دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسى و معاصرانش‏

دکتر منصور رستگار فسایی

 

فردوسى و معاصرانش‏

 

 بیش از یک هزاره از آفرینش شاهنامه به وسیله شاعر جاودانه ایران، فردوسى مى گذرد؛ مردى که از یک‏سو گنجینه‏اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازیادرفته نیاکان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خویش هدیه داد و از سویى دیگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشیب ملت خویش را به عنوان وسیله‏اى تردیدناپذیر، در بقا و دوام آب و خاک پاک وطن به کار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستیها و منشهاى نیک نسلهاى برآمده از طوفان را آن‏چنان سرود که در هر گوشى نغمه‏اى و در هر دلى تأثیرى از زمزمه و احساس عمیق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشویش، نیاکان ما را در مکتب‏خانه افتخارآفرین خویش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن‏چنان‏که نام فرزندان این سرزمین، از قهرمانان کتاب او بود و موسیقى رزمشان از آهنگ کلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در کمال وقار انسانیت از رفتار و کردار نجیبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه‏خوانى به سر مى رسید و روز هاى آنان، تحرک و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستیهنده حاکم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن‏را تکرار مى کرد. نوخاستگان نژاده به وسیله او هویت خویش را مى شناختند و خاندان خویش را از یاد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فکرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را یگانه روشنگر و مربى نسلها در پیچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى یافتند.

 هیچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نیست و فردوسى به لحاظ جامعیت کلامش به هیچ‏یک از خیل سخنسرایان معاصر یا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ریشه‏اى در شخصیت، هدف، پیام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با دیگران به حدى است که او را به یک "استثنا" بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پیر سرمدى خراسان، سعدى شیراز نیست، اما استادى است که همیشه همسفر سعدى است. با آن‏که نه کلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پیامش، ولى در ژرفاى اندیشه‏اش فصول مشترک عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن‏چنان‏که سیمرغ هردو از قاف برمى خیزد ولى "سى" نیست و چهره ناجى یگانه‏اى را به خود مى گیرد که پرورنده و رهاسازنده است و اوج‏گیر و پرفراز ماننده.... اما شگفتا که امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه که مستقیم و غیرمستقیم با پیام فردوسى وجوه مشترک دارند، بیشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانیم تا از فردوسى.

 راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعیتى که در هیچ شاعر یا اثر ادبى دیگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟

 شاید دلیل این امر آن باشد که فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پدیده منحصر به فرد و جامع و مانعى است که با شفاف‏ترین و قابل فهم‏ترین زبانها با مردم خویش سخن مى گوید، پیامش قصه کامها و نامرادیهاى جمع است و شاعر، هدفى کاملا متعالى دارد که خیر و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپیچ و خم تاریخ، بر هر مصلحت فردى و پدیده غیرجمعى ترجیح مى دهد و همیشه پیامى دارد قابل درک و صمیمیتى آشنا و مأنوس که سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش همیشگى آنها را به محتویات اثر خویش برمى انگیزد؛ حال آن‏که دیگران بویژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصیت و تفکرات و رفتار و کردار پرمنشانه او را فاقدند و به همین جهت اگرچه هریک از آنان بعدى خاص از فکر و زیبایى و پیامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمایندگى مى کنند، اما همیشه در محدوده‏اى حقیر از ساختار هاى شخصیت و اندیشه خویش گرفتار مى مانند و با آن‏که گاهى جرقه‏اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نیستند. ما در این گفتار برآنیم که محیط ادبى و اندیشه هاى حاکم بر روزگار فردوسى را با تکیه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسیم تا از آن میان شاید با این قلم ناتوان بتوانیم "استثنایى" و "منحصر به فرد" بودن فردوسى را باز نماییم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصیده‏سراى معاصر فردوسى، که تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زیستند، بنگریم و قصیده‏سرایانى چون عنصرى را ببینیم که از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن‏چنان‏که از نقره دیگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسایش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى دیگر چون خاقانى مى گردد:

 به تعریض گفتى که خاقانیا

 چه خوش داشت نظم روان عنصرى‏

 بلى شاعرى بود صاحب قبول‏

 ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏

 به معشوق نیکو و ممدوح نیک‏

 غزل گو شد و مدح‏خوان عنصرى...

 به دور کرم بخششى نیک دید

 ز محمود کشورستان عنصرى‏

 به ده بیت، صد بدره و برده یافت‏

 ز یک فتح هندوستان عنصرى‏

 شنیدم که از نقره زد دیگدان‏

 ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏

 دهم مال و بس شاد باشم کنون‏

 ستد زرّ و شد شادمان عنصرى‏

 به دانش توان عنصرى شد و لیک‏

 به دولت شدن چون توان عنصرى‏

 مى بینیم که خاقانى از آن مى نالد که عنصرى با سرودن ده بیت شعر بدره هاى زر و برده هاى نیک مى یابد، در حالى که خود او با فضل بیشتر و کمالات افزونتر از این نعمت برخوردار نشده است.

 حقیقت این است که عنصرى و اکثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنویان کارگزاران حاکمیت زورند و شیفتگان زر، مصلحت‏بینانى عافیت نگرند که بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحکیم بنیانهاى توانمندى حاکمیت از هیچ کوششى دریغ نمى کنند، با دروغگویى و فرومایگى، سفلگان را برمى کشند، حقیران را بزرگ مى نمایند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فریب افکار جامعه مى پردازند و مزد خویش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت دیگران دریافت مى دارند.

 حال آن‏که فردوسى از لونى دیگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاکم بر ایران قرن چهارم و پنجم هجرى که معلول تغییر و تبدیل حکومتها و نفوذ هاى سیاسى و فکرى تازیان و ترکان و اصطکاک با ریشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ایرانى بود، از پیوستن به قدرتهاى حاکم سرباز زد و بدون این‏که جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس که درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما این شاعرى داراى ویژگیهاى خاص خویش است:

 .1 فردوسى در اوج رواج قصیده‏سرایى و منظومه هاى دربارى، خریدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضیح آن‏که تا روزگار فردوسى اگرچه مثنویهاى متعددى در زمینه هاى گوناگون حتى در زمینه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران درکى صحیح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز یک مثنوى بلند که به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفریده نشده و در جامعه و در میان مردم راهى و جایى نیافته بود و مثنویهایى چون آفرین‏نامه‏بوشکور و کلیله و دمنه‏رودکى و خنگ‏بت و سرخ‏بت عنصرى و ورقه و گلشاه عیوقى و حتى گشتاسب‏نامه دقیقى جایى براى خود در اندیشه ایرانیان نگشوده بود. فردوسى، با درک دلزدگى جامعه از قصیده هاى مدحیه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاریخى و پیام خویش، قالب مثنوى را براى بیان خود برمى گزیند، زیرا این قالب داراى استعدادى بالقوه است که شاعر مى تواند با استفاده از امکانات وزنى و سهولت قافیه، در کلام، انعطاف‏پذیرى فراوان و قابلیتهاى گوناگون را در اختیار داشته باشد و بدون این‏که مضامین و اندیشه‏ها را قربانى کند، پیام تأثیربخش خویش را به بهترین نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.

 .2 مثنوى‏سرایى فردوسى نه در ستایش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهایى و به طور انتزاعى در وصف طبیعت بى جان و زیباییهاى صورى آن، بلکه نخستین کوشش موفقى بود که براى گرد آوردن مفاخر و مآثر یک فرهنگ ریشه‏دار و معرفى هویت مردم یک جامعه کهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده‏ها و شنیده هاى دقیق فارسى یا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خویش عرضه کند. بنا بر این، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در این تعبیر تا پیش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود که در عین سخنورى مستند، چنان به سادگى و زیبایى سخن راند که خشکى منابع و بى روحى آنها به هیچ‏وجه مجال خودنمایى نیافت.

 مسلما در این روزگار، تقیّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقیقا ملموس و محسوس است و در هنگامى که قصیده‏سرایان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هیچ اصل و کلامى پایبند نبودند، فردوسى بسیار مستند سخن مى راند:

 سرآمد کنون رزم کاموس نیز

 دراز است و نفتاد از او یک پشیز

 گر از داستان یک سخن کم بدى‏

 روان مرا جاى ماتم بدى‏

 *

 تمامى بگفتم من این داستان‏

 بدان‏سان که بشنیدم از باستان‏

 فردوسى چون به متنى کهن دست مى یافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنکه از آن شعرى ناب و تأثیرگذار به وجود آورد، دریا دریا هنر و نیک‏اندیشى به کار مى برد تا آن‏را مرغوب طبایع مشکل‏پسند و تأثیر گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:

 یکى نامه دیدم پر از داستان‏

 سخنهاى آن پرمنش راستان‏

 فسانه کهن بود و منثور بود

 طبایع ز پیوند او دور بود

 نبردى به پیوند او کس گمان‏

 پراندیشه گشت این دل شادمان‏

 گذشته بر او سالیان دو هزار

 گرایدون که برتر، نیابد شمار

 معناى این امانت‏دارى را وقتى به خوبى مى توان دریافت که او این‏همه وسواس و دقت را درباره "افسانه"ها به کار مى برد تا خود در مورد "واقعیتهاى" زنده چگونه عمل کند.

 .3 نرمى کلام و سادگى بیان فردوسى و اوج اندیشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ایران، به زودى، به این شاعر چنان قبول عام و محبوبیتى بخشید که تاکنون هیچ شاعرى در هیچ کشورى به چنین توفیقى دست نیافته است. کلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان این آب و خاک درس میهن‏پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم‏جویى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق‏جویى و عشق و کین، کلام استوار و عفیف او را راهنماى زندگى و اندیشه خود قرار دادند. رسالتى که فردوسى براى خود قائل بود احیاى ارزشهاى ملى ایرانیان بود و در راه احیاى این ارزشها، او به قهرمانانى جان داد که با همه حقى که بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 نمیرم از این‏پس که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 بر این نامه بر، سالها بگذرد

 بخواند هر آن‏کس که دارد خرد

 .4 فردوسى عاشق سرزمین خویش و عاشق تاریخ و ارزشهاى دیرین قوم خود بود. زیباییهاى مادى و معنوى ایران‏زمین را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمین خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانیش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمندیش را مى گرفت... پیرى به جاى جوانى او مى نشست و این پیر مؤمن و استوار، چون کوهى بر سر باور هاى خویشتن ایستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را که بدان باور داشت:

 چو گفتار دهقان بیاراستم‏

 بدین خویشتن را نشان خواستم‏

 که ماند ز من یادگارى چنین‏

 بر او آفرین کو کند آفرین‏

 پس از مرگ بر من که گوینده‏ام‏

 بدین نام جاوید جوینده‏ام‏

 او گاهى به بیان این رنجهاى مدام لب مى گشاید:

 نماندم نمکسود گندم، نه جو

 نه چیزى پدید است تا جودرو

 بدین تیرگى روز و هول خراج‏

 زمین گشته از برف چون کوه عاج‏

 همه کارها شد سر اندر نشیب‏

 مگر دست گیرد به چیزى حبیب‏

 *

 الا اى دلاراى چرخ بلند

 چه دارى به پیرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پیرى مرا خوار بگذاشتى‏

 .5 مثنوى فردوسى شعرى پویا و زنده بود که از هر کلمه آن زندگى و طراوت مى تراوید و سلحشورى و دلاورى از آن مى بارید. آن‏چنان‏که نظامى عروضى در حدود یک قرن و نیم پس از سرایش شاهنامه نوشت: "فردوسى... الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّیین برد و در عذوبت به ماءِ معین رسانید و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است در نامه‏اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:

 یکى نامه فرمود نزدیک سام‏

 سراسر درود و نوید و خرام‏

 نخست از جهان آفرین یاد کرد

 که هم داد فرمود و هم داد کرد

 وز او باد بِر سام نیرم درود

 خداوند شمشیر و کوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده کرگس اندر نبرد

 فزاینده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سیاه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم..."

 و این از نوع همان ابیاتى است که حتى در دل سنگ محمود اثر مى کند: "شنیدم از امیر معزى که گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنین نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد که فردا باید که پیش‏آیى... روز دیگر محمود برنشست... که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه این بیت فردوسى بخواند:

 اگر جز به کام من آید جواب‏

 من و گرز و میدان و افراسیاب‏

 محمود گفت این بیت کراست که مردى از او همى زاید، گفت بیچاره ابوالقاسم فردوسى راست..."

 تأثیرگذارى شگفت‏انگیز کلام فردوسى، صرف‏نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است که فردوسى از درک جامعه از زیبایى، تصویرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همین جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنایى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمایش، همه در کلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى کنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى یابند. سخن او شعرى است که از یکسو چراغى در دست دارد که بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاریخى کهن روشنایى مى افکند و آن‏را زنده و شاداب و سازنده مى نماید و از سویى دیگر آموزگار اخلاق برگزیده و فرهنگ کارآمد و پویاى مردم سرزمینى است که در عین پایبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاویدان خود دل بسته‏اند:

 جهانجوى اگر کشته گردد به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 *

 به رزم اندرون کشته بهتر بود

 که بر ما یکى بنده مهتر بود

 همى گفت هرکس که مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد کام‏

 جز از نیک نامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد

 *

 مرا مرگ بهتر از این زندگى‏

 که سالار باشم کنم بندگى‏

 به نام ار بریزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 .6 دلیل دیگر پرهیز فردوسى از تن دادن به قصیده‏سرایى آن است که وى کاربرد این قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سیاسى و نظامى درواقع انیرانى معاصر خود را درخور ستایش شاعران پارسى‏گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصیده‏سرایان را به اصحاب قدرت فاسد، مایه ننگ مى یابد و شعر خود را متعهدانه و روشن‏بینانه براى ستایش از کسانى به کار مى برد که با همه جان و تن و اندیشه خویش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاویدان ایران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر بسر تن به کشتن دهیم‏

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 .7 شاهنامه کتاب مردم است، زیرا حماسه، شعر جمع، شعر رنجها و امیدها و آرزو هاى مشترک انسان است. شعرى است که نگران حال و آینده مردم خویش است و حتى آنجا که رنگ شخصى به خود مى گیرد، شخص، جدا از جمع نیست و درواقع مظهر قدرت و تفکر و اراده جامعه است. به قول کویاجى "هریک از اساطیر، سرگذشت تمامى یک قوم را در وجود یک تن از آن قوم تجسم مى بخشد."

 اگر فردوسى رستم را برمى کشد و به عنوان سلحشورى شکست‏ناپذیر تصویر مى کند، براى آن است که رستم را نمودار اقتدار بى زوال ایران و ایرانى مى شناسد، زیرا به پیروزى اراده قوم خویش پایبند و مؤمن است و خصوصیات انسانى که به این نامور بزرگ نسبت مى دهد -حتى اگر از قول افراسیاب بزرگترین دشمن ایران باشد- در فردفرد ایرانیانى که وى بدانان عشق مى ورزد، وجود دارد:

 هراسانم از رستم تیزچنگ‏

 تن آسان که باشد به کام نهنگ‏

 به مردم نماند به روز نبرد

 نپیچد ز زخم و ننالد ز درد

 ز نیزه نترسد، نه از تیغ و تیر

 وگر گرز بارد بر او چرخ پیر

 تو گویى که از روى وز آهن است‏

 نه مردم نژاد است، کاهرمن است‏

 سلیح است چندان بر او روزکین‏

 که سیر آید از بار پشت زمین‏

 زره دارد و جوشن و خود و گبر

 بغرّد به کردار غرّنده ابر

 نه برتابد آهنگ او ژنده پیل‏

 نه کشتى سلاحش به دریاى نیل‏

 .8 پیام و محتواى شعر فردوسى با مجموعه شعر شاعران همزمانش متفاوت است. آنان برحسب حال و هواى روز، نوسانات قدرت و جاذبه هاى پرزرق و برق زر و سیم لب به سخن مى گشایند و منتظرانى هستند که تا کفى بخشنده و حاکمیتى نیازمند به دروغ و تبلیغ ریاکارانه را مى یابند، بر او گرد مى آیند و لب به ستایش او مى گشایند. بنا بر این محتواى کلام آنان مجموعه‏اى سرگیجه‏آور، متلوّن، متفاوت و بى ثبات است که خواننده را با هنر بى هدف و هنرمند بى فرهنگ آشنا مى سازد. در حالى که فردوسى، به جاى ارائه چنین کلامهایى بى هویت و بى آینده، به نیاز جاودانى و معنوى زمان و جامعه خویش مى نگرد و به شعر جمع، جامعه، و شعر مقاومت و پایدارى و سلحشورى یعنى "حماسه" روى مى آورد، تا علاوه بر تحکیم ریشه هاى پیوند ملّى جامعه و تأکید بر هویت تاریخى چندین هزارساله قوم خویش، در ایجاد اتّکاى به نفس و استقلال معنوى و حفظ تمامیت ارضى و غرور قومى خود، سهمى داشته باشد و مردم خود را در گیرودار حادثه هایى که به نابودى بسیارى از مدنیتها و فرهنگهاى کهن منجر گشته است، به آینده‏اى مطمئن و پر از سرافرازى و اقتدار رهنمون گردد. این هدف و شیوه کار فردوسى، انتظار جامعه را از شاعر برآورده مى ساخت و به همین سبب پیام فردوسى براى زنان و مردان باسواد و بى سواد ایرانى که صاحب هر نوع نحله فکرى و عقیدتى و قومى و نژادى بودند، وجه مشترکى دقیق و قابل فهم و درک داشت و ما تأثیر این کلام و بیان را در توجه به شاهنامه و شاهنامه‏خوانیهاى پرشور مردم درک توانیم کرد؛ آنجا که حدود 30 سال پس از سرایش شاهنامه‏عنصرى (متوفى 431) و فرخى سیستانى (متوفى 429) را مى بینیم با اشاراتى به شاهنامه و شاهنامه‏خوانى:

 اگر ز دجله فریدون گذشت بى کشتى‏

 به شاهنامه بر، این بر حکایت است و سمر

 به شاهنامه همى خوانده‏ام که رستم زال‏

 گهى بشد ز ره هفت‏خان به مازندر

 *

 همه حدیث ز محمود نامه خواند و بس‏

 همان که قصّه شهنامه خواندى هموار

 *

 ز شاهان چنو کس نپرورد چرخ‏

 شنیدستم این را، ز شهنامه خوان‏

 *

 گفتا چنو دگر به جهان هیچ شه بود؟

 گفتم ز من مپرس، به شهنامه کن نگاه‏

 این‏چنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست‏

 نامه شاهان بخوان و کتب پیشینیان بیار

 به تدریج بسیارى از مردم که از به خاطر سپردن قصیده‏اى کوتاه خوددارى مى کردند، بیتهاى فراوان و داستانهایى مفصل را از شاهنامه‏به خاطر سپردند و سینه به سینه براى دیگران نقل کردند تا مبادا کمیابى کاغذ و کتاب و مشکل‏یابى آن، بى سوادى و قرب و بعد، مانع از حصول پیام شاهنامه به جامعه گردد و براى اولین‏بار در ایران بعد از اسلام، کتابى پارسى پدید آمد که در همه دلها جایى داشت و گروهى حافظ و راوى آن شده بودند و مضامین و داستانهاى آن‏را نقل مى کردند و بدین‏سان اعاشه مى نمودند. اهل ذوق و ادب و کلام نیز فردوسى را راهنماى گفتار و نوشتار صحیح و دقیق مى دانستند و مردم جامعه از شاهنامه درسهاى فراوان مى گرفتند، آن‏چنان‏که سعدى از شاهنامه‏خوانى حکایتى عبرت‏انگیز مى آفریند:

 "یکى را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز... بارى به مجلس او در، کتاب شاهنامه‏همى خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون، وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت، چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت..."

 بدین ترتیب جامعه ما، از آغاز پدید آمدن شاهنامه، هرگز با کتاب فردوسى و پیام این شاعر بزرگ ملّى ایران سرسرى برخورد نکرده و حساب فردوسى را از هر شاعر دیگرى جدا دانسته است. دلایل عمده این نگرش خاص به کلام فردوسى را در مقایسه او با معاصرانش بهتر و بیشتر درمى یابیم:

 .1 اغلب شاعران همزمان فردوسى، به دلیل آثار موجود آنان، متملق، فردگرا، خودپسند، سودجو، تکرو و در عین حال مرفّه هستند. مدایح آنان در وصف صاحبان قدرت، پیوسته با دروغگوییهاى باورنکردنى همراه است و این دروغها، مطلوب حاکمیت قدرتمندى است که براى حفظ قدرت خود ناگزیر از تبلیغات شدید است و از شاعر به عنوان یکى از کارآمدترین حربه هاى تبلیغاتى سود مى جوید. شاعر از زندگى جامعه جداست و به همین دلیل، اگرچه از بطن آن برخاسته است، مجذوب زرق و برق دربارها و شکوه خیره‏کننده آنها شده است و فقر و نادارى و بى عدالتیها را، مصلحتا فراموش مى کند. اگرچه مى داند که ممدوح، کمترین قصد و اراده‏اى در رفع نابسامانیهاى جامعه ندارد، اما از روابط گرم او با مردم و نیازمندان سخن مى راند:

 شاه جهان بوسعیدابن یمین دول‏

 حافظ خلق خدا، ناصر دین امم‏

 روى ندارد گران از سپه و جز سپه‏

 مال ندارد دریغ از حشم و جز حشم...

 تیغ دو دستى زند بر عدوان خداى‏

 همچو پیمبر زده است بر در بیت‏الحرم‏

 اوست خداوند ملک، اوست خداوند خلق،

 اوست مُحلّى‏ به حمد، اوست مصفّا ز دم‏

 در مدایح این زمان، چنان مبالغه هاى بارد و بى منطقى درباره ممدوحان صورت مى گیرد که بعضا به دلیل نوعى دیگر از تملق، مورد اعتراض خود شاعران نیز قرار مى گیرد. بنگرید این اشعار را از غضائرى و عنصرى در یک مسابقه تملق‏آمیز و تقرب‏جویانه؛ غضائرى در قصیده‏اى مى گوید:

 بس اى ملک که از این شاعرى و شعر مرا

 ملک فریب بخوانند و جادوى محتال‏

 بس اى ملک که زمانه عیال نعمت توست‏

 به من رهى چه رسد ز این‏همه زمانه عیال‏

 بس اى ملک که نه قرآن به معجز آوردم‏

 که ذوالجلالش چندین جلال داد و جمال‏

 ز بهر جود، تو آورده از عدم به وجود

 نکوکننده احوال و راحت از اهوال‏

 بس اى ملک تو از این آفتاب، رادترى‏

 زبان هرکه نیارد دلیل، بادا لال‏

 صواب کرد که پیدا نکرد هردو جهان‏

 یگانه ایزد دادار بى نظیر و همال‏

 وگرنه هردو جهان را کف تو بخشیدى‏

 امید بنده نماندى به ایزد متعال‏

 من آن‏کسم که فغانم به چرخم زهره رسید

 ز جُود آن ملکى، کِم ز مال داد ملال‏

 و پاسخهاى عنصرى به غضائرى را بخوانید:

 خدایگان خراسان و آفتاب کمال‏

 که وقف کرد بر او ذوالجلال عزّ و جلال‏

 همى خداى ز بهره بقاى دولت او

 از آفرینش بیرون کند فنا و زوال!

 یکى درخت برآمد ز جود او به فلک‏

 که برگ او همه جاه است و بار او همه مال‏

 گر آن عطا که پراکنده داد جمع شود

 ز حدّ دریا بیش آید و ز وزن جبال‏

 اگر به همت او بودى اصل و غایت ملک‏

 فلکش دیوان بودى، ستارگان عمّال‏

 "بس اى ملک"، ز عطاى تو خیره چون گویند

 که "بس" نشان ملالت بود ز کبر و دلال‏

 نه بس بود که تو بر خلق رحمتى ز ایزد

 به جاى رحمت ایزد، خطاست لفظ ملال‏

 فغان کنند ز جودت، فغان نباید کرد

 فغان ز محنت و از رنج باید و اهوال‏

 تو را نصیحت کرده است کز کفایت وجود

 کرانه گیر و به تقدیر سال، بخش اموال‏

 نه بسته گشت تو را دخل، کت نماند چیز

 نه جز گشادن ملک است فعل تو ز فعال‏

 ملک فریب نهاده است خویشتن را نام‏

 کش از عطاى تو اى شاه خوب گشت احوال‏

 غلط کند که کس اندر جهان تو را نفریفت‏

 نرفت و هم نرود در تو حیلت محتال‏

 این شاعران براى آن‏که به زر و سیم دست یابند، به شیوه هاى وقیحانه و تملقهاى بارد دست مى یازند: بنگرید فرخى سیستانى را که از زراعت و دهقانى به جایى نمى رسد آن‏چنان‏که چون زنى خواست و خرجش بیشتر افتاد و دبّه و زنبیل در افزود، بى برگ ماند و "... قصه به دهقان برداشت که مرا خرج بیشتر شده است، چه شود که دهقان غلّه من، سیصد کیل کند و سیم صد و پنجاه درم، تا مگر با خرج من برابر شود، دهقان بر پشت قصه توقیع کرد که این‏قدر از تو دریغ نیست و افزون از این را روى نیست فرخى مأیوس گشت و از صادر و وارد استخبار مى کرد تا نشان ممدوحى شنود و روى بدو آرد باشد که اصابتى یابد..." و چون بالاخره به ممدوح رسید کارش بدانجا کشید که تا بیست غلام سیمین کمر از پس او برنشستندى و به چنان راحت و آسودگى دست یافت که جابه جا در شعرش انعکاس مى یابد:

 از آن عطا که به من داد اگر بمانده بدى‏

 به سیم ساده برآوردمى در و دیوار

 به وقت بازى اندر سراى، کودک من‏

 بسان خشت همى باز گسترد دینار

 *

 مادحان تو برون آیند از خانه تو

 از طرب روى برافروخته چون شعله نار

 این همى گوید: "گشتم به غلام و به ستور"

 وان همى گوید: "گشتم به ضیاع و به عقار"

 آن بدین گوید: "بارى من از این سیم کنم‏

 خانه خویشتن از لعبت نیکو، چو بهار"

 وین بدان گوید: "بارى من از این زر کنمى‏

 ماهرویان را از گوهر، خلخال و سوار"

 *

 کارى است مرا نیکو و حالى است مرا خوب‏

 با لهو و طرب جفتم و با کام و هوا، یار

 از فضل خداوند و خداوندى سلطان‏

 امروزِ من از دى به و امسال من از پار

 با ضیعت بسیارم و با خانه آباد

 با نعمت بسیارم و با آلت بسیار

 هم با رمه اسبم و هم با گله میش‏

 هم با صنم چینم و هم با بت تاتار

 ساز سفرم هست و نواى حضرم هست‏

 اسبان سبک‏بار و ستوران گران‏بار

 از ساز، مرا خیمه چو کاشانه مانى‏

 وز فرش، مرا خانه، چو بتخانه فرخار

 میران و بزرگان جهان را حسد آید

 ز این نعمت و زین آلت وزین کار و از این‏بار

 محسود بزرگان شدم از خدمت محمود

 خدمتگر محمود چنین باید هموار

 *

 اندرین مهرگان فرخ‏پى‏

 ز او مرا نیم موزه، نیم قباست‏

 و منوچهرى نیز کم از فرخى نیست:

 دینار دهد، نام نکو باز ستاند

 داند که على حال، زمانه گذران است‏

 در این روزگار گاه رقابت شاعران در جمع مال، به تفاخر و نمایش ثروت و مال منجر مى شود آنجا که منوچهرى به شاعرى که با او حسودى کرده است چنین خطاب مى کند:

 من به فضل از تو فزونم تو به مال از من فزون‏

 بهتر است از مال فضل و بهتر از دنیاست دین‏

 مال تو از شهریار و شهریاران، گرد گشت‏

 ور نه اندر رى تو سرگین چیدتى از پارگین‏

 گر نباشد در چنین حالت مزیدى، مر تو را

 عارضى بس باشدت بر لشکر میر متین‏

 حال بنگرید به پریشانیهاى زندگى فردوسى که به راهى دیگر رفته است که از مسیر هدفهاى صاحبان قدرت جداست:

 چو آمد به نزدیک سر تیغ شصت‏

 مده مى که از سال شد، مرد مست‏

 به جاى عنانم عصا داد سال‏

 پراکنده شد مال و برگشت حال‏

 *

 چنین سال بگذاشتم شصت و پنج‏

 به درویشى و زندگانى و رنج‏

 *

 مرا دخل و خرج ار برابر بدى‏

 زمانه مرا چون برادر بدى‏

 تگرگ آمد امسال برسان مرگ‏

 مرا مرگ بهتر بدى از تگرگ‏

 در هیزم و گندم و گوسفند

 ببست این برآورده چرخ بلند

 خواستاران سخن فردوسى هم توده هاى محروم و در عین حال وطن‏پرست و سخن‏شناسى هستند که جز احسنت و آفرین به شاعر نمى گویند و نمى توانند شاعر را از فقر و تهیدستى برهانند:

 بزرگان و با دانش آزادگان‏

 نبشتند یک سر سخن رایگان‏

 نشسته نظاره من از دورشان‏

 تو گفتى بدم پیش مزدورشان‏

 جز احسنت از ایشان نبد بهره‏ام‏

 بکفت اندر احسنتشان زهره‏ام‏

 سر بدره هاى کهن بسته شد

 وز آن بند، روشن دلم خسته شد

 حاصل سى سال رنج فردوسى، فقر است. اما مدیحه‏سرایى فرخى -که از یک شب رنج او حاصل مى آید- به روایت چهار مقاله چنین نفعى را عاید شاعر مى کند: "... فرخى به نزد عمید اسعد رفت و او را قصیده‏اى خواند و شعر امیر بر او عرضه کرد. خواجه عمید اسعد مردى فاضل بود و شاعردوست، شعر فرخى را شعرى دید، تر و عذب و خوش و استادانه و فرخى را سگزى دید بى اندام، جبّه‏اى پیش و پس چاک‏پوشیده، دستارى بزرگ در سر و پاى و کفش بس ناخوش و شعرى در آسمان هفتم، هیچ باور نکرد که این شعر، آن سگزى را شاید بود، بر سبیل امتحان گفت امیر به داغگاه است... قصیده‏اى گوى لایق وقت... فرخى آن شب برفت و قصیده‏اى پرداخت سخت نیکو، بامداد در پیش خواجه آورد و آن قصیده این است:

 چون پرند نیلگون بر روى پوشد مرغزار

 پرنیان هفت‏رنگ اندر سرآرد کوهسار

 ... فرخى آن قصیده داغگاه برخواند، امیر را حیرت آورد و فرخى چهل و دو سر (اسب یافت) و اسب با ساخت خاصه فرمود و دو خیمه و سه استر و پنج سر برده و جامه پوشیدنى و گسترده و کار فرخى در خدمت او عالى شد...". اگر گفته نظامى عروضى را در این باب راست بدانیم، باید باور کنیم که فرخى یک‏شبه این قصیده را گفته است و امیرى را که حتى هنوز ندیده است، چنین توصیف مى نماید:

 اى جهان‏آراى شاهى کز تو خواهد روز رزم‏

 پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار

 کارزارى کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت‏

 سر به سر، کاریز خون گشت آن مصاف کارزار

 کو کنار از بس فزع، داروى بى خوابى شود

 گر برافتد سایه شمشیر تو بر کوکنار

 گر نسیمِ جُود تو بر روى دریا بروزد

 آفتاب از روى دریا زر برانگیزد بخار

 ور سموم خشم تو بر ابر و بر باران فتد

 از تف آن، ابر آتش گردد و باران شرار

 ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد

 از بیابان تا به حشر، الماس برخیزد غبار

 روز میدان گر تو را نقاش چین بیند به رزم‏

 خیره گردد، شیر بنگارد همى جاى سوار...

 بدین ترتیب فرخى با چنین مدایح شخصى، دروغ و ریاکارانه، سود هاى کلان را نصیب خود مى سازد، سود هایى که حاصل یک شب کار در پردازش یک قصیده است. اما فردوسى را در پایان سى یا سى و پنج سال رنج و سرایش حدود 60هزار بیت شعر غرّا ولى متفاوت از هدفهاى قصیده‏سرایان و ممدوحان چه حاصل آمد؟ گرسنگى و فقر و رنجى بر جان و زخمى بر روح. شاعران معاصر فردوسى در یک شب یک قصیده مى گویند و محصول خود را در سپیده‏دمان فردا به ثمر رسیده مى یابند و صلات فاخر را دریافت مى دارند. اینان زودیاب و اندک‏حوصله و آزمندند و هیچ‏یک از این خصلتها با طبع بلندمنشانه و خلّاق فردوسى سازگار نیست که سى سال رنج برده است تا ایران را با کلام پارسى خود زنده بدارد:

 ایا شاه محمود کشورگشاى‏

 ز من گر نترسى بترس از خداى‏

 بسى رنج بردم در این سال سى‏

 عجم زنده کردم بدین پارسى‏

 جهان کرده‏ام از سخن چون بهشت‏

 از این پیش تخم سخن کس نکشت‏

 نکردى در این نامه من نگاه‏

 به گفتار بدگوى، گشتى ز راه‏

 جهاندار اگر نیستى تنگدست‏

 مرا بر سر گاه بودى نشست‏

 که سفله خداوند هستى مباد

 جوانمرد را تنگدستى مباد

 به دانش نبد شاه را دستگاه‏

 وگرنه مرا بر نشاندى به گاه‏

 چو دیهیم‏دارش نبد در نژاد

 ز دیهیم‏داران نیاورد یاد...

 پرستارزاده نیاید به کار

 وگر چند دارد پدر شهریار

 ز ناپاک زاده مدارید امید

 که زنگى به شستن نگردد سپید

 .2 معاصران فردوسى پیروان هنر ریایى‏اند و هنر ریایى همیشه وسیله‏اى است در دست ارباب زر و زور براى تحمیل مقاصد و منافع خود به جامعه. هنر ریایى، دروغگوست و همزمان فردوسى، هنر ریایى در اوج اقتدار خویش است و شاعران بر دوزخ نام بهشت مى نهند، دروغگویان را راستگو، ناپرهیزکاران را متقى، ترسویان را شجاع، خسیسان را کریم و صاحبان منشهاى پست را راد و جوانمرد مى خوانند. از دوگویى و تناقض ابایى ندارند و بندگان صاحبان قدرت‏اند، براى آنان تفاوتى ندارد که چه کسى پادشاه است. آنان ستایندگان پادشاه‏اند، زیرا از پادشاه سود مى یابند و نفع مى برند. چون سلطان محمد پسر محمود بر تخت مى نشیند، فرخى او را در قصاید فراوان مى ستاید:

 فرّ شاهى چون تو دارى، لاجرم شاهى تراست‏

 من چه دانم کردن از بى دانشى خار از رطب‏

 عامل بصره به نام تو همى خواهد خراج‏

 خاطب بغداد بر نامت همى خواند خطب‏

 اى محمد سیرت و نامت محمد هرکه او

 از محمد بازگردد بازگشت از دین رب‏

 دشمنان تو شریک دشمنان ایزدند

 بر تو یک‏یک، راز گیتى بر گرفتن قد وجب‏

 گر کسى گوید من و تو، آسمان گوید بدو

 تو چو او باشى، اگر باشد روا، کُه همچو حَب‏

 *

 فرّه شاهى، خداى جمله تو را داد

 و آن‏گه بر چهره تو هست پدیدار

 شاه جهان خسرو زمان پدر تو

 کرد گه کین به تیغ، زرّ تو معیار

 با تو امیرا برابرى نتوان کرد

 و آن‏که کند، باشد از قیاس نه هشیار

 با سخن تو همه سخنها ناقص‏

 با هنر تو همه هنرها بى کار...

 اما چون دورِ محمد، به سر مى آید و مسعود با غلبه بر وى بر تخت مى نشیند، فرخى همه گفته هاى خود را در ستایش محمد از یاد مى برد و در ستایش مسعود چنین مى سراید:

 تخت شاهى را شاه آمد زیبنده تخت‏

 مملکت را ملکى آمد زیب افسر

 عالمى ز آمدنش روى به اقبال نهاد

 که همى خواست شدن با دو سه تن زیر و زبر

 مرغزارى که به یک چند تهى بود ز شیر

 شیر بیگانه در او کرد همى خواست گذر

 شیر باز آمد و شیران همه روباه شدند

 همه را هیبت او، خشک فروبست زفر

 رونق دولت باز آمد و پیرایه ملک‏

 پیش از این، کار، چنان دیدى، اکنون بنگر

 *

 لشکرى را که بود سایه مسعود مدد

 پیش ایشان ز هوا مرغ فروریزد پر

 چون خداوند، جهاندارى و شاهى به تو داد

 گفت من یافتم اینک ز خداوند نظر

 تهنیت باد جهان را به جهاندارى تو

 برخور اى شه به مراد دل و از او برخور

 سال و ماه تو و ایام تو چون نام تو باد

 عادت و عاقبت کار تو چون کار پدر

 *

 خانه محمود را مسعود زیبد کدخداى‏

 کدخداى خانه شیر عرین زیبد عرین‏

 این جهان محمود را بود و کنون مسعود راست‏

 نیست با او خسروان را هیچ گفتار اندر این‏

 در هنر ریایى، اعتقاد، قلبى نیست اما در هنر صادق فردوسى، هنر راستگو، پرهیزگار و متقى است. دروغ را برنمى تابد و شاعر، معلم اخلاق و پاکى و راستى و همه فضایل است، به همین جهت فردوسى از هنر ریایى مى گریزد:

 بباشیم بر داد و یزدان‏پرست‏

 نگیریم دست بدى را به دست‏

 سخن هرچه بر گفتنش روى نیست‏

 درختى بود کِش برو بوى نیست‏

 اگر جان تو بسپرد راه آز

 شود کار بى سود، بر تو دراز

 چو مهتر سراید سخن، سخته به‏

 ز گفتار بد، کام پردخته به‏

 همان تابش ماه نتوان نهفت‏

 نه روبه توان کرد با شیر جفت‏

 .3 در سرزمینى که بزرگانش از خدا مى خواستند تا این کشور را از خشک‏سالى و دشمن و دروغ به دور دارد، شاعران معاصر فردوسى در مسابقه دروغ دیوانها مى ساختند و براى ممدوح اوصافى را تخیل و توهم مى کردند که هرگز در او نبود. شاعران فرهنگ تملق را در جامعه توسعه مى دادند و شخصیتهایى را مى ستودند و بزرگ وانمود مى کردند که جز توحش و بیداد، آزمندى و شهوت‏پرستى خصلت دیگرى نداشتند و شگفتا که همین افراد دون به وسیله برخى از شاعران معاصر فردوسى بر قهرمانان ملّى اساطیرى ایران ترجیح داده مى شدند تا مثلا در ذهن جامعه قدرت محمودى جاى نیروى رستم و نامداران دیگر ایرانى را بگیرد و قهرمانى کاذب به جاى پهلوانان راستین نشانده شود:

 از حاتم و رستم نکنم یاد که او را

 انگشت کهین است به از حاتم و رستم‏

 *

 اگر خواهنده رزمش به میدان‏

 بود اسفندیار و رستم زر

 یکى را مغز خارد نیش افعى‏

 یکى را دیده درآید غضنفر

 *

 سلاح یلى باز کردى و بستى‏

 به سام یل و زال زر، دوک و چادر

 مخوان قصه رستم زابلى را

 از آن‏پس دگر، کان حدیثى است منکر

 ز جایى که چون تو ملک، مرد خیزد

 کس آنجا سخن گوید از رستم زر؟!

 *

 مگو مگوى که چون کیقباد یا چو جم است‏

 حدیث او دگر است از حدیث جمّ و قباد

 *

 تهمتن کارزارى کو به نیزه‏

 کند سوراخ، در گوش تهمتن‏

 شنیدم من که بر پاى ایستاده‏

 رسیدى تا به زانو دست بهمن‏

 رسد دست تو از مشرق به مغرب‏

 ز اقصاى مداین تا به مدین‏

 *

 نام تو نام همه شاهان، بسترد و ببرد

 شاهنامه پس از این هیچ ندارد مقدار

 *

 گفتا چنو دگر به جهان هیچ شه بود

 گفتم ز من مپرس به شهنامه کن نگاه‏

 گفتا که شاهنامه دروغ است سر بسر

 گفتم تو راست گیر و دروغ از میان بکاه‏

 *

 گردآمده بر درگه او از پى خدمت‏

 صد شاه چو کیخسرو و صد شیر چو رستم‏

 .4 شاعران همزمان فردوسى، به دلیل تمرکز قدرت در دست غزنویان به "حکومت غزنوى" مى اندیشیدند نه "حکومت ایرانى" و به همین جهت در اندیشه آنان، وحدت ملى ایران جایى نداشت و جنگ عقاید که به وسیله صاحبان قدرت تشحیذ مى شد، با تبلیغ وسیعى به سود خلیفه بغداد همراه بود. شاهان ترک غزنوى و بعد سلجوقى پیوسته قصد تقرب به خلیفه را داشتند، خلیفه‏اى که غرق در فساد و شهوت‏پرستى بود، اما از دور و به یارى شاعران قلم بمزد، امیرالمؤمنین خوانده مى شد و نفوذ معنوى او، مایه تقویت حکام غزنوى و سلجوقى بود. زیرا خلیفه به این فرمانروایان چه محمود غزنوى باشد و چه جانشینان او، منشور و فرمان مى بخشید و داشتن چنین فرمانهایى از خلیفه بغداد، از واجب‏ترین در بایستهاى سیاسى آن‏زمان بود:

 از پى تهنیت، خلیفه به تو

 بفرستد کس ار بنفرستاد

 *

 کنون دو چشم نهاده است روز و شب گویى‏

 به فتح نامه خسرو، خلیفه بغداد

 *

 آفتاب کرام خواهد کرد

 لقب او خلیفه بغداد

 *

 همچو نوباوه‏اى به چشم نهاد

 نامه او خلیفه بغداد

 با دبیران خویش گفت که کس‏

 مر سخن را چنین نهد بنلاد؟!

 *

 خلیفه گوید کامسال همچو هر سالى‏

 گشاده باشد چندین حصار و آمده شاد

 خبر ندارد کامسال شهریار جهان‏

 بناى کفر فکنده است و کنده از بنیاد

 خلیفه هایى که به وسیله معاصران فردوسى این‏چنین توصیف مى گردیدند، نوعا موجوداتى عاجز و میراث‏بران به ناحق احترامى بودند که مردم به اسلافشان داشتند. به همین جهت شعر معاصران فردوسى در ستایش محمود، پر است از بت‏شکنیها، غزوه‏ها و دین‏فروشیهایى که همه و همه براى جلب قلب خلیفه بغداد ساخته شده است و وسیله فریب ساده‏لوحانى است که اعتقاداتى پاک و صادقانه داشتند:

 همیشه کار تو غزو است و پیشه تو جهاد

 از این دو چیز کنى یاد، خفته، گر بیدار

 قوى‏کننده دین محمد مختار

 یمین دولت، محمود، قاهر کفار

 *

 طاغیان و عاصیان را سربسر کردى مطیع‏

 ملحدان و گمرهان را جمله بر کردى به دار

 عیشهاى بت‏پرستان تلخ کردى چون کبست‏

 روز هاى دشمنان دین، سیه کردى چو قار

 اما محبوبان فردوسى، خلیفه بغداد و امیران کوچک و بزرگ غزنوى و بیگانه نیستند. او دلاوران به استحقاق، یعنى مظاهر مبارزه در راه آزادى و ر هایى ایران را مى ستاید. او پهلوانانى را برمى کشد که خود شاه نشان هستند، ولى دلهایشان با عشق مردم خویش مى تپد و با مهر وطن عجین شده است. به همین دلیل هر شاه و امیر و پهلوانى براى فردوسى قهرمان نیست، مگر این‏که واقعا به افعال و منشهاى نیک آراسته باشد. در داستانهاى شاهنامه هر پادشاهى که ستوده مى شود به دلیلى است و هر بزرگى که نکوهیده مى گردد، داراى وجهى منطقى است، به عنوان نمونه، این پیام رستم است در دفاع از وطن:

 مرا رفت باید به البرز

 به کارى که بسیار دارد شکوه‏

 نشاید بماندن از این کار باز

 که پیش است بسیار رنج دراز

 همه مرز ایران پر از دشمن است‏

 بهر دوده‏اى ماتم و شیون است‏

 و منش این پهلوان یعنى رستم، در سرزنشى تند با کاوس چنین خودنمایى مى کند:

 برون شد به خشم، اندر آمد به رخش‏

 منم گفت شیر اوژن تاج‏بخش‏

 چو خشم آورم شاه کاوس کیست‏

 چرا دست یازد به من، طوس کیست؟!

 مرا زور و فیروزى از داور است‏

 نه از پادشاه و نه از لشکر است‏

 زمین، بنده و رخش، گاه من است‏

 نگین، گرز و مغفر، کلاه من است‏

 سر نیزه و گرز، یار منند

 دو بازو و دل، شهریار منند

 چه آزاردم او، نه من بنده‏ام‏

 یکى بنده آفریننده‏ام‏

 دلیران به شاهى مرا خواستند

 همان گاه و افسر بیاراستند

 سوى تخت شاهى نکردم نگاه‏

 نگه داشتم رسم و آیین و راه‏

 مرا تخت، زین باشد و تاج، ترگ‏

 قبا، جوشن و دل، نهاده به مرگ‏

 چه کاوس پیشم چه یک مشت خاک‏

 چرا دارم از خشم او ترس و باک‏

 و شاید همین واکنش فردوسى در مواجهه با رجال زمان خویش است که در داستانهاى مربوط به سلطان محمود و فردوسى انعکاس یافته است که گفته‏اند محمود فردوسى را گفت، شاهنامه خود هیچ نیست جز حدیث رستم و در لشکر من هزار کس چون رستمند و فردوسى پاسخ داد، تا آنجا که من مى دانم در جهان جز یک رستم نبود.

 فردوسى قهرمانان به استحقاق را مى ستاید و معاصرانش مردان سیاسى و صاحب قدرت زمان را که وسیله نام و نان آنهایند. براى فرخیها و عنصریها، محمود قهرمان است و هر صاحب قدرت دیگرى نیز که از پلکان ترقى و شهرت صعود کند، به مصلحتى مورد ستایش آنان قرار مى گیرد. ویژگى این‏گونه قهرمانان، در آن است که تا از مسند قدرت و فرمانروایى فروافتند، بلافاصله به افرادى حقیر و فراموش‏شده بدل مى گردند، پایگاهى در دلهاى مردم نمى یابند و در خاطره‏ها جایى براى خود پیدا نمى کنند. حال آن‏که قهرمانان فردوسى زمان‏پذیر نیستند از آب و آتش تاریخ گذشته‏اند و هیچ‏کس قدرت زدودن آنها را از ذهن جامعه ندارد و مى بینیم که على‏رغم همه بغضهایى که با تفکر فردوسى درمى گیرد، معاصرانش قهرمانان شاهنامه را به صورتهاى مختلف به یاد مى آورند اگرچه همانند فردوسى از آنها نتیجه نمى گیرند.

 .5 شاعران معاصر فردوسى، فاقد بینش تاریخى هستند. برداشت آنها از تاریخ تنها ظهور و قدرت‏یابى و زوال و مرگ ارباب زر و زور است. ریشه وقایع را نمى شناسند و عوامل بقا و زوال قدرتها را درک نمى کنند و طبعا اشارت آنها به تاریخ، بسیار سطحى و گذرا و ظاهربینانه است، براى آنان، همه‏چیز به قدرت پادشاهان وابستگى دارد. مخصوصا پادشاهانى که مورد ستایش و مدح شاعرانند. علل و دلایل جنگها و زوال قدرتها و روى کار آمدن حکومتهاى تازه در شعر این شاعران مطرح نیست و اگر اشاراتى هم در این موارد در کلام آنها وجود داشته باشد، فاقد هرگونه نگرش عمیق و درونى است. به علاوه برداشت از تاریخ و اساطیر در سخن این شاعران، به حدى به هم نزدیک است که اغلب تصور مى شود که هیچ تفاوتى در میان این دو وجود ندارد و طبعا تاریخ و اسطوره همانند طبیعت و اشیاءِ کاخ سلاطین و اسبان صاحبان قدرت همسان نگریسته مى شود:

 فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

 سخن نو آر که نو را حلاوتى است دگر

 اگر حدیث خوش دلپذیر خواهى کرد

 سخن ز شاه جهان پیش گیر و زین مگذر

 به وقت آن‏که سکندر همى امارت کرد

 نبد نبوت را بر نهاده قفل به در

 دویست آیت بودى به شأن شاه، اندر

 اگر سکندر با شاه یک سفر کردى‏

 ز اسب تازى زود آمدى فرود به خر

 *

 اى خداوند خسروان جهان‏

 اى جهان را به جاى جمّ و قباد

 چاکرانند بر در تو کنون‏

 برتر از طوس نوذر و کشواد

 ماه خرداد بر تو فرّخ باد

 آفرین باد بر مه خرداد

 اشارت این شاعران، اطلاعى بر معلومات خواننده نمى افزاید. او را در جریان آرزوها و افکار و تبدیل و تحولات زمانه قرار نمى دهد و آداب و رسوم و سنتها و آنچه را که به زندگى مربوط است، نمى نماید و نتیجه همه تذکرات تاریخى، به مدح منتهى مى شود:

 شهریارا روزگار تو به تو تاریخ گفت‏

 همچو ما از دولت تو بهره‏ور شد روزگار

 عاشقى بر غزو کردن، فتنه‏اى بر نام و ننگ‏

 این دو کردستى به گیتى خویشتن را اختیار

 حال آن‏که فردوسى برداشتى بسیار عمیق و موجه از تاریخ دارد. شاهنامه در ادوار اساطیرى و پهلوانى و تاریخى خود، همیشه تشکیل قدرت، دوام و زوال آن، روى کار آمدن قدرتهاى تازه، ریشه جنگها و آشتیها و نتایج آنها را به نحوى بسیار منطقى و عمیق ارزیابى مى کند، نگرش عمیق فردوسى حد و مرز اسطوره و تاریخ را بازمى نماید و آن‏چنان زندگى و مظاهر گسترده و متنوع و مختلف را در ادوار گوناگون به نیکى ارائه مى دهد که کتاب وى به آیینه یک فرهنگ بارور تبدیل مى گردد. قلب زندگى، گویى در شاهنامه مى تپد و تجربه هاى موفق و ناموفق زندگان، باور هاى نیک و بد آنان و جدالهایشان بر سر ارزشهاى مادى و معنوى، خودبینیها و گذشتها، پیمان‏شکنیها و وفاداریها، باور به بخت و سرنوشت و تصادف و تأثیر اختران و همه آن چیز هایى که زندگى را مى سازد و سعادت را مى آفریند یا راز تباهى و شکست است، در کتاب او به جلوه‏گرى مى پردازد:

 جهان را بسى هست زین‏سان به یاد

 بسى داغ بر جان هرکس نهاد

 که را در جهان هست هوش و خرد

 کجا او فریب زمانه خورد؟!

 ز خاکیم و باید شدن سوى خاک‏

 همه جاى ترس است و تیمار و باک‏

 جهان سر بسر حکمت و عبرت است‏

 چرا بهره ما همه غفلت است‏

 *

 زمین گر گشاده کند راز خویش‏

 نماید سرانجام و آغاز خویش‏

 کنارش پر از تاجداران بود

 برش پر ز خون سواران بود

 پر از مرد دانا بود دامنش‏

 پر از خوب‏رخ، جیب پیراهنش‏

 *

 اگر چرخ گردان کشد زین تو

 سرانجام خشت است بالین تو

 دلت را به تیمار چندین مبند

 بس ایمن مشو از سپهر بلند

 چو با شیر و با پیل بازى کند

 چنان دان که از بى نیازى کند

 تو بى جان شوى او بماند دراز

 حدیثى دراز است، چندین مناز

 .6 حوزه اطلاعات جغرافیایى شاعران معاصر فردوسى نیز بسیار محدود است. جهان‏بینى آنها در چارچوب شهر یا حوزه محدود یک حکومت است که هرگز شاعر از آن فراتر نمى رود. اطلاعات جغرافیایى این شاعران، سطحى، آمیخته با تصورات افواهى و معمولا در حد اطلاعات عمومى است. وقتى از هند و چین و ختن و بغداد یاد مى کنند، تنها سرزمین بتها و نقاشان و مشک و خلیفه را به خاطر مى آورند، ختا براى آنان فقط زیبایان دلپذیر دارد و یمن، در زمین عقیق و در آسمان سهیل را صاحب است.

 اینان غزنه را مى بینند و تنها کاخها و سرایهاى آن‏را با صاحبان قدرت و زیبایان دلربا مى ستایند:

 گر چون تو به ترکستان، اى ترک نگارى است‏

 هر روز به ترکستان، عیدى و بهارى است‏

 ور چون تو به چین کرده ز نقاشان نقشى است‏

 نقاش بلانقش کن و فتنه‏نگارى است‏

 جیحون بر یک دست تو انباشته چاهى است‏

 سیحون بر دست دگرت خشک شیارى است‏

 حتى آنجا که از جغرافیاى عصر خویش در ارتباط با وقایع تاریخى و کشورگشاییها سخن مى رانند، اوصاف جغرافیایى آنها بسیار ناقص و مبهم است:

 همى کشید سپه تا به آب گنگ رسید

 نه آب گنگ که دریاى ناپدید کنار...

 ز آب گنگ سپه را به یک زمان بگذاشت‏

 به یمن دولت و توفیق ایزد دادار

 گذشتنى که نیالوده بود ز آب در او

 ستور زینى، زین و ستور بارى، بار

 میان بیشه به راه اندرون حصارى بود

 گرفته هر شهى از جنگ آن حصار فرار

 به یک زمان در و دیوار آن حصار قوى‏

 چو حلّه کرد و مر آن حلّه را ز خون آهار

 در حالى که در داستانهاى فردوسى مکانها نیز به زندگى و معنى‏دارى اشخاص و وقایع زنده و ملموس جلوه‏گر مى شوند. او دژ سپید را چنان با موقعیت و قهرمانان و راه مخفى و ارزش مرزى آن توصیف مى کند که خواننده دقیقا اهمیت نظامى آن‏را درمى یابد و معنى دفاع از آن‏را درک مى کند:

 دژى بود کش خواندندى سپید

 بر آن دژ بُد ایرانیان را امید

 نگهبان دژ رزم‏دیده هجیر

 که با زور دل بود و با دار و گیر

 چو سهراب نزدیکى دژ رسید

 هجیر دلاورسپه را بدید

 نشست از بر بادپاى چو گرد

 ز دژ رفت پویان به دشت نبرد...

 .8 شاعران معاصر فردوسى، در حوزه عواطف و احساسات بسیار قابل تعمقند، عشقهایشان سطحى است یا منحرف، علاقه آنان به معشوق در سطح ارضاى غریزه هاى حیوانى و شهوانى است و روابط عاشق و معشوق در حقیقت رابطه‏اى غالب و مغلوب است.

 شاعران از عشق سخن مى گویند اما معشوق باید تعهد بسپارد که با آنان ناز نکند!

 آشتى کردم با دوست پس از جنگ دراز

 هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز

 ز آنچه کرده است پشیمان شد و عذر همه خواست‏

 عذر پذیرفتم و دل در کف او دادم باز

 گر نبودم به مراد دل او دى و پریر

 به مراد دل او باشم از امروز فراز

 نمونه هایى از معشوقان این شاعران:

 مرا سلامت روى تو باد اى سرهنگ‏

 چه باشد ار به سلامت نباشد این دل تنگ‏

 دلم به عشق تو در سختى و عنا خو کرد

 چنان‏که آیینه زنگ خورده، اندر زنگ‏

 *

 آن کمر باز کن بتا، ز میان‏

 ز این غم و وسوسه مرا برهان‏

 مکن اى ترک، مکن، قدر چنین روز بدان‏

 چون شد این روز در این روز رسیدن نتوان‏

 گر بناگوش تو چون سیم سپید است چه سود

 تو ندانى که بود شب ز پس روز، نهان‏

 بس بناگوش چو سیما، که سیه شد چو شبه‏

 آنِ تو نیز شود، صبر کن اى جان جهان‏

 *

 اى پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان‏

 تندى و سنگدلى پیشه توست اى دل و جان‏

 گر مثل گویم چشم تو بماند به دگر

 هر زمان دست گرستن کنى و دست فغان‏

 دوش بارى چه سخن گفتم با تو صنما

 که چنان تنگدل و تافته دل گشتى از آن‏

 *

 تو غلام منى و خواجه خداوند من است‏

 نتوان با تو سخن گفتن و با خواجه توان‏

 بوستانى است روى کودک من‏

 و اندران بوستان شکفته سخن‏

 *

 گر مرا پاسدار خویش کند

 خدمت او کنم به جان و به تن‏

 *

 اى پسر هیچ ندانم که چگونه پسرى‏

 هر زمان با پدر خویش به خوى دگرى‏

 بوسه ندهى و نخواهى که کسم بوسه دهد

 پس تو اى جان پدر رنج و عناى پدرى‏

 چراغ و شمع سپاهى و بر تو گرد شده است‏

 ز نیکویى و ملاحت هزارگونه سپاه‏

 *

 دوش همه شب همى گریست به زارى‏

 ماه من آن ترک خوبروى حصارى‏

 *

 بر بناگوش تو اى پاکتر از دُرّ یتیم‏

 سنبل تازه همى بردمد از صفحه سیم‏

 عشق بازیم همى با تو و دلتنگ شوى‏

 نزد تو عشق همانا که گناهى است عظیم‏

 بر من باخته دل هرچه توانى بمکن‏

 نه مرا کرده به تو خواجه سیّد، تسلیم‏

 شاعر و امیر هم هر روز دل به معشوقى مى بندند و عشقى تازه مى جویند:

 عشق نو و یار نو و نوروز و سر سال‏

 فرخنده کناد ایزد بر میر من این حال‏

 *

 مرا دلى است گروگان عشق چندین جاى‏

 عجب‏تر از دل من، دل نیافریده خداى‏

 دلم، یکى و در او عاشقى گروه‏گروه‏

 تو در جهان چو دل من دلى دگر بنماى‏

 شگفت و خیره فرومانده‏ام که چندین عشق‏

 به یک دل اندر، یارب چگونه گیرد جاى؟!

 اما فردوسى که عشق را در حماسه جاویدان خویش همه‏جا حاضر مى سازد، از آن به عنوان جزئى جدایى‏ناپذیر از زندگى سود مى جوید، عشق را پاک، شرافتمندانه و انسانى توصیف مى کند. قهرمانان شاهنامه عاشق مى شوند، اما مسیر عشق آنها هرگز غیراخلاقى نیست. بیژن را بى هوش مى سازند و به سراى منیژه مى برند و رستم وقتى شباهنگام با تهمینه پیوند ازدواج مى بندد، عفیف‏ترین و صحیح‏ترین و رسمى‏ترین صورتهاى اجتماعى ازدواج را عرضه مى دارد:

 بفرمود تا موبدى پرهنر

 بیاید، بخواهد ورا از پدر

 بدان پهلوان داد آن دخت خویش‏

 بدان‏سان که بودست آیین و کیش‏

 در تمام شاهنامه، حتى یک مورد سخن از همجنس‏بازیهاى متداول در روزگار فردوسى مطرح نمى شود و عشق منحرفى چون عشق‏ورزى سودابه با نافرزندى خویش سیاوش، به حدى مشمئزکننده است که سرنوشتى جز رسوایى و سرانجام کشته شدن سودابه نمى یابد. زبان فردوسى در میان شاعران ایران یکى از عفیف‏ترین زبانهاست و عشق به نظر فردوسى به حدّى پاک و باصفاست که جلوه هاى زیباتر آن‏را در داستانهاى فراوانى که سرشار از جوانمردى و پاکدامنى و گذشت و فداکارى است، مى توان دید. حتى در یک مورد در گفتار معاصران فردوسى، نمونه‏اى چون داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه، رستم و تهمینه، خسرو و شیرین دیده نمى شود، حتى آنجا که فردوسى از عشق شخصى خود سخن مى گوید از معشوق باسواد، مهربان و وفادار خود آن‏چنان نجیبانه لب به گفتار مى گشاید که گویى فرشتگان زمزمه عشق را در گوش او سر داده‏اند و براى او داستان مى گویند:

 شبى چون شبه روى شسته به قیر

 نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر...

 بدان تنگى اندر، بجستم ز جاى‏

 یکى مهربان بودم اندر سراى‏

 مرا گفت شمعت چه باید همى‏

 شب تیره خوابت نیاید همى؟!

 بدو گفتم اى بت، نیم مرد خواب‏

 بیاور یکى شمع چون آفتاب‏

 بنه پیشم و بزم را ساز کن‏

 به چنگ آر چنگ و مى آغاز کن‏

 برفت آن بت مهربانم ز باغ‏

 بیاورد رخشنده شمع و چراغ‏

 گهى مى گسارید و گه چنگ ساخت‏

 تو گفتى که هاروت نیرنگ ساخت‏

 دلم بر همه کار پیروز کرد

 شب تیره همچون گه روز کرد

 مه مهربان یار بشنو چه گفت‏

 از آن پس که گشتیم با جام جفت‏

 مرا گفت آن ماه خورشید چهر

 که از جان تو شاد بادا سپهر

 بپیماى مى تا یکى داستان‏

 ز دفتر برت خوانم از باستان‏

 که چون گوشت از گفت من یافت برخ،

 شگفت اندر او مانى از کار چرخ‏

 پُر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ‏

 همه ازدر مردِ فرهنگ و سنگ‏

 بدان سرو بن گفتم اى ماه‏روى‏

 مرا امشب این داستان، بازگوى‏

 مرا گفت کزمن سخن بشنوى،

 به شعر آرى از دفتر پهلوى؟

 بگفتم بیار، اى مه خوب‏چهر

 بخوان داستان و بیفزاى مهر

 مگر طبع شوریده، بگشایدم‏

 شب تیره ز اندیشه خواب آیدم‏

 ز تو طبع من گردد آراسته‏

 ایا مهربان یار پیراسته‏

 چنان چون ز تو بشنوم، دربه‏در

 به شعر آورم داستان سر به سر

 بخواند آن بت مهربان داستان‏

 ز دفتر نوشته گه باستان‏

 .9 شاعران معاصر فردوسى، از طبیعت، اغلب برداشتى ناقص و سطحى دارند. اوصاف آنها از زیباییهاى طبیعت مقدمه و حسن مطلعى مى سازد براى ورود به مدح، به همین دلیل در اشعار فراوانى که از معاصران فردوسى باقى مانده است، کمتر وصف مستقل از طبیعت مطرح مى شود، تغزلها و تشبیبهاى شاعران این دوران در قصاید و مسمطها، همه و همه زمینه چین و مقدمه‏ساز مدایح است. حال آن‏که فردوسى چون از طبیعت سخن مى راند، آن‏را از چشم تیزبین تماشاگرانى مشاهده و توصیف مى کند که طبیعت را زنده، پویا، واقعى و الحق درخور توجه و ستایش یافته‏اند و با آن تماسى واقعى و معنى‏دار برقرار ساخته‏اند:

 به بربط چو بایست بر ساخت رود

 برآورد مازندرانى سرود

 که مازندران شهر ما یاد باد

 همیشه بر و بومش آباد باد

 که در بوستانش همیشه گل است‏

 به کوه اندرون لاله و سنبل است‏

 هوا خوشگوار و زمین پرنگار

 نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

 نوازنده بلبل، به باغ اندرون‏

 گرازنده آهو، به راغ اندرون‏

 همیشه نیاساید از جست‏وجوى‏

 همه‏ساله هر جاى رنگ است و بوى‏

 گلاب است گویى به جویش روان‏

 همى شاد گردد ز بویش روان‏

 دى و بهمن و آذر و فرودین‏

 همیشه پر از لاله بینى زمین‏

 همه‏ساله خندان، لب جویبار

 بهر جاى باز شکارى به کار

 سراسر همه کشور آراسته‏

 ز دینار و دیبا و از خواسته‏

 بتان پرستنده با تاج زر

 همان نامداران زرین کمر

 کسى کاندران بوم آباد نیست‏

 به کام از دل و جان خود شاد نیست‏

 در شاهنامه نظر به کوهها، رودها، باران، سیل، آفتاب، ماه و سایر پدیده هاى طبیعى از زندگى و پویایى برخوردار است. حال آن‏که طبیعت در شعر معاصران فردوسى فقط در بافت یک شعر و با توجه به مؤخرات آن مطرح مى شود.

 .10 معاصران فردوسى از وطن تلقى گسترده و وسیعى ندارند، از سیستان و بلخ و دامغان سخن مى رانند و شهرها وطن آنهاست، تازه از این شهرها نیز به صورتى کلى یاد مى کنند، در حالى که فردوسى ایران را محور همه حوادث، فداکاریها و ازخودگذشتگیهاى قهرمانانه مى داند و همه‏جاى ایران را سراى خود مى شناسد:

 دریغ است ایران که که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک و خرد و پیوند خویش‏

 همه سر به سر تن به کشتن دهیم‏

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 × بر گرفته از کتاب فردوسی  وشاعران دیگر-دکتر منصور رستگار فسایی- طرح نو - تهران - 1385

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

آزمونهای دانایی و توانایی درحماسه ی ملی ایران : شاهنامه

دکتر منصوررستگار فسایی

 

 آزمونهای دانایی و توانایی درحماسه ی ملی ایران :شاهنامه

 دگر آنک او بآزمون خرد          بکوشد به مردی و گرد آورد (9 داستان شاپور اردشیر)

ایا آزمون را نهاده دو چشم         گهی شادمانی گهی درد و خشم

  شگفت اندرین گنبد لاژورد        بماند چنین دل پر از داغ و درد

   چنین بود تا بود دور زمان       بنوی تو اندر شگفتی ممان

یکی را همه بهره شهدست و قند   تن آسانی و ناز و بخت بلند

یکی زو همه ساله با درد و رنج     شده تنگدل در سرای سپنج

یکی را همه رفتن اندر نهیب        گهی در فراز و گهی در نشیب 

چنین پروراند همی روزگار        فزون آمد از رنگ گل رنج خار   

هر آنگه که سال اندر آمد بشست    بباید کشیدن ز بیشیت دست 

ز هفتاد برنگذرد بس کسی     ز دوران چرخ آزمودم بسی  

وگر بگذرد آن همه بتریست   بران زندگانی بباید گریست  (18 تا 38 داستان محمود)

داستانسرایی هدفمند ودگرگونه ی فردوسی به دلیل خصلتهای هنری و فرهنگی خاص  خود، ،خلاقیتها وویژگیهایی  دارد که این اثر را مستقل و یگانه می سازد ،به نحوی که،نه تنها ازمعروف ترین داستانهایی  از نوع خود در ادبیات  حماسی ایرانبرتری دارد،بلکه به دلیل وحدت هدف، رویه و پرداخت اثر و محتوای  آن ، از آثار همگون خود در ادبیات  دیگر سرزمینهای جهان نیز ،متمایز است.

خمیر مایه ی اصلی  و جان این تفاوت ها، در منطقی است که ذهن نو اندیش  و خرد گرای فردوسی ، در هنگام نظم شاهنامه از آن بر خوردار است  و با استفاده از  رمزگرایی و استخدام ابزارزبانی و هنری و فرهنگی تفسیر پذیر ، داستانها ی خارق العاده  و شگفت انگیز   رابه نوعی  " منطقی "  و " انسانی" وقابل پذیرش می سازد  مثلا در اوج داستانهایی شگفت انگیز و اسطوره یی چون اکوان دیو،به خواننده خاطر نشان می کند که همه چیز را با " معیار خرد " بسنجد تا معنی رموز را دریابد وبه عمق پیام و ماهیت  رمز آمیز اسطوره ها  ی شگفتی زا ، پی ببرد:

جهان پر شگفتی است  چون  بنگری        ندارد کسی آلت  داوری

که جانت شگفت است و تن هم شگفت       نخست از خود اندازه باید گرفت

خردمند کاین داستان بشنود  ،     به دانش گراید بدین نگرود   

ولیکن چو معنیش یاد آوری          شوی رام و کوته شود داوری   (خ 18/289/3)

تو این را دروغ و فسانه مخوان         به یکسان روشن زمانه مدان

از او هر چه اندر  خورد  با خرد        دگر بر ره رمز معنی برد  (خ 114/12/1)

و در جایی  دیگرگوید:

تو مر دیو را مردم بد شناس        کجا او ندارد د ز یزدان سپاس

کر آن کو گذشت از ره مردمی      زدیوان شمر ، مشمرش آدمی   (خالقی مطلق 135/297/3)

به همین دلیل است که اگر چه در داستانهای  حماسی  وقایع شگفت انگیز،  معمولا جزیی از ابزارکار هنرمندان و وسیله یی برای جذب خواننده به شمار می آید وخواننده نیز معناو ماهیت این گونه آثار راپیشاپیش می داند و بدان علاقمند است ، اما در شاهنامه که پر از داستانهای شگفت اساطیری و حماسی است ، فردوسی  می کوشد  تا با نگاه خاص  خود،هر پدیده ی شگفتی زایی را، با تمهید مقدماتی خردمندانه ، چنان زمینه سازی کند که در نهایت  وقایع شگفت آور ،خرد پذیر و باور کردنی و معقول  جلوه کنند و با معیار ها و ارزشهای ملی و فرهنگی ایرانی همساز باشد. و تا حد ممکن ، دروغ و نا ممکن شناخته نشود، و به همین دلیل است که اگر چه  در شاهنامه دوست و دشمن و خوب و بد، دارای توانمندیهای خاص خویشتنند اما هیچ کس و هیچ چیز، صرفا به دل خواه فردوسی ،قدرت بیش از حد ، پیدا نمی کندوآزمونهای دانایی و توانایی  وسیله یی مهم  برای معقول  ومنطقی کردن رفتارقهرمانان شگفت انگیزند که از بوته ی آزمایشها سر فراز بیرون آمده اند و در نتیجه به عنوان "قهرمان " مورد قبول وپذیرش مردم قرار گرفته اند.

آزمونها ی دانایی و توانایی درداستانهای شاهنامه ،عبارت ازیک سلسله کنش های فکری یا عملی مستقیم یا غیر مستقیم است  که برای شناخت شایستگی فکری ومعنوی یا جسمانی و مادی کسانی  که خواهان رسیدن به مقام یا منصبی بزرگ هستند ،انجام می گیرد و قهرمان را در صورت توفیق در این آزمونها، نه تنها به هدف همزمان خود می رساند ، بلکه    درخاطره جمعی جامعه نیز  ماندگار، می سازد ،

 تمرکزاین گونه آزمونها بر حسب هدفی که دارند ،ممکن است بر خردمندی و دانایی یا فضیلتهای معنوی  مورد احترام در هنگام آزمون  باشند یا  بر تواتمندیهای جسمی و تنی و شجاعت و دلیری  وغلبه ی قهرمان  بر دشمنانش تکیه داشته باشد،یا تر کیبی از هردو باشد زیرا در بسیاری از داستانهای حماسی شاهنامه ،تواناییهای جسمی با تواناییهایهای معنوی هوشیارانه همراه  و جدایی نا پذیر است ، به عنوان مثال سام نریمان، زال ، رستم ، اسفندیار، گودرز وگیو و...بسیاری دیگر  از پهلوانان شاهنامه در ماجراهای گوناگون ، به همان آندازه که در آزمونهای  جسمی پهلوانانه موفق هستند ، در آزمونهای هوشمندانه وخرد ورزانه نیز  سرافرازند ،اما طوس سپهسالار  و گرگین اگرچه  در آزمون های پهلوانی توفیق می یابند آما  از آزمون خرد و دانایی  که واکنش مدبرانه به وقایع  است چندان موفق عمل نمی کنند و مورد  قبول نیستند.اما  کسانی چون بزرگمهر نیازی به گذراندن آزمونهای پهلوانانه ندارند زیرا در آزمونهای دانایی محض، توانمندیهای تنی پهلوانانه مطلقا مورد  توجه قرار نمی گیرد.

 آزمونها ی دانایی وتوانایی هر گز به مرگ و نابودی قهرمان  منتهی نمی شود وبر عکس، پیروزی در این آزمونهاست که  مقدمه یی می شود  که قهرمان برای قبول مسؤلیتهای بزرگ و رسیدن به مقاماتی چون پادشاهی و وزارت و دبیری و پهلوانی به رسمیت شناخته شود و مشروعیت عام ومحبوبیت و پذیرش  عمومی  پیدا کند  بنابر این  ،بدون گذراندن این آزمونها، رسیدن  به منزلت و مقام و منصب بزرگ ،برای قهرمان ، امکان پذیر نیست.

این قبیل  آزمونها که گاه رسما و زمانی با علایم و اشاراتی خاص انجام می شود ،همیشه قبل از اوج کار قهرمان  و در ادامه ی فعالیتهای زندگی وی  صورت می پذیرد و آزمون کنندگان که  معمولا ازافراد موجه و مورد احترام یا  ازکسانی هستند که قبلا خود از چنین آزمونهایی سربلند در آمده اند ، در حضور گروهی از ویژگان ، که در حقیقت شاهدان  آزمون هستند دو گونه آزمون فکری( معنوی ) و تنی( توانایی های جسمانی )  را انجام می دهند که در بطن خود طیف وسیعی از آزمونهای فرعی را نیز در بر می گیرند و فردوسی هوشیارانه و بسیار به جا و به موقع وبدون این که به این قبیل  آزمونها جنبه خستگی آوری ببخشد ، با رعایت تمام جوانب داستان پردازی ،با جاذبه های عمیقی که درکشش  داستانها ایجاد می کند ،  این آزمونها را به طبیعی ترین و شیرین ترین و منطقی  ترین ابزار برگزیدگی و توجیه شایستگیها ی قهرمان خود ،تبدیل می سازد .

بسازیم تا چون بود روزگار     سر آید مگر بر من این کارزار

کنون آزمون را یکی کارزار    بسازیم تا چون بود روزگار

گر ایدونک یزدان بود یارمند    بگردد ببایست چرخ بلند

 نه آن شهر ماند نه آن شهریار   سرآید مگر بر من این کارزار

اگر دست رستم بود روز جنگ    نسازم من ایدر فراوان درنگ

شوم تا بدان روی دریای چین      بدو مانم این مرز توران زمین ( مسکو10 تا14 داستان خاقان چین )

به طور کلی می توان این آزمونها  را به سه گروه تقسیم کرد:

1-آزمونهای  دانایی باپشتوانه ی توانایی پهلوانی: گاهی بسیار واضح و صریح هستند مثل هنگامی که منوچهر می خواهد  رسما دانایی زال را بیازماید: 

            بخواند آن زمان  زال راشهریار           کز او خواست کردن سخن  خواستار

                بدان تا بپرسند  از او چند چیز          سخنهای   پوشیده، در پرده، نیز

                   نشستند  بیدار دل بخردان           همان زال  ،با نامور  موبدان

                    بپرسید مر زال را موبدی           از آن پیش بین ، تیز هش بخردی

          که از ده و دو دو تاه  سرو سهی           که رُسته است  شاداب و با فرهی

        از آن هر یکی   بر زده شاخ  ،سی          نگردد  کم و بیش بر پارسی

             دگر موبدی گفت کای  سر فراز          دو اسب گرانمایه  و تیز تاز

                یکی زاو به کردار  دریای قار        یکی  چون  بلور  سپید  آبدار

           به رنج اند  و هر دو، شتابنده اند         همان یکدگر را نیابنده اند ...( خ1225/247/1)

چون زال به همه ی پرسشها په درستی پاسخ می  دهد،

             چو زال این سخنها بکرد آشکار         از او شادمان شد دل شهریار

             به شادی ،یکی انجمن بر شکفت        شهنشاه گیتی ،زها زه  بگفت

                یکی جشنگاهی بیاراست  شاه        چنان چون شب چارده چرخ (خ1283/253/1)

در شاهنامه، یکبار افراسیاب ،به اشارت  پیران ، برای اثبات این که کیخسرو درآینده  برای وی خطری نخواهد بود،یک  " آزمون نادانی"  ترتیب می دهد و کیخسروکه هنوز کودکی خردسال است، ،با راهنمایی پیران خود را به نادانی می زند تا از کشته شدن به دست نیای خود افراسیاب رهایی یابد ودر این آزمون موفق می گردد گیو پهلوان به توران می‌آید و او را به همراه مادرش فرنگیس به ایران باز می‌گرداند و کیخسرو دژ بهمن را می‌گشاید و کاوس او را به جای خویش بر تخت شاهی می‌نشاند و خود بر کرسی می‌نشیند:.

     مهم‏ترین کارهاى فریدون عبارت‏اند از:

     1. غلبه بر اژدهاى سه سر، سه چشم و سه پوزه که در واقع ضحاک، شاه تغییر چهره
داده آن است و اسیر کردن و به بند کشیدن وى در دماوند کوه که او را به عنوان قهرمانى
اژدها کش مظهر نیروى راستى قرار مى‏دهد.

     2. عظمت اندام او با هیچ انسانى قابل قیاس نیست.

     3. از چهره او نور مى‏تابد.

     4. با سروش مرتباً درارتباط بود و نصایح و فرمان‏هاى او را اجرا مى‏کرد.

     5. سروش به او افسون و باطل کردن جادو را آموخته بود، سنگى بزرگ را به افسون
متوقف مى‏کرد و خود را به افسون چون اژدهایى جلوه مى‏داد و افسون‏هاى ضحاک را
باطل مى‏کرد و کشیتبان ماهر را به کرکس مبدل کرد و به پرواز درآورد.(گویرى، 1372:59)

 

یا وقتی که فریدو ن اژدها فش  فرزندان خود را می آزماید یا دانایان درگاه انوشیروان  در آغاز ورود بزرگمهر به دربار چنین آزمونی را با پرسشهای خود از بزرگ مهر به عمل می آورند  وانوشیروان با زه و زهازه گفتن خود توفیق وی را دراین گونه آزمونها تأیید می کند. اما گاهی آزمونها فقط توانمندی اندیشه ها را در نظر ندارند بلکه بنیاد های اخلاقی و معناهای دیگری را هم می سنجند:

وبزرگمهر در مجالس انوشیروان ،آزمون دانایی را پس می دهدبدون این که پهلوان باشد  و در مقابل ، آزمون کیخسرو به وسیله افراسیاب آزمون اثبات بی خردی  است که در معنایی دیگر اثبات هوشیاری کودکی است که می خواهد بزرگترین شهریار اساطیری ایران باشد .

 اما گذر سیاوش از آتش آزمون معنوی بی گناهی است همچنان که رستم در مواجهه با زن جادو در یکی از خانهای سفر خود به مازندران ،ازآزمون پاک دامنی سر بلند بیرون  می آید.

   2-آزمونهای توانایی با پشتوانه ی  دانایی. درشاهنامه  می بینیم که  پهلوانانی چون رستم با برخورداری از تواناییهای تنی فوق العاده  ،خردمندی و تیز هوشی  فراوانی دارند می توانند   حتی دیوان را  که در شاهنامه در مواردی معلم انسانها هستند  بفریبد و و بر آنها پیروز شود،و خردمندانه بیژن را از چاه برهاند  و نیرومندانه سنگ چاه اکوان را بر گیرد ودر دریا به همان اسانی با نهنگان بستیزد که در خشکی با دشمنانش چه انسان و چه حیوان( شیر کشی ) و جادو گران و اژدهایان  می جنگد. اما همه ی این ماجرها آزمون توانایی است که  رستم را به مقام " جهان پهلوانی " می رساند

آیا رفتن کاووس و همراهانش به مازندران ، نوعی  گذر از آزمون  قدرت در رقابت با رستم نبود که کاووس در آن آزمون شکست خورد و بعدا رستم در این آزمون به پیروزی رسید ،زیرا اگر جز این بود چرا از همان آغاز ،رستم در سفر به مازندران  ، کاووس را همراهی  نکرد و تا ناچار باشد پس از ان همه  دشواریها ، یک تنه به رها کردن  کاووس و  ییروزی بر دیوان ماززندران  بپردازد

اما گاهی آزمونهای جسمانی صرفا بر نیرومندی بدنی و زور بازوی پهلوانان استوار است همانند هنگامی که  دو پهلوان با هم در صحنه ی نبرد  روبرو می شوند و پیش از هر کاری  دست  یکدیگر را به دست می گیرند و می فشارند تا درچه ی نیرومندی و مقاومت حریف را بسنجند مثل  داستان رستم در مازندران :
چو چشم تهمتن بدیشان رسید           به ره بر درختی گشن شاخ دید

 بکند و چو ژوپین به کف برگرفت   بماندند لشکر همه در شگفت

بینداخت چون نزد ایشان رسید         سواران بسی زیر شاخ آورید

یکی دست بگرفت و بفشاردش          همی آزمون را بیازاردش

            بخندید ازو رستم پیلتن         شده خیره زو چشم آن انجمن

    بدان خنده اندر بیفشارد چنگ         ببردش رگ از دست وز روی رنگ

     ز بالای اسب اندر آمد به پای        شد هوش از آن مرد رزم آزمای ( رفتن رستم به مازندران)

در مازندران نیزپهلوانی مازندرانی  دست ففرهاد را هم به همین منظور می فشارد:

یکی دست بگرفت و بفشاردش   پی و استخوانها بیازاردش

نگشت ایچ فرهاد را روی زرد   نیامد برو رنج بسیار و درد

ببردند فرهاد را نزد شاه           ز کاووس پرسید و ز رنج راه (1تا 3 رفتن کاووس به مازندران ).

در داستان رستم و اسفندیار،هم آزمون توانایی با "دست فشردن " صورت می گیرد و دو پهلوان در آغازم دیدار با هم ، دست یکدیگر را برای آزمون  توانایی چنان می فشارند که  از ناخن یکی خون فرو می ریزد ولی پهلوان به روی خود نمی آورد:

  بیفشارد چنگش میان سخن                   زبرنا بخندید مرد کهن

ز ناخن فرو ریختش  آب زرد                همانا نجنید  زان درد ،مرد

گرفت آن زمان  دست مهتر به دست         چنین گفت کای شاه یزدان پرست

خنک شاه گشتاسب آن نامدار            کجا پور دارد چو اسفندیار

 همی گفت و چنگش به چنگ اندرون      همی داشت تا  تا چهر او شد چو خون

 همی ناخنش  پر زخوناب کرد         سپهبد بُروها پر از تاب کرد

بخندید از او فرخ اسفندیار        چنین گفت کای رستم نامدار   ....( داستان رستم و اسفندیار 757 تا 764)

آزمونها ی توانایی فریدون با گذر از آب اروند رود که آزمایش توانایی را سرفرازانه ،پشت سر می گذارد و فرزندان وی در بازگشت  از سفر هاماوران ، هنگامی که  پدر آنها به شکل اژدها بر آنها آشکار می شود ، در نام آوری و توانمندیهای معنوی و مادی مورد آزمایش قرار می گیرند .

گاهی دو نوع اول این آزمونها ،تفکیک نا پذیر و از هم جدا ناشدنی هستند وتوأما   توانمندیهای معنوی و وقدرتهای مادی وجسمانی قهرمان را  به اثبات می رسانند: رستم و اسفندیار در هفت خان های خود ،با ترکیبی از این دونوع آزمون  ظهور می کنند و گیو در جستجوی کیخسرو و بر گرداندن وی به ایران از همین آزمونهای دوجانبه  سر فراز بر می آید،غلبه ی هوشنگ بر مارو پدید امدن آتش  در دوره ی اساطیری شاهنامه  تر کیب گذر از آزمون  مادی و معنوی برای رسیدن به شاهی است و غلبه ی تهمورث بر دیوان ،نماد توانمندی مادی اوست  که برتری معنوی دیوان را ناچیز می کند و لی در عمل ، رونق  دانایی و خط و فرهنگ  و آبادی را سبب می شود. جام جهان نما ی جمشید  و کیخسرو ،نماد گذر از آزمونهای دانایی و توانایی  وسر آغاز بروز اقتدارات  آنها وتوانمندیهایی است که قهرمان بدان وسیله می تواند اوج قدرت  معنوی خود را بروز دهد و اثبات کند.

در داستان اکوان دیو ، می بینیم که اگرچه  رستم  ، از لحاط  توانایی  جسمی ازاکوان ضعیف تر است ، اما این دانایی  رستم است که وی را ازمرگ می رهاند.

درحوزه ی هنر و فرهنگ نیز  چنین آزمونهایی وجود دارند :سیاوش در بازی چوگان و تیر اندازی ودلاوریهای میدانی  از آزمون  بزرگ افراسیاب سر افراز به در می آید و باربد در باغ خسرو پرویز ، در شبی تیره و تاریک که دور از چشم رقیبانی چون سرکش صورت می گیرد آزمون هنرمندی را از سر می گذراند وبزرگ مهربا گشودن  راز جعبه یی سر بسته و  دریافتن راز بازی شطرنج  و ساختن بازی نرد  ،در آزمون برتری فرهنگی  پیروز می شود .

آزمون بهرام گور  و بر داشتن تاج شاهی از میان دوشیر ، نمونه ی بارز همین نوع آزمون توانایی محض است:

پس، بهرام را گفتند که ما پیش از تو با خسرو پیمان بسته‌ایم و او را به شاهی برگزیده‌ایم و زیر بند و سوگند او هستیم و گروهی دوستدار توایم و دسته‌ای نیز خواهان خسرو هستند. بیا تا تاج را به میان دو شیر نهیم و بدین سان یکی از شما دو تن، که تاج را بر می‌گیرد، پادشاه باشد.

پهلوان گشسب را دو شیر بود که به زنجیر بسته بودند، آن را به موبدان سپرد تا تاج شاهی را در میان آن دو که بر پایه تخت شاهی بسته شده بودند، نهند.

 بهرام و خسرو و تخت و تاج را به صحرا بردند و تاج را در میان آن دو شیر نهادند. در این هنگام خسرو گفت که من پیرم و پادشاهم و تو تاج را از من می‌خواهی. پس تو باید به جنگشیران پیشدستی کنی. بهرام این سخن را پسندید و گرز بر گرفت و به سوی شیران رفت:

بدو گفت موبد که ای پادشا!         خردمند و با دانش و پارسا!

تو جان از پی پادشاهی مده         خورِش، بی‌بهانه به ماهی مده

بدو گفت بهرام، کای دین‌پژوه!         تو زین، بی‌گناهی و دیگر گروه

هم‌آورد این نرّه‌شیران، منم         خریدار جنگِ دلیران، منم

 شیران، تا بهرام را بدیدند یکی بند و زنجیر گسیخت و به وی حمله برد و بهرام با گرز گران بر سر وی کوبید و او را بر خاک افکند و به سوی دیگری شتافت و او را نیز با گرز، بی‌جان ساخت و تاج شاهی را بر گرفت و بر تخت عاج نشست و تاج را بر سر نهاد و خدای را از آن پیروزی سپاس گفت و خسرو، به نزد وی شتافت و او را نماز برد و گرامی داشت و به وی شادباش گفت که:

 

نشستِ تو بر گاه، فرخنده باد         یلانِ جهان، پیش تو بنده باد

تو شاهی و ما بندگان توایم         به خوبی، فزایندگان توییم

3-آزمونهای  دانایی بی پشتوانه ی توانایی های پهلوانی و جسمانی. آزمونهای دانایی برای شاهان و وزیران و دبیران و دانایان ،معطوف به نیروی تنی آنها نیست و قهرمانانی چون بزرگ مهر باید برای رسیدن به جاه و مقام معنوی افسانه یی خود ،  از ازمونهایی متفاوت بگذرند  چون تعبیر خواب ، حل معما ها، ودلیل حضور وغیبت بزرگمهر در داستانهای  شاهنامه   نیز می تواند مربوط به  توفیق درهمین گونه آزمایشها باشد که گاهی  هم  با آزمایشهای متفاوت تنی  که مقاومت در برابر شکنجه و عذاب را می آزماید ،  مثل  شکنجه ها و عذابهایی که بزرگمهر د ر در زندان انوشیروان تحمل  می کند و بر حقانیت خود پای می فشارد.

داستانهای غیر حماسی بزرگ مهر و  مجالس هفتگانه بحث وگفتگو با وی،  می تواند امتحانی بزرگ باشد که بزرگ مهر با آن روبرو است  و طبعا جانشین  طبیعی مشکلات   مخوف  پهلوانان است  که در هفت خانهای رستم و اسفندیار دیده می شود و در اینجا،هفت مجلس  بزرگمهر نیز ، هموار کننده  ی راه وی در رسیدن به اوج مقام و منزلت در در گاه انوشیروان است ورهانیدن شاه است از هفتخان مشکلاتی که با آن رویروست .

در داستان انوشیروان وبزرگمهر ، آزمون دانایی به صورتی دیگر هم  انجام می گیرد وآن درهنگامی است  که انوشیروان 74 سال دارد وبرای بر گزیدن جانشین  خویش ، ازبزرگمهر  می خواهد که دانایان را گرد آورد و دانایی  هر مز پسرش را بیازماید، وچون هرمز از این آزمون موفق برمی آید ، انوشیروان عهدی می نویسد  و و ی را به جانشینی خود بر می گزیند.    

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت        که کاری همی داشتم در نهفت

   زهفتاد چون سالیان بر گذشت        سر و ریش مشکین چو کافور گشت

چومن بگذرم  زاین سپنجی سرای      جهان را بباید یکی  کدخدای

 سپاسم به یزدان که فرزند هست        خردمند و دانا و یزدان پرست

   از ایشان به هرمزد ، نازان ترم       به رای و به هوشش فرازان سرم  (خ4351)

    کنون موبدان و ردان را بخواه        کسی کو کند سوی دانش  نگاه

به دانش ورا آزمایش  کنید                هنر بر هنر بر ، فزایش کنید        (خ4354)

و در اینجاست   که بزرگ مهر نخستین کسی است  که  به پرسش های خردمندانه از هرمز می پردازدو روزی را در پرسش و پاسخ با هر مز به شام می رساند:

به یک روز تا شب بر آمد  ز کوه         ز گفتار، دانا نیامد ستوه            (خ4391)

اگرچه برخی از این آزمونها مستقیما نام آزمون را بر خود ندارند ولی عمل قهرمان  شایستگی  وی را اثبات می کنند مثل این که  رستم با کشتن پیل سپید  از اولین آزمون پهلوانی خود موفقانه می گذرد و سهراب در ماجراهای  مختلف  به اثبات پهلوانی خود می پردازد.زنان و مردانی که در این نوع آزمایشهای سر فرازی شرکت می کنند ،گاهی نیز توفیقی به دست نمی آورندو طلسم پیروزی را نمی گشایند  و جان خود را بر سر این نوع  آزمونها از دست می دهند آنچنان که  سهراب اگرچه د رآزمون نیرومندی بررستم غلبه می کند ولی در آزمون دانایی درمی ماند و جان خویش را از دست می دهد و اسفندیاربا آن همه نام آوری ، در تنها ازمونی که پدر برای رسیدن وی به پادشاهی  قرار داده و از او خواسته است که رستم را دست بسته به درگاه بیاورد ،همانند سهراب است که  اگرچه در آزمون قدرت پیروز است ،در آزمون دانایی شکست می خورد و جان می بازد و سیمرغ در این داستان ، در واقع نماد دانایی  آسمانی ومینویی برتر وخاصی است که رستم ازآن بر خوردار است.و بهرام گودرز اگرچه در آزمون نیرومندی شکست می خورد و جان می بازد ، اما در آزمون نام جویی  پیروز می شود.جادویی کردن و جادوی جادوان  و پریان را باطل کردن ، پیش گویی کردن ، خواب بندی کردن ، خوابگزاری  و تعبیر خواب ، گشودن معما ها و طلسم ها ،جام جهان بین و تدابیر دور اندیشانه در اداره ی کشور و... از مقوله ی آزمونهای دانایی  هستندستیز با دیوان و اژدهایان و پهلوانان بیگانه و دشمن  و پیروزی بر آنها ،کشور گشاییها و سفرهای خطرناک ،از مقوله ی آزمونهای جسمانی و نیرومندی تن و اندیشه است.کشتن شیر ، به وسیله رستم د بر گرفتن تاج شاهی از میان دوشیر به وسیله ی بهرام گور، نیز از همین مقوله است.

 اما یکی از مهمترین انواع آزمونهای دانایی  و توانایی خطبه هایی است که پادشاهان در آغاز دوران پادشاهی و بر تخت نشستن خود ایراد می کنند و این خطبه ها در واقع درخواست عام پادشاه از مردم برای آزمایش وفاداری او به وعده ها و پیمانهایی است که با مردم بسته است و

در هنگام به تخت نشستن برخى از شاهان و پیروزیهاى آنان، فرصتى مى یابد تا به طرح آرزو هاى بزرگ و عمومى مردم ایران بپردازد و خواست مردمان هر دوره و نیازها و مسائل آنان را مطرح کند. در همه خطبه هایى که تهمورث، جمشید، منوچهر، گرشاسب، کیقباد، لهراسب، بهمن و برخى دیگر از شاهان در هنگام جلوس بر تخت شاهى ایراد مى کنند، پس از ستایش خداوند، از دادگرى، داد و دهش، هوشمندى، هنرورزى، امنیت، کوتاه کردن دست بدان، جذب دانایان، خردمندى و دفع نابخردان و اعتبار و شأن فرزانگان، رایزنى و دستگیرى از مستمندان، ترویج راستى و پرهیز از دروغ، انسان‏دوستى و محبت و مهربانى، پیدا کردن سودمندیها و رام کردن طبیعت و هدایت مردم به راه نیک و دفع دشمنان آنان و بالاخره شادى همه افراد جامعه و ترویج جشنها و سنتهاى جمعى جامعه سخن مى رود، و از همین‏جا نه‏تنها مى توان طرح توقّعات کلى مردم و جامعه آرمانى ایرانى را بازشناخت، که نقش عملکرد فردى و خلقیات شخصى ایرانى را هم مى توان از آنها استخراج کرد:

 خطبه منوچهر على‏رغم کوتاهى خود، بسیارى از این قبیل مسائل آرمانى جامعه ایرانى را نشان مى دهد:

 چو دیهیم شاهى به سر برنهاد

 جهان را سراسر همه مژده داد

 به داد و به دین و به مردانگى‏

 به نیکى و پاکى و فرزانگى‏

 منم، گفت بر تخت گردان‏سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 همم دین و هم فرّه ایزدى است‏

 همم بخت نیکى و دست بدى است‏

 گه بزم، دریا، دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را ز بد، دست کوته کنم‏

 زمین را به کین، رنگ دیبه کنم‏

 ابا این هنرها، یکى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرین را پرستنده‏ام‏

 به راه فریدون فرّخ‏رویم‏

 نیامان کهن بود، اگر ما نویم‏

 هر آن‏کس که در هفت کشورزمین‏

 بگردد ز داد و بتابد ز دین،

 نماینده رنج، درویش را

 زبون داشتن مردم خویش را،

 برافراشتن سر به بیشى و گنج‏

 به رنجورمردم، نماینده‏رنج،

 همه سر به سر پیش من کافرند

 وز اهریمن بدکنش، بدترند

 هر آن دینور، کو نه بر دین بود

 ز یزدان و از منش نفرین بود

 1/108/24

در داستانها به صورتهای مختلفی انجام می شود، که ابین آزمونها برای مردان عرصه ی نبرد ، ترکیبی است ار آرمون توانایی و دانایی ،مثل آزمونهای زال و کیخسرو ، یا صرفا آزمون دانایی است مثل آن چه برای بزرگمهر در تعبیر خواب انوشیروان  وحل معماها ی رومیان و هندیان صورت می گیردهم با نیروی تن و هم با نیروی ابزار کارفردوسی در ساخت کهن الگو هایی است که می تواند به جای آن که دیوان  وپریان وقهرمانان بشری  وآفرینندگان وقایع شگفت را ، عجیب و ساختگی جلوه دهد ، به انسان شاهنامه ، توانمندیهای  منظقی مبتنی بر فرزانگی و توانایی اندیشمندانه یی را ارزانی می دارد که انسان را  و شأن والای اورا بر می کشدواورا شایسته ی پیروزی و غلبه ی بر نیروهای فوق طبیعی دشمن وشرورنشان می دهد،  و به همین دلیل است که فردوسی هر قهرمانی را ابتدا  از کوره های آزمون  دانایی یا توانایی گذر می دهد تازمینه ی پذیرش  او و اعمالش را در جامعه  به طور طبیعی فراهم آورد  و مزیت وی رابردیوان و نیروهای خارق العاده ی دشمنان زمینه سازی کند، به عنوان مثال قهرمانان داستانهای شاهنامه نا گزیر   پیش از  رسیدن به قدرت و شهرت باید آزمونهاییی را بگذرانند که آنان را در عمل سزاوارشأن اجتماعی یا سیاسی  و چهلوانی خویش بشازد و در باور عمومی جای ویژه یی به آنان ارزانی دارد که در مقابل حریفان پر عظمت وشگفتی آفرین  قرار می گیرند ،پیروزی و بر تری آنان باور کردنی و طبیعی باشد و بتوانند در ذهن جامعه  ، مورد  قبول عام قرار گیرند  و یگانگی ویژه ی "قهرمان " را در افکار عمومی داشته باشند و این پدیده یی است که فردوسی  از آغاز تا انجام شاهنامه به صورتهای مختلف  از دوره کیومرث تا یزدگرد همواره  در همه جا اعمال می کند وبدان وسیله  نام آوران ایرانی را بر می کشد و به اوج شهرت و نام افسانه یی می رساند:

گاهی این آزمون ها با شیوه یی کاملا متفاوت صورت می گیرد مثل این که فریدون خود را به صورت ادها بر فرزندانش آشکار می شود و آنان را می آزماید

این آزمون ، همانند گذر از آب وآتش و هفت خان  ، قهرمان را با آزمون جسمی و روحی بزرگی  روبرو می سازد  که  توفیق در  آن، به نوعی انجام کاری بس  خطیر و  معجزه آسا ست و این نشان  از فره ی ایزدی  و حمایت غیبی از قهرمان دارد  و جایگزین  گذر از  رود  و آتش داستان  به وسیله ی فریدون و کیخسرو و سیاوش در داستانهای حماسی است ، فریدون همچون اژدهایى بر فرزندانش آشکار مى‏شودوقتى است که فرزندان فریدون
در راه بازگشت به وطن از یمن هستند «فریدون براى آن‏که آنان را بیازماید، خود را
به‏صورت اژدهایى درآورد. آتش‏دم و خروشان که در گردوغبار بر هر یک از فرزندانش
آشکار مى‏شد، مهتر پسر از وى گریخت، زیرا ستیز با اژدها را از خود دور مى‏دید،
دومین پسر کمان برکشید و خواست تا به جنگ اژدها رود و سومین فرزند بر اژدها بانگ
زد که دور شود و گرنه با او پیکار خواهد کرد، فریدون اژدهافش آن‏گاه از فرزندان دور
شد و جشنى آراست و با فرزندان گفت که آن اژدها، خود وى بوده است. پسر اولین را که
سلامت جسته بود، سلم و دومین را تور و سومین را ایرج نام نهاد. (رستگار فسائى، 1379
الف: ص 719و 721)

 ضحاک یا اژدهاک،انسانى با پیکر مار است و در روایات مختلف اساطیرى، ملى و مذهبى نیز بسیارى ازنیکان، ظهوراتى در پیکر اشیا، حیوانات، گیاهان اژدهایان و غیره دارند و جادوگران هم خود را به شکل‏هاى متفاوتى در مى‏آورند و کارهاى شگفت انجام مى‏دهند.

  تهمورث، اهریمن را به‏صورت اسبى در مى‏آورد و بر آن سوار مى‏شود و به یارى
همان نیرو دیوان را به کار گل مى‏گمارد و از آنها خط و هنر مى‏آموزد و نشان مى‏دهد که
اراده انسانى بر نیروى دیوى غلبه کرده است و کاووس نوشدارو را در اختیار دارد که
زخم‏خوردگان را تندرست مى‏سازد، کیخسرو در جام جهان‏بین خود، همه‏جا را مى‏بیند و
رستم زرهى دارد که نه در آتش مى‏سوزد و نه در آب‏تر مى‏شود و چون آن را مى‏پوشد،
پرواز مى‏کند. اسفندیار رویین‏تن است، اما همچون آشیل[1] که نقطه ضعفش در پاشنه
در شاهنامه ، رسیدن به مقامها و مناصب بزرگ ، نیازمند به دانایی و خرد ورزی است ، به همین دلیل است که  چون  زال سیمرغ پرورد به در گاه منوچهر می رود ، دانایان و خردمندان با وی به پرسش و گفتگو می نشینند تا درجه ی هوشمندی و خرد وی را بشناسند و پهلوانی  وی را در ایران زمین به رسمیت بشناسند:

            بخواند آن زمان  زال راشهریار           کز او خواست کردن سخن  خواستار

                بدان تا بپریند  از او چند چیز          سخنهای   پ.شیده، در پرده، نیز

                   نشستند  بیدار دل بخردان           همان زال  ،با نامور  موبدان

                    بپرسید مر زال را موبدی           از آن پیش بین ، تیز هش بخردی

          که از ده و دو دو تاه  سرو سهی           که رُسته است  شاداب و با فرهی

        از آن هر یکی   بر زده شاخ  ،سی          نگردد  کم و بیش بر پارسی

             دگر موبدی گفت کای  سر فراز          دو اسب گرانمایه  و تیز تاز

                یکی زاو به کردار  دریای قار        یکی  چون  بلور  سپید  آبدار

           به رنج اند  و هر دو، شتابنده اند         همان یکدگر را نیابنده اند ...( خ1225/247/1)

چون زال به همه ی پرسشها په درستی پاسخ می  دهد،

             چو زال این سخنها بکرد آشکار         از او شادمان شد دل شهریار

             به شادی ،یکی انجمن بر شکفت        شهنشاه گیتی ،زها زه  بگفت

                یکی جشنگاهی بیاراست  شاه        چنان چون شب چارده چرخ ماه

 

پایش بود، او نیز چشمانى آسیب‏پذیر دارد، همچنان‏که اسکندر نیز فاقد چشمى بینا
است که در اسطوره به‏صورت سیاهى و تاریکى غار و یا خود تاریکى جلوه مى‏کند و به
همین جهت، آب حیات را نمى‏یابد. گودرز با خوابى ظهور کیخسرو را در مى‏یابد و با
موفقیت به خواب خود تحقق مى‏بخشد. فریدون در خواب سنگ را مى‏بندد و رستم
کوهپاره‏اى را با پا نگه مى‏دارد که بهمن به‏سوى او رانده است و افراسیاب خود را در آب
و شاه مازندران در سنگ خود را پنهان مى‏کند.

 

     اسطوره در حقیقت دو وجه دارد: یکى ساخت عقلى و دیگرى ساخت حسى. اگر
اسطوره تصوّرى خاص از عالم واقع نداشت، نمى‏توانست تعبیرى ویژه از آن ارائه دهد،
پس براى فهمیدن خصلت فکرى اساطیر باید به لایه‏هاى عمیق حسى اسطوره برگردیم.
اسطوره بدین معنى ابتدا خصوصیات عینى را درمى‏یابد و نه خصوصیات ظاهرى و
طبیعى را. عالم اساطیر درواقع جهانى است که در آن کنش‏ها و واکنش‏ها و قواى گوناگون
و نیروهایى مختلف باهم در جدال هستند و اسطوره در هر پدیده طبیعى جدال بین
نیروها را درمى‏یابد و به همین جهت، جهان‏بینى اسطوره‏اى، همچون جریان پر توان، در
کنار جهان‏بینىِ علمى و جهان‏بینىِ فلسفى قرار گرفته است(رستگار فسائى، 1380 ب: 25).

 از دید دیگرى مى‏توان مجموعه تفکرات کاوشگرانه انسان را از حقیقت و کشف
آنچه در ماوراى حس و اندیشه طبیعى او قرار داشته است، ناشى از تفکرات فلسفى
انسان دانست که این اندیشه‏ها در اساطیر مربوط به پیش از خلقت، آفرینش، نظم حاکم
بر جهان، دنیاى مرگ و پس از آن منعکس شده است. به همین جهت مى‏بینیم در
قدیم‏ترین اسطوره‏هاى مکتوب جهان، یعنى گیل گمش، این فرد در اندیشه فلسفىدست‏یابى به راز حیات مى‏سوزد و سرسختانه در جستجوى راه‏حلى براى مهیب‏ترین
مسئله حیات انسان است که چگونه باید با مرگ روبرو شد و سرانجام به این نتیجه
دست‏مى‏یابد که درد مردن را جز با شادمانه‏گذراندن عمر نمى‏توان درمان کرد.

گیل گمش از نخستین آثار تفکرات فلسفى انسان درباره مرگ در قالبى حماسى است
و این امر نیز خاص گیل گمش نیست، بلکه انسان همیشه در اندیشه ره‏یابى به حقیقت
دنیاى پیش و پس از مرگ بوده است و به درک چگونگى دوزخ، برزخ، بهشت و بازآمدن
از جهان مردگان و زیستن با مردگان و بازگشت به جهان مادى و دنیاى اثیرى فرشتگان و
ایزدان علاقه‏مند بوده است.

 در حماسه مهابهاراتا[2] نیز قدرت‏هاى خوب و بد انسان در جنگ میان دو سپاه تصویر
شده است. این جنگ نه‏تنها نشان‏دهنده مبارزه اجتناب‏ناپذیر بشر در جریان تحول
طبیعت است، بلکه مظهر پیکار درونى هر فرد از خانواده بشریت نیز هست. در این
تجربه ارجونا[3] درواقع همان است که در انتظار هر فرد دیگرى از خانواده بشریت است و
به پیکار بر ضد طبیعت درون خود دست مى‏زند. طبیعتى که دربردارنده عناصر آشنا و
مایه لذت و توجه وى بوده و در داستان با صفوف دشمن، متشکل از خویشان و دوستان،
نمایانده شده است. پیروزى و شکست ارجونا یا به‏عبارت دیگر هر فرد، بستگى به
روشى دارد که در قبال توصیه‏هاىِ کریشنا[4]، یعنى راهنماى درون و شعور آگاه در پیش
مى‏گیرد. کریشنا با انسان درونى در گفتگو است و انسان درونى نه قید زمان و مکان را
مى‏شناسد و نه جنسیت را، نه فرهنگ خاص و نه نژاد و ملیت خاص را. انسان درونى
قدرت تفکر و شعور و باطن هر فرد بشر است و ارتباطى با انسان بیرونى ندارد که
متشکل از جنبه‏هاى ظاهرى و ملاک‏هاى شرطى و ثانوى است و همزمان میل انسان را به
تغییر واقعیت‏هاى حیات، به قیمت برهم زدن نظم حاکم ولى نامطلوب هستى، بازگو
مى‏کند.

 مهمترین  آزمونهای دانایی و توانایی عبارتند از:

1- گذر ازآب : گذشتن از رودها و دریاها و دست یافتن به آنها یکى از مشکلات همیشگى انسان بوده است و سبب پیدا شدن اسطوره‏هایى چون خدایان دریاها و ایزدان توفان و صاعقه،پریان دریایى، اژدهایان و موجودات خشن دریایى، اسب‏هاى آبى گنجینه‏هاى پنهان در
دریاها و محافظان آنها و غیره شده است. در اساطیر یونان اوریون و پوزئیدن، پدر وى،
مى‏توانستند روى آب دریا راه بروند. دراقوال و باورهاى ادبا هم آمده است که یکى از
صلحاى لبنان «بر کنار برکه کلاسه طهارت همى ساخت، پایش بلغزید و به حوض در
افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاصى یافت. یکى از اصحاب گفت: یاد دارم شیخ بر
روى دریاى مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود که در این قامتى آب از
هلاک چیزى نماند؟ شیخ گفت: مشاهده‏الابرار بین‏التجلى و الاستتار». موسى نیز از رود
نیل بى‏آسیبى مى‏گذرد چون نیل شکاف برمى‏دارد و موسى و همراهانش را گذر مى‏دهد.

     در اساطیر ایرانى همه فره‏مندان به سادگى از آب مى‏گذرند و گذر از آب نمادى
اساسى از حمایت یزدانىِ قهرمانان ایرانى است. در شاهنامه آمده است که چون کاوه و
مردم به نزد فریدون رفتند، فریدون بیرق کاوه را درفش پادشاهى خود ساخت. در خرداد
روز سپاهى عظیم آراست، پیلان گردون‏کش و گاومیش توشه او را به سوى اروند رود
بردند. چون به کنار رود رسید و از رودبانان کشتى خواست تا از آنجا بگذرد، ایشان پاسخ
دادند که بى‏اجازه ضحاک حتى پشه‏اى نمى‏تواند از اروندرود بگذرد. بنابراین، فریدون
بى‏آنکه از عظمت رود بیندیشد، به آب زد و از اروند رود گذشت و به سوى بیت‏المقدس
رفت و این امر از نشان‏هاى فره‏مندى او به شمار مى‏آید.

     کیخسرو و گیو نیز چون از سرزمین توران رهسپار ایران مى‏شوند از آب جیحون
به‏راحتى مى‏گذرند و به ایران مى‏آیند و این امر نمایاننده آینده روشن و راه ایزدى
کیخسرو به‏شمار مى‏آید.

     در چین معتقدند که از سروى شیره‏اى برون مى‏تراود که اگر کسى آن را به کف پاى
خود بمالد، مى‏تواند بر روى آب راه برود و آناهیتا چنین کارى کرد. در آبان‏یشت آمده
است که ویستئورو از آناهیتا مى‏خواهد که قسمتى از رود ویتگوهئیتى را خشک کند تا از
آن بگذرد.

     در آب انداختن و به سلامت گذشتن از آب نیز به عنوان «وَرسرد» در ایران باستان
متداول بوده است، بدین معنى که متهم رادر آب مى‏افکندند، اگر غرق شد که نتیجه
مى‏گرفتند گناهکار بوده است و به سزاى خویش رسیده است، اما اگر مى‏توانست از آب
خارج گردد و آسیبى به وى نرسد مى‏پنداشتند که بى گناه  است. قدما معتقد بودند که
آب، گناهکار را نجات نمى‏دهد و بى گناه را از بین نمى‏برد. بنابراین، حق با کسى است که
بتواند از آب بدون خطر بگذرد و حق خود را ثابت کند. در شاهنامه فردوسى، همچنان‏که
اشاره شد، در دو مورد حق به همین ترتیب ثابت شده است: یکى عبور فریدون از اروند
رود است و دیگر گذشتن کیخسرو و همراهانش از رود جیحون (سخنرانى‏هاى دومین دوره
جلسات... 1350. ص 198و 201). داستان زاییده شدن داراب و نهادن او در صندوق
چوبین و افکندن او به آب فرات هم که بى‏شباهت به داستان موسى نیست از این مقوله
است. داستان زاییده‏شدن دوقلوهاى رموس و رمولوس[5] در اساطیر یونان نیز از همین
نوع است. این دو کودک را در سبدى نهادند و بعد آن را به رودخانه افکندند؛ آب
رودخانه طغیان کرد و آن دو کودک را در سایه درخت انجیرى قرار داد. در آنجا
ماده‏گرگى به آن دو کودک رحم کرد و پستان به دهن آن دو گذاشت و آنان را از مرگ
نجات داد تا آنکه چوپان شاه که از آن ناحیه مى‏گذشت، آنها را نزد همسر خود برد و
بزرگ کرد (گریمال، 1356: ج 2، ص 807و 808).

2-      گذر از آتش: مضمون بسیارى از اسطوره‏هاى مهم ایران است که با «وَر گرم» که به قصد اثبات بى‏گناهى صورت مى‏گرفته است، ارتباطى نزدیک دارد. این عمل در زبان‏هاى اروپایى اوردالى[6] خوانده مى‏شود و به منظور تشخیص حق ازباطل انجام مى‏گرفت و در اوستایى آن را «وَرَه» و در پهلوى «وَر» نامند و بر دو قسمتماست:

 ور گرم و ور سرد. ور گرم عبارت است از گذر از آتش و ور سرد گذر از آب است.
چون سیاوش مورد اتهام سودابه قرار گرفت که قصد تجاوز به وى را داشته است، براى
اثبات بى‏گناهى خود به گذر از آتش تن در داد، ولى از آتش تندرست بیرون آمد و
بى‏گناهى خود را اثبات کرد. همین آیین در میان هندوان نیز وجود داشته است: در رامایانا
مى‏خوانیم:

 

     سیتا همسر راما به دلیل اینکه مدتى در بند اهریمن گرفتار بود، خود را در آتش افکند
تا پاکى خود را اثبات کند: آتشى برفروخت و با دست‏هاى بسته زانو زد و خویش را در
زبانه‏هاى فروزان آتش افکند، در حالى که تماشاگران شیون و ناله برآورده بودند، اما
آتش سیتا را در تاج درخشان خود، مانند خورشید، نگاه داشت و این داورى ایزدى،
پاکى و بى‏آلایشى سیتا را به همگان نمود (شایگان، 1346: ج 1، ص 246).

     همین ماجرا را درباره ابراهیم و گلستان شدن آتش بر وى مى‏بینیم که در تعبیر اساطیر
ایرانى مى‏تواند به نوعى ورگرم تعبیر شود (داستان ابراهیم و آتش). سمندر و ققنوس نیز
از آتش برمى‏آیند و آسیب نمى‏بینند.

     محى‏الدین عربى به طبیعت سمندرى اهل دوزخ و آسیب ندیدن آنها از آتش اشارتى
عرفانى دارد. (رستگار فسایى، 1369: 427)

 3-گذر از هفت خان:که نمونه های آن را درداستانهای رستم و اسفندیار دیده ایم.

4-پیدا کردن  و یافتن کسی یا چیزی مثل هفت سال جستجوی گیو برای یافتن و باز گرداندن کیخسروکه بی شباهت به هفت خان رستم  و پیدا کردن و باز گرداندن کاووس و همراهانش به وسیله رستم نیست

5-تعبیر خواب به درستی

6پیکر گردانی فریدون برای آزمودن فرزندانش

      

، چه در حوزه ی توانایی  مثل رستم وچه در عرصه ی دانایی مثل بزرگمهرو داستان های  پریوار ،خارق العاده سازد ، می توان به نگریس          

باطرح این مقدمه به این نتیجه می رسیم که هفت مجلس انوشیروان، که در آغاز راه یابی بزرگمهر به دربار انوشیروان، صورت می گیرد  و درآن شاه و بزرگان ، به طرح سؤالات خود از بزرگمهر می پردازند ، می تواندهمین" آزمون  دانایی " باشد که  در پایان هریک از آنها ، بزرگمهر نیز " زها زه" می شنود وصله و پاداش دریافت می کند:

                نگه کرد کسری به گفتار اوی            دلش گشت خرم ، به دیدار اوی

       چو گفتی  که "زه" بدره بودی چهار            بدین گونه بد بخشش شهریار

     چو با "زه" ، "زهازه" بگفتی به هم            چهل بدره بودی ،زبخشش ،درم

                چو گنجور با شاه کردی شمار            به هر بدره ،بودی درم ،ده هزار

        شهنشاه با"زه" ، "زهازه" بگفت         که گفتار او با درم بود جفت

                  بیاورد گنجور خورشید جهر         درم بدره ها ، پیش بوزرجمهر  ( همان :1571)

آزمونها ی عملکرد:نمونه سازی :

اسفندیار بای کشتن اژدها  جعبه یی می سازد و درآن می نشیند وآن را می آزملید:

   آزمودن خسرو پرویز راهب را:
ز پشت صلیبی بیازید دستپرستنده چون دید بردش نمازیکی آزمون را بدو گفت شاهپیامی همی نزد قیصر برمگرین رفتن من همایون بودبدو گفت راهب که چونین مگویچو دیدمت گفتم سراسر سخننباید دروغ ایچ دردین توبسی رنج دیدی و آویختیز گفتار او ماند خسرو شگفتبدو گفت راهب که پوزش مکنبدین آمدن شاد و گستاخ باشکه یزدان تو را بی​نیازی دهدز قیصر بیابی سلیح و سپاهچو با بندگان کار زارت بودسرانجام بگریزد آن بد نژادوزان رزم جایی فتد دور دستچو دوری گزیند ز فرمان توبدو گفت خسرو جزین خود مبادچوگویی بدین چند باشد درنگچنین داد پاسخ که ده با دو ماهاگر بر سر آید ده وپنج روزبپرسید خسرو کزین انجمنچنین داد پاسخ که بستام نامدگر آنک خوانی و را خال خویشبپرهیز زان مرد ناسودمندبر آشفت خسرو به بستام گفتتو را مادرت نام گستهم کردبه راهب چنین گفت کینست خالبدو گفت راهب که آری همین

 

بپرسیدن مرد یزدان پرستسخن گفت با او زمانی درازکه من کهتری​ام ز ایران سپاهچو پاسخ دهد سوی مهتر برمنگه کن که فرجام من چون بودتوشاهی مکن خویشتن شاه جویمرا هر زمان آزمایش مکننه کژی برین راه و آیین توسرانجام زین بنده بگریختیچو شرم آمدش پوزش اندر گرفتبپرس از من از بودنیها سخنجهان را یکی بارور شاخ باشبلند اخترت سرفرازی دهدیکی دختری از در تاج و گاهجهاندار بیدار یارت بودفراوان کند روز نیکیش یادبسازد بران بوم جای نشستبریزند خونش به پیمان توکه کردی تو ای پیرداننده یادکه آید مرا پادشاهی بچنگبرین برگذرد بازیابی کلاهتو  (پادشاهی خسرو پرویز 1تا 21)

 

Mansour Rastegar   Ph.D.

 

    Abstract of “Tests of Wisdom and Physical Ability”

 

Through symbolism and the precise application of interpretable linguistics, art, and culture, Ferdowsi creates the Shahnameh’s wonderful stories in a manner that is not only logical, but also humane: no matter how divine or evil the character, none possesses a superhuman power that a hero can not overcome.

 

To become a hero, characters in the Shahnameh are put through tests or challenges of their wisdom, knowledge and judgment and/or physical abilities.  These often involve either conflict with a divine or malevolent character, solution of a problem of logic or judgment, or overcoming a physical obstacle, such as crossing a body of water or proving one’s innocence by passing through fire.  Once the character emerges victorious from these tests – whether by application of wisdom, strength or other physical attribute - they are accepted as heroes in the minds of the readers.

 

The tests faced by relevant characters in the Shahnameh are presented directly or indirectly and are customized to challenge the character in achieving his goals.  These tests can take the following forms:

 

  1. Tests of wisdom that are followed by physical challenges. For example, in the story of Zal and Manouchehr, Manouchehr’s principal concern is Zal’s wisdom, rather than his strength.  He therefore first tests Zal’s knowledge and only then his physical strengths and abilities.  Having passed these tests, Zal is granted the title “hero of the world (Jahanpahlavan)”.

 

  1. Tests of strength that are accompanied by tests of wisdom. For example, in the story of Rostam in Mazandaran, Rostam is on a mission to save the imprisoned king of Iran, Kavous. In order to achieve his goal, Rostam, already a world hero, overcomes seven obstacles (Haft Khan) by applying both wisdom and physical ability. The same concept also applies to the story of Esfandiyar who overcomes the Haft Khan in order to rescue his sisters and become the king of Iran.

 

  1. Tests solely of wisdom and knowledge. These tests are applied to kings, ministers, and other office holders.  For example, Bozorgmehr, the Prime Minister of Anoushiravan, was put through seven different tests of wisdom similar in difficulty to the physical challenges of the Haft Khan.

 

The only exception to these three tests occurs in the story of Keikhosro, whose father, Siavash was executed by Afrasiab, king of Touran. In this story, even though Keikhosro

is wise, he pretends to be mad in order to save his life.

 

The most common tests of wisdom and physical ability are:

 

  1. Crossing a body of water. In Iranian mythology, heroes are almost always faced with the challenge of crossing a river or, less frequently, a larger body of water.

 

  1. Passing through fire. Ancient Iranians believed that those who were innocent of an accusation would not be affected by fire. For example, Siavash must ride through fire on horseback to disprove allegations that he had maintained sexual relations with the Queen.

 

  1. Facing the Haft Khan.

 

  1. Rescuing hostages or prisoners, such as in the examples of Rostam and Esfandiyar mentioned above.

 

  1. Interpreting dreams, such as in the story Bozorgmehr.

 

  1. Flying, such as when Kavous trains eagles to fly him to the skies.

 

  1. Battles with the Devil (Ahriman) and his children (divs), witches and wizards, and malevolent fairies.

 

  1. Metamorphosis, such as when Fereydoon turns himself into a dragon and a witch with the appearance of a beautiful woman.

 

  1. Success in answering questions and problems of logic and in solving puzzles and riddles, such as in the story of Bozorgmehr.

 

  1. Pre-battle test of strength and endurance in which champions shake hands and squeeze as hard as possible to see who can last longer without expressing pain.

 

 

 

 



[1]ellihcA .

 

 .

 

 

 

  .

 

[5]sulomoR ,sumeR .

 

[6]               eiladrO .

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی *

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی *

                            ( تقدیم به جناب دکتر بهمن سرکاراتی )

 

    جهان پر شگفتی است چون بنگری         ندارد کسی آلت  داوری

 که جانت شگفت است وتن هم شگفت          نخست از خود اندازه باید گرفت

            تو مر دیو را مردم بد شناس           کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

          هرآن کو گذشت از ره مردمی          ز دیوان شمر مشمر از آدمی

            خرد گر بدین گفته ها نگرود          مگر نیک معنیش می نشنود

   " گوان" خوان واکوان دیوش مخوان         که بر پهلوانی بگردد زبان

                                                   ( شاهنامه ی فردوسی301/4 به بعد )

  الف :  وازه " دیو " که  در پهلوی dev ( مناس 2: 271 )، در اوستا  daeva  ودر هندی باستان  ) deva ( فرهنگ وللرس ص 957 ) می باشد ، در نزد همه ی اقوام هند و اروپایی به استثنای ایرانیان ، به معنی  "خدا " ست اما در ایران این کلمه به گروهی از خدایان آریایی  اطلاق شده است که پیش از زرتشت در ایران و هند پرستش می شده اند .

 با ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق  ، " دیوان " ، گمراهان و گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند که به قول اوستا : " .. آشکارا زنان را از  مردان می ربودند وبر مردم ستم می کردند . " .   به تدریج و تحت تاثیر باورهای زرتشتی   دیوان ، پریان ،اژدهایان و خرفسترها ( موجودات زیانمند  ) از مخلوقات اهریمنی و یاران اهریمن ، به شمار آمدند .

 در مینوی خرد امده است که دیوان پیش از زرتشت به شکل انسانها بر روی زمین می زیستند و رفت و آمد می کردند و چون زرتشت چهار بار دعای  " اهونور " را خواند ، همه در زیر زمین پنهان شدند .

 

   ب:  بنا بر متون زردشتی  : پیش ار آن که  هستی وجود داشته باشد ، تنها " زروان " وجود داشت ، زروان یک هزار سال قربانی کرد کرد تا مگر او را پسری زاده شود  که نامش هرمزد خواهد بود  ، پسری که باید آسمان و زمین  و هر چه را در اوست ، بیافریند ...هنگامی که او بدین اندیشه دل بست ،هرمزد و اهریمن هر دو به زهدان وی پدید آمدند ، هرمزد از خواست او  به داشتن فرزند و اهریمن  از شک او .

زروان چون از وجود فرزند آگاه شد  و دانست که هرمزد به دهانه ی رحم نزدیک تر است  ، سوگند خورد که هریک زودتر نزد من آید ،سلطنت جهان را به وی خواهم سپرد ،اهریمن زهدان را درید و  و از شکم بیرون جست و به زروان گفت  من فرزند توام ...زروان چون سوگند خورده بود ، جهان را به اهریمن سپرد و او را گفت : " ای اهریمن ! من ترا شاه می کنم تا به نه هزار سال  سلطنت کنی ومن هرمزد راچنان آفریده ام که بر تو تفوق یابد و پس از دوره ی نه هزار ساله ی تو ، او به شاهی جهان خواهد رسید ... " ( بهار ،  پژوهشی در اساطیر ایران ،1362 ،ص 158 ).

بنا بر همین متون  : "...  در ازل هرمزد بود و اهریمن ، یکی در روشنایی لا یتناهی و بر فراز و دیگری در تاریکی بی پایان و  در فرود ،هرمزد دارنده علم  مطلق که از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت ،  آفرینش را بیافرید و سه هزار سال از آفرینش مینوی او گذشته بود  که تازش اهریمن آغاز شد و اهریمن در ابتدا دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر  تاخت ، هرمز زمان کارزار به نه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن " اهو نور "اهریمن را دو باره ، مدهوش کرد و به تاریکی در افکند به سه هزار سال ، اهریمن در این فرصت ،به مقابله با هر مزد ،تن خاکستری و تباه آفریدگان خویش را ساخت و در برابر هر آفریده ی نیک هرمزد به خلقتی زشت و پلید دست یازید . ( بهار 31 ).

 در اوستای متاخر ، اهریمن سرکرده ی دیوان ، یا " دیوان دیو " است ( وندیداد 19 بند 1 و 43 )و دروجی است که که در شمال زمین زندگی می کند و دوزخی است  ( یشت 19 بند 44 )جهان او جهان تاریکی است  و آفریننده همه ی چیزهایی است که دشمن هرمزد است . او اژی دهاک را می آفریند ( یسنا 9 بند 8 )و مردمان را بیمار می کند ( وندیداد 20 )و 12 هزار سال با هرمزد می جنگد  .

    ج:  اهریمن    در برابرهفت  امشاسپندان هرمزد  ( که گاهی در متون پهلوی تعداد آنها به سی تن می رسد و  فرشتگان و ایزدان بزرگ مخلوق هرمز هستند)  ،دیوان " کماله " یا " کمالگان : kamalag  " را می آفریند که دیوان بزرگ و اصلی هستند وبرخی از مشهور ترین آنها عبارتند از :

   1- اکومن  (akomak) :   دیوی  که کارش بد اندیشی با آفریدگان هرمزد است( بندهشن 192 به بعد )  و دیو برگزیده ی دیوان به شمار می آید .( یسنا 30 )

   2  - ساوول L)  sawul)   دیوی که سردار دیوان است  و کا رش ستم وبیداد است

  3  - ناگیس     :  (nagiz ) دیوی است که ناخرستدی آفریند .

   4- دیو ترو مد    : دیوی که نخوت آفرین است.

   5- میهوخت :      دیو دروج و کین توزی و رشک است . 

   6- دیو اودگ :( odag ) که دیو هرزگی است .

   7- اکه تش : ( akatash)  دیوی که ویرانکار است و آفریدگان را از کار نیک باز می دارد .

   8- زرمان ( zarman)   : دیو پیری .

   9-  نس : nas)      )  دیوی که بر تن مردگان هجوم می برد و آن را نا پاک می سازد .

   10 – اندر : andar  )  ) دیوی که باید همان ایندرا یا ایندره ی  ودایی باشد  .

   11 – اپوش : ( apoosh  )  دیو خشکی که در مبارزه  با تیشتر  در دریا ی فراخکرت خو د را به صورت اسبی  سیا ه  و وحشت انگسز در می آورد و سه روز و سه شب با وی می جنگد .( پیکر گردانی در اساطیر ،ص 177 )

    12- دیو زمستان که به جهان هجوم می آورد  و ایزد رپیتوین  او را مغلوب می سازد . ( آموزگار ، تاریخ اساطیری ایران1374  ، ص24)

   13 – گندرو ی زرین پاشنه   : دیوی  که بنا بر اوستا ، گرشاسب گیسو دار گرز ور ،برکنار دریای " ووروکش " اورا کشت. ( پیکرگردانی در اساطیر ،ص 239 )

14 – سناوذک  :   دیوشاخدار سنگین دست : دیوی شاخدار  که گرشاسب در کنار دریای "ووروکش " او  و " گندرو " را کشت .( همانجا )

     د :  در بخشهای   اساطیری  و پهلوانی شاهنامه و اساطیر ایرانی دیگر ، از دیوان متعددی سخن می رود که هریک  شکل و رفتار متفاوتی با یکدیگر و با انسانها  دارند ولی همیشه از قدرتهایی خاص برخوردارند و خصوصیاتی دارند که می توان از آنها  به شرح زیر  یاد کرد: :

       1 -  بر خی  قدرت و سلطنت و سپاه و کشور و پایتخت و سپهسالار دارند چون دیوان مازندران .

      2- برخی به دنبال کسب قدرت سیاسی و اجتماعی هستند مانند خزروان دیو .

      3- برخی نقش پهلوان یا فرمانبداران نیرومند دارند که می جنگند و طبعا به فرمان دیوان بزرگتر هستند مثل ارژنگ و دیو سپید.

      4-   برخی از دیوان از قدرتهایی در حد خدایان اساطیری بر خوردارند  و فی المثل ، از نیروی مخرب ، جادو و قدرت پیکر گردانی برخوردارند و  به اراده ی خود  پیدا و پنهان می شوند . دیوان می توانند به سنگ تبدیل شوند یا در آب پنهان شوند ، پرواز کنند و با آدمیان گفتگو کنند و موسیقی بنوازند و رفتار هایی کاملا انسانی داشته باشند .

 در داستان کاووس،، دیوی در شکار گاه خود را به شکل جوانی سخندان در می آورد و و به کاووس که دیوان را اسیر کرده است  ، دسته گلی هدیه می دهد  ( کویاجی ، 1379 ، ص 6 تا 9 )و دیوی دیگر در  سیمای آدمیان در می آید و کاووس را به رفتن به آسمان وسوسه و  تشویق می کند و یکی  از دیوان در حالی که در سیمای خنیا گری هنرمند در آمده است  کاووس را به حمله به مازندران بر می انگیزد .  ( پیکر گردانی در اساطیر  ، ص 396 )

   5 -  برخی از دیوان  با اهریمن نسبت دارند مثل خزروان که فرزند اهریمن خوانده می شود و برخی چون ضحاک با او  ارتباط دارند.

   6- برخی از دیوان به حیوانات درنده و وحشی شبیه هستند و درنده خو و خونخوارند . مثل اکوان دیو

   7- برخی نامی بر خود دارند چون ارژنگ دیو و اکوان دیو و بسیاری از آنها ، بی نامند.

   8 - برخی  دیوان دارای  جنبه های مثبت  علمی ،.دانایی و خردمندی  وصاحب فنونی هستند که آدمیان از آنها بر خوردار نیستند و  دانش های خود را به انسانها یاد می دهند مانند دیوان روزگار هوشنگ و تهمورث  و جالب است که  گذشت زمان  این گونه دیوانرا نابود می کند و دیگر از آنان نشانی نمی یابیم و این امر بدان معنا  هم می تواند باشد که این گروه ، در دورانی خاص بشدت از طرف قدرت غالب طرد شده اند و زندگی مسالمت آمیز با آنها غیر ممکن بوده است  یا آریائیان به چنان قدرت و سلطه یی دست یافته بوده اند که دیگر به بومیان نیازی نداشته اند یا به دورراندن آنها را به مصلحت خود می دیده اند. .

  9-  گاهی برخی از اعضای بدن دیوان برای درمان آدمیان به کار می رود مانند مغز و جگر دیو سپید که برای درمان چشم کاووس مورد استفاده قرار می گیرد.

   10-  ذیوان اغلب زشت و بد اندیش توصیف می شوند  و بدن انان متفاوت از بدن انسانهاست و اگر به شکل آدمیان باشند قاعدتا می باید  پیکر گردانی کرده باشند.

   11- اهریمن نود ونه هزار و نهصد و نود بیماری می آفریند  که  دیوان انها را در جهان می پراکنند و ایزد مار اسپند در برابر دیوان به نیرومندی به مقابله می پردازد. ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 185 )

   12- در ایران دوره ی اسلامی ، در داستانهای مسلمانان و اعراب ، جن و جنیان  که موجوداتی از نسل  شیطان تصور می شدند و از قدرت های فراوانی بر خوردار بودند  و عامل شر و پلیدی به شمار می آمدند،  با  دیوان و پریان ایرانی در آمیخته شدند و با آنها  یکی دانسته شدند و    به نواحی مختلف رفتند .( پیکر گردانی در اساطیر ، ص297 )وفردوسی و سعدی در برخی مواقع ، اهریمن و شیطان را  " دیو  " می خوانند.

                ه  -  دیوان معروف شاهنامه که فردوسی به مناسبت های مختلف از آنان سخن گفته

                 است عبارتند از :               

1-    خزروان دیو  که فردوسی او را فرزند اهرمن می نامد و  اوست که سیامک فرزند کیومرث را می کشد :

 سیامک به دست خزروان دیو         تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو( 37/30/1 )

 که خزروان  خود نیز به وسیله ی هوشنگ کشته می شودهوشنگ بنابر اوستا به خواست اهورا مزدا  برپهنای هفت کشور سلطنت یافت  و دیوان را مقهور کرد و کارشان را به جایی رسانید که از ترس او به تاریکی پناه بردندو این پادشاه دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان ورن را بکشت   .( پیکرگردانی در اساطیر ، ص 218 ) .

    2- ارژنگ دیو    :  دیوی که سالار دیوان مازندران بود و از سوی شاه مازندران  ، به نگهبانی  کاووس و همراهانش در زندان مازندران مامور شده بود :

   سپرد آنچه دید از کران تا کران        به ارژنگ ، سالار مازندران  (2188/7/2)

3- دیو سپید   که سر نره دیوان شاه مازندران بودو رویی سیاه و مویی سفید داشت :

  به رنگ شبه روی و چون شیر موی       جهان پر ز پهنای و بالای اوی

دیو  سپید توانایی ها  و کارهایی بسیار شگفت انگیز داشت  چون ابر در آسمان ظاهر می شد و همه جا را چون قیر تیره وتار می ساخت و سپاه دشمن را کور و نابینا می کرد ولی  جگر و مغز وی آن نابینایان را بینا می ساخت :

          شب آمد یکی ابر شد با سپاه        جهان کرد جون روی زنگی سیاه

      جو دریای قار است گفتی جهان       همه   روشناییش   گشته     نهان

    یکی خیمه زد بر سر از دود وقیر       سیه شد جهان ،چشمها  خیر  خیر

   چو بگذشت شب ، روز تاریک شد       جهانجوی را چشم ،تاریک  شد

   ز لشکر دو بهره شده   تیره   جشم       سر نامداران  ، از او   پر ز خشم   

   چو تاریک شد   چشم  کاووس شاه       بد  آمد    زکردار    او   بر    سپاه

   همه گنج ، تاراج و لشکر  ،  اسیر      چو آن دولت و بخت  ، برگشت پیر

   ( 190/85/2 )

سرانجام رستم به غاری که دیو سپید در آن می زیست و در پس هفت کوه بلند قرار داشت رسید  ، دیو سپید ، که  روزها می خوابید وشبها بیدار بود

چون رستم بر بالین وی بر آمد ، با  شمشیر یک دست و پای او را قطع کرد ، اما دیو سپید همچنان با رستم می جنگید :

            بریده ، برآویخت با او به هم       چو پیل سرافراز و شیر دژم

     همی پوست کند این ازآن،آن ازاین      همی گل شد از خون سراسر زمین

            همیدون به دل گفت دیو سپید       که از جان شیرین شدم نا امید

         گر ایدونکه از چنگ این اژدها        بریده پی و پوست ، یابم رها

          نه کهتر نه  برتر منش مهتران       نبینند بازم  ،  به مازندران 

اما سرانجام ، رستم :

       بزد دست و برداشتش  نره شیر            به گردن برآورد و افگند زیر

       فرو برد خنجر ، دلش بر درید             جگرش از تن ذتیره بیرون کشید           ( 592/108/ 2)

رستم ، پس از کشتن دیو سپید خون  جگر دیو سپید را در چشم کاووس چکانید و کاووس بدان وسیله بینایی خود را باز یافت .

در متنی که به زبان سغدی به دست آمده است نبرد رستم با دیوان شگفت انگیز  شرح داده شده است  ، در ان جا می خوانیم : 

" .. رستم تا دروازه ی شهر از پی ایشان  ( دیوان ) بتاخت و بسیاری از پایمال ا و مردند ، دیوان  فراهم آمدند که بزرگ زشتی و بزرگ شرمساری بر ما  که یک تنه سواری ، مارا چنین در شهر محبوس داشته است  دیوان ساز وبرگ گران فراهم ساختند... باران  و برف و تگرگ بر انگیختند و غوغا کردند و آتش و شعله و دود به پا ساختند و به جستجوی رستم دلاور رفتند ..." ( احسان یار شاطر ،رستم در زبان سغدی ، مجله ی مهر شماره ی 7  صص 406 – 411 )

4-شاه مازندران  که طبعا دیو است  و با در اختیار داشتن دیوان و پیلان بسیار ، خو درا برتر از شاه ایران می دانست و پس از آنکه رستم دیو سپید را کشت ،و با شاه مازندران جنگید  او را گرزی زد و شاه مازندران خود را به جادو به صورت  لختی کوه در آورد  ولی رستم او را بر گرفت و به سپاه ایران برد و او را ترسانید که اگر خود را آشکار نسازد او را با گرز گران خرد خواهد کرد  ئ شاه مازندران ناگزیر خود را آشکار کرد و رستم او را به نزد کاووس برد و کاووس فرمان داد تا او را کشتند و تنش را ریز ریز کردند.     

5- دیوی که سام نریمان او را کشت :  در شاهنامه ، این دیو را نامی نیست اما در  سامنامه نام او آمده است.  شاهنامه  در ذکر فتوحات سام به کشتن دیوی اشاره دارد شگفت انگیز که تنش بر زمین و سرش به آسمان می رسید :

                     برفتم بدان شهر شیران نر            نه دیوان که شیران جنگی به بر

                    که از تازی اسبان تکاور ترند        زگردان ایران  دلاور ترند ( 659/195/ 1 )

                     و دیگر یکی دیو بد بد گمان          تنش بر زمین و سرش باسمان

                     که دریای چین تا میانش بدی       زتابیدن خور ، زیانش بدی

                     همی ماهی از آب بر داشتی         سر از گنبد ماه بگذاشتی    

                     به خورشید ، ماهیش بریان شدی    از او چرخ گردنه گریان شدی

                    دو پتیاره زاین گونه پیچان شدند      ز تیغ یلی ، هردو بی جان شدند      

                    (659/257/ 6 )

این دیو ، در سام نامه ی خواجوی کرمانی ،  " ارقم دیو " خوانده می شود :

                            سپهبد بدان دیو تیره نهاد          نگه کرد  کوهی سبک تر زباد

                     سرش بر تنش چون سر اژدها          کز او اژدها هم نیابد رها

                   دو چشمش دومشعل فروزان شده         از او مشعل دهر سوزان شده

                        زدو تارک دیو چون بیشه یی         فروبرده بر تارکش ریشه یی

                          بخاری دوزخ شده بینی اش         شوی آب  در خواب اگر بینی اش

                   دهان همچو دوزخ پر از دود و دم         دل دوزخ از بیم  او پر زغم

                    زبانش چو دیگی به دوزخ  نگون         که از هول سر کرده باشد برون

                        چو الماس دندان آن دیو زشت         تو گفتی رلماس دارد سرشت

                    تنش چون تن اژدها  چین به چین        ستوه آمد از پیکر او زمین

                        دو بازو به کردار دو ران پیل         به ناخن پلنگ و به تن رود نیل

                    ز ناخن روان کرده هر سو  شرار         جهنده از او آتش کارزار 

                         سپهبد ز میدان  یکی بازگشت        به سیمرغ فرخنده پی  بر گذشت

                          بدو داستان  ها سراسر بگفت        چو بشنید سیمرغ  از او در شگفت

                         همان ارقم است آن دد  بد گهر        که چون اژدها ساخت خود را دگر

                            بدو گفت اندیشه در دل مدار        که ارقم زتو کشته گردد به زار

                       ( سامنامه ، ص 189 تا 199 )  

6- اکوان دیو :کریستن سن می نویسد : "  در جاماسب نامه به جنگ ویشتاسب با اخوان سپید یا اکوان دیو اشاره می شود که در جنگل سپید رخ می دهد که همان جنگ با اکوان دیو است که در شاهنامه آمده است . (کیانیان ،ص 142) کویاجی سرچشمه ی داستان اکوان را دیو چینی باد می داند .( آئین ها و افسانه های ایران و چین ،ص 6 تا 9 )بنا بر شاهتامه  روزی کیخسرو و همراهانش به بزم نشسته بودند که چوپان شاهی پریشان برایشان در آمد و گفت که گوری چون  شیر نر به گله حمله کرده است که پوستی  به رنگ خورشید دارد و گو یی مویهایش را زر ساخته اند وخطی به رنگ  سیاه تا  دنبال وی کشیده شده است و بسیاری از اسبان را تباه ساخته است  .    

کیخسرو که از کار آگاهان شنیده بود این جانور اکوان دیو است ،رستم را از زابلستان فرا خواند و به نبر با این دیو فرستاد ، رستم سه روز و سه شب به دنبال اکوان دیو می گشت  تا روز سوم او رایافت کمند  کشید  تا  اورا اسیر سازد  که دیو ناپدید شد ، رستم همه جا به دنبال او بود تا باردیگر وی را دید و تا کمان بر کشید تا اورا به تیر بیفکند ، باز اکوان نا پدید گشت  ، رستم خسته و کوفته در کنار چشمه یی به خواب رفت که اکوان فرا رسید و او را با تخته سنگی که بر آن خفته بود بر گرفت و به آسمان بردو از رستم پرسید که او را به دریا بیندازد یا به کوه بیفکند ، رستم که می دانست هرچه  بگوید ، دیو بر عکس ان را انجام خواهد داد ، از دیو خواست تا او را به کوه بیندازد و اکوان رستم را به دریا انداخت و رستم شنا کنان خود را به خشکی رسانید و باز بدان چشمه باز آمد و بار دیگر با اکوان روبرو شد  و سرانجام او را به بند کشید و کشت . ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 117 و 118 ) این اکوان دیو در بیژن نامه پسری دارد به نام " برخیاس " :

           مر آن دیو را نام بد بر خیاس       که رستم از او  داشت در دل هراس

 ( مجله ی آینده شماره   4  ص 257 سال  1360 )

 7 - ضحاک  : د یوی است در پیکر انسانی یا انسانی به پیکره ی دیوان در آمده که در شاهنامه در آغاز  به شکل انسانی  ظاهر می شود  که فرزند مرداس است اما در نهایت  شکل به سوی مادر خود  و در این تعبیر " مادر بوم  و بومیان " می گرود و پیکر  دیوی شگفت انگیز به خود می گیرد  که بر دوش وی دو مار روئیده است .

در روایات مذهبی زرتشتیان مادر او ، ماده دیوی است به نام  " اوذاگ " و همو بود که جمشید را به لذات دنیوی حریص کرد و نیاز و فقر و شهوات و گرسنگی رو تشنگی و خشم و قحط  و بیم و رنجپیری وذبول را پدیدار کرد . " ( حماسه سرایی در ایران  ص457 )

ضحاک را در اوستا " اژی دهاک " ، نامیده اند و مخلوقی اهریمنی است ،  دیو دروج  زورمند که مایه ی آسیب آدمیان و ویرانی جهانیان  ، وصف کرده اند که سه پوزه و سه سر و شش چشم داردوصاحب  هزار گونه چالاکی می باشد  و در دو دیگر هزاره دشخدایی می گیرد و یک هزار سال به بی سلطنت می کند . ضحاک در این گونه روایات بسیار شبیه ویشاپ ( vishapa   )است  که آب دهانش زهر آگین بود  و بهرام یا ورثرغن او را به همراه ازدهای اژی  مغلوب کرد و در کوه دماوند به زنجیر کشید . ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 175 )( ایندره در اساطیر ودایی ایزدی است نیک که کشنده ورتر ( یورش ) است که همانندش  در اساطیر ایرانی  " اژی " یا اژدها یا ضحاک ا است .)

ا و در شاهنامه می خواهد لشکری از دیو و پری فراهم آورد و آنان را بامردمان در آمیزد  و به جنگ فریدون برود  ولی  سر انجام به وسیله ی فریدون  نابود می شود.

 خاندان ضحاک در داستانهای مختلف ایرانی تا مدتها  در ایران باقی می مانند و گاهی صاحب منزلت و مقامند و به همین جهت می توان ادعا کرد که آنان نمایندگان  و بازماندگان  سنتهای بومی سرزمین خود بودند که از سرزمین خود جدا نشده بودند و در فرصتهایی به قدرت و سلطه ی کهن قوم خویش باز می گشتند. از  جمله افراد معروف خاندان ضحاک ، " کاکوی "  پهلوان است که نبیره ی ضحاک بود و با منوچهر شاه جنگید ودیگری  مهرا ب کابلی ،پدر زن رستم که شاه کابل بود و همسرش سیندخت  که به پیغام آوری به نزد سام نریمان رفت و او را از دشمنی با خاندان خود باز داشت

.ضحاک در شاهنامه  دارای ویژگیهایی است که دیو زادی و کرداری او را نشان می دهد :

      1- با اهریمن رابطه یی نزدیک دارد ،و در حقیقت اهریمن را به جای پدر خود بر  گزید ه است  و به فرمان او پدر واقعی خود را در چاه می افکند و  می کشد .

     2-  ضحاک چهره های مختلف اهریمن را در پیکرگردانیهای او می بیند و این امر نشان می دهد که دیدار او با اهریمن تصادفی و  موقتی نسیت  . اهریمن بارها برای او پیکر گردانی می کند  گاهی   به صورت جوانی خردمند در می آید و به خوالیگری  ( آشپزی ) برای  او می پردازدو ضحاک را به خونخواری و  بیرحمی بر می انگیزد و اهریمن کتف ضحاک را می بوسد ونا پدید می شود و به جای بوسه هایش دو مار سیاه بر شانه های ضحاک  می روید که پزشکان هرچه آنها را می برند باز سر بر می آورند  .اهریمن بار دیگر به صورت پزشکی پیکر گردانی می کند وبه  ضحاک  توصیه می کند تا برای درمان ماران به آنان مغز سر مردمان بخوراند و از این کار نابودی مردم را مورد نظر دارد.

     3- کابوسهای ضحاک و پریشانی او از تولد فریدون نیز می تواند  به نوعی ،از تاثیرات حضور اهریمن و آگاه کردن ضحاک از خطری که او را تهدید می کند باشد.

    4- ضحاک در بیت المقدس سرایی با طلسمهای اهریمنی داشت که در دژ هوخت یا  گنگ  دژ  تعبیه شده بودو این طلسمات به وسیله ی فریدون باطل گردید .

   5- ضحاک به وسیله ی دیوان و جادوان بسیار حمایت می شد و چون فریدون بر او چیره شد ، بسیاری از آنان را کشت.

   6- فره فریدون ، او را در برابر ضحاک نگهداری می کرد و اورا بر گذشتن از آب یاری می داد، نیروی افسونگرانه ی فریدون که او را توانا می کند تا به صورت اژدها در آید ، نیز   می تواند نماد یاری اهورا مزدا به فریدون در جدال با اهریمن و دیوانی چون ضحاک باشد. دو بار  پیام آوردن  سروش برای فریدون  که از کشتن ضحاک خودداری کند ،درست   در هنگامی که فریدون می خواست  ضحاک را بکشد ، دقیقا ضحاک را  به نماد ی از  جدال اهریمن و اهورا مزداتبدیل می سازد.

  8- ا فراسیاب نیز  همانند ضحاک ، در شاهنامه به صورت انسان تصویر می شودکه اگر چه چهره یی انسانی دارد اما در عمل کردهای او نشانه های فراوانی از پیکر گردانی دیوان به انسانها وجود  دارد بویژه  " ... بنا برآنچه برخی اندیشیده اند اصلا خدای جنگ و رب النوع بزرگ تورانیان بوده است و به همین مناسبت در داستانهای ایرانی صاحب عمری دراز بوده است .."معنای  نامش را یوستی" هراس آفرین "  می داند .( حماسه سرایی در ایرا ن ص 618 )

در اوستا برادر نیکو کار او اغریرث ، از جاودانان است و معنی نام او "  پهلوان و فوق بشر است " ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 99)

در داستانهای شاهنامه ، افراسیاب ،گاهی چون شاه مازندران   به جادو دست می زند و به جادو در آب نهان می شود .

افراسیا ب   که به جادو  از هوم گریخته بود ،در برکه یی که از آب دریا ساخته شد  بود  مخفی شد .." ( که  به دست هوم عابد گرفتار گردید.  ا و گاهی چون دیو سپید در غار و دژی زیر زمینی زندگی می کند: " ...افراسیاب  به دژ زیر زمینی خود پناهنده شده بود که هوم پارسا و دلیر ، با چشمان زرد رنگ  ...او را دستگیر کرد ...( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 109)

  دیو اوژنان در اساطیر و حماسه های ایرانی  :

 در متون اساطیری و حماسی ایران چند دیو اوژن  یا کشنده ی دیو و جود دارند که همگی باید از فاتحان آزیایی باشند که خاطره ی پیروزی آنان در نزد آریائیان ارجمند و ماندگار بوده است . ، مهمترین آنها عبارتند از :

       1- هوشنگ ، پادشاه ایران ،  نواده ی کیومرث شاه ایران است که برای نخستین بار بردیوان غلبه می کند و خزروان دیو که پدرش سیامک را کشته بود نابود می سازد

       2- تهمورث ، پادشاه ایران ،  پسر هوشنگ که لقب " دیو بند " داشت  در ائوگمه دائجا "آمده است که که تهمورث دیو ترین دیوان اهریمن پلید بد کار را گرفت و سی زمستان به باره داشت  و هفت نوع دبیری از او بیاورد .( عفیفی ،دانشگاه مشهدصٌ22)...و خدا ی تعالی نیرویی به او داده بود که دیوان و ابلیس را را فرمانبردار خود کرده بود و ایشان را فرمود که از میان خلق بیرون شوید و همه را از ابادی ها بیرون کرد و به بیابانها فرستاد ." ( بلعمی ف ص 20و 21 ) در رام یشت امده است که  " ... تهمورث از فرشته ی هوا درخواست کرد که وی را بر همه ی دیوان . جادوان چیرهسازد که اهریمن را به پیکر اسبی در آورده ، بر او سوار گشته ، به دو انتهای زمین براند .. و سر انجام اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و در مدت سی سال به دو کرانه ی زمین همی تاخت و  .. در این سی سال ، بر او زین می نهاد و بر پشت او سوار می شد و و هر روز سه بار گرد گیتی می گشتو برسرش گرز پولادین می کوفت با او دریا و کوه و فراز و نشیب را می پیمود .." ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 220 ). فردوسی تنها اشاره یی بدین  داردو می گوید تهمورث به افسون اهریمن را اسیر کرد ، دیوان بر او شوریدند و تهمورث با آنان پیکار کرد و دو بهره از ایشان را کشت واز  انان  که زنده گذاشت،  سی گونه خط و نوشتن  اموخت .

 او اولین کسی بود که  دانش  دیوان و  کارها و حرفه ها و فنون آنان را یاد گرفت و به مردم یادداد.به نظر می رسد که دیوان در این دوران صاحب تمدنی برتر از تهمورث و یاران او بودند وخواندن و نوشتن یا به عبارتی دانشهای مکتوب را  ....  در قلمرو تهمورث رواج دادند.

3-  جمشید ، پادشاه ایران ،  که بنا بر دینکرد  دیوان و پریان به فرمانش در آمدندو به آبادانی جهان پرداختند .

                              بفر مود پس دیو نا پاک را        به آب اندر آمیختن خاک را

                        هر آ نچ از گل آمد چو بشناختند       سبک خشت را کالبد ساختند

                       به سنگ و به گل دیو دیوار کرد       به خشت از برش هندسی کار کرد

                              چو گرمابه و کاخهای بلند         چو ایوان که باشد پناه از گزند

جمشید دیوان را به کار گل گماشت و ایشان قالب برای خشت زدن ساختند و با سنگ وگل و گچ بنها و ساختمانها و دیوارها ساختند و کاخها و گرمابه بر آوردند و استخراج معدنها و و گوهر های گوناگون  را به مردم یاددادند و پزشکی ودرمان دردمندا را رواج دادند....جمشید  آن گاه  تختی برای خود ساخت با گوهر های فراوان  که دیوان  آن را  برسر می گذاشتند و به همه جا می بردند  و آن روز را که روز پیروزی بر دیوان بود " نوروز " نامیدند . در روزگار  جمشید ، نه سرما بود و نه گرما ، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک دیو آفریده ، پدرو پسر هردو به صورت جوانان پانزده ساله بودند . ( پیکر گردانی در اساطیر  ص 224).

بنابر شاهنامه ، جمشید  به وسیله ی " اوذاگ " دیو به لذات دنیوی حریص می شود و نیاز و فقر و شهوت و قحط و رنج پدید می آورد.جمله ی مردمان و دیوان را گرد آورد و گفت من پروردگار شما هستم   و همین گمراهی سبب فنای قدرت او شد و ضحاک بروی غلبه کرد و او را کشت .در یشتها آمده است که دروغ گویی جم مایه ی فنای او شد اما بنابر  روایات متاخر جمشید بدون آنکه خود بداند به دیوی گوشت داد و ای عمل موجب نابودی او گردید.

     4 – فریدون پادشاه ایران ، که اگر ضحاک را دیو بشماریم  او را نیز باید از دیو افکنان به حساب آوریم . روایت مجمل التواریخ از تسلط فریدون بر ضحاک تقریبا  همانند چیرگی تهمورث بر اهریمن است : " ...فریدون ...ضحاک را بگرفت و و چهل سال بسته بر هیونی گرد عالم بگردانید و آخر در کوه دماوند در چاهی ببستش ..." ( ص 41 )

     5- گرشاسپ : گرشاسپ پهلوان ایرانی که به صفات گیسو دار و گرزور و نرمنش  موصوف است واز پهلوانانی  است که در اوستا از او یاد شده است . بنا بر روایات اوستا ، گرشاسپ ،اژدهای سرو ور شاخدار را که آدمیان را می اوبارید و بسیار زهردار و زرد رنگ بود  را کشت و در کنار دریای " ووروکش "  ، "گندرو " دیو زرین پاشنه و " سناوذک " دیو شاخدار سنگین دست را نابود کرد .

      6- سام : که دیوی را در چین می کشد .

      7- رستم پهلوان   که دیو سپید و بسیاری از دیوان مازندران و اکوان دیو را می کشد. و اگر افراسیاب را نیز دیو به شمار آوریم  رستم قاتل او هم هست .

      8– بنا بر روایات زرتشتی کاوس نیز از کسانی است که بردیوان فرمانروایی داشته اند : "...کوی اوسن زورمند بسیار توانا  بر فراز کوه ارزیفی  erezifya  صد اسب و و هزار گاو و ده هزار گوسفند به  انا هیتا قربانی داد و از او خواست که او را یاری کند تا بر دیوان و پریان و جادوان    ... فرمانروایی ابد و اردویسور اناهیت او را در این کار یاری داد ( حماسه سرایی در ایران ،ص  502  ) کاووس برکوه البرز هفت کاخ ساخته بود که «  از آن  جا بر دیوان مازندران حکومت می کرد  و آنان را از تباه کردن جهان باز می داشت  ( همانجا )بنا بر سوتگر نسک  "... کاووس برای هجوم به اسمانها با سپاهی از دیو ان بد کار  خو دا بر فراز ه ی البرز رسانید .."  ( همانجا ص505 )

نتیجه گیری کلی

بنا بر آن چه در فوق بدان اشاره شد ، و بدون آنکه بخواهیم نتایج مورد نظر خود  را امری مسلم و کامل و مستند به شمار آوریم ، تنها با تحلیل داستانهای دیوان  از دید تفسیر هرمنوتیک متون حماسی و اساطیری ایران که مانند هر تحلیلی از این نوع می تواند نظری شخصی ومغایر نظر دیگران باشد ، به عقیده ی نویسنده ی این مقاله ، " دیوان " بومیان این سرزمین پیش از آریائیان هستند که از تمدن و فرهنگی به مراتب برتر از آریائیان برخوردار بوده اند و به سختی و در مدتی طولانی در برابر آریائیان مقاومت می کرده اند اما با غلبه ی آریائیان ، علی رغم نقش مهمی که در شکل گیری تمدن و فرهنگ آریایی داشته اند ،بتدریج  اشغالگران آریایی که صاحبقدرت کامل شده بودند ،  تصویری دشمنانه و زشت  از ایشان ارائه می دهند که در حاغظه ی نسل های آینده جایگزین می شود و به داستانهای  اساطیری و حماسی راه می یابد و مقاومتهای طبیعی بومیان  به رفتارهای بی منطق مخلوقاتی سرکش و بد نهاد که گویی هیچ هدفو اندیشه ی مثبتی را در سر نمی پرورانند ، تغییر جهت می دهد.

 اما هنوز در متون اساطیری و حماسی قراین بسیاری هست که می تواند واقعیت های آن دوران گم شده را باز سازی ئ حقیقت ماجرا را تا حدودی به تماشا بگذارد . در این متون  می بینیم که دیوان به طور کلی شبیه انسان هستند و اگر خوارق اعمال و رفتاری از آنان دیده می شودبه درجه ی هوشمندی و خلاقیت و تواناییهای مادی و معنوی آنها مربوط است و این امر  بویژ ه دردوران  نخست تاریخ اساطیری ایران یعنی دردوران کیومرث وهوشنگ و تهمورث و جمشید و کاووس ، بخوبی دیده می شود . در این دوران :

  1-دیوان بر حکومت کیومرث می شورند و خزروان دیو  سیامک پسر کیومرث نخستین انسان یا نخستین شاه را می کشد ،کیو مرث در این دوران دارای زندگی کاملا ابتدایی است ، بر اوج کوه زندگی می کند و لباسش از پوست حیوانات است و لشکریانش از آدمیان و دد ان و حیوانات تشکیل شده است و از  آنجا  که  کوه نشین است ،از بد سگالی اهریمن و فرزندش در باره ی خود بی خبر است به طوری که سروش  فرشته ی پیغام رسان ایزدی اورا از توطئه چینی اهریمن آگاه می کند و این امر نشان می دهد که کیومرث  با سرزمین جدیدی که بدان آمده است آشنا نیست واز  آنچه در قلمرو  ی که  بر آن جای گزیده است آگاهی دقیقی ندارد . از این رو می توان ادعا کرد که کیومرث رهبر و پیش گام اولین گروه از آریائیانی باشد که به این قلمرو تازه رسیده اند  که از این پس " ایران وئجه " نامیده می شود  و بومیان این سرزمین که از این به بعد دیوان خوانده می شوند ، درحقیقت صاحبان اصلی این سرزمین هستند که در برابر او و همراهانش به مقاومت برخاسته اند . طبیعی است که آریائیان تازه وارد  با بومیان تفاوتهایی در رنگ پوست و موی چهره  و تمدن و فرهنگ  داشته اند و کاملا متفاوت از آنها به نظر می آمده اند و به اسانی  " دیو " تصور  می شده اند. اولین رویارویی بومیان با کیومرث ،  بنفع بومیان پایان می پذیرد ، سیامک کشته می شود  و به روایت شاهنامه یک سال بعد سروش بار دیگر بر کیومرث ظاهر می شود و او را به نبرد با دیوان بر می انگیزد و در واقع ، مرگ کیومرث پایان یک دوره ی سی ساله توام با شکست برای آریایائیان مهاجم است.

2- با روی کار آمدن هوشنگ ،که لقب پیشداد دارد ( معنای نخستین قانونگذار است ) قدرت آریائیان تثبیت می شود و در دوره ی هوشنگ ، همه ی قراین  حکایت از آن دارد که هوشنگ به پادشاهی کاملا پیروزمند بدل شده است. بنا بر روایات اوستا بر پهنه ی هفت کشور فرمانروا می گردد و دیوان و پریان را ( که همان   مردان و زنان بومی هستند )مقهور می کند و دو بهره از دیوان مازندران و  و بد کیشان " ورن " را نابود می سازد . از کارهای هوشنگ این است که :

   1-  ابتدا قاتل پدر خویش را سر می برد که این امر به معنی پیروزی نظامی و جنگی او بر بومیان است .

   2- آتش را کشف می کند که این امر می تواند نماد 3 پدیده ی خاص باشد :

الف :  درداستان کشف آتش  می خوانیم که هوشنگ در کوه از دور مار سیاه اژدها کردار تیره رنگ و تند تازی  را می بیندو سنگی بر می گیرد و به سوی آن پرتاب می کند ، مار می گریزد و اسیبی نمی بیند اما بر اثر برخورد آن سنگ  خرد با سنگ بزرگ  دیگر  ، اتش از آن می جهد و هوشنگ آش را به فال نیک می گیرد و همان شب آتشی بزرگ بر می افروزد و " جشن سده " را بنیاد می نهد.

 معنای نمادینی که از این کشف می توان دریافت این است که آتش به نماد غلبه ی هوشنگ  بر بومیان تبدیل می شود و ماری که می گریزد و آتشی که کشف می شود  و جشن سده یی که برپا می گردد ، دقیقا این پیروزی سیاسی – نظامی  هوشنگ را به صورت سنتی پایدار و آئینی که مظهر غلبه ی خوبی بر بدی و روشنی بر تاریکی است در  می آورد .

ب:کشف اتش می تواند آغاز مرحله یی تازه درترک موقت نبرد وآغاز   هم زیستی مسالمت  آمیز   بو میان و اشغالگران آریایی تازه وارد هم  باشد که از  نشانه های آن می تواند  به خدمت گرفتن آتش به وسیله ی هوشنگ و آریائیان زیر فرمان وی ، برای جدا کردن آهن از سنگ ، رواج آهنگری و ساختن تبر و تیشه  و اره و ایجاد رودها از دریاها، رونق بخشیدن کشاورزی و جدا کردن حیوانات اهلی از وحشی  و جامه  ساختن از موی و پوست حیوانات باشد که،  بدرستی ، نشان دهنده ی  نقطه ی گذار آریائیان از زندگی شبانی و ورود آنان  به مرحله ی  کشاورزی و شهر نشینی  است  که بومیان قبلا بدان وارد شده بودند واینک  آن را به آریائیان شبان پیشه می آموختند .

این که در اوستا و شاهنامه  و برخی از روایات اساطیری کهن  می بینیم که دیوان خط و نوشتن و ساختن خانه و کاخ و گرمابه و دیگر مظاهر زندگی متمدنانه را به هوشنگ و تهمورث و جمشید یاد می دهند ، می تواند بدین معنا باشد که  بومیان عملا در مرحله زندگی متمدنانه  یی قرار داشته اند و همه  ی میراثها و دست آوردهای فکری و اجتماعی خود را به میل یا اکراه در اختیار آریائیان غالب قرار می داده اند .   

ج: حمله ی هوشنگ به مار سیاه تند تازو  کشف آتش می تواند  بنیادی دینی هم داشته باشد که ریشه ی آن  دردشمنی آریائیان با باور های کهن بومیان   بوده است ، بدین معنی که  بومیان به  سنتهای دیرین توتم پرستی  و  اژدهایان   آتش کام  و خدایانی که " د ئو " خوانده  می شدند  و پریانی که بغ بانوان زیبا  به شمار می آمدند  و... ، باور داشتند و آریائیان بنا بر سنتهایی که بعدا در تعالیم زرتشتی دیده می شود با این اندیشه ها سازگار نبودند  و همه ی این باورها را نفی می کردند  و طبعا با پیروزی خود بر بومیان ، خدایان کهن  آنان را به زیر زمین می فرستند و به آنان بار معنایی منفی و زشت و تحقیر آمیز می بخشند به همین دلیل است که خدایان کهن یعنی   " دیو ان " پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق ، در ردیف شیاطین و مظاهر شر در می آیند و " دیو " ، بدکار و زشت و بد اندیش و پلید ، خوانده می شود . این موضوع نشان می دهد که فقط در ایران است که که این واژه در تحت تاثیر تعارضات درونی جامعه و غلبه ی  آریائیان که باور های دینی بومیان را نفی می کرده اند از معنا ی الهی  تهی شده است و از  معنایی اهریمنی برخوردار گردیده است   .

3: دیوان از آغاز شاهنامه تا داستان دیوان مازندران افراد بسیار عادی جامعه هستند  و همانندهمه ی  انسانهای دیگر ، تصویر  و تصور می شوند ودر روی این خاک ، چون دیگر مردمان زندگی می کنند ولی  با ظهور زرتشت که به معنای روی کار آمدن تمدن و فرهنگ کار آمد و پخته و مطلوب آریائیان این سرزمین است ، در زیر زمین پنهان می شوند ، بنابرا ین می توان گفت که علی رغم اندک تفاوت ظاهری میان بومیان و آریائیان  ، تنها موضوع مورد اختلاف آنها  در دو موضوع مهم واساسی است :

1- بومیان بر سر حکومت بر زادگاه و قلمرو اجدادی خود با آریائیان اختلاف داشته اند ومی توان گمان برد که نبرد کاووس و رستم  در مازندران و غلبه بر بومیان  ان جا که برای خود حکومت و تشکیلات اداری و سیاسی و نظامی  خاصی داشته اند  بازمانده ی خاطرات این اختلافات باشد و داستان  هفت خان رستم نیز  ، می تواند بازتاب  مقاومتهای بومیان و نبردهای قدرت و بود و نبود  آنان با آریائیان و نشانه ی سنگر بندی ها ی ایشان در برابر دشمنان   واشغال خاک خود به وسیله ی آنان به شمار آید .

2- و مراحل مقاومت بومیان در برابر اقوام مهاجم آریایی باشد..

3-  طبعا بومیان و آریائیان بر سر باورهای دینی و عقیدتی هم با هم اختلاف داشته اند که مهمترین نماینده ی این اختلاف تعلیمات  زرتشت و باورهای دینی اوست که تمام سنت های بو میان را نفی می کند و خدایان و مقدسات آنان را با سنتها و باورهای آریایی جانشین می سازد.

        3-   دیوان در شاهنامه ، همان  بومیان پیش از آریاییان هستند ، تمدن و فرهنگ وآداب و رسوم آنها بسیار پیشرفته و اعجاب انگیز  است  این بومیان ، سالها در برابر اقوام مهاجم آریایی مقاومت می کنند  و داستان این مقاومتها و ناسا زگاریهای آنان با آریاییان که در ناخود آگاه اقوام مختلف ساکن این سرزمین باقی مانده بود ، بعد ها   به صورتهای مختلف در شاهنامه بازتاب می یابد  آن چنان که می توان گفت این داستانها منعکس کننده ی  یک سلسله مقاومتهای تدریجی بومیان است که در آثار اساطیری و حافظه جمعی این اقوام بتدریج ،جنبه دینی و پهلوانی به خود گرفته  و تغییر ماهیت داده بود و در نتیجه ، بومیان صاحب خانه در تحت قدرت سیاسی و سلطه ی نظامی اقوام مهاجم خودبه عنوان  دشمنان سرزمین مادریشان معرفی  شدند .

 به عنوان مثال دیوان، بر اولین گروه  مهاجمان آریایی که فرمانروای آنان را  کیومرث بر عهده دارد  وخود و لشکریانش   لباس پوست بر تن دارند و بر فراز کوه زندگی می کنند و سپاه او با دد و دام شیر و پلنگ در آمیخته اند  و از هر حیث  از بومیان این سر زمین عقب افتاده تربه نظر می رسند ،می شورند و فرزند کیومرث را که سیامک  نام دارد ، می کشندوبا این پیروزی  اولین دور نبرد به نفع  بومیان پایان می یابد، اما دور دوم نبردها که   در زمان هوشنگ و تهمورث آغاز می شود با پیروزی آریاییان همراه است .

 هوشنگ با به دست آوردن آتش که عملا راه یافتن آن را بومیان به وی آموخته بودندو این امر را می توان از نبرد هوشنگ با مارو  اصطکاک دو سنگ و درخشیدن آتش  دریافت - که می تواند مظهر قدرت اهریمنی  دشمن باشد – دشمنی که به مرور ایام ،   قدرت بیشتری کسب می کند و در موقعیت اقتصادی و نظامی  بهتری نسبت به بومیان قرار می گیرد .

هوشنگ بنا بر اوستا ،: " بر پهنه ی هفت کشور سلطنت می یابد و بر دیوان و پریان و جادوان و بد کیشان و کاویان و کرپانان غلبه می کند و کار آنان را به جایی می رساند که از ترس او به تاریکی پناه می برند ، هوشنگ دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان "ورن " را نابود می سازد  ..."  او نه تنها فرمان روای آدمیان بود بلکه بر دیوان و پریان و....هم فرمانروایی داشت ، مسلما بسیاری از این مخالفان هوشنگ که در اوستا نخستین قانونگذار هم نامیده شده است ، از بومیان زن و مردی  و یا روشنفکرا نی هستند که قانون گذار مسلط ، آنان را دیو ، پری ، جادوگر  و بد دین می خواند  ، مخصوصا که هوشنگ به یاری آتش ]آهن را از سنگ جدا می سازد و آهنگری پیشه می کند و اره و تیشه و تبر فراهم می سازد و سلاحهای گوناگون به دست می آورد و کشاورزی  را رونق می دهد همراه با آن ، به دام پروری می پردازد و همه ی این امتیازات ، او را به لحاظ اقتصادی توانگر و در برابر بومیان و متحدان آنان قوی تر می سازد .  

  تهمورث با غلبه وسیع تر  بر بومیان به اخذ تمدن و فرهنگ وسیع  آنها که آریاییان به هیچ وجه از آن برخوردار نبودند  می پردازد وسی گونه خط و ساختن بناهای بزرگ وحمام و ...را از آنان یاد می گیرد ،دوره ی هوشنگ و تهمورث  را از این دیدگاه می توان دوران اخذ کامل تمدن و فرهنگ اقوام بومی پیش از آریاییان در این سرزمین دانست ، یا دورانی که اقوام بومی و مهاجمان آریایی به نوعی همزیستی سازنده و مسالمت آمیز با هم رسیده بوده  اند و عصر تبادل فرهنگی دو گروه با منافع مختلف آغاز شده بوده  است .

بنابر شاهنامه بااین نوع غلبه ی اقوام آریایی بر بومیان  ، نه همه ی قلمرو های بومیان به دست آریایی ها افتاده بوده   و نه مقاومتهای بومیان پایان پذیرفته بوده است زیرا می بینیم که تا زمان جمشید اقوام بومی هنوز در برابر آریاییان مقاومت می ورزند واین مقاومت در اتحاد مخالفان جمشید بسیار قابل توجه است زیرااین بومیان هستند که بااهالی خاور که " سلم "مظهر قدرت آنان است و ساکنان مناطق توران و نواحی آسیای مرکزی  و دیگر بخشهای   این سر زمین  ،   ( بعدا ایران نامیده می شود )  که " تور " مظهر آنان است ، بر ضد آریاییان متحد می گردند و جمشید را که قدرت آریاییان را به اوج رسانیده بود ، نابود می کنندواین مقاومتها در ادوار مختلف  پس از جمشید نیز دیده می شود .بازهم دیده می شود  .

   ارتباط دیوان و اهریمن  با ضحاک تازی  و حمایت از وی به صورتهای گوناگون چون طلسم سازیها برای دفاع از ضحاک و تعالیم اهریمن ، قدرت جمشید را به مبارزه  می طلبد و سرانجام موجبات غلبه  بر جمشید و کشتن او  و اره کردن وی را فراهم می  آورد و این دور نبرد ،  به سود بومیان پایان می یابد.

در دوره ی پس از جمشید نیز بومیان مقیم این سرزمین به عنوان فرزندان و تبار ضحاک همچنان نفوذ و قدرت خودرا حفظ می کنند و زنان و مردان بسیاری از تبار آنان در نواحی مختلف قدرت و منزلتی دارند ولی معمولا در هرم قدرت جامعه در نقشهای درجه دوم و سومی ظاهر می گردندو نقش اقلیت های غیر قابل اعتماد را برای صاحبان قدرت که خود  معمولا راویان و مبلغان قدرت هم هستند بر عهده دارند

 مهراب کابلی و خاندانش چون رودابه همسر زال و مادر رستم ، کاکوی از پهلوانانی که نژادش به ضحاک می رسید و  در زمان فریدون از سلم و تور حمایت و با ایرج و فریدون و منوچهر مخالفت و جنگ می کرداز همین مقوله مردمانند .از همین جاست که می توان حدس زد که داستان تقسیم سر زمینهای فریدون میان فرزندانش ، در واقع بازتابی ازاشغال سرزمینهای بومی  و  نبردهای بومیان  در سر زمینهای دور و نزدیک خود  ، با آریاییان مهاجمی باشد که این ملک را اشغال کرده و آن را  از آن خود می دانسته اند و فریدون بر آنها شاهی می کرده است  وفرمانروایان هر یک از ولایات که  بر گوشه یی از آن حکم می رانده اند ، فرزندان فریدون خوانده می شده اند  و نبرد های آنان با فریدون ،امری داخلی و خانوادگی به شمار می آمده است و گرنه عملا  می تواند هیچ نسبت واقعی میان سلم و تور و ایرج وجود نداشته باشدو همه ی این داستانها ، برای استتار انگیزه های مخالفنت بومیان با آریاییان مهاجم ساخته وپرداخته شده باشد و بتدریج و به مرور ایام به عنوان داستانهای واقعی ، به وسیله ی راویان قدرت ،روایت   شده باشد.

از آن جا که در اساطیر ایرانی جمشید و کاوس شباهتهای فراوانی باهم دارند ،مقاومتهای بومیان در دوره ی جمشید ، به دوران کاوس هم منتقل می شود و در دوره ی کاوس ،باز شاهد حضور پر رنگ دیوان و مبارزه جویی های آنان هستیم  تا آنجا که دیوان در این دوران ، در مازندران دارای  حکومتی مستقل می باشند  و بسیار قدرتمند هستند و شاهی بزرگ چون کاووس و پهلوانی نام بردار چون رستم را به مبارزه می کشند ولی پس از این تاریخ و با جا افتادن قدرت  و تسلط کامل آریاییان ، داستانهای نبرد  پهلوانان آریایی به سمت و سوی نبرد با  افراسیاب ( که او نیزآدمی دیو پیکر یا دیوی آدمی روی است که چون دیگر دیوان  ؛ زشت و پلید است و سراپای او در سیاهی فرو رفته است )، تغییر جهت می دهد وبا غلبه ی کیخسروبر افراسیاب می توان گفت که ستیزه های مداوم با بومیان به نقطه ی پایان خود می رسد و دوران نبردهای درونی آریاییان با هم آغاز می شود که نماد کامل آن ستیز گشتاسب و لهراسب، گشتاسب و اسفندیار و  نبرد رستم و اسفندیار و جنگهای  بهمن و خاندان رستم است .

 

 

* این مقاله در یادنامه دکتر سرکاراتی به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

خانلری و شعر عقاب او

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 خانلری و شعر عقاب  او

 دکتر خانلرى، مثنوى بلند عقاب را در 24 مرداد 1321 شمسى سرود و آن‏را به دوست دیرین خود شادروان صادق هدایت هدیه کرد، ظاهرا خانلرى، نخست شعر عقاب را به صورت یک رباعى سروده و بعدها آن‏را در قالب مثنوى درآورده بود.

 "عقاب" بلافاصله مورد توجه و استقبال وسیع شعردوستان نوجو و ادیبان سخن‏شناس قرار گرفت و مضمون بلند شعر و زیبایى بیان و تصویرآفرینیهاى دلنشین آن که در کلامى ساده و روان ارائه شده بود، این مثنوى را به عنوان یکى از اشعار برگزیده و ممتاز دوران معاصر، به حافظه جامعه سپرد.

 مردم، "عقاب" را نمادى از ارزشهاى متعالى انسان و تصویرى پویا و زنده از آدمیانى که جان بر سر ارزشها مى نهند، تصور کردند، کسانى که عمر کوتاه ولى باارزش و زیباى عقاب را بر زندگى طولانى توأم با پستى و زشتى و حقارت زاغ، ترجیح مى دهند و زندگى را در گنداب پستیها و حقارتهاى بدنامى آور، سپرى نمى کنند.

 خانلرى در مصاحبه‏اى درباره "عقاب" چنین مى گوید:

 ... "عقاب" شعرى است که به صادق هدایت اهدا شده است، بعضى اشخاص حدسهاى مختلف زده بودند در این باب، اما اصل مطلب این است که روزى که این شعر را ساختم، اولین کسى که از من شنید، صادق هدایت بود و این‏قدر ذوق کرد که گفت: "پاشو بریم بدیم یک جایى چاپ کنند" بعد با هم رفتیم اداره مجله مهر که گمان مى کنم دکتر [ذبیح‏اللّه‏] صفا سردبیرش بود، آنجا دادیم چاپ کنند و گویا در یکى از شماره‏ها چاپ و منتشر شد و ده‏بیست نسخه هم "تیراژپار" به من دادند، به‏هرحال، علّت این‏که تقدیم شده است به صادق هدایت، همین مطلب است...

 

 عقاب‏

 به دوستم صادق هدایت‏

 گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد... عقاب را سال عمر سى، بیش نباشد

 خواص‏الحیوان‏

 

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون ازو دور شد ایام شباب‏

 دید، کِش دور به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 صبحگاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت، پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد، دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نگه کرد و رمید

 دشت را خط غبارى بکشید

 لیک صیاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر

 صید، هرروزه به چنگ آمد زود

 مگر آن روز که صیّاد نبود

 آشیان داشت در آن دامن دشت‏

 زاغکى زشت و بداندام و پلشت‏

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگنده ز گَند و مُردار

 

 بر سر شاخ ورا دید عقاب‏

 زآسمان سوى زمین شد به شتاب‏

 گفت: "کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى"

 گفت: "ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده، بگو فرمان چیست‏

 جان به راه تو سپارم، جان چیست‏

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم"

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش:

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان، پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را بایدم از دست نداد

 در دل خویش چو این راى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که: مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست،

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کردست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دَم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جاى‏گزین‏

 از سر حسرت با من فرمود:

 "کاین همان زاغ پلیدست که بود"

 عمر من نیز به یغما رفته است‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته است‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى اینجاست تو بگشا این راز؟

 زاغ گفت: ارتو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه، کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند،

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز زِ بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزند است و ضرر

 تا بدانجا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ شود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم،

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمانست‏

 چاره رنج تو زان، آسانست‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان، جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست‏

 

 آنچه زآن زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشه، مقام زنبور

 سوزش و کورى دو دیده از آن‏

 آن دو، همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت خوانى که چنین الوانست‏

 لایق حضرت این مهمانست‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ما حضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عمر در اوج فلک برده به سر،

 دم زده در نفس باد سحر،

 ابر را دیده به زیر پَر خویش،

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر،

 به رهش بسته فلک طاق ظفر،

 سینه کبک و تذرو و تیهو،

 تازه و گرم شده طعمه او،

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش‏

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گردش اثرى ز اینها نیست‏

 

 آنچه بود از همه‏سو، خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و بَرجَست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار، تو عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار ترا ارزانى‏

 گر بر اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان برد

 

 شهپر شاه هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 1321/5/24

 دکتر خطیبى استاد دانشگاه که مدّتها، دانشیار شادروان ملک‏الشعراى بهار بود، از تأثیر شعر "عقاب" در مرحوم ملک چنین سخن مى گوید:

 ... همه به آینده خانلرى در شاعرى و نویسندگى چشم دوخته و امید بسته بودند که بعدها به تحقق پیوست و من به گوش خویش، ستایش کم‏مانند استاد و شاعران معاصر، مرحوم ملک‏الشعراى بهار را در مورد منظومه معروف عقاب شنیدم، ستایشى که نظیر آن‏را از زبان او در مورد دیگر شاعران، کمتر شنیده بودم...  

دکتر احسان یارشاطر نیز درباره "عقاب" نوشت: "شعر عقاب از قطعات بى نظیر شعر فارسى است..." اما مخالفان سیاسى‏کار خانلرى، در فضاى پرستیزى که در آن روزگار در جامعه وجود داشت و بیشتر براساس مقاصد سیاسى بنیاد شده بود، ارزشهاى ادبى و فرهنگى و هنرى، خانلرى را صریحا آماج تیر هاى تهمت، عیبجویى و سرزنش قرار دادند و ادعا کردند که او با پذیرش مشاغل حکومتى، عقابى است که تسلیم زاغان شده است. از بارزترین نمونه این مخالفتها، شعر "آشتى" شادروان فخر الدین مزارعى، شاعر بسیار حسّاس و شیرین‏سخن شیرازى است که به "بازگشت عقاب" مشهور است. دکتر اصغر دادبه در مقدمه خود بر "سرود آرزو" چنین مى نویسد:

 ... حکایت تأثیر اوضاع اجتماعى در شخصیت شاعر آزاده و دردمند ما [مزارعى‏] و بازتاب این تأثیر در شعر او همان حکایت بخشى از مبارزات و حرکات آزادى‏خواهانه مردم ایران است در راه کسب آزادى و استقلال و هجوم ستیزندگان با آزادى به حرکات آزادى‏طلبانه آنان، که دوران پرشور جوانى و دانشجویى مزارعى مصادف بود با یکى از پرفراز و نشیب‏ترین دورانهاى تاریخ معاصر ایران، یعنى دوران مبارزات مردم در راه ملى کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست اجانب از خاک میهن، دورانى که به قول همشهرى دیگر او- مرحوم فریدون تولّلى، شیپور انقلاب پرجوش و خروش، به گوش مردم ایران مى رسید، شاعر ما نیز چون بسیارى از جوانان پرشور و وطن‏خواه آن روزگار با تمام وجود در این مبارزات شرکت کرد و نهال شخصیت او در آن شرایط و در وزش نسیم آزادى بالید و به بار نشست. پس از کودتاى 28 مرداد 1332 و بر باد رفتن امیدها و آرزو هاى آزادى‏خواهانه، یأس و نومیدى بر دل بسیارى از آزادى‏خواهان این مرز و بوم چیره شد و آنان که امیدوارانه از شیپور پرجوش و خروش انقلاب، سخن مى گفتند نومیدانه گوشه گرفتند... و شاعر آزاده و دردمند ما نیز شکسته‏خاطر و آزرده‏جان و خسته‏تن نومیدوار نظاره‏گر شکست آزادى مى گردد و این "آزردگى و نومیدى" همراه با کینه و نفرت نسبت به ستیزندگان با آزادى همواره در او باقى مى ماند و از تجلیات این کینه و نفرت و ناسازگارى با صاحب‏منصبان و بدبینى نسبت به کسانى بود که پستى و مقامى داشتند و در مصدر امورى بودند و همین احساس بود که پیوسته مزارعى را با رؤسا درگیر مى ساخت و همین احساس بود که خالق منظومه "آشتى" معروف به "بازگشت عقاب" گردید.

 قطعه "بازگشت عقاب" یا "آشتى" از شادروان فخر الدین مزارعى را در زیر مى خوانید:

 

 آشتى‏

 آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب"

 اثر دکتر پرویز خانلرى‏

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 همه آفاق به زیر نظرش‏

 کهکشان زیر پَر تیزپرش‏

 تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏

 تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏

 رهبر قافله‏اش زنگ سکوت‏

 راه‏پیماى دیار ملکوت‏

 زیر و بالاش نبودى انباز

 غیر شاهین زمانش، به فراز

 درنوشتند همه ملک و مکان‏

 ناگهان دیده شاهین زمان،

 لامکان دید هویدا از دور

 حوریانش همه در چشمه نور

 لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏

 که در او پر نزند مرغ زمان‏

 لامکان، دام‏صفت کام گشاد

 واندر آن دام، شب و روز افتاد

 شادمان گشت دل شاه سپهر

 خیمه‏افروز به بام مه و مهر

 از شب و روز چنان باد گذشت‏

 همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏

 برد از دست زمان گوى سَبَق‏

 گشت در اوج، خداى مطلق‏

 از شب و روز فراشد به شتاب‏

 واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:

 "راست است این‏که زمان تیزپر است‏

 لیک بال من از او تیزتر است‏

 بسته شد بال و پَر همسفران‏

 منم از روز و شب اینک گذران"

 رخت بربست ز زندان مکان‏

 رست از قید گرانبار زمان‏

 ابدیت شد و از هستى رست‏

 تا به بحر ابدیت پیوست‏

 

 عالمى دید همه زیبایى‏

 چون بهشت دل من رؤیایى‏

 از شراب کهن خمّ اَلَست‏

 ملکان فلکى جام به دست‏

 

 گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند

 گَرد ره از پَر و بالش ستدند

 باده خوردند و به او نوشاندند

 خونش از آتش مى جوشاندند

 روحش افسوس که آماده نبود

 جان او ساغر این باده نبود

 که به کُنجى نخزد دنیایى‏

 به سبویى نرود دریایى‏

 عالمى داشت همه مستى و ذوق‏

 جان شایق به لب آمد از شوق‏

 شوق، چندان‏که ز حد درگذرد

 آب خضر است که از سر گذرد

 آمد از سطوت گردون به ستوه‏

 همچنان کاه که از هیبت کوه‏

 تا دلش را نگزد رنج سکوت‏

 گفت: کاى پردگیان ملکوت،

 من نِیَم درخور این جاه و جلال‏

 این جلالت به شما باد حلال‏

 این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏

 بال بگشود سوى عالم خاک!

 به سر لایتناهى زده پاى‏

 شده زان مرحله چونان که خداى‏

 بال بر سقف فلک ساییده‏

 دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏

 

 خسرو خطه پهناور عرش‏

 عرش را دیده به زیرش چون فرش‏

 همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏

 اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،

 خرّمى دیده نشاط و شادى‏

 بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏

 دیده او ز نظرگاه بشر

 به نظرگاه خدا بسته نظر

 خاک هندوى ملک، دانه او

 مزرع سبز فلک، لانه او

 شد پرش بسته به دست تردید

 لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید

 کز چه برتافت رخ از اوج صعود

 وز چه آمد به دلش میل فرود؟

 گر ره آمده را بسپارد

 به از اینجا به کجا روى آرد؟

 به دلارایى این چشم‏انداز

 دور از اینجا به کجا یابد باز؟

 یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏

 خوان گسترده اندر پس باغ‏

 آنچه خود گفت بدان زاغ پلید

 وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید

 خواست تا همچو شرر دود شود

 ناگهان سوزد و نابود شود

 

 دید بالا همه عمر است و بقاست‏

 سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏

 لرزه انداخت به جانش یک دم‏

 رنج هستى غم جانکاه عدم‏

 بیم مرگ از تن و جانش مى کاست‏

 رنج هستى ز روانش مى کاست‏

 دلش از آتش تردید به تاب‏

 مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:

 میوه باغ بقا دربدرى است‏

 سود بازار عدم بى خبرى است‏

 نیستى نیست بود در همه‏حال‏

 نیست هستى را امید زوال‏

 گر ز زندان بقا سیر آیم‏

 به در از آن، به چه تدبیر آیم؟

 هیچ دردى بتر از بودن نیست‏

 بودنى کش سر فرسودن نیست‏

 چیست سود من از این دربدرى‏

 به کِه دل بندم در بى خبرى‏

 زاغ اگر از غم هستى به در است‏

 سود آنست که او بى خبر است‏

 به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏

 وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏

 در دلش وسوسه بود و نبود

 کرد از اوج مهى میل فرود

 رفت واندر پس آن باغ نشست‏

 زاغ را دید و بر زاغ نشست‏

 یافت گسترده یکى سفره نغز

 شربتش خون و خوراکش همه مغز

 

 چون ورا شوکت شاهینى کاست‏

 شیون از خیل عقابان برخاست‏

 کاى فرود آمده از اوج مهى‏

 رو نهاده به دیار سیهى‏

 دشمن ما همگان شاد ز تست‏

 آبروى همه بر باد ز تست‏

 دل ما از تو به یک‏باره برید

 برو اى ساخته با زاغ پلید

 قطره را تا که به دریا جایى‏ست‏

 پیش صاحبنظران دریایى‏ست‏

 ور ز دریا به کنار آید زود

 شود آن قطره ناچیز که بود

 قطره دریاست اگر با دریاست‏

 ورنه او قطره و دریا دریاست‏

 

 بزرگ علوى درباره شعر فوق مى نویسد:

 ... دشمنان سیاسى او [خانلرى‏] که مو و ابرو را مى دیدند نه پیچش مو و کشاکشهاى ابرو را، بى رحمانه به او مى تاختند و سرزنشش مى کردند... هنوز "عقاب" در دسترس همگان قرار نگرفته بود که شاعرى از دور و بریهاى خانلرى، با همان بلاغت شعرى گفت که او را از عرش اعلا به خاک سیاه نشاند... عقاب دون شأن خود مى داند که همسفره زاغ باشد و با "گَنداب و مُردار" بزید. گوینده هجویه، سرزنشش مى کند که در دلش وسوسه بود و نبود، کرد از اوج مهى میل فرود... این تیر هاى زهرناک نمى توانستند شاعر سیاستمدار را آزار دهند... 

دقیق‏ترین و بى طرفانه‏ترین قضاوت را درباره شعر "عقاب"، شادروان دکتر غلامحسین یوسفى، ارائه دادند که عین آن مقاله را ذیلا ملاحظه مى فرمایید:

 اوج و فرود

 در زندگى آدمى ، روزها و ساعتهایى پیش مى آید دشوار و تردیدآمیز، و آن اوقاتى است که باید اراده و تصمیم به خرج داد و از میان دو و یا چند راه، یکى را برگزید. این موارد انتخاب ممکن است بارها پدید آید. به عبارت دیگر حیات انسان هرگز از این‏گونه تأمّلها خالى نیست و شخص هرچند گاه بر سرِ یک دوراهى قرار مى گیرد، منتها اهمیّت آن بسته به نوع مسأله و موضوع گزینش است.

 آثار ادبى و فکرى جهان سرشار از این‏گونه صحنه هاى سؤال‏انگیزست. یکى از نمونه هاى آن در حماسه ملّى ایران، سرگذشت سیاوش است. چنان‏که در جایى دیگر نوشته‏ام بزرگى سیاوش در مردانه زیستن اوست. یک طرف ناپاکى و کامرانى است، یک‏سوى پاکمردى و بهتان و در آتش رفتن. جانبى پیمان شکستن و از دشوارى رستن را مى بیند و سوى دیگر وفا به عهد و مردمى ، بر روى هم‏پیمانانِ عهدشکن تیغ نکشیدن، از سرِ پیمان نگذشتن و در این راه سر دادن. بدیهى است تنها از بزرگمردانى چون سیاوش ساخته است که راه انسانیّت و شرف را، هرقدر درشتناک باشد، برگزینند و به بلندنامى زنده بمانند.

 سؤال بزرگى که شکسپیر از زبان هملت در گفتگوى با خودش طرح کرده است، نمودار یکى دیگر از این تنگناهاست و به همین سبب چنین در جهان شهرت یافته است: "بودن یا نبودن؟ مسأله این است!"

 شعر "عقاب" از دکتر پرویز خانلرى -که به نظر بنده از آثار ارجمند ادبیات فارسى معاصر است- چنین صحنه عبرت‏انگیزى را پیش چشم ما فرامى نماید. بظاهر، سه جمله کوتاه از کتاب خواص‏الحیوان مضمونى چنین پرمغز در ذهن شاعر انگیخته است و آن جمله‏ها چنین است: "گویند زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد... عقاب را سى سال عمر بیش نباشد". برخورد زاغ و عقاب -دو منش و سرشت متفاوت و متضاد- سراسر این مثنوى را فراگرفته و در خلال آن نکاتى باریک و اندیشیدنى مطرح است که از ذهن و طبع شاعر تراویده است و خواننده را نیز به تأمّل وامى دارد.

 درست است که نظیر چنین مضمونى را عنصرى، شاعر قرن پنجم هجرى، نیز در مناظره زاغ سیاه و بازِ سپید پرورانده است، یا آن‏که ابوطیّب مُصْعَبى، شاعر قرن چهارم، هم این پرسش را به شعر درآورده که:

 چرا عمر طاووس و درّاج کوته؟

 چرا مار و کرکس زیَد در درازى؟

 صد و اندساله یکى مرد غرچه!

 چرا شصت و سه زیست آن مرد تازى؟

 امّا تکرار مضمون پیشینیان، به شرط آن‏که به گونه‏اى هنرمندانه‏تر و زیباتر صورت گیرد، از ارج کار هنرمند نمى کاهد. نمونه آن افسانه فاوست است که پیش از گوته، شاعر نامور آلمانى، در طى دو قرن، چند تن آن‏را به قلم آورده بودند: نخستین آنها وقایعنامه دکتر یوهان فوستن از نویسنده‏اى نامعلوم و دیگرى نمایشنامه‏اى ناتمام از لسینگ، نویسنده و منتقد آلمانى، و از مشهورترین آنها منظومه کریستوفر مارلو، شاعر و درام‏پرداز انگلیسى. با این‏همه، گوته این مضمون آشنا را در اثر جاودانى خویش چنان پرورده است که آثار پیشینیان را در این زمینه تحت‏الشعاع قرار داده و در حقیقت این داستان را به صورت پدیده طبع و قریحه خویش درآورده و از آنِ خود کرده است. شعر "عقاب" خانلرى نیز نسبت به آثار پیشین چنین برترى و امتیازى دارد. آغاز زیباى آن چنین است:

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون از او دور شد ایّام شباب‏

 دیدکش دوْر به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 

 عقاب، با مسأله‏اى دشوار روبروست: پیرى و مرگ. در حقیقت، آنچه او درباره آن مى اندیشد، سرگذشت همه موجودات زنده از جمله آدمیان است، موضوعى که نمى توان از آن فارغ بود. امّا شاعر این سؤال ابدى را به صورتى چنین ساده و آسان‏یاب طرح کرده است.

 عقاب در پى این اندیشه در آسمان به پرواز درمى آید. توصیف پرواز او و واکنش دیگر موجودات در برابر وى، تصویرى زنده و پویاست، سرشار از حرکت و شتاب و گریز و اضطراب:

 صبح‏گاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نظر کرد و رمید

 دشت را خطّ غبارى بکشید

 لیک صیّاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر...

 

 در برابر عقاب بلندپرواز و تیزبین و آسمان‏پیما، اینک از زاغ سخن مى رود، "زاغکى زشت و بداندام و پلشت" که در آن دامن دشت آشیان دارد و این طرحِ کوتاه و گویا و نیز لحن سخن، نمودار زندگى حقارت‏آمیز اوست:

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگَنده ز گَند و مُردار...

 

 عقاب مغرور که در پى چاره مرگ است، وقتى زاغ را بر سر شاخ مى بیند از "آسمان" به شتاب به سوى "زمین" مى آید و ناگزیر براى حلّ مشکل خویش به جانب زاغ روى مى آورد.

 گفت کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى‏

 

 واکنش زاغ در برابر عقاب، مناسب منش اوست. پاسخ او اظهار خدمتگزارى است امّا در دل او دورنگى و نفاق خانه دارد. مى داند که عقاب قوى‏پنجه را اکنون نیازمندى زار و زبون کرده است؛ بنا بر این احتیاط را نباید از دست داد. رفتار او نمودار احوال همه موجودات کم‏توان است که در برابر قوى‏دستان، جز توسّل به چاره‏گرى و مدارا و احیانا خوشامدگویى راهى پیشِ روى نمى بینند.

 گفت: ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده بوَد، فرمان چیست؟

 جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم‏

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش‏

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را باید از دست نداد

 در دل خویش چو این رأى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 عقاب، که به شهپر توانا و پنجه شکارگر و منقار تیز خویش همیشه مى نازید، اینک بر اثر پیرى، با افسردگى خاطر سخن مى گوید. آن‏همه هیمنه و شکوه، به اقتضاى مقام، به "حبابى بر آب" تصویر مى شود. وقتى از قدرت پرواز خویش یاد مى کند، آهنگ کلامش توان دیگرى دارد و چون به گذشت زمان و زندگى و مرگ چاره‏ناپذیر مى اندیشد، لحنش آرام و سنگین و تأمّل‏انگیز مى شود. به صورتى بسیار ساده و طبیعى، آنچه را ازپدر خویش در باب عمر دراز زاغ شنیده است فرایاد مى آورد و راز درازى عمر را از زاغ جویا مى شود:

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست‏

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کرده‏ست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جایگزین‏

 از سر حسرت با من فرمود

 کاین همان زاغ پلیدست که بود!

 عمر من نیز به یغما رفته‏ست‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته‏ست‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى این‏جاست، تو بگشا این راز

 

 از این‏پس زاغ مجال ظهور و بروز و ابراز شخصیّت مى یابد. نخست از عقاب مى خواهد پیمان کند که سخن او را بپذیرد. سپس با لحنى حق به جانب، سبب کوتاهى عمر عقابها را از زبان پدر خویش بیان مى کند. حُسن توجیه وى و فصاحت و قدرت بیانى که شاعر در این زمینه به او بخشیده چشم‏گیرست. آنگاه تعارضى قوى عرضه مى شود: عادت عقاب به پویش بر آسمان و طعمه خویش را بر افلاک جُستن و دعوت زاغ به فرود آمدن او برفراز ناودان و کُنج حیاط و لب جو و جستجوى هر طعمه که در آنجا به دست مى آید. سرانجام زاغ با آهنگى مفاخره‏آمیز از خانه‏اى که در پشت باغى دارد و سفره گسترده و خوردنیهاى فراوان خویش یاد مى کند و عقاب را به آن نعیم بى کران فرامى خواند:

 زاغ گفت ار تو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه؟ کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود؟

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز ز بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزندست و ضرر

 تا بدان‏جا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ بود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم‏

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمان است‏

 چاره رنج تو زان آسان است‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن، کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست...

 

 اینک صحنه‏اى که شاعر از عشرتگاه زاغ توصیف مى کند منظره‏اى است دل‏آزار و در حقیقت نمودگارى از خواستهاى منشهاى فرومایه، قدرت تصویرگرى سُراینده از هر حیث، به حدّى است که همان‏گونه که او خواسته طبع آدمى بى اختیار از آنچه پیش چشم مى آورد مى رمد و با نفرت روى برمى تابد. القاى این روح و احساس از همان ترکیب "گَندزار" -که در نخستین بیت به کار رفته- آغاز مى شود و تا آخر که شرح رضایت و برخوردارى زاغ از آن "خوانِ الوان!" است ادامه دارد:

 آنچه زان زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشّه، مقام زنبور

 نفرتش گشته بلاى دل و جان‏

 سوزش و کورىِ دو دیده، از آن‏

 آن دو همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت: خوانى که چنین الوان است‏

 لایق حضرت این مهمان است‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ماحضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عقاب بر سر دوراهى قرار گرفته: یک‏سو عمر درازست و خوگر شدن با گَندزار و تن دردادن به گَندخوارگى و در برابر آن، اکتفا به همان عمر کوتاهِ طبیعى است و پرواز افلاک و آزادى و آزادگى. قریحه شاعر که زشتیها را چنان پُررنگ به قلم آورده بود اکنون مجالى مى یابد در توصیف زیبایى، اوج پرواز و پیروزى، و نفرت عقاب از پستى و پلشتى؛ و بیان این حالت را نیز با هنرمندى از عهده برمى آید:

 عمر در اوج فلک برده به سر

 دم زده در نفس باد سحر

 ابر را دیده به زیر پَر خویش‏

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر

 به رهش بسته فلک طاق ظفر

 سینه کبک و تذرو و تیهو

 تازه و گرم شده طعمه او

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش...

...قصه محبوس شدن آهوبچه در آخُر خران در دفتر پنجم مثنوى مولوى نیز از نظرى همین حال را دارد. آهوى لطیف ‏طبع گرفتار صیّادى مى شود. صیّاد او را در آخُر خران و گاوان حبس مى کند. شب صیّاد پیش گاوان و خران کاه ریخت. ستوران کاه را خوشتر از شکر مى خوردند امّا بیچاره آهو:

 گاه آهو مى رمید از سو به سو

 گه ز دود و گَردِ کَه، مى تافت رو

 روزها آن آهوى خوش‏ناف نر

 در شکنجه بود در اصطبل خر

 یک خرش گفتى کِه: ها این بوالوحوش‏

 طبع شاهان دارد و میران، خموش!

 وان دگر تسخر زدى کز جرّ و مدّ

 گوهر آورده‏ست کى ارزان دهد!

 وان خرى گفتى که با این نازکى‏

 بر سریر شاه شو گو مُتکّى‏

 آن خرى شد تُخمه وز خوردن بماند

 پس به رسم دعوت، آهو را بخواند

 سر چنین کرد او که نه، رو اى فلان‏

 اشتهایم نیست هستم ناتوان‏

 گفت مى دانم که نازى مى کنى‏

 یا ز ناموس احترازى مى کنى‏

 

 امّا جواب آهو حاکى از طبعى بلند و شرافت‏پسند بود، یادآور اُنس با برتر و متعالى و رمیدگى از زبونى و پستى:

 گفت او با خود که آن طعمه تواست‏

 که از آن اجزاى تو زنده و نوَست‏

 من الیف مرغزارى بوده‏ام‏

 در زلال و روضه‏ها آسوده‏ام‏

 سنبل و لاله و سپر غم نیز هم‏

 با هزاران ناز و نفرت خورده‏ام‏

 گر قضا انداخت ما را در عذاب‏

 کى رود آن خو و طبع مستطاب‏

 گر گدا گشتم، گدارُو کى شوم‏

 ور لباسم کهنه گردد، من نوَم‏

 

 عقاب نیز در برابر چنین تجربه بزرگ حیات قرار گرفته بود. اگر تاکنون با رو آوردن به زاغ و چاره جستن از او تا حدّى از اوج به فرود گراییده بود و این رفتار از او سزاوار نمى نمود، سرانجام به لحظه تصمیم رسید. ببینید شاعر احوال او را با چه تصویر هاى گویا و زیبایى تعبیر کرده و سرانجام چگونه با ایجازى دلپذیر، اندیشه‏اى بلند و چشم‏گیر را در سخن گنجانده است:

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرّم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گِردش اثرى زاینها نیست‏

 آنچه بود از همه‏سو خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و برجست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار تو و عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار تو را ارزانى‏

 گر در اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان بُرد

 

 همان‏گونه که عقاب به بالا پر مى گشاید، شعر نیز با آهنگى خوش و مناسب اوج مى گیرد و به پایانى چنین زیبا مى رسد: رها شدن و محو شدن عقاب در پهنه آسمان و سرنوشت:

 شهپرِ شاهِ هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 آنچه در شعر "عقاب" بسادگى پیش چشم ما قرار گرفته نکته‏اى مهم است: دو راهِ عرضه‏شده پیش عقاب و تعارض آنها با یکدیگر در حقیقت رمزى است دیگر از تضاد ابدى خوبى و بدى، زیبایى و زشتى، روشنایى و تاریکى و فضیلت و رذیلت. کیست که در زندگى گرفتار این‏گونه دوراهیها و تردیدها نشده باشد؟ شعر زیباى مسعود فرزاد با عنوان "شایدها" نیز صورتى است دیگر از همین حیرتها و فکرتها که:

 اگر از راه دیگر رفته بودم‏

 کنون حالم به از این بود، شاید

 به جاى غم، که دائم در فزونى است‏

 طَرَب در دل همى افزود، شاید

 

 و سرانجام درخواست از خداوند که: "مرا از شرِّ شایدها رهانَد".

 انتخاب بین راه یزدان و اهریمن، دنیا و آخرت نیز جلوه‏اى متعالى و الهى از این مسأله گزینش است، چنان‏که روح و جسم، نَفْسِ مَلکى و نَفْسِ بهیمى، باطن و ظاهر، بقا و فنا، لاهوت و ناسوت، معنى و مادّه تعبیراتى دیگر از آن تواند بود. مولوى نیز تمثیل آهوبچه را صفت بنده خاصّ خدا شمرده است میان اهلِ دنیا و اهل هوى‏ و شهرت. در حدیث نبوى هم دنیا به "مُردار" (جیفه) مانند شده است و خواستاران آن به سگان.

 از قضا عقاب در اساطیر ملل دیگر نیز گاه مظهر مبارزه بین اصول روحانى و آسمانى است و جهان فرودین. و در مسیحیّت نمودار پیام‏آورى آسمانى است و پرواز او به منزله دعایى برشده به درگاه خداوند و عنایتى فرود آمده بر بشر فناپذیر.

 در حقیقت شعر "عقاب" افقى بلند و آرمانى را پیش چشم ما مى گشاید و کمال مطلوبى همّت‏انگیز را به همگان فرامى نماید که میل به آن مستلزم ر هایى از لجّه تاریک آلودگى و پستى و فرومایگى است و پرواز به آسمان بى کران و نورانىِ پاکى و شرف و آزادگى؛ چه آرمانى از این والاتر؟

 در این میان هنر شاعر در گزینش این مضمون و پروراندن آن به زبانى ساده و شیوا -که گاه به زبان گفتار نزدیک مى شود- درخور توجّه خاص است و این خصیصه اثرى بارز در القاى اندیشه او و قوّت تأثیر آن دارد. لطف تخیّل، زبان گرم و رسا، حُسن ترکیب اجزاى کلام، و برتر از همه اندیشه هاى ژرف را در تعبیراتى سبک‏روح و آسان‏فهم گنجاندن، زاییده استعداد و قریحه است و چیره‏دستى در زبان فارسى و استفاده از همه نیرو هاى لفظى و معنوى سخن. به نظر بنده هر فارسى‏زبان و فارسى‏دان که شعر "عقاب" را بخواند آن‏را درمى یابد و از آن بهره و لذّت مى برد و از این‏رو شعرى است که پایدار خواهد ماند. نزارِ قبّانى، شاعر بلندآوازه معاصر عرب، وقتى نوشته بود: "شعر نامه‏اى است که به دیگران مى نویسیم... در نوشتن هر نامه‏اى گیرنده آن، موضوع اساسى است. نوشتنى نیست که مخاطبى نداشته باشد وگرنه به زنگى بَدَل مى شود که در عدم به صدا درآید. نخستین مسأله شعر نو عربى آن است که نشانى مردم را گم کرده است. شاعر نوپرداز در قارّه‏اى است و مردم در قارّه‏اى دیگر... چرا نامه‏رسان، اشعار شاعران ما را (معاصر عرب) به آنان برمى گرداند؟ زیرا آنان نشانى مردم را فراموش کرده‏اند. مسأله به همین سادگى است". در میان شاعران فارسى‏زبان، از دیرزمان تا امروز، بسیار گویندگان بوده‏اند که شعرشان مصداق نامه‏اى فاقد نشانى گیرنده بوده و به سوى خودشان بازگشته است امّا شعر "عقاب"، به نظر نویسنده این سطور، نامه‏اى است که گیرندگان بسیار با رضایت خاطر آن‏را دریافت کرده‏اند و گرامى مى دارند. بى سبب نیست که ا.ج. آربرى نیز این اثر را به عنوان یکى از اشعار برگزیده به زبان انگلیسى ترجمه کرده و در مجله Life and Letters و بعد در کتاب شعر فارسى، به زبان انگلیسى، به چاپ رسانده است.

---------------

× برگرفته از  کتاب " زندگی و احوال و آثار دکترپرویز ناتل خانلری" ،از دکتر منصور رستگار فسایی ، طرح نو،تهران  1379  صفحه ی119

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی

 

 دوستان عزیز
  روز 18 نوامبر 2011 ای میل من در یاهو  ،هک و همه ی اطلاعات آن به سرقت رفت و پس از چند ساعت،هکرها  یک ای میل  به انگلیسی وبه نام من ، به همه ی کسانی که   آدرس آنهادر آدرس بوک من بوده است،فرستادند که من در لندن هستم وهمه ی نقدینه ام را به یغما برده اند ، به من کمک کنید و از این قبیل دروغها ، تا شاید  کسی به قصد کمک به من، برای آنها پول بفرستد؟! با پوزش از مزاحمتی که ممکن است برای شما فراهم شده  باشد ،اگر ای میلی به اسم من  با یاهو فرستاده شد بدانید که ازمن نیست وآن ای میلی جعلی است و ممکن است جواب دادن شما به  آن ای میل تقلبی، ای میل شما را هم در معرض خطر قرار دهد، من از آن تاریخ به بعد ،با یاهو  کار نمی کنم و مکاتبات خود را با جی میل انجام می دهم.

دکتر منصور رستگار فسایی

اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی

شاهنامه، از جزئى‏ترین تا کلى‏ترین مسائل درونى و بیرونى جامعه ایرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباین و تفاوت شرایط تاریخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى که کرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبیعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانیها و خودخواهیهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مایه هاى مثبت رفتارى و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیاى متنوع و تاریخ پرحادثه و فراز و نشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه کرد و بسیارى دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد و آرزو کرد که همه جهانیان در هر دوره و روزگارى با این منشهاى ایرانى به سربلندى زندگى کنند.
این پنج قائمه فرهنگى ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ایرانى نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دوره‏اى از این پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفیقات فردى و اجتماعى آنها نیز در میزان وفادارى به این اصول ارزیابى مى شده است. فردوسى این پنج اصل را در همه‏جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار مى دهد و ایرانى را متخلّق به این پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نباید گذاشت که ایرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذکر، بر خلقیاتى فرعى و فلسفى نیز که زاده احوال و شرایط تاریخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذیر هر دورانى است، مبتنى است که این نوع خصوصیتها را مى توان در اندیشه هاى کیخسرو بازشناخت:
به آواز گفت آن‏زمان شهریار
که اى نامداران به روزگار
هر آن کس که دارید راى و خرد
بدانید کاین نیک و بد، بگذرد
همه رفتنى‏ایم و گیتى سپنج‏
چرا باید این درد و اندوه و رنج‏
ز هر دست، چیزى فراز آوریم‏
به دشمن گذاریم و خود بگذریم‏
بترسید یک‏سر ز یزدان پاک‏
مباشید شاد اندر این تیره‏خاک‏
که این روز بر ما همى بگذرد
زمانه دم ما همى بشمرد
ز هوشنگ و جمشید و کاووس‏شاه‏
که بودند با تخت و فرّ و کلاه‏
جز از نام از ایشان به گیتى نماند
کسى نامه رفتگان، برنخواند
وز ایشان بسى ناسپاسان شدند
به فرجام از آن بد، هراسان شدند
کنون هرچه جستم همه یافتم‏
ز تخت کئى روى برتافتم‏
3/124/2844
آنچه در این اشعار به خوبى دیده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما کلام کیخسرو از نوعى روحیه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى که محصول یأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است که در کلام و پیام منوچهر، دیده نمى شود:
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یار من است‏
سر تاجداران شکار من است‏
همم دین و هم فرّه ایزدى‏
همم بخت نیکى و دست بدى‏
شب تار جوینده کین منم‏
همان آتش تیز برزین منم‏
خداوند شمشیر و زرّینه‏کفش‏
فرازنده کاویانى درفش‏
فروزنده تیغ و برّنده‏تیغ‏
به کین اندرون، جان ندارم دریغ‏
گه بزم، دریا دو دست من است‏
دم آتش از برنشست من است‏
بدان را، ز بد، دست کوته کنم‏
زمین را به کین رنگ دیبه کنم‏
گراینده‏گرز و نماینده‏تاج‏
فزاینده داد بر تخت عاج‏
ابا این هنرها یکى بنده‏ام‏
جهان‏آفرین را ستاینده‏ام‏
به‏راه فریدون فرّخ‏رویم‏
نیامان کهن بود اگر ما نویم‏
هر آن‏کس که در هفت کشور زمین‏
بگردد ز راه و بتابد ز دین‏
نماینده رنج درویش را
زبون داشتن مردم خویش را
بر افراختن سر به بیشى و گنج‏
به رنجور مردم، نماینده‏رنج‏
همه سر به سر نزد من کافرند
از آهرمن بدکنش بَتّرند
(شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)
اگرچه نمى توان بعضى از مطالب این اشعار را از خصوصیات اصلى جامعه ایرانى شمرد. اما برخى نیز آن‏چنان با این اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ایرانى، به هم‏بافته و یگانه‏اند که تجزیه‏ناپذیر مى نمایند:
به جایى که کارى چنین اوفتاد
خرد باید و دانش و دین و داد
2/123/596
این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل یکى مى شوند زیرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گیرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عین خداشناسى هستند.

پنج اصل هویت ایرانى در شاهنامه‏:
.1 خداشناسى، به نظر فردوسى، خداشناسى و دیندارى، مبناى درست‏اندیشى ایرانى است و روح و حرکت و توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آید، بدون این باور، ایرانى بى تکیه‏گاه، خاموش و گمراه است. خداشناسى محور همه فضایل باطنى و رفتارى انسان ایرانى است و هر چیز که خدایى نیست، اهریمنى و نارواست:
هر آن چیز کان نز ره ایزدى است‏
همه راه اهریمن است و بدى است‏
و پیروى از فرمانهاى ایزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر این مفهوم خداشناسى در فرهنگ ایرانى، با کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک در ارتباط قرار مى گیرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و امید همراه مى سازد:
نخست از جهان‏آفرین یاد کن‏
پرستش بر این یاد، بنیاد کن‏
کز اوى است گردون گردان به پاى‏
هم اوى است بر نیکویى رهنماى‏
خداوند نیکى‏ده رهنماى‏
خداوند جاى و خداوند راى‏
خداوند بخشنده و دادگر
خداوند مردى و داد و هنر
نخست آفرین بر خداوند مهر
فروزنده ماه و گَردان‏سپهر
در دیدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى کور و سرى بى خرد دارد:
نشاید خور و خواب و با او نشست‏
که خستو نباشد به یزدان که: "هست"
دلش کور باشد، سرش بى خرد
خردمندش از مردمان نشمرد
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس‏
به دلش اندر آید ز هرسو هراس‏
به نظر فردوسى، دیندارى و دانش، وسیله ر هایى است:
تو را دین و دانش رهاند درست‏
ره رستگارى ببایدت جُست‏
نگر تا نپیچى ز دین خداى‏
که دین خداى آورد، پاک راى‏
تو مگذار هرگز ره ایزدى‏
که نیکى از اوى است و از او بدى‏
.2 خردورزى، به عقیده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحرکاتى است که انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مینوى‏خرد مى خوانیم: از همه نیکیهایى که به مردم رسد خرد بهتر است زیرا گیتى را به نیروى خرد اداره توان کرد و مینو را هم به نیروى خرد مى توان از آن خود کرد. اورمزد، آفریدگان را به خرد آفریده است و اداره گیتى به خرد است. (بند 46-50) به همین دلیل شاهنامه کتاب خرد و فردوسى خردورزترین شاعر ایرانى است که حتى استفاده او از افسانه‏ها و اساطیر، با خردمندى و رمزدانى و حکمتهاى فلسفى حاکم بر فکر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقیاس و معیار شناخت حقایق زندگى و مایه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترین خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:
خرد بهتر از هرچه ایزدت داد
ستایش خرد را بِه، از راه راست‏
او خرد را وسیله شناخت خداوند مى داند:
خرد نیست با مردم ناسپاس‏
نه آن‏را که او نیست یزدان‏شناس‏
7/8/116
دست خرد، هر پدیده اهریمنى را نابود مى سازد:
چنین داد پاسخ که دست خرد
ز کردار اهریمنان بگذرد
ز شمشیر دیوان، خرد، جوشن است‏
دل و جان دانا، بدو روشن است‏
گذشته سخن، یاد دارد خرد
به دانش روان را همى پرورد
خرد باد جان تو را رهنمون‏
که راهى دراز است پیش اندرون‏
6/186/2533
فردوسى در گفت‏وگویى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زیرکى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نیکوییها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:
خرد، دارد اى پیر بسیار نام‏
رساند خرد پارسا را به کام‏
یکى مهر خواندش و دیگر وفا
خرد دور شد، ماند درد و جفا
زبان‏آورى، راستى خواندش‏
بلنداخترى، زیرکى داندش‏
گهى بردبار و گهى رازدار
که باشد سخن نزد او، استوار
پراکنده این است نام خرد
از اندازه‏ها، نام او بگذراند
6/6/69
فردوسى، خرد را برتر از همه‏چیز مى شمارد:
تو چیزى مدان کز خرد برتر است‏
خرد بر همه نیکوییها، سر است‏
خرد جوید آگنده راز جهان‏
که چشم سر ما نبیند نهان‏
دگر آن که دارد خردمند خوار
به هر دانش از کرده کردگار 6/6/72
کسى کو بود بر خرد پادشا
روان را نراند به راه هوا
6/185/2498
فردوسى، بزرگترین صفت خداوند را خردآفرینى او مى داند:
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جاى‏
خداوند روزى‏ده رهنماى‏
1/3/2
خرد، به منزله چشم جان آدمى است:
خرد چشم جان است چون بنگرى‏
تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏
(خالقى مطلق، 1/5/25)
و اولین مخلوق خداوند، خرد است:
نخست آفرینش، خرد را شناس‏
نگهبان جان است و آنِ سپاس‏
سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏
کز این سه بود، نیک و بد بى گمان‏
خرد را و جان را که یارد ستود،
و گر من ستایم که یارد شنود
(خالقى مطلق، 1/5)
در نظر فردوسى، خرد، کلید شناخت شأن و منزلت انسان است که نخستین فکرت و پسین شمار است و انسان نباید خویشتن را به بازى بدارد.
نخستین فکرت، پسین شمار
تویى خویشتن را به بازى مدار
.3 داد، در قابوسنامه آمده است که: "ایزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفرید و بر موجب عدل بیاراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حکمت آمد و در میان مردمان پیغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتیب روزى خوردن و شکر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرینش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حکمت و اثر حکمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است" در شاهنامه، داد، دو وجهه الهى و انسانى دارد و گفتار برگزیده خداوند و خرد است. داد از یک‏سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حیات است و از سویى حاکمیت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى دوجانبه را در زمین و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفریط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذیر، دورویى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخویى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نیروى تعادل‏بخش هستى است:
مسیح پیمبر چنین کرد یاد
که پیچد خرد چون بپیچى ز داد
که هر شاه کز داد گنج آگند
بدانید کان گنج نپراگند
جهاندار یزدان بود داد و راست‏
که نفزود در پادشاهى نه کاست‏
گر اندر جهان داد بپراکنیم‏
از آن به که بیداد گنج آگنیم‏
نخستین نیایش به یزدان کنید
دل از داد ما شاد و خندان کنید
چه پیش‏آرى از داد و از راستى‏
که زآن گم شود کژّى و کاستى‏
در ایران باستان و دین زردشت، "اشا" جلوه داد اهورایى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در اندیشه، گفتار و کردار است؛ هیچ کارى درست نیست مگر آنکه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى که از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نیست. اندیشه، گفتار و کردارِ سازگار با "اشا" جهان را پیشرفت مى دهد و در میان آفریده هاى اهورایى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چکیده دین زردشتى است که هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرینش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبیعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذیر، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشیّت الهى را نشان مى دهد.
ز خورشید تابنده تا تیره‏خاک‏
گذر نیست از داد یزدان پاک (فردوسى)
7/156/3672
اهورامزدا جهان را در اندیشه (وهومن) پدید آورد، در وجدان (دانا) شکل داد، در آفرینندگى سپنتامینو آشکار کرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرمیتى) به سوى رسایى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پیش رود.
"اشا"، هم جلوه داد اهورایى است و هم آن‏چیزى است که باید به مشیّت خداوندى تعبیر گردد و محتواى مشیّت خداوندى این است که هرکس بهره و پیامد کار هاى خود را دریافت دارد. هرکس کشته خویش را مى درود، خداوند به مردم اختیار داده است که با توجه به خرد خود، راه خود را برگزینند. این است مفهوم داد اهورایى و عدل ایزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هرکس با کردارش سرنوشت خود را شکل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشکار است:
- چو خرسند گشتى به داد خداى‏
توانگر شوى یک دل و پاک راى‏
گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏
تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏
هر آن‏کس که بخشش بود، توشه برد
بمیردش تن، نام، هرگز نمرد
همه سر به سر دست نیکى برید
جَهان جِهان را به بد مسپرید
مول، 6/64/321
هر آن‏کس که دارید نام و نژاد
به داد خداوند باشید شاد
مول، 4/131/3014
که یزدان کسى را کند نیک‏بخت،
سزاوار شاهى و زیباى تخت،
که دارد همى شرم و دین و نژاد
بود راد و پیروز و از داد شاد
مول، 4/130/2992
تو داد خداوند خورشید و ماه‏
ز مردى مدان و فزونى سپاه‏
چو بر مهترى بگذرد روزگار
چه در سور میرد چه در کارزار
چو فرجامشان روز رزم تو بود
زمانه نه کاهد نه خواهد فزود
مول، 5/119/1636
در نماز "سروش باج" آمده است:
- راستى و داد، (اشا) بهترین چیز است.
- خوشبختى از آن کسى است که راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.
- همان‏گونه که خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنیایى نیز باید به خاطر راستى و دادگریش به رهبرى برگزیده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.
- هنگامى که پیروان بدى و دروغ مرا به خشم و بیرحمى تهدید مى کنند تنها تو، اهورامزدا، با نیروى اندیشه و منش نیک که به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.
- اى اهورامزدا مرا یارى کن.
تا این قانون مقدس (اشا) را به کار بندم.
خواجه نظام‏الملک در شناختن قدر نعمت خداوند مى نویسد:
شناختن قدر نعمت ایزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد که با خلق کرده شود و عدلى که در میان ایشان گسترده آید و این ملک از دولت و روزگار خویش برخوردار بود و بدین جهان، نیکو نام بود و بدان جهان، رستگارى یابد و گفته‏اند بزرگان دین که الملک یبقى مع الکفر و لایبقى مع الظلم. ملک با کفر بپاید و با ستم نپاید.

شگفتا که در فرهنگ ایرانى، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:
چو شاه اندر آمد چنان جاى دید
پرستنده هر جاى بر پاى دید،
چنین گفت کاى دادگر یک خداى‏
بخوبى تویى بنده را رهنماى‏
مبادا جز از داد، آیین من‏
مباد آز و گردن‏کشى دین من‏
همه کار و کردار من داد باد
دل زیر دستان به من شاد باد
گر افزون شود دانش و داد من‏
پس از مرگ روشن بود یاد من‏
در فرهنگ ایرانى، بیداد، چه در فکر و چه در عمل، مایه خشم و غضب خداوند است و زمان حکومت ظالمان، قحط و خشکسالى روى مى دهد، ماه به شایستگى نمى تابد، شیر در پستانها خشک مى شود و خون، مُشک خوشبو نمى شود، زنا و ریا آشکار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پریشان مى شوند و خایه در زیر مرغان تباه مى گردد:
ز گردون نتابد به بایست ماه‏
چو بیدادگر شد جهاندارشاه‏
به پستانها دَر، شود شیر خشک‏
نبوید به نافه درون نیز مُشک‏
زنا و ریا، آشکارا شود
دل نرم، چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ، مردم خورد
خردمند، بگریزد از بى خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه‏
هرآنگه که بیدادگر گشت شاه‏
5/308/749
ز بیدادى پادشاه جهان‏
همه نیکوییها شود در نهان‏
نزاید بهنگام در دشت، گور
شود بچّه بار را، دیده کور
ببرّد ز پستانِ نخجیر، شیر
شود آب، در چشمه خویش، قیر
شود در جهان چشمه آب خشک‏
ندارد به نافه درون، بوى مُشک‏
ز کژّى گریزان شود راستى‏
پدید آید از هرسوى کاستى فردوسى، کشتن حیوانات را بیداد و موجب بر باد رفتن شکوه کشور مى داند:
مریزید هم خون گاوان ورز
که ننگى بود گاو کشتن به مرز
نباید دگر کشت گاو زهى‏
که از مرز بیرون کند فرهى‏
در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:
بدو گفت کسرى که آبادشهر
کدام است و ما ز او چه داریم بهر
چنین داد پاسخ که آبادجاى‏
ز داد جهاندار باشد به پاى‏
6/189/2599
بگسترد گرد زمین داد را
بکند از زمین بیخ بیداد را
هر آنجا که ویران بد، آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد
از ابر بهارى ببارید نم‏
ز روى زمین زنگ بزدود و غم‏
زمین چون بهشتى شد آراسته‏
ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏
جهان شد پر از خوبى و خّرمى
ز بد بسته شد دست اهریمنى‏
3/766
در داستانهاى بهرام گور آمده است که چون پادشاه در دل نیت بیداد و درشتى مى کند، شیر پستان گاو روستایى کاهش مى یابد و زن روستایى بلافاصله نتیجه مى گیرد که:
ستمکاره شد شهریار جهان‏
دلش دوش‏پیچان شد اندر جهان‏
و چون بهرام گور نیت خود را مى گرداند و مى گوید:
اگر تاب گیرد دل من ز داد
از این پس مرا تخت شاهى مباد
5/308/754
باز از پستان گاو زن روستایى، شیر فوران مى زند و زن خداوند را شکر مى کند که:
ز پستان گاوش به برآرید شیر
زن میزبان گفت کاى دستگیر
تو، بیداد را کرده‏اى دادگر
وگرنه نبودى ورا این هنر
وزان پس چنین گفت با کدخداى‏
که بیداد را راى شد باز جاى‏
تو با خنده و رامشى باش از این‏
که بخشود بر ما جهان‏آفرین‏
5/308/760
خلاصه داستان بهرام گور و زن روستایى در شاهنامه چنین است:
بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏
به خاک سیه بر، فلک، لاله کشت‏
بگفتند با شاه بهرام گور
که شد دیر، هنگام نخچیر گور
به شبگیر هرمزد خردادماه‏
از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏
که بیند که اندر جهان داد هست‏
بجوید دل مرد یزدان‏پرست‏
زنى دیدى بر کتف او بر، سبوى‏
ز بهرام خسرو، بپوشید روى‏
بدو گفت بهرام، کایدر سپنج‏
دهید، ارنه باید گذشتن به رنج‏
چنین گفت زن، کاى نبرده سوار
تو این خانه چون خانه خویش دار
چو پاسخ شنید، اسب در خانه راند
زن میزبان، شوى را پیش خواند
حصیرى بگسترد و بالش نهاد
به بهرام بر، آفرین کرد یاد
بیاورد خوانى و بنهاد راست‏
بر او ترّه و سرکه و نان و ماست‏
چو بهرام دست از خورشها بشست‏
همى بود بى خواب و ناتندرست‏
چو شب کرد با آفتاب انجمن‏
کدوى مى و سنجد، آورد زن‏
بدو گفت شاه اى زن کم‏سخن‏
یکى داستان گوى، با من، کهن‏
بدان تا به گفتار تو مى خوریم‏
به مى درد و اندوه را بشکریم‏
به تو داستان نیز کردم یله‏
ز بهرامت آزادى است ار گله؟
زن پرمنش گفت: "کاى پاک‏راى‏
بر این ده فراوان کس است و سراى‏
همیشه گذار سواران بود
ز دیوان و از کارداران بود
ز بهر درم، گرددش کینه کش‏
که ناخوش کند بر دلش، روز خوش‏
زن پاک‏تن را به آلودگى‏
برد نام و آرد به بیهودگى‏
زیانى بود، کان نیاید به گنج‏
ز شاه جهاندار، این است رنج"
پر اندیشه شد زان سخن شهریار
که بد شد و را نام، زآن مایه کار
چنین گفت پس شاه یزدان‏شناس‏
که از دادگر، کس ندارد سپاس‏
درشتى کنم ز این سخن، ماهِ چند
که پیدا شود داد و مهر، از گزند"
شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت‏
همه شب دلش با ستم بود، جفت‏
بدآنگه که شب، چادر مشک بوى‏
بدرید و بر چرخ بنمود روى‏
بیامد زن از خانه، با شوى گفت:
که هر کاره و آتش آر، از نهفت‏
کنون تا بدوشم از این گاو شیر
تو این کار هر کاره، آسان مگیر
بیاورد گاو از چراگاه خویش‏
فراوان گیا برد و بنهاد پیش‏
به پستانش بر، دست مالید و گفت:
"به نام خداوند بى یار و جفت"
تهى بود پستان گاوش ز شیر
دل میزبان جوان گشت پیر
چنین گفت با شوى: "کاى کدخداى‏
دل شاه گیتى دگر شد به راى‏
ستمکاره شد شهریار جهان‏
دلش دوش پیچان شد اندر جهان"
بدو گفت شوى: "از چه گویى همى‏
به فال بد، اندر چه جویى همى؟"
چنین گفت زن با گرانمایه شوى:
"مرا بیهده نیست این گفت‏وگوى‏
چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏
ز گردون نتابد ببایست ماه‏
به پستانها در، شود شیر خشک‏
نبوید به نافه درون نیز مشک‏
زنا و ریا، آشکارا شود
دل نرم، چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار
خردمند، بگریزد از بى خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه‏
هر آنگه که بیدادگر گشت شاه‏
چرا گاه این گاو کمتر نبود
همه آبشخورش نیز، بتّر نبود
به پستان چنین خشک شد شیر اوى‏
دگرگونه شد رنگ و آژیر اوى"
چو بهرام گور این سخنها شنود
پشیمانى آمدش تن ز اندیشه زود
به یزدان چنین گفت: "کاى کردگار
توانا و داننده روزگار
اگر تاب گیرد دل من ز داد
از این پس مرا تخت شاهى مباد"
زن فرّخ پاک یزدان‏پرست‏
دگرباره بر گاو، مالید دست‏
"به نام خداوند زردشت" گفت‏
"که بیرون گذارى نهان از نهفت"
ز پستان گاوش ببارید شیر
زن میزبان گفت: "کاى دستگیر
تو بیداد را کرده‏اى دادگر
وگرنه نبودى ورا این هنر"
از آن‏پس چنین گفت با کدخداى:
"که بیداد را، داد شد باز جاى‏
تو با خنده و رامشى باش، ز این‏
که بخشود بر ما جهان آفرین"
بدو گفت بهرام که اى روزبه‏
تو را دادم این مرز و این خوب ده‏
همیشه جز از میزبانى مکن‏
بر این باش و پالیزبانى مکن‏
مسکو، حمیدیان، 7/385/1416
امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:
شد ایران به کردار خرم بهشت‏
همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏
ببارید بر گل، به هنگام غم‏
نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏
گلاب است گفتى هوا را سرشک‏
بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏
دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏
جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏
همه رودها همچو دریا شده‏
به پالیز، گل چون ثریّا شده‏
6/182/2449
بدین ترتیب، در باور ایرانیان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسیله خداشناسى وى، تبدیل مى شود:
ستون خرد داد و بخشایش است‏
در بخشش او را چو آرایش است‏

.4 نام‏
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جاى‏
خداوند روزى‏ده رهنماى‏
ز نام و نشان و گمان برتر است‏
نگارنده برشده گوهر است‏
1/3/4
۴- نام، در شاهنامه، یکى از پرکاربردترین واژه‏هاست، به عقیده فردوسى نام نماد بلوغ و رشد و والایى انسان ایرانى است؛ نام، بازتاب هر نوع قضاوت نیک و بد در زمان حیات انسان یا پس از مرگ اوست؛ نام میراثى فردى نیست، نه‏تنها به خود فرد، که به خاندان و تبار و سرزمین او هم مربوط است. نام عصاره عملکرد زمینى و آسمانى و اجتماعى انسان و پاداش و کیفر اوست؛ نام آب حیات پایدار است؛ و استقامت و پایدارى، شجاعت، نیکى، مهرورزى، سخاوت و همه فضایل یا رذایل انسان را در خویش زنده و پایدار مى دارد. نامِ انسان، حساب هستى وى را بازپس مى دهد. به همین دلایل در فرهنگ ایرانى "نام"، چه نیک باشد و چه بد، معنایى بسیار وسیع، ممتد و قابل اعتنا دارد که اعتبار آن از جان بیشتر و از مال افزونتر است. نام نیک هدف متعالى انسان است و "نام بد" سند بى اعتبارى و شکست و گمراهى او است؛ اما "نام" به تنهایى از بار معنایى بسیار مثبتى برخوردار است و معناى جاودانگى، نیکى و خیر و زیبایى را در خویش منعکس مى سازد و به همین دلیل، براى "نام" مى توان جان داد و از همه نعمتهاى جهانى گذشت:
ز تو نام باید که ماند بلند
نگر دل به گیتى ندارى نژند
به گیتى ممانید جز نام نیک‏
هر آن کس که خواهد سرانجام نیک‏
همى گفت هرکس که مردن به نام‏
به از زنده، دشمن بر او شادکام‏
نمرده است هرکس که با کام خویش‏
بمیرد، بیابد سرانجام خویش‏
کسى کو جهان را به نام بلند
بگیرد، به رفتن نباشد نژند
2/323
نام، نه‏تنها محور شکل‏گیرى و تداوم خانواده، قبیله و ملّت و عامل پیوستگى وفاق هم‏زمانان است که عامل پیوند گذشتگان با آیندگان نیز هست و برگزیده‏ترین و ممتازترین میراثهاى فرهنگى، اخلاقى و ملى را جاودانه هستى مى بخشد.
زنده است نام فرخ نوشین‏روان به عدل‏
گرچه بسى گذشت که نوشین‏روان نماند
نام، در شاهنامه، تداوم پدر، در فرزند ذکور اوست:
به گیتى بماند ز فرزند نام‏
که این پور زال است و آن پور سام‏
1/136/717 بدو گردد آراسته تاج و تخت‏
از آن رفته نام و بدین مانده بخت‏
718
سپهبد، چو شایسته بیند پسر
سزد گر برآرد به خورشید سر
پس از مرگ باشد مرا او را به جاى‏
همى نام او را بدارد به پاى‏
1/196/98
به همین دلیل، نگهدارى نام، یعنى حفظ اصالتهاى خانوادگى و قبیله‏اى:
ز تخم فریدون منم، کیقباد
پدر بر پدر نام دارم به یاد
1/230/218
و فرزندى که نام و رسم پدر را رها مى کند، از او بیگانه است:
گر او بفکند فرّ و نام پدر
تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر
1/244/7
میراثهاى مادى و معنوى پدران را فرزندان پاس مى دارند:
نبینى که با گرز سام آمده است‏
جوان است و جویاى نام آمده است‏
1/235/46
وقتى بهرام گور، به سراى زنى پالیزبان مى رود و با شوى زن به گفت‏وگو مى نشیند، زن پاکدامن و پرمنش، از سپاهیانى مى نالد که به ده آنان مى آیند و زنان و مردان را بدنام مى کنند:
زن پرمنش، گفت کاى پاک‏راى‏
بدین ره، فراوان کس است و سراى‏
همیشه گذار سواران بود
ز دیوانِ شه، کارداران بود
یکى نام دزدى نهد بر کسى‏
که فرجام از آن رنج یابد بسى‏
بکوشد ز بهر درم پنج و شش‏
که ناخوش کند بر دلش روز خوش‏
زن پاک‏تن را به آلودگى‏
برد نام و یازد به بیهودگى‏
زیانى بود کان نیاید به گنج‏
ز شاه جهاندار این است رنج‏
پراندیشه شد زین سخن شهریار
که بد شد ورا نام از آن پایکار
"نام" در داستانهاى شاهنامه، وقتى بر افراد نهاده مى شود، که به بلوغ جسمانى و روحانى رسیده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناکارآمد است. فریدون وقتى دلاورى و خرد فرزندانش را مى آزماید، آنان را که همسر گزیده‏اند، نام مى نهد، بنا بر این معناى دیگر "نام"، خرد است و مردمى و خداوند مغز بودن:
چنین گفت آن اژد هاى دژم (فریدون)
کجا خواست گیتى بسوزد به دم‏
پدر بُد که جَست از شما مردمى
چو بشناخت، برخاست با خرّمى
کنون نامتان ساختستیم نغز
چنان چون سزاید، خداوند مغز
تویى مهتر و سَلْم نام تو باد
به گیتى پراگنده، کام تو باد
میانه کز آغاز تندى نمود
ز آتش مر او را دلیرى فزود،
ورا تور خوانیم شیر دلیر
کجا ژنده‏پیلش نیارد به زیر
دگر کهتر آن مرد باهنگ و سنگ‏
که هم با شتاب است و هم با درنگ‏
کنون ایرج اندر خورد نام او
در مهترى باد فرجام او
1/69/276
نام، حتى بر اشیا و موجودات، سیطره معنایى پیدا مى کند و اشیا را با صاحب نام در پیوندى ناگسستنى قرار مى دهد. وقتى نام بهرام بر تازیانه قرار مى گیرد، دیگر تازیانه یک شى‏ء کم‏ارزش نیست که کل گذشته و افتخارات و عظمتهاى پهلوانى و آینده بهرام است که باید از آن پاسدارى گردد. همه براى اینکه بهرام را از بازآوردن تازیانه منصرف کنند، به او وعده تازیانه هاى سیمین و زرین مى دهند، ولى بهرام پاسخ مى دهد:
شما را ز رنگ و نگار است گفت‏
مرا، آنکه شد نام، با ننگ جفت‏
داستان تازیانه بهرام در شاهنامه داستان نام و نام‏پایى است. بهرام، پسر گودرز، جان خویش را که سرشار از مهر به ایران و ایرانیان است بر سر نام مى گذارد و داستان او، قصه مهربانى، نامجویى و آزادگى است و جا دارد که خلاصه این داستان را در شاهنامه بخوانیم تا معنى "نام" را در نزد ایرانیان بهتر دریابیم.
دوان رفت بهرام پیش پدر
که اى پهلوان جهان سر به سر
بدانگه که آن تاج برداشتم‏
به نیزه به ابر اندر افراشتم،
یکى تازیانه ز من، گم شده است‏
چو گیرند بى مایه ترکان به دست،
به بهرام بر، چند باشد فسوس‏
جهان پیش چشمم شود آبنوس‏
نبشته بر آن چرم، نام من است‏
سپهدار پیران بگیرد به دست‏
شوم تیز و تازانه بازآورم‏
اگر چند رنج دراز آورم‏
مرا این ز اختر بد آید همى‏
که نامم به خاک اندر آید همى‏
بدو گفت گودرز پیر، اى پسر
همى بخت خویش اندر آرى به سر
ز بهر یکى چوب بسته دوال‏
شوى در دم اختر شوم فال‏
چنین گفت بهرام جنگى که من‏
نیم بهتر از دوده و انجمن‏
به جایى توان مرد، کاید زمان‏
به کژّى چرا برد باید گمان‏
بدو گفت گیو اى برادر مرو
فراوان مرا تازیانه است نو
یکى شوشه زر به سیم اندر است‏
دو شیبش ز خوشاب وز گوهر است‏
یکى نیز بخشید کاووس شاه‏
ز زرّ و ز گوهر چو تابنده‏ماه‏
تو را بخشم این هفت، زایدر مرو
یکى جنگ، خیره، میاراى نو
چنین گفت با گیو بهرام گرد
که این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگار است گفت‏
مرا اینکه شد نام با ننگ جفت‏
گرایدونکه تازانه بازآورم‏
وگر سر ز کوشش، به گاز آورم‏
پس، بهرام بر اسب خویش برنشست و به رزمگاه شتافت تا تازیانه خود را بازیابد، امّا چون با انبوه کشتگان روبرو گشت، به زارى بر آنان گریست و در آن میان، مجروحى را که سه روز بود در میدان افتاده بود، پرستارى کرد؛ پیراهن خود را درید و زخمهاى او را بست و سپس به جست‏وجوى تازیانه خویش پرداخت و آن‏را یافت، اما در همین هنگام اسب وى بوى مادیان را شنید و به دنبال آن شتافت و بهرام را رها کرد و بهرام با کوشش و دشوارى بسیار اسب خود را گرفت و بر آن سوار شد و شتابان، در حالى که تیغى در دست داشت، به سوى سپاه ایران روان شد. امّا از شدت تنگدلى و بیقرارى تیغش به پى اسب خورد و اسبش از کار ماند و بهرام ناگزیر شد تا پیاده به سوى لشکرگاه خود حرکت کند که گروهى از تورانیان به سوى او حمله بردند؛ بهرام با آنان جنگید و همه را شکست داد. تورانیان به نزد پیران سپهسالار رفتند و یارى خواستند؛ و بهرام که از هر سو تیر گردآورى کرده بود، با پسر پیران، روئین که با گروهى به نبرد او گسیل شده بود، جنگید و روئین را به سختى مجروح ساخت. پیران خود به نزد بهرام شتافت و چون با او نان و نمک خورده بود، با وى از در دوستى درآمد و او را اندرز داد که دست از نبرد بردارد، اما بهرام نپذیرفت و تژاو داوطلب نبرد با بهرام شد و به همراهان خود دستور داد تا بهرام را به تیر ببندند و خود از پشت سر، تیغى به بهرام زد که دست او را فروافکند. بهرام بر خاک افتاد، اما تژاو او را نکشت و در همانجا رها ساخت:
تژاو ستمکار، را دل بسوخت‏
به کردار آتش رخش برفروخت‏
بپیچید از او روى پردرد و شرم‏
به جوش آمدش در جگر خون گرم‏
مسکو، 2/108/1550
بامداد روز دیگر، گیو و بیژن به جست‏وجوى وى به میدان نبرد شتافتند و او را یافتند. بهرام از گیو خواست تا کین او را از تژاو بخواهد. گیو نیز در کمین تژاو نشست و او را به بند کشید و بسته به نزد بهرام آورد، امّا بهرام را دل بر تژاو بسوخت و آزاده‏وار، قاتل خویش را بخشید:
همى کرد خواهش بر ایشان تژاو
همى خواست از کشتن خویش، تاو
همى گفت اگر بودنى کار بود
سر من به خنجر بریدن چه سود
چنین گفت با گیو بهرام شیر
که اى نامور، نامدار دلیر
سر پر گناهش روان داد من‏
بمان تا کند در جهان یاد من‏
امّا گیو، که برادر خویش را در حال مرگ دید به این درخواست توجه نکرد و تژاو را کشت و خود از دست روزگار نالید؛
دل گیو، از آن‏پس بر ایشان بسوخت‏
روانش ز غم آتشى برفروخت‏
خروشى برآورد، کاندر جهان‏
که دید این شگفت آشکار و نهان‏
که گر من کشم ور کشى، پیش من‏
برادر بود گر کسى خویش من‏
بگفت این و بهرام یل جان بداد
جهان را چنین است ساز و نهاد
عنان بزرگى هر آنکو بجست‏
نخستین بباید به خون بست و شست‏
کیخسرو لباسها، سلاحها، و لوازم شخصى خود را به بزرگترین پهلوانان مى بخشد و آنان چون بر این اشیاء، نام کیخسرو است آنها را با افتخار مى پذیرند. نامى بر نگینى داشتن، نامى را به یاد داشتن و زبانزد بودن نامى ، حکایتى از یک دنیا سرافرازى و سربلندى است. نام، یاد است، خاطره است، قضاوت تاریخ است و قضاوت تاریخ رأى محکمه‏اى است که خطا نمى کند، هرچند که متهمان و محکومانش غایب باشند. نام‏آوران در حافظه جامعه همیشه ماندگارانند.

۵- شادى‏
آرمان زندگى شادى و خوشبختى است که با کوشش این جهانى و کمال معنوى به دست مى آید. براى شادى باید کوشید تا برابر قانون داد و راستى، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آید. فرهنگ ایرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدین اسعد گرگانى:
به شادى دار دل را تا توانى‏
که بفزاید ز شادى، زندگانى‏
به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرین است:
به خط نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو زمین آفرید
از اوى است شادى، از اوى است زور
خداوند ناهید و بهرام و هور
خداوند هست و خداوند نیست‏
همه بندگانیم و ایزد یکى است‏
مول، 1/138/750
و شاهان نیک، شادى‏رسان هستند:
گزارنده گرز و گشاینده شهر
ز شادى به هرکس رساننده بهر
بیامد سوى پارس کاووس کى‏
جهانى به شادى نو افگند پى‏
بیاراست تخت و بگسترد داد
به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415
جهان گشت پرشادى و خواسته‏
در و بام هر برزن آراسته‏
مول، 2/102/104
شادى، على‏رغم، لایه لفظى بسیار کلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامین بسیار گسترده و وسیع است:
به خط نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو زمین آفرید
از اویست شادى، از اویست زور
خداوند ناهید و بهرام و هور
1/138/75
شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّک و منطق رضایت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:
همى خورد هرکس به آواز رود
همى گفت هرکس به شادى سرود
7/156/3672
شادى معناى دلبستگى به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکتهایى است تازه به سوى افقهایى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبیرى مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیاز هاى انسانى. به همین جهت، "شادى" از ارکان هویت ایرانى است. بند اول کتیبه‏اى از داریوش در شوش، چنین مى گوید: "بغ بزرگ است اهورامزدا، که این جهان را آفرید که آن جهان را آفرید که مردم را آفرید و شادى را براى مردم آفرید." این تلقى که آفرینش شادى را با آفریدن جهان مادى و جهان دیگر و انسان، هم‏سنگ مى کند، شأن شادى را در میان ایرانیان نشان مى دهد. ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.
کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:
روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.
نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:
.1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.
نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند (درباره نوروز مقاله‏اى مفصل در همین کتاب آمده است)، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:
.1 نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:
شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏
سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر
شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏
در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.
سرت سبز و جوانى چون خوید
اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏
بازت گیرا و خجسته به شکار
کارت راست چون تیر
سرایت آباد و زندگى بسیار باد.
.2 جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد: "... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."
جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.
.3 جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."
از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.
.4 جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:
ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند.
در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد: "آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."
.5 جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:
آن شب که سرورم زاید
نشانه‏اى از ملک آید
ستاره از آسمان ببارد
هم آن‏گونه که رهبرم درآید
ستاره‏اش نشان نماید
پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."
.6 جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"
.7 جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."
.8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.
.9 جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:
.1 گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.
.2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.
.3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.
.4 گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.
.5 گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.
.6 گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.
.10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.
.11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:
بزرگان به شادى بیاراستند
مى و جام و رامشگران خواستند
1/25
نشستند فرزانگان شادکام‏
گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏
1/62
بنا بر این، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:
گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر
ز شادى به هرکس رساننده بهر
1/155/1165
ز ایوان سوى کاخ رفتند باز
سه هفته به شادى گرفتند ساز
1/174/1630
همى خورد هرکس به آواز رود
همى گفت هرکس به شادى سرود
1/181/1780
هنوز از لبت شیر بوید همى‏
دلت ناز و شادى، بجوید همى‏
1/223/49
شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:
همیشه بزى شاد و به روزگار
روان و خِرد بادت آموزگار
6/1626
و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:
تو دل را بجز شادمانه مدار
روان را به بد، در گمانه مدار
3/644
ز گیتى تو را شادمانى است بس‏
دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏
2/216
اگر دل توان داشتن شادمان‏
جز از شادمانى مکن تا توان‏
2/279
در میان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحیه‏اى بسیار شادمانه دارد و آن‏را در مثنویاتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.
مغنى بساز آن نو آیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
که از آسمان مژده نصرت است‏
مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

مغنّى نواى طرب ساز کن‏
به قول و غزل قصّه آغاز کن‏
که بار غمم بر زمین دوخت پاى‏
به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

بیا مطرب آن بربط خوشنوا
که نغزیش مغز مرا شد دوا
بزن تا که بر باید از مغز هوش‏
به دل جان نو ریزد از راه گوش‏

بیا مطربا برکش آوازتر
دماغ مرا تر کن از سازتر
روان کن که خشک است رود و رباب‏
از آن دست چون ابر، باران آب‏
به مستان نوید و سرودى فرست‏
به یاران رفته درودى فرست‏

مغّنى نوایى به گلبانگ رود
بگوى و بزن خسروانى سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن‏
ز پرویز و از باربد یاد کن‏

مغّنى از آن پرده نقشى بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‏دار
چنان برکش آهنگ این داورى‏
که ناهید چنگى به رقص آورى‏
در این پرده چون عقل را بار نیست‏
بجز مستى و بیخودى، کار نیست‏

مغنّى کجایى؟ به آواز رود
به یادآور آن خسروانى سرود
که تا وجد را کارسازى کنم‏
به رقص آیم و خرقه بازى کنم‏

بده ساقى آن آب آتش نشان‏
از آن پیش کز ما نیابى نشان‏
که در آتش است این دل روشنم‏
همانا که بر آتش، آبى زنم‏

شنیدم که در عهد بوذرجمهر
ز فیروز روزى، منوچهرچهر
نوشتند بر جام نوشین روان‏
که بفزاید از جام نوشین، روان‏
ز من بشنو این پند آموزگار
مکن تکیه بر گردش روزگار
اگر پور زالى از این پیر زال‏
به دستان نمانى شوى پایمال‏
بده ساقى آن آب افشرده را
به مى زنده گردان دل مرده را

که دارا که داراى آفاق بود
به دارندگى در جهان طاق بود
چو زین دار ششدر برون برد، رحَت‏
ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

بدو گفت گوینده‏اى دادگر
گرایدون ز ترکان نبودى گذر
از این مایه ور جاى و این فرّهى‏
دل ما نبودى ز رامش تهى‏
نیاریم گردن برافراختن‏
ز بس کشتن و غارت و تاختن‏
ز پرّنده و مردم و چار پاى‏
گزندى که آید بر ایران سپاه‏
ز کشور به کشور، جز این نیست راى‏
بسى پیش از این، کوشش و رزم بود
گذر ترک را راه خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و بازارگان‏
برون آورد سر، دهد رایگان‏
نمانیم کاین بوم ویران کنند
همان غارت شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسى آفرین‏
که ویران بود روى ایران‏زمین‏

**بخشی از کتاب فردوسی و هویت ایرانی از دکتر منصور رستگار فسایی ،انتشارات طرح نو ، تهران،1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم