دکتر منصور رستگار فسائی

دو دفتر تازه ازرباعیهای ایرج زبردست

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 

اخیرا موفق شدم که دو مجموعه از رباعیات اقای ایرج زبردست را که اخیرا منتشر شده است بخوانم ، این دو کتاب عبارتند از:

١-"شکل دیگر من" مجموعه کوچکی است از رباعیات ایرج زبردست که  در ۶۴ صفحه به وسیله نشر فصل پنجم در    تهران و در سال ١٣٩١ منتشر شده است ،

2-"حیات دوباره رباعی "، درباره ی رباعیهای ایرج زبردست،به کوشش استاد بهاءالدین خرمشاهی و محمد اجاقی در ٢٠٨ صفحه ،چاپ دوم 1389

از ایرج زبردست که کار خود را در رباعی سازی با انتشار " خنده های خیس" در سال ١٣٧٧ اغاز کرده است قبلا مجموعه رباعیهای دیگری  چون " یک سبد ایینه " ( ١٣٧٨) " برگزیده رباعیات زبردست " ( ١٣٨٣)" باران که بیاید همه عاشق هستند " (١٣٩٠  ) منتشر شده است.

 

در " شکل دیگرمن "   ، پس از چند نوشته ی کوتاه از سیمین بهبهانی، دکتر ابراهیم باستانی پاریزی ، هوشنگ چالنگی، شادروان جلال ذو فنون ، دکتر میر جلال الدین کزازی و کریم زمانی که ٣۶ صفحه از٧٢ صفحه ی کتاب را در بر می گیرد  ، ٣٢ رباعی تازه از زبردست، با عناوینی خاص  ذکر می شود ، وحاصل تاملات طولانی وسخت کوشیها و نواندیشیها و تجربه های خلاقانه ی شاعری جوان است در روزگاری که جوانان کمتر به قالبهایی چون رباعی ، روی می آورند ، این مجموعه اگر چه از حیث تعداد  رباعیات  اندک است وهمه ی ان رباعیات هم،  به اندازه ی  یک قصیده سنتی نیست ،اما از نظر محتوا  و ظرفیتهای هنری و ظرافت قالب و ایجاز گویی شاعرانه ، به یک دیوان بزرگ پهلومی زند .

رباعی ، با قالب محدود خود نه تنها عمری طولانی دارد که کمال و اوج  جهانگیر خود را نیز با  ظهور خیام  تجربه  کرده است  و تا چند سال پیش ،یعنی انتشار نخستین  رباعیات  زبردست ، به نظر می رسید که دوران آن سپری شده باشد و چون دیگر قوالب کهن شعر فارسی ، از مر کز توجه معاصران ، به دور افتاده باشد.

رباعیات " شکل دیگرمن "  باعناوینی جون باران ، درساعت من ، حکایتی ناپیداست، شک، درخت ، حکایت ، او ، پرواز، و...را حکایت از نوعی دیگر از رباعی و رباعی سرایی  از جنس مردم روزگار ما  همراه است  که معتقد است :

 

                             

در سرلوحه ی " شکل دیگرمن "  یک رباعی   از استادبهاءالدین خرمشاهی آمده است  که چنین است:

خیام‌ز‌پشت‌پرده‌سرمست‌آمد 

با‌کوزه‌ای‌از‌ترانه‌در‌دست‌آمد

 بگذشت‌هزاره‌ای‌و‌ما‌چشم‌براه

تا‌نوبت‌ایرج‌زبردست‌آمد       (بهاء‌الدین‌خرمشاهی)

 

از حیث محتوا و قالب ، " شکل دیگر من " تفاوتی اصولی با دیگر رباعیات زبردست مخصوصاانچه در

"حیات دوباره ی رباعی " امده است ، نداردو زبردست همچنان با همان خط ذهنی  و روش بقیه ی رباعیاتش ظاهر می شود و خواننده با نو سروده های   از شاعر روبرو می شود که سرشار از نوعی طراوت و تازگی مضمونی و محتوایی است و  خواننده را با  روند رو به رشد و توقف ناپذیر شعر شاعر آشنا می سازد  وثابت می کند که زبردست ، علی رغم حجم کم وظرفیت محدود قالب رباعی توانسته است این نوع شعر را چنان از معانی و تصاویر تازه سرشار کند  که گاهی یک مثنوی بلند نیز طاقت بیان و بازتاب ان ها راپیدا نمی کند

-حیات دوباره ی رباعی

 ش اول  مجموعه حیات دوباره ی رباعی ، مقدمه یی طولانی و بیش از متن ولی لازم ، ( صفحات 6 تا 152) آمده است که مشتمل برنوشته هایی  است در باره ی شعر و هنر رباعی سازی زبردست،  از منوچهر آتشی ، اکبراکسیر مفتون امینی ، علی باباچاهی ،سیمین بهبهانى ،محمد حسین بهرامیان، محمد حقوقی ،پرویز خائفیء الدین خرمشاهی ، سیمین دانشور، ،منصور رستگار فسایی، سیروس رومی ،یداالله رؤیایی، شهرام شمس پور، ایرج صفشکن،عمران صلاحی،کامیار عابدی ، امین فقیری ،مرتضی کاخی، محمدمهدی مدرس، فریدون مشیری ،هیوا مسیح ،عطاءاالله مهاجرانی، امیر همایون یزدانپور ،   که در هریک از این گفتارها به یک زاویه  یا زوایایی از رباعی های زبردست  پرداخته شده است و نویسندگان ، شعرا و محققان شناخته شده ی معاصر ، ابعاد نوجویی و نواوری وویژگیهای رباعی سرایی زبردست را دقیقا مورد بحث و گفتگوی موشکافانه  قرار داده اند و در جمع کار زبردست را در رباعی سرایی  ستوده اند ، به عنوان مثال  استاد بهاء الدین  خرمشاهی ،   زبردست را  نقطه عطفی در رباعی سازی هزار ساله شعر فارسی  خوانده اند و معتقدند که  رباعیات زبردست  در این مجموعه از تنوع و نو اوریهایی صوری یا معنایی برخور دار است و :"فرم-آگاهی زبر دست هم در حد اعلی است ،کلمه و عبارت و قافیه ها در عین استحکام و متانت و بداعت اند ، هم محتوا و هم اندیشه هایش نو است وهم الفاظش و هر گز لفظ بر اندیشه ،تقدم ندارد بلکه همپردازند." ( ص 8) شادروان منوچهر اتشی نگاهی ستایش آمیز  به رباعیات زبر دست دارد( ص 15)و منصور اوجی ، از تجربه ی اوج در سخن زبردست ، سخن می گویدکه :" چنان رباعی می سراید که از نظر استحکام ،به رباعیات خیام پهلو می زند  و به جرات می گویم  که بهترین  رباعی سرای امروز ایران کسی نیست جز ایرج زبر دست." ( ص 22)

پرویز خایفی نیز  در چند مقاله هنر رباعی سرایی زبردست را مورد بررسی و نقد دقیق  قرار می دهد و نتیجه می گیرد که :" زبردست ...اگر به چشم اندازها ونمادهای تازه توجه نکرده بود ، به بیراهه در غلتیده بود ، اما من با مشاهده ی  کارهای  تازه اش  به یقین می گویم ادبیات فارسی  باید در انتظار چهره یی در خشان در  رباعی باشد."و...  

دربخش دوم این مجموعه که به انواع رباعی های زبردست اختصاص دارد و شامل صفحات 153 تا208 کتاب را شامل می شود، رباعیات زبردست در سه بخش و به عبارت دیگر در سه نوع معنایی و صوری تازه ارایه می شود:

بخش اول   ۵۶ رباعی

بخش دوم ٢٢ رباعی

بخش سوم ١۴ رباعی  درهم شکسته یا رباعی باحفظ وزن رباعی ولی با چینش امروزی  

***

ظهور ایرج زبر دست در عرصه ی رباعی سازی امروز ایران  ، می تواند نمودار نوعی از خطر کردن  برای شاعری جوان و جویای نام باشد که در عین  اندیشه ورزی، بر ان است تا قالب کهن رباعی را جامه یی امروزی بپوشاند وبا کشف ظرفیتهایی تازه ازنو اوری های معنایی ونگرشهای  امروزی  خود در ان  ، این ادعا را ثابت کند که می توان با حفظ  قوالب کهن ،نواوری کرد ،همچنان که کسانی چون اخوان ، سایه  ، نادرپور و شفیعی کدکنی و ..برخی از دیگر معاصران  با موفقیت چنین کرده اندواین امر می تواند یک حادثه ی بزرگ ومهم  و مبارک در تاریخ ادب  سرزمین ما تلقی شود. 

،زبردست شاعری تک فنی است که از اغاز تا به امروز قید  ذوفنونی را زده و فقط به سرودن رباعی اکتفا کرده است و به جرات می توان گفت  که رمز توفیق وی نیز در همین نکته است که بر ان چه دوست می داشته، متمرکز شده است و توانسته است این نوع ایجازی شعر فارسی را در دست ذهن چالاک و جستجو گر خود ،چنان سیال و انعطاف پذیر بسازد که بتواند هم در قالب ان تا حدی نو اوری کند و هم به معانی ان وسعت و تنوع و زیبایی امروزی بودن را ببخشد وصحت  قول قدما رااثبات کند که :

                    چون خوب کم از بد فزون به.   ذی فن به جهان ز ذوفنون به

اهمیت کارخطیر  وی وقتی بیشتر آشکار می شود که ببینیم  ما در دورانی  زندگی می کنیم  که شعرنیمایی ، نوسرایی  و تنوع طلبی در قالب و معنای شعر رونق فراوان یافته ونگاهها از شعر سنتی فارسی  فاصله گرفته است و هر روز شاهد ارایه ی نوعی شعرتازه  در قالب و محتوای جدید هستیم و هر روز  از شعر نو ونیمایی ، تااوانگارد و پست مدرن و حتی پسا مدرن نمونه های فراوانی را می خوانیم  ولی کمتر کسی هست  که به دلبستگی خویش به قوالب کهن  ببالد و آن قالبها را دارای ظرفیتهای لازم برای بیان اندیشه های نو وامروزی بداند وآن را اثبات کند ومشکل کار زبردست هم،  درست در همین جاست  که می خواهد قالب رباعی را که خیام قرنهاست آن را به کمال لفظ و معنی رسانیده است  و هرگز نیز رقیبی پیدا نکرده است، به کار گیرد، بدون ان که  خود را در قفس اندیشه های خیامی و ظرفیتهای محدود رباعی کهن اسیر کند و رنگ و روی مقلدان بیشمار خیام را بیابد ، او همچنین باید  این مشکل را برای معاصرانش نیز حل کند که چرا فکر امروزی خود را می خواهد با قالبی که  لااقل نه قرن  از تاریخ پیدایی ان می گذرد بیان دارد.

اما رباعیات متفاوت زبردست، در عین حال که ازهمان وزن سنتی رباعی برخوردار است و از این جهت به ظاهر پایه اش بر بیش از هزار سال سنت رباعی سرایی استوار است، اما به لحاظ معنایی ،با اثار هیچیک از رباعی سرایان کهن شباهت نداردو حتی نمی توان  ان را با رباعیات و ترانه ها و چهار پاره های نو و رباعیات به هم پیوسته ی معاصر و  نیمایی نیز  مقایسه کردوبه همین جهت است که برخی  ،  به کار بردن  نام رباعی را برای سروده های امروزی  زبردست ،نمی پسندند و معتقدند که نهادن این نام کهن ،بر شعری نوکه جز شماره مصراعها و وزن کهن رباعی  ، هیچ اشتراک معنایی با رباعی سراییهای گذشتگان ندارد، شاید چندان دقیق نباشد زیرا  زبردست با نو اندیشی و نو اوریهای خود توانسته است تلقی تازه یی از این گونه ی شعر ارایه دهد ووسعتی در معانی و هدفها و شیوه های بیانی  این قالب  ایجاد کند   که جز صورت شعر ، هیچ شباهتی با رباعیات کهنه و نو تا دوره ی خود او نداشته باشد و به همین دلیل شاید سخن سنجان اینده ، سروده های زبردست را  چهارگانه سراییهای زبردست ی بنامند.

 لازم به ذکر است که کاری که خیام در رباعی سازی انجام داد، بیشتر نگرشی محتوایی و شاعرانه و خاص، به فلسفه ی حیات  انسانی  بود که  به قول شادروان  مصطفی رحیمی،بر مبنای یاس فلسفی  افریده شده بود، اما این سبک شاعری و نظرگاههای فلسفی  ان در دورانهای بعد از خیام دقیقا درک نشد و پیروانی اصیل و شناخته شده ، پیدا نکرد و در نتیجه ، از اصل خود دورگردید ورباعی ، بتدریج ،اصالت و روح خیامی خود را از دست داد  و به صورت  اشعار ی شادی خوارانه و تهی از اندیشه ورزی های خیامی   بروز و ظهور یافت و شاعران پس از خیام  که اغلب از عمق هدفها و تفکرات خیامی بی نصیب بودند نتوانستند هدف و راه او را دنبال کنند و طبعا خیام در طریقت و سبک شاعری خود در رباعی سرایی ، یگانه و بی رقیب  ماند.

 زبردست ،شاعر کم گوی و گزیده گویی است که رسالت شعر کوتاه و موجز و کارکردهای ان را  می شناسد وآن را با ظرفیت و روح انسان معاصر  همساز می داند ودر حالی که همه ی تجربیات موفق شاعران کهن را در موجز گویی در پیش رو دارد ، می تواند بسیاری از مضامین نو و بدیع  روزگار خود را که فی المثل شاعران سبک هندی انهارا در یک بیت  جا می دادند ، توسع بخشد و انها را  در چهار مصراع بیان کند وهمان  شیوه بیان غافلگیر کننده ی  شاعران سبک  هندی  را در مضمون افرینی های خود، داشنته باشد و حرکت  ذهنی خیام را در نظم بخشیدن منطقی به سه مصراع اول بخوبی دنبال کند و در مصراع آخرنیز  ،نتیجه گیری های خاص  خود و زمان خویش را  به مقتضای تفکر دورانی خویش  ارایهدهد وخواننده را در آنها  شریک و سهیم سازد.

اما این هنر برای زبردست حاصل نمی شد مگر انکه دست اوردهای بسیار موفق شاعران نو سرا  را نیز هوشیارانه در مد نظر داشته باشد و به نگرش زنده و پویا و زمان خود دست یابد تا بتواند با ذهن خلاق خود افقهایی  را بگشاید که تا کنون  کس دیگری در زمینه ی چهارگانه  سرایی به ان دست نیافته باشد

آنچه به عنوان نتیجه گیری از ساخت و محتوای رباعیات زبردست ، گفتنی است ،آن است که ؛

١- رباعیات  زبردست ،یا به لحاظ مفهومی کاملا نو است؛

شب‌حادثه‌را‌اشارتی‌مبهم‌کرد

از‌قاعد ‌هی‌جهان‌،‌زمان‌را‌کم‌کرد

ای‌باور‌بی‌کرانه،‌ای‌قوی‌سپید

از‌تو،‌پشت‌آسمان‌را‌خم‌کرد

***

تاریکی‌وقت‌و‌غربتی‌بی‌پایان‌

لمس‌تن‌شب،‌قدم‌زدن‌در‌باران‌

مانند‌نباش‌و‌باش‌...‌تنهایی‌و‌کاش‌...

مانند‌نماندنت‌که‌ماندم‌با‌آن

***

دیدم:‌همه‌شکلها،‌رها‌از‌خویشند

خاموش‌تکلّمند‌و‌م‌یاندیشند

دیدم:‌که‌سماع‌میکند‌باد‌به‌دشت

دیدم:‌همه ی‌درختها‌درویشند

***

بی‌خویش‌درون‌خویش‌کردیم‌سفر‌

از‌خویش‌نداشتیم‌یک‌لحظه‌خبر‌

نزدیک‌تر‌از‌سایه‌به‌من‌بود‌کسی‌؟

راه‌دگر‌گرفت‌و‌من‌راه‌دگر‌

 

٢-گاهی رباعیات وی  مضمونی کهن را به دوصورت ،در جامه یی نو عرضه می کند: 

الف: به لحاظ مضمونی : 

آغوش‌سپید‌بامدادم‌او‌شد

آرامش‌ناگهان‌یادم‌او‌شد

آن‌سوی‌کسی‌نیست،‌کسی‌را‌دیدم

ایینه‌به‌دست‌هرکه‌دادم‌او‌شد

***

روئید‌هزار‌آرش‌از‌خاک‌تنم‌ ُ

گل‌کرد‌حماسه ای‌دگر‌با‌سخنم‌

با‌تیر‌به‌آسمان‌بدوزم‌خورشید‌

تا ا ن‌ که‌دگر‌شبی‌نبیند‌وطنم‌

***

گر‌دل‌تِب‌شعله هاِی‌سرکش‌گیرد

ا ز ‌ ُهر ِم ‌ تن تو ، ‌ مر گ ‌ آ تش ‌ گیر د

دلسوخته ای‌باش‌که‌با‌نا ِم‌وطن ِ

ا ه‌ تو‌ کمان‌ ز‌دست‌آرش‌گیرد

***

با‌عشق‌پر‌از‌لذت‌پرهیز‌شوی

یک‌ قونیه‌ مست‌ شمس‌ تبریز‌شوی

چون‌کوزه‌ که‌ تشنگی‌عالم‌با‌اوست

ا ن‌قدر‌ تهی‌ باش‌که‌ لبریز‌ شوی

اما زبردست این هنر را هم دارد که گاهی بتواند سر از هفت تو های فلسفی خیام برون ارد :

از‌راز‌عبور‌با‌خبر‌میگردند

آغاز‌ادام ‌های‌دگر‌میگردند

ای‌کاش‌یکی‌در‌این‌میان‌میدانست

جز‌باد‌همه‌به‌خانه‌بر‌میگردن

***

هر‌سمت‌صدای‌عابرانی‌خسته‌است :‌

این‌راه‌به‌راِه‌دیگری‌پیوسته‌است‌؟ :‌

این‌راه‌نمی‌رسد‌به‌مقصد‌هرگز ‌

این راه‌ تمام‌ راه‌ها‌را‌بسته‌است

 

ب:به لحاظ قالب و شکل ظاهری  رباعی  سازی ،که   زبردست چند نوع  نو آوری را در "شکل دیگر من " و " حیات دوباره ی رباعی "ارایه می دهد که عبارتند از :

1- ایرج زبردست ابداع کننده ی رباعی-تصویر یا رباعی تصویری است که به قول استاد خرمشاهی سرایش اینگونه رباعی در تاریخ رباعی بی سابقه است که اگر تصاویر را از شعر بگیریم رباعی به بی معنایی و سردرگمی میرسد.

گاهی در رباعی سرایی زبرچد اتفاقی می افتد که جز درشعرهای حجم یا تصویری معاصر رخ نمی دهد  زبردست رباعی را با مستزادی تصویری همراه می کند تا ظرفیت معنایی و تصویری شعرش را دو چندان سازد، مثل نمونه های زیر:

 

 

 

این نوع رباعی سرایی تفننی  که تصویر مکمل معنایی رباعی می شود ، اگرچه در آغاز امری نو  به نظر می رسد و شاید برای برخی جالب توجه هم  باشد اما گویی که شاعر نیروی واژگانی ومعنی سازخود را در شعر از دست داده است که  به کمک چند تصویر نه چندان زیبا  می خواهداین  ضعف خود را جبران کند  ، این نوع شعر ،نه  از مقوله ی شعر مصوری است که شادروان  طاهره ی صفار زاده  آن را کانکریت مى‏خواند و شعرى است متأثر ازکارهاى گیوم اپولى‏نر که نمونه آن را مى‏بینید:

 

و ما از آن در صفحه ی 854 انواع شعر فارسی سخن گفته ایم و نه چیزی بر نوآوریهای زبرچد می افزاید و من امیدوارم که شاعر اصولا این نوع خلاقیتها را  در کار درونمایه ها و زیباییهای درونی خود رباعی به کار گیرد و سخن خود راهمچنان دراوج  نگه دارد و آن   را  در حد چستان فرو نیاورد.همچنان که در دو نمونه ی زیر هم رباعی و تصویر مکمل آن  نتوانسته است تخیلی قوی و خیالی ظریف و شاعرانه  را القا کند:

  

2- بر عکس ان نوع  از رباعی سازی که من آن راچندان  نمی پسندم، ، در این مجموعه، نوع دیگری از نو آوری صوری زبردست در رباعی سازی ، وجود دارد که ، امروزی وواقعا نوعی ارایه شعر در چهار چوب ادب و شعر معاصر است که شاعر 6 نمونه ی آن را در "شکل دیگر من" ارایه کرده است:

در این نوآوری ، فرم وقالب سنتی رباعی در هم می شکند  ولی وزن حاکم بر چهارپاره ی رباعی حفظ می شود  و در نتیجه  تعداد پاره  های شعر افزایش می یابد  و به شکلی نو  و صورت بندی   امروزی در می آید  ولی می توان آن را به شکل سنتی رباعی  هم در آورد:

من‌، آن‌کلمه‌!

درکلمه، ‌آن‌خفته‌است 

آن‌درکلمه‌به‌شکل‌عصیان‌خفته‌است 

در‌آن‌کلمه‌، کاتب‌اوقات‌ازل ،

در‌آن‌کلمه‌ ، هزار‌قرآن‌خفته‌است

که فقط مصراع اول را تغییر داده است و اگر ان را به سطر اول ملحق کنیم یک رباعی کامل خواهیم داشتبدین صورت:

من آن کلمه ، در کلمه آن خفته است

آن‌درکلمه‌به‌شکل‌عصیان‌خفته‌است 

در‌آن‌کلمه‌، کاتب‌اوقات‌ازل ،

در‌آن‌کلمه‌ ، هزار‌قرآن‌خفته‌است

اما در نمونه یی دیگر ، با شکستن طول هر مصراع  رباعی را با حفظ وزن به صورت زیر در اورده است :

دیروز‌کنار‌من

 کنار‌شب‌و‌روز

با‌خاطره‌و‌قصه‌دوری 

که‌هنوزسرشار‌و‌عجیب 

دوستش‌دارم 

.....

 درمن 

در‌تو 

کسی‌نیست 

به‌غیر‌از‌دیروز

که در حقیقت اصل ان این رباعی است:

دیروز‌کنار‌من ،کنار‌شب‌و‌روز

 با‌خاطره‌ و‌قصه‌ ی دوری که‌هنوز‌

سرشار‌و‌عجیب دوستش‌دارم .....در

من در‌تو کسی‌نیست به‌غیر‌از‌دیروز

 

یا این رباعی درهم شکسته :

شب برکه ی ماه ، شب سکوتی شنواست

شب خیره به هرچه هست شب خیره به ماست

شب درمن

و... من درشب و... 

شب میداند: 

هرجاکه منم هزارویک غاِرحراست

که در واقع صورت اصلی ان در رباعی چنین است:

شب برکه ی ماه ، شب سکوتی شنواست

شب خیره به هرچه هست شب خیره به ماست

شب درمن و... من درشب و... شب میداند: 

هرجاکه منم هزارویک غاِرحراست

ویا این رباعی درهم شکسته ی دیگر:

فریاد کشید برگ : 

ای دادای داد

ای داد

دوباره باد می آید باد 

 این بار تن وقت نلرزید،

این بار: افتاد/ نیفتاد نیفتاد/ افتاد

که صورت سنتی ان چنین نوشته می شود:ز

فریاد کشید برگ : "ای دادای داد

ای داد،دوباره باد می آید باد "

 این بار تن وقت نلرزید،این بار: 

افتاد/ نیفتاد نیفتاد/ افتاد

یا این رباعی در هم شکسته که بسیار زیبا هجا بندی متفاوت پیدا کرده است: 

آهای خبر خبر خبر ):

 امشب در میدان بزرگ شهر 

مردی دیگر 

بر دار کشیده میشود( 

امشب ماه ابری

 تن وقت سرخ

اهای خبر ... 

که صورت واقعی رباعی چنین خواهد بود:

آهای خبر خبر خبر: "امشب در

میدان بزرگ شهر مردی دیگر 

بر دار کشیده میشود" امشب ماه 

ابری تن وقت سرخ ،اهای خبر ...

که صورت شکسته ی شعر بسیار زیبا تر از قالب قدیمی ان احساس شاعر را به خواننده منتقل می کند

به هر حال انچه  مسلم است ، زبردست در دوره ی معاصر در رباعی سرایی ،کاری را انجام داده است که هیچیک از معاصران در مورد هیجیک از قوالب سنتی انجام نداده و نتوانسته است مثلا در قصیده یا غزلسرایی و مثنوی گویی به توفیقی هم پایه ی او دست یابد.

راز این توفیق علاوه بر انچه گفته شد در ان است که 

١- : زبردست توانسته است  دامنه موضوعات و مفاهیم یا محتوای چهارگانه های خود را بسیار گسترده تر از موضوعات و مفاهیم رایج در رباعیات اصیل خیامی   گسترش دهد و از شخصی ترین احساسات غنایی تا رایج ترین تفکرات اجتماعی و سیاسی و عاشقانه  وحتی فلسفی را در انها بگنجاند و تازگی ونوآوری آنها را حفظ کند:

 

آنسوِی جهان دهانی ازهمهمه نیست

از ریز ِش تدریجی تن واهمه نیست

 آنسونه زمان،نه سمت. )

اینجا که منم: 

شکِل دگری هست که شکِل همه نیست

که در واقع همان رباعی است که می توان ان را به شکل زیر نوشت : 

آنسوِی جهان دهانی ازهمهمه نیست

از ریز ِش تدریجی تن واهمه نیست

 آنسونه زمان،نه سمتاینجا که منم: 

شکِل دگری هست که شکِل همه نیست

 

2-: قوافی شعر زبردست تازه  و امروزی است و معمولا از الگوهای تکراری شعر کهن  فاصله دارد و همیشه  اشنایی زدایی می کندد:

روِح سحری،ناِزدمیدن داری

مثِل غزلی تازه،شنیدن داری

 ای قصه ی روزهاِی من بودم وتو

 آنقدر ندیدمت که دیدن داری

 3: گاهی نقل قولها که در شعر سنتی به صورت گفتم ، گفت مطرح می شد در اینجا به من ، اسم شخص. یا غیر ان تبدیل می شود و چیزی در متن وزنی رباعی یا خارج از ان است مثل 

من: دهکدهها نب ض حقایق هستند

 او: مردم ده با تو موافق هستند 

ناگاه صداِی خیِس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند

 

من: فلسفه ی خاکم و هستم تا نیست

 یعنی که رسیده ام به هستی با نیست 

در من تب تکرا ِر اَزل پیچیده است

 جایی برسم که هیچ هم آنجا نیست

 

4- : نوعی نو اوری در ترکیبات و تصویرهای او وجود دارد که  به ندرت در شعرمعاصر و کهن سلبقه دارد:

باجمله ی رنداِن جهان هم کیشم

خیام ِترانه های پر تشویشم

 انگار شراب از آسمان می بارد

و قتی که به چشماِن تومی اندیشم

ویا این تصویرهای استثنایی و جامع با نتیجه گیری غافلگیر کننده :

پاییز.../درخت.../باد.../بی برگ وبری

 شب.../صاعقه.../ ِمه.../پرندهودربه دری 

کابوس چنان است که درباِغ زمان  

هر شاخه به دست خویش دارد تبری

5: گاهی کلماتش به زبان عامیانه نزدیک می شود اما از زیبایی کل کلام کاسته نمی شود: 

دل، عشق پُر از رنگ و ریا دوست نداشت

 یک لحظه تو را ز من جدا دوست نداشت

 ای آینه دار خلوتم باور کن

 اندازه ی   من کسی تو را دوست نداشت

ومثل این چهارگانه که " پاکت " را بهکار برده وحرف اضافه در " به باد دادم " را حذف کرده است

یک نامه پُرازماه وتو رادارم یاد

 در پاکت گل گذاشتم دادم باد :

ای علتِ سبِزخاک هرجاهستی ،

هرروِزتو روِزدوستت دارم باد

اما گاهی نیز به کار بردن الفاظی به صورت محاوره یی کلامش را از اوج فرو می ریزد مثل " نایست" به جای  "مایست " در چهاگانه ی زیر :

زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست:

ای بیخبر از عاقبت راه نَایست

 آن سوِی قدمهاکه نمی دانم کیست 

پیوسته کسی هست که میگوید: نیست

یا " راه برو" در این چهارگانه:

خاموش به کویِ روشِن ماه برو

 تاخلوِت عارفاِن آگاه برو

 حیراِن تماشاِی رسیدنهاباش

 بی چشم ببین و بی َقدم راه برو

6: تناسبها و تجانس های صوتی کلام وی گاهی به صورت زنجیره یی استوار از صداها القا کننده ی  صوتی مضمون و معنی مورد نظر اوست به تکرار صدای " سین" در این رباعی بنگرید تا معنی سفره ی هفت سین را بازسازی کنید

لبهای توسوره سوره تفسیِرخداست

 چشماِن توبی ریاترازآینه هاست

ای سبزترین سبزترین سبزترین

 سیمای توسیِن هشتِم سفره ی ماست

7: پارادوکسهای رباعیات زبردست گاهی نقشی خلاقه در القاء معانی عمیق دارند:

چون باد،هواِی کوی وبرزن داریم

پیراهنی از عبور بر تن داریم

 هر جاده قدم قدم تو را می گوید 

ما آمدنی به رنگ رفتن داریم

و زثل این سایه که خورشید به او محتاج است:

بر تارک هفت آسمان چون تاج است

 در حادثه حلاج تر از حلاج است

 آن سایه که ایستاده فانوس به دست

نوری ا ست که خورشید به او محتاج است

ویا این رفت ها امد شدن و امدهای رفت شدن:

یکباره پرنده از تنم پر زد ... رفت ...

 یکباره پر از دهان شدم: ) ... باید رفت ...؟

 یکباره جهان به ساعتش کرد نگاه:

  باره نیامد، آمد و آمد رفت

8-: گاهی ابتکارات کلامی او با نو اوریهای واژگانی همراه است ، مثلاوقتی می خواهد از نا تمامی نامه اش سخن بگوید ، فعل "نویسد" او  هم ناقص می شود و صورت " نوی.." به خود می گیرد:

دل،این دِل پرحسرت وغم هدیه به تو

شمع وشب ودفتروقلم هدیه به تو

 می خواستم از درد جدایی بنوی ...

ا ن نامه ی نا تمام هم هدیه به تو

ویا وقتی به بعد ترین بعدها می اندیشد ان را به بعد موکول می کند:

هر لحظه هزار لحظه میزاید و... بعد...؟

لحظه همه را همیشه می پاید و... بعد...؟

لحظه که پرید، ناگهان از همه سو... 

ان کرکس پر حوصله می آید و... بعد...؟

و در جایی دیگر : 

اینجا که دقیقه ُمرد ... آنجایی و ... بعد ... ؟

 تبدیل به تعریف ِ معمایی و ... بعد ... ؟

 ....باشکِل دگر.... ....جاِی دگر.... ....باِردگر....

 می آید و... می آیم و... می آیی و ... بعد ... ؟

9-: گاهی بدعتهای کلامی و نتیجه گیریهای شاعرانه اش به طرزی حیرت زا زیباست:

به این چهارگانه درسوک فریدون فروغی بنگرید:

 

"در سوگ فریدون فروغی"

 

 آنقدرکناِرسایه اش تنهازیست

تا رفت و نفهمید کسی دردش چیست :

برف وتِن شهروباِد شلاق به دست 

حالا همه جا حر ِف کسی هست که نیست

 

ویا این چهاگانه:

 

در کوزه صدا بود، شنیدم تشنه

 ازخواِب تََرک خورده پریدم تشنه 

در کوزه کسی بود که میزد فریاد:

من تشنه تر از آب ندیدم تشنه.

 

                                               منصور رستگار فسایی  ، توسان 5 شهریور 1392

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

طولانی ترین غزل حافظ

دکتر منصور  رستگار فسایی

                                            طولانی ترین غزل حافظ

غزل 338 ×


دریایِ میکده

1

2

3

4

5

6

7

8

9

من نه آن رندم که ترکِ شاهد و ساغر کنم
من که عیبِ توبه‌کاران کرده باشم، بارها
چون صبا، مجموعه‌ی گل را به آبِ لطف شست،
لاله، ساغر گیر و، نرگس، مست و، بر ما نامِ فِسق؟!
عشق، دُردانه است و، من، غوّاص و، دریا، میکده
گرچه گردآلودِ فقرم، شرم باد از همّتم،
من که دارم در گدایی، گنجِ سلطانی، به دست،
بازکش یک‌دم عنان، ای تُرکِ شهرآشوبِ من
دوش لعلت عشوه‌ای می‌داد حافظ را، ولی

 

محتسب داند، که من این کارها کمتر کنم
توبه از می، وقتِ گل؟! دیوانه باشم، گر کنم
کج‌دلم، خوان، گر نظر بر صفحه‌ی دفتر کنم
داوری دارم، بسی، یارب! که را داور کنم؟
سر، فرو بردم در آنجا، تا کجا، سر برکنم
گر به آب چِشمه‌ی خورشید، دامن، تر کنم
کی طمع، در گردشِ گردونِ دون‌پرور، کنم
تا زاشک و چهره، راهت، پُر زر و گوهر کنم
من نه آنم، کز وی این افسانه‌ها، باور کنم

* در برخی از نسخه‌های مورد استفاده‌ی استاد خانلری، بیت‌های زیر افزوده شده است که برخی به‌راستی حافظ‌وار و از شاهکارهای شعر فارسی هستند:

10

11

12

13

14

15

16

گر چو بیدِ بی‌ثمر، ناگه، کنون، صوفی شوم
گر چنین، بی‌راه خواهد بود با ما مدّعی
عهد و پیمانِ فلک را، نیست چندان اعتبار
من که امروزم، بهشتِ نقد، حاصل می‌شود،
وقت گل، گویی که زاهد شو، به چشم و سر ولی
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست،
من که از یاقوت و لعلِ اشک، دارم گنج‌ها

 

بعد از آن، از شرم رویِ گل، کجا سربر کنم
خاکِ پایِ پادشاه، از دستِ او، بر سر کنم
عهد، با پیمانه بندم، شرط، با ساغر کنم
وعده‌ی «فردا»یِ زاهد را چرا باور کنم
می‌روم، تا مشورت، با شاهد و ساغر کنم
تنگ‌چشمم، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کنم
کی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم

*در دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ، که بر اساس 50 نسخه‌ی  خطی دیوان حافظ در قرن نهم تدوین شده است، علاوه بر ابیات فوق پنج بیت زیر نیز ذکر شده است که جمعاً ابیات منسوب به این غزل را به 21 بیت می‌رساند:

17

18

19

20

21

شیوه‌ی رندی نه لایق بود وضعم را ولی
دوش می‌گفتند لعلت قند می‌بخشد ولی
گوشه‌ی محراب ابروی تو میخواهم ز بخت
زهد و وقت گل چه سودایی است حافظ هوش‌دار
در ره من، آب چشم و روی سرخ و زرددار

 

چون درافتادم، چرا اندیشه‌ای دیگر کنم
تا نبینم در دهان خود، کجا باور کنم
تا در آنجا همچو حافظ، درس عشق از برکنم
تا اعوذی خوانم و، اندیشه‌ای دیگر کنم
تا چو حافظ، دامنت را پر زسیم و زر کنم
                    (نیساری، 1386: 1143)

* مرحوم غنی به این غزل بیتی دیگر را اضافه کرده‌اند که در آن « مطابق نسخه‌ی سودی که یکی از بهترین و صحیح‌ترین نسخ است، ذکری از شاه‌منصور شده است، در سایر نسخ خطی و چاپی که از دیوان حافظ به‌نظر رسید، این بیت که:

22

من غلام شاه‌منصورم نباشد دور اگر

 

از سر تمکین، تفاخر بر شه خاور کنم

دیده نشد و فقط در نسخه‌ی سودی، دو شعر قبل از بیت مقطع، بیت مذکور دیده می‌شود.» (غنی، 1386: 510)

در دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ، این بیت نیامده است.    

 

اختلاف نسخه‌ها

1. *ب‌:  که من کاری چنین / ک:  که من این کار خود / م:  که من کار چنین 3. *م:  عهد با پیمانه بندم  شرط با ساغر کنم 4. ط: نام عشق 5. * ک:  سر فروکردم / ب ی ک م:  در اینجا / ح:  از اینجا 8. ز ی:  زمان برکش عنان / *ب ز ح ط ک م:  تا ز اشک چهره  9.  ط ل:  دوش لعلش / *  ط:  من نه آنم کین چنین افسانه‌ای باور کنم

 


 

1. ساختار غزل

الف‌ـ موسیقی بیرونی غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: بحر رمل مثمّن محذوف.

در هر مصراع این غزل، 15 هجا وجود دارد که 4هجای آن کوتاه و 11 هجا بلند است.

ب‌ـ  موسیقی کناری غزل: از غزل‌های ردیف‌دار حافظ است که ردیف آن «کنم» است و قافیه‌ی شعر نیز در کلمات  ساغر،  کمتر،  گر و... قرار دارد.

ج‌ـ  موسیقی درونی غزل: قرارگرفتن صامت «ن» در ردیف این غزل،  باعث شده است که این صدا در همه‌ی محورهای افقی و عمودی غزل، شنیده شود و در بیت اوّل،  8بار؛ در بیت دوم و سوم، 4بار؛ در بیت چهارم و پنجم و هشتم، 3بار و در بیت هفتم و نهم،  6بار تکرار شود.

به‌لحاظ موسیقی مصوت‌ها نیز، صدای «آ» در بیت نخست،  6بار؛ در بیت دوم و پنجم و نهم،  7بار؛ در بیت سوم و ششم،  4بار؛ در بیت هفتم 3بار و در بیت هشتم، 5بار مکرّر می‌گردد.

از نظر موسیقی معنایی هم در این غزل، از ترادف، کنایه و نماد، مجاز و تشبیه و استعاره،  اشتقاق و تجنیس، مراعات نظیر، تضاد و تقابل لفظی و معنایی، زنده‌انگاری، طنز و تصویرآفرینی‌های بسیار زیبا استفاده شده است.

 

2. نوع غزل

از غزل‌های رندانه و بسیار مورد علاقه‌ی حافظ است  که  شاعر بارها در آن تجدیدنظر کرده و در ساختار معنایی و لفظی آن دخل و تصرّف و حذف و اضافات فراوان انجام داده است (و اگر انتساب این بیت‌ الحاقی را که مرحوم غنی از آن یاد کرده‌اند، بپذیریم و قبول کنیم که در این غزل بیتی هم در مدح شاه‌منصور وجود داشته است، باید نتیجه گرفت که حافظ تا اواخر عمر خویش یعنی تا سال 792 که شاه‌منصور بر شیراز چیره شد، در این غزل تجدیدنظر می‌کرده است.)، به‌طوری‌که می‌توان آن را نمونه‌ای کامل عیار از نقّادی شخصی حافظ دانست و چگونگی مشکل‌پسندی‌ها، اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و عزل و نصب شاهان، واژه‌گزینی‌ها،  پس و پیش‌کردن بیت‌ها و افزودن و کاستن از آنها را به‌خوبی درک کرد تا پیروی او را از این بیت نظامی ثابت کند؛

هرچه در این پرده نشانت دهند / گر نستانی، به از آنت دهند  

به این ترتیب می‌توان گفت که این غزل  با داشتن 22 بیت،  به‌لحاظ  تعداد ابیات منسوب،  از بلندترین غزل‌های حافظ است و نکته‌ی مهم آن است که این غزل چهار بیت، با تخلص حافظ دارد که خودبه‌خود حاکی از آن است که حافظ بیت تخلص غزل را چهاربار نقد کرده و سرانجام، آنچه را در متن آمده است، برگزیده است.

ابیات ‌الحاقی به این غزل،  از نظر محتوا و درون‌مایه‌های شعر به‌نحوی ساخته شده‌اند که یا توضیحی بر برخی از ابیات می‌افزایند یا مطلب تازه‌ای را ارائه می‌کنند و برخی از آنها، آن‌چنان فاخر و ممتاز و حافظ‌دار هستند که کمترین شکی در انتساب آنها به حافظ می‌توان داشت، مانند بیت‌های زیر:

1. عهد و پیمانِ  فلک را، نیست چندان اعتبار / عهد، با پیمانه بندم، شرط، با ساغر کنم

2. من که امروزم، بهشتِ نقد، حاصل می‌شود، / وعده‌ی فردایِ زاهد را، چرا باور کنم

3. عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست، / تنگ‌چشمم، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کنم

4. من که از یاقوت و لعلِ اشک، دارم گنج‌ها / کی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم 

که این ابیات معتبر، خودبه‌خود نشان‌دهنده‌ی آن‌اند که نباید کاتبان و متذوقّان را آفرینندگان  چنین ابیاتی دانست.

این غزل را می‌‌‌توان بیان‌نامه‌ی مکتب رندی حافظ به‌حساب آورد که شاعر در آن به بیان اصلی‌ترین مبانی رندی می‌پردازد و آنها را در ابیات اصلی و الحاقی چنین برمی‌شمارد:

1. رند همیشه عاشق شاهد و ساغر است و این دو را به‌هیچ‌عنوان رها نمی‌کند و عهد با پیمانه می‌بندد و شرط با ساغر می‌کند و برای هرگونه توبه‌کاری، نخست، با شاهد و ساغر مشورت می‌کند.

2. رند از فرصت سبز حیات استفاده می‌کند و وقت شادی را مغتنم می‌شمارد و بهشت نقد امروز را به وعده نسیه‌ی فردا نمی‌فروشد وعده‌های عوام‌فریبانه را باور نمی‌کند.

3. رند از بدنامی هراس ندارد؛ ولی دوستدار داد و انصاف و قضاوت به‌حق است. و به همین روی در برابر هر «مدعی بیراهی» می‌ایستد و از او به هرکسی شکایت می‌برد.

4. عشق هدف اصلی و غایی رند است و دُردانه‌ای است که رند به امید رسیدن به آن،  از هیچ خطری  در دریای بیم‌انگیز حیات،  باکی ندارد و میخانه، دریای پرمخاطره‌ی  اوست.

5. رند، معشوق را بدان سبب دوست می‌دارد که شایسته‌ی دوست‌داشتن است نه به آن دلیل که از وی هوسی خاص یا توقعی ویژه دارد و به همین جهت است که همه‌ی هستی خود را در راه او می‌بازد. و وصل برای وی، افسانه‌ای باورنکردنی است.

6. رند در عین فقر و تهیدستی، همّت و نظری بلند و شاهانه دارد و آدمیزاد و فلک را می‌شناسد و نه تنها از بنی‌آدم، که از گردون دون‌پرور نیز توقع و طمعی ندارد و دامن خویش را حتی به منّت خورشید بلنداختر نیز آلوده نمی‌سازد:

7. رند، مرد تجربه و عمل است، به‌خیال و با هوسی، سر به دریا می‌نهد تا گوهر بیابد و چون می‌افتد، چاره‌ی کار می‌جوید و تا قند لبان معشوق را در کام خویش احساس نکند به گفته‌ها و شنیده‌ها باور نمی‌آورد.

8. در پس همه‌ی ابیات این غزل، حملاتی تند به امیرمبارزالدین و تضییقاتی که او برای مردم به‌وجود آورده بود، دیده می‌شود، به‌ویژه در آن بخش که اشاراتی دارد به دفترشویی و نابودسازی مجموعه‌ی کتاب‌ها که یادآور اعمال این سلطان بدخوی، در امحاء بیش از 4000جلد از آثار  عرفانی و فلسفی و احتمالاً اشعار مخالفان  روزگار اوست و نشان‌دهنده‌ی  رفتارهای نامعقول و کینه‌جویانه‌ی وی با مردم است که برای هیچ‌کسی جایی برای دادخواهی و بیان ستمدیدگی باقی نمی‌گذاشت...

 

× دکتر منصور رستگار فسایی  ،شرح تحقیقی دیوان حافظ ، 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ خانلری و سوک سروده ها در مرگ وی

دکتر منصور رستگار فسایی

                          مرگ خانلری و سوک سروده ها در مرگ وی     

             ( به مناسبت سا لگرد مرگ خانلری، اول شهریور 1369)*

 

بیمارى و مرگ خانلرى‏

 خانلرى در سالهاى آخر، فراوان سختى کشیده بود و خون دل خورده بود و بسیار لاغر و رنجور شده بود؛

 آزرده‏تنى، فسرده‏جانى‏

 در پوست کشیده استخوانى‏

 

 او در آن سالها، دچار شکستگیهاى پى در پى و جراحیهاى متعدد شده بود و ضعف حاصل از این مصائب، دیگر نیرویى براى او باقى نمانده بود و در نتیجه در صبح پنجشنبه اول شهریور 1369 در سن 77سالگى درگذشت و با تشییع گرم دوستدارانش در بهشت زهراى تهران‏به خاک سپرده شد، مجله آینده در مرگ او نوشت:

 ... خانلرى بى گمان یکى از چند تن نگهبانان و دلسوزان زبان فارسى در 40 سال اخیر بود و همه فرهنگدوستان ایرانى، دریغاگوى او شدند و در مراسم تشییع و تجلیل او با ادب و احترام شرکت کردند و نشان دادند که ایرانى کار هاى بزرگ خدمتگزاران فرهنگى و دانشگاهى خود را ارج مى نهد، مجله آینده در این مصیبت، همدرد کسانى است که درگذشت، خانلرى را ضایعه‏اى بحق، براى ایران دانستند...

                            

 نکته جالب آن است که اگرچه خانلرى بیش از 77 سال نزیست اما خود را دوهزار و پانصدساله مى دانست.

 یکى از دوستانش مى نویسد:

 خانلرى در بیمارى اخیر، بیش از یک ماه ملازم بستر و مقیم بیمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش، در نوعى اغما و بیهوشى مى گذشت، لحظات کوتاهى چشم مى گشود و به زحمت کلمه‏اى مى گفت و بار دیگر به خواب مى رفت، دو روزى پیش از مرگش، مرد نازنینى از آشنایان به‏عیادتش مى رود و این مقارن لحظاتى است که بیمار پس از دقایقى بیدارى چشم بر هم نهاده و آماده فرورفتن به‏خواب اغماگونه است، مرد محترم که اهل فن و تکنیک است و با ریزه‏کاریهاى ادبى چندان سر و کارى ندارد، وارد مى شود و سلامى مى کند و ضمن احوالپرسى، سؤالى مطرح مى کند که آقاى دکتر چند سال دارید؟

 طرح همچنان سؤالى در چونین موقعیتى چندان خوشایند نیست بوى خیر و امیدى از آن نمى آید اما خانلرى در عین ظرافت و نکته‏دانى، مردى مؤدّب است و مبادى آداب، نمى خواهد با بستن چشم و لب، به مکالمه پایان دهد، لبان بى رمق مرتعشش را مى گشاید و با صدایى که بسختى شنیده مى شود، جواب مى دهد، جوابش کوتاه است اما عمیق، یادتان باشد عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید، دوهزار و پانصد سال.

 

 "خانلرى همه وجود خود را در تمدّن و فرهنگ ایران حل کرده بود، مصداق قطره بارانى بود که به اقیانوس عظیم معارف ایرانى پیوسته و خود جزئى از دریا شده بود... خانلرى که همه عمر پُربارش را صرف عشق‏ورزى به این فرهنگ و این تمدن نَه صدساله و هزارساله که دوهزار و پانصدساله کرده بود، حق دارد که در آخرین روز هاى زندگى مادى، جمله‏اى بگوید که مى توان صدها صفحه در تفسیرش نوشت." [عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید دوهزار و پانصد سال.].

 درباره بیمارى خانلرى، ایرج پارسى‏نژاد مى نویسد:

 بسیار پیر و شکسته شده بود، از خانه با هم بیرون رفتیم گفت کمى قدم بزنیم، با عصا راه مى رفت، درددل مى کرد... پنج سال پیش هم پایش روى برف لغزیده و به زمین خورده [بود] و کارش به بیمارستان کشیده [بود].

 

 مهدى اخوان ثالث درباره بیمارى خانلرى شعرى دارد که خانلرى نیز آن‏را پاسخ داده است که آن دو شعر و مقدمه اخوان را در اینجا مى خوانید:


 در سوگ خانلرى‏

 گذشتِ چرخ کند باز هم گذار دگر

 قطعه زیر را من چندى پیش سرودم و خطابم در آن به جناب آقاى دکتر پرویز ناتل خانلرى، یکى از ارجمندترین خدمتگزاران زبان فارسى و فرهنگ ایرانى و اسلامى است، شنیدم براى ایشان چشم‏زخمى از گذشت گردون پیش آمده است، این قطعه را چون کلمه تسلّایى، براى ایشان سرودم و روزى که همراه بعضى دوستان شاعر به دیدن ایشان رفته بودم، به ایشان تقدیم کردم، دفعه بعد که ایشان را در حلقه جمعى از اهل ذوق و فضیلت دیدم، خوشبختانه حالشان بهتر بود، اگرچه هنوز نقاهت و دو عصا داشتند، اما رفع خطر شده بود. البته اختلاف سلیقه یا عقیده من با ایشان در خصوص نیما یوشیج و بعضى از مسائل همچنان به قوت خود باقى است و ربطى به این قطعه ندارد، خدمات گرانقدر استاد خانلرى به دستور و تاریخ زبان و وزن شعر فارسى بر کسى پوشیده نیست و نیز چاپ آن‏همه تفسیر قرآن و تاریخ و تحقیق و ترجمه و خاصّه مجله سخن را هیچ منصفى منکر نتواند بود و شهرت جهانى دارد.

 بزرگوار عزیزا، مباش رنجه که چرخ‏

 نمود چهر دگرگون و کرد کارِ دگر

 زمین بگردد و گردون بسى پدید کند

 زمانه دگر و روز و روزگار دگر

 بلاى صعب زمستان یقین شود سپرى‏

 دوباره نوبت دیگر رسد بهار دگر

 شنیده‏اى مثل سیب را و مى دانى‏

 مَثَل حکایت از این‏سان کند هزار دگر

 هزار چرخ زند سیب برفکنده فراز

 که زى فرود بیاید به دست، بار دگر

 بزرگوارا، گیتى ستم بسى کرده است‏

 چنان‏که بر تو، بر بس بزرگوار دگر

 تو یادگار نهادى بسى بزرگ آثار

 کز آن جهان ادب دارد افتخار دگر

 بمان و باز بهل در فنون فضل و ادب‏

 چنان‏که هشتى، بسیار یادگار دگر

 دوباره باز بهار آید و پدید آرد

 درخت خشک و تهى نیز برگ و بار دگر

 چنین غریب نماند فضائل ایران‏

 ز دور، دیده فراوان چنین مدار دگر

 چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 گذشت چرخ کند باز هم گذار دگر

 

 چندى بعد قطعه‏اى که جناب آقاى دکتر خانلرى در جواب من سروده بودند به من رسید به وسیله پست و هى‏هذه:

 به‏دوست سخنورم، اخوان ثالث:

 عزیز من ز توام این پیام دلدارى‏

 دهد نوید که آید بهار بار دگر

 بلى، زمستان گر فصل سردى و سختى است‏

 امید هست که آرد ز پى بهار دگر

 ولى چه سود که پیرانه‏سر نگردد باز

 نشاط و شادى و امیّد روزگار دگر

 کنون که از تَف انده گداخت شمع امید

 منم نشسته و در پیش، شام تار دگر

 به کنج عزلت اگر هیچ غمگسار نماند

 کجا روم ز پى یار غمگسار دگر

 ز عمر، آنچه به جامانده یادگار غم است‏

 چرا به سر نهمش باز، یادگار دگر

 هر افتخار که اندوختم وبالم شد

 چه بایدم که در افزایم افتخار دگر

 زمانه قاصد شرّ است و پیک بیداد است‏

 گمان مدار که گردد به یک مدار دگر

 تو شادمانه بزى، اى رفیق عهد شباب‏

 که هست بر دل من زین بهار، بار دگر

 

 و استاد حسین على ملّاح در همین اوان، این قطعه را در ستایش استاد سرود:

 در آسمان شعر و سخندانى و ادب‏

 پرمایه عالمى است که چون شمع خاورى است‏

 عارف به امر صرف و مقولات علم نحو

 آگه ز متنهاى گرانمایه درى است‏

 از مهر تا به ماهى و از قاف تا به قاف‏

 جولانگه عقاب خیالش به شاعرى است‏

 در بیکران دیار سخندانى و ادب‏

 او را سزا امیرى و دیهیم سرورى است‏

 در بارگاه دیده و در کاخ سینه‏ها

 او پادشاه شعر و امیر سخنورى است‏

 بر عالمان مُلک ادب نیک روشن است‏

 کاین عالِم یگانه و فرزانه، خانلرى است‏

 

 چون خانلرى درگذشت، چند تن از شعرا و نویسندگان بزرگ، لب به سخن گشودند و اندوه خود را در فقدان این مرد در سوک سروده هایى، منعکس کردند که از آن جمله‏اند، استاد دکتر مظاهر مصفّا، فریدون مشیرى، دکتر محمد دبیرسیاقى و پروین دولت‏آبادى... که سروده هاى آنان را در اینجا نقل مى کنیم:


 آفتاب مروّت‏

 استاد دکتر مظاهر مصفّا

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 در ماتم تو دیده پیر و جوان گریست‏

 دیدم به چشم خویش که چشم زمان گریست‏

 مرگ تو مرگ عزّ و وقار و کمال بود

 عمرى ازین مصیبت عُظما توان گریست‏

 ایران‏زمین به ماتم فرزند نامدار

 دیدم به چشم دل که به چشم نهان گریست‏

 از خاک پاکِ خسرو، تا آبِ هبرمند

 گیلان و دیلمان و رى و اصفهان گریست‏

 گر تر نکرد روى زمین چشم آسمان‏

 باید به خشک‏چشمىِ این آسمان گریست‏

 بر آفریدگار هنرمند خویشتن‏

 در آسمان، عقاب بلندآشیان گریست‏

 در بوستان، در آتش بهرام ازین عزا

 هم زند وافِ غم‏زده هم زندخوان گریست‏

 اى دردمندِ ماتم فرزندِ نازنین‏

 فرزند دل‏شکسته ز دردت به جان گریست‏

 زن دردمندِ بارِ گرانِ فراق بود

 با گُرده شکسته ز بار گران گریست‏

 گفتى جهان به چشم من اندر نشسته بود

 بر چشم خویش دیدم، چشم جهان گریست‏

 حافظ رثا سرود و شفیعى عزا گرفت‏

 سعدى نهان گریست، سعیدى عیان گریست‏

 خواجه به ناله گفت که حافظشناس رفت‏

 وز دردِ خود به دامن پیر مغان گریست‏

 در ماتمِ شهید، خطیبى، ز رودکى‏

 برخواند شعر و نوحه‏کنان و نوان گریست‏

 بر حال خود به روزِ تو از جورِ روزگار

 وز گردش زمانه نامهربان گریست‏

 چون رودکى گریست براى شهیدِ شعر

 یادِ بهار کرد وز جورِ خزان گریست‏

 زین درد، کز براى تو سعى‏اش نداشت سود

 زین غصّه، کِت نزار بدید، آن‏چنان گریست‏

 در چشمِ من جوانى گم کرده بازجست‏

 زین غم که گشت قدِّ چو تیرش کمان گریست‏

 چون همچو خویش دید مرا خسته ناله کرد

 چون همچو خویش یافت مرا ناتوان گریست‏

 دریافتم که درد گرانى‏ش بر دل است‏

 کان شوخ‏طبع مرد بدان‏سون و سان گریست‏

 دریادلى چو من به قفاىِ جنازه‏ات‏

 غرّید و بهر غربتِ دریادلان گریست‏

 گریم به مرگِ مرد که مرگِ زبانِ خویش‏

 صد سال پیش دید و به مرگِ زبان گریست‏

 مرگِ سخن‏ورى به کمالِ تو؟ اى دریغ‏

 اى آفتابِ عشق، زوال تو؟ اى دریغ‏

 بربست رخت، خسروِ ملکِ سخن‏ورى‏

 شاهنشه بلاغت، پرویز خانلرى‏

 حقّا که بود خسروِ پرویز روزگار

 شیرینِ او زبان شکرپرورِ درى‏

 افتاد آن درختِ همایون، دریغ و درد

 با آن بلندشاخى و با آن تناورى‏

 اهل سخن نه‏اى، ز سخن گر به هیچ‏روى‏

 یادآورى و هیچ ازو یاد ناورى‏

 رفت از ادب کمال، چو رفتى تو از میان‏

 دور سخن به مرگ تو گردید اِسپَرى‏

 در سرزمین شعر و ادب، هر کجا روى‏

 نام تو زنده است و نشان تو بر سرى‏

 هرجا که آسمان فکند سایه بر زمین‏

 تو نور و گرمى سخنى، مهر انورى‏

 از لفظ تست بى غشىِ سیم دَه‏دَهى‏

 از معنى تو، خالصىِ زرّ جعفرى‏

 صرّاف نقد سیم و زر پارسى توئى‏

 این را، تست خشکى و آن‏را، ز تو ترى‏

 بر پیکر زبان و ادب نقد و نثر و نظم‏

 امروز اى یگانه، به فتواى من سرى‏

 پروین شد از اداى سرود تو در نظام‏

 زهره است بر نواى عروض تو مشترى‏

 نثر فصیح تو، نفس جانِ بیهقى‏

 شعر ملیح تو، هوس روح انورى‏

 درمنده سلیح تو فرزان و مینوى‏

 شرمنده مدیح تو مسعود و عنصرى‏

 میزان اعتماد نو و کهنه، در زمان‏

 معمار نغزگویى و معیار شاعرى‏

 فرزندخوانده تو، عزیزان نوسراى‏

 برجانشانده تو، ادیبان عبقرى‏

 گر پادشاه نثر درى خوانمت رواست‏

 سلطان بى منازع این پهن‏کشورى‏

 پیش عقاب طبع بلند تو مى کنند

 بر چرخ هردو کرکس گردون، کبوترى‏

 جاى شگفت نیست که گرداند از تو روى‏

 با فحل، مهربان نشود چرخ، سعترى‏

 دادت جزا جزاى سنمّار، روزگار

 اى کنگره بناى تو برتر ز مشترى‏

 بهر چه سوختند درختان باروَر

 گر سوختن کنند مجازاتِ بى برى‏

 نالم ز کژدمانِ ذنب کرده چنبره‏

 یا از گزنده افعى این چرخ چنبرى‏

 یاد آورم ز مهر تو از سالهاى دور

 من یکّه عرصه‏دار جوانمردى و نرى‏

 داغ که داشتى که همه عمر دیدمت‏

 چون ماه منخسف به غبار غم، اندرى‏

 از ترکتاز درد تو رنجور شد تنم‏

 با جان من غمت مُغُلى کرد و بربرى‏

 گویند فیض اشک نشاند شرارِ دل‏

 سوز از جگر به اشک توانى همى برى‏

 اشکم بسوخت پرده چشمم ز سوزِ دل‏

 در مرگ دوست آب کند با من آذرى‏

 بشکست کاسه دلم آن‏سان که بهرِ بست‏

 درمانده گشت بس گَرَک از کار بس گَرى‏

 در آب دیده، مردم چشمم ز بس که ماند

 آموخت، همچو مردم آبى ، شناورى‏

 گفتم به شیخ شهر صباحى حکایتت‏

 تا باشدم مفتّح بابى ز داورى‏

 دستى به دست سود که استاد کُشتنى‏ست‏

 از جدّ و جهدِ بى ثمر، آن به که بگذرى‏

 بگذار بگذرم من ازین داستان تلخ‏

 یادى که مى کند به دل خسته خنخرى‏

 دارا، اگر ز جور سکندر تباه شد

 تاراج گشت حشمت و جاه سکندرى‏

 امروز مرد رفت و شب و روزِ درد رفت‏

 معروفیى به جاى همى ماند و منکرى‏

 یاد آیدم ز روز جوانى که اوستاد

 آبى بر آتشم زد از نیک‏محضرى‏

 شد دست‏گیر من به جوانمردى و شرف‏

 روزى که من ز جان و جوانى شدم برى‏

 برداشتم شکایت بیداد پیش او

 خندید و گفت کیست که خیزد به یاورى‏

 نالیدمش ز پیله‏وران کلام، گفت‏

 در شهر آبگینه‏فروش است و گوهرى‏

 گفتم منش، ز صدمت تیمور بختیار

 گفت او مرا، ز حرمت شعبان جعفرى‏

 او گرمِ نرمخویى و من داغِ سرکشى‏

 من داغِ تندخویى و او گرمِ خوگرى‏

 سنگ دلم ز تابش آن مهر نرم شد

 چون موم در برابر خورشید خاورى‏

 گفتم که خوى‏گر شدمت من به دوستى‏

 گفتا به اعتبار که خوگیر و خون، گرى‏

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 

 در سوک خانلرى‏

 فریدون مشیرى‏

 یکى -چنان‏که تو بودى- جهان به یاد نداشت‏

 که درس عشق، یکى چون تو اوستاد نداشت‏

 سرت به تاجِ سخن، فرّ و سرورى بخشید

 شکوه تاج تو را تاج کیقباد نداشت‏

 عقابِ تیزپر هفت‏آسمان بودى‏

 رهت فتاد به خاکى که جز فساد نداشت‏

 تو گنجنامه جان بودى و زمانه تو را

 اگر نخوانْد چه غم، بى هنر سواد نداشت‏

 چه سالها که تو را دست بست و پاى شکست‏

 چه سالها که تو را رنجه کرد و شاد نداشت‏

 گرفت و داد، کجا یک به صدهزار بُوَد؟

 تو را گرفت، که شرم از غمى که داد، نداشت‏

 به‏صبح و شام نگویم بجز دریغ، دریغ‏

 یکى چنان‏که تو بودى جهان به یاد نداشت‏

 شهریور 1369

 

 نقش پرویز

 دکتر محمد دبیرسیاقى‏

 آن‏که بر پهنه این لوح کبود

 لحظه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 تیزپر مرغِ کهنسالى بود

 آهنین‏چنگِ قوى‏بالى بود

 برده در اوجِ فلک عمر بسر

 دم زده در نفسِ باد سحر

 برتر از ابر بده پَروازش‏

 همه با گنبدِ گردون، رازش‏

 هر زمان کرده پىِ صید آهنگ‏

 کبک و آهوبره آورده به چَنگ‏

 تا شد آخر پسِ سى سال، شکار

 به شکارافکنِ ایّام دُچار

 مرگ، چون با رگِ جانش آویخت‏

 ریشه و شاخه، بر و برگ بریخت‏

 هستیش، داسِ اجل، جمله درود

 نه ازو تار به جا ماند و نه پود

 کس ز نابودنش افسوس نخورد

 قلبى از واقعه او نفسرد

 ز اندُهش کس مژه پُرآب نکرد

 ناله چون مردمِ بیتاب نکرد

 هنر آن شد، هم از آن ماند به یاد

 که گذارش به رهِ شعر افتاد

 سایه‏اى ماند از آن سى‏ساله‏

 در یکى چامه، چو در مَه، هاله‏

 چامه‏اى نادره پُرعبرت و پند

 ذوق سیراب‏کن و عقل‏پسند

 نکته‏آموز شد آن شعر عقاب‏

 نک ز گوینده آن، نکته بیاب‏

 

 با عقابى سفرى شد سى سال‏

 باز سى، با دگرى بال به بال‏

 با سوم مرغ چو پر دَر پر شد

 نیمه‏ره، مرغ بماند او بَر شد

 این شمار ارچه تن خاکى‏راست‏

 سالش این‏گونه شمردن نه سزاست‏

 سالِ من گفت بدان عمر شمار:

 پنج‏صد سال بود با دوهزار

 شرمگین مرد ادب‏پرورِ راد

 معدنِ ذوق و هنر را استاد

 از گذشته بنگر گفت به راز

 لب به آینده نکرد اصلا باز

 با تواضع همه از بگذشته‏

 گفت آن مردِ جهانى‏گشته‏

 حالى آنک او ثمر آینده‏ست‏

 واندر آن زنده و هم پاینده‏ست‏

 آن‏که رنگین‏غزلِ نغز سرود

 راهِ دانش به تأمّل پیمود

 وانکه شد کاخِ سخن را معمار

 نقش و تصویر در آن برد به کار

 کاله معرفتى هرجا دید،

 چُست آورد و به استادى چید

 تا که ارکانِ سخن مانَد راست‏

 به‏ترازوىِ خرد، سخت، آراست‏

 تا که اندیشه شود راهگشا

 جز به اندیشه نکرد او انشا

 شعر را قاعده‏اى آسان داد

 نثر را نغز و هنر را جان داد

 کاروانهاىِ سخن راهى کرد

 دور و نزدیک، هواخواهى کرد

 نیزه پارسى، آن دور برفت‏

 سخن پارسى، آنجا شد تَفت‏

 معرفت بار گشود از هر شهر

 سودها شد همگان را زان بهر

 

 گر که پرویز مَلِک دخمه گزید

 از سخن ماند و سخن بازبُرید

 تا نگویى تو که پرویزى نیست‏

 قصه خسرو و شیرین، پس چیست‏

 تو مپندار ز منزل رانده‏ست‏

 بین که آن چامه رنگین مانده‏ست‏

 باسمک آن‏که بشد شادیخوار

 تاج و تختش نبرد هیچ عیّار

 بحثِ لب، کام و زبان، تارآوا

 کرد با بوعلیش ره‏پیما

 چونکه با "خواجه" به دیوان بنشست‏

 از فروغِ رخ ساقى، شد مست‏

 

 بیقینم که جهان تا برجاست‏

 کاخِ فردوسى طوسى برپاست‏

 همچنین تا هنر و شعرى هست‏

 نشود کاخ سخن هرگز پست‏

 تا به جا باشد آن شعر بلند

 نام پرویز به آفاق، برند

 بر ترنجِ زر و بر لوحِ کبود

 نقش پرویز یقین خواهد بود

 شنبه، دهم شهریور 1369

 

 در خلوت نور

 پروین دولت‏آبادى‏

 نامه تعزیتم دست سحرگاه نوشت‏

 قصه ماتم یاران دل‏آگاه نوشت‏

 سخن از سرِّ سخن رفت که بر دفتر عمر

 شرح آن قصه جانکاه، به بیگاه نوشت‏

 آنچه آن طبع سخن‏ساز به عمرى پرداخت‏

 با توانمندى آن خلقت دلخواه نوشت‏

 آن دگریار که هم‏صحبت دیرینش بود

 غم جان‏سوخته بر آینه آه نوشت‏

 همدمى بى دم دمساز نیارست نشست‏

 رفت و این نامه بدان گمشده همراه نوشت‏

 آمدم در پیت اى یار که در خلوت نور

 رقم مهر توان بر ورق ماه نوشت‏

 پروین دولت‏آبادى، مرداد 1370

 

* احوال و آثار دکتر پرویز ناتل خانلرى  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى   ، طرح نو ، تهران ،چاپ: چاپ اوّل، 1379

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم