دکتر منصور رستگار فسائی

رفیعی دریا دلی با همتی بزرگ

  سالهای ١٣٣٢ تا ٣۵ ١٣بود و من در کلاس  هشتم یا نهم  دبیرستان ذوالقدر درس  می خواندم وبه کتاب و کتابخوانی علاقه ی بسیار داشتم ، روزی از دبیرستان  به خانه بر می گشتم که در  خیابان فرمانداری ، روبروی  دبستان نمونه، تابلو کتابخانه ی جدید التاسیس فسا ،توجهم را به خود جلب  کرد ، بی درنگ بدان جا رفتم و چشمم به  چهره ی آشنای چند فرهنگی افتاد که در شهرفسا ، همه آنها را می شناختند، مرحوم دانش پژوه، آقای کشاورز، مرحوم شایق  که روی  صندی نشسته بودند و کتاب می  خواندند،سلام کردم و مردی  بلند بالا ولاغر اندام  خوش صحبت ،که لباس  افسرا ن یا درجه داران ژاندارمری را بر تن داشت به سلامم جواب داد و،با مهربانی به من  خوش آمد گفت و تشویقم کرد که خود و  دوستان و همکلاسیهایم دراین کتاب خانه ثبت نام کنیم وکتاب بخوانیم وبی ان که من چیزی بپرسم ،هدفش را از تاسیس  این کتاب خانه توضیح داد که این آغاز تاسیس یک کتابخانه ی بزرگ است ،ما باید دراین شهر، کتابخانه یی با دهها هزار جلد کتاب داشته باشیم ، این شهر با این همه دانش  اموز و فرهنگی و با سواد ،باید دهها کتابخانه داشته باشد ،من به تهران رفته ام و این کتابها را از جاهای مختلف تهیه کرده ام و خودم  آنها را با زحمت بسیار به فسا آورد ه ام واین محل را تهیه کرده و این کتابخانه  را تشکیل داده ام ،حالا نوبت شماست که کمک کنید تا آن را توسعه و رونق دهیم ... اولین باری بود  که مردی را می دیدم که در آن لباس، چنین فرهنگی بیندیشد و این همه دور اندیش  باشد ودلش برای مردم شهر و اعتلا ء فرهنگی آنها بسوزد ، کتابخانه  ی یک اطاقه اش ،  به سختی بیش از  ١٠٠ کتاب  داشت ولی  این مرد به دها هزار کتاب و کتابخانه می  اندیشید،من چنان مجذوب آن صداقت و صمیمیت و روحیه ی  استوار و همت بلند اوگشتم که از آن پس مشتری پروپا قرص کتابخانه اش شدم ، شادروان رفیعی ،در عرض چندسال ،آن کتابخانه را توسعه داد و من هر روز و هر هفته کتابی  از کتابخانه اش قرض  می کردم و می  خواندم ،اما با گرفتن دیپلم، به شیراز رفتم و دیگرسالها اورا ندیدم تا حدود ٢٠سال بعد که نروزی به شیرازو دانشکده ی ادبیات آمد و درست مثل همان روز ،و در آن کتابخانه ی  کوچک، برایم توضیح داد که این روزها ،دانشگاه آزاددر کشور  به راه افتاده است ومن  اجازه تاسیس آن را در فسا گرفته ام  ،وحالا آمده ام که از شما و همکارانتان خواهش کنم که به فسا بیایید و در این دانشگاه تدریس  کنید، همه ی  خاطرات آن کتابخانه وتوسعه ی آن دو باره به ذهنم آمد و دانستم که روح بزرگ این مرد ،دوباره دارد به کاری شگفت می  پردازد ،من و شادروانان دکتر اسکندری  و افراسیابی ،فقط به خاطر او  و احترامی  که برایش قایل بودیم ،قبول کردیم که با او همکاری  کنیم ، او با سرمایه یی کمتر از  هزار تومان ، کار تاسیس  دانشگاه آزاد فسا را آغاز کرد، ابتدا کلاسها را روی  زمین و در مسجد و دبیرستانها تشکیل می  داد ، هیچ امکانی  جز همت بلند در اختیارش نبود ،قرض می کرد ، ازاین و آن خواهش و التماس  می  کرد و هر روز  خشتی بر خشتی  می گذاشت و با خون دل و مرارت بسیار صندلی و میز و محل و استاد و امکانات اداری  و آموزشی  فراهم می  کرد و از همان آغاز ،تصویر  دانشگاهی با ده هزار دانشجو،کتابخانه،‌آزمایشگاه ، سالن اجتماعات را در  ذهن  بلند پرواز  خود می  پروراند ،یک دقیقه آرام نداشت ، برایش  تاسیس دانشگاه آزاد فسا ،به عشقی بزرگ تبدیل شده بود که همه  ی  هستی و توان خود را  بر سر آن گذاشته بود، چندی بعد،توانست ساختمانی در  داخل شهر اجاره کند و دانشجویان بیشتری را بپذیرد ،اما همت بلندش به این نوع ساختمان راضی نبود ،رنجها برد و کوششهای شبانه روزی  بسیار کردتا  زمینی برای ساختن  دانشگاه فراهم کند و چون زمین را یافت اراده کرد که آن را بسازدو  ساخت و توسعه دادو از دانشگاهی با چند اطاق محقر را به ساختمانی  نوساز نزدیک کدیوری رفت و سپس زمین دانشگاه کنونی را گرفت و چه خون دلها خورد تا آن را تسطیح کرد و اعتبارات ساخت آن را فراهم کرد،کاری که اوبک تنه و با دست خالی و با همت و عزم پولادین ،در این ٢٠ سال ،انجام داد ،شاید هیچ گروهی در پنجاه سال ،قادر به انجام آن نبود ، او نشان داد که مردان بزرگ می  توانند به نیروی عزم و اراده و صداقت خویش  به چه کارهای  بزرگی  دست بزنندو موفق  شوند، او چهره ی شهر مارا دگرگون کرد و بدان وجهه فرهنگی  ممتازی بخشید و به این شهر هویتی تازه داد،

خدایش بیامرزاد که از مردان یگانه  یی بود که در درقرنی  یک بار ظهور می کنند واز خود خاطراتی همیشگی در ذهن جامعه به جا می گذارند تا آیندگان ،راه ورسم ساختن و افتخار آفریدن واقعی را فرا گیرند.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

مردی که همتی بزرگ داشت

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

درگذشت دکتر محمد امین ریاحی

روز ٢۵ اردی بهشت امسال ، درست ،دریاد روز  فردوسی بزرگ  ،دکتر محمد امین ریاحی  یکی  از عاشقان شاهنامه و خدمت گزار بزرگ این کتاب  بی نظیر ادب فارسی و فرهنگ ایرانی  ،در تهران در گذشت .

دکتر امین ریاحی دانشمندی  یگانه بود   که از نسل دوم استادان دانشگاه تهران به شمار می آمد و در مکتب ملک الشعرای بهار، علی اصغر حکمت شیرازی ، بدیع الزمان فروزانفر ودیگر استادان بزرگ نسل اول اساتید دانشگاه تهران تربیت شده  ودر تصحیح متن ، نسخه شناسی و تحقیقات ادبی ، به اجتهاد رسیده بودوبیش از ۵0سال، عاشقانه و با تواضع و بی  ادعایی تمام ، عمرخود را وقف خدمت  به ادب و فرهنگ ایران زمین ، کرده بود.

او،در"خوی"  زاده شد  و در جوانی به تهران آمدو  تحصیلات عالی خود را در  دانشکده ی ادبیات تهران به انجام رسانید وبه اخذ دکتری زبان و ادب فارسی نایل آمد. و در وزارت فرهنگ آن روزگار استخدام شد  و سالها دبیری  مدارس  آذربایجان و قم و تهران را داشت و   در  مؤسسات علمی و آموزشی و تحقیقاتی و مشاغل دیگر  انجام وظیفه می کرد.

او کارهای ادبی اش را با تصحیح متن عرفانی "مرصاد العباد " آغاز کرد و در  آن کار ،حق  مطلب را بخوبی  ادا کرد  .

در دهه ی ١٣۵٠  در تاسیس بنیاد شاهنامه با شاد روان مجتبی  مینوی  همکاری داشت و بامدیریت  او بود که این بنیاد توانست کار تصحیح علمی و دقیق شاهنامه را آغاز و بخشهایی از این کتاب عظیم را منتشر سازد.

 پس از انقلاب اسلامی  ایران نیز  آن شادروان ،با کوشش فراوان تحقیقات خود را در باره شاهنامه ادامه داد و کتاب ممتاز  «سرچشمه‌های فردوسی شناسی»،را منتشر کرد ،و با انتشار مقالاتی  ارزنده در باره ی فردوسی  و شاهنامه ، شاهنامه پژوهی پر ثمر خود راپی گیری کردو بیش از ٢٠٠ مقاله ی علمی  ،یادگار این دوره از زندگی علمی وپژوهشی پر ارزش اوست .

دکیر امین ریاحی، پس از گذر از سر زمین عرفان و حماسه ، با لاخره به حا فظ رسید و کتاب «گلگشت در شعر و اندیشه حافظ» را  که در بر دارنده ی بسیاری از نکته های دقیق و ظریف در باره ی  حافظ و شعر و اندیشه های اوست  ،منتشر ساخت و این اثر در کنار آثاری چون مکتب حافظ استاد مرتضوی تبریزی و فرهنگ اشعار حا فظ از شادروان رجایی خراسانی بخارایی ، جایگاه   مهمی  در تحقیقات حافظ شناسی  پبدا کرد .

 گویی سرنوشت چنین خواسته بود که این فرزند برومند آذربایجان،  سعادت این را داشته باشد که با تحقیقات خود در  ذهن هموطنانش ،میان نجم الدین رازی و فردوسی طوسی و"کسایی مروزی" ، پیوندی  معنوی بر قرار سازد و  آنان را   به حافظ شیرازی برساند و نشان دهد که فرزندان ایران زمین ،همه ی این دیار ،آثار فرهنگی و هنری این دیار را میراث مشترک  خود می شمارند و کسانی چون محمد امین ریاحی ،که«مونوگرافی خوی» را در 800 صفحه، درباره تاریخ و جغرافیای شهرستان خوی، می نگارند ، از ری و طوس  و شیراز نیز غافل نیستند و همه ی ایران زمین را سرای خود می دانند و توسعه ی زبان فارسی را نه تنها در سر زمین خویش  که در قلمرو ترکان عثمانی  نیز دنبال می کنند.
از دیگر خدمات وی بسامان کردن  کتب  درسی مدارس  ایران ا است که  انجام آن در دهه ١٣٣٠ تا ١٣۴٠ کاری  مهم و سترگ بود که خود او بدان اشاره کرده است و ما در فرصتی دیگر به آن خواهیم پرداخت.

او مظهر اعلای  یک محقق عاشق بود که ارزش کار خویش را می  دانست و با متانت و استواری ، می کوشید تا فرهنگ و ادب  این سرزمین را به شایستگی به نسلهای آینده منتقل کند و چراغدار آیندگتن باشد.

روانش شاد و با فرشتگان و پاکان همنشین باد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

پیر من فردوسى والا تبار

٢۵ اردی بهشت   : یاد روز فردوسی  فرخنده باد

پیر من فردوسى والا تبار

 

 پیر من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنیاد ایران پایدار

 اى ز تو جاوید نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ایران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ایران جان دمید

 اندر ایران جان جاویدان دمید

 چون که تو شهنامه را پرداختى‏

 کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ایران سرزمینى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 این وطن محراب آزادى نبود

 سرزمین پاکى و شادى نبود

 بى تو آیین شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو کى تاریکى تردیدها

 روشنى مى یافت از خورشیدها؟

 بى تو دست راستى کوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

 شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

 بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

 بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاک تازى در گداز

 بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

 قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گیو را آیین جانبازى نبود

 بى تو بیژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

 بى تو حق را کس نمى شد خواستار

 بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

 بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

 آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

 دیو کشورگیر و کشوردار بود

 همسر کشورگشایان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

 کار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

 مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بیورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اکوان بود و ارژنگ پلید

 دور شام تیره و دیو سپید

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

 بود رستم، لیک، دور از کارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و دیوان شادخوار

 خسته از زنجیر بود اسفندیار

 تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

 در گلو مى برد مار اژدهاک‏

 بود سیمرغى، ولى دستان نبود

 نام ایران بود و خود ایران نبود

 آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

 سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

 بود رستم، لیک در چاه شغاد

 سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

 بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

 تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، این آوازه سامى نداشت‏

 از درفش کاویان نامى نبود

 بود جمشیدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تیرگى بسیار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تیرى در کمان، آرش نبود

 در سخن روزى که قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

 تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

 شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

 گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پیر کرد

 رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

 ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

 بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا که چون آید سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگیهایت فزود

 گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

 دیدگان بر کوه آتش داشتى،

 گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

 گه سیاوش را سپردى در مغاک،

 چون که رستم را سر آمد روزگار

 در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

 آتش غم شعله زد در جان تو

 سوخت از رستم، سر و سامان تو

 رزم چندین نسل با افراسیاب،

 برد از چشمان تو آرام و خواب‏

 داستان رستم و اسفندیار،

 کینه جانوسیار و ماهیار

 روز و شبهاى تو پراندوه کرد

 کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

 لیک اى مردانه مرد روزگار،

 تو نگشتى خسته اندر کارزار

 تو به مردان یاد دادى رزم را

 تو نشان دادى فنون بزم را

 چون که رستم داشت قصد آشتى‏

 دستگیرش پیر دانش داشتى‏

 چون که رزم جادوان در پیش داشت،

 چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

 چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

 بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

 چون که با هوشنگ نوآمد سده،

 بود جان پاک تو، آتشکده‏

 با تو بُد همراه، در میدان شور

 در مصاف شیر نر، بهرام گور

 با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

 دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

 راى تو، افسون ننگ و نام بود

 تازیانه در کف بهرام بود

 چون که رودابه گشود از سر کمند

 زال را راى تو آمد پایبند

 تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

 از تو آمد جاودانه سربلند

 چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

 از تو نام خویش را بر مى کشید

 از کیومرث گزین تا یزدگرد،

 جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

 کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

 آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

 کاشکى عمر یلان بسیار بود

 بخت با مردان میهن یار بود

 کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

 روزگار فتح انجامى نداشت‏

 رزمها پیکار ما و من نبود،

 تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

 بود بهرامى و در گورى نبود

 کرکسانِ مرگ را سورى نبود

 رستمى با آن بر و یالِ بلند،

 با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

 خسته از بدکارى دونان نبود

 در بُن چاه سیه، بى جان نبود

 تا که شاد از زندگانى زال بود

 باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

 کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

 دست از پیکار رستم باز داشت‏

 نوشدارو چاره بى تاب بود

 بخت یار رستم و سهراب بود

 کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

 تور و ایرج را حکایت آن نبود

 کام شیرین کاش زهرآگین نبود

 تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

 آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

 آسیابانش دل کشتن نداشت‏

 کاشکى اى سرفرازى کام تو

 بود روز دیگرى ایّام تو

 تا ببوسد دست و پایت رستگار

 گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر زندگى را سر برآر

 در سخن افسون خود در کار کن‏

 نسلهاى خفته را بیدار کن‏

 گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

 در کف ایرانى نیکوسرشت‏

 بار دیگر رستمانه سر برآر

 پیر من فردوسى والاتبار

 بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

 داستان زندگانى ساز کن‏

 اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

 بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

 بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

 بار دیگر جلوه کن در کارزار

 اشکبوس جهل را از پا درآر

 باغبان باغ ایران جان توست‏

 هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

 تا که گل از خاک ایران بردمد،

 تا ز دلها نور ایمان بردمد،

 نام فردوسى چنان خورشید باد

 صدهزاره، یاد او جاوید باد

 تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

 زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

 

 شیراز، ٢٩/٩/١٣۶٩

 

این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

چگونه می توان ایرانی بود از دکتر پرویز ناتل خانلری

---- چگونه مى توان ایرانى بود؟

 

 بیش از هفت قرن پیش، یکى از شاعران بزرگ ایران سعدى نامدار، در محلى که چندان از اینجا دور نیست، یعنى "در جامع بعلبک سخنى چند به طریق موعظت مى گفت" و در تفسیر آیه "نحن اقرب منک من حبل الورید" این شعر را مى سرود که:

 دوست نزدیکتر از من به من است‏

 و اینت مشکل که من از وى دورم‏

 

 آن روز اتفاق چنان افتاده بود که شاعر بزرگ ما شنوندگان خوبى نداشت. از این معنى در کتاب مشهور خود، گلستان، شِکوه کرده است.

 امروز وضع وارونه است. متکلم اگرچه به خود مى بالد که هموطن سعدى است، از دانش و فصاحت بهره وافى ندارد و در مقابل شنوندگان دانا و آگاه قرار گرفته. پس ناگزیرست که به دامن عفو و اغماض ایشان درآویزد تا او را از هر نقص و کوتهى که در بیانش هست معذور دارند.

 اما اگر اکنون وضع متکلم و مستمع چنان‏که بود نیست، موضوع سخن سعدى همچنان تازه و مناسب است، زیرا از این گفتگو غرضى جز این در میان نیست که ملتى را که از دیرباز با شما آشناییها دارد بهتر بشناسید، و روابطى که همیشه ایران را به ملتهاى عرب از یک‏سو و به ملتهاى اروپایى از سوى دیگر مى پیوسته است، محکمتر شود.

 از جانب دیگر بیان کردن نکته هاى مهم تاریخ و اندیشه و ادبیات و هنر ملتى که نزدیک سه‏هزار سال بر او گذشته است، کار آسانى نیست، خاصه که در طى این زندگانى دراز این‏همه فراز و نشیب دیده و تاریخ اندیشه و هنرش داستان تأثیر هاى متقابل و داد و ستد دائم با همه ملتها، از چین تا یونان باشد.

 چنین سرنوشتى نصیب ملتهایى است که در چهارراه جهان جاى گرفته باشند و ایران، از این جهت وضعى خاص خود دارد.

 این سرزمین که میان دریاى خزر و خلیج فارس واقع شده از زمانهاى قدیم در شمال با قبایل نیم‏وحشى و بیابانگرد آسیاى مرکزى، در مشرق با ولایتهاى غربى چین و هند و در مغرب با تمدنهاى بحر روم همسایگى داشته است. جلگه مرتفع ایران در حکم پُلى است که آسیاى مرکزى را به آسیاى غربى مى پیوندد.

 پس عجیب نیست اگر اندیشه و هنرش چنین عام و جهانگیر باشد. اما براى این‏گونه ملتها بسیار نادر است که بتوانند در دورانى چنین دراز، شخصیت و خصوصیت خود را همچنان حفظ کنند. براى این مورد، ایران مثالى است که حتى مى توان آن‏را استثنایى خواند.

 در طى هزاره دوم پیش از میلاد بود که ایرانیان از دشتهاى شمالى سرازیر شدند و در کوهستانهاى این سرزمین جا گرفتند. اما در مغرب این جلگه بلند به ملتهایى برخوردند که شهرنشین بودند و تمدنى پیشرفته داشتند. چهار قرن گذشت تا ایرانیان تمدن و فرهنگ این ملتها را اخذ کردند و بر ایشان پیشى گرفتند و به تسخیر آسیاى آن روز و تسلط بر آن پرداختند.

 در قرن نهم پیش از میلاد است که نخستین‏بار در نوشته هاى آسورى نام طایفه هاى ایرانى یعنى "پرسوا"ها (پارس) و "امادئى"ها (ماد) دیده مى شود. مادها در آخر قرن هشتم دولت خود را تأسیس کردند. اما فتح آسیاى مرکزى و غربى و تأسیس شاهنشاهى بزرگ و واحد ایران کار طایفه دیگر ایرانى، یعنى پارسها بود. مؤسس این دولت کوروش هخامنشى، در مدتى کوتاه تمام قدرتهایى را که در سر راهش بود، از میان برداشت. کرسوس پادشاه لیدیه را در سارد (546 ق.م) و جنگجویان بیابانگرد را در شمال شرقى، در ولایات باختر، و نابانید پادشاه بابل را در پایتخت او شکست داد (539 ق.م). از آن‏پس دیگر دوران بابل و سلطنتش به پایان رسید و همه ملتهاى آسیاى مرکزى و غربى تا دو قرن زیر فرمان حکومت ایران درآمدند.

 کمبوجیه جانشین او، مصر را گشود و به قلمرو خویش افزود. این زمان دوره نهایت وسعت سرزمین ایران بود. در زمان کوروش پایتختش پاسارگاد وارث اکبتانه و بابل و سارد گشت و در زمان کمبوجیه (522-529 ق.م) ایران در دره نیل به جاى فرعونیان نشست. در زمان داریوش کبیر از مشرق تا رود سند بسط یافت و در مغرب از دریا گذشت و به سوى یونان و اروپا تاخت.

 اما تنها جنگ و حتى پیروزى مایه افتخار ملتها نیست. تاریخ، ملتهاى دیگرى مى شناسد که سرزمینهایى به همین وسعت یا وسیعتر را تسخیر کرده‏اند. نکته درخور توجه این است که در کشورگشایى ایران، صفتى بود که براى دنیاى آن زمان بکلى تازگى داشت و آن صفت بشردوستى و مدارا بود. نخستین‏بار بود که شاهان مغلوب و معزول، زنده مى ماندند. ملتهایى که آشوریان و بابلیان اسیر کرده بودند، آزاد شدند. رسولان یهود هرچه از غلبه نینوا با نفرین یاد مى کردند، بر طلوع دولت کوروش ثنا و آفرین خواندند، زیرا که قوم یهود نیز آزاد شد و به اورشلیم‏برگشت و به تجدید بناى معبد یَهُوَه پرداخت. همه ملتهاى دیگر نیز از فتوحات ایران خشنود شدند و در دوره کوروش هیچ ولایتى از این شاهنشاهى پهناور، سر به شورش برنداشت. فنیقیان نیز نمى بایستى از تسلط ایران ناراضى باشند، زیرا شاهنشاه ملتهایى را زیر فرمان آورده بود که شهر هاى بزرگ فنیقى یعنى صور و صیدا را با خاک یکسان کرده بودند. اندکى پس از این زمان مى بینیم که این قوم کشتیهاى خود را به پادشاه ایران مى دهد و در جنگهاى دریایى کمر به خدمت او مى بندد. حتى در ساختن کاخ شاهى شوش شرکت مى کند و از کوههاى لبنان براى ساختمان کاخ داریوش چوب سِدر مى فرستد. کاخهاى هخامنشى، به خلاف رسم آن روزگار به دست اسیرانى که زیر تازیانه جان مى دادند ساخته نشده است. اسنادى که در سالهاى اخیر در تخت جمشید به دست آمده به خوبى نشان مى دهد که شاهان هخامنشى به کارگران کاخ، مزد قابلى مى پرداخته‏اند.

 یکى دیگر از مختصات این شاهنشاهى نو، سازمان بدیع آن بود. داریوش بزرگ در اداره کشور نظمى پدید آورد که قرنها پس از او بجا ماند و مورد تقلید و اقتباس واقع شد. شاید در آینده فرصتى دست دهد که از این سازمان به تفصیل گفتگو کنیم. اما این را ناگفته نباید گذاشت که استیلاى ایران در دنیاى آن روز وضعى پدید آورد که مورخان "آسایش هخامنشى" خوانده‏اند.

 مى دانیم که این دولت عظیم پس از دو قرن رونق و دوام به دست جنگجویى یونانى که اسکندر نام داشت از پا درآمد (331 ق.م). علت این شکست هرچه باشد، دانستن نتیجه آن مهمتر است. در مدتى که به یک قرن نرسید، سلوکیهاى یونانى بر ایران حکومت کردند. مورخان غربى از "یونانى شدن" ایران به تفصیل سخن گفته‏اند. بعد خواهیم دید که این امر بسیار سطحى بوده است. اما جاى آن است که از "ایرانى شدن" یونان هم گفتگویى بشود. مى دانیم که اسکندر چون بر تخت ایران نشست، جامه ایرانى دربر کرد و آداب ایرانى پذیرفت و از این‏که خود را جانشین "شاه" بخواند لذتى برد.

 جانشینان اسکندر بیش از هشتاد سال حکومت نکردند. یک تیره ایرانى از شمال شرقى کشور برخاست و به دولت ایشان پایان داد. این سلسله اشکانى خوانده مى شود. دولت ایران را از نو برپا کرد و نزدیک پنج قرن یعنى تا سال 227 بعد از میلاد مسیح بر آن فرمان راند. شاهان اشکانى خود را طرفدار و حامى فرهنگ یونانى مى خواندند. حتى بر سکه هاى ایشان نام و عنوانشان به خط یونانى نوشته شده است. با این حال قرائن حکم مى کند که نفوذ یونان هرگز عام و عمیق نبوده است. مهرداد اشکانى، اگرچه براى اظهار محبت به رعایاى یونانى که در کشورش پراکنده بودند، لقب "یونان‏دوست" به خود گرفت، عنوان قدیم ایرانى یعنى شاهنشاه، را نیز دوباره معمول کرد. دیگرى از شاهان این سلسله به نام بلاش به جمع روایات پراکنده دین ایرانى یعنى مزداپرستى همت گماشت و از این کار شهرت و محبوبیت یافت. این نکته‏ها و بسا قرائن دیگر نشان مى دهد که روان ایران همچنان بیدار و هشیار مانده بود و همین امر اشکانیان را کمک کرد تا جنگجویان بزرگ رومى را از مرز هاى خود برانند و ولایتهاى غربى کشور را از تسلط ایشان حفظ کنند. مى دانیم که رومیان چندین‏بار به تسخیر ولایتهاى ایران آمدند. کراسوس و آنتونیوس و تراژان به نوبت، بخت خود را در این کار آزمودند. هیچ‏یک از ایشان کامیاب نشد و کراسوس جان در سرِ این آرزو گذاشت.

 اما ایران اشکانى؛ علاوه بر دفاع در مقابل روم، گرفتار هجوم پیاپى بیابانگردان شمالى نیز بود که بعضى از دشتهاى شمال شرقى و بعضى دیگر از گذرگاههاى جبال قفقاز، به کشور ایشان مى تاختند. ایران در این پیکار خدمتى عظیم به بشر کرد، زیرا تمدن قدیم آسیاى غربى را که خود وارث و مالک آن بود از نابودى نجات بخشید.

 گفتیم که درباره علاقه اشکانیان به یونان مبالغه شده است و حتى ایشان، کوشیده‏اند که از توسعه و نفوذ یونان‏دوستى بکاهند. اما روان ایران‏که پیوسته هشیارتر مى شد، شاید کوشش ایشان را کافى نمى شمرد و به این سبب، همین‏که اردشیر ساسانى عَلَم برداشت، سراسر ایران‏او را همان پادشاه راستین شمرد که از دیرباز چشم به راهش داشت.

 نزدیک شش قرن از انقراض هخامنشیان مى گذشت و هنوز ایرانیان، بزرگى دیرین خویش را از یاد نبرده بودند. ساسانیان خود را از اعقاب شاهان هخامنشى شمردند و همین امر ایشان را قوت و توفیق بخشید. اردشیر دولتى ملى برپا کرد که بر مذهبى ملى و تمدنى ایرانى تکیه داشت. در تشکیلات داخلى، نظمى دقیق دادند و آن‏را به اداره‏اى مرتب سپردند و سپاهى منظم و کاردیده فراهم آوردند و چنان قدرتى یافتند که دنیاى متمدن آن روزگار میان ایران و روم تقسیم شد. ساسانیان ناگزیر بودند که پیاپى در سه جبهه بجنگند: در مغرب با رومیان، در مشرق با کوشانیان و هپتالیان و در شمال با بیابانگردان.

 اما دولت ساسانى، که ریشه‏اش از فرهنگ کهن ایران، سیراب بود، پس از آن‏که در جنگ و سیاست بر رومیان و کوشانیان غلبه کرد، بر فرهنگهاى مجاور ایران درگشود. تمدن ایرانى از این روابط سود بسیار برد. نفوذ هنر ایرانى از یک‏سو تا اقیانوس اطلس کشید و از سوى دیگر، به صورت شیوه نوایرانى و بودایى، به چین رسید. دینهایى که در سرزمین ایران پدید آمده بود، در اروپا و افریقا با دینهاى بزرگ آن روز به معارضه برخاست و در خلوت آسیاى مرکزى بسط یافت. تشکیلات سپاه ایرانى، سرمشق آیین پهلوانى اروپا در قرون وسطى شد و نظم ادارى کشور بعدها دربار شارلمانى را به تقلید و پیروى واداشت.

 ساسانیان، بار وظیفه‏اى را که شاهان اشکانى به عهده گرفته بودند، همچنان به دوش کشیدند و تمدن کهن آسیاى غربى را از دستبرد جنگجویان نیمه‏وحشى شمالى حفظ کردند. اما با دولت "گوپتایى" هند همیشه دوست ماندند و هردو کشور از این روابط دوستانه در توسعه فرهنگ خود بهره یافتند.

 سنت دیرین ملى که سیاست رفق و مدارا بود، کم و بیش در دولت ساسانى نیز دوام یافت. اگر شاهان این سلسله گاه نسبت به پیروان ادیان دیگر تندى و سختگیرى نشان مى دادند، غالبا علل سیاسى داشت، البته در مقابل آیین مسیح وضع ایشان کمى دشوار بود. دولت روم شرقى (بیزانس) رسما دین مسیح را پذیرفت و در ایران دولت زردشتى بود. اما عیسویت در ایران نیز نفوذ مى یافت و رعایاى مسیحى ایران، به دولت همدین خود یعنى روم علاقه نشان مى دادند. بنا بر این روحانیان زردشتى بهانه خوبى داشتند که گاهى شاه را به شکنجه و عذاب مسیحیان وادارند. اما شاه ساسانى اغلب مقاومت مى کرد. روایت است که موبدان به یکى از شاهان این سلسله فشار آورده بودند که عیسویان را تار و مار کند. شاه براى بیان علت مداراى خود مثلى آورد. دست خود را نشان داد و گفت: "کف این دست دین پاک زردشت‏است اما از کف بى انگشت کارى برنمى آید. انگشتان، دینهاى دیگر ایرانند".

 اما جنگهاى دراز با کشور هاى همسایه و زد و خورد هاى خونین که چهار قرن دوام داشت، جز رمق در تن ملت ایران نگذاشت و وضع داخلى کشور هم چنان نبود که بر این جراحتها مرهم بگذارد و نظم و تعادلى ایجاد کند. فرمانروایان محلى منتظر فرصت بودند تا حقوق قدیم خویش را باز به دست آورند و سرکردگان لشکر، پیاپى طغیان مى کردند تا بر تخت بنشینند. استبداد دربار و رقابتهاى شدید بر سر جانشینى شاه که قدرتش رو به ضعف مى رفت و اختلاف طبقاتى که به صورت جنبش مزدکى جلوه کرد و اساس جامعه ایرانى را درهم ریخت و شهر و ده را به خون کشید، مقدمات زوال دولت ساسانى را، در همان زمان که به چشم جهانیان به اوج قدرت رسیده بود، فراهم آورد. اما ضربت قطعى را دشمنان ایران که قرنها نیروى کشور را فرسوده بودند نزدند. این ضربت از دست ملت جوان عرب وارد آمد که تازه داشت از زندگى صحرانشینى بیرون مى آمد اما ایمانى قوى به دینى جدید یعنى اسلام او را به جنبش آورده بود. در مدتى کوتاه مسلمانان عرب، بر شاهنشاهى پهناور ساسانى دست یافتند و چیره شدند.

 

 چنین مى نمود که کار ایران به پایان رسیده است، از این‏پس هریک از ولایتهاى این کشور وسیع به دست والیى اداره مى شد که خلیفه فرستاده بود و بسیارى از ایشان براى مطیع ساختن ملت ایران، قساوت به خرج مى دادند. زبان رسمى و ادارى، زبان عربى یعنى زبان کتاب آسمانى اسلام بود. بعضى از ایرانیانى که به دین خود مانده بودند، کارشان به آزار مى رسید. حاکمان جدید تا آنجا تاختند که به خلاف دستور صریح اسلام، خود را نژادى برتر دانستند و ملتهاى "زبان‏نفهم" یعنى عجم و خصوصا ایرانیان را سخت خوار شمردند. کوششهاى پیاپى سرداران و وطن‏پرستان ایرانى براى بازیافتن استقلال و قدرت دیرین، همه به هدر رفت. اسلام، که نارضایتى طبقات رنجدیده و تهیدست ایران‏به رواجش کمک مى کرد، در سراسر کشور رسوخ یافت و به دورترین مرز هاى شمالى و شرقى رسید.

 ایرانیان همه کوشش خود را در آن مقصور کردند که با این زندگى جدید آشنا شوند. نخست به کار زبان عرب پرداختند که زبان دین و اداره بود و آن‏را زیر نگین آوردند. همکارى پرفایده ایشان بود که عربى را در مدتى کوتاه، زبان دانش و فرهنگ کرد. صرف و نحو و لغت عرب، همیشه مدیون ایرانیان است. مجال آن نیست که همه بزرگان این فن را نام ببرم. اما از ذکر چند نام بزرگ مانند سیبویه و کسایى و فیروزآبادى و ابوزکریاى تبریزى و رجایى و زمخشرى نمى توان گذشت. نثر امثال ابن‏المقفع و بدیع‏الزمان همدانى براى نویسندگان عرب سرمشق شد. در شعر عربى هم ایرانیان نمایندگان برجسته‏اى داشتند که از آن جمله بشاربن برد و ابونواس و مهیار دیلمى است. موسیقى عربى ساخته و پرداخته ایرانیانى مانند ابراهیم موصلى و پسر نامدارش اسحق است که نسبشان به محترمان فارس مى رسید. حتى امروز از مجموع اصطلاحات موسیقى عربى نزدیک به دوثلث یا الفاظ فارسى است و یا الفاظى که از روى قالب کلمات فارسى ریخته شده است. در فقه اسلامى نیز ایرانیان مقامى بلند دارند. من اینجا فقط از ابوحنیفه را اسم مى برم، اما در هر زمانى صدها فقیه ایرانى وجود داشته و این عجب نیست که اسلام دیگر دین ایران شده بود.

 اما خصوصا علم و فلسفه را باید رهین ایرانیان دانست. ایرانیان نخست در ترجمه استادى خود را نشان دادند، دانش هندى به همت ایشان در محافل علمى اسلامى راه یافت. سپس به اتکاى سوابق علمى ملت خویش به ایجاد آثار ابتکارى در رشته هاى مختلف علم دست زدند، از آن جمله خوارزمى که نامش هنوز در ابداع استادانه‏اش (الگوریتم) باقى است و ابوریحان بیرونى ریاضیدان و منجم نامى . در علوم طبى نیز ایران به تمدن اسلامى بزرگانى مانند رازى داده است که او را "جالینوس العرب" خوانده‏اند. این فهرست مختصر را بى ذکر نام "اخوان‏الصفا" نمى توان پایان داد. از این فرقه که در اسلام منتى بر گردن علم و فلسفه دارد، چند تن را مى شناسیم که از آن جمله یکى بستى و یکى زنجانى و دیگرى مهرجانى بوده‏اند. کم‏کم به نام "فارابى " مفسر نامى آثار ارسطو و ملقب به "معلم ثانى" مى رسیم. جانشین پرافتخارش نیز ابن سیناى ایرانى است که محتاج معرفى نیست. سرانجام از غزالى، فیلسوف و عالم دین و عارف عالى‏مقام نیز نام باید برد.

 هرکس تاریخ تمدن اسلامى را ورق بزند در هر فصل البته به چند نام بزرگ ایرانى برمى خورد.

 اما جنبش سیاسى ایران نیز چندان به تأخیر نیفتاد. بنى‏امیه که مانع بروز نهضت ایران بودند، به دست سپاه ایرانى و سردار خراسانى از مسند خلافت فروافتادند و بنى‏عباس به اتکاى ایرانیان به خلافت نشستند و راه را براى نفوذ ایران باز گذاشتند. مى دانیم که خلافت عباسى در بسیارى از نکات جز تقلیدى از شاهنشاهى ساسانى نبود و خلفا به تلقین وزیران و مشاوران ایرانى در امور ادارى خود از روش شاهان قدیم ایران پیروى مى کردند.

 با این‏همه ایرانیان بدان قناعت نکردند که دربار بغداد را تحت نفوذ خود داشته باشند و آداب و رسوم خود را به خلیفه تحمیل کنند. از پا ننشستند تا استقلال خود را به دست آوردند. در قرن سوم هجرى بود که نخستین امیران ایرانى، مستقل یا نیم‏مستقل، در خراسان ظاهر شدند. ملت ایران از بازیافتن آزادى سیاسى سرمست شد و در عین آن‏که دین اسلام را حفظ کرد، به احیاى زبان و ادبیات ملى خود پرداخت. اکنون در قرن چهارم هجرى هستیم. این همان زمان فردوسى بزرگوار و شاهنامه مشهور اوست. شاعران و دبیران در دربار شاهان فراوانند. حکیمان و دانشمندان بزرگ ایرانى مانند ابوریحان و ابن سینا و سپس غزالى اگرچه آثار مهم خود را به عربى مى نویسند در زبان مادرى خود هم کتابهایى تألیف مى کنند.

 ملت نیز به دین اسلام گرویده اما ایرانى مانده است. در دربار امیران، اگرچه گاهى از نژاد ترکند، بسیارى از مراسم ساسانى و جشنهاى ملى معمول است. بعضى شاعران دربارى، امیر را به نسخ و ترک این مراسم تشویق مى کنند. یکى از ایشان در جشن سده به امیر مى گوید:

 تو مرد دینى و این رسم رسم گبرانست‏

 ترا به جشن سده تهنیت نگویم من‏

 

 اما جشنهاى نوروز و سده و مهرگان و نظایر آنها همه‏جا در ایران معمول است. امروز هم هیچ دهکده‏اى در ایران نمى یابید که در آن جشن باستانى نوروز را با شور و علاقه بسیار برپا ندارند.

 سلسله‏ها جاى یکدیگر را مى گیرند و امیران و پادشاهان، حتى آنان که از نژاد بیگانه‏اند، همه خود را حامى و مروّج فرهنگ ملى نشان مى دهند. مدتى دراز نیز خانواده ایرانى بویه با ترکان ایرانى‏شده سلجوقى در بغداد، فرمان مى رانند و خلیفه عباسى به همان نام و عنوان دلى خوش کرده است.

 جنبش ملى ایران کم‏کم به اوج مى رسد، کشور پرثروت و برومندست. شهرها از جمعیت انباشته‏اند. حتى فرصت آن دست داده که به فکر ترقى و توسعه دانش و فلسفه باشند. وزیر بزرگ پادشاهان سلجوقى در سراسر کشور دانشگاهها برپا مى کند که از آن جمله‏دانشگاه بغداد بسیار معروف است. دانشمندان زمان را دعوت مى کند که در این مدارس عالى که همه به نام خود او "نظامیه" خوانده مى شوند، تدریس کنند. چرخ ترقى و تکامل تند مى گردد و پیش مى رود که ناگاه باز بلایى عظیم بر سر کشور فرومى آید. این‏بار مغولانند که پا در رکاب مرگ مى تازند و بر شهر هاى ایران مستولى مى شوند و مى کشند و مى سوزند و ویران مى کنند. این‏قدر خون مى ریزند که جان ایران به لب مى رسد. شهر هاى بزرگ با خاک یکسان مى شوند که از آن جمله رى نزدیک تهران است. پس از چنگیز نوبت هلاکو نبیره اوست که رسم درّندگى نیاى خود را از سر بگیرد. مى دانیم که هلاکو بغداد را فتح کرد و آخرین خلیفه عباسى را کشت و پایتخت دینى اسلام، شهر هارون‏الرشید و الف لیله، را به قتل و حریق سپرد. چه‏بسا کتابهاى فارسى و عربى و چه بسیار نقاشیهاى ایرانى و چه آثارى از میراث فرهنگى بشر در این حوادث نابود شد که هرگز بازگشتنى نیست.

 اما باز هم ایرانى خود را نباخت. باز روان ایران کوشید و دو نسل بیشتر نگذشت که خان مغول، ایرانى از کار درآمد. غازان‏خان دین ایران را که مسلمانى بود نیز پذیرفت. و به یارى وزیر ایرانیش رشید الدین فضل‏اللّه به "عمارت و آبادانى زمین" پرداخت. جانشینان غازان، دیگر آن ددان درّنده‏اى که کارشان نابود کردن تمدن بشر بود نیستند. حتى به امور علمى و ادبیات فارسى علاقه دارند.

 ایران بار دیگر قد راست کرده است. مسافران اروپایى که شهر هاى ایران را در دوره آخرین خانهاى مغول دیده‏اند از آبادانى کشور خبر مى دهند. یکى از ایشان که تبریز پایتخت مغولان ایران را دیده است، از اهمیت بازرگانى شهر سخن مى گوید و مى نویسد که "درآمد خان ایران از شهر تبریز بیش از درآمد پادشاه فرانسه از تمام کشور خویش است".

 بدین‏سان ایران، داشت درد هاى خود را درمان مى کرد که تیموریان رسیدند و کار چنگیزیان را از نو آغاز کردند. تیمور در ایران بسیار وحشیانه رفتار کرد و کشور از مرد و مال درویش شد. اما جانشینانش از چنگیزیان نیز زودتر شیفته تمدن ایرانى شدند و طولى نکشید که به خدمت آن کمر بستند. هرات و سمرقند، پایتختهاى شاهرخ و الغ‏بیک، مرکز نهضتهاى هنرى جدید شد و همین نهضت مقدمات آن‏را فراهم آورد که باز هنر ایران در دوره صفوى چنان شکفته و بارور شود.

 سلسله صفوى را امیرى جوان و دلیر، به نام اسمعیل بنیاد گذاشت و خود در سال 907 هجرى رسما به سلطنت نشست. وى گردنکشان داخلى را به زودى سرکوب کرد. در مشرق ازبکان را که بر خراسان مستولى شده بودند، شکست داد و ولایات ایران را پس گرفت و در مغرب با سلطان سلیم پادشاه عثمانى روبرو شد که از پیشرفت سریع او نگران شده و به دفعش شتافته بود. سیاست اصلى شاه‏اسمعیل آن بود که مذهب شیعه را ترویج و تقویت کند تا بدین وسیله ایران را از تسلط سلطان متعصب ترک که خود را جانشین خلیفه مى خواند و آرزوى استیلا بر همه کشور هاى اسلامى را در سر مى پخت، ر هایى دهد. اگرچه شاه جوان صفوى در همه جنگهاى خود با عثمانیان کامیاب نشد، اما سرانجام توفیق یافت که سلسله شاهان صفوى را تأسیس کند و این سلسله تا دو قرن بر ایران سلطنت کرد. دولت جدید ایران که تا امروز برپاست ساخته و پرداخته صفویان است. کار مهم شاهان صفوى زد و خورد با ترکان بود که پیاپى به ولایتهاى غربى ایران مى تاختند و قتل و غارت مى کردند. شاه‏عباس، در سال 1602، چون خود را نیرومند یافت، به ترکان تاخت و نزدیک دریاچه ارومیه ایشان را شکست داد و ولایتهاى خود را پس گرفت. سپس فرصت یافت که به اصلاح کشور بپردازد، در سراسر مملکت راهها ساخت، با شاهان اروپا رابطه یافت، پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و ارمنیان را در آن شهر سکنى داد و بازرگانان و پیشه‏وران و هنرمندان اروپایى را به پایتخت خود جلب کرد. در خلیج فارس هم، به همدستى انگلیسیان، به پرتغالیان تاخت و ایشان را که از یک قرن پیش در آنجا مستقر شده بودند، از خلیج فارس بیرون کرد، این فرمانرواى بزرگ در 1039 پس از 42 سال سلطنت درگذشت. کشورى آباد بجا گذاشت. کار عمده جانشینانش دفاع از هجوم ترکمانان‏به خراسان و پادشاهان هند به افغانستان بود. روابط ایشان با اروپا دوام یافت و سفیران اروپایى به دربار اصفهان روى آوردند. در این زمان است که مبلّغان مسیحى و جهانگردان فرانسوى در بیشتر شهر هاى ایران گشته و سفرنامه هاى مفصل و دقیق نوشته‏اند.

 در دوره انحطاط این سلسله یکى از سرکردگان ولایات شرقى ایران طغیان کرد و بر پایتخت دست یافت و چندسالى حکومتى پریشان بود تا سردارى ایرانى طاغیان را از پایتخت ایران راند و چندى نگذشت که خود را پادشاه خواند. این سردار نامدار نادر نام داشت و در کار سپاه و جنگ نابغه بود. ترکان را در آذربایجان نگذاشت و روسها در ولایتهاى کنار خزر نماندند. سرکشان شرقى را مطیع کرد و شاه هند را شکست داد و پیروز به دهلى رفت و از آنجا گنجى افسانه‏وار به غنیمت آورد. اما، مانند همه جنگاوران بزرگ، چون در 1160 کشته شد کشورى فقیر بجا ماند. پس از مرگش رئیسان قبایل هریک بر ولایتى دست یافتند و خودسرى پیش گرفتند. سرانجام کریمخان رئیس طایفه زند غلبه یافت و دوره سلطنت او به آسایش گذشت. چون کریم‏خان رفت باز فتنه و آشوب آمد. تا آن‏که آغامحمدخان، رئیس ایل قاجار، پیروز شد و سلسله‏اى تأسیس کرد که تا سال 1304 شمسى دوام یافت. آنگاه مؤسس سلسله پهلوى به تخت نشست.

 

 از شما، پوزش مى خواهم که سخن را کمى دراز کردم. اما از سه‏هزار سال تاریخ، کوتاه‏تر از این سخن نمى توان گفت. اکنون بجاست که از این گفتار نتیجه‏اى بگیریم. هرکس حوادث متوالى تاریخ ایران‏را از نظر بگذراند همیشه یک کلمه به خاطرش مى گذرد و آن "دوام" است. این دوام تزلزل‏ناپذیر، در طى این‏همه قرنهاى دراز موجب شده است که ایران تمدنى ایجاد کند که بنیادش بر "مروت" است و این همان صفتى است که در نخستین جلوه هاى تاریخ ایران نیز آشکار است. پیش از این از مدارا و مروت هخامنشیان و ساسانیان گفتگو کردیم. ایران مسلمان نیز همین مدارا و مروت را نسبت به فرقه هاى دینى دیگر، از زردشتى تا عیسوى، پیش گرفته است. ادبیات فارسى که سراسر مبلّغ مردى و مروت و مداراست، آثارى به جهان بخشیده که گنجینه اندیشه هاى لطیف بشرى است. شاعران ایرانى مانند سعدى و حافظ نه همان در سراسر ایران محبوبند، بلکه در همه دنیاى اسلام، در آسیاى ترک و هندى و عرب، در دل صاحبدلان جاى دارند. در اروپا هم، از گوته آلمانى گرفته تا پارناسى هاى فرانسوى، تأثیر ایشان محسوس و آشکار است و هرکه جویاى لطف اندیشه و کمال ظرافت بیان است خواهان و جویاى ایشان است.

 راز این توفیق آنجاست که ایران، شرق و غرب را چون شیر و شکر درآمیخته دارد. زبانش که همچنان هندواروپایى مانده است همیشه اندیشه او را به ملتهاى اروپا نزدیک نگه مى دارد و ضمنا در همه خصائص و بدایع تمدن اسلامى که خود در ایجاد و تکمیل آن سهمى بزرگ داشته است، شریک است. ایران نخستین ملت غیر عرب بود که به اسلام گروید، نخستین ملت شرقى بود که فلسفه یونان را دریافت و از آنِ خود کرد و نخستین‏بار عارفان بزرگش با عرفاى بودایى و برهمنى همسرى کردند.

 این ملت که توانست تمدنهاى بزرگ دشت بین‏النهرین را اخذ و اقتباس کند، هجوم مقدونى را تحمل کرد و اگرچه از تمدن یونان بهره برد، همچنان ایرانى ماند، ملتى که گرفتار استیلاى عرب و ترک و مغول شد و نه همان بقا و دوام یافت، بلکه توانست بیگانگان را رنگ ایرانى ببخشد، این ملت در طى تاریخ دراز خویش قدرتى عظیم و عجیب نشان داده است.

 براى هرکس که به سرگذشت و سرنوشت جوامع بشرى علاقه‏مند باشد، لازم است که تاریخ ایران را به دقت بخواند تا بداند که چگونه ملتى مى تواند این‏همه برگشتگى طالع را، ببیند و خود را نبازد، بداند که چگونه ممکن است که ملتى هرچه در فرهنگ جهان سودمند و گرانبها مى یابد، صمیمانه بپذیرد و هرگز رنگ خاص ملّى خویش را از دست ندهد، بداند که چگونه مى توان عمرى چنین دراز و پرحادثه را به سر ببرد و هرگز پیرو ناتوان نشود، باید تاریخ ایران را بخواند تا بداند که "چگونه ممکن است کسى ایرانى باشد".

 اسفند

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شعری از دکتر خانلری در باره ی فردوسی

فردوسى‏

 

 چنین بخواندم دى، در یکى کهن دفتر

 که چرخ دشمن دانائیست و خصم هنر

 سیاه‏روزتر آن، کش خرد بود افزون‏

 سپیدبخت‏تر آن کش هنر بود کمتر

 به نزد راى من این نکته نادرست آمد

 کرا خرد بود اینش کجا شود باور

 چنین گزاف سخن، آن سیاه‏دل گوید

 که هست نخل وجود وى از هنر بى بر

 بهانه آرد تا عیب خود فروپوشد

 چو خویشتن را درمانده بیند و مضطر

 اگر کمال به مال است، این تواند بود

 بسا که دست هُنرور تهى بود از زر

 وگر به مال نباشد چه نعمت اندر دهر

 بزرگتر ز خرد هست و خوبتر ز هنر

 سپهر کیست که باشد عدوى دانشمند

 ستاره چیست که گردد رقیب دانشور

 بر آن‏که باطل سحر هنر به کف دارد

 چگونه کار کند سحر چرخ افسونگر

 گر استوار ندارى حدیث من، سهلست‏

 به کارنامه استاد طوس ژرف‏نگر

 بزرگوار حکیم سترگ فردوسى‏

 که مام ایران چون او دگر نزاد پسر

 دلیر و راد و سخن‏پرور و گشاده‏زبان‏

 ز مهر ایران شورى عظیمش اندر سر

 روان ایران آنگه که او ز مادر زاد

 ز ترک و تازى آزرده بود و خسته‏جگر

 نمانده هیچ ز جمشید و کیقباد نشان‏

 نهفته پاک ز بهرام و اردشیر اثر

 پسند نامد وى را که فرّ ملک کیان‏

 چو مهر ماند پنهان به زیر ابر اندر

 بر آن نهاد عزیمت که آن دلیران را

 کند به شعر خوش خویش زنده بار دگر

 کرا که کارى این‏سان خطیر در پیش است‏

 بود به هر قدمش در کمین، هزار خطر

 به دور عمر بسى رنج برد و سختى دید

 ز کجروى سپهر و ز شومى اختر

 سپهر خواست که او را درآورد از پاى‏

 بسى بکوشید آخر بر او نیافت ظفر

 نهاد عمر گرانمایه اندر این سى سال‏

 که چون عروس بیاراست آن مِهین دفتر

 ز بهر کارى سى‏ساله رنج، اندک نیست‏

 تو اندرین سخن این‏سان به سر سرى منگر

 در این خطر که بکرد و در این مهم که براند

 خداى ایران بر وى به مهر داشت نظر

 چو کار خویش به پیرانه‏سر به پایان برد

 نبرد سودى، سهل است، زان بیافت ضرر

 گزاف گفتم، نى‏نى، زیان نکرد که بود

 به دفتر او را بس گنج درّ و عقد گهر

 زیان اگر همه اینست، کس به دهر مباد

 که سود باشد هرگز ورا ز عمر، ثمر

 از آن زمان که وى اندر جهان به رنج ببود

 هزار بار زمین گَشت گرد مهر اندر

 هزار بار گل و ارغوان به بار آمد

 نمانده دیرى، در خاک تیره جست مقر

 هزار بار بجوشید چشمه از کهسار

 هزار بار بیفسرد آب در فرغر

 هزار کاخ برافراشتند تا گردون‏

 که از گزند حوادث به باد شد یکسر

 چه مایه مهر به هر صبحگه ز خاور تافت‏

 من این درست ندانم تو خود برو بشمر

 هنوز گلها کز باغ طبع او بشکفت‏

 به رنگ و بوى شود هر زمان نوآیین‏تر

 هنوز کاخى کاو در سخن پى افکندست‏

 به پاى مانده و ماند هزار سال دگر

 هنوز او را شعر چو آب، نفسردست‏

 اگرچه بر آن بس باد سرد کرده گذر

 هنوز مهرى کز طبع او به ایران تافت‏

 همى درخشد چون آفتاب از خاور

 هزار سال دگر نیز بگذرد که هنوز

 هزار کس چو من او را بود ستایشگر

 ایا بزرگِ سخن‏پرورى که ایران را

 دگر عدیل تو نامد یکى سخن‏پرور

 همیشه تا که ببودى درین جهان، دل تو

 ز سوک ایران پردرد بود و پرآذر

 جز این نبود ترا آرزو که ملک کیان‏

 دوباره یابد نیروى و برفرازد سر

 کنون برآمد آن روز شادى و اقبال‏

 کنون بتابید آن آفتاب رونق و فر

 نوید دادى زین روزمان به دفتر خویش‏

 کنون ز خاک یکى سر برآر و خوش بنگر

 هنوز اول کار است، باش تا بینى‏

 چگونه گردد ده سال دیگر، این کشور

 درود باد روان تو را درود عظیم‏

 ز زادگان کیان و ز ایزد داور

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

در هنگام وزارت فرهنگ حکمت، بسیاری از ساختمان‌های فرهنگی و بعضی از آرامگاه­های مشاهیر بنا شد و تعمیرات بسیاری از آثار باستانی انجام گرفت، اما حکمت بنای آرامگاه سعدی را در هنگامی به انجام رسانید که بیش از ده سال بود از وزارت برکنار شده و در سمت ریاست انجمن آثار ملی و دبیر کل یونسکو در ایران انجام وظیفه می­کرد.

تا سال 1327، آرامگاه سعدی عبارت بود از یک ساختمان ساده و دو طبقه آجری، مرکب از چند اطاق، در طبقۀ زیرین که یک متر از سطح فضا بلندتر بود. در همین مکانی که اکنون سنگ مزار سعدی قرار دارد، اتاقی بود و دور سنگ قبر، محفظۀ آهنی نصب شده ­بود. این بنا، به هیچ وجه شایستگی مقام شامخ سعدی، این استاد عالیقدر سخن را نداشت، بنابراین به پیشنهاد انجمن آثار ملی فارس که مرحوم علی سامی 36 سال متوالی افتخار عضویت و دبیری آن را داشت و مساعی انجمن آثار ملی ایران، مخصوصاَ کوشش­ها و علاقه­مندی خالصانه و مخلصانۀ شادروان علی­اصغر حکمت شیرازی، ساختمان جدید آرامگاه سعدی به دست مهندسین ایرانی و کارگران شیرازی ساخته شد و در اردیبهشت­ ماه سال 1331 پایان پذیرفت، مساحت تمام محوﻃﮥ آرامگاه سعدی بیش­از هشت­هزار متر است و قسمت­های زیربنا 261 متر مربع و بقیه را باغ آرامگاه تشکیل می­دهد...».1

حکمت پس­از بنای آرامگاه حافظ، پیوسته درپی آن بود که برای آرامگاه شیخ سعدی نیز اقدام کند. او دریادداشت­های روز 15/1/1324 خود می­نویسد:«... عمارت بقعۀ سعدیه بنایی است که کریم‌خان زند برپا کرده و اخیراً یعنی در سال 1304 آقای ابراهیم قوام­الملک بر آن تجدید دیواری نموده و اشجار کاجی جدید، کاشته و فضایی حاصل کرده­ است و خیلی خراب و کثیف است، اگر خداوند توفیق دهد و بر آن بنایی یادگاری ساخته گردد، کمال توفیق است. هوای تنگ سعدی خیلی گرم است و به واسطۀ کثافت و گرما، مگس بسیار دارد...».2

بالاخره در سال 1327 حکمت برنامۀ خود را برای ایجاد آرامگاهی نوبنیاد برای سعدی عملی می­سازد و در خاطرات خود می­نویسد:«... برای ساختمان سعدی تلگرافی به حاجی محمد نمازی کردند به واشنگتن که کمکی به بنای سعدی بنماید»3 و در جایی دیگر می­نویسد: «... از حافظیه به مقبرﮤ سعدی رفتیم که بسیار جای کثیف و خرابه و نابهنجاری است».4 حکمت در روز سوم فروردین در شیراز جلسۀ انجمن آثار ملی ایران را تشکیل می­دهد... مذاکره در جلسه عصر روز شنبه صورت گرفت که برای شروع ساختمان آرامگاه سعدی بنا شد جلسۀ تشریفاتی فراهم شود و کلنگ شروع بنا را بزنند. برنامۀ مجلس تهیه شد و رقعۀ دعوت نیز تهیه گردید و تلگرافی نیز به جناب آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن، مخابره و تفصیل اطلاع داده­ شد.

صبح روز شنبه 7/1/1327 بنا بر خاطرات حکمت:«... آقای حسین فصیحی متخلص به شیفته، خلف­الصدق مرحوم شوریده­ فصیح­الملک به دیدن من آمد، عضو انجمن آثار ملی فارس است و اینک که می­خواهند عمارت سعدیه را تجدید کنند، بسیار نگران است که مقبرۀ والد او که در جوار سعدی مدفون است، از میان برود، به او اطمینان دادم که چنین امری واقع نخواهد شد، برحسب پیشنهاد این‏جانب، در برنامه­ تشریفات امروز برای او قرائت قطعه منظومی به مناسبت اقدام به ساختن آرامگاه برای شیخ سعدی منظور شده­ بود و فصیحی قطعه‌ای ساخته بود».5

جالب این است که حکمت تا آن روز برای تهیۀ نقشۀ آرامگاه سعدی هم اقدام کرده‌بود: «... مسیو گدار، رییس کل باستان­شناسی که برای نقشۀ ساختمان سعدیه آمده­ است، دیشب وارد شده و امروز ناهار را با من صرف نمود، ورود او بسیار به موقع و محلّ حاجت است، عصر دو و نیم «بعداز ظهر» به بقعۀ سعدیه رفتیم، اعضای انجمن آثار ملی فارس نیز بودند، مجلس پذیرایی فراهم بود، جماعت کثیری از نخبۀ وجوه و محترمین و تجّار و روسای ادارات و فرهنگیان، به دعوت آمده­ بودند، ابتدا من چند کلمه در خیرمقدم و تشکر سخن گفتم... مردم فارس حقیقتاً از این اقدام خشنود هستند و پس­از زدن کلنگ، مجلس خاتمه پذیرفت و انجمن آثار ملی شعبۀ فارس با حضور این‌جانب و مسیو گدار مقارن ساعت 6 در استانداری تشکیل و تا ساعت 5/8 مشغول مذاکره بودیم... امید است اکنون که شروع به عمل می­شود، به طور آراسته و پسندیده و با اطمینان­خاطر اقدام گردد...».6

بخشی از قطعۀ فصیحی (شیفته) که در مراسم کلنگ زنی آغاز ساخت آرامگاه سعدی قرائت شد‏، به شرح زیر است:

از این که بقعۀ سعدی ز نو شود آباد

 

همین نه من که جهانی است ‌ز این بشارت شاد

کهن شد آری اساسی که بود بانی آن

 

کریم­خان که خدایش همی بیامرزاد7

بنای سخته و پردخته­ای کنون باید

 

به پای کردن بر گور آن بزرگ استاد

زمانه کار چنین را به دست انجمنی

 

که بر حفاظت آثار ملزمند، نهاد

امید سعدیه هم همچو حافظیه شود

 

ز یمن همّت حکمت، علی­اصغر راد

به خاصه آن‌که چو گردد ممد عطیۀ شاه

 

ز کار بسته تواند هزار عقده گشاد

هر آن‌که خیری از او بر وجود خلق رسد

 

خدای در دو جهانش جزای خیر دهاد

مناسب است همین­جا ز گفت سعدی خواند

 

دو بیت را که در آن داده داد دانش و داد

جهان نماند و خرّم روان آدمیئی

 

که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد

نداشت چشم بصیرت که گِرد کرد و نخورد

 

ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد

بنای ختم سخن هم به گفت سعدی به

 

که آفرین خدا، بر روان سعدی باد

حکمت پس­از زدن کلنگ بنای آرامگاه سعدی در روز شنبه 19/9/1328 دوبار به شیراز آمد و به قول خودش: «... امروز عازم مسافرت شیراز هستم. همراهان عبارتند از: آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن آثار ملی، اللهیار صالح عضو هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، مهندس علی صادقی، مهندس ساختمان آرامگاه سعدی و دکتر امیر اسفندیاری. به شیراز می­رویم تا ساختمان آرامگاه سعدی را که به خرج انجمن ساخته می­شود، معاینه نماییم. (حکمت در این هنگام رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی بود)... ساختمان سعدیه را ( در روز 21/9/1328) معاینه کردیم... ساختمان پیشرفت بسیار کردهو فقط سقف گنبد بزرگ باقی مانده والّا سفت­کاری به کلّی پایان یافته و بسیار مجلّل و زیبا شده ­است...». حکمت در روز 23/9/1328 در استانداری فارس در باب ساختمان سعدی صحبت‌هایی می­کند8 و در اریبهشت سال 1330، بار دیگر برای مشاهدۀ ساختمان آرامگاه سعدی به شیراز می­آید و رضایت و شادی خود را از دیدن حاصل زحماتش در بنای آرامگاه سعدی چنین بیان می­دارد: «... عصر به تماشای آرامگاه رفتم. بحمدالله که ساختمان آن به پایان رسیده و تزیینات آن، خاتمه یافته و زحمت دو ساله­ به آخر رسیده ­است، خدا را بر این نعمت شکر کردم، ساعتی در فضا نشسته و تماشای منظرۀ عمارت را می­نمودم و بر این توفیق که خداوند عنایت فرمود، زبان دل و جان، متشکر و سپاسگزار بودم».9

 بالاخره روز افتتاح آرامگاه نزدیک می­شود و حکمت لحظه به لحظه خاطرات خود را با هیجانات، شادی­ها و نگرانی‌هایش، ثبت می­کند و نشان می­دهد که مردی باسابقه و تجربه و شأن و حکمت، چگونه روز و شب خویش را وقف آرامگاه سعدی می­کند. حکمت بار دیگر در 1/2/1331 به شیراز می­رسد در این سفر شادروان دکتر لطفعلی صورتگر با اوست: «صبح روز 2/2/1331 به آرامگاه سعدی رفتم ، معادل 250 جلد کتاب­های مختلف برای هدیه به کتابخانۀ آرامگاه سعدی همراه داشتم. آنروز به آرامگاه بردم و آقای [دکتر علی محمد مژده] به اتفاق یک نفر از اعضای معارف، مشغول ثبت و نگهداری شدند، تا قبل­از ظهر در آرامگاه بودیم، متأسفانه در نگاهداری و درخت­کاری و گل­کاری دقت نشده ­است».10

«صبح روز سوم اردیبهشت کمیسیونی داشتیم، برنامه­های پذیرایی روز و شب سعدی را که به افتخار افتتاح آرامگاه او، روز پنج‌شنبۀ آینده تشکیل خواهد شد، مطرح کردیم...».11 «روز 4/2/1331 اعضای انجمن آمدند و سخن از برنامه­های روز افتتاح می­رفت. در مراجعت سری به سعدیه زدم، پاسبان و مستحفظ نیامده ­بود و انتظامی نداشت، با تلفن به رییس شهربانی و رییس قشون تأکید کردم... ساعت چهار [بعداز ظهر روز 5/2/1331] به اتفاق سپهبد آق­اولی و جهانبانی به سعدیه رفتیم و ترتیب امر و پذیرایی را آقای مهدوی داده ­بود، مبلغ یک­هزار تومان وجه به او داده­بودم».12 «روز 6/5/1331 عصر به آرامگاه سعدی رفتم، معلوم شد وزیر بی­نظیر معارف ( دکتر حسابی) از تهران آمده و رییس معارف و اجزای فرهنگ به حکم وظیفه به استقبال او رفته­اند و در نتیجه کارها معطل مانده، این­گونه وزراء عسل که نمی­دهند، نیش هم می­زنند».13 «...صبح 7/2/1331،به آرامگاه سعدیه رفتم و به فرش و سایر تزیینات و سایر امور رسیدگی کردم، دکتر حسابی وزیر فرهنگ دیشب آمده ­است و متوسل به استاندار شده­ بود که به او اجازۀ صحبت بدهند. او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت، هرچند از قدیم گفته­اند: مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید...».14 «روز 8/2/1331،... بعداز ظهر به سعدیه رفتم. رفقای آثار ملی نیز آمده ­بودند. مهندسین نیز آمده، کارها هم رو به انتظام است، ولی رییس فرهنگ از بی­پولی می­نالد و آمدن وزیر فرهنگ هم باری به دوش او شده­ است».15

روز پنجشبه 11/2/1331 شمسی برای حکمت بسیار جالب است: «... امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم و می­خواستیم امشب را هم « شب سعدی» داشته­باشیم... ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس منغّص شد... سه بعداز ظهر، برای انجام مراسم افتتاح آرامگاه سعدی به آن‌جا رفتم، مدعوین به تدریج می­آمدند و جمع کثیری از وجوه و معاریف شیراز و واردین محترم تهران دعوت شده­بودند، هوا مساعد و آفتاب درخشان بود... اعلی‌حضرت پیاده شده، از میان صفوف مدعوین گذشته، در جلو پلکان آرامگاه، ایستادند، این حقیر به عنوان رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، گزارش مفصّلی ایراد کرده و توضیحات مفصل در باب ساختمان و غیره داد و اعلی‌حضرت نطقی ایراد کردند و با مقراض طلا، نوار ابریشمی سه­رنگ را بریده و آرامگاه افتتاح گردید، بعداز آن به درون آرامگاه رفته، آن‌جا تاج گلی نثار مقبرۀ شیخ نمودند، بعداز آن، از این حقیر توضیحات مختلف خواستند، در باب عبارت تاریخچه که بر روی سنگ،کتیبه شده گفتند این عبارت را شما نوشته­اید؟ به سبک سعدی است. بعد دکتر صورتگر و صادق سرمد قصایدی که انشا کرده­ بودند قرائت کردند، قصیدۀ صورتگر بسیار موقع قبول یافت و مورد تحسین قرار گرفت».16 بخشی از شعر صورتگر چنین است:

صبح کاین چادر نیلی ز فلک برگیرند

 

سیهی را اثر از صفحۀ خاور گیرند...

هنری مردم دانا چو به بستان آیند

 

مجلس انس به­آیین­تر و بهتر گیرند...

نغمۀ باربد از پنچۀ مطرب خواهند

 

غزل سعدی از نای نواگر گیرند

خسرو ملک سخن آن­که زبانش را خلق

 

تالی تیغ شرارافکن حیدر گیرند

بهر ثبت سخنش نادره­گویان جهان

 

همه چون مکتبیان خامه و دفتر گیرند...

سعدیا راستی ار کاخ نوت باید ساخت

 

شاید ار گنبدش از چرخ، فراتر گیرند

این بنا گشت گر از کوشش «حکمت» برپای

 

مردم پارس از آن حکمت دیگر گیرند

حق استاد که بر گردن شاگردان است

 

چون گزارند، ز حق اجر موفّر گیرند

حکمت پس­از افتتاح آرامگاه در روز 17/2/1331 با استاندار و شهردار شیراز در حفظ و حراست و آبیاری آرامگاه توصیه‌هایی می­کند و روز 19/2/1331 باز به سعدیه می­رود. «... انعامی به مستحفظین و مستخدمین آن بقعه اهدا شد» و حکمت پس­از آن به طهران بازگشت.17

در داخل آرامگاه سعدی هفت کتیبه از بهترین قطعات گلستان و بوستان و طیبات و بدایع و قصاید شیخ، انتخاب و به خطّ زیبایی توسط استاد بوذری نوشته شده­است. یکی از این کتیبه­ها که تا سال 1341 وجود داشت و روبه‌روی در ورودی آرامگاه قرار گرفته ­بود، کتیبه­ای بود که شادروان علی‌اصغر حکمت آن را نوشته و چگونگی ساختمان و بنای آرامگاه را گزارش کرده ­بود.

مجسمۀ سعدی

حکمت به اندازه­ای به سعدی علاقه­مند بود که در سال 1329 شمسی که به ژنو رفته­ بود تا با مقامات صلیب سرخ جهانی ملاقات کند«... تابلویی که از طرف جمعیت شیر و خورشید همراه داشتم، تقدیم نمودم، این تابلو مینیاتور، کار کریمی استاد مینیاتورساز، در تهران است که در آن منظرۀ یکی از اشعار سعدی ـ علیه­الرحمه ـ را نشان می­دهد که چگونه چند طفل یتیم را نوازش می­کند و از دور چند نفر از دولتمندان و توانگران، فرزندان نازپرورده­ را در آغوش دارند و می­بوسند و شیخ به آن­ها نصیحت می­کند و می­گوید:

پدر مرده را سایه بر سر فکن

 

غبارش بیفشان و خارش بکن

چو بینی یتیمی سرافکنده پیش

 

مزن بوسه بر روی فرزند خویش»

اشعار این تابلو بسیار ظریف را که با قاب خاتم اعلا تهیه شده و در ایران به همین نیت فراهم آمده­ بود، خانم پری شهیدی به طرز فصیحی به فرانسه ترجمه کرده­ بود.

حکمت علاوه بر برگزاری کنگرۀ هفتصدمین سال تصنیف بوستان و گلستان و بنای آرامگاه سعدی در ساخت و نصب مجسمه­ سعدی نیز کوشید. او، در خاطرات روز هشتم اردیبهشت 1330 در شیراز می­نویسد: «... مجسمه­ سعدی، متأسفانه پس ­از ورود به شیراز به واسطه­ فقدان آلت جرّاثقال، بر روی پایۀ خود نصب نشده­ است، برای آن پایۀ زیبایی مطابق نقشۀ مهندس صادق از طرف بلدیۀ شیراز ساخته­اند که سه متر و نیم ارتفاع دارد و چون مجسمه­ نیز سه متر و ده سانتی­متر است، باید اسباب جرّاثقال، آن مجسمۀ پنچ تنی را به ارتفاع هفت متر بلند کرده و روی پایه­ قرار دهد، ابوالحسن صدیقی، استاد مجسمه­ساز نیز مأیوس شده، عازم مراجعت به تهران است که از وزارت جنگ جرّثقیلی گرفته به شیراز بیاورد، اگر نشود، ناچار باید به وسایل محلّی و اسباب بدوی و قوّۀ انسانی، آن را بلند کرده، نصب نمود. عبارات کتیبه که در پایۀ مجسمه باید نقر شود، این بنده نوشته­ام و این شعر که در دیوان طیّیبات است، نقل کرده، بسیار متناسب افتاده است:

من آن ­مرغ سخن­گویم که درخاکم رود صورت

 

هنوز آواز می­آید که سعدی در گلستانم

مخالفتی که آقایان متشرّعین و مقدّسین شیراز با نصب و ساختمان مجسمۀ سعدی کرده­اند و بیانیّه­هایی منتشر کرده و آن را منافی با احکام دین دانسته­اند، اسباب زحمت شد، خوشبختانه در نتیجۀ عقل و متانت علمای شیراز، کار به جنجال و غوغا نینجامیده، خاموش شد، نامه­ای که این‌جانب به آقای حاجی میرزا نورالدّین حسینی نوشتم، تأثیر کرده ­بود و ایشان عوام را اسکات نموده­اند...».18

حکمت در خاطرات خود از روز 11/2/1331، به مراسم پرده­برداری از مجسمۀ سعدی اشاره می­کند و می­نویسد: «...امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم. می­خواستم امشب را هم «شب سعدی» داشته­ باشم و مجلسی به یاد آن استاد بزرگ فراهم کنم که در آن فضلا و گویندگان، اشعار آبدار و مقالات غرّا بخوانند ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس19 منغّص شد و آن انجمن چنان که دل می­خواست، فراهم نگردید».

به یک ناخراشیده در مجلسی

 

برنجد دل هوشمندان بسی

صبح ساعت ده، مراسم پرده­گشایی از مجسمۀ سعدی به عمل آمد. در میدانی بیرون از دروازه اصفهان که به نام سعدی نامیده ­شده ­است، مجسمۀ مجلّلی از سنگ مرمر اثر ابوالحسن صدیقی، از طرف انجمن آثار ملی اهدا گردیده ­است که یک سال است در پردۀ استتار مخفی بود، بحمدالله امروز آن پرده گشوده­ شد. نخست­ این حقیر مقالتی در این باب، ایراد کردم و آقای علاء وزیر دربار در جواب، ابراز محبت و قدرشناسی بسیار کردند، آن­گاه پرده را گشودند و شهردار شیراز این هدیۀ گران­بها را پذیرفته و سپاسگذاری نمود و مجلس بسیار با خوبی و شادی و خشنودی خاتمه پذیرفت.20

متن خطابۀ حکمت در پرده­برداری از مجسمۀ سعدی در شیراز چنین بود: «در این فرخنده­روز که جهان خلعت اردیبهشتی پوشیده و صحرا و بوستان نزهت بهشتی یافته، شایسته­ترین نامی که می­توان نهاد، این است که آن را «روز سعدی» بنامیم، زیرا امروز علاقه­مندان به علم و ادب و معرفت، در شهر تاریخی شیراز، گرد آمده­اند و آرامگاه بزرگ­ترین و فصیح­ترین سخن­آوران سرزمین باستانی ایران، افصح ­المتکلمین، سعدی شیرازی... افتتاح می­یابد. در طلیعۀ این روز خجسته، نخست از مجسمۀ آن سخن­سرای نامدار پرده برداشته می­شود، مجسمۀ شاعر بزرگ ایران که از طرف انجمن آثار ملی به شهر هنرپرور و ادب­دوست شیراز اهدا شده، در این مکان که اینک دوستداران و شاگردان مکتب آن استاد بزرگ حاضر شده­اند، به روزگاران باقی و پایدار خواهد ماند.

این تندیس زیبا را که از روی تصویر اخیر سعدی به قلم هنرور نامی ابوالحسن صدیقی طرح و ترسیم شده و انجمن آثار ملّی آن را مانند صورت سعدی قبول کرده­است، همان استاد از سنگ مرمر تراشیده و سه متر و یک­دهم، ارتفاع آن است، مدّت یک سال و نیم در تهیۀ آن صرف وقت کرده و سال گذشته به شیراز حمل گردیده و اینک یک سال است که به انتظار چنین روزی در پردۀ استتار مخفی بوده که بحمدالله تعالی، امروز پرده از رخسار این شاهکار صنعت و هنر برداشته می­شود و چشم منتظران به دیدار آن تمثال بی­همال، روشن می­گردد، در انتخاب این نقطه (دروازه اصفهان که مجسمۀ سعدی نخست در آن‌جا بود و سپس به مکان فعلی انتقال یافت) برای نصب مجسمۀ آن گویندۀ عالیقدر، لطیفه­ای است و آن این­که این‌جا اولین جایگاهی است که مسافران داخلۀ ایران از طرف شمال به این شهر وارد می­شوند و در این‌جا گرد سفر را افشانده، قدم به شهر تاریخی شیراز می‌گذارند، چه بهتر که نخستین منظره­ای که بر آن دیده می­افکنند، نموداری از آن سخن­سرای بزرگوار باشد که مفخر فارسی­زبانان است و صیت شهرتش به باختر و خاور گیتی رفته و دیوانش مانند تاجی بر تارک ادبیات جهان قرار گرفته و با توجه به قیافۀ این استاد عالیقدر، این بیت را یاد کنند که فرموده:

چشم مسافر که بر جمال تو افتد

 

عزم رحیلش بدل شود به اقامت...

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

 

تا همه خلق ببینند نگارستان را»21

حکمت در یکی از سفرهای خود به سوئیس، به دنبال ملاقات با مجسمه­سازی بود که برای ساختن مجسمه­های برنزی سعدی و ابن­سینا آمادگی داشته­باشد. 22

 

 

پی نوشت:

 

1.    شیراز شهر جاویدان، علی سامی، چاپ سوم، انتشارات نوید شیراز، ص229، ر.ک مجلۀ مهر، شماره 3، سال هشتم، خرداد 1331، ص192.

 

2.    ره‌آورد حکمت، ص 375/1.

 

3.    همان، ص12/2. 

 

4.    همان، ص 14/2.

 

5.    همان،ص 19/2.

 

6.    همان، ص 20/2

 

7.    همان، صص21 و 20/2.

 

8.    ره‌آورد حکمت، ص99/2.

 

9.    همان، ص266.

 

10.             همان،ص346/2.

 

11.             همان.

 

12.             همان، 348.

 

13.             همان، ص348/2.

 

14.              همان، ص350/2.

 

15.             همان، ص351.

 

16.             همان، ص355/2.

 

17.             همان، ص361/2.

 

18.             ره‌آورد حکمت،‌ص 269/2.

 

19.             حکمت در جایی دیگر می­نویسد: دکتر حسابی وزیر فرهنگ میل دارد در جلسۀ افتتاح سعدی نطقی بکند و خطابه بخواند... متوسل به استاندار شده ­بود که به او اجازه صحبت بدهند او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت هرچند از قدیم گفته­اند:« مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید».

 

20.             ره‌آورد حکمت، ص354/2.  

 

21.             همان، ص 365/2. 

 

22.همان، ص330/2.

 

 

© کپی رایت توسط Fars Encyclopedia کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1386/3/5 (65 مشاهده)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم