دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و سعدی

 

                    روز فردوسی بر همه ی فارسی گویان فرخنده باد

                                           

دکتر منصور رستگار فسایی

        

 

  فردوسى  و  سعدی

 

"به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد"

(فردوسى)

"خداوند بخشنده دستگیر
کریم خطابخش پوزش‏پذیر"
(سعدى)

 

     از اوج شکوفایى طبع جوشان فردوسى، در سالهاى 370 تا 397 هجرى تا سالهاى بارآورى
شگفت‏انگیز ذوق سعدى، یعنى سالهاى 655 تا 691 هجرى، حدود سه قرن فاصله وجود دارد، و
از سال مرگ فردوسى، در حدود 414 هجرى تا زادروز سعدى در حدود 605 هجرى، بیش از
دو قرن مى‏گذرد، امّا این دو شاعر بزرگ سخن‏آفرین که از جمله سه تن پیمبران شعر فارسى
خوانده شده‏اند،(1) على‏رغم این فواصل زمانى و تفاوت خصلتهاى فردى و اجتماعى، گاهى چنان
از نظر برخى از وجوه تفکّر و نحوه بیان و بینشهاى اخلاقى، فلسفى، اجتماعى و هنر تصویرگرى،
جوشندگى طبع و واکنشهاى انسانى به هم نزدیکند، که حتّى یک لحظه فاصله را از یکدیگر
برنمى‏تابند، و گاهى آن چنان در برخى از زمینه‏هاى ذهنى و جهان‏بینى‏ها و برداشتهاى خاصّ از
مسائل  زندگى، از یکدیگر دور مى‏شوند، که گویى در دو سوى زمان بى‏کران ایستاده‏اند.

     در واقع مى‏توان این دو بزرگوار سترگ‏اندیش را نماد اشتراک و اختلاف انسانهاى عصرها و
قرون متفاوت دانست و مظهر تربیتها، نیازها و اهداف مختلف بشرى، دوستیها و دشمنیهاى
گوناگون آدمیان، مقاومتها و تسلیمهاى ایشان و بالاخره جهت‏گیریها و اثرپذیریهاى اجتماعى
شناخت. این دو، نمایانگر تشابهات و تناقضات فکرى و مادّى انسانند. به ظاهر دو پیام را
مى‏سرایند، امّا در واقع از "حقیقت" سخن مى‏رانند. از دو شیوه گوناگون بیانى سود مى‏برند، امّا
زبان پاک و روشن مشترک آنها، حرکت کمال‏جویى انسان را دنبال مى‏کند. جدا مى‏نمایند ولى با
همند و اگر چه در بعد تاریخى از هم دورند، در نگرانى به خاطر سرنوشت انسان و مسائل
اخلاقى و زندگى عملى کلّ جوامع انسانى، با هم شریکند و اگر چه راه‏حلهایى همسان در همه جا
و براى همه امور، ارائه نمى‏کنند؛ ولى در جستجوى خود، از ارائه آنچه چاره محسوب مى‏شود،
دریغ نمى‏کنند و با انسان بى‏زمان و از انسان بى‏مکان به زبان داستان کوتاه و بلند و با تلخى‏پند با
آیینه عبرت، با لطافت غزل و با خشونت حماسه، به نرمى و تندى سخن مى‏رانند.

     هر دو در طرح تجربه‏ها و یافته‏هاى عمر خویش مرد و مردانه‏اند، ولى از آنچه بر دیگران در
بى‏زمان و بى‏مکان هم گذشته است، غافل نیستند و از همین جاست که پیام این دو، از محمود
غزنوى
و سعد زنگى که زمان‏پذیر بودند، مى‏گذرد و به انسان بى‏زمان مى‏انجامد و به

جاودانگى مى‏رسد؛ زیرا اینان، نیازهاى انسان را مى‏شناسند و آن را بیان مى‏دارند، و تا بشر
زندگى مى‏کند، پیام آنان را و خود آنان را به خاطر مى‏آورد و به همین جهت است که این دو شاعر
دقیقا جاودانگى خود را از پیش درمى‏یابند:

 

«بناهاى آباد گردد خراب

 ز باران و از تابش آفتاب

 

پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 

نمیرم از این پس که من زنده‏ام

 که تخم سخن را پراکنده‏ام»

 

 

 

(فردوسى)

 

«هر کس به زمان خویش بودند

 من سعدى آخرالّزمانم»

 

 

 

(سعدى)

*   *   *

 

«من آن مرغ سخن گویم که در خاکم رود صورت

 هنوز آواز مى‏آید که سعدى در گلستانم»

 

 

 

(سعدى)

     این دو، انسان را، در پهنه بى‏زمانى مى‏بینند، فردوسى هزاره‏ها را درمى‏نوردد و انسان
اساطیرى
را مى‏یابد، و مى‏شناسد و مى‏شناساند و شگفتا که مسائل این انسان اساطیرى صرف‏نظر

از برخى جلوه‏هاى خاصّ آن، همانند است با آنچه سعدى در سفرها، از میان کتابها و با لمس
واقعیّتهاى زندگى اجتماعى انسان عصر خویش، بدان دست یافته است. نخستین، تفصیل را به
خدمت بیان مى‏گیرد و داستانهاى شگفت‏انگیز ایستادگى، شکست، رنج، پیروزى، امید و عشق
انسان را در مسیر بى‏پایان خورشیدى کلامش باز مى‏گوید و دیگرى، اختصار ناشى از شتابزدگى
عمرى گذران را در حکایت و غزل و با بیانى به درخشندگى برق، مطرح مى‏سازد، ولى از کلام هر
دو روشنگرى مى‏تراود و تاریخ چه زشت و چه زیبا و انسان چه خوب و چه بد و حقیقت چه با
صراحت و چه با ابهام جلوه مى‏کند، و راز و رمزها آشکار مى‏گردد؛ ولى هر دو رسالت بیان را
مى‏شناسند و خود را متعهد مى‏دانند و چهره‏هاى واقعى را مى‏شناسند. یکى دیو را در نمادى
توجیه‏گر، تصویرى از بدى و مردمان بد مى‏سازد و دیگرى تلخى حقیقت را در شیرین‏زبانى خود
مى‏پوشاند، تا اثربخشى کلام را بیشتر سازد:

 

«تو مر دیو را مردم بدشناس

 کسى کو ندارد ز یزدان سپاس

 

هر آن کو گذشت از ره مردمى

 ز دیوان شمر، مشمر از آدمى

 

خرد گر بر این گفته‏ها نگرود

 مگر نیک مغزش همى نشنود

 

گر آن پهلوانى بود زورمند

 به بازو ستبر و به بالا بلند

 

گوان خوان و اکوان دیو ش مخوان

 که بر پهلوانى، بگردد زبان»

 

 

 

(فردوسى 311/4)

 

«نگر تا چه گوید سخن گوى بلخ

 که باشد سخن گفتن راست، تلخ»

 

 

 

(فردوسى 3703/9)

 

«چو حق تلخ است با شیرین زبانى

 حکایت سر کنم آن سان که دانى»

 

 

 

(سعدى)

 

«خوى سعدى است نصیحت چه کند گر نکند

 مشک دارد نتواند که کند پنهانش»

 

 

 

*

 

«کلید گنج سعادت، نصیحت سعدى است

 اگر قبول کنى، گوى بردى از میدان»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«نه هر کس حق تواند گفت گستاخ

 سخن، ملکى است، سعدى را مسلم»

 

 

 

(سعدى)

 

«خَضَرى چو کلک سعدى همه روز در سیاحت

 نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهى»

 

«دى گفت سعدیا من از آن توام به طنز

 این عشوه دروغ دگر بار بنگرید»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«سعدى، اندازه ندارد که چه شیرین سخنى

 باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند»

 

 

 

(سعدى)

*

 

«هفت کشور نمى‏کنند امروز

 بى‏مقالات سعدى انجمنى»

 

 

 

(سعدى)

     فردوسى و سعدى را سوزى به سوى سخن مى‏کشاند، هر دو صاحب دردى و در نتیجه کلامى
براى گفتن‏اند:

فردوسى:

 

«فسانه کهن بود و منثور بود

 طبایع ز پیوند آن دور بود

 

نبردى به پیوند او کس گمان

 پر اندیشه گشت این دل شادمان»

 

 

 

*

 

«ز گفتار دهقان کنون داستان

 بپیوندم از گفته باستان

 

کهن گشته این داستانها ز من

 همى نو شود بر سر انجمن

 

اگر زندگانى بود دیر یاز

 بدین وین خرم بمانم دراز

 


از آن پس که پیمود پنجاه و هشت

 به سر بر فراوان شگفتى گذشت»

 

 

 

(523/3)

 

«همى خواهم از دادگر یک خداى

 که چندان بمانم به گیتى به جاى

 

که این نامه شهریاران پیش

 بپیوندم از خوب گفتار خویش

 

از آن پس تن نامور خاک راست

 سخن‏گوى جان معدن پاک راست»

 

 

 

(1494/6)

سعدى:

 

«سعدیا دیگر قلم پولاددار

 کاین سخن آتش به نى درمى‏زند»

 

 

 

*

 

«آتشکده است باطن سعدى ز سوز عشق

 سوزى که در دل است در اشعار بنگرید»

 

 

 

*

 

«در این معنى سخن باید که جز سعدى نیاراید

 که هرچ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل»

 

 

 

*

 

«سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدى

 پس چرا دود به سر مى‏رودش هر نفسى؟!»

 

 

 

*

 

«سعدیا شور عشق مى‏گوید

 سخنانت، نه طبع شیرین گوى

 

هر کسى را نباشد این گفتار

 عود ناسوخته ندارد بوى»

 

 

 

*

     گفتیم فردوسى و سعدى از سخن به عنوان وسیله‏اى سود مى‏برند که رسالت دارد، فردوسى در
پاسخ به نیاز عصر خویش این رسالت را در حماسه مى‏یابد و در روزگارى دیگر، سعدى رسالت
خویش را در شیوه زهد و طامات و پند و وجوه حکمت عملى و اخلاق اجتماعى مى‏شناسد. و

تفاوت این دو رسالت، خطّ تباین و تفاوت کار این دو شاعر را ترسیم مى‏کند. امّا در حقیقت این
دو به یارى زبانى شفّاف و روشن و فصیح در یک حلقه اتّصال ابدى به هم مى‏پیوندند. زبان سعدى
مکمّل زبان فردوسى است و زبان فردوسى زیربناى شفافیّت کلام سعدى، و زبان وسیله بیان
نتیجه‏گیریهاى مشترک آنان است. از موقعیت انسان و نتایج اعمال و رفتارهاى او. خواه انسان
عارف باشد، خواه انسان پهلوانى و اساطیرى و بدین وسیله جز حماسه و عرفان و تباینهاى بدیهى
و مسلّم این دو، شاهنامه و کلام سعدى را سرشار از پندها و نتیجه‏گیریهاى انسانى و محسوس از
وقایع و رویدادهاى جهان مى‏بینیم. و جابه‏جا پندهاى شاهنامه در همان اعتبار و ارزش و زیبایى
فکرى و لفظى قرار مى‏گیرد که شعرهاى حکمت‏آمیز سعدى قرار دارد، و به همان سان چون
سعدى سر به میدان حماسه مى‏کشد، چهره‏اى مشابه فردوسى مى‏یابد.

     بحث و اندیشه در تفاوتهاى اصولى و بنیادین منش فردوسى و سعدى در واقع جز بیان تفاوتها
و اشتراکهاى ادب حماسى و ادب غنایى و تفاوتهاى عصر زندگى آنها نیست.

     بطور کلّى از آنجا که دید حماسى کاملاً آفاقى[2] است(2) و دید غنایى کاملاً انفسى[3] است،
طبیعى است که جنبه‏هاى آفاقى بر کلام فردوسى تسلّط دارد. فردوسى تصویر شکل‏گیرى تمدّن
ایرانى را با همه مشکلات و دشواریها و جلوه‏هاى متفاوت آن در کلام خویش ارائه مى‏دهد، و
نتیجه‏گیریهاى یک دست و دور از تضادّ وى، رابطه‏اى تنگاتنگ با روحیّات قومى ایرانى دارد.
فردوسى اراده انسانى، پایمردى و ایستادگى را، رمز بقاى ارزش اجتماعى مى‏داند. به تقدیر و
رضا و هر چه پیش آید خوش آید، قانع نیست و پیکارهاى حماسى و رزم‏آوریهاى جان‏فشانانه
دلاوران شاهنامه‏اش، دلیل بر نپذیرفتن تسلیم و رضا است. فردوسى جز در نظرگاههاى فلسفى،
اختیار را انگیزه حرکت اجتماعى مى‏داند؛ به همین دلیل نظرگاههاى استوار، بلندپروازانه ولى
واقع‏بینانه‏اى را در برابر چشم مردمان مى‏گشاید و گوشه‏گیرى را نفى مى‏کند.

     میهن در تلقى او یک پدیده بى‏تردید اعتقادى است که در راه حفظ آن جان مى‏فشاند و جانها
را در گرو آن مى‏گذارد و همه چیز را به خاطر آن مى‏خواهد و از همین رو پاى‏بند وطن است. سفر
نمى‏کند و سى سال در گوشه خلوت به سرودن حماسه ملّى ایران مى‏پردازد و تنها مثنوى مى‏سراید
و فقط در این نوع شعر استادى مى‏نماید. مرد خداست و همه زندگى خود را در راه اعتقاد خویش
مى‏بازد و زبان پارسى و فرهنگ ایرانى را به طور جدى عامل بقاى میهن مى‏شناسد، و به همین
جهت کلام خود را زنده کننده سرزمین خویش مى‏داند.

     او بر ارزشهاى والاى فکرى انسانى، چه پیش و چه پس از دوره اسلامى تکیه مى‏کند و
زیربناى روابط اجتماعى را بر عدالت و داد، شایستگى و بایستگى خردمندانه، تجربه، مقاومت و
استوارى و مرد رنج و سختى بودن، مى‏شناسد و خدادانى و بیم از بدى و دروغ را عامل رشد
فرهنگ و پرهیز از راه و رسم اهریمنى مى‏داند.


     بسیارى از این تفکّرات در فرهنگ ذهنى فردوسى، معلول مقتضیات و عوامل اجتماعى
عصرى است که او در آن مى‏زیسته. عصرى که دوره شکل‏گیرى حکومتهاى ملّى ایرانى، رونق
اقتصادى و شکوفایى فرهنگ و دانش ایرانى است و به جان گرفتن زبان فارسى و آزادى عقاید و
اندیشه‏ها مى‏انجامد و ظهور ابن‏سیناها، فارابى‏ها، رودکیها و رازیها را سبب مى‏شود و اینان
زمینه‏هاى رشد تفکّر قومى خود را باز مى‏یابند و قیامهاى سیاسى و نظامى را که به استقلال ایران
انجامیده است، با پشتوانه فرهنگى و زیربناهاى فکرى، همراه مى‏سازند و در همه این موارد،
انسان، سازنده سرنوشت نیک و بد خویش، نقش‏آفرین صحنه حیات خویشتن است.

     در حالى‏که عصر سعدى چنین نیست؛ دورانى است برآشفته چون موى زنگى، شکستهاى
تاریخى، حمله مغول، بحران اقتصادى و اجتماعى و متلاشى شدن مراکز سیاسى و فرهنگى عصر،
یأس و فقر و نابسامانى و بى‏فرهنگى را توسعه داده است. معنى دوستى وطن را پس از جداسازى
حکومتهاى یکپارچه ملّى مورد تردید قرار داده، مقاومتها را شکسته و عصر حماسه‏ها را به پایان
آورده است.

     تصوّف پیش از آن‏که به عرفان واقعى دست یابد، رضا و قناعت و انزواجویى و ترک علایق
مادّى اجتماعى را در زندگى مادّى پیشه کرده است [و] در نتیجه زندگى، شکل رنگ باخته و
پدیده‏اى قابل تردید را به خود گرفته است. فساد اجتماعى در صورتهاى متضاد و ریاکارانه خود،
زندگى تمام طبقات جامعه را تحت تأثیر قرار داده و جبرى محتوم بر جامعه سایه گسترده است. و
در نتیجه شناخت چهره واقعى این عصر، حتا براى سعدى بزرگوار با آن بینش دقیق که از یک
استاد و حکیم اخلاق عملى انتظار مى‏رود، با چنان دشوارى و سر درگمى همراه است که گاهى
این مرد سفر، این جهان دیده پیر، این عارف رند، این زبان فصیح تفکّر قرن خویش، در چنبره
تضادهاى خاصّ در جهان‏بینى و شناخت مردم عصر روبرو مى‏شود و مرد تسلیم و رضا و سازش
مى‏گردد تا آنجا که گاهى به جد و گاهى به هزل و طنز رو مى‏آورد و از قصیده به غزل، از داستان به
قطعه، از نظم به نثر، از فارسى به عربى و لهجه شیرازى، از غنائیات به حماسه‏ها، و از حماسه به
مدح یا ذم و بالاخره به پند و اندرز رو مى‏آورد.

     او از فرهنگ اسلامى و ادبیّات عرب سرشار است و استادان بزرگ را دیده است و به حکیمى
متشرع و اخلاق‏گرایى بزرگ بدل شده، که در برابر کلاف سر در گم پدیده‏هاى اجتماعى مرموز و
هزار چهره عصر خویش، بطور موضعى، واکنش نشان مى‏دهد و چون به عرفان پناه مى‏جوید، راه
کمال را در دیدى وسیع بطور فردى دنبال مى‏کند و آن را رواج مى‏دهد؛ امّا همه جا تحت تأثیر
تفکر خود، خیرخواه انسان، مرشد راه و عریان کننده حقایق اجتماعى و فردى است و جنبه زهد و
وَرَع خود را از میان نقل آیه‏ها و حدیثها و سخنان بزرگان تفکّر و اندیشه انسانى بیان مى‏کند و راه
و رسم زندگى عارفان، وزیران، پادشاهان و گروههاى مختلف مردم را با آرزوهاى متفاوت و
متضاد بروز مى‏دهد و بیان عرفانیش بیش از آن‏که جنبه اصطلاحى و فنّى به خود گیرد، بیشتر در
قالب تمثیلها و حکایتهاى ملموس مطرح مى‏شود و عرفان را بدین ترتیب پدیده‏اى قابل دسترسى،
و سلوک را شیوه‏اى عملى براى رسیدن به حقیقت جلوه مى‏دهد و هدفش ساختن انسانى است
بى‏مرز و سرزمین که درگیر و دار شرایط و اوضاع و احوال اجتماعى، گذشت و میانه‏روى و
سازش و انعطاف‏پذیرى لازم را براى زنده ماندن و خوب زیستن داشته باشد. بنابراین حتا تسلیم
را که فردوسى هرگز آن را نمى‏پذیرد، قابل توجیه مى‏داند؛ زیرا انسانهایش انسانهاى معمولى
هستند، با همه شکنندگیهاى انسان خاکى:

 

«سست بازو به جهل مى‏فکند

 پنجه با مرد آهنین چنگال»

 

 

 

*

 

«جنگ و زورآورى مکن با مست

 پیش سر پنجه در بغل نه دست»

 

 

 

     حال آن‏که انسانهاى حماسه‏زاران فردوسى، انسانهاى نمونه و ممتازند. براى نام زندگى مى‏کنند
و از ننگ مى‏هراسند و زیستن در ننگ و سستى براى آنها از مرگ بدتر است، بنابراین ستم را
برنمى‏تابند، دروغ را حتا به مصلحت باور ندارند و جان بر کف، بر سر حقیقت ایستاده‏اند. رستم
را دریابیم در دو راهى انتخاب نام و ننگ در برابر اسفندیار:

 

«ز من هر چه خواهى تو فرمان کنم

 به دیدارت آرامش جان کنم

 

مگر بند، کز  بند عارى بود

 شکستى بود، زشت‏کارى بود

 

نبیند مرا زنده با بند کس

 که روشن روانم بر این است و بس»

 

 

 

(249/6)

و یا:

 

«به نام اربریزى مرا گفت خون

 به از زندگانى به ننگ اندرون»

 

 

 

(1154/5)

و یا:

 

«همان مرگ خوشتر به نام بلند

 از این زیستن با هراس و گزند»

 

 

 

(917/4)


و یا:

 

«جهانجوى اگر کشته آید به نام

 به از زنده، دشمن بر او شادکام»

 

 

 

(2491/8)

و یا:

 

«جز از نیکنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد»

 

 

 

(1805/6)

و یا:

 

«یکى داستان زد بر او پیلتن

 که هر کس که سر برکشد ز انجمن»

 

«هنر باید و گوهر نامدار

 خرد یار و فرهنگش آموزگار

 

چو این چار گوهر به جاى آورى

 به مردى جهان زیر پاى آورى»

 

 

 

(692/3)

و مقایسه شود با:

 

«خلاف رأى سلطان رأى جستن

 به خون خویش باشد دست شستن

 

اگر خود روز را گوید شب است این

 بباید گفتن آنک ماه و پروین»

 

 

 

*

(گلستان، باب اوّل)

 

«ناسزایى را که باشد بخت یار

 عاقلان تسلیم کردند اختیار

 

چون ندارى ناخن درنده تیز

 با ددان آن بِه که کم گیرى ستیز

 

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

 ساعد مسکین خود را رنجه کرد»

 

 

 

(گلستان)

     مى‏بینیم که انسانِ فردوسى و سعدى، هدفها و نیازهاى مختلفى دارند و وسیله‏هایى را که در
براى رسیدن به مقصود دارند، متفاوت است. اما چون نیک مى‏نگریم این انسانها در پهنه تفکر،
تعقل، تدبر به هم نزدیک مى‏شوند و در نتیجه فردوسى و سعدى را مى‏بینیم که در ارزیابى مسائل
حیاتى، یکسان لب به حکمت مى‏گشایند، اما همسان نتیجه نمى‏گیرند. بدین معنى که فردوسى به
یارى اعتقادات استوار اسلامى‏اش، حماسه دنیانگر و آفاقى را به همراه بسیارى از پدیده‏هاى
غنایى در خدمت هدایت انسان به سوى معنویت مطلوب قرار مى‏دهد، و سعدى اندیشه‏هاى غنایى
و حکمى را به کمک جلوه‏هایى فراوان از فرهنگ حماسى و اساطیرى ایران که نزدیکترین فاصله
را با روحیه‏هاى اجتماعى مخاطبانش دارد، وسیله‏اى براى راهنمایى مردم مى‏سازد، و از همین
جاست که کلام سعدى اشتراک و شباهت فراوانى با سخن فردوسى مى‏یابد. و طبیعى است که تقدم
زمانى فردوسى بر سعدى این اجازه را به ما مى‏دهد که گستاخى کرده، سهم تفکر و تأثیر کلام
فردوسى را بر سعدى در ابعاد گوناگون آن، باز نماییم. اگر چه برخى از این اشتراکها و شباهتها را
ملک انحصارى هیچ شاعرى نمى‏دانیم، و هدف ما از طرح این موارد آن نیست که سرانجام
بگوییم که سعدى تا چه؛ پایه از فردوسى مایه گرفته است، یا کدامیک از این دو در پهنه سخن
ارزشمندترند. چه این دو شاعر در آداب ما، کامل کنندگان مجموعه فرهنگ میهن ما هستند و این
فرهنگ بى‏حضور هر یک از این دو، ناقص خواهد بود.

     و بدین ترتیب قصد ما بیان اشتراک اهداف و عقاید سعدى و نشان دادن شیفتگى و علاقه او به
فرهنگ قومى خویش، و درآمیختن ارزشهاى عصر خود با معیارهاى روزگارى است که فردوسى
زبان آن بود و اگر سعدى چنین نمى‏کرد، در تاریخ جاودانه نمى‏شد و شعر سهل و ممتنع او زبان
ایرانیان نمى‏گشت و گلستان و غزلیات و بوستان او در کنار شاهنامه در دلهاى مردم ایران نفوذ
نمى‏یافت و شعر پارسى را به عنوان یک نیاز ارزشمند، در وحشت‏بارترین دوره‏هاى تاریخى و
مصیبت‏بارترین دم از عمر فارسى زبانان، به تسلاى خاطر شکسته این مردم نمى‏فرستاد. درست،
کارى که فردوسى در جواب نیاز مردم عصر خویش با سرودن شاهنامه انجام داده بود، و به گفته
دکتر صفا، سعدى شعر پارسى را به همان درجه از کمال و زیبایى و شیرینى مى‏رساند که فردوسى
رسانیده بود. اکنون براى آن‏که وجوه تمایز و تشابه این دو را در رابطه با زمان و مکان و فرهنگ
جامعه ایشان بهتر بشناسیم، لازم است تا به اختصار به زندگى و اندیشه‏هاى این دو شاعر نظرى
بیفکنیم:

     فردوسى، دهگانى است مسلمان و شیعه مذهب، با اعتقادى راسخ، که در برابر سلطان محمود،
مردانه از آن سخن مى‏راند و از نتایج نامطلوبى که خود از پیش در طرح آن مسئول است،
نمى‏هراسد. بنیانهاى تفکر سیاسى جسورانه فردوسى، در اوضاع و احوال خاص اجتماعى عصر
وى، روشن و صریح و غیر قابل گذشت است. او سرزمینى برومند و یکپارچه، آباد و نیرومند
مى‏خواهد و کلید دست‏یابى به این هدف را تقویت و ترویج و احیاء زبان مشترک این قوم یعنى
زبان پارسى مى‏داند و با سرودن شاهنامه، کمر به بنیان نهادن مى‏بندد. اساسى مى‏بندد در
جاودانگى زبان فارسى که بدان وسیله پاداش جاودانه شدن خود را [هم] دریافت مى‏دارد.

     سعدى نیز از خاندانى مسلمان که از عالمان دین بودند، برخاست و عقاید دینى استوار او در
سفر به بغداد و تحصیل در نظامیه آنجا و استفاده از محضر استادانى بزرگ چون ابوالفرج بن
جوزى دوم و شهاب‏الدین سهروردى (متوفى به سال 632)، و مشایخ بزرگ صوفیه، غنا و عمق
بیشترى یافت(3)، تا آنجا که کلام خود را به بیان زهد و پند و طامات مقید نکرد و بر محور
اندیشه‏هاى اسلامى، اصول تعلیمات اخلاقى خود را بیان داشت. اما تجربه‏هاى فراوان او در
سفرهاى مختلف، در او آزادگى وسعه صدرى را پدید آورده بود که فرمانبردار مطلق و پیرو هیچ
استاد و مرادى نگشت، اما همه آنان را سرچشمه‏هاى تمتع ذهن خویش مى‏شناخت:(4)

 

«در اقصاى عالم بگشتم بسى

 به سر بردم ایام با هر کسى

 

تمتع ز هر توشه‏اى یافتم

 ز هر خرمنى خوشه‏اى یافتم»

 

 

 

     و طبیعى است که از جمله این تمتعات، آشنایى سعدى با کلام فردوسى و تاثیرپذیرى او از
شاهنامه باشد، زیرا در قرن هفتم مانند قرون قبل و بعد، شاهنامه به عنوان یکى از درخشانترین
مظاهر اوج لفظ و معنى در ادب پارسى مورد توجه همه مردم بویژه شاعران و ادیبان بود، و براى
سعدى نیز، آشنایى با این اثر، از بدیهیات است. چنان‏که شباهتهاى بسیارى که از دیدگاه‏هاى
فراوان در مضامین و الفاظ سعدى با اندیشه‏ها و الفاظ فردوسى وجود دارد، مؤیّد این ادعاست.
بسیارى از مردم شعرهایى را از سعدى به خاطر مى‏آورند که نمونه‏اش را نیز در شاهنامه دیده‏اند و
این نه به دلیل تقلید سعدى از فردوسى است، بلکه نشان دهنده عمق آشنایى او با شاهنامه و
تفکرات مشترک این دو شاعر است:

فردوسى:

 

«ز ناپاک زاده مدارید امید

 که زنگى به شستن نگردد سپید»

 

 

 

سعدى:

 

«ملامت کن مرا هر چند خواهى

 که نتوان شستن از زنگى سیاهى»

 

 

 

فردوسى:

 

«از این پنج شش روى رغبت متاب

 شب و شاهد و شهد و شمع و شراب»

 

 

 

سعدى:

 

«شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینى

 غنیمت است دمى روى دوستان بینى»

 

 

 

فردوسى:

 

«که چون بچه شیر نر پرورى

 چو دندان کند تیز کیفر برى»

 

 

 

 


سعدى:

 

«یکى بچه گرگ مى‏پرورید

 چو پرورده شد خواجه را بردرید»

 

 

 

فردوسى:

 

«هر آن چیز کانت نیاید پسند

 تن دوست و دشمن بدان در مبند»

 

 

 

سعدى:

 

«هر چه بر نفس خویش نپسندى

 نیز بر نفس دیگران مپسند»

 

 

 

فردوسى:

 

«پزشکى که باشد به تن دردمند

 ز بیمار چون باز دارد گزند»

 

 

 

سعدى:

 

«طبیبى که خود باشد او زرد روى

 از او، داروى سرخ رویى مجوى»

 

 

 

فردوسى:

 

«از امروز کارى به فردا ممان

 که داند که فردا چه گردد زمان»

 

 

 

سعدى:

 

«کنون باید این مرغ را پاى بست

 نه آن دم که سر رشته بردت ز دست»

 

 

 

فردوسى:

 

«تو دانى که تاراج و خون ریختن

 چو بى‏گنه مردم آویختن

 

مهان سرافراز دارند شوم

 چه با شهر ایران چه با شهر روم»

 

 

 

سعدى:

 

«به مردى که ملک سراسر زمین

 نیرزد که یک قطره خون بر زمین»

 

 

 

فردوسى:

 

«درختى که تلخ است وى را سرشت

 گرش بر نشانى به باغ بهشت

 

سرانجام گوهر به کار آورد

 همان میوه تلخ بار آورد»

 

 

 

سعدى:

 

«مقدر است که از هر کسى چه فعل آید

 درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالو»

 

 

 

*

     و در این گفتار ما برآنیم تا از علاقه سعدى به فردوسى و شاهنامه و وجوه شباهت کلام شیخ
اجل سعدى شیراز با شاهنامه، در یازده مورد به شرح زیر سخن گوییم:


1 - اشاره‏هاى سعدى به فردوسى.

2 - اشاره‏هاى سعدى به شاهنامه و شاهنامه‏خوانى.

3 - استفاده سعدى از نام شخصیّتهاى حماسى و تاریخى موجود در شاهنامه.

4 - استفاده سعدى از اساطیر و داستانهاى پهلوانى و اساطیرى شاهنامه.

5 - استفاده سعدى از نام جنگ‏افزارها و صحنه‏پردازیهاى حماسى شاهنامه.

6 - استفاده سعدى از وزن حماسى شاهنامه.

7 - بیان حماسى سعدى با استفاده از وزنهایى جز وزن شاهنامه.

8 - باب پنجم بوستان و حماسه‏سرایى سعدى.

9 - نثرهاى حماسى سعدى.

10 - آشنایى سعدى با نصایح فردوسى در اندرزهاى بزرگمهر.

11 - تشبیهات و استعارات فردوسى‏وار سعدى.

 

1 - اشاره‏هاى سعدى به فردوسى:

     سعدى در جایى، به صراحت در بوستان خویش از فردوسى نام مى‏برد و بیتى را از او تضمین
مى‏کند، اما این ذکر با چنان احترام و ستایشى همراه است که بیانگر علاقه سعدى به این شاعر
بزرگ مى‏تواند باشد:

 

«چه خوش گفت فردوسى پاکزاد

 که رحمت بر آن تربت پاک باد

 

میازار مورى که دانه‏کش است

 که جان دارد و جان شیرین خوش است»

 

 

 

     که صرف‏نظر از آن‏که در همین یک بیت به بسیار خوش سخنى فردوسى، پاکزادى او و
درخواست رحمت براى خاک پاک او اشاره مى‏کند، نفس تضمین کردن بیتى از فردوسى، آن هم
به وسیله شاعرى که خود درباره خویش مى‏گوید:

 

«قیامت مى‏کنى سعدى بدین شیرین سخن گفتن

 مسلم نیست طوطى را در ایامت شکر خایى»

 

 

 

     نشان از شیفتگى سعدى به فردوسى مى‏دهد. زیرا سعدى در تمام آثار خویش تنها از دو شاعر
پارسى گونام مى‏برد: انورى و فردوسى و از این دو نیز فقط فردوسى را مى‏ستاید و در همین
جاست که بى‏مناسبت نمى‏نماید شعر انورى را نیز درباره فردوسى به خاطر آوریم که همچون
سعدى لب به ستایش فردوسى گشوده است:

 

«آفرین بر روان فردوسى

 آن همایون‏نژاد فرخنده

 

آن نه استاد بود و ما شاگرد

 آن خداوند بود و ما بنده»

 

 

 

     سعدى در موردى دیگر نیز به تعریض به فردوسى اشاره دارد و در باب پنجم بوستان
مى‏سراید:

 

«پراکنده‏گویى حدیثم شنید

 جز احسنت گفتن طریقى ندید

 

هم از خبث نوعى در او درج کرد

 که فریاد، ناچار خیزد ز درد

 

که فکرش بلیغ است ورایش بلند

 در این شیوه زهد و طامات و پند

 

نه در خشت و کوپال و گرز گران

 که این شیوه ختم است بر دیگران»

 

 

 

     که مسلم است سرآمد "دیگران" در این سخن شیخ، فردوسى پاکزاد است، زیرا در میان
حماسه‏سرایان پیش از سعدى، از دقیقى گرفته تا اسدى و نظامى، هیچ‏کدام مقام فردوسى را
نداشته‏اند که سعدى ختم حماسه‏سرایى را بدانان بشناسد. سعدى در جایى دیگر نیز اشاره‏اى
غیرمستقیم به فردوسى دارد:

 

«به نقل از اوستادان یاد دارم

 که شاهان عجم کیخسرو و جم

 

ز سوز سینه فریادخواهان

 چنان پرهیز کردندى که از سم»

 

 

 

که یادآور این بیتها، از شاهنامه است که:

 

«ترا ایزد این زور پیلان که داد

 برو بازو و چنگ و فرّخ‏نژاد

 

بدان داد تا دست فریاد خواه

 بگیرى بر آرى ز تاریک چاه»

 

 

 

(1102/4)

 

«نباید که خسبد کسى دردمند

 که آید مگر شاه را، زآن گزند

 

جهاندار باید که از دین و داد

 بود در جهان تا بود شاه، شاد

 

چو خسرو به فرهنگ دارد سپاه

 بر آساید از درد فریاد خواه»

 

 

 

     براى آن‏که مشاهده شود که لحن ستایش‏آمیز سعدى درباره فردوسى تا چه اندازه با لحن
مقلدان فردوسى متفاوت است، به چند مورد که اسدى و نظامى به نام فردوسى اشاره کرده‏اند،
توجه کنید:

اسدى:

 

«که فردوسى طوسى پاک مغز

 بدادست داد سخنهاى نغز

 

به شهنامه گیتى بیاراسته

 بدان نامه نام نکو خواسته»

 

 

 

(گرشاسپ‏نامه، ص 14)

 

«به شهنامه فردوسى نغز گوى

 که از پیش گویندگان برد گوى

 

بسى یاد رزم یلان کرده بود

 از این داستان یاد ناورده بود»

 

 

 

(همائى، ص 20)

نظامى:

 

«حکیمى (فردوسى) کاین حکایت شرح کرده است

 حدیث عشق از ایشان طرح کرده است»

 

 

 

(خسرو شیرین، ص 33)

 

«نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز

 که فرخ نیست گفتن گفته را باز»

 

 

 

*

 

«چابک اندیشه‏اى (فردوسى) رسیده نخست

 همه را نظم داده بود نخست»

 

 

 

(هفت پیکر، ص 16)

     که ملاحظه مى‏شود ستایش سعدى برتر و والاتر از همه سخنان دیگر مى‏نماید و عمق علاقه
شیخ را به پیر طوس، نشان مى‏دهد.

 

2 - اشاره‏هاى سعدى به شاهنامه‏خوانى:

     سعدى شاهنامه را کتاب شناخت گذشته و گذشتگان و آیینه عبرت آیندگان مى‏داند و با
توجه به این‏که نام شاهنامه اسم خاص کتاب فردوسى است و تا عصر سعدى نیز کتاب دیگرى
بدین نام علم نشده بود و داستانهاى رستم و اسفندیار نیز به وسیله شاهنامه فردوسى شناسانده شده
بود، حتى وقتى سعدى از شهنامه‏ها نیز سخن مى‏گوید، باید مقصود کلامش شاهنامه فردوسى
باشد؛ بنابراین از فحواى سخن سعدى، شاهنامه یک دستور و راهنماى زندگى و تجسم نیک و بد
روزگاران است:

 

«این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسفندیار

 

تا بدانند این خداوندان ملک

 کز بسى خلق است دنیا یادگار»

 

 

 

(سعدى، مصفا، 705)

 

«ملکى بدین مسافت و حکمى بر این نسق

 ننوشته‏اند در همه شهنامه داستان»

 

 

 

(ص 720)

 

 

«نوشین روان کجا شد و دارا و یزدگرد

 گردان شاهنامه و خانان قیصران»

 

 

 

(ص 834)

     و گاهى از شاهنامه به صورت حدیث پادشاهان عجم و حکایت‏نامه ضحاک و جم یاد
مى‏کند:

 

«حدیث پادشاهان عجم را

 حکایت‏نامه ضحاک و جم را

 

بخواند هوشمند نیک فرجام

 نشاید کرد ضایع خیره ایام»

 

 

 

(ص 856)

     در مورد شاهنامه‏خوانى نیز، گلستان سعدى یکى از قدیمترین مدارکى است که نفوذ شاهنامه
را در قرن هفتم در مجالس خواص و عوام باز مى‏کند و تأثیر کلام فردوسى را در انفاس مردم
نشان مى‏دهد:

     «یکى را از ملوک عجم، حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و
اذیت آغاز کرده... بارى به مجلس او در کتاب شاهنامه همى خواندند در زوال مملکت ضحاک
و عهد فریدون، وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت
چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت آن چنان که شنیدى خلقى بر او به تعصب گرد آمدند و
تقویت کردند و پادشاهى یافت. گفت اى ملک چون گرد آمدن خلقى موجب پادشاهى است،
تومر خلق را پریشان چرا مى‏کنى؟

 

همان به که لشکر به جان پر ورى

 که سلطان به لشکر کند سرورى»

 

 

 

     (که وزن بیت اخیر نیز دقیقا ارائه سخن در فضاى حماسى شاهنامه است)

 

3 - استفاده سعدى از شخصیتهاى اساطیرى، حماسى و تاریخى مذکور در
شاهنامه:

     پهلوانان و اسطوره‏هاى مندرج در شاهنامه، انعکاس آرزوهاى دیرین مردم ایران و بیانگر
فراز و نشیبهاى تاریخ شگفت‏انگیز این ملت هستند. چه، هر یک از اساطیر، بنا به گفته کویاجى:
«سرگذشت تمامى یک قوم را در وجود یک تن از آن قوم تجسم مى‏بخشد.»(5) و سعدى نیز با
توجه به شاهنامه، مفاهیم اساطیرى و پهلوانى آن را درمى‏یابد و از آن سخن مى‏گوید؛ اما در واقع
سعدى این مفاهیم را در چند زمینه ویژه به کار مى‏گیرد:

الف: ذکر نام پادشاهان و شخصیتهاى اساطیرى و تاریخى با توجه به داستانهاى آنها در شاهنامه.


     بطور کلى این قبیل شخصیتها و داستانهایشان، جزئى از فرهنگ وسیع ذهنى سعدى و
معاصران او را تشکیل مى‏دهد، و سعدى نه تنها آنها را از خلال شاهنامه، بلکه از زبان مردم کوچه
و بازار و در سفرها و حضرهاى خویش شناخته است و در ناخودآگاه فردى و اجتماعى دوران
خویش، همه جا با این اسطوره‏ها و مضامین نیک و بد مربوط به آنها، آشنا شده و دریافته است که
استفاده از آنها با توجه به شناختى که توده مردم از آنها و داستانهایشان دارند، مى‏تواند تأثیر
بخشى کلام را افزون و نتیجه‏گیریهاى اجتماعى را تسهیل کند.

     بنابراین، از این مجموعه فرهنگى براى بیان مقاصد متفاوت و بیشتر آموزنده خویش در طرح
و نتیجه‏گیرى از گذشت زمان، شکل‏گیرى و زوال قدرتها، دادگرى و ستم، ایستادگى و مقاومت
انسانى، نیک و بد اعمال استفاده مى‏کند و مى‏کوشد تا گذشته را به دور از حب و بغض، بعنوان
واقعیاتى قابل بررسى و تعمق بشکافد و نتایج را به شکلى عریان و ملموس در اختیار خوانندگان
خویش قرار دهد. و بدین ترتیب است که به آنچه فردوسى در شاهنامه به عنوان اساطیر یا تاریخ
ارائه مى‏کند با دیدى متفاوت مى‏نگرد، زیرا آنچه را که فردوسى در داستانهایش به عنوان حقایق
مطرح مى‏سازد، سعدى به عنوان نتایج، مورد نظر قرار مى‏دهد و از آن آیینه عبرت مى‏سازد.

بنگرید به این مثالها:

 

1 - «حدیث پادشاهان عجم را

 حکایت‏نامه ضحاک و جم را

 

بخواند هوشمند نیک فرجام

 نشاید کرد ضایع خیره ایام

 

مگر کز خوى نیکان پند گیرند

 و ز انجام بدان عبرت پذیرند»

 

 

 

2 - «در سیرت اردشیر بابکان آمده است که: حکیم عرب را پرسیدند که روزى چه مایه طعام باید
خورد؟ گفت صد درم...این قدر ترا بر پاى همى دارد و هر چه بر این زیادت کنى تو حمّال آنى...»

3 - «اسکندر رومى را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتى که ملوک پیشین را خزائن و
عمر و ملک و لشکر بیش از این بوده است و ایشان را فتحى میسر نشده، گفتا به عون خداى
عزوجل هر مملکتى را که گرفتم رعیتش نیازردم...»

4 - «کسى مژده پیش انوشیروان عادل آورد، گفت: شنیدم که فلان دشمن ترا خداى عزوجل
برداشت؛ گفت: هیچ شنیدى که مرا گذاشت؟»

 

5 - «اگر بریان کند بهرام گورى

 نه چون پاى ملخ باشد ز مورى»

 

 

 

(52)

 

 

6 - «نبشته است بر گور بهرام گور

 که دست کرم به که بازوى زور»

 

 

 

(62)

 

7 - «به پرخاش جستن چو بهرام گور

 کمندى به کتفش بر، از خام گور»

 

 

 

(268)

 

8 - «نکو گفت بهرام شه با وزیر

 که دشوار با زیردستان، مگیر»

 

 

 

(259)

 

9 - «چو بهمن به زاولستان خواست شد

 چپ افکند آواز و از راست شد»

 

 

 

(197)

 

10 - «لب شیرینت ار شیرین بدیدى در سخن گفتن

 بر او شکرانه بودى گر بدادى ملک پرویزت»

 

(357)

 

11 - «بیا بگوى که پرویز از زمانه چه خورد

 برو بپرس که خسرو از این زمانه چه برد

 

گر او گرفت خزائن به دیگران بگذاشت

 ورین گرفت ممالک به دیگران بسپرد»

 

 

 

(815)

 

12 - «شنیدم که بگریست سلطان روم

 بر نیکمردى زاهل علوم

 

که پایا بم از دست دشمن نماند

 جز این قلعه و شهر با من نماند...»

 

 

 

(171)

 

13 - «کرادانى از خسروان عجم

 ز عهد فریدون و ضحاک و جم

 

که بر تخت و ملکش نیامد زوال

 نماند بجز ملک ایزد تعال»

 

 

 

(172)

 

14 - «چنین گفت شوریده‏اى در عجم

 به کسرى که اى وارث ملک جم

 

اگر ملک بر جم بپایید و بخت

 ترا کى میسر شدى تاج و تخت

 

اگر گنج قارون به دست آورى

 نماند مگر آنچه بخشى، برى»

 

 

 

(184)

 

15 - «فرو رفت جم را یکى نازنین

 کفن کرد چون کرمش ابریشمین

 

به دخمه درآمد پس از چند روز

 که بر وى بگرید به زارى و سوز

 

چو پوسیده دیدش حریر کفن

 به فکرت چنین گفت با خویشتن

 


من از کرم برکنده بودم به زور

 بکندند از او باز کرمان گور»

 

 

 

(323)

 

16 - «بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

 من دانم این حدیث که در چاه بیژنم»

 

 

 

(525)

 

17 - «به سعى اى آهنین دل مدتى بارى بکش کاهن

 به سعى آیینه گیتى نما و جام جم گردد»

 

(689)

 

18 - «گر به مثل جام جم است آدمى

 سنگ اجل بشکندش چون سفال»

 

 

 

(712)

 

19 - «به نقل از اوستادان یاد دارم

 که شاهان عجم کیخسرو و جم

 

ز سوز سینه فریادخواهان

 چنان پر هیز کردندى که از سم»

 

 

 

(715)

 

20 - «فریدون را سرآمد پادشاهى

 سلیمان را برفت از دست خاتم»

 

 

 

(715)

 

21 - «اگر ممالک روى زمین به دست آرى

  و ز آسمان بربایى کلاه جبارى

 

و گر خزاین قارون و ملک جم دارى

 نیرزد آن‏که وجودى ز خود بیازارى»

 

 

 

(839)

22 - «اول کسى که علم بر جامه کرد وانگشترى در دست، جمشید بود. گفتندش چرا به چپ دادى
و فضیلت راست، راست؟ گفت: راست را زینت راستى تمام است.»

(141)

 

23 - «شنیدم که داراى فرخ تبار

 ز لشکر جدا ماند روز شکار...

 

نگهبان مرعى بخندید و گفت

 نصیحت ز منعم نباید نهفت

 

نه تدبیر محمود وراى نکوست

 که دشمن نداند، شهنشه ز دوست»

 

 

 

(168)

 

24 - «شنیدم که جمشید فرخ سرشت

 به سرچشمه‏اى بر، به سنگى نوشت

 

بر این چشمه چون ما بسى دم زدند

 برفتند چون چشم برهم زدند

 

گرفتیم عالم به مردى و زور

 ولیکن نبردیم با خود به گور»

 

 

 

(168)

 

25 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند

 

تو هم دل مبند اى خداوند ملک

 چو کس را ندانى که جاوید ماند»

 

 

 

(819)

 

26 - «نگر تا نبینى ز ظلم شهى

 که از ظلم او سینه‏ها چاک بود

 

از ایرا که دیدیم از بد، بتر

 بسى اندرین عالم خاک بود

 

چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت، ضحاک بود»

 

 

 

(824)

 

27 - «وجود خلق بدل مى‏شود و گرنه‏زمین

 همان ولایت کیخسرو است و تور و قباد»

 

(751)

 

28 - «خبردارى از خسروان عجم

 که کردند بر زیردستان ستم؟

نه آن شوکت و پادشاهى بماند

 نه آن ظلم بر روستایى بماند

خطا بین که بر دست ظالم برفت

 جهان ماند و او با مظالم برفت»

 

(175)

 

29 - «مجنون رخ‏لیلى، چون قیس بنى‏عامر

 فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم»

 

(520)

 

30 - «شنیده‏اى 4که سکندر برفت تا ظلمات

 به چند محنت و خورد آن‏که خورد آب حیات»

 

(135)

 

31 - «سکندر که با شرقیان حرب داشت

  در خیمه گویند در غرب داشت»

 

 

 

(197)

 

32 - «سکندر که بر عالمى حکم داشت

 در آن‏دم که بگذشت و عالم گذاشت

 

میسّر نبودش کزو عالمى

 ستانند و مهلت دهندش دمى»

 

 

 

(326)

 

33 - «ترسم که به عاقبت بماند

 در چشم سکندر آب حیوان»

 

 

 

(542)

 

34 - «دلم گرد لب لعلت سکندر وار مى‏گردد

 نگویى کاخراى مسکین فراز آب حیوان آى»

 

 

 

(564)

 

 

35 - «فرمان بر خداى و نگهبان خلق باش

 این هر دو قرن اگر بگرفتى سکندرى»

 

 

 

(743)

 

36 - «جهان زیر پى چون سکندر بریدم

 چو یأجوج بگذشتم از سد سنگى»

 

 

 

(744)

 

37 - «به سکندر نه ملک ماند و نه مال

 به فریدون نه تاج ماند و نه تخت

 

پیش از آن کن حساب خود که ترا

 دیگرى در حساب گیرد سخت»

 

 

 

(808)

 

38 - «شنیدم که شاپور دم در کشید

 چو خسرو به رسمش قلم در کشید

 

چو شد حالش از بى‏نوایى تباه

 نبشت این حکایت به نزدیک شاه

 

چو بذل تو کردم جوانى خویش

 به هنگام پیرى مرانم ز خویش»

 

 

 

(158)

 

39 - «شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

 در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت

 

بر آن باش تا هرچه نیّت کنى

 نظر در صلاح رعیّت کنى»

 

 

 

(157)

 

40 - «غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم

 که کید سحر به ضحاک و سامرى آموخت»

 

 

 

(354)

 

41 - «گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت

 بیچاره فرو ماندم پیش لب ضحاکت»

 

 

 

(403)

 

42 - «لب خندان شیرین منطقش را

 نشاید گفت جز ضحاک جادو»

 

 

 

(557)

 

43 - «در شکنج سر زلف تو دریغا دل من

 که گرفتار دو مار است بدین ضحاکى»

 

 

 

(606)

 

44 - «روى تو، چه جاى سحر بابل

 موى تو، چه جاى مار ضحاک»

 

 

 

(639)

 

45 - «که ملک و دولت ضحاک بى‏گنه آزار

 نماند و تا به قیامت بر او بماند رقم»

 

 

 

(717)

 

 

46 - «چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت ضحاک بود»

 

 

 

(824)

 

47 - «چو شیرینى از من به در مى‏رود

 چو فرهادم آتش به سر مى‏رود»

 

 

 

(238)

 

48 - «فرهاد را از آن چه که شیرین ترش کند

 این را شکیب نیست گر آن را ملالت است»

 

 

 

(366)

 

49 - «گر فریدون شود به نعمت و ملک

 بى‏هنر را به هیچ کس مشمار»

 

 

 

(68)

 

50 - «کس این رسم و ترتیب و آیین ندید

 فریدون با آن شکوه این ندید»

 

 

 

(152)

 

51 - «هر آنک استعانت به درویش برد

 اگر بر فریدون زد، از پیش برد

 

52 - گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن»

 

 

 

(197)

 

53 - «گدا را کند یک درم سیم، سیر

 فریدون به ملک عجم، نیم سیر»

 

 

 

(280)

 

54 - «فریدون وزیرى پسندیده داشت

 که روشن دل و دوربین، دیده داشت»

 

 

 

(294)

 

55 - «فریدون را سرآمد پادشاهى

 سلیمان را برفت از دست خاتم»

 

 

 

(715)

 

56 - «که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است و روز رزم رستم»

 

 

 

(716)

 

57 - «به سکندر نه ملک ماند و نه مال

 به فریدون نه تاج ماند و نه تخت»

 

 

 

(808)

 

58 - «وجود خلق بدل مى‏شود و گرنه زمین

 همان ولایت کیخسرو است و قباد»

 

 

 

59 - «گروهى از حکما به حضرت کسرى در، به مصلحتى سخن همى گفتند و بزرگمهر که مهتر
ایشان بود خاموش؛ گفتند چرا با ما در این بحث سخن نگویى؟ گفت: چون ببینم که رأى شما بر
صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن، حکمت نباشد».

(37)

 

60 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند»

 

 

 

(819)

 

61 - «سپهر، تاج کیانى ز تارکش برداشت

 نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش»

 

 

 

(753)

62 - «بر تاج کیخسرو نبشته بود:

 

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز

 که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

 

چنان‏که دست به دست آمده است ملک به ما

 به دستهاى دگر همچنین بخواهد رفت»

 

 

 

(31)

 

63 - «شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

 گردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا»

 

 

 

(678)

 

64 - «خداوند کشور خطر مى‏کند

 شب و روز ضایع به خمر و خمار

 

جهانبانى و تخت کیخسروى

 مقامى بزرگ است، کوچک مدار

 

که گر پاى طفلى برآید به سنگ

 خداى از تو پرسد به روزشمار»

 

 

 

(828)

 

65 - «قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت

 نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت»

 

(26)

66 - «وزراى نوشیروان، در مهمى از مصالح مملکت اندیشه همى کردند و هر یکى از ایشان
دگرگونه راى همى زدند و ملک همچنین تدبیرى اندیشه کرد، بوذرجمهر را راى ملک اختیار
آمد...»

 

67 - «شنیدم که در وقت نزع روان

 به هرمز چنین گفت نوشین روان

 

که خاطر نگه‏دار درویش باش

 نه دربند آسایش خویش باش»

 

 

 

(156)

 

68 - «بعد از هزار سال که نوشیروان بمرد

 گویند از او هنوز که بودست عادلى»

 

 

 

(745)

 

69 - «هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدى که بند فرمودى؟ گفت: دیدم مهابت من در دل
ایشان بى‏کران است، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را بکار
بستم که گفته‏اند:

 

«از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم

 و گر با چنو صد برآیى به جنگ»

 

 

 

(17)

 

70 - «نوشیروان کجا شد و دارا و یزدگرد

 گردان شاهنامه و خانان و قیصران»

 

 

 

(834)

 

     اما ناگفته نباید گذاشت که على‏رغم علاقه سعدى به پادشاهان نیک‏کهن در تصویرگرى
پادشاهان زمان خود، بى‏رحم و بى‏گذشت و بى‏پروا و جسور است و توقعات خود را از مقام
معنوى آنها با ارزشهاى اساطیرى مى‏سنجد. او در باب اول گلستان در سیرت پادشاهان، وظیفه
دشوار هدایت صاحبان قدرت را با همه ابعاد خطرآفرین آن بر عهده مى‏گیرد، و انواع ویژگیهاى
نیک و بد پادشاهان را با بى‏رحمى و منطق حکیمانه مورد تحلیل قرار مى‏دهد:

     «محمود سبکتکین را در خواب مى‏بینند که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده، مگر
چشمان او که همچنان در چشمخانه همى گردید و نظر مى‏کرد؛ سایر حکما از تأویل این فرو
ماندند؛ مگر درویشى که به جاى آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است،
ـ سعدى بلافاصله مى‏افزاید ـ:

 

«بس نامور به زیرزمین دفن کرده‏اند

 کز هستى‏اش به روى زمین بر نشان نماند

 

زنده است نام فرخ نوشین روان به خیر

 گر چه بسى گذشت که نوشین روان نماند»

 

 

 

(11)

 

     «ملوکى که مست قدرت و غرق در غرورند، اشتباه مى‏کنند. جهانجوى و جهانخوار و در عین
حال آزمند و حقیرند؛ زودرنج و بى‏رحم و قسى‏القلبند و دست تطاول به مال رعیت دراز مى‏کنند
(ص 16) و روى از پند ناصحان در هم مى‏کشند (16) و آسایش ضعیفان را برنمى‏تابند و در
نتیجه چون از درویشان دعاى خیر مى‏خواهند پاسخ مى‏شنوند:

     خدایا جانش بستان. گفت از بهر خداى این چه دعاست؟ گفت: این دعاى خیر است ترا و جمله
مسلمانان را.

 

به چه کار آیدت جهاندارى

 مردنت به که مردم آزارى»

 

 

 

(19)

 

     «و خواب آنها را از بیدارى و مرگ ایشان را از زندگانى بهتر مى‏شناسد:

 

ظالمى را خفته دیدم نیمروز

 گفتم این فتنه است خوابش برده به

 


و آن‏که خوابش بهتر از بیدارى است

 آن چنان بد زندگانى مرده به»

 

 

 

(19)

     سعدى ابعاد فاجعه قدرت فاسد را که از تجاوز به حریم مردم، چیدن سیبى از باغ رعیت و یا
گرفتن ذرّه نمکى از خوان مردم آغاز مى‏شود و به جهانخوارى مى‏انجامد، و پس از تسلط بر نیمى
از جهان، هنوز صاحب قدرت را نیم‏سیرى و عطش دست‏یابى بر همه عالم باقى است دنبال مى‏کند
و نشان مى‏دهد که چگونه بنیاد ظلم در جهان، اول اندکى بود. هر که آمد بر او مزیدى کرد، تا بدین
غایت رسید. (26) آنگاه داستانهایى را از خودخواهى این طبقه مطرح مى‏کند که خونخوارى و
خونریزى این گروه را آن چنان که فردوسى با تمثیل ضحاک مار دوش بیان مى‏کرد، باز مى‏گوید
و کل نظام و حاکمیت جامعه را مورد پرسشى حکیمانه قرار مى‏دهد:

     «یکى را از ملوک مرضى هایل بود؛ طایفه حکماى یونان متفق شدند که مر این درد را دارویى
نیست مگر زهره آدمى، به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردند؛ دهقان پسرى را یافتند بر
آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدر و مادرش را بخواند و به نعمت بى‏کران خشنود کرد و
قاضى فتوى داد که خون یکى از رعیت ریختن، سلامت پادشاه را روا باشد. پسر سر سوى آسمان
برآورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که: در این حالت چه جاى خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان
بر پدران و مادران باشد و دعوى پیش قاضى برند و داد از پادشاه خواهند، اکنون پدر و مادر به
علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضى به کشتن من فتوى داد و سلطان مصالح خویش اندر
هلاک من همى بیند، بجز خداى عزوجل پناهى نمى‏بینم؛

 

«پیش که برآورم ز دستت فریاد

 هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد»

 

(28)

     این برداشت کلّى سعدى از اخلاق سلاطین، اضمحلال قدرتهاى دربارى بزرگ پس از حمله
مغول، و جرأت بى‏مضایقه سعدى در بیانى که خود در وصف آن مى‏گوید:

 

«دلیر آمدى سعدیا در سخن

 چو تیغت به دست است فتحى بکن»

 

     سبب مى‏شود که سعدى بسراید:

 

«دوست دارم که همه عمر نصیحت گویم

 یا ملامت کنم و نشنود الا مسعود»

 

(698)

     به همین جهت مدایح سعدى با ترکیب تند ملامتها، پندها و طرح و بیان حقارتهاى انسان که به
طور مسلم پادشاهان را از آن گریزى نیست، همراه است و در نتیجه سعدى در مدح گشاینده بابى
تازه مى‏شود که با تفکرات عالمانه و جهان‏بینى واقع‏بینانه او هماهنگى دارد:

 

«چه حاجت که نه کرسى آسمان

 نهى زیر پاى قزل ارسلان

مگو پاى عزت بر افلاک نه

  بگو روى اخلاص بر خاک نه»

 

(154)

     که حمله‏اى است تند به ظهیر فاریابى و مدح او از قزل ارسلان که گفته بود:

 

«نه کرسى فلک نهد اندیشه زیر پاى

 تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند»

 

     از اینجاست که خود سعدى الگویى تازه از مدح بدست مى‏دهد و در برابر امیر انکیانو
مى‏سراید:

 

«بس بگردید و بگردد روزگار

 دل به دنیا در نبندد هوشیار

این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسنفدیار

تا بدانند این خداوندان ملک

 کزبسى خلق است دنیا یادگار

نام نیکو گر بماند ز آدمى

 به کز او ماند سراى زرنگار

چون خداوندت بزرگى داد و حکم

 خرده از خردان مسکین در گذار

عذر خواهان را خطاکارى ببخش

 زینهارى را به جان ده زینهار

منجنیق آه مظلومان به صبح

 سخت گیرد ظالمان را در حصار»

 

(706)

 

«دنیا نیرزد آن‏که پریشان کنى دلى

 زنهار بد مکن که نکردست عاقلى»

 

(744)

 

«به نوبتند ملوک اندرین سپنج‏سراى

 کنون که نوبت تست اى ملک به عدل گراى»

 

(732)

     در حالى‏که اگر عصر فردوسى را در قالب مدایح عنصرى و فرخى و عسجدى بسنجیم، مدح
پادشاهان وظیفه‏اى است رایج و نصیحت کردن آنها مستلزم تبعید به هندوستان، آنچنان که
مسعودى مروزى را افتاد و ذکر آن در تاریخ بیهقى آمده است:

     «امیررضى اللّه عنه به جشن مهرگان نشست و... و شعر را هیچ کس نفرمود و بر مسعودى رازى
خشم گرفت و فرمود تا او را به هندوستان فرستادند که گفتند که او قصیده‏اى گفته است و سلطان را
در آن قصیده نصیحتها کرده و در آن قصیده این دو بیت بود:

 

مخالفان تو موران بدند و مار شدند

 برآر زود ز موران مار گشته دمار


مده ز ما نشان زین بیش و روزگار مبر

 که اژدها شود ار روزگار یا بد، مار

 

     این مسکین، سخت نیکو نصیحتى کرد، هر چند فضول بود و شعرا را با ملوکان این نرسد...»

(ص 890، چاپ فیاض.)

ب ـ استفاده از نام پهلوانان و ناموران ایرانى و دلاوریها، عشقها و داستانهایشان:

 

«امروز قول سعدى شیرین نمى‏نماید

 چون داستان شیرین فردا سمر بباشد»

 

     سعدى پهلوانان و دلاوران ایرانى را که در شاهنامه و اساطیر ایرانى مورد بحث قرار گرفته‏اند،
خوب مى‏شناسد و به نیکى داستانهاى آنان را مى‏داند و در عین تمجید از ویژگیهاى قهرمانانه
آنها، از زندگى و اعمالشان نتایج خاص خود را در رابطه با مسائل اجتماعى و اخلاقى و حتا
عاشقانه مى‏گیرد و از این دسته شعرهاى سعدى است آنچه در ذیل مى‏آید:

 

1 - «به تدبیر رستم درآید به بند

 که اسفندیارش نجست از کمند»

 

 

 

(192)

 

2 - «این‏که در شهنامه‏ها آورده‏اند

 رستم و رویینه تن اسفندیار

 

تا بدانند این خداوند آن ملک

 کز بسى خلق است دنیا یادگار»

 

 

 

(705)

 

3 - «صد هزاران خیط یک تو را نباشد قوتى

 چون به هم بر تافتى اسفندیارش نگسلد»

 

 

 

(818)

 

4 - «ده شب آنجا ببودم به فرمان پیر

 چو بیژن به چاه بلادر، اسیر»

 

 

 

(314)

 

5 - «بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

 من دانم این حدیث که در چاه بیژنم»

 

 

 

(525)

 

6 - «رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد

 یکبارگى جدا ز کلاه و کمر فتاد»

 

 

 

(410)

 

7 - «دانى که چه گفت زال با رستم گرد

 دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد»

 

 

 

(14)

 

8 - «چنان سایه گسترده بر عالمى

 که زالى نیندیشید از رستمى»

 

 

 

(152)

 

 

9 - «نه رستم چو پایان روزى بخورد

 شغاد از نهادش برآورد گرد؟»

 

 

 

(265)

 

10 - «من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب»

 

 

 

(268)

 

11 - «عنان باز پیچان نفس از حرام

 به مردى ز رستم گذشتند و سام»

 

 

 

(284)

 

12 - «یکى طفل بردارد از رخش بند

 نیاید به صد رستم اندر کمند»

 

 

 

(285)

 

13 - «سعدى نه حریف غم او بود و لیکن

 با رستم دستان بزند هر که، در افتاد»

 

 

 

(409)

 

14 - «گر آن ساعد که او دارد بدى با رستم دستان

 به یک ساعت بیفکندى اگر افراسیابستى»

 

(577)

 

15 - «که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است وروز رزم، رستم»

 

 

 

(715)

 

16 - «رستم به نیزه‏اى نکند هرگز آن مصاف

 با دشمنان خویش که زالى به مغزلى»

 

 

 

(745)

 

17 - «رستمى باید که پیشانى کند با دیو نفس

 گر بر او غالب شویم، افراسیاب افکنده‏ایم»

 

 

 

(794)

 

18 - «نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرى و دارا و جمشید ماند»

 

 

 

(819)

 

19 - «ور به نعمت شریک قارونى

 ور به قوت عدیل سهرابى»

 

 

 

(737)

 

20 - «گیتى بر او چو خون سیاووش نوحه کرد

 خون سیاوشان زد و چشمش روان برفت»

 

 

 

(750)

 

21 - «جاى خنده است سخن گفتن شیرین پیشت

 کآب شیرین چو بخندى برود از شکرت»

 

(355)


 

22 - «لب شیرینت ار شیرین بدیدى در سخن گفتن

 بر او شکرانه بودى گر بدادى ملک پرویزت»

 

(357)

 

23 - «رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد

 آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است»

 

 

 

(368)

 

24 - «عقل، بارى خسروى مى‏کرد بر ملک وجود

 باز چون فرهاد عاشق بر لب شیرین اوست»

 

(382)

 

25 - «احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش

 حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست»

 

(393)

 

26 - «خسرو آن است که در صورت او شیرین است

 در بهشت است که همخوابه حورالعین است»

 

(393)

 

27 - «فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد

 دودش به سر درآمد و از پاى درفتاد»

 

 

 

(410)

 

28 - «مرا شکر منه و گل مریز در مجلس

 میان خسرو و شیرین، شکر نمى‏گنجد»

 

 

 

(411)

 

29 - «چو فرهاد از جهان بیرون به تلخى مى‏رود سعدى

 ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد»

 

(425)

 

30 - «مراد خسرو از شیرین کنارى بود و آغوشى

 محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن»

 

(548)

 

31 - «ریش فرهاد بهترک مى‏بود

 گرنه شیرین نمک پراکندى»

 

 

 

(582)

 


4 - استفاده از موجودات اساطیرى و اعتقادات اساطیرى:

 

«عذر سعدى ننهد هر که ترا نشناسد

 حال دیوانه نداند که ندیده است پرى»

 

 

 

(586)

 

«این چه وجود است نمى‏دانمت

 آدمى‏اى یا ملکى یا پرى؟»

 

 

 

(586)

     در اندیشه سعدى، شناخت اساطیر دینى ایرانیان چون اساطیر زردشتى و مانوى و مجموعه
باورهاى اجتماعى و اخلاقى این قوم همسنگ با بسیارى از یافته‏هاى فردوسى است و به همین
جهت اشاره به این گونه باورها، در جابه‏جاى کلام سعدى مشهود است:

الف ـ اشاره به کتابهاى دینى پیش از اسلام ایران:

 

1 - «گرالتفات خداوندیش بیاراید

 نگارخانه چینى و نقش ارتنگى است

 

2 - مهین برهمن را ستودم بلند

 که اى پیر تفسیر اوستا و زند»

 

 

 

(314)

 

3 - «فتادند گبران پازند خوان

 چو سگ در من از بهر آن استخوان»

 

 

 

(314)

 

4 - «به تقلید کافر شدم روز چند

 برهمن شدم در مقالات زند»

 

 

 

(315)

ب ـ اشاره به موجودات اساطیرى:

     1 - اژدرها: در صورتهاى تشبیهى و استعارى و یا به همان معناى اساطیرى:

 

1ـ1 ـ «گر چه کس بى‏اجل نخواهد مرد

 تو مرو در دهان اژدرها»

 

 

 

(76)

 

1ـ2 ـ «به صید هژبران پرخاش ساز

 کمند اژدهاى دهان کرده باز»

 

 

 

(267)

 

1ـ3 ـ «مردان قدم به صحبت یاران نهاده‏اند

 لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها»

 

 

 

(679)

 

1ـ4 ـ «مرگ آن‏که اژدهاى دمان است پیچ پیچ

 لیکن ترا چه غم که به خواب خوش اندرى»

 

 

 

(743)

 

 

1ـ5 ـ «عاشق که بر مشاهده دوست دست یافت

 در هر چه بعد از آن نگرد اژدهاى اوست»

 

 

 

(779)

(ورک. ثعبان در همین معنى در صفحات 250 و 844.)

     2 - پرى: در صورتهاى تشبیهى، استعارى و اعتقادات اساطیرى...

     مى‏دانیم که پریان در اوستا از جنس مؤنث جادوان هستند که به رهبرى اهریمن، مردمان را از
دین منحرف مى‏سازند. اینان در زمره سپاه اهریمن بر ضدّ زمین و آب و گیاه در کارند.گاهى به
شکل ستاره دنباله‏دار درمى‏آیند و با تیشتر فرشته باران مى‏ستیزند و زمانى با زیبایى و لطافت
خود، مردم را فریب مى‏دهند.

     این واژه را ـ اگر چه در ادبیات قبل از سعدى نیز مکرر بکار رفته ـ ، ولى سعدى آن را بیشتر از
دیگران به کار مى‏برد؛ از مثالهاى این موارد است:

 

2ـ1 ـ «بس آدمى که دیو به زشتى غلام اوست

 ور صورتش نماید زیباتر از پرى»

 

 

 

(742)

 

2ـ2ـ «عذر سعدى ننهد هر که ترا نشناسد

 حال دیوانه نداند که ندیده است پرى»

 

 

 

(586)

 

2ـ3 ـ «اى مرغ اگر پرى به سر کوى آن صنم

 پیغام دوستان برسانى بدان پرى»

 

 

 

(584)

 

2ـ4 ـ «حلقه‏اى گرد خویشتن بکشم

 تا نیاید درون پرده پرى»

 

 

 

(585)

 

2ـ5 ـ «گر تو پرى‏چهره نپوشى نقاب

 توبه صوفى به زیان آورى»

 

 

 

(586)

 

2ـ6 ـ «مه بر زمین نرفت و پرى دیده برنداشت

 تا ظن برم که روى تو ماهست یا پرى»

 

 

 

(588)

 

2ـ7 ـ «حور بهشت خوانمت، ماه تمام گویمت

 کآدمى‏اى ندیده‏ام چون تو پرى به دلبرى»

 

 

 

(588)

 

2ـ8 ـ «دانمت آستین چرا پیش جمال مى‏برى

 رسم بود کز آدمى روى نهان کند پرى»

 

 

 

(587)

 

2ـ9 ـ روزى آخر در میان مردم آى

 تا ببیند هر که مى‏بیند پرى»

 

 

 

(589)

 

2ـ10 ـ «ابرو که تو دارى اى پریزاد

 در صید چه حاجت کمانت»

 

 

 

(407)

 

2ـ11 ـ «تو پرى زاده ندانم ز کجا مى‏آیى

 کادمیزاده نباشد به چنین زیبایى»

 

 

 

(467)

 

2ـ12 ـ «پرى که در همه عالم به حسن موصوف است

 ز شرم چون تو پریزاد مى‏رود پنهان»

 

(725)

 

2ـ13 ـ «بر خاک چو من بى‏دل و دیوانه نشاندش

 اندر نظر هر که پرى‏وار برآمد»

 

(434)

     3 - دیو: هم به معنى متداول حماسى و هم به معنى شیطان و اهریمن، در کلام سعدى به کرات
به کار برده مى‏شود:

 

3ـ1 ـ «اگر به چشم ارادت نظر کنى در دیو

 فرشته‏ایت نماید به چشم کرّوبى»

 

(87 چاپ مصفا)

3ـ2 ـ «معلّم دوّمین را اخلاق مَلَکى دیدند و یک یک دیو شدند»

 

(110)

 

3ـ3 ـ «گر نشیند فرشته‏اى با دیو

 وحشت آموزد و خیانت و ریو»

 

 

 

(130)

 

3ـ4 ـ «شنید این سخن بخت برگشته دیو

 به زارى برآورد بانگ و غریو»

 

 

 

(164)

 

3ـ5 ـ «ندیدم چنین دیو زیر فلک

 که از وى گریزند چندین ملک»

 

 

 

(166)

 

 

 

3ـ6 ـ «کمر بسته دارد به فرمان دیو

 به گردون بر از دست جورش غریو»

 

 

 

(185)

 

3ـ7 ـ «اگر مار زاید زن باردار

 به از آدمیزاده دیوسار»

 

 

 

(186)

 

3ـ8 ـ «به دست تهى برنیاید امید

 به زر پر کنى چشم دیو سپید»

 

 

 

(202)

 

3ـ9 ـ «بد اندیش را جاه و فرصت مده

 عدو در چه و دیو در شیشه به»»

 

 

 

(221)

 

3ـ10ـ «که هامون و دریا و کوه و فلک

 پرى آدمیزاد و دیو و ملک»

 

 

 

(232)

 

3ـ11 ـ «شبى دیو خود را پرى چهره ساخت

 در آغوش آن مرد و بر وى بتاخت»

 

(235)

 

3ـ12ـ «و گر مرد لهوست و بازى و لاغ

 قویتر شود دیوش اندر دماغ»

 

(236)

 

3ـ13 ـ «که زنهار از این مکر و دستان وریو

 به جاى سلیمان نشستن چو دیو»

 

(261)

 

3ـ14 ـ «ولیکن چو ظلمت نداند ز نور

 چه دیدار دیوش، چه دیدار حور»

 

(275)

 

3ـ15 - «سخن دیو بنداست در چاه دل

 به بالاى کام و زبانش مهل

توان باز دادن ره نره دیو

 ولى باز نتوان گرفتن به ریو


تو دانى که چون دیو رفت از قفس

 نیاید به لاحول کس باز پس»

 

(285)

 

3ـ16 ـ «زلا حولم آن دیو هیکل بجست

 پرى پیکر اندر من آویخت دست»

 

(289)

 

3ـ17 ـ «ببرداز پریچهره زشت‏خوى

 زن دیو سیماى خوش طبع گوى»

 

(296)

 

3ـ18 ـ «مذمت کنندش که زرق است و ریو

 ز مردم چنان مى‏گریزد که دیو»

 

(301)

 

3ـ19 ـ «سعدى آن دیو نباشد که به افسون برود

 هیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیى»

 

(565)

 

3ـ20 ـ «سنان دولت او دشمنان دولت و دین را

 چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را»

 

(682)

 

3ـ21 ـ «دیو با مردم نیامیزد مترس

 بل بترس از مردمان دیو سار»

 

(706)

 

3ـ22 ـ «مُهر فرمان ایزدى بر لب

 نفس در بند و دیو در زندان»

 

(721)

 

3ـ23 ـ «بس آدمى که دیو به زشتى غلام اوست

 ور صورتش نماید زیباتر از پرى»

 

(742)


     سعدى از انواع دیگر مفاهیم اساطیرى دیگرى نیز استفاده مى‏کند که به طور مختصر به ذکر نام
آنها اشاره مى‏شود:

1 - جادوان بابلص 665، 476چاپ مصفا

2 - جادو فریبص 873چاپ مصفا

3 - جادوى ارمنىص 859چاپ مصفا

4 - جادوى عابدفریبص 345چاپ مصفا

5 - چشم جادوص 545چاپ مصفا

6 - جام گیتى‏نماىص 301چاپ مصفا

7 - جم مرتبهص 873چاپ مصفا

8 - چاه بابلص 374چاپ مصفا

9 - چشم بندص 634چاپ مصفا

10 - چشم‏بندانص 543چاپ مصفا

11 - چشم‏بندىص 511چاپ مصفا

12 - حرز به بازوى کس بستنص 624چاپ مصفا

13 - خون سیاوشص 750چاپ مصفا

14 - خون سیاوشانص 750، 747چاپ مصفا

15 - رویین تنص 651چاپ مصفا

16 - رویین تنص 705چاپ مصفا

17 - زندان چاه بابلص 474چاپ مصفا

18 - دیو سیماص 296چاپ مصفا

19 - زهره جبینص 873چاپ مصفا

20 - ساحر چشمص 432چاپ مصفا

21 - سحر بابلص 555، 639، 759چاپ مصفا

22 - سحر سامرىص 743چاپ مصفا

23 - سحر کردنص 549چاپ مصفا

24 - سحر هاروت بابلىص 446چاپ مصفا

25 - سد سکندرص 496 چاپ مصفا


26 - سد یأجوجص 153چاپ مصفا

27 - سیمرغص 794چاپ مصفا

28 - ضحاک جادوص 557چاپ مصفا

29 - طلسم جادوص 349چاپ مصفا

30 - طوفان نوحص 762چاپ مصفا

31 - ظلمات اسکندرص 95، 135چاپ مصفا

32 - فال گرفتنص 648چاپ مصفا

33 - فال میمونص 379چاپ مصفا

34 - فتنه آخرالزمانص 614، 665چاپ مصفا

35 - فتنه سامرىص 453چاپ مصفا

36 - کوه کنى فرهادص 423، 431چاپ مصفا

37 - فریب چشم‏بندانص 543چاپ مصفا

38 - قارونص 281چاپ مصفا

39 - گاو سامرىص 584چاپ مصفا

40 - مار ضحاکص 464چاپ مصفا

41 - مردم دیوسارص 706چاپ مصفا

42 - مرغ سلیمانص 341چاپ مصفا

43 - ملک جمص 184، 839چاپ مصفا

44 - ملک سلیمانص 692، 781، 848چاپ مصفا

45 - مهر گیاهص 344، 641چاپ مصفا

46 - نگین سلیمانص 817چاپ مصفا

47 - رسم نان و نمکص 200چاپ مصفا

48 - نوشدارو...ص 977چاپ مصفا

 

 

 

 


5 - استفاده از فضاى حماسى، نام و اوصاف جنگ افزارها:

     والایى پیام عارفانه وانسان دوستانه سعدى و شهرت او در غزل‏سرایى لطیف و شورانگیزش،
سبب شده است که پیام سعدى پیام محبت و مهربانى، گذشت و رضا، ورع و زیبایى باشد و طبیعى
است که سعدى را سرجنگ نباشد. اما در آن دم که سعدى تیغ زبان را بر میکشد، و از در چالش و
ستیز در مى آید و از زبان خواجه یا یکى از شخصیتهاى داستانهاى کوتاهش سخن از پیکار و نبرد
مى‏گوید، چنان فضاى مناسب این تفکر را ایجاد مى‏کند که همه کلام در خدمت مقصود وى رنگ
تجانس و هماهنگى حماسى به خود مى‏گیرد. و از همین جاست که اصطلاحات جنگ و نبرد چون
چالش کردن، زور مردى نمودن، ترک سر گفتنِ سرافشاندن و سلاح ساختن، سلاحدارى کردن و
عنان پیچیدن، نمایش خروج سعدى را از حوزه غناییات و ورودش را به پهنه رزم و حماسه نشان
مى‏دهند. پس از آن با به خدمت گرفتن عوامل خاص ایجاد فضاى حماسى، سخنانى مى‏سراید که
مردى از آن مى‏زاید و بویژه در آن دسته شعرهایى که بر وزن شاهنامه سروده شده است، انسان را
به دنیاى شاهنامه مى‏کشاند و برخى از ابیات وى براستى یادآور ابیات شاهنامه و گاهى قابل اشتباه
با آن مى‏گردد:

 

«بیار آنچه دارى زمردى وزور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور»

 

(116، مصفا)

 

«بسیج سخن گفتن آنگاه کن

 که دانى که در کار گیرد سخن»

 

ــــــــــــــــــــــــــ

 

«نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

     سعدى گاهى صرف نظر از صحنه پردازیهاى حماسى که در منظومه‏اى چون بوستان مى‏آراید،
در گلستان نیز مجالى مى‏یابد که نمونه‏اى از نثرهاى حماسى را ارائه کند که به موقع از آن سخن
خواهیم گفت. سعدى در بیان مقاصد گوناگون حماسى، غنایى و حکمى خود هرگز در نمى‏ماند و
متناسب‏ترین جامه‏ها را بر تن مفاهیم مورد نظر خویش مى‏آراید. از این رو با بکار بردن مجموعه
عوامل زبانى، هنرمندیهاى معنوى، رعایت اصول و قواعد حاکم بر ادب، کلامش را مظهر سخن
فصیح و بلیغ  و مناسب با اقتضاى حال و مقام مى سازد و در بیان حماسى خود نیز از مجموعه
عواملى که لازمه جنگاوریها و دلاوریهاست سود مى‏جوید.

     از همین جاست که جنگ افزارها هم در بیان حماسى و هم در کلام غنایى سعدى جایگاهى
ممتاز مى‏یابند، و سعدى نه تنها از نام فارسى بسیارى سلاحها و لوازم نبرد و اصطلاحات رزمى که
فردوسى بکار برده است، استفاده مى کند؛ بلکه نام عربى برخى از جنگ‏افزارها را نیز بر آن
مجموعه مى‏افزاید. نامهایى که از این دست در کلام فردوسى و سعدى به اشتراک بکار رفته است
به شرح زیر مى باشد: بر گستوان، بیلک، بلارک، پیکان، تیر، تیر خدنگ، تبرزین، ترکش، تیغ،
جوشن، فولاد، خایسک، خشت، خفتان، خنجر، دراى، دهل، زوبین، زین، سنان، سوفار، شمشیر،
طبل، فتراک، کارد، کلاه، کمان، کمر، کمند، کوپال، کوس.

     اما واژه‏هایى که سعدى علاوه بر آنچه در بالا بدان اشاره شد، بکار مى‏برد، عبارتنداز: بیل،
پرچم، تارک سنان، رماح، ساطور، سپر جفت، سکین، سلاسل، سهام، سیف، غاشیه، قبضه تیر،
تیغ، قوس، کلاه تترى، کمان‏چیان، گوش‏کمان، نشّاب. و بدین ترتیب کلام سعدى باترکیبات غنى
حماسى فراوان همراه مى شود:

 

«پسر چاوشان دید و تیغ و تبر

 قباهاى اطلس کمرهاى زر

یلان کماندار نخجیرزن

 غلامان  ترکش کش تیرزن

یکى در برش پرنیانى قباه

 یکى بر سرش خسروانى کلاه»

 

233

     به علاوه سعدى در حوزه ترکیبات نیز این قبیل اصطلاحات را در بسیارى از مضمونهاى
غنایى بکار مى گیرد که نمونه را به مشتى از خروار اکتفا مى کنیم:

1 - آب تیغ اجل:

 

«به آب تیغ اجل تشنه است مرغ دلم

 که نیم کشته به خون چند بار برگردد»

 

(411)

2 - آهوى کمند زلف خوبان:

 

«آهوى کمند زلف خوبان

 خود را به هلاک مى‏سپارد»

 

(631)

3 - آهوى سر در کمند:

 

«چنان در قید مهرت پاى‏بندم

 که گویى آهوى سر در کمندم»

 

(508)

4 - کمند نظر:

 

«او را خود التفات نبودش به صید من

 من خویشتن اسیر کمند نظر شدم»


 

(508)

5 - سخت کمان:

 

«باور از بخت ندارم که به صلح از در من

 آن بت سنگدل سخت‏کمان باز آمد»

 

(434)

6 - به تیر بازگشتن:

 

«هر که طلبکار تست روى نتابد ز تیغ

 وان که هوادار تست بازنگردد به تیر»

 

(477)

7 - به تیر کس در افتادن:

 

«هر که بیفتاد به تیرت نخاست

 وان که درآمد به کمندت نخست»

 

(357)

8 - بر سرِ پیکان رفتن:

 

«هر که دانست که منزلگه مقصود کجاست

 مدعى باشد اگر بر سر پیکان نرود»

 

(458)

9 - به رکاب کس رفتن:

 

«من بیچاره گردن به کمند

 چه کنم گر به رکابش نروم»

 

(532)

10 - به سنان دوختن:

 

«گوبه سنانم بدوز یا به خدنگم بزن

 گر به شکار آمدست دولت نخجیر او»

 

(588)

11 - سپر انداختن:

 

«چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن

 چون نتواند که سر درکشد از تیر او»

 

(588)

12 - اژدهاى کمند:

 

«به صید نهنگان گردن فراز

 کمند اژدهاى دهان کرده باز»

 

(267)

13 - خدنگ غمزه:

 

«خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کى

 سپر انداخت عقل از دست ناوکهاى خونریزت»

 

(267)


14 - تیر و کمان آمدن:

 

«چشم رغبت که به دیدار کسى کردى باز

 باز بر هم منه ارتیر و کمان مى‏آید»

 

(468)

 

15 - «حاش لله که من از تیر بگردانم روى

 گر بدانم که از آن دست و کمان مى‏آید»

 

(468)

     بدین سان، این دسته از واژگان حماسى، پیکره اصلى غزل و بسیارى از مضامین غنایى و
عاشقانه سعدى را مى‏سازد و مى‏آراید. به مجموعه زیر که تصاویر و ترکیبات ساخته شده سعدى
با نام جنگ‏افزارهاست توجّه کنید:

1 - آهخته خنجر:

 

«در صحبت رفیق بدآموز همچنان

 کاندر کمند دشمن آهخته خنجرى»

 

(742 مصفا)

2 - آهوى سر در کمند:

 

«چنان در قید مهرت پاى‏بندم

 که گویى آهوى سر در کمندم»

 

(508)

3 - آهوى کمند زلف خوبان:

 

«آهوى کمند زلف خوبان

 خود را به هلاک مى‏سپارد»

 

(631)

4 - ابروى زنگارین کمان:

 

«ز ابروى زنگارین کمان گر پرده‏بردارى عیان

 ناقوس باشد در جهان دیگر نبیند مشترى»

 

(584)

5 - بت سخت کمان:

 

«باور از بخت ندارم که به صلح از در من

 آن بت سنگدل سخت کمان باز آمد»

 

(434)

6 - بر سر پیکان رفتن:

 

«هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست

 مدعى باشد اگر بر سر پیکان نرود»

 

(458)

 


7 - به کمند کس درآمدن:

 

«هر که بیفتاد به تیرت نخاست

 وان که درآمد به کمندت نجست»

 

(357)

8 - بلاى تیر نظر:

 

«زینهار از بلاى تیر نظر

 که چو رفت از کمان نیاید باز»

 

(479)

9 - پنجه کمان‏کش:

 

«آن پنجه کمان‏کش و انگشت خوشنویس

 هر بندى اوفتاده به جایى و مفصلى»

 

(744)

10 - پیکان آه:

 

«هان اى نهاده تیر جفا در کمان حکم

 اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین

گر تیرتو ز جوشن فولاد بگذرد

 پیکان آه بگذرد از کوه آهنین»

 

(836)

11 - پیکان غمزه:

 

«هر دم کمند زلفت، صیدى دگر بگیرد

 پیکان غمزه در دل ز ابروى چون کمان است»

 

(407)

12 - تاج کیانى:

 

«سپهر تاج کیانى ز تارکش برداشت

 نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش»

 

(753)

13 - تخت کیانى:

 

«که روز بزم بر تخت کیانى

 فریدون است و روز رزم رستم»

 

(716)

14 - ترکش کش:

 

«یلان کماندار نخجیرزن

 غلامان ترکش کش تیرزن»

 

(223)

 

 


15 - ترک تیرانداز:

 

«چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک مى‏زنند

 یا رب که دادست این کمان، آن ترک تیرانداز را»

 

(346)

16 - ترک زره‏موى:

 

«شد سپر از دست عقل تا زکمین عتاب

 تیغ جفا برکشید ترک زره موى من»

 

(554)

17 - تیر آه:

 

«اگر چه غالبى از دشمن ضعیف بترس

 که تیر آه سحر، بر نشانه مى‏آید»

 

(826)

18 - تیر آه زهرآلود822چاپ مصفا

19 - تیرآه سحر 826چاپ مصفا

20 - تیراز شست رفتن358چاپ مصفا

21 - تیر از کمان رفتن751چاپ مصفا

22 - تیر امان 349چاپ مصفا

23 - تیرانداز123، 479چاپ مصفا

24 - تیرباران412، 426، 47، 487، 543چاپ مصفا

25 - تیرباران عشق424چاپ مصفا

26 - تیرباران قضا552چاپ مصفا

27 - تیربرقفاداشتن456چاپ مصفا

28 - تیر بلا254، 295، 410، 412، 422، 513، 569چاپ مصفا

29 - تیر جفا466، 487چاپ مصفا

30 - تیر جوشن‏خاى733چاپ مصفا

31 - تیر چرخ 453چاپ مصفا

32 - تیر چرخ پرتابى737چاپ مصفا

33 - تیر چشم خوبان 426چاپ مصفا

34 - تیر چشم مست638چاپ مصفا

35 - تیر حادثه696چاپ مصفا


36 - تیر در کمان داشتن425چاپ مصفا

37 - تیر در کمان نهادن836چاپ مصفا

38 - تیرزن233، 280چاپ مصفا

39 - تیر طعنه563چاپ مصفا

40 - تیر عشق399، 456، 485چاپ مصفا

41 - تیر غم420چاپ مصفا

42 - تیر غمزه349، 444، 588، 695چاپ مصفا

43 - تیر غمزه جادو682چاپ مصفا

44 - تیر غم عشق572چاپ مصفا

45 - تیر فراق560چاپ مصفا

46 - تیر قد873چاپ مصفا

47 - تیر قضا268، 427چاپ مصفا

48 - تیر مژه398، 623چاپ مصفا

49 - تیر مژگان447چاپ مصفا

50 - تیر ملامت403، 621چاپ مصفا

51 - تیر نظر345، 47، 872چاپ مصفا

52 - تیر نظر520چاپ مصفا

53 - تیر وهم726چاپ مصفا

54 - تیغ اجل411چاپ مصفا

55 - تیغ از نیام برآوردن361چاپ مصفا

56 - تیغ افراشتن578چاپ مصفا

57 - تیغ با کس کشیدن524چاپ مصفا

58 - تیغ برآختن547چاپ مصفا

59 - تیغ بر خود زدن278چاپ مصفا

60 - تیغ بر سر داشتن445چاپ مصفا

61 - تیغ برگرفتن402چاپ مصفا

62 - تیغ بر وجود کس نهادن474چاپ مصفا


63 - تیغ بلا816چاپ مصفا

64 - تیغ بیزارى594چاپ مصفا

65 - تیغ تعنت500چاپ مصفا

66 - تیغ جفا472، 554چاپ مصفا

67 - تیغ حادثه719چاپ مصفا

68 - تیغ از نیام داشتن596چاپ مصفا

69 - تیغ زبان265چاپ مصفا

70 - تیغ زدن612چاپ مصفا

71 - تیغ زن197، 322چاپ مصفا

72 - تیغ زهرآلود453چاپ مصفا

73 - تیغ ستم689چاپ مصفا

74 - تیغ سخنورى743چاپ مصفا

75 - تیغ غمزه398چاپ مصفا

76 - تیغ غمزه خونخوار402، 612چاپ مصفا

77 - تیغ غمزه خونخوار خیره‏کش470چاپ مصفا

78 - تیغ غمزه مسلول497چاپ مصفا

79 - تیغ فراق666چاپ مصفا

80 - تیغ قهر425، 678چاپ مصفا

81 - تیغ قهر اجل268چاپ مصفا

82 - تیغ کشیدن800چاپ مصفا

83 - تیغ مرگ387چاپ مصفا

84 - تیغ نظر410چاپ مصفا

85 - تیغ هجر513، 548چاپ مصفا

86 - تیغ هندى495، 596، 755چاپ مصفا

87 - جان سپر کردن346، 487چاپ مصفا

88 - چشم کس به تیر دوختن478چاپ مصفا

89 - چنگ به فتراک کس آویختن329چاپ مصفا


90 - چوبک زن310چاپ مصفا

91 - حکم‏انداز80چاپ مصفا

92 - خانه زین682چاپ مصفا

93 - خدنگ تیر جفا466چاپ مصفا

94 - خدنگ درد فراق753چاپ مصفا

95 - خدنگ غمزه357، 666چاپ مصفا

96 - خدنگ غمزه خوبان442، 572چاپ مصفا

97 - خدنگ قضا270چاپ مصفا

98 - خدنگ نهان انداختن357چاپ مصفا

99 - خسته تیر فراق666چاپ مصفا

100 - خطا رفتن تیر456چاپ مصفا

101 - خفتان256چاپ مصفا

102 - خم زلف چون کمند484چاپ مصفا

103 - خنجر زدن444چاپ مصفا

104 - در کمند کسى پیچیدن356چاپ مصفا

105 - دزدى بى‏تیر و کمان820چاپ مصفا

106 - دست از فتراک کس برداشتن639چاپ مصفا

107 - دست به تیغ بردن483چاپ مصفا

108 - دست به شمشیر بردن429چاپ مصفا

109 - روز تیرباران413، 426، 545چاپ مصفا

110 - زخم شمشیر اجل595چاپ مصفا

111 - زخم شمشیر غم458چاپ مصفا

112 - سپر از کس افکندن524چاپ مصفا

113 - سپر انداختن357، 373، 472چاپ مصفا

114 - سپر انداختن پیش کسى530چاپ مصفا

115 - سپر باز115چاپ مصفا

116 - سپر بر روى آب افکندن794چاپ مصفا


117 - سپر بلا بودن426چاپ مصفا

118 - سپر در روى کشیدن565چاپ مصفا

119 - سپر در سپر بافتن267چاپ مصفا

120 - سپر صبر560چاپ مصفا

121 - سپر گرفتن442چاپ مصفا

122 - سپر گشتن جان پیش ناوک هجر399چاپ مصفا

123 - سخت کمان352، 384، 1140چاپ مصفا

124 - سخت کمان سست پیمان352، 542چاپ مصفا

125 - سر در کمند کسى داشتن488چاپ مصفا

126 - سر به تیر برداشتن285چاپ مصفا

127 - سر و بالاى کمان ابرو348چاپ مصفا

128 - شمشیر آبدار728چاپ مصفا

129 - شمشیر اجل995چاپ مصفا

130 - شمشیر اختیار591چاپ مصفا

131 - شمشیر برآوردن530چاپ مصفا

132 - شمشیر برداشتن572چاپ مصفا

133 - شمشیر بر کس آختن396چاپ مصفا

134 - شمشیر بر سر مردم کشیدن     402چاپ مصفا

135 - شمشیر بر کس کشیدن178چاپ مصفا

136 - شمشیر برگرفتن530چاپ مصفا

137 - شمشیر بلا468چاپ مصفا

138 - شمشیر تیز706چاپ مصفا

139 - شمشیر جفا498، 542، 561چاپ مصفا

140 - شمشیر زدن157، 176، 194چاپ مصفا

141 - شمشیر زن864چاپ مصفا

142 - شمشیر عتاب457چاپ مصفا

143 - شمشیر عشق386، 435، 464چاپ مصفا


144 - شمشیر غم441، 458، 492چاپ مصفا

145 - شمشیر غمزه قتال495چاپ مصفا

146 - شمشیر هندى142چاپ مصفا

147 - شیر در کمند آوردن379چاپ مصفا

148 - ضربت شمشیر498چاپ مصفا

149 - ضعیف جوشن614چاپ مصفا

150 - غاشیه بر سر512چاپ مصفا

151 - فولاد هندى71چاپ مصفا

152 - قامت کمان صفت483چاپ مصفا

153 - کلاه بخت83چاپ مصفا

154 - کلاه جبارى838چاپ مصفا

155 - کلاه دولت و صولت752چاپ مصفا

156 - کلاه ربودن83چاپ مصفا

157 - کلاه ناز و تکبّر411چاپ مصفا

158 - کلاه نهادن411چاپ مصفا

159 - کمان ابرو349، 351، 397چاپ مصفا

160 - کمان ابروان490، 518چاپ مصفا

162 - کمان ابروى623چاپ مصفا

163 - کمان حکم421چاپ مصفا

164 - کمان‏دار836چاپ مصفا

165 - کمان در بازو آوردن345چاپ مصفا

166 - کمان در زه آوردن268چاپ مصفا

167 - کمان عمر چهل سالگى749چاپ مصفا

168 - کمان قتل عاشق360چاپ مصفا

169 - کمان‏کش744چاپ مصفا

170 - کمان کشیدن602چاپ مصفا

171 - کمان کیانى168چاپ مصفا


172 - کمان گمان726چاپ مصفا

173 - کمان مهره ابرو368چاپ مصفا

174 - کمان مهره ابروى خمیده563چاپ مصفا

175 - کمر به خدمت بستن617چاپ مصفا

176 - کمر خویش گرفتن576چاپ مصفا

177 - کمر بر میان بستن560چاپ مصفا

178 - کمر بستن510، 689، 809چاپ مصفا

179 - کمر بستن به فرمان کس671چاپ مصفا

180 - کمر بسته835، 841چاپ مصفا

181 - کمر بسته چو جوزا685چاپ مصفا

182 - کمر پیش کس بستن860چاپ مصفا

183 - کمر خدمت و طاعت بستن40چاپ مصفا

184 - کمر زر233چاپ مصفا

185 - کمر گشادن411چاپ مصفا

186 - کمر گه598چاپ مصفا

187 - کمند آرزو956چاپ مصفا

188 - کمند انداختن814، 82چاپ مصفا

189 - کمند بلا575چاپ مصفا

190 - کمند تاب داده563چاپ مصفا

191 - کمند خوب‏رویان358چاپ مصفا

192 - کمند در گردن550چاپ مصفا

193 - کمند در گردن داشتن643چاپ مصفا

194 - کمند زلف407، 592چاپ مصفا

195 - کمند زلف خوبان631چاپ مصفا

196 - کمند سر زلف39، 561چاپ مصفا

197 - کمند شوق414، 710چاپ مصفا

198 - کمند عشق345، 410، 497چاپ مصفا


199 - کمند غزال496چاپ مصفا

200 - کمند کافر779چاپ مصفا

201 - کمند گیر349چاپ مصفا

202 - کمند ماه‏رویان498چاپ مصفا

203 - کمند نظر50چاپ مصفا

204 - کمند هوس602چاپ مصفا

205 - گردن به کمند476، 532چاپ مصفا

206 - گرز مغفر کوب733چاپ مصفا

207 - یار کمان ابرو351چاپ مصفا

 

6 - استفاده از وزن شاهنامه در داستانها و حکایتهاى منظوم

     وزن شاهنامه یعنى بحر متقارب مثمن مقصور یا محذوف، چه براى بیان مقاصد حماسى و چه
اندیشه‏هاى غنایى و حکمى مورد توجه سعدى است؛ اما میزان آن، شدت و ضعف دارد به همین
جهت مسئله کاربرد وزن متقارب را در آثار مختلف بررسى مى‏نماییم. ناگفته نگذاریم اگر چه
فردوسى این وزن را به تقلید از دقیقى براى حماسه برگزید و دیگر حماسه‏سرایان راه فردوسى را
دنبال کردند، ولیکن سعدى این وزن را با چنان تسلطى براى بیان مضمونهاى غنایى و عرفانى و
حکمى نیز بکار مى‏گیرد که گویى این وزن را براى همین منظورها ساخته‏اند:

     1 - بیشترین استفاده سعدى از این بحر در بوستان است که سراسر شعرهاى آن در این وزن
سروده شده است و ما بحثى مستقل درباره باب پنجم این کتاب در رابطه با عقیده برخى مبنى بر
تعارض سعدى با فردوسى خواهیم داشت. اما مسلم است که بوستان یک کتاب تعلیمى و حکمى
است و اگر چه گاهى مسائلى حماسى داشته باشد، اما اساس سخن بر حماسه نیست و انتخاب وزن
متقارب نشان مى دهد که سعدى این وزن را از آن جهت براى سخن خود برگزیده است که تجربه
موفق بیان حکیمانه و غیرحماسى فردوسى را در اندرزها و پندهاى موجود در شاهنامه در پیش رو
داشته است.

     2 - سعدى در گلستان نیز از این وزن بسیار استفاده مى‏کند، در میان تک بیتهاى گلستان چهل
بیت، در مثنویهاى گلستان، شانزده، در دوبیتى‏ها، چهار دوبیتى و در قطعات گلستان، یازده قطعه
بر این وزن سروده شده‏اند، که اگر چه برخى از مضامین ارائه شده در این وزن حماسى است، ولى

بیشتر غیرحماسى مى‏باشد. نمونه مضامین حماسى و وزن حماسى:

 

«نبشته است بر گور بهرام گور

 که دست کرم به ز بازوى زور»

 

(343)

 

«نیفتاده در چنگ دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

(593)

 

«چو آید ز پى دشمن جان ستان

 ببندد اجل پاى اسب دوان

در آن دم که دشمن پیاپى رسید

 کمان کیانى نباید کشید»

 

(434)

     و نمونه مضامین غیرحماسى در وزن شاهنامه:

 

«بنى‏آدم اعضاى یک پیکرند

 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

 دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بى‏غمى

 نشاید که نامت نهند آدمى»

 

     و از نمونه این بیانهاى حماسى است:

 

«بیار آنچه دارى ز مردى و زور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور»

 

(116)

 

«نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر»

 

(115)

 

«به تندى سبک دست بردن به تیغ

 به دندان گزد پشت دست دریغ»

 

(526)

 

«همان به که لشکر به جان پرورى

 که سلطان به لشکر کند سرورى»

 

(186)

 

«چو نرمى کنى، خصم گردد دلیر

 و گر خشم گیرى، شوند از تو سیر

درشتى و نرمى به هم در به است

 چو رگزن که جراح و مرهم نه است

چو جنگ‏آورى با کسى کن ستیز

 که از وى گزیرت بود یا گریز»

 

(645)

 

 

«چو دارند گنج از سپاهش دریغ

 دریغ آیدش دست بردن به تیغ»


 

(193)

 

«خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

 نگوید سخن تا نبیند خموش»

 

(489)

 

«درختى که اکنون گرفته است پاى

 به نیروى مردى درآید ز جاى

و گر همچنان روزگارى هلى

 به گردونش از بیخ برنگسلى

به دست آهن تفته کردن خمیر

 به از دست بسته به پیش امیر»

 

(181)

 

«برو هر چه مى‏بایدت پیش گیر

 سر نامدارى سر خویش گیر»

 

(513)

 

«بسیج سخن گفتن آنگاه کن

 که دانى که در کار گیرد سخن»

 

(647)

     اما طبیعى است که در غزلهاى سعدى، وزن حماسه چندان مطلوب نیست و بنابراین سعدى در
این نوع از شعر به استفاده از وزن متقارب علاقه‏اى نشان نمى‏دهد و در غزلهاى معدودى هم که به
این وزن سروده است از واژه‏ها و اصطلاحاتى که معمولاً در حماسه‏ها و منظومه‏هاى اساطیرى
مورد استفاده قرار مى‏گیرد، کمتر استفاده مى‏کند؛ در حالى که در اوزان غیرحماسى کاربرد
این‏گونه مفاهیم بسیار بیشتر است. به عنوان مثال به بخشى از این غزل در وزن شاهنامه بنگرید:

 

«نشاید که خوبان به صحرا روند

 همه کس شناسند و هر جا روند

حلال است رفتن به صحرا ولیک

 نه انصاف باشد که بى ما روند

نه سعدى در این گل فرو رفت و بس

 که آنان که بر روى دریا روند...»

 

     اما در چند غزل بعد از همین غزل، در وزنى غیر از وزن شاهنامه، اصطلاحات فراوان حماسى
بکار مى‏رود که خانه زاد و بومى سرزمین سخن سعدى شده و گویى هویت حماسى و جنگاورانه
خود را از دست داده‏اند:

 

«از دست دوست هر چه ستانى شکر بود

 و ز دست غیردوست تبرزد، تبر بود

دشمن گر آستین گل افشاندت به روى

 از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود

شرط وفاست آن‏که چو شمشیر برکشد

 یار عزیز، جان عزیزش سپر بود

ما سر نهاده‏ایم تو دانى و تیغ و تاج

 تیغى که ماهروى زند تاج سر بود

مشتاق را که سر برود در وفاى یار

 آن روز روز دولت و روز ظفر بود


ما ترک جان ز اول این کار گفته‏ایم

 آن را که جان عزیز بود در خطر بود

آن کز، بلا بترسد و از قتل غم خورد

 او عاقل است و شیوه مجنون دگر بود»

 

     بطور کلى در مجموعه 637 غزل سعدى، در چاپ مرحوم اقبال، فقط سه غزل یعنى،
تقریبا2121 کل غزلها، در بحر متقارب است.

     در ترجیعات سعدى بر این وزن شعرى نیست و در قصاید او، دو قصیده هم‏وزن شاهنامه
وجود دارد:

 

«بنـازاى خداوند اقبـال سـرمد

 بـه بخت همـایـون و تخت ممهد»

 

ــــــــــــــــــ

 

«وجودم به تنگ آمد از جور تنگى

 شدم در سفر روزگارى درنگى»

 

     در قطعات سعدى توجه بیشترى به وزن شاهنامه مبذول مى‏شود و هفت قطعه در این وزن
سروده شده است که در برخى حتى روح و مضمونهاى حماسى نیز مشاهده مى‏شود، مانند:

 

«نه سام و نریمان و افراسیاب

 نه کسرا و دارا و جمشید ماند

تو هم دل مبند اى خداوند ملک

 چو کس را ندانى که جاوید ماند

چو دور جوانى خلل مى‏کند

 به پایان پیرى چه امید ماند»

 

(131 چاپ اقبال)

*

 

«نگر تا ننالى ز ظلم شهى

 که از ظلم او سینه‏ها چاک بود

از ایرا که دیدیم از بد بتر

 بسى اندرین عالم خاک بود

چو شد روز، آمد شب تیره رنگ

 چو جمشید بگذشت، ضحاک بود»

 

(137 اقبال)

 

«خداوند کشور خطا مى‏کند

 شب و روز ضایع به خمر و خمار

جهانبانى و تخت کیخسروى

 مقامى بزرگ است کوچک مدار

که گر پاى طفلى برآید به سنگ

 خداى از تو پرسد به روز شمار»

 

(141)

*

 

«شنیدم که بیوه زنى دردمند

 همى گفت و رخ بر زمین مى‏نهاد

هر آن کدخدا را که بر بیوه‏زن

 ترحم نباشد، زنش بیوه باد»

 

(128 اقبال)


     در مفردات و هزلیات سعدى نیز از این وزن استفاده شده است:

 

«بزرگى نماند بر آن پایدار

 که مردم به چشمش نمایند خوار»

 

(171)

 

«من آن تازى سوار پهلوانم

 که در زیرم بنالد رخش رستم»

 

(10 اقبال)

 

7 - بیانهاى حماسى در وزنهاى دیگر:

     همچنان که سعدى وزن حماسى شاهنامه را براى بیان مطالب غیرحماسى بوستان به کار
مى‏گیرد و تسلّط شگرف او بر پهنه لفظ و معنى حاصل کلامش را داراى اعتدالى شایسته و بى‏نقص
مى‏سازد، اوج طبع و سخن وى قادر است که در بیان حالتهاى سلحشورانه و مردانه، مضمونهاى
حماسى را در وزنهاى غیرحماسى نیز بگنجاند و صورتى موفق را ارائه نماید و نشان دهد که هنر
شاعر در تلفیق لفظ و معنى است، نه در تعقیب مقلدانه شیوه‏هاى بیانى دیگران. موضوع این دسته
سخنان سعدى اغلب مفاخرتها، رجزخوانیها و مسائل مربوط به جنگ و نبرد است:

 

«جوشن بیار و نیزه و بر گستوان رزم

 تا روى آفتاب مغفر کنم به گرد

گر بردبار باشى و هشیار و نیک‏مرد

 دشمن گمان برد که بترسید از نبرد»

 

(129)

*

 

«به کارهاى گران، مرد کار دیده فرست

 که شیر شرزه بر آرد به زیر خم کمند

جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد

 به چنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند»

 

(594)

*

 

«گر چه تیر از کمان همى گذرد

 از کماندار بیند اهل خرد»

 

(47)

*

 

«من نه آن باشم که روز جنگ بینى پشت من

 آن منم گر در میان خاک و خون بینى سرى»

 

(179)

 

«چه خورد شیر شرزه در بن غار

 باز افتاده را چه سیر بود

تا که در خانه صید خواهى کرد

 صید دام تو عنکبوت بود

هان اى نهاده تیر جفا در کمان حکم

 اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین»


 

(148)

*

 

«پشه چو پر شد بزند پیل را

 با همه تندى و صلابت که اوست

مورچگان را چو فتد اتفاق

 شیر ژیان را بدرانند پوست»

 

(441)

 

«چو کردى با کلوخ‏انداز پیکار

 سر خود را به نادانى شکستى

چو تیر انداختى در روى دشمن

 حذر کن کاندر آماجش نشستى»

 

(205)

*

 

«سایه پرورده را چه طاقت آن

 که رود با مبارزان به قتال

سست بازو به جهل مى‏فکند

 پنجه با مرد آهنین چنگال»

 

(625)

*

 

«اگر خود بر درد پیشانى پیل

 نه مرد است آن‏که در وى مردمى نیست»

 

(340)

*

 

«به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف

 که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت»

 

(646)

*

 

«وقت ضرورت چو نماند گریز

 دست بگیرد سر شمشیر تیز»

 

(53)

*

 

«نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى

 به روز حمله جنگاوران بدارد پاى»

 

(594)

*

 

«پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند

 شیر کو تا کف و سرپنجه مردان بیند»

 

(593)

*


 

«چون فرومانى به سختى تن به عجز اندر مده

 دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین»

 

(318)

*

 

«پادشاهى کو روا دارد ستم بر زیر دست

 دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعیت صلح کن و ز جنگ خصم ایمن نشین

 زان که شاهنشاه عادل را، رعیت لشکر است»

 

*

 

«امروز بکش که مى‏توان کشت

 کاتش چو بلند شد جهان سوخت

مگذار که زه کند کمان را

 دشمن که به تیر مى‏توان دوخت»

 

(643)

*

 

«دشمن چو بینى ناتوان، لاف از بروت خود مزن

 مغزى است در هر استخوان، مردى است در هر پیرهن»

 

(126)

 

«سنگ در دست  و مار سر بر سنگ

 خیره رائى بود قیاس و درنگ

 

(132)

*

 

8 - بررسى باب پنجم بوستان:

     آنچه سبب شده است که برخى بیندیشند که سعدى به عمد، به معارضه با فردوسى برخاسته
است، باب پنجم بوستان سعدى است که سعدى در آغاز این بخش، که عنوان رضا را بر خود دارد،
مى‏سراید:

 

«شبى زیت فکرت همى سوختم

 چراغ بلاغت برافروختم

پراکنده‏گویى حدیثم شنید

 جز احسنت گفتن طریقى ندید

هم از خبث نوعى در او درج کرد

 که ناچار فریاد خیزد ز درد

که فکرش بلیغ است و رایش بلند

 در این شیوه زهد و طامات و پند

نه در خشت و کوپال و گرز گران

 که این شوه ختم است بر دیگران

نداند که ما را سر جنگ نیست

 و گرنه مجال سخن تنگ نیست

توانم که تیغ زبان برکشم

 جهانى سخن را قلم درکشم


بیا تا در این شیوه چالش کنیم

 سر خصم را سنگ بالش کنیم

سعادت به بخشایش داور است

 نه در چنگ و بازوى زورآور است»

 

(265)

     پس از این مقدّمه، ماحصل کلام سعدى آن است که دولت را به مردانگى نمى‏توان در کمند
آورد، و زور شیر، موجب آسودگى و ناتوانى مورچه، سبب سختى او نیست.بنابراین باید با
گردش روزگار ساخت و به سرنوشت محتوم تسلیم شد:

 

«نه رستم چو پایان روزى بخورد

 شغاد از نهادش برآورد گرد؟!»

 

(265)

     دو حکایت بعدى نیز اگر چه جنبه حماسى به خود مى‏گیرد، ولى نتیجه حماسى ندارد و در
تأیید این تفکّر است. در حکایت نخست به شرح نامرادى زورمندى توانا و دلاور پرداخته
مى‏شود که بختش یار نیست و بى‏بخت کوشش نیرزد دو جو. و در دوّمین حکایت سخن از آهنین
پنجه‏اى اردبیلى مى‏رود که بیلک از بیل مى‏گذراند، امّا اسیر نمدپوشى جهانسوز و پیکارساز
مى‏شود و سرانجام به این نتیجه مى‏رسد که:

 

«کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست»

 

(268)

 

«چه یارى کند مغفر و جوشنم

 چو یارى نکرد اختر روشنم»

 

(267)

     البتّه بقیّه حکایتهاى این فصل از جنس دیگر حکایات بوستان و در زمینه‏اى کاملاً عارفانه و
حکمت‏آمیز است؛ امّا آنچه از این باب در تأیید تصوّر یاد شده و با استنتاج از آنچه گذشت مطرح
مى‏شود، به شرح زیر است:

     1 - وزن شعر همانند وزن شاهنامه است.

     2 - انتقاد کننده در عین حال که سعدى را مى‏ستاید، از او عیب مى‏جوید، که تنها در شیوه
"زهد و طامات و پند" فکرى بلیغ و رایى بلند دارد و در شیوه حماسى که در آن از خشت و
کوپال و گرز گران سخن مى‏رود، توانا نیست. زیرا این شیوه بر "دیگران" ختم شده است و طبیعى
است که مقصود از "دیگران" فردوسى است که سرآمد تمام حماسه‏سرایان ایران است.

     سعدى در عین آن‏که در پاسخ به این عیب‏جویى، روشن مى‏سازد که سر جنگ ندارد(6) و
کارش در واقع همان زهد و طامات  و پند است و نمى‏خواهد شعر حماسى بسراید، با این حال در

عمل و شاید از روى تفنّن زبان به بیانى حماسى مى‏گشاید و دو حکایت حماسه‏وار مى‏سازد تا
نشان دهد که قدرت او در پهنه شعر رزمى کمتر از تسلّط بى‏مانندش در شعر غنایى نیست:

 

«توانم که تیغ سخن برکشم

 جهانى سخن را قلم در کشم

بیا تا در این شیوه چالش کنیم

 سر خصم را سنگ بالش کنیم»

 

     3 - سعدى براى چالش در این شیوه، فضایى حماسى ترتیب مى‏دهد، و در اوصاف دلاور
اصفهانى و آهنین پنجه اردبیلى، با مهارتى فراوان و فارسى روانتر و زلالترى، داد سخن مى‏دهد:

 

«مرا در سپاهان یکى یار بود

 که جنگ‏آور و شوخ و عیار بود

نزد تارک جنگجویى به خشت

 که خود و سرش را نه در هم سرشت

گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن

پلنگانش از زور سرپنجه زیر

 فرو برده چنگال در مغز شیر

گرفتى کمربند جنگ‏آزماى

 و گر کوه بودى بکندى ز جاى

زره‏پوش را چون تبرزین زدى

 گذر کردى از مرد و بر زین زدى»

 

     و حکایت را چنین ادامه مى‏دهد که چون سالها بعد بار دیگر این دوست را مى‏بیند، او را سست
شده و فرسوده مى‏یابد:

 

«بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر

بخندید کز روز جنگ تتر

 به در کردم آن جنگجویى ز سر

برانگیختم گرد هیجا چو دود

 چو دولت نباشد تهوّر چه سود...؟

دو لشکر به هم بر زدند از کمین

 تو گفتى زدند آسمان بر زمین

ز باریدن تیر همچون تگرگ

 به هر گوشه برخاست طوفان مرگ

به صید هژیران پرخاش‏ساز

 کمند، اژدهاى دهن کرده باز

زمین آسمان شد ز گرد کبود

 چو انجم در او برق شمشیر و خود

سواران دشمن چو دریافتیم

 پیاده سپر در سپر بافتیم

کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر

چو طالع ز ما روى برپیچ بود

 سپر پیش تیر قضا هیچ بود»

 

(268)

     در حکایت دوّم نیز همان ترتیب حکایت اوّل را به کار مى‏برد:

 

«یکى آهنین پنجه در اردبیل

 همى بگذرانید بیلک ز بیل


نمدپوشى آمد به جنگش فراز

 جوانى جهانسوز پیکارساز

به پرخاش جستن چو بهرام گور

 کمندى به کتفش بر، از خام گور

درآمد نمدپوش بر سان گرد

 به خمّ کمندش درآورد و برد

شنیدم که مى‏گفت و خون مى‏گریست

 ندانى که روز اجل کس نزیست

من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب

کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست»

 

(268)

     4 - سعدى در این دو حکایت، از شخصیّت‏هاى اساطیرى و تاریخى شاهنامه کمال استفاده را
مى‏کند و آنها را به انحاء مختلف در تشبیهات و استعارات مطرح مى‏سازد. سخن از رستم، شغاد،
فریدون و بهرام گور مى‏راند. او همچنین در حالى که در حکایتهاى دیگر، سخن از مردان طریقت
و پیشوایان فکرى مى‏راند، از اژدهاى دمان و نقش اخترتند که شمشیر گندآوران را کند مى‏سازد،
سخن مى‏گوید. به علاوه پهلوانانى را ترسیم مى‏کند که شیران را هول دلاورانه آنان به شور
مى‏افکند و به نیروى بازو، پلنگان را به زیر مى‏کشند و کوه را از جا برمى‏گیرند و تبرزین آنها از
سوار گذشته، زین را مى‏شکافد...

 

«ندیدمش روزى که ترکش نبست

 ز پولاد پیکانش آتش نجست»

 

     5 - در همین دو حکایت، از بسیارى از جنگ‏افزارها نام مى‏برد، که این شدّت استعمال در
هیچ یک از دیگر حکایتهاى گلستان و بوستان سابقه ندارد. سعدى در هر بیتى نام یکى دو سلاح
را به مناسبت ذکر مى‏کند و در همین هفتاد بیت، از سلاحهایى فراوان چون از خشت، کوپال، گرز
گران، تیغ، شمشیر، تیر، خنجر، پیکان پولاد، ترکش، ناوک، تبرزین، خدنگ، کمان، نیزه، مغفر،
جوشن، رمح آهن، بلارک، خود، سنان، خفتان، بیلک و ساطور با اوصاف و تعبیرات مختلف نام
مى‏برد تا بدین وسیله حماسى بودن داستان خود را تأیید کند.

     6 - سعدى در همین ابیات محدود، براى ایجاد فضاى حماسى، از لفظهایى که محور معانى
آنها بر دلاورى و سلحشورى است، سود فراوان مى‏جوید: چالش کردن، تیغ زبان برکشیدن،
چنگ و بازوى زورآزماى، دولت را در کمند کشیدن، شیران سرپنجه، بر فلک دست آختن،
نوش‏دارو، گرد برآوردن، پیکان آتشین داشتن، خود و سر را به هم دوختن، بر فریدون تاختن، بر
تارک جنگجویان زدن، چنگال در مغز شیر فرو بردن، علمهاى آتشین، گرد هیجا برانگیختن، به
رمح انگشترى را از کف ربودن، پیل زور بودن، سر مرد و سم ستور در آهن بودن، چو باران

بلارک باریدن، تیرباران چون تگرگ داشتن، طوفان مرگ برانگیختن...

     7 - سعدى در همین دو حکایت، از بسیارى از تصاویر مجرد و مرکب یعنى تشبیهات و
استعارات و فضاسازیهاى حماسى سود مى‏جوید که همانندهاى فراوان در شاهنامه دارد:

سعدى:

 

«توانم که تیغ زبان برکشم

 جهانى سخن را قلم درکشم»

 

فردوسى:

 

«مرا رفت باید به نزدیک سام

 زبان برگشایم چون تیغ از نیام»

 

(2/208)

فردوسى:

 

«چو گسترده خواهى به هر جاى نام

 زبان برکشى همچو تیغ از نیام»

 

(2/6/135)

سعدى:

 

«ز باریدن تیر همچون تگرگ

 به هر گوشه برخاست طوفان مرگ»

 

(267)

فردوسى:

 

«بر او تیرباران کند چون تگرگ

 به سر بر بدوزش ز پولاد ترک»

 

(5/121)

سعدى:

 

«نزد تارک جنگجویى به خشت

 که خود و سرش را نه در هم سرشت»

 

(266)

فردوسى:

 

«همى تیر بارید همچون تگرگ

 به یک چوبه با سرهمى دوخت ترگ»

 

(3/2917)

سعدى:

 

«زمین دیدم از نیزه چون نیستان

 گرفته علمها چو آتش در آن»

 

فردوسى:

 

«ز خون دشت گفتى میستان شده است

 ز نیزه هوا چون نیستان شده است»


 

(2/144)

فردوسى:

 

«ز نیزه نیستان شد آوردگاه

 بپوشید دیدار خورشید و ماه»

 

(3/214)

سعدى:

 

«سواران دشمن چو دریافتم

 پیاده سپر در سپر بافتم»

 

(267)

فردوسى:

 

«سپر در سپر بافته دشت و راغ

 درخشیدن تیغها چون چراغ»

 

(2/63)

سعدى:

 

«کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر»

 

(268)

فردوسى:

 

«ز بازوش پیکان چو پران شدى

 همى در دل سنگ و سندان شدى»

 

(4/28)

سعدى:

 

«جوان دیدم از گردش دهر پیر

 خدنگش کمان ارغوانش زریر»

 

(266)

فردوسى:

 

«همان استخوانهاش آزرده گشت

 رخ ارغوانیش چون زرده گشت»

 

(2/114)

 

سعدى:

 

«چو کوه سپیدش سر از برف موى

 دوان آبش از برف پیرى به روى»

 

(266)

فردوسى:


 

«سر زنده از سال چون برف گشت

 ز خون یلان خاک شنگرف گشت»

 

(2/70)

سعدى:

 

«بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر»

 

(267)

فردوسى:

 

«تو دستان نمودى چو روباه پیر

 ندیدى همى دام نخجیر گیر»

 

(5/58)

سعدى:

 

«زمین آسمان شد ز گرد کبود

 چو انجم در او برق شمشیر و خود»

 

(267)

فردوسى:

 

«جهان گفتى از تیغ و از جوشن است

 ستاره ز نوک سنان روشن است»

 

(2/130)

فردوسى:

 

«سنانهاى الماس در تیره گرد

 تو گفتى ستاره است بر لاژورد»

 

(2/7/225)

فردوسى:

 

«فروغ سر نیزه و تیر و تیغ

 بتابد چنان چون ستاره میغ»

 

(6/92)

سعدى:

 

«به تیر و سنان موى بشکافتیم

 چو دولت نبد روى برتافتیم»

 

(267)

فردوسى:

 

«همى موشکافى به پیکان تیر

 همى آب گردد ز داد تو شیر»

 

(7/344)

     به این ترتیب، کلام سعدى در این مقدمه و دو حکایت، رنگ حماسى به خود مى‏گیرد و تا

حدودى موفّق است و به قول استاد دکتر زرین‏کوب: «سعدى در شیوه رزم و حماسه نیز که یکجا با
نظامى یا فرودسى سرچالش داشته است، چندان در نمانده و استعمال پاره‏اى الفاظ مناسب بزم که
برخى آنها را دلیل ضعف او در حماسه مى‏دانند، در واقع نشانه قدرت و مهارت اوست؛ چون با
مهارت بجا به کار رفته و مقتضیات احوال در آنها رعایت شده است، و در حقیقت مثل این است
که در این فنّ نیز تجدّد و تصّرفى به عمل آورده است، و هر چند شیخ به فرودسى و نظامى هر دو
معتقد بوده است و با آثار آنها آشنایى تمام داشته است، و قوّت خاطر او هم آن مایه بوده است که
از عهده فهم و ادراک احوال و مقتضیات اسلوب حماسه برآید، لیکن غلبه ذوق ابداع و اباء از
تقلید او را در این فنّ نیز به ابتکار طریقه خاصّ واداشته است؛ که چون اثر حماسى مستقلى به
وجود نیاورده است، نمى‏توان حدود و مختصات آن طریقه  را تعیین کرد. امّا عدم التفات به ایجاد
یک اثر مستقلّ کامل رزمى یا حماسى، دلیل عدم قدرت او در این فنّ نیست، بلکه نشان مى‏دهد که
او به علّت توجّه به مقتضیات اجتماعى عصر، به عمد از اشتغال بدین فنّ تن زده است.»(8)

     امّا بطور کلّى آنچه کلام سعدى را از اوج خاصّ حماسى شاهنامه  دور مى‏کند، علاوه بر روحیّه
عارفانه سعدى و نتیجه‏گیریهاى مربوط به آن، عبارت است از:

     1 - کاربرد برخى از واژه‏ها و ترکیبهاى عربى چون مع‏القصّه، بلعجبتر، قهر اجل، طعن و
ضرب، قفا، ثقل مأکول ناسازگار، خضاب، خصم، قضا، نقل، تهوّر، هیجا، انجم، توفیق، مجموع،
حدیث، آداب حرب.

     2 - بکار بردن برخى از ترکیبهاى غیر حماسى مانند:

 

«مدامش به خون دست و خنجر خضاب

 بر آتش دل خصم از او چون کباب

چنان خار در گل ندیدم که رفت

 که پیکان او در سنانهاى جفت

چو گنجشک روز ملخ در نبرد

 به کشتن چه گنجشک پیشش چه مرد...

ورش بخت یاور بود، دهر پشت

  برهنه نشاید به ساطور کشت

کسان را نشد ناوک اندر حریر

 که گفتم بدوزند سندان به تیر»

 

     3 - ضعف نهایى قهرمانان و و تسلیم‏پذیرى ایشان که با روحیّه حماسى مباینت دارد:

 

«به در کرده گیتى غرور از سرش

 سر ناتوانى به زانو برش

بدو گفتم اى سرور شیرگیر

 چه فرسوده کردت چو روباه پیر

بخندید کز روز جنگ تتر

 به در کردم آن جنگجویى ز سر

غنیمت شمردم طریق گریز

 که نادان کند با قضا پنجه تیز»


 

     4 - غلبه حالتهاى عارفانه و خصلتهاى صوفیانه، بر جنبه‏هاى رزمى و حماسى داستان، به
طورى که فضاى حماسى داستان در برابر حالتهاى عارفانه به زانو درمى‏آید:

 

«چو طالع ز ما روى بر پیچ بود

 سپر پیش تیر قضا هیچ بود

کنونم که در پنجه اقبیل نیست

 نمد پیش تیرم کم از بیل نیست

به روز اجل نیزه جوشن درد

 ز پیراهن بى‏اجل نگذرد

کراتیغ قهر اجل در قفاست

 برهنه است اگر جوشش چند لاست»

 

     5 - ترجیح پهلوانان ساخته و پرداخته ذهن شاعر با آن همه اوصاف شکست‏پذیرى و
تقدیرگرایى بر شخصیّتها و پهلوانان حماسى:

 

«گرش بر فریدون بدى تاختن

 امانش ندادى به تیغ آختن»

 

*

 

«من آنم که در شیوه طعن و ضرب

 به رستم درآموزم آداب حرب»

 

 

9 - نثرهاى حماسى سعدى:

     در بابهاى اوّل، هفتم و هشتم گلستان، حکایتها یا عبارتهایى وجود دارد، که باید آنها را
نثرهاى حماسى سعدى نامید. این قبیل حکایتها و داستانها که لحنى حماسى دارند، در فضا و
صحنه‏هایى دلاورانه، به القاء ستیزه‏جوییهاى گستاخانه، پیکارها و دلاوریهاى شجاعانه
مى‏پردازند و گهگاه نیز با ابیاتى در بحر متقارب همراه مى‏شوند و صرف‏نظر از نتایج مورد نظر به
نثر سعدى ویژگى و رنگ خاص حماسى مى‏بخشند:

     «شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنى صعب روى نمود، چون لشکر از هر دو طرف روى در
هم آوردند، اوّل کسى که اسب در میدان جهانید آن پسر بود و گفت:

 

«آن نه من باشم که روز جنگ بینى پشت من

 آن منم گر در میان خاک و خون بینى سرى

کان‏که جنگ آرد به خون خویش بازى مى‏کند

 روز میدان و آن‏که بگریزد به خون لشکرى»

 

     این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنى چند از مردان کارى بینداخت و چون پیش پدر بازآمد،
زمین خدمت ببوسید و گفت:

     "آورده‏اند که سپاه دشمن بى‏قیاس بود و اینان اندک، جماعتى آهنگ گریز کردند"، پسر
نعره‏اى بزد و گفت: اى مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهوّر زیادت
گشت و به یک بار حمله آوردند، شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند...»


     در حکایت بعد از حکایت بالا نیز، سعدى حمله دلاوران را به طایفه دزدان عرب با لحنى
حماسى و فضایى حماسى و حتى شعرهایى بر وزن شاهنامه ترسیم مى‏کند:

 

«درختى که اکنون گرفته است پاى

 به نیروى مردى درآید ز جاى

ورش همچنان روزگارى هلى

 به گردونش از بیخ برنگسلى

سرچشمه شاید گرفتن به بیل

 چو پر شد نشاید گذشتن به پیل»

 

     ... تنى چند از مردان واقعه دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند،
شبانگاه که دزدان باز آمدند، سفر کرده و غارت آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت
بنهادند. اوّلین دشمنى که بر سر ایشان تاخت، خواب بود، چندان‏که پاسى از شب درگذشت؛

 

قرص خورشید در سیاهى شد

 یونس اندر دهان ماهى شد

 

     مردان دلاور از کین به در جستند، و دست یکان یکان بر کتف بستند...»

(باب اوّل گلستان)

     «هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدى که بند فرمودى، گفت: ... "ترسیدم از بیم گزند
خویش آهنگ هلاک من کنند".

 

«نبینى که چون گربه عاجز شود

 برآرد به چنگال چشم پلنگ؟

از آن مار بر پاى راعى زند

 که ترسد سرش را بکوبد به سنگ»

 

(باب اوّل گلستان)

     «یکى از پادشاهان پیشین، در رعایت مملکت سستى کردى و لشکرى به سختى داشتى، لاجرم
چون دشمن صعب روى نمود، همه پشت بدادند:

 

«چو دارند گنج از سپاهى دریغ

 دریغ آیدش دست بردن به تیغ

چه مردى کند در صف کارزار

 که دستش تهى باشد و کار، زار»

 

(باب اوّل)

 

     «...پسر چون پیل مست اندر آمد، به صدمتى که اگر کوه آهنین بودى از جاى برکندى. استاد،
بدان بند غریب که از او نهان داشته بود، با وى درآمیخت، پسر دفع آن ندانست، استاد به دو دست
از زمینش بالاى سر برد و فرو کوفت، غریو از خلق برخاست...»

(باب اوّل)

     «...نان خود خوردن و نشستن بِه که کمر زرین به خدمت بستن؛

 

به دست آهن تفته کردن خمیر

 بِه از دست بسته به پیش امیر


 

     جوانى به بدرقه همراه ما شد سپر باز، چرخ‏انداز، سلحشور، بیش‏زور، که به ده مرد کمان، او زه
کردند و زورآوران روى زمین، پشت او بر زمین نیاوردندى، ولیکن متنعم بود و سایه‏پرورده...
رعد کوس دلاوران، به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده:

 

نیفتاده در دست دشمن اسیر

 به گردش نباریده باران تیر

 

     ما در این حالت، که دو هندو از پس سنگى سر برآوردند و آهنگ قتال ما کردند به دست یکى
چوبى و در بغل آن دیگر کلوخ کوبى. جوان را گفتم چه پایى؟

 

بیار آنچه دارى ز مردى و زور

 که دشمن به پاى خود آمد به گور...»

 

(باب هفتم)

     «... دلیلش نماند، ذلیلش کردم، دست تعدّى دراز کرد و بیهوده گفتن آغاز...دشنامم داد،
سقطش گفتم گریبانم درید، زنخدانش گرفتم...»

(باب هفتم)

     «... دشمنى ضعیف که در طاعت آید و دوستى نماید، مقصود وى جز آن نیست که دشمن قوى
گردد و گفته‏اند بر دوستى دوستان اعتماد نیست تا به تملّق دشمنان چه رسد.»

(باب هشتم)

     «... هر که دشمن را حقیر مى‏شمارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل مى‏گذارد...»

(باب هفتم)

     «... هر که با دشمنان صلح مى‏کند سر آزار دوستان دارد:

 

بشوى اى خردمند از آن دوست دست

 که با دشمنانت بود هم‏نشست»

 

(باب هشتم)

     «... تا کار به زر برمى‏آید، جان در خطر افکندن، نشاید، عرب گوید: آخر الحیل السّیف.

 

چو دست از همه حیلتى در گسست

 حلال است بردن به شمشیر دست»

 

(باب هشتم)

     «... بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.

     پادشه باید تا به حدّى خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند، که آتش خشم اوّل در
خداوند خشم افتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد؛

 

نشاید بنى آدم خاکزاد

 که در سر کند کبر و تندى وباد

ترا با چنین تندى و سرکشى

 نپندارم از خاکى از آتشى»

 

(باب هشتم)


     «... چون بینى که در سپاه دشمن تفرقه افتاد، تو جمع باش و اگر جمع شوند، از پریشانى اندیشه
کن.

     دشمن چون از همه حیلتى فرو ماند، سلسله دوستى بجنباند، پس آنگه به دوستى کارها کند که
هیچ دشمن نتواند...»

     «... سر مار به دست دشمن بکوب، اگر این غالب آمد، مار کشتى و گر آن، از دشمن رستى.

     هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است؛

 

موحد چه در پاى ریزى زرش

 چه شمشیر هندى نهى بر سرش

امید و هراسش نباشد ز کس

 بر این است بنیاد توحید و بس»

 

 

10 - آشنایى سعدى با نصایح فردوسى در شاهنامه، بویژه اندرزهاى بزرگمهر

     در کتاب حکمت سعدى، تألیف کیخسرو هخامنشى، آمده است که: «شاید شناخته‏ترین نوشته
پند و اندرز زمان ساسانیان، پندنامه بزرگمهر بختگان باشد که فردوسى هم به تفصیل در شاهنامه از
آن یاد مى‏کند. این پندنامه، بى‏گمان سرچشمه عمده آن داستانها و پندها و اندرزهایى است که
سعدى از خسرو انوشیروان و بزرگمهر خردمند، در بوستان و گلستان آورده، بطور کلّى یکى از
دو منشاء تأثیر همگانى نوشته‏هاى اندرزى زمان ساسانى بر سعدى است.(9)

     در ذیل نمونه‏هایى از کلام سعدى و شاهنامه را شاهد مى‏آوریم و با استفاده از مقاله «یکى از
منابع پهلوى شاهنامه» از آقاى دکتر ماهیار نوابى نمونه‏هایى از یادگار بزرگمهر را نیز از آن مقاله
یادآور مى‏شویم:

«از این دروغها کدام نیرومندتر؟

آز، نا خورسندتر و بى‏چاره‏تر:(یادگار بزرگمهر)

 

بدو گفت زین شوم ره پر گزند

 کدام است آهرمن زورمند

چنین داد پاسخ به کسرى که آز

 ستمکاره دیوى بود دیر ساز

که او را نبینند خشنود هیچ

 همه در فزونیش باشد بسیج»

 

(فردوسى: 2487)

 

«بدوزد شره دیده هوشمند

 درآرد طمع مرغ و ماهى به بند»

 

(گلستان، باب سوّم، 440 خزائن)

 

    «چیزى که به مردمان رسد به بخت بود یا به کنش؟

 بخت سبب و کنش بهانه خیرى که به مردمان رسد».


 

(یادگار بزرگمهر)

فردوسى:

 

«به کوشش بزرگى نیاید به جاى

 مگر بخت نیکش بود رهنماى»

 

سعدى:

 

«چه کند دردمند وارون بخت

 بازوى بخت بِه که بازوى سخت

اگر بهر سر موییت صد خرد باشد

 خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد»

 

(گلستان باب سوّم)

     دروغ اهرموکى نهفتارتر و فریفتارتر؟

فردوسى:

 

«دگر دیو نمّام کو جز دروغ

 نداند، نراند سخن با فروغ

بماند سخن‏چین و دو روى دیو

 بریده دل از بیم کیهان خدیو

میان دو تن جنگ و کین افکند

 بکوشد که پیوستگى بگسلد»

 

(212 مجموعه سخنرانیهاى هفته فردوسى)

 

«میان دو کس جنگ چون آتش است

 سخن‏چین بیچاره هیزم‏کش است

میان دو تن آتش افروختن

 نه عقل است و خود در میان سوختن»

 

(باب هشتم گلستان)

 

«براى مردمان فرهنگ بهتر یا گوهر خرد

 افزایش تن از فرهنگ وخیم را جاى در گوهر خرد».

 

(ص 223 مجموعه سخنرانیهاى هفته فردوسى)

 

فردوسى:

 

«ز دانا بپرسید پس دادگر

 که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون

 که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود

 ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بى‏هنر زار و خوار است و سست

 به فرهنگ باشد روان تندرست»

 

(223)

سعدى:

 

«وجود مردم دانا مثال زرطلى است

 که هر کجا که رود قدر و قیمتش دانند


بزرگ‏زاده نادان به شهر واماند

 که در دیار غریبش به هیچ نستانند»

 

(باب سّوم گلستان)

*

 

«چو کنعان را طبیعت بى‏هنر بود

 پیمبرزادگى قدرش نیفزود

هنر بنماى اگر دارى نه گوهر

 گل از خار است و ابراهیم از آذر»

 

(باب هشتم گلستان)

فردوسى:

 

«بپرسید و گفتا که بدبخت کیست

 که هموارش از درد باید گریست

چنین داد پاسخ که داننده مرد

 که دارد ز کردار بد روى زرد»

 

(228)

     «مصیبت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوب‏تر، که علم سلاح شیطان است و
خداوند سلاح را چون به اسیرى برند شرمسارى بیش برد.

 

عام نادانِ پریشان روزگار

 بِه ز دانشمند ناپرهیزگار

کان به نابینایى از راه اوفتاد

 وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد»

 

(باب هفتم گلستان)

سعدى:

 

«برو خواجه کوتاه کن دست آز

 چه مى‏بایدت زآستین دراز

گدا را کند یک درم سیم سیر

 فریدون به ملک عجم نیم سیر»

 

(280 بوستان مصفّا)

     که بى‏نیازتر؟          آن‏که خرسندتر.

فردوسى:

 

«بپرسید از او گفت خردمند کیست

 به بیشى ز چیز آرزومند نیست

چنین داد پاسخ که آن کس که مهر

 ندارد بر این کارگردان سپهر»

 

سعدى:

 

«قناعت توانگر کند مرد را

 خبر کن حریص جهانگرد را

سکونى بدست آور اى بى‏ثبات

 که بر سنگ گردان نروید نبات»

 

(بوستان ص 275)


 

11 - تشبیهات و استعاره‏هاى فردوسى‏وار  سعدى:

     سعدى در بسیارى از تشبیهات و استعارات خود، همان منابع‏تشبیهى و استعارى شاهنامه را به
به کار مى‏گیرد، و اگر از برخى از تشبیهات خاصّ عصر سعدى بگذریم، زمینه اصلى تشبیهات و
استعاره‏هاى سعدى همانهاست که فردوسى از آنها استفاده است. براى مثال در شاهنامه چشم به
نرگس، نرگس آبدار، آهو، گوزن، جادو و چراغ، تشبیه مى‏شود و سعدى مجموعه این تشبیهات را
را جز گوزن در سه بیت از یک غزل به کار مى‏برد:(10)

 

«اى چشم تو دلفریب و جادو

 در چشم تو، خیره چشم آهو

هر شب چو چراغ چشم دارم

 تاچشم من و چراغ من کو

با این همه چشم زنگى شب

 چشم سیه تراست هندو»

 

     مثال دیگر: در شاهنامه رخ یا روى را به آفتاب، پروین، خورشید، ماه، مشترى، هور، چراغ
ارغوان، سمن، شنبلید، لاله، گل، گلنار، آبنوس، آتش، زریر، عنبر، عاج، لیلى، بهشت، پرى... و
روز مانند کرده است و سعدى تنها در چند بیت یک غزل، بسیارى از این تشبیهات را به کار گرفته
است:(11)

 

«دو چشمم خیره ماند از روشنایى

 ندانم قرص خورشید است یا، رو

بهشت است این‏که من دیدم نه رخسار

 کمند است آن‏که وى دارد نه گیسو

به یاد روى گلبوى گل اندام

 همه شب خار دارم زیر پهلو»

 

*

 

 

«اى طراوت برده از فردوس اعلى روى تو

 نادرست اندر نگارستان دنیى روى تو

از گل و ماه و پرى در چشم من زیباترى

 گل ز من دل برد یا مه یا پرى نى روى تو

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر

 آفتاب آساکند در شب تجلّى روى تو

روى هر صاحب جمالى را به مه خواندن خطاست

 گر رخى را ماه باید خواند بارى روى تو»

 

*

 

«دى به چمن بر گذشت سرو سخنگوى من

 تا نکند گل غرور رنگ من وبوى من

برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار

 آب گلستان ببرد شاهد گل روى من»

 

*


 

«خال است بر آن صفحه سیمین بنا گوش

 یا نقطه‏اى از غالیه بر یاسمن است آن»

 

*

 

«با روى تو ماه آسمان را

 امکان برابرى ندیدم

مه را که خرد که من به کرات

 مه دیدم و مشترى ندیدم»

 

     و قامت یا بالاى را نیز فردوسى به سرو، سرو بن، سرو بلند، سرو آزاد، سرو نازان، ساج،
صنوبر، کمان، سرو سهى، سرو سیمین و چنبر تشبیه مى‏کند و سعدى طبق معمول، بسیارى از این
تشبیهات را به کرّات به کار مى‏گیرد:(12)

 

«گر کسى سرو شنیدست که رفته است این‏است

 یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«با قامت بلند صنوبر خرامشان

 سرو بلند و کاج به شوخى چمیده‏اند»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«تا به تماشاى باغ میل چرا مى‏کند

 هر که به خیلش دراست قامت سرو بلند»

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

«درخت قامت سیمین برت مگر طوبى است

 که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند»

 

 

 

«چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید

 چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار

 

 

 

در گلستانى که آن گلبن خندان بنشست

 سرو آزاد به یک پاى غرامت برخاست»

 

 

 

*

 

«اى سرو بالاى سهى، کز صورت جان آگهى

 و ز هر که در عالم بهى ما نیز هم بد نیستیم

 

گویى چه شد کان سرو بن با ما نمى‏گوید سخن

 گو بى‏وفایى پر مکن ما نیز هم بد نیستیم»

 

 

 

*

 

«تو آن درخت گلى کاعتدال قامت تو

 ببرد قیمت سرو بلند بالا را»

 

 

 

*

 

«کدام سرو سهى راست با وجود تو قدر

 کدام غالیه را پیش خاک پاى تو بوست؟»

 

 

 

*

 

«لوحش اللّه از قد و بالاى آن سرو سهى

 زان که همتایش به زیر گنبد دوّار نیست»

 

 

 

*

 

«جایى که سرو بوستان با پاى چوبین مى‏چمد

 ما نیز در رقص آوریم آن سر و سیم اندام را»



*

 

«بر فراز سر و سیمینش چو بخرامد به ناز

 چشم شورانگیز بین تا نجم بینى بر شجر»

 

 

 

*

 

«آن سرو نازنین که چه خوش مى‏رود به راه

 و آن چشم آهوانه که چون مى‏کند نگاه»

 

 

 

 

     فردوسى در تصویر زلف و مو و گیسو آن را به شب، مشکین، زره، مار، مشک، مشکین، عنبر،
غالیه، قیر و کافور تشبیه مى‏کند و سعدى بسیارى از این واژه‏ها را در تصاویر خود، براى زلف و
مو و گیسو به کار مى‏برد:(13)

 

«روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

 گفتى از روز قیامت شب یلدا برخاست»

 

 

 

*

 

«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

 که به هر حلقه موییت گرفتارى هست»

 

 

 

*

 

«آب از نسیم باد زره روى گشته گیر

 مفتول زلف یار زره موى خوشتر است»

 

 

 

 

 

«گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت

 بیچاره فرو ماندم پیش لب ضحاکت»

 

 

 

«آن کیست که پیرامون خورشید جمالش

 از مشک سیه دایره نیمه کشیده است»

 

 

 

ـــــــــــــــــ

 

«مرغ جانم را به مشکین سلسله

 طوق بر گردن نهادى چون حمام»

 

 

 

*

 

«عنبرین چوگان زلفش را گر استقصا کنى

 زیر هر مویى دلى بینى که سرگردان چو گوست»

 

 

 

*

 

«به خواب دوش چنان دیدمى که زلفینش

 گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بو است»

 

 

 

*

 

یادداشتها

 

1. در شعر سه تن پیمبرانند

 قولى است که جملگى بر آنند

 

هر چند که لا نبى بعدى

 فردوسى و انورى و سعدى

 

 

 

2. شفیعى کد کنى، انواع ادبى در شعر فارسى، خرد و کوشش، شماره 11 و 12، ص 99.


3. ذبیح‏اللّه صفا، تاریخ ادبیات، جلد سوّم، بخش اوّل، ص 612.

4. ذبیح‏اللّه صفا، تاریخ ادبیّات، جلد سوّم، بخش اوّل، ص 592 تا 596.

5. کویاجى، آیین‏ها و افسانه‏هاى چین و ایران، ترجمه جلیل دوستخواه، ص 167.

 

6. نداند که ما را سر جنگ نیست

 و گرنه مجال سخن تنگ نیست

 

 

 

(آغاز باب پنجم بوستان)

7. چهار مقاله نظامى عروضى، ص 51.

8. دکتر عبدالحسین زرین‏کوب، سیرى در شعر فارسى، ص 79.

9. کیخسرو هخامنشى، حکمت سعدى، ص 113.

10. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 350 به بعد.

11. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 363 به بعد.

12. تصویرآفرینى، ص 340.

13. منصور رستگار، تصویرآفرینى در شاهنامه فردوسى، ص 384، 387، 394.



[1]*) این مقاله در شماره 10 کیهان فرهنگى، دى ماه، 1363 به چاپ رسیده است.

 

[2])  Objective

 

[3]) Subjective

 

          

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آیین یادبود دکتر محمد علی رستگار

تنها خداست که می ماند

با دلی دردمند، درگذشت استاد دکتر محمد علی رستگار را در خارج از کشور(کانادا) به اطلاع بستگان، دوستان، دانشجویان و همکاران آن شادروان می رساند.

آیین یادبود ایشان از ساعت 4 تا 30/5 بعد از ظهر روز پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 در مسجد جامع الرسول تهران، میدان کاج سعادت آباد  بر گزار می گردد .

دیدار عزیزانی که به مراتب فضیلت و بزرگواری آن یگانه ی دانش پرور آگاهند، در این مجلس بزرگداشت موجب تکریم اهل علم و تسلّی خاطر بازماندگان آن روانشاد خواهد بود.

پروانه ی محسنی نیا ، شیلا رستگار ، نونا رستگار ، دکتر منصور رستگار فسایی ، مهندس عبدالرزاق رستگار، مهندس خلیل رستگار، پوراندخت، ایراندخت، پری سیما، ژاله و فریده رستگار، خانواده های محسنی نیا، ذوالفقاری، بهزادی، مروج، تیموریان، پرتو، کامگار، غفاری پور، قلی زاده، بحرانی، احمدیان  و دیگر بستگان

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ برادرم دکتر محمد علی رستگار

 

مرگ برادرم دکتر محمد علی رستگار

 

 

از دل نشاط و از تن و جانم قرار رفت       وقتی کز این جهان، علی رستگار  رفت

نیکی، بزرگ  مرد، که در باغ روزگار         چون گل شکفت و همره باد بهار رفت

در غربت غریب جهان، چون ستاره بود      در شب دمید و  در سحر بی قرار رفت

یادش به خیر باد، که آن جاودانه مرد        بس سربلند آمد و با ا فتخار، رفت     

 

 

برادر بزرگم دکتر محمد علی رستگار، روز چهارم اردیبهشت 1391 در تورنتو  کانادا، در گذشت، اندوه از دست دادنش چون کوه بر دلم فرود امد، او عمری نزدیک ترین دوست و همراه من بود، او اولین فرزند خانواده بود و من دومین، او سه سال از من بزرگ تر بود ولی گویی در دوران کودکی و نو جوانی ما دو همزاد بودیم که لحظه یی از هم جدا نمی شدیم، او بسیار با استعداد بود، در کودکی به موسیقی علاقمند بود و وویلون می نواخت، به عکاسی علاقمند بود و در خانه کارگاه عکاسی به راه انداخته بود، در کارهای فنّی با ذوق و مبتکر بود و همه ی این هنر ها به اضافه ی محبت و مهر ورزی و همراهی همیشگیش با من، او را مراد و مقتدای من کرده بود که بیشتر به خواندن و نوشتن علاقه داشتم، او چنان با همه ی دوران کودکی و نوجوانی من پیوند خورده است که لااقل در 20 سال نخست عمرم، هیچ خاطره یی را بدون او تداعی نمی کنم، از دبستان و دبیرستان گرفته تا دانشگاه، همیشه با هم بودیم، فراز و نشیب های زندگیمان را - بویژه در دوران پر تلاطم ملی شدن صنعت نفت - با هم  طی می کردیم و غم و شادیهای ما با هم بود، گویی با او دو همزاد بودم و روحی مشترک داشتم. چون گذشت روزگار هر یک از ما را به گوشه یی انداخت، همچنان برادران دوست باقی ماندیم، او سیما و رفتار و شخصیتی همچون پدرم داشت و به همین جهت همیشه او را ،چون پدر خود دوست داشتم و ترقی و تعالی مادی و معنوی وی و خانواده اش، مایه دل گرمی و شادی من بود.

او در 16 بهمن سال 1314 در فسا به دنیا آمد، تحصیلات حود را تا دیپلم علمی در این شهر گذراند و دوران سربازی خود را با عنوان افسر وظیفه در کرمان گذرانید و پس از اتمام این دوره به فسا بازگشت و دیپلم خود را از رشته ی طبیعی در دبیرستان ذوالقدر فسا گرفت و در سال 1337 در دانشکده ی کشاورزی شیراز قبول شد و مهندسی خود را  در سال 1340 از آن دانشکده گرفت و به خدمت وزارت کشاورزی درآمد و سالها ی خدمت پر بار و مسولیتهای اداری بسیار موفق خود را در بلوچستان و جیرفت و بجنورد و تهران سپری کرد و پس از 25 سال خدمت درخشان، خود را باز نشسته کرد و به ادامه ی تحصیل پرداخت و از دانشکده ی کشاورزی تهران فوق لیسانس اصلاح نباتات گرفت و دکتری کشاورزی خود را از آمریکا  اخذ کرد و سالها به تدریس در دانشگاه آزاد تهران، شهر ری، ورامین و رودهن مشغول بود و در این مدت علاوه بر آن که ریاست بخش و دانشکده ی کشاورزی برخی از این واحد ها را هم داشت به تحقیق و پژوهش  علاقه یی  سرشار نشان داد و در این مدت کتابهای زیر را تألیف کرد که در اغلب دانشگاهای دولتی و آزاد تدریس می شد و هر یک بارها تجدید چاپ شدند:

1-      دیمکاری : چاپ سوم انتشارات برهمند ، تهران در 5000 دسخه در سال1378چاپ ششم ،13378

2-      علفهای هرز و روش کنترل آنها،مرکز نشر دانشگاهی ،تهران ، 3000 نسخه

3-      زراعت عمومی ،انتشارات برهمند،تهران، چاپ هفتم ،در 5000 نسخه، سال 1383

4-      کنترل وگواهی بذر ، انتشارات برهمند، تهران، 3000 نسخه ،سال 1376

5-      زراعت گیاهان صنعتی ، انتشارات برهمند ، تهران ، 1384 ، 4000 نسخه،

6-      زراعت نباتات علوفه یی ، انتشارات برهمند ، تهران ،1384 در 5000 نسخه.

او چند کتاب دیگر را نیز در  دست تألیف و چاپ داشت که متاسفانه دست مرگ مجال اتمام آنها را به وی نداد و او در سال 1344 با سرکار خانم پروانه ی محسنی نیا ازدواج کرد و حاصل این پیوند، دو فرزند به نامهای شیلا و نونا ست که هر دو تحصیلات عالیه خود را در تهران و کانادا انجام دادند و اینک در کانادا زندگی می کنند و به کار مشغولند، همسر شیلا جناب دکتر سعید ذوالفقاری استاد و رییس بخش فیزیک دانشگاه تورنتو و همسر نونا دکتر امیر حسین بهزادی مدیر بخش ترافیک متروی تورنتو ست و هریک دو فرزند دارند. برادرم تا چهار ماه پیش در تهران زندگی می کرد و برای معالجه به کانادا رفته بود که متأسفانه در همانجا هم در گذشت.

آرزو می کنم که خداوند در این غم چانگداز به پروانه و عزیزانش، خواهران و برادرانم بردباری عنایت فرماد و روان برادر مرا شاد و با فرشتگان و نیکان همنشین بداراد. 

 مراسمی در روز پنج شنبه چهاردهم اردیبهشت ماه 1391 در مسجد جامع الرسول (تهران- سعادت آباد- میدان کاج) ساعت 16 الی 17:30برگزار میگردد.

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم