دکتر منصور رستگار فسائی

روایتی دیگر در مرگ رستم

روایتى دیگر در مرگ رستم‏

 

 دم مرگ چون آتش هولناک‏

 ندارد ز بُرنا و فرتوت، باک‏

 در این جاىِ رفتن نه جاى درنگ‏

 بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ‏

 چنان دان که دادست و بیداد نیست‏

 چو داد آمدت، بانگ و فریاد چیست؟

 

 چنین گفت رودابه روزى به زال‏

 که: از داغ و سوگ تهمتن، بنال‏

 همانا که تا هست گیتى‏فروز

 ازین تیره‏تر کس ندیده‏ست روز

 رستم، مردانه‏ترین رزم‏آور حماسه هاى ملّى ایران است. او جهان‏پهلوانى یگانه و بى همتا است که از زهدان تاریخ و اسطوره، بى بدیل زاده شده است. مردى است یزدانشناس، زیرک و هنرمند، باتدبیر و دوراندیش، عاشق ایمان و ایران خویش، در دوستى استوار است و در وفادارى پایدار. عمرى طولانى دارد که گویى به درازناى آرزو هاى ملّتى مى ماند که خود را در او خلاصه مى کند. جان‏برکفى است که در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خویشتن را وقف مصالح ملّت خویش کرده است. اندیشه او خلاف بسیارى از شاهان است که ملّت را براى منافع خویش مى خواهند؛ به همین جهت، بیشتر اوقات با شاهانى چون کاووس اختلاف دارد و آنان را به چیزى نمى گیرد و به پشیزى نمى خرد و اتکاى او تنها به خداوند است و نیروى تن و اندیشه خویش:

 تهمتن برآشفت با شهریار

 که: چندین مدار آتش اندر کنار

 همه کارت از یکدیگر بَتر است‏

 تو را شهریارى نه اندر خور است...

 به در شد، به خشم اندرآمد به رخش‏

 "منم" گفت: شیر اوژن و تاجبخش‏

 چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟

 چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

 زمین، بنده و رخش، گاه من است‏

 نگین، گرز و مِغْفَر، کلاه من است‏

 شب تیره از تیغ رخشان کنم‏

 به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

 سرنیزه و تیغ یار منند

 دو بازوى و دل، شهریار منند

 چه آزاردم او، نه من بنده‏ام‏

 یکى بنده آفریننده‏ام‏

 از همین‏رو است که هرگاه دلیران مى خواهند او را به پادشاهى برگزینند، از این امر سرباز مى زند و شأن پهلوانى را بیش از پادشاهى مى داند:

 دلیران، به شاهى مرا خواستند

 همان گاه و افسر بیاراستند

 سوى تخت شاهى نکردم نگاه‏

 نگه داشتم رسم و آیین و راه‏

 اگر من پذیرفتمى تاج و تخت‏

 نبودى تو را این بزرگى و بخت‏

 رستم، در طول سالها پیکار بى امان خویش، رنجها برده است؛ با پیل و شیر و اژدها و دشمنان هول‏انگیز و مخافت‏آفرین جنگیده و یک دم آرام نیافته است، تا افتخار و سربلندى ایران را نگاهبان باشد و آرامش و آسایش را به همگان ببخشاید و روزها را بر آنان خرّم و دلهاشان را شاد دارد:

 سدیگر که تا من ببستم کمر

 تن‏آسان شد اندر جهان تاجور

 بر آن خرّمى روز هرگز نبود

 پى مرد بى راه، بر دز نبود

 که من بودم اندر جهان کامران‏

 مرا بود شمشیر و گرز گران...

 به گیتى چنان دان که رستم منم‏

 فروزنده تخم نیرم منم‏

 بخاید ز من دست، دیو سپید

 بسى جادوان را کنم ناامید

 چو کاموس جنگى، چو خاقان چین‏

 سواران جنگى و مردان کین‏

 که از پشتِ زینشان به خمّ کمند

 ربودم، سر و پاى کردم به بند

 نگه‏دارِ ایران و شیران منم‏

 به هرجاى، پشت دلیران منم‏

 دگر آنکه اندر جهان سر به سر

 یلان را ز من جُست باید هنر

 بسى باره و دژ که کردیم پست‏

 ندیدم بدان‏سو که بودم، شکست‏

 مرا دید در جنگ دریا و کوه‏

 که با نامداران توران گروه‏

 چه کردم، ستاره گواى من است‏

 به مردى، جهان زیر پاى من است‏

 بدین ترتیب، رشته حیات و آرزو هاى ایرانیان به جان این پهلوان بسته است و سرنوشت رستم و این مردم همچون شیر و شکر به هم درآمیخته است؛ و طبیعى است که مرگ رستم نقطه اوج ناامیدیها باشد و سقوط او در چاهى شوم که حریصانه دهانِ گشوده دارد، پایان راهى است که هیچ‏کس را یاراى باز از سرگرفتن و درنوردیدن و ادامه آن، بدان‏سان و روش، نیست. اصولا، مرگ پهلوان محبوب ملّت را پذیرفتن، دردانگیزترین لحظه هاى بى پناهى و بى پشتوانگى است؛ زیرا هنگامى که چنین پهلوانى مى میرد، فصلى از تاریخ پایان مى پذیرد و فصلى دیگر آغاز مى شود که براى مردم سرشار از نگرانى و اضطراب و تردید است. پهلوان، در حماسه‏ها، نه‏تنها یک حمایتگر ملّت است و مایه قوّت قلب و محافظ آن، که خالق نظمى نوبنیاد و مطلوب است که مردم آن‏را مى پسندند و قلبا با آن همراهند و همین امر سبب مى شود که آوازه پهلوان همیشه و در همه‏جا بر سر زبانها باشد و داستانهایش، که بى تردید نمایانگر آرزو هاى ملّى و افتخار و سرافرازى راویان آن است، نقل مجالس گردد.

 بنا بر این، مرگ پهلوان حادثه‏اى عظیم است، دردى است به یادماندنى و رنجى مداوم. اما، نحوه مرگ را نیز نباید از نظر دور داشت، مرگ پهلوان، اگر به صورت طبیعى باشد، بازگوکننده این نکته خواهد بود که نظم موجود ادامه یافته است، منتهى یکى از پشتوانه هاى خویش را از دست داده است.

 مردم، اگرچه از مرگ پهلوان افسرده‏اند، اما با پهلوانى دیگر و نجات‏بخشى دیگر همراه هستند. در این لحظه، غم در دلها موج مى زند؛ لکن امید باقى است؛ زیرا فضاى حماسىِ افتخارها دگرگون نشده و کسانى راه پهلوانى را ادامه مى دهند و محیط جامعه گرمى و حرارت خود را از دست نداده است.

 چون به پایان شد ریاحین، گل رسید

 چون سر آمد صبح صادق، خور بزاد

 گر زمانه آیتِ شب محو کرد

 آیت روز از مهین مادر بزاد

 خاقانى‏

 بدین سبب، مرگهایى در شاهنامه فردوسى هست که، اگرچه به پهلوانانى نامور مربوط است، اما انسان رخداد آنان را درک نمى کند؛ بمانند مرگ نیاىِ رستم، سام، که اگرچه سام پهلوانى عمده و شکوهمند است، اما مرگى طبیعى دارد و به همین جهت جلوه‏اى خاص به خود نمى گیرد، زیرا که زال فرزندش و رستم نواده‏اش زنده‏اند. بنا بر این، تنها افراسیاب، دشمن ایران، گزارشگر آن مى شود و در نامه‏اى به پدر مى نویسد:

 اگر سام رفت از درِ شهریار

 همانا نیاید بدین کارزار

 ستودان همى سازدش زال زر

 ندارد همى جنگ را پاى و پَر

 مرا بیم از او بُد به ایران‏زمین‏

 چو او شد، به ایران بجوییم کین‏

 حتى از مرگِ "زال"، پدر رستم، نیز در شاهنامه نشانى نیست، زیرا هنوز رستم زنده است. مفهوم این امر آن است که وجود رستم نظمى را که سام و زال حافظ آن بودند، ادامه مى دهد. و به قول فرّخى:

 گر چراغى ز ما گرفت جهان‏

 باز شمعى به پیش ما بنهاد

 و در نتیجه موجبات نگرانى جامعه را فراهم نمى سازد، اما مرگى که در نبرد و در گرماگرم هیجانات و التهاباتِ آن گریبان پهلوانانِ محبوب ملّى را مى گیرد و به عبارت دیگر پهلوان کشته مى شود، از نوعى دیگر است: متضمّن شکستى فاحش و ضربتى مهلک و از دست رفتن امیدها و جانشین شدن تزلزل و بیم بر پیکره ناتوان جامعه خواهد بود. این دیگر آن مرگى نیست که نظم را دگرگون نکند و روال زندگى عادى را دچار وقفه و سکون و احیانا انحطاط و تزلزل نسازد مرگى است در اوج، اما مایه هاى سقوط به ژرفاى چاه را هم با خود دارد و بیم و استیلاى بیگانه و خوف از دست رفتن همه چیز را با خویشتن مى آورد. نماد "چاه" در داستان رستم، شبِ ناامیدى و سکوت و وحشت را به یاد مى آورد. گویى پهلوان که در لحظه به لحظه حیاتش آرزویى را برآورده مى ساخت و رؤیایى را تحقّق مى بخشید با چنین مرگى آغازگر لحظه هایى مى شود که از دست رفتن و از دست‏دادنها را در خود مى پروراند و طبیعى است که راویان مرگ او خوش نمى دارند که از شکست وى سخن بگویند، زیرا این مرگ را نه‏تنها شکست عظمتها و اسطوره هاى پهلوانان محبوب خویش مى دانند، که درواقع آن‏را شکست آرمانها و اندیشه هاى خویش نیز برمى شمارند. بنا بر این، در مرحله اوّل، کشته شدن پهلوان را آگاهانه و متعمدا در روایات انکار مى کنند، ولى چون به تدریج خلأ وجود او را احساس مى کنند و عوارض و نتایج نبود وى را در زندگى خویش مى شناسند، به آفرینش و ساختن داستانهایى مى پردازند که به موجب آن یا پهلوان به مرگى طبیعى بمیرد یا آنکه ناجوانمردانه کشته شود تا خللى به شکست‏ناپذیرى او وارد نشود و بدین وسیله مى کوشند تا شکست پهلوان را از خاطره خویش و بیگانه بزدایند؛ و نیز او را پهلوانى همیشه پیروز و در نتیجه افتخارآفرین جلوه دهند. و از آنجا که این روایات مرگ با مصلحت‏بینیهاى ویژه و دیدها و نقطه‏نظر هاى مذهبى، سیاسى و اجتماعى متفاوت ملّتها همراه است، در تحلیل روایاتِ مرگ پهلوانان، روحیّات مختلف و آرمانهاى متفاوت جوامع را مى توان شناخت. داستان مرگ رستم نیز از این مقوله‏ها جدا نیست. در مورد مرگ رستم به طور کلى سه روایت عمده و متفاوت موجود است:

 .1 فردوسى و کسانى که از شاهنامه ابومنصورى بهره گرفته‏اند شغاد را کشنده رستم دانسته‏اند.

 .2 طبرى و بلعمى کشنده رستم را بهمن پسر اسفندیار دانسته‏اند.

 .3 بعضى از مورخان نوشته‏اند که رستم به مرگ طبیعى درگذشته است.

 ما بر آنیم تا در این مقاله با نشان دادن شواهدى از شاهنامه و ذکر نقایص روایتهاى مذکور در فوق، روایتى دیگر ارائه کنیم که در هیچ‏جا مضبوط نیست؛ و با این روایات مشهور و معروف نیز متفاوت است و ناشى از این اندیشه است که همه روایات موجود بایستى تغییر شکل‏یافته صورتى دیگر از این واقعه باشند که سبب شده است پردازندگان اساطیر، به انگیزه حفظ آرمانها و آرزوها و علایق و ارزشهاى قومى و اعتقادات کهن و اعتبارات ملّىِ جامعه خویش، آن واقعه اصلى را انکار کرده باشند و روایاتى دیگر را، که مطبوع و مورد پسند آنها بوده است، به جاى آن پرداخته کنند؛ زیرا که اگر واقعیت مرگِ مردى نامدار چون رستم به نحوى بود که ایرانیان آن‏را مى پسندیدند، نمى توانست بیش از یک صورت و یک روایت داشته باشد؛ همان‏طور که مرگ سام و زال و نوذر و کاووس و بسیارى دیگر از ناموران شاهنامه نیز بیش از یک صورت یا یک روایت ندارد. بهتر است نخست روایات مختلف مرگ رستم را بررسى کنیم و سپس به نتیجه‏گیرى و ارائه چهارمین نظر بپردازیم:

 

 روایت اوّل‏

 نخستین روایت در مرگ رستم آن است که شغاد، که برادر ناتنى رستم است، او را ضمن توطئه‏اى ناجوانمردانه به چاه مى افکند و موجب مرگ وى، رخش و چند تن از برادران و یارانش مى شود. فردوسى این داستان را چنین بیان داشته است که زال از یکى از کنیزان آوازه‏خوان و رودنواز خویش پسرى یافت که ستاره‏شناسان پیش‏بینى کرده بودند که روزگار با او بر سر مِهر نخواهد بود و این فرزند تخمه سام نیرم را تباه خواهد کرد. زال، شغاد را به نزد شاه کابل فرستاد و شاه کابل، که باج‏گزار رستم بود، دختر خود را به همسرى شغاد درآورد و با این پیوند توقع داشت که دیگر رستم از او باج نستاند، اما رستم چنین نکرد و در نتیجه، شاه کابل کینه رستم را به دل گرفت و به یارى شغاد توطئه‏اى چید که رستم را از میان بردارد. توطئه چنین بود که شاه کابل مهمانى ساخت و در آن به شغاد سخنان ناهموار گفت و شغاد رنجیده به نزد رستم رفت و از شاه کابل شکایت برد و او را براى کینه‏کشى به کابل آورد. اما، شاه کابل از رستم در حضور همگان پوزش‏خواهى فراوان کرد و رستم را به شکارگاهى رهنمون شد که چاههاى فراوان در آن کنده و سر آنها را پوشانیده بودند. رستم و رخش در یکى از این چاهها فروافتادند و دیگر همراهان رستم نیز در چاههاى دیگر سرنگون آمدند؛ رستم به سختى مجروح شد و بى درنگ دریافت که توطئه شغاد او را بدین روز افکنده است. بنا بر این، شغاد را سرزنش کرد و از وى خواست که کمان او را به زه کند و دو تیر به وى بدهد تا شیران درنده او را در چاه ندرند.

 شغاد آمد آن چرخ را برکشید

 به زه کرد و یک بارش اندر کشید

 بخندید و پیش تهمتن نهاد

 به مرگ برادر همى بود شاد

 رستم تیر در کمان راند و شغاد را نشانه گرفت؛ شغاد هراسان به درخت چنارى که میان‏تهى بود پناه برد، اما تیر رستم او و چنار را به هم دوخت:

 شغاد از پس زخم او آه کرد

 تهمتن بر او درد کوتاه کرد

 بدو گفت رستم: "ز یزدان سپاس‏

 که بودم همه‏ساله یزدان‏شناس‏

 از آن‏پس که جانم رسیده به لب‏

 بر این کین ما بر، بنگذشت شب"

 رستم درگذشت و فرامرز، پسر رستم، پس از آگاهى از ماجرا، به کین‏جویى برخاست و شاه کابل را کشت و:

 به کردار کوه آتشى برفروخت‏

 شغاد و چنار و زمین را بسوخت‏

 و جنازه رستم و رخش و زواره را به شکوه سزاوار به زابلستان بردند و:

 زمانه شد از درد او با خروش‏

 تو گفتى که هامون برآمد به جوش‏

 کسى نیز نشنید آواز کس‏

 همه بومها مویه کردند و بس‏

 به باغ اندرون دخمه‏اى ساختند

 سرش را به ابر اندر افراختند

 همى مشک با گِل برآمیختند

 به پاى گو پیلتن ریختند

 همى گفت هرکس که: "اى نامدار

 چرا خواستى مشک و عنبر نثار

 نخواهى همى پادشاهى و بزم‏

 نپوشى همى نیز خفتان رزم‏

 نبخشى همى گنج و دینار نیز

 همانا که شد پیش تو خوار چیز

 کنون شاد باشى به خرّم‏بهشت‏

 که یزدانت از داد و مردى سرشت‏

 مسلّما این روایت از کشته شدن رستم، همان است که در منابع اصلى شاهنامه، خاصه شاهنامه ابومنصورى، آمده بود. زیرا، ثعالبى هم در غرر اخبار ملوک الفرس همین داستان را نقل مى کند و نشان مى دهد که روایت فردوسى نقل توأم با امانت این داستان است، اما عمر این داستان بیش از عمر روایت دوم نیست؛ زیرا که در همه منابع شغاد را معاصر با بهمن دانسته‏اند که نقش‏آفرین دومین روایت در مرگ رستم است.

 

 روایت دوم‏

 دومین روایت در مرگ رستم، در تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى آمده است که به موجب آن: بهمن به خونخواهى پدرش، اسفندیار، به سیستان رفت و رستم و پدرش، زال، برادرش، ازواره (زواره)، و پسرش، فرامرز، را بکشت و براى روزىِ سپاه و خرج هیربدان و آتشکده‏ها و مصارف دیگر، مال بسیار گرفت. این روایت بسیار مختصر و مجمل است و مطلقا وارد جزئیات حادثه نمى شود و روشن نمى سازد که بهمن کجا و کى و چگونه رستم را به قتل رسانیده است. اما، این داستان انگیزه بهمن را که انتقامجویى از قاتل پدرش، اسفندیار، است روشن مى کند؛ و از همه مهمتر نشان مى دهد که بهمن گنجینه هاى رستم را به هیربدان و آتشکده‏ها مى بخشد که دین آنها مورد پذیرش رستم قرار نگرفته بود.

 على‏رغم اینکه فردوسى کشته شدن رستم را به وسیله "شغاد" پذیرفته بود و شغاد را کشنده رستم مى دانست، این روایت را نیز به نحوى در شاهنامه مورد استفاده قرار داده است و به قصد بهمن در کشتن رستم اشاره نموده است و آن زمانى است که اسفندیار، بهمن را به پیغامبرى نزد رستم مى فرستد و زال رهنمونى را با او همراه مى سازد تا شکارگاه رستم را بدو بنمایاند. رهنمون نیز جایگاه رستم را به بهمن مى نماید و خود بازمى گردد و بهمن، پیش از آنکه به نزد رستم برسد، به کوهى برمى آید که مشرف بر شکارگاه رستم است و از آنجا رستم را مى بیند که در بزم نشسته و یاران و برادرانش او را در میان گرفته‏اند. بهمن قصد مى کند با پرتاب کردن سنگى عظیم، به سمت رستم کار وى را بسازد و زحمت پدر خویش اسفندیار را در مقابله با وى کوتاه سازد:

 نگه کرد بهمن، به نخجیرگاه‏

 بدید آن بَرِ پهلوان سپاه‏

 درختى گرفته به چنگ اندرون‏

 برِ او نشسته، بسى رهنمون‏

 به دل گفت بهمن که: این رستم است‏

 و یا آفتاب سپیده‏دم است‏

 به گیتى کسى مرد، زین‏سان ندید

 نه از نامدارانِ پیشین، شنید

 بترسم که با او یل اسفندیار

 نتابد، بپیچد سر از کارزار

 من، این را به یک سنگ بیجان کنم‏

 دل زال و رودابه، پیچان کنم‏

 یکى سنگ از آن کوه خارا بکند

 فروهشت ز آن کوهسارِ بلند

 ز نخجیرگاهش زواره بدید

 خروشیدن سنگ خارا شنید

 خروشید کاى مهتر نامدار

 یکى سنگ غلتان شد از کوهسار

 نه جنبید رستم، نه بنهاد گور

 زواره همى کرد زان‏گونه شور

 بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور

 زواره بر او آفرین کرد و پور

 غمى شد دل بهمن از کار اوى‏

 چو دید آن بزرگى و کردار اوى‏

 نشست از بر باره بادپاى‏

 پر اندیشه از کوه شد بازِ جاى‏

 بگفت آن شگفتى به موبد که دید

 وز آن راه آسان، سر اندر کشید

 از آنجا که ثعالبى نیز عین همین واقعه را بیان مى دارد، مى توان فهمید که این حکایت در متن شاهنامه ابومنصورى یا یکى از منابع مشترک فردوسى و ثعالبى هم آمده بوده است: "بهمن وقتى بر قله کوه نشست و بزم رستم را نگریست، با خود اندیشید: همان به که پدر را از شرّ این اهریمن خلاص کنم و غفلتا او را هلاک سازم، پس تخته‏سنگى را محاذى سر او به زیر افکند. تخته‏سنگ فروغلطید، رستم سر را بلند کرد آن‏را دید، ولى اعتنایى نکرد؛ فقط چون نزدیک شد، سر را به عقب برد تا از روى سرش بگذرد و با پا آن‏را عقب راند و گفت شاید از زیر پاى سبعى دررفته باشد. بهمن به مشاهده این منظره از مقابله پدرش با چنین حریفى سخت پریشان شد و از راه دیگر فرود آمد..." درست همان مطلبى که در شاهنامه‏آمده است:

 بترسم که او با یل اسفندیار

 نتابد، بپیچد سر، از کارزار

 به نظر مى رسد که پردازندگان این روایت، با جاى دادن داستانِ این قصدِ ناموفقِ بهمن در کشتن رستم، خواسته‏اند تضادّ موجود کشته شدن رستم به وسیله شغاد را از میان بردارند و بهمن را ناموفق جلوه دهند و در نتیجه روایت دوم را، که در بالا ذکر آن آمد، از اعتبار بیندازند و مسلما این گروه کسانى هستند که با اعتقادات زردشتى اسفندیار و بهمن و خاندان آنها موافق نبوده و ترجیح داده‏اند که کشنده رستم، ناجوانمردى از خاندان خود رستم و از خون و گوشت و پوست وى باشد و بهمن یا کسى از خاندان وى، که مذهبى متفاوت با آنها داشته است، نباشد.

 اما، روایت اوّل و دوم در نکات بسیارى با هم مشترکند:

 .1 بهمن و شغاد هردو به حیله قصد کشتن رستم را مى کنند.

 .2 هردو سعى مى کنند که بدون رویارویى با رستم و به خطر انداختنِ جان خود رستم را از میان بردارند.

 .3 هم شغاد و هم بهمن، نه به خاطر خود، بلکه به خاطر دیگرى، به کشتن رستم قصد مى کنند. شغاد به خاطر پدرزن خویش و بهمن به خاطر پدر خویش، اسفندیار. و مى توان گفت که "پدر" در هردو ماجرا نقشى عمده دارد.

 .4 در هردو روایت، اوج و فرودى است و شغاد و بهمن برفراز هستند و رستم در پایین، در یکى رستم به قعر چاه سقوط مى کند و در دیگرى تخته‏سنگى بزرگ از بالا به سوى رستم پرتاب مى شود.

 .5 در هردو روایت رخش و زواره و بعضى از بزرگان و برادران رستم با اویند و به همراه رستم جان مى بازند.

 .6 در هردو داستان، رستم در خارج از سرزمین خویش است و دور از آنجا جان مى بازد.

 .7 در هردو ماجرا، رستم پس از وقوع حادثه با حادثه‏آفرین روبرو مى شود و با وى سخن مى گوید. شغاد را مى بیند و توطئه او را مى شناسد و او را مى کشد و بهمن را ملاقات مى کند و پیغام او را دریافت مى دارد.

 8.در هردو واقعه، نه‏تنها دشمن رستم بیگانه نیست، بلکه به نوعى وابسته بدو است. همان‏طور که مى دانیم، شغاد، برادر ناتنى رستم است و بهمن، بعد از کشته شدن اسفندیار و بنا به وصیّت و درخواست اسفندیار، به رستم سپرده مى شود تا او را "پدروار" بپذیرد و تربیت کند و آرایش کارزار و بزم و شکار و مى و رامش و چوگان بیاموزد:

 چنین گفت با رستم اسفندیار

 که: اکنون سر آمد مرا روزگار

 تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آى‏

 که ما را دگرگونه‏تر گشت راى‏

 مگر بشنوى پند و اندرز من‏

 بدانى سرمایه و راز من‏

 بکوشى و آن‏را به جاى آورى‏

 بزرگى بر این رهنماى آورى‏

 کنون بهمن این نامور پور من‏

 خردمند و بیدار دستور من‏

 بمیرم، "پدروارش" اندر پذیر

 همه هرچه گویم تو را، یاد گیر

 به زابلستان در، وراشاد دار

 سخنهاى بدگوى را یاد دار

 بیاموزش آرایشِ کارزار

 نشستنگه بزم و دشت و شکار

 مى و رامش و زخم چوگان و کار

 بزرگى و برخوردن از روزگار

 تهمتن چو بشنید، برپاى خاست‏

 ببر زد به فرمان او دست راست‏

 که: تو بگذرى، ز این سخن نگذرم‏

 سخن هرچه گفتى به جاى آورم‏

 ثعالبى پذیرش رستم را با نکته‏اى همراه مى سازد و مى نویسد: "رستم به اسفندیار جواب داد که اطاعت مى کنم و پسرت را آنچنان‏که سیاووش را پروردم، تربیت مى کنم." اما برادر رستم، رستم را ملامت مى کند که: "...اى برادر، تو در قبول تربیت بهمن خطا کردى، این بچه همان شیرى است که تو او را کشته‏اى و مى ترسم که خاندان ما به دست او نابود شود." که درواقع رستم، با پذیرفتن نقش تربیت و معلمى بهمن، به پدر روحانى و معنوى و مربى او تبدیل مى شود و درواقع جاى پدر وى، یعنى اسفندیار، را در داستان پر مى کند.

 .9 در هردو روایت، شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل مى کنند. گفتیم که بهمن، مطابق روایات، تمام خاندان رستم را نابود مى کند و ستاره‏شناسان از بدو تولد شغاد پیش‏بینى کرده بودند که او بدیُمن و نابودکننده خاندان رستم خواهد بود:

 چو این خوب‏چهره به مردى رسد

 به گاه دلیرى و گُردى رسد

 کند تخمه سام نیرم تباه‏

 شکست اندر آرد بدین دستگاه‏

 همه سیستان زو شود پرخروش‏

 همه شهر ایران برآید به جوش‏

 شود تلخ از او روز بر هرکسى‏

 از آن‏پس به گیتى نماند بسى‏

 .10 در هردو داستان، شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانى و شهرت در نبرد و دلیرى و شجاعت سلحشورانه هستند؛ در هیچ نبردى مستقیما شرکت نجسته‏اند و هیچ روایتى از دلاورى و رزم‏آورى آنها در دست نیست، حتى اسفندیار در جایى بهمن را به کودکى و بى تجربگى و نادانى متهم مى کند و مى گوید:

 ز بهمن برآشفت اسفندیار

 ورا بر سر انجمن کرد خوار

 بدو گفت: "کز مردم سرفراز

 نزیبد که با زن نشیند به راز

 وگر کودکان را به کارى بزرگ‏

 فرستى نباشد دلیر و سترگ‏

 تو گردنکشان را کجا دیده‏اى‏

 که آواز روباه نشنیده‏اى‏

 که رستم همى پیل جنگى کنى‏

 دل نامور انجمن بشکنى"

 بنابر آنچه گفته شد، اشتراکات کردارها و منشهاى شغاد و بهمن بسیار زیاد است و این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند: نخست آنکه شغاد از خاندان پهلوانى رستم و همخون اوست، در حالى که بهمن از خاندان شاهى است و دیگر اینکه، شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد، ولى بهمن از مروّجان دین زردشت است. قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوى و دینى دارد، در حالى که شغاد تنها به دلیل مادّى، یعنى بخشیده نشدن خراج کابلستان، رستم را مى کشد. و بالاخره شغاد را رستم پیش از مرگ خود مى کشد و از او انتقام مى گیرد، ولى بهمن زنده مى ماند و خاندان رستم را از میان برمى دارد. گرچه بعدها به دست یکى از افراد خاندان رستم (آذر برزین) کشته مى شود.

 

 روایت سوم‏

 سومین روایت درباره مرگ رستم، مردنِ او است؛ یعنى، مردى که 700 سال زیسته است، به طور طبیعى خورشید عمرش غروب مى کند. در بعضى از متون نه‏تنها به کشته شدن رستم به دست شغاد یا بهمن اشارتى نمى رود، بلکه از محتواى کلام چنین برمى آید که این پهلوان نامور به صورت طبیعى مرده است. در اخبارالطّوال آمده است: گویند چون رستم (پس از کشتن اسفندیار) به اقامتگاه خود در سیستان بازگشت چیزى نگذشت که بمرد و بهمن با شنیدن این خبر به سیستان رفت و هرکه از دودمان رستم و از کسان او بود به دست آورد و کشت و در المعجم فى آثار ملوک العجم مى خوانید: "بهمن به تخت سلطنت نشست، جوانب همت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و خراب کردن ملک زابلستان مقصور گردانید و لشکر... بفرستاد. چون طلایه سپاه و سیل رسیدند خبر شنیدند که سطوت تندباد موت، حیات رستم را از چمن زندگانى فروشکسته است و برادر او بر سریر خسروى نشسته است میان بهمن و برادر رستم جنگى سخت رفت و برادر رستم نیز کشته شد و بهمن را ملک زابلستان در تصرف آمد."

 حال اگر مجموعه اقوال سه‏گانه فوق را با هم بسنجیم، باز این سؤال مطرح است که چرا مرگ پهلوانى نامور که همه ایرانیان او را دوست مى داشته‏اند و همه خاطرات زندگى او را، از تولد و حوادث مختلف عمرش، از عشق و مستى و غذا خوردن و جنگیدن و سفر کردن و امثال آن‏را یکسان حفظ و نگهدارى کرده‏اند، چرا هنگامى که به نقطه مرگ وى مى رسند، درباره آن متفاوت مى اندیشند و سه روایت مختلف را نقل مى کنند: در یکى مى میرد و در دوتاى دیگر کشته مى شود، اما قاتلان او دو تن مختلف هستند. اگر رستم خود از گردونه قدرت پیاده شده و بسان سام و زال به تاریکى و سایه حوادث اصلى شاهنامه خزیده بود، شاید این تعدّد روایات را مى شد ناشى از فراموش شدن پهلوان و نداشتن نقش فعّال در حوادث خواند، اما، رستم بنا بر هر سه روایت، اندک‏زمانى پس از پیروزى بر اسفندیار جان باخته است؛ درست زمانى که همه چشمها بدو دوخته شده بوده است. به علاوه، بهمن مدتها پس از این حادثه زیر نظر رستم بوده است و از او آیین رزم و بزم مى آموخته است، بنا بر این رستم هنوز پویا، کارآمد و مطمح نظرها بوده است و طبعا مرگش نمى توانسته است، به هر نوعى که اتفاق افتاده باشد، از نظرها پنهان و مخفى بماند و در نتیجه روایات گوناگون بیابد. این تعدّد روایات بى دلیل نیست و مى توان آن‏را نمودار کوشش ایرانیان براى استتار و مخفى کردن و از خاطر بردن شکستى دانست که رستم از جوانى بیگانه خورده بود. ولى از آنجا که ناقلان روایات مرگِ رستم، در عین آنکه هدفهاى سیاسى و مذهبى متفاوتى داشته‏اند، همه ایرانى بوده‏اند و شکستِ پهلوان نامى خود را دوست نداشته‏اند، ضمن انکار شکست رستم از بیگانه‏اى در میدان نبرد، در یک مقابله بیرحمانه با او، از دیدگاههاى اعتقادى خود روایات عمده اصلى را در مرگ رستم پرداخته‏اند:

 .1 زردشتیان و کسانى که طرفدار عقاید و اندیشه هاى تازه دینى لهراسپیان بوده‏اند و اسفندیار را شهیدى مقدّس در راه دین خود مى شناخته‏اند از حادثه مرگ رستم براى تقویت بنیان اعتقادات مذهبى خویش سود برده‏اند. در داستان رستم و اسفندیار خوانده‏ایم که اسفندیار مى گوید:

 نخستین کمر بستم از بهر دین‏

 تهى کردم از بت‏پرستان زمین‏

 برافروختم آتش زردهشت‏

 که با مجمر آورده بود از بهشت‏

 و رستم بدو پاسخ مى دهد که:

 چه نازى بدین تاج گشتاسپى‏

 بدین تازه‏آیین لهراسپى‏

 و با کریاس‏سراى به زبان طنز سخن مى گوید که:

 به کریاس گفت: اى سراى امید

 خُنک روز، کاندر تو بُد جمّشید

 کنون مایه‏دار تو گشتاسپ است‏

 به پیش وى اندر، چو جاماسپ است‏

 نشسته به یک دست او زردهشت‏

 که بازند و اُست، آمده است از بهشت‏

 و چون اسفندیار در نبرد با رستم کشته شده است و این امر هم شکستى براى پیروان دین زردشت به حساب مى آمده است، این گروه پدیده مرگ رستم را نتیجه شومى حاصل از کشته شدن اسفندیار دانسته‏اند و آن‏را به صورت پیش‏بینى سیمرغ، در متن داستان رستم و اسفندیار، جاى داده‏اند تا هم تقدّس دین زردشت را در خاطره‏ها جایگزین سازند و هم مزد سرپیچى رستم را در کشتن اسفندیار، آن هم به دست بهمن فرزند اسفندیار، به وى بدهند؛ در نتیجه، با بهره‏گیرى از مرگ رستم، چند روایت را رایج کرده و در داستان رستم و اسفندیار جاى داده‏اند:

 .1 رویین‏تنى اسفندیار که در حقیقت چیزى نیست جز بازتاب باور توتمى کهنى که توتم، حامى فرزندان خویش است و آنها را محافظت مى کند و از بلاها در امان نگاه مى دارد و از دشمنان آنها انتقام مى گیرد. رویین‏تنى اسفندیار به وسیله زردشت ایجاد مى شود و درواقع زردشت او را آسیب‏ناپذیر مى سازد و به عبارت دیگر، دین زردشتى محافظت از اسفندیار را بر عهده مى گیرد و این امر، نقطه مقابل توتم خانوادگى رستم یعنى "سیمرغ" مى باشد. سیمرغ، که زال را پرورده است و در هنگام زادن رستم به رودابه یارى رسانیده است، اینک رستم را یارى مى رساند و راز کشتن اسفندیار و سلاح لازم براى این کار را به او بازگو مى کند و سرانجام توتم خانوادگى رستم، سیمرغ، بر رویین‏تنى اسفندیار غلبه مى یابد و مرحله دوم داستان آغاز مى شود که با ظهور بهمن در این روایت، ماجرا که در نخست براى زردشتیان شکست بود، بدین صورت به پیروزى مى انجامد.

 .2 شومى مرگ اسفندیار، این پدیده در شاهنامه از دو دیدگاه مطرح شده است: نخست از دیدگاه عقلانى که زال از آن سخن مى راند و مى گوید:

 به دست جوانى چو اسفندیار

 اگر تو شوى کشته در کارزار

 نماند به زابلستان آب و خاک‏

 بلندى بَر و بوم، گردد مغاک‏

 ور ایدون که او را رسد زین گزند

 نماند تو را نیز نام بلند

 همى هرکسى داستانها زنند

 برآورده نام تو را بشکرند...

 و خود رستم نیز با دیدى عقلى و منطقى بدین امر مى نگرد:

 دو کار است هردو به نفرین و بد

 گزاینده رسمى نوآیین و بد

 هم از بند او، بد شود نام من‏

 هم از کشتنش، بد سرانجام من‏

 به گرد جهان هرکه راند سخن‏

 نکوهیدن من نگردد کهن‏

 به من بر پس از مرگ نفرین بود

 همان نام من پیر بى دین بود

 وگر من شوم کشته بر دست اوى‏

 نماند به زاولستان رنگ و بوى‏

 شکسته شود نام دستانِ سام‏

 ز زابل نگیرد کسى نیز نام‏

 اما، دیدگاه دیگر آن است که سیمرغ شومى کشتن اسفندیار را به نحوى دیگر بازمى گوید و در عین تضادّى خاص که با اسفندیار دارد، (اسفندیار، بنا به روایتهایى، جفت او را در هفت‏خوان خویش کشته است. و همین امر نماینده ستیز باور هاى اسفندیارى و زردشتى با باور هاى توتمى رستم و خاندان او در اعتقاد به سیمرغ است) رستم را از رازى آگاه مى کند که عقلانى و منطقى نیست، بلکه بیان سرنوشتى محتوم و گریزناپذیر است:

 چنین گفت سیمرغ کز راه مهر:

 بگویم کنون با تو راز سپهر

 که هرکس که او خون اسفندیار

 بریزد، ورا بشکرد روزگار

 همان نیز تا زنده باشد ز رنج‏

 ر هایى نیابد، نماندش گنج‏

 بدین گیتیش شوربختى بود

 وگر بگذرد رنج و سختى بود...

 بدین ترتیب، در این داستان، دوراهیهاى "عقل و منطق" و "سرنوشت و تقدیر" به مقصدى یگانه مى انجامد که مرگ اسفندیار و رستم را در پى دارد، امّا معتقدان به اسفندیار و اندیشه هاى وى مرگ او را فراموش مى کنند و شومى آن‏را به رستم حوالت مى دهند تا دیگر کسى را یاراى جسارت به حریم تقدّسهاى زردشتى نباشد و بداند که آنکه بدین حریم دست‏اندازى کند، سرنوشتى چون سرنوشت رستم خواهد داشت.

 .3 تحقّق شومى ، ابزار خاص خود را مى خواهد. بنا بر این بهمن وسیله تحقّق آن مى شود. بدین معنى که شدّت علاقه‏مندى به آیین اسفندیارى و طرفداراى از باور هاى وى سبب مى شود که پردازندگان روایات اساطیرى انتقام از رستم را به فرزند اسفندیار، بهمن، بسپارند. لفظ "بهمن" در اوستا به معنى نیک‏اندیش و نیک‏نهاد است، بهمن یکى از امشاسپندان و نخستین آفریده هاى اهورامزدا است. بنا بر این، بهمن پسر اسفندیار با این نام بامسمّى‏ واجد معنویتهاى لازم براى رویارویى با رستم و کشتن او خواهد بود. مخصوصا که میراث‏بَرِ خون اسفندیار نیز تواند بود. امّا بهمن یک چیز را کم دارد و آن تربیتهاى رزمى و توانمندیهاى میدان نبرد است که آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، با سپردن وى به دست رستم و تربیت او به وسیله پهلوان بزرگ ایران، برایش فراهم مى سازند. امّا حقیقت آن است که با همه این مشروعیّتها، روایت کشته شدن رستم به دست بهمن، بسیار ضعیف و باورنکردنى مى نماید و کمتر از روایت مربوط به شغاد، غیرطبیعى نیست. زیرا، در مقایسه با اسفندیار که به دست رستم کشته شده است، بهمن نه رویین‏تن است و نه سوابق جنگاورانه و سلحشورانه‏اى چون هفت‏خوان و جنگ با ارجاسپ و دیگران را دارد و نه از پشتوانه‏اى چون گشتاسپ در نظم سیاسى و جاماسپ و زردشت در حمایت عقیدتى برخوردار است. بنا بر این، داستانهاى غلبه بهمن بر رستم، اگرچه رستم را به دست هموطنى مى اوژند که طبعا تلخى شکست از بیگانگان را نچشیده است، باز انسان را به لحاظ اینکه رستم مربى بهمن بود، به یاد عقده اُدیپ مى اندازد که پسرى پدر را مى کشد و این پدر کشتن را بهمن فریبکارانه و با غلتانیدن سنگ به سوى رستم به انجام رسانده است. همان‏طور که فردوسى و ثعالبى بدان اشاره کرده‏اند.

 بنا بر این، اکثرِ روایات کشته شدن رستم به وسیله بهمن، مبهم و خالى از رسایى لازم است و حتى در بهمن‏نامه، که قدیم‏ترین داستان درباره بهمن است، از آن سخن نرفته است.

 بهمن‏نامه کتابى است که مربوط به قرن پنجم و ششم هجرى است و به آن اخبار بهمن نیز گفته شده است. در مجمل‏التواریخ و القصص آمده است: "اندر عهد دارا، در این روزگار زالِ زر بمُرد" و در هیچ کتاب این ذکر نیافتم مگر در بهمن‏نامه، آن نسخه که حکیم ایران شاه‏بن ابى الخیر نظم کرده است:

 در ایّام دارا بشورید حال‏

 برون شد ز دنیا جهاندیده زال‏

 بنابر نسخه موجود بهمن‏نامه، در بخش اوّل کتاب، قصه مرگ رستم از زبان جاماسپ براى بهمن نقل شده است؛ و پس از آن، قصه بهمن به کشیدن کین پدر از خاندان سام آمده است. و در همین کتاب گفته شده است که زال و فرامرز، پسر رستم، و دو دختر رستم، زربانو و بانوگشسپ، سه بار بهمن را در سیستان شکست مى دهند؛ تا بالاخره، بهمن غلبه مى یابد و زال را اسیر مى کند و فرامرز را بر دار مى کشد و بقیه افراد خاندان رستم به کشمیر مى گریزند... و کتاب با بلعیده شدن بهمن به وسیله اژدها، پایان مى یابد و آذر برزین، نوه رستم و پسر فرامرز است، شاهد مرگ بهمن است: "اژدها بهمن را به کام خود فروبرد، به اندازه‏اى که فقط سر بهمن از دهان اژدها بیرون بود. آذر برزین شمشیر را کشید چنان بر فرق بهمن و سر اژدها زد که هردو چهارپاره شدند و گفت حالا اژدها را به تلافى خون بهمن کشتم و بهمن را به تلافى خون پدر."

 دو دشمن به یک تیغ کردم تباه‏

 یکى اژدها و دگر پادشاه‏

 که اژدر به خون شهنشاه نو

 شهنشه به خون فرامرز گو

 که اژدر به خون شه نامور

 شه نامور هم، به خون پدر

 بدین ترتیب، اصولا روایت کشته شدن رستم به وسیله بهمن، نه منطقى است و نه مستند؛ زیرا، نه در اُصولى‏ترین و مهمترین روایات درباره بهمن آمده است و نه فردوسى و ثعالبى به آن اشاره کرده‏اند. زیرا در بخشى از ایران، احتمالا طوس و بلخ، مى زیسته‏اند و در نواحى دیگر این روایت نه جا افتاده بوده و نه متداول شده است و در نتیجه به کتابهاى معتبر ادبى و تاریخى و متون حماسى نیز راه نیافته است.

 روایت کشته شدن رستم به دست شغاد نیز پرداخته کسانى است که مرگ رستم را نه از جنبه مذهبى که از جنبه ملّى و اجتماعى نگریسته‏اند. این داستان نیز ضعفهاى خاص خود را دارد؛ زیرا به دلیل مشابهتهایى که میان انگیزه‏ها و روشهاى این روایت با روایت بهمن وجود دارد، مى توان به این نتیجه رسید که پردازندگان حماسه با همان شیوه‏اى که در مقدمه داستان رستم و بهمن به آن اشاره کردیم، غلبه شغاد را بر رستم میسر ساخته‏اند، یعنى با استفاده از فریب و غافلگیر کردن رستم. امّا داستان شغاد جنبه خانوادگى و قومى و به عبارت دیگر مبناى درون‏فامیلى نیز دارد و داستان بر آن است تا این نکته را خاطرنشان سازد که پهلوانى چون رستم، در نبردى مردانه و رویاروى، که سزاوار توانمندى و اقتدار پهلوان برگزیده ایران است، مغلوب نشده و از پاى نیفتاده است و بیگانه‏اى نیز بر وى چیره نشده و طبعا رستم شکست نخورده است، بلکه کرم درخت از خودِ آن بوده و کسى از خاندان و تبار رستم، که مورد اعتماد وى بوده است، روباه‏کردار، به نیرنگ و فریب، او را به چاه افکنده است و موجب نابودى وى شده است.

 مهمترین اِشکال و ضعف این داستان، ظهور ناگهانى شغاد است که مانند صاعقه در عرصه میدان حوادث رخ مى نماید و همه چیز را مى سوزاند. شغاد، زاده کنیز آوازه‏خوان و رودنواز، شوم‏زادى است که مطرود خاندان رستم است و در حقیقت به کابل تبعید شده و در آنجا به دامادىِ شاهِ کابل رسیده است و در میان فرزندان و بستگان رستم، که در شاهنامه همیشه با رستم‏اند و در غم و شادیهایش شریک‏اند، جلوه و جمالى ننموده است و جز در پایان ماجراى رستم، قبلا در هیچ‏جا نیز ذکرى از او به میان نیامده است. گونه هاى نام او، چه شغاد و چه شگاد و چه شغاى، در میان نامهاى مشهور ایرانى رایج نیست و عجیب است که یک‏باره رخ مى نماید و بسیار ساده و آسان، فریبکارانه، رستم را به انتقام‏کشى از شاه کابل به دنبال خود مى کشاند و در شکارگاه او را به چاه مى افکند و مى کشد. آیا شاه کابل آنقدر مقتدر و نیرومند بود که ساختن کار وى از دیگر برادران و کارگزاران و یارانِ رستم ساخته نبود؟ و رستم مى بایست خود به سرکوب وى مى پرداخت، آن هم شاه ضعیفى که با دیدن رستم به خاک مى افتد و عجز و لابه مى فروشد. حقیقت این است که کشته شدن رستم به دست شغاد بسیار نادلنشین است و فردوسى نیز از زبان زال این ناباورى را چنین بازگو مى کند:

 همى ریخت زال از بَر یال، خاک‏

 همى کرد روى و بر خویش چاک‏

 همى گفت زار: اى گو پیلتن‏

 نخواهم که پوشد تنم جز کفن...

 شغاد آن بت نفرین شوریده‏بخت‏

 بکَند از بُن این خسروانى‏درخت‏

 که داند که با شیر، روباهِ شوم‏

 همى کین سگالد بر آن مرز و بوم‏

 که دارد به یاد این‏چنین روزگار

 که داند شنیدن ز آموزگار

 که چون رستمى پیش، بینم، به خاک‏

 به گفتارِ روباه گردد هلاک‏

 داستان سقوط رستم در چاه نیز از الگو هایى گرفته شده است. در شاهنامه دو مورد هست که در آن نابکارانى با کَندن چاه و پوشانیدن آن، افرادى را از میان برمى دارند. نخست، در داستان ضحّاک است که اهریمن بر سر راه پدر ضحّاک چاه مى کَند و آن‏را سر مى پوشد و او را در چاه مى افکند تا پادشاهى را از آنِ ضحّاک سازد:

 بیاورد وارونه ابلیس بند

 یکى ژرف‏چاهى به ره بربکَند

 پس ابلیس وارونه آن ژرف‏چاه‏

 به خاشاک پوشید و بسترد راه‏

 سَرِ تازیان مهترِ نامجوى‏

 شب آمد سوى باغ بنهاد روى،

 به چاه اندر افتاد و بشکست پَست‏

 شد آن نیکدل مرد یزدان‏پرست‏

 چنان بدگهر شوم‏فرزند اوى‏

 بگشت از ره مِهر و پیوند اوى‏

 به خون پدر گشت همداستان‏

 ز دانا شنیدم من این داستان‏

 که فرزند بد گر شود نرّه‏شیر

 به خون پدر هم نباشد دلیر

 مگر در نهادش سخن دیگر است‏

 پژوهنده را راز با مادر است‏

 مورد دوم مربوط به دوران تاریخى شاهنامه و خوشنواز سپهدار ترک است که اطراف سپاه پیروز ساسانى خندقهایى مى کَند و آنها را سر مى پوشاند و پیروز و لشکرش را به حیله به سوى آن خندقها مى کشاند و پیروز و هفت تن از خاندان وى در آن خندقها مى افتند و کشته مى شوند:

 به گِرد سپه بر یکى کَنده کرد

 سرش را بپوشید و آگنده کرد

 کمندى فزون بود بالاى اوى‏

 همان سى ارش کرده پهناى اوى...

 برانگیخت پس باره پیروزشاه‏

 همى راند با گرز و رومى کلاه‏

 به کَنده درافتاد با چند مَرد

 بزرگان و شیران روز نبرد

 بدین‏سان نگون شد سر هفت‏شاه‏

 همه نامداران زرین‏کلاه‏

 دیدن این‏گونه رفتارها انسان را به یاد خرگوش کلیله و دمنه مى اندازد که شیرى را به چاه افکند و این داستان را مولوى در شعرى چنین به نتیجه مى رساند:

 شیر عکس خویش بدید از آب تفت‏

 شکل شیرى، در بَرش خرگوش زفت‏

 چون‏که خصم خویش را در آب دید

 مرورا بگذاشت، سوى او جهید

 درفتاد اندر چهى کو کَنده بود

 ز آنکه ظلمش بر سرش آینده بود

 چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏

 این‏چنین گفتند جمله عالِمان‏

 به نظر مى رسد که داستان شغاد به صورتى مستقل و منتزع از داستانهاى شاهنامه، ولى شتابزده و غیرقابل قبول در ناحیه زابلستان و سیستان ساخته شده باشد، زیرا مجموعه عوامل فاجعه‏ساز در آن محلى، عامیانه و بسیار ساده‏لوحانه و زودباورانه ساخته شده است و بیشتر به داستانى عوامانه و فاقد ریشه هاى عمیق و روابط پیچیده دیگر داستانهاى شاهنامه است و تولّد آن نیز مى بایست بسیار متأخرتر بر بقیه داستانهاى شاهنامه باشد. در شاهنامه، هیچ پهلوان بزرگى تا بدین حدّ ساده‏لوحانه فریب نمى خورد و مقدّمات وقوع هیچ قتل مهمى، بدین‏سان عوامانه، متدارک نمى شود. کشته شدن کسانى چون افراسیاب، سیاوش، اسفندیار و حتى ایرج برمبناى مقدّمات فراوان و انگیزه هاى بسیار صورت مى گیرد و نتایج مهم و اثرات حاصله خود را در داستانهاى بعدى به جاى مى نهد و هیچ‏جا دوست یا برادرى شوم‏پى به این آسانى توفیق نمى یابد که پهلوانى بزرگ را، که حتى از جادوان و دیوان و پهلوانان سترگ فریب نخورده بود، بدین آسانى فریب دهد و به چاه افکند و از عقوبت بازماندگان نهراسد. تنها امتیازى که در این داستان به رستم داده شده است، مظلومیّت او است و کین‏کشى وى از قاتل خود پیش از آنکه جان به جان آفرین بسپارد.

 بدین ترتیب، با نفى روایت کشته شدن رستم به دست شغاد، مى ماند دو راه مرگ طبیعى رستم و آنچه که ما به عنوان آخرین روایت در مرگ او نقل مى کنیم. حقیقت این است که مرگ طبیعى رستم معقول نیست، زیرا اگر چنان بود، به چه سبب روایات مختلف را در قتل او مى ساختند و در متون مختلف نیز روایات مرگِ طبیعى رستم بسیار کمرنگ و بى بنیان مى نماید و در حقیقت مرگِ طبیعى مناسب پهلوانى، که آن‏همه در میدانهاى رزم درخشیده است، نیست. بنا بر این، مى ماند آخرین روایت که ما بى آنکه بخواهیم در طرحى تخیّلى و خودساخته به خیالبافیهاى پلیسى و یا مخالف‏خوانى بپردازیم، آن‏را روایت واقعى مرگ رستم مى دانیم. براساس این فرضیه، ما مى پنداریم که رستم در میدان نبرد و در رویارویى سهمگین با بیگانه‏اى که نه نامور بود و نه مجرّب، جان باخته است و همین امر، ایرانیان را گران آمده است و از شکست پهلوان خویش، ناامید و شرمگین شده‏اند و در نتیجه نخست مرگش را انکار کرده و به مرگ طبیعى تأویل نموده‏اند و سپس، براى سرپوش نهادن بر آن شکست، به مصادره مطلوب پرداخته و دست آخر هم کشتن او را، که در اذهان رواج و رونق یافته بود، به پادشاهى سرشناس چون بهمن، که ایرانى هم هست، نسبت داده‏اند و انگیزه او را انتقام از کشنده پدر برشمرده‏اند.

 در روایتى دیگر انگیزه هاى خانوادگى را مؤثر گرفته و شغاد مزوّر و حیله‏ساز را عامل مرگ رستم وانمود کرده‏اند، ولى، حقیقت باید آن باشد که رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود و سهراب على‏رغم نام ایرانیش یک تورانى بود و فردوسى در شاهنامه نیز اغلب او را ترک مى خواند (گرچه بسیارى از تورانیان در شاهنامه زبان و نام ایرانى دارند) سهراب جوان بود و جویاى نام و با حمایت افراسیاب و سردارانش، هومان و بارمان، از سرزمینى بیگانه، یعنى توران، به ایران هجوم آورده بود، شهرتى نداشت، ولى با از میان بردن تمام موانع میان راه، وحشتى شگفت ایجاد کرد و مستقیما به سراغ رستم آمد که ایرانیان وى را به مقابله با وى گسیل داشته بودند. سهراب، رستم پیر سالخورده روزگاران پرافتخار ایران را به خاک افکند و کشت. در شاهنامه، در داستان رستم و سهراب مى خوانیم که رستم در نزد کاووس توان و نیروى سهراب را به نحوى بازگو مى کند که گویى سهراب پیروز خواهد شد:

 ز سهراب، رستم زبان برگشاد

 ز بالا و برزش همى کرد یاد

 که: کس در جهان کودک نارسید

 بدین شیرمردى و گردى ندید

 به بالا ستاره بساید همى‏

 تنش را زمین برگراید همى‏

 دو بازو و رانش چو ران هیون‏

 همانا که دارد ستبرى فزون‏

 همى خواستم کش ز زین برکنم‏

 چو دیگر کسانش به خاک افکنم‏

 گر از باد جنبان شود کوه خار

 بجنبید بَرِ زین بر، آن نامدار

 سهراب رستم را به ستوه مى آورد آنچنان‏که رستم لب به شکوه و ناله مى گشاید:

 به دل گفت رستم که: هرگز نهنگ‏

 ندیدم که آید بدین‏سان به جنگ‏

 مرا خوار شد رزم دیو سپید

 ز مردى شد امروز دل ناامید

 ز دست یکى ناسپرده جهان‏

 نه گردى، نه نام‏آورى، از مهان‏

 به سیرى رسانیدم از روزگار

 دو لشکر نظاره بر این کارزار

 اصولا در همه‏جاىِ این داستان، نبردِ رستم و سهراب یک‏طرفه به سودِ سهراب جریان دارد و سهراب یل در برابر پیرى، که هنوز هیمنه و شکوه پهلوانان و ادعاى زورآورى جوانان را دارد، ولى قدرت جوانیش را باخته است، همیشه پیروزمند تصویر مى شود. رستمى که به قول حریفش:

 به بالا بلندى و با کفت و یال‏

 ستم یافتستى ز بسیار سال‏

 مسأله انکار و پنهان داشتن نامِ رستم، در داستان رستم و سهراب، بازمانده کوشش ایرانیان در سرپوش نهادن بر کشته شدن پهلوان یگانه آنان، رستم، است. درست است که در بسیارى از داستانهاى شاهنامه، پهلوانان نام‏آور، نام خود را در برابر پهلوانان گمنام، بر زبان نمى رانند، امّا در اینجا، این تنها رستم نیست که نام خود را فاش نمى سازد، که همه پهلوانان، خودى و بیگانه، اصرار در پنهان کردن نام او دارند و او را پهلوان چینى و بنده رستم، مى خوانند (حتى خود رستم نیز چنین وانمود مى کند.) هجیر نمونه این پهلوانان است و هنگامى که سهراب از او نام صاحب سراپرده پهلوانى را، که همان رستم است، مى پرسد به دروغ چنین پاسخ مى دهد:

 چنین گفت کز چین یکى نامدار

 به نوّى بیامد بَرِ شهریار

 بپرسید نامش ز فرخ هُجیر

 بدو گفت نامش ندارم به ویر...

 گر از نام چینى بمانم همى‏

 از آن است کو را ندانم همى‏

 و چون سهراب شگفت‏زده مى پرسد که چرا رستم در لشکر نیست:

 چنین داد پاسخ مر او را هجیر

 که: شاید بُدن کان یل شیرگیر

 کنون رفته باشد به زابلستان‏

 که هنگام بزم است در گلستان‏

 فردوسى انگیزه هُجیر را در این پنهان کردن نام و نشان رستم بدن نحو بازگو مى کند که گویا هجیر نیز از پیش مى داند که رستم مغلوب سهراب خواهد شد و پیشاپیش زبان به بیان حادثه مى گشاید:

 به دل گفت پس کار دیده هجیر

 که: "گر من نشان گو شیرگیر

 بگویم بدین ترک با زور دست‏

 چنین یال و این خسروانى نشست‏

 ز لشکر کند جنگ او ز انجمن‏

 برانگیزد این باره پیلتن‏

 بدین زور و این کتف و این یال او

 شود کشته رستم به چنگال او

 از ایران نیاید کسى کینه‏خواه‏

 بگیرد سَرِ تخت کاووس‏شاه"

 درواقع، این بخش از گفته هاى هجیر مى تواند نگرانیهاى ایرانیان را پس از کشته شدن رستم، نه پیش از آن، بیان دارد و به همین دلیل روایت پنهان داشتن رستم، نام خود را از سهراب، نیز باید با همین هدف ساخته شده باشد.

 بدو گفت (سهراب): "کز تو بپرسم سَخُن‏

 همى راستى باید افگند بن‏

 من ایدون گمانم که تو رستمى‏

 گر از تخمه نامور نیرمى

 چنین داد پاسخ که رستم نیم‏

 هم از تخمه سام نیرم نیم‏

 که او پهلوان است و من کهترم‏

 نه با تخت و گاهم نه باافسرم"

 حتى کوشش هومان، نماینده افراسیاب، نیز که مأموریتش این است که نگذارد سهراب رستم را بشناسد، مى تواند به القاى این فکر کمک کند که بیگانگان هویّت بیگانگى خود را همچنان پاس مى دارند و در نتیجه سهراب کاملا بیگانه بوده است و دشمنانه با رستم روبرو شده است:

 گمانى برم من که او رستم است‏

 که چون او به گیتى نبرده کم است‏

 نباید که من با پدر جنگجوى‏

 شوم، خیره‏روى اندر آرم به روى‏

 بدو گفت هومان که: "در کارزار

 رسیده است رستم به من چند بار

 بدین رخش ماند همى رخش او

 ولیکن ندارد پى و پخش او"

 بدین ترتیب، ایرانیان، در واکنش نسبت به واقعیّت کشته شدن رستم، افسانه رستم و سهراب را به شکل کنونى آن ساخته و پرداخته‏اند تا ضمن اینکه شکست رستم را از پهلوانى بیگانه مستور دارند، با روایتهایى که خلاف این امر را نیز سبب مى شود، به اعاده حیثیّت خویش پردازند. امّا، درست در همین داستان همه حقایق شکست رستم را نیز نادانسته و ناخواسته جاى داده‏اند زیرا با خواندن داستان ملاحظه مى شود:

 .1 جاى قاتل و مقتول را عوض کرده‏اند و به جاى آنکه سهراب رستم را بکشد، رستم سهراب را مى کشد. امّا، نقص این کار، آمدن بخشى است در داستان که سهراب را کاملا پیروزمند نشان مى دهد و آن زمانى است که رستم و سهراب کشتى مى گیرند و سهراب به سادگى رستم را بر زمین مى زند و قصد کشتن او را مى کند:

 به کشتى گرفتن برآویختند

 ز تن خون و خوى را فروریختند

 بزد دست سهراب چون پیل مست‏

 برآوردش (رستم) از جاى و بنهاد پَست‏

 به کردار شیرى که بر گور نر

 زند چنگ و گور اندر آید به سر

 نشست از بَر سینه پیلتن‏

 پر از خاک، چنگال و روى و دهن‏

 یکى خنجر آبگون برکشید

 همى خواست از تن سرش را برید

 که به گونه‏اى طبیعى و روشن کشته شدن رستم را به دست سهراب عملى و احیانا انجام‏یافته، تصویر مى کند و نشان مى دهد که منطقا نبرد رستم و سهراب در حقیقت به همین‏جا خاتمه یافته و رستم کشته شده بود و پهلوانى جوان و گمنام توانسته بود پیرى کارآزموده و نامور را که به دوران گذشته تعلق داشت به زانو درآورد؛ امّا، دوستداران رستم، که در حقیقت دوستداران سرافرازى و سربلندى ایران بودند، ضمن انکار کشته شدن رستم، او را فاتح ساختند و داستان رستم و سهراب را به صورتِ کنونى ابداع کردند.

 .2 تصویر ارائه‏شده از سهراب حاکى از کودکى، بى تجربگى و خامى است؛ و داستان مى کوشد تا نیروى جوانى و قدرت پیروزمند سهراب را تحت‏الشّعاع عقل و خرد رستم قرار دهد. به همین سبب، روایتى براى سرپوش گذاشتن بر شکستِ رستم برساخته شده است که رستم با فریب دادن سهراب در آخرین لحظه از دست او جان به در مى برد و در کشتى بعدى سهراب را مى کشد.

 به سهراب گفت: "اى یل شیرگیر

 کمند افکن و گرد و شمشیر گیر

 دگرگونه‏تر باشد آیین ما

 جز این باشد آرایش دین ما

 کسى کو به کشتى نبرد آورد

 سر سرکشى زیر گرد آورد

 نخستین که پشتش نهد بر زمین‏

 نبرّد سرش گرچه باشد به کین‏

 گرش بار دیگر به زیر آورد

 ز افکندنش نام شیر آورد"

 بدان چاره از چنگ آن اژدها

 همى خواست کاید ز کشتن رها

 دلیر جوان سر به گفتار پیر

 بداد و ببود این سخن دلپذیر

 و هومان او را ملامت مى کند:

 بدو گفت هومانِ گرد: "اى جوان‏

 به سیرى رسیدى همانا ز جان‏

 هژبرى که آورده بودى به دام‏

 رها کردى از دام و شد کار خام‏

 نگه کن کز این بیهده کارکرد

 چه آرد به پیشت به دیگر نبرد"

 بگفت و دل از جان او برگرفت‏

 پر اندوه همى ماند از او در شگفت‏

 اگرچه حیله‏گرى و فریبکارى رستم در این نبرد بسیارى از تقدّس و عظمت رستم را مى کاهد، ولى ظاهرا بسیار بهتر از پذیرش کشته شدن او به نظر مى رسیده است. امّا، حقیقت این است که این امر بسیار ناقص و مستبعد است که پهلوانى بیگانه بدین راحتى از یک پیروزى مسلّم دست بردارد. بنا بر این، تکمله گریزآفرین، داستان را به نقص کشانیده است نه کمال.

 .3 به علاوه، ایرانیان براى اینکه ضعف رستم را در برابر سهراب توجیه کنند و از بین ببرند، دو روایت ساخته‏اند که در یکى رستم از خداوند زور جوانى خود را پس مى گیرد.

 شنیدم که رستم در آغاز کار

 چنان یافت نیرو ز پروردگار

 که گر سنگ را او به سر برشدى‏

 همى هردو پایش بدو درشدى‏

 از آن زور پیوسته رنجور بود

 دل او از آن آرزو دور بود

 بنالید وز کردگار جهان‏

 به زارى همى آرزو کرد آن‏

 که لختى ز زورش ستاند همى‏

 به رفتن به ره بر تواند همى‏

 بدان‏سان که از پاک یزدان بخواست‏

 ز نیروى آن کوه‏پیکر بکاست‏

 چو باز آنچنان کار پیش آمدش‏

 دل از بیم سهراب ریش آمدش‏

 به یزدان بنالید "کاى کردگار

 بدین کار این بنده را پاس دار

 همان زور خواهم کز آغاز کار

 مرا دادى اى پاک پَروردگار"

 بدو باز داد آنچنان کش بخواست‏

 بیفزود در تن هر آن‏چش بکاست‏

 این کوشش هم بسیار مصنوعى است و مى تواند بازتاب رؤیاى بازگشت به جوانى باشد و یا تنها نوعى معجزه ساختگى که براى رهانیدن رستم از تنگناى شکستى که در آن گرفتار آمده بود ابداع شده است.

 روایت دوم از این قرار است که سهراب را دست تقدیر ناتوان مى سازد و رستم در یک لحظه او را بر زمین مى زند:

 به کشتى گرفتن نهادند سر

 گرفتند هردو دوال کمر

 سرافراز سهرابِ با زورِ دست‏

 تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

 غمى بود رستم بیازید چنگ‏

 گرفت آن بَر و یال جنگى‏پلنگ‏

 خم آورد پشت دلیرِ جوان‏

 زمانه بیامد نبودش توان‏

 زدش بر زمین بَر به کردار شیر

 بدانست کو هم نماند به زیر

 سبک تیغ تیز از میان برکشید

 بَرِ شیر بیداردل بردرید

 این کوشش نیز که سهراب را دست تقدیر بسته و زمان مرگش فرارسیده بود و... همه نوعى کوشش غیررزمى است براى پیروز ساختن مصنوعى رستم که مسلما هرکس این داستان را مى خواند به این نتیجه مى رسد که پیروزى از آنِ سهراب و حقّ‏ِ او است و رستم با وجود آنکه در طول هفتصد سال زندگى خود به ندرت به نیرویى جز زورِ بازوى خویش پیروز مى شود، ولى در داستان رستم و سهراب تقدیر او را پیروز مى کند. در نتیجه، این نکته به ذهن مى آید که آیا اسطوره مى خواهد جاىِ تقدیر گذشته را، که عملا سهراب، رستم را در میدان نبرد به خاک افکنده بود، پر کند یا خیالى را جایگزین واقعیتى بسازد.

 .4 رابطه پدرى و فرزندى را در روایات بعدى میان رستم و سهراب برقرار کردند تا همان‏طور که گفته شد، همخونى و رابطه خانوادگى بسیار نزدیک میان قاتل و مقتول برقرار باشد و همین امر در داستان شغاد نیز مورد توجه قرار گرفته بود که اگر پهلوانى ایرانى شکست مى خورد از مردى از خاندان خویش است نه از بیگانگان و در نتیجه فریب است نه در نتیجه ضعف او در میدان نبرد. بنا بر این، براى کسانى که حتى داستان شکست خوردن رستم را از سهراب مى توانستند به خاطر آورند این توجیه بسیار خوبى مى توانست باشد که پدرى پسر را کشته است یا پسرى پدر را.

 .5 عین همین کوشش را در داستان بهمن نیز براى ایجاد رابطه پدرى و فرزندخواندگى بین رستم و بهمن به کار بسته بودند. مورد دیگر این تلاش در شاهنامه در داستان اسکندر به چشم مى خورد که ایرانیان براى سرپوش گذاشتنِ بر شکست دارا از اسکندر، با جعل نسب‏نامه‏اى، اسکندر را برادر دارا قلمداد مى کنند. داستانهاى متعددى را در آیین به خاکسپارى رستم و شکوه خاص آن و نوحه و زاریهاى زال و رودابه پرداختند تا تأثیر عاطفى داستان سببِ بقاى آن شود و در نتیجه باعث فراموشى روایاتِ کشته شدن رستم در میدان نبرد، که طبعا فاقد هرگونه شکوه و عظمتى بود، گردد.

 .6 افسانه نوشدارو خواستن رستم از کاووس و ندادن آن نیز مى تواند تضادّ موجود در داستان را بیشتر کند؛ زیرا که پس از این ماجرا، رستم هرگز کاووس را به سبب آن ملامت نمى کند که این امر هم مى تواند بازتابِ رؤیاى ایرانیان براى زندگى مجدد رستم باشد.

 ما مى دانیم که ضعف عمده این حدس نهایى و طرح اخیر در روایت مرگ رستم، همچنان‏که گفته شد، عدم ثبت آن در منابع کتبى و احیانا شفاهى است، امّا، این نکته را خاطرنشان مى سازیم که اگر اسطوره آرمانهاى ملّتها را فراموش مى کرد و در طول زمان اراده و خواست و آرزو هاى آنها را در رویارویى با واقع بى اعتبار جلوه مى داد، دیگر اسطوره نبود، تاریخ بود با همه تلخیها و شادیهایش

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

داستان رستم و سهراب با ترجمه ی انگلیسی 1

داستان رستم و سهراب از شاهنامه ی فردوسی  (بخش ١)

 

 

اگر       تند  بادی   بر آید    ز کُنج              به    خاک  افکند   نا رسیده   ترنج ،

ستمکار     خوانیمش ، ار   دادگر ؟            هنرمند       گوییمش  ، ار     بی هنر

اگر مرگ ئتئ است  ،  بیداد چیست؟             ز داد  این همه بانگ و فریاد چیست؟

از    این   راز ، جان  تو آگاه نیست            بدین  پرده  اندر ،  ترا  ، راه نیست

 همه    تا   در  ِ  راز ، رفته     فراز            به   کس بر ،  نشد این در ِ راز باز          5

به  رفتن ،    مگر   بهتر آید ت جای           چو  آرام   گیری   به   دیگر  سرای

 

                                         آغاز داستان

 

 ز   گفتار ِ دهقان،   یکی     داستان          بپیوندم   از   گفته  ی   باستان

 ز موبد ، بر این  گونه بر داشت یاد         که  یک روز، رستم ، هم از بامداد

 غمی  بُد  د لش ، رای  دخچیر  کرد        کمر بست و ترکش ، پر از تیر کرد

چو نزدیکی  ِ  مرز ِ  توران  رسید ،         بیابان ، سراسر ، پُر از  گور  دید              10

 بر افروخت چون گل ،رُخ ِ تاجبخش         بخندید و از جای ، بر کرد  رخش           

به   تیر  و  کمان   و  به گُرز و کَمند        بیفکند در دشت ، نخجیر ِ  چند

 ز خاشاک و  از خار و شاخ ِ درخت ،      یکی آتشی   بر فروزید   ، سخت

چو   آتش   پراکنده   شد  ،     پیلتن        ذرختی    بجُست ، از در   ِ  بابزن              15

یکی   نرّه    گوری بزد  بر درخت          که در چنگ ِ او ، پَرّ  ِ مرغی  نَسَخت          

چو بریان شد ، از هم  بکند و بخورد        ز مغز استخوانش ، بر آورد    گرد

بخفت   و   بر آسود    از   روزگار           چمان  و چران   ، رخش در  مرغزار

سواران ترکان ، تنی  هفت و هشت ،         بر آن دشت نخجیر گه ،      بر گذشت

یکی   اسپ    دیدند    در   مرغزار           بگشتند     گِرد    ِ     لب  ِ    جویبار          20

چو بر  دشت  مر  رخش را یافتند ،           سوی   بند کردنش  ،       بشتافتند           

گرفتند و بردند   ، پویان  به شهر             همی هرکس  از  رخش ، جُستند   بَهر

چو   بیدار   شد    رستم  تاجبخش            به کا ر آمد َش  باره ی   دست کش

غمی  گشت   چون  بارگی  را نیافت          سراسیمه ، سوی   سمنگان   شتافت

همی  گفت : اکنون  پیاده ،   نوان             کجا   پویم ، از ننگ ،     تیره روان           25

أبا   ترکش  و  گرز ،   بسته  میان            چنین  تَرگ  و  شمشیر و ببر ِ بیان          

چه گویند ترکان ، که اسبش  که برد           تهمتن ، بدانجا    بخفت ، ار بمُرد  ؟

کنون  ، رفت  با ید  ، به    بیچارگی            به غم دل سپردن  به یکبارگی

همی     بست    باید    سلیح  و کمر             به جایی ، نشانش بیابم ،   مگر

چو نزدیک  ِ شهر سمنگان   رسید،              خبر ز او، به شیر و پلنگان رسید            30

که:   آ مد ، پیاده   ،  گو   ِ  تاجبخش            به نخجیر گه،  زاو رمیده است   رخش    

پذیره   شد ندش    بزرگان   و    شاه            کسی کو به  سر بر  نهادی کلاه

همی گفت هرکس که :"این رستم است          و یا آفتاب  ِ سپیده  دم  است" !!

بدو گفت  چاه سمنگان  : " چه بود ؟            که یارست با تو نبرد  آزمود ؟

بدین شهر، ما     نیکخواه   ِ  تو ایم              ستوده به فرمان و رای  ِ  توایم               35

تن و خواسته  ،     زیر فرمان تست              سر ارجمندان و جان ،   آن ِ تست "        

چو    رستم   به   گفتار  ِ او بنگرید،              ز بد ها  گمانیش   کوتاه   دید

بدو گفت   :  رخشم   بدین مرعزار                ز من  دور  شد ، بی  لگام و  فَسار

کنون  تا   سمنگان   نشان ِ پَی است              بدان  سر  کجا جویبار  و  نی  است

ترا    باشد  ار    بازجویی  ، سپاس              بیابد  به   پاداش    نیکی     شناس           40

ور ایدونکه  اسپم    نیاید    پدید ،                سران را بسی ، سر    بباید  برید                 

 

         

بدو گفت شاه    ای  سر افراز  مرد         نیارد کسی با تو   این کار   کرد

تو مهمان من باش  و تندی  مکن         به کام تو گردد   سراسر   سخن

 یک امشب ، به می شاد  داریم دل        از اندیشه  ، آزاد داریم   دل

تهمتن     ز    گفتار  ِ  او  شاد  شد        روانش  از  اندیشه ، آزاد شد                          45

سزا    دید    رفتن   سوی  ِ خان او       به خوبی بیاراست  مهمان او

سپهبد   ورا   داد    در   کاخ  جای       همی بود  بر پیش او بر ، به پای

ز شهر و ز لشکر، سران را بخواند       سزاوار ، با او  به  شادی نشاند

گسار نده  ی  باده   و    رود   ساز       سیه  چشم و  گلرخ ،  بتان طراز                       50

نشستند  با   رود سازان ، به    هم        بدان  ،   تا   تهمتن   نباشد دژم             

چو شد مست و هنگام خواب آمدش       همی  از   نشستن   شتاب آمدش

سزاوار ِ  او جای ِ  آرام   و  خواب        بیاراست  و بنهاد مَشک و گلا ب

                         ------------------------------------ 

ترجمه ی انگلیسی:                                                              Helen Zimmerman

 

Give ear unto the combat of Sohrab against Rustem, though it be a tale replete with tears.

It came about that on a certain day Rustem arose from his couch, and his mind was filled with forebodings. He bethought him therefore to go out to the chase. So he saddled Rakush and made ready his quiver with arrows. Then he turned him unto the wilds that lie near Turan, even in the direction of the city of Samengan. And when he was come nigh unto it, he started a herd of asses and made sport among them till that he was weary of the hunt. Then he caught one and slew it and roasted it for his meal, and when he had eaten it and broken the bones for the marrow, he laid himself down to slumber, and Rakush cropped the pasture beside him.

Now while the hero was sleeping there passed by seven knights of Turan, and they beheld Rakush and coveted him. So they threw their cords at him to ensnare him. But Rakush, when he beheld their design, pawed the ground in anger, and fell upon them as he had fallen upon the lion. And of one man he bit off the head, and another he struck down under his hoofs, and he would have overcome them all, but they were too many. So they ensnared him and led him into the city, thinking in their hearts,

"Verily a goodly capture have we made."

But Rustem when he awoke from his slumbers was downcast and sore grieved when he saw not his steed, and he said unto himself-

"How can I stand against the Turks, and how can I traverse the desert alone?"

And his heart was full of trouble. Then he sought for the traces of the horse's hoofs, and he followed them, and they led him even unto the gates of the city. Now when those within beheld Rustem, and that he came before them on foot, the King and the nobles came forth to greet him, and inquired of him how this was come about. Then Rustem told them how Rakush was vanished while he slumbered, and how he had followed his track even unto these gates. And he sware a great oath, and vowed that if his courser were not restored unto him many heads should quit their trunks. Then the King of Samengan, when he saw that Rustem was beside himself with anger, spoke words of soothing, and said that none of his people should do wrong unto the hero; and he begged him that he would enter into his house and abide with him until that search had been made, saying-

"Surely Rakush cannot be hid."

And Rustem was satisfied at these words, and cast suspicion from his spirit, and entered the house of the King, and feasted with him, and beguiled the hours with wine. And the King rejoiced in his guest, and encompassed him with sweet singers and all honour. And when the night was fallen the King himself led Rustem unto a couch perfumed with musk and roses, and he bade him slumber sweetly until the morning. And he declared to him yet again that all was well for him and for his steed.

                              

Helen Zimmerman

http://www.heritageinstitute.com/zoroastrianism/shahnameh/page01.htm

The Prelude

The story of Suhrab and Rustam hear
Thou hast heard others; let it be thy part
To hear this too: 'tis fraught with many a tear,
And Rustam will enrage thy gentle heart.
Now if a rude gust should arise and bear
A yet unripened orange to the dust,
Shall I describe this as unfair or fair,
Shall I pronounce it tyrannous or just?
Where is the evil if we all must die?
Why clamour and appeal from what is right?
Thy spirit wotteth not this mystery;
Beyond the Veil there is no path in sight.
We all must reach the insatiable door,
The greedy door that openeth twice for none;
Yet so a better place may be in store
For thee, and heaven's eternal rest be won.
Unless death swallowed all men up in turn
Earth would be trampled down by young and old;
If fire in giving light shall also burn
The matter is no marvel to behold,
For burn it will and that as readily
As offshoots issue from an ancient stem,
And whether young or old the victims be
Death's blast, like dread fire, hath no awe of them.
Should pleasure then a youthful mind engage
Since years are not the only cause of death,
Which is the end alike of youth and age
Unless thou seek a passage in the Faith?
While if Salvation's light be in thy heart
Thy lot as servant is to hold thy peace;
Be busied in preparing to depart,
Let prayerful adoration never cease.
In serving God there is no mystery
Unless the Div consorteth with thy soul;
Be fervent here below and thou shalt be
In perfect peace when thou hast reached thy goal.
The exploits of Suhrab I next shall tell,
And how the combat with his sire befell.

 

How Rustam went to the Chace

I tell what rustic bard and archimage
Told from the legends of a bygone age:-
One morn in dudgeon Rustam rose to hunt,
Girt him, filled up his quiver, mounted Rakhsh,
And hied him to the marches of Turan,
A savage Lion prowling after prey.
When he drew near the marches and beheld
The plain well stocked with onager, he flushed
Rose-like and smiled, then urging on his steed
He dropped much game with arrow, mace, and lasso.
He lit a fire with sticks, dry grass, and thorns,
Chose out a tree to serve him for a spit,
And set thereon a lusty onager -
A feather's weight to him! He tore the meat,
When roasted, from the bones and sucked the marrow,
Drank of a neighbouring stream and wooed repose,
While Rakhsh careered and grazed along the mead.
Some Turkman horsemen chanced upon the plain
And marked the tracks of Rakhsh. These they pursued
Beside the stream, observed him in the pasture,
Surrounded him, and with their royal lassos
Essayed to take him. Rakhsh perceiving this
Raged like a mighty lion. Lashing out
He laid two Turkmans low and with his teeth
Tore off another's head. Thus three were slain,
And still the head of Rakhsh escaped the noose;
At length the others threw from every side
Their lassos, caught him round the neck and took him,
Then walked him to the city, all desirous
To have a share in him.
When Rustam woke
From pleasant sleep and needed docile Rakhsh
He looked about the mead but found him not,
Whereat in dudgeon and astound he hurried
Toward Samangan. " Now whither shall I trudge,"
He said, " to 'scape my dark soul's shame, or how,
Thus armed with quiver, mace, helm, scimitar,
And tiger-skin cuirass, shall I o'erpass
The waste or make a shift to deal with foes?
How will the Turkmans say: 'Who stole his Rakhsh?
Thus matchless Rustam slept his life away!'
Now must I plod all helpless and forlorn;
Still let me arm, I yet may trace him out."
Thus with a weary, aching heart he went
In evil case and much discouragement.

 

How Rustam came to the City of Samangan

When Rustam drew near Samangan the king
And nobles heard: "The Crown-bestower cometh
Afoot for Rakhsh escaped him in the chace."
The king's chief nobles, who wore crowns themselves,
Went forth to welcome Rustam, and all said :-
"Can this be Rustam or the rising sun? "
The monarch went to him afoot attended,
And asked: "Who dared to meet thee in the fight?
We of this city are thy friends and servants,
We and our goods are both at thy disposal,
The heads and lives most dear to us are thine."
Then Rustam, seeing that the words were honest,
Replied: "In yonder meads my Rakhsh while ranging
Without a rein or halter strayed from me,
And I have traced him from the river-side
To Samangan. If thou recoverest him
My thanks are thine besides the recompense
Of one that doth aright; should he be lost
I will behead no few among thy chiefs."
The king made answer: "O exalted man!
None will presume to thwart thee. Come and be
My guest and be not wroth; all will be well.
Let us refresh our hearts with wine to-night
And keep them free from care, for wrath and passion
Advantage not while gentleness will draw
The snake out of its hole, and Rustam's Rakhsh -
A steed so known - will not continue hidden.
We will seek out thy Rakhsh and bring him quickly,
Thou doughty veteran!"
Rustam heard with joy,
And easy in his mind agreed to pay
A visit to the king who, greatly pleased,
Bestowed him in the palace and stood slave-like
Before him, then invited from the city
And army chiefs to entertain with Rustam,
And bade the cooks to spread the board. The guests
And minstrels strove to banish Rustam's gloom,
While black-eyed, rose-cheeked Idols of Taraz
Gave wine and feast and music greater charm.
At length bemused and drowsy Rustam went
To where the king had furnished for his guest
Musk and rose-water, and a place of rest.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم