دکتر منصور رستگار فسائی

یادداشتهائی پراکنده از سفر شیراز از استاد باستانی پاریزی

     

 

 

شیراز در سال 1346 به روایت استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی

 

   " مدتهاست که  سرگرم نوشتن خاطرات نزدیک به چهل سال درس خواندن و درس دادن  خود در دانشکده ی ادبیات شیراز هستم و طبعاهرمطلبی در باره ی شیراز و دانشگاه  و استادان ادبیات  در شیراز، برایم بسیار جالب و خواندنی  است ، در ضمن مطالعه  ی مجله یغما ،شماره 236 مورخ  شهریور 1346 صفحات 291  تا 296  به  یادداشتهای استاد باستانی  با عنوان " یادداشتهائی پراکنده از سفر شیراز" بر خوردم که  همچون دیگر نوشته های  این استاد ارجمند ، بسیار خواندنی است   دریغ آمدم که خوانندگان این وبلاگ از مطالعه ی  این مقاله - که به جهات متعدد اینک خود ارزش تاریخی  یافته است- بی نصیب بمانند بنابر این  با افزودن چند عکس ،آن را در وبلاگ قرار دادم  ، امید است  که خوانندگان نیز چون من از آن لذت ببرند.

                                                                                                                منصور رستگار فسایی

 

 

یادداشتهائی پراکنده از سفر شیراز

قرار بود صبح دوشنبه 20 شهریور[ 1346] به شیراز پرواز کنیم،ولی به عصر موکول شد.

ساعت 6 بعدازظهر هواپیمای چهار موتورهء شرکت‌هما اوج گرفت.ساعتی بعد در تاریکی‌ شب،زیر بال خود دریائی از نور مشاهده کردیم.معلوم شد ساحل زنده‌رود است و چراغهای‌ چهارباغ.نشست و برخاست اصفهان طولی نکشید.هنگامیکه در فرودگاه شیراز پیاده شدیم‌ ،معلوم شد امکان رسیدن به جشن افتتاحیهء هنر برای شب همان فراهم نیست،زیرا نیم ساعت از شروع جشن گذشته بود و نزدیک یک ساعت تا تخت جمشید راه داشتیم.

شیراز میزبان ما نبود،مدعوین از طرف دومیزبان:تلویزیون ایران و وزارت فرهنگ‌ و هنر-دعوت شده بودند.راهنمای جشن در فرودگاه قبل از هر چیز بما گفت:ان شاء الله‌ آقایان شام خود را خورده‌اند؟همان پذیرائی مختصر هواپیما ظاهراً آقایان استادان را سیر کرده بود،زیرا همه سری به علامت تأیید تکان دادند!!

مهمانان را به ترتیب خصوصیت دعوت کرده و سپس در جای مناسب مستقر ساخته بودند، ظاهراً مهمانان تلویزیون و روزنامه‌نگاران،هتل‌ها و جاهای مرّفه‌تر را اشغال کرده بودند، بعد از آن مهمانان نیمه خصوصی در باشگاه و کوی دانشگاه که مجهزتر بود جای گرفته بودند (و استاد یغمائی و پژمان نیز درین طبقه بودند)افراد متعارف را با دانشجویان و آنان که نیمه‌ مهمان بودند-یعنی مبلغی پول(ظاهراً 60 تومان یا 80 تومان)داده بودند،ولی عنوان‌ مهمان داشتند-در کوی فرح جای داده بودند.

ما معلمان هنرکدهء هنرهای در اماتیک درین گروه بودیم.کوی‌فرح مجموعهء ساختمانهای‌ تازه‌سازی است که ادارهء جلب سیاحان برای ایام«سیاح‌ریز»(بر وزن زوارریز و تقریباً به‌ معنای آن در برابر شهرهای زیارتی)ساخته است.ساختمانها دو طبقه،هر کدام دارای شش‌ هفت اطاق بزرگ و یک آشپزخانه،هر اطاق باوان و حمام و مستراح(البته فرنگی)و روشوئی‌ جداگانه بود.

این ساختمان‌ها هنوز ناتمام و در بیابان برهوت واقع در شش کیلومتری بیرون شهر واقع است،با عجله شغالها و توره‌ها را بی‌خانمان کرده جای آنها را به ما سپرده بودند.

تخت‌خوابها و پتوها را از سربازخانه آورده بودند،ملحفه‌های تمیز که تازه از توپ پارچه‌ قمیص جدا شده و اطراف آن نادوخته بود خواب را به چشمان ما فرو کرد.تازه، در این‌ موقع بود که با خود گفتیم خوب شد جناب دکتر هشترودی از قبول دعوت خودداری کرد و با ما همسفر نشد.

صبح برای مقاومت در برابر آفتاب تند شهریورماه ،پشت شیشه‌ها را کاغذ چسباندیم و برای‌ آنکه گرد و خاک روی آجرها برنخیزد، سطح اطاق و کنار تخت‌ها را با روزنامه فرش کردیم‌ و زندگی اردوئی شروع شد.به آقای دکتر کریمی استاد هنرکده هنرهای دراماتیک گفتیم، شکایت ما را به آقای شاکی تلویزیون برسان.او گفت:خود آقای شاکی هم شکایت دارد.1

1-برنامه‌های شاکی را خود آقای کریمی اجرا می‌کند.

آقای پورتراب عضو شورای موسیقی و معلم وزارت فرهنگ و هنر با آقای منوچهر شیبانی‌ نقاش و طراح و شاعر و معلم هنرکده در انتظار رسیدن آقای ژاوه و تقسیم ژتون ناهار به بحث‌های‌ هنری پرداختند،من به یاد خاطرهء بیست و دو سال پیش افتادم که در جزء محصلین دانشسرای‌ مقدماتی پسران کرمان،ایام نوروز برای گردش عید به شیراز آمدیم(نوروز 1325)،در حالی که نه تخت بود و نه پتو و نه جای استراحت،اما دمی آرام نداشتیم و ظرف چند روز تمام شیراز را زیر پای گذاشتیم،ولی امروز در انتظار برنامهء غذائی و اتوبوس و راهنما و بهر حال در تردید این مانده‌ایم که کجا برویم و چگونه با انرژی کمتر،جای بیشتری را ببینیم، خط سیر درست کنیم و سایه را انتخاب کنیم و بالاخره کارها و حالاتی از خود نشان دادیم که از علائم پاگذاشتن به سن است.زیرا به قول معروف«پیری از آن روز شروع می‌شود که آدم‌ به انتخاب کردن دست بزند"

تنها دلخوشی و لذت ما،شور و شعف و نشاط دانشجویان هنرکدهء هنرهای دراماتیک و سایر دانشجویان مهمان ‌کوی فرح بود که شب‌وروز پای می‌کوفتند و دست می‌افشاندند،و پیاده و سواره وقت‌وبی‌وقت همه کار می‌کردند و همه چیز می‌خوردند و همه جا می‌رفتند،در واقع زندگی 7 روزهء کوی فرح اگر یک زندگی اردوئی نیم نظامی بود،لااقل این مزیت را داشت که چند تن معلم در میان شاگردان‌شان،از نشاط و شور آنان لذت می‌بردند.دراین‌ میان تنها خوابگاه دختران سازمان خانهء جوانان در جوار ما حالت استثنائی داشت و کوشش‌ می‌شد لااقل بعد از ساعت 11 شب،سروصدای آنها خاموش شود.

روزی،دکتر آریان‌پور از دکتر محجوب خواست که شعری مناسب وضع بخواند و دکتر محجوب که بی‌اغراق قسمت اعظم دیوان سعدی و بیشتر اشعار معروف شعرای بزرگ را از حفظ دارد،این قصیده سعدی را خواندن گرفت و من و آقای دلشادیان،بیاد 23 سال پیش که‌ با هم به عنوان دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی بدیدن شیراز آمده بودیم،گوش کردیم:

دریغ روز جوانی و عهد برنائی         ‌ نشاط کودکی و عیش خویشتن رائی

‌ سرفروتنی انداخت پیریم در پیش‌        پس از غرور جوانی و دست بالائی‌

دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچید       ستیز دور فلک ساعد توانائی‌

زهی زمانهء ناپایدار عهد شکن‌           چه دشمنی است که با دوستان نمی‌پائی

‌ که اعتماد کند بر مواهب نعم‌ات‌           که همچو طفل .نبخشی و باز بربائی

‌ به زارترگسلی هرچه خوبتربندی   ‌     تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرائی‌  

شکوه پیری بگذاروفضل وعلم‌وادب    ‌ کجاست عیش جوانی‌وجهل خودرائی

‌ زمان رفته نخواهد به گریه باز آمد      نه آب دیده،که گرخون دل بپالائی‌

همیشه باز نباشد در دو لختی چشم‌        ضرورتست که روزی به گِل بیندائی

‌ برادران تو بیچاره در ثری رفتند        تو همچنان ز سر کبر بر ثریائی‌

 خیال بسته‌وبرباد عمر تکیه زده‌          به پنجروز که در عیش و در تماشائی‌

 ببخش بارخدایا بفضل‌و رحمت خویش ‌ که دردمند نوازی و جرم بخشائی

*** جشنهای هنری از ساعت 4 بعدازظهر هر روز شروع می‌شد و در جهت‌های گوناگون تا نیمه شب ادامه داشت،ازینجهت بسیاری از برنامه‌ها را همه کس نمی‌توانست تماشا کند،نمایشگاه‌ نقاشی و چای‌خانه حافظ و نمایشگاه کارهای دستی نیز ساعتها وقت بینندگان را بخود مشغول می‌داشت.

جشن شیراز مجمع اضداد بود.موسیقی باخ در پای ستونهای تخت جمشید و ویلن‌ یهودی منوهین در کنار تصویر برجستهء سپاهیان خشایارشا ،ترنم داشت،تعزیه حُّربن یزید ریاحی را هم که تعزیه خوانان یزدی اجرا می‌کردند، در استادیوم حافظیه داشت.از قضا این تعزیه بسیار جالب اجرا شد.من که پدرم نزدیک شصت سال تعزیه گردان ونقیب تعزیه‌ و واعظ پاریز بود،و خودم سالهای اول عمر را همقدم او درین تعزیه‌ها بوده‌ام و اکنون هم‌ در واقع سیاست‌ شمرهای تاریخ را در دانشگاه تعزیه گردانی می‌کنم،شاید بتوانم قضاوت کنم که‌ انجام مراسم تعزیه بسیار طبیعی وجالب و دقیق صورت گرفت.اشعار میربکاء در حد بلاغت و رسائی‌ بود،تناسب و شکوه ابن زیاد و ابرام او در انجام مقصود،حالات تردید شبانهء ابن سعد و بالاخره اتخاذ تصمیم قاطع،هروله و فریاد قهرمانی شمر،و پشیمانی در آن لحظه‌ای که دیگر تصمیم گرفته شده بود و خودگوئی که چه نانی برای خود پخته،آنقدر طبیعی و جالب بود که در همه تأثیر گذاشت.آمد و رفت اسبها،سلاحهای نظامی،استفاده از طبل‌ها و شیپورها و کرناها بسیار طبیعی نشان داده شد،تنها نقص طبیعی این تعزیه به عقیده من عدم حضور نقیب و ناظم البکاء در مجلس بود.

همه میدانیم که این نقیب‌ها و ناظم البکاءها(که در واقع سوفلور معرکه بودند)علاوه بر تنظیم و ترتیب کار،خودشان هم گاهگاهی گریزهای مخصوص بخود داشتند و با خواندن اشعار و ابیات و بیان کلماتی گاهی شکوه معرکه را چند برابر می‌کردند و پایان تعزیه را هم با ادای جمله«بر قاتلان ابی عبد الله لعنت باد»اعلام می‌داشتند،چنین‌ کسی در این تعزیه نبود.مگر اینکه جناب مهندس قطبی مدیر جوان و تازه نفس و فرخ‌ غفاری را که شب‌وروز برای نظم و نسق این جشن بزرگ از کشش و کوشش باز نمی‌ایستادند، نقیب البکاء حساب کنیم!

*** برنامهء موسیقی خارجی را به تفاوت اشخاصی رفتند و دیدند،درین میان موسیقی هند و ترکیه از سایرین گوی سبقت را ربود.اما موسیقی ایرانی،در حافظیه و در ساعات آخر شب‌ شکوهی دیگر داشت.مزار حافظ نور باران بود و غزلیات حافظ و سعدی به تناوب خوانده‌ می‌شد.اطراف حافظیه را دورتادور مشعل‌هائی افروخته بودند و بوی گلهای رازقی و اطلسی‌ اطراف را گرفته بود،قوامی در اجرای برنامه‌های خود کاملا موفق بود،خصوصاً آن شب که‌ در پردهء چهارگاه این غزل نازنین را رندانه به آوای گرم خواند:

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست          ‌ ساقی کجاست؟گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت   خوش  که  دست  دهد  مغتنم   شمار          کس را وقوف نیست که پایان کار چیست؟

پیوند عمر   بسته  به  موئی  است      هوش‌دار         غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟

راز  درون   پرده ، چه داند   فلک؟    خموش           ای مدعی نزاع تو با  پرده ‌دار    چیست‌

 سهو   و خطای بنده ، گرش  اعتبار    نیست‌            معنی عفو و  رحمت   آمرزگار   چیست‌

 زاهد شرآب   کوثر   و حافظ   پیاله  خواست‌           تا  در  میانه  خواسته   کردگار   چیست؟

من نمی‌دانم این آقای قوامی شهرت قدیم خود را چرا رها کرد؟مردم سالها او را فاخته‌ای می‌شناختند و فاخته مرغی زیباست و خوش‌خوان و فارسی و وقتی این اسم را ادم می‌شنود دلش هوای صحرا و بیابان یا باغ‌وبستان می‌کند،اما امروز با شنیدن نام قوامی،حداقل‌ ممکن است طنطنهء قوام السلطنه برای آدم تداعی شود!

من به عالم ِدل،می‌دیدم روح حافظ را که بر بالای درخت کاج تنومند مقبره‌اش، در آن‌ دل شب می‌چرخد و به استاد کریمی خواننده آفرین می‌گوید،هنگامیکه در نوا می‌خواند:

                 صلاح کار کجا و من خراب کجا         ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

و لابد در همان احوال آفرین،به حنجره پروانه و عهدیه و نوای کسائی میکرد و طلب قوتی‌ برای انگشتان استاد طهرانی و حافظی ساززن.

*** برنامه‌های سینما را خیلی از آنها که پایشان از سن 35 سالگی گذشته است کمتر دیدند.

ما«ریش‌قرمز»ژاپنی را نیمه‌کاره رها کردیم،گفتند جایزه را این فیلم چهار ساعتی پرشوروشر ،که در عین حال انواع مصائب و بدبختی‌های بشری و سگ جانی آدمی را حکایت میکرد، برده است.بدبختی‌های آدمی در هر نسلی کم بوده است که آنها را به صورت فیلم جاویدان کرده‌ و برای نسل‌های بعد ذخیره کرده‌اند،لابد اجداد بزرگواری که امروز ذخیرهء آب‌ونفت‌ سه نسل آینده را دارند ،از زیر زمین خارج می‌کنند و می‌سوزند و می‌آشامند،  باید ذخیره‌ای‌ در ازاء آن برای فرزندان و آیندگان بگذارند،گویا ذخیره‌ای بهتر از مظاهر نکبت‌وفلاکت‌ نسل مفلوک ملیونها جمعیت درهم‌وبرهم چین و ژاپن و هند ندارند.

*** برنامهء شعر خوانی بر مزار حافظ در دو روز انجام شد:مجلس اول عصر جمعه 24 و مجلس دوم عصر یکشنبه 26 شهریور بود.این را عرض کنم که حضور در برنامه‌ها در برابر نشان دادن بلیط انجام می‌گرفت،البته بلیط مهمانان را سازمانهای دعوت کننده، پول آنرا داده بودند و اشخاصی هم بلیط هائی خریده بودند.برنامه‌های موسیقی و فیلم تخت جمشید و غیر آن حتی بلیط های هزار ریالی هم داشت.

لطفی که شده بود این بود که بهای بلیط برنامه شعرخوانی را(20)ریال قرار داده‌ بودند،معلوم شد بهرحال شعر،ولو برمزار حافظ و در شهر شیراز و از دهان ژاله کاظمی و پروین مرتضوی و ایرج گرگین و مرتضی اخوت و انور هم خوانده شود،باز شعر است،نه فیلم و نه موزیک و نه نقاشی و نه تعزیه!جالب‌تر از هر چیز آنکه آخر کار معلوم شد، همین بلیط دو تومانی‌ را هم برداشته‌اند و حضور آزاد بوده است.

اما بهرحال حضور جمعیت کثیری در سه طرف مزار حافظ و پرشدن تریبونهائی که تازه‌ براطراف آن ساخته بودند، بسیار دلگرم کننده بود.روز اول من چند لحظه‌ای دیر رفتم‌ درِ حافظیه را بسته بودند.زن زیبائی اصرار داشت که وارد مجلس شعر شود،نگهبان به بهانهء اینکه آن زن طفلی همراه دارد، ممانعت داشت.من شاهد بودم که قریب ربع ساعت، کشاکش‌ لفظی و بیانی و بالاخره تندی و بگوومگو بین زن و

 پاسبانان در جمع شده بود،اصرار طرفین‌ مایهء تعجب همه شد.من بیش از سایرین متعجب بودم،تعجب اینکه زنی با چنین مایه جمال‌، بجای اینکه به سینما برود یا گردش کند، یا بخانه خویش باز گردد،ربع ساعت حاضر شده است‌ اینهمه مجادله و ایستادگی و خواهش و تضرع انجام دهد،برای چه؟برای اینکه برود وچرت‌پرت جمعی که خود را شاعر می‌دانند ،گوش کند؟بنده چون خودم را اهل بخیه میدانم‌ (هر چند درین مجمع شرکت بیانی نداشتم بلکه شرکت سمعی و بصری داشتم)خیلی خوشوقت‌ شدم که هنوز هم شعر چنین طرفدارانی دارد.البته ظاهراً چنین منظره‌ای را تنها در شهر شیراز می‌توان دید.

درین دو مجلس شروع کلام با گفتار سعدی و حافظ بود و سپس از ایرج میرزا،بهار،نیما،اشتری،پروین،

مسعود فرزاد،رعدی آذرخشی،رهی معیری،امیری فیروز کوهی،‌ گلچین گیلانی،فریدون توللی،احمد شاملو،آینده،محمد زهری،سیاوش کسرائی، فریدون مشیری،سیمین بهبهانی،مهدی اخوان ثالث،سهراب سپهری،نصرت رحمانی‌ منوچهر آتشی،منوچهر نیستانی(همشهری لطیف طبع خودمان)و فروغ فرخزاد خواندند و آقایان پژمان و یغمائی و شهریار و دکتر خانلری و مهدی حمیدی(با شعری محکم ولی‌ مفصل)،هوشنک ابتهاج(سایه)و فریدون مشیری و یداللّه رویائی خودشان، شعرشان را قرائت کردند.درین میان،امیر الشعراء نادر نادرپور و استاد شهریار دو یار شعر خواندند.غزل عماد خراسانی که توسط ایرج کیارش در میان شعرها در مایهء ابو عطا خوانده شد،روحی‌ دگر به مجلس داد:

           دوستت دارم و دانم که توئی دشمن جانم‌      از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست،ندانم؟

استقبالی که از شعر گرم مشیری و هوشنگ ابتهاج(سایه)به عمل آمد و تأثیری که شعر نو این دو تن در حضار کرد معلوم داشت که بهرحال راه‌ نو اگر درست طی شود،امیدی‌ به آینده شعر میدهد.هم‌چنانکه شعر سیمین و پژمان و فرزاد و توللی در بحور کهن،مطلب‌ نو می‌آفریند،روح‌کهن و مایهء متلائم شعر قدیم فارسی را هم دربحور تازهء امثال مشیری و نیستانی و آتشی توان یافت.هر شعر با دست زدنهائی ختم می‌شد که بعضی حسب المعمول بود.

من روح بلند حافظ را باز، از فراز کاج‌تنومند کنار قبرش می‌دیدم در حالیکه می‌خواند هر که‌ خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بخوان و بدون اینکه اظهار تألمی کند ازینکه چرا بعضی ازین شعرها را برمزار او خوانده‌اند.در عین حال به پیروپفتال‌ها اشاره می‌کرد که از دست‌ زدن خودداری نکنید،زیرا روزگار روزگار ملا نصر الدین است:ملا هر وقت در کوچه‌ طفلی خردسال را می‌دید،بی‌جهت و بدون مقدمه او را به گوشه‌ای می‌برد و چندان می‌زد که‌ طفل به گریه می‌افتاد و مردم می‌آمدند و او را خلاص میکردند.

روزی یکی از ملا پرسید:فلانی،این اطفال چه بدی به تو کرده‌اند که بی‌مقدمه‌ و بی‌جهت آنها را میزنی؟

ملا گفت:آخر شما نمیدانید.این فلان فلان شده‌ها آمده‌اند و معنی آن اینست که‌ ما باید برویم!

اما به هر حال اعجاز کار وقتی مشاهده میشد که در همین روزگار،مصراع«مزرع‌ سبز فلک دیدم و داس مه‌نو»حافظ به صورت نگینی درخشان در انگشتری بهترین شعر مشیری می‌درخشید.

تنها جائی که گمان کنم،روح حافظ،با تمجمجی شاعرانه و گوشه چشم بدان نظر افکنده باشد،حضور استاد پژمان و دکتر خانلری و شعرخوانی آنان بر گور حافظ است، لابد حافظ بزبان حال به آنان مگیفت؛از تهور شما که غزل خودتان را برمزار من خواندید، گله‌ای ندارم،اما روز قیامت در باب تصحیح دیوانم،چند کلمه‌ای با شما گفتگو خواهم کرد.

*** سعدیه به علت اینکه دور از شهر است،از بعضی مزاحمت‌ها،مثل برنامه شعرخوانی‌ و غیر آن-در امان است.رندان زاویه‌جو به سعدیه پناه می‌برند و با روح او حالی دارند.

یک روز صبح به سعدیه رفتیم و 5 ریال دادیم و حوض ماهی را هم دیدیم.در واقع روی‌ آب سعدیه را کاشی کرده در گذاشته‌اند و 5 ریال ورودیه می‌گیرند.قنات پر از ماهی است.ظاهراً از نانهائی که مردم به آنها می‌دهند ،اینقدر درشت شده‌اند،دو سه سال پیش،در همین‌ مجلهء یغما،در مقالهء اقلیم پارس،من پیشنهاد کردم که این شعر سعدی را بنویسند و در کنار این پایاب نصب کنند،خوشبختانه در بالای آن جای کتیبه هست،باز پیشنهاد میکنم که غزل‌ معروف سعدی یادتان نرود که گفت:

            ”... بسیار سالها به سرخاک ما رود         کاین آب چشمه آید و باد صبا رود...

من حتم دارم که این شعر را سعدی برای سنگ قبرش گفته و برلب همین‌آب گفته و وصیت کرده اینجا دفنش کنند و برمزارش بنویسند.من حتم دارم.

*** شمال شهر شیراز تبول لشکر شیراز و دانشگاه شیراز است.دانشگاه عظیم شیراز در تمام شهر سازمانهائی دارد،دانشکده پزشکی که مرکزکار دانشگاه است دربهترین‌نقطه‌ شهر قرار دارد.

سلف‌سرویس(محل غذا خوردن)در همینجاست و در همین‌جا بود که ما هر روز صف می‌کشیدیم و قوت روزانه را از دست موکلان روزی دریافت می‌داشتیم،.بسیاری از مراسم در سالن دانشکده‌ادبیات انجام‌ می‌شد.دانشکدهءادبیات در کنار حافظیه قرار دارد،کتابخانه عظیمی داشت.

  

 شادروان دکتر نورانی وصال

ساعتی در اطاق آقای دکتر نورانی وصال سرکردیم،آقایان سامی معلم تاریخ قدیم و دکتر یارمحمدی، دکتر خوب‌نظر نیز بودند،معلوم شد،برنامه‌های عظیمی از جهت توسعهء دانشکده‌ها در دست اجزا است‌ در کتابخانهء آنجا بهترین مجلات خارجی را درباب مسائل شرقی توان دید.تنها یک آزمایشگاه‌ دانشکده فنی آن 700 هزاردلار قیمت دارد.صدهاهزاردلار کتاب خارجی به کتابخانه‌ رسیده که درگیرودار باز کردن و فیش ساختن آنها هستند،حالا باید جناب دکتروصال و همکاران،خواننده برای این کتابخانه‌ها بیافرینند!خود دکتروصال که شاعر زبردستی‌ است،کتابخانه‌ای جالب دارد که بیش از هزار نسخهء خطی نفیس در آنست،از آنجمله‌ شاهنامه‌ای است به خط داوری که ورثهء وصال آنرا از دست غیر به قیمت چهل‌هزار تومان‌ خریده‌اند.نان استاد و دانشیار در این دانشکده در روغن است!حقوقها کافی است.و همه‌ جا صحبت از پنج‌و شش‌وهفت هزار تومان است‌1خانه در بهترین نقطه شهر به آنان‌ میدهند.بر طبق‌اظهار رئیس دانشگاه،برای هر دانشجو 27 هزار تومان در سال خرج‌ می‌شود.بی‌خود نیست که مسعود فرزاد حاضر میشود کنارهء رودتایمس را ترک کند در کنار رودخانهء خشک شیراز و آن پل عجیب‌غریب قبه‌مانند آن خانه گزیند،یا پروفسور پوپ در بیمارستان نمازی بستری شود،یا دکتر مظاهر مصفا در کنار درختهای باغ ارم تکیه دهد.

 

شادروان مسعود فرزاد

*** غروب یکی از روزها بی‌کار بودیم،به آقای افراسیابی دانشجوی دانشگاه پهلوی که‌ راهنمای ما بود،گفتیم که میل داریم باغ ارم را ببینیم،او قبول کرد و با اتوبوس ما را به آنجا برد.آفتاب غروب کرده بود و پاسبان راهنما عذرمان را خواست و راهمان نداد،با دکتر محجوب و همراهان دست از پا درازتر برگشتیم.بیست و دو سال پیش،درسفر شیراز من و هم کلاسها با درشکه به تماشای این باغ رفیتم،خاطرم هست که اطراف آن بکلی بیابان‌ و رودخانه و سنگلاخ بود،حالا بسیار آبادان و کوی دانشگاه شده است.عبرت روزگار درین‌ است که آن روزها(1325)وقتی به باغ خواستیم وارد شویم یکی از«کلاه‌سفیدها»(و به‌ قول شیرازی‌ها ترک‌ها)گفت چه میخواهید؟گفتیم می‌خواهیم سروباغ ارم را ببینم،او اجازه‌ داد،منتهی گفت به ساختمانها نمیتوانید بروید،زیرا بچه بالِ ‌خان ،در آنجا هستند!اما به هرحال سرو بزرگ را آنوقت دیدیم.در این شب هم پاسبان ما را نپذیرفت و گفت باغ را که شب است و چیزی نخواهید دید،در ساختمانها هم خانواده امیر مسکن دارند!به هر حال‌ برای کشتن وقت ناچار باز به حافظیه پناه بردیم در حالی که من زیر لب می‌خواندم:

                 به در کعبه من و دل سحری دست زدیم‌       به امیدی که درین خانه کسی هست زدیم

1-دراینجا به یاد همشهری جناب علم،رئیس دانشگاه شیراز،یعنی حضرت استاد فرزان افتادم که عمری در بیغوله‌های سیستان و بیرجند و بوشهر و...اصول بیان و ادب و فرهنگ فارسی را آموخت و اکنون خانه‌نشین است و حال آنکه از درودیوار، استاد می‌جویند و معلم می‌خواهند:

             خسرو ز تشنگی به بیابان هجر سوخت        ‌ ای آب زندگی،تو به جوی که می‌روی؟

هم‌چنین به جناب دکتر صالح رئیس خودمان،هم اشاره می‌کنم که:بنده نوازی را از سلطان محمود یاد بگیرند!

                  لاجرم دست ارادت به در پیر مغان‌ -        خادم کعبه چو در برزخ ما بست-زدیم

***

هر کس به شیراز برود حتماً موزهء پارس و شاه چراغ را نیز زیارت خواهد کرد، موزهء پارس‌ ،خانه شخصی کریم‌خان زند  بوده،آثاری که در آن است از دورانهای ماقبل تاریخ‌ تا عصر حاضر را شامل میشود،دراین میان نقاشیهای لطفعلی‌خان صورتگر(جداستاد صورتگر) و بعضی تابلوهای دیگر نفیس به نظر میرسد،مجلس بیع و شرای حضرت یوسف در حالی که‌ ترازو در دست فروشنده است بنظر من تصویری جالب و یا روح بود.یک قفسه نیز اشیاء اهدائی است از علی اصغر حکمت که در آنجا توان دید.

***شاه‌چراغ را بسیار زیبا تعمیر کرده‌اند،آئینه‌کاری آن کم‌نظیر است.کاشیها دلپذیر و روشن و به قول دکتر محجوب اصولاً کاشی‌های فارس دلگشاست.ظاهراً نخستین بار کسی در خواب دید که درین محل چراغی روشن می‌شود،شبانه رفت و دید و دانست مقبره‌ احمد بن موسی درینجاست و آنرا ساخت‌1و در دورانهای مختلف چندان تعمیر شد تا به شکوه‌ امروزی رسید.

*** یک روز صبح به دیدار نقش رستم و تخت جمشید رفتیم،مقبره شاهان هخامنشی داریوش‌ و خشایارشا و سایر شاهان هخامنشی در دل کوه کنده گشته و کتیبه عظیم و معروف داریوش در آنجاست.زیر این دخمه‌ها،تصویر شاپور و اناهیتا از زمان ساسانیان است.کعبهء زردشت که‌ قدیمترین آتشکدهء ایرانی به حساب می‌آید با تخته سنگ‌هائی به طول بیش از دو و عرض یک‌ و ارتفاع نیم‌متر ساخته شده و شکوهی عظیم دارد.( 1-هنگامی که ابو بکر بن اتابک زنگی شالده برای عمارتی حفر می‌نمود قبری ظاهر شد و شخصی تمام اندام به سلامتی اعضاء دران خوابیده،نقش خاتم او«العزة للّه احمد بن موسی» بود.واقعه را به اتابک رسانیدند،عمارتی لایق بر آان قبر بساخت...تاش خاتون والدهء...

شیخ ابو اسحق پسر شاه محمد انجوی در سال 750 هـ.تجدید عمارتش فرمود،...در سال‌ 1269 عمارتش خراب شده نواب والا حسینعلی میرزا قاجار...تجدید عمارتش فرمود، در سال 1269 باز گنبدش شکست و جناب محمد ناصر خان قاجار ظهیر الدوله تجدید گنبد نمود.(فارسنامه 2 ر 154).

 

دامنهء این کوه را ظاهراً روزگاری تراشیده بودند که تصاویر دیگر بسازند و تصاریف‌ زمان امان نداده است،اما این تابلو صاف،برای روزگار قاجار باقی ماند که مردی اصطخری‌ دهکده‌ای نزدیک این آثار را وقف بر سید الشهداء کند و وقف نامهء آنرا برسینهء این‌کوه بنگارد و تغییر دهندهء آن را لعنت کند.بالا کتیبهء داریوش که حدود 18 مملکت او را از باخذی(بلخ) تاکوشیا(حبشه)بیان می‌کند و پائین کتیبهء اصطخری و وقفنامهء آن ده پانصد درختی!

*** جشن شیراز ده روز ادامه داشت و ما بیش از 7 روز آنرا نتوانستیم بمانیم.

از جهت‌ جا و مکان البته بعضی از مهمانان راضی نبودند،زیرا غث و سمین در کار بود و از پارک هتل‌ تاکوی فرح ؛ تفاوتها داشت ولی پذیرائی رویهمرفته گرم و یکنواخت و در سلف سرویس بود که شاه‌وگدا همه از یک سفره غذا خوردند:

                     سر ارادت ما و آستان پیر مغان‌       که جام می به کف کافرو مسلمان داد.

ما با هواپیمای جت روز دوشنبه باز گشتیم و شنیدیم آقایان حبیب یغمائی و فریدون مشیری‌ روز سه‌شنبه وقتی قیافهء هواپیمای داکوتای جنگی کوچک را در فرودگاه دیده بودند،فسخ‌ عزیمت کرده و با اتوبوس براه افتادند و روز بعد تهران رسیدند.

تهران-28 شهریور 1346 باستانی پاریزی

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

شادروان علی سامی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

                                             استـاد على سامى

 «عاشق بى‏قرار فارس»

 

«همکار سخت‏کوش من، آن سامى بصیر
از شاخ علم، بس ثمر پر بها گرفت
عمر عزیز بر سر این معرفت نهاد
تا در قلوب قوم هنر دوست، جا گرفت
پاسارگاد، شاهد این خدمت است و جد
کز پیش چهره، پرده ظلمت فرا گرفت»
"شادروان فریدون توللى"

 

     استاد على سامى، مردى بود بلندبالا و استخوانى، لاغراندام، تقریبا سیه چهره که موهاى سر و ابرویش بسیار زود سفید شده بود. چشمانى نافذ داشت که همواره از پشت عینک، با متانت و عمیق به مخاطب خود مى‏نگریست. او آرام و ملایم سخن مى گفت و گویى صداى او، هرگز از حّد متوسط گفتارهاى عادى فراتر نمى‏رفت. لباسهایش به طور معمول تیره‏رنگ و بسیار مرتب بود. پیراهنهاى راه راه بسیار ریز مى‏پوشید و بى‏کراوات بودن را خوش نداشت. همیشه کفشهایش برقمى‏زد و موزون و شمرده راه مى‏رفت و وقتى مى‏نشست، یک سروگردن از همه اهل مجلس، بلندتر بود. موقّر، نجیب و با متانت بود و آن قیافه، لباس و رفتار، هر بیگانه‏اى را مجذوب وى مى‏کرد و بى آن که او را بشناسد مى‏توانست بفهمد که او مردى از بزرگان این دیار است. همیشه ساکت و آرام بود، حتى اگر کودکى صحبت مى‏کرد، تا پایان سخن، به او گوش مى‏داد و چنان با
ادب با وى به گفتگو مى‏پرداخت که انسان تصور مى‏کرد، که با پیرى دانا سخن مى‏راند. ذهنشسرشار از اطلاعاتى بود که خوانده بود یا خود در خلال سالها رنج از دل خاک بیرون کشیده بود.
به هر چه بوى گذشته مى‏داد، علاقه‏اى خاص داشت و به همین جهت عاشق باستان‏شناسى و تاریخ بود و در این میان باستان شناسى و تاریخ ایران و فارس، براى او از هر سرمایه و سود دیگرى، رغبت‏انگیزتر بود. به همین جهت، براى این که این مرد کم سخن را بر سرذوق بیاورى، کافى بود
تا سؤالى از تاریخ، جغرافیا و باستان‏شناسى ایران، از او بپرسى؛ آنگاه محکم و متین، رشته سخن را به دست مى‏گرفت؛ از مقّدمات آغاز مى‏کرد و ضمن ارائه بهترین و موثّق‏ترین اطلاعات، جوابى مستوفى و سنجیده ارائه مى‏کرد و توبه نیکى در مى‏یافتى که این مرد "جهانى است بنشسته در گوشه‏اى".

در این حالتها، به ویژه در رّد عقاید آنان که درباره تاریخ و فرهنگ ایران به خطا رفته بودند،
یا به غرض و اشتباه قضاوتى ناروا ارائه داده بودند، قاطع و صریح و بى اغماض، اما با ادب بود و در عین حال که نمى‏خواست، به غلط یا ناروا، شأنى کاذب براى فرهنگ ایرانى کسب کند و فکر نادرستى را القاء کند، هرگز جزئى‏ترین ارزشها و مفاخر کشور خود را ناگفته نمى‏گذاشت.  گویى ذرّات وجودش را فردوسى‏وار، از عشق به این آب و خاک سرشته بودند، همین که نام ایران و گذشته و تاریخ و باستان‏شناسى و معمارى و مفاخر علمى و ادبى و دینى آن مطرح مى‏شد، این مرد همچون دریا به جوش مى‏آمد. و رخدادها و رویدادهاى هزاران سال پیش تاریخ و تمدن ایران را آن چنان زیبا و ساده و طبیعى باز مى‏گفت که گویى خود، همه آنها را شاهد بوده است و هر یک از آنها را به چشم خویش دیده، به خاطر سپرده و اینک آنها را روایت مى‏کند. در دل این مرد آن چنان ایمان و عشقى به این مرز و بوم وجود داشت که گویى حتى یک لحظه]هم نمى‏توانست بى آن زنده بماند و دراین میان، تخت‏جمشید، پاسارگاد، نقش رستم، نقش رجب و

تمام یادگارهاى باستانى چون غار شاپور، بیشابور، کاخ اردشیر و... و آثار کهن فارس و شیراز رامى‏پرستید و هر زن و مرد افتخارساز این دیار را، به اندازه‏اى دوست داشت که هر اطلاع و دانشى را درباره آنها از هر گوشه و کنارى گرد مى‏آورد و در کلاسهاى درس، یا در مقاله‏ها و کتابها، مصاحبه‏ها و سخنرانیهایش، از آنها سخن مى‏گفت تا آنجا که به قول یکى از نویسندگان معاصر «اوبه شناسنامه شیراز و فارس تبدیل شده بود».

 او را که مى‏دیدى گویى که همه تاریخ این سرزمین کهن را مى‏شناسى، رفتار و کردار و منش او به پیران خردمند و سنگین و با وقار افسانه‏ها مى‏مانست که مجموعه میراثهاى فرهنگى، ملّى و آیینى قوم خویش را در خود به نمایش مى‏گذاشتند. هر دانشمند ایران شناس و ایران دوستى که به شیراز مى‏آمد، به دیدار سامى ابراز علاقه مى‏کرد. بیش از چهل سال سامى، همانند تخت جمشید و دیگر آثار باستانى و تاریخى، جزئى از هویت شیراز به شمار مى‏آمد. او چراغ تاریخ و فرهنگ وادب را در این مرز ایزدى روشن نگه  میداشت و مشّوق هر انجمن ادبى، مجمع علمى و کار فرهنگى بود که در شیراز و فارس پا مى‏گرفت. براى مثال با آن که خود اهل شعر و شاعرى نبود سالها در کانون دانش پارس، شاعران را گرد هم مى‏آورد؛ آنها را به سرودن وخواندن شعر تشویق
مى‏کرد و به چاپ و نشر آثارشان بر مى‏انگیخت. دعوت هر کسى را براى شرکت در گردهماییهاى فرهنگى و سخنرانیهاى علمى و ادبى و تاریخى مى‏پذیرفت. او به اندازه‏اى وقت‏شناس و مرتّب بود که مى‏توانستى ساعتت را با آمدن به هنگام او میزان کنى. به سحر خیزى عادتى دیرینه داشت و صرفنظر از آن که صبحها را به قدم زدن مى‏پرداخت، از فراغت سحرگاهى براى مطالعه و نوشتن سود مى‏برد. همدرد مردم بود و همیشه در ختمها، پرسه‏ها و مجلسهاى سوک و سرور آنها شرکت مى‏کرد و مردم به همین جهت به او به چشم همدمى همیشگى، معلّمى مورد احترام و دانشمندى در خور عّزت و قدرشناسى مى‏نگریستند. مردم بیش از آن که علم او را بدانند، تواضع، خلق و خوى
پسندیده و خاکى بودن او را مى‏پسندیدند و عالم و عامى از همدمى‏ها و همقدمى‏هاى او خاطره‏هایى خوش داشتند. او خانواده دوست و علاقمند به پرورش علمى و فرهنگى فرزندان خویش بود و هر نه فرزند او، همگى داراى تحصیلات عالى و تخصصّهاى علمى هستند، و سامى همین آرزو را نسبت به همه فرزندان ایران داشت.

سامى، کار آموزشى خود را از سال 1308 خورشیدى با آموزگارى کلاس ششم ابتدایى ]در[ دبستان رحمت شیراز آغاز کرد و از سال 1310 تا 1315 به تدریس تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسى، در دبیرستانهاى شیراز پرداخت و مدتى نیز مدیر دانشسراى مقدماتى پسران بود. اما آنچه سامى را ساخت، و به عشق و شیفتگى به فرهنگ باستانى و تاریخ ایران کشانید، آن بود که در سال 1315 و در زمان وزارت فرهنگ شادروان على اصغر خان حکمت که به ایجاد مراکز فرهنگى و کاوشهاى باستانى علاقه‏اى فراوان داشت، به تصدى تعمیر بناهاى تاریخى شیراز منصوب شد و در همین روزگار (1315 تا 1318) بود که آرامگاه حافظ، با مباشرت او و حمایت و تشویق مرحوم حکمت ساخته شد و سامى با همّت جوانان و دانش و علاقه پیران تعمیر و تجهیز موزه پارس و حوض خانه کریم خانى را به انجام رسانید. آرامگاه خواجو را ساخت و مقدمات تعمیر مسجد جامع عتیق را فراهم آورد، و با همین تجربه‏ها، گذشته پیش از اسلام ایران، دوره اسلامى و خدمتگزاران شعر و ادب این سرزمین را شناخت و همّت و پشتکار در خور تحسین او، سبب شد
که در سال 1318 او را به ریاست اداره باستان شناسى فارس و بنگاه علمى تخت جمشید و پاسارگاد براى کاوش تپه‏هاى ماقبل تاریخى اطراف مرودشت، برگمارند، و سامى که در آغاز براى یک مأموریت کوتاه به تخت جمشید رفته بود، چنان شیفته و مجذوب آثار باستانى آنجا شد که از آن پس، به تحقیقات باستان شناسى روى آورد و با عشقى بى پایان به توفیقاتى فراوان دست یافت، و با کار و مطالعات شبانه روزى به آن چنان تسلط و توان علمى و تخصصّى در باستان‏شناسى ایران نائل آمد که از یگانه‏هاى این علم شد و دانش و مهارت او در این مورد، از بیان آثار فراوان او به خوبى پیداست.

به گفته یکى از محققان: «... سامى یکى از معدود بازماندگان نسل اول باستان‏شناسان ایرانى بود که الحق در کار خود خوش درخشید... و به جرأت مى‏توان او را از نظر کیفیت و کمیّتکاوشها و پژوهشهاى آثارش، یکى از پرکارترین محققان باستان شناس دانست که شانه به شانه باستان‏شناسان غیر ایرانى گام برداشته و چیزى کمتر از آنها ندارد و با وجود نداشتن تحصیلات مدرسى، در دانش باستان شناسى، مجموعه کارهاى علمى و تألیفاتش در این زمینه، بسیار استادانه و عالمانه انجام گرفته است تا آنجا که تألیفات سامى در زمره کتابهاى مأخذ باستان شناسى استکه پژوهشگران؛ ناگزیر باید، همواره از آنها سود جویند. در آن روزگار وانفسا که دیگران خط وربط باستان شناسى ما را ترسیم مى‏کردند و انحصار حفّاریها را به طور کلّى در دست داشتند، سامى با تنى چند ایرانى دل سوخته چون خود، خودى نشان دادند و با وجود آن همه هیئتهاى بزرگ و کوچک خارجى، کار بررسى و حفّارى را دنبال نمودند و تلاش کردند تا نگین سلیمانى را از دست اهریمن بازستانند و به این اعتبار، سامى را مى‏توان، اولین حفّار یا در زمره اولینها دانست که به خود جرأت داد تا کاوشهاى مؤسسه شرقى دانشگاه شیکاگو را که قبلاً با سرپرستى ارنست هرتسفلد و "اریک اشمیت" صورت گرفته بود، مستقلاً دنبال کند و پرده از بسیارى از مجهولات مربوط به هنر معمارى هخامنشى به یک سوزند.

حفّاریهاى او در تخت جمشید و پاسارگاد و دیگر محوطه‏هاى هخامنشى استان فارس و نیز گزارشهاى عالمانه و دقیقى که از کارهاى خود در مجلّه گزارشهاى باستان‏شناسى ارائه داده، مدارک زنده کار دقیق و علمى و صحرایى یک حفّار ایرانى است...»[1]، و به گفته یکى دیگر ازباستان‏شناسان کاردان : «کار تخت جمشید، استعداد استاد راشکوفا نمود و ایشان را به سطح یکىاز خبره‏ترین باستان‏شناسان جهان ارتقاء داد. ایشان خود مى‏گفتند: تخت جمشید دانشگاه من بودو هر سال کار در تخت جمشید، برابر چند سال، تحصیلات دانشگاهى است... در حال حاضر هرکتابى که در چهارگوشه جهان در مورد تاریخ و باستان شناسى قبل از اسلام ایران و بخصوصهخامنشیان نگاشته شود در آن از کشفیات و نوشته هاى استاد ]سامى] استفاده مى‏شود.  در دوران فعالیت سامى در تخت جمشید قسمتهاى جدیدى از آثار حفّارى، مورد تحقیق و شناسایى قرار گرفت، تعداد زیادى تپه و آثار باستانى و اشیاء مختلف در سطح دشت مرودشت

کشف شد و مورد شناسایى قرار گرفت و به ثبت رسید...».[2] خود او درباره مشکلاتش در تحقیقات باستانى ـ که از پائیز 1318 تا 1338 ادامه یافت ـ مى‏نویسد : «... به مدد لطف خداوندگارى و با کوشش و بردبارى فزونترى تلافى ـ دشواریهاى عدیده و ناهمواریهاى از لحاظ ضیق مالى و مشکلات ادارى و نارسایى سایر کارها که در پیش پاى ما بود ـ نموده و هر چند که فشار کار با افسردگى و آزردگى خاطر توأم و گاهى طاقت فرسا بوده است ولى از تلاش و کوشش باز نماند [م] و همین امر توانست گرد و غبار گذشت زمان را از چهره تابناک گوهر گرانبهاى شرق باستان بزداید، که این خود یک پاداش معنوى است که نیروهاى مصرف شده و سالهاى گرانبهاىزندگى از دست رفته را، جبران مى‏نماید...»[3].

 سامى در مورد کارهاى تحقیقى خود که بیشتر در زمینه پاسارگاد و تخت‏جمشید صورت گرفت، مى‏نویسد: «... مطالبى که نویسنده در این تألیف و سایر تألیفات خود در چند سال اخیر،مورد بحث قرار داده، مربوط به ادوار و آثار باستانى است و اکثر این آثار، تاریخ یا نوشته‏اى که معّرف و مبیّن آن باشد، ندارد؛ بنابراین اطلاعات و تحقیقات روى آن آثار، با آن که از روى کمال دقت و مطالعه و تّوجه به عقاید و تحقیقات سایر باستان شناسان صورت گرفته، باز کاملاً نهایى و قطعى نمى‏تواند بود. از این رو در مباحثى که موضوع پیچیده و احتیاج به بررسیهاى بیشتر و کاوشهاى دامنه‏دارترى دارد، با کلمات "تصور مى‏رود"، "شاید"، "حدس زده مى‏شود" جبرانقصور احتمالى را نکرده و نقص کاوشهاى خود را نموده و راه را براى فکر وسیع و نظر تیزبین کاوش کنندگان و کنجکاوان و محققین بعدى باز گذاشته است...»[4].

    آقاى‏دکتر سیدحسن‏موسوى در مقاله‏اى چگونگى کندوکاوهاى باستان‏شناسى استاد سامى رابه طور مشروح مورد ارزیابى قرارداده‏اند و از بیست مورد از کشفهاى معتبر استاد در تخت‏جمشید و مورد با اهمیت از کشفهاى او در پاسارگاد سخن گفته‏اند که خوانندگان محترم را به مطالعه آن مقاله در صفحه‏هاى 231 تا 243 نامگانى، جلد اول، به کوشش استاد دکتر محمودطاووسى توصیه میکنیم.

 سامى عاشقى بود جستجوگر که خود شرح بخشى از دل سوختگى و عشقها را در کتاب روزهاو یادها که در سال 1362 منتشر کرده است، چنین بازگو مى‏سازد: «... من اکنون به جایى رسیده‏ام که عشق با فروغ ابدیت، وجودم را لبریز کرده است، احساس مى‏کنم گیاه تشنه یک صحراى خاموشم؛ این موهبت مانند دانه بارانى شفاف و درخشنده، جام زندگى مرا لبریز کرده است. منشیفته آن کشش ناشناخته، به سوى حقیقت و آن احساسات طوفان خیزى هستم که عشق در دلم برپا ساخته؛ عشقى که مایه الهام اندیشه‏هاى  من است؛ عشقى که حیات و هستى من، از آن فروغ و
مایه مى‏گیرد. من به این دانه باران شفّاف، نیاز دارم وگرنه از بین مى‏روم...».[5] و این اندیشیدن عاشقانه، همان است که مولوى نیز از آن سخن مى‏راند:

«راست گویم عشق خوبان آتش است

 سخت مى‏سوزاند اما دلکش است

از خدا خواهم که افزونش کند

 دل اگر دم زد، پر از خونش کند

کاش از این آتش ترا بودى خبر

 با خبر بودى که این بیدادگر

سینه را هر چند دارد زارتر

 هر چه دارد دیده را خونبارتر

مرغ جان را خوشنواتر مى‏کند

 باغ دل را با صفاتر مى‏کند»

     او مى دانست که زندگى و کار با عشق، جاودانگى مى‏آفریند و به قول حافظ بزرگوار:

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 ثبت است در جریده عالم، دوام ما»

سامى در این مورد مى‏نویسد: «... من دوست دارم که خاطره‏ام براى انسانهایى که دوستشان مى‏دارم و برایشان اهمیت قائلم، باقى بماند. آدمى نباید گذشته‏هاى خوب را از یاد ببرد و قلم فراموشى بر آنها بکشد. یادبودهاى گذشته چون فرشتگانى هستند که نیمى از چهره‏شان لبخند و نیمى دیگر اندوه، مى‏پراکنند...».[6] دید دقیق او را نسبت به تمدن و تاریخ و فرهنگ باستانى ایران، در هر یک از اثرهاى او، به خوبى مى‏توان دید؛ او درباره نفوذ تمدن ایران مى‏اندیشید: «ایرانى چه در دورانى که خود جزئى از دنیاى قدیم و داراى صنعتى مستقل و منحصر به خود بود و هگمتانه و پاسارگاد را به وجود آورد و چه آن زمان که مالک رقاب تمام کشورهاى کهن‏سال متمدن گردید و صنایع و هنر آنها را در هم آمیخت و تخت‏جمشید را به وجود آورد،ابّهت و جلال و زیبایى خاص و بى‏سابقه‏اى به آثار و مصنوعات داده است که در عالم خود، بکر وجالب است و از این رو ارزنده‏ترین خدمت را در راه نگاهدارى و تشویق و اکمال هنر و تمدندنیا کرده است و این سرافرازى و مباهات را دارد که علاوه بر تمّدن و صنعت پیشین خود، در مّدت دو قرن و ربع سلطه بر کشورهایى چند، که همه از مراکز کهن سال و پر اهمیت وپر مایه مدنیت خاور نزدیک بوده‏اند، نه تنها سبب شد که هنر آنها از بین نرود، بلکه در اثر ایجاد وحدت و امنیت شایان تقدیر، موجب گردید تا فرآورده‏ها و هنرهاى خاصّه هر کشورى، با وضع زمان ومکان، مدارج کمال را بپیماید...»[7].

    «... تاریخ، شاهد بارز و عادل و معّرف بى غرض پیشینه‏هاى درخشان و پر مغز ایران زمین، در قرون مختلف مى‏باشد و مى‏رساند که ایرانیان باستان، داراى چه ابتکارها و استعدادها و هنر جالب بوده‏اند و... چه بسا کشورهایى که از دوران سرافرازى و شکوه خود، خاطرات و یادگارهایىدارند که کم و بیش در تاریخ، منعکس است ولى چون قرنها از آن حوادث گذشته، حقیقت وچگونگى آنها مبهم و مشکوک گردیده است در حالى که نقوش و خطوط حجّارى شده تخت جمشید و پاسارگاد که دو یادبود گرانبهاى ایران هخامنشى هستند، جاى هیچ‏گونه ابهام و شکّى رادر گفته‏هاى مّورخین، باقى نگذاشته؛ بلکه گذشته پرافتخارترى را، پیش از آنچه تاریخ، قادر بهضبط آن بوده است، به یاد مى‏آورد...».[8] وقتى سامى با این عشق و اعتقاد به گذشته سرزمین
خویش مى‏نگریست، دوست مى‏داشت تا جوانان و مردم این سرزمین نیز همچون او بیندیشند؛
بنابراین در مقدمه کتاب نقش ایران در فرهنگ اسلامى که در حقیقت گزارشى از خدمات ارزنده ایرانیان به اعتلاى تمدن اسلامى است، مى‏نویسد: «... من هر فصل و بخشى از این کتاب، بلکه هر سطرى از آن را که تهیه مى‏کردم، جوانان پرشور و با ایمان میهن عزیز را که چشم و چراغ این کشورند، در نظر مى‏آوردم که باید به فرهنگ گسترده و ژرف و دیرین خود آگاه باشند و بدانند که نیاکان با فّر و شکوهشان چه خدمات گرانبهایى در راه تمدن بشرى و انسانیت به کار برده‏اند، تا منش و غرورشان نیرومندتر و زنده‏تر گردد و آشنا به گنجینه‏هاى بى‏همتاى معرفت و اندیشه علمىو فلسفى پیشینیان این کشور گردند...»[9].

    او همانند داریوش که این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالى در امان مى‏خواست، آرزوهاى خود را درباره مردم و کشور خویش چنین بیان مى‏کرد: «... خداوندا، ایران سر بلند را جاودان نگاه‏دار و ما و آیندگان را نیز در راه بزرگداشت و نگاهدارى این مرز و بوم و آیین و زبان و خط و فرهنگ و دیگر یادبودهاى گذشتگان کوشا و کارا بدار، و جلوه‏هاى این پیشینه درخشان و خیره کننده را در نهاد فرزندان این آب و خاک پرتو افکن بنما تا از کاروان جهان واپس نمانند و فرزندانى کاردان و شایسته، براى پدران و نیاکان خود باشند...»[10]. و در این میان عشق و شوریدگى او به شیراز حکایتى دیگر دارد: «... شیراز، کتاب خاطراتزندگى من است و من به این زادگاه عزیز و یادبودهاى مقدسش با احترام مى‏نگرم، هواى شیرازجانى تازه به من مى‏دهد و خاکش توتیاى روشنى بخش چشمانم مى‏باشد... شیراز با گذشته‏هاى پرافتخار و دیدگاههاى دلنشین و رؤیایى، بر تارک افتخارات ایران زمین، چون گوهرى تابناکمى‏درخشد. اینجا سرزمین صفا و وفا، زادگاه مقدس پاکبازان و شیفتگان راه حق و حقیقت، مهدجوانمردان و بلند همتان مى‏باشد. شهرى است که جلوه‏هاى شکوهمند خدادادى و مواهب گوناگون طبیعى و آثار ارزشمند باستانى، همه را یک جا و در کنار هم آمیخته، دیارى که بزرگان

دانش و بینشى چون سعدى و حافظ و مولانا مؤیّد و سیبویه و ملا قطب و ملاصدرا و شیخ
ابوعبدالله خفیف و روزبهان و شاه داعى‏الله و قاآنى و وصال و شوریده و فرصت و دکتر شایگان و على اصغر حکمت و دکتر صورتگر را پرورده، شهرى که لهجه شیرینش، یادبود و نگاهدارنده کهن‏ترین و غنى‏ترین زبان جهانى است، دیارى که به مهمان نوازى و خوش مشربى و نشاط‏آورىنامبردار جهان گردیده است...».[11]

    خود من در فاصله سالهاى 1337 تا 1340 که در دانشکده ادبیات شیراز، درس مى‏خواندم، افتخار بهره‏گیرى از کلاسهاى درس استاد سامى را داشتم، وقتى این مرد به کلاس مى‏آمد، همه ماخاموش و مشتاق به درسهایش گوش مى‏دادیم و با احترام فراوان، سئوالات خود را از وىمى‏پرسیدیم و او با چنان صمیمیت و آرامش و تسلطى به ما پاسخ مى‏داد که حرف او را سندىمعتبر مى‏شناختیم و الحق، او بود که چشم و گوش ما را بر شناخت تاریخ و میراثهاى فرهنگى پیشاز اسلام و دوره اسلامى ایران گشود.

 او در پایان نیمسال اول سال تحصیلى 37 ـ 38، ما را به دیدار تخت‏جمشید و نقش رستم برد ویک روز تمام که براى همه ما فراموش نشدنى و خاطره انگیز بود، با ما از تاریخچه هر بخش و هرسنگ و بنایى سخن گفت و آن روز براستى ما دریافتیم که این مرد در آن نیمسال به ما چه مى‏گفتهاست، و چه عظمت‏ها و هنرمندیهایى را تفسیر مى‏کرده است. چیزى که در کلاسهاى درس،کارهاى تحقیقى و انتشاراتى و حتى سخنرانیهاى استاد سامى بسیار چشمگیر و دیدنى بود،استوارى و عشق، کرامت نفس، خویشتن‏دارى، صبر و تحمل، سادگى و بى تکبرى او بود. در بیانآنچه مى‏دانست با سخاوت و گشاده دست بود و در اقرار به ندانستن و پذیرفتن اشتباه و عفو و
اغماض، آسوده و آسان گیر بود.  در کارهاى اجتماعى و فرهنگى همیشه موفق بود، اما در سیاست و در آن سالهاى دشوار، علىرغم وسوسه‏هاى نفس، نه مشارکتى جّدى داشت و نه توفیقى نسبى. او مرد علم بود و خلعتفرهنگى بودن و جامه اهل پژوهش، برازنده‏ترین لباس زندگى او بود. او خوب زیست و سالهاىعمرش، اگرچه نزدیک به هشتاد سال رسیده بود، اما تاآخرین روزهاى حیات نیز، هنوز خدنگ قامتش استوار و چهره پر طمأنینه و استادانه‏اش، زنده و پر از امید و تلاش بود، و هرگز رفتنى بهنظر نمى‏رسید. کار مداوم، برنامه صحیح و منظّم زندگى، امید به فایده‏بخش بودن و ثمرآفرینى این مرد را زنده نگه مى‏داشت و اگر نگارگر تقدیر و محّرر سرنوشت، عمرى بیشتر براى او خواسته بود، بى‏شک مى‏توانست سالهاى فراوان دیگرى را نیز در خدمت فرهنگ و ادب و تاریخ

و باستان شناسى سرزمین مقدس خویش باشد. اگر بخواهم از اوضاع و احوال شخصى او نیز سخنى بگویم، لازم به یادآورى است که این مرد در سال 1289 شمسى در خانواده‏اى کازرونى‏الاصل، در شیراز چشم به جهان گشود. پدرش "آقا

بزرگ سامى" از دانشمندان بنام شیراز و سالها دبیر دبیرستانهاى این شهر بود و تا سال 1325 که بازنشسته شد، به تعلیم و تربیت جوانان این شهر اشتغال داشت، در نقاشى، به ویژه در مینیاتورسازى به کمال رسیده بود؛ صاحب چند نگاشته و مجموعه‏اى شعر است و مرحوم رکن‏زاده آدمیت در جلد سوم کتاب دانشمندان و سخن سرایان فارس درباره او نوشته است که:«در سال 1264 شمسى در شیراز متولد شد و چهل سال دبیر دبیرستانهاى شیراز بود...»[12] پدرآقا بزرگ سامى نیز آخوند "مّلا على کازرونى" بود که از کازرون به شیراز آمد و در این شهر تحصیل کمال کرد و در مسائل علوم و ریاضى، استاد فرصت الدوله شیرازى بود و صاحب فارس‏نامه ناصرى شرح حال او را چنین مى‏نگارد: «عالم فاضل مّلا على کازرونى در سال 1248قمرى در کازرون متولد گردید و مقدمات علمیه را در خدمت والد ماجد خود بیاموخت و چند سالى به محافظت املاک موروثه پرداخت. اما از عهده احجاف و تعدیات اهل بلد برنیامد و وارد شیراز گردید و در خدمت علما و مجتهدین به تکمیل مراتب علمیه و مقاصد یقینیه پرداخت و در
هر فنّى مانند مرد یک فن گردید، در تاریخ سلاطین روى زمین... و علم‏انساب قبایل و ایّام عرب،مهارتى تمام دارد...»؛[13] و فرصت‏الدوله نیز درباره او مى‏نویسد: «جناب مّلا على کازرونى،عالمى بود نحریر و فاضلى بصیر، فقیهى با فضل و دانش و متکلمى با علم و بینش، متوغّل در اکثر علوم، فقیر بعضى مسائل ریاضى را به خدمتش استفاده مى‏نمودم... و در دولت‏سراى مرحوم میرزا
على خان وکیل‏الدوله، جماعتى را درس مى‏فرمود... در سنه 1307 قمرى به عمر شصت سالگىدر شیراز وفات یافت...».[14] پدر آخوند ملا على کازرونى یعنى جّد اعلاى سامى نیز "ملا آقابابا" نام داشت که به قول مرحوم شیخ مفید در تذکره مراه‏الفصاحه، دیوان بزرگى داشت.[15] سامىدر بعد از ظهر روز یکشنبه بیست و دوم مرداد 1368 برابر با دهم محرم 1410 هجرى قمرىدرگذشت و در آرامگاه خانواگى خود در دارالّرحمه شیراز، به خاک سپرده شد و استاد حسن امداد ماده تاریخى در وفات استاد سرود که چنین است:

پیر ما

«دانشى مرد پیر ما سامى

 از جهان رفت با نکونامى

بود نیکو خصال و مردم دوست

 مردمان را همیشه بد، حامى

ماه مرداد و روز عاشورا

 گفت لبیک حق به آرامى

هاتفى سر به جمع کرد و بگفت

 به جنان رفت پیر ما سامى  (1410 ه  . ق.)

و شاعر گرانقدر شیراز، پرویز خائفى، قصیده‏اى استوار و پرسوز در رثاى استاد سرود که مطلع و چند بیتى را از آن  در زیر مى‏خوانید:

 

«جهانا چه دادى که او را گرفتى

 به اشکم نشاندى و دریا گرفتى

جهانا کمانت عقابان نگون کرد

 شگفتا که این بار عنقا گرفتى

چه سرمایه‏ها برد سوداگر عمر

 نه سامى در این سود و سودا گرفتى

چو ایران نباشد مبادا تن من

 دوباره تو فردوسى از ما گرفتى

چه گویم، چه بنویسم، اى سامى من

 که از خامه‏ام شور انشا گرفتى

چنان سخته گفتى و سخت ایستادى

 که انگار سختى ز خارا گرفتى

شکیبا ز کاوشگرى، سختکوشى

 ره مرد داناى بینا، گرفتى

نه با سحر گفتار، خاصان نشاندى

 ز غوغاییان نیز غوغا گرفتى

در آیینه دیرینه تصویر کردى

 چو تاریخ را قاب پیدا گرفتى

ز "خوبى" زدى بانگ تا بیکرانها

 ز تأیید "بد" راه حاشا گرفتى

بر خاک این خطّه دیر مانده

 تو پیش از همه رفته مأوا گرفتى

ترا بایدت نام،  ایران گذارند

 چرا سامى از بین اسما گرفتى؟

من او برگزیدم که پیر وطن بود

 فسوسا هم او را همانا گرفتى

فرى بر تو اى فّر فرزانه مردان

 که عمرى سر فخر بالا گرفتى

ربودند امشاسپندانت، آرى

 اهورائیا، رتبه بالا گرفتى

بلند اخترا، آسمان بخت و تختت

 جواز بلندى زجوزا گرفتى

بمویم، بگریم، بنالم، بگویم

 قلم برگرفتى و دنیا گرفتى

کجا بى تو شاید گرفت انجمنها

 که تن ها تو با مهر تنها گرفتى

نه این چامه را شیوه شیون آمد

 که خلقى همه، واى وایا، گرفتى

قلم در رثاى قلم سینه چاک است

 چه گویم دگر، ناى گویا، گرفتى»

 در ستایش استاد و سوک یاد او، یادنامه‏اى شامل سروده‏هاى گروهى از شاعران و مقاله‏هایى از نویسندگان ارجمند کشوردر سال 1369 و در دویست صفحه فراهم آمد که انتشارات نوید شیراز،آن را به چاپ رسانید.

  استاد دکتر محمود طاووسى نیز دو جلد کتاب ارزشمند نامگانى استاد سامى را تهیه و تنظیم کردند که انتشارات نوید در سالهاى 1373 ـ 1372 آن را به چاپ رسانیده که جلد اول این اثر شامل بیست و سه و جلد دوم شامل بیست و هشت مقاله تحقیقى درباره باستان شناسى، فرهنگ، ادب و تاریخ و هنر ایران است که به وسیله محققان نامور، نوشته شده است.  استاد طاووسى زحمتى دیگر نیز متقبل شده‏اند و سال شمار زندگى استاد على سامى را از تولدتا درگذشت فراهم آورده‏اند .


[1]) یادنامه شادروان استاد على سامى، نشر نوید، 1369، ص 163 و 164.

[2]) منصور فتوحى قیام.

[3]) گزارشهاى باستان شناسى جلد چهارم ص «ه». 

[4]) همانجا ص «و». 

[5]) روزها و یادها، جلد دوم ص 3.

 [6])همانجا.

[7]1 -  شادروان سامى، نقش ایران در فرهنگ اسلامى، انتشارات نوید، ص 7.

[8]) همانجا ص 6.

[9])همانجا، ص 4

[10])تمدن هخامنشى، ص 1   

[11]) روزها و یادها، ج یکم، ص 51 تا 54 

[12]) دانشمندان و سخن‏سرایان فارس ج 3 ص 48 و نقش ایران در فرهنگ اسلامى ص 849. 

[13]) فارس‏نامه ناصرى، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایى، ج 2 ص 1444.

[14]) آثار عجم، تصحیح و تحشیه دکتر منصور رستگار فسایى ج 2 ص 527.

[15]) شیراز شهر جاویدان، ص 853.

 

 * به نقل از کتاب خاک پارس ،دکتتر منصوررستگار فسایی، انتشارات نوید ، 1385

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

ارسلان بساسیری

دکتر منصور رستگار فسایی

 

           

 

                                                                    

ارسلان بساسیرى جنگاور شیعى[1]

 

«مردى که از روستاهاى فسا به بغداد رفت، خلیفه عباسى را تبعید و
زندانى کرد، رایات سپید فاطمى را در عراق برافراشت و به نام خلیفه   

فاطمى سکه زد، حى‏على‏خیرالعمل را به رسم شیعه بر اذان افزود و

 بالاخره با طغرل سلجوقى جنگید و کشته شد»                                  

 

یکى از حوادث تاریخى بسیار مهم، در اوایل تشکیل دولت سلجوقى و در طول حکومت عباسى، قیام ابوالحرب (ابوالحارث) ارسلان بساسیرى است. این مرد، ایرانى دلاورى است که اگرچه به اقدامى خطیر در مخالفت با خلفاى بغداد مبادرت ورزیده است، ولى قدرش را چندانکه باید نشناخته‏اند. او با قیامى عظیم که به دستیارى یاران خود در عراق به راه انداخت، واسط وموصل و بغداد را گرفت و خلیفه و وزیرش را از بغداد بیرون کرد و محبوس ساخت و شعار علویان را که رایات سفید بود به جاى درفش عباسیان، برافراشت و امر کرد تا بر منابر، آل على را تبجیل کردند و در مساجد، به آئین تشیع در اذان "حى على خیرالعمل" گفتند و اگر طغرل سلجوقى دو بار براى دفع ارسلان بساسیرى به بغداد نمى‏شتافت و خلیفه را یارى نمى‏داد، خلافت عباسى به وسیله این مرد، در قرن پنجم منقرض مى‏گردید.

پیش از این‏که به تفصیل درباره احوال این شخصیت نامدار پارسى، گفتگو کنیم، لازم است
کلمه بساسیرى را بشناسیم. این کلمه از سه جزء بسا، سیر و یاء نسبت ترکیب یافته است.

جزء اول این کلمه، "بسا" همان کلمه "پسا" ست که شهرى است از شهرستانهاى جنوب شرقى فارس که در زمان هخامنشیان  BA,A,SHEIA (پایگاه ـ پادگان) خوانده مى‏شده است و معرب آن را فسا و منسوب بدان را فسوى و فسایى خوانده‏اند. اما گروهى منسوب به شهر بسا یا پسا را، بساسیرى خوانده‏اند چنان‏که یاقوت حموى در معجم‏البلدان (1) از قول حمزه‏بن‏الحسن در کتاب موازنه آورده است: «المنسوب الى مدینة بسا، من کورة دارابجرد، یسمى بساسیرى و لم یقولوا فسائى و قولهم بساسیر، مثل قولهم گرمسیر و سردسیر و کذ  لک النسبة الى کسنا ناحیه قرب نائین: کسناسیرى» (2) ـ در مسالک و الممالک اصطخرى نیز آمده است که کسنا در 6 فرسخى نائین، در اصفهان واقع شده بود ـ ، باز یاقوت در ذیل واژه بسا در این زمینه مى‏نویسد «ذکرالادیب ابوالعبّاس احمدبن على بن بابه القاشى، ارسلان البساسیرى، منسوب علیها. قال هکذا ینسب اهل فارس الى بسا، بساسیرى»(3).

سمعانى نیز در الانساب در توضیح واژه بساسیرى آورده است که: «هذه النسبة الى بلدة پارس
یقال پسا و بالعربیه بسا والنسبة الیها بالعربیة بسوى، و اهل فارس ینسبون الیها "بساسیرى" و هکذا یکتبون. و سید ارسلان الترکى کان من بسا فنسب الغلامه الیه و اشتهر بالبساسیرى و هکذا ذکره الادیب ابوالعباس احمد بن على بن بابه‏القاشى...» (4) مرآت البلدان نیز ارسلان را منسوب به فسا مى‏داند (5) و تقویم‏البلدان عمادالدین اسماعیل معروف به ابى‏الفداء (متوفى 732) نیز مى‏نویسد:«بسا، یقال لها بالعربى فسا و ینسب الیها بالعربیه فسوى، و اهل فارس ینسبون الیها البساسیرى وسید ارسلان الترکى من فسا، فنسب الغلام الیه و اشتهر بالبساسیرى».(6)

     اما درباره جزء سیر در کلمه بساسیر باید گفت که این کلمه در اینجا پسوندى است دال بر مکان که معنى نزدیک به سار پسوند مکان به مدخول خود مى‏دهد و در کلمات سردسیر و گرمسیر یعنى محلى که زیاد سرد و زیاد گرم است به کار مى‏رود. نیز در نام قصبه‏اى از توابع کرمان دیده مى‏شود که بردسیر باشد و ممکن است دلالت بر همین مقصود کند چون که این قصبه نسبت به سایر نقاط اطراف، هوایش سردتر است. «اخیرا دهى که نامش قشلاق و ترکى گرمسیر است ونسبت به اطراف تهران هوایش گرمتر است از طرف فرهنگستان گرمسار نامیده شده است» (7). اما اگرچه در لغاتى چون بردسیر و سردسیر و گرمسیر این پسوند به اسم خاص اضافه نشده، اما همچنان که از قول حمزة‏ بن حسن مشاهده افتاد در دو کلمه بساسیر و کسناسیر یا کنساسیر این پسوند بعد از اسمى خاص نیز آمده است، بدین ترتیب معنى بساسیرى منسوب به شهر فساست و ارسلان نیز احتمالاً از جمله کردان شبانکاره است که از قدیم‏الایام در قراء وقصبات شهر وسیع فسا زندگى مى‏کرده‏اند وهنوز هم قبایل ترک زبان چندى، چون قرطیان، هارون، سکز، اینالو، امیر حاجیلو، دیندارلو، درفسا  زندگى مى‏کنند و چند روستاى بزرگ در شرق فسا و نزدیک به داراب، عشایرنشین است. به عبارت دیگر مى‏توان ارسلان بساسیرى را از کردان شبانکاره فارس دانست که بنابه گفته ی ابن‏بلخى: «کردان یا عشایر فارس در این دوره اعتبار فراوان داشتند، مخصوصا کردان شبانکاره
فارس (که به احتمال زیاد ارسلان بساسیرى یکى از آنهاست) و منطقه نفوذ آنان، حدود داراب وفسا و کرمان وایج بوده، و تسامحا این گروه کردان را "ترک" نامیده‏اند.

فارس در عهد سلجوقى دست به دست مى‏گشت، مدتى حکومت فارس در دست امراى
شبانکاره بود و نخستین امیر شبانکاره که بر فارس دست یافت، فَضلویه بود که میان او و قاورد سلجوقى براى تسلط بر فارس و شیراز مدتى نزاع بود. در نتیجه چندین بار شیراز مورد غارت قرار گرفت و به ویرانى افتاد. تا این‏که سلجوقیان، فضلویه را از فارس برداشتند و از طرف آنان رکن‏الدوله خمارتکین به شیراز آمد، ولى نتوانست که وضع فارس و شیراز را سر و سامان ببخشد تا این‏که نوبت حکومت به اتابک جلال‏الدین چاولى افتاد. او مردى مدبر بود و در دوره حکومت او اوضاع فارس نسبتا آرامش یافت...

ابن بلخى که کتاب فارسنامه خود رادر همین زمان تألیف کرده، مى‏نویسد: چون میان قاورد و
فضلویه به آخر دولت دیلم خصومت قائم گشت، غارتهاى متواتر، بر شیراز و اعمال آن همى رفت تا خراب شد و در سالى دو بار تاختن شبانکاره بودى از یک جانب و تاختن ترک و ترکان از دیگر جانب... بدین ترتیب باتوجه به قدرت گرفتن شبانکاره، تربیت ایرانى و اسماعیلى آنها
مى‏توان حدس زد که ارسلان بساسیرى از یکى از رمه‏ها (یا زومه‏هاى) کردان است که در حدّ
فاصل فسا و داراب زندگى مى‏کرده‏اند و واژه بساسیرى هم احتمالاً از واژه‏هایى است که در لهجه کردان شبانکاره براى نسبت به فسا به کار مى‏رفته است.

جالب است که یک قرن بیش از این تاریخ، وقتى که عضدالدوله دیلمى از فتح اصفهان به
شیراز باز مى‏گردد، در تخت‏ جمشید توقف مى‏کند و فرمان مى‏دهد که کتیبه‏اى در کاخ تچر
داریوش به زبان کوفى بنویسند که مضمون آن چنین است: «امیر بزرگوار عضدالدوله با عده‏اى از سپاهیان در سال 344 هنگام مراجعت پیروزمندانه از اصفهان، در اینجا حاضر شد وکسى رااحضار کرد تا آنچه در این آثار نوشته شده، بر او بخوانند. آن نوشته را على بن سرى نویسنده کرد (شبانکاره) و مارسعید موبد کازرونى خواندند...[2]». بنابراین کردانى که در خدمت امیر عضدالدوله بودند، همان کسانى‏هستند که‏بعدا به‏مسامحه "ترک" خوانده‏مى‏شوند وارسلان بساسیرى نیز یکى از آنان شمرده مى‏شود. در حالى‏که مسلم است که اسماعیلى بودن ارسلان، علاقه او به سنتهاى ایرانى و ستیز با خلیفه بغداد از افکار و روحیاتى است که در دوره عضدالدوله و جانشینان او رواج داشت و مورخان نیز ارسلان را از موالى بهاءالدوله بن عضدالدوله دانسته‏اند.(رک فارسنامه ابن‏بلخى. ص 388 به توضیح و تحشیه دکتر منصور رستگار فسایى، بنیاد فارس‏شناسى و بافت قدیم شیراز ص 56)

     اگرچه درباره تاریخ ومحل تولد و چگونگى رشد ارسلان بساسیرى اطلاعى دقیق در دست نیست، اما مى‏توان حدس زد که ارسلان نیز از میان یکى از این قبایل شبانکاره فارس برخاسته است و در هنگامى که دیلمیان براى گردآورى سپاه به فسا آمده‏اند به آنان پیوسته، رهسپار بغداد شده است و با ابراز لیاقت به همراه توسعه نفوذ دیلمان در بغداد، او نیز در این شهر وسیع نفوذى یافته است. آنچه این مطلب را تأیید مى‏کند آن است که در معجم‏البلدان آمده است که: «ارسلان کان من ممالیک بهاءالدولة بن عضدالدوله، ابوطاهر و ابنه‏الملک الرحیم، ابونصر، قوى امرالبساسیرى و تقدم على اتراک بغداد وکثرت امواله و اتباعه...».(8)

مرآت البلدان نیز این انتساب را چنین بازگو مى‏کند: «ارسلان از ممالیک بهاءالدین
عضدالدوله بویهى بود، همین که جلال‏الدوله ابوطاهر و پسر او ملک رحیم، سلطنت یافتند قوتى
در کار بساسیرى پدید آمده، بزرگ اتراک بغداد و صاحب اموال و مکنت زیاد شد» (9). هندوشاه نخجوانى در تجارب‏السلف، ابوالحارث بساسیرى را ترکى از امراء بغداد مى‏داند و مى‏نویسد که:«او شجاعت و جلادت و علو همت و شرف ابوت داشت...» (10). و مقدم ترکان بغداد بود که بر خلیفه (القائم بامراللّه)، تحکمات ناروا مى‏کرد و میان او و موالى وى یعنى، دیالمه کشاکش جریان داشت. (11)

 درباره نفوذ بساسیرى مقدم غلامان ترک پادشاه بویهى، در بغداد، تاریخ نویسانى که در این
باره قلم زده‏اند متفق‏العقیده‏اند و حتى از محله‏اى خبر مى‏دهند که به او منسوب است: ـ و ببغداد
محلة کبیرة وراءباب‏الازخ فنسب المحله‏الیه... ـ (12). مسلما ارسلان بساسیرى حتى پیش از سال 446 که سپاهیان ترک‏الملک الرحیم بویهى به بهانه کمى وظیفه در بغداد فتنه برمى‏انگیزند وهرج‏ومرج، در قلمرو مرکزى خلافت عباسى آشکار مى‏شود، در اندیشه از بین بردن حکومت عباسى بوده است، و ابن‏اثیر حضور سیاسى و نظامى ارسلان را در بغداد از سال 441 نشان مى‏دهد(13).

انگیزه‏هاى خصومت ارسلان بساسیرى را با خلفاى عباسى مى‏توان در چند نکته خلاصه کرد:

     1 - ارسلان بساسیرى مذهب اسماعیلى داشت که در میان اقوام شبانکاره امرى رایج بود.
المستنصرابوتمیم معدبن الظاهر، ابوالحسن على که از سال 427 تا 487 ه . ق، خلافت دولت
فاطمى مصر را عهده‏دار بود، دولت فاطمى را به اوج قدرت رسانید و حوزه تسلط خود را به
قسمت اعظم از نواحى شمالى آفریقا و شام و آسیاى صغیر و سواحل بحر احمر گسترش داد...

 

 

قلمرو حکومت فاطمی مصر

و به سبب ارتباطى که با بساسیرى (هم دین خود) یافته بود، این نفوذ را تا واسط و موصل و بغداد پیش برد. او ارسلان بساسیرى را مورد حمایت و لطف خود قرار داد و پس از آن‏که بساسیرى در سال447 از بیم طغرل به شام گریخت، المستنصر باللّه، براى وى خلعت و هدایایى فرستاد و به قول تجارب‏السلف: او را به مال بسیار مدد کرد و شام را به او داد. (14) این قدرت یافتن ارسلان که با فاطمیان هم مذهب بود، یک پیروزى سیاسى براى المستنصر و شکستى براى القائم به حساب مى‏آید و داراى نتایجى است که بعدا ظاهر مى‏شود و به آن اشاره خواهیم کرد.

     2 - بى‏ثباتى اوضاع در بغداد، بى‏قدرتى خلیفه و اختلافاتى که میان بساسیرى و موالى وى
یعنى دیالمه در جریان بود باعث شده بود تا بغداد در آتش فتنه بسوزد. در سال 446 در نتیجه
اختلافى که بین خلیفه وارسلان پدید آمد، ارسلان سر به طغیان برداشت و در بغداد و انبار به ایجاد رعب و وحشت پرداخت، در سال 447 باز، بین ترکان بغداد به سرکردگى بساسیرى فتنه‏اى در مى‏گیرد که خلیفه و وزیر وى نیز در آن درگیر مى‏شوند و ویرانیها و قتل و غارتها، آرامش را از بغداد سلب مى‏کند و فقر و قحطى بر آنجا مستولى مى‏گردد و ارسلان در حدود 448 نیز فتنه‏اى عظیم برپا مى‏کند و واسط را تصرف مى‏کند و با نورالدین دبیس عّم، طغرل مى‏جنگد و وى راشکست مى‏دهد و بر موصل دست مى‏یابد.

     3 - بى‏شک اختلافات نژادى ارسلان، با اعراب که او و هموطنانش را به چشم موالى مى‏نگریستند و تربیت ایرانى این مرد در دستگاه بوییان که خواه ناخواه او را به قطب مخالف
 حکومت مجذوب کرده بود، نیز در دشمنى این سردار فسایى با خلیفه بغداد مؤثر بود.

     4 - اختلافات شدید ارسلان با رئیس‏الرؤسا وزیرالقائم، که بنا به قول هندوشاه، خانه‏هاى
ارسلان را سوخته و اموال وى را غارت کرده و حرم او را به برده گرفته بود نیز از عوامل عمده ستیز او باالقائم است.

     5 - تا سال 450 هجرى قمرى، درگیریها و دشمنیهاى طغرل سلجوقى، با برادر ناتنى خود ابراهیم ینال و مشکلات داخلى وى، حمایت مؤثر را از خلیفه که ارسلان خاتون برادرزاده طغرل را به زنى گرفته بود، ممکن نمى‏ساخت، و همین امر ارسلان رادر مخالفت با خلیفه جسورتر مى‏کرد. طغرل بنا به قول تجارب‏السلف (15) در 449 به خواهش خلیفه، به بغداد و موصل رفت و خلیفه به نام او خطبه خواند و نام بوییان را از خطبه بینداخت؛ ولى چون خبر طغیان ابراهیم ینال به او رسید، ناچار بغداد را رها کرد و به سرکوبى برادر خود، در همدان (16) پرداخت و همین امر باعث شد تا ارسلان از فرصت استفاده کند و به دشمنى خویش ادامه دهد اما مهمترین حادثه‏ها، از این پس اتفاق افتاد:"بغداد از مدافعى دلاور خالى بود و کسى که یاراى برابرى با بساسیرى را داشته باشد، وجود نداشت. بنابراین ارسلان به همراهى قریش بن بدران بن المقلّد، امیر بنى عقیل به بغداد آمد و اینشهر را تصرف کرد و خلیفه‏القائم بامراللّه را به قلعه عانه که در کنار فرات بود، تبعید کرد و رئیس‏الرؤسا، وزیر وى را به دار آویخت. هندو شاه نخجوانى در تجارب‏السلف این واقعه را نه چندان بیطرفانه چنین بیان مى‏کند: جماعتى از عقلا با قائم گفتند: مصلحت آن است که امیرالمؤمنین به بعضى از اطراف حصین، تحصین نمایند تا از فتنه بساسیرى ایمن شود و قائم نیز همین مصلحت نمود اما مفارقت وطن بر او صعب بود، بر خداى توکل کرد و از بغداد بیرون رفت و خبر محقق شد که بساسیرى به انبار رسید. به این سبب، بغداد پریشان شد و قریش بن بدران باجماعتى از عرب با رایات سپید مستنصربن ظاهر جزو لشکر او بودند. لشکر خلیفه، از بغداد بیرون رفت و میان هر دو لشکر حربهاى عظیم رفت و رئیس‏الرؤساء، مال و سلاح بسیار بر لشکر غنیمت کرد اما هیچ فایده نداد و بسا سیرى غالب شد و بسیار خلق بکشت. رئیس الرؤسا، از دارالخلافه گریخت و لشکرهاى بسامیرى بازارهاى بغداد را بسوختند.. قائم برد پیغمبر بپوشید و سوار شد و شمشیر بکشید و جماعتى از عباسیان با او بودند و همه اتباع دارالخلافه بیرون آمدند و با کنیزکان و سرپوشیدگان و مصحف‏ها بر سر نیزه کردند و قائم پیاده شد و با رئیس الرؤسا به منظرى مى‏رفتند. اما قریش بدران خلیفه را امان مى‏دهد و بساسیرى رئیس‏الرؤسا را به خاطر بدیهایى که به وى کرده بود، بفرمود تا «به انواع، عذاب کردند و جامه‏هاى
خَلَق در او پوشانیدند و پوست گاوى در او دوختند، چنان‏که سر و شاخهاى گاو بر سر او بود و بعد از این همه، دو قلاب آهنین در حلقه انداختند و صلب کردند تا بمرد». (17) مردم بغداد بنام ملک مصر خطبه کردند و خلیفه را به، صاحب حدیثه مهارش عقیلى سپردند. (18) و بساسیرى بیعت قضاة و نقباء و اکابر علویان و عباسیان، از براى ملک مصر بستد و در جامع منصور به نام‏المستنصر خطبه خواند و به نام وى سکه زد و فرمان داد در اذان بر رسم شیعه حى على خیرالعمل بگویند (شوال 450). و این وضع از شوال 450 تا ذى‏القعده 451 ادامه یافت.(19)  در این سال، در نتیجه درخواستهاى محرمانه‏القائم و فراغت یافتن طغرل از کار ابراهیم ینال وتشدید اختلافات دیرین، شبانکارگان با سلجوقیان، طغرل بار دیگر رهسپار بغداد شد و بسا سیرى که یاراى برابرى با وى نداشت ـ در اینجا نقش خلیفه فاطمى مصر روشن نیست ـ، به واسط گریخت. ولى طغرل با وى به جنگ پرداخت و پیروز شد و ارسلان را به چنگ آورد و بکشت و سر او را به بغداد فرستاد و در بازارها بگرداند (20) و قائم را با اعزاز به بغداد آورد و خلافت بخشید و خلیفه به همین جهت به طغرل لقب رکن‏الدین داد!!(21)".

 

 

منابع و مآخذ:

1 - رک معجم‏البلدان، جلد چهارم، صفحه 260 - 261، چاپ بیروت 1374 (1955).

2 - رک به مسالک و الممالک اصطخرى، ص 32.

3 - رک، معجم‏البلدان، صفحه 412، جلد اول.

4 - رک، الانساب سمعانى، چاپ اوقاف گیب، صفحه 80.

5 - رک، مرآت البلدان، (199 - 200)، ج اول.

6 - رک، تقویم البلدان، صفحه 331.

7 - رک، دستور جامع زبان فارسى، صفحه 191، تهران، علمى، همچنین رک فرهنگ، معین

8 ـ رک معجم البلدان ج اول ص 412

9 ـ رک مرات البلدان، جلد اول، ض 199

10 ـ تجارب السلف هندوشاه نخجوانى صفحات 253 تا 256

11 ـ اخبار الدولة السلجوقیه از صفحه 18 به بعد

12 ـ الانساب، صفحه 80

13 ـ کامل ابن‏اثیر ج 9 صفحه 51 در ذکر حوادث سال 441 هجرى

14 ـ تاریخ ادبیات صفا، جلد دوم صفحه 204 و تجارب السلف صفحه 253 تا 256

15 ـ تجارب السلف صفحه 253 تا 254

16 ـ معجم البلدان جلد اول صفحه 412

17 ـ مراث البلدان صفحه 199 ج 1

18 ـ تجارب السلف ص 253 تا 256

19 ـ همانجا

20 ـ همانجا

21 ـ مشروح این حادثه را در صفحات 39، 40، 41 العراضه فى‏الحکایة السلجوقیه و صفحه 19 و 20 سلجوقنامه
و صفحه 107 تا 110 راحه‏الصدور بخوانید.



[1]*) این مقاله در مجله یغما، مردادماه 1353 شماره 5 ص 281 تا 285 به چاپ رسیده است.

[2]) صفحه 56 بافت قدیم شیراز

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

مجسمه های فردوسی

  

 

به نام خداوند جان و خرد

دکتر منصور  رستگار فسایی

 

ا

 مجسمه های  فردوسی در ایران و جهان  ( بخش 1)

درسایت خبری تابناک ،خواندم  که : "سازنده ی مجسمه ی هفت ُتنی و سه متری فردوسی گفت از چهار سال پیش که ساخت این مجسمه  به پایان رسیده است ،هنوز اقدامی از طرف شهرداری اهواز برای خرید آن صورت نگرفته است ،عبدالعلی قسّامی درگفتگو با ایسنا،منطقه ی خوزستان اظهار کرد ،ساخت این مجسمه بیش از 4000ساعت طول کشید و انتخاب لباس آن ،سه ماه وقت برد ،تا نهایتا ،ساخت این مجسمه به پایان رسید ،وی گفت طی مکاتبه یی که که با شهرداری اهواز انجام دادم ،قرار شدکه شهرداری این مجسّمه را خریداری کند ولی  هنوز وضعیت خرید نا مشخّص است ...رمضان منجّزی از اعضاء شورای شهر اهواز گفت خرید این مجسمه در کمسیون فرهنگی شورای شهر تصویب شدده و فقط تصویب آن در صحن علنی شورا باید صورت بگیرد و شورای شهر و شهرداری با خرید این مجسمه ، مشکلی نداردو مشکل بر سر انتخاب مکان مجسمه است."

 

 

  من  که بیش از چهل سال است که مشتاقانه  ، هرچه را در باره ی فردوسی نوشیه می شود ،  می خوانم و یادداشت می کنم و نگه می دارم ، ضمن  این که  از خواندن این خبر ،متعجب شدم  به یادم آمد که قیلا چیزی در این باب خوانده ام ،به یادداشت  هایم مراجعه کردم و دیدم که  آری ،در یاد روز فردوسی ،یعنی 25 اردی بهشت امسال ، آقای  مجتبی کهستونی  ،سخنگوی انجمن دوسداران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان ، پس از دیدار با این مجسمه ساز محترم در  بندر ماه شهر ، گزارشی منیشر کرده ونوشته اند  که: هیچ انگیز ه ی  دیگری جز عظمت و بزرگی نام ابوالقاسم فردوسی ما را به نزد این هنرمند چیره دست نکشاند. ملاقات با پیکرتراش هنرمندو توانا یی که موفق شده از سنگی 10 تنی ، تصویر بزرگمردی در ادبیات و فرهنگ ایران زمین را ترسیم کند ،. بی شک نام عبدالعلی قسامی معروف به" سهی "که در شاعری، نقاشی و خوشنویسی هم دستی دارد ،در کنار مجسمه سازی او ، در آ ینده ی  این سرزمین طنین انداز خواهد شد. حاصل سی و اندی سال  انزواطلبی و گوشه نشینی به سرانجام رساندن و خلق اثری شد که وی اگرچه از آن به فراوانی یاد نمی کند اما از منظر مخاطبانی چون من ارزش فراوانی دارنددو باید در موقعیتی مناسب از آن پرده برداری شود. قسامی هنرمند پیکرتراش ساکن در ماهشهر در یک حرکت جالب از چهار سال پیش اقدام به خلق پیکری از ابوالقاسم فردوسی کرد. تلاش برای ساخت پیکر سه متری فردوسی از سنگ ممتاز نیریز تلاش خستگی ناپذیری بود که در سال 1387 شمسی به نتیجه رسید. درباره هر کدام از آثار عبدالعلی قسامی می توانیم حرف ها بزنیم اما 25 اردیبهشت ماه که مصادف است با بزرگداشت حماسه سرای نامی کشورمان حکیم ابوالقاسم فردوسی ، ما را بر آن داشت  تا به ماهشهر برویم و در کارگاه  وخانه  ی این هنرمند  ، با پیکری عظیم مواجه شویم که خلق آن تنها توسط دستان یک هنرمند انجام پذیرفته بود. از زندگی عبدالعلی قسامی بیش از 30 سال در ماهشهر می گذرد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مرودشت، آباده و شیراز پشت سر گذاشت. او فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی در اهواز و کارمند شرکت ملی صنایع پتروشیمی ماهشهر است. او در رشته خوشنویسی شاگرد «عباس اخوین» بوده و تا به حال مجموعه شعری تحت عنوان «اشک گل رز» چاپ و منتشر کرده است.... "

من هیچیک از این آقایان را نمی شناسم و هیچوقت هم در باره مجسمه سازی ، مطالعه ی خاصی نداشته ام و این مقاله را نیز با مراجعه به سایتهای مختلف نوشته ام تا نکته یی را خاطر نشان کنم  که اگر این مجسمه ، براستی از ارزش و اعتبار هنری مورد پذیرش متخصصان بر خوردار باشد ،نباید چهار سال  در گوشه یی از سرزمین ما خاک بخورد و مورد عنایت مسؤلان محترم شهر فرهنگ پروری چون اهواز که قدمت تاریخی و سهم آن درتمدن و فرهنگ غرب ایران و تحکیم وحدت ملی ما برکسی پوشیده نیست ،قرار نگیرد ،من  مطمئن هستم که همچنان که  یکی از اعضاء محترم انجمن شهر اهواز گفته اند، بزودی کار خرید و نصب  این مجسمه ، به وسیله شهرداری اهواز به انجام می رسد و این مجسمه  در جایی مناسب نصب می شود تا یاد آور احترام مردم این  دیار به مردی باشد که نماد مقاومت و استواری ما ایرانیان است چه خراسانی  باشیم و چه خوزستانی و چه فارسی ، همه درس  میهن دوستی را از فردوسی آموخته ایم و او آموزگار همه ی ما ایرانیانی است که وجب به وجب خاک مقدس خویش را پاس می داریم.. برای آن عزّت و احترام قایل هستیم ،مخصوصا  مردم دلاور خوزستان ،که همیشه همانند  پهلوانان بزرگ شاهنامه ی فردوسی ، پاسدار مرز و بوم بزرگ خویش بوده اند وازپیش از دوران  ساسانی  که مداین مرکز  بزرگ فرمانروانی و جهانگیری ایرانیان بود ، و دانشگاه گندی شاپور  مرکز علمی چهان به شمار می آمد،تا دوران دفاع مقدس که این منطقه در نوک تاخت و تاز  دشمنان ایران  قرار داشت   ،پیوسته با جان و دل ،از مرزهای ایران زمین دفاع کرده اندو  حماسه ها آفریده اند  وفرهنگ آفرینی کرده اند و این که هنوز، در روزگار ما  هنرمندی  در گوشه یی از ماه شهر، مجسمه ی فردوسی را می سازد ،بازتاب معنی دار همین نوع علاقه ی  پایدار به یک پارچگی و عظمت ایران و فرهنگ آن  است که  در نتیجه ی آن ، روزی فردوسی ظهور می کند و شاهنامه را می آفریندوو روزی دیگر ،خود را در رنج چندساله ی هنرمندی خوزستانی با ساختن مجسمه ی فردوسی آشکار می کند و نشان می دهد  و همه ی مارا امیدوار می سازد که هنوز درکی  روشن و زنده از ارزشهای شاهنامه و فردوسی و در بقاء تمدن و فرهنگ ایران زمین و زبان و ادبیات آن ،درگوشه وکنار این سرزمین بزرگ وجود دارد. ، در جایی خواندم که سالها پیش، از حسنین هیکل  روزنامه نگار و نویسنده بزرگ مصری پرسیدند: " چرا شما که صاحب یک سرزمین باستانی بودید و اهرام و فراعنه و ابوالهول داشتید، زبان و فرهنگ کهن خود را از دست دادید و امروز همه به زبان عربی صحبت می کنید؟ ".او در پاسخ گفت: " چون ما فردوسی نداشتیم ". اینک،خوب به گفته ی بالا بیندیشیم و  بپذیریم  که ما امروزه ،بیش از هر زمان دیگری ،احتیاج داریم که در سراسر شهرهای  ایران ،مجسمه ی فردوسی را  به عنوان نماد وحدت ملی و اجیماعی ایران  ، نصب کنیم  تا فرزندان  ایران ، با شناخت فردوسی ومیراث فرهنگی بی نظیر وی، آنچه را او می اندیشید ،بشناسند و بقای ملی و فرهنگی   فردای ایرا ن را  تضمین کنند، ، به یاد بیاوریم  فرجام رنجی را که فردوسی به  سی سال کشید و قدر آن را نشناختند و داستان آن ،داستان تاریخ شد ، نسل ما نباید کاری کند که آیندگان ، مارا به خاطر کوتاهی در ادای احترام به فردوسی ،سرزنش و ملامت کنند.

شاید لازم باشد که بدانیم ،توجه به ساخت مجسمه ی فردوسی ، از هفناد و پنج سال پیش  درایران وخارج از آن،همزمان با جشن های هزاره ی فردوسی  آغاز شد و شادروان  استاد ابوالحسن صدیقی چند مجسمه از فردوسی ساخت، یکی در طوس، یکی در میدان فردوسی تهران، دیگری در تالار ورودی کتابخانه ملی وقت( در خیابان 30تیر) و چهارمی در میدان ویلابورگز رم پایتخت ایتالیا قرار داده شد و در مراسمی با حضور نخست وزیر، وزیر فرهنگ و دانشمندان و مقامات ایتالیای آن روز، به او نشان عالی هنر اعطا شدودر ایتالیا – که در رشته های گوناگون هنری، سرآمد کشورهاست – نشان هنر گرفتن، کار هر کسی نیست وقتی نوبت سخنرانی به ابوالحسن صدیقی رسید، خطاب به مقامات آنجا گفت: " تعجب می کنم که چرا به جای نشان شجاعت، نشان عالی هنر به من اعطا شد! زیرا در سرزمین مجسمه سازان بزرگی مثل میکل آنجلو و داوینچی، کسی که از ایران بیاید و مجسمه حکیم فردوسی را در پایتخت روم باستانی بگذارد، شایسته ی نشان شجاعت است، نه هنر! "در آن هنگام   شادروان علی اصغر حکمت شیرازی ،وزیر فرهنگ بود  و در ضمن خدمات بزرگی  که  به ایرانیان کرد ،یکی هم برگزاری نخستین کنگره ی بین المللی هزاره ی فردوسی  بود .

 

 

 مجسمه یی از فردوسی ساخته ی استاد صدیقی  که اثری ارآن موجود نیست

    

مجموعا استاد صدیقی سه مجسمه از فردوسی ساخت که یکی در تهران است و دیگری در توس و سومین  که عکس آنرا  دربالامی بینید ،معلوم نیست در کجاست.

 

در سال 1313 شمسى، به مناسبت تقارن این سال با هزارمین سال تولد فردوسى، در تهران کنگره‏اى تشکیل شد که مسلما فکر و اندیشه آن زاده ذهن وقّاد حکمت بود. این کنگره که نخستین کنگره علمى جهانى، در ایران، به شمار مى آید کنگره هزاره فردوسى است که در ساعت 9 صبح پنج‏شنبه 12 مهر 1313 با حضور هشتاد و سه نفر از دانشمندان سرشناس ایرانى و خارجى، در تالار دارالفنون تهران تشکیل شد، فروغى نخست‏وزیر، این کنگره را افتتاح کرد و خطابه‏اى ایراد کرد و سپس حکمت به زبان فرانسه خوش‏آمد گفت و هیأت رئیسه کنگره انتخاب شدند و شادروان حسن اسفندیارى به ریاست کنگره برگزیده شد و کنگره کار خود را آغاز کرد و این کنگره در روز سه‏شنبه 16 مهرماه پایان یافت .

حکمت در کتاب سى خاطره خود در این‏باره مى نویسد: "...یکى از هنر هاى شریف فروغى، فردوسى و سعدى‏شناسى او بود و کمتر کسى به قدر او، در شاهنامه و دیوان کلیات شیخ شیراز، بحث و فحص کرده است، این بنده افزون از پنجاه سال قبل، وقتى که در میسیون امریکایى، جوان طلبه بودم، براى نخستین‏بار به زیارت آن استاد بزرگوار نائل گردیدم [و آن‏] در مجلس سخنرانیى بود که در تالار آن مدرسه، ایراد مى فرمود، موضوع سخن او در باب فردوسى و شاهکار بزرگ او بود. باز خود این بنده نویسنده شاهد و گواه هستم... که در جشن هزاره فردوسى که در مهرماه 1313 در تهران و طوس منعقد گردید، وى از روى عشق و علاقه قلبى به برپا کردن آن جشن و ساختن آرامگاه باشکوه فردوسى، اهتمام و کوشش مى فرمود که اگر او نبود، این خدمت خطیر انجام نمى گرفت و پس از آن جشن بود که اولین مجموعه منتخبات شاهنامه را تألیف کرد. (حتى آخرین جزوه خلاصه شاهنامه را در بستر مرگ ملاحظه و تصحیح کرده و به مطبعه فرستاد...)

"این جشن یکى از رویداد هاى مهم فرهنگى قرن و بدون تردید مهمترین و علمى‏ترین کنگره‏اى بود که در ایران معاصر برگزار شده است چرا که مشاهیر فرهنگ و ادب که در آن گرد آمده بودند، هیچ‏گاه و در هیچ جاى دیگر جهان معاصر کنار هم ننشسته‏اند، در آن کنگره که در عین حال نخستین اجتماع بزرگ علمى در ایران معاصر بود، 40 تن ایران‏شناس بزرگ از 17 کشور خارجى و 40 تن از دانشمندان و ادیبان ایرانى شرکت داشتند و به مدت 5 روز از 12 تا 16 مهر 1313 سخنرانیهایى در تالار دارالفنون ارائه کردند... على‏اصغرخان حکمت شیرازى وزیر فرهنگ همه برنامه هاى این مراسم را تدارک دیده بود و علاوه بر ایران در پاریس و لندن، رم و مسکو و برخى از شهر هاى اروپا و آسیا نیز جلسات سخنرانى و بحث درباره فردوسى و شاهنامه ترتیب داده بود..." ازآن سال به بعد فردوسی و خدمات وی در معرض توجه ایرانیان و جهانیان قرار گرفت و مجسمه های  متعددی ساخته و در شهر های مختلفی نصب شد که مجسمه ی ساخت آقای قسِامی آخرین  آنهاست و ما به چند نمونه از آن اشاره می کنیم: 

1- نخستین مجسمه ی فردوسی در باغ نگارستان تهران

آقای محمد حسین نعمتی در وبلاگ فرارو می نویسند::درسال 1313شمسی ، زمانی که علاقه‌مندان به فرهنگ ملی ایران تلاش می‌کردند به نحوی در کنگره بین‌المللی فردوسی شرکت کنند ، 410 دانشجوی ایرانی مقیم فرانسه هر کدام از 20 تا 100 فرانک اهدا کردند تا با جمع‌آوری این مبالغ مجسمه‌ای از فردوسی بسازند و با تقدیم آن به این کنگره به گونه‌ای نقش خود را از فرسنگ‌ها راه دور در بزرگداشت یاد شاعر حماسه‌سرای ایران ایفا کنند. هیچ امیدی نبود تا با 15 هزار فرانک جمع‌آوری شده، استاد مجسمه‌ساز معروف فرانسه «لرنزی» با این دانشجویان همکاری کند.اما پس از آن که جمعی از دانشجویان هدف‌ خود را برای لرنزی بیان نمودند و از مبلغ اندک پس‌اندازشان صحبت کردند، وی برخلاف تصور آنان قبول کرد مجسمه فردوسی را بسازد.
دکتر «ابراهیم چهرآزی»، متخصص اعصاب و روان و نماینده دانشجویان که قصد داشتند به هر نحو در کنگره بین‌المللی فردوسی همکاری کنند، به درخواست لرنزی، مجسمه‌ساز، شعرهای فردوسی را برای او خواند تا این استاد بتواند با الهام از اشعار حماسی فردوسی تصویری از چهره او را طراحی کند.
شعرخوانی چهر‌آزی برای لرنزی هفته‌ها طول کشید تا این که استاد توانست به طرحی از چهره شاعر حماسه‌سرای ایرانی برسد. مجسمه ساخته و برای برگزاری کنگره بین‌المللی فردوسی به تهران فرستاده شد،و آن را در محوطه دانشکده ادبیات تهران (پشت بهارستان) در فضایی که به گلگشت فردوسی معروف شد، نصب کردند. این مجسمه از آن روز تاکنون که در حدود 70 سال از تاریخ نصب آن می‌گذرد، همچنان در فضای باز محوطه باغ نگارستان پایدار ایستاده است.
مجسمه‌های فردوسی را اگر چه پیش از این با نام استاد ابوالحسن صدیقی می‌شناختند و مجسمه‌سازان دیگر نیز برای ساخت چهره فردوسی از طرح به ثبت رسیده استاد بهره می‌جستند اما مجسمه فردوسی ساخته شده توسط «لرنزی»، گویی تنها اثری است که در ایران چهره‌ای دیگر از فردوسی را به نمایش گذاشته که نتیجه برداشت این استاد فرانسوی از شاعر حماسه سرای ایران است. از طرف دیگر این مجسمه تاریخی را با خود حمل می‌کند که نشان از علاقه‌ جمعی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه به وطن دارد.
دکتر باستانی پاریزی نیز در کتاب «شاهنامه آخرش خوش است» از صفحه 356 تا 380 فهرست اسامی آن 410 دانشجو را به همراه شرح فعالیت‌شان در ساخت مجسمه، آورده است.
(باغ نگارستان از باغ‌های قدیمی تهران است که در 1222 ق‌، به دستور فتح‌علی‌شاه به شکل هشت گوش با شاه‌نشین‌هایی به سبک دوره زندیه ساخته و با گچ بری‌های زیبایی مزین شده است‌. این باغ از غرب تا خیابان صفی‌علی‌شاه و از شرق تا دروازه دولت امتداد داشت و درب بزرگ آن به میدان بهارستان فعلی باز می‌شد
دانشکده علوم اجتماعی از سال1341 تا 1370 در این محل دایر بود . در مقابل درب ورودی ساختمان مرکزی‌، از شمال‌، مجسمه شاعر حماسه‌سرای ایران‌، فردوسی‌، مشاهده می‌شود.این مکان از قدیم به گل گشت فردوسی نیز معروف بوده است‌.  

 2- مجسّمه فردوسى در رم پایتخت ‏ایتالیا، در میدان ویلابورگز 

 این مجسمه که185 سانتیمتر ارتفاع دارد  واز نرنر سفید ساخته شده است ،کار  استاد صدیقی است  که در 20 ماه مه1958  به رم  برده شد و  طی مراسمی در یکی از میدانهای رم نصب شد ،شادروان  علی اصغر  حکمت  شیرازی ،در خاطرات روز سه‏شنبه 1329/3/30 خود که در رم به تحریر درآورده است، مى نویسد: "بعد از ساعتى به منزل مراجعت کردیم. در سر راه در یکى از میدانهاى کوچک ویلابورگز، محلّ زیبایى که به نام "فردوسى" موسوم است به "پیاتزا فردوسى" قدرى گردش کرده، تصمیم گرفتم که ان‏شاءاللّه اعتبارى براى سفارت ایران بفرستم تا مجسمه فردوسى را در آنجا نصب نمایند".

حکمت این فکر را دنبال مى کند و در خاطرات روز 1329/5/25 خود مى نویسد: "... با على منصور راجع به نصب مجسمه فردوسى در رم‏صحبت کردم. مى گفت در نظر دارم مجسمه را در ایران بدهم درست کنند. گفتم کار پرخرج و بى فایده‏اى است و در برابر آرتیستهاى شهیر این شهر اسباب افتضاح و سرشکستگى خواهد بود، بهتر است در همین‏جا بدهید از روى مجسمه فردوسى درست کنند و در میدان فردوسى در ویلابورگز نصب کنند و ممکن است که از انجمن آثار ملى هم کمک شود...."

 حکمت در مهرماه 1337 سرگرم تهیه نطقى بود که در هنگام افتتاح مجسمه فردوسى در رم مى باید ایراد مى کرد... و در روز هفدهم مهر 1337 برابر با نهم اکتبر 1958 در رم با آقاى ابوالحسن صدیقى مجسمه‏ساز که از دوستان قدیم او بود، مهمان نصراللّه فلسفى رایزن فرهنگى ایران در رم بود و در این‏باره مى نویسد: "بعد از ناهار به آتلیه آقاى صدیقى‏رفتیم، مجسمه فردوسى را که از مرمر سفید ساخته‏اند که به شهر رم اهدا شود، مشاهده کردیم، بسیار خوب و زیبا تهیه شده است...."

  گوستینوس آمبروزی مجسمه‌ساز ایتالیایی با دیدن این مجسمه چنان تحت تاثیر قرار گرفت که در دفتر یادبود نوشت: دنیا بداند، من خالق مجسمه ی فردوسی را میکل آنژ ثانی شرق شناختم. میکل آنژ بار دیگر در مشرق زمین متولد شده‌است،این  مجسمه در پارک ویلا بورگزه (Villa borghese) در شهر رم ایتالیا قرار دارد.ویلا بورگزه (Villa borghese) پارک طبیعی بزرگی در شهر رم است که شامل ساختمانها، موزه هاواز جمله موزه گالریا بورگزه - galleria borghese می باشد.این پارک با مساحتی حدود 80 هکتار، بعد از پارک ویلا دوریا پامفیلی (Villa doria pamphili) بزرگترین پارک شهر رمه. باغهای این پارک برای ویلای بورگزه روی تپه پرینچانا (Villa borghese princiana) توسط معماری به نام فلامینیو پونتزیو (Flaminio ponzio) ساخته شد و شیفیونه بورگزه (Scipione Borghese) در سال 1605 آن را توسعه داد، دراوایل قرن نوزدهم این پارک بازسازی شد و سال 1903 هم به پارک عمومی تبدیل شد. 

3-مجسمه ی فردوسی در طوس که ساخته ی استاد صدیقی است ;به ارتفاع 185 سانتیمتر که در سال 1969 ساخته شده است و اینک در  صوس و آرامگاه فردوسی قرار دارد به گفته ی آقای فریدون  صدیقی در مصاحبه باسایت هفت سنگ  که در تاریخ 21 اسفند 1383 منتشر شده است  ،استاد  صدیقی  این دومین مجسمه خودرا از فردوسی با همان شکل و شمایل مجسمه یی   که بری میدانی در رم ایتالیا ساخته بود ، برای آرامگاه فردوسی ساختو این در ست در هنگامی بود که فریدون صدیقی ، فرزندش هم سرگرم   ساختن  و نصب نقوش برجسته‌ی داخل آرامگاه فردوسی بود به سال ۱۳۵۰. البته در گذر این سال‌ها مجسمه‌های دیگری هم ساخت :

این مجسمه از مرمر ساخته شده و 185 سانتیمتر ارتفاع دارد و در سال 1969 ساخته

شده است.

  

 4- مجسمه ی فردوسی در تالار ورودی کتابخانه ملی ( در خیابان 30تیر)اینا مجسمه رااستاد صدیقی را  به کتابخانه ی ملی ایران هدیه داده بود، با جابجایی ساختمان، به نوشته ی یکی از سایتها ،به طاقچه ای در پشت قفسه ها منتقل شده و دیگر در تالار ورودی جای ندارد .

 5- مجسمه ی فردوسی اهدایی پارسیان هند 

    به گزارش «تابناک»، موضوع چگونگی نصب مجسمه شاعر نامی ایران زمین، ابوالقاسم فردوسی، یکی از اسناد جالب توجه و نافرهنگی است که نشان از عمق احترام ایرانیان به مشاهیر مرز و بوم خود دارد. برای توضیح بهتر و بدون دخل تصرف این موضوع در ادامه عین سند یاد شده منتشر می شود.نامه از سوی رستم گیو، رئیس انجمن زرتشتیان تهران و نماینده زرتشتیان، خطاب به نخست وزیر نگاشته و در آن اشاره شده که مجسمه‌ای از حکیم فردوسی از جنس برنز و با وزن تقریبی دو تن و نیم در بمبئی هند ساخته شده و آماده حمل به ایران است. وی در این نامه، خواهان یاری برای ورود مجسمه و نصب آن در محلی مناسب شده است. در... بازخوانی اسناد تاریخی در بسیاری از مواقع، خود بهترین و گویاترین روش برای ترسیم تاریخ، البته بدون دخل و تصرف در آن است. 

عنوان سند: مکاتباتی درباره مجسمه فردوسی و محل نصب آن در میدان فردوسی :
شرح سند: نامه از سوی رستم گیو، رئیس انجمن زرتشتیان تهران و نماینده زرتشتیان، خطاب به نخست وزیر [احمد قوام] نگاشته و در آن اشاره شده که مجسمه‌ای از حکیم فردوسی از جنس برنز و با وزن تقریبی دو تن و نیم در بمبئی هند ساخته شده و آماده حمل به ایران است. وی در این نامه، خواهان یاری برای ورود مجسمه و نصب آن در محلی مناسب شده است.
در حواشی نامه، دستورهایی در این باره دیده می‌شود. در نامه دوم که در تاریخ 15 دی خطاب به نخست وزیر نگاشته شده، شهرداری تهران، نتایج مطالعه خود برای نصب مجسمه را اعلام و با الصاق نقشه‌ای از میدان فردوسی، تقاطع خیابان‌های فردوسی و شاهرضا را محلی مناسب برای این کار معرفی و پیشنهاد کرده است.

تاریخچه نصب نخستین مجسمه: در جشن هزارمین سال ولادت وی در ایران، سه نفر از پارسیان هندوستان به نام آقایان دستور نوشیروان خانصاب، رئیس پارسیان دکن٬ جمشید جی اون‌ والا و بهرام گورا نکلساریا و نیز عده‌ای دیگر از پارسیان به ریاست آقای پشوتن بی مارکا تصمیم گرفتند که برای تجلیل از مقام این شاعر ایرانی، آثاری بسازند. یکی از اقدامات آنها، ساخت برج ساعت در یزد توسط پشوتن بی مارکا و اقدام دیگر آنها، ساخت نخستین مجسمه فردوسی به منظور نصب در میدانی در تهران بود.
در سال 1305 ش. در مسافرت آقای پشوتن مارکار و همراهان به ایران، ارباب کیخسرو شاهرخ با مشورت انجمن آثار ملی ایران استدعای پارسیان هندوستان را درباره ساخت مجسمه‌ای از فردوسی به آگاهی اولیای امر رسانید و موضوع پذیرفته شد. آنگاه مجسمه فردوسی مطابق نمونه که مورد پسند و تصویب قرار گرفته بود٬ توسط مجسمه ساز معروف هندی آقای راس بهادرماترا به وزن دو تن و نیم و با ارتفاع دو متر در سال 1319 به پایان رسید، ولی به علت مشکلات موجود، بر اثر بروز جنگ جهانی و صادر نشدن پروانه تا آخر سال 1323 اهدای آن به تأخیر افتاد.
با ارایه نقشه ترسیمی آقای یکاجی تارپوروالا، معاون ایران لیک که مورد موافقت انجمن شهر و شهرداری تهران و آقای آندره گدار، مدیر کل باستان شناسی واقع شده بود، ساخت پایه مجسمه آغاز گشت.
و به این ترتیب، در دهم بهمن 1322، نخستین کلنک بنای پایه مجسمه زده شد. در سال 1323 هنگام مسافرت هیأت اعزامی فرهنگی ایران به هندوستان، آقای علی اصغر حکمت در هنگام ورود به بمبئی، مجسمه را بازدید کرد و سرانجام با کمک انجمن روابط فرهنگی ایران و هند و کوشش‌های کلنل کسترل، مجسمه از بمبئی به تهران حمل و بنا به دستور دولت از پرداخت گمرک و مالیات راه نیز معاف شد و شهرداری تهران، یکی از میادین شهر را برای نصب آن تعیین کرد؛ در روز دهم بهمن ماه 1323 مجسمه نصب شد. این مجسمه بعد ازنصب مجسمه ی فردوسی ،ساخت استتاد صدیقی ،به دانشکده ی ادبیات تهران منتقل شد واین تندیس امروزدر برابر  ِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی ِ دانشگاه تهران جای دارد و هدیه ای کهن بوده است از سوی پارســیان ِ هندی!

آقای ..... نوشته اند  در بازدیدی که از آن به زمستانِ 84 داشتم، دیدم که نقش ِ فَروهر را زدوده اند، ولی بخشی از نوشته و سروده های حک شده بر پایه های تندیس همچنان برجا بود:

این پیکر از سوی پارسیانِ هندوستان نیاز و برپا گردید.:

ز ایران نژادانِ یزدان پرست         که در هند دارند جای نشست
به پا گشت    این یادگار بلند          که جاوید ماناد دور از گزند
بگفتا    حبیب اندرین کارکرد         شمارنده ی سال از یزدگرد
ز فردوسی این پیکر نامدار             همی باد پاینده و پایدار

سال 1324    خورشیدی  1314یزدگردی

و در سویی دیگر هم سروده هایی از فردوسی است:

بَسا روزگارا که بر کوه و دشت         گذشته است و بسیار خواهد گذشت
نباشد    همی   نیک و بد پایدار         همان   به که   نیکی   بود   یادگار

در دیوانِ بهار ذیل عنوانِ "مجسمه ی فردوسی" می خوانیم:روز دهم مهرماه 1324 خورشیدی، از مجسمه ی فردوسی که از طرف پارسیانِ هند اهدا شده بود، در میدان فردوسی شهر تهران پرده برداری شد. "بهار" این قصیده را بدان مناسبت ساخت و در همان مجلس خواند.

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
 وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد
گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشه ی ایران چنین بود از زمان پیشداد
در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند
هدیه ای عالی ز سوی پارسی زادانِ راد
طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم  ِ پاک اصل و شاعر  ِ دهقان نژاد ...

ای حکیم نامی ای فردوسی سحرآفرین
ای به هر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از تُرک و تازی هستی ایران به باد
خَلقی از نو زنده کردی، ملکی از نو ساختی
عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد ...
پرده بگرفتند روز  ِ  مهرگان از روی تو
خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد
خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را
پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد
تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد 

[دیوان اشعار محمدتقی بهار (ملک الشعرا). به کوشش مهرداد بهار. انتشارات توس. تهران، 1368. صص 786-787.]

 

  6- مجسمه ی فردوسی در میدان فردوسی  تهران

 این مجسمّه ی مرمری   که 3متر ارتفاع دارد  در سال 1971 ساخته شده است ودر روز 17 خرداد سال 1338 اطی مراسمی از آن پرده برداری شده است.

 طرح نخستین انجمن آثار ملی طرح ارزشمندی بود که به دلیل کمبود امکانات مالی به سرانجام نرسید. در این طرح مقرر شده بود تا تمامی شخصیت‌های شاهنامه از رستم‌ و زال گرفته تا تهمینه و رودابه به ایفای نقش بپردازند و نقش‌برجسته‌هایی از هر کدام از این شخصیت‌ها‌ به صورت پیرامونی و در اطراف مجسمه اصلی فردوسی به نمایش درآید.
این مجسمه را استاد ابولحسن صدیقی در در ابعاد مجسمه میدان فردوسی ایتالیا و از جنس سنگ کارارا دانه درشت ساخت. به هر صورت مجسمه فردوسی ساخته شد و کار نصب  آن را در میدان فردوسی فرزندش ،فریدون صدیقی انجام داد.

اواخر سال 52 و برای برگزاری هزاره فردوسی احیا و مرمت مجموعه آرامگاه فردوسی هم توسط هوشنگ سیحون انجام شد. در این زمان انجمن آثار ملی ساخت نقش برجسته‌هایی از شخصیت‌های شاهنامه را به استاد فریدون صدیقی که آن زمان تازه از فرنگ بازگشته بود، سفارش داد. ساخت این سنگ‌برجسته‌ها به طول 24 متر به شکل سنگ برجسته و در قسمت‌هایی از جمله سر، کاملا برجسته انجام شد..جناب آقای مسجد جامعی ،وزیر محترمم  پیشین فرهنگ و ارشاد ،در رو ز  فردوسی در سال  ف1387در مصاحبه یی که  با خبر گزاری آفتاب داشته اند ،ضمن این که فردوسی را بنیاد گذار ایرانشناسی می خوانند ،در مورد این مجسمه می گویند: البته فردوسی در این میدان هم حادثه ساز بوده است. زمانی یک تندیسی در اینجا بود که پارسیان هند آن را ساخته بودند. این تندیس امروز در دانشگاه تهران در ورودی تالار فردوسی است. تندیس دیگری به جای آن گذاشتند که گفتند چهره اش شبیه مدرس است و جنجالی به پا شد که آن را هم عوض کردند. بعد ها آقای درم بخش آمد و در همان بالا به دست مجسمه فردوسی یک چراغی داد و از آن عکسی گرفت و زیر آن عکس نوشت؛ «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» که آن هم برای نظام سیاسی آن دوران تلخ بود و آن نشریه توقیف شد. همین که می گویم برخورد رژیم گذشته هم با فردوسی صوری بوده است دلیلش همین موارد است که حساس بودن به مجسمه و تندیس بی جان هم مساله ساز شده بود. به هر حال مسائل و بناهای این میدان و اطراف آن در طول سالیان درازی شکل گرفته است که مشکلات آن هم خاص این میدان نیست چراکه اساساً هنوز به تعاریف شفافی از هویت بصری شهر نرسیده ایم و امیدوارم برای این میدان هم فکری بشود.

 آقای سید جلال حیدری نژاد در مقاله یی تحت عنوان " فردوسی و فرزندانش  " می نویسند:"  کسی نبود از اهالی پایتخت که بعد از صلاة ظهر روز( هفدهم خرداد ماه سال 1338 خورشیدی) از خیابان شاهرضا ی (انقلاب)  آنروزها  گذر کند و مجسمه ی تمام قد حکیم با حکمت و پر آوازه طوس را که از بالا نگاهی ستبر و استوار همانند بنای بی بدیل شاهنامه است نبیند و ندیده باشد.

از ان روز تا کنون اهالی ایران زمین که گذر کرده اند از ان گذرگاه (که حالا دیگر تاریخی شده است به حکم زمان) دو چیز را به روشنی دریافته اند. یکی آنکه حکیم طوس با جامه و دستار و سربند مردمان ملک خراسان و البته کتاب وزین شاهنامه به دست ،یک گام به پیش و پای دیگر استوار در پس و نگاهی که استواری باطن را میرساند و چشمانی که هوش و ذکاوت و پایان بینی در ان موج میزند ایران زمینیان را به استواری و پایداری خوانده و رمز چیره گی بر تمامی توران زمینیان تاریخ جان هایی دانسه که با همنشینی با کتاب خو گرفته و البته حکیم باحکمت طوس کتاب رازگونه ی شاهنامه را از این بابت نمونه و نشانه کرده است. تا بلکه بدانیم و یادمان نرود که زبان نه در جهان کهن بلکه در جهان معاصر نیز اولین و برترین جزء فرهنگ است و ملت و قومی که به پاسداشت زبان خود همت بگمارد و زبان را از میهمانان ناخوانده پاک کند و بیان را به اصالت بیاراید و قدر پاک زبانی و به تبع ان پاک ایینی را بداند البته بی هیچ شبه ای همواره بر صدر اقوام و ملل خواهد نشست ، و در مواجه با ایین دیگر سرزمینان و دیگر اقوام هیچ اسیب و گزندی بدان نخواهد رسید همانگونه که حکیم بی جانشین خراسان وعده کرده بود و اینک فرزندان این سرزمین اریایی ان وعده ی خردمندانه را پس از هزاره ی بلند، محقق می بیند

 

  این بخش که قسمت یایین مجسمه ی فردوسی در میدان فردوسی است 3 متر ارنفاع دارد و در سال 1971 ساخته شده است  .          

  دیگر انکه شاید به ذهن و چشم مردمان خیابان نرسد و ندانند ، اما در آن گذرگاه چشم سرآگاهان را خیره و چشم دل آنان را حیران و زبان هنردوستان و گوهر شناسان را به تحسین و تکریم باز میکند ،هنرمندی یکی از فرزندان ایران زمین است که گویی به مانند ان پاک زبان نجیب و ان حکیم پاک ایین قصد کرده تا به یمن هنر دستان خود یادبودی و بنایی ازخود به جای بگذارد تا بلکه از باد و باران بدان گزندی نرسد.

(و او ابوالحسن‌خان صدیقی از شاگردان حضرت کمال المک بود که درانداختن رنگ به جان بوم و خلق تصاویر بدیع ذوق بیشمار داشت و دیوارهای مدرسه الیانس میدان ترکتازی او بود به روزگاری که هنوز استاد ندیده بود!

 ذوق و ذکاوت ابوالحسن خان و تبحرش در کار رنگ و بوم به اندازه ای بود که حضرت کمال الملک گاه به گاه وی را البته از روی مزاح "ابوالحسن خان رقیب!" مینامید.

چیره گی و گرایش درونی او به مجسمه سازی به گونه ای بود که پس از ساخت مجسمه سنگی "ونوس میلو" هنگامی که به همراه استاد خود به کاخ پادشاه قجر میرود ،احمد شاه نمیتواند که زبان به تحسین باز نکند و دست گشاده از استین بیرون نیاورد و او را به 50 تومان ان روزگار و مقرری به قرار ماهی 20 تومان میهمان نکند!) 2

ابوالحسن خان صدیقی را "میکل آنژ" ایران میخوانند و میدانند و از او به یادگار بسیار مانده در سرمین آریاییمان. اما دستان و سرانگشتان استاد، در خلق تندیس حکیم پرآوازه ی سرزمین خراسان تو گویی عاشقانه حرکت کرده اند و رقص کنان سنگی نخراشیده را چنان به قدرت هنرتراشیده و تلطیف کردند ، به گونه ای که از انچه "نبود" چنان "بودی" بوجود آوردند که آدمیزاد در مواجه با آن، تصور آنکه به روزگاری این تندیس، سنگی بوده به جان کوهها هیچ به ذهن نمیاورد! و این از آیین فرزندان اصیل این سرزمین آاریایی ست که در هنر کم نمیگذارند و مایه بیش از حد میروند و خرد را به عشق و شور را به شعور پیوند میزنند.

 واینک امروز دوباره ما هستیم و پاسداشت حکیم طوس! ماییم و تکریم "پرآوازه شاعری" که قصه های

درس آموز اساطیری اش، کماکان بر یکی از قله های دست نیافتنی افسانه ها و اسطوره های جهان نشسته است و در جهانی که میرود تا به مدد علم و تکنیک از گوشه گوشه ی زندگی فردی و جمعی ما اسطوره های کهن را به گوشه ای براند تا بلکه قصه های ناچسب معاصر فرصت حضور و ظهور داشته باشند ،کماکان اسطوره ها و قهرمانانش در چشم جهانیان و ایران زمینیان محبوب و سرافرازند و هنوز که هنوز است یل ایران زمین رستم است.و ناکام ترین جوان سهراب! و عاشق ترین مادر تهمینه! و استاد ابوالحسن صدیقی از بزرگترین مجسمه‌سازان ایران در قرون اخیر و خالق زیباترین مجسمه تاریخ ایران " مجسمه‌ی نادرشاه افشار " در باغ نادری مشهد و مجسمه‌هایی ابن سینا در همدان، سعدی در شیراز، خیام در پارک لاله و فردوسی درمیدان فردوسی تهران است.

در مصاحبه یی که در تاریخ21 ابان ماه   1387 با  آقای  فریدون صدیقی ،فرزند شادروان  ابوالحسن صدیقی،سازنده ی این مجسه صوورت گرفاه  است ایشان  ، که خود مجسمه ساز،نقّاش و مرمّت کلار آثار باستانی است ،مطالب جالبی در باره این مجسمه و آسیبها و کوششهایی  که برای حفظ آن شده است ارائه کرده اند که ما  بخشی از آن  را از سایت حبری تحلیلی پژوهشی ایراس  ،نقل می کنیم:

"... پدر من در طول زندگی عاشق سه شخصیت فرهنگی بود؛ خیام، فردوسی و سعدی. پدر من در خانه چهار تا کتاب داشت. دیوان حافظ، شاهنامه فردوسی، خیام و قرآن. بالاخره پدرم تعصب مذهبی هم داشت. پدر من شاهنامه فردوسی را حفظ بود، دیوان خیام را حفظ بود. اصلا حرف زدنش فردوسی وار بود. هر جا هم که صحبت می‌کرد به هر حال ناخوداگاه دو تا بیت از شاهنامه فردوسی داشت. در بین کارهایش ایتالیایی‌ها خیام پدر من را مثل یک داوود میکلانژ دوست داشتند، همین خیام پارک لاله را. چون این مجسمه به مدت بیست و پنج روز در جلوی کارگاهی که کار می‌کرد در ایتالیا در معرض دید مردم بود و مردم می‌آمدند و با آن عکس می‌انداختند و روزنامه‌های ایتالیا مفصلا در مورد آن نوشته بودند. پدر من همان اندازه در ایتالیا معروف است که در ایران معروف است.
س- خودش کدام مجسه‌ها را بیشتر دوست داشت؟
-ج همین خیام پارک لاله. دومی هم فردوسی میدان فردوسی.

س- یعنی دو مجسمه‌ای که بیشتر از همه آسیب دیده‌اند. حالا داستان اینها را تعریف کنید که الان وضعیت‌شان چطور است و چه بلاهایی سر آنها آمده است.
ج- مجسمه فردوسی سال ۵۰ نصب شد. سال ۵۲ هم مجسمه خیام نصب شد. مجسمه ها هیچ مشکلی نداشتند تا سال ۱۳۵۶. در سال ۵۶ در آن شلوغی‌ها که تظاهرات می‌کردند به صورت خیام سنگ زدند و با قلوه سنگ و آجر دماغ و گوش و انگشتها را شکستند. من هم یک مجسمه ابوریحان از سنگ مرمر ساخته بودم در انجمن آثار ،در آن شلوغی‌ها اصلا خردش کردند.
بعد از آن سالها شهرداری منطقه ۶ بدون اینکه توجهی به این مسئله داشته باشد ، یک نفر را از دانشکده هنرهای زیبا پیدا کرد که مجسمه‌سازی می‌خوانده و آورد که مجسمه را مرمت کند. بعد از آن ترمیم ، نه دماغ، دماغ خیام است و نه انگشتان. یکی دو سال بعد از آن گویا رنگ روی آن پاشیده‌اند. بعد اینها آمده‌اند با تینر رنگ را پاک کرده‌اند، رنگ سیاه را. بعد چون دیدند ریخت مجسمه خراب شد اینبار رنگ سفید زدند، رنگ روغن. رنگ روغن هم روی سنگ تا یک زمانی برقرار است و بعد بخاطر آب و هوا پوسته می‌شود و می‌ریزد. بعد آمدند با یک بتونه مانند پستی بلندی‌هایش را صاف کرده‌اند! یک مقدار زیادی از خطوط چکش الان زیر رنگ محو شده و معلوم نیست. بعد از مدتی دوباره کثیف شده و اینها آمده‌اند رنگ زدند.

مجسمه فردوسی را هم همینطور. یک روزی دیدم پوستر آویزان کرده‌اند و طناب پوستر را انداخته‌اند دور دست فردوسی! آن قسمتی که دست روی پایش قرار داده و جای انگشت خالیست به آن طناب وصل کرده‌اند! پوستر ۱۰-۱۵ کیلویی را به آن آویزان کرده‌اند. بعد هم آن را کشیده‌اند تا انگشت شکسته شد!
یک روز دیگر آمدم دیدم انگشت سر جایش است بعد معلوم شد با چسب آنرا همینطوری چسبانده‌اند! تابستان و در هوای ۴۰ درجه ، سنگ به مرور  ،در طی دو سه روز تا مغزش گرم می‌شود. سنگ مرمر هم از جنسی است که اگر به آن شوک وارد شود ، از خودش عکس‌العمل نشان می‌دهد. حالا این عکس‌العمل ممکن است به صورت پوسته شدن یا ترک برداشتن باشد. آن باغبانی هم که گلها را آب می‌داده حواسش نبوده یا دلش سوخته به حال مجسمه که کثیف شده آب سرد را ریخته روی مجسمه و در آن اوج حرارت باعث شده که سنگ از جاهای ضعیف ترک بخورد! سنگ مرمر مکندگی‌اش بسیار ضعیف است و به همین صورت اینکارها باعث انهدام و آسیب دیدن مجسمه می‌شود.
الان دور تا دور مجسمه ۱۱ تا ۱۲ تا ترک خورده است. با یک تکان یا یخبندان شدید ترک‌ها بیشتر هم می‌شود. یکی دیگر از عواملی که بطور طبیعی به این سنگها ضربه زده تکان خوردن بر اثر زلزله است

س- حالا سرنوشت این مجسمه‌ها چه می‌شود؟
ج - فعلا که اینقدر حرکت در این سازمان زیباسازی شهرداری تهران هست و مشغول جلسه درست کردن برای کارهای خودشان هستند که به این جور مسائل نمی‌رسند. از اردیبهشت ماه (سال هشتاد و سه) این قضیه مطرح شد که سازمان میراث فرهنگی دخالت کرد و خبر در چند روزنامه هم منعکس شد و در صدا و سیما هم بخش شد. اینها یک سال است نامه می‌نویسند که به داد این مجسمه برسید. الان با یک لرزش ممکن است این سنگ از حداقل دو جا و حداکثر چهار جا از هم جدا شود. من با نماینده زیباسازی رفتیم و مجسمه را بررسی کردیم و با چکش به دو جای مختلف آن که زدم دو صدای مختلف می‌داد و صدای مرگ داشت.
ترمیم این مجسمه‌ها کار بسیار مشکل و دقیقی است و مراحل مختلفی دارد. اما من اینکار را می‌کنم چون تخصص‌من است.
س :پس الان مشکل کجاست؟ چرا کار شروع نمی‌شود؟
ج:الان مشکل از خود ارگان‌هاست. ببینید شهردای منطقه ۶ اواخر سال هشتاد و دو اعلام می‌کند که این مجسمه خیام آسیب دیده و به دادش برسید و اینها گفتند بسیار خوب. فروردین‌شان که تعطیل بود. از آن به بعد ۳-۴ بار با مامور سازمان زیباسازی به آنجا رفتیم تا موضوع را بررسی کنیم. آنها هم گفتند ما با شما قرارداد می‌بندیم که اول تیر ماه کارتان را شروع کنید. این همه مدت گذشته و هنوز معلوم نیست چکار می‌خواهند بکنند. در این مدت ترک‌ها هم بزرگ‌تر شده است. معلوم نیست وضعیت چه می‌شود. ما می‌خواهیم مجسمه را مرمت کنیم. مرمت این آقایان چه بود در دو سال پیش؟ یک سطل رنگ دادند به باغبانی که نیم‌کت‌ها را رنگ می‌زد و او قلم مو را برداشت و مجسمه را رنگ زد! بعضی جاها رنگ به قطر ۵ میل روی مجسمه است. الان در مجسمه خیام موی ریش دیده نمی‌شود از بس که از رنگ اشباع شده است. فردوسی هم همینطور است.
فردوسی را کنیتکس کردند و دوباره رنگ زدند. الان می‌خواهیم مجسمه امیرکبیر را هم مرمت کنیم اما در مورد امیرکبیر طرف من میراث فرهنگی است و سازمان زیباسازی نیست. یک ماه پیش من به اینها گفتم می‌خواهم با مسئول مربوطه صحبت کنم. از آنروز اگر شما پشت گوشت را دیدی من هم آن مدیر را دیدم! یک ماه مرتب می‌رفتم و ایشان یا جلسه داشتند یا نبودند یا مرخصی بودند! یک فکری برای اینکار نمی‌کنند. قضیه مثل زمان یکی از پادشاهان مملکت شده که آمدند گفتند محمد افغان حمله کرد، عین خیالش نبود، گفتند آمد خراسان را گرفت، باز هم به همین‌صورت، گفتند آمد تا سمنان و دامغان و رسید به اصفهان، باز هم توجه نکرد تا رسید به دم دروازه شهر، سردار مملکت خونین و مالین رفت و تا خواست به پادشاه بگوید محمد افغان دارد می‌آید، دیدند که پادشاه آنجا نشسته است و با یک عده صحبت می‌کنند که کشمش لای پلو حرام است یا مکروه است یا حرام! این مملکت ماست!
من هفته پیش یک نامه برای اینها نوشتم که اولا من مرمت این مجسمه را چون کار پدرم بوده و ارزش هنری آن را می‌دانم انجام می‌دهم و تحت این شرایط هم کار را انجام می‌دهم؛ زمان طولانی‌تر و هزینه کمتر. خودشان هم محاسبه کرده‌اند که اگر قرار باشد همچین مجسمه‌ای الان ساخته بشود ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان هزینه آن است. حالا گیریم که همه هنرمندان هم بلدند.
س :هزینه مرمتش چقدر است؟
ج:من گرفته‌ام سه میلیون و پانصد هزار تومان. همین مرمت پایین‌تر از ۱۵ میلیون تومان نیست و من هم فقط بخاطر کار پدرم گرفته‌ام. این هزینه هم صرف تهیه ابزار لازم برای مرمت می‌شود. یک مته برای مرمت ۹۰ هزار تومان می‌شود و فقط تعداد زیادی مته برای اینکار لازم است. برای ساخت مته‌ها هم خوشبختانه یک تراشکار ارمنی را پیدا کرد‌ه‌ام که به کارش متعهد باشد!
اینها کار نمی‌کنند! می‌خواهند کار کنند اما هیچ تکانی نمی‌خورند! مجسمه داوود میکلانژ را که مربوط به ۴۹۰ سال پیش است در فلورانس آورده‌اند پایین که تمیزش کنند، مرمتش سه سال طول کشیده، یک میلیون و هشتصدهزار دلار هم هزینه‌اش بود.
من به اینها هم گفتم که اگر تا هفته آینده هیئت مدیره‌تان تشکیل شد و تصمیم گرفت و ابلاغ کرد که هیچ. ولی اگر نشد من دیگر این مجسمه را مرمت نمی‌کنم و بدهید به همان متخصصتان که با سطل رنگ می‌زند مرمت کند! "

مجسّمه ی فردوسی  پیش از مرمّت درسال 1384 به نقل از سایت شریف نیوز

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم