دکتر منصور رستگار فسائی

داستان سیاوش در شاهنامه ی فردوسی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

(بخشی از کتاب 8 جلدی قصه های شاهنامه:شاهنامه به نثر)

داستان سیاوش

 

دانایی برای من چنین تعریف کرد که روزی طوس، سپهسالار ایران، با گیو و گودرز و چند تن از سواران ایرانی، از درگاه شاه به دشت «دغوی» که به مرز توران نزدیک بود، به شکار گورخر رفتند و به اندازه غذای چهل روز شکار کردند. طوس و گیو، به سوی دشتی خرّم و در مرز توران، همچنان به پیش می‌رفتند که در آنجا زیبارویی را یافتند و شادمانه به دیدار او شتافتند:

 

به دیدار او در زمانه نبود         ز خوبی بر او بر، بهانه نبود[1]

 

طوس، از نام و نژاد این زن پرسید و زن پاسخ داد که من از خاندان افراسیابم. دیشب پدر من که مست بود، مرا زد و می‌خواست مرا بکشد که من خانه را رها کردم و گریختم و اسبم در راه بماند و پیاده به راه افتادم و دزدان نیز جواهر و تاج زرّین مرا، از من ستدند:

 

بی اندازه زرّ و گهر داشتم          به سر بر، یکی تاج زر داشتم

بر آن برز بالا[2]  ز من بستدند          نیام یکی تیغ بر من زدند

 

چو هشیار گردد پدر، بی‌گُمان          سواران فرستد پس ِ من دمان

 

پهلوانان، دل‌باخته او شدند و بر سر این که کدام یک، نخست او را دیده است، با هم به گفت و گو و مشاجره پرداختند: طوس گفت: نخست من او را یافتم و گیو بر آن بود که اسب وی زودتر به آن زن رسیده است و آن زن، از اوست و جدال و سخن آنها به درازا کشید که یکی از دلاوران به میان آمد و گفت او را با خود به نزد شاه ایران ببرید و هر چه را او گفت، بپذیرید :

 

که این را برِ شاه ایران برید         بر آن، کو نهد، هر دو فرمان برید[3]

 

پهلوانان و زن خوب‌روی نژاده، به نزد کاوس شتافتند و داستان خود را با او در میان نهادند، امّا کاوس آن زن را نه به طوس داد و نه به گیو و او را به همسری خود در آورد:

 

به هر دو سپهبد، چنین گفت شاه          که کوتاه شد بر شما رنج راه

گوزن است اگر[4]  آهوی دلبر است          شکاری چنین در خور مهتر است

به مُشکوی زرّین[5]  من بایدش         سر ماه‌رویان کنم، شایدش

بت اندر شبستان فرستاد شاه          بفرمود تا بر نشیند به گاه

 

گفتار در زادن سیاوش

 

پس از چندی، این زن از پادشاه باردار شد و پسری به جهان آورد:

 

جدا گشت از او کودکی چون پری         به چهره به سان بت آزری

جهاندار، نامش «سیاوَخش» کرد          بر او چرخ گردنده را بخش کرد

 

ستاره‌شناسان، سرنوشتی پریشان و دردناک برای این نوزاد پیش‌بینی کردند. روزگار می‌گذشت و این کودک بزرگ می‌شد که رستم به نزد کاوس آمد و کاوس از آن پهلوان بزرگ خواست تا پرورش این کودک را بر عهده گیرد و او را آنچنان‌که سزاوار شاهان و بزرگان است بپرورد و بر آورد:

 

به رستم سپردش، دل و دیده را         جهان‌جویâ گُردِ پسندیده را[6]

 

 

رستم نیز سیاوش را به زابلستان برد و در باغی زیبا او را جای داد و به پرورش او پرداخت و هر چه از رزم و بزم و دانایی، سزاوار بود به او یاد داد:

 

سواری و تیر و کمان و کمند          عنان و رکیب و چه و چون و چند

نشستن‌گه و مجلس و میگسار         همان باز و شاهین و یوز و شکار

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه          سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

هنرها بیاموختش سر به سر          بسی رنجها برد و آمد به سر

سیاوش چنان شد که اندر جهان          همانند او کس نبود از مهان

 

چون سیاوش از رستم، همه هنرها و دانشها را فرا گرفت، جوانی شیردل و بالا بلند شد که هوای دیدار پدر را در سر داشت. پس

 

چنین گفت با رستم سرفراز          که آمد به دیدار شاهم نیاز

بسی رنج بردی و تن سوختی          هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون که بیند ز من          هنرها و آموزش پیلتن

 

رستم کار سفر سیاوش را فراهم ساخت و او را با گنج و گهر و سپاه و هدیه‌های گرانبها با خود به نزد کاوس برد :

 

جهانی به آیین بیاراستند          چو خشنودی ناموَر خواستند

جهان گشت پُر شادی و خواسته          در و بام و برزن، برآراسته

 

چون سیاوش و رستم به ایران رسیدند، شاه و بزرگان به پیشواز آنان آمدند و گوهرفشانی کردند و بر سیاوش و رستم آفرین خواندند و کاوس چون سیاوش را دید با او سخن گفت و وی را آزمود:

 

چنان از شگفتنی بدو در، بماند          که هزمان[7]  همی نام یزدان بخواند

 

بر آن بُرز بالا و آن فرّ اوی          بسی دیدنی دید و بس گفت و گوی

بدان اندکی سال و چندین خرد          تو گفتی روانش خرد پرورد

 

کاوس بر خاک افتاد و خدای را به خاطر داشتن چنین فرزندی، سپاس گفت و رستم را ستود و بزرگان ایران جشنها آراستند و یک هفته را به شادی گذراندند و بر مستمندان بخششها کردند و به سیاوش هدیه‌ها و ارمغانهای گرانبها بخشیدند و بدین سان هفت سال سپری شد. در این روزگار کاوس، پیوسته سیاوش را می‌آموخت و همیشه او را پاک و نیکدل می‌یافت تا آنکه در سال هشتم، به رسم بزرگان، او را منشور و فرمانروایی بخشید و به فرمانروایی سرزمینهایی پهناور گماشت و هر روز او را گرامی‌تر می‌داشت و روزگار به نیکی سپری می‌گشت.

 

داستان عاشق شدن سودابه بر سیاوش

 

روزی، سودابه، همسر کیکاوس که دل‌باخته سیاوش شده بود، به سیاوش پیغام داد که به سراپرده او برود، امّا سیاوش این درخواست را نپذیرفت و سودابه ناچار به نزد کاوس رفت و از او خواست تا سیاوش جوان را به شبستان شاهی که جایگاه زنان و دوشیزگان، بود بفرستد، تا خواهران و بستگان خویش را ببیند تا ما زنان،

 

نمازش بریم و نثار آوریم          درختِ پرستش به کار آوریم

بدو گفت شاه: این سخن در خور است         بر او بر تو را مهر صد مادر است

 

کاوس، سیاوش را فرا خواند و بدو فرمان داد تا به شبستان رود و خواهران و بستگان خویش را ببیند. سیاوش که می‌دانست اگر به سراپرده برود، سودابه او را رها نخواهد کرد و مردم درباره او و سودابه، سخنان ناروا خواهند گفت و می‌پنداشت که پدر می‌خواهد پرهیزکاری او را بیازماید، از کاوس خواست تا به جای فرستادن وی به شبستان، او را به نزد موبدان و دانایان یا نبردآزمایان و جنگاوران بفرستد، ولی به سراپرده خویش نفرستد، امّا

 

بدو گفت شاه: ای پسر! شاد باش          همیشه خرد را تو بنیاد باش

سخن کم شنیدم بدین نیکوی         فزاید همی مغز کاین بشنوی

مدار ایچ[8] ، اندیشه بد، به دل          همه شادی آرای و از غم گُسِل

 

 

فردا بامدادان، کاوس «هیربَد» را که کاردار شبستان شاه بود، فرا خواند و او را با سیاوش به سراپرده خویش فرستاد:

 

چو برداشت پرده ز در هیربَد          سیاوش همی بود لرزان ز بد

شبستان همه پیشباز آمدند          پر از شادی و بزم‌ساز آمدند

شبستان بهشتی بُد آراسته          پر از خوبرویان و پُر خواسته

 

سودابه و زنان دیگر، بر سیاوش هدیه‌ها نثار کردند و زر و سیم بر سرش افشاندند و:

سیاوش چو از پیش ِ پرده برفت          فرود آمد از تخت سودابه، تفت

بیامد خرامان و بردش نماز         به بر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسید دیر          نیامد ز دیدار آن شاه، سیر

 

سیاوش، از مهر ناروای سودابه، در دل ناراحت گردید و دانست که این دوستی از راه ایزدی به دور است. پس به نزد خواهران خویش رفت و با آنان مهربانیها کرد و به نزد پدر بازگشت و پدر را ستود و برای او آرزوی خوبی و نیکی کرد و از آن سو، کیکاوس چون شب به سراپرده خویش رفت از سودابه پرسید که آیا سیاوش

 

پسند تو آمد؟ خردمند هست؟          از آواز به، یا به دیدن به است؟[9]

 

بدو گفت سودابه: همتای شاه          ندیده است بر گاه، خورشید و ماه

چو فرزند تو کیست اندر جهان؟          چرا گفت باید سخن در نهان؟

 

سودابه به کاوس پیشنهاد کرد که همسری از میان دختران سراپرده شاهی برای سیاوش بجوید و شاه با این درخواست همداستان شد و فردا از سیاوش خواست تا به سراپرده رود و برای خود همسری بجوید؛ زیرا از ستاره‌شناسان و دانایان شنیده است که از فرزندان سیاوش یکی به پادشاهی خواهد رسید و دلاوریها و بزرگیهای فراوان نشان خواهد داد. سیاوش از پدر خواهش کرد که خود برای وی همسری بگزیند؛ زیرا من نمی‌خواهم با سودابه کاری داشته باشم و به شبستان او بروم:

ز گفت سیاوش، بخندید شاه          نه آگاه بُد ز آب در زیرِ کاه[10]

 

گزینِ تو باید، بدو گفت زن          از او هیچ مندیش و از انجمن

سیاوش ز گفتار او شاد شد          نهانش از اندیشه آزاد شد

نهانی ز سودابه چاره‌گر         همی بود پیچان و خسته‌جگر

بدانست کان نیز گفتار اوست          همی زو بدرّید برتنâش پوست

 

شبی دیگر سپری شد و سودابه، دختران سراپرده شاهی را گرد آورد و برآراست و از هیربد خواست تا سیاوش را برای دیدار دختران به سراپرده بیاورد. سیاوش به آنجا آمد و سودابه او را بر تختی زرّین نشاند و دختران را یکی‌یکی به سیاوش نشان داد و گفت:

 

کسی کِت خوش آید از ایشان بگوی          نگه کن به بالا و دیدار و موی

 

سودابه، دختران را بازگردانید و خود با سیاوش بر تخت نشست و گفت :

 

از این خوبرویان به چشمِ خرد          نگه کن که با تو که اندر خورَد[11]

سیاوش فروماند و پاسخ نداد          چنین آمدش بر دل پاک یاد

که گر بر دل پاک شیون کنم          به آید که از دشمنان زن کنم

 

چون سودابه، سکوتِ سیاوش را دید، خود پرده از چهره برگرفت و رخسار خندان و زیبای خود را به سیاوش نشان داد و به سیاوش ابراز عشق کرد:

بدو گفت: خورشید یا ماه نو         گر ایدون که بینند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه، خوار          تو خورشید داری، خود اندر کنار

به سوگند پیمان کن اکنون یکی          ز گفتار من سر مپیچ اندکی

ز من هر چه خواهی، همه کام تو          برآید، نپیچم سر از دام تو

آن گاه بی‌شرمانه، سیاوش را در آغوش گرفت و بوسید:

رخانِ سیاوش، چو گُل شد ز شرم          بیاراست مژگان به خونابِ گرم

چنین گفت با دل که از راه دیو          مرا دور داراد گیهان خدیو[12]

نه من با پدر بی‌وفایی کنم          نه با اهرمن آشنایی کنم

سیاوش، اندیشید که اگر با سودابه در این حالت، تندخویی کند، سودابه جادوگری و سخن‌چینی خواهد کرد و کاوس نیز سخنان او را درباره وی خواهد پذیرفت. پس با مهربانی و نرمی، سودابه و زیبایی او را ستود و او را در میان زیبایان بی‌همتا خواند و افزود که یکی از دختران خود را به همسری وی برگزیند، ولی خود با همه زیبایی، تنها شایسته همسری با کیکاوس است.

نمانی مگر نیمه ماه را          نشایی کسی را مگر شاه را[13]

کنون دخترت بس که باشد مرا          نباید جز او، کس که باشد مرا

بر این باش و با شاه ایران بگوی          نگه کن که پاسخ بیابی از اوی

سرِ بانوانی و هم مهتری         من ایدون[14]  گمانم که تو مادری

آن روز، سپری شد و چون شامگاه کاوس به دیدار سودابه شتافت، سودابه او را گفت که سیاوش یکی از دختران وی را پسندیده است و دیگران را خوار داشته است. کاوس شاد شد ولی سودابه که در نهان دل‌باخته سیاوش شده بود می‌اندیشید که اگر سیاوش درخواست ناروای او را نپذیرد، از او کینه‌جویی کند و وی را در چشم پدر خوار بسازد:

 

که گر او نیاید به فرمانِ من          روا دارم ار بگسلد جان من

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان          کنم آشکارا و اندر نهان

بسازم گر او سر بپیچد ز من          کنم زو فغان بر سرِ انجمن

پس سودابه با سیاوش، از مهر شاه و بخششهای وی سخن گفت و افزود که شاه دختر مرا به همسری تو برگزیده است و از این پس ما به هم نزدیک‌تر هستیم:

به تو داد خواهد همی دخترم          نگه کن به روی و سر و افسرم

بهانه چه داری تو از مهر من؟          چه پیچی ز بالا و از چهر من؟

که من تا تو را دیده‌ام، مُرده‌ام          خروشان و جوشان و آزرده‌ام

همی روز روشن نبینم ز درد          بر آنم که خورشید شد لاژورد[15]

کنون هفت سال است تا مهر من          همی خون چکاند بر این چهر من

یکی شاد کن در نهانی مرا          ببخشای روزِ جوانی مرا[16]

و گر سر بپیچی ز فرمان من          نیاید دلت سوی پیمان من،

کنم بر تو این پادشاهی تباه          شود تیره روی تو بر چشمِ شاه

امّا سیاوش، مردِ بدکاری و گناه نبود و با پدر خویش بی‌وفایی نمی‌کرد:

سیاوش بدو گفت: هرگز مباد          که از بهرِ دل، من دهم سر به باد

چنین با پدر بی‌وفایی کنم          ز مردیّ و دانش، جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشیدِ گاه          سزد کز تو ناید بدین سان گناه

 

سیاوش برخاست تا از پیش سودابه بیرون رود که سودابه در او آویخت و او را بوسید، امّا سیاوش به تندی از او دور شد و تسلیم خواست او نگردید و از سرای سودابه بیرون رفت و سودابه از بیم آنکه سیاوش راز او را فاش و وی را رسوا کند، خروشان، جامه‌های خویش را بر تن بدرید و رخ را خراشید و خروشید و سراپرده را پر از غوغا کرد و شاه به نزد او شتافت و سودابه، خروشان و گریان و موی‌کَنان، فریاد بر آورد که سیاوش به تخت من بر آمد و به من ابراز عشق و محبّت کرد و مرا در آغوش گرفت و تاج از سرم افکند و جامه‌هایم را درید و گفت:

 

که جز تو نخواهم کسی را ز بُن          جز اینت همی راند باید سخن

کاوس نگران و اندوهناک شد و:

 

به دل گفت: ار این راست گوید همی          وز این گونه، زشتی نجوید همی

سیاوخش را سر بباید برید          بدین سان بود بندِ بد را کلید

 

کاوس به تحقیق کار سیاوش و سودابه پرداخت و ایشان را فرا خواند و از آنان خواست تا به راستی با او سخن بگویند و از آنچه گذشته بود او را آگاه سازند. سیاوش به راستی و درستی، همه داستان خود را با پدر باز گفت و سودابه دروغهای گذشته را تکرار کرد و افزود که سیاوش به من ابراز عشق کرد و مرا در آغوش کشید و بوسید امّا من،

نکرد مش فرمان، همه مویِ من          بکَند و خراشیده شد رویِ من

و اینک نیز از شدّت آسیبی که سیاوش بر من وارد ساخته است، فرزندی را که در شکم داشتم، فرود افکنده‌ام و جهان پیش چشمم تیره و تار شده است.

کاوس سر گشته و سرگردان، بر آن شد تا خود، گناهکار را بشناسد. بنابراین نخست سر و دست و جامه‌های سیاوش را و آن گاه تن سودابه را بویید. از تن سودابه بوی گلاب و می و مشک می‌آمد و از این بویها در جامه‌های سیاوش نشانی نبود، پس دریافت که سودابه دروغ می‌گوید و در دل اندیشه کرد که سودابه را به کیفر این گناه بکشد، امّا هنوز سودابه را دوست می‌داشت و وفاداریها و همراهیهای سودابه را در روزهای سختی و رنج، به یاد می‌آورد: روزگاری که در هاماوران در بند شاه هاماوران بود و سودابه روز و شب از او پرستاری می‌کرد و اینکه هاماورانیان در صورت کشته شدن سودابه، بر او شورش خواهند کرد و گذشته از همه اینها، سودابه، مادر چند تن از فرزندان وی بود. پس، از کشتن سودابه خودداری کرد و سیاوش را به هشیاری و رای و دانش، پند داد و از او خواست که:

 

مکن یاد از این نیز و با کس، مگوی         نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

 

چون سودابه دانست که کارها و سخنان او در دل کاوس، جایی نیافته است چاره‌ای دیگر کرد و دست به نیرنگی تازه زد و زنی، از خدمتگاران خود را که باردار بود، زر و سیم داد و او را واداشت که دارویی بخورد و دو بچه خویش را بیفکند و چون زن چنین کرد، سودابه آن نوزادان را در برگرفت و با فریاد و خروش و ناله، خود را به بیماری زد و آن کودکان مرده را به کاوس نشان داد و نالید که:

همی گفتمت کو چه کرد از بدی          به گفتار او، خیره، ایمن شدی

 

امّا کاوس باز هم بدین داستان بدگمان شد و :

همی گفت کاین را چه درمان کنم؟          نشاید که این، بر دل آسان کنم

پس فرمان داد تا ستاره‌شناسان را فرا خواندند و از آنان خواست تا دریابند که این فرزندان از سودابه‌اند یا نه. دانایان ستاره‌شناس یک هفته در این کار اندیشه کردند و در ستارگان نگریستند و سرانجام به کاوس گزارش دادند که :

دو کودک ز پشت کسی دیگرند          نه از پشت شاه و نه زین مادرند

و نشان مادر آن کودکان را نیز با کاوس گفتند و کاوس فرمان داد تا آن زن را یافتند و کشان‌کشان به نزد شاه آوردند و شاه از آن زن به خوشی و خشم پرسشها کرد، امّا زن، زبان به راستی نگشود و به هیچ وجه از آنچه کرده بود سخن نگفت. شاه سخنانی را که ستاره‌شناسان بدو گفته بودند با سودابه در میان نهاد و سودابه پاسخ داد که ستاره‌شناسان و دانایان از بیم سیاوش، چنین گفته‌اند و گریان و نالان، از بی‌گناهی خود و از گناهکاری سیاوش، سخن راند:

 

جز آن کو بفرماید، اخترشناس         چه گوید سخن؟ وز که جوید سپاس؟

سخن گر گرفتی چنین سرسری         بدان گیتی افکندم این داوری

ز دیده فزون زان ببارید آب          که بر دارد از رود نیل، آفتاب[17]

امّا کاوس باز هم بدین سخنان آرام نیافت و از موبدان دل‌آگاه یاری جست که چگونه می‌تواند در میان این دو تن به داد، داوری کند و گناهکار را از بی‌گناه باز شناسد.

پس، ایرانیان کهن، آیینی داشتند که چون نمی‌توانستند گناهکار و بی‌گناه را از یکدیگر باز شناسند، از آنان می‌خواستند تا از آتش بگذرند و اگر کسی از درون آتش به سلامت پای بیرون می‌نهاد، می‌پنداشتند که او بی‌گناه است و آتش بر او سرد شده است. موبدان به کاوس پیشنهاد کردند که سودابه و سیاوش از آتش بگذرند تا آن کس که بی‌گناه است از آتش با سرافرازی رهایی یابد و این شیوه را «آیین سوگند» می‌خواندند:

مگر آتش ِ تیز پیدا کند          گنه‌کرده را زود رسوا کند

کاوس‌شاه، این داستان را با سودابه و سیاوش در میان نهاد. سودابه پاسخ آورد که فرزندان مرده من بهترین نشان بی‌گناهی من هستند؛ این سیاوش است که باید از آتش بگذرد. امّا سیاوش که از بی‌گناهی خود به نیکی آگاه بود پیشنهاد شاه را با خوشرویی پذیرفت و داوطلب گذشتن از آتش گشت و شاه را گفت:

 

اگر کوه آتش بود، بسپَرم          از این، نیک، خوار است اگر بگذرم[18]

کاوس فرمان داد تا هیزم فراوان از دشت به شهر آوردند و دو کوه بلند از هیزم فراهم کردند و در میان آن دو کوه، راهی به اندازه گذر کردن چهار اسب‌سوار، از کنار یکدیگر، فراهم ساختند. پس شبی صد تن سوار از هر سو بر آن هیزمها آتش زدند و چون دود سیاهی که از بر افروختن آتش برمی‌خاست، فرو نشست و همه‌جا چون روز روشن گردید، سیاوش، به مانند سروی بلندبالا، با شادی و شادابی، که جامه‌ای سپید و چون برف پوشیده و بر اسبی سیاه سوار شده بود، به نزد پدر آمد:

رخ شاه‌کاوس پُر شرم بود          سخن گفتنتش با پسر نرم بود

سیاوش بدو گفت: اندُه مدار         کز این سان بود گردش روزگار

سری پر ز شرم و بهایی مراست          اگر بی گناهم، رهایی مراست

ور ایدون‌که، زین کار، هستم گناه[19]          جهان‌آفرینم ندارد نگاه

به نیروی یزدان نیکی‌دهش          از این کوه آتش بیابم رهش[20]

 

همه مردم که در گرداگرد آن کوه آتش، گرد آمده بودند بر سودابه نفرین می‌کردند و چشم از سیاوش بر نمی‌داشتند. سرانجام، سیاوش، بر اسب نشست و به درون کوه آتش شتافت:

 

سیاوش بر آن کوه آتش بتاخت          نشد تنگ‌دل، جنگ آتش بساخت

ز هر سو، زبانه همی برکشید          کسی خُود و اسب سیاوش ندید

 

همه، نگران و چشم به راه سیاوش بودند که ناگاه از همگان فریاد شادی برخاست و سیاوش به تندرستی از آتش بیرون آمد! و مردمان، با شگفتی دیدند که بر جامه سپید سیاوش، حتّی غباری از تیرگی و سیاهی ننشسته است و با خود گفتند اگر این آتش، آب بود جامه و تن سوار را می‌آلود، چگونه است که این جوان بی‌گناه از آتش گذر کرده است و بی‌هیچ آسیبی از آن بیرون آمده است؟!

 

چو بخشایش پاک‌یزدان بود          دَم آتش و آب، یکسان بود[21]

 

مردم و سواران شادیها کردند و بر سیاوش زر و سیم و گوهر افشاندند و:

یکی شادمانی بُد، اندر جهان          میان کهان و میان مهان

همی داد مژده، یکی را دگر         که بخشود بر بی‌گنه، دادگر[22]

امّا سودابه، از خشم، موی سر خود را می‌کند و می‌گریست و روی خود را می‌خراشید. سیاوش به نزد کیکاوس آمد و پدر، او را در آغوش گرفت و از او پوزشها خواست و سیاوش خدای بزرگ را سپاس گزارد که دشمنی سودابه را، بی‌اثر، ساخته است :

بدو گفت شاه: ای دلیر جوان!          که پاکیزه‌تخمی و روشن‌روان

خُنُک آن که از مادر پارسا          بزاید، شود بر جهان پادشا

 

کاوس، سه روز جشن و شادی آراست، و در روز چهارم سودابه را فرا خواند و سرزنشها کرد:

که بی‌شرمی و بدتنی کرده‌ای          فراوان دل من بیازرده‌ای

نشاید که باشی تو اندر زمین          جز آویختن نیست، پاداش این[23]

به دُژخیم فرمود کاین را به کوی          به دار اندر آویز و بر تاب روی[24]

سیاوش، که این داستان را دید، از شاه درخواست کرد که سودابه را ببخشد تا مگر پند و آیین پذیرد و به راه درست رود:

همی گفت با دل که بر دست شاه          گر ایدون‌که سودابه گردد تباه،

به فرجام کار، او پشیمان شود          ز من بیند آن غم، چو پیچان شود

بهانه همی جست از آن کار، شاه          بدان تا ببخشد گذشته‌گناه

سیاوخش را گفت: بخشیدمش          از آن پس که خون ریختن، دیدمش

سیاوش، پدر را سپاس گفت و از آن پس، کیکاوس با سودابه بار دیگر بر سر مهر آمد، ولی سودابه پیوسته می‌کوشید تا کاوس را با سیاوش دشمن سازد.

به گفتار او، شاه شد بدگمان          نکرد ایچ بر کس پدید آن زمان

به جامی که زهر افگند روزگار          از او نوش، خیره مکن خواستار

گفتار اندر آمدن افراسیاب به ایران

 

روزگار به آرامی سپری می‌شد که کارآگاهان برای کاوس خبر آوردند که افراسیاب عهد و پیمان و سوگند خود را شکسته است و با صد هزار سوار برگزیده شمشیرزن، به ایران تاخته است. کاوس بزرگان ایران را فرا خواند و:

 

بدیشان چنین گفت کافراسیاب          ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

همانا که یزدان نکردش سرشت          مگر خود سپهرش دگرگونه کِشت

که چندین به سوگند، پیمان کند         به خوبی زبان را گروگان کند،

چو گِرد آورد مردمِ جنگ‌جوی،          بتابد ز پیمان و سوگند، روی

سپه سازد و سازِ ایران کند         بسی زین بر و بوم، ویران کند

 

کاوس بر آن شد تا خود به رویارویی افراسیاب شتابد و با او به پیکار بپردازد، امّا سیاوش که از سودابه و گفت و گوهای پدر، در رنج بود، از پدر خواست تا او را به جنگ با افراسیاب بفرستد تا هم نام بجوید و هم از دست سودابه رهایی یابد.

 

به دل گفت: من سازم این رزمگاه         به چربی بگویم، بخواهم ز شاه،

مگر، کِم رهایی دهد دادگر         ز سودابه و گفت و گوی پدر

و دیگر کز این کار، نام آورم         چنان لشکری را به دام آورم

 

کاوس، با این پیشنهاد همداستان گشت و رستم را فرا خواند و سیاوش را با دوازده‌هزار سپاهی کارآمد، بدو سپرد و رستم را ستود که :

 

جهان ایمن از گُرز و شمشیر توست          سرماه، بر چرخ، در زیر توست

تهمتن بدو گفت: من بنده‌ام         سخن هر چه گویی نیوشنده‌ام

سیاوش پناه و روان من است         سر تاج او، آسمان من است

چو بشنید از او، آفرین کرد و گفت         که با جان پاکت، خرد باد جفت

 

سیاوش و لشکرش آماده رفتن شدند و کاوس، سپاه را سان دید و آن سپاه را بدرقه کرد و :

 

یکی آفرین کرد پُرمایه کی          که ای نامداران فرخنده‌پی!

مبادا بجز بخت، همراهتان          شود تیره، دیدار بدخواهتان

به نیک اختر و تندرستی، شدن          به پیروزی و شاد، بازآمدن

 

کاوس سیاوش را در آغوش گرفت و بدرود کرد و گویی می‌دانست که این آخرین دیدار آنهاست:

 

دو دیده پر از آب، کاوس‌شاه          همی بود یک روز با او به راه

سرانجام، مر یک دگر را کنار          گرفتند، هر دو چو ابر بهار

ز دیده همی خون فرو ریختند          به زاری خروشی برانگیختند

گواهی همی داد دل، بر شدن          که دیدار از آن پس، نخواهد بُدن

چنین است کردار گردنده دهر          گهی نوش یابی از او، گاه زهر

 

سیاوش و رستم، به زابلستان رفتند و پس از آنکه یک ماه به بزم و شادی نشستند و به شکار پرداختند، به نبرد با افراسیاب روی نهادند و تورانیان آگهی یافتند،

که آمد سپاهی و شاهی جوان          از ایران، گَوِ پیلتن، پهلوان

سپه‌کَش، چو رستم گَوِ پیلتن          به یک دست خنجر، به دیگر کفن

 

لشکر سیاوش، در دروازه شهر بلخ، با لشکریان توران درگیر شدند و پس از دو روز نبرد، بخشی از لشکر توران به سرداری «سپهرَم» را از ایران راندند و به گریز واداشتند و سیاوش و با لشکری پیروزمند، به شهر بلخ درآمد و نامه‌ای به پدر نوشت و بدو گزارش داد که اینک که دشمن را به مرزهای ایران و توران واپس رانده است، آیا از مرز بگذرد و به سُغد، که افراسیاب و لشکرش در آنجا هستند بتازد یا نه؟

 

به بلخ آمدم شاد و پیروزبخت          به فرّ جهاندارِ با تاج و تخت

کنون تا به جیحون سپاه من است          جهان زیر فرّ کلاه من است

به سُغد است با لشکر، افراسیاب          سپاه و سپهبد، بدان روی آب

گر ایدون‌که فرمان دهد شهریار          سپه بگذرانم، کنم کارزار

 

کاوس، از رسیدن مژده پیروزی سیاوش، شادی و سرافرازی بسیار نشان داد و به او پاسخ نوشت که لشکر را در همان جان نگه‌دار و در نبرد شتاب مکن، مگر آنکه افراسیاب بار دیگر از مرز ایران بگذرد:

 

تو را جاودان شادمان باد، دل          ز درد و بلا، گشته آزاد، دل

همیشه هنرمند بادا تنت         رسیده به کام آن دل روشنت

نباید پراگنده کردن سپاه          بپیمای روز و بیارای گاه

که آن ترک بدپیشه و ریمن است          که هم بد نژاد است و هم بد تن است

مکن هیچ بر جنگ جستن، شتاب         به جنگ تو آید، خود، افراسیاب

 

سیاوش از دریافت نامه پدر خشنود شد و لشکر را در بلخ نگاه داشت. از آن سو گرسیوَز، برادر افراسیاب که در این نبرد فرمانده سپاه توران بود، به نزد افراسیاب شتافت و او را از آمدن ایرانیان به بلخ و پیروزیهای آنان، آگاهی داد:

 

بگفت آن سخنهای ناباک و تلخ          که آمد سپهبد سیاوش، به بلخ

سپه‌کَش، چو رستم، سپه بی‌کران          بسی نامداران جنگاوران

به هر یک ز ما، بود پنجاه بیش          سرافراز با گُرزه گاومیش

پیاده، به کردار آتش بُدند          سپردار با تیر و ترکش بدند

 

افراسیاب، از دریافت گزارش شکست تورانیان از سیاوش، خشمگین شد و فرمان داد تا لشکری گران به یاری تورانیان فرستند.

گفتار اندر خواب دیدن افراسیاب

 

در همین روزگار، شبی، افراسیاب خوابی ترسناک دید و وحشت‌زده از خواب بیدار شد و فریاد زد و برخروشید و همه را بیدار ساخت و باز بی‌هوش گشت و همه بستگان و یاران خویش را نگران ساخت:

 

زمانی برآمد، چو آمد به هوش،          جهان دید با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد به تخت          همی بود لرزان، به سان درخت

بپرسید گرسیوَز از نامجوی          که بگشای لب وآن شگفتی، بگوی

چنین گفت پُر مایه افراسیاب          که هرگز کسی این نبیند به خواب

 

در خواب، بیابانی را دیدم پر از مار و آسمان و زمین را تیره و تار و پر از عقابان مردم‌خوار؛ همه جا خشک و بی‌آب و علف بود و من و لشکرم در جایی سراپرده زده بودیم که ناگهان، بادی تند و توفانی پر از گرد و خاک، برخاست و خیمه‌ها و درفش مرا سرنگون ساخت و از هر سو، جویی از خون به راه افتاد و همه لشکریان من بریده‌سر، بر خاک افتادند و سواران ایرانی پیروزمند در آمدند و سر تورانیان را بر نیزه افراشتند و تخت پادشاهی مرا از آنِ خود ساختند و مرا دست بسته و بی‌کس و پیاده، به سوی کاوس راندند و در کنار کاوس، جوانی چهارده‌ساله نشسته بود که ناگاه از جای برخاست و خروشی چون ابر برآورد و با شمشیر خود مرا به دو نیم کرد و من از آن درد، فریادکنان و نالان از خواب پریدم و از هوش برفتم.

گرسیوز، شاه را دلداری داد و از او خواست تا خوابگزاران را فرا خواند و خواب خویش را با آنان در میان نهد. پس دانایان و موبدان ستاره‌شناس گِرد آمدند و شاه، آنان را زر و سیم فراوان داد و از ایشان خواست تا خواب او را گزارش کنند. موبدان در اندیشه شدند و گزارش آن خواب را یافتند و به نزد شاه شتافتند، امّا چون گزارش خواب خوش‌آیند افراسیاب نبود، نخست از شاه زینهار خواستند تا بر آنان خشم نگیرد، پس شاه آنان را زینهار داد:

 

به زنهار دادن زبان داد شاه          کز آن بد، از ایشان نبیند گناه

 

پس موبدی زبان‌آور خواب شاه را چنین گزارش داد:

«ای شاه‌افراسیاب! لشکری از ایران به توران خواهد تاخت که فرماندهی آن با شاهزاده‌ای ایرانی است به نام سیاوش. بسیاری از پهلوانان و جهان‌دیدگان ایرانی همراه او هستند و برآنند تا توران‌زمین را ویران و تباه سازند. اگر تو با سیاوش به جنگ بپردازی، همه جهان را به خون خواهی کشید و هیچ کس از مرگ رهایی نخواهد یافت و اگر تو او را بکشی، دیگر در توران پادشاه و تخت و تاجی نخواهد ماند و جهان را آشوب و آشفتگی فرا خواهد گرفت و ایرانیان به کین‌خواهی سیاوش برخواهند خاست، و تو اگر مرغ شوی و به آسمان پرواز کنی، از خشم آنان نخواهی گریخت و گرفتار کینه آنان خواهی شد و جان خواهی باخت».

 

از این سان گذر کرد خواهد سپهر          گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر

 

افراسیاب، چون سخنان ستاره‌شناسان را شنید، دست از جنگ با ایرانیان برداشت و پنهانی، برادر خود گرسیوز را گفت که اگر من به جنگ با سیاوش نشتابم و ایرانیان به نبرد با ما پیشدستی نکنند، نه سیاوش کشته می‌شود و نه من و همه فتنه‌ها فرو می‌نشیند. بنابراین به جای جنگ، آشتی می‌جویم و زر و سیم فراوان برای کاوس می‌فرستم و همان رود جیحون را مرز ایران و توران می‌شناسم.

 

مگر، این بلاها ز من بگذرد         از آب، این دو آتش فرو پژمرد

 

افراسیاب انجمنی از خردمندان و هوشیاران و کارآزمودگان درگاه خویش، بساخت و این اندیشه را با آنان در میان نهاد و گفت:

 

مرا سیر شد دل ز جنگ و بدی          همی جُست خواهم ره ایزدی

کنون دانش و داد یاد آوریم         به جای غم و رنج، داد آوریم

برآساید از ما، زمانی، جهان         نباید که مرگ آید از ناگهان

گر ایدون که باشید همداستان          فرستم به رستم یکی داستان

دَرِ آشتی با سیاووش نیز          بجویم، فرستم بی‌اندازه چیز

همگان، با این اندیشه همداستانی کردند و افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا با دویست سوار و هدیه‌های بی‌شمار چون گنج و ارمغانها و اسبان آراسته بسیار و شمشیرهایی با نیامهای نقره و تاج و تخت گوهرآذین و دویست غلام و کنیزک و گستردنیها و پوشیدنیهای بی‌مانند، به نزد رستم و سیاوش برود و آشتی بجوید و همان مرزهای پیشین ایران و توران را مرز و سرزمین بشناسد و بگوید که:

 

ز یزدان بر آن گونه دارم امید          که آید درود و خُرام و نوید

به بخت تو آرام گیرد جهان          شود جنگ و ناخوبی، اندر نهان

 

گرسیوز آن هدیه‌های گرانبها را برگرفت و روی به ایران‌زمین نهاد و چون به کنار رود جیحون رسید، فرستاده‌ای به نزد سیاوش فرستاد تا سیاوش را از آمدن وی آگاه سازد و از آنجا به نام فرستاده افراسیاب به بلخ شتافت. سیاوش او را به درگاه خویش خواند و:

 

سیاوش ورا دید، بر پای خاست          بخندید بسیار و پوزش بخواست

ببوسید گرسیوز از دور، خاک         رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سیاووش بنشاندش زیر تخت          از افراسیابش بپرسید سخت

 

گرسیوز هدیه‌های سیاوش و رستم را از چشم آنها گذرانید و:

 

کس اندازه نشناخت آن را، که چند          ز دینار و از تاج و تخت بلند!

 

رستم و سیاوش آن ارمغانها را پسندیدند و گرسیوز را در سرایی شایسته جای دادند و رستم، گرسیوز را به بزم خویش فرا خواند و یک هفته را با او به شادی و گفت و گو گذرانید و از وی خواست تا درباره پیشنهادهای آشتی گرسیوز با بزرگان رای‌زنی کند:

 

سیاوش ز رستم بپرسید و گفت          که این راز بیرون کنید از نهفت

که این آشتی جستن از بهر چیست؟          نگه کن که تریاک یا زهر چیست؟

 

سیاوش با رای‌زنی رستم بر آن شد تا از گرسیوز بخواهد که برای استواری بیشتر این پیمان، افراسیاب صد تن از نزدیکان و بستگان خود را به گروگان به ایرانیان بسپارد و از همه شهرهایی که از ایران‌زمین، گرفته است، بیرون رود و به مرزهای کهن توران باز گردد تا سیاوش بتواند به کاوس پیشنهاد کند که آشتی با تورانیان را بپذیرد. پس سیاوش این داستان را با گرسیوز در میان نهاد و گفت:

 

اگر زیر نوش اندرون، زهر نیست          دلت را ز رنج و زیان، بهر نیست،

ز گُردان که رستم بداند همی          کجا نام ایشان بخواند همی،

برِ من فرستد به رسم نوا         بدین خوب‌گفتارِ تو بر، گوا

نباشد جز از راستی در میان          به کینه نبندد کمر بر میان[25]

 

 

گرسیوز نیز فرستاده‌ای نزد افراسیاب روانه ساخت و به او پیغام داد که سیاوش،

 

گروگان همی خواهد از شهریار          چو خواهی که برگردد از کارزار

چون پیغام گرسیوز به افراسیاب رسید، از شنیدن شرطهای سیاوش برای آشتی، اندوهگین و نگران شد و اندیشید که اگر صد تن از نزدیکان خویش را بفرستد، برای او شکستی بزرگ است و اگر از انجام این درخواست سر باز زند همه گفته‌ها و کرده‌ها و پیغام‌فرستادنها و آشتی‌خواستنها، دروغ جلوه خواهد کرد. به هر حال بر آن شد تا گروگانها را به نزد سیاوش بفرستد تا شاید بلاهایی را که ستاره‌شناسان پیش‌بینی کرده بودند، از خود بگرداند. پس، همچنان که رستم خواسته بود، صد تن از کسانی را که بسیار به او نزدیک بودند، به نزد سیاوش فرستاد و لشکر خود را از همه سرزمینهایی که از آنِ ایرانیان بود، بیرون کشید و گرسیوز انجام همه این کارها را به رستم گزارش کرد:

 

چو از رفتنش رستم آگاه شد          روانش از اندیشه کوتاه شد

به نزد سیاوش بیامد چو گرد          شنیده‌سخن‌ها همه یاد کرد

بدو گفت: چون کارها گشت راست          فرستاده گر باز گردد، رواست

 

سیاوش، فرمان داد تا گرسیوز را خلعتها و هدیه‌های فراوان دادند و او را شاد و خرّم به توران باز گرداندند. پس سیاوش با رستم و دیگر بزرگان به رای‌زنی پرداخت و بر آن شد تا رستم را به نزد پدر فرستد و داستان گفت و گوها و موافقتهای خود را با تورانیان به او گزارش کند. آنگاه نامه‌ای به پدر نگاشت و پس از آفرین بر خداوند بزرگ و کیکاوس همه آنچه را که گذشته بود به وی گزارش کرد و از او خواست تا افراسیاب را ببخشد و با آنچه انجام شده بود همداستانی کند:

گر او را ببخشد، ز مهرش سزاست          که بر مهر او، چهره او گواست

 

رستم که از واکنش کاوس، نگران بود، با سیاوش از خوی تند کاوس سخن راند و افزود که کاوس هرگز از آنچه خلق و خوی اوست، باز نمی‌گردد:

 

چنین گفت با او گَوِ پیلتن          کز این در، که یارد گشادن دهن؟

همان است کاوس کز پیش بود          ز تیزی، نه کاهد، نه خواهد فزود

 

رستم، نامه سیاوش را برگرفت و به نزدیک کاوس شتافت و از آن سو گرسیوز به نزد افراسیاب رسید و از بزرگیها و ارجمندیهای سیاوش با او سخن گفت:

 

همه داستانِ سیاوش بگفت          که او را ز شاهان کسی نیست جفت

دلیر و سخنگوی و گُرد و سوار          تو گویی خرد دارد اندر کنار

بخندید و با او چنین گفت شاه          که چاره به از جنگ، ای نیک‌خواه!

به گنج و درم، چاره آراستم         کنون شد بر آن سان، که من خواستم

 

امّا، هر چه افراسیاب از این پیمان خشنود بود، در دربار کاوس، داستان به گونه‌ای دیگر بود. چون رستم با نامه سیاوش به نزد کاوس بار یافت و همه داستانهای رخ داده را گزارش کرد، شاه ایران خشمناک شد و به سرزنش رستم پرداخت که گیرم که سیاوش جوان و ناکارآزموده بود، چرا تو بدیهای افراسیاب و ستمهایی را که او به ما ایرانیان کرده است، از یاد بردی؟ در این هنگام، چاره جنگ است و آشتی نیست. من خود می‌خواستم به نبرد با افراسیاب بشتابم، امّا بزرگان، تو و سیاوش را فرستادند و شما به خواسته‌ای اندک و هدیه‌هایی ناچیز که او به ستم از دیگران ستانده است، فریب خوردید و با او پیمان بستید و گمراه شدید. افراسیاب از جان گروگانها نخواهد ترسید و همین که بار دیگر توانمند شد، به ایران خواهد تاخت. اگر تو و سیاوش از جنگ خسته شده‌اید، من از کارزار، خسته نیستم هم اکنون فرستاده‌ای به نزد سیاوش می‌فرستم و از او می‌خواهم که همه هدیه‌های افراسیاب را در آتش بنهد و بسوزاند و همه گروگانها را به نزد من فرستد تا آنان را نابود کنم و تو نیز ای رستم! به نزد سیاوش باز گرد و کار نبرد بساز و به توران بتاز و به بدی کردن بپرداز تا افراسیاب ناگزیر به نبرد با تو گردد.

 

سپه را بفرمای تا یک‌سره          چو گرگ اندر آیند پیش بره

چو تو سازگیری بد آموختن          سپاهت کند غارت و سوختن

بیاید به جنگ تو افراسیاب          چو گردد بر او ناخوش آرام و خواب

 

امّا رستم پاسخ داد که ای شهریار! تو خود فرمان دادی که ما در جنگ شتاب نورزیم و بگذاریم تا افراسیاب از جیحون گذر کند و به مرزهای ما بتازد ما نیز چنین کردیم امّا او آتش‌بس خواست و :

 

کسی کآشتی جوید و سور و بزم          نه نیکو بود پیش رفتن به رزم

 

پیمان‌شکنی نیز گناهی بزرگ است و شایسته تو و ما نیست. اگر سیاوش در نبرد پیروز می‌شد چه چیزی جز تخت و تاج و نگین و سرزمینهای ایرانی را به دست می‌آورد؟ اینک او همه اینها را با آشتی فراهم آورده است. پس، اینک که ما همه آنچه را که می‌خواسته‌ایم به دست آورده‌ایم، چرا به جنگ بپردازیم؟ امّا اگر افراسیاب به جنگ روی آورد، ما نیز از جنگ روی‌گردان نیستیم. بنابراین، جایی برای نگرانی نیست، امّا من بروشنی می‌گویم که از سیاوش پیمان‌شکنی مخواه که او نخواهد پذیرفت:

 

ز فرزند، پیمان‌شکستن مخواه          دروغ، ایچ کی در خورد با کلاه؟

نهانی چرا گفت باید سَخُن؟          سیاوش ز پیمان نگردد ز ُبن

وز این کار کاندیشه کرده است شاه         بر آشوبد این ناموَر پیشگاه

 

کاوس از شنیدن این سخنانِ روشن رستم به خشم درآمد و او را سرزنش کرد که همه این کارها را تو به سیاوش یاد داده‌ای و از این کار، تن‌آسایی خود را خواسته‌ای، نه نیکی و خیر ما را، و اینک تو در همین جا بمان تا من طوس را با نامه‌ای به نزد سیاوش فرستم که آنچه را فرمان می‌دهم، انجام دهد و گرنه سپاه را به طوس سپارد و خود به ایران بازگردد. پس رستم با نگرانی و اندوه و خشم بسیار از درگاه کاوس بیرون آمد و فریاد کشید که:

 

اگر طوس جنگی‌تر از رستم است          چنان دان که رستم به گیتی کم است

 

کاوس نیز بی‌درنگ طوس سپهسالار را فرا خواند و با پیغامهای درشت، به نزد سیاوش فرستاد و در نامه‌ای که به وی نگاشت، او را از اینکه با تورانیان آشتی کرده است، سرزنش کرد و افزود: تو فریب افراسیاب را خورده‌ای و با زنان و کنیزان به بزم‌جویی سرگرم شده‌ای و از نبرد کردن روی‌گردان گشته‌ای و رستم نیز زراندوزی و آزمندی کرده است که تو را از آشتی باز نداشته است:

 

اگر بر دلت رای من تیره گشت          ز خواب جوانی سرت خیره گشت،

شنیدی که دشمن به ایران چه کرد          چو پیروز شد روزگار نبرد

کنون، خیره آزرمِ دشمن مجوی          بر این بارگه بر، مریز آب‌روی

منه در جوانی سر اندر نشیب          گر از چرخ گَردان نخواهی نهیب

 

و از سیاوش خواست تا گروگانهای تورانی را به نزد وی فرستد و فریب افراسیاب را نخورد :

 

درِ بی‌نیازی به شمشیر جوی         به کوشش بود شاه را آب‌روی

 

همین که طوس به نزد تو رسید، گروگانها را دست‌بسته بر خران بنشان و به نزد من فرست[26]  و گرنه سپاه را به طوس واگذار و خود به ایران باز گرد که تو

مرد پرخاش و جنگ و دلاوری نیستی!

چون این نامه به سیاوش رسید و آن سخنان‌نادرست و ناخوب کاوس را شنید،

 

ز کار پدر دل پُر اندیشه کرد          ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد گرد و سوار          ز خویشان شاهی چنین نامدار

همه نیک‌خواه و همه بی‌گناه          اگر شان فرستم به نزدیک شاه

نه پرسد، نه اندیشد از کارشان          همان گه کند زنده بر دارشان

به نزدیک یزدان چه پوزش کنم؟         بد آید ز شاه جهان بر تنم

 

سیاوش می‌اندیشید که اگر گروگانهای بی‌گناه را به شاه‌کاوس بسپارد، او بی‌اندیشه و درنگ آنان را خواهد کشت و اگر سپاه را به طوس سپارد و به ایران باز گردد، با سودابه و نیرنگها و آزارهای او چه کند؟ پس با یاران نزدیک خویش بهرام گودرز و زنگه شاوران، پنهان از دیگران، به رای‌زنی پرداخت و داستان را با آنان در میان نهاد و گفت:

 

چه باید همی خیره خون ریختن          چنین دل، به کین اندر آویختن

همی سر ز یزدان نباید کشید          فراوان نکوهش نباید شنید

به خیره همی جنگ فرمایدم          بترسم که سوگند بگزایدم

بر این گونه پیمان که من کرده‌ام          به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی          فراز آید از هر سویی کاستی

زبان برگشایند هر کس، به بد          به هر جای بر من، چنان چون سزد

به کین بازگشتن، بریدن ز دین،         کشیدن سر از آسمان و زمین

چنین کی پسندد ز من کردگار؟          کجا بر دهد گردش روزگار؟

 

یاران، او را به فرمانبرداری از خواست پدر، پند دادند و از وی خواستند تا با دلاوری با تورانیان بجنگند و روزگار خود و آنان را تیره و تار نسازد.

 

پر از خون مکن دیده و تاج و تخت         مخوشان ز بُن خسروانی‌درخت[27] 

نه نیکو بود بی تو تخت و کلاه          سپاه و در و پرده و بارگاه

سر و مغز کاوس آتشکده است          همه مایه و جنگ او بیهُده است

 

امّا سیاوش پند یاران را نپذیرفت و گفت: پند پدر به اندازه فرمان آفریدگار ارجمند نیست؛ زیرا

کسی کو ز فرمان یزدان بتافت          سراسیمه شد، خویشتن را نیافت

همی دست یازید باید به خون          به کین دو کشور، بُدَن رهنمون

 

سیاوش از زنگه شاوران خواست تا گروگانهای تورانی را با زر و مال و هدیه‌های افراسیاب، برگیرد و به توران ببرد و تورانیان را از این داستان که شاه ایران آشتی را نپذیرفته است آگاه سازد، و فرماندهی سپاه ایران را تا رسیدن طوس سپهسالار به بهرام گودرز سپرد و خود بر آن شد تا به سرزمینی دیگر بگریزد تا از دست سودابه و کاوس رهایی یابد، و از زنگه خواست:

که شو، شاه توران‌سپه را بگوی          کز این کار، ما را چه آمد به روی

از این آشتی، جنگ بهر من است          همه نوش تو، درد و زهر من است

ز پیمان تو سر نگردد تهی          وگر دور مانم ز تخت مهی

یکی راه بگشای تا بگذرم          به جایی که کرد ایزد آبشخورم

یکی کشوری جویم اندر جهان          که نامم ز کاوس ماند نهان

ز خویِ بدِ او سخن نشنوم          ز پیکار او یک زمان بغنوم

 

زنگه گروگانها را برگرفت و به نزد افراسیاب برد. افراسیاب از آن داستانها در شگفت شد و اندوهگین گشت و زنگه را گرامی داشت و:

 

بفرمود تا جایگه ساختند          ورا چون سزا بود، بنشاختند

چو پیران بیامد تهی کرد جای          سخن راند با نامور کدخدای

بپرسید کاین را چه درمان کنیم؟          و از این راه جستن، چه پیمان کنیم؟

بدو گفت پیران که ای شهریار!          انوشه بَدی[28] ، تا بود روزگار

پیران، پاسخ داد که باید سیاوش را در خاک توران پذیرفت و او را گرامی داشت و گنج از او دریغ نکرد؛ زیرا

 

من ایدون شنیدم که اندر جهان          کسی نیست، مانند او از مِهان

به بالا و دیدار و آهستگی          به فرهنگ و رای و به شایستگی

هنر، با خرد نیز بیش از نژاد         ز مادر چنو شاهزاده، نزاد

 

اگر تنها هنر سیاوش این باشد که برای او تاج و تخت ارزشی نداشته باشد، تا بتواند از پیمان و عهدی که بسته بود، پاسداری کند، همین یک هنر برای گرامی‌داشت او بسنده است. نباید گذاشت تا سیاوش به سرزمینی دیگر پناه برد؛ به علاوه کاوس پیر است و دیر یا زود خواهد مرد و تاج و تخت خود را به فرزند خواهد سپرد و سیاوش جانشین او خواهد شد و بزرگان در آن هنگام، تو را سرزنش خواهند کرد که چرا سیاوش را در توران نپذیرفتی. پس بیا، و او را فرزندوار بپذیر و جایگاهی نیکو بدو ببخش و یکی از دختران خود را به همسری او در آور تا روزی که به ایران باز می‌گردد دوست تو باشد:

سیاوش جوان است و با فرّهی          بدو ماند آیین تخت مِهی

اگر شاه بیند، به رای بلند          نویسد یکی نامه پندمند

چنان چون نوازند فرزند را،          نوازد جوانِ خردمند را

یکی جای سازد بدین کشورش          بدارد سزاوار، اندر خورش

به آیین دهد دختری را بدوی          بداردâش با ناز و با آب‌روی

مگر کو بماند به نزدیک شاه          کند کشور و بومت آرامگاه

وگر باز گردد سوی شهریار          تو را بهتری باشد از روزگار

سپاسی بود نزد شاه زمین          بزرگان گیتی، کنند آفرین

برآساید از کین دو کشور مگر          بدین، آورید ایدرش دادگر

ز دادِ جهان‌آفرین این سزاست          که گردد زمانه بدین جنگ راست

 

افراسیاب، این سخنان خردمندانه پیران سپهسالار را پسندید و دبیران را پیش خواند و نامه‌ای مهربانانه به سیاوش نگاشت که:

شنیدم پیام از کران تا کران          ز بیدارâدل، زنگه شاوَران

غمی شد دلم زآنکه شاه جهان          چنین تیز شد با تو اندر نهان

ولیکن ز گیتی جز از تاج و تخت         چه جوید خردمند بیداربخت؟

تو را این همه، ایدر، آراسته است          اگر شهریاری و گر خواسته است

همه شهر توران، برندت نماز         مرا خود به مهر تو باشد نیاز

تو فرزند باشی و من چون پدر          پدر پیش فرزند بسته کمر

بدارمâت بی‌رنج فرزندوار          به گیتی تو مانی ز من یادگار

سپاه و دژ و گنج من، آنِ توست          به رفتن بهانه نبایدâت جُست

نماند تو را با پدر جنگ دیر          کهن شد، مگر گردد از جنگ سیر

تو را باشد ایران و گنج و سپاه          ز کشور به کشور بیابی کلاه

 

افراسیاب این نامه را به زنگه شاوران داد و او را با خلعتهای بسیار به نزد سیاوش فرستاد و زنگه هر آنچه را دیده و شنیده بود، به سیاوش گزارش داد. سیاوش از خواندن نامه افراسیاب هم شادمان شد و هم غمگین گشت: شاد شد، زیرا جایی برای پناه بردن پیدا کرده بود، و غمگین می‌نمود زیرا ناچار شده بود که از دست پدر و سودابه، به دشمن سرزمین خویش پناه برد ... سیاوش، آنگاه نامه‌ای به پدر نوشت و از خشمهای نابهنگام و نادرست وی و رنجهایی که از سودابه کشیده بود، از داوطلب شدن برای نبرد با تورانیان و آشتی خردمندانه‌ای که با آنان فراهم ساخته بود، سخن گفت و از پدر گله کرد :

که من با جوانی خرد یافتم          به هر نیک و بد، تیز بشتافتم

نیامد همی هیچ کارت پسند          گشادن همان و همان بود بند

چو چشمت ز دیدار من گشت سیر          برِ سیر بوده، نباشیم دیر

ز شادی مبادا دل تو رها          شدم من ز غم در دمِ اژدها

 

چون سیاوش این نامه را به پدر فرستاد، تاج و تخت و سراپرده و سپاه را به بهرام گودرز سپرد و از او خواست که همه را به طوس سپهسالار بسپارد و خود با سیصد سوار، به این بهانه که پیران به کنار رود جیحون آمده است و باید خود، به پیشواز او برود، رهسپار توران‌زمین گشت و در هر شهری از او با گرمی و مهربانی پذیرایی می‌شد تا به «قچقار باشی» رسید. در آنجا پیران سپهسالار با هزار تن از بستگان خویش، به پیشواز سیاوش آمد و چهار پیل سپید و تختی از پیروزه و درفشی درخشان و تختی زرّین و اسبی با زین طلایی گوهرنشان و بسیاری از چیزهای گرانبهای دیگر، به سیاوش هدیه داد و سیاوش را در آغوش گرفت و:

ببوسید پیران سرا پای او          همان خوب‌چهر دلارای او

 

هر دو به شهر رفتند و مردم شهر به شادی و پایکوبی پرداختند و سیاوش به یاد ایران و روزهایی که در زابلستان به مهمانی رستم رفته بود افتاد و گریست:

 

از ایران دلش یاد کرد و بسوخت          به کردار آتش همی برفروخت

ز پیران بپوشید و پیچید روی          سپهبد بدید آن غم و درد اوی

بدانست کو را چه آمد به یاد          غمی گشت و دندان به لب، بر نهاد

 

سیاوش از پیران خواست تا با او پیمان ببندد و به راستی به او بگوید که آیا بودن او در توران‌زمین درست است یا نه، تا اگر چنین کاری شایسته نیست، از آنجا بگذرد و بر سرزمینی دیگر برود و پیران پاسخ داد که :

«ای فرزند! نگران مباش و دل از مهر افراسیاب دور مکن، زیرا اگر چه همگان نام افراسیاب را به بدی یاد می‌کنند، او مردی خداشناس و خردمند و با هوش است و بیهوده با کسی دشمنی و ستم نمی‌کند و من هم با او خویشم و هم راهنما و سپهسالار او هستم و صدها هزار لشکر و اسب و سلاح و بوم و بر او در دست من است و من با همه توانایی خود از تو پشتیبانی می‌کنم»:

 

فدای تو بادا همه هر چه هست          گر ایدر کنی تو به شادی نشست

پذیرفتم از پاک یزدان، تو را          به رای و دلِ هوشمندان تو را

که بر تو نیاید ز بدها گزند          نداند کسی راز چرخ بلند

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر          بیامیزی از درد، تریاک و زهر

سیاوش از شنیدن سخنان مهرآمیز پیران، شادمان گشت و با او به بزم و شادی نشست و پس با او به «بهشت کنگ» شتافت که پایتخت افراسیاب در آنجا بود. افراسیاب پیاده به پیشواز سیاوش آمد و :

 

گرفتند مر یکدگر را به بر          همی بوسه دادند بر چشم و سر

از آن پس چنین گفت افراسیاب          که بَد در جهان اندر آمد به خواب

از این پس نه آشوب خیزد نه جنگ          به آبشخور آیند میش و پلنگ

به تو، رام گردد زمانه کنون          برآساید از جنگ و از جوش و خون

پدروار پیش تو، مهر آورم          همیشه پُر از خنده، چهر آورم

سیاوش بر او آفرین کرد سخت          که از گوهر تو، مگرداد بخت

 

افراسیاب یکی از کاخهای زیبای خود را به سیاوش واگذار کرد و آن را برآراست و سیاوش در آن، جای گزید و شاه و بزرگان او را هدیه‌ها بخشیدند و افراسیاب فرزند خود «شیده» را به همنشینی با سیاوش گماشت و:

 

بدو داد جان و دل افراسیاب          همی بی سیاوش نیامدش خواب

 

شبی، افراسیاب با سیاوش گفت که شنیده‌ام که تو بسیار هنرمندی و در چوگان بازی بی‌مانندی، بیا تا فردا به چوگان بازی بپردازیم. سیاوش با فروتنی بسیار این درخواست را پذیرفت و فردا، بامدادان، چوگان‌بازان، به میدان چوگان شتافتند و افراسیاب از سیاوش خواست که من در یک‌سو بازی می‌کنم و تو در سوی دیگر، امّا سیاوش این پیشنهاد را نپذیرفت و از او دستوری خواست تا در زمره یاران وی به چوگان بازی بپردازد، امّا افراسیاب پافشاری کرد که سیاوش در برابر او و در گروه دیگر بازی کند:

 

سپهبد ز گفتار او شاد شد          سخن گفتن دیگران خوار شد

«به جان و سر شاه‌کاوس» گفت          که با من تو باشی هماورد و جفت

هنر کن به پیشِ سواران پدید          بدان، تا نگویند کو، بد گزید

افراسیاب، گلباد و گرسیوز و جَهن و پولاد و پیران و نَستیهَن و هومان را به یاری گروه خود برگزید و رویین و شیده و اَندَریمان و اوخواست را به یاری سیاوش گماشت، امّا سیاوش پهلوانان را شایسته بازی خود ندانست و از شاه خواست تا اجازه دهد که یاران خود را از میان ایرانیانی که با او همراه بودند، برگزیند :

 

سیاوش چنین گفت کای نامجوی!          از اینان که یارد شدن پیش گوی

همه یار شاهند و تنها منم          نگهبان چوگان و یکتا، منم

گر ایدون‌که فرمان دهد شهریار          بیارم از ایران به میدان سوار

سپهبد چو بشنید از او داستان          بدان داستان، گشت همداستان

سیاوش هفت تن از ایرانیان را برگزید و به میدان بازی درآورد و بازی آغاز شد و سیاوش آنچنان زیبا و نیک به چوگان بازی پرداخت که همگان را به ستایش واداشت:

به آواز گفتند: هرگز سوار          ندیدیم بر زین چنین نامدار

چون چوگان بازی به انجام رسید، سیاوش و افراسیاب برآسودند، ولی دیگران همچنان بازی می‌کردند و ایرانیان از تورانیان برنده می‌شدند که سیاوش از ایرانیان به زبان پهلوی خواست تا بگذارند که تورانیان نیز برنده شوند و ایرانیان کار را به تورانیان گذاشتند و غوغای پیروزی آنان برخاست و افراسیاب فهمید که پهلوی سخن‌گفتن سیاوش، با بازی‌کنان ایرانی، برای چه بوده است. پس افراسیاب سیاوش را گفت که شنیده‌ام تو در تیراندازی نیز بی‌همتا هستی. سیاوش کمان خود را به افراسیاب نشان داد و افراسیاب کمان سیاوش را به برادر خویش گرسیوز داد و از وی خواست تا آن را به زه کند، امّا گرسیوز از مالید کمان سیاوش بازماند و همین کار، او را به بداندیشی با سیاوش و رشک بردن بر او، رهنمون شد، امّا افراسیاب خود بر زمین نشست و خانه کمان را بمالید و آن را شادمانه به زه کرد و کمان سیاوش را ستود که :

مرا نیز گاهِ جوانی کمان          چنین بود و اکنون دگر شد گمان

به توران ایران کس این را به چنگ          نیارد گرفتن به هنگام جنگ

 

در میدان اسب‌سواری، نشانه گذاشتند و سواران به تیراندازی شتافتند و سیاوش نیز بر اسب سوار شد و تیری پرتاب کرد که درست به میان نشانه خورد و بار دیگر تیری چهارپَر به سوی آن نشانه پرتاب ساخت که باز هم نشانه را درید و سومین تیر را نیز در هنگام اسب تازی پرتاب کرد و به نشانه زد و از اسب فرود آمد و به نزد شاه شتافت و همگان زبان به ستایش وی گشادند و افراسیاب، سیاوش را خلعتهایی شایسته بخشید و به کاخ سیاوش فرستاد و از او خواست تا روزی را با هم به شکارگاه بروند. پس با یوز و باز شکاری و لشکری برگزیده به شکارگاه شتافتند و چون سیاوش در دشت، گوران را دید، چون باد به سوی آنان تاخت و در پستی و بلندیها آنان را دنبال کرد و گوری را با شمشیر به دو نیم ساخت آنچنان که:

به یک جو ز یک سو گران‌تر نبود          نظاره شد آن لشکر و شاه زود

بگفتند یک سر همه انجمن          که اینَت سر افراز و شمشیر زن!!

سیاوش بار دیگر، به شکارگاه درآمد و شکار بسیار کرد و بزرگان، شادمانه به شهر بازگشتند و از آن پس، افراسیاب یک‌دم، بی سیاوش به سر نمی‌برد:

 

سپهبد چه شاد و چه بودی دژم         بجز با سیاوش نبودی به هم

بر این گونه یک سال بگذاشتند          غم و شادمانی به هم داشتند

 

روزی که پیران و سیاوش با هم بودند، و از هر دری سخن می‌راندند، پیران به سیاوش گفت که با این همه مهری که افراسیاب به تو دارد و تو را چون فرزندان خویش گرامی و ارجمند می‌شمارد، بیا و در توران بمان و جایی برای خویش بساز و همسری از میان دختران بزرگ‌زادگان تورانی برای خود برگزین؛ زیرا تو در توران‌زمین، تنها هستی

برادر نداری، نه خواهر، نه زن          چو شاخِ گلی، بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش          از ایران مبر درد و تیمار بیش

 

پیران، به سیاوش پیشنهاد کرد که در سراپرده افراسیاب، سه دختر است که هر یک از دیگری زیباترند و گرسیوز نیز، سه دختر ارجمند و زیبا دارد که نژادشان به فریدون می‌رسد و خود من هم چهار دختر دارم که شایسته تواند، امّا من به تو پیشنهاد می‌کنم که «فرنگیس» دختر افراسیاب را به همسری بپذیری. سیاوش پاسخ داد که همسرگزیدن، فرمانبرداری از خداوند است و اگر من دیگر نتوانم به ایران باز گردم و پدر خویش را ببینم و از رستم و بهرام و زنگه شاوران و دیگر بزرگان ایران دیدار کنم و باید در توران‌زمین زندگی کنم، تو برای من پدری کن و هر زنی را که خواستی برای من برگزین :

بدو گفت پیران که با روزگار          نسازد خردیافته، کارزار

نیابی گذر تو ز گردان سپهر         کز اوی است پرخاش و آرام و مهر

به ایران اگر دوستان داشتی          به یزدان سپردی و بگذاشتی

نشست و نشانت کنون ایدر است          تو را تخت ایران به دست اندر است

 

پیران به نزد افراسیاب شتافت و فرنگیس را برای سیاوش خواستگاری کرد و گفت این پیام از سیاوش است که :

 

پس ِ پرده تو یکی دختر است          که ایوان و تخت مرا در خور است

فرنگیس خواند همی مادرش          شوم شاد اگر باشم اندر خورش

 

افراسیاب که از ستاره‌شناسان شنیده بود که از پیوند فرنگیس و سیاوش، پسری به جهان خواهد آمد که شگفتیها خواهد برانگیخت و جهان را در زیر فرمان خویش خواهد آورد، با این خواستگاری همداستان نبود و می‌اندیشید که:

 

چرا کِشت باید درختی به دست          که بارش بود زهر و بیخش کَبَست؟

ز کاوس و از تخم افراسیاب          چو آتش بود تیز، با موج آب

ندانم به توران گراید به مهر          و یا سوی ایران کند پاک چهر

 

امّا پیران افراسیاب را دلداری داد که نگران فرزندی که از این پیوند می‌زاید مباش و به گفته ستاره‌شناسان منگر؛ زیرا فرزندی که از سیاوش و فرنگیس زاده می‌شود، نژاده‌ای خردمند و سربلند خواهد بود که بر ایران و توران فرمانروایی خواهد یافت و دو کشور را از نبردهای پی در پی، آسوده خواهد ساخت و روزگار کار خویش را خواهد کرد و هر نیک و بدی را که بخواهد، پیش خواهد آورد و ما را به کارهای او، کاری نیست امّا من سرانجامِ این پیوند را فرخنده می‌دانم و از تو می‌خواهم که فرنگیس را به همسری سیاوش درآوردی و نگران نباشی. افراسیاب سرانجام، درخواست پیران را پذیرفت و پیران شادمانه او را ستود و به نزد سیاوش بازگشت و به او مژده داد، و :

 

چنین گفت کامروز برساز کار          به مهمانیِ دخترِ شهریار

سیاووش را دل، پر از شرم بود          ز پیران، رخانش پر آزرم بود

بدو گفت: رو هر چه خواهی بساز          تو دانی که بر تو مرا نیست راز

 

پیران به خانه رفت و با «گلشهر» همسر خویش، هدیه‌ها و ارمغانهای فراوان، برای فرنگیس آماده ساخت و گلشهر همه را از سوی سیاوش به نزد فرنگیس برد:

 

زمین را ببوسید گلشهر و گفت          که خورشید را گشت ناهید جفت

 

آنگاه، هفت شبانه‌روز، شادی و جشن ساختند و فرنگیس را با شکوه فراوان به کاخ سیاوش بردند :

 

بیامد فرنگیس چون ماهِ نو          به نزدیک آن تاجور شاه نو

 

افراسیاب نیز، ارمغانهای فراوان برای فرنگیس و سیاوش فرستاد و فرمانی نگاشت و فرمانروایی بخش بزرگی از توران تا چین را به سیاوش داد و جشنی بزرگ و بزمی دلپذیر آراست که یک هفته به درازا کشید و در روز هشتم، سیاوش و پیران به نزد افراسیاب رفتند و از او سپاسگزاری کردند :

 

گرفتند هر دو بر او آفرین          که ای مهربان شهریار زمین!

سرت سبز باد و دلت ارجمند          مَنِش برگذشته ز چرخ بلند

 

یک سال از این داستان گذشت و افراسیاب به سیاوش پیغام فرستاد که برخیز و سرزمینهایی که به تو داده‌ام ببین، و در هر شهری که خواستی آرام بگیر و با شادی و نیکی زندگی کن. سیاوش نیز شادمانه سپاه آراست و با گنج و جنگ‌افزار فراوان، با فرنگیس و پیران، رهسپار فرمانروایی خویش گشت و پیران که خود از شهر ختن بود، در این شهر، یک ماه از سیاوش و فرنگیس پذیرایی کرد و آنگاه سیاوش و پیران رهسپار سرزمینهایی که افراسیاب به سیاوش بخشیده بود شدند و به هر جا که می‌رسیدند مردم به پیش‌باز آنها می‌آمدند و ایشان را گرامی و ارجمند می‌داشتند، تا آنکه به سرزمینی بسیار آباد و زیبا رسیدند که در یک سوی آن دریا بود و در سوی دیگر آن، کوهسار و شکارگاهی خرّم و پر آب داشت. سیاوش آن سرزمین را بسیار پسندید و به پیران گفت که در اینجا کاخی بسیار زیبا و شهری دلپذیر می‌سازم :

 

بسازم من ایدر یکی خوب‌جای          که باشد به شادی مرا رهنمای

یکی شهر سازم بدین جای من          که خیره بماند در او انجمن

بر آرم یکی شارستان فراخ          فراوان، بدو اندر، ایوان و کاخ

بدو گفت پیران که ای خوب‌رای!         بر آن رو، که اندیشه آید به جای

پس، سیاوش برای ساختن آن شهر و سرای با ستاره‌شناسان رای‌زنی کرد، ولی آنان آن شهر و سرای را فرخنده و خوش‌انجام نیافتند و آینده‌ای تیره و تار برای سیاوش پیش‌بینی کردند که سیاوش با اندوه فراوان، آن را برای پیران سپهسالار، چنین باز می‌گفت:

 

همه راز من آشکارای توست          که بیداردل بادی و تندرست

من آگاهی از فرّ یزدان دهم          هم از راز چرخ بلند آگهم

بگویم تو را بودنیها درست          از ایوان و کاخ اندر آیم نخست

بدان تا نگویی، چو بینی جهان          که این بر سیاوش، چرا شد، نهان؟

 

سیاوش رازدان، سرنوشت و آینده دردناک و غم‌انگیز خویش را به راستی با پیران در میان نهاد و پیران در دل نگران و اندوهگین گشت و با خود گفت: اگر این سخنان سیاوش درست باشد، من که او را به توران آورده‌ام، گناهکار و در خور سرزنش هستم، امّا باز، به خود دلداری داد که سیاوش هوای ایران کرده است و این سخنان را از سر اندوه دوری از ایران‌شهر بر زبان می‌راند:

 

وُرا من کشیدم به توران‌زمین          پراگندم اندر جهان تخمِ کین

شمردم همه باد، گفتار شاه          که او گفت با من، همی گاه گاه

وز آن پس چنین گفت با دل به مهر          که از جنبش و رسم گَردان‌سپهر

چه داند وی این رازها را گشاد؟          همانا، که ایرانش آمد به یاد

دل خویش از آن گفته خرسند کرد          نه آهنگِ رای خردمند کرد

 

پیران و سیاوش به سرزمینهای دیگر شتافتند و روزها و هفته‌ها به شادی در آن مرزها بودند که از افراسیاب برای پیران پیامی آمد که تا به سرزمینهای دریای چین و هند و سند و خزر برود و از آنان باژ ستاند. پس پیران، سیاوش را بدرود گفت و رفت و دیری نپایید که افراسیاب نامه‌ای به سیاوش نگاشت و از او خواست تا با ده‌هزار سوار به سرزمینی که آن را پسندیده و برای شهر و سرای خود سزاوار یافته است، باز گردد و آن را آباد کند و کاخها و سرایهای شایسته بسازد و سیاوش بدان جا شتافت و «سیاوش‌گرد» را که شهری بود با دو فرسنگ بالا و پهنا، بساخت. این شهر از زیبایی کاخها و سراها در جهان بی‌مانند بود و بزودی آن شهر در همه گیتی نام‌آور گشت:

 

از ایوان و میدان و کاخ بلند          ز پالیز و از گلشن ارجمند

بیاراست شهری به سان بهشت          به هامون گل و سنبل و لاله، کشت

بر ایوان نگارید چندین نگار          ز شاهان و از بزم و از کارزار

به ایران و توران، شد آن شارستان          میان بزرگان، یکی داستان

به هر گوشه‌ای، گنبدی ساخته          سرش را به ابر اندر افراخته

«سیاووش‌گرد» ش نهادند نام          جهانی از آن شارستان، شادکام

 

چون پیران از ساختن این شهر، آگاه شد، با هزار تن از دانایان و کاردانان شایسته به سیاوش‌گرد شتافت و سیاوش از او و همراهانش، به گرمی و مهربانی در این شهر تازه، پذیرایی کرد:

 

بگشتند هر دو به بدان شارستان          که بُد پیش از آن سر به سر، خارستان

سراسر، همه کاخ و میدان و باغ          همی تافت هر سو، چو روشن چراغ

سپهدار پیران ز هر سو براند،          بسی آفرین بر سیاوش بخواند

بدو گفت: اگر فرّ و بُرز کیان          نبودیت با دانش اندر میان

کی آغاز کردی بدین گونه جای؟          کجا آمدی جای از این سان به پای؟

بماناد تا رستخیز، این نشان          میان دلیران و گردنکشان

پیران به کاخ فرنگیس رفت و او را ستود و با او به شادی و بزم نشست و هدیه‌های فراوان به فرنگیس بخشید و پس از چندی از سیاوش‌گرد به ختن بازگشت:

 

به گلشهر گفت: آن‌که خرّم‌بهشت          نبیند، نداند که رضوان چه کشت

به رامش بپیمای لختی زمین          برو شارستان سیاوش ببین

خداوند، از آن شهر، نیکوتر است          تو گویی فروزنده خاور است

پیران چون به نزد افراسیاب رفت، گزارش سفر خویش را به او داد و افراسیاب، از کار سیاوش پرسید و پیران پاسخ داد که سیاوش شهری ساخته است که در هیچ جای ایران و چین همانند آن نیست:

بدان زیب و آیین که داماد توست          ز خوبی به کامِ دلِ شادِ توست

افراسیاب از سخنان پیران، درباره سیاوش و شهری که او ساخته بود، شادمان گشت و با برادر خود گرسیوز، از آن شهر سخنها گفت و از وی خواست تا به سیاوش‌گرد برود و ببیند که چگونه جایی است و روز و روزگار سیاوش و فرنگیس به چه سان می‌گذرد. پس با گرسیوز هدیه‌های فراوان برای سیاوش و فرنگیس فرستاد و به وی، فرمان داد که دو هفته در سیاوش‌گرد بماند و باز گردد. گرسیوز به سیاوش‌گرد، شتافت و سیاوش به پیش‌باز وی رفت و او را بسیار گرامی داشت و با شادی و شکوه و مهربانی به سیاوش‌گرد برد و گرسیوز خلعتهای شهریار را به سیاوش پیشکش کرد و به دیدار فرنگیس رفت و ارمغانهای پدرش را به او داد امّا در دل، از آن همه شکوه و آسودگی سیاوش و فرنگیس به رشک آمد و دشمنی سیاوش را به دل گرفت و با خود گفت که اگر سیاوش با این همه شکوه و بزرگی، سالی دیگر زنده بماند، با دلاوری و جوانی و هوش و لشکر و سپاه و گنج بی‌پایانی که دارد دیگر، سر در پیش افراسیاب فرود نخواهد آورد و از او سرپیچی خواهد کرد. گرسیوز کینه‌جو، بی آنکه دشمنی خویش را با سیاوش آشکار کند، با سیاوش به شادی و بزم نشست و روز دیگر سیاوش را به چوگان‌بازی فراخواند و از سیاوش در چوگان شکست خورد و دیگر روز با او به تیراندازی و شکار رفت و سیاوش در آنجا نیز به هنرنمایی پرداخت و پنج زره محکم را در پشت هم قرار دادند و سیاوش بر اسب سوار شد و نیزه‌ای را که کاوس به وی بخشیده بود، برگرفت و با آن، سپرهای پنج‌گانه بسیار استوار را از هم بدرید و از زمین برداشت و بر خاک انداخت و از همراهان و یاران گرسیوز خواست تا آن زره را به نیزه از زمین برگیرند، امّا هیچ یک نتوانستند چنان کاری را انجام دهند. پس سیاوش تیر و کمان خواست و فرمان داد تا چهار سپر را که چوبین و آهنین بودند در پشت سر یکدیگر نهادند و به نشان‌گاه گذاشتند و سیاوش سواره به تیراندازی پرداخت و ده تیر او از سپرها گذر کرد و همگان را شگفت‌زده ساخت. گرسیوز چون چنین دید دوستانه، سیاوش را به اسب‌سواری و کشتی‌گیری با خود فرا خواند:

بدو گفت گرسیوز: ای شهریار!          به ایران وتوران تو را نیست یار

بیا تا من و تو به آوردگاه          بتازیم هر دو به پیشِ سپاه

بگیریم هر دو، دوال کمر          به کردار جنگی دو پَرخاشخر

گر ایدون‌که بردارم از پشت زین          تو را، ناگهان برزنم بر زمین

چنان دان که از تو دلاورترم          به اسب و به مردی، ز تو برترم

و گر تو مرا بر نهی بر زمین          نگردم به جایی که جویند کین

سیاوش او را پاسخ داد که من با تو به کشتی و سواری نمی‌پردازم ولی با هر یک از همراهان و یاران تو در بازی، نبرد می‌کنم :

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان          بر این تیزتک‌بارگی، بر نشان

بکوشم که ننگی نگردم به کار          به نزدیک آن نامور شهریار

گرسیوز پهلوان تورانی به نام «گروی‌زره» را به جای خود به نبرد با سیاوش نامزد کرد، امّا سیاوش از وی خواست تا دو تن را با هم به نبرد او گسیل دارد و گرسیوز، «دمور» پهلوان دیگر تورانی را با گروی زره همراه کرد و آن دو، به میدان‌گاه شتافتند و به بازی با سیاوش در آویختند و سیاوش به آسودگی و در اندک زمانی، هر دو را از زین برگرفت و به زمین افگند و به نزد گرسیوز بازگشت و شادمانه در کنار او نشست. امّا دل گرسیوز، از کینه سیاوش چون آتش برافروخته بود و گرسیوز اندیشه بازگشت به توران کرد و سیاوش نامه‌ای مهربانانه به افراسیاب نگاشت و گرسیوز را هدیه‌های فراوان داد و او را تا راهی دور بدرقه کرد و گرسیوز و همراهانش رهسپار توران شدند، امّا در راه همه از سیاوش به بدی سخن می‌گفتند و از بداندیشی با سیاوش گفت و گو می‌کردند و :

چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی          که ما را بد آمد از ایران به روی

یکی مرد را شاه توران بخواند          که از ننگ، ما را به خوی درنشاند

دو شیر ژیان، چون دمور و گروی          که بودند گُردان پرخاشجوی

چنان زار و بیکار گشتند و خوار          ز چنگال ناپاک دل، یک سوار

سرانجام از این بگذراند سخن          نه سر بینم این کار او را نه بُن

چنین، تا به درگاه افراسیاب          نرفت اندر این جوی، جز تیره‌آب

 

چون گرسیوز به نزد افراسیاب رسید و نامه سیاوش را به او داد، افراسیاب بار دیگر سیاوش را ستود و از او خشنودی نمود، امّا دل گرسیوز کینه‌ورز از سخنان افراسیاب به جوش آمد و همه شب در اندیشه بود که چگونه دل افراسیاب را با سیاوش دشمن سازد، و او را به کین‌جویی با وی برانگیزد. پس دیگر روز به نزد برادر شتافت و با او به خلوت نشست و به افراسیاب گفت:

«بهوش باش ای برادر بزرگ! که سیاوش به آیین و خوی و کار، دیگرگون شده است و تاکنون از راههای گوناگون، چند بار از سوی کاوس پیامبران به نزد وی آمده‌اند و او پیوسته به یاد کاوس است و سرگرم سپاه ساختن است تا ناگاه بر تو بتازد و کار تو را بسازد. اگر براستی دل نیای ما، تور از ایرج به درد نیامده بود، او را نمی‌کشت؛ زیرا ایران و توران چون آتش و آب‌اند و هرگز با هم سازگاری نخواهند داشت و اینک تو بر آن شده‌ای که آن دو را با هم آشتی دهی، امّا بر این کار سودی نیست و اگر من این سخنان را با تو در میان نمی‌نهادم، زشت نام می‌شدم».

دل افراسیاب، از آن سخنان به درد آمد و گفت: باید سه روز در این کار درنگ کنم و بیندیشم. پس افراسیاب روز چهارم گرسیوز را فرا خواند و او را گفت:

«ای برادر!! من همه رازهای دل خویش را با تو در میان می‌نهم؛ بیندیش و به من بگوی که چه کاری بهتر است. راستی آن است که پس از خوابی که دیدم، بر آن شدم که سیاوش را در توران‌زمین بپذیرم و چون به توران آمد، هرگز سر از فرمان من نکشید و من هم به وی نیکیها کردم و دختر خویش و فرمانروایی بخشی از سرزمین خود را به وی دادم و اینک اگر سوگند بشکنم و با وی نامهربانی کنم، بزرگان مرا سرزنش خواهند کرد»:

 

زبان برگشایند بر من مِهان          درفشی شوم[29]  در میان جهان

نباشد پسند جهان‌آفرین          نه نیز از بزرگانِ روی زمین

 

چاره آن است که او را به درگاه خویش فرا خوانم و به سوی پدر بازگردانم. امّا گرسیوز این اندیشه را نپسندید و گفت: اگر سیاوش از توران به ایران باز گردد، از آنجا که همه رازهای ما تورانیان را می‌داند، بر و بوم ما را ویران خواهد ساخت و افراسیاب

چنین داد پاسخ که من زین سَخُن          نه سر نیک بینم بلا را نه بُن

به هر کار بهتر درنگ از شتاب          بمان تا بتابد بر این آفتاب

امّا گرسیوز، بار دیگر شاه را از سیاوش ترساند و گفت: سیاوش را بدین جا مخوان که:

سیاوش نه آن است که‌ش دید شاه          همی زآسمان برگذارد کلاه

فرنگیس را هم ندانی تو باز          تو گویی شده است از جهان بی‌نیاز

اگر او به اینجا بیاید، همه لشکر تو که دل‌سپرده سیاوش شده‌اند او را به شهریاری بر می‌گزینند. اگر تو کار او را نسازی، دیگر کسی تو را شاه نخواهد خواند و اینک نیز او در سیاوش‌گرد پادشاهی می‌کند و می‌داند که تو را بر او دسترس نیست. او بچّه‌شیری است که گوهر خود را آشکار می‌کند و خوی پدران خویش را دارد.

افراسیاب، غمگین و نگران به اندیشه فرو رفت و درنگ پیشه کرد، امّا گرسیوز پیوسته در او می‌دمید و او را به سیاوش بیشتر بدگمان می‌ساخت :

 

ز هر گونه رنگ اندر آمیختی          دل شاه توران بر انگیختی

چنین تا بر آمد بر این روزگار          پر از درد و کین شد، دلِ شهریار

 

سرانجام، افراسیاب، گرسیوز را به نزد سیاوش فرستاد و از او خواست تا او و فرنگیس به نزد وی روند و با او به شادی و رامش بنشینند. چون گرسیوز نیرنگ‌باز، با دلی پر از کینه و زبانی چرب و نرم به نزدیک شهر سیاوش‌گرد رسید، فرستاده‌ای به نزد سیاوش فرستاد و او را به جان و سر افراسیاب و کاوس‌شاه، سوگند داد که به پیشواز او نیاید. سیاوش چون این پیام را شنید، دریافت که نیرنگی در این پیشنهاد نهفته است، امّا همچنان که گرسیوز خواسته بود، به پیشواز او نرفت و گرسیوز پیاده به نزد وی آمد و پیغام افراسیاب را به سیاوش داد و سیاوش بی‌درنگ آمادگی خود و فرنگیس را برای رفتن به نزد افراسیاب، باز گفت ولی گرسیوز کینه‌جوی، با شنیدن این سخن، بیمناک شد که اگر سیاوش به نزد افراسیاب برود، دروغهای او ( :  گرسیوز) آشکار خواهد شد. پس به نیرنگ کوشید تا او را از آمدن به توران باز دارد:

 

به دل گفت ار ایدون که با من، به راه          سیاوش بیاید به نزدیک شاه

سخن گفتن من شود بی‌فروغ          شود چاره من بَرِ او، دروغ

یکی چاره باید کنون ساختن          دلش را به راه بد انداختن

 

پس، گرسیوز به نیرنگ و فریب گریه آغاز کرد و سیاوش با مهربانی، راز گریستن وی را پرسید و گرسیوز پاسخ داد که:

«ای پهلوان نامدار! من از آن در رنج و اندوهم که خوی بد افراسیاب با تو نیز بدی کند و تو را نیز همچون برادر خویش اغریرث نابود سازد. آخر او بسیاری از کسان و نزدیکان خود را کشته است و من اینک نگران جان تو هستم. تو هرگز به کسی بدی نکرده‌ای و جز مردمی و راستی کاری انجام نداده‌ای و با همگان به داد و مهر رفتار کرده‌ای، امّا تو را در نزد افراسیاب بد، وانمود کرده‌اند»:

 

کنون خیره، اهریمن دل‌گسل          ورا از تو کرده است پر داغ، دل

دلی دارد از تو، پر از درد و کین          ندانم چه خواهد جهان‌آفرین

 

سیاوش، از مهر افراسیاب و پیمان او سخن راند و گفت:

«اگر افراسیاب با من دشمن بود مرا این همه برتری و جایگاه نمی‌داد و فرزند خویش را به همسری من در نمی‌آورد. من با تو به درگاه او می‌آیم و دل او را بار دیگر به خود مهربان می‌کنم»:

 

بدو گفت گرسیوز: ای مهربان!          تو او را بدان سان که دیدی، مدان

 

گرسیوز، گریان و نالان افزود:

«افراسیاب همه این کارها را به نیرنگ و فریب، با تو کرده است و تو نیز با پیوند با فرنگیس و فرمانروایی بر این مرز، دل خوش کرده‌ای. تو از اغریرث برای او گرامی‌تر نیستی که او را با خنجر به دو نیم کرد. بیا و به دل افراسیاب بنگر و بدو ایمن مباش».

سیاوش اندوهگین و پریشان‌دل شد و گفت: من به کسی بدی نکرده‌ام تا سزاوار بدی باشم :

 

اگر چه بد آید همی بر سرم          هم از رای و فرمان او نگذرم

بیایم کنون با تو من بی سپاه          ببینم که از چیست آزار شاه

 

گرسیوز پاسخ داد:

«ای نامجوی! به پای خود به آتش میا و خود را به بلا میفکن و بگذار تا من خشم افراسیاب را فرو نشانم و آنگاه به درگاه بشتاب. تو نامه‌ای به افراسیاب بنویس و از آمدن پوزش بخواه و من نیز خواهم کوشید تا او را از تو خشنود کنم و فرستاده‌ای به نزد تو فرستم و تو را به درگاه او بخوانم».

سیاوش، سرانجام، سخنان نیرنگ‌آمیز گرسیوز را باور کرد و از وی خواست تا خواهشگری و مهربانی کند و دل افراسیاب را به وی و فرنگیس خشنود سازد. پس سیاوش نامه‌ای به افراسیاب نگاشت و پس از یاد کرد خداوند بزرگ، افراسیاب را ستود و چنین نوشت که:

«از سر مهربانی من و فرنگیس را به درگاه خویش خواندی، امّا اینک فرنگیس بیمار و دردمند است و جان وی در میان مرگ و زندگی در نوسان است ولی چون بیماری او آرام گیرد، بی‌درنگ به درگاه تو روی خواهیم آورد».

گرسیوز این نامه را برگرفت و شتابان و چهار روزه به نزد افراسیاب برد، افراسیاب چون برادر را دید، علّت شتابیدن و چهار روزه رسیدن وی را پرسید و گرسیوز بداندیش پاسخ داد:

«چون روزگار تیره و تاریک گردد، باید از او گریخت. سیاوش، به من ننگریست و مرا گرامی نداشت و به پیشواز من نیامد و نامه تو را نخواند و مرا خوار کرد و در پایین درگاه خویش جای داد؛ زیرا این روزها درِ سرای او، بر ما بسته است و به روی ایرانیان و نامه‌های آنان گشاده است و از روم و چین برای او سپاه آمده است. اینک اگر ای برادر! درنگ کنی، او کار تو را می‌سازد. بشتاب و با او جنگ بساز و گرنه فردا دیر خواهد بود».

افراسیاب، خشمگین شد و از پایتخت خویش لشکر آراست و به سوی سیاوش‌گرد تاخت.

از آن سو، سیاوش نگران و اندوهگین، داستان خود را با فرنگیس باز گفت و فرنگیس از وی خواست تا راه روم در پیش گیرد وا ز سیاوش‌گرد بگریزد:

 

ستم باد بر جانِ آن، ماه و سال          کجا بر تن تو شود بدسِگال

 

شبی، سیاوش در کنار فرنگیس خفته بود که خوابی ترسناک دید و با فریاد و خروش از خواب پرید :

 

بپرسید از او دخت افراسیاب          که فرزانه شاها! چه دیدی به خواب؟

 

سیاوش پاسخ داد که به خواب دیدم که در جایی هستم که یک سوی من رودی بی‌پایان است و در سویی دیگر کوهی از آتش، و در برابرم افراسیاب و پیلان او ایستاده‌اند. چون افراسیاب مرا دید، روی دژم کرد و چون آتش بر من تاخت.

فرنگیس او را دلداری داد که این آتش به جان گرسیوز می‌افتد و او به دست پادشاه، کشته می‌شود. چندی بر نیامد که خبر آوردند که افراسیاب با سپاهی گران به سیاوش‌گرد رسیده است و از آن سو گرسیوز فریبکار به سیاوش پیغام فرستاد که بگریز که من نتوانستم افراسیاب را از تو خشنود کنم. سیاوش که از نیرنگ‌بازی گرسیوز آگاه نبود و سخنان او را درست و راست می‌پنداشت، بر آن شد تا بگریزد. پس سفارشهای فراوان به فرنگیس کرد و او را از سرنوشت شوم خویش آگاه ساخت و جامه‌های رزم پوشید و با ایرانیانی که همراه او بودند، رهسپار ایران گشت:

 

فرنگیس را کرد بدرود و گفت          که من رفتنی گشتم، ای نیک‌جفت!

بیاورد شبرنگِ بهزاد را          که دریافتی روز کین، باد را

خود و سرکشان سوی ایران کشید          رخ از خون دیده، شده ناپدید

 

سیاوش، هنوز نیم‌فرسنگ راه را از سیاوش‌گرد دور نشده بود که افراسیاب و سپاهش به وی رسیدند و افراسیاب، سیاوش را دید که با لشکری آراسته در جامه‌های نبرد، در راه است. بنابراین همه آنچه را که گرسیوز گفته بود، درست پنداشت و سیاوش ناگریز با وی به گفت و گو پرداخت. هر دو به یکدیگر می‌نگریستند و کینه‌ای از هم نداشتند. سیاوش

 

چنین گفت ز آن پس به افراسیاب          که ای پُرهنر شاهِ با جاه و آب!

چرا جنگ‌جوی آمدی با سپاه؟          چرا کشت خواهی مرا بی گناه؟

سپاه دو کشور پر از کین کنی          زمان و زمین، پر ز نفرین کنی

 

به جای افراسیاب، گرسیوز با خشم و گستاخی به وی پاسخ داد که:

«ای سیاوش! اگر تو بی‌گناهی چرا سلاح پوشیده‌ای و آماده نبرد به نزد شاه آمده‌ای؟»:

 

گر ایدر، چنین بی‌گناه آمدی          چرا با زره نزد شاه آمدی؟

پذیره شدن، زین نشان راه نیست         کمان و سپر، در خور شاه نیست

 

افراسیاب و لشکریانش به لشکریان ایران که بیش از هزار تن نبودند حمله آوردند و بی‌رحمانه، همه ایشان را کشتند و سرانجام سیاوش نیز به تیر و نیزه تورانیان خسته و مجروح شد و از اسب سیاه خویش، فرو افتاد و بر خاک می‌غلتید که گروی‌زره، دست او را بست و بر گردن وی بند نهاد و او را کشان‌کشان و غرق در خون، به سیاوش‌گرد برد و در آنجا افراسیاب فرمان داد تا او را به کناری برند و سرش را از تن جدا سازند و خونش را بر خاک بریزند:

 

چنین گفت با شاه یک‌سر سپاه          کز او شهریارا! چه دیدی گناه؟

چرا کُشت خواهی کسی را که تاج         بگرید بر او زار، با تختِ عاج؟

 

امّا گرسیوز بداندیش، با مردم‌کُشان بدخو، در کشتن سیاوش پافشاری می‌کرد. در این میان «پیلسم» برادر کوچکتر پیران، شاه را اندرز داد که امروز در خشم و کینه‌ای که داری، سیاوش را مکش و او را در بند نگه‌دار تا روزگار، خشم تو را فرو نشاند و با اندیشه در این کار بنگری!

 

سری را کجا تاج باشد کلاه          نشاید برید ای خردمندشاه!

ببرّی سری را همی بی‌گناه          که کاوس و رستم بود کینه‌خواه

پدر، شاه و رستمâش پروردگار          بپیچی به فرجام، از این روزگار

بر این کین ببندند یک‌سر، کمر          در و دشت، گردد پر از نیزه‌ور

نه من پای دارم نه، مانند من          نه گُردی ز گُردان این انجمن

 

پیلسم، از افراسیاب خواست، تا رسیدن پیران سپهسالار به اینجا، سیاوش را نکشد و با او نیز رای‌زنی کند، امّا گرسیوز، پیلسم را جوانی نادان خواند و از افراسیاب خواست تا در کشتن سیاوش درنگ نکند و گرنه او (: گرسیوز) برادر را رها خواهد کرد و از او خواهد گریخت:

 

از ایرانیان دشت پر کرگس است         گر از کین بترسی، تو را این بس است

سپَردی دُم مار و خستی سرش          بپوشید خواهی به دیبا برش!!

 

گروی‌زره و دمور نیز با خشم، به نزد افراسیاب رفتند و از او خواستند که :

به گفتار گرسیوزِ رهنمای          بیارای و بردار دشمن ز جای

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی          مکَش دست و خیره مبرتاب روی[30]

کنون آن به آید که او در جهان          نباشد پدید، آشکار و نهان

چون فرنگیس، از داستان سیاوش آگاه شد سراسیمه و پریشان و پیاده به نزد پدر شتافت و خروشان و خاک بر سر کنان، او را گفت:

 

دلت را چرا بستی اندر فریب؟          همی از بلندی نبینی نشیب

سر تاجداری مبُر بی‌گناه          که نپسندد این، داور هور و ماه

به گفتار گرسیوز بد نهان          درفشی مکن خویشتن در جهان

به سوک سیاوش، سیه پوشد آب          کند ماه نفرین بر افراسیاب

درختی نشانی همی در زمین          کجا برگ، خون آورد، بار، کین

نه اندر شکاری که گور افکنی          و گر آهوان را به شور افکنی

همی شهریاری ربایی ز گاه          که نفرین کند بر تو تخت و کلاه

مده شهر توران به خیره، به باد          نباید که روز بد، آیدâت یاد

افراسیاب، فرنگیس را از خود راند و فرمان داد تا او را به زندانی تنگ، افکندند و گروی‌زره به فرمان گرسیوز،

 

بیامد، چو پیش سیاوش رسید          جوانمردی و شرم، شد ناپدید

بزد دست و آن موی شاهان گرفت         به‌خواری کشیدش به روی، ای شگفت!

چو از لشکر و شهر اندر گذشت          کشانش ببردند هر دو به دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون          گروی‌زره بستَد، از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک          نه شرم آمدش زآن سپهبد نه باک

یکی تشت زرّین، نهاد از برش          جدا کرد از آن سروِ سیمین، سرش

 

چون گروی‌زره، سر سیاوش را از تن جدا ساخت، ناگهان توفانی ترسناک برخاست و روز روشن به سیاهی شبِ تار شد :

 

کسی یکدگر را ندیدند روی          گرفتند نفرین همه، بر گروی

 

از سرای سیاوش، خروش برخاست و بندگان سیاوش به سوک او مویها را گشادند و فرنگیس موهای بلند و افشان خود را برید و بر افراسیاب نفرین کرد و افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا فرنگیس را به میدان برد و بکشد تا فرزندی را که او از سیاوش باردار بود، بیفکند:

 

نخواهم ز بیخِ سیاوش، درخت          نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

 

پیلسم و لهّاک و فرشیدورد که از این داستان به خشم آمده بودند، بر اسب نشستند و به سوی ختن تاختند و به پیران خبر بردند که چگونه سیاوش را کشتند. پیران با شنیدن این داستان، جامه‌ها بر تن درید و از هوش رفت و چون به هوش آمد :

 

بدو گفت لهّاک بشتاب زود          که دردی بر این درد، خواهد فزود

فرنگیس را نیز خواهند کشت          مکن هیچ گونه بر این کار، پشت

 

پیران باده‌سوار تندتاز، به سوی افراسیاب شتافت و به دو روز و دو شب به درگاه وی رسید و دید که دژخیمان افراسیاب، فرنگیس را به میدان می‌برند تا به دو نیم کنند. همه نیک‌خواهان از آمدن پیران شادمان شدند و فرنگیس چون پیران را دید نالید و:

 

بدو گفت با من چه بد ساختی          چرا زنده‌ام بآتش انداختی؟

 

پیران، به دژخیمان دستور داد تا دست از فرنگیس بدارند و خود شتابان به نزد افراسیاب رفت و او را سرزنش کرد و گفت :

چرا بر دلت چیره شد، خیره، دیو؟          ببرد از رخت شرم گیهان خدیو

بکشتی سیاووش را بی‌گناه          به خاک اندر انداختی، نام و جاه

پشیمان شوی زین به روز دراز          ببینی و مانی به درد و گداز

کنون زو گذشتی، به فرزند خویش          رسیدی و بیچاره پیوند خویش؟!

به فرزند و با کودکی در نهان          درفشی مکن خویشتن در جهان

که تا زنده‌ای، بر تو نفرین بود          پس از زندگی، دوزخ آیین بود

 

افراسیاب، درخواست پیران را بدین شرط پذیرفت که فرنگیس را ببخشد و پیران او را به سرای خود برد و چون فرنگیس فرزند را به جهان آورد، آن کودک را به افراسیاب بسپارد تا وی را بکشد. آنگاه پیران، فرنگیس سوگوار و داغدار را به سرای خود برد و به گرمی از او پذیرایی کرد تا فرنگیس به نُه‌ماهگی رسید و هنگام زادنش فراز آمد. شبی پیران به خواب دید که ناگهان همه جا روشن گشت و سیاوش با شمشیری در دست، پیران را آواز داد و گفت برخیز و به سرای فرنگیس بشتاب:

 

که روزی نوآیین و جشنی نو است          شبِ زادن شاه‌کیخسرو است

پیران، برخاست و گلشهر همسر خویش را به سرای فرنگیس فرستاد و تا گلشهر بدانجا رسید، فرنگیس پسری زاییده بود بسیار زیبا، و گلشهر

 

بیامد به شادی به پیران بگفت          که اینَت نوآیین خور و ماه، جفت

 

پیران به نزد افراسیاب رفت و خندان و شادان، او را از زادن «کیخسرو» پسر سیاوش، آگاه ساخت :

 

بدو گفت: خورشیدفش مهترا!          جهاندار و بیدار و افسونگرا!

به در بر یکی بنده افزود، دوش          که گفتی ورا مایه داده است هوش

نماند به خوبی جز از تو به کس          تو گویی که بر گاه، شاه است و بس

بر ایوان چنو کس نبیند نگار          بدو تازه شد فرّه شهریار

 

پیران، این سخنان را با نگرانی بر زبان می‌راند و از افراسیاب می‌خواست تا با این کودک مهربانی کند. یزدان بزرگ، دلِ افراسیاب را به این نوزاد مهربان ساخت و افراسیاب از آن همه بدی که درباره سیاوش و فرنگیس کرده بود پشیمان شد و از پیران خواست تا این کودک را به نزد شبانان فرستد تا از گذشته خویش و نیاکانش بی‌خبر ماند و از رفتاری که افراسیاب با پدر وی کرده است، آگاه نگردد. پیران نیز چون به سرای خود بازگشت، خدای بزرگ را سپاس گزارد و چوپانان خود را که در کوه «قلا» بودند فرا خواند و کیخسرو نوزاد را به ایشان سپرد و گفت:

 

که این را بدارید چون جانِ پاک          نباید که بیند وُرا باد و خاک

نباید که تنگ آیدش روزگار         و گر دیده و دل، کند خواستار

شبان را ببخشید بسیار چیز          یکی دایه با او فرستاد نیز

 

از این هنگام به بعد، کیخسرو در کوه قلا، با شبانان به سر برد و هنر و نژاد خود را آشکار کرد. در هفت‌سالگی او از چوبی کمانی ساخت و بر آن از روده گوسفندان، زه کرد و به شکار پرداخت و چون به ده‌سالگی رسید پهلوانی دلاور گشت که گرگ و گراز و خرس شکار می‌کرد و چون بزرگتر شد، به شکار شیر و پلنگ می‌رفت. در این هنگام چوپانی که او را می‌پرورد به نزد پیران رفت و زبان به شکوه گشود که می‌ترسم که از  شکار شیر و پلنگ بر جان کیخسرو زیان رسد و تو مرا سرزنش کنی. پیران شادمان، بر اسب سوار شد و به نزد کیخسرو رفت و او را در آغوش گرفت و نوازش کرد:

 

بدو گفت کیخسرو: ای نامدار!          شمرده به خوبی بسی روزگار

شبان‌زاده‌ای را چنین، بر کنار          نوازی و زین می‌نیایدâت عار؟!

خردمند را، دل بر او بر، بسوخت          به کردار آتش دلش بر فروخت

بدو گفت: ای یادگار مهان!          پسندیده و ناسپرده جهان!

شبان نیست از گوهر تو کسی          وزین، داستان هست با من بسی[31]

پیران، از آن پس، کیخسرو را به ایوان خود برد و او را پروردن گرفت و:

 

از او دور شد خورد و آرام و خواب          بر آن کودک، از بیمِ افراسیاب

 

روزگاری گذشت تا آنکه شبی افراسیاب پیران را فرا خواند و گفت از کرده خویش با فرزند سیاوش پشیمانم و می‌پندارم که کسی چون او را نباید به دست شبانان سپرد. اینک که او از گذشته خود آگاه نیست، او را به نزد ما بیاور تا به او شادمان باشیم. پیران هوشیار، پاسخ داد که راست می‌گویی امّا این کودک همانند دیوانگان است و هیچ خبری از خود و خاندان خویش ندارد. اگر با من پیمان بندی که او را نیازاری، من او را به نزد تو می‌آورم تا او را بیازمایی و بدانی که در این کودک هوش و خرد و دانایی نیست و نمی‌تواند از وی به تو آسیبی برسد و افراسیاب:

 

یکی سخت سوگندِ شاهانه، خورد          به روز سپید و شب لاژورد

که ناید بر این کودک، از من ستم         نه هرگز بر او بر، زنم تیزدَم

چون پیران آسوده‌خاطر گشت، به نزد کیخسرو شتافت و از او خواست تا چون به نزد افراسیاب رسد، خود را به دیوانگی و بی‌خردی بزند و همچون دیوانگان به پرسشهای افراسیاب، پاسخ گوید، تا افراسیاب آسوده‌خیال شود و او را زنده بگذارد. کیخسرو پذیرفت و پیران او را جامه‌های گرانبها پوشانید و بر اسبی تیزرو نشانید و به نزد افراسیاب برد. چون چشم افراسیاب به کیخسرو افتاد، و آن رفتار و بالای او را دید، رنگ از رخسارش پرید و سخت کیخسرو را برانداز کرد و هیچ سخنی با او نگفت و دل و جان پیران از ترس جان کیخسرو، به لرزه درآمد و نگران گشت، ولی خداوند، مهر این کودک را به دل افراسیاب انداخت. افراسیاب از کیخسرو پرسید: هان ای جوان! در کوهساران چه می‌کردی و چگونه روزگار می‌گذرانیدی؟ کیخسرو آنچنان‌که پیران به او یاد داده بود پاسخهای پریشان دادن آغاز کرد و افراسیاب از آن پاسخها به خنده درآمد و به پیران گفت که این کودک را خرد نیست. من از سر می‌پرسم و او از پای سخن می‌گوید. از این کودک نیک و بدی ساخته نیست برخیز و این کودک را به فرنگیس بسپار و آن دو را به سیاوش‌گرد برگردان و آنان را آسوده و شادمان بدار و:

بده هر چه باید ز گنج و درم          ز اسب و پرستنده و بیش و کم

 

پیران، کیخسرو را برگرفت و به نزد فرنگیس برد و آنان را با ساز و برگ و شکوه فراوان، به سیاوش‌گرد که پس از مرگ سیاوش، بار دیگر خارستان شده بود، فرستاد.

چون فرنگیس و کیخسرو به آن سرزمین رسیدند، مردم باز هم به آنجا بازگشتند و آن شهر دوباره رونق یافت و از آنجا که خون سیاوش بر زمین ریخته شده بود، گیاهانی به بلندی سرو، روییده بود که بر هر برگ آن، چهره سیاوش پیدا بود و برگهای آن بوی مشک می‌داد و همه مردم در دی‌ماه به آن سرزمین می‌آمدند و بر سیاوش و مرگ او می‌گریستند و «سوک سیاوش» ]: سووشون [را به جای می‌آوردند.

* بخشی از کتاب قصه های شاهنامه ، از دکتر منصور رستگار فسایی جلد دوم ، انتشارات میراثبان ،تهران



[1]. در زیبایی او هیچ نقصی وجود نداشت، کاملا زیبا بود.

[2]. در آن تپّه بلند آنها را از من گرفتند و با جلد و نیام شمشیر مرا کتک زدند و از آنجا راندند.

[3]. هر چه او گفت، انجام بدهید.

[4]. یا، چه.

[5]. قصر و سرای زرّین

[6]. کاوس آن فرزند را که چون دل و چشم برای او عزیز بود، به دست رستم سپرد تا او را تربیت کند.

[7]. پیوسته، پی در پی، مرتّبآ، هر زمان.

[8]. هیچ.

[9]. آیا سیاوش از نزدیک و دیدار، خوب و پسندیدنی است، یا دوری و دوستی با او بهتر است؟

[10]. کاوس از توطئه و فریب سودابه آگاه نبود.

[11]. با خردمندی نگاه کن که کدام یک از این دختران شایسته همسری تو می‌باشد.

[12]. خداوند مرا از دست شیطان حفظ کند.

[13]. جز کاوس شایسته همسری هیچ کس دیگر نیستی!

[14]. من چنین فکر می‌کنم که.

[15]. فکر می‌کنم روز من تاریک شده است.

[16]. مرا دوباره جوان کن.

[17]. از خشم همچون باران اشک می‌بارید.

[18]. من حتی اگر بخواهید به آسانی از کوه آتش می‌گذرم، چون بی‌گناه هستم.

[19]. اگر چنین باشد که من گناهکار باشم.

[20]. من از این کوه آتش خلاص و رها می‌شوم و نجات می‌یابم.

[21]. وقتی خدا بر انسان رحم می‌کند آتش سوزان مثل آب، برای آدمی سرد می‌شود.

[22]. همه به هم مژده می‌دادند که خداوند دادگر بر سیاوش بی‌گناه رحم کرد و او را نجات داد.

[23]. مجازات و کیفر این کار، آن است که تو را به دار بزنند.

[24]. پس به جلاّ دان دستور داد تا سودابه را به دار بیاویزند.

[25]. اگر آهنگ فریب ندارید، پهلوانانی را که رستم نامشان را به شما می‌دهد، به عنوان گروگان به ماسپارید تا بدانیم که راست می‌گویید و دیگر با ایرانیان کینه‌توزی نمی‌کنید.

[26]. بر خر نشاندن سواران، به معنی با توهین و تحقیر با آنان رفتار کردن است.

[27]. درخت شاهی را خشک مکن.

[28]. جاودان باشی.

[29]. انگشت‌نما و بدنام می‌شوم.

[30]. دشمنی را که به دام آورده‌ای، اینک دست برمدار و از شکار و کشتن او روی برمگردان.

[31]. تو از خاندان چوپانان نیستی و من بسیار داستان از نژاد تو دارم که برای تو خواهم گفت.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

"حافظ " ، در دیوان حافظ شیرازی

                                                ٢٠ مهر      

                      روز حافظ ، بر همه ی حافظ  دوستان  خجسته باد

دکتر منصور رستگار فسایی

 

                                      " حافظ"   ، در دیوان حافظ شیرازی

                                     ( بخشی از لغتنامه ی دیوان  حافظ شیرازی )

حافظ:          [ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از حفظ. حافظ ، درلغت به چند معنی به کار رفته است:

  1- نگاهدارنده نگاهدار. نگهدار. نگهبان .. دارندبازدارنده . حفیظ (در همه ٔ معانی ). حارس . رقیب . مُقاعد. قعید.   

   واقی . صائن . حامی . مسیطر. ج ، حفظة، حفاظ، حافظون ، حافظین : فاﷲ خیرٌ حافظاً و هو ارحم الراحمین

   (قرآن 64/12 ):در بییت زیر ،علی رغم این که کلمه ی " حافظ "  در تخلّص شعر قرار گرفته است و به نظر می

 رسد اسم  خاص شاعرانه باشد،اما خواجه ی شیراز  با هنرمندی تمام ،ضمن استفاده از آن برای تخلص، آن را به

معنی عام کلمه ،یعنی نگهدارنده و حفظ کننده هم به کار برده است و معنایی مشابه عارف دارد.

حافظ ِ راز: راز دار و سر نگهدارنده ،حافظ  ِ راز ِ خود (هستم) : می توانم خود راز خود را نگه دارم و حفظ کنم.

رازمن به خودم مربوط است).

من  باده خورم ورنه، چه کارم با کس ؟!         حافظ ِ راز ِ خودو، عار ف ِ وقت ِ خویشم               7/3

من چه شراب خوار باشم و چه نباشم ،این امر به کسی مربوط نیست و کسی نباید در کار من دخالت کند ،زیرا من

خوب می دانم که راز خود را چگونه حفظ کنم و قدر وقت خوش خویش  را بشناسم.

 حافظ خویش: حافظ خویشش : این مضاف و مضاف الیه ،با ایهامهای متعدد ،هم در "حافظ" و هم در "خویش " ،

همراه است:

الف: حافظ: 1- شاعری به نام حافظ.   2- حافظ به معنی نگه بان . 

 ب  : خویش  :ا- خود  که در اینجا برای تاکید است و  مفهومی مثل بسیار عزیز دارد. 2- به معنی خویشاوند و قوم و

 خویش.

(ای رقیب) چون بر حافظ خویشش نگذاری : حالا که اجازه نمی دهی معشوق من، پهلوی حافظ عزیز خودش بنشیند،

باری : به هرحال ،برای یکبار هم که شده،

چون برِ حافظ  ِخویشش ، نگذاری ،باری         ای رقیب ! از بَرِ او ،یک دو قدم ،دُورتَرَک                 7/295

ای نگهبان یارمن !اکنون که نمی گذاری که من در کنار محبوب عزیز خویش بنشینم ،لا اقل اندکی دور از وی بنشین

(تا من با او سخنی بگویم.).    
2- آنکه کتابی و یا مطلبی را به خاطر بسپارد و در حافظه داشته باشد .یادگیر. یادگیرنده . راه هویدا و راست .

در گذشته بساری از کسان  بوده اند که کتابهای مقدس دینی  را به خاطرمی سپردند  و در اسلام ، از عهد پیامبر

(ص) کسانیرا که "قران مجید" را  به خاطر سپرده بودند "حفّاظ" می خواندند، البته " راویان" نیز بسیاری از کتابها و اشعار و

آثار غیر مذهبی رااز برداشتند و مردم  فارسی زبان وخوش حافظه ایران ،شاهنامه ی فردوسی، خمسه نظامی ،

کلیله و دمنه ،گلستان سعدی و  بسیاری از دواوین  را به حفظ می سپردند.حافظ حود تصریح دارد که " قران" را در

سینه دارد :

  ندیدم    خوشتر از شعرِ ِ  تو،حافظ          به   ُقرآنی    که تو، در سینه داری                            7/438

  به قرانی که در سینه ام محفوظ است سوگند یاد می کنم که سخن هیچ شاعری زیباتر و وخوبتر از شعرمن نیست.

و معتقد است که :من شاعری هستم که حافظ قران است وهیچ حافظ قرانی چون من نتوانسته است در شعر فارسی

و کلام خود  ،چنین تر کیبی از قران مجید و لطایف آن را با سخنان خود ترکیب کند و حقایق حکمی را به سبک و

سیاق سخن قرانی  در  یک جا گرد آورد و معجز نمایی کند:

ز حافظان جهان ،کس  چو بنده ، جمع  نکرد          لطایف ِ حکَمی با   کتاب   قر آنی         36/1033               

 من تنها شاعری در جهان هستم که حافظ قران است وتوانسته است در کلام خود ،چنین تر کیبی از قران مجید و

 لطایف  حکمی  را با سخنان خود را ایجاد کند.مسلّما به همین دلیل ،تخلص "حافظ" را بر  گزیده است ، به قران

سوگند یاد می کند و دیگران اورا به قران سوگند می دهند .محمد گلندام ،جامع اشعار خواجه ،می  نویسد که حافظ به

دلیل اشتغال به درس قران ،حتی به گرد آوری اشعار خود ،رغبتی نشان نمی داد:

 "  امّا  به واسطه ی ِ محافظت ِ درس ِ قران ، و ملازمت ِ بر تقوی و إحسان 1، وبحث ِ کشّاف  و مفتاح و مطالعه ی

  مطالع   و مِصباح، و تحصیل ِ قوانین  ِ أدب ، و تَجَسّسِ دواوین ِ عرب ، به جمع ِ أشتات   غزلیات  نپرداخت  و

به تدوین  و إثبات ِ ابیات،مشغول، نشد و ُمسوِّد ِ  این  ورق – عفا الله عنه ما سبق   - در درسگاه دین پناه مولانا

وسیّدنا استاد البشَر، قوام الملّةوالدّ ین : عبدالله   - اعلی الله  ،بکرّات و مرّات،  که به مذاکره  رفتی، در أثناءِ مُحاوره،

گفتی که : "این  فراید ِ فواید ، را ، همه، در یک عِقد می باید کشید  ، واین غُرَر ِ  دُرَر را در یک سِلک ، می باید

پیوست، تا قلاده ی جید ِ  وجود ِ  اهل زمان  و تمیمه ی ِ   وِشاح ِ  عروسان ِ دوران ، گردد ."  و[لی]آن جناب ،

حوالَت  رفع ترفیع ِ این بنا ، بر ناراستی روزگار کردی  و به غَد ر ِ اهل ِ  عصر ، عُذر آوردی ، تا در تاریخ ِ

سنه ی أثنی وتسعین  و سبعمأِ یة 113، ودیعت ِ حیات ، به مُوکّلان قضا و قَدر، سپرد  و رخت ِ وجود ، از دهلیز ِ

تنگ ِ أجَل ، بیرون  برد و  روح ِ پاکش ، با ساکنان ِ عالَم ِ عِلوی، قرین شد و همخوابه ی  پاکیزه رویان ِ حُورالعین114

گشت. " خواجه خود را تنها ( حافظ) شهر شیراز می داندمی شناسندو به من احترام و عزّت می  گذارند، 2- اگر 

 چه من حاففظ قرانم و در شهر شیراز اعتبار و عزّتی دارم،تنها کسی هستم که در شهر قران را به حفظ دارد.

وگر حافظ شهر: واگر چه تنها کسی است که در شهر ، از حفظ  دارنده ی قران است  و طبعا باید بسیار پرهیز کار

و متقی باشد

من ، اگر رند ِ خراباتم و،  گر حافظ ِ شهر          این متاعم ،  که تو می بینی و،  کمتر  زاینم  7/348

 در نظر شما مردم، من چه من رندی شرابخواره و چه تنها حافظ قران در شیراز باشم ،همینم که می نمایم وظاهر و

باطن من یکی  است وحتی از آنچه شما می پندارید هم  بدتر هستم.

من ،ار چه  حافظ  شهرَم،   جوی نمی ارزَم          مگر  تو از  َکرم  خویش ،یار ِ من باشی    9/448 

 اگر چه من حافظ شیرازی هستم وسرشناس ترین کسی که در شیراز قران را از بر داردو در نزد مردم ارزش و

اعتبار دارد،اما این امر به اندازه ی یک جوبرای من، ارزش و اعتبار ندارد،  مگر این که تو به لطف و کرم به من

بنگری و مرا عزیز بداری، .

خواجه ی شیراز کسی  است که قران را در حفظ دارد و در بیت زیراز "حافظ "   نه   معنی اسم خاص خود ،بلکه

به معنی همه ی حافظان و کسانی که قران را در حافظه دارند ؛مراد می کند:

هیچ حافظ  ، نکند در خم   ِ محراب  ِ فلک: کسی که قران را در حفظ دارد ،در اینجا شاعر "حافظ " را به معنی

اسم خاص خود نمی گیرد و مطلق حافظان و کسانی که قران را در حافظه دارند ؛مراد می کند.

هیچ حافظ  ، نکند در خم   ِ محراب  ِ فلک       این تنعّم   ،  که من ، از دولت ِ   قران کردم         9/312

   (و )من از خواندن قران و حفظ آن چنان شاد بوده و لذت برده ام که در زیر این گنبد خمیده ی آسمان، نصیب

  هیچکدام ازحافظان و قاریان قران نشده است. و در بیت زیر ، حافظ، قران را گنجی می خواند ، در سینه ی خویش:

  چو حافظ ،  گنج او در سینه    دارم        اگرچه ، مدّعی ،   بیند      حقیرم                      10/324

اگرچه مدعیان عشق و مستی مرا به چشم حقارت می نگرند ، اما من با داشتن  نگهبانی گنجینه   ی عشق و در سینه

داشتن قران مجید ، گنجینه داری توانگرم.

 حافظ ،ا گر چه در سخن، خازن ِ گنج حکمت است        از غم ِ روزگار ِ  دون ، طبع   ِ سخن  گزار  ، کو  7/406   

به خاطر اینهمه غمی  که این روزگار فرو مایه  به وجود آورده است ، در این شهر شیراز،هیچ  کسی  که ذوق سخن

پروری     داشته باشد و قدر سخن حافظ ،این خازن گنج  دانش و معرفت و قران را بداند، وجود ندارد

حافظ در ابیانت زیرنیز به گونه های  مختلف ، ازارتباط خود با قران مجید ،سخن می گوید:

  ندیدم    خوشتر از شعرِ ِ  تو،حافظ         به   ُقرآنی    که تو، در سینه داری     7/438

به قرانی که در سینه ام محفوظ است سوگند یاد می کنم که سخن هیچ شاعری زیباتر و وخوبتر از شعرمن نیست.

 گفتمش : زلف  به خون که شکستی ،  گفتا :    " حافظ ! این قصّه دراز است ، به قران که مپرس "    8/266

ازمعشوق پرسیدم که این گیسوان پریشان خود را برای کشتن کدام عاشق پریشان کرده یی و او پاسخ داد که ای حافظ

ترا به قران مجید سوگند که پنین داسنان بلندی را از من مپرس.

4-مطرب و قوّال: حافظ چند بار اصطلاح " قول"  را که " قوّال" ، صیغه ی مبالغه و صفت شغلی آن است  به

همراه غزل، که یکی از معانی آن آواز و تصنیف است به کار برده است، َقول: به‌ معنی‌ آواز و تصنیف‌ و غزل‌ و

سرود است‌، چه‌ فارسی‌ وچه عربی.

 بلبل‌ از فیض‌ گل‌ آموخت‌ سخن‌ ورنه‌ نبود         این‌ همه‌ قول‌ و غزل‌ تعبیه‌ در منقارش‌     4/272

گفتار ،سرود ، آواز خوانی ،تصنیفی که با موسیقی همراه باشد.

غزل :در زبان فارسی علاوه بر معنی نوعی شعر که حافظ بهترین آفریننده ی آن است ، گاهی نیز برحسب کاربردهایی که دارد می تواند دو معنی  دیگر هم داشته باشد :

 1: به معنی اشعاری که  آنهارا ترانه ، رباعی ،قول ، غزل ،حراره ،سرود و چکامه می

خواندند که همراه با موسیقی  خوانده می شدند و این نوع تا قرن پنجم رواج داشت  و خواجه

عماد کرمانی ، آن را بدون ساز و موسیقی هم میخوانده است :

مغنی ما را فتاد چنگ از ساز         به قول ساده بسازم ،که ساز حاجت نیست       ( دیوان ،ص56)

 در موسیقی " قول و غزل " تصنیفی بوده است که به عربی  یا ترکیب عربی و فارسی خوانده می شده است ..احب المعجم می نویسد : "...عادت چنان رفته است   که  (از  رباعی و ترانه ) هرچه بر ابیات تازی سازند ،آن را قول خوانند و هر چه بر مقطعات پارسی باشد آن را غزل خوانند ."  (المعجم ، ص 114)و در کتا ب مقاصد الالحاننیز چنین آمده است : "... اعظم و اشکل تصانیف را چهار قطعه ساخته اند : قطعه ی اول را قول گویندو آن بر عربی باشدو قطعه ی ثانی را غزل و آن بر ابیات پارسی بود و ثالث را و آن بر بحر رباعی باشد و قطعه ی رابع را فرو داشت ..."  ( مقاصد الالحان ص 104 )و مرحوم دکتر خانلی با نقل این دو شاهد نتیجه گرفته اند که :"...

اصطلاح قول و غزل معادل اصطلاح تصنیف در موسیقی امروز بوده استاما در شعر حافظ،به نظر نمی آیدکه ق را منحصربه عربی دانسته و فقط در این مورد به کار برده باشد."  (دیوان حافظ ، ص 1214 ).حافظ خود " قول و غزل "  را چند بار به کار برده است :

 چه راه می زند این مطرب مقام شناس         که در میان غزل  قول آشنا آورد                                2/141     

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب         گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس                       4/261  

 2: غزل به معنی تغزل و تشبیب و نسیب آغاز قصاید است که در وصف معشوق و طبیعت

 یا حالات عاشقانه و

غنایی سروده می شود که به لحاظ معنوی همان خواص غزل را دارد ولی به جهت صوری تابع قالب قصیده و جزیی از آن است و مستقل نیست وتا قرن ششم رواج بیشتری دارد .هم به معنی نوعی از قالبهای شعری است که بهترین آن از

حافظ است وهم به معنی تصنیف وترانه است . استاد همایی می نویسند : " اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار

غنایی و سرودهای آهنگین  عاشقانه بوده است که با ألحان موسیقی تطبیق می شده و آن را غالبا با ساز و نوا می

خوانده اند "به طور کلی غزل را می توان شامل سه معنی دانست :

الف: به مفهوم اشعار ملحون که همراه با موسیقی خوانده می شده و همین بیت حافظ بدان اشاره داردوغزل به این

معنا ، شامل  حراره ، قول(که نوعی سرود بوده که در آن عبارت عربی به کار می رفته است )،سرود و تصنیف 

 ،می شده است.حافظ به این نوع غزل گویی خود می بالد ومی گوید:به مجلس آی کز حافظ،غزل گفتن،بیاموزی:

به یزم نوروزی ما بیا، تا من آواز خواندن چون بلبل را به تو نشان بدهم ،چنان برایت خوب بخوانم که بلبل هم بدان

خوبی نمی خواندو بایدبیاید و از من یاد بگیرد

 به ُبستان شو که از بلبل رموزعشق ،گیری یا د    به مجلس  آی،  کز  حافظ، ، غزل گفتن ،   بیاموزی      8/445 

پس ای دوست ! به گلستان برو و به بزم بنشین تا ازبلبلان نغمه خوان ،رمز و راز، و ظرائف عشق ورزی را یاد

 بگیری و آنگاه،به  بزم من بیا تا از بلبل خوش آوازی چون من، خوب آواز خواندن را یاد بگیری و نغمه خوانی

بلبلان باغ را فراموش کنی

ب - غزل به معنی نسیب و تشبیب و تغزل ،که در آغاز قصائد فارسی می آمدع است و تا اواسط قرن ششم جزئی

از قالب قصیده به شمار می  امده است و وجودی مستقل نداشته است.

ج- غزل ،به عنوان یکی از قالبهای مستقل شعر فارسی ،که از قرن ششم به بعدد وارد عرصه ی قالبهای شعر

 شده است وبا غزلهای سنایی ،خاقانی  ،نظامی ، عطار ، شکلی مستقل می یابد و بامولوی ،سعدی و بالاخره حافظ 

 ،به کمال و اوج خود می رسد. (رستگار فسایی 564)

 ساز و نو ا کردن : ترکیب عطفی ،( اِ مرکب ): ساز و آواز. ساز و سرور. بزن و بکوب . ساز و نواز
 رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین          زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین     خاقانی

      تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند        قول و غزل بساز و نوا میفرستمت .                      

تا به قول و غزلش ،سازو نوایی بکنیم: تا همراه آوازخوانی حافظ ،ما هم بزن و بکوبی داشته باشیم.،شادی و عشرت

کنیم:

عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان          روزی که  رخت جان ،به جهانی دگر کشیم                 5/368

5-آواز  خوان و تصنیف سرای و دوستدار ساز و آواز :حافظ شیفته  و دل باخته ی  دف و چنگ و غزل است

  و بارها به خوش آوازی و خوشخوانی خود اشاره می کند و استاد باستانی پاریزی ،معتقدند که " ... به نظر می آید که خوانندگان را دراین زمان به لقب "حافظ می خوانده اند و این لقب تا دویست سال بعد از مرگ حافظ شیرازی مرسوم بود ،عجبا ! نکند حافظ هم در خوانندگی و نوازندگی  دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده و این همه

ا شعارش به دل می چپسبدوبا موازین موسیقی هم آهنگ است." (رستگار 101)

حافظ ، با حدیث سحر فریب خوش: حدیث ِ  ِسحر فریب: شعری که مثل سحر و جادو دل ربا و دل فریب است .

بردم از ره دل حافظ: از راه به در بردم ،اورا فریفتم ،" ره"ایهامی هم با نغمه و ترانه و مقام موسیقی دارد که در آن

صورت چنین معنی می دهد که با ترانه . دف وچنگ . غرلخوانی و اواز خویش او را فریفته و بیقرار کردم:

       بردم از ره دل ِ حافظ به دف و چنگ و غزل            تا جزای ِ من ِ بد نام ،چه  خواهد بودن   7/38

هیچ کس نیست که به من بگوید که  سرانجام و کیفرگناه کسی چون من، که با ترانه خوانی  و عود و دایره  نوازی

و بزم ، دل حافظ را از راه بد در برده است، چه گونه خواهد بود

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت         غلام حافظ خوش لهجه ٔ خوش آوازم .              9/325

غزل‌ گفتی‌ ودُرسُفتی بیا وخوش‌ خوان‌  حافظ‌  !          که‌   بر نظم‌ تو  افشاند  فلک‌  عِقدِ  ثرِّیا  را   9/3

ای‌ حافظ‌ غزلی‌ گفته‌ای‌ که‌ گوئی‌ مروارید سفته‌ای‌، بیا آن‌ را به‌ آواز بخوان‌ تا [ زهرة‌ ]  فلک‌ (که‌ خداوندشعر و موسیقی‌

 است‌)  گردن‌بند ثریا را به‌ علامت‌ ستایش‌ وصله‌، نثار تو کند.

  مطرب !  از گفته ی ِ حافظ ،غزلی نغز بخوان           تا   بگویم   که  ز عهد    طربم  ، یاد   آمد    8/169

ای مطرب  ! ، بیا و یکی از سرودهای سرمست کننده و از خود بیخود کننده مرا، با آواز خوشت  بخوان تا من نیز

 به همراه ترانه ی تو ، به یاد جوانی  و   روزگار خوشی که داشتم،گریه کنم.

ره  نبردیم  به مقصود ِ  خود ،  اندر شیراز          خرّم   آن روز !! که   حافظ ،ره  ِ بغداد کند        7/185

 ای دوست !اینک که من در شیراز به کام خود نرسید ه ا م ، چه خوش است روزی که رهسپار بغداد باشم .

( و به امید دیدار تو راه شیراز - بغداد راطی کنم. (با ایهام  به این که " تصنیف ونوای " بغداد را بنوازم.)

فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق          نوا و ، بانگ غزلهای حافظ ،     از شیراز                    7/253

 ای دوست ! آواز و نغمه ی من در پرده های عشّاق و عراق و حجازو آوازه ی غزلهای من ،از شیراز تا سرزمینهای دوردست عراق  و حجاز ؛گسترش یافته است و حکایت عشق من و ترا در عالم در انداخته است و به گوش همه ی جهانیان رسیده است.

غزل  سرایی  ناهید ،  صرفه  یی   نبرد            درآن مقام ،  که   حافظ  ،   بر آورد  آواز                    11/254

با آن که زهره ،خداوندگار شعر و موسیقی و آوازخوانی است ،در جایی که من به آوازخوانی و نغمه سرایی  و غزل سازی بپردازم ،کارش بی رونق است و نمی تواند به خوبی من ،آوازه خوانی و شاعری و نغمه سرایی کند.

 کیست حافظ تا ننوشد باده ،بی آواز رود؟!         عاشق مسکین ، چرا چندین   تجمّل ،بایدش ؟!         8/271

مگر من حافظ کیستم که  هرگز شراب را بدون مطرب و بربط نمی نوشم ،آخر عاشق بیچاره  و درویشی چون من ،

چرا باید اینهمهتجمّل پرست و بلند نظر باشد؟!
4-  مردی حافظ العین ؛ مرد بیدار که خواب بر وی غلبه نکند. (منتهی الارب ).

5- محدّث: در اصطلاح درایة بمعنی متقن است  و از ظاهر بعض گفته های علمای عامه ، حافظ مترادف محدّث

است وبرخی دیگر گفته اند که حافظ کسی را گویند که عارف به حدیث بوده و متقن باشد و بعضی گفته اند: حافظ

 کسی است که به اکثر مشایخ هر طبقه از احادیث عالم و دانا باشد بطوری که آنچه را که از هر طبقه ازایشان می

شناسد بیشتر از کسانی باشند که عارف به اوضاع و احوالشان نمی باشد. در اصطلاح مسلمانان به یکی ازدو معنی

اطلاق میگردد اول کسی که قرآن از بر داشته  باشد دوم کسی که صدهزار حدیث از بر داشته باشد. (نامه ٔ دانشوران ، در ترجمه ٔ احوال حافظ ابرو) .

 سمعانی گوید: لقب عده ای از ائمه است که حدیث را می شناخته اند و مدافع و حافظ حدیث بوده اند. از استاد خود

ابوالقاسم اسماعیل بن محمدبن فضل که در اصفهان سمت حافظی داشت ، شنیدم که می گفت به اصفهان با ابوزکریا یحیی

 بن ابی عمروبن منذة و ابوعبداﷲ محمدبن عبدالواحد الدقاق ، حدیثی از شیخی شنیدیم ، پس من نام ابوزکریا یحیی را با

لقب «الشیخ الامام الحافظ نوشتم ، و چون جدا شدیم دقاق بمن گفت : شرم نکردی ؟ چگونه برای یحیی بن منذة لقب

 «حافظ» نویسی ؟ او چه حدیثی از بر دارد؟ گفتم : ای شیخ محمد اگر می گوئی «حافظ» را فقط برای کسی نویسند که

تمام احادیث پیغامبر بداند پس نبایستی برای کسی این عنوان نویسند، و اگر برای کسی که بعض از احادیث داند و

بعضی نداند حافظ گفتن رواباشد، پس من و یحیی و تو و همه در آن برابریم ، پس دقاق ساکت شد. (انساب سمعانی

 ص 150 الف و ب ).

حافظ هم   با  توجه به روش ملامتی و قلندری خاصی که در شاعری دارد ، خود را هم از بدیهای دیگران مبرّا نمی

داند و همانند آنان می شماردو،همچنان که  در این بیت  خود را ریاکاری چون شیخ الاسلام شیراز ومحدثان و  

مفتیان شهر  و امیر مبارزالدین قلمداد می کند. 

می ده   که شیخ و  حا فظ و مُفتی   و مُحتسب          چون    نیک   بنگری ،  همه ،   تزویر می کنند      9/195

 ای ساقی بیا و به ما باده بده و مارا شاد سازتا فراموش کنیم که در این روزگار ، اگر خوب به رفتار و کردار مشایخ ومحدثان و مفتیان و محتسب و حتی خود من  که حافظ باشم ،دقیق شوی ،می بینی که هیچ کس در رفتار و گفتار

 خود صادق و بی ریا نیست.

حافظ  هم بخورد باده و شیخ و فقیه هم : حافظ ، با ایهامی به محدث ، و شیخ و دانشمند مجلس نیز باده نوشیدند:

ساقی !چو یار ، مهرخ و از اهل راز بود        حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه ،هم                     7/302

از آنجا که ماهروی باده  پیمای بزم  ،راز نگهدار بود ،  حافظ ( با ایهامی به محدّث)و شیخ و دانشمند مجلس هم ،

 به شادی این پیروزی ، باده نوشیدند .

 6-(اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی .

که حافظ داد تلقینم :که خداوند حافظ آن را به من یادداده است و در درستی سخن من هیچ  شکی نیست. ایهامی هم دارد به بیان قرانی که "انّا نحن نزلنا الذّ کر وانّا له لحافظون ( الحجر،15،9

  حدیث  آرزومندی - که دراین نامه درج افتا د         همانا بی غلط باشد،که  حافظ  ، داد تلقینم            9/346

 وهرشعری  که من در باره ی عشق  سروده و در این دفتر و دیوان غزل ، نوشته ام و درج شده است ،کاملا درست و بی خظاست ،زیرا همه را خداوند خداوند (حافظ) ،به من آموخته است ، کسی که حافظ   ونگهبان قران است.

7 - جامه دار. .سمعانی گوید: در بغداد حافظ به کسی گویند که جامه های مردم در جامه دان حمام نگاه دارد.

(انساب سمعانی ص 150 ب ).

 8- تخلص شاعرانه خواجه شمس الدین محمد شیرازی : خواجه‌  شمس‌الدین‌ محمّدبن‌ محمّد بن‌ محمّد  حافظ‌ شیرازی‌ یکی‌ از بزرگ‌ترین‌ شاعران‌ غزل‌گوی‌ایران‌ واز اعاظم‌ گویندگان‌ جهان‌ و از «اکابر گردن‌کشان‌ نظم‌ فارسی‌» است‌.

 نام‌ پدرش‌ را  بهاءالدین‌ دانسته‌اند که‌ ممکن‌ است‌ به‌ شیوه‌ی‌ معمول‌ « بهاءالدین‌» لقب‌ او بوده‌ باشد. تذکره‌نویسان‌

نوشته‌اند که‌ اجداد او اصلاً از کوپای‌ (کوهپایه‌)  اصفهان‌ بوده‌اند و پدرش‌ بهاءالدین‌ محمّد ، بازرگانی‌ می‌کرد و

مادرش‌ از اهالی‌  کازرون‌بود و خانه‌ ایشان‌ در  شیراز در دروازه‌ کازرون‌ قرار داشت.

حافظ‌ در اوایل‌ قرن‌ هشتم‌ هجری‌ و در حدود سال‌ 727 هجری‌ در  شیراز به‌ دنیا آمد. او به‌ سال ،‌ ازبرادران‌ خود،

کوچک‌تر بود و بعد از مرگ‌ پدرش‌، روزگارش‌ به‌ تهید ستی‌ می‌گذ شت‌، امّا عشق‌ به‌ تحصیل‌ کمالات‌ او را به‌

مکتب‌خانه‌ کشانید و در جرگه‌ طالبان‌ علم‌ درآمد و در مجالس‌ درس‌ علما و ادبای‌ زمان‌ خود در  شیراز شرکت‌

می‌کرد و به‌ تتبع‌ و تفحّص‌ کتب‌ اساسی‌ علوم‌ شرعی‌ و ادبی‌ می‌پرداخت‌.  محمّد گلندام‌، دوست‌ و همدرس‌ وی‌، او را

 در مجلس‌ درس‌  قوام‌الدین‌ ابوالبقا (متوفی‌ 772 ه . ق‌) مشهور به‌ « ابن‌ فقیه‌ نجم‌»، عالم‌ معروف‌ به‌ قراآت‌ سبع‌ و

فقیه‌ بزرگ‌ عهد خود، دیده‌ و غزل‌های‌ سحّارش‌ را درهمان‌ محفل‌ علم‌ و ادب‌ شنیده‌ بودو به‌ قول‌ وی،  حافظ‌ به‌

دو رشته‌ از دانش‌های‌ زمان‌؛ یعنی‌ علوم‌ شرعی‌ و علوم‌ ادبی‌ می‌پرداخت‌، خود حافظ نیز، در اشعار خویش‌ به‌ اشتغال‌

مداوم‌ به‌ کلام‌الله مجید اشاره‌ کرده‌ است‌ و بنا بر تصریح‌ صاحبان‌ تراجم‌، تخلص‌ « حافظ‌» را نیز به‌ دلیل‌ از حفظ‌

داشتن‌ قرآن‌ مجید، برای‌ خود گزیده‌ است‌.

 شیراز در دوره‌  حافظ‌ اگرچه‌ وضع‌ سیاسی‌ آرامی‌ نداشت‌، امّا از مراکز علمی‌ و ادبی‌  ایران‌ و جهان‌ اسلام‌ به‌

شمار می‌رفت‌ و مقارن‌ حمله‌ مغول‌،  پناهگاه‌ فرهنگ‌ ایرانی‌، بود وحافظ‌ در این‌ شهر می‌توانست‌ در محافل‌ ادبی‌ و

عرفانی‌ حضور یابد و به‌ امور دیوان‌ و ملازمت‌ شغل‌ سلطان‌ بپردازد و وظیفه‌ دریافت‌ کند. به‌ همین‌ جهت‌ در شعر

 او نشانه‌های‌ فراوانی‌ از مصا حبت‌ با شاهانی‌ چون‌  ابواسحق‌ اینجو (مقتول‌ به‌ سال‌ 758 ه. ق‌) شاه‌شجاع‌

(متوفی‌ به‌ سال‌ 786 ه . ق‌.)  شاه‌  منصور (متوفی‌ 795 ه . ق‌.) و ارتباط‌ با پادشاهان‌ جلایری‌ دربغداد و رجال‌

بزرگ‌ معاصر، چون‌ حاجی‌ قوام‌الدین‌ محمّد صاحب‌ عیار، کلانتر شهر  شیراز و وزیر  شاه‌شجاع‌ (متوفی‌ 755

ه . ق‌.) و فرمان‌روایان‌ بنگال‌ و دکن‌ دیده‌ می‌شود. اگرچه‌  حافظ‌ به‌ قصد سفر به‌  دکن‌، به‌ هرمز رفت‌، ولی‌ در آن‌

جا از ادامه‌ سفر منصرف‌ گشت‌ و سفری‌ نیز به‌  یزد داشت‌، امّا از اقامت‌ در آن‌جا خسته‌ شد و این‌ امر نشان‌ می‌دهد

که‌ او مانند هر متفکر بزرگ‌ دیگری‌ از گوشه‌گیری‌ وتسلیم‌ خود به‌ عوالم‌ تخیلات‌ شاعرانه‌ ، بیش‌تر لذت‌ می‌برده‌

است‌.تاریخ‌ وفات‌ او را سال‌ 792 ه. ق‌ نوشته‌اند، حافظ‌ را در "خاک‌  مصلی‌" که‌ مأوا و محلّ گشت‌ و تفرج‌ او بود،

 به‌ خاک‌ سپردند.

 از زندگانی‌ خانوادگی‌  حافظ‌، اطلاعاتی‌ محدود در دست‌ است‌، او زن‌ و فرزندان‌ داشت‌ و درباره‌ عشق‌ او به‌

دختری‌ به‌ نام‌ «شاخ‌ نبات‌» داستان‌هایی‌ رایج‌ است‌ وبنا بر همان داستانها ، اورا به عقد مزاوجت درآورد

(صفا ، همان : 1071) و کسانی که با دیوان حافظ فال می گیرند حافظ را به جان وی  سوگند می دهند که فا ل آنها

را به خیرباز نماید،منشاء ایننام و داستانهای مربوط باآن، شاید این بیت حافظ باشد که:

              این همه شهد وشکر کز سخنم می ریزد         اجر صبری است کزآن شاخ نباتم دادند

شاید "شاخ نبات" ، یک اسم خاص نباشد و تصویری باشد برای معشوق شیرین سخن و خوش رفتار  و می تواند صفت جانشین اسم باشد به معنی معشوقی که مثل شاخ نبات است و استعاره یی که  مستعار له آن حذف شده و "شاخ نبات  " که مستعار منه است ،به جای آن نشسته باشد .

در فرهنگ آنند راج آمده است که نام معشوق حافظ است .و غالب شارحان دیوان حافظ نیز آن را نام زن محبوب 

شاعر، دانسته اند اما شادروان زرین کوب می نویسند :" ..نام این زن را در افسانه ها ی بعد "شاخ نبات " خوانده اند

امّا آن شاخ نبات که در شعر حافظ به آن اشارتها هست ،یک نام نیست ،کنایه یی است از هر معشوق  شیرین که

وصل او می تواند کام عاشقی را شیرین بدارد ، ذکر شاخ نبات ،در شعر وی مکرر هست و می توان  آن را یک

 نام کنایه آمیز خواند – نام یک زن. " (کوجه ی رندان، 26)

 در دیوان‌  حافظ‌، یک‌ جا از فقدان‌ محبوبی‌ در سال‌ 764 ه . ق‌ سخن‌ می‌رود که‌ در سی‌ و هشت‌ سالگی‌ شاعر اتفاق‌

افتاده‌ است ،‌آن  ماده تاریخ چنین است :

 صباح   جمعه ی   سادس، ربیع ِ اوّل ، بُد،           که از دلم  ، غم ِ آن ماهروی  ، شد    زایل

به سالِ ِهفتصد وشصت و چار ،از   هجرت           چو آب گشت  به من ،حل ّ،حکایت   مشکل

 دریغ  و درد  و  تأسّف ، کجا دهد  سودی ،           کنون که عمر،به بازیچه رفت و،بی حاص

که ظاهرا در وفات زن ماهرویی  ساخته است که از بردن نام وی  خود داری می کند ولی نمی دانیم که همسر ،

معشوق ، دختر  یا یکی از بستگان او بوده است ، به هر حال  لفظ " ماهرو" در اینجا بسیار پر ابهام است ، و

سودی آنرا در باره ی  "پسر خواجه " می داند.(سودی 2744) و دکتر  صفا آن را" مادّه تاریخ  آن "قرّة العین  و

 میوه ی دل حافظ  می داند (در تاریخ ادبیات در ایران 4/1072)

که شاید  این محبوب،همان باشد که حافظ وی را  سرو خانگی  و شمشاد سایه پرور خود می خواند:

  مرا  درخانه سروی هست کاندر سایه  ی قدش       فراغ از سر و بستانی و شمشاد چمن دارم (2/322)

و در جایی دیگر گوید :

باغ مرا چه حاجت سرو   و صنوبر است       شمشاد سایه پرور من ،از که کمتر است   ( 1/40)

مرحوم مسعود فرزاد نوشته اند که : "حافظ در بعضی موارد که سخن از شب قدر می گوید، از آنجا که این شب را

شب وصال هم گفته اند ،چون شب مقدّسی است و شب وصل نیز هست ،محتملا به شب وصال خود اشاره می کند،

وگرنه چگونه می توانست بگوید :

                      شب قدری چنین عزیز و شریف         با تو تا روز خفتنم هوس است

                     وه که    دُردانه یی   چنبن نازک         در شب تار سفتنم هوس است    (فرزاد 1038)

امابعضی ، در این که ،این زن می تواند همسر وی باشد تردید کرده اند ، شادروان دکتر معین می نویسندحافظ باید

بین سالهای  743تا 754 ازدواج کرده باشد ،( معین ، حافظ شیرین سخن1319 ) ،اما برخی عقیده دارند که بعید

است حافظ در جنین غزلی که برای وزیر سروده است ، از همسر و محبوب خود یادکند :

             این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد    اجر صبری است کزآن شاخ نباتم دادند

      من اگر کامروا گشتم و خوشدل ،چه عجب         مستحق   بودم و    اینها به زکاتم دادند  (5/178)

حافط در قطعه یی دیگر‌ نیز اشاراتی‌ به‌ مرگ‌ فرزند وجود دارد :

                        دلا دیدی که آن  فرزانه فرزند           چه دید اندر خم این  طاق رنگین

                         به جای لوح سیمین در کنارش          فلک بر سر  نهادش  لوح سنگین  (28/1078)

 

                                                               ****

 بلبلی ،خون  جگر خورد   و ، ُگلی ، حاصل کرد          باد    غیرت ، به صد ش خار  ،پریشان دل ،کرد

 طوطئی   ر ا، به خیال ِ  شکری ،دل ،خوش بود ،         نا گهش ،سیل ِ  فنا ، نقش    أمَل ،    باطل   کرد

  قرّة العین   من ،آن میوه ی ِ د ل ، یا د َش  باد ،          که    خود  ،   آسان بشدو،  کار ِ مرا،مشکل کرد 3/130

( رک : صفا ،ذبیح الله ،تاریخ ادبیات در ایران،ج5 ص1064 به بعد).

درباره‌  حافظ‌ نیز قصه‌های‌ متعددی‌ موجود است‌ که‌ کودکی‌ تا پیری‌  حافظ‌ و مدارج‌ سلوک‌ و جوانی‌ او را در هاله‌ای‌

از افسانه‌ نشان‌ می‌دهد و این‌ امر نشان‌ می‌دهد که‌ این‌ شاعراز محبوبیت‌ بی‌نظیر در میان‌ مردم‌ برخوربوده است  آن‌

 چنان‌ که‌ محور قصه‌ها و افسانه‌هایی‌ اعجاب‌آور در میان‌ مردم‌ شده‌است.

   

تخلّص " حافظ" و اوصافی که حافظ از خود ارایه می کند

 خواجه ی شیراز تخلّص " حافظ" را به صورتهای مختلفی به کار می برد:

1- به جای من : حافظ:

   قرار و خواب‌ ز حافظ‌ طمع‌ مدار ای‌ دوست‌ !     قرار چیست‌ ؟!صبوری‌ کدام‌ ؟!خواب‌  کجا؟!      8/2

    از من‌: (حافظ‌ ) توقع‌ آرامش‌ و خواب‌ نداشته‌ باش‌. با عشق‌ تو برای‌ من‌ هرگز قرار و صبر و

 آرامشی‌ وجود ندارد.

2- به جای تو : تو ای حافظ                 

 حضوری‌ گرهمی‌ خواهی‌ از و،غایب‌ مشو حافظ !    َمتی‌' ما   تَلقَ   مَن‌  تَهوی‌   ،  دَعِ ِ الدُّ نیا و اَهمِلْها    7/1

  تو ای حافظ!اگر وصال یار را می‌خواهی‌، حتّی‌ یک‌ لحظه‌ از او غافل‌ مباش‌ و  به‌ (معشوق :)آنکهپ‌ دوستش‌

می‌داری‌ رسیدی‌، دنیا و    تعلقات‌ آن‌ را رها کن‌ و  معشوق‌ را دریاب‌.           

 غزل‌ گفتی‌ ودُرسُفتی بیا وخوش‌ خوان‌  حافظ‌  !          که‌   بر نظم‌ تو  افشاند  فلک‌  عِقدِ  ِ ُثرِّیا  را     9/3

                 ای‌ حافظ‌ غزلی‌ گفته‌ای‌ که‌ گوئی‌ مروارید سفته‌ای‌، بیا آن‌ را به‌ آواز بخوان‌ تا ] زهرة‌ [  فلک‌

(که‌ خداوندشعر و موسیقی‌ است‌) گردن‌بند   ثریا را به‌ علامت‌ ستایش‌ وصله‌، نثار تو کند.

 3- به جای سوم شخص مفرد : او که حافظ است:

      درآسمان‌   ،   نه‌ عجب‌،گر به‌ گفته‌ ی ِحافظ‌           سماع‌ ِ   ُزهره‌ ، به‌ رقص‌  آورد َ مسیحا  را

 تعجب‌آور نیست‌  با شعر و سرود حافظ‌ ، زهره‌ در آسمان‌ به‌ سماع‌ و مسیح‌ به‌ رقص‌ آید. (فلک‌ زهره‌

که‌ فلک‌ سوم‌ است‌ پایین‌ فلک‌  خورشید که‌ فلک‌ چهارم‌ است‌، قرار دارد و به‌ قول‌ قدما، مسیح‌ در فلک‌ چهارم‌ قرار

 دارد. شعر حافظ‌  که‌ زهره‌ آن‌ را می‌خواند، آن‌چنان‌ جنجالی‌ برانگیخته‌ است‌ که‌ در فلکی‌ بالاتر، مسیح‌ را در

فلک‌ آفتاب‌ به‌ رقص‌ و پایکوبی‌ وا می‌دارد.

                      تیر آه‌ ِ ما ز گردون‌ بگذرد،   حافظ‌  خموش           رحم‌ کن بر جان  ِخود  ، پرهیز کن‌ از تیر ِ  ما   9/10

  تیر آه‌ ما (ای‌  حافظ‌) نه‌ تنها از سنگ‌ دل‌ معشوق‌، که‌ از آسمان‌ نیز می‌گذرد و دعای‌ ما (: من)  مستجاب‌ می‌شود،

 بنابراین‌ ای‌ معشوق‌ از تیرآه‌ ما (: من)  بترس‌ و برای‌ جان‌ خود نگران‌ باش‌!! و به‌ ما توجّه‌ کن‌.

5   -  در حالت مفعولی و اضافی : به جای" مرا "  و "مال من" : حافظ:

 باشد   آن‌ َمه‌  ،مشتری،‌ دُرهای‌ «حافظ‌» را اگر         می‌رسد هر دم ،‌ به‌ گوش ِ‌ زهره‌، گلبانگ ِربا ب‌  6/14

اگرمعشوق‌ چون‌ ماه‌ من‌، در این‌ مجلس‌ سرود و سروده‌های‌ مرا بپسند د، آواز دل‌پذیر و آوازه‌ی‌ شعر من‌ در همه‌ی‌

جهان‌ خواهد پیچید و به‌ گوش‌ زهره‌ نیز خواهد رسید.

  در  صومعه ی   زاهد   و ،در خلوت  سُلطان         جز گوشه ی  أبروی ِ تو،محراب   دعا ،نیست   11/70

من  (: حافظ ) چه  همانند زاهدان در صومعه و محراب  باشم و چه در خلوتسرای خویش ، ، طاق ابروی تو تنها

عبادتگاه من ا ست ومن جز آن جایی برای راز و نیاز با تو ندارم.

حافظ خویش: حافظ خویشش : این مضاف و مضاف الیه ،با ایهامهای متعدد ،هم در "حافظ" و هم در "خویش "

 ،همراه است:

الف: حافظ: 1- شاعری به نام حافظ.   2- حافظ به معنی نگه بان . 

حافظ خوش آوا ز :

   زچنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت       غلام حافظ خوش لهجه ٔ خوش آوازم .  9/325

صبحگاهان‌ از  آواز زهره و نغمه سرایی وی،‌ این‌ پیام‌ را شنیدم‌ که‌ می‌گفت‌: من‌ با همه‌ هنرم‌ در آواز و موسیقی‌،دربرابر حافظ‌ خوش‌ لهجه‌ و خوش‌آواز ،بنده یی بیش نیستم.

حافظ خوش لهجه: رک  :حافظ خوش آواز.

ب  : خویش  :ا- خود  که در اینجا برای تاکید است و  مفهومی مثل بسیار عزیز دارد. 2- به معنی خویشاوند و

 قوم و خویش.

 (ای رقیب) چون بر حافظ خویشش نگذاری : حالا که اجازه نمی دهی معشوق من، پهلوی حافظ عزیز خود

 بنشیند،

  چون برِ حافظ  ِخویشش ، نگذاری ،باری         ای رقیب ! از بَرِ او ،یک دو قدم ،دُورتَرَک 7/295

  ای نگهبان یارمن !اکنون که نمی گذاری که من در کنار محبوب عزیز خویش بنشینم ،لا اقل اندکی دور از

 وی بنشین (تا من با او سخنی بگویم.).

6-    در حالت ندایی به چند صورت زیر به کار می رود:

            الف: حافظ ، به جای" ای حا فظ " با لحن خطابی،یعنی  تو ای حافظ:

     صبر کن حافظ ،به سختی ،روز و شب         عاقبت روزی بیابی  کام را         9/8

   ای‌ حافظ‌ ، بر سختی‌های‌ روز و شبهای‌ عشق‌، صبر و آرامش‌ داشته‌ باش‌ و بدان‌ که‌ تو نیز بالاخره‌ روزی

‌ به‌ کام‌ دل‌ خویش‌ خواهی‌ رسید. (به‌ آرزوهایت‌ دست‌ می‌یابی‌).

     ب: ای حافظ:

  به هیچ ورد دگر نیست  حاجت ،ای حافظ !         دعای ِ نیمشب و ، درس ِ صبحگاهت ،   بس      8/263

    آری می دانم که تنها دعا و درسی که برای کامیابی من کافی است ،همان دعای سحرگاهی و درسقران

 و تفسیر سپیده دمان است که   بدان عادت دارم.

   ای حافظ ! ار مراد   ،میسّر شدی  ، مُدام         جمشید ، نیز ، دور نماندی ، زتخت ِ خویش         7/286

           آری : بذان که کامرانیها ماندگار نیست و کامروایان می توانستند همیشه به آرزوهای خود برسند ،

  جمشید ،نمی مردو نابود نمی شد وهمچنان زنده بود و بر تخت شهریاری خویش تکیه داده بود.

    تو آتش گشتی ای حافظ ، ولی با  یار در  نگرفت     ز بد عهدی ّگُل گویی  حکایت  با  صبا   گفتیم   7/363   

   اگرچه شعرو سخنی چون آتش سوزنده و گیرا داشتم،اما سخنانم در دل یار تأثیری نکرد و هرچه با آن پیمان

 شکن گفتم ،گویی به باد گفته بودم وهیچ پاسخی از وی نشنیدم.

    ج- به صورت " حافظا" :

حا فظا! می‌ خورو،رندی‌ کن‌ و،خوش‌باش‌ ولی‌        دام‌  ِ تزویر ، مکن‌ ،  چون   ‌ دگران‌،  قرآن‌ را      10/9

ای‌  حافظ‌ هر کار بدی‌ را که‌ انجام‌ می‌دهی‌، بده‌، امّا مثل بعضی ها قران‌ مجید را وسیله‌ای‌ برای‌

ریاکاری‌ و فریب‌ دیگران‌، قرار مده‌.

حا فظا  ترک‌ جها ن‌ گفتن‌   طریق خوش ‌دلی ا‌ست‌        تا نپنداری‌ که‌ احوال   جهان‌  داران خوش‌ است‌  7/44

به‌ هوش‌ باش‌ که‌ تنها راه‌ شادی‌ و دل‌خوشی‌ در جهان‌، آن‌ است‌ که‌ دل‌ به‌ جهان‌ نبندی‌ و هرگز نپنداری

‌ که‌ حال‌ جهان‌خواران‌ و جهان‌داران‌ و آنان‌ که‌ به‌ جهان‌ دل‌ بسته‌اند، از تو بهتر است‌

   7- چو، همچون  ، بسان حافظ ، در معنی کسی مثل من، افرادی چون من، کسانی که چون من هستند:

      1- چو حافظ :

     بیارمی ! که چو حا فظ  ، ُمدامَم ، استظهار         به   گریه ی  ِ سحری  و نیاز  ِ نیم  شبی    است    8/65

 بیا و با من باده بنوش  و چون من به راز و نیازقلبی و صمیمانه ی  سحری  خویش و گریه های از سر درد

 خویش به درگاه الهی ،  پشت گرم باش( و یقین داشته باش که لطف الهی بکند کار خویش و ما را مورد عفو

و بخشش قرار خواهد داد .)

کس چو حافظ ،نگشود از رخ اندیشه ،نقاب         تا سر زلف سخن را ، به قلم شانه زدند              7/179

   از روزی که شاعران زلف عروس زیبای شعر را شانه کرده وآرایش داده اند ، هیچکس،به زیبایی من ،پرده از رخساراندیشه  برنداشته است و افکار خویش را بدین خوبی ، بیان نکرده است. 

        2- همچو حافظ :                       

  همچو حافظ به رغم مدعیان         شعر رندانه گفتنم هوس است                         7/43

  امشب‌ هوس‌ آن‌ دارم‌ که‌ علی‌رغم‌ میل‌ شاعرانی‌ که‌ مدعی‌ من‌ هستند، شعری‌ رندانه‌ بسازم‌ و ماجرای‌ عشق‌

خود را در آن‌ بازگو کنم‌.

  کس ، در جهان ندارد یک بنده ، همچو حافظ         زیرا  که  چون  تو ، شاهی ، کس در جهان ندار  10/122

   ای پادشاه ! همچنان که هیچ شاهی چون من بنده یی خدمتگزار ندارد ، شاعری چون من نیز ،پادشاهی

همانند ترا پیدا نمی کند .

     همچو حافظ به خرابات روم ،جامه قبا         بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته  ام                6/305

همچو حا فظ ،همه  شب، ناله و زاری، کردیم        کا ی   دریغا ! به  وداعَش ، نرسیدیم و، برفت    

         3-  به سا ن حافظ :

عشفَت، رسد به فریاد،گر خود،به سان  ِ حا فظ        ُقران  ، ز  بَر ، بخوانی    با چارده   روایت      10/93

 (در این راه دراز و بی نهایت ) تنها عشق است که می تواند به فریاد تو برسد و ترا رهایی بخشد ،

                       ( :حافظ ) ، قران مقد س را با چهارده روایت قرائت کنی ،

         4-  هیچ حافظ :

هیچ حافظ  ، نکند در خم   ِ محراب  ِ فلک        این تنعّم   ،  که من ، از دولت ِ   قران کردم     9/312

 (و )من از خواندن قران و حفظ آن چنان شاد بوده و لذت برده ام که در زیر این گنبد خمیده ی آسمان، نصیب

  هیچکدام ازحافظان و قاریان قران نشده است.

 

                                     اوصافی که حافظ برای خود به کار می برد:

 حافظ، ،در بیشتر موارد،  در پایان غزلها یش ودر آنجا که تخلّص خود را مطرح می سازد، به  طرح واقعیات

 شخصی و  اجتماعی و باور های فردی خود می پردازد و در آن میان اشارات و اوصافی را از خود ارایه می دهد

غزلها وموضوعات غزلی بیان می کند رنگ بیشتری  از  واقعیت را به خود می گیرد و می توان آن را " حسب

حال" وی به شمار آورد و گفت  که  بیشتر " تاریخی" است تا " تخیّلی"، و آنچه در ذیل می آید اوصاف اوست از

خودش، نه به عنوان یک عاشق ، رند، قلندر و حکیمی  دانا دل بلکه به عنوان صاحب شعر:

      1- حافظ آتش اثر:

 تو آتش گشتی ای حافظ ، ولی با  یار در  نگرفت      ز بد عهدی ّ ِ گُل گویی  حکایت  با  صبا   گفتیم   7/363   

 اگرچه شعرو سخنی چون آتش سوزنده و گیرا داشتم،اما سخنانم در دل یار تأثیری نکرد و هرچه

با آن پیمان شکن گفتم ،گویی به باد گفته بودم وهیچ پاسخی از وی نشنیدم.

       2- حافظ از نام و ننگ گذشته:

  بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!          ساغر می طلب ، که مخموری                                    5/444

   امّا تو که چون من ِ  حافظ ،عاشق نیستی ، برو وبا جام شراب ،درد  سر خمارخود را درمان کن.

        3- حافظ ، استا د غزل گویی:

به مجلس آی: به یزم نوروزی ما بیا. کز حافظ،غزل گفتن،بیاموزی: تا من آواز خواندن چون بلبل را به تو نشان

 بدهم ،چنان برایت خوب بخوانم که بلبل هم بدان خوبی نمی خواندو بایدبیاید و از من یاد بگیرد

  به ُبستان شو که از بلبل رموزعشق ،گیری یا د      به مجلس  آی،  کز  حافظ، ، غزل گفتن بیاموزی  8/445 

پس ای دوست ! به گلستان برو و به بزم بنشین تا ازبلبلان نغمه خوان ،رمز و راز، و ظرائف عشق ورزی

 را یاد بگیری و آنگاه،به  بزم من بیا تا از بلبل خوش آوازی چون من، خوب آواز خواندن را یاد بگیری و

 نغمه خوانی بلبلان باغ را فراموش کنی

حافظ ، با حدیث سحر فریب خوش: حدیث ِ  ِسحر فریب: شعری که مثل سحر و جادو دل ربا و دل فریب است .

حدیث  ...خوشت: سخن و شعر زیبای  تو.

حافظ ! حدیث ِ سحر فریب ِ خوشت ، رسید،       تا حد ّمصروچین و،به أطراف ِ روم و، ری    12/421

داستان شعر خوش وجادوگرانه ی من ،امروز، تا مرزهای  مصر و چین  و حدود روم شرقی و ری ،به پپیش

 رفته است و همه ی عالم از آن باخبر شده اند.

         4- حافظ ،با خرقه ی شراب آلوده:

  گفت حافظ " دگرت ،خرقه شراب  آلوده ست          مگر   از مذهب  این  طایفه ،باز آمده ای!!"  7/419

   دلبرانه  مرا سرزنش کرد که حتما از راه و رسم صوفیان ظاهر پرست توبه کرده ای  که این بار با جامه ی

 درویشانه ی شراب آلود ،به نزد من آمده ای!!

         5- حافظ بذله گو:

  نکته دانی بذله گو ،چون حافظ  ِشیرین سخن         بخشِش آموزی جهان افروز ،چون حاجی قوام 8/303

   (و در این بزم ) شاعری است  شوخ ونکته سنج و شیرین سخن چون من (که سخنوران

 باید از من سخنوری بیاموزند )  وسخاوتمند و کریمی بزرگوار چون حاجی قوام که کریمان باید از وی آیین

یخشندگی و کرم را یاد بگیرند.

          6- حافظ : بلبلی  خاموش در بهار:

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما          بلبلانیم که در موسم گل ،خاموشیم       7/369        

           7- حافظ  : بنده:

ای مه ِ صاحب قران از بنده :حافظ  یا د کن          تا   دعای ِ دولت ِ آن حُسن ِروزافزون کنم    7/341

ای معشوق ِ بزرگوار و بلند مرتبه ی من ! از بنده یی چون من یادی کن و به دیدار من بیا

 تا من نیز  دعا کنم که خداوند  زیبایی ترا روزافزون بداراد.

            8- حافظ بنده ی  تقدیر:

تو بنده یی گله از دوستان مکن حافظ         که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش         8/285

آری،من بنده ام و معشوق ،خداوندگار من است ومی دانم که رسم عشق بازی ما بندگان باید چنین باشد که

لب به شکوه نگشاییم و ازهیچ بیش وکمی گله نکنیم .

           9-  حافظ ، بیان کننده ی  حدیث عشق:

یکی است  ترکی  و تازی در این معامله  ،حافظ !   حدیث عشق ، بیان کن ،بدان زبان ، که تو  دانی 7/467

 در  این معامله عشق ، برای من و تو. (عاشق و معشوق )، زبان(عربی یا ترکی وفارسی)فرقی نمی

 کند،عشق زبان  خاص  خود را دارد بنابراین ای یار بیا و با هر زبانی  که می توانی  وصلاح می دانی

 با من از عشق سخن بگوی. 

             10 - حافظ بیدل :

    در بیابان طلب ، گرچه زهر سو خطری است      می رود   حافظ ِ بیدل ، به تولّای ِ تو ، خوش     7/282

            دراین صحرای بی پایانی که به کعبه ی کوی تو می انجامد و از هر سوی آن خطری کمین کرده است

، من با تکیه   بر لطف تو، با آسودگی وبی هیچ بیمی، به سفر ادامه می دهم.

11- حافظ بی سیم و زر:

   حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش    چه  به از   دولت  ِ  لطف  ِ سخن و،  طبع ِ سلیم؟   11/360

 برای من  مهم نیست که زر و سیم و مال و منالی ندارم ، همین  که خداوند به من  نعمت سخنوری و ذوق نیک را بخشیده  است،از همه چیز بهتر است واز اوسپاس گزارم .

            12- حافظ پیر:

چون پیر شدی ، حافظ !:  ای حافظ ، اینک که پیر شده یی،حالا که دیگر پیر شده یی.(همایون فرخ 253)

 چون پیر شدی  حافظ !  از   میکده  بیرون  آی     رندی ّ و ، هوسنا کی  ، در  عهد   ِ شباب  اُولی !    7/457

 (امّا گاهی هم به خود می  گویم( ای حافظ  ! هوسبازی و لهولعب ،زیبنده دوران جوانی است وبرای تو که  دیگر

 پیر شده یی ، هنگام ترک میخانه و باده نوشی  فرا رسیده است و باید میخانه را رها کنی  و به محراب عبادت باز گردی.

        سرمست، در قبای  زر افشان  چو بگذری،          یک بوسه،    نذر ِ  حافظ  ِ پشمینه  پوش کن          8/390

ای ساقی ! چون سر خوش و شاد ،  با آن پیراهن زربافتی که پوشیده یی  ،از کنار من بگذری  و جامی شراب  به من

ببخشی ،پیمان ببند که بوسه یی نیز  به من بدهی.

            13- حافظ تو:

  مده  به خاطر ِ نازک،  َملالت از من، زود           که حافظ  ِ تو، خود این لحظه ، گفت : " بسم الله"        7/408

ای دوست با آن دل نازکی  که داری، زود،از من آزرده و رنجیده  خاطر مشو و عزم کشتن مرا نداشته باش که

من که حافظ توام،همیشه ، برای  کشته شدن و جان دادن در راه عشق تو،آماده و مهیّا هستم.

             14- حافظ جامه قبا:

      همچو حافظ ، به خرابات روم جامه  قبا          بو که در بر کشد   ،آن دلبر ِ  نوخاسته ام              6/305

   می خواهم چون حافظ به میخانه بروم و از مستی پیراهن چاک کنم تا شاید یار تازه سال من برای پوشاندن

    تن من و اینکه مردم مرا در آن حالت نبینند،  ،مرا در آعوش بگیرد .

             15- حافظ : خازن گنج حکمت: گنج  ِحکمَت: اضافه ی تشبیهی : دانش  وحکمت به گنجی تشیبه شده

 است که حافظ با سخن خویش گنجینه دار آن است .

حافظ اگرچه در سخن خازن ِ گنج حکمت است          از غم ِ روزگار ِ  دون ، طبع   ِ سخن  گزار  ، کو  /406

به خاطر اینهمه غمی  که این روزگار فرو مایه  به وجود آورده است ، در این شهر شیراز،هیچ  کسی

 که ذوق سخن پروری    

  داشته باشد و قدر سخن حافظ ،این خازن گنج  دانش و معرفت و قران را بداند، وجود ندارد.

              16- حافظ خام طمع:

   حافظ  ِ  خام طمع ! شرمی از این  قصّه بدار         عملت چیست که ُمزدَش، دو جهان می خواهی ؟!           9/479

    من که (اینهمه ادّعای فقر می کنم ،) باید از اینهمه طمع ورزی وتوقع زیادی  که دارم ،خجالت بکشم که بدون

آن که به این   خواجه ی بزرگوار، خدمتی  کرده باشم ،توقع دارم که او به من ، به ازاء آن خدمتهای نا کرده

،پاداشی به اندازه نعمت های دو عالم بدهد.

              17-  حافظ خسته:

  کوه  ِ اند وه  فراقت  ، به چه حیلت  ، بکشد         حافظ  ِ  خسته،  که از ناله ،تنش  چون نالی است  7/69ا

  ای  یار ! من ناتوان و خسته که از شدت رنجها و ناله هایی که از دوری تو کرده ام ، به لاغری یک نی باریک

 شده ام ،چگونه می توانم بار فراق ترا که چون کوهی بسیار سنگین است ،بر دوش بکشم و حمل کنم .

                18- حافظ خلوت نشین:

حافظ خلوت نشین ،دوش ،به میخانه شد        از سر پیمان گذشت ، بر سر پیمانه شد        1/165                 

دیشب‌،  حافظ‌ خلوت‌نشین‌ قول‌ و عهد و پیمان‌ خود را مبنی‌ بر ترک‌ باده‌خواری‌ یا دوستی‌ و همنشینی‌

با اهل‌ خانقاه‌، شکست‌ و از  (مسجد، خانقاه‌، صومعه‌) به‌ میخانه‌ رفت‌ و به‌ میخوارگی‌ پرداخت‌.                      

  ازفریب نرگس مخمور و لعل می پرست         حافظ خلوت نشین را در شراب ،انداختی         11/425

  ای دوست! تو با آن چشمان مست و خمار ،و لبان سرخ لعل مانند خویش،من زاهد را که پیوسته در خلوت

محراب،به عبادت مشغول بودم،پاده پرست و میخواره ،ساخته یی.        

19-حافظ خوش کلام: خوش کلام: سخن سرای خوش سخن که شعر زیبا می گوید.

                    حافظ  ِخوش کلام شد: که چون من شاعر خوش سخنی شده است ( بلبل تو)، شد مرغ سخن سرای تو :( من)

                     چون مرغی خوش آواز، برای  توشعر و آواز می خوانم.

خوش چمنی است عارضت،خاصه،که دربهارِ حسن   حافظ  ِ  خوش  کلام،شد  ،مرغ ِ سخن سرای ِتو 8/403

 چه باغ خوشی است چهره ی ریبای  تو !!،بویژه  در هنگامی  که شاعر خوش سخنی چون من ،بلبل

 آن باغ باشد و برای تو و رخسار چون گل سرخ تو، ،نغمه سرایی کند.

                  20- حافظ خوش لهجه:

دلم از پرده بشد،حافظ  ِخوش َلهجه کجاست،         تا به قول و غزلَش ، ساز و    نوایی    بکنیم  8/370

ای حافظ ! دلم رسوا شد و همگان از درد عاشقی من با خبر شدند ،بیا و با صدای خوش و آواز دلپذیرت ،

ترانه یی بخوان تا ما نیز با نغمه سرایی تو ، دست افشانی و پایکوبی کنیم و نشاطی داشته باشیم.

               21- حافظ خویش: حافظ خویشش : این مضاف و مضاف الیه ،با ایهامهای متعدد ،هم در "حافظ"

 و هم در "خویش " ،همراه است:

            الف: حافظ: 1- شاعری به نام حافظ.   2- حافظ به معنی نگه بان . 

            ب  : خویش  :ا- خود  که در اینجا برای تاکید است و  مفهومی مثل بسیار عزیز دارد. 2- به معنی

                   خویشاوند و قوم و خویش.

(ای رقیب) چون بر حافظ خویشش نگذاری : حالا که اجازه نمی دهی معشوق من، پهلوی حافظ عزیز خودش

 بنشیند،

  چون برِ حافظ  ِخویشش ، نگذاری ،باری         ای رقیب ! از بَرِ او ،یک دو قدم ،دُورتَرَک   7/295

ای نگهبان یارمن !اکنون که نمی گذاری که من در کنار محبوب عزیز خویش بنشینم ،لا اقل اندکی دور از

وی بنشین (تا من با او سخنی بگویم.).

             22- حافظ دانشومند: رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود : من در دانایی  بلند منزلت شده بودم

وبه آسمانها رسیده بودم.

رتبت ِ دانش  ِحافظ ، به فلک ،برشده بود         کرد غمخواری شمشاد ِ بلندت ، پستم                  8/307

 اگرچه پایگاه علم و دانش من در آسمانها بود ،اما عشق به قامت بلند شمشاد گون تو ،مرا از اوج آسمان فرود

 آورد و خوار کرد(عشق توعقل و خردمرا مغلوب کرد .)

             23-  حافظ درگاه نشین:

خسروا ! حافظ  درگاه  نشین ، فاتحه خواند          و ز زبان  ِتو ،تمنّای دعایی دارد           9/119

ای پادشاه ،من که همیشه در آستان تو به خدمت ،مشغول بوده ام، برای تندرستی تو ،سوره ی الحمد را خواندم

 و از تونیز می خواهم که زبان به دعای من بگشایی.(ازتو التماس دعا دارم.

             24- حافظ دل سوخته:

صوفیان ، جمله   حریفند و   نظر باز ولی         زاین میان حافظ دل سوخته ،بد نام افتاد     11/107

             25- حافظ دعا گوی:

 می‌کند  حافظ‌ دعائی‌: بشنو  ، آمینی‌ بگو:         «روزی‌ ما باد لعل‌ شکّرافشان‌  شما»            10/12

من‌  چه‌ از تقرب‌ به‌ تو بی‌نصیبم‌ (از لطف‌ تو برخوردار نیستم‌) ولی‌ با نظری‌ بلند و دعاگو خود را بنده‌ ستایشگر

 تو ای‌ پادشاه‌ خوبان‌ می‌شناسم‌.

           26- حافظ به دعا گویی: و حافظ هم با دعا خواندن و تقاضای خیر و خوبی برای شاه کردن،شعر

 مدح خواندن،ایهامی هم به آواز خواندن و سرود گفتن حافظ دارد.

هر   مرغ  ،   به   دستانی ، در   گلشن  ِشاه آید:     بلبل  به نوا سازی  ، حافظ  ، به   غزل  گویی   8/486

                       در باغ شاه ، هرکسی  با نغمه و نوای  خاص  خود به نغمه گری و نوا خوانی برای شاه، می

پردازد،بلبل چهچه می زند و من ِ حافظ نیز، با شعر و سرود خویش ،به دعا گویی او می پردازم.

            27- حافظ دل شکسته:

   دل شکسته ی  حافظ به خاک خواهد برد        چو لاله داغ هوایی که  بر جگر دارد        8/112

( می دانم که)من   دل شکسته و ناتوان ، که چون شقایقی داغدار ،داغ عشق تورابر جگر

 خویش ، دارم ،سرانجام ، آرزوی وصال   ترا با خود به خاک خواهم برد و هرگز ،به تو نخواهم رسید.

             28- حافظ دل گرم: دل گرمی : دراینجا به معنی سوز و گداز دل است. زدل گرمی حافظ ،بر حذر باش:

 از سوز دل من بترس و بیرهیز،آه و سوز و گداز من خطرناک است از این که من ازدست تو ناراحت باشم و آه

بکشم و دلم بسوزد ، بپرهیز.

ز دل گرمی  ّ ِ حافظ   ،بر   حذر باش        که  دارد  سینه یی چون دیگ جوشان                  7/379

  ای دوست ! از سوز دل کسانی چون من بپرهیز که سینه یی دارند که ازعشق چون دیگ می جوشد و آه سوزان

 آنان بسیار اثرها دارد

               29- حافظ  ره پوی خاندان صدق:

  حافظ !اگرقَدَم زنی ، در ره ِ خاندان  ، به صِدق      بدرقه ی ِ رهت   شود ، همّت  ِ شَحنه ی  ِ َنجَف    9/290

   حافظ !(این زاهد نمایان و صوفیان ریاکار را فراموش کن و) با راستی و صداقت،بر  راه و رسم علی و خاندان

 وی باش تا نظر لطف و عنایت علی ،آن پاسدار سرزمین نجف،همراه و یار و یاور توباشد.

               30- حافظ سحر خیز:

به‌ خدا  که‌  جرعه‌ای‌ ده‌ ،توبه‌  حافظ‌ سحرخیز      که‌ :   دعای‌   ِ صبحگاهی‌  اثری‌ کند شما را      7/6

               31- حافظ سلیم طبع: طبع  ِ سلیم: دوق ِ درست و نیک.

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش    چه  به از   دولت لطف  ِ سخن و،  طبع ِ سلیم؟   11/360

  برای من  مهم نیست که زر و سیم و مال و منالی ندارم ، همین  که خداوند به من  نعمت سخنوری و ذوق نیک

 را بخشیده است،از همه چیز بهتر است واز اوسپاس گزارم .

               32- حافظ شب زنده دار: شب زنده دار : کسی که در طول شب بیدارمی ماند و عبادت می کند ،کسی

 که از عشق یا رنج و درد ، خوابش  نمی برد و همه ی شب بیدار است ،عاشق ،عارف در این جا مقصود خود

حافظ شب زنده دار (چون من افراد  شب زنده داری ) است:

  ساقی چوشاه ،نوش کند باده ی صبوح          گو جام زر ،به حافظ شب زنده دار بخش          8/270

   ای می گسار زیباروی !چون پادشاه بخواهد که بامدادان به باده نوشی بپردازد ،از او بخواه که مرا نیز فراخواند

 ودر جامی زرین ،شرابی طرب انگیز به من که همه شب بیدار نشسته و منتظرم ، عنایت کند.

   چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی          انیس   خاطر   امّیدوار    من       باشی            2/448    

  آرزو می کردم که با دل پر امید م همنشین می شدی و برای چشم  بیخوابم، چراغ راه  می گشتی ، که این آرزو

نیز بر آورده نگشت.

حافظ شهر: اگر چه حافظ شهرم: 2 معنی دارد: 1- اگر چه من همان حافظ شاعرمعروف شهر شیرازم که همه

 مرا می شناسندو به  من احترام و عزّت می  گذارند، 2- اگر  چه من حاففظ قرانم و در شهر شیراز اعتبار و

عزّتی دارم،تنها کسی هستم که در شهر قران را به حفظ دارد.وگر حافظ شهر: واگر چه تنها کسی است که در

 شهر ، از حفظ دارنده ی قران است  و طبعا باید بسیار پرهیز کار و متقی باشد

من ، اگر رند ِ خراباتم و،  گر حافظ ِ شهر          این متاعم ،  که تو می بینی و،  کمتر  زاینم        7/348

در نظر شما مردم، من چه من رندی شرابخواره و چه تنها حافظ قران در شیراز باشم ،همینم که می نمایم وظاه

 و باطن من یکی است وحتی از آنچه شما می پندارید هم  بدتر هستم.

من ،ار چه  حافظ  ِ شهرَم،   ُجوی نمی ارزَم          مگر  تو از  َکرم  ِخویش ،     یار ِ من باشی     9/448  

اگر چه من حافظ شیرازی هستم وسرشناس ترین کسی که در شیراز قران را از بر داردو در نزد مردم ارزش و

 اعتبار دارد،اما این  امر به اندازه ی یک جوبرای من، ارزش و اعتبار ندارد،  مگر این که تو به لطف و کرم ب

 من بنگری و مرا عزیز بداری،

            33- حافظ: شیدای گیتی:

  حافظ   ! نگشتی   شیدای ِ گیتی           گر  می شنیدی ،  پند  ِ  ادیبان                            7/376

اگرمن  اندرزمعلّمانم را- که مرا از عاشقی بر حذر می داشتند -، به کار بسته بودم ،امروز چنین در جهان،

پریشان و سرگشته نبودم

            34- حافظ شیرین سخن:

  سرود ِ  مجلست ،‌ اکنون ،‌ فلک‌ ، به رقص آرد      که‌ شعر ِ حافظ‌  ِ شیرین   سخن ،‌ ترانه‌ی ِ‌ تست‌ 9/35

امروز که‌ من‌ شعر و سرود شیرین‌ خود را در بزم‌ تو می‌خوانم‌، این‌ شعر شیرین‌ و سرود من‌ زهره‌ی‌ فلک‌ را

نیز به‌ رقص‌ در می‌آورد، زیرا ترانه‌ی‌ امروز در وصف‌ تو و برای‌ توست‌.

      نکته دانی بذله گو ،چون حافظ  ِشیرین سخن    بخشِش آموزی جهان افروز ،چون حاجی قوام  8/303

 (و در این بزم ) شاعری است  شوخ ونکته سنج و شیرین سخن چون من (که سخنوران باید از من سخنوری بیاموزند )  وسخاوتمند و کریمی بزرگوار چون حاجی قوام که کریمان باید از وی آیین یخشندگی و کرم را یاد بگیرند.

           35-   حافظ عاشق:

  محتسب داند  که   حافظ  عاشق است           وآصف  ِ ملک  ِ سلیمان  نیز هم                        8/355

  اینک نه تنها محتسب شهر می داند که من عاشق شده ام ،حتی وزیر سرزمین پارس نیز ازعاشقی من باخبر

 شده است.

            36- حافظ: غبار گرفته ی فقر و قناعت: حافظ غبار فقر و قناعت  زرخ ،مشوی: ای حافظ!گرد

خرسندی را از چهره ات ،پاک مکن،ترک قناعت مکن.                 

             37- حافظ غریب: حافظ غریب : حافظ که در شهر تو بیگانه بود.

قتیل  ِعشق ِ تو شد حافظ ِ غریب ، ولی          به خاک ما گذری کن ،که خون ِمات ، حلال       8/297

من  غریبی هستم که درراه عشق تو کشته شد ه ام ،بر گور من گذری کن تا من نیز خون خود را بر تو حلا

 کنم و ترا به خاطر آن که مرا کشتی ببخشایم.

             38- حافظ: غلام شب خیز: شب خیز: " یاددارم که در ایّام طفولّت متعبّد بودمی و شب خیز و مولع

زهد و پرهیز ،شبی درخدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده برنبسته ...و طایفه یی  گرد ما خفته ،پدر را گفتم

ازاینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه یی بگزارد ،چنان خفته اند که گویی مرده اند ،گفت جان پدر تو نیز

 بخفتی، به که در پوستین خلق افتی." (سعدی گلستان –باب دوم 58).

  حافظ نیزخود را "شب نشین و شب خیز وشب زنده دار" می خواند و دراین مورد ، چون سعدی است ،امّا

 بدون طعنه زنیبه خفتگان:

   بس دعای سحرت ،حارس جان خواهد بود          تو که چون حافظ  شب خیز ،غلامی داری   (3/227)

زخون که رفت ،شب ِ دوش ،از سراچه ی چشم          شدیم    در نظر  شبروان خواب  ،   خجل    ( 4/299)

  هزار جهد بکردم که یار من باشی          مُراد بخش دل بیقرار من باشی                            (1/448)

راه بیداران ببستی و آن گه از نقش خیال           تهمتی بر شبروان  خیل خواب انداختی                ( 8/425)

   چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی           انیس خاطر امّیدوارمن باشی                             (2/448)

دانم دلت ببخشد برحال شب نشینان           گر حال من بپرسی از باد صبحگاهی                 ( 11/448 )

درمورد دوم نیز ، حافظ عشرتهای شبگیر وشب زنده داریهای خاص ِ خود را چنین بازگو می کند:

عشرت شبگیر کن ،بی ترس کاندر راه عشق           شبروان را آشناییهاست با میر عسس                 ( 5/261)

ساقی چو شاه  ،نوش   کند باد ی  ِ   صبوح            گو جام زر به حافظ ِ شب زنده دار بخش           ( 8/270)

معمولا ،شمع در مجلس می ایستد و لی حافظ خود را چون شمع ،مقیم مجلس سربازان ورندان می شمارد.

            39- حافظ : غلام وفادار:

  حافظ‌  ،نه‌ غلامی‌ است‌ که‌ از خواجه‌ گریزد           لطفی‌    کن ‌ و ، بازآ ، که‌ خرابم‌ ز عتابت‌     10/16

 حافظ ، اندر حضرتت،  لاف ِ غلامی می زند          بر امید  ِ عفو ِ جان بخش  ِ جهان    بخشای  ِ تو   9/402

  وای شاه! من پیر که  در درگاه تو ادعای بندگی می کنم ،  گناهی نیز داشته باشم ، به اتکاءلطف تست و من

 پیوسته به بخشش و بخشایش  همگانی توامیدوارم و یقین دارم .

              40-  حافظ : فراقی سرای:

مضَت فرص  الوصال   و ما شَعَرنا          بگو  حافظ  !   غزلهای    ِ    فراقی       10/451

  )دریغا) که فرصت دیدار  سپری شدو قدر ان را ندانستیم ،اینک من حافظ مانده ام و سرودن غزلهایی در

 فراق تو !

               41- حافظ ِفقیر: حافظ از فقر مکن ناله: ای حافظ ! از تهی دستی و نا داری  منال و شکایت مکن.

حافظ از فقر مکن  ناله که گرشعراین است،     هیچ   خوشدل ، نپسند د  ، که   تو  محزون  باشی   8/449

  دیگر نباید  ازتهیدستی و ناداری خویش بنالم ،زیرا با چنین شعر معجزه مانندی که من دارم  و همه صاحبدلان

 پاک نیت آن را دوست می دارند ،هیچ کس، مرا غصه دار و اندوهگین ،نمی خواهد و همه می کوشند تا مرا شاد وخوشحال سازند.

              42- حافظ قرابه پرهیز:

   صوفی ،  پیا له  پیما  ، حافظ  ، قرابه پرهیز  ای کوته  آستینان ! تا کی دراز دستی؟!      10/426

  شکایت این ستم و دست درازی را با چه کسی در میان بگذارم و بگویم  که صوفی  کوتاه آستین، که ساقی بزم

 شده است، به من پیاله شراب می  دهد ، ولی حتی قرابه ی شراب نیز برای مستی من، کافی نیست!!

              43- حافظ قرابه کَش:

در عهد ِپادشاه ِ خطا بخش ِ   جُرم پوش              حافظ ،قَرابه کش شد و ،مُفتی ،پیاله نوش   1/280

در روزگار پادشاهی این شهریار بزرگوار که گناه خطاکاران را می بخشدو بدکاران رارسوا نمی کند، من ِ باده

 نوش ،همچنان ساغر باده برمی گیرم ولی دانشمند والا مقام ،بها قدح ،به شرابخواری می پردازد.

               44-  حافظ گمشده:

   حافظ‌ گمشده را با غمت‌ ای‌ جان‌ عزیز         اتحادی ا‌ست‌ که‌ در عهد قدیم‌ افتاد[ه] ست‌    9/38

  ای‌ جان‌ عزیز حافظ‌، دل‌ من‌ از غم‌ دوری‌ تو آن‌چنان‌ است‌ که‌ گویی‌ نیمه‌ی‌ دیگر خود را گم‌ کرده‌ است‌ و به

‌ دنبال‌ پیوستن‌ به‌ آن‌ و   تجدید عهد قدیمی‌ست‌ که‌ در اتحاد و یکی‌ شدن‌ با وی‌ بسته‌ است‌.

               45-  حافظ لطیف سخن: لطف  ِسخن: شعر و کلام زیبا و لطیف.

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش          چه  به از   دولت  ِ  لطف  ِ سخن و،  طبع ِ سلیم؟    1/360

برای من  مهم نیست که زر و سیم و مال و منالی ندارم ، همین  که خداوند به من  نعمت سخنوری و ذوق

نیک را بخشیده   است،از همه چیز بهتر است واز اوسپاس گزارم .

     46- حافظ ما:

  چه جای گفته ی خواجو و شعر سلمان است          که شعر حافظ   ِما،به زشعر خوب ظهیر    13/251

             47- حافظ: مرغ زیرک: مرغ ِ زیرک : پرنده هوشیار و دل آگاه و دام شناس است که به سادگی در

 دام صیاد نمی  افتد و،یادآور داستان مرغان زیرک کلیله و دمنه است ودراین جاتصویری است استعاری برای

 ،حافظ و مردم هوشیار زمان وی که به سادگی   در دام واعظان غیر متّعظ، نمی  افتند:

اگر چه چه مرغ زیرک بود حافظ،در هواداری،         به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

اگرچه من خود را چون مرغی زیرک به شمار می آوردم که چون به هوا پرواز کند ، به دام کسی نمی افتد،

اما  دیدم که با تیر عشوه ها و غمزه های آن یار کمان ابرو، به آسانی شکار شدو در دام گرفتار آمد.

  ز رهم میفکن ای شیخ! به دانه های  تسبیح          که چو مرغ ،زیرک افتد ،نفتد به هیچ دامی    3/459  

               48- حافظ : مرغ سخن سرای معشوق:

   خوش چمنی است عارضت،خاصه،که دربهارِ حسن  حافظ  ِ  خوش  کلام،شد  ،مرغ ِ سخن سرای ِتو   8/403

چه باغ خوشی است چهره ی ریبای  تو !!،بویژه  در هنگامی  که شاعر خوش سخنی چون من ،بلبل آن باغ باشد

 و برای تو و رخسار چون گل سرخ تو، ،نغمه سرایی کند.

              49- حافظ مست:

سری دارم ،چو حافظ ،مست ،لیکن          به   لطف ِ   آن سری ،امّیدوارم                          7/318        

 چه من از جهتی ،حافظ وار سرمستم ، ولی از سوی دیگر ، به لطف  آن سری خداوند امیدوار  واثق  هستم

 و می دانم که او گناه باده نوشی کسانی چون  مرا خواهد بخشید.      

             50- حافظ مسکین:

ای‌  مجلسیان‌   !  سوز  ِ   دل  حافظ‌   ِ  مسکین‌          ازشمع بپرسید ، که‌  در  سوز  و گداز است‌   9/41

ای‌ دوستان‌ هم‌بزم‌ من‌،  می‌خواهید سوز دل‌ و گداز سینه‌ی‌ مرا بدانید، این‌ ماجرا را از شمعی‌ بپرسید که‌ در

عشق‌ پروانه‌ می‌سوزد و می‌گدازد (نه‌ از بی‌غمان‌، غیرعاشق‌ و مدعیان‌ عشق‌ و دوستی‌).

             51-  حافظ نا شنیده پند:

  کشته  ی  غمزه ی  ِ تو   شد ،حافظ  ِ نا شنیده پند     تیغ  سزا  ست آن که را ،درد  ِ سخن ،نمی کند  9/187

 من ِپند نا شنوا ،جان بر سر ناز و کرشمه های تو گذاشتم و( تن به کشته شدن دادم )وهرکه پند ناصحان نشنود

،براستی ،مستحق آن   است که سرش را با شمشیر ،از تن جدا سازند.

               52- حافظ نظر باز: نظر بازی :جمال پرستی و زیباپسندی .دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید: ای

 رفیقان از من به خاطر زیبا   پسندی و جمال دوستی  ،عیب جویی  مکنید و عیب مگیرید.

دوستان ! عیب ِ نظر بازی ِ حافظ ،   مکنید       که من ، اورا ، زمُحبّان ِ خدا ،می بینم        7/349

ای دوستان از من به خاطر اینکه زیبایان را دوست می دارم ،عیب جویی مکنید که شما همان خوبانی هستید که من شمارا عاشقانه دوست دارم.

                53- حافظ نکته دان:

   مگو  دیگر که حافظ نکته دان است          که ما دیدیم و ،     محکم غافلی بود          8/211

  دیگر ادعا نکنید که من هوشیاری نکته شناسم ،که خویش را آزمودم و دیدم که به دور از دل عاشق پیشه ام  ،

به سختی از خود بیخبر  و غا فل هستم.

نکته دانی بذله گو ،چون حافظ  ِشیرین سخن    بخشِش آموزی جهان افروز ،چون حاجی قوام     8/303

 (و در این بزم ) شاعری است  شوخ ونکته سنج و شیرین سخن چون من (که سخنوران باید از من سخنوری

 بیاموزند )  وسخاوتمند و کریمی بزرگوار چون حاجی قوام که کریمان باید از وی آیین یخشندگی و کرم را

یاد بگیرند.

               55- حافظ وامدار:

   وام  ِ حافظ ، بگو  که     باز دهند          کرده  یی   اعتراف و   ما  گُوَهیم                       10/374

ای شاه منصور! فرمان بده تا بدهیهایی را که به خاطر دعا های  مستجاب ، به  ما داری ، و ما شاهدیم که

خود بدان اعتراف کرده یی ،به ما بپردازند.

بنا بر مشهور  :شأن ساخت این غزل چنین است که " یکی از وزرای شاه منصور ،وظیفه ی ارباب عمائم و

 دراویش را نصف کرده بودو آنها که از ارادت پادشاه به حافظ آگاهی داشتند  ،از وی خواستند که واسطه شده

 و شکوه ی آنهارا به شاه برساند ،خواجه این غزل را  به خدمت شاه فرستاده  و وعده یی را که در ادای قروض

 شخصی به داده شده بود متذکر شد.و شاه منصور دستور داد که وظیفه ی آنان را صد تومان سازند و وام حافظ

 را ادا کنند ،حبیب السیر می نویسد  پس از وقوع این عنایت ،"ابواب سرور و بهجت برروی روزگار شیرازیان

 مفتوح شد " و بار دیگر بلبل طبع نغمه پرداز خواجه نوا ،آغاز نهاد ودر قصیده  یی که تنها قصیده ی مسلّم اوست

 ،شاه منصور را ستود  که مطلع آن این است :

 سحر چون خسرو خاور ،علم بر کوهساران زد    به دست مرحمت یارم ،در امیدواران ،زد (1/149)

و در غزلی دگر هم ،این پادشاه را می ستاید که مطلع آن ،چنین است :

 نکته ی دلکش بگویم ،خال آن نیکو ببین    عقل و جان را بسته ی زنجیر آن گیسو ببین (1/394)

(غنی490 تا540)

              56-  حافظ و ترک بندگی:

                      حافظ ! برو ! که بندگی  ِ بارگاه  ِ  دوست         گر جمله   می کنند   ، تو  باری   نمی کنی     8/473

من نیک می دانم که  که باید بروم و خلق و خوی  خویش را تغییر دهم ،زیراهمگان، به نوعی غلامی درگاه

محبوب را می کنندولی من ،به هر حال خدمتی سزاوار وی ،انجام نمی  دهم.

           57- حافظ و عذر خواهی: بازا به عذر خواهی :  برگرد برای معذرت،عذر خواهی کن.

حافظ ! چو پادشاهت  گه گاه ، می برد   نام         رنِجش ، ز بخت منما ، بازا به عذ ر خواهی    14/480

ای حافظ! در این هنگام که شاه شجاع ،گاهگاهی حالی ازتو می پرسد،دیگر از بخت واقبال خویش گله و

 شکایت نداشته باش وبه درگاه او برو وازتقصیر خدمت  خود عذر خواهی کن.

این شعربه لحاظ معنایی ،یک قصیده تهنیت آمیز است ، اما حافظدرآن، به شیوه ی غزلیات خویش ، ممدوح را

چون معشوق،می ستاید  و به همین جهت هربیت آن ، می تواند  یک بیت  یک غزل ،تلقی شودو نشان دهد که

حافظ:"در طی غزل سرایی  وبیان افکارو معانی عالیه  و جمع کردن لطایف حکمی با نکات قرانی ،ناظر بر

حوادث و اوضاع و احوال خاصی هم بوده ،گاهی ، از شخصی اظهار کراهت نموده  و به شخص دیگری 

علاقه  ی خاطر نشان داده  ،از اوضاع و احوال مخصوصی نالیده ،یا برعکس اظهار شادمانی کرده است .

 "(غنی 314).

 این غزل- قصیده ی 14 بیتی ، از دو قسمت متمایز، تشکیل شده است:بخش نخست این غزل،که7بیت اول این

شعر را تشکیل می  دهد ،  به مدح اختصاص دارد وحافظ بدون تصریح به نام شاه شجاع ، انوار پادشاهی را در

  روی  او می بیند و درافکار وی حکمتهای الهی را می  خواند وشمشیراورا مؤّیّد به تأیید الهی  وبر خوردار از

 فیض ازلی می داند، از قلم وبیان و بنان شاه شجاع ( که مورد تأیید بسیاری ازمعاصرانش بوده و در آثار باز

مانده ازوی نیز مشهود است)  ،ستایش می کند  وآن رابرای دوستان، تعویذ جانفزا وبرای دشمنان ،افسون عمرکاه

می شمارد که به تنهایی  بی منت کشیدن از لشکر،جهان را فتح می کند و نگین سلیمانی و فرمانروای  ملک سلیمان

 را نصیب شاه شجاع می سازد ، و مدعیان سلطنت  ودشمنان شاه  را، که برادران و رقیبان سرسخت شاه شجاع 

بویژه شاه محمود ( که چند گاهی پیش از این ،یعنی در یک سالی که شاه شجاع در کرمان به  سر می برد و به

وضع ننگینی بر  شیراز حکومت می کرد ودر واقع، تحت اراده ی امرای جلایری بود) ،مغلوب می کند. حافظ

 این دشمنان رااهریمنانی  می خواند که آئین پادشاهی را نمی  دانند و ،چون

 بازهایی ، هستند که  چه چند گاهی، کلاهی بر سر می  نهندو شکاری می کنند،اما در برابر سیمرغ قاف، به هیچ

وجه شایستگی فرمانروایی را ندارند.

بخش دوم غزل ، که7 بیت آخر شعر رادر بر  دارد، می توان درد دلهای حافظ و قطعه ی  تقاضایی وی خواند ،که در آن ،ازلطف

گاه گاه شاه به خود و اینکه "گاهگاهی از وی نامی می برد  " ،ذکر خیر می  کند  واز سخاوتهای شاه یاد می آورد که یاقوت سرخ رابه رنگ  زرد کاه، در می آورد واز همین جاست  که بدون این که ادّعای معصومیت کند ، ازروزگار سخت و عاجز کننده ی گوشه نشینانی چون خود در دوره ی انیر مبارزالدین یاد می آورد و مدعی می شود که  با خشکیده شدن آب چشمه ی  خرابات ، متهای مدید،بی باده  ناب مانده است  و روزگاری دراز است که جامش از باده ، تهی شده است و بهترین شاهد این مدعا  اعمال امیر مبارزالدین(پدر شاه شجاع) است که به محتسب مشهور بود،

          58- حافظ و گریه اش:

  گریه‌ ی  ِ حافظ‌  ،چه‌ سنجد پیش ِ‌استغنای‌ ِدوست‌         کا ندر  ین‌ طوفان  ،‌ نماید ، هفت‌ دریا   ، شبنمی‌            9/461

   از اشک ریختن و زاری کردن من ، در  مقایسه با، چنین سیل وحشتناک حادثه ی  که در این روزگار اتفاق

 افتاده است،هیچ کاری  ساخته نیست،  زیرا در مقایسه با وحشت و آسیب این سیلاب بنیان کن روزگار ،

 آبهای همه ی دریاهای جهان، آن چنان نا چیز به نظر می رسد که حتی قطره یی بیش نیست.

  سیل ِ این  اشک ِ روان ، صبر ِ دل ِ حافظ ، ُبرد،          بَلَغَ   ألطّاقة ُ  یا   مُقلةَ   عَینی  ،   َبینی                       11/475

 این  سیلاب اشک ، صبر و تاب و توان مرا با خود برد ،ای نور چشم من از رقیب دور شو و بیش از

 این مرا آزار مده.

            59- حافظ و مسلمانی اش:

   گر مسلمانی ، از این است     که حافظ  دارد،     آه     ، از     پی   ِ  امروز ،   بود  س از این چند روز دنیا

،آخرتی هم برای حسابرسی ورسیدگی به اعمال بندگان، وجود داشته باشد(طبعا مجازاتی سخت درانتظار اوست

زیرا کارهایی به نام اسلام کرده است که هیچ ارتباطی با آن نداشته است.).

شاعر ، سحرگاه ،درمیخانه،  به گوش هوش، از ترسایی باده فروش ،که با دف و نی، نغمه گری می کند  می شنود

 که زهد ورزی مسلمانانه ی ریاکارانه و تهی از حقیقت حافظ ، در فردای قیامت راه به جایی نمی برد واز وزن و

اعتباری در نزد حق،برخوردار نیست واز همین جاست که  شاعر، به تمام معنی  در قالب یک ملامتی قلندر وتمام

عیار آشکار می شود وهمانند شیخ صنعان،ازهمه مقامات ظاهری ، دست می کشد،شیدا یی می کند واز خرقه و

 کتاب و دفتر دست می شوید  و از همه گذشته های خود پشیمان می شود وبه جای این که به دست پیر یا مرشدی ،

از گناه می پرستی ،توبه کند ،از این توبه می کند که از این پس ،بجز با " صنم باده فروش زیبا روی " باده نوشی

 نکندوهمیشه در کنار سرو بالایان در کنار جویبار، به شادیخواری بپردازد .

60-                                  حافظ ویمن همّت او: به ُیمن  ِ  همّت حافظ: به مبارکی نفس  ودعای  خیر من (حافظ)، به فرخنده

61-                                  فالی و نیک اختری حافظ.

   به ُیمن  همّت حافظ، امید هست که ، باز          أری    آُساِمر ُ  َلیلای َ ،    لیلة َ ُ    القمری   11/332

  امید وار چنانم که  از برکت دعای خیر من ،شبی، دوباره ،محیوب و معشوق  لیلی  وش خود را ببینم و برای

 وی قصه ی  روزگار هجران خویش را باز بگویم.

       61-  - حافظ، هر تارمویی دردست شوخی:

  هر تاره موی حافظ ،در دست ِ زلف شوخی  است         توان  نشستن ، در  این   دیار   ،   باری     8/543

 دیگر بسیار سخت و دشوار است که در این شهرشیراز زندگی کرد زیرا ،در  هرگوشه یی از آن، به اندازه ی</