دکتر منصور رستگار فسائی

درگذشت شادروان دکتر علی اصغر رضویه

درگذشت شادروان دکتر علی اصغر رضویه

استاد علوم تربیتی دانشگاه شیراز

از وقتی که در سال 1349  به عضویت داشگاه شیراز درآمدم ، این سعادت را یافتم که دکتر رضویه راشناختم،دفتر کارمان در دانشکده ی  ادبیات شیراز جنب حافظیه ، دریک راهرو بود و مرتبا با هم دیدار داشتیم و هر بار که اورا می  دیدم،بیشتر شیفته ی فضایل او می شدم، او از یک خانواده ی  اصیل و شریف کاشانی برخاسته بودونجابت و اصالتی خاص در رفتار و کردار داشت ،انسان والایی بود که  خوب درس  خوانده و خوب به مدارج والای  علمی  دست یافته بودو همه ی  کمالاتی را که انسان از  استادی والا مقام انتظار دارد ، در رفتار و کردارش  پیدا بود، خوب درس می داد، و خوب  تحقیق می کرد وبه قول همکارانش در سطح ملی و بین المللی ، استادی  سرشناس بود که برخی  از تالیفاتش در دانشگاههای معروف  جهان تدریس  و بارها تجدید چاپ می شد،در کنار این  مزیتهای علمی ، دارای لیاقتی  مثال زدنی  در مدیریت بود ، بسیار جوان بود که  دبیرستان دانشگاه شیراز را به عنوان نمونه یی از کار ی که دانشگاهها می  توانستند برای رشد تعلیمات متوسطه  انجام دهند ، تاسیس  کرد و کار او آن چنان درخشید ، که به نمونه یی منحصر به فرد از موفقیت برنامه ریزی و مدیریت در آموزشهای دبیرستانی تبدیل شد ،  اگر چه بهترین معلمان و استادان  را برای  تدریس در دبیرستان دانشگاه دعوت می  کرد ،ولی یک لحظه از  نظارت  بر کار آنها غافل نمی شد ، دبیرستان دانشگاه دارای  گروههای آموزشی  مختلفی بود که با دقت و وسواس برنامه ریزی و اجراء  می  کردند ،و ارزیابی  معلم و دانش آموز، بی وقفه  به رشد کیفیت آموزشی  دانش آموزان  منتهی می شد و تقریبا همه ی  فارغ التحصیلان این مدرسه  که از  همه ی  اقشار جامعه  بودند،وارد بهترین رشته های  دانشگاهی  می شدند و در  دانشگاه نیز به خاطر ساختار فکری  و علمی  ممتازی که در دبیرستان پیدا کرده بودند ، به خوبی  می  درخشیدند.

رضویه یکی  از بنیان گذاران  به سامان کردن و علمی  ساختن گزینش  دانشجو در ایران بود و او بود که کنکور سراسری  را به وسیله یی علمی و دقیق و مطمین برای انتخاب و کشف استعداد های  داوطلبان ورود به دانشگاه تبدیل کرد و معیار های  دقیق علمی را وارد کار سیستم گزینش  دانشجو ساخت.

در تاسیس  دوره های  تحصیلات تکمیلی در بخش  خود و در دیگر دانشکده های  دانشگاه  شیراز و دیگر دانشگاههای  کشور ، استادی صاحب نظر و موفق بود  و فراتر از همه ی اینها ، انسان والا و وطن پرستی بود که  اندیشه خیر و آرزوی نیک برای  همگان ،شعار او بود ،با موفقیت دانشچویانش به وجد می  آمد و سر فرازی  دانشگاه در رسیدن  به بالاترین موقعیتهای علمی  وپژوهشی  ، هدف پایداری بود که حتی در یک لحظه از عمر پر بار خود ، از آن غافل نماندو با دستی پر از خدمت و توفیق و دامنی پاک و نامی بلند ، و شادی از عمری  خدمت به خلق  ،روی  در نقاب خاک کشید وگویی  این بیت مصداق  حال او بود که:

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق     ثبت است برجریده ی  عالم  دوام ما

در گذشت او ، ضایعه یی دردناک برای  همه ی اهل علم بود ، شادی روانش را از یزدان  بزرگ آرزو می  کنم و به همسر  ارجمند و فرزندان و خانواده ی  عزیزش تسلیت می گویم  و از  این که دیر  از  مرگ وی  خبردار گشتم و در نوشتن  آنچه می باید در باره ی  وی می گفتم  ،دچار تاخیر شدم ، متاسفم و به جا می  دانم  که  برای افزونی فایدت  و اداء حق مطلب در باره ی وی،مقاله یی را که دوست و همکار بسیار عزیرم جناب  آقای  دکتر محمد بهفروز ، در باره ی  آن بزرگ مرد نگاشته اند ، در ادامه ی  این مطلب  ذکر کنم تا خوانندگان عزیز مطالب بیشتری را در باره ی شادروان دکتر رضویه، از زبان یکی  دیگر از  دوستانش  ، بخوانند.

                                                                      منصور رستگار فسایی

 

یادی از دوست و همکار عزیزم دکتر اصغر رضویه

September 4, 2010 by Admin 

با نهایت تاسف در گذشت دوست ارجمندم آقای دکتر اصغر رضویه را به شما  دوستان انجمن دانشگاهیان شیراز اطلاع می دهم. دکتر رضویه در حدود چهار هفته قبل در منزلش در شیراز درکنار عزیزانش در سن ۷۹ سالگی در اثر سرطان ریه درگذشت. او توانست با اراده و امید به زندگی و پرسثا ری شبانه روزی همسر فداکار و توجه فوق العاده دوستان پزشکش شجاعانه برای مدت ۲ سال با این بیماری خانمانسوز بجنگد. بازماندگان این شادروان همسر و دو پسر و یک دختر می باشند. جمعیت زیادی از دوستان دانشگاهی و غیر دانشگاهی و دانشجویان کنونی و پیشین دکتر رضویه در جلسه ترحیمی که در مجلس دانشگاه ترتیب داده شده بود شرکت کرده و مراتب اخلاص و احترام خود رابه این مرحوم انجام دادند.

تشییع جنازه او از مسجد دانشگاه تا فرودگاه با احترام انجام و طبق وصیت خودش در کنار پدر و مادرش در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. درمجالس یادبودی که در تهران و در شیراز توسط دانشگاه و دانشجویان و همکاران برگزار شد جمعیت زیادی از مردم برای شادی روح و بزرگداشت او شرکت کردند. اظهار همدردی بسیاری از دوستان با فرستادن گل, نامه, تلفن , بازدید و شرکت در مجالس یادبود این مرحوم مایه دلگرمی خانواده و بستگان ایشان شده وهمه اینها  نشاندهنده میزان علاقه و احترام این دوستان به این مرد نیک بود.

دکتر رضویه یک از برجسته ترین استادان دانشگاه شیراز بود. در طی ۴۰ سال تدریس و تحقیق صدها جوان را تربیت کرد که هم اکنون بسیاری از آنها دنباله کار این استاد ارجمند را گرفته اند و راه او را در آموزش و پرورش جوانان ادامه می دهند. دکتر رضویه تولد یافت تا معلم باشد. زنده بود و زندگی کرد برای معلمی. تحقیق و تدریس هدف نهایی او بود. آن مرحوم تا آخرین ماه عمرش با وجود شدت بیماری سرطان به کلاس رفت و تدریسش را ادامه داد. تعداد زیادی تقدیر نامه از دانشگاه و نامه های تشکر و قدردانی از دانشجویانش زینت بخش منزلش می باشند وهمه حکایت از احترام و قدردانی دانشجویانش از او به عنوان معلم خوب, دوست صمیمی و انسانی که در زندگی آنها تاثیر گذار بوده است دارند.
در مدت نزدیک به پنج دهه که دکتر رضویه را می شناسم, دوستی با او همیشه باعث افتخار من بوده است. ما دو خانواده اوقات بسیار خوشی را با همدیگرگذراندیم. فرزندان ما با همدیگر بزرگ شدند و ما  خوشحال و خوشو قت بودیم که در همسایگی خود دوستان نازنینی مثل رضویه ها داریم.

دکتررضویه زندگی را دوست داشت و با هوش سرشار وطبع شوخ و اطلاعات فراوانش منبع گرمی مجلس بود و همنشینی با اوبرای دوستان لذت بخش بود. با وجود تغییرات مهمی که در جامعه ایران از نظر فرهنگی, سیاسی واقتصادی اتفاق افتاد دوستی دو خانواده ما نه تنها در طی سالها ادامه یافت بلکه محکمتر شد. دکتر رضویه انسانی بود که دوستانش روی دوستیش حساب می کردند. آن شادروان نمونه اخلاق ,شرافت , یکرنگی بود و حرفش با عملش یکسان. جبر روزگار و تغییر اوضاع هیچ خللی در اصولی که با آنها زنده بود و زندگی می کرد ایجاد نکرد ولو اینکه به ضرر خودش و خانواده اش تمام می شد. دکتر رضویه مورد احترام تمام افرادی که با او سروکار داشتند بود حتی آنهایکه با او اختلاف سلیقه داشتند.

دکتر رضویه متولد کاشان بود و از اوان جوانی ضمن کمک به پدرش در بازاربه مدرسه رفت. او در امتحان نهایی دبیرستانها با اخذ دیپلم جزء شاگردان ممتاز و دوره لیسانس خود را در دانشگاه تهران در رشته فلسفه و علوم تربیتی با رتبه اول به پایان رسانده و با بورس دولت ایران برای تحصیل در دوره دکترا به دانشگاه ایندیانا رفت. تقریبا همزمان با دکتر رضویه من هم با بورسیه دولت ایران در دوره دکتری شیمی دانشگاه ایندیانا مشغول به تحصیل بودم و آشنایی و دوستی بین ما دو نفر در آنجا در حدود سالهای ۱۳۴۳-۱۳۴۲ شروع شد.

در اینجا لازم می دانم که برای آگاهی دوستان انجمن دانشگاهیان شیراز مخصوصا آنهایی که در کار آموزشی دانشگاهی هستند به طور مختصر اشاره ای به تحصیل دکتر رضویه و دانشجویان ایرانی دیگر در کشورهای آمریکا و اروپا بنمایم.  دولت ایران در سالهای ۱۳۳۹-۱۳۳۸ با بردن لایحه ای به مجلس و تصویب آن قادرشد برای  تربیت و ترمیم کادر آموزشی دانشگاههای مملکت اقدام به اعزام دانشجوی بیشتری برای ادامه تحصیل به خارج نماید. پس ازتصویب این لایحه تعداد دانشجویان اعزام بخارج از سال ۱۳۳۹ به بعد چند برابر سالهای قبل بود. این داتشجویان شامل تمام شاگردان رتبه اول رشته های لیسانس دانشگاههای سراسر ایران بودند و تعدادی هم از طریق امتحان اعزام محصل به خارج انتخاب می شدند. در آن ایام دولت از نظر بودجه با بشکه نفت در حدود دو دلار بسیار فقیر بود ولی با و جود این تعداد فراوانی دانشجو را که اغلب از دهات یا شهرستانهای کوچک می آمدند تنها با در نظر گرفتن رتبه آنها در رشته تحصیلی  ویا در امتحان اعزام به خارج با دادن بورس روانه کشورهای خارج کرد. این جوانان تقریبا همگی پس از فراغ از تحصیل با اخذ درجات بالا به ایران بازگشته , تعدادی از دانشگاههای معتبر کشور را پایه گذاری , کیفیت آموزش کشور را بالا برده و برنامه های آموزشی دانشگاهها راثغییرداده و اصلاح کردند. جمعیت ما دانشجویان دوره دکتری که با بورس دولتی در دانشگاه ایندیانا تحصیل می کردیم حدود ۴۰ نفر بود که یا رتبه اول دانشگاهها بودیم یا از طریق موفقیت در امتحانات اعزام محصل به خارج آمده بودیم. هر کدام از ما دانشجویان واز جمله دکثررضویه با شورجوانی و وطن پرسثی دارای عقاید متفاوت سیاسی و مذهبی بودیم که اغلب این عقاید در آنزمان با سیاست دولت و شاه ثطا بق نداشت. دولث بدون توجه به عقاید سیاسی ما وفقط به اسثناد اسثعداد ورثبه ثحصیلی برای ما بورس  برقرار کرد تا بتوانیم با اخذ درجات عالی از کشورهای اروپایی و آمریکایی به ایران برگشته و خدمت کنیم.

دکتر رضویه دکترای خود را در روانشناسی تربیتی با رتبه عالی تمام و پس از مدتی تدریس در دانشگاه ایندیانا در سالهای ۱۳۴۷-۱۳۴۶ در دانشگاه پهلوی مشغول تحقیق و تدریس شد. او ضمن کار در دانشگاه پهلوی از طرف دانشگاه ایندیانا برای تدریس کلاسهای تابستانی دعوت می شد و اینکار را برای چندین تابستان ادامه داد. دکثررضویه بنیان گزار و رییس دبیرستان دانشگاه پهلوی یکی از دبیرستانهای نمونه ایران بود و چند سال بعد دانشکده علوم تربیتی دانشگاه پهلوی را بنیان گذاشت. هدف او از تاسیس این دانشکده رسانیدن پایه آموزش و پرورش ایران به سطح کشورهای پیشرفته بود. یکی از خدمات ارزنده دیگر دکتر رضویه استاندارد کردن تست های کنکور سراسری ایران و عهده گرفتن انجام این امتحان بودکه هنوز هم نحوه برگزاری آن تقریبا به همان صورت باقی مانده است. خدمات دیگر دکتر رضویه به سیستم آموزشی ایران بسیار زیاد است که شرح آنها این مقاله را به درازا می کشاند.

ضمن تدریس در مدرسه علوم تربیتی دانشگاه ایندیانا, دکتر رضویه لزوم یک کتاب درسی در روش تحقیق در آموزش و پروش را احساس می کرد ودر نتیجه تصمیم گرفت که  با همکاری دو نفردیگر از اساتید آن دانشکده کتابی در این ضمینه به چاپ رساند. این کتاب نوشته و چاپ گردید و به سرعت توسط تعداد زیادی از دانشگاهها مورد استفاده قرار گرفت  ویکی از کتابهای مهم در روش تحقیق در آموزش و پرورش در آمریکا و سایر کشورها گردیدو پس از ۴۰ سال  هنوز هم در دانشگا هها ثدریس می شود. ثرجمه اسپانیایی ا ین کتاب تا بحال کمک زیادی به تدریس و تحقیق درتعدادی از کشورهای اسپانیایی زبان کرده است. تا جایی که اطلاع دارم آخرین چاپ این کثا ب چاپ نهم اسث که هنوز در تعدادی از دانشگاهها تدریس می شود.

علاقه به آموزش و پرورش و عشق به ایران مایه انرژی و دلگرمی او بود ثا آ ن شادروان بثوا ند در سال آخرزندگیش آخرین خدمتش را با نوشتن کتاب متد تحقیق در آموزش و پرورش به زبان فارسی انجام دهد. این کتاب در حال حاضر زیر چاپ است.

ما دوستان فقدان این همکار عزیز دانشگاهی را در جمع خود احساس می کنیم و خاطرات شیرین و یاد او را گرامی می داریم.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز     مرده آست که نامش به نکویی نبرند

با افتخار و احترام
محمد بهفروز

از وبلاگ انجمن دانشکاهیان  دانشگاه شیراز

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

شعر یک نگاه و یک لحظه

شعر یک نگاه و یک لحظه *

     این نوع شعر که به لحاظ مفهومى و اسلوب کوتاهى مضمون یادآور اشعار کهن چینى و ژاپنى
(هایکو) است تقریبا به نوعى در دوره سامانى، در نواحى مشرق ایران، رواج داشت و گاهى در
تک‏بیتهاى سبک هندى نیز دیده مى‏شود.

در این نوع شعر، شاعر به یکى از اجزاء طبیعت در لحظه‏اى خاص نظر مى‏افکند و به کشف خاصى
از آن دست مى‏یابد که آن را با بیانى دقیق، کوتاه و قانع‏کننده به تصویر مى‏کشد، مانند این ابیات:


نیکو گل دورنگ را نگه کن

 درّ است به زیر عقیق ساده


یا عاشق و معشوق روز خلوت

 رخساره به رخساره برنهاده



(منجیک)


بگشاى چشم و ژرف نگه کن به شنبلید

 تابان به سان گوهر، اندر میان خوید


برسان عاشقى که ز شرم رخان خویش

 دیباى سبز را به رخ خویش برکشید



(کسایى مروزى)


به هوا در نگر که لشکر برف

 چون کند اندر او همى پرواز


راست همچون کبرتران سفید

 راه گم‏کردگان ز هیبت باز(آغاجى)

     این نوع شعر در دوره معاصر نیز به شکار لحظه‏هاى تجربه شاعران مى‏پردازد و تأملات و
تفکرات آنان را نه صرفا درباره طبیعت، که درباره تمام اندیشه‏هاى مادى، فلسفى، اجتماعى و...
بیان مى‏دارد. ویژگى این قبیل اشعار، کوتاهى و ایجاد لفظى و عمق معنایى و فکرى آنهاست از
نمونه این اشعار است «هایکوواره‏هاى معاصر» که نمونه آن را در شعرهایى از
سیروس نوذرى
مى‏بینیم:

گرد ماه مقدس

(22)شعر

1

خطى درافکنده‏اى هلال

و نمى‏گویى

               که مى‏تابم

2

آنچه از آن تو نیست نمى‏بینى

شب‏ها که ماه نیست

شب‏ها که ماه نیست

 

3

ـ: «رومگردان به دیدار من

ماه مى‏گفت و

                    مى‏تابید

 

4

هیچ با خود نمى‏برى

الاّ نگاه ما

اى ماه!

 

5

پشت کاج‏ها که مى‏تابى

انگار

               خزان

 

6

ـ: «آیا به صبح مى‏رسى؟»

از ماه

          پرسید

 

7

برکه‏اى خاموش

گاهى به خوابش بیا

اى ماه!

 

8

ـ: «این همه آب نمى‏بَرَدم»

ماه

     مى‏گفت

 

9

ـ: «دزدان و عاشقان»

بیدارترینند»

ماه چنین مى‏گفت

 

10

صبح

هنوز در آسمان

یا خاطره‏اى از هیچ

 

11

چه نزدیک

ماهى که از من

دور است

 

12

نظر به صنوبر مى‏کردم

ماه

     آن سوى آسمان مى‏گذشت

13

آن سوى تالاب، جگن‏ها

این‏سو نگاه ما

اى ماه!

 

14

تا چند هزاره‏ى دیگر

به تماشا بنشینم

اى ماه!

 

15

ماه

نگاه قویى

میان ابرها

 

16

نزدیکترین راه

نگاهى

به ماه

 

17

انحناى ماه

انحناى کوه

انحناى اندوه

 

18

به آنجا مى‏رسى

که جاى او بود

اى ماه!

 

19

تا ببینیش

به تاریکى بتاب

اى ماه!

 

20

زمین مى‏گوید ابر مى‏گذرد

من مى‏گویم

               ماه

 

21

نه باد مى‏وزد

نه من سخن مى‏گویم

اى ماه!

 

22

تا به چانه مى‏رسد

مدّ شامگاه

اى ماه!

 

و در همین زمینه این اشعار کوتاه است

دانستم

وقتى در آب و آینه چشمت

و طرقه از گلوى من آواز برکشید

دانستم «عشق» نیز بهانه است

تا من به دام شعر درافتم

دانستم عشق نیز بهانه است.

                                        (منصور اوجى)(42)

و یا این نمونه‏ها از دکتر على محمد حق‏شناس:(43)

هیچم که رفته رفته به پایان رسیده است

پایان هیچ

               اما

دردا

          دوباره هیچ است.

 

و یا این شعر از دکتر على محمد حق‏شناس:

هربار

عاشقانه نظرکردن را

از یاد مى‏برم

دنیا به پیش چشمم

بیغوله‏اى است

تا من غولى

               به نام من

 

و یا این شعر: دکتر على محمد حق‏شناس:

مى‏خواهم از تمامى شبها که با منى

طرحى به یادگار بسازم

طرح فضاى خالى

و خورشید

در قاب آبنوس

 

و این قطعه از عمران صلاحى است:(44)

آدم، به جرم خوردن گندم

                                   با حوا

                                             شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا، خودش، بهشت است

منابع:

 

1ـ آرین پور، یحیى: از صبا تا نیما، ج دوم، ص 507 و 508.

2ـ حقوقى، محمد: ادبیات معاصر ایران، ص 78.

3ـ همانجا، ص 78 به بعد که اساس تنظیم این مقاله مى‏باشد.

4ـ همانجا.

5ـ افسانه نیما، با مقدمه احمد شاملو، ص 14.

6ـ آرش، ویژه شعر امروز ایران، ص 108 ـ 109 ـ 115.

7ـ نورى علاء، اسماعیل: صور و اسباب در شعر امروز ایران، ص 156 به بعد.

8ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد سوم، ص321 تا 323.

9و 10ـ  شفیعى کدکنى: ادوار شعر فارسى، ص 139.

11ـ براهنى، رضا: طلا در مس، ص 344 تا 347.

12ـ باباچاهى، على، 57 سال شعر نو فارسى، آدینه، شماره 25، ص 41.

13ـ توللى، فریدون: شعر زمان پذیر، آینده، سال 11، ص 852 ـ 853.

14ـ طبرى، احسان: سخنى درباره شعر، مجله شوراى نویسندگان و هنرمندان ایران، شماره 4، تابستان
60، ص 30.

15ـ براهنى، رضا: طلا در مس، جلد دوم، ص 348ـ349.

16ـ براهنى، رضا: طلا در مس، جلد دوم، ص 351.

17ـ بابا چاهى، على: 57 سال شعر نو فارس، آدینه شماره 25، ص 38 تا 41.

18ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد اول، صفحه 498.

19ـ صور و اسباب در شعر امروز، ص 143 و 144

20ـ تاریخ تحلیلى شعر نو، جلد اول، ص198.

21ـ همانجا.

22ـ همانجا، ص207.

23ـ شمس و طغرا، محمدباقر خسروى، مقدمه به نقل از صفحه 209 تاریخ تحلیلى شعر نو، ج‏اول.

24ـ راهنماى کتاب، سال 12، ص 19، شماره 1 و 2.

25ـ باباچاهى، على: 57 سال شعر نو فارسى، مجله آدینه ـ شماره 25، ص 38 تا 41.


بخشی ازفصل پنجم از کتاب انواع شعر فارسی از دکتر منصور رستگار فسایی ، انتشارات نوید شیراز ، ١٣٨٠،

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

شعر نو فارسى

دکتر منصوررستگار فسایی 

  هدیه شاعر چه باشد، شعر نو

 پیش محسن آرد و بنهد گرو(مولوى)                 

 

5ـ شعر نو فارسى *

 

 

                                                            نکته‏اى دیگر کنم بهرت بیان

                                                            شاعر اندر هر زمان و هر مکان

                                                            هست شاگرد زمان

                                                            از پس مشروطه نو شد فکرها

                                                            سبکهاى تازه آوردیم ما

                                                            شد جراید پر صدا

                                                            سر به سر تصنیف «عارف» نیک بود

                                                            سبک «عشقى» هم بدان نزدیک بود

                                                            شعر ایرج، شیک بود

                                                            لیک در هر سبک دارم من سخن

                                                            پیرو موضوع باشد سبک من

                                                            سبک نو، سبک کهن

                                                            نوترین سبکى که در دست شماست

                                                            بار اول از خیال بنده خاست

                                                            دفتر و دیوان گواست

«ملک‏الشعراى بهار»

 

     «در نیمه دوم قرن سیزدهم (آغاز سلطنت ناصرالدین شاه) که روزنامه نویسى، ابتدا در محیط
دربار و بعد براى عموم مردم پدید مى‏آید، دارالفنون که نوعى آموزشگاه علمى و صنعتى (پلى
تکنیک) است با مساعى میرزا تقى خان امیرکبیر در تهران گشایش مى‏یابد و آموزگاران خارجى
این مؤسسه، به دستیارى شاگردان ایرانى خود به تألیف لغت‏نامه‏ها و ترجمه کتابهاى علمى و فنى و
نظامى مى‏پردازند، در خارج از محیط دارلفنون، کتب  رسالات تاریخى و داستانهاى زیاد به
فارسى ترجمه مى‏شود و مترجمان به پیروى از متون اصلى، خواه ناخواه شیوه نگارش ساده
طبیعى به کار مى‏برند. روشنفکران و آزادیخواهان ایرانى مقیم خارجه، که از مدتها پیش فقر مادى
و معنوى کشور را دریافته‏اند دست به قلم مى‏برند و با روزنامه و کتاب به تربیت فکرى هم وطنان
خود همت مى‏گمارند. در نتیجه این ترجمه‏ها و انتشار مقالات در جراید فارسى چاپ خارجه و
ورود کتب و رساله‏هاى نویسندگان ایرانى مقیم ترکیه و مصر و روسیه و انگلستان، اندیشه‏هاى
نوین سیاسى و اجتماعى غرب از مرزهاى ایران مى‏گذرد و مردم براى قبول تحول اساسى در
شکل اداره کشور و انتخاب راه و روش نوین زندگى آماده مى‏گردند، زبان فارسى به مقدار
زیادى از الفاظ غلیظ و ترکیبات ناهموار پیراسته مى‏شود و سبک نویسندگى پر تکلف گذشته،
آهسته و آرام جاى خود را به نثر ساده، روان و نزدیک به فهم عامه مى‏بخشد.»

     «مقارن کشته شدن ناصرالدین شاه، رشته شعر و شاعرى دربارى که ابونصر شیبانى و محمود
خان ملک الشعراء آخرین حلقه‏هاى زنجیر آن را تشکیل مى‏دهند، گسسته مى‏شود، در دوره کوتاه
پادشاهى مظفرالدین شاه گوینده بزرگى بر نمى‏خیزد و از شاعران، آنهایى که در این عهد
مى‏زیسته‏اند، با طلوع فجر مشروطیت به صف گویندگان عصر آزادى مى‏پیوندند.»

   

     «کشور خواب آلود ایران از خواب شیرین دیرین سربرآورده است و دلیران و راهروان ایران
پرچم انقلاب را برافراشته‏اند، انقلاب سیاسى و اجتماعى کمابیش در حیات ادبى کشور نیز تحولى
پدید مى‏آورد.»

     «بازار مطبوعات گرم مى‏شود و روزنامه‏ها وظیفه نشر و اشاعه افکار جدید را برعهده
مى‏گیرند، انتقاد اجتماعى و سیاسى، عمق و گسترش مى‏یابد و مضامین نو مانند حمایت از ایران
انقلابى، مبارزه با استبداد شاه و اطرافیان او، ستایش از میهن و احساسات میهن‏پرستانه، کینه‏جوئى
با جهان‏خواران و امپریالیستها و نکوهش از مداخلات نارواى آنان، بحث از تعصبات و خرافات
و گاهى صحبت از حقوق و آزادى زن و مسائل دیگر از این قبیل وارد نثر و نظم فارسى مى‏شود.
طنز نویسى و تصنیف سازى به خدمت مشروطه و آزادى درمى‏آید و ستارگان فروزانى چون
اشرف (نسیم شمال) دهخدا، بهار، عارف، امیرى (ادیب الممالک فراهانى) در آسمان ادب ایران
مى‏درخشند.»


     «جنگ جهانگیر اول درگیر مى‏شود و پس از آن یکى از بزرگترین حوادث تاریخى قرن یعنى
انقلاب اکتبر رخ مى‏دهد، جنگ و انقلاب قهرا در تمام شئون کشور ایران نیز تأثیر عمیق
مى‏گذارد.»

     «در این دوره، جرائد همچنان مقام مهمى دارند، انجمنها و مجلات ادبى، گروهى از
نویسندگان و شاعران را در پیرامون خود گرد آورده‏اند، ادبیات به متن زندگى نزدیک شده،
اوضاع و احوال سیاسى و اجتماعى در رمانها و داستانهاى کوتاه منعکس مى‏گردد، فرهنگ و ادب
عامه مورد توجه قرار مى‏گیرد، نمایشنامه نویسى رنگ ملى به خود مى‏گیرد، کمدیهاى اجتماعى و
انقادى و نمایشنامه‏هاى موزیکال و تاریخى و درامهاى منظوم به بازار ادب عرضه مى‏شود و در
جهان نمایشنامه‏نویسى کسان با قریحه و استعدادى چون حسن مقدم (على نوروز) مى‏شکفند.

     در نظم و نثر به خصوص در نظم فارسى عواطف میهن پرستانه و ناسیونالیستى جلوه‏گر
مى‏شود، شاعر و نویسنده این دوران، فرد متفکرى است از اجتماع سرزمین خود که دیگر به
حادثه و خبرها و بند و بستهاى سیاسى بى اعتنا نیست، دیگر مقاله و کتاب براى تفنن و شعر براى
سرگرمى نوشته نمى‏شود. گویندگان و نویسندگان این دوره، خواهى نخواهى در پى یافتن راههاى
نو و مضمونهاى تازه هستند. به تدریج پایه‏هاى اولیه نوجویى و نوپردازى و به اصطلاح آن زمان
تجدد ادبى
گذارده مى‏شود و در پایان این دوره، پیکار کهنه و نو با مناظره مجله دانشکده تهران و
تجدد تبریز یعنى جدال ادبى
بهار و رفعت
اوج مى‏گیرد و سرانجام با ظهور یکه‏تاز قهار میدان
شعر یعنى
نیما
کفه ترازو به سود تجدد و شعر نو سنگین مى‏شود و ادب فارسى راه آینده خود را
باز مى‏یابد».
(1)

 

1ـ 5ـ قالبهاى شعر نو

 

     پس از نیما و تحولى که او در شعر فارسى پدید آورد، اصطلاح شعر نو در برابر مجموع
قالبهاى کهن قرار گرفت و معنى این اصطلاح چنین بود که شعرى است بدون رعایت اوزان شعر
کهن فارسى و با مضامین تازه و نحوه ارائه نو، بدین ترتیب
شعر نو
هم از لحاظ قالب و هم از حیث
محتوا و هم از لحاظ بافت زبان و نحوه بیان و هم به سبب
دید و ساختمان
خاص آن با شعر قدیم
فرق دارد.
(2)

     بنیان‏گذار شعر نو نیماست که کار خود را با قطعه افسانه آغاز کرد، اما در سال 1317 با سرودن
قطعه
غراب
که به مفهوم واقعى اولین شعر نیمایى است به راه‏گشایى شعر امروز پرداخت. اصول و
مبانى شعر نیمایى بر حسب آنچه آقاى محمدحقوقى مى‏نویسند تحت عناوین زیر قابل توضیح
است:
(3)

     «1ـ اصل کوتاه و بلندى مصراعها: بدین معنى که اوزان شعر نوگراى امروز بر اساس اوزان
شعر قدیم فارسى است جز اینکه در شعر نوتساوى طولى مصراعها شرط نیست و به اقتضاى معنى
و مفهوم کلام کوتاه و بلند مى‏شود... بنابراین اگر نیما به لزوم شکستن مصراعها پى برد به عواملى
چند بستگى داشت که مهمترین آنها عامل کمى آن بود که از دو نظر باید مورد توجه قرار گیرد:

     الف: وقتى که یک مفهوم به کلمات کمترى از قالب مصراع احتیاج دارد که در این صورت
شاعر مجبور خواهد بود که مصراع را با کلمات زائد و حشو بینبارد.

     ب: وقتى که یک مفهوم به کلمات بیشترى از قالب مصراع نیاز دارد که در این صورت شاعر
مجبور است  که مفهوم اضافى را در مصراع بعد بیاورد. چنین است که وقتى ما به پاره‏هاى زیر از
یکى از شعرهاى م ـ امید برمى‏خوریم:

 

     پا به پاى تو که مى‏بردى مرا با خویش

     در رکاب تو که مى‏رفتى

     همعنان با نور

     در مجلل هودج سّر و سرود و هوش و حیرانى

     سوى اقصا مرزهاى دور...

     مى‏بینیم که وزن این شعر، همان «بحر رمل» معروف است که در شعر قدیم به التزام تساوى
طولى مصراعها همواره از سه چهار «فاعلاتن» تشکیل مى‏شود در صورتیکه در این شعر نو، به
ضرورت محتوا، مصراعها گاه از سه فاعلاتن کمتر و گاهى از چهار فاعلاتن بیشتر است.

     اصل کوتاهى و بلندى مصراعها اگر چه اولین و سهل‏ترین اصلى بود که شاعران را به پیروى از
راه نیما به شعر نو جلب کرد ولى تا امروز بیش از چند شاعر نوپرداز نمانده‏اند که دقیقا و به
صورت صحیح به این اصل پاى بند مانده باشند.

     احمد شاملو در شعرهاى اولیه خود به رعایت این اصل اعتقاد داشت ولى بعدها به وزنى
آهنگین روى آورد. فروغ فرخزاد، سهراب سپهرى، م. آزاد نیز اگر چه برخى از شعرهایشان
متضمن وزن صحیح نیمائى است، اما رعایت دقیق آن را لازم نداشتند به طور خلاصه مى‏توان
گفت که شعر نو امروز یا داراى «وزن نیمائى»اند مانند شعرهاى م. امید یا «وزن حسى» مانند بعضى
از شعرهاى م. آزاد یا «وزن آهنگین» دارند همچون برخى شعرهاى احمد شاملو و یا «بى وزنند»
مانند اشعار احمدرضا احمدى».
(4)

     آقاى حقوقى دیگر خصلتهاى شعر نیمایى را چنین باز مى‏گوید:

     2 ـ اصل آزادى تخیل: که در شعر نوگراى امروز حاصل آزادى تخیل و رهایى ذهنهاست که
قراردادهاى شعر کهن را نمى‏پذیرد.

     3 ـ اصل شعریت: که شعر نوگراى امروز، شعر خیال و تصویر است، اصلى که بیش از هر چیز
«شعریت» یک شعر به اعتبار آن مشخص مى‏شود.

     4 ـ اصل ساختمان: که شعر نوگراى امروز، شعر هماهنگى و تناسب و وحدت کلمه‏ها و سطرها
و بندهاست و تنها شاعرانى که داراى ذهنیتى متشکلند به ایجاد این فضا توفیق مى‏یابند.

     5 ـ اصل زبان و بیان: شعر نوگراى امروز شعرى است که زبان و بیان دیگر یافته است و با زبان
و بیان شعر قدیم تفاوت مى‏کند که عبارتند از:

          1 ـ توجه به زبان معمول

          2 ـ توجه به حذف ادات تشبیه و تعلیل و غیره

          3 ـ توجه به دخالت در دستور زبان

     6 ـ اصل ابهام و ایجاز که ابهام آن از دو جهت با ابهام راستین در شعر کهن تفاوت دارد:

          نخست به لحاظ روابط تصویرى در شعر امروز

          دوم به لحاظ خصوصیت زبان و ویژگى بیان

 

انواع شعرنو به لحاظ وزن یا بى‏وزنى

     آقاى حقوقى از لحاظ رعایت انواع وزن یا عدم رعایت آن شعرهاى نو را به چهار دسته تقسیم
مى‏کنند:

          1 ـ شعرهاى با وزن نیمایى

          2 - شعرهاى با وزن حسى

          3 ـ شعرهاى با وزن آهنگین

          4 ـ شعرهاى بى‏وزن

 


قالبهاى شعر نوگراى امروز

     آقاى حقوقى قالبهاى شعر نوگراى امروز را پنج نوع مى‏دانند، اگر چه شاعرانى نوپرداز در
قالبهاى مثنوى و غزل نیز آثارى پدید آورده‏اند:

          1 ـ نوعى ترکیب بند

          2 ـ شعر نیمایى

          3 ـ چارپاره

          4 ـ شعر سفید یا بى‏وزن

          5 ـ موج بر

     که ما در این بخش ضمن توضیح این اقسام به انواعى دیگر نیز اشاره مى‏کنیم که بعضى جنبه
صورى و برخى اعتبار مفهومى دارند.

 

1 ـ 1ـ 5ـ نوعى ترکیب بند

     قالب افسانه نیماست که بعدا عینا یا در قالبهایى نزدیک به آن چون مستزاد و یا شعرهاى سه
مصراعى و بیشتر مورد استفاده شاعرانى چون:
دکتر خانلرى، گلچین گیلانى، فریدون توللى،
محمدعلى اسلامى ندوشن
قرار گرفت و تا آنجا درخشید که بسیارى دیگر را نیز به خود جلب
کرد اما بعدها جاى خود را به
چارپاره داد:

     افسانه را مى‏توان در شمار قدیمى‏ترین آثار نیما به حساب آورد که در سه تابلو مریم از عشقى
و
دو مرغ بهشتى و هذیان دل
از شهریار اثر مستقیم داشته است و به قول محمد ضیاء هشترودى:
«افسانه طرز تغزل جدیدى را به ادبیات ما مى‏دهد».
(5)

 

     افسانه

در شب تیره دیوانه‏اى کاو

دل برنگى گریزان سپرده

در دره سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه گیاهى فسرده

          مى‏کند داستانى غم آور

در میان بس آشفته مانده


قصه دانه‏اش هست و دامى

وز همه گفته ناگفته مانده

از دلى رفته دارد پیامى

          داستان از خیالى پریشان

اى دل من، دل من، دل من

بینوا، مضطرا، قاتل من

با همه خوبى و قدر و دعوى

از تو آخر چه شد حاصل من

          جز سرشکى به رخساره غم؟...

 

2 ـ 1ـ 5ـ چارپاره

     شاید نخستین شاعرى که این قالب را به عنوان قالب اصلى شعر خود انتخاب کرد، فریدون
توللى بود و پس از وى نادر نادرپور، فریدون مشیرى، فروغ فرخ‏زاد، حسن هنرمندى و شرف
الدین خراسانى قالب چارپاره را به کار بردند (در مورد این قالب به بخش چهارم همین کتاب
مراجعه شود).

فریدون توللى:

اندوه شامگاه

کیست این مرده که در روشنى شامگهان

تکیه داده است بر آن ابر و نشسته است به کوه

بسته از دور به جان دادن خورشید نگاه

وز گرانبارى خاموش طبیعت به ستوه.

خیره بر زردى شادى کش و دلگیر غروب

زار و افسرده فرو رفته در اندیشه گرم.

پاى آویخته از کوه و در آن توده برف

استخوان مى‏کشدش شعله و مى‏سوزد نرم.

 

سینه داده است تهى چون قفسى در ره باد


آرزومند دلى تا کشد از سینه خروش.

لیک دیرى است که در سردى و خاموشى مرگ

دلش از کار فرو مانده و خون مانده ز جوش

راست، چون روزنى از مرگ به غوغاى حیات

دنده‏هایش ز دل ابر پدید است به چشم.

باد مى‏توفد و در هر نفسش بر سر و روى.

برف مى‏بارد و مى‏آردش آزرده به خشم

 

خسته از مرگ، در اندیشه مرگى است که باز

بار اندوه فرو گیردش از تیره پشت.

رنجه از زیرو بم موج گریزان فنا

دست مى‏ساید و بر جمجمه مى‏کوبد مشت.

 

قرص خورشید، چو شمعى به دم بازپسین،

نرم در شعله خود مى‏سپرد جان به فسوس.

آفتاب از سر کهسار چنان است که روز

در گذرگاه شب آویخته باشد فانوس.

 

او نشسته است همان گونه بر آن توده برف

بسته از خلوت تاریک افق دیده به نور.

یاد مى‏آورد از تلخى جان دادن خویش

اندر آن نیمه پائیز در آن جنگل دور

مى‏کشد آه، ولى دیر زمانى است که آه

منجمد گشته و افسرده در آن سینه سرد.

مى‏زند بانگ، ولى حنجره‏اى نیست که بانگ

زان به گوش آید و تسکین دهدش آتش درد.

 


روز رفته است و یکى پرتو نارنجى گرم

راه گم کرده و تابیده بر آن ابر کبود

مى‏درخشد شفق از آبى غمگین سپهر

همچو نیلوفر نوخاسته بر ساحل رود.

 

سایه‏اى گمشده در جستجوى پیکر خویش

مى‏رسد خسته و مى‏ایستد آنجا به درنگ.

مى‏رود مرده که در برکشدش از سر شوق

لیک مى‏لغزد و مى‏افتد از قله به سنگ.

 

چون سبویى که درافتد ز کف باده پرست

بندش از بند جدا مى‏شود از لغزش گام.

مى‏رمد سایه و در تیرگى سرد سپهر

شب فرو مى‏کشدش همچو یکى قطره به کام.

 

مرده، مرده است و کنون بر سر آن غمزده کوه

استخوانى است پراکنده از او بر سر برف.

آرزویى است که جوشیده زناکامى سرد.

انتظارى است که تابیده ز تاریکى ژرف.

 

3 ـ 1ـ 5ـ شعر نیمایى

     این نوع شعر که در حقیقت بهترین و اصلى‏ترین قالب شعر نوگراى امروز است با قطعه غراب
نیما آغاز شد و شاعرانى چون: منوچهر شیبانى و اسماعیل شاهرودى
راه نیما را دنبال کردند و
بعدا
نصرت رحمانى، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایى، محمد زهرى، نادر نادرپور
و به
خصوص
احمد شاملو، مهدى اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، م. آزاد، یدالله رویایى،
سهراب
سپهرى
و منوچهر آتشى جلوه‏هاى مختلف بدان بخشیدند و امروزه منوچهر نیستانى، فرخ تمیمى
،
مفتون امینى، محمد على سپانلو، اسماعیل خویى، م. آزرم، م. سرشک و
منصور اوجى
ادامه‏دهندگان آنند. سیروس طاهباز
در مقاله‏اى همه شاعران شعر نوى نیمایى را به دو دسته
نیماگرایان و نوخیزان تقسیم مى‏کند
(6)
و بعضى دیگر شعبات شعر نیمایى را که معنى دقیق کلمه
نهضتهاى شعرى به شمار نمى‏روند بلکه به علت هدف، توجه و روش شاعران مختلف
فروعى
از
شعر نیما به شمار مى‏روند به شرح زیر تقسیم کرده‏اند:
(7)

     1 ـ نخستین شعبه شعر نیمایى پیشروان هستند که پس از اشعار خود نیما یوشیج، به شاعرانى
نظیر منوچهر شیبانى و اسماعیل شاهرودى تعلق دارد که بین سالهاى 1320 و 1335 کار خود را
عرضه داشتند... اینان نخستین کسانى بودند که واقعیت و اصالت مکتب نیما را دریافتند و به آن
گرویدند... و اینان
پیشروان هستند.

     2 - دومین شعبه شعر نیمایى به جویندگان اختصاص دارد که اگر چه با شیوه نیما به کار مشغول
شده‏اند، اما کوشیده‏اند تا با الهام از پیشنهادهاى نیما، نوآورى کنند و احمد شاملو (م.اـ بامداد) و
سهراب سپهرى از آشناترین شاعران این گروهند.

     3 ـ اعتدال گرایان: که به شعر نومیانه‏رو چشم دارند و از شعر قدیم ایران سخت متأثرند و زبانى
آبدیده و استوار دارند، اما در نوآورى تهور به خرج نمى‏دهند و به رسایى شعر و فرار از ابهام،
سخت قائل مى‏باشند.

     4 ـ سنت گرایان: که سرآمد آنان مهدى اخوان ثالث است و مى‏خواهد که بین سبک خراسانى
و شعر نو نیمایى و به قول خودش بین خراسان و مازندران پل بزند، زبان او سنت گرا و کلاسیک
است اما
دید نیمایى را درک کرده و شعر آزاد را پذیرفته است.

     5 ـ محتواگرایان: که اختصاص به شاعرانى چون نصرت رحمانى، یدالله رؤیایى و فروغ
فرخ‏زاد، دارد.

     6 ـ تماشاگرایان: که بنیان‏گذار آن منوچهر آتشى است و شاعرانى چون پرویز و پروین و على
بابا چاهى ادامه دهنده آن هستند.

     7 ـ ابزارگرایان که در جستجوى امکانات و ابزار مى‏باشند و م. آزاد (محمود مشرف آزاد
تهرانى) و محمد حقوقى از این گروهند.

     8 ـ تصویرسازان: که راه‏گشاى شیوه تازه‏اى در شعر نیمایى هستند که نادرپور و سهراب
سپهرى نامورترین چهره این گروه هستند.

     9 ـ محافظه‏کاران: که از ریشه‏ها نمى‏برند و نادرنادرپور مروج آن است.

     10 ـ نوآوران: از شاخه‏هاى مستقل شعر نو نیمایى است که شاعران در تحت تأثیر علل
اجتماعى به عنوان پلى بین شعر نو و شعر موج نو محسوب مى‏شوند و محمد على سپانلو از اینان
است.

     11 ـ شکل گرایان: که یدالله رؤیایى پیشرو آن است و از شعر نو میانه رو به مکتب محتوى
گرایان شعر نو نیمایى مى‏آید و سپس این مکتب را باب مى‏کند.

     12 ـ عرفان گرایان: شاخه جدیدى از شعر نو معاصر است که سهراب سپهرى نماینده آن
است.

 

انواع شعر نو به لحاظ ارزشى

     آقاى حقوقى در مقاله «کى مرده، کى به جاست» شعر نو را از لحاظ ارزشى به چهار دسته
تقسیم مى‏کند:

     «1. شعرهاى دوره‏یى؛ که نتیجه شعار و احساسات اجتماعى‏ست. [و مختصّات آن عبارت
است از
]: حرف‏هاى قراردادى، مضمون‏سازى، نمایش احساسات، سادگى و سخنگونگى [...]

حرف‏هایشان که گوئى برنامه از پیش معلوم‏شده‏اى است که على‏الاجبار براى هر شاعرى
لازم‏الاجرا است) عبارت است از: دست به دست هم دادن، زاغها را بیرون‏کردن، در خون و آتش
درغلتیدن، زمستان را پشت سر گذاشتن، بهار را پیشواز رفتن، زنگار ظلمت زدودن، در چشمه
مهتاب تن شستن،...»

     «2. شعرهاى گمراه: شعر شاعرانى که یا از زمره جوانان هوسناک دیروز بودند، و از همان آغاز
به راهى کج افتادند و یا از جوانان مدرنِ امروزند که به ناگهان به راهى غریب و غیر ایرانى پا
گذاشته‏اند.
[که گروه اول نوقدمائیون و گروه دوم موج‏نوئى‏ها منظور نظر است.]

     حقوقى، مشخصات شعر گروه اول را عبارت مى‏داند از: «1. گریستن بر گور عشق‏هاى مرده؛
2. بیان مستقیم خاطرات؛ 3. سوگند به وفا و منع از جفا؛ 4. پرواز به همه نقاط طبیعت؛ 5. تشریح
شعر خویش؛ 6. اسارت در قفس تن؛ 7. خوشبینى و بدبینى سطحى».
[او مى‏نویسد که]:

     «از اصلى‏ترین مختصات این شعرها وجود فضاهاى رمانتیک است و نه به وسیله تصویر؛ که با
استعمال بى‏حد و حصر کلمات پرزرق و برق، کلماتى که در حقیقت اصل تزئین و تهذیب
آنهاست.
[مانند]:

     برکه، سراب، مرمر، عاج، شمع، پروانه، برهنه، عریان، شکوفه، گل، مهتاب، آفتاب، ماه،
خورشید، رؤیا، خواب، نیلوفر، لاله، هوس، عشق، مرگ، کابوس، هول، تابوت، غروب، طلوع،
نور، ظلمت، گور، مزار، گمشده، نایافته، سکوت، سکون، آغوش، دامان، طنین، آوا، امید، خیال،
گناه، بخت، سایه، روشن.»

     شعر گروه دومـ موج نوـ از نظر او، از دو حال بیرون نیست: «گونه پیچیده آن که بى‏هیچ تنفسى
در فضاى شعر فارسى، ناگهان به ظهور رسیدند و در عرض یکى‏دوسال، نه کامل، که اکمل شدند و
شعرى عرضه کردند که تا آنروز، در زبان فارسى (بل فرنگ نیز) سابقه نداشت
[...]:

     ناقوس خون تو مى‏زد/ یک دقیقه مانده به مهتاب/ آنگاه که با منشور خابهاى یخى خود/ که
چهره مولاوار و رنگین‏کمان بال شاپرکان را، در خود/ آسیب‏نادیده مى‏داشت/ خونم را در
قدحى تنگ خنک کردم/ الهى»

 

     حقوقى بعد از اینکه به تفصیل از موج نو پیچیده سخن مى‏گوید، به موج نو ساده رسیده و
مى‏نویسد: «گونه ساده آن، شعر شاعرانى است که از آغاز و به ظاهر، دنبال کارهاى نخستینِ
احمدى رفته‏اند. شعرهایى که اگرچه، گاه موزون است (شعر مجابى)، اما اغلب در همان حال و
هواست و با ظاهرى ساده‏تر:

     تنها با دو چشمم، اى دوست، تو را نمى‏بینم/ که در جان مى‏یابمت/ به تو مى‏اندیشم و خویشتن
را گرانبار مى‏بینم/ دانش من، از تکرار اندیشه تو بى‏نیاز نخواهد بود. مجابى»

 

     در نظر نویسنده، اینگونه شعرها (موج نو ساده) از چندگونه بیرون نیست: «دعوت به تسلى،
دعوت و حکم، تأثر و تلفیق، بیانِ کلیّات و اعتراف، بیان تنهایى و معرفت از زمان.»

     «3. شعرهاى مغشوش [...]؛ که زیر چند عنوان مى‏توان به بررسى گرفت: مسئله زبان (حالت
طبیعى آن، حالت تقلیدى آن، حالت خام آن، حالت ابتدایى آن، حالت مغشوش آن). مسئله وزن
(گونه منحرف آن، گونه درست و مشکل آن، گونه درست ولى ساده آن)؛ مسئله تأثیرپذیرى (حد
اعلاءِ آن، حد معمولى آن، حد زبانى آن، حد وزنى آن)؛ مسئله عدم یکدستى؛ مسئله گنده‏گوئى.»

     «4. شعرهاى پیشرفته: شعر شاعرانى است که از مراحل ابتدایى و متوسط شعر گذشته‏اند و با
سیرى طبیعى و تدریجى‏ـ همگام با زمان‏ـ به فضا و بیانى مخصوص به خود رسیده‏اند. پیشرفتى که
مى‏توان از سه دریچه جداگانه بدان نگریست: از دریچه طى مراحل تدریجىِ شعر، از دریچه
مقابله با شعرهاى پیشرفته دیروز، از دریچه رسیدن به فضاى شعرى و اندیشگىِ خاص.»

     حقوقى در این قسمت به تفصیل به شعر اخوان‏ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، منوچهر
آتشى و سهراب سپهرى پرداخته و شعر آنان را شعرهاى پیشرفته دهه چهل مى‏داند، با این تفاوت
که احمد شاملو و اخوان‏ثالث (بویژه)، مراحل پیشرفت را به مرور طى کرده‏اند و آن دیگران
ناگهانى و غیرمنتظره بدان مرحله رسیده‏اند. و توضیح مى‏دهد که: «هم اینجاست که اینک مى‏توان
گفت: اگرچه این هر دو
[فروغ و آتشى]
، به آن فضاى شعرى و اندیشگىِ مشخص راه یافتند، لیکن
مثل این است که فرخزاد پس از تولدى دیگر و آتشى بعد از آهنگ دیگر در آن مرحله آخر، به
رضایت رسیده‏اند. رضایتى که علتِ سهل‏انگارى‏هایى از اینگونه است: شتابکارى و عدم توجه به
کلمات و ترکیبات، وجود سطرها و بندهاى زائد، زیاده‏گویى و ضعف تشکل.»
(8)

 

نمونه‏هاى شعر نیمایى

نیما یوشیج:

ققنوس

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان،

آواره مانده از وزش بادهاى سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد.

برگرد او به هر سر شاخى پرندگان.

او ناله‏هاى گمشده ترکیب مى‏کند،

از رشته‏هاى پاره‏صدها صداى دور،

در ابرهاى مثل خطى تیره روى کوه

دیوار یک بناى خیالى

مى‏سازد

از آن زمان که زردى خورشید روى موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال و مرد دهاتى

کرده است روشن آتش پنهان خانه را.

قرمز به چشم، شعله خردى

خط مى‏کشد به زیر دو چشم درشت شب؛


واندر نقاط دور،

خلقند در عبور.

او، آن نواى نادره، پنهان چنانکه هست،

از آن مکان که جاى گزیده است مى‏پرد.

در بین چیزها که گره خورده مى‏شود

با روشنى و تیرگى این شب دراز

مى‏گذرد.

یک شعله را به پیش

مى‏نگرد.

یک شعله را به پیش

مى‏نگرد.

جایى که نه گیاه در آنجاست نه دمى،

ترکیده آفتاب سمج روى سنگهاش،

نه این زمین و زندگى‏اش چیز دلکش است،

حس مى‏کند که آرزوى مرغها چو او

تیره است همچو دود، اگر چند امیدشان

چون خرمنى ز آتش

در چشم مى‏نماید و صبح سفیدشان

حس مى‏کند که زندگى او چنان

مرغان دیگر اربه سرآید

در خواب و خورد،

رنجى بود کز آن نتوانند نام برد.

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تحلیل یافته،

اکنون به یک جهنم تبدیل یافته،

بسته است دم به دم نظر و مى‏دهد تکان

چشمان تیزبین.


وز روى تپه،

ناگاه چون به جاى پر وبال مى‏زند

بانگى برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنى‏اش نداند هر مرغ رهگذر،

آنگه ز رنجهاى درونیش مست،

خود را به روى هیبت آتش مى‏افکند.

باد شدید مى‏دمد و سوخته است مرغ.

خاکستر تنش را اندوخته است مرغ.

پس جوجه‏هاش از دل خاکسترش به در.

 

نیما یوشیج:

آى آدمها

آى آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد مى‏سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پاى دائم مى‏زند،

روى این دریاى تند و تیره و سنگین که مى‏دانید.

آن زمان که مست هستید،

از خیال دست یابیدن به دشمن.

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید.

که گرفتستید، دست ناتوان را،

تا توانائى بهتر را پدید آرید.

آن زمان که تنگ مى‏بندید.

بر کمرهاتان کمربند.

در چه هنگامى بگویم من؟

یک نفر در آب دارد مى‏کند بیهوده جان قربان.

 

آى آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید:


نان به سفره، جامه بر تن.

یک نفر در آب مى‏خواند، شما را.

موج سنگین را به دست خسته مى‏کوبد.

باز مى‏دارد دهن با چشم از وحشت دریده.

سایه‏هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بى تابیش افزون،

مى‏کند زین آبها بیرون،

گاه سر، گه پا.

آى آدمها

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز مى‏پاید:

مى‏زند فریاد و امید کمک دارد:

ـ «آى آدمها که روى ساحل آرام، در کار تماشایید»

   

موج مى‏کوبد به روى ساحل خاموش

بخش مى‏گردد چنان مستى به جاى افتاده، بس مدهوش.

مى‏رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور مى‏آید:

«آى آدمها»

و صداى باد هر دم دلگزاتر

در صداى باد بانگ او رهاتر،

از میان آبهاى دور و نزدیک،

باز در گوش این نداها ـ «آى آدمها»

 

فروغ فرخزاد:

پنجره

یک پنجره براى دیدن

یک پنجره براى شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهى


در انتهاى خود به قلب زمین مى‏رسد

و باز مى‏شود بسوى وسعت این مهربانى مکرر

مرد ناى

آبى رنگ.

یک پنجره که دستهاى کوچک تنهایى را

از بخشش شبانه عطر ستاره‏هاى کریم

سرشار مى‏کند

و مى‏شود از آنجا

خورشید را به غربت گلهاى شمعدانى مهمان

          کرد

یک پنجره براى من کافى است.

من از دیار عروسکها مى‏آیم

از زیر سایه‏هاى درختان کاغذى

در باغ یک کتاب مصور

از فصلهاى خشک تجربه‏هاى عقیم دوستى و عشق

در کوچه‏هاى خاکى معصومیت

از سالهاى رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهاى مدرسه مسلول

از لحظه‏اى که بچه‏ها توانستند

بر تخته حرف «سنگ» را بنویسند

و «سارهاى» سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه‏هاى گیاهان گوشتخوار مى‏آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صداى وحشت پروانه‏اى است که او را

در دفترى به سنجاقى

مصلوب کرده بودند.

وقتى که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود


و در تمام شهر

قلب چراغهاى مرا تکه تکه مى‏کردند

وقتى که چشمهاى کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون مى‏بستند

و از شقیقه‏هاى مضطرب آرزوى من

فواره‏هاى خون به بیرون مى‏پاشید

وقتى که زندگانى من دیگر

چیزى نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیوارى

دریافتم که باید

باید

باید

.. دیوانه‏وار دوست بدارم

یک پنجره براى من کافى است

یک پنجره به لحظه آگاهى و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که «دیوار» را براى برگهاى جوانش

معنى کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده‏ات را

آیا زمین که زیر پاى تو پوسیده است

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران رسالت ویرانى را

با خود به قرن ما آوردند.

این انفجارهاى پیاپى

و ابرهاى مسموم

آیا طنین آیه‏هاى مقدس هستند؟

اى دوست، اى برادر، اى همخون


وقتى به ماه رسیدى

تاریخ قتل عام گلها را بنویس.

همیشه خوابها

از ارتفاع ساده لوحى خود پرت مى‏شوند و

مى‏میرند

من شبدر چهارپرى را مى‏بویم

که روى گور مفاهیم کهنه روییده است

آیا زنى که در کفن انتظار و عصمت خود خاک

شد جوانى من بود؟

آیا دوباره من از پله‏هاى کنجکاوى خود بالا

خواهم رفت

تا به خداى خوب که در پشت بام خانه قدم مى‏زند

سلام بگویم؟

حس مى‏کنم که وقت گذشته است

حس مى‏کنم که لحظه سهم من از برگهاى تقویم

است

حس مى‏کنم که میز، فاصله کاذبى است در میان

گیسوان من و دستهاى این غریبه غمگین

حرفى به من بزن

حرفى به من بزن

آیا کسى که مهربانى یک جسم زنده را به تو مى‏بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه مى‏خواهد؟

حرفى به من بزن

من در پناه پنجره‏ام

با آفتاب رابطه دارم.

   

 


فروغ فرخزاد:

تنها صداست که مى‏ماند...

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده‏ها به جستجوى جانب آبى رفته‏اند

افق عمودى است

افق عمودى است و حرکت: فواره‏وار

و در حدود بینش

سیاره‏هاى نورانى مى‏چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار مى‏رسد

و چاههاى هوایى

به نقبهاى رابطه تبدیل مى‏شوند

و روز وسعتى است

که در مخیله گرم روزنامه نمى‏گنجد

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگهاى حیات مى‏گذرد

کیفیت محیط کشتى زهدان ماه

سلولهاى فاسد را خواهد کشت

و در فضاى شیمیایى بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که جذب ذره‏هاى زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

چه مى‏تواند باشد مرداب

چه مى‏تواند باشد جز جاى تخم ریزى حشرات

فاسد

افکار سردخانه را جنازه‏هاى باد کرده رقم مى‏زنند.

نامرد در سیاهى

فقدان مردى‏اش را پنهان کرده است


و سوسک ... آه

وقتى که سوسک سخن مى‏گوید.

چرا توقف کنم؟

همکارى حروف سربى بیهوده است.

همکارى حروف سربى

اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد.

من از سلاله درختانم

تنفس هواى مانده ملولم مى‏کند

پرنده‏اى که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمامى نیروها پیوستن است پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعى است

که آسیابهاى بادى مى‏پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه‏هاى نارس گندم را

به زیر پستان مى‏گیرم

و شیر مى‏دهم.

صدا، صدا، صدا، تنها صدا

صداى میل طویل گیاه به روییدن

صداى خواهش شفاف آب به جارى شدن

صداى ریزش نور ستاره بر جدار مادگى خاک

صداى انعقاد نطفه معنى

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که مى‏ماند

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهاى سنجش


همیشه بر مدار صفر سفر کرده‏اند.

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت مى‏کنم

و کار تدوین نظامنامه قلبم

کار حکومت محلى کوران نیست.

مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسى حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتى چکار

مرا تبار خونى گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونى گلها، مى‏دانید؟

 *بخشی از کتاب انواع شعر فارسی،چاپ دوم،انتشارات نوید شیراز ص 627 تا 650

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم