دکتر منصور رستگار فسائی

اطلاع به دوستان

اطلاع به دوستان

از دیروز 17 نوامبر ای میل من در یاهو حک شده است لطفا هر ای میلی که به نام من به شما برسد که مثلا من در لندن هستم و در خواستی دارم ،جعلی است لطفا به آن جواب ندهید زیرا ای میل شما را هم ممکن است در خطر حک شدن قرار دهد.

با احترام

دکتر منصور رستگار فسایی 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و حافظ

دکتر منصوررستگار فسایی

                                              فردوسی  و حافظ

                                        ( بخش 4)

 تفاوتهاى فردوسى و حافظ

 تفاوتهاى فردوسى و حافظ با هم، در سه زمینه تفاوتهاى شخصى، اجتماعى و هنرى قابل بررسى است، اما اساس این اختلافات بر آن است که دو شاعر در دو عصر کاملا متفاوت زندگى مى کنند و دو بینش اجتماعى و فرهنگى مختلف دارند که بازتاب آنها در اختلافات شعر حماسى و غنایى آنان خلاصه مى شود. به منظور دسترسى به یک نتیجه‏گیرى منطقى، جهات سه‏گانه این تفاوتها را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهیم:

 

 تفاوتهاى شخصى فردوسى و حافظ

 در این بخش سعى مى شود تا به اختصار و بدون تکرار مطالبى که در مباحث قبلى بدان اشاره شده است، ماحصل تفاوتهاى شخصى و روحیات فردى این دو شاعر بزرگ اجمالا بررسى گردد. رئوس اختلافات و تفاوتهاى شخصى فردوسى و حافظ به شرح زیر است:

 .1 فردوسى در خانواده‏اى متعین، دهقان و ثروتمند زاده مى شود و زندگى مى کند، در حالى که حافظ در خانواده‏اى فقیر و بى سرپرست و در سایه فداکاریهاى مادر رشد مى کند.

 .2 فردوسى کمتر به احوال شخصى و روحیات فردى خود مستقیما اشاره مى کند، در حالى که حافظ این روحیات را در شعر خود بیشتر نشان مى دهد.

 .3 فردوسى جز دوسه مورد، که رجال عصر خود، یعنى محمود و برادرش، را مى ستاید، به مدح کسى نمى پردازد، در حالى که حافظ بسیارى از رجال درجه اول و دوم دوران خود را ستایش مى کند. در میان 60هزار بیت شاهنامه حتى 0/01 آن مدح نیست، در حالى که از 5هزار بیت حافظ، تقریبا 0/10 آن یعنى 485 بیت در مدح است.

 .4 عشق فردوسى عشق به جمع است، اگرچه معشوق شخصى خود را نیز مى ستاید، ولى عشق حافظ همه‏جا فردى است، اگرچه حافظ جمع را دوست مى دارد و نگران سرنوشت اوست.

 .5 تصویر فردوسى از زن حماسى است، زن در نظر او کامل، مبارز، دلیر و مردانه، باتدبیر و پراستقامت است و سرنوشت زنانى چون فرانک و فرنگیس، گردآفرید، رودابه، تهمینه، شیرین و گردیه و جریره...، در این چارچوب، در شاهنامه رقم مى خورد، حال آن‏که زن مورد پسند حافظ، زنى غنایى است که علاوه بر آراستگیهاى ظاهرى چون زیبایى، داراى صفات بى وفایى، عهدشکنى، شهرآشوبى ، لولى‏وشى، دروغ وعده و قتال و سحرآمیز بودن است، در چارچوب برداشت شاعر از یک معشوق مسلّط عرفانى قرار مى گیرد که اهل ناز است. زن در شاهنامه چهره‏اى روشن دارد ولى در شعر حافظ زن به صورتى کلى، مبهم، ولى دوست‏داشتنى و قابل دل بستن مطرح مى گردد.

 .6 زندگى فردوسى یک‏رویه و روشن است و در آن ابهامى وجود ندارد، در حالى که حیات و زندگى عادى و هنرى و اجتماعى حافظ در فضایى مبهم، تردیدآمیز، کشدار و قابل تعبیر و تأویل مى گذرد. شناخت درون حافظ و عمق واقعى پیام او بسیار مشکل مى نماید، در حالى که درک زندگى و پیام فردوسى آسان است.

 .7 براى فردوسى شهر زادگاهش، طوس، در شاهنامه مطرح نمى شود و فردوسى بدان به عنوان شهرى که عامل دلبستگى است نمى نگرد، زیرا همه‏جاى ایران براى وى به عزّت طوس است و سراى اوست، در حالى که شیراز در شعر حافظ به مثابه بهشتى زمینى است:

 شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 و این نکته از آنجاست که براى فردوسى، وطن، سرزمینى بزرگ، با فرهنگى ویژه و با عظمت و بى انتهاست که ایران نام دارد و تلقى حافظ و مردم همزمان او از وطن، شیراز و دیارى است محدود که در آن زندگى مى کنند، اگرچه فرهنگ غالب آن ایرانى باشد.

 

 تفاوتهاى اجتماعى فردوسى و حافظ

 .1 فردوسى اصالت کار خود را در این مى داند که به خاطر نوع کار و هدفى که دارد از پرداختن به حال و همزمانى با مردم روزگار خود بپرهیزد و دور شود و کتابى بسازد که همزمانان و آیندگان از آن سود برند، در حالى که ارزش کار حافظ در همزمان و همدم شدن با مردم عصر خود او است. البته معنى این سخن آن نیست که فردوسى اوضاع و احوال زمانه خود را فراموش مى کند، زیرا همه مى دانیم که نظم شاهنامه‏واکنشى است که فردوسى از خود در برابر نظم جارى و همزمان روزگارش نشان مى دهد، بلکه معنى حرف ما آن است که شعر فردوسى، با دور شدن ظاهرى از زمان حال، نماد جاودانه واقعیتهاى تاریخى، من‏جمله عصر خود او مى شود، در حالى که حافظ با نزدیک شدن به واقعیتهاى عصر خود، جریان همزمان عصر خویش را افشا مى کند و تب و تاب زمان خویش را نشان مى دهد.

 .2 براى فردوسى، زندگى گذشتگان آیینه آیندگان و واقعیتهاى جهان گذشته به صورت اساطیر و حماسه‏ها است و راهى است براى شناخت زندگى و مسائل آن در ابدیت تاریخ، در حالى که حافظ معاصران خود را وسیله عبرت آیندگان مى شناسد:

 فردوسى:

 جهان‏آفرین تا جهان آفرید

 سوارى چو رستم نیامد پدید

 حافظ:

 مى خور که شیخ و زاهد و مفتى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 .3 فردوسى مبارزى است خوش‏بین و با اعتماد به نفس، مغرور و مطمئن از پیروزى جامعه ایرانى در سیر به سوى کمال و حافظ مبارزى است نومید که پیروزى را جز در جهان دیگر و به طرزى باطنى قابل حصول نمى شناسد، به عنوان مثال، فردوسى در نبرد دوازده رخ، که درواقع هر رخ ایرانى، نماینده یکى از هزاره‏ها و مظهر اقتدار دورانى ملت ایران است اجازه نمى دهد که حتى یک پهلوان تورانى بر دلاوران ایرانى پیروز گردد. رستم را هیچ‏کس شکست نمى دهد و کیخسرو، خود، مرگ و نوع مردن خود را انتخاب مى کند و جریره، مادر فرود، خود زمان مرگش را رقم مى زند. بیژن در چاه افراسیاب به نجات خود امیدوار است و مى داند که رستم به یارى او خواهد آمد و به همین جهت منیژه را از بن چاه مژده مى دهد:

 تو بشناس کاین مرد گوهرفروش‏

 که خوالیگرش مر تو را داد توش‏

 ز بهر من آمد به توران فراز

 وگرنه نبودش به گوهر نیاز

 ببخشود بر من جهان‏آفرین‏

 ببینم مگر پهن روى زمین‏

 رهاند مرا ز این غمان دراز

 تو را زین تکاپوى و گُرم و گداز

 یکى را بَرَد دیگر آرد به جاى‏

 جهان را نمانند بى کدخداى‏

 اما حافظ مأیوس و غمزده است و درد بى همدمى و نومیدى از آینده بزرگترین مشکل اوست:

 سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

 دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا جامى به من ده، تا برآسایم دمى

 زیرکى را گفتم این احوال بین خندید و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

 آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست‏

 عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى

 *

 جهان پیر است و بى بنیاد از این فرهاد کش فریاد

 که کرد افسوس و نیرنگش، ملول از جان شیرینم‏

 .4 شعر فردوسى جمعى است و شعر حافظ فردى، به عبارتى دیگر، آن مظهر اَعلاى شعر حماسى است و این نمونه اَجلاى شعر غنایى؛ فردوسى، حافظ عصر حماسى است و حافظ، فردوسى دوران غنایى؛ فردوسى زلال ادب حماسى است و حافظ ماحصل ادب غنایى ایران.

 .5 فردوسى قوّتها، توانمندیها، پیوندها و جنبه هاى استوارانه و مقاومت‏ساز جامعه را در گذشته و حافظ ضعفها، سستیها، گسستگیهاى جامعه عصر خود را نشان مى دهند؛ فردوسى از عظمتهاى ملى گذشته دریا مى سازد و حافظ حقارتهاى فردى و اجتماعى روزگار خود را کوه مى نماید، فردوسى، با برکشیدن فضیلتها، اعتلاى قدرت و توان پهلوانان، ایستادگى و دوام مبارزان، الگو هاى مثبت زندگى را ارائه مى دهد و حافظ، با نشان دادن منشهاى فاسد و گمراه و تباه، نمونه هاى منفى و زشت بدکارى و بدى روزگار خود را محکوم مى کند. حافظ، قطره محال‏اندیش است:

 خیال حوصله بحر مى پزد هیهات‏

 چه‏هاست در سر این قطره محال‏اندیش!!

 *

 فریدون بدیشان سخن برگشاد

 که خرّم زیید اى دلیران و شاد

 که گردون نگردد بجز بر بهى‏

 به ما بازگردد کلاه مهى‏

 پسند آمدش کار پولادگر

 ببخشیدشان جامه و سیم و زر

 بسى کردشان نیز فرّخ امید

 بسى دادشان مهترى را نوید

 که گر اژدها را کنم زیر خاک‏

 بشویم شما را سر از گرد، پاک‏

 جهان را همه سوى داد آوریم‏

 چو از نام دادار، یاد آوریم‏

 ص 1/70

 رستم:

 چنین گفت رستم به دستان سام‏

 که من نیستم مرد آرام و جام‏

 چنین یال و این چنگهاى دراز

 نه والا بود پروریدن به ناز

 اگر دشت کین آید و جنگ سخت‏

 بود یار یزدان پیروز بخت‏

 ببینى که در جنگ، من چون شوم‏

 چو با بور گلرنگ در خون شوم‏

 یکى ابر دارم به چنگ اندرون‏

 که همرنگ آب است و بارانش خون‏

 همى آتش افروزد از گوهرش‏

 همى مغز پیلان بساود سرش‏

 هرآن‏گه که جوشن به بر در کشم‏

 زمانه برآرد سر از ترکشم‏

 هرآن باره کو زخم گوپال من‏

 ببیند برو بازوى و یال من...

 اسب رستم:

 چو رستم بدان مادیان بنگرید

 مرآن کرّه پیلتن را بدید

 بپرسید رستم که این اسب کیست‏

 که از داغ دوروى رانش تهى است‏

 چنین داد پاسخ که داغش مجوى‏

 کز این هست هرگونه‏اى گفت‏وگوى‏

 خداوند این را ندانیم کس‏

 همى رخش رستمش خوانیم و بس‏

 *

 چنین گفت با نامور مهتران‏

 که گیتى مرا از کران تا کران‏

 اگر پیل با شیر کین آورد

 همه رخنه در داد و دین آورد

 نخواهم به گیتى جز از راستى‏

 که خشم خدا آورد کاستى‏

 تن آسانى از درد، رنج من است‏

 کجا خاک و آب است، گنج من است‏

 سپاهى و شهرى مرا یک سر است‏

 همه پادشاهى مرا لشکر است‏

 همه در پناه جهاندار بید

 خرامنده بید و بى آزار بید

 هر آن‏کس که دارد خورید و دهید

 سپاسى ز خوردن به من برنهید

 چرا گاهشان بارگاه من است‏

 هرآن‏کس که آید، سپاه من است‏

 وزان رفته نام‏آوران یاد کرد

 به داد و دهش گیتى آباد کرد

 356

 و از حافظ است:

 واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟!

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 که این همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 که این‏همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند...

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 عیب جوان و سرزنش پیر مى کنند

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند...

 .6 فردوسى به انعکاس مبارزات و تلاشها و کوششهایى که همگى جنبه بیرونى دارند، مى پردازد و شاعرى برون‏گراست، در حالى که حافظ نه‏تنها ظاهر زندگى مردم و عصر خود را به ایجاز بیان مى کند، آیینه‏اى است که درون زندگى و نقشهاى باطنى مردم روزگار خود را نیز نمودار مى سازد.

 .7 دید فردوسى از زندگى دیدى روشن و صریح و با یک چهره مشخص و ملموس است. در شعر او، حتى حیله‏ها، دورنگیها و نیرنگها به خوبى پیدا و مشهود است، در حالى که دید حافظ از حیات دیدى ترکیبى و گاهى انتزاعى است، حافظ چیزى را مى بیند و از آن چیزى دیگر را استنباط مى کند. در پشت پیداییها، پنهانیهایى را مى بیند و آیینه او غیب‏نماست، گویى حافظ چشم و دل و روح جامعه را بینا مى بیند و (دیدن) او با نفوذى به ماوراء واقعیتها همراه است.

 فردوسى و حافظ دو چشم ایرانند. یکى نگران گذشته است که مبادا فراموش شود و حال و آینده از دست برود؛ و دیگرى نگران حال است که مبادا از گذشته بِبُرد و بى آینده شود.

 بر این دو دیده حیران من هزار افسوس‏

 که با دو آینه، رویش عیان نمى بینم‏

 *

 جلوه بر من مفروش اى ملک‏الحاج که تو

 خانِه مى بینى و من خانه خدا مى بینم‏

 *

 هر دم از روى تو نقشى زندم راه خیال‏

 با که گویم که در این پرده چه‏ها مى بینم...

 .8 فردوسى تاریخ را زنده مى کند و حافظ خود تاریخى زندگى مى کند. فردوسى، اگرچه قهرمان‏پرور است، اما به ظاهر خود قهرمان عصر خویش نیست و همیشه به قهرمانان روزگاران کهن جان مى بخشد.

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 در حالى که حافظ، اگرچه قهرمان‏پرور نیست، اما براى عصر خود قهرمانى تاریخى است که در برابر حکّام ستمگر، رذالتها و نابسامانیهاى دورانش مى ایستد و به جاودانگى مى پیوندد. حافظ، درواقع، رند عالم‏سوز و مصلحت‏ناشناس و قهرمان شهر و سرزمین خویشتن است.

 .9 فردوسى دشمن تورانیان و در جست‏وجوى ر هایى ابدى از دست نفوذ انیران است و در دوران وى، محمود و عناصر حاکم ترک نمودار تورانیگرى بازگشته به شمار مى آیند. بنا بر این فردوسى به شدت و صراحت و مستقیما بر ریشه هاى این عناصر مخرّب فرهنگى و اجتماعى مى تازد و آنان‏را محکوم مى کند، در حالى که حافظ، اگرچه اسیر دوران تورانى است و توران شاهان را مى ستاید، اما به جاى ریشه‏ها و بازماندگان عناصر تورانى به اثرات منفى اخلاقى و اجتماعى و حتى فردى نفوذ تورانیان مى تازد. به عبارت دیگر، فردوسى تورانیان را به عنوان عاملان اصلى تباهى اجتماعى و فرهنگى مورد حمله قرار مى دهد، اما حافظ به نتایج فرهنگى و اجتماعى هجوم تورانیان مى تازد.

 .10 پند هاى اجتماعى فردوسى صریح و روشن و حکمت‏آمیز است:

 بگستر به گرد زمین داد را

 بکَن از زمین بیخ بیداد را

 تو گر دادگر باشى و پاک‏راى‏

 همى مژده یابى به دیگر سراى‏

 اما پند هاى حافظ ابهام‏آمیز و ایهام‏دار و غیرمستقیم و برانگیزنده تفکر انسانى است و گاهى با طنز و زمانى با جد همراه مى شود:

 در آستین مرقّع پیاله پنهان کن‏

 که همچو چشم صراحى زمانه خونریز است‏

 *

 خون خور و خامش نشین که آن دل نازک‏

 طاقت فریاد دادخواه ندارد

 .11 فردوسى اهل اختیار است و حافظ تسلیم جبر.

 .12 فردوسى علم‏گرا، منطقى و علت‏پسند است، در حالى که حافظ اهل عرفان و عشق و سلوک است.

 .13 قهرمان محبوب فردوسى رستم است و قهرمان مطلوب حافظ رند. قهرمان مورد نظر فردوسى از اعماق اسطوره، تاریخ و جامعه ایران برمى آید در حالى که قهرمان حافظ از دوران حافظ و اندیشه وى در جست‏وجوى انسان کامل طلوع مى کند.

 .14 در شعر فردوسى خون سرخ ایران را بر زمین ریخته مى بینیم و در شعر حافظ خونین‏دلى انسان روزگار حافظ را.

 

 تفاوتهاى هنرى شعر فردوسى و حافظ

 .1 فردوسى مثنوى‏سرا و حافظ غزلسرا است، اما هردو از حداکثر قابلیتها و ظرفیتهاى نوع ادبى مطلوب خود کاملا سود مى برند.

 .2 فردوسى داستان‏پرداز است و در داستانهایش به تفصیل توجه دارد، در حالى که حافظ داستان‏سرا نیست، ولى داستانها را خلاصه مى کند و نتیجه آن‏را مختصر و مفید، در یک جمله یا یک مصراع و بیت، ارائه مى دهد. فردوسى مشروح داستانها را باز مى گوید و حافظ عصاره و ماحصل آنها را ذکر مى کند.

 .3 فردوسى شاعر حماسى است و حافظ شاعر غنایى- به عبارتى دیگر شعر فردوسى رزمى است و سخن حافظ بزمى .

 .4 دید فردوسى برون‏نگرانه و آفاقى است، در حالى که دید حافظ درون‏نگرانه و انفسى. به همین جهت، قهرمانان اثر فردوسى نیز برونگرا و آفاقى هستند و شخصیتهاى شعر حافظ درونگرا و انفسى.

 .5 شخصیتهاى شاهنامه اجتماعى، شاد، امیدوار، نیرومند، مبارز و پویا و تسلیم‏ناپذیرند، در حالى که شخصیتهاى شعر حافظ خلوت‏گرا، اهل سکوت و مصلحت‏اندیش‏اند.

 .6 در شعر فردوسى، موسیقى حماسى شاد، افشاکننده، حرکت‏آفرین و پرجنبش و ملازم نبرد هاى بزرگ و صحنه هاى پیروزى و افتخار است، در حالى که، در شعر حافظ، موسیقى بزمى است و فراتر از خاموشى و مخصوص خلوتگاهها، بزمها و مویه‏گرانه و غمگین است:

 بس که در پرده چنگ گفت سخن‏

 بِبُرش موى تا نموید باز

 *

 به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها

 که از نهفتن آن، دیگ سینه مى زد جوش‏

 *

 .7 اکثر واژه هاى شعر فردوسى، در عین آن‏که به تمامى مقاصد شاعر را بیان مى دارند، تک‏معنایى و یکسویه و با غلبه الفاظ فارسى بر عربى مطرح مى شوند، در حالى که واژگان شعر حافظ منشورى چندمعنایى و اغلب عربى و اصطلاحى هستند.

 .8 بافت کلى کلام فردوسى صریح و روشن و براى همگان قابل فهم است و خواص و عوام نمى شناسد. به همین جهت، شاهنامه‏خوانى از دیرباز در میان همه طبقات جامعه مطلوب و محبوب بوده است در حالى که کلام حافظ مرموز، ایهام‏برانگیز و نیشدار و طنزآلود است، اما شگفتا که این کلام نیز، به دلیل همین ویژگیها، در میان خاص و عام مردم ایران راه مى گشاید و (فال حافظ) گویى پیام و کلام حافظ را به زبان و بیان باطنى و درونى مردم ایران بدل مى سازد. شاهنامه‏خوانى بازیافت امید و غرور افتخار و اعتماد به نفس مردم ماست و فال حافظ گشودن دریچه هایى به سوى امید و روشنى به شمار مى آید.

 .9 شعر فردوسى نمونه جامع ادب متعهد و هدف‏دار است، که لفظ و معنى آن متناسب با هدف و اندیشه فردوسى است در حالى که کلام حافظ بیشتر به نمونه‏اى از شعر ناب ساختارى مى ماند که در آن مفهوم، اعتبارى و فرعى است.

 .10 فردوسى، در بیان خود، از خاطرات جمعى ملت خویش سود مى برد و هر داستان را از کتابى یا حافظه‏اى فراهم مى آورد، در حالى که حافظ از (مشاهدات و تجربه هاى شخصى) خود سخن مى گوید. بدین ترتیب، فردوسى همیشه از خاطرات ملى سخن مى راند و حافظ از تجربه هاى شخصى.

 .11 کلام حماسى فردوسى سخنى است مفصل و مشروح، در حالى که حافظ در سخن غنایى خود زلالى تمام اندیشه هاى غنایى عنصر ایرانى را به زیبایى، موجز و مختصر بیان مى دارد.

 .12 فردوسى درد زنده بودن و زنده ماندن باافتخار و سربلندى را دارد و حافظ درد چگونه زنده بودن را.

 از ننگ چه گویى که مرا نام ز ننگ است‏

 و ز نام چه پرسى که مرا ننگ ز نام است‏

 .13 فردوسى از پیش مى داند که چه مى خواهد و براى آن سى سال صبورانه مبارزه مى کند، ولى حافظ نسبت به لحظه‏ها و، تناسب حوادث عکس‏العمل نشان مى دهد، بدین معنى در شعر فردوسى نوعى ثبات فکرى و اندیشه ثابت مشاهده مى شود، در حالى که در شعر حافظ با تغییرات و تلوّنها و دگرگونیهاى اجتماعى و فرهنگى زمانه روبرو مى شویم.

 .14 آگاهیهاى فردوسى از روزگار و زمانه و محیط اجتماعى و سیاسى و اخلاقى او تحت‏الشعاع ناخودآگاهیهاى جمعى و تاریخى او قرار مى گیرد. بنا بر این فردوسى کمتر از عصر خود سخن مى گوید، ولى نمونه هاى اندیشه کهن او جلوه‏اى در دوران معاصر دارند و اسطوره‏ها و واقعیتهاى کهن حرف او را در زمان حال مطرح مى کنند. در حالى که ناخودآگاهیهاى حافظ تحت تأثیر آگاهى دقیق شاعر از دوران و زمانه خود به واقعیتهاى ملموس دوران وى تبدیل مى شود و از همین‏جاست که هر پدیده ملموس عصر حافظ مى تواند یادآور الگویى کهن باشد.

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و حافظ

دکتر منصور رستگار فسایی

                                فردوسی و حافظ

                                     (بخش سوم)

 

 شباهتهاى کلّى فردوسى و حافظ

 على‏رغم تفاوتهاى عصر و منشهاى مغایرى که این دو شاعر را از هم جدا مى کند، در یک جمع‏بندى منطقى، درمى یابیم که این دو شاعر از جهات فراوانى به هم شبیه هستند؛ زیرا این دو بیش از هر شاعر دیگرى، ایرانى هستند و با سنتها، فرهنگ، گذشته و حال جامعه خود آشنا. این دو شاعر، در حقیقت، دوروى سکه تمدن، فرهنگ، تاریخ و گذشته درازمدت ملت ما به شمار مى آیند که کلام آنها سکه رایج دورانهاى متمادى، با خصلتهاى گوناگون و منشهاى متفاوت اعصار و قرون، گردیده است. وجوه این تشابهات را به اختصار مى توان چنین برشمرد:

 .1 هردو شاعر از شعر خود به عنوان وسیله‏اى ماندگار براى تأثیرگذارى استفاده مى کنند و مى دانند که سخن آنها ماندگار و پایدار و صاحب نفوذ است. این ابیات از فردوسى است که پیشاپیش جاودانگى و تأثیر شعر خود را مى شناسد:

 چو این نامور نامه آید به بن‏

 ز من روى کشور شود پر سخن‏

 از آن پس نمیرم که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 هرآن‏کس که دارد هُش و راى و دین‏

 پس از مرگ بر من کند آفرین‏

 9/2886

 *

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 بر این نامه بر سالها بگذرد

 همى خواند آن‏کس که دارد خرد

 5/1275

 *

 چو گفتار دهقان بیاراستم‏

 بدین خویشتن را نشان خواستم‏

 که ماند ز من یادگارى چنین‏

 بر او آفرین، کو کند آفرین‏

 پس از مرگ بر من که گوینده‏ام‏

 بدین، نام جاوید جوینده‏ام‏

 8/2354

 و این اشعار از حافظ است که دقیقا نفوذ و جاودانگى کلام خود را هم در میان معاصران و هم در آیندگان پیش‏بینى مى کند:

 غزل گفتى و در سفتى بیا و خوش بخوان حافظ

 که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 غ 3

 *

 باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر

 مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏

 غ 14

 *

 در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

 سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 غ 4

 زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

 که گفته سخنت مى برند دست به دست‏

 غ 20 ح‏

 سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

 که شعر حافظ شیرین‏سخن ترانه توست‏

 غ 35

 حسد چه مى برى اى سست‏نظم بر حافظ

 قبول خاطر و لطف سخن، خدا داد است‏

 غ 37 ح‏

 حافظ چه طرفه شاخه‏نباتى است کلک تو

 کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است‏

 غ 40

 عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ

 بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

 غ 42

 حافظ چو آب لطف ز نظم تو مى چکد

 حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت‏

 غ 87

 .2 هردو شاعر زبان تمنیات و آرزو هاى مردم عصر خویش‏اند، آرمانهاى قابل اعتناى زمان خود را مى شناسند و در جهت تحقق آن مبارزه مى کنند. فردوسى آرمانهاى جامعه خود را چنین مى نماید:

 به راه فریدون فرّخ رویم‏

 نیامان کهن بود اگر مانویم‏

 هرآن‏کس که در هفت کشور زمین‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

 نماینده رنج درویش را

 زبون داشتن مردم خویش را

 سرافراشتن سر به بیشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماینده رنج‏

 همه سر به سر نزد من کافرند

 وز آهرمن بدکنش بدترند

 هر آن دینور کو نه بر دین بود

 ز یزدان و از منش نفرین بود

 1/130

 چو خواهى که داردت پیروزبخت‏

 جهاندار با لشکر و تاج و تخت‏

 ز چیز کسان دست کوتاه کن‏

 روان را سوى راستى راه کن‏

 نوازنده مردم خویش باش‏

 نگهبان کوشنده درویش باش‏

 چو بخشنده باشى و فریادرس‏

 نیازد به تاج و به تخت تو کس‏

 ز شاهان هرآن‏کس که بیدار بود

 جهان را ز دشمن نگهدار بود

 ز دشمن ندیدند هرگز بدى‏

 بیفزودشان فرّه ایزدى‏

 9/2752

 به علاوه، همه داستانهاى شاهنامه به نوعى با کرامت و عزّت انسان ایرانى، عدالت‏خواهى او، آزادگى و آزاداندیشى وى همراه است و قهرمانان شاهنامه در رفتار و اندیشه هاى خود معلمان واقعى ایرانیان هستند و فردوسى با برکشیدن آنان، درواقع، آرمانهاى ایرانى را به جلوه مى گذارد. حافظ نیز چنین خصلتى را به کمال دارد، اما از آنجا که او غزلسرا است و فرصتى بسیار براى توضیح و تبیین عقاید خود ندارد، در ابیاتى کوتاه و رسا به بیان مافى ضمیر خود مى پردازد و کلامش عصاره آرزو هاى مردم دوران اوست:

 ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏

 به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

 غ 171

 *

 توانگرا دل درویش، خود، به دست آور

 که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

 غ 176

 *

 نیکنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار

 بدپسندى جان من برهان نادانى بود

 غ 212

 دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت‏

 دائما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

 غ 250

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند

 ما از برون در شده مغرور صد فریب‏

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند

 .3 فردوسى و حافظ هردو آیینه‏دار جامعه و فرهنگ خویش‏اند. اما، با این تفاوت که فردوسى تفکر رستمى دارد که گذشتگان و فرهنگ مثبت و قوّتهاى آنان را مى نماید و حافظ "رندانه" ضعفها و نابسامانى هاى اجتماعى و فرهنگى معاصران خود را بازمى گوید. فردوسى تفکر رستمى را در شاهنامه چنین مى نماید:

 مبادا چنین هرگز آیین من‏

 سزا نیست این کار در دین من‏

 که ایرانیان را به کشتن دهیم‏

 خود اندر جهان تاج بر سر نهیم‏

 منم پیش، هرگه که جنگ آیدم‏

 اگر پیش، جنگ نهنگ آیدم‏

 تو را گر همى یار باید، بیار

 مرا یار هرگز نیاید به کار

 مرا یار در جنگ یزدان بود

 سر و کار با بخت خندان بود

 تویى جنگ‏جوى و منم جنگ خواه‏

 بگردیم یک با دگر بى سپاه...

 و حافظ مردم ریاکار، تنگ‏نظر و متلوّن‏المزاج زمان خود را چنین نشان مى دهد:

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند!!

 *

 اى دل طریق رندى، از محتسب بیاموز

 مست است و در حق او کس این گمان ندارد

 *

 خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نى بخش‏

 که ساز شرع از این افسانه بى قانون نخواهد شد

 *

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟

 *

 عقاب جور گشاده است بال در همه شهر

 کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 *

 مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

 کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 *

 مى خور که شیخ و زاهد و مفتى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 .4 هردو شاعر دیندار مسلمان و در مذهب خود استوارند. فردوسى مسلمانى شیعى است و حافظ مسلمانى آگاه به تفسیر و قرائات و حافظ قرآن مجید. اما اعتقاد مذهبى حافظ در شعر او بیشتر از اعتقاد دینى فردوسى در شعرش امتداد و گسترش دارد، زیرا کلام فردوسى، جز در مقدمات کتاب، فرصتى براى ارائه عقاید شخصى و مذهبى فردوسى، ایجاد نمى کند و اگر هم فردوسى سخنى از مذهب خود مى گوید، در جواب محمود و نزدیکان اوست که داشتن مذهب شیعى را بر فردوسى خرده گرفته‏اند و فردوسى ناگزیر به جواب دادن و پافشارى بر اعتقادات خود شده است، اما حافظ در هر غزل و بیتى مى تواند از باور هاى خود به گونه هاى مختلف سخن بگوید. از فردوسى است:

 اگر چشم دارى به دیگر سراى‏

 به نزد نبى و وصى گیر جاى‏

 گرت ز این بد آید گناه من است‏

 چنین است و این دین و راه من است‏

 بر این زادم و هم برین بگذرم‏

 چنان دان که خاک پى حیدرم‏

 1/20/112

 و از حافظ است:

 صبح خیزى و سلامت طلبى چون حافظ

 هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم‏

 *

 عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ

 قرآن ز بر بخوانى با چارده روایت‏

 *

 ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

 به قرآنى که تو در سینه دارى‏

 *

 ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

 لطایف حکما با کتاب قرآنى‏

 .5 هردو شاعر شخصیتهایى خاص را برمى کشند. در شاهنامه، صدها پهلوان و شاه و وزیر و دبیر مطرح مى شوند، که بحث از آنها در این فرصت کم نمى گنجد، اما حافظ نیز شخصیتهایى را مى پرورد چون رند، پیر مغان، مغبچه، ساقى، صوفى، شیخ و... هریک از این شخصیتها، در مجموعه کلامى و بیانى این دو شاعر، داراى ویژگیهاى منحصر به فرد مى باشند، اما تفاوت شخصیتهاى مخلوق فردوسى با حافظ در آن است که شخصیتهاى فردوسى برآمده از اساطیر و تاریخ ایران‏اند و پیشتر از فردوسى نیز مطرح بوده‏اند و به قول خود فردوسى:

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 نمیرم از این پس که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 اما شخصیتهاى برساخته حافظ بى سابقه و نمادین و کلى هستند، اما انطباق‏پذیر با شخصیتها و مردم هر روزگار، بویژه عصر حافظ:

 صوفى سر خوش از این دست که کج کرد کلاه‏

 به دو جام دگر آشفته شود دستارش‏

 *

 صوفى شهر بین که چون لقمه شبهه مى خورد

 پار دمش دراز باد این حیوان خوش‏علف‏

 غ 290

 دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما

 چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 *

 دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد

 گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

 *

 پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

 گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 .6 فردوسى و حافظ هریک در نوعى از شعر خبرویت و تسلط دارند؛ فردوسى مثنوى‏ساز حماسه‏پرداز است و حافظ غزلسراى غنایى. تفاوتهاى اصلى شعر این دو نیز على‏الاصول به معیارها و مقیاسهاى حاکم بر حماسه و شعر غنایى مربوط مى شود، به عنوان مثال، موسیقى در شعر فردوسى اکثرا موسیقى رزم است و بانگ طبل و کارنایها و شیپورها، مهره در جام‏زدنها، خروش اسبان و شیهه آنان همه‏جا شنیده مى شود و فریاد غرّش پهلوانان همه‏جا به گوش مى رسد که یادآور کلام شاعرى است حماسه‏پرداز و آشنا با موسیقى رزم:

 چو آواز رستم شب تیره ابر

 بدرّد دل و گوش غرّان هژبر

 اما موسیقى در شعر حافظ تابع اصول شعر غنایى است. نواى چنگ و بربط و عود، آواز لطیف گویندگان و نالیدن ابریشم و بانگ مغنیان حاکى از شعرى بزمى و شاعرى بزم‏نشین است. جالب این است که، اگرچه حافظ مثنوى و قصیده نیز مى سازد، اوج کلامش غزل است و اگرچه به فردوسى اشعار دیگرى نیز منسوب است، هیچ‏یک اعتبار مثنوى رزمى او را ندارند.

 .7 فردوسى و حافظ، هردو، نوعى شخصیت خاص و دوست‏داشتنى و آرمانى را در شعر خود برمى کشند. رستم شخصیت محبوب فردوسى است:

 جهان‏آفرین تا جهان آفرید

 سوارى چو رستم نیامد پدید

 و (رند) شخصیت محبوب حافظ است:

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏

 رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏

 غ 84

 *

 به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏

 بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 غ 197

 .8 هردو شاعر از شعر براى کارکردى اجتماعى استفاده مى کنند. حماسه فردوسى طبعا اجتماعى‏ترین نمونه از شعر است که تمام جزئیات زندگى مردم ایران را به تماشا مى گذارد. اصولا حماسه‏ها بازتاب نیاز هاى اجتماعات بشرى و واکنش انسان در برابر مشکلات و مصائب طبیعى، اجتماعى و سیاسى، در ادوار مختلف، به شمار مى آیند. شعر حافظ نیز، اگرچه غزل است و غنایى و مستقیما غزل را با مسائل اجتماعى کارى نیست، اما حافظ در کمتر غزلى است که نظرى به مسائل جامعه و شرایط سیاسى و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى حاکم بر آن نداشته باشد:

 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش‏

 که دور شاه شجاع است، مى دلیر بنوش‏

 شد آن‏که اهل نظر بر کناره مى رفتند

 هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش‏

 به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها

 که از نهفتن آن دیگ سینه مى زد جوش‏

 ز کوى میکده دوشش به دوش مى بردند

 امام شهر که سجّاده مى کشید به دوش‏

 رموز مصلحت ملک خسروان دانند

 گداى گوشه‏نشینى تو حافظا مخروش‏

 غ 278

 .9 هردو شاعر به سفر بى علاقه و به شهر خود دلبسته‏اند. فردوسى همه عمر در طوس مى ماند و جز مدتى کوتاه، آن هم به غزنین یا نواحى نزدیک، به جایى سفر نمى کند و حافظ نیز همیشه در شیراز مى ماند و تنها سفرى کوتاه به یزد و هرمز انجام مى دهد و معتقد است که:

 نمى دهند اجازت مرا به سیر و سفر

 نسیم خاک مصلّى و آب رکناباد

 غ 97

 *

 من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش‏

 در عشق دیدن تو هوا خواه غربتم‏

 غ 306

 شگفتا که اساس حماسه هاى فردوسى بر سفر است و او چه بسیار سفر هاى دور و دراز قهرمانان را توصیف مى کند، ولى خود اهل سفر نیست و هردو این بزرگان از مرکز یک شهر به تسخیر دل جهانیان مى پردازند.

 .10 هردو در کار شاعرى خود بى همتا هستند؛ فردوسى در حماسه‏سرایى و حافظ در غزلسرایى.

 .11 هردو از داستانهاى گذشتگان سود مى برند، اما فردوسى این داستانها را به تفصیل بیان مى دارد و حافظ این داستانها را خلاصه مى کند و گاهى به یک مصراع یا بیت تبدیل مى نماید. فردوسى علاقه هاى خود را تاریخى مى کند و تاریخ و قهرمانان آن‏را، به لطیف‏ترین بیانى، جاودانگى مى بخشد، اما حافظ وقایع را تاریخى مى سازد. فردوسى قهرمانان خود را با خوش‏بینى برمى کشد تا الگویى همیشگى براى منشهاى بلند ارائه کند و حافظ اغلب شخصیتهاى خود را با بدبینى مى آفریند تا خرابى وضع زمان خود را به تماشا بگذارد. از سویى دیگر، فردوسى تاریخ را زنده مى کند و حافظ تاریخى زندگى مى کند.

 .12 هردو به طبیعت و زیباییهاى آن علاقه‏مندند و در کلام هریک از آنان طبیعتى زنده و شاداب مورد نظر قرار دارد:

 همى رفت پویان به جایى رسید

 که اندر جهان روشنایى ندید

 شب تیره چون روى زنگى سیاه‏

 ستاره نه پیدا، نه خورشید و ماه‏

 تو خورشید گفتى به بند اندرست‏

 ستاره به خمّ کمند اندرست‏

 وز آنجا سوى روشنایى رسید

 زمین پرنیان دید و یکسر خوید

 جهانى ز پیرى شده نوجوان‏

 همه سبزه و آبهاى روان...

 بخفت و بیاسود از رنج تن‏

 هم از رخش غم بد، هم از خویشتن‏

 چو در سبزه دید اسب را دشتوان‏

 گشاده زبان سوى او شد دوان‏

 2/99/438

 و از حافظ است:

 گل بى رخ یار خوش نباشد

 بى باده بهار خوش نباشد

 طرف چمن و طواف بستان‏

 بى لاله عذار خوش نباشد

 رقصیدن سرو و حالت گل‏

 بى صوت هزار خوش نباشد

 باغ گل و مل خوش است لیکن‏

 بى صحبت یار خوش نباشد

 غ 159

 .13 براى هردو، گذشته جامعه ایران اعتبارى ویژه دارد. در آرمان فردوسى، ایران عصر ساسانى و فرهنگ ساسانى بسیار معتبر است و شاهنامه انعکاس فرهنگ ساسانى در آیینه عصر سامانى است و باز نماینده جهان‏بینى روزگارى است که فرهنگ تابناک آن با سیاست محمود غزنوى به ضعف گرایید و با استیلاى سلجوقیان به کلى از میان رفت. اساس حماسه ملى ایران بر نبرد جاودانى میان نیکى و بدى، روشنایى و تاریکى است... شاهنامه پیامى است به مردم ایران براى برانگیختن روح پایدارى در برابر خطرها... و رستم مظهر نیروى پایدارى ایران در برابر انیران است. او مهاجمان را تار و مار کرد و ایرانیان را نجات داد و بعد از آن هم تا پایان عمر نگهبان ایران بود...

 "... جلوه دیگر چهره ممتاز حافظ، ایرانى‏اندیشى اوست. در آن دوره که سرزمین ایران پایمال سُم ستوران مهاجمانى از چند سوى و ملت ایران دستخوش خفقان و اختناق بود و، تنها به طور مستمر، کوشش شده بود که ایرانیان ایرانى بودن خود را فراموش کنند، خواجه شیراز، بعد از داناى طوس، شاید تنها کسى است از اهل اندیشه و قلم که در آن روزگار فرهنگ ایرانى دارد و به ایران مى اندیشد و آن‏چنان است که یک ایرانى باید باشد، این اصیل‏ترین رنگ شعر حافظ است؛ سخنش، پیام آشنا شنیده و آن‏را به جان و دل عزیز داشته است. حافظ به ایران مى اندیشد و مثل یک ایرانى مى اندیشد، البته توقع نباید داشت که دریافت او از ایران در ششصد سال پیش درست مثل دریافت ایرانیان امروز، مثل دریافت بهار و دهخدا باشد، اما در اوضاع و احوال آن روز، اندیشه او اندیشه ایرانى است."

 .14 هردو شاعر زبانى روشن و رسا و خورشیدوار دارند، اما فردوسى این زبان را با تفصیل و سادگى و شرح و بسطها و توصیفهاى کلان همراه مى سازد و حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

 شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود

 شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 .15 هردو شاعر ظلم‏ستیز، عدالت‏جو و حامى ارزشهاى اخلاقى و منشهاى مثبت اجتماعى هستند. فردوسى ظلم را از هیچ‏کس نمى پسندد و همه‏جا دادخواهى و دادجویى و دادگرى را مى ستاید:

 چنین گفت نوشیروان قباد

 که چون شاه را سر بپیچد ز داد

 کند چرخ منشور او را سیاه‏

 ستاره نخواهد ورا نیز شاه‏

 7/1921

 ستم، نامه عزل شاهان بود

 چو درد دل بى گناهان بود

 ستایش نبرد آن‏که بیداد بود

 به تخت و به گنج مهى شاد بود

 7/1921

 ز گردون نتابد ببایست ماه‏

 چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏

 به پستانها در، شود شیر خشک‏

 نبوید به نافه درون نیز، مشک‏

 و از حافظ است:

 ز مهربانى جانان طمع مبر حافظ

 که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 غ 176

 بر دلم گرد ستمهاست، خدایا مپسند

 که مکدّر شود آیینه مهرآیینم‏

 غ 347

 ساقى به جام عدل بده باده تا گدا

 غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

 غ 181

 جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت‏

 کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

 غ 237

 دور فلکى یکسره بر منهج عدل است‏

 خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل‏

 غ 298

 جویبار ملک را آب روان، شمشیر توست‏

 تو درخت عدل بنشان، بیخ بدخواهان بکن‏

 غ 382

 .16 کتاب هردو شاعر در خانه هر ایرانى راه مى یابد و در کنار قرآن مجید مى نشیند و شگفتا که، به قول یکى از محققان بزرگ، در شاهنامه‏یک‏بار تمام محتویات قرآن تفسیر مى شود و به قول خود حافظ:

 ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

 لطایف حکما با کتاب قرآنى‏

 هردو این کتابها، در سفر و حضر، همراه ایرانیان بوده‏اند. شاهنامه‏خوانى فنّى خاص شده است و فال گرفتن با حافظ و یارى خواستن از نفس مبارک حافظ، به صورت سنتى ملى، در ایران درآمده است. بدین ترتیب، کتاب این دو شاعر از حدّ یک کتاب ادبى فراتر رفته و به پاسخنامه یک نیاز عمومى جامعه ایرانى تبدیل شده است. ملت ما با شاهنامه‏خوانى غرور بى زمان و مکان خود را باز مى یابند و عزت تاریخى و سربلندیهاى کهن خویش را به یاد مى آورند و با حافظخوانى دریچه‏اى براى ر هایى از نومیدیها و دلزدگیهاى همه روزگاران، در برابر خود مى گشایند.

 .17 هردو خانواده‏دوست، علاقه‏مند به همسر و فرزندان خویش‏اند و هردو نفر، با اندوه تمام، شاهد مرگ یکى از فرزندان خویش‏اند و در آن سوک‏سرایى مى کنند؛ فردوسى از همسر خود چنین یاد مى کند و او را مى ستاید:

 بدان تنگى اندر بجَستم ز جاى‏

 یکى مهربان بودم اندر سراى‏

 خروشیدم و خواستم ز او چراغ‏

 برفت آن بت مهربانم ز باغ‏

 بدو گفتم اى بت، نیم مرد خواب‏

 یکى شمع پیش آر چون آفتاب‏

 بنه پیشم و بزم را ساز کن‏

 به چنگ آر چنگ و مى آغاز کن‏

 مى آورد و نار و ترنج و بهى‏

 زدوده یکى جام شاهنشهى‏

 دلم را به هر کار پیروز کرد

 که بر من شب تیره، نوروز کرد

 بدان سرو بن گفتم اى ماهروى‏

 یکى داستان امشبم بازگوى‏

 که دل گیرد از مهر و فرّ تو، مهر

 بدو اندرون خیره ماند سپهر

 مرا مهربان یار بشنو چه گفت‏

 از آن پس که گشتیم با کام جفت‏

 بپیماى مى تا یکى داستان‏

 بگویمت از گفته باستان‏

 بگفتم بیاراى بت خوب‏چهر

 بخوان داستان و بیفزاى مهر

 5/9/37

 و این بیت را شاید پس از مرگ همین زن مى سازد و مى گوید:

 نگارا، بهارا کجا رفته‏اى‏

 که آرایش باغ بنهفته‏اى‏

 و حافظ نیز درباره همسر خود چنین مى سراید و او را ستایش مى کند:

 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است‏

 شمشاد خانه پرور من از که کمتر است‏

 غ 30

 فردوسى در مرگ فرزند مى نالد:

 مگر بهره برگیرم از پند خویش‏

 براندیشم از مرگ فرزند خویش‏

 مرا بود نوبت، برفت آن جوان‏

 ز دردش منم چون تنى بى روان‏

 شتابم همى تا مگر یابمش‏

 چو یابم، به بیغاره بشتابمش‏

 که نوبت مرا بود، بى کام من‏

 چرا رفتى و بردى آرام من‏

 ز بدها تو بودى مرا دستگیر

 چرا راه جستى ز همراه پیر

 مگر همرهان جوان یافتى‏

 که از پیش من تیز بشتافتى‏

 جوان را چو شد سال بر سى و هفت‏

 نه بر آرزو یافت گیتى و رفت‏

 برفت و غم و دردش ایدر بماند

 دل و دیده من به خون درنشاند

 همانا مرا چشم دارد همى‏

 ز دیر آمدن خشم دارد همى...

 و حافظ هم در غم فرزند، ناله سر مى دهد:

 بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل کرد

 باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

 طوطئى را به خیال شکرى دل‏خوش بود

 ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

 قرّةالعین من آن میوه دل یادش باد

 که خود آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

 ... آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ‏

 در لحد ماه کمان‏ابروى من منزل کرد...

 و باز در دو بیت دیگر مى نالد؛

 دلا دیدى که آن فرزانه فرزند

 چه دید اندر خم این طاق رنگین‏

 به جاى لوح سیمین در کنارش‏

 فلک بر سر نهادش لوح سنگین‏

 و طبعا هردو از مرگ عزیزان بیزارند، اما فردوسى مرگ‏ستیز است و حافظ با توجه به روحیه عرفانى خود، مرگ‏اندیش. از فردوسى است:

 بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ‏

 هم ایدر تو را ساختن نیست برگ‏

 7/2261

 *

 ز باد آمده بازگردد به دم‏

 یکى داد خواندش دیگر، ستم‏

 8/2278

 *

 دم مرگ چون آتش هولناک‏

 ندارد ز برنا و فرتوت باک‏

 2/433

 *

 دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ‏

 ر هایى نیابد از او بیخ و برگ‏

 3/826

 *

 ز مردن مرا و تو را چاره نیست‏

 درنگى‏تر از مرگ، پتیاره نیست‏

 3/852

 *

 همه مرگ رأییم تا زاده‏ایم‏

 به بیچارگى دل بدو داده‏ایم‏

 7/1908

 *

 هرآن‏کس که زاید، ببایدش مُرد

 اگر شهریار است اگر مرد خرد

 7/1911

 *

 و از حافظ است:

 تراز کنگره عرش مى زنند صفیر

 ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟

 مجو درستى عهد از جهان سست نهاد

 که این عجوزه عروس هزارداماد است‏

 نشان عهد وفا نیست در تبسّم گل‏

 بنال بلبل بیدل که جاى فریاد است‏

 .18 هردو شاعر به شدت مجذوب زیبایى هستند، اگرچه زیبایى براى هریک از این دو معانى و مفاهیم خاص خود را دارد؛ زیبایى مورد نظر فردوسى، در زنان، در طبیعت و در همه افکار و اندیشه‏هایش، برآیند دید کلى او از حماسه‏پردازى است و دید زیبایى‏پسند حافظ مدیون توجه عمیق او به ادب غنایى و معشوق عرفانى و بهشتى.

 زیبایى معشوق در نظر فردوسى:

 پس پرده او یکى دختر است‏

 که رویش ز خورشید نیکوتر است‏

 ز سر تا به پایش به کردار عاج‏

 به رخ چون بهشت و به بالاى ساج‏

 بر آن سفت سیمینش، مشکین کمند

 سرش گشته چون حلقه پایبند

 رخانش چو گلنار و لب ناردان‏

 ز سیمین برش رسته دو ناردان‏

 دو چشمش بسان دو نرگس به باغ‏

 مژه تیرگى برده از پرّ زاغ‏

 دو ابرو بسان کمان طراز

 بر او توز پوشیده از مشک و ناز

 بهشتى است سرتاسر آراسته‏

 پرآرایش و دانش و خواسته‏

 خالقى مطلق 1/184/293

 و مثال این ابیات از داستان رستم و سهراب:

 سخن گفتن آمد نهفته به راز

 در خوابگه نرم کردند باز

 یکى بنده شمعى معنبر به دست‏

 خرامان بیامد به بالین مست‏

 پس پرده اندر، یکى ماه‏روى‏

 چو خورشید تابان پر از رنگ و بوى‏

 دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

 به بالا به کردار سرو بلند

 روانش خرد بود و تن جان باک‏

 تو گویى که بهره ندارد ز خاک‏

 دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

 سر زلف چون حلقه پایبند

 و از حافظ است:

 زلف آشفته و خوى‏کرده و خندان‏لب و مست‏

 پیرهن چاک و غزل‏خوان و صراحى در دست‏

 نرگسش عربده‏جوى و لبش افسوس‏کنان‏

 نیمه‏شب، دوش، به بالین من آمد بنشست‏

 سر فراگوش من آورد به آواى حزین‏

 گفت اى عاشق شوریده من خوابت هست؟!

 .19 در هردو شاعر نوعى دید فلسفى مشترک وجود دارد که معمولا از آن به غنیمت شمردن دم و دریافتن نقد حال و اغتنام فرصتها و لذّتها و شادیها تعبیر مى شود و بعد از ظهور خیام از آن به فلسفه خیامى یاد مى کنند. برمبناى این دید فلسفى رنج جهان با باده فراموش مى شود. و گذران بودن عمر شادى را باعث مى آید، عمر آن‏قدر شتابزده مى گذرد که جز با مرکب مستى و بى خبرى نمى توان به گرد آن رسید و از همین‏جاست که، على‏رغم آن‏که در حماسه‏ها معمولا سخن از اختیار است و پهلوانان خودخواسته به مصاف دشمنان مى شتابند، اما همگى در مقابل سرنوشت، مقهور و مجبور مى نمایند و از همین‏جاست که واکنش فردوسى و حافظ در برابر رویدادها همیشه چنان است که از اختیار شروع مى کنند و با جبر به پایان مى رسند. به عنوان مثال، در رستم و سهراب مى خوانیم:

 چو فردا بیاید به دشت نبرد

 به کشتى همى بایدم چاره کرد

 بکوشم ندانم که پیروز کیست‏

 ببینم تا راى یزدان به چیست‏

 کز اویست پیروزى و دستگاه‏

 همو آفریننده هور و ماه...

 در مرگ آن کس بکوبد که پاى‏

 به اسپ اندر آرد بجنبد ز جاى‏

 همه مرگ راییم پیر و جوان‏

 به گیتى نماند کسى جاودان‏

 چنین است کردار چرخ بلند

 به دستى کلاه و به دیگر کمند

 چو شادان نشیند کسى با کلاه‏

 به خمّ کمندش رباید ز گاه‏

 به رستم چنین گفت کاووس کى‏

 که از کوه البرز تا برگ نى‏

 همى رُفت خواهد به گردش سپهر

 نباید فکندن بدین خاک مهر

 و در رستم و اسفندیار مى بینیم:

 چنین گفت با رستم اسفندیار

 که از تو ندیدم بد روزگار

 بهانه تو بودى، پدر، بد، زمان‏

 نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان‏

 زمانه بیازید چنگال تیز

 نبد ز او مرا روزگار گریز

 و حافظ نیز چنین ادعا مى کند:

 چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

 من آنم که زبونى کشم از چرخ فلک‏

 اما سرانجام بدین مرحله مى رسد:

 سپهر بر شده پرویز نى است خون‏افشان‏

 که خرده‏اش سر کسرى و تاج پرویز است‏

 در آستین مرقع پیاله نهان کن‏

 که همچو چشم صراحى زمانه خونریز است‏

 بسیارى از اشعار حافظ درباره شراب و تفکرات خیامى و رندانه از همین نوع تفکر سرچشمه مى گیرد. عشق در زندگى هردو شاعر نقشى مهم دارد، اگرچه فردوسى همچون دیگر حماسه‏پردازان کمتر به عشق فردى خود مى پردازد، اما در عین حال به انواع مختلف، عاشقى و شیفتگى خود را مى نماید:

 الف. فردوسى به طور پراکنده از بت مهربان، مهربان‏یار و معشوق خویش سخن مى راند:

 مرا مهربان‏یار بشنو چه گفت‏

 پس از آن‏که گشتم با کام جفت...

 بگفتم بیاراى بت خوب‏چهر

 بخوان داستان و بیفزاى مهر...

 بدان تنگى اندر بجستم ز جاى‏

 یکى مهربان بودم اندر سراى‏

 خروشیدم و خواستم ز او چراغ‏

 برفت آن بت مهربانم ز باغ‏

 بدان سرو بن گفته‏ام اى ماه‏روى‏

 یکى داستان امشبم بازگوى‏

 ب. زندگى فردوسى برآیند عشق به ایران، ارزشهاى قومى و فرهنگى و مذهبى ایرانى اوست و از کلمه به کلمه سخنان وى عشق به این دیار و ارزشهاى آن مى تراود و همین عشق است که بیش از سى سال رشته‏اى بر گردن وى مى افکند و بدون آن‏که از رنجهاى گوناگون و دشواریهاى مختلف بهراسد، چون کوهى استوار مى ماند و به نظم حماسه ملى ایران مى پردازد.

 ج. فردوسى به قهرمانان شاهنامه و حوادث مربوط به آنان عشق مى ورزد و پهلوانانى چون رستم و حتى اسب او (رخش) را عاشقانه دوست مى دارد و به قول نظامى عروضى: "فردوسى... بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد تا آن کتاب (شاهنامه) تمام کرد و الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید و کدام طبع را قوّت آن باشد که سخن را بدان درجه رساند که او رسانیده است. در نامه‏اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:

 یکى نامه فرمود نزدیک سام‏

 سراسر درود و نوید و خرام‏

 نخست از جهان‏آفرین یاد کرد

 که هم داد فرمود و هم داد کرد

 و از او باد بر سام نیرم درود

 خداوند شمشیر و گوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده کرگس اندر نبرد

 فزاینده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سیاه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم..."

 نکته مهم آن است که عشق شخصى خود فردوسى، در داستانهاى شاهنامه، تحت‏الشعاع عشق قهرمانان به میهن و ارزشهاى انسانى و ایرانى قرار مى گیرد و به همین جهت در شاهنامه عشق شخصى فردوسى کمتر مجالى براى نمود پیدا مى کند، در حالى که در حافظ عشق به عنوان اصلى‏ترین غرض شاعر و مهم‏ترین محرک سخنورى او محسوب مى شود. عشق براى حافظ، هم به عنوان یک پدیده شخصى و هم به عنوان یک ضرورت عرفانى و هم به عنوان بخشى از دلبستگیهاى اجتماعى و فرهنگى و اخلاقى شاعر، معنایى ویژه و جایگاهى خاص دارد، اما عشق اجتماعى، که در غزلهاى رندانه حافظ بیشتر جلوه‏گرى مى کند، تابع عشق معنوى و عرفانى حافظ است. حافظ در غزلهاى عاشقانه خویش یکدست‏تر، شخصى‏تر و خصوصى‏تر و با وحدت کلامى گسترده‏تر جلوه مى کند. در بررسى آمارى انواع غزلهاى حافظ، با توجه به خط افقى ابیات غزلها و محور عمودى آنها یعنى، همبستگى و کلیت غزل، به این نتیجه رسیده‏ایم که در یکصد غزل اول دیوان حافظ، در 436 مورد، گفت‏وگو از عشق است و در 117 مورد، از عرفان؛ در 92 مورد، از شراب و در 67 مورد مدح و در 48 مورد، رندى و بقیه موارد چون پند و اندرز و فلسفه و فخریه و قلندرى و طبیعت و خیامى بین 18 تا 30 مورد. مى توان از این آمار چنین نتیجه گرفت که عشق سرمایه اصلى شعر حافظ است و تمام عناصر دیگر کلام وى، از عرفان، شراب و مدح و...، در سایه عشق قرار مى گیرند، به عنوان نمونه، اگر 118 مورد توجه به عرفان و 92 مورد عنایت به شراب را در ارتباط با عشق و مستى و معرفت حافظ از عشق به شمار آوریم، مى توان بحث عشق و متعلقات آن‏را جمعا در 645 بیت حافظ منعکس دید. این موضوع را آمار دیگرى هم تأیید مى کند: در بررسى غزل 201 تا 300 دیوان حافظ مى بینیم که در 420 بیت از عشق، 86 بیت از شراب و 57 مورد از عرفان سخن مى رود که این نتیجه کاملا به مورد قبلى نزدیک است. این سه مفهوم (عشق و شراب و عرفان) جمعا 563 بیت حافظ را در این حوزه، دربر مى گیرد، که باز مى توان گفت که غرض اصلى شعر حافظ عشق است و حافظ شاعرى کاملا عاشق به شمار مى آید، اما این عاشق، پیوسته و توأما و بلاانقطاع، دو نقطه‏نظر متفاوت عشق را در شعر خود دنبال مى کند: از یک‏سو، نظرى به معشوقه زمینى و عشق مادى و باده‏نوشى و شادباشى و شادى‏خوارى دارد، که این امر اهمیت زندگى مادى و زمینى و ملازمت با حیات این جهانى حافظ را بازگو مى کند و حافظ را در قلب جامعه عصر خویش و در ارتباط نزدیک با مسائل آن نشان مى دهد، و طبعا در اینجا شاعرى را مى یابیم که خاکى و زمینى مى اندیشد و از سویى دیگر، زندگى عاشقانه حافظ در مسیرى عرفانى و صوفیانه هم در جریان است، که در نتیجه، عشق عرفانى و آن‏جهانى و آسمانى حافظ را خاطرنشان مى سازد و به او چهره‏اى افلاکى مى بخشد. بدین ترتیب، عشق حافظ، چه این‏سَرى باشد و چه آن‏سَرى، حاکمیتى فراگیر دارد که جنبه هاى مادى و معنوى زندگى او را دربر مى گیرد و از حافظ شاعرى مى سازد که افلاکى‏خاکى یا خاکى‏افلاکى است و (رند) او برآیند اوج این دو دید عاشقانه خاکى و افلاکى اوست. در همین‏جا باید خاطرنشان ساخت که در فردوسى این نوسانات دوگانه دیده نمى شود و در هر حال عشق فردوسى خاکى و زمینى است، فردوسى فرمانبردار حکم آسمانى است و علایق زمینى و اولویتهاى این جهانى دارد و خاکى‏نهادى است که آتش عشق او در زمین روشنى مى یابد و چراغ او در زمین مى سوزد و رونق مى گیرد و به عبارت دیگر، افلاک را در خاک مى سازد.

 .21 درباره هریک از این دو شاعر داستانهایى بر سر زبانهاى مردم است و در کتب مختلف ضبط شده است. درباره فردوسى و زندگى افسانه‏آمیز و شگفت او، شادروان انجوى شیرازى کتابى دارد به نام فردوسى و مردم و درباره حافظ نیز قصه هاى متعددى موجود است که کودکى تا پیرى حافظ و مدارج سلوک و عشق و جوانى او را در هاله‏اى از افسانه‏ها نشان مى دهد، که مبیّن این مطلب است که این دو شاعر از محبوبیتى بى نظیر در میان مردم برخوردارند، آنچنان‏که موجب پدید آمدن قصه‏ها و افسانه هایى اعجاب‏آور در میان مردم شده‏اند.

 .22 فردوسى و حافظ، هردو، در هنر، به نوعى شباهت رفتارى آراسته‏اند؛ بدین معنى که فردوسى گهگاه شعر غنایى مى سازد و در ضمن داستانهایش از حماسه دور مى شود و به عشق و عاشقى و داستانهاى مربوط به آن مى پردازد و حافظ گاهى از قفس شعر غنایى و تغزل پرواز مى کند و در آسمان حماسه‏ها به پرواز درمى آید؛ از داستانهاى عاشقانه فردوسى است: داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه، خسرو و شیرین و داستانهاى بهرام گور و... و از حماسه هاى حافظ است آنچه در عرفان اصطلاحا شطحیات خوانده مى شود و در آن شاعر از چارچوب آداب و رسوم و مسائل متعارف اعتقادى خود دور مى شود و به خودستاییها و لاف و گزافهاى رجزمانند حماسى دست مى زند و طبعا چهره‏اى متفاوت و متضاد با عاشقان خسته، فروتن، خاکى و ضعیف به خود مى گیرد. بدین شعر حافظ بنگرید:

 صوفى بیا که خرقه سالوس برکشیم‏

 و این نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم‏

 نذر و فتوح صومعه در وجه مى نهیم‏

 دلق ریا به آب خرابات برکشیم‏

 سِرّ قضا که در تُتُق غیب منزوى است‏

 مستانه‏اش نقاب ز رخسار برکشیم‏

 بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان‏

 غارت کنیم باده و شاهد به برکشیم‏

 عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان‏

 روزى که رخت جان به جهانى دگر کشیم‏

 کو عشوه‏اى از ابروى او تا چو ماه نو

 گوى سپهر در خم چوگان زر کشیم‏

 فردا، اگر نه روضه رضوان به ما دهند

 غلمان ز غرفه، حور ز جنّت، به در کشیم‏

 حافظ نه حدّ ماست، چنین لافها زدن‏

 پاى از گلیم خویش چرا پیشتر کشیم‏

 و در غزل دیگرى، با همین روحیه شاد و زنده، به جنگ با لشکر غم مى پردازد:

 

 بیا تا گل برافشانیم و مى در ساغر اندازیم‏

 فلک را سقف بشکافیم و طرحى نو در اندازیم‏

 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

 من و ساقى به هم سازیم و بنیادش براندازیم‏

 علاقه دامنه‏دار حافظ به شاهنامه، داستانهاى ایران کهن و حتى خود فردوسى هم، در جهت اشتراک عقاید این دو شاعر بزرگ، قابل بررسى و تدقیق است. حافظ شاهنامه و فردوسى را دوست مى دارد و این اعتقاد دامنه‏دار حافظ به فردوسى و منش و رفتار و شخصیتهاى داستانى شاهنامه سبب مى شود که شعر حافظ سرشار از مضمونهاى باستانى، اساطیرى و تاریخى ایران باشد که مى توان این اشتراک را در وجوه زیر ارزیابى کرد:

 الف. حافظ در قصاید خود در یک مورد به شاهنامه‏ها اشاره مى کند که بى تردید از آن شاهنامه فردوسى را اراده مى نماید:

 شوکت پورپشنگ و تیغ عالم‏گیر او

 در همه شهنامه‏ها شد داستان انجمن‏

 خنگ چوگانى چرخت رام شد در زیر زین‏

 شهسوارا، خوش به میدان آمدى گویى بزن‏

 ب. حافظ گاهى از به کار بردن داستان انجمن (افسانه‏ها)، (افسون و فسانه) داستانهاى حماسى ایران باستان را، که شاهنامه تا عصر حافظ مشهورترین آنها بود، اراده مى کند و از شرح افسانه، براى او شرح داستانهاى شاهنامه مراد است:

 وجود ما معمّایى است حافظ

 که تحقیقش فسون است و فسانه‏

 *

 ترک افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى

 که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت‏

 *

 مى دمد هرکسش افسونى و معلوم نشد

 که دل نازک او مایل افسانه کیست؟

 *

 دیده‏بخت به افسانه او شد در خواب‏

 کو نسیمى ز عنایت که کند بیدارم‏

 ج. حافظ در غزلیات و قصاید خود علاقه‏اى فراوان به داستانهاى شاهنامه مبذول مى دارد و اغلب آنها را در مصراعى و یا بیتى خلاصه مى کند.

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 *

 شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت‏

 دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم‏

 *

 که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

 که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

 ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

 که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

 قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

 ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 *

 کى بود در زمانه وفا، جام مى بیار

 تا من حکایت جم و کاووس کى کنم‏

 شاه شمشاد قدان خسرو و شیرین‏دهنان‏

 که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 *

 گوى خوبى بردى از خوبان خلّخ شادباش‏

 جام کیخسرو طلب، کافراسیاب انداختى‏

 *

 شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود

 شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 *

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

 تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 د. حافظ، در ساقى‏نامه و مغنّى‏نامه هاى خود که از لحاظ وزن شبیه شاهنامه‏اند، بسیارى از قهرمانان ملى و اساطیرى شاهنامه را از دیدگاهى نو مورد استفاده قرار مى دهد و اگرچه پیشگام ساقى‏نامه‏سرایى و مغنّى‏نامه‏گویى نظامى است، امّا قهرمانان کلام حافظ، از فردوسى مایه مى گیرد نه از نظامى ، زیرا بسیارى از اشارات داستانى حافظ، در داستانهاى نظامى مطرح نیست، ولى در شاهنامه به تفصیل بیان مى گردد:

 بیا ساقى آن مى که عکسش ز جام‏

 به کیخسرو و جم فرستد پیام...

 *

 بده تا بگویم به آواز نى‏

 که جمشید کى بود و کاووس کى‏

 *

 بده ساقى آن مى کز او جام جم‏

 زند لاف بینایى اندر عدم‏

 *

 به من ده که گردم به تأیید جام‏

 چو جم آگه از سِرّ عالم تمام‏

 *

 دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

 صلایى به شاهان پیشینه زن‏

 *

 همان منزل است این جهان خراب‏

 که دیده است ایوان افراسیاب‏

 *

 کجا راى پیران لشکر کشش؟!

 کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

 *

 همان مرحله است این بیابان دور

 که گم شد در او لشکر سلم و تور

 *

 چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

 که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

 *

 مغنّى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 *

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

 ه'. اندیشه هاى باستان‏گرایانه حافظ سبب مى شود تا الفاظى چون دهقان، موبد، پیر مغان، آتشکده و دیگر واژه هایى که دربردارنده ارزشهاى معنوى ایرانى هستند در شعر او راه یابند و با احترام و تجلیل یاد شوند:

 دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

 که اى نور چشم من بجز از کشته ندروى‏

 *

 غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

 که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

 *

 تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

 گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

 *

 

 در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

 مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

 *

 به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

 کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

 *

 خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

 ساقى بده بشارت رندان پارسا را

 بر گرفته از کتاب فردوسی و هویت ایرانیف دکتر منصوررستگار فساییف طرح نو . تهران. 13881

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و حافظ

 

دکتر منصور رستگار فسایی

فردوسی و حافظ ×

 ( بخش دوم)

 تفاوتهاى کلى عصر فردوسى با عصر حافظ

 شاید آنچه تاکنون درباره عصر فردوسى و حافظ گفته‏ایم بتواند تصویرى کلى از این دو دوران متفاوت را نشان دهد، اما از آنجا که ذکر جزئیات نیز مى تواند مشخصه هاى این دو دوران را بازگو نماید، به نحوى مختصر و گذرا تفاوتهاى این دو دوره را با هم مى سنجیم، اما قبلا باید یادآورى کنیم که شناخت عصر فردوسى بسیار ساده‏تر و امکان‏پذیرتر است تا دوران حافظ. زیرا مسائل و پیچیدگیهاى عصر انحطاط و ذهنى‏گرایى و تفکرات معمّایى غنایى راه حصول دقیق به عصر حافظ را مى بندد.

 .1 دوران فردوسى دوره اعتماد به نفس و آینده‏نگرى ایرانیان است. ملتى پس از چند قرن، با توفیق فراوان، ققنوس‏وار از خاکستر تحقیرها و بى مجالیها سر برمى دارد، حکومت مستقل تشکیل مى دهد و امیدوارانه، رو به آینده‏اى روشن دارد که با احیاى تفکرات ملى و تحقق ارزشهاى ایرانى همراه است. در حالى که عصر حافظ عصر شکست و بى اعتمادى است و مردم فقط حال را درمى یابند و از رنجهاى زمانه خونین‏دل و نومیدند و حسرت گذشته‏ها را دارند و فردایى را که روشن‏تر از امروز باشد سراغ ندارند:

 کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏

 رهنمونیم به پاى علم داد نکرد

 دل به امید صدایى که مگر در تو رسد

 ناله‏ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد...

 *

 ما آزموده‏ایم در این شهر بخت خویش‏

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش‏

 از بس که دست مى گزم و آه مى کشم‏

 آتش زدم چو گل به تن لخت‏لخت خویش‏

 گر موج‏خیز حادثه سر بر فلک زند

 عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش‏

 .2 دوران فردوسى دوره اندیشیدن به ایران است، آن هم با وسعتى بى پایان؛ ایران قلب جهان است و محور حیات مادى و معنوى فردوسى است. فردوسى به ایران به عنوان یک سرزمین و یک فرهنگ و یک قائمه زندگى انسانى مى نگرد و ایرانیان دوران فردوسى آماده فداکارى در راه آن بودند و مى انگاشتند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر به سر تن به کشتن دهیم‏

 از آن بِه که کشور به دشمن دهیم‏

 4/1027

 خوشا شهر ایران و فرخ‏گوان‏

 که دارند چون تو یکى پهلوان‏

 وز این هر سه برتر، سر بخت من‏

 که چون تو پرستد همى تخت من‏

 تویى تاج ایران و پشت جهان‏

 نخواهیم بى تو زمانى جهان‏

 4/1138

 در حالى که دوران حافظ چنین نیست و حافظ، صرف‏نظر از دلبستگى عمومیش به انسان، ایران، شیراز و احیانا فارس را مطلوب مى شناسد، آن هم نه از دیدگاه حماسى، بلکه از دیدى غنایى به عنوان شهریاران و دوستان و با آنکه خود سرشار از گوهر هاى فرهنگى و منشهاى والاى ایرانى است، اما عاقبت‏اندیش و آخربین است و اگر به شیراز هم مى نگرد، از دیدى بزمى و غنایى است. به هرحال، هرچه ایران فردوسى عمومى و پهناور و داراى خصلتهاى ابدى است، شیراز حافظ محدوده تنگ یک شهر است که براى او دلخوشیهاى خاص خود را دارد، که گاهى از آن شاد است و زمانى غمگین:

 شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 غ 40

 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏

 نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏

 غ 263

 خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏

 خداوندا نگهدار از زوالش‏

 غ 2744

 به شیراز آى و فیض روح قدسى‏

 بجوى از مردم صاحب کمالش‏

 غ 274

 شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 غ 9

 هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏

 صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

 غ 325

 و گاهى نیز از شیراز در گِله است:

 ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

 خرّم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 غ 85

 سخن‏دانى و خوش‏خوانى نمى ورزند در شیراز

 بیا حافظ که تا خود را به ملکى دیگر اندازیم‏

 غ 367

 در بینش حافظ، فارس ملک سلیمان است و او، همچون دیگر شعراى فارس، این سرزمین را (ملک سلیمان) مى نامد و از دیدگاه حافظ (فارس) بویى از ایران فردوسى ندارد؛

 از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 غ 157

 بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد

 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

 غ 198

 دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏

 رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏

 غ 351

 محتسب داند که حافظ عاشق است‏

 واصف ملک سلیمان نیز، هم‏

 غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت:

 آیینه سکندر جام مى است بنگر

 تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

 غ 5

 .3 عصر فردوسى عصر بازگشت به ارزشها و مفاخر ملى گذشته است... مورخان معتقدند که اهمیت امراى سامانى در آن است که اولا، چون از یک خاندان قدیمى ایرانى بودند، به ملیّت خود علاقه بسیار داشتند و به همین سبب، بسیارى از رسوم و آداب قدیم دهقانان و آزادگان و اهل بیوتات را همواره مورد اکرام خود قرار مى دادند. این امر مایه تثبیت بسیارى از رسوم قدیم گردید و چون غزنویان نیز تربیت‏یافته آنان بودند، اغلب آن رسوم و قواعد را نگاه داشتند؛ ثانیا، توجه به زبان و ادب فارسى هم از خصایص مهم شاهان سامانى است، از این‏رو، شعرا را مورد تشویق و انعام قرار مى دادند و نویسندگان را به ترجمه کتب معتبرى مانند تاریخ طبرى، تفسیر طبرى، کلیله و دمنه تشویق مى کردند: همین توجّه سبب شد تا ادبیات فارسى با سرعتى عجیب طریق کمال گیرد و شاعران و نویسندگان بزرگى به وجود آیند و بنیاد ادب فارسى به نحوى نهاده شود که اسباب استقلال ادبى ایران به بهترین وضعى فراهم گردد. در حالى که عصر حافظ عصر نوخاستگان نامرد و تازه به دوران‏رسیدگان بى فرهنگ و رجالى است که حال را براى رسیدن به هدفها و آمال زودگذر خود مغتنم مى شمارند و به گذشتگان به دیده خوارى مى نگرند، غالب رجال شرع و سیاست، براى مقامات دنیوى، خود را با طبقات فاسد حاکم یا اجتماع همرنگ مى کرده و این مثل را به کار مى بسته‏اند که خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو؛ حافظ از همین‏جاست که مى سراید:

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 کاین همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند

 خانه خالى کن دلا تا منزل سلطان شود

 کاین هوسناکان دل و جان جاى لشکر مى کنند

 غ 194

 در این اوضاع و احوال، نه‏تنها کسى به گذشته توجهى ندارد، که بسیارى از ارزشهاى گذشتگان منسوخ است. عبید در رساله ناسخ و منسوخ مى نویسد: حکما شجاع کسى را گفته‏اند که در او همت بلند و سکون نفس و ثبات و تحمل و شهامت و تواضع و حمیت و رقت باشد. آن‏کس را که بدین خصلتها موصوف بود ثنا گفته‏اند و بدین واسطه در میان خلق سرافراز بوده، این عادت را قطعا عار ندانسته‏اند بلکه ذکر محاربات و مقاتلات چنین کس را در سلک مدح کشیده‏اند و گفته‏اند:

 سرمایه مرد مردانگى است‏

 دلیرى و رادى و فرزانگى است‏

 [اما] اصحابنا مى فرمایند:

 تیر و تبر و نیزه نمى یارم خورد

 لوت و مى و مطربم نکو مى سازد

 و چون پهلوانى را در معرکه بکشند، خیرگان و مخنثان از دور نظاره کنند و با هم گویند مرد صاحب حزم باید که روز هَیجا قول پهلوانان خراسان را دستور سازد که مى فرمایند مردان در میدان جهند، ما در کاهدان جهیم. لاجرم اکنون، گردان و پهلوانان این بیت را نقش نگین ساخته‏اند:

 گریز بهنگام فیروزى است‏

 خنک پهلوانى کش، این، روزى است‏

 .4 عصر فردوسى، به نسبت، دوران ثبات و رفاه و آسودگى اقتصادى و امنیت اجتماعى است. فردوسى خود دهقان است و داراى تمکّن کافى و، به همین دلیل، به سواد و مدرسه و کتابخانه دسترسى دارد، اما عصر حافظ عصر بحران شدید اقتصادى است و همه روزها و روزگاران آن شبیه سالهاى قحطى 401 و 402 در خراسان روزگار فردوسى است. توضیح آنکه خاندان فردوسى صاحب مکنت و ضیاع و عقار بودند و فردوسى به قول نظامى عروضى در دیه باژ شوکتى تمام داشت و به دخل آن ضیاع از امثال خود بى نیاز بود... اما بر اثر نظم شاهنامه و گذاردن عمر در این راه گرفتار فقر و تهیدستى گشت و مال و ثروت اجدادى را بر سر کار شاهنامه گذاشت:

 الا اى برآورده چرخ بلند

 چه دارى به پیرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پیرى مرا خوار بگذاشتى‏

 به جاى عنانم عصا داد سال‏

 پراکنده شد مال و برگشت حال‏

 اما دوران حافظ، دوران فقر عمومى است. جنگهاى داخلى موجب فقر و گرسنگى و ناامنى شده است و متعاقب آن فقر فرهنگى پدیدآمده است و به قول اوحدى مراغه‏اى:

 حلق درویش را بریده به کلک‏

 مال و ملکش کشیده اندر سلک‏

 گوشت، دهقان به هردو ماه خورد

 مرغ بریان، چریک شاه‏خورد

 دست دهقان، چو چرم رفته ز کار

 دهخدا، دست نرم برده که آر

 چه خورى نان ز دست‏واره او

 نظرى کن به دست‏پاره او

 دوسه درویش رفته در درّه‏

 پى گوساله و بز و برّه‏

 شب فغانى که گرگ میش ببرد

 روز آهى که دزد، خیش ببرد...

 عبید نیز ستم، گرسنگى و فقر دوران خود و حافظ را چنین بازمى گوید:

 "شخصى از مولانا عضد الدین پرسید که چون است که در زمان خلفا مردم دعوى خدایى و پیغمبرى بسیار مى کردند و اکنون نمى کنند. گفت مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگى افتاده است که نه از خدایشان به یاد مى آید و نه از پیغامبر." "دهقانى در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوى که خدا بیرون نشسته است و با تو کارى دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد، چون درآمد، پرسید تو خدایى؟ گفت آرى، گفت چگونه؟ گفت من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم، نواب تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند..." صرف‏نظر از آنچه درباره زندگى شخصى حافظ گفته‏اند که، بعد از مرگ پدر، روزگار حافظ و مادرش به تهیدستى مى گذشت و، به همین سبب، حافظ همین‏که به مرحله تمیز رسید در نانوایى محله به خمیرگیرى مشغول شد؛ حافظ، جایى از فقر ظاهرى خود، در دوره هاى دیگر عمر، سخن مى راند:

 شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏

 که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت‏

 گفت کاى چشم و چراغ همه شیرین‏سخنان‏

 تا کى از سیم و زرت کیسه تهى خواهد بود

 بنده من شو و برخور ز همه سیم‏تنان‏

 غ 380

 ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست‏

 با پادشه بگوى که روزى مقرّر است‏

 غ 34

 بى تو در کلبه گدایى خویش‏

 رنجهایى کشیده‏ام که مپرس‏

 غ 265

 شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‏ام‏

 بار عشق و مفلسى سخت است و مى باید کشید

 غ 225

 قحط جود است آبروى خود نمى باید فروخت‏

 باده و گل از بهاى خرقه مى باید خرید

 غ 225

 فقر ظاهر مبین که حافظ را

 سینه گنجینه محبّت اوست‏

 غ 60

 گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم‏

 گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم‏

 غ 338

 خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پاى‏

 دست قدرت نگر و منصب صاحب‏جاهى‏

 غ 479

 گرچه ما بندگان پادشهیم‏

 پادشاهان ملک صبحگهیم‏

 گنج در آستین و کیسه تهى‏

 جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 وام حافظ بگو که بازدهند

 کرده‏اى اعتراف و ما گوهیم‏

 غ 374

 .5 عصر فردوسى دوران مشکل‏گشایى است. همگان فردوسى را یارى مى کنند تا منابع و مآخذ کار خود را به دست آورد و آزاده‏اى دلاور همه امکانات کار را براى او فراهم مى سازد:

 بدین نامه چون دست بردم فراز

 یکى مهترى بود گردن‏فراز

 جوان بود و از گوهر پهلوان‏

 خردمند و بیدار و روشن‏روان‏

 خداوند راى و خداوند شرم‏

 سخن گفتن خوب و آواى نرم‏

 مرا گفت کز من چه آید همى‏

 که جانت سخن برگراید همى‏

 به چیزى که باشد مرا دسترس‏

 بکوشم، نیازت نیارم به کس‏

 همى داشتم چون یکى تازه‏سیب‏

 که از باد نامد به من برنهیب‏

 به کیوان رسیدم ز خاک نژند

 از آن نیکدل نامور ارجمند...

 عصر فردوسى عصر هم‏اندیشى، همه‏نگرى و تقدم مصالح جامعه بر مصلحتهاى فردى است و عصر تعاون و معاضدت ملى است. به همین جهت است که فردوسى مى تواند سى سال عمر را بر سر یک هدف بگذارد و با اعتماد و اطمینان به درستى راه و کار خویش، آسوده و بى خیال از پریشانیهاى زمانه، آهسته و آرام به سوى هدف گام بردارد. در حالى که حافظ در دوران شگفتى زندگى مى کند که به قول خود او:

 بهر یک جرعه که آزار کسش در پى نیست‏

 زحمتى مى کشم از مردم نادان که مپرس‏

 غ 266

 یارى اندر کس نمى بینیم، یاران را چه شد

 دوستى کى آخر آمد، دوستداران را چه شد

 آب حیوان تیره‏گون شد، خضر فرّخ‏پى کجاست‏

 خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

 کس نمى گوید که یارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

 1644

 عصر حافظ عصر گره‏افکنى، دوران بى کسى، تنهایى و فردیت غنایى و رهاشدگى است، عصر سکوت و خموشى است، دورانى است که هرکس مى کوشد تا تخته‏پاره شکسته خود را از غرقاب برهاند و در این راه همه به خود مى اندیشند، نه به غیر:

 صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 غ 164

 این چه استغناست یارب و این چه قادرحکمتى است‏

 کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست‏

 724

 .6 روزگار فردوسى عصر خوش‏بینى و روزگار مردمى مصمم و بااراده براى ساختن جامعه‏اى با معیار و ماندگار است؛ به همین جهت، از کلام فردوسى مردانگى مى تراود؛ او اراده‏ها را استوارتر، باورها را محکم‏تر و اعتقادات دینى را دلپذیرتر مى سازد. دلاورانش جان بر سر آرمانهاى جامعه مى نهند، از ریا و دورویى در سرزمین حماسه‏ها خبرى نیست:

 شد ایران به کردار خرم‏بهشت‏

 همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏

 جهانى به ایران نهادند روى‏

 برآسود از درد و از گفت‏وگوى‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشک‏

 بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏

 ببارید بر گل به هنگام، نم‏

 نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏

 در و دشت گل بود و بام و سراى‏

 جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

 همه رودها همچو دریا شده‏

 به پالیز گل چون ثریا شده‏

 به ایران زبانها بیاموختند

 روانها به دانش بیفروختند

 ز بازرگانان هر مرز و بوم‏

 ز هند و ز چین و ز ترک و ز روم‏

 ستایش گرفتند بر رهنماى‏

 فزایش گرفت از گیا، چارپاى‏

 1/2447

 جهان نو شد از فره ایزدى‏

 ببستند گفتى دو دست بدى‏

 ندانست کس غارت و تاختن‏

 وگر دست سوى بدى آختن‏

 8/2446

 دگر گفت ما تخت نامى کنیم‏

 گرانمایگان را گرامى کنیم‏

 جهان را بداریم در زیر پر

 چنان چون پدر داشت بآیین و فر

 گنه‏کردگان را هراسان کنیم‏

 ستمدیدگان را تن آسان کنیم‏

 اما، دوران حافظ عصر بدبینى و یأس و روزگار اراده هاى درهم‏شکسته و مردمى بى آینده است، که جز فقر و تباهى و فساد نمى بینند و تسلیم تقدیرند و خود را بازیچه دست سرنوشت مى پندارند، به همین جهت کوشش و جوششى ندارند:

 چندان که برکنار چو پرگار مى شدم‏

 دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت‏

 غ 223

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى‏

 عشق داند که در این دایره سرگردانند

 غ 188

 جام مى و خون دل هریک به کسى دادند

 در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 غ 157

 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم‏

 لطف آنچه تو اندیشى، حکم آنچه تو فرمایى‏

 غ 484

 چو قسمت ازلى بى حضور ما کردند

 گر اندکى نه به وفق رضاست خرده مگیر

 غ 251

 رضا به داده بده وز جبین گره بگشاى‏

 که بر من و تو در اختیار نگشاده است‏

 غ 37

 .7 عصر فردوسى دوران برونگرى، واقعیت‏جویى و نگاه دقیق به جهان و ظواهر مادى آن، پوشیدن لباسهاى فاخر و پیرایه هاى زرین، دیدن شکوه سرزمینها، کاخها، لشکریان، اسبها، میدانهاى نبرد و خروشها و هنگامه هاى جهان است و ماهیت ادب حماسى نیز در ارتباطى تنگاتنگ با این هیجانها و حرکتها و واقع‏نگریهاى جهان بیرون است، اگرچه این بدان معنا نیست که ارزشهاى باطنى یا معنوى را فراموش مى کند:

 چو آمد به نزدیکى نیمروز

 خبر شد ز سالار گیتى‏فروز

 که آمد ابا خلعت و تاج زر

 ابا عهد و منشور و زرین‏کمر

 بیاراسته سیستان چون بهشت‏

 گلش مشک‏سارا بد و زرش خشت‏

 بسى مشک و دینار بربیختند

 بسى زعفران و درم ریختند

 یکى شادمانى بد اندر جهان‏

 سراسر میان کهان و مهان...

 *

 بگفت این وز ایشان بتابید روى‏

 به درگاه ارجاسپ شد کینه‏جوى‏

 بیامد یکى تیغ هندى به مشت‏

 کسى را که دید از بزرگان، بکشت‏

 همه بارگاهش چنان شد که راه‏

 نبود اندر آن نامور جایگاه‏

 ز بس کشته و خسته و کوفته‏

 زمین همچو دریا شد آشوفته‏

 چو ارجاسپ از خواب بیدار شد

 ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

 بجوشید و برخاست از آن خوابگاه‏

 بپوشید خفتان و رومى کلاه‏

 به چنگ اندرون خنجر آبگون‏

 دهن پر ز آواز و دل پر ز خون‏

 بجست از در کاخ، اسفندیار

 به دست اندرون خنجر آبدار

 برآویخت ارجاسپ و اسفندیار

 از اندازه بگذشتشان کارزار

 پیاپى همى تیغ و خنجر زدند

 گهى بر میان، گاه بر سر زدند

 به زخم اندر، ارجاسپ را کرد سست‏

 نبد بر تنش هیچ جاى درست‏

 ز پاى اندر آمد تن پیلوار

 جدا کردش از تن، سر اسفندیار

 درون‏گرایى براى فردوسى، به معنى نگاهى فراخ به جهان معنویت است در حالى که براى مردم عصر حافظ این امر به معنى سر در لاک خود فروبردن است و همه چیز را از درون خود طلبیدن و با حل مشکلات درونى بر سر هرچه مشکلات جهان بیرونى است خط کشیدن. عصر حافظ عصر درونگرى، ذهن‏گرایى و خیالپردازى است. در این دوران، محنت‏آباد واقعیت، "نیست هست‏نماست" و جهان ماورا، "هست نیست‏نما" و تفکرات عرفانى ناشى از این بینش خاص، در شعر حافظ و ادب غنایى قرن هشتم، به وضوح آشکار است:

 بیا که قصر امل سخت سست‏بنیاد است‏

 بیار باده که بنیاد عمر بر باد است‏

 چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب‏

 سروش عالم غیبم چه مژده‏ها داده است‏

 که اى بلندنظر شاهباز سدره‏نشین‏

 نشیمن تو نه این کنج محنت‏آباد است‏

 تراز کنگره عرش مى زنند صفیر

 ندانمت که در این دامگه چه افتاده است‏

 مجو درستى عهد از جهان سست‏نهاد

 که این عجوزه عروس هزارداماد است‏

 غ 37

 در سخن حافظ، دل، خیال، سر و سودا و درون خلوت، حرم، حریم و مشابهات آنها آنچنان مورد توجه قرار مى گیرند که همه واقعیتهاى هستى را تحت‏الشعاع قرار مى دهند:

 سرم به دنیى و عقبى فرونمى آید

 تبارک‏اللّه از این فتنه‏ها که در سر ماست‏

 در اندرون من خسته‏دل ندانم کیست‏

 که من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏

 دلم ز پرده برون شد کجایى اى مطرب‏

 بنال هان که از این پرده کار ما به نواست‏

 مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

 رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست‏

 نخفته‏ام ز خیالى که مى پزم شبهاست‏

 خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست‏

 از آن بِه دیر مغانم عزیز مى دارند

 که آتشى که نمیرد همیشه در دل ماست‏

 چه ساز بود که در پرده مى زد آن مطرب‏

 که رفت عمرو دماغم هنوز پر ز هواست‏

 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند

 فضاى سینه حافظ هنوز پر ز صداست‏

 غ 26

 در اینجا، جهان هستى صورتى ضعیف از جهانى فرازین است و صورتى در زیر دارد. هرچه در بالاستى و به قول شاعر:

 اى نسخه اسرار الهى که تویى‏

 اى آینه جمال شاهى که تویى‏

 بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى که تویى‏

 (نجم الدین رازى یا فخر الدین بغدادى)

 .8 مردم روزگار فردوسى، یک‏رو و صادق و راستگو هستند، در دوستى، دوست و در دشمنى پایدارند و جالب است که حتى درباره دشمنان خود به راستى و صداقت سخن مى گویند: مثلا، فرستاده خاقان چین درباره فرمانرواى ایران در گزارشى چنین مى گوید:

 به خاقان چنین گفت کاى شهریار

 تو او را بدین زیردستى مدار

 بدین روزگارى که ما نزد اوى‏

 ببودیم شادان‏دل و تازه‏روى‏

 به ایوان بزم و به رزم و شکار

 ندیدیم هرگز چنو شهریار

 به بالاى سرو است و همزور پیل‏

 به بخشش کفش همچو دریاى نیل‏

 چو بر گاه باشد، سپهر وفاست‏

 در آوردگه چون نهنگ بلاست‏

 اگر تیز گردد، بغرّد چو ابر

 از آواز او رام گردد هژبر

 وُ گر مى گسارد به آواز نرم‏

 همى دل ستاند به گفتار گرم‏

 خجسته سروش است بر گاه و تخت‏

 یکى بارور شاخ زیبا درخت‏

 همه شهر ایران سپاه ویند

 پرستندگان کلام ویند

 چو سازد به دشت اندرون بارگاه‏

 نگنجد همى در جهان آن سپاه‏

 همه گرزدارانش زرین‏کمر

 همه پیشکارانش با زیب و فر

 ز پیلان و از پایه تخت عاج‏

 ز اورنگ و از یاره و طوق و تاج‏

 کس آیین او را نداند شمار

 به گیتى جز از دادگر کردگار

 هر آن‏کس که سیر آید از کارزار

 شود تیز و با او کند کارزار

 و زال افراسیاب را براى رستم، فرزند خود، چنین به تصویر مى کشد:

 بدو گفت زال اى پسر گوش دار

 یک امروز با خویشتن هوش دار

 که آن ترک در جنگ نر اژدهاست‏

 در آهنگ و در کینه ابر بلاست‏

 درفشش سیاه است و خفتان سیاه‏

 ز آهنش ساعد ز آهن کلاه‏

 از او خویشتن را نگهدار سخت‏

 که مردى دلیر است و پیروزبخت‏

 شود کوه آهن چو دریاى آب‏

 اگر بشنود نام افراسیاب‏

 2/64/35

 حال آنکه عصر حافظ دوران دو یا چندچهرگى، دروغگویى و ریاکارى است و حافظ بیش از هر شاعر دیگرى از ریا مى نالد و آن‏را مخرّب دین و دنیاى مردمان مى شناسد و از طبقات موجّهى که ریا مى ورزند، بیشتر انتقاد مى کند. مردم روزگار او بیرون و درونشان یکى نیست، ظاهرها زیبا و درونها زشت و پلید است:

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 غ 194

 

 گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

 تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود

 غ 220

 درونها تیره شد باشد که از غیب‏

 چراغى برکند خلوت‏نشینى‏

 نه همّت را امید سربلندى‏

 نه درمان دلى نه درد دینى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏الیقینى‏

 غ 474

 اسم اعظم بکند کار خود اى دل خوش باش‏

 که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

 *

 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم‏

 جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم‏

 رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم‏

 سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم‏

 371

 بشارت بر به کوى مى فروشان‏

 که حافظ توبه از زهد ریا کرد

 126

 صوفى نهاد دام و سر حقه باز کرد

 بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

 بازىّ چرخ بشکندش بیضه در کلاه‏

 زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

 صنعت مکن که هرکه محبت نه پاک باخت‏

 عشقش به روى دل در معنى فراز کرد

 فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

 شرمنده رهروى که عمل بر مجاز کرد

 اى کبک خوش‏خرام کجا مى روى بایست‏

 غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد

 حافظ مکن ملامت رندان که در ازل‏

 ما را خدا ز زهد ریا، بى نیاز کرد

 129

 ز خانقاه به میخانه مى رود حافظ

 مگر ز مستى زهد ریا به هوش آمد

 171

 در میخانه ببستند خدایا مپسند

 که در خانه تزویر و ریا بگشایند

 حافظ این خرقه که دارى تو ببینى فردا

 که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشایند!!

 غ 97

 اگر به باده مشکین کشد دلم شاید

 که بوى خیر ز زهد ریا نمى آید

 غ 226

 خوش مى کنم به باده مشکین‏مشام جان‏

 کز دلق‏پوش صومعه بوى ریا شنید

 غ 238

 حافظا مى خور و رندى کن و خوش باش ولى‏

 دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 غ 9

 .9 در عصر فردوسى خاندانهاى کهن مورد احترام‏اند، مردم به آنها به عنوان وارثان تمدّن، بزرگى و شعور و برازندگیهاى قومى خود مى نگرند، قائمه هاى قدرت را مى ستایند و پهلوانان و شجاعان و سلحشوران را حرمت مى دارند و به عبارت دیگر نهاد هاى قدرت مادى و معنوى گذشته خود را بزرگ مى دارند:

 بفرمود تا رستم پیلتن‏

 خرامد به درگاه با انجمن‏

 برفتند از ایران همه بخردان‏

 جهاندیده و نامور موبدان‏

 به رستم چنین گفت کاى سرفراز

 بترسم که این دولت دیریاز

 همى سر گراید به سوى نشیب‏

 دلم شد ز کردار آن پرنهیب‏

 امید سپاه و سپهبد به توست‏

 که روشن‏روان بادى و تندرست‏

 ز من هرچه خواهى فزونى بخواه‏

 ز اسپ و سلیج و ز گنج و سپاه‏

 برو با دل شاد و راى درست‏

 نشاید گرفتن چنین کار سست‏

 بر ایرانیان چون که شد کار، زار

 تو را کرد باید کنون کارزار

 نبود این‏چنین کار کس را گمان‏

 که توران شود تیر و ایران کمان‏

 بجز تو که داند گشاد این گره؟!

 جز از تو به کس بر، نزیبد زره‏

 به قول مرحوم مینوى "... در جامعه ایرانى، دهقانان طبقه‏اى از مردمان ایران بوده‏اند، صاحب مقام اجتماعى خاص: طبقه نجبازادگان درجه دوم که قدرت ایشان باز بسته به این بوده است که اداره محل خویش را ارثا به عهده داشته باشند، از امور نظامى و لشکرى دور بودند و تنها به دفاع از ولایتى که در آن سکنى داشتند، مکلّف بودند و بدین سمت در حکم حلقه هاى لاینفک زنجیره دولت بودند، اگر در حوادث عظیم تاریخى کمتر ظاهر مى شوند، از آنجا که مبنى و اساس اداره و ترکیب دولت بودند، به اندازه بزرگان که اعیان و اشراف درجه اول مملکت باشند، قدر و اعتبار داشتند." در حالى که در عصر حافظ دولتهاى محلى ایران در سیستان، خراسان، مازندران، آذربایجان و فارس برافتادند و خاندانهاى ایرانى این نواحى، کم و بیش از میان رفتند؛ خاندانهایى که در دوره ایلخانیان وسیله سودمندى براى روى کار آمدن ایرانیان در امور مملکت شده بودند و در تجدید آبادانیها و مرمت خرابیهاى ایران تا حدى مؤثر بودند؛ به قول سیف فرغانى، ادانى و اراذل ناس به جاه رسیده و حرمت خاندانهاى کهن را برباد مى دادند:

 از انگشت سلیمان رفته خاتم‏

 ولى در دست دیوان اوفتاده‏

 زنان را گوى در میدان و چوگان‏

 ز دست مرد میدان اوفتاده‏

 به عهد این سگان از بى شبانى‏

 رمه در دست سرحان اوفتاده‏

 جهانجویى اگر ناگه بخیزد

 بسى بینى بزرگان اوفتاده‏

 چه مى دانند کار دولت این قوم‏

 که در دین‏اند نادان اوفتاده‏

 کلاه عزّت اندر پاى خوارى‏

 ز سر هاى عزیزان اوفتاده...

 و حافظ مى سراید:

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند

 تشویش وقت پیر مغان مى دهند باز

 این سالکان نگر که چه با پیر مى کنند!!

 غ 195

 در همین‏جاست که پیران، جاهل و شیخان، گمراه مى نمایند و حافظ از فعل عابد و عمل زاهد تبّرى مى جوید:

 ما را به رندى افسانه کردند

 پیران جاهل، شیخان گمراه‏

 از دست زاهد کردیم توبه‏

 وز فعل عابد، استغفراللّه‏

 غ 409

 .10 در روزگار فردوسى، سخن مردم صریح و روشن و یکسویه است؛ به روشنى سخن مى گویند و انتقاد مى کنند، به همین جهت، پهلوانان شاهنامه با شاهان بسیار راحت سخن مى گویند. کاوه در دربار ضحاک به صراحت زبان به بیان معایب او مى گشاید و این درست همان زبان حماسى است که هیچ نوع ابهام و در پرده سخن گفتن را برنمى تابد و هیچ نوع ملاحظه‏اى را در سخن راه نیست:

 خروشید و زد دست بر سر ز شاه‏

 که شاها منم کاوه دادخواه‏

 یکى بى زبان مرد آهنگرم‏

 ز شاه آتش آید همى بر سرم‏

 تو شاهى وگر اژدها پیکرى‏

 بباید بدین داستان داورى‏

 که مارانت را مغز فرزند من‏

 همى داد باید ز هر انجمن‏

 ... خروشید که اى پایمردان دیو

 بریده دل از ترس کیهان خدیو

 همه سوى دوزخ نهادید روى‏

 سپردید دل را به گفتار اوى‏

 1/36/215

 و وقتى رستم در دربار کاووس بر شاه خشم مى گیرد، به صراحت به وى مى گوید:

 تهمتن برآشفت با شهریار

 که چندین مدار آتش اندر کنار

 همه کارت از یک دگر بدتر است‏

 تو را شهریارى نه اندر خور است‏

 چون گودرز در همین موقع به نزد شاه مى رود، با او چنین سخن مى گوید:

 غمى شد دل نامداران همه‏

 که رستم شبان بود و ایشان رمه‏

 به گودرز گفتند کاین کار توست‏

 شکسته، به دست تو گردد درست‏

 به نزدیک این شاه دیوانه رو

 وزین در سخن یاد کن نوبه‏نو

 سپهدار گودرز کشواد تفت‏

 به نزدیک خسرو خرامید و رفت‏

 به کاووس کى گفت رستم چه کرد

 کز ایران برآوردى امروز گرد؟

 کسى را که جنگى چو رستم بود،

 بیازارد او را، خرد کم بود

 چو بشنید گفتار گودرز شاه‏

 بدانست کو دارد آیین و راه‏

 به گودرز گفت این سخن درخور است‏

 لب پیر با پند نیکوتر است‏

 خردمند باید دل پادشاه‏

 که تندى و تیزى نیارد بها

 هجونامه فردوسى نیز نماینده همین تفکر و نوع بیان است:

 ایا شاه محمود کشورگشاى‏

 ز من گر نترسى بترس از خداى‏

 گر ایدون که شاهى به گیتى‏تر است‏

 نگویى که این خیره گفتن چراست؟

 چو دیدى تو این خاطر تیز من،

 نیندیشى از تیغ خونریز من؟!

 که بددین و بدکیش‏خوانى مرا

 منم شیر نر، میش‏خوانى مرا

 مرا سهم دادى که در پاى پیل‏

 تنت را بسایم چو دریاى نیل‏

 نترسم که دارم ز روشن‏دلى‏

 به دل مهر آل نبى و على‏

 مرا غمز کردند کان پرسخن‏

 به مهر نبى و على شد کهن‏

 هرآن‏کس که در دلش بغض على است‏

 از او زارتر، در جهان زار کیست‏

 منم بنده اهل بیت نبى‏

 ستاینده خاک پاى وصى‏

 گرت ز این بد آید گناه من است‏

 چنین است و این رسم و راه من است‏

 برین زادم و هم بر این بگذرم‏

 چنان دان که خاک پى حیدرم‏

 اما سخن مردم عصر حافظ چنین نیست. در عصر بحران، اختناق و درماندگى و یأس، زبان چندسویه مى شود. الفاظْ ایهام‏دار و پرابهام مى شوند و هرکس، به ذوق و مصلحت خویش، آن معنى خاصى را از لفظ مى فهمد که خود مى طلبد. به همین جهت، تأویل و تفسیر الفاظ، اصطلاحات، جملات، مصراعها، بیتها و غزلهاى حافظ و مصادره به مطلوب کردن آنها از همان روزگار حافظ رواج داشته است.

 این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه مى گفت‏

 بر در میکده‏اى با دف و نى ترسایى‏

 گر مسلمانى از این است که حافظ دارد

 و اى اگر از پس امروز بود فردایى!!

 حکایت این شعر حافظ، که موجب تکفیر او شد و حافظ به خواجه زین‏العابدین ابوبکر تایبادى متوسل گردید و او حافظ را راهنمایى کرد که شعر ماقبل آخر را بسازد تا از اتهام کفر برهد، بسیار مشهور است و به قول دارابى ، مشکل در لفظ (اگر) است که موهم شک در روز قیامت است. با آن‏که لسان‏الغیب، بلکه هیچ مسلمانى، شک در وقوع آن ندارد، ظاهرپرستان، که مدار علمشان بر مجاز و ظاهر است، گوییا منکر روزى هستند که اعمال در آن نقد مى شود.... بدین ترتیب، اگرچه بعد از سقوط خلافت عباسى و حمله مغول، تا حدى تعصبها و جدالهاى مذهبى کاهش یافته بود، امّا هنوز، کاملا از بین نرفته بود و اگرچه نسیم آزاداندیشى اندک وزشى داشت، اما نبود یک دولت ایرانى مقتدر و ادامه جنگهاى داخلى، موجب فقر و گرسنگى، ذلّت و ناامنى و رواج سخن‏چینى و توجیه الفاظ و پرونده‏سازى براى دشمنان شده بود. در اینجا درواقع، الفاظ چندمعنایى و داراى ایهام وسیله‏اى است هم براى دوست و هم براى دشمن و عظمت حافظ و امتیاز او بر شاعران پیش از وى در این است که شعر حافظ مظهر عصیان بر ضد یکنواختى و یکدستى تحمیل شده به وسیله عباسیان است. حافظ حکیمى است که بر ضد فرهنگ قالبى و سنن تحمیلى و ظلم و جور روزگار خود عصیان کرده و هنرش در این است که اندیشه هاى خود را با چنان لطف و افسونى بیان کرده است که قبول عمومى یافته و در عین حال دستگاه جور هم نتوانسته است گزندى به او برساند. سخن حافظ محصول روزگارى است که بعد از آن تحولات، شاعر، آزادتر مى اندیشید و جرئت مى کرد گاهى به طنز و افسوس، نارواییها را، اگرچه در پرده ابهام و ایهام، به باد انتقاد گیرد.... مردم این روزگار رفتارى پیچیده و گیج‏کننده دارند، آنها را نمى توان شناخت و از کار آنها نمى توان به سادگى سر درآورد. حافظ در برابر ستم و ریا و سالوس و ظاهرپرستى، (رند) را در کنار دارد، "رند" حافظ تصویرى است از ایرانى زیرک و روشن‏بین و نکته‏دان و ژرف‏اندیش عصر او، قهرمان پیکار با بیداد و ستم و غارتگرى است. زیرکى و حکمت‏آموزى او گاهى بهلول دیوانه فرزانه یا لقمان حکیم را به یاد مى آورد. اصلا چرا نگوییم عبید زاکانى شاعر همان عصر است، با لطایف حکمت‏آمیزش. در روزگارى سراسر ترس و وحشت و خفقان، از خشونت خواص بیدادگر فریبکار و غوغاى عوام جاهل‏فریفته، آنجا که از کران تا به کران لشکر ظلم است، شاعر چه کند، اگر در پرده سخن نگوید. در دوره‏اى که نامحرمان در هر بزمى هستند، حتى نسیم سخن‏چین است، شمع، شوخ سربُریده‏اى است که بند زبان ندارد و هرکسى عربده‏اى این‏که: (مبین) آن‏که (مپرس)، شاعر جز راز پوشیدن چه چاره‏اى دارد؟ و این رازپوشى و سخن در پرده گفتن، عربده هاى نامحرمان و جست‏وجوى حافظ براى یافتن محرم راز، چندپهلو بودن و ابهام‏انگیز بودن شعر او را بازتابى از شرایط حاکم بر جامعه عصر حافظ مى سازد. به این اشعار بنگرید:

 گفت‏وگوهاست در این راه که جان بگذارد

 هرکسى عربده‏اى این‏که: مبین آن‏که مپرس‏

 به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات‏

 بخواست جام مى و گفت راز پوشیدن‏

 چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس‏

 سر پیاله بپوشان که خرقه‏پوش آمد

 بیار باده و اول به دست حافظ ده‏

 به شرط آن‏که ز مجلس سخن به در نرود

 گر خود رقیب شمع است احوال از او بپوشان‏

 کان شوخ سربریده، بند زبان ندارد

 من از نسیم سخن‏چین چه طرف بربندم‏

 چو سرو راست در این باغ نیست محرم راز

 و آن‏گاه، حافظ حکمتهاى سخن در پرده گفتن را باز مى گوید:

 مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

 ور نه در مجلس رندان خبرى نیست که نیست‏

 غ 74

 *

 حالى درون پرده بسى فتنه مى رود

 تا آن‏زمان که پرده برافتد چه‏ها کنند

 گر سنگ از این حدیث بنالد، عجب مدار

 صاحبدلان حکایت دل‏خوش ادا کنند

 غ 191

 *

 ما از برون در شده مغرور صد فریب‏

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند

 غ 195

 *

 برو اى زاهد خودبین که ز چشم من و تو

 راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

 غ 201

 *

 هان مشو نومید چون واقف نئى از سرّ غیب‏

 باشد اندر پرده‏بازیهاى پنهان، غم مخور

 غ 250

 *

 بس که در پرده چنگ گفت سخن‏

 ببرش موى تا نموید باز

 غ 256

 *

 احوال شیخ و زاهد و شرب الیهودشان‏

 کردم سؤال صبحدم از پیر مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 در کش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش‏

 غ 280

 *

 حافظ به زیر خرقه قدح تا به کى کشى؟!

 در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم‏

 غ 335

 *

 داستان در پرده مى گویم ولى‏

 گفته خواهد شد به دستان نیز هم‏

 غ 355

 *

 سخن در پرده مى گویم چو گل از غنچه بیرون آى‏

 که بیش از پنج روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 غ 440

 *

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

 جرمش این بود که اسرار هویدا مى کرد

 غ 136

 *

 به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

 چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهان باشد

 غ 156

 *

 میان گریه مى خندم که چون شمع اندر این مجلس‏

 زبان آتشینم هست، اما درنمى گیرد

 غ 145

 *

 سرّ این نکته مگر شمع برآرد به زبان‏

 ور نه پروانه ندارد به سخن پروایى‏

 غ 481

 *

 رازى که بر غیر نگفتیم و نگوییم‏

 با دوست بگوییم که او محرم راز است‏

 غ 41

 *

 ایهامهاى حافظ هنر خاص و انحصارى شاعران مبارز در روزگاران دشوار سخن گفتن است: ایهام یا توریه عبارت است از دوپهلو سخن گفتن، چنان‏که گوینده لفظى را هشیارانه به دو معنى بیاورد که ابتدا معنى نزدیک و مصطلح آن به ذهن خواننده خطور کند و سپس معنى دور آن. خواننده ناآشنا به همین برخورد و دریافت معنى نزدیک اکتفا مى کند، ولى خواننده آشنا متوجه مى شود که مقصود چیزى دیگر است، چنان‏که در این بیت:

 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

 قصه ماست که در هر سر بازار بماند

 که در نخستین برخورد براى محتسب معنى پاسبان و گزمه به ذهن مى آید، اما با تأملى در اشارات مندرج در بیت و تطبیق با اوضاع زمانه شاعر و روشن شدن این‏که رندان خوش‏ذوق شیراز امیر مبارز الدین را شاه محتسب مى خواندند و این پادشاه ابتدا اهل فسق بوده و سپس توبه کار شده بود و فسق خود را از یاد برده بود متوجه مى شویم که مقصود حافظ از محتسب امیر مبارز الدین است. و چنین است همه ابیات زیر:

 پرگار: به معنى ابزار هدفى معروف؛ حیله و ترفند

 آن‏که پرنقش زد این دایره مینایى‏

 کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

 هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

 پروانه: حشره معروف؛ اجازه، فرمان‏

 کسى به وصل تو چون شمع یافت پروانه‏

 که زیر تیغ تو هر دم سرى دگر دارد

 در شب هجران مرا پروانه وصلى فرست‏

 ور نه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع‏

 پروانه او گر رسدم، در طلب جان‏

 چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم‏

 بهار: فصل نخستین سال؛ گل و شکوفه، بتخانه نوبهار

 بتى دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد

 بهار عارضش خطّى، به خون ارغوان دارد

 اى خرّم از فروغ رخت لاله‏زار عمر

 بازا که ریخت بى گل رویت بهار عمر

 راه: طریق؛ آهنگ و موسیقى‏

 جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه‏

 چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

 مطربا پرده بگردان و بزن راه حجاز

 که از این راه بشد یار ما یاد نکرد

 چه راه مى زند این مطرب مقام‏شناس‏

 که در میان غزل قول آشنا آورد...

 .11 عصر فردوسى عصر پیروزى‏خواهى و غرور عنصر ایرانى است، عصرى است که شعوبیه تأثیر فکرى خود را کاملا در ایرانیان بر جاى نهاده‏اند. سختگیریهاى طاقت‏سوز و آزار هاى بى پایان عرب بر موالى، بالطبیعه، عکس‏العملى پیدا کرد، یعنى منشأ ایجاد عصبیت در ایرانیان گشت و با ضدیت با جنس عرب و مخالفت با دولت بنى‏امیه و آل‏مروان آغاز گشت و به شورشهاى سخت سیاسى و ادبى منتهى شد... مخالفت ایرانیان با عنصر عرب، که از عهد اموى آغاز شده بود، ادامه یافت تا بالاخره ایرانیان غالب شده و به مقصود خویش فیروز گردیدند... فردوسى را شاید بتوان در جزو آن گروه از شعوبیه به شمار آورد که نسبت به اصل دین اسلام همه‏جا خاضع و خاشع است، اما نسبت به ایران و ایرانى، گاهى احساس شدید و عاطفه‏دوستى مخصوصى در خلال تعبیراتش نمودار مى شود و از این جهت مى توان گفت که فردوسى سیاست ایرانى را با دیانت عربى در خود جمع کرده بود... اما دقیقى و امثال او را باید در جزو شعوبیه کامل‏عیار دانست که کیش زردهشتى را هم از همه آیینها برگزیده بودند. علاقه فردوسى به پیروزى ایرانیان به حدّى است که کمتر اتفاق مى افتد که دلش رضایت دهد تا زبان به وصف پیروزى دشمنان ایران بگشاید. او، در نبرد دوازده رخ، دوازده پهلوان ایرانى را در برابر دوازده دلاور تورانى قرار مى دهد، اما هیچ‏یک از تورانیان غالب نمى شوند و فردوسى نبرد هایى چون نبرد سیاوش و بهرام گودرز با تورانیان را به حدّى مظلومانه جلوه مى دهد که این دو، على‏رغم شکست ظاهرى، به واقع پیروزمند از صحنه هاى نبرد فکرى شاهنامه بیرون مى آیند:

 سپهبد چو لشکر به هامون کشید

 سپاه سه شاه و سه کشور بدید

 چنین گفت با لشکر سرفراز

 که از نیزه مژگان مدارید باز

 بُش و یال بینید و اسپ و عنان‏

 دو دیده نهاده به نوک سنان‏

 اگر صدهزارند و ما صد سوار

 فزونى لشکر، نیاید به کار

 برآمد درخشیدن تیر و خشت‏

 تو گفتى هوا بر زمین لاله کشت‏

 ز خون، دشت گفتى میستان شده است‏

 ز نیزه، هوا چون نیستان شده است‏

 بریده ز هر سو، سر ترگ دار

 پراکنده، خفتان همه دشت و غار

 تهمتن مر آن رخش را تیز کرد

 ز خون فرومایه پرهیز کرد

 همى تاخت اندر پى شاه شام‏

 بینداخت از باد خمّیده خام‏

 میانش به حلقه درآورد گُرد

 تو گفتى خَم اندر میانش فسرد

 ز زین برگرفتش به کردار گوى‏

 چو چوگان به زخم اندر آید بدوى‏

 بیفگند و فرهاد دستش ببست‏

 گرفتار شد نامبردار شصت‏

 ز خون، خاک دریا شد و دشت کوه‏

 ز بس کشته، افکنده از هر گروه‏

 شه بربرستان به چنگ گراز

 گرفتار شد با چهل رزمسار

 ز کشته زمین شد به کردار کوه‏

 همان شاه هاماوران شد ستوه‏

 به پیمان که کاووس را با سران‏

 بر رستم آرد ز هاماوران...

 2/145/279

 اما عصر حافظ عصر شکست‏پذیرى و قبول سرنوشت ناپسندیده‏اى است که محتوم تصور مى شود و باید با آن کنار آمد؛ دورانى است که عذاب الهى را باید پذیرفت و آن‏را کیفر اعمال خود دانست: روزگار مردان متواضع و فروتن، دوران شکسته نفسى عارفانه، پنهان کردن آگاهانه غرور و برترى‏جوییهاى فردى و قومى است و اگر گاهى هم در کلام حافظ چنین حسى را در شطحیات عارفانه او بیابیم، زمینه هایى ناخودآگاه و کاملا مغایر با دید حماسى و آگاهانه مردم روزگار فردوسى دارد. بدین ترتیب، در دوره از میان رفتن حس حماسى و شکستن غرور ملى، خوارى و فقر جانشین افتخار مى شود و دولت فقر و شکستگى و صاحب جاهى نیز بیش از همه مدیون ترک خود و بیزارى از قدرتهاى مادى و صورى، رها کردن تعلّقات و ترک ماسوى‏اللّه است. حافظ این‏گونه اندیشه‏ها را در بسیارى از اشعار خود مطرح مى کند:

 خشت در زیر سر و بر سر هفت اختر پاى‏

 دست قدرت‏نگر و منصب صاحب جاهى‏

 غ 479

 کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

 ناامید از در رحمت مشو اى باده‏پرست‏

 غ 21

 

 اى پادشاه حسن خدا را بسوختیم‏

 آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است‏

 غ 34

 پهلوانان شاهنامه، در هر فرصتى، به بزم مى نشینند و شادى یکى از قائمه هاى هویت ایرانى و فریضه‏اى دست‏یافتنى است. به همین جهت، مجالس غنایى، بزمها و باده‏نوشیهاى شاهنامه، که گاهى با ترانه هاى باربدى و زمانى با نغمه رودسازان جادوگر همراه است، خستگى رزم را از تنها مى زداید و یا رنج سفر را براى پهلوانان هموار مى کند. جالب است که در هفت‏خان رستم و اسفندیار و در رفتن کاووس به مازندران، مردان و زنان جادوگر موسیقى نوازند و رامش و آسایش را مژده مى دهند:

 چو رامشگرى دیو زى پرده‏دار

 بیامد که خواهد بر شاه بار

 چنین گفت کز شهر مازندران‏

 یکى خوش‏نوازم ز رامشگران‏

 برفت از در پرده، سالار بار

 بیامد خرامان بر شهریار

 بگفتش که رامشگرى بر در است‏

 ابا بربط و نغز، رامشگر است‏

 بفرمود تا پیش او تاختند

 بر رود سازانش بنشاختند

 به بربط چو بایست برساخت رود

 بر آورد مازندرانى سرود

 که مازندران شهر ما یاد باد

 همیشه بر و بومش آباد باد

 که در بوستانش همیشه گل است‏

 به کوه اندرون لاله و سنبل است‏

 هوا خوشگوار و زمین پرنگار

 نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

 گلاب است گویى به جویش روان‏

 همى شاد گردد ز بویش روان‏

 دى و بهمن و آذر و فرودین‏

 همیشه پر از لاله بینى زمین‏

 کسى کاندر آن بوم آباد نیست‏

 به کام از دل و جان خود شاد نیست‏

 و رستم در چهارمین خان سفر خود به مازندران:

 نشست از بر چشمه فرخنده‏پى‏

 یکى جام یاقوت پر کرده مى

 ابا مى یکى نغز طنبور بود

 بیابان چنان خانه سور بود

 تهمتن مرآن را به بر در گرفت‏

 بزد رود و گفتارها برگرفت‏

 که آواره بدنشان رستم است‏

 که از روز شادیش بهره کم است‏

 همه جنگ با دیو و نر اژدها

 ز دیو و بیابان نیابد رها

 مى و جام و بویا گل و مرغزار

 نکرده است بخشش و را روزگار

 همیشه به جنگ نهنگ اندر است‏

 وگر با پلنگان به جنگ اندر است‏

 به گوش زن جادو آمد سرود

 همان چامه رستم و زخم رود

 بیاراست رخ را بسان بهار

 وگر چند زیبا نبودش نگار

 2/98/416

 اکثر بزمهاى شاهنامه، صرفا به منظور برآسودن از خستگیهاى جسمانى، نه به خاطر تسکین غم و اندوه پرداخته مى شود؛ مثلا بهرام گور از گوشه‏اى صداى چنگ را مى شنود و به بزم مى شتابد:

 من ایدر به آواز چنگ آمدم‏

 نه از بهر جام و درنگ آمدم‏

 بدو میزبان گفت کاین دخترم‏

 همى باسمان اندر آرد سرم‏

 همو مى گسار و همو چنگ زن‏

 همو چامه‏گوى است و انده‏شکن‏

 زن چنگ‏زن، چنگ دربر گرفت‏

 نخستین خروش مغان درگرفت‏

 چو رود بریشم سخنگوى گشت،

 همه خانه از وى سمن بوى گشت...

 دگر چامه باب خود ماهیار

 چو سرو سهى بر لب جویبار

 ز مهمان چنان شاد گشتى که شاه‏

 به جنگ اندرون چیره بیند سپاه‏

 برآمد هم‏آواز رامشگران‏

 همه شهر روم از کران تا کران‏

 به یک هفته ز این‏گونه با رود و مى

 ببودند شادان ز شیروى کى‏

 بدین دلیل، از در و دیوار شاهنامه صداى موسیقى رزم و بزم به گوش مى رسد و حتى پهلوانانى چون رستم در میدان نبرد بذله‏گویى و لطیفه‏پردازى را از یاد نمى برند؛ فى‏المثل رستم در نبردى بزرگ با اشکبوس، او را به مسخره مى گیرد:

 کشانى پیاده شود همچو من‏

 به او روى خندان شوند انجمن!!

 در حالى که عصر حافظ دوران غم‏گرفته و اندوه‏آفرینى است، که چهره هر شاعرى را غم‏آلود مى سازد و هرچه شادى‏طلبى و بزم‏جویى در مجالس حافظ دیده مى شود، نتیجه این است که شاعر مى خواهد غمى را از یاد ببرد و اندوهى را فراموش کند. براى همه شاعران این عهد، از غم سخن راندن بسیار آسان‏تر است تا از شادى گفتن، اینان شیوه شاد زیستن و شادمان بودن و شاد کردن دیگران را نمى دانند. این عارضه، هنوز نیز، در اخلاق ملى ما ایرانیان کاملا زنده و محسوس است، تا بدانجا که عاشق درد را مى پسندد و درمان نمى خواهد و سوختن و افروختن را موجب سعادت خود مى داند، تا آنجا که اندوه‏پرستى حافظ، گویى همان کتارزیس، یا دفع فاسد به افسد است که اندوه‏رسیدگان پرتحمل را آرامش مى بخشد و باعث مى شود تا غم را بهتر تحمل کنند و درصدد رفع عوالم غم‏انگیز برنیایند. در شعر حافظ 179 بار کلمه غم به کار مى رود، تنها کلماتى چون گل، دست، یار، چشم، جان، عشق و حافظ و (تو) بسامد بیشترى از آن دارند؛ که در این موارد، غم ایام، غم جانانه، غم جهان و... هم وجود دارد، اما نکته جالب این است که حافظ کلمه (نشاط) را 2 بار و شادى را 11 بار و شاد را فقط 16 بار در شعر خود به کار برده است که همه این موارد هم در ارتباط با غم مطرح شده است:

 چگونه شاد شود اندرون غمگینم‏

 به اختیار، که از اختیار بیرون است.

 غ 55

 شعر حافظ، به راستى، زندگى غمگنانه و عمق فاجعه عصر حافظ را نشان مى دهد. به این بیت بنگرید:

 حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده‏

 ماتم‏زده را داعیه سور نمانده است‏

 غ 39

 حافظ موقعیت انسان را در روزگار پرغمش بازمى گوید:

 پیوند عمر بسته به مویى است هوش‏دار

 غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست‏

 غ 66

 به همین جهت، چاره غم، شراب و بزم است:

 مى خور که هرکه آخر کار جهان بدید

 از غم سبک برآمد و رطل‏گران گرفت‏

 غ 87

 *

 چون نقش غم ز دور ببینى، شراب خواه‏

 تشخیص کرده‏ایم و مداوا مقرّر است‏

 غ 40

 *

 کامم از تلخىّ غم چون زهر گشت‏

 بانگ نوش شادخواران یاد باد

 غ 99

 *

 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد،

 نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

 غ 125

 *

 بَرید باد صبا، دوشم آگهى آورد

 که روز محنت و غم، رو به کوتهى آورد

 به مطربان صبوحى دهیم جامه پاک‏

 به این نوید که باد سحرگهى آورد

 غ 143

 *

 دمى با غم به سر بردن جهان یک سر نمى ارزد

 به مى فروش دلق ما کز این بهتر نمى ارزد

 غ 147

 اما این‏که ماهیت غم حافظ و مردم روزگاران او چیست، باید به نابسامانى هاى اجتماعى، اخلاقى، سیاسى و فرهنگى عصر حافظ مراجعه کرد تا تجلى همه این عوامل را در شعر حافظ یافت:

 دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

 دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

 غ 148

 *

 زیر بارند درختان که تعلّق دارند

 اى خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 غ 169

 *

 حافظ ابناء زمان را غم مسکینان نیست‏

 زین میان گر بتوان بِهْ که کنارى گیرند

 غ 180

 *

 شد لشکر غم بى عدد، از بخت مى خواهم مدد

 تا فخر دین عبدالصمد، باشد که غمخوارى کند

 غ 186

 *

 غبار غم برود، حال خوش شود حافظ

 تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

 غ 242

 *

 کجا روم؟ چه کنم؟ چون روم؟ چه چاره کنم؟

 که گشته‏ام ز غم و جور روزگار ملول‏

 غ 300

 با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

 در غم افزوده‏ام آنچ از دل و جان کاسته‏ام‏

 غ 305

 تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق‏

 هر دم آید غمى از نو به مبارک‏بادم‏

 غ 310

 بدین ترتیب، مشاهده مى شود که بسیارى از بزمها، شادى‏خواریها و شراب‏ستاییهاى حافظ، فقط براى گریز از غم، فراموش کردن اندوه و از یاد بردن رنجهاى حافظ است. نه محض شادى و با هدف لذت از عمر و اغتنام وقت.

 × بر گرفته از کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی .دکتر منصوررستگار فسایی. طرح نو. تهران.1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسى و حافظ

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 فردوسى و حافظ

                                      ( بخش اول )

1- فردوسى‏

 حکیم ابوالقاسم حسن‏بن على فردوسى طوسى، بنابر اشاراتى که در شاهنامه وجود دارد در سال 329 هجرى قمرى در روستاى پاژ از ناحیه طابران طوس متولد شد. او از طبقه دهقانانْ (مالکان یا رؤساى ده) بود و همه عمر خود را در آنجا گذرانید. (طابران از دوره صفویه به کلى ویران شد و مرکزیت منطقه به نوغان (مشهد کنونى) منتقل گردید.) دهقانان طبقه نجیب‏زادگان و فرهیختگان و حافظان آداب و سنن و خاطرات باستانى ایرانى بودند و فرزندان خانواده هاى دهقانى، در پرتو رفاه نسبى که داشتند و با برخوردارى از آموزگاران شایسته، با دانش و اخلاق و آشنا به تاریخ و فرهنگ و سنتهاى ایرانى بار مى آمدند.

 تفاوتى که میان زبان نجیب و بیان پاکیزه فردوسى با سخنان جدّى و یا هزلیات و هجویات رکیک شاعران معاصر با او و دیگر شاعران قرون بعد دیده مى شود از اینجاست؛ و آزادگى و گردنفرازى فردوسى، فضیلت اخلاقى و پاکیزگى زبانش حاصل تربیت خانوادگى اوست. فردوسى ایام کودکى و نوجوانى را با عزّت و سرافرازى گذراند و به سنت دهقانان تربیت یافت و پیش از سال 411 ه'.ق. درگذشت (اگرچه تاریخ مرگ او را تا 416 نیز نوشته‏اند).

 

 2-1عصر فردوسى‏

 عصر فردوسى، یعنى قرن چهارم و دهه اول و دوم قرن پنجم، دوره‏اى است که در حقیقت باید آن‏را دوران حکومتهاى ایرانى در سرزمین ایران دانست در این روزگار، بذر امید به آزادى و استقلال، که دلاورانى چون ابومسلم و مازیار و دیگران و، بعد از همه و مهمتر از همه، یعقوب لیث صفّار، بر زمین دلهاى ایرانیان افشانده و با خون خود آبیارى کرده بودند، جوانه زد و به ثمر رسید و خلافت بغداد هم در سراشیب ضعف و ناتوانى افتاد. در نیمه شرقى ایران بعد از صفّاریان، سامانیان برخاستند که تبار خود را به بهرام چوبین، سردار بزرگ ساسانیان، مى رسانیدند و از اسماعیل سامانى مؤسس آن سلسله، که در 279 امارت یافت، تا عبدالملک‏بن نوح، آخرین امیر خاندان که در سال 389 برکنار شد، 9 تن امیر به مدت 110 سال بر ایران حکومت کردند. دولت سامانى، به سبب ایرانى بودن افراد آن خاندان و دور بودن قلمرو حکومتشان از بغداد و ریشه داشتن آداب و سنن ایرانى در آن سامان، یک دولت کاملا ایرانى و مشوّق زبان و فرهنگ ایرانى بود. در این روزگار، ایرانیان احساس مى کردند که از بلاى تیغ و تازیانه رسته‏اند و دولتى از خود دارند. در این دوره، غلبه با عنصر ایرانى بود و حکومتگران ایرانى بودند و دوران سلطنت آنان هم با عصر طلایى تمدن و فرهنگ اسلامى و ظهور علما و شعراى بزرگ مقارن بود. دولت سامانى در این دوران در ماوراءالنهر و خراسان، رى، سیستان و گرگان فرمانروایى مى کرد؛ طبقات اصیل را مورد احترام و بزرگداشت قرار مى داد، رسوم ملى نیکِ گذشته را احیا مى کرد. وزیران سامانى مردانى بزرگ، از خاندانهاى بلعمى و جیهانى و عُتبى، بودند که در تقویت علم و ادب و فرهنگ ایرانى مى کوشیدند و باعث مى شدند تا فرهنگ ایرانى در آمیزش با فرهنگ اسلامى جلوه و طراواتى نو آیین یابد و با برگزارى جشنهاى ایرانى، چون نوروز و مهرگان و سده و بهمنجنه، روح تازه‏اى به پیکر جامعه ایران مى دمیدند...، زبان فارسى درى، که از جنوب غرب ایران به آسیاى میانه رفته بود، با تشویق و حمایت سامانیان، به صورت زبانى غنى و نیرومند درآمد و شاعران بزرگى چون رودکى، شهید بلخى و ابوشکور... و دهها تن دیگر در آن سامان ظهور کردند و بدان زبان شعر سرودند.... و در چنان محیطى، اهل دانش و تحقیق به دور از تعصبات و بدون بیم و هراس از خشک‏اندیشى‏ها و برمبناى تفکر و تعقل و استدلال به بحث و تحقیق مى پرداختند؛ که حاصل آن اوضاع ظهور دانشمندانى چون فارابى و بیرونى و ابن سینا بود...

 نیمه غربى و شمال و مرکز ایران نیز در دست دیلمیان بود که شیعه بودند و تبار خود را به ساسانیان مى رسانیدند و بر بغداد، مرکز خلافت، هم استیلا یافتند. آنها به علت نزدیکى به بغداد با خلافت کنار آمدند و مروّج ادب عربى شدند و در دستگاه آنها زبان دیوانى و زبان تألیف در علوم و فنون مختلف زبان عربى بود.... بدین ترتیب، فردوسى تا شصت‏سالگى، عمر خود را در دوران حکومتهاى سامانى و دیلمى گذراند و بقیه عمر وى (بیست سال آخر) در دوران سلطنت محمود غزنوى سپرى گردید (بین سالهاى 390 تا 411 یا 416 ه'.ق). محمود غزنوى، که از سال 387 پس از مرگ پدرش به قدرت رسید، رسما در 388 ه'.ق، دوران 33ساله سلطنت خود را آغاز کرد. در ثلت اول این مدت، ایرانیان به محمود امیدواریهاى فراوان داشتند، ایشان از سامانیان امید بریده بودند، اینک یکى از سرداران همان دولت را مى دیدند که در جنگها پیروز مى شود و این امید هست که یک دولت واحد و نیرومند ایرانى را بنیاد نهد. فردوسى در پنجاه و هشت‏سالگى آن امیدها را چنین بیان مى کند:

 بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت‏

 نوان‏تر شدم چون جوانى گذشت‏

 خروشى شنیدم ز گیتى بلند

 که اندیشه شد تیز و تن بى گزند

 که اى نامداران و گردنکشان‏

 که جست از فریدون فرخ نشان‏

 فریدون بیدار دل‏زنده شد

 زمان و زمین پیش او بنده شد

 محمود از برکشیدگان پادشاهان سامانى بود؛ تربیت ایرانى داشت و خود را هوادار سنن و فرهنگ ایرانى فرامى نمود و دم از ایران‏دوستى مى زد و ادعا مى کرد که نسبش به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانى، مى رسد و به روایتى مادرش دختر یکى از رؤساى زابل بوده و شاید از همین‏جا او را محمود زاولى نامیده‏اند. پدر او، فضل‏بن احمد اسفراینى را در سال 384 ه'.ق. به عنوان وزیر محمود انتخاب کرد. این مرد دانادل، میهن‏دوست، که درست مثل فردوسى شیفته فرهنگ ایرانى بود و از زبان فارسى حمایت مى کرد، زبان دیوانى را از تازى به پارسى بازگردانید و تا سال 401 وزیر محمود بود و در آن سال مغضوب شد و برکنار و زندانى گشت و در 404 کشته شد. محمود، در آغاز کار، براى محکم کردن پایه هاى حکومت خود خاندانهاى ایرانى قدیم را برکشید؛ به ایرانى بودن خود مى نازید و به قول فرخى:

 هیچ‏کس را در جهان آن زهره نیست‏

 کو سخن راند ز ایران بر زبان‏

 مرغزار ما به شیر آراسته است‏

 بد توان کوشید با شیر ژیان‏

 *

 ز ایرانى چگونه شاد شاید بود تورانى‏

 پس از چندین بلا کامد ز ایرانشهر بر توران‏

 هنوز ار بازجویى، در زمین‏شان چشمه‏ها یابى

 از آن خونها کز ایشان ریخت آنجا رستم دستان‏

 به همین جهت، فردوسى که شاهنامه‏اش را بیست سال پیش از آغاز شاهى محمود شروع کرده بود، در آغاز سلطنت، او را با صداقتى توأم با امید مى ستاید. مى توان حدس زد که سپهدار طوس، ارسلان جاذب و فضل‏بن احمد اسفراینى، فردوسى را تشویق کردند که شاهنامه را، که قبلا سروده شده بود و به نام کسى هم درنیامده بود، به محمود هدیه کند وصله‏اى فاخر دریافت دارد. تا این روزگار هنوز، محمود به راه و روش ایران‏دوستى سامانى مى رفت، از اهل دانش و ادب حمایت مى کرد، آوازه شعردوستى هاى او در جهان افتاده بود و فردوسى، بدین ترتیب، امید داشت که هم آرزو هاى معنویش برآورده شود و هم دشواریهاى مادى وى رفع گردد.

 بنا بر این در سالهاى پیرى‏اش، شش سال دیگر هم کوشید و شاهکار عظیم خود را براى تقدیم به محمود آماده کرد و ارسال داشت، اما محمود به شاهنامه توجهى شایسته نکرد و شاعر را ناامید ساخت. دلیل این عدم توجه نامعقول سلطان محمود به شاهنامه آن بود که محمود، پس از آن‏که پایه هاى تخت و موقعیت سیاسى و اجتماعى خود را استوار کرد، دیگر نیازى به حمایت ایرانیان احساس نمى کرد و نفع خود را در پیوستگى به دستگاه خلافت بغداد مى دید و در آن شش سال که فردوسى شاهنامه را آماده تقدیم به محمود مى کرد، سلطان غزنوى اندک‏اندک روى به سوى قبله بغداد مى آورد؛ آنجا که القادر باللّه، متعصب‏ترین و قشرى‏ترین خلیفه عباسى (381 تا 422 ه'.)، بر مسند خلافت تکیه داشت، که برخى از محققان داستان ضحّاک ماردوش را در شاهنامه انعکاس نفرت فردوسى از آن خلیفه تازى دانسته‏اند. این خلیفهْ محبوب محمودِ میخواره غلامباره گردید و محمود مجرى خواستهاى بى قید و شرط دستگاه خلافت بغداد شد و به قول بیهقى: "من از بهر عباسیان انگشت درکرده‏ام در همه جهان و قرمطى مى جویم و آنچه یافته آید و درست، مى کشند." فردوسى، با تغییر سیاست محمود، رفتن اسفراینى و آمدن خواجه حسن میمندى، با مشکلات فراوان روبرو شد؛ دیوان از پارسى به تازى برگشت، بازار فضل کاسد شد، محمود دیندارى پیشه گرفت و از آداب و رسوم ایرانى بازگشت و ناخشنود شد و پیام حکمت‏آمیز شاهنامه که عبارت از تجدید عظمت و استقلال ایران و به معنى جدا شدن از قلمرو خلافت و برافتادن استیلاى تازیان و سرافرازى ایرانیان بود، به تعبیر دستگاه خلافت، قرمطى‏گرى محسوب شد. بنا بر این، محمود حماسه ملى ایران را خوار شمرد، ولى استقامت و استوارى فردوسى و درونمایه هاى شاهنامه و محبوبیت این کتاب در نزد مردم سبب شد که مخالفت محمود با شاهنامه رونق‏افزاى این کتاب گردد و پیام فردوسى رساتر شنیده شود. فردوسى با هجو محمود و به رخ کشیدن شیعى بودن خود به وى، دلاورانه، قدرت مادى و باورى محمود را تحقیر کرد و خودآفریننده حماسه‏اى دیگر گردید که از تربیت فردى و اجتماعى او انتظار مى رفت. به طور خلاصه، دوران رشد و وصول فردوسى به مدارج بلوغ و کمال، عصر امنیت و رفاه و هنگام اعتماد و اتکاى به نفس و آینده‏نگرى ایرانیان است؛ دوران بازگشت به خویشتن خویش و رجعت به میزانها و معیار هاى اصیل فکرى و رفتارى عنصر ایرانى است؛ عصرى است که ایرانى گذشته پرافتخار خود را مى جوید و بر بسترى از ایمان و اعتماد به استوارى و اصالت تاریخى و اساطیرى خود مى بالد؛ دوره بازاندیشى و نگرش به وسعت بى کرانه جغرافیایى و مرز هاى ایران باستان و اندیشیدن به بى انتهایى کمالات و مفاخر و تحرکات معنوى انسان ایرانى در مرز هایى است که از نور تا نور یا از فراسوى تیرگى تا مطلق روشنایى ادامه مى یابد و امتداد دارد. ایرانى، در این دوران، از رخوت چندساله نخستین پس از دوره ساسانى، با پیروزى بیدار شده است، استقلال جغرافیایى پیدا کرده است و درصدد کسب هویت مستقل و صدور شناسنامه‏اى است که، در شرایط تازه تاریخى جهان، بتواند واقعیتهاى حیات دیرین خود را بازگو سازد. شگفتا که در این زمان، اراده ملى، وفاق اجتماعى و همسویى دین اسلام با آرمانهاى دیرین ایرانى سبب شده است که ایرانى به همان اندازه که به گذشته سیاسى خود، که حاصل پایمردیها و مقاومتها و روشن‏اندیشى نیاکان اوست، ببالد، از داشتن آیینى نو، که تمام آرمانها و اعتقادات باطنى او را ارضا مى کند، احساس سرافرازى نماید. عصر فردوسى بهاران ثمربخش فرهنگ ایرانى است که هم در داخل ایران و قلمرو هاى ایرانى و هم در خارج از این حدود، نفوذى یگانه و منحصر به فرد مى یابد. ایرانى بیشتر از آن‏که به یک جغرافیا بیندیشد، به فرهنگ خاص خود دسترسى مى یابد که نتیجه آن شکوفایى شعر و نثر فارسى، توسعه علوم و فنون، ترجمه و تفسیر قرآن مجید و احیاى سنتهاى ارزشمند دیرین عنصر ایرانى است که مجموعا حامل یک سلسله پیام روشن و صریح و بى تردید از تمدن، فرهنگ و استقامت و سلحشورى و عزم و اراده عنصر ایرانى است و همه این امور در آیینه کلام خورشیدى فردوسى، یعنى در شاهنامه، انعکاس مى یابد.

 مى توان گفت که فردوسى آن‏سان مى زیست که تربیت قهرمانان والاى شاهنامه‏اش آن‏چنان بود؛ بدین معنى که، در اندیشه خداجوى فردوسى، اراده پاسدارى از میهن نمودارى از دادجویى است و به همین جهت بیژن در جنگ با هومان تورانى خداى را نیایش مى کند:

 به یزدان چنین گفت کاى کردگار

 تو دانى نهان من و آشکار

 اگر دادبینى همى جنگ من‏

 وز این جستن کین و آهنگ من‏

 ز تن مگسل امروز،توش مرا

 نگه دار بیدار هوش مرا

 5/1182

 کیخسرو و دیگر شاهان و پهلوانان ایرانى نیز همین روحیه خداجویى و دادگرى را جابجا نشان مى دهند:

 به شب‏گیر خسرو سر و تن بشست‏

 به پیش جهاندار آمد نخست‏

 دوتا کرد پشت و فروبرد سر

 همى آفرین خواند بر دادگر

 از او خواست پیروزى و فرّهى‏

 از او جست دیهیم و تخت مهى‏

 به یزدان بنالید از افراسیاب‏

 به درد از دو دیده فروریخت آب‏

 5/1191

 خسروپرویز:

 بنالید و سر سوى خورشید کرد

 ز یزدان دلش پر ز امید کرد

 چنین گفت کاى روشن دادگر

 درخت امید از تو آید به بر

 گر ایدون که این پادشاهى مر است‏

 پرستنده باشیم و با داد و راست‏

 تو پیروز گردان سپاه مرا

 به بنده مده تاج و گاه مرا...

 9/2691

 به همین جهت، فردوسى خداپرستى، خردپرورى، نامجویى، دادگرى و شادى را از خصلتهاى ایرانى مى شمارد و توصیه مى کند تا:

 هر آن کس که دارید نام و نژاد

 به داد خداوند باشید شاد

 5/1434

 شما داد جویید و فرمان کنید

 روان را به پیمان گروگان کنید

 دل و پشت بیدادگر بشکنید

 همه بیخ و شاخش ز بن برکنید

 

 به داد و دهش دل توانگر کنید

 از آزادگى بر سر افسر کنید

 6/1807

 و فشرده سخن، فردوسى و معاصرانش در (نام) براى ایران و براى ایرانى خلاصه مى شود:

 چنین گفت موبد که مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شادکام‏

 2/484

 ز تو نام باید که ماند بلند

 نگر دل ندارى به گیتى نژند

 3/789

 

 عنان بزرگى هر آن کس که جست‏

 نخستین، بباید به خون دست شست‏

 3/866

 به رزم اندرون کشته بهتر بود

 که بر ما یکى بنده مهتر بود

 9//2781

 جز از نیکنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏

 که سالار باشم کنم بندگى‏

 به نام ار بریزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 5/1154

 که ایران چو باغى است خرم‏بهار

 شکفته همیشه گل کامکار

 پر از نرگس و نار و سیب و بهى‏

 چو پالیز گردد ز مردم تهى‏

 سپاه و سلیح است دیوار او

 به پرچینش بر، نیزه‏ها خار او

 نگر تا تو دیوار او نفگنى‏

 دل و پشت ایرانیان نشکنى‏

 که زان پس بود غارت و تاختن‏

 خروش سواران و کین آختن‏

 9/2923

 دریغ است ایران که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 همه‏جاى جنگى سواران بدى‏

 نشستنگه شهریاران بدى‏

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر به سر تن به کشتن دهیم،

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 4/1027

 هنر نزد ایرانیان است و بس‏

 ندارند شیر ژیان را به کس‏

 همه یک دلانند و یزدان‏شناس‏

 به نیکى ندارند از اختر سپاس‏

 7/2240

 

2- حافظ

 خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازى، در حدود سال 727 هجرى، در شیراز متولد شد (حدود چهارصد سال پس از تولد فردوسى). پدر او از مردم کوپاى اصفهان بود که از آنجا به شیراز آمده و در این شهر توطن یافته بود و مادر حافظ از اهالى کازرون بود. پس از مرگ پدر، فرزندان او پراکنده شدند و حافظ که خردسال بود با مادرش در شیراز ماند و روزگار آن دو به تهیدستى مى گذشت. بنابر بعضى از روایات، حافظ همین‏که به مرحله تمیز رسید در نانوایى محله به خمیرگیرى مشغول شد تا آن‏که عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب‏خانه کشانید و چندگاه ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد مى گذرانید، اما به تدریج در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس علما و ادباى زمان را در شیراز درک کرد؛ و در دو رشته از دانشهاى زمان، یعنى علوم شرعى و علوم ادبى ، کار کرد و در حفظ قرآن مجید با توجه به قرائتهاى چهارده‏گانه ممارست نمود. وفات حافظ را در قدیم‏ترین مآخذ به سال 792 نوشته‏اند، او زن و فرزندانى داشت و درباره عشق او به دخترى به نام (شاخ نبات) افسانه هایى رایج است. او به فقدان محبوبى ، در سال 764 در سى و هشت‏سالگى خود، اشاره دارد و از مرگ فرزندش نیز مى نالد.

 

  1-2 عصر حافظ

 حافظ همه عمر را در شیراز زیست. شیراز، در دوره حافظ، اگرچه وضع سیاسى آرامى نداشت، اما هنوز مرکزى بزرگ از مراکز علمى و ادبى ایران و جهان اسلام محسوب مى گردید و این نعمت را تدبیر اتابکان سلغرى فارس براى این شهر فراهم آورده بود، اما عوارض سوء اجتماعى و فرهنگى حمله مغول هم در این دوران، در فارس، آشکار بود. حمله مغول که از 616 هجرى قمرى با حمله چنگیز آغاز شد و با ایلغار هاى هلاکو و تیمور و حکومت جبّارانه آنها در ایران ادامه یافت، دورانى تازه را در تاریخ کشور ما گشود که با آشوبها، ویرانیها، کشتار هاى بى امان و قتل‏عامهاى شدید، مناره ساختن از سر کشتگان و مثله کردن و دزدى و غارت و تجاوز و ترویج فساد و رواج دروغ و ریاکارى و مخالفت با شرع و اخلاق انسانیت همراه بود. کتابخانه‏ها، مساجد، مدارس و مراکز فرهنگى از میان رفت و علما و زاهدان و عارفان هریک از گوشه‏اى فرارفتند و ایرانیان بیش از هر دوره دیگرى و شاید به اندازه تمام تاریخ خود رنج کشیدند و عذاب دیدند. دوران حافظ با تبعات و خسرانهاى مادى و معنوى چنین فاجعه‏اى عظیم مواجه بود. زندگى حافظ از دوران سلطنت ابوسعید بهادرخان (716 تا 736) آغاز شد و تا دوره تیمور (736 تا 807) ادامه یافت. در اوایل سده هشتم که آن‏را به حق باید قرن حافظ نامید، ایلخانان مغول بر سراسر ایران و از جمله فارس حکومت یافتند و هرجایى را به نحوى اداره مى کردند؛ چنان‏که خاندان اینجو، در نیمه اول این قرن، به نیابت از ایلخانان، بر فارس مستولى بودند و در نیمه دوم، خاندان آل‏مظفر جاى آل‏اینجو را در فارس گرفتند تا آن‏که تیمور، در 795 ه'.ق، براى بار دوم به شیراز تاخت و با قتل‏عام امراى این خانواده ریشه ایشان را برکند و از آن به بعد، فرزندان و فرزندزادگان تیمور، متوالیا به نام تیمور و پسرش شاهرخ، حکمرانى فارس را بر عهده گرفتند. خاندان ایلکانى در تبریز و بغداد فرمانروا بودند، در لرستان، اتابکان و در بنادر جنوب فارس و جزایر خلیج فارس، ملوک هرمز، که در ظاهر از حکام فارس تبعیت مى کردند، حکومت داشتند. حافظ با سران تاجدار این خانواده و شاهزادگان و وزرا و امراى هم‏عصر و وابستگان بعدیشان مستقیم و غیرمستقیم آشنایى و مراوده داشت. کمتر مرد نامدارى در این عصر و در این حیطه مى توان یافت که در سخن حافظ از او به نحوى یاد نشده باشد. در نسخه پنج‏هزاربیتى دیوان حافظ، که مشتمل بر چندصد غزل و چند قصیده و دو مثنوى و چندین قطعه و رباعى است، کمتر شاه و وزیر و کارگزار و امیر و قاضى، فقیه و شاعر معروفى در قرن هشتم وجود دارد که به او اشاره‏اى نشده باشد. با وجود این، حافظ مرعوب و یا مجذوب کسى نمى شد و با کفّ نفس و حفظ شخصیت از اشخاص و اوضاع سخن به میان مى آورد، اما حافظ هرجا هم که از یکى از این معاصرین رضایت خاطر نداشته است، سخنش از حدّ گله‏گذارى هم ساده‏تر و سبک‏تر تلقى مى شود. در میان معاصران حافظ، شاه شجاع بیش از هر سلطان معاصرى با وى هم‏زمان بود و شاعر قریب به 20 سال از عمر سخن‏سرایى و قریب یک‏چهارم عمرش را در زیر چتر سلطنت شاه‏شجاع گذرانید، ولى هرگز رابطه این دو از آن مایه محبتى که شاعر را به شاه شیخ ابواسحق و منصورشاه مظفرى، مربوط ساخته بود برخوردار نگشت.... وقتى حافظ در 791 درگذشت، منصورشاه مظفرى مالک‏الرقاب فارس و تخت‏نشین شیراز بود و صفاى عصر او بر زخمهاى دل شاعر به طور موقت مرهمى گذارده بود که در این روز هاى پایان عمر، با روحى مطمئن، از وى و پسرش به نیکویى یاد مى کرد. به طور کلى در دوران حیات حافظ، فارس با غارت اموال مردم و ناامنى تمام همراه بود. حکومتهاى محلى مورد حمله قرار مى گرفتند و برمى افتادند و تیمور همه ثروتهاى ملى را به سمرقند مى برد و اوحدى مراغه‏اى، از شیوع میخوارگى، اعتیاد، ریاکارى، دغل‏بازى، و عدم امنیت در این دوران سخن مى راند:

 دزد را شحنه راه رخت نمود

 کشتن دزد بى گناه چه سود

 دزد با شحنه چون شریک بود

 کوچه‏ها را عسس چریک بود

 همه مارند و مور، میر کجاست‏

 مزد گیرند، دزدگیر کجاست‏

 راه زد کاروان ده را، کُرد

 شحنه شهر، مال هردو ببرد

 

2-2 دوران حافظ عصر بى ثباتى بود و در دوران عمر وى (68 سال) در فارس، این حاکمان بر شیراز فرمانروایى داشتند:

 

 .1 ملک شرف الدین محمود اینجو

 در زمان سلطان‏

 ابوسعید بهادرخان‏

 از 725 تا 735 ه'ق‏

 .2 امیرمسافر انیاق‏

 

 از 735 تا 736

 .3 غیاث الدین کیخسرو

 ارپاخان‏

 از 736 تا 739

 .4 امیر پیرحسین‏ابن امیر شیخ محمود

 سلیمان‏خان‏

 از 739 تا 740

 .5 ملک جلال الدین مسعودبن‏

 محمود اینجو

 

 از ... تا 740

 .6 امیر پیرحسین‏

 

 741 تا 743

 .7 شاه شیخ ابواسحق‏

 

 743 تا 754

 .8 امیر مبارز الدین‏

 

 754 تا 755

 .9 شاه سلطان‏

 امیر مبارز الدین‏

 755

 .10 امیر مبارز الدین‏

 

 758

 .11 شاه شجاع‏

 

 760 تا 765

 .12 شاه محمود

 

 765

 .13 شاه شجاع‏

 

 767 تا 786

 .14 امیر تیمور

 

 789

 .15 نصرت الدین منصور

 

 789

 .16 شاه‏منصور

 

 790 تا 795

 

 حکومت 16 امیر، در فاصله 68 سال عمر حافظ، نشان از بى ثباتى کامل اوضاع و نابسامانى اجتماعى و سیاسى روزگار مى دهد، به عنوان نمونه به قول صاحب شیرازنامه، "مدت بیست روز که هردو لشکر به مبارزت و ملاحمت اقدام مى نمودند، فریاد از نهاد خلق برخاسته، جمهور شیرازیان دست به دعا برداشتند و مشتى عوامل سفله‏دست به تاراج بردند"، نتیجه این جنگها به تاراج رفتن اموال مردم، پیدا شدن بى نظمى و ناامنى، رواج فساد و دزدى، از پا درآمدن بازرگانان و پیشه‏وران، درازدستى به عرض و ناموس خلق و ویرانى خانه‏ها و محلات شهر بود؛ در کشاکش تصرف شیراز به دست امیر مبارز الدین، محله دروازه کازرون به کلّى خالى از سکنه شد و یکى از حامیان وى به طورى آن محلّه را خراب کرد که مدت یک سال و نیم یک نفر در آن محله نبود. لازم به یادآورى است که خانه حافظ در محله دروازه کازرون قرار داشت و حافظ در این اوان کمتر از سى سال داشت، که اهالى محله او به طرفدارى از شاه شیخ ابواسحق با امیر مبارز الدین و شاه شجاع فرزند او درگیر شدند؛ اهالى دروازه کازرون به جنگ ادامه دادند، شاه شجاع جماعت بسیارى از مردم آن محلّه را به قتل رسانید و رئیس ناصر الدین عمر هم به ساکنین این محله آزار بسیار رسانید و به طورى آن محله را خراب کرد که مدت یک سال و نیم یک نفر در آن محله نبود. در آن روز برعکس چند روز پیش، محله موردستان مأمن و ملجأ محسوب مى شد و به قول صاحب تاریخ مطلع‏السعدین جماعتى که صبح با چادر زنانه از محله موردستان به محله دروازه کازرون آمده بودند، همان چادرها را بر سر خویشان دروازه کازرون نموده به محله موردستان آوردند... و از همین‏جاست که حافظ مى نالد که:

 سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

 دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

 زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست‏

 عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى

 گریه حافظ چه سنجد پیش استغناء دوست‏

 کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمى‏

 از نتایج همین اوضاع است که تنهایى، فقدان فضیلتها و پایان عاطفه‏ها و غربت دلگیر انسان در قرن هشتم در شعر حافظ راه باز مى کند و غزلى جانسور مى شود که درواقع ادعانامه حافظ بر ضد نامرادیهاى عصر اوست:

 یارى اندر کس نمى بینیم یاران را چه شد؟!

 دوستى کى آخر آمد دوستداران را چه شد؟!

 آب حیوان تیره‏گون شد خضر فرخ پى کجاست‏

 خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟!

 کس نمى گوید که یارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد؟!

 شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار

 مهربانى کى سرآمد، شهریاران را چه شد؟!

 گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند

 کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

 صدهزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 زهره سازى خوش نمى سازد، مگر عودش بسوخت‏

 کس ندارد ذوق مستى، میگساران را چه شد؟!

 حافظ اسرار الهى کس نمى داند، خموش‏

 از که مى پرسى که دور روزگاران را چه شد؟!

 حافظ در جایى دیگر از همین امر مى نالد:

 درونها تیره شد، باشد که از غیب‏

 چراغى بر کند خلوت نشینى‏

 نه همّت را امید سربلندى‏

 نه درمان دلى، نه درد دینى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏الیقینى‏

 حافظ، در شعرى دیگر، گزارشى دست اول از روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد:

 ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

 که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

 ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

 در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

 از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

 عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

 به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

 چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

 مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

 کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 *

 فتنه مى بارد از این سقف مقرنس برخیز

 تا به میخانه پناه از همه آفات بریم‏

 در دوران حافظ، به کیفیتى که خواجه رشید الدین در جامع‏التواریخ به صراحت مى نویسد: "از راه تتبع تواریخ و از راه قیاس معقول، پوشیده نماند که هرگز ممالک، خرابتر از آنکه در این سالها بوده، نبوده، ممالک از ده یکى آبادان نباشد و تمامت خراب... و مردمى که از زیر تیغ مغول و سُمّ ستوران این قوم خونخوار، جان به در برده و در این سرزمین چه شهر و چه روستا زندگى مى کنند، گرفتار ستم ایلخانان و مالیاتها و تحمیلات گوناگون حکومت هستند... بعضى از حکّام در سال، ده بار و برخى حتى بیست، سى بار قبچور (مالیات سرانه) از رعایا دریافت مى داشته‏اند... و در نتیجه اکثر رعایاى ولایت، جلاى وطن کردند و در ولایتهاى غریب خان و مان ساختند. شهرها و دیه‏ها خالى شد، اکثر درِ خانه‏ها به سنگ برآورده بودند و از بام خانه‏ها آمد و شد کردندى. رقّت‏بارتر آنکه، عِرض و ناموس ده‏نشینان ستم‏کش هم دستخوش هوسهاى حیوانى عُمّال حکومت است و نویسندگان زمان معتقدند که تولد اکثر اولاد زنا که به دزدى و حرامى گرى و مفسدى و عوانى مشغول مى گردند، از این رهگذر است. شاه‏شجاع، که خود و پدر و خویشانش، مدّت چندین سال بر فارس و کرمان حکومت مى رانند، در بستر مرگ به برادر خود سلطان احمد وصیت مى کند که بسیار به شکار نرود؛ زیرا هم رعیت به تنگ آید و هم لشکریان به عرض و ناموس مردم متعرض شوند. در عصر حافظ، علاوه بر دستگاه حکومت، قاضى و حاکم شرع نیز شبیه به دیگرانند؛ شخص قاضى، در جعل اسناد، آموزگار مزوّران و راهنماى گواهان دروغین و مکمل مظالم هیئت حاکم است و قاضى شدن از جمله مشاغل محتشمانه و سودآور است و به قول خواجه رشید الدین: "در روزگار مغول چنان اتفاق افتاد که به تدریج مردم را معلوم شد که مغولان قضات و دانشمندان را به مجرّد دستار و درّاعه مى شناسند و از علم ایشان وقوفى ندارند؛ بدان سبب، جهّال و سفها درّاعه و دستار وقاحت پوشیده، به ملازمت مغول رفتند و خود را به انواع تملّق و خدمت و رشوت نزد ایشان مشهور گردانیدند و قضا و مناصب شرعى بستدند و در نتیجه، مسند قضا به مقاطعه داده مى شد و چون قاضى، قضا به ضمان و مقاطعه گیرد، توان دانست که حال بر چه وجه باشد؟"عبید زاکانى، شاعر معاصر حافظ، با اشاراتى که خاص اوست، احوال این گروه دین به دنیافروش را، در رساله تعریفات خود، چنین بازمى نماید:

 قاضى: آنکه همه او را نفرین کنند.

 نایب قاضى: آنکه ایمان ندارد.

 وکیل: آنکه حق را باطل گرداند.

 بیت‏النّار: دارالقضا.

 شاهد (عدل): آنکه هرگز راست نگوید.

 اصحاب قاضى: جماعتى که گواهى به سلف‏فروشند.

 مال ایتام و اوقاف: آنچه بر خود از همه چیز مباح‏تر دانند.

 حلال: آنچه نخورند.

 بهشت: آنچه نبینند.

 سعید: آنکه هرگز روى قاضى نبیند.

 چشم قاضى: ظرفى که به هیچ پر نشود.

 شرب الیهود: معاشرت قاضى...

 وخیم: عاقبت او.

 مالک: منتظر او.

 درک اسفل: مقام او.

 و حافظ نیز دقیقا از عوارض همین رفتارهاست که مى نالد و مى سراید:

 احوال شیخ و قاضى و شرب الیهودشان‏

 کردم سؤال صبحدم از پیر مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 درکش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش‏

 و در مواردى دیگر، در نتیجه سرریز خشمى توفنده از نابسامانیهاى عصرش، همه صاحبان قدرت و نودولتان را به چوب ملامت مى راند:

 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

 قصّه ماست که بر هر سر بازار بماند

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند...

 مى خور که شیخ و حافظ و قاضى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 *

 نه هرکسى که کله‏کج نهاد و راست نشست‏

 کلاهدارى و آیین سرورى داند

 وفاى عهد نکو باشد ار بیاموزى‏

 وگرنه هرکه تو بینى ستمگرى داند

 *

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 کاین همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند

 به قول شادروان محیط طباطبایى، حوادث مهمى که در این قرن رخ داد غالبا با تأثّر خاطر حافظ، نسبت به قضایا روبرو مى شد و در شعر او منعکس مى گشت. اثر این انعکاس ادبى را در کتابهاى تاریخ و ادب این قرن، با ذکر اسم و یا بى ذکر نام، مى توان دید: مثلا، در قتل عام خوارزم به دست سپاهیان تیمور، که در آغاز تجاوز تیمور به بوم و بر همسایه به صورت واقعه‏اى دردناک روى داد و جهانى را به تأثر افکند، این بیت حافظ را درمى یابیم:

 به خوبان (ترکان) دل مده حافظ، ببین آن بى وفاییها

 که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندى‏

 و در ضمن آن شاه شجاع را بدین‏گونه تنبیه و تحذیر مى کند:

 الا اى یوسف مصرى که کردت سلطنت مغرور

 پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندى‏

 راز جاودانگى حافظ در همین است که دل بلاکش و دردشناس او، در تندباد حوادث و بر کران تا به کران لشکر ظلم، درد هاى مردم را حس کرده و به زبان آورده است. ماحصل کلام آن است که، در دوران پس از حمله مغول، مراکز مهم ادبى عبارتند از فارس، روم و هند و از آنجا که فارس پس از اتابک ابوبکر و پسرش سعد و پس از وى محمدبن سعد ظاهرا از امنیت بیشترى برخوردار بود و محیط فارس امن‏ترین جاى در داخل قلمرو ایران‏زمین بود، پناه آوردن رجال علم و ادب به این ناحیه، باعث اعتبار و رونق بیشتر نسبى این ناحیه نسبت به دیگر نواحى مغول‏زده یا خفقان‏گرفته بود و فارس مأمنى براى فاضلان و ادبا و شعرا و هنرمندان به شمار مى آمد. بنا بر این مى توان گفت که، اگرچه فارس کمتر از نواحى دیگر از حمله مغول آسیب دید و حتى فضلا و بزرگانى بدان پناه آوردند، اما حمله مغول نه چنان اثرات نکبت‏بارى داشت که بتوان یک ناحیه را از عوارض و عواقب آن رها دانست. لذا، آثار سوءِ حمله مغول، به طور طبیعى، در فارس نیز آشکارا گردید، به ویژه که روح حاکمیت مغول و ازهم‏پاشیدگى همه‏جانبه جامعه به وسیله حکام منصوب مغول، به نحو فراگیرى، در فارس نیز غالب شده بود. به طور خلاصه، مى توان گفت که نتایج حمله مغول، که در قرن هفتم و هشتم به طور واضح‏ترى آشکار شد، به قرار زیر است:

 .1 انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

 .2 فقر مداوم و دائم التزاید فرهنگى و سستى دمادم فرهنگى.

 .3 از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

 .5 رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 .6 بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

 .7 آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم