دکتر منصور رستگار فسائی

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

                                                    

 

کلمه ی " آرش " در متون مختلف عربی و فارسی به  صورتهای مختلف و متفاوتی ، ضبط شده است  مثل:" أرش"،" ارشش " ، "ارجس " ،" ارخش "،" ایرش "،"ارسناس "،،"ایرشی "، تاریش "، "اترش " اما اصل واژه در اوستا Erekhsha  است که به معنی  تیر تیز رو و روان است  ودر پهلوی aresh   شده است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنای آن را«تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» دانسته اند .

در اوستا لقب آرش بهترین تیرانداز است که گمان بر این است که در متون فارسی و عربی  به 

 صورت " ارشیشا طیر" آمده است ،  که در فارسی "شیوا تیر " شده است  که "شیوا " به معنی تند و تیز  شتابنده است  و جمعا   به معنی " تیر تیز رو " می باشد. ( فرهنگ نامهای اوستا  ص 140) ،این لقب آرش  رادر پهلوی :" ایرش شیباک تیر " دانسته اند (فرهنگ نامهای شاهنامه  ص 9 ح  1) که همان تیر تیز رو و روان است که ترجمه ی پهلوی آن " شی پاک تیر : shipak – tir است

داستان "آرش کمانگیر "  و تیر اندازی وی ، در شاهنامه نیامده است، اما فردوسی، در داستانهای دیگر شاهنامه ، به اجمال ،اشارات  متعددی به آرش  و خاندان وی دارد و از دلاوری و تیر دور پرواز ، خاندان  و دلاوری وی، سخن می گوید:

چو "آرش " که بردی به فرسنگ تیر        چو  پیروزگر "قارن" شیر گیر  9/273/318

 ( خالقی 8ص350 بیت 340)

               از آن زخم  آن پهلو آتشی         که سامیش گرز است و ، تیر، آرشی  6/104/570 د

         دو فرزند او هم گرفتار شد         ازاو تخمهٔ آرشی خوار شد.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود        اگر چند فرزند آرش بود.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

              من از تخمهٔ نامور آرشم       چو جنگ آورم آتش سرکشم.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

در نسخ مختلف شاهنامه  ،از 5 آرش  در ادوار مختلف ، سخن رفته است که عبارتند از :

1-    آرش  دلاوری که در هنگام نبرد  کیخسرو با افراسیاب  به یاری کیخسرو آمد:

و از او نیوتر " آرش "  رزمزن      به هر کار پیروز و لشکر شکن

که در چاپ خالقی مطلق بدین صورت ضبط شده است:

        واز او نیو تر آرش رزمزن      چو کوران شه  ، آن گرد لشکر شکن

                      ( خالقی ج4ص178 ح 4)

2-    آرش : پدر منوچهر پهلوان خراسانی،  که در سپاه  کیخسرو با افراسیاب می جنگید:

          منوچهر آرش نگهبانشان        گه نام جستن ، سپهدارشان

    دو فرزند او هم گرفتار شد-برو       وزاو  تخمهٔ آرشی خوار شد. (خالقی ج6 ص164 بیت 41)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود       اگر چند فرزند آرش بود. (خالقی ج7 ص106 بیت 248)

             من از تخمهٔ نامور آرشم        چو جنگ آورم آتش سرکشم.

 

3-    آرش : د ر برخی از نسخه های چاپی شاهنامه (: مول،بروخیم و دبیرسیاقی)یکی از مرزبانان ایرانی است که  در رایزنی ، برای گزینش جانشین یزدگرد بزه کار ، بر در دخمه یزدگرد ،گرد آمده بودند:

          چو میلاد  و چون آرش  مرزبان      چو پیروز اسپ افکن از گرزبان

4-    آرش : از شاهان اشکانی است که فردوسی می گوید فقط نام آنها را شنیده است  و آگاهی دیگری در باره ی آنان ندارد:

             بزرگان که از تخم آرش بدند       دلیر و سبکسار و سرکش بدند (خالقی ج6 ص 138بیت 68)

                   چو نرسی و چون اورمزد بزرگ       چو آرش  که بد نامداری سترگ ( همانجا)

5-    آرش :  از پهلوانان  نامدار ایران در دوره ی منوچهر است  که تیر اندازی توانا بود و باید همان آرش کمانگیر معروف باشد که موضوع این نوشته است.

      علی رغم شاهنامه که به اختصار در باره ی آرش سخن گفته است  و می توان علت آن را عدم دسترسی فردوسی به منابعی جامع و معتبر در باره ی "آرش" باشد، اما در برخی ازمتون پیش از اسلام  ودوره ی اسلامی ایران  ،  ازاین قهرمان شگفت انگیز سخن رفته است :

در یشت  هشتم چنین آمده است که :

"...ما ستاره  زیبا و  فرهمند تیشتری (  Tishtrya  ( را می ستاییم که به سوی دریای ویوروکش :

( Vourukasha   (     به همان تندی روان است که تیر ارخش  شیواتیر[ خشویkhshutha):

: سخت کمان  ] ، آن کمان کش که چیره دست اریایی که از همه قابلتر بود و از کوه ) khshutha):

: سخت کمان ) تیری از کمان رها کرد که به کوه خونوت( Khvanwant) فرود آمد ، پس اهورا مزدا  بر آن تیر نفخه یی بدمید و ایزد آب  وایزد گیاه  و میتره ( میترا  : مهر Mithra) دارنده ی دشتهای فراخ ، راهی برای  گذر تیر  گشودند." ( یشت  13 26/113)

آرش،  از اهالی طبرستان است :

            از آن خوانند آرش را کمانگیر      که از" رویان" به "مرو "انداخت یک تیر

( فخر الدین اسعد گرگانی)

بهرام چوبین سردار معروف خسرو پرویز  که از وی سر پیچید و  با اوپیکار کرد ووی را از پادشاهی برداشت ،  خود را از "تخمه ی ارش "  و از نوادگان گرگین میلاد  پهلوان روزگار  کیخسرو  می دانست :

         من از تخمه ی نامور آرشم        چو جنگ آورم، آتش سر کشم

نبیره ی جهاندار گرگین منم          همان آتشتیز برزین منم 

                   (خالقی ج8 ص 29بیت 347)

 و می افزاید که "آرش " در هنگام منوچهرشاه  می زیست:

         که بد شاه هنگام آرش بگوی     سر آید مگر  بر من این گفتگوی

                    چنین گفت  بهرام ، کان گاه ، شاه      منوچهر بد  با کلاه و سپاه       

اما  خسرو پرویز نیز خود را خود را نوه ی منوچهر می داند که "آرش" بنده ی او بود:

         بدو گفت خسرو که ای بد نهان            چو دانی که او بود شاه جهان

           ندانی که آرش   وُرا بنده بود            به فرمان و رایش سر افکنده بود

                                (خالقی ج8 ص 33بیت 405تا409)

طبری در تاریخ معروف خویش ،آرش را پهلوان روزگار منوچهر می خواند و می نویسد: "...پس از آن که شصت سال  از کشته شدن توج سپری شد ، افراسیاب با  منوچهر در طبرستان نبرد کرد  و سرانجام بر آن نهادند که مرز میان  آن دو ، به وسیله ی پرتاب تیر  یکی از یاران منوچهر  تعیین گردد که این تیر انداز  " ارشیشاطیر"  [آرش] نام داشت  که چون نامش را مخفف کردند  آن را"  ایرش " گفتند  و او تیری انداخت  که از طبرستان  به نهر بلخ رسید و از آن پس نهر بلخ  مز میان  ایران و توران  گشت." ( طبری ج1 صص435و 436 و 992)، در برخی از نسخه های  تاریخ طبری  نیز آمده است که منوچهر پس از این واقعه ، آرش را بر  همه ی پادشاهان و بزرگان  برتری داد.( تر جمه بلعمی از تاریخ طبری، ص 37ج2)

بلعمی در تفصیل این داستان  آورده است که:" ... صلح افراسیاب و منوچهر ...بر آن شرط  افتاد که حدی بنهند  میان زمین ترک و از آن عجم ، هر چه از آن سوی حد تر کستان است  ،  مر مَلِکِ ترکستان را بود ،یعنی افرسیاب وهر چه از این سوی  است ، منوچهر را بود و هیچکس  را نباید  که به حدّ یکد یگر  اندر آیند ، ... پس منوچهر  مردی  با قوت بنگریست  که او "آرش " بود  واندر همه ی روی زمین  از او تیر انداز تر نبود ، اورا بفرمود  که بر سر کوه دماوند  ،تیری بینداخت  به همه ی قوت خویش ، و تیر از همه ی زممین طبرستان  و گرگان و  وزمین نیشاپور  و از سرخس و مرو ( در نسخه سرخس و بلخ) و همه ی بیابان  مرو بگذشت  و به  لب چیحون  افتاد و از همه ی شهر ها و بیابانها بگذشت وافراسیاب را سخت  اندوه آمد که چندان پادشاهی  از حدّ سرخس  تا لب جیحون به منوچهر بایست دادنن ولی عهد کرده بود  و صلح نامه  نوشته  ، نتوانست  از آن سوگند  باز آمدن ..." ( بلعمی صص 36)

 در اخبار الطوال ، نام آرش به صورت " ارسناس " آمده  و داستان وی چنین آورده شده  است که :"...ارسناس  نامی که منوچهر وی را  را مأمور  تعلیم تیر اندازی به مردم کرده بود ،  به پیش وی آمد و  کمان استوار کرد و تیری در چلّه ی کمان نهاد  و همچنان پیش رفت تا به افراسیاب نزدیک شد و و قلب افراسیاب   را هدف تیر خود ساخت و در دم قلبش  را شکافت و  افراسیاب دردم بمرد ..." ( اخبار الطوال ،ترجمه ی نشأت صص11و95)

در کتاب آفرینش و تاریخ مقدسی  نیز می خوانیم که  :"...در زمان منوچهر،آرش  برای تعیین  مرز ایران  و توران ،نامزد  می شود و بر کمان خویش تکیه زد و  خود در آن غرقه شد  و تیری از طبرستان  پرتاب کرد  که در بالای  طخارستان  فرود آمد  وآرش بر جای خویشتن بمرد..." ( آفرینش و تاریخ  3/126)

در غرر ثعالبی  نیز می خوانیم که " آرش " از پهلوانان "زَو" بود[شاه ایران پسر تهماسب و از تخمه ی فریون بود که پس از مرگ نوذر به پادشاهی ایران رسید] ، "زو" ، پس از ان که با افراسیاب به توافق  رسید که افراسیاب  قسمتی از ایران  را که معادل  یک تیر  پرتاب آرش  کماندار باشد ،به ایران واگذارد، به ساختن تیری فرمان داد  که چوبش از فلان جنگل

 و پرش از  ازبال عقاب  فلان کوه  و پیکانش از آهن فلان معدن باشد،پس آرش  را به  افگندن آن تیر اشارت کرد و آرش در عین پیری  وآخر عمر ، گویی برای  انداختن آن  تیر مانده بود  چه در حضور افراسیاب  بر کوهی از کوههای طبرستان  برآمد و با کمان خویش  این تیر را که افراسیاب بر آن علامتی گذاشته بود  ، افگند  و همان دم جان سپرد ، طلوع  آفتاب  ،این عمل را انجام  داد و تیر از طبرستان و هوا گرفته  ،به باد غیس رفت ،همینکه خواست فرود آید، چنان که گویند  مَلَکی ( فرشته یی ) به امر خداوند  ،آن را طیران داده به خلم از  شهرستان بلخ   رسانید و در آن جای  به محلی به نام " کوزین "  افتاد  که آفتاب  همان دم  در شرف غروب  کردن بود ،همین که این تیر  از خلم به طبرستان که  افراسیاب در آن بود  ، رسید  و علامت خود را برآن دید ، و موثقین  وی نیز سقوط آن را  در مکان  مذکور تصدیق نمودند  ،بی نهایت  از مسافتی  که پیموده بود ، متعجب  گردید چون  دانست

که مشیت الهی  در آن مداخله داشته  ... قطعه یی را که بین مبداء و مقصد تیر بود ، به  او واگذارد."( شاهنامه ی ثعالبی  صص 60 و 61)

ابوریحان  بیرونی نیز  با داستان آرش اشارتی دارد و می گوید:

"...یکی از دو وجه  تسمیه ی تیرگان ،آن است  که  در این روز "سفندار مذ" تیر آرش را  از کوه رویان  به اقصای خراسان  ، در میانه ی فرغانه   و طبرستان  به درخت "جوزی " فرود افگند  و آرش را چنین وصف می کند:

منوچهر "آرش را که مردی نژاده  و دیندار و  دانا دل بود فرا خواند و وی  را به بر گرفتن تیر وکمان  فرمان داد ، آر برخاست و برهنه شد و شاه را گفت ای پادشاه ! ای مردم تن برهنه ی مرا ببینید که در آن جای هیچ آسیب و درد و  رنجی  نیست  ،و من بدرستی می دانم که  چون این تیر را پرتاب کنم ،  تن من پاره پاره خواهد شد و من  تن  خود را فدای شما خواهم کرد  پس از همه جدا شد وتیر در کمان نهاد و کمان رابا همه ی توانی که ایزد به وی بخشیده بود، برکشید  و تیر را پرتاب کرد و بی درنگ تن وی پاره پاره گشت  و یزدان به باد فرمود  تا تیر را از از کوههای رویان  به خراسان  و در میانه ی راه فرغانه و طبرستان   در درختی "گوز" ی بسیار بزرگ که در جهان همتایی نداشت فرو نشاند ، وگفته شده است که این تیر از آغاز تا  انجام هزار فرسنگ[ معادل 6000 کیلومتر] راه را پیموده بود. ( آثار الباقیه  ص 220)

مجمل التواریخ نیز می نویسد : تیر آرش   از " قلعه ی آمل" با عقبه ی مزدوران رسید وآن را مرز توران  و ایران خواندند." ( ص43)

 داستان  آرش کمانگیر  که درروز  شنبه 23 اسفند 1337 سروده شده است از حماسی ترین و تاثیرگذارترین شعرهای کسرایی و نوسروده های معاصر می باشد که ما در مقاله یی چداگانه  به آن می پردازیم   و فعلا خوانندگان را به مطالعه ی   شعر آرش کمانگیر  دعوت می کنیم  

 

سیاوش کسرایی

 

 

                                                          آرش کمانگیر

 

 

 برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن، 

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل، 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛ 

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته، 

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛ 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید

« به‌هر گامِ هراس‌افکن، 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

 

شنبه 23 اسفند 1337

 

می توانید صدای شعر را در آدرس زیر بشنوید:

http://parand.se/t-kasraei-arash.htm

  


                                                        

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آدرس ویدیو های فالی از حافظ از دکتر منصوررستگار فسایی:

آدرس ویدیو های فالی از حافظ از دکتر منصوررستگار فسایی:

http://www.youtube.com/user/ashkooli

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

روزگار حافظ و وبژگیهای آن

دکتر منصور رستگار فسایی

بنابر آن چه از فحوای کلام حافظ،  استنباط می شود ،شعرحافظ بازتاب زندگی، تفکر، و نوع دردهای اجتماعی،سیاسی و فرهنگی مردم عصر شاعر است که می توان آن را در  موارد زیر خلاصه کرد:

1- عصر  حافظ‌ عصر شکست‌ و بی‌اعتمادی‌ست‌ و مردم‌ فقط‌ حال‌ را در می‌یابند و از رنج‌های‌ زمانه‌ خونین‌ دل‌ و نومیدند و حسرت‌ گذشته‌ها را دارند و فردایی‌ را که‌ روشن‌تر از امروز باشد، سراغ‌ ندارند:

                کاغذین‌ جامه‌ به‌ خوناب‌ بشویم‌ که‌ فلک‌      رهنمونیم‌ به‌ پای‌ علم‌ داد نکرد

             دل‌ به‌ امید صدایی‌ که‌ مگر در تو رسد       ناله‌ها کرد در این‌ کوه‌ که‌ فرهاد نکرد...

                                                                     ***

      ما آزموده‌ایم‌ در این‌ شهر بخت‌ خویش‌        بیرون‌ کشید باید از این‌ ورطه‌ رخت‌ خویش‌

      از بس‌ که‌ دست‌ می‌گزم‌ و آه‌ می‌کشم‌       آتش‌ زدم‌ چو گل‌ به‌ تن‌ لخت‌ لخت‌ خویش‌

        گر موج‌ خیز حادثه‌ سر بر فلک‌ زند      عارف‌ به‌ آبِ تر نکند رخت‌ وپخت‌ خویش‌

2-  شیراز  حافظ‌ محدوده‌ی‌ تنگ‌ یک‌ شهر است‌ برای‌ حافظ‌  که دلخوشی‌های‌ خاص‌ خود را برای شاعر،دارد و  حافظ‌ گاهی‌ از آن‌ شاد است‌ و زمانی‌ غمگین‌:حافظ‌ صرف‌ نظر از دل‌ بستگی‌ عمومی‌اش‌ به‌ انسان‌،  شیراز و احیاناً  فارس‌ را مطلوب‌ می‌شناسد، آن‌ هم‌ دیدی‌ غنایی و به‌ عنوان‌  شهریار و دوستان‌ و با آن‌ که‌ خود سرشار از گوهرهای‌ فرهنگی‌ و منش‌های‌ والای‌ ایرانی‌ست‌، امّا عصر  حافظ‌ عاقبت‌ اندیش‌ و آخر بین‌ است‌ و اگر به‌  شیراز هم‌ می‌نگرد از دیدی‌ بزمی‌ و غنایی‌ست‌ ،شیراز و  آب‌ رکنی‌ و آن‌ باد خوش‌ نسیم‌ عیبش‌ مکن‌ که‌ خال‌ رخ‌ هفت‌ کشور است‌

 ***

 دلا رفیق‌ سفر بخت‌ نیکخواهت‌ بس‌       نسیم‌ روضه‌  شیراز پیک‌ راهت‌ بس‌

 ***

 خوشا  شیراز و وضع‌ بی‌مثالش‌      خداوندا نگه‌ دار از زوالش‌

 ***

   و گاهی‌ نیز از  شیراز در گله‌ است‌:: :

 ره‌ نبردیم‌ به‌ مقصود خود اندرشیراز        خرّم‌ آن‌ روز که‌  حافظ‌ ره‌  بغداد کند

 ***

 سخن‌دانی‌ و خوش‌خوانی‌ نمی‌ورزند درشیراز    بیا  حافظ‌ که‌ تا خود رابه‌ ملکی‌ دیگر اندازیم‌

 ***

   3- در بینش‌  حافظ‌،  فارس‌ ملک‌  سلیمان‌ است‌ و او هم‌چون‌ دیگر شعرا به‌ ویژه‌ شعرای‌ فارس‌، این‌ سرزمین‌ را «ملک‌  سلیمان‌» می‌خواند    امّا از دیدگاه‌  حافظ‌ « فارس‌» نیز بویی‌ از ایران‌  فردوسی‌ ندارد.

 از لعل‌ تو گریانم‌ انگشتری‌ زنهار     صد ملک‌ سلیمانم‌ در زیر نگین‌ باشد

 ***

 بخواه‌ جام‌ صبوحی‌ به‌ یاد آصف‌ عهد         وزیر ملک‌  سلیمان‌ عماد دین‌  محمود

 ***

 دلم‌ از وحشت‌ زندان‌ سکندر بگرفت‌      رخت‌ بر بندم‌ و تا ملک‌  سلیمان‌ بروم‌

 ***

     محتسب‌ داند که‌  حافظ‌ عاشق‌ است‌         واصف‌ ملک‌  سلیمان‌ نیز، هم‌

 ***

  4- « ایران‌» برای‌  حافظ‌ «ملک‌ دارا» است‌، امّا با سرنوشت‌ غم‌انگیز شکست‌ او از اسکندر، بی‌هیچ‌ غم‌ و اندوهی‌ امّا با هزار عبرت‌:

 آیینه‌ سکندر جام‌ می‌ست‌ بنگر          تا بر تو عرضه‌ دارد احوال‌ ملک‌ دارا


5- عصر  حافظ‌، عصر نوخاستگان‌ نامردو تازه‌ به‌ دوران‌ رسیدگان‌ بی‌فرهنگ‌ و رجالی‌ست‌ که‌ «حال‌» رابرای‌ رسیدن‌ به‌ هدف‌ها و آمال‌ زودگذر خود مغتنم‌ می‌شمارند و به‌ گذشتگان‌ به‌ دیده‌ خواری‌ می‌نگرند، غالب‌ رجال‌ شرع‌ و سیاست‌ برای‌ مقامات‌ دینور خود را با طبقات‌ فاسد حاکم‌ یا اجتماع‌ همرنگ‌ می‌کرده‌ و این‌ مثل‌ را به‌ کار می‌بسته‌اند که‌ «خواهی‌ نشوی‌ رسوا، همرنگ‌ جماعت‌ شو»  حافظ‌ از همین‌ جاست‌ که‌ می‌سراید:

 گوییا باور نمی‌دارند روز داوری‌       کاین‌ همه‌ قلب‌ و دغل‌ در کار داور می‌کنند

 یا رب‌ این‌ نو دولتان‌ را بر خر خودشان‌     نشان‌ کاین‌ همه‌ ناز از غلام‌ ترک‌ و استر می‌کنند

 خانه‌ خالی‌ کن‌ دلا تا منزل‌ سلطان‌ شود      کاین‌ هوسناکان‌ دل‌ و جان‌ جای‌ لشکر می‌کنند

   و در این‌ اوضاع‌ و احوال‌ نه‌ تنها کسی‌ به‌ گذشته‌ توجهی‌ ندارد که‌ بسیاری‌ از ارزش‌های‌ گذشتگان‌ منسوخ‌ است‌ و به‌ قول‌ عبید در رساله‌ ناسخ‌ و منسوخ‌ می‌نویسد: «حکما شجاع‌ کسی‌ را گفته‌اند که‌ در او همّت‌ بلند و سکون‌ نفس‌ و ثبات‌ و تحمل‌ و شهامت‌ و تواضع‌ و حمیت‌ و رقّت‌ باشد، آن‌ کس‌ را که‌ بدین‌ خصلت‌ها موصوف‌ بود، ثنا گفته‌اند و بدین‌ واسطه‌ در میان‌ خلق‌ سرافراز بوده‌، این‌ عادت‌ را قطعاً عار ندانسته‌اند، بلکه‌ ذکر محاربات‌ و مقاتلات‌ چنین‌ کس‌ را در سلک‌ مدح‌ کشیده‌اند و گفته‌اند:

 سرمایه‌ مرد مردانگی‌ست‌ دیری‌ و رادی‌ و فرزانگی‌ست‌ امّا اصحابنا می‌فرمایند:

 تیر و تبر و نیزه‌ نمی‌یارم‌ خورد      لوت‌ و می‌ و مطربم‌ نکو می‌سازد

   و چون‌ پهلوانی‌ در معرکه‌ بکشند، خیرگان‌ و مخنثان‌ را دور نظاره‌ کنند وبا هم‌ گویند مرد صاحب‌ خرم‌ باید که‌ روز هیجا قول‌ پهلوانان‌  خراسان‌ را دستور سازد که‌ می‌فرمایند مردان‌ در میدان‌ جهند ما در کهدان‌ جهیم‌. لاجرم‌ اکنون‌ گردان‌ و پهلوانان‌ این‌ بیت‌ را نقش‌ نگین‌ ساخته‌اند:

 گریز به‌ هنگام‌ فیروزی‌ست‌      خنک‌ پهلوانی‌ کش‌، این‌ روزی‌ست‌  »

6- دوران‌  حافظ‌ دوران‌ فقر عمومی‌ اقتصادی‌ست‌، جنگ‌های‌ داخلی‌ موجب‌ فقر و گرسنگی‌ و ناامنی‌ شده‌ است‌ و متعاقب‌ آن‌ فقر فرهنگی‌ پدید آمده‌ است‌ و به‌ قول‌  اوحدی‌ مراغه‌ای‌:

 حلق‌ درویش‌ را بریده‌ به‌ کلک‌       مال‌ و ملکش‌ کشید اندر سلک‌

 گوشت‌ دهقان‌ به‌ هر دو ماه‌ خورد        مرغ‌ بریان‌ چریک‌ شاه‌ خورد

 دست‌ دهقان‌ چو چرم‌ رفته‌ ز کار      دهخدا دست‌ نرم‌ برده‌ که‌ آر

 چه‌ خوری‌ نان‌ ز دست‌واره‌ی‌ او        نظری‌ کن‌ به‌ دست‌ پاره‌ی‌ او

 دوشه‌ درویش‌ رفته‌ در درّه‌        پی‌ گوساله‌ و بز و برّه‌

 شب‌ فغانی‌ که‌ گرگ‌ میش‌ ببرد           روز آهی‌ که‌ دزد، خیش‌ ببرد...

   عبید نیز گرسنگی‌ و فقر دوران‌ خود و  حافظ‌ را چنین‌ باز می‌گوید: «... شخصی‌ از  مولانا عضدالدین‌ پرسید که‌ چون‌ است‌ که‌ در زمان‌ خلفا مردم‌ دعوی‌ خدایی‌ و پیغمبری‌ بسیار می‌کردند و اکنون‌ نمی‌کنند؟ گفت‌: مردم‌ این‌ روزگار را چندان‌ از ظلم‌ و گرسنگی‌ افتاده‌ است‌ که‌ نه‌ از خدایشان‌ به‌ یاد می‌آید و نه‌ از پیغامبر...  »، «... دهقانی‌ در  اصفهان‌ به‌ در خانه‌ خواجه‌  بهاءالدین‌ صاحب‌ دیوان‌ رفت‌، با خواجه‌سرا گفت‌: که‌ با خواجه‌ بگوی‌ که‌ خدا بیرون‌ نشسته‌ است‌ و با تو کاری‌ دارد، با خواجه‌ بگفت‌ به‌ احضار او اشارت‌ کرد. چون‌ در آمد، پرسید: تو خدایی‌؟ گفت‌: آری‌، گفت‌: چگونه‌؟ گفت‌: من‌ پیش‌، ده‌ خدا و باغ‌ خدا و خانه‌ خدا بودم‌، نوّاب‌ تو، ده‌ و باغ‌ و خانه‌ از من‌ به‌ ظلم‌ بستدند، خدا ماند...  ».

   صرف‌ نظر از آن‌چه‌ در زندگی‌  حافظ‌ گفته‌اند که‌ بعد از مرگ‌ پدر روزگار  حافظ‌ و مادرش‌ به‌ تهی‌دستی‌ می‌گذشت‌ و به‌ همین‌ سبب‌  حافظ‌ همین‌ که‌ به‌ مرحله‌ تمیز رسید، در نانوایی‌ محلّه‌ به‌ خمیرگیری‌ مشغول‌ شد،  حافظ‌ جایی‌ از فقر ظاهری‌ خود در دوره‌های‌ دیگر عمر سخن‌ می‌راند:

 شاه‌ شمشاد قدان‌  خسرو شیرین‌دهنان‌       که‌ به‌ مژگان‌ شکند قلب‌ همه‌ صف‌شکنان‌

 مست‌ بگذشت‌ و نظر بر من‌ درویش‌ انداخت‌          گفت‌: کای‌ چشم‌ و چراغ‌ همه‌ شیرین‌سخنان‌

 تا کی‌ از سیم‌ و زرت‌ کیسه‌ تهی‌ خواهد بود         بنده‌ی‌ من‌ شو و برخور ز همه‌ سیم‌تنان‌

7-عصر  حافظ‌  دوران گره‌افکنی‌، دوران‌ بی‌کسی‌، تنهایی‌ و فردیت‌ غنایی‌ و رها شدگی‌ست‌، عصر سکوت‌ و خموشی‌ست‌، دورانی‌ست‌ که‌ هر کس‌ می‌کوشد تا تخته‌ پاره‌ی‌ شکسته‌ خود را از غرقاب‌ برهاند و در این‌ راه‌ همه‌ به‌ خود می‌اندیشند نه‌ به‌ غیر.

 صد هزاران‌ گل‌ شکفت‌ و بانگ‌ مرغی‌ برنخاست‌    عندلیبان‌ را چه‌ پیش‌ آمد هزاران‌ را چه‌ شد

 ***

 این‌ چه‌ استغناست‌ یارب‌ واین‌ چه‌ قادر حکمتی‌ست‌ کاین‌ همه‌ زخم‌ نهان‌ هست‌ و مجال‌ آه‌ نیست‌

8-  دوران‌  حافظ‌ عصر بدبینی‌ و یأس‌ و روزگار اراده‌های‌ در هم‌ شکسته‌ و مردمی‌ بی‌آینده‌ است‌ که‌ جز فقر و تباهی‌ و فساد نمی‌بینند و تسلیم‌ تقدیرند و خود را بازیچه‌ دست‌ سرنوشت‌ می‌پندارند و به‌ همین‌ جهت‌ کوشش‌ و جوششی‌ ندارند:

 چندان‌ که‌ بر کنار چو پرگار می‌شدم‌ دوران‌ چو نقطه‌ عاقبتم‌ در میان‌ گرفت‌

 ***

 عاقلان‌ نقطه‌ پرگار وجودند ولی‌ عشق‌ داند که‌ در این‌ دایره‌ سرگردانند

 ***

 در حالی‌ که‌ برای‌ مردم‌ عصر حافظ‌ این‌ امر به‌ معنی‌ سر در لاک‌ خود فرو بردن‌ است‌، همه‌ چیز را از درون‌ خود طلبیدن‌ و با حل‌ مشکلات‌ درونی‌ خط‌ کشیدن‌ بر سر هر چه‌ نیک‌ و بد جهان‌ بیرون‌ است‌.

عصر  حافظ‌ عصر درون‌نگری‌ ذهن‌گرایی‌ و خیال‌پردازی‌ست‌. در این‌ دوران‌، واقعیت‌های‌ مادی‌ کمرنگ‌ و فضاهای‌ خیالی‌ و افلاطونی‌ پررنگ‌ است‌. جهان‌ واقعیت‌ «نیستِ هست‌ نماست‌» و جهان‌ ماوراتر «هست‌ نیست‌ نما» و تفکرات‌ عرفانی‌ ناشی‌ از این‌ بینش‌ خاص‌ در شعر  حافظ‌ و ادب‌ غنایی‌ قرن‌ هشتم‌ به‌ وضوح‌ آشکار است‌:

 بیا که‌ قصر امل‌ سخت‌ سست‌ بنیاد است‌        بیار باده‌ که‌ بنیاد عمر بر باد است‌

 چه‌ گویمت‌ که‌ به‌ میخانه‌ دوش‌ مست‌ و خراب‌       سروش‌ عالم‌ غیبم‌ چه‌ مژده‌ها داد است‌

 که‌ ای‌ بلند نظر شاهباز سدره‌ نشین‌ نشیمن‌             تو نه‌ این‌ کنج‌ محنت‌ آباد است‌

 تو را از کنگره‌ی‌ عرش‌ می‌زنند صفیر            ندانمت‌ که‌ در این‌ دامگه‌ چه‌ افتاده‌ است‌؟

        مجو درستی‌ عهد از جهان‌ سست‌ نهاد           که‌ این‌ عجوزه‌ عروس‌ هزار داماد است‌

در سخن‌  حافظ‌، دل‌، خیال‌، سر و سودا و درون‌ خلوت‌، حرم‌، حریم‌ و مشابهات‌ آن‌ها، آن‌ چنان‌ مورد توجه‌ قرار می‌گیرند که‌ همه‌ واقعیت‌های‌ هستی‌ را تحت‌ الشعاع‌ قرار می‌دهند:

              سرم‌ به‌ دینی‌ و عقبی‌ فرو نمی‌آید        تبارک‌ الله‌ از این‌ فتنه‌ها که‌ در سرِ ماست‌

 در اندرون‌ من‌ خسته‌ دل‌ ندانم‌ کیست‌              که‌ من‌ خموشم‌ و او در فغان‌ و در غوغاست‌...

   زندگی‌ در انزوا و خلوت‌، صورتی‌ ضعیف‌ از جهانی‌ فرازین‌ است‌ و صورتی‌ در زیر دارد، هر چه‌ در بالاستی‌ و به‌ قول‌ شاعر:

 ای‌ نسخه‌ اسرار الهی‌ که‌ تویی‌         ای‌ آینه‌ جمال‌ شاهی‌ که‌ تویی‌

 بیرون‌ ز تو نیست‌ هر چه‌ در عالم‌             هست‌ ازخود بطلب‌ هر آن‌چه‌ خواهی‌ که‌ تویی‌

9-عصر  حافظ‌، دوران‌ دو یا چند چهرگی‌، دروغگویی‌ و ریاکاری‌ست‌ و  حافظ‌ بیش‌ از هر شاعر دیگری‌ از ریا می‌نالد و آن‌ را مخرب‌ دین‌ و دنیای‌ می‌شناسد، امّا از طبقات‌ موجهّی‌ که‌ ریا می‌ورزند، بیش‌تر انتقاد می‌کند. مردم‌ روزگار او بیرون‌ و درونشان‌ یکی‌ نیست‌، ظاهر زیبا و درون‌ها زشت‌ و پلید است‌:

 واعظان‌ کاین‌ جلوه‌ در محراب‌ و منبر می‌کنند      چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روند آن‌ کار دیگر می‌کنند

 مشکلی‌ دارم‌ ز دانشمند مجلس‌ بازپرس‌           توبه‌ فرمایان‌ چرا خود توبه‌ کم‌تر می‌کنند

 گوییا باور نمی‌دارند روز داوری‌ کاین‌ همه‌ قلب‌ و دغل‌ در کار داور می‌کنند

 ***

گر چه‌ بر واعظ‌ شهر این‌ سخن‌ آسان‌ نشود       تا ریا و رزد و سالوس‌، مسلمان‌ نشود

10-در عصر  حافظ‌ دولت‌های‌ محلّی‌  ایران‌ در  سیستان‌،  خراسان‌، مازندران‌، آذربایجان‌ و فارس‌ برافتاد و خاندان‌های‌ ایرانی‌ که‌ در این‌ نواحی‌ کم‌ و بیش‌ سرگرم‌ احیاء فرهنگ‌ از هم‌ گسیخته‌ ایرانی‌ بودند، نابود شدند.  مثلاً خاندان‌ جوینی‌ از میان‌ رفتند، خاندانی‌ که‌ در دوره‌ ایلخانیان‌ وسیله‌ سودمندی‌ برای‌ روی‌ کار آمدن‌ ایرانیان‌ در امور مملکت‌ شده‌ بودند و در تجدید آبادی‌ها و مرّمت‌ خرابی‌های‌ ایران‌ تا حدّی‌ مؤثر بودند   و به‌ قول‌ سیف‌ فرغانی‌ ادانی‌ و اراذل‌ ناس‌ به‌ جاه‌ رسیده‌ و حرمت‌ خاندان‌های‌ کهن‌ را بر باد می‌دادند:

 از انگشت‌  سلیمان‌ رفته‌ خاتم‌        ولی‌ در دست‌ دیوان‌ اوفتاده‌

 زنان‌ را گوی‌ درمیدان‌ و چوگان‌           ز دست‌ مرد میدان‌ اوفتاده‌

 جهان‌ جویی‌ اگر ناگه‌ بخیزد               بسی‌ بینی‌ بزرگان‌ اوفتاده‌

 چه‌ می‌دانند کار دولت‌ این‌ قوم‌            که‌ در دین‌اند نادان‌ اوفتاده‌

 کلاه‌ عزت‌ اندر پای‌ خواری‌           ز سرهای‌ عزیزان‌ اوفتاده‌...

 و  حافظ‌ می‌سراید:

 ناموس‌ عشق‌ و رونق‌ عشاق‌ می‌برند         منع‌ جوان‌ و سرزنش‌ پیر می‌کنند

 تشویش‌ وقت‌ پیر مغان‌ می‌دهند باز            این‌ سالکان‌ نگر که‌ چه‌ با پیر می‌کنند

   و در همین‌ جاست‌ که‌ پیران‌ جاهل‌ و شیخان‌ گمراه‌ و  حافظ‌ از فعل‌ عابد و عمل‌ زاهد تبرّی‌ می‌جوید:

 ما را به‌ رندی‌ افسانه‌ کردند        پیران‌ جاهل‌، شیخان‌ گمراه‌

 از دست‌ زاهد کردیم‌ توبه‌          وز فعل‌ عابد، استغفرالله

   11. در عصر بحران‌، اختناق‌ و درماندگی‌ و یأس‌، زبان‌ چندسویه‌ می‌شود. الفاظ‌ ایهام‌دار و پرابهام‌ می‌شوند و هر کس‌ به‌ ذوق‌ و مصلحت‌ خویش‌، آن‌ معنی‌ خاصی‌ را از لفظ‌ می‌فهمد که‌ می‌طلبد. به‌ همین‌ جهت‌ تأویل‌ و تفسیر الفاظ‌، اصطلاحات‌، جملات‌، مصراع‌ها، بیت‌ها و غزل‌های‌  حافظ‌ و مصادره‌ به‌ مطلوب‌ کردن‌ آن‌ها از همان‌ روزگار  حافظ‌ رواج‌ داشته‌ است‌، به‌ عنوان‌ مثال‌ در معنی‌ این‌ بیت‌  حافظ‌:

 این‌ حدیثم‌ چه‌ خوش‌ آمد که‌ سحرگه‌ می‌گفت‌:         بر در میکده‌ای‌ با دف‌ و نی‌ ترسایی‌

 گر مسلمانی‌ از این‌ است‌ که‌  حافظ‌ دارد        وای‌ اگر از پس‌ امروز بود فردایی‌

   «حکایت‌ این‌ دو شعر که‌  حافظ‌ تکفیر شد و خواجه‌ به‌ زین‌ العابدین‌ ابوبکر تایبادی‌ متوسل‌ شد و او دستور داد که‌ شعر قبل‌ را بسازد تا از اتهام‌ کفر برهد، بسیار مشهور است‌ و به‌ قول‌ دارابی‌ مشکل‌ در لفظ‌ «اگر» است‌ که‌ موهم‌ شک‌ در روز قیامت‌ است‌ و با آن‌ که‌ لسان‌الغیب‌ بلکه‌ هیچ‌ مسلمانی‌ شک‌ در وقوع‌ آن‌ ندارد، ظاهرپرستان‌ که‌ مدار علم‌شان‌ بر مجاز و ظاهر است‌، گوییا منکر روزی‌ هستند که‌ اعمال‌ در آن‌ نقد می‌شود...  ». بدین‌ ترتیب‌ اگر چه‌ بعد از سقوط‌ خلافت‌ عباسی‌ و حمله‌ مغول‌ تا حدی‌ تعصب‌ها و جدال‌های‌ مذهبی‌ کاهش‌ یافته‌ بود، امّا هنوز کاملاً از بین‌ نرفته‌ بود و اگر چه‌ نسیم‌ آزاداندیشی‌ اندک‌ وزشی‌ داشت‌، امّا نبود یک‌ دولت‌ ایرانی‌ مقتدر و ادامه‌ جنگ‌های‌ داخلی‌ موجب‌ فقر و گرسنگی‌ و ناامنی‌ شده‌ بود و رواج‌ سخن‌ چینی‌ و توجیه‌ الفاظ‌ و پرونده‌ سازی‌ برای‌ دشمنان‌، در این‌جا در واقع‌ الفاظ‌ چند معنایی‌ و دارای‌ ایهام‌، وسیله‌ هم‌ برای‌ دوست‌ و هم‌ برای‌ دشمن‌ است‌ «عظمت‌  حافظ‌ و امتیاز او بر شاعران‌ پیش‌ از او در این‌ است‌ که‌ شعر  حافظ‌ مظهر عصیان‌ بر ضد یکنواختی‌ و یک‌ دستی‌ تحمیل‌ کرده‌ی‌ عباسیان‌ است‌،  حافظ‌ حکیمی‌ست‌ که‌ بر ضد فرهنگ‌ قالبی‌ و سنن‌ تحمیلی‌ و ظلم‌ وجور روزگار خود عصیان‌ کرده‌ و هنرش‌ در این‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ خود را با چنان‌ لطف‌ و افسونی‌ بیان‌ کرده‌ که‌ قبول‌ خاطر عمومی‌ یافته‌ و در عین‌ حال‌ دستگاه‌ جور هم‌ نتوانسته‌ است‌ گزندی‌ به‌ او برساند، سخن‌  حافظ‌ محصول‌ روزگاری‌ست‌ که‌ بعد از آن‌ تحولات‌، حالا شاعر اندکی‌ آزادتر می‌اندیشید و جرأت‌ می‌کرد گاهی‌ به‌ طنز و افسوس‌، ناروایی‌ها را ـ اگر چه‌ در پرده‌ ابهام‌ و ایهام‌ ـ به‌ باد انتقاد گیرد...  ». مردم‌ این‌ روزگار رفتاری‌ پیچیده‌ و گیج‌کننده‌ دارند، آن‌ها را نمی‌توان‌ شناخت‌ و از کار آن‌ها نمی‌توان‌ به‌ سادگی‌ سر در آورد.

   « حافظ‌ در برابر ستم‌ و ریا و سالوس‌ و ظاهرپرستی‌ «رند» را هم‌ در کنار دارد، رند  حافظ‌ تصویری‌ست‌ از ایرانی‌ زیرک‌ و روشن‌ بین‌ و نکته‌ دان‌ و ژرف‌ اندیش‌ عصر او و قهرمان‌ پیکار با بیداد و ستم‌ و غارت‌گری‌... زیرکی‌ و حکمت‌آموزی‌ او گاهی‌ بهلول‌ دیوانه‌ فرزانه‌ یا لقمان‌ حکیم‌ را به‌ یاد می‌آورد. اصلاً چرا نگوییم‌  عبید زاکانی‌ شاعر همان‌ عصر است‌ با لطایف‌ حکمت‌ آمیزش‌  ». «در روزگاری‌ سراسر ترس‌ و وحشت‌ و خفقان‌، از خشونت‌ خواص‌ بیدادگر فریبکار و غوغای‌ عوام‌ جاهل‌ فریفته‌، آن‌جا که‌ از کران‌ تا به‌ کران‌ لشکر ظلم‌ است‌، شاعر چه‌ کند که‌ در پرده‌ سخن‌ نگوید، در دوره‌ای‌ که‌ نامحرمان‌ در هر بزمی‌ هستند، حتی‌ نسیم‌، سخن‌چین‌ است‌، شمع‌، شوخ‌ سر بریده‌ای‌ست‌ که‌ بند زبان‌ ندارد و هر کسی‌ عربده‌ای‌ این‌ که‌: «مبین‌» آن‌که‌ «مپرس‌» شاعر جز راز پوشیدن‌ چه‌ چاره‌یی‌ دارد؟  » و این‌ راز پوشی‌، سخن‌ در پرده‌ گفتن‌، عربده‌های‌ نامحرمان‌ و جستجوی‌  حافظ‌ برای‌ محرم‌ راز، چند پهلو بودن‌ و ابهام‌انگیز بودن‌ شعر او را بازتابی‌ از شرایط‌ حاکم‌ بر جامعه‌ عصر  حافظ‌ می‌سازد به‌ این‌ اشعار بنگرید:

 گفت‌وگوهاست‌ در این‌ راه‌ که‌ جان‌ بگدازد   هرکسی‌ عربده‌ای‌ این‌ که‌: «مبین‌» آن‌ که‌: «مپرس‌»

 ***

 به‌ پیر میکده‌ گفتم‌: که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌؟            بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: «راز پوشیدن‌»

 ***

 چه‌ جای‌ صحبت‌ نامحرم‌ است‌ مجلس‌ انس‌          سرِ پیاله‌ بپوشان‌ که‌ خرقه‌پوش‌ آمد

 ***

 بیار باده‌ و اوّل‌ به‌ دست‌  حافظ‌ ده‌             به‌ شرط‌ آن‌که‌ ز مجلس‌ سخن‌ به‌ در نرود

 و آن‌گاه‌  حافظ‌ حکمت‌های‌ سخن‌ در پرده‌ گفتن‌ را باز می‌گوید:

 مصلحت‌ نیست‌ که‌ از پرده‌ برون‌ افتد راز       ورنه‌ در مجلس‌ رندان‌ خبری‌ نیست‌ که‌ نیست‌

 ***

 حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود         تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد چه‌ها کنند

 گر سنگ‌ از این‌ حدیث‌ بنالد عجب‌ مدار            صاحبدلان‌ حکایت‌ دل‌ خوش‌ ادا کنند

   ایهام‌های‌  حافظ‌ هنر خاص‌ و انحصاری‌ شاعری‌ مبارز در روزگاران‌ دشوار سخن‌ گفتن‌ است‌: «ایهام‌ یا توریه‌ عبارت‌ است‌ از دو پهلو سخن‌ گفتن‌ چنان‌که‌ گوینده‌ لفظی‌ را هوشیارانه‌ به‌ دو معنی‌ بیاورد که‌ ابتدا معنی‌ نزدیک‌ و مصطلح‌ آن‌ به‌ ذهن‌ خواننده‌ خطور کند و سپس‌ معنی‌ دور آن‌، خواننده‌ ناآشنا به‌ همین‌ برخورد نخستین‌ و دریافت‌ معنی‌ نزدیک‌ اکتفا می‌کند ولی‌ خواننده‌ آشنا متوجه‌ شود که‌ مقصود چیز دیگر است‌، چنان‌که‌ در این‌ بیت‌:

 محتسب‌ شیخ‌ شد و فسق‌ خود از یاد ببرد        قصه‌ ماست‌ که‌ در هر سر بازار بماند

   که‌ در نخستین‌ برخورد برای‌ محتسب‌ معنی‌ پاسبان‌ و گزمه‌ به‌ ذهن‌ می‌آید، امّا با تأملی‌ در اشاره‌ مندرج‌ در بیت‌ و تطبیق‌ با اوضاع‌ زمانه‌ شاعر و روشن‌ شدن‌ این‌ که‌ رندان‌ خوش‌ ذوق‌ شیراز، امیر مبارزالدین‌ را شاه‌ محتسب‌ می‌خواندند و این‌ پادشاه‌ ابتدا اهل‌ فسق‌ بوده‌ و سپس‌ توبه‌ کار شده‌ بود و فسق‌ خود را از یاد برده‌ بود  » و چنین‌ است‌ همه‌ ابیات‌ زیر:

 آن‌که‌ پرنقش‌ زد این‌ دایره‌ی‌ مینایی‌ کس‌ ندانست‌ که‌ در گردش‌ پرگار چه‌ کرد

( پرگار:  به‌ معنی‌ ابراز هندسی‌ معروف‌ و حیله‌ و ترفند:)

 ***

 گر مساعد شودم‌ دایره‌ چرخ‌ کبود       هم‌ به‌ دست‌ آورمش‌ باز به‌ پرگار دگر

(پروانه‌:  حشره‌ معروف‌، اجازه‌، فرمان‌: )():

 کسی‌ به‌ وصف‌ تو چون‌ شمع‌ یافت‌ پروانه‌        که‌ زیر تیغ‌ تو هر دم‌ سری‌ دگر دارد

 ***

 در شب‌ هجران‌، مرا پروانه‌ وصلی‌ فرست‌        ور نه‌ از دردت‌ جهانی‌ را بسوزانم‌ چو شمع‌

 ***

           پروانه‌ او گر رسدم‌ در طلب‌ جان‌         چون‌ شمع‌ هماندم‌ به‌ دمی‌ جان‌ بسپارم‌

( بهار:  فصل‌ نخستین‌ سال‌، گل‌ و شکوفه‌ ، بت‌خانه‌ نوبهار:)

 بتی‌ دارم‌ که‌ گرد گل‌ ز سنبل‌ سایبان‌ دارد       بهار عارضش‌ خطی‌ به‌ خوان‌ ارغوان‌ دارد

 ***

 ای‌ خرم‌ از فروغ‌ رخت‌ لاله‌زار عمر       بازآ که‌ ریخت‌ بی‌ گل‌ رویت‌ بهار عمر

 راه‌:  طریق‌، آهنگ‌ و موسیقی‌

 جنگ‌ هفتاد و دو ملت‌ همه‌ را عذر بنه‌       چون‌ ندیدند حقیقت‌ ره‌ افسانه‌ زدند

 ***

 مطربا پرده‌ بگردان‌ و بزن‌ راه‌ حجاز         که‌ از این‌ راه‌ بشد یار و ز ما یاد نکرد

 ***

 چه‌ راه‌ می‌زند این‌ مطرب‌ مقام‌ شناس‌           که‌ در میان‌ غزل‌ قول‌ آشنا آورد 

12- عصر  حافظ‌ عصر شکست‌ پذیری‌ و قبول‌ سرنوشت‌ ناپسندیده‌ای‌ست‌ که‌ محتوم‌ است‌ و باید با آن‌ کنار آمد، دورانی‌ که‌ عذاب‌ الهی‌ را باید پذیرفت‌ و آن‌ را کیفر اعمال‌ خود دانست‌. روزگار مردان‌ متواضع‌ و فروتن‌، دوران‌ شکسته‌ نفسی‌ عارفانه‌ و پنهان‌ کردن‌ آگاهانه‌ غرور و برتری‌ جویی‌های‌ فردی‌ و قومی‌ست‌ و اگر گاهی‌ در کلام‌  حافظ‌ چنین‌ حسی‌ را در شطحیات‌ عارفانه‌ او بیابیم‌، زمینه‌هایی‌ ناخودآگاه‌ و کاملاً مغایر با دید حماسی‌ مردم‌ روزگار فردوسی‌ دارد، بدین‌ ترتیب‌ در دوره‌ از میان‌ رفتن‌ حس‌ حماسی‌ و شکستن‌ غرور ملی‌، خواری‌ و فقر جانشین‌ افتخار می‌شود و دولت‌ فقر و شکستگی‌ و صاحب‌ جاهی‌ نیز بیش‌ از همه‌ مدیون‌ ترک‌ خود و بی‌زاری‌ از قدرت‌های‌ مادی‌ و صوری‌، رها کردن‌ تعلقات‌ و ترک‌ ماسوی‌الله است‌.  حافظ‌ این‌گونه‌ اندیشه‌ را در بسیاری‌ از اشعار خود مطرح‌ می‌کند:

 خشت‌ در زیر سر و بر سر هفت‌ اختر پای   دست‌ قدرت‌ نگر و منصب‌ صاحب‌ جاهی‌

 ***

 کمر کوه‌ کم‌ است‌ از کمر مور این‌جا        ناامید از در رحمت‌ مشو ای‌ باده‌ پرست‌

   و  حافظ‌ در غزلی‌ با مطلع‌ زیر ستایش‌نامه‌ای‌ جامع‌ از این‌ انسان‌های‌ خاص‌ را عرضه‌ می‌دارد همه‌ متعلقات‌ شکوهمند جهان‌ مادی‌ را به‌ درویشان‌ می‌بخشد:

 روضه‌ خلدبرین‌ خلوت‌ درویشان‌ است‌        مایه‌ محتشمی‌ خدمت‌ دوریشان‌ است‌

  13- امّا ناگفته‌ نباید گذاشت‌ که‌ در بعضی‌ از غزلیات‌  حافظ‌، آن‌ غرور خفته‌ و از یاد رفته‌ ایرانی‌ بار دیگر سر بر می‌کشد و به‌ صورت‌ شطحیات‌ و مفاخرات‌ و طامات‌ صوفیه‌ رخ‌ می‌نماید که‌ شاید بیش‌ از همه‌ می‌تواند ناخودآگاه‌ ملی‌ ایرانیان‌ را در این‌ قرن‌ بنماید و یاد پهلوانان‌ مبارز و قهرمان‌ استوار روزگاران‌ گذشته‌ را زنده‌ سازد هم‌چون‌ غزلی‌ با مطلع‌ زیر:

 بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم‌     فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌ نو در اندازیم

14-عصر  حافظ‌ دوران‌ غم‌ گرفته‌ و اندوه‌ آفرینی‌ست‌ که‌ چهره‌ هر شاعری‌ را غم‌آلود می‌سازد و هر چه‌ شادی‌طلبی‌ و بزم‌ جویی‌ در مجالس‌  حافظ‌ دیده‌ می‌شود، نتیجه‌ این‌ است‌ که‌ شاعر می‌خواهد غمی‌ را از یاد ببرد یا درد اندوهی‌ را فراموش‌ کند، برای‌ همه‌ شاعران‌ این‌ عهد از غم‌ سخن‌ راندن‌ بسیار آسان‌ است‌، امّا شیوه‌ شاد زیستن‌ و شادمان‌ بودن‌ و شاد کردن‌ دیگران‌ را نمی‌دانند و این‌ عارضه‌ هنوز نیز در اخلاق‌ ملی‌ ما ایرانیان‌ کاملاً محسوس‌ است‌، تا بدان‌جا که‌ عاشق‌ درد را می‌پسندد، درمان‌ نمی‌خواهد و سوختن‌ و افروختن‌ را موجب‌ سعادت‌ خود می‌داند:

 سینه‌ مالامال‌ درد است‌ ای‌ دریغا مرهمی‌       دل‌ ز تنهایی‌ به‌ جان‌ آمد خدا را همدمی‌

 چشم‌ آسایش‌ که‌ دارد از سپهر تیزرو          ساقیا  جامی‌ به‌ من‌ ده‌ تا برآسایم‌ دمی‌...


   غم‌پسندی‌ و اندوه‌پرستی‌  حافظ‌، گویی‌ همان‌ دفع‌ فاسد به‌ افسد است‌ که‌ اندوه‌ رسیدگان‌ پر تحمل‌ را آرامش‌ می‌بخشد و باعث‌ می‌شود تا غم‌ را بهتر تحمل‌ کنند و در صدد رفع‌ عوالم‌ غم‌انگیز بر نیایند. در شعر  حافظ‌ 179 بار کلمه‌ غم‌ به‌ کار می‌رود که‌ تنها کلماتی‌ چون‌ گل‌، دست‌، یار، چشم‌، جان‌، عشق‌،  حافظ‌ و «تو» از آن‌ بسامد بیش‌تری‌ دارند   که‌ در این‌ موارد، غم‌ ایّام‌، غم‌ جانانه‌، غم‌ جهان‌ و... وجود دارد، امّا آن‌جا که‌  حافظ‌ به‌ خود و غم‌های‌ خود می‌پردازد، نکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ کلمه‌ «نشاط‌» 2 بار و شادی‌ 11 بار و شاد فقط‌ 16 بار در شعر  حافظ‌ به‌ کار رفته‌ است‌ که‌ آن‌ هم‌ باز در ارتباط‌ با غم‌ مطرح‌ شده‌ است‌:

 چگونه‌ شاد شود اندرون‌ غمگینم‌         به‌ اختیار که‌ از اختیار بیرون‌ است‌

   به‌ راستی‌ غمگنامه‌ عمق‌ فاجعه‌ عصرش‌ را نشان‌ می‌دهد. به‌ این‌ بیت‌ بنگرید:

 حافظ‌ ز غم‌ از گریه‌ نپرداخت‌ به‌ خنده‌ ماتم‌ زده‌ را داعیه‌ی‌ سور نمانده‌ است‌

 و موقعیت‌ انسان‌ را در روزگار پرغمش‌ باز می‌گوید:

 پیوند عمر بسته‌ به‌ مویی‌ست‌ هوش‌ دار        غمخوارخویش‌باش‌، غم‌ روزگار چیست‌

 به‌ همین‌ جهت‌ چاره‌ غم‌، شراب‌ و بزم‌ است‌:

 می‌خور که‌ هر که‌ آخر کار جهان‌ بدید       از غم‌ سبک‌ بر آمد و رطل‌ گران‌ گرفت‌

   امّا این‌که‌ ماهیت‌ غم‌  حافظ‌ و مردم‌ روزگاران‌ او چیست‌ باید به‌ نابسامانی‌های‌ اجتماعی‌، اخلاقی‌، سیاسی‌ و فرهنگی‌ عصر  حافظ‌ مراجعه‌ کرد، امّا تجلی‌ همه‌ این‌ عوامل‌ را در شعر حافظ‌ می‌یابیم‌:

 دیگران‌ قرعه‌ قسمت‌ همه‌ بر عیش‌ زدند        دل‌ غمدیده‌ی‌ ما بود که‌ هم‌ بر غم‌ زد

 ***

 حافظ‌ ابنای‌ زمان‌ را غم‌ مسکینان‌ نیست‌       زاین‌ میان‌ گر بتوان‌ به‌ که‌ کناری‌ گیرند


   نکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از بزم‌ها، شادی‌ خواری‌ها و شراب‌ ستایی‌های‌  حافظ‌، فقط‌ برای‌ گریز از غم‌، فراموش‌ کردن‌ اندوه‌ و از یاد بردن‌ رنج‌های‌  حافظ‌ است‌ نه‌ محض‌ شادی‌ و با هدف‌ لذت‌ از عمر و اغتنام‌ وقت‌...

 

 * بر گرفته از کتاب پیدا و پنهان زندگی حافظ، تهران ، انتشارات سخن

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

داستان مرگ کیکاوس وسپری شدن روزگار کیخسرو در شاهنامه

دکتر منصور رستگار فسایی

 

داستان مرگ کیکاوس و سپری شدن روزگار کیخسرودر شاهنامه *

 

چون کاوس درگذشت ، کیخسرو و بزرگان بر او سوکوار شدند و وی را در دخمه‌ای که چونکاخی بلند بود نهادند و درِ دخمه را بستند:

 

کسی نیز[1]  کاوس‌کی را ندید         ز کین و ز آوردگاه آرمید

 

 

کیخسرو، چهل روز در سوک نیای خود نشست و آنگاه همگان بر او به شاهی آفرین خواندند و تا شصت‌سالگی، با شادی و کامرانی بر جهان فرمان راند و از آن پس دل و جان او از فرمانروایی و پادشاهی سیر آمد و اندیشید که مباد اینک که همه جهان را از بدیها، پاک ساخته‌ام و دشمنان را نابود کرده‌ام و یزدان مرا به همه آرزوهایی که داشتم، رسانیده است، روانم به خودکامی و خودخواهی و بداندیشی که از خُوهای اهریمنی است، بگراید و چون ضحّاک و جمشید، گمراه و دردمند شوم؛ زیرا از یک سو نیای من کیکاوس است که اهریمن او را گمراه کرد و به آسمان کشانید و از سویی پدربزرگی چون افراسیاب جادوگر و بدکار دارم. اگر چنین شود و از راه یزدان دور شوم، فرّه ایزدی از من خواهد گسست و تیرگی همه هستی مرا پر خواهد کرد و شرمسار و پریشان، جان خواهم باخت و مردمان از من به زشت‌نامی یاد خواهند کرد و در پیش یزدان، سیاه‌روی و تیره‌روان خواهم بود بنابراین اینک که در اوج پیروزی و بزرگی و کامرانی هستم و همه آرزوهای خویش را برآورده می‌بینم، بهتر است که به درگاه یزدان روی آورم و از وی به زاری بخواهم تا مرا با همه این خوبیها، بدان جای نیکان و بهشت برین ببرد:

 

رسیدیم و دیدیم راز جهان          بد و نیک، هم آشکار و نهان

کشاورز دیدیم و هم تاجوَر          سرانجام بر مرگ باشد گذر

 

کیخسرو به سالار بار دستور داد تا هیچ‌کس را به درگاه نگذارد و خود سر و تن را بشست و جامه‌های پاک و سپید بر تن پوشید و نیایش‌کنان به درگاه یزدان پاک، روی نهاد و یک هفته شب و روز با خدای خویش راز و نیاز داشت:

 

چنین گفت کای برتر از جان پاک!         برآرنده آتش، از تیره‌خاک!

مرا بین و چندی خرد ده مرا         هم اندیشه نیک و بد ده مرا

بگردان ز من دیو را دستگاه          بِدان تا ندارم روان را تباه

روانم بدان جای نیکان رسان          نگه‌دار، بر من همین راه و سان

 

کیخسرو در روز هشتم، که دیگر توانی برای او نمانده بود، به تخت پادشاهی بازآمد و بزرگان و پهلوانان و نامداران ایران‌زمین به دیدار وی شتافتند و:

 

چو دیدند، بردند، پیشش نماز          از آن پس همه برگشادند راز

 

که: «ای پادشاه بزرگ و دلیر و جهاندار! که هرگز چون تو کسی بر تخت شهریاری ننشسته است و فروغ تاج و تخت شاهی از توست، ما همه پهلوانان ایران‌زمین، بنده فرمان تو هستیم و می‌دانیم که امروز روز کامرانی تو و هنگامی است که تو پس از آنهمه رنج و سختی، باید به شادی و کام بنشینی. چرا افسرده و دردمندی و زار و نزار شده‌ای؟ اگر از ما آزرده‌ای، بگوی تا از گناه خویش پوزش بخواهیم و اگر دشمنی نهانی داری، فرمان ده تا سر و جان در کار تو کنیم. با ما سخن بگو و ما را از رنج برهان».

کیخسرو پاسخ داد:

«ای نیکان و پهلوانان بزرگ! مرا رنجی از هیچ دشمنی نیست و نگران گنج و زر و سیم نیز نیستم و از شما نیز به هیچ وجه دل‌آزرده و رنجیده نمی‌باشم. از دشمنان کین پدر را گرفتم و گیتی را به داد و دین آراستم و اینک همه جهانیان فرمانبردار من هستند. شما شمشیرها را در نیام نهید و به شادی و بزم بپردازید و به جای آواز کمان، چنگ و نای برگیرید و شادمانه، باده بنوشید. من این هفته که در را بر دیگران بسته بودم، به پیشگاه یزدان روی داشتم و به زاری از وی می‌خواستم تا آرزوی مرا برآورده سازد. اگر این آرزوی من برآورده شود، آن را با شما در میان خواهم نهاد».

بزرگان با غم و اندوه بسیار از پیش او رفتند. کیخسرو بار دیگر فرمان داد تا کسی را بار ندهند و دوباره به پرستشگاه، روی نهاد و شب و روز در پیش یزدان به راز و نیاز پرداخت، و :

 

همی گفت کای برتر از برتری!         فزاینده پاکی و مهتری!

تو باشی به مینو، مرا رهنمای          مگر بگذرم زین سپنجی‌سرای

به کژّی دلم هیچ ناتافته          روان، جای روشن‌دلان، یافته

 

بار دیگر هفته‌ای گذشت و شاه به هیچ‌کس روی نشان نداد و پهلوانان و بزرگان درگاه، چون گودرز و طوس و گیو انجمنی کردند و داستانها زدند و سرانجام بر آن شدند تا گیو را به نزد رستم و زال، در زابلستان بفرستند و آنان را از حال شاه آگاه سازند و بگویند که شاه ایران گمراه شده است و دل از یزدان گردانیده است و به جای همنشینی با درباریان و بزرگان، با اهریمن آشنایی گرفته است:

 

درِ بار، بر نامداران ببست          همانا که با دیو دارد نشست

بترسیم کو همچو کاوس‌شاه         شود کژّ و دیوش بپیچد ز راه[2]  

 

شما پهلوانید و داناترید          به هر بودنی بر، تواناترید

به ایران خرامید و با خویشتن          بیارید از آن در، یکی انجمن

چون گیو به زابلستان رسید و پیغام بزرگان ایران را به رستم و زال رسانید، آن دو دلاور، غمگین و دردمند شدند و با موبدان و مردان زابلی به سوی ایران‌زمین شتافتند.

از آن سو، کیخسرو پس از یک هفته نیایش، بار داد و بزرگان را به حضور پذیرفت. همه بزرگان، بر پای ایستادند و دست نگشادند و گفتند:

«ای پادشاه! تو که بودنیها را می‌دانی و با روان روشن خویش، نادیدنیها را می‌بینی با ما بندگان خویش سخن بگوی که چرا چندی است در بر ما می‌بندی و ما را غمگین می‌داری؟»:

 

اگر غم ز دریاست، خشکی کنیم          همه چادر خاک، مشکی کنیم

وگر کوه باشد، ز جا بر کنیم          به خنجر، دل دشمنان بشکنیم

 

کیخسرو دوباره آنان را دلداری داد و بازگردانید و وعده داد که چون به آرزوی خود برسد، راز خویش را با آنان در میان می‌نهد، امّا بار دیگر، درِ باردادن را بست و گریان بر پیشگاه یزدان به خاک افتاد و پنج هفته در آنجاگریان و نالان بود :

 

همی گفت کای کردگار سپهر!          فروزنده نیکی و داد و مهر![3]

 

از این پادشاهی، مرا سود نیست          گر از من خداوند خشنود نیست

ز من نیکویی گر پذیرفت و زشت          نشست مرا، جای ده در بهشت

 

سرانجام، در آخرین شب، خواب او را در ربود و در خواب دید که ایزد سروش او را می‌گوید :

 

که ای شاه نیک‌اختر نیک‌بخت!         بسوده بسی یاره و تاج و تخت

اگر زین جهان تیز بشتافتی          کنون آنچه جُستی، همه، یافتی

به همسایگی داور پاک، جای          بیابی، بدین تیرگی در، مپای

 

سروش از کیخسرو خواست تا گنج و خواسته فراوان بر نیازمندان ببخشد و برای خویش جانشینی برگزیند. کیخسرو چون از خواب برخاست، و دانست که یزدان او را به آرزوهایش رسانیده است، بر خاک افتاد و نیایشها کرد و بر تخت پادشاهی بر آمد و بزرگان به حضور فرا خواند.

 

رسیدن زال و رستم به نزد کیخسرو

در همین هنگام، زال و رستم به ایران رسیدند و همگان، به پیشواز آنان شتافتند و بزرگان و لشکریان که همگی از پریشانی کیخسرو، دردمند بودند با زال و رستم به سخن درآمدند، و:

 

بگفتند با زال و رستم که شاه         به گفتار ابلیس، گم کرد راه

همه بارگاهش سپاه است و بس          شب و روز، او را ندیده است کس

از این هفته تا آن، درِ بارگاه          گشایند و پوییم و یابیم راه

شده کوژ بالای سرو سَهی          گرفته گلِ سرخ، رنگ بهی[4]

 

زال و رستم، آنان را دلداری دادند که شاه را نیز دردمندی و تن‌درستی است و گاه شاد و روزگاری غمگین است. شما غمگین مباشید که او با پند و اندرز ما به راه خواهد آمد و روزگار شما، بهتر از این خواهد شد.

کیخسرو، رستم و زال را بار داد و چون آنان به بارگاه درآمدند، شاه از تخت فرود آمد و آنان را ستود و نوازش کرد و زال و رستم نیز بر او آفرین خواندند و آنگاه زال، پهلوان پیر و کهنسال ایران، رشته سخن را به دست گرفت و گفت :

«ای شاه بزرگ! تا سال و ماه است تو شادان و سرافراز باشی که از روزگار کیقباد تا به امروز، شاهی را سراغ نداریم که چون تو خردمند و دانادل و مهربان باشد و با فرّه ایزدی خویش بر همه دشمنان، پیروز شده باشد. شاهی‌ات پایدار باد و همیشه پیروزمند و دادگر و مهربان و خردمند باشی. همه جهان را گشتی و داد را در همه جا گستردی و همه بزرگان گیتی بنده تو شدند. امّا اینک خبری ناسزاوار شنیده‌ام و به همین روی شتابان با رستم و ستاره‌شناسان و دانایان و دلیران سرزمینهای دور و نزدیک، به چاره‌جویی نزد تو آمده‌ام ... شنیده‌ام که دیگر ای شاه پیروزمند! به بندگان رخ نمی‌نمایی و آنان را بار نمی‌دهی. تو می‌دانی که پادشاهی به گنج و رنج دلیران پایدار است و یزدان بزرگ، فریادرس جهانیان است. تو را چه شده است و در دل تو چه می‌گذرد و روان روشن تو به چه می‌اندیشد؟».چون کیخسرو سخنان زال را شنید چنین پاسخ آورد که:

«ای پیر پاکیزه‌مغز! که همه سخنان تو خردمندانه و نغز است و هیچ‌کس از روزگار منوچهر شاه تا به امروز از تو جز نیکی و بی‌آزاری چیزی ندیده است و فرزند تو رستم، دلاور پیل‌تنی است که ستون ملک و پادشاهی و مایه نازش همه ایرانیان است. او سیاوش پدرم را پرورد و نیک و بدهای جهان را بدو آموخت و رستم پهلوانی است که همیشه برای پدران و نیاکان من، پهلوانی جهانگشا و پیروزمند، راهنما و دستور بوده است و شما دو تن، رنجهایی برده‌اید که تا صدنژاد و روزگار از پس روزگار به یاد همگان خواهد ماند، امّا درباره آنچه از من پرسیدی و بار ندادن به سرداران را بر من خرده گرفتی، بدان و آگاه باش که من از یزدان خویش آرزویی کرده بودم و پنج هفته در پیشگاه او به زاری و ناله بر پای بودم و از وی می‌خواستم تا گناهان گذشته مرا ببخشد و مرا از این جهان سپنج و زودگذر به سرای جاوید ببرد و نگذارد که من از راستی دور شوم و چون شاهان گذشته به سوی گمراهی سر برگردانم. اینک شادمانم که آنچه را خواستم، یافتم و اینک آماده‌ام تا به مهمانی بزرگی که در آرزوی آن بودم، بشتابم و دیشب نیز سروش خجسته‌کردار و نیک‌گفتار، در خواب مژده این گشایش را به من داد:[5]

 

        

  

که بر ساز، کامد گهِ رفتنت          سر آمد نژندی و ناخفتنت

 

اینک ای زال، دوران شاهی من به سر رسیده است و اندوه کشورداری و لشکرکشی و تاج و تخت‌خواهی من به پایان آمده است».

زال و ایرانیان پریشان و دردمند و نومید شدند و زال آهی کشید و گفت:

«من در زندگانی دراز خویش از شاهان پیش، هرگز چنین سخنانی نشنیده‌ام و شاهانی چون فریدون و هوشنگ، چنین با دیو، هم‌آواز نشده بودند».

ایرانیان بار دیگر از زال خواستند تا شاه را پند و اندرز دهد تا او را از این گمراهی برهاند، و زال بار دیگر زبان به سخن گشود و شاه را گفت:

«ای خسرو دادگر و راست‌گو! از این پیر جهان‌دیده، اندرزهای تلخ او را بشنو و هر کجا که سخن ناروا گفتم، از من مرنج که سخن راست بر هر کسی تلخ می‌آید. تو در توران‌زمین زاده شدی و در آنجا پرورده گشتی. از یک سو، نواده افراسیاب جادوگر و بدکردار و بداندیشی و از سویی دیگر پدر بزرگ ایرانیِ تو، کیکاوس است که فریب اهریمن را خورد و به آسمان پرواز کرد و هر چه بدو پند دادم سخن مرا نشنید و نگون‌سار بر خاک افتاد، ولی یزدان او را بخشود. تو نیز با صدها هزار سوار شمشیر زن و دلاور زره‌دار و گرزور، چون شیر ژیان به توران و چین و خاورزمین تاختی ولی بر خلاف رسم شاهان با پشنگ (شیده) پیاده جنگ کردی و ندانستی که اگر او در نبرد بر تو دست می‌یافت و تو را می‌کشت، ایرانیان بی‌شاه می‌شدند و افراسیاب بر ایران چیرگی می‌یافت و زن و کودکان ایران را گرفتار می‌کرد، امّا خداوند تو را پیروزی داد و آن را که از او کین داشتی نابود کرد، و خداوند یزدان آن همه بر تو مهربانی و یاری کرد و اینک که می‌اندیشیدیم هنگام آرامش و بخشش و پوشش و بزم‌نشینی تو باشد، که تو راه یزدان را رها کردی و به کژی و کاستی گراییدی. بیا و این اندیشه‌های ناسودمند را رها کن و خدای جهان‌آفرین را با این کار نیک خود، خشنود ساز؛ زیرا پشیمانی تو را سودی نخواهد داد و از فرمانبرداری اهریمن فایده‌ای نخواهی برد و فرّه ایزدی، از تو گسسته خواهد شد و با تنی پُر گناه از این جهان خواهی رفت»:

 

به یزدان پناه و به یزدان گرای          که اوی است بر نیک و بد رهنمای

خرد باد جان تو را رهنمای          به پاکی بماناد مغزت به جای

 

چون گفتار زال به پایان رسید، کیخسرو، اندکی درنگ کرد و به اندیشه فرو رفت و چون سر برداشت، با زال جهان‌دیده چنین گفت:

«ای پهلوان بزرگ و پیر! اگر با تو سخن به سردی گویم خداوند مرا نخواهد بخشید و رستم از من خواهد رنجید. بنابراین پاسخ تو را به مهربانی و خوبی می‌دهم و دل تو را نمی‌شکنم. همه سخنانت را شنیدم و به یزدان دارنده جهان سوگند یاد می‌کنم که هرگز از اهریمن فرمان نبرده‌ام و دل و جان من همیشه با یزدان بوده است، امّا اینکه گفتی من از توران نژاد دارم و آن را بر من عیب دانستی و نشان بی‌خردی و بد دلی من شمردی، بدان که من پور سیاوش و از خاندان شاهان بزرگ با دانش و داد هستم که از سوی مادر به افراسیاب می‌پیوندم که او نیز آنچنان دلاور بود که دشمنان از بیم او خواب و آرام نداشتند. او نبیره فریدون و فرزند پشنگ بود و مرا از این گوهر و نژاد او ننگی نیست. امّا آنکه رفتن کاوس به آسمانها را عیب دانستی و بر او خرده گرفتی، درست نیست و بدان که او از شکوه پادشاهی و سرافرازی خویش چنین کرد و این چنین برترمنشیها را هیچ‌کس، بر شهریاران خرده نمی‌گیرد. من کین پدر را از دشمنان ستده‌ام و زمین را از ستم و بیداد بدکاران پاک ساخته‌ام، و:

 

به گیتی مرا نیز کاری نماند          ز بدگوهران یادگاری نماند

بترسم که چون روز نخ بر کشد[6]          چو ایشان، مرا سوی دوزخ کشد

 

 

امّا اینکه گفتی چرا با شیده پیاده، جنگیدم، بدان که در میان ایرانیان، هیچ سواری که به تنهایی بتواند با وی نبرد کند نبود، و همگان در برابر پشنگ ناتوان و شکست‌پذیر بودند. بنابراین من به نبرد با وی کمر بستم و بر او پیروز شدم. امّا اینکه زال پیر بیدار دل، مرا که پنج هفته شب و روز در پیش یزدان به پای بوده‌ام و از او به زاری می‌خواسته‌ام که مرا به راه راست رهنمایی کند و از این جهان تیره و تاریک برهاند، گمراه می‌نامد و می‌گوید که اهریمن بر من دام نهاده است. باید بداند که دیگر، من از لشکر و تاج و تخت سیر شده‌ام و بار خویش را بسته‌ام و بر آنم تا رخت به سرای دیگر کشم و نمی‌دانم که زال کیفر این سخنان و اندیشه‌های ناروا را کجا، از یزدان خواهد دید».

 

پوزش‌خواهی زال از کیخسرو

چون زال سخنان کیخسرو را شنید، گریان و دردمند شد و از جای برخاست و از شاه پوزش خواستن گرفت و گفت:

«ای شاه یزدان‌پرست! همه تندی و تیزی و نابخردی از من بود و تو فرزانه و پاک و یزدان‌پرستی. گناه مرا ببخش که اهریمن مرا گمراه کرده بود. من در همه زندگی خویش چنین رفتار و سخنانی را از هیچ شاهی نشنیده بودم و تو امروز برای من آموزگاری بزرگ بودی که هرگز نمی‌خواهم از تو جدا باشم. تو آن قدر برای همگان رنج برده‌ای که جدایی از تو برای همه ما بسیار دردانگیز و دشوار است».

کیخسرو که اندرزهای زال را از سر مِهر و دل‌سوزی می‌دانست دست زال را به دست گرفت و او را در کنار خویش نشانید و از او و پهلوانان دیگر خواست تا سراپرده‌ها و درفش شاهی را از شهر بیرون برند و در دشت، جایگاهی فراخ بسازند. همگان چنین کردند بدان‌سان که از کوه تا کوه، پر از خیمه‌های سپید و سیاه و بنفش و کبود بود و درفش کاویانی در میان همه، چون خورشید در آسمان، می‌درخشید. کیخسرو بر تخت پادشاهی بر آمد و گرزه گاوچهر را به دست گرفت و رستم و زال و دیگر پهلوانان در گرداگرد او قرار گرفتند و چشم به راه بودند که شاه، چه خواهد گفت و چه خواهد کرد که کیخسرو به سخن درآمد و گفت:

«ای پهلوانان خردمند نیک کردار! بدانید که همگان باید از این جهان گذران بگذریم. از یزدان بترسید و بدانید که از شما جز نام نیک بر جای نمی‌ماند. من نیز چون همه شاهان گذشته، بنده‌ای ناتوانم که رنجها برده‌ام و سرانجام بدان نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌کس در این جهان جاودانه نیست و اینک دل و جان خویش را از این جهان کنده‌ام؛ از پادشاهی بیزار شده‌ام و رهسپار جهان دیگر هستم. همه دارایی و گنج و سلاح خود را به آنان که برای من رنج برده‌اند می‌بخشم و سرزمینهایی را که گشاده‌ام به شما واگذار می‌کنم. شما یک هفته به شادی و خرّمی بزم بسازید و مرا دعا کنید تا از رنجهای این جهان بگریزم و به جهانی بهتر، پای نهم».

چون کیخسرو این سخنان را گفت برخی با خود اندیشیدند که او دیوانه و بی‌خرد شده است و گروهی بدرستی پنداشتند که همه این سخنان را از سر بیداری و آگاهی و راستی ایزدی می‌گوید. چون همگان یک هفته را به شادی و خرّمی گذرانیدند، روز هشتم فرا رسید و شاه، بی‌تاج و گردن‌بند و یاره‌ها و لباسهای شاهانه، بر تخت نشست و فرمان داد تا یکی از گنجهای دیرینه را بگشایند و به گودرز بسپارند و به او سفارش کرد که :

 

گهی گنج را روز آگندن است[7]          به سختی و، روزی پراگندن است

 

نگه کن رباطی که ویران شده است          نشست پلنگان و شیران شده است

دگر، آبگیری که باشد خراب          ز بیداد و از رنج افراسیاب

دگر کودکانی که بی‌مادرند         زنانی که بی‌شوی و بی‌غم خورند

دگر آن‌که دارد به پیری نیاز         ز هر کس همی دارد آن رنج، راز

بر ایشان، درِ گنج بسته مدار         ببخش و بترس از بدِ روزگار

 

آنگاه، کیخسرو فرمان داد تا گنج بادآورد را که پر از گوهرها و زیورهای گرانبها بود، در بگشایند و گودرز آن‌را برای آبادانی شهرهای ویران و آتشکده‌های خراب و توانگرانی که تهیدست شده‌اند و قناتهایی که خشک گردیده‌اند به کار برد.

کیخسرو آنگاه از گودرز خواست تا «گنج عروس» را که کیکاوس در شهر شوش فراهم آورده بود، به زال و گیو و رستم ببخشد و شاه ایران هم جامه‌های خویش را با دست‌بندها و گردن‌بندها و سلاحهای شاهی، به رستم بخشید و گلّه شخصی اسبان خویش را به طوس داد و باغها و گلشنها را بر آن افزود، و سلاحهای شخصی خود را که در گنجینه‌ها نهان بود، به گیو هدیه کرد و به فربیرز کاوس تاج زرّین و زره و کلاه‌خود خویش را بخشید و گردن‌بندی با گوهرهای درخشان که نام شاه بر آن نوشته شده و در جهان همتایی نداشت، به بیژن ارمغان کرد.

پس، از همه ایرانیان خواست اینک که هنگام درگذشت وی فرا رسیده است، هر آرزویی که دارند از او بخواهند. همگان زار و گریان و نالان شدند و زال بار دیگر از جای برخاست و گفت:

«ای شاه بزرگ! تو رنجهایی را که رستم برای ایرانیان برده است، نیک می‌دانی. در روزگار کیکاوس که شاه در چنگ دیوان مازندران گرفتار بود یک‌تنه به مازندران رفت و شاه را رها کرد و دیو سپید را کشت و دمار از دیوان برآورد؛ پسر خویش سهراب را به خاطر کیکاوس کشت و کاموس کشانی و تورانیان را نابود کرد. اینک که تو می‌خواهی از تاج و تخت بگذری، برای رستم چه بر جای می‌گذاری؟».

کیخسرو دبیر را فراخواند و فرمان داد تا عهد فرمانروایی رستم را بر کشور نیمروز برنوشتند و به همه همراهان زال، جامه‌ها و زر و سیم و گوهرهای گرانبها بخشید.

پس، گودرز بر پای خاست و با برشمردن رنجهای خود و فرزندانش در راه ایران و کوششهایی که گیو در بازآوردن کیخسرو به ایران انجام داده بود، از شاه خواست که گیو را به سزا پاداش دهد و کیخسرو گودرز را ستود و:

 

چنین داد پاسخ که بیش است از این          که بر گیو بادا هزار آفرین

خداوند گیتی ورا یار باد          دل بدسگالانâش، پُر خار باد

 

کیخسرو فرمان داد تا فرمان فرمانروایی گیو را بر قم و اصفهان برنوشتند و شاه بر آن مُهر زرّین نهاد، و :

 

به ایرانیان گفت: گیو دلیر          مبادا که آید ز کردار سیر

بدانید کو یادگار من است          به نزد شما، زینهار من است

مر او را همه، پاک، فرمان برید          ز گفتار گودرز، برمگذرید

 

آنگاه، طوس از جای برخاست و زمین را بوسه داد و از کوششها و رنجهایی که در سالیان دراز سپهسالاری خود برده بود، یاد کرد و گفت :

 

کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج          همی بگذرد زین سرای سپنج

چه فرمایدم؟ چیست نیروی من؟          تو دانی هنرها و آهوی من

 

کیخسرو، طوس را ستود و گفت: تو همچنان سپهسالار ایران خواهی بود و درفش کاویانی را پاس خواهی داشت و فرمانروایی خراسان را به وی داد و بدین سان به هر یک از پهلوانان و سرداران ایرانی، بخششهایی شایسته کرد.

 

پادشاهی بخشیدن کیخسرو به لهراسب

کیخسرو چون از کار همه بزرگان آسوده گشت، به بیژن فرمان داد تا تاج شاهی را به نزد شاه بیاورد. پس «لهراسب» را که تاکنون از وی سخن نرفته بود فرا خواند و چون او را دید، از جای برخاست و از تخت فرود آمد و تاج شاهی خود را بر سر لهراسب نهاد و او را شاه ایران‌زمین خواند و گفت :

 

که این تاج نو، بر تو فرخنده باد          جهان سر به سر، مر تو را بنده باد

سپردم تو را پادشاهی و گنج          از آن پس که بُردم بسی درد و رنج

مگردان زبان زین سپس جز به داد          که از داد باشی تو پیروز و شاد

مکن دیو را آشنا با روان          چو خواهی که بختت بماند جوان

خردمند باش و بی‌آزار باش          همیشه زبان را، نگهدار باش

 

آنگاه کیخسرو از ایرانیان خواست که تا از لهراسب فرمانبرداری کنند امّا این کارِ شگفت، ایرانیان را ناخشنود کرد و زال از جای برخاست و بی‌رودربایستی آنچه که در دل او و دیگر ایرانیان می‌گذشت، چنین بر زبان راند :

«ای شهریار که هر خاکی را ارجمند و گرانبها می‌سازی! خاک بر سر بخت ما باد که لهراسب را شاه بخوانیم. هیچ‌کس او را شایسته شاهی نمی‌داند و روزی که او به ایران آمد، فرومایه‌ای بود که جز اسبی نداشت و تو او را برکشیدی و سپاه و درفش و کمر بخشیدی و به جنگ الانانش فرستادی. آیا در میان این همه پهلوانان نژاده و بزرگ هیچ‌کس شایسته‌تر از لهراسب، برای شاهی ایران یافت نمی‌شد؟! لهراسب نه نژادی بزرگ دارد و نه خاندانی ارجمند و ما هرگز چنین شاهی را سراغ نداشتیم».

چون زال این سخن را گفت، همه ایرانیان با او همداستان شدند و فریاد برآوردند که:

«ای شاه! اگر لهراسب شاه ما باشد، دیگر نه بزم می‌جوییم و نه رزم».

کیخسرو همگان را به آرامش فرا خواند و گفت:

«به بیداد سخن مگویید که یزدان شما را نخواهد بخشید. یزدان است که نیک‌بختی و شایستگی شهریاری را به بندگان می‌بخشد و به شاهان فرّ و و نژاد و رادی و داد و پیروزی می‌بخشد و من خدای بزرگ را گواه می‌گیرم که لهراسب همه این هنرها را داراست. او نبیره هوشنگ شهریار است و خواهد توانست راه یزدان را در جهان پدیدار کند و رسم و راه جادوگری و ستم را از جهان براندازد. روزگار در دوران پادشاهی او جوان خواهد گشت و فرزندان او راه و رسم او را خواهند داشت. شما لهراسب را شاه بدانید و اندرز مرا فراموش مکنید» :

 

همان کس که از پند من در گذشت          همه رنج او، پیش من، باد گشت

چنین هم به یزدان شود ناسپاس          به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

 

زال چون سخنان کیخسرو را شنید، انگشت بر خاک زد و لب و زبان را به خاک، آلود و بدین گونه از گفتار خود پوزش خواست و گفت که نمی‌دانستم لهراسب از شاهان، نژاد دارد:

 

چو سوگند خوردم، به خاک سیاه          لب آلوده شد، مشمر از من گناه

بزرگانش گوهر برافشاندند         به شاهی بر او، آفرین خواندند

 

اندرزهای کیخسرو به ایرانیان

کیخسرو به اندرز دادن به ایرانیان پرداخت و گفت که چون من از این جهان بگذرم، شما را در پیشگاه یزدان دعا خواهم کرد. آنگاه با همه بزرگان بدرود کرد و آنان را بوسید و در آغوش گرفت، و :

 

می گفت کاجی[8]  من این انجمن          توانستمی بُرد با خویشتن

 از همه ایرانیان و کودکان خرد و زنان پرده‌نشین، در کوی و بازار، فریاد برخاست و همگان از فراق شاه می‌نالیدند و شاه، ایرانیان را گفت: فردا هم شما به سرنوشت امروز من گرفتار خواهید شد. اینک من با نیک‌نامی از شما دور می‌شوم که به این جهان دل نبسته‌ام و سروش به من مژده این دولت را داده است که به دیار روشنی و شادیِ جاوید خواهم رفت. پس اسب خواست و آماده سفر شد و پیش از آن، با زنان و بتان پرده‌نشین خویش دیدار کرد و آنان به زاری و ناله در آمدند:

 

شخودند روی و بکندند موی          گسستند پیرایه و رنگ و بوی

که ما را ببر زین سپنجی‌سرای          تو باش اندر این نیکویی رهنمای

 

کیخسرو با درد و غم از آنان بدرود کرد و ایشان را به بردباری فراخواند و به لهراسب سفارش کرد که با آنان به نیکی و جوانمردی رفتار کند :

 

به لهراسب گفت: این بتان من‌اند          فروزنده شبâستان من‌اند

بر این هم نشست اندر این هم سرای          همی دارشان تا تو باشی به جای

نباید که یزدان بخواندت پیش          روان شرم دارد ز کردار خویش

چو بینی مرا با سیاوش به هم          ز شرم دو خسرو، بمانی دژم

 

کیخسرو، آنگاه از همه بزرگان ایران خواست تا به سرای خویش بازگردند و سوگوار و غمگین او نباشند و از لهراسب خواست تا بازگردد و بر تخت شاهی نشیند و به دادگری بپردازد، و:

 

همه داد، جوی و همه داد، کن          ز بدها تن مهتر، آزاد کن

 

امّا سرداران و صدها هزار از لشکر ایران، کیخسرو را رها نکردند و رستم و زال و گودرز و گیو و بیژن و گستهم و طوس، کیخسرو را از دشت تا تیغ کوهی که کیخسرو عزم رفتن بدانجا داشت، همراهی کردند و همگی به ناله درآمدند:

 

همی گفت هر کس که شاها! چه بود          که روشن‌دلت گشت پر داغ و دود؟

گر از لشکر آزار داری همی          بدین، تاج را خوار داری همی،

بگوی و تو از گاهِ ایران مرو         جهانِ کهن را مکن شاه نو

همه خاک باشیم اسب تو را         پرستنده، آذرگشسب تو را

 

کیخسرو همگان را سپاس گزارد و به فرمانبرداری از خواست ایزد فرا خواند و از ایشان خواست تا از کوهسار به دشت بازگردند و شاد و روشن‌دل باشند و از این بیابان نگذرند که جز دارندگان فرّه ایزدی، کسی دیگر را یارای گذشتن از آن نیست. همه مردم و رستم و زال و گودرز سخن شاه را شنیدند و بازگشتند ولی گیو و طوس و فریبرز و بیژن و گستهم، شاه را رها نکردند و یک روز و یک شب با او از بیایان و خشکی گذر کردند تا به چشمه‌ای رسیدند و همه در آنجا فرود آمدند و آب و خوراک خوردند و برآسودند و کیخسرو به آنان گفت که امشب در اینجا می‌مانیم و فردا چون خورشید بر آید،

 

مرا روزگار جدایی بود          مگر با سروش آشنایی بود

 

چون پاسی از شب بگذشت کیخسرو بدان چشمه در آمد و سر و تن بشست و خدای را نیایش کرد و با همراهان گفت که اینک من شما را بدرود می‌گویم و دیگر شما مرا جز در خواب نخواهید دید. فردا دیگر در اینجا درنگ مکنید که بادی سخت خواهد وزید و همه باد و برگ درختان را فرو خواهد ریخت و درختان را خواهد شکست و آنگاه برفی سخت باریدن خواهد گرفت که شما راه بازگشت به ایران را گم خواهید کرد. مهتران بزرگوار با درد و اندوه بخفتند و چون بامدادان فرا رسید، شاه را نیافتند و کیخسرو از چشم ایرانیان نهان شده بود و هر چه در کوه و بیابان او را جست و جو کردند نشانی از وی نیافتند و ناامید به جایگاه خویش بازگشتند:

 

همه تنگدل گشته و تافته          سپرده زمین، شاه نایافته

خروشان بدان چشمه باز آمدند          پر از غم دل و پُر گداز آمدند

 

پهلوانان، بر آن شدند تا چیزی بخورند و فریبرز کاوس که هوا را خوب و گرم و روشن دید، پیشنهاد کرد که رفتن از اینجا روا نیست. همین جا بمانیم و از این شگفتیها که هیچ‌کس ندیده است، با هم سخن گوییم:

 

که چونین شگفتی نبیند کسی          و گر، در زمانه بماند بسی

دریغ آن بلنداختر و رای او          بزرگی و دیدار و بالای او

بدان نامداران چنین گفت گیو          که هرگز چو او نشنود گوش نیو

به مردی و بخشش، به داد و هنر          به دیدار و بالا و فرّ و گهر

به رزم اندرون پیل بُد با سپاه          به بزم اندرون، ماه بُد، با کلاه

 

پهلوانان بزرگ چیزی خوردند و بر آن چشمه خفتند و همچنان‌که کیخسرو پیش‌بینی کرده بود، ناگهان بادی برآمد و ابری پدیدار گشت و برف باریدن گرفت و آنقدر بارید که نیزه دلاوران و اسب آنان، در زیر برف ناپدید گشت و پهلوانان در زیر برف فرو رفتند و هیچ‌کس را توانی برای گریز نماند و همگی در شکوه سفید برف، جان باختند.

رستم و زال و گودرز، تا یک هفته چشم به راه بازگشت پهلوانان ماندند و آنان باز نگشتند :

 

بر ایشان همه زار و گریان شدند          بر آن آتش تیز، بریان شدند

برفتند از آن کوه گریان، به درد          همی هر کسی از کسی یاد کرد

جهان را چنین است آیین و دین          نمانده است همواره بر بِه گزین

کجا آن یلان و کجا آن گوان؟         از اندیشه، دل دور کن، تا توان

 

چون لهراسب از کار کیخسرو و همراهانش آگاه شد بر تخت نشست و همگان را به فرمانبرداری از خود و یاد آوردن رسم و راه کیخسرو فراخواند و افزود:

 

مرا هر چه فرمود و گفت، آن کنم          بکوشم به نیکی و فرمان کنم

شما نیز از اندرز او، دست، باز          مدارید و از من مدارید راز

همه بزرگان و نامداران ایرانیان با او وفاداری کردند و لهراسب در روزی خجسته و در آغاز ماه مهر و جشن مهرگان بر تخت پادشاهی نشست و تاجگذاری کرد:

 

بیاراست ایوان کیخسروی          برافروخت ایوان بدو، از نوی

از این کار کیخسرو اندازه گیر          کهن گشته کار جهان، تازه گیر

سوی نیکی و نیک‌نامی گرای          جز این نیست توشه، به دیگر سرای

چنین بود تا بود، کار جَهان          گزافه نکردند نامش جِهان

 

* از کتاب قصه های شاهنامه - دکتر منصور رستگار فسایی - جلد چهارم - میراثبان -تهران1385

[1]. دیگر .

[2]. از آن نگرانیم که او چون کاوس گمراه شود و اهریمن او را از راه راست بگرداند.

[3]. تو در جوار مهر یزدانِ پاک جای می‌یابی و دیگر در این جهان تیره و تار نمی‌مانی.

[4]. لشکریان به رستم و زال شکایت بردند که کیخسرو فریب اهریمن را خورده و گمراه شده است.دربار او پر از سپاهیان است که هر روز به درگاه می‌آییم، ولی او را هفته به هفته، نمی‌بینیم وبالای بلند وی خمیده شده است و گل رخسارش زرد و پژمرده گشته است.

[5]. یاد آور این بیتهای حافظ است که :چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بر آن جور و جفا، صبر و ثباتم دادند

[6]. صف کشد و امتداد یابد.

[7]. گاهی روز پر کردن و انباشتن گنج است با زحمت بسیار، و روزی هنگام بخشیدن و پراگندن آناست.

[8]. ای کاش، کاشکی.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سالی دگر , چو همیشه

شعری از دکتر منصور رستگار فسایی

 

سالی دگر , چو همیشه

سالی گذشت ومن چو همیشه. 

بودم اسیر تن , چو همیشه  

کالای عمر بازبه یغما  برد      

این سا ل راهزن ,چو همیشه

هستی کتاب مکتب من بود   

 بهر ورق زدن ,چو همیشه

سالی که رفت,باز نیاسود. 

جان از فدا شدن, چوهمیشه

یا خواندم و نوشتم و  گفتم. 

 درباره ی وطن  ,چو همیشه

  فردوسی بزرگ نشد دور.  

 یک دم زدن زمن  , چو همیشه

ازبام تا به شام, بُدم سرمست

از نامه ی کهن ,چو همیشه

حافظ رفیق  وهمدم من بود.        

با یک جهان سخن ,چو همیشه

شیراز بودبا من و من با او.  

چون بوى و  نسترن,چو همیشه

بی سعدیم  قرار  نمی امد     

 در سبزه و چمن چو همیشه

در خاطرم چه زمزمه ها بود  

 از خاک هفت تن ,چو همیشه

امسال نیز گر که بمانم.     

  گویم به  خویشتن , چو همیشه:

بشتاب هان که وقت نداری. 

از بهر زیستن   ,چو همیشه

شیرین عمر ,باک ندارد.    

از مرگ کوهکن چو همیشه

گرسایه ی همای بود با من.

 شادم  در انجمن چو همیشه

ششم بهمن 1391

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت جهان شاه سیسختی ، مرگ عاشقی بزرگ

 

 دکتر منصور رستگار فسایی

 

در گذشت جهان شاه سیسختی

 مرگ  عاشقی بزرگ 

 

بیش از چهل سال بود که " جهانشاه " را می شناختم  و به او ارادت می ورزیدم و امروز که در روزنامه ی خبر جنوب ، اطلاعیه ی درگذشتش را خواندم ،اندوهگین و غصه دار ، با خود گفتم که باز هم  فرهنگ ما یکی از عاشقترین معلمان، نویسندگان و مترجمان صدیق خود را از دست داد ،کسی که بیش از ۶۵ سال از عمر پر ثمرش را با همه ی توان در خدمت فرهنگ این  سر زمین ایزدی گذرانید ، خدایش بیامزاد و با فرشتگان و پاکان و نیکان همنشین بداراد  که نامش جاوید و مایه روسپیدی همه ی عاشق پیشگان علم وادب در فارس است. 

استاد جهانشاه سیسختی ،چه جوان بود و چه پیر ، چه در دوران تدریس و ریاست  صادقانه و پر کارش دربخش زبان فارسی دبیرستان دانشگاه شیراز- که من نخستین بار در اوایل سال ١٣۵٠ اورا در انجا دیدم- ، چه در هنگامی که  در روزنامه ی پارس شیراز هر روزه تر جمه یی از سلکسیون  را با هدف هدایت فرهنگی و سلامت فکری و جسمی مردم ،منتشر می کرد ، چه وقتی که همان کار را پس از تعطیل پارس در خبر جنوب ادامه می داد و مقالاتی کوتاه و فشرده  با عنوان " پارسی را پارس بداریم "  را هم به ان اضافه کرده بود وخوانندگان این روز نامه را  که منهم همیشه در زمره ی انان بوده ام ،  بهره مند می کرد  و چه  وقتی که در انتشارات نوید او را می دیدم که به دنبال چاپ کتابهایش بود،  همیشه اورا "جهانشاه عاشق"  می یافتم ، عاشقی با با تمام معانی متصور بر ان .

عاشق معلمی و افتخاراتی که با ان کسب کرده بود ، عاشق شاگردانی که تربیت کرده بود  و حالا که دکتر و مهندس واستاد و... صاحب افتخار شده بودند، پیشش می امدند و دستش را می بوسیدند و کتاب برایش می اوردند و در نامه هایشان از او و زحماتی که برای  انان کشیده بود سپاسگزاری می کردند

 

معلمی  ،همه ی زندگی وی و عشق هستی او بود ، اوعاشق نوشتن و تر جمه کردن و انتشار مقالاتش بود ، مثل این که بی این کارها نمی توانست نفس بکشد ، برای او نوشتن معنای معلمی کردن  و معلمی کردن معنای زنده بودن داشت و  همیشه می اندیشید که به شاگردان و مستمعان بیشتر نیاز دارد بنابر این ،بی وقفه می خواند می نوشت و ترجمه می کرد و بلافاصله منتشر می ساخت تا عطش معلمی خود را تسکین دهد، برای او درس دادن در کلاس مخاطبانی معدود داشت ، اما نوشتن و ترجمه کردن و انتشار اثارش در روزنامه ها ، مخاطبانش را نا محدود می  ساخت و فارغ از هر سن وسالی ، شاگردان معنوی او را بیشمار می کرد، او عاشق همیشه شاگرد داشتن و همیشه معلمی کردن بود و برایش فرقی نمی کرد که شاگردانش در کلاس باشند یا از طریق روزنامه ها و کتابهایش از او درس بیاموزند

جهانشاه ، معلم عاشق و نویسنده و مترجم معلم بود ،معلمی که رسالت معلمی را خوب می شناخت و حتی یک لحظه از عمر خود را  جدا از ان نمی گذرانید 

او با هر رفتار و کردار و نوشته و سخنی  نشان می داد که فقط معلم است  وهرجا که شاهد امری بود که که با رسالت معلمیش نمی خواند ،با آن   به ستیز می پرداخت و بسیار راحت و بی تعارف لب به انتقاد از آن می گشود ، بارها پس از برخی سخنرانیها در  سمینارها ،  بر می خاست و با شجاعت از انچه که بدان اعتقاد داشت سخن می گفت و هفته ها و ماهها دنبال ان بحث و گفتگو ها را در نوشته ها و گفتارهای خود ادامه می داد.


بسیار ساده پوش و ساده زیست بود، در دوران بازنشستگیش من همیشه او را با کاپشن یا کتی سفید یا ابی می دیدم ، پیاد روی را دوست می داشت و در سالهای عمرش بیشتر رفت و امد هایش با تاکسی بود ، خانه اش در یکی از کوچه های خیابان زرگری قرار داشت وما با هم در یک خیابان  زندگی می کردیم ، در خیابان زرگری  و من ،بارها در همین خیابان سعادت دیدار و هم صحبتیش را می یافتم،

در دوران باز نشستگی و پیری ، عاشقتر از همیشه می نمود ،اگر چه روزگار پشتش را خم کرده بود ولی  هرگز  قامت عشقش  راشکسته و ناتوان نساخته بود  ، در همه ی جلسات شعر خوانی و انجمن های ادبی و سمینارهایی که از او دعوت می شد شرکت می کرد و حرف دلش را مثل هر عاشق دیگری مطرح می کرد ولی در هیج جا  سخن بی جا و بی دلیل نمی گفت .

او مثل هر معلم عاشق دیگری به مال و نعمت دنیوی دلبستگی نداشت ، اهل بخشش و استغناء بود ، جز حقوق بازنشستگیش در امدی نداشت واز نوشته ها و اثارش در امدی چندان به دست نمی اورد ، اما  وقتی  ناچار شد  کتابهایش را بفروشد تا سقف خانه اش را تعمیر کند ،شاید دردناک ترین روزهای عمراو ودوستانش  بوددر عین حال  هرگز از زندگی شکایت نداشت ، لحظه های شادش وقتی بود که  اثری از اومنتشر می شد  و بی درنگ ان را  با یادداشتی  مهربانانه ،به در منزل  دوستانش می اورد و هدیه می کرد  و تو می توانستی براحتی عظمت روح بی نیاز و شادی معنوی او را اشکارا مشاهده کنی .

اما امروز که  او به ابدیت پیوسته است  و ما لحطه هایمان را  با انتظار محتوم  پیوستن  به او می گذرانیدیم ،قدرش را بیشتر از همیشه می دانیم  و بر روان پاکش درود می فرستیم و یقین می دانیم که او برای همه ی کسانی  که اورا می شناختند ، شاگردی اورا کرده  ویا از نوشته هایش بهره برده بودند  زنده ی ماندگار است  . گرمی آتش عشق نامیرای  او مایه گرمی دلهای آنان خواهد بود.

                                                                            

                                                                           

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم