دکتر منصور رستگار فسائی

به یاد استاد خانلری در سالروز درگذشتش

دکتر پرویز ناتل خانلری

سال روز  مرگ خانلرى‏  ×

 خانلرى در سالهاى آخر، بسیار لاغر و رنجور شده بود؛

 آزرده‏تنى، فسرده‏جانى‏

 در پوست کشیده استخوانى‏

 

 او در آن سالها، دچار شکستگیهاى پى در پى و جراحیهاى متعدد شده بود و ضعف حاصل از این مصائب، دیگر نیرویى براى او باقى نمانده بود و در نتیجه در صبح پنجشنبه اول شهریور 1369 در سن 77سالگى درگذشت و با تشییع گرم دوستدارانش در بهشت زهراى تهران‏به خاک سپرده شد، مجله آینده در مرگ او نوشت:

 ... خانلرى بى گمان یکى از چند تن نگهبانان و دلسوزان زبان فارسى در 40 سال اخیر بود و همه فرهنگدوستان ایرانى، دریغاگوى او شدند و در مراسم تشییع و تجلیل او با ادب و احترام شرکت کردند و نشان دادند که ایرانى کار هاى بزرگ خدمتگزاران فرهنگى و دانشگاهى خود را ارج مى نهد، مجله آینده در این مصیبت، همدرد کسانى است که درگذشت، خانلرى را ضایعه‏اى بحق، براى ایران دانستند...

 

 نکته جالب آن است که اگرچه خانلرى بیش از 77 سال نزیست اما خود را دوهزار و پانصدساله مى دانست.

 یکى از دوستانش مى نویسد:

 خانلرى در بیمارى اخیر، بیش از یک ماه ملازم بستر و مقیم بیمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش، در نوعى اغما و بیهوشى مى گذشت، لحظات کوتاهى چشم مى گشود و به زحمت کلمه‏اى مى گفت و بار دیگر به خواب مى رفت، دو روزى پیش از مرگش، مرد نازنینى از آشنایان به‏عیادتش مى رود و این مقارن لحظاتى است که بیمار پس از دقایقى بیدارى چشم بر هم نهاده و آماده فرورفتن به‏خواب اغماگونه است، مرد محترم که اهل فن و تکنیک است و با ریزه‏کاریهاى ادبى چندان سر و کارى ندارد، وارد مى شود و سلامى مى کند و ضمن احوالپرسى، سؤالى مطرح مى کند که آقاى دکتر چند سال دارید؟

 طرح همچنان سؤالى در چونین موقعیتى چندان خوشایند نیست بوى خیر و امیدى از آن نمى آید اما خانلرى در عین ظرافت و نکته‏دانى، مردى مؤدّب است و مبادى آداب، نمى خواهد با بستن چشم و لب، به مکالمه پایان دهد، لبان بى رمق مرتعشش را مى گشاید و با صدایى که بسختى شنیده مى شود، جواب مى دهد، جوابش کوتاه است اما عمیق، یادتان باشد عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید، دوهزار و پانصد سال.

 

 "خانلرى همه وجود خود را در تمدّن و فرهنگ ایران حل کرده بود، مصداق قطره بارانى بود که به اقیانوس عظیم معارف ایرانى پیوسته و خود جزئى از دریا شده بود... خانلرى که همه عمر پُربارش را صرف عشق‏ورزى به این فرهنگ و این تمدن نَه صدساله و هزارساله که دوهزار و پانصدساله کرده بود، حق دارد که در آخرین روز هاى زندگى مادى، جمله‏اى بگوید که مى توان صدها صفحه در تفسیرش نوشت." [عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید دوهزار و پانصد سال.].

 درباره بیمارى خانلرى، ایرج پارسى‏نژاد مى نویسد:

 بسیار پیر و شکسته شده بود، از خانه با هم بیرون رفتیم گفت کمى قدم بزنیم، با عصا راه مى رفت، درددل مى کرد... پنج سال پیش هم پایش روى برف لغزیده و به زمین خورده [بود] و کارش به بیمارستان کشیده [بود].

 

 مهدى اخوان ثالث درباره بیمارى خانلرى شعرى دارد که خانلرى نیز آن‏را پاسخ داده است که آن دو شعر و مقدمه اخوان را در اینجا مى خوانید:

 در سوگ خانلرى‏

 گذشتِ چرخ کند باز هم گذار دگر

 قطعه زیر را من چندى پیش سرودم و خطابم در آن به جناب آقاى دکتر پرویز ناتل خانلرى، یکى از ارجمندترین خدمتگزاران زبان فارسى و فرهنگ ایرانى و اسلامى است، شنیدم براى ایشان چشم‏زخمى از گذشت گردون پیش آمده است، این قطعه را چون کلمه تسلّایى، براى ایشان سرودم و روزى که همراه بعضى دوستان شاعر به دیدن ایشان رفته بودم، به ایشان تقدیم کردم، دفعه بعد که ایشان را در حلقه جمعى از اهل ذوق و فضیلت دیدم، خوشبختانه حالشان بهتر بود، اگرچه هنوز نقاهت و دو عصا داشتند، اما رفع خطر شده بود. البته اختلاف سلیقه یا عقیده من با ایشان در خصوص نیما یوشیج و بعضى از مسائل همچنان به قوت خود باقى است و ربطى به این قطعه ندارد، خدمات گرانقدر استاد خانلرى به دستور و تاریخ زبان و وزن شعر فارسى بر کسى پوشیده نیست و نیز چاپ آن‏همه تفسیر قرآن و تاریخ و تحقیق و ترجمه و خاصّه مجله سخن را هیچ منصفى منکر نتواند بود و شهرت جهانى دارد.

 بزرگوار عزیزا، مباش رنجه که چرخ‏

 نمود چهر دگرگون و کرد کارِ دگر

 زمین بگردد و گردون بسى پدید کند

 زمانه دگر و روز و روزگار دگر

 بلاى صعب زمستان یقین شود سپرى‏

 دوباره نوبت دیگر رسد بهار دگر

 شنیده‏اى مثل سیب را و مى دانى‏

 مَثَل حکایت از این‏سان کند هزار دگر

 هزار چرخ زند سیب برفکنده فراز

 که زى فرود بیاید به دست، بار دگر

 بزرگوارا، گیتى ستم بسى کرده است‏

 چنان‏که بر تو، بر بس بزرگوار دگر

 تو یادگار نهادى بسى بزرگ آثار

 کز آن جهان ادب دارد افتخار دگر

 بمان و باز بهل در فنون فضل و ادب‏

 چنان‏که هشتى، بسیار یادگار دگر

 دوباره باز بهار آید و پدید آرد

 درخت خشک و تهى نیز برگ و بار دگر

 چنین غریب نماند فضائل ایران‏

 ز دور، دیده فراوان چنین مدار دگر

 چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 گذشت چرخ کند باز هم گذار دگر

 

 چندى بعد قطعه‏اى که جناب آقاى دکتر خانلرى در جواب من سروده بودند به من رسید به وسیله پست و هى‏هذه:

 به‏دوست سخنورم، اخوان ثالث:

 عزیز من ز توام این پیام دلدارى‏

 دهد نوید که آید بهار بار دگر

 بلى، زمستان گر فصل سردى و سختى است‏

 امید هست که آرد ز پى بهار دگر

 ولى چه سود که پیرانه‏سر نگردد باز

 نشاط و شادى و امیّد روزگار دگر

 کنون که از تَف انده گداخت شمع امید

 منم نشسته و در پیش، شام تار دگر

 به کنج عزلت اگر هیچ غمگسار نماند

 کجا روم ز پى یار غمگسار دگر

 ز عمر، آنچه به جامانده یادگار غم است‏

 چرا به سر نهمش باز، یادگار دگر

 هر افتخار که اندوختم وبالم شد

 چه بایدم که در افزایم افتخار دگر

 زمانه قاصد شرّ است و پیک بیداد است‏

 گمان مدار که گردد به یک مدار دگر

 تو شادمانه بزى، اى رفیق عهد شباب‏

 که هست بر دل من زین بهار، بار دگر

 

 و استاد حسین على ملّاح در همین اوان، این قطعه را در ستایش استاد سرود:

 در آسمان شعر و سخندانى و ادب‏

 پرمایه عالمى است که چون شمع خاورى است‏

 عارف به امر صرف و مقولات علم نحو

 آگه ز متنهاى گرانمایه درى است‏

 از مهر تا به ماهى و از قاف تا به قاف‏

 جولانگه عقاب خیالش به شاعرى است‏

 در بیکران دیار سخندانى و ادب‏

 او را سزا امیرى و دیهیم سرورى است‏

 در بارگاه دیده و در کاخ سینه‏ها

 او پادشاه شعر و امیر سخنورى است‏

 بر عالمان مُلک ادب نیک روشن است‏

 کاین عالِم یگانه و فرزانه، خانلرى است‏

 

 چون خانلرى درگذشت، چند تن از شعرا و نویسندگان بزرگ، لب به سخن گشودند و اندوه خود را در فقدان این مرد در سوک سروده هایى، منعکس کردند که از آن جمله‏اند، استاد دکتر مظاهر مصفّا، فریدون مشیرى، دکتر محمد دبیرسیاقى و پروین دولت‏آبادى... که سروده هاى آنان را در اینجا نقل مى کنیم:

 آفتاب مروّت‏

 استاد دکتر مظاهر مصفّا

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 در ماتم تو دیده پیر و جوان گریست‏

 دیدم به چشم خویش که چشم زمان گریست‏

 مرگ تو مرگ عزّ و وقار و کمال بود

 عمرى ازین مصیبت عُظما توان گریست‏

 ایران‏زمین به ماتم فرزند نامدار

 دیدم به چشم دل که به چشم نهان گریست‏

 از خاک پاکِ خسرو، تا آبِ هبرمند

 گیلان و دیلمان و رى و اصفهان گریست‏

 گر تر نکرد روى زمین چشم آسمان‏

 باید به خشک‏چشمىِ این آسمان گریست‏

 بر آفریدگار هنرمند خویشتن‏

 در آسمان، عقاب بلندآشیان گریست‏

 در بوستان، در آتش بهرام ازین عزا

 هم زند وافِ غم‏زده هم زندخوان گریست‏

 اى دردمندِ ماتم فرزندِ نازنین‏

 فرزند دل‏شکسته ز دردت به جان گریست‏

 زن دردمندِ بارِ گرانِ فراق بود

 با گُرده شکسته ز بار گران گریست‏

 گفتى جهان به چشم من اندر نشسته بود

 بر چشم خویش دیدم، چشم جهان گریست‏

 حافظ رثا سرود و شفیعى عزا گرفت‏

 سعدى نهان گریست، سعیدى عیان گریست‏

 خواجه به ناله گفت که حافظشناس رفت‏

 وز دردِ خود به دامن پیر مغان گریست‏

 در ماتمِ شهید، خطیبى، ز رودکى‏

 برخواند شعر و نوحه‏کنان و نوان گریست‏

 بر حال خود به روزِ تو از جورِ روزگار

 وز گردش زمانه نامهربان گریست‏

 چون رودکى گریست براى شهیدِ شعر

 یادِ بهار کرد وز جورِ خزان گریست‏

 زین درد، کز براى تو سعى‏اش نداشت سود

 زین غصّه، کِت نزار بدید، آن‏چنان گریست‏

 در چشمِ من جوانى گم کرده بازجست‏

 زین غم که گشت قدِّ چو تیرش کمان گریست‏

 چون همچو خویش دید مرا خسته ناله کرد

 چون همچو خویش یافت مرا ناتوان گریست‏

 دریافتم که درد گرانى‏ش بر دل است‏

 کان شوخ‏طبع مرد بدان‏سون و سان گریست‏

 دریادلى چو من به قفاىِ جنازه‏ات‏

 غرّید و بهر غربتِ دریادلان گریست‏

 گریم به مرگِ مرد که مرگِ زبانِ خویش‏

 صد سال پیش دید و به مرگِ زبان گریست‏

 مرگِ سخن‏ورى به کمالِ تو؟ اى دریغ‏

 اى آفتابِ عشق، زوال تو؟ اى دریغ‏

 بربست رخت، خسروِ ملکِ سخن‏ورى‏

 شاهنشه بلاغت، پرویز خانلرى‏

 حقّا که بود خسروِ پرویز روزگار

 شیرینِ او زبان شکرپرورِ درى‏

 افتاد آن درختِ همایون، دریغ و درد

 با آن بلندشاخى و با آن تناورى‏

 اهل سخن نه‏اى، ز سخن گر به هیچ‏روى‏

 یادآورى و هیچ ازو یاد ناورى‏

 رفت از ادب کمال، چو رفتى تو از میان‏

 دور سخن به مرگ تو گردید اِسپَرى‏

 در سرزمین شعر و ادب، هر کجا روى‏

 نام تو زنده است و نشان تو بر سرى‏

 هرجا که آسمان فکند سایه بر زمین‏

 تو نور و گرمى سخنى، مهر انورى‏

 از لفظ تست بى غشىِ سیم دَه‏دَهى‏

 از معنى تو، خالصىِ زرّ جعفرى‏

 صرّاف نقد سیم و زر پارسى توئى‏

 این را، تست خشکى و آن‏را، ز تو ترى‏

 بر پیکر زبان و ادب نقد و نثر و نظم‏

 امروز اى یگانه، به فتواى من سرى‏

 پروین شد از اداى سرود تو در نظام‏

 زهره است بر نواى عروض تو مشترى‏

 نثر فصیح تو، نفس جانِ بیهقى‏

 شعر ملیح تو، هوس روح انورى‏

 درمنده سلیح تو فرزان و مینوى‏

 شرمنده مدیح تو مسعود و عنصرى‏

 میزان اعتماد نو و کهنه، در زمان‏

 معمار نغزگویى و معیار شاعرى‏

 فرزندخوانده تو، عزیزان نوسراى‏

 برجانشانده تو، ادیبان عبقرى‏

 گر پادشاه نثر درى خوانمت رواست‏

 سلطان بى منازع این پهن‏کشورى‏

 پیش عقاب طبع بلند تو مى کنند

 بر چرخ هردو کرکس گردون، کبوترى‏

 جاى شگفت نیست که گرداند از تو روى‏

 با فحل، مهربان نشود چرخ، سعترى‏

 دادت جزا جزاى سنمّار، روزگار

 اى کنگره بناى تو برتر ز مشترى‏

 بهر چه سوختند درختان باروَر

 گر سوختن کنند مجازاتِ بى برى‏

 نالم ز کژدمانِ ذنب کرده چنبره‏

 یا از گزنده افعى این چرخ چنبرى‏

 یاد آورم ز مهر تو از سالهاى دور

 من یکّه عرصه‏دار جوانمردى و نرى‏

 داغ که داشتى که همه عمر دیدمت‏

 چون ماه منخسف به غبار غم، اندرى‏

 از ترکتاز درد تو رنجور شد تنم‏

 با جان من غمت مُغُلى کرد و بربرى‏

 گویند فیض اشک نشاند شرارِ دل‏

 سوز از جگر به اشک توانى همى برى‏

 اشکم بسوخت پرده چشمم ز سوزِ دل‏

 در مرگ دوست آب کند با من آذرى‏

 بشکست کاسه دلم آن‏سان که بهرِ بست‏

 درمانده گشت بس گَرَک از کار بس گَرى‏

 در آب دیده، مردم چشمم ز بس که ماند

 آموخت، همچو مردم آبى ، شناورى‏

 گفتم به شیخ شهر صباحى حکایتت‏

 تا باشدم مفتّح بابى ز داورى‏

 دستى به دست سود که استاد کُشتنى‏ست‏

 از جدّ و جهدِ بى ثمر، آن به که بگذرى‏

 بگذار بگذرم من ازین داستان تلخ‏

 یادى که مى کند به دل خسته خنخرى‏

 دارا، اگر ز جور سکندر تباه شد

 تاراج گشت حشمت و جاه سکندرى‏

 امروز مرد رفت و شب و روزِ درد رفت‏

 معروفیى به جاى همى ماند و منکرى‏

 یاد آیدم ز روز جوانى که اوستاد

 آبى بر آتشم زد از نیک‏محضرى‏

 شد دست‏گیر من به جوانمردى و شرف‏

 روزى که من ز جان و جوانى شدم برى‏

 برداشتم شکایت بیداد پیش او

 خندید و گفت کیست که خیزد به یاورى‏

 نالیدمش ز پیله‏وران کلام، گفت‏

 در شهر آبگینه‏فروش است و گوهرى‏

 گفتم منش، ز صدمت تیمور بختیار

 گفت او مرا، ز حرمت شعبان جعفرى‏

 او گرمِ نرمخویى و من داغِ سرکشى‏

 من داغِ تندخویى و او گرمِ خوگرى‏

 سنگ دلم ز تابش آن مهر نرم شد

 چون موم در برابر خورشید خاورى‏

 گفتم که خوى‏گر شدمت من به دوستى‏

 گفتا به اعتبار که خوگیر و خون، گرى‏

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 

 

 در سوک خانلرى‏

 فریدون مشیرى‏

 یکى -چنان‏که تو بودى- جهان به یاد نداشت‏

 که درس عشق، یکى چون تو اوستاد نداشت‏

 سرت به تاجِ سخن، فرّ و سرورى بخشید

 شکوه تاج تو را تاج کیقباد نداشت‏

 عقابِ تیزپر هفت‏آسمان بودى‏

 رهت فتاد به خاکى که جز فساد نداشت‏

 تو گنجنامه جان بودى و زمانه تو را

 اگر نخوانْد چه غم، بى هنر سواد نداشت‏

 چه سالها که تو را دست بست و پاى شکست‏

 چه سالها که تو را رنجه کرد و شاد نداشت‏

 گرفت و داد، کجا یک به صدهزار بُوَد؟

 تو را گرفت، که شرم از غمى که داد، نداشت‏

 به‏صبح و شام نگویم بجز دریغ، دریغ‏

 یکى چنان‏که تو بودى جهان به یاد نداشت‏

 شهریور 1369

 

 نقش پرویز

 دکتر محمد دبیرسیاقى‏

 آن‏که بر پهنه این لوح کبود

 لحظه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 تیزپر مرغِ کهنسالى بود

 آهنین‏چنگِ قوى‏بالى بود

 برده در اوجِ فلک عمر بسر

 دم زده در نفسِ باد سحر

 برتر از ابر بده پَروازش‏

 همه با گنبدِ گردون، رازش‏

 هر زمان کرده پىِ صید آهنگ‏

 کبک و آهوبره آورده به چَنگ‏

 تا شد آخر پسِ سى سال، شکار

 به شکارافکنِ ایّام دُچار

 مرگ، چون با رگِ جانش آویخت‏

 ریشه و شاخه، بر و برگ بریخت‏

 هستیش، داسِ اجل، جمله درود

 نه ازو تار به جا ماند و نه پود

 کس ز نابودنش افسوس نخورد

 قلبى از واقعه او نفسرد

 ز اندُهش کس مژه پُرآب نکرد

 ناله چون مردمِ بیتاب نکرد

 هنر آن شد، هم از آن ماند به یاد

 که گذارش به رهِ شعر افتاد

 سایه‏اى ماند از آن سى‏ساله‏

 در یکى چامه، چو در مَه، هاله‏

 چامه‏اى نادره پُرعبرت و پند

 ذوق سیراب‏کن و عقل‏پسند

 نکته‏آموز شد آن شعر عقاب‏

 نک ز گوینده آن، نکته بیاب‏

 

 با عقابى سفرى شد سى سال‏

 باز سى، با دگرى بال به بال‏

 با سوم مرغ چو پر دَر پر شد

 نیمه‏ره، مرغ بماند او بَر شد

 این شمار ارچه تن خاکى‏راست‏

 سالش این‏گونه شمردن نه سزاست‏

 سالِ من گفت بدان عمر شمار:

 پنج‏صد سال بود با دوهزار

 شرمگین مرد ادب‏پرورِ راد

 معدنِ ذوق و هنر را استاد

 از گذشته بنگر گفت به راز

 لب به آینده نکرد اصلا باز

 با تواضع همه از بگذشته‏

 گفت آن مردِ جهانى‏گشته‏

 حالى آنک او ثمر آینده‏ست‏

 واندر آن زنده و هم پاینده‏ست‏

 آن‏که رنگین‏غزلِ نغز سرود

 راهِ دانش به تأمّل پیمود

 وانکه شد کاخِ سخن را معمار

 نقش و تصویر در آن برد به کار

 کاله معرفتى هرجا دید،

 چُست آورد و به استادى چید

 تا که ارکانِ سخن مانَد راست‏

 به‏ترازوىِ خرد، سخت، آراست‏

 تا که اندیشه شود راهگشا

 جز به اندیشه نکرد او انشا

 شعر را قاعده‏اى آسان داد

 نثر را نغز و هنر را جان داد

 کاروانهاىِ سخن راهى کرد

 دور و نزدیک، هواخواهى کرد

 نیزه پارسى، آن دور برفت‏

 سخن پارسى، آنجا شد تَفت‏

 معرفت بار گشود از هر شهر

 سودها شد همگان را زان بهر

 

 گر که پرویز مَلِک دخمه گزید

 از سخن ماند و سخن بازبُرید

 تا نگویى تو که پرویزى نیست‏

 قصه خسرو و شیرین، پس چیست‏

 تو مپندار ز منزل رانده‏ست‏

 بین که آن چامه رنگین مانده‏ست‏

 باسمک آن‏که بشد شادیخوار

 تاج و تختش نبرد هیچ عیّار

 بحثِ لب، کام و زبان، تارآوا

 کرد با بوعلیش ره‏پیما

 چونکه با "خواجه" به دیوان بنشست‏

 از فروغِ رخ ساقى، شد مست‏

 

 بیقینم که جهان تا برجاست‏

 کاخِ فردوسى طوسى برپاست‏

 همچنین تا هنر و شعرى هست‏

 نشود کاخ سخن هرگز پست‏

 تا به جا باشد آن شعر بلند

 نام پرویز به آفاق، برند

 بر ترنجِ زر و بر لوحِ کبود

 نقش پرویز یقین خواهد بود

 شنبه، دهم شهریور 1369

 

 در خلوت نور

 پروین دولت‏آبادى‏

 نامه تعزیتم دست سحرگاه نوشت‏

 قصه ماتم یاران دل‏آگاه نوشت‏

 سخن از سرِّ سخن رفت که بر دفتر عمر

 شرح آن قصه جانکاه، به بیگاه نوشت‏

 آنچه آن طبع سخن‏ساز به عمرى پرداخت‏

 با توانمندى آن خلقت دلخواه نوشت‏

 آن دگریار که هم‏صحبت دیرینش بود

 غم جان‏سوخته بر آینه آه نوشت‏

 همدمى بى دم دمساز نیارست نشست‏

 رفت و این نامه بدان گمشده همراه نوشت‏

 آمدم در پیت اى یار که در خلوت نور

 رقم مهر توان بر ورق ماه نوشت‏

 پروین دولت‏آبادى، مرداد 1370

 

 × بر گرفته از کتاب " پررویز ناتل خانلری از دکتر منصور رستگار فسایی - طرح نو- تهران 1379  ص 70 تا 83

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت دکتر بهروز ثروتیان

دکتر بهروز ثروتیان

دکتر بهروز ثروتیان

دکتر بهروز ثروتیان،استاد نظامى شناس و پژوهشگر ادبى معاصر  در سال ۱۳۱۶ درمیاندوآب آذربایجان متولد شد  ودر سال ۱۳۴۲ به دانشکده ادبیات  رفت و همزمان در رشته ی فلسفه درس می خواندودانشجوى نمونه دانشگاه تبریز شد ودر سال 1345به دریافت مدال علمى درجه یک فرهنگ توفیق یافت و در سال 1351 مدرک کارشناسى ارشد ادبیات خود را از دانشگاه تبریز گرفت و در سال 1354 موفق به  اخذ درجه ی  دکترى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران شدو به تدریس در دانشگاه هاى تبریز و آزاد کرج مشغول شد
دکتر ثروتیان  عاشق زبان و ادبیات  فارسی  و به کوشش  وهمت بسیار موصوف بود  در نظامی - زیبایی شناسی متون وتصحیح متون نظم و نثر بتخصص داشت ودر هریک از این زمینه ها آثاری ارزشمند از خود به جا گذاشت -  شرحی ارزنده  نیز بر دیوان حافظ نگاشت.

در گذشت وی  که در  روز شنبه 7 مردادماه  1391 اتفاق افتاد  برای من که  سالها ارادتمند دیرین وی بودم  غمی سنگین به همراه داشت  این ضایعه ی بزرگ  را به همه ی دوستداران زبان فارسی و فرهنگ ایرانی وخانواده ی آن عزیز  بویژه همسر ارجمند و فداکارش  تسلیت  می گویم

روانش با فرشتگان ونیکان همنشین باد

بخشی از آثار دکتر ثروتیان به شرح زیر است

تصحیح و شرح آثار نظامی گنجه‌ا

ی (۶ جلد)، چاپ اول، انتشارات توس

  • مخزن‌الاسرار، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۶۳.
  • خسرو و شیرین، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۶۶.
  • لیلی و مجنون، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۶۳.
  • هفت پیکر، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۷۷.
  • شرف‌نامه، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۶۸.
  • اقبال‌نامه، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۷۹.
  • چاپ بعدی آثار نظامی با تجدید نظر، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۷.
  • غزلیات حافظ، تصحیح و مقدمه و تعلیقات، انتشارات نگاه، چاپ اول ۱۳۷۹.
  • شرح دیوان حافظ، انتشارات پویندگان دانشگاه، چاپ اول ۱۳۸۰ (۴ هزار صفحه و ۴ جلد)، چاپ بعدی، ویرایش دوم، انتشارات نگاه، ۱۳۸۷.
  • فرهنگ اصطلاحات و تعریفات نفایس الفنون، محمد بن محمود شمس‌الدین آملی، انتشارات مؤسسه تاریخ و فرهنگ ایران، وابسته به دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز، اسفند ماه ۱۳۵۲. چاپ بعدی، انتشارات فردوس، چاپ اول ۱۳۸۰.
  • بررسی فر در شاهنامه فردوسی، انتشارات مؤسسه تاریخ و فرهنگ ایران، چاپ اول ۱۳۵۰.
  • تصحیح جاودان خرد، تألیف احمد بن محمد بن مسکویه، مترجم: تقی‌الدین محمد شوشتری، مؤسسه مطالعات اسلامی، چاپ اول ۱۳۵۵. چاپ بعدی، مؤسسه فرهنگ کاوش، ۱۳۷۴.
  • پیر طریقت گفت، سخنان خواجه عبدالله انصاری، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول ۱۳۷۵، چاپ دوم ۱۳۷۸، چاپ سوم ۱۳۸۰.
  • بیان در شعر فارسی، انتشارات برگ، چاپ اول ۱۳۶۹، چاپ دوم ۱۳۷۸.
  • فن بیان در آفرینش خیال، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول ۱۳۸۳.
  • روایات گهربار، گزیده‌ای از تفسیر کشف‌الاسرار، انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۸۳.
  • طنز و رمز در الهی‌نامه، انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۷۷، چاپ دوم ۱۳۸۴.
  • خسرو و شیرین، دفتر پژوهش‌های فرهنگی، چاپ اول ۱۳۸۳.
  • نظامی گنجه‌ای، دفتر پژوهش‌های فرهنگی، چاپ اول ۱۳۸۲.
  • گنج رازها، بازنویسی و تلخیص مخزن‌الاسرار اثر نظامی گنجه‌ای، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۲.
  • خسرو و شیرین، بازنویسی و تلخیص خسرو و شیرین اثر نظامی گنجه‌ای، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۱.
  • آیینه اسکندر، بازنویسی و تلخیص شرف‌نامه اثر نظامی گنجه‌ای، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۱.
  • اقبال اسکندری، بازنویسی و تلخیص اقبال‌نامه اثر نظامی گنجه‌ای، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۱.
  • نقد آرزوها، بازنویسی و تلخیص مثنوی الهی‌نامه اثر عطّار نیشابوری، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۳.
  • مرغان صحرای عشق، بازنویسی و تلخیص منطق الطیر عطّار نیشابوری، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۱، چاپ دوم ۱۳۸۲.
  • درخت طوبی، بازنویسی و تلخیص شرح ۹۱ آیه قرآن کریم از کتاب کشف الاسرار و عدة الابرار رشیدالدین میبدی، مؤسسه فرهنگی اهل قلم، چاپ اول ۱۳۸۱، چاپ دوم ۱۳۸۲.
  • رویای عشق در مثنوی گل و نوروز، انتشارات سیر و سیاحت، چاپ اول ۱۳۷۱.
  • گزیده مخزن‌الاسرار، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۷۳، چاپ دوم ۱۳۷۹. چاپ بعدی به نام: سایه خورشید سواران، ویراست جدید، انتشارات آیدین، ۱۳۸۵.
  • آیینه غیب نظامی گنجه‌ای در مثنوی مخزن الاسرار، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج با همکاری مؤسسه نشر کلمه، چاپ اول ۱۳۶۹.
  • سلام بر حیدر بابا (شعر فارسی) ترجمه حیدربابا یه سلام سروده استاد شهریار، انتشارات سروش(صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران)، چاپ اول۱۳۷۴، چاپ دوم۱۳۷۸، چاپ سوم ۱۳۸۱.
  • اندیشه و هنر در شعر نیما یوشیج، مؤسسه انتشارت نگاه، چاپ اول۱۳۷۵.
  • اندیشه‌های نظامی گنجه‌ای، انتشارات آیدین، چاپ اول۱۳۷۶، چاپ اول از ویراست دوم، ۱۳۸۲.
  • سروده‌های بیگمان حافظ، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول۱۳۸۶.
  • صدای پای آب (نقد و بررسی اشعار سهراب سپهری)، مؤسسه انتشارات نگاه، چاپ اول، چاپ دوم۱۳۸۶.
  • شرح و نقد غزلیات شمس تبریزی، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، چاپ اول ۱۳۸۷.
  • الفبای شکل خیال در مثنوی گل و نوروز، انتشارات نوید شیراز، چاپ اول۱۳۷۲.
  • حافظ غزللرینی تورکجه یازسایدی، انتشارات سبزان، چاپ اول۱۳۸۳.
  • نامه‌های حافظ (شرح و تفسیر شصت و چهار نامه از دیوان غزلیّات حافظ شیرازی)، انتشارات سبزان، چاپ اول۱۳۸۳.
  • راز عشق در لیلی و مجنون نظامی گنجه‌ای، نشر شانی، چاپ اول ۱۳۸۷.
  • شرح مخزن الاسرار نظامی گنجه‌ای، بخش اول: رمزنامه، انتشارات برگ، چاپ اول۱۳۷۰. چاپ بعدی، انتشارات سبزان، ۱۳۸۵.
  • شرح راز منطق الطیر عطّار، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول۱۳۸۴.
  • شرح ساده گلشن راز، اثر شیخ محمود شبستری، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، چاپ اول ۱۳۸۵.
  • بشنو از نی، شرح ساده مثنوی معنوی، انتشارات مهتاب، چاپ اول۱۳۸۸.
  • شهریار ملک سخن با منظومه فارسی سلام بر حیدربابا، انتشارات دستان - چاپ اول ۱۳۸۵.
  • هفت افسانه خیال انگیز در هفت پیکر نظامی گنجه‌ای، انتشارات دستان، چاپ اول۱۳۸۵.
  • دیوان نیر تبریزی (گزارش عاشقانه وقایع کربلا)، محمدتقی بن محمد نیرممقانی (شاعر)، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، چاپ اول ۱۳۸۷.
  • اولیای ذکر در تذکرةالاولیاء عطار، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، چاپ اول ۱۳۸۵.
  • غزلیات سعدی، گزیده غزلیات، خطاط:عباس سلطان آبادی، انتشارات ارس، چاپ اول۱۳۸۷. ناشر: ارس - ۳۰ آذر، ۱۳۸۷

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

ایران و ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

دکتر منصور رستگار فسایی

                         ایران و ایرانی در شاهنامه ی فردوسی ×

شاهنامه عبارت است از سرود مهر ایران و داستان پرفراز و نشیب زندگى ایرانى با همه خوبیها، بدیها، پیروزیها، شکستها و دگرگونیهایش و فردوسى آزاده‏اى است که روایت صادقانه این داستان پرماجرا را بر عهده گرفته است؛ و تعریف و تفسیر او از ایرانى، طبعا منطبق بر مجموع روایتهاى کتبى و شفاهى، تاریخى و افسانه‏اى خاصى است که در شاهنامه از آنها استفاده مى شود. امّا ارزش کار فردوسى تنها در این نیست که داستانهایى را منظوم مى سازد و عیسى‏وار مردگانى را زنده مى سازد، که عظمت اصلى کار وى در جست‏وجو، کشف و حفظ داستانهایى است که شکل‏گیرى تمدن ایرانى و مساعى تمدن‏سازان و تاریخ‏آفرینان پرمقاومت و متفکر ایرانى را نشان مى دهد و کارنامه هستى ملتى کهن را که گویى در مرکز جهان ایستاده است و هر روز عمرش را با مجموعه‏اى از مشکلات روبرو بوده است، به آیندگان مى نماید:

 که گیتى به آغاز چون داشتند      که ایدر به ما خوار بگذاشتند

 چگونه سر آمد به نیک‏اخترى‏       بر ایشان همه روز کندآورى‏   1/9/140، مول‏

اهمیت این بخش از کار فردوسى وقتى به نیکى آشکار مى شود که مى بینیم، امروزه از بسیارى از منابع اصلى کار او، اثرى در دست نیست و اگر شاهنامه به نظم درنمى آمد، معلوم نیست که این داستانها به چه سرنوشتى دچار مى آمدند و داستانهاى اساطیرى و حماسى و تاریخى ملت ما چگونه روایت مى شدند و شناخت روحى و معنوى عنصر ایرانى از خلال چه متنى میسّر مى گردید، با توجه به اینکه حتى در روزگار خود فردوسى، این داستانها پریشان و دور از دست بود و فردوسى با مرارت بسیار آنها را از گوشه و کنار فراهم مى آورد:

آگاهى فردوسى از فرهنگ و تاریخ و تمدن گذشته ایران و دلبستگى خردمندانه و شگرف وى به ایران و سرنوشت مردم آن، این معلّم فرهنگ ما و حافظه زنده قوم ایرانى را در موقعیتى قرار مى دهد که با آزادگى و جوانمردى تمام، داستانهایى را که از گذشتگان به وى رسیده است، روایت کند و با رعایت امانت و حفظ استخوان‏بندیهاى اساسى داستانها، به طرح مستقیم یا غیرمستقیم منشها و اخلاق و رفتار عنصر ایرانى بپردازد. بنا بر این با توجه به اصل اصالت وطن و قدسى بودن ایران براى ایرانیان و اینکه این خاک خوب طرب‏انگیز، همیشه براى مردم آن، دوست‏داشتنى و محترم بوده است، به طرح این قضیه مى پردازد که ایرانى باید داراى چه سرشتها و خلق و خویهایى باشد که به دوام تاریخى و ثبات شأن و اعتبار پایدار هویت وى بینجامد. فردوسى مى کوشد تا هویت ایرانى را از اعماق تمدن، تاریخ و رفتار ایرانیان را استخراج کند و برخورد با دیگر فرهنگها و مدنیتها را به بوته نقد بکشد و همین دید دقیق و خردمندانه سبب مى شود تا نه‏تنها خواننده در مسیر داستانهاى شاهنامه، منطقا به کشف هویت ایرانى و شناخت معیار هاى متمایزکننده آن توفیق یابد، بلکه هویت غیر ایرانیانى چون تورانیان، چینیان، هندیان، ترکان، رومیان و تازیان و اقوام دیگر را نیز بشناسد. روش کار فردوسى در زمینه هویت‏شناسى ایرانى را مى توان از چند زاویه بازشناخت:

 .1 روایت فردوسى از جنبه هاى مثبت و منفى ایرانیان در عملکرد هاى متفاوت آنها در رزم، بزم، زندگى عادى و مسائل خاصى است که واکنشهاى متفاوتى را سبب مى شود، به عنوان مثال: فردوسى، جمشید را با همه شکوهش مطلق نمى کند و مردى را که در روزگارش مرگ نبود، بیمارى نبود، تهیدستى و بیدادگرى نبود و همگان در سیماى جوانان چارده‏ساله زندگى مى کردند، به خاطر خودخواه شدن و خوى فرعونى، از اوج فرود مى آورد و به دست ضحّاک بیدادگر نابود مى کند؛ رستم و سهراب را به خاطر بیشى‏جویى و آز ملامت مى کند؛ کاووس جهانگشاى را دمدمى مزاج و دیوانه مى خواند و او را به مسخره مى گیرد و رهام را ملامت مى کند که:

 به مى در، همى تیغ‏بازى کند      میان یلان سرفرازى کند

 او، طوس را به خاطر خودخواهى و فراموش نکردن کینه هاى کهن سرزنش مى کند و حسادت گرگین را آنچنان زشت و خوارکننده مطرح مى سازد که هر پهلوانى را از تکرار آن بازمى دارد و اسفندیار را با خودخواهیهایش و.... شاهان و سرداران و بزرگان را در هر عنوان و سمتى که باشند، به شایستگى، مورد قضاوت قرار مى دهد. او حتى مردمان عادى چون لنبک آبکش و براهام یهودى و دختران روستایى هنرمند و چنگ‏نواز و زنان خانه‏دار و مردان آسیابان و دشتبانان و زنان و مردان بدکاره و نیکوکارى را که در هر گوشه و کنار این سرزمین حضور دارند از یاد نمى برد و از آنها الگو هایى نیک و بد، از تجلى رفتارى مردم ایران ارائه مى دهد و به همین دلیل است که در شاهنامه، بیش از هر کتاب دیگرى حسن و عیب ایرانى در کنار هم به تماشا گذاشته مى شود.

 .2 همچنان‏که فردوسى در نمودن خلقیاتِ هموطنان خویش، دادگر و باانصاف است، همین رفتار را با دشمنان ایران و بیگانگان نیز اِعمال مى کند. براى فردوسى، بیگانه، دشمن نیست و عملکرد بیگانگان ملاک تشخیص دوستى و دشمنى آنان با ایرانیان است. فردوسى هرگز بر توانمندیها، نکته هاى مثبت رفتارى و انسانى دشمنان چشم فرونمى بندد و از زبان زال، محاسن بزرگترین دشمن ایران، افراسیاب، را چنین بازمى گوید:

 که آن ترک در جنگ نر اژدهاست‏     دم آهنج و در کینه، ابر بلاست‏

 درفشش سیاه است و خفتان سیاه‏      از آهنش ساعد، از آهن کلاه‏

 از او خویشتن را نگه دار سخت‏      که مردى دلیر است و بیداربخت‏

 به پیش سپه آمد افراسیاب‏              چو کشتى که موجش برآرد از آب‏

 شود کوه آهن چو دریاى آب‏              اگر بشنود نام افراسیاب...

گوید، از بى تقوایى او با سیاووش نیز سخن مى راند و در همان‏حال که بزمهاى منیژه دختر افراسیاب را با هوسبازیهاى وى مطرح مى کند، از وفادارى او با بیژن، به زیبایى، حکایت مى کند و دو چهره متفاوت این زن را، به عنوان یک معشوق و یک همسر، به خوبى به تماشا مى گذارد و با کشف ارزشها و ضدّ ارزشهایى که در دشمنان ایران وجود دارد، دلایل تقابل سیاسى-نظامى -فرهنگى ایرانیان را با آنها منطقا توجیه مى کند و شکستها و پیروزیهاى هریک را به نوعى با رفتارها، توانمندیها، خصلتهاى شجاعانه و منشهاى کارآمد پهلوانى و اتحاد قومى و منزلت انسانى و یا ناتواناییهاى اجتماعى و سیاسى آن مردم، در ارتباط قرار مى دهد. على‏رغم دنیاى افسانه‏اى و اساطیرى حاکم بر بخشهایى عظیم از شاهنامه، هرگز حادثه‏اى غیرعادى و فوق طبیعى، که بتواند بى مقدمه مسیر حوادث را از عقلانیت به طرف بن‏بستهاى بى منطق و کور بکشاند، در شاهنامه اتفاق نمى افتد؛ به عنوان مثال رازگویى سیمرغ با زال و کشته شدن اسفندیار، طبیعى‏ترین نماد واکنش حمایت پدر از فرزند و حقانیت رستم در چیرگى بر اسفندیار است و غلبه رستم بر دیوان مازندران و اکوان دیو و دستیابى فریدون بر طلسمات ضحّاک، همه حکایتى نمادین از عظمت فهم و درک و خِرد انسانى و غلبه آن بر موانع هستى است.

 .3 فردوسى هیچ‏یک از قهرمانان ایرانى یا غیرایرانى شاهنامه را ماوراءِ طبیعى نمى کند و زیرکانه، همه ویژگیهاى انسانى آنها را واقع‏بینانه مطرح مى سازد و به همین جهت شناخت فرهنگ و خلقیات و منشهاى افراد در شاهنامه برمبناى واقعیاتى است که خواننده خود در خلال داستانها، آنها را شناخته است. بنا بر این شاهنامه به کتابى روشنگر بدل مى شود که آزموده هاى زلال را مطرح مى کند و آنها را معیار قضاوت قرار مى دهد و هیچ مسأله مبهم یا نیازموده‏اى را شعارگونه مطرح نمى سازد.

 فردوسى حتى در نگرش به شگفتیهایى چون دیوان و عملکرد آنها همین روش را به کار مى گیرد. دیوان در عین آنکه در پرده‏اى از خوارق عادات پوشیده مى شوند، تغییر چهره مى دهند، یک لشکر را نابینا مى کنند و پهلوانى چون رستم را از زمین برمى گیرند و به آسمان مى برند، اما فردوسى به آنها وجه و نماد انسانى مى دهد:

 جهان پر شگفت است چون بنگرى‏          ندارد کسى آلت داورى‏

 روان پر شگفت است و تن هم شگفت‏        نخست از خود اندازه باید گرفت‏

            خردمند کاین داستان بشنود          به دانش گراید، بدین نگرود

            ولیکن چو معنیش یاد آورى‏          شود رام و کوته کند داورى‏

           تو مر دیو را مردم بد شناس‏          کجا او ندارد ز یزدان سپاس‏     3/136/17

و در همان‏حال، براى دیوان، امتیازاتى چون دانایى، معمارى، هوشمندى، قدرت پرواز و پیکرگردانى... را برمى شمارد و سهم ایرانیانى چون تهمورث و رستم را در مهار کردن آنان که در حقیقت دانایان عاصى یا روشنفکران ناراضى هستند، نشان مى دهد. حتى سروش و سیمرغ شاهنامه نیز بیش از آنکه موجوداتى خارق‏العاده باشند، مربى و مادرى دلسوز و همیشه بیدار هستند که در نهایت بازتابى از والاترین ارزشهاى انسانى ایرانى به شمار مى آیند؛ همچنان‏که دیوان و اهریمنان و جادوان، نماد ضدّ ارزشها و رذایل اجتماعى هستند.

 .4 فردوسى به ایران تنها به عنوان یک جغرافیا نمى نگرد، بلکه آن‏را یک فرهنگ، یک معنویت، یک تمدن و یک سنت شناخته‏شده بدیهى مى داند. به همین دلیل مى کوشد تا در مرحله اول، کتاب خود را به نماد این فرهنگ تبدیل کند. او زندگى ملت ایران و تاریخ، افتخارات، سنتهاى دل‏بستنى و امتیازات رفتارى و اخلاقى مردم آن‏را بازگو مى کند و آفتهاى غرور، خودبینى، فریب، استبداد، هوسبازى و گمراهیهاى فردى و اجتماعى را برمى شمارد و در تفکرات و تأملات فلسفى خود در آغاز یا پایان دورانهاى متفاوت تاریخى و اساطیرى شاهنامه، نتیجه‏گیریهاى روشنفکرانه، عمیق و خردورزانه خود را از هستى، مرگ، اختیار، جبر و گرایشهاى نیک و بد انسانى... ارائه مى دهد و با کشف ارزشها و ضد ارزشهایى که در بقاى فرهنگى و اجتماعى و سیاسى جامعه، صاحب سهم هستند، هوشیارى ملى و انسانى مردم ایران را طلب مى کند آنان را آزاد  و از حسادت، پیمان‏شکنى، آز و انحرافات اخلاقى برحذر مى دارد و به پاکى، دادگرى، شادى، مروّت و مهربانى، علائق خانوادگى و ملى، ترغیب و تشویق مى کند.

 فردوسى، ده اهریمن آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، نمّامى و دورویى، ناپاک‏دینى و ناسپاسى، خسّت و گناه را در کمین ارزشهاى ایرانى مى داند و 10 پهلوان زورمند مبارز را در برابر آنها قرار مى دهد تا به پاسداشت ارزشهاى ایرانى بپردازند که عبارتند از یزدان‏پرستى، نیکى و نیکى‏شناسى، خوشخویى، خردمندى، امیدوارى، شادى، قناعت و خوار داشتن درم و مال و پرهیز و آزرم و شرم.

 ده اهریمنند این به نیروى شیر                     که آرند جان و خرد را به زیر

 بدو گفت کسرى که ده دیو چیست‏                 کز ایشان خرد را بباید گریست‏

 چنین داد پاسخ که آز و نیاز                        دو دیوند با زور و گردن‏فراز...

 دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین‏     چو نمّام و دو روى و ناپاک دین‏

 فردوسى آنگاه به منشها و خویهاى ایزدى مى پردازد و ده پهلوان نیرومند خیر راخداشناسی، و بیم از خدای ،خرد،خوشخویی، شادی،دادگری ، نامجویی،چرهسزکاری ...و امید در برابر نیرو هاى اهریمنى به مبارزه با بدیها و زشتیها فرامى خواند:

 

5- فردوسى ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داند. در جابجاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد: به قول ابن‏بلخى در فارسنامه "... همیشه مردم پارس (: ایران) را احرارالفارس نوشتندى یعنى آزادگان پارس"

 بخفتند ترکان و آزادگان وایرانیان     جهان شد جهانجوى را رایگان‏ 6/306/803

ز مادر همه مرگ را زاده‏ایم‏ گرایدون که ترکیم ار آزاده‏ایم،  ایرانى 6/319/1105

و ایرانشهر سرزمین و بوم و شهر آزادگان است:

 سیاووش منم، نز پرى‏زادگان‏           از ایرانم از شهر آزادگان‏3/156/226

 برفتند از آن‏سوى تا مرز روم‏            پراکنده گشتند از آزادبوم‏ 7/42/925

از اوصاف دیگر فردوسى از ایرانیان، آزاده، آزاده‏خوى، آزاده‏دل، آزادچهر، آزادتن و آزادسرو است که ویژگیهاى آنان چنین است:

 آزادگان، پهلوانانند:

 که بیژن منم پور کشوارگان‏       سر پهلوانان آزادگان (ایرانى 3/160/315  )

آزادگان، مِه‏زادگانند:

 نیامد همى بانگ مِه‏زادگان‏         مگر کشته شد شاه آزادگان (ایرانیان 4/199/453

 آزادگان، جوانمرد و خردمندند:

 بدو گفت شاها، ردا، موبدا          جهاندار و آزاده و بخردا

 آزادگان، سخنگوى و بادانش هستند:    

 بجستند آنگه فرستاده‏اى‏              سخنگوى و بینادل، آزاده‏اى‏

                   آزادگان، پاک و باشرم و حیا هستند:

 بیاورد از آزادگان دایه‏اى‏             یکى پاک و باشرم آزاده‏اى‏

  آزادگان، یک‏دل و یک‏سخن هستند:

 سکندر بشد چون فرستاده‏اى‏        گزین کرد بینادل آزاده‏اى‏

 که با او بود یک‏دل و یک‏سَخُن‏        بگوید به مهتر که کُن یا مَکن‏

آزادگان، تنها خداى را بندگى مى کنند:

 شب تیره از تیغ رخشان کنم‏         به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

 که آزاد زادم نه من بنده‏ام‏               یکى بنده آفریننده‏ام‏

آزادگان، جوانمردان بى ادّعا هستند:

 ز شاهان کسى چون سیاووش نبود     چو او راد و آزاد و خامش نبود

آزادگان، بى آزارانند:

 ز بهر درم تا نباشى به درد                بى آزار دل باشد آزادمرد

 آزادگان، بى آزند:

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏             تن مرد بى آز، بهتر، ز گنج‏

آزادگان، نیکوسخنان‏اند:

 تو با دشمن ار نیک گفتى، رواست‏        از آزادگان خوب گفتن سزاست‏

آزادگان، رادمردان‏اند:

 بدو گفت هیشوى کاى رادمرد              نباید که آید بر آزاده، گرد

آزادزادگان، به مردى مى رسند:

 پس آزادزاده به مردى رسد               چنان چون زر از کان، به زردى رسد

  آزادگان سزاوار دولت‏اند:

 به سر بر نهاد آن پدر داده تاج‏            که زیبنده باشد به آزاده تاج‏

 آزادگان، پیمان‏شکن نیستند:

 چو پیمان آزادگان بشکنى‏                    نشان بزرگان، به خاک افکنى‏

آزادگان، از جادویى بیزارند:

 چنین داد پاسخ که جادو نیم‏                   از آزادمردى، به یک‏سو نیم‏

آزادگان، کاهل نیستند

 چه گفت آن سخنگوى آزاده‏مرد              که آزاده را، کاهلى بنده کرد

 آزادگى، برخلاف بندگى است:

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏                 که آزاده باشم، کنم بندگى‏

 آزادگان، خونریز و بى رحم نیستند:

 که شاها، بزرگا، بلنداخترا                    بر آزادگان جهان مهترا

 تو خون سر بى گناهان مریز                 نه خوب است از نامداران ستیز

  خردمندى، مایه آزادگى است:

 به آزادى است از خرد، هرکسى‏             چنان چون بنالد ز اختر بسى‏

 دلت مگسل اى شاه هیچ از خرد              خرد نام و فرجام را پرورد

 مفهوم دیگر ایرانى، براى فردوسى، نژادگى است که از آن به "دهقانى" تعبیر مى کند؛ به همین دلیل، در بسیارى از موارد، فردوسى در شاهنامه، ایرانى را "دهقان" و "دهقان‏نژاد" مى نامد و همان اوصافى را که براى آزادگان قائل بود، به دهقانان نیز نسبت مى دهد. واژه "دهقان" یا "دهگان"، در اصل، به مالکان ایرانى اطلاق مى شده است و در دوره اسلامى ، مِن‏باب اطلاق جزء به کل، همه ایرانیان را دهقان مى نامیدند:

 از ایران و از ترک و از تازیان‏

 نژادى پدید آید اندر میان‏

 نه دهقان (ایرانى) نه‏ترک و نه‏تازى بود

 سخنها به کردار بازى بود

  از ایشان هر آن‏کس که دهقان (ایرانى) بدند

 ز تخم و نژاد بزرگان بدند

  چو آمد به آرامگاه از نخست‏

 فراوان گزیده سواران بجست‏

 ز دهقان و تازى و پرمایگان‏

 توانگر گزید و گران‏سایگان‏

دو تازى، دو دهقان، ز تخم کیان‏

 که بستند بر دایگانى میان‏

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

 ز دهقان و تازى و رومى نژاد

 به دستور گفت آن زمان شهریار

 که آن جامه روم گوهر نگار

 نه آیین پرمایه دهقان بود

 که آن جامه جاثلقیان بود

ز قیصر شنیدى که خسرو ز دین‏

 بگردد، چو آید به ایران‏زمین‏

 ندانى که دهقان ز دین کهن‏

 نپیچد، چرا خام گویى سخن؟

  هم از هفت کشور بر او بس، نشان‏

 ز دهقان و از روم گردنکشان‏

 کسى کو ز پیمان من بگذرد

 بپیچد ز آیین و راه خرد

 بریده سرش را بدارم به دار

 ز دهقان و تازى و رومى شمار

 فردوسى که خود، نماد یک ایرانى تمام‏عیار و مطلوب است، همیشه خود را دهقان، دهقان پیر، سخنگوى دهقان، دهقان سُراینده مى خواند:

 سخنگوى دهقان چه گوید نخست‏

 که تاج بزرگى به گیتى کِه جُست‏

 کِه بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

 ندارد کس از روزگاران به یاد

 مگر کز پدر یاد دارد پسر

 بگوید تو را، یک به یک در به در

 که نام بزرگى کِه آورد پیش‏

 که را بود از برتران پایه بیش‏

به گفتار دهقان کنون بازگرد

 نگر تا چه گوید سُراینده‏مرد

.8 واژه دهقان در شاهنامه، اغلب به معنى ایرانى و نجیب‏زاده است، اگرچه دهقان به معنى کشاورز هم، فراوان به کار رفته است:

 کشاورز و دهقان و مرد نژاد

 نباید که آزار یابد ز باد

  کشاورز با مرد دهقان‏نژاد

 یکى شد بر ما به هنگام داد

  واژه دیگرى که در شاهنامه به معنى ایرانى گرفته مى شود "پارسى" است که در اینجا، مراد از پارس، ایران است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

 ز رومى و مصرى و از پارسى‏

 فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

  ز رومى و از مردم پارسى‏

 بدان کشتى اندر، نشستند سى‏ 5/100/177

 دو آواز بُد رومى و پارسى‏

 سخنشان ز تابوت شد یک، بسى‏

 هر آن کس که او پارسى بود گفت‏

 که او را جز ایدر نباید نهفت‏

 چو ایدر بود خاک شاهنشهان‏

 چه تازید تابوت گرد جهان‏

 × بر گرفته از کتاب فردوسی و هویت شناسی ایرانی- دکتر منصور رستگار فسایی- طرح نو - تهران -1382

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم