دکتر منصور رستگار فسائی

یاد روز سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد  

  

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد

سر ِ عاشقان سعدی  هوس بهار دارد   

زتفرّج گلستان ،دل ما قرار دار

  نظری به بوستان کن ،چوبهشت  باغ جان کن    

      گذری به گلستان کن ،که  دوصد بهار دارد

          به سر مزار سعدی ، دل بیقرار سعدی         

     زشکوفه زار سعدی  به تو بس نثار دارد

      سفری به کوی جان کن ،در شیخ آستان کن       

   دل ودیده ارمغان کن ،  که بس افتخار دارد

       زسبوی می پرستان  ، گُل سرخ باده بستان       

   که خدای شهر مستان، می ِ بی  خمار دارد

       سحری، خدا خدا کن، به  حریم شیخ  جا کن      

 گذری به دلگشا کن ، که بسی هزار دارد

     منشین اسیر ماتم ، بگذر  زبیش و از کم        

  بنگر بدو کز عالم ، دل هوشیار دارد

       به زبان برگ دانا، به نهان مرگ بینا        

  ز دل سکوت گویا، دل حقگزار دارد

ز شراب و شور ، زاده ، در ِ عاشقی گشاده         

 به سفر قدم نهاده،   سر کوی یار دارد

                شب عاشقان بیدل ، غم چرخ را فرو هل     

    که به زهره جاه بابِل ، شب و روز کار دارد

         بنگر به حوض ماهی ، که ز صنعت الهی     

    به صفای صبحگاهی ،دل  بی غبار دارد

   نگران دشت و گلشن ، گذران به جان و از تن      

   سفری به روز روشن، زشبان تار دارد

            به ترنّم خموشان، به صفای باده نوشان        

 چودرون پرده پوشان، دل پر شرار دارد

چو خُم ِ شراب جوشان،  ز سیاه شب خروشان           

 به صفای حق نیوشان، دل رستگار دارد 

*در هنگام افتتاح حوض ماهی سعدیه  ،پس از تعمیرات ونوسازی مجدد در30/2/ 1373قرایت شد.

 

 

 

شیراز نماد فرهنگی سعدی وخانواده دوستی وی

 

روی گفتم  که در جهان بنهم

گردم از قید بندگی ،آزاد

که  نه بیرون پارس ، منزل هست

شام و روم است و بصره و بغداد

دست از دامنم  نمی دارد

خاک شیراز و آب رکنا باد  (سعدی ص 409)

                

ملک‌الکلام‌ وافصح‌ المتکلّمین‌، سعدی‌ شیرازی‌ (606 تا 690) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌ سرای‌ ایران‌ پس‌ از فردوسی‌دانسته‌اند،  نخستین‌ شاعر بزرگ‌ فارس‌ واندیشمندی است که ، از دیدی عمیق و همه جانبه  ، نسبت به فر هنگ ایرانی بر خوردار است و از سطح تا اعماق آن رامی شناسد و با دیدی هوشمندانه آن را با زبانی ساده که برآیند تجربه ها و تفکرات اوست، در شعر و نثر خود به تماشا می گذارد ،بنابر این طبیعی است که در سخن وی،مظاهر فر هنگی مردم ایران  و جلوه های متفاوت و متمایز  آن را به طرزی گسترده و معنی دار و با نمایش دقایق و ظرافت های رفتاری و کرداری آن ،در تجلی باشد، و ببینیم که سعدی چگونه می تواند دریک حکایت ظاهرا کم اهمیت ،و به طرزی طبیعی و ساده ، مایه هایی بزرگ  فرهنگ قومی خود رابه عنوان مایه یی برای اندیشیدن ودر یافتن و به کار بردن  به خوانندگان خود القا کند و در عین حال، روحیات فردی و اجتماعی خود را نیز نشان دهد .

جلوه های فرهنگی درآثار مختلف سعدی

 به نطر می رسد که سعدی عالما عامدا ، این فرهنگ را با لایه های  طبقاتی آن ، در گلستان، به تماشا می گذارد  و درآن جا ست که جلوه های فرهنگی جامعه را که به همه  گروههای اجتماعی  مربوط است، وسعدی به انتقال آن به نسلهای آینده علاقمند است ،در شعر و نثر گلستان در جلوه می بینیم و همه ی ابعاد نیک و بد و مثبت و منفی آن را مشاهده می کنیم  وجالب آن است که سعدی با واقع نگری و شیوه ی بیان منسجم و کوتاه و روشنگر خود،  هیچ گروهی را از مشاهده ی سیمای واقعی خود محروم نمی گذارد وبه همگان نیش و نوش  واقعیت را می چشاند وبدین ترتیب است که از پادشاه تا درویش ، در گلستان فرصت می یابند تا تصویر مثبت یا منفی  فرهنگی خود را بنگرند و از دیدن آن متنبه شوند .

" یکی ... محمود سبکتکین  را به خواب  دید که جمله ی وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردیدو نطر می کرد ...درویشی بجای آورد  و گفت :" هنوز نگران است که ملکش با دگران است." (11)

اما سعدی ، در بوستان، علاوه بر انچه درطرح واقعیات فر هنگی درگلستان انجام می دهد ،به ترسیم دنیای مطلوب  فرهنگی و اجتماعی خود می پردازد و جامعه ی فرهنگی آرمانی خود را معرفی می کند  و مردم را آن چنان که خود آرزو می کند  می خواهد:

   تنت زورمند است و لشکر، گران              ولیکن در اقلیم دشمن مران

     که وی در حصاری گریزد بلند                 رسد کشوری بی گنه را، گزند  (   166)

                

 خبر یافت    گردنکشی در عراق               که می گفت مسکینی ، از زیر طاق

      تو هم بر دری هستی امیدوار               پس، امید  بر در نشینان ،برآر  (  169)

اما در اشعار غنایی سعدی که بر آمده از احساسات شخصی و عواطف فردی و "من " شاعراست ، ناخود آگاه سعدی بیش از حکمت و خردورزی آگاهانه ی وی در کار است ،وآنچه در آنجا مطرح می شود ، بر آمده از فرهنگی است که خود جوشانه و طبیعی،  بر اندیشه های شاعر حاکم است و ریشه در طبیعت وخاستگاهای خانوادگی،فرهنگی وقومی او دارد که شاعر، به نیروی آنها می تواند  آزادا نه و رها ، عنان عقل و حکمت و مصلحت وشایست نشایستهای معمول در بوستان و گلستان را از گردن اندیشه  بردارد و به آن گونه افکار و اندیشه ها ،فرصت بروز و ظهور ببخشد، بنابر این در بخش  اشعار غنایی سعدی که به لحاظ کمِی ، بیشترین میزان سخن سعدی را در بر دارد ، ما با تجلیات فرهنگی  طبیعی تر و تراوشهای نا پالوده تر ذهن شاعر ،دسترسی  بیشتری داریم ، شاعر در این بخش از اشعار خود، نا آگاهانه و به طرزی طبیعی ، رفتار و کردار فردی شیرازی را که در سنین و اوضاع و احوال متفاوت روزگار ، در محیط اجتماعی فارس و شیراز وبا آداب و رسوم و نگرشهای عامه ی مردم این دیار  بزرگ شده است ،به تماشا می گذارد ، و زلال فرهنگ خانوادگی  و شهری خود را در روابط اجتماعی  و عاشقانه یی که در سخنش در جریان  است ، نشان می دهد و در نتیجه ، خواننده ، از خلال سخن وی ، در می یابد که شیراز ،برای سعدی ، تنها یک جغرافیا ،نیست بلکه معرّف  فرهنگی  ویژه با خصلتهای زنده و پایداری است که انسانی والا ،چون سعدی را می پرورد و همه ی عمر وی را شیفته و بیقرار خود می سازد و شعر و نثر و دیگر آثارش را در تحت تأثیر  مداوم خود قرار می دهد .

"شیراز"، در شعر  و نثرسعدی ، یکی از پر بسامد ترین واژگان شعر اوست که بیش از 45 بار در دیوان او تکرار می شودو محوربیان حقیقی یا استعاری  بسیاری از حوادث و ویژ گیهای فرهنگی این شهر و مردم آن  قرار می گیردو این امر در همه ی آثار وی بیش و کم ، مشهود است اما ، به کار بردن 18 بیت به گویش محلی و قدیم شیراز در مثلثات سعدی( که...مثنوی بلندی است در 54 سطر و 18 بند که به تناوب ابیاتی به عربی، فارسی و گویش قدیم شیراز در آن تکرار میشود.از لحاظ مضمون،مثلثات سعدی یک اندزنامه‏ است و هر بند آن مضمونی مستقل دارد.بنابراین در بیتهای فارسی و شیرازی مثلثات سعدی، همان مضمون بیتهای عربی تکرار می‏شود.دکتر جعفرمؤید شیرازی ،یغما) علاوه برآن که تسلط شاعر رابر زبان مادری  و غیر رسمی شهرش – که در آنجا بزرگ شده است ،نشان می دهد ،کاربرد آن ،می تواند دلبستگی درونی سعدی را نسبت به شیراز وفرهنگ و آداب و رسوم و لهجه مردم آن دیار، به خوبی اثبات  کند و ان لهجه را درکنار دو زبان رسمی فارسی و عربی  تشخصی مهم ببخشد،

در مقایسه ی مثلثات سعدی با مثلثات حافظ به این نتیجه می رسیم که غزل مثلث حافظ 7 سطر دارد با 7 مصراع عربی،6 مصراع به گویش شیرازی و 3 مصراع فارسی که به صورتی نامرتب در تنه ی شعر به هم آمیخته است.( همان) . بنابر این می توان گفت ، با آن که سعدی بسیار بیش از حافظ به  دور از شیراز زیسته است ، اما تعداد اشعار او در باره ی شیراز و اشارات او به طبیعت ، آداب و رسوم و میراثهای فرهنگی مردم شیراز،به مراتب بیشتر از حافظ است که همه ی عمرش را در شیراز گذرانده است ، حتی کمیت  مثلثات وی نیز ،ازمثلثات حافظ. بیشتر است . بعلاوه سعدی در گلستان نیز بیتی به گویش شیرازی کهن آورده است؛ آنجا که حکایت پیرمردی را بازگو می کند که به او گفتند:
“چرا زن نکنی؟” گفت: “با پیر زنانم عیشی نباشد.” گفتند: “جوانی بخواه، چون مکنت داری.” گفت: “مرا که پیرم، با پیرزنان الفت نیست؛ پس او را که جوان باشد، با من که پیرم، چه دوستی صورت بندد؟”

    پرِ هَفتا سله جونی می کند       عشغ مقری و خو بنی چش روشت

( “پیر هفتاد ساله جوانی می کند، چشم خشکیده (=کور) مگر به خواب چشم روشن را ببیند!”)
همچنین سعدی در باب هشتم بوستان نیز واژه ای شیرازی را به کار برده است

   به آرام دل خفتگان در بنه        چه دانند حال کُم ِگرسنه؟(بیت 3421)

 سعدی  در بسیاری موارد ، خود را شیرازی ، سعدی شیراز یا سعدی از شیراز ،می خواند ، در حالی که  حافظ، همه جا ،حافظ است و اگر چه به شیراز می نازد ،اما "حافظ شیرازی " را به کار نمی برد:

  گوش بر ناله ی مطرب کن و بلبل ، بگذار   

      که نگوید سخن  از سعدی شیرازی به (  561)

 زخاک سعدی شیراز ،بوی عشق آید           هزار سال پس از مرگ او،گرش بویی (

               هر متاعی زمعدنی خیزد          شکر  از مصر و سعدی از شیراز     ( 480)

سعدی در آثارغنایی خود، دیگر،در سیمای کسی  که  درس خوانده ی نظامیه  و عالم  و مجلس گوی و فقیه  و واعظ، وکسی که سرد و گرم  روزگار چشدیده و تجربه  اندوخته ی  روزگار است،ظاهر نمی شود  ،بلکه سخنگوی صادق عواطف و احساسات و نا خود آگاه فرهنگی خویش است که " ذوق شیراز، اورا به خودواقعیش ، باز می گرداند و با این بازگشت ، کودکی و نوجوانی و گذشته ی دور خانوادگی  و زندگی در دورانی طلایی از عمر خود را تداعی و احیاء می کند و از همه ی آن چه به دور از شیراز  بر او رفته است ،پشیمانی می جوید وبازگشت او  به شیراز،بدین معناست که سعدی به قول خودش،به سر زمین احراریا فرهنگی که خانه زاد آن است،یا به عبارت دیگر ،به خویشتن خویش ، باز می گردد.

 

شیراز فرهنگی سعدی:

هنوز واقعا بر اهل تحقیق مسلم نیست که فوران ذهن خلاق سعدی در نثر ونظم ،از چه زمانی آغاز شده است و شعر های دوران آغاز شاعری وی ،پیش از مهاجرت از شیراز،مهاجرت و بازگشت او به شیراز کدام است و  آثار عربی وی، درچه دورانی از سفر و در کدامین سرزمین ها  سروده شده است ،وقالبهای شعر و نثر وی ،چه ارتباط معنی داری با دوران زندگی وی در شیراز یا مهاجرت دارند ،اما آنچه مسلم است این است که باز گشت سعدی به شیراز ،را می توان  نقطه عطف بزرگ زندگی شاعر وآغاز دوران سکون و آرامش و شهرت و مسند یابی بحق وی در صدر مجلس نظم و نثردر زبان و ادبیات فارسی دانست،که سبب می شود شاهکار های ادبی اوبوستان و گلستان را در سالهای 655 و 656 هجری در شیراز ،خلق کند ، ولی غزلیات وی،که مبین عواطف واحساسات و نا خود آگاه شخصی شاعر هستند ،دارای تاریخ  و مکان سرای سرایش معینی نیستند ،امّا مضمون آنها ، در شناخت فرهنگ وروحیات شخصی سعدی ،در ارتباط با زاد بومش شیراز، بسیار راه گشاست  به عنوان مثال در ضمن غزل – قصیده  های سعدی ،به شهرآشوبی زیبا بر می خوریم که " بازگشت به شیراز" عنوان داردو ازکلمه به کلمه ی آن، دلبستگی شدید به شیراز و محیط و مردم آن  و دلزدگی از دوری ازاین شهر مادر بوم، ،که آن را شهر عزیزان کریم ، دریای گهر، دیار اهل هنر ،می نامد، دیده می شود    :

 سعدی اینک به قدم رفت و به سر ،باز آمد 

 مفتی ملّت اصحاب نظر باز آمد

  فتنه ی شاهد و سودا زده ی باد بهار     

عاشق  نغمه ی مرغان سر باز آمد

  تا نپنداری کاشفتگی از سر ، بنهاد    

 تا نگویی که زمستی به خبر باز آمد،

  دل بی خویشتن و خاطر شور انگیزش 

همچنان یاوگی و تن به حضر،باز آمد

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد  

 تا چه آموخت کز آن شیفته هر،باز آمد

عقل بین  ، کز بر سیلاب غم عشق، گریخت 

 عالمی گشت وبه گرداب خطر بازآمد

  تا بدانی که به دل ، نقطه ی پا بر جا بود  

 که چو پر گار بگردید و به سر باز آمد

 وه که چون تشنه ی دیدار عزیزان  می بود

 گوییا آب حیاتش ،به جگر ،بازآمد

  پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد 

منزلت بین که به پا رفت وبه سر باز آمد

  میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

 که به اندیشه ی شیرین، ز شکر باز آمد

   چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق     

   تا بدین روز که شبهای قمر، بازآمد

 بلعجب بود که  روزی به مرادی برسد   

     فلک خیره کش ،از جور مگر باز آمد

   دختر بکر ضمیرش فپس از این

          جور بیگانه نبیند ، که پدر بازآمد

  نی چه ارزد دوسه خر مهره که در پیله ی اوست  

    خاصه اکنون که به دریای گهر باز آمد

 چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید    

    به گدایی به در اهل هنر باز آمد  ( 694)

این نوع شیفتگی به شهر و دیار  ، در بوستان سعدی هم که قدیم ترین اثر تاریخدار اوست ودر سال 655 هجری سروده شده ، دیده می شودوشاعر در  سبب نظم کتاب ، پس از اشاره به سفر های دور و دراز خود،     تولای مردم این بوم پاک را دلیل باز گشت خود به شیراز می داند و می سراید:

 در اقصای عالم بگشتم بسی            به سر بردم ایام با هر کسی

  چو پاکان شیراز خاکی نهاد            ندیدم ، که رحمت بر آن خاک باد

  تولای مردان  این پاک بوم            بر انگیختم خاطراز شام وروم ( 150)

در مقدمه  گلستان هم  که درآغاز اردی بهشت ماه سال 656 هجری قمری در شیراز  نوشته شده است نیز ، همین دلبستگی را با ستایشی همه جانبه و شاید اغراق آمیز  ازفضای فرهنگی شیراز  دوران  ورود خود به این شهر ، بروز می دهد که بیش از آن که بتوان آن را تعارف آمیز دانست ، می تواند بیان کننده اوج احترام  و عشق سعدی به شیراز و فرهنگ و هنر و میراث داران ادبی و فرهنگی آن در روزگار مقارن با ورود وی به شیراز باشد، آنجا که  می گوید:

" فکیف در نظر اعیان حضرت [ شیراز] خداوندی که مجمع اهل دل است  و مر کز علمای متبحر ، اگر در سیاقت سخن دلیری کنم ، شوخی کرده باشم و بضاعت مُزجاة ، به حضرت عزیز آورده  و شَبَه در جوهریان جوی نیارد و چراغ، پیش آفتاب ،پرتوی ندارد و مناره ی بلند ،بر دامن کوه الوند ، پست  نماید....نخل بندی دانم ،ولی نه در بستان ،شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان،  ...اما به اعتماد سِعَت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیر دستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند، کلمه یی چند  به طریق نوادر و امثال و شعر و حکایات  در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه ، بر او خرج،...(9)

" ایزد تعالی ئ تقدّس خطه ی پاک شیراز را تا زمان قیامت در امان سلامت نگهداراد." ( سعدی مقدمه ی گلستان ص 3).

در ضمن قصاید فارسی سعدی نیز، شهر آشوب  کوتاهی است که شاعر، در آن، شیراز را بهشت روی زمین،تختگاه سلیمان ، حضرت راز ، مدفن هزاران پیر وولی  که کعبه آنان را طواف می کند، شهر نیک مردان، قبّة الإسلام،و بالأخره شهباز شهر ها می خواند:

 خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز    

  رسیده بر سر الله اکبر شیراز بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین   

 که بار، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    

     که تخت گاه سلیمان بده است و حضرت راز

 هزار پیر و ولی بیش بینی اندر وی       

   که کعبه بر  سر ایشان ، همی کند پرواز

  به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر   

      به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز

 که گوش دار  تو این شهر نیک مردان را

          ز دست ظالم بد دین  و کافر  غمّاز

حق کعبه  وآن کس که کرد کعبه، بنا،      

   که دار مردم شیراز  ، در تجمل و ناز

     هر آن کسی که کند قصد قبّة الإسلام     

     بریده باد سرش، همچو زرّ و نقره، به گاز

  که سعدی در حق شیراز ،روز وشب ، می گفت  

       که شهرهاهمه بازند و،شهر ما شهباز( 708)

ولی سعدی در غزلیاتش، بیش ازدیگر قالبهای شعرش، ستایشگر شیراز، مردم، طبیعت ، و بزرگان علم و ادب  و فرهنگ این دیار است  وحتی ستایش های سعدی از کلام و سخن خویش نیز به نوعی با شیراز ومردم با ذوق و سخن  سنج آن پیوند می یابد.

سعدی باد صبح و خاک شیراز را آتشین و شو ر انگیز می شمارد که آتش عشق را شعله ور می سازدو در هرکس که بگیرد ، آرام و قرار از وی می رباید:

        مستی از من پرس و شور عاشقی         وان، کجا داند که دُرد آشام نیست

     باد صبح و خاک شیراز ،آتشی است         هر کرا در وی گرفت، آرام نیست  ( 782)

و طبعا ،همیشه دعا گوی این شهر و مردم آن است و این دعا را  در جاهای دیگر نیز،تکرار می کند:

             برآر دست تضرّع ، ببار اشک ندم 

         ز بی نیاز  بخواه ،آنچه بایدت، به نیاز

           سر امید  فرودآر و، روی عجز ،بمال 

                       بر آستان خداوندگار بنده نواز

   به نیک مردان ،یارب ّ ، که دست فعل بدان،

        ببندبر همه عالَم، خصوص، برشیراز ( 709)

  ودر اشعار عربی خود نیز شیراز  و فارس را از دعا فراموش نمی کند:

 دم، یا سحاب ! لجو الفرس منبسطا          وامطر ، نداک علی الحضار و البادی

            خیر ارید بشیرازَحللت به           یا نعمة الله !  دومی فیه  وأزدادی (761)

شیراز،نماد خانواده و هویت سعدی:

شیراز ، زادگاه سعدی است  ودر هر فرصتی ،با افتخار، انتساب خود را به این شهر خاطر نشان می سازد:

" گفتم ای پسر  خوارزم و ختا ،صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقی است، بخندید و مولدم پرسید ،گفتم خاک شیراز، گفت از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم:

      طبع ترا تا هوس نحو کرد           صورت صبر از دل ما محو کرد

  ای دل عشاق ،به دام تو صید      ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید؟!  ( 96)

سعدی خود را پرورده شیراز و بلبل این شهر می داند  که از معدن شیراز بر خاسته است:

   هیچ بلبل   نداند این دستان          هیچ مطرب ندارد این آواز

    هر متاعی ز معدنی خیزد،          شکر از مصر و سعدی ، از شیراز ( 480)        

 وخاک مشکبوی  شیراز را دوست دارد :

     یارب آن روی است یا برگ سمن          یارب آن قد است یا سرو چمن

        فیح ریحان است  یا  بوی بهشت          خاک شیراز  است  یا باد ختن (541)

ومعشوق اودر این خاک عنبرین  با زلف پریشان  و چشمانی خمار که بامدادان از خواب نوشین بر خاسته است دیدنی  است:

    این نسیم خاک شیراز استیا مشک ختن            یا نگار من  پریشان کرده  زلف عنبرین

   بامدادش بین که چشم از خواب نوشین بر کند

  گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین

 گر سرش داری ، چو سعدی سر بنه مردانه وار

    با چنین معشوق نتوان باخت عشق ،الّا چنین( 555)

پدر سعدی:

شیراز، خانه ی سعدی است که همه ی عهد خردی و نوجوانی و  دوران پیری خود رادر آن به سر برده است و یادآور  پدر  ،مادر و خانواده ی اوست که با همه ی فراز و فرود های زندگی وی پیوند خورده است، و " پدر" این خانواده نقشی بسیار احترام آمیز و  سنجیده دارد،آن که چنین می نماید که پدر سعدی در خدمت ، ملوک و بزرگان شیرازو شاید از صاحب منصبان  آن شهر بوده است و سعدی در قطعه یی که متأسفانه معلوم نیست در باره ی چه کسی است، بدان،اشاره دارد:

   پدرم   بنده ی ِ قدیم  تو بود       عمر در  بندگی به سر برده است

      بنده  زاده که در وجود آمد        هم به روی تو دیده  بر کرده است

       خدمت دیگری نخواهد کرد        که مرا نعمت تو پرورده است   (810)

 اما هر گز به صاحب جاهی پدر نمی نازد بلکه "پدر " در سخن وی،علاوه بر مفهوم متعارف و معمول خانوادگی آن ، در معانی وسیعی چون یک عالم عامل متقی ، یک خردمند ،دانای حکیم و باسعه ی صدر فراوان؛ به کار می رود و به همین جهت، گاهی حضور" پدر"در حکایات سعدی، کافی است  که شیراز را به خاطر خواننده بیاورد ،عهد خردی سعدی را تداعی کند و نشان دهد که داستان در این شهر اتفاق افتاده است   ، بی آن که نام شیراز صراحتا ذکر شده باشد،:

             زعهد پدر یاد دارم  همی            که باران رحمت  بر او هر دمی

     که در خردیم  لوح و دفتر خرید           ز بهرم  یکی خاتم زر خرید

      به در کرد نا گه یکی مشتری           به خرمایی ، از دستم انگشتری

   چو نشناسد  انگشتری طفل خرد          به شیرینی ، از وی توانند برد

                تو هم قیمت عمر نشناختی         که در عیش شیرین بر انداختی ( 326)

باز در حکایتی دیگر از باب نهم بوستان حکایتی دارد از عیدی که با پدر، بیرون آمده بود:

         همی یاد دارم  زعهد صغر           که عیدی برون آمدم  با پدر

     به بازیچه مشغول مردم شدم           در آشوب خلق از پدر گم شدم

  برآوردم از هول و دهشت ، خروش           پدر ناگهانم ، بمالید گوش

که ای شوخ چشم ، آخرت چند بار             بگفتم  که  دستم  ز دامن مدار

    به تنها ، نداند  شدن، طفل خرد         که مشکل بود ، راه نادیده، برد

        کنون با خرد باید انباز گشت          که فردا نماند ره بازگشت   ( 331)

در گلستان ، حکایتهایی  وجود دارد  که" پدر"ی خردمند  در آنها نقشی مهم دارد و در اغلب آنها می  توان تصور کرد  که مراد پدر  خردمند خود سعدی است که همه قبیله ی وی عالمان دین بودند، و به نظر می رسد که در بسیاری از حکایات سعدی " پدر"،"خردمند"،"دانا" و عالم "وصف دیگر "پدر " خوداو باشد و هر جا  که سعدی  می خواهد حکایتی پند آمیز ازپدر خویش و روزگار طفلی و صباوت  خود بیان کند ،آن را از قول خردمند، حکیم یا دانایی نقل می کند، که مسلما در در کودکی ؛ برای سعدی ،مظهر کمال و خرد کامل بوده است: به حکایتهای زیر از گلستان بنگرید که در هریک می توانید "سعدی " کودک یا نوجوان را در محضرپدر خردمندش ببینید:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         به یاد دار که این پندم از پدر یادست (686 )

 که مصراع اول را در گلستان هم  آورده است  ولی نام پدر را ذکر نکرده  است:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ

در داستان زیر ،  پدری که فرزندی  خردمند  پرورده است ، می خواهد هنر فرزند را در حضور دیگران به تماشا بنشیند ،و به داشتن چنین فرزندی در برابر جمع ببالد ،آن چنان که گویی این خود سعدی خردسال است  که  در محضر پدرش نشسته است و چنین گفتگویی با وی مطرح می شود:

*" طفل بودم  که بزرگی را پرسیدم از بلوغ ، گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارداما در حقیقت یک نشان داردو بس: آن که در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حفظ خویش .

       به دست آوردن دنیا هنر نیست          یکی را گر توانی ، دل به دست آر   ( 113)

و "جوان" این حکایت چه شباهتی به سعدی نو جوان فضیلت شعار، در خدمت پدرش  دارد:

**  جوانی خردمنداز فنون فضا یل ،حظی وافر داشت وطبعی نافر،چندان که  در محافل  دانشمندان  زبان ببستی ،باری پدرش گفت : ای پسر نو نیز آن  چه دانی  ، بگوی ، گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. ( 82)

و هنگامی که سعدی در گلستان، حکایت حکیمی را که پسران را پند می دهد ، نقل می کند ،نا خود آگاه ،پندهای  پدر دانش پرور خود را  به خاطر می آورد:

" حکیمی پسر ان را  پند همی داد که جانان پدر هنرآموزید که ملک و دولت  دنیا ، اعتماد را نشاید، وسیم و زر در سفر بر محلّ خطر است ،یا دزد به یکبار ببرد ،یا خواجه به تفاریق بخورد، اما هنر چشمه ی زاینده است ودولت پاینده وهنر مند هر جا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند:

      وقتی افتاد فتنه یی در شام         هر کس از گوشه یی فرا رفتند

            روستا زادگان دانشمند         به  وزیری پادشا  رفتند

       پسران وزیر ، ناقص عقل         به گدایی به روستا رفتند   ( 108)

ودر حکایت زیر که صریحا به داستان  خود سعدی مربوط است ، پدرش را با آن چنان منزلت روحانی و باز یافتگی فر هنگی توصیف می کند که در مقام شب خیزی و تعبد  وحسن نظر ، به مقام عارفان بزرگ و رفتارهای آنان شبیه می سازد:

***یاد دارم که در ایام جوانی متعبد  بودمی و شبخیز و مولع  زهد وپرهیز ،شبی در خدمت پدر رحمة الله  علیه ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته  و مصحف عزیز بر کنار گرفته  و طایفه یی گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد  که دو گانه یی بگزارد  ،چنان خته اند که گویی مرده اند، گفت ایجان پدر ! تو نیز اگر بخفتی ، به که در پوستین خلق افتی؛

          نبیند مدعی جز خویشتن را        که دارد پرده ی پندار در پیش

        گرت چشم خدا بینی ببخشند        نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش   ( 42  )

         را باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر بر فتم پدر     (   199)

به نظر می رسد که این حکایت گلستان هم در باره ی خود سعدی فقیه باشد ،در روزگار جوانی که متعبد و شب خیز ... : بود:

" فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان ،درمن فثر نمی کند،به حکم آنکه نمی بینم ایشان را   کرداری موافق گفتار؛

           ترک  دنیا به مردم  آموزند          خویشتن  سیم و غلّه اندوزند

         عالمی را که گفت باشد و بس          هرچه گوید ،نگیرد اندر کس

       عالم آن   کس بود که بد   نکند          نه بگوید به خلق و، خود نکند 

أتأمرون َ النّاس َ بالبرّ ِو تَنسَونَ أنفُسَکُم؟

  عالم که کامرانی و تن پروری کند          او خویشتن گم است، که را رهبری کند(  57)

 و شاید این فقیه ، کسی جز خود سعدی نباشد ،در حکایت ؛

            فقیهی کهن جامه ی تنگدست          در ایوان  قاضی به صف در نشست...

که چون از مجلس قاضی به در می رود ، نقیبان در صدد شناخت هویت وی بر می آیند ،در می یابند که سعدی حق گوی بوده است:

  نقیب از پی اش رفت  و هر سو دوید         که مردی بدین نعت و صورت که دید

    یکی گفت  از این گونه شیرین نفس           دراین شهر، سعدی شناسیم و ،بس

  برآن صد هزار آفرین کاین بگفت            حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت  ( 246)

طبیعی است که از دست دادن چنان پدری، برای سعدی ،دردی بزرگ و داغی همیشگی  به شمار می آید  و"درد یتیمی" به درد همیشگی وی بدل می گردددوسبب می شود تا نسبت به یتیمان عاطفتی بی نهایت داشته باشد  واین حالت را در بوستان و گلستان ،  بروز دهد و به تصویر کشد:

    پدر مرده را سایه بر سر فکن          غبارش بیفشان و خارش بکن

 ندانی چه بودش، فرو مانده سخت          بود تازه  ، بی بیخ ، هرگز درخت؟!

  چو بینی یتیمی ،سر افکنده  پیش ،         مده بوسه بر روی فرزند خویش

      یتیم ار بگرید که نازش خرد         وگر خشم گیرد ، که بارش برد

             الا تا نگرید که عرش عظیم           بلرزد  همی چون بگرید یتیم

      به رحمت بکن  آبش از دیده ، پاک           به شفقت ، بیفشانش از چهره ، خاک

     اگر سایه یی ، خود برفت از سرش          تو در سایه ی خویشتن، پرورش

               من آن گه سر  تاجور داشتم          که سر در کنار پدر داشتم

           اگر بر وجودم   نشستی مگس           پریشان شدی خاطر چند کس

             کنون  دشمنان گر برندم اسیر          نباشد کس از دوستانم نصیر

مرا باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر برفتم پدر

             یکی خار پای یتیمی بکند          به خواب اندرش دید  پیر خجند

 همی گفت و در روضه ها می چمید           کز آن خار ، بر من چه گلها دمید ( 199)

                                                                                                                                                              مادر ، سر چشمه ی محبت زلال سعدی

مادر ، برای سعدی بیش از آن که زنی باشد که فرزندی را زاده و وی را بزرگ کرده است، با اعتبار فرهنگی و عاطفی ویژه یی ،تعریف می شود که بار فرهنگی آن بسیار بیشتر از معنای عاطفی و متداول آن است،به علاوه ، یاد مادر ،نماد کودکی ها و جوانیهای  سعدی است و روزگاران خوش گم گشته ی  او ، لذا  مادرنیز به همان اندازه ی پدر، اما به جهاتی دیگر،برای او بزرگ وبسی محتر م است:

                 کنار و بر مادر دلپذیر            بهشت است و پستان ، در او جوی شیر

    درختی است بالای جان پرورش             پسر، میوه  ی نازنین در برش

      نه رگهای پستان درون دل است             پس ار بنگری، شیر، خون دل است

   به خونش فرو برده دندان چو نیش         سرشته در او مهر فرزند خویش  ( 301)

وبا پدر و مادراست که دوران  زندگی کودکانه و کودکیهای همگان و آداب و رسوم رایج در شیراز،در کلام سعدی، به تماشا گذاشته می شود:    

     شنیدم که نا بالغی روزه داشت              به صد محنت آورد روزی  به چاشت

        به کُتابش آن روز سایق نبرد              بزرگ آمدش  طاعت از طفل خرد

     پدر دیده بوسید و مادر ، سرش              فشاندندبادام و زر بر سرش

    چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز             فتاد اندر او آتش معده سوز  

   به دل گفت اگر لقمه  ، چندی خورم             چه داند پدر غیب ، یا مادرم

      چو روی پس در پدر بود و قوم              نهان خورد  پیدا به سر، برد صوم

         که داند چو  در بند حق نیستی             اگر بی وضو در نماز ایستی

 پس این پیر از آن طفل نادان تر است           که از بهر مردم به طاعت در، است

             کلید در دوزخ است آن نماز            که  در چشم مردم گزاری ، دراز( 273)

و رعایت احترام مادر، برای سعدی واجب ودر این حکایت معنی دار گلستان، بسیار روشنگر است:

 " در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست ،چنانکه دیگر حیوانات راست ، بل احشای مادر را بخورند  و شکمش را بدرند  وراه صحرا گیرند و آن پوستها که در خانه ی کژدم بینند ، اثر آن است ، باری این نکته پیش برگی همی گفتم ، گفت : دل من بر صدق این  سخن گواهی می دهد : در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در  بزرگی چنین مقبلند و محبوب!!

       پسری را پدر نصیحت کرد :         کای جوان  بخت  یاد گیر این پند:

       هر که با اهل خود  وفا نکند ،      نشود دوست روی و دولتمند      ( 112)      

 و حکایت  نا فرمانی فرزندی از مادر خویش ، نشان دهنده ی عشق وصف ناپذیر سعدی به مادر است:

     جوانی ، سر از رای مادر بتافت          دل دردمندش به آذر بتافت

     چو بیچاره شد، پیشش آورد مهد          که ای سست مهر فراموش عهد

 نه گریان و درمانده بودی و خرد ؟           که شبها ز دست تو خوابم نبرد

  نه   در مهد ، نیروی حالت ، نبود ،          مگس راندن از خود مجالت نبود،

     تو آن کودک از مگس رنجه یی           که امروز سالا  و سر پنچه یی  ( 306)

که همین حکایت را با عباراتی دیگر در گلستان مکرر می کند:

" وقتی به جهل جوانی ، بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست  و گریان ، همی گفت : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی ؛

 چه خوش گفت زالی به فرزند خویش         چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

         گر از عهد خردیت ،یاد آمدی          که بیچاره بدی  در آغو ش من

    نکردی در این  روز ، بر من جفا          که توشیر مردی و من پیر زن  "( 109)

به نظر سعدی  فرهنگ آموزی به فرزند ،مهمترین وظیفه ی والدین اوست:

     چو خواهی که نامت بماند به جای            پسر را خردمندی آموز و رای

     چو فرهنگ  و رایش   نباشد بسی           بمیری و از تو نماند کسی

            بسا روزگارا  که سختی برد           پسر چون پدر ، نازکش ، پرورد

          خردمند و پر هیز کارش بر آر          گرش دوست داری ، به نازش ، مدار

       به خردی  درش ، زجر تعلیم کن           به نیک و بدش وعده و بیم کن

          نو آموز را ذکر و تحسین و زه            ز توبیخ  و تهدید  استاد به

               بیاموز پرورده را  دسترنج             وگر دست داری  چو قارون ،به گنج

              چه دانی که گردیدن روزگار            به غربت  بگرداندش در دیار

           چو بر پیشه ای باشدش دسترس             کجا دست حاجت برد پیش کس

     ندانی که سعدی  مراد از چه یافت ؟            نه هامون  نوشت و نه دریا شکافت

         به خردی  بخورد از  بزرگان قفا           خدا دادش  اندر بزرگی ، صفا

     هر آن کس  که گردن به فرمان نهد ،            بسی بر نیاید که  فرمان دهد

       هر آن طفل ، کو جو ر آموزگار            نبیند ، جفا بیند از روزگار

      پسر را نکو دار   و راحت رسان         که چشمش نماند  به دست  کسان

     هر آن کس که فرزند را غم نخورد         دگر کس ، غمش خورد و  بد نام کرد

               نگه دار از آمیز گار بدش        که بد بخت  و بی ره کند چون خودش ( 298)

معشوق شیرازی ، نماد عشق سعدی به شیراز

سعدی  و شیراز و عشق، از هم جدا یی ناپذیرند،سعدی ،شیراز را شهر ِ یار و دلدار خود می شناسد وبسیاری از غزلیات عاشقانه ی  وی ،در ستایش یاری شیرازی است،که فارغ از نظربازیها و دل مشغولیهای دوران جوانی شاعر  در شعر و نثر سعدی منعکس می شود و رنگ و منشی واحد  و یگانه ندارد، اما گاهی تا عشقی روحانی و سارفانه  اوج می گیرد، سعدی، به طور کلی ، در اشعار دوران دوری از شیراز، شوریده یی است در غربت که یاد یار و دیار لحظه یی او را رها نمی کند و اشعار فراقی وی ، همه حکایت از این دارند که ا وازسکونت در غربت ،دل زده  است  و چون صورتی بی  جان ، در آنجا زندگی می کند ،وپیوسته چشم به راه پیکی ، نامه یی یا پیامی است  که چون نمی رسد،از نسیم می خواهد تا از شیراز  بگذرد و ازیار برایش  خبری بیاورد:

      خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست          راحت جان و دوای  دل بیمار آن جاست

من در این جای ، همین صورت بیجانم وبس          دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

 تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست  مقیم          فلک این جاست ولی کو کب سیّار آن جاست

  آخر ای باد صبا ، بویی  اگر می  آری           سوی شیراز گذر کن ، که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم            روم آنجا که مرا محرم اسرار آن جاست

        نکند میل، دل من به تماشای چمن            که تماشای  دل ،آنجاست که دلدار آن جاست

  سعدی این منزل  ویران چه کنی ، جای تو نیست   رخت بر بند که منزلگه احرار آن جاست ( 362)

و اثراین  فراق از شیراز ، در آثار عربی او نیز مشهود است:

              متی حللت بشیرازَ،یا نسیم الصّبح            خُذ الکتاب  و بلّغ سلامی  الأحباب

 اگر چه صبرمن از روی دوست ممکن نیست  اگرکنم به ضرورت،چو صبرماهی از آب ( 642)

وآرزوی  دیدار این مادر بوم را در شعر خویش جاودانه می سازد:

خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز         رسیده بر سر الله اکبر شیراز

 بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین         که بار ، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    که تخت گاه سلیمان بُده است و حضرت راز...( 708)

غزلهایی فراقی سعدی ، همانهاست که در آنها  به نحوی از فراق یارو شیراز می نالد ویا به دلیلی ،به یاد این شهر و مردم آن و دل بستگیها و ریشه هایش در این دیار، می افتد:

                   گر من ز محبتت بمیرم            دان، به قیامتت ، بگیرم

            آن کس که بجز تو کس ندارد           در هردو جهان، من  فقیرم

               ای باد لطیف عنبرین بوی           در پای لطافت تو میرم

         چون می گذری به خاک شیراز          گو من  به فلان زمین ، اسیرم

      در خواب نمی روم  که بی  دوست         پهلو ، نه  خوشست بر حریرم

                 ای مونس روزگار سعدی        رفتی و  نرفتی از ضمیرم  ( 518)

اما روزگاران خوش باز گشت  به شیراز ، با شکفتگی  بیشتر طبع خلاق    و شهرت همه جا گیر وی را همراه است وشادی و طرب ازآن می تراود  وپیوند خوردن نام سعدی با شیراز ، شهرت این شهر و نام خود را جهانگیر می سا زد و در این دوران است که شیراز با جاذبه های خاص خود ، شور و عشق سعدی را بیش از پیش بر می انگیزد:

       نه چون خواهی آمد به شیراز، در         سرو تن بشویی زگرد سفر

         پس ای خاکسار گنه ، عن قریب           سفر کرد خواهی به شهری غریب

    بران از دوسر چشمه ی دیده ،جوی           ور آلایشی داری از خود ،بشوی ( 326)

                                          ----------------

 شنیده یی که مقالات سعدی از شیراز         همی برند  به عالَم ، چو نافه ی ختنی

مگر که نام خوشت در دهان من افتاد،        که رفت نام  من اندر جهان،به خوش سخنی( 613)

  نعیم خطه ی شیراز   و لعبتان بهشتی          ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را

   گرفته راه تماشا  بدیع چهره بتانی         که در مشاهده، عاچز کنند  بتگر چین را ( 682)

این دوران ، روزگارخوش وصال یار  به شمار می آید و با شور و شرهای فراوان  سعدیانه ، همراه است، و در این جا،سعدی دلباخته ی کسی است که فتنه انگیز تراز وی  در شیراز وجود ندارد:

                       نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم     

                                            که دل در بند او دارد،به هر مویی ، پریشانی

                                 چه فتنه است این که در چشمت ،به غارت می برد دلها

                                  تویی در عهد ما ، گر هست در شیراز ، فتّانی  ( 615)

 و یار برای وی  شیراز را مشکین می سازد وبی او زندگانی برای سعدی  ذوق و نشاطی به همراه ندارد:

     ذوقی چنان ندارد  ،بی دوست  زندگانی           دودم ، به سر برآمد ، راین آتش نهانی

   شیراز در نبسته است بر کاروان ،ولیکن            مارا نمی گشایند ، از قید مهربانی

       ای بر در سرایت ،غوغای عشقبازان       همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی ( 617)

                             آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد 

                             ترک از خراسان آمده است از پارس یغمامی برد

     شیراز مشکین می کند، چون ناف آهوی ختن        

گر باد نوروز از برش، بویی به صحرا می برد

 من پا س دارم تا به روز ، امشب  به جای پاسبان     

 کان چشم خواب آلوده خواب ازدیده ی ما می برد (417)

  • ·  معشوق شیرازی ،در باز گشت سعدی به شیراز  ،همان کسی است که در هرجای این شهر که قدم نهاده باشد ، سعدی خاک پای او را مژگان خویش در خشم می کشد:

  تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی         گل سرخ ،شرم دارد که  چرا همی شکفتم

    به امید آن که  جایی ، قدمی نهاده باشی        همه خاکهای شیراز، به دیدگان برُفتَم  ( 506)

 و  بانک فریاد سعدی از عشق وی از شیراز به همه ی عالم می رسد:

  کس ننالید  در این عهد چو من در غم دوست     که به آفاق نفس می رود از شیرازم  ( 519)

و عشق این یار است که به سعدی اجازه نمی دهد که  پا از شیراز برون بگذارد:

              ای یار جفا کرده ی پیوند بریده         این بود وفاداری و عهد تو ، ندیده

 در کوی تو معروفم و از  روی تو محروم         گرگ دهن آلوده و ، یوسف ندریده

           ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند         افسانه ی مجنون  ِ به لیلی  نرسیده

   گر پای به در می  نهم از خطّه ی شیراز       ره نیست ، تو چیرامُن ِ من حلقه کشیده

       با دست بلورین  تو ، پنجه نتوان کرد ،           رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده  ( 563)

  • ·  معشوق شیرازی او، یغما گر دل همه ی مسلمانان است و ترکی شیرازی است که عاشق خود بسیار جفا می کند:

 ز دست ترک خطایی ،کسی جفا چندان     نمی برد که من از دست ترک شیرازی(601)                                                                

                                            ------------

        که دارد در همه لشکر ،کمانی              که چون ابروی زیبای تو باشد

    مبادا- ور  بوَد- غارت در اسلام             همه شیراز ، یغمای تو باشد

 سر سعدی چو خواهد رفتن ازدست         همان بهتر که در پای تو باشد ( 430)

 و یارشیرازی  سفر کرده ی وی، که در زیبایی از همگان ممتاز است ، کاروانی است  از شکر که به شیراز وارد می شود:

         کاروانی شکر از  مصر به شیراز آید         اگر آن یار سفر کرده ی ما ،باز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس   آن که محبوب من است ازهمه ممتاز آید( 467)

ور اشعار عربی سعدی نیز آهو چشمی است  که دل از شاعر می رباید:

       لقیت ُ الاسد َ  فی الغابات ِ ،لا تقوی  علی صیدی          وهذا الظبی فی شیراز،یسبینی  بأحداقِ  ( 604)

شیراز و عشق سعدی به فرهنگ و هنرو ادب آن:

 سعدی از این  که شیرازیان در روزگار اتابک مظفرالدین سلچوق شاه ،در امن و امان وآرامشند، بسیار شاد است:

                   چه نیک بخت کسانی که اهل شیرازند       که زیر با ل  همای بلند  پروازند

              دعای   صالح و صادق ،رقیب جان تو باد       که أهل پارس به صدق و صلاح ممتازند( 697)

ا و خود را غلام شاعران شیرازی معشوق می خواند:

 که گفته است که صددل ،به غمزه یی ببری       هزار صید  ، به یک تاختن ، بیندازی 

         ز لطف لفظ شکر بار  گفته ی سعدی       شدم  غلام همه شاعران شیرازی    ( 600)

ومی د اند  که خوش سخنی ، موجب  جاودانگی اوست:

  ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید        هزار سال پس از مرگ وی ، گرش بویی

                                         ---------------

     هر که سودانامه ی سعدی  نوشت         دفتر  پرهیز کاری گو بشوی

  هر که نشنیده است  وقتی بوی عشق        گو به شیراز آی و خاک من ، ببوی   ( 624)

        شنیدم  هر چه  در شیراز گویند           به هفت اقلیم عالَم باز گویند

       که سعدی هر چه گوید ،پند باشد        حریص پند، دولتمند باشد   ( 859)  

عشق سعدی به طبیعت شیراز:

 

 

 

 

 

 

طبیعت شیراز بویژه در بهاران ، ازعوامل دیگر  شیفتگی سعدی  به این شهر است خاصه که با دیداریار همراه باشد :

    نفسی ئقت بهارم ، هوس صحرا بود         با رفیقی دو، که دایم نتوان تنها بود

     خاک شیراز  چو دیبای منقّش دیدم          وان همه صورت شاهد،  که بر آن دیبا بود

 پارس  در سایه ی  اقبال اتابک ، ایمن         لیکن از ناله ی مرغان چمن ، غو غا بود

 شکرین پسته دهانی ، به تفرّج ،بگذشت        که چگو.یم ، نتوان گفت که چون  زیبا بود

 یعلم الله که شقایق،نه بدان لطف وسمن        نه بدان  بوی و، صنوبرنه بدان بالا بود ( 453)

   یکی به حکم  نظر ، پای در گلستان نه         که پایمال کنی  ار غوان و یاسمنش

   خوشا تفرّج نوروز ، خاصه در شیراز         که بر کند دل مرد مسافر از وطنش

 عزیز مصر چمن شد ، جمال  یوسف گل          صبا به شهر  در آورد  ب.ی پیرهنش

 نماند فتنه در  ایام شاه   ، جز سعدی        که بر جمال تو فتنه است و خلف برسخنش ( 487)

 

عشق سعدی به آثار و مآثرومظاهرفرهنگی شیراز

سعدی به همه ی مظاهر فرهنگی شیراز از رجال و بزرگان ونام آوران و مکانهای تاریخی و محلات  شیراز دلبستگی فراوان دارد و گاهی به آنها سوگند یاد می کند:

1-   مصلای شیراز:

یکی از ملوک پارس را ، نگینی گرانمایه بر انگشتری بود،باری به حکم  تفرج با تنی چند خاصان ، به مصلای شیراز رفت ، فرمود تا انگشتری را بر بر گندی عضد ، نصب کردند....( 80)

2- مسحد آدینه و سرای اتابک:

فی الجمله شبی خلوتی میسر شد قاضی  از تنعم نخفتی و به بترنم گفتی:

   تا نشنوی ز مسجد آدینه  با نگ صبح          یا از در سرای اتابک ، غریو کوس

    لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بود        برداشتن ، به گفته ی  بیهوده ی خروس (100)

3- خاندان بوبکر سعدو آبادی شیراز در دوران سعدی:

  برآمد  همی بانگ شادی چو رعد          چو شیراز در عهد بوبکر سعد   ( 177)

خداوند شیراز: ابوبکر سعد:

   چه گفتم ،چو حل کردم این راز را           بشارت خداوند شیراز را

         که جمهور در سایه ی همتش          مقیمند ودربر سفره ی نعمتش  ( 219)

4- روزبهان و  تربت وی:

 به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر         به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز  ( 708)

دلگیریهای سعدی  از شیراز:

دل گیری های سعدی  از شیراز ، در مقایسه با عشق وی بدین شهر ،چندان مهم نیست  و به نظر می رسد که ازمقوله  رنجش های معمول در زندگی اجتماعی در شهری است که رقیبان، حسودان، غیبت کنندگان و مدعیان ، همیشه در کار آزار دیگرانند اما مهمترین دغدغه های وی ،بیش از آن که به مردم و دلبستگیهای او مربوط باشد ، از فقر و سختی های آن، مایه می گیرد:

 دستگاهی نه ، که در پای تو ریزم چون خاک       حاصل آن است که چون طبل تهی، بر بادم

         می نماید که جفای فلک  از دامن من            دست کوته نکند ، تا نکند بنیادم

         دلم از صحبت شیراز ، بکلی بگرفت            وقت آن است که  پرسی خبر از بغدادم

    هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد             عجب ار صاحبدیوان  ، نرسد فریادم

 سعدیا  حب وطن گر چه حدیثی است درست     نتوان مرد زسختی که من این جا زادم ( 507)

 و گاهی از  این  که قدر سخنش در این شهر شناخته نیست  می نالد چنان که این دلگیری رادر قصیده یی در ستایش صاحبدیوان بیان می کند:

    میان عرصه ی شیراز  تا به چند آخر            پیاده باشم و دیگر پیادگان ، فرزین

   چو بید بُن ، که تناور شود به پنجه سال           به پنج روز به بالاش بر دود، یقطین

 ز روزگار به رنجم ، چنان که نتوان گفت       به خاک پای خداوند ،  روزگار یمین  ( 730)

درتصاویری که سعدی از شیراز عصرخود و کنش ها و واکنشهای عاشقانه ی خود در این شهر دارد‌،ناخودآگاه به تبیین روحیات  احتماعی  مردم این شهر ، بویژه خانواده و دوستان و طبقات مختلف اجتماعی این شهر می پردازد و فرهنگ حاکم بر اخلاق و رفتار های معاصرانش به تصویر می کشد ، در این جاست که می بینیم  عاشقی چون سعدی،‌ در شیراز این روزگار،در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ ق عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

   عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:          کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌

     هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست            ‌نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

 عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌             نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌            بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!***

    دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید        کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

 کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌            به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکش

                                                  ***

   ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند           که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

                 دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند          و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

              مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا            روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

   «عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر           کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

  درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود           به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

   گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار           ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

                                                     ******

          سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌          گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است

 ‌هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ او          دیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

      گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان          دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

  گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش           دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

                                                     ***

            در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌             تا عیب‌ نگسترند ما را

              در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب              دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

    سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی           شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

           نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری           که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

             حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم            که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

    عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اند            من‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اند

  پرده‌ بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌             جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌              دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اند

 گر که سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند             حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اند پیش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو را          بیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

                          نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی           گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

                            از ورطه‌، خبر ندارد            آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد           بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

        بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌             تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

 باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست             نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

           به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد             خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

     تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!                که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

      سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌                غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

         همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم                خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

 ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق               کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

         کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی               تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

     اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟               کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

                     برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را            تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

  کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست            بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

     عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند           این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

 عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌           کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

    هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا            کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

                                                        ***

      چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌             خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

      همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن             خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

                 اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌              تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌: 

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود         صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

                 کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی           حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

 ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز         هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

 

------------------------------------------------------------------------------------

یادداشت ها:

  • ·   همه ی شماره  های سمت چپ اشعار، اشاره است به متن کامل دیوان شیخ اجل  مصلح الدین سعدی شیرازی ، ،به کوشش دکتر مظاهر مصفّا ،کانون معرفت ،تهران 1340)

مثلثات، شعرهائی گفته‏ شده است که شاعر در سرودن آن از سه زبان یا دو زبان و یک گویش محلی استفاده می‏کرده‏ و نمونه‏های بارز آن(مثلثات سعدی)و دو غزل مثلث از حافظ و شاه داعی است که شادروان‏ محمد جعفر واجد شیرازی چند سال پیش فاضلانه به تصحیح و شرح و ترجمهء آنها دست زد.( مؤید شیرازی،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی)

  • ·    در مورد مثلتات رجوع  شود به انواع شعر فارسی ،تألیف دکتر منصور رستگار فسایی ، انتشارات نوید شیراز ،چاپ دوم ص ......
  • ·   در مورد مثلثات سعدی ، رجوع شود به:واجد شیرازی ، محمد جعفر، مثلثات سعدی، یغما ، شماره ی239مرداد ماه 1347،ص 259 به بعد.
  • ·   دکتر جعفر مؤیر شیرازی ،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی شیرازی ،مهر، شماره ی 367، 1357
  • ·   دکتر علی اشرف صادقی ،گویش شیرازی،دانشنامه فارس.

مجموعه مقالات دکتر نوابی،متن و حاشیه،ص 213 تا 215 .همچنین رجوع شود به مقاله«لهجهء شیرازی تا قرن نهم»و نیز«زبان مردم شیراز در زمان سعدی‏ و حافظ»ص 213 و 236 مجموعه مقالات دکتر نوابی و نیز به مقدمه«نوید دیدار»از محمد جواد واجد.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دعا برای تندرستی و دیر زیستی استاد صادق همایونی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

دعا برای تندرستی و دیر زیستی استاد صادق همایونی

 

هر گز غروب مکن 

             

             دیر زیاد آن بزرگوار خداوند       جان گرامی ، به جانش اندر، پیوند

            دایم بر جان او بلرزم از ایراک        مادر آزادگان ، کم آرد فرزند

   کس نشناسد همی که کوشش او چون!       خلق نداند همی که بخشش او چند!

       دست و زبان ،زر و در پراکند اورا        نام به گیتی ، نه از گزاف پراکند 

          آخر شعر آن کنم  که اول گفتم :       " دیر زیاد آن بزرگوار خداوند "   ( رودکی)


در روزنامه ی خبر جنوب امروز،یک شنبه   18 فروردین 1392 خواندم که استاد صادق همایونی ،قاضی بازنشسته ووکیل دادگستری شیراز ، نویسنده ، شاعر ، ادیب ،متخصص بی همتای  فرهنگ و فولکلور ایران ،و پیش کسوت بزرگ ادبی فارس ، در بیمارستان MIR شیراز،مورد عمل جراحی قلب قرار گرفته اندو خوشبختانه  حال عمومی ایشان خوب است. 

برای تندرستی این استاد بی همتا که علاوه بر همه ی آنچه گفته شد ،نمونه یی مثال زدنی ازانسانیت ، جوانمردی ،مهربانی و دوست پروری،است ، دعا می کنم وآ رزو دارم که خدای بزرگ به ایشان  تندرستی و عمر دراز عنایت فرمایاد و این سرو سایه فکن  فرهنگی را سالهای بیشمار ،برای سرزمین فارس و فرهنگ میهن عزیزمان ،زنده نگه داراد.

سال گذشته برای سالگرد تولد ایشان که روز 13 تیرماه 1313 است ،قطعه یی ساختم که به علت دوری از ایران نتوانستم آن را به حضورشان تقدیم کنم ، امیدوارم که امسال، در حضور ایشان هم ، فرصت خواندن آن را  پیدا کنم:

  

همایونی

به سروستان چنان نازم  به دوران همایونی

 

که فردوسی همی  بالد به ایران همایونی

 

گهر نیک  وسخن نیکو ، همایون چهر  و پاک ایین

 

سزای افرین بینم دل و جان همایونی

 

به  داد و داوری عمری نکو نامی برد با خود

 

اگر هر دادگر باشد به  میزان همایونی

 

دیار پارس را روشن ز خورشید رخش یابی

 

که نور صادقان  تابد ز ایوان همایونی

 

قلم را افتخار این بس که از شیراز سعدی زای

 

سخن راند چنین زیبا ، به فرمان همایونی

 

به فرهنگ عوام و تعزیه هرگز نمی اید

 

سواری چون همایونی  ، به میدان همایونی

 

چه زیبا می نماید  قصه های  خوب این مردم

 

به کلک معجزت بار و درخشان همایونی

 

سخن از مردم است اینجاو فرهنگی کهن ، اری

 

 به  میراث  کهن بنگر به دیوان همایونی

 

سفر ها ، خستگیها  ، در پی یک شروه یا قصه

 

همایون سنتی باشد به سامان همایونی

 

به نجوا و هدایتها  ، جلالی تازه می بخشد

 

زلال  زندگی باشد  به دستان همایونی

 

ز ملک پارس می گیرد جهانی با سخن اینک

 

شکوه  هدهدی دارد سلیمان همایونی

 

به گرد شمع او پروانگان  : یاران یکشنبه

 

بزرگان ادب را بین ، به بستان همایونی

 

همایون  باد میلادش  ، ببینم هر زمان شادش

 

بماند  نام و بنیادش ، به دوران همایونی

 

امیران و حمید ،افسانه ، زرین تاج،

 

به لطف خود نگهداراد یزدان همایونی

 

 به باغ  خرم هستی خدای جاودان بادا

 

نگهبان همایونی ، نگهبان همایونی

 

منصور رستگار فسایی

15 تیرماه 1391 توسان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم