دکتر منصور رستگار فسائی

روز حافظ بر حافظ دوستان فرخنده باد

 روز حافظ بر همه ی حافظ دوستان فرخنده باد

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 

                                                 به نام خداوند جان و خرد

دکتر منصور رستگار فسایی 

  زاد روز استاد  دکتر شفیعی کدکنی خجسته باد

 

استاد محمد رضا شفیعی کدکنی

و میراث گرانقدر فرهنگی او

گاهی انسان از این که بعضی از رجال علم و ادب  را می شناسد و با آنان همعصر است احساس سعادت می کند  ،من هم  بسیار شاد و سر افرازم که در طول عمر خویش و  در حوزه ی کار خود در ادبیات   ،بسیاری از شاعران و نویسندگان و محققان را شناخته ام و بدانها دل بسته ام ،ایشان را ستوده ام ،از شادی آنها شاد شده ام و رنج و غم یا سوک آنها ،مرا به گریه انداخته است ،حتی به برخی آنها به حدّی  علاقه مند بوده ام که درباره ایشان مقاله و حتی کتاب نوشته ام ، تا کنون حدود 50مقاله در مورد چنین کسانی نگاشته ام  که در کتابی با عنوان " بزرگان شناختی " گرد آمده است و در آینده به چاپ خواهد رسید ،دو کتاب "دکتر پرویز ناتل خانلری" و "علی اصغر حکمت شیرازی" را هم در سلسله  انتشارات  طرح نو ،منتشر ساخته ام،و دو کتاب دیگر نیز در باره ی استادان دکتر احمد مهدوی دامغانی وشادروان دکتر نورانی ووصال  در دست تألیف دارم.  صمیمانه معتقدم که وقتی  بزرگی نامور  را درخور ستایش می دانیم ،نباید خاموش بمانیم و وظیفه ی علمی و اخلاقی ماست که این باور را با دیگران در میان بگذاریم تا مردم با چنین کسانی بیشتر آشنا گردند وارزش کار و فعالیتهای آنان را بدانند و معیارهای ارزشمندی و ماندگاری را درک ، و خود در صورت امکان از ایشان پیروی کنند و به انها برسند یا از ایشان پیشی گیرند،راستی اگر بیهقی درباره ی حسنک و بونصر وخواجه بزرگ و...سخن نمی گفت نسلهای گذشته و معاصر و آینده ،چگونه از نعمت شناخت و درک فضائل چنان بزرگانی برخوردارمی شدند و نمادهای علم و فضیلت و آگاهی و بیداری و معلمان واقعی تربیت فرهنگی و ذوقی جامه ی خود را به خوبی وامانت داری می شناختند.

       هنوز گویندگان هستند اندر عراق      که قوّه ی ناطقه مدد از ایشان برد  .

من استاد شفیعی کدکنی را از سال 1345 می شناسم که تازه وارد دوره ی فوق لیسانس ادبیات فارسی  شده بودم و ایشان دانشجوی ممتاز دوره ی دکتری و شاعری معروف بودند که من و آقای دکتر محمد علی صادقیان ، در هر فرصتی  با ایشان گفت و گو داشتیم ، و هرچه بیشتر ایشان را می دیدیم ، بیشتر به مراتب فضل و کمال  این بزرگ مرد پی می بردیم  وبیشتر شیفته ی دانش ، محبت و انسانیت ایشان ، می شدیم ، وقتی ما به دوره ی دکتری رسیدیم ، ایشان به راهنمایی استاد خانلری ،بر روی رساله ی خود" صور خیال در شعر فارسی" کار می کردند و شیرین ترین خاطره یی که از ایشان دارم ، مربوط است به جلسه ی دفاع ازهمین  رساله  که براستی ، راه گشای بسیاری از بینش ها و نگرشهای تازه به ادب   کلاسیک و معاصر ایران زمین بود و برای من  نیز به حدی آموزنده و مفید وتأثیر گذار و الهام بخش بود که  پایان نامه ی دکتری خود را  بااستاد خانلری ،با عنوان " وصف و صور خیال در شاهنامه ی فردوسی "  گرفتم و همواره کاردکتر شفیعی کدکنی  ، راهنما و چراغ راه من  بود ، از سال 1349  ، من به دانشگاه شیراز رفتم اما  همیشه آثار ایشان را از شعر و نثرمی خواندم و خواندن آنها را به دانشجویان خود توصیه می کردم  .

اگر چه   دکتر شفیعی کدکنی ،به عنوان یک محقق نام آور ، شاعر(م. سرشک)، استاد دانشگاه و نظریه پرداز ومنتقد ادبی ،ا کاملا سر شناس  و معروف خاص  و عام است  ، اما  کارهای او دارای ویژگیهایی است  که به لحاظ   تخصصی ، باید بیشتر بدانها پرداخته شود و سالروز تولد فرخنده ی ایشان بهانه یی برای من فراهم آورد  تا این مختصر را  در باره ی کارها و مقام ممتاز ادبی ایشان  به تحریر در آورم:

            دیر زیاد آن بزرگوار خداوند         جان گرامی به جانش اندر، پیوند

            دایم بر جان او بلرزم ازیراک        مادر آزادگان کم آرد فرزند

دکتر شفیعی، ازآن بزرگانی است  که خوب  درس  خوانده اند و در مکتب استادان بزرگ به کمال  ، پرورده شده اند،(مقاله ایشان را درباره ی استادشان مرحوم ادیب، در پایان همین نوشته می خوانید)با داشتن  سواد عالی ،  به کار و رشته ی  تحصیلی و تخصصی خویش پرداخته اند و عاشقانه  بدان دل بسته اند و عمر و زندگی  خویش را به تمام و کمال  بر سر آن کار نهاده اند،پیوسته، هم دانشجو و هم استاد بوده اند واز چشمه ساران فرهنگی شرق و غرب بهره برده اند و به شاگردان خود بهره رسانیده اند ، هرگزتواضع  و فروتنی علمی  را از دست ننهاده اند، ژرف اندیش  و مشکل پسند و نوآور بوده اند وبا وجدانی بیدار، شریک شادی و غم مردم خویش بوده اند  .

 

شفیعی کدکنی به عنوان یک محقق  ،در پژوهشهای خود ، آنچه را که دراین پرده به وی نشان می دهند ، به آسانی نمی پسندد وسخت گیر و مشکل پسند است و می کوشد تا خود  " به از آن" را به دست آورد ، بنابر این دچار تقلید و سطحی نگری وروز مرگی  و تکرارخود ، نمی شود ،سخت کوش و پرطاقت است  ومی  داند که به عنوان یک ادیب و محقق  ، یک استاد دانشگاه  ، یک شاعر و نویسنده و نقاد و نظریه پرداز  ادبی ، بار چه رسالت و مسؤلیت سنگین و گرانقدری را  در  تاریخ فرهنگی معاصر ایران،در قول وفعل بر دوش دارد   واین آگاهی ارزشمند و نادر، از آنچه باید  باشد و می  تواند باشد ، صبورانه به ایشان فرصت اندیشیدن و عمل کردن  و خلاقیت  می  بخشد  و شاگردانش را چنان بار  می آورد  که در راه راست و درست گام بر دارند ،دقیق و تیز بین و جستجو گر و کم گوی و گزیده گوی باشند و جاذبه های کاذب سهل انگاری و پخته خواری عمر فرسا یی  پر گویان  کم مایه نداشته باشند تا از کار و بار اصیل باز نمانند و طبعا چنین کسانی  هستند که به مرورایام ، جامع کمالات می شوند و ودر میان اقران، سر افراز.

 

شفیعی کدکنی در کار دانشگاهی  خود ، هدفمند، خلّاق  و شاگرد پرور است  ودر آشنا کردن و هدایت دانشجویان به  کارهای اصیل وپژوهشی در حوزه ی ادب و فرهنگ  ، و گشایش دیدآنها و گسترش دادن نظر گاههای  نو آنان ، از موفق ترین استادان معاصر است ،آواز خوانی است که با آوازش ،یکی است، با شعر و ادب و فرهنگ زندگی می کند و زندگی و شادابی  او در شعر  وادب آست، بسیاری  از تصحیحات و تحقیقات وی، به عنوان کتاب مرجع  یا کتاب درسی  معتبر در دانشگاهها تدریس می شود  و سهم او درایجاد تحولات در برنامه ریزی نو آورانه  ی زبان و  ادبیات فارسی  و متون درسی  دانشگاهها قابل ستایش است.

 دکتر شفیعی دردانشگاهای خارج از ایران نیز منشاء برکتهای  علمی فراوان  بوده است، هر گز از یاد نمی برم که در سال 1989 که در دانشگاه هارواردبه تحقیق مشغول بودم ، به دانشجویی امریکایی  بر خورد م که در یکی از دانشگاهای امریکا از کلاسهای   شاهنامه  دکتر شفیعی استفاده کرده بود ، این خانم که  بعدا کتابی هم  در باره رستم و سهراب  به انگلیسی نوشت و اینک از استادان خوب زبان فارسی  دردانشگاههای  امریکاست  ،چنان با ستایش  وحق شناسی و احترام از  کلاسهای پر بار وشور انگیز دکتر شفیعی کدکنی  سخن می  گفت  که  براستی  مایه ی  مباهات من بود.

گاهی  دکتر شفیعی کدکنی ،با تنوع و تکثرستایش آمیزی  که در  کارهایش دارد،مرا به یاد سعدی شیرازی می اندازد ، سعدی که درشاعری خود هم غزلسرا و هم قصیده گوی و هم مثنوی سازبود ، درنثر نویسی ،گوی از همگان می ربود ودر جد و طنز ، تحقیق و مدح ومجلس گویی ، عربی دانی و فارسی نویسی ،ایجاز حیرت انگیزو زیرکی های هنری و تواناییهای خاص فرهنگی خود به چنان شأنی در ادب کهن ما دست یافته بود که تقریبا برای همیشه  بی همتا  می ماند .

شفیعی کدکنی خراسانی  نیز به شهادت آثارش، برآمده از " هزاره ی  آهوی کوهی" در خراسان است که خورشید ادب  ایران از انجا  سر بر آورد و هنوز هم فردوسی  و شاهنامه اش ، نماینده ی عظمت دیر پای  آن سر زمین ایزدی  و میراثهای گرانقدر فرهنگی آن است.

شفیعی کدکنی  هم ،ادب خراسان کهن را به همان اندازه می شناسد  ودر جان ودل بیدارش ،نهادینه شده است که ادب آذربایجان و فارس را، ادب جهان را به همان قدر می داند که ادب اسلامی و عرب را،ادب معاصرغرب را به همان خوبی درک می کند و در آن به خلّاقیت می پردازد که ادب کهن عرب را ،

تحقیقات و تتبعات و تصحیحات ادبی و تر جمه هایش در زبان فارسی راه گشا ،نو آورانه  وخلاقانه است وکارهای ماندگارش در نظریه های ادبی  و نقد  و شناخت شعرکهن و  معاصر، بی سابقه ، آنچه وی در شعر و موسیقی شعر ،صور خیال و تاریخ ادبی معاصر نوشته است ، به همان اندازه معتبر و اساسی است که تحقیقاتش در باره ی شاعران کهن از قبیل انوری و عطار و مولوی و دیگران.

در این زمینه اشاره یی کوتاه به آثاری از ایشان در موضوعات گوناگون بسنده می شود:

أ‌-        تصحیح متون:

1-    تصحیح اسرارالتوحید نوشتهٔ محمد بن منور ،تصحیح تاریخ نیشابور نوشتهٔ حاکم نیشابوری

2-    -تصحیح آثار عطار نیشابوری ،تصحیح مختارنامه ،تصحیح مصیبت نامه ،تصحیح منطق‌الطیر ‌،تصحیح اسرارنامه ،تصحیح دیوان عطار

3-    تصحیح تذکره الاولیاء (هنوز به چاپ نرسیده است) ،

4-    تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد ،مفلس کیمیا فروش دربارهٔ شعر انوری

5-    زبور پارسی نگاهی به زندگی و غرل های عطار ،

6-    تازیانه‌های سلوک در بارهٔ قصاید سنایی ،در اقلیم روشنایی تفسیر چند غزل حکیم  

ب‌-     نقد و برسی  وتحلیل زندگی و آثار شاعران و نویسندگان  :

1-    سنایی شاعر آیینه ها بررسی سبک هندی و شعر بیدل دهلوی ،

2-    آن سوی حرف و صوت ،میراث عرفانی ایران (چهار جلدی) ،

3-    دفتر روشنایی (در شرح سخنان و افکار بایزید بسطامی) ،

4-    نوشته بر دریا (در بیان میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی) ،

5-    چشیدن طعم وقت (در شرح عرفان و افکار ابوسعید ابوالخیر) ،

6-    حالات و سخنان ابوسعید (در شرح عرفان و افکار ابوسعید ابوالخیر) ،

7-    ترجمه تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا نوشته رینولد نیکلسون ،

8-     تصحیح غزلیات شمس تبریز ،

9-مقدمه‌نویسی و انتشار تصویر نسخه خطی منظومهٔ علی‌نامه

    ج: نقد و برسی  و نظریه های ادبی معاصر:

1-     ادوار شعر فارسی از مشروطه تا سقوط سلطنت ،توس،1356

2-     زمینهٔ اجتماعی شعر فارسی ،

3-     شعر معاصر عرب

                    4- صور خیال در شعر فارسی ،

                    5- موسیقی شعر ،

    د: مجموعه های شعر:

1-     مجموعه اشعار ۱۳۴۴

2-     زمزمه‌ها ، ۱۳۴۴

3-     شبخوانی ، ۱۳۴۷

4-     از زبان برگ ، ۱۳۵۰

5-     درکوچه باغ های نیشابور ،۱۳۵۶

6-     بوی جوی مولیان ،۱۳۵۶

7-     از بودن‌ و سرودن ،۱۳۵۶

8-    مثل درخت‌ در شب‌ باران ،۱۳۶۷

9-    هزاره‌ دوم‌ آهوی‌ کوهی

   ه: مقالات: شامل بسیاری  از معتبرترین تحقیقات ادبی  که در زمینه های  مختلف است  و این جا  گنجایش ضبط آنهاوجود ندارد.

                

اگرچه  توغل در دنیای تحقیق و تدریس ، به ظاهر، استعداد ها و توانمندی های دیگر  او را تحت الشعاع قرار داده است ،اما این موضوع نباید سبب شود که حتی یک لحظه  ،مقام ممتاز شاعری وی ( م. سرشک ) را از یاد ببریم ،او از وقتی که "از زبان برگ ها "را سرود و از "کوچه باغهای نیشابور" گذشت ، تا کنون که به "هزاره ی  دوم آهوی کوهی"  رسیده است ، درآزمونهای دشوار بودن و سرودن ، سرافرازانه توانمند یهای استثنایی خود را درنوآوری در زبان وقالب ومعنا وشیوه ها ی خاص شاعری در دوران معاصر ، به نیکی به تماشا گذاشته است ومجموع شعر های  به یاد ماندنی  و به خاطر سپردنی وی  که نقش جاودانگی خورده و در جان و دل خوانندگانش نشسته است ،ازهیچیک ازاشعار ماندگار شاعران نامدار معاصر، کمتر نیست ، و سروده های  او، بویژه آنچه که به واکنشهای  هوشمندانه  شاعردر برابر  اوضاع و احوال نیم قرن اخیر ایران مربوط است،عمیقا  در بسیاری  از شاعران جوان  تاثیر گذار بوده است و شاعری وی ، چه در زمینه ی  نو  و چه کهن ، از چنان نفوذو اقبالی بر خوردار شده است  که می  توان این شاعر را ازپیشروان مسلم نو اندیشی عمیق در شعر معاصر ایران دانست که با شناخت کامل از ادب ملی و جهانی ، توانسته است به ترسیم  واقعیت لفط و معنا ی شعر و ظرفیتها وکار کردها ی آن ،دست یابد و یافته های  خود را نه تنها در خلق آثار شاعرانه اش به کار گیرد که به عنوان الگویی تمام عیار در اختیار دیگرمشتاقان سخن  ،قرار دهد وبه عنوان نظریه پردازی آگاه ، از تدوین کنندگان بارزآنچه شعر به عنوان  رستاخیز کلمات خوانده می شود   ، شناخته آید.

به نظر می رسد که او درک معانی ادب کهن را از فروزانفر ،شناخت شعرو شاعری معاصررا از خانلری ،نقد معاصررا از  زرین کوب ،نواندیشی شاعرانه وادیبانه ی معاصر را ازشاعران شرق و غرب در قرون اخیروعصاره ی روح معنوی  شعر را درکلام عرفا و شاعران آزاده وبزرگ گذشته و معاصر در ایران و مشرق زمین وندیشه سیاسی و تفکر مستقل قومی  را از فردوسی و حافظ و مولانا و ابوسعید ابو الخیرو شهامت سخن گویی را از عین القضاة وسهروردی  وعطار،به ارث برده باشد اماویژگی خاص شفیعی، در آن است که چیرو محض هیچیک از آنها نیست و بالاستقلال ،فقط محمد رضا شفیعی کدکنی است  وبه همین دلیل  است که به راه  و روش و  شخصیتی  خاص رسیده است که مورد احترام همه ی ماست و ماندگاری  ،زیبنده ی اوست و جامه یی است که  بر قامت او دوخته شده است،کارنامه ی فرهنگی دکتر شفیعی کدکنی دربیش از 50 سال فعالیت پر بار وی  ، شاهد صادق این مدّعاست. و مصداق این دوبیتی بابا طاهر است:

مو آن بحرم که در ظرف آمدستم

چو نقطه بر سر حرف آمدستم

بهر الفی ، الف قدی بر آیو

الف قدم که در الف ،آمدستم   

 

مقالات . کتب چاپ شده ی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

الف : مقالات:

1-ابوالعباس زوزنی، مطالعات عرفانی  پاییز و زمستان 1385; -(4):5-18.

2-اختلاف در نسخه‌های حافظ : محمدرضا شفیعی‌کدکنی. اطلاعات ، ۱۵ شهریور ۱۳۸۶ : ص ۶

، ۲۲ شهریور ۱۳۸۶ : ص ۶

3- از ع‍رف‍ان‌ ب‍ای‍زی‍د ت‍ا ف‍رم‍ال‍ی‍س‍م‌ روس‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا. ، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ ه‍س‍ت‍ی‌، ش‌ ۳ ، (پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸۰): ص‌ ۱۲ - ۲۸. 

4- از مسائل کتاب پردازی در قرن هشتم (به روایت تاج الدین عبدالوهاب سبکی)  ،اطلاع رسانی و کتابداری » نامه بهارستان » بهار و تابستان 1380 - شماره 3

5- اغ‍راق‌ و م‍ب‍ال‍غ‍ه‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍اج‍ه‍ان‌ اس‍لام‌، (۱ آذر ۱۳۷۲): ص‌ ۸ (۸ آذر ۱۳۷۲):ص‌ ۸، (۲۲ آذر ۱۳۷۲): ص‌ ۸.

6- ان‍س‍ان‌ ک‍ام‍ل‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا. ، ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۱۶ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۷ ): ص‌ ۹.

7-  ان‍واع‌ ادب‍ی‌ و ش‍ع‍ر ف‍ارس‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا، رش‍د آم‍وزش‌ ادب‌ ف‍ارس‍ی‌، س‍ال‌ ۸، ش‌ ۳۲، (ب‍ه‍ار ۱۳۷۲): ص‌ ۹ - ۴.+ خرد و کوشش

8- ب‍زرگ‌ ع‍ل‍وی‌: س‍ی‍اس‍ت‌ م‍را ب‍ه‌ ب‍ی‌راه‍ه‌ ک‍ش‍ان‍د!/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا. ، دن‍ی‍ای‌ س‍خ‍ن‌، ش‌ ۷۳، (اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۵، ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۶): ص‌ ۴۴ ـ ۴۶.                           

9- تکامل یک تصویر/محمد رضا شفیعی‌کدکنی بخارا ،ش ۶۸، ۶۹ ، آذر- اسفند ۱۳۸۷ : ص ۴۳- ۴۷

10 - ج‍ادوی‌ م‍ج‍اورت‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، ش‌ ۲ ، (م‍ه‍ر، آب‍ان‌ ۱۳۷۷ ): ص‌ ۱۶ - ۲۶.

11- جلوه هایی از جادوی مجاورت در مثنوی   دانشکده ادبیات و علوم انسانی (تهران)  زمستان 1380- بهار 1381; 4(5-4 (ضمیمه)):29-42.

12-ج‍ان‍ب‌ ع‍اطف‍ی‌ ش‍خ‍ص‍ی‍ت‌ او/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، ش‌ ۳۱، (م‍رداد و ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۲): ص‌ ۳۳۳ - ۳۳۵.

13- چ‍راغ‌ه‍ای‌ خ‍ام‍وش‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ک‍ار و ک‍ارگ‍ر، (۱۰ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۱): ص‌ ۷.

14- حماسه ای شیعی از قرن پنجم مجله تخصصی زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد (دانشکده ادبیات و علوم انسانی(مشهد))  پاییز و زمستان 1379; 33(4-3 (مسلسل 131-130) ویژه نامه سال امام علی (ع)):425-494.

15-خ‍اق‍ان‍ی‌ و م‍ح‍ی‍ط ادب‍ی‌ ت‍ب‍ری‍ز ب‍ر اس‍اس‌ س‍ف‍ی‍ن‍ه‌ ت‍ب‍ری‍ز/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا   ، ن‍ام‍ه‌ ب‍ه‍ارس‍ت‍ان‌، ش‌ ۷، ۸، (ب‍ه‍ار ، زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۱۵۹ ، ۱۶۴.

16- درب‍اره‌ غ‍زل‌ م‍ع‍اص‍ر م‍ا/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، اب‍رار ه‍ن‍ری‌، (ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۶): ص‌ ۳۲ ـ ۳۵.

17- در ت‍رج‍م‍ه‌ ن‍اپ‍ذی‍ری‌ ش‍ع‍ر/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ ه‍س‍ت‍ی‌، ش‌ ۱۱، (پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸۱): ص‌ ۱۱ - ۱۸.

18- دری‍غ‍ا زری‍اب‌ و دری‍غ‍ا ف‍ره‍ن‍گ‌ ای‍ران‍ی‌!/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، دن‍ی‍ای‌ س‍خ‍ن‌، ش‌ ۶۳، (ب‍ه‍م‍ن‌، اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۳): ص‌ ۴۵.

19- ذهن و زبان شعر/محمد‌رضا شفیعی‌کدکی حافظ ،ش ۱۴ ، اردیبهشت ۱۳۸۴: : ص ۹ – ۱۰

20- روان‌ش‍ن‍اس‍ی‌ اج‍ت‍م‍اع‍ی‌ ش‍ع‍ر ف‍ارس‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، ش‌ ۳۲، (م‍ه‍ر و آب‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۴۶ - ۶۶.

21- زب‍ان‌ ش‍ع‍ر در ن‍ث‍ر ص‍وف‍ی‍ه‌/ ت‍ال‍ی‍ف‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌ : س‍خ‍ن‌ ، ۱۳۸۵.

22- ساحت اندیشه عطار /محمد‌رضا شفیعی‌کدکنی۱۴فروردین ۱۳۸۵):ص ۶اطلاعات ،اطلاعات (۱۵ فروردین ۱۳۸۵)

23- س‍ب‍ک‌ش‍ن‍اس‍ی‌ ش‍ع‍ر ب‍ی‍دل‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا، ج‍ه‍ان‌ اس‍لام‌، (۹ آب‍ان‌ ۱۳۷۳): ص‌ ۷.

24- ستاره دنباله‌دار: مجموعه شعر / [محمدرضا ] شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

25- س‍خ‍ن‍ی‌ در ب‍لاغ‍ت‌ ق‍رآن‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا، ای‍ران‌ ، (۱۶ دی‌ ۱۳۷۷ ): ص‌ ۱۰.

26- سخنان نویافته دیگر، از محمدبن کرام مطالعات عرفانی  بهار و تابستان 1385; -(3):5-14.

27- سعدی در سلاسل جوانمردان/محمدرضا شفیعی‌کدکنیبخارا ،ش ۴۶ ، آذر و دی ۱۳۸۴: : ص ۹۳ – ۱۰۳

28- سیرهٔ استاد ما ادیب/محمدرضا شفیعی کدکنی ،بخارا ،ش ۷۱ ، خرداد - شهریور ۱۳۸۸ : ص ۳۲ - ۶۲

29- ش‍اع‍ران‍ی‌ ک‍ه‌ ب‍ا آن‍ه‍ا گ‍ری‍س‍ت‍ه‌ام‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۵ ، (ف‍روردی‍ن‌ ، اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۸ - ۱۲.

30- شطح در عرفان و شطح‌های بایزید/محمد‌رضا شفیعی کدکنی رودکی ،ش ۴ ، خرداد و تیر ۱۳۸۵ : ص ۵۷ – ۵۸

31- ش‍ع‍ر ج‍دول‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۱ ، (م‍رداد، ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷ ): ص‌ ۴۷ - ۵۹.

32- شکار معانی در صحرای بی معنی (آسیب شناسی فرهنگ ایرانی بعد از مغول) زبان و ادبیات فارسی (مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم)  بهار 1380; 9(32 (ضمیمه)):23-52.

33- طنز حافظ/محمدرضا شفیعی‌کدکنی ماهنامه حافظ ،ش ۱۹ ، مهر ۱۳۸۴: : ص ۳۰ – ۴۲

34- ع‍طار و ت‍ک‍ام‍ل‌ ش‍ع‍ر ع‍رف‍ان‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ااطلاع‍ات‌، (۲۲ آب‍ان‌ ۱۳۸۴): ص‌ ۶. ، (۲۴ آب‍ان‌ ۱۳۸۴): ص‌ ۶.

35- ع‍ق‍ل‌ ورزی‍دم‌ و ع‍ش‍ق‍م‌ ب‍ه‌ م‍لام‍ت‌ ب‍رخ‍اس‍ت‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ه‍س‍ت‍ی‌، ش‌ ۱ ، (ب‍ه‍ار ۱۳۸۰): ص‌ ۲۴ - ۳۴.

36- ف‍روزان‍ف‍ر و ش‍ع‍ر/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ک‍ل‍ک‌، ش‌ ۷۳ - ۷۵، (ف‍روردی‍ن‌ ـ خ‍رداد ۱۳۷۵): ص‌ ۲۷۵ ـ ۲۸۶.

37- ق‍رن‌ م‍ول‍وی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ب‍خ‍ارا، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۱ ، (م‍رداد، ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷ ): ص‌ ۲۴۹ - ۲۵۲

38- گلخند/محمدرضا شفیعی‌کدکنی بخارا ،ش ۴۲ ، خرداد و تیر ۱۳۸۴ : ص ۱۱۳ – ۱۱۷

39-  را از ش‍ر ای‍ن‌ ش‍ع‍ره‍ا ن‍ج‍ات‌ ده‍ی‍د/ دروی‍ش‌، م‍ح‍م‍ود؛ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ش‍ع‍ر، ش‌ ۳۱، (ب‍ه‍ار ۱۳۸۲): ص‌ ۲۲ - ۲۵.

40- مسائل سبک‌شناسی از نگاه «آرزو»مجله تخصصی زبان و ادبیات دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد (دانشکده ادبیات و علوم انسانی(مشهد))  تابستان 1382; 36(2 (پی در پی 141)):1-16.

41- م‍ق‍ام‍ات‌ ک‍ه‍ن‌ و ن‍وی‍اف‍ت‍ه‌ اب‍وس‍ع‍ی‍داب‍وال‍خ‍ی‍ر/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ن‍ام‍ه‌ب‍ه‍ارس‍ت‍ان‌، ش‌ ۴، (پ‍ای‍ی‍ز، زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۰): ص‌ ۶۵ - ۷۸.

42- م‍ق‍ام‌ ان‍س‍ان‌ در ع‍رف‍ان‌ ای‍ران‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ی‍اد، ش‌ ۶۳ - ۶۶، (ب‍ه‍ار ـ زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۱۹۱ - ۲۰۳.

43- مقدمه ای بر جامعه شناسی تحقیقات ادبی در ایران ،زبان و ادبیات » نگین » 30 اردیبهشت 1354 - شماره 120

44- میراث عرفانی بایزید در تذکره الاولیای عطار/محمدرضا شفیعی‌کدکنی ماهنامه حافظ ،ش ۱۸ ، شهریور ۱۳۸۴: : ص ۲۸ - ۳۲ ، ۱۴۲۱ - ۱۷۳۵

45- نقش ایدئولوژیک نسخه بدل‌ها/محمدرضا شفیعی‌کدکنی نامه بهارستان ،ش ۹ ، ۱۰ ، بهار و زمستان ۱۳۸۳: : ص ۹۳ - ۱۱۰ ،

46- نقش بخوان و لاتقل/محمدرضا شفیعی‌کدکنی فصلنامه موسیقی ماهور ،ش ۳۳ ، پاییز ۱۳۸۵: : ص ۷ - ۱۰

47-  ن‍ک‍ت‍ه‌ای‌ درب‍اره‌ طوس‌ و ح‍م‍اس‍ه‌ه‍ای‌ م‍ل‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ ه‍س‍ت‍ی‌، (اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۱): ص‌ ۱۰۵.

48- ن‍ک‍ت‍ه‌ه‍ای‌ ن‍وی‍اف‍ت‍ه‌ درب‍اره‌ خ‍اق‍ان‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا  ، ن‍ش‍ری‍ه‌ دان‍ش‍ک‍ده‌ ادب‍ی‍ات‌ و ع‍ل‍وم‌ ان‍س‍ان‍ی‌ دان‍ش‍گ‍اه‌ ت‍ب‍ری‍ز، ش‌ ۱۸۵، (زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌۱ - ۶.

49- ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ طراز الاخ‍ب‍ار/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ن‍ام‍ه‌ ب‍ه‍ارس‍ت‍ان‌، ۵، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۱۰۹ - ۱۲۲.

50- وصف‌های فروغ فرخ‌زاد/محمدرضا شفیعی‌کدکنی بخارا ،ش ۴۴ ، مهر و آبان ۱۳۸۴ : ص ۱۹ - ۲۳

 51- وطن‌ و ج‍ل‍وه‌گ‍ری‍ه‍ای‌ آن‌ در ش‍ع‍ر ف‍ارس‍ی‌/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ی‍اد، ش‌ ۶۳ - ۶۶، (ب‍ه‍ار ـ زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۱۶۱ - ۱۹۰.

52- ویژگی های عروضی دیوان سلطان ولد زبان و ادبیات فارسی (مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم)  پاییز 1387; 16(62 (زبان و ادبیات فارسی 8)):7-15.

53- ی‍ک‌ اص‍طلاح‌ م‍وس‍ی‍ق‍ای‍ی‌ در ش‍ع‍ر ح‍اف‍ظ/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌، م‍ح‍م‍درض‍ا ، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ م‍اه‍ور، ش‌ ۱۵ ، (ب‍ه‍ار ۱۳۸۱): ص‌ ۹ - ۱۴.

 54- یک متن کرامی کمرنگ شده ، اطلاع رسانی و کتابداری » نامه بهارستان » پاییز 1387 - شماره 13 و 14   

55- در غربال کردن شعر قرن بیستم/محمدرضا شفیعی‌کدکنی ادب نامه شرق ،ش ۱۱ ، ۶ تیر ۱۳۸۵: : ص ۲

 

کتابها:                                               

1-      آفرینش و تاریخ /مطهربن طاهر مقدسی/ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی/تهران آگاه/  در دو مجلد

2-      آن‍س‍وی‌ ح‍رف‌ و ص‍وت‌: گ‍زی‍ده‌ اس‍رارال‍ت‍وح‍ی‍د در م‍ق‍ام‍ات‌ اب‍وس‍ع‍ی‍د اب‍وال‍خ‍ی‍ر/ ان‍ت‍خ‍اب‌ و ت‍وض‍ی‍ح‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌‏‫،۱۳۸۸.

3-      آینه در آینه: ( برگزیده شعر)/ ه.ا.سایه؛ به انتخاب محمدرضا شفیعی‌کدکنی. تهران: چشمه‏‫، ۱۳۸۵. 

4-      آی‍ی‍ن‍ه‌ای‌ ب‍رای‌ ص‍داه‍ا ه‍ف‍ت‌ دف‍ت‍ر ش‍ع‍ر: زم‍زم‍ه‌ه‍ا، ش‍ب‍خ‍وان‍ی‌، .../ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۷۶.

5-      ابومسلم خراسانی/ حسن محمدعبدالغنی؛ ترجمه شفیعی کدکنی. [ تهران ]: امیرکبیر‏‫‏‏‏، ۱۳۴۴.

6-      ادب‍ی‍ات‌ ف‍ارس‍ی‌ از ع‍ص‍ر ج‍ام‍ی‌ ت‍ا روزگ‍ار م‍ا/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ح‍ج‍ت‌ال‍ل‍ه‌ اص‍ی‍ل‌. ت‍ه‍ران‌: ن‍ش‍ر ن‍ی‌، ۱۳۷۸.

7-      ادوار ش‍ع‍ر ف‍ارس‍ی‌: از م‍ش‍روطی‍ت‌ ت‍ا س‍ق‍وط س‍ل‍طن‍ت‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۸۰.

8-      از بودن و سرودن :مجموعه شعر/شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

9-      از زب‍ان‌ ب‍رگ‌/ از. م‌. س‍رش‍ک‌. ان‍ت‍ش‍ارات‌ ت‍وس‌؛چ‍اپ‌ اول‌ ۱۳۴۷

10-  اس‍رار ال‍ت‍وح‍ی‍د ف‍ی‌ م‍ق‍ام‍ات‌ ال‍ش‍ی‍خ‌ اب‍ی‌س‍ع‍ی‍د / ت‍ال‍ی‍ف‌ م‍ح‍م‍دب‍ن‌م‍ن‍ورب‍ن‌اب‍ی‌س‍ع‍دب‍ن‌ابی‌طاه‍رب‍ن‌اب‍ی‌س‍ع‍ی‍د م‍ی‍ه‍ن‍ی‌ ؛ م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ‏‫ت‍ه‍ران‌‏‫: آگ‍اه‌‏‫، ۱۳۶۶.

11-  اسرارنامه /عطار (فریدالدین محمد‌بن‌ابراهیم نیشابوری)؛ مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۶.

12-  الهی نامه/ عطار (فریدالدین محمد‌بن‌ابراهیم نیشابوری) ؛ مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۷.

13-  اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ای‌ ه‍ف‍ت‌ گ‍ن‍ب‍د/ ن‍ظام‍ی‌ گ‍ن‍ج‍وی‌؛ ن‍گ‍ارن‍ده‌ ن‍ث‍ر ف‍رن‍گ‍ی‍س‌ پ‍روی‍زی‌؛ وی‍راس‍ت‍ار م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: ش‍رک‍ت‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ ع‍ل‍م‍ی‌ و ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، ۱۳۸۲.

14-ای‍ن‌ ک‍ی‍م‍ی‍ای‌ ه‍س‍ت‍ی‌؛ م‍ج‍م‍وع‍ه‌ م‍ق‍ال‍ه‌ه‍ا و ی‍ادداش‍ت‍ه‍ای‌ اس‍ت‍اد دک‍ت‍ر ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ درب‍اره‌ ح‍اف‍ظ/ ب‍ه‌ک‍وش‍ش‌ ول‍ی‌ ال‍ل‍ه‌ درودی‍ان‌

            ت‍ب‍ری‍ز: آی‍دی‍ن‌ ، ۱۳۸۵.

14-  این همه یاس و نسترن : گزیده موضوعی اشعار دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی (م. سرشک) در گفتگوی نمادین با ایشان/به اهتمام کورش گوهریان. تهران: ملک، ۱۳۸۶.

15-  بوی جوی مولیان: چند شعر / شفیعی‌کدکنی. تهران: توس‏‫‏‏، ۱۳۵۷.

16-  ت‍اری‍خ‌ ن‍ی‍ش‍اب‍ور/ اب‍وع‍ب‍دال‍ل‍ه‌ ح‍اک‍م‌ ن‍ی‍ش‍اب‍وری‌؛ ت‍رج‍م‍ه‌ م‍ح‍م‍دح‍س‍ی‍ن‌ خ‍ل‍ی‍ف‍ه‌ ن‍ی‍ش‍اب‍وری‌؛ م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: آگ‍ه‌، ۱۳۷۵.

17-  ت‍ازی‍ان‍ه‌ه‍ای‌ س‍ل‍وک‌: ن‍ق‍د و ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ چ‍ن‍د ق‍ص‍ی‍ده‌ از ح‍ک‍ی‍م‌ س‍ن‍ائ‍ی‌ / م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌ : آگاه‏‫، ۱۳۷۲.

18-  ت‍ص‍وف‌ اس‍لام‍ی‌ و راب‍طه‌ ان‍س‍ان‌ ب‍ا خ‍دا/ ری‍ن‍ول‍د ا. ن‍ی‍ک‍ل‍س‍ون‌؛ ت‍رج‍م‍ه‌ و ح‍واش‍ی‌ ب‍ق‍ل‍م‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۷۴.

19-  چ‍ش‍ی‍دن‌ طع‍م‌ وق‍ت‌ از م‍ی‍راث‌ ع‍رف‍ان‍ی‌ اب‍وس‍ع‍ی‍د اب‍وال‍خ‍ی‍ر/ م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ‏‫ت‍ه‍ران‌ ‏‫: س‍خ‍ن‌ ‏‫‏‏‏‏، ۱۳۸۴.

20-  ح‍الات‌ و س‍خ‍ن‍ان‌ اب‍وس‍ع‍ی‍د اب‍وال‍خ‍ی‍ر/ ت‍ال‍ی‍ف‌ ج‍م‍ال‌ال‍دی‍ن‌ اب‍وروح‌ ل‍طف‌ال‍ل‍ه‌ اب‍ن‌ اب‍ی‌س‍ع‍ی‍د ب‍ن‌‌ابی‌س‍ع‍د، م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا شفیعی کدکنی. ت‍ه‍ران‌: آگ‍اه‌‏‫، ۱۳۶۶.

21-  ح‍زی‍ن‌ لاه‍ی‍ج‍ی‌: زن‍دگ‍ی‌ و زی‍ب‍ات‍ری‍ن‌ غ‍زل‍ه‍ای‌ او/فراهم آورده ی "م‌. س‍رش‍ک [شفیعی کدکنی ]. م‍ش‍ه‍د:توس‏‫‏‏، ۱۳۴۲.

22-  خطی ز دلتنگی :مجموعه شعر/شفیعی‌کدکنی. تهران‏‫: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

23-  در اق‍ل‍ی‍م‌ روش‍ن‍ای‍ی‌ ت‍ف‍س‍ی‍ر چ‍ن‍د غ‍زل‌ از ح‍ک‍ی‍م‌ س‍ن‍ائ‍ی‌ غ‍زن‍وی‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: آگ‍اه‌، ۱۳۷۳.

24-  در عشق،زنده بودن: گزیده غزلیات شمس تبریز/ مقدمه،گزینش و تفسیر محمد‌‌رضا شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

25-  در ستایش کبوترها: مجموعه شعر / محمدرضا شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

26-  در ک‍وچ‍ه‌ ب‍اغ‍ه‍ای‌ ن‍ش‍اب‍ور: م‍ج‍م‍وع‍ه‌ ش‍ع‍ر ۵۰ - ۱۳۴۷/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: توس‏‫،‏ ‏۱۳۵۷.

27-  دف‍ت‍ر روش‍ن‍ای‍ی‌: از م‍ی‍راث‌ ع‍رف‍ان‍ی‌ ب‍ا ی‍زی‍د ب‍س‍طام‍ی‌/ گ‍ردآورن‍ده‌ م‍ح‍م‍دب‍ن‌ ع‍ل‍ی‌ س‍ه‍ل‍گ‍ی‌؛ ت‍رج‍م‍ه‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌ : س‍خ‍ن‌ ، ۱۳۸۴.

28-  دی‍وان‌ ب‍دی‍ع‌ال‍زم‍ان‌ ف‍روزان‍ف‍ر =‎Collected poems of Badi'uzzaman Forouzanfar/ ب‍ه‌ک‍وش‍ش‌ ع‍ن‍ای‍ت‌ال‍ل‍ه‌ م‍ج‍ی‍دی‌؛ ب‍ا م‍ق‍دم‍ه‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: وزارت‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و ارش‍اد اس‍لام‍ی‌. س‍ازم‍ان‌ چ‍اپ‌ و ان‍ت‍ش‍ارات‌، ۱۳۸۲.

29-  رس‍وم‌ دار ال‍خ‍لاف‍ه‌/ ت‍ال‍ی‍ف‌ اب‍وال‍ح‍س‍ن‌ ج‍لال‌ب‍ن‌ م‍ح‍س‍ن‌ ص‍اب‍ی‌؛ ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ح‍واش‍ی‌ م‍ی‍خ‍ائ‍ی‍ل‌ ع‍واد؛ ت‍رج‍م‍ه‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ ب‍ن‍ی‍اد ف‍ره‍ن‍گ‌ ای‍ران‌؛

30-  زب‍ور پ‍ارس‍ی‌: ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ زن‍دگ‍ی‌ و غ‍زل‌ه‍ای‌ ع‍طار/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: آگ‍اه‌، ۱۳۸۰.

31-   زم‍زم‍ه‌ه‍ا / ب‍رگ‍زی‍ده‌ غ‍زل‌ م‌. س‍رش‍ک‌. م‍ش‍ه‍د: [کتابفروشی امیرکبیر؟]‏‫، ۱۳۴۴.

32-  زمینه اجتماعی شعرفارسی/محمدرضاشفیعی کدکنی . تهران: اختران: زمانه، ۱۳۸۵.

33-  ش‍اع‍ر آی‍ن‍ه‌ه‍ا : ب‍ررس‍ی‌ س‍ب‍ک‌ ه‍ن‍دی‌ و ش‍ع‍ر ب‍ی‍دل‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌‏‫ : آگه‏‫ ، ۱۳۸۹.

34-  ش‍اع‍ری‌ در ه‍ج‍وم‌ م‍ن‍ت‍ق‍دان‌: ن‍ق‍د ادب‍ی‌ در س‍ب‍ک‌ ه‍ن‍دی‌ پ‍ی‍رام‍ون‌ ش‍ع‍ر ح‍زی‍ن‌لاه‍ی‍ج‍ی‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: آگ‍ه‌ ‏‫، ۱۳۷۵.

35-  ش‍ب‍خ‍وان‍ی‌: م‍ج‍م‍وع‍ه‌ ش‍ع‍ر/ اث‍ر م‌. س‍رش‍ک‌؛ م‍ق‍دم‍ه‌ از م‍ه‍دی‌ اخ‍وان‌ ث‍ال‍ث‌ (س‍ازم‍ان‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ ت‍وس‌؛ ۳)

36-  شعر امروز خراسان/ گردآورندگان م.آزرم، م. سرشک. مشهد: انتشارات توس‏‫، ۱۳۴۲.

37-  ش‍ع‍ر م‍ع‍اص‍ر ع‍رب‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ (ان‍ت‍ش‍ارات‌ ت‍وس‌؛

38-  ص‍ور خ‍ی‍ال‌ در ش‍ع‍ر پ‍ارس‍ی‌: ت‍ح‍ق‍ی‍ق‌ ان‍ت‍ق‍ادی‌ در ت‍طور ای‍م‍اژه‍ای‌ ش‍ع‍ر پ‍ارس‍ی‌ و س‍ی‍ر ن‍ظری‍ه‌ ب‍لاغ‍ت‌ در اس‍لام‌ و ای‍ران‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: ن‍ی‍ل‌، ۱۳۵۰.

39-  علی نامه (منظومه ای کهن)/ محمد‌رضا شفیعی کدکنی،محمود امید‌‌سالار تهران: میراث مکتوب: کتابخانه،موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی: کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران: موسسه مطالعات اسماعیلیه، ۱۳۸۸

40-  غزل برای گل آفتابگردان: مجموعه شعر/ [محمدرضا] شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

41-  غزلیات شمس تبریز/ مولانا جلا‌ل‌الدین محمد بلخی ؛ مقدمه، گزینش و تفسیر محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: سخن، ‏‫۱۳۸۸.دو جلد

42-  ف‍ارس‍ی‌ [ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ درس‍ی‌] آم‍وزش‌ ن‍ظری‌، ج‍ام‍ع‌ ص‍ن‍ع‍ت‍ی‌، خ‍دم‍ات‌ ح‍رف‌ روس‍ت‍ای‍ی‌ س‍ال‌ اول‌/ م‍ول‍ف‍ان‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ... [و دی‍گ‍ران‌]؛ ب‍ا ه‍م‍ک‍اری‌ ع‍ب‍دال‍م‍ج‍ی‍د ق‍اض‍ی‌زاده‌

43-  ف‍ارس‍ی‌ [ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ درس‍ی‌] س‍ال‌ اول‌ دب‍ی‍رس‍ت‍ان‌/ م‍ول‍ف‍ان‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ... [و دی‍گ‍ران‌]

44-  ف‍ارس‍ی‌ [ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ درس‍ی‌] س‍ال‌ دوم‌ دب‍ی‍رس‍ت‍ان‌/ م‍ول‍ف‍ام‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ... [و دی‍گ‍ران‌]

45-  ف‍ارس‍ی‌ [ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ درس‍ی‌] س‍ال‌ دوم‌ دب‍ی‍رس‍ت‍ان‌. ب‍ض‍م‍ی‍م‍ه‌ راه‍ن‍م‍ای‌ اص‍لاح‍ات‌ م‍ت‍ون‌ ک‍ت‍اب‍ه‍ای‌ درس‍ی‌ س‍ال‌ دوم‌ دب‍ی‍رس‍ت‍ان‌/ م‍ول‍ف‍ان‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ... [و دی‍گ‍ران‌] ای‍ن‌ ک‍ت‍اب‌ در س‍ال‌ ۵۸ ب‍وس‍ی‍ل‍ه‌ گ‍روه‌ ب‍ررس‍ی‌ وزارت‌ آم‍وزش‌ و پ‍رورش‌ م‍ورد ت‍ج‍دی‍د ن‍ظر ق‍رار گ‍رف‍ت‌

46-  قلندریه در تاریخ از مزدک‌گرایی تا تشیع صفوی/محمدرضا شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن، ۱۳۸۵.

47-  گ‍زی‍ده‌ غ‍زل‍ی‍ات‌ ش‍م‍س‌/به کوشش م‍ولان‍ا‌ج‍لال‌ال‍دی‍ن‌‌م‍ح‍م‍د ب‍ل‍خ‍ی‌؛ ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌ : ش‍رک‍ت‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ ع‍ل‍م‍ی‌ و ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌‏‫‏، ۱۳۷۷.

48-  گزیده‌ی قصص قرآن مجید/ابوبکر عتیق نیشابوری(سورآبادی) ؛ [یحیی مهدوی، محمدرضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)] [بی جا: بی نا]، ۱۳.

49-  گ‍زی‍ن‍ه‌ اش‍ع‍ار/ م‍ل‍ک‌ال‍ش‍ع‍را ب‍ه‍ار؛ ب‍ا م‍ق‍دم‍ه‌ م‍ه‍رداد‌ب‍ه‍ار، م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: م‍رواری‍د‏‫‏، ۱۳۸۰.

50-  م‍ث‍ل‌ درخ‍ت‌ در ش‍ب‌ ب‍اران‌: چ‍ن‍د ش‍ع‍ر/ ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ (م‌. س‍رش‍ک‌) ان‍ت‍ش‍ارات‌ ت‍وس‌؛

51-  م‍ج‍م‍وع‍ه‌ رب‍اع‍ی‍ات‌ [م‍خ‍ت‍ارن‍ام‍ه‌]/ اث‍ر ف‍ری‍دال‍دی‍ن‌ ع‍طار ن‍ی‍ش‍اب‍وری‌؛ ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و م‍ق‍دم‍ه‌ از م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌:توس‏‫‏‏،۱۳۵۸.

52-  مرثیه‌های سرو کاشمر: مجموعه شعر / [محمدرضا] شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن‏‫، ۱۳۸۸.

53-  م‍رم‍وزات‌ اس‍دی‌ در م‍زم‍ورات‌ داودی‌/ ن‍ج‍م‌ال‍دی‍ن‌ رازی‌؛ م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۸۱.

54-  مصیبت‌نامه/عطار (فرید‌الدین‌محمد‌بن‌ابراهیم نیشابوری) ؛ مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی‌کدکنی. تهران: سخن، ۱۳۸۵.

55-  م‍ف‍ل‍س‌ ک‍ی‍م‍ی‍اف‍روش‌: ن‍ق‍د و ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ ش‍ع‍ر ان‍وری‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۷۴.

56-  م‍ن‍طق‌ ال‍طی‍ر / ع‍طار (ف‍ری‍دال‍دی‍ن‌ م‍ح‍م‍دب‍ن‌ اب‍راه‍ی‍م‌ ن‍ی‍ش‍اب‍وری‌)؛ م‍ق‍دم‍ه‌، ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ع‍ل‍ی‍ق‍ات‌ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌‏‫، ۱۳۸۳.

57-  م‍وس‍ی‍ق‍ی‌ ش‍ع‍ر / م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌: آگه‏‫، ۱۳۸۸.

58-  ن‍وش‍ت‍ه‌ ب‍ر دری‍ا: از م‍ی‍راث‌ ع‍رف‍ان‍ی‌ اب‍وال‍ح‍س‍ن‌ خ‍رق‍ان‍ی‌/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ک‍دک‍ن‍ی‌. ت‍ه‍ران‌ : س‍خ‍ن‌ ‏‫، ۱۳۸۴.

59-ه‍زاره‌ دوم‌ آه‍وی‌ ک‍وه‍ی‌: پ‍ن‍ج‌ دف‍ت‍ر ش‍ع‍ر: م‍رث‍ی‍ه‌ه‍ای‌ س‍رو ک‍اش‍م‍ر؛ خ‍ط دل‍ت‍ن‍گ‍ی‌؛ غ‍زل‌ ب‍رای‌ گ‍ل‌ آف‍ت‍اب‍گ‍ردان‌؛ در س‍ت‍ای‍ش‌ ک‍ب‍وت‍ره‍ا" س‍ت‍اره‌ دن‍ب‍ال‍ه‌دار/ م‍ح‍م‍درض‍ا ش‍ف‍ی‍ع‍ی‌ ک‍دک‍ن‍ی‌ ت‍ه‍ران‌: س‍خ‍ن‌، ۱۳۷۸.

کارنامه  ی علمی استادان ادبیات دانشگاه تهران)

 

 

 

سیره  ی استاد ما ادیب

دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی

اگر از طرف حرم حضرت رضا(ع) به‌خیابان تهران می‌آمدید، یعنی‌به‌سمت جنوب، بعد از فلکه آب (که بعدها بازار رضا را در مشرق آن بناکردند) کمی بعد از فلکه آب که نام رسمی آنبود، کمی آن‌طرف‌تر به‌سمت جنوب در سمت غربی خیابان تهران، کوچه حاج ابراهیم‌چاووش بود و حدوداً در نقطه مقابل آن کوچه کربلا قرار داشت و بعد ازآن در همان راسته خیابان تهران و بعد از آن کوچه چهنو بود که اگر آن رابه‌طرف غرب ادامه می‌دادیم تا ارگ، کوچه به‌کوچه راه داشت. نام این‌محله چهنو را، در جغرافیای حافظ ابرو دیده‌ام و نشان می‌دهد که در قرن‌هشتم و اوایل قرن نهم جزء محلات اصلی و معتبر مشهد بوده است.درست روبه‌روی همین کوچه چهنو، که کوچه نسبتاً پهن و ماشین‌روی‌بود، کوچه ما بود؛ یعنی کوچه اعتماد، کوچه تنگی بود که ماشین وارد آن‌نمی‌شد. و در سیلی که به‌سال 1326 در مشهد آمد و بسیاری منازل‌سمت خیابان تهران را خراب کرد، به‌یاد دارم که مردان کوچه آمدند و یک‌لت در را در برابر کوچه ما قرار دادند و با ریختن مقداری شن و خاک درپشت آن، از ورود سیل به‌کوچه ما جلوگیری کردند. منزل کوچک ما درهمین کوچه اعتماد قرار داشت. به‌نظرم نام اعتماد را از نام اعتمادالتولیه --- که منزل او در همین کوچه بود --- به‌این کوچه داده بودند. شاید هم نام‌کوچه در اسناد دولتی و ثبتی کوچه اعتمادالتولیه بود. در منتهاالیه همین‌کوچه اعتماد، قبل از آنکه به‌سمت شمال و به‌طرف کوچه کربلا حرکت‌کنیم، منزل بسیار بزرگی بود که خانواده‌ای به‌نام اعتمادی در آنجا زندگی‌می‌کردند و در سالهای کودکی من یکی از فرزندانشان به‌نام رضااعتمادی همبازی من بود. پسری باهوش و بسیار درس‌خوان. پدرش وعمویش که در همان منزل با آنها زندگی می‌کرد، در بازار مشهد به‌شغل‌پارچه‌فروشی اشتغال داشتند. این رضای اعتمادی که تقریباً همسن من‌بود؛ یکی از همبازیهای من بود.‌

از نقطه منزل خانواده اعتمادی - که احتمالا همان منزل اعتمادالتولیه‌بود و کمی پله می‌خورد و به‌پایین می‌رفت - وقتی به‌سمت چپ و به‌اندازه‌دو سه منزل به‌طرف شمال می‌رفتیم کوچه، یک پیچ به‌طرف غرب‌می‌خورد و مجدداً به‌سمت شمال ادامه پیدا می‌کرد به‌سوی کوچه کربلا.‌ در همین تقاطع کوتاه، در سمت جنوب کوچه منزل بزرگی بود که به‌نام‌منزل کمالی مشهور بود. من آقای کمالی را که با کلاه دوره‌دار کارمندان‌عصر رضاشاهی از خانه بیرون می‌آمد، دیده بودم. مردی در سن ‌0‌6 -50 سالگی. آیا از اولاد همان کمالی شاعر مقتدر و معروف خراسانی بود که‌درنمونه قصایدش آمده است؟ شاید! بگذریم. منزل کمالی که‌منزل نسبتاً بزرگی بود یک منزل کوچک هم ضمیمه‌اش بود که به‌نام‌سراچه آقای کمالی شناخته می‌شد. منزل کوچکی بود که کاملا مستقل ازمنزل اصلی کمالی بود.‌

نخستین یادهایی که از مرحوم ادیب دارم، هنگامی بود که او هنوزمنزلی نخریده بود و در سراچه کمالی می‌نشست. به‌رهن یا به‌اجاره؟نمی‌دانم. از این سراچه کمالی تا منزل ما، به‌لحاظ هندسی، دو منزل بیشترفاصله نبود؛ اما برای رسیدن ما از منزل‌مان به‌سراچه کمالی که منزل‌مرحوم ادیب بود باید دو ضلع و یا سه ضلع یک مستطیل را سیر می‌کردیم‌تا می‌رسیدیم به‌سراچه کمالی، یعنی چهار پنج دقیقه راه بود.‌

نمی‌دانم مرحوم ادیب از کی در سراچه کمالی ساکن شده بود. این قدرمی‌دانم که سالها پس از آن بود که یکی دو کوچه آن طرف‌تر، قدری‌به‌طرف شمال و قدری به‌طرف شرق، در کوچه حمام هادی‌خان منزلی‌خرید و تا آخر عمر در همان منزل می‌زیست.‌ من از سن چهار - پنج سالگی خود به‌خوبی به‌یاد می‌آورم دوران اقامت‌مرحوم ادیب را با همسرش که در آن سراچه کمالی زندگی می‌کردند و من‌و مرحومه مادرم به‌دیدار ایشان به‌آنجا می‌رفتیم.‌

شاید لازم بود که از نقطه خویشاوندی خودمان با مرحوم ادیب آغازمی‌کردم. همسر مرحوم ادیب که طیبه خانم نام داشت، دختر حلیمه خانم‌بود و حلیمه خانم دخترعمه پدرم بود و با پدرم از طریق رضاع، خواهربود و محرم بودند. وقتی که مادرم در جوانی، صبح روز 21 اسفند 1331درگذشت، همین حلیمه‌خانم با مهربانی و لطف بسیار ماهها در منزل ما ماند که چراغی را روشن بدارد و خانه از زن و زندگی خالی نباشد.‌

حلیمه‌خانم یک پسر داشت به‌نام شیخ ابوالقاسم که بعدها در همین‌یادداشت‌ها درباره او و فضایل او به‌تفصیل بیشتر سخن خواهم گفت ویک دختر که آن دختر همان طیبه‌خانم بود و همسر مرحوم ادیب.‌ تصور می‌کنم نخستین خاطرات من از طیبه‌خانم و مرحوم ادیب‌به‌سال 23 - 1322 بازگردد که این زن و شوهر در همان سراچه کمالی‌زندگی می‌کردند. قرب جوار و قرابت خانوادگی سبب شده بود که رفت وآمد مرحومه مادرم و من به‌منزل مرحوم ادیب، در سراچه کمالی، مکرر و بسیار باشد و آمدن آنها به‌منزل ما.‌

اولین کتابی را که در روی طاقچه کتابهای مرحوم ادیب و شاید درکنار بستر استراحت او به‌یاد می‌آورم، در همان حدود پنج - شش سالگی،بود که من از عنوان آن خنده‌ام می‌گرفت بی‌آنکه‌بدانمیعنی چه ویعنی چه وچرا؟‌

قبل از اینکه درباره انتقال مرحوم ادیب از سراچه کمالی به‌منزل‌ملکی خودش - که تا آخر عمر در همانجا می‌زیست و در کوچه حمام‌هادی خان قرار داشت - سخنی بگویم بد نیست به‌یک منزل تاریخی درهمان نزدیکی سراچه کمالی اشاره کنم و آن منزل مرحوم حاج شیخ‌مرتضای عیدگاهی بود که از منازل بسیار مشهور شهر مشهد در 70 - 60 سال قبل بود و هنوز هم آن منزل به‌همان اعتبار و اهمیت باقی است واحفاد مرحوم حاج شیخ مرتضای عیدگاهی (شهیدی) در آن منزل مراسم‌دهه عاشورا را با شکوه و جلال بسیار برگزار می‌کنند و شاید اکنون تبدیل‌به‌نوعی حسینیه شده باشد.‌

در منزل مرحوم حاج شیخ مرتضای عیدگاهی که خود از وعاظ ومنبری‌های بسیار خوشنام و محترم و موجه مشهد بود، علاوه بر مراسم‌عزاداری محرم و صفر، روزهای جمعه، صبح‌ها، نیز مجلس روضه برقراربود و این منزل با سراچه کمالی - یعنی محل سکونت مرحوم ادیب - یکی‌دو منزل بیشتر فاصله نداشت.‌

درباره انزوای مرحوم ادیب و یا محدودیت انتخاب همنشینانش جای‌دیگر به‌تفصیل صحبت خواهم کرد. در اینجا فقط به‌اجمال می‌گویم که‌مرحوم ادیب حشر و نشر بسیار محدودی داشت و در این محدوده،روزهای جمعه غالباً به‌منزل مرحوم حاج شیخ مرتضا می‌رفت و در اتاقی‌که در سمت در ورودی و سمت شرقی منزل بود، می‌نشست و چپق‌می‌کشید و با مرحوم حاج شیخ مرتضای عیدگاهی بسیار مأنوس بود.‌

به‌درستی به‌یاد ندارم که در چه سالی مرحوم ادیب آن منزل کوچه‌حمام هادی خان را خرید و از سراچه کمالی به‌منزل شخصی خود نقل‌مکان کرد. تصور می‌کنم قبل از سال 1328 یا کمی بعد از آن بود.‌

منزلی که در کوچه حمام هادی خان خرید و تا آخر عمر در همانجا زندگی داشت، منزلی بود در سمت جنوبی کوچه حمام هادی خان و پله‌می‌خورد و می‌رفت به ‌پایین. البته از سطح اصلی کوچه هم دری به‌چنداتاق شمالی - که مهمانخانه مرحوم ادیب در آنجا قرار داشت - باز بود؛ولی رفت و آمد از پله‌ها بود به‌پایین و بعد به‌داخل منزل و آنگاه رفتن ازپله‌های سمت شمالی به‌بالا و وارد شدن به‌اتاق بزرگی که مهمانخانه‌ادیب بود.‌

در سمت غربی منزل، ایوان کوچکی قرار داشت و در کنار این ایوان‌یک اتاق تقریباً سه در چهار که دیدارهای خصوصی و خانوادگی مرحوم‌ادیب در همان اتاق بود و تقریباً کتابخانه او را تشکیل می‌داد.‌

تا آنجا که به‌یاد می‌آورم، در این کتابخانه قفسه‌بندی وجود نداشت وکتابها رویها و طاقچه‌ها چیده شده بود. البته در اتاقهای دیگرهم مقداری کتاب بود که جزئیات آن را به‌درستی نمی‌توانم به‌یاد بیاورم.در اتاق تدریس مرحوم ادیب هم - که در سردر مدرسه خیراتخان قرارداشت و درباره آن به‌تفصیل بیشتر سخن خواهم گفت - مقداری کتاب‌بود. آنجا نیز کتابها در طاقچه‌ها و رفها قرار داشت؛ یعنی از قفسه‌بندی‌خبری نبود.‌

در برآوردی که حافظه من اکنون پس از قریب شصت سال، ازمجموعه کتابهای مرحوم ادیب دارد، تصور می‌کنم چیزی حدود هزار وپانصد تا دو هزار جلد کتاب بود. و آنهایی را که من در عالم کودکی،فضولتاً باز می‌کردم، دایره‌مانندی در صفحه اولش بود که در آن دایره، نام‌مالک کتاب، یعنی مرحوم ادیب، ثبت شده بود.‌آن سالها که من به‌منزل مرحوم ادیب به‌طور پیوسته رفت و آمدداشتم نسخه خطی نمی‌شناختم. بنابراین نمی‌توانم به‌یاد بیاورم که درمیان این کتابها آیا نسخه خطی هم وجود داشت یا نه؟

بعد از انتقال مرحوم ادیب به‌منزل شخصی‌اش، فاصله منزل ما تا منزل‌او قدری دور شده بود، با این همه حداکثر 12 - 10 دقیقه پیاده بیشتر نبود.نزدیک‌ترین حمام به‌منزل ما همان حمام هادی خان بود و من گاه که به‌آن‌حمام می‌رفتم، مرحوم ادیب را نیز در آنجا می‌دیدم. نه منزل ما و نه منزل‌مرحوم ادیب، هیچ کدام، در آن زمان حمام نداشت. شاید در تمام خیابان‌تهران - که یکی از مهمترین خیابانهای آن روزگار مشهد بود - منزلی که‌حمام داشته باشد، اصلا وجود نداشت.‌

شاگردی من درخدمت ادیب‌

خویشاوندی نزدیک ما با مرحوم ادیب، در آغاز دوره شاگردی من درخدمت او، یک معضل روانی برای طفل 9 - 8 ساله‌ای که من بودم، شده‌بود. داستان آن از این قرار است، که من، چنان که به‌تفصیل در جای دیگر یادآور شده‌ام، هرگز به‌دبستان و دبیرستان نرفتم. در خانه، پدرم و مادرم‌مرا خواندن و نوشتن آموختند و فارسی و مقدمات زبان عربی در حدجامع‌المقدمات، یعنی تقریباً تمام کتابهای آن مجموعه را از شرح امثله‌تا تصریف و هدایه و صمدیه و انموذج و عوامل جرجانی و عوامل‌منظومه و حتی کبری فی‌المنطق را. و من بر اغلب این کتابها با همان خط کودکانه‌ام حاشیه دارم وهای خنده‌دار. یکی از آنها که‌به‌یادم مانده، این است که وقتی میرسیدشریف در مبحث تناقض می‌گوید :با آن خط کودکانه در حاشیه کتاب فارسی، ایراد خود را به ‌عربی نوشته‌ام کهورا هم به‌ضمیر جمع مذکر آورده‌ام. و اینها همه در سنین بسیار خردسالی‌من بود.‌

وقتی در سن میان 9 - 8 سالگی مرا به‌درس سیوطی (البهجه المرضیه‌فی شرح الالفیه) روانه کردند، روز اول که خواستم وارد اتاق مدرس ادیب‌شوم، هم سن اندک و هم جثه کوچک و ریز و پیز من، سبب خنده‌طلبه‌هایی شده بود که در 19 - 18 سالگی می‌خواستند در درس‌سیوطی ادیب شرکت کنند. یادم هست که با شوخی گفتند:< تو کوچولویی؛‌باید تو را برداریم و در طاقچه مدرس ادیب بگذاریم!> و دسته‌جمعی‌ خندیدند. آنچه در آن روز نخستین بر من گذشت، از التهاب و دستپاچگی‌و ترس، به‌هیچ بیانی قابل توصیف نیست. بالاخره بر خودم مسلط شدم ورفتم در همان صف جلو مرحوم ادیب نشستم.‌

مرحوم ادیب پشت به‌پنجره‌ای می‌نشست که به‌بست پایین‌خیابان باز می‌شد. ایوانک بسیار کوچکی در حدود یک متر شاید پشت آن‌پنجره بود. روشنی اتاق فقط از همان پنجره سرچشمه می‌گرفت؛ نه لامپ‌برقی بود و نه چراغی. اصلا در آن هنگام گویا مدرسه خیراتخان برق‌نداشت یا بعضی قسمت‌هایش چنین بود. طلبه‌ها در اتاقهای خود چراغ‌نفتی روشن می‌کردند. به‌همین دلیل روزهای ابری، هوای اتاق مدرس‌ قدری تاریک می‌شد. مرحوم ادیب پشت به‌همان پنجره می‌نشست وحلقه‌های نیم‌دایره‌ای بر گرد او از کوچکترین دایره - که نزدیکتر به‌اوبود - تا وسیع‌ترین دایره که به‌دیوارهای اتاق می‌کشید، شکل می‌گرفت. سعی طلبه‌های جدی این بود که در همان حلقه‌های اول جا بگیرند. من‌هم در همان روز اول رفتم و در همان نیم‌دایره نخستین که نزدیکتربه‌پنجره و استاد بود، نشستم. کتاب سیوطی چاپ عبدالرحیم را که تازه برایم‌خریده بودند، درآوردم و منتظر شروع درس نشستم. در منزل ما کتاب‌نسبتاً بسیار بود ولی در آن هنگام سیوطی نداشتیم.‌

بگذارید از اینجا شروع کنم که مرحوم ادیب تنها استادی در حوزه‌خراسان - و شاید هم سراسر ایران - بود که برای گذران زندگی‌اش ماهانه‌از هر شاگرد مبلغ ناچیزی می‌گرفت. دفتری داشت که ماه به‌ماه هر طلبه باپرداختن آن مبلغ ثبت‌نام می‌کرد. مبلغ ثبت‌نام با درسهای متفاوت‌مرحوم ادیب تغییر می‌کرد. ارزانترین آنها سیوطی و سپس مغنی و سپس‌مطول بود و درس مقامات حریری که در تابستانها می‌داد، گرانترین‌درسها بود.‌

وقتی که از مدرس ادیب وارد می‌شدید در سمت غربی، بر کاغذی‌مستطیل روی دیوار، با خط نستعلیق بسیار زیبایی نوشته شده بود. این نوشته در حقیقت عذر مرحوم ادیب بود، دربرابر طلاب که وجهی از ایشان می‌گرفت؛ یعنی نوعی کار و کسب اوست.او به‌هیچ روی حاضر نبود از اوقاف مدرسه پولی دریافت کند، یا ازوجوهات شرعیه‌ای که مراجع تقلید به‌طلاب ماهیانه می‌پرداختند. ممردرآمدی هم جز همین نداشت؛ بنابراین در کاربسیار جدی بود و در روزهای آغازین هر ماه، دو سه جلسه با این عبارت شروع می‌شد که:‌

روز اول را در برابر این عبارتبه‌دشواری تحمل کردم و با گریه و زاری رفتم به‌منزلمان نزد پدر و مادرم‌که باید پول بدهید که من ثبت‌نام کنم. آنها گفتند مقصود آقای ادیب تونیستی. و من اصرار کردم که همه باید ثبت‌نام کنند. استاد می‌گوید:روز دوم باز همان عبارت تکرار شد و یقین‌کردم که من هم باید پول ثبت‌نام را بپردازم. رفتم به‌منزل و گریه و زاری که:پدرم مبلغ ثبت‌نام را به‌من داد، گفت:روز سوم وقتی آن عبارت تکرارشد، من که در صف اول و نزدیک‌ترین حلقه متصل به‌استاد بودم، پول رادرآوردم و با ترس و لرز و خجالت نزدیک به‌استاد شدم که یعنی:مرحوم ادیب قاه‌قاه خندید و گفت:و با این عبارت آن اضطراب چندروزه‌به‌پایان رسید.‌

من پیش از اینکه به‌حلقه درس ادیب درآیم، بخش قابل ملاحظه‌ای ازالفیه ابن‌مالک را طوطی‌وار حفظ کرده بودم. شاید یک سوم یا قدری کمتر از آن را. داستان آن از این قرار بود که مرحوم پدرم - که یک فرزند داشت - تمام هم و غم او این بود که به‌من چیزی یاد دهد. چون حافظه بسیار نیرومندی داشتم، پاره‌هایی از الفیه را ایشان بر من قرائت می‌کرد و من،بی‌آنکه معنی آنها را بدانم، طوطی‌وار حفظ می‌کردم. از این بابت در تمام‌محافل مشهد مشهور شده بودم. وقتی با پدرم به‌منزل بعضی از علما، مثلامرحوم حاج میرزا احمد کفائی - پسر مرحوم آخوند خراسانی صاحب‌کفایه‌`الاصول - می‌رفتیم، فضلای شهر یکی از خوشی‌هایشان این بود که‌مرا در خواندن ابیات الفیه ابن‌مالک امتحان کنند. از هرجا یک مصراع یایک بیت را می‌خواندند، دنباله‌اش را با شدّ و مدّ بسیار ادامه می‌دادم، بی‌آنکه بدانم معنی آن ابیات چیست. نه تنها بخش قابل ملاحظه‌ای ازالفیه را تقریباً حفظ کرده بودم که هم در خردسالی در سنین 13-14سالگی ابیات بسیاری از منظومه سبزواری را، چه بخش منطق آن را و چه‌بخش حکمت آن را، بی‌آنکه معنی آنها را بدانم، در حفظ داشتم.‌

الان وقتی در سر کلاس، به‌مناسبت بحثی ادبی یا منطقی یا فلسفی‌بیتهایی از الفیه یا منظومه سبزواری را برای دانشجویان می‌خوانم، آنها تعجب می‌کنند. تعجب آنها وقتی بیشتر می‌شود که می‌گویم من این ابیات‌را در 9 - 8 سالگی حفظ کرده‌ام و بعدها معنی آن را به‌درس آموخته‌ام.‌

به دلیل همین حافظه نیرومند، وقتی ادیب سیوطی را - که شرح الفیه‌است - درس می‌گفت و بیت به‌بیت را برطبق شرح جلال‌الدین سیوطی‌توضیح می‌داد، من از بسیاری دیگر طلبه‌ها، چون ابیات را حفظ داشتم، درفهم متن کتاب جلو بودم. جای دیگر یادآور شده‌ام که بخش آغازی کتاب‌سیوطی را، پیش از آنکه نزد ادیب بخوانم، نزد مدرس دیگری خواندم.روز اولی که به‌درس آن مدرس (آقای م.م و از علمای مشهور کنونی که‌اتاقش در طبقه همکف، سمت شمال غربی مدرسه قرار داشت) حاضرشدم، خطاب به‌سه چهار طلبه دیگری که شاگردانش بودند، گفت:می‌خواست به‌زبان عربی، جوری که من نفهمم، بگوید:این بچه مرد کتاب سیوطی نیست و گفت:می‌خواستم‌خودم را بکشم که این استاد به‌جای اینکه بگوید:، می‌گوید:و این،است، وجای کاربردش اینجا نیست. اما بچگی و خجالت در برابر استاد مگرگذاشت که به‌او بفهمانم که آقااندکی بعد درس‌سیوطی ادیب شروع شد و من درس آن استاد را رها کردم و رفتم به‌درس‌ادیب.‌

گفتم که روز اول طلبه‌ها مرا مسخره کردند و گفتند:بعدها، در مواردی بعضی از پرسشهای‌طلبه‌های ریش و سبیل‌دار را مرحوم ادیب به‌من ارجاع می‌کرد. شاید برای‌تحقیر آنها که شما چقدر کندفهمید و می‌گفت:‌

من این سعادت بزرگ را داشتم که در محضر مرحوم ادیب، سیوطی،مغنی، مطول و حاشیه (شرح تهذیب‌المنطق تفتازانی) و مقامات حریری‌را در مسیر درس او با عشق و علاقه‌ای شگرف بخوانم و مطول را دو بارخواندم. گمان نکنم هیچ کس دیگری چنین توفیقی نصیبش شده باشد. بار دوم که به‌درس مطول او رفتم، وقتی بود که شرح منظومه سبزواری وقوانین می‌خواندم و به‌سرم زد که یک بار دیگر و با چشم‌اندازی دیگرمطول را در درس ادیب حاضر شوم. بسیاری طلبه‌ها مرا مسخره‌می‌کردند که طلبه‌ای که شرح لمعه و قوانین می‌خواند، مطول خواندنش‌چه معنی دارد؟ اما من با نگاه دیگری این بار به‌درس مطول ادیب‌می‌رفتم.‌

در تابستانها مقامات حریری به‌ما درس می‌داد و علم عروض و قافیه.عروض را از روی کتابچه‌ای که خود نوشته بود، به‌ما املا می‌کرد.می‌نوشتیم. بعد توضیح می‌داد و شعرها را تقطیع می‌کرد و در اوزان‌مختلف شعرهای گوناگون از حافظه شاهد می‌آورد.‌

من تاریخ دقیق شروع درسهای مختلف او را یادداشت نکرده‌ام. تنهادر دفترچه درس عروض نوشته‌ام:و این نشان می‌دهد که درهنگام آموختن درس عروض من شانزده سال تمام داشته‌ام. دفتریادداشت من با این عبارت شروع می‌شود:و این عبارتی بوده است که آن مرحوم‌خود بر ما املا کرده است!‌

یکی از سنتهای قریب چهل سال معلمی من در دانشگاه تهران - که‌همه دانشجویان آن را به‌نیکی می‌شناسند - این است که هرگز یادداشت وکتاب به‌سر کلاس نمی‌برم و تمام اتکای من به‌حافظه است. وقتی که‌بخواهم مثنوی یا شاهنامه یا خاقانی درس بدهم - یعنی متن تدریس کنم - مثل مرحوم ادیب کتاب یکی از دانشجویان را می‌گیرم و درس را شروع‌می‌کنم. این شیوه را از ادیب آموختم. استاد بدیع‌الزمان فروزانفر نیز همین‌شیوه را داشت.‌

وقتی وارد اتاق مدرس می‌شدیم و همه می‌نشستند، مرحوم ادیب‌می‌گفت:یکی از طلبه‌ها که در همان حلقه اول نزدیک‌به‌استاد نشسته بود کتابش را می‌داد و خود از روی کتاب طلبه کناری‌اش‌ گوش می‌داد. ادیب می‌پرسید:می‌گفتیم: مثلا در صفحه فلان‌و آغاز فلان عبارت یا باب یا فصل. ادیب کتاب را می‌گشود و نگاهی‌به‌صفحه می‌انداخت و کتاب را می‌بست و انگشتش را لای صفحه نگه‌می‌داشت و از حافظه، تقریباً، تمامی آن صفحه را درس می‌گفت و گاه دراین فاصله نگاهی به‌صفحه می‌انداخت و عبارات را تقریر می‌کرد.‌

در روزگاری که من به‌درس مطول او می‌رفتم، معروف بود که بیست یا سی دوره مطول را - تا آن روزگار - از آغاز تا پایان درس گفته بود. به‌همین‌دلیل تقریباً نیازی به‌کتاب نداشت.‌

محبوب‌ترین درسش و از لحاظ قیمت ثبت‌نام، گرانترین درسش‌همان مطول بود، در میان درسهایی که در طول سال می‌داد. اما در میان‌درسهای تابستانی‌اشاز همه گرانتر بود. حال شما تصور می‌کنید چه مقدار پول برای مطول می‌گرفت؟ همین مطولی که ازهمه گرانتر بود، فقط 3 تومان؛ یعنی سی ریال بود در ماه. سیوطی و مغنی‌و حاشیه از این هم ارزانتر بود. با این همه طلبه‌های مشتاقی بودند که ازپرداختن همین مبلغ ناچیز هم عاجز بودند. این بود که آنها در پشت درمدرس و در راهرو مدرس می‌ایستادند و گوش می‌دادند و از درس او بهره‌ می‌بردند؛ زیرا استطاعت پرداخت همان دو تومان و سه تومان را نداشتند!‌

مَدرس ادیب، اتاقی بود چهارگوشه تقریباً 5 متر در 6 متر که یک در ورودی داشت از راهروی که می‌رسید به‌طبقه دوم و پنجره‌ای هم به‌بیرون‌داشت، به‌طرف بست پایین خیابان برای تهویه و روشنی. دیگر هیچ دریچه‌و روزنه‌ای وجود نداشت. به‌همین دلیل، صبح اول وقت، هنگامی که‌می‌آمد و قفل در مدرس را می‌گشود، می‌رفت و پنجره را باز می‌کرد تا هوای اتاق کاملا عوض شود و هوای مرده راکد از فضای مدرس بیرون‌ برود. گاهی بعضی از طلبه‌ها برای اینکه جایی نزدیکتر به‌استاد پیدا کنند، هجوم می‌آوردند و ادیب می‌گفت:اجازه ورود نمی‌داد، تا هوای‌اتاق کاملا عوض شود. سپس می‌گفت:‌

درس را باآغاز می‌کرد و پاره‌ای از متن را می‌خواند و شروع می‌کرد به‌تفسیر عبارات. در خلال این یک ساعت - که‌مثلا درس مطول بود - از شعر فارسی و عربی آنقدر می‌خواند که مایه‌حیرت بود؛ یعنی به‌تناسب مباحث کتاب و شواهدی که در متن مطول بود، از شعر عرب و گاه شعر فارسی نمونه‌های بسیاری می‌آورد و ما غالباً می‌نوشتیم.‌

در بسیاری موارد، قبل از اینکه درس را آغاز کند و با عبارات مصنف،سطر به‌سطر، حرکت کند، می‌گفت:و این اختصاص به‌درس‌مطول او داشت که صبح اول وقت آغاز می‌شد.‌ اینادیب یکی از ممتازترین وجوه درس او بود. بسیاری ازشاهکارهای متنبی و ابوالعلاء و دیگر کلاسیک‌های ادب عرب را بر ما املا می‌کرد و بیت به‌بیت آنها را تفسیر می‌کرد و تمام اینها غالباً ازحافظه‌اش بود. تنها قصاید معرّی و متنبی و بزرگان ادب عرب نبود که‌ادیب بر ما املا می‌کرد، بسیاری از شعرهای فرخی و منوچهری ومسعودسعد را نیز می‌خواند تا ما بنویسیم. درس مطول ادیب، خاصه،دایره‌`المعارف ادب فارسی و ادب عربی، و بی‌هیچ اغراق نمونه درخشان‌درس ادبیات تطبیقی میان فارسی و عربی بود. در درس مقامات حریری‌نیز همین رفتار را داشت.‌

گاه از شعرهای خویش نیز بر ما املا می‌کرد و ما می‌نوشتیم. من به‌هیچ‌روی به‌خودم اجازه ندادم هرگز که در باب شعر او، نگاهی انتقادی داشته‌باشم، بگذریم.‌به تناسب فضای درس، در کنار استشهاد به‌شعرهای قدما، گاه‌قطعه‌ای یا بیتی از خویش نیز می‌خواند. خوب به‌یاد دارم که وقتی در درس مطول، در بحث از احوال مسند، شعر ابن‌راوندی زندیق را که‌به‌جایضمیراسم ظاهر را آورده است و گفته‌است:‌

کم عاقل عاقل اعیت مذاهبه

و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا

هذا الذی ترک الاوهام حائره

و صیر العالم النحریر زندیقا

می‌خواند، گفت و خواجه حافظ نیز فرموده است:‌

فلک به‌مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس‌

و ما نیز گفته‌ایم:‌

این نیلگون فلک ز نخستین جفا کند

با اهل فضل گردش ریب و ریا کند

در مورد کلمات آخر مصراع دوم شک دارم. بعد از پنجاه و چند سال‌درست نمی‌دانم که همین جور خواند یا به‌جایکلمه دیگری‌را آورد. حتماً در دیوان او، صورت اصلی این بیت محفوظ است.

حلقه‌ درس ادیب، بیش و کم نوعی جلسه بحث از ادبیات تطبیقی، یعنی‌جستجو در بده بستان‌های فارسی و عربی، نیز بود که گاه به‌تناسب‌موضوع پیش می‌کشید. مثلا در درس مقامات حریری، در همان اوایل کتاب‌وقتی حریری بیت معروف واواء دمشقی:‌

فامطرت لؤلؤاً من نرجس فسقت

ورداً و عضت علی العناب بالبرد

را نقل می‌کند تا قهرمان داستانش، یعنی ابوزید سروجی نبوغ شعری‌خود را به‌رخ حاضران بکشد، ادیب بلافاصله می‌خواند:‌شبنم از نرگس فروبارید و گل را آب داد...‌

که البته بیت بسیار مشهوری است و در کتب بدیع فارسی، متأخرین آن‌را به‌همین مناسبت نقل کرده‌اند.‌از شعر معاصران بیش از هرکسی از شعر ایرج، در مطاوی گفتارش،می‌توانستی ببینی که با آن لحن خاص، مثلا می‌خواند:‌

دو ذرعی مولوی را گنده‌تر کن‌

خودت راخوانی معتبر کن‌

سر منبر امیران را دعا کن‌

به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن‌

بگو از همت این والی ماست‌

که در این فصل پیدا می‌شود ماست‌

بگو از سعی این دانا وزیر است‌

که سالم‌تر غذا نان و پنیر است‌

تمامخوان‌ها بی‌سوادند

تو را این موهبت تنها ندادند

و از حکیم سوری، ابیاتی از این دست:‌

غیر از حلیم و روغن چیزی نمی‌پسندم‌

گر تو نمی‌پسندی، تغییر ده غذا را

با اینکه خود را ازمی‌شمرد و نسبترا درباره خویش همواره تکرار می‌کرد،وقتی قصیده بهار رامی‌خواند:‌

آنگه که ز اسکندر و اخلاف لعینش‌

یک عمر کشیدیم بلایا و محن را

ناگه وزش خشم دهاقین خراسان‌

از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را

با شور و هیجان می‌خواند و بهار را می‌ستود.‌

در آن سالهای نوجوانی، در اوقات غیردرسی و فراغتهای‌شهرستانی آن ایام، به‌هرنوع کتابی سر می‌زدم. کتابخانه آستان قدس وبعدها کتابخانه مسجد گوهرشاد، برای من موهبتی بود. تمام نوشته‌های ‌سید احمد کسروی را خواندم. در یکی از مقالاتش کنایه‌ای داشت به‌بهارکه مثلا وقتی میرزا نصراللهمهمان پدر تو بوده است وفوت شده است، تو شعرهای او را برداشته‌ای و به‌نام خودت کرده‌ای وتخلصرا هم از او ربوده‌ای! در عالم کودکی و نوجوانی این نکته را با هیجان بسیار به‌عنوان یک کشف بزرگ نزد ادیب بردم و نقل کردم و نظر او را در این باره جویا شدم. فرمود:را ازچه کسی برداشته؟را از کجا آورده است؟> مقداری ازشاهکارهای بهار را نام برد که مربوط به‌سالهای اواخر عمر بهار بود. وبدین‌گونه نظر خودش را درباره بهار و پاسخ مرا به‌شیواترین اسلوبی بیان‌فرمود.‌

 لحن ادیب،لحنی ویژه بود و کاملا دارای سبک و اسلوب ازآغاز درس که حالتی کشیده داشت تا وقتی که‌می‌خواست به‌نقطه پایانی برسد و می‌گفت:و درس‌پایان می‌گرفت. تمام لحظه‌های درس او دارای اسلوب بود؛ چهگفتن و چهگفتنش. او در خلال بحث، به‌تناسب‌درس و گاه به‌اسلوب تداعی معانی، حکایات تاریخی و داستانهایی از زندگی شاعران و ادیبان و پادشاهان و حکام نیز نقل می‌کرد. ادیب ‌اطلاعات تاریخی بسیار خوبی داشت و در عرضه کردن این دانسته‌ها،نوعی ذوق و مهارت ویژه نشان می‌داد. مثل اینکه آن صفحه مثلا مطول باآن حکایت در ذهن او نوعی گره خوردگی پیدا کرده بود.‌

در طول درس اجازه پرسیدن نمی‌داد؛ اما قبل از شروع درس و پس ازپایان آن، به‌یک یک پرسشها با حوصله‌ای شگرف پاسخ می‌داد. با لذتی‌تمام و وصف ناشدنی، پاسخ را ارائه می‌کرد. هرگز ندیدم که به‌هنگام‌پاسخ، چهره‌ای خسته و بی‌حوصله داشته باشد.‌ روزهای پنج‌شنبه، در راهرو مدرسه خیراتخان - که دو سوی آن سکوی‌طولانیی بود - می‌نشست و در آنجا نیز به‌پرسشهای طلاب پاسخ می‌داد.‌درست روبه‌روی در مدرسه، در طرف مقابل، یعنی سمت جنوبی‌بست، دکان بسیار کوچکی بود از آن مردی به‌نامکه دکان‌صرافی او بود. در داخل دکان جایی برای هیچ کس جز شخص صفرعلی‌نبود؛ اما ادیب روی کرسیچه‌ای که بردر دکان صرافی صفرعلی می‌نهادند، می‌نشست و چپق می‌کشید. در آنجا نیز به‌پرسشهای طلاب و مراجعانی‌که از جاهای مختلف می‌آمدند، پاسخ می‌داد.‌اگر آن دفترچه‌های ثبت‌نام در منزل مرحوم ادیب باقی مانده باشد،فهرست نام بسیاری از افاضل عصر ماست و نشان می‌دهد که هرکدام درچه سالهایی مستفیذ از محضر او بوده‌اند. مرحوم ادیب شاگردان خودش ‌را که از درس او فارغ‌التحصیل شده بودند و در عالم ادب و علم به‌جایی‌رسیده بودند، وقتی یاد می‌کرد، به‌عنواناز ایشان یاد می‌کرد. صحبت هرکدام از ایشان که به‌میان می‌آمد، می‌فرمود:یعنی از شاگردان.‌

از اصحاب مرحوم ادیب، که به‌قول قدما شریکان من در درس ادیب‌بودند یعنی همدرسان من و شمارشان در حدود بیست - سی تن بود، من‌امروز این نامها را به‌یاد می‌آورم که هرکدام در جایگاه علمی و فرهنگی‌ برجسته‌ای قرار دارند: حضرت آقای علی مقدادی (فرزند برومند مرحوم‌حاج شیخ حسین علی نخودکی اصفهانی رضوان‌الله علیه)، استادمحمدرضا حکیمی، مرحوم آیت‌الله شیخ محمدرضا مهدوی دامغانی،استاد حجت خراسانی (= هاشمی مخملباف) که سالها بعد همان روش‌و اسلوب مرحوم ادیب را ادامه داد و شنیده‌ام که حوزه درسش بعد ازفوت مرحوم ادیب بهترین حوزه درس ادبیات عرب در سی - چهل سال‌اخیر است. دکتر درهمی (استاد پاتولوژی دانشکده پزشکی مشهد)، استاد دکتر محمدرضا امامی گرگانی استاد دانشکده الهیات تهران (مترجم‌قرآن و مصحح تجارب‌الامم مسکویه و نیز مترجم همان کتاب)، زنده‌یاددکتر سیدمحمدحسین روحانی شهری، مترجم برجسته فارسی‌گرای باتمایلات سیاسی ویژه.‌

اینها از اصحاب مرحوم ادیب و همدرسان من بودند که امروز به‌یادشان می‌آورم. در دوره قبل از خودم کسانی را که از اصحاب ادیب‌شنیده ام و به‌یاد می‌آورم، عبارتند از: شهید آیت‌الله مرتضی مطهری و حضرت آیت‌الله‌العظمی سیستانی (مرجع مطلق و بلامنازع جهان تشیع در نجف اشرف) و استاد دکتر احمد مهدوی دامغانی (استاد برجسته و بی‌مانند دانشکده‌ادبیات دانشگاه تهران در سالهای قبل از انقلاب و استاد دانشگاه‌هاروارد در امروز)، استاد دکتر محمدجعفر جعفری لنگرودی (استادبرجسته دانشکده حقوق دانشگاه تهران و رئیس همان دانشکده درسالهای پس از انقلاب)، استاد دکتر مهدی محقق (استاد ممتاز دانشکده‌ادبیات دانشگاه تهران و نیز استاد دانشگاه مک‌گیل کانادا).‌

در نسل قبل از اینها نیز کسانی مانند استاد محمدتقی شریعتی‌مزینانی (پدر زنده‌یاد دکتر علی شریعتی) را به‌علم تفصیلی می‌دانم که ازاصحاب ادیب بوده است. بگذارید به‌نکته‌ای در این باب اشاره کنم. درسال 1338 شادروان استاد شریعتی از این بنده خواست که مقاله‌ای تهیه‌کنم در باب خدمات مسلمانان به‌جهان علم. من که نه ازکوچکترین‌اطلاعی داشتم و نه از، امتثال امر آن عزیز را، رفتم به‌کتابخانه‌آستان قدس و چند کتاب فارسی و عربی دم دست را در باب تاریخ تمدن‌و تاریخ علمکردم و آن مقاله را تدوین کردم و در تالار دانشکده‌پزشکی دانشگاه مشهد، در مجلسی که به‌مناسبت بعثت حضرت‌رسول(ص) تشکیل شده بود، قبل از سخنرانی استاد شریعتی آن راخواندم. اولین باری بود که در جمع سخن می‌گفتم. با شرمندگی و ترس و لرز بسیار. آن مقاله را مرحوم فخرالدین حجازی گرفت و در شماره اول‌مجلهچاپ کرد. بعدها در جاهای مختلف آن مقاله نقل‌شد و استاد محمدرضا حکیمی هم در کتابخود با نگاه‌عنایت و لطف بدان مقاله نگریسته‌اند.بگذریم. مقاله در مجله آستان‌قدس نشر یافت. چندی بعد که به‌دیدار مرحوم ادیب رفتم، دیدم قدری با من سرسنگین است؛ تعجب کردم و نگران شدم. معلوم شد از اینکه من‌مرحوم استاد شریعتی را در آن یادداشتخوانده بودم،‌سخت دلگیر است. سرانجام پرده از دلگیری خود برگرفت که:خوانده‌ای، شاگرد من است و....> بگذریم.خداوند هردو بزرگ را غریق رحمت بیکران خویش کناد! بی‌گمان تقصیر من بود که در آن عالم جوانی و خامی، چک بلامحل کشیده بودم. ایران‌همیشه مرکز کشیدن این گونه چک‌های بلامحل بوده است! ما چقدرو عقلوداریم کهشان برای بشریت نهادن چهار تازیر ضمیربرایاست وبرایدر حاشیهیایاو آن غارتگر بی‌رحم جهانی هم با انواع لطایف‌الحیل خویش ما را در این راه تشویق می‌کند!‌

تقریباً تمام کسانی را که در سالهای اواسط حکومت رضاشاه تاسالهای بعد از شهریور 1320 در حوزه علمی خراسان به تحصیل‌ پرداخته بوده‌اند، به‌علم اجمالی می‌توان در شمار اصحاب ادیب‌به‌حساب آورد. چون علم تفصیلی ندارم، از آوردن آن گونه نامها پرهیزمی‌کنم. به‌احتمال می‌توانم از مرحوم دکتر فلاطوری و به‌ظن متأخم به‌یقین‌از مرحوم دکتر حسن ملکشاهی (آشیخ حسن مازندرانی، در اتاق گوشه‌جنوب غربی مدرسه خیراتخان) و مرحوم شانچی (استاد دانشکده‌الهیات مشهد) و مرحوم جورابچی (زاهدی دوره بعد و استاد همان‌دانشکده) و حضرت آیت‌الله محمد واعظ‌زاده خراسانی یاد کنم و بسیار و چه بسیار و بی‌شماران دیگر.‌آخرین سالهای تحصیل من در محضر ادیب باز می‌گردد به‌حدود سال 36 - 1335 که برای بار دوم به‌درس مطول او رفتم و دلیلش را پیش از این یادآور شدم. در این سالها من شرح منظومه سبزواری و قوانین میرزای قمی می‌خواندم و به‌مصداقرجوعی کردم به‌درس مطول او و این را سعادتی می‌دانم. بعضی مباحثواز لحظه‌های درس مطول و مقامات حریری ادیب در ذهن من شکل گرفته‌است. در یادداشت آغاز کتاب صور خیال در 1349 نوشته‌ام:و هم اینجا یادآورمی شوم که وقتی ادیب ابیات خاتمه قصیده‌بی‌مانند بدیعیه سیدعلی‌خان مدنی شیرازی -- صاحب انوارالربیع -- رابه‌شاهد حسن ختام، درفصل بدیع مطول می‌خواند و ابیاتی از بدیعیه خودش را و بدیعیه‌های دیگران را نیز این بیت‌سیدعلی‌خان بعد از پنجاه و چند سال هنوز در گوش من طنین‌اندازاست که:‌

تاریخ ختمی لانوار الربیع اتی‌

طیب الختام فیا طوبی لمختتم‌

و به‌طورغریزی بسیاری از چشم‌اندازهای کتاب موسیقی شعر درذهن من جرقه می‌زد. همین الآن هم که این بیت را نوشتم، صدای ادیب را با تمام وجودم احساس می‌کنم. موسیقی/‌‌T[ ت]/ در تاریخ / ختم / اتی /طیب / الختام و طوبی / و مختتم را چنان مشخص و کشیده و ممتاز ادا می‌کرد که من در ضمیر خود به‌جستجوی مفاهیم دیگری از صنایع بدیعی‌می‌رفتم که با مصطلحات تفتازانی و سکاکی قابل توضیح نبود. همین‌ها،سالها و سالها بعد مباحثی از کتاب موسیقی شعر را در ذهن من آفرید.همچنان که فصل مقایسههای شعر شاعران عرب و شاعران‌فارسی درنوعی الهام از شیوه تدریس ادیب در درس مطول ومقامات حریری بود.

و هم اینجا یادآور شوم که وقتی شعر ابن‌راوندی را می‌خواند، چنان بر کلماتوتکیه می‌کرد که‌من از همان زمان به‌فکر افتادم که این چه نوع کاربردی است؟ بعدها متوجه‌شدم که ابن‌راوندی تحت تأثیر زبان فارسی بوده است و در عربی این گونه‌تکرار وجود ندارد. سالها پس از آن در کتاب سبک‌شناسی نیز فصلی‌دراز دامن در این باره نوشتم. ادیب خود در این باره چیزی به‌من نگفت؛ یعنی من از او نپرسیدم. سالها بعد به‌تأثیر طنین صدای ادیب، متوجه شدم‌که این یک فرم ایرانی و فارسی است که در هیچ زبان دیگری وجود ندارد؛ از جمله در انگلیسی و آلمانی، تا آنجا که من می‌دانم. حال که بحث‌به‌اینجا کشید، این را بگویم و بگذرم که شعردر کتاب، جرقه‌های آغازی‌اش از سر درس ادیب و طرز خواندن‌او، در ذهن من شکل گرفته بود تا سالها و سالها بعد سروده شد.‌‌ من از او دقتهای شگرفی در مشترکات ادب فارسی و عربی دیدم که‌جای نقل آن در اینجا نیست. برای نمونه یک روز که از او معنی این شعرکسائی را پرسیدم:‌

گل نعمتی‌ست هدیه فرستاده از بهشت‌

مردم کریم‌تر شود اندر نعیم گل‌

بعد از توضیح معنی بیت، یادآور شد که میان کلمهورابطه‌ای وجود دارد که نوعی ایهام می‌آفریند. بعد توضیح داد که:علاوه بر معنی رایج آن که خلایق است،چشم را نیز به‌یاد می‌آوردودر عربی نیز به‌معنی مردمک چشم است و بلافاصله‌عبارت حریری را از مقامهخواند کهو در دنبال آن حدیثی را که از رسول(ص) نقل کرد که:هرکه مردمک چشم خویش را دوست دارد،در شامگاه و بعد از عصر به‌مطالعه نپردازد.‌

لطف شعر کسائی با این توضیح ادیب چندبرابر شد کهچه ایهام درخشانی دارد. من این گونه دقتها را در حلقه درس او بسیار دیدم و اعم اغلب شاگردانش از این گونه ظرافتهای سخن او غالباً محروم بودند. آنها همان ظاهر عبارت سیوطی و مغنی و مطول را، که‌ادیب توضیح می‌داد، طالب بودند و لاغیر. حتی گاه از اینکه چند دقیقه‌ای‌درسش از معیار هر روزه طولانی‌تر شده است، احساس خستگی‌می‌کردند!‌

مرحوم ادیب در آن سالها کمتر به‌حرم حضرت رضا می‌رفت و درعرف مردم مشهد آن سالها، کسی که روزی دو بار، یا دست کم هفته‌ای دوسه بار به‌حرم نمی‌رفت، در ایمانش تردید می‌کردند! اما مرحوم ادیب را عقیده بر این بود که این گونه تکراری شدن زیارت، آن حضور قلب را از ما می‌گیرد. همان چیزی که صورت‌گرایان روسی و ساختگرایان چک آن را اتوماتیزه شدن می‌گویند؛ یعنی باید در برخورد با هر پدیده‌ای --- خواه‌هنری و خواه دینی ----- ما از آن حضور قلب لازم برخوردار باشیم و لقلقه‌لسان و تکرارهای فارغ از معنی، هیچ لطفی ندارد. به‌همین دلیل به‌یادمی‌آورم که در یکی از شعرهایش گفته بود:؛ یعنی با همان خلوص و حضور قلبی که معروف کرخی در محضر امام‌رضا علیه‌السلام داشته است.‌

هرگز از او نشنیدم که دست ارادت به‌پیری داده باشد؛ ولی از مطاوی‌گفتار و رفتارش ارادتی ویژه به‌شاه نعمت‌الله ولی را استنباط کرده بودم ودر یکی از شعرهایش گفته بود (و این را به‌شاهد یکی از اوزان عروضی دردرس عروض از او شنیدم):‌‌ و در آثار منظوم او، آنها که بر ما املا می‌کرد، نشانه‌های دیگری هم از این گونه سلوک روحانی آشکارا بود.‌‌ مرحوم ادیب در ولایت اهل بیت بسیار خالص و شدیدالتأثر بود.خوب به‌یاد می‌آورم که در درس مطول وقتی به‌رجز منسوب به‌امام علی‌بن‌ابیطالب که فرموده است:‌

انا الذی سمّتنی امی حیدره` ضرغام آجام و لیث قسوره`

در بحث از احوال مسندالیه می‌رسید، و ایراد تفتازانی را به‌ساختار نحوی‌آن مطرح می‌کرد که مثلا باید گفته می‌شد:، نه،‌می‌گفت:‌و در این گفتار صدایش می‌لرزید و چشمانش در اشک غوطه‌ور می‌شد. یا وقتی که شعر صاحب‌بن عبّاد را می‌خواند:‌

قالت تحب معاویه`؟ قلتُ اسکتی یا زانیه`

اتحب من شتم الوصی علانیه`؟

فعلی یزید لعنه و علی ابیه ثمانیه`

چشمانش از اشک لبریز می‌شد... و از شعرهای او که در مدیح امام‌علی‌بن ابیطالب سروده بود و بر ما املا می‌کرد، این مصراع‌ها را از یک‌مخمس او به‌یاد دارم:‌

...‌ تا آن که دلم بنده دربار علی شد‌

تا بنده انوار مقام ازلی شد‌

مَحرم به‌حریم حرم لم‌یزلی شد

بر انجم و افلاک شد او آمر و سلطان‌

یک روز که وارد مدرسه شدم، برخلاف همیشه، دیدم مرحوم ادیب‌برافروخته و مضطرب، در همان راهرو مدرسه روی سکوی راهرو،نشسته است و با لحنی خشم‌گین و درمانده می‌گوید:‌‌معلوم شد که کسانی در شب قبل از روی پشت بام مدرسه، رفته بودند آجرهای سقف را کنده بودند و با طناب وارد اتاق ادیب شده بودند ومبالغی پول را که ادیب در لای اوراق کتابهای خود گذاشته بود، برداشته‌بودند. احتمالا این افراد از پشت در اتاق در روزهای قبل دیده بودند که‌او پولها را در لای اوراق کتابها می‌گذارد.‌ معلوم نشد که چه کسانی این جنایت را مرتکب شده بودند؛ ولی قطعاً از بیرون مدرسه نیامده بودند. همه جورداشتیم!‌

ادیب در تمامی معارف قدیم مدعی اطلاع بود. حتی از علوم غریبه‌هم گاه سخنی می‌گفت و اشارتی داشت. در یکی از شعرهایش که بر مااملا می‌کرد، مصراعی بود در این حدود که:< دارای طلسماتم و اسرار غریبم>.این که این گونه علوم را از جمله طب و نجوم و امثال آن را از چه استادانی‌آموخته بود، خودش چیزی به‌من نگفت و من هم جرات این که از او بپرسم، نداشتم. تصور می‌کنم در این گونه معارف‌Self-Taught بود، مثل‌اکثر افاضل عصر ما!‌

ادیب در بعضی مسائل درسی و یا در تعیین جایگاه یک کتاب، گاه‌عقاید عجیبی داشت. وقتی طلبه‌ها به‌او می‌گفتند کدام چاپبهتر است که ما بدان مراجعه کنیم، می‌گفت: فقط؛ با اینکه‌چاپهای گسترده‌تر و بهتری از این کتاب نشر یافته بود؛ ولی او همچنان‌اصرار داشت که المنجدو لاغیر. حکمت این پافشاری را هرگز درنیافتم؛ ولی وقتی می‌خواستم یک دورهبخرم، پرسیدم که:با قاطعیت فرمود:بااینکه چاپهای متعدد از این کتاب در دست بود که بر دست علمای بزرگتصحیح شده بود، او همچنان بر چاپ سنگی تهران اصرارمی‌ورزید. البته حکمت آن را بعدها دانستم: یکی حواشی بسیار مفید مرحوم فرهاد میرزای قاجار بود که از علمای بزرگ نسل خودش بوده‌است و دیگر صحت ضبط کلمات که در عمل با آن روبه‌رو شدم. حتی در چاپ علمی و انتقادی استاد احسان عباس غلطهایی وجود دارد که در چاپ سنگی ایران دیده نمی‌شود. بنابراین تشخیص ادیب در این باره از روی بصیرت و اجتهاد بود. دوره دو جلدیچاپ سنگی‌را که در تاریخ 24 ربیع‌الثانی سنه سبع و سبعین و ثلاثمائه و الف به‌مبلغ‌هفتاد تومان خریده‌ام و این به‌توصیه مرحوم ادیب بوده است، در میان‌کتابهای من بسیار عزیز است.‌

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 تحلیل هرمنوتیک داستانهای"دیوان " در اساطیرو متون حماسی ایرانی *

                            ( تقدیم به جناب دکتر بهمن سرکاراتی )

                                                

                          

    جهان پر شگفتی است چون بنگری         ندارد کسی آلت  داوری

 که جانت شگفت است وتن هم شگفت          نخست از خود اندازه باید گرفت

            تو مر دیو را مردم بد شناس           کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

          هرآن کو گذشت از ره مردمی          ز دیوان شمر مشمر از آدمی

            خرد گر بدین گفته ها نگرود          مگر نیک معنیش می نشنود

   " گوان" خوان واکوان دیوش مخوان         که بر پهلوانی بگردد زبان

                                                   ( شاهنامه ی فردوسی301/4 به بعد )

  الف :  وازه " دیو " که  در پهلوی dev ( مناس 2: 271 )، در اوستا  daeva  ودر هندی باستان  ) deva ( فرهنگ وللرس ص 957 ) می باشد ، در نزد همه ی اقوام هند و اروپایی به استثنای ایرانیان ، به معنی  "خدا " ست اما در ایران این کلمه به گروهی از خدایان آریایی  اطلاق شده است که پیش از زرتشت در ایران و هند پرستش می شده اند .

 با ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق  ، " دیوان " ، گمراهان و گمراه کنندگان و شیاطین خوانده شدند که به قول اوستا : " .. آشکارا زنان را از  مردان می ربودند وبر مردم ستم می کردند . " .   به تدریج و تحت تاثیر باورهای زرتشتی   دیوان ، پریان ،اژدهایان و خرفسترها ( موجودات زیانمند  ) از مخلوقات اهریمنی و یاران اهریمن ، به شمار آمدند .

 در مینوی خرد امده است که دیوان پیش از زرتشت به شکل انسانها بر روی زمین می زیستند و رفت و آمد می کردند و چون زرتشت چهار بار دعای  " اهونور " را خواند ، همه در زیر زمین پنهان شدند .

 

   ب:  بنا بر متون زردشتی  : پیش ار آن که  هستی وجود داشته باشد ، تنها " زروان " وجود داشت ، زروان یک هزار سال قربانی کرد کرد تا مگر او را پسری زاده شود  که نامش هرمزد خواهد بود  ، پسری که باید آسمان و زمین  و هر چه را در اوست ، بیافریند ...هنگامی که او بدین اندیشه دل بست ،هرمزد و اهریمن هر دو به زهدان وی پدید آمدند ، هرمزد از خواست او  به داشتن فرزند و اهریمن  از شک او .

زروان چون از وجود فرزند آگاه شد  و دانست که هرمزد به دهانه ی رحم نزدیک تر است  ، سوگند خورد که هریک زودتر نزد من آید ،سلطنت جهان را به وی خواهم سپرد ،اهریمن زهدان را درید و  و از شکم بیرون جست و به زروان گفت  من فرزند توام ...زروان چون سوگند خورده بود ، جهان را به اهریمن سپرد و او را گفت : " ای اهریمن ! من ترا شاه می کنم تا به نه هزار سال  سلطنت کنی ومن هرمزد راچنان آفریده ام که بر تو تفوق یابد و پس از دوره ی نه هزار ساله ی تو ، او به شاهی جهان خواهد رسید ... " ( بهار ،  پژوهشی در اساطیر ایران ،1362 ،ص 158 ).

بنا بر همین متون  : "...  در ازل هرمزد بود و اهریمن ، یکی در روشنایی لا یتناهی و بر فراز و دیگری در تاریکی بی پایان و  در فرود ،هرمزد دارنده علم  مطلق که از بودن اهریمن و آمیختگی دو آفرینش و نبرد آینده آگاهی داشت ،  آفرینش را بیافرید و سه هزار سال از آفرینش مینوی او گذشته بود  که تازش اهریمن آغاز شد و اهریمن در ابتدا دیوان را ساخت و به جهان روشنان بر  تاخت ، هرمز زمان کارزار به نه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن " اهو نور "اهریمن را دو باره ، مدهوش کرد و به تاریکی در افکند به سه هزار سال ، اهریمن در این فرصت ،به مقابله با هر مزد ،تن خاکستری و تباه آفریدگان خویش را ساخت و در برابر هر آفریده ی نیک هرمزد به خلقتی زشت و پلید دست یازید . ( بهار 31 ).

 در اوستای متاخر ، اهریمن سرکرده ی دیوان ، یا " دیوان دیو " است ( وندیداد 19 بند 1 و 43 )و دروجی است که که در شمال زمین زندگی می کند و دوزخی است  ( یشت 19 بند 44 )جهان او جهان تاریکی است  و آفریننده همه ی چیزهایی است که دشمن هرمزد است . او اژی دهاک را می آفریند ( یسنا 9 بند 8 )و مردمان را بیمار می کند ( وندیداد 20 )و 12 هزار سال با هرمزد می جنگد  .

    ج:  اهریمن    در برابرهفت  امشاسپندان هرمزد  ( که گاهی در متون پهلوی تعداد آنها به سی تن می رسد و  فرشتگان و ایزدان بزرگ مخلوق هرمز هستند)  ،دیوان " کماله " یا " کمالگان : kamalag  " را می آفریند که دیوان بزرگ و اصلی هستند وبرخی از مشهور ترین آنها عبارتند از :

   1- اکومن  (akomak) :   دیوی  که کارش بد اندیشی با آفریدگان هرمزد است( بندهشن 192 به بعد )  و دیو برگزیده ی دیوان به شمار می آید .( یسنا 30 )

   2  - ساوول L)  sawul)   دیوی که سردار دیوان است  و کا رش ستم وبیداد است

  3  - ناگیس     :  (nagiz ) دیوی است که ناخرستدی آفریند .

   4- دیو ترو مد    : دیوی که نخوت آفرین است.

   5- میهوخت :      دیو دروج و کین توزی و رشک است . 

   6- دیو اودگ :( odag ) که دیو هرزگی است .

   7- اکه تش : ( akatash)  دیوی که ویرانکار است و آفریدگان را از کار نیک باز می دارد .

   8- زرمان ( zarman)   : دیو پیری .

   9-  نس : nas)      )  دیوی که بر تن مردگان هجوم می برد و آن را نا پاک می سازد .

   10 – اندر : andar  )  ) دیوی که باید همان ایندرا یا ایندره ی  ودایی باشد  .

   11 – اپوش : ( apoosh  )  دیو خشکی که در مبارزه  با تیشتر  در دریا ی فراخکرت خو د را به صورت اسبی  سیا ه  و وحشت انگسز در می آورد و سه روز و سه شب با وی می جنگد .( پیکر گردانی در اساطیر ،ص 177 )

    12- دیو زمستان که به جهان هجوم می آورد  و ایزد رپیتوین  او را مغلوب می سازد . ( آموزگار ، تاریخ اساطیری ایران1374  ، ص24)

   13 – گندرو ی زرین پاشنه   : دیوی  که بنا بر اوستا ، گرشاسب گیسو دار گرز ور ،برکنار دریای " ووروکش " اورا کشت. ( پیکرگردانی در اساطیر ،ص 239 )

14 – سناوذک  :   دیوشاخدار سنگین دست : دیوی شاخدار  که گرشاسب در کنار دریای "ووروکش " او  و " گندرو " را کشت .( همانجا )

     د :  در بخشهای   اساطیری  و پهلوانی شاهنامه و اساطیر ایرانی دیگر ، از دیوان متعددی سخن می رود که هریک  شکل و رفتار متفاوتی با یکدیگر و با انسانها  دارند ولی همیشه از قدرتهایی خاص برخوردارند و خصوصیاتی دارند که می توان از آنها  به شرح زیر  یاد کرد: :

       1 -  بر خی  قدرت و سلطنت و سپاه و کشور و پایتخت و سپهسالار دارند چون دیوان مازندران .

      2- برخی به دنبال کسب قدرت سیاسی و اجتماعی هستند مانند خزروان دیو .

      3- برخی نقش پهلوان یا فرمانبداران نیرومند دارند که می جنگند و طبعا به فرمان دیوان بزرگتر هستند مثل ارژنگ و دیو سپید.

      4-   برخی از دیوان از قدرتهایی در حد خدایان اساطیری بر خوردارند  و فی المثل ، از نیروی مخرب ، جادو و قدرت پیکر گردانی برخوردارند و  به اراده ی خود  پیدا و پنهان می شوند . دیوان می توانند به سنگ تبدیل شوند یا در آب پنهان شوند ، پرواز کنند و با آدمیان گفتگو کنند و موسیقی بنوازند و رفتار هایی کاملا انسانی داشته باشند .

 در داستان کاووس،، دیوی در شکار گاه خود را به شکل جوانی سخندان در می آورد و و به کاووس که دیوان را اسیر کرده است  ، دسته گلی هدیه می دهد  ( کویاجی ، 1379 ، ص 6 تا 9 )و دیوی دیگر در  سیمای آدمیان در می آید و کاووس را به رفتن به آسمان وسوسه و  تشویق می کند و یکی  از دیوان در حالی که در سیمای خنیا گری هنرمند در آمده است  کاووس را به حمله به مازندران بر می انگیزد .  ( پیکر گردانی در اساطیر  ، ص 396 )

   5 -  برخی از دیوان  با اهریمن نسبت دارند مثل خزروان که فرزند اهریمن خوانده می شود و برخی چون ضحاک با او  ارتباط دارند.

   6- برخی از دیوان به حیوانات درنده و وحشی شبیه هستند و درنده خو و خونخوارند . مثل اکوان دیو

   7- برخی نامی بر خود دارند چون ارژنگ دیو و اکوان دیو و بسیاری از آنها ، بی نامند.

   8 - برخی  دیوان دارای  جنبه های مثبت  علمی ،.دانایی و خردمندی  وصاحب فنونی هستند که آدمیان از آنها بر خوردار نیستند و  دانش های خود را به انسانها یاد می دهند مانند دیوان روزگار هوشنگ و تهمورث  و جالب است که  گذشت زمان  این گونه دیوانرا نابود می کند و دیگر از آنان نشانی نمی یابیم و این امر بدان معنا  هم می تواند باشد که این گروه ، در دورانی خاص بشدت از طرف قدرت غالب طرد شده اند و زندگی مسالمت آمیز با آنها غیر ممکن بوده است  یا آریائیان به چنان قدرت و سلطه یی دست یافته بوده اند که دیگر به بومیان نیازی نداشته اند یا به دورراندن آنها را به مصلحت خود می دیده اند. .

  9-  گاهی برخی از اعضای بدن دیوان برای درمان آدمیان به کار می رود مانند مغز و جگر دیو سپید که برای درمان چشم کاووس مورد استفاده قرار می گیرد.

   10-  ذیوان اغلب زشت و بد اندیش توصیف می شوند  و بدن انان متفاوت از بدن انسانهاست و اگر به شکل آدمیان باشند قاعدتا می باید  پیکر گردانی کرده باشند.

   11- اهریمن نود ونه هزار و نهصد و نود بیماری می آفریند  که  دیوان انها را در جهان می پراکنند و ایزد مار اسپند در برابر دیوان به نیرومندی به مقابله می پردازد. ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 185 )

   12- در ایران دوره ی اسلامی ، در داستانهای مسلمانان و اعراب ، جن و جنیان  که موجوداتی از نسل  شیطان تصور می شدند و از قدرت های فراوانی بر خوردار بودند  و عامل شر و پلیدی به شمار می آمدند،  با  دیوان و پریان ایرانی در آمیخته شدند و با آنها  یکی دانسته شدند و    به نواحی مختلف رفتند .( پیکر گردانی در اساطیر ، ص297 )وفردوسی و سعدی در برخی مواقع ، اهریمن و شیطان را  " دیو  " می خوانند.

                ه  -  دیوان معروف شاهنامه که فردوسی به مناسبت های مختلف از آنان سخن گفته

                 است عبارتند از :               

1-    خزروان دیو  که فردوسی او را فرزند اهرمن می نامد و  اوست که سیامک فرزند کیومرث را می کشد :

 سیامک به دست خزروان دیو         تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو( 37/30/1 )

 که خزروان  خود نیز به وسیله ی هوشنگ کشته می شودهوشنگ بنابر اوستا به خواست اهورا مزدا  برپهنای هفت کشور سلطنت یافت  و دیوان را مقهور کرد و کارشان را به جایی رسانید که از ترس او به تاریکی پناه بردندو این پادشاه دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان ورن را بکشت   .( پیکرگردانی در اساطیر ، ص 218 ) .

    2- ارژنگ دیو    :  دیوی که سالار دیوان مازندران بود و از سوی شاه مازندران  ، به نگهبانی  کاووس و همراهانش در زندان مازندران مامور شده بود :

   سپرد آنچه دید از کران تا کران        به ارژنگ ، سالار مازندران  (2188/7/2)

3- دیو سپید   که سر نره دیوان شاه مازندران بودو رویی سیاه و مویی سفید داشت :

  به رنگ شبه روی و چون شیر موی       جهان پر ز پهنای و بالای اوی

دیو  سپید توانایی ها  و کارهایی بسیار شگفت انگیز داشت  چون ابر در آسمان ظاهر می شد و همه جا را چون قیر تیره وتار می ساخت و سپاه دشمن را کور و نابینا می کرد ولی  جگر و مغز وی آن نابینایان را بینا می ساخت :

          شب آمد یکی ابر شد با سپاه        جهان کرد جون روی زنگی سیاه

      جو دریای قار است گفتی جهان       همه   روشناییش   گشته     نهان

    یکی خیمه زد بر سر از دود وقیر       سیه شد جهان ،چشمها  خیر  خیر

   چو بگذشت شب ، روز تاریک شد       جهانجوی را چشم ،تاریک  شد

   ز لشکر دو بهره شده   تیره   جشم       سر نامداران  ، از او   پر ز خشم   

   چو تاریک شد   چشم  کاووس شاه       بد  آمد    زکردار    او   بر    سپاه

   همه گنج ، تاراج و لشکر  ،  اسیر      چو آن دولت و بخت  ، برگشت پیر

   ( 190/85/2 )

سرانجام رستم به غاری که دیو سپید در آن می زیست و در پس هفت کوه بلند قرار داشت رسید  ، دیو سپید ، که  روزها می خوابید وشبها بیدار بود

چون رستم بر بالین وی بر آمد ، با  شمشیر یک دست و پای او را قطع کرد ، اما دیو سپید همچنان با رستم می جنگید :

            بریده ، برآویخت با او به هم       چو پیل سرافراز و شیر دژم

     همی پوست کند این ازآن،آن ازاین      همی گل شد از خون سراسر زمین

            همیدون به دل گفت دیو سپید       که از جان شیرین شدم نا امید

         گر ایدونکه از چنگ این اژدها        بریده پی و پوست ، یابم رها

          نه کهتر نه  برتر منش مهتران       نبینند بازم  ،  به مازندران 

اما سرانجام ، رستم :

       بزد دست و برداشتش  نره شیر            به گردن برآورد و افگند زیر

       فرو برد خنجر ، دلش بر درید             جگرش از تن ذتیره بیرون کشید           ( 592/108/ 2)

رستم ، پس از کشتن دیو سپید خون  جگر دیو سپید را در چشم کاووس چکانید و کاووس بدان وسیله بینایی خود را باز یافت .

در متنی که به زبان سغدی به دست آمده است نبرد رستم با دیوان شگفت انگیز  شرح داده شده است  ، در ان جا می خوانیم : 

" .. رستم تا دروازه ی شهر از پی ایشان  ( دیوان ) بتاخت و بسیاری از پایمال ا و مردند ، دیوان  فراهم آمدند که بزرگ زشتی و بزرگ شرمساری بر ما  که یک تنه سواری ، مارا چنین در شهر محبوس داشته است  دیوان ساز وبرگ گران فراهم ساختند... باران  و برف و تگرگ بر انگیختند و غوغا کردند و آتش و شعله و دود به پا ساختند و به جستجوی رستم دلاور رفتند ..." ( احسان یار شاطر ،رستم در زبان سغدی ، مجله ی مهر شماره ی 7  صص 406 – 411 )

4-شاه مازندران  که طبعا دیو است  و با در اختیار داشتن دیوان و پیلان بسیار ، خو درا برتر از شاه ایران می دانست و پس از آنکه رستم دیو سپید را کشت ،و با شاه مازندران جنگید  او را گرزی زد و شاه مازندران خود را به جادو به صورت  لختی کوه در آورد  ولی رستم او را بر گرفت و به سپاه ایران برد و او را ترسانید که اگر خود را آشکار نسازد او را با گرز گران خرد خواهد کرد  ئ شاه مازندران ناگزیر خود را آشکار کرد و رستم او را به نزد کاووس برد و کاووس فرمان داد تا او را کشتند و تنش را ریز ریز کردند.     

5- دیوی که سام نریمان او را کشت :  در شاهنامه ، این دیو را نامی نیست اما در  سامنامه نام او آمده است.  شاهنامه  در ذکر فتوحات سام به کشتن دیوی اشاره دارد شگفت انگیز که تنش بر زمین و سرش به آسمان می رسید :

                     برفتم بدان شهر شیران نر            نه دیوان که شیران جنگی به بر

                    که از تازی اسبان تکاور ترند        زگردان ایران  دلاور ترند ( 659/195/ 1 )

                     و دیگر یکی دیو بد بد گمان          تنش بر زمین و سرش باسمان

                     که دریای چین تا میانش بدی       زتابیدن خور ، زیانش بدی

                     همی ماهی از آب بر داشتی         سر از گنبد ماه بگذاشتی    

                     به خورشید ، ماهیش بریان شدی    از او چرخ گردنه گریان شدی

                    دو پتیاره زاین گونه پیچان شدند      ز تیغ یلی ، هردو بی جان شدند      

                    (659/257/ 6 )

این دیو ، در سام نامه ی خواجوی کرمانی ،  " ارقم دیو " خوانده می شود :

                            سپهبد بدان دیو تیره نهاد          نگه کرد  کوهی سبک تر زباد

                     سرش بر تنش چون سر اژدها          کز او اژدها هم نیابد رها

                   دو چشمش دومشعل فروزان شده         از او مشعل دهر سوزان شده

                        زدو تارک دیو چون بیشه یی         فروبرده بر تارکش ریشه یی

                          بخاری دوزخ شده بینی اش         شوی آب  در خواب اگر بینی اش

                   دهان همچو دوزخ پر از دود و دم         دل دوزخ از بیم  او پر زغم

                    زبانش چو دیگی به دوزخ  نگون         که از هول سر کرده باشد برون

                        چو الماس دندان آن دیو زشت         تو گفتی رلماس دارد سرشت

                    تنش چون تن اژدها  چین به چین        ستوه آمد از پیکر او زمین

                        دو بازو به کردار دو ران پیل         به ناخن پلنگ و به تن رود نیل

                    ز ناخن روان کرده هر سو  شرار         جهنده از او آتش کارزار 

                         سپهبد ز میدان  یکی بازگشت        به سیمرغ فرخنده پی  بر گذشت

                          بدو داستان  ها سراسر بگفت        چو بشنید سیمرغ  از او در شگفت

                         همان ارقم است آن دد  بد گهر        که چون اژدها ساخت خود را دگر

                            بدو گفت اندیشه در دل مدار        که ارقم زتو کشته گردد به زار

                       ( سامنامه ، ص 189 تا 199 )  

6- اکوان دیو :کریستن سن می نویسد : "  در جاماسب نامه به جنگ ویشتاسب با اخوان سپید یا اکوان دیو اشاره می شود که در جنگل سپید رخ می دهد که همان جنگ با اکوان دیو است که در شاهنامه آمده است . (کیانیان ،ص 142) کویاجی سرچشمه ی داستان اکوان را دیو چینی باد می داند .( آئین ها و افسانه های ایران و چین ،ص 6 تا 9 )بنا بر شاهتامه  روزی کیخسرو و همراهانش به بزم نشسته بودند که چوپان شاهی پریشان برایشان در آمد و گفت که گوری چون  شیر نر به گله حمله کرده است که پوستی  به رنگ خورشید دارد و گو یی مویهایش را زر ساخته اند وخطی به رنگ  سیاه تا  دنبال وی کشیده شده است و بسیاری از اسبان را تباه ساخته است  .    

کیخسرو که از کار آگاهان شنیده بود این جانور اکوان دیو است ،رستم را از زابلستان فرا خواند و به نبر با این دیو فرستاد ، رستم سه روز و سه شب به دنبال اکوان دیو می گشت  تا روز سوم او رایافت کمند  کشید  تا  اورا اسیر سازد  که دیو ناپدید شد ، رستم همه جا به دنبال او بود تا باردیگر وی را دید و تا کمان بر کشید تا اورا به تیر بیفکند ، باز اکوان نا پدید گشت  ، رستم خسته و کوفته در کنار چشمه یی به خواب رفت که اکوان فرا رسید و او را با تخته سنگی که بر آن خفته بود بر گرفت و به آسمان بردو از رستم پرسید که او را به دریا بیندازد یا به کوه بیفکند ، رستم که می دانست هرچه  بگوید ، دیو بر عکس ان را انجام خواهد داد ، از دیو خواست تا او را به کوه بیندازد و اکوان رستم را به دریا انداخت و رستم شنا کنان خود را به خشکی رسانید و باز بدان چشمه باز آمد و بار دیگر با اکوان روبرو شد  و سرانجام او را به بند کشید و کشت . ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 117 و 118 ) این اکوان دیو در بیژن نامه پسری دارد به نام " برخیاس " :

           مر آن دیو را نام بد بر خیاس       که رستم از او  داشت در دل هراس

 ( مجله ی آینده شماره   4  ص 257 سال  1360 )

 7 - ضحاک  : د یوی است در پیکر انسانی یا انسانی به پیکره ی دیوان در آمده که در شاهنامه در آغاز  به شکل انسانی  ظاهر می شود  که فرزند مرداس است اما در نهایت  شکل به سوی مادر خود  و در این تعبیر " مادر بوم  و بومیان " می گرود و پیکر  دیوی شگفت انگیز به خود می گیرد  که بر دوش وی دو مار روئیده است .

در روایات مذهبی زرتشتیان مادر او ، ماده دیوی است به نام  " اوذاگ " و همو بود که جمشید را به لذات دنیوی حریص کرد و نیاز و فقر و شهوات و گرسنگی رو تشنگی و خشم و قحط  و بیم و رنجپیری وذبول را پدیدار کرد . " ( حماسه سرایی در ایران  ص457 )

ضحاک را در اوستا " اژی دهاک " ، نامیده اند و مخلوقی اهریمنی است ،  دیو دروج  زورمند که مایه ی آسیب آدمیان و ویرانی جهانیان  ، وصف کرده اند که سه پوزه و سه سر و شش چشم داردوصاحب  هزار گونه چالاکی می باشد  و در دو دیگر هزاره دشخدایی می گیرد و یک هزار سال به بی سلطنت می کند . ضحاک در این گونه روایات بسیار شبیه ویشاپ ( vishapa   )است  که آب دهانش زهر آگین بود  و بهرام یا ورثرغن او را به همراه ازدهای اژی  مغلوب کرد و در کوه دماوند به زنجیر کشید . ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 175 )( ایندره در اساطیر ودایی ایزدی است نیک که کشنده ورتر ( یورش ) است که همانندش  در اساطیر ایرانی  " اژی " یا اژدها یا ضحاک ا است .)

ا و در شاهنامه می خواهد لشکری از دیو و پری فراهم آورد و آنان را بامردمان در آمیزد  و به جنگ فریدون برود  ولی  سر انجام به وسیله ی فریدون  نابود می شود.

 خاندان ضحاک در داستانهای مختلف ایرانی تا مدتها  در ایران باقی می مانند و گاهی صاحب منزلت و مقامند و به همین جهت می توان ادعا کرد که آنان نمایندگان  و بازماندگان  سنتهای بومی سرزمین خود بودند که از سرزمین خود جدا نشده بودند و در فرصتهایی به قدرت و سلطه ی کهن قوم خویش باز می گشتند. از  جمله افراد معروف خاندان ضحاک ، " کاکوی "  پهلوان است که نبیره ی ضحاک بود و با منوچهر شاه جنگید ودیگری  مهرا ب کابلی ،پدر زن رستم که شاه کابل بود و همسرش سیندخت  که به پیغام آوری به نزد سام نریمان رفت و او را از دشمنی با خاندان خود باز داشت

.ضحاک در شاهنامه  دارای ویژگیهایی است که دیو زادی و کرداری او را نشان می دهد :

      1- با اهریمن رابطه یی نزدیک دارد ،و در حقیقت اهریمن را به جای پدر خود بر  گزید ه است  و به فرمان او پدر واقعی خود را در چاه می افکند و  می کشد .

     2-  ضحاک چهره های مختلف اهریمن را در پیکرگردانیهای او می بیند و این امر نشان می دهد که دیدار او با اهریمن تصادفی و  موقتی نسیت  . اهریمن بارها برای او پیکر گردانی می کند  گاهی   به صورت جوانی خردمند در می آید و به خوالیگری  ( آشپزی ) برای  او می پردازدو ضحاک را به خونخواری و  بیرحمی بر می انگیزد و اهریمن کتف ضحاک را می بوسد ونا پدید می شود و به جای بوسه هایش دو مار سیاه بر شانه های ضحاک  می روید که پزشکان هرچه آنها را می برند باز سر بر می آورند  .اهریمن بار دیگر به صورت پزشکی پیکر گردانی می کند وبه  ضحاک  توصیه می کند تا برای درمان ماران به آنان مغز سر مردمان بخوراند و از این کار نابودی مردم را مورد نظر دارد.

     3- کابوسهای ضحاک و پریشانی او از تولد فریدون نیز می تواند  به نوعی ،از تاثیرات حضور اهریمن و آگاه کردن ضحاک از خطری که او را تهدید می کند باشد.

    4- ضحاک در بیت المقدس سرایی با طلسمهای اهریمنی داشت که در دژ هوخت یا  گنگ  دژ  تعبیه شده بودو این طلسمات به وسیله ی فریدون باطل گردید .

   5- ضحاک به وسیله ی دیوان و جادوان بسیار حمایت می شد و چون فریدون بر او چیره شد ، بسیاری از آنان را کشت.

   6- فره فریدون ، او را در برابر ضحاک نگهداری می کرد و اورا بر گذشتن از آب یاری می داد، نیروی افسونگرانه ی فریدون که او را توانا می کند تا به صورت اژدها در آید ، نیز   می تواند نماد یاری اهورا مزدا به فریدون در جدال با اهریمن و دیوانی چون ضحاک باشد. دو بار  پیام آوردن  سروش برای فریدون  که از کشتن ضحاک خودداری کند ،درست   در هنگامی که فریدون می خواست  ضحاک را بکشد ، دقیقا ضحاک را  به نماد ی از  جدال اهریمن و اهورا مزداتبدیل می سازد.

  8- ا فراسیاب نیز  همانند ضحاک ، در شاهنامه به صورت انسان تصویر می شودکه اگر چه چهره یی انسانی دارد اما در عمل کردهای او نشانه های فراوانی از پیکر گردانی دیوان به انسانها وجود  دارد بویژه  " ... بنا برآنچه برخی اندیشیده اند اصلا خدای جنگ و رب النوع بزرگ تورانیان بوده است و به همین مناسبت در داستانهای ایرانی صاحب عمری دراز بوده است .."معنای  نامش را یوستی" هراس آفرین "  می داند .( حماسه سرایی در ایرا ن ص 618 )

در اوستا برادر نیکو کار او اغریرث ، از جاودانان است و معنی نام او "  پهلوان و فوق بشر است " ( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 99)

در داستانهای شاهنامه ، افراسیاب ،گاهی چون شاه مازندران   به جادو دست می زند و به جادو در آب نهان می شود .

افراسیا ب   که به جادو  از هوم گریخته بود ،در برکه یی که از آب دریا ساخته شد  بود  مخفی شد .." ( که  به دست هوم عابد گرفتار گردید.  ا و گاهی چون دیو سپید در غار و دژی زیر زمینی زندگی می کند: " ...افراسیاب  به دژ زیر زمینی خود پناهنده شده بود که هوم پارسا و دلیر ، با چشمان زرد رنگ  ...او را دستگیر کرد ...( فرهنگ نامهای شاهنامه ج 1 ص 109)

  دیو اوژنان در اساطیر و حماسه های ایرانی  :

 در متون اساطیری و حماسی ایران چند دیو اوژن  یا کشنده ی دیو و جود دارند که همگی باید از فاتحان آزیایی باشند که خاطره ی پیروزی آنان در نزد آریائیان ارجمند و ماندگار بوده است . ، مهمترین آنها عبارتند از :

       1- هوشنگ ، پادشاه ایران ،  نواده ی کیومرث شاه ایران است که برای نخستین بار بردیوان غلبه می کند و خزروان دیو که پدرش سیامک را کشته بود نابود می سازد

       2- تهمورث ، پادشاه ایران ،  پسر هوشنگ که لقب " دیو بند " داشت  در ائوگمه دائجا "آمده است که که تهمورث دیو ترین دیوان اهریمن پلید بد کار را گرفت و سی زمستان به باره داشت  و هفت نوع دبیری از او بیاورد .( عفیفی ،دانشگاه مشهدصٌ22)...و خدا ی تعالی نیرویی به او داده بود که دیوان و ابلیس را را فرمانبردار خود کرده بود و ایشان را فرمود که از میان خلق بیرون شوید و همه را از ابادی ها بیرون کرد و به بیابانها فرستاد ." ( بلعمی ف ص 20و 21 ) در رام یشت امده است که  " ... تهمورث از فرشته ی هوا درخواست کرد که وی را بر همه ی دیوان . جادوان چیرهسازد که اهریمن را به پیکر اسبی در آورده ، بر او سوار گشته ، به دو انتهای زمین براند .. و سر انجام اهریمن را به پیکر اسبی در آورد و در مدت سی سال به دو کرانه ی زمین همی تاخت و  .. در این سی سال ، بر او زین می نهاد و بر پشت او سوار می شد و و هر روز سه بار گرد گیتی می گشتو برسرش گرز پولادین می کوفت با او دریا و کوه و فراز و نشیب را می پیمود .." ( پیکر گردانی در اساطیر ، ص 220 ). فردوسی تنها اشاره یی بدین  داردو می گوید تهمورث به افسون اهریمن را اسیر کرد ، دیوان بر او شوریدند و تهمورث با آنان پیکار کرد و دو بهره از ایشان را کشت واز  انان  که زنده گذاشت،  سی گونه خط و نوشتن  اموخت .

 او اولین کسی بود که  دانش  دیوان و  کارها و حرفه ها و فنون آنان را یاد گرفت و به مردم یادداد.به نظر می رسد که دیوان در این دوران صاحب تمدنی برتر از تهمورث و یاران او بودند وخواندن و نوشتن یا به عبارتی دانشهای مکتوب را  ....  در قلمرو تهمورث رواج دادند.

3-  جمشید ، پادشاه ایران ،  که بنا بر دینکرد  دیوان و پریان به فرمانش در آمدندو به آبادانی جهان پرداختند .

                              بفر مود پس دیو نا پاک را        به آب اندر آمیختن خاک را

                        هر آ نچ از گل آمد چو بشناختند       سبک خشت را کالبد ساختند

                       به سنگ و به گل دیو دیوار کرد       به خشت از برش هندسی کار کرد

                              چو گرمابه و کاخهای بلند         چو ایوان که باشد پناه از گزند

جمشید دیوان را به کار گل گماشت و ایشان قالب برای خشت زدن ساختند و با سنگ وگل و گچ بنها و ساختمانها و دیوارها ساختند و کاخها و گرمابه بر آوردند و استخراج معدنها و و گوهر های گوناگون  را به مردم یاددادند و پزشکی ودرمان دردمندا را رواج دادند....جمشید  آن گاه  تختی برای خود ساخت با گوهر های فراوان  که دیوان  آن را  برسر می گذاشتند و به همه جا می بردند  و آن روز را که روز پیروزی بر دیوان بود " نوروز " نامیدند . در روزگار  جمشید ، نه سرما بود و نه گرما ، نه پیری بود و نه مرگ و نه رشک دیو آفریده ، پدرو پسر هردو به صورت جوانان پانزده ساله بودند . ( پیکر گردانی در اساطیر  ص 224).

بنابر شاهنامه ، جمشید  به وسیله ی " اوذاگ " دیو به لذات دنیوی حریص می شود و نیاز و فقر و شهوت و قحط و رنج پدید می آورد.جمله ی مردمان و دیوان را گرد آورد و گفت من پروردگار شما هستم   و همین گمراهی سبب فنای قدرت او شد و ضحاک بروی غلبه کرد و او را کشت .در یشتها آمده است که دروغ گویی جم مایه ی فنای او شد اما بنابر  روایات متاخر جمشید بدون آنکه خود بداند به دیوی گوشت داد و ای عمل موجب نابودی او گردید.

     4 – فریدون پادشاه ایران ، که اگر ضحاک را دیو بشماریم  او را نیز باید از دیو افکنان به حساب آوریم . روایت مجمل التواریخ از تسلط فریدون بر ضحاک تقریبا  همانند چیرگی تهمورث بر اهریمن است : " ...فریدون ...ضحاک را بگرفت و و چهل سال بسته بر هیونی گرد عالم بگردانید و آخر در کوه دماوند در چاهی ببستش ..." ( ص 41 )

     5- گرشاسپ : گرشاسپ پهلوان ایرانی که به صفات گیسو دار و گرزور و نرمنش  موصوف است واز پهلوانانی  است که در اوستا از او یاد شده است . بنا بر روایات اوستا ، گرشاسپ ،اژدهای سرو ور شاخدار را که آدمیان را می اوبارید و بسیار زهردار و زرد رنگ بود  را کشت و در کنار دریای " ووروکش "  ، "گندرو " دیو زرین پاشنه و " سناوذک " دیو شاخدار سنگین دست را نابود کرد .

      6- سام : که دیوی را در چین می کشد .

      7- رستم پهلوان   که دیو سپید و بسیاری از دیوان مازندران و اکوان دیو را می کشد. و اگر افراسیاب را نیز دیو به شمار آوریم  رستم قاتل او هم هست .

      8– بنا بر روایات زرتشتی کاوس نیز از کسانی است که بردیوان فرمانروایی داشته اند : "...کوی اوسن زورمند بسیار توانا  بر فراز کوه ارزیفی  erezifya  صد اسب و و هزار گاو و ده هزار گوسفند به  انا هیتا قربانی داد و از او خواست که او را یاری کند تا بر دیوان و پریان و جادوان    ... فرمانروایی ابد و اردویسور اناهیت او را در این کار یاری داد ( حماسه سرایی در ایران ،ص  502  ) کاووس برکوه البرز هفت کاخ ساخته بود که «  از آن  جا بر دیوان مازندران حکومت می کرد  و آنان را از تباه کردن جهان باز می داشت  ( همانجا )بنا بر سوتگر نسک  "... کاووس برای هجوم به اسمانها با سپاهی از دیو ان بد کار  خو دا بر فراز ه ی البرز رسانید .."  ( همانجا ص505 )

نتیجه گیری کلی

بنا بر آن چه در فوق بدان اشاره شد ، و بدون آنکه بخواهیم نتایج مورد نظر خود  را امری مسلم و کامل و مستند به شمار آوریم ، تنها با تحلیل داستانهای دیوان  از دید تفسیر هرمنوتیک متون حماسی و اساطیری ایران که مانند هر تحلیلی از این نوع می تواند نظری شخصی ومغایر نظر دیگران باشد ، به عقیده ی نویسنده ی این مقاله ، " دیوان " بومیان این سرزمین پیش از آریائیان هستند که از تمدن و فرهنگی به مراتب برتر از آریائیان برخوردار بوده اند و به سختی و در مدتی طولانی در برابر آریائیان مقاومت می کرده اند اما با غلبه ی آریائیان ، علی رغم نقش مهمی که در شکل گیری تمدن و فرهنگ آریایی داشته اند ،بتدریج  اشغالگران آریایی که صاحبقدرت کامل شده بودند ،  تصویری دشمنانه و زشت  از ایشان ارائه می دهند که در حاغظه ی نسل های آینده جایگزین می شود و به داستانهای  اساطیری و حماسی راه می یابد و مقاومتهای طبیعی بومیان  به رفتارهای بی منطق مخلوقاتی سرکش و بد نهاد که گویی هیچ هدفو اندیشه ی مثبتی را در سر نمی پرورانند ، تغییر جهت می دهد.

 اما هنوز در متون اساطیری و حماسی قراین بسیاری هست که می تواند واقعیت های آن دوران گم شده را باز سازی ئ حقیقت ماجرا را تا حدودی به تماشا بگذارد . در این متون  می بینیم که دیوان به طور کلی شبیه انسان هستند و اگر خوارق اعمال و رفتاری از آنان دیده می شودبه درجه ی هوشمندی و خلاقیت و تواناییهای مادی و معنوی آنها مربوط است و این امر  بویژ ه دردوران  نخست تاریخ اساطیری ایران یعنی دردوران کیومرث وهوشنگ و تهمورث و جمشید و کاووس ، بخوبی دیده می شود . در این دوران :

  1-دیوان بر حکومت کیومرث می شورند و خزروان دیو  سیامک پسر کیومرث نخستین انسان یا نخستین شاه را می کشد ،کیو مرث در این دوران دارای زندگی کاملا ابتدایی است ، بر اوج کوه زندگی می کند و لباسش از پوست حیوانات است و لشکریانش از آدمیان و دد ان و حیوانات تشکیل شده است و از  آنجا  که  کوه نشین است ،از بد سگالی اهریمن و فرزندش در باره ی خود بی خبر است به طوری که سروش  فرشته ی پیغام رسان ایزدی اورا از توطئه چینی اهریمن آگاه می کند و این امر نشان می دهد که کیومرث  با سرزمین جدیدی که بدان آمده است آشنا نیست واز  آنچه در قلمرو  ی که  بر آن جای گزیده است آگاهی دقیقی ندارد . از این رو می توان ادعا کرد که کیومرث رهبر و پیش گام اولین گروه از آریائیانی باشد که به این قلمرو تازه رسیده اند  که از این پس " ایران وئجه " نامیده می شود  و بومیان این سرزمین که از این به بعد دیوان خوانده می شوند ، درحقیقت صاحبان اصلی این سرزمین هستند که در برابر او و همراهانش به مقاومت برخاسته اند . طبیعی است که آریائیان تازه وارد  با بومیان تفاوتهایی در رنگ پوست و موی چهره  و تمدن و فرهنگ  داشته اند و کاملا متفاوت از آنها به نظر می آمده اند و به اسانی  " دیو " تصور  می شده اند. اولین رویارویی بومیان با کیومرث ،  بنفع بومیان پایان می پذیرد ، سیامک کشته می شود  و به روایت شاهنامه یک سال بعد سروش بار دیگر بر کیومرث ظاهر می شود و او را به نبرد با دیوان بر می انگیزد و در واقع ، مرگ کیومرث پایان یک دوره ی سی ساله توام با شکست برای آریایائیان مهاجم است.

2- با روی کار آمدن هوشنگ ،که لقب پیشداد دارد ( معنای نخستین قانونگذار است ) قدرت آریائیان تثبیت می شود و در دوره ی هوشنگ ، همه ی قراین  حکایت از آن دارد که هوشنگ به پادشاهی کاملا پیروزمند بدل شده است. بنا بر روایات اوستا بر پهنه ی هفت کشور فرمانروا می گردد و دیوان و پریان را ( که همان   مردان و زنان بومی هستند )مقهور می کند و دو بهره از دیوان مازندران و  و بد کیشان " ورن " را نابود می سازد . از کارهای هوشنگ این است که :

   1-  ابتدا قاتل پدر خویش را سر می برد که این امر به معنی پیروزی نظامی و جنگی او بر بومیان است .

   2- آتش را کشف می کند که این امر می تواند نماد 3 پدیده ی خاص باشد :

الف :  درداستان کشف آتش  می خوانیم که هوشنگ در کوه از دور مار سیاه اژدها کردار تیره رنگ و تند تازی  را می بیندو سنگی بر می گیرد و به سوی آن پرتاب می کند ، مار می گریزد و اسیبی نمی بیند اما بر اثر برخورد آن سنگ  خرد با سنگ بزرگ  دیگر  ، اتش از آن می جهد و هوشنگ آش را به فال نیک می گیرد و همان شب آتشی بزرگ بر می افروزد و " جشن سده " را بنیاد می نهد.

 معنای نمادینی که از این کشف می توان دریافت این است که آتش به نماد غلبه ی هوشنگ  بر بومیان تبدیل می شود و ماری که می گریزد و آتشی که کشف می شود  و جشن سده یی که برپا می گردد ، دقیقا این پیروزی سیاسی – نظامی  هوشنگ را به صورت سنتی پایدار و آئینی که مظهر غلبه ی خوبی بر بدی و روشنی بر تاریکی است در  می آورد .

ب:کشف اتش می تواند آغاز مرحله یی تازه درترک موقت نبرد وآغاز   هم زیستی مسالمت  آمیز   بو میان و اشغالگران آریایی تازه وارد هم  باشد که از  نشانه های آن می تواند  به خدمت گرفتن آتش به وسیله ی هوشنگ و آریائیان زیر فرمان وی ، برای جدا کردن آهن از سنگ ، رواج آهنگری و ساختن تبر و تیشه  و اره و ایجاد رودها از دریاها، رونق بخشیدن کشاورزی و جدا کردن حیوانات اهلی از وحشی  و جامه  ساختن از موی و پوست حیوانات باشد که،  بدرستی ، نشان دهنده ی  نقطه ی گذار آریائیان از زندگی شبانی و ورود آنان  به مرحله ی  کشاورزی و شهر نشینی  است  که بومیان قبلا بدان وارد شده بودند واینک  آن را به آریائیان شبان پیشه می آموختند .

این که در اوستا و شاهنامه  و برخی از روایات اساطیری کهن  می بینیم که دیوان خط و نوشتن و ساختن خانه و کاخ و گرمابه و دیگر مظاهر زندگی متمدنانه را به هوشنگ و تهمورث و جمشید یاد می دهند ، می تواند بدین معنا باشد که  بومیان عملا در مرحله زندگی متمدنانه  یی قرار داشته اند و همه  ی میراثها و دست آوردهای فکری و اجتماعی خود را به میل یا اکراه در اختیار آریائیان غالب قرار می داده اند .   

ج: حمله ی هوشنگ به مار سیاه تند تازو  کشف آتش می تواند  بنیادی دینی هم داشته باشد که ریشه ی آن  دردشمنی آریائیان با باور های کهن بومیان   بوده است ، بدین معنی که  بومیان به  سنتهای دیرین توتم پرستی  و  اژدهایان   آتش کام  و خدایانی که " د ئو " خوانده  می شدند  و پریانی که بغ بانوان زیبا  به شمار می آمدند  و... ، باور داشتند و آریائیان بنا بر سنتهایی که بعدا در تعالیم زرتشتی دیده می شود با این اندیشه ها سازگار نبودند  و همه ی این باورها را نفی می کردند  و طبعا با پیروزی خود بر بومیان ، خدایان کهن  آنان را به زیر زمین می فرستند و به آنان بار معنایی منفی و زشت و تحقیر آمیز می بخشند به همین دلیل است که خدایان کهن یعنی   " دیو ان " پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورا مزدا به عنوان خیر مطلق ، در ردیف شیاطین و مظاهر شر در می آیند و " دیو " ، بدکار و زشت و بد اندیش و پلید ، خوانده می شود . این موضوع نشان می دهد که فقط در ایران است که که این واژه در تحت تاثیر تعارضات درونی جامعه و غلبه ی  آریائیان که باور های دینی بومیان را نفی می کرده اند از معنا ی الهی  تهی شده است و از  معنایی اهریمنی برخوردار گردیده است   .

3: دیوان از آغاز شاهنامه تا داستان دیوان مازندران افراد بسیار عادی جامعه هستند  و همانندهمه ی  انسانهای دیگر ، تصویر  و تصور می شوند ودر روی این خاک ، چون دیگر مردمان زندگی می کنند ولی  با ظهور زرتشت که به معنای روی کار آمدن تمدن و فرهنگ کار آمد و پخته و مطلوب آریائیان این سرزمین است ، در زیر زمین پنهان می شوند ، بنابرا ین می توان گفت که علی رغم اندک تفاوت ظاهری میان بومیان و آریائیان  ، تنها موضوع مورد اختلاف آنها  در دو موضوع مهم واساسی است :

1-  بومیان بر سر حکومت بر زادگاه و قلمرو اجدادی خود با آریائیان اختلاف داشته اند ومی توان گمان برد که نبرد کاووس و رستم  در مازندران و غلبه بر بومیان  ان جا که برای خود حکومت و تشکیلات اداری و سیاسی و نظامی  خاصی داشته اند  بازمانده ی خاطرات این اختلافات باشد و داستان  هفت خان رستم نیز  ، می تواند بازتاب  مقاومتهای بومیان و نبردهای قدرت و بود و نبود  آنان با آریائیان و نشانه ی سنگر بندی ها ی ایشان در برابر دشمنان   واشغال خاک خود به وسیله ی آنان به شمار آید .

2-  و مراحل مقاومت بومیان در برابر اقوام مهاجم آریایی باشد..

3-   طبعا بومیان و آریائیان بر سر باورهای دینی و عقیدتی هم با هم اختلاف داشته اند که مهمترین نماینده ی این اختلاف تعلیمات  زرتشت و باورهای دینی اوست که تمام سنت های بو میان را نفی می کند و خدایان و مقدسات آنان را با سنتها و باورهای آریایی جانشین می سازد.

        3-   دیوان در شاهنامه ، همان  بومیان پیش از آریاییان هستند ، تمدن و فرهنگ وآداب و رسوم آنها بسیار پیشرفته و اعجاب انگیز  است  این بومیان ، سالها در برابر اقوام مهاجم آریایی مقاومت می کنند  و داستان این مقاومتها و ناسا زگاریهای آنان با آریاییان که در ناخود آگاه اقوام مختلف ساکن این سرزمین باقی مانده بود ، بعد ها   به صورتهای مختلف در شاهنامه بازتاب می یابد  آن چنان که می توان گفت این داستانها منعکس کننده ی  یک سلسله مقاومتهای تدریجی بومیان است که در آثار اساطیری و حافظه جمعی این اقوام بتدریج ،جنبه دینی و پهلوانی به خود گرفته  و تغییر ماهیت داده بود و در نتیجه ، بومیان صاحب خانه در تحت قدرت سیاسی و سلطه ی نظامی اقوام مهاجم خودبه عنوان  دشمنان سرزمین مادریشان معرفی  شدند .

 به عنوان مثال دیوان، بر اولین گروه  مهاجمان آریایی که فرمانروای آنان را  کیومرث بر عهده دارد  وخود و لشکریانش   لباس پوست بر تن دارند و بر فراز کوه زندگی می کنند و سپاه او با دد و دام شیر و پلنگ در آمیخته اند  و از هر حیث  از بومیان این سر زمین عقب افتاده تربه نظر می رسند ،می شورند و فرزند کیومرث را که سیامک  نام دارد ، می کشندوبا این پیروزی  اولین دور نبرد به نفع  بومیان پایان می یابد، اما دور دوم نبردها که   در زمان هوشنگ و تهمورث آغاز می شود با پیروزی آریاییان همراه است .

 هوشنگ با به دست آوردن آتش که عملا راه یافتن آن را بومیان به وی آموخته بودندو این امر را می توان از نبرد هوشنگ با مارو  اصطکاک دو سنگ و درخشیدن آتش  دریافت - که می تواند مظهر قدرت اهریمنی  دشمن باشد – دشمنی که به مرور ایام ،   قدرت بیشتری کسب می کند و در موقعیت اقتصادی و نظامی  بهتری نسبت به بومیان قرار می گیرد .

هوشنگ بنا بر اوستا ،: " بر پهنه ی هفت کشور سلطنت می یابد و بر دیوان و پریان و جادوان و بد کیشان و کاویان و کرپانان غلبه می کند و کار آنان را به جایی می رساند که از ترس او به تاریکی پناه می برند ، هوشنگ دو بهره از دیوان مازندران و بد کیشان "ورن " را نابود می سازد  ..."  او نه تنها فرمان روای آدمیان بود بلکه بر دیوان و پریان و....هم فرمانروایی داشت ، مسلما بسیاری از این مخالفان هوشنگ که در اوستا نخستین قانونگذار هم نامیده شده است ، از بومیان زن و مردی  و یا روشنفکرا نی هستند که قانون گذار مسلط ، آنان را دیو ، پری ، جادوگر  و بد دین می خواند  ، مخصوصا که هوشنگ به یاری آتش ]آهن را از سنگ جدا می سازد و آهنگری پیشه می کند و اره و تیشه و تبر فراهم می سازد و سلاحهای گوناگون به دست می آورد و کشاورزی  را رونق می دهد همراه با آن ، به دام پروری می پردازد و همه ی این امتیازات ، او را به لحاظ اقتصادی توانگر و در برابر بومیان و متحدان آنان قوی تر می سازد .  

  تهمورث با غلبه وسیع تر  بر بومیان به اخذ تمدن و فرهنگ وسیع  آنها که آریاییان به هیچ وجه از آن برخوردار نبودند  می پردازد وسی گونه خط و ساختن بناهای بزرگ وحمام و ...را از آنان یاد می گیرد ،دوره ی هوشنگ و تهمورث  را از این دیدگاه می توان دوران اخذ کامل تمدن و فرهنگ اقوام بومی پیش از آریاییان در این سرزمین دانست ، یا دورانی که اقوام بومی و مهاجمان آریایی به نوعی همزیستی سازنده و مسالمت آمیز با هم رسیده بوده  اند و عصر تبادل فرهنگی دو گروه با منافع مختلف آغاز شده بوده  است .

بنابر شاهنامه بااین نوع غلبه ی اقوام آریایی بر بومیان  ، نه همه ی قلمرو های بومیان به دست آریایی ها افتاده بوده   و نه مقاومتهای بومیان پایان پذیرفته بوده است زیرا می بینیم که تا زمان جمشید اقوام بومی هنوز در برابر آریاییان مقاومت می ورزند واین مقاومت در اتحاد مخالفان جمشید بسیار قابل توجه است زیرااین بومیان هستند که بااهالی خاور که " سلم "مظهر قدرت آنان است و ساکنان مناطق توران و نواحی آسیای مرکزی  و دیگر بخشهای   این سر زمین  ،   ( بعدا ایران نامیده می شود )  که " تور " مظهر آنان است ، بر ضد آریاییان متحد می گردند و جمشید را که قدرت آریاییان را به اوج رسانیده بود ، نابود می کنندواین مقاومتها در ادوار مختلف  پس از جمشید نیز دیده می شود .بازهم دیده می شود  .

   ارتباط دیوان و اهریمن  با ضحاک تازی  و حمایت از وی به صورتهای گوناگون چون طلسم سازیها برای دفاع از ضحاک و تعالیم اهریمن ، قدرت جمشید را به مبارزه  می طلبد و سرانجام موجبات غلبه  بر جمشید و کشتن او  و اره کردن وی را فراهم می  آورد و این دور نبرد ،  به سود بومیان پایان می یابد.

در دوره ی پس از جمشید نیز بومیان مقیم این سرزمین به عنوان فرزندان و تبار ضحاک همچنان نفوذ و قدرت خودرا حفظ می کنند و زنان و مردان بسیاری از تبار آنان در نواحی مختلف قدرت و منزلتی دارند ولی معمولا در هرم قدرت جامعه در نقشهای درجه دوم و سومی ظاهر می گردندو نقش اقلیت های غیر قابل اعتماد را برای صاحبان قدرت که خود  معمولا راویان و مبلغان قدرت هم هستند بر عهده دارند

 مهراب کابلی و خاندانش چون رودابه همسر زال و مادر رستم ، کاکوی از پهلوانانی که نژادش به ضحاک می رسید و  در زمان فریدون از سلم و تور حمایت و با ایرج و فریدون و منوچهر مخالفت و جنگ می کرداز همین مقوله مردمانند .از همین جاست که می توان حدس زد که داستان تقسیم سر زمینهای فریدون میان فرزندانش ، در واقع بازتابی ازاشغال سرزمینهای بومی  و  نبردهای بومیان  در سر زمینهای دور و نزدیک خود  ، با آریاییان مهاجمی باشد که این ملک را اشغال کرده و آن را  از آن خود می دانسته اند و فریدون بر آنها شاهی می کرده است  وفرمانروایان هر یک از ولایات که  بر گوشه یی از آن حکم می رانده اند ، فرزندان فریدون خوانده می شده اند  و نبرد های آنان با فریدون ،امری داخلی و خانوادگی به شمار می آمده است و گرنه عملا  می تواند هیچ نسبت واقعی میان سلم و تور و ایرج وجود نداشته باشدو همه ی این داستانها ، برای استتار انگیزه های مخالفنت بومیان با آریاییان مهاجم ساخته وپرداخته شده باشد و بتدریج و به مرور ایام به عنوان داستانهای واقعی ، به وسیله ی راویان قدرت ،روایت   شده باشد.

از آن جا که در اساطیر ایرانی جمشید و کاوس شباهتهای فراوانی باهم دارند ،مقاومتهای بومیان در دوره ی جمشید ، به دوران کاوس هم منتقل می شود و در دوره ی کاوس ،باز شاهد حضور پر رنگ دیوان و مبارزه جویی های آنان هستیم  تا آنجا که دیوان در این دوران ، در مازندران دارای  حکومتی مستقل می باشند  و بسیار قدرتمند هستند و شاهی بزرگ چون کاووس و پهلوانی نام بردار چون رستم را به مبارزه می کشند ولی پس از این تاریخ و با جا افتادن قدرت  و تسلط کامل آریاییان ، داستانهای نبرد  پهلوانان آریایی به سمت و سوی نبرد با  افراسیاب ( که او نیزآدمی دیو پیکر یا دیوی آدمی روی است که چون دیگر دیوان  ؛ زشت و پلید است و سراپای او در سیاهی فرو رفته است )، تغییر جهت می دهد وبا غلبه ی کیخسروبر افراسیاب می توان گفت که ستیزه های مداوم با بومیان به نقطه ی پایان خود می رسد و دوران نبردهای درونی آریاییان با هم آغاز می شود که نماد کامل آن ستیز گشتاسب و لهراسب، گشتاسب و اسفندیار و  نبرد رستم و اسفندیار و جنگهای  بهمن و خاندان رستم است .

 

 

* این مقاله در کتاب آفتابی در میان سایه‌ای: جشن نامه استاد دکتر بهمن سرکاراتی

به اهتمام جناب دکترسجاد آیدین لو  به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ مهر ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم