دکتر منصور رستگار فسائی

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏

 

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏ *

                        ( بخش اول)

 

 در شاهنامه فردوسى و متون تاریخى ایران، بخشى وجود دارد درآمیخته از اسطوره، واقعیت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى که واقعیات زندگى کورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى کنایى و رمزآمیز و متناسب با تعبیرات اساطیرى و آرمان‏گرایانه و گاهى به شکلى افسانه‏آمیز بیان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رایج در میان مردم ایران، روایتهاى یونانى و عبرى و سامى نیز تأثیر مى پذیرد. در این داستانها، زندگى شگفت‏انگیز این شخصیت ممتاز تاریخى و فتوحات این جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى یابد و به شیوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصیت اساطیرى و پهلوانى و تاریخى درهم مى آمیزد و در آثار ادبى و تاریخى روزگاران بعد منعکس مى گردد، آنچنان‏که امروزه نمى توان تقدّم و تأخر یا صحّت انتساب این روایتهاى گیج‏کننده را برمبناى تحلیلهاى اساطیرى و یا نتیجه‏گیریهاى علمى اثبات کرد. اما از آنجا که تورات (که کورش را ناجى... قوم یهود شمرده است) و مورخان بزرگ یونانى چون هرودوت، کتزیاس، گزنفون مفصلا از او یاد کرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به کورش را در این منابع مبناى نوعى مطالعه تاریخى-اساطیرى قرار داد و دگرگونیهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاریخى و در شخصیتهاى اساطیرى و پهلوانى و تاریخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل این کوشش شاید بتواند این نکات را اثبات کند که اولا، چگونه واقعیتهاى تاریخى در ساختار اساطیر و داستانهاى ملى مردم ما تأثیر گذاشته‏اند و ثانیا، روایتهاى هندى، آریایى، یونانى و سامى چگونه در شکل‏گیرى این داستانها مؤثر بوده‏اند. در این صورت است که مى توان تمام یا بخشى از زندگى کورش را در ارتباط با جمشید، فریدون، زال، کى‏آرش، کیخسرو، بهمن، اسفندیار، اردشیر بابکان، ذوالقرنین و سلیمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با یکى از این افراد در ارتباط یافت. براى روشن شدن این مطلب، لازم است نخست به اختصار کورش را بشناسیم و سپس به نفوذ داستانهاى او در دیگر روایتهاى اساطیرى-پهلوانى و تاریخى بپردازیم.

 

 .1 کورش هخامنشى‏

 در کتیبه دوسطرى، به خطّ میخى پارسى که با ترجمه ایلامى و بابلى نیز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در کاخهاى عمومى و خصوصى کورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او کورش آمده است. واژه کورو [Kuru] در پارسى باستان، در صیغه مفرد مذکر حالت فاعلى، کورش مى شود.

 این نام در کتیبه هاى ایلامى به صورت rash-Ku و در کتیبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در یونانى Kuros آمده است. بعد، این اسم به روم رفته، سیروس شده و اکنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سایروس خوانده مى شود. مورخان یهود آن‏را کورش و کورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى این نام را به صورتهاى کورش، کورس، کُیرش و کورش ضبط کرده‏اند. استرابون نوشته است که اسم این شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغییر داد و نام رود کور (کُر) را که در نزدیکى تخت جمشید جارى است اتخاذ کرد. این گفته استرابون صحیح به نظر نمى رسد، زیرا دو نفر از اجداد کورش نیز همین نام را داشتند و ظن قوى این است که نام رود کُر از اسم کورش گرفته شده باشد نه به عکس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، کتزیاس و دیگران برمى آید که کورش (کورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر کمبوجیه اول بود که در سال 559 پیش از میلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. کمبوجیه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده کشور ماد و مادرش "ماندانا" یا "ماندانَ" دختر آستیاگ پادشاه ماد بود. کورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج کرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسیس کرد. ارمنستان را مطیع ساخت. با بابلیان جنگید و بابل و لودیه (لیدیه) را مسخّر ساخت و کرزوس پادشاه آنجا را اسیر کرد، اما او را بخشید. فریگیا را ضمیمه ایران ساخت و قوم یهود را که در بابل اسیر بودند آزاد کرد و اجازه داد تا به بیت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سیحون پیش رفت و در کنار این رود شهرى به نام خود بنا کرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پیشروى کرد و سرانجام در جنگ با یکى از قبایل سکایى در شمال ایران زخم برداشت و کشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبیعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سلیمان) به خاک سپردند. کورش یکى از رجال بزرگ تاریخى است که نامش در کنار شخصیتهایى چون اسکندر و ژول سزار قیصر دوم عالمگیر شده است. شهرت او در میان مردم جهان به دلیل آن است که او بانى دولتى شد که از حیث وسعت بى سابقه بوده و از سیحون تا دریاى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى کشور هاى مغلوب و شیوه حکومت و رفتار وى در مشرق‏زمین، مهمترین دلیل شهرت او است، زیرا وى سیاست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبدیل کرد؛ در شهرها و سرزمینهاى فتح‏شده، کشتار نکرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم یهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائیل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمیر و تزیین کرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همین جهت، مورخان، او را سردارى دلیر و کاردان، سیاستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواریخ رسمى و منابع علمى، به طور کلى درباره کورش ذکر شده است، جزئیات زندگى او نیز در ترکیبى از حقیقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاک، پادشاه ماد، شبى در خواب دید که از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد که سراسر آسیا را فراگرفت. شاه تعبیر خوابش را از "مغان" پرسید و آنان پاسخ گفتند که از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد که بر ماد سلطه پیدا مى کند. از این‏رو اژدهاک مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا کسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به کمبوجیه (کامبوزیا، کامبیز، کبوجیه) که فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجیب و مطیع بود داد، زیرا او را فردى ملایم و بى زیان و از اهل ماد، پایین‏تر مى شناخت. در سال اول این ازدواج، اژدهاک به خواب دید که از شکم دخترش تاکى رویید که شاخ و برگهاى آن تمام آسیا را پوشاند. این‏بار نیز از مغان تعبیر خواب خود را طلبید و آنان گزارش دادند که نوه او بر ماد فرمانروایى خواهد یافت. اژدهاک هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانیان نگهدارى کرد و چون فرزند او پسرى (کورش) زایید، اژدهاک به یکى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا این نوزاد را از میان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشیمان شدن شاه و اینکه ماندانا خویشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى کشتن کودک، او را به یکى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد که او را در میان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاکو که به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى اندیشیدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و کورش را دور از مردم شهرى بزرگ کردند. کورش در ده‏سالگى نوجوانى دلیر بود که با امیرزادگان بازى مى کرد و در یکى از همین بازیها، کودکان، او را به پادشاهى برگزیدند، اما یکى از بچه‏ها که پسر "آرتم بارس" از نزدیکان شاه ماد بود، از فرمان کورش سرپیچید و کورش او را به شدت تنبیه کرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شکایت بردند. و شاه ماد اژدهاک، کورش را احضار کرد و علت تنبیه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسید و کورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از کار خود دفاع کرد و اژدهاک از شهامت و شجاعت کورش و شباهت این چوپان‏زاده با خود تعجب کرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف کند که کورش، نوه اژدهاک است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپیچى پدرش از فرمان شاه بکشت و از گوشت او خوراکى تهیه کرد و به پدرش خورانید و مغان اژدهاک را گفتند که با شاه شدن کورش در میان همسالان، دیگر خطرى براى سلطنت ماد در میان نیست و شاه ماد کورش و مادرش را به پارس برگردانید، ولى کورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسیان را بر ضد شاه ماد شورانید و با کمک هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاک را به بند کشید.

 روایت گزنفون در کتاب سیروپدى، اگرچه با تخیل توأم است، نکات گسترده‏تر و عمیق‏ترى از زندگى کورش را به دست مى دهد، اما در کلیت مطالب شبیه به گفته هاى هرودوت است. کتزیاس در کتاب فوثیوس، معروف به کتابخانه، کورش را چوپان‏زاده‏اى از ایل مَردها مى داند که در جوانى به کار هاى پست اشتغال مى ورزید و با شاه ماد هیچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قیام و همدان را تسخیر کرد...

 اقوال کتزیاس نیز بسیار دور از حقیقت مى نماید. ژوستن، در خلاصه‏اى که از کتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پیشین مى افزاید که: "چوپان، کورش را در جنگلى گذاشت که یک ماده‏سگ او را شیر مى داد و او را از حیوانات دیگر حفظ مى کرد، چوپان که دید حیوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر کودک ترحّم کرد و کورش را به فرزندى قبول کرد." (نام نامادرى کورش سپاکوبه پارسى یا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره کورش مى آید، آن است که کورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالک دیگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خیر نسبت به قوم یهود برگزیده است، چنان‏که اشعیاى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالک فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح کرد و اجازه داد قوم یهود را به سرزمینشان برگردانند، در حالى که 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانیال نبى در دیوانخانه او بود و کورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشید، کورش در سال 525 قبل از میلاد در نتیجه زخمى که در جنگ خورد درگذشت.

 در کتاب عزرا مى خوانیم که خداوند روح کورش، پادشاه فارس، را برانگیخت و در تمامى ممالک خود فرمانى نافذ کرد ... کیست که خانه‏اى براى یهوه در اورشلیم بنا کند؟ کیست که به اورشلیم رود و خانه یهوه را بنا نماید...؟

 از همین روایات است که داستانهایى برساخته شده است که مادر این "کیرش (کورش) دختر یکى از انبیاى بنى‏اسرائیل بود، نام مادر او را "اشین" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بیت‏المقدس را آبادان کرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپایان و اسباب بنى‏اسرائیل، در خزانه و در دست کسان بخت‏النصر مانده بود، به ایشان باز داد..." اما جز روایات سامى متأخر، هیچ قول دیگرى این نظر را تأیید نمى کند.

 اگر آنچه را که اجمالا درباره زندگى کورش در متون حماسى و اساطیرى و تاریخى ایران آمده است، پیگیرى کنیم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پیشدادى و کیانى در شاهنامه، وجوه اشتراک آن‏را دنبال نماییم، مى توانیم جاى پاى داستانهاى کورش را در داستانهاى زیر بیابیم:

 .1 داستان فریدون و ضحّاک: شباهت نام پدربزرگ کورش، اژدهاک (استیاک) با ضحاک که همان اژى‏دهاک اوستایى است و شباهت خوابى که اژدهاک درباره کورش مى بیند، با داستان فریدون و خواب دیدن ضحاک در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاک براى یافتن و کشتن فریدون و عدم توفیق او در این امر و سرانجام غلبه فریدون در شاهنامه بر ضحاک، شباهتهایى است که مخصوصا در آغاز داستان و محل آن یعنى بیت‏المقدس با زندگى کورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانیم که: ضحاک شبى خوابى دید که تعبیر آن‏را از خوابگزاران پرسید. آنان پس از چند روز اندیشه او را پاسخ دادند که "فریدون ظهور خواهد کرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاک خواهد افکند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاک سخت بیمناک شد و خواب و آرام را بدرود کرد و دیگر کاخ او که در بیت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاک فرمان داد تا هرجا فریدون را یافتند به هلاکت برسانند، اما در دستگیرى فریدون توفیقى نصیب ضحاک نشد.

 فریدون متولد گشت و بالید و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى که ضحاک براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فریدون و کاوه و سپاهش به کاخ ضحّاک درآمدند و جادوان و دیوان ضحّاک را کشتند و فریدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (یا خواهران) جمشید را که در دست ضحاک اسیر بودند، آزاد کرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاک را اسیر کرد و مى خواست او را بکشد که سروش بر او آشکار گشت و از او خواست تا ضحاک را در دماوند زندانى کند.

 همچنان‏که ملاحظه مى شود در این دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستیاک و ضحاک (اژدهاک) کاملا به هم شبیه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بینند و تعبیر آن‏را مى پرسند و تعبیر هردو خواب چنین است که فرزندى متولد مى شود که بر ملک آنها چیره مى شود و هردو کودک یعنى کورش و فریدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم کشتن این کودک را مى کنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناکامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، کودک را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فریدون از ترس روزبانان ضحاک، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و این مرد، سه سال فریدون را در آنجا مى پرورد. فرانک سپس فرزند را به کوه البرز مى برد و به مردى پاک‏دین مى سپارد و این مرد نیز فریدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى کند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قیام مى کنند و به پیروزى مى رسند. فریدون نیز همچون کورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را یکى از بزرگان که فرزندش به دست پادشاه کشته شده است، یارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان کورش، اژدهاک پسر پیشکار خود "آرتم بارس" را با قساوت کشته است و همین امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با کورش همکارى کند و او را به سرنگون کردن اژدهاک برانگیزد و در داستان فریدون، کاوه که پسرانش به دست روزبانان ضحاک کشته شده‏اند، فریدون را در رسیدن به پادشاهى یارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، کورش و فریدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسیر و زندانى مى کنند، امّا نمى کشند.

 .8 در هردو داستان، کورش و فریدون، جهانگشایى بزرگ مى شوند.

 مهمترین اختلاف این دو داستان در آن است که در روایات کورش، اژدهاک پدربزرگ او است، اما در داستان فریدون، ضحّاک هیچ نسبتى با فریدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاک مى تواند به نوعى جایگزین مادر-همسر باشد که مى بینیم فریدون با آنها پیوند زناشویى مى بندد؛ با توجه به آنکه وقتى مادر کورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانیان با او رفتار مى شود، مى توان گفت که اسارت ارنواز و شهرناز در کاخ ضحاک، به نوعى همین خاطره را زنده کرده است( نا تمام).

 

*مقاله یی است از کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی ، دکتر منصور رستگار فسایی، طرح نو، تهران، 1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

پابلو نرودا: Pablo Neruda

پابلو نرودا:   Pablo Neruda

نام اصلی او «نفتالی ریکاردو ریه‌س باسوآلتو» بود و نام «پابلو نرودا» را از روی نام نویسنده چک یان نرودا به عنوان نام مستعار خود انتخاب کرده بود. بعدها «پابلو نرودا» نام رسمی او شد.  او در شهر پارال در ۴۰۰ کیلومتری جنوب سانتیاگو بدنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود. هنگامی که دو ماهه بود مادرش درگذشت و او همراه پدرش در شهر تموکو ساکن شدند.نرودا از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو می‌شد. یکی از مشوقان او گابریلا میسترال بود که خود بعدها برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.

با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعه‌های شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. مدتی به عنوان کارمند دولت شیلی به برمه و اندونزی رفت و به مشاغل دیگر نیز پرداخت. بعد مامور به کنسولگری شیلی در بارسلون و بعد کنسول شیلی در مادرید شد. در همین دوره جنگ داخلی اسپانیا در گرفت. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد.

پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت. در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکه‌ایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت.در ۱۹۴۳ به شیلی بازگشت و پس از آن سفری به پرو کرد و بازدید از خرابه‌های ماچوپیچو بر او اثر کرد و شعری در این باره سرود.

در ۱۹۴۵ به عنوان سناتوری کمونیست در سنای شیلی مشغول شد و چهار ماه بعد رسما عضو حزب کمونیست شیلی شد. در ۱۹۴۶ پس از شروع سرکوبی مبارزات کارگری و حزب کمونیست او سخنرانی تندی بر ضد حکومت کرد و پس از آن مدتی مخفی زندگی کرد. در سال ۱۹۴۹ با اسب از مرز به آرژانتین گریخت.

یکی از دوستان او در بوئنوس‌آیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل استوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک بسر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود.

در دهه ۱۹۵۰ به شیلی بازگشت. در دهه ۱۹۶۰ به انتقاد شدید از سیاست‌های آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در ۱۹۶۶ در کنفرانس انجمن بین‌المللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری می‌کرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی، بویژه آرتور میلر، در آخر به او ویزا دادند.

در ۱۹۷۰ نام او به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح بود اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد.

در ۱۹۷۱ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.مرگ او در اثر سرطان پروستات چند روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و کشته شدن آلنده رخ داد.از آثاراست:

1-      من هستم

2-      خاطرات من

3-      ما بسیاریم

4-      اشعار تکمیلی

5-      اقامت بر روی زمین

6-      سرودهای همگانی

7-      بیست سرود عاشقانه و یک غم آوا

8-      آوای جهانی

9-      تاریک و روشنا

10-  خاطرات جزیره سیاه

آنچه د ر زیر می خوانید ترجمه بخشهایی است از " ما بسیاریم" که به زبان اسپانیایی  سروده شده است و به وسیله ی ع. طالع و نیازیعقوبشاهی ازترجمه ی  انگلیسی  آن به فارسی برگردانده شده است و چند قطعه نیز با ترجمه ی انگلیسی همراه است:

 

          نه بیش  :

من با راستی پیمان بستم

که روشنایی را به زمین باز گردانم

می خواستم همچون نان باشم

مبارزه هرگز مرا خواهان نیافت

اینک منم

اما،

با آنچه دوست می داشتم

با تنهایی ای که از دست دادم

در سایۀ آن سنگ، من نمی آسایم

دریا خروشان است

خروشان در سکوتِ من

NOTHING MORE

I made my contract with the truth

To restore light to the earth. .

I wished to be like bread. .

The struggle never found me wanting .

But here I am .

With what I loved, .

With the solitude I lost. .

In the shadow of that stone, I do not rest. .

The sea is working .

working in my silence … .

 

افسانه پری دریایی و مَستان

 

تمامیِ این کَسان آن جا بودند

که او، سراپا برهنه،

از در، در آمد.

آنان باده نوشیده بودند

و بر او آب دهان باریدند.

 تازه از آب رودخانه آمده بود

  چیزی نمی دانست   طَعن ها  

  از پیکرِ لرزانش سر ریز کرد 

ؤ، بی شرمی  نَگِریست   

خود را نپوشاند  

که از جامه چیزی نمی دانست  

با سیگارها و چو ب پنبه های افروخته

   تنش را آبله گون کردند 

 و با خنده های وحشیانه

بر کفِ میخانه اش غلتاندند

دیگر بار

، سخن نَگفت

چرا که کلام را نمی شناخت

چشمانش

به رنگِ عشقی از دوردستان بود

بازویش با زبَرجَد پهلو می زَد

لبانش

، در روشناییِ مرجانی بی صدا جنبید

 و سرانجام از آن در بیرون آمد

هنوز به رودخانه پا ننهاد، پاکیزه شد و دیگر باره

ورخشان چون سنگی سپید،  در باران

و بی نگاهی به پَسِ پُشت، شِنا کرد

،شِنا به سویِ نیستی

شِنا به سویِ مرگ

FABLE OF THE MERMAID AND THE DRUNKS

 

All those men were there inside,  

When she came in                                                                                                   

Totally naked.

They had been drinking;

They began to spit.

Newly come from the river,

She knew nothing. ،

The insults ،

Flowed down her gleaming flesh. ،

Obscenities

Drowned her golden breasts. .

Not knowing tears, ،

She did not weep tears. .

Not knowing clothes, ،

She did not have clothes. .

They blackened her

With burnt corks and cigarette stubs,

And rolled around laughing

Swam towards death. .

Again ، ه

On the tavern floor

She did not speak

Because she had no speech. .

Her eyes were

The colour of distant love, ،

Her twin arms were made of white topaz. .

Her lips moved,

Silent,

In a coral light,  

And suddenly she went out by that door. .

Entering the river she was cleaned, ،

Shining like a white stone in the rain ،

And without looking back she swam

Swam towards emptines

 

 

.3

این همه نام

دوشنبه ها، گِرِه خوردها ند به سه شنبه ها

و هفته ها به تمامی سال،

زمان نمی تواند بُریده شود

با قیچی زنگ خورده ی تو،

و تمامی نا مهای روز را

آب های شب سِتُرد ه اند

هیچ کس نمی تواند نامِ پدرو را بر خود بگذارد

هیچ کس رُزا یا ماریا نیست

همه ی ما از غُبار یا شن هستیم

همه ی ما باران در زیر باران.

با من از ونزوئلای یها سخن گفته اند،

از مردُمانِ شیلی یا پاراگوئه،

هیچ نمی دانم آ نها چه می گویند

من تنها پوسته ی زمین را  می شناسم.

هنگامی که میانِ ریشه ها می زیستم

خشنودتر بودم،

تا میانِ گلها

و چون با سنگی سخن گفتم،

چُنان چون زَنگی به صدا در آمد

بهار چندان طولانی است

که تا پایانِ زمستان را می پوشاند.

زمان، پای افزارش را

گُم کرده است.

هر شب که می خوابم،

چه نامیده می شوم،

پا نمی شوم؟

و هنگامی که برمی خیزم، کیستم

اگر من، من نبودم،

آنگاه که خُفته بودم؟

گویی هنوز به زندگی پا ننهاده،

از نو زاده می شویم.

بگذار دهان های خود را پُر نکنیم

از این همه نا مهای زبان گیر،

از این همه تشریفاتِ کِسالَ تبار

این همه حرف های مُظَنْطَن،

این همه مال من و مال تو

این همه امضا کردن ها

من ذهنی دارم

که اشیاء را در هم  می ریزد

یکی می کند، می آفریند،

در هم می ریزد، برهنه  می کند،

تا روشنایی جهان

به یکپارچگی اقیانوس برسد.

تمامیتی گُسترده و کَریم،

عطری خروشان.

 

.4

به تاخت در جنوب

چهل فَرسنگ بر پشتِ اسب،

کوهستان های مالی هکو

کشتزارانْ به تازگی شُسته شده اند،

و هوا خنک و تازه است.

گُسترۀ صخره ها و گندم،

پرندۀ ناگهان می گریزد،

آب می لغزد و نقش  می کند آشفته

سخنان گُم شده را بر زمین.

می بارد، بارِشی نرم،

سوزن های پیوسته  می بارد

و اسب به تاخت می رود،

غوطه ور در باران؛

که زان پس،

در رگباری کوبنده شکل می گیرد.

و من همچنان می تازم

در باد،

پای گشاده بر توسنِ باران.

من این گُستر ه ها را پشتِ سر خواهم نهاد

تنهاییِ عظیم و نمور

کوهستان های مالی هکو

از کَسان بسیاری که هستیم

که هستم،

نمی توانم یکی را نشان دهم

آنان برای من،

در پوششِ جام هها گُم شد ه اند

آنان به شهرِ دیگری کوچ کرده اند

هنگامی که همه چیز گویا چنان است

که مرا،

آدمی باهوش جلوه دهد

، ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم

زَمامِ سخنم را به دست می گیرد

و دهانم را اشغال می کند

در فرصتهای دیگر

میانِ مَردُمِ ممتاز

چُرت می زنم.

هنگامی که

خویشتنِ دلیرم را فرا می خوانم،

ترسویی که هیچ نمی شناسمش

اِسکلِتِ حقیرم را

در قُنداقِ هزاران محافظه کاری می پیچد

هنگامی که خانه های مُجَلل به آتش کشیده می شود

منبعها:

ما بسیاریم 

پابلو نرودا 

ترجمۀ ع. طالع و نیاز یعقوبشاهی 

ناشر: انتشارات پویش 

 * ویکی پدیا

چاپ دوم ١٣۵٧  

*

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

مهدی اخوان‏ ثالث و فردوسى ‏

دکتر منصوررستگار فسایی

مهدی اخوان‏ ثالث و فردوسى ‏

 

 مهدی اخوان‏ ثالث( زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران در شهر طوس ،نزدیک مشهد

،در کنار آرامگاه فردوسی،شاعر حماسه سرای ایران ،به خاک سپرده شد .) امید ادب معاصر

ایران و از معدود شاعران بزرگ روزگار ما بود، که آثار زیر  از وی منتشر شده است:

1-       ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)

2- زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)

3- آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)

4- از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

5- منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

6- پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)

7- عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)

8- بهترین امید (۱۳۴۸)

9- برگزیده اشعار (۱۳۴۹)

10- در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)

11- دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)

12- زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)

13- ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)

 14گزینه اشعار (۱۳۶۸)

برمبناى تمام تعاریف قدیم و جدید از "شاعر"، اخوان ،به تمام معنى، "شاعر" بود؛ نه‏تنها از این دیدگاه که ذوق شاعرانه

سرشار داشت و پیشتاز و نوآور بود و آثارش در مدتى بیش از چهل سال مقبول طبع مردم شعردوست این سرزمین

 افتاده بود، بلکه، بیشتر به دلیل نوع زندگى شاعرانه، خلاقیتها، رنجها، پیامها، روشها و تداوم اندیشه هاى میهن‏پرستانه

و انسانیش، شاعرى ممتاز از دیگران بود و به همین دلیل، اعتبارى خاص و جایگاهى والا داشت. شور و شوریدگیش

 را همگان مى پسندیدند و او را ادامه‏دهنده راهى ثابت و پراعتبار در شعر فارسى مى شناختند که از فردوسى تا

روزگار ما ادامه داشته است. او پیوسته براى ایران و ایمان به انسانیّت و ارزشهاى فرهنگى دل سوزانیده بود و

برمبناى آزادگى و مقاومت فرهنگى ایرانى از طوفانهاى شکننده گذر کرده بود.

 او مظهر شاعران رنجدیده و استوار و هنرمندان ریاضت‏کشیده و بردبارى بود که در هر عصرى درفش تداوم ا

عتبارات فرهنگى و اندیشگى قوم خویش را بر دوش مى کشند و طبعا از جان و تمامیت توان ذهنى خود براى پاسدارى

 از آن اندیشه‏ها و میراثها مایه مى گذارند.

 امید، با شناخت توانمندیهاى یک فرهنگ استوار و سرشار، سرمایه‏اى کلان از ذهنیتى معتبر را فراهم آورده بود،

ماهیّت ادب و حوزه‏ها و حدود آن‏را مى شناخت، جوهر شعر را خوب درک مى کرد و از "زبان" و کارکرد و امکانات

 بالقوه و بالفعل آن به استادى آگاهى داشت. در نتیجه، در خلق شعر، به عنوان یک وسیله هنرى بسیار مؤثر، همیشه م

وفق بود، زبان او در شعر، چون موم در دست ذهنیت او، شکل مى یافت و در مردم تأثیر مى گذاشت. زبانش بازتاب

ذهنى فراگیر و گسترده‏تر بود که ریشه در اعماق داشت، ولى همیشه چون درختى سبز و سایه‏گستر شاداب و امروزین

مى نمود.

 امید در شعر خود به زبانى دست یافت که، نرم و استادانه، مشکلترین مفاهیم اجتماعى و سیاسى و عاشقانه را، چه به

جدّ و چه به طنز، در قالبهاى نو و کهن مى گنجانید. خمیرمایه تمام اندیشه هاى او عشق به ایران و انسانیّت آزاد و

سرافراز بود. او شاعرى بود که موقعیت تاریخى و حساس خویشتن را در طول حیات مى شناخت و على‏رغم تسلط

بر ادب فارسى و تازى و آشناییهایش با ادب غرب، ایرانى مى اندیشید و شعرش را در خدمت روحیات و مصلحتها

و ذوقیات مردم سرزمین خود قرار داده بود:

 گرچه بس بیگانه امروزت نماید خویش و خواهان‏

 بیش من خویشى ندارد دوستت، بیگانه‏اى هم‏

 عمر و جان کردم نثارت، عاشقم دیوانه‏وارت‏

 عاشقى دیوانه چون من نیستت، فرزانه‏اى هم‏

 عشق و ایمانم به ایران، در دو گیتى هم نگنجد

 نیست رطلى در انیران سنجد این، پیمانه‏اى هم‏

 و به قول خودش: "من مى گویم ایران دیروز و امروز را دوست دارم، حب‏الوطن دارم، حق‏شناس مادرم، خاکم،

سرزمینم و فرزندان بزرگش هستم..."

 او مفسّر اندیشه هاى نو در شعر فارسى معاصر بود و با زبانى همه‏فهم، روشن و صادق و با تجربه دست اول و

معتبر خود، در آشنا ساختن مردم با شعر نو و پیامهاى آن، سهمى عمده داشت. او با شهامت خاص خود به زبانهاى

نسلهاى رنجیده و امیدگسسته پس از مرداد 1332 بدل شده بود و سوک حماسه هاى او آگاهى‏بخش، ستم‏ستیز و در عین

حال دل‏آویز و تازه و باطراوت بود و، با طنازى و ابهام و ایهاماتى که داشت، مورد پسند همگان قرار مى گرفت و

 شیفتگان قالبهاى کهن و نو یکسان از فکر استوار و لفظ و معناى سخته او لذت مى بردند. شاید بتوان گفت که اخوان

تنها شاعرى از نسل نوسرایان بود که توانمندیش در شعر کهن و بنیان استوار نظمش حتى براى دشمنان شعر نو نیز

قابل قبول بود.

 اما آنچه مرا، بیش از همه محاسن امید، به او دلبسته مى ساخت و در این مقال برآنم که بسیار مختصر بدان بپردازم،

الفت و قرابت بى تردید او با تفکر فردوسى، زبان فردوسى و آرمانها و زندگى فردوسى بود. من از خلال مجموعه

آثارش یقین یافته‏ام که او مقاومت را از فردوسى آموخته بود، میهن‏دوستى و اعتقاد به ارزشهاى متعالى را از وى

داشت و نگرانیها و التهابات انسانیش، گویى از جان فردوسى برآمده بود، تا بدانجا که مى توان بسیارى از اشعار او

را عصاره اندیشه فردوسى و ایرانى که او مى شناخت و دوست مى داشت، دانست؛ زیرا دل او پر از مهر نیکانى چون فردوسى بود:

 نه از نیکان و پاکانم ولیکن‏

 دلم پرمهر نیکان است و پاکان‏

 شعر امید، همانند فردوسى، سرشار از عشق به این سرزمین و فرهنگ و تمدن آن است و همه‏جا سرود این دو،

دوست داشتن این کهن بوم و بر است. به همین جهت اخوان، این همشهرى فردوسى، او را مى شناسد و هم‏آوا و همدرد

 و ستایشگر اوست:

 نگویم که فردوسى پاک جفت‏

 سخنهاى شیعى، شعوبى نگفت‏

 ولى بى گمانم، که آن بى نظیر

 به یک آدمى جامه، صد بیشه شیر

 چو مردان افسانه بود و شگرف‏

 یکى بیکران پاک دریاى ژرف‏

 شگفت‏آفرین کار این آدمى ،

 به شعر و به افسانه ماند همى‏

 به افسانه ماند ولى راستین‏

 به شعرى گزین و شعورآفرین‏

 اگر چند از رفته‏ها گفت باز

 ولى رفته‏اى گفت، آینده‏ساز

 شگرف است و افسانگى، کار او

 شگفت‏آفرین، کاخ سُتوار او

 من از شهر اویم، شناساش نیز

 هم‏آوا و همدرد و همتاش نیز

 به ایران‏پرستى، شعوبیگرى‏

 انیران گدازى و گندآورى‏

 سلحشورى و شعر و شور و منش‏

 دلیرى و گردى و کار و کنش‏

 ص 137

 اخوان خود را پیر پرورده فردوسى مى شمارد:

 پیر پرورده فردوسى و خیّامم لیک‏

 شیرها خورده ز پستان توام، اى شیراز

 اخوان، فردوسى‏وار، به خاک و فرهنگ سرزمین خویش مى بالد و مى داند که سرفرازى او از میهن است:

 زآن‏که دانم خون این فرهنگ و خاک‏

 مى فروزد سرفرازى در رگم‏

 ص 278

 افتخار اخوان به مظاهر با ارزش فرهنگ سرزمین خویش، همان است که فردوسى مى اندیشید و اخوان بى آن‏که در

 تلاطم امواج تفکرات چپ یا راست به دام افتد، پیوسته به عظمت به حق سرزمینى مى اندیشد که، در هزاره هاى گذشته

تاریخ خویش، از هفت‏خانهاى مشکلات شکننده و نابودکننده گذر کرده است و على‏رغم فروافتادنها و رنجها و نامرادیهاى

 بسیار، پیوسته منشأ خدمات گسترده و به راستى افتخارآفرین به تکامل ذهنى و هنرى انسانیّت بوده است.

 افتخار اخوان به ایران، افتخار به اعتبارات ارزنده انسانى است:

 تو را اى گرانمایه، دیرینه ایران‏

 تو را اى گرامى گهر، دوست دارم‏

 تو را اى کهن زادبوم بزرگان‏

 بزرگ‏آفرین نامور، دوست دارم‏

 هنروار اندیشه‏ات رخشد و من‏

 هم اندیشه‏ات هم هنر، دوست دارم‏

 به جان، پاک پیغمبر باستانت‏

 که پیرى است روشن‏نگر دوست دارم‏

 ز فردوسى آن کاخ افسانه کافراخت‏

 در آفاق فخر و ظفر، دوست دارم‏

 ز سعدى و از حافظ و از نظامى

 همه شور و شعر و سمر دوست دارم‏

 نه شرقى، نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 او در کلام به جدّ و طنزآمیخته‏اش، که همیشه شجاعانه است، به هرچه انیرانى است مى تازد و همچون فردوسى آن‏را

برنمى تابد. او با استفاده از طیفى وسیع از واژگان حماسى و اساطیرى همیشه نفوذ شاهنامه را در دنیاى ذهنى خویش

 یادآور مى شود:

 بس پسرها که ز مادر زادند

 نام رستم پدرانشان دادند،

 ولى از آن‏همه رستم‏نامان‏

 آن‏همه ریز و درشت‏اندامان‏

 هیچ‏یک رستم دستان نشدند

 مرد مردانه میدان نشدند

 ص 178

 رسد کاسفندیار این رستمى کیش‏

 ز تیر و تیغ و از گبرم شناسد

 *

 چو مى آمدم برنشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ کبود

 که چون گسترد ز اختران بر سپهر

 چنان بیکران پرده‏اى ناپسود

 *

 از آن رستمى یال و کوپال بود

 چو رویین‏تنان سخن، زال او

 امید، در دریاى شاهنامه، بسیار شنا کرده و گوهرها به چنگ آورده است آن‏چنان که گاهى کلامش دقیقا از شاهنامه

مایه‏ها مى گیرد، همه ما این بیت فردوسى را که دلیل بر رفض او دانسته‏اند به خاطر داریم:

 به بینندگان آفریننده را

 نبینى، مرنجان دو بیننده را

 حال بنگرید به این دو بیت از امید:

 به بینندگان آفریننده را

 دلم دید و سرّ سرودش شنود

 ص 80

 *

 به بینندگان آفریننده را

 توان دید، بگشاد و بیننده را

 ص 283

 الفت با شاهنامه سبب شده است که اخوان از وزن و قالب مفاهیم و اندیشه هاى فردوسى بسیار بهره گیرد، ولى اعتبار ا

و در مستقل ماندن آزاده‏وار و فردوسى‏گون اوست:

 نه شرقى نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 ص 224-230

 *

 یکى آزاده مردم ساده‏اندیش‏

 ندانم چند و چون و مکر و فنها

 نه شرقى و نه غربى و نه تازى‏

 همین گویم نه پر، چون پرسخنها

 ره آزاد گر مزدشت پویم‏

 نه راه غرب و شرق و راهزنها

 ص 291

 امید خود را هم‏آوا و همتاى فردوسى و شناساى فردوسى مى داند:

 من از شهر اویم شناساش نیز

 همآوا و همدرد و همتاش نیز

 ص 136

 (و در توضیح این بیت مى گوید: فردوسى زمانه‏ام و هرکه منکر است میدان فراخ، اسب به گرد اندر آورد... ولى با

یک تفاوت که من هنوز شاهنامه (=کتاب بزرگ) خود را نسروده‏ام.) و در ادامه همین سخن به طنز بازمى گردد و در

 جایى مى سراید:

 فردوسى ار رقیب نمى خواهد

 حضرت چرا نمى طلبد ما را

 ص 351

 امید، که خود را فردوسى زمانه مى خواند، سروش اصفهانى را به خاطر تقلیدش از شاهنامه نکوهش مى کند و

مى سراید:

 نیز اگر بودت هوا، فردوسى دیگر شدن‏

 ساختند افسوس آن نالوطیان، عنتر تو را

 ص 161

 اخوان، خود، ابیاتى دارد که حال و هواى شاهنامه را دارد و شاد و زنده است:

 چو مى آمدم بر نشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ کبود

 *

 از آن رستمى یال و کوپال او

 چه رویین‏تنان سخن، زال او

 و آخرین کلام این‏که وقتى در "سخن اندیشه" آخرین حرفهایش را درباره شاهنامه خواندم، اشک از چشمانم فروخزید.

 این اولین‏بارى بود که اثرى از اخوان را مى خواندم، در حالى که مى دانستم که دیگر امید از این جهان پر کشیده است.

به یاد فردوسى افتادم که فرمود:

 دم مرگ چون آتش هولناک‏

 ندارد ز برنا و فرتوت باک‏

 در این جاى رفتن نه جاى درنگ‏

 بر اسب فنا گر کشد مرگ تنگ‏

 چنان دان که داد است و بیداد نیست‏

 چو داد آمدت بانگ و فریاد چیست؟

 اما باز به یادم آمد این بیت حافظ:

 هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق‏

 ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 شیراز 1369/6/10

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

باده در شعر حافظ ( بخشی از لغت نامه ی در حال تنظیم دیوان حافظ )

دکتر منصوررستگار فسایی

 باده در شعر حافظ ( بخشی از لغت نامه ی در حال تنظیم دیوان  حافظ )

باده:  [ دَ / دِ ] (اِ) شراب ، به معنی مسکری است که از انگور تازه بگیرند و در عربی خمر

 گویند.لفظ باد را هاء نسبت و مشابهت افزوده بنابر لطافت او را تشبیه به باد کرده اند  :

                باده را باد نام کرد استاد      زآنکه آبی بود لطیف چو باد.
                     ادیب صابر گفته : 
    ز باد نام نهادندباده را یعنی     چو باد صبح دمیدن گرفت باده بخواه .(از انجمن آرا).

   شراب که همچنان از خم برآورده استعمال نمایند و این مقابل عرق است که جز بر کشیده

   اطلاق نکنند و شرابی که یکباره کشیده باشند آن را "می یک آتشه" و آنچه باز در قرع و انبیق انداخته کشند ، "می دوآتشه "گویند. یک آتشه و دوآتشه  کردن در هندوستان رواج دارد و در ولایت نیست مگر شراب قندی که آنرا شراب شکری هم خوانند پس" می"  به معنی شراب انگوری چنانکه صاحب فرهنگان نوشته اند درست نباشدو بدان  مُل . نبید. آب انگور. خَمر. مُدام . مدامه . عُقار ، اسفند [ اِ ف َ / ف ِ [ . خَندَریس . قَهوَه . بُکماز. راح . چرخی . اَویژَه . بُلبُلی . طِلا. وَطَلَه ، می خوش مزه . شَمول . راهِنَه . رَحیق . رَهیق . قَرقَف .

 شمله . دختر تاک . دختر رز. دخت خم . دختر خم . نوشدارو. شاهدارو. عیسی نه ماهه . تریا                        چراغ مغان . خاتون خم . پردگی رز. عیسی هر درد. اشک تلخ . انوشه . عیسی عِنبی . صَهبا. بنت العِنب . ابوالمهّنا. بنت لکَرم . ماءالعِنب . ابومطرب . ابوالسمح . مُجاج العِنَب . رَأف . سُلافَه . سُلاف .

 سَویق .بِتع. بِتَع. نبیذ. جِریال . جِریالَه .                         

از صفات او: روشن . حوصله پرداز. عقل سوز. مردآزمای . مردافکن . طاقت گداز. خام شوخ . پرزور. پیر کهنه . جوان (دهخدا) .گاهی "باده" به معنی پیاله ٔ شراب خوردن هم می آید: دو باده و سه باده یعنی

دو بار باده و سه بار باده که معنی دو پیاله و سه پیاله لازم است ،چنانکه" کاس " در لغت

عرب به معنی شراب آمده و در اصل به معنی کاسه است ، باده نیز در لغت فرس به معنی

پیاله تواند بود از قبیل تسمیة المحل باسم الحال . (آنندراج ).جام شراب و کاسه و ساغر و پیاله .

(ناظم الاطباء) .باده ٔ جوان ؛ شراب نورسیده . مقابل باده ٔ پیر که شراب کهن است . باده ٔ

 خام در برابر باده ٔ پخته است کهدر یکی از چهار مذهب سنی حلال بوده است. باده ٔ خسروان

 ؛ شراب ناب . شرابی که سلاطین و بزرگان نوشند : این کلمه در دیوان حافظ 106 بار به

  صورتهای " مختلف به کار رفته و یکی از پر بسامد ترین نامهاست که به مدد آن افعال و

  تر کیبات  اضافی فراوانی  هم ساخته می شود.( صدیقیان110و1283):حافظ از نامها و

 ترکیبات متعدد دیگری هم که در زبان  فارسی به مفهوم باده آمده است به شیوه ی خلّاقانه و شگفت انگیز خویش ، در کنار" باده" استفاده می کند که از آن جمله اند: آب انگور، شراب،خمر،مدام،می،مل،

بنت العنب،تلخ وش،راح،  دختر رز،نبید، و...

 حافظ، ، با استفاده از همه ی ظرفیتها و هنر های شاعرانه ی خویشِ در کلام شاعرانه ی

خود،  "باده "و مجموعه ی واژه ها ی هم معنی با آن را به یکی از اصلی ترین کلید واژه های

 خود تبدیل می کند و با تصویرها وترکیبها و اوصاف و افعال فراوانی  به کار می برد و در

مرکز وسیع ترین اندیشه ها درارزیابی رفتارهای انسانی و اجتماعی وسیاسی  عصر خود

قرار می دهدو با مهارتی خارق العاده ،چنان به همه ی زوایای  تاریخی دوران خود نفوذ

می کند  که هیچ کس و هیچ چیز را  نادیده  و نا گفته نمی  گذارد .

حافظ ، جام شراب را آیینه یی می سازد که نه تنها تصویر درونی وبیرونی  تک تک افراد جانعه را درآن منعکس می کند ،  نتایج اجتماعی وسیاسی و اخلاقی مورد نظر خود را  هم در ذهن خواننده  جای می دهد  و تصویر گر عشق مادی و   الهی وهمه ی  مسایل مربوط به آن نیز می شود، به عنوان مثال،شاعر رنگ

و بوی، کیفیت، قیمت ،  کنشها و واکنشها در باره ی باده خواری، فضای مادی و جای فروش

باده،؛ چون  میکده و میخانه ودیر مغان ومدیران و کارکنان آن همچون ساقی و ترسابچگان

 میخانه نشین  ، می خواران بی پروا و باده نوشان به ظاهر پرهیزکار، ومسایل و عوارض 

و نتایج اجتماعی ، دینی و حتی سیاسی "باده نوشی "، را  شاعرانه،مورد توجه قرار می  دهد

 وازچگونگی خرید نقد یانسیه ی باده ،  گروگذاشتن  کتاب وجامه برای خریداری آن،سخن

می گوید و رفتارهای ملامت کنندگان  و برحذر داران از باده نوشی راکه گاهی با نرمی و

زمانی با تندی همراه است چنان با زیبایی و اختصار مطرح می سازد که ما به چشم خویش ماجراهای ،

نوشیدن و در زیر خرقه نهان کردن آن را مشاهده می کنیم ونوع حیله ها و رفتاریهایی را که

برای گریز از  سرزنشها ومجازاتها بر گزیده می شود ،می بینیم و مشاهده می کنیم که

میخوارگان چگونه شراب را  در زیر خرقه ودلق مرقع خود پنهان می سازند تا مردم

صراحی پنهان شده در زیر  خرقه را کتاب ودفتر بینگارند. او،ازتهیدستان باده نوش، تا

شیخان و واعظان ومفتیان وصوفیان ومحتسبان وشحنگان ووزیران و پادشاهانی سخن می

گوید که در عین آن که بنا بر مصلحتهایی خاص،ریاکارانه ،مردم را به ترک باده نوشی  فرا می خوانند و می آزارند ،خود،پنهانی به باده نوشی می پردازند ولی باده نوشان، دُرد نوشان و لای خواران تهی  دست و ناتوان  ،را مجازات می کنندوحافظ بی پروایی وبی تقوایی وخلقیات چنین کسانی را را باز گو می کند:

      باده با محتسب ننوشی  زنهار        بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

      حدیث حافظ و ساغر که می زند پنهان        چه جای محتسب وشحنه، پادشه دانست

حافظ به  درون نادیده ی فضاهای شادی خواری عصر خود نفوذ می کند و محافل و مجالس

 باده نوشان،بزمهای باده نوشی را از صدر تا ذیل و،طبقات باده خوار ووسایل و لوازم با ده

نوشی و ویژگیهای  هریک را شاعرانه وبا اشاراتی هنرمندانه  که سریع ولی تأثیر گذار و

 فراموش نشدنی است، نشان می دهد  وبه همراه دقیق ترین برداشتهای مثبت یا منفی  خود ،

در حافظه وذهن خوانندگان به یک پدیده ی ماندگار و به یاد ماندنی تبدیل  می سازد ، او

برخوردی متفکرانه با باده نوشی  دارد که در عین آن که نمی خواهد  رقم مغلطه بر دفتر

دانش بکشدو آنچه را که روا نیست ،حلال بداند ، با دیدی فلسفی،انسانی و مصلحانه،از "باده"

نمادی می سازد که با تصویرهایی بسیار گسترده ومتفاوت تشبیهی و استعاری و مجازی ،

می تواند  انسان را  در برابر همه ی ناهنجایهای اجتماعی ، به تأمّل و تفکر وادارد و نیک و

 بد رفتارها ی وی را به خود او و دیگران نشان دهد و از همین جاست که سخن حافظ در

باره ی "باده" شنیدنی می شود و فقط به شرابخوارگان تن پرور ، که آن را به خاطر تفنن و

 بی غمی واز سر  هوی  وهوس می نوشند اختصاص ندارد، باده ی  حافظ ، محکی  است

برای ارزیابی حقیقت وشناخت درون وباطن انسان،و پدیده یی جادویی که باطل السّحر

بن بستهای درونی انسانی است که  می خواهداز تنگناهای زندگی به سلامت بگذرد ولی راه

درست آن را نمی یابد و متوسّل به شیوه ها یی می شود که نه تنها برای  خود وی زیان بخش

 است که  برای جامعه نیز فاجعه بار می باشد حافظ در برابر  همه ی تفکّرات ورفتارهای

انسانی یک"چرا" قرار می دهد.

  کاربرد واژه ی  "باده " در شعر حافظ، به صورتهای متقل، اضافی، تشبیهی و استعاری و

ترکیبات فعلی به شرح زیر است:

* باده ی ِ أزَل: شراب‌ و جامی‌ که‌ روز ازل‌ از دست‌ محبوب‌ گرفته‌ام‌ و با او پیمان‌ بسته‌ام‌ و هنوز از

آن‌ سرمست‌ هستم‌.

مستان‌ ازل‌ در عدم‌ و محو چرید ند  کز نیست‌ بود قاعده‌ی‌ هست‌نمایی‌ (مولوی‌، دیوان‌ کبیر، ج‌ 6،

ص‌ 18)

    همه‌ عمر برندارم‌ سر از این‌ خمار مستی‌         که‌ هنوز من‌ نبودم‌ که‌ تو در دلم‌ نشستی‌   

                     به‌    هیچ‌   دور  ،  نخواهند   یافت‌   هشیارش

           چنین‌    که‌    حافظ‌  ِما ، مست‌ ِ باده‌ی‌ ازل‌ است‌  7/46

·         باده ی  چون ارغوان:شراب سرخ:

 چون لاله کژ نها د کلاه طرب   ز کبر   

           هر داغد  ل   که باده ی چون ارغوان گرفت 12/87

·         باده ی ِ چون لعل: شراب سرخ ی که چون لعل است:

 بهای ِ باده:قیمت شراب:

بهای  ِباده ی ِ چون لعل،چیست؟! جوهر ِ عقل

          بیا   که  سود، کسی   برد ، کاین   تجارت کرد 5/127

                   *باده ی  خوشگوار: شراب خوش  خوراک و گوارا .

          گُلبن  ِ عیش می    دمد،  ساقی  ، ُگلعذار  ،کو

          باد   ِ بهار    می وزد  ، باده ی خوشگوار ،کو  1/406           

                  *باده ی دیرینه: باده ی ُکهَن:شراب کهنه که در معنا با دوست زیرک وقدیم هم تناسب دارد.ورک: 34 /1108

                   باده ی ِ رنگین:

         بیا ای سا قی  گلرخ ! بیاور  باده  ی رنگین  

         که بکری در  درون ما  ، از این  بهتر نمی  گیرد12/145

 

                    6/1031

         باده ی ِ صاف:

         کنون‌ ، که‌ بر کف ِ ‌ ُگل ، جام‌  ِ باده‌ی‌ صاف‌ است‌،

         به‌   صد   هزار   زبان‌  ، بلبلش‌ در اوصاف‌ است‌ 1/45

                   باده ی ِ صافی: 6/252، 5/388،3/460

                   باده یِ صبوح:  8/270

                 *  باده ی ُکهَن:شراب کهنه که در معنا با دوست زیرک وقدیم هم تناسب دارد:                        

 دویار زیرک وازباده ی کهن ،دو منی      

 فراغتی و کتابی و گوشه ی  چمنی    (1/468)

                 *  باده ی گلگون: شرابی که در رنگ چون گل سرخ است: ساقی  به دورِ باده ی ِ گلگون ،شتاب کن : ای ساقی شتاب کن و جام

                   سرخ رنگ شراب را به گردش در آور:

                    ایّام ِ ُگل ،چو عمر ،به   رفتن  ،   شتاب   کرد

                   ساقی ! به دور باده ی ِ گلگون ، شتاب  کن4/387

                     زان پیشتی ، که عالم فانی  شود  خراب

ما را ز جام ِ باده ی  ِ گلگون ، خراب کن   2/388

        *باده ی لعل:شرابی به سرخی لعل:

        غلام نرگس مست تو تاجدارانند       

          خراب باده ی لعل تو هوشیارانند 1/190                                 

          باده  ی  ِ لعل   ِ لبش – کز لب ِ  من ،  دور مباد –

          راح  ِ روح  ِ  که  و،  پیمان ده  ِپیمانه ی  ِ کیست 3/68

         *باده ی ِ مست: شرابی‌ که‌ خود مست‌ است‌:مولوی‌ :

                               باده‌ از ما مست‌ شد، نی‌ ما از او           قالب‌ از ما هست‌ شد نی‌ ما از او

          آنچه‌     او    ریخت‌    به‌ پیمانة‌ ی ِ ما  ،  نوشیدیم‌

                    از  خمر  ِبهشت‌ است‌ و ، گر ازباده ی ِ مست‌6/22

          از روز ازل‌، هر چه‌ او به‌ ما داده‌ است‌، چه‌ از شراب‌های‌ بهشتی‌ و چه‌ باده‌های‌ سرمست‌ این‌جهانی‌،  ] بر ما گوارا و دلپذیر بوده‌ است‌

          و  [ ، ما آن‌ را نوشیده‌ایم‌.  ] تسلیم‌ حکم‌ ازلی او‌ بوده‌ایم‌ .

                    *باده ی ِ مستانه: شراب مست  ( می تواند " مستانه "قید حالت باشد برای "زدن: نوشیدن مستی : مستانه باده زدند ،با سرمستی باده  

                     نوشیدند.مثل مستان باده نوشیدند.شراب میت) :  . مستانه:  ] م َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) چیزی که حرکات و سکنات آن به

                     طور مستان باشد چون لغزش مستانه و رفتار مستانه و گریه ٔ مستانه و جلوه ٔ مستانه . (آنندراج ). منسوب به مست . به صفت مست .

                     چون مستان در حال مستی . با حالت مستی . به سا کنان  ِ حرم  ِ  ِستر   و عفا ف  ِ ملکوت،

           با   من  ِ  راه  نشین ، باده ی ِ  مستانه زدند 2/179

         * باده ی مشکین: شرابی که از خوشبویی چون مشک است.

                             بیار زان می گلرنگ مشکبو ،جامی        شرار رشک و حسد ،در دل گلاب انداز   (4/257)

          اگربه باده ی مشکین ،دلم کشد ،شاید

          که بوی خیر ،ز زهد ِ ریا ، نمی   آید 1/226

          خوش می کنم به باده ی مشکین ،مشام جان

          کز دلق بوش ِصومعه ، بوی ریا    شنید    5/238،

                 * باده ی ِ ناب:

                    ز   زهد   ِ خشک ،  ملولم ،  بیار  باده ی  ِ نا ب

         که    بوی  ِ باده ،  مدا مم ، دماغ   ،  تر   د ا ر د6/112

         دیگر  مکن نصیحت حافظ که ره نیافت       

         گم گشته یی   ،که باده ی  نابش  به کام رفت 9/84

                   آب ِ باده:  2/167

                  * بوی ِ باده: نسیم می ،بوی شراب:

                   ز   زهد   ِ خشک ،  ملولم ،  بیار  باده ی  ِ نا ب

         که    بوی  ِ باده ،  مدا مم ، دماغ   ،  تر   د ا ر د 6/112

                  *بهای ِ باده:قیمت شراب:

بهای  ِباده ی ِ چون لعل،چیست؟! جوهر ِ عقل

          بیا   که  سود، کسی   برد ، کاین   تجارت کرد  5/127

                *    جام ِ باده:ساغر و ظرفی که در آن شراب می ریزندو می نوشند:

           سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:

           که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176و رک : 1/356،4/410،54/1113

       * حریف ِ باده: حریف  ِ باده : و حریف توبه :این دو ترکیب اضافی را می توان به دوصورت معنی کرد:

1- به صورت اضافه ی اختصاص  : همنشین مخصوص روزهای باده خواری که همان حریف گلستان و بزم است و

همنشین روزهای توبه کاری .که  منظور از آن یک انسان باشد که با کسی دوست است ،دراینجا معنی زیبایی ندارد ،

 زیرا حافظ دوستان خود را در ایام شاه شجاع ،با دوستان روزگار امیر مبارزالدین عوض نمی کند ،بلکه این شراب اوست

 که عوض می شود وبرای وی، "شراب " خوب " مغانه " ،جای "شراب خانگی ِ" بد را می گیرد.

2- اضافه ی تشبیهی که " باده "به "حریف و رفیق " ،همانند شده است یعنی ای باده که همنشین و همدم من بودی و هستی

،پس معنای مصراع دوم شعر، چنین می شود که :"اینک که دوست من ، شراب مغانه به نزد من آمده است، تو ای

شراب خانگی که رفیق من در ایام توبه کاریهای دوران  امیر مبارزالدین بودی ،خدا حافظ !"

           شراب خانگیم ،بس ،می ِ مغانه بیار          

           حریف ِ باده رسید  ای رفیق ِتوبه ،وداع  2/287

                   * خراب ِ باده: کسی که از شراب مست شده است:

غلام نرگس مست تو تاجدارانند       

خراب باده ی لعل تو هوشیارانند   1/190

         * دور ِ باده: :  با به‌ چرخش‌ در آوردن‌ جام‌ در مجلس‌.  زدور باده، به‌ جان‌ راحتی‌ رسان‌ ساقی !:  ای‌ ساقی‌ با به‌ گردش‌ در آوردن‌

          جام‌ و دادن‌ شراب‌، آسایشی‌ به‌ جان‌ (خسته‌ و دردمند

          ز دور  ِ  باده‌ ،به‌ جان ،‌ راحتی‌ رسان‌ ساقی‌ !

          که‌ رنج‌  ِ خاطرم‌، از جور ِ  دور ِ گردون‌ است‌6/55

                     دور ِباده ی ِ گلگون: 4/387

        * ذوق ِ باده: ذوق باده: نشاط و سر مستئی که کسی از نوشیدن شراب  پیدا می کند.

           زاهد  ِ پشیمان را ، ذوق ِ باده ، خواهد کشت،

           عاقلا  !   مکن   کاری ،   کاورد     پشیمانی   12/464

          رنگ ِ باده:اثر ونشانه  ولکه یی  که از شراب روی چیزی باقی مانده باشد:

          ز رنگ  ِ باده‌، بشوئیم‌  خرقه‌ها، از اشک‌،

          که‌    موسم‌   ِ  ورع‌ و  ،   روزگار  ِ    پرهیز است‌ 4/42

 کشتی ِ باده: جام شرابی که به شکل کشتی ساخته شده باشد: کشتی :زورق ،سفینه ، وتصویری استعاری برای پیاله  وجام و   

 ساغرشراب که به شکل کشتی  ساخته می شده است.

              بده کشتی ّ می تا خوش برآئیم      ازاین دریای ناپیدا کرانه             (8/418)

                     کشتی باده بیاور ،که مرا بی رخ دوست     گشته هر گوشه ی چشم ،از غم دل ،دریایی ( 5/481)

 در شاهنامه نیز از جام کشتی مانند سخن می رود ،آن جا که در داستان رستم و اسفندیار می خوانیم که :

              بیاورد یک جام می میگسار         که کشتی بکردی بر اوبر ،گذار

              به یاد شهنشاه ،رستم بخورد          برآورد از آن چشمه ی زرد ،گرد ( فردوسی 98)

                    کشتی‌ باده‌ بیاور که‌ مرا بی‌ رخ‌ دوست‌        

                    گشته‌ هر گوشه‌ چشم‌ از غم‌ دل‌ دریایی‌      2/257

                * لطف ِ باده: لطافت وسزخ ی شراب: لطف : لطیفی ،لطافت  و "آن" ی که ازجمال و زیبایی در معشوق است.چولطف باده کند جلوه ،

                   در رخ ساقی: هنگامی که ساقی را می بنید که رنگ شراب ،یعنی سرخی گل و لطیفی آب را در رخسار آتشین و برافروخته ی خود که

                   از مستی آتشین است، به تماشا می گذارد ، وقتی گونه  ی لطیف ساقی ،به خاطر نوشیدن شراب ،گلگون می شود و گل می اندازد ،

 چو لطف باده ،کند جلوه در رخ  ساقی

           ززهد من  ،به سرود و ترانه ، یاد آرید   3/236

      * قدح ِ باده: کاسه ی بزرگ شراب ،نوعی جام:

          دید مش ،‌ خرّم‌ و خندان‌، قد ح‌ ِ باده ،‌به‌ دست‌ ،                 

          و  اندر آن‌ آینه‌ ، صد گونه‌  ،  تماشا   می‌ کرد 4/136،

      *  نور ِ باده: درخشش و تلألؤ  شراب در جام: نور  باده‌:   باده‌ و شراب‌ درخشان‌ و روشن‌، (قدما جام‌ شراب‌ را به‌ خورشید و باده‌ را به‌

         آفتاب‌ و نور آن‌ و آتش‌ (به‌ لحاظ‌ سرخی‌ و گرمی‌بخشی‌) تشبیه‌ می‌کردند)، در اینجا نور باده‌، جام‌ را روشن‌ می‌سازد -  ما :  در این‌

         غزل‌، به‌ معنی‌ «من‌» است . جام‌ را برافروختن‌:  جام‌ را پر از شراب‌ کردن‌ . برافروز جام‌ ما:  جام‌ مرا از نور شراب‌ سرشار کن‌: در

          جام‌ ما شراب‌ بریز .

          ساقی‌ ! به‌  نور ِ  باده‌ ، بر افروز     جام‌ ِ ما

          مطرب‌ !  بگو که‌ :کار  ِ جهان‌ شد به‌ کام‌ ما  1/11

       *  باده آوردن: بیا که‌ قصر ِ امل‌  ،َسخت‌، ُسست‌ بنیا د   ست‌

          بیار     باده‌   ،  که‌ بنیاد   ِ ُعمر، بر با د ست‌1/37

           ساقی‌ بیار باده‌ و با مدعی‌ بگوی‌         

         انکار ما مکن‌ که‌ چنین‌ جام‌، جم‌ نداشت‌  5/80                         

                   ورک:   3/67/،1/84،4/196،10/219،2/397،4/397،5/398، 1/1043،2-2-36/1082

·         باده به اندازه خوردن: به اعتدال شراب نوشیدن ودر خوردن آن زیاده  روی  نکردن: صوفی‌ ار باده‌ به‌ اندازه‌ خورد ، نوشش باد:اگر صوفی‌ که‌ قاعدتاً نباید گناه‌ بکند، حتّی‌ شراب‌ بخورد ولی‌ در خوردن‌ شراب‌ اعتدال‌ را رعایت‌ کند، نوش‌ جانش‌ باد!

      صوفی‌ ، ار باده‌ به‌ اندازه‌ ،  خورد، نوشش‌ با د

                ور نه‌ ،اندیشه ی  این‌ کار   ،    فراموشش‌ با د  1/101

                صوفی‌ شراب‌ را بخورد و در این‌ کار اندازه‌ (و اعتدال‌) را نگه‌ دارد، این‌ شراب‌نوشی‌ به‌ کامش‌ گوارا باد وگرنه‌ بهتر است‌ که‌  

               فکر این‌ کار را هم‌ از سر خود به‌ در کند.

                    *  باده به جام انداختن:شراب ریختن در جام:

     ساقی ، ار باده ،زاین دست ،به  جام   اندازد ،

              عارفا ن را همه ، در شرب ِ   ُ مدام    ،اندازد 1/146

·         باده به چنگ آوردن:با هر زحمتی باده تهیه کردن  و نوشیدن:

     تو نیز ،باده به چنگ آر و ،راه صحرا گیر

               که مرغ  ِ نغمه سرا ،ساز ِ خوش نوا آورد  3/141

                          باده به  زیر  خرقه کشیدن: 6/238

                   *باده پرست: باده فروش ، ساقی ،کسی که در میخانه خدممت می کند .در قدیم چون مسلمانان شرعا مجاز به ساختن و فروختن شراب

                     نبودند ،زردشتیان و یهودیان و مسیحیان که شراب در مذهب آنها ،حرام نبود ،میفروشی می کردند و در میخانه ها ، به خدمت و

                     ساقیگری می پرداختند

                    کمر  ِ  ِ  کوه‌   ،کم‌    است‌  از کمر ِ مور ، آن‌  جا

          نا امید  ، از   در ِ رحمت ،‌ مشو  ! ای‌ باده‌پرست‌4/21

         عارفی‌   را ،   که‌ چنین‌  ساغر  ِ   شبگیر  ، دهند

          کافر ِ  عشق‌  ،  بود  ، گر    نبود  ،  باده‌    پرست‌:4/22    

          نغز   گفت   آن ُ بت ِ ترسا بچه ی ِ  باده پرست :

                    " شادی  ِ  روی ِ  کسی  خور ، که صفایی دارد 8/119          

·         باده پرستی: میخوارگی و باده نوشی:

کار صواب باده پرستی است حافظا        

برخیز و عزم جزم   ،به کار صواب کن  6/388

·         باده پنهان خوردن: در ملأ  عام و در مقابل مردم باده ننوشیدن.

 دانی که چنگ و عود ،چه تقریر می کنند ؟

           :  پنهان خورید  باده ،که تکفیر می کنند 1/195

           هیچ می دانی که چنگ و رود نغمه ( ی آهسته ی خود)، به شما چه پند معنی داری می دهند ؟ به شما نصیحت می کنند که به هوش

           باشید و در بزم خویش ،پنهان از چشم محتسب ویارانش ، شرابخواری کنید که شمارا به کفر و بی دینی متهم خواهند کردو آبروی  

            شمارا ،چه پیر باشید و چه جوان ،خواهند برد.

 زباده خوردن پنهان ،ملول شد حافظ: دیگر از شراب نوشیدن پنهانی ،خسته و دلگیر شده ام.

  زباده خوردن پنهان ،    ملول   شد   حافظ

  به بانگ ِ بربط و نی، رازش ،آشکاره کنم9/342

            براستی من دیگر از این همه پنهانی شراب نوشیدن ،خسته و دلگیر شده ام و می خواهم با نغمه چنگ و نی  ،آشکارا به

            باده نوشی بپردازم واین راز را برای همه فاش کنم.

         * باده پیش آوردن: به راه انداختن بساط شراب خواری و بزم:

                      حا صل   ِ کار گه  ِ کون    و   مکان  ،  اینهمه  نیست

           باده ،  پیش آر،  که   اسبا ب   ِ جهان، اینهمه  نیست 1/75

                   *باده پیما: ساقی: صفت فاعلی مرکّب مرخم : باده پیماینده :کسی که پیمانه ی شراب به دیگران می دهد یا خود آنرا برمی گیرد و می

                     نوشد.چشم باده پیما : چشم مست ،چشمی که گویی از بس شراب نوشیده خمار و مست شده است چشم باده پیمایش : چشم معشوق                   

                     یار که مست و خمار است .

           من    از رنگ  ِ صلاح ،آنگه به خون ِ دل ،بشستم دست ،

           که    چشم  ِ   باده    پیمایش ،   صلا ،   بر هوشیاران زد 4/149

            از آن هنگام که چشم مست و خمار او (یار) ،همه ی هوشیاران را به مستی فراخواند ،من نیز با خونین دلی بسیار ،از جان خویش

             دست  کشیدم ومصلحت اندیشی و ظاهر پرستی را کنار گذاشتم  و به مستی و بی خبری ،روی آوردم .

                   * پیماییدن/پیمودن: باده‌ به‌ جام‌ کسی‌ ریختن‌، ساقیگری‌ کردن‌، باده‌ نوشی‌:

 چو    با   حبیب   ،  ‌ نشینی‌ و،  باده‌ پیمائی‌ 

           به‌     یاد    دار  ُمحبّان‌   ِ    باد   پیما     را5/4

           [ به‌ او بگو [  ای‌ معشوق‌!! چون‌ با دوستان‌ محبوب‌ و دوست‌داشتنی‌ خود، به‌ باده‌نوشی‌ می‌نشینی‌، از عاشقان‌ بی‌نصیب‌ و بی‌بهره‌ خود

           (: من‌) نیز یاد کن‌ (حافظ‌ را نیز به‌ بزم‌ خود فراخوان‌).

·         باده خریدن: شراب  خریدن:

قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت          باده و گل از بهای خرقه می باید خرید

 باده و گل از بهای خرقه می باید خرید :حالا که جوانمردی وجه مطرب و می ما را تأمین نمی کند ،بهتر است که سرمایه ی خودمان را که همین خرقه ی ریاکارانه یی است که برتن داریم ،بفروشیم یا گرو بگذاریم و باده و مطرب و لوازم بزم نوروزی  رافراهم کنیم.

              عدل سلطان ،گر نپرسد حال مظلومان عشق          گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید    (3و9/225)

         قحط جُود است ،آبروی خود ،نمی باید فروخت

         باده و گُل  ، از بهای خرقه  ، می باید    خرید   3/225

         دراین زمانه ،بخشندگی و سخاوتمندی قحط و نایاب شده است وحکم سیمرغ و کیمیا را پیدا کرده است ،بنابراین، باید به جای این که

         برای شراب و مطرب ، آبروی خودرابه فرومایگان بفروشم ،خرقه خود را بفروشم و بزمم را به راه بیندازم . برپا کنم.

                   *  باده خواستن: تقاضای شراب  کردن و دستور بر پایی بزم را دادن:

        بی خبرند زاهدان ،نقش بخوان  و  " لاتَقُل  "

         َمست ِ ریا ست ، مُحتَسِب،    باده بخواه و "لاتَخَف " 7/290

                   بهوش باش که زاهد نمایان ،هیچ راهی به حقیقت نبرده اند ،فریبکاری آنان را بشناس و خاموش باش و بدان که امیر مبارزالدین نیز ،از

                   ریاکاری سرمست است،بنابراین بیا و باده بیاور و از وی بیمناک مباش.

        غم  ِ دُنییِ   ِدنی ، چند خوری ؟! باده   بخواه

        حیف    باشد   دل   ِ دانا ،که   مشوّش   باشد 5/155،

         *باده خوردن: شراب  نوشیدن:                               

         چه‌   شود   گر  من‌ و  تو ، چند  قدح‌  ،باده‌ خوریم‌؟!

         باده ،‌ از خون‌ ِ َرزان   است‌ ، نه‌ از خون ِ‌ شماست‌ ! 7/25

                   طبیب ِ  عشق،منم ،باده خور ،که این معجون ،

         فَراغت   آرد   و ،اندیشه   ی   ِ خطا  ،  ببرد 6/125

         در برابر "غصّه خوردن " است ،بیا و شاد باش و به جای "غصّه " ،" شراب " بخور. در نسخه باده بخواه  هم آمده است .

        غم دنیی دنی چند خوری باده بخور           

        حیف باشد دل دانا که مشوش باشد  ( 5/155)

        تا کی غصّه ی مال و نعمت این دنیای فرومایه را می خوری و غمناک هستی ،بیا و به جای غصّه خوردن ،شراب بخواه و  بنوش و

        شاد باش و قدر عمرت را بشناس.

                   و رک:6 /125،6/249،7/302،4/383،

     *  باده دادن:باده به جام کسی ریختن ، به کسی شراب  دادن:

         ساقی ! به جام  ِ عدل ،بده باده ، تا گدا

         غیرت   نیاورد   که جهان  ،پر بلا کند  2/181

        ای ساقی ! شراب را برای ما بزم نشینان ،با دادگری و برابری ،در جام بریزتا هیچیک از ما گدایان دردمند، براثر بی عدالتی تو در این

        کار ،بر سر غیرت نیاید و دل شکسته نشود و  ننالد ودر نتیجه ،از اثر ناله ی وی ، جهان پر آسیب و بلا نگردد.

        و رک:  7/290،3/340،9/342،
     *  باده در دادن:شراب پیمودن و برای می خوارگان شراب در جام ریختن:

         باده‌ در ده‌  ،چند از این‌باد ِ غرور!!

        خا ک‌ بر سر ، نفس  ِ ‌ نا فرجام‌ را 4/8

        برای من جامی باده بریز‌ تا بر سر نفس‌ متکبر و مغرور خود، خاک‌ بیفشانم‌ (تا کی‌ غرور این‌ نفس‌ بدعاقبت‌ را تحمل‌ کنم‌، شراب‌، غرور

        را از من‌ می‌گیرد و می‌توانم‌ نفسی‌ به‌ راحتی‌ بکشم‌).

               * باده صا ف کردن: شراب زلال و پالوده و بی لای و ُدرد را از خم به صراحی ریختن  وآماده ی پیمودن به می خوارگان کردن:

                  پیر  ِ  ُمغان  ،  زتوبه ی   ِ ما   گر  ملول  شد ،

                گو، باده صاف کن   ، که به عذ ر ، ایستا ده ایم   4/356

                 اگر که پیر می فروش از توبه کردن من و سر نزدنم به میخانه ، دلگیر شده است ،از اوعذر بخواه و خواهش کن که شراب

                زلال و بی غش را از خُم به صراحی بریزد و برای من آماده کند که بزودی توبه را خواهم شکست و به خدمت او ،قیام  

                خواهم  کرد.

                *  باده غارت کردن:حمله بردن وبه تاراج بردن شراب:

                 بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و،از بزم  ِ‌ عارفان

               غارت‌ کنیم  باده‌ و  ،شاهد، به‌ بر کشیم‌  4/368

                     ای‌ صوفی‌ بیا تا از باده‌ سرمست‌ شویم‌ و  ] از خود [  یا از جامه‌ ریا (یا از بند زهدنمائی‌) با شتاب‌ بیرون‌ آییم‌، باده‌ را از

                    بزم‌ صوفیان‌ غارت‌ کنیم‌ و با سرمستی‌، معشوق‌ زیباروی‌ (حقیقت‌) را در آغوش‌ بکشیم‌ و ببریم‌

       * باده فروختن: شراب فروختن:

                     زان باده که در مصطبه ی عشق فروشند ،       

                     ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش  2/267 

          اگر چه ماه رمضان است و هنگام باده نوشی نیست ، ازآن شرابهایی که در شرابخانه ی عشق به فروش می رسد ، چند جامی  برای

           من بده .   

                  * باده فروش:شراب فروش:

                     من این مرقّع رنگین ،چو گل بخواهم سوخت      

                     که پیر باده فروشش ،به به جرعه یی ،نخرید  (5/224 )

                     آمد افسوس‌کنان‌ مغبچة‌ باده‌فروش‌         

                      گفت‌ بیدار شو، ای‌ رهرو خواب‌آلوده‌  2/412    و رک: 3/9،7/155،8/138،2/415،3/481،

                      سرّ ِ خدا که عارف سالک به کس نگفت ،        

                      در حیرتم که باده فروش از کجا شنید     (8/238 )

                    * باده فروشان:  شراب فروشان، فروشندگان شراب: من برده ام به به باده فروشان پناه از او: زیرا که من از دست شیطان    

  رجیم ،به باده و باده فروشان پناه برده ام، من اینک پناهگاهی استوار در کوی باده فروشان دارم و شیطان غم نمی تواند هیچ کاری با  

  من بکند.

         شیطانِ   ِ  غم ، هر  آ ن چه تواند  ، بگو ، بکن

                    من  ،    برده ام  به  باده  فروشان ، پناه ، از  او5/405

                    از قول من به غم واندوه که چون اهریمنی در کمین من نشسته است ،بگویید که دیگر،مرا  از وی هراسی نیست ، زیرا به کوی باده

                    فروشان که پناهگاهی استوار است  ،پناه برده ام و در آن جا ،از دست غم روزگار در امانم.

·         باده گرفتن: از ساقی شراب  گرفتن و نوشیدن باده نوشیدن،شراب خوردن ،می خوردن، باده کشیدن ، می زدن ، می گساردن ، باده خوردن ، باده گساردن :

                          چو وقت باده بود، باده گیر و باده گسار           چو وقت بوسه بود، بوسه بخش و بوسه ستان .           فرخی .

                     دو جهان را کند از گردش یک ساغر مست           چشمت   ،  این باده    ندانم   ز کجا   می گیرد.    مخلص  کاشی

         سحرگاهان، که مخمور  ِ شبانه ،

         گرفتم   باده ،  با چنگ و چغانه 1/418

         بامدادان پگاه، در حالی که مست وخماربودم و نوازندگان چنگ و چغانه می نواختند،من به جای هر کار واجب دیگری ،باده می 

          نوشیدم،

         باده نوش:میخواره:

         باده ‌نوشی  ، ‌ که‌ در   او، روی‌   و   ریائی      نبود

         بهتر    از   زهد  فروشی،‌ که‌ در او روی‌ وریاست‌  4/25

         باده‌نوشانی‌ چون‌ ما که‌ اهل‌ هیچ‌ تزویر و ریائی‌ نیستند بسیار بهتر از زهدفروشانی‌ هستند که‌ ریاکار و رنگ‌آمیزند.

       *  باده نوشیدن:شراب خوردن: باده با محتسب شهر ننوشی زنهار : هان !به هوش باش و حواست را جمع کن ! که هیچوقت ،با این

        محتسبان ریاکار ،به باده نوشی نپردازی ،

                   باده بامحتسب شهر ننوشی ،زنهار !!  

                   بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد  (7/146)

                   هان بهوش باش  و هرگز با این مامور ریاکار  اجرای احکام شرعی ،شراب منوش که( اونمک را می خورد و نمک دان را می شکند )

                   شراب ترا خواهد خورد و بر حسب عادت ،جام ترا، با سنگ خواهد شکست.

                   و رک: 9/241،8/271،10/382،10/425، 24/1104

     *  از باده خراب شدن:مست شدن:  نظیر:زمانی زمی خراب شویم :مدتی از شراب نوشی ، کاملا مست شویم.

          گر همچو من ، افتاده ی ِ این دام  شوی،

          ای بس   ، که خراب  ِ باده و جام ،شوی

          ما ،عاشق و مست و رند و عالَم سوزیم

          با   ما  منشین!  وگرنه ، بد نام  ، شوی( رباعی31/1107)

                 *  به باده شستن:با شراب تطهیر کردن!!

         چنین    ‌ که   صومعه  ، ‌ آلوده‌ شد   ز خون‌ دلم‌

         گَرَم‌    به‌ باده‌     بشوئید  حق‌ به‌ دست‌ شماست‌7/26

         (ای‌ صومعه‌نشینان‌ زاهدپیشه‌!) بدین‌سان‌ که‌ عشق‌ و خونین‌دلی‌ من‌، صومعه‌ شما را آلوده‌ کرده‌ است‌ (و سوختگی‌ و عشق‌ من‌ موجب‌

         ننگ‌ و آلودگی‌ شما خانقاه‌نشینان‌ شده‌ است‌)، شما کاملاً حق‌ دارید که‌ مرا با باده‌ تطهیر کنید!!

                  * در کار باده بودن: به شغل باده نوشی سرگرم بودن و ازآن غافل نشدن:

          خون ِ پیاله ،خور ، که حلال است خو ن ِ او،

          در کار  ِ باده باش ، که کاری  است ،کردنی   3/470

         اینک ،صواب و سزاوار،آ ن است که خون جام را بنوشی  که امری حلال است  و به کار شراب بپردازی که کاری بس شایسته است.به

                 *  در گرو ِ باده بودن:  چیزی  که برای خریدن شراب در رهن گذاشته باشند: مدام ، خرقه ی ِ حافظ ، به باده ،  در گرو  است: به باده: برای شراب ،برای گرو گذاشتن و باده خریدن و نوشیدن.

در گرو است : در رهن و گرو کسانی است که پشمینه ی مرا به رهن بر می دارند و به من شراب می دهند.

        صوفیان واستدند از گرو می ،همه رخت      دلق ما بود که در خانه ی خمّار بماند         ( 3/175)

           گر شوند آگه،از اندیشه ی ما مغبچگان      بعد از این خرقه ی صوفی،به گرو نستانند ( 9/188)

           درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی      خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی           ( 1/481)

                     مدام ، خرقه ی ِ حافظ ، به باده ،  در گرو  است

                   مگر ،  ز  خاک  ِ  خرابات  بود ،      طینت  ِ او 7/397

                 *  صرف ِ باده شدن: خرج باده شد. به مصرف خریدن شراب رسیدن.

                   نقد دلی‌ که‌ بود مرا صرف‌ باده‌ شد       

                   قلب‌ سیاه‌ بود، از آن‌ در حرام‌ رفت‌    8/84

                   (ای زاهد ) نگران مباش و از من  مرنج که  همه ی نقدینه ی دل و جان خویش را صرف خرید باده کرده ام ، همه ی آن نقدینه تقلبی و 

                    بی ارزش و به نظر تو حرام بود بنابراین ، من آن وجه حرام  را در کار حرام و برای خرید شراب حرام صرف و بد را برای بد خرج

                    کردم و دیگر جای هیچ نگرانی نیست !!

                 * بی باده:بدون داشتن شراب ، بی شراب بودن ، بدون شراب و مستی،:

                    گل ، بی  رُخ ِ یا ر، خوش  نباشد 

                *   بی با ده ،    بها ر   خوش  نباشد  1/159

                     تماشای گل و باغ وبوستانی که معشوق  در آن جا نیست هیچ لطف و صفایی ندارد همچنان که  عید و بهاری که در آن نتوان شراب

                     نوشید ، خوش آیند نیست..

          

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شعر سعدی، بال پرواز در افق‌های ادب فارسی

شعر سعدی، بال پرواز در افق‌های ادب فارسی


سلسله درس گفتارهای سعدی‌شناسی در شهر کتاب در جریان است. این جلسات در روزهای چهارشنبه هر هفته برگزار می‌شود.

دکتر منصور رستگار فسایی در پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی که به «نگاهی دیگر به سخنوری سعدی» اختصاص داشت گفت: اگر ادب غنایی و ادب حماسی را نگاه کنیم می‌بینیم که ادب غنایی با فرد، احساس و تمایلات شخص سر و کار دارد، از این روست که غزل سعدی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. شعر سعدی بال پرواز در افق‌های پهناور شعر فارسی است. به راستی سعدی در نشان دادن چهره فردی خودش بسیار اصیل است اما او را تنها از زاویه غزلسرایی نباید نگریست، بلکه باید جنبه‌های دیگر شعر و زبان او را هم مورد توجه قرار داد. سعدی، صرف نظر از آنچه درباره او می‌دانیم، پدیده‌ای استثنایی در فرهنگ و ادب و هنر و تفکر ایرانی است. در پیشینه هزار ساله ادبیات ما چهره‌ای ادیبانه‌تر از او نمی‌شناسیم که از یک طرف شاعر باشد و از طرف دیگر نویسنده‌ای چیره دست.

وی افزود: ما در ادبیات فارسی به یاد نمی‌آوریم که کسی همانند سعدی همان اوج و اعتباری را که در نثر دارد، در نظم هم داشته باشد. سعدی در عین حال که مردی جدی است، شوخ طبعی‌ها و طنزهای تند و حتی هزل نیز بسیار دارد. این گوناگونی و تنوع ادیبانه سخن او، برخاسته از ضرورت‌های زندگی است. او می‌خواهد سخن حق بگوید، گاهی به نثر، گاهی به شعر و زمانی به طنز و جد. اما نکته در این است گه هر کسی مثل او نمی‌تواند حق‌گو باشد. خود سعدی به این نکته آگاه بود که می‌گفت: سخن ملکی ست سعدی را مسلم. بنابراین سخن در دست سعدی همانند مومی است که به هر شکلی که بخواهد می‌تواند آن را بسازد و به طرزی ارایه دهد که خواننده حداکثر استفاده را از برداشت او داشته باشد.

آنگاه او به شعر تغزلی سعدی اشاره کرد و گفت: از یک دیدگاه سعدی شاعری غزلسراست غزل سعدی نخستین و مهم‌ترین پایگاه او برای نفوذ در جامعه است اما سعدی پیش از آن که غزل بگوید «بوستان» را نوشت و یک سال پس از آن «گلستان‌» را تالیف کرد. در آن زمان بسیاری کسان سعدی را نمی‌شناختند و در کتابی همانند «المعجم» اگر چه از بسیاری از شاعران سخن به میان می‌آید، به سعدی اشاره‌ای نمی‌شود. این در حالی است که گویا سعدی در آن زمان دور از شیراز بوده است.

نویسنده کتاب «مجموعه مقالاتی درباره شعر و زندگی سعدی» با اشاره به گلستان و بوستان گفت: سعدی در آن دو کتاب بر آن بوده است که چهره‌ای متفاوت از یک فرهنگ‌ساز اجتماعی را نشان بدهد. در آن زمان که دیگر دربارهای بزرگ وجود نداشت و حمله مغول جای آبادی برای فرهنگ ما باقی نگذاشته بود، سعدی بازگشته بود تا به ترمیم ویرانی‌های فرهنگی بپردازد. سعدی با دو کتابش منجی است که حقیقت را به جامعه ارایه می‌دهد. وقتی بوستان و گلستان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مسایل مشترکی دارند. در هر دو پای اخلاق و تربیت اجتماعی و بسیاری موضوعات دیگر به میان کشیده می‌شود. در هر دو آن‌ها باب عشق و رضا و قناعت وجود دارد. انگار سعدی می‌خواهد اخلاق درویشان را نشان بدهد و اصطکاک‌های موجود در میان طبقات اجتماعی را در آن عصر بحران، تصویر کند.

دکتر فسایی آنگاه به روزگار سعدی و هنر سخنوری او در میان ادیبان و چهره‌های شناخته شده شیراز و فارس پرداخت و گفت: شیراز و فارس پیش از سعدی فقط با «روزبهان بقلی» معروف بود. تربیت روزبهانی تربیتی خانقاهی و عرفانی بود. یکباره می‌بینیم که از این شهر، که هیچ صدایی در ادبیات ندارد، صدای آشنا و منسجم سعدی به گوش می‌رسد. صدایی که بسیار متفاوت از صداهای دیگر بود. صدایی معنی‌دارتر و ادامه‌دارتر ازصدای روزبهان. به راستی چه اتفاقی افتاده بود که فرهنگ فارس، که روزی مشعل‌دار تمدن ایرانی بود، پیش از سعدی به خاموشی گراییده بود و چهره ممتازی در ادبیات ایران نداشت؟

این استاد بازنشسته دانشگاه تهران افزود: ظهور سعدی حادثه‌ای مهم در فرهنگ فارسی است اما این حادثه زاییده فرهنگ و تفکر ایرانی است. سعدی در سخنش قرینه‌هایی نشان می‌دهد که روشن می‌سازد که او از آغاز با فرهنگ ایرانی آشنایی داشته است. معلم او در این راه، بی‌گمان، فردوسی است. سعدی با چنان احترامی از فردوسی یاد می‌کند و نام او را بر زبان می‌آورد که گویی برای او نام فردوسی مقدس است. او می‌گوید «چنین گفت فردوسی پاکزاد». سعدی هم اینکه نام فردوسی را می‌آورد، در کنارش صفت پاکزاد را هم می‌گذارد. این «پاکزادی» فقط یک لغت خاص برای نشان دادن تبار خانوادگی فردوسی نیست. بلکه سعدی این پاکزادی را در «ایران زادی» و مفخر ایرانی بودن می‌شناسد. این شیفتگی به فردوسی نشان دهنده دلبستگی فراوان سعدی به آن شاعر بزرگ زبان فارسی است.

نویسنده کتاب «تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی» به سرچشمه‌های فکری و ادبی سعدی اشاره کرد و گفت: خط فکری و سبک هنری سعدی از دو سرچشمه و زاویه متفاوت ایران پیش از اسلام و پس از اسلام سیراب می‌شود. معمولا همه ما سعدی بعد از اسلام را خوب می‌شناسیم. سعدی در مقدمه‌هایش شیفتگی‌اش به ابعاد دینی را نشان می‌دهد اما همین سعدی از شاهنامه بارها یاد می‌کند و تاریخ درخشان گذشته ایران را با اخلاق و حکمت عصر خود ترکیب می‌سازد. این راه متفاوتی است که سعدی در پیش می‌گیرد.

از نگاه دکتر فسایی برجسته‌ترین خصیصه زبان سعدی سادگی و لطافت آن است و یادآور شد: ویژگی زبان روشن و خورشیدی سعدی، سادگی آن است. این سادگی بی شک وام گرفته از فردوسی و شاهنامه است. از سویی دیگر غزل سعدی ساده‌ترین پیوند را با شنوندگانش برقرار می‌کند. ما با خواندن غزل او، صاحب تجربه و ذهن سعدی می‌شویم. این زبان ساده در شعر سعدی به عنوان یک فضا و قالب هنری و ادبی دیده می‌شود. زبان ساده او زبان کودکی و مدرسه و مردمش است. زبان دورانی است که سعدی در مکتب بزرگان ادب پارسی نشسته است و یاد می‌گیرد اما او ناگزیر سر از نظامیه بغداد در می‌آورد. در آنجا درس می‌خواند و مقرری می‌گیرد. رفتن به نظامیه تجربه‌ای متفاوت برای سعدی بود. در آنجا او پرورش دینی و علمی می‌یابد اما زلال شخصیتی سعدی، او را در جایی می‌نشاند که حتی هنگامی که شعر دو زبانه می‌گوید و ملمع می‌سراید، نشان می‌دهد که در نظامیه ذوب نشده است. هنوز خود سعدی است که زندگی، راه را به او نشان می‌دهد. بنابراین سعدی هنرمندی است که کسب دانش باعث نشده به فکر خاصی دل ببازد و انسانی تک ساحتی بشود. او انعطاف هنرمندی بزرگ را از خود نشان می‌دهد.

دکتر فسایی آنگاه به جنبه‌های دیگری از هنر و سخن سعدی پرداخت و افزود: سعدی هنگامی که مجلس وعظ می‌گوید، سخن عارفانه‌اش به اوج می‌رسد. عشق او عشق مرده و ساکن نیست. عشق سیالی است که در همه هستی جاری است، عشقی که اجزای هستی را به هم پیوند می‌دهد. درست است که عرفان دوره سعدی عرفانی انزوا جویانه بود، اما سعدی به خانقاه نمی‌رود و از این عرفان منزوی دوری می‌جوید. چون سعدی مرد تجربه‌ها و انعکاس تجربه‌های زندگی است. با این همه وعظ سعدی به همان زیبایی سخنان دیگر اوست.

این سخنران گفت: گلستان سعدی، گلستانی از زندگی است. از سویی دیگر سعدی که لطافت طبعش چنان است که از صدای پرندگان به شوق می‌آید و شنیدن صدای مستمعانش او را ذوق زده می‌کند، آنقدر توانایی دارد که قصیده‌هایی سرشار از پند و نصیحت بگوید. با این که زبان سعدی در قصیده‌گویی متاثر از زبان انوری است، اما شیوه سخنگویی و برداشت او کاملاً متفاوت است. سعدی در سخن طنزآمیز هم زیبایی هنری و تصاویر کوتاه شگفت‌آوری می‌آفریند. در شعر غنایی هم با تمامی روح و روانش سخن می‌گوید اما به دلیل آن که روح سعدی راکد و ثابت نیست، دچار تضاد می‌شود. تضاد او ناشی از ذات زندگی و تجربه‌های گوناگون آن است.

نویسنده کتاب «انواع شعر فارسی» به تفاوت شعر غنایی و شعر حماسی پرداخت و گفت: فرق شعر غنایی و شعر حماسی در این است که در شعر حماسی خود شاعر بازیگر نیست بلکه راوی است. این دیگرانند که بازی می‌کنند. این بازیگران گاهی یک ملت و مجموعه‌اند. شاعر حماسی روح ملت و فرهنگ ملی‌اش را بازتاب می‌دهد. در حالی که شاعر غنایی در ناخودآگاه و خودآگاه فردی جامعه حضور دارد.

سعدی این دو جنبه را با هم آشتی می‌دهد. از یک طرف ناخودآگاه و خودآگاه‌های شاعری غنایی را دارد و از طرف دیگر آنقدر به شعر حماسی نزدیک می‌شود که شما تردید می‌کنید که آیا آن شعرها از سعدی است یا از فردوسی؟ سعدی این تربیت زبانی و روح ناخودآگاهی را از فرهنگ ایرانی گرفته است. اما فردوسی است که بخش بزرگی از ذهن و فکر سعدی را می‌سازد و شکل می‌دهد. از همین روست که پهلوانان اساطیری شاهنامه در تمامی آثار سعدی خودشان را نشان می‌دهند. هر چند گاهی در سایه تفکرات دیگر او قرار می‌گیرند. این را هم باید افزود که ما از راه گلستان می‌فهمیم که در روزگار سعدی شاهنامه‌خوانی بسیار رواج داشته است. به هر حال فردوسی برای سعدی چنان ساختار ذهنی می‌سازد که شاهنامه کتاب مهم ذهن و فکر سعدی می‌شود.

جلوه‌های بارز شخصیت‌های حکایت‌های سعدی، موضوع دیگری بود که دکتر فسایی به آن اشاره کرد و گفت: سعدی حتی پهلوان‌هایی را که در حکایت‌هایش نشان می‌دهد و نقل می‌کند، رنگ و رویی حماسی می‌دهد. از این راه می‌توان دریافت که او اساطیر ایرانی را خوب می‌شناخته است. پس لازم است که به این جنبه از هنر ناشناخته سعدی توجه بیشتری بشود. من به صراحت می‌گویم که اگر فردوسی نبود سعدی می‌توانست جای او را پر کند. حافظ هم به همین گونه است. وقتی حافظ در بیتی می‌گوید «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد»، همه داستان سیاوش و سودابه شاهنامه را در بیتی می‌گنجاند و عصاره‌اش را عرضه می‌کند.

نویسنده کتاب «برگزیده بوستان سعدی» گفت: سعدی استاد ادبیات تعلیمی است. کمتر شاعری به اندازه سعدی در ادبیات ما توانسته است شعر تعلیمی بگوید. شعر تعلیمی سعدی انعطاف‌پذیر، دامنه‌دار و زیباست. حتی اگر سخن ناصر خسرو و سنایی و مولوی را در کنار شعر تعلیمی سعدی بگذاریم، شیوه بیان سعدی را برجسته‌تر و ممتازتر می‌یابیم. این به معنای انکار و نادیده گرفتن سخن آن بزرگان نیست. سعدی بر بال‌های هنرش و برفراز تمامی اندیشه‌ها پرواز می‌کند و با زبانی لطیف و زیبا با ما سخن می‌گوید. بی شک هیچ شاعری بال پرواز سعدی را در افق‌های پهناور شعر نداشته است. اگر شاعران دیگر فارسی بال سعدی را داشتند ادبیات ما گستردگی افزون‌تری می‌یافت.

دکتر منصور رستگار فسایی گفت: سعدی شاعری جامع الاطراف و شگفت‌انگیز است و همه ادبیات ایران را دربردارد. سعدی پس از فردوسی به اوج اعتبار، استقلال سبک و شیوه بیان و فکر می‌رسد. به همین دلیل سعدی ادبیات غنایی و فردوسی ادبیات حماسی را برای ایرانیان سرود. سعدی شاعری است که در انواع شعر به استادی می‌رسد، غزل وی به همان استواری قصاید اوست و قصاید او نیز به همان لطف و عظمت غزلیات اوست.

وی با اشاره به دریافت آگاهانه و هوشمندانه سعدی افزود: سعدی نه فقط با دریافت آگاهانه و هوشمندانه شاعرانه خویش می‌تواند ابعاد مختلف یک هنرمند به تمامی معنا را ایفا کند بلکه یک نثرنویس جامع و کامل است و به همان اوجی در نثر می‌رسد که در شعر رسیده است.

سعدی در ادبیات غنایی ایران یگانه است و تجربیات عاشقانه و عاطفی سعدی در غزل‌های او بی‌تردید قابل فهم‌ترین و همدل‌سازترین شیوه‌های شاعران غزل‌پرداز است و به همان سادگی شعر فرخی و انوری سعدی غزل می‌سازد و با مخاطب خویش ارتباط برقرار می‌کند.

مولف کتاب «از پادشاهی کیومرث تا پادشاهی کیقباد» خاطرنشان کرد: در ادب تعلیمی و اخلاقی کار سعدی در نظم و نثر یگانه است. اگر سعدی غزل نداشت و شاعر غنایی ساز نبود بهترین استاد، معلم و مربی شعر تعلیمی در ادبیات ایران بود. شعر تعلیمی، رسا و روشن و به لحاظ حسن و زیبایی پیکره شعر است. کلام تعلیمی سعدی نه تنها در زمینه شعری مانند بوستان است بلکه قصیده‌هایش به همان زیبایی نثر تعلیمی است و محتوای اشعارش تمامی مقام سازهایی ساخته شده را دربردارد زیرا سعدی وزن را فدای لفظ نمی‌کند.

این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: نثر سعدی ماندگار است و هیچ غرابتی مانند مقامات حمیدی ندارد. نثر عرفان که پس از سعدی آغاز شد در گلستان به حد اعلای خود می‌رسد و می‌تواند نثر عارفانه محسوب شود. ادب نمایشی در کلام سعدی در «جدال سعدی با مدعی» دارای چنان ارزش‌های تصویری و نمایشی است که گویی برای نمایش امروزی نگاشته شده است و تمامی فضاسازی‌ها به طوری فراهم آمده‌اند که می‌توانید برداشت امروزی از ادب نمایشی داشته باشید. ‏

مولف «کتاب پادشاهی کیکاوس» به انواع ادب جهان اشاره کرد و یادآور شد: ادب جهان چهار نوع است، ادب غنایی، ادب تعلیمی، ادب نمایشی و ادب حماسی. با وجود اینکه سعدی شاعری غنایی‌ساز است بلکه شخصیتی ویژه دارد، سعدی تربیت مدرسه‌ای نظامیه‌ای داشته و به دلیل تحقیقی بودن کار و دامنه مطالعه، منابع فکری را در ناخودآگاه و خودآگاه خود تقسیم می‌کند.

وی افزود: همه این بخش‌ها بازتاب خودآگاه سعدی است زیرا تجربه انسانی است که عاشق می‌شود و به مکتب می‌رود و بر کرسی وعظ می‌نشیند و به بیان اندیشه و فکر خود می‌رسد و گاهی می‌اندیشد که باید تصویری از آنچه می‌بیند بدهد. همه اینها رسالت شاعرانه‌ای است که سعدی برای خود دارد. در روزگار سعدی دوره سیاه تاریخی حمله مغول به ایران است و چراغ فرهنگ و هنر آخرین شعاع خود را دارد.

مولف کتاب «پادشاهی کیخسرو» خاطرنشان کرد: بازگشت سعدی به شیراز بازگشت به آرامش است. سعدی در این مرکز، آرامش گمشده را بازمی‌یابد. بازگشت سعدی به وطنی است که در آنجا آرامش می‌یابد. سعدی برای کسب علم و دانش به شیراز رفته است. زیبایی غزل سعدی در کلام خورشیدی و درخشانی اوست که شفافیت و پاکی آن را از شاهنامه می‌گیرد. خودآگاهی سعدی ایجاب می‌کند که تمامی ابعاد شخصیت خود را به یکبارگی بروز دهد زیرا شیراز اصحاب علم و فرهنگ و فضیلت را در خود جای داده است به همین دلیل در مقدمه گلستان، تواضع و احترام را به اصحاب علم شیراز می‌بینید.

وی افزود: سعدی یک درد ناخودآگاه دارد، ناخودآگاه جمعی که در همه جامعه‌هاست مانند خودآگاه جمعی مطرح نیست. سعدی در ذهن ما به عنوان سخنور بزرگ و آخر زمان مطرح است. تخم سخنی که فردوسی پراکنده ناخودآگاه آخر زمان سعدی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و می‌توان در خلال نکته‌های سعدی آن را مشاهده کرد. باید بیشتر بیندیشیم که ادب حماسی و اساطیری که در ناخودآگاه جمعی است چطور در اندیشه سعدی بروز می‌کند.

این استاد دانشگاه به تفاوت عصر سعدی و فردوسی پرداخت و گفت:‌ چرا می‌گوییم که سعدی شاگرد مکتب فردوسی است؟ سعدی انسان عصر پریشانی و عصر شکست و ناامیدی است. انسان عصری است که همه چیز در جامعه دچار بحران خاص فرهنگی شده و با حمله مغول دولت‌های بزرگ و انجمن حمایت از شاعران از بین رفته است و سعدی جز غمی جانکاه چیزی ندارد اما امید فراوان می‌خواهد تا شعر بگوید. سعدی همه اندیشه‌هایش را به سمت غزل می‌برد اما نمی‌تواند خود را راضی کند و به طرف قصیده و مثنوی پیش می‌رود.

وی افزود: فردوسی انسان روزگار امید است، روزگاری که تمدن ایرانی شکل مستقلی می‌یابد و بعد از سه، چهار قرن هویت ایرانی شکل می‌گیرد و احیا می‌شود و ایران به هویت دیرینه خود رنگ و روی تازه می‌دهد و می‌بینیم که یعقوب لیث نیز در احیای هویت ایرانی نقش بسزایی داشته است. یعقوب لیث که از جامعه برخاست زبان عربی حدود خود را با زبان فارسی از هم جدا کرد. رودکی آمد و رودکی تجربه‌های متفاوت شاعری را انتخاب کرد. ظهور رودکی مانند ظهور نیما در دوران ما بوده است، کشف آن چیزی است که بازتاب اندیشه زبان اوست رودکی نواندیشی خود را در شاعری نشان داد و اگر یعقوب لیث نبود اندیشه‌های رودکی متجلی نمی‌شد.

مولف کتاب «از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارا» خاطرنشان کرد: در دوره سامانی که فردوسی کودکی بیش نیست آزاداندیشی ایرانی، غرور ملی و استقلال ایرانی پهنای خراسان بزرگ را در بردارد و کم‌کم تبدیل به ایران بزرگ می‌شود و خورشید خراسان را به طلوع نور وادار می‌کند. فردوسی با این غرور ملی بزرگ و پرورده می‌شود، این شاعر حماسه‌سرا برای اندیشه ایرانی کتابی می‌خواهد که بازتاب اندیشه‌های ایرانی باشد و شناسنامه ملی می‌خواهد که دارای ارزش‌های اخلاقی و دینی باشد. فردوسی اراده‌ای دارد که 30 سال وقت خود را برای شاهنامه می‌گذارد. اراده فردوسی مبتنی بر جامعه اوست.

وی افزود: فردوسی از قهرمانان سخن می‌گوید که برای ایران مبارزه کردند از آغاز پادشاهی کیومرث تا یزدگرد سوم. فردوسی از پهلوانان و قهرمانانی سخن می‌گوید که مدافع ایران بودند و مرگ برایشان معنایی نداشت و نامیرا و جاودان بود. بینش سعدی در عصر خود بینش ناخودآگاه است ولی بینش فردوسی بینش آگاه و اراده‌دار ذهنی است. طرح و برنامه فردوسی با سعدی متفاوت است. سعدی شاعر فصل محسوب می‌شود و بوستان را در یک فصل و گلستان را در فصل دیگری سروده است ولی فردوسی مرد اندیشه است و برای به دست آوردن منبع و مأخذ کوشش می‌کند و ادبیات پهلوی را از کشاورزان روزگار می‌شنید و از هر سند و مدرکی درباره گذشته استفاده می‌کرد.

مولف کتاب «از پادشاهی اسکندر تا پادشاهی بهرام گور» خاطرنشان کرد:‌ سعدی ادبیات غنایی را سرود و بازتاب ناخودآگاه خود را در آثارش می‌توان مشاهده کرد.

ادب غنایی برای فردوسی وجود دارد اما برای سعدی پرداختن به حماسه متفاوت است. فردوسی و سعدی با وجود اینکه سه قرن با هم فاصله دارند ولی گاهی اوقات به هم نزدیک و گاهی از هم دور می‌شوند آنگاه فکر می‌کنی که بیش از سه قرن با هم فاصله دارند.

وی افزود: تمامی اشعار و غزل‌های عاشقانه سعدی تأثیر از ادبیات حماسی می‌گیرد و ناخودآگاه سعدی ریشه در فضایی دارد که فردوسی در آن بالیده است. سعدی و فردوسی بر جاودانگی می‌اندیشند زیرا اشعارشان در پیوند با فرهنگ است و مردم جامعه خواننده آثار ادبی هستند که جاودانگی را به هنرمند می‌دهند و آثارشان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهند. سعدی در مسیری گام می‌نهد که فردوسی در آن مسیر گام برداشته است و خیرخواه مردم به شمار می‌رود. فردوسی به وطنی به نام ایران می‌اندیشیده است که همه پهلوانان و قهرمانان آن نام‌‌آور بوده‌اند.

این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: فردوسی انسا‌ن‌های اساطیری و پیش از تاریخ و شخصیت‌های بزرگ تاریخی را به نماد تبدیل می‌کند و این شخصیت‌ها نمادهای استقامت ایران محسوب می‌شوند. رستم یلی در سیستان و یگانه نماد استقامت و مقاومت برای ایران به‌شمار می‌رود و پیروزی ساز و درخشنده است. در شاهنامه آمده است که رستم به چاه می‌افتد که ملت و جامعه در اوج افتخار باقی بمانند. سعدی مصلحت جامعه را با تفکر معاصر خود حل می‌کند ولی گاهی اوقات ضعف دارد و تسلیم می‌شود و در عین حال فروتنانه و اصل‌پذیر رفتار می‌کند.

مولف کتاب «از پادشاهی یزدگرد بهرام تا پادشاهی هرمزد انوشیروان» یادآور شد: فردوسی در تمامی شخصیت‌های شاهنامه یک نوع غرور ملی ایجاد می‌کند زیرا باورمند است که نام آن‌ها باید پایدار باشد. در تصور فردوسی و تفکر خردمندانه او می‌بینیم که شخصیت‌هایش را نماد می‌کند تا بازتولیدی نظیر خود داشته باشد از هنگامی که کاوه، فریدون، بهرام در شاهنامه بروز می‌کند تا بزرگانی مانند گیو، گشتاسب و رستم به‌وجود می‌آیند نام آن‌ها جاودان مانده است. فردوسی نماد انسانی است که بتواند اعصار را ببیند.

وی افزود: سعدی و فردوسی روشنگری و حقیقت‌جویی دارند و سوزی در کلامشان نهفته است که با درد و سوز و آه کلامشان را آغاز می‌کنند. انسان برای سعدی موجودی مقدس است که باید در تمامی ابعاد مورد ارج و عزت قرار گیرد. سعدی در عصری زندگی می‌کند و نیت سعدی در روزگار پنهان خود است ولی در کلام فردوسی نام انسان و هویت انسان مشاهده می‌شود زیرا افتخار گودرز، رستم، بهرام، گیو و گشتاسب در نام است.

مولف کتاب «از پادشاهی خسرو پرویز تا پایان پادشاهی یزدگرد» خاطرنشان کرد: فردوسی به نوعی با سعدی در ارتباط همیشگی است. سعدی یکبار به صراحت در بوستان خویش از فردوسی نام می‌برد و بیتی از او تضمین می‌کند و نام فردوسی را چنان با احترام می‌برد که ناخودآگاه تبدیل به آگاهی می‌شود.

چه خوش گفت فردوسی پاک‌زاد /که رحمت بر آن تربت پاک باد

سعدی به فردوسی استادان می‌گوید، احترامی که سعدی به فردوسی می‌گذارد استثنایی است و در آثار منظوم و منثور سعدی احترام به این بزرگی به دیگر شاعران به چشم نمی‌آید. معنای ستایش سعدی از فردوسی را باید درک کرد و در اشعارش آن‌ها را یافت. در روزگار سکوت و شکست حمله مغول هنگامی که هنوز چراغ خاموش اندیشه ذهن ایرانی به استادی چون فردوسی می‌رسد و از فردوسی با نام چه خوش گفت فردوسی پاکزاد یاد می‌کند زیرا معیار ارزش‌های کلام فردوسی را می‌شناسد و به اندیشه‌هایی که در شاهنامه متبلور است احترام می‌گذارد. ‏

دکتر منصور رستگار فسایی گفت: سعدی‎ ‎از شاهنامه برای انتقال فرهنگ ملی خود استفاده می‌کند؛ اما آنچه برای او اهمیت‎ ‎دارد، عبرت‌گیری از داستان‌ها و سرگذشت شخصیت‌های شاهنامه است. برای او شاهنامه‎ ‎کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. اگر بپرسیم که سعدی به کتاب شاهنامه چگونه نگاه می‌کند؟ باید چنین پاسخ‎ ‎داد که برای او شاهنامه، کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. سعدی شاهنامه را‎ ‎کتاب دستور زندگی، راهنمای حیات و تجسم نیک و بد روزگاران می‌داند.‏

وی به شخصیت‌های‎ ‎شاهنامه اشاره کرد و افزود: وقتی او می‌خواهد عمر طولانی جهان و دیرینگی حیات را‎ ‎یادآور شود، برای نشان دادن درستی سخن خود، شخصیت‌های شاهنامه را مثال می‌زند و ‎سرگذشت بشر را آنچنان که در شاهنامه آمده، بازگو می‌کند. همین مسأله میزان‎ ‎تاثیرپذیری سعدی از شاهنامه را روشن می‌سازد. او عظمت سرزمین مادری خود را از راه‎ ‎شاهنامه می‌شناسد و ملاک و معیارش برای شناخت گذشته باستانی ایران، کتاب فردوسی‎ ‎است.‏

وی افزود: خواندن شاهنامه برای سعدی، ضایع و تباه نکردن ایام و عبرت‎ ‎گرفتن از گذر روزگار و زمانه است. روح و معنویت شاهنامه در کالبد سعدی جان می‌گیرد‎ ‎و او با زبان استوار و زیبای خود آن را بازسازی می‌کند. به همین دلیل در حکایت‌هایش‎ ‎فضای شاهنامه را به زیبایی انتقال و نشان می‌دهد که تا کجا وامدار فردوسی‎ ‎است.‏‎ ‎این میزان از تاثیرپذیری، هیچ دلیلی جز‎ ‎این ندارد که بپذیریم، او روان و منش فردوسی را در سراسر وجودش حس می‌کند. از این‎ ‎رو بسیاری از اسطوره‌ها و پهلوانان شاهنامه، در زبان سعدی، کارکردها و کاربردهای ‎بسیار زیبایی پیدا می‌کنند

وی افزود: در زبان ما بسیاری از سخنان سعدی به‎ ‎صورت ضرب‌المثل درآمده‌اند. شگفت است که بسیاری از این ضرب‌المثل‌ها، اشاره‌های‎ ‎آشکاری به قهرمانان و شخصیت‌های شاهنامه دارند. یک نمونه‌اش آنجایی است که به‎ ‎سرگذشت بهمن و رفتن او به زابل اشاره می‌کند و می‌گوید «چو بهمن به زابلستان خواست‎ ‎شد/ چپ افکند آواز و از راست شد». این بیت که حکم ضرب‌المثل پیدا کرده، الهام گرفته‎ ‎از یکی از داستان‌های شاهنامه است.‏‎

‎این شاهنامه‌پژوه،‎ ‎یادآور شد: سعدی به اهمیت ضرب‌المثل در روان و جسم ایرانی، آشناست و می‌داند،‎ ‎چگونه این مثل‌ها روح او را تسخیر می‌کنند، چرا که پشت هر کدام از این‎ ‎ضرب‌المثل‌ها، واقعیت‌های فرهنگی و تاریخی نهفته است. این جا است که حکمت جاری و‎ ‎زنده سعدی با حکمت باستانی شاهنامه درآمیخته می‌شود. او در حکایت‌هایش از پهلوانان‎ ‎و پادشاهان شاهنامه یاد می‌کند تا فرهنگ ملی خود را زنده نگه دارد.‏

وی به‎ ‎حکایات سعدی اشاره و عنوان کرد: در حکایات سعدی به موارد بسیاری می‌توان برخورد که‎ ‎او در قالب داستانی کوتاه، خصوصیات نیک و بد پادشاهان را نقل می‌کند و زمینه‌ای‎ ‎فراهم می‌آورد تا رفتار آنان را نقد کند. او تاریخ را به چشم عبرت می‌نگرد تا‎ ‎سرگذشت پیشینیان برای مردم روزگارش درس زندگی باشد. سعدی در مدایحش هم همین شیوه را‎ ‎برمی‌گزیند. شیوه او برای فهم گذشته و استفاده از آن برای زمان حاضر، راه و روشی‎ ‎است که در ادبیات پس از او بارها بکار رفته است. به هرحال بسیاری از این پادشاهان‎ ‎که سعدی زندگی و رفتار آنان را به دیده عبرت می‌نگرد، همان شخصیت‌های آشنای‎ ‎شاهنامه‌اند همانند انوشیروان، فریدون و دیگران.‏

وی افزود: همه این‌ها نشان‎ ‎می‌دهد که سعدی برای شناخت ریزه‌کاری‌های فرهنگ ایران چقدر وامدار شاهنامه است.‏‎ ‎پختگی و انسجام کلام او نیز نتیجه تاثیرپذیری آشکار او از فردوسی است. این را جز به‎ ‎پیوند روحانی شگفت میان فردوسی و سعدی، به چیز دیگری نمی‌توان نسبت داد. البته گاهی‎ ‎سعدی از روح حماسی فردوسی دور می‌شود و گرایش‌های عرفانی بر ذهن و زبان او غلبه‏‎ ‎می‌کند.‏

این استاد دانشگاه و محقق، ادامه داد: استفاده سعدی از شاهنامه، ‎فقط محدود به پادشاهان و پهلوانان نمی‌شود. او گاه از موجوداتی که اسطوره‌ای‌اند و‎ ‎ویژگی‌های فرا انسانی دارند نیز یاد می‌کند. مثلاً آنجایی که در بیتی، از اژدها نام‎ ‎می‌برد و می‌گوید «گرچه کس بی اجل نخواهد مرد / تو نرو در دهان اژدرها». در‎ ‎حکایت‌های سعدی نمونه‌های فراوانی می‌توانیم بیابیم که او به اژدها، پریان و دیوان‎ ‎اشاره می‌کند. از سویی دیگر، سعدی نام بسیاری از جنگ افزارها و سلاح‌های نبرد را از‎ ‎شاهنامه می‌گیرد و به صورت‌های مختلف به‌کار می‌برد. چنین کاری به سخن او لحنی‎ ‎حماسی می‌دهد. هنگامی که چنان بیت‌هایی را می‌خوانیم، می‌پنداریم که شاهنامه را‎ ‎گشوده‌ایم و با بیت‌های فردوسی رودرروییم.‏

وی وزن شاهنامه در حکایت‌های سعدی را موثر دانست و گفت: وزن شاهنامه در حکایت‌های منظوم سعدی تاثیر بسیار دارد. البته روح عرفانی سعدی گاهی بر لحن و بیان او اثر می‌گذارد اما ابزار سخن و اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، همان است که در شاهنامه می‌یابیم. هر چند این ابزارها در خدمت اندیشه‌های عرفانی سعدی و بنیان‌های فکری دیگر او قرار می‌گیرند. چون عصر سعدی، عصر رضا و تسلیم و شکست بود.

فسایی، ادامه داد: پیداست که او نمی‌توانست از تاثیر چنان زمانه‌ای برکنار بماند. پس تعجبی ندارد اگر کلام حماسی سعدی، گاه یکباره از اوج فرو می‌افتد و روح تسلیم به خود می‌گیرد. اما نتیجه‌گیری‌هایی که در پایان بیت‌ها می‌کند، تفاوتی با فضای شاهنامه و روح حاکم بر آن ندارد و استواری پندها و سخن فردوسی را در بسیاری از آن بیت‌ها می‌توان حس کرد. این حالت‌های طبیعی بیان، در نزد سعدی، به آنجا می‌رسد که حتی غزلیات و قصاید او هم از یک سو تحت تاثیر کلام فردوسی و فضای شاهنامه قرار می‌گیرد و از سوی دیگر بیانگر زمانه و عصر سعدی می‌شود که به دور از جلوه‌های حماسی است.

وی افزود: سعدی وزن شاهنامه را گاه به‌کار نمی‌گیرد؛ اما کلامش سرشار از بیان حماسی است. به عبارت دیگر، درون مایه سخن او بیش از ظاهر کلامش رنگ حماسی دارد. مثلا آنجایی که می‌گوید «جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم/ تا روی آفتاب معفر (خاک‌آلود) کنم به گرد»، همه ابزارهای حماسی را بکار می‌گیرد اما وزن آن، وزن شاهنامه نیست. در اینجا کلام او نقص و ایرادی ندارد و محتوایی شاهنامه‌ای دارد، اما وزن آن از شاهنامه دور است. این نکته نشان می‌دهد که او چگونه می‌تواند کلامش را در هر قالبی که می‌خواهد، بریزد. در چنین حالتی است که در می‌یابیم، سخن سعدی حتی اگر در وزن شاهنامه نباشد، می‌تواند به هر خواننده‌ای شهامت و جرات را القاء کند. به هر حال در این گونه جای‌ها زبان او سراپا حماسی است اما همانگونه که گفتم، در قالب معمول فردوسی نیست.

رستگار فسایی، به باب پنجم بوستان سعدی، اشاره کرد و گفت: بسیاری گفته‌ان، باب پنجم بوستان سعدی، تقلیدی از داستان‌های شاهنامه و زبان حماسی فردوسی است و گویا او خواسته، در این بخش به معارضه و دشمنی با فردوسی برخیزد. داستان اینگونه است که سعدی می‌گوید، که حسودی مرا به استادی سخن ستایش کرد و گفت که سعدی فکر بلیغی در شیوه زهد و طامات و پند دارد، اما در شیوه دلاورانه و حماسی اینگونه نیست «که این شیوه ختم است بر دیگران»، «دیگران» در اینجا یعنی فردوسی. سعدی می‌‌گوید که من نمی‌خواهم از جنگ سخن بگویم و الا مجال سخن، بر من تنگ نیست و ادامه می‌دهد که می‌توانم تیغ زبان برکشم و داد سخنوری بدهم اما زمانه من زمانه جنگ و آویز نیست. با این همه به آن مدعی حسود پاسخ می‌دهد، «بیا در این شیوه چالش کنیم». و سپس روی به بیان داستان‌هایی حماسی و تقلید از فردوسی می‌آورد اما راست این است که کلام او یکباره از اوج فرو می‌افتد. چرا که تربیت سعدی متناسب با حماسه‌گویی نیست.

وی افزود:‌ عصر سعدی با دوران غرور حماسی فردوسی فرق دارد. دوره او، دوره سیاه یاس و وارفتگی است. همین است که سعدی از عهده بیان داستانی حماسی برنمی‌آید. با این همه سعدی واقعیت تاریخ روزگار خود را می‌شناسد و می‌داند که در زمانه او پهلوانان، دیگر جایی ندارند و قدرت‌های زمانه‌اش پهلوانانی رستم وار نیستند. بنابراین تسلیم می‌شود. همه حکایت‌هایی که در باب پنجم بوستان وجود دارد، ظاهر حماسی دارند اما معنای حماسی را در آنها نمی‌توان یافت.

واقعیت این است که آن سخن‌های سعدی هنرنمایی و رقابت با فردوسی نیست. چون سعدی مدیون فردوسی و زاده و دست پرورده زبان اوست و آگاه است که عصر او، از عصر حماسه‌پردازی دور شده است. پس تلاش برای حماسه‌گویی عیبی برای او نیست. اگر عیبی هست، عیب تفکر غنایی روزگار اوست. اندیشه‌ای که بر آن روزگار حاکم بود، مقاومت را از مردم می‌گرفت و آنها را زبون و تسلیم شده بار می‌آورد.

فسایی، افزود: نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد آن است که سعدی در نثر هم حماسه‌وار سخن می‌گوید. آنگونه که احساس می‌کنیم، او نه فقط قادر است، بیان فردوسی را در شعر غنایی خود بازسازی کند، بلکه در نثر هم توانایی انجام چنین کاری را دارد. داستان‌های منثور او صورتی حماسی دارند و بسیاری از آنها نمایش صحنه‌هایی رزمی و دلاورانه‌اند. همان تصویرهایی که فردوسی در شاهنامه با التهاب و هیجان می‌آفریند، سعدی در نثر گلستان پدید می‌آورد.

این شاهنامه‌پژوه در پایان سخنانش یادآور شد: به این ترتیب می‌توانیم به این نتیجه برسیم که سعدی بزرگوار، شاگرد فردوسی است اما این شاگردی و اثر پذیری در زبان و دریافت‌های ناخودآگاه فرهنگی او و روحیه استنباط‌گر، نتیجه‌گیر و الگوساز فردوسی است. بیان و تفکر فردوسی، نمایانگر روزگار حماسی اوست و اندیشه و زبان سعدی، نشان دهنده عصری که او در آن می‌زیسته است. سعدی بر رخش سخن فردوسی، سوار می‌شود اما در میدان‌های روزگار خود می‌تازد و مرد زمانه خود است. ارادت سعدی به فردوسی، ارادت زبانی و تعارف‌آمیز نیست. سخن فردوسی و اندیشه او، چنان تاثیری در ناخودآگاه سعدی گذاشته که او در لحظه‌های رهایی و عروج به گذشته و هنگامی که زلال سرزمین خود را به یاد می‌آورد، بی‌تردید از داستان‌های شاهنامه متاثر می‌شود و الگو می‌پذیرد.

تنظیم: آناهید خزیر
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ، مشاور معنوی ملت ایران است

حافظ، مشاور معنوی ملت ایران است


 

 حافظ نماد ذهنی مردم ایران است.
دکتر منصور رستگار فسایی، ادیب و استاد دانشگاه در مصاحبه با فارس نگارگفت: حافظ نماد آرزومندیهای تاریخی و ذوق هنری و زیبایی شناسانه ایرانیان نیز است. او بازتاب همه احساسهای نیک و بدی است که بسیاری از مردم ایران آن را حس می کنند ولی نمی توانند این احساسها را بیان کنند.
وی افزود: به همین دلیل است که ایرانیان با دیوان حافظ فال می گیرند. این تصور غلطی است که فال حافظ را پدیده ای خارج از درون خود بدانیم، هر یک از ما ابتدا شعر او را می خوانیم،‌ سپس آن را درک می کنیم و مفاهیمش را مورد تحلیل قرار می دهیم. در نهایت نیز این مفاهیم را با مجموعه فکری خود منطبق می کنیم. رستگار فسایی تأکید کرد: فال حافظ یک امر خرافی و تصادفی نیست. ما اندیشه خود را در کنار اندیشه حافظ قرار می دهیم و پس از آن، به یک نتیجه گیری می رسیم. به اعتقاد من، فال حافظ یک مشاوره آگاهانه با اوست و این امر تنها در یک جامعه توسعه یافته امکان وقوع می یابد. به عبارت دیگر فال حافظ بازتاب و آیینه یک ملت رشد یافته است.
استاددانشگاه حافظ در ادامه گفت: حافظ، در فیض خود را همیشه بر روی ما گشوده و همواره پناه فکری و معنوی دوستداران زبان فارسی است. به نظر من لحظه ای از لحظه های زندگی ایرانیان بدون حافظ نمی گذرد ولی هر سال یک بار ما به صورت رسمی ارادت خود را به او اعلام می کنیم. در روز 20 مهر حادثه حافظ هر سال رسماً تکرار می شود.
 وی خاطرنشان ساخت: به اعتقاد من رسمیت یافتن سالروز حافظ از آنجا ناشی شده است که جامعه اعتقاد دارد مدیون حافظ است و باید این دین را هر سال به او ادا کند زیرا شعر حافظ جامعه را با ادبیات، ‌زندگی و امید آشتی می دهد.
رستگار فسایی یکی از احساسات مشترک ملت ایران را اقرار به مدیون بودن به حافظ دانست و گفت: در سالروز حافظ ما به ارزشها و زیبایی هایی که او به آنها معتقد بود،‌ به قرآنی که در سینه داشت،‌ معرفتی که به آن دست یافته بود و عشقی که در درون خود داشت اقرار می کنیم. در روز حافظ ما به این شاعر درود می فرستیم زیرا شیوه بیان و سنجش عشق، معرفت و زیبایی را به ما آموخته است.
استاد دانشگاه حافظ افزود: ایرانیان در بیستم مهر ماه هر سال به حافظ ادای احترام می کنند زیرا او را زنده می دانند. حافظ مشاور معنوی ملت ایران است و ما آگاهانه او را به عنوان مشاور بر می گزینیم در نتیجه رابطه ای که با او برقرار می کنیم مانند ارتباط بین دو انسان زنده است که با یکدیگر گفتگو می کنند.
وی تأکید کرد: به اعتقاد من مقاله هایی که در سالروز حافظ ارائه می شوند، ‌اشعاری که شاعران در این روز می خوانند و کنسرتهای موسیقی و نمایشهایی که همزمان با روز حافظ اجرا می شوند همگی مخلوق خود او هستند زیرا جریان پوپای خود را از این شاعر بزرگ می گیرند. در واقع حافظ هنوز یک نیروی محرکه در جامعه ماست.
رستگار فسایی در ادامه گفت: ما در 20 مهر از شاعران برجسته کشور تجلیل می کنیم و معتقد هستیم که امروز هر شاعری باید جایگاه خود را در  کفه جاودانگی حافظ بسنجد، رسالتهایی که او برای خود قائل بود را بشناسد و در اشعارش بازتاب دهد. رستگار فسایی تصریح کرد: معنای سخن من بازگشت به دوران حافظ و استفاده از الگوهای لفظی شعر او نیست بلکه منظور دریافت زیبایی های لفظی، ‌هنری و معنوی شعر حافظ است. هر کس می تواند به زبان امروزی و در قالبهای جدید شعر بسراید اما خلاقیتهای هنری و شعری، رسالتها و تعهد ها، معرفت جویی،‌ عشق ورزی و حقیقت جویی حافظ را نیز در نظر بگیرد.
این استاد ادبیات در ادامه افزود: حافظ تنها شاعری پس از فردوسی است که توانسته عصاره فرهنگ ایرانی را در شعر خود به تصویر بکشد با این تفاوت که فردوسی هویت ایرانی را به تفصیل و روشن و بدون ابهام بازگو کرده اما حافظ آن را به اجمال و همراه با ابهام و ایهام به تصویر کشیده است. در ضمن فردوسی قالب حماسه را برگزیده ولی حافظ در قالب غنایی سروده است.
وی تأکید کرد: حافظ شاعری است که هر چند در زمان خودش زندگی کرده و شعر سروده ولی بخشی از پیام او برای آیندگان است. او برای نسلهای پس از خویش روش زندگی تعیین نمی کند بلکه ما خود را در آینه اشعار حافظ پیدا می کنیم. راز جاودانگی حافظ نیز به جاودانگی هنر و از جمله شعر و پیامهای ابدی او باز می گردد.
رستگار فسایی در پاسخ به این سؤال که آیا می توان در ترجمه اشعار حافظ ظرافتهای شعر او را نیز منتقل کرد،‌گفت: هیچ شعری را نمی توان به طور کامل به زبان دیگری ترجمه کرد . زبان یک شعر و ظرافتهای نهفته در آن به فضا و اصول فرهنگی حاکم بر زبانی که به آن سروده شده مربوط می شود و طبیعتاً هیچکدام قابل ترجمه نیست اما اگر مترجم بتواند جهت فکری شاعر را درک و سعی کند آن را به زبان مقصد منتقل کند می تواند تا حدودی موفق شود. در نهایت توقع ما در ترجمه هر شعر باید محدود باشد. این موارد در مورد شعر حافظ هم صدق می کند.
وی سخنان خود را با خواندن یک بیت از اشعار حافظ به پایان رساند:
 اگر به سالی حافظ دری زند بگشای/ که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ مهر ،۱۳۸۵
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم