دکتر منصور رستگار فسائی

دکتر علی محمد حق شناس مرد "عاشقانه نظر کردن"

دکتر منصور رستگار فسایی 

 

  در گذشت  دکتر علی محمد حق شناس مرد "عاشقانه نظر کردن"

 

همی گفتم که خاقانی  دریغا گوی من باشد

 دریغا من  شدم آخر ، دریغا گوی خاقانی

 

دکتر علی محمد حق شناس استاد زبان شناس ، محقق، مترجم و شاعر معاصر، به علت بیماری قلبی که سالها با آن دست وپنجه نرم می کرد، در ظهر روز جمعه دهم اردیبهشت ماه1389، در تهران درگذشت ، براستی که " مر گ چنین خواجه  ، نه کاری  است خرد، او از خردمندانی  بود که مصداق صادق این شعر رودکی  هستند:  :

                 از شمار دو چشم ، یک تن کم          و ز شمار خرد ، هزاران بیش

 درگذشت وی برای جامعه ی ادبی و فرهنگی ما ، یک فقدان بزرگ و بسیار جبران ناپذیر بود

و من مناسب ترین  سخن را در مرگ وی  و  با توجه به روحیات خاص دکتر حق شناس ، بازخوانی این چند بیت از ملک الشعراء بهار  می  دانم که  در سوک ایرج میرزا سروده است:

                           ایرجا رفتی و اشعار تو ماند       کوچ کردی  و تو و آثار تو ماند

                         بار بستی  تو  ز سر منزل من       آتشت ماند ولی  در دل من

                              بعد عمری دل یاران بردن       جان ما سوختی از این مردن

                    بود در نظم جهان صاف و صریح        مردنت سکته ولی غیر ملیح

                            موقع سکته ات این دور نبود       حبت ما و تو این طور نبود

                               امه ، پوشید سیه در غم تو        نامه ، شد جامه در، از ماتم تو

                          شجر فضل و ادب ، بی بر شد        فلک دانش ، بی  اختر شد

                          بی تو رندی و نظر بازی  مرد       راستی سعدی شیرازی  مرد...

و من که از دوره ی دبیرستان ، او را می شناختم و همیشه به وی ارادتی کامل می ورزیدم ، در عین غم جانکاهی که از درگذشت وی داشتم، در این یکی  دو روز کوشیدم تا با استفاده از منابع ناقصی که در غربت ، دراعتیارم بود، اطلاعات بیشتری را در باره ی او گرد آوری و ارایه کنم تا کسانی  که اورا نمی شناسند،اندکی از میراث فرهنگی  وی را در اختیلرداشته باشندو مسلما ، در آینده همکاران و شاگردان وی ، در باره ی اوو جنبه های تخصصی و علمی کارهایش ،  اطلاعات دقیق تر و جامع تری را ارایه خواهند داشت ،اما اینک من بدان می  اندیشم که :

           آب دریا را اگر نتوان کشید ،       هم به قدر تشنگی ، باید چشید

دکفر علی محمد حق شناس، در اردیبهشت سال  1319 در جهرم ، شهر باربد و در قبیله یی که همه از عالمان دین بودند ، چشم به جهان گشود

            همه قبیله ی من عالمان دین بودند     مرا معلّم عشق تو ، شاعری آموخت        ( سعدی)

تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را تا سال نهم درجهرم ودوره ی دوم متوسطه را در دبیرستان نمازی شیرازبه انجام رسانید و برای ادامه تحصیل  به تهران رفت و  در آنجا، با   کسب رتبه اول در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشسرای عالی تهران(دانشگاه تربیت معلم امروز)  فارغ التحصیل شد و در سال 1344برای  گذراندن دوره ی  فوق لیسانس و دکترای زبانشناسی به انگلستان  اعزام شد  و پس  از استفاده از محضر استادان بزرگی  چون اساتیدی چون پرفسور روبینز، هندرسون، نیل، نیلس میلز،در سال1352 ، در رشته زبان‌شناسی و آواشناسی همگانی. از دانشگاه لندن فارغ التحصیل شد  وبیدرنگ  به ایران بازگشت  و در دانشگاه ملی (شهید بهشتی امروز)شروع به کار کرد وپس از چندی  به دانشگاه تهران منتقل گشت  ومدتی هم در پژوهشگاه علوم انسانی  به تدریس و تحقیق  پرداخت

او، دو بار برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد؛ یکبار در دوره بیستم و بار دیگر در سال گذشته  و برای کتاب "کتاب تاریخ زبان شناسی" اما در لحظه اعلام نامش از تریبون تالار وحدت حق شناس به دلیل عود کردن بیماری قلبی‌ در بیمارستان بستری بود.

در سال 85 13 هم از سوی صداوسیما به عنوان چهره ماندگار بخش زبان شناسی برگزیده شد.

حق شناس ، پس از بازنشسته شدن  از  دانشگاه تهران،با مؤسسات علمی  وپژوهشی  همکاری  داشت و از اعضای شورای بازنگری در شیوه نگارش و خط فارسی و رییس انجمن علمی نقد ادبی ایران بود. 

. اوبه قول خودش:" سرش در زبان شناسی بود و دلش در ادبیات می تپید "( کتاب ماه ادبیات و فلسفه، آبان 1379، شماره 37) وبه ادبیات و مسائل نظری ادبی تعلّق خاطر بسیار داشت و از ذوقی سرشار و خلاق  در زبان و ادبیات فارسی بر خوردار بود ،در کتاب " مقالات ادبی - زبان شناختی " او که نشان دهنده ی گستره ی تسلط و عمق الفت او با ادب گذشته و معاصر فارسی  است در ضمن مقاله یی می گوید:  " یک زبان وقتی  متولد می  شود که اولین  شاعر آن زبان متولد می شود و یک زبان وقتی می میرد که آخرین شاعر آن  زبان  مرده باشد."  واین عبارت با توجه به تخصص والایی که  او در زبان شناسی  داشت ، می تواند  از یک سو ، شأن شاعرانه  ی  کسانی چون فردوسی  و سعدی و حافظ و ... را در خلق و جاودانه سازی  زبان فارسی  نشان دهد و در همان حال ، راز علاقه ی حق شناس را به شعرو نثر فارسی  بازگو کند.

 حق شناس شعر و نثر  ایران و جهان  را خوب  می شناخت وسخنرانیها ومقالات او  در سمینارها و مجلات تخصصی ، حاکی از  احاطه ی کامل  وی در این دو حوزه است.

علاقه‌مندی حق‌شناس به ادبیات ، در ترجمه‌ها و اثار پژوهشی  وی نیز تاثیر گذاشته است .

 حق شناس ،به قول یکی  از همکارانش :"زبان‌شناسی را عمیقا می‌شناخت و در انتقال دانسته‌هایش به دانشجویان  ،بسیار خوب عمل می‌کردوخدمات زیادی هم  به رشد و گسترش زبان‌شناسی در ایران کرد."( دکتر آموزگار ،ایسنا) . او متخصّص زبان شناسی و آواشناسی بود و لی به ادبیات و مسائل نظری ادبی تعلّق خاطر بسیار داشت و در این هر دو زمینه می‌خواند و می‌نوشت .

حق شناس ،نثر ادبی  موجز و روان و فاخری داشت که به نثر روزبهان و عین القضا ة شبیه بود  ، و به  شیوه ی ایجاز و اختصار ، و بسیار زیبا سخن می گفت و می نوشت و آثارش، گاهی به شعر منثور شباهت می یافت  . علاقه‌ی حق‌شناس به ادبیات نثرعلمی  او را نیز تحت تاثیر قرار می  داد و خود چند بار اعتراف کرده است که در نوشته‌های علمی‌اش گاهی از زبان متناسب با آنها عدول کرده و زبان ادبی را به کار گرفته است.

حق شناس معتقد بود  : " ...فارسی زبانی زایا ست.وعلیرغم این واقعیت، این توهم در پس ذهن خیلی‌ها است که زبان فارسی یک جایی کمیتش لنگ است که  منظورشان در مواجهه باعلوم جدید است،  اما چرا زبانی که تا این حد تواناست، در واژه‌سازی علوم روز، مشکل دارد. جواب آن است که ‌سه مسئله زبان، فرهنگ و خط  در عین حالی که به هم مربوطند و بر هم اثر دارند ولی ذاتا از هم جدا هستند، و باید از یکدیگر متمایز شمرده شوند. ما این مقولات را با یکدیگر می‌آمیزیم و مشکلات یکی را بر گردن دیگری می‌اندازیم و این مسئله ما را گیج می‌کند این سه مقوله از یکدیگر جدا هستند ولی تأثیر و تأثر دارند:

 زبان ،خانه اندیشه و فرهنگ انسان است. آنچه در این خانه از ابزار و امکانات وجود دارد در حقیقت حکم فرهنگ را دارد. مجموعه آن چیزی که در طی سالیان جمع شده، آگاهانه و هوشیارانه، و یا چیزهایی که به صورت آداب و سنن رسوب کردند همگی فرهنگ شخصی را تشکیل می‌دهند.
خط ،جزء تجهیزات بسیار بسیار جدیدی است که در اختیار زبان گذاشته‌ شده است تا کار فرهنگ را سازمان دهد و می‌توان از آن به حکم وسیله آماده‌سازی یک خانه قدیمی برای کارهای جدید نام برد.. اثرات تغییر خط در برابر عمر صدهاهزار ساله زبان اثرات زودگذری هستند. تاریخ خط به 8هزار سال می‌رسد که این در برابر صدها هزار سال، صفر است. این خط اگر تغییر کند ممکن است برای دو سه نسل آشوب ایجاد کند ولی پس از آن اگر سرمایه فرهنگی را به خط جدید منتقل کنند مشکلات حل خواهد شد. اما تأثیر تغییر در زبان ماندگار است.
اتفاقات که در فرهنگ رخ  می دهد زبان را دچار گیجی و سردرگمی می‌کند. حتی زمانی اگر تغییرات فرهنگی خیلی سریع و بد باشد وباعث از بین رفتن زبان ‌شود، این آشفتگی در زبان هم منتشر خواهد شد.
‌اقرار به اینکه زبانی نازاست اقرار به این است که مردم و گویش‌وران آن زبان سترون هستند. بی‌شک هر زبان‌شناسی می‌داند که همه زبان‌ها از توانایی و زایایی کمابیش هماهنگ و یکسانی برخوردارند. اما برخی جوامع از این ظرفیت بالقوه ، سود می‌جویند و برخی خیر. به تعبیری می‌شود گفت که هرگونه نازایی یا سترونی که در زبان پیدا شود، عارضه ‌ای است دال بر یک بیماری فرهنگی. اگر بیماری فرهنگی از بین برود، زبان توانایی زایی‌اش را بدست می‌آورد. باید به فکر رفع بیماری فرهنگی بیفتیم و این وضعیتی است که زبان فارسی در آن قرار گرفته است.
 در اینجا ،حساب دو چیز را باید از هم جدا کرد:

اول : سر و صداهای مطبوعاتی و ژورنالیستی ،

 ثانیا :تلاش‌های متخصصان یک حوزه برای رفع یک مشکل.
زبان فارسی  ،تنها دارای  عرصه ی واژگانی نیست. زبان فارسی سبک‌ها و طرزها و گونه‌های مناسب علوم مختلف را به گونه‌ای که نیاز امروزه است ، ندارد. باید اشکال تخصصی زبان فارسی را فراهم کرد. خود این صد سال و بیشتر کار دارد. زبان فارسی که زبان یک شکل و یک دستی بوده است ، باید با به دست آوردن اشکال مختلف علوم ،[ به مقتضای زمان متحول شود. ]از این رهگذر است که زبان می‌تواند از این مشکل که ما به عقیم بودن و نازا بودن از آن نام می‌بریم ، نجات پیدا کنیم. ما عقیم هستیم که کار نمی‌کنیم ،نه زبان فارسی..  "(  خبرگزاری فارس    )

حق شناس ،در فرا سوی  تخصص و دانش و فعالیتهای حرفه یی خود،پاکباخته و مردم دوست و عاطفی و پر احساس و روحاٌ  شاعر منش  بود و شاعرانه زندگی  می  کرد وبی آن که ادعای شاعری  داشته  باشد ، براستی  منشی شاعرانه داشت ، چون زبان به شاعری  می گشود  دارای سبکی خاص  بود که بخوبی  می  توانست حال و هوای  روحی  اورا درلحظه های سرودن ، نشان دهد و توانایی  وی را  در تصویر گری و احساس عمیقش را در خلق  شعر  بنماید ، من در کتاب  انواع شعر فارسی این گونه اشعار او را " شعر یک نگاه  و یک لحظه " خوانده ام  ، اشعاری که  به لحاظ مفهومی و کوتاهی مصمون یاد آور اشعار کهن چینی و ژاپنی ( هایکو) است و تقریبا به نوعی در دوره ی سامانی ، در نواحی شرقی ایران  رواج داشته است( انواع شعر فارسی ، چاپ دوم ص 667) ، به این دو چند نمونه از شعر حق شناس نگاه کنید:

                       (1)

هیچم که  رفته رفته  به پایان رسیده است

پایان هیچ

امّا

دردا

دوباره هیچ است

  (2)

هر بار

عاشقانه نظر کردن را

از یادمی برم،

دنیا به به پیش چشمم،

بیغوله یی است

تا من غولی

    به نام من

   (3)

می خواهم از تمامی شبها که با منی ،

طرحی به یادگار  بسازم

طر ح فضای  خالی

و خورشید

در قالب آبنوس

به خاطر  دارم که چند سال پیش ، حق شناس سوک سروده یی   " چاپ کرده بود   در سوک یکی از دوستانش که چنین آغاز می شد:

مرگت چه بود مرد که مردی؟

 نانت نبود؟ آبت نبود؟گیرم نبود حالا باید می‌مردی؟... من آن شعر را از نظر  دید متفاوتی که شاعر  در مرثیه سرایی ارایه می  کند ، درمیان تمام سوک سروده های زبان فارسی  بی نظیر می  دانم رک:(،مرگت چه بود مرد ( مجلات : هنر » بخارا » مهر 1377 - شماره 2 » )

در این  شعر ، حق شناس ، بر عکس سبک و شیوه ی  همه ی سوک سروده های متداول، که بسیار جدی و اندوه بر انگیزند، ،با  زبانی صمیمانه  و خودمانی و طنز آمیز ، از در گذشت آن  دوست می  نالد وبا توجه به دوستی  دیرین و حالت خودمانی  که با او داشته است ، شخص  متوفی را ملامت می کند که چرا بی  هنگام " مرده " و گذاشته و رفته  است و بساط همه ی شادیها ی دوستانش را بر هم  زده است ،،من تا خبر  مرگ دکتر حق شناس را خواندم  ، در اوج غمی که از در گذشت این انسان دانشمند وبا صفا واصیل، با ذوق وپاکدل و صادق و  عاشق  دانش  و دانایی و شیفته ی نو اندیشی  و نو آوری داشتم ،  به  یاد آن  شعر افتادم و با خود اندیشیدم که اینک وقت آن است که آن شعر  حق شناس را  در سوک خود او  بخوانم  و بگویم مرگت چه بود مرد ؟، اما متاسفانه ، اینک بدان دسترسی  ندارم  (بسیار به جاست ، اگر عزیزی آن شعر را بیابد و منتشر  کند ، )

 

ترجمه ها وکتب تألیفی  دکتر حق شناس:

 

الف: ترجمه ها

             دکتر حق شناس در  دو حوزه زبانشناسی و ادبیات  ،کتاب های متعددی ترجمه کرد، از جمله

              زبان اثر سایپر، زبان اثر بلومفیلد، مکاتب زبان‌شناسی نوین نوشته پیتر سورن و تاریخ   

               مختصر زبانشناسی نوشته رابرت هنری روبینز.

در حوزه ادبیات هم کتاب هایی از جمله رمان به روایت رمان نویسان، تولستوی اثر هنری گیفورد و سروانتس اثر پیتر ادوارد راسل  را ترجمه کرد که فهرست برخی آز آنها را در زیر  می  خوانید:

1 آواشناسی (فونتیک) (تألیف/ انتشارات آگاه، 1356) – ( در دانشگاه تدریس می شد

2- بازگشت دیالکتیک (تألیف / انتشارات آگاه، 1358)/ بودا (ترجمه/ طرح نو، 1372)

3- تاریخ مختصر زبان شناسی (ترجمه)  : رابرت هنری روبینز، ناشر: نشر مرکز، اسفند، 1385

4-  تولستوی (ترجمه/ طرح نو، 1371)/ رمان به روایت رمان نویسان (ترجمه) نشر مرکز، 1370)

5-  زبان (ترجمه/ اثر ساپیر، سروش، 1376)

6-  زبان (ترجمه/ اثر بلومفیلد، مرکز نشر دانشگاهی، (1379)

7- سروانتس (ترجمه/ طرح نو، (1373)

8- مکاتب زبان شناسی نوین در غرب («تاریخ زبان‌شناسی» بخشی از کتاب زبان شناسی در غرب)پدیدآورنده: پیترای.ام. سورن، علی محمد حق شناس (مترجم)

9 -فرهنگ معاصر هزاره انگلیسی ـ فارسی (تألیف)، با همکاری دکتر حسین سامعی و خانم نرگس انتخابی ، فرهنگ معاصر،

 (1380) .این کتاب ، در دوره بیستم انتخاب کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال معرفی و برگزیده شد. " پروژه تألیف فرهنگ انگلیسی به فارسی هزاره از اردیبهشت سال ۱۳۶۴ با سرپرستی علی محمد حق شناس شروع شد و بعد از یک وقفه ۳ ساله در میانه راه، دوباره ادامه یافت و در سال ۱۳۸۰ این فرهنگ منتشر شد. فرهنگ هزاره‌ی این استاد اثری بی‌نظیر و تألیفی موردنیاز در فضای فرهنگ‌نویسی ما بوده است که همواره مورد استفاده قرار خواهد گرفت.  

به قول ناشر این کتاب: "ساختار فرهنگ هزاره ،بر نظم الفبایی واژگان مبتنی است، معانی متعدد و گوناگون هر واژه به دقت تفکیک شده و ذیل آن، اهم‌ ترکیبات آمده و پیوند و پیوستگی میان آن‌ها رعایت شده است. معادل‌های فارسی لغات انگلیسی در نهایت دقت و صحت، انتخاب و قواعد دستوری کاملاً رعایت شده است. در سراسر این فرهنگ، یک دستی رسم الخط کلمات و نشانه‌گذاری به چشم می‌خورد و اصول فرهنگ¬نگاری جدید از نظر تفکیک مدخل‌ها، رابطة مدخل‌های فرعی با مدخل اصلی و نیز پاراگراف‌بندی آن‌ها اعمال شده است. از نظر حروف نگاری و صفحه‌آرایی و انتخاب حروف و نیز چاپ و صحافی، نهایت ذوق و سلیقه به کار رفته است. از جمله نوآور‌‌ی‌های این فرهنگ، برجسته کردن نکات آموزندۀ دستوری و نگارشی (نکات کاربردی) است. ویژگی‌ مهم این فرهنگ آن است که ترجمة یک فرهنگ دیگر نیست. امروزه، فرهنگ نویسی دو زبانه به هیچ¬وجه ترجمة یک فرهنگ (یک زبانه یا دو زبانه) به یک زبان دیگر نیست؛ بلکه شاخه‌ای از زبان‌شناسی و فعالیتی است منظم و روشمند، به منظورِ تألیف و ایجادِ اثری بدیع و تازه از طریق مقابلة نظام واژگانی دو زبان مختلف. ترجمة یک فرهنگ از زبان مبدأ به زبان مقصد، نه تنها مانع نیل به چنین هدفی می‌شود، بلکه گاه موجب انتقال ساخت‌ها، نظام‌ واژگانی و اشکال فرهنگ نویسی زبان مبدأ به زبان مقصد و در نتیجه، باعث ابهام و پیچیدگی‌ کار می‌شود. در این فرهنگ‌ها، فرهنگ‌نگار صرفاً به ترجمة توضیحات ذیل سر مدخل اکتفا می‌کند. آوردن تعریف، خصوصاً به جای معادل، در حقیقت، شکل دیگری از ترجمة فرهنگ است. توجه به این نکات از امتیازات خاص این فرهنگ به شمار می¬‌رود.به طور خلاصه، امتیازات این فرهنگ که از نمونه‌های ثمربخش کار گروهی مستمر، منظم و سازنده است، عبارت‌اند از: رعایت نظم و ترتیب درخور توجه در تنظیم معانی هر مدخل، گزینش معادل‌های درست و معتبر، کثرت اصطلاحات و ترکیب‌ها، ابتکارهای سودمند برای نمایاندن ظرایف کاربردی واژه‌ها، ارائة شواهد در موارد لازم، تفکیک مقولات دستوری، نشان دادن رشتة علمی ـ فنی که واژه در آن به کار می‌رود. نشان دادن حوزة کاربرد واژه، پیگیری در رعایت نظام مختار، طراحی دقیق و ماهرانة متن کتاب، آراستگی و مرغوبیت چاپ با استفاده از امکانات فنی حروف نگاری و خلاصه، اختیار روش درست فرهنگ¬نویسی دو زبانه.

10-   وطن فروشان (ترجمه) ، نشر مرکز، 1374  

11- بودا ( تر جمه) ،نوشته مایکل کریدرز رابرت هنری روبینز، نشر مرکز - 27 مهر، 1388

 

               ب: کتب تألیفی 

            

کتابهای حق شناس در باره ی  زبان و ادبیات فارسی، نقد ادبی ، شعر و نثر معاصر  نوشته شده است و نماینده ی  علاقه ی عمیق قلبی  او به ادبیات ترجمه بودا نوشته مایکل کریدرز، بودن در شعر و آینه و مجموعه مقالات ادبی
1-بودن در شعر و آینه،

2-
 مقالات ادبی ـ زبان شناختی (تألیف/ انتشارات نیلوفر، 1370)
3- زبان و ادب فارسی در گذرگاه سنت و مدرنیته، مجموعه مقالاتپدیدآورنده
: علی محمد حق شناس ،ناشر: آگه  .1383

4- دستور زبان فارسی ویژه دوره های کاردانی و کارشناسی پیوسته و ناپیوسته آموزش زبان و ادبیات فارسی تربیت معلم،پدیدآورنده: علی محمد حق شناس، حسین سامعی، سیدمهدی سمائی، علاءالدین طباطباییناشر: مدرسه - دی، 1387

 

ج:نقد و بررسی:

 

حق‌شناس در سال‌های اخیر مقاله‌ها و نقدهایی نیز در مورد اثار داستانی معاصر، از جمله رمان «عادت می‌کنیم» زویا پیرزاد نوشته است. برخی از صاحب‌نظران معتقدند علاقه‌ی حق‌شناس به ادبیات باعث شد ریاست «انجمن علمی نقد ادبی» را برعهده بگیرد. این انجمن نخستین نشست خود را درست یک سال پیش به گرامی‌داشت خاطره و فعالیت‌های رضا سید حسینی، مترجم، اختصاص داد که از اعضای هیات امنای این جمع بود.

 

د: واژه سازی:



د- ویرایش کتاب:

 

بانو سنجاقک بنفش ، ژاکلین حق شناس (ویراستار)، علی محمد حق شناس (ویراستار) 
:
علی اکبر صفائیان، فرشته مولوی (مترجم)، ناشر
: پژواک کیوان - 11 اردیبهشت، 1386

 

 

ج: مقالات پژوهشی:

 

1- زنان می توانند (14 صفحه - از 24 تا 37)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » دی و بهمن 1383 - شماره 87 و 88 »

2- سرم در زبانشناسی است اما دلم در ادبیات می تپد (14 صفحه - از 4 تا 17)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » آبان 1379 - شماره 37 »

3- زبان شناسی و نقد ادبی (12 صفحه - از 40 تا 51)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » خرداد و تیر 1381 - شماره 56 و 57 »

4- فرهنگ هزاره، فرهنگی کارآمد (14 صفحه - از 50 تا 63)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » مرداد 1381 - شماره 58 »

5- فرهنگ نویسی دو زبانه: ضرورتها و مشکلات (6 صفحه - از 66 تا 71)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » مرداد 1381 - شماره 58

6- در خلوت راوی (8 صفحه - از 54 تا 61)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » مهر 1381 - شماره 60 »

7- مرز میان زبان و ادبیات کجاست؟ (12 صفحه - از 38 تا 49)

مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » کتاب ماه ادبیات و فلسفه » اسفند 1381 و فروردین 1382 - شماره 65 و 66 »

8- طبقه بندی استعاره جرجانی (40 صفحه - از 37 تا 76)

مجلات : علوم انسانی » معارف » فروردین - تیر 1363 - شماره 1 »

9- آشنایی، و اکنون شناخت، در زمینه زبانشناسی همگانی (9 صفحه - از 57 تا 65)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » فروردین و اردیبهشت 1361 - شماره 9 »

10- پرداختن به قافیه باختن (18 صفحه - از 18 تا 35)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » بهمن و اسفند 1360 - شماره 8 »

11- حافظ شناسی: خودشناسی (11 صفحه - از 26 تا 36)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » خرداد و تیر 1362 - شماره 16 »

12- پذیرفتن انتقاد و بهره گیری از آن (8 صفحه - از 36 تا 43)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » مهر و آبان 1362 - شماره 18 »

13- در آداب ویراستار یکدنده (6 صفحه - از 46 تا 51)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » آذر و دی 1362 - شماره 19 »

14- سنت فرهنگ نویسی در اسلام (6 صفحه - از 5 تا 10)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » بهمن و اسفند 1362 - شماره 20 »

15- «درست» و «غلط» از زبان بلومفیلد (6 صفحه - از 11 تا 16)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » مهر و آبان 1373 - شماره 84 »

16- واژه سازی درون متن، یک علاج قطعی (5 صفحه - از 27 تا 31)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » بهار 1379 - شماره 95 »

17- فرهنگ فارسی عامیانه یا گفتاری، کدام؟ (7 صفحه - از 59 تا 65)

مجلات : علوم انسانی » نشر دانش » تابستان 1379 - شماره 96 »

18- فرهنگ فارسی زنده امروز، سرآغاز پژوهش های دیگر در زبان فارسی (8 صفحه - از 93 تا 100) مجلات : زبان و ادبیات » نامه فرهنگستان » زمستان 1379 - شماره 16 »

 19- همزه در زبان و خط فارسی (14 صفحه - از 23 تا 36) مجلات : زبان و ادبیات » دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم » تابستان، پاییز و زمستان 1374 - شماره 9 و 10 و 11 »

20- لزوم و تعدی در زبان فارسی معیار (18 صفحه - از 43 تا 60) مجلات : زبان و ادبیات » پژوهش نامه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی » بهار 1382 - شماره 37 »

21- دیر و با دست پر (1 صفحه - از 6 تا 6) مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » جهان کتاب » اردیبهشت 1377 - شماره 55 و 56 »

22- شعر دهه 70 در گفتگو با منتقدان و شاعران (8 صفحه - از 16 تا 23) مجلات : اطلاع رسانی و کتابداری » جهان کتاب » اردیبهشت 1382 - شماره 169 »

23- شعر- سالگرد آیة الله العظمی آقای بروجردی (1 صفحه - از 63 تا 63)

مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » درسهایی از مکتب اسلام » اردیبهشت (نیمه دوم) 1341، سال چهارم - شماره 4 »

24- آفاق شعر سعدی و حافظ؛ بحثی در سهولت و امتناع در شعر (3 صفحه - از 62 تا 64) مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » کیان » فروردین و اردیبهشت 1377 - شماره 41 »

25- جای خالی عمو قصه گو (2 صفحه - از 56 تا 57)

مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » کیان » مرداد و شهریور 1379 - شماره 53 »

26- معنا و آزادی در شعر حافظ: با یاد دوست و همکار از کف رفته ام شادروان دکتر احمد تفضلی (6 صفحه - از 64 تا 69) مجلات : فلسفه، کلام و عرفان » کیان » مهر و آبان 1379 - شماره 54 »

27-- رمان به روایت ویرجینیا وولف (8 صفحه - از 135 تا 142)

مجلات : زبان و ادبیات » سمرقند » بهار 1382 - شماره 1 »

28- با شاعران امروز (زیر نظر شورای شعر) (3 صفحه - از 62 تا 64)

مجلات : زبان و ادبیات » حافظ » تیر 1386 - شماره 42 »

29- اشاره (1 صفحه - از 59 تا 59)  مجلات : زبان و ادبیات » رشد آموزش زبان و ادب فارسی » بهار 1381 - شماره 61 »

               30- سه چهره یک هنر (نظم، نثر و شعر در ادبیات) (24 صفحه - از 47 تا 70)

مجلات زبان و ادبیات » مطالعات و تحقیقات ادبی » بهار و تابستان 1383 - شماره 1 -2   

31- آزادی و رهایی در زبان و ادبیات (20 صفحه - از 39 تا 58)مجلات : زبان و ادبیات » مطالعات و تحقیقات ادبی » پاییز و زمستان 1383 - شماره 3 و 4 » 

32- زبانشناسی و ترجمه: ابهام و نارسائی در ترجمه های فارسی ریشه یابی و چاره جوئی (15 صفحه - از 49 تا 63) مجلات : هنر » بخارا » بهمن 1377 - شماره 4 » 

33- مرگت چه بود مرد (6 صفحه - از 177 تا 182)

مجلات : هنر » بخارا » مهر 1377 - شماره 2 »

34زبان فارسی، از سنت تا تجدد (15 صفحه - از 11 تا 25)

مجلات : هنر » کلک » بهمن و اسفند 1374 - شماره 71 و 72 » 

35- گفتگو با دکتر مهرداد بهار (64 صفحه - از 170 تا 233)

مجلات : هنر » کلک » شهریور 1373 - شماره 54 » 

36- در مرگ و یاد مهرداد بهار (1 صفحه - از 330 تا 330)

مجلات : هنر » کلک » شهریور 1373 - شماره 54 »

37- کلک تقد ادبی: گونه های ادب (9 صفحه - از 77 تا 85)

مجلات : هنر » کلک » مرداد 1373 - شماره 53 » 

38- روایتی کوتاه از شعری بلند درباب عشق و شکار و سفر (2 صفحه - از 154 تا 155) مجلات : هنر » کلک » آبان - بهمن 1375 - شماره 80 - 83 »

39- از زبان و حال (1 صفحه - از 260 تا 260) مجلات : هنر » کلک » فروردین و تیر 1376 - شماره 85 و 86 »

 

مأخذ پایگاه مجلات تخصصی علوم اسلامی و انسانی نورمگز. NOORMAGS

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

روز فردوسی بر همگان فرخنده باد

٢۵ اردی بهشت : یاد روز فردوسی فرخنده باد

دکتر منصور رستگار فسایی


پیر من فردوسى والا تبار


پیر من، فردوسى والاتبار
اى ز تو بنیاد ایران پایدار
اى ز تو جاوید نام راستان‏
اى ز تو نو، روزگار باستان‏
بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏
آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏
بى تو ایران وادى بى نام بود
بى تو نام زندگى دشنام بود
بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏
بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏
شعر تو در جان ایران جان دمید
اندر ایران جان جاویدان دمید
چون که تو شهنامه را پرداختى‏
کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏
بى تو ایران سرزمینى سرد بود
جلوگاه جاودان درد بود
این وطن محراب آزادى نبود
سرزمین پاکى و شادى نبود
بى تو آیین شرف بى رنگ بود
بى تو نام سربلندى، ننگ بود
بى تو کى تاریکى تردیدها
روشنى مى یافت از خورشیدها؟
بى تو دست راستى کوتاه بود
نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود
بى تو حق خاموش بود و سوخته‏
ناى مردان شرف بردوخته‏
بى تو رستم، جاودان در خواب بود
مادر آزادگى، بى تاب بود
بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏
شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏
بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏
بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏
بى تو جان شهرناز و ارنواز
بود از ضحاک تازى در گداز
بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏
قارن آیین جهانگیرى نداشت‏
بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏
خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏
بى تو خسرو را سرافرازى نبود
گیو را آیین جانبازى نبود
بى تو بیژن جاودان در چاه بود
بى تو عمر زال زر، کوتاه بود
بى تو حق را کس نمى شد خواستار
بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار
بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏
آرش آن تیر اهورایى نداشت‏
دیو کشورگیر و کشوردار بود
همسر کشورگشایان، مار بود
مرزها، مرزورارودى نبود
آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود
دشمن از هرسو به ایران تاخته‏
کار مردان دلاور ساخته‏
بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏
پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏
بیورسپى بسته در غارى نبود
هفت‏خانى بود و سردارى نبود
بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر
بود پنهان جاودانه ماه و مهر
دور اکوان بود و ارژنگ پلید
دور شام تیره و دیو سپید
در شب تار وطن، ماهى نبود
در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود
بود رستم، لیک، دور از کارزار
رخش رخشان بود، امّا بى سوار
جادوان سرمست و دیوان شادخوار
خسته از زنجیر بود اسفندیار
تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏
در گلو مى برد مار اژدهاک‏
بود سیمرغى، ولى دستان نبود
نام ایران بود و خود ایران نبود
آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏
سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏
هرکه جان در راه ایران مى نهاد،
بود رستم، لیک در چاه شغاد
سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏
بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏
تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏
گرز، این آوازه سامى نداشت‏
از درفش کاویان نامى نبود
بود جمشیدى، ولى جامى نبود
نوشدارو بود و سهرابى نبود
تیرگى بسیار و نوشابى نبود
بود هوشنگى، ولى آتش نبود
بود تیرى در کمان، آرش نبود
در سخن روزى که قد افراشتى‏
قامت سرو و صنوبر داشتى‏
از پس سى سال رنج بى امان‏
پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏
گشت آن سرو بلندت چون کمان‏
تیرگى آمد نصیب دیدگان‏
شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏
گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏
مرگ سهراب جوانت پیر کرد
رستم پیرت، ز هستى سیر کرد
ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏
بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏
تا که چون آید سرانجام فرود،
طوس نوذر، خستگیهایت فزود
گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏
دیدگان بر کوه آتش داشتى،
گاه دیدى ایرج یل را به خاک،
گه سیاوش را سپردى در مغاک،
چون که رستم را سر آمد روزگار
در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،
آتش غم شعله زد در جان تو
سوخت از رستم، سر و سامان تو
رزم چندین نسل با افراسیاب،
برد از چشمان تو آرام و خواب‏
داستان رستم و اسفندیار،
کینه جانوسیار و ماهیار
روز و شبهاى تو پراندوه کرد
کوله‏بار رنجهایت کوه کرد
لیک اى مردانه مرد روزگار،
تو نگشتى خسته اندر کارزار
تو به مردان یاد دادى رزم را
تو نشان دادى فنون بزم را
چون که رستم داشت قصد آشتى‏
دستگیرش پیر دانش داشتى‏
چون که رزم جادوان در پیش داشت،
چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏
چون که آمد رهسپار هفت‏خان،
بر تنش تو دوختى ببر بیان‏
چون که با هوشنگ نوآمد سده،
بود جان پاک تو، آتشکده‏
با تو بُد همراه، در میدان شور
در مصاف شیر نر، بهرام گور
با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏
دور کرد از پیکر رودابه ریش‏
راى تو، افسون ننگ و نام بود
تازیانه در کف بهرام بود
چون که رودابه گشود از سر کمند
زال را راى تو آمد پایبند
تا "جریره" آتش اندر دژ فکند
از تو آمد جاودانه سربلند
چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید
از تو نام خویش را بر مى کشید
از کیومرث گزین تا یزدگرد،
جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ
کاشکى اسب زمان سرکش نبود،
آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود
کاشکى عمر یلان بسیار بود
بخت با مردان میهن یار بود
کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،
روزگار فتح انجامى نداشت‏
رزمها پیکار ما و من نبود،
تیر گز در چشم رویین‏تن نبود
بود بهرامى و در گورى نبود
کرکسانِ مرگ را سورى نبود
رستمى با آن بر و یالِ بلند،
با چنان کوپال و شمشیر و کمند،
خسته از بدکارى دونان نبود
در بُن چاه سیه، بى جان نبود
تا که شاد از زندگانى زال بود
باز هم رودابه فرّخ‏فال بود
کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏
دست از پیکار رستم باز داشت‏
نوشدارو چاره بى تاب بود
بخت یار رستم و سهراب بود
کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود
تور و ایرج را حکایت آن نبود
کام شیرین کاش زهرآگین نبود
تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود
آسیایى بود و اهریمن نداشت‏
آسیابانش دل کشتن نداشت‏
کاشکى اى سرفرازى کام تو
بود روز دیگرى ایّام تو
تا ببوسد دست و پایت رستگار
گوید اى مردانه‏مرد روزگار،
پیر من فردوسى والاتبار
بار دیگر زندگى را سر برآر
در سخن افسون خود در کار کن‏
نسلهاى خفته را بیدار کن‏
گو که ایران مى شود باغ بهشت‏
در کف ایرانى نیکوسرشت‏
بار دیگر رستمانه سر برآر
پیر من فردوسى والاتبار
بار دیگر لب به گفتن باز کن‏
داستان زندگانى ساز کن‏
اى کلامت همچو عیسى زنده ساز
باز خیل مردگان را زنده، ساز
بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏
بازگو افسانه هاى سرنوشت‏
باغبان باغ ایران جان توست‏
هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏
تا که گل از خاک ایران بردمد،
تا ز دلها نور ایمان بردمد،
نام فردوسى چنان خورشید باد
صدهزاره، یاد او جاوید باد
تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏
زنده جاوید باد ایران‏زمین‏

شیراز، ٢٩/٩/١٣۶٩

این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹ در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴ و فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷ به چاب رسیده است.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

" حافظ" در دیوان حافظ ( واژه ی حافظ در لغتنامه دیوان حافظ ، تألیف دکتر منصور ر

دکتر منصور رستگار فساییَ

                                                         

                                               " حافظ   " د ر دیوان حافظ

  ( بخشی از حرف "ح" در لغتنامه ی دیوان حافظ ، تالیف دکتر منصور رستگارفسایی )

                                                              ( 1)

حافظ: [ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حفظ. حافظ ، درلغت به چند معنی به کار رفته است:

1- نگاهدارنده نگاهدار. نگهدار. نگهبان .. دارندبازدارنده . حفیظ (در همه ٔ معانی ). حارس . رقیب . مُقاعد. قعید.   

   واقی . صائن . حامی . مسیطر. ج ، حفظة، حفاظ، حافظون ، حافظین : فاﷲ خیرٌ حافظاً و هو ارحم الراحمین

   (قرآن 64/12 ):

  در بییت زیر ،علی رغم این که کلمه ی " حافظ "  در تخلّص شعر قرار گرفته است و به نظر می رسد اسم  خاص

 شاعرانه باشد،اما خواجه ی شیراز  با هنرمندی تمام ،ضمن استفاده از آن برای تخلص، آن را به معنی عام کلمه ،یعنی

 نگهدارنده و حفظ کننده هم به کار برده است و معنایی مشابه عارف دارد.

حافظ ِ راز: راز دار و سر نگهدارنده ،حافظ  ِ راز ِ خود (هستم) : می توانم خود راز خود را نگه دارم و حفظ کنم.

(راز من به خودم مربوط است).

           من  باده خورم ورنه، چه کارم با کس ؟!         حافظ ِ راز ِ خودو، عار ف ِ وقت ِ خویشم               7/3

من چه شراب خوار باشم و چه نباشم ،این امر به کسی مربوط نیست و کسی نباید در کار من دخالت کند ،زیرا من خوب

 می دانم که راز خود را چگونه حفظ کنم و قدر وقت خوش خویش  را بشناسم.

حافظ خویش: حافظ خویشش : این مضاف و مضاف الیه ،با ایهامهای متعدد ،هم در "حافظ" و هم در "خویش " ،همراه

است:

الف: حافظ: 1- شاعری به نام حافظ.   2- حافظ به معنی نگه بان . 

ب  : خویش  :ا- خود  که در اینجا برای تاکید است و  مفهومی مثل بسیار عزیز دارد. 2- به معنی خویشاوند و قوم و خویش.

 (ای رقیب) چون بر حافظ خویشش نگذاری : حالا که اجازه نمی دهی معشوق من، پهلوی حافظ عزیز خودش بنشیند،

چون برِ حافظ  ِخویشش ، نگذاری ،باری         ای رقیب ! از بَرِ او ،یک دو قدم ،دُورتَرَک      7/295

ای نگهبان یارمن !اکنون که نمی گذاری که من در کنار محبوب عزیز خویش بنشینم ،لا اقل اندکی دور از وی بنشینتا من

 با اوسخنی بگویم.).    
  2- آنکه کتابی و یا مطلبی را به خاطر بسپارد و در حافظه داشته باشد .یادگیر. یادگیرنده . راه هویدا و راست . در گذشته

 بساری از کسان   بوده اند که کتابهای مقدس دینی  را به خاطرمی سپردند  و در اسلام ، از عهد پیامبر (ص) کسانی را که

 "قران مجید" را به خاطر سپرده بودند "حفّاظ" می خواندند، البته " راویان" نیز بسیاری از کتابها و اشعار و آثار غیر مذهبی

 رااز برداشتند و مردم  فارسی زبان وخوش حافظه ایران ،شاهنامه ی فردوسی، خمسه نظامی ،کلیله و دمنه ،گلستان سعدی و 

  بسیاری از دواوین  را به حفظ می سپردند.حافظ حود تصریح دارد که " قران" را در سینه دارد :

ندیدم    خوشتر از شعرِ ِ  تو،حافظ          به   ُقرآنی    که تو، در سینه داری              7/438

به قرانی که در سینه ام محفوظ است سوگند یاد می کنم که سخن هیچ شاعری زیباتر و وخوبتر از شعرمن نیست و معتقد است

که :من   شاعری هستم که حافظ قران است وهیچ حافظ قرانی چون من نتوانسته است در شعر فارسی و کلام خود ،چنین

 تر کیبی از قران مجید و لطایف آن را با سخنان خود ترکیب کند و حقایق حکمی را به سبک و سیاق سخن قرانی  در  یک جا

گرد آورد و معجز نمایی کند:

ز حافظان جهان ،کس  چو بنده ، جمع  نکرد          لطایف ِ حکَمی با   کتاب   ُقر آنی       36/1033               

من تنها شاعری در جهان هستم که حافظ قران است وتوانسته است در کلام خود ،چنین تر کیبی از قران مجید و لطایف  حکمی      

را با سخنان خود را ایجاد کندمسلّما به همین دلیل ،تخلص "حافظ" را بر  گزیده است ، به قران سوگند یاد می کند و دیگران او

را به قران سوگند می دهند .محمد گلندام ،جامع اشعار خواجه ،می  نویسد که حافظ به دلیل اشتغال به درس قران ،حتی به گرد

آوری اشعار خود ،رغبتی نشان نمی داد:

 "  امّا  به واسطه ی ِ محافظت ِ درس ِ قران ، و ملازمت ِ بر تقوی و إحسان 1، وبحث ِ کشّاف  و مفتاح و مطالعه ی  مطالع   و

مِصباح، و تحصیل ِ قوانین  ِ أدب ، و تَجَسّسِ دواوین ِ عرب ، به جمع ِ أشتات   غزلیات  نپرداخت  و به تدوین  و إثبات ِ ابیات،

مشغول، نشد و ُمسوِّد ِ  این  ورق – عفا الله عنه ما سبق   - در درسگاه دین پناه مولانا وسیّدنا استاد البشَر، قوام الملّةوالدّ ین :

 عبدالله   - اعلی الله  ،بکرّات و مرّات،  که به مذاکره  رفتی، در أثناءِ مُحاوده، گفتی که : "این  فراید ِ فواید ، را ، همه، در یک

 عِقد می باید کشید  ، واین غُرَر ِ  دُرَر را در یک سِلک ، می باید پیوست، تا قلاده ی جید ِ  وجود ِ  اهل زمان  و تمیمه ی ِ  

 وِشاح ِ  عروسان ِ دوران ، گردد ."  و[لی]آن جناب ، حوالَت  رفع ترفیع ِ این بنا ، بر ناراستی روزگار کردی  و به غَد ر ِ اهل ِ

 عصر ، عُذر آوردی ، تا در تاریخ ِ سنه ی أثنی وتسعین  و سبعمأِ یة 113، ودیعت ِ حیات ، به مُوکّلان قضا و قَدر، سپرد  و رخت ِ

وجود ، از دهلیز ِ تنگ ِ أجَل ، بیرون  برد و  روح ِ پاکش ، با ساکنان ِ عالَم ِ عِلوی، قرین شد و همخوابه ی  پاکیزه رویان ِ

حُورالعین114 گشت. " خواجه خود را تنها ( حافظ) شهر شیراز می داند:

 حافظ شهر: اگر چه حافظ شهرم: 2 معنی دارد: 1- اگر چه من همان حافظ شاعرمعروف شهر شیرازم که همه مرا می شناسندو

 به من احترام و عزّت می  گذارند، 2- اگر  چه من حاففظ قرانم و در شهر شیراز اعتبار و عزّتی دارم،تنها کسی هستم که در شهر

 قران را به حفظ دارد.وگر حافظ شهر: واگر چه تنها کسی است که در شهر ، از حفظ دارنده ی قران است  و طبعا باید بسیار

پرهیز کار و متقی باشد

          من ، اگر رند ِ خراباتم و،  گر حافظ ِ شهر          این متاعم ،  که تو می بینی و،  کمتر  زاینم     7/348

در نظر شما مردم، من چه من رندی شرابخواره و چه تنها حافظ قران در شیراز باشم ،همینم که می نمایم وظاهر و باطن من یکی

است وحتی از آنچه شما می پندارید هم  بدتر هستم.

من ،ار چه  حافظ  ِ شهرَم،   ُجوی نمی ارزَم          مگر  تو از  َکرم  ِخویش ،     یار ِ من باشی                 9/448 

اگر چه من حافظ شیرازی هستم وسرشناس ترین کسی که در شیراز قران را از بر داردو در نزد مردم ارزش و اعتبار دارد،اما

این امر به اندازه ی یک جوبرای من، ارزش و اعتبار ندارد،  مگر این که تو به لطف و کرم به من بنگری و مرا عزیز بداری، .

خواجه ی شیراز کسی  است که قران را در حفظ دارد و در بیت زیراز "حافظ "   نه   معنی اسم خاص خود ،بلکه

به معنی همه ی حافظان و کسانی که قران را در حافظه دارند ؛مراد می کند:

هیچ حافظ  ، نکند در خم   ِ محراب  ِ فلک: کسی که قران را در حفظ دارد ،در اینجا شاعر "حافظ " را به معنی اسم خاص

 خود نمی گیرد و مطلق حافظان و کسانی که قران را در حافظه دارند ؛مراد می کند.

      هیچ حافظ  ، نکند در خم   ِ محراب  ِ فلک       این تنعّم   ،  که من ، از دولت ِ   قران کردم         9/312

 (و )من از خواندن قران و حفظ آن چنان شاد بوده و لذت برده ام که در زیر این گنبد خمیده ی آسمان، نصیب هیچکدام از

حافظان و قاریان قران نشده است. و در بیت زیر ، حافظ، قران را گنجی می خواند ، در سینه ی خویش:

              چو حافظ ،  گنج او در سینه    دارم        اگرچه ، مدّعی ،   بیند      حقیرم                      10/324

اگرچه مدعیان عشق و مستی مرا به چشم حقارت می نگرند ، اما من با داشتن  نگهبانی گنجینه   ی عشق و در سینه داشتن

 قران مجید ، گنجینه داری توانگرم.

حافظ ،ا گر چه در سخن، خازن ِ گنج حکمت است        از غم ِ روزگار ِ  دون ، طبع   ِ سخن  گزار  ، کو       7/406   

  به خاطر اینهمه غمی  که این روزگار فرو مایه  به وجود آورده است ، در این شهر شیراز،هیچ  کسی  که ذوق سخن پروری     

           داشته باشد و قدر سخن حافظ ،این خازن گنج  دانش و معرفت و قران را بداند، وجود ندارد

حافظ در ابیانت زیرنیز به گونه های  مختلف ، ازارتباط خود با قران مجید ،سخن می گوید:

   ندیدم    خوشتر از شعرِ ِ  تو،حافظ         به   ُقرآنی    که تو، در سینه داری    7/438

به قرانی که در سینه ام محفوظ است سوگند یاد می کنم که سخن هیچ شاعری زیباتر و وخوبتر از شعرمن نیست.

  گفتمش : زلف  به خون که شکستی ،  گفتا :         " حافظ ! این قصّه دراز است ، به قران که مپرس "    8/266

ازمعشوق پرسیدم که این گیسوان پریشان خود را برای کشتن کدام عاشق پریشان کرده یی و او پاسخ داد که ای حافظ ترا به

قران مجید سوگند که پنین داسنان بلندی را از من مپرس.

  4-مطرب و قوّال: حافظ چند بار اصطلاح " قول"  را که " قوّال" ، صیغه ی مبالغه و صفت شغلی آن است  به همراه

غزل، که یکی از معانی آن آواز و تصنیف است به کار برده است، َقول: به‌ معنی‌ آواز و تصنیف‌ و غزل‌ و سرود است‌، چه‌

فارسی‌ وچه عربی.

بلبل‌ از فیض‌ گل‌ آموخت‌ سخن‌ ورنه‌ نبود         این‌ همه‌ قول‌ و غزل‌ تعبیه‌ در منقارش‌                        4/272

گفتار ،سرود ، آواز خوانی ،تصنیفی که با موسیقی همراه باشد.

غزل :در زبان فارسی علاوه بر معنی نوعی شعر که حافظ بهترین آفریننده ی آن است ، گاهی نیز بر حسب کار بردهایی که

 دارد می تواند دو معنی  دیگر هم داشته باشد :

1: به معنی اشعاری که  آنهارا ترانه ، رباعی ،قول ، غزل ،حراره ،سرود و چکامه می خواندند که همراه با موسیقی خوانده

می شدند و این نوع تا قرن پنجم رواج داشت  و خواجه عماد کرمانی ، آن را بدون ساز و موسیقی هم می خوانده است :

مغنی ما را فتاد چنگ از ساز         به قول ساده بسازم ،که ساز حاجت نیست       ( دیوان ،ص56)

 در موسیقی " قول و غزل " تصنیفی بوده است که به عربی  یا ترکیب عربی و فارسی خوانده می شده است ..صاحب المعجم

می نویسد : "...عادت چنان رفته است   که  (از  رباعی و ترانه ) هرچه بر ابیات تازی سازند ،آن را قول خوانند و هر چه بر

 مقطعات پارسی باشد آن را غزل خوانند ."  (المعجم ، ص 114)و در کتاب مقاصد الالحان نیز چنین آمده است : "... اعظم و

 اشکل تصانیف را چهار قطعه ساخته اند : قطعه ی اول را قول گویندو آن بر عربی باشدو قطعه ی ثانی را غزل و آن بر ابیات

 پارسی بود و ثالث را و آن بر بحر رباعی باشد و قطعه ی رابع را فرو داشت ..."  ( مقاصد الالحان ص 104 )و مرحوم دکتر

 خانلری با نقل این دو شاهد نتیجه گرفته اند که :"...اصطلاح قول و غزل معادل اصطلاح تصنیف در موسیقی امروز بوده است

اما در شعر حافظ،به نظر نمی آیدکه قول را منحصربه عربی دانسته و فقط در این مورد به کار برده باشد."  (دیوان حافظ ،

 ص 1214 ). حافظ خود " قول و غزل "  را چند بار به کار برده است :

              چه راه می زند این مطرب مقام شناس         که در میان غزل  قول آشنا آورد                                2/141     

       من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب         گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس                       4/261  

2: غزل به معنی تغزل و تشبیب و نسیب آغاز قصاید است که در وصف معشوق و طبیعت یا حالات عاشقانه و غنایی سروده

 می شود که به لحاظ معنوی همان خواص غزل را دارد ولی به جهت صوری تابع قالب قصیده و جزیی از آن است و مستقل

 نیست وتا قرن ششم رواج بیشتری دارد .هم به معنی نوعی از قالبهای شعری است که بهترین آن از حافظ است وهم به معنی

 تصنیف وترانه است . استاد همایی می نویسند : " اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سرودهای آهنگین 

عاشقانه بوده است که با ألحان موسیقی تطبیق می شده و آن را غالبا با ساز و نوا می خوانده اند "به طور کلی غزل را می توان

 شامل سه معنی دانست :

الف: به مفهوم اشعار ملحون که همراه با موسیقی خوانده می شده و همین بیت حافظ بدان اشاره داردوغزل به این معنا ، شامل

 حراره ، قول(که نوعی سرود بوده که در آن عبارت عربی به کار می رفته است )،سرود و تصنیف  ،می شده است.حافظ به

این نوع غزل گویی خود می بالد ومی گوید:به مجلس آی کز حافظ،غزل گفتن،بیاموزی: : به یزم نوروزی ما بیا، تا من آواز

 خواندن چون بلبل را به تو نشان بدهم ،چنان برایت خوب بخوانم که بلبل هم بدان خوبی نمی خواندو بایدبیاید و از من یاد بگیرد

  به ُبستان شو که از بلبل رموزعشق ،گیری یا د        به مجلس  آی،  کز  حافظ، ، غزل گفتن ،   بیاموزی      8/445 

  پس ای دوست ! به گلستان برو و به بزم بنشین تا ازبلبلان نغمه خوان ،رمز و راز، و ظرائف عشق ورزی را یاد بگیری و

 آنگاه،به  بزم من بیا تا از بلبل خوش آوازی چون من، خوب آواز خواندن را یاد بگیری و نغمه خوانی بلبلان باغ را فراموش

 کنی

ب - غزل به معنی نسیب و تشبیب و تغزل ،که در آغاز قصائد فارسی می آمدع است و تا اواسط قرن ششم جزئی از قالب

 قصیده به شمار می  امده است و وجودی مستقل نداشته است.

ج- غزل ،به عنوان یکی از قالبهای مستقل شعر فارسی ،که از قرن ششم به بعدد وارد عرصه ی قالبهای شعر شده است و

با غزلهای سنایی ،خاقانی  ،نظامی ، عطار ، شکلی مستقل می یابد و بامولوی ،سعدی و بالاخره حافظ  ،به کمال و اوج خود

 می رسد. (رستگار فسایی 564)

 ساز و نو ا کردن : ترکیب عطفی ،( اِ مرکب ): ساز و آواز. ساز و سرور. بزن و بکوب . ساز و نواز :
         رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین          زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین                  خاقانی
                  تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند        قول و غزل بساز و نوا میفرستمت .                      

تا به قول و غزلش ،سازو نوایی بکنیم: تا همراه آوازخوانی حافظ ،ما هم بزن و بکوبی داشته باشیم.،شادی و عشرت کنیم:

             عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان          روزی که  رخت جان ،به جهانی دگر کشیم                 5/368

5-آواز  خوان و تصنیف سرای و دوستدار ساز و آواز :حافظ شیفته  و دل باخته ی  دف و چنگ و غزل است

  و بارها به خوش آوازی و خوشخوانی خود اشاره می کند و استاد باستانی پاریزی ،معتقدند که " ... به نظر می آید که

خوانندگان را دراین زمان به لقب "حافظ می خوانده اند و این لقب تا دویست سال بعد از مرگ حافظ شیرازی مرسوم بود

،عجبا ! نکند حافظ هم در خوانندگی و نوازندگی  دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده و این همه ا شعارش

 به دل می چپسبدو با موازین موسیقی هم آهنگ است." (رستگار 101

  حافظ ، با حدیث سحر فریب خوش: حدیث ِ  ِسحر فریب: شعری که مثل سحر و جادو دل ربا و دل فریب است .

بردم از ره دل حافظ: از راه به در بردم ،اورا فریفتم ،" ره"ایهامی هم با نغمه و ترانه و مقام موسیقی دارد که در آن صورت

 چنین معنی می دهد که با ترانه . دف وچنگ . غرلخوانی و اواز خویش او را فریفته و بیقرار کردم:

       بردم از ره دل ِ حافظ به دف و چنگ و غزل            تا جزای ِ من ِ بد نام ،چه  خواهد بودن                    7/38

هیچ کس نیست که به من بگوید که  سرانجام و کیفرگناه کسی چون من، که با ترانه خوانی  و عود و دایره  نوازی و بزم ، دل

حافظ را از راه بد در برده است، چه گونه خواهد بود

                          ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت         غلام حافظ خوش لهجه ٔ خوش آوازم 9/325

              غزل‌ گفتی‌ ودُرسُفتی بیا وخوش‌ خوان‌  حافظ‌  !          که‌   بر نظم‌ تو  افشاند  فلک‌  عِقدِ  ِ ُثرِّیا  را     9/3

                 ای‌ حافظ‌ غزلی‌ گفته‌ای‌ که‌ گوئی‌ مروارید سفته‌ای‌، بیا آن‌ را به‌ آواز بخوان‌ تا [ زهرة‌ ]  فلک‌ (که‌ خداوندشعر و

 موسیقی‌ است‌) گردن‌بند ثریا را به‌ علامت‌ ستایش‌ وصله‌، نثار تو کند.

 مطرب !  از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان           تا   بگویم   که  ز عهد  ِ  طربم  ، یاد   آمد                 8/169

ای مطرب  ! ، بیا و یکی از سرودهای سرمست کننده و از خود بیخود کننده مرا، با آواز خوشت  بخوان تا من نیز به همراه

 ترانه ی تو ،  روزگار خوشی که داشتم،گریه کنم.

  ره  نبردیم  به مقصود ِ  خود ،  اندر شیراز          خرّم   آن روز !! که   حافظ ،ره  ِ بغداد کند                  7/185

  ای دوست !اینک که من در شیراز به کام خود نرسید ه ا م ، چه خوش است روزی که رهسپار بغداد باشم . ( و به امید دیدار

تو راه شیراز - بغداد راطی کنم. (با ایهام  به این که " تصنیف ونوای " بغداد را بنوازم.)

   فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق          نوا و ، بانگ غزلهای حافظ ،     از شیراز                    7/253

ای دوست ! آواز و نغمه ی من در پرده های عشّاق و عراق و حجازو آوازه ی غزلهای من ،از شیراز تا سرزمینهای دوردست

عراق  و حجاز ؛گسترش یافته است و حکایت عشق من و ترا در عالم در انداخته است و به گوش همه ی جهانیان رسیده است.

غزل  سرایی  ِ ناهید ،  صرفه  یی   نبرد            درآن مقام ،  که   حافظ  ،   بر آورد  آواز                    11/254

با آن که زهره ،خداوندگار شعر و موسیقی و آوازخوانی است ،در جایی که من به آوازخوانی و نغمه سرایی  و غزل سازی

 بپردازم ،کارش بی رونق است و نمی تواند به خوبی من ،آوازه خوانی و شاعری و نغمه سرایی کند.

کیست حافظ تا ننوشد باده ،بی آواز رود؟!         عاشق مسکین ، چرا چندین   تجمّل ،بایدش ؟!               8/271

مگر من حافظ کیستم که  هرگز شراب را بدون مطرب و بربط نمی نوشم ،آخر عاشق بیچاره  و درویشی چون من ،چرا

باید اینهمهتجمّل پرست و بلند نظر باشد؟!
  4-  مردی حافظ العین ؛ مرد بیدار که خواب بر وی غلبه نکند. (منتهی الارب ).

5- محدّث: در اصطلاح درایة بمعنی متقن است  و از ظاهر بعض گفته های علمای عامه ، حافظ مترادف محدّث است و

برخی دیگر گفته اند که حافظ کسی را گویند که عارف به حدیث بوده و متقن باشد و بعضی گفته اند: حافظ کسی است که

به اکثر مشایخ هر طبقه از احادیث عالم و دانا باشد بطوری که آنچه را که از هر طبقه ازایشان می شناسد بیشتر از کسانی

 باشند که عارف به اوضاع و احوالشان نمی باشد. در اصطلاح مسلمانان به یکی ازدو معنی اطلاق میگردد اول کسی که

 قرآن از بر داشته باشد دوم کسی که صدهزار حدیث از بر داشته باشد. (نامه ٔ دانشوران ، در ترجمه ٔ احوال حافظ ابرو) .

 سمعانی گوید: لقب عده ای از ائمه است که حدیث را می شناخته اند و مدافع و حافظ حدیث بوده اند. از استاد خود

ابوالقاسم اسماعیل بن محمدبن فضل که در اصفهان سمت حافظی داشت ، شنیدم که می گفت به اصفهان با ابوزکریا یحیی

بن ابی عمروبن منذة و ابوعبداﷲ محمدبن عبدالواحد الدقاق ، حدیثی از شیخی شنیدیم ، پس من نام ابوزکریا یحیی را با لقب

 «الشیخ الامام الحافظ» نوشتم ، و چون جدا شدیم دقاق بمن گفت : شرم نکردی ؟ چگونه برای یحیی بن منذة لقب «حافظ»

نویسی ؟ او چه حدیثی از بر دارد؟ گفتم : ای شیخ محمد اگر می گوئی «حافظ» را فقط برای کسی نویسند که تمام احادیث

 پیغامبر بداند پسنبایستی برای کسی این عنوان نویسند، و اگر برای کسی که بعض از احادیث داند و بعضی نداند حافظ گفتن

رواباشد، پس من و یحیی و تو و همه در آن برابریم ، پس دقاق ساکت شد. (انساب سمعانی ص 150 الف و ب ).

حافظ هم   با  توجه به روش ملامتی و قلندری خاصی که در شاعری دارد ، خود را هم از بدیهای دیگران مبرّا نمی داند و

همانند آنان می شماردو،همچنان که در این بیت  خود را ریاکاری چون شیخ الاسلام شیراز ومحدثان و  مفتیان شهر  و پا

امیر مبارزالدین قلمداد می کند. 

می ده   که شیخ و  حا فظ و مُفتی   و مُحتسب          چون    نیک   بنگری ،  همه ،   تزویر می کنند            9/195

ای ساقی بیا و به ما باده بده و مارا شاد سازتا فراموش کنیم که در این روزگار ، اگر خوب به رفتار و کردار مشایخ

 ومحدثان و مفتیان و محتسب و حتی خود من  که حافظ باشم ،دقیق شوی ،می بینی که هیچ کس در رفتار و گفتار خود

 صادق و بی ریا نیست.

حافظ  هم بخورد باده و شیخ و فقیه هم : حافظ ، با ایهامی به محدث ، و شیخ و دانشمند مجلس نیز باده نوشیدند:

ساقی !چو یار ، مهرخ و از اهل راز بود        حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه ،هم                     7/302

از آنجا که ماهروی باده  پیمای بزم  ،راز نگهدار بود ،  حافظ ( با ایهامی به محدّث)و شیخ و دانشمند مجلس هم ، به شادی

 این پیروزی ، باده نوشیدند .

  6-(اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .

که حافظ داد تلقینم :که خداوند حافظ آن را به من یادداده است و در درستی سخن من هیچ  شکی نیست. ایهامی هم دارد به

 بیان قرانی که "انّا نحن نزلنا الذّ کر وانّا له لحافظون ( الحجر،15،9

حدیث  ِ آرزومندی - که دراین نامه درج افتا د         همانا بی غلط باشد،که  حافظ  ، داد تلقینم                     9/346

وهرشعری  که من در باره ی عشق  سروده و در این دفتر و دیوان غزل ، نوشته ام و درج شده است ،کاملا درست و بی

 خظاست ،زیرا همه رخداوند (حافظ) ،به من آموخته است ، کسی که حافظ   ونگهبان قران است.

7 - جامه دار. .سمعانی گوید: در بغداد حافظ به کسی گویند که جامه های مردم در جامه دان حمام نگاه دارد. (انساب سمعان

 ص 150 ب ).

 8- تخلص شاعرانه خواجه شمس الدین محمد شیرازی : خواجه‌  شمس‌الدین‌ محمّدبن‌ محمّد بن‌ محمّد  حافظ‌ شیرازی‌ یکی‌ از

بزرگ‌ترین‌ شاعران‌ غزل‌گوی‌ایران‌ واز اعاظم‌ گویندگان‌ جهان‌ و از «اکابر گردن‌کشان‌ نظم‌ فارسی‌» است‌.

 نام‌ پدرش‌ را  بهاءالدین‌ دانسته‌اند که‌ ممکن‌ است‌ به‌ شیوه‌ی‌ معمول‌ « بهاءالدین‌» لقب‌ او بوده‌ باشد. تذکره‌نویسان‌ نوشته‌اند که

‌ اجداد او اصلاً از کوپای‌ (کوهپایه‌)  اصفهان‌ بوده‌اند و پدرش‌ بهاءالدین‌ محمّد ، بازرگانی‌ می‌کرد و مادرش‌ از اهالی‌  کازرون‌

بود و خانه‌ ایشان‌ در  شیراز در دروازه‌ کازرون‌ قرار داشت.

حافظ‌ در اوایل‌ قرن‌ هشتم‌ هجری‌ و در حدود سال‌ 727 هجری‌ در  شیراز به‌ دنیا آمد. او به‌ سال ،‌ ازبرادران‌ خود، کوچک‌تر

بود و بعد از مرگ‌ پدرش‌، روزگارش‌ به‌ تهید ستی‌ می‌گذ شت‌، امّا عشق‌ به‌ تحصیل‌ کمالات‌ او را به‌ مکتب‌خانه‌ کشانید و در

جرگه‌ طالبان‌ علم‌ درآمد و در مجالس‌ درس‌ علما و ادبای‌ زمان‌ خود در  شیراز شرکت‌ می‌کرد و به‌ تتبع‌ و تفحّص‌ کتب‌ اساسی‌

علوم‌ شرعی‌ و ادبی‌ می‌پرداخت‌.  محمّد گلندام‌، دوست‌ و همدرس‌ وی‌، او را در مجلس‌ درس‌  قوام‌الدین‌ ابوالبقا (متوفی‌

772 ه . ق‌) مشهور به‌ « ابن‌ فقیه‌ نجم‌»، عالم‌ معروف‌ به‌ قراآت‌ سبع‌ و فقیه‌ بزرگ‌ عهد خود، دیده‌ و غزل‌های‌ سحّارش‌ را در

همان‌ محفل‌ علم‌ و ادب‌ شنیده‌ بودو به‌ قول‌ وی،  حافظ‌ به‌ دو رشته‌ از دانش‌های‌ زمان‌؛ یعنی‌ علوم‌ شرعی‌ و علوم‌ ادبی‌ می‌پرداخت‌،

خود حافظ نیز، در اشعار خویش‌ به‌ اشتغال‌ مداوم‌ به‌ کلام‌الله مجید اشاره‌ کرده‌ است‌ و بنا بر تصریح‌ صاحبان‌ تراجم‌، تخلص‌

« حافظ‌» را نیز به‌ دلیل‌ از حفظ‌ داشتن‌ قرآن‌ مجید، برای‌ خود گزیده‌ است‌.

 شیراز در دوره‌  حافظ‌ اگرچه‌ وضع‌ سیاسی‌ آرامی‌ نداشت‌، امّا از مراکز علمی‌ و ادبی‌  ایران‌ و جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار می‌رفت‌

 و مقارن‌ حمله‌ مغول‌،  پناهگاه‌ فرهنگ‌ ایرانی‌، بود وحافظ‌ در این‌ شهر می‌توانست‌ در محافل‌ ادبی‌ و عرفانی‌ حضور یابد و

 به‌ امور دیوان‌ و ملازمت‌ شغل‌ سلطان‌ بپردازد و وظیفه‌ دریافت‌ کند. به‌ همین‌ جهت‌ در شعر او نشانه‌های‌ فراوانی‌ از مصا حبت‌ با شاهانی‌ چون‌  ابواسحق‌ اینجو (مقتول‌ به‌ سال‌ 758 ه. ق‌) شاه‌شجاع‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ 786 ه . ق‌.)  شاه‌  منصور (متوفی‌ 795 ه . ق‌.) و ارتباط‌ با پادشاهان‌ جلایری‌ دربغداد و رجال‌ بزرگ‌ معاصر، چون‌ حاجی‌ قوام‌الدین‌ محمّد صاحب‌ عیار، کلانتر شهر  شیراز و وزیر  شاه‌شجاع‌ (متوفی‌ 755 ه . ق‌.) و فرمان‌روایان‌ بنگال‌ و دکن‌ دیده‌ می‌شود. اگرچه‌  حافظ‌ به‌ قصد سفر به‌  دکن‌، به‌ هرمز رفت‌، ولی‌ در آن‌ جا از ادامه‌ سفر منصرف‌ گشت‌ و سفری‌ نیز به‌  یزد داشت‌، امّا از اقامت‌ در آن‌جا خسته‌ شد و این‌ امر نشان‌ می‌دهد که‌ او مانند هر متفکر بزرگ‌ دیگری‌ از گوشه‌گیری‌ وتسلیم‌ خود به‌ عوالم‌ تخیلات‌ شاعرانه‌ ، بیش‌تر لذت‌ می‌برده‌ است‌.

تاریخ‌ وفات‌ او را سال‌ 792 ه. ق‌ نوشته‌اند، حافظ‌ را در "خاک‌  مصلی‌" که‌ مأوا و محلّ گشت‌ و تفرج‌ او بود، به‌ خاک‌ سپردند.

 از زندگانی‌ خانوادگی‌  حافظ‌، اطلاعاتی‌ محدود در دست‌ است‌، او زن‌ و فرزندان‌ داشت‌ و درباره‌ عشق‌ او به‌ دختری‌ به‌ نام‌ «شاخ‌ نبات‌» داستان‌هایی‌ رایج‌ است‌ وبنا بر همان داستانها ، اورا به عقد مزاوجت درآورد (صفا ، همان : 1071) و کسانی که با دیوان حافظ فال می گیرند حافظ را به جان وی  سوگند می دهند که فا ل آنها را به خیرباز نماید،منشاء ایننام و داستانهای مربوط باآن، شاید این بیت حافظ باشد که:

              این همه شهد وشکر کز سخنم می ریزد         اجر صبری است کزآن شاخ نباتم دادند

شاید "شاخ نبات" ، یک اسم خاص نباشد و تصویری باشد برای معشوق شیرین سخن و خوش رفتار  و می تواند صفت جانشین اسم باشد به معنی معشوقی که مثل شاخ نبات است و استعاره یی که  مستعار له آن حذف شده و "شاخ نبات  " که مستعار منه است ،به جای آن نشسته باشد .

در فرهنگ آنند راج آمده است که نام معشوق حافظ است .و غالب شارحان دیوان حافظ نیز آن را نام زن محبوب 

شاعر، دانسته اند اما شادروان زرین کوب می نویسند :" ..نام این زن را در افسانه ها ی بعد "شاخ نبات " خوانده اند امّا آن شاخ نبات که در شعر حافظ به آن اشارتها هست ،یک نام نیست ،کنایه یی است از هر معشوق  شیرین که وصل او می تواند کام عاشقی را شیرین بدارد ، ذکر شاخ نبات ،در شعر وی مکرر هست و می توان  آن را یک نام کنایه آمیز خواند – نام یک زن. " (کوجه ی رندان، 26)

 در دیوان‌  حافظ‌، یک‌ جا از فقدان‌ محبوبی‌ در سال‌ 764 ه . ق‌ سخن‌ می‌رود که‌ در سی‌ و هشت‌ سالگی‌ شاعر اتفاق‌ افتاده‌ است ،‌آن  ماده تاریخ چنین است :

                    صباح  ِ جمعه ی  ِ سادس، ربیع ِ اوّل ، بُد،           که از دلم  ، غم ِ آن ماهروی  ، شد    زایل

                  به سالِ ِهفتصد وشصت و چار ،از   هجرت           چو آب گشت  به من ،حل ّ،حکایت  ِ مشکل

                   دریغ  و درد  و  تأسّف ، کجا دهد  سودی ،           کنون که عمر،به بازیچه رفت و،بی حاص

که ظاهرا در وفات زن ماهرویی  ساخته است که از بردن نام وی  خود داری می کند ولی نمی دانیم که همسر ،معشوق ، دختر  یا یکی از بستگان او بوده است ، به هر حال  لفظ " ماهرو" در اینجا بسیار پر ابهام است ، و سودی آنرا در باره ی  "پسر خواجه " می داند.(سودی 2744) و دکتر  صفا آن را" مادّه تاریخ  آن "قرّة العین  و میوه ی دل حافظ  می داند (در تاریخ ادبیات در ایران 4/1072) که شاید  این محبوب،همان باشد که حافظ وی را  سرو خانگی  و شمشاد سایه پرور خود می خواند:

  مرا  درخانه سروی هست کاندر سایه  ی قدش       فراغ از سر و بستانی و شمشاد چمن دارم (2/322)

و در جایی دیگر گوید :

        باغ مرا چه حاجت سرو   و صنوبر است       شمشاد سایه پرور من ،از که کمتر است   ( 1/40)

مرحوم مسعود فرزاد نوشته اند که : "حافظ در بعضی موارد که سخن از شب قدر می گوید، از آنجا که این شب را شب وصال هم گفته اند ،چون شب مقدّسی است و شب وصل نیز هست ،محتملا به شب وصال خود اشاره می کند،وگرنه چگونه می توانست بگوید :

                      شب قدری چنین عزیز و شریف         با تو تا روز خفتنم هوس است

                     وه که    دُردانه یی   چنبن نازک         در شب تار سفتنم هوس است    (فرزاد 1038)

امابعضی ، در این که ،این زن می تواند همسر وی باشد تردید کرده اند ، شادروان دکتر معین می نویسندحافظ باید بین سالهای  743تا 754 ازدواج کرده باشد ،( معین ، حافظ شیرین سخن1319 ) ،اما برخی عقیده دارند که بعید است حافظ در جنین غزلی که برای وزیر سروده است ، از همسر و محبوب خود یادکند :

             این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد    اجر صبری است کزآن شاخ نباتم دادند

      من اگر کامروا گشتم و خوشدل ،چه عجب         مستحق   بودم و    اینها به زکاتم دادند  (5/178)

حافط در قطعه یی دیگر‌ نیز اشاراتی‌ به‌ مرگ‌ فرزند وجود دارد :

                        دلا دیدی که آن  فرزانه فرزند           چه دید اندر خم این  طاق رنگین

                         به جای لوح سیمین در کنارش          فلک بر سر  نهادش  لوح سنگین  (28/1078)

 

                                                               ****

    پ بلبلی ،خون  ِجگر خورد   و ، ُگلی ، حاصل کرد          باد  ِ  غیرت ، به صد ش خار  ،پریشان دل ،کرد

  طوطئی   ر ا، به خیال ِ  شکری ،دل ،خوش بود ،         نا گهش ،سیل ِ  فنا ، نقش  ِ  أمَل ،    باطل   کرد

  قرّة العین  ِ  من ،آن میوه ی ِ د ل ، یا د َش  باد ،          که    خود  ،   آسان بشدو،  کار ِ مرا،مشکل کرد 3/130

( رک : صفا ،ذبیح الله ،تاریخ ادبیات در ایران،ج5 ص1064 به بعد).

درباره‌  حافظ‌ نیز قصه‌های‌ متعددی‌ موجود است‌ که‌ کودکی‌ تا پیری‌  حافظ‌ و مدارج‌ سلوک‌ و جوانی‌ او را در هاله‌ای‌ از افسانه‌ نشان‌ می‌دهد و این‌ امر نشان‌ می‌دهد که‌ این‌ شاعراز محبوبیت‌ بی‌نظیر در میان‌ مردم‌ برخوربوده است  آن‌ چنان‌ که‌ محور قصه‌ها و افسانه‌هایی‌ اعجاب‌آور در میان‌ مردم‌ شده‌است. (ناتمام)

                                                         

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

استاد محمّد بهمن‌بیگی

        

مراسم بزرگداشت استاد محمّد بهمن بیگی

تاریخ برگزاری:  30 آبان ماه سال 1384.
محلّ برگزاری: تهران - تالار اجتماعات انجمن.

سخنرانان مراسم:
1- سرکار خانم توران میرهادی.
2- جناب آقای دکتر انصاری.
3- جناب آقای دکتر حسین شهسوارانی.
4- جناب آقای دکتر منصور رستگار 5

- جناب استاد محمّد بهمن بیگی.
6- قرائت اشعاری توسّط جناب آقای سیّد عبّاس سیّاحی.
                                

  استاد محمّد بهمن‌بیگی

  دکتر محمدرضا نصیری
  قائم مقام انجمن آثار و مفاخر

 محمّد بهمن‌بیگی، یکی از چهره‌های محبوب و آشنای عرصه فرهنگ و ادب و از بنیانگذاران آموزش عشایری است که با تلاش و کوششِ وصف‌ناپذیر در جهت پرورش استعدادهای درخشانِ فرزندان عشایر ایران، قدم‌های ماندگار و ریشه‌ای برداشته است. استاد، در کتاب بخارای من ایل من، زندگی خود را این‌گونه ترسیم می‌کند: «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبردم... زمانی که پدر و مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمی‌دانستم که فشنگ مشقی و تفنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند... پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهآ تبعید شد... و دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت... چیزی نمانده بود که در کوچه‌ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی ]رضاخان[ مراقب بودند که گدایی هم نکنیم... به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اوّل می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آینده درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پررنگ و رونق روز. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی، کاسب‌های کوچه، دوره‌گردها، پیازفروش‌ها، ذرّت‌بلالی‌ها و کهنه‌خرها همه به دیدار تصدیقم آمدند. من شرم می‌کردم و خجالت می‌کشیدم. پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه دیگر راه نمی‌رفت، پرواز می‌کرد... ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و چرا عمر را به بطالت می‌گذرانی؟ تو تصدیق داری و باید مانند مرغکی در قفس در زوایای تاریک یکی از ادارات بمانی و بپوسی و به مقامات عالیه برسی. در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضایی به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم. در ایل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم، در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌ای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. ترقّی را رها کردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود».
این دانشی‌مردِ فرهیخته سرد و گرم روزگار چشیدهâ به تجربه دریافته بود که تنها راه نجات عشایر در بالا بردن سطح سواد جمعیّت عظیم عشایری است. مردمی که با هرگونه ناملایمات زندگی می‌ساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوری زندگی می‌کردند، حلیم و صادق بودند، امّا روح لطیف خود را با مفاسد اجتماعی آلوده نمی‌کردند، غیور و ظلم‌ستیز بودند و تشنه معرفت و جویای دانش. چه کسی می‌بایست به این قشر محرومِ رنج‌کشیده توجّه می‌کرد.
استاد بهمن‌بیگی که خود پرورده درد و رنج بود به خوبی می‌دانست که کسی آستین بالا نخواهد زد و دولتمردان را نیز در سر، سودای تعلیم و تربیت و پروراندن استعدادهای افراد ایلیاتی نیست؛ از این‌رو دست به کار شد. تصمیم گرفت به جای چوب شبانی، قلم در دست کودکان عشایری نهد و خواندن و نوشتن را به طریق خاصّ خود به میان عشایر بَرَد تا جهل و بی‌سوادی را ریشه‌کن کند. شاید خود نیز در آن زمان بر این باور نبود که قدمی که برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در این عرصه قدم گذاشت. کوره‌راه‌های ایلی را به خیابان‌های پر زرق و برق شهری برگزید و اسبان رهوار را به خودروهای گران‌قیمت ترجیح داد و گویی با خود این ترانه ایلی را زمزمه می‌کرد که:
من این باغ خرّم را
با اشک چشم سیراب کردم
چرا گلش برای دیگران
چرا خارَش برای من
آری! استاد مصمّم بود که در بهار طبیعت و صفای کوهستانâ چراغ علم و معرفت را روشن کند و گلشنی از سوسن و سنبل بسازد که خار چشم دشمنان گردد. اگر استاد بهمن‌بیگی زمزمه‌گر این ترانه بود که:
داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود
می‌شد چاره‌ای یافت
با صد داغ و صد درد
چه می‌توان کرد؟
ولی با همّت و اراده‌ای که داشت نشان داد که می‌توان صد داغ و درد را نیز چاره کرد، دست به کار شگرفی زد، با تشکیل کلاس‌های عشایری و تربیت معلّمان مؤمن و متعهّد برای تدریس، ایجاد کتابخانه‌های سیّار، دانش را به میان عشایر بُرد و از کودکان محروم، آینده‌سازانی بصیر و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقی، شب و روز را به هم می‌دوخت تا بر تعداد مدارس عشایری افزوده شود، معلّم تربیت کند، از کمک‌های مالی دولتی و غیردولتی بهره‌مند شود تا کودکان مستعد امّا ستم‌کشیده، از حقّ مسلّم خود که تحصیل و تربیت بود، محروم نشوند. استاد بهمن‌بیگی در حالی که به راحتی می‌توانست به پست‌های مهم دولتی دست یابد پشت به همه چیز کرد، احساس درد و وظیفه در قبال هموطنان و هم‌عشیره‌های خود، او را به دامان طبیعت کشاند، زندگیِ شهری را به شهرنشینان واگذاشت، با غم و شادی و با رنج و محنتِ مردانِ خانه‌به‌دوشی که مدام در حرکت بودند، ساخت؛ و بیست و شش سال از عمر خود را صرف تعلیم و تربیت بچّه‌های عشایری نمود.
استاد به خوبی دریافته بود که «کلید مشکلات عشایر در لابه‌لای الفبا است»، از این‌رو معتقد بود که باید قیام کرد؛ قیام همگانی، و از این جهت، مردم را به یک قیام مقدّس دعوت کرد: قیام برای باسواد کردن مردم ایلات.
خدمات استاد بهمن‌بیگی به زودی نتیجه داد. بچّه‌های محروم ایلیاتی، مراحل دبستانی و دبیرستانی را پشت سر گذاشتند و راهیِ دانشگاه شدند. به آماری از این حرکت علمی و فرهنگی (که در فصل‌نامه عشایری ذخایر انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه کنیم:

از تعداد 36 نفر قبولی دیپلم در خردادماه سال تحصیلیِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامی 88 نفر قبول‌شدگان در مقطع دیپلم وارد دانشگاه‌های کشور شدند و در سال 56-1355 نیز از تعداد 85 نفر دانش‌آموز دیپلم تعداد 84 نفر در رشته‌های مختلف دانشگاهی مشغول تحصیل شدند.

بی‌شک این موفقیّت‌ها و آماده کردن کودکان برای فراگیری علوم و فنون و پرورش استعدادهای کودکان عشایریâ مدیون تحمّل رنج‌ها و تلاش‌های خستگی‌ناپذیر استاد بهمن‌بیگی است. امّا در این میان، استاد را غم دیگری نیز بود. استاد همواره از ستم مضاعفی که بر دختران معصوم عشایری می‌رفت، رنج می‌برد و بر آن بود که دختران را نیز زیر پوشش تعلیم و تربیت قرار دهد؛ و به همین‌منظور تصمیم گرفت که با گسترش دانش در میان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه این امر در حال و هوای آن روزگار کار سخت و دشواری بود و تعصّب‌های ایلی و عشیره‌ای کار را بر استاد دشوار کرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چاره‌ای جز این نداشت که در هر اجتماعی حاضر شود، از فواید دانش و سواد سخن گوید و با هرگونه تعصّب و خامی با صبوریِ تمام مبارزه کند. در اثر تلاش و کوشش، استاد سرانجام توانست در این مبارزه نیز موفق شود و دختران را نیز به دبستان بکشاند و به تربیت آنان همّت گمارد.
اینک استاد هشتاد و پنجمین سال زندگی خود را سپری می‌کند و بدون تردید خود نیز از این همه تلاش و کوشش که ثمره آن، کشف استعدادها و بارور کردن آنان است خرسند است. استاد، حاصل تلاش خود را در وجود کودکانی که اینک بزرگ‌مردانی در عرصه علم و سیاست و مدیریت شده‌اند، می‌بیند و همین برای استاد کافی است.
تلاش‌های استاد در همان سال‌ها مورد توجّه دانشمندان، اندیشمندان و دانشگاهیان داخل و خارج از کشور قرار گرفت. در سال 1973 موفق به دریافت جایزه بین‌المللی یونسکو شد و آثارش مورد توجّه استادان برجسته‌ای چون زنده‌یاد زرّین‌کوب و دیگران قرار گرفت. تسلّط استاد به سه زبان انگلیسی، فرانسه و آلمانی که اغلب آثار نویسندگان خارجی را به زبان اصلی مطالعه می‌کرد و غور و تفحّص در متون ادبی، این اجازه را به وی می‌داد که با نثر دلنشین و جذّاب دست به تألیف زند. از آثار استاد بهمن‌بیگی بوی طبیعت و انسانیّت به مشام جان خواننده می‌رسد و نغمه دوستی و از خودگذشتگی می‌تراود. بخارای من ایل من؛ به اجاقت قسم؛ عرف و عادات در عشایر فارس؛ اگر قره‌قاج نبود... و سایر آثار ماندگار استاد را مطالعه فرمایید و آن‌گاه با من هم‌صدا خواهید شد که این بزرگ‌مرد ایلیاتی چه جانفشانی‌ها کرده و چگونه به مسائل جاری پشت‌پا زده و زندگی و عمر و جوانی خود را وقف تعلیم و تربیت و آگاهی و بیداری کودکان عشایر نموده است و چگونه توانسته است که در سایه همّت و تلاش عاشقانه از کودکان عشایریâ مردانی نامدار راهیِ عرصه سیاست و علم و ادب کند. بی‌شک تلاش استاد بهمن‌بیگی در زمینه آموزش عشایری مثال‌زدنی است. استاد با آثارِ خود انسان را آرام آرام با زیبایی‌ها، انسان‌دوستی‌ها و فداکاری‌های ایلیاتی آشنا می‌سازد و در زیر روشنایی ستارگان و در دامان زیبای طبیعت، از خودگذشتگی‌های مردانی که عمر خود را برای آموزش کودکان معصوم عشایری سپری ساخته‌اند، به تصویر می‌کشد. و گرم و صمیمی انسان را به قلّه‌های رفیع و مناظر بدیع طبیعت هدایت می‌کند و با خلق و خوی مردم عشایر آشنا می‌سازد و از آداب و رسوم ایلات سخن به میان می‌کشد و چنان دلنشین می‌نویسد، که انسان هرگز از مطالعه آثار وی خسته نمی‌شود. و چون به حوزه موسیقی عشایری وارد می‌شود شور و شوق خود را با اشکی که بر گونه‌هایش می‌نشیند، نشان می‌دهد. او می‌گوید موسیقی در میان ایلات و عشایر قشقایی همانند سایر اقوامِ دیگر از احترام بسیار برخوردار است. استاد وقتی از موسیقی ایلیاتی سخن می‌گوید گویی نغمه می‌سراید و عاشقانه وصف موسیقی ایلی می‌کند و در این میان هشدار می‌دهد که «موسیقی ایل از چنگ اوباش هرزه‌سرا و عربده‌کش به دور است، موسیقی ایل با عیّاشی‌های رذیلانه آمیزشی ندارد. موسیقی ایل از پستان نجیب و سخاوتمند طبیعت شیر می‌نوشد و جان می‌گیرد». آری دامن طبیعت از دید استاد بهمن‌بیگی آشیانه هزاردستان است که در دامن خود ماه‌پرویزها، منصورخان‌ها، صمصام‌السّلطان‌ها و داوود نکیساها را پرورش داده است.
اینک استاد بر فراز قلّه‌ها است و اگر امروز استاد بهمن‌بیگی ــ که عمرش دراز باد ــ این نغمه ایلیاتی را زمزمه می‌کند که:
ای کوه‌های بلند، بر ایل ما چه گذشت
ای قلّه‌های مه‌گرفته، بر ایل ما چه گذشت
ای کوه‌های بلند و ای قلّه‌های مه‌گرفته
بر آن ایل که در دامن شما خیمه می‌سازد چه گذشت
ولی استاد به خوبی می‌داند که بر ایل و تبارش چه گذشت و چگونه در سایه تلاش وی مردانی فرهیخته، و استادانی گرانقدر و جوانانی برومند تربیت شدند و اینک هر کدام در گوشه‌ای از این کهن‌سرزمین ایران در اداره این مرز و بوم سهیم هستند و این برای استادâ بزرگ‌ترین هدیه الهی است که به بار نشستن تلاش‌های بی‌وقفه و شبانه‌روزی خود را مشاهده می‌کند.

«انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» ضمن ارج نهادن به مقام شامخ علمی، فرهنگی، ادبی و تلاش‌های خستگی‌ناپذیرِ استاد امیدوار است عزم و اراده وی روشنی‌بخش راه جوانان کشور ما باشد. ایدون باد و ایدون‌تر باد.

                                                                                  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

فعالیتها وتحقیقات فارس پژوهی دکتر منصور رستگار فسایی

فعالیتها وتحقیقات فارس پژوهی دکتر منصور رستگار فسایی

 

1-عضویت در انجمن آثار و مفاخر استان فارس، از 1374 تاکنون.

2- عضویت در هیأت تحریریهی فصلنامهی فارس. و دبیر علمی اولین سمینار فارس‌شناسی، در آبانماه 1372.

3- عضویت در هیأت علمی بنیاد فارس‌شناسی از بدو تأسیس تاکنون.

4- مسؤول کمیته علمی سومین همایش بنیاد فارس‌شناسی، در سال 1375

5- عضو شورای پژوهشی مرکز پژوهشهای ادبی فارس و رئیس مرکز، 10/4/84

6- عضویت در هیأت تحریریه مجلة فرهنگ فارس

7- عضو شورای پژوهشی مرکز پژوهشهای ادبی فارس و رئیس  آن مرکز، 10/4/84.

جوایز علمی:

1.     دریافت جایزه بهترین کتاب سال جمهوری اسلامی برای تصحیح و تحشیه فارسنامه ناصری، در سال 1368 از ریاست جمهوری.

2.     دریافت جایزه بهترین کتاب دانشگاهی در سال 1371 برای تصحیح کتاب تذکره دلگشا از وزیر علوم.

3.     دریافت نشان زرین فارس‌شناسی به خاطر تحقیقات مربوط به فارس در سال 1374 از

     استانداری فارس.

  1. دریافت جایزه حامیان نسخ خطی از ریاست محترم مجلس شورای اسلامی، در تهران به خاطر تصحیح و تحشیه دیوان بسحق اطعمه شیرازی. آذر 1383.

     5.  دریافت نشان، تمبر ویژه، از بنیاد فارس شناسی، اردیبهشت 1384.

       6-  عضو برتر قطب های علمی کشور در آذر ماه 1386به خایر فعالیتهای  تحقیقی در قطب

          علمی قارس پژوهی    .

کنفرانسهای بین المللی :

  1-  شرکت و سخنرانی در سی و دومین کنگرة بین‌المللی مطالعات آسیا و شمال آفریقا، آلمان   

    غربی، هامبورگ 1987 و ارائه مقاله‌ای به زبان انگلیسی تحت عنوان قیام ارسلان بساسیری.

   2- شرکت در بیست و دومین سمینار سراسری استادان زبان و ادبیات فارسی در هند و سخنرانی تحت عنوان شاعران شیرازی در هند. 8 مهر تا 12 مهرماه 1379، دهلی نو

 کنفرانسهای  داخلی

1-    سخنرانی در یاد روز حافظ تحت عنوان ” میراث ادبی و فرهنگی انجوی شیرازی" تالار حافظ شیراز 5/8 صبح 20 مهر 1384

مقالات :

 

1-     ارسلان بساسیری، یغما، مردادماه 1353، ش 5، صص 281 تا 285.

2-      پارس و شهرستانهای آن در شاهنامه فردوسی، آینده، ش 5، مرداد 1360، صص 344 تا 350

3-     بسمل شیرازی، یادنامهی دکتر محمود افشار، ج 4، صص 2098 تا 2116،  1367

   تهران.

4-      سهم فارس و فارسیان در روزنامهنویسی معاصر، ضمیمهی خبر فارس، اسفند 1366.

مظفر شیرازی، شعر و اندیشههایش، مقدمهی دیوان مظفری شیرازی، صص 1 تا 40، انتشارات کویر، 1372. ادبستان فرهنگ و هنر، شماره 49، دی‌ماه 1372.

5-      انجوی شیرازی، مردی از دیار خاطرههایجاوید، کلک مهر 1372، صص 232 تا 238.

     6-. نورانی وصال فرزندان خاندان ادب و هنر، ادبستان فرهنگ و هنر، خرداد 1373، صص

          14 تا 18.

      7-  فرصتالدوله شیرازی (1)، فرهنگ فارس، بهار 1373، صص 104 تا 141.

     8- عاشقی در دارالعلم،( در باره ی  دکتر عبدالوهاب  نورانی  وصال) اطلاعات، 4 اسفند

        1373، ص 6.

9-    فرصتالدوله و موسیقی، نگاه پنجشنبه خبر، 20 مهر 1374، صص 1 تا 3 و خاک

پارس، نوید شیراز، 1377.

10-                  باربد در حماسه ملی ایران. نامه انجمن فصلنامه انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران سال اول شماره پنجم، صفحه 33 تا 48، زمستان 1380..

11-  آه و دردا مرگ دیرین، زود بود. نگاه پنجشنبه، 25 آبان ماه 1374، ص 1 و 2 و خاک پارس، نوید، شیراز: 1377.

12-  تاریخ بافت قدیم شیراز،‌ فرهنگ فارس، سال دوم، ش 3 و 4، صص 201 تا 216، پاییز و زمستان 1374.

13-  خاوری شیرازی، فرهنگ فارس‌، ش 9 و 10، بهار و تابستان 1375، صص 123 تا 134.

14-  پارسروزنامهای از گونهایدیگر، فرهنگفارس،پاییز و زمستان 1375،صص 159تا166.

15-  حال و آینده دانشکدهی ادبیات، ادبیات معاصر، سال اول، ش 5 و 6، شهریور 1375، صص 19 تا 27.

       16- استاد علی سامی، شناسنامهی فارس، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز.

        17- علیاصغر حکمت، مرد فرهنگ، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز.

   18- خاندان فالی، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز. فال اسیری، دائرهالمعارف ایرانیکا

         (به انگلیسی)، ج 9 ، fasecle 2  ، صص 169 تا 170، 1999 آمریکا.

19- فرزاد عاشق شیدای حافظ، خاک پارس، انتشارات نوید شیراز، 1377.

20- سرآمدشاعرانشیرازی در هند، نامهیپارسی، پیاپی 19، زمستان 1379، صص 57 تا 65.

21- حافظ و سعدی، دو آفتاب یک سرزمین، سعدیشناسی، دفتر چهارم، اردیبهشت، 1380، صص 14 تا 26.

22- بسحق‌اطعمه‌شیرازی ‌وسعدی.سعدی‌شناسی،دفتر پنجم،اردیبهشت1381، صفحه19تا56.

23- علی اصغر خان حکمت، مرد  فرهنگ، فصلنامه فرهنگ فارس، شماره 16و 17، ص 97 تا 112، بهار و تابستان 1381.

24- شعر و شاعری در شیراز، گزارش ماه ایران‌شناسی و زبان‌شناسی، وزارت امور خارجه، تهران: سال دوم شماره اول، 1381، ص 34 تا 37.

25- نواندیشی‌های دستغیب در شناخت حافظ. یادنامه دستغیب. عیّار نقد در آینه، ص 110 تا 119، داستان سرا، شیراز

26- قدسی شیرازی و حافظ، حافظ پژوهی، دفتر هشتم، مهرماه 1384، ص 149 تا 162، مرکز حافظ شناسی شیراز.

27- زندگی و آثار میرزا حسن حسینی‌فسایی، فارسنامه ناصری، جلد اول، صفحه 13 تا 164.

28- زندگی و‌ آثار شادروان مسعود فرزاد. مقالات تحقیقی فرزاد دربارة حافظ. صفحه 5 تا 16.

 

29- دراحوال و آثار حاج علی‌اکبر نواب‌شیرازی. بسمل، تذکره دلگشا، صفحه17 تا43.

30- زندگی و احوال و آثار نعمت فسایی، دیوان نعمت فسایی، صفحه 1 تا 26.

31- مظفر شیرازی، شعرواندیشه‌هایش، دیوان مظفر شیرازی، صفحه 1 تا 40.

32- زندگی‌نامه فرصت شیرازی. تذکرة شعرای دارالعلم شیرازی، صفحه 1 تا 75.

33- فاخری فسایی و آیینه یوسفی، مقدمه کتاب مرآت المحجوب یا آئینه یوسفی، ص 3 تا 6، انتشارات نوید، 25/1/64

34- سخن دل مردم ایران‌زمین. مقدمه‌ای بر کتاب محیا شاعری از جنوب، ص 5 تا 9، احمد حبیبی، نوید، 1370.

35-«گل و گلگشت با حافظ» مقدمه‌ای بر کتاب گلگشت با حافظ، ص هفتم تا نهم، از دکتر مرتضی خوشخوی، نوید، 1371.

36- کتاب خاطرات و واقعات، ایاز بانیانی، نوید، 1380.

37- شاعری در مزرعه نور یادنامه جمالی، مذنب ص 19 تا 32.

38- فرهنگی مرد فارس، حکایت دوست، انتشارات نوید، ص 15 تا 18، 1384.

39-  سرود دریمی فرو افتاد، خبر جنوب اول آذرماه 1367 عیناً در شاهد شماره 173، بهمن 1367.

40-  نادره مردی به نام متقی، خبر جنوب،‌ اول آبانماه 1368.

41 گرامی‌داشت فارس در بزرگداشت صادق همایونی. عصر امروز: شیراز: 1381.

42- این هنوز اول آذار جهان افروز است. خبر جنوب، 1381

43- گنج‌زری بود در این خاکدان. اطلاعات،‌25 دیماه 1373. ص 6

44- درگذشت مرد خاطره‌ها. عصر 22 اردیبهشت 1380، ص 2

45- تأسیسات فرهنگی و هنری شیراز باید گسترش یابد. خبر 23 دی، 1372.

46- فارس از سپیده‌دمان تاریخ تا حال. خبر 5، آبانماه 1372، ص 14.

47- کتاب و کتابخوانی  درجهان، ایران ،فارس، نگاه پنجشنبه، خبر، 16 اردیبهشت 1372، ص 2 و 3.

  48- جشن انتشار سه هزارمین شماره خبر، درّ دری.

49- سیل شیراز و فاجعه فرهنگی آن، عصر، 2 بهمن 1380، ص 5.

50- مردی که خاک را کیمیا می‌کرد. خبر، نگاه پنجشنبه، 5 شنبه 11 اسفند 1379، ص 2.

51- استاد، یادی از زنده‌یاد دکتر محمدحسین اسکندری، استاد دانشکده ادبیات شیراز، طلایه، شماره 1 بهار، 1371، ص 3 تا 6. و دلم قرار ندارد فراق یاران را، خبر 13 دی، 1371، ص 9.

52- عاشق‌ترین عاشقان حافظ، نگاه پنجشنبه، خبر، 9 مهرماه 1377، ص 2 و 3 و 4 و 5.

53- شخصیت علمی و احوال و آثار دکتر عبدالوهاب نورانی وصال، خبر، نگاه پنجشنبه 28 دی ماه 1374، ص 2 و 3.

54- کتاب و کتابخوانی در فارس، خبر، نگاه پنجشنبه، 16 آذر، 1374، ص 6 و 7.

55- پارس سرزمین کهن، پارس، ویژه نامه نخستین نمایشگاه کتاب استان فارس، 11 تا 18 آذر 1374، شماره اول 11/9/، ص9.

56 – دکتر غلامرضا افراسیابی  و مرگ او ، خبر جنوب ، شیراز

 

کتابها:

 

1- آتشکده. اهتمام – مجموعه‌مقالات درباره شهر تاریخی فسا. (160 صفحه)، انتشارات انجمن ادب دبیرستان حکمت فسا، اردیبهشت 1343.

2-مقالاتی درباره شعر و زندگی سعدی. (اهتمام) چاپ اول 1352، دانشگاه شیراز، چاپ دوم و سوم دانشگاه شیراز، چاپ چهارم (با تجدید نظر) تهران: امیرکبیر، 1375.

3-. مقالاتی دربارهی شعر و زندگی حافظ، (اهتمام) چاپ اول، 1352، دانشگاه شیراز، چاپ دوم و سوم دانشگاه شیراز، چاپ چهارم، تهران: جامی، 1367.

4- برگزیدهی بوستان سعدی، (گزینش)، شیراز: دانشگاه شیراز، 1356.

5- فارسنامهی ناصری، (تصحیح و تحشیه)، 2 جلد، چاپ اول، تهران: امیرکبیر، 1367، چاپ دوم با تجدید نظر و اضافات، 1378، چاپ سوم، 1382 تهران. (کتاب سال جمهوری اسلامی در رشته تاریخ، در سال 1367)

6- کلیات دیوان نعمت فسایی، (تصحیح و تحشیه و مقدمه)، (440 صفحه)، شیراز: دانشگاه شیراز، 1369.

7- تذکره دلگشا، (تصحیح و تحشیه و مقدمه)، (816 صفحه)، شیراز: نوید، 1371، (بهترین کتاب سال دانشگاهی در سال 1371)

8- دیوان مظفر شیرازی، (مقدمه و بازنگری)، (292 صفحه)، (به مناسبت شصتمین سال خاموشی شاعر) تهران: کویر، 1372.

9- فارسنامه ابنبلخی، (تصحیح، توضیح و تحشیه) چاپ اول، (520 صفحه) بنیاد فارسشناسی، 1374.

10- تذکره شعرای دارالعلم شیراز (از فرصتالدوله شیرازی)، (تصحیح و تحشیه) چاپ اول (366 صفحه) شیراز: دانشگاه شیراز، 1375.

11- آثار عجم از فرصتالدوله شیرازی، (تصحیح و تحشیه) چاپ اول، در دو جلد (1154 صفحه) تهران: امیرکبیر، 1379.

12- کلیات ابواسحق اطعمة شیرازی، (تصحیح، تحشیه،‌ مقدمه)، چاپ اول (330 صفحه) تهران: میراث مکتوب با همکاری بنیاد فارس‌شناسی شیراز، 1382.

احوال و آثار علیاصغر خان حکمت شیرازی، (تألیف)،جاپ اول ،(398 صفحه ) تهران: طرح نو، 1384

13- خاک پارس، (مجموعه مقالات، تألیف)چاپ اول ،840 صفحه،  شیراز: نوید ،1385

14- شرح تحقیقی دیوان حافظ، 6 جلد   ،پژوهشگاه علوم انسانی ، تهران ، زیر چاپ    

15.   لغت نامه ی  دیوان حافظ ،  در دست تألیف        

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و سعدی ( به مناسبت یاد روز سعدی)

(درس‌گفتارها  - پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی در روز‌های چهارشنبه، 17، 24 و 31 تیر 1388 و با حضور دکتر منصور رستگار فسایی در سالن اجتماعات معاونت فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.)

دکتر منصور رستگار فسایی در نخستین جلسه از پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی گفت: براستی هم سعدی در نشان دادن چهره فردی خودش بسیار اصیل است اما او را تنها از زاویه غزلسرایی نباید نگریست، بلکه باید جنبه‌های دیگر شعر و زبان او را هم مورد توجه قرار داد. سعدی، صرف نظر از آنچه درباره او می‌دانیم، پدیده‌ای استثنایی در فرهنگ و ادب و هنر و تفکر ایرانی است. در پیشینه هزار ساله ادبیات ما چهره‌ای ادیبانه‌تر از او نمی‌شناسیم که از یک طرف شاعر باشد و از طرف دیگر نویسنده‌ای چیره دست.
وی افزود: ما در ادبیات فارسی به یاد نمی‌آوریم که کسی همانند سعدی همان اوج و اعتباری را که در نثر دارد، در نظم هم داشته باشد. سعدی در عین حال که مردی جدی است، شوخ طبعی‌ها و طنزهای تند و حتی هزل نیز بسیار دارد. این گوناگونی و تنوع ادیبانه سخن او، برخاسته از ضرورت‌های زندگی است. او می‌خواهد سخن حق بگوید، گاهی به نثر، گاهی به شعر و زمانی به طنز و جد. اما نکته در این است گه هر کسی مثل او نمی‌تواند حق‌گو باشد. خود سعدی به این نکته آگاه بود که می‌گفت: سخن ملکی ست سعدی را مسلم. بنابراین سخن در دست سعدی همانند مومی است که به هر شکلی که بخواهد می‌تواند آن را بسازد و به طرزی ارایه دهد که خواننده حداکثر استفاده را از برداشت او داشته باشد.
آنگاه او به شعر تغزلی سعدی اشاره کرد و گفت: از یک دیدگاه سعدی شاعری غزلسراست غزل سعدی نخستین و مهم‌ترین پایگاه او برای نفوذ در جامعه است اما سعدی پیش از آن که غزل بگوید «بوستان» را نوشت و یک سال پس از آن «گلستان‌» را تالیف کرد. در آن زمان بسیاری کسان سعدی را نمی‌شناختند و در کتابی همانند «المعجم» اگر چه از بسیاری از شاعران سخن به میان می‌آید، به سعدی اشاره‌ای نمی‌شود. این در حالی است که گویا سعدی در آن زمان دور از شیراز بوده است.
نویسنده کتاب «مجموعه مقالاتی درباره شعر و زندگی سعدی» با اشاره به گلستان و بوستان گفت: سعدی در آن دو کتاب خواسته است که چهره‌ای متفاوت از یک فرهنگ‌ساز اجتماعی را نشان بدهد. در آن زمان که دیگر دربارهای بزرگ وجود نداشت و حمله مغول جای آبادی برای فرهنگ ما باقی نگذاشته بود، سعدی بازگشته بود تا به ترمیم ویرانی‌های فرهنگی بپردازد. سعدی با دو کتابش منجی است که حقیقت را به جامعه ارایه می‌دهد. وقتی بوستان و گلستان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مسایل مشترکی دارند. در هر دو پای اخلاق و تربیت اجتماعی و بسیاری موضوعات دیگر به میان کشیده می‌شود. در هر دو آن‌ها باب عشق و رضا و قناعت وجود دارد. انگار سعدی می‌خواهد اخلاق درویشان را نشان بدهد و اصطکاک‌های موجود در میان طبقات اجتماعی را در آن عصر بحران، تصویر کند.
دکتر فسایی آنگاه به روزگار سعدی و هنر سخنوری او در میان ادیبان و چهره‌های شناخته شده شیراز و فارس پرداخت و گفت: شیراز و فارس پیش از سعدی تنها با «روزبهان بقلی» معروف بود. تربیت روزبهانی تربیتی خانقاهی و عرفانی بود. یکباره می‌بینیم که از این شهر، که هیچ صدایی در ادبیات ندارد، صدای آشنا و منسجم سعدی به گوش می‌رسد. صدایی که بسیار متفاوت از صداهای دیگر بود. صدایی معنی‌دارتر و ادامه‌دارتر ازصدای روزبهان. به راستی چه اتفاقی افتاده بود که فرهنگ فارس، که روزی مشعل‌دار تمدن ایرانی بود، پیش از سعدی به خاموشی گراییده بود و چهره ممتازی در ادبیات ایران نداشت؟
این استاد بازنشسته دانشگاه تهران افزود: ظهور سعدی حادثه‌ای مهم در فرهنگ فارس است اما این حادثه زاییده فرهنگ و تفکر ایرانی است. سعدی در سخنش قرینه‌هایی نشان می‌دهد که روشن می‌سازد که او از آغاز با فرهنگ ایرانی آشنایی داشته است. معلم او در این راه، بی‌گمان، فردوسی است. سعدی با چنان احترامی از فردوسی یاد می‌کند و نام او را بر زبان می‌آورد که گویی برای او نام فردوسی مقدس است. او می‌گوید« چنین گفت فردوسی پاکزاد». سعدی هم اینکه نام فردوسی را می‌آورد، در کنارش صفت پاکزاد را هم می‌گذارد. این «پاکزادی» تنها یک لغت خاص برای نشان دادن تبار خانوادگی فردوسی نیست. بلکه سعدی این پاکزادی را در «ایران زادی» و مفخر ایرانی بودن می‌شناسد. این شیفتگی به فردوسی نشان دهنده دلبستگی فراوان سعدی به آن شاعر بزرگ زبان فارسی است.
نویسنده کتاب «تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی» به سرچشمه‌های فکری و ادبی سعدی اشاره کرد و گفت: خط فکری و سبک هنری سعدی از 2 سرچشمه و زاویه متفاوت ایران پیش از اسلام و ایران پس از اسلام سیراب می‌شود. معمولا همه ما سعدی بعد از اسلام را خوب می‌شناسیم. سعدی در مقدمه‌هایش شیفتگی‌اش به ابعاد دینی را نشان می‌دهد اما همین سعدی از شاهنامه بارها یاد می‌کند و تاریخ درخشان گذشته ایران را با اخلاق و حکمت عصر خود ترکیب می‌سازد. این راه متفاوتی است که سعدی در پیش می‌گیرد.
از نگاه دکتر فسایی برجسته‌ترین خصیصه زبان سعدی سادگی و لطافت آن است و یادآور شد: ویژگی زبان روشن و خورشیدی سعدی، سادگی آن است. این سادگی بی شک وام گرفته از فردوسی و شاهنامه است. از سویی دیگر غزل سعدی ساده‌ترین پیوند را با شنوندگانش برقرار می‌کند. ما با خواندن غزل او، صاحب تجربه و ذهن سعدی می‌شویم. این زبان ساده در شعر سعدی به عنوان یک فضا و قالب هنری و ادبی دیده می‌شود. زبان ساده او زبان کودکی و مدرسه و مردمش است. زبان دورانی است که سعدی در مکتب بزرگان ادب پارسی نشسته است و یاد می‌گیرد اما او ناگزیر سر از نظامیه بغداد در می‌آورد. در آنجا درس می‌خواند و مقرری می‌گیرد. رفتن به نظامیه تجربه‌ای متفاوت برای سعدی بود. در آنجا او پرورش دینی و علمی می‌یابد اما زلال شخصیتی سعدی، او را در جایی می‌نشاند که حتی هنگامی که شعر دو زبانه می‌گوید و ملمع می‌سراید، نشان می‌دهد که در نظامیه ذوب نشده است. هنوز خود سعدی است که زندگی، راه را به او نشان می‌دهد. بنابراین سعدی هنرمندی است که کسب دانش باعث نشده به فکر خاصی دل ببازد و انسانی تک ساحتی بشود. او انعطاف هنرمندی بزرگ را از خود نشان می‌دهد.
دکتر فسایی آنگاه به جنبه‌های دیگری از هنر و سخن سعدی پرداخت و افزود: سعدی هنگامی که مجلس وعظ می‌گوید، سخن عارفانه‌اش به اوج می‌رسد. عشق او عشق مرده و ساکن نیست. عشق سیالی است که در همه هستی جاری است، عشقی که اجزای هستی را به هم پیوند می‌دهد. درست است که عرفان دوره سعدی عرفانی انزوا جویانه بود، اما سعدی به خانقاه نمی‌رود و از این عرفان منزوی دوری می‌جوید. چون سعدی مرد تجربه‌ها و انعکاس تجربه‌های زندگی است. با این همه وعظ سعدی به همان زیبایی سخنان دیگر اوست.
این سخنران گفت: گلستان سعدی، گلستانی از زندگی است. از سویی دیگر سعدی که لطافت طبعش چنان است که از صدای پرندگان به شوق می‌آید و شنیدن صدای مستمعانش او را ذوق زده می‌کند، آنقدر توانایی دارد که قصیده‌هایی سرشار از پند و نصیحت بگوید. با این که زبان سعدی در قصیده‌گویی متاثر از زبان انوری است، اما شیوه سخنگویی و برداشت او کاملا متفاوت است. سعدی در سخن طنزآمیز هم زیبایی هنری و تصاویر کوتاه شگفت‌آوری می‌آفریند. در شعر غنایی هم با تمام روح و روانش سخن می‌گوید اما به دلیل آن که روح سعدی راکد و ثابت نیست، دچار تضاد می‌شود. تضاد او ناشی از ذات زندگی و تجربه‌های گوناگون آن است.
نویسنده کتاب «انواع شعر فارسی» به تفاوت شعر غنایی و شعر حماسی پرداخت و گفت: فرق شعر غنایی و شعر حماسی در این است که در شعر حماسی خود شاعر بازیگر نیست بلکه راوی است. این دیگرانند که بازی می‌کنند. این بازیگران گاهی یک ملت و مجموعه‌اند. شاعر حماسی روح ملت و فرهنگ ملی‌اش را بازتاب می‌دهد. در حالی که شاعر غنایی در ناخودآگاه و خودآکاه فردی جامعه حضور دارد.
سعدی این دو جنبه را با هم آشتی می‌دهد. از یک طرف ناخودآگاه و خودآگاه‌های شاعری غنایی را دارد و از طرف دیگر آنقدر به شعر حماسی نزدیک می‌شود که شما تردید می‌کنید که آیا آن شعرها از سعدی است یا از فردوسی؟ سعدی این تربیت زبانی و روح ناخودآگاهی را از فرهنگ ایرانی گرفته است. اما فردوسی است که بخش بزرگی از ذهن و فکر سعدی را می‌سازد و شکل می‌دهد. از همین روست که پهلوانان اساطیری شاهنامه در تمام آثار سعدی خودشان را نشان می‌دهند. هر چند گاهی در سایه تفکرات دیگر او قرار می‌گیرند. این را هم باید افزود که ما از راه گلستان می‌فهمیم که در روزگار سعدی شاهنامه‌خوانی بسیار رواج داشته است. به هر حال فردوسی برای سعدی چنان ساختار ذهنی می‌سازد که شاهنامه کتاب مهم ذهن و فکر سعدی می‌شود.
جلوه‌های بارز شخصیت‌های حکایت‌های سعدی، موضوع دیگری بود که دکتر فسایی به آن اشاره کرد و گفت: سعدی حتی پهلوان‌هایی را که در حکایت‌هایش نشان می‌دهد و نقل می‌کند، رنگ و رویی حماسی می‌دهد. از این راه می‌توان دریافت که او اساطیر ایرانی را خوب می‌شناخته است. پس لازم است که به این جنبه از هنر ناشناخته سعدی توجه بیشتری بشود. من به صراحت می‌گویم که اگر فردوسی نبود سعدی می‌توانست جای او را پر کند. حافظ هم به همین گونه است. وقتی حافظ در بیتی می‌گوید «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد»، همه داستان سیاوش و سودابه شاهنامه را در بیتی می‌گنجاند و عصاره‌اش را عرضه می‌کند.
نویسنده کتاب «برگزیده بوستان سعدی» گفت: سعدی استاد ادبیات تعلیمی است. کمتر شاعری به اندازه سعدی در ادبیات ما توانسته است شعر تعلیمی بگوید. شعر تعلیمی سعدی انعطاف‌پذیر، دامنه‌دار و زیباست. حتی اگر سخن ناصر خسرو و سنایی و مولوی را در کنار شعر تعلیمی سعدی بگذاریم، شیوه بیان سعدی را برجسته‌تر و ممتازتر می‌یابیم. این به معنای انکار و نادیده گرفتن سخن آن بزرگان نیست.
دکتر فسایی در پایان سخنانش افزود: سعدی بر بال‌های هنرش و برفراز تمام اندیشه‌ها پرواز می‌کند و با زبانی لطیف و زیبا با ما سخن می‌گوید. بی شک هیچ شاعری بال پرواز سعدی را در افق‌های پهناور شعر نداشته است. اگر شاعران دیگر فارسی بال سعدی را داشتند ادبیات ما گستردگی افزون‌تری می‌یافت.

***

دکتر منصور رستگار فسایی در دومین جلسه از پنجمین درس گفتارهایی درباره سعدی که به «تأثیر شاهنامه بر آثار سعدی» اختصاص داشت گفت: سعدی شاعری است که در انواع شعر به استادی می‌رسد، غزل وی به همان استواری قصاید اوست و قصاید او نیز به همان لطف و عظمت غزلیات اوست.
وی که در مرکز فرهنگی شهر کتاب سخن می‌گفت با اشاره به دریافت آگاهانه و هوشمندانه سعدی افزود: سعدی نه تنها با دریافت آگاهانه و هوشمندانه شاعرانه خویش می‌تواند ابعاد مختلف یک هنرمند به تمام معنا را ایفا کند بلکه یک نثرنویس جامع و کامل است و به همان اوجی در نثر می‌رسد که در شعر رسیده است.
مولف کتاب «از پادشاهی کیومرث تا پادشاهی کیقباد» خاطرنشان کرد: سعدی در ادبیات غنایی ایران یگانه است و تجربیات عاشقانه و عاطفی سعدی در غزل‌های او بی‌تردید قابل فهم‌ترین و همدل‌سازترین شیوه‌های شاعران غزل‌پرداز است و به همان سادگی شعر فرخی و انوری سعدی غزل می‌سازد و با مخاطب خویش ارتباط برقرار می‌کند.
وی افزود: در ادب تعلیمی و اخلاقی کار سعدی در نظم و نثر یگانه است. اگر سعدی غزل نداشت و شاعر غنایی ساز نبود بهترین استاد، معلم و مربی شعر تعلیمی در ادبیات ایران بود. شعر تعلیمی، رسا و روشن و به لحاظ حسن و زیبایی پیکره شعر است. کلام تعلیمی سعدی نه تنها در زمینه شعری مانند بوستان است بلکه قصیده‌هایش به همان زیبایی نثر تعلیمی است و محتوای اشعارش تمام مقام سازهایی ساخته شده را دربردارد زیرا سعدی وزن را فدای لفظ نمی‌کند.
این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: نثر سعدی ماندگار است و هیچ غرابتی مانند مقامات حمیدی ندارد. نثر عرفان که پس از سعدی آغاز شد در گلستان به حد اعلای خود می‌رسد و می‌تواند نثر عارفانه محسوب شود. ادب نمایشی در کلام سعدی در «جدال سعدی با مدعی» دارای چنان ارزش‌های تصویری و نمایشی است که گویی برای نمایش امروزی نگاشته شده است و تمام فضاسازی‌ها به طوری فراهم آمده‌اند که می‌توانید برداشت امروزی از ادب نمایشی داشته باشید.
مولف «کتاب پادشاهی کیکاوس» به انواع ادب جهان اشاره کرد و یادآور شد: ادب جهان 4 نوع است، ادب غنایی، ادب تعلیمی، ادب نمایشی و ادب حماسی. علیرغم اینکه سعدی شاعری غنایی‌ساز است بلکه شخصیتی ویژه دارد، سعدی تربیت مدرسه‌ای نظامیه‌ای داشته و به دلیل تحقیقی بودن کار و دامنه مطالعه، منابع فکری را در ناخودآگاه و خودآگاه خود تقسیم می‌کند.
وی افزود: همه این بخش‌ها بازتاب خودآگاه سعدی است زیرا تجربه انسانی است که عاشق می‌شود و به مکتب می‌رود و بر کرسی وعظ می‌نشیند و به بیان اندیشه و فکر خود می‌رسد و گاهی می‌اندیشد که باید تصویری از آنچه می‌بیند بدهد. همه اینها رسالت شاعرانه‌ای است که سعدی برای خود دارد. در روزگار سعدی دوره سیاه تاریخی حمله مغول به ایران است و چراغ فرهنگ و هنر آخرین شعاع خود را دارد.
مولف کتاب «پادشاهی کیخسرو» خاطرنشان کرد: بازگشت سعدی به شیراز بازگشت به آرامش است. سعدی در این مرکز، آرامش گمشده را بازمی‌یابد. بازگشت سعدی به وطنی است که در آنجا آرامش می‌یابد. سعدی برای کسب علم و دانش به شیراز رفته است. زیبایی غزل سعدی در کلام خورشیدی و درخشانی اوست که شفافیت و پاکی آن را از شاهنامه می‌گیرد. خودآگاهی سعدی ایجاب می‌کند که تمام ابعاد شخصیت خود را به یکبارگی بروز دهد زیرا شیراز اصحاب علم و فرهنگ و فضیلت را در خود جای داده است به همین دلیل در مقدمه گلستان، تواضع و احترام را به اصحاب علم شیراز می‌بینید.
وی افزود: سعدی یک درد ناخودآگاه دارد، ناخودآگاه جمعی که در همه جامعه‌هاست مانند خودآگاه جمعی مطرح نیست. سعدی در ذهن ما به عنوان سخنور بزرگ و آخر زمان مطرح است. تخم سخنی که فردوسی پراکنده ناخودآگاه آخر زمان سعدی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و می‌توان در خلال نکته‌های سعدی آن را مشاهده کرد. باید بیشتر بیندیشیم که ادب حماسی و اساطیری که در ناخودآگاه جمعی است چطور در اندیشه سعدی بروز می‌کند.
این استاد دانشگاه به تفاوت عصر سعدی و فردوسی پرداخت و گفت:‌ چرا می‌گوییم که سعدی شاگرد مکتب فردوسی است؟ سعدی انسان عصر پریشانی و عصر شکست و ناامیدی است. انسان عصری است که همه چیز در جامعه دچار بحران خاص فرهنگی شده و با حمله مغول دولت‌های بزرگ و انجمن حمایت از شاعران از بین رفته است و سعدی جز غمی جانکاه چیزی ندارد اما امید فراوان می‌خواهد تا شعر بگوید. سعدی همه اندیشه‌هایش را به سمت غزل می‌برد اما نمی‌تواند خود را راضی کند و به طرف قصیده، مثنوی و... پیش می‌رود.
وی افزود: فردوسی انسان روزگار امید است، روزگاری که تمدن ایرانی شکل مستقلی می‌یابد و بعد از سه، چهار قرن هویت ایرانی شکل می‌گیرد و احیا می‌شود و ایران به هویت دیرینه خود رنگ و روی تازه می‌دهد و می‌بینیم که یعقوب لیث نیز در احیای هویت ایرانی نقش بسزایی داشته است. یعقوب لیث که از جامعه برخاست زبان عربی حدود خود را با زبان فارسی از هم جدا کرد. رودکی آمد و رودکی تجربه‌های متفاوت شاعری را انتخاب کرد. ظهور رودکی مانند ظهور نیما در دوران ما بوده است، کشف آن چیزی است که بازتاب اندیشه زبان اوست رودکی نواندیشی خود را در شاعری نشان داد و اگر یعقوب لیث نبود اندیشه‌های رودکی متجلی نمی‌شد.
مولف کتاب «از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارا» خاطرنشان کرد: در دوره سامانی که فردوسی کودکی بیش نیست آزاداندیشی ایرانی، غرور ملی و استقلال ایرانی پهنای خراسان بزرگ را در بردارد و کم‌کم تبدیل به ایران بزرگ می‌شود و خورشید خراسان را به طلوع نور وادار می‌کند. فردوسی با این غرور ملی بزرگ و پرورده می‌شود، این شاعر حماسه‌سرا برای اندیشه ایرانی کتابی می‌خواهد که بازتاب اندیشه‌های ایرانی باشد و شناسنامه ملی می‌خواهد که دارای ارزش‌های اخلاقی و دینی باشد. فردوسی اراده‌ای دارد که 30 سال وقت خود را برای شاهنامه می‌گذارد اراده فردوسی مبتنی بر جامعه اوست.
وی افزود: فردوسی از قهرمانان سخن می‌گوید که برای ایران مبارزه کردند از آغاز پادشاهی کیومرث تا یزدگرد سوم. فردوسی از پهلوانان و قهرمانانی سخن می‌گوید که مدافع ایران بودند و مرگ برایشان معنایی نداشت و نامیرا و جاودان بود. بینش سعدی در عصر خود بینش ناخودآگاه است ولی بینش فردوسی بینش آگاه و اراده‌دار ذهنی است. طرح و برنامه فردوسی با سعدی متفاوت است. سعدی شاعر فصل محسوب می‌شود و بوستان را در یک فصل و گلستان را در فصل دیگری سروده است ولی فردوسی مرد اندیشه است و برای به دست آوردن منبع و مأخذ کوشش می‌کند و ادبیات پهلوی را از کشاورزان روزگار می‌شنیده و از هر سند و مدرکی درباره گذشته استفاده می‌کرده است.
مولف کتاب «از پادشاهی اسکندر تا پادشاهی بهرام گور» خاطرنشان کرد:‌ سعدی ادبیات غنایی را سرود و بازتاب ناخودآگاه خود را در آثارش می‌توان مشاهده کرد. ادب غنایی برای فردوسی وجود دارد اما برای سعدی پرداختن به حماسه متفاوت است. فردوسی و سعدی علیرغم اینکه 3 قرن با هم فاصله دارند ولی گاهی اوقات به هم نزدیک و گاهی از هم دور می‌شوند آنگاه فکر می‌کنی که بیش از 3 قرن با هم فاصله دارند.
وی افزود: تمام اشعار و غزل‌های عاشقانه سعدی تأثیر از ادبیات حماسی می‌گیرد و ناخودآگاه سعدی ریشه در فضایی دارد که فردوسی در آن بالیده است. سعدی و فردوسی بر جاودانگی می‌اندیشند زیرا اشعارشان در پیوند با فرهنگ است و مردم جامعه خواننده آثار ادبی هستند که جاودانگی را به هنرمند می‌دهند و آثارشان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهند. سعدی در مسیری گام می‌نهد که فردوسی در آن مسیر گام برداشته است و خیرخواه مردم به شمار می‌رود. فردوسی به وطنی به نام ایران می‌اندیشیده است که همه پهلوانان و قهرمانان آن نام‌‌آور بوده‌اند.
این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: فردوسی انسا‌ن‌های اساطیری و پیش از تاریخ و شخصیت‌های بزگ تاریخی را به نماد تبدیل می‌کند و این شخصیت‌ها نمادهای استقامت ایران محسوب می‌شوند. رستم یلی در سیستان و یگانه نماد استقامت و مقاومت برای ایران به‌شمار می‌رود و پیروزی ساز و درخشنده است. در شاهنامه آمده است که رستم به چاه می‌افتد که ملت و جامعه در اوج افتخار باقی بمانند. سعدی مصلحت جامعه را با تفکر معاصر خود حل می‌کند ولی گاهی اوقات ضعف دارد و تسلیم می‌شود و در عین حال فروتنانه و اصل‌پذیر رفتار می‌کند.
مولف کتاب «از پادشاهی یزدگرد بهرام تا پادشاهی هرمزد انوشیروان» یادآور شد: فردوسی در تمام شخصیت‌های شاهنامه یک نوع غرور ملی ایجاد می‌کند زیرا باورمند است که نام آن‌ها باید پایدار باشد. در تصور فردوسی و تفکر خردمندانه او می‌بینیم که شخصیت‌هایش را نماد می‌کند تا بازتولیدی نظیر خود داشته باشد از هنگامی که کاوه، فریدون، بهرام در شاهنامه بروز می‌کند تا بزرگانی مانند گیو، گشتاسب و رستم به‌وجود می‌آیند نام آن‌ها جاودان مانده است. فردوسی نماد انسانی است که بتواند اعصار را ببیند.
وی افزود: سعدی و فردوسی روشنگری و حقیقت‌جویی دارند و سوزی در کلامشان نهفته است که با درد و سوز و آه کلامشان را آغاز می‌کنند. انسان برای سعدی یک موجود مقدس است که باید در تمامی ابعاد مورد ارج و عزت قرار گیرد. سعدی در عصری زندگی می‌کند و نیت سعدی در روزگار پنهان خود است ولی در کلام فردوسی نام انسان و هویت انسان مشاهده می‌شود زیرا افتخار گودرز، رستم، بهرام، گیو و گشتاسب در نام است.
مولف کتاب «از پادشاهی خسرو پرویز تا پایان پادشاهی یزدگرد» خاطرنشان کرد: فردوسی به نوعی با سعدی در ارتباط همیشگی است. سعدی یکبار به صراحت در بوستان خویش از فردوسی نام می‌برد و بیتی از او تضمین می‌کند و نام فردوسی را چنان با احترام می‌برد که ناخودآگاه تبدیل به آگاهی می‌شود.
چه خوش گفت فردوسی پاک‌زاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
سعدی به فردوسی اوستادان می‌گوید، احترامی که سعدی به فردوسی می‌گذارد استثنایی است و در آثار منظوم و منثور سعدی احترام به این بزرگی به دیگر شاعران به چشم نمی‌آید. معنای ستایش سعدی از فردوسی را باید درک کرد و در اشعارش آن‌ها را یافت.
وی در پایان سخنانش خاطرنشان کرد: در روزگار سکوت و شکست حمله مغول هنگامی که هنوز چراغ خاموش اندیشه ذهن ایرانی به استادی چون فردوسی می‌رسد و از فردوسی با نام چه خوش گفت فردوسی پاکزاد یاد می‌کند زیرا معیار ارزش‌های کلام فردوسی را می‌شناسد و به اندیشه‌هایی که در شاهنامه متبلور است احترام می‌گذارد.

***

دکتر منصور رستگار فسایی در سومین و آخرین جلسه از پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی که به «تأثیر فردوسی بر آثار سعدی» اختصاص داشت، گفت: اگر بپرسیم که سعدی به کتاب شاهنامه چگونه نگاه می‌کند؟ باید چنین پاسخ داد که برای او شاهنامه، کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. سعدی شاهنامه را کتاب دستور زندگی، راهنمای حیات و تجسم نیک و بد روزگاران می‌داند.
وی که عصر روز چهارشنبه (31 تیرماه) در مرکز فرهنگی شهرکتاب، سخن می‌گفت به شخصیت‌های شاهنامه اشاره کرد و افزود: وقتی او می‌خواهد عمر طولانی جهان و دیرینگی حیات را یادآور شود، برای نشان دادن درستی سخن خود، شخصیت‌های شاهنامه را مثال می‌زند و سرگذشت بشر را آنچنان که در شاهنامه آمده، بازگو می‌کند. همین مسأله میزان تاثیرپذیری سعدی از شاهنامه را روشن می‌سازد. او عظمت سرزمین مادری خود را از راه شاهنامه می‌شناسد و ملاک و معیارش برای شناخت گذشته باستانی ایران، کتاب فردوسی است.
وی افزود: خواندن شاهنامه برای سعدی، ضایع و تباه نکردن ایام و عبرت گرفتن از گذر روزگار و زمانه است. روح و معنویت شاهنامه در کالبد سعدی جان می‌گیرد و او با زبان استوار و زیبای خود آن را بازسازی می‌کند. به همین دلیل در حکایت‌هایش فضای شاهنامه را به زیبایی انتقال و نشان می‌دهد که تا کجا وامدار فردوسی است.
این میزان از تاثیرپذیری، هیچ دلیلی جز این ندارد که بپذیریم، او روان و منش فردوسی را در سراسر وجودش حس می‌کند. از این رو بسیاری از اسطوره‌ها و پهلوانان شاهنامه، در زبان سعدی، کارکردها و کاربردهای بسیار زیبایی پیدا می‌کنند
وی افزود: در زبان ما بسیاری از سخنان سعدی به صورت ضرب‌المثل در آمده‌اند. شگفت است که بسیاری از این ضرب‌المثل‌ها، اشاره‌های آشکاری به قهرمانان و شخصیت‌های شاهنامه دارند. یک نمونه‌اش آنجایی است که به سرگذشت بهمن و رفتن او به زابل اشاره می‌کند و می‌گوید «چو بهمن به زابلستان خواست شد/ چپ افکند آواز و از راست شد». این بیت که حکم ضرب‌المثل پیدا کرده، الهام گرفته از یکی از داستان‌های شاهنامه است.
این شاهنامه‌پژوه، یادآور شد: سعدی به اهمیت ضرب‌المثل در روان و جسم ایرانی، آشناست و می‌داند، چگونه این مثل‌ها روح او را تسخیر می‌کنند، چرا که پشت هر کدام از این ضرب‌المثل‌ها، واقعیت‌های فرهنگی و تاریخی نهفته است. این جا است که حکمت جاری و زنده سعدی با حکمت باستانی شاهنامه درآمیخته می‌شود. او در حکایت‌هایش از پهلوانان و پادشاهان شاهنامه یاد می‌کند تا فرهنگ ملی خود را زنده نگهدارد.
وی به حکایات سعدی اشاره و عنوان کرد: در حکایات سعدی به موارد بسیاری می‌توان برخورد که او در قالب داستانی کوتاه، خصوصیات نیک و بد پادشاهان را نقل می‌کند و زمینه‌ای فراهم می‌آورد تا رفتار آنان را نقد کند. او تاریخ را به چشم عبرت می‌نگرد تا سرگذشت پیشینیان برای مردم روزگارش درس زندگی باشد. سعدی در مدایحش هم همین شیوه را برمی‌گزیند. شیوه او برای فهم گذشته و استفاده از آن برای زمان حاضر، راه و روشی است که در ادبیات پس از او بارها بکار رفته است. به هر حال بسیاری از این پادشاهان که سعدی زندگی و رفتار آنان را به دیده عبرت می‌نگرد، همان شخصیت‌های آشنای شاهنامه‌اند همانند انوشیروان، فریدون و دیگران.
وی افزود: همه این‌ها نشان می‌دهد که سعدی برای شناخت ریزه‌کاری‌های فرهنگ ایران چقدر وامدار شاهنامه است. پختگی و انسجام کلام او نیز نتیجه تاثیرپذیری آشکار او از فردوسی است. این را جز به پیوند روحانی شگفت میان فردوسی و سعدی، به چیز دیگری نمی‌توان نسبت داد. البته گاهی سعدی از روح حماسی فردوسی دور می‌شود و گرایش‌های عرفانی بر ذهن و زبان او غلبه می‌کند.
این استاد دانشگاه و محقق، ادامه داد: استفاده سعدی از شاهنامه، فقط محدود به پادشاهان و پهلوانان نمی‌شود. او گاه از موجوداتی که اسطوره‌ای اند و ویژگی‌های فرا انسانی دارند نیز یاد می‌کند. مثلا آنجایی که در بیتی، از اژدها نام می‌برد و می‌گوید « گر چه کس بی اجل نخواهد مرد / تو نرو در دهان اژدرها». در حکایت‌های سعدی نمونه‌های فراوانی می‌توانیم بیابیم که او به اژدها، پریان و دیوان اشاره می‌کند. از سویی دیگر، سعدی نام بسیاری از جنگ افزارها و سلاح‌های نبرد را از شاهنامه می‌گیرد و به صورت‌های مختلف به‌کار می‌برد. چنین کاری به سخن او لحنی حماسی می‌دهد. هنگامی که چنان بیت‌هایی را می‌خوانیم، می‌پنداریم که شاهنامه را گشوده‌ایم و با بیت‌های فردوسی رودرروییم.
وی وزن شاهنامه در حکایت‌های سعدی را موثر دانست و گفت: وزن شاهنامه در حکایت‌های منظوم سعدی تاثیر بسیار دارد. البته روح عرفانی سعدی گاهی بر لحن و بیان او اثر می‌گذارد اما ابزار سخن و اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، همان است که در شاهنامه می‌یابیم. هر چند این ابزارها در خدمت اندیشه‌های عرفانی سعدی و بنیان‌های فکری دیگر او قرار می‌گیرند. چون عصر سعدی، عصر رضا و تسلیم و شکست بود.
فسایی، ادامه داد: پیداست که او نمی‌توانست از تاثیر چنان زمانه‌ای برکنار بماند. پس تعجبی ندارد اگر کلام حماسی سعدی، گاه یکباره از اوج فرو می‌افتد و روح تسلیم به خود می‌گیرد. اما نتیجه‌گیری‌هایی که در پایان بیت‌ها می‌کند، تفاوتی با فضای شاهنامه و روح حاکم بر آن ندارد و استواری پندها و سخن فردوسی را در بسیاری از آن بیت‌ها می‌توان حس کرد. این حالت‌های طبیعی بیان، در نزد سعدی، به آنجا می‌رسد که حتی غزلیات و قصاید او هم از یک سو تحت تاثیر کلام فردوسی و فضای شاهنامه قرار می‌گیرد و از سوی دیگر بیانگر زمانه و عصر سعدی می‌شود که به دور از جلوه‌های حماسی است.
وی افزود: سعدی وزن شاهنامه را گاه به‌کار نمی‌گیرد؛ اما کلامش سرشار از بیان حماسی است. به عبارت دیگر، درون مایه سخن او بیش از ظاهر کلامش رنگ حماسی دارد. مثلا آنجایی که می‌گوید «جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم/ تا روی آفتاب معفر (خاک آلود) کنم به گرد»، همه ابزارهای حماسی را بکار می‌گیرد اما وزن آن، وزن شاهنامه نیست. در اینجا کلام او نقص و ایرادی ندارد و محتوایی شاهنامه‌ای دارد، اما وزن آن از شاهنامه دور است. این نکته نشان می‌دهد که او چگونه می‌تواند کلامش را در هر قالبی که می‌خواهد، بریزد. در چنین حالتی است که در می‌یابیم، سخن سعدی حتی اگر در وزن شاهنامه نباشد، می‌تواند به هر خواننده‌ای شهامت و جرات را القاء کند. به هر حال در این گونه جای‌ها زبان او سراپا حماسی است اما همانگونه که گفتم، در قالب معمول فردوسی نیست.
رستگار فسایی، به باب پنجم بوستان سعدی، اشاره کرد و گفت: بسیاری گفته‌ان، باب پنجم بوستان سعدی، تقلیدی از داستان‌های شاهنامه و زبان حماسی فردوسی است و گویا او خواسته، در این بخش به معارضه و دشمنی با فردوسی برخیزد. داستان اینگونه است که سعدی می‌گوید، که حسودی مرا به استادی سخن ستایش کرد و گفت که سعدی فکر بلیغی در شیوه زهد و طامات و پند دارد، اما در شیوه دلاورانه و حماسی اینگونه نیست «که این شیوه ختم است بر دیگران». «دیگران» در اینجا یعنی فردوسی. سعدی می‌‌گوید که من نمی‌خواهم از جنگ سخن بگویم و الا مجال سخن، بر من تنگ نیست و ادامه می‌دهد که می‌توانم تیغ زبان برکشم و داد سخنوری بدهم اما زمانه من زمانه جنگ و آویز نیست. با این همه به آن مدعی حسود پاسخ می‌دهد، «بیا در این شیوه «چالش» کنیم». و سپس روی به بیان داستان‌هایی حماسی و تقلید از فردوسی می‌آورد اما راست این است که کلام او یکباره از اوج فرو می‌افتد. چرا که تربیت سعدی متناسب با حماسه‌گویی نیست.
وی افزود:‌ عصر سعدی با دوران غرور حماسی فردوسی فرق دارد. دوره او، دوره سیاه یاس و وارفتگی است. همین است که سعدی از عهده بیان داستانی حماسی برنمی‌آید. با این همه سعدی واقعیت تاریخ روزگار خود را می‌شناسد و می‌داند که در زمانه او پهلوانان، دیگر جایی ندارند و قدرت‌های زمانه‌اش پهلوانانی رستم وار نیستند. بنابراین تسلیم می‌شود. همه حکایت‌هایی که در باب پنجم بوستان وجود دارد، ظاهر حماسی دارند اما معنای حماسی را در آنها نمی‌توان یافت.
وی در ادامه سخنانش، خاطرنشان کرد: واقعیت این است که آن سخن‌های سعدی هنرنمایی و رقابت با فردوسی نیست. چون سعدی مدیون فردوسی و زاده و دست پرورده زبان اوست و آگاه است که عصر او، از عصر حماسه‌پردازی دور شده است. پس تلاش برای حماسه‌گویی عیبی برای او نیست. اگر عیبی هست، عیب تفکر غنایی روزگار اوست. اندیشه‌ای که بر آن روزگار حاکم بود، مقاومت را از مردم می‌گرفت و آنها را زبون و تسلیم شده بار می‌آورد.
فسایی، افزود: نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد آن است که سعدی در نثر هم حماسه‌وار سخن می‌گوید. آنگونه که احساس می‌کنیم، او نه تنها قادر است، بیان فردوسی را در شعر غنایی خود بازسازی کند، بلکه در نثر هم توانایی انجام چنین کاری را دارد. داستان‌های منثور او صورتی حماسی دارند و بسیاری از آنها نمایش صحنه‌هایی رزمی و دلاورانه‌اند. همان تصویرهایی که فردوسی در شاهنامه با التهاب و هیجان می‌آفریند، سعدی در نثر گلستان پدید می‌آورد.
این شاهنامه‌پژوه یادآور شد: به این ترتیب می‌توانیم به این نتیجه برسیم که سعدی بزرگوار، شاگرد فردوسی است اما این شاگردی و اثر پذیری در زبان و دریافت‌های ناخودآگاه فرهنگی او و روحیه استنباط‌گر، نتیجه‌گیر و الگوساز فردوسی است. بیان و تفکر فردوسی، نمایانگر روزگار حماسی اوست و اندیشه و زبان سعدی، نشان دهنده عصری که او در آن می‌زیسته است. سعدی بر رخش سخن فردوسی، سوار می‌شود اما در میدان‌های روزگار خود می‌تازد و مرد زمانه خود است.
وی در پایان سخنانش گفت: ارادت سعدی به فردوسی، ارادت زبانی و تعارف‌آمیز نیست. سخن فردوسی و اندیشه او، چنان تاثیری در ناخودآگاه سعدی گذاشته که او در لحظه‌های رهایی و عروج به گذشته و هنگامی که زلال سرزمین خود را به یاد می‌آورد، بی تردید از داستان‌های شاهنامه متاثر می‌شود و الگو می‌پذیرد.

گزارشی از درس‌گفتار «تأثیر شاهنامه بر آثار سعدی»

درس‌گفتارها  - پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی در روز‌های چهارشنبه، 17، 24 و 31 تیر 1388 و با حضور دکتر منصور رستگار فسایی در سالن اجتماعات معاونت فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

دکتر منصور رستگار فسایی در نخستین جلسه از پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی گفت: براستی هم سعدی در نشان دادن چهره فردی خودش بسیار اصیل است اما او را تنها از زاویه غزلسرایی نباید نگریست، بلکه باید جنبه‌های دیگر شعر و زبان او را هم مورد توجه قرار داد. سعدی، صرف نظر از آنچه درباره او می‌دانیم، پدیده‌ای استثنایی در فرهنگ و ادب و هنر و تفکر ایرانی است. در پیشینه هزار ساله ادبیات ما چهره‌ای ادیبانه‌تر از او نمی‌شناسیم که از یک طرف شاعر باشد و از طرف دیگر نویسنده‌ای چیره دست.
وی افزود: ما در ادبیات فارسی به یاد نمی‌آوریم که کسی همانند سعدی همان اوج و اعتباری را که در نثر دارد، در نظم هم داشته باشد. سعدی در عین حال که مردی جدی است، شوخ طبعی‌ها و طنزهای تند و حتی هزل نیز بسیار دارد. این گوناگونی و تنوع ادیبانه سخن او، برخاسته از ضرورت‌های زندگی است. او می‌خواهد سخن حق بگوید، گاهی به نثر، گاهی به شعر و زمانی به طنز و جد. اما نکته در این است گه هر کسی مثل او نمی‌تواند حق‌گو باشد. خود سعدی به این نکته آگاه بود که می‌گفت: سخن ملکی ست سعدی را مسلم. بنابراین سخن در دست سعدی همانند مومی است که به هر شکلی که بخواهد می‌تواند آن را بسازد و به طرزی ارایه دهد که خواننده حداکثر استفاده را از برداشت او داشته باشد.
آنگاه او به شعر تغزلی سعدی اشاره کرد و گفت: از یک دیدگاه سعدی شاعری غزلسراست غزل سعدی نخستین و مهم‌ترین پایگاه او برای نفوذ در جامعه است اما سعدی پیش از آن که غزل بگوید «بوستان» را نوشت و یک سال پس از آن «گلستان‌» را تالیف کرد. در آن زمان بسیاری کسان سعدی را نمی‌شناختند و در کتابی همانند «المعجم» اگر چه از بسیاری از شاعران سخن به میان می‌آید، به سعدی اشاره‌ای نمی‌شود. این در حالی است که گویا سعدی در آن زمان دور از شیراز بوده است.
نویسنده کتاب «مجموعه مقالاتی درباره شعر و زندگی سعدی» با اشاره به گلستان و بوستان گفت: سعدی در آن دو کتاب خواسته است که چهره‌ای متفاوت از یک فرهنگ‌ساز اجتماعی را نشان بدهد. در آن زمان که دیگر دربارهای بزرگ وجود نداشت و حمله مغول جای آبادی برای فرهنگ ما باقی نگذاشته بود، سعدی بازگشته بود تا به ترمیم ویرانی‌های فرهنگی بپردازد. سعدی با دو کتابش منجی است که حقیقت را به جامعه ارایه می‌دهد. وقتی بوستان و گلستان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مسایل مشترکی دارند. در هر دو پای اخلاق و تربیت اجتماعی و بسیاری موضوعات دیگر به میان کشیده می‌شود. در هر دو آن‌ها باب عشق و رضا و قناعت وجود دارد. انگار سعدی می‌خواهد اخلاق درویشان را نشان بدهد و اصطکاک‌های موجود در میان طبقات اجتماعی را در آن عصر بحران، تصویر کند.
دکتر فسایی آنگاه به روزگار سعدی و هنر سخنوری او در میان ادیبان و چهره‌های شناخته شده شیراز و فارس پرداخت و گفت: شیراز و فارس پیش از سعدی تنها با «روزبهان بقلی» معروف بود. تربیت روزبهانی تربیتی خانقاهی و عرفانی بود. یکباره می‌بینیم که از این شهر، که هیچ صدایی در ادبیات ندارد، صدای آشنا و منسجم سعدی به گوش می‌رسد. صدایی که بسیار متفاوت از صداهای دیگر بود. صدایی معنی‌دارتر و ادامه‌دارتر ازصدای روزبهان. به راستی چه اتفاقی افتاده بود که فرهنگ فارس، که روزی مشعل‌دار تمدن ایرانی بود، پیش از سعدی به خاموشی گراییده بود و چهره ممتازی در ادبیات ایران نداشت؟
این استاد بازنشسته دانشگاه تهران افزود: ظهور سعدی حادثه‌ای مهم در فرهنگ فارس است اما این حادثه زاییده فرهنگ و تفکر ایرانی است. سعدی در سخنش قرینه‌هایی نشان می‌دهد که روشن می‌سازد که او از آغاز با فرهنگ ایرانی آشنایی داشته است. معلم او در این راه، بی‌گمان، فردوسی است. سعدی با چنان احترامی از فردوسی یاد می‌کند و نام او را بر زبان می‌آورد که گویی برای او نام فردوسی مقدس است. او می‌گوید« چنین گفت فردوسی پاکزاد». سعدی هم اینکه نام فردوسی را می‌آورد، در کنارش صفت پاکزاد را هم می‌گذارد. این «پاکزادی» تنها یک لغت خاص برای نشان دادن تبار خانوادگی فردوسی نیست. بلکه سعدی این پاکزادی را در «ایران زادی» و مفخر ایرانی بودن می‌شناسد. این شیفتگی به فردوسی نشان دهنده دلبستگی فراوان سعدی به آن شاعر بزرگ زبان فارسی است.
نویسنده کتاب «تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی» به سرچشمه‌های فکری و ادبی سعدی اشاره کرد و گفت: خط فکری و سبک هنری سعدی از 2 سرچشمه و زاویه متفاوت ایران پیش از اسلام و ایران پس از اسلام سیراب می‌شود. معمولا همه ما سعدی بعد از اسلام را خوب می‌شناسیم. سعدی در مقدمه‌هایش شیفتگی‌اش به ابعاد دینی را نشان می‌دهد اما همین سعدی از شاهنامه بارها یاد می‌کند و تاریخ درخشان گذشته ایران را با اخلاق و حکمت عصر خود ترکیب می‌سازد. این راه متفاوتی است که سعدی در پیش می‌گیرد.
از نگاه دکتر فسایی برجسته‌ترین خصیصه زبان سعدی سادگی و لطافت آن است و یادآور شد: ویژگی زبان روشن و خورشیدی سعدی، سادگی آن است. این سادگی بی شک وام گرفته از فردوسی و شاهنامه است. از سویی دیگر غزل سعدی ساده‌ترین پیوند را با شنوندگانش برقرار می‌کند. ما با خواندن غزل او، صاحب تجربه و ذهن سعدی می‌شویم. این زبان ساده در شعر سعدی به عنوان یک فضا و قالب هنری و ادبی دیده می‌شود. زبان ساده او زبان کودکی و مدرسه و مردمش است. زبان دورانی است که سعدی در مکتب بزرگان ادب پارسی نشسته است و یاد می‌گیرد اما او ناگزیر سر از نظامیه بغداد در می‌آورد. در آنجا درس می‌خواند و مقرری می‌گیرد. رفتن به نظامیه تجربه‌ای متفاوت برای سعدی بود. در آنجا او پرورش دینی و علمی می‌یابد اما زلال شخصیتی سعدی، او را در جایی می‌نشاند که حتی هنگامی که شعر دو زبانه می‌گوید و ملمع می‌سراید، نشان می‌دهد که در نظامیه ذوب نشده است. هنوز خود سعدی است که زندگی، راه را به او نشان می‌دهد. بنابراین سعدی هنرمندی است که کسب دانش باعث نشده به فکر خاصی دل ببازد و انسانی تک ساحتی بشود. او انعطاف هنرمندی بزرگ را از خود نشان می‌دهد.
دکتر فسایی آنگاه به جنبه‌های دیگری از هنر و سخن سعدی پرداخت و افزود: سعدی هنگامی که مجلس وعظ می‌گوید، سخن عارفانه‌اش به اوج می‌رسد. عشق او عشق مرده و ساکن نیست. عشق سیالی است که در همه هستی جاری است، عشقی که اجزای هستی را به هم پیوند می‌دهد. درست است که عرفان دوره سعدی عرفانی انزوا جویانه بود، اما سعدی به خانقاه نمی‌رود و از این عرفان منزوی دوری می‌جوید. چون سعدی مرد تجربه‌ها و انعکاس تجربه‌های زندگی است. با این همه وعظ سعدی به همان زیبایی سخنان دیگر اوست.
این سخنران گفت: گلستان سعدی، گلستانی از زندگی است. از سویی دیگر سعدی که لطافت طبعش چنان است که از صدای پرندگان به شوق می‌آید و شنیدن صدای مستمعانش او را ذوق زده می‌کند، آنقدر توانایی دارد که قصیده‌هایی سرشار از پند و نصیحت بگوید. با این که زبان سعدی در قصیده‌گویی متاثر از زبان انوری است، اما شیوه سخنگویی و برداشت او کاملا متفاوت است. سعدی در سخن طنزآمیز هم زیبایی هنری و تصاویر کوتاه شگفت‌آوری می‌آفریند. در شعر غنایی هم با تمام روح و روانش سخن می‌گوید اما به دلیل آن که روح سعدی راکد و ثابت نیست، دچار تضاد می‌شود. تضاد او ناشی از ذات زندگی و تجربه‌های گوناگون آن است.
نویسنده کتاب «انواع شعر فارسی» به تفاوت شعر غنایی و شعر حماسی پرداخت و گفت: فرق شعر غنایی و شعر حماسی در این است که در شعر حماسی خود شاعر بازیگر نیست بلکه راوی است. این دیگرانند که بازی می‌کنند. این بازیگران گاهی یک ملت و مجموعه‌اند. شاعر حماسی روح ملت و فرهنگ ملی‌اش را بازتاب می‌دهد. در حالی که شاعر غنایی در ناخودآگاه و خودآکاه فردی جامعه حضور دارد.
سعدی این دو جنبه را با هم آشتی می‌دهد. از یک طرف ناخودآگاه و خودآگاه‌های شاعری غنایی را دارد و از طرف دیگر آنقدر به شعر حماسی نزدیک می‌شود که شما تردید می‌کنید که آیا آن شعرها از سعدی است یا از فردوسی؟ سعدی این تربیت زبانی و روح ناخودآگاهی را از فرهنگ ایرانی گرفته است. اما فردوسی است که بخش بزرگی از ذهن و فکر سعدی را می‌سازد و شکل می‌دهد. از همین روست که پهلوانان اساطیری شاهنامه در تمام آثار سعدی خودشان را نشان می‌دهند. هر چند گاهی در سایه تفکرات دیگر او قرار می‌گیرند. این را هم باید افزود که ما از راه گلستان می‌فهمیم که در روزگار سعدی شاهنامه‌خوانی بسیار رواج داشته است. به هر حال فردوسی برای سعدی چنان ساختار ذهنی می‌سازد که شاهنامه کتاب مهم ذهن و فکر سعدی می‌شود.
جلوه‌های بارز شخصیت‌های حکایت‌های سعدی، موضوع دیگری بود که دکتر فسایی به آن اشاره کرد و گفت: سعدی حتی پهلوان‌هایی را که در حکایت‌هایش نشان می‌دهد و نقل می‌کند، رنگ و رویی حماسی می‌دهد. از این راه می‌توان دریافت که او اساطیر ایرانی را خوب می‌شناخته است. پس لازم است که به این جنبه از هنر ناشناخته سعدی توجه بیشتری بشود. من به صراحت می‌گویم که اگر فردوسی نبود سعدی می‌توانست جای او را پر کند. حافظ هم به همین گونه است. وقتی حافظ در بیتی می‌گوید «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود / شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد»، همه داستان سیاوش و سودابه شاهنامه را در بیتی می‌گنجاند و عصاره‌اش را عرضه می‌کند.
نویسنده کتاب «برگزیده بوستان سعدی» گفت: سعدی استاد ادبیات تعلیمی است. کمتر شاعری به اندازه سعدی در ادبیات ما توانسته است شعر تعلیمی بگوید. شعر تعلیمی سعدی انعطاف‌پذیر، دامنه‌دار و زیباست. حتی اگر سخن ناصر خسرو و سنایی و مولوی را در کنار شعر تعلیمی سعدی بگذاریم، شیوه بیان سعدی را برجسته‌تر و ممتازتر می‌یابیم. این به معنای انکار و نادیده گرفتن سخن آن بزرگان نیست.
دکتر فسایی در پایان سخنانش افزود: سعدی بر بال‌های هنرش و برفراز تمام اندیشه‌ها پرواز می‌کند و با زبانی لطیف و زیبا با ما سخن می‌گوید. بی شک هیچ شاعری بال پرواز سعدی را در افق‌های پهناور شعر نداشته است. اگر شاعران دیگر فارسی بال سعدی را داشتند ادبیات ما گستردگی افزون‌تری می‌یافت.

***

دکتر منصور رستگار فسایی در دومین جلسه از پنجمین درس گفتارهایی درباره سعدی که به «تأثیر شاهنامه بر آثار سعدی» اختصاص داشت گفت: سعدی شاعری است که در انواع شعر به استادی می‌رسد، غزل وی به همان استواری قصاید اوست و قصاید او نیز به همان لطف و عظمت غزلیات اوست.
وی که در مرکز فرهنگی شهر کتاب سخن می‌گفت با اشاره به دریافت آگاهانه و هوشمندانه سعدی افزود: سعدی نه تنها با دریافت آگاهانه و هوشمندانه شاعرانه خویش می‌تواند ابعاد مختلف یک هنرمند به تمام معنا را ایفا کند بلکه یک نثرنویس جامع و کامل است و به همان اوجی در نثر می‌رسد که در شعر رسیده است.
مولف کتاب «از پادشاهی کیومرث تا پادشاهی کیقباد» خاطرنشان کرد: سعدی در ادبیات غنایی ایران یگانه است و تجربیات عاشقانه و عاطفی سعدی در غزل‌های او بی‌تردید قابل فهم‌ترین و همدل‌سازترین شیوه‌های شاعران غزل‌پرداز است و به همان سادگی شعر فرخی و انوری سعدی غزل می‌سازد و با مخاطب خویش ارتباط برقرار می‌کند.
وی افزود: در ادب تعلیمی و اخلاقی کار سعدی در نظم و نثر یگانه است. اگر سعدی غزل نداشت و شاعر غنایی ساز نبود بهترین استاد، معلم و مربی شعر تعلیمی در ادبیات ایران بود. شعر تعلیمی، رسا و روشن و به لحاظ حسن و زیبایی پیکره شعر است. کلام تعلیمی سعدی نه تنها در زمینه شعری مانند بوستان است بلکه قصیده‌هایش به همان زیبایی نثر تعلیمی است و محتوای اشعارش تمام مقام سازهایی ساخته شده را دربردارد زیرا سعدی وزن را فدای لفظ نمی‌کند.
این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: نثر سعدی ماندگار است و هیچ غرابتی مانند مقامات حمیدی ندارد. نثر عرفان که پس از سعدی آغاز شد در گلستان به حد اعلای خود می‌رسد و می‌تواند نثر عارفانه محسوب شود. ادب نمایشی در کلام سعدی در «جدال سعدی با مدعی» دارای چنان ارزش‌های تصویری و نمایشی است که گویی برای نمایش امروزی نگاشته شده است و تمام فضاسازی‌ها به طوری فراهم آمده‌اند که می‌توانید برداشت امروزی از ادب نمایشی داشته باشید.
مولف «کتاب پادشاهی کیکاوس» به انواع ادب جهان اشاره کرد و یادآور شد: ادب جهان 4 نوع است، ادب غنایی، ادب تعلیمی، ادب نمایشی و ادب حماسی. علیرغم اینکه سعدی شاعری غنایی‌ساز است بلکه شخصیتی ویژه دارد، سعدی تربیت مدرسه‌ای نظامیه‌ای داشته و به دلیل تحقیقی بودن کار و دامنه مطالعه، منابع فکری را در ناخودآگاه و خودآگاه خود تقسیم می‌کند.
وی افزود: همه این بخش‌ها بازتاب خودآگاه سعدی است زیرا تجربه انسانی است که عاشق می‌شود و به مکتب می‌رود و بر کرسی وعظ می‌نشیند و به بیان اندیشه و فکر خود می‌رسد و گاهی می‌اندیشد که باید تصویری از آنچه می‌بیند بدهد. همه اینها رسالت شاعرانه‌ای است که سعدی برای خود دارد. در روزگار سعدی دوره سیاه تاریخی حمله مغول به ایران است و چراغ فرهنگ و هنر آخرین شعاع خود را دارد.
مولف کتاب «پادشاهی کیخسرو» خاطرنشان کرد: بازگشت سعدی به شیراز بازگشت به آرامش است. سعدی در این مرکز، آرامش گمشده را بازمی‌یابد. بازگشت سعدی به وطنی است که در آنجا آرامش می‌یابد. سعدی برای کسب علم و دانش به شیراز رفته است. زیبایی غزل سعدی در کلام خورشیدی و درخشانی اوست که شفافیت و پاکی آن را از شاهنامه می‌گیرد. خودآگاهی سعدی ایجاب می‌کند که تمام ابعاد شخصیت خود را به یکبارگی بروز دهد زیرا شیراز اصحاب علم و فرهنگ و فضیلت را در خود جای داده است به همین دلیل در مقدمه گلستان، تواضع و احترام را به اصحاب علم شیراز می‌بینید.
وی افزود: سعدی یک درد ناخودآگاه دارد، ناخودآگاه جمعی که در همه جامعه‌هاست مانند خودآگاه جمعی مطرح نیست. سعدی در ذهن ما به عنوان سخنور بزرگ و آخر زمان مطرح است. تخم سخنی که فردوسی پراکنده ناخودآگاه آخر زمان سعدی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و می‌توان در خلال نکته‌های سعدی آن را مشاهده کرد. باید بیشتر بیندیشیم که ادب حماسی و اساطیری که در ناخودآگاه جمعی است چطور در اندیشه سعدی بروز می‌کند.
این استاد دانشگاه به تفاوت عصر سعدی و فردوسی پرداخت و گفت:‌ چرا می‌گوییم که سعدی شاگرد مکتب فردوسی است؟ سعدی انسان عصر پریشانی و عصر شکست و ناامیدی است. انسان عصری است که همه چیز در جامعه دچار بحران خاص فرهنگی شده و با حمله مغول دولت‌های بزرگ و انجمن حمایت از شاعران از بین رفته است و سعدی جز غمی جانکاه چیزی ندارد اما امید فراوان می‌خواهد تا شعر بگوید. سعدی همه اندیشه‌هایش را به سمت غزل می‌برد اما نمی‌تواند خود را راضی کند و به طرف قصیده، مثنوی و... پیش می‌رود.
وی افزود: فردوسی انسان روزگار امید است، روزگاری که تمدن ایرانی شکل مستقلی می‌یابد و بعد از سه، چهار قرن هویت ایرانی شکل می‌گیرد و احیا می‌شود و ایران به هویت دیرینه خود رنگ و روی تازه می‌دهد و می‌بینیم که یعقوب لیث نیز در احیای هویت ایرانی نقش بسزایی داشته است. یعقوب لیث که از جامعه برخاست زبان عربی حدود خود را با زبان فارسی از هم جدا کرد. رودکی آمد و رودکی تجربه‌های متفاوت شاعری را انتخاب کرد. ظهور رودکی مانند ظهور نیما در دوران ما بوده است، کشف آن چیزی است که بازتاب اندیشه زبان اوست رودکی نواندیشی خود را در شاعری نشان داد و اگر یعقوب لیث نبود اندیشه‌های رودکی متجلی نمی‌شد.
مولف کتاب «از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارا» خاطرنشان کرد: در دوره سامانی که فردوسی کودکی بیش نیست آزاداندیشی ایرانی، غرور ملی و استقلال ایرانی پهنای خراسان بزرگ را در بردارد و کم‌کم تبدیل به ایران بزرگ می‌شود و خورشید خراسان را به طلوع نور وادار می‌کند. فردوسی با این غرور ملی بزرگ و پرورده می‌شود، این شاعر حماسه‌سرا برای اندیشه ایرانی کتابی می‌خواهد که بازتاب اندیشه‌های ایرانی باشد و شناسنامه ملی می‌خواهد که دارای ارزش‌های اخلاقی و دینی باشد. فردوسی اراده‌ای دارد که 30 سال وقت خود را برای شاهنامه می‌گذارد اراده فردوسی مبتنی بر جامعه اوست.
وی افزود: فردوسی از قهرمانان سخن می‌گوید که برای ایران مبارزه کردند از آغاز پادشاهی کیومرث تا یزدگرد سوم. فردوسی از پهلوانان و قهرمانانی سخن می‌گوید که مدافع ایران بودند و مرگ برایشان معنایی نداشت و نامیرا و جاودان بود. بینش سعدی در عصر خود بینش ناخودآگاه است ولی بینش فردوسی بینش آگاه و اراده‌دار ذهنی است. طرح و برنامه فردوسی با سعدی متفاوت است. سعدی شاعر فصل محسوب می‌شود و بوستان را در یک فصل و گلستان را در فصل دیگری سروده است ولی فردوسی مرد اندیشه است و برای به دست آوردن منبع و مأخذ کوشش می‌کند و ادبیات پهلوی را از کشاورزان روزگار می‌شنیده و از هر سند و مدرکی درباره گذشته استفاده می‌کرده است.
مولف کتاب «از پادشاهی اسکندر تا پادشاهی بهرام گور» خاطرنشان کرد:‌ سعدی ادبیات غنایی را سرود و بازتاب ناخودآگاه خود را در آثارش می‌توان مشاهده کرد. ادب غنایی برای فردوسی وجود دارد اما برای سعدی پرداختن به حماسه متفاوت است. فردوسی و سعدی علیرغم اینکه 3 قرن با هم فاصله دارند ولی گاهی اوقات به هم نزدیک و گاهی از هم دور می‌شوند آنگاه فکر می‌کنی که بیش از 3 قرن با هم فاصله دارند.
وی افزود: تمام اشعار و غزل‌های عاشقانه سعدی تأثیر از ادبیات حماسی می‌گیرد و ناخودآگاه سعدی ریشه در فضایی دارد که فردوسی در آن بالیده است. سعدی و فردوسی بر جاودانگی می‌اندیشند زیرا اشعارشان در پیوند با فرهنگ است و مردم جامعه خواننده آثار ادبی هستند که جاودانگی را به هنرمند می‌دهند و آثارشان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهند. سعدی در مسیری گام می‌نهد که فردوسی در آن مسیر گام برداشته است و خیرخواه مردم به شمار می‌رود. فردوسی به وطنی به نام ایران می‌اندیشیده است که همه پهلوانان و قهرمانان آن نام‌‌آور بوده‌اند.
این بازنویس شاهنامه فردوسی خاطرنشان کرد: فردوسی انسا‌ن‌های اساطیری و پیش از تاریخ و شخصیت‌های بزگ تاریخی را به نماد تبدیل می‌کند و این شخصیت‌ها نمادهای استقامت ایران محسوب می‌شوند. رستم یلی در سیستان و یگانه نماد استقامت و مقاومت برای ایران به‌شمار می‌رود و پیروزی ساز و درخشنده است. در شاهنامه آمده است که رستم به چاه می‌افتد که ملت و جامعه در اوج افتخار باقی بمانند. سعدی مصلحت جامعه را با تفکر معاصر خود حل می‌کند ولی گاهی اوقات ضعف دارد و تسلیم می‌شود و در عین حال فروتنانه و اصل‌پذیر رفتار می‌کند.
مولف کتاب «از پادشاهی یزدگرد بهرام تا پادشاهی هرمزد انوشیروان» یادآور شد: فردوسی در تمام شخصیت‌های شاهنامه یک نوع غرور ملی ایجاد می‌کند زیرا باورمند است که نام آن‌ها باید پایدار باشد. در تصور فردوسی و تفکر خردمندانه او می‌بینیم که شخصیت‌هایش را نماد می‌کند تا بازتولیدی نظیر خود داشته باشد از هنگامی که کاوه، فریدون، بهرام در شاهنامه بروز می‌کند تا بزرگانی مانند گیو، گشتاسب و رستم به‌وجود می‌آیند نام آن‌ها جاودان مانده است. فردوسی نماد انسانی است که بتواند اعصار را ببیند.
وی افزود: سعدی و فردوسی روشنگری و حقیقت‌جویی دارند و سوزی در کلامشان نهفته است که با درد و سوز و آه کلامشان را آغاز می‌کنند. انسان برای سعدی یک موجود مقدس است که باید در تمامی ابعاد مورد ارج و عزت قرار گیرد. سعدی در عصری زندگی می‌کند و نیت سعدی در روزگار پنهان خود است ولی در کلام فردوسی نام انسان و هویت انسان مشاهده می‌شود زیرا افتخار گودرز، رستم، بهرام، گیو و گشتاسب در نام است.
مولف کتاب «از پادشاهی خسرو پرویز تا پایان پادشاهی یزدگرد» خاطرنشان کرد: فردوسی به نوعی با سعدی در ارتباط همیشگی است. سعدی یکبار به صراحت در بوستان خویش از فردوسی نام می‌برد و بیتی از او تضمین می‌کند و نام فردوسی را چنان با احترام می‌برد که ناخودآگاه تبدیل به آگاهی می‌شود.
چه خوش گفت فردوسی پاک‌زاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
سعدی به فردوسی اوستادان می‌گوید، احترامی که سعدی به فردوسی می‌گذارد استثنایی است و در آثار منظوم و منثور سعدی احترام به این بزرگی به دیگر شاعران به چشم نمی‌آید. معنای ستایش سعدی از فردوسی را باید درک کرد و در اشعارش آن‌ها را یافت.
وی در پایان سخنانش خاطرنشان کرد: در روزگار سکوت و شکست حمله مغول هنگامی که هنوز چراغ خاموش اندیشه ذهن ایرانی به استادی چون فردوسی می‌رسد و از فردوسی با نام چه خوش گفت فردوسی پاکزاد یاد می‌کند زیرا معیار ارزش‌های کلام فردوسی را می‌شناسد و به اندیشه‌هایی که در شاهنامه متبلور است احترام می‌گذارد.

***

دکتر منصور رستگار فسایی در سومین و آخرین جلسه از پنجمین نشست درس گفتارهایی درباره سعدی که به «تأثیر فردوسی بر آثار سعدی» اختصاص داشت، گفت: اگر بپرسیم که سعدی به کتاب شاهنامه چگونه نگاه می‌کند؟ باید چنین پاسخ داد که برای او شاهنامه، کتاب گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان است. سعدی شاهنامه را کتاب دستور زندگی، راهنمای حیات و تجسم نیک و بد روزگاران می‌داند.
وی که عصر روز چهارشنبه (31 تیرماه) در مرکز فرهنگی شهرکتاب، سخن می‌گفت به شخصیت‌های شاهنامه اشاره کرد و افزود: وقتی او می‌خواهد عمر طولانی جهان و دیرینگی حیات را یادآور شود، برای نشان دادن درستی سخن خود، شخصیت‌های شاهنامه را مثال می‌زند و سرگذشت بشر را آنچنان که در شاهنامه آمده، بازگو می‌کند. همین مسأله میزان تاثیرپذیری سعدی از شاهنامه را روشن می‌سازد. او عظمت سرزمین مادری خود را از راه شاهنامه می‌شناسد و ملاک و معیارش برای شناخت گذشته باستانی ایران، کتاب فردوسی است.
وی افزود: خواندن شاهنامه برای سعدی، ضایع و تباه نکردن ایام و عبرت گرفتن از گذر روزگار و زمانه است. روح و معنویت شاهنامه در کالبد سعدی جان می‌گیرد و او با زبان استوار و زیبای خود آن را بازسازی می‌کند. به همین دلیل در حکایت‌هایش فضای شاهنامه را به زیبایی انتقال و نشان می‌دهد که تا کجا وامدار فردوسی است.
این میزان از تاثیرپذیری، هیچ دلیلی جز این ندارد که بپذیریم، او روان و منش فردوسی را در سراسر وجودش حس می‌کند. از این رو بسیاری از اسطوره‌ها و پهلوانان شاهنامه، در زبان سعدی، کارکردها و کاربردهای بسیار زیبایی پیدا می‌کنند
وی افزود: در زبان ما بسیاری از سخنان سعدی به صورت ضرب‌المثل در آمده‌اند. شگفت است که بسیاری از این ضرب‌المثل‌ها، اشاره‌های آشکاری به قهرمانان و شخصیت‌های شاهنامه دارند. یک نمونه‌اش آنجایی است که به سرگذشت بهمن و رفتن او به زابل اشاره می‌کند و می‌گوید «چو بهمن به زابلستان خواست شد/ چپ افکند آواز و از راست شد». این بیت که حکم ضرب‌المثل پیدا کرده، الهام گرفته از یکی از داستان‌های شاهنامه است.
این شاهنامه‌پژوه، یادآور شد: سعدی به اهمیت ضرب‌المثل در روان و جسم ایرانی، آشناست و می‌داند، چگونه این مثل‌ها روح او را تسخیر می‌کنند، چرا که پشت هر کدام از این ضرب‌المثل‌ها، واقعیت‌های فرهنگی و تاریخی نهفته است. این جا است که حکمت جاری و زنده سعدی با حکمت باستانی شاهنامه درآمیخته می‌شود. او در حکایت‌هایش از پهلوانان و پادشاهان شاهنامه یاد می‌کند تا فرهنگ ملی خود را زنده نگهدارد.
وی به حکایات سعدی اشاره و عنوان کرد: در حکایات سعدی به موارد بسیاری می‌توان برخورد که او در قالب داستانی کوتاه، خصوصیات نیک و بد پادشاهان را نقل می‌کند و زمینه‌ای فراهم می‌آورد تا رفتار آنان را نقد کند. او تاریخ را به چشم عبرت می‌نگرد تا سرگذشت پیشینیان برای مردم روزگارش درس زندگی باشد. سعدی در مدایحش هم همین شیوه را برمی‌گزیند. شیوه او برای فهم گذشته و استفاده از آن برای زمان حاضر، راه و روشی است که در ادبیات پس از او بارها بکار رفته است. به هر حال بسیاری از این پادشاهان که سعدی زندگی و رفتار آنان را به دیده عبرت می‌نگرد، همان شخصیت‌های آشنای شاهنامه‌اند همانند انوشیروان، فریدون و دیگران.
وی افزود: همه این‌ها نشان می‌دهد که سعدی برای شناخت ریزه‌کاری‌های فرهنگ ایران چقدر وامدار شاهنامه است. پختگی و انسجام کلام او نیز نتیجه تاثیرپذیری آشکار او از فردوسی است. این را جز به پیوند روحانی شگفت میان فردوسی و سعدی، به چیز دیگری نمی‌توان نسبت داد. البته گاهی سعدی از روح حماسی فردوسی دور می‌شود و گرایش‌های عرفانی بر ذهن و زبان او غلبه می‌کند.
این استاد دانشگاه و محقق، ادامه داد: استفاده سعدی از شاهنامه، فقط محدود به پادشاهان و پهلوانان نمی‌شود. او گاه از موجوداتی که اسطوره‌ای اند و ویژگی‌های فرا انسانی دارند نیز یاد می‌کند. مثلا آنجایی که در بیتی، از اژدها نام می‌برد و می‌گوید « گر چه کس بی اجل نخواهد مرد / تو نرو در دهان اژدرها». در حکایت‌های سعدی نمونه‌های فراوانی می‌توانیم بیابیم که او به اژدها، پریان و دیوان اشاره می‌کند. از سویی دیگر، سعدی نام بسیاری از جنگ افزارها و سلاح‌های نبرد را از شاهنامه می‌گیرد و به صورت‌های مختلف به‌کار می‌برد. چنین کاری به سخن او لحنی حماسی می‌دهد. هنگامی که چنان بیت‌هایی را می‌خوانیم، می‌پنداریم که شاهنامه را گشوده‌ایم و با بیت‌های فردوسی رودرروییم.
وی وزن شاهنامه در حکایت‌های سعدی را موثر دانست و گفت: وزن شاهنامه در حکایت‌های منظوم سعدی تاثیر بسیار دارد. البته روح عرفانی سعدی گاهی بر لحن و بیان او اثر می‌گذارد اما ابزار سخن و اصطلاحاتی که به‌کار می‌برد، همان است که در شاهنامه می‌یابیم. هر چند این ابزارها در خدمت اندیشه‌های عرفانی سعدی و بنیان‌های فکری دیگر او قرار می‌گیرند. چون عصر سعدی، عصر رضا و تسلیم و شکست بود.
فسایی، ادامه داد: پیداست که او نمی‌توانست از تاثیر چنان زمانه‌ای برکنار بماند. پس تعجبی ندارد اگر کلام حماسی سعدی، گاه یکباره از اوج فرو می‌افتد و روح تسلیم به خود می‌گیرد. اما نتیجه‌گیری‌هایی که در پایان بیت‌ها می‌کند، تفاوتی با فضای شاهنامه و روح حاکم بر آن ندارد و استواری پندها و سخن فردوسی را در بسیاری از آن بیت‌ها می‌توان حس کرد. این حالت‌های طبیعی بیان، در نزد سعدی، به آنجا می‌رسد که حتی غزلیات و قصاید او هم از یک سو تحت تاثیر کلام فردوسی و فضای شاهنامه قرار می‌گیرد و از سوی دیگر بیانگر زمانه و عصر سعدی می‌شود که به دور از جلوه‌های حماسی است.
وی افزود: سعدی وزن شاهنامه را گاه به‌کار نمی‌گیرد؛ اما کلامش سرشار از بیان حماسی است. به عبارت دیگر، درون مایه سخن او بیش از ظاهر کلامش رنگ حماسی دارد. مثلا آنجایی که می‌گوید «جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم/ تا روی آفتاب معفر (خاک آلود) کنم به گرد»، همه ابزارهای حماسی را بکار می‌گیرد اما وزن آن، وزن شاهنامه نیست. در اینجا کلام او نقص و ایرادی ندارد و محتوایی شاهنامه‌ای دارد، اما وزن آن از شاهنامه دور است. این نکته نشان می‌دهد که او چگونه می‌تواند کلامش را در هر قالبی که می‌خواهد، بریزد. در چنین حالتی است که در می‌یابیم، سخن سعدی حتی اگر در وزن شاهنامه نباشد، می‌تواند به هر خواننده‌ای شهامت و جرات را القاء کند. به هر حال در این گونه جای‌ها زبان او سراپا حماسی است اما همانگونه که گفتم، در قالب معمول فردوسی نیست.
رستگار فسایی، به باب پنجم بوستان سعدی، اشاره کرد و گفت: بسیاری گفته‌ان، باب پنجم بوستان سعدی، تقلیدی از داستان‌های شاهنامه و زبان حماسی فردوسی است و گویا او خواسته، در این بخش به معارضه و دشمنی با فردوسی برخیزد. داستان اینگونه است که سعدی می‌گوید، که حسودی مرا به استادی سخن ستایش کرد و گفت که سعدی فکر بلیغی در شیوه زهد و طامات و پند دارد، اما در شیوه دلاورانه و حماسی اینگونه نیست «که این شیوه ختم است بر دیگران». «دیگران» در اینجا یعنی فردوسی. سعدی می‌‌گوید که من نمی‌خواهم از جنگ سخن بگویم و الا مجال سخن، بر من تنگ نیست و ادامه می‌دهد که می‌توانم تیغ زبان برکشم و داد سخنوری بدهم اما زمانه من زمانه جنگ و آویز نیست. با این همه به آن مدعی حسود پاسخ می‌دهد، «بیا در این شیوه «چالش» کنیم». و سپس روی به بیان داستان‌هایی حماسی و تقلید از فردوسی می‌آورد اما راست این است که کلام او یکباره از اوج فرو می‌افتد. چرا که تربیت سعدی متناسب با حماسه‌گویی نیست.
وی افزود:‌ عصر سعدی با دوران غرور حماسی فردوسی فرق دارد. دوره او، دوره سیاه یاس و وارفتگی است. همین است که سعدی از عهده بیان داستانی حماسی برنمی‌آید. با این همه سعدی واقعیت تاریخ روزگار خود را می‌شناسد و می‌داند که در زمانه او پهلوانان، دیگر جایی ندارند و قدرت‌های زمانه‌اش پهلوانانی رستم وار نیستند. بنابراین تسلیم می‌شود. همه حکایت‌هایی که در باب پنجم بوستان وجود دارد، ظاهر حماسی دارند اما معنای حماسی را در آنها نمی‌توان یافت.
وی در ادامه سخنانش، خاطرنشان کرد: واقعیت این است که آن سخن‌های سعدی هنرنمایی و رقابت با فردوسی نیست. چون سعدی مدیون فردوسی و زاده و دست پرورده زبان اوست و آگاه است که عصر او، از عصر حماسه‌پردازی دور شده است. پس تلاش برای حماسه‌گویی عیبی برای او نیست. اگر عیبی هست، عیب تفکر غنایی روزگار اوست. اندیشه‌ای که بر آن روزگار حاکم بود، مقاومت را از مردم می‌گرفت و آنها را زبون و تسلیم شده بار می‌آورد.
فسایی، افزود: نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد آن است که سعدی در نثر هم حماسه‌وار سخن می‌گوید. آنگونه که احساس می‌کنیم، او نه تنها قادر است، بیان فردوسی را در شعر غنایی خود بازسازی کند، بلکه در نثر هم توانایی انجام چنین کاری را دارد. داستان‌های منثور او صورتی حماسی دارند و بسیاری از آنها نمایش صحنه‌هایی رزمی و دلاورانه‌اند. همان تصویرهایی که فردوسی در شاهنامه با التهاب و هیجان می‌آفریند، سعدی در نثر گلستان پدید می‌آورد.
این شاهنامه‌پژوه یادآور شد: به این ترتیب می‌توانیم به این نتیجه برسیم که سعدی بزرگوار، شاگرد فردوسی است اما این شاگردی و اثر پذیری در زبان و دریافت‌های ناخودآگاه فرهنگی او و روحیه استنباط‌گر، نتیجه‌گیر و الگوساز فردوسی است. بیان و تفکر فردوسی، نمایانگر روزگار حماسی اوست و اندیشه و زبان سعدی، نشان دهنده عصری که او در آن می‌زیسته است. سعدی بر رخش سخن فردوسی، سوار می‌شود اما در میدان‌های روزگار خود می‌تازد و مرد زمانه خود است.
وی در پایان سخنانش گفت: ارادت سعدی به فردوسی، ارادت زبانی و تعارف‌آمیز نیست. سخن فردوسی و اندیشه او، چنان تاثیری در ناخودآگاه سعدی گذاشته که او در لحظه‌های رهایی و عروج به گذشته و هنگامی که زلال سرزمین خود را به یاد می‌آورد، بی تردید از داستان‌های شاهنامه متاثر می‌شود و الگو می‌پذیرد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم