دکتر منصور رستگار فسائی

خمریه سرایی در ادب فارسی

 

 

دکتر منصوررستگار فسایی

 

                                                 خمریه سرایی در ادب فارسی

 

 

 

خَمْریّه. (جمع آن: خمریّات)، در ادب فارسی، نوعی شعر وصفی شادخوارانه و غنایی است که شاعر در آن، با حفظ وحدت موضوع و استقلال معنی، در قالبی مناسب، به وصف خمر(شراب، می، باده، آب انگور، دختذ رذ، مُل، رحیق، نبیند) می‌پردازد

(برای آگاهی ازمترادفات دیگر آن، نک: دهخدا، ذیل «خمر»)، و از رنگ و بود و طعم، کهنگی و کیفیات وحالات شراب، ظرفها و اسباب و لوازم بزم، چون ساقی و ساعر و مینا و چگونگی شراب‌اندازی و میخانه و خم و تاک و تاکستان و ندیمان و مطرب و مضامین می پرستانه و مغانه سخن می‌گوید، به شراب و شرابخواری می‌بالد و با تصاویر و تشبیهات مختلف، شراب را وصف می‌کند و می‌ستاند (نک: بستانی، ص 90 ـ 99) مؤتمن، ص 224؛ رستگار فسایی، ص 255).

در دوران شعر جاهلی عرب، اگر چه شاعران گاهی در مقدمة قصاید یا در ضمن آنها در بیت یا بیتهایی، به شراب و متعلقات آن اشاراتی دارند و با افتخار از باده‌نوشیهای خود یاد می‌کنند، اما این‌گونه اشعار آمیخته با مقاصد و معانی دیگر است و نوعی مستقل به شمار نمی‌آید (حناالفاخوری، ص 182). دردورة اسلامی، به ویژه در عهد خلفای راشدین نیز، در شعر شاعرانی چون حسان‌بن ثابت (متوفی 54 ق)، وصف شراب و مجالس بزم فراوان است. حسان، در قصایدی که در مدح ملوک غسان سروده است، هنرمندانه به وصف باده‌گساری و باده‌نوشی می‌پردازد، اما اشعار او نیز عمدتاً متمرکز براین موضوعات نیست و ادامة همان شیوة قدیم و سبک شاعران دورة جاهلی است. در دورة اموی (حکـ: 41 ـ 132ق)، به سبب فراوانی اسباب لهو و طرب، داستانهای باده‌گساری و عشرت‌طلبی در شعر افزون شد (همان، ص 169) و شاعرانی مانند
اخطل (20 ـ 92 ق) شراب را سبب شادمانی و راحت روح و جسم و مصدر الهامات شرعی می‌دانستند،و از این رو، در شعر آنان اوصاف شراب فراوان آمده است (همان، ص 209). بخشی از شعروصفی اخطل که در عین حال هم لطیف‌ترین و هم بیشترین اشعار دیوان او را تشکیل می‌دهد،در وطف شراب و نگهداری آن در میکده‌ها و رنگ و بوی و لرزش و لمعان آن است اما این اوصاف نیز مستقلاً و تنها دربارة شراب نیست بلکه با معانی دیگر هم توأم است (همان،ص 215).

خمریه‌سرایی، به مفهوم خاص در ادب عرب، از دوران عباسی (حکـ: 132 ـ 656 ق) آغاز شد، زیرا باده‌گساری یکی از آشکارترین مظاهر زندگی آمیخته به نوشخواری تمدن جدید عباسی بود. در این دوره در همة بلاد اسلامی، از جمله در بغداد که مهم‌ترین مرکز ادب بود، میکده‌ها دایر بود و مردان یا زنانی از مجوس و نصاری و یهود غالباً از ایرانیان و رومیان و نبطیان و کردان و سیاهان، در آنجا به باده‌فروشی مشغول بودند و خرید و فروش شراب یکی از راههای معیشت راهبان در دیرهای مسیحی بود. شاعرانی مانند ابونواس (ح 140 ـ 198 ق) در این مکانها زبان وصف شراب و
مستی می‌گشودند (همان، ص 296). نخستین خمریه‌های مستقل و در قالبهای خاص، در این دوران، سرودة شاعرانی مانند مسلم‌بن ولید انصاری (130 ـ 208 ق) و ابونواس است. خمریات ابونواس را هیچ همتایی نیست و شراب واقعاً عروس شعر اوست. او خمریه را در ادبیات عرب به عنوان یکی از ابواب شعر استقلال و تشخص می‌بخشد (همان، ص 309)، اما در وصف شراب پای او واقعیت بیرون نمی‌نهد و از دایرة حس فراتر نمی‌رود و از رنگ و بو و طعم می و تأثیر آن در جسم و روح به دقت سخن می‌گوید (همان، ص 310). آن‌گاه سخن را به وصف تاکستان و تاک و شیوة ساختن شراب می‌کشاند و از میکده‌ها و آداب و رسوم آنجا و ساغرهای منقش به نقشهای فاخر ایرانی و خماران و ساقیان و ندیمان ومطربان با تصویرهایی زیبا گفتگو می‌کند (همان، ص 311).

با آغاز شکوفایی ادب فارسی در خراسان و ماوراء‌النهر، طبع‌آزمایی ایرانیان فارسی زبان در انواع شعر آغاز شد و با قدرت یافتن سامانیان(حکـ: 261 : 389 ق) توجه به ادب و فرهنگ و تاریخ ایران رونق گرفت و شاعران این روزگار به شعر و ادب عرب توجه خاص مبذول داشتند و بسیاری از قالبها و معانی ومضامین آن را در شعر فارسی به کار بردند.

 

در این دوران، رفاه اجتماعی و اقتصادی و استقلال سیاسی و فرهنگی ایران نوعی غرور و اعتماد به نفس ملی در جامعه ایجاد کرده بود و سامانیان در کار ملک‌داری به سنتهای گذشتگان و تدبیرهای پیشینیان علاقه‌مند بودند و در تمهید دولت و تحصیل استقلال مملکت می‌کوشیدند و طرح احیاء فرهنگ گذشتة ایران را وسیله‌ای برای نیل به این مقصودمی‌دانستند. در خطة ماوراء‌النهر هم که از دیرباز همواره اتباع ملل و ادیان مختلف زردشتی مانوی، بودایی و مسیحی با هم می‌زیستند، اجتناب از هر گونه تعصب دینی ضرورت داشت. در این زمان، بخارا مرکز عظمت و کعبة قدرت و مجمع بزرگان عصر به شمار می‌آمد (زرین‌کوب، سیری در شعر فارسی، ص 3)وسرزمین بی‌ملال شمرده می‌شد (همو، با کاروان حله، ص 7) و تشویق و حمایت پادشاهان سامانی از شعر و شاعری، به ظهور بسیاری از شاعران خوش‌قریحه و پرمایه، چون رودکی و دقیقی و کسایی انجامید و این شاعران با ذوق سرشار و رفاه اجتماعی به خلق آثاری پربار و استوار پرداختند که شیوه‌ها و هنر لفظی و معنوی آنها سرمشق اخلاف شد. درآغاز این دوران هم اگر چه وصف باده و باده‌نوشی و بزم و شادخواری در شعر فراوان است و اشاره به باده و شادی از لوازم شعر و شاعری است. با این همه هنوز قالب مستقل و معنی متمرکزی که بتوان آن را شعر خمریه خواند به به وجود نیامده است. ولی گفتگو از شراب و متعلقات آن به صورتی کلی و در کنار مطالبی دیگر، مطرح می‌شود و حتی گاهی در شعر شاعرانی مانند رودکی، دقیقی، منجیک ترمذی، با تقلید از خمریات شاعرانی چون ابن‌معتز (متوفی 296 ق) و ابونواس و بحتری (متوفی 284 ق) همراه است (شفیعی کدکنی،ص 348 ـ 367) . اما خمریه‌سرایی مستقل با معنی واحد و قالبی خاص، در شعر فارسی با رودکی آغاز می‌شود. خمریات رودکی (متوفی 329 ق) به لحاظ محتوا، قالب و فضای اجتماعی و فرهنگی حاکم بر اشعار او، در یک محیط کاملا شاد و اصیل ایرانی، که در تداوم فرهنگ و سنتهای کهن و طبیعی مردم ایران زمین است جریان دارد و حتی اگر شباهتهایی با شعر ابونواس دارد. مربوط به همین سنتهای کهن و ریشه‌های فرهنگی مشترک قومی این دو شاعر است و مسلماً تنها تحت تأثیر خمریات عربی نیست. حتی شاعری چون منوچهری دامغانی (متوفی 432 ق) با آنکه از ادب عرب بهره‌های فراوان یافته است درخمریات خود که به تقلید از خرمیات رودکی ساخته شده است. بیشتر از قالبها و مضامین
ایرانی بهره می‌برد (زرین‌کوب، همان، ص 51). باید متذکر شد که خمر، در زمانی که آیة
تحرین خمر در مدینه نازل شد، به شراب خرما اطلاق می‌شد و شراب انگوری در مدینه
نبود (نفیسی، ذیل «خمر»)، زیرا صحرا و بادیه جایی مناسب برای پرورش تاک نبود و در
عربستان آن روزگار، جز در نواحی محدودی از طائف و یثرب و وادی‌القرا و یمن، شراب
انگوری ساخته نمی‌شد، در حالی که در ایران، با توجه به آب و هوای ملایم و مناسب
آن، چه در اهواز و چه در نواحی خراسان و ماوراء‌النهر و نواحی عراق عجم، همه جا در
خمریات سخن از شراب انگوری است (بستانی، ص 90). و شاعران ایرانی تبار، مانند
ابونواس و پارسی‌گویانی مانند رودکی و ابوشکور بلخی و کسایی و دقیقی ومنوچهری،
همگی از این گونه شراب سخن می‌رانند. قصیدة خمریة رودکی به مطلع:

مادر می را بکرد باید قربان                      بچة او را گرفت و کرد به زندان

نیز ظاهراً نخستین خمریه‌ای است که با وحدت مضمون و معنی و لفظ به عنوان نوعی شعر مستقل در وصف شراب‌اندازی از انگور در تغزل یک قصیده سروده شده است و پس از او شاعرانی چون منوچهری در دورة غزنوی در قالب مسمط از او پیروی کرده‌اند. منوچهری در خمریات خود رزبانی را وصف می‌کند که به تاکستان می‌رود و بر دختر رز، پس از بحث و جدال، خسم می‌گیرد و گلوی او را می‌بُرد و او رابه «تبنگوی» (= سبد) می‌سپارد و به خانه می‌برد و به چرخشت می‌افکند و به لگد می‌کوبدو خون او را می‌گیرد و در خُم می‌ریزد و سر خُم را می‌بندد و پس از سه ماه آن را می‌گشاید و خُم را روشن و فروزان می‌یابد و جامی شراب برمی‌دارد و به یاد امیر می‌نوشد
(فروزانفر، ص 136)، ناگفته نماند که ایرانیان بنابر آنچه در رسالة نوروزنامه منسوب
به خیام آمده است شراب خرمایی را نیک نمی‌دانستند زیرا «تن را فربه می‌کند و خون
بسیار راند جگر ببندد و خون سودایی برانگیزد» (خیام، ص 76). رودکی در خمریات خود
ضمن وصف بادة انگوری، می و مستی و فرصت‌جویی و لذت‌پرستی را می‌ستاید مجالس شراب و بزم را کاملاً بر مبنای زندگی و فرهنگ و واقعیات جامعة ایرانی توصیف می‌کند و درخمریات او می و موسیقی همواره ملازم یکدیگرند: رودکی چنگ برمی‌گیرد و می‌نوازد و از ساقیان باده می‌خواهد و سروده‌خوانی و دست‌افشانی و پای‌کوبی می‌کند و اوج شادمانگی خود را نشان می‌دهد. او رنگ و بوی و طعم و کیفیت شراب و حالات مستانة میگساران و مجلس بزم را استادانه و به زیبایی ترسیم می‌کند و می را به وسیلة تمیز آزاده از بد اصل می‌شناسد و آن را دژگشا و دلیری‌آور می‌خواند آن‌چنان که بخیلان را کیریم و بدگوهران را نیک می‌سازد و شرف آدمی را پدیدار می‌کند. سپس همین اندیشه‌ها در اشعار حکیمی مانند ابوعلی‌ سینا نیز انعکاس می‌یابد (صفا، ج 1، ص 307 ـ 310) وخیام آن را در نوروزنامه بازگو می‌کند که: «خردمند باید شراب چنان خورد که مزة اوبیشتر از بزه بود و این چنان باشد که به ریاضت کردن نفس خود را به جایی رساند که، از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیاید و به گفتار و کردا ر- الا نیکویی و خوشی و چون بدین درجه رسد شراب خوردن او را زیبد و فضیلت شراب سیار است» (خیام، ص 72).

قالبهای متداول شعر خمری تا قرن ششم ق، علاوه بر قصاید و تغزلات آنها، مسمط، قطعه و دوبیتی است و در مثنویات چون شاهنامه، گرشاسپ‌نامه ویس‌ و رامین و خمسة نظامی نیز نمونه‌هایی پراکنده از آن در ضمن وقایع و داستانها دیده می‌شود. تا این زمان معمولاً در ادب فارسی همه جا سخن از می واقعی است. امابا راه یافتن عرفان به شعر فارسی، شراب و متعلقات آن به تدریج معانی مجازی و کنایی
و استعاری عرفانی و ادبی هم پیدا می‌کند و خمریاتی با تعبیرات کاملاً عرفانی و
معنوی سروده می‌شود که در مثنویات و غزلیات شاعرانی چون سنایی و عطار نیشابوری و جلال‌الدین بلخی و سعدی و دیگر شاعران عارف‌پیشه به زیبایی به کار برده می‌شود که همانند آن در شعر عرب نیز در خمریات شاعرانی چون ابن‌فارض مصری (576 ـ 632 ق) مشاهده می‌شود (ابن فارض، ص 140)، و بدین ترتیب در اشعار شارعان قرن ششم ق به بعد،می و متعلقات آن به مسئله‌ای ابهام‌آمیز تبدیل می‌شود که هر کس بر حسب سلیقه و اعتقاد خود آن را به می واقعی یا عرفانی تعبیر می‌کند. مثلاً خرمشاهی (ص 194)، در مقابل این قول مکرر پژوهندگان حافظ که می‌گویند در غزلیات حافظ دو نوع می یکیانگوری و دیگری عرفانی داریم، به نوع سومی از می قائل است که آن را می «ادبی» یا «کنایی» می‌نامد و می‌گوید حافظ «می انگوری» را با حضور قلی و با احساس می‌ستاید
اما «می کنایی» یا ادبی را «بی‌حضور قلب و با کمک عقل و حافظه و مضمون‌سازی و قریحة هنری و عادت و سنت ادبی مطرح می‌کند». شاه محمد دارابی برخی از تعبیرات و اصطلاحات عرفانی شراب و متعلقات آن را چنین ذکر کرده است: «شراب غلیان عشق باشد»، «شرابخانه عالم ملکوت»، «خمار و باده‌فروش پیران کامل را گویند»، «ساقی تجلی ذات و پیر و پیغمبر را گویند» (دارابی، ص 134 ـ 135)، «جام احوال سالک و دل را گویند»، «خم‌خانه مخبط غلبات عشق است که عالم قل است»، «خمکده باطن عارف است»، «خرابات لامکان»(همان، ص 140) و «قدح دل و وقت را نامند» و «مستی، فرو گرفتن عشق است، جمیع صفات درونی و بیرونی را» (همان، ص 141 ـ 142).

 

یکی از قالبهای مهم خمریه در شعر فارسی «ساقی‌نامه» است که نخستین بار در ضمن داستانهای ویس و رامین فخر‌الدین گرگانی (متوفی بعد از  446 ق)
مطرح می‌شود. فخرالزمانی قزوینی نخستین ساقی‌نامه را به نظامی نسبت می‌دهد
که در داستان اسکندر بری در پایان هر داستان دو بیت خطاب به ساقی می‌آورد
(فخرالزمانی قزوینی، ص 15 ، 18 ـ 2)، ساقی‌نامه شعری خطابی است که در قالب مثنوی و در بحر متقارب (به وزن شاهنامه) سروده می‌شود و امیرخسرو دهلوی (متوفی 725 ق) و
خواجوی کرمانی (متوفی 750 ق) در این نوع طبع آزمایی کرده‌اند اما این نوع از شعر
خمریه با حافظ شیرازی (متوفی 791 ق) در لفظ و معنی به اوج کمال و زیبایی (یعنی نه در ضمن داستان)، در قالبی خاص به نظم درآورده است. روش او مورد تقلید سلمان ساوجی (متوفی 778 ق) واقع شده است. او در ساقی‌نامه‌های خود همان وزن شاهنامه و قالب مثنوی را با مضمون خطابی به کار می‌گیرد و در آن از ساقی شراب می‌خواهد تا درد و رنج روزگار را فراموش کند و بی‌ثباتی دنیا و مرگ را از یاد ببرد. این‌گونه ساقی‌نامه‌ها گاهی جنبة فلسفی و عرفانی هم به خود می‌گیرند اگر چه غالباً تفکر خیامی بر آنها غلبه دارد. ساقی‌نامه‌های حافظ جلوه‌گاه فرهنگ و تمدن و تاریخ و روحیات مردم ایران است. تعداد بیتهای ساقی‌نامه‌های حافظ از 58 تا 151 بیت در نوسان است. مسعود فرزادتا 270 بیت ساقی‌نامه منسوب به حافظ را ضبط کرده، ولی تنها 26 بیت آن را اصیل و
متعلق به حافظ دانسته است (رستگار فسایی، ص 294).

خمریه‌سرایی در قالبهای مثنوی، ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، و رباعی ادامه یافته است. اما شاهکار عمده و کار برجسته‌ای در این زمینه پدید نیامده است. در شعر حافظ مغنی‌نامه نیز در بسیاری از موارد به ساقی‌نامه و مضامین و روشهای آن نزدیک می‌شود زیرا هر دو به شکل مثنوی و به بحر متقارب ساخته می‌شود ولی حافظ در پایان ساقی‌نامه‌ها تخلص خود را ذکر می‌کند و در مغنی‌نامه‌ها چنین می‌کند (همان، ص 305). در دورة معاصر به ویژه در شعر شاعران نیمایی که به لحاظ قالب و مضامین متفاوت با شعر سنتی فارسی است بحث شراب و مستی و میخانه فراوان مطرح
می‌شود اما هدف آنها معمولاً اجتماعی و سیاسی است. شاعرانی مانند نادر نادرپور،
اخوان ثالث، نصرت‌الله رحمانی و فروغ فرخزاد از این‌گونه شعر فراوان دارد.

منابع:

ابن‌فارض، ابوحفص عمربن ابی‌الحسن الحموی، دیوان،
بیروت، 1953 م، بستانی، بطرس، ادباء‌العرب فی‌الجاهلیه و صدرالاسلام، بیروت، 1957
م؛ حناالفاخوری، تاریخ ادبیات زبان عربی، ترجمة عبدالمحمد آیتی، تهران، 1361 ش؛
خرمشاهی، بهاء‌الدین، حافظ‌نامه، تهران، 1366 ش، دارابی، محمدبن محمد، لطیفة غیبی،
شیراز، 1357 ش، دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه، تهران، 1327 ش، زرین‌کوب، عبدالحسین،
با کاروان حله، تهران، 1343 ش، همو، سیری در شعری فارسی، تهران، 1371 ش، شفیعی
کدکنی، محمدرضا، صور خیال در شعر فارسی، تهران، 1358 ش، صفا، ذیبح‌الله، تاریخ
ادبیات در ایران، تهران، 1335 ش، فخرالزمانی قزوینی، عبدالنبی، تذکرة میخانه، به
کوشش احمد گلچین معانی، تهران، 1340 ش، فروزانفر، بدیع‌الزمان، سخن و سخنوارن،
تهران، 1350 ش، مؤتمن، زین‌العابدین، شعر و ادب فارسی، تهران، 1364 ش، نفیسی (ناظم‌الاطباء)،
علی‌اکبر، فرهنگ نفیسی، تهران، 1343 ش، نوروزنامه منسوب به خیام، به کوشش علی
حصوری، (افست) تهران، 1357 .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ آبان ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏

دکتر منصور رستگار فسایی

 

داستانهاى کورش در اساطیر و حماسه ملى ایران‏

 

 در شاهنامه فردوسى و متون تاریخى ایران، بخشى وجود دارد درآمیخته از اسطوره، واقعیت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى که واقعیات زندگى کورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى کنایى و رمزآمیز و متناسب با تعبیرات اساطیرى و آرمان‏گرایانه و گاهى به شکلى افسانه‏آمیز بیان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رایج در میان مردم ایران، روایتهاى یونانى و عبرى و سامى نیز تأثیر مى پذیرد. در این داستانها، زندگى شگفت‏انگیز این شخصیت ممتاز تاریخى و فتوحات این جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى یابد و به شیوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصیت اساطیرى و پهلوانى و تاریخى درهم مى آمیزد و در آثار ادبى و تاریخى روزگاران بعد منعکس مى گردد، آنچنان‏که امروزه نمى توان تقدّم و تأخر یا صحّت انتساب این روایتهاى گیج‏کننده را برمبناى تحلیلهاى اساطیرى و یا نتیجه‏گیریهاى علمى اثبات کرد. اما از آنجا که تورات (که کورش را ناجى... قوم یهود شمرده است) و مورخان بزرگ یونانى چون هرودوت، کتزیاس، گزنفون مفصلا از او یاد کرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به کورش را در این منابع مبناى نوعى مطالعه تاریخى-اساطیرى قرار داد و دگرگونیهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاریخى و در شخصیتهاى اساطیرى و پهلوانى و تاریخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل این کوشش شاید بتواند این نکات را اثبات کند که اولا، چگونه واقعیتهاى تاریخى در ساختار اساطیر و داستانهاى ملى مردم ما تأثیر گذاشته‏اند و ثانیا، روایتهاى هندى، آریایى، یونانى و سامى چگونه در شکل‏گیرى این داستانها مؤثر بوده‏اند. در این صورت است که مى توان تمام یا بخشى از زندگى کورش را در ارتباط با جمشید، فریدون، زال، کى‏آرش، کیخسرو، بهمن، اسفندیار، اردشیر بابکان، ذوالقرنین و سلیمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با یکى از این افراد در ارتباط یافت. براى روشن شدن این مطلب، لازم است نخست به اختصار کورش را بشناسیم و سپس به نفوذ داستانهاى او در دیگر روایتهاى اساطیرى-پهلوانى و تاریخى بپردازیم.

 

 .1 کورش هخامنشى‏

 در کتیبه دوسطرى، به خطّ میخى پارسى که با ترجمه ایلامى و بابلى نیز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در کاخهاى عمومى و خصوصى کورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او کورش آمده است. واژه کورو [Kuru] در پارسى باستان، در صیغه مفرد مذکر حالت فاعلى، کورش مى شود.

 این نام در کتیبه هاى ایلامى به صورت rash-Ku و در کتیبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در یونانى Kuros آمده است. بعد، این اسم به روم رفته، سیروس شده و اکنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سایروس خوانده مى شود. مورخان یهود آن‏را کورش و کورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى این نام را به صورتهاى کورش، کورس، کُیرش و کورش ضبط کرده‏اند. استرابون نوشته است که اسم این شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغییر داد و نام رود کور (کُر) را که در نزدیکى تخت جمشید جارى است اتخاذ کرد. این گفته استرابون صحیح به نظر نمى رسد، زیرا دو نفر از اجداد کورش نیز همین نام را داشتند و ظن قوى این است که نام رود کُر از اسم کورش گرفته شده باشد نه به عکس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، کتزیاس و دیگران برمى آید که کورش (کورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر کمبوجیه اول بود که در سال 559 پیش از میلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. کمبوجیه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده کشور ماد و مادرش "ماندانا" یا "ماندانَ" دختر آستیاگ پادشاه ماد بود. کورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج کرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسیس کرد. ارمنستان را مطیع ساخت. با بابلیان جنگید و بابل و لودیه (لیدیه) را مسخّر ساخت و کرزوس پادشاه آنجا را اسیر کرد، اما او را بخشید. فریگیا را ضمیمه ایران ساخت و قوم یهود را که در بابل اسیر بودند آزاد کرد و اجازه داد تا به بیت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سیحون پیش رفت و در کنار این رود شهرى به نام خود بنا کرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پیشروى کرد و سرانجام در جنگ با یکى از قبایل سکایى در شمال ایران زخم برداشت و کشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبیعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سلیمان) به خاک سپردند. کورش یکى از رجال بزرگ تاریخى است که نامش در کنار شخصیتهایى چون اسکندر و ژول سزار قیصر دوم عالمگیر شده است. شهرت او در میان مردم جهان به دلیل آن است که او بانى دولتى شد که از حیث وسعت بى سابقه بوده و از سیحون تا دریاى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى کشور هاى مغلوب و شیوه حکومت و رفتار وى در مشرق‏زمین، مهمترین دلیل شهرت او است، زیرا وى سیاست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبدیل کرد؛ در شهرها و سرزمینهاى فتح‏شده، کشتار نکرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم یهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائیل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمیر و تزیین کرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همین جهت، مورخان، او را سردارى دلیر و کاردان، سیاستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواریخ رسمى و منابع علمى، به طور کلى درباره کورش ذکر شده است، جزئیات زندگى او نیز در ترکیبى از حقیقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاک، پادشاه ماد، شبى در خواب دید که از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد که سراسر آسیا را فراگرفت. شاه تعبیر خوابش را از "مغان" پرسید و آنان پاسخ گفتند که از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد که بر ماد سلطه پیدا مى کند. از این‏رو اژدهاک مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا کسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به کمبوجیه (کامبوزیا، کامبیز، کبوجیه) که فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجیب و مطیع بود داد، زیرا او را فردى ملایم و بى زیان و از اهل ماد، پایین‏تر مى شناخت. در سال اول این ازدواج، اژدهاک به خواب دید که از شکم دخترش تاکى رویید که شاخ و برگهاى آن تمام آسیا را پوشاند. این‏بار نیز از مغان تعبیر خواب خود را طلبید و آنان گزارش دادند که نوه او بر ماد فرمانروایى خواهد یافت. اژدهاک هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانیان نگهدارى کرد و چون فرزند او پسرى (کورش) زایید، اژدهاک به یکى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا این نوزاد را از میان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشیمان شدن شاه و اینکه ماندانا خویشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى کشتن کودک، او را به یکى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد که او را در میان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاکو که به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى اندیشیدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و کورش را دور از مردم شهرى بزرگ کردند. کورش در ده‏سالگى نوجوانى دلیر بود که با امیرزادگان بازى مى کرد و در یکى از همین بازیها، کودکان، او را به پادشاهى برگزیدند، اما یکى از بچه‏ها که پسر "آرتم بارس" از نزدیکان شاه ماد بود، از فرمان کورش سرپیچید و کورش او را به شدت تنبیه کرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شکایت بردند. و شاه ماد اژدهاک، کورش را احضار کرد و علت تنبیه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسید و کورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از کار خود دفاع کرد و اژدهاک از شهامت و شجاعت کورش و شباهت این چوپان‏زاده با خود تعجب کرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف کند که کورش، نوه اژدهاک است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپیچى پدرش از فرمان شاه بکشت و از گوشت او خوراکى تهیه کرد و به پدرش خورانید و مغان اژدهاک را گفتند که با شاه شدن کورش در میان همسالان، دیگر خطرى براى سلطنت ماد در میان نیست و شاه ماد کورش و مادرش را به پارس برگردانید، ولى کورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسیان را بر ضد شاه ماد شورانید و با کمک هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاک را به بند کشید.

 روایت گزنفون در کتاب سیروپدى، اگرچه با تخیل توأم است، نکات گسترده‏تر و عمیق‏ترى از زندگى کورش را به دست مى دهد، اما در کلیت مطالب شبیه به گفته هاى هرودوت است. کتزیاس در کتاب فوثیوس، معروف به کتابخانه، کورش را چوپان‏زاده‏اى از ایل مَردها مى داند که در جوانى به کار هاى پست اشتغال مى ورزید و با شاه ماد هیچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قیام و همدان را تسخیر کرد...

 اقوال کتزیاس نیز بسیار دور از حقیقت مى نماید. ژوستن، در خلاصه‏اى که از کتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پیشین مى افزاید که: "چوپان، کورش را در جنگلى گذاشت که یک ماده‏سگ او را شیر مى داد و او را از حیوانات دیگر حفظ مى کرد، چوپان که دید حیوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر کودک ترحّم کرد و کورش را به فرزندى قبول کرد." (نام نامادرى کورش سپاکوبه پارسى یا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره کورش مى آید، آن است که کورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالک دیگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خیر نسبت به قوم یهود برگزیده است، چنان‏که اشعیاى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالک فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح کرد و اجازه داد قوم یهود را به سرزمینشان برگردانند، در حالى که 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانیال نبى در دیوانخانه او بود و کورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشید، کورش در سال 525 قبل از میلاد در نتیجه زخمى که در جنگ خورد درگذشت.

 در کتاب عزرا مى خوانیم که خداوند روح کورش، پادشاه فارس، را برانگیخت و در تمامى ممالک خود فرمانى نافذ کرد ... کیست که خانه‏اى براى یهوه در اورشلیم بنا کند؟ کیست که به اورشلیم رود و خانه یهوه را بنا نماید...؟

 از همین روایات است که داستانهایى برساخته شده است که مادر این "کیرش (کورش) دختر یکى از انبیاى بنى‏اسرائیل بود، نام مادر او را "اشین" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بیت‏المقدس را آبادان کرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپایان و اسباب بنى‏اسرائیل، در خزانه و در دست کسان بخت‏النصر مانده بود، به ایشان باز داد..." اما جز روایات سامى متأخر، هیچ قول دیگرى این نظر را تأیید نمى کند.

 اگر آنچه را که اجمالا درباره زندگى کورش در متون حماسى و اساطیرى و تاریخى ایران آمده است، پیگیرى کنیم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پیشدادى و کیانى در شاهنامه، وجوه اشتراک آن‏را دنبال نماییم، مى توانیم جاى پاى داستانهاى کورش را در داستانهاى زیر بیابیم:

 .1 داستان فریدون و ضحّاک: شباهت نام پدربزرگ کورش، اژدهاک (استیاک) با ضحاک که همان اژى‏دهاک اوستایى است و شباهت خوابى که اژدهاک درباره کورش مى بیند، با داستان فریدون و خواب دیدن ضحاک در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاک براى یافتن و کشتن فریدون و عدم توفیق او در این امر و سرانجام غلبه فریدون در شاهنامه بر ضحاک، شباهتهایى است که مخصوصا در آغاز داستان و محل آن یعنى بیت‏المقدس با زندگى کورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانیم که: ضحاک شبى خوابى دید که تعبیر آن‏را از خوابگزاران پرسید. آنان پس از چند روز اندیشه او را پاسخ دادند که "فریدون ظهور خواهد کرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاک خواهد افکند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاک سخت بیمناک شد و خواب و آرام را بدرود کرد و دیگر کاخ او که در بیت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاک فرمان داد تا هرجا فریدون را یافتند به هلاکت برسانند، اما در دستگیرى فریدون توفیقى نصیب ضحاک نشد.

 فریدون متولد گشت و بالید و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى که ضحاک براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فریدون و کاوه و سپاهش به کاخ ضحّاک درآمدند و جادوان و دیوان ضحّاک را کشتند و فریدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (یا خواهران) جمشید را که در دست ضحاک اسیر بودند، آزاد کرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاک را اسیر کرد و مى خواست او را بکشد که سروش بر او آشکار گشت و از او خواست تا ضحاک را در دماوند زندانى کند.

 همچنان‏که ملاحظه مى شود در این دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستیاک و ضحاک (اژدهاک) کاملا به هم شبیه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بینند و تعبیر آن‏را مى پرسند و تعبیر هردو خواب چنین است که فرزندى متولد مى شود که بر ملک آنها چیره مى شود و هردو کودک یعنى کورش و فریدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم کشتن این کودک را مى کنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناکامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، کودک را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فریدون از ترس روزبانان ضحاک، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و این مرد، سه سال فریدون را در آنجا مى پرورد. فرانک سپس فرزند را به کوه البرز مى برد و به مردى پاک‏دین مى سپارد و این مرد نیز فریدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى کند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قیام مى کنند و به پیروزى مى رسند. فریدون نیز همچون کورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را یکى از بزرگان که فرزندش به دست پادشاه کشته شده است، یارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان کورش، اژدهاک پسر پیشکار خود "آرتم بارس" را با قساوت کشته است و همین امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با کورش همکارى کند و او را به سرنگون کردن اژدهاک برانگیزد و در داستان فریدون، کاوه که پسرانش به دست روزبانان ضحاک کشته شده‏اند، فریدون را در رسیدن به پادشاهى یارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، کورش و فریدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسیر و زندانى مى کنند، امّا نمى کشند.

 .8 در هردو داستان، کورش و فریدون، جهانگشایى بزرگ مى شوند.

 مهمترین اختلاف این دو داستان در آن است که در روایات کورش، اژدهاک پدربزرگ او است، اما در داستان فریدون، ضحّاک هیچ نسبتى با فریدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاک مى تواند به نوعى جایگزین مادر-همسر باشد که مى بینیم فریدون با آنها پیوند زناشویى مى بندد؛ با توجه به آنکه وقتى مادر کورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانیان با او رفتار مى شود، مى توان گفت که اسارت ارنواز و شهرناز در کاخ ضحاک، به نوعى همین خاطره را زنده کرده است.

 .2 کورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افکندن او به وسیله پدرش، سام، نیز نوعى شباهت با داستان کورش مشاهده مى شود که در حقیقت شاید به دورانى مربوط شود که ایرانیان از یونانیان داستان ادیپ شهریار را شنیده باشند، در این دو داستان:

 .1 پدر (یا پدربزرگ) فرزند خود را به دلیلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاک او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز کوه ببرند و بر ستیغ آن کوه نزدیک خانه سیمرغ رها کنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاریخ دیوکیدس یا دیااکّو، مؤسس سلسله ماد و کورش، است و نمونه آن داستان کودکى است که سر راه یا در نقطه دوردستى قرار مى گیرد که در سرگذشت کورش هخامنشى و زال و کیخسرو هم دیده مى شود و این سه تن را سه حیوان به فرزندى مى پذیرند و آنها را تغذیه مى کنند؛ کورش را سگى مى پرورد، زال را سیمرغ پرورش مى دهد و کیخسرو را گاوى به نام پرمایه تغذیه مى کند.

 سام پدر زال نیز همانند اژدهاک خواب مى بیند؛ اما نتیجه این خواب برعکس نتیجه خواب اژدهاک است، زیرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى یابد، ولى اژدهاک بعد از خوابى دیگر تصمیم مى گیرد کورش را فراخواند و بکشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آید و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 کورش و کیخسرو

نلد که با مقایسه داستان کورش با کیخسرو و آستیاک (اژدهاک)، پادشاه ماد، با افراسیاب و هارپاگوس وزیر آستیاگ، با پیران ویسه، بر آن است تا میان سلسله کیانیان و هخامنشیان رابطه‏اى ایجاد کند و همین امر سبب شده است تا کورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان کیخسرو شاهنامه تصور شود. از میان خاورشناسان هرتل در کتاب معروف خود یعنى هخامنشیان و کیان بر این عقیده رفته است و پس از او هرتسفلد این اندیشه را با تفصیل بیشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است که افراد اخیر سلسله کیانیان فى‏الحقیقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقیده او وجود عده‏اى از هخامنشیان است که با آیین زرتشتى میانه خوبى نداشتند. هرتل چنین پنداشته است که نخستین پادشاهان سلسله کیان، یعنى کیقباد، کیکاووس و کیخسرو، رؤساى قبایل غربى ایران بودند و ممکن است شخصیت تاریخى یا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقیه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند که وارد سلسله داستانى کیانى شده‏اند. هرتسفلد از این حد هم فراتر رفته و گفته است که اولین پادشاهان کیان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند که هرودوت و کتزیاس از آنان نام برده‏اند و کورش نیز همان کیخسرو است. اینان معتقدند که گشتاسپ نیز پدر داریوش اول است و اسفندیار اسم اصلى همان کسى است که چون به پادشاهى رسید، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داریوش" را بر خود نهاد. در همین زمینه طبرى مى گوید: "به پندار بعضى، کى‏اُرش (کیرش: کورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منکر این سخن شده‏اند و گویند کى‏ارش (کورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، کى‏اُرش برادر کیکاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمین بابل فرمانروایى داشت و بسیار بزیست و والاقدر بود و چون بیت‏المقدس را آباد کرد، بنى‏اسرائیل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائیل از جانب شاه ایران تعیین مى شد و او مردى پارسى بود..."

 میان زندگى تاریخى و افسانه‏اى کورش با داستانهاى کیخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روایت فردوسى، به حدّى وجوه مشترک وجود دارد که اگر حتى بر طبق نظر کریستن‏سن و بنونیست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطایى آشکار به شمار آوریم، اما نمى دانیم در اثرگذارى داستانهاى کورش در افسانه هاى مربوط به کیخسرو تردید کنیم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى کیخسرو را مرور مى کنیم:

 نام کیخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسکریت Sushravas و در پهلوى به صورتهایى Kaixusruv یا Kaixusruk آمده است و به معنى کى‏نیک‏نام است. پدر او سیاووش، پسر کیکاووس، پادشاه ایران و مادر او فرنگیس، دختر افراسیاب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پدیدآورنده پادشاهى در ایران شمرده‏اند که صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردویسور آناهیت قربانى کرد و از او خواست که اى اردویسور آناهیت مقدس و نیکوکار، مرا یارى ده تا بر همه کشورها و بر دیوان و بر آدمیان و جادوان و پریان ستمگر پادشاهى یابم و در جنگها از هماوردانى که بر پشت اسب با من نبرد مى کنند، پیش باشم، کیخسرو از مرگ و بیمارى برکنار بود و فرّ کیانى بدو تعلّق داشت، نیرومند و صاحب پیروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شکست‏نایافتنى بود و با نیروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشیار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختیها بود. دشمن را در میدانى بزرگ در جنگل تعقیب کرد و همه دشمنان را زیر چنگ آورد و گناهکار تورانى، افراسیاب و کرسوزد: (گرسیوز) را به انتقام خون پدر خود، سیاووش، و اغریرث به زنجیر کشید و کشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطیرى کیخسرو، در شاهنامه چنین آمده است که چون سیاووش کشته شد و افراسیاب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگیس، از کیخسرو آگاهى یافت، مى خواست فرنگیس را به دو نیمه سازد، اما پیران سپهسالار پایمردى کرد و قول داد که چون این کودک متولد گردد، او را نزد افراسیاب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنکه پیران، سپهسالار افراسیاب، شبى سیاووش را در خواب مى بیند که شمشیرى در دست دارد و از پیران مى خواهد که برخیزد:

 که روزى نوآیین و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده کیخسرو است‏

 کیخسرو متولد مى شود و پیران به نزد افراسیاب مى شتابد و تولد کیخسرو را گزارش مى دهد. افراسیاب که نگران آن است که این کودک جهان را بر او پرآشوب سازد، از پیران مى خواهد تا این کودک را به شبانان بسپارد و پیران نیز، کیخسرو را به چوپانان کوه قلا مى سپارد. چون کیخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تیراندازى و شکار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شکار مى کند و به صید شیر و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پیران گزارش مى دهد که کیخسرو دلیر و پهلوان شده است و پیران او را به ایوان خود مى برد. افراسیاب از پیران مى خواهد تا کیخسرو را به درگاه او برد، پیران که نگران انتقامجویى افراسیاب از کیخسرو است، کیخسرو را دیوانه‏وضع معرفى مى کند و مى گوید که این طفل از گذشته هیچ اطلاعى ندارد و پس از آنکه از افراسیاب پیمان مى گیرد که کیخسرو را نیازارد، وعده مى دهد که او را نزد پدربزرگش، افراسیاب، ببرد. اما پیران قبلا از کیخسرو مى خواهد که در حضور افراسیاب همچون دیوانگان رفتار کند تا هراس را از دل او بزداید و در نتیجه، افراسیاب وى (کیخسرو) را راحت بگذارد. کیخسرو نیز، چون به نزد افراسیاب مى رود، به پرسشهاى نیاى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فریبد، تا آنجا که افراسیاب در گفتگو با پیران،

 بدو گفت کاین دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نیاید همانا بد و نیک از اوى‏

 نه ز این‏سان بود مردم کینه‏جوى افراسیاب پس از این ملاقات فرمان داد تا کیخسرو را به مادرش بسپارند و به "سیاووش‏گرد" بفرستند. در همین اوان، گیو از طرف پادشاه ایران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، کیخسرو را یافت و با فرنگیس به ایران برد. کیخسرو به پادشاهى رسید و به یزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد که هرگز به افراسیاب مهر نورزد و کین پدر خود، سیاووش، را از وى بستاند. بنا بر این در جنگهایى دراز با افراسیاب درگیر شد و او را در همه‏جا شکست داد تا افراسیاب به کنگ‏دژ گریخت. پس کیخسرو از راه دریاى زره که تا کنگ‏دژ شش ماه راه بود به چین رفت و از آنجا به سیاووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چین از او استقبال کردند و آذینها بستند و کیخسرو به کاخ فغفور درآمد و سه ماه در چین ماند و در راه بازگشت در دریا موجودات عجیب دید و به سیاووش‏گرد بازگشت... در همین هنگام هوم... افراسیاب‏را پیدا کرد و در بند کشید. کیخسرو به ساحل چیچست رو نهاد و با چاره‏اندیشى هوم، افراسیاب را که در دریاى چیچست پنهان شده بود از آب بیرون کشید... و گرسیوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زیر این شکنجه دردآور، فریاد و خروش برآورد و افراسیاب از دریا بیرون آمد و هوم او را دستگیر کرد و کیخسرو او را به جرم کشتن اغریرث و پدر خود، سیاووش به قتل رسانید.

 بدین ترتیب، کیخسرو همه عمر خود را وقف کشتن قاتلان پدر مى کند؛ و به عقیده کارنوى، شاید کیخسرو، در اصل همان قهرمان مذکور در ودا یعنى سوسروس باشد که ایندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار یارى مى دهد.

 کیخسرو، ایرانیان را متحد مى سازد و امپراتورى ایران را استوار مى کند و پس از دست یافتن به قلمروى وسیع و کشتن همه دشمنان ایران، على‏رغم میل همه اطرافیانش، از بیم گمراهى و غرور، از سلطنت کناره‏گیرى مى کند و در اوج قدرت جوانى و حکومت و پیروزى و زهد، به کوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظیم نابود مى شوند و به آسمان مى پیوندند و به زبان اساطیر به اوجى پاک و سفید و جاودانه دست مى یابند. دارمستتر این افسانه به کوه رفتن کیخسرو و مرگ او و یارانش را با یکى از وقایع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقایسه مى کند که در آنجا یوذیسدهیرا از جهان بیزار مى شود و با چهار برادرش به کوه هیمالیا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد که این داستان داراى اصل هندو ایرانى است.

 شباهتهاى کلى داستان کورش و کیخسرو:

 .1 هم آستیاک و هم افراسیاب هردو، پدربزرگ مادرى کورش و کیخسرو هستند (ماندانا، مادر کورش، دختر آستیاک (اژدهاک) و فرنگیس (فرى‏گیس) مادر کیخسرو، دختر افراسیاب است) که هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بیگانگان موافقت کرده‏اند.

 .2 مادر کورش، مادى و مادر کیخسرو تورانى است در حالى که هردو قهرمان، ایرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ایرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرویى هستند که به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. کمبوجیه، پدر کورش، از سوى آستیاک فرمانرواى پارس است و سیاووش، پدر کیخسرو، بر سیاوش گرد که متعلق به افراسیاب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بینند که موجب مى شود فرزندى را که دختر آنها در شکم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بکنند، خواب آستیاک را قبلا شرح دادیم و افراسیاب پادشاه توران خواب خود را چنین روایت مى کند:

 بیابان پر از مار دیدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 یکى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار کرد

 برفتى ز هر سو یکى جوى خون‏

 سراپرده و خیمه گشتى نگون‏

 یکى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور کاوس شاه‏

 دمیدى به کردار غرّنده میغ‏

 میانم به دو نیم کردى به تیغ‏

 چاپ مسکو، ج 3، ص 50، بیت 739

 خواب‏گزاران این خواب را چنین تعبیر مى کنند که افراسیاب باید با سیاوش و ایرانیان آشتى کند و افراسیاب چنین مى کند و شرایط ایرانیان را هم مى پذیرد.

 .5 هم آستیاک و هم افراسیاب، پادشاهان ماد و توران، در نتیجه خوابى که دیده‏اند منتظر مى مانند تا کورش و کیخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد کشتن آنها را مى کنند.

  6.در هردو داستان، دستور کشتن کودک نوزاد اجرا نمى شود. افراسیاب به نیرنگ مى خواهد فرنگیس کودکى را که در شکم دارد بیفکند، کودک را بر سر راه مى گذارند، اما به نتیجه نمى رسند. افراسیاب ناچار به پیران دستور مى دهد تا کیخسرو را به شبانان کوه قلا بسپارد تا سر به نیست شود. به نظر کریستن‏سن، در افسانه هاى ایرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى کار آمدن سلسله‏اى دیگر حکایت مى کند و شاه دستور کشتن نوزاد را مى دهد که اجرا نمى شود، پرورش کودک در میان شبانان و هوشمندى کودک، زمینه هاى کهن مشترکى است که در داستانهاى همه تیره هاى ایرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى که باید کشته شوند به نزد شبانان گسیل مى شوند. کیخسرو تا ده‏سالگى در میان شبانان مى ماند و شکارچى ماهرى مى شود که گراز و خرس و گرگ و سرانجام شیر و پلنگ را شکار مى کند. کورش نیز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى یابد و ماده‏سگى او را شیر مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو کودک مورد بحث، به وسیله یکى از نزدیک‏ترین دوستان پادشاه رهانیده مى شوند. در داستان کورش، هارپاگوس‏پیشکار آستیاک، کورش را مى رهاند و در داستان کیخسرو، پیران، سپهسالار افراسیاب، کیخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، این کودکان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبیر مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، کورش و کیخسرو پدربزرگ خود را شکست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى کنند.

 .11 در هردو داستان، کورش و کیخسرو براى دستگیرى پدربزرگ خود متوسل به حیله‏اى خشونت‏آمیز مى شوند؛ به این معنى که بنابر روایت کتزیاس، کورش چون به تعقیب پدربزرگ خود آستیاک پرداخت، آستیاک به دختر و دامادش پناهنده شد و کورش فرمان داد تا امى تیس (دختر آستیاک) و شوهرش (سپى تاماس) را شکنجه کنند تا مکان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستیاک ناچار براى نجات فرزندش خود را آشکار ساخت و کورش او را دستگیر کرد. و در داستان کیخسرو نیز مى بینیم که چون هوم زاهد افراسیاب را اسیر مى کند، افراسیاب از کمند وى مى گریزد و در دریا پنهان مى شود و کیخسرو به راهنمایى هوم، گرسیوز، برادر افراسیاب، را حاضر مى کند و کتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسیوز به ستوه مى آید و ناله سر مى دهد و افراسیاب از ناله برادر دلگیر مى شود و چهره مى نماید و دستگیر مى شود.

 .12 در هردو داستان، کورش و کیخسرو به نیکى و زیبایى وصف مى شوند. کورش بسیار شکیل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است که همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى کند تا شایان تمجید باشد و در نتیجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب کند؛ آن‏چنان‏که همه مى خواستند اراده او بر آنها حکومت کند. کیخسرو نیز به وسیله فردوسى به زیبایى ستوده مى شود:

 فریدون گُردست گویى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ایوان چنو کس نبیند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهریار

 کیخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگینان را شادمان ساخت و پس از سالها خشکى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسید. او ویرانیها را آباد کرد؛ و گاهى یک هفته، به نماز در پیش یزدان به پاى بود، آن‏چنان‏که از پاى مى افتاد. در آخرین سفارش به لشکریان، او با آنان از بى وفایى دنیا سخن گفت و بدانان گنج بخشید و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ویران را روان سازد و رباطها را آباد کند و کودکان بى سرپرست را سرپرستى نماید.

 در فروردین‏یشت، درباره او مى خوانیم که فره‏وشى پسر کیخسرو را مى ستاییم: "براى راندن دروغگویى که دوست خویش را مى فریبد و براى راندن بخیل و تباه‏کنندگان جهان." در متون پهلوى، کیخسرو از جمله جاودانانى است که در کنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مکانى که از دیده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخیز نزدیک شود، او و سوشیانس یکدیگر را خواهند دید. کیخسرو در شمار پهلوانانى است که سوشیانس را در آخرالزّمان یارى مى کنند.

 با ذکر همین خصوصیات است که اخلاق کورش از کیخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهیم به راستى خصوصیات ذوالقرنین را در قرآن مجید در کسى بیابیم، این صفت به مراتب براى کیخسرو زیبنده‏تر است تا کورش. به همین دلیل مى توان تصور کرد که حدّ کمال کورش در عظمت اساطیرى او، نزدیک شدن به کیخسرو است که او را لایق تمجید قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ کورش و کیخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند که کورش را کشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند که کورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال کیفیت مرگ کورش به روشنى معلوم نیست. در مورد مرگ کیخسرو نیز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسیار زیبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز کوهى سپید و برف‏آلود تصویر مى کند، اما بالاخره با ابهامى عظیم توأم است که پرده برفهاى سپید، چندان آن‏را در زیر خود نهان داشته است که واقعیتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 کورش و اردشیر بابکان‏

 یکى از داستانهایى که در شاهنامه روایت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى کورش نزدیک است، داستانهاى مربوط به اردشیر بابکان‏بنیانگذار سلسله ساسانى است که خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از این قرار است که یک شب بابک، پدربزرگ اردشیر، در خواب مى بیند که ساسان، سرشبان او، بر یک فیل سفید سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پیش او در حال سوختن است. بابک این خواب را با خوابگزاران در میان مى نهد و ایشان آن‏را چنین گزارش مى کنند که او به پادشاهى خواهد رسید. بابک ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل این ازدواج تولد اردشیر بابکان است که اردوان آخرین پادشاه پارتى را در سال 225 میلادى شکست مى دهد.

 داستان مشابهى نیز در کارنامه اردشیر بابکان (که اثرى متعلق به قرن هفتم میلادى است) وجود دارد که نشان مى دهد اندیشه ولادت اسطوره‏اى کورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروایان بزرگ دیگر هم به کار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسکویه مى خوانیم که ساسان بهمن (پدر اردشیر) به استخر رفت و وارستگى پیشه گرفت و رمه کوچکى را برگزید و گوسپندان را نگهدارى مى کرد (عملا چوپانى مى کرد.) در شاهنامه که مفصل‏ترین شرح و بسط در ذکر جزئیات زندگى اردشیر در آنجا مورد توجه قرار مى گیرد، مى خوانیم که اردوان، شاه اشکانى، اردشیر را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشیر به شکار مى رفتند؛ اردشیر گورى را شکار کرد، اما پسر اردوان ادعا کرد که او گورخر را شکار کرده است، اردشیر دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش کرد؛ اردوان در حمایت از پسر خود، بر اردشیر خشم گرفت و اردشیر را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همین هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند که به زودى رویدادى بزرگ روى خواهد داد، کهترى از درگاه او خواهد گریخت و به پادشاهى خواهد رسید؛ گلنار، کنیز اردوان که دل‏بسته اردشیر بود، این خبر را به اردشیر رسانید و اردشیر دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گریخت.

 اردوان خبر یافت و سپاهیان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ایزدى با اردشیر بود و لشکریان به وى نرسیدند. اردشیر به پارس رسید و سپاهیان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان یافت و سپاه اردوان را شکست داد و اردوان را به دو نیم کرد؛ با سپاه هفتواد جنگید و اژد هاى هفتواد را کشت. دختر اردوان که زن اردشیر بود، خواست تا زهر در شربت اردشیر ریزد و او را بکشد، ولى اردشیر این امر را دریافت و به وزیر خود فرمان داد تا دختر را بکشد. وزیر که مى دانست که این دختر از اردشیر باردار است، این فرمان شاه را نادیده گرفت و زن را پنهان کرد؛ زن بزایید و پسرى آورد که وزیر، او را شاپور خواند. این پسر هفت‏ساله شد و اردشیربه 51سالگى رسیده بود که از اینکه او را فرزندى نیست، غمزده با وزیر درددل کرد، وزیر زینهار خواست و داستان خود را با زن اردشیر و تولد شاپور با وى در میان نهاد و براى اینکه اردشیر فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتیب دهند که در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزیر چنان کرد و کودکان در پیشگاه اردشیر به بازى پرداختند تا آنکه یکى گوى به نزدیک اردشیر افکند و هیچ‏کس جرأت آنکه گوى را از برابر اردشیر بردارد، نکرد، مگر شاپور که از پیش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشیر فرزند را شناخت و شادیها کرد... روزى شاپور در شکارگاهى به دهى رسید دخترى را دید و بدو دل بست، اما دانست که او دختر مهرک نوش‏زاد است که اردشیر او را کشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج کرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد که او را "اورمزد" نامید. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شکارگاه اردشیر، اورمزد را دید و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسید، پاژ دهقانان را از ده‏یک به سى‏یک کاهش داد؛ برانوش رومى را اسیر کرد و قیصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا کرد... چنان که ملاحظه مى شود، داستان اردشیر و فرزندش نیز در بخشهایى به داستان کورش مى ماند:

 .1 اردشیر خردسال است که به درگاه اردوان مى رود و کورش نیز خردسالى خود را در نزد آستیاک مى گذراند.

 .2 اردشیر در فاش کردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به کار مى برد که کورش در تنبیه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم کورش و هم اردشیر از نزد آستیاک و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى یابند و به پادشاهى مى رسند. و آستیاک و اردوان را از سلطنت برکنار مى کنند.

 .4 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، آستیاک و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند که مى خواهند کورش و اردشیر را از دستیابى به قدرت مانع شوند، اما توفیق نمى یابند.

 بخشهایى از زندگى اردشیر با تغییر نام اردشیر، به شاپور، فرزند اردشیر، منتقل مى شود و به عبارت دیگر، داستانهاى زندگى کورش در میان دو شخصیت اردشیر و شاپور تقسیم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى کند زنى را (مادر کورش) که باردار است به بچه افکندن وادارد و حتى او را بکشد؛ اردشیر نیز زن خود را (که باردار است) به وزیر مى سپارد تا او را بکشد.

 .2 هم در داستان کورش و هم در داستان اردشیر، هارپاگوس و وزیر اردشیر از کشتن زن خوددارى مى کنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، کورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نیکیهاى فراوان از خود به یادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى کنند و کشورگشاییهاى شایان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى دیگر

 .1 در بعضى روایتها، کورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روایت حمزه اصفهانى در سنى ملوک‏الارض به نظر اسرائیلون و زبان آنها، بهمن، کورش خوانده شده است و این بهمن همان است که اردشیر درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاریخ بناکتى مى خوانیم که سلیمان معاصر کیخسرو بود و از اینجا است که رابطه‏اى میان کیخسرو با کورش و سلیمان، پاسارگاد و پارس و ملک سلیمان پیدا مى شود. اما اینکه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سلیمان معروف شده است، بى تردید به هنگامى مربوط مى گردد که پارس ملک سلیمان خوانده مى شود، زیرا در اساطیر ایرانى بناى تخت جمشید به سلیمان منسوب و این دیار مقر حکومت سلیمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنیه معروف هخامنشى را عموما به جمشید و سلیمان پیغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانیم که "مرغزار کالان نزدیکى گور مادر سلیمان است و... گور مادر سلیمان از سنگ کرده‏اند، خانه‏اى چهارسو که هیچ‏کس در آن خانه نتواند نگریدن کى طلسمى ساخته‏اند کى هر کى در آن نگرد کور شود. اما کسى را ندیده‏ام کى این، آزمایش کند." و حمداللّه مستوفى مى نویسد: "مقبره کورش در آنجا واقع است، مسلمین آن‏را مشهد مادر سلیمان مى دانند.لسترنج مى نویسد این آرامگاه سلطنتى که از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اینها نتیجه یکى دانستن جم و سلیمان است در روایات اسلامى ، به نظر ابن‏قتیبه دینورى در المعارف، جم یکى از پادشاهان ایرانى است که در فارس اقامت داشته است و او همان سلیمان است."

 در حالى که به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ایرانیان و کسانى که دانش ندارند، مى پندارند که جم شاه همان سلیمان پسر داود است اما این خطاست زیرا میان سلیمان و جم بیش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى که مسلمانان و اهل کتاب درباره سلیمان مى آورند از قبیل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شیاطین و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و کانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اینها را، ایرانیان به جمشید نسبت مى دهند. به طور کلى مى توان گفت که شباهت میان دو شخصیت سلیمان و جم از دیرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مایه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سلیمان نیز بخشهایى از افسانه جم را به عاریت گرفته است، حداقل به همان نسبت که بعدها افسانه جم هم از افسانه سلیمان متأثر گردیده است.

 منبع: - فردوسى و هویت‏شناسى ایرانى (مجموعه مقالات درباره شاهنامه فردوسى)  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى ، چاپ اول ،طرخ نو، تهران، 1381

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم