دکتر منصور رستگار فسائی

معرفی فارسنامه ی ابن بلخی

دکتر منصور رستگار فسایی

فارسنامة ابن‌بلخی *

 

اگرچه ادوارد بروان، احتمال می دهد که این «فارسنامه» را ابوزید احمد بن سهل بلخی،‌ مؤلف صورالاقالیم تألیف کرده باشد[1] اما در هیچ یک از منابع معتبر، نامی از مؤلف فارسنامه به میان نیامده است و تنها حاجی خلیفه، در کشف‌الظنون[2] او را «بلخی» خوانده و نوشته است: «فارسنامه، لابن‌البلخی، کان مستوفیاً بها فی زمن السلطان محمد السلجوقی.» که این سخن به قول استاد صفا[3]، با گفتار صاحب فارسنامه وفق می‌دهد آن جا که می گوید: «بنده را تربیت پارس بوده است اگر چه بلخی‌نژاد است و تقدیر معاملات فارس و قانون آن، به ابتدا این دولت قاهره (سلجوقی) ... جد بنده بسته است و ... استیفاء آن ولایت و سپاهی و رعیت، بر بنده مخفی نمانده است...»[4]. بنابراین، «ابن‌بلخی» نامی است که حاجی خلیفه به استناد مطالب فارسنامه، بر مؤلف این اثر نهاده است. (اگر چه نیکسن معتقد است که این نام را حمدالله مستوفی بر مؤلف کتاب گذاشته است.) و پس از وی دیگران نیز آن را به کار برده‌اند.[5]

سبب تألیف کتاب:

خاندان «فارسنامه» هم چنان که خود او نوشته است، در اوایل دولت سلجوقی به پارس آمدند و سلطان ابوشجاع محمدبن ملکشاه سلجوقی (474 تا 511 هـ.ق.) در نامه‌یی که به خط خود به ابن‌بلخی نگاشت و مؤلف کتاب آن را «درخواستی لطیف و املایی شافی» می‌خواند، از او خواست که اوضاع و احوال پارس را که ... «طرفی بزرگ است از ممالک محروسه و همواره دارالملک و سریرگاه ملوک فرس بوده است، روشن گردانیده‌اید و نهاد و شکل آن و سیر ملوک پیشینگان و عادات حشم و رعیت و چگونگی آب و هوا و ثمار هر بقعتی از آن معلوم کند و عبرت معاملات آن بر قانون قدیم و قانون کی اکنون معتبر است معین شود تا علم سلطان‌ بدان احاطت یابد ....»[6]

با توجه به این که سلطان محمد بن ملکشاه در سال 511 در گذشته است و مؤلف به همزمانی خود با اتابک چاولی متوفی به سال 510 هـ.ق. اشاره دارد می توان حدس زد که سال تألیف فارسنامه باید قبل از 510 هجری باشد.

از محتوای فارسنامه برمی آید که سلطان سلجوقی در آن نامه، سوالاتی را درباره فارس و مردم آن مطرح کرده است زیرا مؤلف در جایی می نویسد:« .... چه صورت نبندد کی هیچ حکیمی چندان نکت پرمعنی در پرسیدن حال ولایتی،‌ ایراد تواند کردن»[7] و در جایی دیگر می‌آورد: «... غرض ان است تا طریقت و اعتقاد مردم آن ولایت (فارس) معلوم شود، چنانک استعلام فرموده بودند ...»[8] و باز می‌گوید: «.... اما آنچ استفهام فرموده بودند کی مردم پارس را [چه] خوار می‌سازد یا نیکو ... فرمان اعلاه‌الله ممتثل گشت ... قاعده پادشاهی در جهان بر عدل و سیاست و نیکویی نهاده است ...».[9]

 

محتوای کتاب:

ابن بلخی، در فارسنامه، دقیقاً نشان می‌دهد که سلطان سلجوقی که به اهمیت جغرافیایی و تاریخی فارس و نژادگی مردم آن آگاه بود، از وی درخواست تألیف کتابی را کرد که آیینة تمام نمای فارس باشد و مؤلف نیز، «همچنان کی در نظم، طبع شاعر از معانی ممدوح گشاید، طبع کاتب نیز از املاء و درخواست مخدوم گشاید،»[10]، به تألیف فارس‌نامه پرداخت که نخستین کتاب مستقل و جامعی است که دربارة فارس، جغرافیا و سوابق و روحیات مردم آن به رشته تحریر کشیده شده است و به قول خود وی: « .... این مجموعه را بر حسب حال تألیف کرد، بر طریق اختصار و ایجاز و با آنک بنده، آن احوال شناخته است و نیز انساب و تواریخ ملکو و پادشاهان از عهد گیومرث تا آخر وقت به تحقیق دانسته و اخبار ایشان چنانک بر آن اعتماد باشد، خوانده، در این مجموعه، فصلی مختصر افزود ...»[11]. او در تألیف خود با دقت و وسواسی شگفت انگیز، از مؤثق‌ترین اطلاعات مندرج در کتاب مختلف سود برد تا کاری تحقیقی و قابل اعتماد را عرضه بدارد و به همین جهت مواد کتاب خود را از یک اثر واحد برنگرفت و تنها به گفتة گذشتگان اکتفا نکرد و کوشید تا خود نیز، دیده‌ها و شنیده‌ها و دریافت‌های خویش را بر کتاب بیفزاید و نتیجه، آن شده است که پاره‌ای از اطلاعات و مطالب موجود در فارسنامه ابن‌بلخی، کاملاً دست اول و خاص و منحصر به این کتاب باشد و در هیچ اثر دیگری مشاهده نشود، همانند آنچه دربارة مالیات فارس و قبایل کرد و شبانکاره یا خلق و خوی مردم این دیار، آورده است. (ر.ک. مقدمه نیکلسن بر همین کتاب[12])

 

منابع کتاب:

ابن بلخی گهگاه منابع معتبر کتاب خود را ذکر می کند که از آن جمله است:«مذیل تاریخ محمد جریر طبری[13]». دخویه می‌گوید: «ابن‌بلخی شجره سلاطین پارس را از طبری گرفته و آنچه درباره کیخسرو آورده است، لفظ به لفظ از طبری ترجمه کرده است.» و طبعاً شباهت‌هایی نیز میان فارسنامه و تاریخ بلعمی دیده می‌شود.

ابن‌بلخی به حمزه اصفهانی (270 تا 360 هـ.ق.) نیز اعتماد فراوان دارد[14] و می‌توان گفت که در بخش تاریخی اثر خود بیش از همه کتاب حمزه،‌ سنی ملوک‌الارض و الانبیاء استفاده کرده است، آن چنان که لسترنج، آن بخش فارسنامه را تحریری از سنی ملوک‌الارض و الانبیاء می‌داند[15] به علاوه در گزارش مالیات‌های فارس می‌نویسد: «در کتب خراج کی جعفربن قدامه کرده است می‌گوید: خراج پارس به عهد هرون‌الرشید، دو هزار هزار دینار بوده است ...»[16].

لسترنج معتقد است که ابن‌بلخی فهرست رمه‌های فارس را لفظ به لفظ از مسالک و الممالک اصطخری نقل کرده است.[17] گاهی نیز مطالب کتاب مخصوصاً در بخش جغرافیایی آن با حدودالعالم من‌المشرق الی‌المغرب همانند است. میان البلدان ابن‌فقیه و اعلاق‌النفیسه ابن رسته نیز با فارسنامه ابن‌بلخی شباهت‌هایی دیده می‌شود.

 

بخش‌های فارسنامه ابن‌بلخی

ابن‌بلخی کتاب خود را به یک مقدمه و سه بخش تقسیم کرده است:

1.  در مقدمه کتاب، پس از حمد خداوند و ستایش رسول او، به چگونگی تألیف کتاب می‌پردازد و شیفتگی خود را به پارس و مردم آن نشان می‌دهد و عزت و اهمیت معنوی و مذهبی و تاریخی فارس و مردم آن را به استناد روایات معتبری از قول حضرت پیامبر و خاندان گرامیش می‌ستاید و پارسیان را از برگزیدگان خداوند می‌شناسد. (صفحات 43 تا 58)

2.  بخش تاریخی که بیان مختصر و دقیقی است از تاریخ سلاطین ایران از عهد باستان تا روزگار ساسانیان و کیفیت گشادن پارس به وسیله مسلمانان. (صفحات 59 تا 281 همین کتاب)

3.  بخش جغرافیایی که به ذکر فارس و کورت‌های پنجگانه آن و شهرهای هر کوره اختصاص دارد و شرح نهرها، دریاها، مرغزارها، قلاع و مسافات فارس را در برمی‌گیرد. (صفحات 282 تا 387 همین کتاب).

4.  بخش سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کتاب که در حقیقت موخره فارسنامه به شمار می‌آید و مشتمل است بر احوال شبانکاره و کرد و اخلاق و روحیات مردم و قانون مال پارس که در عین اختصار، بسیار معتبر، خواندنی و ذیقمت است. (صفحات 389 تا 401 همین کتاب)

 

بهره‌گیری از فارسنامه ابن‌بلخی

نویسندگان کتب تاریخ و جغرافیا از قرون هفتم و هشتم به بعد مخصوصاً در زمینة اطلاعات مربوط به فارس، پیوسته این فارسنامه ابن بلخی را در نظر داشته اند که ذیلاً به دو مورد اشاره می‌شود:

1. حمدالله مستوفی بخش فارس و شبانکاره کتاب نزهه‌‌القلوب خود را کلاً از فارسنامه‌ابن‌بلخی گرفته است، تا آن جا که این بخش به قول نیکلسن «در حقیقت رونویسی کوتاه و خلاصه شده از فارسنامه است، که دو قرن قبل از روزگار حمدالله نوشته شده است ...» (ص 19 همین کتاب)

2. ابوالعباس احمد بن ابی الخیر زرکوب شیرازی مؤلف شیرازنامه (مقارن قرن هشتم تألیف شده است) نیز از فارسنامه ابن‌بلخی به عبارات استفاده کرده است.

 

چاپ‌های فارسنامه‌ابن بلخی

فارسنامه ابن بلخی تاکنون چند بار به چاپ رسیده است:

1. نخستین چاپ این کتاب در خارج از ایران،‌ به همت جی لسترنج و رینولد نیکلسن، در کمبریج انگلستان، در 200 صفحه متن و 32 صفحه فهرست، صورت گرفته است. اساس این چاپ بر دو نسخه خطی موجود در موزه بریتانیا و کتابخانه ملی پاریس است که کار مقابله و مقایسه آن را جی لسترنج متخصص نامدار جغرافیای اسلامی و مؤلف کتاب معتبر سرزمین های خلافت شرقی به انجام رسانیده بود که در سال 1912 نابینا شد و نتوانست کار خود را برای چاپ آماده کند و در نتیجه رینولد نیکلسون کار او را با افزودن یک مقدمه و برخی حواشی و توضیحات، تکمیل کرد و در سال 1921 میلادی برابر با 1339 هجری قمری در سلسله انتشارات اوقاف گیب به چاپ رسانید. این چاپ تاکنون چند بار در ایران به صورت افست و با حذف مقدمه انگلیسی آن به طبع رسیده است و در حقیقت اساس همه چاپ‌های دیگری است که در ایران از این اثر، منتشر شده است.

2. دومین چاپ فارسنامه به اهتمام سیدجلال الدین تهرانی در تهران با چاپ سربی و در 140 صفحه به ضمیمه سالنامه‌یی به نام گاهنامه در سال 1313 شمسی برابر با 1353 قمری منتشر شد.

3. سومین چاپ فارسنامه را شادوران علی نقی بهروزی بر اساس چاپ کمبریج در سال 1343 شمسی در 246 صفحه متن و 8 صفحه مقدمه،‌ با توضیحات و معنی لغات دشوار و اطلاعاتی درباره اسامی جغرافیایی با استفاده از فارسنامه ناصری و آثار عجم و نزهه‌القلوب .... به انجام رسانید و اتحادیه مطبوعاتی فارس آن را منتشر ساخت.

4. بنا به قول شادروان بهروزی بخش جغرافیایی این کتاب را مرحوم الله کرم خان حیات داودی در سال 1337 هجری قمری از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانید و در چاپخانه علوی بوشهر به چاپ رسید. (ر.ک. صفحه ز-فارسنامه، چاپ بهروزی).

5. چاپ حاضر نیز کهرد واقع چهارمین چاپ مستقل از فارسنامه ابن بلخی می‌باشد، بر مبنای چاپ لسترنج نیکلسن انجام گرفته است اما کوشش‌های زیر سبب شده است تا به گمان اینجانب از همه چاپ‌های قبل متمامیز باشد هر چند ادعا نمی کنم که تواسته باشم حق مطلب را آن چنان که باید و شاید ادا کنم، مخصوصاً که کوشش‌هایم برای دسترسی به دو نسخه مورد مراجعه لسترنج نیکلسن، تا هنگام چاپ کتاب بی ثمر ماند:

1. مقدمه انگلیسی رینولد نیکلسون را، استاد بزرگوار و دوست عزیزم جناب آقای دکتر منوچهر امیری به فارسی برگردانیدند و در آغاز کتاب به چاپ رسید.

2. حواشی و نسخه بدل‌های چاپ نیکلسن، لسترنج، به فارسی در پانوشت هر صفحه ذکر گردید.

3. اصللاحاتی که نیکلسن در هنگام چاپ بر کتاب افزوده ولی در متن داخل نکرده بود، وارد متن شد.

4.   غلط‌نامه چاپ کمبریج، در متن اعمال گردید.

5. بعضی از غلط‌خوانی‌های مصححان و اشتباهات چاپی کتاب تصحیح شد، بدین معنی که متن نیکلسن لسترنج از دو نوع خطا برخوردار است.

1. بخشی که نیکلسن در مقدمه کتاب بدان اشارت کرده است که به همان نحو وارد متن شد.

2. برخی از خطاهای ناشی از بدخوانی نسخه، یا بی‌توجهی در هنگام چاپ متن که این موارد را با اشاره به هر مورد تصحیح کردیم. فی‌المثل در صفحه 62 متن چاپی آمده است ....«چون بدیدند ورق موری بر پهلوی او سخت شده بود.» که مسلم است که «ورق موردی» درست است. یا آن چه در صفحه 150 آمده است که بزرو کتان که درست آن بذر کتان است یا در صفحه 158 می‌خوانیم:«مردم بومی آن را بدزدند» که درست آن «آب را بدزدند» می‌باشد و یا در همان صفحه آمده است: در آن گل هر جایی فرو برند آب دهد (ص 158). که مسلم است درست آن «هر چاهی فرو برند» می‌باشد.

3. توضیحات لغوی و تاریخی و جغرافیایی،‌ با شواهدی از شواهدی از متون مختلف، در پانوشت‌های کتاب افزوده شد.

4.   در بخش پادشاهان داستانی و تاریخی، شواهدی از شاهنامه ارائه گردید.

5. ضمن حفظ املاء متن چاپی، مواردی برای سهولت قرائت، تصحیح گردید که در پانوشت، بدان‌ها اشاره شده است.

6. گاهی برای فهم مطلب ناچار شده‌ایم حرفی یا کلمه‌ای را بر متن بیفزاییم که این موارد را در [قلاب] آمده است.

7. نقشه‌ها و تصاویری در ارتباط با مطالب کتاب از متنون معتبر اخذ و بر کتاب افزوده شد.

8. مرحوم فرصت‌الدوله تصاویر سلاطین عجم را از کتاب نامه ‌خسروان گرفته و نقاشی کرده و در دریای کبیر آورده است که برای نشان دادن هنر فرصت‌الدوله و زینت کتاب، این نقاشی‌ها در جای مناسب خود بر کتاب افزوده شد.

9. تحقیقات مهم و اساسی لسترنج درباره فارس که در صفحات 267 تا 320 کتاب سرزمین‌های خلافت شرقی به ترجمه محمود عرفان به چاپ رسیده است، بر کتاب افزوده گردید.

10.     برای سهولت مراجعه، شماره هر صفحه از چاپ لسترنج در داخل [قلاب] ارائه گردید.

11.                       حتی‌المقدور سعی شد تا با نقطه‌گذاری‌های دقیق، به متن را آسان‌تر سازد.

12.     در بعضی موارد که در متن جابجایی‌هایی دیده می شود و یا جمله و عبارتی مفهوم نیست به این موارد اشاره کردیم تا خوانندگان عزیز نیز درباره متن بیندیشند و انشاءالله پیشنهاد یا قرائت درست مطلب را ارائه فرمایند.

 

رسم‌الخط کتاب:

رسم‌الخط بعضی از کلمات فارسنامه با صورت‌های متداول کنونی تفاوت دارد مانند:

بآموخته: به جای بیاموخته

یگانیئی بود:‌یگانه‌یی بود ....

دباوند: دماوند

کابی: کاوه درفش کابیان: درفش کاویان

کاسرود: کاسه رود

13.     نام‌ها: نامه‌ها، تنگ‌ها، تنگه‌ها، چشم‌ها، چشمه‌ها، اسب گل‌ها: اسب گله‌ها، جام‌ها: جامه‌ها، حجره‌ها: حجره‌ها غل‌ها: غله‌ها، میوه‌ها: میوه‌ها، قبال‌ها: قباله‌ها، تحف‌ها: تحفه‌ها، درها: دره‌ها آتشکدها: آتشکده‌ها، خاندان: خانه‌دان، پشت‌ها: پشته‌ها ....

14.     صین: چین. کوه نفشت: کوه نبشت. خمانی: همای. کی: که. آنک: آنکه. طیبسون: تیسفون. یافتست: یافته است. بودست: بوده است. گفتست: گفته است. تافتست:‌ تافته است. داشتست: داشته است.

 

شیوه نثر کتاب

نثر فارسنامه ابن بلخی، مرسل ساده و موجز است و در آن غلبه با الفاظ فارسی است و از سجع و صنعت‌های لفظ در آن کمتر نشان می‌یابیم و جملات و اشعار عربی کتاب نیز دنباله طبیعی مطالب فارسی است. ابن‌بلخی به واژگان فارسی دلبستگی فراوان دارد و بسیاری از این واژه‌ها را در کتاب خود به کار می‌برد. او، کلمات و جملات عربی را در کتاب خود به پارسی برمی‌گرداند و گاهی ساختمان و کیفیت واژه‌سازی پارسی و عربی را یادآوری می‌کند. و بسیاری از لغات فارسی را در معنی‌های خاص به کار می‌گیرد که لسترنج در فهرستی بدان‌ها اشاره کرده و ما همه را در پایان کتاب ذکر کرده‌ایم:«.... در قرآن یک لفظ پارسی است و این از غرایب است و مسأله‌های مشکل ... آنجا که می‌گوید .... ترمیهم بحجاره من سجیل ... کی سجیل یعنی سنگ و گل به هم آمیخته و در لفظ عرب هر چه به پارسی گاف باشد، جیم گویند چنانک زنگی را زنجی گویند و زنگ را زنج گویند و بنگ را بنج گویند و سنگ را سنج گویند و بر این قیاس، این لفظ سجیل در قرآن آمده است و تقدیر بر آن چنین است: سنج جل یعنی سنگ و گل ...» (ص 57، همین کتاب).

- «و پیغمبر ما ... بسیار لفظ پارسی دانستی و چند لفظ گفته است کی معروف ).

است ....» (ص 57)

هوشهنج:«اصل این نام هوشهنگ است اما چون به تازی نویسند، گاف را جیم گردانند ....» (ص 61).

3. زبان عربی در فارسنامه ابن بلخی به نحوی معقول مورد استفاده قرار می‌گیرد و لغات عربی کتاب در حدود 25% است و بنا به شیوه نثرهای مرسل قرن پنجم و ششم، مصادر و جمع‌های مکسر و مؤنث و ترکیبات اضافی، جملات معترضه و دعایی عربی در کتاب به کار گرفته می‌شود، نمونه این موارد عبارتند از:

4.   الف. عدل، مناظره، اقرار، عبرت،‌غور، هلاک.

ب. انواع، اعمال، نواحی، حکماء، طیارات، مضافات، اخره، اکاسره، احوال، اشکال

ج. خریر الماء، بعدما، قریش العجم، خاطر اعلی سلطانی، خدای عزوجل

د. والله اعلم و احکم، بعون الله تعالی، یعلم السر

هـ. کرم الله وجهه، طاهرالله جلاله، زیدت علوا، اعزالله انصاره، ادام الله ایامه

و. کاربرد کلمات و ضمائر عربی: اسکندر رومی و هو ذوالقرنین

- مادرش شهر بانویه بنت یزدجرد

- بهرام بن شاپور

3. گاهی کلمات، جملات و شبه جمله‌های عربی را معنی می‌کند:

1. بر دوش او دو «سلعه» بود، ‌معنی سلعه، گوشت فضله باشد بر اندام آدمی.

2. مردم پارس را احرار الفارس نوشتندی یعنی آزادگان پارس.

3. کاربردهایی چون استعمال «را» به معنی از، «با» به معنی به، «اگر» به معنی «یا» و «چه» و «باز» به معنی «به» و در حالت اضافی به نام پس از خود و کاربرد افعال شرطی و مطیعی و مشتقات فعل شایستن در کتاب فراوان است:

- پیغمبر را پرسیدند.

- این را از زبان پهلوی با زبان تازی نقل کرده‌اند، عرب با این تاز می‌رود.

- به هر دیهی را حصاری است اگر سنگ و اگر سرتل و اگر بر زمین.

- تا باز دین خود رود، ... به سلامت باز روم رسید.

- اگر این علم از ثریا آویخته بودی، مردانی از پارس بیافتندی.

- پس چون تو پدر را نشایستی به دیگری چگونه شایی؟

 

ابن بلخی و آب و هوا و محصولات و کالاها و صنایع فارس

فارسنامه ابن بلخی به آب و هوا، کشاورزی و محصولات و صنایع دستی و مصنوعات فارس توجهی خاص مبذول می‌دارد:

1. آب و هوا: آنچه در این مورد مطرح می‌شود، نوع آب و هوا همچون اعتدال، سردسیری بودن و گرمسیری بودن نواحی و وجود چشمه‌ها و قنات‌ها است به نمونه‌های زیر توجه فرمایید:

«گرم سیر عظیم است و هیچ آب نیست و آب باران خورند، الا دو سه چشمه کی هست.»

«هوا، آن معتدل است و پاره‌یی از هوا یزد خنک‌تر باشد و هم آب روان باشد و هم آب کاریز و غله بوم است و هوا و آب، درست ...»

2. کشت وزرع فارس: در فارسنامه ابن بلخی از فاریابی بودن و بخس بودن کشاورزی فارس و کیفیت بازده آن، و انواع محصولات چون غله ها و میوه‌ها و انواع درختان ... سخن می‌رود و نشان می‌دهد که تنوع آب و هوا، موجبات رشد چه محصولاتی را فراهم می‌آورد:

3. «درخستانی عظیم است چنانک میوه‌ها را قیمتی نباشد و همه میوه‌ها آن جا به غایت نیکوست خاصه انار ... و آبی نیکو و بادام بسیار و غله بسیار خیزد.»

«هر میوه کی در سردسیر و گرمسیر باشد آن جا یابند و ترنج و شمامه و لیمو و دیگر مشمومات بسیار یابند و غله بوم است ...»

- «ریعی دارد چنانک از یک من تخم، هزار من دخل باشد و همه بخس است و جز آب باران هیچ آبی دیگر نبود و هرگاه باران در اول زمستان بارد در آذرماه و دی ماه آن سال، دخل عظیم باشد و نعمت بسیار، پس اگر در این ماه‌ها باران بسیار آید، هیچ فایده ندارد و دخل بزیان شود ...»

3. هنرهای دستی، صنایع، کالاها و معادن فارس: ابن بلخی علاوه بر محصولات کشاورزی و دامپروری، از معادن، مصنوعات و از کارهای هنری مردم فارس سخن می‌گوید و فی‌المثل از پارچه‌ای نام می‌برد به اسم «بدست» که در کمتر متنی بدان اشاره شده است:

- «بدست و مومیایی از آن جا خیزد. از کوهی قطره قطره می‌چکد و کانی است کی از هفت رنگ نمک از آن جا خیزد ...»

-«و جامه کتان بافند سخت‌تر و لطیف آن را سینیزی گویند اما داشتی نکند و ... روغن چراغ آن نیکوست ...»

-«و گوسفندان آن جا بیشتر بز باشد و بزغاله پرورند و بزغاله تا هشتاد رطل و صد رطل برسد.»

- «از آن ناحیت ابریشم خیزد، از آنچ درخت توت بسیار باشد و جامه‌های دیبا و مشطی و فرخ و مانند این نیکو کنند ... و زر ایشان را زر امیری گویند کی سه دینار از آن دیناری سرخ ارزد.»

- «از آن جا غله خیزد و کرباس و حصیر.»

- جز سنگ آسیا ندراند و معیشت ایشان از آن باشد.»

4. دانستنی‌های فارس: ابن بلخی گاهی به دانستنی‌هایی خاص از آثار تاریخی و باستانی فارس، اشاراتی دارد:

- «نزدیکی گور مادر سلیمان است. طول آن چهار فرسنگ و گور مادر سلیمان از سنگ کرده‌اند، خانه‌یی چهارسو، هیچ کس در آن خانه نتواند نگریدن کی گویند طلسمی ساخته‌اند کی هر کس در آن خانه نگرد کور شود اما کسی را ندیده‌ام کی این آزمایش کنند.»

- «هر جا صورت جمشید کنده‌گری کرده‌اند، مردی بوده است کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جای ها صورت او کرده است کی به یک دست عصایی گرفته است و به یک دست مجمره دارد و بخور می‌سوزد و بعضی جای‌ها صورت او کرده است کی به دست چپ گردن شیری یا سرگوری گرفته است و خنجری کشیده و در اشکم آن شیر یا کرگدن زده ...»

 

اندیشه‌ها و افکار ابن‌بلخی

گفتیم که فارسنامه، حاوی اطلاعات بسیار ارزنده و معتبری در تاریخ، جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی فارس و روحیات و رفتار مردم این سرزمین است که با توجه به دقت شایان توجه نویسنده در نقل مطالب و زیبایی و استحکام بیان او، می‌توان آن را به لحاظ محتوا و لفظ بسیار با ارزش و گرانبها دانست.

ابن بلخی، عاشق پارس و مردم این سرزمین است و فارسنامه در حقیقت، باز نامینده جنبه‌های والای فکر و اندیشه‌هایی است که مردم این دیار را بر دیگر نواحی مزیت و برتری می‌بخشد و هم نشان‌دهنده آن چه پارس و مردمش را خوار می‌سازد. نویسنده ستایشگر عدالت و راستی و گفتار و کردار نیک است و هرگز اعتبار حقیقت را از دست نمی‌دهد و در بازگو کردن ضعف‌ها و سستی‌های مردم، درنگ نمی‌کند:

- «در روزگار ملوک فرس، پارس دارالملک و اصل ممالک ایشان بود ... و از همه جهان خراج و حمل آن جا بردندی.» (ص 282)

- اما آنچ مردم پارس را خوار می‌سازد یا نیکو، قاعده پادشاهی در جهان بر عدل و سیاست و نیکویی نهاده است و چنان باید کی هر یک را به جای خویش به کار برند ...» «و سپاهیان پارس چون شبانکاره و غیر ایشان، مردمانی‌‌اند زبونگیر، چون امیری .... با سیاست و هیبت باشد همگان از وی بشکوهند و زبون و مطیع او گردند و چون با سیاست و هیبت، دادگسترد و دهنده باشد یکبارگی دست ببرد و اگر سست رگ باشد و خواهد تا مردم را به لطف و نیکویی به دست آرد، زبون و پای مال کنند و بر وی مستولی گردند. گویند حجاج بن یوسف چون برادرش را به والئی فارس فرستاد، چنین گفت: ایشان را مسخر نتوانی کردن والا به دو کف دست کی یک خون بارد و دیگری زر و سیم و چون محمد چنین کرد، دست ببرد ... اما با ایشان لطف و نرمی به کار نیفتد و گفته‌اند کی اگر دستار شبانکاره به سیاست برداری و باز به وی دهی منت بیشتر از آن دارد کی به روی خندان دستاری دیگر بدودهی که پندارد از ترس می‌دهی و بعضی از رعایای ایشان را همان اولی‌تر که به سیاست دارند.» (ص 395).

در تحلیل اخلاق و رفتار نیز به استناد آنچه خوانده و دیده و شنیده است قضاوت می‌کند و صریح و روشن، نیک و بدها را باز می‌گوید.

بنابر آنچه از مطالب کتاب و نحوه بیان ابن بلخی برمی‌آید او هم چنان که پارسیان را بسیار عزیز می‌دارد و می‌ستاید، اقوام و قبایل و ملت‌هایی را نیز نمی‌پسندد و از آنان به نکوهش یاد می‌کند به عنوان مثال:

1.   اعراب را دوست نمی‌دارد:

«عرب را کی محل ایشان محل سگان باشد، صورت نبندد کی به پیکار ایشان می‌روم». (ص 190)

2.   جهودی را نمی‌پسندد:

«هیچ عزی و قوتی بالا عز و قوت اسلام نیست و هیچ مذلتی چون مذلت جهودی نیست و شرح این نکته ... (ص 56).

3.   با اسماعیلیه مخالف است:

 - «هم چنان که ملحدان ابادهم الله نقیض قرآن می‌کنند و تفسیر آن می‌گردانند و آن را تأویل می‌گویند تا مردم را می‌فریبند و کسانی را کی به عقل، ضعیف باشند و غور سخن ندانند و از علم مایه ندارند، گمراه می‌کنند. (ص 1760)

4. مزدکیان و مانویان را دوست ندارد:

«... در عهد او مزدک زندیق پدید آمد و اباحت پدید آورد و آن را مذهب عدل نام نهاد و عبادت ایزدی از مردم برداشت ... و قباد را بفریفت و گمراه کرد ... از شومی این طریقت بد، جهان بر قباد بشورید ...» (ص 220)

- «.... در روزگار او مانی زندیق پدید آمد و طریق زندقه پدید آورد، هم چنان که ملحدان نقیض قرآن می‌‌کنند ... اول کسی که زندقه نهاد او بود و فتنه در عالم پیدا گشت ...» (ص 176)

5. با آن که خود سنی مذهب است و از خلفای راشدین به احترام سخن می‌راند، اما از حضرت علی و خاندانش با احترام فراوان سخن می‌گوید:

- «پس چون حادثه امیرالمؤمنین عثمان افتاد و نوبت خلافت به امیرالمؤمینی علی علیه الصلوه والسلام آمد ...» (ص 277).

- «و علی بن الحسین را کرم الله وجهه کی معروف است به زین العابدین ابن الله علیهما بود و مادرش شهربانویه و فخر حسینیان از این است ... و کریم الطرفین‌اند...» (ص 52).

 

آثار ابن‌بلخی:

ابن بلخی علاوه بر فارسنامه، از 2 اثر دیگر خود، خبر می‌دهد که نخستین آن، کتابی در صفت دریاها است که در دسترس اهل علم قرار داشت و در ذکر جزیره لار به آن، چنین اشارت دارد:«و اصل همه جزایر، جزیره قیس است و صفت آن و دیگر جزایر در کتاب صفت دریاها کی بنده تألیف کرده است، ایراد افتاده است و به تکرار حاجت نیاید.» (ص 341).

دومین کتابی که ابن‌بلخی تألیف کرد و یا در دست تحریر داشت، کتاب تاریخ دوران اسلامی بود که حوادث عهد پیغمبر اکرم تا زمان مؤلف را در برمی‌گرفت و خود ابن‌بلخی از آن کتاب که در حقیقت مکمل بخش تاریخی فارسنامه به حساب می‌آمد چنین سخن می‌گوید:«.... این فصول آن است کی بر طریق اختصار از انساب و تواریخ ملوک فرس و آثار و احوال ایشان یاد کرده آمد، از بهر آن شرحی دراز ندارد کی غرض از این کتاب نه این است ... و بنده خواست کی این فصول با انساب و تواریخ عرب و حضرت و ائمه دین مبین رضوان الله علیهم در پیوندد و ترتیب روزگار و احوال هر قرنی ایراد کند تا این روزگار همایون، اما دراز گشتی،‌ پس این کتاب را مقصور گردانیده آمد بر ذکر ملوک فرس و کتابی دیگر می‌سازد کی از عهد پیغمبر علیه‌السلام تا این ساعت، انساب و تواریخ و آثار و اخلاق ائمه رحمه الله علیهم و ملوک تا روزگار این دولت قاهره را در آن ایراد کند، چنان که پسندیده رای اعلی اعلاه‌الله آید ....». (ص 269).

اما بر ما معلوم نیست که آیا او این کتاب را به انجام رسانیده است یا خیر.

 

معاصران ابن بلخی

ابن بلخی، در فارسنامه، از برخی از معاصران خود خبر می‌دهد که عبارتند از:

1. سلطان محمد بن ملکشاه: ابن بلخی او را «خداوند عالم، سلطان، شاهنشاه اعظم، مولی الامم، مالک رقاب العرب و العجم، جلال دین الله، سلطان ارض الله، ظهیر عبادالله، معین خلیفه الله، غیاث الدنیا و الدین، ناصرالاسلام و السلمین، محیی الدوله القاهره الباهره، ابوشجاع محمدبن ملکشاه، قسیم امیرالمؤمنین»، می‌خواند.[18]

2. اتابک فخرالدوله چاولی سقاوه: از رجال نام دار قرن دار قرن ششم هجری است که ابن بلخی در فارسنامه و به تبع وی حمداه مستوفی در نزهه‌القلوب نام او را در سرکوبی شورش‌های شبانکارگان فارس و ویران کردن دژهای آنان و همچنین تعمیر و مرمت دژها و ساختن بندها و سدهای متعدد، آورده‌اند. او که از جانب سلطان محمد سلجوقی به والیگری فارس منصوب شده بود و به اتابک چاولی سقاوه (باز) معروف و به فخرالدوله ملقب بود[19]،‌ مدت بیست سال والی نیمه مستقل فارس و کرمان بود و در سال 510 هـ.ق. وفات یافت[20] حمداله مستوفی درباره او می‌نویسد: چون فارسیان با سلاجقه نافرمانی کردند، سلاجقه اتابک چاولی را به فتح آن دیار فرستادند و او به قهر و جبر، اکثر قلاع را خراب کرد و بعضی که به مطاوعت درآمدند برقرار بگذاشت و نگهبانان نشاند[21]. ابن بلخی به هم روزگاری خود با وی اشاراتی متعدد دارد و نشان می‌دهد که کتاب خود را قبل از مرگ اتابک چاولی تألیف کرده است:

3. قاضی القضاه ابومحمد که اکنون قاضی شیراز است و نسب او چنین است: نام او ابومحمد عبدالله بن احمد بن سلیمان بن ابراهیم بن ابی برده الفزاری ... و مجدالملک به فارس بوده بود با جد این بنده .... به ابتدا عهد کریم جلالی رعاه الله و اول تلمیذی جد بنده کرد در پارس به ابتداء جوانی.[22]

4. رکن الدین خماتگین که یکی از هفت والی فارس بود که از آغاز دولت سلاجقه، بعد از زوال حکومت دیالمه تا تشکیل دولت سلغریان، در پارس حکومت داشتند، وی را سلطان محمد سلجوقی به فارس فرستاد اما مردی ضعیلف و کم تدبیر بود و اعمال فارس در عهد او استقامتی نداشت[23]. ابن بلخی به دوران حکمرانی او اشارتی دارد و می‌نویسد که جد وی به ابتدا دولت سلجوقی به فارس آمده است و «به عهد کریم جلالی حکومت شیراز را «رکن‌الدوله خمارتگین داشت قوت رای و ندانستی کردن، اما با این همه امنی بود و عمارتی می‌کردند[24]» و «رکن‌الدوله خمارتگین قوت رای و تدبیر آن نداشت کی تلافی این حال بود و با این همه یک دو بار به سیراف رفت و هر بار امیر کیش او را تحفه ها فرستاد و کسان او را رشوت ها دادی و او را بازگردانیدند ...»[25]. و اعمال فارس به این واسطه استقامتی نمی‌یافت.»[26]

5. امیر فرامز بن هداب که در آن روزگار فرمانروای ریشهر بود «و دیگر قلاع امیر فرامرز داشت ...»[27]

6. بزرگان کرد و شبانکاره فارسک ابن بلخی در بخش کردان و شبانکاره فارس که از اعتبار تاریخی منحصر به فردی برخوردار است، از تنی چند از بزرگان شبانکارة همزمان خود یاد می کند مانند حسویه[28] بن سلک[29]، ابراهیم رزمان[30]، مهمت[31]، فضلویه بن ابی سعد[32] و سیاه میل.[33]

 



1.    براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران، از سعدی تا جامی، ترجمه علی اصغر حکمت، 1327، تهران، ص 120 ح 1.

[2]حاجی خلیفه، کشف‌الظّنون، استانبول، 1362، ج 2، ستون 1215.

[3] صفا، دکتر ذبیح‌الله، گنجینه سخن، جلد دوم، 1350، دانشگاه تهران، ص 94.

[4] همین کتاب ص 48.

[5] همین کتاب، ص 19، ح 2.

[6] همین کتاب، ص 47.

[7] همین کتاب، ص 47.

[8] همین کتاب، ص 395.

[9] همین کتاب، ص 48.

[10] همین کتاب،‌ همان جا.

[11] همین کتاب، همان جا.

[12] صفحات 17 تا 41 همین کتاب. مخصوصاً ص 21.

[13] همین کتاب، ص 59 و ص 35 ح 2.

[14] همین کتاب، ص 35 حاشیه 2.

[15] مقدمه نیکلسن بر همین کتاب، ص 34.

[16] همین کتاب، ص 398.

[17] همین کتاب، ص 29 ح 2.

[18] همین کتاب، ص 45.

[19] حاج میرزا حسن فسایی، فارسنامه ناصری، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی، جلد اول، امیرکبیر، تهران، 1367، ص 241.

[20] لسترنج، سرزمین‌های خلافت شرقی، حاشیه 1 ص 285 و ص 423 همین کتاب.

[21] مستوفی، حمدالله، نزهه‌القلوب، تصحیح گای لسترنج، 1915، ص 13.

[22] ص 280، همین کتاب.

[23] صفا، دکتر ذبیح‌الله،‌ تاریخ ادبیات در ایران، جلد دوم، 1339، ص 926.

[24] همین کتاب، ص 322.

[25] همین کتاب، ص 330.

[26] ابوالعباس احمدبن ابی الخیر زرکوب شیرازی، شیرازنامه، به تصحیح بهمن کریمی، 1310، ص 41.

[27] همین کتاب، ص 353.

[28] همین کتاب، ص 315.

[29] همین کتاب، ص 390.

[30] همین کتاب، ص 390.

[31] همین کتاب، همان جا.

[32] همین کتاب، همان جا.

[33] همین کتاب، همان جا.

فارسنامه ی ابن بلخی،(تصحیح، توضیح و تحشیه ی دکتر منصور رستگار فسایی) چاپ اول، (520 صفحه) بنیاد فارس شناسی، 1374

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏

دکتر منصور رستگار فسایی

 

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏

 

 در شاهنامه فردوسى و متون تاریخى ایران، بخشى وجود دارد درآمیخته از اسطوره، واقعیت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى که واقعیات زندگى کورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى کنایى و رمزآمیز و متناسب با تعبیرات اساطیرى و آرمان‏گرایانه و گاهى به شکلى افسانه‏آمیز بیان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رایج در میان مردم ایران، روایتهاى یونانى و عبرى و سامى نیز تأثیر مى پذیرد. در این داستانها، زندگى شگفت‏انگیز این شخصیت ممتاز تاریخى و فتوحات این جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى یابد و به شیوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصیت اساطیرى و پهلوانى و تاریخى درهم مى آمیزد و در آثار ادبى و تاریخى روزگاران بعد منعکس مى گردد، آنچنان‏که امروزه نمى توان تقدّم و تأخر یا صحّت انتساب این روایتهاى گیج‏کننده را برمبناى تحلیلهاى اساطیرى و یا نتیجه‏گیریهاى علمى اثبات کرد. اما از آنجا که تورات (که کورش را ناجى... قوم یهود شمرده است) و مورخان بزرگ یونانى چون هرودوت، کتزیاس، گزنفون مفصلا از او یاد کرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به کورش را در این منابع مبناى نوعى مطالعه تاریخى-اساطیرى قرار داد و دگرگونیهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاریخى و در شخصیتهاى اساطیرى و پهلوانى و تاریخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل این کوشش شاید بتواند این نکات را اثبات کند که اولا، چگونه واقعیتهاى تاریخى در ساختار اساطیر و داستانهاى ملى مردم ما تأثیر گذاشته‏اند و ثانیا، روایتهاى هندى، آریایى، یونانى و سامى چگونه در شکل‏گیرى این داستانها مؤثر بوده‏اند. در این صورت است که مى توان تمام یا بخشى از زندگى کورش را در ارتباط با جمشید، فریدون، زال، کى‏آرش، کیخسرو، بهمن، اسفندیار، اردشیر بابکان، ذوالقرنین و سلیمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با یکى از این افراد در ارتباط یافت. براى روشن شدن این مطلب، لازم است نخست به اختصار کورش را بشناسیم و سپس به نفوذ داستانهاى او در دیگر روایتهاى اساطیرى-پهلوانى و تاریخى بپردازیم.

 

 .1 کورش هخامنشى‏

 در کتیبه دوسطرى، به خطّ میخى پارسى که با ترجمه ایلامى و بابلى نیز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در کاخهاى عمومى و خصوصى کورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او کورش آمده است. واژه کورو [Kuru] در پارسى باستان، در صیغه مفرد مذکر حالت فاعلى، کورش مى شود.

 این نام در کتیبه هاى ایلامى به صورت rash-Ku و در کتیبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در یونانى Kuros آمده است. بعد، این اسم به روم رفته، سیروس شده و اکنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سایروس خوانده مى شود. مورخان یهود آن‏را کورش و کورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى این نام را به صورتهاى کورش، کورس، کُیرش و کورش ضبط کرده‏اند. استرابون نوشته است که اسم این شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغییر داد و نام رود کور (کُر) را که در نزدیکى تخت جمشید جارى است اتخاذ کرد. این گفته استرابون صحیح به نظر نمى رسد، زیرا دو نفر از اجداد کورش نیز همین نام را داشتند و ظن قوى این است که نام رود کُر از اسم کورش گرفته شده باشد نه به عکس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، کتزیاس و دیگران برمى آید که کورش (کورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر کمبوجیه اول بود که در سال 559 پیش از میلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. کمبوجیه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده کشور ماد و مادرش "ماندانا" یا "ماندانَ" دختر آستیاگ پادشاه ماد بود. کورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج کرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسیس کرد. ارمنستان را مطیع ساخت. با بابلیان جنگید و بابل و لودیه (لیدیه) را مسخّر ساخت و کرزوس پادشاه آنجا را اسیر کرد، اما او را بخشید. فریگیا را ضمیمه ایران ساخت و قوم یهود را که در بابل اسیر بودند آزاد کرد و اجازه داد تا به بیت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سیحون پیش رفت و در کنار این رود شهرى به نام خود بنا کرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پیشروى کرد و سرانجام در جنگ با یکى از قبایل سکایى در شمال ایران زخم برداشت و کشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبیعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سلیمان) به خاک سپردند. کورش یکى از رجال بزرگ تاریخى است که نامش در کنار شخصیتهایى چون اسکندر و ژول سزار قیصر دوم عالمگیر شده است. شهرت او در میان مردم جهان به دلیل آن است که او بانى دولتى شد که از حیث وسعت بى سابقه بوده و از سیحون تا دریاى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى کشور هاى مغلوب و شیوه حکومت و رفتار وى در مشرق‏زمین، مهمترین دلیل شهرت او است، زیرا وى سیاست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبدیل کرد؛ در شهرها و سرزمینهاى فتح‏شده، کشتار نکرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم یهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائیل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمیر و تزیین کرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همین جهت، مورخان، او را سردارى دلیر و کاردان، سیاستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواریخ رسمى و منابع علمى، به طور کلى درباره کورش ذکر شده است، جزئیات زندگى او نیز در ترکیبى از حقیقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاک، پادشاه ماد، شبى در خواب دید که از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد که سراسر آسیا را فراگرفت. شاه تعبیر خوابش را از "مغان" پرسید و آنان پاسخ گفتند که از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد که بر ماد سلطه پیدا مى کند. از این‏رو اژدهاک مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا کسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به کمبوجیه (کامبوزیا، کامبیز، کبوجیه) که فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجیب و مطیع بود داد، زیرا او را فردى ملایم و بى زیان و از اهل ماد، پایین‏تر مى شناخت. در سال اول این ازدواج، اژدهاک به خواب دید که از شکم دخترش تاکى رویید که شاخ و برگهاى آن تمام آسیا را پوشاند. این‏بار نیز از مغان تعبیر خواب خود را طلبید و آنان گزارش دادند که نوه او بر ماد فرمانروایى خواهد یافت. اژدهاک هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانیان نگهدارى کرد و چون فرزند او پسرى (کورش) زایید، اژدهاک به یکى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا این نوزاد را از میان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشیمان شدن شاه و اینکه ماندانا خویشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى کشتن کودک، او را به یکى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد که او را در میان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاکو که به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى اندیشیدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و کورش را دور از مردم شهرى بزرگ کردند. کورش در ده‏سالگى نوجوانى دلیر بود که با امیرزادگان بازى مى کرد و در یکى از همین بازیها، کودکان، او را به پادشاهى برگزیدند، اما یکى از بچه‏ها که پسر "آرتم بارس" از نزدیکان شاه ماد بود، از فرمان کورش سرپیچید و کورش او را به شدت تنبیه کرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شکایت بردند. و شاه ماد اژدهاک، کورش را احضار کرد و علت تنبیه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسید و کورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از کار خود دفاع کرد و اژدهاک از شهامت و شجاعت کورش و شباهت این چوپان‏زاده با خود تعجب کرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف کند که کورش، نوه اژدهاک است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپیچى پدرش از فرمان شاه بکشت و از گوشت او خوراکى تهیه کرد و به پدرش خورانید و مغان اژدهاک را گفتند که با شاه شدن کورش در میان همسالان، دیگر خطرى براى سلطنت ماد در میان نیست و شاه ماد کورش و مادرش را به پارس برگردانید، ولى کورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسیان را بر ضد شاه ماد شورانید و با کمک هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاک را به بند کشید.

 روایت گزنفون در کتاب سیروپدى، اگرچه با تخیل توأم است، نکات گسترده‏تر و عمیق‏ترى از زندگى کورش را به دست مى دهد، اما در کلیت مطالب شبیه به گفته هاى هرودوت است. کتزیاس در کتاب فوثیوس، معروف به کتابخانه، کورش را چوپان‏زاده‏اى از ایل مَردها مى داند که در جوانى به کار هاى پست اشتغال مى ورزید و با شاه ماد هیچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قیام و همدان را تسخیر کرد...

 اقوال کتزیاس نیز بسیار دور از حقیقت مى نماید. ژوستن، در خلاصه‏اى که از کتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پیشین مى افزاید که: "چوپان، کورش را در جنگلى گذاشت که یک ماده‏سگ او را شیر مى داد و او را از حیوانات دیگر حفظ مى کرد، چوپان که دید حیوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر کودک ترحّم کرد و کورش را به فرزندى قبول کرد." (نام نامادرى کورش سپاکوبه پارسى یا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره کورش مى آید، آن است که کورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالک دیگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خیر نسبت به قوم یهود برگزیده است، چنان‏که اشعیاى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالک فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح کرد و اجازه داد قوم یهود را به سرزمینشان برگردانند، در حالى که 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانیال نبى در دیوانخانه او بود و کورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشید، کورش در سال 525 قبل از میلاد در نتیجه زخمى که در جنگ خورد درگذشت.

 در کتاب عزرا مى خوانیم که خداوند روح کورش، پادشاه فارس، را برانگیخت و در تمامى ممالک خود فرمانى نافذ کرد ... کیست که خانه‏اى براى یهوه در اورشلیم بنا کند؟ کیست که به اورشلیم رود و خانه یهوه را بنا نماید...؟

 از همین روایات است که داستانهایى برساخته شده است که مادر این "کیرش (کورش) دختر یکى از انبیاى بنى‏اسرائیل بود، نام مادر او را "اشین" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بیت‏المقدس را آبادان کرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپایان و اسباب بنى‏اسرائیل، در خزانه و در دست کسان بخت‏النصر مانده بود، به ایشان باز داد..." اما جز روایات سامى متأخر، هیچ قول دیگرى این نظر را تأیید نمى کند.

 اگر آنچه را که اجمالا درباره زندگى کورش در متون حماسى و اساطیرى و تاریخى ایران آمده است، پیگیرى کنیم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پیشدادى و کیانى در شاهنامه، وجوه اشتراک آن‏را دنبال نماییم، مى توانیم جاى پاى داستانهاى کورش را در داستانهاى زیر بیابیم:

 .1 داستان فریدون و ضحّاک: شباهت نام پدربزرگ کورش، اژدهاک (استیاک) با ضحاک که همان اژى‏دهاک اوستایى است و شباهت خوابى که اژدهاک درباره کورش مى بیند، با داستان فریدون و خواب دیدن ضحاک در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاک براى یافتن و کشتن فریدون و عدم توفیق او در این امر و سرانجام غلبه فریدون در شاهنامه بر ضحاک، شباهتهایى است که مخصوصا در آغاز داستان و محل آن یعنى بیت‏المقدس با زندگى کورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانیم که: ضحاک شبى خوابى دید که تعبیر آن‏را از خوابگزاران پرسید. آنان پس از چند روز اندیشه او را پاسخ دادند که "فریدون ظهور خواهد کرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاک خواهد افکند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاک سخت بیمناک شد و خواب و آرام را بدرود کرد و دیگر کاخ او که در بیت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاک فرمان داد تا هرجا فریدون را یافتند به هلاکت برسانند، اما در دستگیرى فریدون توفیقى نصیب ضحاک نشد.

 فریدون متولد گشت و بالید و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى که ضحاک براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فریدون و کاوه و سپاهش به کاخ ضحّاک درآمدند و جادوان و دیوان ضحّاک را کشتند و فریدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (یا خواهران) جمشید را که در دست ضحاک اسیر بودند، آزاد کرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاک را اسیر کرد و مى خواست او را بکشد که سروش بر او آشکار گشت و از او خواست تا ضحاک را در دماوند زندانى کند.

 همچنان‏که ملاحظه مى شود در این دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستیاک و ضحاک (اژدهاک) کاملا به هم شبیه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بینند و تعبیر آن‏را مى پرسند و تعبیر هردو خواب چنین است که فرزندى متولد مى شود که بر ملک آنها چیره مى شود و هردو کودک یعنى کورش و فریدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم کشتن این کودک را مى کنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناکامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، کودک را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فریدون از ترس روزبانان ضحاک، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و این مرد، سه سال فریدون را در آنجا مى پرورد. فرانک سپس فرزند را به کوه البرز مى برد و به مردى پاک‏دین مى سپارد و این مرد نیز فریدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى کند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قیام مى کنند و به پیروزى مى رسند. فریدون نیز همچون کورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را یکى از بزرگان که فرزندش به دست پادشاه کشته شده است، یارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان کورش، اژدهاک پسر پیشکار خود "آرتم بارس" را با قساوت کشته است و همین امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با کورش همکارى کند و او را به سرنگون کردن اژدهاک برانگیزد و در داستان فریدون، کاوه که پسرانش به دست روزبانان ضحاک کشته شده‏اند، فریدون را در رسیدن به پادشاهى یارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، کورش و فریدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسیر و زندانى مى کنند، امّا نمى کشند.

 .8 در هردو داستان، کورش و فریدون، جهانگشایى بزرگ مى شوند.

 مهمترین اختلاف این دو داستان در آن است که در روایات کورش، اژدهاک پدربزرگ او است، اما در داستان فریدون، ضحّاک هیچ نسبتى با فریدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاک مى تواند به نوعى جایگزین مادر-همسر باشد که مى بینیم فریدون با آنها پیوند زناشویى مى بندد؛ با توجه به آنکه وقتى مادر کورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانیان با او رفتار مى شود، مى توان گفت که اسارت ارنواز و شهرناز در کاخ ضحاک، به نوعى همین خاطره را زنده کرده است.

 .2 کورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افکندن او به وسیله پدرش، سام، نیز نوعى شباهت با داستان کورش مشاهده مى شود که در حقیقت شاید به دورانى مربوط شود که ایرانیان از یونانیان داستان ادیپ شهریار را شنیده باشند، در این دو داستان:

 .1 پدر (یا پدربزرگ) فرزند خود را به دلیلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاک او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز کوه ببرند و بر ستیغ آن کوه نزدیک خانه سیمرغ رها کنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاریخ دیوکیدس یا دیااکّو، مؤسس سلسله ماد و کورش، است و نمونه آن داستان کودکى است که سر راه یا در نقطه دوردستى قرار مى گیرد که در سرگذشت کورش هخامنشى و زال و کیخسرو هم دیده مى شود و این سه تن را سه حیوان به فرزندى مى پذیرند و آنها را تغذیه مى کنند؛ کورش را سگى مى پرورد، زال را سیمرغ پرورش مى دهد و کیخسرو را گاوى به نام پرمایه تغذیه مى کند.

 سام پدر زال نیز همانند اژدهاک خواب مى بیند؛ اما نتیجه این خواب برعکس نتیجه خواب اژدهاک است، زیرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى یابد، ولى اژدهاک بعد از خوابى دیگر تصمیم مى گیرد کورش را فراخواند و بکشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آید و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 کورش و کیخسرو

نلد که با مقایسه داستان کورش با کیخسرو و آستیاک (اژدهاک)، پادشاه ماد، با افراسیاب و هارپاگوس وزیر آستیاگ، با پیران ویسه، بر آن است تا میان سلسله کیانیان و هخامنشیان رابطه‏اى ایجاد کند و همین امر سبب شده است تا کورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان کیخسرو شاهنامه تصور شود. از میان خاورشناسان هرتل در کتاب معروف خود یعنى هخامنشیان و کیان بر این عقیده رفته است و پس از او هرتسفلد این اندیشه را با تفصیل بیشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است که افراد اخیر سلسله کیانیان فى‏الحقیقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقیده او وجود عده‏اى از هخامنشیان است که با آیین زرتشتى میانه خوبى نداشتند. هرتل چنین پنداشته است که نخستین پادشاهان سلسله کیان، یعنى کیقباد، کیکاووس و کیخسرو، رؤساى قبایل غربى ایران بودند و ممکن است شخصیت تاریخى یا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقیه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند که وارد سلسله داستانى کیانى شده‏اند. هرتسفلد از این حد هم فراتر رفته و گفته است که اولین پادشاهان کیان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند که هرودوت و کتزیاس از آنان نام برده‏اند و کورش نیز همان کیخسرو است. اینان معتقدند که گشتاسپ نیز پدر داریوش اول است و اسفندیار اسم اصلى همان کسى است که چون به پادشاهى رسید، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داریوش" را بر خود نهاد. در همین زمینه طبرى مى گوید: "به پندار بعضى، کى‏اُرش (کیرش: کورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منکر این سخن شده‏اند و گویند کى‏ارش (کورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، کى‏اُرش برادر کیکاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمین بابل فرمانروایى داشت و بسیار بزیست و والاقدر بود و چون بیت‏المقدس را آباد کرد، بنى‏اسرائیل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائیل از جانب شاه ایران تعیین مى شد و او مردى پارسى بود..."

 میان زندگى تاریخى و افسانه‏اى کورش با داستانهاى کیخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روایت فردوسى، به حدّى وجوه مشترک وجود دارد که اگر حتى بر طبق نظر کریستن‏سن و بنونیست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطایى آشکار به شمار آوریم، اما نمى دانیم در اثرگذارى داستانهاى کورش در افسانه هاى مربوط به کیخسرو تردید کنیم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى کیخسرو را مرور مى کنیم:

 نام کیخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسکریت Sushravas و در پهلوى به صورتهایى Kaixusruv یا Kaixusruk آمده است و به معنى کى‏نیک‏نام است. پدر او سیاووش، پسر کیکاووس، پادشاه ایران و مادر او فرنگیس، دختر افراسیاب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پدیدآورنده پادشاهى در ایران شمرده‏اند که صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردویسور آناهیت قربانى کرد و از او خواست که اى اردویسور آناهیت مقدس و نیکوکار، مرا یارى ده تا بر همه کشورها و بر دیوان و بر آدمیان و جادوان و پریان ستمگر پادشاهى یابم و در جنگها از هماوردانى که بر پشت اسب با من نبرد مى کنند، پیش باشم، کیخسرو از مرگ و بیمارى برکنار بود و فرّ کیانى بدو تعلّق داشت، نیرومند و صاحب پیروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شکست‏نایافتنى بود و با نیروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختیها بود. دشمن را در میدانى بزرگ در جنگل تعقیب کرد و همه دشمنان را زیر چنگ آورد و گناهکار تورانى، افراسیاب و کرسوزد: (گرسیوز) را به انتقام خون پدر خود، سیاووش، و اغریرث به زنجیر کشید و کشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطیرى کیخسرو، در شاهنامه چنین آمده است که چون سیاووش کشته شد و افراسیاب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگیس، از کیخسرو آگاهى یافت، مى خواست فرنگیس را به دو نیمه سازد، اما پیران سپهسالار پایمردى کرد و قول داد که چون این کودک متولد گردد، او را نزد افراسیاب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنکه پیران، سپهسالار افراسیاب، شبى سیاووش را در خواب مى بیند که شمشیرى در دست دارد و از پیران مى خواهد که برخیزد:

 که روزى نوآیین و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده کیخسرو است‏

 کیخسرو متولد مى شود و پیران به نزد افراسیاب مى شتابد و تولد کیخسرو را گزارش مى دهد. افراسیاب که نگران آن است که این کودک جهان را بر او پرآشوب سازد، از پیران مى خواهد تا این کودک را به شبانان بسپارد و پیران نیز، کیخسرو را به چوپانان کوه قلا مى سپارد. چون کیخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تیراندازى و شکار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شکار مى کند و به صید شیر و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پیران گزارش مى دهد که کیخسرو دلیر و پهلوان شده است و پیران او را به ایوان خود مى برد. افراسیاب از پیران مى خواهد تا کیخسرو را به درگاه او برد، پیران که نگران انتقامجویى افراسیاب از کیخسرو است، کیخسرو را دیوانه‏وضع معرفى مى کند و مى گوید که این طفل از گذشته هیچ اطلاعى ندارد و پس از آنکه از افراسیاب پیمان مى گیرد که کیخسرو را نیازارد، وعده مى دهد که او را نزد پدربزرگش، افراسیاب، ببرد. اما پیران قبلا از کیخسرو مى خواهد که در حضور افراسیاب همچون دیوانگان رفتار کند تا هراس را از دل او بزداید و در نتیجه، افراسیاب وى (کیخسرو) را راحت بگذارد. کیخسرو نیز، چون به نزد افراسیاب مى رود، به پرسشهاى نیاى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فریبد، تا آنجا که افراسیاب در گفتگو با پیران،

 بدو گفت کاین دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نیاید همانا بد و نیک از اوى‏

 نه ز این‏سان بود مردم کینه‏جوى افراسیاب پس از این ملاقات فرمان داد تا کیخسرو را به مادرش بسپارند و به "سیاووش‏گرد" بفرستند. در همین اوان، گیو از طرف پادشاه ایران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، کیخسرو را یافت و با فرنگیس به ایران برد. کیخسرو به پادشاهى رسید و به یزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد که هرگز به افراسیاب مهر نورزد و کین پدر خود، سیاووش، را از وى بستاند. بنا بر این در جنگهایى دراز با افراسیاب درگیر شد و او را در همه‏جا شکست داد تا افراسیاب به کنگ‏دژ گریخت. پس کیخسرو از راه دریاى زره که تا کنگ‏دژ شش ماه راه بود به چین رفت و از آنجا به سیاووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چین از او استقبال کردند و آذینها بستند و کیخسرو به کاخ فغفور درآمد و سه ماه در چین ماند و در راه بازگشت در دریا موجودات عجیب دید و به سیاووش‏گرد بازگشت... در همین هنگام هوم... افراسیاب‏را پیدا کرد و در بند کشید. کیخسرو به ساحل چیچست رو نهاد و با چاره‏اندیشى هوم، افراسیاب را که در دریاى چیچست پنهان شده بود از آب بیرون کشید... و گرسیوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زیر این شکنجه دردآور، فریاد و خروش برآورد و افراسیاب از دریا بیرون آمد و هوم او را دستگیر کرد و کیخسرو او را به جرم کشتن اغریرث و پدر خود، سیاووش به قتل رسانید.

 بدین ترتیب، کیخسرو همه عمر خود را وقف کشتن قاتلان پدر مى کند؛ و به عقیده کارنوى، شاید کیخسرو، در اصل همان قهرمان مذکور در ودا یعنى سوسروس باشد که ایندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار یارى مى دهد.

 کیخسرو، ایرانیان را متحد مى سازد و امپراتورى ایران را استوار مى کند و پس از دست یافتن به قلمروى وسیع و کشتن همه دشمنان ایران، على‏رغم میل همه اطرافیانش، از بیم گمراهى و غرور، از سلطنت کناره‏گیرى مى کند و در اوج قدرت جوانى و حکومت و پیروزى و زهد، به کوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظیم نابود مى شوند و به آسمان مى پیوندند و به زبان اساطیر به اوجى پاک و سفید و جاودانه دست مى یابند. دارمستتر این افسانه به کوه رفتن کیخسرو و مرگ او و یارانش را با یکى از وقایع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقایسه مى کند که در آنجا یوذیسدهیرا از جهان بیزار مى شود و با چهار برادرش به کوه هیمالیا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد که این داستان داراى اصل هندو ایرانى است.

 شباهتهاى کلى داستان کورش و کیخسرو:

 .1 هم آستیاک و هم افراسیاب هردو، پدربزرگ مادرى کورش و کیخسرو هستند (ماندانا، مادر کورش، دختر آستیاک (اژدهاک) و فرنگیس (فرى‏گیس) مادر کیخسرو، دختر افراسیاب است) که هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بیگانگان موافقت کرده‏اند.

 .2 مادر کورش، مادى و مادر کیخسرو تورانى است در حالى که هردو قهرمان، ایرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ایرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرویى هستند که به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. کمبوجیه، پدر کورش، از سوى آستیاک فرمانرواى پارس است و سیاووش، پدر کیخسرو، بر سیاوش گرد که متعلق به افراسیاب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بینند که موجب مى شود فرزندى را که دختر آنها در شکم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بکنند، خواب آستیاک را قبلا شرح دادیم و افراسیاب پادشاه توران خواب خود را چنین روایت مى کند:

 بیابان پر از مار دیدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 یکى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار کرد

 برفتى ز هر سو یکى جوى خون‏

 سراپرده و خیمه گشتى نگون‏

 یکى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور کاوس شاه‏

 دمیدى به کردار غرّنده میغ‏

 میانم به دو نیم کردى به تیغ‏

 چاپ مسکو، ج 3، ص 50، بیت 739

 خواب‏گزاران این خواب را چنین تعبیر مى کنند که افراسیاب باید با سیاوش و ایرانیان آشتى کند و افراسیاب چنین مى کند و شرایط ایرانیان را هم مى پذیرد.

 .5 هم آستیاک و هم افراسیاب، پادشاهان ماد و توران، در نتیجه خوابى که دیده‏اند منتظر مى مانند تا کورش و کیخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد کشتن آنها را مى کنند.

  6.در هردو داستان، دستور کشتن کودک نوزاد اجرا نمى شود. افراسیاب به نیرنگ مى خواهد فرنگیس کودکى را که در شکم دارد بیفکند، کودک را بر سر راه مى گذارند، اما به نتیجه نمى رسند. افراسیاب ناچار به پیران دستور مى دهد تا کیخسرو را به شبانان کوه قلا بسپارد تا سر به نیست شود. به نظر کریستن‏سن، در افسانه هاى ایرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى کار آمدن سلسله‏اى دیگر حکایت مى کند و شاه دستور کشتن نوزاد را مى دهد که اجرا نمى شود، پرورش کودک در میان شبانان و هوشمندى کودک، زمینه هاى کهن مشترکى است که در داستانهاى همه تیره هاى ایرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى که باید کشته شوند به نزد شبانان گسیل مى شوند. کیخسرو تا ده‏سالگى در میان شبانان مى ماند و شکارچى ماهرى مى شود که گراز و خرس و گرگ و سرانجام شیر و پلنگ را شکار مى کند. کورش نیز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى یابد و ماده‏سگى او را شیر مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو کودک مورد بحث، به وسیله یکى از نزدیک‏ترین دوستان پادشاه رهانیده مى شوند. در داستان کورش، هارپاگوس‏پیشکار آستیاک، کورش را مى رهاند و در داستان کیخسرو، پیران، سپهسالار افراسیاب، کیخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، این کودکان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبیر مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، کورش و کیخسرو پدربزرگ خود را شکست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى کنند.

 .11 در هردو داستان، کورش و کیخسرو براى دستگیرى پدربزرگ خود متوسل به حیله‏اى خشونت‏آمیز مى شوند؛ به این معنى که بنابر روایت کتزیاس، کورش چون به تعقیب پدربزرگ خود آستیاک پرداخت، آستیاک به دختر و دامادش پناهنده شد و کورش فرمان داد تا امى تیس (دختر آستیاک) و شوهرش (سپى تاماس) را شکنجه کنند تا مکان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستیاک ناچار براى نجات فرزندش خود را آشکار ساخت و کورش او را دستگیر کرد. و در داستان کیخسرو نیز مى بینیم که چون هوم زاهد افراسیاب را اسیر مى کند، افراسیاب از کمند وى مى گریزد و در دریا پنهان مى شود و کیخسرو به راهنمایى هوم، گرسیوز، برادر افراسیاب، را حاضر مى کند و کتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسیوز به ستوه مى آید و ناله سر مى دهد و افراسیاب از ناله برادر دلگیر مى شود و چهره مى نماید و دستگیر مى شود.

 .12 در هردو داستان، کورش و کیخسرو به نیکى و زیبایى وصف مى شوند. کورش بسیار شکیل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است که همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى کند تا شایان تمجید باشد و در نتیجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب کند؛ آن‏چنان‏که همه مى خواستند اراده او بر آنها حکومت کند. کیخسرو نیز به وسیله فردوسى به زیبایى ستوده مى شود:

 فریدون گُردست گویى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ایوان چنو کس نبیند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهریار

 کیخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسید. او ویرانیها را آباد کرد؛ و گاهى یک هفته، به نماز در پیش یزدان به پاى بود، آن‏چنان‏که از پاى مى افتاد. در آخرین سفارش به لشکریان، او با آنان از بى وفایى دنیا سخن گفت و بدانان گنج بخشید و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ویران را روان سازد و رباطها را آباد کند و کودکان بى سرپرست را سرپرستى نماید.

 در فروردین‏یشت، درباره او مى خوانیم که فره‏وشى پسر کیخسرو را مى ستاییم: "براى راندن دروغگویى که دوست خویش را مى فریبد و براى راندن بخیل و تباه‏کنندگان جهان." در متون پهلوى، کیخسرو از جمله جاودانانى است که در کنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مکانى که از دیده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانى است که سوشیانس را در آخرالزّمان یارى مى کنند.

 با ذکر همین خصوصیات است که اخلاق کورش از کیخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهیم به راستى خصوصیات ذوالقرنین را در قرآن مجید در کسى بیابیم، این صفت به مراتب براى کیخسرو زیبنده‏تر است تا کورش. به همین دلیل مى توان تصور کرد که حدّ کمال کورش در عظمت اساطیرى او، نزدیک شدن به کیخسرو است که او را لایق تمجید قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ کورش و کیخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند که کورش را کشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند که کورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال کیفیت مرگ کورش به روشنى معلوم نیست. در مورد مرگ کیخسرو نیز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسیار زیبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز کوهى سپید و برف‏آلود تصویر مى کند، اما بالاخره با ابهامى عظیم توأم است که پرده برفهاى سپید، چندان آن‏را در زیر خود نهان داشته است که واقعیتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 کورش و اردشیر بابکان‏

 یکى از داستانهایى که در شاهنامه روایت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى کورش نزدیک است، داستانهاى مربوط به اردشیر بابکان‏بنیانگذار سلسله ساسانى است که خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از این قرار است که یک شب بابک، پدربزرگ اردشیر، در خواب مى بیند که ساسان، سرشبان او، بر یک فیل سفید سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پیش او در حال سوختن است. بابک این خواب را با خوابگزاران در میان مى نهد و ایشان آن‏را چنین گزارش مى کنند که او به پادشاهى خواهد رسید. بابک ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل این ازدواج تولد اردشیر بابکان است که اردوان آخرین پادشاه پارتى را در سال 225 میلادى شکست مى دهد.

 داستان مشابهى نیز در کارنامه اردشیر بابکان (که اثرى متعلق به قرن هفتم میلادى است) وجود دارد که نشان مى دهد اندیشه ولادت اسطوره‏اى کورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروایان بزرگ دیگر هم به کار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسکویه مى خوانیم که ساسان بهمن (پدر اردشیر) به استخر رفت و وارستگى پیشه گرفت و رمه کوچکى را برگزید و گوسپندان را نگهدارى مى کرد (عملا چوپانى مى کرد.) در شاهنامه که مفصل‏ترین شرح و بسط در ذکر جزئیات زندگى اردشیر در آنجا مورد توجه قرار مى گیرد، مى خوانیم که اردوان، شاه اشکانى، اردشیر را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشیر به شکار مى رفتند؛ اردشیر گورى را شکار کرد، اما پسر اردوان ادعا کرد که او گورخر را شکار کرده است، اردشیر دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش کرد؛ اردوان در حمایت از پسر خود، بر اردشیر خشم گرفت و اردشیر را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همین هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند که به زودى رویدادى بزرگ روى خواهد داد، کهترى از درگاه او خواهد گریخت و به پادشاهى خواهد رسید؛ گلنار، کنیز اردوان که دل‏بسته اردشیر بود، این خبر را به اردشیر رسانید و اردشیر دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گریخت.

 اردوان خبر یافت و سپاهیان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ایزدى با اردشیر بود و لشکریان به وى نرسیدند. اردشیر به پارس رسید و سپاهیان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان یافت و سپاه اردوان را شکست داد و اردوان را به دو نیم کرد؛ با سپاه هفتواد جنگید و اژد هاى هفتواد را کشت. دختر اردوان که زن اردشیر بود، خواست تا زهر در شربت اردشیر ریزد و او را بکشد، ولى اردشیر این امر را دریافت و به وزیر خود فرمان داد تا دختر را بکشد. وزیر که مى دانست که این دختر از اردشیر باردار است، این فرمان شاه را نادیده گرفت و زن را پنهان کرد؛ زن بزایید و پسرى آورد که وزیر، او را شاپور خواند. این پسر هفت‏ساله شد و اردشیربه 51سالگى رسیده بود که از اینکه او را فرزندى نیست، غمزده با وزیر درددل کرد، وزیر زینهار خواست و داستان خود را با زن اردشیر و تولد شاپور با وى در میان نهاد و براى اینکه اردشیر فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتیب دهند که در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزیر چنان کرد و کودکان در پیشگاه اردشیر به بازى پرداختند تا آنکه یکى گوى به نزدیک اردشیر افکند و هیچ‏کس جرأت آنکه گوى را از برابر اردشیر بردارد، نکرد، مگر شاپور که از پیش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشیر فرزند را شناخت و شادیها کرد... روزى شاپور در شکارگاهى به دهى رسید دخترى را دید و بدو دل بست، اما دانست که او دختر مهرک نوش‏زاد است که اردشیر او را کشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج کرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد که او را "اورمزد" نامید. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شکارگاه اردشیر، اورمزد را دید و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسید، پاژ دهقانان را از ده‏یک به سى‏یک کاهش داد؛ برانوش رومى را اسیر کرد و قیصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا کرد... چنان که ملاحظه مى شود، داستان اردشیر و فرزندش نیز در بخشهایى به داستان کورش مى ماند:

 .1 اردشیر خردسال است که به درگاه اردوان مى رود و کورش نیز خردسالى خود را در نزد آستیاک مى گذراند.

 .2 اردشیر در فاش کردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به کار مى برد که کورش در تنبیه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم کورش و هم اردشیر از نزد آستیاک و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى یابند و به پادشاهى مى رسند. و آستیاک و اردوان را از سلطنت برکنار مى کنند.

 .4 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، آستیاک و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند که مى خواهند کورش و اردشیر را از دستیابى به قدرت مانع شوند، اما توفیق نمى یابند.

 بخشهایى از زندگى اردشیر با تغییر نام اردشیر، به شاپور، فرزند اردشیر، منتقل مى شود و به عبارت دیگر، داستانهاى زندگى کورش در میان دو شخصیت اردشیر و شاپور تقسیم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى کند زنى را (مادر کورش) که باردار است به بچه افکندن وادارد و حتى او را بکشد؛ اردشیر نیز زن خود را (که باردار است) به وزیر مى سپارد تا او را بکشد.

 .2 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، هارپاگوس و وزیر اردشیر از کشتن زن خوددارى مى کنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، کورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نیکیهاى فراوان از خود به یادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى کنند و کشورگشاییهاى شایان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى دیگر

 .1 در بعضى روایتها، کورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روایت حمزه اصفهانى در سنى ملوک‏الارض به نظر اسرائیلون و زبان آنها، بهمن، کورش خوانده شده است و این بهمن همان است که اردشیر درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاریخ بناکتى مى خوانیم که سلیمان معاصر کیخسرو بود و از اینجا است که رابطه‏اى میان کیخسرو با کورش و سلیمان، پاسارگاد و پارس و ملک سلیمان پیدا مى شود. اما اینکه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سلیمان معروف شده است، بى تردید به هنگامى مربوط مى گردد که پارس ملک سلیمان خوانده مى شود، زیرا در اساطیر ایرانى بناى تخت جمشید به سلیمان منسوب و این دیار مقر حکومت سلیمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنیه معروف هخامنشى را عموما به جمشید و سلیمان پیغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانیم که "مرغزار کالان نزدیکى گور مادر سلیمان است و... گور مادر سلیمان از سنگ کرده‏اند، خانه‏اى چهارسو که هیچ‏کس در آن خانه نتواند نگریدن کى طلسمى ساخته‏اند کى هر کى در آن نگرد کور شود. اما کسى را ندیده‏ام کى این، آزمایش کند." و حمداللّه مستوفى مى نویسد: "مقبره کورش در آنجا واقع است، مسلمین آن‏را مشهد مادر سلیمان مى دانند.لسترنج مى نویسد این آرامگاه سلطنتى که از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اینها نتیجه یکى دانستن جم و سلیمان است در روایات اسلامى ، به نظر ابن‏قتیبه دینورى در المعارف، جم یکى از پادشاهان ایرانى است که در فارس اقامت داشته است و او همان سلیمان است."

 در حالى که به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ایرانیان و کسانى که دانش ندارند، مى پندارند که جم شاه همان سلیمان پسر داود است اما این خطاست زیرا میان سلیمان و جم بیش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى که مسلمانان و اهل کتاب درباره سلیمان مى آورند از قبیل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شیاطین و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و کانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اینها را، ایرانیان به جمشید نسبت مى دهند. به طور کلى مى توان گفت که شباهت میان دو شخصیت سلیمان و جم از دیرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مایه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سلیمان نیز بخشهایى از افسانه جم را به عاریت گرفته است، حداقل به همان نسبت که بعدها افسانه جم هم از افسانه سلیمان متأثر گردیده است.

 منبع: - فردوسى و هویت‏شناسى ایرانى (مجموعه مقالات درباره شاهنامه فردوسى)  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى ، چاپ اول ،طرخ نو، تهران، 1381

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

باربد در حماسه ملى ایران‏

باربَد  در حماسه ملى ایران‏

 

 باربد یکى از نامورترین هنرمندان ایران است که به شهرتى افسانه‏اى دست یافته‏اند و در متون حماسى و غنایى ایران با جلوه هایى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآمیخته با نماد هاى خاصى است که استقامت و پایگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأکید قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ایران‏زمین چنین بازگو مى کند که در بیست و هشتمین سال پادشاهى خسروپرویز، خنیاگرى به نام باربد به درگاه شاه ایران، خسروپرویز، آمد و هنرنمایى کرد، امّا "سرکش"، خنیاگر دربار، به باربد رشک برد و سالار بارشاه را درم و دینار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى اندیشید و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرویز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشید و با بربط و رود خویش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشید و شب فرارسید، باربد:

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش "داد آفرید"

 بزم‏نشینان شگفت‏زده شدند و شاه، کسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نیافتند. پس باربد دستان "پیکار کرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار دیگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نیافتند تا آنکه شاه فرمان داد که:

 بجویید در باغ تا این کجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر کنیم‏

 بر این رودسازانش مهتر کنیم‏

 باربد چون این سخن بشنید، از نهانگاه بیرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را میر رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب کرد و بدین ترتیب باربد سالها در خدمت خسروپرویز بود و سرانجام به دلیلى نامعلوم، به زادگاه خویش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنید که خسروپرویز را بازداشته‏اند، از جهرم به تیسفون شتافت و به دیدار خسرو آمد و در پیش شاه مویه‏ها سر داد و سوگند خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را برید و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش، یک‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنکه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشیم نقش موسیقیدانانى چون باربد را در تصاویرى کهن بر سنگها، مینیاتورها و نقاشیهاى ایرانى مى بینیم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ایرانى مى شنویم و انگشتان بریده و خونین باربد را به یاد مى آوریم؛ گویى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گویه‏اى دیگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود که در "پیکار کرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا کرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود که از دیارى دور، یعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرویز ساسانى پیمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشینانى برساند که مجذوب بخشى از هنر بى بنیاد و ریاکارانه سرکشها و نکیسا هایى بودند که به سالوس درصدد حفظ موقعیت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نیز مى خواست تا به اتکاى هنر صادق و خلّاق خویش آنان را به زانو درآورد، بنا بر این صداى او باغ شب را سرشار مى کند و موج زیبایى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان که ندیمان خلوت شاهى بودند و هریک خود بندگان خاص زرین‏کمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گیرند و در ظلمت و سکوت به دنبال این آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جویند که با آن‏همه هنر در عالم خاکى به دست نمى آید. این بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآمیز و بسیار پرمعناست و حقیقت کار هنرمندى را که از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسیدن را تا فراز سروى سبز که یادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمایش مى گذارد.

 او خویشتن را در سبز روینده که گویى ظلمت را به سُخره مى گیرد نهان مى کند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشکار کند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستین را در شب غرور و ریا با آواز تأثیرگذار رود خویش بازگوید و مى بینیم که سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پیروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پیوندد؛ و چون برگهاى تاریخ ورق مى خورد و ایران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گیرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشیند و شاعران و نویسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گیرند. عملا مى بینیم که شاعران هنرمندى چون رودکى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسیقى باربد بى نصیب نیستند، بلکه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرین آنان بر تار و پود سازهایشان شورى برپا مى سازد و شعر هایى چون غزلهاى شهید و نغمه هایى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودکى چنگ برمى گیرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزین کاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خویش زهره را به رقص برمى انگیزد تا دیگر کسى به حسرت چنین نسراید:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطیف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز

 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسیقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودکى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و دیگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خویش بازگو مى کنند و سروده هاى آنان جانشین سرود باربد مى گردد و فریاد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پایگاه شاعرانه خویش به گوش جهانیان مى رسانند. جاى موسیقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه کلمات مى گیرد:

 قبل از آنکه میراث باربد در شیراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسیقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودکى رسیده بود:

 رودکى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز کو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانیم:

 یاران نصربن احمد سامانى که از ماندن در بادغیس دلگیر شده بودند از رودکى خواستند که صنعتى کند و پادشاه را از بادغیس برانگیزد، رودکى دانست که به نثر با او درنگیرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:

 بوى جوى مولیان آید همى‏

 یاد یار مهربان آید همى‏

 امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در رکاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و این رودکى و دیگر شاعران چندین‏هنر بودند که انتقال میراث موسیقى‏دانان را به شاعران امکان‏پذیر ساختند.

 آنجا که درم باید، دینار براندازم‏

 وآنجا که سخن باید چون موم کنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنکه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى که بدانى که نیم نعمت پرورد

 اسب آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسیقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسیار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانیم که فرخى در مجلس امیر چغایى برپاى مى خیزد و به آواز حزین و خوش قصیده کاروان حله را مى خواند. همچنان‏که اشاره شد، حافظ نه‏تنها زیر و بم و نکته هاى بسیار ظریف موسیقى ایرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و ردیفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئینه موسیقى و آهنگ کلام جادویى او عصاره عمیق‏ترین شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسیقى ایرانى است و ابتکارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرایى حاصل یگانگى روحى وى با موسیقى است، به نحوى که شعر وى را مى توان زلال موسیقى یا موسیقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 به همین دلیل، نواى شعر حافظ، سرود ر هایى و نصرت است و به همین جهت، حافظ همه چیز خود را در پاى مطرب و کار بانگ بربط و آواز نى نثار مى کند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 که دست‏افشان غزل گوییم و پاکوبان سر اندازیم‏

 مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در کار بانگ بربط و آواز نى کنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان برکش آواز خنیاگرى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 ترکیب شعر و موسیقى و هنر خاصى که حافظ در این مورد به کار مى برد یادگارى پرمایه از رونق روحانى موسیقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا که در بعضى مواقع برخى از غزلیات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملودیهاى اصیل شادى‏آفرین موسیقى ایرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 که در دستت بجز ساغر نباشد

 بدین ترتیب، پیوند و همزادى دیرین شعر و موسیقى در ایران دیرینه‏اى کهن دارد؛ تا آنجا که به قول استاد باستانى پاریزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوک سیستان را "حافظ" مى خواندند. "نکند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا این‏همه اشعارش به دل مى نشیند و با موازین موسیقى هماهنگ است."

 پیوند بهشتى شعر و موسیقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى این دو در فارس مى شود. از کوهپایه هاى فارس، آنجا که کوچ ایل‏نشینان در جاودانگى تاریخ استمرار مى یابد، تا شهرها و روستا هاى نزدیک، ترانه هاى معروف قشقایى و بویراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مایه سرور جانها مى شود. فایزه‏خوانان و شروه‏سرایان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستک گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شیپورچیان و یوقیان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرین، موسیقى و شعر زبان حال امیدها و نومیدیهاى مادرانى مى شود که در لاى‏لاییهاى خود در زمزمه هایى فراتر از خاموشى به بیان آرزومندیهاى خویش مى پردازند:

 

 از لالاییهاى مادرانه که بگذریم، واسونکها، نوحه‏ها، مولودیه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانیهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پیش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهیم و بیشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا که از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى یابد؛ و شگفتا که در شاهنامه فردوسى نیز پهنه میدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شیپورها و کارنایها و غرش سلحشوران شیرآسا و چکاچاک شمشیرها و فریاد تیرها است و موسیقى جنگ لحظه‏اى میدانهاى نبرد را رها نمى کند:

 و نه‏تنها در رزم که در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نیز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى که رستم متولد مى شود:

 یکى جشن کردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به کاولستان‏

 به زاولستان از کران تا کران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، کوس‏

 بیاراست میدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنایى ایران نیز موسیقى حساس‏ترین وظایف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لایتجزاى اشعار بزمى و غنایى به شمار مى آید، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانیم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ‏

 که همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زوایاى طربخانه خورشید فلک‏

 ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

 جام در قهقهه آمد که کجا شد منّاع...

 در ادب صوفیانه، توصیف مجالس سماع و حالاتى که از سماع الهى حاصل مى آید شعر صوفیانه را به جلوه‏گاه موسیقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببرید بر بالاى ما

 زهره قرین شد با قمر، طوطى قرین شد با شکر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سیماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، کلیات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپیما که درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشکن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اکنون سوى گفتار مرو

 پیشین، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، که کمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه‏

 پیشین، 2374

 دیدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد یکى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلکش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پیشین، غزل 2395

 آنکه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زیر عراقى و سپاهان چه کند

 پیشین، غزل 788

 شادروان زرین‏کوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ایران دوره ساسانى مى نویسد:

 "... از سازندگان و رامشگریان این عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسیقى عهد خسرو (پرویز) را در تاریخ موسیقى ایران ممتاز مى سازد، باربد، سرکش و نکیسا، با آنکه هر سه تن استادان بزرگ این عصر بوده‏اند، ابداع اکثر دستگاههاى موسیقى ایران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدین‏گونه از دستگاههاى موسیقى عهد خسرو (پرویز) آنچه در اکثر روایات غالبا به باربد منسوب است، غیر از خسروانیات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستایش پادشاه -که به نکیسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سیصد و شصت دستان که در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى که هنگام دیدن پادشاهان عصر، مثل قیصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است که ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى کند که تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسیده است و از فحواى عبارتش پیداست که این 75 آهنگ، متضمن مدایح خسروپرویز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اکثر دستگاههاى موسیقى به باربد این نکته را به خاطر مى نشاند که این استاد عصر، لااقل در قسمتى از این دستگاهها که شاید از طریق تعلیم و سنّت به وى رسیده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول کرده باشد، چیزى که خسروپرویز را مجذوب هنر باربد کرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود که وى در اولین دیدار خسرو سرود، داد آفرید، پیکار کرد و سبز در سبز، بر وفق روایات عامیانه که مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشیرین باربد، از زبان خسروپرویز و نکیسا از زبان شیرین، مناسب‏خوانیها، داشته‏اند که شاید آنچه نظامى نقل مى کند، خالى از بعضى مضامین آنها نباشد..."

 

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ایزدى براى خسروپرویز عنوان مى کند. خسرو نیاى خویش انوشیروان را در خواب مى بیند که او را به رسیدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 چهارم چون صبورى کردى آغاز

 در آن پرده که مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 که بر یادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرویز پس از شب زفاف خود با شیرین، به باربد کنیزى خاص مى بخشد:

 ملک روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نیز بر دست‏

 به رسم آرایش در خوردشان کرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان کرد

 همیلا را نکیسا یار شد راست‏

 سمن ترک از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرویز:

 گهى مى کرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شیرین هماغوش‏

 چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرویز

 نظامى سى لحن باربد را بدین شرح بیان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان که او را بود در ساز

 گزیده کرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشک، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را کردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمین، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مروارید 5.تخت طاقدیس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه کاوس 9.ماه بر کوهان 10.مشک دانه 11.آرایش خورشید 12.نیمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشین باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز یا ساز نوروز 20.مشکویه 21.مهرگان 22.مرواى نیک 23.شبدیز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه کبک درى 27.نخجیرگان 28.کین سیاوش 29.کین ایرج 30.باغ شیرین.

 خسروپرویز باربد را زر و سیم و جامه هاى گرانقیمت مى بخشد:

 بهر پرده که او بنواخت آن روز

 ملک گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده که او بر زد نوایى‏

 ملک دادش پر از گوهر قبایى‏

 چون خسروپرویز در شکارگاه بزم مى آراید، نظامى باربد را چنین وصف مى کند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلک در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را کیسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 که عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 که موسیقار عیسى، در نفس داشت‏

 ز دلها کرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شکرریز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آویز

 بدان‏سان گوش بربط را بمالید

 کز آن مالش دل بربط، بنالید

 چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

 درآورد آفرینش را به آواز

 نکیسانام مردى بود چنگى‏

 ندیمى خاص، امیرى سخت سنگى‏

 ندادى یارى‏اى کز باربد را

 از این‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز دیگرسو، نیک، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش کرد این بیت، چالاک‏

 ز حالت کرد، حالى جامه را چاک‏

 به صد فریاد گفت اى باربد، هان‏

 قوى کن جان من در کالبد، هان‏

 حقیقت این است که برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پایتخت و مواجه شدن وى با مشکلاتى که سبب مى شود او از طریق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزیر شود به باغبانى که او نیز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به یارى او به هدفهاى خویش دست یابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جویاى نام، در درگاه خسروپرویز -که به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سرکش" خنیاگر روبرو مى شود که بر او رشک مى برد و سرکشى مى کند و به سالار بار پادشاه درم و دینار مى دهد تا باربد را به نزد شاه که هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، این بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى کند و نشان مى دهد که چگونه زر و سیم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبیعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانیا، گویى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نیست و هنرمند باید به باغ برود که نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است که قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را یارى مى رساند تا به مقصود خویش دست یابد؛ ثالثا، باغ جایگاه دائمى اصحاب قدرت نیست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آیند تا شادى و شادى‏خوارى کنند و این بدان معنا است که اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبیعت و باغ جامعه رو مى کنند و هنرمند باید در پنهانى، در تیرگى، در فضایى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر این در این داستان، شب و نقش سیاهى آن، از یک‏سو، یادآور بحران اجتماعى حاکمیت است و دوچهرگى آن‏را در پیدا و پنهان نشان مى دهد و از سویى دیگر، دیدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و اندیشه را در روشنایى و نور، به فریادى از فراز سرو و درختان سر به فلک‏کشیده در شب و اختفا تبدیل مى سازد و از همین‏جا است که هنرمند اوج مى گیرد، دست بالا را مى یابد، همه بزم‏نشینان را فرودست خویش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى کند و وامى دارد که با شمع به جست‏وجوى وى برآیند، شب را بشکنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پیام هنرمند گردند که گویى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همین لحظه، هنر ریایى مى شکند، سرکش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصیل، مجال خودنمایى مى یابد و با جلوه خویش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ایرانیان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغییر جایگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پیکار کرد، یزدان آفرید و لحنهاى سى‏گانه وى به میان مردم راه مى یابد و به هنر ملى آنان تبدیل مى گردد و اگرچه خسروپرویز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خویش زندگى مى کند و به همین دلیل در دربار نمى ماند. طبع او با درباریان ریاکار که هنر ریایى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نیست. او درگاه خسروپرویز را رها مى کند، به دیار خویش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پایتخت بازمى آید که خسروپرویز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاریک به بند کشیده‏اند. آن‏همه شکوه و عظمت بر باد رفته است و سرکشها و رامتینها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از کنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرویزى که دیگر هیچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پیش او مویه سر مى دهد و سوگند مى خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزاند و انگشتان خویش را ببرد؟ براى رسیدن به پاسخ این پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانیم:

 کنون شیون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن که شاه‏

 بپرداخت ناکام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بیاید سوى تیسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بیامد بدان خانه، او را بدید

 شده لعل رخسار او شنبلید

 زمانى همى بود بر پیش شاه‏

 خروشان بیامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مویه کرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 کجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 کجات آن‏همه فرّ و بخت و کلاه‏

 کجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 کجات آن‏همه یاره و تخت عاج‏

 کجات آن شبستان و رامشگران‏

 کجات آن دژ و بارگاه سران‏

 کجات افسر و کاویانى‏درفش‏

 کجات آن‏همه تیغهاى بنفش‏

 کجات آن سرافراز جانوسیار

 که با تخت زر بود و با گوشوار

 کجات آن سر خُود و زرین‏زره‏

 ز گوهر فکنده گره بر گره‏

 کجات اسب شبدیز زرین‏رکیب‏

 که زیر تو اندر، بدى ناشکیب‏

 کجات آن سواران زرین‏ستام‏

 که دشمن شدى تیغشان را نیام‏

 همه گشته از جان تو ناامید

 کجات آن هیونان و پیل سپید

 کجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّین و فرمان‏بران‏

 کجات آن سخنگوى شیرین‏زبان‏

 کجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چیز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنین روز، کى خواندى‏

 همه بوم ایران تو ویران شُمَر

 کنام پلنگان و شیران شُمَر

 شد این تخمه ویران و ایران همان‏

 برآمد همه کامه دشمنان‏

 فزون زاین نباشد کسى را سپاه‏

 ز لشکر، که آمدش فریادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 کنون اندر آید سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر یار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به یزدان و نام تو، اى شهریار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاین سپس، نیز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خویش‏

 بدان تا نبینم بداندیش را

 ببرید هر چارانگشت خویش را

 بریده همى داشت، در مشت خویش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش یک‏سر بسوخت‏

 و از این‏پس، باربد به درون تاریکى فرومى رود، دیگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانیم در کجا و چگونه زندگى کرد و چگونه درگذشت، اما مى دانیم که صداى او به صداى ایران و سروده هاى وى به ستایشنامه هاى این سرزمین بدل گشت. وقتى ایران ویران گردد و کُنام پلنگان و شیران باشد و شکوه دیرینه آن بر باد برود، دیگر انگشتى در دست باربد نیست، دیگر سرودى بر لب وى نمى نشیند و طبیعى است که سازش را بسوزاند و شاید خویشتن را، اما همه داستانهایش را در صداى ماندگارش، در سرود همیشگى‏اش براى همیشه روایت مى کند، سرود مهر ایران را.

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم