دکتر منصور رستگار فسائی

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفید) تازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 از: شادروان دکتر منوچهر مرتضوی


"شاد روان دکترمنوچهر مرتضوی دراول تیرماه سال ۱۳۰۸ در تبریز متولد شد. در سال ۱۳۲۵ وارد دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد، و دورهٔ لیسانس زبان و ادبیات فارسی را در سال ۱۳۲۹ به پایان رساند. در دوران تحصیل دانشگاهی از درس استادانی چون بدیع‌الزمان فروزانفر، ملک‌الشعرا بهار، سعید نفیسی، ابراهیم پورداود و محمدتقی مدرس رضوی بهره گرفت. در سال ۱۳۳۷ با دفاع از رساله دکتری خود با موضوع «اوضاع ادبی آذربایجان در عصر ایلخانان» به راهنمایی بدیع‌الزمان فروزانفر به درجهٔ دکتری زبان ادبیات فارسی نایل شد. از سال ۱۳۳۷ تدریس در دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز را آغاز کرد، و سال‌ها ریاست دانشکدهٔ ادبیات آن دانشگاه را به عهده داشت. در سال ۱۳۴۴ کتاب «مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ شناسی» را منتشر کرد، و این کتاب پس از گذشت چندین دهه هنوز از کتابهای مرجع و مورد استناد در زمینهٔ شناخت حافظ و شعر اوست. در سال ۱۳۵۶ به مدت پنج ماه ریاست دانشگاه تبریز را عهده‌دار بود.[۳] پس از آن در طی سه دههٔ ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۰ در حاشیه قرار گرفت و قدرش شناخته نشد. تربیت دانشجویان پژوهشگر و انتشار مداوم مجلهٔ پژوهشی دانشکدهٔ ادبیات تبریز و نشر تألیف‌ها و ترجمه‌های ادبی معتبر در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تبریز از جمله تکاپوهای فرهنگی ماندگار او به شمار می‌رود.[۴]

دکتر منوچهر مرتضوی درساعت ۳۰/۱۱صبح روز چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ در ۸۱ سالگی در تبریز درگذشت. اودرمزارستان وادی رحمت تبریزودرکنارهمسرش آرام گرفت. یادنامه منوچهرمرتضوی تحت عنوان "سایه سروسهی" توسط محمدطاهری خسروشاهی از پژوهشگران دانشگاه تبریزمنتشرشده‌است.


آثار و تألیفات ::[۳]

تحقیق درباره دوره ایلخانان، ۱۳۴۱مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ‌شناسی، ۱۳۴۴.

1-فردوسی و شاهنامه، ۱۳۶۹

2-مسائل عصر ایلخانان، ۱۳۳۷ با تجدیدنظر ۱۳۷۰

3-زبان دیرین آذربایجان، ۱۳۶۰

4-چراغ نیمه‌مرده (مجموعه شعر)، ۱۳۳۳.

5 – مکتب حافظ ،«مکتب حافظ، مقدمه برحافظ‌شناسی» چاپ چهارم،

منابع:

1-فارسی)‎. روزنامه اطلاعات. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

2-  دکتر "منوچهر مرتضوی "استاد ادبیات فارسی کشور دعوت حق را لبیک گفت» ‎(فارسی)‎. ایلنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

3-کر استاد مرتضوی یکشنبه در تبریز به خاک سپرده می‌شود» ‎(فارسی)‎. خبرگزاری مهر. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 4-یادی از منوچهر مرتضوی در پی درگذشتش» ‎(فارسی)‎. ایسنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 

در حین نوشتن این یادداشت نیز،مثل همیشه به نسل‏ منقرضی می‏اندیشم که همواره از آنان پیروی می‏کنیم و شیوه‏ رهروی می‏آموزیم و طریقی را که آن رهروان خستگی‏ناپذیر با گام‏های استوار پیموده‏اند،ناشیانه و افتان و خیزان می‏پیاییم،ولی‏ کم‏تر به یاد آن‏ها هستیم.می‏دانیم:

این خط جاده‏ها که به صحرا نوشته‏اند یاران رفته با قلم پانوشته‏اند

ولی اگر سمند بی‏وفای دولت چند روزی سرکشیده می‏رود، نه تنها از همرهان که از آن صاحب قدمان و مقدمان و سالاران‏ قوافل دل و دانش نیز لااق،به سر تازیانه،یاد نمی‏آوریم.(مقصود یادی از سر خلوص و دریغ است،نه یادی به ضرورت و تکلف یا خیال تشبه،یا ادعای انتساب و تقرب).چون این یادداشت پریشان‏ به اصرار و امر مؤکد دوست عزیزم ایرج افشار و به یاد دوست‏ بزرگمان،دکتر محمود افشار یزدی تقدیم می‏شود و گمان می‏کنم‏ آنچه بدین مناسبت درباره‏ی رهروان رفته گفته آید،از هرگونه‏ شائبه نفسانی و اغراض آشکار و پنهان مبرا و منزده و جز تعظیم و عذر تقصیر قابل حمل بر هیچ مقصود و نیت دیگر نخواهد بود،به‏ خود اجازه می‏دهم اشاره به یکی از آن بزرگان یعنی سعید نفیسی را بهانه قرار داده،یادی از«سواران رفته»بکنم و دریغا گوی آنان‏ باشم،به خصوص که آفتاب عمر به لب بام نزدیک شده و خروش‏ سیل حوادث بلند می‏گوید که:مایه نقد بقا را ضمانی و خواب امن‏ را امکانی نیست و آنچه امروز از گفتنش غفلت رود،شاید هرگز گفته نشود.حقیقتی که ملک الشعرا بهار درباره‏ی«سواران رفته» گفت است:


 ،ناگزیر در مورد پیادگانی امثال بنده بیش‏تر صدق‏ می‏کند:

آن گَرد شتابنده که در دامن صحراست‏ گوید چه نشینی که سواران همه رفتند 

 

محمد قزوینی که احاطه و تبحری نادر داشت و دقت و موشکافی و استقصا و انصاف و صراحت و عدم اغما و سختگیری‏ علمی را به پژوهندگان آموخت؛و با شیوه تحقیق و نقض و ابراهام‏های شجاعانه و صادقانه‏اش در مورد آراء خود و دیگران، ایمان به اصالت علم و عدم تسلیم در برابر وساوس نفسانی و طمطراق و اعتبارات کاذب را نصب العین ساخت.


بدیع الزمان فروزانفر که جامع قوه‏ی کم‏نظیر اجتهاد و استنباط و موهبت ذوقی و بحثی بود و تجسسی از جمع بین حشمت و سطوت‏ استادی و رأفت و عطوفت پدری و مرشدی و شاگرپروری؛و این‏ سعادت را داشت که در راه صعود به قلل بعید المثال آثار و افکار مولانا جان سپرد.

 

ابراهیم پورداود که عمر گرانمایه در راه اشاعه فرهنگ ایران‏ باستان صرف کرد و عشق پرشور به ایران و آزادگی و بزرگواری و اصالت علمی را دور از هرگونه تعصب و خامی و عناد کودکانه در وجود و آثار خود تجسم بخشید.

ملک الشعرای بهار که عناوین بزرگ‏ترین شاعر معاصر مشروطیت و یکی از نامورترین سخنوران عرصه شعر و ادب رسمی‏ ایران را به خود مخصوص ساخت و باب پژوهش بنیادی و تطبیقی‏ را در نظم و نثر فارسی گشود و نیل به این مراتب را طراز پیرهن‏ زرکش آزادی‏خواهی و ایران‏دوستی قرار داد.

 

احمد بهمنیار،آن دریای آرام پهناور که بسیار می‏دانست و کم‏ می‏نوشت.احاطه‏اش بر زبان و ادب و تاریخ ادبیات عربی و تاریخ‏ اسلام کم‏نظیر و آثار و نتایج ارشاد و تعلیمش از مواهب گران‏بها و اسباب ارتقای علمی در طول دو نسل محسوب می‏شد و مرگ‏ دردناکش،که تا آخرین روزهای زندگی درحالی‏که از رنج و فشار در یک جانب مغز از نگاه داشتن سر بدون تکیه بر متکا ناتوان بود، از پذیرفتن شاگردان و راهنمایی آنان با حوصله و صبری ایوب‏وار خودداری نکرد،حماسه‏یی بود غم‏انگیز.


جلال الدین همایی اصفهانی که تبحرش در اصناف علوم و اقسام فنون،اعم از زبان و ادبیات فارسی وعربی و منطق،حکمت، عرفان،نجوم،هیأت،طب قدیم و احاطه‏اش بر معارف پهناور اسلامی یادآور جامعیت دانشمندان قدیم بود و برخورداری از موهبت ذوق و طبع سرشار و اعتماد به نفس و توانایی تألیف و تصنیف،مکمل این اوضاع و مراتب.

 

مجتبی مینوی که از پرتو جامعیت علمی در زمینه‏ی زبان و ادبیات و تاریخ ایران و آشنایی ژرف با فرهنگ اروپایی و رموز تحقیقات و شیوه کار غربیان و صلابت و صراحت ناشی از علم و آگاهی(نه از عناد و غرور و ادعا)یکی از چند تن معدودی(تقریبا به تعداد انگشتان یک دست)است که از مرزهای تقلید،از شیوه‏ تحقیق مستشرقان و مرعوبیت و مجذوبیت در برابر سیطره علمی‏ آنان گذشتند و به عنوان مرجعیت مسلّم جهانی در عرصه تحقیقات‏ ایران، Autorite dominatrice اشتهار یافتند.

 

محمد تقی مدرس رضوی(شاید فرد ماقبل آخر از این بزرگان‏ محیط و متحبر)که به قول خواجه رشید الدین در مکاتبات آستانش‏ در تهران و منزلش در مشهد محط رحال و بوسه جای رجال بود و انزوا و اعتزالش همراه با اشتهار،فروتنی،حیا،سادگی بی‏نظیر و دریاوارش تأم با عظمت و اخلاقی و ازاین‏روی زندگی‏ بی‏ریا و سیمای با صفایش تجسمی از اصالت و معرفت.

این پیام‏آوران و بنیانگذاران(یکی دو تن دیگر از همین نسل‏ و مرتبه)و اصحاب راستین آنان چون:عباس اقبالی آشتیانی و قاسم‏ غنی و تنی چند معدود جانشینان متعین و بلافصلشان چون:محمد معین و پرویز ناتل خانلری،چهره‏های ممتاز و بلا منازع نسلی‏ منقرض و قله‏های سلسله‏یی معدوم و نماینده نهضت علمی بودند (از این کاروان رفته که هنوز گرد شتابنده‏اش در دامن زمان به چشم‏ می‏خورد،یکی دو تن مانده‏اند که زندگیشان دراز باد)که خوش‏ درخشید،ولی دولت مستعجل بود...»

برای این که گمان نرود،از نوشته‏ها و گفته‏ها و مصاحبه‏ها و مقاله‏ها و یادنامه‏ه مجمل و مفصلی که به عنوان بزرگداشت و تعظیم و تجدید خاطره‏ی این دانشوران انتشار یافته،کاملا بی‏خبرم، اشاره باید کرد که سپاسگزاری و قدردانی از این مباشران و مبتکران‏ این نشریه‏ها و مصاحبه‏ها و یادنامه‏ها که با خلوص نیت و قصد خدمت در این راه،بی‏هیچ چشم‏داشت و توقعی،اهتمام ورزیده‏اند وظیفه‏یی‏ست،بر عهده‏ی همه‏ی دوستداران فرهنگ ایران،و هم‏چنین تحسین همکاران و مشارکان این مجموعه‏ها و نشریه‏ها و نویسندگان این مقاله‏ها که ساعاتی از اوقات خود را صرف این مهم‏ کرده‏اند و خواهند کرد،فریضیه‏یی‏ست مسلّم.

ولی بحث بر سر چیز دیگری‏ست،یعنی بر سر انگیزه‏ی ناآگاه‏ بعضی از نویسندگان و خاطره‏نویسان و علت غایی و مقصود نهایی‏ و جان و روح برخی نوشته‏ها و گفته‏ها(و در مواردی بسیاری از آن‏ها)یعنی اگر ایراد و انتقادی مطرح باشد،متوجه چند گروه است‏ که در واقع مظاهرچند نوع عقده روحی(شاید در اغلب موارد خامی‏ و ناپختگی عنوانی سزاوارتر باشد،زیرا مسلّما سوء نیتی در کار نبوده‏ است)محسوب می‏شوند و اجازه می‏خواهم،در توصیف این چند گروه از صیغه‏ی متکلم مع الغیر استفاده کنم تا هم رعایت ادب شده‏ باشد و هم این توهم صددرصد غلط برای کسی حاصل نشود که‏ این درد دل مخلصانه آماج معینی دارد.زیرا در آن صورت نگارنده‏ی‏ این سطور خود باید نخستین آماج و مصداق محسوب گردد.

گاهی تعظیم رفتگان و زنده کردن یاد آن بزرگان را بهانه‏ی‏ توصیف و تعریف خود و وسیله شرح انتساب و تقرب و اختصاص و احیانا انحصار دوستی و همدمی و همکاری با آنان قرار می‏دهیم یا بهانه‏ی دفاع و در سایه‏ی عظمت نام بزرگان عقده‏ی حقارت‏ خویشتن را به صورت تهاجم و حمله متعصبانه به دشمنان و بدخواهان آن مرشدان و مرادان و دوستان فرضی خود(دن‏ کیشوت‏وار)خالی و به نظر خود کسب اعتبار می‏کنیم و حتا از تفاخر و نازش به آشنایی با همسایه‏ی دختر خاله و پسر عموی آنان چشم‏ نمی‏پوشیم و در واقع به زبان بی‏زبانی و بدون آگاهی از نکته‏ی‏ معرف النفسی می‏گوییم:«من آنم که رستم برانگیخت رخش.»

گاهی نیز همان عقده را به طرز و صورت دیگر و کاملا مخالف‏ صورت نخستین یعنی،انتقاد و خرده‏گیری از بزرگان و غافل از اصل مسلّم«بزگش نخواهند اهل خرد...الخ»خالی می‏کنیم.(این‏ نوع خامی و نادانی در گذشته بیش‏تر شایع بود)و به عنوان صراحت‏ و شهامت مرعوب هیچ کس نبودن و استناد به شعار یونانی و باستانی«حقیقت از استاد گرامی‏تر است»مثلا دقت و شهامت‏ اخلاقی محمد قزوینی را وسواس افراطی،عدم اغماض علمی، دلیری،تندخویی و بی‏پروایی لطیف مجتبی مینوی را،هتاکی،تکبر، مبارزه‏طلبی،هوشمندی،سطوت،حاضرجوابی،نکته‏سنجی و نکته‏گیری بدیع الزمان را،خودنمایی،غرور،جامعیت،پشتکار تحقیق‏ و نویسندگی سعید نفیسی را،عدم تعمق،حاشیه‏پردازی،خدمت‏ عاشقانه و بی‏نظیر ابراهیم پورداود را،اقتباس عادی و محدود از علمای فرنگ و...می‏نامیم.و هرگز نمی‏اندیشیم که تاکنون ده‏ها و صدها تن با ارائه مقالات(و یا افزودن شاخ و برگ اضافی و به‏ اصطلاح عامیانه«باد کردن مقاله»و آن را کتاب و رساله نامیدن و نوشته‏هایی در حد فقط یکی،دو فصل،بلکه یکی،دو سطر از تألیفات و تحقیقات چون:سخن و سخنوران،فرهنگ ایران‏ باستان،هرمزدنامه،یادداشت‏های دوره‏ی اوستا،غزالی‏نامه، یادداشت‏های قزوینی،مقالات قزوینی درباره‏ی تضمین‏های‏ حافظ،نوشته‏های سعید نفیسی و...(البته غالبا در حد مثال نه‏ مثل)به درجه‏ی کتر و مراتب استادی و غیره دست یافته‏اند،و صفات اخلاقی آن بزرگواران نیز هریک تجلی دیگری بود از صفات برجسته و احیانا متضاد و هرچه بودند،ارکان و قلل دانش و فرهنگ ایران بودند.انصاف بدهیم که اگرچه امروز استادان و محققان خوب داریم،آیا می‏توانیم مدعی داشتن ارکان و قلل‏ باشیم؟

گفتیم که یکی از بیماری‏ها و عقده‏های روانی شایع در محیط علمی و فرهنگی ما به عرش رساندن و به فرش فرو آوردن رفتگان و مردگان است که هر دو از عقده‏ی حقارت سرچشمه می‏گیرد و مظاهر دوگانه‏ی حس ارضای غرور و نیاز نفسانی محسوب می‏شود.

البته مقصود از این بیماری تعظیم همه رفتگان یا تخفیف همه‏ آن‏ها نیست.زیرا بزرگ داشتن یاد و گرامی داشتن خاطره‏ی خادمان‏ راستین دانش و فرهنگ فریضه‏یی مسلّم و احساس طبیعی در هر جامعه‏ی زنده و پویا به شمار می‏رود و تحقیر و تخفیف همه بزرگان‏ نیز طبعا محال و مستحیل است.بنابراین مقصود ما از این عقده‏ روانی فردی یا اجتماعی،تصور خود را بزرگ کردن و بزرگ دیدن در سایه یاد و نام فردی معین و مشخص از بزرگان علم و ادب است. به هر طریق که اقتضای طبیعت و خواهش نفس باشد،اعم از بزرگ نمودن و خوار شمردن و اعم از بت ساختن یا بر مرده تاختن.

جای تردید نیست ه این دو صفت هر دو مذموم است و این‏ دو خصلت هر دو محکوم؛و نخستین علامت ضعف و بیچارگی‏ است و دومین نشانه فرومایگی.وجود این دو صفت در خامان ره‏ نرفته و ظهور این عقده حقارت در رندان نوآموخته«راهی به‏ دهی‏ست»،ولی جای تعجب و تأسف است که گاهی مردانی که‏ خود ظاهرا راه‏ها رفته و از راه و رسم منزل‏ها بی‏خبر نبوده‏اند،در دام نفس افتاده و به قصد افزودن بر قدر و مقام خویشتن و کسب‏ اعتبار بیش‏تر(درحالی‏که قدر وافی و اعتبار کافی داشته‏اند و نیازی‏ نداشته‏اند)با هتک حرمت رفتگان و تاختن بر مردگان،از قدر و اعتبار خود کاسته‏اند.سال‏ها پیش یکی از فرزانگان که در ادب‏ فارسی و تازی مقامی و بین فضلا نامی داشت،پس از وفات‏ قزوینی تصحیح مرزبان‏نامه را مورد انتقاد شدید قرار داده و شاید با این اطمینان که«بر نیاید ز مردگان آواز»بر قزوینی،خرده‏ها گرفته‏ و به قوت قلم جای شکی باقی نگذاشته بود که مرحوم علامه‏ نسبت به بسیاری از بدیهیات جاهل و احیانا از ساده‏ترین و ابتدایی‏ترین مسائل غافل بوده است.تا جایی که مثلا متوجه نبوده‏ در زبان فارسی«دوصد»صحیح و مستعمل نیست و آن را «دویست»می‏گویند...»

من شک دارم که اگر قزوینی زنده بود،چنین مقالاتی نوشته‏ می‏شد و یقین دارم که اگر هم نوشته می‏شد،جام انتقاد این‏چنین‏ از شرنگ بی‏پروایی و گستاخی لبریز نمی‏بود؛چون عادت و طبیعت‏ بشر همواره چنین بوده که جولان و رجزخوانی در میدان خالی از حریف را ترجیح داده است.امّا این که چرا مردان عاقل و فاضل‏ گاهی،بی‏هیچ موجبی و نیازی از طریق مشت بر سندان و نیشتر کوبیدن و بر سر مژگان یار انگشت زدن درصدد افزودن بر قدر خویشتن برمی‏آیند،جز این چه می‏توان گفت:که«کل یعمل‏ علی شاکلته».ظاهرا در این جوی همیشه همین آب روان بوده و عادت مذموم مرید طاعت بیگانگان بودن و گوهر هم را به‏ سنگ شکستن،خصلتی معهود در میهن ما به شمار می‏رفته است، وگرنه صائب تبریزی با بیانی حسرت‏آلود آرزو نمی‏کرد که:

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند ز جوش فکر،می ارغوان یکدگرند نمی‏زنند به سنگ شکست،گوهر هم‏ پی رواج متاع دکان یکدگرند

و فراموش نکنیم مردانی چون:قزوینی،پورداود،فروزانفر، مینوی،نیما،شهریار و...ه لا محاله پاسداران گوشه‏یی از ادبیات و فرهنگ ایران و آبیاری‏کنندگان این کشتزار و مرغزار بوده‏اند، گاهی خندیدند و گاهی گریستند،ولی دل از قله قاف و گوشه غار خود برنکندند.چه زیبا و غم‏انگیز است.خطاب آن غارنشین به آن‏ قاف‏نشین

نیما،غم دل گوه که غریبانه بگرییم‏ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم‏ من از دل این غاز و تو از قله‏ی آن قاف‏ چندی به هم افتیم و به جانانه بگرییم

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نخستین چاپ دیوان حافظ

   

نخستین چاپ دیوان حافظ *

سیدعلی ال داود

 

 

چند سال پیش ضمن مقاله‏ای در نامه فرهنگستان، کهن‏ترین نسخه خطی موجود دیوان حافظ را که در سال 803 ق و تنها چند سال پس از مرگ خواجه کتابت شده بود، معرفی کردیم. نسخه مذکور پس از مدتی با مقابله چند نسخه دیگر تصحیح و انتشار یافت. اما چون به صورتی تزیینی و هنرمندانه عرضه شد، مقبول اهل تحقیق و پژوهش قرار نگرفت و جای سزاوار خود را پیدا نکرد. اکنون هم جای آن دارد مصحّحان و متصدیان چاپ فوق، آن را به شیوه‏ای محقق‏پسند از نو انتشار دهند، تا قدر و اعتبار آن بر همگان آشکار گردد.

در نوشته حاضر می‏خواهیم نخستین چاپ دیوان حافظ را که در سال 1206 ق در کلکته هند منتشر شده و برخی حافظ‏شناسان به آن اشاره اجمالی کرده‏اند معرفی کنیم. چاپ مذکور به اهتمام ابوطالب تبریزی اصفهانی، مشهور به میرزاابوطالب لندنی، دانشمند ایرانی مقیم هند انجام پذیرفته است. ابوطالب خان اصفهانی نویسنده و سیاحتگر ایرانی در سال 1166 ق. در لکهنو از شهرهای هند پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش، حاجی محمّد بیگ‏خان تبریزی، نژاد ترک داشت و اجدادش از تبریز به اصفهان کوچیده بودند و خود او در محله عباس‏آباد اصفهان زاده شده بود. ابوطالب در جوانی تحصیلات منظّمی انجام داد و در همان‏وقت به خدمت آصف‏الدوله بهادر درآمد و با مسئولان و کارمندان کمپانی هند شرقی مراوده و دوستی پیدا کرد. او در سال 1213 ق. رهسپار اروپا شد و مدت پنج سال در لندن و شهرهای دیگر زندگی کرد و در سال 1218 به هند بازگشت و در 1220 ق درگذشت.

 

تصویر شماره  ی 1-اولین چاپ بخشی ازدیوان حافظ 1680 میلادی

او صاحب تألیفات و آثار متعددی است. لیکن شهرت عمده وی مدیون سفرنامه اروپای او موسوم به مسیر طالبی است. این کتاب اندکی پس از مرگش در هند به چاپ رسید و از آن پس چندبار تجدید چاپ شد. در ایران هم به اهتمام روان‏شاد حسین خدیوجم ویرایش و انتشار یافت. ابوطالب‏خان در هند با مستر جانسن انگلیسی، از مأموران عالی‏رتبه کمپانی هند شرقی، آشنایی به هم رساند و بزودی دوستی عمیقی بین آن‏دو ایجاد شد. وی به تشویق جانسن تصمیم گرفت متون مهم زبان فارسی چون دیوان حافظ و کلیات سعدی را به روش مستشرقان تصحیح و به چاپ برساند. آن‏دو نخست در سال 1200 ق تصمیم به انتشار دیوان حافظ گرفتند و 12 نسخه خطی آن را تدارک دیدند. اما کار تصحیح و چاپ 6 سال طول کشید و سرانجام در سال 1206 ق./ 1791 م. نخستین چاپ دیوان خواجه با تصحیح و مقابله ابوطالب‏خان و کمک مستر جانسن به بازار عرضه شد. گفتنی آنکه به رغم چاپهای متعدد بازاری که پس از آن انتشار یافت، نخستین چاپ دیوان خواجه به صورتی محققانه و با مقابله 12 نسخه عرضه شده بود. این چاپ در 1200 نسخه و در کلکته انجام گرفت و 600 نسخه آن بر روی کاغد مرغوب فرنگی و 600 نسخه دوم بر روی کاغد هندی چاپ شده بود و هر یک از دو نوع مذکور با قیمت متفاوتی به فروش می‏رسید.

 

حافظ چاپ کلکته  1791 میلادی

ابوطالب‏خان گزارش مختصر چاپ دیوان خواجه را در مقدمه کتاب ذکر کرده، اما تفصیل آن را در یکی از کتابهای خود موسوم به خلاصة‏الافکار که تاکنون به چاپ نرسیده به دست داده است.

خلاصة‏الافکار یکی از تذکره‏های مفصّل زبان فارسی است که ابوطالب‏خان در سال 1206 ق. به تشویق یکی از بزرگان هند تألیف آن را آغاز و سال بعد به اتمام رساند. در این تذکره مجموعا احوال و نمونه اشعار 492 تن از شاعران متقدم و متأخر و معاصر پارسی‏زبان گرد آمده و در زمره تذکره‏های مفید ادب فارسی است. از تذکره خلاصة‏الافکار چند نسخه خطی برجای مانده که تقریبا همه آنها نفیس و با تذهیب و هنرمندانه است. چندی پیش راقم این سطور ضمن تحقیق در موضوعی دیگر با نسخه ارزنده و بسیار خوب این کتاب در کتابخانه مجلس سنای سابق آشنا شد. این نسخه به شماره 1306 در این کتابخانه نگهداری می‏شود و مجموعه‏ای از چند کتاب مفصل و مختصر ابوطالب‏خان است. تذکره خلاصة‏الافکار در این نسخه 562 صفحه دارد و به دنبال آن چند رساله دیگر مؤلف درج شده است. این تذکره در 31 جزو شامل یک مقدمه، 28 حدیقه، یک ذیل و یکخاتمه تدوین شده است. ابوطالب ذیل احوال خواجه حافظ، ماجرای چاپ دیوان او را شرح داده و چون حاوی مطلب تازه‏ای است و تذکره مذکور هم تاکنون به چاپ نرسیده، عینا شرح مذکور را از نسخه خطی یادشده نقل می‏کنیم:

 

نمونه یی از متن حافظ چاپ 1791

«... مسطر جانسن که از اعزّه فرنگ است و مناسبت مزاجی با اهل کمال هر جایی دارد در آغاز سنه یکهزار و دوصد هجری اراده کرد که بعضی کتب مشهوره اسلامی را که به تصحیف کاتبان در شرف تضییع است بنا بر یادگار نام نیک به قانون کتب فرنگ چهاپه [=چاپ] کرده، از آفت بازدارد. لهذا شروع از کلیات خواجه مرحوم و شیخ سعدی کرده، مبلغی بر این کار صرف نمود و چون چهاپه‏گران مقلّد محض و بی‏سواد می‏باشند اهتمام آن کار به این فقیر محول فرمود.

این حقیر اولاً نسخه از دوازده دیوان حافظ را انتخاب کرده آن را به چهاپه‏خانه فرستاد، و به سبب تصحیح غلط چهاپه‏گران چند سال آن کار امتداد یافته در اواسط سنه یکهزار و دوصد و شش هجریروی به تمامی نهاد. قریب هزار و دوصد نسخه در کمال تنقیح به یکبارگی مرمّت گشت، و چون صاحب موصوف در این اثنا رهگرای ولایت خویش گشت، چهاپه کتب دیگر در معرض تعویق ماند. حالا آن کتب در بلده کلکته در معرض بیع‏اند. ششصد کتاب که بر کاغذ فرنگ نقش شده و به عوض اشرفی که شانزده روپیه بوده باشد و ششصد دیگر که بر کاغد هند است به هشت روپیه می‏فروشند و این اول کتاب اسلامی است که به دستور فرنگ چهاپه شده و شکل حروف به طریق نستعلیق است. باقی تفصیل احوال خواجه و طریق چهاپه در دیباچه آن کتاب که انشای این حقیر است نگارش یافته، هرکس خواسته باشد بدان رجوع نماید

به این ترتیب چاپ مذکور را باید نخستین چاپ دیوان حافظ و بلکه یکی از نخستین کتابهایی که به زبان فارسی در شبه‏قاره به چاپ رسیده به شمار آوریم. در فهرست خانبابا مشار و فهارس دیگر نشانی چاپ قدیم‏تری از کتاب خواجه به دست نیامدمتأسفانه نسخه دیوان حافظ چاپ میرزا ابوطالب‏خان امروزه بکلی نایاب است و حکم نسخه خطی دارد و حتی در کتابخانه‏های بزرگ کشور به آن دسترسی پیدا نکردیم.

·        نشر دانش، سال بیستم ، بهار ١٣٨٢ شماره ی ١ ، ص ١٩ و ٢٠ 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جفا بر فردوسی در توس

ایدین آغداشلو

 

 

جفا بر فردوسی در توس

 

آیدین آغداشلو
آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی در توس، بنای ظریف و موزون و باشکوهی است که به‌خاطر مراسم‌ هزاره فردوسی در سال 1313 ساخته شده و از تماشای آن آدم سیر نمی‌شود: پوششی از سنگ مرمر سپید نجیب دارد و طوری با دقت درز‌گیری شده که یکپارچه به نظر می‌آید. این بنا هم مثل هر آرامگاه محتشمی - آرامگاه کوروش کبیر مثلا - روی پله‌هایی بنا شده تا رسیدن به ورودی آن آسان و فوری نباشد و کار ببرد. هشت ستون به سبک هخامنشی - چهارتا کوتاه و چهارتا بلند - بر سطح‌ها و زاویه‌های چهارگانه بنا طراحی شده‌اند و اشعاری از شاهنامه، به خط نستعلیق خوب، بر این بدنه‌ها حک شده است. این عمارت زیبا در طول عمر 80ساله‌اش آسیب بسیار دیده است، از جمله تخریب و نشستی که در دهه 40 مرمت شد و اما هنوز هم زخم‌هایی از قدیم را بر پیکر خود دارد، مثل محوطه‌سازی بدسلیقه همان سال‌های 40 که در شأن بنا نبود یا ستون‌های وصله‌پینه شده زیرزمین که مطمئن نیستم مال چه دورانی است. داخل آرامگاه دوطبقه است که بالکن عریضی طبقه بالا را مشرف به محوطه اصلی اطراف سنگ مزار می‌کند و هر چهار دیوار را دور می‌زند و از بالا می‌شود پایین را تماشا کرد. و چه تماشایی! که بعدا به آن می‌رسیم. از لطف و شکوه بنایی که در سال 1313 ساخته شده، جز بدنه اصلی بنا، کمتر اثر و نشانه‌ای باقی مانده است؛ در یکی، دو دهه گذشته نوشته‌ها و کتیبه‌های بیرون بنا را دستکاری کرده‌اند و به خط نستعلیقی ناهنجار و کج‌وکوله اصلاحات لازم! را به عمل آورده‌اند و در کنار این اصلاحات، سهوا دو، سه سطری باقی مانده از سال‌های دور که در آنها از «جور و جفایی که از طرف ابنای زمان درباره آن حکیم...» روا شده سخن رفته و جا مانده و پاک نشده است! و این کار حک و اصلاح چنان از سر تعجیل و بی‌اعتنایی و بدسلیقگی انجام شده که هر چشم بی‌تجربه‌ای هم فورا و به‌وضوح می‌تواند بخش‌های حک و اضافه‌شده‌ای را که با روشی سخیف و زننده اعمال شده تشخیص دهد. سنگ گور حکیم ابوالقاسم فردوسی‌توسی هم حاصل همین سلیقه فرودست است و با چنان خط نستعلیق پیش‌پاافتاده‌ای نوشته و اجرا شده که سنگ مزار‌های معمولی در قیاس با آن به خط میرعماد می‌مانند! محوطه اطراف باغ آرامگاه پر از غرفه‌های متعددی است که اشیای یادگاری خراسان و توس و فردوسی را - همراه با «سی‌دی» فیلم‌های مزخرف و موسیقی‌های دری‌وری و آت‌وآشغال‌های مختلف - می‌فروشند. نوازندگان ویولن و تار و قیچک هم زیر سایه درختان نشسته‌اند و به‌محض نزدیک‌شدن بازدیدکنندگان شروع می‌کنند به ساززدن. بیرون پارکینگ دراندشت و خلوت محوطه هم در اختیار مغازه‌هایی است که بلندترین و مفصل‌ترینشان «چلوکبابی شاهنامه» است! اما این غرفه‌ها و ویترین‌های پایه‌دار فقط به محوطه بیرونی آرامگاه محدود نمی‌شوند و به‌صورتی باورنکردنی و خزنده! تا نزدیکی‌های سنگ گور فردوسی پیشروی می‌کنند!
طبقه بالا و بالکن‌های عریضش که کاملا در تصرف ویترین‌های خرت‌وپرت‌فروشی‌هاست و چهار طرف طبقه اصلی هم: ویترین‌های فروش جاسوییچی، کله‌های گچی فردوسی، شاهنامه‌های بدچاپ، کارت‌پستال‌های آکاردئونی... و چندتایی هم به دیزی‌های سنگی مشهد، از کوچک تا بزرگ، اختصاص پیدا کرده است! (دوروبرم را نگاه می‌کنم. اینجا دیگر کجاست؟ حتی اگر قصد و عمد بددلانه‌ای برای هتک‌حرمت حکیم بزرگوار در میان نباشد این بدسلیقگی و فضاحت را به چه می‌شود تعبیر کرد و چطور می‌شود فرو داد و دم نزد؟ مگر می‌شود ملتی بزرگ، بزرگ‌ترین شاعر ملی و حماسی خود را که تجدید خاطره حیثیت و فخر تاریخی و زبان فاخرش را مدیون اوست چنین تحقیر کند؟ نه که فردوسی اولین شاعر بزرگ شیعی این سرزمین است؟ نه که نام او با حماسه‌سرایی - و نه‌فقط در ایران که در ادبیات جهان - گره خورده است؟ این بی‌حرمتی را چه کسی و کدام دستگاهی به گردن می‌گیرد و پاسخ می‌دهد؟ به‌راستی جز اعلام سرافکندگی و سقوط و انحطاط سلیقه مسوولان و مدیران و طراحان و برنامه‌ریزان فرهنگی، چه پاسخی را می‌توان انتظار داشت؟)
در باغ اطراف آرامگاه و در دو جانب استخر طویل مقابل آن، دو مجسمه بزرگ را قرار داده‌اند؛ یکی مجسمه زیبای مرمرین فردوسی است که قلم را در دست راست گرفته و «نامه» را بر زانوی چپ تکیه داده و صورت زیبای چروکیده و اندوهگینش به جایی در دوردست خیر مانده و انگار از پروای زمان و فضاحت و ناروایی‌ هزارساله آن عبور کرده و بی‌فروتنی یا تکبری، آشکار می‌کند که جایگاه عظیمش را می‌شناسد و به‌جا می‌آورد. مجسمه‌ای است زیبا، کار استاد ابوالحسن‌خان صدیقی، شاگرد کمال‌الملک، که هرچه در عمر پربرکتش ساخت و نقاشی کرد – از پیکره فردوسی تا صورت سعدی و ابن‌سینا - ماندگار و ثبت شد برای همیشه و در دل‌ها و در ذهن‌ها و باور‌ها جا افتاد. ابوالحسن‌خان صدیقی، مهم‌ترین مجسمه‌ساز ایرانی عصر ما بود که سال‌های آخر عمرش را با چه ناباوری و چه تلخی‌ای گذراند. اما در سوی دیگر و در مقابل آن، مجسمه رستم دستان را کار گذاشته‌اند از گچ و سیمان و هر خرت‌وپرت دیگری، که عین پهلوان خلیل عقاب! زانو زده و افعی نحیف و ضجه‌زنی را دور چماقش «چماق‌پیچ» کرده و با غرور و خودستایی تمام دارد به این موجود فلک‌زده نگاه می‌کند! مجسمه نمونه‌ای است از یک ارتکاب بزن‌دررو که احتمالا در چندسال گذشته و به قصد ‌روکم‌کنی در مقابل مجسمه ابوالحسن‌خان صدیقی قرار داده‌اند!
یعنی یک خوشنویس و سنگ‌تراش و حکاک لایق در تمامی خراسان پیدا نمی‌شد که بی‌هیچ پروایی نوشته‌های دیوارهای آرامگاه فردوسی را با چنین فضاحتی سرهم‌بندی و «تصحیح»! نکند؟ یعنی نمی‌شد به احترام آن شاعر بزرگ و آن حکیم بزرگوار، دستنوشته سنگ روی گورش را کمی با کاردانی و ظرافت انتخاب می‌کردند و به‌جای این چند سطر نستعلیق نپخته ابتدایی، از خط «کوفی – نسخ» متداول در اوایل قرن پنجم هجری - یعنی همزمان با درگذشت فردوسی - استفاده می‌شد که خوانا هم هست و نمونه‌های آن هم چه بسیار و بهترینش هم در نسخه خطی «کتاب معانی‌الله» که تقریبا در همان سال‌ها عثمان بن حسین وراق نوشته و تذهیب کرده و از زیبا‌ترین قلم‌های خوشنویسی مکتب خراسان است؟ (وقتی مادرم درگذشت از استاد جلیل رسولی تقاضا کردم تا نوشته روی سنگ گورش را به خط زیبایش بنگارد و او هم اجابت کرد و نقوش سنگ را هم خودم در خانه‌ام تراشیدم. یعنی حرمت شاعری به عظمت فردوسی همین مقدار اندک ادب و مراعات را هم نمی‌طلبید؟)و آیا هیچ مسوولی به فکرش نرسیده - یا جرات نکرده - دستفروشان متصرف‌کننده فضای داخل آرامگاه را به محوطه خارجی و حاشیه باغ هدایت کند تا حرمت و خلوت این مکان محترم محفوظ بماند؟
موزه‌ای هم کنار آرامگاه تاسیس کرده‌اند؛ فقیرترین و بی‌معنی‌ترین موزه موجود در ایران! موزه‌ای بدون هدف و انباری انباشته از همه‌چیز: از دیزی‌های سنگی تا پیه‌سوزهای دوره ایلخانی، تا نقاشی‌های مضحک و پرت! معلوم نیست از تماشای این اشیای اغلب نامربوط قرار است بیننده به کجا برسد؟ آیا این موزه اشیا و لوازم زندگی مردم ایران در دوران فردوسی است؟ موزه جنگ‌افزار پهلوانان و جنگجویان است؟ موزه متون و دستنوشته‌های حماسی است؟ خدا می‌داند! کمی بالاتر از موزه، گور مهدی اخوان‌ثالث - شاعر بزرگ معاصر - قرار دارد؛ با مجسمه‌ای نیم‌تنه و ساخته شده با کج‌سلیقگی تمام و با شباهتی اندک به او، که تا جایی که من دیده بودم و آن صورت مطبوع در یادم است، این شکلی نبود اصلا و نشناختمش ابدا!
در ادامه هواخوری و ضمن عبور از کنار مجسمه رستم - و از هول آن! - راهم را کج می‌کنم به طرف آرامگاه فردوسی - که مانند معبد سلیمان به روایت انجیل - تبدیل شده به بازار مکاره دستفروشان! از پله‌ها پایین می‌روم تا برسم به فضای اطراف سنگ گور. بر دیوار‌های سه طرف - یا چهار طرف؟ - مجسمه‌ها و نقش‌برجسته‌هایی از قصه‌های شاهنامه نصب شده که نور نمایشی تند و ناجوری از پایین به آنها تابانده‌اند. نه نام و نشان شخصیت‌ها درست معلوم است و نه قصه‌ها را می‌شود به‌راحتی دنبال کرد. مشکل مجسمه‌ها – به‌جز خامدستی - در ابعاد و تناسبات سر و اندام پهلوانان و قهرمانان است که تماما کوتوله‌اند و مضحک و فربه و لمیده و درازکش! خدا کند این مجسمه‌ها را در سال افتتاح نصب نکرده باشند چون بدجوری اعتقادم به سلیقه مطلوب ایرانیان آن زمان از دست می‌رود! و ناچار دلگرمی به خودم می‌دهم که حتما کار، کار مرمتگران دهه 40 است یا همین هفت، هشت‌سال گذشته!
آیا این جفا به خاطر نام حماسه شاهنامه است که بر آرامگاه شاعر بزرگ ما روا شده؟ یا تنها حاصل بی‌توجهی و بی‌مسوولیتی و بی‌اعتنایی مسوولان گذرای زمانه است؟ یادمان باشد شاهنامه در تحسین پادشاهان باستانی ایران سروده نشده، شاهنامه تاریخ حماسی ملتی بزرگ است که ذکر نبردهای ‌هزارساله‌اش با مهاجمان تورانی شمال‌شرقی باید بازگو می‌شد تا بزرگی ما در یادمان بماند و در یادمان بماند که قهرمانانمان - از رستم و اسفندیار تا دیگران - چگونه سرسخت ایستادند در برابر بیگانگان و در برابر زیاده‌خواهی شاهان ستمگری که «فر» ایزدی خود را به‌خاطر ستمگری، دیرزمانی بود که از دست داده بودند و خود نمی‌دانستند که «فریدون فرخ فرشته نبود»... و اینها را هر کودک دبستانی هم می‌داند – و یا باید بداند - چون نمی‌دانم که در کتاب‌های درسی هم این قصه‌ها ذکر می‌شود یا نه؟ و باز باید یادمان باشد که همان مهاجمان مغول تورانی وقتی ایران‌زمین را گرفتند، خود از اولین سفارش‌دهندگان شاهنامه‌های مصوری بودند که شکست اجدادشان در برابر ایرانیان دلیر را تصویر می‌کرد - که چه انصاف و شعوری داشتند! و اما همچنان و هنوز هم در این سال‌ها، قیل‌وقال و بددلی و بددهنی در حق جایگاه آن حکیم والامقام – از «چپ» و «راست» - به‌راه است و ادامه دارد. آیا از همین خاستگاه است که به تلافی و با بی‌اعتنایی آرامگاه او را به چنین روزی نشانده‌ایم؟
دیگر به آرامگاه حکیم توس پا نخواهم گذاشت. عهد کرده‌ام تا وقتی که آن جایگاه شریف در تصرف دستفروشان است به آنجا نروم تا شاهد این بی‌حرمتی مداوم نشوم. اگر هم گذارم به توس بیفتد و بخواهم بنایی به‌درستی و پاکیزگی مرمت‌شده را تماشا کنم می‌روم به چندقدمی آن و عمارت «هارونیه» را می‌بینم که بقعه یا خانقاهی است از عصر ایلخانان مغول و بحق نمونه‌ای است از بازسازی و کار عالی مرمتگران این سال‌های سازمان میراث‌فرهنگی. در چهاردیواری زیر گنبد بلند آن - و بی‌حضور حتی یک ویترین پایه‌دار دستفروشان - چند ماکت ظریف و دقیق از بعضی از بناهای تاریخی خراسان قدیم را در ویترین‌های بزرگ و محفوظ قرار داده‌اند و نکته - یا طنز - در این است که عمارت هارونیه - بی‌هیچ نشانه یا سندی - قرن‌های دراز مقبره هارون‌الرشید عباسی فرض می‌شد و از همین‌رو هم مورد اکراه خراسانیان بوده و چه خوب است که در تصحیح این عقیده قدیمی، اینچنین بازسازی و تکمیل شده است! اگر بر عمارت بی‌نام‌ونشان هارونیه جفا روا نشده - و چه درست است که جفا روا نشده - و اگر بر آرامگاه فردوسی چنین میزانی از جفا روا شده - که جبران آن را هیچ امید ندارم - اما دلگرمی می‌دهم خودم را که نام و نشان آن شاعر بزرگ همچنان در دل مردم ما تا سال‌های دراز - تا وقتی که به زبان زیبا و فاخر پارسی سخن می‌گوییم - باقی خواهد ماند و البته باقی خواهد ماند.
منبع : شرق
پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم