دکتر منصور رستگار فسائی

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین

دکتر منصور رستگار فسایی

 

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین ×

 

 باربد یکى از نامورترین هنرمندان ایران است که به شهرتى افسانه‏اى دست یافته‏اند و در متون حماسى و غنایى ایران با جلوه هایى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآمیخته با نماد هاى خاصى است که استقامت و پایگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأکید قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ایران‏زمین چنین بازگو مى کند که در بیست و هشتمین سال پادشاهى خسروپرویز، خنیاگرى به نام باربد به درگاه شاه ایران، خسروپرویز، آمد و هنرنمایى کرد، امّا "سرکش"، خنیاگر دربار، به باربد رشک برد و سالار بارشاه را درم و دینار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى اندیشید و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرویز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشید و با بربط و رود خویش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشید و شب فرارسید، باربد:

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش "داد آفرید"

 بزم‏نشینان شگفت‏زده شدند و شاه، کسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نیافتند. پس باربد دستان "پیکار کرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار دیگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نیافتند تا آنکه شاه فرمان داد که:

 بجویید در باغ تا این کجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر کنیم‏

 بر این رودسازانش مهتر کنیم‏

 باربد چون این سخن بشنید، از نهانگاه بیرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را میر رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب کرد و بدین ترتیب باربد سالها در خدمت خسروپرویز بود و سرانجام به دلیلى نامعلوم، به زادگاه خویش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنید که خسروپرویز را بازداشته‏اند، از جهرم به تیسفون شتافت و به دیدار خسرو آمد و در پیش شاه مویه‏ها سر داد و سوگند خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را برید و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش، یک‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنکه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشیم نقش موسیقیدانانى چون باربد را در تصاویرى کهن بر سنگها، مینیاتورها و نقاشیهاى ایرانى مى بینیم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ایرانى مى شنویم و انگشتان بریده و خونین باربد را به یاد مى آوریم؛ گویى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گویه‏اى دیگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود که در "پیکار کرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا کرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود که از دیارى دور، یعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرویز ساسانى پیمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشینانى برساند که مجذوب بخشى از هنر بى بنیاد و ریاکارانه سرکشها و نکیسا هایى بودند که به سالوس درصدد حفظ موقعیت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نیز مى خواست تا به اتکاى هنر صادق و خلّاق خویش آنان را به زانو درآورد، بنا بر این صداى او باغ شب را سرشار مى کند و موج زیبایى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان که ندیمان خلوت شاهى بودند و هریک خود بندگان خاص زرین‏کمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گیرند و در ظلمت و سکوت به دنبال این آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جویند که با آن‏همه هنر در عالم خاکى به دست نمى آید. این بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآمیز و بسیار پرمعناست و حقیقت کار هنرمندى را که از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسیدن را تا فراز سروى سبز که یادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمایش مى گذارد.

 او خویشتن را در سبز روینده که گویى ظلمت را به سُخره مى گیرد نهان مى کند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشکار کند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستین را در شب غرور و ریا با آواز تأثیرگذار رود خویش بازگوید و مى بینیم که سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پیروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پیوندد؛ و چون برگهاى تاریخ ورق مى خورد و ایران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گیرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشیند و شاعران و نویسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گیرند. عملا مى بینیم که شاعران هنرمندى چون رودکى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسیقى باربد بى نصیب نیستند، بلکه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرین آنان بر تار و پود سازهایشان شورى برپا مى سازد و شعر هایى چون غزلهاى شهید و نغمه هایى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودکى چنگ برمى گیرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزین کاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خویش زهره را به رقص برمى انگیزد تا دیگر کسى به حسرت چنین نسراید:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطیف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز

 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسیقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودکى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و دیگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خویش بازگو مى کنند و سروده هاى آنان جانشین سرود باربد مى گردد و فریاد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پایگاه شاعرانه خویش به گوش جهانیان مى رسانند. جاى موسیقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه کلمات مى گیرد:

 در فلان تاریخ دیدم کز جهان‏

 چون فروشد بهمن، اسکندر بزاد

 یوسف صدیق چون بربست طاق‏

 از قضا موسى پیغمبر بزاد

 اول شب بوحنیفه درگذشت‏

 شافعى آخر شب از مادر بزاد

 گر زمانه آیت شب محو کرد

 آیت روز از مهین اختر بزاد

 تهنیت باید که در باغ سخن‏

 گر شکوفه فوت شد نوبر بزاد

 قبل از آنکه میراث باربد در شیراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسیقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودکى رسیده بود:

 رودکى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز کو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانیم:

 یاران نصربن احمد سامانى که از ماندن در بادغیس دلگیر شده بودند از رودکى خواستند که صنعتى کند و پادشاه را از بادغیس برانگیزد، رودکى دانست که به نثر با او درنگیرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:

 بوى جوى مولیان آید همى‏

 یاد یار مهربان آید همى‏

 امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در رکاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و این رودکى و دیگر شاعران چندین‏هنر بودند که انتقال میراث موسیقى‏دانان را به شاعران امکان‏پذیر ساختند.

 آنجا که درم باید، دینار براندازم‏

 وآنجا که سخن باید چون موم کنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنکه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى که بدانى که نیم نعمت پرورد

 اسب آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسیقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسیار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانیم که فرخى در مجلس امیر چغایى برپاى مى خیزد و به آواز حزین و خوش قصیده کاروان حله را مى خواند. همچنان‏که اشاره شد، حافظ نه‏تنها زیر و بم و نکته هاى بسیار ظریف موسیقى ایرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و ردیفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئینه موسیقى و آهنگ کلام جادویى او عصاره عمیق‏ترین شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسیقى ایرانى است و ابتکارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرایى حاصل یگانگى روحى وى با موسیقى است، به نحوى که شعر وى را مى توان زلال موسیقى یا موسیقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 به همین دلیل، نواى شعر حافظ، سرود ر هایى و نصرت است و به همین جهت، حافظ همه چیز خود را در پاى مطرب و کار بانگ بربط و آواز نى نثار مى کند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 که دست‏افشان غزل گوییم و پاکوبان سر اندازیم‏

 مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در کار بانگ بربط و آواز نى کنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان برکش آواز خنیاگرى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 ترکیب شعر و موسیقى و هنر خاصى که حافظ در این مورد به کار مى برد یادگارى پرمایه از رونق روحانى موسیقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا که در بعضى مواقع برخى از غزلیات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملودیهاى اصیل شادى‏آفرین موسیقى ایرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 که در دستت بجز ساغر نباشد

 بدین ترتیب، پیوند و همزادى دیرین شعر و موسیقى در ایران دیرینه‏اى کهن دارد؛ تا آنجا که به قول استاد باستانى پاریزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوک سیستان را "حافظ" مى خواندند. "نکند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا این‏همه اشعارش به دل مى نشیند و با موازین موسیقى هماهنگ است."

 پیوند بهشتى شعر و موسیقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى این دو در فارس مى شود. از کوهپایه هاى فارس، آنجا که کوچ ایل‏نشینان در جاودانگى تاریخ استمرار مى یابد، تا شهرها و روستا هاى نزدیک، ترانه هاى معروف قشقایى و بویراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مایه سرور جانها مى شود. فایزه‏خوانان و شروه‏سرایان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستک گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شیپورچیان و یوقیان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرین، موسیقى و شعر زبان حال امیدها و نومیدیهاى مادرانى مى شود که در لاى‏لاییهاى خود در زمزمه هایى فراتر از خاموشى به بیان آرزومندیهاى خویش مى پردازند:

 لالالالا گل زیره‏

 بچه آروم نمى گیره‏

 لالالالا گل نازى‏

 بابات رفته به سربازى‏

 از لالاییهاى مادرانه که بگذریم، واسونکها، نوحه‏ها، مولودیه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانیهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پیش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهیم و بیشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا که از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى یابد؛ و شگفتا که در شاهنامه فردوسى نیز پهنه میدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شیپورها و کارنایها و غرش سلحشوران شیرآسا و چکاچاک شمشیرها و فریاد تیرها است و موسیقى جنگ لحظه‏اى میدانهاى نبرد را رها نمى کند:

 سپه یک‏سره نعره برداشتند

 سنانها به ابر اندر افراشتند

 زمین شد به کردار کشتى بر آب‏

 تو گفتى سوى غرق دارد شتاب‏

 بزد مهره بر کوهه ژنده پیل‏

 زمین جنب‏جنبان چو دریاى نیل‏

 همان پیش پیلان تبیره‏زنان‏

 خروشان و جوشان و پیلان دمان‏

 یکى بزمگاه است گفتى به جاى‏

 ز شیپور و نالیدن کرّه‏ناى‏

 برفتند از آن دشت یک‏سر چو کوه‏

 دهاده برآمد ز هردو گروه‏

 سپه یک‏سره پیش سام آمدند

 گشاده‏دل و شادکام آمدند

 تبیره‏زنان پیش بردند پیل‏

 برآمد یکى گرد چون کوه نیل‏

 خروشیدن کوس با کرّه‏ناى‏

 همان زنگ زرین و هندى دراى‏

 سواران همه نعره برداشتند

 بدان خرّمى ، راه بگذاشتند

 به شادى به شهر اندرون آمدند

 ابا پهلوانى فزون آمدند

 و نه‏تنها در رزم که در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نیز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى که رستم متولد مى شود:

 یکى جشن کردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به کاولستان‏

 به زاولستان از کران تا کران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، کوس‏

 بیاراست میدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنایى ایران نیز موسیقى حساس‏ترین وظایف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لایتجزاى اشعار بزمى و غنایى به شمار مى آید، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانیم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ‏

 که همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زوایاى طربخانه خورشید فلک‏

 ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

 جام در قهقهه آمد که کجا شد منّاع...

 در ادب صوفیانه، توصیف مجالس سماع و حالاتى که از سماع الهى حاصل مى آید شعر صوفیانه را به جلوه‏گاه موسیقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببرید بر بالاى ما

 زهره قرین شد با قمر، طوطى قرین شد با شکر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سیماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، کلیات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپیما که درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشکن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اکنون سوى گفتار مرو

 پیشین، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، که کمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه‏

 پیشین، 2374

 دیدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد یکى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلکش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پیشین، غزل 2395

 آنکه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زیر عراقى و سپاهان چه کند

 پیشین، غزل 788

 شادروان زرین‏کوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ایران دوره ساسانى مى نویسد:

 "... از سازندگان و رامشگریان این عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسیقى عهد خسرو (پرویز) را در تاریخ موسیقى ایران ممتاز مى سازد، باربد، سرکش و نکیسا، با آنکه هر سه تن استادان بزرگ این عصر بوده‏اند، ابداع اکثر دستگاههاى موسیقى ایران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدین‏گونه از دستگاههاى موسیقى عهد خسرو (پرویز) آنچه در اکثر روایات غالبا به باربد منسوب است، غیر از خسروانیات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستایش پادشاه -که به نکیسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سیصد و شصت دستان که در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى که هنگام دیدن پادشاهان عصر، مثل قیصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است که ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى کند که تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسیده است و از فحواى عبارتش پیداست که این 75 آهنگ، متضمن مدایح خسروپرویز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اکثر دستگاههاى موسیقى به باربد این نکته را به خاطر مى نشاند که این استاد عصر، لااقل در قسمتى از این دستگاهها که شاید از طریق تعلیم و سنّت به وى رسیده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول کرده باشد، چیزى که خسروپرویز را مجذوب هنر باربد کرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود که وى در اولین دیدار خسرو سرود، داد آفرید، پیکار کرد و سبز در سبز، بر وفق روایات عامیانه که مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشیرین باربد، از زبان خسروپرویز و نکیسا از زبان شیرین، مناسب‏خوانیها، داشته‏اند که شاید آنچه نظامى نقل مى کند، خالى از بعضى مضامین آنها نباشد..."

 

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ایزدى براى خسروپرویز عنوان مى کند. خسرو نیاى خویش انوشیروان را در خواب مى بیند که او را به رسیدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 نیاى خویشتن را دید در خواب‏

 که گفت اى تازه‏خورشید جهانتاب‏

 اگر شد چارمولاى عزیزت‏

 بشارت مى دهم بر چار چیزت‏

 یکى چون ترشى آن غوره خوردى‏

 چو غوره زان ترشرویى نکردى‏

 دلارامى تو را دربر نشیند

 کز او شیرین‏ترى، دوران نبیند

 دوم چون مرکبت را پى بریدند

 وز آن بر خاطرت، گَردى ندیدند

 به دست آرى چنان شاهانه تختى‏

 که باشد راست، چون زرین‏درختى‏

 به شبرنگى رسى، شبدیز نامش‏

 که صرصر درنیابد گَردِ گامش‏

 سیّم، چون شه به دهقان داد تختت‏

 وز آن تندى نشد شوریده‏بختت‏

 به جاى سنگ خواهى یافتن زر

 به جاى چار مهره چار گوهر

 چهارم چون صبورى کردى آغاز

 در آن پرده که مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 که بر یادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرویز پس از شب زفاف خود با شیرین، به باربد کنیزى خاص مى بخشد:

 ملک روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نیز بر دست‏

 به رسم آرایش در خوردشان کرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان کرد

 همیلا را نکیسا یار شد راست‏

 سمن ترک از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرویز:

 گهى مى کرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شیرین هماغوش‏

 چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرویز

 نظامى سى لحن باربد را بدین شرح بیان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان که او را بود در ساز

 گزیده کرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشک، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را کردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمین، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مروارید 5.تخت طاقدیس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه کاوس 9.ماه بر کوهان 10.مشک دانه 11.آرایش خورشید 12.نیمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشین باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز یا ساز نوروز 20.مشکویه 21.مهرگان 22.مرواى نیک 23.شبدیز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه کبک درى 27.نخجیرگان 28.کین سیاوش 29.کین ایرج 30.باغ شیرین.

 خسروپرویز باربد را زر و سیم و جامه هاى گرانقیمت مى بخشد:

 بهر پرده که او بنواخت آن روز

 ملک گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده که او بر زد نوایى‏

 ملک دادش پر از گوهر قبایى‏

 چون خسروپرویز در شکارگاه بزم مى آراید، نظامى باربد را چنین وصف مى کند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلک در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را کیسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 که عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 که موسیقار عیسى، در نفس داشت‏

 ز دلها کرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شکرریز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آویز

 بدان‏سان گوش بربط را بمالید

 کز آن مالش دل بربط، بنالید

 چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

 درآورد آفرینش را به آواز

 نکیسانام مردى بود چنگى‏

 ندیمى خاص، امیرى سخت سنگى‏

 ندادى یارى‏اى کز باربد را

 از این‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز دیگرسو، نیک، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش کرد این بیت، چالاک‏

 ز حالت کرد، حالى جامه را چاک‏

 به صد فریاد گفت اى باربد، هان‏

 قوى کن جان من در کالبد، هان‏

 حقیقت این است که برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پایتخت و مواجه شدن وى با مشکلاتى که سبب مى شود او از طریق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزیر شود به باغبانى که او نیز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به یارى او به هدفهاى خویش دست یابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جویاى نام، در درگاه خسروپرویز -که به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سرکش" خنیاگر روبرو مى شود که بر او رشک مى برد و سرکشى مى کند و به سالار بار پادشاه درم و دینار مى دهد تا باربد را به نزد شاه که هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، این بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى کند و نشان مى دهد که چگونه زر و سیم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبیعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانیا، گویى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نیست و هنرمند باید به باغ برود که نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است که قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را یارى مى رساند تا به مقصود خویش دست یابد؛ ثالثا، باغ جایگاه دائمى اصحاب قدرت نیست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آیند تا شادى و شادى‏خوارى کنند و این بدان معنا است که اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبیعت و باغ جامعه رو مى کنند و هنرمند باید در پنهانى، در تیرگى، در فضایى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر این در این داستان، شب و نقش سیاهى آن، از یک‏سو، یادآور بحران اجتماعى حاکمیت است و دوچهرگى آن‏را در پیدا و پنهان نشان مى دهد و از سویى دیگر، دیدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و اندیشه را در روشنایى و نور، به فریادى از فراز سرو و درختان سر به فلک‏کشیده در شب و اختفا تبدیل مى سازد و از همین‏جا است که هنرمند اوج مى گیرد، دست بالا را مى یابد، همه بزم‏نشینان را فرودست خویش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى کند و وامى دارد که با شمع به جست‏وجوى وى برآیند، شب را بشکنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پیام هنرمند گردند که گویى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همین لحظه، هنر ریایى مى شکند، سرکش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصیل، مجال خودنمایى مى یابد و با جلوه خویش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ایرانیان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغییر جایگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پیکار کرد، یزدان آفرید و لحنهاى سى‏گانه وى به میان مردم راه مى یابد و به هنر ملى آنان تبدیل مى گردد و اگرچه خسروپرویز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خویش زندگى مى کند و به همین دلیل در دربار نمى ماند. طبع او با درباریان ریاکار که هنر ریایى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نیست. او درگاه خسروپرویز را رها مى کند، به دیار خویش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پایتخت بازمى آید که خسروپرویز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاریک به بند کشیده‏اند. آن‏همه شکوه و عظمت بر باد رفته است و سرکشها و رامتینها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از کنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرویزى که دیگر هیچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پیش او مویه سر مى دهد و سوگند مى خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزاند و انگشتان خویش را ببرد؟ براى رسیدن به پاسخ این پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانیم:

 کنون شیون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن که شاه‏

 بپرداخت ناکام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بیاید سوى تیسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بیامد بدان خانه، او را بدید

 شده لعل رخسار او شنبلید

 زمانى همى بود بر پیش شاه‏

 خروشان بیامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مویه کرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 کجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 کجات آن‏همه فرّ و بخت و کلاه‏

 کجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 کجات آن‏همه یاره و تخت عاج‏

 کجات آن شبستان و رامشگران‏

 کجات آن دژ و بارگاه سران‏

 کجات افسر و کاویانى‏درفش‏

 کجات آن‏همه تیغهاى بنفش‏

 کجات آن سرافراز جانوسیار

 که با تخت زر بود و با گوشوار

 کجات آن سر خُود و زرین‏زره‏

 ز گوهر فکنده گره بر گره‏

 کجات اسب شبدیز زرین‏رکیب‏

 که زیر تو اندر، بدى ناشکیب‏

 کجات آن سواران زرین‏ستام‏

 که دشمن شدى تیغشان را نیام‏

 همه گشته از جان تو ناامید

 کجات آن هیونان و پیل سپید

 کجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّین و فرمان‏بران‏

 کجات آن سخنگوى شیرین‏زبان‏

 کجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چیز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنین روز، کى خواندى‏

 همه بوم ایران تو ویران شُمَر

 کنام پلنگان و شیران شُمَر

 شد این تخمه ویران و ایران همان‏

 برآمد همه کامه دشمنان‏

 فزون زاین نباشد کسى را سپاه‏

 ز لشکر، که آمدش فریادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 کنون اندر آید سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر یار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به یزدان و نام تو، اى شهریار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاین سپس، نیز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خویش‏

 بدان تا نبینم بداندیش را

 ببرید هر چارانگشت خویش را

 بریده همى داشت، در مشت خویش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش یک‏سر بسوخت‏

 و از این‏پس، باربد به درون تاریکى فرومى رود، دیگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانیم در کجا و چگونه زندگى کرد و چگونه درگذشت، اما مى دانیم که صداى او به صداى ایران و سروده هاى وى به ستایشنامه هاى این سرزمین بدل گشت. وقتى ایران ویران گردد و کُنام پلنگان و شیران باشد و شکوه دیرینه آن بر باد برود، دیگر انگشتى در دست باربد نیست، دیگر سرودى بر لب وى نمى نشیند و طبیعى است که سازش را بسوزاند و شاید خویشتن را، اما همه داستانهایش را در صداى ماندگارش، در سرود همیشگى‏اش براى همیشه روایت مى کند، سرود مهر ایران را.

× مقاله یی است از کتاب " فردوسی و هویت شناسی ایرانی تالیف دکتر منصور رستگار فسایی - انتشارات طرح نو -تهران 1381

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

شیخ‌ ابواسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و حافظ‌

دکتر منصور رستگار فسایی

شیخ‌  ابواسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و  حافظ‌ ×

شیخ‌  جمال‌الدین‌  ابواسحق‌  حلاّج‌ اطعمه‌ی‌ شیرازی‌، از شاعران‌ و نویسندگان‌ طنزپرداز و نقیضه‌ساز  شیراز در قرن‌ نهم‌ هجری‌ست‌ که‌ او را « شیخ‌ اطعمه‌»، «شیخ‌  ابواسحق‌  حلاّج‌ »، « بسحاق‌ اطعمه‌ » و « مولانا  بسحاق‌ شیرازی‌ » نامیده‌اند  .

 « بسحاق‌»، مخفّفِ « ابواسحق‌» است‌ و چنان‌که‌ در املای‌ قدیم‌ فارسی‌ شایع‌ بوده‌ است‌، آن‌ را « بسحاق‌» بدون‌ واو و الف‌ می‌نوشته‌اند، اگر چه‌ نامش‌ را  جمال‌الدین‌ نوشته‌اند، امّا او در یک‌ رباعی‌ خود را « جلال‌» می‌خواند:

 ای‌ حلقه‌به‌گوش‌ سفره‌ات‌ طوق‌ هلال‌ پرداخته‌ای‌ هریسه‌، در عین‌ کمال‌

 هر کفچه‌ که‌ می‌زنی‌ به‌ طاس‌ روغن‌ گویی‌ تو که‌ زنده‌ می‌شود روح‌ «جلال‌»2

   1. « بسحاق‌» کنیه‌ی‌ این‌ شاعر شیرازی‌ست‌ ولی‌ او معمولاً این‌ کلمه‌ را به‌ عنوان‌ نام‌ یا «تخلص‌» خود به‌ کار می‌برد:

 چنین‌ گوید اضعف‌ عبادالله الرزّاق‌، المعروف‌ به‌  حلاّج‌:

 منصور، اناالحق‌ گفت‌،  بسحاق‌، اناالحلوا این‌ معنیِ حلوایی‌ وآن‌ دعویِ حلاّجی‌

 ***

 شمیم‌ قلیه‌ دمد تا قیامت‌ ای‌  بسحاق‌ ز هر گُلی‌ که‌ دمد، از گِل‌ معطّر ما

 

             2. گاهی‌ او، خود را معروف‌ به‌  حلاّج‌ می‌خواند و می‌گوید...  ابواسحاق‌ المعروف‌ به‌ حلاّج‌» و گاهی‌ خود را  بسحاق‌  حلاّج‌ می‌نامد:

 عصرها باید که‌ تا بسحقِ حلاّجی‌ دگر مادِح‌ حلوا شود یا مدح‌ خوان‌ بکسمات‌

 ***

 حلوای‌ پشمک‌، خوش‌تر توان‌ خورد در دستگاه‌  بسحاق‌ حلاّج‌

 ***

 چه‌ کم‌ گردد از خوان‌ نوالت‌ ببندد زلّه‌ای‌  بسحاق‌ حلاّج‌

 

 3. «اطعمه‌» لقب‌ دیگر اوست‌ که‌ این‌ عنوان‌ را به‌ این‌ دلیل‌ به‌ وی‌ داده‌اند که‌ در شعر خود به‌ وصف‌ انواع‌ طعام‌ها، همّت‌ گماشته‌ است‌  .

در این‌ مورد باید توجّه‌ داشت‌ که‌  بسحاق‌ اطعمه‌ را نباید با « نظام‌الدین‌ احمد اطعمه‌» که‌ اندکی‌ پیش‌ از  بسحاق‌ در  شیراز می‌زیست‌، اشتباه‌ کرد احمد نیز در شعر خویش‌ به‌ انواع‌ طعام‌ها اشاره‌ می‌نمود و در اوصاف‌ آن‌ها، داد سخن‌ می‌داد و به‌ همین‌ دلیل‌  بسحاق‌ اطعمه‌ در اشعار خود از ادخال‌ شعر خود با شعر شاعرانی‌ چون‌ احمد اطعمه‌ نگران‌ بوده‌ است‌:

 به‌ املای‌ من‌ زین‌ لطایف‌ بسی‌ست‌ ولی‌ خوف‌ ادخال‌ با هر کسی‌ست‌

 

  4. لقب‌ دیگر وی‌ «شاعر طعام‌» است‌:

 گفت‌: با شاعر طعام‌ به‌ رمز کلّه‌پز، آن‌ زمان‌ که‌ کیپا دوخت‌...

 

 5. «شاعر اطعمه‌» نیز عنوان‌ دیگر  بسحاق‌ است‌ که‌ طبعاً در این‌ موارد، شعر وی‌ نیز «شعر اطعمه‌» خواهد بود:

 خوان‌ چو نهی‌ بنه‌ عیان‌، «شاعر اطعمه‌» بخوان‌ لوت‌خوران‌ به‌ هم‌ نشان‌ دو سه‌ چهار و پنج‌ و شش‌

وگر اشراف‌ و اکابر برسانند ز جُود، «شاعر اطعمه‌» را جایزه‌های‌ کجری‌

 شعر اطعمه‌

 در نصابی‌ گفته‌یی‌  بسحاق‌، «شعر اطعمه‌» کز سر این‌ سفره‌ معمورند خلق‌ بحر و بر

 ***

 بس‌ که‌ شیرین‌ گفته‌ای‌  بسحاق‌، «شعر اطعمه‌» خرده‌ی‌ قند و نباتت‌، در دهان‌ خواهم‌ فشاند

 

 6.  بسحاق‌ در مواردی‌ خود را «مرشد گرسنگان‌»، «مرشد گشنگان‌»، «مرشد گسنگان‌» می‌خواند:

 تا به‌ تخلص‌ غزل‌ مرشد گشنگان‌ شدم‌ پخته‌ شده‌ به‌ مطبخم‌، دیگ‌ سخن‌، بدین‌ نمط‌

 ***

 چو  بسحاق‌ این‌ شعرها، در جهان‌ برای‌ دل‌ گشنگان‌ گفته‌ایم‌

 

  7.  بسحاق‌ خود را «واصف‌» طعام‌ها می‌داند:

 من‌ آن‌چه‌ وصف‌ طعام‌ است‌ با تو می‌گویم‌ تو خواه‌ از سخنم‌ پند گیر و خواه‌ ملال‌

 بسحاق‌ به‌ زادگاه‌ خود اشاره‌ای‌ صریح‌ و قاطع‌ ندارد، امّا از اقامت‌ در  شیراز و  فارس‌ بسیار سخن‌ می‌گوید و معمولاً او را شیرازی‌ خوانده‌اند.

 قند  بسحاق‌ گر از  فارس‌ به‌ دریا افتد، موج‌ شربت‌ بکند بیخ‌ سرای‌ کجری‌

 ***

 همچو  بسحاق‌ ز  شیراز برای‌ بغرا تا به‌ حدّی‌ست‌ مرا میل‌  خراسان‌ که‌ مپرس‌

 او از « آب‌رکنی‌» و « مصلی‌» و « سعدیه‌»  شیراز سخن‌ می‌گوید و دل‌بسته‌ی‌ لولیان‌ شیرازی‌ست‌:

 از شوق‌  آب‌ رکنی‌ و ذوق‌ برنج‌ زرد هم‌چون‌ قلندران‌ به‌ مصلاّ نشسته‌ام‌

 ***

 گر  آب‌ رکنی‌ بایدت‌ از کوزه‌ی‌ نو، دم‌به‌دم‌ از بوی‌ صحن‌ چرب‌ خود، تقصیر با سقّا مکن‌

 ***

 یا رفته‌ام‌ به‌  سعدی‌ و در آستان‌ شیخ‌، با نان‌ گرم‌ و ارده‌ و خرما، نشسته‌ام‌

 ***

 اگرچه‌ خلق‌ جهان‌ پای‌بند ترکانند حلاوتی‌ست‌ در این‌ لولیان‌ شیرازی‌

 

  8. گاهی‌ نیز،  بسحاق‌ خود را «گشنه‌ای‌» که‌ غله‌اش‌ را تاراج‌ کرده‌اند، می‌خواند:

 کنون‌ خود گُشنه‌ می‌مانم‌ در این‌ شهر که‌ ترکان‌ کرده‌اند آن‌ غلّه‌، تاراج‌

 ندارم‌ بهر بغرا، یک‌ سیر آرد همی‌ پیچم‌ به‌ خود چون‌ تیر تتماج‌

 و طبعاً شعر وی‌، برای‌ دل‌ گشنگان‌ سروده‌ می‌شود:

 چو  بسحاق‌، این‌ شعرها در جهان‌ برای‌ دل‌ گشنگان‌ گفته‌ایم‌

  از روزگار ولادت‌  بسحاق‌، اطلاعی‌ دقیق‌ نداریم‌، ولی‌ می‌دانیم‌ که‌ در عهد حکومت‌ سلطان‌  اسکندر عمر شیخ‌ بر  فارس‌، از ندمای‌ او بوده‌ است‌ و عمر شیخ‌ در 796 ه . ق‌ کشته‌ شده‌ است‌ و  اسکندر پس‌ از وی‌ با آن‌که‌ خردسال‌ بوده‌، به‌ فرمان‌ جدّش‌ با برادران‌ دیگر خود،  فارس‌ را در تیول‌ داشت‌ تا آن‌که‌ در میان‌ برادرانش‌ نزاع‌ درگرفت‌ و میرزا  اسکندر در سال‌ 811 ه . ق‌ به‌  خراسان‌ گریخت‌ و مورد عنایات‌ عمّ خود،  شاهرخ‌ واقع‌ شد و اندکی‌ پس‌ از کشته‌ شدن‌ برادرش‌ پیرمحمّد،  فارس‌ و  اصفهان‌ را مسخّر کرد و به‌ سال‌ 812 ه . ق‌ جانشین‌ برادر شد و خود در سال‌ 817 ه . ق‌ اسیر و کور و مقتول‌ گردید، بنابراین‌ قاعدتاً باید اشاره‌ی‌ دولتشاه‌ سمرقندی‌  بدین‌ که‌ «به‌ روزگار پادشاه‌زاده‌  اسکندربن‌ عمر شیخ‌ میرزا،  ابواسحاق‌، ندیم‌ مجلس‌ او بود...  » مربوط‌ به‌ همین‌ چند سال‌ باشد.  دولتشاه‌، در دنبال‌ همین‌ مطلب‌ می‌نویسد: «...  بسحاق‌ چند روزی‌ به‌ مجلس‌ پادشاه‌، حاضر نشد، روزی‌ که‌ به‌ مجلس‌ آمد، شاهزاده‌ پرسید: که‌  مولانا چند روز، کجا بودی‌؟  بسحاق‌، زمین‌ خدمت‌ بوسید و گفت‌: ای‌ سلطان‌ عالم‌، یک‌ روز حلاّجی‌ می‌کنم‌ و سه‌ روز، پنبه‌ از ریش‌ برمی‌چینم‌... و گویند مولانا بسحاق‌  ریش‌ دراز داشته‌، از قاعده‌ بیرون‌...».

 از خانواده‌ی‌ او نیز هیچ‌ نشانه‌ای‌ در اشعار وی‌ وجود ندارد... به‌ هر حال‌، در فاصله‌ی‌ سال‌های‌ 812-817 ه . ق‌ شاعری‌ مشهور بود که‌ در دستگاه‌ سلاطین‌ روزگار خود راه‌ یافته‌ بود و باید در سنین‌ چهل‌، پنجاه‌ سالگی‌ بوده‌ باشد زیرا در بعضی‌ از اشعار خود، به‌ پیری‌ خویش‌ اشاراتی‌ دارد:

 چنان‌ بر دنبه‌ی‌ فربه‌، زند  بسحاق‌ در پیری‌ که‌ خود دارد گمان‌ آن‌ که‌ در سنّ شبابستی‌بنابراین‌ ولادتش‌ باید دست‌ کم‌ میان‌ اواسط‌ قرن‌ هشتم‌ و یا سال‌های‌ دهه‌ی‌ دوم‌ از نیمه‌ی‌ دوم‌ آن‌ قرن‌، اتفاق‌ افتاده‌ باشد.

 

 تحصیلات‌

«... نمی‌دانیم‌ مولانا  ابواسحق‌  چه‌ فرا گرفته‌ و کجا و نزد چه‌ کسانی‌ درس‌ خوانده‌ و یا آن‌که‌ اشتغالش‌ به‌ شاعری‌ که‌ گویا منافی‌ پنبه‌زنی‌ و ندّافی‌ او نبود، به‌ سائقه‌ مطالعات‌ و ذوق‌ شخصی‌ صورت‌ گرفته‌ بود، به‌ هر حال‌ استقبال‌های‌  بسحاق‌ نشان‌ می‌دهد که‌ او به‌ رسم‌ شعرای‌ زمان‌، در دیوان‌های‌ مشهور شاعران‌  پارسی‌گوی‌ مرور کرده‌ و به‌ شیوه‌ی‌ آنان‌، به‌ شاعرانی‌ از قبیل‌  سلمان‌،  سعدی‌،  خسرو،  حافظ‌،  کمال‌ خجندی‌ و... و جواب‌ گفتن‌ آثارشان‌، توجّه‌ خاصی‌ داشته‌ است‌ و این‌ رسم‌ یعنی‌ استفاده‌ از غزل‌ها و قصاید و قطعات‌ مشهور فارسی‌، برای‌ طنز و شوخی‌ پیش‌ از این‌ هم‌ معمول‌ بوده‌ است‌  »، امّا در دیوان‌  بسحاق‌ اشارتی‌ به‌ تحصیل‌ او در مدرسه‌ی‌ سنغری‌ (: سنقری‌)  شیراز وجود دارد:

 ز چاه‌ مدرسه‌ی‌ سنغری‌ شنیدم‌ دوش‌ که‌ کرد مشوره‌ با دلو و گفت‌: با فرّاش‌

 که‌ بهر رشته‌ی‌ مهتر، کمال‌ چشمه‌ی‌ ما روان‌ چو آب‌ حیات‌ است‌، عذب‌ و گوهرپاش‌

 بسحاق‌ بنابر دیوان‌ اشعارش‌ با بسیاری‌ از دانش‌های‌ زمان‌، آیات‌ و احادیث‌ و امثال‌ و فنون‌ ادبی‌ و لغت‌ آشنا می‌نماید و بر دانش‌ مدرسه‌ای‌ مسلط‌ است‌:

 «... باشد که‌ در اسطرلاب‌ نانِ گرده‌، کوکب‌ طالع‌ ما بیند که‌ در برج‌ حمل‌ یا برّه‌ی‌ شیرمست‌، مقارنه‌ دارد یا در منزل‌ ثور یا گوشت‌ گاو پیر، احتراق‌ خواهیم‌ یافت‌:

 کوکب‌ بخت‌ مرا هیچ‌ منجم‌ نشناخت‌ یا رب‌ از مادر گیتی‌، به‌ چه‌ طالع‌ زادم‌

 چون‌ با منجّم‌ روغن‌ بگفتند، جواب‌ داد که‌ در زیجِ گِردِ خوان‌، به‌ رصد مرصود نان‌ پهن‌، می‌نماید که‌ فردا به‌ طالع‌ سعد چون‌ دو درجه‌ و یک‌ دقیقه‌ از اوّل‌ چاشت‌، بگذرد، تربیع‌ قرص‌ آفتاب‌ و ماه‌ نان‌ و پنیر، در برج‌ جوزا و گردکان‌ پرمغز خواهد بود و مقارنه‌ با ستاره‌ی‌ دنباله‌دار کلونده‌، خواجگانه‌ دارد و محاق‌ و کسوفش‌ در برج‌ ثریّای‌ خوشه‌ انگور شاهانی‌، خواهد بود تا تمام‌ محترق‌ گردند، باشد که‌ این‌ قران‌ها آخر گردد  ».

 بسحاق‌، در فواتح‌ حکایات‌ و در داستان‌هایی‌ چون‌ سفره‌ی‌ کنزالاشتها و داستان‌ مزعفر و بغرا نیز به‌ ارایه‌ی‌ کمالات‌ لفظی‌ و معنوی‌ و ادبی‌ خویش‌ می‌پردازد:

 حبیب‌ خدا سیّدالمرسلین‌ که‌ محبوب‌ او گشته‌ بود انگبین‌

 بشیر و نذیر و سراج‌ منیر که‌ بود اختیارش‌ به‌ معراج‌ شیر

 جهان‌ در جهان‌، ترک‌ لذّات‌ کرد که‌ از نان‌ جو، سیر هرگز نخورد

 ز حق‌ باد رضوان‌ به‌ یاران‌ او که‌ همکاسه‌ بودند بر خوان‌ او

 

 معیشت‌  ابواسحق‌

     اگرچه‌  بسحاق‌ در معنا اهل‌ فقر است‌، ولی‌ مسلماً زندگی‌ او نیز توأم‌ با فقر و تهی‌دستی‌ بوده‌ است‌. بنابر به‌ قول‌ شادروان‌ دکتر  صفا، «...  بسحاق‌ به‌ جای‌ هزل‌ و طعن‌ اجتماعی‌، جواب‌ها و استقبال‌های‌ خود را منحصر به‌ توصیف‌ اطعمه‌ و اغذیه‌ کرده‌، امّا یقین‌ است‌ که‌ در ذکر این‌ اوصاف‌، سخن‌ او خالی‌ از بیان‌ آرزوهای‌ پنهانی‌ طبقات‌ محروم‌ جامعه‌ی‌ آن‌ زمان‌ و شاید خود شاعر، نباشد...  ».

بسحاق‌ احتمالاً از قبل‌ شاعری‌ خود درآمدی‌ داشته‌ و ارتزاق‌ می‌کرده‌ است‌، بعضی‌ نیز او را  حلاج‌ و پنبه‌زن‌ دانسته‌اند:

 پیش‌ از این‌ گر روزیم‌ از گفته‌ی‌  بسحاق‌ بود این‌ زمان‌ مهمان‌ خوان‌ نعمت‌اللّهم‌ دگر امّا همه‌ جا از خود به‌ عنوان‌ فقیری‌ تنگ‌روزی‌ و نگران‌ و نومید سخن‌ می‌راند:

 طشت‌ حلوا چه‌ بری‌ از پی‌ نعشم‌، فردا کاین‌ دم‌ از گرسنگی‌، طشت‌ من‌ از بام‌ افتاد

 ***

 پادرهواست‌ مرغ‌ و برنجم‌، چو وجه‌ آن‌ بر بال‌ غاز و کبک‌ و کبوتر نوشته‌اند

 ***

 حلوای‌ پشمک‌ خوش‌تر توان‌ خورد در دستگاه‌،  بسحاق‌  حلاج‌

 ***

 رزقِ  بسحاق‌، گر از کیسه‌ی‌ یاران‌ باشد، طاس‌ لوزینه‌ به‌ دست‌ دگران‌ خواهد بود

 ***

 به‌ خوان‌ نان‌، که‌ تا در بسته‌ شد من‌ بی‌خور و خوابم‌ به‌ زلف‌ آشفته‌، کز این‌ چرخ‌، چون‌ ماهیچه‌ در تابم‌

 به‌ همین‌ جهت‌ است‌ که‌ میل‌ او به‌ شعر اغذیه‌ بی‌چیزی‌ نیست‌:

 میل‌  بسحاق‌ به‌ این‌ اطعمه‌ بی‌چیزی‌ نیست‌ غالب‌الظن‌ من‌ آن‌ است‌ که‌ اسراری‌ هست‌

 *** در خوردن‌ لوت‌ و صفت‌ اطعمه‌ کردن‌ تا لبّه‌ لقد آثرک‌الله، علینا

 او می‌داند که‌ شعر اطعمه‌ی‌ او در دل‌ همگان‌ تأثیر می‌گذارد و آنان‌ را شاد می‌سازد:

 آن‌ مردم‌ از اشعار  بسحاق‌ چو نار و پسته‌، خندان‌ آفریدند

 ***

 گفت‌:  بسحاق‌ چنین‌ شعر ز انواع‌ طعام‌ تا شود گرسنه‌ آن‌ سیر که‌ خواند یک‌ بار

 ***

 گر اشتها به‌ شعر منت‌ شد، عجب‌ مدار کاین‌ گشنگان‌ حدیث‌ غذا خوش‌ ادا کنند

  مرگ‌ ابواسحق‌

     وفات‌  بسحاق‌ را به‌ سال‌ 827 ه . ق‌ (برابر با 1423 میلادی‌) یا 830 ه . ق‌ (برابر با 1427 میلادی‌) یا سال‌های‌ 828 ه . ق‌ یا 837 ه . ق‌ یا 840 ه . ق‌ نوشته‌اند   و  قبر او در زاویه‌ی‌ جنوب‌ غربی‌  تکیه‌ی‌ چهل‌تنان‌  شیراز است‌.

 1. از معاصران‌ او  شاه‌ سیف‌الدین‌ ابونصر است‌ که‌ قصیده‌ی‌ آفاق‌ و انفس‌ را در مدح‌ وی‌ سروده‌ است‌:

 مطلعی‌ شیرین‌ شنو مانند حلوا سر به‌ سر مصرعی‌ قند و نبات‌ و مصرعی‌ شهد و شکر...

 

 2.  سلطان‌  اسکندربن‌ عمر شیخ‌بن‌  تیمور ، والی‌  فارس‌، (812-817 ه . ق‌): که‌ گفته‌اند ابواسحق‌ با او روابط‌ نزدیک‌ داشت‌.

 

 3.  شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ (730-834 ه . ق‌) که‌ اگر مرگ‌  بسحاق‌ را در فاصله‌ی‌ 727 تا 840 ه . ق‌ بدانیم‌ طبعاً سال‌های‌ آخر عمر این‌ دو تن‌ با هم‌ مقارن‌ بوده‌ است‌ و نوشته‌اند که‌  شیخ‌ ابواسحاق‌، مرید و معتقد شاه‌ نعمت‌الله بوده‌ است‌ و در سفری‌ که‌ شاه‌ نعمت‌الله در دوران‌ اسکندربن‌ عمر به‌ دعوت‌ او به‌  شیراز آمد،  ابواسحق‌ او را ملاقات‌ کرد.

 «شنیدم‌ که‌ نوبتی‌ در ماهان‌ کرمان‌ به‌ صحبت‌ حضرت‌ مقدسه‌ رسیده‌ بود، بعد از آن‌ که‌ در مقابل‌ آن‌ ابیات‌ حضرت‌ مقدسه‌ ( شاه‌ نعمت‌الله ولی‌)، که‌ فرموده‌اند:

 گوهر بحر بیکران‌ ماییم‌ گاه‌ موجیم‌ و گاه‌ دریاییم‌

 ما به‌ آن‌ آمدیم‌ در عالم‌ تا خدا را به‌ خلق‌ بنماییم‌

 او گفته‌ بود:

 رشته‌ی‌ لاک‌ معرفت‌ ماییم‌ گه‌ خمیریم‌ و گاه‌ بُغراییم‌

 ما از آن‌ آمدیم‌ در مطبخ‌، که‌ به‌ ماهیچه‌، قلیه‌، بنماییم‌

 حضرت‌ مقدّسه‌... متوجه‌ او شده‌ فرمودند: «رشته‌ی‌ لاک‌ معرفت‌ شمایید؟» و  بسحاق‌ در جواب‌ گفت‌: «که‌ ما نمی‌توانیم‌ از «الله» گفت‌: از «نعمت‌الله» می‌گوییم‌  ».

 4.  نظام‌الدین‌ احمد اطعمه‌ که‌ در سال‌ 828 ه . ق‌ وفات‌ یافته‌ و  شاه‌ داعی‌ شیرازی‌ با وی‌ معاشرت‌ داشته‌ و مرثیه‌اش‌ گفته‌ است‌. 

 5.  کاتبی‌ نیشابوری‌ ترشیزی‌ که‌ تا سال‌ 838 ه . ق‌ زنده‌ بوده‌ است‌ و  بسحاق‌ را در این‌ دو بیت‌ ستوده‌ است‌:

 شیخ‌  بسحاق‌ دام‌ نعمته‌ گرم‌ پخت‌ او خیال‌ اطعمه‌ را

 سفره‌یی‌ او فکند در عالم‌ هست‌ بر خوان‌ او صلا همه‌ را

 

 6. قبولی‌، از شاعران‌ قرن‌ نهم‌ هجری‌ که‌ در سال‌ 880 ه . ق‌ دیوان‌ خود را تدوین‌ کرده‌ است‌ و در آن‌جا در قطعه‌ای‌  بسحاق‌ را ستوده‌ است‌ که‌ این‌ شعر حاکی‌ از آن‌ است‌ که‌ پیش‌ از آن‌ سال‌، شعر  بسحاق‌ به‌ حدّی‌ معروف‌ بوده‌ است‌ که‌ نکته‌دانی‌ آن‌ را برای‌ دیگران‌ حکایت‌ می‌کرده‌ است‌:

 خداوندگارا به‌ پای‌ شکوفه‌ نشستیم‌ با جمع‌ یاران‌ زمانی‌

 مفرّح‌ به‌ مقدار نوشیده‌ هر یک‌  بجز این‌ جهان‌ کرده‌ پیدا جهانی‌

 ز گفتار  بسحاق‌ آن‌جا کتابی‌ همی‌ خواند از جمع‌ ما، نکته‌دانی‌

 

 آثار ابواسحق‌

     دولتشاه‌ سمرقندی‌  می‌نویسد: « بسحاق‌ مردی‌ لطیف‌طبع‌ و مستعد و خوش‌گوی‌ بود و از اجناس‌ سخن‌وری‌، اشعار اطعمه‌ را اختیار نموده‌ و در این‌ باب‌ چون‌ او کسی‌ سخن‌ نگفته‌ است‌».

 کلیات‌ دیوان‌  بسحاق‌ ترکیبی‌ از شعر و نثر است‌ و اشعار او نیز از قصیده‌ و غزل‌ و قطعه‌ و رباعی‌ و فردیّات‌، تشکیل‌ شده‌ است‌ و علاوه‌ بر مقدمات‌ منثور، می‌توان‌ از دیباچه‌ی‌ کنزالاشتها، رساله‌ی‌ برنج‌ و بغرا، رساله‌ی‌ خواب‌نامه‌ و فرهنگ‌ دیوان‌ اطعمه‌ یاد کرد.

 

 شعر  ابواسحق‌ اطعمه‌

     ابواسحق‌، شاعری‌ست‌ با که‌ شعر خود را وقف‌ اطعمه‌ کرده‌ است‌ و خود بدین‌ صفت‌ می‌بالد:

 راستی‌ در صفت‌ اطعمه‌ کردن‌،  بسحاق‌ کس‌ ندیدیم‌ که‌ مثل‌ تو، مثالی‌ دارد و به‌ قول‌ ادوارد  براون‌، «اشعار  بسحاق‌، مملو است‌ از اصطلاحات‌ کهنه‌ و متروک‌ فن‌ طبّاخی‌ قرون‌ وسطای‌  ایران‌ و غالباً لطف‌ آن‌ در این‌ است‌ که‌ همه‌ در استقبال‌ اشعار جدّی‌ دیگران‌ که‌ در زمان‌ شاعر، در السنه‌ و افواه‌ متداول‌ بوده‌ است‌، به‌ نظم‌ درآمده‌ است‌...  ».  ذهن‌  بسحاق‌ به‌ حدّی‌ در به‌ خاطر آوردن‌ اشعار مناسب‌ و معروف‌، امثال‌ و حکم‌ فارسی‌ و عربی‌، چالاک‌ است‌ که‌ می‌توان‌ در هر جمله‌ و عبارت‌ منظوم‌ یا منثور او، آیه‌، حدیث‌، ضرب‌المثل‌، شعر یا جمله‌ای‌ را از بزرگان‌ ادب‌ پیدا کرد، عظمت‌ ذهن‌ مبتکر و خلاّق‌ او شاعر را در تلفیق‌ و تهذیب‌ و نتیجه‌گیری‌های‌ و نقیضه‌سازی‌ توانمند می‌سازد و نشان‌ می‌دهد که‌ شاعر با شایستگی‌ تمام‌، در دیوان‌های‌ شاعران‌ معروف‌  پارسی‌گوی‌، مروری‌ دقیق‌ و عمیق‌ داشته‌ و در جواب‌گویی‌ به‌ اشعار شاعران‌ بزرگ‌ مهارتی‌ بسزا کسب‌ کرده‌ است‌ و شعر او اگرچه‌ به‌ دلیل‌ بکارگیری‌ الفاظ‌ و ترکیبات‌ و تشبیهات‌ و مضامین‌ مربوط‌ به‌ اغذیه‌ و اشربه‌ دارای‌ محدودیت‌های‌ لفظی‌ست‌، امّا در شعر او، تنوّع‌ معنوی‌ و سادگی‌ و روانی‌ و تأثیرگذاری‌ دل‌نشینی‌ هست‌ که‌ در اشعار معاصران‌ وی‌ نیست‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌  بسحاق‌ شعر خود را می‌ستاید

 ماهیان‌ گر بشنوند این‌ شعر چون‌ آب‌ روان‌ بر سر نظمم‌ برافشانند از دریا گهر

 ***

 در مصر سخن‌ تا بنشستم‌ به‌ فصاحت‌ بشکست‌ ز قند سخنم‌، قیمت‌ حلوا

 نزد شعرا، خوان‌ عبارت‌ چو کشیدم‌، گفتند در این‌ سفره‌ تو داری‌ ید بیضا

 ***

 چه‌ سفره‌ای‌ست‌ که‌  بسحاق‌ در جهان‌ گسترد که‌ می‌برند از آن‌ بهره‌ها، عوام‌ و خواص‌

 ***

 سخن‌ در اطعمه‌  بسحاق‌، پاک‌ کرد چو آب‌ بود که‌ جایزه‌ بستاند از شراب‌ طهور

 حقیقت‌ آن‌ است‌ که‌ مهم‌ترین‌ محور معنایی‌ اشعار و آثار منثور  بسحاق‌، وصف‌ غذاهاست‌ و به‌ قول‌ استاد  صفا: « ابواسحق‌ با استقبال‌ و جواب‌گویی‌ و تضمین‌ اشعار پیشینیان‌ و معاصران‌، برای‌ سخن‌ گفتن‌ نخواسته‌ است‌، شکم‌بارگی‌ خود را ثابت‌ کند، بلکه‌ تمام‌ ابیات‌ او نشان‌ از آرزوی‌ ارضا نشده‌ و غرایز انسانی‌، در گیرودار محرومیت‌ها و ناداشتی‌های‌ طبقات‌ معینی‌، دون‌ طبقات‌ مرفّه‌ است‌ مثلاً با خواندن‌ این‌ مطلع‌  حافظ‌ که‌ نشان‌ از اندیشه‌ ژرف‌ شاعر در مقام‌ تنبّه‌ از گذشت‌ عمر و فوات‌ فرصت‌، می‌دهد:

 مزرع‌ سبز فلک‌ دیدم‌ و داس‌ مه‌ نو یادم‌ از کشته‌ی‌ خویش‌ آمد و هنگام‌ درو

بسحاق‌، به‌ یاد گرسنگی‌های‌ خود و طبقه‌ پیشه‌وران‌ هم‌طراز خود می‌افتد و چنین‌ وانمود می‌کند که‌ با شکم‌ تهی‌ بدین‌گونه‌ سخنان‌، نباید از راه‌ رفت‌ و بنابر مثل‌ عامیانه‌ی‌ عهد ما، فکر نان‌، باید کرد که‌ خربزه‌ آب‌ است‌، در چنین‌ حالی‌ست‌ که‌  بسحاق‌ شعر  حافظ‌ را بدین‌گونه‌ جواب‌ می‌دهد:

 طبق‌ پهن‌ فلک‌ دیدم‌ و کاس‌ مه‌ نو گفتم‌: ای‌ عقل‌ به‌ ظرف‌ تهی‌، از راه‌ مرو

 چرخ‌ گو این‌ عظمت‌ چیست‌، چو نتوان‌ کردن‌ قرص‌ خورشیدِ تو، یک‌ روز، به‌ نانی‌، به‌ گرو

 اگرم‌ گندم‌ بغرا نبود، بفروشم‌ خرمن‌ مَه‌، به‌ جوی‌، خوشه‌ی‌ پروین‌، به‌ دو جو

 دست‌ بر دنبه‌ی‌ بریان‌ زن‌ و یخنی‌ بگذار سخن‌ پخته‌ همین‌ است‌، نصیحت‌ بشنو

   از همه‌ی‌ آن‌چه‌ نقل‌ کردیم‌ و از غالب‌ اشعار  بسحاق‌، مخصوصاً در جواب‌ها و تضمین‌های‌ او، نوعی‌ زهرخند پیداست‌ و او از این‌ حیث‌ و هم‌چنین‌ در شیوه‌ی‌ استقبال‌ و تضمین‌ اشعار پیشینیان‌، برای‌ مقاصد حاصل‌ خود، شبیه‌ و حتّی‌ پیرو  عبید زاکانی‌ست‌، منتهی‌ موضوع‌ اصلی‌ سخن‌ را تغییر داده‌ و به‌ جای‌ شرح‌ مستقیم‌ مفاسد جامعه‌، بیان‌ آرزوهای‌ گرسنگان‌ را در بوی‌ سفره‌ی‌ متنعمان‌ برگزیده‌ است‌ و با مجموعه‌ای‌ که‌ در وصف‌ اطعمه‌ ترتیب‌ داده‌ و با شوخ‌طبعی‌ و هزل‌ و گاهی‌ طنزی‌ که‌ در آن‌ اوصاف‌ در پیش‌ گرفته‌ هم‌ موضوع‌ تازه‌ای‌ بر موضوعات‌ ادبی‌ فارسی‌ افزوده‌ و هم‌ سبکی‌ خاص‌ در این‌ راه‌ پدید آورده‌ که‌ بعد از او مورد تقلید قرار گرفته‌ است‌  .

 

 بسحاق‌ و نقیضه‌سازی‌

     با توجّه‌ بدان‌چه‌ درباره‌ی‌ جواب‌های‌  بسحاق‌ از شاعرانی‌ چون‌  حافظ‌ و عبید گفته‌ شد، باید دانست‌ که‌ کار  بسحاق‌ در این‌ زمینه‌، نقیضه‌سازی‌ست‌ که‌ در اصطلاح‌ ادبی‌ به‌ معنی‌ «باژگونه‌ جواب‌ گفتن‌ شعر کسی‌ست‌» یا «جواب‌ شکننده‌ و مخالف‌ به‌ شعر کسی‌ دیگر دادن‌». و معمولاً سخنی‌ست‌ که‌ جدّی‌ نیست‌ و در حوزه‌ی‌ هزل‌ و هجا و طنز قرار می‌گیرد و به‌ قول‌  بسحاق‌، شوخی‌ مباحی‌ست‌ که‌ بین‌ جدّ و هزل‌ قرار دارد و فرنگیان‌ آن‌ را پارودی‌ (Parody)  می‌گویند که‌ عبارت‌ است‌ از «منظومه‌ای‌ که‌ با روحیه‌ی‌ مخالف‌ منظومه‌ای‌ دیگر ساخته‌ شده‌ باشد»، «شعری‌ که‌ مضمونش‌ مخالف‌ با مضمون‌ شعر دیگری‌ باشد به‌ منظور مخالفت‌ یا ضدّیّت‌ و مقابله‌ بین‌ دو شاعر، چنان‌ که‌ یک‌ یا چند بیت‌ را شاعر دیگر جواب‌ ضد، نقیض‌ یا مخالفی‌ از لحاظ‌ قول‌ و نقل‌، لفظ‌ و مفهوم‌ بدهد  ».

  دکتر  زرین‌کوب‌، «پارودی‌» را عبارت‌ می‌داند از این‌ که‌ «اثری‌ جدّی‌ را به‌ صورت‌ هزل‌آمیز در آورند، مثل‌ اشعاری‌ که‌  بسحاق‌ اطعمه‌ در جواب‌ بعضی‌ غزل‌های‌  حافظ‌ یا سعدی‌ و... سروده‌  »، شادروان‌  اخوان‌ثالث‌ در این‌باره‌ می‌نویسد: «...  بسحاق‌ نقیضه‌ می‌گوید و البتّه‌ که‌ شاید کار  بسحاق‌ اطعمه‌ هم‌ در یک‌ شکل‌ و شمایل‌ دیگر نظیر کار اجتماعی‌  حافظ‌ است‌ در عالم‌ جد و به‌ هر حال‌ لااقل‌ جواب‌ تلخ‌ و تعریض‌ تند او را با هنجاری‌ مزاح‌آمیز، به‌ یاد خواننده‌ می‌آورد و در ذهن‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ که‌ آشنا به‌ کلام‌ نعمت‌الله ولی‌،  حافظ‌ و  بسحاق‌ هستند، گمان‌ نمی‌کنم‌ کار ساده‌ای‌ باشد، فقط‌ با تصور و تصویر کامل‌ عیار همین‌ آزمون‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ ارزیابی‌ بالنسبه‌ درستی‌ از این‌ سه‌ متاع‌ داشته‌ باشیم‌، در این‌ صورت‌ کار  بسحاق‌ اطعمه‌ نیز شاید از حدّ هزل‌ محض‌ و تفنن‌ پوچ‌ شکمیات‌ بالاتر بیاید، پس‌ هر متاعی‌ را بایستی‌ در عالم‌ خود و با تراز و ترازوی‌ خودش‌ بشناسیم‌ و قیمت‌ بگذاریم‌...  ». اخوان‌ آن‌گاه‌ ادامه‌ می‌دهد که‌: «...  شاه‌نعمت‌الله ولی‌ را غزلی‌ست‌ شطح‌آمیز و حماسی‌، سخت‌ مشهور که‌ این‌ ابیات‌ از آن‌ غزل‌ است‌:

 ما خاک‌ راه‌ را به‌ نظر کیمیا کنیم‌ صد درد را به‌ گوشه‌ی‌ چشمی‌ دوا کنیم‌

 در حبس‌ صورتیم‌ و چنین‌ شاد و خرّمیم‌ بنگر که‌ در سراچه‌ معنی‌ چه‌ها کنیم‌

 موج‌ محیط‌ و گوهر دریای‌ عزّتیم‌ ما میل‌ دل‌ به‌ آب‌ و گل‌ خود، چرا کنیم‌...

 کمال‌ خجندی‌ که‌ ظاهراً به‌ سیّد بی‌اعتقاد نبوده‌، آن‌ را گرفته‌ و چنین‌ ساخته‌ است‌:

 دارم‌ امید آن‌ که‌ نظر بر من‌ افکنند آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

 ماییم‌ خاک‌ راه‌ بزرگان‌ پاک‌ دین‌ آیا بود که‌ گوشه‌ی‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

 امّا  حافظ‌ که‌ گویا اعتقادی‌ به‌  شاه‌نعمت‌الله نداشته‌، غزل‌ها او را با تعریض‌های‌ تند و کنایاتی‌ سخت‌ گوشه‌دار جواب‌ گفته‌ است‌:

 آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند آیا بود که‌ گوشه‌ی‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

 دردم‌ نهفته‌ به‌ ز طبیبان‌ مدعی‌ باشد که‌ از خزانه‌ی‌ غیبم‌ دوا کنند

 حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد، چه‌ها کنند

 این‌ بود نمونه‌ی‌ اشعاری‌ از اصل‌ شعر شاه‌ نعمت‌الله و استقبال‌ معتقدانه‌ی‌ منسوب‌ به‌ کمال‌ و جواب‌ جدّ پرطعن‌ و تعریض‌  حافظ‌، امّا نقیضه‌  بسحاق‌، اگرچه‌ بیش‌تر نقیضه‌ی‌ غزل‌ حافظ‌ می‌نماید، امّا با یک‌ واسطه‌ یا بی‌واسطه‌، نقیضه‌ غزل‌ شطحی‌  شاه‌نعمت‌الله ولی‌ هم‌ هست‌ و شعر  بسحاق‌، چنین‌ است‌:

 کیپاپزان‌، سحر که‌ سر کلّه‌ وا کنند آیا بود که‌ گوشه‌ی‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

 حیران‌ در آن‌ زر بن‌ دندان‌ کلّه‌اند آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

 چون‌ دنبه‌ را ز صحبت‌ سختو گریز نیست‌ آن‌ به‌ که‌ کار دنبه‌ به‌ سختو رها کنند...

 اگرچه‌  بسحاق‌ در نقیضه‌های‌ خود، آثار جدی‌  فردوسی‌،  خیام‌،  ظهیر فاریابی‌،  عراقی‌، مولوی‌،  سعدی‌،  سلمان‌،  خواجوی‌ کرمانی‌ و  عماد فقیه‌ را جواب‌ می‌گوید، امّا در این‌ میان‌ علاقه‌ی‌ او به‌  سعدی‌ و  حافظ‌ از همه‌ بیش‌تر است‌ که‌ ما درباره‌ی‌  سعدی‌ و بسحق‌ قبلاً در مقاله‌ای‌ گفت‌وگو کرده‌ایم‌   و اینک‌ در پایان‌ مقاله‌، به‌ جواب‌ها و نقیضه‌سازی‌های‌ بسحق‌ از اشعار  حافظ‌ می‌پردازیم‌:

 ابوسحاق‌ و  حافظ‌ (727 تا 792 ه . ق‌)

 بسحاق‌  که‌ قطعاً در اواخر عمر  حافظ‌ زندگی‌ می‌کرده‌ است‌، در دیباچه‌ی‌ رساله‌ی‌ کنزالاشتهای‌ خود، طلاقت‌ الفاظ‌ و متانت‌ معانی‌  حافظ‌ را خمری‌ بی‌خمار و شرابی‌ خوشگوار می‌داند و به‌ همین‌ جهت‌ جابه‌جا از، اشعار  حافظ‌ استقبال‌ می‌کند،  بسحاق‌ به‌ مصلّی‌ و تربت‌  حافظ‌ می‌رود و فیض‌ می‌جوید و می‌سراید:

 از شوق‌  آب‌ رکنی‌ و ذوق‌ برنج‌ زرد هم‌چون‌ قلندران‌ به‌  مصلّی‌ نشسته‌ام‌

 و 26 غزل‌  حافظ‌ را جواب‌ می‌گوید و حتّی‌ برای‌ بعضی‌ غزل‌ها، دو بار نقیضه‌ می‌سازد که‌ از این‌ حیث‌ یعنی‌ جواب‌گویی‌ به‌ غزل‌،  حافظ‌ بیش‌ از هر شاعر دیگری‌ مورد توجّه‌  بسحاق‌ است‌،  بسحاق‌ به‌ حق‌ سه‌ نوع‌ برداشت‌ خاص‌ از شعر  حافظ‌ دارد که‌ این‌ روش‌ را در مورد دیگر شاعران‌ اعمال‌ نمی‌کند:

 1. تعداد زیادی‌ از شعرهای‌  حافظ‌ را با ذکر نام‌ او، استقبال‌، جواب‌ و نظیره‌گویی‌ می‌کند.

 2. شعرهایی‌ را بدون‌ ذکر نام‌، از  حافظ‌ مورد استفاده‌ قرار می‌دهد.

 3. شعرهایی‌ را از دیگران‌، به‌ نام‌  حافظ‌ می‌آورد و نقیضه‌گویی‌ می‌کند.

 در رساله‌ی‌ ماجرای‌ بغرا و برنج‌ و رساله‌ی‌ خواب‌نامه‌ نیز اشعار  حافظ‌ را به‌ عنوان‌ تضمین‌ یا اقتباس‌ و جواب‌گویی‌ مورد استفاده‌ قرار می‌دهد.  روحی‌ دستغیب‌ در رساله‌ی‌ حیات‌  حافظ‌ و تفأل‌های‌ آن‌، روایتی‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ و زن‌  بسحاق‌ اطعمه‌ می‌آورد و می‌نویسد: «زن‌  بسحاق‌ اطعمه‌ به‌  حافظ‌ می‌گوید این‌ شعر را شما گفته‌اید که‌:

 دوش‌ دیدم‌ که‌ ملایک‌ در میخانه‌ زدند گل‌ آدم‌ بسرشتند و به‌ پیمانه‌ زدند

 حافظ‌ می‌گوید آری‌، زن‌  بسحاق‌ می‌پرسد، گِلش‌ کاه‌ هم‌ داشت‌؟  حافظ‌ می‌فرماید: «اگر کاه‌ داشت‌ تَرَک‌ بر نمی‌داشت‌  ».

مطلع‌ غزل‌ها و ابیات‌  حافظ‌ که‌  بسحاق‌ آن‌ها را جواب‌ گفته‌ است‌، به‌ شرح‌ زیر است‌:

 1.    اگر آن‌ ترک‌ شیرازی‌ به‌ دست‌ آرد دل‌ ما را

به‌ خال‌ هندویش‌ بخشم‌،  سمرقند و  بخارا را

 2.  اگر چه‌ عرض‌ هنر پیش‌ یار بی‌ادبی‌ست‌

زبان‌ خموش‌، ولیکن‌ دهان‌ پر از عربی‌ست‌

 3.   بلبلی‌ برگ‌ گلی‌ خوش‌رنگ‌ در منقار داشت‌ واندر آن‌ برگ‌ و نوا خوش‌ ناله‌های‌ زار داشت‌

 4.    عیب‌ رندان‌ مکن‌ ای‌ زاهد پاکیزه‌سرشت‌

که‌ گناه‌ دگران‌ بر تو نخواهند نوشت‌

 5.   عکس‌ روی‌ تو چو در آینه‌ی‌ جام‌ افتاد عارف‌ از خنده‌ی‌ می‌ در طمع‌ خام‌ افتاد

 6.   آن‌ که‌ رخسار تو را رنگ‌ گل‌ نسرین‌ داد، صبر و آرام‌ تواند به‌ من‌ مسکین‌ داد

 7.  دل‌ ما به‌ دور رویت‌ ز چمن‌ فراغ‌ دارد که‌ چو سرو پای‌بند است‌ و چو لاله‌ داغ‌ دارد

 8.   روشنی‌ طلعت‌ تو ماه‌ ندارد پیش‌ تو گل‌، رونق‌ گیاه‌ ندارد

 9. کی‌ شعر تر انگیزد، خاطر که‌ حزین‌ باشد یک‌ نکته‌ در این‌ معنی‌ گفتیم‌ و همین‌ باشد

 10. سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق‌ میکده‌، از درس‌ و کتاب‌ ما بود

 11.  تا ز میخانه‌ و می‌ نام‌ و نشان‌ خواهد بود سر ما خاک‌ ره‌ پیر مغان‌ خواهد بود (دو بار)

 12. ترک‌ عاشق‌کش‌ من‌، مست‌ برون‌ رفت‌ امروز تا دگر خون‌ که‌ از دیده‌ روان‌ خواهد بود؟!

 13. حلقه‌ پیر مغانم‌ ز ازل‌ در گوش‌ است‌ بر همانیم‌ که‌ بودیم‌ و همان‌ خواهد بود

 14. دیدم‌ به‌ خواب‌ خوش‌ که‌ به‌ دستم‌ پیاله‌ بود تعبیر رفت‌ و کار به‌ دولت‌ حواله‌ بود

 15.  ترسم‌ که‌ اشک‌ در غم‌ ما پرده‌در شود واین‌ راز سر به‌ مُهر، به‌ عالم‌ سمر شود

 16. رسید مژده‌ که‌ ایّام‌ غم‌ نخواهد ماند چنان‌ نماند و چنین‌ نیز  هم‌ نخواهد ماند

 17. نان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند، آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند!!

 18.  واعظان‌ کاین‌ جلوه‌ در محراب‌ و منبر می‌کنند چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روند آن‌ کار دیگر می‌کنند

 19.   دارم‌ از زلف‌ سیاهت‌ گله‌ چندان‌ که‌ مپرس‌ که‌ چنان‌ زاو شده‌ام‌ بی‌سر و سامان‌ که‌ مپرس‌

 20.  مقام‌ امن‌ و می‌ بی‌غش‌ و رفیق‌ شفیق‌ گرت‌ مدام‌ میسّر شود، زهی‌ توفیق‌

 21.  مزرع‌ سبز فلک‌ دیدم‌ و داس‌ مه‌ نو یادم‌ از کشته‌ی‌ خویش‌ آمد و هنگام‌ درو (دو بار)

 22.   وصال‌ او ز عمر جاودان‌ به‌ خداوندا مرا آن‌ ده‌ که‌ آن‌ به‌

 23.  وقت‌ را غنیمت‌ دان‌ آنقدر که‌ بتوانی‌ حاصل‌ از حیات‌ ای‌ جان‌، این‌ دم‌ است‌ تا دانی‌

 24.   هواخواه‌ توأم‌ جانا و می‌دانم‌ که‌ می‌دانی‌ که‌ هم‌ نادیده‌ می‌دانی‌ و هم‌ ننوشته‌ می‌خوانی‌

به‌ علاوه‌  بسحاق‌ در رساله‌ی‌ ماجرای‌ برنج‌ و بغرا بدون‌ ذکر نام‌  حافظ‌، این‌ بیت‌های‌ او را جواب‌ می‌دهد:

 25.   صوفیان‌ جمله‌ نظرباز و حریفند ولی‌ زآن‌ میان‌  حافظ‌ دل‌سوخته‌ بدنام‌ افتاد

 و در چند سطر بعد نیز این‌ بیت‌ را می‌آورد که‌ به‌ چنین‌ صفت‌ که‌ هستی‌ تو به‌ کار خویش‌ حیران‌ مگر آن‌ که‌ جوش‌بره‌ به‌ رهت‌ چراغ‌ دارد

 که‌ جواب‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 26. شب‌ تیره‌ چون‌ سر آرم‌، ره‌ پیچ‌ پیچ‌ زلفش‌ مگر آن‌ که‌ عکس‌ رویش‌ به‌ رهم‌ چراغ‌ دارد

 و باز می‌نویسد: «... عاشق‌با، در جواب‌ این‌ مصراع‌ گفت‌: هیچ‌ عاشق‌ سخن‌ سخت‌ به‌ معشوق‌ نگفت‌» که‌ مصراع‌ اخیر از این‌ بیت‌  حافظ‌ مأخوذ است‌:

 گل‌ بخندید که‌ از راست‌ نرنجیم‌ ولی‌ هیچ‌ عاشق‌ سخن‌ سخت‌ به‌ معشوق‌ نگفت‌

 و ادامه‌ می‌دهد: که‌ عاشقبا گفت‌: باشد که‌ در اسطرلاب‌ نان‌... طالع‌ ما بیند...

 کوکب‌ بخت‌ مرا هیچ‌ منجّم‌ نشناخت‌ یا رب‌ از مادر گیتی‌، به‌ چه‌ طالع‌ زادم‌

 که‌ این‌ بیت‌ هم‌ از  حافظ‌ است‌ و ادامه‌ می‌دهد که‌... فی‌الجمله‌ هر پنج‌، یک‌ جهت‌، شدند «آری‌ به‌ اتّفاق‌ جهان‌ می‌توان‌ گرفت‌» که‌ مصراع‌ دوم‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 حسنت‌ به‌ اتّفاق‌ ملاحت‌ جهان‌ گرفت‌ آری‌ به‌ اتّفاق‌ جهان‌ می‌توان‌ گرفت‌

 و گاهی‌ یک‌ مصراع‌  حافظ‌ را در همین‌ رساله‌ مورد استفاده‌ قرار می‌دهد

 به‌ غیر قلیه‌برنج‌ این‌ طعام‌ها هیچ‌ است‌ «هزار بار من‌ این‌ نکته‌ کرده‌ام‌ تحقیق‌»

 و در مقدمه‌ی‌ رساله‌ی‌ خوابنامه‌، کلام‌ خود را با این‌ مصراع‌  حافظ‌ آغاز می‌کند که‌: زهی‌ مراتب‌ خوابی‌ که‌ به‌ ز بیداری‌ست‌، که‌ از این‌ بیت‌  حافظ‌ گرفته‌ شده‌ است‌:

 سحر کرشمه‌ی‌ زلفت‌ به‌ خواب‌ می‌دیدم‌ زهی‌ مراتب‌ خوابی‌ که‌ به‌ ز بیداری‌ست‌

 بسحاق‌، گاهی‌ هم‌ بیتی‌ از  حافظ‌ را نقیضه‌سازی‌ می‌کند بدون‌ آن‌ که‌ منبع‌ خود را بیان‌ دارد:

 گنده‌خوری‌ گر به‌ مذهب‌ تو گناه‌ است‌ بیشتر از من‌، کس‌ این‌ گناه‌ ندارد

 که‌ جواب‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 حافظ‌ اگر سجده‌ی‌ تو کرد، مکن‌ عیب‌ کافر عشق‌ ای‌ صنم‌ گناه‌ ندارد

 یا این‌ بیت‌  بسحاق‌:

 مخلفی‌ سنبوسه‌ی‌ پر قیمه‌ بر منقار داشت‌ در میان‌ جوش‌ روغن‌، ناله‌های‌ زار داشت‌

 که‌ در جواب‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ ساخته‌ شده‌ است‌:

 بلبلی‌ برگ‌ گلی‌ خوش‌رنگ‌ در منقار داشت‌ واندر آن‌ برگ‌ و نوا خوش‌ ناله‌های‌ زار داشت‌

 و باز همین‌ بیت‌ را جواب‌ می‌گوید که‌:

 چون‌ نمکزی‌ چرب‌ و شیرین‌ باد آن‌ حلوافروش‌ کاین‌ خیال‌ حلقه‌چی‌ در گردش‌ پرگار داشت‌

 که‌ جواب‌ بیتی‌ دیگر از همان‌ غزل‌  حافظ‌ است‌:

 خیز تا بر کِلکِ آن‌ نقّاش‌، جان‌افشان‌ کنیم‌ کاین‌ همه‌ نقش‌ عجب‌، در گردش‌ پرگار داشت‌

 یا این‌ بیت‌  بسحاق‌ که‌:

 این‌ شعله‌ها که‌ بر دل‌  بسحاق‌ برفروخت‌ از رهگذار نور برنج‌ شماله‌ بود

 که‌ جواب‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 هر کو نکاشت‌ مهر و ز خوبی‌ گلی‌ نچید، در رهگذار باد نگهبان‌ لاله‌ بود

 یا این‌ بیت‌  بسحاق‌:

 بر سایبان‌ نان‌ تُنُک‌ اعتماد نیست‌ سختو مگر به‌ باطن‌ پاک‌ شما رود!!

 که‌ جواب‌ این‌ بیت‌  حافظ‌ است‌:

 از دیده‌ خون‌ دل‌ همه‌ بر روی‌ ما رود بر روی‌ ما ز دیده‌ نبینی‌ چه‌ها رود؟!

 ناگفته‌ نگذریم‌ که‌  بسحاق‌، بعضی‌ از اشعار شاعران‌ دیگر را به‌ نام‌ « حافظ‌» ثبت‌ می‌کند و از آن‌ها نظیره‌ یا جواب‌ می‌سازد، مثلاً شعر زیر را؛

 منم‌ غریب‌ دیار تو ای‌ غریب‌نواز دمی‌ به‌ حال‌ غریب‌ دیار خود پرداز

 از  حافظ‌ می‌داند، حال‌ آن‌ که‌ این‌ شعر، از  اوحدی‌ مراغه‌ای‌ست‌ و نظام‌ قاری‌ نیز آن‌ را از همین‌ شاعر می‌داند  .  بسحاق‌ شعر زیر را هم‌ از  حافظ‌ می‌داند:

 ای‌ پیکر خجسته‌ چه‌ نامی‌ فدیت‌ لک‌ هرگز سیاه‌چرده‌ ندیدم‌ بدین‌ نمک‌

 در حالی‌ که‌ این‌ بیت‌ نیز از  اوحدی‌ مراغه‌ای‌ست‌.

   شادروان‌  فرزاد درباره‌ی‌ روابط‌  بسحاق‌ با  حافظ‌ می‌نویسد: « بسحاق‌ که‌ قریب‌ 21 سال‌ بعد از مرگ‌  حافظ‌ در 814 ه . ق‌ درگذشته‌ است‌، 25 غزل‌  حافظ‌ را استقبال‌ کرده‌ است‌ که‌ اغلب‌ این‌ غزل‌ها از غزل‌های‌ مسلم‌  حافظ‌ است‌ و ذکر آن‌ها در دیوان‌  بسحاق‌ دال‌ بر آن‌ است‌ که‌ این‌ غزل‌ها در آن‌ هنگام‌، در میان‌ مردم‌ از شهرت‌ و محبوبیت‌ برخوردار بوده‌ است‌ و در میان‌ این‌ غزل‌ها دو غزل‌ مشکوک‌ هم‌ وجود دارد (که‌ از اوحدی‌ست‌) و یک‌ بیت‌ هم‌ برای‌ من‌ تازگی‌ دارد  ] که‌ از  خواجوست‌ [  و  حافظ‌ و  بسحاق‌ هر دو این‌ غزل‌  سعدی‌ را استقبال‌ کرده‌اند که‌ بسیار سال‌ها به‌ سر خاک‌ ما رود...  ».

 تصویر  ابواسحق‌ اطعمه‌  و  حافظ‌

 شادروان‌ استاد دکتر  محمّد معین‌، در کتاب‌  حافظ‌ شیرین‌سخن‌، می‌نویسند:

«یک‌ پرده‌ تصویر، از  حافظ‌ رواج‌ یافته‌ که‌ وی‌ را سربرهنه‌، در زیر درختی‌ پرشاخه‌ و منحنی‌السّاقه‌، نشسته‌، نشان‌ می‌دهد به‌ وجهی‌ که‌ پشت‌ را به‌ متکّایی‌، تکیه‌ و سر را بر دست‌ راست‌ قرار داده‌ است‌، در دست‌ چپش‌ کتابی‌ (و ظاهراً دیوان‌ او) است‌، خواجه‌ دو پا را به‌ فراغت‌ گشاده‌ روی‌ سخنش‌ با شخصی‌ست‌ معمم‌ که‌ عبائی‌ کوتاه‌ آستین‌، بر دوش‌ دارد و به‌ دو زانوی‌ ادب‌ نشسته‌، کمال‌ اطاعت‌ و خضوع‌ را نمایش‌ می‌دهد، در زیر تصویر  حافظ‌ نوشته‌ شده‌: «خواجه‌  حافظ‌ علیه‌الرحمه‌» و در زیر تصویر شخص‌ دوم‌ نگاشته‌اند «مولانا  ابواسحاق‌ شیرازی‌ »، استاد فقید  براون‌ و آقای‌  اقبال‌ آشتیانی‌ و آقای‌  عبدالله رازی‌ در تاریخ‌  ایران‌ و سال‌نامه‌ی‌ 1306 روزنامه‌ی‌  ایران‌، با نقل‌ تصویر مزبور، منظور از « ابواسحاق‌» را همان‌ شاه‌ شیخ‌  ابواسحاق‌ ممدوح‌  حافظ‌ دانسته‌اند و حتّی‌ «لسان‌الغیب‌» تألیف‌ آقای‌  سیف‌پور فاطمی‌، به‌ استناد همین‌ تصویر (ناچار) نسبت‌  حافظ‌ را به‌  شاه‌شیخ‌، نسبت‌ مرادی‌ و مریدی‌ گرفته‌ و روحی‌  دستغیب‌ شیرازی‌ نیز به‌ همین‌ عقیده‌ رفته‌ است‌. اطلاق‌ « ابواسحاق‌» در تصویر مزبور به‌  شاه‌ شیخ‌ به‌ دلایل‌ زیر بعید است‌:

 1. اگر چه‌ خواجه‌ در پیشگاه‌ شاه‌  شیخ‌  ابواسحاق‌، محترم‌ و حتّی‌ با هم‌ مأنوس‌ بودند، مع‌هذا رفتار عارفی‌ چون‌  حافظ‌ در برابر شاه‌ عصر (هرچند عرفان‌مسلک‌ باشد) نباید چنین‌ باشد... و بعید است‌ که‌ خود در سایه‌ی‌ درخت‌ آسوده‌ خاطر و با کمال‌ فراغت‌ لمیده‌ و شاه‌، آن‌ چنان‌ مؤدب‌ نشسته‌ باشد.

 2. اگر این‌ تصویر را فرضاً هم‌ مربوط‌ به‌ سال‌ آخر سلطنت‌ شاه‌  شیخ‌  ابواسحاق‌ بدانیم‌، یعنی‌ سال‌ 754 ه . ق‌ در آن‌ سال‌،  حافظ‌ بیست‌وهشت‌ ساله‌ بوده‌، نه‌ پیری‌ کامل‌ چنان‌ که‌ در تصویر نشان‌ داده‌ می‌شود.

 3. کلمه‌ی‌ « مولانا» که‌ در زیر تصویر ثبت‌ است‌، به‌ عکس‌ «شیخ‌» به‌ شاهان‌ اطلاق‌ نشده‌ است‌ و دور است‌ که‌  شاه‌شیخ‌  ابواسحق‌ را  مولانا بخوانند.

 4. شاه‌  ابواسحاق‌، اغلب‌ به‌ نام‌ « شاه‌شیخ‌» و « امیرشیخ‌» و « ابواسحاق‌ اینجو » معروف‌ شده‌ است‌ نه‌ « ابواسحاق‌ شیرازی‌ ».

             نظر به‌ مراتب‌ فوق‌، باید گفت‌: که‌ این‌ تصویر مربوط‌ به‌ « بسحاق‌ اطعمه‌» است‌. (این‌ حدس‌ از مرحوم‌ استخر شیرازی‌ ست‌) زیرا:

 1.  بسحاق‌ چون‌ عارف‌ و مردی‌ آگاه‌ بوده‌ است‌، اطلاق‌ « مولانا» به‌ او تناسب‌ دارد.

 2. اغلب‌ کتب‌ تذکره‌ او را به‌ نام‌ « ابواسحاق‌ شیرازی‌ » یا « بسحاق‌ شیرازی‌ » ذکر کرده‌اند.  بسحاق‌ به‌ سال‌ 830 ه . ق‌ یعنی‌ سی‌ونه‌ سال‌ پس‌ از مرگ‌  حافظ‌ وفات‌ یافته‌ است‌ و با این‌ حال‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ معاصر و معاشر بودن‌ او با خواجه‌  حافظ‌، بعید نیست‌، زیرا شاه‌ نعمت‌الله با آن‌ که‌ معاصر  حافظ‌ بود و خواجه‌ غزلی‌ از او را جواب‌ گفته‌، در سنه‌ی‌ 835 ه . ق‌ یعنی‌ پس‌ از 43 سال‌ بعد از وفات‌ خواجه‌ و حتّی‌ 4 سال‌ پس‌ از وفات‌  بسحاق‌ اطعمه‌ که‌ او خود (به‌ قولی‌) مرید  شاه‌نعمت‌الله بود، فوت‌ کرده‌ است‌  .

× بخشی از مقدمه ی دیوان بسحق اطعمه ی شیرازی ف به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی -انتشارات میراث مکتوب تهران.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم