دکتر منصور رستگار فسائی

شعر رندانه و معنی گردانی های حافظ

شعر رندانه‌ و معنی‌ گردانی‌های‌  حافظ‌

 

 

 همچو  حافظ‌ به‌ رغم‌ مدعیان‌ شعر رندانه‌ گفتنم‌ هوس‌ است‌

 ***

 نفاق‌ و زرق‌ نبخشد  صفای‌ دل‌،  حافظ‌ طریق‌ رندی‌ و عشق‌ اختیار خواهم‌ کرد

 ***

 مدّعی‌ گو لغز و نکته‌ به‌  حافظ‌  مفروش‌ کلک‌ ما نیز  بیانی‌ و زبانی‌ دارد

           یکی‌ از ویژگی‌های‌ مهم‌ شعر  حافظ‌ ابهام‌، ایهام‌ و چند سویه‌ بودن‌ الفاظ‌ و معانی‌ آن‌ است‌ که‌ عامل‌ منشوری‌ بودن‌ و الماس‌گونگی‌ بسیاری‌ از شعرهای‌  حافظ‌ به‌ شمار می‌آید و سبب‌ می‌شود که‌ خواننده‌ به‌ نسبت‌ تعمق‌، تفکر، علم‌ و اطلاعی‌ که‌ دارد، از شعر  حافظ‌ تعبیرات‌ متفاوت‌ چندجانبه‌ و حتی‌ متناقضی‌ داشته‌ باشد و این‌ خاصیت‌ که‌ زاده‌ی‌ ظرفیت‌های‌ هنری‌ دقیق‌ و پیچیده‌ی‌ لفظی‌ و معنوی‌ موجود در شعر  حافظ‌ است‌، سخن‌ این‌ شاعر بزرگ‌ را تا حد شعر ناب‌ بالا می‌برد و آن‌ را چند لایه‌ و تأویل‌پذیر می‌سازد و سبب‌ می‌شود که‌ در بسیاری‌ موارد، اولین‌ لایه‌ی‌ معنایی‌ و مضمونی‌ شعر که‌ به‌ ذهن‌ خواننده‌ خطور می‌کند، بطن‌ معنایی‌ و اندیشه‌ی‌ نهایی‌ مورد نظر  حافظ‌ را نشان‌ ندهد و خواننده‌ بتواند با تکیه‌ بر قراین‌ و امارات‌ لفظی‌ و معنایی‌ یا تکنیکی‌ خاصی‌ که‌ در سخن‌  حافظ‌ موجود است‌، لایه‌های‌ تازه‌ای‌ از فکر، معنا و زیبایی‌ را کشف‌ کند و به‌ تعبیر و تفسیر خلاّقانه‌ی‌ آن‌ بپردازد.

           به‌ همین‌ جهت‌ ممکن‌ است‌ تعبیر و تفسیر یکی‌، در نظر دیگران‌ درست‌ و منطقی‌ جلوه‌ نکند و آن‌ را برساخته‌ و مجعول‌ بدانند، امّا هر کسی‌ گو این‌که‌ از ظنّ خود یار شعر  حافظ‌ شده‌ باشد، قراین‌ و امارات‌ خاصی‌ را در کلام‌ لسان‌الغیب‌ تعبیر و تفسیر خود می‌داند و توجیه‌ خاص‌ و دریافت‌ معین‌ خود را برخاسته‌ از آن‌ می‌شناسد و این‌ امر مسأله‌ی‌ هرمنوتیک‌   را مطرح‌ می‌کند. اگرچه‌ هرمنوتیک‌ در اصل‌ به‌ تفسیر متون‌ مقدس‌ محدود می‌شد، امّا از قرن‌ نوزدهم‌ میلادی‌، حوزه‌ی‌ معنایی‌ آن‌ گسترش‌ یافت‌ و تفسیر متن‌ را به‌ طور کلی‌ در برگرفت‌ و  هایدگر و شلایر ماخر  ، و دیلتای‌   آلمانی‌ ، پیش‌کسوتان‌ آن‌ بودند و شگفتا که‌ تفسیرپذیری‌ شعر  حافظ‌ با تفسیرپذیری‌ قرآن‌ مجید همانند است‌ و به‌ قول‌  مولوی‌:

 

 حرف‌ قرآن‌ را بدان‌ که‌ ظاهری‌ست‌ زیر ظاهر، باطنی‌ بس‌ قاهری‌ست‌

 زیر آن‌ باطن‌ یکی‌ بطن‌ سوم‌ که‌ در او گردد خردها جمله‌ گم‌

 بطن‌ چارم‌ از نُبی‌ خود کس‌ ندید جز خدای‌ بی‌نظیر بی‌ندید

 تو ز قرآن‌ ای‌ پس‌ ظاهر مبین‌ دیو، آدم‌ را نبیند جز که‌ طین‌

 ظاهر قرآن‌ چو شخص‌ آدمی‌ست‌ که‌ نقوشش‌ ظاهر و جانش‌ خفی‌ست‌

           امّا هرمنوتیک‌ یا فن‌ تفسیر و نظریه‌ی‌ دریافت‌، مبنی‌ بر آن‌ است‌ که‌ معنای‌ یک‌ متن‌ ادبی‌ چیست‌؟ و قصد مؤلف‌ تا چه‌ اندازه‌ به‌ این‌ معنا مربوط‌ است‌ و آیا می‌توانیم‌ امیدوار باشیم‌ که‌ آثاری‌ را که‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگی‌ و تاریخی‌ با ما بیگانه‌اند درک‌ کنیم‌؟ آیا ادراک‌ عینی‌ میسر است‌؟ یا همه‌ی‌ ادراکات‌، به‌ موقعیت‌ تاریخیمان‌ وابسته‌ است‌؟

           هیرش‌   معتقد بود که‌ چنین‌ نیست‌ که‌ چون‌ معنی‌ یک‌ اثر ادبی‌ همان‌ است‌ که‌ مؤلف‌ به‌ هنگام‌ نوشتن‌ داشته‌ است‌، بنابراین‌، فقط‌ یک‌ تفسیر از متن‌ میسر باشد، بلکه‌ می‌توان‌ چندین‌ تفسیر معتبر و متفاوت‌ داشت‌، مشروط‌ بر آن‌که‌ همه‌ی‌ آن‌ها در چارچوب‌ نظام‌ انتظامات‌ و احتمالات‌ بارزی‌ که‌ معنای‌ مؤلف‌ اجازه‌ می‌دهد، قرار داشته‌ باشند. او معتقد است‌ که‌ اثر ادبی‌ می‌تواند در زمان‌های‌ مختلف‌ و برای‌ مردمانی‌ متفاوت‌، معانی‌ مختلف‌ داشته‌ باشد، امّا به‌ ادعای‌ او این‌ مسأله‌ بیش‌تر به‌ تعبیر اثر مربوط‌ می‌شود تا معنای‌ آن‌، این‌ واقعیت‌ که‌ من‌ می‌توانم‌ مکبث‌  شکسپیر را به‌ گونه‌ای‌ ارایه‌ دهم‌ که‌ آن‌ را به‌ جنگ‌ هسته‌ای‌ مربوط‌ سازد، واقعیت‌ معنی‌ را از دیدگاه‌ خود  شکسپیر تغییر نمی‌دهد. تعبیرها در طول‌ تاریخ‌ تغییر می‌کنند، حال‌ آن‌که‌ معانی‌ ثابت‌ و غیرقابل‌ تغییر می‌مانند. مؤلفان‌ و شاعران‌ معانی‌ را وضع‌ می‌کنند، در حالی‌ که‌ خوانندگان‌ تعابیر را تعیین‌ می‌کنند. ما همیشه‌ به‌ مقاصد مؤلف‌ دسترسی‌ نداریم‌، حتّی‌ این‌که‌ منتقدان‌ بتوانند به‌ قصد یک‌ شاعر یا نویسنده‌ پی‌ ببرند، به‌ متن‌ ادبی‌ معنایی‌ ثابت‌ و مطمئنی‌ نمی‌دهد. عیبی‌ که‌ بر این‌ نظریه‌ گرفته‌ شده‌ آن‌ است‌ که‌ تمایزی‌ که‌  هیرش‌ بین‌ معنی‌ و تعبیر قایل‌ می‌شود، اگرچه‌ مفهومی‌ شخصی‌ و معتبر است‌، امّا مطلق‌ کردن‌ این‌ تمایز قابل‌ دفاع‌ نیست‌ و متأثر شدن‌ از چنین‌ تمایزی‌ بین‌ معنای‌ متن‌ و معنای‌ آن‌ از نظر من‌ امکان‌پذیر نیست‌، برداشت‌ «من‌» از معنای‌ متن‌ مکبث‌ در شرایط‌ فرهنگی‌ زمانه‌ی‌ خودش‌ هنوز برداشت‌ من‌ است‌ و به‌ ناچار تحت‌ تأثیر زبان‌ و چهارچوب‌های‌ فرهنگی‌ من‌ قرار دارد، در حقیقت‌ معنای‌ اثر ادبی‌ به‌ هیچ‌وجه‌ به‌ مقاصد مؤلف‌ آن‌ محدود نمی‌شود و با رفتن‌ اثر از یک‌ بافت‌ فرهنگی‌ و تاریخی‌ به‌ بافتی‌ دیگر، ممکن‌ است‌ معنای‌ جدیدی‌ از آن‌ استنباط‌ شود که‌ نویسنده‌ یا مخاطبان‌ معاصر، هرگز آن‌ را پیش‌بینی‌ نکرده‌اند و هر تفسیری‌ از یک‌ اثر شامل‌ گفت‌وگوی‌ بین‌ گذشته‌ و حال‌ است‌، افق‌ تاریخی‌ شخصی‌ در عالم‌ معانی‌ و مفروضات‌ با افقی‌ که‌ اثر در آن‌ جای‌ گرفته‌، ممزوج‌ می‌شود  ، امّا ما پیش‌ از آن‌که‌ خانه‌ را ترک‌ کنیم‌، وارد خانه‌ می‌شویم‌. بدین‌ ترتیب‌ ما در ارتباط‌ با شعر  حافظ‌، خود را با کلامی‌ روبه‌رو می‌بینیم‌ که‌ ظرفیت‌های‌ فراوانی‌ برای‌ تفسیر و تعبیر دارد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود که‌  حافظ‌، در ذهن‌ خوانندگان‌ خود، در ادوار مختلف‌ و با دیدها و تجربه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ و دینی‌ متفاوت‌، برداشت‌ها و تعبیرات‌ و تفسیرات‌ بسیار متفاوتی‌ را ایجاد کند که‌ گاهی‌ چنان‌ غریب‌ و متمایز از هم‌ به‌ نظر می‌رسند که‌ گویی‌ مفسران‌ شعر  حافظ‌ از قاره‌ها و منظومه‌های‌ متفاوتی‌ آمده‌اند، امّا آن‌چه‌ که‌ ما در این‌ مقاله‌ قصد طرح‌ آن‌ را داریم‌، عبارت‌ از این‌ است‌ که‌  حافظ‌ در شعر خود صرف‌نظر از جنبه‌های‌ تفسیر و تأویل‌پذیری‌ آن‌، به‌ عمد به‌ نوعی‌ صنعت‌پردازی‌ ادبی‌ هم‌ دست‌ می‌زند که‌ فرنگیان‌ بدان‌ آیرونی‌  (Irony)  می‌گویند   و به‌ موجب‌ آن‌، شاعر با استفاده‌ از شیوه‌های‌ خاص‌ زبانی‌ و هنری‌ و فکری‌، در شعر خود، به‌ ایجاد ظرفیت‌های‌ تازه‌ای‌ می‌پردازد که‌ بدان‌ وسیله‌ الفاظ‌ را از معنای‌ ظاهری‌ و موضوعٌله‌ خود خالی‌ می‌کند و به‌ یاری‌ علایم‌ و قراین‌ و اماراتی‌ خاص‌، از معنی‌ تازه‌ای‌ که‌ حتّی‌ متضاد با معنی‌ ظاهری‌ الفاظ‌ است‌، سرشار می‌سازد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود تا تفسیر و تعبیر حتّی‌ خود شاعر در زمان‌ خلق‌ شعر، پدیده‌ای‌ ثابت‌ و لایتغیر نباشد و طبعاً ظرفیت‌های‌ متعمدانه‌ و قاصدانه‌ای‌ را برای‌ تفسیرپذیری‌ و هرمنوتیک‌ شعر خود ایجاد کند. این‌ پدیده‌ را «معنی‌گردانی‌های‌  حافظ‌» در شعر رندانه‌ی‌ او نامیده‌ایم‌ و این‌ تعبیر را به‌ جهاتی‌ برای‌ «آیرونی‌» مناسب‌تر می‌دانیم‌ و برای‌ تبیین‌ مطلب‌ ضمن‌ توضیحی‌ مختصر درباره‌ی‌ آیرونی‌ به‌ مظاهر این‌ پدیده‌ در شعر  حافظ‌ می‌پردازیم‌:

           واژه‌ی‌ آیرونی‌  (Irony)  منسوب‌ است‌ به‌  (Eironi)  که‌ در کمدی‌ یونانی‌ شخصیتی‌ست‌ تیزهوش‌ و دانا که‌ عمداً به‌ حماقت‌ و نادانی‌ تظاهر می‌کند و در مقابل‌ شخصیتی‌ دیگر به‌ نام‌ آلیزون‌  (Alizon)  قرار می‌گیرد که‌ واقعاً احمق‌ و نادان‌ است‌ و به‌ همین‌ جهت‌ همیشه‌ از او پیشی‌ می‌گیرد و بدین‌ ترتیب‌ آیرون‌ را با خصلت‌ آب‌زیرکاهی‌ خود، در ادب‌ غرب‌، وجه‌ تسمیه‌ی‌ چیزی‌ با نفی‌ متضاد آن‌، تعبیر کرده‌اند و آیرونی‌ را روشنی‌ خاص‌ از بیان‌ اندیشه‌، برای‌ دست‌یابی‌ به‌ مفهومی‌ از طریق‌ کتمان‌ و اشاره‌ی‌ غیرمستقیم‌ بدان‌ دانسته‌اند.

           ارسطو، آیرونی‌ را پنهان‌ کردن‌ مفهوم‌ درونی‌ واقعیت‌ تعریف‌ می‌کند و سیسرون‌ خطیب‌ رومی‌ آن‌ را گفتن‌ چیزی‌ و اراده‌ی‌ معنی‌ دیگری‌ می‌داند. بدین‌ ترتیب‌ صناعت‌ آیرونی‌ در گسترده‌ترین‌ معنای‌ خود، ناهم‌خوانی‌ و تفاوت‌ میان‌ واقعیت‌ (آن‌چه‌ هست‌) و ظاهر (آن‌چه‌ به‌ نظر می‌آید) هر چیز است‌ و به‌ واسطه‌ی‌ آن‌ شاعر، یا نویسنده‌، معانی‌ مغایر با بیان‌ ظاهری‌ در نظر دارد، امّا هیچ‌یک‌ از معادل‌های‌ فارسی‌ کلمه‌ی‌ آیرونی‌، معنای‌ واقعی‌ این‌ کلمه‌ را نمی‌نماید  .

           یکی‌ از ویژگی‌های‌ آیرونی‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ لحاظ‌ گسترش‌ معنی‌، چون‌ منشوری‌ چندوجهی‌ست‌ که‌ امکان‌ دارد هر کس‌ به‌ تناسب‌ برداشت‌ خود، آن‌ را از یک‌ یا دو جنبه‌ تعریف‌ کند و به‌ همین‌ امر در شعر  حافظ‌ جلوه‌ای‌ کاملاً وسیع‌ و معنی‌دار به‌ خود می‌گیرد.

           حافظ‌ به‌ استفاده‌ از آیرونی‌ کلامی‌  Irony)   (Verbal    ، نسبت‌ به‌ شرایط‌ خاص‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ و مذهبی‌ عصر خود، واکنش‌ نشان‌ می‌دهد و در مواقع‌ لزوم‌ و به‌ دلایل‌ و جهات‌ خاص‌ در شعر خود الفاظ‌ خاصی‌ را از معنی‌ ظاهر آن‌ می‌گرداند و به‌ ضد معنی‌ اصلی‌ آن‌ بدل‌ می‌سازد، امّا همیشه‌ به‌ یاری‌ قراین‌ و امارات‌ و شواهدی‌ به‌ خواننده‌ی‌ خود می‌فهماند که‌ منظوری‌ کاملاً متفاوت‌ و متضاد با معنی‌ لفظی‌ را اراده‌ کرده‌ است‌.

           حافظ‌، مضمون‌ و مفهوم‌ آیرونی‌های‌ خود را به‌ مسایل‌ شخصی‌، عاشقانه‌، فلسفی‌ و گاهی‌ جمعی‌ و اخلاقی‌ نیز تسرّی‌ می‌دهد.

           به‌ عنوان‌ مثال‌ اگر به‌ واژه‌ توبه‌ در این‌ بیت‌ بنگرید، می‌بینید که‌ با توجّه‌ به‌ سیاق‌ کلی‌ کلام‌ و وجود کلماتی‌ چون‌ صنم‌ باده‌فروش‌ و رخ‌ بزم‌آرا، واژه‌ی‌ توبه‌ نه‌ تنها تغییر معنی‌ داده‌ است‌ که‌ به‌ جسارتی‌ گناه‌آمیز نیز بدل‌ شده‌ است‌:

 کرده‌ام‌ توبه‌  به‌ دست‌ صنم‌ باده‌فروش‌ که‌ دگر مِی‌ نخورم‌ بی‌رخ‌ بزم‌آرایش‌

 ***

 به‌ عزم‌ توبه‌ سحر گفت‌: استخاره‌ کنم‌ بهار توبه‌شکن‌ می‌رسد چه‌ چاره‌ کنم‌

 سخن‌ درست‌ بگویم‌ نمی‌توانم‌ دید که‌ مِی‌ خورند حریفان‌ و من‌ نظاره‌ کنم‌

 ***

 من‌ رند و عاشق‌ و آن‌گاه‌ توبه‌ استغرالله استغرالله

 از دست‌ زاهد کردیم‌ توبه‌ وز فعل‌ عابد، استغرالله

           در آیرونی‌ بلاغی‌ (Rhetorical Irony)   نیز شاعر با لحن‌ و تعبیری‌ حاصل‌ عملکرد عکس‌ آن‌ چیزی‌ را که‌ بر زبان‌ می‌آورد، اراده‌ می‌کند و  حافظ‌ در این‌ شیوه‌ی‌ست‌عاری‌، عملکردی‌ خاص‌ از خود بروز می‌دهد. بسیاری‌ از مثال‌هایی‌ که‌ در این‌ مقاله‌ خواهید خواند، از این‌ نوع‌ است‌. به‌ این‌ بیت‌ها بنگرید:

 از کیمیای‌ مهر تو زر گشت‌ روی‌ من‌ آری‌ به‌ یمن‌ لطف‌ شما خاک‌ زر شود

           با توجّه‌ به‌ تاکید  حافظ‌ بر کیمیای‌ مهر که‌ روی‌ او را زر کرده‌ است‌ و او را رنجور و دردمند ساخته‌ است‌، کلمات‌ یمن‌، لطف‌ و شما معنی‌ ضدّ خود را پیدا کرده‌اند. در حالی‌ که‌ اگر به‌ جای‌ واژه‌ی‌ «روی‌» فرضاً  حافظ‌ واژه‌ی‌ «خاک‌» را قرار می‌داد، آیرونی‌ به‌ وجود نمی‌آمد و معنی‌گردانی‌ وجود نداشت‌. بعلاوه‌ در این‌ شعر واژه‌ی‌ «کیمیا» در نهایت‌ به‌ کاریکاتور و نمادی‌ منفی‌ از واقعیت‌ کیمیا تبدیل‌ می‌شود که‌ نه‌ تنها خاصیت‌ شادی‌آفرین‌ و والا و معجزه‌آسای‌ آن‌ را ندارد که‌ عاجز سازنده‌ و دردمند کننده‌ است‌ و یادآور این‌ امر است‌ که‌ کیمیا در این‌ دو بیت‌  حافظ‌ به‌ دلیل‌ مضمون‌ بیت‌ دوم‌، از معنای‌ اصلی‌ تهی‌ می‌شود و به‌ پدیده‌ای‌ ادعایی‌ و بی‌اساس‌ بدل‌ می‌گردد:

 آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند آیا بود که‌ گوشه‌ی‌ چشمی‌ به‌ ما کنند

 دردم‌ نهفته‌ به‌ ز طبیبان‌ مدعی‌ باشد که‌ از خزانه‌ی‌ غیبم‌ دوا کنند

           حافظ‌ همین‌ کار را با کلمات‌ عالی‌مقام‌ و پاکیزه‌سرشت‌ نیز انجام‌ داده‌ و از آن‌ها معنی‌ ضدّ آن‌ها را اراده‌ کرده‌ است‌:

 راز درون‌ پرده‌ ز رندان‌ مست‌پرس‌ کاین‌ حالت‌ نیست‌ زاهد عالی‌مقام‌ را

 ***

 عیب‌ رندان‌ مکن‌ ای‌ زاهد پاکیزه‌سرشت‌ که‌ گناه‌ دگران‌ بر تو نخواهند نوشت‌

           در آیرونی‌ تقدیری‌    ) Cosmic Irony )  نیز که‌ عبارت‌ است‌ از آن‌ که‌ تقدیر با دخالت‌ و تحمیل‌ اراده‌ی‌ خود، هستی‌ را در جهتی‌ از تصور و انتظارات‌ قرار می‌دهد  ، نیز واکنش‌های‌  حافظ‌ با معنی‌گردانی‌ توأم‌ است‌:

 ترسم‌ که‌ صرفه‌ای‌ نبرد روز بازخواست‌ نان‌ حلال‌ شیخ‌ ز آب‌ حرام‌ ما

 ***

 مکن‌ به‌ چشم‌ حقارت‌ نگاه‌ در من‌ مست‌ که‌ نیست‌ معصیت‌ و زهد بی‌مشیت‌ او

 ***

 حافظ‌ به‌ خود نپوشید این‌ خرقه‌ مِی‌ آلود ای‌ شیخ‌ پاکدامن‌ معذور دار ما را

 ***

 جام‌ مِی‌ و خون‌ دل‌ هر یک‌ به‌ کسی‌ دادند در دایره‌ی‌ قسمت‌ اوضاع‌ چنین‌ باشد

           در شعر  حافظ‌ می‌توان‌ از انواع‌ دیگر آیرونی‌ چون‌ آیرونی‌ رمانتیک‌، آیرونی‌ سقراطی‌، آیرونی‌ تراژیک‌ نیز نشان‌ گرفت‌، امّا آن‌چه‌ جالب‌ توجّه‌ است‌، برخورداری‌ شعر  حافظ‌ از آیرونی‌های‌ عاشقانه‌ است‌ که‌ عمق‌ ملاحظات‌ خاص‌ و تأمل‌های‌ عاطفی‌  حافظ‌ را در رابطه‌ با معشوق‌ نشان‌ می‌دهد و معلوم‌ می‌دارد که‌  حافظ‌ حتّی‌ در حوزه‌ی‌ خصوصیات‌ فردی‌ نیز به‌ گونه‌ای‌ گسترده‌ از آیرونی‌ وسیعاً استفاده‌ می‌کند:

 نرگس‌ مست‌ نوازش‌کن‌ مردم‌دارش‌ خون‌ مردم‌ به‌ قدح‌ گر بخورد نوشش‌ باد

 ***

 لب‌ و دندانت‌ را حقوق‌ نمک‌ هست‌ بر جان‌ و سینه‌های‌ کباب‌

           ناگفته‌ نماند که‌ در معنی‌گردانی‌های‌  حافظ‌ نقش‌ لحن‌ و تکیه‌ را در هنگام‌ قرائت‌ شعر نباید از نظر دور داشت‌ زیرا بسیاری‌ از مشکلات‌ ما، در تعبیر و تفسیر شعر  حافظ‌ برخاسته‌ از عدم‌ توجّه‌ به‌ این‌ تکیه‌ها و لحن‌های‌ خاص‌ است‌، چرا که‌ بی‌شک‌ شنوندگان‌ شعر  حافظ‌ در دریافت‌ معنی‌گردانی‌های‌ شعر او، هیچ‌ مشکلی‌ نداشته‌اند زیرا با لحن‌ و تکیه‌های‌  حافظ‌ بر کلماتی‌ معین‌، معنای‌ تازه‌ی‌ مورد نظر  حافظ‌ را درمی‌یافته‌اند و در تفسیر و تعبیر شعر او، به‌ راه‌ خطا نمی‌رفته‌اند، حال‌ اگر در مثال‌های‌ فوق‌، تکیه‌ها را درست‌ به‌ کار ببریم‌، مسلماً معنای‌ مورد نظر  حافظ‌ را به‌ راحتی‌ درمی‌یابیم‌. استفاده‌ی‌ هوشمندانه‌  حافظ‌ از انواع‌ آیرونی‌، شعر  حافظ‌ را به‌ تعبیر خود او به‌ شعری‌ رندانه‌ بدل‌ می‌کند که‌  حافظ‌ درک‌ آن‌ را برای‌ نکته‌دانان‌ بسیار واضح‌ می‌ داند:

 مرا تا عشق‌ تعلیم‌ سخن‌ کرد حدیثم‌ نکته‌ی‌ هر محفلی‌ بود

 ***

 زان‌ یار دلنوازم‌ شکری‌ست‌ با شکایت‌ گر نکته‌دان‌ عشقی‌، بشنو تو این‌ حکایت‌

 ***

 اوّل‌ ز تحت‌ و فوق‌ وجودم‌ خبر نبود در مکتب‌ غم‌ تو چنین‌ نکته‌ دان‌ شدم‌

           امّا شگفتا که‌ محتسب‌ نیز چون‌  حافظ‌ در رندی‌ استاد است‌:

 ای‌ دل‌ طریق‌ رندی‌ از محتسب‌ بیاموز مست‌ است‌ و در حق‌ او کس‌ این‌ گمان‌ ندارد

 

 نمونه‌هایی‌ از آیرونی‌ تقدیری‌   (Cosmic Irony)

           در این‌ شیوه‌ مبنای‌ آیرونی‌ بر آن‌ است‌ که‌ تقدیر با دخالت‌ و تحمیل‌ نقشه‌ها و تصمیمات‌ خود، جریان‌ هستی‌ را خارج‌ از روند تصور آدمی‌ قرار می‌دهد:

 مکن‌ در این‌ چمنم‌ سرزنش‌ به‌ خودرویی‌ چنان‌که‌ پرورشم‌ می‌دهند، می‌رویم‌

 ***

 من‌ ارچه‌ عاشقم‌ و رند و مست‌ و نامه‌ سیاه‌ هزار شکر که‌ یاران‌ شهر بی‌گنهند

 ***

 از دست‌ منش‌ اختر بدعهد به‌ در برد آری‌ چه‌ کنم‌ دولت‌ دور قمری‌ بود

 ***

 بخت‌  حافظ‌ گر از این‌ است‌ مدد خواهد کرد زلف‌ معشوقه‌ به‌ دست‌ دگران‌ خواهد بود

 ***

 بر من‌ جفا ز بخت‌ من‌ آمد وگرنه‌ یار حاشا که‌ رسم‌ لطف‌ و طریق‌ کرم‌ نداشت‌

 ***

 دور فلکی‌ یک‌سره‌ بر منهج‌ عدل‌ است‌ خوش‌ باش‌ که‌ ظالم‌ نبرد راه‌ به‌ منزل‌

 ***

 برو ای‌ زاهد و بر دُردکشان‌ خرده‌ مگیر که‌ ندادند به‌ ما تحفه‌ جز این‌ روز الست‌

 ***

 حافظ‌ به‌ خود نپوشید این‌ خرقه‌ی‌ مِی‌آلود ای‌ شیخ‌ پاک‌دامن‌ معذور دار ما را

 ***

 ترسم‌ که‌ صرفه‌ای‌ نبرد روز بازخواست‌ نان‌ حلال‌ شیخ‌ ز آب‌ حرام‌ ما

 ***

 ترسم‌ این‌ قوم‌ که‌ بر دُردکشان‌ می‌خندند بر سر کار خرابات‌ کنند ایمان‌ را

           بسیاری‌ از مواردی‌ که‌ به‌ جبرگرایی‌  حافظ‌ مربوط‌ است‌، در صورتی‌ که‌ در مقوله‌ی‌ ایهام‌ و آیرونی‌ قرار داشته‌ باشد، از این‌ نوع‌ است‌:

 جام‌ مِی‌ و خون‌ دل‌ هر یک‌ به‌ کسی‌ دادند در دایره‌ی‌ قسمت‌ اوضاع‌ چنین‌ باشد

 ***

 راز درون‌ پرده‌ چه‌ داند فلک‌، خموش‌ ای‌ مدعی‌ نزاع‌ تو با پرده‌دار چیست‌؟

 ***

 بر آستانه‌ی‌ مِی‌خانه‌ گر سری‌ دیدی‌ مزن‌ به‌ پای‌ که‌ معلوم‌ نیست‌ نیت‌ او

 مکن‌ به‌ چشم‌ حقارت‌ نگاه‌ در من‌ مست‌ که‌ نیست‌ معصیت‌ و زهد بی‌مشیت‌ او

           نمونه‌هایی‌ از آیرونی‌ که‌ از یک‌ سو آمیخته‌ به‌ طنز و از سوی‌ دیگر یادآور بی‌رحمی‌ و قساوت‌های‌ معشوق‌ نسبت‌ به‌ عاشق‌ است‌:

 نرگس‌ مست‌ نوازش‌کن‌ مردم‌دارش‌ خون‌ مردم‌ به‌ قدح‌ گر بخورد نوشش‌ باد

           معنی‌دارترین‌ ترکیبات‌ عاشقانه‌، آیرونی‌ نوازش‌کن‌ و مردم‌دار است‌. آیا اگر نرگس‌ مست‌ او، خون‌ مردم‌ بخورد که‌ گوارای‌ وجودش‌ باد، نوازش‌کن‌ و مردم‌دار است‌؟ یا دارای‌ معنی‌ برعکس‌ است‌؟ درست‌ شبیه‌ همین‌ بیت‌ است‌:

 لب‌ و دندانت‌ را حقوق‌ نمک‌ هست‌ بر جان‌ و سینه‌های‌ کباب‌

           در این‌جا اگر لفظ‌ کباب‌ را برای‌ جان‌ و سینه‌ها به‌ کار نمی‌بُرد، می‌شد گفت‌: که‌ معنی‌گردانی‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌، امّا  حافظ‌ با افزودن‌ سینه‌های‌ کباب‌ یا سینه‌های‌ مجروح‌، حق‌ نمک‌ مثبت‌ را به‌ کاری‌ که‌ در حقیقت‌ نمک‌ بر زخم‌های‌ کهنه‌ می‌کند، نسبت‌ داده‌ و حق‌ را منفی‌ کرده‌ و به‌ ناحق‌ تغییر چهره‌ داده‌ است‌:

 تو که‌ مرهم‌ نه‌ای‌ زخم‌ دلم‌ را نمک‌پاش‌ دل‌ ریشم‌ چرایی‌

 ***

 زان‌ یار دل‌نوازم‌ شکری‌ست‌ با شکایت‌ گر نکته‌دان‌ عشقی‌ بشنو تو این‌ حکایت‌

 بی‌مزد بود و منّت‌ هر خدمتی‌ که‌ کردم‌ یارب‌ مباد کس‌ را مخدوم‌ بی‌عنایت‌

           که‌ بیت‌ دوم‌ دقیقاً معنی‌ دل‌نوازی‌ را نفی‌ می‌کند و به‌ ضد آن‌ تبدیل‌ می‌سازد.

 که‌ را گویم‌ که‌ با این‌ درد جان‌سوز طبیبم‌ قصد جان‌ ناتوان‌ کرد

 میان‌ مهربانان‌ کی‌ توان‌ گفت‌: که‌ یار ما چنین‌ گفت‌: و چنان‌ کرد

 که‌ در این‌جا لفظ‌ مهربانان‌، معنی‌ نامهربانان‌ می‌دهد. یا در این‌ بیت‌ که‌ باد از معنی‌ اصلی‌ تهی‌ گشته‌ است‌:

 حافظ‌ از دولت‌ عشق‌ تو سلیمانی‌ شد یعنی‌ از عشق‌ تواش‌ نیست‌ بجز باد به‌ دست‌

           بعضی‌ از این‌ معنی‌گردانی‌ها جنبه‌ی‌ فلسفی‌ و کلامی‌ دارد:

 این‌ چه‌ استغناست‌ یارب‌ واین‌ چه‌ عالی‌ حکمتی‌ست‌ کاین‌ همه‌ زخم‌ نهان‌ هست‌ و مجال‌ آه‌ نیست‌

 

 معنی‌گردانی‌های‌  حافظ‌ در حوزه‌ی‌ افعال‌ و حروف‌ و...

 معنی‌گردانی‌ در حوزه‌ی‌ افعال‌

 این‌ همه‌ ناز و تنعم‌ که‌ خزان‌ می‌فرمود عاقبت‌ در قدم‌ باد بهار آخر شد

 ***

 رقیب‌ آزارها فرمود و جای‌ آشتی‌ نگذاشت‌ مگر آه‌ سحرخیزان‌ سوی‌ گردون‌ نخواهد شد

 

 معنی‌گردانی‌ در حوزه‌ی‌ اصوات‌

 بر من‌ جفا ز بخت‌ من‌ آمد وگرنه‌ یار حاشا که‌ رسم‌ لطف‌ و طریق‌ کرم‌ نداشت‌

 ***

 بنازم‌ آن‌ مژه‌ی‌ شوخ‌ عافیت‌کش‌ را که‌ موج‌ می‌زندش‌ آب‌ نوش‌ بر سر نیش‌

 ***

 زاهد دهدم‌ پند ز روی‌ تو زهی‌ روی‌ هیچش‌ ز خدا شرم‌ و ز روی‌ تو حیا نیست‌

 ***

 لاف‌ عشق‌ و گله‌ از یار زهی‌ لاف‌ دروغ‌ عشق‌بازان‌ چنین‌ مستحق‌ هجرانند

 ***

 منم‌ که‌ بی‌تو نفس‌ می‌زنم‌ زهی‌ خجلت‌ مگر تو عفو کنی‌، ور نه‌ نیست‌ عذر گناه‌

 

 عفی‌الله: خدا ببخشاید؛ در معنی‌ خدا نبخشاید:

 عفی‌الله چنین‌ ابرویش‌ اگر چه‌ ناتوانم‌ کرد به‌ عشوه‌ هم‌ پیامی‌ بر سر بیمار می‌آورد

 ***

 چه‌ شکر گویمت‌ ای‌ خیل‌ غم‌ عفاک‌الله که‌ روز بی‌کسی‌ آخر نمی‌روی‌ ز سرم‌

 زنهار:

 عیبم‌ مپوش‌ زنهار ای‌ خرقه‌ی‌ مِی‌آلود کان‌ پاک‌ پاکدامن‌ بهر زیارت‌ آمد

 وه‌:

 برقی‌ از منزل‌  لیلی‌ بدرخشید سحر وه‌ که‌ با خرمن‌  مجنون‌ دل‌افگار چه‌ کرد

 

 معنی‌ گردانی‌ در حوزه‌ی‌ قیود

 چشمه‌ی‌ چشم‌ مرا ای‌ گل‌ خندان‌ دریاب‌ که‌ به‌ امید تو خوش‌ آب‌ روانی‌ دارد

 (: بد)

 چو قسمت‌ ازلی‌ بی‌حضور ما کردند گر اندکی‌ نه‌ به‌ وفق‌ رضاست‌، خرده‌ مگیر

 (: بسیار)

 شکرانه‌ را که‌ چشم‌ تو روی‌ بتان‌ ندید ما را به‌ عفو و لطف‌ خداوندگار بخش‌

 (: ناشکرانه‌)

 

 معنی‌گردانی‌ در  صفات‌

 گفتم‌: دل‌ رحیمت‌ کی‌ عزم‌ صلح‌ دارد؟ گفتا: مگوی‌ با کس‌، تا وقت‌ آن‌ درآید

 

 نمونه‌ای‌ از واژگان‌ معنی‌گردانی‌ شده‌ در شعر  حافظ‌

           آن‌چه‌ در زیر می‌آید نمونه‌ای‌ست‌ از الفاظ‌ و کلماتی‌ که‌  حافظ‌ با قراین‌ لفظی‌ و معنایی‌ یا فضای‌ عمومی‌ شعر، در آن‌ها معنی‌گردانی‌ کرده‌ است‌ و خواننده‌ با اندک‌ دقتی‌ می‌تواند به‌ راز دگرگونی‌ معنای‌ تازه‌ی‌ مورد نظر  حافظ‌ آشنایی‌ یابد:

 پیر ما گفت‌: خطا بر قلم‌ صنع‌ نرفت‌ آفرین‌ بر نظر پاک‌ خطاپوشش‌ باد

 

 1. آلوده‌:  پاک‌

 چنین‌ که‌ صومعه‌ آلوده‌ شد به‌ خون‌ دل‌ گرَم‌ به‌ باده‌ بشویید، حق‌ به‌ دست‌ شماست‌

           سخن‌  حافظ‌ با مدعیان‌ است‌ و پندار غلط‌ آن‌ها را به‌ تمسخر می‌گیرد که‌ می‌پندارند خون‌ دل‌  حافظ‌ یا خونین‌دلی‌  حافظ‌، صومعه‌ را آلوده‌ کرده‌ است‌، در حالی‌ که‌ پاکی‌ و  صفای‌ صومعه‌ به‌ وجود خونین‌دلان‌ وابسته‌ است‌.

           در مصراع‌ دوم‌ نیز طنز قوی‌ و خردکننده‌ی‌  حافظ‌ جهل‌ مدعیان‌  را نشانه‌ می‌گیرد و می‌گوید که‌ حالا که‌ شما بی‌غمان‌، خون‌ دل‌ مرا موجب‌ آلودگی‌!! صومعه‌ می‌دانید، حق‌ دارید!! این‌ آلوده‌ی‌ خونین‌دل‌ را با باده‌ بشویید، تا تطهیر و پاک‌ گردد.

 

 2. اندک‌:  بسیار

 چو قسمت‌ ازلی‌ بی‌حضور ما کردند گر اندکی‌ نه‌ به‌ وفق‌ رضاست‌، خرده‌ مگیر

           از آن‌جا که‌   حافظ‌ قسمت‌ ازلی‌ را که‌ بی‌حضور او صورت‌ گرفته‌ است‌، قبول‌ ندارد و بدان‌ معترض‌ است‌، بنابراین‌ از آن‌چه‌ بر وفق‌ رضای‌ او نیست‌، خرده‌ می‌گیرد.

 

 3. برق‌:  آذرخش‌

           معنای‌ متداول‌ آن‌ روشنی‌ و نور است‌ و معنی‌ دور آن‌ را «سوزاندن‌» را می‌رساند.  حافظ‌ در ابیات‌ زیر معنی‌ ساده‌ و نزدیک‌ آن‌ را به‌ دور و دشوار برمی‌گرداند و صاعقه‌ و آذرخش‌ را اراده‌ می‌کند و درخشیدن‌ را هم‌ به‌ معنی‌ «سوزاندن‌» می‌گیرد:

 برق‌:  آتش‌ سوزنده‌

 برقی‌ از منزل‌  لیلی‌ بدرخشید سحر وه‌ که‌ با خرمن‌  مجنون‌ دل‌افگار چه‌ کرد

 ***

 برق‌ عشق‌ ار خرمن‌ پشمینه‌پوشی‌ سوخت‌، سوخت‌ جور شاهی‌ کامران‌ گر بر گدایی‌ رفت‌، رفت‌

 ***

 برق‌ غیرت‌ چو چنین‌ می‌جهد از مکمن‌ غیب‌ تو بفرما که‌ من‌ سوخته‌خرمن‌ چه‌ کنم‌

 

 4. بهین‌ اوضاع‌:  بدترین‌ اوضاع‌

 وضع‌ دوران‌ بنگر!! ساغر عشرت‌ برگیر که‌ به‌ هر حالتی‌ این‌ است‌ بهمین‌ اوضاع‌

 

 5. پاکدامن‌:  ناپاک‌

           با توجّه‌ به‌ ماهیت‌ عیب‌جویانه‌ی‌ شیخ‌ که‌  حافظ‌ را به‌ داشتن‌ خرقه‌ی‌ مِی‌آلود متهم‌ می‌کند و آیرونی‌ فلسفی‌ مورد نظر  حافظ‌ یعنی‌ شیخ‌ پاکدامن‌، طنزی‌ قوی‌ دارد که‌ معنای‌ آن‌ را به‌ «ناپاک‌دامان‌» می‌گرداند:

 حافظ‌ به‌ خود نپوشید این‌ خرقه‌ی‌ مِی‌آلود ای‌ شیخ‌ پاکدامن‌ معذور دار ما را!!!

           ترکیب‌ «معذور دار ما را» نیز  حافظ‌ در این‌جا به‌ همان‌ مقصودی‌ به‌ کار می‌برد که‌ امروز وقتی‌ کسی‌ به‌ غلط‌ ما را مورد سرزنش‌ قرار می‌دهد، به‌ طنز می‌گوییم‌: «ببخشید، معذرت‌ می‌خواهم‌» در حالی‌که‌ می‌دانیم‌ که‌ او باید بخشش‌ بخواهد و عذرخواهی‌ کند.

 

 6. پاکیزه‌ سرشت‌:  ناپاک‌ سرشت‌

           درست‌ همان‌ شیوه‌ی‌ پاکدامن‌ ساخته‌ است‌ که‌ طنز  حافظ‌ و ملامت‌ او بر زاهد عیب‌جو در مصراع‌ دوم‌ کاملاً محسوس‌ است‌ و همین‌ امر سبب‌ می‌شود که‌ «پاکیزگی‌ سرشت‌» به‌ معنای‌ ضد خود تبدیل‌ شده‌ و معنی‌ ناپاک‌ سرشت‌ را داشته‌ باشد:

 عیب‌ رندان‌ مکن‌ ای‌ زاهد پاکیزه‌سرشت‌ که‌ گناه‌ دگران‌ بر تو نخواهد نوشت‌

 

 7. تبارک‌الله:  زنهار

 این‌ جمله‌ به‌ معنی‌ «پاک‌ و منزه‌ است‌ خدا» می‌باشد و معمولاً در مقام‌ مثبت‌ و تحسین‌ و تعجب‌ به‌ کار می‌رود، ولی‌ در این‌جا  حافظ‌ با حفظ‌ همان‌ معنی‌ آن‌ را برای‌ جمله‌ای‌ با بار منفی‌ به‌ کار برده‌ است‌ و در معنی‌ زنهار به‌ کار گرفته‌ است‌:

 تو خسته‌ای‌ و نشد عشق‌ را کرانه‌ پدید تبارک‌الله از این‌ ره‌ که‌ نیست‌ پایانش‌!!

           توضیح‌ آن‌که‌  حافظ‌ در مورد دیگر نیز همین‌ معنی‌ را با لفظ‌ زنهار آورده‌ است‌:

 از هر طرف‌ که‌ رفتم‌ جز حیرتم‌ نیفزود زنهار از این‌ بیابان‌ و این‌ راه‌ بی‌نهایت‌!!

 

 8. ترسم‌:  یقین‌ دارم‌

           در کلام‌  حافظ‌ به‌ ضد معنی‌ خود یعنی‌ با صراحت‌ و شجاعت‌ و اطمنیان‌ سخنی‌ را گفتن‌ می‌آید که‌ حاصل‌ یقین‌ شاعر در درستی‌ پندار خویش‌ است‌ و معنای‌ می‌دانم‌ و یقین‌ دارم‌ را به‌ خود می‌گیرد:

 ترسم‌ این‌ قوم‌ که‌ بر دُردکشان‌ می‌خندند بر سرِ کار خرابات‌ کنند ایمان‌ را!!

 ***

 ترسم‌ که‌ صرفه‌ای‌ نبرد روز بازخواست‌ نان‌ حلال‌ شیخ‌ ز آب‌ حرام‌ ما!!

 ***

 درویش‌ نمی‌پرسی‌ و ترسم‌ که‌ نباشد اندیشه‌ی‌ آمرزش‌ و پروای‌ ثوابت‌!!

 ***

 ای‌ که‌ از دفتر عقل‌ آیت‌ عشق‌آموزی‌ ترسم‌ این‌ نکته‌ به‌ تحقیق‌ ندانی‌ دانست‌!!

 ***

 علم‌ و فضلی‌ که‌ به‌ چل‌ سال‌ دلم‌ جمع‌ آورد ترسم‌ آن‌ نرگس‌ ترکانه‌ به‌ یغما ببرد

 ***

 بسوخت‌  حافظ‌ و ترسم‌ که‌ شرح‌ قصه‌ی‌ او به‌ سمع‌ پادشه‌ کامکار ما نرسد

 ***

 پیراهنی‌ که‌ آید از آن‌ بوی‌ یوسفم‌ ترسم‌ برادران‌ غیورش‌ قبا کنند!!

 ***

 ترسم‌ که‌ اشک‌ در غم‌ ما پرده‌در شود وآن‌ راز سر به‌ مهر به‌ عالم‌ سمر شود!!

 ***

 ترسم‌ که‌ روز حشر عنان‌ بر عنان‌ رود تسبیح‌ شیخ‌ و خرقه‌ی‌ رند شراب‌خوار!!

 ***

 ذره‌ی‌ خاکم‌ و در کوی‌ توأم‌ وقت‌ خوش‌ است‌ ترسم‌ ای‌ دوست‌ که‌ بادی‌ ببرد ناگاهم‌!!

 ***

 گویی‌ بدهم‌ کامت‌ و جانت‌ بستانم‌ ترسم‌ ندهی‌ کامم‌ و جانم‌ بستانی‌!!

 ***

 ترسم‌ کز این‌ چمن‌ نبری‌ آستین‌ گل‌ کز گلشنش‌ تحمل‌ خاری‌ نمی‌کنی‌!!

 ***

 وصال‌ دولت‌ بیدار ترسمت‌ ندهند چه‌ خفته‌ای‌ تو در آغوش‌ بخت‌ خواب‌زده‌!!

 

 9. حق‌ گزاران‌:

           حافظ‌ در مصراع‌ اوّل‌ این‌ بیت‌، از ابتلای‌ خود به‌ بند و بلا یاد می‌کند امّا از نکوشیدن‌ یاران‌ غافل‌ و ناحق‌گزاران‌ فارغ‌خیال‌، برای‌ رهایی‌ خود گله‌ دارد:

 گر چه‌ یاران‌ فارغند از حال‌ ما از من‌ ایشان‌ را هزاران‌ یاد باد

 مبتلا گشتم‌ در این‌ بند بلا کوشش‌ آن‌ حق‌گزاران‌!! یاد باد

           که‌ در این‌جا نه‌ یاران‌، یار هستند و نه‌ کوشش‌ آن‌ها، سعی‌ و کوششی‌ راستین‌ است‌ و نه‌ آنان‌، یارانی‌ حق‌گزار!! می‌باشند.

 

 10. حق‌ نمک‌:  جنبه‌ی‌ منفی‌ نمک‌ بر زخم‌

           یکی‌از رندی‌های‌  حافظ‌ آن‌ است‌ که‌ حق‌ نان‌ و نمک‌ را مطرح‌ می‌کند، ولی‌ با قرار دادن‌ سینه‌های‌ کباب‌ و دل‌ ریش‌، بار معنایی‌ آن‌ را وارونه‌ می‌سازد:

 لب‌ و دندانت‌ را حقوق‌ نمک‌!! هست‌ بر جان‌ و سینه‌های‌ کباب‌

 ***

 ای‌ دل‌ ریش‌ مرا بر لب‌ تو حق‌ نمک‌!! حق‌ نگهدار، که‌ من‌ می‌روم‌ الله معک‌

 

 

 11. حقارت‌:

           درست‌ است‌ که‌ مور حقیر است‌ و با آن‌ جثه‌ی‌ کوچک‌ به‌ نزد  سلیمان‌ می‌آید، امّا آمدن‌ او به‌ نزد  سلیمان‌ نمودار همت‌ و عظمت‌ مور است‌:

 بر تخت‌ جم‌ که‌ تاجش‌ معراج‌ آسمان‌ است‌ همت‌ نگر که‌ موری‌ با آن‌ حقارت‌ آمد

 

 12. حکیم‌:

           حافظ‌، کلمه‌ی‌ «حکیم‌» را می‌گیرد و هم‌چون‌ نادانی‌ به‌ او می‌نگرد و او را نصیحت‌ می‌کند که‌ ای‌ آدم‌ عاقل‌، رنج‌ و راحت‌ را به‌ غیر حواله‌ مکن‌!! که‌ همه‌ی‌ این‌ها را خدا می‌کند (که‌ در این‌جا،  حافظ‌، کلمه‌ی‌ حکیم‌ را به‌ طنز تا حد جاهل‌ فرو می‌آورد).

 گر رنج‌ پیشت‌ آید و گر راحت‌ ای‌ حکیم‌ نسبت‌ مکن‌ به‌ غیر که‌ این‌ها خدا کند

 

 13. حلال‌ و حرام‌:

           تقابل‌ حرام‌ و حلال‌ در اشعار  حافظ‌، جای‌ این‌ دو را با توجّه‌ به‌ مقدماتی‌ که‌ خواجه‌ فراهم‌ می‌فرماید، عوض‌ می‌کند و هر یک‌ معنای‌ مقابل‌ خود را پیدا می‌کنند.

 

 14. خوش‌:  بد و ناخوش‌

           این‌ کلمه‌، گاهی‌ در بافت‌ معنی‌ غزل‌  حافظ‌، درست‌ معنی‌ قیدی‌ «بد و ناخوش‌» را به‌ خود می‌گیرد و می‌بینیم‌ که‌ چشم‌  حافظ‌، «بد» اشک‌ می‌ریزد:

 چشمه‌ی‌ چشم‌ مرا ای‌ گل‌ خندان‌ دریاب‌ که‌ به‌ امید تو خوش‌ آب‌ روانی‌ دارد

 

 15. دادگستر:  بیدادگر

 بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب‌ که‌ رفت‌ موسم‌ و  حافظ‌ هنوز مِی‌ نچشید!!

 

 16. دلدار:

           ظاهراً دلدار در این‌جا به‌ معنی‌ صاحب‌ جرأت‌ است‌ که‌ می‌تواند قلب‌ لشکر را بشکند، امّا در حقیقت‌ او دل‌آزاری‌ست‌ که‌ فقط‌ قلب‌ عاشقان‌ را می‌شکند و نگاه‌داری‌ دل‌ها را نمی‌داند.

 یار دلدار من‌ ار قلب‌ بدینسان‌ شکند ببرد زود به‌ جانداری‌ خود پادشهش‌

 

 17. دل‌نواز:

           ظاهراً به‌ معنی‌ کسی‌ست‌ که‌ دل‌ عاشق‌ را نوازش‌ می‌کند، امّا با توجّه‌ به‌ بیت‌ بعد، نه‌ تنها دل‌نواز نیست‌ که‌ دل‌آزار هم‌ هست‌.

 زان‌ یار دل‌نوازم‌ شکری‌ست‌ با شکایت‌ گر نکته‌دان‌ عشقی‌ بشنو تو این‌ حکایت‌

 بی‌مزد بود و منّت‌ هر خدمتی‌ که‌ کردم‌ یارب‌ مباد کس‌ را مخدوم‌ بی‌عنایت‌

 ***

 بسوخت‌  حافظ‌ و آن‌ یار دلنواز نگفت‌ که‌ مرهمش‌ بفرستم‌، چو خاطرش‌ خستم‌

 

 18. دولت‌:

           واژه‌ی‌ دولت‌ به‌ معنی‌ بخت‌ و اقبال‌ و نیک‌بختی‌ست‌، امّا  حافظ‌ در نمونه‌های‌ زیر، آن‌ را به‌ ضد این‌ معانی‌ تعبیر می‌کند و معنی‌ نکبت‌ و بدبختی‌ و شومی‌ را به‌ آن‌ می‌دهد:

 از چنگ‌ منش‌ اختر بدمهر به‌ در برد آری‌ چه‌ کنم‌ دولت‌ دور قمری‌ بود!!

 ***

 حافظ‌ از دولت‌ عشق‌ تو سلیمانی‌ شد یعنی‌ از عشق‌ تواش‌ نیست‌ بجز باد به‌ دست‌!!

 ***

 وصل‌ تو اجل‌ را ز سرم‌ دور همی‌ داشت‌ از دولت‌ هجر تو دگر دور نمانده‌ است‌!!

           و در پارادوکس‌ دولت‌ فقر نیز همین‌ مضمون‌ را می‌توان‌ مشاهده‌ کرد:

 دولت‌ فقر خدا را به‌ من‌ ارزانی‌ دار کاین‌ کرامت‌ سبب‌ حشمت‌ و تمکین‌ من‌ است‌

 

 19. رحیم‌:  بی‌رحم‌

           رحیمی‌ که‌ عاشق‌ را با آرزوی‌ لب‌ خود می‌کشد و سرِ صلح‌ و دوستی‌ندارد، در واقع‌ «بی‌رحم‌» است‌:

 گفتم‌: که‌ نوش‌ لعلت‌ ما را به‌ آرزو کشت‌ گفتا: تو بندگی‌ کن‌ کاو بنده‌پرور آید

 گفتم‌: دل‌ رحیمت‌ کی‌ عزم‌ صلح‌ دارد گفتا: مگوی‌ با کس‌، تا وقت‌ آن‌ در آید

           حافظ‌ رحمت‌ را نیز در همین‌ مقوله‌ به‌ کار برده‌ است‌:

 نمی‌کنم‌ گله‌ای‌ لیکن‌ ابر رحمت‌ دوست‌ به‌ کشتزار گل‌ تشنگان‌ نداد نمی‌

 

 20. زهی‌:

           این‌ کلمه‌ از ادوات‌ تحسین‌ به‌ معنی‌ آفرین‌ و احسنت‌ است‌ که‌  حافظ‌ معمولاً معنی‌ مخالف‌ آن‌، یعنی‌ افسوس‌ و دریغ‌ و نفرین‌ را از آن‌ اراده‌ می‌کند:

 زاهد دهدم‌ پند ز روی‌ تو، زهی‌ روی‌ هیچش‌ ز خدا شرم‌ و ز روی‌ تو حیا نیست‌

 ***

 لاف‌ عشق‌ و گله‌ از یار؟ زهی‌ لاف‌ دروغ‌ عشق‌بازان‌ چنین‌ مستحق‌ هجرانند

 ***

 منم‌ که‌ بی‌تو نفس‌ می‌کشم‌ زهی‌ خجلت‌ مگر تو عفو کنی‌، ور نه‌ نیست‌ عذر گناه‌

 ***

 به‌ کوی‌ مِی‌فروشانش‌ به‌  جامی‌ برنمی‌گیرد زهی‌ سجاده‌ی‌ تقوا که‌ یک‌ ساغر نمی‌ارزد!!

 ***

 زهی‌ خیال‌ که‌ منشوز عشق‌بازی‌ من‌ از آن‌ کمانچه‌ی‌ ابرو، رسد به‌ طغرایی‌!!

 

 21. سر بسته‌:  سرگشاده‌

           وقتی‌ «سخن‌ سربسته‌  حافظ‌» را به‌ دستان‌ و با دف‌ و نی‌ بر سر بازارها باز می‌گویند و خود حافظ‌ به‌ طنز به‌ آن‌ می‌نگرد، آن‌ را «سرگشاده‌» می‌پندارد:

 راز سربسته‌ی‌ ما بین‌!! که‌ به‌ دستان‌ گفتند هر زمان‌ با دف‌ و نی‌ بر سر بازار دگر!!

           که‌ در حقیقت‌ مضمون‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 طمع‌ خام‌ بین‌ که‌ قصه‌ی‌ فاش‌ از حریفان‌ نهفتنم‌ هوس‌ است‌

 

 22. سلیمانی‌:

           سلیمان‌ را «باد» و «هوا» فرمان‌ می‌بردند، امّا  حافظ‌ از سلیمانی‌ تنها «باد به‌ دستی‌» و «بی‌نصیبی‌» را به‌ دست‌ می‌آورد و به‌ همین‌ جهت‌  سلیمان‌ در دست‌  حافظ‌ به‌ «تهی‌دستی‌» و «بی‌نصیبی‌» تغییر معنی‌ می‌دهد:

 حافظ‌ از دولت‌ عشق‌ تو سلیمانی‌ شد یعنی‌ از عشق‌ تواش‌ نیست‌ بجز باد به‌ دست‌!!

 ***

 بادت‌ به‌ دست‌ باشد اگر دل‌ نهی‌ به‌ هیچ‌ در معرضی‌ که‌ تخت‌  سلیمان‌ رود به‌ باد!!

 

 23. شادی‌:  ناشادی‌

           گاهی‌  حافظ‌ شراب‌ رابه‌ شادیِ «ناشادیِ» شیخی‌ که‌ خانقاه‌ ندارد، می‌نوشد و می‌خورد:

 رطل‌ گرانم‌ ده‌ ای‌ مرید خرابات‌ شادی‌ شیخی‌ که‌ خانقاه‌ ندارد

           که‌ می‌توان‌ از آن‌ به‌ «ناشادی‌» و «کوری‌ چشم‌» کسی‌ که‌ خانقاه‌ ندارد، تعبیر کرد و پارادوکس‌ غم‌ در دل‌ شاد نیز همین‌ گونه‌ است‌:

 چون‌ غمش‌ را نتوان‌ یافت‌ مگر در دل‌ شاد ما به‌ امید غمش‌ خاطر شادی‌ طلبیم‌

 

 24. شکر:  زهر و تلخی‌

           وقتی‌ از دهان‌ معشوق‌ «افسوس‌» بیرون‌ می‌آید و از حقه‌ی‌ دهن‌ او سخن‌ تلخ‌ بیرون‌ می‌ریزد، «شکر» به‌ «زهر» تبدیل‌ می‌شود:

 اگر کنم‌ طلب‌ نیم‌بوسه‌ «صدافسوس‌» ز حقه‌ی‌ دهنش‌ چون‌ شکر فرو ریزد

 ***

 چه‌ عذر بخت‌ خود گویم‌ که‌ آن‌ عیّار شهرآشوب‌ به‌ تلخی‌ کشت‌  حافظ‌ را و شکر در دهان‌ دارد

           همین‌ مضمون‌ را در «شکرخا» نیز می‌بینیم‌:

 اگر دشنام‌ فرمایی‌ و گر نفرین‌، دعا گویم‌ جواب‌ تلخ‌ می‌زیبد لب‌ لعل‌ شکرخا را

 

 25. شکر بی‌گناهی‌!!

           وقتی‌ یاران‌ گناهکار، «عاشق‌ بی‌گناه‌» را رند و مست‌ و نامه‌سیاه‌ می‌دانند،  حافظ‌ هزار بار شکر!! می‌کند که‌ چنان‌ یاران‌ بی‌گناهی‌!! دارد:

 من‌ ارچه‌ عاشقم‌ و رند و مست‌ و نامه‌سیاه‌ هزار شکر که‌ یاران‌ شهر بی‌گنهند!!

 

 26. شکر غم‌:

 چه‌ شکر گویمت‌ ای‌ خیل‌ غم‌ عفاک‌الله که‌ روز بی‌کسی‌ آخر نمی‌روی‌ ز سرم‌

 

 27. شکر رقیب‌:

 من‌ و مقام‌ رضا بعد از این‌ و شکر رقیب‌ که‌ دل‌ به‌ درد تو خو کرد و ترک‌ درمان‌ گفت‌:

 

 28. شکر و شکایت‌؟!

 ز آن‌ یار دلنوازم‌ست‌ شکری‌ست‌ با شکایت‌ گر نکته‌دان‌ عشقی‌، بشنو تو این‌ حکایت‌

 

 29. شکرانه‌:

           شکرانه‌های‌ دیدن‌ بتان‌، گاهی‌ به‌ عکس‌ خود تبدیل‌ می‌شوند و به‌ شکرانه‌ی‌ ندیدن‌ روی‌ بتان‌!! تغییر معنی‌ می‌دهند و شکری‌ منفی‌ را می‌سازند:

 شکرانه‌ را که‌ چشم‌ تو روی‌ بتان‌ ندید ما را به‌ عفو و لطف‌ خداوندگار بخش‌

 

 30. شود:

           در این‌جا معنی‌ مثبت‌ به‌ منفی‌ برمی‌گردد و «یار شدن‌ بخت‌» بدان‌ معنی‌ست‌ که‌ «بخت‌ از انسان‌ باز گردد» و «انسان‌ بمیرد» مرگ‌ را آرزوی‌ خود بشناسد:

 نیست‌ در شهر نگاری‌ که‌ دل‌ ما ببرد بختم‌ ار یار شود، رختم‌ از این‌جا ببرد

           که‌ در واقع‌ اگر بختم‌ یار نشود، رخت‌ مرا از این‌جا بیرون‌ ببرد.

 

 31 صاحبدل‌:  بی‌دل‌

 دل‌ می‌رود ز دستم‌، صاحبدلان‌ خدا را دردا که‌ راز پنهان‌ خواهد شد آشکارا

 

 

 32. صواب‌:

           گاهی‌ نیز «غمزه‌ی‌ نگار» به‌ «خطا» رفته‌ است‌ و  حافظ‌ از این‌ «خطاکار» می‌خواهد تا باز رایی‌ «صواب‌» (: ناصواب‌ و خطا) بیندیشد:

 تیری‌ که‌ زدی‌ بر دلم‌ از غمزه‌، خطا رفت‌ تا باز چه‌ اندیشه‌ کند رای‌ صوابت‌!!

 ***

 ز راه‌ میکده‌ برگشته‌ام‌ ز راه‌ خطا مرا دگر ز کرم‌ با ره‌ صواب‌ انداز

           که‌ «صواب‌» همان‌ «خطای‌» گذشته‌ است‌:

 غمزه‌ی‌ شوخ‌ تو خونم‌ به‌ خطا می‌ریزد فرصتش‌ باد که‌ خوش‌ فکر صوابی‌ دارد

 

 33. طالع‌:

           بخت‌، پیشانی‌، (بدون‌ توجّه‌ به‌ نیک‌ و بد آن‌) را  حافظ‌ در معنی‌ طالع‌ بد و نامیمون‌ به‌ کار می‌برد:

 کوکب‌ بخت‌ مرا هیچ‌ منجم‌ نشناخت‌ یارب‌ از مادر گیتی‌ به‌ چه‌ طالع‌ زادم‌؟

 

 34. عاقل‌:

           حافظ‌ نیز، هم‌چنان‌ که‌ امروز، خود ما گاهی‌ این‌ کلمه‌ را به‌ عنوان‌ دیوانه‌ به‌ کار می‌بریم‌، عاقل‌ را به‌ معنی‌ دیوانه‌ به‌ کار می‌برد:

 ناصحم‌ گفت‌: که‌ جز غم‌ چه‌ هنر دارد عشق‌ گفتم‌: ای‌ خواجه‌ عاقل‌! هنری‌ بهتر از این‌؟!

 ***

 صوفی‌ مجلس‌ که‌ دوش‌، جام‌ و قدح‌ می‌شکست‌ باز به‌ یک‌ جرعه‌ مِی‌، عاقل‌ و فرزانه‌ شد

 ***

 در بساط‌ نکته‌دانان‌ خودفروشی‌ شرط‌ نیست‌ یا سخن‌ سنجیده‌ گوی‌ ای‌ مرد عاقل‌، یا خموش‌!

           و عقل‌ نیز در همین‌ معنی‌ به‌ گردش‌ درمی‌آید:

 من‌ و انکار شراب‌؟ این‌ چه‌ حکایت‌ باشد غالباً این‌ قدرم‌ عقل‌ و کفایت‌ باشد

 (آن‌قدرها هم‌ دیوانه‌ نیستم‌)  

 

 35. عالی‌حکمت‌:

           وقتی‌ عقل‌ شاعر با هیچ‌ منطقی‌ به‌ راز حقیقت‌ پی‌ نمی‌برد و معمای‌ آن‌ را حل‌ نمی‌کند، آن‌گاه‌ به‌ گلایه‌ «حکمت‌ عالی‌» با «حکمت‌ نازل‌» جا عوض‌ می‌کند:

 این‌ چه‌ استغناست‌ یارب‌ واین‌ چه‌ عالی‌حکمتی‌ست‌ کاین‌ همه‌ زخم‌ نهان‌ هست‌ و مجال‌ آه‌ نیست‌

 

 36. عالی‌مشرب‌:

           حافظ‌ چون‌ بر صدر نمی‌نشیند عالی‌مشرب‌ است‌ زیرا او عاشقی‌ست‌ که‌ در بند جاه‌ و مال‌ نیست‌ و صدرنشینی‌ را دون‌ شأن‌ خود می‌شناسد:

 حافظ‌ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربی‌ست‌ عاشق‌ دُردی‌کش‌ اندر بند مال‌ و جاه‌ نیست‌

 

 37. عالی‌ مقام‌:

           زاهد به‌ ظاهر عالی‌مقام‌ که‌ در حقیقت‌ مقامی‌ نازل‌ دارد، از درک‌ رازهای‌ درون‌ پرده‌ درمانده‌ است‌:

 راز درون‌ پرده‌ ز رندان‌ مست‌ پرس‌ کاین‌ حال‌ نیست‌ زاهد عالی‌مقام‌ را

 

 38. عفاک‌الله:  خدای‌ تو را ببخشایاد!!

 بدم‌ گفتی‌ و خرسندم‌، عفاک‌الله نگو گفتی‌ جواب‌ تلخ‌ می‌زیبد لب‌ لعل‌ شکرخا را

 

 39. فرمودن‌:  در عکس‌ معنی‌ احترام‌آمیز آن‌

 آن‌ همه‌ ناز و تنعم‌ که‌ خزان‌ می‌فرمود عاقبت‌ در قدم‌ باد بهار آخر شد

 

 40. کافر:

           وقتی‌ «عاشق‌ کافر» بی‌گناه‌ باشد، بنابراین‌ او کافر نیست‌ و «مؤمن‌» است‌:

 حافظ‌ اگر سجده‌ی‌ تو کرد مکن‌ عیب‌ کافر عشق‌، ای‌ صنم‌ گناه‌ ندارد

 

 41. کرامت‌:

           به‌ معنی‌ بزرگی‌ و جوانمردی‌ مخصوصاً کرم‌ و بخشش‌ و دهش‌ است‌، امّا در چند بیت‌ از حافظ‌، معنی‌ این‌ کلمه‌ به‌ خسّت‌ و ناجوانمردی‌ تغییر کرده‌ است‌:

 ای‌ صاحب‌ کرامت‌، شکرانه‌ی‌ سلامت‌ روزی‌ تفقدی‌ کن‌، درویش‌ بی‌نوا را

 ***

 حاشا که‌ من‌ از جور و جفای‌ تو بنالم‌ بیداد لطیفان‌ همه‌ لطف‌ است‌ و کرامت‌

 ***

 حافظ‌ این‌ خرقه‌ بینداز مگر جان‌ ببری‌ کآتش‌ از خرقه‌ی‌ سالوس‌ و کرامت‌ برخاست‌

 

 42. کریم‌:

           کریمی‌ که‌ دل‌ می‌ستاند، ولی‌ عهد را نمی‌پاید و فراموش‌ می‌کند، ظاهراً دیگر کریم‌ نیست‌ و (لئیم‌) است‌:

 دلبر از ما به‌ صد امید ستد اوّل‌ دل‌ ظاهراً عهد فراموش‌ نکند خلق‌ کریم‌

 ***

 نقل‌ هر جور که‌ از خلق‌ کریمت‌ کردند قول‌ صاحب‌غرضان‌ است‌ تو هرگز نکنی‌!

           در همین‌ مقوله‌ است‌ «کرم‌» که‌ به‌ معنی‌ «سفلگی‌» است‌:

 سفله‌ی‌ طبع‌ است‌ جهان‌، بر کرمش‌ تکیه‌ مکن‌ ای‌ جهان‌دیده‌ ثبات‌ قدم‌ از سفله‌ مجوی‌

 

 

 43. کوتاه‌:

           دیوار میخانه‌ بسیار کوتاه‌ است‌، ولی‌ طرف‌ بام‌ آن‌ به‌ فلک‌ رسیده‌ است‌، امّا این‌ دیوار کوتاه‌ ظاهراً بسیار بلند است‌ اگرچه‌ همان‌ بدان‌ می‌نازند:

 سرِ ما و درِ میخانه‌ که‌ طرف‌ بامش‌ به‌ فلک‌ برشد و دیوار بدین‌ کوتاهی‌

 

 44. کیمیا:

           اگر چه‌ در شعر  حافظ‌ کیمیا را در معنی‌ اصلی‌ و مثبت‌ آن‌ هم‌ به‌ کار می‌برد، ولی‌ در مثال‌های‌ زیر کاریکاتوری‌ از کیمیا را ارایه‌ می‌دهد نه‌ خود آن‌ را:

 از کیمیای‌ عشق‌ تو زر گشت‌ چهر من‌ آری‌ به‌ یمن‌ لطف‌ شما خاک‌ زر شود!!

 

 45. گره‌گشا:

           زلف‌ تو که‌ خود «گره‌افکن‌» است‌ نمی‌تواند «گره‌گشا» باشد. او نیز «گره‌افکن‌» است‌:

 چو ناله‌ بر دل‌ مسکین‌ من‌ گره‌ مفکن‌ که‌ عهد با سر زلف‌ گره‌گشای‌ تو بست‌

 

 46. گشاد:

           کرشمه‌های‌ تو، نه‌ گره‌گشای‌ کار من‌ نیست‌، امّا آن‌ را بیش‌تر می‌بندد:

 خدا چو صورت‌ ابروی‌ دلگشای‌ تو بست‌ گشاد کار من‌ اندر کرشمه‌های‌ تو بست‌

 مرا و سرو چمن‌ را به‌ خاک‌ راه‌ نشست‌ زمانه‌ تا قصب‌ نرگس‌ قبای‌ تو بست‌

 

 47. گناه‌:

           «گناهی‌» که‌ معنی‌ «صواب‌» دارد آن‌ است‌ که‌ فضل‌ و دانش‌ را «گناه‌» بدانیم‌:

 فلک‌ به‌ مردم‌ نادان‌ دهد زمام‌ مراد تو اهل‌ دانش‌ و فضلی‌ همین‌ گناهت‌ بس‌

 

 48. لطف‌:

           قراین‌ و امارت‌ موجود در ابیات‌ زیر، کلمه‌ی‌ «لطف‌» را معنی‌گردانی‌ کرده‌ و به‌ «قهر» و «بی‌لطفی‌» تبدیل‌ کرده‌ است‌:

 از کیمیای‌ مهر تو زر گشت‌ روی‌ من‌ آری‌ به‌ یمن‌ لطف‌ شما خاک‌ زر شود

 ***

 گفت‌:  حافظ‌ لغز و نکته‌ به‌ یاران‌ مفروش‌ آه‌ از این‌ لطف‌ به‌ انواع‌ عتاب‌ آلوده‌

 ***

 در حق‌ من‌ لبت‌ این‌ لطف‌ که‌ می‌فرماید سخت‌ خوب‌ است‌ ولیکن‌ قدری‌ بهتر از این‌

 ***

 لطفش‌ آسایش‌ ما مصلحت‌ وقت‌ ندید ورنه‌ از جانب‌ ما دل‌نگرانی‌ دانست‌

 ***

 خاک‌ کویت‌ زحمت‌ ما برنتابد بیش‌ از این‌ لطف‌ها کردی‌ بتا، تخفیف‌ زحمت‌ می‌کنم‌

 

 49. لطیف‌:  به‌ معنی‌ خشن‌

           من‌ نمی‌توانم‌ این‌ حقیقت‌ را باز گویم‌ که‌ «طبع‌ خشن‌» تو حتّی‌ از دعای‌ ما عاشقان‌ نیز به‌ خشم‌ می‌آید و مرا می‌آزارد:

 من‌ چه‌ گویم‌ که‌ تو را نازکی‌ طبع‌ لطیف‌!! تا به‌ حدی‌ست‌ که‌ آهسته‌ دعا نتوان‌ کرد

 

 50. لطیفان‌:

 حاشا که‌ من‌ از جور و جفای‌ تو بنالم‌ بیداد لطیفان‌ همه‌ لطف‌ است‌ و کرامت‌

 

 51. لذت‌:

           «لذّت‌ داغ‌» غم‌، بسیار متناسب‌ با «رنج‌ و اندوه‌ غم‌» است‌... .

 لذّت‌ داغ‌ غمت‌ بر دل‌ ما باد حرام‌ اگر از جور غم‌ عشق‌ تو دادی‌ طلبیم‌

 

 52. مدد:  عدم‌ یاری‌

 بخت‌  حافظ‌ گر از این‌ دست‌ مدد خواهد کرد زلف‌ معشوقه‌ به‌ دست‌ دگران‌ خواهد بود!!

 

 53. مردم‌دار:  مردمْنگاه‌ندارنده‌، بی‌مهر نسبت‌ به‌ مردم‌

 نرگس‌ مست‌ نوازش‌کن‌ مردم‌دارش‌ خون‌ مردم‌ به‌ قدح‌ گر بخورد نوشش‌ باد

 

 54. مروّت‌:

           مروّت‌ با همه‌ی‌ قراین‌ در شعر زیر معنی‌ «بی‌مروّتی‌» را می‌دهد:

 دهان‌ یار که‌ درمان‌ درد  حافظ‌ داشت‌ فغان‌ که‌ وقت‌ مروّت‌ چه‌ تنگ‌حوصله‌ بود!!

 55. مکارم‌ اخلاق‌:

           با همه‌ی‌ قراین‌ موجود در دو بیت‌ زیر «مکارم‌ اخلاق‌»، طنزی‌ بزرگ‌ است‌ و ضد خود را معنی‌ می‌دهد:

 من‌ گدا هوس‌ سرو قامتی‌ دارم‌  که‌ دست‌ در کمرش‌ جز به‌ سیم‌ و زر نرود

 تو کز مکارم‌ اخلاق‌ عالمی‌ دگری‌ وفای‌ عهد من‌ از خاطرت‌ به‌ در نرود

 

 56. مهربان‌:

           مهربانی‌ که‌ قصد جان‌ می‌کند با او نمی‌توان‌ از گل‌ نازک‌تر گفت‌:، «نامهربانی‌» بیش‌ نیست‌:

 که‌ را گویم‌ که‌ با این‌ درد جان‌سوز طبیبم‌ قصد جان‌ ناتوان‌ کرد

 میان‌ مهربانان‌ کی‌ توان‌ گفت‌: که‌ یار ما چنین‌ گفت‌: و چنان‌ کرد

 عدو با جان‌  حافظ‌ آن‌ نکردی‌ که‌ تیر چشم‌ آن‌ ابرو کمان‌ کرد

 

 57. مهرپرور:

           یار مهرپرور که‌ این‌ همه‌ خون‌ در دل‌ عاشق‌ می‌کند «رنج‌آور» است‌:

 از دیده‌ خون‌ دل‌ همه‌ بر روی‌ ما رود بر روی‌ ما ز دیده‌ چه‌ گویم‌ چه‌ها رود

 خورشید خاوری‌ کند از رشک‌ جامه‌ چاک‌  گر ماه‌ مهرپرور من‌ در قبا رود

 سیل‌ است‌ آب‌ دیده‌ و هر کس‌ که‌ بگذرد گر خود دلش‌ ز سنگ‌ بود هم‌ ز جا رود

 

 58. نازک‌:  (بی‌رحم‌ و سخت‌)

 خون‌ خور و خامش‌ نشین‌ که‌ آن‌ دل‌ نازک‌ طاقت‌ فریاد دادخواه‌ ندارد

 ***

 من‌ چه‌ گویم‌ که‌ تو را نازکی‌ طبع‌ لطیف‌ تا به‌ حدی‌ست‌ که‌ آهسته‌ دعا نتوان‌ کرد

 

 59. نازیدن‌:  (ننازیدن‌)

 بنازم‌ آن‌ مژه‌ی‌ شوخ‌ عافیت‌کش‌ را که‌ موج‌ می‌زندش‌ آب‌ نوش‌ بر سرینش‌

 ***

 به‌ تنگ‌ چشمی‌ آن‌ شوخ‌ لشکری‌ نازم‌ که‌ حمله‌ بر من‌ درویش‌ یک‌قبا آورد

 

 60. نوازش‌کن‌:  بی‌مهر

 گر چه‌ از کبر سخن‌ با من‌ درویش‌ نگفت‌ جان‌ فدای‌ شکرین‌ پسته‌ی‌ خاموشش‌ باد

 نرگس‌ مست‌ نوازش‌کن‌ «مردم‌دارش‌» خون‌ مردم‌ به‌ قدح‌ گر بخورد، نوشش‌ باد

 

 61. مسکین‌نواز:  بی‌رحم‌ و مسکین‌آزار

 مست‌ است‌ یار و یاد حریفان‌ نمی‌کند ذکرش‌ به‌ خیر، ساقی‌ مسکین‌نواز من‌!!

 

 62. نیکنامی‌:  بدنامی‌

 دامنی‌ گر چاک‌ شد در عالم‌ رندی‌ چه‌ باک‌ جامه‌ای‌ در نیک‌نامی‌ نیز می‌باید درید

 ***

 خواهم‌ شدن‌ به‌ بستان‌ چون‌ غنچه‌ با دل‌ تنگ‌ وآن‌جا به‌ نیک‌نامی‌ پیراهنی‌ دریدن‌

 ***

 در کوی‌ نیک‌نامی‌ ما را گذر ندادند ای‌ شیخ‌ «پاک‌دامن‌» معذور دار ما را

 

 63. ورع‌ و پرهیز:  بی‌ورعی‌ ناپرهیزگاری‌

 به‌ آب‌ دیده‌ بشوییم‌ خرقه‌ها از می‌ که‌ موسم‌ ورع‌!! و روزگار پرهیز است‌

 

 64. هنر:  بی‌هنری‌

 غیر از این‌ نکته‌ که‌  حافظ‌ ز تو ناخشنود است‌ در سراپای‌ وجودت‌ هنری‌ نیست‌ که‌ نیست‌

 ***

 دلا مباش‌ چنین‌ هرزه‌گرد و هرجایی‌ که‌ هیچ‌ کار ز پیشت‌ بدین‌ هنر نرود

 ***

 ناصحم‌ گفت‌: که‌ جز غم‌ چه‌ هنر دارد عشق‌ گفتم‌: ای‌ خواجه‌ی‌ عاقل‌ هنری‌ بهتر از این‌!!

 

 65. یمن‌:  نامبارکی‌

 از کیمیای‌ لطف‌ تو زر گشت‌ روی‌ من‌ آری‌ به‌ یمن‌ لطف‌ شما خاک‌ زر شود!!

 

 

 پی‌نوشت‌:

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ و دنیای حماسی فردوسی

حافظ و دنیای حماسی فردوسی

خبرگزاری دانشجویان ایران - کرج
سرویس: فرهنگ و ادب – ادبیات

حافظ و دنیای حماسی فردوسی

به اعتقاد منصور رستگار فسایی، حافظ از دنیای حماسی فردوسی تأثیر گرفته است.

این محقق و استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در فارس، در توضیح این مطلب گفت: میان انواع ادبی متداول در زبان فارسی، نوع غنایی و نوع حماسی بسیار معروف است. نوع حماسی شعر در حقیقت بیان‌کننده آرزوهای جمعی، تفکرات جمعی و روحیات عمومی مردم است که در خودآگاه یا ناخودآگاه ضمیر آن‌ها وجود دارد؛ در حالی‌که شعر غنایی بیش‌تر از من شاعر یا هنرمند نشأت می‌گیرد؛ به همین دلیل، در شعر حماسی، داستان بر سر "ما"ست و در شعر غنایی، داستان بر سر "من" است.

او یادآور شد: شعر فردوسی یک شعر حماسی است؛ به همین دلیل در آن سخن از مردم ایران در گذشته و حال و زندگی عمومی مردم است. او شکست و غم همه مردم را بیان می‌کند و چون سخن از شادی و پیروزی در شاهنامه به میان می‌آید، پیروزی و شادی متعلق به همه مردم است و ما خودمان را یکی از قهرمان‌ها و جزیی از صحنه می‌شناسیم.

رستگار فسایی متذکر شد: در شعر غنایی، غم فردی است و تجربه فردی شاعر ممکن است تجربه فردی دیگران نباشد؛ ولی شاعران غنایی مثل حافظ، سعدی و مولوی به حدی از غم خودشان و از شادی‌های فردی و مسائل خصوصی خودشان و قهرمانان‌شان زیبا صحبت می‌کنند که بسیاری از مردم سخن آن‌ها را سخن دل خودشان می‌شناسند و به همین دلیل است که شاعران غنایی‌سرا، درد دل و حس خودشان را در آن شاعر پیدا می‌کنند و نیز به همین دلیل است که شاعرانی مثل حافظ، با آن‌که اندیشه‌شان غنایی است، قادرند همه رنج‌ها و دردهای عمومی و انسانی را تثبیت کنند.

این استاد دانشگاه معتقد است: حافظ گاهی به خاطر علاقه‌ای که به فردوسی دارد، گاهی از قفس شعر غنایی پرواز می‌کند و وارد قلمرو شعر حماسی می‌شود و این تأثیرپذیری حافظ از حماسه‌ها سبب می‌شود که حافظ گاهی در اوج حالت صوفیانه حماسه‌سرایی کند؛ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک؛ به نظر می‌رسد در این‌جا رستم است که حرف می‌زند. یا: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم // اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.

رستگار فسایی با اشاره به شعرهای بالا گفت: در این‌جا می‌بینیم حافظ دقیقاً یک داستان رزمی و حماسی را به حوزه بزم می‌کشد یا بزم را وارد حوزه رزم می‌کند و این نیست جز تأثیر عمیقی که فردوسی روی حافظ گذاشته است. در واقع، شعر حافظ سرشار از مضمون‌های باستانی اساطیری و تاریخی ایران است؛ شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن.

او همچنین گفت: حافظ در بسیاری از داستان‌هایش به شخصیت‌های حماسی و ملی و باستانی ایران اشاره می‌کند؛ مخصوصاً در ساقی‌نامه‌ای که می‌خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می‌کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می‌دهد.

رستگار فسایی افزود: حافظ گاهی یک داستان بلند شاهنامه را در یک بیت خلاصه می‌کند؛ مثلاً: شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرحی از مظلمه خون سیاووش باد. بنابراین در برخی اوقات از شخصیت‌های اساطیری ایران مفهوم عبرت‌آمیزی می‌سازد که دلش می‌خواهد قهرمان‌های حماسی به او یاری کنند و دستگیری رسانند؛ سوختم در چاه سبز از بهر آن شمع پلنگ / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی. به همین ترتیب از گذشته ایران، از دهقانان و موبدان و از پیر مغان، چهره‌هایی آشنا می‌سازد که گویی یک عارف اسلامی هستند. دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / که ای نور چشم من به جز از کشته ندروی، یا: تا مگردی آشنا زین پرده رمزی نشوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.

این پژوهشگر در پایان اظهار کرد: به این ترتیب، حافظ با آن‌که در عصر شکست و یأس و ناامیدی است و شعر او شعری غنایی و درون‌گراست، با پناه بردن به دنیای حماسی فردوسی، افق تازه‌ای را بر روی شعر خودش باز می‌کند و با آن، جامعه را به امید و حرکت فرامی‌خواند

به اعتقاد منصور رستگار فسایی، ژ تأثیر گرفته است.

این محقق و استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در فارس، در توضیح این مطلب گفت: میان انواع ادبی متداول در زبان فارسی، نوع غنایی و نوع حماسی بسیار معروف است. نوع حماسی شعر در حقیقت بیان‌کننده آرزوهای جمعی، تفکرات جمعی و روحیات عمومی مردم است که در خودآگاه یا ناخودآگاه ضمیر آن‌ها وجود دارد؛ در حالی‌که شعر غنایی بیش‌تر از من شاعر یا هنرمند نشأت می‌گیرد؛ به همین دلیل، در شعر حماسی، داستان بر سر "ما"ست و در شعر غنایی، داستان بر سر "من" است.

او یادآور شد: شعر فردوسی یک شعر حماسی است؛ به همین دلیل در آن سخن از مردم ایران در گذشته و حال و زندگی عمومی مردم است. او شکست و غم همه مردم را بیان می‌کند و چون سخن از شادی و پیروزی در شاهنامه به میان می‌آید، پیروزی و شادی متعلق به همه مردم است و ما خودمان را یکی از قهرمان‌ها و جزیی از صحنه می‌شناسیم.

رستگار فسایی متذکر شد: در شعر غنایی، غم فردی است و تجربه فردی شاعر ممکن است تجربه فردی دیگران نباشد؛ ولی شاعران غنایی مثل حافظ، سعدی و مولوی به حدی از غم خودشان و از شادی‌های فردی و مسائل خصوصی خودشان و قهرمانان‌شان زیبا صحبت می‌کنند که بسیاری از مردم سخن آن‌ها را سخن دل خودشان می‌شناسند و به همین دلیل است که شاعران غنایی‌سرا، درد دل و حس خودشان را در آن شاعر پیدا می‌کنند و نیز به همین دلیل است که شاعرانی مثل حافظ، با آن‌که اندیشه‌شان غنایی است، قادرند همه رنج‌ها و دردهای عمومی و انسانی را تثبیت کنند.

این استاد دانشگاه معتقد است: حافظ گاهی به خاطر علاقه‌ای که به فردوسی دارد، گاهی از قفس شعر غنایی پرواز می‌کند و وارد قلمرو شعر حماسی می‌شود و این تأثیرپذیری حافظ از حماسه‌ها سبب می‌شود که حافظ گاهی در اوج حالت صوفیانه حماسه‌سرایی کند؛ چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک؛ به نظر می‌رسد در این‌جا رستم است که حرف می‌زند. یا: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم // اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.

رستگار فسایی با اشاره به شعرهای بالا گفت: در این‌جا می‌بینیم حافظ دقیقاً یک داستان رزمی و حماسی را به حوزه بزم می‌کشد یا بزم را وارد حوزه رزم می‌کند و این نیست جز تأثیر عمیقی که فردوسی روی حافظ گذاشته است. در واقع، شعر حافظ سرشار از مضمون‌های باستانی اساطیری و تاریخی ایران است؛ شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن.

او همچنین گفت: حافظ در بسیاری از داستان‌هایش به شخصیت‌های حماسی و ملی و باستانی ایران اشاره می‌کند؛ مخصوصاً در ساقی‌نامه‌ای که می‌خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می‌کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می‌دهد.

رستگار فسایی افزود: حافظ گاهی یک داستان بلند شاهنامه را در یک بیت خلاصه می‌کند؛ مثلاً: شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرحی از مظلمه خون سیاووش باد. بنابراین در برخی اوقات از شخصیت‌های اساطیری ایران مفهوم عبرت‌آمیزی می‌سازد که دلش می‌خواهد قهرمان‌های حماسی به او یاری کنند و دستگیری رسانند؛ سوختم در چاه سبز از بهر آن شمع پلنگ / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی. به همین ترتیب از گذشته ایران، از دهقانان و موبدان و از پیر مغان، چهره‌هایی آشنا می‌سازد که گویی یک عارف اسلامی هستند. دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / که ای نور چشم من به جز از کشته ندروی، یا: تا مگردی آشنا زین پرده رمزی نشوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش.

این پژوهشگر در پایان اظهار کرد: به این ترتیب، حافظ با آن‌که در عصر شکست و یأس و ناامیدی است و شعر او شعری غنایی و درون‌گراست، با پناه بردن به دنیای حماسی فردوسی، افق تازه‌ای را بر روی شعر خودش باز می‌کند   با آن، جامعه را به امید و حرکت فرامی‌خواند

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شرح غزلی از حافظ به مناسبت یاد روز حافظ

 

غزل 74

 

شام   سر زلف

 

1   روشن از پرتو ِ رویت،    نظری ،   نیست    که    نیست

      مَنت     خاک      درت  ، بر    بصری   نیست که نیست

2   نا ظر     روی     تو    ، صا   حب    نظرانند  ،    آری،

       سرّ  گیسوی    تو، در هیچ، سری  ،   نیست که   نیست

3    اشک    من    گر   ز  غمت ، سرخ ، بر آمد ، چه عجب

      خجل، از کرده ی ِ خود ،پرده دری،   نیست   که     نیست

4    تا     به     دامن ،    ننشیند  ،    ز     نسیمت  ،   گردی ،

      سیل    خیز  ،   از    نظرم  ، رهگذری ،   نیست که نیست

5    تا     دم     از    شام      سر     زلف ِ  تو، هر جا نزند ،

      با صبا  ، گفت و شنید م  ،سحری،   نیست   که       نیست

6    من    از   این     طالع        شوریده   ، به   رنجم ،و ر نه

      بهر ه مند ، از سر کویت ، دگری  ،     نیست   که    نیست

7    از    حیای      شیرین        تو ، ای چشمه  ی     نوش،

      غرق    آب و عرق ، اکنون ، شکری     ،   نیست که نیست

8    آب      چشمم ، که    بر    او  ، ِ منّت     خاک     در ِ تست ،

      زیر   صد    منّت    او، خاک    دری ،   نیست    که     نیست

9    از     وجودم   ، قَدَری    ، نام    و  نشان ، هست که هست،

       و ر   نه ، از ضعف ،در آنجا ،اثری،  نیست    که     نیست

        10     شیر  ،  در    بادیه  ی           عشق     تو ، روباه    شود ،

       آه ، از   این  راه   ، که در وی  خطری ،   نیست که نیست

11   مصلحت   نیست    که    از    پرده   ،  برون   افتد     راز،

        ور نه   ، در مجلس   رندان ،خبری ،    نیست   که   نیست

12   غیر   از   این   نکته   ، که   حا فظ  ز تو نا خشنود است ،

       در    سرا   پای        وجودت   ، هنری   نیست   که   نیست

+     در نسخه ی علا  این بیت افزوده شده است:

13    نازکان را سفر عشق ، حرام است  و حرام

        که به هر گام ،درین ره ،خطری نیست که نیست   ( حافظ شیرازی، 110)

 

اختلاف    نسخه ها:

 

2- ج،ط : صاحب نظرانند ولی                            ط : عاشق روی تو صا حب نظری نیست که نیست        * ز،ط:شور کیسوی تو

3- ز،ح،ک،ل: اشک غمّاز من  ار سرخ بر آمد        ب: سرخ بر آید

4 – ط: زجفایت کردی       ل: ز نسیمش گردی        *ز: سیل خون از مژه ام در کذری           ح،ک: سیل اشک مژه ا م ره گذری

5 – ل: هر جا نزند

6- ز،ی،ل: برنجم ورنی   * ط : بهرمند سر کویت دکری

7 – ب،ط،ی،ک: از خیال لب شیرین                     ب،ز،ی: ای شربت نوش

8 - *ک: زیر هر منت او

9 – ز،ح،ک: از وجود این قدرم  نام و                  * ز،ح،ک: در اینجا اثری

10 - *ح،ک: آه ازین ورطه که در

12 – ز،ح،ط،ک:  بجز این نکته             ز،ح،ی،ک: که حا فظ ز تو خشنود نشد          * ی: .جودت خبری نیست که نیست

 

1- ساختار غزل

 

   الف : موسیقی بیرونی غزل : فاعتلاتن ،فعلاتن ، فعلاتن ،فعلات

          بحر رمل مثمن مخبون مقصور.

          در هر مصراع این غزل 15 هجای کوتاه و بلند وجود دارد :( 7 هجای کوتاه و 8 هجای بلند )

   ب : موسیقی کناری غزل  : در این غزل ردیف دار حافظ ، ردیفی بلند ولی خوش آوا و دلنشین ، وجود دارد که " نیست که نیست" می   

        باشد  واز دو جمله تشکیل شده است ،  قافیه ی آن هم در کلمات نظری ،بصری و سری و ...قرار دارد که توانایی خاصی برای قافیه

        سازی در اختیار شاعر قرار  می دهد.

  ج : موسیقی درونی غزل :در این غزل هجاهای صامت و مصوت بلند در تمام بیتها و مصراعهای غزل تکرار می شوند و هماهنگی

     گسترده یی را در موسیقی درونی غزل ایجاد می کنند .

     در قلمرو موسیقی معنایی نیز مراعات نظیر و تضاد و ایهام تناسب ، بیشتر مورد توجه شاعر است .فی المثل در بیت اول : روی ، نظر   

     ،پرتو ، بصر  باهم رابطه ی مراعات نظیری دارند و در بیت دوم هم همین صنعت میان روی و سر و گیسو وجود دارد  به اضافه ی

     صنعت اشتقاق میان نظر و ناظر و جناس خط  میان سر ( بانشدید راء ) و سر ( به معنی کله )و در بیت سوم صنعت تشخیص ، به اشک

     رسوا کننده ، زندگی و حرکتی شرم آمیز بخشیده است ....

     از آن جا که ردیف این غزل بلند و طولانی است ، تقریبا برای شاعر در  مصراعهای دوم غزل ، فرصتی برای ارائه ی مضمونهای   

     مستقل باقی نگذاشته است و شاعر در مصراع های دوم ، فقط می تواند مضمون مصاریع اول را کامل سازد بنابر این در مصراعهای

     دوم این غزل با جمله های متمم معنا سروکار پیدامی کنیم.

     

  2 – نوع غزل

 

 از غزلهای طولانی حافظ است که دارای 12 بیت است که  بعضی از نسخه ها ی معتبر دیوان حافظ ، فاقد 1 تا 5 بیت آن هستند  و به نظر می رسد که خوش آهنگی ردیف و ظرفیت قافیه سازی ، دلیل افزایش تدریجی ابیات به وسیله ی حافظ باشد .

 اگر  بیت 11 این غزل   را که در 5 نسخه ی استاد خانلری نیامده است و معنایی رندانه دارد ، در نظر نگیریم ،از یکد ست ترین و منسجم ترین غزلهای  عاشقانه ی حافظ است که شاعر در آن به  ویژگیهای استثنایی  خود به عنوان یک عاشق  و معشوقی که دل از وی ربوده است  ، اشاره می کند :

 معشوقی که همه ی هنرها جز عاشق نوازی  در او گرد آمده است ، رویش ، خاک درش ،گیسوی بلند پریشانش ،لب شیرین و ..همه اجزاء وجود وی ، بی نظیر و بی همتا ست و همگان را فریفته ی وی ساخته است و هر شیر دلاوری، در بادیه ی عشق او  به روباهی  ناتوان مبدل شده است .

عاشق نیز ، که خود حافظ است ،صاحب نظری است که سر سودای یار را در دل دارد و از اشک خود  همه جا را سیل خیز کرده است و  هر سحرگاهان با باد صبا که بوی محبوب او را به مشام بیگانگان می رساند ، دعوا و غوغاو گفت و شنید دارد و از بخت شوریده ی خویش در رنج است و از ضعفی که به سبب عشق بر او مستولی شده است ،  جز نام و نشانی از وی  بر جا ی نمانده است  .

 

3- معنی واژه های غزل :

 

بیت 1 :روشن : در اینجا به معنی بیناست.

 پرتو :نور ، روشنی ، ضیاع ، انعکاس

ذ در اینجا به معنای چشم و قوه ی بینایی است ومجازی است که  مسبب را گفته و سبب را اراده کرده است یعنی  " نظر " را گفته و " چشم " را که سبب نظر است منظور داشته است و در شعر حافظ  ، نظر به این معنا بسیار به کار رفته است:

                         تا رفت مرا از نظر آن نور حها ن بین         کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت                             (2/82)

                                      جما لش آفتا ب هر نظر با د         ز خوبی روی خوبش خوبتر با د                                      (1/100)

           ِ منَت : لطف و نیکوکاری و بخشش

            بصر  : چشم ،قوه ی بینایی

  نیست که نیست : این دو جمله ، در واقع الگوی   نفی کلی  از یک موضوع مورد نظر شاعراست  که ساخت همه ی مضامین این غزل را پی ریزی  می کند  :  ....( چیزی یا کسی  ) وجود ندارد که....( چنین یا چنان ) نباشد ، مثلا :هیچ چشمی وجود ندارد که از فروغ روی تو روشن نشده باشد . هیچ چشمی نیست که زیر منت خاک درگاه تو نباشد   ،  هیچ سری وجود ندارد که عشق تو در آن نباشد . ، هیچ گذرگاهی نیست که سیل خیز نشده باشد و هیچ پرده دری وجود ندارد که شرمنده نباشد...

 بیت 2 :ناظر :نگاه کننده ، کسی که مات و مبهوت و مفتون و مسحور کسی یا چیزی است.

صاحب نظر :کسی که اهل معرفت است ، عارف ،آنان که می فهمند که به چه چیز باارزشی می نگرند و آن را خوب می شناسند و قدر آن را می دانند.

                            بس نکته غیر حسن ببا ید که تا کسی         مقبول طبع مردم صا حب نظر شود                                 (8/221)

                            دوستا ن عیب من بید ل حیران مکنید         گوهری دارم و صا حب نظری می جویم                          (4/373 )

 سر گیسوی تو : راز پیچ در پیچ موی  بلند تو

 بیت 3 : اشک من گر زغمت : اگر اشک من در غم عشق تو سرخ و خونین شد..در چهر نسخه  از نسخه های دیوانحافظ که مورد استفاده ی استا د خا نلری بوده است ، آمده است : اشک غماز من ار سرخ بر آمد چه عجب ..که " غماز " بسیار زیباتر است.

 پرده در : گستاخ ، وقیح ، پرده در . ودر اینجا تصویری است برای اشک که عاشق را رسوا می  کند و راز وی را فاش می کند و حافظ بارها این تعبیر را به کار برده است :

                          ترسم که اشک در غم ما پرده در شود          واین راز سر به مهر به عا لم سمر شود                         (1/221)

                     حا فظ چو نا فه ی سرزلفش به دست تست           دم در کش ارنه باد صبا را خبر شود                           (10/221 )

 بیت 4 :تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی : برای اینکه از گذر نسیم بر دامن تو گردی ننشیند ،تا نسیم با گرد و عباری که با خود دارد ترا آلوده دامن نکند ،

           سیل خیز : جایی که سیل از اآن جا جاری می شود.

           از نظرم :از اشک چشم سیل خیز من همه ی گذرگاهها را سیل می گیرد.

 سیل خیز از نظرم ، رهگذری نیست که نیست :  هیچ گذرگاهی نیست که من با اشک سیل آسای  چشم خود آن را نشسته باشم و در انجا سیل به راه نینداخته باشم   تا دامن تو که بر آن خاک کشیده می شود ، آلوده نگردد.

          بیت 5 :تا : برای اینکه ( حرف ربط است )

دم نزند : سخن  نگوید ، منتشر و پراکنده نسازد ،نوزد و بوی موی ترا به مشام هر بیگانه یی نرساند ..

           شام سر زلف سیاه : موی زلفی که چون شب سیاه است.

            صبا : باد ملایمی که ازشرق یا شمال می وزد و در شعر حافظ  104 بار مطر ح می شود و شاعر از آن بوی زلف خوشبوی یار را می

           شنود،آنرا پیام آور دوست می شمرد و همچون این بیت آن را پرده در و رسوا کننده و... می خواند .

           تا دم از شام ....: برای اینکه دیگر باد صبا نوزد وبوی  زلف سیاه شب گون ترا به مشام هرکس و ناکسی نرساند ،و از آن  سخن نگوید

          ...در این بیت مفهوم از بام تا شام ،عملا با طرح "تا "،" شام " و "سحر " به ذهن القا می شودبدون آنکه حافظ مستقما از آن سخن گفته باشد .          گفت و شنید : دعوا و مشاجره :حافظ گاهی به جای این دو کلمه   ، " گفت وشنفت "را به کار می برد :

                         سخن عشق نه  آن است که آید به زبان           ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت                       (7/81)

 وگاهی گفت و گوی :

                      بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد          با زلف دلکش تو که را روی گفت وگوست                   (5/58)

                                      گفت و گو آئین درویشی نبود          ور نه با تو ماجرا ها داشتیم                                     (3/362 )

                   گفت و گوها ست در این راه که جان بگدازد          هرکسی عربده یی ، این که مگو ! آن که مپرس !         (6/266)

            بیت 6 :  طالع   : بخت و اقبال و ستار ی بخت .

  شوریده : پریشان و برآشفته و نا بسامان .

  به رنجم : در رنج و سختی هستم

 من از این طالع شوریده به ررنجم ، :  من از بخت پریشان خود در رنج و عذاب هستم ، بخت پریشان مرا رنج می دهد.

                               بر من جفا زبخت من آمد وگرنه یار         حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت !!                    (3/80 )

          بیت  7 :حیا : شرم و آزرم

لب شیرین : لب و دهان خوش سخن و دلپذیر. دراینجا ایهامی دارد به "شیرین"  معشوق خسرو پرویز و اندکی بعد اشاره یی به "شکر " معشوق دیگر خسرو که رقیب شیرین بود .

معمولا تخیل حافظ با طرح  نام شیرین ، اوج می گیرد و یک سلسله مضامین جنبی را خلق می کند و طیفی وسیع از ایهامات را به وجود می آورد ، مانند این ابیات :

                       شاه شمشاد قدان ،  خسرو شیرین دهنا ن        که به مژگان ، شکند   قلب  همه صف شکنان                    (1/380)

                                     سحرم دولت بیدار به بالین آمد       گفت برخیز  که آن   خسرو شیرین آمد                            (1/172)

                        حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان       که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است                        ( 8/53)

                             حکا یت لب شیرین کلام فرهاد است       شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است                                 (4/55)

                     کام دل تلخ شد از صبر که کردم بی دوست      عشوه یی زان لب شیرین شکربار بیار                             (8/244)

                  عشوه یی از لب شیرین تو دل خواست به جان      به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم                               (7/361)

                           شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم      ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی                            (  3/466)

 چشمه ی نوش : چشمه ی عسل و شهد و شیرینی ، چشمه یی که آب  زلال و گوارا دارد. در اینجا تصویری است استعاری برای معشوق  غرق آب و عرق : شرمنده و خجالت زده که عرق خجالت و شرمندگی ،غرق شده و فرو رفته باشد.

           از حیای لب  .....: این بیت از ابیات چند پهلو و بسیار هنرمندانه ی حافظ است که شاعر در آن چند لایه ی زبانی و هنری تودر تو را خلق

           کرده است :

 لایه ی اول :لایه ی لغوی :شیرین ،نوش ، شکر ،غرق عرق ،که می توان آن را چنین معنی کرد که لب چون چشمه ی عسل نو به حدی   

 شیرین است که شکر دربرابر آن غرق عرق خجالت و شرمندگی می شود.

 لایه ی دوم : لایه ی هنری : غرق و عرق : باهم جناس دارند  و درعین حال از معنای مجازی شرمنده شدن و خجالت کشیدن بر خوردار هستندو در همان حال معنایی واقعی هم دارند که چون شکر را عرق گلاب ئ نسترن و.. می ریزند ، آب و حل می گردد پس کر در آب و عرق ، غرق می شود  شربت و چشمه ی نوش  استعاره است و شیرین و شکر و آب و  چشمه ی نوش به داستان خسرو سیرین و آب تنی شیرین در چشمه اشارت دارد .

 ( رجوع شود به تفصیل بسیار زیبای شا دروان هروی در این مورد ، در شرح غزلهای حافظ ٌ 336و 337 )

 لایه ی سوم :طنزی است که با تلخی مطالب ابیات قبل ، زمینه ی طرح آن فراهم آمده است و شاعر با معنی گردانی شعر از جنبه ی مثبت به منفی ، از سخنان تند و نا دلنشین یار خود یاد می کند که هرچشمه ی  شیرینی را عرق شرمندگی غرق می سازد ،حافظ این گونه طنز را در مواردی دیگر هم به کار می برد:

             چه عذر بخت خود گویم که آن عیا ر شهرآشوب          به سختی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد                (12/ 116 )

                   بد م گفتی و خرسند م ، عفا ک الله نکو گفتی          جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خا را را                       ( 7/3 )

            لبت شکر به مستان داد و چشمت می به مخموران         منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم                          (5/ 348 )   

                     او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود         کا م بستا نم از او  یا داد بستاند ز من                             (4/ 393 )

 بیت 8 :آب چشم : اشک :

 آب  ِ چشمم که براو منت ِ  خاک  ِ در  ِ  تست : اشک من که منت دار خاک در گاه تست زیراخاک درگاه ترا چون سرمه در چشم می کشد و درد خودرا با آن درمان می کند  وبه همین جهت زیر بار من تست.

           زیر صد منت او ...: من از بس اشک ریخته ام و درگاه  همه ی خانه ها را با آن آب و جارو کردهام و در نتیجه صدها خانه زیر بار منت

           چشم من هستند.

 بیت 9 :وجود : هستی ، جسم ، تن

 َقد َری : مقداری ، همین قدر

 نام و نشان :اسم و رسم ، آثارو علامتهای زنده بودن  و حیات

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست : ازوجودو جسم و تن من فقط همین قدر نام ونشان و  علامتهای  زندگی آشکار است که( مردم بدانند که)هنوز  زنده ام ،  

ورنه از ضعف در آنجا ، اثری نیست که نیست : وگرنه وجود من به حدی  ناتوان  شده است  که اثر همه ی ضعف ها و ناتوانی ها در او  پیداست و وجود دارد .

بیت 10 :با دیه :بیابان ، صحرای خشک بی آب و علف.

          با د یه ی عشق : (  اضافه ی تشبیهی ) عشق را به بیابانی کشنده و خشک و بی آب وعلف تشبیه کرده است .

          شیر در بادیه ی عشق تو روباه شود : هرکسی که عاشق توو ناز تو شود ، حتی اگر به دلاوری و توانایی شیر باشد ،در بیابان نیاز ، به

          روباهی ناتوان و بی قذرت تبیل می شود :

                                   انچه شیران را کند روبه مزاج           احتیاج است ، احتیاج است ، احتیاج

 حافظ همین مضمون را با بیانی دیگر هم دارد :

                  زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن           تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی                  ( 7/425 )

گاهی نیز حافظ عکس این مضمون را می پرورد :

                          عجایب ره عشق ای رفیق بسیار است            ز پیش آهوی این دشت شیر نر ، برمید                       (6/224 )

           بیت11 : مصلحت : خیر و صلاح

 از پرده برون افتد راز :  راز آشکار وبر ملا و فاش شود.

 خبری نیست که نیست :  ( دارای با ر معنایی مثبت است یعنی )همه ی خبرها در آن جا ست ، هرخبر بزرگ و مهم و نیکی که فکر کنی در آنجا هست . ( جنبه ی منفی این جمله هم  عبارت است ازاین که ) " در مجلس رندان و  درویشان ، بر خلاف آنچه گفته می شود ، مطلقا  هیچ خبری نیست و هیچ حقیقتی در آنجا وجود ندارد. " که به نظر نمی رسد با توجه به قرائن ، مورد نظر حافظ باشد.

            بیت 12 : غیر از ای نکته که ...:  در وجود تو همه ی هنر ها  هست جز خشنود کردن دل من .

 

4- معنی بیتهای غزل

            بیت 1 : چشم هیچ صاحب نظری  نیست که از نور رخسار تو بینایی و روشنی نیافته باشد و هیچ  دیده یی نسیت که از خاک  درگاه تو به

            جای   سرمه استفاه نکرده باشد و در زیر منت خاک راه تو نباشد.

  بیت 2 :اگرچه تنها عارفان و صاحب نظران، دیده به دیدار تو می گشایند ، اما  هیچ کس نیست که عشق گیسوی تابدار و اسرار آمیز ترا در سر نداشته باشد.

          بیت 3 :اگر اشک من  در غم عشق تو ، خونین شده است ، تعجب آور نیست زیرا این اشک پرده در ، راز عشق مرا فاش کرد و مرا

          رسواساخت و به همین دلیل اینک ، از شدت شرمندگی ، سرخ شده است.

  بیت 4 : ای یار !  برای آنکه نسیم با گرد و غباری که با خود می آورد، دامان پاک ترا آلوده نسازد ، من با اشک سیل آسای چشم  خویش ،همه ی گذرگاههایی را که تو از آن جا می گذری ، آن قدرمی شویم که از آنجا سیل بر می خیزد. 

  بیت 5 : ای دوست ! من از بام تا شام ، با نسیم سحری که با وزش خود ، بوی خوش  موی سیاه و شبگون  ترا به مشام هرکس و ناکسی می رساند  ،درجنگ و ستیزم.

 بیت 6 : ای محبوب من !اگر  دیگران همه از دیدار تو بهره مند هستد و من ازآن  محروم هستم ، ترا در این ماجرا گناهی نیست ، بلکه   گناه از  بخت ناسازگار من است که مرا رنجور می سازد.

 بیت 7 : ای یا ر شیرین کار من ! لب شرمگین تو به چشمه ی زلالی  می ماند که شیرینان جهان  ( مثل شیرین معشوق خسرو پرویز ، با همه ی دلربایی ،کشته آن است )و شکر ( رقیب شیرین و معشوق دیگر خسرو  )در برابر  آن آب می شوند وغرق شرمندگی و خجالت  می گردند.

 بیت8 :  چشم من - که خاک درگاه ترا سرمه ی خویش و مایه ی دوام بینایی خود می شناسد - و منت دار آن است  ،آن چنان از دوری تو می گرید که درگاه  همه ی خانه ها را می شوید و به همین سبب ،خاک  صدها آستان ودرگاه، زیر بار منت  اوست .

 بیت9 :تنها چیزی که از هستی ووجود من به جا مانده است ،همین نام ونشان است که نشان می دهد که زنده ام وگرنه عشق تو مرا آنچنان ناتوان ساخته است که دیگر ، هیچ  ضعفی نیست که در من وجود نداشته باشد .

           بیت 10 : آه از این عشق و آسیبها و خطرهای آن !! که عاشقان ترا  حتی اگر شیران دلاور باشند ، دربیابان عشق ،چنان نیازمند و  فرو

           مانده می سازد که به روباه های  ضعیف تبد یل می گردند .

 بیت 11 :  صلاح نیست که من راز ناگفته ی عارفان و رندان را فاش کنم وگرنه می گفتم که هر خبری که بخواهید ،( همه ی خبرها ی بزرگ و شکفت انگیز و نیک ) در آن جا هست .

 بیت 12 : ای دوست  ! در سراپای وجود تو  من همه ی  هنرها را می بینم جز  هنرعاشق نوازی را  چرا  که دل عاشقانی چون مرا از خود خشنود نمی  سازی . 

 

منابع شناخت بهتر غزل

جاوید ،هاشم ، حافظ جاوید، شرح دشواریهای ابیات،و غزلیات دیوان حافظ روز ،تهران ،فرزان ، 1375ص 277و بیت سوم وبیت هفتم 215

حافظ شیرازی ، خواجه شمس الدین، غزلهای حافظ، نخستین نسخه ی یافت شده از زمان حیات شاعر،گردآوری  علا مرندی، به کوشش دکترعلی فردوسی ،نشر دیبایه،تهران،1387

          رکن ،محمود ، لطف سخن حافظ، فؤاد ،تهران 1375،  بیت اول ص31،30بیت سوم،وچهارم و پنجم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

یاد روز حافظ فرخنده باد

ا گر به سالی حافظ دری  زند  ، بگشای

بار دیگر فرا رسید 20 مهر

روز به حافظ اندیشیدن و از  غزلهای جاودانه ی وی ، شعر زندگی را خواندن،

روز کوشش برای شناخت شاعری  که هنوز  اورا نشناخته ایم،زیرا هنوز خود و فرهنگمان را نشناخته ایم،

روز حافظ ، روز شناخت کسی  است که مارا بهتر از خودمان می شناسدو قرنهاست که

حرف دل ما ،بر زبان اوست،به ا و گوش می سپاریم  و گذشته و حال و آینده ، برای  ما رنگی  تازه می گیرد و اسطوره ی شعر و جادوگریهای کلام بی زوال را در می یابیم،

روز حافظ ،  فرصتی است برای کشف  دوباره ی شعر ،و بازاندیشی به شاعری  که شعر را برای  مردم ما به سرود زندگی تبدیل کرد ، شاعر زیست و در هر کلمه یی  از سخن  ابریشمینش ،  آتشفشانی از معنا ، به تماشا گذاشته شد زیرا که او، آتش عشقی را که هر گز خاموشی نمی پذیرد ، در جان و دل خویش داشت،

به حافظ بیندیشیم ، تا هرگز اندیشیدن  را از یاد نبریم.  

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

آواز و آواز خو انی و تعبیرات آن در دیوان حافظ ( از لغت نامه ی دیوان حافظ )

آواز:  (اِ)  آوا. صوت . (صراح ).  بانگ :

           از میکده آواز بر آمد که عراقی                      درباز تو خود  را   که در میکده باز است(عراقی 153)

       آواز خوش از کام ودهان و لب شیرین                  گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
       ور پرده ٔ عشاق و صفاهان و حجاز است               از حنجره ٔ مطرب مکروه نزیبد.            سعدی

          آواز بر آوردن: با بانگ بلند آواز خواندن:

          غزل  سرایی  ِ ناهید ،  صرفه  یی   نبرد،

            درآن مقام ،  که   حافظ  ،   بر آورد  آواز11/254

            با آن که زهره ،خداوندگار شعر و موسیقی و آوازخوانی است ،در جایی که من به آوازخوانی و نغمه سرایی  و غزل سازی بپردازم

            ،کارش بی رونق است و نمی تواند به خوبی من ،آوازه خوانی و شاعری و نغمه سرایی کند.

         

         

آواز حزین: آ حزین:در لغت به معنی اندوهگین است ولی در شعر حافظ به قول آقای جاوید :گویی "حزین " به معنی "خوش" ،آوازی است که ریشه در غم و درد دارد ،اما شنونده را شاد می کند به معنی نرم و خوش و دلنشین است .(جاوید 319):

                    زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست       پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست 

       و این معنی ،پیش از حافظ در آثار دیگران هم آمده است :

                         فضای صحرا چون لعبتان باده گسار       نوای مرغ چو آواز مطربان حزین       ( قطران تبریزی)

                          تا به هر گوش دلانگیز و دلاویز بود       غزل نغز و سماع خوش و آواز حزین   ( فرخی)

                            چه خوش باشد آهنگ    نرم حزین         به گوش حریفان مست صبوح              (سعدی)

 

           آواز  ِ حزین‌:  با بانگ‌ نرم‌ و خوش‌ و دلنشین‌، سخن‌ گفتن‌ و خواندن‌ نرم‌ و لطیف‌ (رک‌.  حافظ‌ جاوید، ص‌ 317، چاپ‌ اوّل‌) .

          سر  ،فراگوش  ِ  ‌ من‌ ، آورد و ، به‌  آواز   ِ حزین‌

          گفت‌   کای‌ عاشق‌  ِ دیرینه ی ِ من! خوابت‌ هست‌؟!3/

         آواز حیرت:

          از   هر    طرفی  که گوش کردم ،

          آواز   ِ  سؤال    ِ   حیرت      آمد5/168

          من به سو که گوش می گشایم و گوش فرامی دهم ،تنها  آوازفریاد پرسش همراه با حیرت همگان را می شنوم.

                  آواز ِ درا : بانگ جرس : صدای زنگ ششترهای کاروان و قافله . وقتی که قافله به راه می افتاد یا از راه می رسید ،با حرکت شتر ها  

                   و مرکبها ،زنگهایی که بر گردن آنها بود به طور جمعی  صدایی را ایجاد می کرد که از دور شدن یا نزدیک شدن کاروان خبر می داد

                   .گاهی نیز پیش آهنگان و جلوو داران قافله زنگها را به صدا می آوردند تا کاروانیان را از حرکت قافله ،آگاه کنند و بیدار شوند و بار

                   سفر بر بندند.بنا بر این همیشه سفر با زنگ درای و طبل و جرس ،همراه است :

                 مرا در منزل جانان ،چه امن عیش چون هر دم         جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها       (4/1)

                  کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پپیش          وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی !   (5/446)

                   منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام        پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس        (2/261 )

                   ایهامی نیز به خطاب " در آ " دارد  که به معنی  وارد شو ، داخل شو.همچنان که عراقی  گفته است:

                        در دیر می‌زدم من، ز درون صدا بر آمد        که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی  عراقی

        چشم   ِ من ،  در ره  ِ این قا  فله ی راه ،بماند

         تا   به   گوش  ِ  دلم ،   آواز ِ " درآ " باز آمد6/170

                  من مدتها چشم به راه رسیدن این کاروان و بازگشت یار بودم تا سرانجام ،به گوش هوش ،آواز زنگ بازگشت کاروانی که یار ، در آن

                   سفر می کرد ،شنیدم و به آرزوی دیدار وی ،رسیدم.

        خوش آواز: خوش خوان: ای مطرب مجلس بساز آن ساز خوش آواز را

        بیتی دو، وصف الحال  ما، از گفته ی سعدی بخوان:

         ور نام خواهی آنکه را حافظ به رویش  ناظر است،

                   در صف نگه کن بعد از آن ،ما بعد ، من بعد ی بخوان2/1088

                   ** ز چنگ‌ ِ زهره‌ شنیدم‌ که‌ صبحدم‌ می‌گفت‌:

                غلام‌   ِ حافظ‌  ِخوش‌لهجه‌ ِی ِخوش‌آوازم9/325‌

 

                 آواز و آواز خواندن در دیوان حافظ دارای مترادفات زیر است:

بانگ : آواز ، سروصدا و فریاد شادمانه

                 سرم خوش است و به بانگ ِ بلند می گویم :

                که من  ، نسیم حیات ، از پیاله ، می   جویم1/372

                  با سرمستی و با آواز بلند ، اعتراف می کنم که من بوی زندگی و شادی را از جام شراب می شنوم .

                کا مم از تلخیّ  ِ غم ،چون زهر گشت

                بانگ  ِ نوش ِ  شاد خواران ، یا د با د2/99

     امروز که از زهر دوری دوستان تلخ کامم ، یادروزهای شیرین بزم وبانگ نوشانوش یاران در ان روزگار ، به خیر باد

     صد هزاران‌ گل‌ شکفت‌ و بانگ‌ مرغی‌ بر نخاست

     عندلیبان‌ را چه‌ پیش‌ آمد، هزاران‌ را چه‌ شد؟!7/164

     در باغ‌ جهان‌ (شیراز) صدهاهزار گل‌ (عشق‌) شکفته‌ است‌، امّا حتّی‌ مرغی‌ شیفته‌ و دل‌بسته‌ آنها نشده‌ است‌ و زبان‌ به‌آواز خوانی و ستایش‌   

1-           عشق‌ نگشوده‌ است‌، چرا بلبلان‌ و هزاران‌ ستایشگر عشق‌ زبان‌ بسته‌اند و کسی‌ چون‌  حافظ‌ سخن‌ نمی‌راند

           3-: ترانه: گرم‌ ترانه‌... نیست‌:  اگر که‌ من‌ با نغمه‌ی‌ چنگ‌ آوازی‌ برنمی‌آورم‌ و ترانه‌ای‌ نمی‌خوانم‌، عیبی‌ ندارد و مرا تقصیری‌ نیست‌، آهی‌ که‌ 

                      می‌کشم‌ همان‌ آواز من‌ است‌ که‌ عذر مرا بازگو می‌کند و می‌گوید که‌ چرا من‌ غمگین‌ نمی‌توانم‌ آواز بخوانم‌ و نغمه‌سرایی‌ کنم‌           

            گرم‌ ترانه‌ ی‌ ِ  چنگ‌ ِ  صبوح‌ ،نیست‌، چه‌ با ک‌

             نوای‌  ِ من‌ ، به‌ سحر، آهِ  ِ عذرخواه‌  ِمن‌ است2/54‌

                     از این‌که‌ آواز و سرود و سروده‌ و ترانه‌ای‌ برای‌ خواندن‌ با نغمه‌ی‌ چنگ‌ ندارم‌، پروایی‌ نیست‌ زیرا آه‌ غمگین‌ من‌، آوازی‌ست‌ که‌  

                       عذر مرا، بازگو می‌کند و از شما پوزش‌ می‌خواهد.

                        ترانه‌ی‌ چنگ‌ و صبوح‌:  تصنیف‌ و سرود و آوازی‌ که‌ نوای‌ چنگ‌ را در بزم‌ صبحگاهی‌ همراهی‌ کند.

                   به‌ مطربان‌ صبوحی‌ دهیم‌ جامه‌ی‌ پا ک‌         بدین‌ نوید که‌ باد سحرگهی‌ آورد                                     (2/143)

                                تا همه‌ خلوتیان‌ جام‌ صبوحی‌ گیرند        چنگ‌، صبحی‌، به‌ در پیر مناجات‌ بریم‌ 

                       نمی دانم که این نوازنده ی نکته سنج ،چه گونه نوایی سر می دهد که درمیان آوازو نغمه های فارسی و عربی خود ،مرا به یادآن یار

                       آشنا  ،می اندازد

           4- حُدی:آواز شتری: حادی : اسم فاعل :خواننده ی آواز "حُدی : آواز زنگ شتری " ، شتربانی که با نغمه ی "حُدی " شتران را می راند :

   أحادیا بِجِمال ِ  الحبیب ِ ، قِِف  و   أ نزِل

             که نیست صیر جمیلم ، زاشتیاق ِ  جمال2/297

   حادی : اسم فاعل :خواننده ی آواز "حُدی : آواز زنگ شتری " ، شتربانی که با نغمه ی "حُدی " شتران را می راند :.

   أ حادیا به جِمالَ ألحبیب : ای شتربانی که برای شتران یارمن آواز حُدی می خوانی و آنهارا می رانی ! از سعدی است :

 أُ شتُر به شعر عرب ،در حالت است و طرب    تو خود چه آدمئی کز عشق بیخبری      

  حادیا : در "احادیا " ، منادای مضاف و منصوب، به جای "حادی"

          ای شتربانی که با آواز "حُدی" شتران را به مستی و شادی و حال در می آوری ، وآنها را می رانی ،درنگ کن و فرود آی که من ،از شوق

           دیدار یار،سخت، بی صبر و قرارم

         5- خواندن:  بخوان‌:  به‌ آواز بخوان‌:

                          غزل‌ گفتی‌ و،  دُر  سُفتی ، بیا و، خوش‌ ، بخوان‌  حافظ‌  !

                          که‌   بر    نظم‌  ِ   تو  افشاند   ،   فلک‌   ،   عِقدِ  ِ  ُثرِّیا  را9/3                                 ای‌ حافظ‌ غزلی‌ گفته‌ای‌ که‌

                گوئی‌ مروارید سفته‌ای‌، بیا آن‌ را به‌ آواز بخوان‌ تا ] زهرة‌ [  فلک‌ (که‌ خداوند شعر و موسیقی‌است‌) گردن‌بند ثریا را به‌ علامت‌

                ستایش‌ وصله‌، نثار تو کند.

                راهی‌ بزن‌ که‌ آهی‌ بر ساز آن‌ توان‌ زد

                شعری‌ بخوان‌ که‌ با آن‌ رطل‌ گران‌ توان‌ زد1/150

                :  ای‌ مطرب‌، نوائی‌  ] غمگین‌ و حزن‌آمیز [  بنواز که‌ بشود با آن‌ آهی‌ کشید و غزلی‌ سرود  ] و آوازی‌ بخوان‌ [  که‌ بشود با آن‌  

                جام‌ بزرگی‌ از شراب‌ نوشید.

                 ای خنیاگر خوش نوا ،بیا و آهنگت را دگرگونه کن و با من همدرد باش که یار من از راه عراق رفت و مرا ،از یاد برد

                          چو هست‌ حافظ‌  ِخوش‌خوان‌:  وقتی‌ که‌ من‌ حافظ‌ با آن‌ آواز خوب‌ خویش‌ غلام‌ و عاشق‌ او هستم‌.

               چه‌    باشد  ار شود  از بند  ِ غم،دلش‌، آزاد

               چو هست ‌حافظ‌ خوش‌خوان،‌غلام‌ وچاکر ِدوست‌7/61

                ای‌ یار، چه‌ می‌شود که‌ دل‌ مرا که‌ بنده‌ی‌ خوش‌آواز و وفادار و عاشق‌ تو هستم‌ شاد سازی.آزاد کنی‌ و مرا از بند غم‌ رها سازی‌!!

                          صبحگاهان‌ از  آواز زهره و نغمه سرایی وی،‌ این‌ پیام‌ را شنیدم‌ که‌ می‌گفت‌: من‌ با همه‌ هنرم‌ در آواز و   

                       موسیقی‌،دربرابر حافظ‌ خوش‌ لهجه‌ و خوش‌آواز ،بنده یی بیش نیستم.

    چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

    که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌4/367

                تو ای مطرب ! اینک که بربط را در دست داری ،فرصت را  از دست مده وبنواز وترانه یی زیبا بخوان،تا مانیز سراز

               پا نشناخته، به رقص و پایکوبی و دست افشانی بپردازیم .

               به شعر حافظ ِ شیراز ، می خوانند ومی رقصند ،

                سیه چشمان کشمیری و،     ترکان سمر قندی9/431

                 همه ی خویان ،در همه جا، چه از زیبا رویان سمرقند باشند و چه از سیاه چشمان کشمیر ، با شعرو ترانه های من آواز می     

                 خوانند و می رقصند و شادی  می کنند.

                اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی: اگر (حافظ) در ناله های عاشقانه ،چون  بلبلانی که در  بامدان پگاه آواز می  خوانند نبود

                  و با آنها هم آوازی  و همدمی  نمی  کرد،

                 اگرنه همدم ...بودی:  جمله ی شرطی  :اگر همنشین ...نبودی ، اگر همدم و همنشین ... نمی بود.

                مرغان  ِ صبح خوان :صفت فاعلی مرکب مرخم : صبح خواننده :مرغان خواننده در صبح: مرغانی  که در صیح می خوانندبلبلان ،               مرغانی  که در سحرگاه ،نغمه و نوا سر می  دهندوآواز می  خوانند

                              دوش مرغی به صبح می  نالید          عقل و صبرم ربود و طاقت و هوش

                             یکی    از   دوستان مخلص را           مگر    آواز   من   رسید به گوش

                              گفت  :  " باور نداشتم که ترا            بانگ  مرغی  ،چنین کند   مدهوش"

                                            گفتم :  " این شرط آدمیت نیست          ممرغ تسبیح خوان و من خاموش"                  (سعدی) 

                 ز پرده، ناله  ی  ِ حافظ ، برون کی افتادی ،

                 اگر  نه ، همدم ِ ُمرغان  ِ صبح خوان، بودی7/433

                 اگر من  در ناله و فریاد عاشقانه،با بلبلان و مرغان سحر گاهی هم آوا و هم آواز و  همدم نمی شدم ،هرگز راز عاشقی من ،چنین

                  فاش نمی شد و همگان ازآن خبردار نمی گشتند.

 

 

   6-. دستان‌ : آواز و موسیقی‌ و یکی‌ از گوشه‌های‌ ماهور. راز سربسته‌ و فاش‌ نشده‌ ما را ببیند!! (که‌ آنقدر محرمانه‌ و سربسته‌ بود) که‌ مطربان‌ هم‌    

         با دف‌ و نی‌ و آواز و موسیقی‌، آن‌ را در هر کوی‌ و برزنی‌ می‌خواندند!! راز سربسته‌ و فاش‌ نشده‌ ما را ببیند!! (که‌ آنقدر محرمانه‌ و سربسته‌

         بود) که‌ مطربان‌ هم‌ با دف‌ و نی‌ و آواز و موسیقی‌، آن‌ را در هر کوی‌ و برزنی‌ می‌خواندند!!

: سرود و نغمه ، آواز، نغمه و آواز، لذا بلبل راهزاردستان گفته اند. ، نوا و لحن و ترانه و آهنگ .
                          این نواها به گل از بلبل پردستان چیست       در سروستان باز است به سروستان چیست .         منوچهری .

                                       نه بلبل ز بلبل به دستان فزون       نه طوطی ز طوطی سخن گوی تر.                       لوکری .

                                      قمری از دستان خاموش گشت      فاخته از لحن فروایستاد.                                  مسعودسعد.

                               باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز     نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده .                 خاقانی

                                    چو بر دستان سروستان گذشتی      صبا سالی به سروستان نگشتی .                           نظامی .

                                    سماعم ساقیان را کرده مدهوش      مغنی را شده دستان فراموش .                              نظامی .

                                     به وقت صبحدم بلبل چو مستان     به گلزار آمده با ساز و دستان .                             نظامی .

                          گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر     حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست .                 سعدی .

                                        هیچ مطرب نگوید این دستان     هیچ بلبل نداند این آواز.                                      سعدی .

                              هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد     بلبل به نواسازی حافظ به غزل گوئی .                  (8/486)

          َدستان َسرا: دستان سرای . دستان سراینده . سرودگوی ،مغنی، آوازه خوان ، سرودخوان :
                                      بلبل دستان سرا چاره همی جوید ز من      چاره زآن جوید که او را جست باید نیز چار.    ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی

                                               همه زیبارخ و موزون و دمساز      همه دستان سرا و نکته پرداز.                             نظامی .                              دستان سرا : صفت فاعلی مرکّب مرخّم :بلبل دستان سراینده:

به بلبل ِ دستان سرا : به من که چون بلبل  هستم و برای  تو نغمه سرایی می  کنم.

ای   پیک ِ راستا ن ! خبر ِ سروِ  ِ ما ، بگو

          احوال   ِ ُگل   ،  به   بلبل ِ  دستان  سرا بگو1/407

ای نسیم که قاصد راستگوی  عاشقان صادقی  چون من هستی ، از معشوق برای  من خبری بیاور و از حال و روزگار آن یار گل

رخسار ،برای  بلبل سخن سرا و نغمه سازی  چون من ،سخن بگوی.

 

ای‌ پیک‌ راستان‌ خبر یار ما بگو

احوال‌ گل‌ به‌ بلبل‌ دستان‌سرا بگو (1/407)

 دوستان‌ در پرده‌ می‌گویم‌ سخن‌

گفته‌ خواهد شد به‌ دستان‌ نیز هم‌ (3/355)

 هر مرغ‌ به‌ دستانی‌ در گلشن‌ شاه‌ آمد

 بلبل‌ به‌ نواسازی‌،  حافظ‌ به‌ غزل‌ گویی‌  (8/486)

گفته خواهد شد به دستان نیزهم: مطربان، این قصه را تصنیف و ترانه خواهند کرد و برای همگان بر سر بازارها ،با دف و چنگ خواهند خواند واین  راز را فاش خواهند کرد ،حافظ درجای دیگر این نوع  پنهانکاری هارا را چنین به مسخره می گیرد:

     راز سر بسته ی مابین که به دستان گفتند     هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر   (6/247)

      که از شعر سعدی الهام گرفته است که گفت:

    عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند    داستانی است که بر هر سربازاری هست(سعدی /غزلیات 61)

داستان   ،  در پرده می گویم       ولی

          گفته   خواهد شد     به دستان نیز هم3/335

           اگرچه من این سخن را به ابهام می گویم امّا مطربان بزودی این داستان را ترانه خواهند کرد و بر سر هر بازاری خواهند خواند.

             ،نعره ،آوازرسا: نا گشوده گل،نقاب ،آهنگ رحلت ساز کرد   ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است (3/44)

 

 

 7- راه: از اصطلاحات موسیقی است ،به معنی گوشه ، نغمه ،آهنگ ،لحن ،مقام ،تصنیف ،آواز ، و معنای متداول آن نیز ،جاده ، مسیر و  

        طریق است .

    چه راه می زند :  چه نغمه ی (زیبایی) ، این مطرب سر داده است و می خواند!! این مطرب، چه آهنگ قشنگی می نوازد!!راه زدن ،

     ایهامی نیز به راهزنی و دزدی دارد

     شد رهزن سلامت زلف تو ،واین عجب نیست        گر راهزن تو باشی ،صد کاروان توان زد                       (9/150)

         چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس،

   که   در   میان غزل ،  قول ِ  آشنا  ،آورد 2/141 

  نمی دانم که این نوازنده ی نکته سنج ،چه گونه نوایی سر می دهد که درمیان آوازو نغمه های فارسی و عربی خود ،مرا به یادآن یار آشنا    

  ،می اندازد

   راه عراق :تصنیف و آواز را در مقام عراق بخوان . "راه عراق " ،مقام نهم ،از دوازده مقام اصلی بوده است .(حافظ و موسیقی 161 )

    مطر با  ! پرده  بگردان و  بزن راهِ ِ   عراق

    که   به   این  راه ، بشد یار و، زما یادنکرد8/138

    راهی‌ بزن‌ که‌ آهی‌ بر ساز آن‌ توان‌ زد

   شعری‌ بخوان‌ که‌ با آن‌ رطل‌ گران‌ توان‌ زد1/150

  :  ای‌ مطرب‌، نوائی‌  ] غمگین‌ و حزن‌آمیز [  بنواز که‌ بشود با آن‌ آهی‌ کشید و غزلی‌ سرود  ] و آوازی‌ بخوان‌ [  که‌ بشود با آن‌ جام‌ بزرگی‌ از شراب‌ نوشید.

       ای خنیاگر خوش نوا ،بیا و آهنگت را دگرگونه کن و با من همدرد باش که یار من از راه عراق رفت و مرا ،از یاد برد

 

8-- سرود: سرود خواندن‌:  آواز خواندن‌، مطربا !...،غزل‌ خوان‌ و سرود ای‌ مطرب‌!! چقدر می‌نالی‌ و گله‌ می‌کنی‌ که‌ چنین‌ شد و چنان‌ خواهد شد  

                (کارها بر وفق‌ مراد نیست‌) اینک‌ مجلس‌ بزم‌ دوستان‌ برپا است‌، غزل‌ و آواز‌ شادمانه‌ بخوان‌.

        مطربا !مجلس  ِ ‌ُ أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود

       چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!8/160

      ای‌ مطرب‌! تا چند می‌نالی‌ و گله‌ می‌کنی‌ که‌ چنین‌ غمی‌ آمد و چنان‌ اندوهی‌ می‌رسد (و کارها به‌ کام‌ نیست‌)، در این‌ مجلس‌ شادمانه‌ دوستان‌،   

       غزل‌های‌ شاد و آوازهای‌ طرب‌انگیز بخوان‌.

 

 9- َسماع : شنیدن ،گوش دادن ،در اصطلاح عرفا ،از آداب صوفیانه ای است که در آن به رقص و پایکوبی و دست افشانی و ترانه خوانی و آواز ،م

             پردازند  تا خود را از قید ظواهر نفسانی رها کنند و مولانا ،آن را به سماع لاهی و الهی تقسیم می کند که نخستین ،نجات بخش وهمچون

             پادزهر،درمان همه ی رنجهاست و دومین ،زهر خالص است وبسیار کشنده ومرگبار  :

                             همچو نی دمساز و مشتاقی که دید         همچو نی زهری و تریاقی ،که دید

            غزّالی می گوید "...و هرکه (سماع ) را حرام کرده است ،اهل ظاهر بودهاست و روا نباشد که سماع فحرام بود ،بدان سبب که خوش است که  

            خوشیها ،حرام نیستو آنچه از خوشی ها که حرام است ،نه از آن (جهت )حرام است که خوش است ،بلکه از آن حرام است که در وی

 ،ضرری باشد و فسادی ."(کیمیای سعادت 475/ 1 ) ، شنیدن ،آواز و غنا و رقص ووجد و سرور ،صوفیان را اهل سماع می دانند و سماع ایشان با  آواز چنگ ورباب و دیگر آلات موسیقی و رقص و پایکوبی و دست افشانی همراه بوده است و  آنرا غذای روح و بخشی از واردات قلبی می دانسته اندومولانا آن را "نماز عشّاق" خوانده است .

            سرو بالای  ِ من ،آن گه، که در  آید به سماع ،

             چه محل ،جامه ی ِ جان را ،که قبا ، نتوان کرد !!5/133

             چون یار بالا بلند سرو مانند من ،در مجلس سماع ، به رقص درآید ،من ، از ذوق خویش ،جامه ی تن بی بهای خودرا می درم و قبا می کنم

   درسماع آی و،زسر خرقه برانداز و، برقص

   ورنه با گوشه رو و،خرقه ی ما  درسر گیر5/252

   بیا و باما  به سماع بپرداز وچون ما،جامه ی صوفیانه ات را از سر به در آور و رقص و پایکوبی کن یا ،پشمینه ی مراچون چادری  بر سر

   بینداز وبخواب که  بیداری بدون بزم وو  رقص و مطرب ، به  درد تو نمی خورد.

    فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق

    سماع و ،بانگ غزلهای حافظ ، از شیراز7/253

               ای دوست ! آواز و نغمه ی من در پرده های عشّاق و عراق و حجازو آوازه ی غزلهای من ،از شیراز تا سرزمینهای دوردست عراق  و

               حجاز ؛گسترش یافته است و حکایت عشق من و ترا در عالم در انداخته است و به گوش همه ی جهانیان رسیده است.

     آواز ِسماع: به آهنگ سماع : با نغمه ی موسیقی و ترانه های رقص انگیز خود.

     در زوایای  ِطربخانه ی ِ جمشید ِ فلک

    أرغنون ،ساز کند زهره ،به آوازِ  سماع3/288

     ستاره ی ناهید ، این خنیاگر آسمانی ، از شادی ،ارغنون ،ساز خود را به صدا در می آورد ودر آسمانها ،به رقص و

    نغمه سرایی می پردازد.

 

10- صوت: بانگ ،آواز ،ترانه خوانی و نغمه خوانی:

                    ساقی به صوت این غزلم ،کاسه می گرفت          می گفتم این سرود و می ناب می زدم                          (7/313)

                       ساقی به بی نیازی رندان ، که می     بده         تا بشنوی زصوت مغنّی ،"هوالغنی "                           (6//470)

                        بساز ای مطرب خوش خوان خوشگوی          به شعر فارسی،صوت عراقی                             (دیوان حافظ 919)

      به وقت سرخوشی،از آه و نا له ی عشّا ق

      به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید2/236

     بنا براین؛هرگاه مست و سرخوش هستید  وترانه وآوازمی خوانید و به نغمه چنگ و  چغانه گوش می  کنید ،مرا که اینک از درد و رنج می

     نالم ،به یاد بیاورید.

              بی صوت هزار خوش نباشد: بدون نغمه و آواز خوانی بلبل ،دلپذیر نیست

       رقصید ن   ِ سرو  و حا لت  ِ  ُگل

      بی  صو ت    َهزار  خوش  نباشد3/159 

     هم چنان که جنبش زیبای سرو و جلوه گری  گلهای  باغ ،  بدون نغمه سرایی مرغان و بلبلان دلپذیر نیست.

      به صوت ِ بلبل و قمری،اگر ننوشی می: اگر همراه با نغمه ی  بلبل و قمری (دراین بهار) یاده ننوشی و  شاد نباشی،

      به صوت ِ  ُ قمری و بلبل ، اگر ننوشی می،

     علاج کی کنمت ؟! "  آخر الدّواء  ُ  ألکَی "1/422

      به نظر من که طبیب بیماران عشقم،اگر دراین بهار و ایام جوانی  ،به همراه آواز قمریان و بلبلان،به بزم ننشینی  و باده ننوشی ،هرگز دردت درمان نخواهد شد ،شراب آخرین داروی  دردهاست ، همچنان که" داغ" آخرین راه درمان زخمهاست.

 

11-غزل: غزلیات :  غزل در دیوان حافظ به دو معنی به کار می رود :  

 1- نوعی قالب شعری است  که غزل حافظ از آن نوع است وهمچون  مثنوی و دوبیتی و قصیده و...از انواع شعر فارسی است .  

2- نوعی آواز و نغمه و تصنیف است ،مثل اینکه می گوییم : "زد زیر غزل " ،"غزل کوچه باغی "...

عراقی : دراینجا حافظ 3 مطلب موازی را مطرح می کند

         1- اشاره به غزلهایی که برای محبوبی که به سفر عراق رفته است ،ساخته است و از آن مسافر عراق ،یاد کرده    

              2- تصنیف هایی که در مایه و گوشه  ی عراق ، به این مناسبت که یارش به عراق سفر کرده است ،می خواند .

           3-  بیان می کند که غزلهای فخر الدّن عراقی همدانی ( متوفّی ،به سال 688 ه.ق ) راکه از غزل سرایان عارف و  نامورقرن هشتم است ،          مرتب می خواند و زمزمه می کند  : غزلیات عراقی است :سرود حافظ : ( به مناسبت رفتن  معشوق به عراق ،حافظ ، فقط به عراق

           می اندیشد و طبعا ،) اشعار و ترانه  ها و نغمه هایش ، همه  ،نغمه های غم انگیز فراقی است که در گوشه و راه عراق ،اجرا می شود.

            بردم از ره دل حافظ: از راه به در بردم ،اورا فریفتم ،" ره"ایهامی هم با نغمه و ترانه و مقام موسیقی دارد که در آن صورت

            چنین معنی می دهد که با ترانه . دف وچنگ . غرلخوانی و اواز خویش او را فریفته و بیقرار کردم.

                  بردم از   ره ، دل ِ حافظ ، به   دف و چنگ و غزل

                 تا   جزای   ِ من ِ   بد نام ،        چه  خواهد بودن  7/393

                هیچ کس نیست که به من بگوید که  سرانجام و کیفرگناه کسی چون من، که با ترانه خوانی  و عود و دایره  نوازی و بزم ، دل  

                 حافظ را از راه بد در برده است، چه گونه خواهد بود؟

 

 

      غزلیّات   ِ عراقی   است ،  سرود  ِ    حافظ

      که   شنی   این ره ِ  دل سوز ،که فریاد نکرد9/138

         اینک تنها نغمه ی من،سرودهایی است که در آن از محبوب به عراق رفته ی خویش ،یاد می کنم و هرکس که این نغمه ها ی جان سوز را  

          می شنود ،به فریاد و فغان در می آید .

        غزل ِ نغز:

          مطرب !  از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان

           تا   بگویم   که  ز عهد  ِ  طربم  ، یاد   آمد 8/169

            ای مطرب  ! ، بیا و یکی از سرودهای سرمست کننده و از خود بیخود کننده مرا، با آواز خوشت  بخوان تا من نیز به همراه ترانه ی تو    

         به یاد جوانی  و روزگار خوشی که داشتم،گریه کنم.

12- قول: به‌ معنی‌ آواز و تصنیف‌ و غزل‌ و سرود است‌، چه‌ فارسی‌ و چه‌ عربی‌ و به‌ تعبیر شمس‌ قیس‌ رازی‌، قول‌ همان‌ غزل‌ و نغمه‌ و ترانه‌

                است‌ که‌ به‌ عربی‌ باشد و آن‌چه‌ به‌ فارسی‌ست‌ غزل‌ خوانده‌ می‌شود  (المعجم‌ فی‌ معاییر اشعارالعجم‌، ص‌ 85) .

      گوشم‌ ،همه‌  ، بر قول ِ ‌ نی‌ و، نغمه‌ی‌ ِ چنگ‌ است‌

      چشمم‌  ،همه‌  ،   بر لعل ِ ‌ لب‌ و، گردش‌ جام‌ است5/47‌

               (در بزمی‌ که‌ یار من‌ در آن‌جا است‌) من‌ همه‌ گوش‌ و هوشم‌ به‌ نغمه‌ی‌ نی‌ و چنگ‌ است‌ که‌ از یار من‌ سخن‌ بگویند (زیرا آن‌ تصنیف‌ و

                ترانه‌ درباره‌ی‌ معشوق‌ من‌ است‌) و چشم‌ بر لب‌ لعل‌ معشوق‌ و گردش‌ باده‌ می‌دوزم‌) که‌ هر دو مرا مست‌ می‌کنند (لب‌ لعل‌ معشوق‌ مرا به‌

                یاد شراب‌ می‌اندازد و شراب‌، لب‌ یار را به‌ یادم‌ می‌آورد).

            قول ِ آشنا: چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس،

      که   در   میان غزل ،  قول ِ  آشنا  ،آورد 2/141 

      مقام شناس : دارا ی دو معنی حقیقی وایهامی است :

1- مقام شناس : مطربی که همه ی گوشه ها و لحن ها و آهنگها را می شناسد .

2- مطربی که کاملا ،موقع شناس و نکته سنج است و می داند که چه آهنگی را کی بنوازد که بیشتر در دل شنوندگان بنشیند و اثر بگذارد. 

قول و غزل : رک توضیحات غزل 9/91

که در میان غزل ،قول آشنا ،آورد:

       1- مطرب در حالی که داشت آواز فارسی می خواند یکی از اشعار عربی همه دل آشنا رابا نغمه و آواز ، خواند.

       2- مطرب درو سط آهنگی که می خواند ،گریزی به یار من زد و به   معشوق دل آشنای  من  ،اشاره کرد .

     قول و غزل: : سرود ،ترانه و تصنیف و آواز وبه همین جهت مطرب را قوّال می گویند ،مجازا سخن ،شعر ،نظم . دراصطلاح ادبی  

            ،"قول" نوعی سرود است که درآن جملات و عبارات عربی  باشد یا همه ی ترانه به عربی باشد. به قول المعجم ،"هرچه از آن در     

           جنس بر ابیات تازی سازند،آن را قول خوانند و هرچه بر مقطعات پارسی باشد آن را غزل خوانند." (المعجم 15-114) "...قول به

            معنی رباعی یا ترانه یی که به زبان عربی وروی آن آهنگ ساخته اند،استعمال شده است و غزل تیزبه معنی رایج (فرم خاص شعر

            فارسی )نیست ،بلکه رباعی یا ترانه یی است که روی آن آهنگ ساخته اند و به زبان پارسی است ." (ملاح172)

           غزل:تصنیف ،آواز، نوعی شعر که بر یک وزن و قافیه و با مطلع مصرّع باشد  که البته آنچه باعث اطلاق نام غزل بر قالبی معین

            شده است، موضوع شعراست نه قالب ظاهری آن که شرح احساسات و عواطف انسانی است.(رستگار فسایی 564 )

          اینهمه قول و غزل: اینهمه چهچهه و نغمه و سرودبلبل و شعر و غزل فارسی و عربی حافظ.

          بلبل‌ ، از فیض‌  ِگل‌ آموخت‌ سخن ،‌ ورنه‌ نبود

          این‌ همه‌ قول‌ و غزل ،‌ تعبیه‌  ،در منقارش4/272‌

                     (امّا باید دانست  که) اگر از برکت فیض بخشی عشق نبود ،هرگز بلبلی عاشق چون من اینهمه نغمه ونوا نداشت و اینهمه شعرو ترانه

                      های زیبای را نمی سرود.

 

13 – گفتن: آواز خواندن:خواندن: شعر سزودن ،ترانه خواندن:

               بیا  ساقی  آن  می  که  عکسش به  جام        به   کیخسرو   و   جم  ،  فرست  پیام

    بده ،تا بگویم    ،    به  آواز          نی        که جمشید کی بود و ،    کاووس ،  کی                ( دیوان حافظ 1052 )

    راز سربستة‌ ما بین‌!! که‌ به‌ دستان‌ گفتند

   هر زمان‌ با دف‌ و نی‌ بر سر بازار دگر6/247

    راز سربسته‌ و فاش‌ نشده‌ ما را ببیند!! (که‌ آنقدر محرمانه‌ و سربسته‌ بود) که‌ مطربان‌ هم‌ با دف‌ و نی‌ و آواز و موسیقی‌، آن‌ را در هر کوی‌

     و برزنی‌ می‌خواندند!!

    گفتن: بگوییم:  می گویم :فاش می کنم ،می خوانم،به آواز و نغمه و تصنیف  در می آورم. بگوییم:  می گویم :فاش می کنم ،می خوانم،به

    آواز و نغمه و تصنیف  در می آورم.

   به بانگ ِ چنگ ،     بگوییم آن حکایتها

    که از نهفتن آن ،دیگ سینه ،می زد جوش 3/278

    آری ازاین پس با جوش و خروش چنگ و بربط ،قصه ی ها ی ناگفته یی را فاش خواهم کرد که نگفتن و نهفتن آنها

    در آن روزگار تلخ ،سینه ی سوزانم را چون دیگ ،به جوش و خروش می آورد.

               ساقی‌ ،  به‌ صوت‌  ِاین‌ غزلم‌ ، کاسه‌ می‌گرفت‌

              می‌گفتم‌  این‌ سرود  و می‌  ِ ناب ،‌ می ‌زدم7/313‌

     وآن شعر را به آوازخوش خویش می خواندم و  ساقی سخن سنج مجلس ،با شنیدن آن ، مرا می ستود و به سپاس، جامی 

        شراب به من می  پیمود.

14— گلبانگ‌:  آواز بلند ورسا وخوش‌، گوشه‌ای‌ از دستگاه‌ سه‌گاه‌،آوازی‌ لطیف‌ و خوش‌ چون‌ برگ‌ گل‌(حافظ‌ و موسیقی‌، ص‌ 179)

                گلبانگ‌  ِ عاشقانه‌:  بانگ‌ بلندی‌ که‌ مضمونی‌ عاشقانه‌ دارد، عاشقانه‌، بیان‌ نوع‌ گلبانگ‌ است‌.

                دلت‌  ،به‌ وصل‌ ِ گل‌  ،ای‌ بلبل‌ سحر  ! خوش‌ باد

                 که‌  در  چمن،همه ، گلبانگ ِ‌ عاشقانه‌ی‌ ِ تست3/35‌

                 ای‌ بلبل‌ سپیده‌دمان‌ (ای‌ حافظ‌) همیشه‌ از وصل‌ گل‌ روی‌ معشوق‌ برخوردار و شاد باشی‌ که‌ با شعر و سرودهای‌ عاشقانه‌ی‌ خود،  

                همه‌ی‌ این‌ باغ‌ (این‌ سرزمین‌) را پر از شور و نغمه‌ ساخته‌ای‌.

 

                باشد   آن‌ َمه‌  ،مشتری،‌ دُرهای‌ «حافظ‌» ر   اگر،

                  می‌رسد هر دم ،‌ به‌ گوش ِ‌ زهره‌، گلبانگ ِ   رباب6/14‌

                          اگر معشوق‌ چون‌ ماه‌ من‌، در این‌ مجلس‌ سرود و سروده‌های‌ مرا بپسندد، آواز دل‌پذیر و آوازه‌ی‌ شعر من‌ در همه‌ی‌ جهان‌ خواهد

                            پیچید و به‌ گوش‌ زهره‌ نیز خواهد رسید.

         دیگر ،  زشاخ ِ سرو ِ سهی ،بلبل  ِ  صبور

                     گلبانگ زدکه :"چشم بد از روی گل به دور"1/249

                      با بانگ چنگ و نغمه ی مطربان باده نوشی کن و اگر کسی ترا از این کار بازداشت و نهی کرد به وی پاسخ بده که خداوند بخشنده و

                       آمرزشگر است و چنین خطا هایی را خواهد بخشید.

15    - لحن: [ ل َ ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب ). آواز خوش و موزون . ج ، الحان و لحون و فی الحدیث اقرؤاالقرآن بلحون العرب ؛ ای    بصوت العرب لابصوت العجم . (منتهی الارب ). آهنگ . ۞ شکن . شکن در سرود. کشیدن آواز در سرود. (زمخشری ). راه . راه که برگویند. (السامی فی الاسامی ). نوا. صاحب نفائس الفنون گوید: معنی موسیقی در لغت یونانی لحن است و لحن عبارت است از اجتماع نغم مختلفه که آن را ترتیبی محدود باشد. و در رسائل اخوان الصفا آمده است : والغناء هو الحان مؤلفة، و اللحن هو نغمات متواتره و النغمات اصوات متزّنة. صاحب تعریفات گوید: لحن فی القرآن و الأذان هوالتطویل فیما یقصر و القصر فیمایطال :
با نعره ٔ اسبان چه کنم لحن مغنی
با نوفه ٔ گردان چه کنم مجلس و گلشن .
ابوابراهیم اسماعیل بن نوح بن منصور سامانی ، مکنی به امیر منتصر.(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ).
از لحن و ز آوای خوش بماند
در تنگ قفس هزاردستان .
 مغنی برآرای لحنی درست
که این نیست ما را خطائی نخست
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهای جهان را ز یاد نظامی .
شنیدم که درلحن خنیاگری

 به رقص اندرآمد پری پیکری .سعدی  ألحان :جمع مکسّر عربی لحن :آوا،آواز، نغمه .

  خوش ألحان: خوش آواز ؛خوشخوان :مرغ نغمه سرا ،خوش کلام

  گر   بهار   عمر   باشد ، باز   ،  در  طرف  ، چمن

      چتر گل بر سر کشی ، ای مرغ خوشخوان ،غم مخور (  4/250)

خوش چمنی است عارضت ، خاصه ؛،که دربهار عمر

    حافظ   ِ  خوش کلام    ،شد ، مرغ  ِ سخن  سرای تو   ( 8/403)

   تو نیز باده به چنگ آر و راه  صحرا گیر

    که مرغ نغمه سرا  ، ساز خوش نوا      آورد            ( 3/141)

  به جای مرغ خوش الحان که تصویری است برای شاعر:

     بلبل دستان بخوان ،مرغ خوش ألحان بدان    

     طوطی شکّر فشان ،نُقل به مجلس بیار   (سعدی 669)

چنین قفس نه سرای  چو من خوش ألحانی است : جای من نباید درچنین قفسی (:تن) باشد. در برخی از نسخه ها به جای " سرا"، " سزا" آمده است که به معنی شایسته و سزاوار است.ودر آن حالت چنین معنی می دهد که " مرغ خوش آوایی چون من ، سزاوار نیست که در  چنین قفسی  اسیر باشد، اما تناسب سرا با  قفس با گلشن و چمن بیشتر است

          حیف است بلبلی چو من،اکنون در این قفس      با این لسان عذب که خامش چو سوسنم  (  6/ 335)

         چنین قفس ، نه سرای چو من ، خوش الحانی است

         روم به گلشن  ِرضوان ،که مرغ ِ آن چمنم2/334

         تن من چون گرد و غباری است که چهره ی درخشان روح و جان مرا تیره و ناپیدا کرده است ،و بسیار خوش است آن لحظه ی

         که من این غبار تن را پاک کنم وبزدایم و پرده از روی  چهره ی درخشان جان ردارم و آن را ببینم.

 

 

16-. نالیدن: بنال : از سر دردآواز خواندن . بلبل  ! اگر   با  َمنَت ، سر    ِ   یاری است: بنال : از سر درد آواز بخوان .

 بنال بلبل  اگربا منت سر یاری است  : ضمیر " ت " در منت ، به معنای " تو " ودر واقع متمم یا مضاف الیه  یار است و صورت منظم جمله چنین است :"  اگربا من سر یاریت هست " یعنی " اگر  تو با من سر یاری داری "می خواهی با من دوستی کنی و به من کمک کنی .

   بنال  بلبل  ! اگر   با  َمنَت ، سر    ِ   یاری است

   که ما، دو عاشق  ِ زاریم و، کار ِ ما، زاری است1/67

             ای بلبل عاشق بیا و بامن یاری کن و  بنال زیرا هردو سخت  عاشق و ناتوان و دردمندیم و حق داریم که ناله کنیم .

17- نوا : ساز و آواز ،رونق و سامان (همان )،نغمه و سرود و آواز:

          نوا: آواز ،ناله،نغمه ونواو سرود و سروده، تصنیف و ترانه.  بلبل: تصویری  است برای  حافظ خوش لهجه ی  خوش آواز.

 نوای ِ  بلبلت کجا پسند افتد: هر گز آوازو سروده ی خوش بلبلی خوشخوان چون حافظ را نمی پسندی.،آواز بلبلی چون من هر گز مورد پسند تو واقع نمی شود.

نوای   ِ  ُبلبلت    ،   ای گل! ، کجا  پسندافتد ؟!

که گوش ِ هوش، به مرغان ِ َهرزه گو، داری4/437

          طبیعی است که وقتی  تو ،به نوای ناساز این هرزه گویان تند مزاج که چون زاغ و زغن ، بد آواز و شومند ، گوش فرا می داری وبا آن   

            مأنوس می شوی ،سخن وآواز  بلبلان خوش نوایی چون مرا نمی شنوی و نمی پسندی

           ساز و نو ا کردن : ترکیب عطفی ،( اِ مرکب ): ساز و آواز. ساز و   

           سرور. بزن و بکوب . ساز و نواز :
                                 رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین        زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین      خاقانی                                                           تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند        قول و غزل بساز و نوا میفرستمت .            حافظ                                   تا به قول و غزلش ،سازو نوایی بکنیم: تا همراه آوازخوانی حافظ ،ما هم بزن و بکوبی داشته باشیم.،شادی و عشرت کنیم:

                                     عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان          روزی کهجان ،به جهانی دگر کشیم          (5/368)

            ای حافظ ! دلم رسوا شد و همگان از درد عاشقی من با خبر شدند ،بیا و با صدای خوش و آواز دلپذیرت ،ترانه یی بخوان تا ما

            نیز با نغمه سرایی تو ، دست افشانی و پایکوبی کنیم و نشاطی داشته باشیم.

  مطرب ِ  عشق ،عجب ساز و نوایی دارد!!

   نقش ِ  هر پرده که زد ، راه به جایی  دارد1/119

            این خنیاگر عشق ،چه نغمه ها و نواهای زیبایی سر می دهد و چه زخمه های نیکی به سازدلها  می زند  که هرکدام ، انسان را به سوی

             دوست می برد

             دلم از پرده بشد،حافظ  ِخوش َلهجه کجاست،

             تا به قول و غزلَش ، ساز و    نوایی    بکنیم   8/37

18- نوحه: ] ن َ / نُو ح َ / ح ِ ] (از ع ، اِ) بیان مصیبت . گریه کردن به آواز. (غیاث اللغات ). آواز ماتم . شیون .   

            (آنندراج ).  به نوحه درون هر زمانی به زارچنین گفت با نامور شهریار.فردوسی .

  ندانم  نوحه ی ِ ُقمری ،به طرف  ِ جویبار ،از چیست؟

   مگر  او نیز ، همچون من، غمی دارد  ، شبانروزی6/445

 شاید که این قُمری که در  کنار جوی  آب و دراین بهار خّرم  شیراز ، چنین می نالد و سوک نوا سر می دهد ، چون من عاشق باشد و غم عشق،شب و روز او را آزار می دهد و به نغمه سرایی وا می دارد.

 

 ( بخشی از لغت نامه ی دیوان حافظ که دکتر منصور رستگار فسایی در

دست تألیف دارد)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم