دکتر منصور رستگار فسائی

در گذشت دکتر منو چهر امیری

                                 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز

 

 

                                    در گذشت دکتر منو چهر امیری

    استاد، محقق ، مترجم  و عضو فر هنگستان  زبان و ادب فارسی

 

دکتر منوچهر امیری ، فرزند حسن و نواده حاج محمد تقى امیرالامراء بود .در سال 1299خورشیدی ,  در کرمانشاه متولد شد . در کودکى به تهران آمد، سپس به تبریز رفت و در آ نجا تحصیلات ابتدائى خودرا به پایان رساند . در سال 1314 خورشیدی به تهران بازگشت و دوره متوسطه را تمام کرد . سپس از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران لیسانس گرفت . در سال 1322 در دانشسراى عالى به تدریس پرداخت . در خلال این مدت موفق به اخذ دکترى ادبیات فارسى شد . از سال 1342 تا 1348 رایزن فرهنگی ایران  در امریکا بود و پس از بازگشت به ایران ، در دانشکده ارتباطات اجتماعى و مدرسه عالى ادبیات به تدریس پرداخت . در سال 1350 به دعوت دانشگاه یوتا به امریکا رفت و دوسال در آنجا به تدریس پرداخت و در بازگشت , به استادى دانشگاه شیراز منصوب شد و  من که سالها بود که کتابها ی اورا خوانده و  مقالات و ترجمه های  اورا در مجلّات معتبر  معتبر ادبی  دیده بودم  در سال تحصیلی 1352-1353 اورا  در بخش زبان و ادبیات دانشگاه شیراز  که سه سالی بود درآن عضویت داشتم ، دیدم و افتخار همکاری با  او نصیبم شد.

 

 ( عکس) دانشگاه کالیفرنیا ۱۹۸۹
از چپ به راست : علی دهباشی و شاد روانان : حمید محا مد ی و منوچهر امیری

دکتر امیر ی مردی بود  متوسط القامه، که اندامی به اعتدال داشت ، خوش سیما و خوشرو،بود و چشمانی  نافذ داشت،با ان که موهای  جو گندمی سرش، پر پشت و بسیار نبود، عادت  داشت که در هر فرصتی آن ها را شانه کند ،خوش پوش و خوش برخورد و پر عاطفه و مهربان بود به لهجه ی تهرانی  فصیحی صحبت می کرد وخط و ربط نیکی  داشت ، بسیار با ادب و مبادی آداب بود  وبا آن که سالها در غرب به سر برده بوده بود و زبان فرانسه را خوب  می  دانست و به زبان انگلیسی  نیز تسلّطی استادانه داشت - که ترجمه هایش  حجت صادق این ادعاست-  اما هرگز در گفتگوهایش ، از واژه های فرنگی استفاده نمی  کرد و تعصبّی عجیب در به کار بردن واژه های فارسی  داشت ، و غلط گفتن و نوشتن را از هرکسی  و در هر جای و مقامی ،  گناهی بزرگ  می  دانست و آن را بر نمی تافت  و بی درنگ تذکر می  داد و  در آن باره ،مقاله می  نوشت و به همین روی ،مجموعه یی تهیه کرده بودشاید با نام درست بگوییم و درست بنویسیم که  حاوی  غلطهای متداول مردم  روزگار ما بود.

   صریح اللهجه وصادق  و چون آیینه یی بود که به سادگی  می شد  شادی  و غم و دلگیری و محبت اورا  در چهره اش خواند ،  و به همین دلیل  هم  زود رنج و زود آشتی بود ، خوب  درس  خوانده  بود و مکتب نسل اول  استادان  بزرگ  ادبیات را درک کرده و توشه های  فراوان اندوخته بود ،به همین جهت الحق ،  به نیکی از عهده ی تحریر  رساله ی  دکتریش بر آمده بود که در تصحیح و توضیح و تحلیل متن دارویی الابنیه عن الحقایل الادویه موفق هروی  ، یکی  از  قدیم ترین متون علمی  زبان فارسی ، بود   .

او بیشتر اشتهار  خود را از طریق تر جمه هایش به دست آورده بود و براستی  در آن کار  ، استاد ی نامدار  بود و کارهایش بی نظیر و تر جمه هایش نمودارامانت داری پر وسواس ،   تسلط مترجم بر لفظ و معنا و روح و سبک و سیاق  متن اصلی است ، کار تر جمه  برای  امیری ، ادای یک وظیفه و یک رسالت  به شمار می آمد که از آغاز تا انجام  ، تو ام  با شناخت  هدف و ضرورت کار و نیاز  خوانندگان   و مخاطبان بود و  به همین جهت هر گز کاری را برای نفع مادی  یا گرمی بازار نوعی اندیشه و فکر-  که بسیاری  از معاصران اسیر آن  بودند - انجام نمی  داد و از کار ادبی و فرهنگی  بازاری  و سهل انگارانه بیزار بود .

 به عنوان  مثال ،او آثاری چون مالک و زارع لمبتون  را با حوصله و پشتکار مداوم  تر جمه می کرد که برای  ایرانیان ، تاریخ و فرهنگ و هنر ایران زمین بسیار روشنگر  و مفید بودند ودر زبان اصلی هم بسیار معروفیت داشتند  وبه همین جهت  به زبانهای مختلفی هم تر جمه شده بودند و در نزد محققان و اهل  علم  ، از اعتباری  ویژه بر خوردار بودند ، برای شناخت آن مؤلف و کتابش این  توضیح لازم است که :

 

       ( عکس) پروفسور ان‌ لمبتون

،(مولف کتاب خانم لمتون ایرانشاسی است که در سال ۱۳۳۹ دکتری فلسفه داشته و تا ۱۹۴۵ به عنوان وابسته مطبوعات انگلیس در تهران مشغول کار شده و در ۱۹۴۵ دکتری ادبیات گرفته و در ۱۹۴۵ دانشیار و ۱۹۵۲ استادی در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه لندن نائل شده است.  او در زمانی که در ایران بوده است،  فرصت مناسبی برای تحقیق در مورد مسائل ایران را پیدا کرده است و کتاب مالک و زارع را بر اساس آن یافته ها به تحریر کشیده است. کتاب مالک و زارع در ایران به سال  ۱۹۵۳ به انگلیسی چاپ شده و در سالهای ۱۹۶۹ و ۱۹۹۱ تجدید چاپ شده است.
لمتون افزون بر این کتاب، مقالاتی در مورد ایران و اسلام در مجلات و کتابهای در طول چهار دهه بعد از دست یابی به کرسی زبان فارسی در دانشگاه لندن به چاپ رسانیده است. او مطالبی تحت عنوان “اندیشه هایی درباره آیین جهانداری از نظر ایرانیان” “تآثیر تمدن غرب در ایران” “انجمن های سری و انقلاب ایران” ” جامعه اسلامی در ایران” و نصیحة الملوک و آیین شهریاری در معرفی جهان ایرانی در مجلات به چاپ رسانیده است.  
لمتون از محققانی است که به منابع دست اول تاریخی ایران مراجعه کرده  است. به طور خاص اصلی ترین منابع مورد استفاده او عبارتند از: خلاصه التواریخ قاضی احمد قمی، جامع مفیدی، دستور دبیری، تاریخ اصفهان، تاریخ قم، مرآت القاسان، عتبه الکتبه، جهانداری سلجوقیان بزرگ و خوارزمشاهیانریال آبهای پنهانی، و مجموعه اسناد و مدارکی که در دسترس عموم نبوده و او توانسته است به آن مراجعه کند. از دهه ۱۳۴۰ به بعد کتاب مالک و زارع در ایران یکی از منابع اصلی مطالعات تاریخی ایران شده است. بیشترین ارجاعات محققان بعد از این دوره به این کتاب در اثبات یا رد فئودالیسم، شیوه تولید آسیایی، استبداد آسیایی، و هر آنچه که فرض شده است، می باشد. ) به قول  دکتر احسان یار شاطر: کتاب خیلی معروف او «مالک و زارع

 (Landlord & Peasan    )توسط دکتر منوچهر امیری به فارسی ترجمه شده که ترجمه بسیار خوبی هم است.

 کتاب مالک و زارع در ایران » از امّهات کتبی است که خاور شناسان دربارهٔ ایران نوشته اند و قطعاً در نوع خود بی مانند است ، زیرا که گذشته از اینکه موضوعِ بحثِ آن به کلی تازگی دارد ، مؤلفِ با عمق و دقتی قابل تحسین به تحقیقی و موشکافی در هر یک از مناحث پرداخته است و « می توان گفت کمتر منبعی است از منابع و مأخذ موجود از عربی و فارسی و زبانهای فرنگی که مورد استفادهٔ مؤلف قرار نگرفته باشد و اگر کسی نظری به صفحات اول کتاب بیندازد ، صحت این گفته را تصدیق خواهد نمود و خواهد دید که حتی از مؤلفین سنت و تشیع هیچکس نیست که در باب موضوعی که مبحث ماست چیزی نوشته باشد و از نظر کنجکاوی و تحقیق مؤلف باهمت دورمانده باشد .  » ( جمال زاده در مجلهٔ سخن ، ص ۶۴۳ ) .

دکتر لمتون را طبقهٔ درس خواندهٔ ایران می شناسند . زبان و ادبیات فارسی را در « مدرسهٔ مطالعات شرقی و آفریقایی » ( وابسته به دانشگاه لندن ) فراگرفته و در سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ به عنوان وابستهٔ مطبوعات سفارت انگلیس در طهران مشغول خدمت بوده و در سال ۱۹۴۵ به دانشیاری و در ۱۹۵۲ به مقام استادی ادبیات فارسی دانشگاه لندن نایل آمده و در ۱۹۴۵ موفق به گرفتن درجهٔ « دکتری ادبیات » شده است . از مهمترین آثار او باید از « مالک و زارع در ایران » ، « لغت فارسی » ، « دستور زبان فارسی » ، « سه لهجه از لهجه های ایرانی » را نام برد.)

 

ترجمه های  دکتر امیری  از چند خصلت ویژه بر خوردار است:

  اولا: اودر انتخاب اثری که  می خواست ترجمه کند سخت گیر  و مشکل پسند بود  و معمولا متن تخصصی  و مشکلی را برای  ترجمه  بر  می گزید  که  اهمیت کیفی  آن  برای  جامعه بسیار بود  و ترجمه ی هم آن  از هر کسی ساخته  نبود  و امیری می  خواست با آن ترجمه  ، خلایی را پر کند و چراغی  فرا راه اندیشمندان  قرار دهد   ،

 ثانیا :معمولا به دلیل اهمیت متن اصلی ، توضیح و تحلیل متن ، برای  او ضرورتی فراوان داشت و دوست نمی  داشت که در  ترجمه ی  وی، نکته یی مبهم بماند وبه همین دلیل تر جمه های  او همیشه دارای  دو اعتبار اساسی است:

1-تر جمه  ی  امیری ، نثری است فصیح و بلیغ  و درخشان که اغلب به متن اصلی  پهلو می  زند

2- توضیحات و حواشی  امیری بر  متن ، ترجمه ی فارسی آن  را از متن اصلی  غنی  تر  و پر بار تر می کند و برای  خواننده ی فارسی  زبان  با فواید بیشتری   همراه است.

امیری در کار علمی  بسیار جدی  و دقیق و نو آور بود ، درد علم و ادب  و غیرت کار داشت ، به کارش عشق می  ورزید و دوست می  داشت که بر آن تمرکز داشته باشد و کارش  محور زندگیش باشد ، در دانشگاههای  مختلف ایران و جهان درس داده  و تجربه های فراوان کسب  کرده بود و به همین دلیل در کار تدریس ، دلسوز و علاقمند  و کلاسهایش برای  دانشجویان مفید بود ،هر گز فراموش نمی کنم که در سالهای پیش از انقلاب دانشجویان دوره ی کارشناسی  ادبیات ، می بایستی پایان  نامه می  نوشتند  و او چند نمونه از این  رساله  ها را  که خانم دکتر طاهری و کشاورز  و...به من نشان داد که هریک براستی  نشان می  داد که او  و دانشجویانش چه توفیق بزرگی در این کار داشتند .

او  در شیراز  و دانشگاه آن  خوش در خشید ، دانشیار شد ،به ریاست بخش زبان و ادبیات فارسی رسید و حضوری  سازنده در شوراهای  آموزشی  و پژوهشی  داشت و به همین روی،  دانشجویان و استادان  او را دوست می  داشتند و برایش  احترامی  خاص قایل بودند   وقتی که  ناگهان با تصمیم قابل فهم وی ،برای  باز نشستگی روبرو شدند ،  از دست دادن چنان استاد  گرانمایه یی را  بسیار دشواریافتند  ، اما ترک کام خود گرفتند ، تا کام دوست  را  بر آورند ، مجلس تودیعی  برای  وی ، در تالار پورداود دانشکده ی ادبیات در  روز اول اردی بهشت 1364 بر گزار  شد که  تنی چند از مدیران دانشگاه و دانشکده و بخش ، از فضایل وی  سخن گفتند و من چکامه ی ی را که  در ستایش  او سروده  بودم  قرایت کردم که چند بیتی  از آن را در اینجا ذکر می  کنم :

      (به مناسبت مجلس تودیع استاد دکتر منوچهر امیری ، اول اردی بهشت 1364  در تالار پور داود دانشکده ادبیات شیراز)

                  افغان  ز  جور گنبد   مینایی        فریاد  از  جدایی    و تنهایی

                 رفتند ناگه  ، از پس  یکد یگر      صور تگر  و همایی و  یغمایی

                کو  دهخدا ، فسانه ی ستواری       یا  کو معین  ، فروغ اهورایی ؟

                رفتند  ا ز قلمرو        دارالعلم       زی خاک، فارسی  و بخارایی

                وآنا ن که مانده اند نمی    پایند      در بزم  ما ، ز فرط سبک پایی

                هر روز دست   حادثه می سازد      سودای  تازه  بر سر سودایی

               صدها   دریغ و درد که باید دید         از  دوستان جدایی و در وایی

              تا   چشم می گشایی ، می  بینی         پیری ،  نشسته بر سر برنایی 

             دیگر      نمانده رنگ  به شادابی       دیگر   نمانده   پای    شکیبایی

            منگر به روزگار، که بیهوده است        بی   روی دوست  قوت  بینایی

           دیگر   میا ، فراق ، ندارم     تاب        دیگر به  جان   نمانده  توانایی

          مشتاب    ای زمانه که می خواهم        ماندن کنار دوست ،   به تنهایی 

          خواهم که  روکنم به  سوی امیری       دریای   علم ذوق بینم  و دانایی

       آن، یار   دل نواز   که   عیسی وار       پیدا    کند   فنون      مسیحایی

      از   بحر   فکر خویش به هر بزمی        ریزد     هزار    گوهر   یکتایی

      هان   ای    امیر   ملک   سخندانی        نامت   نشان    صدق   مسمّایی

      هر جا  سخن  ز علم    رود ، باشی       هر جا  سخن ز  ذوق  بود  ،بایی

       قولت ، بسان   در ّ  دری ،     فاخر      لفظت، کمال حسن و خوش آوایی  

    در   بزم   نظم    و نثر دری  امروز     غیر از  تو نیست ساقی  صهبایی

      ای     ترجمان     زبده ی    ایرانی      ای    افضل    افاضل      دنیایی

         اندیشه ی شگرف  تو ، می    باشد      مفتاح     نکته   های     معمّایی

     ای  از زبان   ترجمه   ات سرمست        نسلی  که  هست عاشق   زیبایی

      ای بر  ستیغ   قاف      خرد  ورزی       نامت  ، نشان    شوکت   عنقایی

       اینک  زمان   ،  زمان ِ تقاعد نیست       با    اینهمه    سلامت   و کارایی

     نوزت  ،   نیازمند    ، خرد   جویان       ای   آفتاب   ذوق   به   رخشایی

     زیبد   که سالها   تو     فرو   باری      بر    تشنگان    علم    به  سقّایی

    هان  سایه  بر مگیر  ز    دار العلم      ای   سرو سایه  گستر    طوبایی

    هنگام     بُعد    نیست    بزرگا مرد      ای یار  غار    خوب   و تماشایی     

     تا    هست "میم  " صد ر منوجهری     تا    هست " یاء"  ذیل   امیرایی

     شادان  بزی ، به شادی      فرزندان     خندان     ببال ، با   دل    دریایی

     بپذیر   این چکامه  تو   از منصور      تا رستگار  باشد    و      والایی

 این چکامه را در آن مجلس تودیع  خواندم  و به دکتر امیری  وعده دادم   که نسخه یی از آن را هم به خود وی تقدیم دارم ، اما به خاطر گرفتاریهای  معمول ، این وعده  را فراموش کردم تا آن که  امیری این قطعه را  در جا نامه یی من  در بخش  گذاشت :

        رستگارا شعر زیبایت چه شد         چامه ی شیر ین و شیوایت چه شد

       لطفها کردی ،ستودی بنده را         آن قصیده، آن  سخنهایت  چه  شد

    رونوشتی نیست در دست حقیر         وعده ی  امروز و فردایت  چه شد

   تا   کلامت را بسازم حرز جان،         طوطی طبع شکر  خایت   چه شد؟

   تا   به  ساحل  افکند درّ و گهر          موج  ِ دریای ِ گهر زایت چه شد؟

    قافیه     تنگ است ،مانند دلم ،         دلگشا    ابیات   زیبا یت  چه شد؟ 

                                  (شیراز ، اردی بهشت 1384 منوچهر امیری)

دکتر امیری ، درشیراز جنت طراز صاحب خانه و زندگی  خوب  و آرامی بود ، تا آن که دو فرزندش  برای  ادامه تحصیل به  امریکا رفتند و او ، در سال 1364 نا گزیر شد  خود  را باز نشسته کند ، خانه و زندگیش را بفروشد و  و در تهران اقامت نماید در سالهای  اقامت در تهران که در خانه ی مادر همسرش زندگی می کرد ، چند کتاب  و اثر تازه منتشر کرد  که " فردوسی  در تبعید"، ، " درام آسیایی "، " روس و انگلیس  در ایران" ، شکسپیر "  از آن جمله اند. و چون در در دوم مردادماه سال  1369 فرهنگستان زبان و ادب فارسی تأسیس  شد ، امیری ، به عنوان  یکی از اعضای آن  فرهنگستان  انتخاب گردید و اعضاء فرهنگستان  عبارت شدند از:

مرحوم احمد آرام، نصرالله پورجوادی، حسن حبیبی، غلامعلی‌حدادعادل، بهاءالدین خرمشاهی، محمد خوانساری، مرحوم محمدتقی دانش‌پژوه، علی رواقی، حمید فرزام، فتح‌الله مجتبایی، مهدی محقق، مرحوم سیدمحمد محیط طباطبایی، ابوالحسن نجفی و طاهره صفارزاده.
عبدالمحمد آیتی، مرحوم احمد تفضلی، بهمن‌سرکاراتی، مرحوم مهرداد بهار، علی‌اشرف صادقی، احمد سمیعی گیلانی، محمد دبیرسیاقی، منوچهر امیری، مرحوم مصطفی مقربی، محمد جان شکوری (از تاجیکستان)، عبدالقادر منیازوف (از تاجیکستان)، مرحوم جواد حدیدی، اسماعیل سعادت، بدرالزمان قریب، فتح‌الله مجتبایی، حسین معصومی همدانی.   

از حدود سال 1370 ،امیری به کفتر دو برجه یی تبدیل شده بود که  چندی  را در  ایران  و مدتی را  در امریکا می گذراند و لی علی رغم در بدری  ها و مشکلات همیشگی ، همچنان همان مرد عالم ، علاقمند به فرهنگ  و ادب و تمدن ایران باقی  ماند

اما روزگار و کشاکش های نا خوش آیند آن ، امیری را یکسره به امریکا کشاند ، من سالها وکیل وی بودم و حقوق باز نشستگیش را  می  گرفتم  و برایش  می  فر ستادم و طبعا در جریان همه  مشکلات  بی شمار این مرد بودم ،  در سال 1998 که من  برای  مرخصی تحقیقاتی خود به دانشگاه هاروار د رفته بودم ، امیری و مسعود فرزان واستاد مهدوی  دامغانی هم  در آن جا بودند و سعادت  زیارت آنها نعمتی بزرگ برای من  بود ، امیری ، در حومه بوستون  زندگی  می  کرد و روزهای 4 شنبه   حتما به بوستن و دانشگاه هار وارد می آمد و با هم ناها رمی خوردیم  و قدم می زدیم ، از گذشته ها یاد می کردیم . یاد دوستان و همکاران و حتی  دانشجویان قدیم را گرامی  می  داشتیم ،گاهی منوچهر از زندگی  و همسر و فرزندانش برایم سخن  می گفت ، چند بار  پای همسرش شکسته بود وکارش به بیمارستان و جراحی  کشیده بود و  اورا دچار افسردگی  و رنجهای بیشمار ساخته بود   ، از پسرش هومان تعریف می کرد  که،  با داشتن  همسر  خارجی  وچند  فرزند ، خوب به پدر و مادرش  می رسد و از دختر ش  که  اگر چه خود با گرفتاریهای  بزرگی  دست به  گریبان  بود ولی  همیشه به پدر و مادرش  توجهی خاص   مبذول می کرد و از هردو رضایت کامل  داشت ، اما  گاهی  هم  از دست  فلک کج مدار می  نالید که هرساعت کندم  قصد دل ریش به آزار دگر !!  اما بلا فاصله    خدا را شکر می  کرد که هنوز همه چیز قابل تحمل است.

در آن روزها،با چنددانشگاه ومرکز تحقیقی امریکا  از دور و نزدیک همکاری  علمی  داشت و مقالات وی  در مجلات ادبی  ایران و امریکا به چاپ می رسید، بیشتر نگران تجدید چاپ کتابهایش  و بد قولی های برخی  از ناشران آثارش در تهران  بود،از کارهای تازه اش برایم می گفت که بر خیام متمرکز شده بود  که امیری  از سالهای  جوانی  باکارهای  تحقیقی و اشعار وی  سرو کار داشت  و چون در آن سالهای اقامت در غربت ،  فرصتی برای  پرداختن  به خود یافته بود  ، به شاعری روی آورده بود و قطعات جد و طنز و اخوانیاتی  زیبا می ساخت و با شیرین  زبانی  برایم می خواند و منهم گاهی مرتکب ساختن شعری  می شدم و جوابهایی  به سروده هایش  می  دادم .

پس از آن سال خوش پر دیدار ،  دیگر اورا ندیدم  اما  همچنان کارهایش را انجام می  دادم  ، چون سفر من به برزیل پیش آمد که دوسال و نیم  به طول می  انجامید  ، کارهای امیری را به همکار دلسوز همیشگی سرکار خانم  شهلا صمیمی ،رییس آموزش  بخش  واگذار کردم  به سفر رفتم ولی همیشه  از طریق وی در جریان حال و کارامیری  و  و خانواده اش بودم  تا متاسفانه در این تابستان  که  به ایران  رفتم ، از  این همکار عزیز شنیدم که امیری در خرداد ماه  ١٣٨٩  در سکوت سرد غربت در گذشته است   و با تلخی بسیار  دانستم که در سالهای  اخیر ،  ،روزگار  جنان که امیری   می  خواست پیش  نرفت ،

 فر زندانش به کالیفرنیا نقل مکان کردند و پدر و مادرشان  را هم  با خود بدانجا بردند  امیری  و همسرش  به بیماریهای  سخت  دچار شدند و کارشان به خانه ی سالمندان کشید ،  و بسی بر  نیامد که  امیری   در     خرداد  1389  به سرای  جاوید شتافت و کارنامه  ی  زندگی  مردی که  در همه عمر سر سوزنی آزار  برای  دیگران نداشت و همه دوران حیات خویش را صرف  خدمت  فرهنگی پر بار و  سراسر افتخار به زبان و ادب  و فرهنگ ایران  کرد ، در هم پیچیده شد و مردی  که در شمار خرد از هزاران، بیش بود  ، روی  در نقاب  خاک  کشید و همسر و فرزندانش را به سوکی جانگزا نشاند. روانش با فر شتگان و پاکان همنشین باد.   

فهرست اجمالی کتب تالیفی و تر جمه یی شادروان دکتر منوچهر امیری ( در حدی که  در غربت برای من امکان پذیر بوده است.)

1- امیری ، منوچهر ( مترجم)  جفری هاوسهولد ، بازگشت از ایران ، انتشارات علمی و فرهنگی 219  صفحه چاپ   پنجم، تهران ، 1384

2-  امیری ، منوچهر  (متر جم)،فیروز کاظم زاده، روس و انگلیس در ایران، ، تهران: آموزش انقلاب اسلامی، 1371،

3- امیری ، منوچهر  ،فرهنگ داروها و واژه های دشوار، یا، تحقیق دربارة کتاب الابنیه عن حقائق الادویه موفق الدین ابومنصور علی هروی ، تهران ،1353ش/1974م

4-  امیری  ، منوچهر ، مالک و زارع در ایران، تالیف لمتون ، ،انتشارات علمی  و فرهنگی، تهران، 1377(اولین چاپ کتاب در سال ۱۳۳۹ و چاپهای بعدی این کتاب به فارسی در سالهای ۱۳۴۵، ۱۳۶۲، ۱۳۷۷، و .. بوده است.  )

5-  امیری ، منوچهر ، ( مترجم و محشی ) ، سفرنامه ی فریزر معروف به سفر زمستانی از مرز ایران تا تهران و دیگر شهرهای ایران .  نوشته ی ، جیمز بیلی  فریزر. انتشارات توس .  چاپ اول ، تهران .  1364

6-  امیری  ،مدوچهر ، درام آسیایی ، میردال، گ ( 1366) ، تهران: انتشارات امیرکبیر.

7-  امیری  ،مدوچهر ، فریدون‌ بدره‌ای‌،  ( متر جم) سفرنامه‌ جکسن‌: (ایران در گذشته و حال ) ،  جکسن‌ ابراهم‌ویلیامز،   - خوارزمی‌، تهران‌ 1369چاپ اول 1352؛

 8 – امیری ، منوچهر ( مترجم و محشی ) ،همیلتون گیب، اسلام (بررسی تاریخی)، منوچهر امیری، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1367ش.

9- امیری ، منوچهر ،  ترجمه  انگلیسی منظومه ی رستم و سهراب به قلم مثیو آرنولد، ادیب و منتقد پرآوازۀ انگلیسی با عنوان داستان سهراب و رستم، (نخستین بار در 1853 در لندن به چاپ رسید و پس از آن بارها تجدید چاپ شد. آرنولد در ترجمۀ خود به جای متن اصلی یا ترجمه شاهنامه به زبانهای اروپایی، عمدتاً دو نوشته را اساس کار خود قرار داد: یکی مقاله¬ای از سنت بوو ، منتقد فرانسوی در نقد ترجمۀ فرانسوی شاهنامه به قلم ژول مول که در آن به تفصیل از این داستان سخن رفته بود و دیگری کتاب تاریخ ایران اثر سِر جان مَلکم که خلاصه¬ای از این داستان را در بر داشت. ترجمۀ آرنولد که با متن اصلی داستان همخوانی ندارد و شاعر در موارد متعدد در متن اصلی تصرّف کرده، تأثیر به¬سزایی بر ادبیات انگلیسی داشته است(برای ویژگیهای این ترجمه، نک: امیری، مقدمۀ ترجمۀ فارسی اثر آرنولد).

10- امیری ، منوچهر، ( مترجم) ترجمه «منظومه فردوسى در تبعید» ؛

11- امیری ، منوچهر، ترجمه «سفرنامه گالیور» ؛

12- امیری ، منوچهر، «آشنائى با شکسپیر» ؛

13- امیری ، منوچهر ، ترجمه «بازگشت ده هزار یونانى» ؛

 

فهرستی اجمالی از  مقالات  دکتر  منوچهر امیری

- امیری، منوچهر ،قدیمیترین نسخه های خطی رباعیات خیام ،یغما مهر 1331 - شماره 52  (3 صفحه - از 318 تا 320)

 

2- امیری ، منوچهر ،عمر خیام  ، یغما » اردیبهشت 1332 - شماره 59 » (4 صفحه - از 68 تا 71)

 

3- امیری ، منوچهر ، عمر خیام، یغما » مهر 1333 - شماره 75 »  (4 صفحه - از 317 تا 320)

 

4- امیری ، منوچهر ،( مترجم) : آرثر آربری ،- عمر خیام ،(3 صفحه - از 417 تا 419)  - مترجم: امیری، منوچهر

 

5 - امیری ، منوچهر ،( مترجم)، آرثری آربری ،عمر خیام (5 صفحه - از 469 تا 473) ،یغما » دی 1333 - شماره 78 »

6-امیری ، منوچهر ،( مترجم)، آرثری آربری ،عمر خیام،یغما » اردیبهشت 1334 - شماره 82 »،(4 صفحه - از 60 تا 63)

 

6-  -امیری ، منوچهر ،( مترجم)، آرثری آربری ،عمر خیام،یغما » فروردین 1334 - شماره 81 » ،(8 صفحه - از 33 تا 40)

 

7- امیری ، منوچهر ، بحث لغوی تن زدن ،یغما » آبان 1340 - شماره 160 »  (2 صفحه - از 369 تا 370)

8- امیری ، منوچهر ،تحول تلفظ لغات فارسی ،یغما » آذر 1350 - شماره 279 »  (5 صفحه - از 530 تا 534)

9- امیری ، منوچهر ،  یادداشت، حاشیه، نکته آینده » سال هفتم، مرداد 1360 - شماره 5 »  (3 صفحه - از 392 تا 394) 12-

10 - امیری ، منوچهر ،   مقایسه دو حماسه در ادب فارسی و انگلیسی آینده » سال هفتم، بهمن و اسفند 1360 - شماره 11 و 12 » (5 صفحه - از 804 تا 808)

11- امیری ، منوچهر ،  کتاب های تازه » سخن » دوره نهم، فروردین 1338 »  (6 صفحه - از 106 تا 111)

(13 صفحه - از 268 تا 280)

12- امیری ، منوچهر ، ( مترجم) ،تی . اس . الیوت ،وظیفه اجتماعی شعر، » سخن » دوره نهم، خرداد 1338 »

13-منوچهر امیری ، درباره بیست بیت از دیوان حافظ خانلری  ،» آینده » سال دهم، دی و بهمن 1363 - شماره 10 و 11 » (8 صفحه - از 643 تا 650)

14- امیری ، منوچهر ،معرفی منظومه فردوسی در تبعید  ،یغما » مهر 1354 - شماره 325 » (8 صفحه - از 436 تا 443)

15- امیری ، منوچهر ،گنج و ترنج در بیتی از شاهنامه ،» یغما » تیر 1357 - شماره 358 »  (3 صفحه - از 248 تا 250)

16- امیری ، منوچهر ، ابوسعید بن ابی الخیر  ، سخن » خرداد و تیر 1323 - شماره 9 و 10 » (7 صفحه - از 491 تا 497)

17- امیری ، منوچهر ، کتابهای تازه ،» سخن » مرداد 1339 - شماره 122 »  (4 صفحه - از 502 تا 505)

18- امیری ، منوچهر ،( مترجم) : راشل [داستان] ارسکین کالدول ،» سخن » اردیبهشت 1340 - شماره 131 »  (7 صفحه - از 50 تا 56)

19- امیری ، منوچهر ،سرگذشت نویسی (مردی را دوباره زنده کردن)  ،» سخن » دی و بهمن 1341 - شماره 151 و 152 »  (4 صفحه - از 949 تا 952).

 20-امیری ، منوچهر ، طرح نگارش ،سخن » تیر 1349 - شماره 228 »  (3 صفحه - از 147 تا 149)

21-  امیری ، منوچهر ، اصول نویسندگی  ،» سخن » شهریور و مهر 1349 - شماره 230 و 231 »  (4 صفحه - از 395 تا 398)

 

22-  امیری ، منوچهر ، ( ناقد) :تشکیل دولت ملی در ایران (کیکاوس جهانداری) ،"راهنمای کتاب » مرداد و شهریور 1348 - شماره 83 و 84 »  (9 صفحه - از 263 تا 271)

 

 

23-  امیری ، منوچهر ، عقاید و روش افلاطون در آموزش و پرورش ، جلوه » آبان و آذر 1325 - شماره 15 و 16 »  (6 صفحه - از 219 تا 224)

24-  امیری ، منوچهر ، نکاتی درباره ترجمه آثار براون  ،» راهنمای کتاب » اردیبهشت 1341 - شماره 29 » (9 صفحه - از 132 تا 140)

 25- امیری، منوچهر ، متن برگزیده از عبید ،بخارا » آذر و اسفند 1378 - شماره 9 و 10 »  (4 صفحه - از 372 تا 375)

26- امیری ، منوچهر ، زبان فارسی: مقایسه «ساقی نامه» خواجو با «ساقی نامه» حافظ  » کلک » آبان 137- شماره 20 » (8 صفحه - از 6 تا 13)

27-  امیری ، منوچهر ،  (ناقد) ، داستانهای ایران باستان (نگارش احسان یارشاطر) راهنمای کتاب » پاییز 1337 - شماره 3 »  (3 صفحه - از 286 تا 288)

28-  امیری ، منوچهر ، ( ناقد ) ، فرهنگ بزرگ خیام انگلیسی - فارسی  ، » راهنمای کتاب » فروردین 1338 - شماره 5 » (10 صفحه - از 56 تا 65)

منوچهر امیری و ویراستاری:

1.

 

 

 

تاتا ریخ باستانی ایران: ریچاردنلسون فرای، مسعود رجب نیا (مترجم)،

ممنوچهرامیری (ویراستار) ، علمی و فرهنگی - 30 آبان، 1388

 

 

2-تاریخ بابل از تاسیس سلطنت تا غلبه ایرانیان ،لئوناردویلیام کینگ، رقیه بهزادی (مترجم)، منوچهر امیری (ویراستار)  ناشر: علمی و فرهنگی -  شهریور، 1386

منوچهر امیری خاطراتش را درباره سلیمان حییم هم منتشر کرده‌است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

فالهای حافظ از دکتر منصور رستگار فسایی در یو تیوب

فالهای  حافظ  از  دکتر منصور رستگار فسایی در یو تیوب

 

فال حافظ : http://www.youtube.com/watch?v=okrM5hjHl7U

فال حافظ 2: http://www.youtube.com/watch?v=lZLzf9TgwWk

فال حافظ3: http://www.youtube.com/watch?v=PEmozuJ6CS

فال حافظ 4: http://www.youtube.com/watch?v=eLlL9PkqlhAhttp

فال حافظ 5: http://www.youtube.com/watch?v=_cRykgoAHn8http

فال حافظ 6: http://www.youtube.com/watch?v=1G2XeyOXhfM

فال حافظ 7: http://www.youtube.com/watch?v=gn4ELAbQ0So

فال حافظ 8 : http://www.youtube.com/watch?v=_ukZ9ShFIHw

فال حافظ 9: http://www.youtube.com/watch?v=WuMm2v-TrT4

فال حافظ 10: http://www.youtube.com/watch?v=QxJNcbA5zD4

فال حافظ 11:  http://www.youtube.com/watch?v=cb0kxS2UxMI

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

پیکرگردانى اسطوره‏ها

دکتر منصور رستگار فسایی

پیکرگردانى اسطوره‏ها

پرسیدم: این پر جبرئیل آخر چه صورت دارد؟
گفت: اى عاقل! این همه رموز است که اگر
بدانند، این همه طامات بى‏حاصل باشد.

(سهروردى، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، آواز پر جبرئیل)

از جمادى مردم و نامى شدم

 وز نما مردم زحیوان سر زدم

مردم از حیوانى و آدم شدم

 پس چه ترسم، کى زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر

 تا بر آرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن زجو

 کل شى‏ء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

 گویدم کانّا الیه راجعون

 

(مولوى، بى‏تا: ص 22، ب 2901 تا 2906)

پیکرگردانى چیست؟

مراد از پیکرگردانى همان است که در ادبیات فرنگ  Metamorphosesو
 Transformation
خوانده مى‏شود و معناى آن تغییر شکل ظاهرى و ساختمان و اساس
هستى و هویت قانونمند شخص یا چیزى با استفاده از نیروى ماوراءالطبیعى است که این
امر در هر دوره و زمانى «غیر عادى» به نظر مى‏رسد و فراتر از حوزه و توان معمولى
انسان‏ها و حتى نوابغ و افراد استثنایى به شمار مى‏آید. در این حالت شخص یا شى‏ء از
صورتى به صورتى دیگر مى‏گردد و پیکرى تازه و نو مى‏یابد که ممکن است بروزات آن
صورى، ظاهرى و محسوس باشد یا در نهاد و نهان دچار تغییراتى بنیادى شود، قدرت یا
قدرت‏هایى تازه به‏دست آورد که قبلاً فاقد آن بوده است و در نتیجه، اگر چه اصولاً همان
است که قبلاًبوده، در صورت و باطن او تحول و تغییرى تازه ایجاد شده است که شکلى
نو و کنش‏هایى خاص و متفاوت پیدا کرده است. مانند پیکرگردانى خدایان به انسان،
حیوان، گیاه یا شى‏ء یا گشتن اشیا به پیکر گیاه و حیوان و انسان و پیکرگردانى حیواناتى
همچون اژدها و سیمرغ در مکالمه و گفتگو با انسان و دگرگونى ظاهرى یا درونى انسان و
تبدیل شدن او به خدایان، حیوانات و اشیا که از عملکردها و توانایى‏هاى خارق‏العاده
معنوى او استنباط مى‏شود یا جلوه کردن به‏صورت مخلوقات و موجوداتى که ترکیبى از
انسان و حیوان و گیاه و اشیا هستند و یا توانمند شدن انسان و حیوان بر خوارق اعمال و
خلق شگفتى‏هایى، همچون دست‏یابى به عمر جاوید، آب حیات، سخن‏گفتن با
حیوانات و نباتات و جمادات، پرواز کردن و رسوخ به دنیاهاى زیرین خاک یا فرازین آن،
رخنه‏کردن به دنیاى پیش از تولد و پس از مرگ و خواندن و دانستنِ غیب و بزرگ و
کوچک گردیدن، جوان شدن و غیره.

     به‏طور کلى در پدیده پیکرگردانى بسیارى از دیدگاه‏هاى شخصى، اجتماعى، فلسفى،
روان‏شناسانه و تخیل، زبان، ادب و هنر و گونه‏هاى دیگر تجلّى فرهنگى انسان در ادوار
مختلف و در شرایط و اوضاع و احوال گوناگون سیاسى، اجتماعى، دینى و اخلاقى مورد
توجه قرار مى‏گیرد و کمتر موضوع مادى یا ماوراى طبیعى است که پدیده پیکرگردانى آن
را دربر نگیرد، بدین معنى که از قلمرو خدایان و ایزدان و فرشتگان گرفته تا حوزه
اهریمنان و دیوان و پریان و جادوگران که پیوسته در نبردهاى بى‏امان و جاویدان درگیرند،
تا انسان‏هاى قدرتمند و ایزد واره که با همنوعان خویش، و با حیوانات و گیاهان در تضاد
منافع قرار مى‏گیرند و یا با خدایان و نیروهاى مثبت و منفى ماوراى طبیعى به نوعى
ارتباط برقرار مى‏کنند... همه و همه در گستره این موضوع قرار دارند و به نوعى دگرگونى
در ابعاد پیدا و پنهان زندگى انسان و مسایل هستى او را نشان مى‏دهند و در همان حال،
عظمت دنیاى شگفت‏انگیز اساطیر و گستره ظرفیت‏هاى بى‏پایان ذهن و تصورات انسانى
را خاطرنشان مى‏سازند. به علاوه، انسان کهن همه چیز را به نوعى جاندار و داراى
قدرت حیات و دگرگونى و تفکّر مى‏شناسد، آنچنان که در اساطیر زرتشتى هرچیزى
داراى مینویى روحانى است که مى‏تواند در پیکرهاى مختلف ظهور و بروز پیدا کند.

     ما همواره در بستر پیکرگردانى‏هاى اساطیرى شاهد تغییر بستر محیط زندگى
انسان‏هایى هستیم که به همراه تغییرات پیچیده هستى مادى و معنوى خود، اسطوره‏هاى
پیچیده دگرگونى را مى‏آفرینند و حکایت خود را در زبان و تعابیر اساطیر بازگو مى‏کنند.
همیشه مى‏بینیم که چه در زمین‏هاى سوخته افریقا و چه در میان ساحل‏نشینان آتنى و چه
در میان بومیان سرخپوست، مردم با توجه به شرایط محیطى و اقلیمى خود،
اسطوره‏هایى را خلق مى‏کنند که قادرند در پیکره‏هاى مختلف بگردند و بدین گونه
موجودات اساطیرى، کهن الگوهاى فرهنگ انسانى مى‏شوند.

     بدین ترتیب، پدیده پیکرگردانى موجودات اساطیرى که از آغاز خلقت به
صورت‏هاى مختلف و شگفت‏انگیز جلوه مى‏کند، هم بر تناقض‏هاى هستى انسان و
جهانش و هم بر ضعف‏هاى آفرینش او دست مى‏گذارد و در همان حال که بر قدرت و
کمال ذهن و فکر و شخصیت خلاق انسانى تأکید مى‏ورزد، هر پیکرگردانى یا گردش از
یک پیکر به دیگرى، کالبدى تازه و پیامى خاص به خود دارد و نوعى نقص یا کمال را
مطرح مى‏کند. براى مثال انسان درحالى‏که مى‏تواند از جمادى بمیرد و نامى شود و از
نامى‏بودن پیکرگردانى کند و در قالب حیوان درآید و از حیوانى به فرشتگى تغییر قالب
دهد، اما هنوز راضى نیست و مى‏خواهد که آنچه اندر وهم ناید آن شود. انسان در تبدیل
و تبدل همیشگى اساطیریش، سکون و ایستایى و مرگ را نفى مى‏کند و این بت عیار
نشان مى‏دهد که مى‏خواهد به هر جلوه و شکلى درآید و تفسیرى صادقانه و صمیمى از
موقعیّت کنونى و مطلوب خود را ارائه دهد که ناشى از اندیش‏مندى منحصر به فرد او و
درک دقیق وى از گذشته و حال و آینده و پیدا و پنهان جهان است، بنابراین، دامنه شمول
پیکرگردانى‏هاى اساطیرى محدود نیست و همه ظاهر و باطن و پیدا و پنهان هستى مادى
ومعنوى خاصى را که انسان با آن در ارتباط است دربرمى‏گیرد و سیر انسان را از جمادى
به خلیفه‏اللهى و اناالحقى نشان مى‏دهد و به قول سعدى:


طیران مرغ دیدى تو زپاى‏بند شهوت

 بدر آى تا ببینى طیران آدمیت

     خدایان در تصور ایرانیان به صورت‏هاى مختلف جلوه مى‏کردند. ایرانیان براین باور
بودند که هرچیزى در جهان روحانى (مینوگ یا مینو یا صورت نامرئى و نامحسوس هر
چیز) استعداد آن را دارد که صورتى مادى یا گیتیک
(گیتى به صورت مرئى و محسوس و
این جهانىِ هر چیز)
به خود بگیرد و معتقد بودند که جهان به همین طریق به وجود آمد و
جهان روحانى صورت مادى به خود گرفت، اما درحالى‏که موجودات زمینى «صورت
مادى» به خود مى‏گیرند که مناسب طبیعت آنها است، موجودات روحانى وآسمانى و
ایزدى نیز مى‏توانند به اشکال گوناگون مادى درآیند و از این رو است که در اساطیر ایران
تیشتر، به سه شکل و ایزد بهرام به ده شکل درمى آیند
(هینلز، 1368: 41).

     نکته جالب آن که پس از فراهم‏آمدن مقدمات، همه این تغییرات همچون امر «کن»[1]بلافاصله صورت تحقق مى‏یابد و انسان اسطوره‏ساز در همین مرحله است که نظم
طبیعى و قوانین علّى هستى را نادیده مى‏انگارد و در عین حال که خود را خلیفه‏اللّه‏
مى‏داند به هزار پیکر مى‏گردد و به هزار چهره در مى‏آید تا در هر پیکرگردانى و هر چهره
بازى خود یا دیگران، توانمندى ذهنِ وقّاد خود را در خلقت‏هاى تازه و در چهارچوب
نیازهاى خود نشان دهد و بکوشد تا این خلقت‏ها ضعف و نقص مخلوقات طبیعت را
نداشته باشند. این مخلوقات تازه نیز با رفتارها و منش‏ها و آروزها و جلوه‏هاى نیک و بد
تازه خود، همیشه در ارتباطى تنگاتنگ با گذشته و جوهره طبیعى و سرشت و باطن
گذشته انسانى خود قرار دارند و هرگز اصل خویش را گم نمى‏کنند. با هر تغییر چهره‏اى،
زمینه یا زمینه‏هایى فراهم مى‏آورند تا مجال مقایسه نیک و بد، زشت و زیبا، رنج و راحت
و لحظه‏هاى متفاوت هستى انسان فراهم شود. وقتى خدایان در چهره حیوانات و
انسان‏ها جلوه مى‏کنند، وقتى دیوان و پریان و اهریمنان، به قلمرو انسان‏ها وارد مى‏شوند
و هنگامى که فریدون خود را به شکل اژدها درمى‏آورد یا مس به مدد کیمیا طلا مى‏شود
وانسان با آب حیات فناناپذیر و جاودان مى‏گردد، در همه این موارد، زبان رمزى اسطوره
توأماً انعطاف‏پذیرى خود را در انطباق با تغییر شکل هستى در کنار موقعیت قبلى و تازه
خود مطرح مى‏کند و موقعیت انسان را در بخشى از حیات مادى و معنویش به تماشا
مى‏گذارد. بدین ترتیب، تغییر در شکل موجودات یا پیکرگردانى‏هاى آنها دستمایه تحقق
تمام آروزهایى مى‏شود که انسان در طول اعصار و قرون داشته است و در روایات تمام
ملت‏ها نیز این پدیده به‏عنوان جزئى جدایى‏ناپذیر از اسطوره‏هاى کهن مطرح مى‏شود و
داراى چند ویژگى همانند است.

ویژگى‏هاى پیکرگردانى

     1. خدایان با آن‏همه قدرت مطلقى که دارند، مى‏توانند هر لحظه که بخواهند خود را
به اشکال مختلف درآورند، در اساطیر یونان زئوس خود را به شکل پیرى فرتوت و
هرمس
[2] به شکل سنگ در مى‏آورند و اطلس به قله کوه مبدل مى‏شود. زئوس گاهى خود
را به شکل گاو نر سفید در مى‏آورد و اروپا
[3] دختر پادشاه فینیقیه را مى‏رباید و هرا، همسر
و خواهر زئوس، خود را به شکل پیرزنان درمى‏آورد، هادس
[4] سرپوشى دارد که چون آن
را بر سر مى‏نهد پنهان مى‏شود و غیره.

     در اساطیر ایران باستان نیز اهورامزدا در آسمان، خورشید است و در زمین روشنى و
جامه‏اى مزین به ستارگان به تن دارد و دختران و پسرانش امشاسپندان هستند. ایزد ناهید
در پیکر دوشیزه‏اى خوش پیکر و زیبا جلوه مى‏کند که خانه‏اش در اقیانوس‏هاى بهشتى
است و ارابه‏اى دارد که چهار اسب که هریک نماد یکى از عوامل طبیعى، یعنى باد،
باران، ابر، تگرگ و شبنم هستند، آن را حمل مى‏کنند. او تاجى طلایى بر سر دارد که
صدها ستاره برآن مى‏درخشند.

     ایزدبهرام نیز در پیکرگردانى بى‏همتا است و خود را به صورت باد، گاو زیباى زرین
مو، اسب سپید زیبا با گوش‏هاى زرین، ماده شتر مست، گرازى با دندان‏هاى تیز، مردى
پانزده ساله، درخشان و روشن‏چشم، مرغ ورغنه (وارغن) یا شاهین، بزکوهى و بالأخره
جنگاورى شکوهمند در مى‏آورد. سروش به شکل خروس و ایزدمهر به سیماى چوپانى
نیرومند در مى‏آیند و اهریمن نیز گاهى خود را به شکل انسان و به هیبت مردى جوان و
پانزده ساله در مى‏آورد، درحالى‏که پیکر خود او به هیزمى چون بدن سوسمار مى‏ماند...
دیوان، پریان و اژدهایان نیز در پیکرهاى گوناگون مى‏گردند. تیشتر در اساطیر زرتشتى
گاهى به‏صورت اسبى با سم سپید در مى‏آید و با اپوش، دیو خشکى، به نبرد مى‏پردازد و
گاهى به‏صورت گاو و زمانى در هیأت جوانى راى‏مند و پانزده ساله و زیبا جلوه مى‏کند که
داراى چشم‏هاى روشن و درخشان و قامتى بلند است و فرشتگان نیز همچون ایزدان
پیکرگردانى‏هاى گوناگون دارند.

     مینوى آسمان با زرهى مزین و در جامه جنگاورى نیرومند جلوه مى‏نماید و نیروى
روانى دین، پس از مرگ انسان در سیماى دخترى زیبا بر مرد نیک و به‏صورت زنى پتیاره
و پلشت
[5] بر مرد بدکار، آشکار مى‏شود و فر نیز صورت‏هاى گوناگون به خود مى‏گیرد.

    در توتم‏هایى که به منزله خدایان ابتدایى بشرند نیز گاهى به‏صورت اسب سیاوش و
کیومرث، یعنى قهرمانان و خدایان گیاهى و زمانى به شکل حیواناتى چون اسب و
سیمرغ آشکار مى‏شوند و گه‏گاه قدرت خویش را در آب حیات و رویین تنى و اکسیر در
اشخاص و اشیاى دیگر جلوه‏گر مى‏سازند.

     2. انسان هزار چهره نیز داراى قدرتى است که خود یا دیگران و یا اشیا را تغییر پیکر
مى‏دهد. فریدون همچون اژدهایى بر فرزندانش آشکار مى‏شود و ضحاک یا اژدهاک،
انسانى با پیکر مار است و در روایات مختلف اساطیرى، ملى و مذهبى نیز بسیارى از
نیکان، ظهوراتى در پیکر اشیا، حیوانات، گیاهان اژدهایان و غیره دارند و جادوگران هم
خود را به شکل‏هاى متفاوتى در مى‏آورند و کارهاى شگفت انجام مى‏دهند.

     تهمورث، اهریمن را به‏صورت اسبى در مى‏آورد و بر آن سوار مى‏شود و به یارى
همان نیرو دیوان را به کار گل مى‏گمارد و از آنها خط و هنر مى‏آموزد و نشان مى‏دهد که
اراده انسانى بر نیروى دیوى غلبه کرده است و کاووس نوشدارو را در اختیار دارد که
زخم‏خوردگان را تندرست مى‏سازد، کیخسرو در جام جهان‏بین خود، همه‏جا را مى‏بیند و
رستم زرهى دارد که نه در آتش مى‏سوزد و نه در آب‏تر مى‏شود و چون آن را مى‏پوشد،
پرواز مى‏کند. اسفندیار رویین‏تن است، اما همچون آشیل
[6] که نقطه ضعفش در پاشنه

پایش بود، او نیز چشمانى آسیب‏پذیر دارد، همچنان‏که اسکندر نیز فاقد چشمى بینا
است که در اسطوره به‏صورت سیاهى و تاریکى غار و یا خود تاریکى جلوه مى‏کند و به
همین جهت، آب حیات را نمى‏یابد. گودرز با خوابى ظهور کیخسرو را در مى‏یابد و با
موفقیت به خواب خود تحقق مى‏بخشد. فریدون در خواب سنگ را مى‏بندد و رستم
کوهپاره‏اى را با پا نگه مى‏دارد که بهمن به‏سوى او رانده است و افراسیاب خود را در آب
و شاه مازندران در سنگ خود را پنهان مى‏کند.

     توانمندى انسان در دگرگون کردن و دیگر شدن، گاهى جلوه‏اى غیر مستقیم دارد.
بدین معنى که انسان از درخت سخن مى‏شنود؛ با کوه سخن مى‏گوید و به یارى فسخ و
نسخ و مسخ تداوم پیکرگردانى خود را در حیوانات، انسان‏ها، اشیا و گیاهان امکان‏پذیر
مى‏سازد.

     در شعر نو فارسى، شهر سنگستان اخوان، بهترین نماد این امر است و در نزهه‏القلوب
درباره مجسمه شاپور مى‏خوانیم که «بر ظاهر بشاور شکل مردى سیاه است به هیکل
بزرگ‏تر از مردى. بعضى گویند طلسمى است و برخى گویند که مردى بود که خداى او را
سنگ گردانید...» و در
بندهش
مى‏خوانیم که تن کیومرث از فلز ساخته شده است و چون
مى‏میرد از تن او هفت گونه فلز به‏وجود مى‏آید، زهره ستاره آسمان مى‏شود و انسان به
رودخانه و چشمه مبدل مى‏گردد.

     در مجموع، انسان همه اقتدارات خدایان را در چهارچوب وجود مادى خود متمرکز
مى‏کند، اما مى‏کوشد تا اعمال خارق‏العاده خود را رنگى منطقى ببخشد.

     انسان زرتشتى امشاسپندان را در کنار خدایان قرار مى‏دهد تا یار و یاور او باشند. این
امشاسپندان که عبارتند از: بهمن، شهریور، خرداد، مرداد، سپنته آرمئیتى و اشا و هیشته)
هریک جلوه‏اى معنوى و مادى دارند که مستقلاً به بحث درباره آنها خواهیم پرداخت،
اما سروش در دین زرتشتى متأخر بر امشاسپندان افزوده گشته است تا ساخت هفتگانه
سلسله مراتب ایزدى تکمیل شود.

     سروش، پیک ایزدى، در شاهنامه فردوسى همانند جبرئیل مسلمانان است که در
موارد متعدد در خواب و بیدارى بر افراد ظاهر مى‏شود و هربار شکلى خاص دارد، ولى
در عمل او که از محبوب‏ترین چهره‏هاى آیین زرتشتى و نماینده حضور اهورا مزدا در
همه جا هست، در دست فردوسى به‏صورت پیک خاص یزدان یگانه در مى‏آید و به
همین جهت، اگرچه مخاطبان او متفاوتند، اما او همیشه درخواست‏هاى الهى را مطرح
مى‏سازد. ابلیس در
شاهنامه به جاى اهریمن مى‏نشیند و نقش شیطان را بازى مى‏کند و
سروش نماینده مطلق قدرت‏هاى الهى و ایزدى است و ابلیس و همراهانش، یعنى دیوان،
پریان، جادوگران و اژدهایان مظاهر کلّیت شر و اهریمنان به‏شمار مى‏آیند. نیروهاى خیر
با پیشگامى سروش عبارتند از سیمرغ و فرّه‏مندان که از خواب‏هاى صادق برخوردارند و
همگى تجلّیات اراده خیر مطلق هستند که جابه‏جا با منطق عقلانى و باور فردوسى ظهور
و بروزى توجیه‏شدنى و معقول دارند
(مجموعه اوستا...، 1354؛ یسنا، 1938: 44: 5و33:6) و
به اشکال مختلف آشکار مى‏شوند و ما در این زمینه فقط به ذکر سه مورد اکتفا مى‏کنیم ( نا تمام)



[1]. قرآن مجید: و امره اذا اراد شیئاً، ان یقول له کن فیکون.

 

[2]semreH .

 

[3]aporuE .

 

[4]sedaH .

 

[5]. به صورت دئنا و جهیکا.

 

[6]ellihcA .

بخشی از کتاب پیکر گردانی  در اساطیر ، دکتر منصوررستگار فسایی *پژو هشگاه علوم انسانی 1389

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

رمزگشایی از سی‌سال رنج ادبی فردوسی در شاهنامه

رمزگشایی از سی‌سال رنج ادبی فردوسی در شاهنامه

 

شاهنامه‌سرایی در ایران مدت‌ها قبل از فردوسی آغاز شده بود؛ در دوره شاهان ساسانی، شاهنامه‌هایی به نثر هم نوشته شده که شاهنامه ابومنصوری مهم‌ترین  بازمانده  بخشی از این کارها است، بعد از آن شاهنامه ابوموید بلخی یکی دیگر از شاهنامه‌هایکی است که بر اساس خداینامه  های  عهد ساسانی تدوین شده است .

اما شاهنامه فردوسی مهم‌ترین شاهنامه‌ای است که  در قرن چهارم هجری با هدف. ودیدی  تازه و با استفاده از اغلب منابع  معتبر کتبی و شفاهی قابل دسترس در روزگار شاعر ، برای ارایه ی هویت ایرانی ، به مردم ایران و نسلهای آینده ی ایرانی به نظم در آمده است تا سندی  ماندگار برای زبان فارسی  و منشها و روشهای زندگی  ایرانیان ، در طول  هزاره های  از یاد رفته باشد. و  در میان همه ی شاهنامه ها گوناگون ،در اوج قرار گرفته است  وفردوسی داستانهای حماسی را بر بنیان یافته  های  خوانده و شنیده ی خویش ،شاعرانه و لی با قلب و روحی امانتدار اما خلّاق و تخیّلی شگرف و حسی میهن پرستانه، در طول سی سال به نظم کشیده است و فقر و پیری و اوضاع نابسان دوران زندگی اش، نتوانسته است لحظه یی اورا از پویایی و خلاقیت و اتمام کاری   که بزرگتر از عطمت البرز،بوده است ، باز دارد و سرانجام ، توانسته است اثری را بیافریند که بیش از هزار سال است ، عامل تقویت   حس مشترک قومی و ملی و فرهنگی ایرانیان و شناسنامه ی فراز و نشیبهای  تاریخی و اساطیری ملت ماست،
به گزارش «خبر آنلاین»، شاهنامه فردوسی بی‌گمان فاخرترین کتاب در ادبیات حماسی ایران و یکی از مهم ترین کارهای حماسی در ادبیات جهان است، اهمیت این اثر حماسی به اندازه‌ای است که ایرانیان از آن به عنوان کارنامه و سند هویت ملی خود یاد می‌کنند و همواره این اثر گرانمایه را ارج می‌نهند و به داشتن آن می‌بالند در واقع این اثر ارجمند شرح احوال، پیروزی‌ها، شکست‌ها، ناکامی‌ها و دلاوری‌های ایرانیان از کهن‌ترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است و از این رو است که جماعت ایرانی با خواندن این اثر نوعی احساس غرور ملی می‌کند. همزمان با پایان هزارمین سال سرایش شاهنامه فردوسی و کنگره بین‌المللی «فردوسی برای همه هزاره‌ها» که امروز با همکاری نهادهای فرهنگی در کرج برگزار می‌شود با چند تن از شاهنامه‌پژوهان کشور گفت‌وگو کردیم.

بیگانه‌ستیزی ایرانی در تمام سطرهای شاهنامه

دکتر منصور رستگار فسایی، استاد ادبیات دانشگاه شیراز در پاسخ به این سوال که آیا شاهنامه پاسخی به هجوم اعراب به ایران است، به «خبر» گفت: با حمله اعراب به ایران بخشی از مقاومت‌های ملی مردم ایران صورت گرفته است و ایرانی‌ها بدون توجه به حقانیت اسلام، نخست با بیگانه ستیزی خودشان در مقابل اعراب مقاومت کردند. این مقاومت‌ها شاید به دلیل دلبستگی ایرانی‌ها به تاریخ گذشته خود باشد اما این مسئله نباید به عنوان مقاومت در برابر دین تلقی شود. بیگانه ستیزی مسئله‌ای است که در تمام شاهنامه به چشم می‌خورد و ایرانی در این اثر فاخر همواره بیگانه ستیز است. فردوسی بیگانگان را در شاهنامه «انیران» می‌خواند که همیشه به مرزهای ایران می‌تاختند در واقع شاهنامه داستان مقاومت‌ها است.

وی با بیان اینکه در هر دوره از کتاب ارجمند شاهنامه تعبیرهای متفاوت ارایه شده است، عنوان کرد: اسطوره در‌ زندگی انسان گاهی «تاریخ» است. اسطوره یک واقعه ملی است، اسطوره یاد آوری یک واقعه است که در ذهن مردم هیجان داشته و نیاز به تفکر دارد. ما وقتی به شاهنامه نگاه می‌کنیم از «کیومرث» تا «یزد گرد» شاهد داستان‌های مختلف هستیم که در آن زندگی ایرانی به عنوان ملتی بزرگ بر مبنای واقعیت‌هایی است که اهداف جمعی ایجاد کرده است.

وی که در بخش مطالعات خاور نزدیک دانشگاه آریزونای آمریکا تدریس می‌کند، تاکید کرد: آنچه که ما در شاهنامه به دست می‌آوریم زندگی توام با واقعیت‌های آرمان‌گرایانه است که در این اثر، دشمن بزرگ برای اینکه با آرمان‌خواهی جامعه همراه شود، بزرگ جلوه‌گر شده است.
فسایی با بیان اینکه هر اسطوره‌ای تفسیرپذیر است، توضیح داد: زمانیکه که «کیومرث» به وجود می‌آید بر فراز کوهی است و این کوه نماد «در اوج بودن» است، کیومرث لباسی از پوست حیوانات بر تن دارد و دیو و دد او را محبوب می‌دانند و او تمام جوامع انسانی را پیرامون خود جمع می‌کند از این رو اهریمن در برابر او می‌ایستد در اینجا کیومرث نماد زمامداری قدرتمند است که راه ایزدی و اهورایی را در پیش دارد و این چنین شخصیتی همیشگی و جاودانه است.

این شاهنامه‌پژوه خاطر نشان کرد: در داستان کیومرث و سیامک ما در می‌یایبم که انسان حتی در اندیشه بدوی خویش به چیزهایی چون وطن و میهن اهمیت می‌دهد و در مقابل تفکر اهریمنی می‌ایستد با وجود این فردوسی دلبسته خاک نیست، مرزی که فردوسی به آن اهمیت می‌دهد مرزی فرهنگی است و اندیشه او آنچنان بلند است که درچارچوب مرزهای جغرافیایی نمی‌گنجد.

وی با بیان اینکه در وادی اساطیر هر چه به اعماق برویم، خلوص اساطیری ایران معنا دارتر می‌شود، عنوان کرد: در شاهنامه ما با داستان‌های معنامحوری رو به رو هستیم مثلا در یک سوی شاهنامه «ضحاک ماردوش» را داریم که چهره‌ای اهریمنی است و از سوی دیگر با جوانی چون «کیخسرو» که نماد پاکی است رو به رو هستیم جوانی که بعد کاووس شاه به قدرت می‌رسد و بعد با حرکت و تلاش خردمندانه خویش در اوج قدرت قرار می‌گیرد و با دشمنان کهن ایران می‌جنگد و آنها را از بین می‌برد. این جوان که تلفیقی از نسل ایرانی و تورانی (مادرش فرنگیس دختر افراسیاب تورانی) است نظم خاصی را در جهان به وجود می‌آورد و خودش به یک پادشاه قدرتمند تبدیل می‌شود.

وی در ادامه این مطلب عنوان کرد: در داستان کیخسرو ما شاهد این نکته هستیم که هیچ پیروزی بدون علاقه‌مندی و همراهی مردم ممکن نیست و کیخسرو پیروزی‌هایش را با حمایت مردمی که دوستش می‌دارند، به دست می‌آورد اما نکته قابل ملاحظه در این است که او زمانی که در اوج قدرت است از قدرت کناره می‌گیرد در واقع او نظم پیروزمندانه تاریخ را برقرار می‌کند و از قدرت کناره می‌گیرد چرا که بر این باور است که اگر بماند تبدیل به ضحاک می‌شود و دایما از خدا می‌خواهد قدرت عادل بودن را به او ارزانی کند از این رو مورد سرزنش بزرگانی چون زال و کیکاووس واقع می‌شود.  نویسنده «اژدها در اساطیر» در ادامه در پاسخ به این سوال که گرایش به شاهنامه خوانی در جامعه در چه سطحی است، اظهار کرد: برای تایید یا رد این مسئله آماری در دست ندارم اما معتقدم شاهنامه همیشه در محافل ایرانی حضوری پر رنگ داشته است. اگر ما می‌بینیم که در کوهپایه‌های ایران در سرما و گرما، شاهنامه‌خوانی می‌کردند دلیلی بر این مدعا است از طرفی دیگر شاهنامه زبان قابل فهم جامعه است شما وقتی که شاهنامه می‌خوانید، تبدیل به یک قهرمان می‌شوید و عزت خود را در شاهنامه می‌بینید.


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ دکتر منوچهر امیری استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز

مدتی کمتر از دو ماه به علت سفر به ایران نتوانستم مطلبی تازه در این وبلاگ قرار دهم ، امیدوارم با یاری پروردگار ، از این پس بتوانم فرهفته با شما خوانندگان عزیز باشم و با شما سخن بگویم .

شاد و سر فراز باشید.

 

 

 آثار دکتر منصور رستگارفسایی درمراکز انتشاراتی مختلف

 

1.

 

انواع نثر فارسی
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم

انسانی دانشگاهها (سمت) - 1381

قیمت:  19000 ریال

این کتاب از 1 فروشگاه قابل تهیه می باشد.

 

2.

 

حماسه رستم و اسفندیار
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (شارح)
ناشر: جامی چاپ هفتم

مهر، 1386

قیمت:  28000 ریال

این کتاب از 3 فروشگاه قابل تهیه می باشد.

 

3.

 

فارسنامه ناصری
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی، حسن حسینی فسائی
ناشر: امیرکبیر - 1382

چاپ چهارم این کتاب اخیرا  به قیمت ٢۵٠٠٠٠ ریال منتشر شده است.

 

 

 

 

5.

 

پیکرگردانی در اساطیر
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات

فرهنگی - 1383

قیمت:  30000 ریال

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

6.

 

پیکرگردانی در اساطیر
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات

فرهنگی - 30 آذر، 1388

قیمت:  100000 ریال

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

7.

 

فرهنگ نامهای شاهنامه
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات

فرهنگی - 15 اسفند، 1388

قیمت:  20000 ریال

 

چاپ چهارم این کتاب در یک جلد و با جا انگشتی تفکیک واژه ها ، اخیرا منتشر شده است

 

8.

 

کلیات بسحق اطعمه شیرازی
پدیدآورنده: احمد بن حلاج بسحاق اطعمه، منصور رستگارفسایی (مترجم)
ناشر: بنیاد فارس

شناسی - 1382

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

9.

 

خاک پارس: مجموعه ی مقاله های تحقیقی درباره فارس و بزرگان آن
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: نوید شیراز - 27 اردیبهشت، 1385

قیمت:  78000 ریال

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

10.

 

علی اصغر حکمت شیرازی
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: طرح نو - 03

مهر، 1385

قیمت:  50000 ریال

این کتاب از 2 فروشگاه قابل تهیه می باشد.

 

11.

 

فردوسی و شاعران دیگر: مقالاتی در مقایسه منشها و روشهای فردوسی و چند شاعر بزرگ
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها -

03 دی، 1384

قیمت:  44000 ریال

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

12.

 

فردوسی و هویت شناسی ایرانی، مجموعه مقالات درباره شاهنامه فردوسی
پدیدآورنده: منصور رستگار فسایی
ناشر: طرح نو - 1381

قیمت:  65000 ریال

این کتاب از 1 فروشگاه قابل تهیه می باشد.

 

13.

 

حافظ و پیدا و پنهان زندگی: مروری در شعر، زندگی و اندیشه حافظ
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی
ناشر: سخن - 16

دی، 1385

قیمت:  55000 ریال

این کتاب از 2 فروشگاه قابل تهیه می باشد.

 

14.

 

متن شناسی شاهنامه ی فردوسی: مجموعه مقالات در چگونگی کتابت، چاپ، تحقیق و تصحیح شاهنامه ی فردوسی
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (گردآورنده)
ناشر: میراث مکتوب وابسته به مرکز نشر میراث

مکتوب - 28 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

15.

 

قصه های شاهنامه (از پادشاهی کیومرث تا پایان پادشاهی کیقباد)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (به اهتمام)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

16.

 

قصه های شاهنامه (پادشاهی کیکاوس)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (به اهتمام)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

17.

 

قصه های شاهنامه (پادشاهی کیخسرو)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (گردآورنده)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

18.

 

قصه های شاهنامه (داستان یازده رخ)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (به اهتمام)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

19.

 

قصه های شاهنامه (از پادشاهی لهراسب تا پادشاهی دارا)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (به اهتمام)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

 

20.

 

قصه های شاهنامه (از پادشاهی اسکندر تا پایان پادشاهی گور)
پدیدآورنده: منصور رستگارفسایی (به اهتمام)، اکبر ایرانی (زیرنظر)، علیرضا مختارپور (زیرنظر)
ناشر:

میراثبان - 20 خرداد، 1385

این کتاب در حال حاضر در انبار موجود نیست.

  

 

 

 

  مرگ دکتر منوچهر امیری استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز

 

خبر مرگ اشادروان دکتر منوجهر امیری استاد باز نشسته دانشگاه شیراز  و مترجم عالی قدری که عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی  هم بود ،  ،در شیراز، از همکار ارجمندسرکار خانم صمیمی شنیدم و بسیار متأ ثّرشدم ،زیرا سالها با وی  همکار و همنشین بودم و برای وی احترامی  فراوان  قایل بودم ، در گذشت وی را به فرزندان عزیزش  وجامعه ی ادبی ایران تسلیت می گویم  لیت می گویم و بزودی  در باره عمر پر بار ومیراث ادبی و فرهنگی ودر باره ی این مرد بزرگ با شما سخن خواهم گفت و برای فتح باب گفتگو ، یکی از ترجمه های کوتاه او را در اینجا می آورم

 

 

راشل
داستانی کوتاه از  
ارسکین کالدول   
ترجمه : منوچهر امیری   
 
 
 هر شب از میان ظلمت کوچه می گذشت و ناگهان چون کودک وحشت زده ای که از خانه 
اش دور مانده باشد در روشنایی درخشان و تابان خیابان پدیدار می شد . می دانستم که هر 
گز پیش از ساعت هشت به انتهای کوچه نمی رسد . با این همه بسا شب ها که دو ساعت 
پیش از وقت موعود می شتافتم و نزدیک لوله ی بزرگ سبز و سرخ آب ، آن قدر در 
انتظارش می ایستادم تا می آمد . در چند ماهی که از آشنایی ما می گذشت ، تنها دو سه بار 
دیر به میعاد گاه آمده بود . تازه معنی دیر آمدن اش این بود که هشت و ده دقیقه یا هشت و 
.ربع از راه می رسید 
 
راشل هرگز به من نگفته بود که در کجا مسکن دارد و هرگز نمی گذاشت او را  به خانه اش 
برسانم  . مدخل کوچه ای که کنار لوله آب قرار داشت در حکم دری بود که راشل ساعت 
هشت از آن بیرون می آمد و ساعت ده پشت سر او بسته می شد . هر وقت اصرار می کردم 
که بگذارد او را به خانه اش برسانم التماس می کرد که از این خیال منصرف شوم و می 
گفت پدرش اجازه نمی دهد یا پسرها بگردد و اگر ما دو نفر را با هم ببیند یا با بیرحمی او را 
کتک می زند و یا از خانه بیرون اش می کند . از این رو به قولی که داده بودم وفا می کردم 
.و هرگز در حالی که با او بودم پا از مدخل کوچه آن سوتر نمی نهادم 
 
می گفت «فرانک من همیشه شب ها برای دیدن تو می آیم » و سپس شتاب زده می افزود 
تا وقتی که تو بخواهی  اما باید به یاد داشته باشی که قول داده ای هرگز سراغ خانه ی مرا » 
.نگیری و مرا به خانه نرسانی » . من هم بارها قول می دادم که طبق میل او رفتار کنم 
 
بازوی مرا می گرفت و آهسته می گفت «شاید روز بتوانی به دیدن من بیایی اما نه حالا . تو 
.هرگز نباید پایت را آن طرف لوله ی آب بگذاری ، مگر وقتی که به تو بگویم می توانی 
راشل تقریبن هر شب این سخنان را تکرار می کرد . می خواهد این احساس را در من 
برانگیزد که در تاریکی کوچه خطری واقعی وجود دارد . می دانستم که موضوع خطر 
جسمانی در میان نیست زیرا خانه ی ما سر پیچ خیابان بود و من مانند هر کس با حول و 
حوش منزل خود آشنا بودم . ازین گذشته روزها که می خواستم به خانه بروم معمولن از آن 
کوچه می گذشتم و از در عقب وارد منزل می شدم . زیرا هنگامی که موقع ناهار خوردن ام 
دیر می شد این راه را میانبر می کردم اما بعد از غروب این کوچه خاص راشل بود و هرگز 
.در شب ، از ترس آن چه ممکن بود درباره ی او ببینم یا بشنوم از آن جا عبور نمی کردم 
از ابتدا قول داده بودم که برا ی پی بردن به محل اقامت اش هرگز او را تعقیب نکنم و هرگز 
.درصدد کشف نام حقیقی وی برنیایم و تا پایان کار به قول خود وفادار ماندم 
 
می دانستم که راشل و خانواده اش تنگدست اند زیرا یک سال بود که همان پیراهن روز اول 
را می پوشید که عبارت بود از یک چیت رنگ و رو رفته ی کهنه و فرسوده . هرگز ندیده 
بودم که کثیف باشد و می دانستم که هر روز آن می شوید این پیراهن هر چند وقت یک بار 
از روی دقت و سلیقه ، وصله می شد و هر شب که او را می دیدم ، افسرده می شدم چون 
می دانستم که بافت پارچه چنان است که بیش از آن بر تن او دوام نخواهدکرد و هر روزبیم 
.آن می رفت که نخ نما شود و من از فرا رسیدن چنین لحظه ای وحشت داشتم 
 
می خواستم پیشنهاد کنم تا با چند دلاری که در بانک پس انداز کرده بودم پیراهنی برایش 
بخرم اما حتی از اظهار چنین پیشنهادی می ترسیدم . می دانستم که به من اجازه نخواهد داد 
که پولی به او بدهم . متحیر بودم پس از آن که پیراهنش به کلی پاره شد من و او چه باید 
بکنیم . یقین داشتم اگر چنین اتفاقی روی دهد دیگر موفق به دیدن او نخواهم شد ، فقط 
مراقبت دایمی و توجه در شستن روزانه بود که پیراهن او را تا آن روز بی عیب و نقص 
.نگاه داشته بود 
 
راشل تنها یک بار یک جفت جوراب سیاه ابریشمی به پا کرده بود . از ابتدا هر شب با 
جوراب سفید نخی در خیابان پر نور و پر چراغ ظاهر شده بود و در آن یک سال جوراب 
.دیگری نپوشیده بود و فقط همان یک شب آن یک جفت جوراب سیاه را به پا کرده بود 
شب دیگر انتظار داشتم که دوباره آن جوراب سیاه را در پای او ببینم اما هنگامی که از 
کوچه بیرون آمد دیدم که جوراب نخی سفید پوشیده است . چیزی درباره ی این مطلب از او 
نپرسیدم زیرا این نکته را به خوبی آموخته بودم که نباید چیزی بگویم که دل او را بشکند اما 
.هرگز نتوانستم درک کنم که چرا فقط همان یک بار جوراب سیاه ابریشمی به پا کرده بود 
شاید آن را از مادر یا خواهرش عاریه گرفته بود و این کار را ممکن بود با ده ها وسیله ی 
دیگر انجام داده باشد . با این همه از تمام دلایلی که ممکن بود به خاطرم خطور کند هیچ یک 
قانع کننده نبود . اگر سبب را پرسیده بودم شاید مانند اوقاتی که با هم بودیم خنده ای می کرد 
و بازویم را می گرفت و مطلب را می گفت . اما از این سوال می ترسیدم بسیار چیزها بود 
.که مایه ی افسردگی و رنجش و کدورت او می شد 
 
از لحن سخنان اش پیدا بود که هرگز به آن فقر و مسکنی که داشت خو نگرفته بود . باور 
.نمی کردم آن دختری که می شناختم پیوسته با تنگدستی به سر برده باشد 
هر شب همین که از آن کوچه ی تاریک بیرون می آمد او را در آن جا ملاقات می کردم و با 
هم قدم زنان از آن خیابان روشن به کنجی که بستنی فروشی در آن جا بود می رفتیم . در کنج 
مقابل بستنی فروشی سینمایی وجود داشت . هر شب یا برای بستنی خوردن به بستنی فروشی 
یا برای تماشای فیلم به سینما می رفتیم . دل ام می خواست که او را به هر دو جا ببرم اما 
هرگز نمی توانستم درآمدم را به حدی برسانم که در یک شب با او هم به بستنی فروشی بروم 
و هم به سینما . کار من روزنامه فروشی بود و روزنامه ها را در یک مسیر معین به منازل 
مشترکان می رساندم و چهل سنتی که روزانه از این راه عایدم می شد کفاف خرید بستنی و 
.بلیت سینما را در یک شب نمی داد و هر بار می بایست یکی از این دو را اختیار کنیم 
 
هنگامی که مقابل نبش خیابان که بستنی فروشی در آن قرار داشت ومقابل نبشی که سینما در 
آن واقع بود می ایستادم نمی توانستیم به یکی از این دو کار یعنی سینما رفتن با بستنی 
خوردن تصمیم بگیریم . آن لحظاتی که در کنج خیابان با هم گذرانده ایم مانند لحظات دیگری 
.که با هم به سر برده ایم دلپذیر و فرح بخش بوده است 
 
راشل پیش از آن که خود را مقید به اظهار نظری کند ، پیوسته می کوشید که حرفی از دهان 
من بیرون بیاورد بداند که من از سینما رفتن و بستنی خوردن کدام یک را به دیگری ترجیح 
می دهم و البته من هم می خواستم آن کاری را که بیش تر مایه ی خوشدلی او می شد انجام 
.داده باشم 
 
به او می گفتم «کدام طرف میل داری برویم من نه قدمی رو به این سو بر می دارم و نه 
قدمی به آن سو مگر که تو بگویی کدام را بیشتر دوست داری برای من فرق نمی کند چون 
«.تنها چیزی که آرزو دارم این است که با تو باشم 
در حالی که بازوی مرا گرفته بود و وانمود می کرد که جدی حرف نمی زند جواب می داد 
الان می گویم چه باید کرد تو برو بستنی فروشی من هم می روم سینما »
راشل با این طرز سخن گفتن به من می فهماند که کدام یک از این دو را به دیگری ترجیح 
می دهد . گو این که هرگز تصور نمی کرد من از این مطلب بویی برده باشم اما همین که 
پیشنهاد می کرد که من به بستنی فروشی بروم و او به سینما ترجیح می دهد . لذت سینما 
رفتن دو ساعتی دوام داشت و حال آن که بستنی خوردن را بیش از نیم ساعت نمی شد ادامه 
داد . از این رو در هفته به جز دو سه بار بقیه ی شب ها به سینمایی که آن طرف خیابان 
.قرار داشت می رفتیم 
 
این همان جایی بود که آرزو داشتم بروم زیرا در آن فضای نیمه تاریک پهلوی هم می نشستیم 
و من دست او را به دست می گرفتم و اگر سینما شلوغ نبود در یکی از دو کنج سالن نزدیک 
از دو صندلی پیدا می کردیم و وقتی مطمین می شدیم که کسی متوجه ما نیست او را می 
.بوسیدم 
 
پس از پایان فیلم قدم به خیابان پر نور روشن می گذاشتیم و آهسته به سوی لوله سرخ و سبز 
آب که در وسط محوطه مجموعه ای از ساختمان های بزرگ  قرار داشت می رفتیم و در آن 
جا مدتی سر کوچه می ایستادیم اگر کسی در خیابان نبود دست ام را دور کمرش می انداختم 
و آهسته به سوی مدخل تاریک کوچه قدم برمی داشتیم در آن هنگام هیچ یک سخنی بر زبان 
نمی راندیم اما من او را به خود سخت تر می فشردم و او نیز انگشتان مرا می فشرد سرانجام 
پس از آنکه هر چه بیش تر لحظه ی جدا شدن و رفتن اش را به تعویق می افکندم چند قدمی 
با هم به داخل کوچه تاریک می رفتیم و سپس یکدیگر را در آغوش می گرفتیم راشل نخستین 
بوسه ی آن شب را از من می گرفت و من با وجودی که در سینما بوسیده بودم اش دوباره 
می بوسیدم  . آن گاه در حالی که هنوز خاموش بودیم و انگشت هایمان به هم پیچیده و گره 
.شده بود از هم جدا می شدیم 
 
همین که می خواست در تاریکی کوچه ناپدید شود به سویش می دویدم و دست اش را در 
دست می گرفتم و می گفتم «راشل دوستت دارم » و وقتی که می خواست انگشتان اش را 
.بیرون بکشد رفته رفته آن ها را بیش تر فشار می دادم 
«فرانک من هم ترا دوست دارم » . راشل بر می گشت این را می گفت و در کوچه می دوید 
.و برای یک روز دیگر از نظر پنهان می شد 
 
پس از اندکی تامل ، چون می دیدم که دیگر صدای پای او به گوش نمی رسد رو به بالا بر 
می گشتم و از آن کوچه می گذشتم و به سوی خانه می رفتم . خانه ی ما تا آن جا فقط یک 
«مجموعه » ساختمان فاصله داشت . نیم «مجموعه » تا سر پیچ خیابان و نیم «مجموعه » 
دیگر از آن جا . وقتی که به اتاق خود می رسیدم به سوی پنجره می رفتم و آن جا می ایستادم 
و چشم به ظلمت شب می دوختم و گوش فرا می دادم تا مگر صدایی از او بشنوم . پنجره ی 
اتاق من به کوچه پشت منزل باز می شد . چراغ های خیابان نور ضعیفی به بام خانه ها می 
افکند اما هرگز نمی توانستم قسمت تاریک پایین کوچه را ببینم . پس از آن که یک ساعت و 
یا بیش تر کنار پنجره به انتظار می ایستادم ؛  لباس های خودرا در می آوردم و به بستر می 
رفتم  چه بسا که می پنداشتم در آن تاریکی صدای او از جایی به گوشم می رسد اما پس از 
آن که از رختخواب بیرون می پریدم و مدتی دراز در کنار پنجره به دقت گوش می دادم می 
.فهمیدم که آن صدای دیگری بوده است که شنیده ام 
 
اواخر تابستان بود که یک سکه طلایی پنج دلاری به مناسبت روز تولد خود و به عنوان هدیه 
از عمه ام دریافت داشتم . همین که سکه به دست ام رسید شروع کردم به این که برای راشل 
و خودم نقشه ای طرح کنم می خواستم با پولی که به دست ام افتاده بود آن شب ناگهان وی را 
.دچار شگفتی و حیرت کنم و سپس او را با تراموای به شهر ببرم 
 
می خواستم که اول با هم به رستوران برویم و سپس به یکی از سینماهای بزرگ . هرگز با 
هم به شهر نرفته بودیم . این نخستین بار بود که من در یک روز صاحب بیش از پنجاه سنت 
پول شده بودم آن روزعصر همین که توانستم با شتاب روزنامه ها را در مسیر خود به منازل 
.مشترکان برسانم به خانه دویدم و دوباره برای شب از نو شروع به نقشه کشیدن کردم 
 
درست پیش از غروب آفتاب بود که از اتاق خود به طبقه ی پایین عمارت آمدم تا در جلو 
خان منزل به انتظار فرا رسیدن ساعت ملاقات راشل بمانم روی پله های جلوخان نشستم و 
.حتی به یاد این نبودم که به مادرم بگویم می خواهم به شهر بروم 
 
هرگز اجازه نمی داد که من تا آن حد از خانه دور شوم مگر آنکه اول به او می گفتم که کجا 
.می خواهم بروم با که می خواهم بروم با که می خواهم بروم و کی به خانه بازمی گردم 
نیم ساعتی بود که روی پله های جلو خان نشسته بودم که خواهر بزرگترم دم در آمد و مرا 
.صدا زد 
 
نانسی گفت : «با تو کار داریم . مادر می گوید پیش از آن که از خانه بیرون بروی سری به 
«!آشپز خانه بزن آهای یادت نرود! نگذاری بروی 
جواب دادم : «همین الان می آیم » در آن هنگام با خود فکر می کردم که راشل چه قدر از 
آن نقشه ای که کشیده ام خوشحال خواهد شد . موضوع رفتن به آشپزخانه و کاری را که با 
من داشتند نیم ساعتی از یاد بردم و وقتی یادم آمد که تقریبن موقع ملاقات راشل در کنار لوله 
ی آب فرا رسیده بود . این بود که ناگهان از جا پریدم و به طرف آشپزخانه دویدم تا کاری که 
.بنا بود انجام دهم زودتر از سرواکنم 
 
هنگامی که به آشپزخانه رسیدم نانسی جعبه ی کوچک گردی به من داد تا آن را باز کنم و 
گرد محتوی آن را روی سطل آشغال بریزم از مادرم شنیده بودم که چگونه موش ها داخل 
این سطل می شوند از این رو جعبه کوچک را برداشتم و بدون این که بایستم و راجع به آن 
حرفی بزنم و به طرف در عقب خانه رفتم همین که گرد را روی آشغال غذا پاشیدم دوان 
برگشتم و به درون خانه رفتم و کلاه ام را برداشتم و به طرف کوچه دویدم از این که خواهرم 
باعث شده بود دیرتر راشل را ببینم خشگمین شده بودم هر چند تقصیر از خود من بود که 
کاری را که می بایست بکنم زودتر انجام نداده بودم . با این همه اطمینان داشتم که راشل 
منتظر من خواهد شد اگر چه ممکن بود چند دقیقه دیرتر به لوله ی آب برسم تصور نمی کرد 
.که او تا آن جا بیاید و بی درنگ باز گردد 
 
هنوز ده قدمی دورتر نرفته بودم که دیدم مادرم مرا صدا می زند بی تاب و بی قرار در راه 
«.ایستادم و به او گفتم «دارم به سینما می روم و زود بر می گردم 
گفت :«خیلی خوب فرانک ترسیدم که به شهر یا جای دیگری بروی هر چه زودتر به خانه 
«.برگرد
.چند قدمی دویدم و ایستادم می ترسیدم که اگر بگویم به شهر می روم مرا در خانه نگاه دارد
از این رو نمی دانستم چه باید کرد هرگز به او دروغ نگفته بودم و در آن هنگام نمی توانستم 
خود را به این کار راضی کنم . به عقب نگاه کردم و دیدم که روی پله ها ایستاده به من نگاه 
.می کند 
گفتم :«مادر به شهر می روم اما زود بر می گردم » و بیش از آن که مرا صدا بزند با تمام 
قوا در خیابان دویدم و از پیچ گذشتم و به شتاب خود را به لوله ای که در سر کوچه قرار 
داشت رساندم  . راشل از دور دیده نمی شد تا این که به لوله ی آب رسیدم و لحظه ای در آن 
.جا ایستادم در حالی که از شدت هیجان و خستگی نفس نفس می زدم و هن هن می کردم 
او در آنجا بود با آنکه در کنار نرده ها به انتظار من ایستاده بود گفت که فقط لحظه ای قبل 
به آن جا رسیده است پس از آن که به طرف نبش خیابان که داروخانه در آن جا قرار داشت 
روان شدیم سکه ی طلا را از جیب ساعت ام درآوردم و به او نشان دادم و هیجان او حتی 
بیش از حدی بود که نخستین بار هنگام دیدن سکه به من دست داده بود . پس از مدتی که آن 
.را به دست گرفت و تماشا کرد به او گفتم  که برای آن شب چه نقشه ای کشیده ام 
 
همین که از دور صدای تراموای را شنیدیم خود را به نبش خیابان رساندیم و درست به موقع 
سوار شدیم . تراموای با سرعت نسبتن زیادی حرکت می کرد با این همه نیم ساعتی گذشت 
.تا به شهر رسیدیم و نزدیک محل سینماها پیاده شدیم 
نقشه من این بود که اول به یک رستوران کوچک سپس به یکی از سینماها برویم درست 
هنگامی که از مقابل مغازه ای می گذشتیم راشل بازوی مرا گرفت و گفت« فرانک من بی 
«.نهایت تشنه ام خواهش می کنم به این مغازه برویم و یک لیوان آب برایم بگیر
گفتم «اگر حتما همین حالا آب می خواهی مانعی ندارد می گیری اما اگر صبر کنی رستوران 
چند قدم پایین تر است و آن جا که رسیدیم یک لیوان آب می خواهیم و می نشستیم تا شام 
«.بیاورند اگر زیاد وقت را تلف کنیم می ترسم نتوانیم تمام فیلم را تماشا کنیم 
راشل در حالی که محکم بازوی مرا گرفته بود گفت «نه فرانک نمی توانم صبر کنم خواهش 
«می کنم یک گیلاس آب به من برسان زودتر 
وارد مغازه شدیم و مقابل منبع «سودا » ایستادیم و من از شاگرد مغازه یک لیوان آب خواستم 
.راشل که منتظر آب بود محکم به من چسبیده بود بازوی مرا هر لحظه بیش تر می فشرد 
در برابر ما آیینه ی دیواری بزرگی قرار داشت نقش خودمان را به خوبی در آن می دیدم اما 
انعکاس آیینه کیفیت خاصی داشت بخصوص در مورد راشل که من تا آن هنگام متوجه نشده 
بودم . راست است که تا آن دم هرگز در برابر آیینه نایستاده بودیم . اما اکنون چیزی می 
دیدیم که یک سال تمام از نظرم پنهان مانده بود . زیبایی راشل چنان می نمود که تنها یک 
آیینه ی بزرگ ممکن بود جلوه گر سازد . انحنای گونه ها و لبان اش مانند دیگر اوقات زیبا 
بود و گردن و بازوان متناسب دلربای او دارای همان زیبایی بود که من بیش از آن صدها 
بار و ستوده بودم . اما اینک نخستین بار در آیینه ی مقابل خودمان حسن و جاذبه ی مخفی و 
مستور تازه ای در برجستگی پستان های دلفریب او می دیدم که درست از پایین شانه های او 
شروع می شد و پس از آن که رفته رفته بر انحنا و زیبایی آن می افزود به کمر پیراهنش 
منتهی می شد . فورا برگشتم و با چشم به او نگریستم و هر چند هنوز لطافت پستان هایش در 
جای خود محفوظ بود اما من چشمان آیینه را نداشتم تا منحنی نرمی را که حکایت از گردی 
وبر جستگی اسرار آمیز آن عضو لطیف داشت مشاهده کنم . بار دیگر چشم بر سطح آیینه 
.دوختم و بار دیگر خم دل انگیزی را که پستان هایش از آن جا شروع می شد دیدم 
 
راشل در حالی که مرا محکم گرفته بود مضطربانه فریاد زد «فرانک قربانت. زود باش آب 
«!بده 
دوباره شاگرد مغازه را صدا زدم اما به راشل نگاه نکردم زیرا از آن زیبایی تازه ای که در 
.آیینه می دیدم می ترسیدم چشم بردارم هرگز تا آن دم چنین جمالی در هیچ زنی ندیده بودم 
در انعکاس اسرار آمیز آیینه ، سایه روشنی وجود داشت که دلربایی واقعی راشل را آشکار 
کرده بود . آیینه در آن لحظه کوتاه مانند برقی که در اتاق تاریکی بدرخشد زیبایی و دلارایی 
.پیچ و خمی را مکشوف ساخته بود که در طول مدت آشنایی با او از نظرم پنهان مانده بود 
.راستی باور نکردنی بود که زنی مانند راشل دارای این زیبایی تازه و شاید بی مانند باشد 
.وقتی که چنین احساسی بر من چیره می شد سرم به دوران می افتاد 
 
دوباره بازوی مرا محکم گرفت و مانند کسی که آیینه را بشکند رشته افکارم را از هم 
گسیخت . شاگرد مغازه لیوان را پر از آب کرده بود و داشت به او می داد اما پیش از آن که 
در دست او بگذارد . راشل دست دراز کرده لیوان را از او ربوده بود مردک مانند من از این 
.کار تعجب کرد پیش از این راشل هر چه کرده بود به جا کرده بود 
لیوان را چنان محکم گرفت که گفتی می خواهد آن را در هم بشکند و آب را لاجرعه سر 
کشید . سپس لیوان را به طرف شاگرد پرتاب کرد و در حالی که با یک دست گلوی خود را 
گرفته بود فریاد زد که باز آب می خواهد و پیش از آن که شاگرد دوباره لیوان را پر کند 
راشل از بار اول بلندتر فریاد زد مردمی که از مقابل مغازه می گذشتند مکث کردند و به 
درون دویدند تا ببیننند چه اتفاقی روی داده است اشخاص دیگری که در مغازه بودند از دما 
.دویدند و به راشل خیره شدند 
 
،در حالی که مچ اش را گرفته بودم تکانش می دادم با لحنی تضرع آمیز می پرسیدم «راشل 
«چته راشل ؟ 
راشل برگشت و به من نگاه کرد سیاهی چشمانش تقریبن پایین آمده و لبان اش سیاه و متورم 
.بود . از دیدن قیافه ی او انسان دچار وحشت می شد 
شاگردی که در این مغازه دوا می فروخت و نسخه ها را می پیچید دوان دوان نزد ما آمد 
ونظری به راشل افکند و به پستوی داروخانه رفت در این هنگام راشل روی منبع مرمرین 
سودا » افتاده بود و من او را گرفته نگاه داشته بودم تا به زمین نیفتد شاگرد نسخه پیچ » 
دوباره دوان دوان یا لیوانی که پر از نوعی مایع سفید شیرونگ بود نزد ما آمد و آن را بر 
لب راشل نهاد و به زور در گلوی او ریخت و رفت «حیف که کار از کار گذشته اگر ده 
«.دقیقه زودتر فهمیده بودیم ممکن بود نجات اش بدهیم 
«پرسیدم :«کار از کار گذشته ؟ دیر شده ؟ چه چیز دیر شده ؟ مگر چه اتفاقی افتاده ؟ 
«مسموم شده این طور به نظرم می آید که با مرگ موش مسموم شده است شاید همین زهر 
«.کارش را ساخته اگر چه ممکن است زهر دیگری خورده باشد 
.آن چه می گفتند نمی توانستم باور کنم و آن چه می دیدم باور نمی کردم که راست باشد 
پادزهر در راشل اثر نکرد بی حرکت روان بازوان من افتاده بود و هر لحظه تشنج چهره اش 
.بیش تر و رنگ اش سیاه تر می شد 
«.شاگرد دوافروش مرا تکان داد وگفت «زود باشید او را این جا بیاورید 
من و او دخترک را بلند کردیم و به پستوی مغازه بردیم شاگرد دوا فروش تلمبه ای برای 
تخلیه معده آورده بود و داشت لوله آن را در گلوی دختر فرو می برد همین که خواست تلمبه 
.را به کار اندازد طبیبی سر رسید و ما را کنار زد و راشل را معاینه کرد 
لحظه ای بعد برخاست و من و آن مرد را با اشاره به کناری برد و گفت «حالا دیگر کار از 
کار گذشته . ما می توانستیم نیم ساعت پیش او را نجات بدهیم اما حالا دیگر قلب اش کار 
نمی کند و نفس اش بند آمده است او باید یک جعبه پر از مرگ موش خورده باشد. بله این 
«.طور حدس می زنم زهر دیگر داخل خون و قلب اش شده است 
 
شاگرد دوا فروش دوباره لوله را فرو برد و شروع به تلمبه زدن کرد پزشک تمام وقت در 
کنار ما ایستاده بود و دستور می داد اما سر می جنباند به زور داروهای محرک به حلق او 
می ریختیم و به معده اش می رساندیم و می کوشیدیم تا به مدد تنفس مصنوعی او را به هوش 
:آوریم . در تمام این مدت طبیعی که پشت سر ما ایستاده بود می گفت 
«نه ، نه فایده ندارد خیلی وقت است که تمام کرده هرگز دوباره زنده نمی شود مرگ موش 
«.به قدری که ده نفر مرد را مسموم کند وارد بدن اش شده است 
.پس از مدتی آمبولانس آمد و او را برد . ندانستم او را کجا بردند و درصدد تحقیق بر نیامدم 
در اتاقی که دیوارهای آن را با چوب قهوه ای رنگ پوشانده و گردا گرد آن شیشه ها یی با 
برچسب های سفید چیده بودند نشسته بودم و به شاگرد مغازه که آن همه در دوباره زنده 
کردن دخترک کوشیده بود نگاه می کردم . سرانجام هنگامی که خواستم بروم دیدم که به جز 
آن شاگرد که با خونسردی به من نگاه می کرد کسی دیگری در مغازه نیست بیرون از آن 
.محل کس دیگری نبود مگر عده معدودی از رانندگان تاکسی که توجهی به من نمی کردند 
آشفته و پریشان در میان خیابان های خلوت به راه افتادم . کسی در راه نبود چشمان ام از 
اشک پر شده بود و خیابان هایی را که از آن ها می گذشتم نمی دیدم سایه و روشن خیابان ها 
را نمی دیدم اما با وضوح و روشنی دردناکی تصویر راشل را در آیینه بزرگی می دیدم که 
روی سطل آشغال ما خم شده است مشغول خوردن ریزه های غذاست در حالی که آتش اندیشه 
.زیبایی بی مانند برآمده ی او در جان و دل ام زبانه می کشید .

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ امرداد ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم