دکتر منصور رستگار فسائی

حدیث عشق سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

                                                اول اردی بهشت 

                                  روز سعدی فرخنده باد

                           

                                             

حدیث‌ عشق‌سعدی‌

 

عشق‌ سعدی‌ نه‌ حدیثی‌ است‌ که‌ پنهان‌ ماند

داستـانی‌ است‌ که‌ بر هر سر بازاری‌ هست‌

(سعدی‌)

 

در ادب‌ غنایی‌ ایران‌، هیچ‌ شاعری‌ «سعدی‌» نیست‌ و هیچ‌ کس‌ به‌ تنهایی‌ در قلمرو شاعری‌ و نثرنویسی‌، نتوانسته‌است‌ مبانی‌ و مضامین‌ و معانی‌ شعر غنایی‌ را بهتر از سعدی‌، به‌ تماشای‌ خوانندگان‌ خود بگذارد آن‌ هم‌، با تنوعات‌ وگونه‌های‌ مختلف‌ نظم‌ و نثر و قالب‌ها و مفاهیم‌ و مضامینی‌ که‌ تقریباً همة‌ ابواب‌ لفظی‌ و معنایی‌ ادب‌ فارسی‌ را در برگیرد. سعدی‌ در شاعری‌، یگانه‌ است‌ و غزل‌ها، قصاید و قطعات‌ او همه‌ از حداکثر توان‌ و ظرفیت‌ غنایی‌ برخوردارند ونثر سعدی‌ نیز جز بخش‌های‌ تعلیمی‌ آن‌، عرصه‌ای‌ فراخ‌ برای‌ اندیشه‌های‌ غنایی‌ او فراهم‌ ساخته‌ است‌ و بخش‌هایی‌عمده‌ از گلستان‌ و مجالس‌ پنجگانه‌ و رسایل‌ او، وقف‌ اندیشه‌ها و مضامینی‌ هستند که‌ «من‌ِ» غنایی‌ سعدی‌ را آیینة‌ کلام‌سهل‌ و ممتنع‌ وی‌، منعکس‌ می‌سازند و در این‌ میان‌ «غزل‌» بیشترین‌ سهم‌ را در بازنمایی‌ ذهنیت‌ غنایی‌ سعدی‌ بر عهده‌دارد.

غزل‌ سعدی‌، دارای‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ و درونمایه‌های‌ انحصاری‌ خاصی‌ است‌. از دید ساختار، هر غزل‌ سعدی‌دارای‌ کلیتی‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ و یگانه‌ است‌ که‌ حاصل‌ هماهنگی‌ فکر و نیازهای‌ ذهن‌ خلاِ، هنرمندی‌ و هنرشناسی‌ و ذوِزیبایی‌ پسند این‌ شاعر بزرگ‌ است‌، با کلمات‌ و ترکیبات‌ و قالب‌هایی‌ که‌ قوافی‌، وزن‌ در ردیف‌ آنها هوشمندانه‌ برگزیده‌شده‌اند و مجموعاً تصاویری‌ روشن‌، زنده‌ و پویا را ارایه‌ می‌کنند که‌ از یک‌ سو به‌ خوبی‌ می‌توانند موقعیت‌ شاعر را درلحظه‌ انشاء شعر به‌ تماشا بگذارند و از سویی‌ دیگر احساس‌های‌ آشنا و رنج‌ و شادی‌ها و زیبایی‌ها و عواطف‌ خاص‌ایرانیان‌ را با خود منطبق‌ سازند و در نتیجه‌ لفظ‌ و معنا را در غزل‌ سعدی‌ به‌ وحدتی‌ استثنایی‌ و کلیتی‌ خدشه‌ناپذیر وانفکاک‌ ناشدنی‌ از فرهنگ‌ ملی‌ تبدیل‌ کنند که‌ در عین‌ سادگی‌ و همه‌ فهم‌ بودن‌، از قدرت‌ تأویل‌پذیری‌ و خردمندانه‌ بودن‌نیز برخوردار باشند.

بدین‌سان‌، در ساختار و غزل‌ سعدی‌ همه‌ چیز، دقیقاً تناسب‌ و جایگاه‌ ویژه‌ و موقعیت‌ تاریخی‌ هنری‌ و هویت‌خاص‌ خود را نشان‌ می‌دهد و کلمه‌ها و ترکیبات‌، همانند اجزاء یک‌ مینیاتور دقیق‌، سهمی‌ عمده‌ در القاء هدف‌های‌ کلی‌اثر و القاء معنا و فکر هنرمند بر عهده‌ می‌گیرند وسبب‌ می‌شوند که‌ کلام‌ سعدی‌ از تأثیری‌ عمیق‌ و نفوذی‌ همه‌ جانبه‌ درذهن‌ مردم‌ پارسی‌ زبان‌ ایران‌ برخوردار باشد، البته‌ این‌ تأثیرگذاری‌ به‌ معنی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ نیست‌، بدین‌ معنی‌ که‌گاهی‌ سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ مضمونی‌ نو ارایه‌ کرده‌ باشد، تنها در شیوه‌ بیان‌ و نحوه‌ ارایه‌ سخن‌، ذوِ و ابتکار به‌ خرج‌می‌دهد و در این‌ زمینه‌ طرحی‌ نو در می‌اندازد که‌ در عین‌ حال‌ که‌ از ذهن‌ و زبان‌ جامعه‌ به‌ دور نیست‌ و هستی‌ ونیازهای‌ انسانی‌ را در لحظه‌ای‌ که‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ است‌ به‌ خوبی‌ منعکس‌ می‌سازد، نوعی‌ خوش‌ سلیقگی‌ و رندانگی‌نمکین‌، در سخن‌ او، جاذبه‌ و حرارتی‌ خاص‌ ایجاد می‌کند که‌ مردم‌ آن‌ را «نواندیشانه‌» و «قابل‌ ذکر» و «روایت‌ شدنی‌»می‌دانند و از آن‌ برای‌ هرچه‌ بیشتر رسوخ‌ کردن‌ در دل‌ و جان‌ دیگران‌، سود می‌برند و در همان‌ حال‌ که‌ آن‌ را سهل‌ وممتنع‌ می‌شمارند، در آن‌ غرابت‌ و تازگی‌ هنرمندانه‌ای‌ را احساس‌ می‌کنند که‌ «نظم‌» سعدی‌ را تا پایگاه‌ «شعر» و «شعرناب‌» بالا می‌برد و همین‌ آشنایی‌ متقابل‌ شاعر و مردم‌ است‌ که‌ سعدی‌ را در جامعه‌ ایرانی‌ به‌ یک‌ پدیده‌ استنثنایی‌ تبدیل‌می‌سازد و سخن‌ او را بازتاب‌ روح‌ رندانه‌ و معنی‌ شناس‌ و نکته‌سنج‌ ایرانی‌ قرار می‌دهد و ایرانیان‌ را شیفته‌ کلام‌ وبیان‌ و نکته‌ گویی‌های‌ وی‌ می‌سازد:

روز وصلم‌ قرار دیدن‌ نیست

‌شب‌ هجرانم‌ آرمیدن‌ نیست‌

طاقت‌ سر بریدنم‌ باشد

وز حبیبم‌ سرِ بریدن‌ نیست‌

مطرب‌ از دست‌ من‌ به‌ جان‌ آمد

که‌ مرا طاقت‌ شنیدن‌ نیست‌

دست‌ِ بیچاره‌ چون‌ به‌ جان‌ نرسد

چاره‌ جز پیرهن‌ دریدن‌ نیست‌

ما خود افتادگان‌ مسکینیم

‌حاجت‌ دام‌ گستریدن‌ نیست‌

دست‌ در خون‌ عاشقان‌ داری

‌حاجت‌ تیغ‌ برکشیدن‌ نیست‌

با خداوندگاری‌ افتادم

‌کش‌ سر بنده‌ پروریدن‌ نیست‌

سعدی‌ با بلاغتی‌ استوار و هنرمندانه‌ و دریافتی‌ زیرکانه‌ و معقول‌ که‌ با تفکرات‌ و اندیشه‌های‌ گوناگون‌ او انطباِدارد، قالب‌های‌ ادبی‌، انواع‌ شعر، گونه‌های‌ معانی‌ و نحوه‌های‌ مختلف‌ تأثیرگذاری‌ متناسب‌ را انتخاب‌ می‌کند و به‌ همین‌جهت‌ گفتنی‌های‌ عارفانه‌اش‌ را در بوستان‌، دیدگاه‌های‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و واکنش‌های‌ عالمانه‌اش‌ را در گلستان‌ وتخصص‌ و عالی‌ جاهی‌ معنوی‌ و روحانی‌ خود را در قصاید خویش‌ مطرح‌ می‌سازد و زلال‌ترین‌ و بی‌پرده‌ترین‌ عواطف‌و احساسات‌ شخصی‌ و غنایی‌ خویش‌ را هم‌ یکسره‌ در «غزل‌» منعکس‌ می‌سازد و «غزل‌» را وقف‌ عشق‌ و مستی‌می‌سازد. بدین‌ معنی‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ نه‌ تنها دید عاشقانه‌ و زیبایی‌ پسندانه‌ و رندانه‌ شاعر را متبلور می‌سازند وزوایای‌ قلب‌ و احساس‌ و عاطفه‌ و رنج‌ها و شادی‌های‌ این‌ شاعر عاشق‌پیشه‌ را در سطوح‌ عشق‌ عادی‌ و عرفانی‌ یازمینی‌ و آسمانی‌ نشان‌ می‌دهند، آیینه‌ التهابات‌ و نگرانی‌ها و شور و حال‌ مردم‌ ایران‌ نیز هستند. اگر به‌ غزل‌ زیر به‌دقت‌ نگاه‌ کنیم‌ می‌بینیم‌ که‌ درست‌ است‌ که‌ عشق‌ سرمایه‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ است‌، اما در این‌ غزل‌ همچون‌ دیگرعاشقانه‌های‌ سعدی‌ هم‌ وقایع‌ و حوادث‌ فردی‌، اخلاقی‌، عرفانی‌ در تار و پود تشبیهات‌ و استعارات‌ سعدی‌ به‌ وسیله‌ای‌روشن‌ و رسا برای‌ بیان‌ ذهنیت‌ مشترک‌ سعدی‌ و جامعه‌ تبدیل‌ شده‌اند، خمیرمایه‌ تمام‌ مسایل‌ موجود در شعر سعدی‌،اجتماعی‌ و مردمی‌ است‌، اما در خدمت‌ غزل‌ و عشق‌، در حالی‌ که‌ در گلستان‌ و بوستان‌، سعدی‌ چنین‌ نمی‌اندیشد:

اگر دستم‌ رسد روزی‌ که‌ انصاف‌ از توبستانم‌قضای‌ عهد ماضی‌ را شبی‌، دستی‌برافشانم‌چنانت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ گر روزی‌ فراِافتدتوصبرازمن‌توانی‌کردو من‌ صبر از تونتوانم‌دلم‌ صد بار می‌گوید که‌ چشم‌ از فتنه‌برهم‌ نِه‌دگر ره‌ دیده‌ می‌افتد بر آن‌ بالای‌ فتّانم‌

تو را در بوستان‌بایدکه‌ پیش‌ سروبنشینی‌وگرنه‌ باغبان‌ گوید که‌ دیگر سرو،ننشانم‌رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌

خلاف‌ من‌ که‌ بگرفته‌ است‌ دامن‌، درمغیلانم‌

به‌ دریایی‌ درافتادم‌ که‌ پایابش‌ نمی‌بینم‌

کسی‌ را پنجه‌ افکندم‌ که‌ درمانش‌نمی‌دانم

‌فراقم‌ سخت‌ می‌آید ولیکن‌ صبر می‌باید

که‌ گر بگریزم‌ از سختی‌ رفیق‌ سست‌پیمانم‌

مپرسم‌دوش‌چون‌بودی‌به‌ تاریکی‌ وتنهایی‌شب‌ هجرم‌ چه‌ می‌پرسی‌ که‌ روز وصل‌حیرانم‌شبان‌ آهسته‌ می‌نالم‌ مگر دردم‌ نهان‌ماندبه‌ گوش‌ هر که‌ در عالم‌ رسید آوازپنهانم‌دمی‌با دوست‌ درخلوت‌به‌ازصدسال‌درعشرت‌من‌ آزادی‌ نمی‌خواهم‌ که‌ با یوسف‌ به‌زندانم‌من‌آن‌ مرغ‌ سخندانم‌ که‌ در خاکم‌ رودصورت‌هنوز آواز می‌آید که‌ سعدی‌ در گلستانم‌

در غزل‌ بالا، مسلماً محور اصلی‌ سخن‌، عشق‌ است‌ اما «عشق‌» را هاله‌ای‌ از زندگی‌ در میان‌ گرفته‌ است‌ که‌ می‌توان‌آن‌ را به‌ عشق‌ گرفتار «بحران‌» تعبیر کرد، بدین‌ معنی‌ که‌ اگر لحظه‌ای‌ اندیشة‌ عشق‌ را از این‌ غزل‌ بگیریم‌، الفاظ‌ِ «انصاف‌ستدن‌»، «قضا»، «ماضی‌»، «صبر»، «فتنه‌»، «فتّان‌»، «چشم‌ برهم‌ نهادن‌»، «رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌»،«خلاف‌»، «دامن‌ در مغیلان‌ گیر افتادن‌»، «به‌ دریای‌ بی‌پایاب‌ غرِ شدن‌»، «پنجه‌ در افکندن‌ با کسی‌ که‌ از او بسیارتوانمندتر است‌»، «سست‌ پیمانی‌ و عهدشکنی‌»، «تاریکی‌ و تنهایی‌ و حیرانی‌» و «شب‌ و ناله‌ نهانی‌ و آواز پنهانی‌»، «بایوسف‌ در زندان‌ بودن‌» و بالاخره‌ «مرغی‌ سخندان‌ که‌ رو در خاک‌ نهان‌ می‌کند ولی‌ همیشه‌ آواز او به‌ گوش‌ دل‌ها وجان‌ها می‌رسد» که‌ «این‌ همان‌ سعدی‌ است‌ که‌ در گلستان‌ آواز می‌خواند». مجموعاً الفاظ‌ شاعری‌ برج‌ عاج‌نشین‌ وبی‌خیال‌ و بی‌غم‌ نیست‌ که‌ فقط‌ به‌ خود می‌اندیشد و اندیشه‌ دیگران‌ را از ذهن‌ می‌راند، غزل‌ سعدی‌ آن‌ گونه‌ عاشقی‌ رامطرح‌ می‌کند که‌ از غم‌ جامعه‌، آگاه‌ یا ناخودآگاه‌، در رنجی‌ عظیم‌ است‌ و هر لفظ‌ و کلام‌ عاشقانه‌ او نیز به‌ نوعی‌ با دردو غم‌ عمومی‌ مرتبط‌ است‌، آن‌ چنان‌ که‌ خود او در قطعه‌ قحط‌ سالی‌ دمشق‌ باز می‌گوید که‌:

یکی‌ اول‌ از تندرستان‌ منم

‌که‌ ریشی‌ ببینم‌، بلرزد تنم‌

یکی‌ را به‌ زندان‌ درش‌ دوستان‌

کجا مانَدَش‌ عیش‌ در بوستان‌

(بوستان‌)

و خود معنای‌ این‌ دید کنایی‌ را بارها باز گفته‌ است‌:

جماعتی‌ که‌ ندانند حظ‌ّ روحانی‌

تفاوتی‌ که‌ میان‌ دواب‌ و انسان‌ است‌،

گمان‌ برند که‌ در باغ‌ عشق‌، سعدی‌ را

نظر به‌ سیب‌ زنخدان‌و نار پستان‌ است‌

مرا هر آینه‌ خاموش‌ بودن‌ اولی‌تر

که‌ جهل‌ پیش‌ خردمند، عذر نادان‌ است‌

بدین‌ ترتیب‌، عشق‌ برای‌ سعدی‌ دل‌ گدازِ جان‌ نوازی‌ است‌ که‌ مصلحان‌ را به‌ کار می‌آید تا دنیا و آخرت‌ را دربازند وبه‌ یاری‌ عشق‌ مردانگی‌ بیاموزند و به‌ نقره‌ فائق‌ بدل‌ شد و بهترین‌ نمونه‌، سخن‌ خود سعدی‌ است‌ که‌ به‌ برکت‌ عشق‌«تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌» می‌شود که‌ «کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌».

هرکه‌ خصم‌ اندر او، کمند انداخت

‌به‌ مراد دلش‌ بباید ساخت‌

هرکه‌ عاشق‌ نبود، مرد نشد

نقره‌ فایق‌ نگشت‌ تا نگداخت‌

هیچ‌ مصلح‌ به‌ کوی‌ عشق‌ نرفت

‌که‌ نه‌ دنیا و آخرت‌ درباخت‌

هم‌ چنان‌ شکر عشق‌ می‌گویم‌

که‌ گَرم‌ دل‌ بسوخت‌، جان‌ بنواخت‌

سعدیا خوش‌تر از حدیث‌ تو نیست

‌تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌

آفرین‌ بر زبان‌ شیرینت‌

کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌

و از همین‌ جاست‌ که‌ خوانندگان‌ شعر سعدی‌، فرصتی‌ می‌یابند تا در همان‌ حال‌ که‌ به‌ ژرفای‌ قلب‌ و احساس‌ وعاطفه‌ سعدی‌ راه‌ می‌یابند، خود را نیز در سخن‌ سعدی‌ پیدا کنند و جامعه‌ و شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خود را نیز به‌تماشا بنشینند، آن‌ چنان‌ که‌ احساس‌ کنند خود این‌ شعر را سروده‌اند و کلمات‌ و مضامین‌ آن‌ را بر زبان‌ رانده‌اند:

چنان‌ در قید مهرت‌ پای‌ بندم

‌که‌ گویی‌ آهوی‌ سر در کمندم‌

گهی‌ بر درد بی‌درمان‌ بگریم‌

گهی‌ بر حال‌ بی‌سامان‌ بخندم‌

مرا هوشی‌ نماند از عشق‌ و گوشی

‌که‌ پند هوشمندان‌ کار بندم‌

نه‌ مجنونم‌ که‌ دل‌ بردارم‌ از دوست

‌مده‌ گر عاقلی‌ ای‌ خواجه‌ پندم‌

گر آوازم‌ دهی‌ من‌ خفته‌ در گور

برآساید روان‌ دردمندم‌

سری‌ دارم‌ فدای‌ خاک‌ پایت

‌گر آسایش‌ رسانی‌ ور گزندم‌

و گر در رنج‌ سعدی‌ راحت‌ تو است

‌من‌ این‌ بیداد، بر خود می‌پسندم‌...

ما از لحظه‌ای‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ را می‌شناسیم‌ و به‌ آن‌ دل‌ می‌بندیم‌، به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ «عشق‌»، مرکزآتشفشان‌ عاطفی‌ و ذهنی‌ غزل‌ سعدی‌ است‌ و هنر بزرگ‌ سعدی‌ نیز آن‌ است‌ که‌ توانسته‌ است‌ این‌ آتشفشان‌ شعله‌بارسوزناک‌ را آن‌ چنان‌ در سخن‌ خویش‌ ملموس‌، آفاقی‌ و زنده‌ طبیعی‌ و تصویر و ترسیم‌ کند که‌ صرف‌نظر از درک‌ فرازو نشیب‌های‌ عشق‌، به‌ حقانیت‌ عاشقی‌ و تمرکز بر عشق‌، در روزگار قحط‌ وفا و عاطفه‌ نیز شهادت‌ می‌دهد:

سخن‌ بیرون‌ مگوی‌ از عشق‌، سعدی‌

سخن‌،عشق‌است‌ و دیگرقیل‌ و قال‌ است‌

سعدی‌ رابطه‌ عاشق‌ و مشعوِ را که‌ برآیندی‌ از اوضاع‌ و احوال‌ عاطفی‌ زمان‌ اوست‌، به‌ نحوی‌ پرتحرک‌ و پویا مطرح‌می‌سازد و گاهی‌ نیز بی‌خبران‌ از عشق‌ و ماجرای‌ آن‌ را مورد اعتراض‌ و شکایت‌ قرار می‌دهد:

عشق‌ داغی‌ است‌ که‌ تا مرگ‌ نیاید، نرود

هرکه‌ بر چهره‌ از این‌ داغ‌، نشانی‌ دارد

***

عجب‌ مدار که‌ سعدی‌ به‌ یاد دوست‌ بنالد

که‌عشق‌موجب‌شوِاست‌ و خمرعلّت‌مستی‌***

عشق‌آدمیت‌است‌ و گر این‌ ذوِ در تونیست‌

هم‌ شرکتی‌ به‌ خوردن‌ و خفتن‌، دواب‌ را

***

گر آدمی‌ صفتی‌ سعدیا، به‌ عشق‌ بمیر

که‌ مذهب‌ حَیَوان‌ است‌ این‌ چنین‌ مردن‌

***

به‌عشق‌، مستی‌ و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌نکو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

***

عیب‌ سعدی‌ مکن‌ ای‌ خواجه‌ اگر آدمییی‌کآدمی‌ نیست‌ که‌ میلش‌ به‌ پریرویان‌نیست‌ سعدی‌ شیفته‌ عشق‌ است‌ و این‌ شیفتگی‌ را با هرچه‌ کامل‌تر و متنوع‌تر ارایه‌ کردن‌ تصویر معشوِ به‌ نمایش‌می‌گذارد و هنرمندانه‌، به‌ تصریح‌ یا ایما و اشاره‌ و ایهام‌، تصاویری‌ مقطّع‌ از چیستی‌ و چونی‌ معشوِ در خَلق‌ و خُلق‌،رفتار، نازها، بی‌وفایی‌هایش‌ و وفاداریی‌هایش‌، ارایه‌ می‌دهد، آن‌ چنان‌ که‌ هر بیت‌ یا مصرعی‌ از هر غزل‌ سعدی‌ متضمن‌یک‌ یا چند توصیف‌ یا توضیح‌ حالت‌ یا حالاتی‌ از معشوِ می‌شود و خواننده‌ با پیش‌ رفتن‌ مسیر عشق‌ در نهایت‌، به‌دریافت‌ تصویر یا توصیفی‌ کامل‌، همه‌ جانبه‌ و قانع‌ کننده‌ از معشوِ سعدی‌ موفق‌ می‌شود، اما تمرکز بلاانقطاع‌ سعدی‌بر «عشق‌» و مسایل‌ مترتب‌ بر آن‌، حتی‌ یک‌ لحظه‌ ذهن‌ خواننده‌ را از معشوِ جدا نمی‌سازد و در هر بیان‌ و کلام‌ خود،فرازها و فرودهای‌ معرکه‌ عشق‌ را تازه‌تر و جامع‌تر از گذشته‌، تفسیر می‌کند تا آن‌ جا که‌ غزل‌ او را به‌ گزارش‌هنرمندانه‌ و دقیق‌ و روشنی‌ از چند و چون‌ بدل‌ می‌شود و خواننده‌ در پایان‌ غزل‌، معشوِ را کاملاً با خود آشنا می‌یابد،او را می‌شناسد و در باطن‌ و ضمیر خود بر وی‌ نامی‌ مناسب‌ احوال‌ خود می‌نهد و یا او را در پیوند خاطره‌های‌ شخصی‌خویش‌، می‌یابد. به‌ عنوان‌ مثال‌ سعدی‌ در غزل‌ زیر از قامت‌، چشم‌، دهان‌، ظواهر معشوِ به‌ تعابیر و تصاویری‌ مستقل‌و متنزع‌ سخن‌ می‌پردازد و بر شیرینی‌ سخن‌ معشوِ تکیه‌ای‌ خاص‌ دارد تا آن‌ جا که‌ غزل‌ را با ردیف‌ «سخن‌» می‌سازدو طبعاً غزل‌ را به‌ شناسنامه‌ای‌ از معشوقی‌ شیرین‌ سخن‌، زیبا، خوش‌اندام‌ که‌ چون‌ خورشید، تابشی‌ یگانه‌ دارد، تبدیل‌می‌کند و سرانجام‌ با ترکیب‌ اجزاء تصاویر، برای‌ ذهن‌ خواننده‌ کلیتی‌ دوگانه‌ از صورت‌ و سیرت‌ معشوِ فراهم‌می‌آورد که‌ خواننده‌ را به‌ دریافت‌ تصویری‌ جامع‌ از معشوِ سعدی‌، موفق‌ می‌سازد:

طوطی‌ نگوید از تو دلاویزتر سخن‌

با شهد می‌رود ز دهانت‌ به‌ در، سخن‌

گر من‌ نگویمت‌ که‌ تو شیرین‌ عالمی

‌تو خویشتن‌ دلیل‌ بیاری‌ به‌ هر سخن‌

در هیچ‌ بوستان‌ چو تو سروی‌ نیامده‌است

‌بادام‌ چشم‌ و پسته‌ دهان‌ و شکر سخن‌

هرگز شنیده‌ای‌ ز بن‌ سرو بوی‌ مشک‌؟

یا گوش‌ کرده‌ای‌ ز دهان‌ قمر، سخن‌؟

انصاف‌ نیست‌ پیش‌ تو گفتن‌ حدیث‌خویش

‌من‌ عهد می‌کنم‌ که‌ نگویم‌ دگر، سخن‌

چشمان‌ دلبرت‌ به‌ نظر سحر می‌کند

من‌ خود چگونه‌ گویمت‌ اندر نظر سخن‌

وصفی‌ چنان‌ که‌ لایق‌ حسنت‌، نمی‌رود

آشفته‌ حال‌ را نبود معتبر، سخن‌

دُر می‌چکد ز منطق‌ سعدی‌ به‌ جای‌ شعر

گرسیم‌ داشتی‌، بنوشتی‌ به‌ زر سخن‌

این‌ شیوه‌ سعدی‌، در تمرکز سعدی‌ ذهن‌ بر معشوِ و پیوند عاطفی‌ و مفهمومی‌ ابیات‌ غزل‌  او با عشق‌، دقیقاًبرخلاف‌ شیوه‌ سیال‌ و برِانگیز حافظ‌ است‌ که‌ در هر غزل‌، بسیار عجولانه‌ و منقطع‌ و نامتمرکز صورت‌ می‌گیرد.

برقی‌ از منزل‌ لیلی‌ بدرخشید سحروه‌ که‌ بر خرمن‌ مجنون‌ دل‌ افکار چه‌کرد...فکر عشق‌ آتش‌ غم‌ در دل‌ حافظ‌می‌سوخت‌یار دیرینه‌ ببینید که‌ با یار چه‌ کرد

به‌ عبارت‌ دیگر، در پایان‌ هر غزل‌ سعدی‌ می‌توان‌ معشوِ او را مستقلاً و با روحیات‌ و عواطف‌ و حالات‌ خاص‌ وی‌بازشناسی‌ کرد، در حالی‌ که‌ به‌ جز در چند غزل‌ معدود، معشوِ حافظ‌ را باید با خواندن‌ همه‌ غزلیات‌ عاشقانه‌ حافظ‌بازشناخت‌ که‌ طبعاً نمی‌تواند کلیت‌ واقعی‌ معشوِ او را در زمان‌ انشاء غزل‌ به‌ ذهن‌ تداعی‌ کند، بدین‌ معنی‌ عشق‌ درغزل‌ سعدی‌ هم‌ فضاها و مکان‌های‌ پیرامون‌ خود را تحت‌الشعاع‌ قرار می‌دهد و آنها را به‌ اجزاء به‌ هم‌ پیوسته‌ درک‌ کلی‌سعدی‌ از عشق‌ و معشوِ، مبدل‌ می‌سازد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود تا عشق‌ و ستایش‌ آن‌، ارتباطی‌ ممتد و فراگیر و رهانشدنی‌ در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند، در حالی‌ که‌ حافظ‌ نه‌ همچون‌ سعدی‌، بر عشق‌ تأکید می‌نهد و نه‌ همه‌ جا عشق‌ او،خاکی‌ و آفاقی‌ است‌. مقصود آن‌ است‌ که‌ سعدی‌ به‌ هرجا می‌نگرد معشوِ را پیدا می‌کند و در همه‌ چیز بهانه‌ای‌ برای‌بازگشت‌ به‌ عشق‌ و معشوِ زمینی‌ خود می‌جوید، اما حافظ‌، هرگاه‌ به‌ معشوِ می‌پردازد، او را در همهمه‌ و ازدحام‌اندیشه‌های‌ آسمانی‌ و زمینی‌ خود گم‌ می‌کند و تصویری‌ روشن‌ و رسا از او (جز در چند غزل‌ معدود) به‌ دست‌ نمی‌دهدو حتی‌ تصاویر ارایه‌ شدة‌ او از معشوِ، اغلب‌ دو سویه‌ و قابل‌ تأویل‌ و تفسیر به‌ معشوِ آسمانی‌ است‌، در حالی‌ که‌سعدی‌، به‌ تصویر معشوقی‌ زمینی‌ می‌پردازد که‌ با وی‌ رابطه‌ای‌ متقابل‌ و متعادل‌ دارد و در خلوت‌ خاطر خویش‌ او راهمان‌ گونه‌ که‌ هست‌، می‌پذیرد و به‌ تصویر می‌کشد:

جفای‌ پرده‌ درانم‌ تفاوتی‌ نکند

اگر عنایت‌ او پرده‌ از ما باشد

چنین‌ غزال‌ که‌ وصفش‌ همی‌ رود، سعدی‌

گمان‌ مبر که‌ نه‌ تنها، شکار ما باشد

شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ زبان‌ چند پهلو و منشوری‌ حافظ‌ با همه‌ پیچیدگی‌ها و ابهاماتش‌، به‌ همان‌ اندازه‌ با معشوِحافظ‌ در ارتباط‌ قرار دارد که‌ زبان‌ ساده‌ و سهل‌ و ممتنع‌ سعدی‌ در بیان‌ عواطف‌ و حالات‌ عاشقی‌ سعدی‌ با معشوِوی‌، موفق‌ است‌ اما در غزل‌ سعدی‌ سه‌ محور عشق‌، معشوِ و منکران‌ عشق‌، تشخص‌ بیشتری‌ دارد و «عاشق‌» که‌ همان‌سعدی‌ است‌، در هر غزل‌ خود، یکی‌ از این‌ سه‌ محور را پررنگ‌تر گزارش‌ می‌کند و جلوه‌ می‌دهد که‌ در یک‌ دید غنایی‌ که‌فردی‌ می‌توان‌ واکنش‌های‌ او را در این‌ محورها بازشناخت‌ و به‌ دیدار درون‌ وی‌ شتافت‌ که‌ چگونه‌ همه‌ سویه‌ به‌ هستی‌می‌نگرد ولی‌ جز از عشق‌ و معشوِ و ماجراهای‌ عاشقی‌ چیزی‌ به‌ دست‌ نمی‌آورد: عاشقی‌ به‌ نام‌ سعدی‌، نظر باز و رندو لبریز از محبت‌ و عشق‌ به‌ دولت‌ است‌:

دیده‌ از دیدار خوبان‌ برگرفتن‌ مشکل‌است‌هرکه‌ ما را این‌ نصیحت‌ می‌کندبی‌حاصل‌ است‌باش‌ تا دیوانه‌ گویندم‌ همه‌ فرازنگان‌

ترک‌ جان‌ نتوان‌ گرفتن‌ تا تو گویی‌ عاقل‌است‌!!   عشق‌ برای‌ سعدی‌ بر سنتی‌ دیرین‌ و دیر پا و ازلی‌ مبتنی‌ است‌:

ـ همه‌ عمر برندارم‌ سر از این‌ خمارمستی

‌که‌ هنوز من‌ نبودم‌ که‌ تو در دلم‌ نشستی‌

تو نه‌ مثل‌ آفتابی‌ که‌ حضور و غیبت‌ افتددگران‌ روند و آیند و تو همچنان‌، که‌هستی‌     به‌ همین‌ دلیل‌ سعدی‌ در ارایه‌ تصاویر عاشق‌ و تمناها و تقاضاها بسیار موفق‌تر از ارایه‌ سیمای‌ معشوِ است‌،زیرا در هر سختی‌ که‌ از معشوِ و زیبایی‌ها و حالات‌ و رفتار او مطرح‌ می‌کند، به‌ نوعی‌ نیز از خود سخن‌ می‌گوید و درهر حال‌، به‌ طرزی‌ موفق‌، صاحبدلی‌ شوریده‌ حال‌ را نشان‌ می‌دهد که‌ گرفتار عشق‌ و سوز و گدازهای‌ آن‌ است‌ و یک‌لحظه‌ نیز از معشوِ غفلت‌ نمی‌ورزد و در راه‌ عشق‌، همه‌ رنج‌های‌ جهان‌ را به‌ جان‌ خریدار است‌ تا آن‌ جا که‌ خواننده‌نمی‌داند که‌ در غزل‌ سعدی‌، معشوِ بیشتر موردنظر است‌ یا عاشق‌ و آیا غزل‌ سعدی‌ را باید غزل‌ معشوِ خواند یا غزل‌عاشق‌... به‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ بنگرید:

میان‌ باغ‌ حرام‌ است‌ بی‌تو گردیدن‌

که‌ خار با تو مرا بِه‌ که‌ بی‌تو گل‌ چیدن‌

و گربه‌ جام‌ بریم‌ بی‌تو دست‌ در مجلس‌

حرام‌ صرف‌ بود بی‌تو باده‌ نوشیدن‌

خم‌ دو زلف‌ تو بر لاله‌ حلقه‌ در حلقه‌

به‌ سنگ‌ خاره‌ درآموخت‌ عشق‌ ورزیدن‌

اگر جماعت‌ چین‌ صورت‌ تو بت‌ بینند

شوند جمله‌ پشیمان‌ ز بت‌ پرستیدن‌

کساد نرخ‌ شکر در جهان‌ پدید آید

دهان‌ چو باز گشایی‌ به‌ وقت‌ خندیدن‌

به‌ جای‌، خشک‌ بمانند سروهای‌ چمن‌

چو قامت‌ تو ببینند در خرامیدن‌

من‌ گدای‌ که‌ باشم‌ که‌ دم‌ زنم‌ ز لبت

‌سعادتم‌ چه‌ بود؟ خاک‌ پات‌ بوسیدن‌

به‌عشق‌ومستی‌و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌مگو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

نشاط‌ زاهد از انواع‌ طاعت‌ است‌ و ورع‌

صفای‌ عارف‌ از ابروی‌ نیکوان‌ دیدن‌

عنایت‌ تو چو با جان‌ سعدی‌ است‌، چه‌باک

‌چه‌ غم‌ خورد به‌ حشر از گناه‌ سنجیدن‌

عین‌ همین‌ حالت‌ نیز در غزل‌ حافظ‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌. به‌ این‌ غزل‌ حافظ‌ که‌ هم‌ وزن‌ و هم‌ قافیه‌ غزل‌ سعدی‌ است‌بنگرید:

منم‌ که‌ شهره‌ شهرم‌ به‌ عشق‌ ورزیدن‌

منم‌ که‌ دیده‌ نیالوده‌ام‌ به‌ بد دیدن‌

به‌می‌پرستی‌از آن‌ نقش‌ خود بر آب‌ زدم

‌که‌ تا خراب‌ کنم‌ نقش‌ خود پرستیدن‌

وفاکنیم‌ و ملامت‌ کشیم‌ و خوش‌ باشیم

‌که‌ در طریقت‌ ما، کافری‌ است‌ رنجیدن‌

به‌ پیر میکده‌ گفتم‌ که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌

بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: راز پوشیدن‌

ز خط‌ یار بیاموز مهر با رخ‌ خوب

‌که‌ گرد عارض‌ خوبان‌ خوش‌ است‌گردیدن‌مراد دل‌ ز تمنای‌ باغ‌ عالم‌ چیست‌؟!

به‌ دست‌ مردم‌ چشم‌ از رخ‌ تو گل‌ چیدن

‌عنان‌ به‌ میکده‌ خواهیم‌ تافت‌ ز این‌ مجلس‌

که‌ وعظ‌ بی‌ عملان‌ واجب‌ است‌ نشنیدن‌

به‌ رحمت‌ سر زلف‌ تو واثقم‌ ورنه‌

کشش‌ چو نبود از آن‌ سو، چه‌ سودکوشیدن

‌مبوس‌ جز لب‌ ساقی‌ و جام‌ می‌ حافظ‌

که‌ دست‌ زهد فروشان‌ خطاست‌بوسیدن

آیا سعدی‌ در غزل‌ زیر، علی‌ رغم‌ همه‌ اوصافی‌ که‌ از معشوِ ارایه‌ می‌دهد، «من‌» خویش‌ را بیشتر بازگو می‌کند یا«معشوِ» خود را؟

مرا دلی‌ است‌ گرفتار عشق‌ دلداری

‌سمن‌ بری‌، صنمی‌، گلرخی‌، جفاکاری‌

ستمگری‌، شغبی‌، فتنه‌ گری‌، دل‌ آشوبی

‌هنروری‌، عجبی‌، طرفه‌ای‌، جگرخواری‌

بنفشه‌ زلفی‌، نسرین‌ بری‌، سمن‌ بویی

‌که‌ ماه‌ را بر حسنش‌ نماند بازاری‌

همای‌ فری‌، طاووس‌ حسن‌ و طوطی‌ نطق

‌به‌  گاه‌ جلوه‌ گری‌ چون‌ تذرو رفتاری‌

دلم‌ به‌ غمزه‌ جادو ربود و دوری‌ کرد

کنون‌ بماندم‌ بی‌ او چو نقش‌ دیواری‌

ز وصل‌ او چو کناری‌ طمع‌ نمی‌دارم‌

کناره‌ کردم‌ و راضی‌ شدم‌ به‌ دیداری‌

زهرچه‌ هست‌ گریز است‌ و ناگزیر ازدوست

‌چه‌ چاره‌ ساز و در دام‌ دل‌، گرفتاری‌

در اشتیاِ جمالش‌ چنان‌ همی‌ نالم‌

چو بلبلی‌ که‌ بنالد میان‌ گلزاری‌

حدیث‌ سعدی‌ در عشق‌ او چو بیهده‌ است

‌نزد دمی‌ چو ندارد زبان‌ گفتاری‌

و این‌ غزل‌ نیز آیینه‌ای‌ است‌ از احساس‌ شاعر عاشق‌، نسبت‌ به‌ معشوِ و این‌ که‌ عاشق‌ هر چه‌ می‌اندیشد، معشوِاست‌ و معشوِ جز فرافکنی‌ احساس‌های‌ خود وی‌ نیست‌. هم‌ چنان‌ که‌ از محتوای‌ غزل‌ بر می‌آید، سعدی‌، در  اوصافی‌که‌ از معشوِ ارایه‌ می‌دهد، بیشتر به‌ خود وخواهش‌ها و نیازهای‌ خویش‌ می‌پردازد تا معشوِق:

ماه‌چنین‌ کس‌ ندید،خوش‌ سخن‌ و کش‌خرام

‌ماه‌ِ مبارک‌ طلوع‌، سرو قیامت‌ قیام‌

سرو در آید ز پای‌ گر تو بجنبی‌ ز جای

‌ماه‌ بیافتد به‌ زیر گر تو برآیی‌ به‌ بام‌

تا دل‌ از آن‌ِ تو شد، دیده‌ فرو دوختم

‌هر چه‌ پسند شماست‌ بر همه‌ عالم‌، حرام‌

گوش‌ دلم‌ بر در است‌، تا چه‌ بیاید خبر

چشم‌ امیدم‌ به‌ راه‌ تا که‌ بیارد پیام‌

در همه‌ عمرم‌ شبی‌، بی‌ خبر از در درآی

‌تا شب‌ درویش‌ را صبح‌ برآید به‌ شام‌

بار غمت‌ می‌کشم‌ وز همه‌ عالم‌ خوشم‌

گر نکند التفات‌ یا نکند احترام‌

رای‌ خداوند راست‌، حاکم‌ وفرمانرواست

‌گر بکشد بنده‌ایم‌ ور بنوازد غلام‌

گو به‌ سلام‌ من‌ آی‌ با همه‌ تندی‌ وجو

روز من‌ بیدل‌ ستان‌، جان‌ به‌ جواب‌ سلام‌

سعدی‌  اگر طالبی‌ راه‌ رو و رنج‌ بریا برسد جان‌ به‌ حلق‌ یا برسد دل‌ به‌ کام‌

سعدی‌، عاشقی‌ نصیحت‌ناپذیر است‌ زیرا نصیحت‌پذیری‌ را بر خلاف‌ شأن‌ عاشقان‌ صادِ می‌پندارد:

هم‌چنان‌ عاشق‌ نباشد ور بود صادِنباشدهرکه‌درمان‌می‌پذیرد، یا نصیحت‌می‌نیوشدگر مطیع‌ خدمتت‌ را کفر فرمایی‌، بگوید

ور حریف‌ مجلست‌ را زهر فرمایی‌،بنوشدهر که‌ معشوقی‌ ندارد عمر ضایع‌می‌گذاردهمچنان‌ناپخته‌باشد هر که‌ بر آتش‌بجوشدتا غمی‌ پنهان‌ نباشد، رقتی‌ پیدا نگردد

هم‌گلی‌دیده‌است‌سعدی‌ تا چو بلبل‌می‌خروشد    در کار عاشقی‌ سعدی‌، نکته‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ هر چه‌ عشق‌ و معشوِ، موجب‌ رضایت‌ خاطر و آرامش‌ خیال‌ سعدی‌است‌، ملامت‌ کنندگان‌ از عشق‌ نیز مورد نفرت‌ وی‌ می‌باشند و سعدی‌ را می‌آزارند، بنابراین‌، نیش‌ حمله‌ سعدی‌، همیشه‌به‌ آنان‌ است‌. این‌ ملامت‌ گران‌ در سعدی‌ دغدغه‌ ایجاد می‌کنند. اینان‌ سعدی‌ را از دنیای‌ زیبای‌ عاشقانه‌اش‌ جدا می‌کنند وبه‌ دیار حقارت‌ها و خودخواهی‌های‌ کسانی‌ می‌رانند که‌ درد عشق‌ ندارند و با تظاهر به‌ عقل‌ و خویشتن‌ داری‌می‌خواهند شأنی‌ کاذب‌ برای‌ خویش‌ فراهم‌ آورند.

سعدی‌ ستایشگر عشق‌ است‌، اما در جامعه‌ای‌ زندگی‌ می‌کند که‌ قدر عشق‌، شناخته‌ شده‌ نیست‌؛

مقدار یار هم‌ نفس‌ چون‌ من‌ نداند هیچ‌کس‌ماهی‌ که‌ بر خشک‌ اوفتد قیمت‌ بداند آب‌را او حتی‌ شکایت‌ معشوِ خود را به‌ نزد اطبا نمی‌برد،

غیرتم‌ آید شکایت‌ تو به‌ هر کس

‌درد احبّا نمی‌برم‌ به‌ اطبّا

در جامعه‌ سعدی‌، عاشق‌ در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و در چنین‌جوامعی‌، «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست‌نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌

بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!***

دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنیدکاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌

به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکشد

***

ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند

که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند

و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا

روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

«عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر

کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود

به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار

ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

***

سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است‌هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ اودیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان

‌دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش

‌دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

***

در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌

تا عیب‌ نگسترند ما را

در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب

‌دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی

‌شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری

‌که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم

‌که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اندمن‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اندپرده‌ بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌

جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌

دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اندذ

کر سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند

حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اندپیش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو رابیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی

‌گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

از ورطه‌، خبر ندارد

آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد

بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌

تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست

‌نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!

که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌

غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم

‌خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق

‌کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی

‌تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟

کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را

تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست

‌بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند

این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌

کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا

کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

***

چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌

خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن

‌خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

لعبت‌ شیرین‌ اگر ترش‌ ننشیند

مدعیانش‌ گمان‌ برند به‌ حلوا!!

***

اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌

تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌:

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود

صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی

‌حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز

هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

یاد ی از استاد روانشاد دکتر پوران شجیعی

یاد ی از استاد روانشاد دکتر پوران شجیعی

 

در سال 1337 که وارد دانشکده ی ادبیات شیراز شدم و تحصیلاتم را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی آغاز کردم، دانشکده ی ادبیات شیراز، در خیابان منوچهری شیراز قرار داشت، شیراز هنوز چندان بزرگ نبود ، خیابان نادر به مزارع شهر می پیوست وهنوز برخی از درشکه ها در شهر رفت و آمد داشتند و تاکسی های بنز و فیات کم کم جای آنها را می گرفتند ، دانشکده ی ادبیات ،با اندک فاصله یی ، به دانشکده ی کشاورزی می رسید که در خیابان شیر و خورشید بود و از آنجا راه  دانشکده ی پزشکی و بیمارستان سعدی  را که در مجاورت استانداری قرار داشتند ، می شد پیاده  در ربع ساعت پیمود

ریاست دانشکده ادبیات شیراز با شادروان دکتر لطف علی صورتگر بود که در تهران مقیم بود ودر دانشکده ی ادبیات تهران تدریس می کرد  و گاهگاهی سری به شیراز می زد و در غیاب وی معاونش ، دکتر محمد شقیعی  که استاد زبان و ادبیات فارسی بود ،همه کاره  ومدیر واقعی دانشکده بود و الحق بسیار خوب دانشکده  را اداره می کرد .

استادان ما عبارتند بودند از شادروانان: دکتر علی محمد مژده ، دکتر نورانی وصال ، دکتر محمد شفیعی ،

علی سامی ، محمد خلیل رجایی ، حجةالاسلام  صدرالدینی  ، صدرالدین محلاتی واستادان دیگری  که از تهران می آمدند و به ما درس می دادند مانند شادروانان : علی اصغر خان حکمت شیرازی ، رضازاده ی شفق، ودکتر محمد مقدم  که محلس درس اکثر آنها براستی برای ما قابل استفاده و مفید بود ،اما اگر چه همه ی این بزرگواران به نوعی  برای ما قابل احترام و خاطره انگیز بودند ، اما در آن میان، شادروان دکتر پوران شجیعی ،تنهااستاد  زنی بود که ما داشتیم و درس سخن سنجی را تدریس می کرد ،او زنی کوتاه قد، بسیار شیک پوش وزین وبا اقتدار ومسلط بر کار خویش بود و ماو بیش از ما دختران دانشجو ،بیشتر  از همه ی استادان، از او حساب  می بردیم ،کلاسهایش سر وقت شروع می شد  و اندکی پس از وقت به پایان می رسید،یک لحظه وقت را تلف نمی کرد، خوش صحبت و بلیغ بود ، درس سخن سنجی که درآن کتاب سخن سنجی دکتر صورتگر تدریس می شد ، تنها درسی بود که افق وسیعی از نقدادبی را در مغرب زمین از عهد ارسطو به بعد  را به ما می آموخت   و به همین دلیل  نیز برای ما بسیار تازه و جاذب بود  وحتی دانشجویان دیگر رشته ها نیزبه عنوان مستمع آزاد، در آن کلاس شرکت می کزدند، دکتر شجیعی نیز الحق والانصاف  آن  را خوب وبا شرح و بسط فراوان تدریس می کرد و امتحانش نیز سخت بود و تنها درسی بود که تعدادی  از دانشجویان  درآن مردود می شدند.

آنچه کلاس این  استاد را بسیار تأثیر گذارتر می کرد، اعتماد به نفس و تسلط او بر کاری بود که بر عهده داشت و  دلسوزیهای  مادرانه و ادب و احترام توأم با وقاری که داشت کلاس وی را هم از جهت آموزشی و هم از لحاظ تربیتی  کاملا متمایز می ساخت ، بسیار جدی بود ، به پرسشها با حوصله پاسخ می داد و هیچ حرکتی  هم که بتواند دستاویزی به   دانشجویان موذی ، برای سوء استفاده از ، وقت کلاس بدهد ، از وی سر نمی زد .

اما در پشت این سیمای جدی، درونی  وجود داشت بسیار مهربانانه و مادروار  کهمی توانست  بسیاری از مشکلاتی را که برای دانشجویان بویژه دختران، پیش می آمد حل کند، صریح اللهجه و شجاع  بود و به همین دلیل در جامعه ی ما  که تعارف و مجاملت و تظاهر ، همیشه مطبوع تر از صراحت و صداقت و وبی غل و غش بودن بوده است ، برخی او را متکبر و مغرور می شمردند ولی اگر با صفا در مجلس او می نشستند ، اورا صاحبدلی دردمند می یافتند که از باطنی پاک و مهربان و متواضع بر خوردار بود، گرایش سالهای بعد او به عطّار و شعر و پیام های  این سرحلقه ی عارفان شاعر،از همدلی وی  با انسانهای درد مند ،نشان می داد.

من در سال 1340  فارغ التحصیل شدم و از شیراز دور شدم  وبه دنبال درس و کار رفتم واو نیز  پس از دوره ما ،در در دانشکده ی ادبیات شیراز دوام نیاورد و با تأسیس دانشگاه پهلوی ، وضع دانشگاه را مناسب ماندن   ندید و خود،دلیل این امر  را چنین بازگو می کند: پس از تأسیس دانشگاه پهلوی ، با دخالت امریکایی ها در دانشگاه شیراز ، بعضی دروس مثل گذشته اجازه تدریس نداشتند، همانند سبک شناسی ، تاریخ ادبیات و بسیاری دیگر.سبک شناسی از 6ساعت به 2ساعت و تاریخ ادبیات از 16ساعت به 4ساعت تقلیل پیدا کرد و اعتراض هم هیچ تاثیری بر آن نداشت. یادم هست که در آن سالها وقتی دکتر گروز امریکایی در دانشگاه شیراز مسوولیت داشت(پرووست بود) ، بی آن که تاریخ ادبیات بداند، اجازه تدریس این درس را به ما نمی داد.به دکتر گروز گفتم شما که از تاریخ ادبیات ایران سردرنمی آورید باید پیش من بیایید تا برای شما تدریس کنم و البته حق دارید وقتی شاعران بزرگی چون مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی را نمی شناسید، این درس را حذف کنید.حرفهای من با دکتر گروز به جایی نرسید و من هم به دانشگاه اصفهان رفتم ."

در اردی بهشت سال 1350 برای شرکت در کنگره ی جهانی سعدی و حافظ به شییراز آمد  و در آن کنگره بود که من و شادروانان دکتر افراسیابی و دکتر اسکندری که هر سه شاگرد وی بودیم وحالا استاد دانشگاه شیراز شده بودیم  ،باز به دیدار او توفیق یافتیم و شادی او از دیدار و توفیق ما بسیار برایمان ذوق انگیز بود ومورد لطف وی قرار گرفتیم وچه سعادتی است  که شاگردان دیروز متواضعانه در کنار استادانه  دیروز خود  بنشینند و از پروردگان خود با سپاس فراوان  یاد کنند ،  از ان پس کم یابیش با وی تماس داشتم و گاهی از سر مهربانی کتابهای تازه چاپ شده اش را برایم می فرستاد.

دکتر شجیعی را  در سالهایی که در تهران  بود  و در آپارتمانهای بهجت آباد سکونت داشت ،چند بار زیارت کردم ولی  پس از بازنشستگی و دور شدن از میهن برای تدریس در دانشگاه اریزونا ، فرصت دیدار مجدد اورا برای همیشه از دست دادم و ناباورانه  خبر مرگ وی را در مجله ی بخارا خواندم. و یقین دارم که هزاران تن از شاگردان وی با خاطره های خوشی که از درس آموزی در محضر وی داشته اند ، چون من مرگ اورا با غمی عمیق پذیرا شده اند. ایزد بزرگ روانش را شاد و با فرشتگان و نیکان و پاکان همنشین بداراد

 

شادروان پوران شجیعی درسال 1308 هجری شمسی درتربت حیدریه  ی خراسان متولد شد ه و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رسانده بودو در طول تحصیل خود رتبه اول را داشت و  و از نخستین دختران شهر خودبود که به دانشگاه تهران راه یافتند. در حالی که هنوز  شرایط تحصیل در دوره های عالی  برای بسیاری از از خانمها مهیا نبود.

 او درمحضر استادانی  برجسته و نام آور ی همانند استاد بزرگ بدیع الزمان فروزانفر، علی اصغر حکمت ، دکتر مدرس رضوی ، دکتر خطیبی ، دکتر صورتگر کسب فیض کرد ودر سال 1343 ازپایان نامه ی  دکتری ـادبیات فارسی خود ،تحت عنوان :" ادبیات در نیمه اول قرن یازدهم:هجری "  به راهنمایی شادروان علی اصغر حکمت شیرازی ؛ دردانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران، دفاع کرد و با درجه ی ممتاز، دکتری زبان و ادبیات فارسی را دریافت کرد . رساله ی او و و شادروان  دکتر نورانی وصال هریک بر رسی ادبیات فارسی را در نیمی  از این قرن در بر می گرفت و  نخستین پایان نامه هایی بود که ازادبیات  قرن دهم که تا آن هنگام در دانشگاه تهران تدریس می شد پا  فراتر می نهاد.،زیرا تا آن هنگام در دانشکده ی ادبیات تهران ،فقط ادبیات تا دوره صفویه یعنی قرن دهم به رسمیت شناخته و تدریس و تحیق می شد وهر دوی آنها با رتبه ی ممتاز از رساله ی خود دفاع کردد  واز انجا که در همین زمان در  سه  شهر مشهد و اصفهان و شیراز مقدمات تأسیس دانشکده ادبیات فراهم شد ف بود و هردو به دعوت مرحوم دکتر صورتگربه شیراز رفتند وبه تدریس در دانشکده ی ادبیات پرداختند،  و دکتر صورتگر ازدکترشجیعی خواست تا به تدریس سخن سنجی بپردازد  و دکتر وصال نیز به تدریس نظم و نثر فارسی پرداخت .

درسسخن سنجی  ، در دانشکده شیراز از درسهایی بود  که مشتاقان بسیار داشت ، به طوری که افرادی از  رشته های مختلف  هم در کلاسهای آن  حاضر می شدند، دکتر شجیعی این درس را از سقراط و  افلاطون شروع می کرد  و تا دوره ی معاصر ادمه می داد و هنوز هم بسیاری از دانشجویان دیروز اورابه خاطر درس «سخن سنجی» می شناسند،  وبه خاطر دارند ،نه به خاطر سبک شناسی.و عطار و دیگر درسهاکه در آنها نیز استادی زبر دست بود

در اصفهان  نیز او سخن سنجی را به اضافه ی دروسی چون تاریخ ادبیات  و متون به زبانهای خارجی تدریس می کردو پس از چند سال ااز اصفهان نیز به تهران رفت و در،دانشسرای عالی تدریس کرد و در آنجا بود که بازنشسته شد.

 

دکتر شجیعی کارنامه ی تحقیقی ارزنده یی داشت  و تا آنجا که من می دانی 8 کتاب نوشت و مقالات تحقیقی فراوانی  در مجلات معتبر ادبی نوشت که متأسفانه من  در غربت به هه ی آنها دسترسی نیافتم

.کتابهای چاپ شده ی شادروان دکتر شجیعی:

1- سبک شعر پارسی در ادوار مختلف [شیراز] : دانشگاه شیراز              ،این کتاب را در لندن و درزمانی که برای فرصت مطالعاتی به انگلستان رفته بود،، در کتابخانه  ی «بریتیش میوزیوم» به نگارش درآورد .

به قول خودش:" ...وقتی سبک شناسی را تدریس می کردم و به دانشجویان جزوه می گفتم ، اندیشه نوشتن یک کتاب برای دانشجویان در ذهنم به وجود آمد.برای همین دست به کار شدم و در این کتاب ، خصوصیات و شرح کامل هر سبک توضیح داده شده است:پایه های استوار و عرفانی سبک عراقی در غزل ، درونیات و عرفان محض است. در سبک عراقی شاعر و عارف به گل و سبزه اهمیتی نمی دهد و هر چه هست ، خداست.او طی طریق می کند، چرا که عاشق است و با عشق الهی قدم در راه می گذارد و با همین عشق به خدا می رسد، حال آن که شاعران سبک خراسانی به اندیشه صبح و دیدار یار فکر می کنند.توضیح و شرح هر سبک در آن کتاب به طور کامل نوشته شده است. "

2- معانی حروف مفرد: شیراز : بنگاه مطبوعاتی هاشمی ،۱۳۳۵

3- نثرهای عرفانی و فلسفی ، با حواشی و توضیحات ،تهران ، زوار ،۲۵۳۶

4- مسافر سرگشته  :مجموعه عقاید و آراء شیخ فریدالدین عطار نیشابوری [تهران] : هنر،۱۳۶۳:           

دکتر پوران شجیعی مجموعه حاضر(مسافر سرگشته) را براساس بازنگری در مثنوی‌های مصیبت‌نامه, الهی‌نامه, منطق‌الطیر و اسرارنامه فراهم آورده و طی آن سعی نموده است عقاید عرفانی, اخلاقی, مذهبی و به طور کلی جهان بینی شیخ عطار را بازگو کند .کتاب حاضر با خلاصه مقاله‌هایی در باب مصیبت‌نامه آغاز می‌شود .در این مقاله‌ها از سیر آفاقی و انفسی سالک سخن به میان می‌آید. اما در یک جمله، قصد اصلی نویسنده در این کتاب شناساندن عارف و شاعر نامی ایران ـ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است

به قول خودش :"... در اوایل تدریس در دوره ای که به عرفان و شاعران عارف می اندیشیدم عطار مرا به خود مشغول کرد، عطار به دنبال حقیقت می گشت.مرا هم با خود برد. از این رو وقتی او حقیقت را فهمید، من نیز شاهد بودم. عطار حقیقت را از خورشید و ماه و ستاره می پرسید، به این دلیل ، نام کتاب را «مسافر سرگشته» گذاشتم. این کتاب در کنگره عطار ارائه شد و برای دوره ای نایاب بود.

5- -صور معانی شعر فارسی درمکتب درون نگری: تهران :       زوار، ۱۳۶۲ ،

 کتاب صور معانی در مکتب درون نگری به سبک عراقی اشاره دارد. در واقع او، سبک های شعر فارسی را به سبک خراسانی یا برون نگری ، سبک عراقی یا درون نگری و سبک بینابین تقسیم کرده است:

"...درون گرایی را می توان به 2 بخش تقسیم کرد. اول درونگرایی عارفانه و دوم آنچه مردم عادی به آن مشغول هستند. مردم ،حساس و تخیلی فکر می کنند و غم و درد و تعب در زندگانی بوفور به سراغ آنها می آید. هر انسان درون خویش به دنبال هدف است. من به آسمان نگاه می کنم ، اما درون من متوجه مهتاب است ، حال آن که مهتاب صوری است.

عارف ذهن و درونش یکی است و به ترک تعلقات دنیوی می اندیشد. او به دنبال عشق الهی است . عشق الهی است که او را راضی می کند؛ چرا که با این عشق به حق می رسد. درونگرایی با بسیاری از آیین ها و مراسم ایرانیان سازگار نیست.به عنوان مثال جشنهایی چون مهرگان ، سده ، جشن نوروز. 

اگر چه هر کس ادعا می کند، در دل به خدا بسیار نزدیک است اما این نزدیکی با نزدیکی یک عارف به خدا بسیار متفاوت است.

عارف را با جشن ، چه کار است. او در دل به هیچ چیزی فکر نمی کند، مگر رسیدن به حق و حقیقتی که در پی آن است. درونگرایی عارف او را از یک درونگرایی عادی متفاوت می کند.

جشن نوروز برای یک فرد عادی ، تجدید نیرو و روحیه ای است برای شروع کار در طول سال ، حال آن که یک عارف بدان نیازی ندارد و آنچه می خواهد فقط در انتهای راه پر مشقت او قرار دارد و جشن او آن زمان خواهد بود.

در کتابهای مختلف وقتی روحیات عارف را مطالعه کنیم ، می بینیم که همان رنجها و سلوک اوست ، که او را از یک فرد عادی متمایز می سازد.

مثلا عطار در منطق الطیر، هفت وادی عشق را مطرح می کند که عبارتند از طلب ، اراده ، کوشش ، عشق ، بی باکی ، فنا و وصال.

در منطق الطیر می خوانیم که پرندگان وقتی حاضر می شوند تا این مراحل را طی کنند، هیچکدام موفق نمی شوند. در منطق موفقیت از آن کسی است که در رنج راه ثابت قدم باشد و بر تمام این مراحل و وادی ها معرفت و شناخت داشته باشند."

6- جهانبینی عطار ،تهران : موءسسه نشر ویرایش،۱۳۷۳                                                          

 7- منظومه های درباری ایران : دانشگاه اصفهان ، اصفهان ،۱۳۴۹

8-مقاله های پراکنده ،گل افتاب ،1388

 

چند مقاله از شادروان دکتر شجیعی که مسلما اندکی از بسیار مقالات اوست:

 

1- مکتب برون نگری در شعر پارسی  ،فصلنامه:هستی دوره دوم ، سال پنجم ، شماره ۱۹ و ۲۰ ، پائیز و زمستان۱۳۸۳
2- سفری به خانه ی خدا ،وحید ،خرداد1346 ،شماره ی 42

 

3- بحثی در باره ی  معانی حرف بر ،مجله ی دانشکده ی ادبیات اصفهان ،1345،ش 2 و 3

 

4- تجلی عشق در اشعار مولوی،فصلنامه ی دانشکده ی لهیات  و معارف مشهد ،ش 14 ،1354

 

5- یک از هزار / دکتر پوران شجیعی ، کارنامه ی زرین،یادنامه ی دکتر زرین کوب، 1379به کوشش علی دهباشی

6-  قرن اضطراب ، تاریخ پژوهی » زمستان 1383 - شماره 21

 

  نمونه یی از مقالات وی:                  

                                                      (1)

                                        اوضاع اجتماعی عصر عطار

 

 

محیط اجتماعی یکی از عواملی است که سازنده اندیشه و الهام یا برداشتهای شاعر در شعrر می باشد(1).نیشابورتا قرنها پس از عطار,با همه ویرانی ها دارای بخش ها و تقسیمات وسیعی بوده است که در کتابهای جغرافیایی قدیم همواره از آنها یاد کرده اند.این تقسیمات بقایای تقسیمات عصر ساسانی و شاید هم پارتی بوده است. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری در بین سالهای 540تا 618 ه.ق زندگی میکرده,زمان تسلط ترکها بر سرزمین وسیع ایران(2). زمانی که نیشابورازمراکز مهم علمی جهان اسلام به شمار می رفت وکتابخانه های متعدد مشحون به کتب نفیس داشته.شافعیه و حنفیه در این شهرمدرسه های چندی داشتند که غالبا هر فرقه برای اثبات عقیده خود ورد گفتار دیگران به بحث وگفتگو می نشستند.در حوادث خونبار و جنگ و آدم کشیها هشت مدرسه از مدارس حنفیه و هفده مدرسه از شافعیه ویران گشت.ابن اثیر در حادثه سال 557-556 ه می نویسد:نیشابور که یکی از بزرگترین شهر های دنیای اسلامی از جهت مرکزیت علمی بود در فتنه غزها چنان ویران گشت که حتی دو تن در آنجا نماند.

در همین زمانها بود که شهاب الدین حبش بن امیرک سهروردی را که از نوادر ایام بود در حلب کشتند(587ه)و کتابخانه رکن الدین عبد السلام را در آتش سوزاندند و خود او را به سبب جمع آوری کتابهای فلسفی به زندان افکندند(622-575)و به روایت شهاب الدین فرمان خلیفه الناصرالدین احمدبن المستضیئی(632-539) عده ای از کتب فلسفه و نسخه های شفای بو علی را در شوراء بغداد به آب شستند و به آتش سوزاندند.شعرای بزرگ عارف مسلک ما نیز به علوم عقلی و فلسفی اعتقادی نداشتند,آنها را علم رسمی و سر به سر قیل وقال می دانستند.عطار نیز از آن جمله است.با مدعیانی که پیرو عقل و تابع دلیل و برهان منطقی بودند وآرای فلسفی فلاسفه یونان و فارابی و ابن سینا را اصلی ثابت می دانستند و  بر آن بودند که به علوم یونانی نه می توان چیزی افزود ونه چیزی از آن کاست,مخالف بود.و با روش صوفیانه می گفت: حکمت باید از دل باشد نه آنکه تقلیدی باشد:

حکمت ونظمی که نه ذاتی بود                               نیک ناید حرف طاماتی بود(3)

عصر و محیط اجتماعی که عطار در آن زاد و زیست با عصر و محیط ما هشتصد سالی بیش فاصله ندارد اما بین عصر و محیط ما , با عصر و محیط آرمانی او , فاصله ای که هست بمراتب ازین حد بیشترست. عصر و محیط آرمانی او , عصر و محیط صحابه , تابعین صحابه و تابعین آنهاست – عصر و محیط زاهدان معرض از دنیا , عصر و محیط واعظان معترض بر تجمل ها و افزونی طلبی ها , و عصر و محیط صوفیان صدق و صفاست . دوره یی است که در آن حاکم دماوند , شبلی , وقتی از شغل خویش کناره می گیرد به دور و نزدیک ولایت راه می افتد از خود رد مظالم می کند , و به خاطر آنچه کرده است یا نکرده است از مردم حلالی می طلبد . عصری است که در آن یک راهزن تبهکار , فضیل عیاض , ناگهان تحت تاثیر آیه یی از قرآن کریم چنان صادقانه توبه می کند که در اندک مدت در ردیف صدیقان عصر قرار می گیرد .

دوره یی است که در آن حجاج بن یوسف بیش از سایر حکام ما قبل و ما بعد خویش در بیرحمی افراط نمی کند اما روح عصر چنان صاف و شفاف است که او را به خاطر آنچه قرن ها قبل و قرنها بعد از او شیوه سلوک عادی فرمانروایان مقتدر بوده است , نشانه لعنت و نفرین می سازد . دوره یی است که هارون خلیفه , در آن بیش از سایر فرمانروایان ادوار  , در عشرت و تجمل غرق نیست اما تلقی عصرش از آن مایه عشرت جویی و تجمل پرستی او به قدری با نفرت و کراهت همراه است که فرمانروایی خود کامه او در دنیای هزار و یک شب , افسانه افراط گرایی و تجمل پرستی بیهوده جلوه می کند و در عصر و محیط آرمانی عطار که روح او در لحظه های خلوت و فرغت جز در آن قرار نمی یابد پارسا زنی چون رابعه عدویه هست که از محبت حق پروای محبت رسول را ندارد , بشر حافیی هست که بر خاک زمین پبرهنه قدم می نهد تا بساط فرمانروای عالم را به پای خویش لگد نکند و نیالاید . عصر و محیط آرمانیی که در آن توبه کاری چون حبیب عجمی , به چنان مرحله یی از اخلاص می رسد که بی پروا پای بر آب می نهد و به آن سوی آب می رسد . با یزید ی هست که بر سر کوی او ابلیس را بر دار می کنند  , چرا کسی از اهل بسطام را که قلمرو اوست وسوسه کرد (تذکره / 175). در چنان حالی که او در محیط آرمانی خویش می زیست اشکالی نداشت که ابوسعید ابوالخیر شب ها خویشتن از سر چاه فرود آویزد و ختم قرآن کند (تذکره / 804). مانعی نبود که وقتی حسین حلاج را می کشند و می سوزند از خاکستر او آواز انا الحق برآید و در وقت قتل هر خون که از روی بر زمین می آید نقش انا الله از آن ظاهر گردد.

اما دنیایی که او در آن می زیست ا زدنیای آرمانیش فاصله بسیار داشت. در آن ایام دیگر طریقه قدما از یاد رفته بود و کسانی که در بین خلق به عنوان زاهد و عابد و عارف و صوفی شناخته می شدند, غالبا جز در ظاهر حال و در تکرار اقوال با قدمای آنها هیچگونه شباهت نداشتند, هر چند روزگار از آنها بکلی خالی نبود اما اشرار الناس اخیار الناس را از خاطرها برده بودند, آنها که خود را مدرس یا مذکر می خواندند فقط خود را و خلق را فریب می دادند. عارفان جز گردنهای سطبر و سرهای پر سودا چیزی نداشتند.صوفیان از آنچه لازمه تصوف واقعی بود فقط اشتهایی داشتند که صوفیان را به پرخوری و شکم بارگی مشهور می کرد. بزرگان اهل طریق متواری بودند و عزیزان حق به خواری افتاده بودند(مصیبت نامه /61). استبداد سیاه بر احوال عالم حاکم بود و همه چیز حتی شریعت به حکم اهل قدرت محکوم بود.که می توانست با عالم درون پیوندی پیدا کرده باشد و آنگاه دنیای سیاه آلوده به جهل و فساد را در پیرامون خود ببیند و از دلزدگی به دنیای آرمانهای فراموش گشته  روی نیاورد؟ دنیایی که عطار در آن میزیست بازمانده دنیای سنجر و غلامان بود که در آن هیچ تبهکاری برای فرمانروا ممنوع و مکروه شمرده نمی شد. دنیایی بود که محمد خوارزمشاه از علاقه  به صوفیه دم میزد و مجد الدین بغدادی صوفی بزرگ عصر را به یک حکم در امواج جیهون غرق می کرد.خلیفه وقت ناصر الدین الله زنان حکام را می ربود و به حرمسرای خویش می بردو در بغداد خلافت رسول خدا را به سلطنت مستبدانه تبدیل می کرد.دنیایی آشفته , خون آلوده و گنهکار بود. مرو و نشاپور در دست غز گرفتار بود, سمرقند با ترکان خوارزم می جنگید; غزنه بدست غور عرضه کشتار و حریق می شد; حکام و عمال آنها عرصه خراسان را عرضه تاخت و تاز دائم خویش کرده بودند ; و  چیزی که  پامال و هدر بود خون و مال ضعیفان بود –خون و مال مردم بی پناه که زیر دست و پای سپاهیان از همه سو معروض تعدی و بیرسمی بودند و فریادشان به هیچ جا نمی رسید. در سراسر خراسان,  که حیات عطار و همگنانش در آن می گذشت, صاحبان اقطاع در قلمرو خود پادشاهان کوچک اما مستبد و خود کامه بودند. خاندانهای بزرگ فقیهان عصر در حوزه ولایت خود نوعی دستگاه خلافت به وجود آورده بوددند. استبداد , همه جا عنان گشاده, کور و بی شرم و فاقد ترحم و امان بود-هیچ گونه منازع و معارض را هم تحمل نمی کرد. انتقاد نا مقبول و اعتراض غیر مسموع بود- و بشدت سرکوب می شد.

با این حال دنیای مستبد خود کامه که در آن عطار عمر به سر می آورد از دنیایی که هشت قرنی بعد از او شکل گرفت لامحاله از برخی جهت بهتر بود. در عصر او استبداد هنوز به قلمرو درس و بحث و کتاب نفوذ نکرده بود. در عصری که عطار می زیست فکر آزاد , مطرح نبود اما اگر بود, قدرت حاکم مبارزه با آن را بر عهده خود نمی یافت و فکر در بطون متون می ماند. جز به ندرت نشر نمی شد و بسا که تدریجا می مرد  و فراموش میشد. هشت قرن بعد از او , استبداد خرده نگر یعوانانش را در مقابل فکر- آزاد یا غیر آزاد- سد ساخت. این سرکوبی فکر, با اختراع چاپ, قرنها بعد از او تدریجا همه جا گسترش یافت و به صورتهای گونه گون " انکیزسیون" مجال ظهور پیدا کرد. هر جا فکر آزاد پیدا شد اصرار داشت که من حرفی دارم و باید آن را با خلق ابلاغ کنم . اما آنچه استبداد در مقابل فکر آزاد به وجود آورد مدعی بود که آن حرف مصلحت عام نیست و نباید بر سر زبانها بیفتد. این مدعی می گفت دنیا بهمین صورت که هست برای من خوش است , و فکری که در مقابل آن بود می گفت کسانی که دنیا به همین صورت که هست برای آنها خوش نیست, نباید آن ر ا تحمیل کنند . این کشمکش بین " فکر" و " ضد فکر" هنوز در همه جا باقی است و اگر هشت قرن بعد از عصر عطار , هنوز فرهنگ دنیای بعد از او چند صدایی باقی مانده است, این مزیت را به کشمکش فکر و ضد فکر مدیون است.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

(1) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73

(2) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73

(3) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن

 

 

                                                               (2)

                                               بضاعت راه حق
عطار بضاعت راه وصول به حق راسوز و درد میداند و میگوید:
ترا سوز جان و درد دل بسیار باید تا بآستان حق راه یابی.آهی که از سر دردی برآید تا پیشگاه وی خواهد رسید و این آه است که کارگر واقع می شود.و تو تا صاحب درد نباشی در صف مردان جای نخواهی گرفت.
هر که را این حسرت و این درد نیست
خاک بر فرقش که این کس مرد نیست
هر که را این درد دل درهم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

شیخ از درد بی درمان و زاری و تضرع و گریستن و خون فشاندن زیاد صحبت میکند و می گوید:
آدم به سر کار آگه گردید و بدین جهت قصد دنیا کرد و خون گریست.اگر تو فرزند اوئی کم از ابر مباش و خون گریه کن.

نرگس چشمت گر آرد شبنمی
نقد گردد آب رو یت عالمی
قطره اشک تو در سودا و شور
آتش دوزخ بمیراند بزور

هر کس خواهان درد نباشد از درخت عشق برخوردار نخواهد شد.
گر تو هستی مرد عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه

از دیوانه ای پرسیدند درد چیست؟گفت آنچه بی آن نیاسائی مانند کسی که دستش بریده باشد و یا آنکه ده روز تشنه باشد و یا همچنان کسی که وی را درد طلب باشد و بخواهد اسرار بر او آشکار گردد .درد آنست که چیزی بخواهی و ندانی که آن چیست.

ندانی آن و آن خواهی همیشه
ندانم کین چه کار است و چه پیشه
جز آن هر چت بود باشد همه هیچ
گر آن خواهی و این خواهی بود پیچ

شیخ میگوید: درد سبب وصول است کسی که درد ندارد و خون نمی خورد بمطلوب مطلق نمی رسد.

اگر از پای تا سر درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی

در اینجا سخن گوته بخاطر میرسد: آنکس که هیچگاه نان به اندوه نخورد و نیمه شب را چشم براه فردا بزاری سپری نکند هیچگاه شما را ای نیرو های آسمانی نخواهد شناخت

حدیث دل..
دل که لطیف ترین عضو بدن انسان است نزد عرفا مقام والایی دارد زیرا تجلی گاه حق است بحریست که دو جهان در آن جای دارد.انعکاس عالم کبیر در عالم صغیر است عارف وقتی دل را شناخت بمقامی میرسد که هر چه بخواهدبنیروی قدرت حق می تواند بیابد.یعنی اراده او با اراده حق هم عنان می شود.


ابوبکر واسطی به دیوانه خانه ای رفت دیوانه ای دید که شادی کنان پای می کوبید و دست می افشاند و خوش می رقصید و از باده جنون سرمست بود واسطی بدو گفت: با این بند سختی که بر پای داری از چه چنین شادی و پای کوبی میکنی؟ای بنده ی در بند آزادیت از چیست؟ دیوانه زبان برگشاد و گفت:ای شیخ اگر پایم در بند است دلم در بند نیست پایم را بستند اما دلم را نتوانستند به بند کشند.دو عالم دریائیست که نام آن دل است و تو در این دریا پای در گل مانده ای
 

به بحر سینه ی خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی


صد جهان در دل تو نهان است جهانی که در آن مرغ از بیضه...
سرای از سنگ...
انگبین از زنبور...
شیر از بز...
و می از انگور بدست نمی آید.

نه مرغ از آتش بریان میگردد و نه خوراک های الوان از پختن حاصل می شود.از هیچ همه چیز پیدا میشود و به اسباب و ابزار نیازی نیست خریدار هر چه باشی و آرزوی هر چه بنمائی در آنجا پدیدار میشود و به آسانی بدست می آید.در این صورت ای انسان با این قدرتی که تراست و این نیروئی که در دلت نهفته است خود را به چشم حقارت منگر.

توئی جمله ز آتش چند ترسی
دلت عرش است صورت هست و کرسی
چو دل اینجا زعشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی

یک روز در بغداد بازاری آتش گرفت همهمه و غوغایی برپا شد پیرزالی در کنار این بازار خانه داشت و در میان این آشوب و بلوا عصا زنان سوی خانه اش میرفت. بدو گفتند: ای پیر کجا می روی؟خانه ات طعمه حریق است. پیرزن جواب داد: خداوند خانه ی سنگی و گلی مرا نخواهد سوخت.

چو سوخت از غم دل دیوانه ام را
نخواهد سوخت آخر خانه ام را

شیخ از حدیث دل و عشق و مناسب اندو مکرر سخن به میان میآورد حکایت میکند که روباهی بدام افتاد مکر روبهانه برای نجات جان خود بکار برد خود را مرده ساخت و بر زمین انداخت.صیاد چون او را مرده یافت از منافعش چشم نپوشید دو گوش روباه را برید و گفت اینها روزی بکارم می آیند روباه بخود گفت: ترک غم گیر جانت زنده باشد.صیاد دیگری آمد و گفت: زبانش مرا به کار آید و زبانش را برید.سومی آمد و گفت: دندان های او بکار من میخورد.روباه که همچنان چون مرده بر زمین افتاده بود و در دل می اندیشید که :زندگی بی گوش و بی دندان و بی زبان هم ممکن است.

دگر کس آمد و گفت اختیار است
دل روبه که رنجی را بکار است

روباه چون نام دل شنید جهان بر چشمش تاریک شد و گفت: با دل نمی توان بازی کرد.اکنون وقت حیلت است و بصد مکر و حیله از دام صیاد بجست.

حدیث دل حدیثی بس شگرفت است
که دو عالم حدیث دل گرفتست

سلطان محمود غزنوی روزی از ایاز پرسید: آیا در دنیا پادشاهی را می شناسی که سلطنتش با عظمت تر از سلطنت من باشد؟ ایاز گفت آری! پادشاها ملک و مملکت من از تو عظیم تر و وسیع تر است شاه پرسید: دلیلت بر این مدعای نادرست چیست؟ ایاز گفت: شاها تو خود بر این واقفی و میدانی که اگر چه تو سلطان این مملکت پهناور هستی اما پادشاه واقعی دل تست که در اختیار این غلام است. آیا این پادشاهی مرا بس نیست؟ و آیا عظمت سلطنت دل بیش از تاج و تخت پر نگین و جواهر تو نمی باشد؟

توئی شاه و دلت شاه و تو امروز
ولی من بر دل تو شاه و پیروز
فلک را رشگ می آید ز جاهم
که من با این بندگی بر شاه شاهم


در مقاله بیست و دوم مثنوی الهی نامه شیخ عطار آمده است که روزی پدر و پسری از کیمیا با هم گفتگو میکردند پسر میگوید ای پدر کیمیا چیست که بی آن زندگانی میسر نیست؟ بر من باز گو تا آرام گیرم. پدر جواب میدهد: اگر تو نمی دانی کیمیای عالم افروز چیست از افلاطون بیاموز.او جوهر نفس را کامل کردچنانکه تن همه دل و دل همه درد گردید و حکایت میکند که افلاطون مصمم شد اکسیر را پیدا کند پنجاه سال از مردم گوشه گرفت و بدینکار پرداخت. سرانجام از پوست تخم مرغ و موی مردم اکسیری ساخت که با آن مس را زر میکرد. چون ساختن زر را آسان یافت خاک و زر برایش یکسان گردید.روزی با دل خود گفت: ایدل بیندیش تا در جوهر خویش اکسیری بیابی و دو عالم را در راه این کیمیا ببازی آنگاه عزم جزم کرد و سالها از خلق کناره گرفت و به ریاضت نفس و مطالعه اسرار الهی پرداخت. و مدتهای دراز در اسرار بود و دلش مشغول درد کار.داروئی ساخت که زمستان ها ببدنش می مالید از سر تا پای او موی میرست.این موها دافع بدنش از سرما بودند.داروی دیگری ساخت که تابستان ها می مالید مویهای بدنش میریخت و از تف گرمای آن فصل در امان بود.داروی دیگری ساخت که هر شش سال یکبار میخورد و نیازی به غذا و طعام پیدا نمیکرد و مزاجش کاملا سالم و معتدل بود.

 

روزی ارسطاطالیس(ارسطو) و اسکندر به ملاقات او رفتندافلاطون را دیدند در غاری سهمگین از شش جهت محاط بکوه نشسته و درختی چشمه آبی پایین غار در جریان است.اسکندر و ارسطاطالیس مدتی نزد او نشستند پیر به سخن در نیامد اسکندر گفت: آخر سخنی بگو ما به طلب حکمت آمده ایم. پیر پاسخ داد: سرمایه حکمت الهی خاموشی است.
اسکندر گفت اگر طعامی می خواهی حاضر کنیم؟ پیر جواب داد: ای سلطان تنم را مبرز مگردان و جای فضول ها و پلیدی ها مکن اسکندر پرسید: چرا زمانی نمی آسائی و نمی خسبی؟ پیر صاحب دل و حکمت اندیش پاسخ داد: خواب بسیار در پیش دارم.
چو هر دم می دهندم تازه جانی
روا نبود اگر خفتم زمانی

ای پسر حال و حکایت افلاطون را شنیدی و دانستی که چگونه حکمت راهنمای وی شد.اگر تو خواهان کیمیای عالم افروز هستی از وی بیاموز
تنت را دل کن و دل درد گردان
کزینسان کیمیا سازند مردان

 

خانم دکتر شجیعی ٍشادروان دکتر افراسیابی و منصور رستگار 1350 شیراز

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز ها و سیزده به درهای کودکی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

نوروز ها و سیزده به درهای کودکی 

دیروز ،" روز 13 به در " بود  و در من نوعی شادی آشنا و دیرین وجود داشت ، دلم می خواست سر به کوه و صحراها بگذارم و در میان سبزه ها و باغها ، کودکی و جوانی گمشده را  بازیابم ،دلم هوای پدر و مادر و عزیزان از دست رفته ام کرده بود  وشهری که بهترین روزگار عمرم را در آن جا با شادی و بی غمی به سر برده بودم، راستی چرا روزگار چنین بی ر حم است  و دوران شادیها را جاودانه نمی دارد  وهمه ی آنچه را که داده است ، دیر یا زود باز می ستاند و به جای آن حسرت و غم می نشاند؟

از هفته ها قبل از نوروز  ، اوقات خوشی در دل شهر و طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ، شهر پر از بوی بها ر نارنج و گل محمدی ونسترن و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز رفته و آب زده بود.
شهر پراز سبزه هایی بود که بر سر دیوار های کاهگلی روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر ما ، با بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند، طراوتی و حال و هوایی خاص به خود می گرفت ،که این شهر همیشه خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی به چشم ما ، از یهشت هم زیبا تربود و با خود می گفتیم:
اگر فردوس بر روی زمین است،
همین است و همین است وهمین است
پیش از نوروز از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد،خانواده ها و بستگان دور هم جمع می شدند  شیرینی های خانگی می پختند  و بوی "کُماچ" - که بعد ها به نان فسایی معروف شد - و  "نان شیرین" درهمه جا می پیچید و  بازار شهر که جویی پر اّ ب از میان آن می گذشت شلوغ تر از همیشه می شدو پر  از عرب و عجم و ترک  و تاجیک  بود

،دکانهای بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم ( مر حوم حاج مروج و فرزندانش) و همچنین مغازه های مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بودند و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال ،منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،در برابر خیاطی او طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده و غیرتمند نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند . در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم حاج اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبودند .
نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. در همه جا صدای پای عید شنیده می شد و هر چه نزدیک تر می شد هیجان وذوق و شادی ما بیشتر می گشت و انتظار عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران مارا به هیجان می آورد
بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپدر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد .
شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به باغ نو معروف بودو در همسایگی باغهای حسین آباد وبی بی سید ،قرار داشت امتداد می یافت و،در شهرچهاررشته قنات موردستان ، قنات حوض ماهی و قنات فیض آباد  و .کیل آنها را مشروب می کرد و در کنار این جویها بود که مردم می نشستند و شادی می کردند.کاهو و سرکه می خوردند و ما بچه ها دنبال "گربه نوروزی " می گشتیم  و گرگم به هوا بازی می کردیم و گاهی به تل  کدیوری می رفتیم  در کنار آسیای میان تٍل به صدای آب گوش فرا می دادیم و آسمان آبی و مزرعه های  دور و نزدیک را تماشا می کردیم.

 در شب چهار شنبه سوری،زن و مرد از روی آتش می پریدند و زردی خود را به آتش می دادند واز آن سرخی می گرفتند و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیه می شد ،خانه ی ما در وسط بازار بود و درکوچه ی کوتاهی که فقط دو خانه پدری ما درآن بود که در یکی ما زندگی می کردیم و در دیگری مادر بزرگ و عمویم وجایی برای آتش بازی  در کوچه نبود لذا برای چهارشنبه سوری باید به کوچه ها ومحله ها یی  دیگر می رفتیم , محله یی که خانه ی پدر بزرگم مرحوم حاج مروج درآن جا بود و به مسجد حاج میرزا نبی نزدیک بود  ,جای مناسبی برای دیدن مراسم چهارشنبه سوری بود به آنجا می رفتیم وبه تماشای زنان و دخترانی می پرداختیم که از روی آتش می پریدند  و در تیرگی شب روی خود را بسته و گوش خویش رامی گشودند و در گوشه یی می ایستادند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران بشنوند.

روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن و حیدر جاهد - که تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت -  ما را به حیاط می کشید . با شتاب در را بروی آنان می گشودیم ،به داخل می آمدند و در تخت هایی که در حیاط بود می نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ومادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی یا دو تومانی به آنها می داد وآنان  می رفتند  و دسته یی دیگر,می آمدند و گاهی هم ,درست وقتی سر می رسیدند که خانه پر از دیدو بازدید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی  به خود می گرفت ،

مطربها از این خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، هم می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید خرج سال خود را به دست می آوردند.

 ماما و بند انداز و حمامی و سلمانی و باغبان ورعیت و شیرینی |پزهایی چون ننه ی گندم و مکتب دارانی چون بی بی ایوب و بسیاری از افراد دیگر  هم از کسانی بودند که روز عید راه می افتادند و به خانه ها سر می زدند وعید ی می گرفتند و دستمالهایشان را پر از شیرینی می کردند و می رفتند،

 بتدریج و دریکی دو روز اول نوروز ،همه ی قوم خویشها و آشنایان و همکاران پدرم ، ،به خانه ی ما می آمدند و از شیرینی های دست پخت  و لذیذ  نوش جان می کردند بچه ها عیدی می گرفتند و می رفتند و کسی نیز به فکر رژیم غذایی  و حرفهایی از این قبیل نبود.
ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی  ما نیز حکایتی دلپذیر داشت ،ما پس از دیدار ازمادر بزرگها و پدر بزرگ مادریمان که هنوز در حیات بود،برای دیدن بزرگان شهر و بستگان بزرگ تر و بسیار نزدیک  و کسانی که قبلا به دیدار مان آمده بودند با لباس و کفش و جوراب نو ,به دنبال پدر راه می افتادیم ، نخست به منزل خدا بیامرز مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا وصداقت و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با  دیدار وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود. آنگاه راه خانه ی بستگان را در پیش می گرفتیم و از دیدار آنان و فرزندانشان بسیار شاد می شدیم و ما بچه هااز برخی بزرگتر ها عیدی می گرفتیم.
دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسید و تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت و در این مدت هرگز به فکر درس ومشق و تکلیهای آن نمی افتادیم, 

من هرگز،روز های شنبه ی اول سال  را که  به تپه یی نزدیک کارخانه ی قند می رفتیم و  جشن می گرفتیم و روز" سیزده بدر " را فراموش نمی کنم ، در سیزده به در سحرگاه, با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری می رفتیم وبزرگ و کو چک ,همه ی روز شادی می کردیم , و  ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و ظهر که می شد باقلا پلو می خوردیم و تا عصر از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب،   که مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند ازراه می رسیدندو ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند،اما در پایان روز سیزده به در، تنها رنجی که داشتییم این بود که باید مشقهای مدرسه را می نوشتیم که با همه ی اصرار پدر و مادر ، در تعطیلات نوروزی ،از انجام آنها،گریخته بودیمو امروز و فردا کرده بودیم و ، تازه وقتی که ازسیزده به در،خسته و خرد ،به خانه برمی گشتیم ،به یادمان می آمد که باید برای فردا ،مشقهای مفصل خود را نوشته باشیم  ناخنهایمان را چیده و سرمان را کوتاه کوتاه اصلاح کرده باشیم وبه قول مدیر مدرسه ،خدا بیامرز مرحوم جهانگیری " سرمان را تا ته ،زده باشیم"، ناچار، گریان و خسته سه چهار ساعت را ،تا دیر وقت شب صرف این کارمی کردیم،اما  براستی صبح روز چهارده ، چه سخت بود رفتن به مدرسه ، مادر، به زور مارا از خواب بیدار می کردو با هزار زحمت راهی مدرسه می کرد ،اما گاهی هم هزارجور بهانه می ساختیم که شایدیک روز دیگر ،بر تعطیلات خود بیفزاییم واغلب هم موفق می شدیم ،خدا بیامرز دکتر پیمان ، برایمان تصدیق می نوشت که حالمان خوش نبوده است،و بدین ترتیب یک روز شاد دیگر ،را فارغ از مدرسه و درس به ما هدیه می کرد،اما اگرچه به مدرسه نمی رفتیم، ساعتی طول نمی کشید که "کل کاظم" مستخدم مدرسه ،به در خانه می آمد تا بپرسد که چرا غایب شده ایم ... به هر حال این یک روزهم می گذشت و ما چشم به راه آمدن عید سال بعد می ماندیم .

روزی که دوباره  به مدرسه می رفتیم ، بچه ها با لباسهای نو، سرهای تراشیده و  ناخن های گرفته، شاد و سرحال به مدرسه رنگ شادی و زندگی می بخشیدند.و ما باز ،انتظار عیدی  دیگر را می کشیدیم ، و چشم به راه بهاری دیگر و عیدی دوباره به تقویم نگاه می کردیم،  انتظاری که کمتر از یک سال دوام  می یافت و عید ، دوباره می آمد و مثل هزاران سال  گذشته، برای همه ی ایرانیان شادی می آورد و ما غافل بودیم که ،سالی دیگر ازعمر می گذشت  و ما یک گام به مرگ نزدیک تر می شدیم. ،. راستی چه روزهای شیرینی بود عید ها وسیزده به در ها  ی کودکی!!

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم