دکتر منصور رستگار فسائی

سوفرا دلاوری شیرازی در دوران ساسانی

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

  سوفرا   دلاوری شیرازی، در دوران ساسانی

 

 

در شاهنامه ،شیراز در دوره ساسانى قهرمان‏ساز است و این قهرمان دلاور "سوفرا"ست که نامش در نسخه هاى مختلف شاهنامه، به صورتهاى "سرفرا"،"سوفرا"، "شوخان"، "سرخوان"، "سرخاب"" سرخاب" ،"سهراب" ، و "سغرا"، " سوقرا" هم ضبط شده است.( خالقی مطلق 638/7) اگرچه ولف جز "سوفرا" و "سوفراى" را در فرهنگ خود نیاورده است، ولى یوستى صورت "سوخرا" را براى این نام برگزیده و "سرخوان" را نیز صورتى دیگر از این نام دانسته است. ابوحنیفه دینورى این نام را "شوخر" ضبط کرده است.

 به نظر مى رسد شکل پهلوى آن سوخرگ باشد یا .Sokhrai کریستن‏سن نیز صحیح کلمه را Sohhra مى داند و مى نویسد که او "از تخمه کارن و مسقط الرأسش بلوک اردشیر خوره، واقع در پارس بوده است."

 کریستن‏سن مى افزاید: "در عهد پیروز ساسانى، مقتدرترین نجباى ایران دو تن بودند: یکى زرمهر یا سوخرا از خانواده بزرگ قارن. که اصلا شیرازى و حکمران سکستان بود و لقب "هزارفت" داشت..." و فردوسى هم درباره سوفرا مى گوید که او پارسى دلاورى بود از شیراز که پدرش قارن نام داشت، پیروز ساسانى چون به نبرد با ترکان شتافت، بلاش را به نیابت پادشاهى منصوب کرد و سوفرا را نیز به دستورى بلاش، برگزید؛

 که باشد نگهبان تخت و کلاه‏

 بلاش جوان را بود نیکخواه‏

 بدان کار شایسته بد سوفراى‏

 یکى نامور بود پاکیزه‏راى‏

 جهاندیده از شهر شیراز بود

 سپهبد دل و گردن‏افراز بود

 هم او مرزبان بد به زابلستان‏

 به بست و به غزنین و کابلستان‏  ( خ 33/7 بیت 27) *

 اما، پیروز در نبرد با هیتالیان کشته شد و سوفرا در عین تردید به توانایى بلاش در گرفتن انتقام، به گردآورى سپاه پرداخت:

 چو آگاهى آمد سوى سوفراى‏

 ز پیروز بى راى و بى راهنماى‏

 ز مژگان سرشکش به رخ برچکید

 همه جامه پهلوى بردرید،

 ز سر برگرفتند گردان کلاه‏

 به ماتم نشستند با سوگ شاه‏

 همى گفت بر کینه شهریار

 بلاش جوان چون بود خواستار

 سر تاج شاهى پر از دود شد

 سپاه پراگنده را گرد کرد

 بزد کوس و ز دشت برخاست گَرد

 فراز آمدش تیغ‏زن صدهزار

 همه جنگجوى از در کارزار... ( خ 33/7 بیت 33)

 سوفرا از زابلستان به مرو شتافت و به خوشنواز، فرمانرواى هیتالى، نامه نوشت و او را به نبرد فراخواند و خود از مرو به کشمیهن رو نهاد و با سپاه خوشنواز روبرو گشت، سوفرا خوشنواز را تیغى زد ولى خوشنواز جان به در برد و به سوفرا پیشنهاد آشتى داد و سوفرا به خاطر ر هایى گرفتاران ایرانى این درخواست را پذیرفت و خوشنواز قباد و دیگر امیران ایرانى را آزاد کرد.

 فردوسى احساس و اندیشه هاى سوفرا را در پذیرش آشتى چنین توصیف مى کند:

 چنین گفت با سرکشان سوفراى‏

 که امروز ما را جزین نیست راى‏

 کزیشان از این پس نجوییم جنگ‏

 به ایران بریم این سپه بى درنگ‏

 که در دست ایشان بود کیقباد

 چو فرزند پیروز خسرونژاد

 همان موبد موبدان اردشیر

 ز لشکر بزرگان بُرنا و پیر

 اگر جنگ سازیم با خوشنواز

 شود کار بى سود بر ما دراز

 کشد آنکه دارد ز ایران اسیر

 قباد جهانجوى و چون اردشیر

 اگر نیستى در میانه قباد

 ز موبد نکردى دل و مغز یاد

 گر او را ز ترکان بد آید به روى‏

 نماند به ایران جز از گفت‏وگوى‏

 یکى ننگ باشد که تا رستخیز

 بماند میان دلیران ستیز  (   42/7 بیت 140)

 اما کریستن‏سن منکر رویارویى سوفرا با هیتالیان شده و نوشته است: "مورخان ایران براى حفظ آبروى قوم خود، قصه‏اى ساخته‏اند که زرمهر: (سوفرا) از پادشاه هفتالیان (هیتالیان) انتقام کشید و عاقبت با آن طایفه صلحى شرافتمندانه کرد، زیرا پادشاه هفتالیان مجبور شد که تمام غنایمى را که در جنگ اخیر از پیروز گرفته بود، پس بدهد و دختر او را نیز مسترد دارد، اما در حقیقت این دختر مسترد نشد و پادشاه هفتالیان از او دخترى پیدا کرد که بعد زوجه کواذ (قباد) اول پادشاه ساسانى، گردید." کریستن‏سن مى افزاید که منابع آن عصر از این جنگ و انتقام هیچ ذکرى نکرده‏اند.

 ابوحنیفه دینورى نیز درگیرى نبرد میان سوفرا و خوشنواز را ذکر نکرده و گفته است که "چون فیروز به نبرد با اخشوان خاقان (خوشنواز) رو نهاد "شوخر (سوفرا)" یکى، از وزراى بزرگ کشور را که مقام و پایه قارنى داشت، به اداره مملکت گماشت." و چون خود در نبرد کشته شد "فراریان ماجرا را به اطلاع "شوخر" رسانیدند، پس شوخر مردم را به جنگ و پیکار با ترکان ترغیب و تشجیع کرد و قاطبه مردم ایران از کشورى و لشکرى با او همراه گشتند و براى جبران آن شکست عظیم، رو به سرزمین ترکان نهادند. اخشوان خاقان ترک از شوخر و سپاه انبوهى که همراه داشت، مرعوب گردید، کس نزد شوخر فرستاد و گفت در صورتى که از پیشرفت خوددارى کنى موبد و فیروزدُخت و تمامى اسیران و اموال و خزاین و ابزارى را که به تصرف درآورده‏ام، مسترد دارم. شوخر تقاضاى او را پذیرفت و به ایران‏بازگردید." ثعالبى نیز سخنى از نبرد سوفرا با خوشنواز نگفته است.

 فردوسى مى گوید پس از این آشتى، سوفرا با قباد و دیگر اسیران رهاشده به ایران آمد و مردم ایران از سوفرا قهرمانى فاتح ساختند و تصنیفها در باره ی او پرداختند و به قول بلعمى خواستند که پادشاهى بدو دهند، ولى نپذیرفت و پیروز، کار و تدبیر ملک بدو سپرد. فردوسى نیز در شاهنامه آورده است:

 همه چامه گر، سوفرا را ستود

 به بربط همى رزم ترکان سرود

 مهان را همه چشم بر سوفراى‏

 از او گشته شاد و بدو داده راى‏

 همه شهر ایران بدو گشت باز

 کسى را که بُدکینه خوشنواز

 بدان پهلوان دل همه شاد کرد

 روان را ز اندیشه آزاد کرد

 ببد سوفراى از جهان بى همال‏

 همى رفت زین‏گونه تا چار سال‏

 نبودى جز آن چیز کو خواستى‏

 جهان را به راى خود آراستى‏

 چو فرمان او گشت در شهر فاش‏

 به خوبى بپرداخت گاه، از بلاش‏

 بدو گفت شاهى نرانى همى‏

 بدان را ز نیکان ندانى همى‏

 همى پادشاهى به بازى کنى‏

 ز سیرى وز بى نیازى کنى‏

 قباد از تو در کار، داناترست‏

 بدین پادشاهى تواناترست‏

 به ایوان خویش اندر آمد بلاش‏

 نیارست گفتن که ایدر مباش‏  

 همی گفت  بی رنج تخت، این بود

  که بی کوشش و درد ونفرین بود   (خ 47/7 بیت 190)

 ثعالبى مى گوید، بلاش سوفرا را سپهبد عراق و فارس نامید و سوفرا همیشه از مراحم این پادشاه برخوردار بود.

 در این‏باره، دینورى مى نویسد که "بلاش پس از چهار سال شهریارى درگذشت و شوخر کشور را بعد از وى به برادرش قباد پسر فیروز سپرد." ثعالبى، از رقابت بلاش و قباد پس از مرگ پدر سخن مى گوید و نتیجه مى گیرد که "عاقبت بلاش غالب آمد و حکومت در دست گرفت و قباد فرار کرد و به خاقان پادشاه ترک پناهنده شد که به کمک او بر برادر خود بتازد و اعیان و وجوه مردم ایران بر بلاش گرد آمدند و با او عهد عبودیت و تبعیت بسته با اطاعت کامل تاج بر تارکش نهادند... و تقاضا نمودند که سپهبد سوفرا را در ازاى شجاعتهایى که به منصّه ظهور رسانیده، پاداش خیر دهد. بلاش مسؤولشان را اجابت کرد... خاقان با سى‏هزار سوار، قباد را (به ایران) اعزام داشت ولى همین‏که قباد به نیشابور رسید، خبر مرگ بلاش را به او دادند و کارش خود به خود رونق و اعتبار یافت." اما کریستن‏سن معتقد است که بلاش، ظاهرا مردى نیک‏نهاد و خوش‏نیت بود که قصد داشت ملت را خوشبخت کند: "...با وجود این بلاش مردى نبود که کشور ایران، در آن‏وقت به وجود او احتیاج وافر داشت، ناخورسندى بزرگان تعمیم یافت و پس از چهار سال سلطنت، بلاش را خلع و کور کردند و قباد پسر پیروز را بر تخت سلطنت نشانیدند، بلاشک محرک اصلى این انقلاب زرمهر (سوخرا) بوده است که ظاهرا مصالح سیاسى را در نظر داشته، زیرا قباد چندین سال پس از شکست پیروز، نزد پادشاه هفتالیان به عنوان گروگان بسر برده بود و روابط نیکویى با آن طایفه داشت. ایرانیان امید داشتند که انتخاب او، از فشار هفتالیان بکاهد، ظاهرا پس از نصب قباد با وجود اینکه کما فى‏السابق هفتالیان از ایران خراج مى گرفتند، در روابط آنها سهولتى ایجاد شد."

 فردوسى مى گوید که سوفرا قباد را که شانزده‏ساله بود از استخر به تیسفون آورد و بر تخت نشاند. ولى هفت سال درواقع خود  سوفرا حکمران ایران بود؛

 جوان بود سالش سه‏پنج و یکى‏

 ز شاهى ورا بهره بود اندکى‏

 همى راند کار جهان سوفراى‏

 قباد اندر ایران نبُد کدخداى‏

 همه کار او پهلوان راندى‏

 کسى را بر شاه ننشاندى‏

 نه موبد بُد او را نه فرمان‏رواى‏

 جهان بُد به دستورى سوفراى‏  (  خ 53/7 بیت 26)

 چون قباد به 23سالگى رسید، سوفرا به نزد او رفت و اجازه خواست تا به شیراز بازگردد؛

 بیامد بر تا جور سوفرا

 به دستورى بازگشتن به جاى‏

 سپهبد خود و لشکرش ساز کرد

 بزد کوس و آهنگ شیراز کرد

 همى رفت شادان سوى شهر خویش‏

 ز هر کام برداشته بهر خویش‏

 همه پارس او را شده چون رهى‏

 همى بود با تاج شاهنشهى‏

 بدان بُد که من شاه بنشاندم‏

 به شاهى بر او آفرین خواندم،

 گز از من کسى زشت گوید بدوى‏

 ورا سرد گوید، براند ز روى‏

 همى باژ جستى ز هر کشورى‏

 ز هر نامدارى و هر مهترى‏  (خ 54/7 بیت 34)

 ثعالبى، رفتن سوفراى را به فارس نتیجه توطئه قباد مى داند و مى نویسد: "قباد به منظور دور کردن سوفرا از دربار، او را به حکومت فارس برقرار و بدان ایالت اعزام داشت"، ولى بلعمى از دور شدن سوفراى از درگاه سخنى نمى گوید و مى نویسد: "قباد سوفراى را خلیفه کرد و گفت تو را حق بر من واجب است که پدرم تو را استوار داشت و ملک به تو سپرد و دیگر آنکه خون فیروز را طلب کردى و آن خواستها همه بازستدى... سوفراى کار همى راند و شهرها بنا کرد و هیچ ملک چنان بنا نکرد از شهرها به حدود فارس و اهواز که وى کرد نام او "ایکان" (ارجان: طبرى) و هم در پارس شهرى بنا کرد نام آن شهر کازرون و حلوان نیز، او بنا کرد و شهرى دیگر به حدود خیلان، قبادآباد نام کرد و امروز قودیان خوانند و ترمذ نیز او بنا کرد و شهرى است در تسمیةالبلدان او بنا کرد و آن‏را "ورم" خوانند و نیز آن‏را قبادیان خوانند، بر لب جیحون پس چون از ملک قباد، پنج سال بگذشت، سوفراى همان کار همى داشت. مردمان و سپاه بر وى گرد آمده بودند و هیچ کار آن مملکت به دست قباد نمانده و سوفراى خود هیچ کار بدو دست بازنداشته بود. قباد آن ذل بر نتوانست داشتن و او را بند نمى توانست کردن که همه سپاه سوفراى داشت." فردوسى در کیفیت دلگیرى قباد از سوفراى آورده است که چون سوفراى در پارس خود را "شاه‏نشان" مى خواند و از قباد فرمان نمى برد و از مردمان باژ مى گرفت و پارسیان مطیع او شده بودند در نتیجه سعایت رازداران، قباد در اندیشه نابودى او افتاد تا بتواند قدرت پادشاهى خود را اِعمال کند؛

 چو آگاهى آمد به سوى قباد

 ز شیراز وز کار بیداد و داد

 همى گفت هرکس که جز نام شاه‏

 ندارد ز ایران و گنج و سپاه‏

 نه فرمانش باشد به چیزى، نه راى‏

 جهان شد همه بنده سوفراى‏

 هر آن کس که بُد رازدار قباد

 بر او سخنها همى کرد یاد

 که از پادشاهى به نامى پسند

 چرا کردى اى شهریار بلند

 ز گنج تو آگنده‏تر، گنج او

 بباید گسست از جهان، رنج او

 همه پارس چون بنده او شدند

 بزرگان پرستنده او شدند

 ز گفتار، بد شد دل کیقباد

 ز رنجش به دل بَر نکرد ایچ یاد  ( 0 55/7 بیت 42)

 فردوسى، در ادامه داستان، چنین مى گوید که قباد براى نابودى سوفراى به راى‏زنى پرداخت و سرانجام بر آن شد تا شاپور رازى را که از خاندان مهرک و با سوفرا دشمن بود، از رى فراخواند و نامه‏اى درشت به وسیله او به سوفرا نوشت و با شاپور و سپاهى به شیراز فرستاد، اما سوفرا چنان بزرگوار و جوانمردانه با او روبرو شد که از قهرمانى بزرگ چون وى شایسته بود و همین امر سبب شد که ساده به دام دشمن درافتد:

 چو آگاه شد زآن سخن سوفراى‏

 همانگه بیاورد لشکر ز جاى‏

 پذیره شدش با سپاهى گران‏

 گزیده‏سواران و جوشن‏وران‏

 رسیدند پس یک به دیگر فراز

 فرود آمدند آن دو گردن‏فراز

 چو بنشست شاپور با سوفراى‏

 فراوان زدند از بد و نیک راى‏

 بدو داد پس نامه شهریار

 سخن رفت هرگونه دشوار و خوار

 چو برخواند آن نامه را پهلوان‏

 بپژمرد و شد کند و تیره‏روان‏

 چو آن نامه برخواند، شاپور گفت‏

 که اکنون سخن را نباید نهفت‏

 تو را بند فرمود شاه جهان‏

 فراوان بنالید پیش مِهان‏

 چنین داد پاسخ بدو پهلوان‏

 کِه داند مرا شهریار جهان‏

 بدان رنج و سختى که بردم ز شاه‏

 برفتم ز زابلستان با سپاه‏

 به مردى رهانیدم او را ز بند

 نماندم که آید به رویش گزند

 مرا داستان بود نزدیک شاه‏

 همان نزد گردان ایران سپاه‏

 گر ایدونکه بند است پاداش من‏

 تو را چنگ دادن به پرخاش من‏

 نخواهم زمان از تو، پایم به بند

 بدارد مرا بند او سودمند

 ز یزدان وز لشکرم نیست شرم‏

 که من چند پالوده‏ام خون گرم‏

 بدانگه کجا شاه در بند بود

 به یزدان مرا سخت سوگند بود

 که دستم نبیند مگر دست تیغ‏

 به چنگ آفتاب اندر آرم به میغ‏

 مگر سر دهم گر سر خوشنواز

 به مردى ز تخت اندر آرم به گاز

 کنونم که فرمود، بندم سزاست‏

 سخنهاى ناسودمندم، سزاست‏

 ز فرمان او هیچ‏گونه مگرد

 چو پیرایه دان بند بر پاى مرد (خ 59/7 بیت 98)

 شاپور پاى سوفراى را ببست و با وى به درگاه شاه رو نهاد؛

 بیاوردش از پارس پیش قباد

 قباد از گذشته نکرد ایچ یاد

 بفرمود کو را به زندان برند

 به نزدیک ناهوشمندان برند

 به شیراز فرمود تا هرچه بود

 ز مردان و گنج و ز کِشت و درود

 بیاور یکسر سوى طیسفون‏

 سپردش به گنجور او، رهنمون‏  ( ( خ 60/7بیت 103)

 دینورى، در اخبارالطوال نحوه دستگیرى و کشتن سوفرا را به نحوى دیگر بیان مى کند و مى نویسد که چون قباد، کمر به قتل سوفرا بست، شاپور رازى را که از فرزندان مهران بزرگ و عامل او بر بابل و خطرنیه بود به درگاه فراخواند و راز خویش را با وى در میان نهاد و او را مأمور کشتن سوفرا کرد: "روز بعد شاپور نزد قباد آمد، دید شوخر (سوفرا) در خدمتش نشسته است، شاپور از طرفى که شوخر نشسته بود، سوى قباد رفت، شوخر اعتنایى به شاپور ننمود، شاپور طنابى را که در دست داشت به گردن شوخر انداخت و آن‏را به گردنش پیچید و روى زمین کشانید تا از مجلس بیرون برد و با قیدى آهنین مقید نمود و به زندانش افکند و قباد به قتلش فرمان داد و به قتل رسید."

 ثعالبى، همانند فردوسى، سعایت اطرافیان قباد را دلیل کشته شدن سوفرا مى داند و نحوه مرگ و دستگیرى او را نظیر شاهنامه ذکر مى کند و مى نویسد: "همین‏که سوفرا از دربار دور شد، معاندین و حسودان زبان به ذمّ او گشوده، به قصد خرابى کار و سقوط او از مقامى که داشت، تهمتها به او بستند و برخلاف حقیقت کارها به او نسبت دادند و شاه را به مخاصمت با او واداشته به خلع و بندش تحریض کردند." بلعمى‏داستان دستگیرى سوفرا را مفصل‏تر بیان مى کند و پس از بیان مقدمات مى نویسد: "چون روز بود، سوفراى پیش قباد بایستاده بود. سپهبد درآمد و ایستاد و حدیث مى کرد. سپهبد (شاپور) با سوفراى حدیث درشت کرد، سوفراى جواب بازداد، سپهبد خشم گرفت و او را دشنام داد، سوفراى با وى جنگ کرد و قباد خاموش شده بود، سپهبد کمر بگشاد و به گردن سوفراى افکند و از پیش قباد، او را بیرون برد و به زندان کرد و سوفراى مردى پیر بود و سپهبد، جوان، و سوفراى با وى برنیامد و دیگرروز او را بکشت و قباد از سوفراى برست و کار ملک به خود گرفت." فردوسى مى گوید چون زندانى کردن و مصادره اموال سوفرا شاه را خشنود نمى ساخت، سرانجام از بیم شورش یاران سوفرا، کمر به کشتن وى بست؛

 بفرمود پس تاش بیجان کنند

 ابر او دل و دیده پیچان کنند

 بکردند پس پهلوان را تباه‏

 شد آن گرد فرزانه و نیکخواه‏  ( خ 60/7 بیت 111)

 اما ایرانیان چون از کشته شدن ناجوانمردانه سوفرا آگاهى یافتند به قیامى بزرگ دست یازیدند:

 خروشى برآمد ز ایران به درد

 زن و مرد و کودک همى مویه کرد

 برآشفت ایران و برخاست گرد

 همى هرکسى کرد ساز نبرد

 همى گفت هرکس که تخت قباد

 اگر سوفرا شد، به ایران مباد

 سپاهى و شهرى همه شد یکى‏

 نبردند نام قباد اندکى‏

 برفتند یکسر به ایوان شاه‏

 ز بدگوى پردرد و فریادخواه‏

 کسى را که بر شاه، بدگوى بود

 بداندیش او و بلاجوى بود

 بکشتند و بردند ز ایوان کِشان‏

 ز جاماسب جستند چندى نشان‏

 ورا برگزیدند و بنشاندند

 به شاهى بر او آفرین خواندند

 به آهن ببستند پاى قباد

 ز فرّ و نژادش نکردند یاد  ( خ 61/7 بیت 123)

 ثعالبى نیز به انتقامجویى یاران و دوستداران سوفرا از قباد، اشاره دارد و مى نویسد: "اعیان افسران از کشتن سوفرا و بیگناهى او و عملیات برجسته‏اى که کرده بود، قباد را تقبیح کردند و بر مسبّبین قتل او تاخته و همه را کشتند و چون از قباد و عملیات زشتش ترس و وحشت داشتند او را خلع کرده دستش را از سلطنت کوتاه و برادرش جاماسب را به پادشاهى اختیار کردند."

 بنابر شاهنامه و غرر ثعالبى و اخبارالطوال و تاریخ بلعمى، پس از دستگیرى قباد او را به دست پسر سوفرا که "زرمهر" نام داشت، سپردند تا هرسان که خواهد با وى رفتار کند.

 اگرچه در بعضى متون "زرمهر" و "سوفرا" را یکى دانسته و "زرمهر" را نام "سوفرا" نوشته‏اند و کسانى چون ثعالبى از او سخن نگفته‏اند، اما فردوسى "زرمهر" را پسر سوفرا مى خواند و این قول هماهنگ است با آنچه دینورى در اخبارالطوال و بلعمى در تاریخ خود نوشته‏اند.

 فردوسى داستان این پارسى‏زاده بزرگوار را چنین بازمى گوید:

 یکى پور بُد سوفرا را گزین‏

 خردمند و پاکیزه و بافرین‏

 جوانى بى آزار و زرمهرنام‏

 که از مهر او بُد پدر شادکام‏

 سپردند بسته بدو شاه را

 بدان‏گونه بُد راى، بدخواه را

 که آن مهربان کینه سوفراى‏

 بخواهد به درد جهان کدخداى‏

 بى آزار زرمهر یزدان‏پرست‏

 نسودى به بد، با جهاندار، دست‏

 پرستش همى کرد پیش قباد

 وز آن بد نکرد ایچ بر شاه یاد

 جهاندار زو ماند اندر شگفت‏

 ز کردار او مردمى برگرفت‏   (  خ62/7 بیت 131)

 بنابر شاهنامه "زرمهر" با "قباد" به مهربانى و نیکى رفتار کرد و با او پیمان بست و سوگند خورد و قباد او را به رازدارى خود برگزید و تاج و تخت خود را مدیون او دانست،

 چو بشنید زرمهر پاکیزه‏راى‏

 سبک بند را برگشادش ز پاى‏

 و با پنج تن از یاران قباد؛

 شب تیره از شهر بیرون شدند

 ز دیدار دشمن به هامون شدند

 سوى شاه هیتال کردند روى‏

 ز اندیشگان خسته و راه‏جوى‏( خ64 /7 بیت 147)

 و "زرمهر" تا رسیدن "قباد" به پادشاهى با او بود. اگرچه فردوسى دیگر جز از بزرگوارى زرمهر در سلطنت هرمز سخن نرانده است، ولیکن دلیل رهانیدن "قباد" را سزاوار نبودن دیگر برادرانش براى شاهى مى داند:

 نگه کرد زرمهر و کس را ندید

 که با تاج بر تخت شاهى سزید

 چو بر شاه افگند زرمهر مهر

 بر او آفرین خواند گردان سپهر

 از او بند برداشت تا کار خویش‏

 بجوید کند تیز بازار خویش‏    ( 603/7 بیت 1653)

 دینورى "زرمهر" را یکى از پنج معتمدان قباد، مى شناسد که همچنان‏که در شاهنامه نیز آمده است دختر دهقانى را در اهواز براى قباد خواستگارى کرد اما بلعمى به نکته‏اى اشاره مى کند که ناشى از بدبینى شدید ایرانیان نسبت به قباد است، او مى نویسد: "گویند (قباد) زرمهر را نیز بکشت ولیکن نه درست است."

 در دوره پادشاهى هرمز، پسر انوشیروان نیز دلاورى دیگر از شیراز برخاست به نام "سام اسفندیار" که از فارس سپاه برگرفت و به یارى خسروپرویز به آذربایجان رفت. بندارى، سام‏بن اسفندیار را فرمانرواى شیراز مى داند.

 

* منبع: شاهنامه ،خالقی مطلق ، ابوالفضل خطیبی، جلد 7، چاپ مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران ،1386

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از استاد حسن امداد

دکتر منصور رستگار فسایی 

 

                   یادی از استاد حسن امداد

 

  حدیث دیگران گفتیم  و رفتیم            حدیث  ما بما ند و ما گذشتیم

   سراغی گر کسی گیرد ز إمداد          حدیثی بود و عشقی، تا گذشتیم  ( حسن امداد)

 

بسیار دیر از درگذشت استاد حسن امداد آگاه شدم ،و  از دست رفتن  او را که پس از استاد سامی ، شمع جمع  اصحاب فرهنگ و هنر و تاریخ، در فارس  بود،   بسیار  دردناک و سخت و ناگوار یافتم ،او از اخرین یادگارهای نسل  ممتاز فارسیان بزرگی بود که خوب درس  خوانده بودند ، فرهنگ و تاریخ ایران را نیک می شناختند و عشق به این سر زمین  را با دل و جان خویش عجین ساخته  بودند  و به مدد حافظه توانمند و ذهن وقّاد خویش  می توانستند  مدتها در مرکز پژوهشهای مربوط به فرهنگ و ادب وتاریخ فارس فعال باشند وهرجا و هر وقت ،دانسته هاشان را مدون کنند و به تجزیه وتحلیل یافته های حود بپردازند ، مقاله و کتاب بنویسند و سخنرانی کنند  و بدین ترتیب دیگران را بر سفره ی ی عام و پر نعمت دانش خود مهمان سازند، شاد روانان دکتر مژده، دکتر نورانی وصال، علی سامی،و مرحوم علی نقی بهروزی ، از این دست   ، بودند .

استاد حسن امداد در سال ۱۳۰۰ در شیراز متولد شد ، تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در این شهر به انجام رسانید و برای ادامه تحصیل به تهران رفت ودر سال ۱۳۲۹ از دانشکده‌ی ادبیات و دانشسرای عالی   به اخذ مدرک کارشناسی تاریخ و جغرافیا توفیق یافت  د به خدمت در آموزش  و پرورش فارس در آمد و من به خاطر دارم که  از اولین  دبیران لیسانیه یی بود که به فسا آمد و سالی در دبیرستان ذوالقدر تدریس کرد و به شیراز بازگشت و از آن پس شیراز ، شهر او  و فرهنگ آن قرارگاه دل روشن وی گشت و این انس فرهنگی را با تألیف کتابهاو مقالات  و سخنرانی  های گرانقدراثر گذار،  در تاریخ فارس و فرهنگ و ادب و هنر آن،  به همگان نشان داد  ونام خود  را در کنار نام فارس و دیگر بزرگان آن  ، چاودانه ساخت .

استاد امداد در  29 آذر ماه  1388 درگذشت  و در حافظیه به خاک سپرده شد وبا درگذشت وی ، فارس  و فارسیان ،یکی از  دلسوزان دل آگاه و دانایان  توانمند وشایسته ی خود را از دست دادند ولی یاد او برای همیشه در جوار نام  بزرگان فرهنگی فارس  خواهد درخشید.

 امداد مردی متوسط القامه ، با اندامی  متناسب  بود  که آرام وشمرده  و معلمانه سخن می گفت، صدایش آرام و باریک بود  و نگاهی  نافذ و مهربان  داشت ، تند راه می رفت و بسیار مبادی  آداب و وقت شناس بود و در هر جلسه ی کاری یا مجلس سورو سوک  ، از اولین کسانی بود که بموقع و سر وقت حاضر می شدند،کار کردن با وی آسان و راحت و آرام بخش بود، مقاله اش را پیش از هر کسی آماده می کرد و  تحویل می داد ،روی هر قول و قرار وی ، دقیقا  می شد حساب کرد.  در چاپ آثارش بسیار وسواس داشت ودر سفر و حضر همان   رفیق حجره و گرمابه و گلستان بود. در رفتار و کردارش  وقار و سکونی خاص دیده می شد که هر کس را بی  اختیار ، به احترام و امی داشت.نکته سنج و دقیق بود و حکایت ها وداستانهای  دلپذیر فراوانی از دیده ها و شنیده ها و خوانده هایش  به خاطر داشت که  به جا و بموقع از آنها استفاده می کرد، اهل خود نمایی و فضل فروشی نبود و درست به درخت بار آوری می ماند که هرچه بیشتر میوه و ثمر می داد ، سنگین تر وسر به زیر تر و خاکی تر می شد. یک ذرّه حسادت و تنگ نظری و خود بزرگ بینی   و علامه نمایی و ریاست جویی  و خود نمایی  در اونبود .برای همه در حد و شأنی که داشتند ، احترام قایل بود ،از کسی  غیبت نمی کرد و پیشرفت و شهرت و کمال علمی و ادبی و فرهتگی  هر کسی  او را شاد می ساخت و زبانش را به ستایش وی ، باز می کرد به همین دلیل من کمتر کسی را دیده ام که از وی  جز به نیکی سخن گفته باشد.، هیچ محفل فرهنگی در شیراز بی  وجود او به کمال نمی رسید و رونق افزای تمام انجمن ها و فعالیتهای فرهنگی فارس بود او مردی بود که  می شد در همه جا با او، آبرومندانه  و استوارذخایر فرهنگی فارس را به تماشا گذاشت و به او بالید، خوب سخنرانی می کرد و به اندازه و مناسب وفرهیحته وارو در چار چوبی دقیق و  از پیش طراحی شده  داد سخن می داد و از اطناب و دراز گویی پرهیز می کرد.

، به خاطر دارم  که از هنگامی  که مرد فرهنگ پرور فارس، کورش  کمالی سروستانی- حفظه الله -در کارایجادبنیادفارس شناسی  وچند نهاد فرهنگی دیگر چون روزهای حافظ و سعدی و سمینارهای متعد د وانتشارمجلات فارس شناخت، حافظ پژوهی و سعدی شناسی بود ، استاد امداد همیشه یکی از همکاران  وی بود که در هر جلسه یی که بدین امور مربوط می شد ،منظما و بی وقفه حضوری  سازنده و فعال  داشت  و در همه این موارد یا مقاله و کتاب می  نوشت یا سخنرانی های  پر ثمرایراد می کرد، با در کار برنامه ریزی و مشاورت، بی هیچ چشمداشتی ادای وظیفه می کرد .

درآموزش عشایر نیز سالهامدیریت دانشسرای عشایری را بر عهده داشت و یار و معین شادروان  بهمن بیگی بود وآن  شادروان در جایی نوشته است که بدون استاد امداد هیچ یک از فعالیتهایش به توفیق مطلوب  نمی انجامید.

ا وکار فرهنگیش را بامعلمی دبیرستانها آغاز کرده بود و در طول سالها ی طولانی خدمت فرهنگی خویش ،منش و روش  معلمی را خوب  یافته و مستمرا دنبال کرده بودآن چنان که می توان ادّعا کرد که فعالیت های فرهنگی او  که  از سال 1325 آغاز شده بودو تا سال 1389  همچنان فعالانه  ادامه یافت ،دربیش از هقتاد سال  ،حتی یک روز،دچار وقفه و سکون نشد .

او به کمبود های نسل  جوانان  در زمینه های متفاوت فرهنگی معاصر، به نیکی آشنایی داشت و ضرورت فرهنگ سازی وبازگشت به خویشتن  فرهنگ ملی  را خوب می شناخت به همین جهت در همه ی عمر می کوشید تا با نثر ساده و  پربار خویش، جوانان را با تاریخ و هنر و معارف قومی آشنا سازد ویاد آوری اندیشه ها و سنن نیک  نیاکان را  وسیله یی برای آشتی این نسل با نیاکان و نا خود آگاه جمعی این قوم قرار دهد.همه ی آثار استاد  امداد با چنین هدفی به رشته ی تحریر درآمده است که  بتواند نکته ی مبهمی را از تاریخ و ادب و فرهنگ مردم این دیار تبیین و توضیح کند  ودراین کار به جرأت می توان گفت که بسیار موفق و سر افراز بود.

 برای امداد فارس و فرهنگ آن بسیار مهم و قابل اعتنا بود و به همین دلیل سالها در کار تالیف تاریخ آموزش . پرورشدر فارس بود و آن را جزیی از تحولات عمده ی تاریخ فارس در دوره ی معاصر می دانست ( رک :تاریخ آموزش و پرورش فارس از عهد باستان تا دوره معاصر (1384)

 

  او تا همین پارسال که در شیراز جنّت طراز  در خدمتش بودم،  در سن 88 سالگی وبا وجود بیماری  سختی که بدان مبتلا بود، به مدد روح زنده و جوانی که داشت ، هنوزخوش لباس و با چهره یی متبسّم و امیدوار، با  اعتدال و راست قامت و  اسنوار می  ایستادو شمرده و با اعتماد به نفسی مثال زدنی ،سخن می گفت  هیچ ترسی از  رحیل  (که سالها پیش بانگ آن را شنیده بود و کتابی به همین نام منتشر کرده بود)، در سیمای او دیده نمی شد، و هیچ  نشانه یی ازضعف و ناتوانی  خاصی که از آن بوی فراق به مشام برسد، در او وجود نداشت ،  هنوز حافظه اش خوب کار می کرد و همچنان مبادی آداب و خوش بر خورد  و خوش  صحبت و چالاک بود  و همه ی آنجه را که در بیش از سه ربع قرن خوانده و دیده و شنیده بود ، به خاطر  می آورد،

او  براستی حافظه ی هزاره یی فارس و فرهنگ و  تاریخ آن بود   ولی  تاریخ معاصر فارس و هم عصران خویش را  بهتر می شناخت و هرگاه از وی  چیزی  درآن باره می پرسیدید، مستند و  دقیق به شما جواب می داد و در فرصتی دیگر، با استفاده از کتابخانه و منابعی که در طول روزگار فراهم آورده بود، مستندات و ،عکسها و روزنامه هاو کتابهایی  که درآن مورد داشت، به شما نشان می داد و من در میان معاصرانی که  در پنجاه سال اخیر در فارس شناخته ام ، هیچکس را با آن گونه زندگی فرهنگی  وتسلط تاریخی   و منش و روش علمی  ومستند گویی قابل تقدیر ، سراغ ندارم.

به لحاظ عاطفی بسیارخانواده دوست  ورفیق نوازبود ، چهره یی آرام ودوست داشتنی و مهربان داشت ، همواره شوخ طبعی می کرد و به زندگی بسیار خوشبین بود.در شادی و غم دوستان شرکت می کرد، در هر جمع ادبی  ، سهمی بر عهده می گرفت ، وبسیاربی نیازو مهمان نواز بودو پذیرایی هایش در جلسات ادبی یاران یکشنبه ، که در منزل وی برگزار می شد، از بهترین ها بود.  تا کتابی  منتشر می کرد ، نسخه یی  به همه ی دوستانش  هدیه می  داد و برای هریک به تناسب  دستخطی  به رسم یادبود،بر  صفحه ی اهداء کتاب می نگاشت و همگان را به نوعی در آن جا می  نواخت و چون دوستانش همیشه بیشتر از  تعداد کتابهایی بود که  به عنوان سهم مؤلّف به او می رسید ، ناگزیر می شد که تعدادی از کتابهای خود را بخرد و به دوستان هدیه کند.

ا و چون هر شیرازی دیگری ،با ذوق بود و گاهی  شعر هم می گفت و ولی  هرگز ادعایی شاعری  نداشت ، به شاعران معاصر فارس چون صورتگر و حمیدی وتوللی و جاوید و خایفی ارادتی خاص داشت و  درباره کسانی  چون وصّاف  وشوریده و قاآ نی و وصال وفرزندانش ،خوب کار کرده و درمقالات و کتابهای  مختلف خود، حق آنها را ادا کرده بود.

اوسالها عضو فعال انجمن های مهم ادبی فارس  چون کانون ادب فارس و انجمن شعر فریدون و یاران یکشنبه بود.این شعر از اوست:

به سان موج ازاین دریا گذشتیم   

از این دریای  طوفان زا گذشتیم

                  امید از هر چه بود اینجا،  بریدیم     

                   به قاف عشق  چون عنقا گذشتیم

اسیر عشق اگر بودیم عمری

چو مجنون  از دل لیلا      گذشتیم

بسان ذرّه یی تا پیش خورشید 

از این صحرای  نا پیدا گذشتیم

 گناهان را به آب توبه شستیم  

 مسیحا وار  ،بی پروا ،  گذشتیم

حدیث دیگران گفتیم  و رفتیم  

حدیث  ما بماند و ما گذشتیم

 سراغی گر کسی گیرد ز أمداد  

  حدیثی بود و عشقی، تا  گذشتیمشعتوللی بان

درگذشت همسرش  که یار وهمراه دیرین  عمر وی بود ، او  را سخت آزرده و اندوهگین کرد و شاید از دست دادن  او بود که  در نهان جان استاد را خورد و وسوخت و  اورا به آستان فنا برد.

سعدی بزرگ ، عشق ادبی امداد بود و آن چنان به آن بزگوار عشق  می ورزید که چون در یکی از سمینارهای سعدی شناسی  در شیراز ،یکی ازسخنرانان  در اعتراض به سعدی سخنانی گفت ، استاد امداد ، چنان رنجید که در دوسه هفته ،کتابی  در پاسخ به وی نگاشت (جدال مدعیان با سعدی (۱۳۷۷)،   که تاثیری عمیق در جامعه گذاشت و به دنبال آن بحثهایی دراز مدت و ثمر بخش و روشنگر درمورد سعدی در  محافل ادبی به راه افتاد  و خود استاد سالها در سخنرانی های و مقالات خویش  ، همچنان،آن بحث را دنبال می کرد.

استاد امداد  خردمندی دانا دل  بود  و در کارهایش سخت کوش، بسیار منظم و منضبط  و دارای  فکری  روشن و متین و روشمند بود که  با سر افرازی و دامنی  پر از تجربه و دانایی  توانست بیش از 70 سال در عرصه ی فرهنگی فارس  ، درخشش داشته باشد .استاد صادق همایونی که خدایش  عمری دراز ببخشایاد در مورد استاد امداد گفته اند که: " استاد امداد  در زمان حیات خود با مرحوم علی سامی و علی نقی بهروزی که آثار درخشانی در زمینه تاریخی دارد دوستی نزدیکی داشت و اگرچه این سه تن ، با هم اختلاف  روش وسلیقه   داشتند اما در خدمت به دیار فارس همفکری و مشورت داشتند و همین ها باعث شد امداد بهترین آثار را درباره فارس بوجود آورد و کارهای او هیچ دست کمی از فارس نامه ناصری نداشت. نوشتن کتاب های شیوا،ساده و گویا کار بسیار سخت و مشکلی است که مرحوم امداد از عهده آن برآمد. "

مراسم بزرگداشتی که در زمان حیات برای وی بر گزار شد وآن همه  همدردی و عاطفتی که در مراسم تشییع و تدفین  و هفتم وچهلم وی از طرف  فرهنگدوستان  نشان داده شد ، نماینده عظمت دست آوردهای فرهنگی وی  واوج احترامی بود که جامعه برای آن بزرگوار و کارهایش  قایل بود.

هر گز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق     ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

روانش شاد  وبا فرشتگان و پاکان و نیکان همنشین باد.

 

­---------------

 آثار استاد امداد

علاوه بر مقالات و سخنرانی های فراوان استاد که به صد هامورد بالغ می شود، و در اینجا فرصت ذکر آنها نیست،استاد  کتابهای  متعددی را به چاپ رساندند و کتابهایی چون " تر کیب آفرینی  در شعر سعدی" را در دست تألیف داشتند  که امیدوارم بازماندگان ایشان بتوانند این آثار را تدوین و منتشر سازند ، تا آن جا که پس از در گذشت ایشان  دیده ام کتابهای زیر از استاد به چاپ رسیده است:

 

کتابهای چاپ شده ی استاد امداد:

: دیوان وصاف شیرازی (۱۳۸۹)، مجموعه آثار پزشکی (۱۳۸۹)، فارس در عصر قاجاریه (۱۳۸۶)، تاریخ آموزش و پرورش فارس از عهد باستان تا دوره معاصر (۱۳۸۴)، سیمای شاعران فارس در هزار سال (۱۳۷۷)، جدال مدعیان با سعدی (۱۳۷۷)، انجمن‌های ادبی شیراز (۱۳۷۲)، بانگ رحیل (۱۳۷۲)، نزهه الزایرین (۱۳۵۹)، ده سوره از قرآن مجید برای تدریس در دبیرستان‌ها (۱۳۴۱)، تعلیمات مدنی (۱۳۴۱)، فرهنگ نوآموز (۱۳۴۰)، تاریخ گیتی (۱۳۴۰)، شیراز در گذشته و حال (۱۳۳۹)، راهنمای آثار تاریخی فارس (۱۳۳۹)، تعلیمات اجتماعی (۱۳۳۸)، فرهنگ دانش‌آموز (۱۳۳۸)، املاء زبان فارسی (۱۳۳۷)، جغرافیای گیتی (۱۳۳۶)، سه شاهزاده تیره‌بخت (۱۳۲۵) و داستان فریدون (۱۳۲۳).

فعالیت‌های فرهنگی استاد امداد:

 دبیری دبیرستان‌های شیراز، مدیریت و معاونت چند دبیرستان‌در شیراز، رییس دانشسرای عشایر فارس، رییس دانشسرای راهنمای تحصیلی اهواز، عضو هیأت منصفه مطبوعات، عضو انجمن آثار و مفاخر ملی فارس، عضو کمیته میراث فرهنگی، عضو کنگره ملی نویسندگان و شاعران در تهران، عضو کمیته علمی کنگره هفتصدمین سال درگذشت سعدی، عضو کمیته علمی کنگره ششصدمین سال درگذشت حافظ، عضو کنگره بین‌المللی سیبویه، عضو هیأت مؤسس مرکز سعدی‌شناسی، عضو هیأت مدیره بنیاد فارس‌شناسی، عضو انجمن ادب حافظ شیراز، عضو انجمن ادبی یاران یکشنبه، عضو کانون ادب و هنر پارس، عضو انجمن سعدی در لس‌آنجلس، عضو هیأت علمی کنگره بزرگ فارس‌شناسی و عضو کانون دانش پارس.

نشان‌ها و لوح‌های دریافتی استاد امداد:

 ۱۴ تقدیرنامه از وزارت آموزش و پرورش، ۱۷ تقدیرنامه از مدیران کل آموزش و پرورش فارس، خوزستان و بوشهر، دریافت نشان فرهنگ به دلیل تألیفات مؤثر، دریافت نشان طلا و لوح سپاس بنیاد فارس‌شناسی، دریافت لوح تقدیر و سپاس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و چاپ کتاب ویژه بزرگداشتش در سال ۱۳۸۱، دریافت لوح تقدیر و سپاس مرکز سعدی‌شناسی، دریافت لوح تقدیر و سپاس اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس، دریافت لوح تقدیر و سپاس از استانداران فارس؛ جهرمی، صحراییان، انصاری لاری و احمدزاده، چاپ تمبر یادبود امداد با تصویرش توسط بنیاد فارس‌شناسی و اداره پست فارس، انتخاب به عنوان دبیر نمونه، دریافت لوح تقدیر و سپاس از سازمان میراث فرهنگی، دریافت لوح تقدیر و سپاس از دانشگاه حافظ شیراز، دریافت لوح تقدیر و سپاس از کتابخانه و مرکز اسناد ملی فارس، دریافت لوح تقدیر و سپاس از انجمن‌های ادبی مختلف از جمله یاران یکشنبه، کانون دانش پارس، انجمن شاعران جوان، کانون ادب و هنر پارس و... .

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ بهمن ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم