌ و در ضمن‌ زیبایی‌ صوری‌ آن‌ را نشان‌ می‌دهد. ابن‌اثیر می‌گوید در نثر فنی‌ نویسنده‌ به‌ جای‌ آنکه‌ برای‌ بیان‌ معنی‌، کوتاه‌ترین‌ راه‌ را انتخاب‌ کند، خواننده‌ را با خود از مسیری‌ طولانی‌ عبور می‌دهد تا در طی‌ راه‌ مناظری‌ زیبا و گوناگون‌ را به‌ او بنمایاند .( انواع نثر فارسی ،ص 146)

 محمّد گلندام‌ یا نویسنده دیگری که این مقدمه را نوشته است،  شمس‌الدین‌ محمّد  حافظ‌ را «مفخرالعلما» و «استاد نحاریرالادبا» می‌خواند که‌ در این‌ عناوین‌، بیش‌تر بر شأن‌ علمی‌ و ادبی‌ او به‌ عنوان‌ یکی‌ از علمای‌ علوم‌ شرعی‌ تکیه‌ دارد که‌ ناشی‌ از اهتمام‌ و تتبع‌  حافظ‌ در کتب‌ اساسی‌ علوم‌ شرعی‌ و ادبی‌ از قبیل‌ کشّاف‌  زمخشری‌ و مطالع‌الانظار  قاضی‌ بیضاوی‌ و مفتاح‌العلوم‌  سکّاکی‌ست‌، ولی‌ جامع‌ دیوان‌  حافظ‌، علی‌رغم‌ کلی‌گویی‌های‌ خود در مقدمه‌اش‌ بر دیوان‌  حافظ‌، اجمالاً بر نکته‌هایی‌ مهم‌ نیز تأکید می‌کند که‌ می‌تواند موقعیت‌ حافظ‌ را در عصر وی‌ به‌ عنوان‌ یک‌ شاعر بسیار بزرگ‌ و سرشناس‌ که‌ مورد احترام‌ و لطف‌ عارف‌ و عامی‌ و خودی‌ و بیگانه‌ است‌، به‌ خوبی‌ نشان‌ دهد.  گلندام‌ سبک‌ بیان‌ و سخن‌ موجز حافظ‌ و روابط‌ او را با قدرتمندان‌ و طبقات‌ مختلف‌ مردم‌ بیان‌ می‌دارد و تصویری‌ مجمل‌ ولی‌ رسا ارایه‌ می‌کند که‌ می‌توان‌ از آن‌ مقدمه‌، 10 مطلب‌ زیر را در رابطه‌ با  حافظ‌ و معاصرانش‌ دریافت‌:

 1. شعر  حافظ‌ و لطف‌ و زیبایی‌ آن‌

                           اشعار آبدارش‌، رشک‌ چشمه‌ حیوان‌ و بنات‌ افکارش‌، غبن‌ حور و ولدان‌ است‌. ابیات‌   

                           دلاویزش‌ ناسخ‌ سخنان‌ سحبان‌ و منشات‌ لطف‌آمیزش‌، مُنسی‌ احسان‌ حسّان‌... افاضت‌ سلسال‌

                           طبع‌ لطیفش‌ خاص‌ و عام‌ را شامل‌ و شایع‌ است‌ و عقد منظوم‌ فکرتش‌ وزن‌ بحر و کان‌

                           برده‌...

 2. تأثیر شعر  حافظ‌ در خواص‌ و عوام‌، موافق‌ و مخالف‌، اهل‌ ظاهر و باطن‌

        شعر او مذاق‌ را به‌ لفظ‌ متین‌، شیرین‌ کرده‌ و دهان‌ خواص‌ را به‌ معنی‌ مبین‌، نمکین‌ داشته‌ و هم‌ اصحاب‌ ظاهر را بدو ابواب‌ آشنایی‌ گشاده‌ و هم‌ ارباب‌ باطن‌ را از او روشنایی‌ افزوده‌... با موافق‌ و مخالف‌ به‌ طنّازی‌ و رعنایی‌ درآویخته‌... .

 3. شعر  حافظ‌ بزم‌ صوفیان‌ و مجلس‌ می‌ پرستان‌ را می‌آراید

        سماع‌ صوفیان‌، بی‌غزل‌ شورانگیز او گرم‌ نشدی‌ و مجلس‌ می‌ پرستان‌، بی‌نقل‌ سخن‌ ذوق‌آمیز او رونق‌ نیافتی‌.

 4. اعتقاد  حافظ‌ به‌ این‌ که‌ سخن‌ وی‌ در اوج‌ کمال‌ و مطلوب‌ مردم‌ عصر اوست‌

        چون‌ خود را به‌ لباس‌ عبارت‌ و حلیه‌ استعارت‌ آراسته دید، زبان‌ به‌ دعوی‌ گشاد که‌:

                          دور مجنون‌ گذشت‌ و نوبت‌ ماست‌         هر کسی‌ پنج‌ روزه‌ نوبت‌ اوست‌            6/60

 5. تناسب‌ شعر  حافظ‌ با وقایع‌ و احوال‌ و حوادث‌ زمان‌ ادای‌ معانی‌ مختلف‌

        «.. در هر واقعه‌ سخنی‌ مناسب‌ حال‌ گفته‌ و برای‌ هر معنی‌ لطیف‌، غریبه‌ای‌ انگیخته‌».

 6. ارتباط‌ اجتماعی‌  حافظ‌ با خواص‌ و عوام‌

        در مجلس‌ خواص‌ و عوام‌ و خلوت‌سرای‌ دین‌ و دولت‌ پادشاه‌ گدا و عالم‌ و عامی‌، بزم‌ها ساخته‌، در هر مقام‌ شغب‌ها آمیخته‌ و شعرها برانگیخته‌:

                          حافظ‌ خلوت‌نشین‌ دوش‌ به‌ میخانه‌ شد         از سر پیمان‌ گذشت‌، بر سر پیمانه‌ شد

 7. جهان‌گیری‌ شعر  حافظ‌

         غزل‌های‌ جهان‌گیرش‌، در ادنی‌ مدتی‌ به‌ اقصای‌  ترکستان‌ و  هندوستان‌ رسید و قوافل‌ سخن‌های‌ دل‌پذیرش‌ در اقل‌ زمانی‌، به‌ اطراف‌ و اکناف‌ عراقین‌ و آذربایجان‌ کشید.

 8. شعری‌ با لفظ‌ اندک‌ و معنی‌ بسیار

        معانی‌ بسیار به‌ لفظ‌ اندک‌ خرج‌ کرده‌ و انواع‌ ابداع‌ درج‌ کرده‌ و گاه‌ سرخوشان‌ محبّت‌ و گاه‌ دردی‌کشان‌ مصطبه‌ ارادت‌ را ترغیب‌ کرده‌.

 9. بی‌علاقگی‌  حافظ‌ به‌ جمع‌آوری‌ آثارش‌

        به‌ واسطه‌ محافظت‌ درس‌ قرآن‌ و ملازمت‌ بر تقوی‌ و احسان‌، به‌ جمع‌ اَشتاتِ غزلیات‌ نپرداخت‌ و به‌ تدوین‌ و اثبات‌ ابیات‌ مشغول‌ نشد و هر چه‌ دوستان‌ از وی‌ خواستند تا این‌ فراید را در یک‌ عقد می‌باید کشید و این‌ غُرَر را در سِلک‌ می‌باید پیوست‌، آن‌ جناب‌ عذر آوردی‌... .

 

 10. علاقه‌ مردم‌ به‌ جمع‌آوری‌ دیوان‌  حافظ‌

        ترغیب‌ عزیزان‌ با صفا و تحریض‌ دوستان‌ باوفا و سوابق‌ صحبت‌ و محبّت‌،  محمّد گلندام‌ را بر آن‌ داشت‌ تا به‌ ترتیب‌ و تبویب‌ دیوان‌  حافظ‌ بپردازد.

                  2-  بی عد: بی شمار

            3- در دیگر نسخه ها: جمیع .(قزوینی صب)

                  4- پروانه : اجازه نامه ،اجازه  ،رخصت ،جواز و در ارتباط با "شمع " نیز معنایی ایهامی دارد.

                           کسی به وصل  ِ  تو ، چون شمع ، یافت پروانه      که   زیر  ِ  تیغ  ِ  تو ، هردم ، سری د گر دار د

      عبارت‌ است‌ از فرمان‌ پادشاه‌ و حکم‌نامه‌، در جهانگشای‌ جوینی‌ آمده‌ است‌: «بسیار بودی‌ که‌ حسن‌ به‌ آنچه‌ خواستی بی‌استطلاع‌ رأی‌ علاءالدین‌ از پیش‌ خود پروانه‌دادی‌ و حکمها کردی‌ ... و پروانه‌ فرستاد تا محتشم‌ گرد کوه‌ و محتشم‌ قلاع‌ قهستان‌ به‌ بندگی‌ آیند.»و جمع‌ پروانه‌، پروانه‌جات‌ است‌ که‌ از تصرفات‌ فارسی‌زبانان‌ مستعرب‌ است‌.

گاهی‌ نیز پروانه‌ به‌ نامه‌ای‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ جهت‌ برات‌ و حواله‌ صادر می‌شود. در تاریخ‌ طبرستان‌ آمده‌ است‌: «هیچکس‌ از مجلس‌ شراب‌، بی‌اجازت‌ شهنشاه‌، با وثاق‌ نتوانستی‌ شد و چون‌ رفتی‌ هر نقل‌ و نبید که‌ پیش‌ او نهاده‌ بودی‌، با او بردندی‌ و اگر گفتی‌ به‌ وثاق‌، حریف‌ دارم‌، شراب‌ سالار بی‌استطلاع‌، در خور حریف‌، نقل‌ و نبید و گوسفند، پروانه‌ نبشتی‌ و شراب‌ داران‌ حاصل‌ کرده‌، با او سپردندی‌». و ظاهراً نثر این‌ گونه‌ پروانه‌ها بسیار ساده‌ و روان‌ و کوتاه‌ بو

د.(انواع نثر فارسی ،ص 125)

5-  سبع طباق: هفت آسمان : قوله تعالی : الذی خلق سبع سموات طباقاً ۞ ؛ آن خدائی که بیافرید هفت آسمان را طبق بر بالا نهاد.  

6-  طوطی شکر خای: اصافه ی .صفی، تصویری استعاری  برای  ناطقه ی انسانی.

7-  ناطقه : (نفس یا قوه ٔ...)؛ قوت انسانی . یکی از قوای ثلاثه ٔ نفس آدمی است که به عقیده ٔ قدماء اطباء معدن آن دماغ (مغز) است و قصد او همه اندر طلب علم و حکمت و صواب فرمودن و از کارهای زشت بازداشتن باشد و این قوت خاصه مردم راست و معدن او دماغ است و شریفترین همه است . (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). قوه ٔ عاقله . قوه ٔ ادراک کلیات . جان گویا. نفس گویا.(دهخدا).

8-  مُحاذات:  [م ُ ] (ع اِمص ) محاذاة. موازات . رویارویی . روبرویی . مقابل . برابر. روبرو. مقابله .

9-  عرایس: [ ع َ ی ِ ] (ع اِ) عرائس . ج ِ عروس .

10- معانی : [ م َ ] (ع اِ) ج ِ معنی . معنی ها. مفهومها. منظورها. مدلولها. مضمونها :

11-  عرایس  معانی: اضافه  ی تشبیهی  . معنی به عروسی زیبا تشبیه شده است.

12-  حدیثی است مشهور منقول  از حضرت رسول .

13- تنغّم : [ ت َ ن َغ ْ غ ُ ] (ع مص ) سخن نرم گفتن . (تاج المصادر بیهقی ).سخن آهسته گفتن ، یقال : سکت فماتنغم  . آهسته سرائیدن .

14- حدیثی است مشهور منقول  از حضرت رسول .

15- مِفرّح: ُمفَرّح:[ م ُ ف َرْ رِ ] : فرحت دهنده  ، شادمانی آورنده . هر چیزی که شادمانی آورد و فرح بخشد و خوشحالی دهد، فرح بخش ، شا ی آور. مسرت بخش، دلگشا، " : آوازهای خوش مفرح مثل غنا از آن استماع می کردند. " (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج1ص40).  "هر نفسی که فرومی رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذ ات ." (گلستان )
داروی مقوی دل ، نام دوای مرکب که شیرین و خوشمزه و خوشبو و مقوی دل و جگر باشد، به اصطلاح اطبا، نوعی از مرکبات که اعضای رئیسه را قوت دهد، شیرین و خوشمزه و خوشبودار بود، نام دارویی است   که فرح آرد ، عبارت از چیزی است که مشتمل باشد بر تصفیه ٔ نفس که عبارت از روح حیوانی است و قوتها و فکر و تقویت آلات آنچه ادراک با نفس مجرداست هرچند آلات قوی باشد و از کدورات بعیده و حواس باطنی و ظاهری صحیح باشد ادراک بیشتر می گردد. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). دوایی را   نامند که تعدیل مزاج و تلطیف اخلاط و روح حیوانی و نفسانی نماید و حزن را زایل سازد و دماغ را قوت بخشد و حواس را نیکو گرداند و کسالت را دور کند، مانند شراب .(فهرست مخزن الادویه : " اطبا به مفرح اندر زر و سیم و مروارید افکنند و عود و مشک و ابریشم  ." (نوروزنامه ). " آن کس که از ایشان دور افتد، تسلی از چه طریق جوید و به کدام مفرح تداوی طلبد." (کلیله و دمنه چ مینوی ص 188)  " پس شربتی بخورد و مفرحی ساختم او را معتدل و یک هفته معالجت کردم . " (چهارمقاله ص 134) .
 " ...و در مفرحها و معاجین و در داروهای چشم به کار دارند (تنسوخ نامه ٔ ایلخانی تألیف خواجه نصیر طوسی ، انتشارات بنیادفرهنگ ص 213)  .انواع معروف مفرّح عبارتند از: مفرح اعظم : بهترین مفرحات و موافق ومعدل جمیع امزجه ... مرکب است از شاه تره ، با درنجبویه ، گل گا وزبان ، لاجورد غیر مغسول

 16- زواهر: [ زَ هَ ] (ع ص ، اِ) روشنها و بلندها. ج ِ زاهره که بمعنی روشن و بلند است .

17-  منثور : پراکنده.

18- معروف انا أفصح العرب است.(قزوینی 1 صج)

19- مضلّه : [ م ِ / م َ ض َل ْ ل َ ](ع ص ، اِ) ارض مضلة؛ زمین که راه گم شود در آن . جای گمراهی و زمین که دراو راه گم شود.. جای ضلالت و گمراهی .

20- غَبرا: [غ َ ] (ع ص ، اِ) مخفف غبراء در فارسی . زمین . ارض .

21 سَفَره: [ س َ ف َ رَ ] (ع اِ) نویسندگان . ج ِ سافر است . | فرشتگان  که اعمال بندگان را نگاهدارند.

22- مَظله : (به کسر یا فتح اول) :خیمه ی بزرگ شاهانه ،از حضرت زسول منقول است که گفتند: ما أظلت  الخضراءُ  و لا اقلّت الغبراءُ(قزوینی  

       صج)

23- شمیم: [ ش َ ] (ع اِ) بوی خوش . عطر. بوی خوش . بوی . بوی عطر. بوی خوش آمیخته.

24- روح القُدُس: [ حُل ْ ق ُ دُ ] (اِخ) جبرئیل . و بسکون دال و تحریک آن هر دو مستعمل است . در این شعر خاقانی که در تعریف شعر است به

       سکون دال آمده :
                      کرده روح القدس پیش کعبه پرها را حجاب       تا برو آسیب سنگ اهل طغیان آمده .
25- نفث فی روعی: بخشی از یک حدیث است .(قزوینی ح 4 ص صج) نَفَثَ : دردمید .دمید . پف کرد. روع: [ رَ ] (ع مص ) به شگفت آوردن   

      کسی را. خوش آمدن . از چیزی خوش آمدن . فایده دادن : راع فی یدی کذا؛ یعنی فایده داد. فایده دادن. (دهخدا)

26: مروَّح: بوی عطر گرفته، خوشبو.

           27 - سر زلف عروسان سخن: عروسان ِ سخن: اضافه ی تشبیهی ،سخنان و اشعاری که در زیبایی همچون عروسانند .بر گرفته از بیتی

                  است از حافظ:

                      کس ، چو حا فظ ،نگشود از رخ  ِ اندیشه نقا ب     تا   سر   ِ زلف ِ  سخن را ، به قلم ، شانه زدند   7/179

28- حدیثی است مشهور منقول  از حضرت رسول .

29- دُرَر: [دُ رَ ] (ع اِ) ج ِ دُرّة. مرواریدهای بزرگ .

30- غُرَر:[ غ ُ رَرْ ] (ع اِ) ج ِ غُرَّة. دُرَرِ غُرَر ؛ به معنی مرواریدهای بهتر و برگزیده . و گاهی این ترکیب را به صورت غرر درر، به تقدیم صفت بر موصوف استعمال کنند وغرر در هر دو صورت به معنی سپید و درخشان و برگزیده و بهتر است .کنایه از سخنان استوار و منسجم و برگزیده و فصیح . (دهخدا)

31- حدیثی است مشهور منقول  از حضرت رسول .کَلِم: [ک َ ل ِ ] (ع اِ) ج ِ کَلِمَة. کلم سخنان خداست در نبوت محمد (ص ) .

32- اعنی: [ اَ ] (ع فعل ، حرف تفسیر) قصد می کنم ومراد می دارم . این صیغه ٔ متکلم واحد است از «عنی ، یعنی عنایة». کلمه ٔ فعل که در تفسیر و بیان چیزی استعمال می کنند. یعنی چنین قصد میکنم من . آن میخواهم . آن خواهم که قصد میکنم . مرادم این که . این خواهم . میخواهم بگویم . مقصودم این است . از آن این میخواهم . میخواهم . قصد کرده ام . مراد من است .(دهخدا)

33- آیه ی 1 از سوره ی ص.

34- آیه ی 69 از سوره ی 36

35-  افضل الصلوات و...: برترین و کامل ترین  درودهای پاک و خجسته.

36- جماهیر:جمع جمهور ، همه ٔ مردم . جل الناس و اشرافهم . توده . گروه . معظم از هر چیز.بخش اعظم یک چیز. (فرهنگ فارسی    

       معین ).

37- سمند خوشخرام عبارت: اضافه ی تشبیهی.

38- چوگان فصاحت: اضافه ی  استعاری. چوگان :چوب سر کجی است که در بازی چوگان ،گوی را به هرسو که بخواهند پرتاب می

    کنند :

                            ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را             (4/9)

                         اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید             (5/231)

    فصاحت: گشاده زبانی و گفتن سخنی که خالی از عیب باشد.

                   چو عندلیب  ،  فصاحت فروشد  ، ای حافظ !           تو ، قدر  ِ او،  به سخن گفتن ِ دری  بشکن                  7/391

                     39- بلاغت::رسایی و روشنی سخن،سخندانی ، سخن فصیح و بی  عیب را به مقتضای حال و مقام ،بیان کردن و به کاربردن،زیرا هر سخن

                          بلیغی ، فصیح هست،امّا هر کلام فصیحی ،بلیغ نیست.

                             آب حیوانش ، زمنقار ِ بلاغت ،      می چکد             طوطی  ِ خوش لهجه، یعنی ِکلک ِ َشکّر خای ِ تو          6/402

         40-  مصاقع:جمع مِصقَع:بلیغ  و فصیح ،بلند آوازه ،کسی که در سخن بر وی بسته نیست.

         41 – صیت: آوازه.

         42-  آیه ی 29 از سوره ی 48  . محمد (ص) فرستاده خداست; و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود

                            مهربانند. (ترجمه ی مکارم شیرازی)

         43 -  سنان ِ لسان: اصافه ی تشبیهی : نیزه ی زبان:

                    مدا م ، در   پی ِ  طعن است ، بر  حسود و عدو ت،             سماک  ِ رامح  ، از آن ، روز و شب ، سنان گیرد        30/1036

44-    آیه ی 223 از سوره ی 26. (پیامبر اسلام شاعر نیست;) شاعران کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می‏کنند. (ترجمه ی مکارم شیرازی)

45-     غِمد: به کسر اول ، نیام شمشیر.

46-    کلال :به فتح اول:کُندی و ماندگی مانند کلّ السّیف: شمشیر کُند شد.

47-    نُبُّوَت: در مورد اول، به معنی  پیغمبری است و در مورد دوم به معنی باز ماندن  شمشیر.

48-     مشاهیر صف  قتال:نامداران میدان نبرد.

49-    این بیت را  جاحظ به ابوابوداودبن جریر ایادی نسبت داده است.(قزوینی ،ص صو ،ح8 )

50-    تحدّی:برابری کردن در کاری و پیش خواندن خصم  وغلبه جستن است.

51-    ابتهال:زاری کردن.

52-    آیه ی 90 از سوره ی 17. بگو: «اگر انسانها و پریان (جن و انس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد;

        هر چند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند. (ترجمه ی مکارم شیرازی)

53-    باید بیتی  از شریطه ی  یک قصیده با شد.

54-    روز بازار: [ زِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) رونق کار و بار و گرمی بازار. رواج و رونق . رونق بازار وگرمی خریدار.. وقت رونق و رواج گرمی و رواج بازار.
                              اگر دیده بان دود بیند بروز          شب آتش چو خورشید گیتی فروز
                                بدانید کامد بسر کار کرم            گذشت اختر و روز بازار کرم .           فردوسی

55-    براعَت: [ ب َ ع َ ] (ع مص ) بُروع . تمام شدن در فضل و درگذشتن از اصحاب در دانش و مانند آن . فضیلت و کامل شدن در فضل و هنر. غالب آمدن : برع صاحبه ؛ غالب آمد بر صاحب خویش . بالا رفتن : برع الحبل ؛ علاه . برتری ، گویند: برع الرجل ؛ یعنی در علم بر اقران و امثال خود برتری یافت . تفوق . (اصطلاح ادبی ). فصاحت . (کشاف اصطلاحات الفنون ). روشنی و فصاحت .شواهد زیرین به هر دو معنی ایهام دارد :
                          نزدیک تو شعرم چه قیمت آرد          وز چه ز براعت شعار دارد  

                      56- نقشبند : نگاربندو آرایشگری بود که در گرمابه، برکف دست زنان ،با حنا نقّاشی می کرد، چنانکه در مراسم حنا بندان در عروسی ها و شب  

        عید نوروز ،ختنه سوران ،معمول بود که شاخه ی کوچکی از سرو یا برگ درختی را در کف دست یا جایی از بدن که می خواستند ،می نهادند

         و بر روی آن حنا می مالیدند ومی بستند و پس از این که حنا به دست رنگ می داد،آن را بر می داشتند و می شستند و نقش سرو یا برگ بر

         دست یا بدن به جا ی می ماند و گاهی هم با آهک یا نوشادر ،آن را سیاه می کردند .(  انجوی ح 1ص 85 ،هروی ،977)حافظ و شاعران

         دیگر،واژه ی نقشبندی را چون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

                                   ببین در آینه جام  ،   نقش بندی غیب         که کس به یاد ندارد  ،چنین عجب زمنی                 (5/468)

                            نقشبند: زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ           که همچو سرو، به دستت ،نگار باز آید                0/231

57    - خیال : رؤیا و آنچه در خواب یا آیینه دیده می شود و مجازی است،،فکر و پندار.

58    – این جمله با اندکی تغییر ،از عبارتی است  که در زهر الآداب حصری قیروانی آمده است.( قزوینی صح ، ح 2)

59    - این جمله با اندکی تغییر ،از عبارتی است  که در زهر الآداب حصری قیروانی آمده است.( قزوینی صط ، ح 1)

60    – ازنظامی است در  مقدمه ی مخزن الأسرار.

61    خاصه کلید: وصف تر کیبی ، یعنی کلید ،کلید خاص و مخصوص گنج.

62      مخلص این کلمات: مخلص کلام ؛ بالجمله . بالاخره . خلاصه .

63      متخّصَص : [ م ُ ت َ خ َص ْ ص ِ ] (ع ص ) خاص گردیده . تخصیص شده و برای خود قبول کرده شده و مخصوص گشته .

64      شهید: مرحوم قزوینی می نویسند :" مقصود از این کلمه در اینجت  معلوم نشد که به چه مناسبت اطلاق کلمه ی "شهید " بر او شده است." (قزوینی ص ق، ح 2)

65      خداوند جاک گورش را خوشبو بداراد و در بهشت مرتبه ی او را بیشتر و افزونتر بسازاد.

66      – بنات: [ ب َ ] (ع اِ) ج ِ ابنة، یعنی دختر. ج ِ بنت ، یعنی دخترو آن مؤنث ابن نیست بلکه صیغه ٔ جداگانه است و منسوب بدان بِنْتی و بنوی درآید.   " و دایه ٔ ابر بهاری را فرمود تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. " (گلستان ).

67      وُلدان:[ وِ ] (ع اِ) ج ِ ولید. مولودها. کودکان . پسران .

68      سَحبان: [ س َ ن ِ ءِ ] (اِخ ) سحبان بن زفربن ایاس الوائلی ، از باهله . خطیبی است که در بیان و فصاحت و بلاغت مشهور است و گفته شده است «اخطب من سحبان ». شهرت او از جاهلیت آغاز شد و قسمتی از زمان اسلام را دیده است . هر گاه خطبه ای راشروع میکرد عرق از او جاری میشد. تکرار کلام و توقف در سخن نمیکرد و نمی نشست تا از خطابه فارغ میشد. در ایام معاویه در دمشق اقامت کرد و برای او شعر و اخبار کمی است .

69      - مُنسی: [ م ُ ] (ع ص ) فراموش گرداننده ٔ چیزی مر کسی را. آنکه سبب فراموشی و نسیان گردد.

70      حسّان:   [َس ْ سا ن ِ ن ِ ب ِ ] (اِخ ) ابن المنذربن حرام بن عمروبن زیدبن مناةبن عدی بن عمروبن مالک بن النجار الانصاری الخزرجی ثم النجاری .. او شاعر رسول خدا (ص ) و از مخضرمین بود که جاهلیت و اسلام هر دو را ادراک کرد. و آن هنگام که پیغمبر(ص ) به مدینه هجرت فرمود، حسان شصت ساله بود. و در سال وفات وی خلاف است ؛ سال چهلم و پنجاهم و پنجاه و چهارم گفته اند. و ابن سعد گفت شصت سال در جاهلیت بزیست و شصت سال در اسلام و آنگاه که بمرد صدوبیست ساله بود. مشرکین قریش ، عبداﷲبن زبعری و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و عمروبن عاص و ضراربن خطاب هجای رسول میکردند، کسی به علی بن ابیطالب (ع ) گفت این قوم ما را هجا گویند، تو نیز آنها را هجاگوی ! علی (ع ) فرمود: اگر پیغمبر(ص ) دستوری دهد بگویم گفتند یا رسول اﷲ علی را دستوری ده ! پیغمبر فرمود این کار شایسته ٔ او نباشد. آنگاه فرمود آن قوم که رسول خدا را به شمشیر یاری کردند چه مانع شود که به زبان هم یاری کنند؟ حسان گفت : من برای این کارم و سر زبان خود را بدست گرفت و گفت که هیچ زبانی میان بصری و صفا (در حدود جزیرةالعرب ) در مقابل این زبان مرا مسرور نکند. رسول خدا گفت چگونه هجای آنها گوئی که من هم از آنانم و چگونه هجو ابوسفیان کنی که پسر عم من است ؟ گفت : سوگند بخدا که تو را از میان آنها چنان بیرون آورم که موی را از خمیر. پس معمر با او گفت نزد ابوبکر رو که او انساب این قوم را به ْ از تو میداند، پس حسان نزد ابوبکر میرفت تا انساب آنان را از او فراگیرد و ابوبکر میگفت از فلانی و فلان چیزی بر زبان میاور و فلان و فلانه را یاد کن ! و حسان به هجو آنان پرداخت ، پس چون قریش شعر حسان بشنیدند گفتند این شعری است که در حضور ابن ابی قحافه گفته شده است .

71      -  این بیت در وصف شعراست و  و عین آن در زهر الاداب حصری قیروانی آمده است.(قزوینی  ق ،ج 5)

72 -   جُمان: [ ج ُ ] (ع اِ) مروارید. لؤلؤ. غوره ٔ نقره نوعی از جمیل زنان و آن از رشته های چرم بافند و در آن مهره های گوناگون تعبیه

                کنند یا مهره ٔ ملمع کرده شده به نقره .   (دهخدا)

      73 -  همچون به هم پیوستن  مروارید  و آراستن باغهای بهشت و آرامش دلها و خواب خوش شبانه.

      74-   غریبه: گویا "قریبه " را به معنی بدیع ونادر و غیر مبتذل استعمال کرده است.(قزوینی  قا ،ح 3)

 

 

75-    دیوان حافظ خانلری 6/158

76-    دیوان حافظ خانلری 1/201

77-    افاضت: [ اِ ض َ ] (ع مص ) فیض دادن و خیر بسیار رسانیدن . افاضة عربی است که در فارسی به این صورت نوشته شود.

78-    سلسال: [ س َ ] (ع ص ، اِ) آب شیرین و خوشگوار. (آنندراج ) (غیاث ). آب آسان گوارا. (دهار). آب شیرین و روشن و سرد که بگلو روان شود. آب صافی . می نرم روان فروشونده به گلو.

79-    سوره ی 13 ،آیه 35 : توصیف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده، (این است که) نهرهای آب از زیر درختانش جاری است،(ترجمه ی مکارم شیرازی)

80                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              ی 35 از سوره ی 24: ...مثل نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابی قرار گیرد، حبابی شفاف و درخشنده... (ترجمه ی مکارم شیرازی)

80-                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            دورو نزدیک را آشکار و درخشنده.

81-                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            اگرچه سحر و ساحری در اسلام حرام است امّا شعر را سحر حلال گفته اند و حافظ می گوید من شاعری هستم که سحر حلال انجام می دهد و از نی قلم خود ،شعری به شیرینی قند و شکر فرو می بارد.

82-                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            رشحات ینابیع: جوشش و ترشح چشمه ها.

83-                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            وقّاد: [ وَق ْ قا ] (ع ص ) زیرک درگذرنده در امور و روشن خاطر. طبعی نقاد و ذهنی وقاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت .  

                                        فروزنده و بسیار افروخته شونده .

                                 85 – مَعین:  آب روان.

                                 86 – آیه ی 31 از سوره ی 21: و هر چیز زنده‏ای را از آب قرار دادیم. (ترجمه ی مکارم شیرازی)

                             87 – نضا رت: [ ن َ رَ ] (ع اِمص ) تازگی . آبداری .نضرت . شکفتگی . تازگی . سبزی . شکفتگی روی . شکفتگی درخت . سرسبزی .

                                         نضرت . نضرة.

                                88 – [ ن َ ف َ ] (ع اِ) بوهای خوش .

                                89 -   آیه 49 از سوره ی 30 : به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می‏کند... (ترجمه ی مکارم شیرازی)

                            90 – انفاس مسیج: دم عیسوی که مردگان را زنده می کرد:                     

                   از   روان   بخشی   عیسی  نزنم پیش تو دم      زانکه درروح فزایی ،چو لبت ،ماهر  نیست    ( 6/71)

                               91- خضر: نام پیغمبری که صاحب موسی علیه السلام بود و نام اصلی اورا" تالیا " گفته اند و پارسیان "ایلیا یوهن " می گوینداو را خضارن

                                      نیز می گویند. لقب پیغمبر ی که «ارمیا» نام داشت و در نبوت او اختلاف است ، نزد بعضی نبی است و نزد بعضی ولی . نام پیغامبری

                                      که خداوند تعالی موسی علیه السلام را به تعلم  ،در نزد او فرستاد و موسی بر کرده های او انکار آورد. خضر حکمت اعمال خود بدو

                                      نمود و از او جدایی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنانکه الیاس مسافران دریا را و معروفست که

                                      خضر آب حیوان را خورده و همیشه زنده می باشد، معروف است که اسکندر ذوالقرنین قصد این آب کرد، ولی موفق به خوردن آن نشد

                                       اما خضر بر آن آب دست یافت و طبق قول شهنامه ، اسکندر به قصد آب حیوان حرکت کرده در ظلمات گم شد و خضر که رای زن او

      در این سفر بود ، به آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت (دهخدا)  92 - از جمله ٔ معجزات  

92- ید بیضا:حضرت موسی (ع ) بود که چون دست را در زیر بغل برده بیرون می آورد نوری ظاهر می گشت که همه ٔ عالم را روشن

       می کرد.  از جمله ٔ معجزات حضرت موسی (ع ) بود. گویند هرگاه دست از بغل برمی آورد نوری از دست او تا به آسمان تتق می

       کشید و عالم روشن می شد و چون به بغل می برد برطرف می شد. و بعضی گویند در کف دست او نوری بود که چون آینه می

       درخشید و به جانب هرکه می داشت بیهوش می شد و چون دست را به بغل می برد به هوش می آمد و بعضی گویند که کف دست

       موسی (ع ) سوخته بودو نشان سفیدی از سوختگی آتش در دست او بود. مأخوذ است از دو آیه ٔ شریفه : «و نزع یده فاذا هی بیضاء

        للناظرین ». (قرآن 7 /  108 و 26 / 33). «و اضمم یدک الی جناحک تخرج بیضاء». (قرآن 20 / 22و 27 / 12 و 28 / 32). (  ) :

                                        ترا با من شریک کرد، واین عصا و ید بیضا که تقریر کرده بود. (قصص الانبیاء ص 99).
93   -  دیوان حافظ خانلری 11/37

94      -  دیوان حافظ خانلری 6/60

95      -  شَغَب:برانگیختن فتنه و خصومت و نزاع.

96      - دیوان حافظ خانلری 1/165

97      - دیوان حافظ خانلری 5/60

98      رواحل: [ رَ ح ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ راحِلة..شتران قوی و تندرو.

99      – عبارتی است که در وصف سرعت انتشار شعر که گویا مأخوذ از یکی از کتب ثعالبی .( قزوینی قد ،ح 6) : وزشی پون وزیدن باد،ونرم رفتنی چون سیاحت  عیسی در پهنه ی عالم.

100   – احتمالا از سروده های محمد گلندام باشد.

101   – به قول مرحوم قزوینی ضبط "ملازمت بر تقوی واحسان" در اقدم نسخ ، به جای " ملارمت  شغل سلطان" این موضوع را ثابت می کند که" خواجه جز به محافظت درس قران و ملازمت بر تقوی  و احسان و تحصیل علم  وادب و تجسس دواوین عرب  ،به شغلی  دیگر از اشغال دنیوی  نمی پرداخته است." ( قزوینی ، قو،ح 1).

102   -  کسّاف:تفسیر کشاف که در نوع خود بی نظیر است  ازمحمودبن محمدبن احمد ۞ ملقب به جاراﷲ و مکنی به ابوالقاسم که مولد او به زمخشرو به قریه ای در خوارزم  بود به سال 467 هَ . ق . بود. او فنون ادب را از ابونصر اصفهانی و ابومنصور خارئی و علی بن مظفر نیشابوری و جز آنان فراگرفت و یک پای وی در اثر خراج یا سرمازدگی بریده شده بود و به اعانت چوبی رفتن می توانست ، چند کرت به بغداد سفر کرد و چندی مجاورت کعبه گزید و از آن روی او را لقب جاراﷲ داده اند. وفات وی به جرجانیه عاصمه ٔ خوارزم بسال 538 هَ . ق . بود.  کمتر کتابی مانند کشاف دیده شده است که کتب متعدد در شرح و توضیح و تنقیح و تلخیص و اختصا وحاشیه و حتی حاشیه بر شروح آن داشته باشد. نخبه دانشمندان وفلاسفه ولغویون ونحویون که‌برکتاب کشاف شرح وحاشیه نوشته‌اندفی‌الجمله باین‌شرح است:    

1ـ ناصرالدین عبدالله بن عمر بیضاوی مفسر معروف قرن هفتم.

2ـ قطب‌الدین شیرازی از فلاسفه معروف «متوفی 710 هجری».

3ـ جاربردی از ادباء و نحاة «متوفی 764 هجری».

4ـ مسعودبن عمر تفتازانی از فلاسفه و لغویون و نحویون «متوفی 792 هجری».

5ـ علی‌بن محمدملقب بغلاءالدین و معروف بملاعلی قوشچی که حاشیه بر شرح کشاف تفتازانینوشته است «متوفی 789 هجری».

6ـ محمدبن فیروزآبادی از فضلاء و دانشمندان «متوفی 871 هجری».

7ـ احمدبن علی بن حجر از فضلای معروف عربستان «متوفی 852 هجری»،

8ـ علاءالدین علی‌بن محمد الشاهرودی معروف به «مصنفک»‌از فضلاء و دانشمندان «متوفی 871 هجری».

9ـ کمال پاشازاده اهل ترکیه «متوفی 940 هجری».

10ـ خضربن محمد الموصلی. ..

103- مفتاح- «مفتاح العلوم سکّاکی»کتابی که حافظ  همچون کشّاف زمخشری»و«مطالع الانظار قاضی بیضاوی»وبه بحث و تدقیق آن

        می  پرداخته است.

104- مطالع الانظار فی شرح طوالع الانوار در توحید و کلام  از قاضی بیضاوی. عبداﷲبن عمربن احمد یا محمدبن علی فارسی

         شیرازی بیضاوی اشعری شافعی ، ملقب به ناصرالدین و مکنی به ابوالخیر یا ابوسعید. ادیب منطقی مفسر اصولی محدث مورخ

         متکلم ، از اکابر علمای عهد مغول است . وی با علاّمه و محقق و خواجه نصیر طوسی و نظائر ایشان معاصر بوده و در شهر بیضاء

         متولد شده و تألیفاتی دارد. اوراست : 1- انوار التنزیل و اسرار التأویل که به تفسیر بیضاوی مشهور است و در میان علماء و ارباب

         فضل و هنر بسیار مطلوب و معتبر و عهده دار تطبیق آیات قرآنی با قواعد نحوی و در حقیقت تهذیب کشاف است . همین تفسیر

          منشاء ترقیات علمی و تقرب بیضاوی در نزد سلطان وقت و ارتقای او به مقام قضاء شده بلکه مقام قاضی القضاتی را حیازت نموده

          است .

105- أشتات:[ اَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ شَت ّ. پراکندگان . پراکنده ها. پراکندگیها.

106-مُسوّد: آن که سیاه میکند و با سیاهی نشان می کند. سیاه کننده . آن که با سیاهی دوات می نویسد. نویسنده .مُسوّداین وراق ؛ نویسنده ٔ  

       این ورق .

107- خداوند او را بر آنچه در گذشته کرده است،ببخشایاد .

108- قوام الدین عبدالله: [ ق َ مُدْ دی ] (اِخ ) عبداﷲ. از قرای معروف و استاد خواجه حافظ شیرازی است . شاه شجاع نیز به مجلس درس

        مولانا قوام الدین حاضر میشد. (از سعدی تا جامی تألیف ادوارد براون ترجمه ٔ علی اصغر حکمت ص 182).)

109- اعلی علّیین: [ اَ لا ع ِل ْ لی یی ] (اِ مرکب ) بالاترین جایها به بهشت . بالاترین . برتر برترین . برین برین.

110- قلّاده ی جید: واسط عقد. گرانبهاترین گوهر گردن بند که در وسط آن است : در پهلوی مسجد اعظم و جامع محترم جایی به دست

         آوردم و واسطه ٔ قلاده ٔ صف مسجد شدم . (مقامات حمیدی ). به هر طرف که رسیدم پنداشتم واسطه قلاده ٔ شهر اینجاست . (مقامات

         حمیدی ).  

111- تمیمه: [ ت َ م َ ] (ع اِ) تعویذ ومهره ٔ پیسه که در رشته کرده در گردن اندازند برای دفع چشم بد. ج ، تمیم ، تمائم.

112- وُشاح: .[ وُ / وِ ] (ع اِ) اِشاح . حمیل یعنی دو رشته ٔ منظوم از مروارید و جواهر مختلف الالوان که بر یکدیگر پیچیده زنان از گردن تا زیر بغل آویزند، یا آن دوالی است پهن مرصع به جواهر رنگارنگ  .  حمایل که به هندی هار گویند و به معنی گلوبند. گردن بند. آنچه در بر افکنند. امراءة غرثی الوشاح ؛ زن باریک میان . . ج ، وشح ، وشائح .
                                چون دلبری اندر عقیقین وشاح         چون لعبتی در بسدین پیرهن .   فرخی

113- سال 792  .

114- حور العین:[ رُل ْ ](ع اِ مرکب ) به معنی زنان سپیدپوست فراخ چشم ، چه حورجمع حوراء است و حوراء به معنی زن سپیدپوست که موی سر و سیاهی چشمش بغایت سیاه و پوست بدنش بغایت سپید باشد و عین جمع عیناء است و لفظ عیناء به معنی زن فراخ چشم . ) حور به تنهایی یا به صورت مرکب در فارسی به صیغه ٔ مفرد استعمال می شود.

115- بر اساس حروف ابجد،برابراست با سال 792.

116- عثرات: [ ع َ ث َ ] (ع اِ) ج ِ عثرة. لغزش .خطا و سهو.




 

 

  

-

 

:

 

 




 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

عکسی برای شب یلدا

از سایت زنان ایران

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم