دکتر منصور رستگار فسائی

روز سعدی

به نام خداوند جان و خرد

 

روزسعدی و اول اردیبهشت ماه جلالی

منصوررستگار فسایی

 

 شاید در غروب  روزی از روزهای آخر سال  1373 بود که به دعوت  جناب کورش کمالی سروستانی  ، من و چند تن دیگر چون دکتر محمود طاووسی ، استاد  صادق همایونی ، استاد امداد و... در شیراز جنت طراز ، در کوچه ی سینما آریانا ی شیراز ،در خانه یی کوچک  ، که تازه ، تابلوی بنیاد فارس شناسی را بر سر در آن نصب کرده بودند ،جمع شده بودیم تا در چهار چوب طرحهایی که-  یادش به خیر کمالی -  برای معرفی هرچه بیشتر بزرگان فارس داشت ، به بحث و گفتگو بپردازیم .

کمالی ، تازه بنیاد فارس شناسی را با مشقت و رنج بسیارثبت و  تاسیس کرده بود و با شور و شوق تمام می خواست که این  بنیاد ، به عنوان یک نهاد بزرگ فرهنگی و غیر دولتی ، با پشتوانه ها ی  صرفا علمی و ادبی و با جلب همکاری  همه ی صاحب نظران و محققان ایرانی و خارجی ، به نهادی کاملا علمی تبدیل شود که همیشه باقی بماند و  صمیمانه به شناخت و شناساندن فارس و تاریخ و فرهنگ  و ادب و هنر فارس  بپردازد  وهمه ی ما  در  تحقق این فکر با وی همراه و هم رای بودیم  وفکر می کردیم که فارسناسی یعنی ایرانشناسی و هیچکس در اهمیت این اندیشه تردیدی نداشت.

در  طول تاریخ ، ایرانیان  فارس خوانده می شده اند و و واژه ی  فارس  نه به معنی یک ایالت یا قوم، بلکه به معنی  ایرانی ، به کار می رفته است و به همین دلیل  یونانیها هم با استفاده از  همین مفهوم رایج ؛ ایران راpersia وایرانیان را  Persians می خوانده اند و "فارسیان" دربرابر بیگانگان   و غیر ایرانیانی چون تورانیان و رومیان   به کار برده می شده است  ودراتخاذ  این معنا نیز به قول حافظ ، دقیقه یی  وجود داشته است .

اما " فارس شناسی" برای هیچیک ازما،  به عنوان بهانه یی برای مفاخرت قومی و نژادی و استانی ،مطرح نبود  ، ما می اندیشیدیم که شناخت فارس یعنی شناخت ایران و ایران شناسی و ووسیله یی است برای احترام به وحدت ملی و فرهنگی و قومی همه ی افراد این  ملت که شاعرانی چون

 فردوسی  و سعدی  ، حافظ و مولوی، نظامی و خاقانی  و...در طول ایام ،در ایران بزرگ دیرین، آیینه ی زندگی و اندیشه های ایرانی بوده اندو طبعا هر کوششی در شناختفارس و خراسان و آذر بایجان و مازندران  و کردستان و...  کوششی در شناخت بهتر ایران و ایرانی است .

همه می دانیم که فارس پیش از دوره ی اسلامی ، دو سلسله ی بزرگ و جهاندار هخامنشی و ساسانی را در دامن خود پرورد که در چند سده بزرگترین نماد قدرت ملی ایرانیان به شمار می آمدندو هنوز بسیاری از آثار تمدن  با شکوه آنان چون تخت جمشید و نقش رستم و کاخ اردشیر و سنگ نوشته ها و  ...در گوشه وکنار فارس و وخوزستان و آذربایجان و کرمانشاه و نقاط دیگر کشور فراوان است. .

  کمالی ،  برای رسیدن به هدفهای بلند پروازانه ی بنیاد فارس شناسی  ،،برنامه های مفصلی را با حوصله و دقتی که براستی از آن جوان بیست و پنج شش ساله انتظار نمی رفت ،تنظیم و تدوین کرده بود که  یکی از آنها ، برگزاری روز سعدی و حافظ و دیگر بزرگان علم و ادب  گذشته و حال  فارس بود  که در حقیقت اعتبار فرهنگ و تمدن ایرانی بوده اند ، ما با علاقه همه ی طرحهای او را ستودیم  و  و پذیرفتیم که برگزاری روز سعدی از  اولویت بسیاری برخوردار است زیرا  سعدی ، بحق نخستین سخنور بزرگ فارس است که چراغ ادب را در دیار فارس ، خورشید وار برافروخته است وشاعری را به  نسل شاعران بعد از خود را در این دیار آموخته است. 

             حدود 60 سال پیش از آن شبی که ما برای انتخاب روزی برای تجلیل از بزرگان ادب فارس و در سرلوحه ی آن سعدی ، جمع شده بودیم ،  مرحوم علی اصغر خان حکمت شیرازی ،وزیر فرهنگ وقت ، جشن ششصدمین سال ولادت سعدی را به شایستگی تمام در کشور برگزار کرده   و  ونخستین گام بلند را در  سعدی شناسی علمی ، در دوره ی معاصر، بر داشته بود و  پس از آن کنگره ، دو کنگره ی بسیار مهم، پیش از انقلاب اسلامی  و پس از آن  در شیرازو در بزرگداشت سعدی بر گزار شد که هر دوتاثیری  بسیار درسعدی پژوهشی داشتند :

نخستین ، برگزاری  کنگره جهانی سعدی و حافظ در  نارنجستان قوام شیرازبود ، از 7 تا 11 اردی بهشت 1350  ،که بسیاری  از سعدی پژوهان ایران و جهان  در آن شرکت جستند و مقالات آن کنگره را صاحب این نوشته در سال 1352 در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز منتشر ساخت و تا کنون 6 یا 7 بار تجدید چاپ شده است.

 دومین  کنگره ی سعدی در سال   1363  با نام کنگره بین المللی  سعدی، به همت دفتر یونسکو در ایران  و به طرزی بسیار  آبرومند ، بازهم  در شیراز و با همکاری  دانشگاه شیراز  برگزار گشت ، که مجموعه ی مقالات آن کنگره نیز به وسیله دفتر یونسکو در ایران  به چاپ رسید .

این توجه ارزنده  به سعدی  و اثار وی  سبب شد  تا سعدی شناسی در مدرسه و دانشگاه و روزنامه ها و مجلات با وسعتی شگرف جا باز کند و هرکسی با هر عقیده و مرام و منشی که داشت در باره ی سعدی   مطلبی بنویسد  ، و نشان دهد که سعدی و نظم و نثر بلیغ وی تا چه حد   در میان فارسی زبانان دارای ارزش و اعتبار است .

و همین استقبال عمومی  از سعدی شناسی  سبب شد  که فکر کنیم که توجه به  سعدی باید از اهم  اولویتهای فرهنگی جامعه ی ما   باشدو واین امر نه تنها  در کنگره ها و نشستهای  ادبی  و فرهنگی  جای شایسته خود را داشته باشد ، که به عنوان سنتی پایا و ماندگار  درآید که در تقویم فرهنگی کشور ثبت شود و همه ساله  رسما اجرا گردد وچه روزی را بهتر از روز اول اردیبهشت ماه جلالی  می توانستیم   برای بزرگداشت همیشگی سعدی  پیدا کرد ودر آن روز به سعدی پرداخت زیرا روزی که بهسعدی خود آن روز را آغاز کار تصنیف گلستان دانسته است :

سعدی  به قول خودش در بامدادان  روز  اول اریبهشت ماه جلالی سال 656 هجری قمری، در هوای لطیف شیراز  که بر گلهای سرخ باغها،  شبنم صبحگاهی نشسته بود ، تصنیف  کتاب "گلستان " را به پایان رسانید :

" ...در فصل ربیع که صولت  برد آرمیده بود  و دولت ورد رسیده؛

                     پیراهن برگ بر درختان        چون جامه ی عید نیک بختان

                 اول اردی بهشت ماه جلالی         بلبل ، گوینده بر منابر قضبان

            بر گل سرخ؛ از نم، اوفتاده لیأالی       همچ. عرق، بر عذار شاهد غضبان

...فصلی دو همان  روز ، اتفاق بیاض افتاد و ... و فی الجمله ار گل بستان هنوز بقیّتی موجود  بود که کتاب گلستان  تمام شد.

و از آن تاریخ بود ه است که نسلها ی فارسی گوی  ، برای همیشه، به گلستان بی خزان سعدی پناه می برند  و دامنی پر گل به دست می آورند که هیچ خزانی  ورق آن گلستان را پژ مرده نمی سازد  و سعدی چون معلمی هوشمند ، به همگان درس زندگی و انسانیت وذوق ودانایی و نکته گویی و نکته سنجی می  دهد.

اما اعتراف می  کنم  که آن شب ، وقتی همه ی ما متفقا  روز اول اردیبهشت را به عنوان  " روز سعدی " انتخاب  می کردیم ،هیچیک  فکر نمی کردیم که  این روز و در بی آن روزهای حافظ و فردوسی و عطار و مولوی .... در جامعه ی ما جا یی خاص باز کنند و سالها ادامه یابند و معاصران ما این همه به بزرگان علم و ادب و فرهنگ ایرانی ادای احترام کنند.

 روز سعدی بر همه ی  دوستداران زبان و ادب  فارسی  فرخنده باد

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و انوری و سعدی ( به مناسبت یاد روز سعدی)

فردوسی و انوری و سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

          در شعر سه تن پیمبرانند            قولی است که جملگی بر آنند

           هر چند که لا نبی بعدی            فردوسی و انوری و سعدی

می خواستم در باره ی سعدی و روز او  مطلبی دیگر  بنویسم که به شعر بالا رسیدم و دیدم که سراینده شعر که مسلما شاعری ادیب بوده است و در شناخت بزرگان شعر پارسی  تا روزگار خود ،  توانا  ،  با نام بردن از فردوسی و سعدی و انوری  ، این سه تن شاعران بزرگ فارسی  گوی  را" پیامبران سه گانه ی شعر فارسی " خوانده است ، اما اندکی  مسامحه فرموده و به جای آنکه  بگوید به نظر من این سه تن  از پیامبران شعر فارسی هستند   ،خود را وکیل  تام الاختیار همگان دانسته و بی ارایه ی هیچ شاهد و قرینه یی ، نظر خویش را نظر جمله ادبا و ناقدان دانسته و قضاوت خود را،  سخنی مورد اتفاق همگان و  قولی که جملگی برآنند ، خوانده  است  .

    در اینکه  فردوسی و سعدی و انوری از اجله ی شعرای ایران هستند هیچ تردیدی نیست اما به نظر من نمی توان گفت که انوری با فردوسی و سعدی همسنگ است و این همسنگی  انوری با فردوسی و سعدی ،  مورد قبول جمله ی منتقدان است، البته انوری شاعری بزرگ و ممتاز است که در قصیده سرایی و قطعه سازی بی نظیر است و مسلما شعرروشن و فصیح و استوار و سخنان طنز آمیز وی، مورد استفاده و پیروی بسیاری از بزرگان سخن ، چون سعدی قرار گرفته است ولی گذشت زمان  باعث  بر آمدن شاعران بزرگ دیگری هم  شده است  که منشها و روشهای ی متفاوت با انوری داشته اند ، و استقبال  جامعه ازآثار  آنان سبب شود تا اعتبار هنری انوری زمان پذیر به نظر برسد و  تحت الشعاع نام و آثار و اعتبار ادبی این   شاعران  تازه وهنرمند قرار گیرد.

 شاید عامل  نوسان شهرت  ادبی انوری ، ناشی از آن باشد که معاصران نام آور دوران او  که در گنجه و شروان و بلخ و نیشابور می زیستند  ،هنوزخوب به جامعه ی ادبی معرفی نشده بودند و مردم  آنان را نمی شناختند وآثارشان را نخوانده بودند و تقدم شهرت و اعتبار دیرین سخن انوری برای برخی همچنان ثابت و بی تغییر می نموده است و نمی دانسته اند که  به مرور ایام دامنه ی پیامبران شعر فارسی محدود به این سه تن نمی  ماند و بتدریج زمینه برای ظهور دیگر پیامبران شعر فارسی  نیز فراهم می آید و دامنه ی پیامبران شاعر را یا وسیع تر سازد  یا آن سه نام را   جابه جا می سازد  به عنوان مثال ،اگر فرض کنیم که سراینده شعربالا ، در قرن هفتم هجری می زیسته است ، آیا نمی دانسته است که سنایی و عطار و مولوی و نظامی و خاقانی هم اگرچه در حد فردوسی و سعدی نبوده اند اما  به هیچ  وجه کمتر  از انوری به شمار نمی آمده اند  وحد اقل همتای  انوری به حساب می امده اند ؟  آیا  سنایی با آن همه  نو آوری  در لفظ و معنا و تنوع   کار های شاعرانه اش ، کمتر از انوری بوده است وتاثیر خلاقیتهای بی مثال  سنایی در عطار و مولوی وشاعران عارف پس از وی  با تاثیر گذاریهای  انوری  همسان است ؟ از سنایی که بگذریم  ایا کدامیک از جادوگریهای معجزت آسا و افسانه یی کلام  نظامی در داستان سرایی  ،از انوری کمتر است ؟ و آیانفوذ بی مثال  نظامی  در شاعران پس از خود  که باعث  برآمدن صدها شاعر مثنوی سرا شد - که نظامی چراغ ذوق و هنر را در دل آنان بر افروخت و قرنها آنان را به دنبال خود کشید -  شاهد این مدعا نیست که نظامی نه تنها   چیزی از   انوری کمتر ندارد ، بلکه به قضاوت تاریخ ،بسی برتر از انوری است.

آیا می توان خاقانی را از پیامبران شعر ندانست ؟ شاعر ساحری که کلام پر شکوه و پرهیمنه ی  او که به حسّان عجم  معروف است ، آن چنان به قله های شامخ لفظ و معنی عروج می کند که سیمرغ قاف نشین به گردش نمی رسد و   اوج کلامش ،عقابان بلند پروازاندیشه   را به رشک می آورد؟ و  آیا عطار و مولوی و حافظ و خواجو و جامی و صایب و بیدل و امثال آنان  را اگر با همان معیارهایی که انوری را از پیامبران شعر شناخته اند ، بسنجیم ،کدام یک از اینان،در زمره ی ممتاز ترین خالقان شعر و از برگزیده ترین پیامبران سخن به حساب نمی آیند؟

اما اگر با معیار های ادبی و علمی  نو ، درهر روزگار ،بخواهیم پیامبران شعر آن دوران  را که مورد قبول دانایان آن عصر هستند  برگزینیم ،آیا بهار و اخوان و شاملو و... را نمی توانیم از پیامبران شعر بدانیم ؟

به هر حال قصد من به هیچ وجه نفی انوری نیست اما می خواهم بگویم که ما ایرانیان درمورد  قضاوتهایمان در باره ی شاعران بزرگ باید بیشتر دقت کنیم .

 ( شاید نگارش این مقاله نیز از بخت بد انوری باشد  که خود پیش بینی آن را   کرده و سروده بود :

   هر بلایی کز آسمان آید                گرچه بر دیگری قضا باشد

 به زمین نا رسیده ،می پرسد :        " خانه ی انوری کجا باشد؟ " ) !!

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

کنگره هفتصدمین سال‏ (به مناسبت یاد روز سعدی)

کنگره هفتصدمین سال‏

 تصنیف بوستان و گلستان سعدى‏

 

 سال 1316 شمسى برابر با 1356 هجرى قمرى، مصادف بود با هفتصدمین سال تصنیف گلستان و بوستان سعدى و "حکمت" که در آن سال وزیر معارف بود، وظیفه خود دانست که در راه سپاسگزارى از سعدى، بزرگترین شاعر شیرین‏زبان فارسى، گامى بردارد و راه را بر روندگان بنماید تا آیندگان این وظیفه ادبى را چنان‏که باید و شاید به انجام برسانند براى این منظور حکمت برنامه هاى زیر را طرح و اجرا کرد:

 .1 در دانشسراى عالى، جشن باشکوهى ترتیب یافت که پس از سخنرانى و چکامه‏سرایى دانشمندان و شاعران، داستانى از گلستان سعدى نیز نمایش داده شد، حکمت خود نیز در روز 27 خرداد 1316 در همین محلّ درباره سعدى سخنرانى کرد.

 .2 براى این‏که نسخه‏اى پیراسته از کلیات شیخ سعدى در دسترس عموم قرار گیرد، به چاپ یک دوره از کلیات از روى قدیمى‏ترین و معتبرترین مأخذ به اقدام شد و گلستان و بوستان آن از چاپ درآمد.

 .3 یک شماره از مجلّه رسمى وزارت فرهنگ یعنى شماره 11 و 12 (در یک جلد) از هفتمین سال مجلّه رسمى تعلیم و تربیت به وسیله حبیب یغمایى، در اسفندماه 1316 منتشر گردید که نام سعدى‏نامه را بر خود داشت و شادروانان علّامه قزوینى، محمّدعلى فروغى، حسن اسفندیارى، عباس اقبال، بهمنیار، على‏اصغر حکمت، حسین سمیعى، فخر الدین شادمان، دکتر رضازاده شفق، بدیع‏الزمان فروزانفر، ابوالحسن فروغى، محمّد قزوینى، دکتر نصر، جلال الدین همایى و رشید یاسمى در آن مقاله داشتند و شاعرانى چون مرحوم ملک‏الشعراء بهار، تقى دانش، نادرى، محمّدعلى ناصح، حسن وثوق و احمد اشترى، اشعارى در ستایش سعدى یا تضمین از غزل وى ارائه داده بودند که تاکنون یکى از بهترین مجموعه هایى است که درباره سعدى فراهم آمده است.

 .4 در سراسر کشور جشنهایى در بزرگداشت سعدى برگزار شد که عموم طبقات با شور و عشقى شایسته و درخور، در آنها شرکت جستند.

 .5 نامگذارى دبستانها و دبیرستانهاى متعدد در سراسر کشور به نام سعدى و افتتاح دبیرستان سعدى اصفهان که ساختمان آن از چند سال پیش آغاز شده بود و در اردیبهشت 1316 به پایان رسید.

 مرحوم حسن اسفندیارى که در آن سال ریاست مجلس شوراى ملى را بر عهده داشت، در مقاله‏اى تحت عنوان قدردانى از سعدى ضمن تجلیل از مقام انسانى و ادبى سعدى، نقش حکمت را در برگزارى کنگره سعدى چنین بازمى گوید: "چیزى را که بایست قدر شناخت و از تشکر آن فروننشست، این است که در این عصر... به قدرشناسى مردان بزرگ این کشور و احیاء آثار آنان توجه معطوف فرموده‏اند و جناب على‏اصغر حکمت وزیر معارف، که در این مقام، با استحقاق علمى و فضلى، قرار دارد، در تمام شعبات معارف سعى بلیغ خود را فرونمى گذارد، چنان‏که در این سال که هفتصدمین سال دو اثر نظمى و نثرى این استاد (سعدى) است، در نقاط مختلف ایران یاد آن مرد بزرگ را تجدید و آثار او را متذکر شده، دستور دادند تا محافل ساختند و در هر گوشه نطقها کردند و قدردانیها نمودند و در تکمیل این اظهار احساسات خواستند دفترى از نگاشته نویسندگان، نسبت به این شخص بى نظیر و آثار عالم‏گیر او، جمع‏آورى کرده به طبع برسانند، چون این نمایشها هریک جداگانه به قدرى براى تشویق اهل فضل و ادب مؤثّر و مفید است که براى کسى جاى تردید نیست، امیدوار باید بود که همه ایرانیان، قدردانى را از این شیوه مرضیه آموخته حق هر چیز را ادا نمایند و بدانند که اداى حق این بزرگوار درواقع آن است که گفته‏ها و نوشته هاى خود را چون ساخته این استاد، ساده و پرمعنى و دلچسب بپردازند و در کردار از حکم و فضایل و معارف او استفاده واقعى نمایند..."

 مرحوم علّامه قزوینى نیز در این‏باره مى نویسد: "در تمام مملکت ایران، جشن این یادگار عظیم ادبى به تصویب و تشویق جناب على‏اصغر حکمت وزیر معارف و صنایع مستنطرفه، باشکوه تمام گرفته شد و... این‏جانب نیز با کمال افتخار در امتثال امر مطاع لازم‏الاتّباع، مبادرت ورزید..."

 .6 در باغ فردوسى شمیران در خرداد 1316 جلسه مناظره‏اى میان دانشجویان دانشکده ادبیات، درباره بوستان و گلستان سعدى برگزار شد که شادروان حسن سمیعى از قضات این مناظره بود و خود شعرى در این مورد ساخت که در صفحه 52 و 53 سعدى‏نامه به چاپ رسیده است.

 مرحوم وحید دستگردى هم در شعر بلندى در ستایش سعدى، حکمت را چنین مى ستاید:

 ملک جم را ساخته ز اندرز و حکمت سربلند

 لاجرم حکمت که ملک علم از او شد بهره‏یاب‏

 بر گلستان، جشن هفتصدساله را آراست چهر

 و ز گل شعر و ادب بر چهر گیتى زد گلاب‏

 و شادروان محمّدعلى ناصح نیز حکمت را چنین ستود:

 دانش و حکم چو باشد خاک ما را آبروى‏

 باد بنیان کاخ دانش را به حکمت جاودان‏

 و شادروان احمد اشترى، "یکتا"، سرود:

 به سعى وزیر معارف پناه‏

 برون آرد از پرده این ماه، روى‏

 سپاس چنین مجلس یادبود

 که حکمت به دانشورى درگشود

 به پایان این چامه "یکتا" سرود

 به دستور فرزانه از ما درود

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ‌ و سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌ (به مناسبت یاد روز حافظ‌)

حافظ‌ و  سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌

دکتر منصور رستگار فسایی

 کس‌ درنیامده‌ است‌ بدین‌ خوبی‌، از دری‌           دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری‌

 خورشید اگر تو روی‌ نپوشی‌، فرو رود           گوید: دو آفتاب‌ نباشد به‌ کشوری‌  ( سعدی‌)

 ملک‌الکلام‌ و افصح‌المتکلّمین‌،  سعدی‌ شیرازی‌  (606 تا 690 ه . ق‌) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌سرای‌  ایران‌ پس‌ از  فردوسی‌ دانسته‌اند و لسان‌الغیب‌،  شمس‌الدین‌ محمّد حافظ‌ شیرازی‌  (727 ـ 792 ه . ق‌) که‌ او را برای‌ ایرانیان‌، آن‌ روی‌ سکه‌  فردوسی‌ شناخته‌اند، دو شاعر بزرگ‌  ایران‌ و جهانند که‌ در شعر فارسی‌ عصر خویش‌ و همه‌ دوران‌ها، تأثیری‌ همیشگی‌، پایدار و همه‌ جانبه‌ داشته‌اند و لطف‌ و ذوق‌ ایرانی‌ و معنای‌ شعر ناب‌ فارسی‌ و وسعت‌ نفوذ شعر را در جامعه‌ و پیوند شعر و زندگی‌ را در سخن‌ خورشیدی‌ خود، جاودانه‌، به‌ تماشا گذاشته‌اند و بی‌آن‌ که‌ بخواهیم‌ فضل‌ تقدم‌ و راه‌گشایی‌ دوران‌ساز  سعدی‌ را فراموش‌ کنیم‌، در این‌ مقاله‌ برآنیم‌ که‌  سعدی‌ و  حافظ‌ را در همانندی‌ها و تفاوت‌های‌ دورانی‌، شیوه‌های‌ هنری‌ و فکری‌ آنان‌، بهتر بشناسیم‌ و حضور این‌ دو آفتاب‌ را در کشور سخن‌، به‌ وصف‌ بنشینیم‌

 سعدی‌ نخستین‌ شاعر بزرگ‌  فارس‌ است‌. پیش‌ از او هیچ‌ شاعر بزرگ‌ دیگری‌ را در این‌ خطه‌ سراغ‌ نداریم‌ و می‌توان‌ او را بنیان‌گذار شعر جهان‌ شمول‌ فارسی‌ در  فارس‌ دانست‌ که‌ سخن‌ روشن‌ و شیوه‌ی‌ بی‌همتای‌ شاعری‌، همه‌ دل‌ آشنایی‌ و فصاحت‌ و بلاغت‌ او، آن‌ چنان‌ در معاصران‌ وی‌ تأثیر می‌گذارد که‌ از میان‌ دست‌ پروردگان‌ سخن‌ او، در فاصله‌ای‌ کم‌تر از یک‌ قرن‌ شخصیتی‌ چون‌  حافظ‌ سر برمی‌آورد و تا آستان‌ قدسی‌ استاد خویش‌ سر بر می‌کشد، آن‌ چنان‌ که‌ در آسمان‌ سخن‌  فارس‌، دو خورشید درخشان‌ جاودانه‌ جلوه‌ می‌کنند که‌ به‌ قول‌  سعدی‌:

                       خورشید، اگر تو روی‌ نپوشی‌ فرو رود            گوید: دو آفتاب‌ نباشد به‌ کشوری‌

 و از آن‌ پس‌، تأثیر مشترک‌ این‌ دو شاعر، نه‌ تنها تمام‌ قلمروهای‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ را در تحت‌ سیطره‌ خود قرار می‌دهد، که‌ تربیت‌ نسل‌ شاعران‌ را به‌ ویژه‌ در  فارس‌ بر عهده‌ می‌گیرد. تأثیر شگفت‌انگیز این‌ دو شاعر به‌ ویژه‌ بر جریان‌ فرهنگی‌ و ادبی‌  فارس‌ به‌ حدی‌ سازنده‌ و مثبت‌ است‌ که‌ سنت‌ ادبی‌ و شاعرانه‌ دیرین‌  خراسان‌ و  ماوراءالنهر و  ری‌ را تحت‌الشعاع‌ خود قرار می‌دهد و به‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ که‌ چهار قرن‌ در سکوت‌ و فراموشی‌ به‌ سر برده‌ بود، آن‌ چنان‌ سر زندگی‌ و پویایی‌ و نفوذی‌ را ارزانی‌ می‌دارد که‌ گویی‌  فارس‌ بیش‌ از هزار سال‌، پیش‌گامی‌ و تجربه‌ و خلاقیت‌ را در عرصه‌ی‌ شاعری‌ میهن‌ ما بر عهده‌ داشته‌ است‌. بدین‌ ترتیب‌،  سعدی‌ مربی‌ تمام‌ شاعران‌  پارس‌ و فارسی‌ گویان‌ پس‌ از خود به‌ شمار می‌آید و نهال‌ شعر و سخن‌ در این‌ دیار می‌کارد و می‌پرورد که‌ با تربیت‌ شاگردانی‌ چون‌ حافظ‌ و پیروان‌ وی‌ به‌ ثمر می‌نشیند و شگفتا که‌ نفوذ و حکمرانی‌  سعدی‌، تنها در قلمرو شعر نیز نیست‌، کار  سعدی‌ در گلستان‌ بزرگ‌ترین‌ حادثه‌ای‌ست‌ که‌ در تاریخ‌ تحول‌ نثر فارسی‌ اتفاق‌ می‌افتد و سبب‌ می‌شود که‌ نثر بی‌اعتبار و بی‌اهمیّت‌ فارسی‌، به‌ یمن‌ لفظ‌ و معنای‌ نوظهور و بدیع‌  سعدی‌، به‌ مقامی‌ شامخ‌ که‌ حتی‌ گاهی‌ فراتر از شعر است‌، دست‌ یابد. اهمیت‌ نوآفرینی‌های‌  سعدی‌ در این‌ زمینه‌ به‌ حدی‌ست‌ که‌ نثر فارسی‌ را از روایت‌ حکایات‌ حیوانات‌ و تاریخ‌ و نامه‌های‌ اداری‌ شاهانه‌ و درباری‌ بیرون‌ می‌آورد و به‌ آیینه‌ی‌ التهابات‌ زندگی‌ و حیات‌ زنده‌ و شاداب‌ انسان‌ ایرانی‌ تبدیل‌ می‌کند و آن‌ را هم‌دوش‌ و هم‌پای‌ شعر، به‌ خانه‌ مردم‌ می‌کشاند و به‌ دوران‌ غربت‌ نثر پایان‌ می‌دهد و از آن‌ پس‌  گلستان‌   سعدی‌ در کنار شاهنامه‌  می‌نشیند و اولین‌ کتاب‌ نثر فارسی‌ شیرین‌ و همه‌پسندی‌ می‌شود که‌ در مدرسه‌ها و مکتب‌ها تعلیم‌ داده‌ می‌شود و فکر و محتوا و شیوه‌ بیان‌ و سبک‌ نویسندگی‌ آن‌، معیار کمال‌ نویسندگی‌ و اندیشه‌ورزی‌ انسان‌ ایرانی‌ تلقی‌ می‌گردد. مکتب‌  سعدی‌ در نثرنویسی‌ سبب‌ می‌شود که‌ تلقی‌ جامعه‌ از نثر دگرگون‌ شود و تا دیرزمانی‌ مقلدان‌  گلستان‌ ، نثر فارسی‌ را از حیث‌ لفظ‌ و محتوا در تجربه‌های‌ سازنده‌ و خلاق‌،  غنی‌ و خوش‌ آهنگ‌ و گوش‌نواز سازند و نظام‌ آن‌ را تا حد شعر منثور بالا برند. نثر  سعدی‌، توازن‌ و تعادل‌، اندیشه‌ و قالب‌ سخن‌، موسیقی‌ لفظ‌ و غنای‌ معنا را به‌ اوج‌ می‌رساند و  گلستان‌  نقطه‌ اوج‌ نثر فارسی‌ و بازیابی‌ رونق‌ و اعتبار آن‌ می‌گردد.

اهمیت‌ دیگر  سعدی‌ در قلمرو زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌، در آن‌ است‌ که‌ به‌ کمک‌ زبان‌ سهل‌ و ممتنع‌ و نواندیشی‌ و نوآوری‌هایی‌ که‌ در لفظ‌ اندک‌ و معنی‌ بسیار دارد سبب‌ می‌شود که‌ گنجینه‌ای‌ از جملات‌ و عبارات‌ حکیمانه‌ و معرفت‌آموز، وارد قلمرو زبان‌ و ضرب‌المثل‌ها و نثر ایجازی‌ فارسی‌ شود، آن‌ چنان‌ که‌ اگر به‌ کتبی‌ چون‌  امثال‌ و حکم‌  مرحوم‌ دهخدا مراجعه‌ کنیم‌، می‌بینم‌ که‌ بسیاری‌ از ضرب‌المثل‌ها و امثال‌ و حکم‌ خوب‌ فارسی‌ بر آمده‌ از  گلستان‌  یا بوستان‌  یا غزل‌های‌  سعدی‌ست‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ فقط‌ در صفحه‌ 360  امثال‌ و حکم‌  این‌ سه‌ نمونه‌ از  سعدی‌ آمده‌ است‌:

 ـ باری‌ چو عسل‌ نمی‌دهی‌، نیش‌ مزن‌

 ـ بازار چندان‌ که‌ آگنده‌تر، تهی‌ دست‌ را دل‌ پراگنده‌تر

 زشت‌ باشد و دبیقی‌ و دیبا بر عروسی‌ که‌ هست‌ زیبا

 و بدین‌سان‌، ذهن‌ چالاک‌ و پر از خلاقیت‌  سعدی‌، صدها حکایت‌ و هزاران‌ جمله‌ دل‌نشین‌ را به‌ گنجینه‌ داستانی‌ و زبانی‌ ما، افزوده‌ است‌ و این‌ توفیق‌ را هیچ‌یک‌ از شاعران‌ و نویسندگان‌ به‌ دست‌ نیاورده‌اند، به‌ علاوه‌ قبل‌ از  سعدی‌  و پس‌ از وی‌ اگرچه‌ حق‌ستایان‌ و اندیشه‌ورزان‌ بسیاری‌ در شعر و نثر فارسی‌، دم‌ از حق‌طلبی‌ و هدایت‌ فکری‌ جامعه‌ زده‌اند و برخی‌ نیز تا حدی‌ موفق‌ بوده‌اند، امّا  سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ داعیه‌ای‌ عرفانی‌ یا اخلاقی‌ یا حتی‌ عقیدتی‌ داشته‌ باشد، کرامت‌ انسانی‌ را جاودانه‌ برمی‌کشد، حق‌ستایی‌ می‌کند و به‌ قول‌ خودش‌ سخن‌ وی‌ همیشه‌ حق‌ ستایانه‌ است‌:

                          نه‌ هرکس‌ حق‌ تواند گفت‌: گستاخ‌           سخن‌ ملکی‌ست‌  سعدی‌ را مسلّم‌

طنز، هزل‌ و حتی‌ هجو  سعدی‌، بی‌آن‌ که‌ شخصی‌ و فردی‌ و تابع‌ منافع‌ خاص‌ وی‌ باشد، وقف‌ همین‌ اندیشه‌ی‌ حق‌ستایانه‌ و آزادی‌ عمل‌ فکری‌ و کرامت‌ خاص‌  سعدی‌ست‌ و راهی‌ که‌ او در مدیحه‌سرایی‌ نوآورانه‌ خویش‌ می‌گشاید، حتی‌ پس‌ از وی‌ نیز، از ظرفیت‌ توان‌ و عمل‌ همه‌ شاعران‌ تا قبل‌ از دوره‌ی‌ بیداری‌ بسیار فراتر است‌:

 سعدی‌ و  حافظ‌ هر دو شیرازی‌، مسلمان‌، شاعر، عارف‌ پیشه‌ یا دوستدار اهل‌ عرفان‌ و غزل‌سرا هستند و هر دو در روزگاری‌ طوفانی‌ و پرحادثه‌ زندگی‌ می‌کنند با این‌ تفاوت‌ که‌ یکی‌ در قلب‌ بحران‌ گرفتار آمده‌ است‌ و دیگری‌ ابتلایات‌ و نتایج‌ وخیم‌ بحران‌ را با گوشت‌ و پوست‌ خویش‌ حس‌ کرده‌ است‌. هر دو شاعر، نوآور، صاحب‌ سبک‌ و از جاودانان‌ قلمرو شعر هستند و قرن‌ها بر جان‌ و دل‌ دوستداران‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ حکم‌ رانده‌اند و غزل‌ در دست‌ این‌ دو، شعر و زیبایی‌های‌ زندگی‌ و احساس‌ لطیف‌ انسانی‌ را معنی‌ کرده‌ است‌ و سخن‌ آنان‌، عمق‌ و زبان‌ و احساس‌ و آرزومندی‌های‌ مردم‌  ایران‌ را بیان‌ داشته‌ است‌. این‌ دو شاعر، در زندگی‌ خود به‌ اوج‌ شهرت‌ و افتخار رسیده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ به‌ قول‌  سعدی‌:

                                     هفت‌ کشور نمی‌کنند امروز          بی‌مقالات‌  سعدی‌ انجمنی‌

                                                                          ***

                     منم‌ امروز و تو انگشت‌نمای‌ زن‌ و مرد          من‌ به‌ شیرین‌سخنّی‌ و تو به‌ خوبی‌ مشهور

 و  حافظ‌ در وصف‌ شهرت‌ خویش‌ می‌سراید:

                              شکرشکن‌ شوند همه‌ طوطیان‌  هند         زاین‌ قند  پارسی‌ که‌ به‌  بنگاله‌ می‌رود

                                                                          ***

                    عراق‌ و  پارس‌ گرفتی‌ به‌ شعر خود  حافظ‌         بیا که‌ نوبت‌  تبریز و وقت‌  بغداد است‌

هر دو، شهر خویش‌  شیراز را، عاشقانه‌ دوست‌ دارند و مبیّن‌ روحیات‌، رفتار، عواطف‌ و احساسات‌ مردم‌ این‌ دیارند.  سعدی‌ که‌ فراق‌  شیراز را سال‌ها احساس‌ کرده‌ است‌، ستایش‌ نامه‌هایی‌ شورانگیز از  شیراز دارد و باز آمدن‌ به‌  شیراز را دست‌ یافتن‌ به‌ آب‌ حیات‌ می‌شناسد:

                      وه‌ که‌ چون‌ تشنه‌ دیدار عزیزان‌ می‌بود            گوییا آب‌ حیاتش‌ به‌ جگر باز آمد

                      خاک‌  شیراز همیشه‌ گل‌ خوش‌بوی‌ دهد             لاجرم‌ بلبل‌ خوش‌گوی‌ دگر باز آمد

                        پای‌ دیوانگی‌اش‌ برد و سر شوق‌ آورد              منزلت‌ بین‌ که‌ به‌ پا رفت‌ و به‌ سرباز آمد

                   میلش‌ از شام‌ به‌  شیراز به‌  خسرو مانست‌             که‌ ز اندیشه‌ی‌  شیرین‌ به‌ شکر باز آمد...

 و  حافظ‌ که‌ عمری‌  شیرازگیر و به‌ قول‌ خودش‌ اهل‌ سلامت‌ و حضر بوده‌ است‌، می‌گوید:

                             نمی‌دهند اجازت‌ مرا به‌ سیر و سفر              نسیم‌ باد  مصلی‌ و  آب‌ رکناباد

                                                                              ***

                 بده‌ ساقی‌ می‌  باقی‌ که‌ در جنّت‌ نخواهی‌ یافت‌            کنار  آب‌  رکن‌آباد و گلگشت‌  مصلی‌ را

 حافظ‌  شیراز را به‌ دل‌انگیزترین‌ شعری‌ می‌ستاید:

                                خوشا  شیراز و وضع‌ بی‌مثالش‌            خداوندا نگه‌دار از زوالش‌

                              به‌  شیراز آی‌ و فیض‌ روح‌ قدسی‌             بجوی‌ از مردم‌ صاحب‌ کمالش‌

                                      که‌ نام‌ قند مصری‌ برد آن‌جا             که‌ شیرینان‌ ندارند انفعالش‌

 هر دو از دست‌ ترکان‌ شیرازی‌ در عذابند:

                           ز دست‌ ترک‌ خطایی‌ کسی‌ جفا چندان‌             نمی‌برد که‌ من‌ از دست‌ ترک‌ شیرازی‌  (سعدی)

                                                                           ***

                        اگر آن‌ ترک‌ شیرازی‌ به‌ دست‌ آرد دل‌ ما را        به‌ خال‌ هندویش‌ بخشم‌ سمرقند وبخارا را ( حافظ)

                                                                           ***

 هر دو، از فقر و تهی‌ دستی‌ خویش‌ و وضع‌ وقف‌ در  شیراز می‌نالند:

                               حدیث‌ وقف‌ به‌ جایی‌ رسید در  شیراز        که‌ نیست‌ جز سلس‌البول‌ را در او ادرار

                                  فقیه‌ گرسنه‌، تحصیل‌ چون‌ تواند کرد         مگر به‌ روز گدایی‌ کند به‌ شب‌ تکرار!!

                                                                              ***

                           بیا که‌ خرقه‌ من‌ گرچه‌ رهن‌ میکده‌هاست‌           ز مال‌ وقف‌ نبینی‌ به‌ نام‌ من‌ درمی‌

                                                                             ***

                                فقیه‌ مدرسه‌ دی‌ مست‌ بود و فتوا داد           که‌ می‌ حرام‌ ولی‌ به‌ ز مال‌ اوقاف‌ است‌

  با آن‌ که‌ هر دو، عربی‌دان‌ و ملمّع‌ سازند، ولی‌ هیچ‌یک‌ لهجه‌ی‌ شیرین‌ شیرازی‌ خود را از یاد نمی‌برد و هرکدام‌ را اشعاری‌ به‌ لهجه‌ی‌ شیرازی‌ست‌ و هر دو را مثلثاتی‌ست‌ که‌ فارسی‌ گویی‌ و عربی‌دانی‌ و لهجه‌ی‌ شیرازی‌ آنان‌ را در یک‌ جا گرد آورده‌ است‌. هر دو شاعر، طبیعت‌، مردم‌ و در و دیوار شهر خویش‌ را دوست‌ دارند و برخی‌ از اشعار آنان‌ در این‌ مورد، بهترین‌ نمونه‌ شهرآشوب‌های‌ ایرانی‌ست‌، تا آن‌جا که‌  سعدی‌ آب‌ شهر خویش‌ را درمان‌ درد فراق‌ می‌شناسد:

                                    غریبی‌ که‌ رنج‌ آردش‌ دهر پیش‌            به‌ دارو دهند آبش‌ از شهر خویش‌

این‌ دو شاعر غنایی‌، غزل‌ را دست‌مایه‌ی‌ بیان‌ عاطفی‌ و احساس‌ و اندیشه‌ خویش‌ ساخته‌اند و شگفتا که‌ غزل‌ هردو اوج‌ غزل‌سرایی‌ و ادب‌ غنایی‌  ایران‌ است‌ و عشق‌ و شور و مستی‌، درونمایه‌ اصلی‌ این‌ غزلیات‌ و ره‌آورد ذوق‌انگیز ذهن‌ زیبایی‌ ساز و موسیقی‌پرداز این‌ دو سخن‌گوی‌ بهشتی‌ خوست‌.

هر دو درگیر مسایل‌ عاطفی‌ و اجتماعی‌ عصر خویشند، امّا  سعدی‌ مجال‌ بیش‌تری‌ دارد تا حوزه‌ اجتماعیات‌ را از شعرش‌ جدا کند و به‌ امثال‌ این‌ امور در نثر خویش‌ بپردازد، ولی‌  حافظ‌ که‌ فقط‌ شاعر است‌ و از نویسندگی‌  سعدی‌ بهره‌ور نیست‌، در شعر خویش‌ اجتماعیات‌ و مسایل‌ فرهنگی‌ و رفتاری‌ جامعه‌ عصر خویش‌ را هم‌ به‌ تصویر می‌کشد و در نتیجه‌ بر وسعت‌ کاربردی‌ شعر شورانگیز خود می‌افزاید. هر دو شاعر به‌ محبوبیتی‌ خاص‌ در جامعه‌ دست‌ می‌یابند که‌ اگر چه‌ برآمده‌  از شأن‌ شاعری‌ ایشان‌ است‌، امّا به‌ هرحال‌ مقامی‌ دیگر به‌ آنان‌ می‌بخشد که‌ همیشه‌ به‌ موازات‌ شاعری‌،  سعدی‌ را به‌ معلم‌ بزرگ‌ انسان‌ تبدیل‌ می‌سازد و حافظ‌ را به‌ لسان‌ غیب‌ متّصف‌ می‌کند، ولی‌ این‌ اقبال‌ عمومی‌ به‌ هنر دو شاعر و اعتبار اجتماعی‌ و فرهنگی‌ فراگیر و ابدی‌ آنان‌، علاوه‌ بر این‌ که‌ برآمده‌ از شرایط‌ تاریخی‌ و اجتماعی‌ عصر آنان‌ است‌ که‌ به‌ واکنش‌ سنجیده‌ و بسیار متناسب‌ این‌ شاعران‌ در برابر بحران‌ها و مسایل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و فرهنگی‌ دوران‌ زندگی‌ آنان‌ نیز مربوط‌ می‌شود و این‌ دو را به‌ وجدان‌ بیدار و هوشیار عصر بحران‌ و بی‌ثباتی‌ و دوران‌ تزلزل‌ ارزش‌ها و اعتبارات‌ انسانی‌ مبدل‌ می‌سازد و رسالت‌ شاعرانه‌ آنان‌ را بسیار معتبر و محترم‌ و با عزت‌ جلوه‌ می‌دهد و توفیق‌ آنان‌ را در نمایش‌ بسیار موفق‌ روحیات‌ و رفتارها و منش‌ها و فراز و نشیب‌های‌ تاریخی‌ انسان‌، به‌ نیکی‌ بازگو می‌کند.

 شاید به‌ دلیل‌ همین‌ اشتراکات‌ باشد که‌ وزن‌ غزلیات‌  سعدی‌ و  حافظ‌ و آهنگ‌ دلپسند و موسیقی‌ بیرونی‌ شعر این‌ دو بسیار شبیه‌ یکدیگر است‌، در مقایسه‌ای‌ که‌ از لحاظ‌ موسیقی‌ بیرونی‌ شعر  سعدی‌ و  حافظ‌ در 100 غزل‌ اول‌ دیوان‌ این‌ دو شاعر انجام‌ گرفت‌، به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ که‌ 85% وزن‌های‌ مورد توجه‌ این‌ دو شاعر، بسیار نزدیک‌ به‌ هم‌ است‌ و نکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ تنها 15% این‌ اشعار را  سعدی‌ در وزن‌هایی‌ سروده‌ است‌ که‌  حافظ‌ را در آن‌ غزلی‌ نیست‌.

 هر دو بیش‌ترین‌ غزل‌ را بر وزن‌ «مفاعلن‌ فعلاتن‌ مفاعلن‌ فع‌ لن‌ / فع‌ لان‌ / فعلن‌» دارند، سعدی‌ 18 غزل‌ و  حافظ‌ 26 غزل‌:

                                  اگر تو غافلی‌ از حال‌ دوستان‌ یارا           فراغت‌ از تو میسّر نمی‌شود ما را

                                                                                 ***

                                  صلاح‌ کار کجا و من‌ خراب‌ کجا؟            ببین‌ تفاوت‌ ره‌ از کجاست‌ تا به‌ کجا!!

  دومین‌ وزن‌ مورد علاقه‌ این‌ شاعران‌، «فاعلاتن‌ فعلاتن‌ فعلاتن‌ فعلات‌ / فع‌ لن‌ / فع‌ لان‌ و فعلن‌» است‌ که‌  سعدی‌ 12 غزل‌ و  حافظ‌ 24 غزل‌ در این‌ وزن‌ دارند:

                              پیش‌ ما رسم‌ شکستن‌ نبود عهد وفا را          الله الله تو فراموش‌ مکن‌ صحبت‌ ما را

                                                                              ***

                              رونق‌ عهد شباب‌ است‌ دگر بستان‌ را           می‌رسد مژده‌ گل‌ بلبل‌ خوش‌ الحان‌ را

 سومین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر که‌  سعدی‌ 10 غزل‌ و  حافظ‌ 17 غزل‌ در آن‌ دارد، بر وزن‌ «مفعول‌ فاعلات‌ مفاعیل‌ فاعلن‌» می‌باشد.

                            مجنون‌ عشق‌ را دگر امروز حالت‌ است‌           کاسلام‌ دین‌  لیلی‌ و باقی‌ ضلالت‌ است‌

                                                                               ***

                                   ساقی‌ به‌ نور باده‌ بر افروز جام‌ ما           مطرب‌ بگو که‌ دور جهان‌ شد به‌ کام‌ ما

   چهارمین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر، بحر رمل‌ مثمن‌ محذوف‌ یا مقصور است‌ «فاعلاتن‌ فاعلاتن‌، فاعلاتن‌ فاعلات‌ / فاعلن‌» که‌  سعدی‌ 7 غزل‌ و  حافظ‌ دو غزل‌ در این‌ وزن‌ دارند:

                        با جوانی‌ سرخوش‌ است‌ این‌ پیر بی‌تدبیر را          جهل‌ باشد با جوانان‌ پنجه‌ کردن‌ پیر را

                                                                                  ***

                           ای‌ فروغ‌ ماه‌ حسن‌ از روی‌ رخشان‌ شما           آبروی‌ خوبی‌ از چاه‌ زنخدان‌ شما

 پنجمین‌ وزن‌ مشترک‌ این‌ دو شاعر، «مفعول‌ مفاعیل‌ مفاعیل‌ مفاعیل‌» (بحر هزح‌ مثمّن‌ اخرب‌ مکفوف‌ مقصور) است‌ که‌  سعدی‌ 5 غزل‌ در این‌ وزن‌ و  حافظ‌ 8 غزل‌ در این‌ آهنگ‌ دارد:

                                  دیگر نشنیدیم‌ چنین‌ فتنه‌ که‌ برخاست‌             از خانه‌ برون‌ آمد و بازار بیاراست‌

                        آن‌ ترک‌ پریچهره‌ که‌ دوش‌ از بر ما رفت‌              آیا چه‌ خطا دید که‌ از راه‌ خطا رفت‌؟         

 شاعر   وزن‌ 1  وزن‌ 2  وزن‌ 3  وزن‌ 4  وزن‌ 5  وزن‌ 6  وزن‌ 7  وزن‌ 8  وزن‌ 9      وزن‌ 10

   سعدی‌     18       12       10        7         5         6         5         4         4         2

   حافظ‌      26       24       17       10        8         0         0         0         0         0

   جدول‌ فوق‌ نشان‌ می‌دهد که‌ هر وزنی‌ که‌ مورد علاقه‌  سعدی‌ست‌، مورد توجّه‌  حافظ‌ هم‌ هست‌ و حتی‌  حافظ‌ آن‌ها را بیش‌تر به‌ کار می‌برد. از لحاظ‌ تعداد ابیات‌ نیز در این‌ یک‌ صد غزل‌ دیده‌ می‌شود که‌ غزل‌  سعدی‌ از 5 بیت‌ تا 22 بیت‌ دارد، در حالی‌ که‌ غزلیات‌  حافظ‌ از 5 تا 13 بیت‌ دارد. بیش‌ترین‌ غزل‌  سعدی‌ 11 بیتی‌ (24 غزل‌)، 10 بیتی‌ (21 غزل‌) و 9 بیتی‌ست‌:

 

  از لحاظ‌ ردیف‌ و بی‌ردیف‌ بودن‌ غزل‌ها نیز این‌ تحقیق‌ نشان‌ می‌دهد که‌  سعدی‌ دارای‌ 75 غزل‌ مردّف‌ است‌ و  حافظ‌ 82 غزل‌ ردیف‌دار، ساخته‌ است‌، امّا آن‌چه‌ در این‌ مورد مهم‌ است‌ آن‌ است‌ که‌ کلمات‌ ردیف‌ در غزلیات‌  سعدی‌ بسیار ساده‌تر از کلمات‌ ردیف‌ در غزل‌  حافظ‌ است‌. ردیف‌های‌  سعدی‌ کلماتی‌ چون‌ را، ما، است‌، اوست‌، هست‌، آموخت‌، انداخت‌ و... است‌، امّا ردیف‌های‌ غزل‌  حافظ‌ مشکل‌تر و طولانی‌تر است‌ و کلماتی‌ چون‌ غریب‌، این‌ همه‌ نیست‌، غم‌ مخور، می‌فرستمت‌، انداخت‌، سوخت‌، چه‌ حالت‌ است‌، خوش‌ است‌ و یاد باد است‌ که‌ مسلماً ردیف‌های‌ غزل‌  سعدی‌ بسیار روان‌تر و ساده‌ترند، در حالی‌ که‌ ردیف‌ در غزل‌  حافظ‌ نموداری‌ از هنرمندی‌ و توانمندی‌ شاعر در آخر بندی‌ شعر و قدرت‌ او در تلفیق‌ کلمات‌ و معانی‌ست‌.

 نکته‌ مهم‌ دیگر در کیفیت‌ بهره‌گیری‌  حافظ‌، از الگوهای‌  سعدی‌وار است‌ که‌ با بررسی‌ 70 غزل‌  حافظ‌ که‌ مرحوم‌  انجوی‌ آن‌ها را به‌ لحاظ‌ وزن‌، قافیه‌، ردیف‌ و معنا با غزل‌  سعدی‌ دارای‌ همانندی‌هایی‌ تشخیص‌ داده‌اند، بدین‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ 61 غزل‌  حافظ‌ در وزن‌، 53 غزل‌ حافظ‌ در قافیه‌ و 42 غزل‌  حافظ‌ در ردیف‌ با غزل‌های‌  سعدی‌ همخوانی‌ دارند و در این‌ میان‌ 27 غزل‌ دارای‌ ارتباط‌ معنایی‌ و مشابهت‌های‌ کاملاً محسوس‌ با غزل‌های‌  سعدی‌ هستند که‌ در 11 مورد  حافظ‌ به‌ تضمین‌ یا نقل‌ تمام‌ یا بخشی‌ از شعر  سعدی‌ پرداخته‌ است‌.

  اگر بخواهیم‌ تفاوت‌های‌ شعر و آثار شاعرانه‌ این‌ دو بزرگوار را نیز مطرح‌ کنیم‌ باید نخست‌ از تفاوت‌های‌ ساختاری‌ بر اساس‌ روحیات‌ و جهان‌بینی‌ و علایق‌ فردی‌ و اجتماعی‌ این‌ دو سخن‌ بگوییم‌.

سعدی‌ مرد سفر و گشت‌ و گذار است‌، روحیه‌ای‌ برون‌گرا دارد، اهل‌ مزاح‌ و شوخی‌ و طنز است‌، گاهی‌ واعظ‌ و منبرنشین‌ و مجلس‌گوست‌ و زمانی‌ «آن‌چنان‌ که‌ افتد و دانی‌» از عنفوان‌ جوانی‌ و شادمانی‌های‌ آن‌ سخن‌ می‌راند. گاهی‌ از غزل‌، قصیده‌، مثنوی‌ و زمانی‌ از نثر دل‌نشین‌ آهنگین‌ سود می‌برد، گاهی‌ اهل‌ جدّ است‌ و زمانی‌ به‌ شوخی‌ و طنز می‌پردازد و در هر نوع‌ سخنوری‌ در ساده‌گویی‌ و ساده‌نویسی‌ یگانه‌ عصر خویش‌ است‌، امّا  حافظ‌ دلزده‌ و مغموم‌، در خود فرو می‌رود و یافته‌هایش‌ را از جهان‌ بیرون‌، درونی‌ می‌کند. کم‌ گوی‌، کم‌ جوش‌ و کم‌ سخن‌ است‌ و هر حادثه‌ای‌ را با تحلیلی‌ ژرف‌نگرانه‌ از سطح‌ به‌ عمق‌ می‌کشاند و صورت‌ ملموس‌ و صحنه‌ بیرونی‌ حوادث‌ و امور، یعنی‌ قشر بیرونی‌ و سطح‌ عوام‌پسند حوادث‌ او را ارضاء نمی‌کند.

 او غزل‌ را، اصلی‌ترین‌ قالب‌ پیام‌ها و اندیشه‌هایش‌ قرار می‌دهد و اگر گه‌گاه‌ به‌ مثنوی‌سرایی‌ می‌پردازد، آن‌ قدر کوتاه‌ و فشرده‌ سخن‌ می‌گوید که‌ تک‌ بیت‌های‌ غزلش‌ را به‌ خاطر می‌آورد. او  حافظ‌ قرآن‌ است‌. موسیقی‌دان‌ و اندیشه‌ورز است‌ و عرفان‌ رندانه‌ و خاص‌ وی‌ با ساده‌نگری‌ خوش‌ باوری‌های‌ ساده‌لوحانه‌، سازگار نیست‌. ظاهر اشیاء و امور  سعدی‌ را مفتون‌ و مجذوب‌ خود می‌کند و  حافظ‌ به‌ تلاطم‌ باطنی‌ و چهره‌های‌ نهفته‌ در پس‌ ظاهر، علاقه‌مند است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ دیرباور و مشکل‌پسند است‌.  سعدی‌ معتقد است‌ که‌:

                            نه‌ بر حکم‌ شرع‌، آب‌ خوردن‌ خطاست‌         و گر خون‌ به‌ فتوا بریزی‌ رواست‌

امّا  حافظ‌ به‌ عمل‌ زاهد و صوفی‌ و مفتی‌ و محتسب‌ می‌نگرد و به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسد که‌:

                          جنگ‌ هفتاد و دو ملت‌ همه‌ را عذر بنه‌           چون‌ ندیدند حقیقت‌، ره‌ افسانه‌ زدند

غزل‌  سعدی‌، از عشق‌ و مستی‌ و شور و حال‌های‌ عاشقانه‌ برداشتی‌ واقع‌نگرانه‌ و ساده‌ و روشن‌ دارد و آیینه‌ی‌ تمام‌نمای‌ حالات‌ عاشق‌ و معشوق‌ است‌ و هیچ‌ ابهام‌ و پیچیدگی‌ معنوی‌ را برنمی‌تابد، در حالی‌ که‌ غزل‌  حافظ‌ در هاله‌ای‌ از ابهام‌، ایهام‌ و چند سویگی‌ لفظی‌ و مضمون‌ جریان‌ می‌یابد و حالتی‌ منشوری‌ و درونی‌ دارد که‌ تفسیرپذیر و تأویل‌آمیز است‌ و به‌ همین‌ جهت‌ درک‌ دنیای‌ زمینی‌  حافظ‌ بسیار پیچیده‌ و بغرنج‌ می‌شود و حتی‌ معشوق‌  حافظ‌ در میان‌ عشق‌ مادی‌، عرفان‌، تخیل‌ چند جانبه‌، پیوسته‌ چهره‌ای‌ متفاوت‌ به‌ خود می‌گیرد. اگر معشوق‌  سعدی‌ آسمانی‌ باشد، در دست‌  سعدی‌ زمینی‌ می‌شود و معشوق‌  حافظ‌ حتی‌ اگر زمینی‌ باشد، آسمانی‌ جلوه‌ می‌کند. در آغاز غزل‌ مشهور «زلف‌ آشفته‌ و خوی‌ کرده‌ و خندان‌ لب‌ و مست‌» معشوقی‌ زمینی‌ را می‌بینیم‌، امّا به‌ تدریج‌ این‌ معشوق‌ با اوجی‌ عرفانی‌ آسمانی‌ می‌شود:

                         هرچه‌ او ریخت‌ به‌ پیمانه‌ ما نوشیدیم‌           خواه‌ از خمر بهشت‌ و اگر از باده‌ی‌ مست‌

                            عارفی‌ را که‌ چنین‌ باده‌ شبگیر دهند           کافر عشق‌ بود گر نشود باده‌پرست‌

  به‌ طور کلی‌، در یک‌ خلاصه‌گویی‌ برآمده‌ از نمونه‌ها و موارد بسیار، می‌توان‌ روحیات‌ متفاوت‌  سعدی‌ را با  حافظ‌ به‌ شرح‌ زیر بیان‌ کرد:

  1. بینش‌های‌ شخصی‌  سعدی‌ با  حافظ‌ متفاوت‌ است‌.  سعدی‌ لایه‌های‌ بیرونی‌ و قشر ملموس‌ وقایع‌ و امور را می‌بیند و آن‌ را ملاک‌ داوری‌های‌ خویش‌ قرار می‌دهد و  حافظ‌ لایه‌های‌ درونی‌ و نهفته‌ در سایه‌ روشن‌های‌ آن‌ها را.

 2.  سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ عیبی‌ بر او باشد، رسایی‌ و روشنی‌ را می‌پسندد و  حافظ‌ ابهام‌ و غبارآلودی‌ها را دوست‌ دارد و تشدید می‌کند تا فهم‌ و جستجوی‌ خوانندگان‌ را به‌ درک‌ نهان‌ آشفته‌ جهان‌ وادار سازد.  حافظ‌ با نفی‌ ظاهربینی‌ و سطحی‌نگری‌ ژرفاهای‌ جامعه‌ را می‌کاود و می‌شکافد در حالی‌ که‌  سعدی‌ ظاهر امور را وسیله‌ شناخت‌ حقیقت‌ قرار می‌دهد.

 3.  سعدی‌ با دیدی‌ خوش‌ بینانه‌ به‌ زندگی‌ می‌نگرد ولی‌  حافظ‌ سختگیرانه‌ پرسش‌گری‌ می‌کند و دیرپسند است‌.

  4. شعر  سعدی‌ نماینده‌ احساسی‌ زلال‌ و زبانی‌ شفاف‌ و نوعی‌ رمانتیسم‌ زیباپسند و مجذوبانه‌ است‌ که‌ ناخودآگاه‌ شاعر را به‌ بهترین‌ صورتی‌ منعکس‌ می‌کند، ولی‌ شعر  حافظ‌ با نمادگرایی‌ خاص‌ و ایهام‌ها و پیچیدگی‌های‌ هنرمندانه‌اش‌، به‌ نوعی‌ سمبولیسم‌ هوشیارانه‌ می‌انجامد که‌ تأثیری‌ ممتد و همه‌ سویه‌ را در خواننده‌ ایجاد می‌کند.

 5. شعر، تنها وسیله‌ تأثیرگذاری‌  سعدی‌ نیست‌، امّا ابزار منحصر به‌ فرد بیان‌ ذهنیت‌  حافظ‌ است‌ و به‌ همین‌ جهت‌  سعدی‌ با انعطاف‌پذیری‌ خاص‌ خود می‌تواند با زبان‌ها و بیان‌های‌ مختلف‌ در دل‌ها نفوذ کند و به‌ همین‌ دلیل‌ می‌توان‌ شخصیت‌ او را تجزیه‌پذیر کرد و  سعدیِ غزلیات‌ را از  سعدیِ گلستان‌ و بوستان‌ و مدایح‌ و هزلیات‌ از هم‌ جدا ساخت‌، در حالی‌ که‌ سخن‌  حافظ‌ ترکیب‌ مظاهر مختلف‌ یک‌ شخصیت‌ جامع‌ را بازگو می‌کند که‌ مجموعاً می‌توان‌ آن‌ را در واژه‌ی‌ «رند» خلاصه‌ کرد.

  6. غزل‌  سعدی‌ ضرب‌آهنگ‌ عشق‌ است‌ و غرق‌ در احساس‌ و عاطفه‌هاست‌ و از این‌ دیدگاه‌ بسیار تأثیرگذارتر از شعر  حافظ‌ است‌، امّا در غزل‌  حافظ‌، ضرب‌آهنگ‌ زندگی‌ روشنفکرانه‌  و خردمندانه‌ی‌ شاعر پرسش‌ برانگیز و پرتردید است‌.

 7. غزل‌  سعدی‌ اعترافی‌ست‌ و  سعدی‌ با صراحت‌ و روشنی‌ و بی‌توجه‌ به‌ پسند این‌ و آن‌، به‌ افشای‌ هیجانات‌ درونی‌ خویش‌ می‌پردازد و به‌ همین‌ جهت‌ هیچ‌ چیز را پنهان‌ نمی‌کند و همین‌ امر منشأ قصه‌ها و داستان‌ها و حکایات‌ گوناگون‌ درباره‌  سعدی‌ می‌شود، در حالی‌ که‌ شعر  حافظ‌، اعتراضی‌ست‌ و  حافظ‌ با خویشتن‌داری‌ رندانه‌، شعری‌ آگاهانه‌ و اعتراضی‌ و موقر را عرضه‌ می‌دارد که‌ بر آن‌ است‌ تا عالمی‌ دیگر بسازد و آدمیانی‌ دیگر خلق‌ کند. او می‌شکند تا بسازد، امّا  سعدی‌ می‌سازد تا بشکنند.

 8.  سعدی‌ در شعر و نثر خویش‌ چهره‌ی‌ خیرخواه‌ انسان‌ و معلم‌ دلسوز بشریت‌ را دارد که‌ می‌کوشد هیچ‌ نکته‌ای‌ را در جهت‌ سعادت‌ انسان‌ ناگفته‌ نگذارد و طبعاً قهرمانان‌ شعر  سعدی‌ می‌توانند همگان‌ باشند، در حالی‌ که‌  حافظ‌ تصویر پرداز نکته‌های‌ خاص‌ و شخصیت‌های‌ ویژه‌ی‌ زندگی‌ست‌ و به‌ همین‌ دلیل‌  حافظ‌ نیز چون‌  فردوسی‌، چهره‌های‌ مشخص‌ خوب‌ یا بد را مطرح‌ می‌کند، قهرمانانی‌ که‌ می‌خواهند رندانه‌ چرخ‌ را که‌ برخلاف‌ میل‌ آنان‌ می‌گردد، بر هم‌ زنند.

 9. شعر  سعدی‌ بر آن‌ است‌ تا بذر یقین‌ را در دل‌ها بکارد، در حالی‌ که‌ شعر  حافظ‌ تردیدآفرین‌ و سؤال‌ برانگیز است‌. روح‌ ما، در برابر شعر  سعدی‌، تسلیم‌ و در برابر منطق‌ استوار شیخ‌، اهل‌ تمکین‌ است‌ در حالی‌ که‌  حافظ‌ ما را به‌ ناباوری‌، اندیشیدن‌، جستجو و درک‌ ضرورت‌ تغییر، وادار می‌کند.

 10.  سعدی‌ راه‌ رستگاری‌ را در زندگی‌ از طریق‌ تجربه‌های‌ مختلف‌ و طرح‌ یافته‌های‌ آموزنده‌ می‌پیماید، امّا  حافظ‌ هر حادثه‌ای‌ را مستقل‌ و غیرقابل‌ انطباق‌ با موارد تمثیلی‌ می‌شناسد و به‌ همین‌ دلیل‌ خواننده‌ شعر خود را بر سر دو راهی‌ انتخاب‌ قرار می‌دهد.

   11. شعر  سعدی‌ در ارتباط‌ عمودی‌ سخن‌ به‌ کلیت‌ می‌رسد، امّا شعر  حافظ‌ در پیوند افقی‌ هر بیت‌ به‌ کمال‌ دست‌ می‌یابد و در کل‌ دیوان‌ او شکل‌ می‌گیرد. به‌ همین‌ دلیل‌ هر غزل‌ سعدی‌ نمودار یک‌ تجربه‌ کلّی‌ از دیدگاه‌های‌ مختلف‌ است‌، امّا هر غزل‌  حافظ‌ حاصل‌ مجموعه‌ای‌ از تجربه‌های‌ متفاوت‌ از زندگی‌ست‌ که‌ برآمده‌ از ابیات‌ افقی‌ شعر  حافظ‌، ولی‌ مجموعه‌ای‌ از تفکرات‌ سازمان‌ یافته‌  حافظ‌ در کل‌ دیوان‌ اوست‌.

  12. غزلیات‌  سعدی‌ را می‌توان‌ به‌ غزلیات‌ فراقی‌ و وصالی‌ تقسیم‌ کرد و فراقیات‌  سعدی‌ سوزناک‌تر و پرتأثیرتر از وصالیات‌ اوست‌، در حالی‌ که‌ غزل‌  حافظ‌ را می‌توان‌ به‌ سه‌ نوع‌ غزلیات‌ رندانه‌ و قلندری‌، عاشقانه‌ و عرفانی‌ تقسیم‌ کرد که‌ تنها غزلیات‌ عاشقانه‌ وی‌ با شیوه‌ و روش‌های‌ غزل‌سرایی‌  سعدی‌ شباهت‌ دارد.

  13.  هانری‌ ماسه‌ سخن‌  سعدی‌ را واجد دو صفت‌ عمده‌ می‌داند: نخست‌ این‌ که‌  سعدی‌ اهل‌ اعتدال‌ و میانه‌روی‌ست‌ و دیگر آن‌ که‌ مدارا و مماشات‌ و تسامح‌ را می‌پسندند و این‌ از جمله‌ لوازم‌ طبع‌ خندان‌ و لحن‌ پرعطوفت‌ اوست‌ در حالی‌ که‌ اگر صفت‌ اول‌ در  سعدی‌ به‌ لحاظ‌ لفظی‌ درست‌ باشد، کلام‌  حافظ‌ در تسامح‌ و مدارا و مماشات‌، اوج‌ روح‌ سلامت‌ طلبی‌ و آشتی‌جویی‌ ایرانی‌ست‌.

  14. در شعر و غزل‌  حافظ‌ اراده‌ معطوف‌ به‌ آزادی‌ در همه‌ جا دیده‌ می‌شود، امّا در سعدی‌، اراده‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ و بازتاب‌ نوعی‌ اصطکاک‌ یا ارتباط‌ یا تأثیرپذیری‌ از قدرت‌، محور قرار می‌گیرد که‌ گاهی‌ معشوق‌ نیز به‌ صورت‌ قدرتی‌ لطیف‌!! عرض‌ وجود می‌کند.

    15. مرحوم‌  محمّدعلی‌ فروغی‌ در مقایسه‌ای‌ اجمالی‌ بین‌  سعدی‌ و  حافظ‌ می‌گوید:

  «... بعضی‌ قراین‌ و علایم‌ دلالت‌ دارد که‌ خواجه‌  حافظ‌ مدرّس‌ بوده‌ و مجلس‌ درس‌ و مکتب‌ داشته‌ است‌ و در اشعارش‌ هم‌ افادات‌ علمی‌ و حکمتی‌ بیش‌تر دیده‌ می‌شود و از آثار شیخ‌ چنین‌ برمی‌آید که‌ بیش‌تر جنبه‌ زهد و قدس‌ و موعظه‌ و ارشاد داشته‌ است‌، امّا ... در هر صورت‌ هیچ‌یک‌ از این‌ دو، از جهت‌ علم‌ و فضل‌ منظور نظر نیستند و منظور فصاحت‌ و بلاغت‌ و لطف‌ سخن‌ آن‌هاست‌  ». آثار شیخ‌  سعدی‌ از حیث‌ کمیت‌ و تنوع‌ بسی‌ بیش‌ از خواجه‌ است‌. شیخ‌ گذشته‌ از شعر در نثر هم‌ در درجه‌ اول‌ است‌ و کتاب‌ گلستان‌ داغ‌ دل‌ هر گوینده‌ است‌، امّا از خواجه‌ نثری‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. در شعر هم‌ که‌ نظر کنیم‌، خواجه‌ فقط‌ غزل‌ سروده‌ است‌ و قصاید و مثنویاتش‌ کمّاً و کیفاً، چندان‌ اهمیتی‌ ندارد، امّا شیخ‌ بوستانش‌ از شاهکارهای‌ بی‌نظیر دنیاست‌. قصایدش‌ از نفیس‌ترین‌ آثار ادبی‌ست‌ و همین‌ که‌ مقلّد کسی‌ نشده‌ مزیّت‌ اوست‌. (به‌ این‌ جهت‌ که‌ از نظر سبک‌ به‌ شیوه‌ی‌  عنصری‌ و  انوری‌ و امثال‌ آن‌هاست‌).

غزل‌های‌ شیخ‌، در فصاحت‌ و سلامت‌ و روانی‌ و شیرینی‌ چنان‌ است‌ که‌ هیچ‌ گوینده‌ای‌ به‌ پایه‌ی‌ او نمی‌رسد و تعداد آن‌ هم‌ بیش‌ از غزل‌های‌ خواجه‌ است‌، بنابراین‌ اگر این‌ ملاحظات‌ را در نظر بگیریم‌، مقام‌ شیخ‌  سعدی‌ بالاتر می‌شود، خاصه‌ که‌ زماناً هم‌ بر خواجه‌ مقدم‌ است‌ و البتّه‌  حافظ‌ از او اقتباس‌ و استفاده‌ بسیاری‌ کرده‌ و این‌ که‌  سعدی‌ بزرگ‌ترین‌ استاد سخن‌ است‌ که‌ کلام‌ در دست‌ او مانند موم‌ بوده‌ که‌ به‌ هر شکل‌ می‌خواسته‌ در می‌آورده‌ است‌ و به‌ علاوه‌ کسی‌ نه‌ در موعظه‌ به‌ گردش‌ می‌رسد و نه‌ در بیان‌ احوال‌ عشق‌ و در زبان‌ فارسی‌ هیچ‌کس‌ عشق‌ را مانند شیخ‌ درک‌ نکرده‌ و به‌ بیان‌ نیاروده‌ است‌، امّا در کلام‌  حافظ‌ هم‌ مزایایی‌ست‌ که‌ منحصر به‌ خود اوست‌. وسعت‌ ذهنش‌، بلندی‌ نظرش‌، شرح‌ صدرش‌، علو همتش‌، بزرگی‌ روحش‌، مضامین‌ و معانی‌ بلندش‌، حکمت‌ و عرفان‌ دلپسندش‌، تسلی‌ بخشی‌اش‌، امیدوار سازی‌اش‌، لطافت‌ و عذوبت‌ بیانش‌، حسن‌ مناسبتی‌ که‌ در الفاظ‌ و معانی‌ رعایت‌ می‌کرد، زبردستی‌ که‌ در صنعت‌ بی‌تکلف‌ به‌ خرج‌ می‌دهد و به‌ فرموده‌ شیخ‌  سعدی‌: محامد تو چه‌ گویم‌ که‌ ماورای‌  صفاتی‌ ...  ».

سعدی‌ بیش‌تر از مخاطبه‌ لذت‌ می‌برد و معشوق‌ را وصف‌ می‌کند و حضور و حال‌ و ظاهر او را به‌ تصویر می‌کشد.

16. شعر  سعدی‌ البته‌ به‌ حرکت‌ محیط‌ سیال‌ زندگی‌ وی‌ مرتبط‌ است‌ و نیز زاده‌ی‌ سفرها و محیط‌های‌ ناثابت‌ و زمان‌های‌ ممتدی‌ست‌ که‌  سعدی‌ در تأمل‌های‌ خویش‌ در طی‌ راه‌های‌ طولانی‌ داشته‌ است‌ و بازتاب‌ طبع‌ سفر پسند او و زندگی‌ وی‌ در حرکت‌ و محیط‌های‌ بیگانه‌ و ناآشناست‌، در حالی‌ که‌ توقف‌ طولانی‌ و درازمدت‌  حافظ‌ در  شیراز، برای‌ او زمان‌ و مکانی‌ بالنسّبه‌ ثابت‌ را فراهم‌ می‌آورد که‌ تفکرات‌ و خصلت‌های‌ هوشمندانه‌ و خردورزانه‌ی‌ عمیق‌ وی‌ را تقویت‌ کند و کارهای‌ وی‌ را از خصلت‌های‌ اندیشمندانه‌ برخوردار سازد. بنابراین‌ شعر غنایی‌  سعدی‌ شعر حرکت‌ و پویایی‌، تنوع‌ و پیوستگی‌ست‌ در حالی‌ که‌ غنای‌ شعر حافظ‌ از تعمق‌ و نقب‌ زدن‌ به‌ جهان‌ درون‌ در محیطی‌ ثابت‌ سرچشمه‌ می‌گیرد و به‌ کشف‌ درونمایه‌های‌ کم‌تر دیده‌ شده‌ یا مورد غفلت‌ قرار گرفته‌ منتهی‌ می‌شود و کلام‌  حافظ‌ را از بیان‌ هنرمندانه‌ و صبورانه‌ برخوردار می‌سازد.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

بسحق اطعمه ی شیرازی و سعدی ( بمناسبت یاد روز سعدی )

 

بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و سعدی

 

شیخ‌ جمال‌الدین‌ (یا فخرالدین‌) ابواسحق‌  (: بسحق‌) حلّاج‌ اطعمة‌ شیرازی‌2 از شاعران‌ و نویسندگان‌ طنزپرداز ونقیضه‌ ساز قرن‌ نهم‌ هجری‌ است‌ که‌ او را «شیخ‌ اطعمه‌»، «شیخ‌ ابواسحق‌ حلاج‌» و «بسحق‌ اطعمه‌» و «مولانا بسحق‌شیرازی‌» نامیده‌اند. کلمه‌ «بسحق‌» مخفف‌ «ابواسحاِ» است‌ و چنان‌ که‌ در املای‌ قدیم‌ فارسی‌ شایع‌ بوده‌ است‌، آن‌ رابدون‌ واو و الف‌ می‌نوشته‌اند، مانند بلقاسم‌ به‌ جای‌ ابوالقاسم‌ و بلفرج‌، به‌ جای‌ ابوالفرج‌ و این‌ کلمه‌ در واقع‌ کنیه‌ اوست‌.کاتبی‌ هم‌ او را «شیخ‌ بسحق‌» می‌خواند:

شیخ‌ بسحق‌ دام‌ نعمته‌

گرم‌ پخت‌ او خیال‌ اطعمه‌ را

سفره‌ای‌ او گلند از نعمت

‌داد بر خوان‌ خود، صلا همه‌ را

نامش‌ را جمال‌الدین‌ نوشته‌اند، اما او در یک‌ رباعی‌ خود را جلال‌ می‌خواند:

ای‌ حلقه‌ به‌ گوش‌ سفره‌ات‌ طوِ هلال

پرداخته‌ای‌ هریسه‌، در عین‌ کمال‌

هر کفچه‌ که‌ می‌زنی‌ به‌ طاس‌ روغن

‌گویی‌ تو که‌ زنده‌ می‌شود روح‌ «جلال‌»

کنیة‌: هم‌ چنان‌ که‌ گفتیم‌، «بواسحق‌»، «بسحق‌» یا «بسحاِ» کنیة‌ اوست‌ ولی‌ وی‌ معمولاً این‌ کلمه‌ را به‌ عنوان‌ نام‌ یا«تخلص‌» خود به‌ کار می‌برد:

ـ چنین‌ گوید اضعف‌ عبادالله الرّزاِ، ابواسحاِ، المعروف‌ به‌ حلاج‌:

منصور اناالحق‌ گفت‌، بسحق‌ «انا الحلوا»

این‌ معنی‌ حلوایی‌ و آن‌ دعوی‌ حلّاجی‌

***

شمیم‌ قلیه‌ دمد تا قیامت‌ ای‌ بسحاِز هر گُلی‌ که‌ دمد از گِل‌ معطّر ما

«... از تاریخ‌ ولادت‌ ابواسحق‌ اطلاعی‌ نداریم‌ ولی‌ می‌دانیم‌ که‌ در عهد حکومت‌ سلطان‌ اسکندر بن‌
عمر شیخ‌ بر فارس‌، ابواسحاِ از ندمای‌ او بود.31 میرزا اسکندر بعد از کشته‌ شدن‌ عمر شیخ‌ (796ه..ِ.) با آن‌ که‌خردسال‌ بود، به‌ فرمان‌ جدّش‌ با برادران‌ دیگر خود، پیر محمد و میرزا رستم‌ و میرزا بایقرا، فارس‌ را در تیول‌ داشت‌ واین‌ برادران‌ بعد از فوت‌ تیمور و در طی‌ اشتغالات‌ شاهرخ‌ در راه‌ تحکیم‌ بنیان‌ سلطنت‌ خویش‌، هم‌ چنان‌ بر ولایات‌جنوبی‌ ایران‌ حکومت‌ می‌کردند و چون‌ حکومت‌ فارس‌ در دست‌ برادر بزرگ‌تر یعنی‌ پیر محمد بود، میرزا اسکندر، دراین‌ گیرودار، بیشتر در ناحیه‌ جبال‌ و عراِ می‌گذراند و بعد چون‌ میان‌ او و برادرانش‌ نزاع‌ درگرفت‌، در سال‌ 811ه..ِ.به‌ خراسان‌ گریخت‌ و مشمول‌ عنایات‌ عم‌ّ خود شاهرخ‌ گردید و اندکی‌ بعد که‌ برادرش‌ پیر محمد به‌ دست‌ یکی‌ از امرای‌خود کشته‌ شد، اسکندر فارس‌ و اصفهان‌ را مسخر کرد و به‌ سال‌ 812ه..ِ. در آن‌ ناحیه‌ جانشین‌ برادر شد، تا به‌شرحی‌ که‌ در تواریخ‌ مسطور است‌ به‌ سال‌ 817 اسیر و کور و مقتول‌ گردید، پس‌ قاعدتاً باید اشاره‌ دولتشاه‌ سمرقندی‌بدین‌ که‌ «به‌ روزگار پادشاه‌ زاده‌ اسکندر بن‌ عمر شیخ‌ میرزا، ابواسحاِ ندیم‌ مجلس‌ او بود» مربوط‌ به‌ همین‌ چند سال‌معدود، میان‌ 812ـ817 باشد. دولتشاه‌ در ادامه‌ همین‌ اشاره‌ می‌نویسد: «چند روزی‌ به‌ مجلس‌ پادشاه‌ حاضر نشد،روزی‌ که‌ به‌ مجلس‌ آمد، شاهزاده‌ پرسید که‌: مولانا چندین‌ روز، کجا بودی‌؟ بسحق‌ زمین‌ خدمت‌ ببوسید و گفت‌: ای‌سلطان‌ عالم‌، یک‌ روز حلّاجی‌ می‌کنم‌ و سه‌ روز پنبه‌ از ریش‌ بر می‌چینم‌... و گویند مولانا بسحق‌ ریش‌ دراز داشته‌، ازقاعده‌ بیرون‌...». معلوم‌ نیست‌ این‌ لطیفه‌ را که‌ یک‌ روز حلّاجی‌ می‌کنم‌ و سه‌ روز پنبه‌ از ریش‌ برمی‌چینم‌، شرح‌ حال‌پردازان‌ قرن‌ نهم‌، به‌ مناسبت‌ شهرت‌ بسحق‌ به‌ «حلّاج‌» ساخته‌ و به‌ دولتشاه‌ رسانیده‌ بودند یا آن‌ که‌ واقعاً همین‌ گونه‌بوده‌ است‌.

منظور، از ورود در این‌ مبحث‌ آن‌ بود که‌ دریابیم‌ که‌ در سال‌های‌ 812ـ817، ابواسحق‌ به‌ مرحله‌ای‌ از شهرت‌ رسیده‌بود که‌ می‌توانست‌ در دستگاه‌ سلاطین‌ پذیرفته‌ شود و مثلاً میان‌ چهل‌ و پنجاه‌ سال‌ داشته‌ است‌ و بدین‌ تقدیر بایدولادتش‌ دست‌ کم‌ میان‌ اواسط‌ قرن‌ هشتم‌ و سال‌های‌ دهه‌ دوم‌ از نیمه‌ دوم‌ آن‌ قرن‌ اتفاِ افتاده‌ باشد».

    بررسى انواع شعر و نثر بسحق، نشان مى‏دهد که سعدى بیش از هر شاعر و نویسنده دیگرى مورد علاقه بسحق است و بسحق به شیوه خاص خویش شیفته‏وار و مجذوبانه از آثار متنوع و پرحکمت سعدى بهره مى‏برد و از آنجا که نقیضه حتما باید نمونه‏هاى اصلى معروف و زبانزد پیشین داشته باشد که در زبان خاص و عام شهرت یافته باشند تا بتوانند به رواج نقیضه کمک کنند، سخن سعدى واجد تمام خصوصیات الگوساز براى نقیضه‏هاى منظوم و منثور بسحق مى‏باشد، کلام سهل و ممتنع سعدى تا روزگار بسحق شهرتى جهانگیر یافته بود و فکر و اندیشه، شعر و نثر و لفظ و معناى سعدى، با انسجام بى‏نظیر خود، الهام‏بخش نقیضه‏هاى بسحق شده بود و به همین دلائل است که بسحق، سعدى را مراد خویش مى‏داند، به سعدیه مى‏رود و بر تربت شیخ مى‏نشیند:

 از شوق آب رکنى و ذوق برنج زرد

همچون قلندران به مصلّى نشسته‏ام‏

 یا، رفته‏ام به سعدى و در آستان شیخ‏

با نان گرم و ارده و خرما نشسته‏ام‏

 بسحق، سعدى را «استاد» خویش مى‏خواند:

 طلب کرد آبى و این بیت گفت‏

به موقع دُر نظم استاد سفت‏

 «یکى شربت آب از پى بدسگال‏

به از عمر هفتاد و هشتاد سال»

    شخصیت رندانه و طنزسازى‏هاى ظریفانه سعدى، حاضرجوابى و همه‏دل‏آشنایى وى، با طبع شوخ، نکته‏سنج و خلّاق بسحق سازش کامل دارد، امّا نگرش بسحق به مقوله طعام و گرسنگى و مسائل مادى و معنوى وابسته به آن، کاملا با اندیشه‏هاى سعدى متفاوت است، سعدى، با آنکه در دوران حمله مغول زندگى مى‏کند ولى در آغاز بحران اجتماعى و فقر عمومى جامعه قرار گرفته است و بنابراین، مسأله طعام با همه اهمیت خود در آثار سعدى، آنقدرها فاجعه‏بار نیست و به همین دلیل این امر را در چهارچوب معیارهاى ارزشى خویش مى‏سنجد و مناعت و قناعت را مطرح مى‏کند و در عین حال که گرسنگى را واقعیتى قابل فهم و مهار شدنى مى‏شمارد، دریوزگى و حرص و شکم‏بارگى را نفى مى‏کند. سعدى در این موارد حتّى شکم‏پرستى‏هاى فردى را نفى نمى‏کند:

 غم فرزند و نان و جامه و قوت‏

بازت آرد ز سیر در ملکوت‏

    * * *

 شکم بند است و زنجیر پاى‏

شکم بنده، نادر پرستد خداى‏

 برو اندرونى به دست آر، پاک‏

شکم، پر نخواهد شد، الّا به خاک‏

    * * *

 بلاجوى باشد گرفتار آز

من و خانه من‏بعد و نان و پیاز جوینى که از سعى بازو، خورم‏

به از میوه بر خوان اهل کرم‏

 سعدى واقعیت فقر و گرسنگى را به‏خوبى مى‏شناسد ولى آن را فاجعه روزگار خویش نمى‏شمارد و آن را در ارتباط با رفاه و حرکت و کوشش‏هاى سازنده انسانى مطرح مى‏کند.

 من گرسنه در برابرم سفره نان‏

همچون عزبم بر در حمّام زنان‏

    * * *

 گوش تواند که همه عمر وى‏

نشنود آواز دف و چنگ و نى‏

 دیده شکیبد ز تماشاى باغ‏

بى‏گل و نسرین به سر آرد دماغ‏

 ور نبود بالش آگنده پر

خواب توان کرد حجر زیر سر

 ور نبود دلبر همخوابه پیش‏

دست توان کرد در آغوش خویش‏

 وین شکم بى‏هنر پیچ پیچ‏

صبر ندارد که بسازد به هیچ‏

 سعدى، در مقابله با مسأله فقر و گرسنگى، به دو پدیده قناعت و کوشش و تلاش متوسّل مى‏شود، او نخست در گلستان و بوستان، بابى در باب قناعت مى‏گشاید تا بتواند بنیان معنوى متناسب، متعادل و استوارى را در برابر گرسنگى و فقر برافرازد. و در مرحله دوّم، در حکایات مختلف گلستان و بوستان کار و تلاش را وسیله رهایى از ذلت‏هاى ناشى از گرسنگى مى‏شمارد و مردم را به ترک دریوزگى و حرص و شکمبارگى دعوت مى‏کند و خواننده را به کار و تلاش فرامى‏خواند، به همین دلیل توجّه سعدى به غذاها، رنگ تعلیمى به خود مى‏گیرد و خواننده را به نتایج معنوى مى‏رساند:

 ترک احسان خواجه اولى‏تر

کاحتمال جفاى بوّابان‏

 به تمناى گوشت مردن به‏

که تقاضاى زشت قصابان‏

    * * *

 هر چه از دونان به منّت خواستى‏

در تن افزودى و از جان کاستى‏

    * * *

 اگر خودپرستى، شکم طبله کن‏

در خانه این و آن، قبله کن‏

 تنور شکم دمبدم تافتن‏

مصیبت بود روز نایافتن‏

 کشد مرد پرخوار بار شکم‏

وگر در نیابد کشد بار غم‏

 شکم بنده بسیار بینى خجل‏

شکم پیش من تنگ، بهتر که دل‏

 سعدى، در ضمن حکایتى در گلستان مى‏گوید: یکى از حکما پسر را نهى همى کرد از بسیار خوردن که سیرى، مردم را رنجور کند، گفت: اى پدر گرسنگى هم خلق را بکشد، نشنیده‏اى که ظریفان گفته‏اند به سیرى مردن بِه که گرسنگى بردن، گفت اندازه نگه دار، (کلوا واشرَبوا و لا تُسرِفوا)

 نه چندان بخور کز دهانت برآید

نه چندان که از ضعف جانت برآید

 با آن که در وجود، طعام است عیش نفس‏

رنج آورد طعام که بیش از قدر بود

 گر گلشکر خورى به تکلّف، زیان کند

ور نان خشک دیر خورى، گلشکر بود

 باز در باب سوم گلستان، از درویشى سخن مى‏گوید که در آتش فاقه مى‏سوزد ولى رقعه بر خرقه مى‏دوزد و مى‏گوید:

 به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق‏

که بار محنت خود به که بار منت خلق‏

 و از قول حکیم عرب در پاسخ اردشیر بابکان مى‏سراید:

 خوردن براى زیستن و ذکر کردن است‏

تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است‏

 و در باب دوّم گلستان از زاهدى ریاکار سخن مى‏راند که مهمان پادشاهى شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولى کند، پسرى صاحب فراست داشت گفت: اى پدر بارى به مجلس سلطان طعام نخوردى؟ گفت: چیزى نخوردم که به کار آید، گفت: نماز را هم قضا کن که چیزى نکردى که به کار آید.

    نگرش کلّى سعدى به اجتناب از شکم‏بارگى، تن‏پرورى و یادآورى زیان‏هاى اجتماعى آن است.

 چو کم خوردن طبیعت شد کسى را

چو سختى پیشش آید سهل گیرد

 وگر تن‏پرور است اندر فراخى‏

چو تنگى بیند، از سختى بمیرد

 او اعتقاد دارد که‏

 نخورد شیر، نیم خورده سگ‏

ور بمیرد به‏سختى اندر غار

 تن به بیچارگى و گرسنگى‏

بنه و دست پیش سفله مدار

 حاتم طائى را گفتند از خود بزرگ‏همّت‏تر، در جهان دیده‏اى یا شنیده‏اى؟ گفت: بلى، روزى چهل شتر قربان کرده بودم امراى عرب را، پس به گوشه صحرائى به حاجتى بیرون رفته بودم، خارکنى را دیدم، پشته‏اى فراهم آورده، گفتمش به مهمانى حاتم چرا نروى که خلقى بر سماط او گرد آمده‏اند، گفت:

 هر که نان از عمل خویش خورد

منّت حاتم طائى نبرد

 من او را به همّت و جوانمردى، از خود برتر دیدم.

 مرغ بریان به چشم مردم سیر

کمتر از برگ ترّه بر خوان است‏

 وانکه را دستگاه و قوّت نیست‏

شلغم پخته، مرغ بریان است‏

 سعدى مالدارى را تصویر مى‏کند که نانى به جانى از دست ندادى و گربه بوهریره را به لقمه‏اى ننواختى و سگ اصحاب کهف را استخوانى نینداختى و خانه او را کسى در گشاده و سفره او را سرگشاده ندیدى؛

 درویش بجز بوى طعامش نشنیدى‏

مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدى‏

 سعدى به حدّى رفتار او را زشت مى‏نماید که هر خواننده‏اى را مشتاق بخشش و کرم مى‏سازد، او سؤال و دریوزگى و شکمبارگى را زشت و ننگ‏آور مى‏شمارد:

 هر که بر خود در سؤال گشاد

تا بمیرد نیازمند بود

 آز بگذار و پادشاهى کن‏

گردن بى‏طمع بلند بود

 امّا نگرش و جهان‏بینى بسحق در مقوله اطعمه با سعدى تفاوت‏هایى آشکار دارد، فکر غالب و حاکم بر شعر بسحق، توجّه به اطعمه است، امّا نه به عنوان امرى جدى و انتقادى بلکه به عنوان مسأله‏اى فکاهى، خنده‏آور و تفننى، سخن او اگرچه گاهى طنزآمیز و نیشدار و حتّى جدّى و تلخ مى‏شود، امّا انگیزه وى در این کار ارائه نوعى ذوق هنرى و نوآورى کلامى است و به همین دلیل، توجّه به اطعمه و اشربه، در کلام وى بیشتر جنبه فردى و خصوصى و ذوقى دارد و اگر چه گاهى مى‏کوشد تا سخن خود را رازآمیز و بیان اسرار جلوه دهد، امّا این قبیل اشعار او در اقلیت قرار مى‏گیرند؛

 سرّ انسان در لباس نان و آب‏

گفته شد الله اعلم بالصواب‏

    * * *

 غذاخوران سر سفره سخن دانند

که نیست سفره بسحق خالى از اسرار

    * * *

 گر نصابى هست صبیان این نصاب گشنگان‏

زیر هر لوتى از او پنهانست اسرارى دگر

 به همین دلیل به نظر دکتر صفا، «بسحق به جاى هزل و طعن اجتماعى، جواب‏ها و استقبال‏هاى خود را منحصر به توصیف اطعمه و اغذیه کرد. یقین است که این اوصاف خالى از بیان آرزوهاى پنهانى طبقات محروم جامعه آن زمان و شاید خود شاعر نبود. و حتّى او در پشت پرده این اوصاف «اغذیه و اطعمه»، گاه به بعضى معاصران خود مى‏تاخت و جنبه طنز و نقد، به سخن خود مى‏داد». (تاریخ ادبیّات در ایران، ج چهارم، ص‏247 و 248).

    بدین ترتیب سخن بسحق اگرچه از فوائد اخلاقى - اجتماعى عارى نیست، امّا این امور هدف اصلى او نیست، اصولا روش او در شاعرى دنباله‏روى بخشى از شیوه‏هاى عبید است که به فکاهت و هزل نزدیک‏تر است تا طنز و ستیز با بنیان‏هاى فقر و گرسنگى و دردهاى جسمانى جامعه، بسحق خود را بیشتر شاعرى شوخ‏طبع معرفى مى‏کند تا معلّم یا مصلح یا حکیمى چون سعدى، از همین جاست که اختلاف شیوه و طرز تفکر وى با سعدى آشکار مى‏شود، سعدى کلامى اخلاقى و اجتماعى دارد که طنز و جد و هزل در خدمت آن است ولى بسحق کلامى شوخ و فکاهى دارد که ممکن است حکمت و اخلاق نیز در آن باشد و به همین جهت بسحق نمى‏کوشد تا توقعات اجتماعى و فرهنگى وسیعى را در خوانندگان کلام خود ایجاد کند، شعر او بیشتر یک تفنن است تا امرى جدّى، بنابراین یک مسکّن است تا یک معالج، در حالى که شعر و نثر در نزد سعدى به عنوان یک وسیله معالجه و یا مداواى فردى و اجتماعى مطرح مى‏شود نه یک مسکن، سعدى در کار خویش حتّى هنگامى که شوخى مى‏کند هدف‏هاى جدّى دارد، در حالى که بسحق، در آثار خود همه‏جا شوخ است حتّى وقتى جدّى سخن مى‏راند و به همین جهت کلام سعدى در چهارچوب نظام فکرى شاعر و نویسنده‏اى متعهد قرار مى‏گیرد، در حالى که سخن بسحق را باید از مقوله اندیشه‏هاى شاعرى متفنن ارزیابى کرد و در نهایت همه این مسائل را مى‏توان در مقایسه نقیضه‏هاى بسحق با شعر و کلام سعدى به‏روشنى و وضوح دریافت. به‏علاوه برخوردارى بسحق از فکر و اندیشه و شعر سعدى، در نظم و نثر یکسان نیست، سعدى، مرد اوّل غزل بسحق نیست و بسحق در زمینه غزل، حافظ را بیش از سعدى مى‏پسندد و از او نقیضه مى‏سازد و 26 غزل حافظ را نقیضه‏گویى مى‏کند، امّا در نثر بسحق، سعدى سیطره‏اى همه‏جانبه دارد. و همین سیطره را سعدى بر حافظه بسحق، در انواع دیگر شعر (بجز غزل) حفظ مى‏کند به نحوى که بسحق بیشتر تک بیت‏ها و مضمون‏هاى کلامش را در استشهادات و تمثیلات، از سعدى اخذ مى‏کند بسحق، 15% از نقیضه‏هاى دیوان خود یعنى 17 عزل را در جواب غزل‏هاى سعدى مى‏سازد و بعضى از این غزل‏هاى شیخ شیراز را دو بار جواب مى‏گوید. مطلع غزل‏هاى سعدى که بسحق بر آنها نقیضه ساخته است به شرح زیر است:

    .1 از هر چه مى‏رود سخن دوست خوش‏تر است‏

دیدار آشنا، نفس روح‏پرور است‏

    .2 میان ما و جمالش محبّت ازلى است‏

که حسن دوست قدیمى و عشق لم‏یزلى است‏

    .3 هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهاده‏ست‏

هر آن که در طلبش سعى مى‏کند، باد است‏

    .4 مشنو اى دوست که بعد از تو مرا یارى هست‏

یا شب و روز بجز فکر توأم کارى هست‏

    .5 صبحى مبارک است نظر بر جمال دوست‏

بر خوردن از درخت امید وصال دوست‏

    .6 بسیار سال‏ها به سر خاک ما رود

کاین آب چشمه آید و باد صبا رود

    .7 دنیى آن قدر ندارد که بر او رشک برند

یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند

    .8 جان من، جان من فداى تو باد

هیچت از دوستان نیاید یاد

    .9 که برگذشت که بوى عبیر مى‏آید

که مى‏رود که چنین دلپذیر مى‏آید

    .10 پیوند روح مى‏کند این باد مشک‏بیز

هنگام نوبت سحر است اى ندیم، خیز

    .11 باد گلبوى سحر خوش مى‏وزد خیز اى حکیم‏

بس‏که خواهد رفت بر بالاى خاک ما نسیم‏

    .12 خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم‏

دیبا نتوان کردن از این پشم که رشتیم‏

    .13 رفیق مهربان و یار همدم‏

همه کس دوست مى‏دارند و من هم‏

    .14 اگر به تحفه جانان هزار جان آرى‏

محقّر است، نشاید که بر زبان آرى‏

    .15 چون تنگ نباشد دل مسکین حمامى‏

کش یار هم‏آواز بگیرند به دامى‏

    ذیلا نمونه‏اى از دو غزل نقیضه‏اى بسحق را در جواب سعدى مشاهده مى‏فرمایید:

 از هر چه مى‏رود سخن دوست خوش‏تر است‏

پیغام آشنا نفس روح‏پرور است‏

 هرگز وجود حاضر غایب شنیده‏اى‏

من در میان جمع و دلم جاى دیگر است‏

 گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروى چه محتاج زیور است...

 

 و بسحق در جواب او گوید:

 در شعر من از آن همه ذکر مزعفر است‏

کز هر چه مى‏رود سخن دوست خوش‏تر است‏

 بوى کباب مى‏رسد از مطبخم به دل‏

پیغام آشنا نفس روح‏پرور است‏

 در قلیه نیست حاجت مروارى نخود

معشوق خوبروى چه محتاج زیور است‏

 در انتظار حلقه زنجیر حلقه‏چى‏

اصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است‏

 لوزینه ماهیى‏است که در دام رشته شد

یا طوطیى چو ماست که در بند شکّر است‏

 خرما و ماست دست در آغوش کرده‏اند

وز خار غافلند که در پاى کنگر است‏

 بسحاق نسبت سخن خود مکن به قند

از بهر آنکه شعر تو غیرمکرّر است‏

 جالب است که بسحق با ذوقى تمام، مصراعى از غزلى دیگر جز این غزل را که در وزن و قافیه و ردیف همچون این غزل است در متن این نقیضه جاى داده است و در واقع اجزاء دو غزل سعدى را در یک غزل، گردآورى و نقیضه‏سازى کرده است‏

 باز آى و حلقه بر در رندان شوق زن‏

کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است‏

 که از غزلى دیگر است به مطلع:

 این بوى روح‏پرور از آن خوى دلبر است‏

وین آب زندگانى از آن حوض کوثر است‏

 باز سعدى غزلى دارد که بسحق آن به‏طور کامل نقیضه‏سازى مى‏کند و ابیات آن را ما عمدا مطابق نقیضه بسحق تنظیم کرده‏ایم تا به کیفیت نقیضه‏سازى وى بهتر آشنا شویم:

 جان من جان من فداى تو باد

هیچت از دوستان نیاید یاد

 مى‏روى و التفات مى‏نکنى‏

سرو هرگز چنین نرفت آزاد

 تا چه کرد آن که نقش روى تو بست‏

که در فتنه بر جهان بگشاد

 بخت نیکت به منتهاى امید

برساناد و چشم بد، مرساد

 تو بدین چشم مست و پیشانى‏

دل ما باز پس نخواهى داد

 من بگیرم عنان شه روزى‏

گویم از دست خوبرویان داد

 عقل با عشق بر نمى‏آید

جور مزدور مى‏برد استاد

 و نقیضه بسحق از این غزل، چنین است:

 در سرم تا خیال دنبه فتاد

نان پهنم نمى‏رود از یاد

 خود به تنها همى رود سختو

سرو هرگز چنین نرفت آزاد

 خود چه کرد او که طرح کیپا بست‏

که در فتنه در جهان بگشاد

 مطبخیش به منتهاى امید

برساناد و چشم بد، مرساد

 چشم سرمست برّه بریان‏

دل ما باز پس نخواهد داد

 من بمالم به پاى بشنزه روى‏

گویم از دست زخم بریان، داد

 دنبه با قلیه برنمى‏آید

جور مزدور مى‏کشد استاد

 چربه مى‏گفت دوش با دوشاب‏

جان من جان من فداى تو باد

 عشق بسحاق و آردى‏روغن‏

زان، حدیثى‏است شیرین و فرهاد

 چنان‏که مشاهده مى‏شود اکثر مصراع‏هاى دوّم غزل، متعلّق به سعدى است و بسحق براى هر بیتى یک مصرع از خود و یک مصرع از سعدى آورده است. استفاده بسحق از غزلیات سعدى صورت دیگرى نیز دارد، بدین معنى که بسحق، با شناختى که از ابیات غزل‏هاى سعدى دارد، بسیارى از آنها را در ضمن قطعات منثور یا در آثار منظوم خویش به‏ویژه در فردیات و قطعات، مورد استفاده قرار مى‏دهد و در این موارد گاهى مصاریع اوّل سعدى را مورد استفاده قرار مى‏دهد و گاهى مصراع‏هاى دوّم را و گاهى بیتى را تضمین یا استقبال مى‏کند، در مثال‏هاى زیر یکى از دو مصراع، از سعدى است:

 دست با سرو روان چون نرود

چاره‏اى نیست بجز دیدن و حسرت خوردن‏

    * * *

 در معده‏اى که ماست بود جاى سرکه نیست‏

غوغا بود دو پادشه اندر ولایتى‏

    * * *

 گر مخیّر بکنندم به دو عالم که چه خواهى‏

قلیه ما را و همه بورک و تتماج شما را

    * * *

 من آنچه وصف طعام است با تو مى‏گویم‏

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال‏

    * * *

 چند بینم همه شب رشته ختائى در خواب‏

تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن‏

    * * *

 صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر کیپاى چنین دنبه بزاید

    * * *

 هر متاعى ز معدنى خیزد

گنده از آش و قلیه از تتماج گاهى نیز ابیاتى از غزلیات یا قصائد و اشعار دیگر سعدى را استقبال و نقیضه‏سازى مى‏کند با ذکر تمام یا قسمتى از آن ابیات:

 رشته‏خواران نظر به دنبه کنند

ما تفرج‏کنان بستانیم‏

 که نقیضه‏اى از این بیت سعدى است:

 تنگ‏چشمان نظر به میوه کنند

ما تفرج‏کنان بستانیم‏

 .1 بسحق سروده است:

 در معده‏اى که ماست بود جاى سرکه نیست‏

غوغا بود دو پادشه اندر ولایتى‏

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 فرمان عقل و عشق به یک‏جاى نشنوند

غوغا بود دو پادشه اندر ولایتى‏

 .2 بسحق سروده است:

 شکم پر ز حلوا و بریان نکوست‏

عدس گر شکم پر کند خوى اوست‏

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 تواضع ز گردن‏فرازان نکوست‏

گدا گر تواضع کند خوى اوست‏

 .3 بسحق سروده است:

 کاچى نماند و قاعده زشت از او بماند

بورک بماند و نام نکو یادگار کرد

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 ظالم بمرد و قاعده زشت از او بماند

عادل برفت و نام نکو یادگار کرد

 .4 بسحق سروده است:

 پیش از من و تو بر رخ کاچى کشیده‏اند

دوشاب نیک‏بختى و کشک بداخترى‏

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 پیش از من و تو بر رخ جان‏ها کشیده‏اند

طغراى نیک‏بختى و نیل بداخترى‏

 .5 بسحق سروده است:

 خیل مزعفر از خوان، آوخ که شد هزیمت‏

واینک دو اسبه آمد، سیراب ترکمانى‏

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 ذوقى چنان ندارد بى‏دوست زندگانى‏

دودم به سر برآمد زین آتش نهانى‏

 .6 بسحق سروده است:

 برنج ار به بوى کدک گنده گفت‏

تو مجموع شو گو پراکنده گفت‏

 که نقیضه این بیت سعدى است:

 اگر ابلهى مشک را گنده گفت‏

تو مجموع شو گو پراکنده گفت‏

 گاهى هم ابیات سعدى را با اشاره یا بدون اشاره به نام سعدى تضمین مى‏کند:

 طلب کرد آبى و این بیت گفت‏

به موقع دُر نظم استاد سفت‏

 یکى شربت آب از پى بدسگال‏

بِه از عمر هفتاد و هشتاد سال‏

 یا این قطعه از بسحق:

 صباحى در دکانى، شیردانى‏

رسید از دست کیپایى به دستم‏

 بدو گفتم که بریان یا کبابى‏

که از بوى دلاویز تو مستم‏

 بگفتا پاره‏اى اشکنبه بودم‏

ولیکن با برنج و نان نشستم‏

 «کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه آن کمینم من که هستم»

 بسحق در جایى دیگر دارد:

 سحرگه از براى شیب و بالا

کدک مى‏کرد با کیپا محاکا

 از آن سودا سر بریان برآشفت‏

زبان بگشاد و زیر لب همى گفت‏

 «هر آن کهتر که با مهتر ستیزد

چنان افتد که هرگز برنخیزد»

 و باز بیتى از غزل سعدى را در ضمن شعر خود مى‏آورد و تضمین مى‏کند:

 میان مرغ و مزعفر چو حلقه‏چى بنهاد

ز شعر شیخ مرا این دو مصرع آمد یاد

 چه خوش بود دو دلارام دست در گردن‏

به هم نشستن و حلواى آشتى خوردن‏

 بسحق از قصاید سعدى نیز نقیضه‏سازى مى‏کند، در فصل اوّل سفره کنزالاشتها که در حقیقت قصیده‏اى بلند است، قصیده سعدى را به مطلع؛

 بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

 نقیضه‏سازى مى‏کند که:

 بامدادان که بود از شب مستیم خمار

پیش من جز قدح بورک پرسیر میار

 گوشت باید که مهرّا شده باشد در وى‏

زخم‏هایى که در او خیره بماند ابصار

 حبّذا طاق قطایف که ز بوى خوش او

نگشاید ز خجالت در دکان عطّار

 بسحق ترجیع‏بند سعدى را با برگردان

 بنشینم و صبر پیش گیرم‏

دنباله کار خویش گیرم‏

 با استقبال از وزن و قالب ترجیع، نقیضه‏سازى مى‏کند و بند ترجیع آن را چنین انتخاب مى‏کند

 اى گرسنگان سفره‏پرداز

وى سوختگان آتش آز

 نمونه‏اى از نقیضه بسحق بر ترجیع‏بند سعدى چنین است‏

 دادیم صلاى سنگریزه‏

بشنو تو نواى سنگریزه‏

 از اطلس سرخ گوشت دیدم‏

من دوش، قباى سنگریزه‏

 از شرم به رو کشیده، قیمه‏

خوش وقت حیاى سنگریزه‏

 ما را همه روغن است بهره‏

هر دم ز سخاى سنگریزه‏

 در دست رسول مى‏شنیدند

اصحاب ثناى سنگریزه‏

 بسحاق‏صفت شوید مشغول‏

دائم به دعاى سنگریزه‏

 اى گرسنگان سفره‏پرداز

وى سوختگان آتش آز

 

 نقیضه‏هاى منثور بسحق از سعدى‏

    نثر بسحق، به‏طور کلّى نثرى است روائى و با ویژگى‏هاى فنى‏مقامه‏اى که نمونه بارز آن را در گلستان سعدى مى‏توان دید امّا نثر بسحق نه به استحکام و استوارى گلستان‏است و نه از حیث درونمایه و معانى به گرد گلستان مى‏رسد، ولى به هر حال نثرى است دل‏نشین، شاداب و وافى به مقصود که مسلما فاقد اطناب و سخافت در لفظ و معناست. بسحق در رساله برنج و بغرا به‏شیوه روایت‏گویان و نقالان بسیار نزدیک مى‏شود و در همه جا روحیه شوخ و طنزساز و ظریف او در نثر جلوه‏گرى مى‏کند. بسحق کلمات فارسى را عمدا عربى مى‏کند، از آیات و احادیث بهره مى‏جوید و همه جا از اشعار شاعران مشهور در ضمن نثر استفاده مى‏کند و به آنها استناد مى‏جوید و طبعا در بسیارى از بخش‏هاى مسجّع کلام خود از سعدى پیروى مى‏کند و در ضمن نثر همه جا مخصوصا از ابیات سعدى سود مى‏برد:

    منتو گفت: من خود چندان بار قیمه در دل دارم که راه نفس زدن ندارم و از این معارضه، بوى عربده‏اى عظیم مى‏شنوم که گفته‏اند:

 اسب لاغرمیان به کار آید

روز میدان، نه گاوِ پروارى‏

    * * *

    از دست قضا تیرها مى‏خورم و در شأن خود هیچ تدبیر گمان نمى‏برم و کار خود به تقدیر مى‏گذارم و به صیقل ماست و مصقل سرکه، زنگ از لوح آیینه سینه، چنان مى‏زدایم که غیر قلیه در آن صورت نمى‏بندد و اشارت بدین معنى است:

 خطى بر صفحه تتماج مى‏بینم که تفسیرش‏

کسى داند که همچون قلیه ذهنش خرده‏دان باشد

 که بیت آخر نقیضه غزلى است از سعدى به مطلع‏

 سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد

به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

    * * *

    هر یک از شما که اطلاع در عیب او دارید پا در میان آرید که گفته‏اند:

 از صحبت دوستى برنجم‏

کاخلاق بَدم، حسن نماید

 کو دشمن شوخ‏چشم کج‏بین‏

تا عیب مرا به من نماید

    و چند سطر بعد مى‏گوید: و به زبان حال با برنج مى‏گفت:

 من خود به چه ارزم که تمناى تو دارم‏

در حضرت سلطان که برد نام گدایى‏

 که بیتى است از سعدى در غزلیات.

 و بلافاصله ادامه مى‏دهد: بلى من سه چهار عیب عجیب در طبیعت سرد و خشک او مى‏بینم:

 سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین شکند

قیمت سنگ نیفزاید و زر، کم نشود

    457

 (که بیتى است از قطعه‏اى از سعدى در مواعظ)

    و ادامه مى‏دهد...: پرگوى و هرزه‏دارى است و... حدیث کف علیک هذا به کار نمى‏بندد:

 زبان بریده به کنجى نشسته صُمّ بُکم‏

بِه از کسى که نباشد زبانش اندر حکم‏

    458

    و با فاصله‏اى بیشتر مى‏گوید: قلیه مى‏جوشید و با ناله‏زار، در زیر لب مى‏گفت:

 اى پیک نامه‏بر که خبر مى‏برى به دوست‏

یالیت اگر به جاى تو من بودمى رسول!!

    460

 که بیتى است از غزلى از سعدى به مطلع‏

 بى‏دل گمان مبر که نصیحت کند قبول‏

من گوش استماع ندارم، لِمَن یقول؟

    بعد از آن کبابین به یکدیگر پرداختند: کباب شامى گفت:

 از ره رسیده‏اى و رسیدن مبارک است‏

بر همگنان جمال تو دیدن مبارک است‏

 بر قامت تو خلعت نانها بریده‏اند

وین جامه بر قد تو، بریدن مبارک است‏

    463

    و پیک کباب جواب داد:

 المنة للّه که نمردیم و بدیدیم‏

دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم‏

    463

 (که بیت اخیر از سعدى است)

 اسیر بند بلا را چه جاى سرزنش است‏

گرت معاونتى دست مى‏دهد، دریاب‏

    464

 که بیتى است از سعدى، و باز بلافاصله ادامه مى‏دهد:

 ... ما بماندیم و خیال تو به یک جاى مقیم   464

 ... در کلمات مسافران از غایت مبالغت نوعى کذب مى‏باشد... که گفته‏اند:

 غریبى گرت ماست پیش آورد

دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ اگر راست مى‏خواهى از من شنو

جهاندیده بسیار گوید دروغ‏

 (سعدى از گلستان)

    * * *

    ... نسبت سه چهار عیب به آن حضرت کرده‏اند که در معنى هر یک هنرى است:

 چشم بداندیش که برکنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

 ور هنرى دارى و هفتاد عیب‏

دوست نبیند مگر آن یک هنر

 (که از سعدى است در گلستان)

    * * *

    اکنون تعویذ لوزینه برایش بنویسد و سپند قند بر او افشانید، باشد که به خیر بگذرد یعنى در گلو

 یا چهره بپوش یا بسوزان‏

بر روى چو آتشت سپندى‏

 (که بیت از سعدى است در غزلیات)

    * * *

    نان گفت:... تو گرد خرمن نان گشته‏اى و پنج دانه چیده‏اى تا فربه شده‏اى و این بیت بخواند:

 کسى بچّه گرگ مى‏پرورید

چو پرورده شد، خواجه را بردرید

 (که از سعدى است در گلستان)

    * * *

    ناله‏اش بشنید، دل نازکش، بر جان برنج زارزار بسوخت و زود زود بَرِ حلواى صابونى دوید و گفت:

 نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانى‏

که به بند و غصّه میرند و تو را خبر نباشد

    * * *

    (که بیت از سعدى است ولى مصراع دوّم آن چنین است: که ز دوستى بمیریم و تو را خبر نباشد).

    * * *

 ... و به زبانى در بیان گرسنگان معرفت مى‏راند که تو را حوصله شنفتن آن نباشد...

 تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش، نهفته باشد

    484

 (که بیت از سعدى است در گلستان)

    * * *

    ... بعد از آن به بغرا گفت: یک بیت که مشتمل بر دو نصیحت است از ما یاد گیر و باید که هرگزت فراموش نگردد:

 یکى آنکه در نفس خودبین مباش‏

دگر آنکه در جمع بدبین مباش‏

 (که بیت از قطعه‏اى است دوبیتى از سعدى در گلستان که:

 مرا شیخ داناى مرشد شهاب‏

دو اندرز فرمود بر روى آب...)

    486

    * * *

    ... اکنون برخیزید و بر آغوشى زنید که ما به شیرین‏کارى ایستاده‏ایم:

 چه خوش بود دو دلارام دست در گردن‏

به هم نشستن و حلواى آشتى خوردن‏

    487

 (که مطلع غزلى است از سعدى)

    * * *

    بسحق رساله ماجراى برنج و بغرا را چنین پایان مى‏دهد که:

 ما ایما کردیم و الحرّ یکفیه الاشاره:

 نگویند از سر بازیچه حرفى‏

کز آن پندى نگیرد صاحب هوش‏

 وگر صد باب حکمت پیش نادان‏

بخوانند آیدش بازیچه در گوش‏

 که دو بیت اخیر از سعدى است و آخرین بیت این رساله نیز چنین است:

 هر چه در دیگ شریعت در کلامم پخته نیست‏

زان پشیمانم کنون استغفرالله العظیم‏

    490

 که این بیت نیز به اقتفا و استقبال غزلى است از سعدى آنجا که گوید:

 سعدیا بسیار گفتن، عمر ضایع کردن است‏

وقت عذر آوردن است استغفرالله‏العظیم‏

    * * *

    بسحق در رساله رؤیاى صادقه نیز اشاره‏اى به سخنى از شیخ دارد:

    ... سلام کردم و این بیت خواندم‏

 پیش رویت دگران، صورت بر دیوارند

نه چنین صورت و معنى که تو دارى، دارند

 که بیت، مطلع غزلى است از سعدى و بلافاصله ادامه مى‏دهد

 به‏غایت او را خوش آمد، فرمود که بیت دیگر بخوان، مرا هم این سخن شیخ به  خاطر آمد

 سر تا به پاى تو همه مطبوع طبع ماست‏

گویا براى خاطر مات آفریده‏اند

 (این بیت را در دیوان سعدى نیافتم)

    * * *

    در فرهنگ اطعمه نیز چند بیت از سعدى مورد استفاده بسحق قرار گرفته است:

    ... کشک خشک است و گردکان کنک و سیر گنده و پُدُنک ناشسته و دائم، در شکست نان باشد

 سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین شکند

قیمت سنگ نفزاید و زر کم نشود

 (که بیت از سعدى است در گلستان)

    * * *

    و در آن میان، نان گِرده، بینى که قصد مى‏کند که خود را در ظلمت حبشى اندازد:

 چندین چراغ دارد و بیراهه مى‏رود

بگذار تا بیفتد و بیند سزاى خویش‏

 (که بیت از سعدى است)

    * * *

    اکنون تو تأمل کن که آن چشم چون بیند، چه ناظرى و چه منظورى؟!

 هر آن ناظر که منظورى ندارد

چراغ صحبتش نورى ندارد

 (بیتى از غزل سعدى است)

 و شخصى بینى که در حالت سیرى از آن سختو، یک گز و یک گز، به هوس بخورد و از ادخال، باک ندارد

 بر سایبان نان تنک اعتماد نیست‏

سختو مگر به باطن پاک شما رود

 که به اقتفاى و نقیضه این بیت سعدى ساخته شده است:

 عیبى نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون ز آستانه لیلى، کجا رود؟

    510

    در خاتمه دیوان بسحق نیز این دو بیت آمده است:

 غرض خوانى‏است کز ما بازماند

کز آن هر بینوا یابد نوایى‏

 مگر سیرى شبان روزى به یادم‏

به درویشى دهد حلوا بهایى‏

 که به اقتفاى این دو بیت سعدى ساخته شده است:

 غرض نقشى‏است کز ما باز ماند

که هستى را نمى‏بینم بقایى‏

 مگر صاحبدلى روزى به رحمت‏

کند در کار مسکینان دعایى‏ *

 

* دیوان بسحق اطعمه ی شیرازی ، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی ، میراث  مکتوب، تهران

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

عید ها وسیزده به در ها ی کودکی


امروز ،" روز 13 به در " است ،من از بچگی عاشق باغ و در و دشت بوده ام و هیچ گاه فراموش نمی کنم که در ایام نوروز و دید وبازدیدهای آن ،چه اوقات خوشی در دل طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ، شهر پر از بوی بها ر نارنج و گل محمدی ونسترن و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز رفته و آب زده بود.
شهر پراز سبزه هایی بود که بر سر دیوار های کاهگلی آن روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر سبز ما ، با بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند، طراوتی و حال و هوایی خاص داشت،که این شهر همیشه خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی به چشم ما ، از یهشت هم زیبا تربود و با خود می گفتیم:
اگر فردوس بر روی زمین است،
همین است و همین است وهمین است
پیش از نوروز از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد، بازار از عرب و عجم و ترک  و تاجیک پر بود ،دکان بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم ( مر حوم حاج مروج و فرزندانش) و همچنین مغازه های مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بود و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال ،منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده و غیرتمند نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند .اما در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم حاج اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبود .
نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. و همه ی اینها ،علامت آمدن عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران بود
بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپد.ر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد .
شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به باغ نو معروف بودو در همسایگی باغهای حسین آباد وبی بی سید ،قرار داشت امتداد می یافت و،سه رشته قنات موردستان ، قنات حوض ماهی و قنات فیض آباد آنها را مشروب می کرد و در کنار این جویها بود که مردم می نشستند و شادی می کردند.
در چها شنبه سوریها از روی آتش می پریدیم و زردی خود را به آتش می دادیم واز آن سرخی می گرفتیم و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیم ،خانه ی ما در وسط بازار بود و درکوچه ی کوتاهی که فقط دو خانه پدری ما درآن بود که در یکی ما زندگی می کردیم و در دیگری مادر بزرگ و عمویم وبه همین دلیل بود که برای چهارشنبه سوری باید به محله یی که خانه ی پدر بزرگم مرحوم حاج مروج درآن جا بود و به مسجد حاج میرزا نبی نزدیک بود می رفتیم وبه تماشای زنان و دخترانی می پرداختیم که روی خود را بسته و گوش خویش راگشوده بودند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران دریابند.

روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن و حیدر جاهد - که تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت ، ما را به حیاط می کشید .
با شتاب در را بروی آنان می گشودیم ،به داخل می آمدند ومی نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ،مادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی یا دو تومانی به آنها می داد وآنان دسته دسته می آمدندند و می رفتند و گاهی درست وقتی سر می رسیدند که خانه پراز دیدو بازدیید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی می گرفت ،مطربها از این خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید خرج سال خود را به دست می آوردند. ماما و بند انداز و حمامی و سلمانی و باغبان ورعیت و مکتب دارها وننه ی گندم و بی بی ایوب و همه ی قوم خویشها و آشنایان و همکاران پدرم ، یکی دو روز اول نوروز ،به خانه ی ما می آمدند.
ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی نیز حکایتی بود ،ما پس از دیدار از بستگان بسیار نزدیک ، به دنبال پدر راه می افتادیم ، و به منزل خدا بیامرز مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا وصداقت و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با  دیدار وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود.
دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسید و تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت ولی من هرگز،روز شنبه ی اول سال و روز" سیزده بدر " را هرگز فراموش نمی کنم ، در این دو روز بویژه در سیزده به در ، با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری می رفتیم و ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب، ازراه می رسیدندکه مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند و ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند،اما در پایان روز سیزده به در، تنها رنجی که داشتییم این بود که باید مشقهای مدرسه را می نوشتیم که با همه ی اصرار پدر و مادر ، در تعطیلات نوروزی ،در انجام آنها، امروز و فردا کرده بودیم و آنهارا را ننوشته بودیم ،تازه، وقتی که ازسیزده به در،خسته و خرد ،به خانه برمی گشتیم ،به یادمان می آمد که باید برای فردا ،ناخنهایمان را هم چیده و سرمان را کوتاه کوتاه اصلاح کرده باشیم یا به قول مدیر مدرسه ،خدا بیامرز مرحوم جهانگیری " سرمان را تا ته ،زده باشیم"، ناچار، گریان و خسته سه چهار ساعت ،تا دیر وقت شب صرف این کارمی شد،اما صبح روز چهارده ، چه سخت بود رفتن به مدرسه ، مادر، به زور مارا از خواب بیدار می کردو با هزار زحمت راهی مدرسه می کرد ،اما گاهی هم هزارجور بهانه می ساختیم که شایدیک روز دیگر ،بر تعطیلات خود بیفزاییم واغلب هم موفق می شدیم ،خدا بیامرز دکتر پیمان ، برایمان تصدیق می نوشت که حالمان خوش نبوده است،و بدین ترتیب یک روز شاد دیگر ،را فارغ از مدرسه و درس به ما هدیه می کرد،اما اگرچه به مدرسه نمی رفتیم، ساعتی طول نمی کشید که "کل کاظم" مستخدم مدرسه ،به در خانه می آمد که می آمد تا بپرسد که چرا غایب شده ایم ... به هر حال این یک روزهم می گذشت و ما چشم به راه آمدن عید سال بعد می ماندیم.
،. راستی چه روزهای شیرینی بود عید ها وسیزده به در ها  ی کودکی!!

حذف ویرایش نظرات نمایش مطلب
ارسال شده در پنجشنبه، ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ - نظرات: 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

معرفی شرح تحقیقی دیوان خواجه حافظ شیرازی

معرفی شرح تحقیقی دیوان خواجه حافظ شیرازی

                   کتابی  ۶ جلدی

                    در دست چاپ از

                دکتر منصور رستگار فسایی

در چهل سال گذشته،،حافظ ، عشق زندگی ادبی من بوده است وپیوسته کوشیده ا م تا با اشتیاق فراوان، هر چه را که در باره ی او نوشته می شود ،بخوانم وحافظ پژوهی را،یاد بگیرم و دراین میان ، خواندن  و یادداشت برداری  از مقالات و کتابهایی  که در شرح نکات ،کلمات ،ترکیبات،جمله ها ؛ مصرعها ،ابیات و اشعار حافظ  نوشته شده ، کار همیشگی و علاقه ی دائمی من بوده است و همین انس دیرین و روز افزون با حافظ و شعر وی بتدریج، سبب  شد تا به این نتیجه برسم که باید شرحی بر دیوان خواجه بنویسم که برآیند نگاهی دیگر به شعر حافظ باشد ،

شرحی که جنبه ی سلیقه یی ،ا حساسی و فردی نداشته باشد وبا نظم و طرحی خاص، شعر حافظ رابه عنوان یک کلّ هنری ببیندوآن را از منظرهای  جداگانه ی صورت و معنا و هنرهای شاعرانه ،مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد و به خواننده نیز این فرصت را بدهد تا با دیدگاهی باز ازچگونگی هدفها ،درونمایه هاو  نظرگاه های خاص شاعر، درارتباط با  اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دوران او که به نوعی در تولد شعرش ،اثر گذاشته اند ،آشنا شود وتأثیرپذیریها  و تأثّرگذاری های  حافظ را بشناسد و از عقاید و نظرهای  متفاوتی  که محققان در باره ی اشعار و افکار شاعر ، ایراز  داشته اند آگاه گردد،

 شرحی که د رنگرش به شعر و زندگی و هنر حافظ، با کارهای دیگرکه تا کنون نوشته شده است  ،  تفاوتی اساسی  داشته باشد و بتوانددیوان حافظ  بزرگ را که  به دلیل ساختار شاعرانه و ایهامات و ابهاماتی که برخاسته از کیفیت شاعرانه  و نگرش مستقل و خاص حافظ است - وهنوز ناشناخته مانده است - با روشی حتی المقدور علمی وفارغ از سلیقه ها و برداشتهای فردی بشناساندو معرفی کند ،

شرحی که به حافظ دوستان نشان دهد که حافظ  به معنی کامل و دقیق و علمی کلمه ،"شاعر " است ،نه چیز دیگر و این سخن بدان معناست که حافظ تنها ناظم ومعلّم اخلاق و سیاست ورز و دیندار وعارف و رند  وقلندرو... نیست ، بلکه حافظ  بیش ا زهر چیز ومقدّم بر هر امر دیگری،همه ی شهرت و آوازه  وموفقّیت خویش را به خاطر "شاعری " به دست می آورد نه به خاطر هیچ وظیفه و رسالت دیگری .مسلما مقصود از این سخن ، آن نیست که حافظ معلم یا عارفی عالم و دیندار و حافظ قران نیست ،بلکه هدف بیان این نکته است که حافظ اگرچه ممکن است همه یا بعضی از این عناوین را واقعاٌ ٌداشته باشد ،اما آنچه موجب مطرح شدن ونامدار گشتن وی در طول قرون شده است و شهرت عرفان ودانایی و قران دانی وی رابه همه جا  برده  است ، فقط  "شعروشاعری " او بوده است و  اگر چنین نبود ،کدام عالم و عارف و رندو قلندر و ناظم و حافظ قران و حتی شاهان ووزیران و بزرگان قرن هشتم را سراغ داریم که به خاطر فقط علم و عرفان و رندی و قلندری و نظم و حفظ قران مجید ؛ یا پادشاهی ووزارت ،به چنان مقام و منزلت جاودانه یی که حافظ درتاریخ ادبی ما بدان دست یافته است ، رسیده باشد،

شرحی که  برای همه ی دیوان باشد ،نه غزلها :هدف شروح  کامل یا ناقصی که تا کنون بر دیوان حافظ نوشته شده است ،  تنها شرح غزل حافظ است - زیراغزل ، نوع غالب شعر حافظ  است –  و دیگر انواع شعر حافظ را تحت الشّعاع، قرار می دهد ، در حالی که در میان مثنویات ، دوبیتی ها  ، رباعیات  ، قصیده ها و قطعا ت و حتی فردیات حافظ ، اشعاری هست که  مظهر اعلای شعر و زیبایی های شاعرانه است و غفلت از آنها به معنی فراموش کردن بخشی از خلاقیتهای هنری حافظ  است وستمی بر خوانندگان شعر ا و .

با توجه به موارد فوق ،برآن شدم که " شرح تحقیقی دیوان  حافظ " را فقط به توضیح و تبیین غزل حافظ محدود نسازم و به شرح همه ی اشعار غزل و غیر غزل او نیز بپردازم .تا حافظ و شعرش را بهتر بشناسانم  و طبعاٌ  تفسیر و تحلیل همه ی دیوان حافظ ،به هدف عمرمن تبدیل شد و بر آن شدم تا دراین شرح ، حتی الامکان، همه ی اشعار دیوان حافظ را مورد بررسی و تحلیل قرار دهم و از آن جا که معمولا  در شروح  حافظ و چاپهای  مختلف دیوان او،  همه ی این اشعار ضبط نشده ،یا کاستی ها و افزوده هایی دارد و گاهی نیز متنی که اساس  شرح قرار گرفته ، معلوم یا معتبر وتحقیقی نیست ، برآن شدم تا اساس کار این شرح را  ، نسخه ی تصحیح شادروان دکتر خانلری ، (3) قرار دهم .وهمه ی اشعاررا با یک ا لگوی  یک نواخت ،شرح کنم واز هنگامی که این فکر را در ذهن پروردم و تا زمانی  که آن ر ا به اجرا گذاشتم ، با توجه کامل  به این هدف  که " شرح تحقیقی دیوان  حافظ"باید در باره ی "شعرحافظ " باشد،سالها وقت شبانه روزی  و عمر خویش را با حوصله و بی شتاب ،صرف تهیه مواد ولوازم تألیف این شرح کردم ودر همان حال، بارها نمونه ی کارهایی را که تهیه کرده   بودم، با دانشجویان خود در کلاسهای حافظ  ،وبا برخی از صاحب نظران حافظ شناس ، در میان نهادم و کوشیدم تا نقاط ضعف و قوت آنرا بشناسم و در آنها ، تجدید نظر کنم و به لحاظ صورت و معنا، بخشهایی را ، حذف ، اضافه یا باز نویسی کنم ودر نهایت، با استفاده از همه ی منابع علمی و قابل استنادی که بدانها دسترسی داشتم،آن را به مراحل پایانی برسانم  واینک چه خوب و چه بد، چه کامل و چه ناقص، این همان کتابی است که در نظر داشته ام و امیدوارم  که " شرح تحقیقی دیوان  حافظ "با همه ی نقایصی که ممکن است داشته باشد،وسیله ی انتقال علمی و تحقیقی شعر حافظ باشد به نسل معاصر و کسانی که طالب شناختی معقولانه ، متفاوت و  متعادل ، از شعر او هستند.

معّرفی"شرح تحقیقی دیوان حافظ "

 

 

 

روش کار  در تنظیم شرح تحقیقی دیوان حافظ :

در این شرح ، با یک طرح یکسان و هماهنگ ، لفظ و معنی و هنر های شاعرانه ی هر شعر حافظ ،به تفکیک و در جای خود ،به طور منطقی تجزیه و تحلیل می شود و اجازه ی تداخل و خلط مباحث داده نمی شود و هدف آن است که هر سخن ولفظ و معنا و صنعت و هنر شاعرانه یی ، بدون کلی گویی و مطلق سازی و فقط درجای خود و با ملاحظه ی  فضای خاص همان غزل وبا استمداد از سخن خود حا فظ  وعند اللزوم، با ذکر شواهدی  از دیگر متون نظم و نثر ، مورد بحث قرار گیرد و به همین دلیل ، اگر چه ممکن است گاهی در کتاب  مطالبی مکرر شود ،ولی این امر ،به حفظ استقلال غزل و شرح آن و استفاده یی  که عاید خواننده می شود،می  ارزد ودر نتیجه ، مطا لعه کننده هر غزل می تواند عقیده ،ومنش و روش شاعر را در هرشعرو غزلی ،به استقلال و با توجه به حال و هوای همان شعر ،بشناسد .

پنج بخش بررسی  هر غزل  یا غیر غزل:

متن شعر : ( غزل ، قصیده و....)

                    اشعار حافظ را در این کتاب ،از نسخه ی تصحیح شده ی استاد خانلری ،با ذکر   

                    نسخه بدلهای آن ،برگزیده ایم و به هر غزلی، عنوانی برآمده از مضامین غزل  

                    بخشیده  یم ،

                    متن شعر،در 5 قسمت به شرح زیر مورد  وجه قرار می  گیرد :

                     ا- شماره ی غزل ، مثنوی یا ...

                    2- عنوانی که بر آمده از متن شعر و پیام اصلی آن است.

                    3- متن شعربا شماره گذاری ابیات آن که بر اساس چاپ خانلری است وهمه جا، ابیات 

                     برگرفته شده از این چاپ ،در  داخل (کمانک )  وبا ذکرشماره غزل و بیت آن نشان

                     داده می شود.   

                    4- برای اطلاع خواننده ازتفاوتها و افزوده هایی که در نسخه ها وجود دارد، ابیات

                      افزوده شده، در برخی ازنسخه ها ،در ادامه ی متن ودرخارج از متن اصلی ذکر

                      می گردد،

                    5- تمام ا ختلاف نسخه ها بر حسب چاپ خانلری و گاهی برطبق" دفتر دگرسانیها در

                      غزلهای حافظ "،از دکتر سلیم نیساری یا "حافظ  بر ترکدام است " ،از دکتررشید                         عیوضی ، ذکر می شود تا خواننده  خود نیز  بتواند با سنجش شعر با نسخه بدلها ی

                       آن ،به نتیجه گیری بپردازد. .

 

1- بحث در باره ی ساختار ِ شعر حافظ، : این بخش ،شامل توجه به قالب و محتوی شعرحافظ است که به سبب وسعت‌ و تنوع‌ اندیشه‌ آفریننده ی‌ شاعر‌، موجب  خلق  معانی‌ رنگارنگ‌ و افکار موّاج‌ وی‌ ، در زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط‌ گوناگون‌ لحظه‌ تولد شعرمی شودو وزن‌ و آهنگ‌ و قالب‌ها و کلمات‌ مختلف  و گونه‌های‌ متفاوت‌ شعر را پدید می‌آورد 

در این‌ مقوله‌ نخست‌ باید بدانیم‌ که‌ شکل‌ ظاهری‌هر  قالب‌ شعری  حافظ‌، به‌ لحاظ‌ تعداد ابیات‌، وزن‌، قافیه‌ و ردیف‌ چگونه‌ است‌که طبعا شامل سه قسمت به شرح زیرمی باشد :

 

 الف : موسیقی بیرونی شعر:

 اصلی‌ترین‌ پدیده‌ ساختاری‌ شعر‌  حافظ‌، تناسب‌ وزن‌ و موسیقی‌ بیرونی‌ غزل‌ با معنای‌ شعر و تفاهم‌ و توافقی‌ست‌ که‌ آهنگ‌ شعر با معنی‌ آن‌ دارد، به‌ عنوان‌ مثال‌، وزن‌های‌ سبک‌، شاد و ضربی‌، معانی‌ شاد و پرتحرکی‌ را نشان‌ می‌دهند و اوزان‌ سنگین‌ و کشیده‌ و پردرنگ‌، تداعی‌ کننده‌ غم‌ و اندوه‌ و اضطراب‌ و سکون‌ و بی‌تحرّکی‌زندگی‌ست‌ که‌ نگرانی‌های‌ عمیق‌ شاعر را بازتاب‌ می‌دهد و بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ صورت‌ و قالب‌ غزل‌  حافظ‌ را از حیث‌ وزن‌ به‌ سه‌ نوع‌ موسیقی‌ شاد، غم‌انگیز و آرام‌ تقسیم‌ کرد و به بررسی وزن و بحر شعردر هر غزل،تعداد و چگونگی هجاهای شعراز نظر کوتاهی وبلندی آن ، پرداخت:

ب:  موسیقی کناری شعر:شامل قافیه و ردیف شعر و با ملاحظه ی  تأثرّات شاعر از وزن ،قافیه و ردیف شعر دیگران و استقبال و تقلید ویا استفاده از آنها ،و برعکس توجه به کسانی که به دنبال صورت و معنای شعر حافظ رفته اند ،همچون بسحق اطعمه ی شیرازی که نقییضه هایی بر اشعار حافظ ساخته است. دراین قسمت  به چند خصوصیت  اصلی هر شعر، توجه می شود :

 1- قافیه : در اصطلاح عبارت است از مجموع آنچه تکرار یابد در الفاظ مشابهةالاواخر یا لفظی متغایرالمعانی که واقعند در اواخر مصراعها یا بیت ها. (آنندراج ). کلمه ٔ اخیر از بیت که اعاده ٔ آن لازم باشد و یا آخرین حرف متحرکی در بیت که پس از آن حرف ساکنی باشد و این حرف ساکن پیروی حرف متحرک را نماید و یا حرفی که بنای شعر بر آن باشد. مثل عیار و  کار دراین بیت:

                 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند         تا همه صومعه داران پیکاری گیرند

 

2- ردیف : لفظ مکرری است که در آخر ابیات و مصرعها درآورند و پساوند نیز گویند، کلمه ای که در قصیده یا غزل یا قطعه پس از قافیه در تمام اشعار مکرر کنند، وصاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: نزد شعرای عجم عبارت است از یک کلمه یا زیاده که بعد از قافیه در ابیات به یک معنی عیناً تکرار شود.در این بخش،غزلهای حافظ را به "با ردیف" و "بی ردیف" تقسیم کرده ایم ،به اشعار ردیف دار، اصطلاحا "مُرَدَّف " می

گویند.

 

ج: موسیقی درونی شعر :یکی از مهمتیرین هنرهای حافظ آن است که  به‌ موسیقی‌ درونی‌ شعر و تجانس‌ و تناسب‌ صوتی‌ الفاظ‌ و عناصر سازنده‌ی‌ آن‌ها توجه‌ می‌کند و مثلاً در تمام‌ اشعار غم‌انگیز  حافظ‌ تناسب‌ هجاهای‌ بلند و تکرار آن‌ها، نوعی‌ تأثیر گذاری‌ ویژه‌  ی صوتی یا معنایی‌ را به‌ وجود می‌آورد که‌ القاء پیام‌های‌ متناسب‌ با آهنگ‌ شعر را آسان‌ می‌سازد در حالی‌ که‌ در اشعار نشاط ‌انگیز، از هجاهای‌ کوتاه‌ و سریع‌، بیش‌تر استفاده‌ می‌کند. بدین‌ ترتیب‌، رابطه‌ اجزاء شعر  حافظ‌ به‌ لحاظ‌ صوتی‌ بسیار مهم‌ است‌ و  حافظ‌ موسیقی‌ آوایی‌ و موازی‌های‌ آوایی‌ و خوشه‌های‌ صوتی‌ را در شعرخود رعایت‌ می‌کند

حدیث‌ هول‌ قیامت‌ که‌ گفت‌ واعظ‌ شهر

  کنایتی‌ست‌ که‌ از روزگار هجران‌ گفت‌ (2/88)

نماز شام‌ غریبان‌ که‌ گریه‌ آغازم‌   به‌ مویه‌های‌ غریبانه‌ قصه‌ پردازم‌    (1/325)   

                        و جنبه های هنری و بدیعی هر شعر.دراین بخش شعر حافظ از تنوعی‌ خاص‌ دامنه‌

                  سرشار بهره مند است که‌  در تصویرسازی‌ و خیال‌انگیزی‌ شعر او تأثیری‌ بسزا بر

                   جای‌ می‌نهد وبه‌ تجانس‌ لفظ‌ و معنا و کلیّت‌ بخشیدن‌ به‌  زیبایی‌ ساختار شعر وی‌

                   کمک‌ می‌رساند و در اکثر اشعار وی،

 

2 - نوع شعر حافظ :  :

 این بخش را می توان به شناسنامه ی هر شعر وغزل حافظ تعبیر کرد و یکی از

بارز ترین تفاوتهای این شرح با شروح دیگر ،وجود همین بخش است که برآن است

 تا پاسخی بیابد  برای  آنچه امروزه در باره تحلیل و تفسیر متن و هرمونتیک شعر، مطرح می شود. دراین شرح کوشیده ایم تا  در شرح هر غزل، مستقلا به پاسخ سه پرسشی که همیشه در خواندن شعر حافظ،  مطرح می شوددست یابیم  :

    1- نوع محتوای شعر چیست؟ به طور کلی  نوع شعر ممکن است غنایی یا حماسی یا تعلیمی

 یا نمایشی باشد اما در بحث در انواع معانی در شعر فارسی ،می تواند عاشقانه ،عرفانی ، مد حی ، حکمی ،اخلاقی ،وصفی ، مرثیه ،رندانه  ، ،شادی‌ خوارانه‌ و مغانه‌،‌ 

رندانه‌ و قلندرانه‌  و...باشد.

    2- زمان و مکان سرایش  شعرکدام است ؟ بدین معنی که غزل یا قالبهای دیگر درچه

هنگام ودر چه مکانی و با چه هدفی ساخته شده است درهمین جاست  که  معرفی مطالب ،رجال و شخصیتها یی که در شعر مطرح می شوند با استناد به منابع  موثّق

، می تواند مشکل گشا باشد..

    3- اوضاع فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی  در شعر چگونه مطرح شده است؟

    4-  مضمون کلی شعر : که در سطح عمودی شعر مطرح می شود ومی تواند انگیزه ها و هدفهای شاعروپیام اصلی  و غرض از سرایش شعر را مشخّص و منعکس کند.

 

3- :معنی واژه های شعر:: در توضیح معنی واژه ها و ترکیبات و اصطلاحات د

یوان  حافظ، بدون داشتن پیش داوری ، به سراغ شعر رفته ایم و کوشش کرده ایم 

تا معنی واه را در متن  شعر ارایه کنیم ولی هر چه می نویسیم  علمی ومبتنی بر واقعیت  های درون متنی یا میان متنی باشد ،نه اطلاعات لغوی محض که ممکن

 است در بافت شعر هیچ جایی نداشته باشد .

                   دراین بخش واژه های کلیدی شعر ، با ذکر شماره ی بیت، معنی می شود و فقط به معانی مورد نظر شاعر در آن بیت توجه دارد وگاهی  مثالها یی در تبیین معنا ، از

                   خود حافظ یا شاعران دیگر ارائه می شودتا مناسب ترین و نزدیک ترین معنا ،

                  برای آن واژه  ،ارایه شود ،

 

4- معنی بیتهای هر شعر این بخش ،با ذکر شماره ی بیت آغازمی شود و شرح

معنای بیتها به طور مستقل بیان می گرددتا بر آیند کلّی مضمون و فکری باشد که

با توجه به مضمون  غزل ، در محورهای افقی و عمودی شعر حافظ مطرح شده

 است  ، آنچه دراین قسمت به عنوان حاصل معنای شعر ارایه می گردد،با توجه به تفسیر هرمونتیکی متن است

5- منابع بهتر شناخت  شعر  منابع ومآخذ : در عین مطالعه و آگاهی از شروح

قد یمی حافظ با این هدف  که در تحت تاثیر هیچ یک از نظریات کلیشه یی گذشتگان در باره ی حافظ قرار نگیریم ،از هیچ یک  از انها( مگر در موارد ی معدود)استفاده نکرده ایم و در برابر ، دقیقا همه ی پیشنهاد های علمی و مبتنی بر استدلال معاصران ،را در مورد کلمات ، جملات ومصاریع و ابیات، که در کتب ، مجلات و سمینارها مطرح شده است ، در مدّ نظر داشته ایم و به همین دلیل ،همه ی  کتابها ،مقالات  و نظرها را در باره ی شعر حافظ ، خوانده و دیده  و مأخذ و منبع ، آنها را نشان داده ایم.

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

 

پادشاهی جمشید ،از شاهنامه ی فردوسی[1]

  

پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[2]

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[3]  چون خود و جوشن[4]  و

رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد         به خشت از بَرش هندسی[5]  کار کرد 

4.جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[6]

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب         ز کشور به کشور، چو آمد شتاب

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[7]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[8]  روز از ماه  

فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود:

چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی         میان بسته دیوان به سانِ رهی

به فرمانِ مردم نهاده دو گوش         ز رامش جهان پر ز آوای نوش 

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید.»

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

هنر چون بپیوست با کردگار[9]          شکست اندر آورد و برگشت کار

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس         به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز         همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.

داستان مرداس

در بخشی از ایران که دشت سواران نیزه‌گزار نامیده می‌شد، پادشاهی نیک‌مرد و خدای‌ترس فرمانروایی داشت به نام «مِرداس» که بخشنده و بزرگوار بود و هزاران چهارپای دوشیدنی و اسپان نژاده داشت. این مرداس، پسری جهانجوی، ناپاک و سبکسر داشت به نام «ضحّاک» که او را «بیوَراسب»[10]  نیز

می‌خواندند؛ زیرا ده‌هزار اسب داشت. ضحّاک،

شب و روز بودی دو بهره به زین[11]          ز راه بزرگی، نه از راه کین

تا آنکه یک روز اهریمن (: ابلیس) به پیکر یک دوست درآمد و بر بیوراسب آشکار گردید و با گفته‌های فریبنده و زیبای خویش، دل آن جوان بی‌خرد را به دست گرفت و با او پیمان دوستی بست و بیوراسب، سوگند خورد که از آن پس هر چه را که اهریمن بگوید، بپذیرد و به کار بندد:

جوان، نیکدل گشت و فرمانش کرد[12]          چنان چون بفرمود، سوگند خَورد

که راز تو با کس نگویم ز بُن[13]          ز تو بشنوم هر چه گویی سخُن 

آنگاه اهریمن، ضحّاک بیوراسب را گفت:

«مرا دل بر تو می‌سوزد؛

زیرا تنها تو شایسته فرمانروایی هستی و پدرت سالها زندگی خواهد کرد و پادشاهی به تو نخواهد رسید. بگذار تا من جان او را بگیرم و تو را برتخت فرمانروایی بنشانم».

بیوراسبِ ناپاک و سبک‌سر، این پیشنهاد اهریمن را پذیرفت و اهریمن بداندیش در راه مرداس چاهی کند و سرِ آن را بپوشانید و شبانگاه که مرداس برای نیایش به باغ آمد تا به نیایشگاه برود، در آن چاه افتاد و کشته گشت و اهریمن بدکار، بار دیگر آن چاه را پر کرد و نشان آن را نابود ساخت و بدین‌سان ضحّاک بیوراسب سبک‌مایه بیدادگر، با نام «اژدها» یا «ضحّاک» به پادشاهی رسید و بر جای پدر نشست.

اهریمن از خود پیکری دیگر ساخت و این بار همچون خوالیگری[14]  جوان و

زیبا و بینادل و سخنگوی، بر ضحّاک آشکار شد و چربدستی[15]  و هنرمندی و

توانایی خود را در پختن غذاها به وی نشان داد و آشپز ویژه ضحّاک شد.

در آن روزگار، خورشها و خوردنیها، فراوان نبود، کسی از گوشت جانداران، غذا نمی‌ساخت، امّا اهریمن برای آنکه ضحّاک را خونریز و گستاخ کند، گوشت مرغان و چارپایان را در خون می‌پرورد و از آنها خورشهای گوارا و خوشمزه می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد. یک روز به او زرده تخم‌مرغ و روز دیگر گوشت کبک و تذرو سپید به وی می‌خورانید و سوم روز، با مرغ و کباب برّه، خوان را آرایش می‌داد و دیگرگاه، از گوشت پشت گاوان جوان خوراک می‌ساخت و به ضحّاک می‌داد و ضحّاک که از داشتن چنان خوالیگری توانا بسیار شادمان و خشنود بود، روزی او را فراخواند و ستود و از وی خواست تا از او چیزی بخواهد و آرزویی بکند، اهریمن فریبکار نیز پاسخ داد:

«ای فرمانروای بزرگ!

که مرغان و جانوران و مردمان فرمانبردار تو هستند

همیشه به شادی بمان و بنوش و بخور

تنها آرزوی من آن است که بر شانه‌های شاهانه تو بوسه زنم و از این کار سرافرازی یابم».

ضحّاک به آسانی و آسودگی این درخواست را پذیرفت و اجازه داد تا آن خوالیگر شانه‌های برهنه او را ببوسد. اهریمن پس از آنکه شانه‌های ضحّاک را بوسید، ناپدید شد و بر جای بوسه‌های او، دو مار سیاه، همانند دو شاخه درخت سربرآوردند که هر چه آنها را می‌بریدند، باز می‌روییدند. پزشکان فرزانه برای درمان این درد، هر چه می‌دانستند به کار بردند امّا چاره‌جوییهای آنان سودی نداشت.

اهریمن بار دیگر در پیکری تازه درآمد و این بار خود را به شکل پزشکی دانا درآورد و به نزد ضحّاک شتافت و مهربانانه با او گفت:

«از فرمان سرنوشت گزیر و گریزی نیست. اگر می‌خواهی این درد را درمان کنی، به ماران گزنده‌ای که از شانه‌ات برآمده‌اند، خورش خوب بده و به آنها آرامش ببخش تا از این پرورش، به مرگ طبیعی بمیرند و تو را آسوده بگذارند».

اهریمن با این اندیشه فریبکارانه و زشت خویش، می‌خواست تا جهان را از مردمان پاک کند.... و این، درست، در آن روزگار بود که ششصد سال از پادشاهی جمشید گذشته بود و جمشید سالها بود که گمراه شده و روز درخشنده و سپید او، به تیرگی روی نهاده بود؛ مردم از او گسسته بودند و فرّه ایزدی از او دور شده بود و پیر و جوان از او به خروش آمده بودند و در هر گوشه‌ای از ایران‌زمین، جنگ و جوش و ناآرامی برپا شده بود و همگان در جست و جوی خسروی نامدار و پادشاهی نیک، سر به شورش برداشته بودند و لشکریان و سواران ایران، شاه‌جویان به هر سرزمینی می‌شتافتند تا جایگزینی برای جمشید بیابند. سرانجام، دانستند که در سرزمین تازیان، پادشاهی توانمند، به فرمانروایی رسیده است که سزاوار پادشاهی ایران است. پس به دشت سواران نیزه‌گزار شتافتند و ضحّاک را یافتند و او را شاه ایران خواندند و به فرمانروایی نشاندند و تاج شاهی ایران را بر سرش نهادند و ضحّاک، شادمان از این پیروزی و بزرگی ناروا، به نبرد با جمشید شتافت و جهان را چون انگشتری بر جمشید تنگ کرد[16] ، جمشید از او گریخت و تخت و تاج و گنج و سپاه و خاندان

وی به دست ضحّاک افتاد و تا صد سال، اگر چه همچنان نام شاهی بر او بود، اما کسی او را نمی‌دید و نمی‌یافت، تا آنکه پس از صد سال، روزی ضحّاک او را در کنار دریای چین گرفتار کرد و با ارّه میان او را به دو نیم کرد و جمشید پس از هفتصد سال زندگی و پدید آوردن آن همه نیک و بد، کشته شد و ضحّاک پادشاه ایران گشت.


[1]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای شاهنامه، جص 311).

[2]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[3]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[4]. زره، جامه جنگ.

[5]. مهندس.

[6]. معدنها را استخراج کرد.

[7]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[8]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[9]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[10]. دارنده ده هزار اسب.

[11]. ضحّاک دو بخش از شبانه روز را به اسب‌سواری می‌پرداخت.

[12]. ضحّاک فرمانبردار ابلیس شد و قسم خورد که هر چه ابلیس بگوید و بخواهد انجام دهد.

[13]. که اصلا از دوستی خود با تو با کسی گفت و گو نکنم.

[14]. خوالیگر بر وزن قالیگر به معنی آشپز است.

[15]. مهارت.

[16]. جمشید را محاصره کرد و جهان را بر او تنگ و تاریک ساخت

     دکتر منصور  رستگار فسایی ، قصه های شاهنامه  جلد اول تهران میراثبان *

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

شاباش نوروزی

 

به هر کار بخت تو پیروز باد     همه روزگار تو  نوروز باد

فرا رسیدن  نوروز ١٣٨٩ را به شما شادباش می گویم و سالی پر از شادی و تندرستی و توفیق برایتان  آرزومندم.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم