دکتر منصور رستگار فسائی

دو شعرهم مضمون از دوشاعر معاصر و یک حکایت عبرت آموزاز تولستوی

دو شعرهم مضمون از دوشاعر معاصر و یک حکایت عبرت آموز

سهراب سپهری : 

 

خانه ی دوست کجاست؟


در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟


فریدون مشیری

 من دلم می خواهد

 

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

 می نویسم ای دوست

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست

 

 و حکایتی است از لئو تولستوی که دوستی بسیارعزیزبا شعر "من دلم می خواهد" برایم فرستاده است:

                                    داستان مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:  

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!. 

                                                                    لئو تولستوی

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

ایران و ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

 ایران و ایرانی در شاهنامه ی فردوسی *

شاهنامه عبارت است از سرود مهر ایران و داستان پرفراز و نشیب زندگى ایرانى با همه خوبیها، بدیها، پیروزیها، شکستها و دگرگونیهایش و فردوسى آزاده‏اى است که روایت صادقانه این داستان پرماجرا را بر عهده گرفته است؛ و تعریف و تفسیر او از ایرانى، طبعا منطبق بر مجموع روایتهاى کتبى و شفاهى، تاریخى و افسانه‏اى خاصى است که در شاهنامه از آنها استفاده مى شود. امّا ارزش کار فردوسى تنها در این نیست که داستانهایى را منظوم مى سازد و عیسى‏وار مردگانى را زنده مى سازد، که عظمت اصلى کار وى در جست‏وجو، کشف و حفظ داستانهایى است که شکل‏گیرى تمدن ایرانى و مساعى تمدن‏سازان و تاریخ‏آفرینان پرمقاومت و متفکر ایرانى را نشان مى دهد و کارنامه هستى ملتى کهن را که گویى در مرکز جهان ایستاده است و هر روز عمرش را با مجموعه‏اى از مشکلات روبرو بوده است، به آیندگان مى نماید:

 که گیتى به آغاز چون داشتند      که ایدر به ما خوار بگذاشتند

 چگونه سر آمد به نیک‏اخترى‏       بر ایشان همه روز کندآورى‏   1/9/140، مول‏

اهمیت این بخش از کار فردوسى وقتى به نیکى آشکار مى شود که مى بینیم، امروزه از بسیارى از منابع اصلى کار او، اثرى در دست نیست و اگر شاهنامه به نظم درنمى آمد، معلوم نیست که این داستانها به چه سرنوشتى دچار مى آمدند و داستانهاى اساطیرى و حماسى و تاریخى ملت ما چگونه روایت مى شدند و شناخت روحى و معنوى عنصر ایرانى از خلال چه متنى میسّر مى گردید، با توجه به اینکه حتى در روزگار خود فردوسى، این داستانها پریشان و دور از دست بود و فردوسى با مرارت بسیار آنها را از گوشه و کنار فراهم مى آورد:

آگاهى فردوسى از فرهنگ و تاریخ و تمدن گذشته ایران و دلبستگى خردمندانه و شگرف وى به ایران و سرنوشت مردم آن، این معلّم فرهنگ ما و حافظه زنده قوم ایرانى را در موقعیتى قرار مى دهد که با آزادگى و جوانمردى تمام، داستانهایى را که از گذشتگان به وى رسیده است، روایت کند و با رعایت امانت و حفظ استخوان‏بندیهاى اساسى داستانها، به طرح مستقیم یا غیرمستقیم منشها و اخلاق و رفتار عنصر ایرانى بپردازد. بنا بر این با توجه به اصل اصالت وطن و قدسى بودن ایران براى ایرانیان و اینکه این خاک خوب طرب‏انگیز، همیشه براى مردم آن، دوست‏داشتنى و محترم بوده است، به طرح این قضیه مى پردازد که ایرانى باید داراى چه سرشتها و خلق و خویهایى باشد که به دوام تاریخى و ثبات شأن و اعتبار پایدار هویت وى بینجامد. فردوسى مى کوشد تا هویت ایرانى را از اعماق تمدن، تاریخ و رفتار ایرانیان را استخراج کند و برخورد با دیگر فرهنگها و مدنیتها را به بوته نقد بکشد و همین دید دقیق و خردمندانه سبب مى شود تا نه‏تنها خواننده در مسیر داستانهاى شاهنامه، منطقا به کشف هویت ایرانى و شناخت معیار هاى متمایزکننده آن توفیق یابد، بلکه هویت غیر ایرانیانى چون تورانیان، چینیان، هندیان، ترکان، رومیان و تازیان و اقوام دیگر را نیز بشناسد. روش کار فردوسى در زمینه هویت‏شناسى ایرانى را مى توان از چند زاویه بازشناخت:

 .1 روایت فردوسى از جنبه هاى مثبت و منفى ایرانیان در عملکرد هاى متفاوت آنها در رزم، بزم، زندگى عادى و مسائل خاصى است که واکنشهاى متفاوتى را سبب مى شود، به عنوان مثال: فردوسى، جمشید را با همه شکوهش مطلق نمى کند و مردى را که در روزگارش مرگ نبود، بیمارى نبود، تهیدستى و بیدادگرى نبود و همگان در سیماى جوانان چارده‏ساله زندگى مى کردند، به خاطر خودخواه شدن و خوى فرعونى، از اوج فرود مى آورد و به دست ضحّاک بیدادگر نابود مى کند؛ رستم و سهراب را به خاطر بیشى‏جویى و آز ملامت مى کند؛ کاووس جهانگشاى را دمدمى مزاج و دیوانه مى خواند و او را به مسخره مى گیرد و رهام را ملامت مى کند که:

 به مى در، همى تیغ‏بازى کند      میان یلان سرفرازى کند

 او، طوس را به خاطر خودخواهى و فراموش نکردن کینه هاى کهن سرزنش مى کند و حسادت گرگین را آنچنان زشت و خوارکننده مطرح مى سازد که هر پهلوانى را از تکرار آن بازمى دارد و اسفندیار را با خودخواهیهایش و.... شاهان و سرداران و بزرگان را در هر عنوان و سمتى که باشند، به شایستگى، مورد قضاوت قرار مى دهد. او حتى مردمان عادى چون لنبک آبکش و براهام یهودى و دختران روستایى هنرمند و چنگ‏نواز و زنان خانه‏دار و مردان آسیابان و دشتبانان و زنان و مردان بدکاره و نیکوکارى را که در هر گوشه و کنار این سرزمین حضور دارند از یاد نمى برد و از آنها الگو هایى نیک و بد، از تجلى رفتارى مردم ایران ارائه مى دهد و به همین دلیل است که در شاهنامه، بیش از هر کتاب دیگرى حسن و عیب ایرانى در کنار هم به تماشا گذاشته مى شود.

 .2 همچنان‏که فردوسى در نمودن خلقیاتِ هموطنان خویش، دادگر و باانصاف است، همین رفتار را با دشمنان ایران و بیگانگان نیز اِعمال مى کند. براى فردوسى، بیگانه، دشمن نیست و عملکرد بیگانگان ملاک تشخیص دوستى و دشمنى آنان با ایرانیان است. فردوسى هرگز بر توانمندیها، نکته هاى مثبت رفتارى و انسانى دشمنان چشم فرونمى بندد و از زبان زال، محاسن بزرگترین دشمن ایران، افراسیاب، را چنین بازمى گوید:

 که آن ترک در جنگ نر اژدهاست‏     دم آهنج و در کینه، ابر بلاست‏

 درفشش سیاه است و خفتان سیاه‏      از آهنش ساعد، از آهن کلاه‏

 از او خویشتن را نگه دار سخت‏      که مردى دلیر است و بیداربخت‏

 به پیش سپه آمد افراسیاب‏              چو کشتى که موجش برآرد از آب‏

 شود کوه آهن چو دریاى آب‏              اگر بشنود نام افراسیاب...

گوید، از بى تقوایى او با سیاووش نیز سخن مى راند و در همان‏حال که بزمهاى منیژه دختر افراسیاب را با هوسبازیهاى وى مطرح مى کند، از وفادارى او با بیژن، به زیبایى، حکایت مى کند و دو چهره متفاوت این زن را، به عنوان یک معشوق و یک همسر، به خوبى به تماشا مى گذارد و با کشف ارزشها و ضدّ ارزشهایى که در دشمنان ایران وجود دارد، دلایل تقابل سیاسى-نظامى -فرهنگى ایرانیان را با آنها منطقا توجیه مى کند و شکستها و پیروزیهاى هریک را به نوعى با رفتارها، توانمندیها، خصلتهاى شجاعانه و منشهاى کارآمد پهلوانى و اتحاد قومى و منزلت انسانى و یا ناتواناییهاى اجتماعى و سیاسى آن مردم، در ارتباط قرار مى دهد. على‏رغم دنیاى افسانه‏اى و اساطیرى حاکم بر بخشهایى عظیم از شاهنامه، هرگز حادثه‏اى غیرعادى و فوق طبیعى، که بتواند بى مقدمه مسیر حوادث را از عقلانیت به طرف بن‏بستهاى بى منطق و کور بکشاند، در شاهنامه اتفاق نمى افتد؛ به عنوان مثال رازگویى سیمرغ با زال و کشته شدن اسفندیار، طبیعى‏ترین نماد واکنش حمایت پدر از فرزند و حقانیت رستم در چیرگى بر اسفندیار است و غلبه رستم بر دیوان مازندران و اکوان دیو و دستیابى فریدون بر طلسمات ضحّاک، همه حکایتى نمادین از عظمت فهم و درک و خِرد انسانى و غلبه آن بر موانع هستى است.

 .3 فردوسى هیچ‏یک از قهرمانان ایرانى یا غیرایرانى شاهنامه را ماوراءِ طبیعى نمى کند و زیرکانه، همه ویژگیهاى انسانى آنها را واقع‏بینانه مطرح مى سازد و به همین جهت شناخت فرهنگ و خلقیات و منشهاى افراد در شاهنامه برمبناى واقعیاتى است که خواننده خود در خلال داستانها، آنها را شناخته است. بنا بر این شاهنامه به کتابى روشنگر بدل مى شود که آزموده هاى زلال را مطرح مى کند و آنها را معیار قضاوت قرار مى دهد و هیچ مسأله مبهم یا نیازموده‏اى را شعارگونه مطرح نمى سازد.

 فردوسى حتى در نگرش به شگفتیهایى چون دیوان و عملکرد آنها همین روش را به کار مى گیرد. دیوان در عین آنکه در پرده‏اى از خوارق عادات پوشیده مى شوند، تغییر چهره مى دهند، یک لشکر را نابینا مى کنند و پهلوانى چون رستم را از زمین برمى گیرند و به آسمان مى برند، اما فردوسى به آنها وجه و نماد انسانى مى دهد:

 جهان پر شگفت است چون بنگرى‏          ندارد کسى آلت داورى‏

 روان پر شگفت است و تن هم شگفت‏        نخست از خود اندازه باید گرفت‏

            خردمند کاین داستان بشنود          به دانش گراید، بدین نگرود

            ولیکن چو معنیش یاد آورى‏          شود رام و کوته کند داورى‏

           تو مر دیو را مردم بد شناس‏          کجا او ندارد ز یزدان سپاس‏     3/136/17

و در همان‏حال، براى دیوان، امتیازاتى چون دانایى، معمارى، هوشمندى، قدرت پرواز و پیکرگردانى... را برمى شمارد و سهم ایرانیانى چون تهمورث و رستم را در مهار کردن آنان که در حقیقت دانایان عاصى یا روشنفکران ناراضى هستند، نشان مى دهد. حتى سروش و سیمرغ شاهنامه نیز بیش از آنکه موجوداتى خارق‏العاده باشند، مربى و مادرى دلسوز و همیشه بیدار هستند که در نهایت بازتابى از والاترین ارزشهاى انسانى ایرانى به شمار مى آیند؛ همچنان‏که دیوان و اهریمنان و جادوان، نماد ضدّ ارزشها و رذایل اجتماعى هستند.

 .4 فردوسى به ایران تنها به عنوان یک جغرافیا نمى نگرد، بلکه آن‏را یک فرهنگ، یک معنویت، یک تمدن و یک سنت شناخته‏شده بدیهى مى داند. به همین دلیل مى کوشد تا در مرحله اول، کتاب خود را به نماد این فرهنگ تبدیل کند. او زندگى ملت ایران و تاریخ، افتخارات، سنتهاى دل‏بستنى و امتیازات رفتارى و اخلاقى مردم آن‏را بازگو مى کند و آفتهاى غرور، خودبینى، فریب، استبداد، هوسبازى و گمراهیهاى فردى و اجتماعى را برمى شمارد و در تفکرات و تأملات فلسفى خود در آغاز یا پایان دورانهاى متفاوت تاریخى و اساطیرى شاهنامه، نتیجه‏گیریهاى روشنفکرانه، عمیق و خردورزانه خود را از هستى، مرگ، اختیار، جبر و گرایشهاى نیک و بد انسانى... ارائه مى دهد و با کشف ارزشها و ضد ارزشهایى که در بقاى فرهنگى و اجتماعى و سیاسى جامعه، صاحب سهم هستند، هوشیارى ملى و انسانى مردم ایران را طلب مى کند آنان را آزاد  و از حسادت، پیمان‏شکنى، آز و انحرافات اخلاقى برحذر مى دارد و به پاکى، دادگرى، شادى، مروّت و مهربانى، علائق خانوادگى و ملى، ترغیب و تشویق مى کند.

 فردوسى، ده اهریمن آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، نمّامى و دورویى، ناپاک‏دینى و ناسپاسى، خسّت و گناه را در کمین ارزشهاى ایرانى مى داند و 10 پهلوان زورمند مبارز را در برابر آنها قرار مى دهد تا به پاسداشت ارزشهاى ایرانى بپردازند که عبارتند از یزدان‏پرستى، نیکى و نیکى‏شناسى، خوشخویى، خردمندى، امیدوارى، شادى، قناعت و خوار داشتن درم و مال و پرهیز و آزرم و شرم.

 ده اهریمنند این به نیروى شیر                     که آرند جان و خرد را به زیر

 بدو گفت کسرى که ده دیو چیست‏                 کز ایشان خرد را بباید گریست‏

 چنین داد پاسخ که آز و نیاز                        دو دیوند با زور و گردن‏فراز...

 دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین‏     چو نمّام و دو روى و ناپاک دین‏

 فردوسى آنگاه به منشها و خویهاى ایزدى مى پردازد و ده پهلوان نیرومند خیر راخداشناسی، و بیم از خدای ،خرد،خوشخویی، شادی،دادگری ، نامجویی،چرهسزکاری ...و امید در برابر نیرو هاى اهریمنى به مبارزه با بدیها و زشتیها فرامى خواند:

 

5- فردوسى ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داند. در جابجاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد: به قول ابن‏بلخى در فارسنامه "... همیشه مردم پارس (: ایران) را احرارالفارس نوشتندى یعنى آزادگان پارس"

 بخفتند ترکان و آزادگان وایرانیان     جهان شد جهانجوى را رایگان‏ 6/306/803

ز مادر همه مرگ را زاده‏ایم‏ گرایدون که ترکیم ار آزاده‏ایم،  ایرانى 6/319/1105

و ایرانشهر سرزمین و بوم و شهر آزادگان است:

 سیاووش منم، نز پرى‏زادگان‏           از ایرانم از شهر آزادگان‏3/156/226

 برفتند از آن‏سوى تا مرز روم‏            پراکنده گشتند از آزادبوم‏ 7/42/925

از اوصاف دیگر فردوسى از ایرانیان، آزاده، آزاده‏خوى، آزاده‏دل، آزادچهر، آزادتن و آزادسرو است که ویژگیهاى آنان چنین است:

 آزادگان، پهلوانانند:

 که بیژن منم پور کشوارگان‏       سر پهلوانان آزادگان (ایرانى 3/160/315  )

آزادگان، مِه‏زادگانند:

 نیامد همى بانگ مِه‏زادگان‏         مگر کشته شد شاه آزادگان (ایرانیان 4/199/453

 آزادگان، جوانمرد و خردمندند:

 بدو گفت شاها، ردا، موبدا          جهاندار و آزاده و بخردا

 آزادگان، سخنگوى و بادانش هستند:    

 بجستند آنگه فرستاده‏اى‏              سخنگوى و بینادل، آزاده‏اى‏

                   آزادگان، پاک و باشرم و حیا هستند:

 بیاورد از آزادگان دایه‏اى‏             یکى پاک و باشرم آزاده‏اى‏

  آزادگان، یک‏دل و یک‏سخن هستند:

 سکندر بشد چون فرستاده‏اى‏        گزین کرد بینادل آزاده‏اى‏

 که با او بود یک‏دل و یک‏سَخُن‏        بگوید به مهتر که کُن یا مَکن‏

آزادگان، تنها خداى را بندگى مى کنند:

 شب تیره از تیغ رخشان کنم‏         به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

 که آزاد زادم نه من بنده‏ام‏               یکى بنده آفریننده‏ام‏

آزادگان، جوانمردان بى ادّعا هستند:

 ز شاهان کسى چون سیاووش نبود     چو او راد و آزاد و خامش نبود

آزادگان، بى آزارانند:

 ز بهر درم تا نباشى به درد                بى آزار دل باشد آزادمرد

 آزادگان، بى آزند:

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏             تن مرد بى آز، بهتر، ز گنج‏

آزادگان، نیکوسخنان‏اند:

 تو با دشمن ار نیک گفتى، رواست‏        از آزادگان خوب گفتن سزاست‏

آزادگان، رادمردان‏اند:

 بدو گفت هیشوى کاى رادمرد              نباید که آید بر آزاده، گرد

آزادزادگان، به مردى مى رسند:

 پس آزادزاده به مردى رسد               چنان چون زر از کان، به زردى رسد

  آزادگان سزاوار دولت‏اند:

 به سر بر نهاد آن پدر داده تاج‏            که زیبنده باشد به آزاده تاج‏

 آزادگان، پیمان‏شکن نیستند:

 چو پیمان آزادگان بشکنى‏                    نشان بزرگان، به خاک افکنى‏

آزادگان، از جادویى بیزارند:

 چنین داد پاسخ که جادو نیم‏                   از آزادمردى، به یک‏سو نیم‏

آزادگان، کاهل نیستند

 چه گفت آن سخنگوى آزاده‏مرد              که آزاده را، کاهلى بنده کرد

 آزادگى، برخلاف بندگى است:

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏                 که آزاده باشم، کنم بندگى‏

 آزادگان، خونریز و بى رحم نیستند:

 که شاها، بزرگا، بلنداخترا                    بر آزادگان جهان مهترا

 تو خون سر بى گناهان مریز                 نه خوب است از نامداران ستیز

  خردمندى، مایه آزادگى است:

 به آزادى است از خرد، هرکسى‏             چنان چون بنالد ز اختر بسى‏

 دلت مگسل اى شاه هیچ از خرد              خرد نام و فرجام را پرورد

 مفهوم دیگر ایرانى، براى فردوسى، نژادگى است که از آن به "دهقانى" تعبیر مى کند؛ به همین دلیل، در بسیارى از موارد، فردوسى در شاهنامه، ایرانى را "دهقان" و "دهقان‏نژاد" مى نامد و همان اوصافى را که براى آزادگان قائل بود، به دهقانان نیز نسبت مى دهد. واژه "دهقان" یا "دهگان"، در اصل، به مالکان ایرانى اطلاق مى شده است و در دوره اسلامى ، مِن‏باب اطلاق جزء به کل، همه ایرانیان را دهقان مى نامیدند:

 از ایران و از ترک و از تازیان‏

 نژادى پدید آید اندر میان‏

 نه دهقان (ایرانى) نه‏ترک و نه‏تازى بود

 سخنها به کردار بازى بود

  از ایشان هر آن‏کس که دهقان (ایرانى) بدند

 ز تخم و نژاد بزرگان بدند

  چو آمد به آرامگاه از نخست‏

 فراوان گزیده سواران بجست‏

 ز دهقان و تازى و پرمایگان‏

 توانگر گزید و گران‏سایگان‏

دو تازى، دو دهقان، ز تخم کیان‏

 که بستند بر دایگانى میان‏

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

 ز دهقان و تازى و رومى نژاد

 به دستور گفت آن زمان شهریار

 که آن جامه روم گوهر نگار

 نه آیین پرمایه دهقان بود

 که آن جامه جاثلقیان بود

ز قیصر شنیدى که خسرو ز دین‏

 بگردد، چو آید به ایران‏زمین‏

 ندانى که دهقان ز دین کهن‏

 نپیچد، چرا خام گویى سخن؟

  هم از هفت کشور بر او بس، نشان‏

 ز دهقان و از روم گردنکشان‏

 کسى کو ز پیمان من بگذرد

 بپیچد ز آیین و راه خرد

 بریده سرش را بدارم به دار

 ز دهقان و تازى و رومى شمار

 فردوسى که خود، نماد یک ایرانى تمام‏عیار و مطلوب است، همیشه خود را دهقان، دهقان پیر، سخنگوى دهقان، دهقان سُراینده مى خواند:

 سخنگوى دهقان چه گوید نخست‏

 که تاج بزرگى به گیتى کِه جُست‏

 کِه بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

 ندارد کس از روزگاران به یاد

 مگر کز پدر یاد دارد پسر

 بگوید تو را، یک به یک در به در

 که نام بزرگى کِه آورد پیش‏

 که را بود از برتران پایه بیش‏

به گفتار دهقان کنون بازگرد

 نگر تا چه گوید سُراینده‏مرد

.8 واژه دهقان در شاهنامه، اغلب به معنى ایرانى و نجیب‏زاده است، اگرچه دهقان به معنى کشاورز هم، فراوان به کار رفته است:

 کشاورز و دهقان و مرد نژاد

 نباید که آزار یابد ز باد

  کشاورز با مرد دهقان‏نژاد

 یکى شد بر ما به هنگام داد

  واژه دیگرى که در شاهنامه به معنى ایرانى گرفته مى شود "پارسى" است که در اینجا، مراد از پارس، ایران است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

 ز رومى و مصرى و از پارسى‏

 فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

  ز رومى و از مردم پارسى‏

 بدان کشتى اندر، نشستند سى‏ 5/100/177

 دو آواز بُد رومى و پارسى‏

 سخنشان ز تابوت شد یک، بسى‏

 هر آن کس که او پارسى بود گفت‏

 که او را جز ایدر نباید نهفت‏

 چو ایدر بود خاک شاهنشهان‏

 چه تازید تابوت گرد جهان *

  *رستگار فسایی ،منصور، فردوسی و هویت شناسی ایرانی ،اتشارات طرح نو ،تهران1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

فهرست تحقیقات حافظ پژوهی دکتر منصوررستگار فسایی

  

تحقیقات حافظ پژوهی دکتر منصوررستگار فسایی

     الف: مقالات:

1.طبیعت در شعر حافظ، مجموعه مقالات درباره‎ی شعر و زندگی حافظ، شهریور 1352، صص 219 تا 254.

1.   حافظ و پیدا و پنهان زندگی، کیهان فرهنگی، ش 8، سال پنجم، آبان 67، صص 35 تا 38. (عین مقاله در مجموعه مقالات درباره شعر و زندگی حافظ چاپ چهارم، جامی تهران، ص 508 )

2.     فرزاد عاشق شیدای حافظ، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز، 1377.

3.     حافظ شعر و شاعری و معاصرانش، حافظ‎پژوهی، دفتر سوم، مرکز حافظ‎شناسی، مهر 1379، صص 22 تا 46.

4.               حافظ و فردوسی، حافظ‎پژوهی، دفتر دوم، بنیاد فارس‎شناسی، 1378، صص 47 تا 109.

5.     معنی‌گردانیهای حافظ. نامه انجمن فصلنامه انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، شماره 1، ص 39 تا 63 تابستان 1380.

6.     حافظ و سعدی، دو آفتاب یک سرزمین، سعدی‎شناسی، دفتر چهارم، اردیبهشت، 1380، صص 14 تا 26.

7.     حافظ و سعدی، دو آفتاب یک سرزمین، سعدی‎شناسی، دفتر چهارم، اردیبهشت، 1380، صص 14 تا 26.

8.     نواندیشی‌های دستغیب در شناخت حافظ. یادنامه دستغیب. عیّار نقد در آینه، ص 110 تا 119، داستان سرا، شیراز.

9.     قدسی شیرازی و حافظ، حافظ پژوهی، دفتر هشتم، مهرماه 1384، ص 149 تا 162، مرکز حافظ شناسی شیراز.

10. بسحق اطعمه شیرازی و حافظ. مجموعه مقالات برگزیده هم‌اندیشی زبان و ادبیات فارسی در قرن نهم، دانشگاه هرمزگان، 1383، ص 99 تا 112      12«گل و گلگشت با حافظ» مقدمه‌ای بر کتاب گلگشت با حافظ، ص هفتم تا نهم، از دکتر مرتضی خوشخوی، نوید، 1371

    13.ایجاد فرهنگستان حافظ اداء دین نسل ماست در

       امری بزرگ، نگاه پنجشنبه، خبر، پنجشنبه 9  

       آذرماه 1379.78

    14.گونه های شعر حافظ:حافظ و پیدا و پنهان  

       زندگی،سخن، 1385،ص 52 تا78

  15. درباره غزل حافظ، کیهان فرهنگی، شماره 18.

  16. میراث حافظ، پارس، 20 مهر 1377، ص 5.

 17.تحلیل متن شناسانه واژة گفتن در شاهنامه و دیوان حافظ. نامه انجمن، شماره اول، بهار 1384، ص 167 تا 212.پافظ وپیدا و پنهان زندگی ، ص 161 تا 201

  18. گفت و شنودی با دکتر منصور رستگار فسایی، از  

    فردوسی تا حافظ. نگاه پنجشنبه، خبر جنوب، 22

    آذر 1380.

  19.درباره غزل حافظ، کیهان فرهنگی، شماره 18.

    20.علی اصغر حکمت شیرازی و بنای آرامگاه حافظ ،

حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن، 1385،ص274 تا280

    21. شیرازیان و تصحیح ،تحقیق وچاپ دیوان حافظ ،   

      حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن، 1385،ص 270تا 273

 

ب: کتابها :

          1-مقالاتی درباره‎ی شعر و زندگی حافظ، (اهتمام) چاپ    

     اول، 1352، دانشگاه شیراز، چاپ دوم و سوم دانشگاه

شیراز، چاپ چهارم، تهران: جامی، 1367.

2مقالات تحقیقی درباره حافظ- مسعود فرزاد، (اهتمام و مقدمه)، (360 صفحه)، شیراز: نوید، 1367.

  3. دیوان حافظ ،با مقدمه ی د کتر منصوررستگار فسایی،کتابسرای تندیس 528 صفحه تهران ،1384

 

4. حافظ وپیدا و پنهان زندگی، انتشارات سخن، 388 صفحه ، تهران ،1385

5. شرح تحقیقی دیوان حافظ،  پژوهشگاه علوم انسانی ( زیر چاپ)

6. لغت نامه ی جامع دیوان حافظ ، ( دردست انجام)

 

ج: راهنمایی  رساله ی  دکتری:

عوامل تأویل‌پذیری و جنبه‌های چند معنایی شعر حافظ»،دکتر عزبز شبانی ، دانشگاه شیراز ،1385

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی

ای میلی از یک دوست :  با سپاس از  بهشتی عزیز:

                                                   زندگی

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد

 

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش

 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

 

باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است

 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

 

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره

 

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد

 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده

وین دایر )

 

اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی

بدست خواهی آورد

 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز

 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند

 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست

که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

 

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است

 

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

 

برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت / برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

 

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

 

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

دوست داشتن امری لحظه ایست

ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

 

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده

 خواهیم بود

 

علف هرز چیست؟؟!

گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده

 

زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند

 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است پس همیشه امید داشته باش

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ‌ و سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌

حافظ‌ و سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌

منصور رستگارفسایی‌

 

کس‌ درنیامده‌ است‌ بدین‌ خوبی‌، از دری‌

دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری‌

خورشید اگر تو روی‌ نپوشی‌، فرو رود

گوید: دو آفتاب‌ نباشد به‌ کشوری‌

(سعدی‌)

ملک‌الکلام‌ وافصح‌ المتکلّمین‌، سعدی‌ شیرازی‌ (606 تا 690) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌ سرای‌ ایران‌ پس‌ از فردوسی‌دانسته‌اند و لسان‌الغیب‌، شمس‌الدین‌ محمد حافظ‌ شیرازی‌ (727 ـ 792 ه..ِ) که‌ او را برای‌ ایرانیان‌، آن‌ روی‌ سکه‌فردوسی‌ شناخته‌اند، دو شاعر بزرگ‌ ایران‌ و جهانند که‌ در شعر فارسی‌ عصر خویش‌ و همه‌ دوران‌ها، تأثیری‌همیشگی‌، پایدار و همه‌ جانبه‌ داشته‌اند و لطف‌ و ذوِ ایرانی‌ و معنای‌ شعر ناب‌ فارسی‌ و وسعت‌ نفوذ شعر را درجامعه‌ و پیوند شعر و زندگی‌ را در سخن‌ خورشیدی‌ خود، جاودانه‌، به‌ تماشا گذاشته‌اند و بی‌آن‌ که‌ بخواهیم‌ فضل‌تقدم‌ و راهگشایی‌ دوران‌ ساز سعدی‌ را فراموش‌ کنیم‌، در این‌ مقاله‌ برآنیم‌ که‌ سعدی‌ و حافظ‌ را در همانندی‌ها وتفاوت‌های‌ دورانی‌، شیوه‌های‌ هنری‌ و فکری‌ آنان‌، بهتر بشناسیم‌ و حضور این‌ دو آفتاب‌ را در کشور سخن‌، به‌ وصف‌بنشینیم‌.

سعدی‌ نخستین‌ شاعر بزرگ‌ فارس‌ است‌. پیش‌ از او هیچ‌ شاعر بزرگ‌ دیگری‌ را در این‌ خطه‌ سراغ‌ نداریم‌ و می‌توان‌او را بنیان‌گذار شعر جهان‌ شمول‌ فارسی‌، در فارس‌ دانست‌ که‌ سخن‌ روشن‌ و شیوة‌ بی‌همتای‌ شاعری‌، همه‌ دل‌آشنایی‌ و فصاحت‌ و بلاغت‌ او، آن‌ چنان‌ در معاصران‌ وی‌ تأثیر می‌گذارد که‌ از میان‌ دست‌ پروردگان‌ سخن‌ او، درفاصله‌ای‌ کمتر از یک‌ قرن‌ شخصیتی‌ چون‌ حافظ‌ سر برمی‌آورد و تا آستان‌ قدسی‌ استاد خویش‌ سر بر می‌کشد، آن‌چنان‌ که‌ در آسمان‌ سخن‌ فارس‌، دو خورشید درخشان‌ جاودانه‌ جلوه‌ می‌کنند که‌ به‌ قول‌ سعدی‌:

خورشید، اگر تو روی‌ نپوشی‌ فرو رودگوید دو آفتاب‌ نباشد به‌ کشوری‌

و از آن‌ پس‌، تأثیر مشترک‌ این‌ دو شاعر، نه‌ تنها تمام‌ قلمروهای‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ را در تحت‌ سیطره‌ خود قرارمی‌دهد، که‌ تربیت‌ نسل‌ شاعران‌ را به‌ ویژه‌ در فارس‌ بر عهده‌ می‌گیرد. تأثیر شگفت‌انگیز این‌ دو شاعر به‌ ویژه‌ بر جریان‌فرهنگی‌ و ادبی‌ فارس‌ به‌ حدی‌ سازنده‌ و مثبت‌ است‌ که‌ سنت‌ ادبی‌ و شاعرانه‌ دیرین‌ خراسان‌ و ماوراءالنهر و ری‌ راتحت‌الشعاع‌ خود قرار می‌دهد و به‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ که‌ چهار قرن‌ در سکوت‌ و فراموشی‌ به‌ سر برده‌ بود، آن‌ چنان‌سر زندگی‌ و پویایی‌ و نفوذی‌ را ارزانی‌ می‌دارد که‌ گویی‌ فارس‌ بیش‌ از هزار سال‌، پیش‌ گامی‌ و تجربه‌ و خلاقیت‌ را درعرصة‌ شاعری‌ میهن‌ ما بر عهده‌ داشته‌ است‌. بدین‌ ترتیب‌ سعدی‌، مربی‌ تمام‌ شاعران‌ پارس‌ و فارسی‌ گویان‌ پس‌ ازخود به‌ شمار می‌آید و نهال‌ شعر و سخن‌ در این‌ دیار می‌کارد و می‌پرورد که‌ با تربیت‌ شاگردانی‌ چون‌ حافظ‌ و پیروان‌وی‌ به‌ ثمر می‌نشیند و شگفتا که‌ نفوذ و حکمرانی‌ سعدی‌، تنها در قلمرو شعر نیز نیست‌، کار سعدی‌ در گلستان‌بزرگ‌ترین‌ حادثه‌ای‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ تحول‌ نثر فارسی‌ اتفاِ می‌افتد و سبب‌ می‌شود که‌ نثر بی‌اعتبار و بی‌اهمیّت‌فارسی‌، به‌ یمن‌ لفظ‌ و معنای‌ نوظهور و بدیع‌ سعدی‌، به‌ مقامی‌ شامخ‌ که‌ حتی‌ گاهی‌ فراتر از شعر است‌، دست‌ یابد.اهمیت‌ نوآفرینی‌های‌ سعدی‌ در این‌ زمینه‌ به‌ حدی‌ است‌ که‌ نثر فارسی‌ را از روایت‌ حکایات‌ حیوانات‌ و تاریخ‌ و نامه‌های‌اداری‌ شاهانه‌ و درباری‌ بیرون‌ می‌آورد و به‌ آیینة‌ التهابات‌ زندگی‌ و حیات‌ زنده‌ و شاداب‌ انسان‌ ایرانی‌ تبدیل‌ می‌کند وآن‌ را همدوش‌ و همپای‌ شعر، به‌ خانه‌ مردم‌ می‌کشاند و به‌ دوران‌ غربت‌ نثر پایان‌ می‌دهد و از آن‌ پس‌ گلستان‌ سعدی‌ درکنار شاهنامه‌ می‌نشیند و اولین‌ کتاب‌ نثر فارسی‌ شیرین‌ و همه‌ پسندی‌ می‌شود که‌ در مدرسه‌ها و مکتب‌ها تعلیم‌ داده‌می‌شود و فکر و محتوا و شیوه‌ بیان‌ و سبک‌ نویسندگی‌ آن‌، معیار کمال‌ نویسندگی‌ و اندیشه‌ورزی‌ انسان‌ ایرانی‌ تلقی‌می‌گردد. مکتب‌ سعدی‌ در نثرنویسی‌ سبب‌ می‌شود که‌ تلقی‌ جامعه‌ از نثر دگرگون‌ شود و تا دیرزمانی‌ مقلدان‌ گلستان‌،نثر فارسی‌ را از حیث‌ لفظ‌ و محتوا در تجربه‌های‌ سازنده‌ و خلاِ، غنی‌ و خوش‌ آهنگ‌ و گوش‌ نواز سازند و نظام‌ آن‌ راتا حد شعر منثور بالا برند. نثر سعدی‌، توازن‌ و تعادل‌، اندیشه‌ و قالب‌ سخن‌، موسیقی‌ لفظ‌ و غنای‌ معنا را به‌ اوج‌می‌رساند و گلستان‌ نقطه‌ اوج‌ نثر فارسی‌ و بازیابی‌ رونق‌ و اعتبار آن‌ می‌گردد.

اهمیت‌ دیگر سعدی‌ در قلمرو زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌، در آن‌ است‌ که‌ به‌ کمک‌ زبان‌ سهل‌ و ممتنع‌ و نواندیشی‌ ونوآوری‌هایی‌ که‌ در لفظ‌ اندک‌ و معنی‌ بسیار دارد سبب‌ می‌شود که‌ گنجینه‌ای‌ از جملات‌ و عبارات‌ حکیمانه‌ ومعرفت‌آموز، وارد قلمرو زبان‌ و ضرب‌المثل‌ها و نثر ایجازی‌ فارسی‌ شود، آن‌ چنان‌ که‌ اگر به‌ کتبی‌ چون‌ امثال‌ و حکم‌مرحوم‌ دهخدا مراجعه‌ کنیم‌، می‌بینم‌ که‌ بسیاری‌ از ضرب‌المثل‌ها و امثال‌ و حکم‌ خوب‌ فارسی‌ بر آمده‌ از گلستان‌ یابوستان‌ یا غزل‌های‌ سعدی‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ فقط‌ در صفحه‌ 360 امثال‌ و حکم‌ این‌ سه‌ نمونه‌ از سعدی‌ آمده‌ است‌:

ـ باری‌ چو عسل‌ نمی‌دهی‌ نیش‌ مزن‌

ـ بازار چندان‌ که‌ آگنده‌تر، تهی‌ دست‌ را دل‌ پراگنده‌تر

زشت‌ باشد و دبیقی‌ و دیبابر عروسی‌ که‌ هست‌ زیبا

و بدین‌سان‌، ذهن‌ چالاک‌ و پرخلاقیت‌ سعدی‌، صدها حکایت‌ و هزاران‌ جمله‌ دلنشین‌ را به‌ گنجینه‌ داستانی‌ و زبانی‌ما، افزوده‌ است‌ و این‌ توفیق‌ را هیچ‌یک‌ از شاعران‌ و نویسندگان‌ به‌ دست‌ نیاورده‌اند، به‌ علاوه‌ قبل‌ از سعدی‌  و پس‌ ازوی‌ اگرچه‌ حق‌ستایان‌ و اندیشه‌ورزان‌ بسیاری‌ در شعر و نثر فارسی‌، دم‌ از حق‌طلبی‌ و هدایت‌ فکری‌ جامعه‌ زده‌اند وبرخی‌ نیز تا حدی‌ موفق‌ بوده‌اند، اما سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ داعیه‌ای‌ عرفانی‌ یا اخلاقی‌ یا حتی‌ عقیدتی‌ داشته‌ باشد، کرامت‌انسانی‌ را جاودانه‌ برمی‌کشد، حق‌ستایی‌ می‌کند و به‌ قول‌ خودش‌ سخن‌ وی‌ همیشه‌ حق‌ ستایانه‌ است‌:

نه‌ هرکس‌ حق‌ تواند گفت‌ گستاخ‌سخن‌ ملکی‌ است‌ سعدی‌ را مسلّم‌

طنز، هزل‌ و حتی‌ هجو سعدی‌، بی‌آن‌ که‌ شخصی‌ و فردی‌ و تابع‌ منافع‌ خاص‌ وی‌ باشد، وقف‌ همین‌ اندیشة‌حق‌ستایانه‌ و آزادی‌ عمل‌ فکری‌ و کرامت‌ خاص‌ سعدی‌ است‌ و راهی‌ که‌ او در مدیحه‌ سرایی‌ نوآورانه‌ خویش‌ می‌گشاید،حتی‌ پس‌ از وی‌ نیز، از ظرفیت‌ توان‌ و عمل‌ همه‌ شاعران‌ تا قبل‌ از دورة‌ بیداری‌ بسیار فراتر است‌:

به‌ نوبتند ملوک‌ اندراین‌ سپنج‌ سرای

‌کنون‌ که‌ نوبت‌ توست‌ ای‌ ملک‌ به‌ عدل‌ گرای‌

چه‌ مایه‌ بر سر این‌ ملک‌ سروران‌ بودند

چو دور عمر به‌ سر شد درآمدند از پای‌

به‌ عاقبت‌ خبر آمد که‌: مُرد ظالم‌ و ماند

به‌ سیم‌ سوختگان‌، زرنگار کرده‌ سرای‌

بُخور مجلسش‌ از ناله‌های‌ دودآمیز

عقیق‌ زیورش‌ از دیده‌های‌ خون‌ پالای‌

نیاز باید و طاعت‌ نه‌ شوکت‌ و ناموس

‌بلند بانگ‌ چه‌ سود و میان‌ تهی‌ چو درای‌

سعدی‌ و حافظ‌ هر دو شیرازی‌، مسلمان‌، شاعر، عارف‌ پیشه‌ یا دوستدار اهل‌ عرفان‌ و غزل‌سرا هستند و هر دو درروزگاری‌ طوفانی‌ و پرحادثه‌ زندگی‌ می‌کنند با این‌ تفاوت‌ که‌ یکی‌ در قلب‌ بحران‌ گرفتار آمده‌ است‌ و دیگری‌ ابتلایات‌ ونتایج‌ وخیم‌ بحران‌ را با گوشت‌ و پوست‌ خویش‌ حس‌ کرده‌ است‌. هر دو شاعر، نوآور، صاحب‌ سبک‌ و از جاودانان‌قلمرو شعر هستند و قرن‌ها بر جان‌ و دل‌ دوستداران‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ حکم‌ رانده‌اند و غزل‌ در دست‌ این‌ دو، شعر وزیبایی‌های‌ زندگی‌ و احساس‌ لطیف‌ انسانی‌ را معنی‌ کرده‌ است‌ و سخن‌ آنان‌، عمق‌ و زبان‌ و احساس‌ و آرزومندی‌های‌مردم‌ ایران‌ را بیان‌ داشته‌ است‌. این‌ دو شاعر، در زندگی‌ خود به‌ اوج‌ شهرت‌ و افتخار رسیده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ به‌ قول‌سعدی‌:

هفت‌ کشور نمی‌کنند امروز

بی‌مقالات‌ سعدی‌ انجمنی‌

***

منم‌ امروز و تو انگشت‌نمای‌ زن‌ و مرد

من‌ به‌ شیرین‌ سخنّی‌ و تو به‌ خوبی‌ مشهور

و حافظ‌ در وصف‌ شهرت‌ خویش‌ می‌سراید:

شکرشکن‌ شوند همه‌ طوطیان‌ هند

زاین‌ قند پارسی‌ که‌ به‌ بنگاله‌ می‌رود

***

عراِ و پارس‌ گرفتی‌ به‌ شعر خود حافظ‌

بیا که‌ نوبت‌ تبریز و وقت‌ بغداد است‌

هر دو، شهر خویش‌ شیراز را، عاشقانه‌ دوست‌ دارند و مبیّن‌ روحیات‌، رفتار، عواطف‌ و احساسات‌ مردم‌ این‌ دیارند.سعدی‌ که‌ فراِ شیراز را سال‌ها احساس‌ کرده‌ است‌، ستایش‌ نامه‌هایی‌ شورانگیز از شیراز دارد و باز آمدن‌ به‌ شیراز رادست‌ یافتن‌ به‌ آب‌ حیات‌ می‌شناسد:

وه‌ که‌ چون‌ تشنه‌ دیدار عزیزان‌ می‌بود

گوییا آب‌ حیاتش‌ به‌ جگر باز آمد

خاک‌ شیراز همیشه‌ گل‌ خوشبوی‌ دهد

لاجرم‌ بلبل‌ خوشگوی‌ دگر باز آمد

پای‌ دیوانگی‌اش‌ برد و سرشوِ آورد

منزلت‌ بین‌ که‌ به‌ پا رفت‌ و به‌ سرباز آمد

میلش‌ از شام‌ به‌ شیراز به‌ خسرو مانست

‌که‌ ز اندیشه‌ شیرین‌ به‌ شکر باز آمد...

و حافظ‌ که‌ عمری‌ شیرازگیر و به‌ قول‌ خودش‌ اهل‌ سلامت‌ و حضر بوده‌ است‌، می‌گوید:

نمی‌دهند اجازت‌ مرا به‌ سیر و سفر

نسیم‌ باد مصلی‌ و آب‌ رکناباد

***

بده‌ ساقی‌ می‌  باقی‌ که‌ در جنّت‌ نخواهی‌

یافت‌کنار آب‌ رکن‌آباد و گلگشت‌ مصلی‌ را

حافظ‌ شیراز را به‌ دل‌انگیزترین‌ شعری‌ می‌ستاید:

خوشا شیراز و وضع‌ بی‌مثالش‌

خداوندا نگه‌دار از زوالش‌

به‌ شیراز آی‌ و فیض‌ روح‌ قدسی

‌بجوی‌ از مردم‌ صاحب‌ کمالش‌

که‌ نام‌ قند مصری‌ برد آن‌جا

که‌ شیرینان‌ ندارند انفعالش‌

هر دو از دست‌ ترکان‌ شیرازی‌ در عذابند:

ز دست‌ ترک‌ خطایی‌ کسی‌ جفا چندان

‌نمی‌برد که‌ من‌ از دست‌ ترک‌ شیرازی‌

(سعدی‌)

اگر آن‌ ترک‌ شیرازی‌ به‌ دست‌ آرد دل‌ ما را

به‌ خال‌ هندویش‌ بخشم‌ سمرقند و بخارا را

(حافظ‌)

هر دو، از فقر و تهی‌ دستی‌ خویش‌ و وضع‌ وقف‌ در شیراز می‌نالند:

حدیث‌ وقف‌ به‌ جایی‌ رسید در شیراز

که‌ نیست‌ جز سلس‌البول‌ را در او ادرار

فقیه‌ گرسنه‌، تحصیل‌ چون‌ تواند کرد

مگر به‌ روز گدایی‌ کند به‌ شب‌ تکرار!!

(سعدی‌)

بیا که‌ خرقه‌ من‌ گرچه‌ رهن‌ میکده‌هاست

‌ز مال‌ وقف‌ نبینی‌ به‌ نام‌ من‌ درمی‌

(سعدی‌)

فقیه‌ مدرسه‌ دی‌ مست‌ بود و فتوا داد

که‌ می‌ حرام‌ ولی‌ به‌ ز مال‌ اوقاف‌ است‌

(حافظ‌)

با آن‌ که‌ هر دو، عربی‌دان‌ و ملمّع‌ سازند، ولی‌ هیچ‌یک‌ لهجه‌ شیرین‌ شیرازی‌ خود را از یاد نمی‌برد و هرکدام‌ رااشعاری‌ به‌ لهجه‌ شیرازی‌ است‌ و هردو را مثلثاتی‌ است‌ که‌ فارسی‌ گویی‌ و عربی‌دانی‌ و لهجه‌ شیرازی‌ آنان‌ را در یک‌ جاگرد آورده‌ است‌. هر دو شاعر، طبیعت‌، مردم‌ و در و دیوار شهر خویش‌ را دوست‌ دارند و برخی‌ از اشعار آنان‌ در این‌مورد، بهترین‌ نمونه‌ شهرآشوب‌های‌ ایرانی‌ است‌، تا آن‌جا که‌ سعدی‌ آب‌ شهر خویش‌ را درمان‌ درد فراِ می‌شناسد:

غریبی‌ که‌ رنج‌ آردش‌ دهر پیش‌به‌ دارو دهند آبش‌ از شهر خویش‌

این‌ دو شاعر غنایی‌، غزل‌ را دستمایة‌ بیان‌ عاطفی‌ و احساس‌ و اندیشه‌ خویش‌ ساخته‌اند و شگفتا که‌ غزل‌ هردو اوج‌غزل‌ سرایی‌ و ادب‌ غنایی‌ ایران‌ است‌ و عشق‌ و شور و مستی‌، درونمایه‌ اصلی‌ این‌ غزلیات‌ و ره‌آورد ذوِانگیز ذهن‌زیبایی‌ ساز و موسیقی‌پرداز این‌ دو سخن‌گوی‌ بهشتی‌ خوست‌.

هر دو درگیر مسایل‌ عاطفی‌ و اجتماعی‌ عصر خویشند، اما سعدی‌ مجال‌ بیشتری‌ دارد تا حوزه‌ اجتماعیات‌ را ازشعرش‌ جدا کند و به‌ امثال‌ این‌ امور در نثر خویش‌ بپردازد، ولی‌ حافظ‌ که‌ فقط‌ شاعر است‌ و از نویسندگی‌ سعدی‌بهره‌ور نیست‌، در شعر خویش‌ اجتماعیات‌ و مسایل‌ فرهنگی‌ و رفتاری‌ جامعه‌ عصر خویش‌ را هم‌ به‌ تصویر می‌کشد ودر نتیجه‌ بر وسعت‌ کاربردی‌ شعر شورانگیز خود می‌افزاید. هر دو شاعر به‌ محبوبیتی‌ خاص‌ در جامعه‌ دست‌ می‌یابندکه‌ اگر چه‌ برآمده‌  از شأن‌ شاعری‌ ایشان‌ است‌، اما به‌ هرحال‌ مقامی‌ دیگر به‌ آنان‌ می‌بخشد که‌ همیشه‌ به‌ موازات‌شاعری‌، سعدی‌ را به‌ معلم‌ بزرگ‌ انسان‌ تبدیل‌ می‌سازد و حافظ‌ را به‌ لسان‌ غیب‌ متّصف‌ می‌کند، ولی‌ این‌ اقبال‌ عمومی‌به‌ هنر دو شاعر و اعتبار اجتماعی‌ و فرهنگی‌ فراگیر و ابدی‌ آنان‌، علاوه‌ بر این‌ که‌ برآمده‌ از شرایط‌ تاریخی‌ و اجتماعی‌عصر آنان‌ است‌ که‌ به‌ واکنش‌ سنجیده‌ و بسیار متناسب‌ این‌ شاعران‌ در برابر بحران‌ها و مسایل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ وفرهنگی‌ دوران‌ زندگی‌ آنان‌ نیز مربوط‌ می‌شود و این‌ دو را به‌ وجدان‌ بیدار و هوشیار عصر بحران‌ و بی‌ثباتی‌ و دوران‌تزلزل‌ ارزش‌ها و اعتبارات‌ انسانی‌ مبدل‌ می‌سازد و رسالت‌ شاعرانه‌ آنان‌ را بسیار معتبر و محترم‌ و با عزت‌ جلوه‌می‌دهد و توفیق‌ آنان‌ را در نمایش‌ بسیار موفق‌ روحیات‌ و رفتارها و منش‌ها و فراز و نشیب‌های‌ تاریخی‌ انسان‌، به‌نیکی‌ بازگو می‌کند.

شاید به‌ دلیل‌ همین‌ اشتراکات‌ باشد که‌ وزن‌ غزلیات‌ سعدی‌ و حافظ‌ و آهنگ‌ دلپسند و موسیقی‌ بیرونی‌ شعر این‌ دوبسیار شبیه‌ یکدیگر است‌، در مقایسه‌ای‌ که‌ از لحاظ‌ موسیقی‌ بیرونی‌ شعر سعدی‌ و حافظ‌ در 100 غزل‌ اول‌ دیوان‌ این‌دو شاعر انجام‌ گرفت‌، به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ که‌ 85% وزن‌های‌ مورد توجه‌ این‌ دو شاعر، بسیار نزدیک‌ به‌ هم‌ است‌ ونکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ تنها 15% این‌ اشعار را سعدی‌ در وزن‌هایی‌ سروده‌ است‌ که‌ حافظ‌ را در آن‌ غزلی‌ نیست‌.

هر دو بیشترین‌ غزل‌ را بر وزن‌ مفاعلن‌ فعلاتن‌ مفاعلن‌ فع‌ لن‌ / فع‌ لان‌ / فعلن‌ دارند، سعدی‌ 18 غزل‌ و حافظ‌ 26 غزل‌:

اگر تو غافلی‌ از حال‌ دوستان‌ یارافراغت‌ از تو میسّر نمی‌شود ما را

(سعدی‌)

صلاح‌ کار کجا و من‌ خراب‌ کجا؟

ببین‌ تفاوت‌ ره‌ از کجاست‌ تا به‌ کجا!!

(حافظ‌)

دومین‌ وزن‌ مورد علاقه‌ این‌ شاعران‌، فاعلاتن‌ فعلاتن‌ فعلاتن‌ فعلات‌ / فع‌ لن‌ / فع‌ لان‌ و فعلن‌ است‌ که‌ سعدی‌ 12 غزل‌و حافظ‌ 24 غزل‌ در این‌ وزن‌ دارند:

پیش‌ ما رسم‌ شکستن‌ نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش‌ مکن‌ صحبت‌ ما را

(سعدی‌)

رونق‌ عهد شباب‌ است‌ دگر بستان‌ را

می‌رسد مژده‌ گل‌ بلبل‌ خوش‌ الحان‌ را

(حافظ‌)

سومین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر که‌ سعدی‌ 10 غزل‌ و حافظ‌ 17 غزل‌ در آن‌ دارد، بر وزن‌ مفعول‌ فاعلات‌ مفاعیل‌فاعلن‌ می‌باشد.

مجنون‌ عشق‌ را دگر امروز حالت‌ است

‌کاسلام‌ دین‌ لیلی‌ و باقی‌ ضلالت‌ است‌

(سعدی‌)

ساقی‌ به‌ نور باده‌ بر افروز جام‌ ما

مطرب‌ بگو که‌ دور جهان‌ شد به‌ کام‌ ما

(حافظ‌)

چهارمین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر، بحر رمل‌ مثمن‌ محذوف‌ یا مقصور است‌ (فاعلاتن‌ فاعلاتن‌، فاعلاتن‌ فاعلات‌ /فاعلن‌) که‌ سعدی‌ 7 غزل‌ و حافظ‌ دو غزل‌ در این‌ وزن‌ دارند:

با جوانی‌ سرخوش‌ است‌ این‌ پیر بی‌ تدبیر را

جهل‌ باشد با جوانان‌ پنجه‌ کردن‌ پیر را

(سعدی‌)

ای‌ فروغ‌ ماه‌ حسن‌ از روی‌ رخشان‌ شما

آبروی‌ خوبی‌ از چاه‌ زنخدان‌ شما

(حافظ‌)

پنجمین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر، مفعول‌ مفاعیل‌ مفاعیل‌ مفاعیل‌ (بحر هزح‌ مثمّن‌ اخرب‌ مکفوف‌ مقصور) است‌ که‌سعدی‌ 5 غزل‌ در این‌ وزن‌ و حافظ‌ 8 غزل‌ در این‌ آهنگ‌ دارد:

دیگر نشنیدیم‌ چنین‌ فتنه‌ که‌ برخاست

‌از خانه‌ برون‌ آمد و بازار بیاراست‌

(سعدی‌)

آن‌ ترک‌ پریچهره‌ که‌ دوش‌ از بر ما رفت‌

آیا چه‌ خطا دید که‌ از راه‌ خطا رفت‌؟

(حافظ‌)

شاعر وزن‌ 1 وزن‌ 2 وزن‌ 3 وزن‌ 4 وزن‌ 5 وزن‌ 6 وزن‌ 7    وزن‌ 8     وزن‌ 9     وزن‌ 10

سعدی‌ 18  12  10   7   5   6   5   4   4   2

حافظ‌ 26  24  17  10   8   0   0   0   0   0

 

جدول‌ فوِ نشان‌ می‌دهد که‌ هر وزنی‌ که‌ مورد علاقه‌ سعدی‌ است‌ مورد توجه‌ حافظ‌ هم‌ هست‌ و حتی‌ حافظ‌ آنها رابیشتر به‌ کار می‌برد. از لحاظ‌ تعداد ابیات‌ نیز در این‌ یک‌ صد غزل‌ دیده‌ می‌شود که‌ غزل‌ سعدی‌ از 5 بیت‌ تا 22 بیت‌ دارد،در حالی‌ که‌ غزلیات‌ حافظ‌ از 5 تا 13 بیت‌ دارد. بیشترین‌ غزل‌ سعدی‌ 11 بیتی‌ (24 غزل‌)، 10 بیتی‌ (21 غزل‌) و 9 بیتی‌است‌:

 

تعداد ابیات‌ غزل‌ها

غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌  غزل‌ غزل‌  غزل‌  غزل‌

5بیتی‌ 6بیتی‌ 7بیتی‌ 8بیتی‌ 9بیتی‌ 10بیتی‌  11بیتی‌  12بیتی‌    13بیتی‌    14بیتی‌ 15بیتی‌  16بیتی‌  17بیتی‌  18بیتی‌  19بیتی‌  20بیتی‌  21بیتی‌

سعدی‌  6    11 4  16 21 24 6  4  2  1  2  1  2  1  2  1

حافظ‌ 5  1  30 20 21 13 6  3  1                   

 

که‌ نشان‌ داده‌ می‌شود حافظ‌ توجهی‌ به‌ غزل‌ 10 بیتی‌ به‌ بالا ندارد.

از لحاظ‌ ردیف‌ و بی‌ردیف‌ بودن‌ غزل‌ها نیز این‌ تحقیق‌ نشان‌ می‌دهد که‌ سعدی‌ دارای‌ 75 غزل‌ مردّف‌ است‌ و حافظ‌82 غزل‌ ردیف‌دار، ساخته‌ است‌، اما آن‌چه‌ در این‌ مورد مهم‌ است‌ آن‌ است‌ که‌ کلمات‌ ردیف‌ در غزلیات‌ سعدی‌ بسیارساده‌تر از کلمات‌ ردیف‌ در غزل‌ حافظ‌ است‌. ردیف‌های‌ سعدی‌ کلماتی‌ چون‌ را، ما، است‌، اوست‌، هست‌، آموخت‌، انداخت‌و... است‌ اما ردیف‌های‌ غزل‌ حافظ‌ مشکل‌تر و طولانی‌تر است‌ و کلماتی‌ چون‌ غریب‌، این‌ همه‌ نیست‌، غم‌ مخور،می‌فرستمت‌، انداخت‌، سوخت‌، چه‌ حالت‌ است‌، خوش‌ است‌ و یاد باد است‌ که‌ مسلماً ردیف‌های‌ غزل‌ سعدی‌ بسیارروان‌تر و ساده‌ترند در حالی‌ که‌ ردیف‌ در غزل‌ حافظ‌ نموداری‌ از هنرمندی‌ و توانمندی‌ شاعر در آخر بندی‌ شعر وقدرت‌ او در تلفیق‌ کلمات‌ و معانی‌ است‌.

نکته‌ مهم‌ دیگر در کیفیت‌ بهره‌گیری‌ حافظ‌، از الگوهای‌ سعدی‌وار است‌ که‌ با بررسی‌ 70 غزل‌ حافظ‌ که‌ مرحوم‌انجوی‌ آنها را به‌ لحاظ‌ وزن‌، قافیه‌، ردیف‌ و معنا با غزل‌ سعدی‌ دارای‌ همانندی‌هایی‌ تشخیص‌ داده‌اند، بدین‌ نتیجه‌می‌رسیم‌ که‌ 61 غزل‌ حافظ‌ در وزن‌، 53 غزل‌ حافظ‌ در قافیه‌ و 42 غزل‌ حافظ‌ در ردیف‌ با غزل‌های‌ سعدی‌ همخوانی‌دارند و در این‌ میان‌ 27 غزل‌ دارای‌ ارتباط‌ معنایی‌ و مشابهت‌های‌ کاملاً محسوس‌ با غزل‌های‌ سعدی‌ هستند که‌ در 11مورد حافظ‌ به‌ تضمین‌ یا نقل‌ تمام‌ یا بخشی‌ از شعر سعدی‌ پرداخته‌ است‌.

اگر بخواهیم‌ تفاوت‌های‌ شعر و آثار شاعرانه‌ این‌ دو بزرگوار را نیز مطرح‌ کنیم‌ باید نخست‌ از تفاوت‌های‌ساختاری‌ بر اساس‌ روحیات‌ و جهان‌بینی‌ و علایق‌ فردی‌ و اجتماعی‌ این‌ دو سخن‌ بگوییم‌.

سعدی‌ مرد سفر و گشت‌ و گذار است‌، روحیه‌ای‌ برون‌گرا دارد، اهل‌ مزاح‌ و شوخی‌ و طنز است‌، گاهی‌ واعظ‌ ومنبرنشین‌ و مجلس‌گوست‌ و زمانی‌ «آن‌ چنان‌ که‌ افتد ودانی‌»، از عنفوان‌ جوانی‌ و شادمانی‌های‌ آن‌ سخن‌ می‌راند. گاهی‌از غزل‌، قصیده‌، مثنوی‌ و زمانی‌ از نثر دلنشین‌ آهنگین‌ سود می‌برد، گاهی‌ اهل‌ جدّ است‌ و زمانی‌ به‌ شوخی‌ و طنزمی‌پردازد و در هر نوع‌ سخنوری‌ در ساده‌گویی‌ و ساده‌نویسی‌ یگانه‌ عصر خویش‌ است‌، اما حافظ‌ دلزده‌ و مغموم‌، درخود فرو می‌رود و یافته‌هایش‌ را از جهان‌ بیرون‌، درونی‌ می‌کند. کم‌ گوی‌، کم‌ جوش‌ و کم‌ سخن‌ است‌ و هر حادثه‌ای‌ رابا تحلیلی‌ ژرف‌نگرانه‌ از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌کشاند و صورت‌ ملموس‌ و صحنه‌ بیرونی‌ حوادث‌ و امور، یعنی‌ قشر بیرونی‌و سطح‌ عوام‌پسند حوادث‌ او را ارضاء نمی‌کند. او غزل‌ را، اصلی‌ترین‌ قالب‌ پیام‌ها و اندیشه‌هایش‌ قرار می‌دهد و اگرگه‌گاه‌ به‌ مثنوی‌ سرایی‌ می‌پردازد، آن‌ قدر کوتاه‌ و فشرده‌ سخن‌ می‌گوید که‌ تک‌ بیت‌های‌ غزلش‌ را به‌ خاطر می‌آورد. اوحافظ‌ قرآن‌ است‌. موسیقی‌دان‌ و اندیشه‌ورز است‌ و عرفان‌ رندانه‌ و خاص‌ وی‌ با ساده‌نگری‌ خوش‌ باوری‌های‌ساده‌لوحانه‌، سازگار نیست‌. ظاهر اشیاء و امور سعدی‌ را مفتون‌ و مجذوب‌ خود می‌کند و حافظ‌ به‌ تلاطم‌ باطنی‌ وچهره‌های‌ نهفته‌ در پس‌ ظاهر، علاقه‌مند است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ دیرباور و مشکل‌پسند است‌. سعدی‌ معتقد است‌ که‌:

نه‌ بر حکم‌ شرع‌، آب‌ خوردن‌ خطاست‌

و گر خون‌ به‌ فتوا بریزی‌ رواست‌

اما حافظ‌ به‌ عمل‌ زاهد و صوفی‌ و مفتی‌ و محتسب‌ می‌نگرد و به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسد که‌:

جنگ‌ هفتاد و دو ملت‌ همه‌ را عذر بنه‌

چون‌ ندیدند حقیقت‌، ره‌ افسانه‌ زدند

غزل‌ سعدی‌، از عشق‌ و مستی‌ و شور و حال‌های‌ عاشقانه‌ برداشتی‌ واقع‌نگرانه‌ و ساده‌ و روشن‌ دارد و آیینة‌تمام‌نمای‌ حالات‌ عاشق‌ و معشوِ است‌ و هیچ‌ ابهام‌ و پیچیدگی‌ معنوی‌ را برنمی‌تابد. در حالی‌ که‌ غزل‌ حافظ‌ در هاله‌ای‌از ابهام‌، ایهام‌ و چند سویگی‌ لفظی‌ و مضمون‌ جریان‌ می‌یابد و حالتی‌ منشوری‌ و درونی‌ دارد که‌ تفسیرپذیر وتأویل‌آمیز است‌ و به‌ همین‌ جهت‌ درک‌ دنیای‌ زمینی‌ حافظ‌ بسیار پیچیده‌ و بغرنج‌ می‌شود و حتی‌ معشوِ حافظ‌ درمیان‌ عشق‌ مادی‌، عرفان‌، تخیل‌ چند جانبه‌، پیوسته‌ چهره‌ای‌ متفاوت‌ به‌ خود می‌گیرد. اگر معشوِ سعدی‌ آسمانی‌باشد، در دست‌ سعدی‌ زمینی‌ می‌شود و معشوِ حافظ‌ حتی‌ اگر زمینی‌ باشد، آسمانی‌ جلوه‌ می‌کند. در آغاز غزل‌مشهور «زلف‌ آشفته‌ و خوی‌ کرده‌ و خندان‌ لب‌ و مست‌» معشوقی‌ زمینی‌ را می‌بینیم‌ اما به‌ تدریج‌ این‌ معشوِ با اوجی‌عرفانی‌ آسمانی‌ می‌شود:

هرچه‌ او ریخت‌ به‌ پیمانه‌ ما نوشیدیم

‌خواه‌ از خمر بهشت‌ و اگر از بادة‌ مست‌

عارفی‌ را که‌ چنین‌ باده‌ شبگیر دهند

کافر عشق‌ بود گر نشود باده‌پرست‌

به‌ طور کلی‌، در یک‌ خلاصه‌گویی‌ برآمده‌ از نمونه‌ها و موارد بسیار، می‌توان‌ روحیات‌ متفاوت‌ سعدی‌ را با حافظ‌ به‌شرح‌ زیر بیان‌ کرد:

1. بینش‌های‌ شخصی‌ سعدی‌ با حافظ‌ متفاوت‌ است‌. سعدی‌ لایه‌های‌ بیرونی‌ و قشر ملموس‌ وقایع‌ و امور رامی‌بیند و آن‌ را ملاک‌ داوری‌های‌ خویش‌ قرار می‌دهد و حافظ‌ لایه‌های‌ درونی‌ و نهفته‌ در سایه‌ روشن‌های‌ آن‌ها را.

2. سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ عیبی‌ بر او باشد، رسایی‌ و روشنی‌ را می‌پسندد و حافظ‌ ابهام‌ و غبارآلودی‌ها را دوست‌ دارد وتشدید می‌کند تا فهم‌ و جستجوی‌ خوانندگان‌ را به‌ درک‌ نهان‌ آشفته‌ جهان‌ وادار سازد. حافظ‌ با نفی‌ ظاهربینی‌ وسطحی‌نگری‌ ژرفاهای‌ جامعه‌ را می‌کاود و می‌شکافد در حالی‌ که‌ سعدی‌ ظاهر امور را وسیله‌ شناخت‌ حقیقت‌ قرارمی‌دهد.

3. سعدی‌ با دیدی‌ خوش‌ بینانه‌ به‌ زندگی‌ می‌نگرد ولی‌ حافظ‌ سختگیرانه‌ پرسش‌گری‌ می‌کند و دیرپسند است‌.

4. شعر سعدی‌ نماینده‌ احساسی‌ زلال‌ و زبانی‌ شفاف‌ و نوعی‌ رمانتیسم‌ زیباپسند و مجذوبانه‌ است‌ که‌ ناخودآگاه‌شاعر را به‌ بهترین‌ صورتی‌ منعکس‌ می‌کند ولی‌ شعر حافظ‌ با نمادگرایی‌ خاص‌ و ایهام‌ها و پیچیدگی‌های‌هنرمندانه‌اش‌، به‌ نوعی‌ سمبولیسم‌ هوشیارانه‌ می‌انجامد که‌ تأثیری‌ ممتد و همه‌ سویه‌ را در خواننده‌ ایجاد می‌کند.

5. شعر، تنها وسیله‌ تأثیرگذاری‌ سعدی‌ نیست‌، اما ابزار منحصر به‌ فرد بیان‌ ذهنیت‌ حافظ‌ است‌ و به‌ همین‌ جهت‌سعدی‌ با انعطاف‌پذیری‌ خاص‌ خود می‌تواند با زبان‌ها و بیان‌های‌ مختلف‌ در دل‌ها نفوذ کند و به‌ همین‌ دلیل‌ می‌توان‌شخصیت‌ او را تجزیه‌پذیر کرد و سعدی‌ِ غزلیات‌ را از سعدی‌ِ گلستان‌ و بوستان‌ و مدایح‌ و هزلیات‌ از هم‌ جدا ساخت‌، درحالی‌ که‌ سخن‌ حافظ‌ ترکیب‌ مظاهر مختلف‌ یک‌ شخصیت‌ جامع‌ را بازگو می‌کند که‌ مجموعاً می‌توان‌ آن‌ را در واژة‌«رند» خلاصه‌ کرد.

6. غزل‌ سعدی‌ ضرب‌آهنگ‌ عشق‌ است‌ و غرِ در احساس‌ و عاطفه‌هاست‌ و از این‌ دیدگاه‌ بسیار تأثیرگذارتر ازشعر حافظ‌ است‌، اما در غزل‌ حافظ‌، ضرب‌آهنگ‌ زندگی‌ روشنفکرانه‌  و خردمندانة‌ شاعر پرسش‌ برانگیز و پرتردیداست‌.

7. غزل‌ سعدی‌ اعترافی‌ است‌ و سعدی‌ با صراحت‌ و روشنی‌ و بی‌توجه‌ به‌ پسند این‌ و آن‌، به‌ افشای‌ هیجانات‌ درونی‌خویش‌ می‌پردازد و به‌ همین‌ جهت‌ هیچ‌ چیز را پنهان‌ نمی‌کند و همین‌ امر منشاء قصه‌ها و داستان‌ها و حکایات‌ گوناگون‌درباره‌ سعدی‌ می‌شود در حالی‌ که‌ شعر حافظ‌، اعتراضی‌ است‌ و حافظ‌ با خویشتنداری‌ رندانه‌، شعری‌ آگاهانه‌ واعتراضی‌ و موقر را عرضه‌ می‌دارد که‌ بر آن‌ است‌ تا عالمی‌ دیگر بسازد و آدمیانی‌ دیگر خلق‌ کند. او می‌شکند تا بسازداما سعدی‌ می‌سازد تا بشکنند.

8. سعدی‌ در شعر و نثر خویش‌ چهرة‌ خیرخواه‌ انسان‌ و معلم‌ دلسوز بشریت‌ را دارد که‌ می‌کوشد هیچ‌ نکته‌ای‌ رادر جهت‌ سعادت‌ انسان‌ ناگفته‌ نگذارد و طبعاً قهرمانان‌ شعر سعدی‌ می‌توانند همگان‌ باشند، در حالی‌ که‌ حافظ‌ تصویرپرداز نکته‌های‌ خاص‌ و شخصیت‌های‌ ویژة‌ زندگی‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ حافظ‌ نیز چون‌ فردوسی‌، چهره‌های‌ مشخص‌خوب‌ یا بد را مطرح‌ می‌کند، قهرمانانی‌ که‌ می‌خواهند رندانه‌ چرخ‌ را که‌ برخلاف‌ میل‌ آنان‌ می‌گردد، بر هم‌ زنند.

9. شعر سعدی‌ بر آن‌ است‌ تا بذر یقین‌ را در دل‌ها بکارد، در حالی‌ که‌ شعر حافظ‌ تردید آفرین‌ و سؤال‌ برانگیز است‌.روح‌ ما، در برابر شعر سعدی‌، تسلیم‌ و در برابر منطق‌ استوار شیخ‌، اهل‌ تمکین‌ است‌ در حالی‌ که‌ حافظ‌ ما را به‌ ناباوری‌،اندیشیدن‌، جستجو و درک‌ ضرورت‌ تغییر، وادار می‌کند.

10. سعدی‌ راه‌ رستگاری‌ را در زندگی‌ از طریق‌ تجربه‌های‌ مختلف‌ و طرح‌ یافته‌های‌ آموزنده‌ می‌پیماید، اما حافظ‌هر حادثه‌ای‌ را مستقل‌ و غیرقابل‌ انطباِ با موارد تمثیلی‌ می‌شناسد و به‌ همین‌ دلیل‌ خواننده‌ شعر خود را بر سر دوراهی‌ انتخاب‌ قرار می‌دهد.

11. شعر سعدی‌ در ارتباط‌ عمودی‌ سخن‌ به‌ کلیت‌ می‌رسد، اما شعر حافظ‌ در پیوند افقی‌ هر بیت‌ به‌ کمال‌ دست‌می‌یابد و در کل‌ دیوان‌ او شکل‌ می‌گیرد. به‌ همین‌ دلیل‌ هر غزل‌ سعدی‌ نمودار یک‌ تجربه‌ کلی‌ از دیدگاه‌های‌ مختلف‌ است‌اما هر غزل‌ حافظ‌ حاصل‌ مجموعه‌ای‌ از تجربه‌های‌ متفاوت‌ از زندگی‌ است‌ که‌ برآمده‌ از ابیات‌ افقی‌ شعر حافظ‌، ولی‌مجموعه‌ای‌ از تفکرات‌ سازمان‌ یافته‌ حافظ‌ در کل‌ دیوان‌ اوست‌.

12. غزلیات‌ سعدی‌ را می‌توان‌ به‌ غزلیات‌ فراقی‌ و وصالی‌ تقسیم‌ کرد و فراقیات‌ سعدی‌ سوزناک‌تر و پرتأثیرتر ازوصالیات‌ اوست‌ در حالی‌ که‌ غزل‌ حافظ‌ را می‌توان‌ به‌ سه‌ نوع‌ غزلیات‌ رندانه‌ و قلندری‌، عاشقانه‌ و عرفانی‌ تقسیم‌ کردکه‌ تنها غزلیات‌ عاشقانه‌ وی‌ با شیوه‌ و روش‌های‌ غزل‌سرایی‌ سعدی‌ شباهت‌ دارد.

13. هانری‌ ماسه‌ سخن‌ سعدی‌ را واجد دو صفت‌ عمده‌ می‌داند: نخست‌ این‌ که‌ سعدی‌ اهل‌ اعتدال‌ و میانه‌روی‌ است‌ ودیگر آن‌ که‌ مدارا و مماشات‌ و تسامح‌ را می‌پسندند و این‌ از جمله‌ لوازم‌ طبع‌ خندان‌ و لحن‌ پرعطوفت‌ اوست‌ در حالی‌ که‌اگر صفت‌ اول‌ در سعدی‌ به‌ لحاظ‌ لفظی‌ درست‌ باشد، کلام‌ حافظ‌ در تسامح‌ و مدارا و مماشات‌، اوج‌ روح‌ سلامت‌ طلبی‌ وآشتی‌جویی‌ ایرانی‌ است‌.

14. در شعر و غزل‌ حافظ‌ اراده‌ معطوف‌ به‌ آزادی‌ در همه‌ جا دیده‌ می‌شود اما در سعدی‌، اراده‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ وبازتاب‌ نوعی‌ اصطکاک‌ یا ارتباط‌ یا تأثیرپذیری‌ از قدرت‌، محور قرار می‌گیرد که‌ گاهی‌ معشوِ نیز به‌ صورت‌ قدرتی‌لطیف‌!! عرض‌ وجود می‌کند.

15. مرحوم‌ محمدعلی‌ فروغی‌ در مقایسه‌ای‌ اجمالی‌ بین‌ سعدی‌ و حافظ‌ می‌گوید:

«... بعضی‌ قراین‌ و علایم‌ دلالت‌ دارد که‌ خواجه‌ حافظ‌ مدرّس‌ بوده‌ و مجلس‌ درس‌ و مکتب‌ داشته‌ است‌ و دراشعارش‌ هم‌ افادات‌ علمی‌ و حکمتی‌ بیشتر دیده‌ می‌شود و از آثار شیخ‌ چنین‌ برمی‌آید که‌ بیشتر جنبه‌ زهد و قدس‌ وموعظه‌ و ارشاد داشته‌ است‌ اما... در هر صورت‌ هیچ‌یک‌ از این‌ دو، از جهت‌ علم‌ و فضل‌ منظور نظر نیستند و منظورفصاحت‌ و بلاغت‌ و لطف‌ سخن‌ آنهاست‌»1. آثار شیخ‌ سعدی‌ از حیث‌ کمیت‌ و تنوع‌ بسی‌ بیش‌ از خواجه‌ است‌. شیخ‌گذشته‌ از شعر در نثر هم‌ در درجه‌ اول‌ است‌ و کتاب‌ گلستان‌ داغ‌ دل‌ هر گوینده‌ است‌ اما از خواجه‌ نثری‌ باقی‌ نمانده‌است‌. در شعر هم‌ که‌ نظر کنیم‌، خواجه‌ فقط‌ غزل‌ سروده‌ است‌ و قصاید و مثنویاتش‌ کمّاً و کیفاً، چندان‌ اهمیتی‌ ندارد، اماشیخ‌ بوستانش‌ از شاهکارهای‌ بی‌نظیر دنیاست‌. قصایدش‌ از نفیس‌ترین‌ آثار ادبی‌ است‌ و همین‌ که‌ مقلّد کسی‌  نشده‌مزیّت‌ اوست‌. (به‌ این‌ جهت‌ که‌ از نظر سبک‌ به‌ شیوه‌ عنصری‌ و انوری‌ و امثال‌ آنهاست‌).

غزل‌های‌ شیخ‌، در فصاحت‌ و سلامت‌ و روانی‌ و شیرینی‌ چنان‌ است‌ که‌ هیچ‌ گوینده‌ای‌ به‌ پایة‌ او نمی‌رسد و تعدادآن‌ هم‌ بیش‌ از غزل‌های‌ خواجه‌ است‌ بنابراین‌ اگر این‌ ملاحظات‌ را در نظر بگیریم‌ مقام‌ شیخ‌ سعدی‌ بالاتر می‌شود،خاصه‌ که‌ زماناً هم‌ بر خواجه‌ مقدم‌ است‌ و البته‌ حافظ‌ از او اقتباس‌ و استفاده‌ بسیاری‌ کرده‌ و این‌ که‌ سعدی‌ بزرگ‌ترین‌استاد سخن‌ است‌ که‌ کلام‌ در دست‌ او مانند موم‌ بوده‌ که‌ به‌ هر شکل‌ می‌خواسته‌ در می‌آورده‌ است‌ و به‌ علاوه‌ کسی‌ نه‌در موعظه‌ به‌ گردش‌ می‌رسد و نه‌ در بیان‌ احوال‌ عشق‌ و در زبان‌ فارسی‌ هیچ‌کس‌ عشق‌ را مانند شیخ‌ درک‌ نکرده‌ و به‌بیان‌ نیاروده‌ است‌، اما در کلام‌ حافظ‌ هم‌ مزایایی‌ است‌ که‌ منحصر به‌ خود اوست‌. وسعت‌ ذهنش‌، بلندی‌ نظرش‌، شرح‌صدرش‌، علو همتش‌، بزرگی‌ روحش‌، مضامین‌ و معانی‌ بلندش‌، حکمت‌ و عرفان‌ دلپسندش‌، تسلی‌ بخشی‌اش‌، امیدوارسازی‌اش‌، لطافت‌ و عذوبت‌ بیانش‌، حسن‌ مناسبتی‌ که‌ در الفاظ‌ و معانی‌ رعایت‌ می‌کرد، زبردستی‌ که‌ در صنعت‌بی‌تکلف‌ به‌ خرج‌ می‌دهد و به‌ فرموده‌ شیخ‌ سعدی‌: محامد تو چه‌ گویم‌ که‌ ماورای‌ صفاتی‌ ...2».

سعدی‌ بیشتر از مخاطبه‌ لذت‌ می‌برد و معشوِ را وصف‌ می‌کند و حضور و حال‌ و ظاهر او را به‌ تصویر می‌کشد.

16. شعر سعدی‌ البته‌ به‌ حرکت‌ محیط‌ سیال‌ زندگی‌ وی‌ مرتبط‌ است‌ و نیز زادة‌ سفرها و محیط‌های‌ ناثابت‌ وزمان‌های‌ ممتدی‌ است‌ که‌ سعدی‌ در تأمل‌های‌ خویش‌ در طی‌ راه‌های‌ طولانی‌ داشته‌ است‌ و بازتاب‌ طبع‌ سفر پسند او وزندگی‌ وی‌ در حرکت‌ و محیط‌های‌ بیگانه‌ و ناآشناست‌، در حالی‌ که‌ توقف‌ طولانی‌ و درازمدت‌ حافظ‌ در شیراز، برای‌ اوزمان‌ و مکانی‌ بالنسّبه‌ ثابت‌ را فراهم‌ می‌آورد که‌ تفکرات‌ و خصلت‌های‌ هوشمندانه‌ و خردورزانة‌ عمیق‌ وی‌ را تقویت‌کند و کارهای‌ وی‌ را از خصلت‌های‌ اندیشمندانه‌ برخوردار سازد. بنابراین‌ شعر غنایی‌ سعدی‌ شعر حرکت‌ و پویایی‌،تنوع‌ و پیوستگی‌ است‌ در حالی‌ که‌ غنای‌ شعر حافظ‌ از تعمق‌ و نقب‌ زدن‌ به‌ جهان‌ درون‌ در محیطی‌ ثابت‌ سرچشمه‌می‌گیرد و به‌ کشف‌ درونمایه‌های‌ کمتر دیده‌ شده‌ یا مورد غفلت‌ قرار گرفته‌ منتهی‌ می‌شود و کلام‌ حافظ‌ را از بیان‌هنرمندانه‌ و صبورانه‌ برخوردار می‌سازد.

 

پی‌نوشت‌:

1. مقالات‌ فروغی‌، ذکاءالملک‌، ص‌ 252.

2. همان‌، ص‌ 253 و 254.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شعر سعدی، بال پرواز در افق‌های ادب فارسی

 

                      شعر سعدی، بال پرواز در افق‌های ادب فارسی

 

دکتر منصور رستگار فسایی در پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی که به «نگاهی دیگر به سخنوری سعدی» اختصاص داشت گفت: اگر ادب غنایی و ادب حماسی را نگاه کنیم می‌بینیم که ادب غنایی با فرد، احساس و تمایلات شخص سر و کار دارد، از این روست که غزل سعدی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. شعر سعدی بال پرواز در افق‌های پهناور شعر فارسی است. به راستی سعدی در نشان دادن چهره فردی خودش بسیار اصیل است اما او را تنها از زاویه غزلسرایی نباید نگریست، بلکه باید جنبه‌های دیگر شعر و زبان او را هم مورد توجه قرار داد. سعدی، صرف نظر از آنچه درباره او می‌دانیم، پدیده‌ای استثنایی در فرهنگ و ادب و هنر و تفکر ایرانی است. در پیشینه هزار ساله ادبیات ما چهره‌ای ادیبانه‌تر از او نمی‌شناسیم که از یک طرف شاعر باشد و از طرف دیگر نویسنده‌ای چیره دست.

وی افزود: ما در ادبیات فارسی به یاد نمی‌آوریم که کسی همانند سعدی همان اوج و اعتباری را که در نثر دارد، در نظم هم داشته باشد. سعدی در عین حال که مردی جدی است، شوخ طبعی‌ها و طنزهای تند و حتی هزل نیز بسیار دارد. این گوناگونی و تنوع ادیبانه سخن او، برخاسته از ضرورت‌های زندگی است. او می‌خواهد سخن حق بگوید، گاهی به نثر، گاهی به شعر و زمانی به طنز و جد. اما نکته در این است گه هر کسی مثل او نمی‌تواند حق‌گو باشد. خود سعدی به این نکته آگاه بود که می‌گفت: سخن ملکی ست سعدی را مسلم. بنابراین سخن در دست سعدی همانند مومی است که به هر شکلی که بخواهد می‌تواند آن را بسازد و به طرزی ارایه دهد که خواننده حداکثر استفاده را از برداشت او داشته باشد.

آنگاه او به شعر تغزلی سعدی اشاره کرد و گفت: از یک دیدگاه سعدی شاعری غزلسراست غزل سعدی نخستین و مهم‌ترین پایگاه او برای نفوذ در جامعه است اما سعدی پیش از آن که غزل بگوید «بوستان» را نوشت و یک سال پس از آن «گلستان‌» را تالیف کرد. در آن زمان بسیاری کسان سعدی را نمی‌شناختند و در کتابی همانند «المعجم» اگر چه از بسیاری از شاعران سخن به میان می‌آید، به سعدی اشاره‌ای نمی‌شود. این در حالی است که گویا سعدی در آن زمان دور از شیراز بوده است.

نویسنده کتاب «مجموعه مقالاتی درباره شعر و زندگی سعدی» با اشاره به گلستان و بوستان گفت: سعدی در آن دو کتاب بر آن بوده است که چهره‌ای متفاوت از یک فرهنگ‌ساز اجتماعی را نشان بدهد. در آن زمان که دیگر دربارهای بزرگ وجود نداشت و حمله مغول جای آبادی برای فرهنگ ما باقی نگذاشته بود، سعدی بازگشته بود تا به ترمیم ویرانی‌های فرهنگی بپردازد. سعدی با دو کتابش منجی است که حقیقت را به جامعه ارایه می‌دهد. وقتی بوستان و گلستان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مسایل مشترکی دارند. در هر دو پای اخلاق و تربیت اجتماعی و بسیاری موضوعات دیگر به میان کشیده می‌شود. در هر دو آن‌ها باب عشق و رضا و قناعت وجود دارد. انگار سعدی می‌خواهد اخلاق درویشان را نشان بدهد و اصطکاک‌های موجود در میان طبقات اجتماعی را در آن عصر بحران، تصویر کند.

دکتر فسایی آنگاه به روزگار سعدی و هنر سخنوری او در میان ادیبان و چهره‌های شناخته شده شیراز و فارس پرداخت و گفت: شیراز و فارس پیش از سعدی فقط با «روزبهان بقلی» معروف بود. تربیت روزبهانی تربیتی خانقاهی و عرفانی بود. یکباره می‌بینیم که از این شهر، که هیچ صدایی در ادبیات ندارد، صدای آشنا و منسجم سعدی به گوش می‌رسد. صدایی که بسیار متفاوت از صداهای دیگر بود. صدایی معنی‌دارتر و ادامه‌دارتر ازصدای روزبهان. به راستی چه اتفاقی افتاده بود که فرهنگ فارس، که روزی مشعل‌دار تمدن ایرانی بود، پیش از سعدی به خاموشی گراییده بود و چهره ممتازی در ادبیات ایران نداشت؟

این استاد بازنشسته دانشگاه تهران افزود: ظهور سعدی حادثه‌ای مهم در فرهنگ فارسی است اما این حادثه زاییده فرهنگ و تفکر ایرانی است. سعدی در سخنش قرینه‌هایی نشان می‌دهد که روشن می‌سازد که او از آغاز با فرهنگ ایرانی آشنایی داشته است. معلم او در این راه، بی‌گمان، فردوسی است. سعدی با چنان احترامی از فردوسی یاد می‌کند و نام او را بر زبان می‌آورد که گویی برای او نام فردوسی مقدس است. او می‌گوید «چنین گفت فردوسی پاکزاد». سعدی هم اینکه نام فردوسی را می‌آورد، در کنارش صفت پاکزاد را هم می‌گذارد. این «پاکزادی» فقط یک لغت خاص برای نشان دادن تبار خانوادگی فردوسی نیست. بلکه سعدی این پاکزادی را در «ایران زادی» و مفخر ایرانی بودن می‌شناسد. این شیفتگی به فردوسی نشان دهنده دلبستگی فراوان سعدی به آن شاعر بزرگ زبان فارسی است.

نویسنده کتاب «تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی» به سرچشمه‌های فکری و ادبی سعدی اشاره کرد و گفت: خط فکری و سبک هنری سعدی از دو سرچشمه و زاویه متفاوت ایران پیش از اسلام و پس از اسلام سیراب می‌شود. معمولا همه ما سعدی بعد از اسلام را خوب می‌شناسیم. سعدی در مقدمه‌هایش شیفتگی‌اش به ابعاد دینی را نشان می‌دهد اما همین سعدی از شاهنامه بارها یاد می‌کند و تاریخ درخشان گذشته ایران را با اخلاق و حکمت عصر خود ترکیب می‌سازد. این راه متفاوتی است که سعدی در پیش می‌گیرد.

از نگاه دکتر فسایی برجسته‌ترین خصیصه زبان سعدی سادگی و لطافت آن است و یادآور شد: ویژگی زبان روشن و خورشیدی سعدی، سادگی آن است. این سادگی بی شک وام گرفته از فردوسی و شاهنامه است. از سویی دیگر غزل سعدی ساده‌ترین پیوند را با شنوندگانش برقرار می‌کند. ما با خواندن غزل او، صاحب تجربه و ذهن سعدی می‌شویم. این زبان ساده در شعر سعدی به عنوان یک فضا و قالب هنری و ادبی دیده می‌شود. زبان ساده او زبان کودکی و مدرسه و مردمش است. زبان دورانی است که سعدی در مکتب بزرگان ادب پارسی نشسته است و یاد می‌گیرد اما او ناگزیر سر از نظامیه بغداد در می‌آورد. در آنجا درس می‌خواند و مقرری می‌گیرد. رفتن به نظامیه تجربه‌ای متفاوت برای سعدی بود. در آنجا او پرورش دینی و علمی می‌یابد اما زلال شخصیتی سعدی، او را در جایی می‌نشاند که حتی هنگامی که شعر دو زبانه می‌گوید و ملمع می‌سراید، نشان می‌دهد که در نظامیه ذوب نشده است. هنوز خود سعدی است که زندگی، راه را به او نشان می‌دهد. بنابراین سعدی هنرمندی است که کسب دانش باعث نشده به فکر خاصی دل ببازد و انسانی تک ساحتی بشود. او انعطاف هنرمندی بزرگ را از خود نشان می‌دهد.

دکتر فسایی آنگاه به جنبه‌های دیگری از هنر و سخن سعدی پرداخت و افزود: سعدی هنگامی که مجلس وعظ می‌گوید، سخن عارفانه‌اش به اوج می‌رسد. عشق او عشق مرده و ساکن نیست. عشق سیالی است که در همه هستی جاری است، عشقی که اجزای هستی را به هم پیوند می‌دهد. درست است که عرفان دوره سعدی عرفانی انزوا جویانه بود، اما سعدی به خانقاه نمی‌رود و از این عرفان منزوی دوری می‌جوید. چون سعدی مرد تجربه‌ها و انعکاس تجربه‌های زندگی است. با این همه وعظ سعدی به همان زیبایی سخنان دیگر اوست.

این سخنران گفت: گلستان سعدی، گلستانی از زندگی است. از سویی دیگر سعدی که لطافت طبعش چنان است که از صدای پرندگان به شوق می‌آید و شنیدن صدای مستمعانش او را ذوق زده می‌کند، آنقدر توانایی دارد که قصیده‌هایی سرشار از پند و نصیحت بگوید. با این که زبان سعدی در قصیده‌گویی متاثر از زبان انوری است، اما شیوه سخنگویی و برداشت او کاملاً متفاوت است. سعدی در سخن طنزآمیز هم زیبایی هنری و تصاویر کوتاه شگفت‌آوری می‌آفریند. در شعر غنایی هم با تمامی روح و روانش سخن می‌گوید اما به دلیل آن که روح سعدی راکد و ثابت نیست، دچار تضاد می‌شود. تضاد او ناشی از ذات زندگی و تجربه‌های گوناگون آن است.

نویسنده کتاب «انواع شعر فارسی» به تفاوت شعر غنایی و شعر حماسی پرداخت و گفت: فرق شعر غنایی و شعر حماسی در این است که در شعر حماسی خود شاعر بازیگر نیست بلکه راوی است. این دیگرانند که بازی می‌کنند. این بازیگران گاهی یک ملت و مجموعه‌اند. شاعر حماسی روح ملت و فرهنگ ملی‌اش را بازتاب می‌دهد. در حالی که شاعر غنایی در ناخودآگاه و خودآگاه فردی جامعه حضور دارد.

سعدی این دو جنبه را با هم آشتی می‌دهد. از یک طرف ناخودآگاه و خودآگاه‌های شاعری غنایی را دارد و از طرف دیگر آنقدر به شعر حماسی نزدیک می‌شود که شما تردید می‌کنید که آیا آن شعرها از سعدی است یا از فردوسی؟ سعدی این تربیت زبانی و روح ناخودآگاهی را از فرهنگ ایرانی گرفته است. اما فردوسی است که بخش بزرگی از ذهن و فکر سعدی را می‌سازد و شکل می‌دهد. از همین روست که پهلوانان اساطیری شاهنامه در تمامی آثار سعدی خودشان را نشان می‌دهند. هر چند گاهی در سایه تفکرات دیگر او قرار می‌گیرند. این را هم باید افزود که ما از راه گلستان می‌فهمیم که در روزگار سعدی شاهنامه‌خوانی بسیار رواج داشته است. به هر حال فردوسی برای سعدی چنان ساختار ذهنی می‌سازد که شاهنامه کتاب مهم ذهن و فکر سعدی می‌شود.

جلوه‌های بارز شخصیت‌های حکایت‌های سعدی، موضوع دیگری بود که دکتر فسایی به آن اشاره کرد و گفت: سعدی حتی پهلوان‌هایی را که در حکایت‌هایش نشان می‌دهد و نقل می‌کند، رنگ و رویی حماسی می‌دهد. از این راه می‌توان دریافت که او اساطیر ایرانی را خوب می‌شناخته است. پس لازم است که به این جنبه از هنر ناشناخته سعدی توجه بیشتری بشود. من به صراحت می‌گویم که اگر فردوسی نبود سعدی می‌توانست جای او را پر کند. حافظ هم به همین گونه است. وقتی حافظ در بیتی می‌گوید «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد»، همه داستان سیاوش و سودابه شاهنامه را در بیتی می‌گنجاند و عصاره‌اش را عرضه می‌کند.

نویسنده کتاب «برگزیده بوستان سعدی» گفت: سعدی استاد ادبیات تعلیمی است. کمتر شاعری به اندازه سعدی در ادبیات ما توانسته است شعر تعلیمی بگوید. شعر تعلیمی سعدی انعطاف‌پذیر، دامنه‌دار و زیباست. حتی اگر سخن ناصر خسرو و سنایی و مولوی را در کنار شعر تعلیمی سعدی بگذاریم، شیوه بیان سعدی را برجسته‌تر و ممتازتر می‌یابیم. این به معنای انکار و نادیده گرفتن سخن آن بزرگان نیست. سعدی بر بال‌های هنرش و برفراز تمامی اندیشه‌ها پرواز می‌کند و با زبانی لطیف و زیبا با ما سخن می‌گوید. بی شک هیچ شاعری بال پرواز سعدی را در افق‌های پهناور شعر نداشته است. اگر شاعران دیگر فارسی بال سعدی را داشتند ادبیات ما گستردگی افزون‌تری می‌یافت.

دکتر منصور رستگار فسایی گفت: سعدی شاعری جامع الاطراف و شگفت‌انگیز است و همه ادبیات ایران را دربردارد. سعدی پس از فردوسی به اوج اعتبار، استقلال سبک و شیوه بیان و فکر می‌رسد. به همین دلیل سعدی ادبیات غنایی و فردوسی ادبیات حماسی را برای ایرانیان سرود. سعدی شاعری است که در انواع شعر به استادی می‌رسد، غزل وی به همان استواری قصاید اوست و قصاید او نیز به همان لطف و عظمت غزلیات اوست.

وی با اشاره به دریافت آگاهانه و هوشمندانه سعدی افزود: سعدی نه فقط با دریافت آگاهانه و هوشمندانه شاعرانه خویش می‌تواند ابعاد مختلف یک هنرمند به تمامی معنا را ایفا کند بلکه یک نثرنویس جامع و کامل است و به همان اوجی در نثر می‌رسد که در شعر رسیده است.

سعدی در ادبیات غنایی ایران یگانه است و تجربیات عاشقانه و عاطفی سعدی در غزل‌های او بی‌تردید قابل فهم‌ترین و همدل‌سازترین شیوه‌های شاعران غزل‌پرداز است و به همان سادگی شعر فرخی و انوری سعدی غزل می‌سازد و با مخاطب خویش ارتباط برقرار می‌کند.

مولف کتاب «از پادشاهی کیومرث تا پادشاهی کیقباد» خاطرنشان کرد: در ادب تعلیمی و اخلاقی کار سعدی در نظم و نثر یگانه است. اگر سعدی غزل نداشت و شاعر غنایی ساز نبود بهترین استاد، معلم و مربی شعر تعلیمی در ادبیات ایران بود. شعر تعلیمی، رسا و روشن و به لحاظ حسن و زیبایی پیکره شعر است. کلام تعلیمی سعدی نه تنها در زمینه شعری مانند بوستان است بلکه قصیده‌هایش به همان زیبایی نثر تعلیمی است و محتوای اشعارش تمامی مقام سازهایی ساخته شده را دربردارد زیرا سعدی وزن را فدای لفظ نمی‌کند.

این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: نثر سعدی ماندگار است و هیچ غرابتی مانند مقامات حمیدی ندارد. نثر عرفان که پس از سعدی آغاز شد در گلستان به حد اعلای خود می‌رسد و می‌تواند نثر عارفانه محسوب شود. ادب نمایشی در کلام سعدی در «جدال سعدی با مدعی» دارای چنان ارزش‌های تصویری و نمایشی است که گویی برای نمایش امروزی نگاشته شده است و تمامی فضاسازی‌ها به طوری فراهم آمده‌اند که می‌توانید برداشت امروزی از ادب نمایشی داشته باشید. ‏

مولف «کتاب پادشاهی کیکاوس» به انواع ادب جهان اشاره کرد و یادآور شد: ادب جهان چهار نوع است، ادب غنایی، ادب تعلیمی، ادب نمایشی و ادب حماسی. با وجود اینکه سعدی شاعری غنایی‌ساز است بلکه شخصیتی ویژه دارد، سعدی تربیت مدرسه‌ای نظامیه‌ای داشته و به دلیل تحقیقی بودن کار و دامنه مطالعه، منابع فکری را در ناخودآگاه و خودآگاه خود تقسیم می‌کند.

وی افزود: همه این بخش‌ها بازتاب خودآگاه سعدی است زیرا تجربه انسانی است که عاشق می‌شود و به مکتب می‌رود و بر کرسی وعظ می‌نشیند و به بیان اندیشه و فکر خود می‌رسد و گاهی می‌اندیشد که باید تصویری از آنچه می‌بیند بدهد. همه اینها رسالت شاعرانه‌ای است که سعدی برای خود دارد. در روزگار سعدی دوره سیاه تاریخی حمله مغول به ایران است و چراغ فرهنگ و هنر آخرین شعاع خود را دارد.

مولف کتاب «پادشاهی کیخسرو» خاطرنشان کرد: بازگشت سعدی به شیراز بازگشت به آرامش است. سعدی در این مرکز، آرامش گمشده را بازمی‌یابد. بازگشت سعدی به وطنی است که در آنجا آرامش می‌یابد. سعدی برای کسب علم و دانش به شیراز رفته است. زیبایی غزل سعدی در کلام خورشیدی و درخشانی اوست که شفافیت و پاکی آن را از شاهنامه می‌گیرد. خودآگاهی سعدی ایجاب می‌کند که تمامی ابعاد شخصیت خود را به یکبارگی بروز دهد زیرا شیراز اصحاب علم و فرهنگ و فضیلت را در خود جای داده است به همین دلیل در مقدمه گلستان، تواضع و احترام را به اصحاب علم شیراز می‌بینید.

وی افزود: سعدی یک درد ناخودآگاه دارد، ناخودآگاه جمعی که در همه جامعه‌هاست مانند خودآگاه جمعی مطرح نیست. سعدی در ذهن ما به عنوان سخنور بزرگ و آخر زمان مطرح است. تخم سخنی که فردوسی پراکنده ناخودآگاه آخر زمان سعدی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و می‌توان در خلال نکته‌های سعدی آن را مشاهده کرد. باید بیشتر بیندیشیم که ادب حماسی و اساطیری که در ناخودآگاه جمعی است چطور در اندیشه سعدی بروز می‌کند.

این استاد دانشگاه به تفاوت عصر سعدی و فردوسی پرداخت و گفت:‌ چرا می‌گوییم که سعدی شاگرد مکتب فردوسی است؟ سعدی انسان عصر پریشانی و عصر شکست و ناامیدی است. انسان عصری است که همه چیز در جامعه دچار بحران خاص فرهنگی شده و با حمله مغول دولت‌های بزرگ و انجمن حمایت از شاعران از بین رفته است و سعدی جز غمی جانکاه چیزی ندارد اما امید فراوان می‌خواهد تا شعر بگوید. سعدی همه اندیشه‌هایش را به سمت غزل می‌برد اما نمی‌تواند خود را راضی کند و به طرف قصیده و مثنوی پیش می‌رود.

وی افزود: فردوسی انسان روزگار امید است، روزگاری که تمدن ایرانی شکل مستقلی می‌یابد و بعد از سه، چهار قرن هویت ایرانی شکل می‌گیرد و احیا می‌شود و ایران به هویت دیرینه خود رنگ و روی تازه می‌دهد و می‌بینیم که یعقوب لیث نیز در احیای هویت ایرانی نقش بسزایی داشته است. یعقوب لیث که از جامعه برخاست زبان عربی حدود خود را با زبان فارسی از هم جدا کرد. رودکی آمد و رودکی تجربه‌های متفاوت شاعری را انتخاب کرد. ظهور رودکی مانند ظهور نیما در دوران ما بوده است، کشف آن چیزی است که بازتاب اندیشه زبان اوست رودکی نواندیشی خود را در شاعری نشان داد و اگر یعقوب لیث نبود اندیشه‌های رودکی متجلی نمی‌شد.

مولف کتاب «از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارا» خاطرنشان کرد: در دوره سامانی که فردوسی کودکی بیش نیست آزاداندیشی ایرانی، غرور ملی و استقلال ایرانی پهنای خراسان بزرگ را در بردارد و کم‌کم تبدیل به ایران بزرگ می‌شود و خورشید خراسان را به طلوع نور وادار می‌کند. فردوسی با این غرور ملی بزرگ و پرورده می‌شود، این شاعر حماسه‌سرا برای اندیشه ایرانی کتابی می‌خواهد که بازتاب اندیشه‌های ایرانی باشد و شناسنامه ملی می‌خواهد که دارای ارزش‌های اخلاقی و دینی باشد. فردوسی اراده‌ای دارد که 30 سال وقت خود را برای شاهنامه می‌گذارد. اراده فردوسی مبتنی بر جامعه اوست.

وی افزود: فردوسی از قهرمانان سخن می‌گوید که برای ایران مبارزه کردند از آغاز پادشاهی کیومرث تا یزدگرد سوم. فردوسی از پهلوانان و قهرمانانی سخن می‌گوید که مدافع ایران بودند و مرگ برایشان معنایی نداشت و نامیرا و جاودان بود. بینش سعدی در عصر خود بینش ناخودآگاه است ولی بینش فردوسی بینش آگاه و اراده‌دار ذهنی است. طرح و برنامه فردوسی با سعدی متفاوت است. سعدی شاعر فصل محسوب می‌شود و بوستان را در یک فصل و گلستان را در فصل دیگری سروده است ولی فردوسی مرد اندیشه است و برای به دست آوردن منبع و مأخذ کوشش می‌کند و ادبیات پهلوی را از کشاورزان روزگار می‌شنید و از هر سند و مدرکی درباره گذشته استفاده می‌کرد.

مولف کتاب «از پادشاهی اسکندر تا پادشاهی بهرام گور» خاطرنشان کرد:‌ سعدی ادبیات غنایی را سرود و بازتاب ناخودآگاه خود را در آثارش می‌توان مشاهده کرد.

ادب غنایی برای فردوسی وجود دارد اما برای سعدی پرداختن به حماسه متفاوت است. فردوسی و سعدی با وجود اینکه سه قرن با هم فاصله دارند ولی گاهی اوقات به هم نزدیک و گاهی از هم دور می‌شوند آنگاه فکر می‌کنی که بیش از سه قرن با هم فاصله دارند.

وی افزود: تمامی اشعار و غزل‌های عاشقانه سعدی تأثیر از ادبیات حماسی می‌گیرد و ناخودآگاه سعدی ریشه در فضایی دارد که فردوسی در آن بالیده است. سعدی و فردوسی بر جاودانگی می‌اندیشند زیرا اشعارشان در پیوند با فرهنگ است و مردم جامعه خواننده آثار ادبی هستند که جاودانگی را به هنرمند می‌دهند و آثارشان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهند. سعدی در مسیری گام می‌نهد که فردوسی در آن مسیر گام برداشته است و خیرخواه مردم به شمار می‌رود. فردوسی به وطنی به نام ایران می‌اندیشیده است که همه پهلوانان و قهرمانان آن نام‌‌آور بوده‌اند.

این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: فردوسی انسا‌ن‌های اساطیری و پیش از تاریخ و شخصیت‌های بزرگ تاریخی را به نماد تبدیل می‌کند و این شخصیت‌ها نمادهای استقامت ایران محسوب می‌شوند. رستم یلی در سیستان و یگانه نماد استقامت و مقاومت برای ایران به‌شمار می‌رود و پیروزی ساز و درخشنده است. در شاهنامه آمده است که رستم به چاه می‌افتد که ملت و جامعه در اوج افتخار باقی بمانند. سعدی مصلحت جامعه را با تفکر معاصر خود حل می‌کند ولی گاهی اوقات ضعف دارد و تسلیم می‌شود و در عین حال فروتنانه و اصل‌پذیر رفتار می‌کند.

مولف کتاب «از پادشاهی یزدگرد بهرام تا پادشاهی هرمزد انوشیروان» یادآور شد: فردوسی در تمامی شخصیت‌های شاهنامه یک نوع غرور ملی ایجاد می‌کند زیرا باورمند است که نام آن‌ها باید پایدار باشد. در تصور فردوسی و تفکر خردمندانه او می‌بینیم که شخصیت‌هایش را نماد می‌کند تا بازتولیدی نظیر خود داشته باشد از هنگامی که کاوه، فریدون، بهرام در شاهنامه بروز می‌کند تا بزرگانی مانند گیو، گشتاسب و رستم به‌وجود می‌آیند نام آن‌ها جاودان مانده است. فردوسی نماد انسانی است که بتواند اعصار را ببیند.

وی افزود: سعدی و فردوسی روشنگری و حقیقت‌جویی دارند و سوزی در کلامشان نهفته است که با درد و سوز و آه کلامشان را آغاز می‌کنند. انسان برای سعدی موجودی مقدس است که باید در تمامی ابعاد مورد ارج و عزت قرار گیرد. سعدی در عصری زندگی می‌کند و نیت سعدی در روزگار پنهان خود است ولی در کلام فردوسی نام انسان و هویت انسان مشاهده می‌شود زیرا افتخار گودرز، رستم، بهرام، گیو و گشتاسب در نام است.

مولف کتاب «از پادشاهی خسرو پرویز تا پایان پادشاهی یزدگرد» خاطرنشان کرد: فردوسی به نوعی با سعدی در ارتباط همیشگی است. سعدی یکبار به صراحت در بوستان خویش از فردوسی نام می‌برد و بیتی از او تضمین می‌کند و نام فردوسی را چنان با احترام می‌برد که ناخودآگاه تبدیل به آگاهی می‌شود.

چه خوش گفت فردوسی پاک‌زاد /که رحمت بر آن تربت پاک باد

سعدی به فردوسی استادان می‌گوید، احترامی که سعدی به فردوسی می‌گذارد استثنایی است و در آثار منظوم و منثور سعدی احترام به این بزرگی به دیگر شاعران به چشم نمی‌آید. معنای ستایش سعدی از فردوسی را باید درک کرد و در اشعارش آن‌ها را یافت. در روزگار سکوت و شکست حمله مغول هنگامی که هنوز چراغ خاموش اندیشه ذهن ایرانی به استادی چون فردوسی می‌رسد و از فردوسی با نام چه خوش گفت فردوسی پاکزاد یاد می‌کند زیرا معیار ارزش‌های کلام فردوسی را می‌شناسد و به اندیشه‌هایی که در شاهنامه متبلور است احترام می‌گذارد. ‏

دکتر منصور رستگار فسایی گفت: سعدی
‎ ‎از شاهنامه برای انتقال فرهنگ ملی خود استفاده می‌کند؛ اما آنچه برای او اهمیت‎ ‎دارد، عبرت‌گیری از داستان‌ها و سرگذشت شخصیت‌های شاهنامه است. برای او شاهنامه‎ ‎کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. اگر بپرسیم که سعدی به کتاب شاهنامه چگونه نگاه می‌کند؟ باید چنین پاسخ‎ ‎داد که برای او شاهنامه، کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. سعدی شاهنامه را‎ ‎
کتاب دستور زندگی، راهنمای حیات و تجسم نیک و بد روزگاران می‌داند.‏

وی به شخصیت‌های
‎ ‎شاهنامه اشاره کرد و افزود: وقتی او می‌خواهد عمر طولانی جهان و دیرینگی حیات را‎ ‎یادآور شود، برای نشان دادن درستی سخن خود، شخصیت‌های شاهنامه را مثال می‌زند و سرگذشت بشر را آنچنان که در شاهنامه آمده، بازگو می‌کند. همین مسأله میزان‎ ‎تاثیرپذیری سعدی از شاهنامه را روشن می‌سازد. او عظمت سرزمین مادری خود را از راه‎ ‎شاهنامه می‌شناسد و ملاک و معیارش برای شناخت گذشته باستانی ایران، کتاب فردوسی‎ ‎
است.‏

وی افزود: خواندن شاهنامه برای سعدی، ضایع و تباه نکردن ایام و عبرت
‎ ‎گرفتن از گذر روزگار و زمانه است. روح و معنویت شاهنامه در کالبد سعدی جان می‌گیرد‎ ‎و او با زبان استوار و زیبای خود آن را بازسازی می‌کند. به همین دلیل در حکایت‌هایش‎ ‎فضای شاهنامه را به زیبایی انتقال و نشان می‌دهد که تا کجا وامدار فردوسی‎ ‎است.‏‎ ‎این میزان از تاثیرپذیری، هیچ دلیلی جز‎ ‎این ندارد که بپذیریم، او روان و منش فردوسی را در سراسر وجودش حس می‌کند. از این‎ ‎رو بسیاری از اسطوره‌ها و پهلوانان شاهنامه، در زبان سعدی، کارکردها و کاربردهای
بسیار زیبایی پیدا می‌کنند

وی افزود: در زبان ما بسیاری از سخنان سعدی به
‎ ‎صورت ضرب‌المثل درآمده‌اند. شگفت است که بسیاری از این ضرب‌المثل‌ها، اشاره‌های‎ ‎آشکاری به قهرمانان و شخصیت‌های شاهنامه دارند. یک نمونه‌اش آنجایی است که به‎ ‎سرگذشت بهمن و رفتن او به زابل اشاره می‌کند و می‌گوید «چو بهمن به زابلستان خواست‎ ‎شد/ چپ افکند آواز و از راست شد». این بیت که حکم ضرب‌المثل پیدا کرده، الهام گرفته‎ ‎از یکی از داستان‌های شاهنامه است.‏


این شاهنامه‌پژوه،‎ ‎یادآور شد: سعدی به اهمیت ضرب‌المثل در روان و جسم ایرانی، آشناست و می‌داند،‎ ‎چگونه این مثل‌ها روح او را تسخیر می‌کنند، چرا که پشت هر کدام از این‎ ‎ضرب‌المثل‌ها، واقعیت‌های فرهنگی و تاریخی نهفته است. این جا است که حکمت جاری و‎ ‎زنده سعدی با حکمت باستانی شاهنامه درآمیخته می‌شود. او در حکایت‌هایش از پهلوانان‎ ‎و پادشاهان شاهنامه یاد می‌کند تا فرهنگ ملی خود را زنده نگه دارد.‏

وی به
‎ ‎حکایات سعدی اشاره و عنوان کرد: در حکایات سعدی به موارد بسیاری می‌توان برخورد که‎ ‎او در قالب داستانی کوتاه، خصوصیات نیک و بد پادشاهان را نقل می‌کند و زمینه‌ای‎ ‎فراهم می‌آورد تا رفتار آنان را نقد کند. او تاریخ را به چشم عبرت می‌نگرد تا‎ ‎سرگذشت پیشینیان برای مردم روزگارش درس زندگی باشد. سعدی در مدایحش هم همین شیوه را‎ ‎برمی‌گزیند. شیوه او برای فهم گذشته و استفاده از آن برای زمان حاضر، راه و روشی‎ ‎است که در ادبیات پس از او بارها بکار رفته است. به هرحال بسیاری از این پادشاهان‎ ‎که سعدی زندگی و رفتار آنان را به دیده عبرت می‌نگرد، همان شخصیت‌های آشنای‎ ‎
شاهنامه‌اند همانند انوشیروان، فریدون و دیگران.‏

وی افزود: همه این‌ها نشان
‎ ‎می‌دهد که سعدی برای شناخت ریزه‌کاری‌های فرهنگ ایران چقدر وامدار شاهنامه است.‏‎ ‎پختگی و انسجام کلام او نیز نتیجه تاثیرپذیری آشکار او از فردوسی است. این را جز به‎ ‎پیوند روحانی شگفت میان فردوسی و سعدی، به چیز دیگری نمی‌توان نسبت داد. البته گاهی‎ ‎سعدی از روح حماسی فردوسی دور می‌شود و گرایش‌های عرفانی بر ذهن و زبان او غلبه‏
می‌کند.‏

این استاد دانشگاه و محقق، ادامه داد: استفاده سعدی از شاهنامه،
فقط محدود به پادشاهان و پهلوانان نمی‌شود. او گاه از موجوداتی که اسطوره‌ای‌اند و‎ ‎ویژگی‌های فرا انسانی دارند نیز یاد می‌کند. مثلاً آنجایی که در بیتی، از اژدها نام‎ ‎می‌برد و می‌گوید «گرچه کس بی اجل نخواهد مرد / تو نرو در دهان اژدرها». در حکایت‌های سعدی نمونه‌های فراوانی می‌توانیم بیابیم که او به اژدها، پریان و دیوان‎ ‎اشاره می‌کند. از سویی دیگر، سعدی نام بسیاری از جنگ افزارها و سلاح‌های نبرد را از‎ ‎شاهنامه می‌گیرد و به صورت‌های مختلف به‌کار می‌برد. چنین کاری به سخن او لحنی‎ ‎حماسی می‌دهد. هنگامی که چنان بیت‌هایی را می‌خوانیم، می‌پنداریم که شاهنامه را‎ ‎
گشوده‌ایم و با بیت‌های فردوسی رودرروییم.‏

وی وزن شاهنامه در حکایت‌های سعدی را موثر دانست و گفت: وزن شاهنامه در حکایت‌های منظوم سعدی تاثیر بسیار دارد. البته روح عرفانی سعدی گاهی بر لحن و بیان او اثر می‌گذارد اما ابزار سخن و اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، همان است که در شاهنامه می‌یابیم. هر چند این ابزارها در خدمت اندیشه‌های عرفانی سعدی و بنیان‌های فکری دیگر او قرار می‌گیرند. چون عصر سعدی، عصر رضا و تسلیم و شکست بود.

فسایی، ادامه داد: پیداست که او نمی‌توانست از تاثیر چنان زمانه‌ای برکنار بماند. پس تعجبی ندارد اگر کلام حماسی سعدی، گاه یکباره از اوج فرو می‌افتد و روح تسلیم به خود می‌گیرد. اما نتیجه‌گیری‌هایی که در پایان بیت‌ها می‌کند، تفاوتی با فضای شاهنامه و روح حاکم بر آن ندارد و استواری پندها و سخن فردوسی را در بسیاری از آن بیت‌ها می‌توان حس کرد. این حالت‌های طبیعی بیان، در نزد سعدی، به آنجا می‌رسد که حتی غزلیات و قصاید او هم از یک سو تحت تاثیر کلام فردوسی و فضای شاهنامه قرار می‌گیرد و از سوی دیگر بیانگر زمانه و عصر سعدی می‌شود که به دور از جلوه‌های حماسی است.

وی افزود: سعدی وزن شاهنامه را گاه به‌کار نمی‌گیرد؛ اما کلامش سرشار از بیان حماسی است. به عبارت دیگر، درون مایه سخن او بیش از ظاهر کلامش رنگ حماسی دارد. مثلا آنجایی که می‌گوید «جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم/ تا روی آفتاب معفر (خاک‌آلود) کنم به گرد»، همه ابزارهای حماسی را بکار می‌گیرد اما وزن آن، وزن شاهنامه نیست. در اینجا کلام او نقص و ایرادی ندارد و محتوایی شاهنامه‌ای دارد، اما وزن آن از شاهنامه دور است. این نکته نشان می‌دهد که او چگونه می‌تواند کلامش را در هر قالبی که می‌خواهد، بریزد. در چنین حالتی است که در می‌یابیم، سخن سعدی حتی اگر در وزن شاهنامه نباشد، می‌تواند به هر خواننده‌ای شهامت و جرات را القاء کند. به هر حال در این گونه جای‌ها زبان او سراپا حماسی است اما همانگونه که گفتم، در قالب معمول فردوسی نیست.

رستگار فسایی، به باب پنجم بوستان سعدی، اشاره کرد و گفت: بسیاری گفته‌ان، باب پنجم بوستان سعدی، تقلیدی از داستان‌های شاهنامه و زبان حماسی فردوسی است و گویا او خواسته، در این بخش به معارضه و دشمنی با فردوسی برخیزد. داستان اینگونه است که سعدی می‌گوید، که حسودی مرا به استادی سخن ستایش کرد و گفت که سعدی فکر بلیغی در شیوه زهد و طامات و پند دارد، اما در شیوه دلاورانه و حماسی اینگونه نیست «که این شیوه ختم است بر دیگران»، «دیگران» در اینجا یعنی فردوسی. سعدی می‌‌گوید که من نمی‌خواهم از جنگ سخن بگویم و الا مجال سخن، بر من تنگ نیست و ادامه می‌دهد که می‌توانم تیغ زبان برکشم و داد سخنوری بدهم اما زمانه من زمانه جنگ و آویز نیست. با این همه به آن مدعی حسود پاسخ می‌دهد، «بیا در این شیوه چالش کنیم». و سپس روی به بیان داستان‌هایی حماسی و تقلید از فردوسی می‌آورد اما راست این است که کلام او یکباره از اوج فرو می‌افتد. چرا که تربیت سعدی متناسب با حماسه‌گویی نیست.

وی افزود:‌ عصر سعدی با دوران غرور حماسی فردوسی فرق دارد. دوره او، دوره سیاه یاس و وارفتگی است. همین است که سعدی از عهده بیان داستانی حماسی برنمی‌آید. با این همه سعدی واقعیت تاریخ روزگار خود را می‌شناسد و می‌داند که در زمانه او پهلوانان، دیگر جایی ندارند و قدرت‌های زمانه‌اش پهلوانانی رستم وار نیستند. بنابراین تسلیم می‌شود. همه حکایت‌هایی که در باب پنجم بوستان وجود دارد، ظاهر حماسی دارند اما معنای حماسی را در آنها نمی‌توان یافت.

واقعیت این است که آن سخن‌های سعدی هنرنمایی و رقابت با فردوسی نیست. چون سعدی مدیون فردوسی و زاده و دست پرورده زبان اوست و آگاه است که عصر او، از عصر حماسه‌پردازی دور شده است. پس تلاش برای حماسه‌گویی عیبی برای او نیست. اگر عیبی هست، عیب تفکر غنایی روزگار اوست. اندیشه‌ای که بر آن روزگار حاکم بود، مقاومت را از مردم می‌گرفت و آنها را زبون و تسلیم شده بار می‌آورد.

فسایی، افزود: نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد آن است که سعدی در نثر هم حماسه‌وار سخن می‌گوید. آنگونه که احساس می‌کنیم، او نه فقط قادر است، بیان فردوسی را در شعر غنایی خود بازسازی کند، بلکه در نثر هم توانایی انجام چنین کاری را دارد. داستان‌های منثور او صورتی حماسی دارند و بسیاری از آنها نمایش صحنه‌هایی رزمی و دلاورانه‌اند. همان تصویرهایی که فردوسی در شاهنامه با التهاب و هیجان می‌آفریند، سعدی در نثر گلستان پدید می‌آورد.

این شاهنامه‌پژوه در پایان سخنانش یادآور شد: به این ترتیب می‌توانیم به این نتیجه برسیم که سعدی بزرگوار، شاگرد فردوسی است اما این شاگردی و اثر پذیری در زبان و دریافت‌های ناخودآگاه فرهنگی او و روحیه استنباط‌گر، نتیجه‌گیر و الگوساز فردوسی است. بیان و تفکر فردوسی، نمایانگر روزگار حماسی اوست و اندیشه و زبان سعدی، نشان دهنده عصری که او در آن می‌زیسته است. سعدی بر رخش سخن فردوسی، سوار می‌شود اما در میدان‌های روزگار خود می‌تازد و مرد زمانه خود است. ارادت سعدی به فردوسی، ارادت زبانی و تعارف‌آمیز نیست. سخن فردوسی و اندیشه او، چنان تاثیری در ناخودآگاه سعدی گذاشته که او در لحظه‌های رهایی و عروج به گذشته و هنگامی که زلال سرزمین خود را به یاد می‌آورد، بی‌تردید از داستان‌های شاهنامه متاثر می‌شود و الگو می‌پذیرد.

تنظیم: آناهید خزیر

 *روزنامه ی اطلاعات ،شماره ی24578  

 



نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

داستانهای کورش در اساطیر و حماسه های ملی ایران ( بخش دوم)

                           داستانهای کورش در اساطیر و حماسه های ملی ایران  ( بخش دوم)

 .2 کورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افکندن او به وسیله پدرش، سام، نیز نوعى شباهت با داستان کورش مشاهده مى شود که در حقیقت شاید به دورانى مربوط شود که ایرانیان از یونانیان داستان ادیپ شهریار را شنیده باشند، در این دو داستان:

 .1 پدر (یا پدربزرگ) فرزند خود را به دلیلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاک او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز کوه ببرند و بر ستیغ آن کوه نزدیک خانه سیمرغ رها کنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاریخ دیوکیدس یا دیااکّو، مؤسس سلسله ماد و کورش، است و نمونه آن داستان کودکى است که سر راه یا در نقطه دوردستى قرار مى گیرد که در سرگذشت کورش هخامنشى و زال و کیخسرو هم دیده مى شود و این سه تن را سه حیوان به فرزندى مى پذیرند و آنها را تغذیه مى کنند؛ کورش را سگى مى پرورد، زال را سیمرغ پرورش مى دهد و کیخسرو را گاوى به نام پرمایه تغذیه مى کند.

 سام پدر زال نیز همانند اژدهاک خواب مى بیند؛ اما نتیجه این خواب برعکس نتیجه خواب اژدهاک است، زیرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى یابد، ولى اژدهاک بعد از خوابى دیگر تصمیم مى گیرد کورش را فراخواند و بکشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آید و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 کورش و کیخسرو

نلد که با مقایسه داستان کورش با کیخسرو و آستیاک (اژدهاک)، پادشاه ماد، با افراسیاب و هارپاگوس وزیر آستیاگ، با پیران ویسه، بر آن است تا میان سلسله کیانیان و هخامنشیان رابطه‏اى ایجاد کند و همین امر سبب شده است تا کورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان کیخسرو شاهنامه تصور شود. از میان خاورشناسان هرتل در کتاب معروف خود یعنى هخامنشیان و کیان بر این عقیده رفته است و پس از او هرتسفلد این اندیشه را با تفصیل بیشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است که افراد اخیر سلسله کیانیان فى‏الحقیقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقیده او وجود عده‏اى از هخامنشیان است که با آیین زرتشتى میانه خوبى نداشتند. هرتل چنین پنداشته است که نخستین پادشاهان سلسله کیان، یعنى کیقباد، کیکاووس و کیخسرو، رؤساى قبایل غربى ایران بودند و ممکن است شخصیت تاریخى یا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقیه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند که وارد سلسله داستانى کیانى شده‏اند. هرتسفلد از این حد هم فراتر رفته و گفته است که اولین پادشاهان کیان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند که هرودوت و کتزیاس از آنان نام برده‏اند و کورش نیز همان کیخسرو است. اینان معتقدند که گشتاسپ نیز پدر داریوش اول است و اسفندیار اسم اصلى همان کسى است که چون به پادشاهى رسید، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داریوش" را بر خود نهاد. در همین زمینه طبرى مى گوید: "به پندار بعضى، کى‏اُرش (کیرش: کورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منکر این سخن شده‏اند و گویند کى‏ارش (کورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، کى‏اُرش برادر کیکاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمین بابل فرمانروایى داشت و بسیار بزیست و والاقدر بود و چون بیت‏المقدس را آباد کرد، بنى‏اسرائیل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائیل از جانب شاه ایران تعیین مى شد و او مردى پارسى بود..."

 میان زندگى تاریخى و افسانه‏اى کورش با داستانهاى کیخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روایت فردوسى، به حدّى وجوه مشترک وجود دارد که اگر حتى بر طبق نظر کریستن‏سن و بنونیست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطایى آشکار به شمار آوریم، اما نمى دانیم در اثرگذارى داستانهاى کورش در افسانه هاى مربوط به کیخسرو تردید کنیم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى کیخسرو را مرور مى کنیم:

 نام کیخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسکریت Sushravas و در پهلوى به صورتهایى Kaixusruv یا Kaixusruk آمده است و به معنى کى‏نیک‏نام است. پدر او سیاووش، پسر کیکاووس، پادشاه ایران و مادر او فرنگیس، دختر افراسیاب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پدیدآورنده پادشاهى در ایران شمرده‏اند که صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردویسور آناهیت قربانى کرد و از او خواست که اى اردویسور آناهیت مقدس و نیکوکار، مرا یارى ده تا بر همه کشورها و بر دیوان و بر آدمیان و جادوان و پریان ستمگر پادشاهى یابم و در جنگها از هماوردانى که بر پشت اسب با من نبرد مى کنند، پیش باشم، کیخسرو از مرگ و بیمارى برکنار بود و فرّ کیانى بدو تعلّق داشت، نیرومند و صاحب پیروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شکست‏نایافتنى بود و با نیروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختیها بود. دشمن را در میدانى بزرگ در جنگل تعقیب کرد و همه دشمنان را زیر چنگ آورد و گناهکار تورانى، افراسیاب و کرسوزد: (گرسیوز) را به انتقام خون پدر خود، سیاووش، و اغریرث به زنجیر کشید و کشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطیرى کیخسرو، در شاهنامه چنین آمده است که چون سیاووش کشته شد و افراسیاب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگیس، از کیخسرو آگاهى یافت، مى خواست فرنگیس را به دو نیمه سازد، اما پیران سپهسالار پایمردى کرد و قول داد که چون این کودک متولد گردد، او را نزد افراسیاب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنکه پیران، سپهسالار افراسیاب، شبى سیاووش را در خواب مى بیند که شمشیرى در دست دارد و از پیران مى خواهد که برخیزد:

 که روزى نوآیین و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده کیخسرو است‏

 کیخسرو متولد مى شود و پیران به نزد افراسیاب مى شتابد و تولد کیخسرو را گزارش مى دهد. افراسیاب که نگران آن است که این کودک جهان را بر او پرآشوب سازد، از پیران مى خواهد تا این کودک را به شبانان بسپارد و پیران نیز، کیخسرو را به چوپانان کوه قلا مى سپارد. چون کیخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تیراندازى و شکار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شکار مى کند و به صید شیر و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پیران گزارش مى دهد که کیخسرو دلیر و پهلوان شده است و پیران او را به ایوان خود مى برد. افراسیاب از پیران مى خواهد تا کیخسرو را به درگاه او برد، پیران که نگران انتقامجویى افراسیاب از کیخسرو است، کیخسرو را دیوانه‏وضع معرفى مى کند و مى گوید که این طفل از گذشته هیچ اطلاعى ندارد و پس از آنکه از افراسیاب پیمان مى گیرد که کیخسرو را نیازارد، وعده مى دهد که او را نزد پدربزرگش، افراسیاب، ببرد. اما پیران قبلا از کیخسرو مى خواهد که در حضور افراسیاب همچون دیوانگان رفتار کند تا هراس را از دل او بزداید و در نتیجه، افراسیاب وى (کیخسرو) را راحت بگذارد. کیخسرو نیز، چون به نزد افراسیاب مى رود، به پرسشهاى نیاى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فریبد، تا آنجا که افراسیاب در گفتگو با پیران،

 بدو گفت کاین دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نیاید همانا بد و نیک از اوى‏

 نه ز این‏سان بود مردم کینه‏جوى افراسیاب پس از این ملاقات فرمان داد تا کیخسرو را به مادرش بسپارند و به "سیاووش‏گرد" بفرستند. در همین اوان، گیو از طرف پادشاه ایران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، کیخسرو را یافت و با فرنگیس به ایران برد. کیخسرو به پادشاهى رسید و به یزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد که هرگز به افراسیاب مهر نورزد و کین پدر خود، سیاووش، را از وى بستاند. بنا بر این در جنگهایى دراز با افراسیاب درگیر شد و او را در همه‏جا شکست داد تا افراسیاب به کنگ‏دژ گریخت. پس کیخسرو از راه دریاى زره که تا کنگ‏دژ شش ماه راه بود به چین رفت و از آنجا به سیاووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چین از او استقبال کردند و آذینها بستند و کیخسرو به کاخ فغفور درآمد و سه ماه در چین ماند و در راه بازگشت در دریا موجودات عجیب دید و به سیاووش‏گرد بازگشت... در همین هنگام هوم... افراسیاب‏را پیدا کرد و در بند کشید. کیخسرو به ساحل چیچست رو نهاد و با چاره‏اندیشى هوم، افراسیاب را که در دریاى چیچست پنهان شده بود از آب بیرون کشید... و گرسیوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زیر این شکنجه دردآور، فریاد و خروش برآورد و افراسیاب از دریا بیرون آمد و هوم او را دستگیر کرد و کیخسرو او را به جرم کشتن اغریرث و پدر خود، سیاووش به قتل رسانید.

 بدین ترتیب، کیخسرو همه عمر خود را وقف کشتن قاتلان پدر مى کند؛ و به عقیده کارنوى، شاید کیخسرو، در اصل همان قهرمان مذکور در ودا یعنى سوسروس باشد که ایندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار یارى مى دهد.

 کیخسرو، ایرانیان را متحد مى سازد و امپراتورى ایران را استوار مى کند و پس از دست یافتن به قلمروى وسیع و کشتن همه دشمنان ایران، على‏رغم میل همه اطرافیانش، از بیم گمراهى و غرور، از سلطنت کناره‏گیرى مى کند و در اوج قدرت جوانى و حکومت و پیروزى و زهد، به کوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظیم نابود مى شوند و به آسمان مى پیوندند و به زبان اساطیر به اوجى پاک و سفید و جاودانه دست مى یابند. دارمستتر این افسانه به کوه رفتن کیخسرو و مرگ او و یارانش را با یکى از وقایع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقایسه مى کند که در آنجا یوذیسدهیرا از جهان بیزار مى شود و با چهار برادرش به کوه هیمالیا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد که این داستان داراى اصل هندو ایرانى است.

 شباهتهاى کلى داستان کورش و کیخسرو عبارتند از:

 .1 هم آستیاک و هم افراسیاب هردو، پدربزرگ مادرى کورش و کیخسرو هستند (ماندانا، مادر کورش، دختر آستیاک (اژدهاک) و فرنگیس (فرى‏گیس) مادر کیخسرو، دختر افراسیاب است) که هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بیگانگان موافقت کرده‏اند.

 .2 مادر کورش، مادى و مادر کیخسرو تورانى است در حالى که هردو قهرمان، ایرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ایرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرویى هستند که به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. کمبوجیه، پدر کورش، از سوى آستیاک فرمانرواى پارس است و سیاووش، پدر کیخسرو، بر سیاوش گرد که متعلق به افراسیاب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بینند که موجب مى شود فرزندى را که دختر آنها در شکم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بکنند، خواب آستیاک را قبلا شرح دادیم و افراسیاب پادشاه توران خواب خود را چنین روایت مى کند:

 بیابان پر از مار دیدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 یکى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار کرد

 برفتى ز هر سو یکى جوى خون‏

 سراپرده و خیمه گشتى نگون‏

 یکى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور کاوس شاه‏

 دمیدى به کردار غرّنده میغ‏

 میانم به دو نیم کردى به تیغ‏

 چاپ مسکو، ج 3، ص 50، بیت 739

 خواب‏گزاران این خواب را چنین تعبیر مى کنند که افراسیاب باید با سیاوش و ایرانیان آشتى کند و افراسیاب چنین مى کند و شرایط ایرانیان را هم مى پذیرد.

 .5 هم آستیاک و هم افراسیاب، پادشاهان ماد و توران، در نتیجه خوابى که دیده‏اند منتظر مى مانند تا کورش و کیخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد کشتن آنها را مى کنند.

 6.در هردو داستان، دستور کشتن کودک نوزاد اجرا نمى شود. افراسیاب به نیرنگ مى خواهد فرنگیس کودکى را که در شکم دارد بیفکند، کودک را بر سر راه مى گذارند، اما به نتیجه نمى رسند. افراسیاب ناچار به پیران دستور مى دهد تا کیخسرو را به شبانان کوه قلا بسپارد تا سر به نیست شود. به نظر کریستن‏سن، در افسانه هاى ایرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى کار آمدن سلسله‏اى دیگر حکایت مى کند و شاه دستور کشتن نوزاد را مى دهد که اجرا نمى شود، پرورش کودک در میان شبانان و هوشمندى کودک، زمینه هاى کهن مشترکى است که در داستانهاى همه تیره هاى ایرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى که باید کشته شوند به نزد شبانان گسیل مى شوند. کیخسرو تا ده‏سالگى در میان شبانان مى ماند و شکارچى ماهرى مى شود که گراز و خرس و گرگ و سرانجام شیر و پلنگ را شکار مى کند. کورش نیز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى یابد و ماده‏سگى او را شیر مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو کودک مورد بحث، به وسیله یکى از نزدیک‏ترین دوستان پادشاه رهانیده مى شوند. در داستان کورش، هارپاگوس‏پیشکار آستیاک، کورش را مى رهاند و در داستان کیخسرو، پیران، سپهسالار افراسیاب، کیخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، این کودکان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبیر مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، کورش و کیخسرو پدربزرگ خود را شکست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى کنند.

 .11 در هردو داستان، کورش و کیخسرو براى دستگیرى پدربزرگ خود متوسل به حیله‏اى خشونت‏آمیز مى شوند؛ به این معنى که بنابر روایت کتزیاس، کورش چون به تعقیب پدربزرگ خود آستیاک پرداخت، آستیاک به دختر و دامادش پناهنده شد و کورش فرمان داد تا امى تیس (دختر آستیاک) و شوهرش (سپى تاماس) را شکنجه کنند تا مکان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستیاک ناچار براى نجات فرزندش خود را آشکار ساخت و کورش او را دستگیر کرد. و در داستان کیخسرو نیز مى بینیم که چون هوم زاهد افراسیاب را اسیر مى کند، افراسیاب از کمند وى مى گریزد و در دریا پنهان مى شود و کیخسرو به راهنمایى هوم، گرسیوز، برادر افراسیاب، را حاضر مى کند و کتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسیوز به ستوه مى آید و ناله سر مى دهد و افراسیاب از ناله برادر دلگیر مى شود و چهره مى نماید و دستگیر مى شود.

 .12 در هردو داستان، کورش و کیخسرو به نیکى و زیبایى وصف مى شوند. کورش بسیار شکیل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است که همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى کند تا شایان تمجید باشد و در نتیجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب کند؛ آن‏چنان‏که همه مى خواستند اراده او بر آنها حکومت کند. کیخسرو نیز به وسیله فردوسى به زیبایى ستوده مى شود:

 فریدون گُردست گویى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ایوان چنو کس نبیند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهریار

 کیخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسید. او ویرانیها را آباد کرد؛ و گاهى یک هفته، به نماز در پیش یزدان به پاى بود، آن‏چنان‏که از پاى مى افتاد. در آخرین سفارش به لشکریان، او با آنان از بى وفایى دنیا سخن گفت و بدانان گنج بخشید و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ویران را روان سازد و رباطها را آباد کند و کودکان بى سرپرست را سرپرستى نماید.

 در فروردین‏یشت، درباره او مى خوانیم که فره‏وشى پسر کیخسرو را مى ستاییم: "براى راندن دروغگویى که دوست خویش را مى فریبد و براى راندن بخیل و تباه‏کنندگان جهان." در متون پهلوى، کیخسرو از جمله جاودانانى است که در کنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مکانى که از دیده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانى است که سوشیانس را در آخرالزّمان یارى مى کنند.

 با ذکر همین خصوصیات است که اخلاق کورش از کیخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهیم به راستى خصوصیات ذوالقرنین را در قرآن مجید در کسى بیابیم، این صفت به مراتب براى کیخسرو زیبنده‏تر است تا کورش. به همین دلیل مى توان تصور کرد که حدّ کمال کورش در عظمت اساطیرى او، نزدیک شدن به کیخسرو است که او را لایق تمجید قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ کورش و کیخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند که کورش را کشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند که کورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال کیفیت مرگ کورش به روشنى معلوم نیست. در مورد مرگ کیخسرو نیز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسیار زیبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز کوهى سپید و برف‏آلود تصویر مى کند، اما بالاخره با ابهامى عظیم توأم است که پرده برفهاى سپید، چندان آن‏را در زیر خود نهان داشته است که واقعیتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 کورش و اردشیر بابکان‏

 یکى از داستانهایى که در شاهنامه روایت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى کورش نزدیک است، داستانهاى مربوط به اردشیر بابکان‏بنیانگذار سلسله ساسانى است که خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از این قرار است که یک شب بابک، پدربزرگ اردشیر، در خواب مى بیند که ساسان، سرشبان او، بر یک فیل سفید سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پیش او در حال سوختن است. بابک این خواب را با خوابگزاران در میان مى نهد و ایشان آن‏را چنین گزارش مى کنند که او به پادشاهى خواهد رسید. بابک ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل این ازدواج تولد اردشیر بابکان است که اردوان آخرین پادشاه پارتى را در سال 225 میلادى شکست مى دهد.

 داستان مشابهى نیز در کارنامه اردشیر بابکان (که اثرى متعلق به قرن هفتم میلادى است) وجود دارد که نشان مى دهد اندیشه ولادت اسطوره‏اى کورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروایان بزرگ دیگر هم به کار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسکویه مى خوانیم که ساسان بهمن (پدر اردشیر) به استخر رفت و وارستگى پیشه گرفت و رمه کوچکى را برگزید و گوسپندان را نگهدارى مى کرد (عملا چوپانى مى کرد.) در شاهنامه که مفصل‏ترین شرح و بسط در ذکر جزئیات زندگى اردشیر در آنجا مورد توجه قرار مى گیرد، مى خوانیم که اردوان، شاه اشکانى، اردشیر را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشیر به شکار مى رفتند؛ اردشیر گورى را شکار کرد، اما پسر اردوان ادعا کرد که او گورخر را شکار کرده است، اردشیر دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش کرد؛ اردوان در حمایت از پسر خود، بر اردشیر خشم گرفت و اردشیر را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همین هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند که به زودى رویدادى بزرگ روى خواهد داد، کهترى از درگاه او خواهد گریخت و به پادشاهى خواهد رسید؛ گلنار، کنیز اردوان که دل‏بسته اردشیر بود، این خبر را به اردشیر رسانید و اردشیر دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گریخت.

 اردوان خبر یافت و سپاهیان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ایزدى با اردشیر بود و لشکریان به وى نرسیدند. اردشیر به پارس رسید و سپاهیان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان یافت و سپاه اردوان را شکست داد و اردوان را به دو نیم کرد؛ با سپاه هفتواد جنگید و اژد هاى هفتواد را کشت. دختر اردوان که زن اردشیر بود، خواست تا زهر در شربت اردشیر ریزد و او را بکشد، ولى اردشیر این امر را دریافت و به وزیر خود فرمان داد تا دختر را بکشد. وزیر که مى دانست که این دختر از اردشیر باردار است، این فرمان شاه را نادیده گرفت و زن را پنهان کرد؛ زن بزایید و پسرى آورد که وزیر، او را شاپور خواند. این پسر هفت‏ساله شد و اردشیربه 51سالگى رسیده بود که از اینکه او را فرزندى نیست، غمزده با وزیر درددل کرد، وزیر زینهار خواست و داستان خود را با زن اردشیر و تولد شاپور با وى در میان نهاد و براى اینکه اردشیر فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتیب دهند که در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزیر چنان کرد و کودکان در پیشگاه اردشیر به بازى پرداختند تا آنکه یکى گوى به نزدیک اردشیر افکند و هیچ‏کس جرأت آنکه گوى را از برابر اردشیر بردارد، نکرد، مگر شاپور که از پیش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشیر فرزند را شناخت و شادیها کرد... روزى شاپور در شکارگاهى به دهى رسید دخترى را دید و بدو دل بست، اما دانست که او دختر مهرک نوش‏زاد است که اردشیر او را کشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج کرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد که او را "اورمزد" نامید. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شکارگاه اردشیر، اورمزد را دید و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسید، پاژ دهقانان را از ده‏یک به سى‏یک کاهش داد؛ برانوش رومى را اسیر کرد و قیصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا کرد... چنان که ملاحظه مى شود، داستان اردشیر و فرزندش نیز در بخشهایى به داستان کورش مى ماند:

 .1 اردشیر خردسال است که به درگاه اردوان مى رود و کورش نیز خردسالى خود را در نزد آستیاک مى گذراند.

 .2 اردشیر در فاش کردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به کار مى برد که کورش در تنبیه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم کورش و هم اردشیر از نزد آستیاک و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى یابند و به پادشاهى مى رسند. و آستیاک و اردوان را از سلطنت برکنار مى کنند.

 .4 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، آستیاک و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند که مى خواهند کورش و اردشیر را از دستیابى به قدرت مانع شوند، اما توفیق نمى یابند.

 بخشهایى از زندگى اردشیر با تغییر نام اردشیر، به شاپور، فرزند اردشیر، منتقل مى شود و به عبارت دیگر، داستانهاى زندگى کورش در میان دو شخصیت اردشیر و شاپور تقسیم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى کند زنى را (مادر کورش) که باردار است به بچه افکندن وادارد و حتى او را بکشد؛ اردشیر نیز زن خود را (که باردار است) به وزیر مى سپارد تا او را بکشد.

 .2 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، هارپاگوس و وزیر اردشیر از کشتن زن خوددارى مى کنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، کورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نیکیهاى فراوان از خود به یادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى کنند و کشورگشاییهاى شایان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى دیگر

 .1 در بعضى روایتها، کورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روایت حمزه اصفهانى در سنى ملوک‏الارض به نظر اسرائیلون و زبان آنها، بهمن، کورش خوانده شده است و این بهمن همان است که اردشیر درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاریخ بناکتى مى خوانیم که سلیمان معاصر کیخسرو بود و از اینجا است که رابطه‏اى میان کیخسرو با کورش و سلیمان، پاسارگاد و پارس و ملک سلیمان پیدا مى شود. اما اینکه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سلیمان معروف شده است، بى تردید به هنگامى مربوط مى گردد که پارس ملک سلیمان خوانده مى شود، زیرا در اساطیر ایرانى بناى تخت جمشید به سلیمان منسوب و این دیار مقر حکومت سلیمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنیه معروف هخامنشى را عموما به جمشید و سلیمان پیغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانیم که "مرغزار کالان نزدیکى گور مادر سلیمان است و... گور مادر سلیمان از سنگ کرده‏اند، خانه‏اى چهارسو که هیچ‏کس در آن خانه نتواند نگریدن کى طلسمى ساخته‏اند کى هر کى در آن نگرد کور شود. اما کسى را ندیده‏ام کى این، آزمایش کند." و حمداللّه مستوفى مى نویسد: "مقبره کورش در آنجا واقع است، مسلمین آن‏را مشهد مادر سلیمان مى دانند.لسترنج مى نویسد این آرامگاه سلطنتى که از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اینها نتیجه یکى دانستن جم و سلیمان است در روایات اسلامى ، به نظر ابن‏قتیبه دینورى در المعارف، جم یکى از پادشاهان ایرانى است که در فارس اقامت داشته است و او همان سلیمان است."

 در حالى که به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ایرانیان و کسانى که دانش ندارند، مى پندارند که جم شاه همان سلیمان پسر داود است اما این خطاست زیرا میان سلیمان و جم بیش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى که مسلمانان و اهل کتاب درباره سلیمان مى آورند از قبیل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شیاطین و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و کانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اینها را، ایرانیان به جمشید نسبت مى دهند. به طور کلى مى توان گفت که شباهت میان دو شخصیت سلیمان و جم از دیرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مایه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سلیمان نیز بخشهایى از افسانه جم را به عاریت گرفته است، حداقل به همان نسبت که بعدها افسانه جم هم از افسانه سلیمان متأثر گردیده است.

 (1) - فردوسى و هویت‏شناسى ایرانى (مجموعه مقالات درباره شاهنامه فردوسى)  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى ، چاپ اول ،طرخ نو، تهران، 1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

داستانهای کورش در اساطیر و حماسه های ملی ایران ( بخش دوم)

                           داستانهای کورش در اساطیر و حماسه های ملی ایران  ( بخش دوم)

 .2 کورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افکندن او به وسیله پدرش، سام، نیز نوعى شباهت با داستان کورش مشاهده مى شود که در حقیقت شاید به دورانى مربوط شود که ایرانیان از یونانیان داستان ادیپ شهریار را شنیده باشند، در این دو داستان:

 .1 پدر (یا پدربزرگ) فرزند خود را به دلیلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاک او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز کوه ببرند و بر ستیغ آن کوه نزدیک خانه سیمرغ رها کنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاریخ دیوکیدس یا دیااکّو، مؤسس سلسله ماد و کورش، است و نمونه آن داستان کودکى است که سر راه یا در نقطه دوردستى قرار مى گیرد که در سرگذشت کورش هخامنشى و زال و کیخسرو هم دیده مى شود و این سه تن را سه حیوان به فرزندى مى پذیرند و آنها را تغذیه مى کنند؛ کورش را سگى مى پرورد، زال را سیمرغ پرورش مى دهد و کیخسرو را گاوى به نام پرمایه تغذیه مى کند.

 سام پدر زال نیز همانند اژدهاک خواب مى بیند؛ اما نتیجه این خواب برعکس نتیجه خواب اژدهاک است، زیرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى یابد، ولى اژدهاک بعد از خوابى دیگر تصمیم مى گیرد کورش را فراخواند و بکشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آید و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 کورش و کیخسرو

نلد که با مقایسه داستان کورش با کیخسرو و آستیاک (اژدهاک)، پادشاه ماد، با افراسیاب و هارپاگوس وزیر آستیاگ، با پیران ویسه، بر آن است تا میان سلسله کیانیان و هخامنشیان رابطه‏اى ایجاد کند و همین امر سبب شده است تا کورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان کیخسرو شاهنامه تصور شود. از میان خاورشناسان هرتل در کتاب معروف خود یعنى هخامنشیان و کیان بر این عقیده رفته است و پس از او هرتسفلد این اندیشه را با تفصیل بیشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است که افراد اخیر سلسله کیانیان فى‏الحقیقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقیده او وجود عده‏اى از هخامنشیان است که با آیین زرتشتى میانه خوبى نداشتند. هرتل چنین پنداشته است که نخستین پادشاهان سلسله کیان، یعنى کیقباد، کیکاووس و کیخسرو، رؤساى قبایل غربى ایران بودند و ممکن است شخصیت تاریخى یا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقیه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند که وارد سلسله داستانى کیانى شده‏اند. هرتسفلد از این حد هم فراتر رفته و گفته است که اولین پادشاهان کیان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند که هرودوت و کتزیاس از آنان نام برده‏اند و کورش نیز همان کیخسرو است. اینان معتقدند که گشتاسپ نیز پدر داریوش اول است و اسفندیار اسم اصلى همان کسى است که چون به پادشاهى رسید، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داریوش" را بر خود نهاد. در همین زمینه طبرى مى گوید: "به پندار بعضى، کى‏اُرش (کیرش: کورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منکر این سخن شده‏اند و گویند کى‏ارش (کورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، کى‏اُرش برادر کیکاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمین بابل فرمانروایى داشت و بسیار بزیست و والاقدر بود و چون بیت‏المقدس را آباد کرد، بنى‏اسرائیل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائیل از جانب شاه ایران تعیین مى شد و او مردى پارسى بود..."

 میان زندگى تاریخى و افسانه‏اى کورش با داستانهاى کیخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روایت فردوسى، به حدّى وجوه مشترک وجود دارد که اگر حتى بر طبق نظر کریستن‏سن و بنونیست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطایى آشکار به شمار آوریم، اما نمى دانیم در اثرگذارى داستانهاى کورش در افسانه هاى مربوط به کیخسرو تردید کنیم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى کیخسرو را مرور مى کنیم:

 نام کیخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسکریت Sushravas و در پهلوى به صورتهایى Kaixusruv یا Kaixusruk آمده است و به معنى کى‏نیک‏نام است. پدر او سیاووش، پسر کیکاووس، پادشاه ایران و مادر او فرنگیس، دختر افراسیاب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پدیدآورنده پادشاهى در ایران شمرده‏اند که صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردویسور آناهیت قربانى کرد و از او خواست که اى اردویسور آناهیت مقدس و نیکوکار، مرا یارى ده تا بر همه کشورها و بر دیوان و بر آدمیان و جادوان و پریان ستمگر پادشاهى یابم و در جنگها از هماوردانى که بر پشت اسب با من نبرد مى کنند، پیش باشم، کیخسرو از مرگ و بیمارى برکنار بود و فرّ کیانى بدو تعلّق داشت، نیرومند و صاحب پیروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شکست‏نایافتنى بود و با نیروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختیها بود. دشمن را در میدانى بزرگ در جنگل تعقیب کرد و همه دشمنان را زیر چنگ آورد و گناهکار تورانى، افراسیاب و کرسوزد: (گرسیوز) را به انتقام خون پدر خود، سیاووش، و اغریرث به زنجیر کشید و کشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطیرى کیخسرو، در شاهنامه چنین آمده است که چون سیاووش کشته شد و افراسیاب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگیس، از کیخسرو آگاهى یافت، مى خواست فرنگیس را به دو نیمه سازد، اما پیران سپهسالار پایمردى کرد و قول داد که چون این کودک متولد گردد، او را نزد افراسیاب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنکه پیران، سپهسالار افراسیاب، شبى سیاووش را در خواب مى بیند که شمشیرى در دست دارد و از پیران مى خواهد که برخیزد:

 که روزى نوآیین و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده کیخسرو است‏

 کیخسرو متولد مى شود و پیران به نزد افراسیاب مى شتابد و تولد کیخسرو را گزارش مى دهد. افراسیاب که نگران آن است که این کودک جهان را بر او پرآشوب سازد، از پیران مى خواهد تا این کودک را به شبانان بسپارد و پیران نیز، کیخسرو را به چوپانان کوه قلا مى سپارد. چون کیخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تیراندازى و شکار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شکار مى کند و به صید شیر و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پیران گزارش مى دهد که کیخسرو دلیر و پهلوان شده است و پیران او را به ایوان خود مى برد. افراسیاب از پیران مى خواهد تا کیخسرو را به درگاه او برد، پیران که نگران انتقامجویى افراسیاب از کیخسرو است، کیخسرو را دیوانه‏وضع معرفى مى کند و مى گوید که این طفل از گذشته هیچ اطلاعى ندارد و پس از آنکه از افراسیاب پیمان مى گیرد که کیخسرو را نیازارد، وعده مى دهد که او را نزد پدربزرگش، افراسیاب، ببرد. اما پیران قبلا از کیخسرو مى خواهد که در حضور افراسیاب همچون دیوانگان رفتار کند تا هراس را از دل او بزداید و در نتیجه، افراسیاب وى (کیخسرو) را راحت بگذارد. کیخسرو نیز، چون به نزد افراسیاب مى رود، به پرسشهاى نیاى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فریبد، تا آنجا که افراسیاب در گفتگو با پیران،

 بدو گفت کاین دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نیاید همانا بد و نیک از اوى‏

 نه ز این‏سان بود مردم کینه‏جوى افراسیاب پس از این ملاقات فرمان داد تا کیخسرو را به مادرش بسپارند و به "سیاووش‏گرد" بفرستند. در همین اوان، گیو از طرف پادشاه ایران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، کیخسرو را یافت و با فرنگیس به ایران برد. کیخسرو به پادشاهى رسید و به یزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد که هرگز به افراسیاب مهر نورزد و کین پدر خود، سیاووش، را از وى بستاند. بنا بر این در جنگهایى دراز با افراسیاب درگیر شد و او را در همه‏جا شکست داد تا افراسیاب به کنگ‏دژ گریخت. پس کیخسرو از راه دریاى زره که تا کنگ‏دژ شش ماه راه بود به چین رفت و از آنجا به سیاووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چین از او استقبال کردند و آذینها بستند و کیخسرو به کاخ فغفور درآمد و سه ماه در چین ماند و در راه بازگشت در دریا موجودات عجیب دید و به سیاووش‏گرد بازگشت... در همین هنگام هوم... افراسیاب‏را پیدا کرد و در بند کشید. کیخسرو به ساحل چیچست رو نهاد و با چاره‏اندیشى هوم، افراسیاب را که در دریاى چیچست پنهان شده بود از آب بیرون کشید... و گرسیوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زیر این شکنجه دردآور، فریاد و خروش برآورد و افراسیاب از دریا بیرون آمد و هوم او را دستگیر کرد و کیخسرو او را به جرم کشتن اغریرث و پدر خود، سیاووش به قتل رسانید.

 بدین ترتیب، کیخسرو همه عمر خود را وقف کشتن قاتلان پدر مى کند؛ و به عقیده کارنوى، شاید کیخسرو، در اصل همان قهرمان مذکور در ودا یعنى سوسروس باشد که ایندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار یارى مى دهد.

 کیخسرو، ایرانیان را متحد مى سازد و امپراتورى ایران را استوار مى کند و پس از دست یافتن به قلمروى وسیع و کشتن همه دشمنان ایران، على‏رغم میل همه اطرافیانش، از بیم گمراهى و غرور، از سلطنت کناره‏گیرى مى کند و در اوج قدرت جوانى و حکومت و پیروزى و زهد، به کوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظیم نابود مى شوند و به آسمان مى پیوندند و به زبان اساطیر به اوجى پاک و سفید و جاودانه دست مى یابند. دارمستتر این افسانه به کوه رفتن کیخسرو و مرگ او و یارانش را با یکى از وقایع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقایسه مى کند که در آنجا یوذیسدهیرا از جهان بیزار مى شود و با چهار برادرش به کوه هیمالیا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد که این داستان داراى اصل هندو ایرانى است.

 شباهتهاى کلى داستان کورش و کیخسرو عبارتند از:

 .1 هم آستیاک و هم افراسیاب هردو، پدربزرگ مادرى کورش و کیخسرو هستند (ماندانا، مادر کورش، دختر آستیاک (اژدهاک) و فرنگیس (فرى‏گیس) مادر کیخسرو، دختر افراسیاب است) که هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بیگانگان موافقت کرده‏اند.

 .2 مادر کورش، مادى و مادر کیخسرو تورانى است در حالى که هردو قهرمان، ایرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ایرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرویى هستند که به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. کمبوجیه، پدر کورش، از سوى آستیاک فرمانرواى پارس است و سیاووش، پدر کیخسرو، بر سیاوش گرد که متعلق به افراسیاب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بینند که موجب مى شود فرزندى را که دختر آنها در شکم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بکنند، خواب آستیاک را قبلا شرح دادیم و افراسیاب پادشاه توران خواب خود را چنین روایت مى کند:

 بیابان پر از مار دیدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 یکى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار کرد

 برفتى ز هر سو یکى جوى خون‏

 سراپرده و خیمه گشتى نگون‏

 یکى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور کاوس شاه‏

 دمیدى به کردار غرّنده میغ‏

 میانم به دو نیم کردى به تیغ‏

 چاپ مسکو، ج 3، ص 50، بیت 739

 خواب‏گزاران این خواب را چنین تعبیر مى کنند که افراسیاب باید با سیاوش و ایرانیان آشتى کند و افراسیاب چنین مى کند و شرایط ایرانیان را هم مى پذیرد.

 .5 هم آستیاک و هم افراسیاب، پادشاهان ماد و توران، در نتیجه خوابى که دیده‏اند منتظر مى مانند تا کورش و کیخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد کشتن آنها را مى کنند.

 6.در هردو داستان، دستور کشتن کودک نوزاد اجرا نمى شود. افراسیاب به نیرنگ مى خواهد فرنگیس کودکى را که در شکم دارد بیفکند، کودک را بر سر راه مى گذارند، اما به نتیجه نمى رسند. افراسیاب ناچار به پیران دستور مى دهد تا کیخسرو را به شبانان کوه قلا بسپارد تا سر به نیست شود. به نظر کریستن‏سن، در افسانه هاى ایرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى کار آمدن سلسله‏اى دیگر حکایت مى کند و شاه دستور کشتن نوزاد را مى دهد که اجرا نمى شود، پرورش کودک در میان شبانان و هوشمندى کودک، زمینه هاى کهن مشترکى است که در داستانهاى همه تیره هاى ایرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى که باید کشته شوند به نزد شبانان گسیل مى شوند. کیخسرو تا ده‏سالگى در میان شبانان مى ماند و شکارچى ماهرى مى شود که گراز و خرس و گرگ و سرانجام شیر و پلنگ را شکار مى کند. کورش نیز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى یابد و ماده‏سگى او را شیر مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو کودک مورد بحث، به وسیله یکى از نزدیک‏ترین دوستان پادشاه رهانیده مى شوند. در داستان کورش، هارپاگوس‏پیشکار آستیاک، کورش را مى رهاند و در داستان کیخسرو، پیران، سپهسالار افراسیاب، کیخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، این کودکان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبیر مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، کورش و کیخسرو پدربزرگ خود را شکست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى کنند.

 .11 در هردو داستان، کورش و کیخسرو براى دستگیرى پدربزرگ خود متوسل به حیله‏اى خشونت‏آمیز مى شوند؛ به این معنى که بنابر روایت کتزیاس، کورش چون به تعقیب پدربزرگ خود آستیاک پرداخت، آستیاک به دختر و دامادش پناهنده شد و کورش فرمان داد تا امى تیس (دختر آستیاک) و شوهرش (سپى تاماس) را شکنجه کنند تا مکان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستیاک ناچار براى نجات فرزندش خود را آشکار ساخت و کورش او را دستگیر کرد. و در داستان کیخسرو نیز مى بینیم که چون هوم زاهد افراسیاب را اسیر مى کند، افراسیاب از کمند وى مى گریزد و در دریا پنهان مى شود و کیخسرو به راهنمایى هوم، گرسیوز، برادر افراسیاب، را حاضر مى کند و کتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسیوز به ستوه مى آید و ناله سر مى دهد و افراسیاب از ناله برادر دلگیر مى شود و چهره مى نماید و دستگیر مى شود.

 .12 در هردو داستان، کورش و کیخسرو به نیکى و زیبایى وصف مى شوند. کورش بسیار شکیل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است که همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى کند تا شایان تمجید باشد و در نتیجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب کند؛ آن‏چنان‏که همه مى خواستند اراده او بر آنها حکومت کند. کیخسرو نیز به وسیله فردوسى به زیبایى ستوده مى شود:

 فریدون گُردست گویى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ایوان چنو کس نبیند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهریار

 کیخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسید. او ویرانیها را آباد کرد؛ و گاهى یک هفته، به نماز در پیش یزدان به پاى بود، آن‏چنان‏که از پاى مى افتاد. در آخرین سفارش به لشکریان، او با آنان از بى وفایى دنیا سخن گفت و بدانان گنج بخشید و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ویران را روان سازد و رباطها را آباد کند و کودکان بى سرپرست را سرپرستى نماید.

 در فروردین‏یشت، درباره او مى خوانیم که فره‏وشى پسر کیخسرو را مى ستاییم: "براى راندن دروغگویى که دوست خویش را مى فریبد و براى راندن بخیل و تباه‏کنندگان جهان." در متون پهلوى، کیخسرو از جمله جاودانانى است که در کنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مکانى که از دیده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانى است که سوشیانس را در آخرالزّمان یارى مى کنند.

 با ذکر همین خصوصیات است که اخلاق کورش از کیخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهیم به راستى خصوصیات ذوالقرنین را در قرآن مجید در کسى بیابیم، این صفت به مراتب براى کیخسرو زیبنده‏تر است تا کورش. به همین دلیل مى توان تصور کرد که حدّ کمال کورش در عظمت اساطیرى او، نزدیک شدن به کیخسرو است که او را لایق تمجید قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ کورش و کیخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند که کورش را کشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند که کورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال کیفیت مرگ کورش به روشنى معلوم نیست. در مورد مرگ کیخسرو نیز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسیار زیبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز کوهى سپید و برف‏آلود تصویر مى کند، اما بالاخره با ابهامى عظیم توأم است که پرده برفهاى سپید، چندان آن‏را در زیر خود نهان داشته است که واقعیتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 کورش و اردشیر بابکان‏

 یکى از داستانهایى که در شاهنامه روایت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى کورش نزدیک است، داستانهاى مربوط به اردشیر بابکان‏بنیانگذار سلسله ساسانى است که خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از این قرار است که یک شب بابک، پدربزرگ اردشیر، در خواب مى بیند که ساسان، سرشبان او، بر یک فیل سفید سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پیش او در حال سوختن است. بابک این خواب را با خوابگزاران در میان مى نهد و ایشان آن‏را چنین گزارش مى کنند که او به پادشاهى خواهد رسید. بابک ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل این ازدواج تولد اردشیر بابکان است که اردوان آخرین پادشاه پارتى را در سال 225 میلادى شکست مى دهد.

 داستان مشابهى نیز در کارنامه اردشیر بابکان (که اثرى متعلق به قرن هفتم میلادى است) وجود دارد که نشان مى دهد اندیشه ولادت اسطوره‏اى کورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروایان بزرگ دیگر هم به کار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسکویه مى خوانیم که ساسان بهمن (پدر اردشیر) به استخر رفت و وارستگى پیشه گرفت و رمه کوچکى را برگزید و گوسپندان را نگهدارى مى کرد (عملا چوپانى مى کرد.) در شاهنامه که مفصل‏ترین شرح و بسط در ذکر جزئیات زندگى اردشیر در آنجا مورد توجه قرار مى گیرد، مى خوانیم که اردوان، شاه اشکانى، اردشیر را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشیر به شکار مى رفتند؛ اردشیر گورى را شکار کرد، اما پسر اردوان ادعا کرد که او گورخر را شکار کرده است، اردشیر دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش کرد؛ اردوان در حمایت از پسر خود، بر اردشیر خشم گرفت و اردشیر را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همین هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند که به زودى رویدادى بزرگ روى خواهد داد، کهترى از درگاه او خواهد گریخت و به پادشاهى خواهد رسید؛ گلنار، کنیز اردوان که دل‏بسته اردشیر بود، این خبر را به اردشیر رسانید و اردشیر دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گریخت.

 اردوان خبر یافت و سپاهیان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ایزدى با اردشیر بود و لشکریان به وى نرسیدند. اردشیر به پارس رسید و سپاهیان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان یافت و سپاه اردوان را شکست داد و اردوان را به دو نیم کرد؛ با سپاه هفتواد جنگید و اژد هاى هفتواد را کشت. دختر اردوان که زن اردشیر بود، خواست تا زهر در شربت اردشیر ریزد و او را بکشد، ولى اردشیر این امر را دریافت و به وزیر خود فرمان داد تا دختر را بکشد. وزیر که مى دانست که این دختر از اردشیر باردار است، این فرمان شاه را نادیده گرفت و زن را پنهان کرد؛ زن بزایید و پسرى آورد که وزیر، او را شاپور خواند. این پسر هفت‏ساله شد و اردشیربه 51سالگى رسیده بود که از اینکه او را فرزندى نیست، غمزده با وزیر درددل کرد، وزیر زینهار خواست و داستان خود را با زن اردشیر و تولد شاپور با وى در میان نهاد و براى اینکه اردشیر فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتیب دهند که در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزیر چنان کرد و کودکان در پیشگاه اردشیر به بازى پرداختند تا آنکه یکى گوى به نزدیک اردشیر افکند و هیچ‏کس جرأت آنکه گوى را از برابر اردشیر بردارد، نکرد، مگر شاپور که از پیش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشیر فرزند را شناخت و شادیها کرد... روزى شاپور در شکارگاهى به دهى رسید دخترى را دید و بدو دل بست، اما دانست که او دختر مهرک نوش‏زاد است که اردشیر او را کشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج کرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد که او را "اورمزد" نامید. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شکارگاه اردشیر، اورمزد را دید و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسید، پاژ دهقانان را از ده‏یک به سى‏یک کاهش داد؛ برانوش رومى را اسیر کرد و قیصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا کرد... چنان که ملاحظه مى شود، داستان اردشیر و فرزندش نیز در بخشهایى به داستان کورش مى ماند:

 .1 اردشیر خردسال است که به درگاه اردوان مى رود و کورش نیز خردسالى خود را در نزد آستیاک مى گذراند.

 .2 اردشیر در فاش کردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به کار مى برد که کورش در تنبیه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم کورش و هم اردشیر از نزد آستیاک و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى یابند و به پادشاهى مى رسند. و آستیاک و اردوان را از سلطنت برکنار مى کنند.

 .4 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، آستیاک و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند که مى خواهند کورش و اردشیر را از دستیابى به قدرت مانع شوند، اما توفیق نمى یابند.

 بخشهایى از زندگى اردشیر با تغییر نام اردشیر، به شاپور، فرزند اردشیر، منتقل مى شود و به عبارت دیگر، داستانهاى زندگى کورش در میان دو شخصیت اردشیر و شاپور تقسیم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى کند زنى را (مادر کورش) که باردار است به بچه افکندن وادارد و حتى او را بکشد؛ اردشیر نیز زن خود را (که باردار است) به وزیر مى سپارد تا او را بکشد.

 .2 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، هارپاگوس و وزیر اردشیر از کشتن زن خوددارى مى کنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، کورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نیکیهاى فراوان از خود به یادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى کنند و کشورگشاییهاى شایان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى دیگر

 .1 در بعضى روایتها، کورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روایت حمزه اصفهانى در سنى ملوک‏الارض به نظر اسرائیلون و زبان آنها، بهمن، کورش خوانده شده است و این بهمن همان است که اردشیر درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاریخ بناکتى مى خوانیم که سلیمان معاصر کیخسرو بود و از اینجا است که رابطه‏اى میان کیخسرو با کورش و سلیمان، پاسارگاد و پارس و ملک سلیمان پیدا مى شود. اما اینکه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سلیمان معروف شده است، بى تردید به هنگامى مربوط مى گردد که پارس ملک سلیمان خوانده مى شود، زیرا در اساطیر ایرانى بناى تخت جمشید به سلیمان منسوب و این دیار مقر حکومت سلیمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنیه معروف هخامنشى را عموما به جمشید و سلیمان پیغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانیم که "مرغزار کالان نزدیکى گور مادر سلیمان است و... گور مادر سلیمان از سنگ کرده‏اند، خانه‏اى چهارسو که هیچ‏کس در آن خانه نتواند نگریدن کى طلسمى ساخته‏اند کى هر کى در آن نگرد کور شود. اما کسى را ندیده‏ام کى این، آزمایش کند." و حمداللّه مستوفى مى نویسد: "مقبره کورش در آنجا واقع است، مسلمین آن‏را مشهد مادر سلیمان مى دانند.لسترنج مى نویسد این آرامگاه سلطنتى که از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اینها نتیجه یکى دانستن جم و سلیمان است در روایات اسلامى ، به نظر ابن‏قتیبه دینورى در المعارف، جم یکى از پادشاهان ایرانى است که در فارس اقامت داشته است و او همان سلیمان است."

 در حالى که به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ایرانیان و کسانى که دانش ندارند، مى پندارند که جم شاه همان سلیمان پسر داود است اما این خطاست زیرا میان سلیمان و جم بیش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى که مسلمانان و اهل کتاب درباره سلیمان مى آورند از قبیل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شیاطین و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و کانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اینها را، ایرانیان به جمشید نسبت مى دهند. به طور کلى مى توان گفت که شباهت میان دو شخصیت سلیمان و جم از دیرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مایه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سلیمان نیز بخشهایى از افسانه جم را به عاریت گرفته است، حداقل به همان نسبت که بعدها افسانه جم هم از افسانه سلیمان متأثر گردیده است.

 (1) - فردوسى و هویت‏شناسى ایرانى (مجموعه مقالات درباره شاهنامه فردوسى)  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى ، چاپ اول ،طرخ نو، تهران، 1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم