دکتر منصور رستگار فسائی

 

                              نوروز ، جشن باستانی ایرانیان   

                                              (  بخش دوم)

   دکتر منصور رستگار فسایی

                              چرا نیاکان ما نوروز را گرامى و بزرگ داشته‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله‏اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه‏ها ساخته‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏خانه‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 .1 نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

 .2 نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

 .3 نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب‏الخلقه گشته‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

 .4 نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 .5 نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 .6 نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 .7 نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره‏وشیها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوشامد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 .8 نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 .9 نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 .10 نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام‏الملک در سیاست‏نامه در این‏باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخمهایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 .11 نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

 .12 نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

 .13 نوروز، نخستین روز پرواز به آسمانهاست‏

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 .14 نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 .15 نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

 .16 نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

 .17 نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 .18 نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

 .19 نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 .20 نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

 

 الف. چهارشنبه‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده‏ام و تندرستى آورده‏ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق‏زنى، بعضى از زنان، کاسه‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏وشو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏وگو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه‏سورى، در شب چهارشنبه‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏شکنى، در شب چهارشنبه‏سورى، یک کوزه آب‏ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ها و با قاشق‏زنى به دست آورده‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه‏سورى است که در جلو خانه‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب‏نشینى مى کنند و شبچره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

 به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى‏پلو یا باقالى‏پلو است و رشته‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى‏پزان از خانه‏ها مى آمد و به هر خانه‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏تر و پرنشاطتر برگزار گردد.

 

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه شوهر

 اگر سیزده‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏فیروز" نیز نقش شادى‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى‏فیروزم بنده‏

 سالى یک‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و بدو چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏وشو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى‏خوران و شیرینى‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

 - سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز ، جشن باستانی ایرانیان

  نوروز ، جشن باستانی ایرانیان   

              ( بخش اول)

     دکتر منصور رستگار فسایی

 

                                    همه‏ساله بخت تو پیروز باد

                                    همه  روزگار تو، نوروز باد        (  فردوسى‏)

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

 

 واژه نوروز

 واژه نوروز در پهلوى به صورت (نوکروچ: ص‏Nok roc) آمده است که مرکب است از دو جزء، بخش اوّل (نوک) به معنى نو و جدید و تازه و بخش دوم به معنى روز است و روى هم معنى روز تازه و نو و یوم‏الجدید دارد که در عربى به صورت "نوکروز" و "نیروز" و "نیریز" به کار رفته است:

 بحق المهرجان و نوکروز

 و فرخ روزابسال الکبیس‏

 

 والنوکروز الکبار

 و جشن گاهنبار

 ابونواس‏

 و کان ذلک اول یوم من السنه وقت حلول الشمس فى برج الحمل فسمّى ذلک الیوم، النیروز.

 روز نیروز ساعت دوم... از ابرشتجان بیرون آمد.

 وصول موکب میمون و موسم نیروز

 خجسته باد بر ایّام پهلو کین‏توز

 به عون ایزد بیچون مبارکت بادا

 در اوج مسند، دولت هزار، از این روز

 

 نوروز بزرگترین جشن ملى ایران است که با نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدى (فروردین) در بهاران، آنگاه که آفتاب به برج حمل انتقال مى یابد و روز و شب برابر مى گردد، آغاز مى شود:

 برو با سواران سوى میسره‏

 به کردار نوروز هور ازبره‏

 چاپ مسکو، 5/103/303.

 چو خورشید سر زد ز برج بره‏

 بیاراست روى زمین یکسره‏

 چاپ مسکو، 5/256.

 سپاهى گزین کرد بر میسره‏

 چو خورشید تابان ز برج بره‏

 5/244.

 چو گردوى جنگى ابر میسره‏

 بیامد چو خورشید پیش بره‏

 6/160.

 طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا

 هاتف‏

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت‏نامه‏ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه‏ها دارند و ایرانى‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجرى شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

هفت خوان رسیدن به ایران باستان

هفت خوان رسیدن به ایران باستان

ایرج افشار

برای‌ شناختن‌ تاریخ‌ واقعی‌ روزگاران‌ باستانی‌ وطنمان‌، چون‌ سخت‌کوشانی‌ ایران‌دوست‌ از روزگار ناصرالدین‌ شاه‌ گام‌ در کوره‌راهی‌ ناشناخته‌ نهادند یادکرد از آنها را بهترین‌ سرآغاز این‌ جلسه‌ می‌دانم‌.

آنچه‌ در این‌ یکصد و پنجاه‌ ساله‌ انجام‌ شده‌ گذر کردن‌ از گردنه‌های‌ با پیچ‌ و خم‌ در هفت‌ رشتة‌ کوهستانی‌ چند ستیغی‌ بوده‌ است‌ که‌ اکنون‌ به‌ عنوان‌ هفت‌ خوان‌ برایتان‌ در نگاهی‌ گذرا می‌شناسانم‌، با آوردن‌ نام‌هایی‌ منحصراً از رفتگان‌ این‌ راه‌ دراز.

خوان‌ نخست‌ را می‌توان‌ به‌ نام‌ "تلنگر" نامید. محمد حسن‌ خان‌ اعتمادالسلطنه‌ در منصب‌ رئیس‌ دارالترجمه‌ و تألیفات‌ در سال‌های‌ پیش‌ از سال‌ 1294 توانست‌ این‌ خوان‌ را پشت‌ سر بگذارد. پیش‌ از اقدامات‌ او آگاهی‌ عمومی‌ حتی‌ میان‌ اهل‌ تاریخ‌ و ادب‌ نسبت‌ به‌ روزگار ساسانی‌ به‌ ماقبل‌ در پردة‌ افسانه‌ها یا لایة‌ حماسی‌ خفته‌ بود. شمایل‌ پادشاهان‌ پیشدادی‌ و کیانی‌، نقش‌ حمامها و نگاره‌کاریها در قلمکار و قالی‌ و ظروف‌ فلزی‌ وسیلة‌ آشنایی‌ قصه‌ای‌ برای‌ همگان‌ بود. حتی‌ جلال‌الدین‌ میرزا پسر فتحعلی‌ شاه‌ که‌ کتاب‌ نامة‌ خسروان‌ را نوشت‌ همان‌ داستان‌های‌ مندرج‌ در کتابی‌ مانند  المعجم‌ فی‌ آثار ملوک‌ العجم‌ عصر ایلخانی‌را به‌ نقل‌ درآورد. با این‌ تفاوت‌ که‌ متن‌ تألیف‌ خود را به‌ زبان‌ فارسی‌ عربی‌ندار پرداخت‌. همان‌ طور که‌ نادر میرزا هم‌ پس‌ از او بعضی‌ از تألیفات‌ خود را بدان‌ شیوه‌ عرضه‌ کرد.

اما اعتمادالسلطنه‌ که‌ فرنگ‌ دیده‌ و درس‌ خواندة‌ پاریس‌ بود و از نتایج‌ مطالعات‌ شرق‌شناسان‌ آگاهی‌ داشت‌ و در تباین‌ میان‌ افسانه‌ و تاریخ‌ طبعاً غورها کرده‌ بود گامی‌ نوین‌ در نوشته‌های‌ خود برداشت‌ و استناد کردن‌ به‌ نوشته‌های‌ یونانی‌ مانند هرودوت‌ و استرابون‌ و گزنفون‌ را آموزانید. جز آنها از اکتشافات‌ رالینسون‌ در مورد کتیبة‌ بیستون‌ سخن‌ به‌ میان‌ آورد و در  معجم‌البلدان‌ ذیل‌ کلمة‌ بیستون‌ نوشت‌: «بعضی‌ از سیاحان‌ فرنگ‌ با زحمت‌ زیاد نزدیک‌ این‌ لوح‌ شده‌ هم‌ خطوط‌ آن‌ را که‌ معروف‌ به‌ خطوط‌ میخی‌ است‌ خوانده‌، هم‌ نقشة‌ تصاویر آن‌ را برداشته‌اند.». به‌ دنبال‌ آن‌ می‌نویسد: «اما تفصیل‌ خطوطی‌ که‌ در این‌ لوح‌ مرتسم‌ است‌: این‌ خطوط‌ در پنج‌ خانه‌ که‌ هر یک‌ نیز به‌ منزلة‌ لوح‌ کوچکی‌ است‌ ارتسام‌ یافته‌ و مطابق‌ نگارش‌ نواب‌ والا معتمدالدوله‌ در “جام‌ جم‌” رالنسن‌ صاحب‌ انگلیسی‌ قونسول‌ بغداد که‌ حالا ریاست‌ مجلس‌ جغرافیایی‌ لندن‌ را دارد و در خواندن‌ خطوط‌ قدیمه‌ مهارت‌ کامل‌ داشته‌ این‌ خطوط‌ را خوانده‌ و ترجمه‌ کرده‌ و ما آن‌ ترجمه‌ را بعینه‌ درین‌ جا می‌نگاریم‌.»

ترجمة‌ سطر به‌ سطری‌ که‌ از آن‌ کتیبه‌ در کتاب‌  مرآت‌البلدان‌ نقل‌ شده‌ همان‌ ترجمه‌ای‌ است‌ که‌ کسی‌ از متن‌ مترجم‌ رالینسن‌ به‌ فارسی‌ برگردانیده‌ و لسان‌الملک‌ سپهر آن‌ را به‌ فارسی‌ تحریر کرده‌ بوده‌ است‌. این‌ نکته‌ از نسخة‌ خطی‌   که‌ در کتابخانة‌ ملی‌ برجاست‌ برمی‌آید ولی‌ اعتمادالسلطنه‌ یادی‌ از او نکرده‌ است‌.

نمونة‌ دیگر از کارهای‌ اعتمادالسلطنه‌ تألیف‌ کتاب‌ دررالتیجان‌ فی‌ تاریخ‌ بنی‌ الاشکان‌ است‌ به‌ همراهی‌ رسالة‌ مختصر جغرافیایی‌ قدیم‌. درین‌ رساله‌ منظورش‌ آن‌ بود که‌ میان‌ نام‌های‌ آمده‌ در کتب‌ یونانی‌ و لاتینی‌ و صورتی‌ را که‌ میان‌ ایرانیان‌ رواج‌ داشته‌ است‌ تطبیق‌ بدهد. خود درین‌ باره‌ نوشته‌ است‌:

«باید بدانیم‌ هرودت‌ مورخ‌ و استرابن‌ عالم‌ علم‌ جغرافیا و بطلمیوس‌ منجم‌ در تألیفات‌ خود اسم‌ رود جیحون‌ را چه‌ نوشته‌ و خوارزم‌ و گرگان‌ را چه‌ نامیده‌اند تا اگر در کتب‌ و جراید و صفحات‌ دفاتر اکسوس‌ و کوارسم‌ و هیرکان‌ ببینیم‌ بدانیم‌ از این‌ اسامی‌ کدام‌یک‌ از امکنه‌ مقصودست‌… و آن‌ مشتمل‌ است‌ بر مسطورات‌ و تحقیقات‌ مورخین‌ یونانی‌ و لاتین‌ و مطالب‌ منقوره‌ در بیستون‌ و تخت‌ جمشید و مذکوره‌ در کتب‌ قدیم‌ یهود راجع‌ به‌ ممالک‌ ایران‌ در عصر و زمان‌ اشکانیان‌ و ساسانیان‌.» (1311 قمری‌).

جز آنها به‌ دو کار فرصة‌الدولة‌ شیرازی‌ باید اشارت‌ کرد. یکی‌ «آثار عجم‌» اوست‌ (1314 قمری‌) که‌ جمع‌آوری‌ نقوش‌ بناها و کتیبه‌های‌ فارس‌ و توضیح‌ آنهاست‌ که‌ در عصر ناصری‌ به‌ گردآوری‌ آن‌ آغاز کرد و دیگری‌ کتابی‌ است‌ دربارة‌ خط‌ آریایی‌ (میخی‌) کتیبه‌هاست‌. فرصة‌الدوله‌ چون‌ به‌ مطالعات‌ سیاحان‌ فرنگی‌ آشنا شده‌ بود و دریافته‌ بود که‌ «صنادید عجم‌» به‌ چشم‌ آنها ارزشمند است‌ آن‌ دو کتاب‌ را تألیف‌ کرد و از این‌ نظر آن‌ را باید برجسته‌ دانست‌ که‌ انظار هموطنان‌ خود را به‌ سوی‌ تاریخ‌ باستانی‌ کشور معطوف‌ کرد. ورنه‌ در قبال‌ کارهای‌ انجام‌ شده‌ توسط‌ اروپائیها چیزی‌ نیست‌.

در همین‌ سال‌ 1314 ذکاءالملک‌ها یعنی‌ پدر و پسر (محمد حسین‌ و محمد علی‌ فروغی‌) تاریخ‌ سلاطین‌ ساسانی‌ را از کتاب‌ رالینسن‌ منتشر کردند و محمد باقرخان‌ اعتمادالسلطنه‌ (برادرزادة‌ اعتمادالسلطنه‌) تاریخی‌ به‌ نام‌ تاریخ‌ سلاطین‌ ساسانی‌ تألیف‌ و نشر کرد.

 

خوان‌ دوم‌

این خوان را باید «گذر ملی‌» خواند، زیرا دو کتاب‌ میرزا آقاخان‌ کرمانی‌: یکی‌  نامة‌ باستان‌ (منظوم‌) که‌ به‌ قول‌ خودش‌ «ز زند و اوستا و از پهلوی‌» مایه‌ داشت‌ و دیگری‌  آئینة‌ سکندری‌ یا تاریخ‌ ایران‌ باستان‌ (منثور) با شور وطنی‌ و به‌ قصد بیداری‌ اذهان‌ تألیف‌ شده‌ بود. فریدون‌ آدمیت‌ دومی‌ را اصیل‌ترین‌ اثر میرزا آقاخان‌ دانسته‌ است‌ که‌ تاریخ‌ ایران‌ را تا زوال‌ سلسلة‌ ساسانی‌ در بر داشت‌.

آدمیت‌ به‌ مناسبت‌ علاقه‌مندی‌ به‌ اسلوب‌ فکری‌ کرمانی‌ نوشته‌ است‌: «اولین‌ تاریخ‌ جدید علمی‌ ایران‌ است‌ به‌ قلم‌ یک‌ مورخ‌ ایرانی‌ که‌ مبتنی‌ بر مطالعات‌ خود و تحقیقات‌ دانشمندان‌ اروپا نگاشته‌ است‌.» ایشان‌ تأکید می‌کند «تا زمانی‌ که‌ میرزا حسن‌خان‌ مشیرالدوله‌ به‌ تدوین‌ تاریخ‌ مفصل‌ ایران‌ باستان‌ همت‌ گمارد کتابی‌ بهتر از  آیینة‌ سکندری‌ در تاریخ‌ پیش‌ از اسلام‌ به‌ قلم‌ مؤلفی‌ ایرانی‌ سراغ‌ نداریم‌ و هنوز آنچه‌ راجع‌ به‌ جوهر و روح‌ تاریخ‌ ایران‌ گفته‌ پرمایه‌ و معتبرست‌.» (ص‌ 41 ـ 42)  ] نظر اوست‌ [

نیز باید اشاره‌ کرد به‌ نوشته‌های‌ روزنامه‌نگارانة‌ هیجان‌انگیز که‌ در جراید عصر پیش‌ از مشروطه‌ و دورة‌ مشروطیت‌ با نوشتن‌ تعبیراتی‌ چون‌ مملکت‌ شش‌ هزار ساله‌، سرزمین‌ سیروس‌، اولاد کورس‌ و امثال‌ آن‌ قصد عمده‌ بر آن‌ بود که‌ خواب‌آلودگی‌ چند قرنی‌ را به‌ بیداری‌ ملی‌ بدل‌ سازند. حتی‌ این‌ روحیه‌ در اشعار ادیب‌الممالک‌، ملک‌الشعرای‌ بهار، عارف‌ قزوینی‌ نیز دیده‌ می‌شود. البته‌ آن‌ گونه‌ ترکیب‌ها و تعبیرها خوشایند و برانگیزانندة‌ شور همگانی‌ بود و بی‌تأثیر هم‌ نبود. شاید به‌ همین‌ ملاحظه‌ می‌بود که‌ بر روی‌ روزنامه‌ها نام‌هایی‌ مانند ایران‌ کبیر، تخت‌ جمشید، جام‌ جمشید، ایران‌ کبیر، ایرانشهر، کاوه‌، پارس‌، پرس‌پلیس‌، سیروس‌ و جز اینها گذاشته‌ شده‌ بود

 

خوان‌ سوم‌

این خوان> را «گذر تاریخ‌ پژوهشی‌» می‌توان‌ نام‌ گذارد. برای‌ گذر از این‌ خوان‌ راهی‌ جز این‌ نبود که‌ نوشته‌های‌ متقن‌ و اساسی‌ ایرانشناسان‌ محقق‌ دیده‌ و خوانده‌ شود و مخصوصاً متون‌ یونانی‌ و لاتینی‌ به‌ طور علمی‌ محل‌ اعتنا و استناد قرار گیرد. البته‌ در میان‌ ایرانیان‌ کسی‌ نبود که‌ این‌ دو زبان‌ را بداند. ناگزیر ترجمه‌های‌ فرانسه‌ و انگلیسی‌ متون‌ آن‌ دو زبان‌ مورد استفاده‌ می‌بود. چنانکه‌  تاریخ‌ سرگذشت‌ بزرگترین‌ سلاطین‌ هخامنشی‌ ایران‌ سیروس‌ کبیر یا کورس‌ کبیربه‌ دستور سردار اسعد بختیاری‌ توسط‌ ضیاءالدین‌ قریب‌ پسر شمس‌العلمای‌ ربّانی‌ در 1333 قمری‌ از فرانسه‌ به‌ فارسی‌ برگردانیده‌ شد و آن‌ متن‌ کتاب‌ گزنفون‌ بود. در تقریرات‌ محمد علی‌ فروغی‌ که‌ دو تا از آنها به‌ صورت‌ کتاب‌ درسی‌ نشر شده‌ است‌ (تاریخ‌ ایران‌ قدیم‌ ـ دورة‌ تاریخ‌ مختصر ایران‌) و او در مدرسة‌ علوم‌ سیاسی‌ و مدارس‌ دیگر تدریس‌ تاریخ‌ می‌کرد نشانه‌های‌ استفاده‌ بردن‌ از متون‌ اروپایی‌ مشهود است‌. فروغی‌ در مقاله‌ای‌ با عنوان‌ «داریوش‌ کبیر و هرقلیطوس‌ حکیم‌ یا دانش‌طلبی‌ شاهنشاهان‌ قدیم‌ ایران‌» می‌نویسد: «چون‌ در شمارة‌ سیم‌ از مجلة‌ فروغ‌ تربیت‌ شرحی‌ در احوال‌ فدائیان‌ علم‌ و استغنای‌ طبع‌ و بی‌قیدی‌ ایشان‌ به‌ مال‌ و جاه‌ دنیوی‌ نگاشته‌ شده‌، حکایتی‌ را از آنچه‌ در کتب‌ معتبرة‌ مغرب‌ مضبوط‌ و در مشرق‌ غیرمعروف‌ است‌ به‌ یاد آورده‌ نیکو دانستیم‌ که‌ به‌ نگارش‌ آمده‌ منتشر گردد.»

پس‌ از آن‌ است‌ که‌ به‌ تفصیل‌ و تدقیق‌ بیشتر و ماندگار میرزا حسن‌ خان‌ مشیرالدوله‌ که‌ خود مؤسس‌ مدرسة‌ علوم‌ سیاسی‌ بود کتاب‌های‌ ایران‌ باستانی‌ و تاریخ‌ ایران‌ باستان‌ را به‌ وجود آورد که‌ هنوز بهترین‌ پارسی‌ نبشت‌ معتبر در آن‌ زمینه‌ است‌. کتابی‌ است‌ که‌ اگرچه‌ در روح‌ ملی‌ نهفته‌ ولی‌ از هیجان‌ به‌ دور و سراسر مبتنی‌ بر منابع‌ استوار و اساسی‌ است‌.

مقارن‌ با کوشش‌ مشیرالدوله‌، سید حسن‌ تقی‌زاده‌ به‌ یک‌ موضوع‌ اساسی‌ و گم‌ گشتة‌ مربوط‌ به‌ عهد ایران‌ باستان‌ پرداخت‌ و آن‌ بازشناسی‌ و بازنمایی‌ گاه‌شماری‌ دوره‌های‌ هخامنشی‌ و ساسانی‌ بود. طبعاً مقداری‌ از پژوهش‌ او مبتنی‌ بود از آنچه‌ شرق‌شناسان‌ بدان‌ توجه‌ کرده‌ بودند. او بعدها برای‌ آنکه‌ اروپائیان‌ از نظریات‌ او آگاهی‌ بیابند نوشته‌های‌ تحلیلی‌ و ابتکاری‌ خود را به‌ زبان‌های‌ آلمانی‌ و انگلیسی‌ نوشت‌ و آنها را احمد آرام‌ بعدها با نام‌  بیست‌ مقاله‌ به‌ ترجمه‌ درآورد.

سالها بعد سعید نفیسی‌ براساس‌ منابع‌ اروپایی‌ کتابی‌ با نام‌  تاریخ‌ تمدن‌ ساسانی‌ (دو جلد) و کتابی‌ دیگر با نام‌… منتشر کرد که‌ حکایت‌ از ضرورت‌ موضوعی‌ و نیاز عمومی‌ داشت‌. کتابی‌ هم‌ دربارة‌ مسیحیت‌ در ایران‌ مبتنی‌ بر پژوهش‌های‌ یک‌ عالم‌ فرانسوی‌ نوشت‌ که‌ ناظر به‌ وضع‌ پیروان‌ آن‌ مذهب‌ مخصوصاً نسطوریها در دورة‌ ساسانی‌ بود. دکتر عباس‌ زریاب‌ هم‌ با ترجمه‌ کردن‌ متن‌ کتاب‌ مشهور نولدکه‌ به‌ نام‌ ایرانیان‌ و عربها با عصر ساسانی‌ آشنایی‌ پیدا کرده‌ بود خود رساله‌ای‌ دربارة‌ ساسانیان‌ نوشت‌ که‌ در دانشگاهها تدریس‌ می‌شد.

در اروپا، امیر مهدی‌ بدیع‌ به‌ کاری‌ ابتکاری‌ پرداخت‌ که‌ در هر حال‌ می‌بایست‌ برای‌ تاریخ‌ ایران‌ انجام‌ می‌شد. او بر مبنای‌ متن‌ نوشته‌های‌ یونانی‌ و لاتینی‌ نگاهی‌ منتقدانه‌ نسبت‌ به‌ برداشت‌ها و دریافت‌های‌ ایرانشناسان‌ آغاز کرد و نام‌ آن‌ را  یونانیان‌ و بربرها گذاشت‌ و خوشبختانه‌ اکنون‌ ترجمة‌ فارسی‌ آن‌ انتشار یافته‌ است‌.

دکتر محمد محمدی‌ ملایری‌ که‌ در عربیّت‌ قوی‌دست‌ بود و متون‌ کهن‌ را زیر و رو کرده‌ بود در سی‌ سال‌ اخیر حاصل‌ اطلاعات‌ مأخوذی‌ خود را در باب‌ بقا و انتقال‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ از دورة‌ ساسانی‌ به‌ دورة‌ بعد منتشر کرد که‌ باید آن‌ را دنبالة‌ کارهای‌ آغازگرانة‌ مشیرالدوله‌ دانست‌، از نگاهی‌ و مقولة‌ دیگر.

 

خوان چهارم

این خوان‌> برای‌ دستیابی‌ به‌ فرهنگ‌ ایران‌ باستان‌ طبعاً فراگرفتن‌ زبان‌های‌ ایرانی‌ ضرورت‌ داشت‌. ایرانی‌ پیشگام‌ در این‌ راه‌ ابراهیم‌ پورداود است‌ که‌ از دوران‌ اقامت‌ در برلن‌ (از هنگام‌ شروع‌ جنگ‌ بین‌المللی‌ اول‌) به‌ آموختن‌ زبان‌ و خط‌ اوستایی‌ پرداخت‌ و نسک‌های‌ اوستا را به‌ ترجمه‌ درآورد و به‌ مدت‌ چهل‌ و چند سال‌ موفق‌ به‌ اتمام‌ آن‌ خدمت‌ شد.

پیش‌ از آن‌ که‌ او به‌ ایران‌ بیاید و پیش‌ از تأسیس‌ دانشگاه‌ تهران‌ نخستین‌ اقدام‌ مؤثری‌ که‌ موجب‌ یاد گرفتن‌ چند تن‌ از فضلای‌ ایرانی‌ بر زبان‌ پهلوی‌ بود کلاس‌های‌ درس‌ دادن‌ آن‌ زبان‌ بود که‌ هرتسفلد ظاهراً به‌ تشویق‌ تقی‌زاده‌ و احتمالاً کمک‌ مالی‌ انجمن‌ آثار ملی‌ تشکیل‌ داد و ملک‌الشعرای‌ بهار و احمد کسروی‌ و غلامرضا رشیدیاسمی‌ و سعید نفیسی‌ و دکتر رضازاده‌ شفق‌ و شاید یکی‌ دو نفر دیگر در آن‌ درس‌ شرکت‌ می‌کردند. از جمله‌ رساله‌هایی‌ از آن‌ زبان‌ توسط‌ ملک‌الشعرا، رشید یاسمی‌ و احمد کسروی‌ به‌ فارسی‌ برگردانیده‌ و چاپ‌ شد و طبعاً آغاز کار آشنایی‌ ایرانیان‌ با آن‌ زبان‌ بود. سال‌هایی‌ پس‌ از آن‌ بود که‌ صادق‌ هدایت‌ به‌ هند سفر کرد و در آنجا از پارسیان‌ آن‌ زبان‌ را فراگرفت‌ و ترجمه‌هایی‌ را منتشر ساخت‌.

تدریس‌ زبان‌های‌ باستانی‌ در ایران‌ توسط‌ ابراهیم‌ پورداود آغاز شد و چندی‌ بعد آبراهامیان‌ در آن‌ راه‌ به‌ همکاری‌ پرداخت‌ و آموزش‌ زبان‌ پهلوی‌ را در عهده‌ داشت‌. دکتر محمد مقدم‌ هم‌ از کسانی‌ است‌ که‌ در آن‌ زمینه‌ در دانشگاه‌ تدریس‌ می‌کرد. پس‌ از آنان‌ نام‌های‌ دکتر صادق‌ کیا و دکتر محمد جواد مشکور و دکتر بهرام‌ فره‌وشی‌ را نباید از یاد برد که‌ در دانشگاه‌ تدریس‌ کردند. از شاگردانی‌ که‌ در دانشکدة‌ ادبیات‌ تهران‌ زبان‌های‌ اوستایی‌ و پهلوی‌ را فراگرفتند و یا کسانی‌ که‌ پس‌ از تحصیل‌ در دانشگاه‌ تهران‌ به‌ اروپا رفته‌ و مطالعات‌ خود را تکمیل‌ کردند این‌ نام‌ها را یاد می‌کنم‌ که‌ در دانشگاه‌های‌ تبریز، مشهد، شیراز، اصفهان‌ و تهران‌ راه‌ پورداود را ادامه‌ دادند: رحیم‌ عفیفی‌، فرهاد آبادانی‌، عبدالامیر سلیم‌، دکتر یحیی‌ ماهیار نوابی‌، حمید محامدی‌، احمد تفضلی‌، بهرام‌ فره‌وشی‌، ایرج‌ وامقی‌، مهرداد بهار (منحصراً رفتگان‌ را نوشتم‌). ازینان‌ کتاب‌ و مقاله‌های‌ متعدد در دست‌ است‌. نام‌ دکتر محمد معین‌ را هم‌ برافزایم‌ که‌ کتاب‌ او به‌ نام‌ مزدیسنا و تأثیر آن‌ در ادبیات‌ فارسی‌ هم‌ از وسایل‌ معتبری‌ بود که‌ برای‌ آشنایی‌ با فرهنگ‌ ایران‌ باستان‌ انتشار یافت‌.

از کارهای‌ ارزشمند پورداود تأسیس‌ انجمن‌ ایرانشناسی‌ بود در سال‌ 1323 که‌ هم‌ آنجا تدریس‌ زبان‌ و فرهنگ‌ باستانی‌ انجام‌ می‌شد و هم‌ چند کتاب‌ مرتبط‌ با آن‌ مقولات‌ منتشر شد. گروه‌ ذبیح‌ بهروز، دکتر محمد مقدم‌ و دکتر صادق‌ کیا هم‌ با انتشار  ایران‌ کوده‌ لامحاله‌ خدماتی‌ به‌ این‌ رشته‌ انجام‌ داده‌اند. همچنانکه‌ انجمن‌ فرهنگ‌ ایران‌ باستان‌ چندی‌ بعد در آن‌ زمینه‌ به‌ انتشار مجله‌ و کتاب‌ پرداخت‌.

دکتر ماهیار نوابی‌ هم‌ در زمانی‌ که‌ به‌ همت‌ ریچارد فرای‌ مؤسسه‌ آسیایی‌ به‌ دانشگاه‌ شیراز پیوستگی‌ گرفت‌ موجد تجدید چاپ‌ یک‌ سلسله‌ از متون‌ پهلوی‌ شد که‌ قبلاً و اکثراً در هندوستان‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ و نایاب‌ شده‌ بود. همچنانکه‌ انتشارات‌ اساطیر هم‌ در سال‌هایی‌ چند پیش‌ ازین‌  اوستای‌ گلدنر و  لغات‌ فارسی‌ باستان‌ بارتلمی‌ و  دستور زبان‌ پهلوی‌ نوبرگ‌ را تجدید چاپ‌ کرد.

اکنون‌ هستند در ایران‌ گویندگان‌ و پژوهشگران‌ برجسته‌ای‌ که‌ آثاری‌ را از زبان‌های‌ باستانی‌ به‌ فارسی‌ منظماً نشر می‌کنند و حتی‌ دو مجله‌ یکی‌ به‌ نام‌  نامة‌ ایران‌ باستان‌ و دیگری‌  ایرانیستیک‌ توسط‌ مرکز نشر دانشگاهی‌ به‌ چاپ‌ می‌رسد و مباحث‌ مربوط‌ به‌ زبان‌ غالباً در آنها دیده‌ می‌شود. کوشش‌های‌ منصور شکی‌ را هم‌ نباید از یاد ببریم‌ که‌ در چکوسلواکی‌ به‌ رشتة‌ زبان‌های‌ ایرانی‌ پرداخت‌.

مطالعات‌ زبانی‌ در ایران‌ با پهلوی‌ آغاز شد و اینک‌ دامنه‌ گرفته‌ و به‌ زبان‌های‌ سغدی‌ و بلخی‌ و طخاری‌ کشیده‌ شده‌ است‌ و از این‌ مقوله‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ باستان‌ به‌ قلم‌ احمد تفضلی‌ تألیف‌ شده‌ است‌.

ایرانیان‌ جستجوگر، فراگرفتن‌ زبان‌های‌ باستانی‌ را از اوستایی‌ و پهلوی‌ آغاز کردند و اکنون‌ در مقامی‌ هستند که‌ زبان‌های‌ سغدی‌ و ایلامی‌ را می‌آموزانند.

 

خوان‌ پنجم‌

این خوان> قلمرو دین‌ است‌ و مواریث‌ کتاب‌ اوستا که‌ مطالعات‌ در خصوص‌ به‌ سه‌ گروه‌ شناسایی‌ شدنی‌ است‌. دسته‌ای‌ کارهای‌ ارباب‌ کیخسرو شاهرخ‌ است‌ که‌ دو کتاب‌ در شناساندن‌ آیین‌ و آداب‌ دین‌ زردشت‌ نوشت‌، یا آنچه‌ به‌ قلم‌ ارباب‌ جمشید سروش‌ سروشیان‌ انتشار یافت‌. دیگر مقالاتی‌ است‌ که‌ در مجله‌هایی‌ نظیر  فروهر و  هوخت‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌.

دستة‌ دیگر کارهای‌ پژوهشی‌ است‌ که‌ نخستین‌ گام‌ بلند را ابراهیم‌ پورداود بر روش‌ پژوهش‌های‌ اروپایی‌ مخصوصاً فرانسویها و آلمانها برداشت‌ و اهم‌ کارها ترجمه‌ کردن‌ نسک‌های‌ اوستا بود که‌ نخستین‌ جلدش‌ به‌ نام‌  گاتها به‌ سال‌ 1304 در بمبئی‌ انتشار یافت‌ و در مدت‌ چهل‌ سال‌ ترجمة‌ دورة‌ اوستا را به‌ سرانجام‌ رساند. البته‌ او به‌ جوانب‌ خاص‌ در آن‌ رشته‌ توجه‌ داشت‌ مانند آنکه‌ تحقیقی‌ را دربارة‌ حقوق‌ زن‌ در ایران‌ باستان‌ انجام‌ داد. اما یادگار عمدة‌ پورداود ترجمة‌ اوستاست‌ و دانشجویانی‌ که‌ زیر دست‌ او بالیده‌ شدند.

دیگر گذرندگان‌ آغازین‌ که‌ این‌ خوان‌ را گذرانده‌اند عبارتند از سید حسن‌ تقی‌زاده‌ که‌ بخشی‌ از همّ خود را مصروف‌ به‌ تجسّس‌ در زندگی‌ او کرد. دیگر کتاب‌ موسوم‌ به‌ مانی‌شناسی‌ حاوی‌ یادداشت‌ها و حاصل‌ مطالعات‌ اوست‌. اما دربارة‌ مزدک‌ آنچه‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ داریم‌ ترجمه‌ شده‌ از نوشته‌های‌ کریستن‌سن‌ و اوتاکار کلیماست‌ که‌ جای‌ سخن‌ گفتنها از آنها در بخش‌ ترجمه‌ها قرار می‌گیرد.

در زمینة‌ پژوهش‌های‌ مربوط‌ به‌ زردشت‌ باز ترجمة‌ کتاب‌های‌ اساسی‌ هنینگ‌ و بویس‌ را باید نام‌ برد و متأسفانه‌ نوشته‌ای‌ در آن‌ مدارج‌ به‌ قلم‌ ایرانیان‌ ظاهراً نداریم‌. اما دربارة‌ زروانیسم‌ بجز ترجمه‌ای‌ از پژوهش‌های‌ زهنر رساله‌ای‌ هم‌ مستقلاً در چگونگی‌ عقاید زروانی‌ چند سال‌ پیش‌ انتشار یافت‌ و شهرت‌ گرفت‌. در زمینة‌ زردشت‌شناسی‌ می‌باید کارهای‌ هاشم‌ رضی‌ را در شمار آورد که‌ اغلب‌ آنها کاربرد و رواج‌ دارد همچنین‌ است‌ نوشته‌هایی‌ از علی‌ اکبر جعفری‌ که‌ حال‌ در امریکاست‌.

 

خوان‌ ششم‌ 

این خوان>گذر کردن‌ از سنگلاخ‌ باستان‌شناسی‌ بوده‌ است‌. این‌ مرحله‌ با بیل‌ و کلنگ‌ پیموده‌ شده‌. ابتدا فرانسویها توانستند با عقد قرارداد با حکومت‌ خواب‌آلود و بی‌کمال‌ مظفرالدین‌ شاه‌ کسب‌ اختیار کنند و به‌ حفریات‌ بپردازند. دمرگان‌ در این‌ راه‌ گام‌ نخست‌ را برداشت‌ و گزارشهای‌ مفیدی‌ انتشار داد. بالاخره‌ در دورة‌ رضاشاه‌ به‌ سلطة‌ فرانسویها خاتمه‌ داده‌ شد و ادارة‌ عتیقات‌ به‌ وجود آمد و در مرحلة‌اول‌ با استفاده‌ از مشاوری‌ مانند گدار که‌ فرانسوی‌ بود که‌ دست‌های‌ ایرانیان‌ به‌ کار پرداخت‌. البته‌ آمدن‌ هرتسفلد آلمانی‌ و اشمیت‌ از دانشگاه‌ شیکاگو را نباید نادیده‌ گرفت‌ که‌ در شناخت‌ زوایای‌ خاموش‌ تخت‌ جمشید و کوه‌ خواجه‌ و تخت‌ سلیمان‌ و حفریات‌ زیویه‌ و حسنلو و هگمتانه‌ و جاهای‌ دیگر مؤثر بود و آرام‌ آرام‌ امثال‌ دکتر مهدی‌ بهرامی‌، محمد تقی‌ مصطفوی‌ و حبیب‌الله‌ صمدی‌ و عیسی‌ بهنام‌ و فریدون‌ توللی‌ و جمعی‌ دیگر که‌ کارهاشان‌ در «گزارش‌های‌ باستانشناسی‌» دیده‌ می‌شود این‌ رشته‌ را معرفی‌ کردند و توانایی‌ ایرانی‌ را نشان‌ دادند و ضرورت‌ کار علمی‌ در فراخنای‌ بیابان‌های‌ دور و تپه‌های‌ فراموش‌ شده‌ را یادآور شدند. عاقبت‌ با تأسیس‌ گروه‌ باستانشناسی‌ در دانشگاه‌ تهران‌ عده‌ای‌ درجة‌ علمی‌ آنجا را دریافت‌ کردند و به‌ سوی‌ بیابانها روانه‌ شدند.

اما بازگشتن‌ عزت‌الله‌ نگهبان‌ که‌ بی‌گمان‌ برجسته‌ترین‌ درس‌ خوانده‌ در علم‌ باستانشناسی‌ از دانشگاه‌ شیکاگو و کاردیده‌ در مؤسسة‌ شرقی‌ آنجا بود وضع‌ علمی‌ باستانشناسی‌ صورت‌ دگرگونی‌ یافت‌ و چون‌ او به‌ مدیریت‌ باستان‌شناسی‌ کشور رسید حیاتی‌ تازه‌ در پیکر باستانشناسی‌ دمیده‌ شد و توانست‌ تمدن‌های‌ خفته‌ در دل‌ مارلیک‌ (کنار سپیدرود)، مراغه‌ (در دشت‌ قزوین‌)، هفت‌ تپه‌ (کنار اروندرود) را از زیر آوارهای‌ زمانه‌ به‌ در آورد. چون‌ دو هفته‌ پیش‌ از این‌ روباه‌ مرگ‌ او را از ما بربود اجازه‌ بدهید در این‌ جا از سوگ‌ او اظهار تأسف‌ کنم‌ و به‌ تأکید گفته‌ شود که‌ حق‌ مسلم‌ پدری‌ برین‌ رشته‌ را یافت‌.

گذر از این‌ مرحله‌ اگر دشوارترین‌ مقوله‌ بوده‌ است‌ ولی‌ دلپذیرترین‌ خواهد بود. پایان‌ پذیرفتنی‌ هم‌ نیست‌. راهی‌ است‌ که‌ پیوسته‌ و آهسته‌ باید سپرده‌ شود و افسوس‌ که‌ دو زنگوله‌ نامتناسب‌ به‌ پای‌ آن‌ بسته‌ شده‌ است‌ صنایع‌ دستی‌ و گردشگری‌. باستان‌شناسی‌ ایران‌ جنبه‌ علمی‌ صرف‌ دارد و صنایع‌ دستی‌ و گردشگری‌ طبعاً نوعی‌ وجنات‌ توریستی‌ به‌ خود گرفتن‌ است‌. کارهای‌ زرق‌ و برقی‌ گردشگری‌ حرمت‌ و شکوه‌ و حشمت‌ آثار خرابة‌ گذاشته‌ را از میان‌ می‌برد و جلف‌کاری‌هایی‌ را پیش‌ می‌آورد که‌ کار قهوه‌چی‌هاست‌.

 

خوان‌ هفتم‌ 

برگردان‌ نویسی‌ متون‌ مهم‌ است‌ از زبان‌های‌ غربی‌ به‌ زبان‌ خودمان‌، یعنی‌ ترجمه‌ کردن‌ تألیفاتی‌ که‌ در زبان‌های‌ دیگران‌ دربارة‌ ایران‌ باستان‌ نوشته‌ شده‌ است‌ و آن‌ هم‌ نه‌ تنها از عصر سیاحان‌ فرنگی‌ بلکه‌ از زمانی‌ که‌ متخصصان‌ نخستین‌ آنها مانند نیبوهر (قرن‌…) به‌ نگاره‌برداری‌ تخت‌ جمشید پرداخت‌ و بناهای‌ دیگر را در کتب‌ منفرد شناساندند.

امروز ترجمه‌ کردن‌ نوشته‌های‌ خارجیان‌ سکة‌ قبول‌ به‌ خود گرفته‌ است‌، زیرا هم‌اکنون‌ می‌بینیم‌ که‌ ماهی‌ دو سه‌ کتاب‌ خوب‌ تحقیقی‌ خارجی‌ دربارة‌ هخامنشیان‌ و ساسانیان‌ ترجمه‌ و نشر می‌شود.

پیمودن‌ این‌ مرحله‌ به‌ جز چند کتابی‌ که‌ در اواخر دورة‌ قاجاری‌ ترجمه‌ شده‌ بود به‌ طور جدی‌تر از سال‌ 1310 با تأسیس‌ کمیسیون‌ معارف‌ آغاز شد. در آن‌ سال‌ها پیشگامی‌ از دکتر صادق‌ رضازاده‌ شفق‌ بود که‌  تربیت‌ کورش‌ را انتشار داد یا مجتبی‌ مینوی‌ که‌  رسالة‌ ساسانیان‌ کریستن‌سن‌ را نشر کرد و نیز رساله‌ای‌ از هرتسفلد را به‌ فارسی‌ درآورد. البته‌ چند سال‌ بعد غلامرضا رشید یاسمی‌ کتاب‌ بزرگ‌  ایران‌ در زمان‌ ساسانیان‌ کریستن‌سن‌ را منتشر ساخت‌. بعدها دکتر ذبیح‌الله‌ صفا کتاب‌ کیانیان‌ را ترجمه‌ کرد.

ترجمه‌ها را می‌توان‌ در دو دسته‌ شناساند. یکی‌ متون‌ یونانی‌ و لاتینی‌ است‌ که‌ به‌ ناچاری‌ از روی‌ ترجمه‌های‌ اروپایی‌ آنها انجام‌ شده‌ است‌ و می‌شود چون‌ مترجم‌ در آن‌ زبانها نداریم‌. گناه‌ دانشگاه‌ تهران‌ است‌ که‌ در طول‌ هفتاد و چند سال‌ نتوانست‌ این‌ رشته‌ را ایجاد کند و ضرر بزرگی‌ عایدمان‌ شده‌ است‌. چه‌ امثال‌ گزنفون‌ که‌ حسینقلی‌ عمادالسلطنة‌ سالور در عصر مشروطیت‌ ترجمه‌ کرد و نود سال‌ بعد در 1382 به‌ چاپ‌ رسید و جه‌ آنها که‌ به‌ اهتمام‌ محمد سعیدی‌ (پروکوبیوس‌)، وحید مازندرانی‌ (هرودت‌)، رضا مشایخی‌ (گزنفون‌) و دیگران‌ در چهل‌ سال‌ اخیر به‌ زبان‌ فارسی‌ برگردانیده‌ شده‌.

کار دیگر ترجمة‌ پژوهش‌های‌ بزرگان‌ ایرانشناس‌ از نسل‌ پایه‌گذارست‌ در رشته‌های‌ مختلف‌ مانند نولدکه‌، مارکوارت‌، گوتشمید، آلتهایم‌، کریستن‌سن‌، اشمیت‌، کامرون‌، هینتز، لنتز هرتسفلد، دیاکونف‌، لوکونین‌، پیگولوسکایا، گیرشمن‌، دوشن‌گین‌، المستد، فرای‌، ویدن‌ گرین‌، کای‌ بار، کلیما، هومباخ‌، بویس‌، هنینگ‌ و دهها مرد شایستة‌ دیگر از نسل‌ جدیدی‌ که‌ پیدا شده‌اند مانند شرو، شوارتز، لکوک‌. در این‌ زمینه‌ باید ترجمه‌ جلدهای‌ مرتبط‌ به‌ تاریخ‌ ایران‌ کمبریج‌ را که‌ حاوی‌ پژوهش‌های‌ برجسته‌ای‌ است‌ از یاد نبرد. از مترجمان‌ این‌ رشته‌ نام‌های‌ درگذشتگان‌ را می‌آورم‌: داود منشی‌زاده‌، دکتر عباس‌ زریاب‌، کریم‌ کشاورز، دکتر محمد معین‌، دکتر عیسی‌ بهنام‌ و اقران‌ آنها.

این‌ خدمت‌ گرانقدر در حال‌ حاضر گسترشی‌ بیمانند یافته‌ چنانکه‌ نشر فرزان‌ سلسله‌ای‌ را برای‌ ترجمة‌ این‌ نوع‌ پژوهش‌ها بنیاد گذارده‌ و امروز شاهد انتشار چهارده‌ جلد آن‌ هستیم‌.

همچنانکه‌ انتشارات‌ ققنوس‌ و دیگران‌ هم‌ کوششی‌ دارند به‌ اینکه‌ کتاب‌های‌ مربوط‌ به‌ ایران‌ باستان‌ را به‌ فارسی‌ نشر کنند. در همین‌ روزها آگاه‌ شدم‌ که‌ انتشارات‌ توس‌ مجموعة‌ سخنرانی‌های‌ مربوط‌ به‌ دوران‌ هخامنشی‌ را که‌ در هلند به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ در چند مجلد ضخیم‌ به‌ چاپ‌ خواهد رسانید.

ایران‌ باستانی‌ تاریخش‌ درخشان‌ است‌ و برای‌ ما مایة‌ سرافرازی‌ داشتن‌ قدرت‌ جهانی‌ در آن‌ دوره‌ها بود و از نظر اصول‌ حکومت‌ و نحوة‌ سیاست‌ و تدوین‌ قوانین‌ اداری‌ و مدنی‌ سابقه‌هایی‌ بر جای‌ است‌ که‌ می‌باید همه‌ را از زبان‌های‌ خارجی‌ به‌ فارسی‌ نقل‌ کنیم‌.

خودشناسی‌ واجب‌ است‌ و حتماً باید دید آگاهان‌ ملل‌ دیگر ما را چه‌گونه‌ شناسانیده‌اند.

منبع: بخارا

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

سالگرد در گذشت پدرم

 

 سوم اسفند سال 1359 ، پدرم شادروان علی محمد رستگار فسایی ، پس از یک دوره ی بیماری  و انجام یک عمل جراحی  ، در شیراز در گذشت وتا امروز که سی سال از آن روز می گذرد  ، من هرگز نتوانسته ام که در باره ی او بنویسم، زیرا هر وقت قلم بر می  گیرم و اندیشه می کنم که  از او سخن بگویم ، ،آن قدر خاطره  ی خوب از محبت  و عشق  و صفا و بزرگواری و فداکاری او به ذهنم هچوم می آورد که نمی دانم از کدام یک سخن بگویم  ، مبهوت و درمانده می شوم ، و قلم را یارای  بیان احساساتم نیست ، گاهی هم  گریه مجالم نمی  دهد و اختیار قلم را از من می گیرد.

 پدر ، در سال 1298  شمسی  در فسا متولد شد، پدرش جاچ میرزا محمد علی تاجر فسایی بود که  مردی  عالم  و درس  خوانده بود   که  من هنوز برخی  کتابهای  صرف و نحو  و علوم دینی را با حاشیه نویسی  او در اختیار دارم، مادرش  مرحومه ی  کوکب  سلطان  ، دختر حاج محمد شیخ آبادی بود. و در همانجا  بزرگ شده ودرس  خوانده بود  و چون پدرش در سال 1310  در گذشته بود ، در حالی که بیش ار 13 سال نداشت ، سر پرستی  مادر و دو  برادر  خود را  بر عهده گرفت و با کار شبانه روزی در املاک ومغازه های پدری زندگی  خانواده را اداره کرد   ، در 15سالگی با

 ما درم  خانم شریعت ،که دختر مرحوم حاج مروج ،شریک پدرش بود وده سال بیشر نداشت  ،ازدواج  کرد  وصاحب دو فرزند شد که من و برادر بزرگم  بودیم  ، ولی در همین اوان و در بحران جنگ جهانی دوم، او را به سر بازی بردند  و دوسال ، خدمت اجباری کرد  و چون از خدمت مرخص شد ، ابتدا در اصطهبا نات ، در پست صد سه و سپس و ازحدود سال  1320  در اداره ی دارایی فسا به کار پرداخت  و در طول سی سال خدمت صادقانه، به ریاست حسابداری و معاونت اداره دارایی در فسا و شیراز وکازرون وآباده  رسید  ، در کارهای  اداریش   بسیار وظیفه شناس و آگاه  و جدی بود ودوست می  داشت که معلوماتش به روز باشد، خانه ی ما پر از کتابهای قانون و آیین نامه  بود  که پدر آنها را سفارش می  داد و می  خرید تا وظایف اداریش را خوب  انجام دهد،  برخی بخشنامه ها و قوانین را خودش نسخه برداری  می کرد و هنوز من دفتر هایی را که او به خط خود نوشته و قوانین مهم مالی و اداری را در آنها یادداشت کرده است  ،نگاه داشته ام  و گاهی  با مرور آنها یادش را عزیز  می  دارم، او چند سالی  پیش  از انقلاب در شیراز ، باز نشسته شد.

او، مردی بلند بالا ، خوش سیما و همیشه تمیز و خوش لباس  و مرتب بود ، کراوات از گردنش نمی  افتاد و کفشهایش  همیشه برق می زد ،اهل خواندن و نوشتن بود  وما روزنامه و مجله  و کتاب خوانی را در دهه ی 20 و 30 از او یاد گرفتیم  و راه و رسم زندگی را از او آموختیم،او از نخستین کسانی بود که  در شهر ما رادیو خریدند و ما به گوش  کردن رادیو و موسیقی و برنامه های خبری  عادت پیدا کردیم ،  بسیار خوش  خط و با سواد بود  ،همیشه  در کارش چدی و مسؤل ومسلط بود، عاشق  خدمت کردن به مردم و رفع مشکلات  کار آنها بود  و تا کسی  از او نطری یا کمکی  می  خواست ، با همه ی وجود خود در خدمت وی قرار می گرفت و تا  کاراورا به سر انجامی دل خواه  نمی رسانید ،آسوده نمی  نشست  و همیشه ، درخانه ی ما به روی  چنین کسانی باز بود . او 5 فرزند دختر و4 پسر پیدا کرد و  اگر چه گاهی  مختصر بیماریی  پیدا می کرد، ولی،معمولا  خوب و سر حال بود ، اما با در گذشت نا گهانی مادرم در23 تیرماه 1358 ، نا گهان چنان  در هم شکست که دیگر تاب و توان زندگی دراو نابود شد وحدود یک سال و نیم بعد در گذشت  و به یار پیوست ودر امام زاده حسن فسا به خاک سپرده شد.  

 از آن هنگام به بعد ،  من هر گاه  که  به یادش می  افتم ، نامش را می شنوم، یا یکی از عکسهایش را می بینم ،به دنبال خیالها یی که با او مرتبط است به راه می افتم ،  و ساعتها با او سفر می  کنم و دقیقه به دقیقه ی  با او بودن  و بیش از 40 سالی را که در زیر سایه او زیسته ام  ، به خاطر می آورم و مرور می کنم ، چوانی بلند بالا و خوش سیما  را به یاد می آورم که پیر شد و9 فرزند موفق  را بزرگ کرد  ورنج تربیت و اداره و تحصیل  آنها  را در روزگارانی بسیار سخت  بر دوش کشید که بحمد الله   همه به نوعی باز تاب  خوداو هستند، او به هرکس  که می  توانست یاری  داد و از هیچ کس  توقعی  نداشت،

 لحظه به لحظه ی هستی ما با وجود او  پیوند داشت ، همیشه منتظر آمدنش  به خانه بودیم وچون می آمد با دستهای پر و لبخند و مهربانی  می آمد  و وقتی با او بودیم هیچ کمبودی  نداشتیم ،همه ی کارها  ی زندگی درست  بود و حرف و سخنش، همیشه  بسیار منطقی و پذیر فتنی  می نمود، او بیشتر دوست ما و پناه گاه ما وحامی  همیشگی  و حلّال مشکلات ما  و خانواده و دوستانش  بود،همیشه خانه ی ما محل حلّ و فصل دعواهای خانواده ی بزرگ ما و حتی دوستان وغریبه  ها بود، دختران فامیل با مشورت او به خانه ی بخت می رفتند و او بود که برای بسیاری از پسران به خواستگاری  می رفت و بر سر خانه  و زندگی  می نشاند، دوست و آشنای  فراوا ن داشت و  همیشه یا مهمان بود یا مهمان  داشت ودر خانه ی " آقای  رستگار بزرگ" ( که لقب پدرم در برابر برادر کوچکش بود) ، بر روی  همه  باز بود.

خانه ی ما در قلب بازار فسا و در کوچه ی بن بستی قرار داشت که با دری از بازار جدا می شد و  فقط دو خانه در کنار هم  درانتهای آن بود  که در یکی  ما می نشستیم و در دیگری مرحوم عمویم میرزا عبد الرحمن رستگار با خانواده اش و مادر بزرگم  سکونت داشتند، این   دو خانه ، از پدر بزرگ به پدر و عمویم میراث رسیده بود و در واقع ، پشت مغازه هایی  واقع شده بود   که محل کسب  بزازی دوپدر بزرگ مادری و پدریم مرحوم جاجی میرزا نصرالله مروج وحاج میرزا محمد علی رستگار بود  که با هم شریک بودند و هنوز یکی از آنها مجل کسب از فرزندان حاج مروج است ، این دو خانه ، تقریبا  نقشه یی شبیه به هم داشت ،یعنی علاوه بر حیاط بزرگ و حوض  و باغچه ها و در ختها ،هردو خانه سه طرف اطاق داشتند که به عنوان مثال ، خانه ی مسکونی ما ،  در سمت راست ،یک پنج دری  بزرگ، با یک انباری و پستو و یک انباری و  یک زیر زمین ویک اطاق پشت بام داشت و در روبه رو،   یک زیر زمین و یک اطاق بزرگ  و ایوان  که از انجا به یک حیاط خلوت که درآن آشپز خانه و دستشویی  ساخته شده بود می رفتیم و در طرف چپ ،  دو اطاق سه دری  و یک راهرو ساخته شده بود و تا آنجا که من می  دانم تا  5،6 سال پیش  هنوز به همان وضع وجود داشت.......این خانه ها با  فضاییی که داشتند  و همت پدر و فامیل دوستی و مهربانی  وی  ، همیشه محل  برگزاری چشنهای عروسی و عقد و نامزدی، از زیارت بازگشتن و ولیمه دادن فامیل بود اما  پدر آن قدر مهمان نواز و فامیل دوست بود که معمولا بدون هیچ مناسبت خاصی  هم ، همیشه دور سفر ه ی ناهار و شام  او، دوبرابر اعضاء خانواده   ، از خاله ها و عمو زاده ها و داییها   و فرزندان آنها ، نشسته بودند، او بهانه یی می جست برای  شادی  وهمیشه  ایام عید ،مرا به یاد  او می  اندازد ، زیراهمه ی شیرینی پزیهای ایام عید که گاهی 20، 30 روز طول می کشید ، در خانه ی ما بر گزار می شد ولا اقل ده دوازده خانواده ی قوم و خویش و آشنا  ،  موادکماچ و کلوچه و حاج بادام  و لوز بادام و سوهان  وباقلوا و بقیه شیرینی  ها را به آنجا می آوردند  و  همگی با هم آنها را درست می کردند وبرای ناهار و شام هم مهمان ما بودند و پدر با شادی و محبت  ، در همه ی کارها به آنها کمک می کرد و آتش فِر و بردن و بیرون آوردن شیرینها را مدیریت می کرد و این کار ، گاهی تا نیمه های شب ادامه می یافت  و فردا باز هم  روز از نو آغاز می شد ،

چند روز هم خدابیامرز  " ننه ی گندم" که متخصص پختن نان شیرین بود  ،تیر و تابه ی  نان پزی را در حیاط خلوت  همین  جا علم می کرد و  برای  چند ین خانواده  ، نان شیرینی می  پخت

            پدر عاشق  این مراسم  وشلوغ بودن  خانه بود ،  بسیار گشاده دست بود و به قول خودش پول به دستش نمی چسبید و همیشه خرجش بیش از دخلش بود و بیشتر بدهکار بو تا طلبکار، به همین جهت همه املاک پدری و مادریش  را  که بسیارهم  زیاد بود ، بتدریج می فروخت و  خرج می کرد،

            دوسه هفته پیش از عید ، پدر  دست ما پسرها را می گرفت و به بازار می برد ، از مغازه ی غیرتمند و داوری ، برایمان کفش می خرید، کت و شلوارعیدمان را به مرحوم رجب فرجام یا صادقی سفارش می  داد و معمولا ما  یکی  دوروز پیش از عید از صبح تا شب  دراین مغازه ها می  نشستیم تا کفش و لباس عیدمان آماده  شود، پدر خود نظارت می کرد که مرحوم نجات شاکری سرمان را برای  عید خوب اصلاح کند ، و روز جمعه ی پیش از عید ، ما را به حمام آکوچکی یا جهرمی می برد تا  برای  عید تمیز باشیم  ،ایام عید که فرا می رسید، خانه ی ما به  همّت مادرم که آیتی  از صفا و درایتهای زن ایرانی بود، رنگ دیگری  می گرفت ، از تخم مرغ رنگ کردن و سبزه آراستن، تا نو نوار کردن در و دیوار و صندلی و دیگر ترتیبات خانه داری ،و لی  خود روز عید جکایتی دیگر داشت،مادر سفره ی هفت سین را به زیبایی می آراست و می  چید و سمنو و سبزه و سرکه و سیر وسمک  و سوهان و سکه  را در آن می  نهاد ، چند دانه انار قرمز درشت  در وسط  سفره ی هفت سین قرار می داد  و " از حوالی  سال تجویل مادرم  شیر برنج را روی آتش  می گذاشت و می پنداشت که حتما باید دیگ خانه در  هنگام سال تحویل در  جوش باشد، آنگاه همه تمیز و نو نوار و در لباسهای  عید، دور سفره جمع می شدیم ، پدر ، قران مچید را باز  می  کرد و با صوت خوشی  که داشت سوره ی یاسین را تلاوت می کرد و پس از تلاوت چند آیه، اناری را از وسط سفره بر می  داشت و در آن می  دمید  و ، یکی  دو دقیقه پیش از سال تحویل ،قران را در دامن می گذاشت و با آواز بلند " یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبر اللیل  والّنّهار ،یا محوّل الحول  و الاحوال  حوّل حالنا الی احسن الحال را می  خواند و همه ی ما چه خرد و چه بزرگ ،آن را تکرار می  کردیم، سال تحویل می شد دست "اقا جون "  و "مادر"  را می بوسید یم  و اسکناسهای نو  و تا نخورده ، راعیدی  می گرفتیم  ، حال و هوای  شادی و تازگی بهاری، وجود مان را پر می کرد، بی درنگ پس از سال تحویل  همه با هم به پیش مادر بزرگها می رفتیم  و سپس به همراه پدر به عید مبارکی نزد مرحوم حاح سید آقا سجادی   و شیخ محمد بحرانی  می رفتیم   و چون به خانه باز می گشتیم ، اقوام و دوستان و آشنایان ، باغبان و زارع و امثالهم به نزد پدرم که بزرگ فامیل بود می  آمدندو  ما با چای و شیرینی  از آنها پذیرایی  می  کردیم ، پدر به برخی از  بچه ها و زیر دستهایش عیدی می داد و کم کم سرو کله ی   گروه های  مطرب  پیدا می شد که در خانه را می زدند و به داخل می آمدند و در حیاط  ،روی  تخت می  نشستند وچند دقیقه یی  می  نواختند ، مادر ظرفی  پرازشیرینی برایشان می  گذاشت و پدر  چند تومانی پول به آنها می  داد، در سالهای 20 تا 37 که من هنوز در فسا بودم ، در این شهر  که شاید بیش از 4 ، 5 هزار نفر جمعیت نداشت ، چهار پنج  دسته مطرب  کار می  کردندکه گروهی سازهای  مجلسی  داشتند و معمولا با تار و تنبک و  ویلون ، گروه گروه و به فاصله می آمدند و می رفتند مثل امان و  ناصر استاد خانجان ، استاد اصغر با گروهش ، استاد حیدر  که استاد عباس ضرب زن   همیشه با او بود  و ، اما استاد : فضو" با ساز و دهل و نقاره می  امد و تا صدای سازش بلند می شد ،پدر  سینی نان شیرینی و کماچ  و پول نقد ، را بر می  داشت و به سرعت  به آنان می  داد و از همان جا  آنهاراباز می  گرداند.   گروه های دیگری هم بودند که  پیش مادر می آمدند و از او عیدی می گرفتند، که عبارت بودند از ما ما ها ، حمامی  ها ، بند انداز ها،  بی بی های  مکتب خانه ، که  معمولا ما پیش آنها قران می  خواندیم، زنانی که گوشت  به در خانه  ما می آوردند و می فروختند، خدمتکاران قدیمی  و...

پدر  در  چند روزی  که به مناسبت عید  تعطیل بود ،  مارا  با خود به خانه ی دوستان و اقوام می برد  و هرچه بزرگتر می شدیم با  او  بیشتر دوست  و هم نشین بودیم ، ما در تفریجات او شریک بودیم و ووی در در شادیهای ما همراه ما بود، ولی در همه عمر ش، حتی ثانیه یی، بی  ما  و بی  اندیشه ی ما  سپری نکرد ، 9 فرزند   مادرپیر  وهمسر  بیمار  داشتن  و از همه ، در آن روزگار دشوار خوب  نگاه داری کردن،آنها را به مدرسه و دانشگاه  و تحصیلات عالیه رساندن، شمع وار سوختن و روشنی بخشیدن است ، کاری  که پدر  حدود چهل سال انجام داد  و چون در گذشت ، او هیچ بدهی به هیچکس  نداشت و لی ما برای  همیشه وامدار  فداکاریها و ار خود گذشتگی های  او مانده ایم

خدایش بیامرزاد و در بهشت برین خویش با پاکان و نیکان و فرشتگان ،همنشین بداراد.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

رستگاری

از شادروان فریدون مشیری

 

رستگاری


 

از تو می‌پرسم، ای اهورا

می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر که را نام نیکو بماند،

                            جاودانی است

 

از تو می‌پرسم، ای اهورا

تا به دست آورم نام نیکو

بهترین کار در این جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان یزدان سپردن

مشعل پر فروغ خرد را

سوی جان‌های تاریک بردن

 

از تو می‌پرسم، ای اهورا

چیست سرمایه رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا کن

دین خود را به مادر ادا کن

 

ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد

 

ای اهورا

من که امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم

رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

 

یاد جان سوختن‌های مادر

لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را

قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش

کمتر از لطف و مهر خدا نیست.....


از کتاب پنجره ی ماه، تهران
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

جشن های ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

                                        جشن های ایرانی در شاهنامه ی فردوسی *

                                                   ( بخش اول)

شادی از پایه های هویت ایرانی است و به همین سبب جشنهای ایرانی نماد هویت ملی و ارزشهای  فرهنگی جامعه ی ایرانی است و تعداد فراوان  این جشنها ، مبین اهمیت  آنهاست:

ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.

 نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:

 .1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.

 نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند (درباره نوروز مقاله‏اى مفصل در همین کتاب آمده است)، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:

 .1 نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:

 شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏

 سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر

 شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏

 در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.

 سرت سبز و جوانى چون خوید

 اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏

 بازت گیرا و خجسته به شکار

 کارت راست چون تیر

 سرایت آباد و زندگى بسیار باد.

 .2 جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد: "... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.

 .3 جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."

 از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.

 .4 جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:

 ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند.

 در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد: "آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."

 .5 جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:

 آن شب که سرورم زاید

 نشانه‏اى از ملک آید

 ستاره از آسمان ببارد

 هم آن‏گونه که رهبرم درآید

 ستاره‏اش نشان نماید

 پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."

 .6 جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"

 .7 جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."

 .8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.

 .9 جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:

 .1 گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.

 .2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.

 .3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.

 .4 گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 .5 گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.

 .6 گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.

 .10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 .11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

 

 ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 1/25

 نشستند فرزانگان شادکام‏

 گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏

 1/62

 بنا بر این، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:

 گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 1/155/1165

 ز ایوان سوى کاخ رفتند باز

 سه هفته به شادى گرفتند ساز

 1/174/1630

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 1/181/1780

 هنوز از لبت شیر بوید همى‏

 دلت ناز و شادى، بجوید همى‏

 1/223/49

 شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

 همیشه بزى شاد و به روزگار

 روان و خِرد بادت آموزگار

 6/1626

 و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

 تو دل را بجز شادمانه مدار

 روان را به بد، در گمانه مدار

 3/644

 ز گیتى تو را شادمانى است بس‏

 دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏

 2/216

 اگر دل توان داشتن شادمان‏

 جز از شادمانى مکن تا توان‏

 2/279

 در میان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحیه‏اى بسیار شادمانه دارد و آن‏را در مثنویاتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.

 مغنى بساز آن نو آیین سرود

 بگو با حریفان به آواز رود

 که از آسمان مژده نصرت است‏

 مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

 

 مغنّى نواى طرب ساز کن‏

 به قول و غزل قصّه آغاز کن‏

 که بار غمم بر زمین دوخت پاى‏

 به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

 

 بیا مطرب آن بربط خوشنوا

 که نغزیش مغز مرا شد دوا

 بزن تا که بر باید از مغز هوش‏

 به دل جان نو ریزد از راه گوش‏

 

 بیا مطربا برکش آوازتر

 دماغ مرا تر کن از سازتر

 روان کن که خشک است رود و رباب‏

 از آن دست چون ابر، باران آب‏

 به مستان نوید و سرودى فرست‏

 به یاران رفته درودى فرست‏

 

 مغّنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 

 مغّنى از آن پرده نقشى بیار

 ببین تا چه گفت از درون پرده‏دار

 چنان برکش آهنگ این داورى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 در این پرده چون عقل را بار نیست‏

 بجز مستى و بیخودى، کار نیست‏

 

 مغنّى کجایى؟ به آواز رود

 به یادآور آن خسروانى سرود

 که تا وجد را کارسازى کنم‏

 به رقص آیم و خرقه بازى کنم‏

 

 بده ساقى آن آب آتش نشان‏

 از آن پیش کز ما نیابى نشان‏

 که در آتش است این دل روشنم‏

 همانا که بر آتش، آبى زنم‏

 

 شنیدم که در عهد بوذرجمهر

 ز فیروز روزى، منوچهرچهر

 نوشتند بر جام نوشین روان‏

 که بفزاید از جام نوشین، روان‏

 ز من بشنو این پند آموزگار

 مکن تکیه بر گردش روزگار

 اگر پور زالى از این پیر زال‏

 به دستان نمانى شوى پایمال‏

 بده ساقى آن آب افشرده را

 به مى زنده گردان دل مرده را

 

 که دارا که داراى آفاق بود

 به دارندگى در جهان طاق بود

 چو زین دار ششدر برون برد، رحَت‏

 ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

 

 بدو گفت گوینده‏اى دادگر

 گرایدون ز ترکان نبودى گذر

 از این مایه ور جاى و این فرّهى‏

 دل ما نبودى ز رامش تهى‏

 نیاریم گردن برافراختن‏

 ز بس کشتن و غارت و تاختن‏

 ز پرّنده و مردم و چار پاى‏

 گزندى که آید بر ایران سپاه‏

 ز کشور به کشور، جز این نیست راى‏

 بسى پیش از این، کوشش و رزم بود

 گذر ترک را راه خوارزم بود

 کنون چون ز دهقان و بازارگان‏

 برون آورد سر، دهد رایگان‏

 نمانیم کاین بوم ویران کنند

 همان غارت شهر ایران کنند

 نخوانند بر ما کسى آفرین‏

 که ویران بود روى ایران‏زمین‏

 

فردوسی و هویت شناسی، ایرانی ،دکتر منصوررستگار فسایی طرح نو ، تهران، ١٣٨١ 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم