دکتر منصور رستگار فسائی

حدیث عشق سعدی

        

   یاد روز سعدی ، بر همه ی دوستداران این شاعر بزرگ فرخنده باد

 

حدیث‌ عشق‌ سعدی

از

                                               منصور رستگار فسایی‌

 

عشق‌ سعدی‌ نه‌ حدیثی‌ است‌ که‌ پنهان‌ ماند

داستـانی‌ است‌ که‌ بر هر سر بازاری‌ هست‌

(سعدی‌)

 

در ادب‌ غنایی‌ ایران‌، هیچ‌ شاعری‌ «سعدی‌» نیست‌ و هیچ‌ کس‌ به‌ تنهایی‌ در قلمرو شاعری‌ و نثرنویسی‌، نتوانسته‌است‌ مبانی‌ و مضامین‌ و معانی‌ شعر غنایی‌ را بهتر از سعدی‌، به‌ تماشای‌ خوانندگان‌ خود بگذارد آن‌ هم‌، با تنوعات‌ وگونه‌های‌ مختلف‌ نظم‌ و نثر و قالب‌ها و مفاهیم‌ و مضامینی‌ که‌ تقریباً همة‌ ابواب‌ لفظی‌ و معنایی‌ ادب‌ فارسی‌ را در برگیرد. سعدی‌ در شاعری‌، یگانه‌ است‌ و غزل‌ها، قصاید و قطعات‌ او همه‌ از حداکثر توان‌ و ظرفیت‌ غنایی‌ برخوردارند ونثر سعدی‌ نیز جز بخش‌های‌ تعلیمی‌ آن‌، عرصه‌ای‌ فراخ‌ برای‌ اندیشه‌های‌ غنایی‌ او فراهم‌ ساخته‌ است‌ و بخش‌هایی‌عمده‌ از گلستان‌ و مجالس‌ پنجگانه‌ و رسایل‌ او، وقف‌ اندیشه‌ها و مضامینی‌ هستند که‌ «من‌ِ» غنایی‌ سعدی‌ را آیینة‌ کلام‌سهل‌ و ممتنع‌ وی‌، منعکس‌ می‌سازند و در این‌ میان‌ «غزل‌» بیشترین‌ سهم‌ را در بازنمایی‌ ذهنیت‌ غنایی‌ سعدی‌ بر عهده‌دارد.

غزل‌ سعدی‌، دارای‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ و درونمایه‌های‌ انحصاری‌ خاصی‌ است‌. از دید ساختار، هر غزل‌ سعدی‌دارای‌ کلیتی‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ و یگانه‌ است‌ که‌ حاصل‌ هماهنگی‌ فکر و نیازهای‌ ذهن‌ خلاِ، هنرمندی‌ و هنرشناسی‌ و ذوِزیبایی‌ پسند این‌ شاعر بزرگ‌ است‌، با کلمات‌ و ترکیبات‌ و قالب‌هایی‌ که‌ قوافی‌، وزن‌ در ردیف‌ آنها هوشمندانه‌ برگزیده‌شده‌اند و مجموعاً تصاویری‌ روشن‌، زنده‌ و پویا را ارایه‌ می‌کنند که‌ از یک‌ سو به‌ خوبی‌ می‌توانند موقعیت‌ شاعر را درلحظه‌ انشاء شعر به‌ تماشا بگذارند و از سویی‌ دیگر احساس‌های‌ آشنا و رنج‌ و شادی‌ها و زیبایی‌ها و عواطف‌ خاص‌ایرانیان‌ را با خود منطبق‌ سازند و در نتیجه‌ لفظ‌ و معنا را در غزل‌ سعدی‌ به‌ وحدتی‌ استثنایی‌ و کلیتی‌ خدشه‌ناپذیر وانفکاک‌ ناشدنی‌ از فرهنگ‌ ملی‌ تبدیل‌ کنند که‌ در عین‌ سادگی‌ و همه‌ فهم‌ بودن‌، از قدرت‌ تأویل‌پذیری‌ و خردمندانه‌ بودن‌نیز برخوردار باشند.

بدین‌سان‌، در ساختار و غزل‌ سعدی‌ همه‌ چیز، دقیقاً تناسب‌ و جایگاه‌ ویژه‌ و موقعیت‌ تاریخی‌ هنری‌ و هویت‌خاص‌ خود را نشان‌ می‌دهد و کلمه‌ها و ترکیبات‌، همانند اجزاء یک‌ مینیاتور دقیق‌، سهمی‌ عمده‌ در القاء هدف‌های‌ کلی‌اثر و القاء معنا و فکر هنرمند بر عهده‌ می‌گیرند وسبب‌ می‌شوند که‌ کلام‌ سعدی‌ از تأثیری‌ عمیق‌ و نفوذی‌ همه‌ جانبه‌ درذهن‌ مردم‌ پارسی‌ زبان‌ ایران‌ برخوردار باشد، البته‌ این‌ تأثیرگذاری‌ به‌ معنی‌ نوآوری‌ و نواندیشی‌ نیست‌، بدین‌ معنی‌ که‌گاهی‌ سعدی‌ بی‌آن‌ که‌ مضمونی‌ نو ارایه‌ کرده‌ باشد، تنها در شیوه‌ بیان‌ و نحوه‌ ارایه‌ سخن‌، ذوِ و ابتکار به‌ خرج‌می‌دهد و در این‌ زمینه‌ طرحی‌ نو در می‌اندازد که‌ در عین‌ حال‌ که‌ از ذهن‌ و زبان‌ جامعه‌ به‌ دور نیست‌ و هستی‌ ونیازهای‌ انسانی‌ را در لحظه‌ای‌ که‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ است‌ به‌ خوبی‌ منعکس‌ می‌سازد، نوعی‌ خوش‌ سلیقگی‌ و رندانگی‌نمکین‌، در سخن‌ او، جاذبه‌ و حرارتی‌ خاص‌ ایجاد می‌کند که‌ مردم‌ آن‌ را «نواندیشانه‌» و «قابل‌ ذکر» و «روایت‌ شدنی‌»می‌دانند و از آن‌ برای‌ هرچه‌ بیشتر رسوخ‌ کردن‌ در دل‌ و جان‌ دیگران‌، سود می‌برند و در همان‌ حال‌ که‌ آن‌ را سهل‌ وممتنع‌ می‌شمارند، در آن‌ غرابت‌ و تازگی‌ هنرمندانه‌ای‌ را احساس‌ می‌کنند که‌ «نظم‌» سعدی‌ را تا پایگاه‌ «شعر» و «شعرناب‌» بالا می‌برد و همین‌ آشنایی‌ متقابل‌ شاعر و مردم‌ است‌ که‌ سعدی‌ را در جامعه‌ ایرانی‌ به‌ یک‌ پدیده‌ استنثنایی‌ تبدیل‌می‌سازد و سخن‌ او را بازتاب‌ روح‌ رندانه‌ و معنی‌ شناس‌ و نکته‌سنج‌ ایرانی‌ قرار می‌دهد و ایرانیان‌ را شیفته‌ کلام‌ وبیان‌ و نکته‌ گویی‌های‌ وی‌ می‌سازد:

روز وصلم‌ قرار دیدن‌ نیست

‌شب‌ هجرانم‌ آرمیدن‌ نیست‌

طاقت‌ سر بریدنم‌ باشد

وز حبیبم‌ سرِ بریدن‌ نیست‌

مطرب‌ از دست‌ من‌ به‌ جان‌ آمد

که‌ مرا طاقت‌ شنیدن‌ نیست‌

دست‌ِ بیچاره‌ چون‌ به‌ جان‌ نرسد

چاره‌ جز پیرهن‌ دریدن‌ نیست‌

ما خود افتادگان‌ مسکینیم

‌حاجت‌ دام‌ گستریدن‌ نیست‌

دست‌ در خون‌ عاشقان‌ داری

‌حاجت‌ تیغ‌ برکشیدن‌ نیست‌

با خداوندگاری‌ افتادم

‌کش‌ سر بنده‌ پروریدن‌ نیست‌

سعدی‌ با بلاغتی‌ استوار و هنرمندانه‌ و دریافتی‌ زیرکانه‌ و معقول‌ که‌ با تفکرات‌ و اندیشه‌های‌ گوناگون‌ او انطباِدارد، قالب‌های‌ ادبی‌، انواع‌ شعر، گونه‌های‌ معانی‌ و نحوه‌های‌ مختلف‌ تأثیرگذاری‌ متناسب‌ را انتخاب‌ می‌کند و به‌ همین‌جهت‌ گفتنی‌های‌ عارفانه‌اش‌ را در بوستان‌، دیدگاه‌های‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و واکنش‌های‌ عالمانه‌اش‌ را در گلستان‌ وتخصص‌ و عالی‌ جاهی‌ معنوی‌ و روحانی‌ خود را در قصاید خویش‌ مطرح‌ می‌سازد و زلال‌ترین‌ و بی‌پرده‌ترین‌ عواطف‌و احساسات‌ شخصی‌ و غنایی‌ خویش‌ را هم‌ یکسره‌ در «غزل‌» منعکس‌ می‌سازد و «غزل‌» را وقف‌ عشق‌ و مستی‌می‌سازد. بدین‌ معنی‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ نه‌ تنها دید عاشقانه‌ و زیبایی‌ پسندانه‌ و رندانه‌ شاعر را متبلور می‌سازند وزوایای‌ قلب‌ و احساس‌ و عاطفه‌ و رنج‌ها و شادی‌های‌ این‌ شاعر عاشق‌پیشه‌ را در سطوح‌ عشق‌ عادی‌ و عرفانی‌ یازمینی‌ و آسمانی‌ نشان‌ می‌دهند، آیینه‌ التهابات‌ و نگرانی‌ها و شور و حال‌ مردم‌ ایران‌ نیز هستند. اگر به‌ غزل‌ زیر به‌دقت‌ نگاه‌ کنیم‌ می‌بینیم‌ که‌ درست‌ است‌ که‌ عشق‌ سرمایه‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ است‌، اما در این‌ غزل‌ همچون‌ دیگرعاشقانه‌های‌ سعدی‌ هم‌ وقایع‌ و حوادث‌ فردی‌، اخلاقی‌، عرفانی‌ در تار و پود تشبیهات‌ و استعارات‌ سعدی‌ به‌ وسیله‌ای‌روشن‌ و رسا برای‌ بیان‌ ذهنیت‌ مشترک‌ سعدی‌ و جامعه‌ تبدیل‌ شده‌اند، خمیرمایه‌ تمام‌ مسایل‌ موجود در شعر سعدی‌،اجتماعی‌ و مردمی‌ است‌، اما در خدمت‌ غزل‌ و عشق‌، در حالی‌ که‌ در گلستان‌ و بوستان‌، سعدی‌ چنین‌ نمی‌اندیشد:

اگر دستم‌ رسد روزی‌ که‌ انصاف‌ از توبستانم‌

قضای‌ عهد ماضی‌ را شبی‌، دستی‌برافشانم‌

چنانت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ گر روزی‌ فراِافتد

توصبرازمن‌توانی‌کردو من‌ صبر از تونتوانم‌

دلم‌ صد بار می‌گوید که‌ چشم‌ از فتنه‌برهم‌ نه‌

دگر ره‌ دیده‌ می‌افتد بر آن‌ بالای‌ فتّانم‌

تو را در بوستان‌بایدکه‌ پیش‌ سروبنشینی‌

وگرنه‌ باغبان‌ گوید که‌ دیگر سرو،ننشانم‌

رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌

خلاف‌ من‌ که‌ بگرفته‌ است‌ دامن‌، درمغیلانم‌

به‌ دریایی‌ درافتادم‌ که‌ پایابش‌ نمی‌بینم‌

کسی‌ را پنجه‌ افکندم‌ که‌ درمانش‌نمی‌دانم

‌فراقم‌ سخت‌ می‌آید ولیکن‌ صبر می‌باید

که‌ گر بگریزم‌ از سختی‌ رفیق‌ سست‌پیمانم‌

مپرسم‌دوش‌چون‌بودی‌به‌ تاریکی‌ وتنهایی‌

شب‌ هجرم‌ چه‌ می‌پرسی‌ که‌ روز وصل‌حیرانم‌

شبان‌ آهسته‌ می‌نالم‌ مگر دردم‌ نهان‌ماند

به‌ گوش‌ هر که‌ در عالم‌ رسید آوازپنهانم‌

دمی‌با دوست‌ درخلوت‌به‌ازصدسال‌درعشرت‌

من‌ آزادی‌ نمی‌خواهم‌ که‌ با یوسف‌ به‌زندانم‌

من‌آن‌ مرغ‌ سخندانم‌ که‌ در خاکم‌ رودصورت‌

هنوز آواز می‌آید که‌ سعدی‌ در گلستانم‌

در غزل‌ بالا، مسلماً محور اصلی‌ سخن‌، عشق‌ است‌ اما «عشق‌» را هاله‌ای‌ از زندگی‌ در میان‌ گرفته‌ است‌ که‌ می‌توان‌آن‌ را به‌ عشق‌ گرفتار «بحران‌» تعبیر کرد، بدین‌ معنی‌ که‌ اگر لحظه‌ای‌ اندیشة‌ عشق‌ را از این‌ غزل‌ بگیریم‌، الفاظ‌ِ «انصاف‌ستدن‌»، «قضا»، «ماضی‌»، «صبر»، «فتنه‌»، «فتّان‌»، «چشم‌ برهم‌ نهادن‌»، «رفیقانم‌ سفر کردند، هر یاری‌ به‌ اقصایی‌»،«خلاف‌»، «دامن‌ در مغیلان‌ گیر افتادن‌»، «به‌ دریای‌ بی‌پایاب‌ غرِ شدن‌»، «پنجه‌ در افکندن‌ با کسی‌ که‌ از او بسیارتوانمندتر است‌»، «سست‌ پیمانی‌ و عهدشکنی‌»، «تاریکی‌ و تنهایی‌ و حیرانی‌» و «شب‌ و ناله‌ نهانی‌ و آواز پنهانی‌»، «بایوسف‌ در زندان‌ بودن‌» و بالاخره‌ «مرغی‌ سخندان‌ که‌ رو در خاک‌ نهان‌ می‌کند ولی‌ همیشه‌ آواز او به‌ گوش‌ دل‌ها وجان‌ها می‌رسد» که‌ «این‌ همان‌ سعدی‌ است‌ که‌ در گلستان‌ آواز می‌خواند». مجموعاً الفاظ‌ شاعری‌ برج‌ عاج‌نشین‌ وبی‌خیال‌ و بی‌غم‌ نیست‌ که‌ فقط‌ به‌ خود می‌اندیشد و اندیشه‌ دیگران‌ را از ذهن‌ می‌راند، غزل‌ سعدی‌ آن‌ گونه‌ عاشقی‌ رامطرح‌ می‌کند که‌ از غم‌ جامعه‌، آگاه‌ یا ناخودآگاه‌، در رنجی‌ عظیم‌ است‌ و هر لفظ‌ و کلام‌ عاشقانه‌ او نیز به‌ نوعی‌ با دردو غم‌ عمومی‌ مرتبط‌ است‌، آن‌ چنان‌ که‌ خود او در قطعه‌ قحط‌ سالی‌ دمشق‌ باز می‌گوید که‌:

یکی‌ اول‌ از تندرستان‌ منم

‌که‌ ریشی‌ ببینم‌، بلرزد تنم‌

یکی‌ را به‌ زندان‌ درش‌ دوستان‌

کجا مانَدَش‌ عیش‌ در بوستان‌

(بوستان‌)

و خود معنای‌ این‌ دید کنایی‌ را بارها باز گفته‌ است‌:

جماعتی‌ که‌ ندانند حظ‌ّ روحانی‌

تفاوتی‌ که‌ میان‌ دواب‌ و انسان‌ است‌،

گمان‌ برند که‌ در باغ‌ عشق‌، سعدی‌ را

نظر به‌ سیب‌ زنخدان‌و نار پستان‌ است‌

مرا هر آینه‌ خاموش‌ بودن‌ اولی‌تر

که‌ جهل‌ پیش‌ خردمند، عذر نادان‌ است‌

بدین‌ ترتیب‌، عشق‌ برای‌ سعدی‌ دل‌ گدازِ جان‌ نوازی‌ است‌ که‌ مصلحان‌ را به‌ کار می‌آید تا دنیا و آخرت‌ را دربازند وبه‌ یاری‌ عشق‌ مردانگی‌ بیاموزند و به‌ نقره‌ فائق‌ بدل‌ شد و بهترین‌ نمونه‌، سخن‌ خود سعدی‌ است‌ که‌ به‌ برکت‌ عشق‌«تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌» می‌شود که‌ «کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌».

هرکه‌ خصم‌ اندر او، کمند انداخت

‌به‌ مراد دلش‌ بباید ساخت‌

هرکه‌ عاشق‌ نبود، مرد نشد

نقره‌ فایق‌ نگشت‌ تا نگداخت‌

هیچ‌ مصلح‌ به‌ کوی‌ عشق‌ نرفت

‌که‌ نه‌ دنیا و آخرت‌ درباخت‌

هم‌ چنان‌ شکر عشق‌ می‌گویم‌

که‌ گَرم‌ دل‌ بسوخت‌، جان‌ بنواخت‌

سعدیا خوش‌تر از حدیث‌ تو نیست

‌تحفه‌ روزگار اهل‌ شناخت‌

آفرین‌ بر زبان‌ شیرینت‌

کاین‌ همه‌ شور، در جهان‌ انداخت‌

و از همین‌ جاست‌ که‌ خوانندگان‌ شعر سعدی‌، فرصتی‌ می‌یابند تا در همان‌ حال‌ که‌ به‌ ژرفای‌ قلب‌ و احساس‌ وعاطفه‌ سعدی‌ راه‌ می‌یابند، خود را نیز در سخن‌ سعدی‌ پیدا کنند و جامعه‌ و شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ خود را نیز به‌تماشا بنشینند، آن‌ چنان‌ که‌ احساس‌ کنند خود این‌ شعر را سروده‌اند و کلمات‌ و مضامین‌ آن‌ را بر زبان‌ رانده‌اند:

چنان‌ در قید مهرت‌ پای‌ بندم

‌که‌ گویی‌ آهوی‌ سر در کمندم‌

گهی‌ بر درد بی‌درمان‌ بگریم‌

گهی‌ بر حال‌ بی‌سامان‌ بخندم‌

مرا هوشی‌ نماند از عشق‌ و گوشی

‌که‌ پند هوشمندان‌ کار بندم‌

نه‌ مجنونم‌ که‌ دل‌ بردارم‌ از دوست

‌مده‌ گر عاقلی‌ ای‌ خواجه‌ پندم‌

گر آوازم‌ دهی‌ من‌ خفته‌ در گور

برآساید روان‌ دردمندم‌

سری‌ دارم‌ فدای‌ خاک‌ پایت

‌گر آسایش‌ رسانی‌ ور گزندم‌

و گر در رنج‌ سعدی‌ راحت‌ تو است

‌من‌ این‌ بیداد، بر خود می‌پسندم‌...

ما از لحظه‌ای‌ که‌ غزل‌های‌ سعدی‌ را می‌شناسیم‌ و به‌ آن‌ دل‌ می‌بندیم‌، به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ «عشق‌»، مرکزآتشفشان‌ عاطفی‌ و ذهنی‌ غزل‌ سعدی‌ است‌ و هنر بزرگ‌ سعدی‌ نیز آن‌ است‌ که‌ توانسته‌ است‌ این‌ آتشفشان‌ شعله‌بارسوزناک‌ را آن‌ چنان‌ در سخن‌ خویش‌ ملموس‌، آفاقی‌ و زنده‌ طبیعی‌ و تصویر و ترسیم‌ کند که‌ صرف‌نظر از درک‌ فرازو نشیب‌های‌ عشق‌، به‌ حقانیت‌ عاشقی‌ و تمرکز بر عشق‌، در روزگار قحط‌ وفا و عاطفه‌ نیز شهادت‌ می‌دهد:

سخن‌ بیرون‌ مگوی‌ از عشق‌، سعدی‌

سخن‌،عشق‌است‌ و دیگرقیل‌ و قال‌ است‌

سعدی‌ رابطه‌ عاشق‌ و مشعوِ را که‌ برآیندی‌ از اوضاع‌ و احوال‌ عاطفی‌ زمان‌ اوست‌، به‌ نحوی‌ پرتحرک‌ و پویا مطرح‌می‌سازد و گاهی‌ نیز بی‌خبران‌ از عشق‌ و ماجرای‌ آن‌ را مورد اعتراض‌ و شکایت‌ قرار می‌دهد:

عشق‌ داغی‌ است‌ که‌ تا مرگ‌ نیاید، نرود

هرکه‌ بر چهره‌ از این‌ داغ‌، نشانی‌ دارد

***

عجب‌ مدار که‌ سعدی‌ به‌ یاد دوست‌ بنالد

که‌عشق‌موجب‌شوِاست‌ و خمرعلّت‌مستی‌***

عشق‌آدمیت‌است‌ و گر این‌ ذوِ در تونیست‌

هم‌ شرکتی‌ به‌ خوردن‌ و خفتن‌، دواب‌ را

***

گر آدمی‌ صفتی‌ سعدیا، به‌ عشق‌ بمیر

که‌ مذهب‌ حَیَوان‌ است‌ این‌ چنین‌ مردن‌

***

به‌عشق‌، مستی‌ و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌نکو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

***

عیب‌ سعدی‌ مکن‌ ای‌ خواجه‌ اگر آدمییی‌

کآدمی‌ نیست‌ که‌ میلش‌ به‌ پریرویان‌نیست‌  

 سعدی‌ شیفته‌ عشق‌ است‌ و این‌ شیفتگی‌ را با هرچه‌ کامل‌تر و متنوع‌تر ارایه‌ کردن‌ تصویر معشوِ ق به‌ نمایش‌می‌گذارد و هنرمندانه‌، به‌ تصریح‌ یا ایما و اشاره‌ و ایهام‌، تصاویری‌ مقطّع‌ از چیستی‌ و چونی‌ معشوِ ق در خَلق‌ و خُلق‌،رفتار، نازها، بی‌وفایی‌هایش‌ و وفاداریی‌هایش‌، ارایه‌ می‌دهد، آن‌ چنان‌ که‌ هر بیت‌ یا مصرعی‌ از هر غزل‌ سعدی‌ متضمن‌یک‌ یا چند توصیف‌ یا توضیح‌ حالت‌ یا حالاتی‌ از معشوِق می‌شود و خواننده‌ با پیش‌ رفتن‌ مسیر عشق‌ در نهایت‌، به‌دریافت‌ تصویر یا توصیفی‌ کامل‌، همه‌ جانبه‌ و قانع‌ کننده‌ از معشوِ ق سعدی‌ موفق‌ می‌شود، اما تمرکز بلاانقطاع‌ سعدی‌بر «عشق‌» و مسایل‌ مترتب‌ بر آن‌، حتی‌ یک‌ لحظه‌ ذهن‌ خواننده‌ را از معشوِق جدا نمی‌سازد و در هر بیان‌ و کلام‌ خود،فرازها و فرودهای‌ معرکه‌ عشق‌ را تازه‌تر و جامع‌تر از گذشته‌، تفسیر می‌کند تا آن‌ جا که‌ غزل‌ او را به‌ گزارش‌هنرمندانه‌ و دقیق‌ و روشنی‌ از چند و چون‌ بدل‌ می‌شود و خواننده‌ در پایان‌ غزل‌، معشوِق را کاملاً با خود آشنا می‌یابد،او را می‌شناسد و در باطن‌ و ضمیر خود بر وی‌ نامی‌ مناسب‌ احوال‌ خود می‌نهد و یا او را در پیوند خاطره‌های‌ شخصی‌خویش‌، می‌یابد. به‌ عنوان‌ مثال‌ سعدی‌ در غزل‌ زیر از قامت‌، چشم‌، دهان‌، ظواهر معشوِق به‌ تعابیر و تصاویری‌ مستقل‌و متنزع‌ سخن‌ می‌پردازد و بر شیرینی‌ سخن‌ معشوِق تکیه‌ای‌ خاص‌ دارد تا آن‌ جا که‌ غزل‌ را با ردیف‌ «سخن‌» می‌سازدو طبعاً غزل‌ را به‌ شناسنامه‌ای‌ از معشوق‌ شیرین‌ سخن‌، زیبا، خوش‌اندام‌ که‌ چون‌ خورشید، تابشی‌ یگانه‌ دارد، تبدیل‌می‌کند و سرانجام‌ با ترکیب‌ اجزاء تصاویر، برای‌ ذهن‌ خواننده‌ کلیتی‌ دوگانه‌ از صورت‌ و سیرت‌ معشوِ ق فراهم‌می‌آورد که‌ خواننده‌ را به‌ دریافت‌ تصویری‌ جامع‌ از معشوِ ق سعدی‌، موفق‌ می‌سازد:

طوطی‌ نگوید از تو دلاویزتر سخن‌

با شهد می‌رود ز دهانت‌ به‌ در، سخن‌

گر من‌ نگویمت‌ که‌ تو شیرین‌ عالمی

‌تو خویشتن‌ دلیل‌ بیاری‌ به‌ هر سخن‌

در هیچ‌ بوستان‌ چو تو سروی‌ نیامده‌است

‌بادام‌ چشم‌ و پسته‌ دهان‌ و شکر سخن‌

هرگز شنیده‌ای‌ ز بن‌ سرو بوی‌ مشک‌؟

یا گوش‌ کرده‌ای‌ ز دهان‌ قمر، سخن‌؟

انصاف‌ نیست‌ پیش‌ تو گفتن‌ حدیث‌خویش

‌من‌ عهد می‌کنم‌ که‌ نگویم‌ دگر، سخن‌

چشمان‌ دلبرت‌ به‌ نظر سحر می‌کند

من‌ خود چگونه‌ گویمت‌ اندر نظر سخن‌

وصفی‌ چنان‌ که‌ لایق‌ حسنت‌، نمی‌رود

آشفته‌ حال‌ را نبود معتبر، سخن‌

دُر می‌چکد ز منطق‌ سعدی‌ به‌ جای‌ شعر

گرسیم‌ داشتی‌، بنوشتی‌ به‌ زر سخن‌

این‌ شیوه‌ سعدی‌، در تمرکز سعدی‌ ذهن‌ بر معشوِ ق و پیوند عاطفی‌ و مفهمومی‌ ابیات‌ غزل‌  او با عشق‌، دقیقاًبرخلاف‌ شیوه‌ سیال‌ و برِانگیز حافظ‌ است‌ که‌ در هر غزل‌، بسیار عجولانه‌ و منقطع‌ و نامتمرکز صورت‌ می‌گیرد.

برقی‌ از منزل‌ لیلی‌ بدرخشید سحر

وه‌ که‌ بر خرمن‌ مجنون‌ دل‌ افکار چه‌کرد...

فکر عشق‌ آتش‌ غم‌ در دل‌ حافظ‌می‌سوخ

ت‌یار دیرینه‌ ببینید که‌ با یار چه‌ کرد

به‌ عبارت‌ دیگر، در پایان‌ هر غزل‌ سعدی‌ می‌توان‌ معشوق او را مستقلاً و با روحیات‌ و عواطف‌ و حالات‌ خاص‌ وی‌بازشناسی‌ کرد، در حالی‌ که‌ به‌ جز در چند غزل‌ معدود، معشوِ ق حافظ‌ را باید با خواندن‌ همه‌ غزلیات‌ عاشقانه‌ حافظ‌بازشناخت‌ که‌ طبعاً نمی‌تواند کلیت‌ واقعی‌ معشوِ ق او را در زمان‌ انشاء غزل‌ به‌ ذهن‌ تداعی‌ کند، بدین‌ معنی‌ عشق‌ درغزل‌ سعدی‌ هم‌ فضاها و مکان‌های‌ پیرامون‌ خود را تحت‌الشعاع‌ قرار می‌دهد و آنها را به‌ اجزاء به‌ هم‌ پیوسته‌ درک‌ کلی‌سعدی‌ از عشق‌ و معشو ق مبدل‌ می‌سازد و همین‌ امر سبب‌ می‌شود تا عشق‌ و ستایش‌ آن‌، ارتباطی‌ ممتد و فراگیر و رهانشدنی‌ در ذهن‌ خواننده‌ ایجاد کند، در حالی‌ که‌ حافظ‌ نه‌ همچون‌ سعدی‌، بر عشق‌ تأکید می‌نهد و نه‌ همه‌ جا عشق‌ او،خاکی‌ و آفاقی‌ است‌. مقصود آن‌ است‌ که‌ سعدی‌ به‌ هرجا می‌نگرد معشوِ ق را پیدا می‌کند و در همه‌ چیز بهانه‌ای‌ برای‌بازگشت‌ به‌ عشق‌ و معشوِ ق زمینی‌ خود می‌جوید، اما حافظ‌، هرگاه‌ به‌ معشو ق می‌پردازد، او را در همهمه‌ و ازدحام‌اندیشه‌های‌ آسمانی‌ و زمینی‌ خود گم‌ می‌کند و تصویری‌ روشن‌ و رسا از او (جز در چند غزل‌ معدود) به‌ دست‌ نمی‌دهدو حتی‌ تصاویر ارایه‌ شدة‌ او از معشوق  اغلب‌ دو سویه‌ و قابل‌ تأویل‌ و تفسیر به‌ معشوق  آسمانی‌ است‌، در حالی‌ که‌سعدی‌، به‌ تصویر معشوق زمینی‌ می‌پردازد که‌ با وی‌ رابطه‌ای‌ متقابل‌ و متعادل‌ دارد و در خلوت‌ خاطر خویش‌ او راهمان‌ گونه‌ که‌ هست‌، می‌پذیرد و به‌ تصویر می‌کشد:

جفای‌ پرده‌ درانم‌ تفاوتی‌ نکند

اگر عنایت‌ او پرده‌ از ما باشد

چنین‌ غزال‌ که‌ وصفش‌ همی‌ رود، سعدی‌

گمان‌ مبر که‌ نه‌ تنها، شکار ما باشد

شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ زبان‌ چند پهلو و منشوری‌ حافظ‌ با همه‌ پیچیدگی‌ها و ابهاماتش‌، به‌ همان‌ اندازه‌ با معشوِق حافظ‌ در ارتباط‌ قرار دارد که‌ زبان‌ ساده‌ و سهل‌ و ممتنع‌ سعدی‌ در بیان‌ عواطف‌ و حالات‌ عاشقی‌ سعدی‌ با معشو ، موفق‌ است‌ اما در غزل‌ سعدی‌ سه‌ محور عشق‌، معشوق و منکران‌ عشق‌، تشخص‌ بیشتری‌ دارد و «عاشق‌» که‌ همان‌سعدی‌ است‌، در هر غزل‌ خود، یکی‌ از این‌ سه‌ محور را پررنگ‌تر گزارش‌ می‌کند و جلوه‌ می‌دهد که‌ در یک‌ دید غنایی‌ که‌فردی‌ می‌توان‌ واکنش‌های‌ او را در این‌ محورها بازشناخت‌ و به‌ دیدار درون‌ وی‌ شتافت‌ که‌ چگونه‌ همه‌ سویه‌ به‌ هستی‌می‌نگرد ولی‌ جز از عشق‌ و معشوق و ماجراهای‌ عاشقی‌ چیزی‌ به‌ دست‌ نمی‌آورد: عاشقی‌ به‌ نام‌ سعدی‌، نظر باز و رندو لبریز از محبت‌ و عشق‌ به‌ دولت‌ است‌:

دیده‌ از دیدار خوبان‌ برگرفتن‌ مشکل‌است‌

هرکه‌ ما را این‌ نصیحت‌ می‌کندبی‌حاصل‌ است‌

باش‌ تا دیوانه‌ گویندم‌ همه‌ فرازنگان‌

ترک‌ جان‌ نتوان‌ گرفتن‌ تا تو گویی‌ عاقل‌است‌!!       

عشق‌ برای‌ سعدی‌ بر سنتی‌ دیرین‌ و دیر پا و ازلی‌ مبتنی‌ است‌:

ـ همه‌ عمر برندارم‌ سر از این‌ خمارمستی

‌که‌ هنوز من‌ نبودم‌ که‌ تو در دلم‌ نشستی‌

تو نه‌ مثل‌ آفتابی‌ که‌ حضور و غیبت‌ افتددگران‌ روند و آیند و تو همچنان‌، که‌هستی‌   به‌ همین‌ دلیل‌ سعدی‌ در ارایه‌ تصاویر عاشق‌ و تمناها و تقاضاها بسیار موفق‌تر از ارایه‌ سیمای‌ معشوِ ق است‌،زیرا در هر سختی‌ که‌ از معشوِ ق و زیبایی‌ها و حالات‌ و رفتار او مطرح‌ می‌کند، به‌ نوعی‌ نیز از خود سخن‌ می‌گوید و درهر حال‌، به‌ طرزی‌ موفق‌، صاحبدلی‌ شوریده‌ حال‌ را نشان‌ می‌دهد که‌ گرفتار عشق‌ و سوز و گدازهای‌ آن‌ است‌ و یک‌لحظه‌ نیز از معشوِق  غفلت‌ نمی‌ورزد و در راه‌ عشق‌، همه‌ رنج‌های‌ جهان‌ را به‌ جان‌ خریدار است‌ تا آن‌ جا که‌ خواننده‌نمی‌داند که‌ در غزل‌ سعدی‌، معشوِ ق بیشتر موردنظر است‌ یا عاشق‌ و آیا غزل‌ سعدی‌ را باید غزل‌ معشوِ ق خواند یا غزل‌عاشق‌... به‌ این‌ غزل‌ سعدی‌ بنگرید:

میان‌ باغ‌ حرام‌ است‌ بی‌تو گردیدن‌

که‌ خار با تو مرا بِه‌ که‌ بی‌تو گل‌ چیدن‌

و گربه‌ جام‌ بریم‌ بی‌تو دست‌ در مجلس‌

حرام‌ صرف‌ بود بی‌تو باده‌ نوشیدن‌

خم‌ دو زلف‌ تو بر لاله‌ حلقه‌ در حلقه‌

به‌ سنگ‌ خاره‌ درآموخت‌ عشق‌ ورزیدن‌

اگر جماعت‌ چین‌ صورت‌ تو بت‌ بینند

شوند جمله‌ پشیمان‌ ز بت‌ پرستیدن‌

کساد نرخ‌ شکر در جهان‌ پدید آید

دهان‌ چو باز گشایی‌ به‌ وقت‌ خندیدن‌

به‌ جای‌، خشک‌ بمانند سروهای‌ چمن‌

چو قامت‌ تو ببینند در خرامیدن‌

من‌ گدای‌ که‌ باشم‌ که‌ دم‌ زنم‌ ز لبت

‌سعادتم‌ چه‌ بود؟ خاک‌ پات‌ بوسیدن‌

به‌عشق‌ومستی‌و رسواییم‌ خوش‌ است

‌از آنک‌مگو نباشد با عشق‌، زهد ورزیدن‌

نشاط‌ زاهد از انواع‌ طاعت‌ است‌ و ورع‌

صفای‌ عارف‌ از ابروی‌ نیکوان‌ دیدن‌

عنایت‌ تو چو با جان‌ سعدی‌ است‌، چه‌باک

‌چه‌ غم‌ خورد به‌ حشر از گناه‌ سنجیدن‌

عین‌ همین‌ حالت‌ نیز در غزل‌ حافظ‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌. به‌ این‌ غزل‌ حافظ‌ که‌ هم‌ وزن‌ و هم‌ قافیه‌ غزل‌ سعدی‌ است‌بنگرید:

منم‌ که‌ شهره‌ شهرم‌ به‌ عشق‌ ورزیدن‌

منم‌ که‌ دیده‌ نیالوده‌ام‌ به‌ بد دیدن‌

به‌می‌پرستی‌از آن‌ نقش‌ خود بر آب‌ زدم

‌که‌ تا خراب‌ کنم‌ نقش‌ خود پرستیدن‌

وفاکنیم‌ و ملامت‌ کشیم‌ و خوش‌ باشیم

‌که‌ در طریقت‌ ما، کافری‌ است‌ رنجیدن‌

به‌ پیر میکده‌ گفتم‌ که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌

بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: راز پوشیدن‌

ز خط‌ یار بیاموز مهر با رخ‌ خوب

‌که‌ گرد عارض‌ خوبان‌ خوش‌ است‌گردیدن‌مراد دل‌ ز تمنای‌ باغ‌ عالم‌ چیست‌؟!

به‌ دست‌ مردم‌ چشم‌ از رخ‌ تو گل‌ چیدن

‌عنان‌ به‌ میکده‌ خواهیم‌ تافت‌ ز این‌ مجلس‌

که‌ وعظ‌ بی‌ عملان‌ واجب‌ است‌ نشنیدن‌

به‌ رحمت‌ سر زلف‌ تو واثقم‌ ورنه‌

کشش‌ چو نبود از آن‌ سو، چه‌ سودکوشیدن

‌مبوس‌ جز لب‌ ساقی‌ و جام‌ می‌ حافظ‌

که‌ دست‌ زهد فروشان‌ خطاست‌بوسیدن

آیا سعدی‌ در غزل‌ زیر، علی‌ رغم‌ همه‌ اوصافی‌ که‌ از معشوِق  ارایه‌ می‌دهد، «من‌» خویش‌ را بیشتر بازگو می‌کند یا«معشوِق  خود را؟

مرا دلی‌ است‌ گرفتار عشق‌ دلداری

‌سمن‌ بری‌، صنمی‌، گلرخی‌، جفاکاری‌

ستمگری‌، شغبی‌، فتنه‌ گری‌، دل‌ آشوبی

‌هنروری‌، عجبی‌، طرفه‌ای‌، جگرخواری‌

بنفشه‌ زلفی‌، نسرین‌ بری‌، سمن‌ بویی

‌که‌ ماه‌ را بر حسنش‌ نماند بازاری‌

همای‌ فری‌، طاووس‌ حسن‌ و طوطی‌ نطق

‌به‌  گاه‌ جلوه‌ گری‌ چون‌ تذرو رفتاری‌

دلم‌ به‌ غمزه‌ جادو ربود و دوری‌ کرد

کنون‌ بماندم‌ بی‌ او چو نقش‌ دیواری‌

ز وصل‌ او چو کناری‌ طمع‌ نمی‌دارم‌

کناره‌ کردم‌ و راضی‌ شدم‌ به‌ دیداری‌

زهرچه‌ هست‌ گریز است‌ و ناگزیر ازدوست

‌چه‌ چاره‌ ساز و در دام‌ دل‌، گرفتاری‌

در اشتیاِ جمالش‌ چنان‌ همی‌ نالم‌

چو بلبلی‌ که‌ بنالد میان‌ گلزاری‌

حدیث‌ سعدی‌ در عشق‌ او چو بیهده‌ است

‌نزد دمی‌ چو ندارد زبان‌ گفتاری‌

و این‌ غزل‌ نیز آیینه‌ای‌ است‌ از احساس‌ شاعر عاشق‌، نسبت‌ به‌ معشوِق    و این‌ که‌ عاشق‌ هر چه‌ می‌اندیشد، معشوِق است‌ و معشوِ ق جز فرافکنی‌ احساس‌های‌ خود وی‌ نیست‌. هم‌ چنان‌ که‌ از محتوای‌ غزل‌ بر می‌آید، سعدی‌، در  اوصافی‌که‌ از معشوِ ق ارایه‌ می‌دهد، بیشتر به‌ خود وخواهش‌ها و نیازهای‌ خویش‌ می‌پردازد تا معشوِق :

ماه‌چنین‌ کس‌ ندید،خوش‌ سخن‌ و کش‌خرام

‌ماه‌ِ مبارک‌ طلوع‌، سرو قیامت‌ قیام‌

سرو در آید ز پای‌ گر تو بجنبی‌ ز جای

‌ماه‌ بیافتد به‌ زیر گر تو برآیی‌ به‌ بام‌

تا دل‌ از آن‌ِ تو شد، دیده‌ فرو دوختم

‌هر چه‌ پسند شماست‌ بر همه‌ عالم‌، حرام‌

گوش‌ دلم‌ بر در است‌، تا چه‌ بیاید خبر

چشم‌ امیدم‌ به‌ راه‌ تا که‌ بیارد پیام‌

در همه‌ عمرم‌ شبی‌، بی‌ خبر از در درآی

‌تا شب‌ درویش‌ را صبح‌ برآید به‌ شام‌

بار غمت‌ می‌کشم‌ وز همه‌ عالم‌ خوشم‌

گر نکند التفات‌ یا نکند احترام‌

رای‌ خداوند راست‌، حاکم‌ وفرمانرواست

‌گر بکشد بنده‌ایم‌ ور بنوازد غلام‌

گو به‌ سلام‌ من‌ آی‌ با همه‌ تندی‌ وجو

روز من‌ بیدل‌ ستان‌، جان‌ به‌ جواب‌ سلام‌

سعدی‌  اگر طالبی‌ راه‌ رو و رنج‌ بر

یا برسد جان‌ به‌ حلق‌ یا برسد دل‌ به‌ کام‌

سعدی‌، عاشقی‌ نصیحت‌ناپذیر است‌ زیرا نصیحت‌پذیری‌ را بر خلاف‌ شأن‌ عاشقان‌ صادق   می‌پندارد:

هم‌چنان‌عاشق‌ نباشد ور بودصادِق نباشد

هرکه‌درمان‌می‌پذیرد، یا نصیحت‌می‌نیوشد

گر مطیع‌ خدمتت‌ را کفر فرمایی‌، بگوید

ور حریف‌ مجلست‌ را زهر فرمایی‌،بنوشد

هر که‌ معشوقی  ندارد عمر ضایع‌می‌گذارد

همچنان‌ناپخته‌باشد هر که‌ بر آتش‌بجوشد

تا غمی‌ پنهان‌ نباشد، رقتی‌ پیدا نگردد

   هم‌گلی‌دیده‌است‌سعدی‌ تا چو بلبل‌می‌خروشد 

در کار عاشقی‌ سعدی‌، نکته‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ هر چه‌ عشق‌ و معشوِ موجب‌ رضایت‌ خاطر و آرامش‌ خیال‌ سعدی‌است‌، ملامت‌ کنندگان‌ از عشق‌ نیز مورد نفرت‌ وی‌ می‌باشند و سعدی‌ را می‌آزارند، بنابراین‌، نیش‌ حمله‌ سعدی‌، همیشه‌به‌ آنان‌ است‌. این‌ ملامت‌ گران‌ در سعدی‌ دغدغه‌ ایجاد می‌کنند. اینان‌ سعدی‌ را از دنیای‌ زیبای‌ عاشقانه‌اش‌ جدا می‌کنند وبه‌ دیار حقارت‌ها و خودخواهی‌های‌ کسانی‌ می‌رانند که‌ درد عشق‌ ندارند و با تظاهر به‌ عقل‌ و خویشتن‌ داری‌می‌خواهند شأنی‌ کاذب‌ برای‌ خویش‌ فراهم‌ آورند.

سعدی‌ ستایشگر عشق‌ است‌، اما در جامعه‌ای‌ زندگی‌ می‌کند که‌ قدر عشق‌، شناخته‌ شده‌ نیست‌؛

مقدار یار هم‌ نفس‌ چون‌ من‌ نداند هیچ‌کس‌

ماهی‌ که‌ بر خشک‌ اوفتد قیمت‌ بداند آب‌را 

  او حتی‌ شکایت‌ معشوِق  خود را به‌ نزد اطبا نمی‌برد،

غیرتم‌ آید شکایت‌ تو به‌ هر کس

‌درد احبّا نمی‌برم‌ به‌ اطبّا

در جامعه‌ سعدی‌، عاشق‌ در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و در چنین‌جوامعی‌، «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:

کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌

هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست‌

نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌

نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌

بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!

***

دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید

کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد  

 آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌

به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکشد

***

ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند

که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند

و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا

روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

«عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر

کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود

به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار

ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

***

سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌

گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است‌

×××

هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ او

دیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان

‌دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش

‌دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

***

در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌

تا عیب‌ نگسترند ما را

در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب

‌دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی

‌شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری

‌که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم

‌که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ ق زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اند

من‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اند 

برده بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌

جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌

دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اندذ

کر سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند

حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اند

یش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو را

بیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی

‌گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

از ورطه‌، خبر ندارد

آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد

بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌

تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست

‌نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!

که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌

غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم

‌خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق

‌کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی

‌تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟

کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را

تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست

‌بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند

این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌

کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا

کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

***

چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌

خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن

‌خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

لعبت‌ شیرین‌ اگر ترش‌ ننشیند

مدعیانش‌ گمان‌ برند به‌ حلوا!!

***

اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌

تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌:

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود

صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی

‌حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز

هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *

 

 

دانستنی هایی در باره ی کتابخانه کنگره امریکا *


 ترجمه مرتضی کوکبی


 این کتابخانه در واشینگتن دی سی قرار دارد و کتابخانه ملی ایالات متحده محسوب می‌شود. مجموعه وسیع آن گنجینه‌ای بی‌همتا از تجربه دموکراتیک امریکاست. خدمات آن نه تنها به اعضای کنگره، بلکه به اعضای شاخه‌های اجرایی و قضایی دولت، کتابخانه‌های سرتاسر جهان، و دانش‌پژوهان، پژوهشگران، و هنرمندانی که از منابع آن استفاده می‌کنند، ارائه می‌شود.

کتابخانه کنگره، گشوده‌ترین و دسترس‌پذیرترین کتابخانه ملی بزرگ جهان است. این کتابخانه با 22 تالار مطالعه در مجتمعی سه طبقه در کپیتل هیل[1] ، و کتابخانه هنرهای نمایشی[2]  در مرکز هنرهای نمایشی جان اف. کندی، به خوانندگانش خدمات ارائه می‌کند. کتابخانه، افزون بر این، دارای دو تالار مطالعه جداگانه برای اعضای کنگره و کارمندان آنهاست و واحدهای خدمات مرجع موسوم به "خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.)"[3] ، در چندین ساختمان اداری در مجلس نمایندگان و سنا فعالیت می‌کنند.

کتابخانه کنگره امروز با کتابخانه‌ای که کنگره در سال 1800 به‌وجود آورد بسیار متفاوت است. در لایحه‌ای که باعث انتقال مرکز دولت به پایتخت جدید (واشینگتن) شد، در کنار عوامل دیگر، 5000 دلار نیز برای خرید کتاب‌هایی که ممکن است برای استفاده کنگره لازم باشد اختصاص و غرفه مناسبی برای جا دادن این کتاب‌ها تدارک دیده شد. کتابخانه مرجع، صراحتآ و منحصرآ به کنگره اختصاص داده شد. این کتابخانه بیشتر به‌عنوان بخشی از شاخه مقننه حکومت، تا شاخه اجرایی آن، تأسیس شد. امروز نیز، کتابخانه جزء قوه مقننه باقی مانده است، این بدان معناست که به کنگره، و نه به رئیس‌جمهور، گزارش می‌دهد. اما رئیس‌جمهور، رئیس کتابخانه کنگره را منصوب و کنگره آن را تأیید می‌کند.

تاریخچه. نخستین مجموعه کتاب‌ها برای کتابخانه کنگره به کتابفروشان کدل و دیویس در لندن سفارش داده شد که در سال 1801 در 11 صندوق و یک کیف نقشه، با کشتی از طریق اقیانوس اطلس تحویل داده شدند. کتاب‌ها تا اوت 1814 در اتاقی از آن ساختمان جای گرفتند، در این سال سربازان انگلیسی ساختمان کپیتل را به آتش کشیدند و مجموعه 3000 جلدی آن در شعله‌های آتش سوخت.

یک ماه بعد از این حادثه، تامس جفرسون که دوران بازنشستگی را در مونتی‌سلو سپری می‌کرد، کتابخانه شخصی خود را که در طول 50 سال گرد آورده بود، به‌عنوان جایگزین به کتابخانه پیشنهاد کرد. این مجموعه یکی از بهترین کتابخانه‌ها در ایالات متحده به شمار می‌آمد. جفرسون به هنگام ارائه کتابخانه‌اش به کنگره چنین نوشت، "من می‌دانم که در این کتابخانه چیزی وجود ندارد که کنگره بخواهد از مجموعه‌اش خارج کند؛ در واقع، در آن موضوعی نیست که عضو کنگره نخواهد به آن مراجعه کند". کنگره پس از بحث‌های طولانی در ژانویه 1815 پیشنهاد وی را پذیرفت و 23950 دلار برای مجموعه 6487 جلدی او پرداخت.

دو آتش‌سوزی دیگر بر رشد کتابخانه اثر نهاد. در 1825 آتش‌سوزی کوچکی در کتابخانه (که دوباره در کپیتل جای گرفته بود) تعدادی از نسخ تکراری را سوزاند. آتش‌سوزی جدی‌تری در 1851 دو سوم موجودی 55000 جلدی گرد آمده، از جمله بخش عمده مجموعه خریداری شده از جفرسون را نابود کرد. در عرض سه هفته پس از آن، رئیس‌جمهور وقت، میلارد فیلمور، یک بودجه اضطراری 10000 دلاری برای آغاز جایگزینی مجموعه سوخته اختصاص داد. سال بعد، کنگره اختصاص مبلغی حدود 150000 دلار برای خرید کتاب‌های جدید و ساخت تعدادی تالار در کناره غربی کپیتل برای کتابخانه را تصویب کرد.

 در پایان جنگ داخلی، مجموعه کتابخانه کنگره به 82000 جلد رسید. این کتاب‌ها را در وهله نخست اعضای کنگره، قضات دادگاه عالی، هیئت‌های سیاسی، و اعضای هیئت دولت مورد استفاده قرار دادند. 

رشد مجموعه. در 1864، لینکلن شخصی را به سمت رئیس کتابخانه کنگره منصوب کرد که قرار بود کتابخانه را طی سی سال آینده تغییر شکل دهد. اینزورث رند اسپوفورد مجموعه‌های کتابخانه کنگره را بسیار گسترش داد و به این نهاد نقش ملی نوینی بخشید...

کتابخانه کنگره در عصر حاضر

 

گروه‌های استفاده‌کننده از کتابخانه. کتابخانه امروز کنگره به گروه‌های بسیاری خدمت می‌کند:

نخستین گروه، اعضای کنگره هستند که بدوآ به‌وسیله خدمات پژوهشی کنگره (سی.آر.اس.) که در 1970 جایگزین خدمات مرجع مجلس شد به آنها خدمت می‌شود. خدمات پژوهشی کنگره با حدود 850 کارمند، سالانه تقریبآ 500000 درخواست اطلاعاتی، پژوهشی، و تحلیلی از اعضا و کمیته‌های کنگره دریافت می‌کند.

 

گروه خاص دیگر، شهروندان نابینا و معلول جسمی هستند. خدمات کتابخانه ملی به نابینایان و معلولان جسمی، از برنامه‌های رایگان کتابخانه ملی است. کتابخانه مواد بریل و ضبط شده را برای هر کس که نتواند کتاب چاپی بخواند، تأمین می‌کند. این خدمت که در 1931 به‌وجود آمد، در 1991 از طریق شبکه‌ای مرکب از 160 کتابخانه منطقه‌ای و محلی، به حدود 760000 خواننده، بیش از 20 میلیون کتاب ضبط شده و بریل ارائه کرده است. جامعه هنری و پدیدآورندگان امریکا، شامل هنرمندان، نویسندگان، مصنفان و ناشران، از خدمات اداره حق مؤلف استفاده می‌کنند. این نهاد در کتابخانه کنگره در 1991، 660000 درخواست حق مؤلف را ثبت کرده است. 

کتابخانه کنگره به جامعه کتابدار از راه‌های بی‌شمار یاری می‌رساند. اینها عبارتند از: ایجاد و پشتیبانی از استانداردهای ملی و بین‌المللی فهرستنویسی؛ فهرستنویسی کتاب‌ها، نقشه‌ها، و مواد دیگر به شکلی که همه کتابخانه‌ها بتوانند استفاده کنند؛ توزیع داده‌های فهرستنویسی؛ فهرستنویسی با همکاری نهادهای پژوهشی دیگر؛ گردآوری انتشارات خارجی با همکاری نهادهای دیگر؛ هماهنگ‌سازی فعالیت‌ها با کتابخانه‌های دیگر دولت فدرال از طریق کمیته مرکز فدرال اطلاعات کتابخانه‌ای (اف.ال.آی.سی.سی.)[11]  و رابط رایانه‌ای آن، یعنی شبکه فدرال کتابخانه و اطلاعات (فدلینک)[12] ؛ و جست‌وجو برای یافتن روش‌های جدید نگهداری از کتاب‌ها در مقیاس بزرگ برای جلوگیری از تجزیه کاغذ اسیدی.

مجموعه‌ها. کتابخانه کنگره سرشار از عالی‌ترین‌هاست. این کتابخانه با بیش از صد میلیون ماده کتابخانه‌ای در مجموعه‌هایش، بزرگ‌ترین کتابخانه جهان است. کمتر از 20 درصد این رقم کتاب‌های موجود در مجموعه‌های رده‌بندی شده هستند؛ بقیه آن، که بیش از 83 میلیون ماده است، شامل موارد زیر می‌شود: بیش از 12580000 کتاب با حروف بزرگ و برجسته، اینکونابولا، تک‌نگاشت‌ها و پیایندها، موسیقی، روزنامه‌های صحافی شده، جزوه‌ها، گزارش‌های فنی، و مواد چاپی دیگر؛ بیش از 1870000 ماده شنیداری، مانند دیسک، نوار، و اشکال ضبط شده دیگر؛ حدود 40000000 نسخه خطی؛ حدود 4100000 نقشه؛ حدود 8700000 ریزنگار؛ بیش از 500000 فیلم سینمایی؛ حدود 14000000 عکس؛ بیش از 80000 پوستر؛ حدود 350000 چاپ و طراحی زیبا؛ بیش از 130000 نوار ویدئو و دیسک ویدئو؛ و حدود 1240000 ماده دیداری دیگر.

کتابخانه کنگره دارای بیش از 5000 کارمند برای اداره این مجموعه‌هاست؛ این کتابخانه در اوایل دهه 1990 بودجه‌ای بیش از 328 میلیون دلار را در سال به خود اختصاص می‌داد. سیستم رایانه‌ای کتابخانه 12600000 رکورد را در پایگاه‌های خود دارد و از طریق 3000 پایانه در سه ساختمان و کپیتل هیل خدمت ارائه می‌کند. کتابخانه دفاتری در قاهره، جاکارتا، کراچی، نایروبی، دهلی‌نو، و ریودوژانیرو، و همچنین دفتر گردآوری مواد در مسکو دارد.

گنجینه‌ها. کتابخانه در جریان انباشتن دانش جهانی، بسیاری از نمونه‌های نادر و گرانبهای تلاش‌های فکری انسانی را نیز به‌دست آورد. در واقع سخاوت اهداکنندگان، کتابخانه کنگره را به موزه‌ای در بزرگداشت نبوغ آفرینشگر تبدیل کرده است. اما کتابخانه برخلاف موزه، مجموعه‌هایش را نه برای نمایش صرف، بلکه برای استفاده گرد آورده است تا بررسی، مقایسه، و تجزیه و تحلیل شوند و فهم ما را از خود و میراثمان غنا بخشند. 

کتابخانه کنگره به‌واسطه داشتن اینکونابولا و قطعاتی بی‌نظیر (مانند نخستین فیلم متحرک یعنی >عطسه فرد آت<[13] که تامس ادیسون در 1893 ساخته است؛ دستنوشته‌های اصلی نمایش‌های موزیکال مانند >اوکلاهما!<[14] ، >پورگی و بس<[15] ، >قایق نمایش<[16] ، و >داستان وست ساید<[17]   که در اختیار مصنفان آنها بوده است؛ و کامل‌ترین صفحه و نوارهای موسیقی تجاری و غیرتجاری جهان که غول دنیای جاز، الینگتون ساخته است) به خود افتخار می‌کند.

برای امریکایی‌ها، احتمالا بزرگ‌ترین گنجینه، چرکنویس "اعلامیه استقلال" به قلم تامس جفرسون است، و آن چهار صفحه نوشته با قلم و مرکب است همراه با تغییراتی که بنجامین فرانکلین، جان آدامز، و دیگران در آن داده‌اند. کتابخانه هزاران اثر دیگر مربوط به جنگ استقلال و بنیان‌گذار جمهوری را در خود دارد، اینها یکی از مواد قرارداد تسلیم ارتش انگلیس در یورک تاون است که به‌وسیله لرد کورنوالیس و جورج واشینگتن امضا شده است؛ دیگر صورت مذاکرات مجمع فدرال توسط جیمز مدیسن نوشته شده و شرح مذاکرات مجمع قانون اساسی در 1787 است. کتابخانه، اوراق شخصی بیشتر رؤسای جمهور از واشینگتن تا کولیج را دارد و دارای تعداد زیادی اشیای به‌جا مانده از شخصیت‌هایی مانند لینکلن، تئودور روزولت، و وودرو ویلسون است. این کتابخانه مالک نسخه دستنوشته "اعلامیه استقلال" و دو نسخه دستنوشته از خطابه گتیسبرگ نیز هست. 

گنجینه تصویری کتابخانه از مکان‌های متعدد و زمان‌های بسیار گرد آمده است. کتابخانه کنگره نخستین عکس کپیتل را که در 1846 گرفته شده است، دارد. این کتابخانه همچنین تمام عکس‌های اصلی را که برادران رایت برای ضبط نخستین پروازهای موتوری موفقشان در کیتی هوک گرفتند، در اختیار دارد. نخستین نقشه شناخته شده جزیره منهتن نیز که یک نقشه آبرنگی تهیه شده در 1639 برای شرکت هلندی هند غربی است، در اختیار کتابخانه کنگره است.

مجموعه کتاب مصور از قرن 15 تا 20، متعلق به لسینگ جِی. روزنوالد، احتمالا کامل‌ترین مجموعه کتاب‌های نادر است. این مجموعه شامل بیش از 2500 اثر گرانبهاست مانند کتاب حجیم مقدس "ماینتس"[18]  (1453) که یکی از دو نسخه شناخته شده رساله‌ها و انجیل‌های چهارگانه (1495) است، و نیز محصولات نایابی از انتشارات ویلیام ککستون.

مجموعه موسیقی کتابخانه شامل ادوات و دستنوشته‌های نایاب است. کتابخانه مالک بیش از 1600 فلوت از فرهنگ‌های سرتاسر جهان (از جمله فلوت شخصی فردریک کبیر در قاب چینی دست‌ساز آن) است که در مجموعه فلوت دیتون سی. میلر قرار دارد.

استفاده از کتابخانه کنگره. تالارهای مطالعه عمومی بر روی هر بزرگسالی که یک قطعه عکس ارائه دهد و درخواست کارت عضویت نماید باز است. کاربران می‌توانند با استفاده از پایانه‌های متصل، به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه دسترسی یابند. خوانندگان در تالار اصلی مطالعه قادرند شماری از منابع کتابشناختی را با استفاده از پایانه‌هایی که به یک دیسک‌گردان خودکار مشترک متصل‌اند، جست‌وجو کنند.

تالارهای مطالعه مواد کتابخانه‌ای ویژه، مانند نسخ خطی، نقشه‌ها، فیلم‌های سینمایی، و موسیقی نیز بر روی جامعه بزرگسال باز است، اگرچه ممکن است کاربران ناچار باشند برای استفاده از موادی که در سایت‌های دور انباشته شده‌اند از قبل تعیین وقت کنند. برای مثال، یک ایستگاه کاری دیسک نوری در تالار مطالعه مواد چاپی و عکس‌ها به کاربران اجازه می‌دهد که به‌سرعت در میان تصاویر هزاران پوستر جست‌وجو کنند و آنچه را که می‌خواهند، بیابند و چاپ کنند. تالار مطالعه مجموعه‌های ماشین‌خوان با انواع نرم‌افزارهای رایانه‌ای برای استفاده کاربران انباشته شده است.

 کتابخانه کنگره، سالانه به هزاران بازدیدکننده از سراسر جهان که تنها به قصد دیدن ساختمان‌هایش می‌آیند نیز خوش‌آمد می‌گوید. نوسازی بنیادین دو ساختمان قدیمی آن در 1986 آغاز و در اواسط دهه 1990 پایان یافت. این ساختمان‌ها بر روی پژوهشگران باز هستند و بازدیدکنندگان می‌توانند تالار مطالعه اصلی ساختمان تامس جفرسون را از فراز یک گالری محصور در بازدیدهای برنامه‌ریزی شده منظم عمومی مشاهده کنند. برنامه‌های ادبی و کنسرت‌های رایگان اتاق موسیقی به‌طور منظم در طول سال ارائه می‌شوند. در طول تابستان، مرکز "زندگی فرهنگی امریکایی"، کنسرت‌های نیمروزی متعددی بیرون از ورودی اصلی ساختمان جفرسون اجرا می‌کند.

کتابخانه بدون دیوار. کتابخانه کنگره در اواسط دهه 1980 و اوایل دهه 1990 در پی آن بود تا مجموعه‌هایش را برای پژوهشگران، دانشمندان، و دانشجویان سراسر ایالات متحده دسترس‌پذیرتر سازد. برای رسیدن به این هدف از طرق بسیاری استفاده نمود. از جمله، خدمت اشتراک آزمایشی معروف به‌نام "کتابخانه کنگره به‌طور مستقیم"[19]  که برای کتابخانه‌های ایالتی امکان دسترسی پیوسته به پایگاه‌های داده‌های کتابشناختی کتابخانه کنگره را فراهم می‌کرد. در برنامه آزمایشی دیگری به‌نام "حافظه امریکایی"[20] ، از فناوری رایانه‌ای برای توزیع نسخ الکترونیکی عکس‌های آرشیوی، نسخ خطی، موسیقی، فیلم‌های سینمایی، کتاب‌ها، و ضبط‌های شنیداری استفاده شده است و دسترسی به مواد منحصربه‌فرد را که قبل از آن تنها در خود کتابخانه کنگره ممکن بود، فراهم ساخته است.

کتابخانه، کار بر روی یک مرکز نوین دانش و فناوری را با دو هدف عمده آغاز کرده است: یکی، افزایش مجموعه مواد علمی خارجی کتابخانه؛ و دیگر، به گفته جیمز بیلینگتون، "ایجاد نوعی راهنمای الکترونیکی برای شبکه‌ها و پایگاه‌های داده‌های اطلاعات علمی و فنی در سرتاسر جهان".

 "مرکز کتاب"، در کتابخانه کنگره که در 1977 برای پیشبرد برنامه‌های خواندن و سوادآموزی تأسیس شد، نمونه دیگری از عبور کتابخانه به فراسوی دیوارهای آن است. از 1984، بیش از نیمی از ایالت‌ها مراکز کتاب خود را تأسیس کرده‌اند تا با کتابخانه کنگره در پیشبرد فرهنگ کتاب و میراث ادبی هر ایالت، نظارت بر طرح‌ها و میزبانی از رخدادهایی که توجه عموم را به اهمیت کتاب‌ها، خواندن، سواد، و کتابخانه‌ها جلب می‌کنند، همکاری نمایند.

مآخذ:

 

1) Cole. John Y. For Congress and the Nation: A Chronological History of the Library of Congress, 1979; 2) Goodrum, Charles  A. Treasures of the Library of Congress. [revised edition],1991; 3) Goodrum, Charles A; Dalrymple, Helen W. The Library of Congress, 1982; 4) Nelson, Josephus; Farley, Judith. Full Circle: Ninety Years of Service in the Main Reading Room, 1991; 5) Small, Herbert. The Library of Congress:Its Architecture and Decoration, 1982. 

هلن دلریمپل[21]  (WELIS) ×

 

 

. Capitol Hill 1-

[2]. Performing Arts Library 2-11

[3]. Congressional Research Service (CRS)

 

[4]. Smithsonian

 

[5]. Art deco

 

[6]. Legislative Reference Service

 

[7]. Chamber music

 

[8]. Stradivarius instrument

 

[9]. Vollbehr  

 

[10]. Canons of Service 

[11]. Federal Library Information Center Committee (FLICC) 

[12]. Federal Library and Information Network (FEDLINK) 

[13]. Fred Ott¨s Sneeze 

[14]. Oklahoma! 

[15]. Porgy and Bess 

[16]. Show Boat 

[17]. West Side Story 

[18]. Mainz 

[19]. LC DIRECT 

[20]. American Memory    

[21]. Helen Dalrymple

 

  • برگرفته از ویکی پدیا
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

از عید تا سیزده به درهای کودکی

  دکتر منصوررستگار فسایی

از عید تا سیزده به درهای کودکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...شور صحرا و سبزه های بهار

 

می برد از دلم هنوز قرار

 

چون که عید وبهار مى امد

 

سبزه و گل ،به بار می امد

 

گل بابونه, باز، وا می شد

 

شهر پر عطر باقلا می شد

 

دشت و صحرا پر از صفا می شد

 

همه جا جلوه ی خدا می شد...

هر کسی  شادمانه می خندید

شادی از کوه و دشت می بارید

"باغ نو"1    سیزده 2 تماشا داشت

از برا ی تمام ما جا داشت

هر کجا جوی اب می امد

بوی عطر گلاب می امد

سبزه ها رسته بر سر دیوار

پونه ها طرف جویها ، بسیار

سبزه ی عید و گربه نوروزی

داشت با خود بسی دل افروزی...

 

 

نخستین یادداشت سال نو رابا سلام و شاد باشی دوباره ،آغاز می کنم و از یزدان بزرگ آرزو دارم که سال نو را بر همه ی ایرانیان وهمه ی کسانی که نوروز را به عنوان جشن باستانی خود ،گرامی می دارند ، خجسته و فرخنده بداراد ودر سال نو همگان را شیرین کام، دل جملگی را سرشار از امید و سفره ی همگان را پرنعمت بسازاد وتندرستی و شادی وآرامش را ازایشان دریغ مداراد

 

امروز روز 13 فروردین است " ،من از بچگی عاشق باغ و در و دشت بوده ام و هیچ گاه  فراموش نمی کنم که در ایام نوروز و دید وبازدیدهای آن چه اوقات خوشی در دل طبیعت زیبا و دوست داشتنی شهر فسا داشتیم ،

 

شهر پر از بوی بها ر نارنج و  گل محمدی و یاس وشکوفه های تازه شکفته ی بهاری می شد  و همه جا، سبز و خرم و تر تازه وبه قول حافظ شیراز  رفته و آب زده بود.

 

شهر پراز  سبزه هایی بود  که بر سر دیوار های کاهگلی آن   روییده بودند و بویژه در نوروز ،شهر سبز ما ، با  بوی باقلا و عطر پودونه های وحشی  که در کنار جویهای روان ، سبز شده بودند،  طراوتی و حال و هوایی خاص داشت،که این  شهر همیشه  خوب را به بهشت تبدیل می کرد و حتی در چشم ما ، از یهشت هم  زیبا تر جلوه می داد.

 

از کوچه ها بوی شیرینی پزان می آمد، بازار از عرب و عجم و ترک پر بود ،دکان بزرگ پارجه فروشی پدر بزرگ و داییهایم و همچنین مغازه های   مرحوم حاج بامدادو عادل و تمدن ، پر از مشتری بود و در برابر قنادی های استاد یحیی و حاج غلامرضا استادی و حاج اقا طاعت ،جای سوزن انداختن نبود ،صف بچه ها و بزرگ سالانی که در آخر سال منتظر بودند که مرحوم رجب فرجام لباس عید آنها را پیش از عید تمام کند ،طولانی بود و در برابر کفاشی مرحوم داوری و دوزنده نیز بسیاری در انتظار آماده شدن کفشهای نو خود بودند .اما در مغازه ی حاجی سید آقا سجادی و مرحوم اخلاقی و نقی زاده هم مشتریان مواد غذایی وروغن وکره ی تازه کم نبود .

 

نمی دانم چرا عادت داشتیم که حتما روز پیش از عید به سلمانی و حمام برویم ،حمام میان و جهرمی و میرزا کوچک ، همان قدر شلوغ می شد که سلمانی های استاد نجات و مشهدی سلمان و استاد حسن واستاد قنبر. و همه ی اینها ،علامت آمدن عید و روزهای رو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن و شیرینی خوران بود 

 

 بهار بود وکودکی و نوجوانی ، عید وپد.ر و مادر ،مادر بزرگها و عمو و دایی ها و خاله ها ،بستگان و دوستان ،و یک شهر کوچک که از سر تا پای آن را می شد در یک روز دید و به هر کوچه وبرزن آن سرزد و از همه سراغ گرفت  ،ویک دنیا بهانه برای شادی و سرمستی ،پیدا کرد . 

 

 شادی در خانه و کوچه و بازار موج می زد ،شادیهایی آسان و ارزان و بی زیان و سالم ،که از باغ قلعه و رسومات ، شروع می شد وتا باغهای  کدیوری وکچل آباد و باغ حسین آباد و میرزاحسن علی خانی و باغ خود ما که به  باغ نو معروف بود ،امتداد  می یافت.

 

 در  چها شنبه سوریها  از روی آتش می پریدیم و زردی خود را به آتش می دادیم واز آن سرخی می گرفتیم و صدای قاشق زنی را از همه جا می شنیدیم به تماشای زنان و دخترانی می رفتیم که رو بسته و گوش گشوده بودند تا فال خود را از میان سخنان رهگذران دریابند.

 

 روز عید ،هنوز از خواب بیدار نشده بودیم که از پشت در ،صدای  ساز دسته های مطرب معروف شهربه سر پرستی کسانی چون   اصغر خان مطرب وامان حاجی خانجان و کل عباس تنبک زن   و حیدر جاهد - که  تاررا بسیار دلنشین و گرم می نواخت  - ، ما را به حیاط می کشید .

 

 با شتاب در را بروی آنان می  گشودیم ،به داخل می آمدند ومی نشستند و چند دقیقه یی ، نغمه سر می دادند و" مبارک باد " می خواندند و ما را بر سر ذوق می آوردند ،مادرم ، ظرفی شیرینی برای آنها  می آوردو مرحوم پدرم چند اسکناس نو یک تومانی  یا دو تومانی به آنها می داد وآنان دسته دسته می آمدندند و می رفتند  و گاهی درست وقتی سر می رسیدند  که خانه پراز دیدو بازدیید کنندگان زن و مرد و کودکان و نوجوانان  بود وبا آمدن دسته ی مطربها ،یک باره  خانه رنگ مجلسهای عروسی و شادمانیهای عمومی می گرفت ،مطربها از این   خانه به منازل هم جوار و همسایه و محلات دیگر ، می رفتند و به مردم شادی می دادند و عیدی می گرفتند و شاید  خرج سال خود را به دست می آوردند. 

 

   ماجرای دید و بازدیدهای نوروزی نیز  حکایتی بود ،ما پس از دیدار از بستگان بسیار نزدیک ، به دنبال پدر راه می افتادیم ، و به منزل خدا بیامرزاد مرحوم حاج شیخ محمد بحرانی که پیش نماز مسجد جمعه بود و روحانیتی شگفت انگیز داشت ، می رفتیم و از خانه ی او مستقیما به منزل مرحوم حاج سید آقا سجادی می رفتیم که اگرچه کاسب بود و علم و سواد خاصی نداشت ، اما آن چنان صفا و خلوص و معنویتی در سیما و رفتار و کردار او بود که همه عقیده داشتند که سالی که با دیدار از وی شروع شود ، سالی خجسته و میمون خواهد بود.

 

  دید و بازدید های نوروزی ، با میهمانیها و سفرهای کوتاه ادامه می یافت و هر روز به نوعی تازه و متفاوت از روزهای دیگر به سر می رسیدو تا پایان روز سیزده ، ادامه می یافت  ومن دو روز شنبه ی اول سال و روز" سیزده بدر " را هرگز فراموش نمی کنم ، در این دو روز بویژه در سیزده به در ، با پدر و مادر و بستگانمان به باغ پدری  می رفتیم و ( هورک :) تاب می خوردیم و بازی می کردیم و از باهم بودن و با هم شاد بودن و برای هم شادی آفریدن ،لذت می بردیم، گاهی هم ناگهان ، یک دسته ی کوچک مطرب، راه می افتادند و  مثل روز عید به همه ی باغها سر می زدند و ما را شاد می کردند و شب هنگام ، افرادی ، بار و بنه ی  ما را بر الاغها بار می کردند و به خانه می رساندند . راستی چه روزهای شیرینی بود سیزده به در ها!!

 

 

 

1-نام باغ پدری ما بود که همسایه ی باغ حسین اباد  و باغ بیبی سید بود.پدرم ان را به مرحوم حاج اسماعیل قانع فروخت و پس از وی گویا به واحدهای مسکونی بدل شد.

2- روزسیزده به در.سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده ‏بدر است:

 

 سیزده به در

 

 چهارده به تو

 

 سال دگر

 

 خونه شوهر

 

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. 

به گزارش ایسنا، سیزده‌ بدر سیزدهمین روز فروردین ماه و از جشن‌های نوروزی است، در تقویم‌های رسمی ایران این روز، روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. هیچ سندی وجود ندارد که مردمان نسل‌های پیشین از نحسی سیزده سخن گفته باشند، شاید از آنجایی که دربارهٔ این روز آگاهی کمتری وجود داشته در یکی دو قرن اخیر شاید به علت اینکه عدد ۱۳ در برخی ادیان و فرهنگ‌ها نحس دانسته می‌شود در ایران نیز این بدعت یا علت بی‌پایه و اساس را به سیزده بدر اضافه کرده‌اند.
در میان جشن‌های ایرانی جشن سیزده بدر کمی مبهم است، چون مبنا و اساس دیگر جشن‌ها را ندارد در کتاب‌های تاریخی اشارهٔ مستقیمی به وجود چنین مراسمی نشده‌ است اما در منابع کهن اشاره‌هایی به روز سیزدهم فروردین داریم.
ایرانیان باستان در آغاز سال نو پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادی کردن که به یاد دوازده ماه سال است، روز سیزدهم نوروز را که روز فرخنده‌ایست به باغ و صحرا می‌رفتند و شادی می‌کردند و در حقیقت به این ترتیب رسمی بودن دورهً نوروز را به پایان می‌رسانیدند.
دیرینه سیزده بدر
روزطبیعت(سیزده بدر) سنت ایرانیان باستان بمناسبت پیروزی ایزد باران بر دیو خشکسالی اَپوش می‌باشد، سیزدهم روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد. ایزد تیر یا تشترکه در اوستا، یَشتی هم به نام آن وجود دارد ایزد باران است و در باور پیشینیان پیش از آشو زرتشت برای این که ایزد باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود شود باید مردمان در نیایش روز تیر ایزد از این ایزد یاد کنند و از او در خواست باریدن باران کنند.
در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌کردند.
هم‌اکنون هم زرتشتیان از بامداد روز تِشتَر ایزد و فروردین‌ماه، سفره نوروزی را بر می‌چینند، خوردنی‌ها و مقداری آجیل و شیرینی‌های باقی‌مانده در سفره نوروز را با خود به طبیعت می‌برند، و شِشه سبزه‌های موجود در سفره را با خود برمی‌دارند و به دشت و صحرا و کنار چشمه‌ها یا آب‌های روان می‌روند. سبزهٔ خود را در کنار جویبارها به آب روان می‌سپارند و آرزو می‌کنند که سالی پربرکت و خرم داشته باشند، تا پسین آن روز را بیرون از خانه هستند و در طبیعت و میان سبزه و صحرا به شادمانی می‌پردازند.
آئین‌های سیزده‌ بدر
این رویداد دارای آئین‌های ویژه‌ای است که در درازای تاریخ پدید آمده و اندک اندک چهره سنت به خود گرفته است از آن جمله می‌توان آئین‌های گره زدن سبزه، سبزه به رود سپردن، خوردن کاهو و سکنجبین، پختن خوراک‌های گوناگون به‌ویژه آش رشته، پرتاپ 13 عدد سنگ مخصوص مناطق کردنشین
سبزه گره زدن
یکی از آئین‌های این روز سبزه گره زدن است که بیش‌تر جوانان در این روز این کار را انجام می‌دهند. گره زدن سبزه به معنای گره زدن زندگی با طبیعت است که هیمشه سبز و شاداب باقی بمانیم.
فلسفه‌ی سبزه گره زدن
یکی از کارهای روز سیزده‌ بدر، علف گره‌زدن است، در‌ خصوص سابقه‌ی این رسم می‌گویند که مربوط به فرزندان کیومرث یعنی اولین زوج یا اولین پدر و مادر(مشیه و مشیانه)است، زرتشتیان معتقدند چون این دو با هم ازدواج کردند، دو شاخه «مورد» را گره زدند و پایه‌ی ازدواج خود را بنا نهادند و از آن زمان به بعد این رسم معمول شد و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می‌کنند و علف گره می‌زنند.
در مناطق کردنشین در پایان روز سیزده بدر 13عدد سنگ رابه پشت سر پرتاب می‌کنند بدین معنا که آرزو می‌کنند که بلایا و نواحس از شخص دور شود و به ازای هر سنگ یک آرزوی نیک می‌کنند. 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دانلود مجانی چند کتاب دکتر منصور رستگار فسایی در اینترنت

 

 

 دانلود مجانی چند کتاب دکتر منصور رستگار فسایی در اینترنت 

به اطلاع دوستان علاقه مند می رساند که اخیرا" پایگاه دیجیتالی نور " هفت کتاب از اثار تالیفی یا تصحیحی مرا در اینترنت قرار داده است که می توانید انها را مجانی ، دانلود کنید، نام این هفت کتاب عبارت است از:

۱- آثار عجم دو جلد

۲- حافظ و پیدا و پنهان زندگی  

۳- فارسنامه ابن بلخی  

 ۴- فارسنامه ناصری – دو جلد                                                          

۵- فرهنگ نامهای شاهنامه دو جلد

۶- مقالات تحقیقی در باره حافظ

۷- مقالاتی درباره شعر و زندگی حافظ

برای دانلود هریک از کتابهای فوق ، بر روی ادرس اینترنتی نشان داده  شده در زیرنام کتاب، کلیک  فرمایید.

١-حافظ و پیدا و پنهان زندگی،سخن،تهران، ١٣٨۵ 

 /http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/11546

٢- مقالاتی درباره شعر و زندگی حافظ - جلد 1 رستگار فسایی، منصور

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/2769   

٣-مقالات تحقیقی در باره حافظ'، مسعودفرزاد، بهاهتمام:رستگار فسایی، منصور, نوید،شیراز، ١٣۶٧ 

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/11513   

۴- فرهنگ نامهای شاهنامه، جلد ١ و٢:رستگار فسایی، منصور،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،تهران

  http://www.noorlib.ir/Viewfa/Book/BookView/Image/1151

http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/8735 

۵-فارسنامه ناصری،جلد: ٢  و١، فسایی، حسن بن حسن،مصحح:رستگار فسایی، منصور،امیرکبیر،تهران،١٣٩٢

 http://www.noorlib.ir/View/fa/Book/Bookview/image/6715 

 http://www.noorlib.ir/View/fa Book/BookView/Image/6716  

۶-آثار عجم جلد: ١ و ٢

نویسنده:فرصت شیرازی، محمد نصیر بن جعفر،مصحح:رستگار فسایی، منصور،امیرکبیر،تهران

http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/14895 

 http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/6142

٧-فارسنامه ابن بلخی، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی، بنیاد فارس شناسی،،شیراز،  ١٣٧۴ 

 http://www.noorlib.ir/View fa/Book/BookView/Image/13844  

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی شادروان استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی به روایت خود وی


 

زندگی  شادروان محمد ابراهیم باستانی پاریزی به روایت خود وی

 

استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی ۸ سال پیش نوشته بود: گمان نرود که هرچه باستانی پاریزی بنویسد، فورا می‌قاپند و چاپ می‌کنند، نه چنین نیست.

علی دهباشی، از دوستان و یاران همیشگی محمدابراهیم باستانی پاریزی بوده است. او در نشریه «بخارا» شماره ۴۶ آذر و دی ۱۳۸۴ گفت‌و‌گویی با زنده‌یاد باستانی پاریزی به مناسبت هشتاد سالگی او انجام داده است. این گفت‌وگو که ظاهرا به صورت کتبی بوده، استاد را بر آن داشته تا مروری به زندگی و کار‌هایش داشته باشد. خواندن بخش‌هایی از زندگی باستانی پاریزی از زبان خودش با آن طنز همیشگی بسیار جذاب است:

* خدمت دهباشی عزیز... دوست نازنین، عرض می‌شود یادداشت سرکار را در مورد گفت‌وگو به مناسبت هشتاد سالگی زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال‌زاده می‌گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودی متوجه شده بود که مرحوم تقی‌زاده در آستانه هشتاد سالگی است، طی نامه‌ای به جمال‌زاده نوشته بود که شما با تقی‌زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبی از خاطرات خود برای ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنامه‌ای برای هشتاد سالگی تقی‌زاده چاپ کند. جمال‌زاده مطلب را با تقی‌زاده که آن روز‌ها در اروپا بوده است، در میان گذاشته بود. تقی‌زاده در جواب گفته بود: «عجیب است، نمی‌دانستم که در ایران کسانی هستند و چرتکه انداخته‌اند و پی در پی سال‌های عمر مرا می‌شمرند تا حالا که به هشتاد رسیده‌ام مرا روی دست بلند کنند. سلام مرا به ایشان برسانید و بفرمایید، صبر کنید. چند سالی بگذرد ان‌شاءالله در صد سالگی خواهم نوشت.» 

 

اینک بدون اینکه درین قیاس مع‌الفارق بخواهم شرکت کنم این جواب را می‌توانم بدهم که: مخلص دلم می‌خواهد هنوز چند سالی زنده بمانم. می‌خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالی و اگر ممکن نیست، چند روزی به تاخیر بیاندازید، ما هنوز داریم هشتاد سال صد سال اول عمر خود را می‌گذرانیم: و چون تقریبا به تجربه رسیده که این سال‌ها از هر کس تجلیل کرده‌اند ـ اندکی بعد ترک دنیا گفته است و بعضی‌ها مثل مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر مهدوی، یادواره آن‌ها را در آخرین روز توقف آن‌ها در بیمارستان به نظر آن‌ها رسانده‌اند ــ از هزاره اول زندگی امیدوارم عمری باشد برای هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلی را خدمتتان تقدیم کنم.

 

با همه این‌ها امتثال‌الامر جناب دهباشی، چند سطری گذشته همین از عمر هشتاد ساله را برای اینکه لطفتان بی‌جواب نماند ــ درین جا می‌نویسم، و تاسفم این است که برای جوان‌های این روزگار، هر چه صحبت درین یادداشت کرده‌ام، همه‌اش گفت‌وگو از مرحوم‌ها و درگذشتگان است ــ و این هم امری طبیعی است که نوشته هشتاد سالگان از همین گونه است ــ و حتی در بعض کتاب‌هایم وقتی من از کسانی یاد می‌کنم ــ در نمونه غلط‌ گیری دوم، گاهی باید یکی دو کلمه مرحوم به بعضی اسم‌ها اضافه شود ــ سوالات دهباشی ردیف مرتب داشت، ولی مخلص که آدم نامرتبی است ــ بدون توجه به نمرات ردیف همانطور فله‌ای هر چه به قلمش آید درین جواب می‌نویسد: 

 

* آن‌طور که در شناسنامه من آمده در سوم دی ماه ۱۳۰۴ ش/ ۲۴ دسامبر ۱۹۲۵ م. متولد شده‌ام ــ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ــ ولی چون پدرم مرد باسوادی بود و ایام تولد بچه‌ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ــ باید همین تاریخ درست باشد. در کوهستان پاریز متولد شده‌ام. پاریز دهکده کوچکی است در ده فرسنگی شمال سیرجان و ۱۳ فرسنگی جنوب رفسنجان.

 

 

 

سال ۱۳۰۹ ش/ ۱۹۳۰ م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزی که در کسوت روحانی بود ــ به جای مرحوم آقای علی پولادی ــ که اصلا کرمانی بود و به پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ــ به مدیریت مدرسه انتخاب شد. و‌‌‌ همان روزهای اول دست مرا گرفت و همراه خود به مدرسه برد و تحویل اکبر فراش داد.

مدرسه پاریز آن روز‌ها در خانه شیخ محمدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‌ای قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنی می‌گفتند که متعلق بوده است به مرحوم شیخ محمدحسن زیدآبادی معروف به نبی السارقین. او تابستان‌ها را از زیدآباد به پاریز می‌آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو ــ می‌گذراند. خانه چند اطاق شرقی غربی داشت که کلاس‌ها بودند و یک ته‌گاه که محل بازی و ورزش بچه‌ها بود.

در ماه اسفند و چند روزی از فروردین که معمولا در سال‌های آب سال، رودخانه پاریز جای می‌شد نجار‌ها یک پل چوبی روی رودخانه می‌زدند و بچه‌های طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روی پل گذشته به مدرسه می‌آمدند. من الفبای سال‌های اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسین آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده که نام فامیلش در شناسنامه‌اش بود در همین مدرسه هم‌کلاس من بود.

قضای روزگار است مقدر بود که مخلص هیچ مدان پاریزی، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵م در کرمان منتشر کنم در حالی که دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی کرمان بودم. چنان می‌نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمدحسن نبی السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزی، مجموعه نامه‌های‌‌‌ همان مرد را به چاپ برسانم ــ کتابی که تا امروز ــ بعد از شصت سال ــ هفده بار چاپ شده. بدون آنکه جایی تبلیغی برای آن شده باشد. و من همیشه به شوخی به دوستان می‌گویم که: «شما به من پیغمبری را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد، کتابش هفده بار چاپ شده باشد. آن وقت مرا از کاتب وحی بودن این پیغمبر ملامت کنید.»

 

* پیش از آنکه سر و کار با روزنامه‌ها و مطبوعات پیدا کنم، در‌‌‌ همان پاریز، با دیدن بعضی جرائد و مجلات مثل «آینده» و «مهر» و «حبل‌المتین» ذوق نویسندگی در من فراهم می‌آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمی ــ روضه‌خوان و خطیب خوش‌کلامی بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به وعظ می‌گذراند.

 

یک مرد فاضل نامدار در اوایل کودتای ۱۲۹۹ش/۱۹۳۱م حاکم سیرجان بوده ــ اصلا نائینی و به نام مرحوم محمودخان طباطبایی، معروف به ثقه‌السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلی و خارجی در آن روزگار برای او در سیرجان می‌رسیده است و او بسیاری از آن‌ها را در اختیار پدرم می‌نهاده و به پاریز می‌فرستاده، از آن جمله یک سال «حبل‌المتین» را به طور کامل به پاریز فرستاده بود که بعضی شماره‌های آن هنوز در اختیار من هست.

 

در باب ثقه‌السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصلتری به دلایلی بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‌قلم بود و برخلاف ضرب‌المثل رایج که بعضی به طعنه می‌گوید: «نایینی بدخط خوش‌جنس وجود ندارد» این مرد در عین خوش‌خطی یکی از نجیب‌ترین و کارآمد‌ترین اولیای دولتی بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده و من چند نمونه نامه‌های او را خطاب به مرحوم شیخ‌الملک سیرجانی که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‌الهفت، ص۲۵۵) دیده‌ام و کاش کمک می‌کرد دهباشی و یکی از آن نامه‌ها را محض نمونه درج می‌کرد ــ که حاوی عنوان حکومت پاریز هم هست.

 

 

 

* پس یک دلیل این بود که بعضی مجلات و روزنامه‌ها توسط ثقه‌السلطنه به پدرم داده شده بود ــ و این‌ها برای من که بعد‌ها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ــ یک مشوق مهم به شمار می‌رفت. علاوه بر آن، یک قرائتخانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفاری به یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تاسیس کرده بود و بسیاری از کتب و مجلات ــ مثلا کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به این مرکز می‌رسید و من با وجود حدائت سن بسیاری از آن‌ها را می‌دیدم و استفاده می‌کردم. سال‌های بعد که مجله «آینده» و «شرق» و «مهر» به پاریز می‌آمد مخلص یکی از هواداران پروپاقرص آن بود و کتبی مثل «بینوایان» ویکتور هوگو و پاردایان‌ها و امثال آن در‌‌‌ همان سال‌های اولیه چاپ در پاریز موجود بود.این‌ها همه وسائل و موادی بود که مرا به نویسندگی تشجیع می‌کرد و به همین دلائل بود که در سال‌های اواخر دبستان و دو سال ترک تحصیل ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/۱۰۳۰ و ۱۹۴۰م من یک روزنامه به نام باستان و یک مجله به نام ندای پاریز در پاریز منتشر می‌کردم ــ در واقع می‌نوشتم ــ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‌حساب‌ترین آن‌ها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سیداحمد هدایت‌زاده پاریزی بود ــ که دو و نیم قران به من داده بود و من یک سال ۱۲ شماره مجله خود را می‌نوشتم و به او می‌دادم.

برای اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگی فرهنگ در دنیا چه کسانی و چه نیروهایی هستند ـ خدمتتان عرض می‌کنم که این آقای هدایت‌زاده، روز‌ها، ساعت‌های تفریح مدرسه می‌آمد روی یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالی ایوان مدرسه ــ که خود پدرم ساخته بود ــ می‌نشست و صفحاتی از «بینوایان» ویکتور هوگو را برای پدرم می‌خواند و پدرم همچنانکه گویی یک کتاب مذهبی را تفسیر می‌کند ــ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب «بینوایان» می‌دانست و از این و آن ــ خصوصا شیخ‌الملک ــ شنیده یا خوانده بود به زبان می‌آورد و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‌ها می‌پلکیدم و اغلب گوش می‌کردم. حقیقت آن است که سی چهل سال قبل که پاریس رفتم، بسیاری از نام‌های شهر پاریس و محلات آن مثل مونپارناس و فونتن بلو و امثال آن کاملا برایم شناخته شده بود.

به خاطر دارم که آن روز‌ها که در سیته یونیورسیتر در آن شهرک دانشگاهی (کوی دانشگاه پاریس) منزل داشتم، یک روز متوجه شدم که نامه‌ای از پاریز از همین هدایت‌زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: «نور چشم من، حالا که در پاریس هستی، خواهش دارم یک روز بروی سر قبر ویکتور هوگو و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانی.»

تکلیف مهمی بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به سراغ قبر مردی که این همه در روحیه من موثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‌ها فاتحه معلم خود را خواندم. و در‌‌‌ همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروی ناپلئون و نه قدرت دوگل و نه میراژهای دو هزار، هیچکدام آن توانایی را نداشته‌اند که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به زوایای روستاهای ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

این شوق به نوشتن طبعا به جرائد منتهی می‌شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/۱۹۴۲م سال‌های بحبوحه جنگ ــ که ترک تحصیل هم کرده بودم، روزنامه بیداری کرمان که از قدیم‌ترین جرائد ایران است و توسط سیدمحمد هاشمی و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمی چاپ می‌شد و به پاریز هم برای پدرم می‌آمد مقاله‌ای داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوی برازجانی که آن وقت معلم فارسی در دبیرستان‌ها و دانشسرای کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان و این‌گونه چیز‌ها.من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به بیداری فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند. تحت عنوان «تقصیر با مردان است نه زن‌ها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودی از زنان نداشتند زنان غیر از آنگونه رفتار می‌کردند که می‌کنند. و شاهد مثال از حضرت زهرا(س) آورده بودم. در واقع نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده و از شما چه پنهان کمی بوی فمینیستی هم می‌دهد.

دومین مقاله‌ام در سال ۱۳۲۳ش/۱۹۴۴ به یاد معلم جوانمرگ دانشسرا مرحوم ادبی نوشته شده بود که باز در‌‌‌ همان بیداری به چاپ رسیده و من آن وقت دیگر دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی کرمان بودم. در‌‌‌ همان وقت مرحوم سیدابوالقاسم پورحسینی مدیر شبانه‌روزی دانشسرا نیز روزنامه‌ای داشت به نام روح‌القدس که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

 

همکاری با مطبوعات تهران از آنجا شروع شد که من در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدایی بعض جملات عربی را برایم ترجمه می‌کرد ــ کم کم قواعد و صرف و نحو عربی را هم یادم داد، و یک وقت متوجه شدم که بسیاری از نوشته‌های عربی را می‌توانم بخوانم ترجمه کنم. وقتی به تهران آمدم و یکی دو تا شعر‌هایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزی چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزی پسر عبدالله فرامرزی برادر عبدالرحمن و احمد متوجه شد که بعضی جرائد عربی را که در دفتر آن‌ها بود می‌خوانم. مرا تشویق به ترجمه کردند و روزی نبود که یک مقاله از عربی برای روزنامه خاور ترجمه نکنم ــ با تیترهایی ــ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما یا کودتای سوریه، یا هلا خصیب یا اینکه زن حسنی الزعیم، پسر زاییده است!

مرحوم عبدالرحمن در سال ۲۸ و ۲۹ و ۳۰ از من خواست که برای کیهان از مجلات و جرائد عربی، مصری و لبنانی اخبار را ترجمه کنم. اتفاقا سال‌های ملی شدن نفت بود و جرائد عربی خبر و مطالب مفصل راجع به ایران داشتند و من مفصل ترجمه می‌کردم. به طوری که گاهی یک صفحه خبر ترجمه می‌شد. البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ می‌شد و حق‌الترجمه مرا می‌دادند.

سال ۱۳۲۹ش/۱۹۵۰م مرحوم حسن فرامرزی مجله ثقافه‌الهند را به من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم و کردم با مقدمه مرحوم سعید نفیسی، برای ورود ابوالکلام آزاد به ایران ــ به دعوت مصدق ــ به چاپ رسیده و نسخه‌ای از آن را تقدیم لغت‌نامه نیز کردم که بیشتر آن در آنجا نقل شده، البته بدون نام مترجم. کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعد‌ها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانی» نوشته بودم بار‌ها و بار‌ها به چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

ایامی که در دانشگاه تحصیل می‌کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانی سه چهار سال تحصیل من، ماهی دویست تومان حقوق به من می‌داد که از حقوق یک معلم زیاد‌تر بود.

بعد از معلمی کرمان و انتقال به تهران، بیشتر با مجلاتی مثل یغما و راهنمای کتاب و وحید و گوهر و... همکاری داشتم و مقالاتم در آنجا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقی بزرگ به گردن من دارد. او به سرحروفچین چاپخانه تابان و بعد به تقی‌زاده سرحروفچین بهمن گفته بود «باستانی هر چه نوشت حروفچینی کنید و خودش غلط گیری کند و چاپ کند ــ اگر اشکالی پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود» و همین‌طور هم شد. دو بار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود و مدت‌ها بعد از آن به من گفت. بیشتر مقالات من پس از چاپ در مجلات در خواندنیها هم نقل می‌شد.

چند سالی پیش از انقلاب مرحوم مسعودی مرا خواست. هفته‌ای یک مقاله به عنوان انتقاد در اطلاعات می‌نوشتم. او هم هر مقاله را که معمولا یک ستون بود یک هزار تومان ــ ماهی چهار هزار تومان به من می‌داد ــ که باز هم از حقوق دبیری دانشگاهی من زیاد‌تر بود. او هم گفته بود هر چه خواهی بنویس، من دست در آن نمی‌برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان می‌دانند، من سال‌های سال است که با عصای مرده ریگ پدرم آمد و رفت می‌کنم و به همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ــ همیشه هم «دست به عصا» هستم.

تعدادی از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت آسمان» چاپ کرده‌ام. بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیاری از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر می‌کرد و «کلک» که دهباشی مدیرش بود، منتشر می‌شد و بدم نمی‌آید که گاهی مقالاتی در بخارا هم داشته باشم، ولی «بخارا» اعتنایی به مقالات مخلص ندارد و ناچار آن‌ها را در اطلاعات منتشر می‌کنم. به قول ابوالعباس لوکری:

 

بخارا، خوش‌تر از کوکر بود شا‌ها تو می‌دانی/ ولیکن کرد نشکیبید از دوغ بیابانی

* رساله دکتری من درباره الکامل ابن‌اثیر بود و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن‌اثیر» به چاپ رسیده است. این توفیق در ترجمه عربی، مخلص را گستاخ کرد که با‌‌‌ همان فرانسه شکسته بسته‌ای که در ۱۳۱۸ش/۱۹۳۹م در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ــ ارسطو را ــ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به دستور استاد فقید دکتر عزیزی استاد دانشمند دانشکده حقوق ــ که در دوره دکتری درست تاریخ عقاید سیاسی به ما می‌داد ــ ترجمه کنم.

این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقی قرار گرفت و مقدمه‌ای مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آن‌ها به فارسی و عربی نگاشت ــ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به لطف دکتر احسان نراقی توسط موسسه تحقیقات علوم اجتماعی به چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن موسسه به چاپ رسیده است و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‌ها به خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به خاطر آبروی معلم اول ارسطو و به اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقی صورت می‌پذیرد.

 

علاوه بر آنکه بعضی مقالات من به زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است. کتاب «یعقوب لیث صفاری» را که به سفارش موسسه فرانکلین برای جوانان نوشتم و تاکنون بیش از هشت بار به چاپ رسیده است، توسط استاد محترم آقای دکتر محمد فتحی الرئیس، استاد دانشگاه قاهره به عربی نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/۱۳۵۰ش در قاهره به چاپ رسیده است.

 

با اینکه من آلمانی نمی‌دانم، اما آلمانی‌ها به من خیلی محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن یک استاد بزرگ آلمانی، دکتر ارهارد کروگر استاد دانشگاه ماکسی میلان مونیخ دو ساعت درس، در بخش شرق‌شناسی این دانشگاه تنها برای بررسی کتاب‌ها و آثار من گذاشته است که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۵۹ سالنمای آن دانشگاه به چاپ رسیده است. (سایه‌های کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا برای خودنمایی عرض شد و از خوانندگان بخارا پوزش می‌طلبم.

 

جغرافیای کرمان تالیف وزیری را که من تصحیح و تحشیه کرده‌ام، توسط استاد بزرگ ایران‌شناسی آقای پروفسور بوسه به آلمانی ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام به چاپ رسیده است.

 

نخستین کتاب من ــ چنانکه گفتم ــ مجموعه نامه‌های پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‌ای و توضیحاتی در اوایل سال ۱۳۲۴ش/۱۹۴۵م در چاپخانه گلبهار کرمان به خرج مرحوم سعیدی مدیر گلبهار چاپ شد و درست شصت سال از آن روزگار می‌گذرد.

 

مجموع کتاب‌ها تاکنون به ۶۱ نسخه رسیده که گفت‌و‌گو در باب هر کدام از آن‌ها خود فرصت دیگر می‌خواهد ــ به طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافی کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهی و صحیفه الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آن‌ها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بود. چند سال پیش به دعوت آقای اتابکی رئیس وقت بخش ایران‌شناسی دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربی‌دانان یا به قول فرهنگی‌ها عربی‌ذان شرکت کردم، یک سخنرانی در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به دلیل اینکه این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندی در صد و بیست سال پیش به چاپ رسانده، و این قدیم‌ترین تاریخ کرمان است از افضل‌الدین کرمانی، یک روز با جمع متشرفین به قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوستما دسته گلی نهادیم و یک غزل حافظ را من در آنجا خواندم.

 

* سری دوم از کتاب‌های من مجموعه هفتی است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آن‌ها هست: «خاتون هفت قلعه»، «آسیای هفت سنگ»، «نای هفت بند»، «اژدهای هفت سر»، «کوچه هفت پیچ»، «زیر این هفت آسمان» و «سنگ هفتم». وقتی این هفت‌ها تمام شد دیدم ته مانده بعضی مقاله‌ها می‌تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینی‌ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمی‌دانم اسم این کتاب را چه بگذارم. افشار گفت: ‌ای، یک هشلهفی اسم روی آن بگذار. من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشت: هشت الهفت. هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد. هم یک هشلهفی هست که به هر حال چهارتا خواننده دارد.

بقیه کتاب‌ها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولی به هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیاری در باب کرمان در آن‌ها آمده است. علاقه من به کرمان البته بر مبنای آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان و اول ارض مس بها جلدی. چنان که گفتم کتاب‌ها به ۶۱ جلد رسیده و امیدواری دارم که احتمالا به ۷۷ جلد برسد.

* در طی این سال‌های متمادی شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتاب‌های این و آن نوشته‌ام ـ به طوری که وقتی به فکر افتادم بعضی از آن‌ها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ــ خودش شد یک کتاب «به قاعده» ـ در دو جلد ــ که اسم آن را هم گذاشتم جامع‌المقدمات. و تازه خیلی از آن‌ها را هم هنوز به دست نیاورده‌ام.

یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، برای خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:

ــ یا تیراژ کتاب قابل توجه خواهد بود، که خیلی زود به مولف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتی تیراژ به خاطر مقدمه مخلص است.

ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلی طبیعی است که گناه را به گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودی مقدمه ما را حرام کردی! و به هر حال، این هم یک پرده از نویسندگی بنده بود.

* چنان کم و بیش شعر می‌گفتم و بدکی هم نبود. مثلا این غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درخت‌های بادام باغچه که در فصل بهار گلریزان آن سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود، گفته‌ام:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت/ بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

 

سر به دامان من‌ات بود و ز شاخ بادام/ بر رخ چون گلت، آرام صبا گل می‌ریخت

 

خاطرت هست که آن شب، هم شب تا دم صبح / گل جدا شاخه جدا باد جدا گل می‌ریخت

 

نسترن خم شده لعل لب تو می‌بوسید/ خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

 

تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا/ چون عروس چمن‌ات بر و پا گل می‌ریخت

 

زلف تو غرقه به گل بود و هر آن‌گاه که من/ می‌زدم دست بدان زلف دوتا گل می‌ریخت

 

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود/ راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

 

شادی عشرت ما، باغ، گل‌افشان شده بود/ که به پای تو و من از همه جا گل می‌ریخت؟

این شعر بار‌ها و بار‌ها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال ۱۲۳۷ مجموعه‌ای از اشعار خودم به عنوان «یادبود من» چاپ کردم ــ و دومین کتاب من است ــ و آن روز‌ها دانشجوی دانشکده ادبیات بودم و مرحوم سعید نفیسی نیز مقدمه‌ای بر آن کتاب نوشته ــ آن را در آن کتاب چاپ کرده‌ام.

ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار یک روز صبح، بچه‌ها پی در پی به دفتر من می‌آمدند و می‌گفتند: آقا دیشب شعر شما را رادیو می‌خواند. شنیدید؟ اتفاقا آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقی‌دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان خواننده بزرگ در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است. و راستی چه به جا این شعر به کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل می‌ریخت... در واقع شعر سنگ مزار شد.

خیلی از دوستان بعد‌ها تصور می‌کردند که این شعر را من اختصاصا برای مرگ صبا گفته بودم، در حالی که چنین نبود، و حتی در یکی از برنامه‌های گلها در حیات صبا هم چند بیت از همین غزل را یکی از گویندگان خوش‌کلام ــ آذر پژوهش دکلامه کرده بود و من وقتی دکلامه او را شنیدم در‌‌‌ همان کرمان یک رباعی گفتم و به آدرس گوینده فرستادم:

گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد/ گلهای تو دید و باز دیگرگون شد

 

طبع من اگر تلخی دنیا را داشت/ شیرین شد، از آن کز دهنت بیرون شد

مجموعه شعرهای من، دو بار دیگر یکی در ۱۳۴۲ و یکی نیز در به خط خطاط خوش ذوق مرحوم غلامعلی عطارچیان، تحریر، و توسط موسسه علمی چاپ شده است.

* ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا می‌کند. یعنی از ۱۳۲۶ که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم این رشته گسسته نشده است. در آذر ۱۳۳۰ که فارغ‌التحصیل شدم برای انجام تعهد خدمت دبیری به کرمان رفتم و در ۱۳۳۳ با همسرم مرحومه حبیبه حایری مدیر آن دبیرستان شدم تا ۱۳۳۷ که در کنکور دکتری تاریخ قبول شدم و دوباره به تهران آمدم و در اداره باستان‌شناسی زیر نظر مرحوم مصطفوی به کار پرداختم و مجله باستان‌شناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به دانشگاه انتقال یافتم و مدیریت داخلی مجله دانشکده ادبیات به عهده من بود تا ۱۳۴۹ که به عنوان فرصت مطالعاتی یک سال و نیم به پاریس رفتم، مجله دانشکده را اداره می‌کردم.

ضمن اداره مجله به تدریس ساعاتی چند از دروس استاد نصرالله فلسفی که معمولا بیشتر در خارج از ایران بود نیز اشتغال داشتم و به تدریج رتبه دبیری مخلص تبدیل به استادیاری و سپس دانشیاری شد و اینک سال‌هاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم و جز در دانشگاه تهران در جای دیگری کاری ندارم. سال‌هاست که هر صبح که بر می‌خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظی را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:

بخشندگی و سابقه لطف و رحمتش/ ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد

 

 

 

البته با روسای دانشکده میانه بدی نداشته‌ام ولی از زبان درازی هم کوتاه نیامده‌ام هر چند آن‌ها هم همیشه به من لطف داشته‌اند، به دلیل اینکه هم امروز و بعد از ۵۴ سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسما شاغل هستم.

روسای دانشکده بعد از دکتر سیاسی عموما محبت و لطف داشته‌اند. دکتر سیدحسین نصر که من در باب کلام او در فقر مولانا و در هتل چند ستاره رم شوخی کرده‌ام، دکتر محمدحسن گنجی که او را از احفاد گنجعلی‌خان حاکم کرمان دانسته‌ام و شوخی هوا‌شناسی او را با همسرش جایی یاد کرده‌ام و دکتر ذبیح‌الله صفا که اصلا وقتی من مدیر داخلی مجله دانشکده بودم، او سردبیر مجله بود و با همه این‌ها یک سر مو در اظهار بی‌مویی سر او غفلت نداشته‌ام و داستان هم‌سفره‌ای او با بدیع‌الزمان فروزانفر را به زبان آورده‌ام. ابلاغ تبدیل رتبه دانشیاری من به استادی به امضای همین دکتر محمدحسن گنجی است که این روز‌ها ایام دو سه سال مانده به صد سالگی را می‌گذراند.

* بعد از انقلاب که دیگر دکتر نصر آنجا رفت که عرب رفت و نی انداخت یا به قول فردوسی به بیگانه کشور فراوان بماندــ من در جایی در فضائل دکتر نصر و مراتب دین‌ داری و تحقیقات مذهبی او نوشتم و به شوخی گفته بودم:

ــ تا وقتی که دکتر نصر در خدمت انقلاب اسلامی نباشد و تا وقتی که کار استادی شیخ عبدالله نورانی نیشابوری درست نشود من انقلابش را قبول دارم جمهوری هم هست ولی اسلامی...؟ چه عرض کنم؟ (کلاه گوشه نوشین‌روان، ص۲۰۱)

دکتر محمدحسن جلیلی رئیس بعدی دانشکده، سیدجلیل نجیب یزدی فرزند مرشد یزد که ده‌ها دانشجوی بندی را از بند آزاد کرد، همه این‌ها در ایام پیش از انقلاب سپر نیش مقالات مخلص بوده‌اند و لام از کام نگشوده‌اند.

 

بعد از انقلاب نیز دکتر امشه‌ای که از آل امشه مازندران بود، هرچند تا آخرین روز ریاست او تانک انقلابیون اسلامی برابر دانشکده پارک کرده بود همچنان مدافع دانشجویان بود و او روزی از دانشکده کنار رفت که دیگر باطری تانک انقلابیون خالی شده بود و ناچار شدند آن تانک را با یدک‌کش از دانشکده خارج کنند.

دکتر مجتبوی رئیس بعدی که برای رفع چشم زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره‌ای را در برابر دانشکده ادبیات قربانی کرد ــ نیز ما را از آن گوشت بی‌نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ‌الاسلامی پسر برادر روحانی نامدار مجد اصطهبانانی که خانوادگی خواننده نوشته‌های من بودند و خود مجد اصطهبانانی قبل از نابینایی خود چند تا از نامه‌های پیغمبر دزدان را به من داد. نیز ــ هم‌خوان و هم‌پیغمبر بودیم و اینک نیز دکتر علی افخمی یزدی عقدایی آخرین رئیس دانشکده طبعا با ما بد نیست که خیلی هم خوب است، چه قوم و خویش‌های او در عقدا جزو مرتزقین «وقف پابرهنه» بوده‌اند که موقوفه‌ای از خواجه کریم‌الدین پاریزی بوده است و این‌ها همه می‌دانند که باستانی پاریزی به قول نیک‌بخت صاحب حروفچینی گنجینه، همین است که است هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنی است و نه سوختنی و نه دورانداختنی و نه فروختنی.

 

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر/ کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

البته با روسای دانشگاه غیر از دکتر سیاسی معمولا کمتر برخورد حضور داشتم. روسای دانشگاه تهران در ابتدا معمولا وزرای فرهنگ وقت بودند، مثل علی‌اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفی عدل و دکتر علی‌اکبر سیاسی که این مرد حق بزرگ به گردن دانشگاه دارد و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به تصویب رساند. انتقال من به دانشگاه هم به مرحمت او صورت گرفت. بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق دکتر سیاسی نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد ولی همچنان رئیس دانشکده ماند تا خود بازنشسته شد.

من علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را برای کتاب تلاش آزادی به من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسی که سال‌ها رئیس دانشگاه بود و پیس از آن رئیس دانشکده ادبیات بود، مستقیما سر و کار داشتم و به خاطر چاپ مجله که وسواس عجیبی در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت تقریبا هر روز یک بار او را می‌دیدم.

بعد از آن نیز روسای دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد لطفی داشتند و دکتر جهان‌شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداری‌ها... به خط خوش نوشته بالای سر خود گذاشته بود. و گاهی بعضی شوخی‌ها هم من با او داشتم. از جمله آنکه یک وقت تصویب‌نامه‌ای گذراندند که کسانی که بیش از ۳۵ سال داشتند از تبدیل رتبه دبیری به استادی محروم می‌ماندند، و چندین نفر از معلمین باسواد دانشکده شامل این حکم می‌شدند که تا آنجا که به یاد می‌آوردم مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع‌الزمانی کردستانی و مرحوم دکتر نجات و آقای دکتر شهیدی و آقای دکتر محمد خوانساری و بنده لرزنده به هیچ نیرزنده باستانی پاریزی، در جزو این جمع بودیم که این‌ها به صد در زدند و هیچ جا جواب نشنیدند.

* اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکی، هم دکتر عارفی (که یک شوخی نیز با او در نون جو دارم» و دکتر گرجی و دکتر افروز و دکتر صمدی یزدی همه از تقصیرات مخلص گذشته‌اند و دکتر عارف یزدی که منتهای لطف را داشت تا دکتر خلیلی عراقی و دکتر فرجی دانا که هر دو یادداشت محبت‌آمیز نیز به مخلص داده جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگی زودرس مخلص (که البته بعد از ۵۴ سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به دست توانای آیت‌الله شیخ عباسعلی عمید زنجانی سپرده‌اند و من اطمینان دارم که ایشان نیز‌‌‌ همان محبت را به گفته سعدی ادامه خواهند داد.

 

آن کو به غیر سابقه، چندین نواخت کرد/ ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم

بعد از انقلاب، چند صباحی، دکتر عارفی رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد ظهر‌ها در آنجا ناهار می‌خوردند تعطیل کرد. و رسما در جواب خبرنگاری که علت را پرسیده بود گفت:

ــ آخر در آنجا بعضی‌ها نجسی می‌خوردند. من نوشتم: لابد می‌خواهید بدانید مقصود از نجسی چیست؟ این‌‌‌ همان الکل علیه ما علیه است... که البته در شرع حرام است و البته نجس است و البته نباید خورد. ولی این حرف، حرف یک مساله‌گو نیست، حرف یک بازاری نیست، حرف یک طبیب ایرانی است که کلمه الکل را گویا رازی به کار برده ،به کار نمی‌برد ــ که خلاف شرع است و کلمه نجسی را به جای آن استعمال می‌کند. آری یک طبیب، یک طبیب که جزو عادی‌ترین و نخستین وسیله طبی او باید الکل باشد، یعنی لااقل در‌‌‌ همان اول وهله که انگشت خود را در یکی از سوراخ‌های بیمار فرو می‌کند و بیرون می‌آورد ناچار حتما باید با‌‌‌ همان الکل دست خود را پاک کند ،یعنی قدری الکل در دست‌ها بریزد و آن را به هم بمالد ــ یعنی نخستین وسیله بهداشتی عالم امروز الکل است... و من بی‌احتیاط را ببین که در چه روزگاری به چه کسی طعنه می‌زنم:

به بر قرابه و مصحف به دست و محتسب از پی / نعوذبالله اگر پای من به سنگ برآید

 * به هر حال مخلص از ۱۳۳۸ تا امروز (۴۶ سال) در دانشکده ادبیات مشغول کار هستم و‌‌‌ همان طور که هفتاد و هفت پله دانشکده را برای رسیدن به گروه تاریخ که در طبقه سوم است بیشتر اوقات دو پله یکی طی می‌کنم و هرگز از آسانسور دانشکده استفاده نمی‌کنم، همانطور مراتب آموزشی دانشکده را نیز دو پله یکی پیموده‌ام و از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استادی تمام وقت رسیده‌ام. این را هم عرض کنم که در این ره هر چه هست از محبت دکتر خوانساری هست.

 

 

 

و اینک ۵۴ سال است که معلمی می‌کنم و هشتاد سال عمر دارم. بعد از آنکه همسرم پنج سال پیش درگذشت، دیگر یک سال را ییلاق و قشلاق می‌کنم. یعنی زمستان‌ها در خدمت پسرم حمید و عروس و نوه‌هایم هستم و تابستان‌ها را در تورنتو پیش دخترم حمیده و نوه‌ام ــ آن طرف اوقیانوس اطلس می‌گذرانم.

* من در همین مدت عمر ــ البته کوتاه خود ــ در مقایسه با عمر نوح باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ را در حالی که محصل سال دوم ابتدایی بودم در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ در جاده ورودی سیرجان ــ در حالی که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ــ دیدم، که شاه به طرف سرنوشت نامعلوم به بندرعباس می‌رفت، ملی شدن نفت را مرور کردم ــ در حالی که دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم، عبور تانک سپهبد زاهدی را در بیست و هشت مرداد دیدم ــ در حالی که در میدان فردوسی قدم می‌زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ــ در حالی که برای فرصت مطالعاتی در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولی نکشید که انقلاب اسلامی را دیدم در حالی که مجسمه شاه را بچه‌ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به زیر انداختند، سقوط برج‌های تجارت جهانی را از تلویزیون کانادا تورنتو مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد و بالاخره از همه مهم‌تر ــ همین که سال دو هزار میلادی را درک کردم ــ که صد تا مورخ دیگر آرزوی آن را به گور بردند. همه این‌ها حوادثی است که اگر بیهقی می‌خواست تنها یکی از این‌ها را در مدت عمر خود مشاهده کند برای دیدن هر یک هزار سال می‌بایست انتظار بکشد.

اکنون هم دیگر هیچ آرزویی ندارم ــ جز اینکه یک روز از در شرقی دانشگاه تهران، از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم و از در غربی آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

 

اینک برای دانشجویان و اهل کمالی که مایل به خدمات فرهنگی و آموزشی در دانشگاه‌ها هستند یک شوخی را که بار‌ها در کتاب و نوشته‌های خود کرده‌ام باز تکرار می‌کنم. این شوخی خود را تکرار می‌کنم باری دوستانی که با آخرین مدارک علمی روز و با تخصص‌های کم‌نظیر به دانشگاه روی می‌آورند و درست مورد استقبال قرار نمی‌گیرند و تصور می‌کنند که امثال ما‌ها جا را برای آن‌ها تنگ کرده‌ایم. می‌گویم: مایوس نباشید، خدمت در دانشگاه تهران مثل سوار شدن بر اتوبوس‌های دو طبقه است (و آن روز‌ها یک سری اتوبوس دو طبقه قرمز رنگ از انگلستان خریده و آورده بودند که در خیابان‌های پروسعت شهر حرکت می‌کرد ــ مثلا خیابان‌های شاهرضای سابق (انقلاب). بعد‌ها به خاطر عدم امکان مانور درست آن اتوبوس‌ها کم کم بر خلاف مخلص، بازنشسته شده، به گورستان ماشین‌ها سپرده شدند.) من گفتم: شروع خدمت در دانشگاه مثل سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه است. در ابتدای مقصد برای هیچ کس جا نیست. جمعیت زیاد است. کافی است که شما با هزار زحمت خود را به دستگیره اتوبوس یا حتی به میله دم پلکان ورودی مثل لاشه گوشت آویزان کنید و خود را به دستگیره بچسبانید. که در هنگام چپ روی (پیچیدن به چپ) یا تمایل ناگهانی به راست ــ به داخل خیابان پرت نشوید. خواهید دید که کم کم در ایستگاه‌های بعدی یکی یکی مسافرین پیاده می‌شوند و کم کم جا برای نشستن شما هم باز می‌شود و در اواخر کار که به نزدیکی‌های میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) می‌رسید متوجه می‌شوید که جز شما کسی توی اتوبوس باقی نمانده است و آخر خط حتی یک تن هم باقی نمانده که دست شما پیرمرد را بگیرد و از پله‌های طبقه دوم پیاده‌تان کند. شما تنهای تنها به عالم بازنشستگی قدم گذاشته‌اید.»

 

 

 

تصورم هم این است که هیچ کدام ازین وزیران و رئیسانی که آمده‌اند و رفته‌اند، می‌آیند و می‌روند و به قول فروغی به کسی کاری ندارند. یعنی حریف بازنشسته کردن امثال مخلص نبوده‌اند. رئیس دانشگاه ماقبل آخر ــ دکتر فرجی دانا و وزیر علوم دکتر جعفر توفیقی ــ که هر دو یک پارچه حسن نیت بودند هم دست به این اظهار لطف نزدند.

عقیده‌ام اینست که بازنشستگی من به دست کسی خواهد بود که از یک روستای دورافتاده کرمان برخیزد، یک روز در رکاب امام غایب راه بیفتد و از راه جمکران به تهران بیاید، و وزیر علوم یا رئیس دانشگاه شود و آن وقت به دلیل اینکه مرحوم امیرنظام گروسی در مجلس روضه کرمانیان در حضور جمع گفته بود: کرمانی‌ها «خود بد غریب نواز!»ند و باز به دلیل اینکه من همه جا نوشته‌ام که «نباشد سمیناری یا انجمنی که من در آن شرکت کنم و در آنجا به تقریبی یا به تحقیقی یاد کرمان به میان نیاید» آری در چنین حال و احوالی او در سایه شمشیر امام ،حکم بازنشستگی زودرس را کف دست مخلص بگذارد. البته ندای دل خودم را نیز خطاب به خودم هر روز می‌شنوم که می‌گوید: تو ‌ای باستانی پاریزی، ‌ای «هاون سنگی دانشگاهی» تو خود هم اگر زیرک و عاقل باشی، به این مشت استخوان پوسیده هشتاد ساله:

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند/ گو رخت منه که بار می‌باید بست

 

( به نقل از تابناک 9/10/1393)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت استاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

 

 

  

مرد مرادی ، نه همانا که مرد

مرگ چنان خواجه ، نه کاری است  خرد

   دکترمحمد ابراهیم باستانی پاریزی، استاد ممتاز دانشگاه تهران، نویسنده و تاریخدان بزرگ ایران ،

 در گذشت وبا رفتن وی،  میهن ما یکی بزرگترین  فرهنگوران صادق و میهن دوست خود را که در شصت سال اخیر حضوری مستمر در عرضه ی فرهنگی سرزمین ما داشت، از دست داد .دکتر باستانی پاریزی،بر عکس بسیاری از اهالی حوزه ی تاریخ، با نگاهی عالمانه و عمیق و جهان شمول و نو،به تاریخ  و تحولات اجتماعی و سیاسی  و فرهنگی  جوامع انسانی می نگریست و نتیجه گیری های خاص و مستقل خویش را در دهها کتاب و صدها مقاله ، منعکس می کرد، درس تاریخ و نتیجه گیریهای علمی تاریخی را از صورت خشک  وبی روح آن ،بیرون آورد و مردم را با تاریخ و درس آموزی از آن، آشتی داد، تاریخ نویسی راساده و همه فهم و بی  تکلف ساخت وتوانست  تاریخ محلی و عمومی ایران را   حلاجی کند و نتایج آموزنده و مفید آن را در قالب نثری دل نشین و  شیرین و ساده و همه فهم به خوانندگان آثارش ارمغان دهد، آن چنان که همگان به مقاصد  وی راه برند و سخن وی را در دل جا ی دهند .


باستانی به همگان یاد داد   که در پهنه   گسترده ی حیات  انسانی ،هیچ اتفاقی ،کاملا  بی سابقه نیست اگر چه اغلب  مردم درهر دوره ای که حوادثی را تجربه می کنند ،می پندارند که آن چه برایشان می گذرد، تازه و بی نظیر است ،اما باستانی تاریخ شناس ،  در نوشته ها و گفته هایش ، خوانندگان وشاگردانش  را  در برابر آیینه ای می نشاند که می توانستند خود و دیگران را در آن ببینند  و عبرت روزگار و معنای تاریخ اندیشی را تماشا کنند و دریابند و بدانند که پیر تاریخ چه حکایتهای تلخ و شیرین و درس آموزی را به خاطر دارد که آنها را بارها دیده وآزموه  وبه خاطر سپرده است که با درک پیام وی  وبه کاربستن حقایق آن ، می توان بر قله ی افتخاربرآمد و خوب زندگی کرد ، مقاوم ونستوه و استوار بود و در توفانهای زمانه خود را نباخت  و با تفکر و تدبرراه زندگی را به سوی کمال  دنبال کرد.


باستانی از پرکار ترین مورخان و وقایع نگاران سده ی اخیر ایران بود که  "خودساخته "، "متکی به نفس" و صاحب مکتبی تازه و نگرشی نو به تاریخ محلی  و عمومی ایران بود، او مردم را با تاریخ الفت داد و هزاران ایرانی را که خوانندگان آثار پر طرفدارش بودند،درکلاسهای صمیمی و آموزنده ی خود نشانید و عصاره ی آن چه راکه از حقایق تاریخی آموخته بود ، به آنها آموخت ، نوشته هایش  اگر چه به قول  برخی منتقدان، گاهی مطنب  به نظرمی رسد و لی باید دانست  که باستانی مردی نکته سنج و سخن شناس بود واصول فصاحت و بلاغت کلام را بخوبی می شناخت و طبعا به نیکی می دانست که چگونه باید با مخاطبانش سخن بگوید تا کلامش در آنها تأثیربگذارد ودل نشین و دل نشان گردد.


 حافظه شگفت باستانی، آن قدر خوانده و دیده و  شنیده در گنجینه ی خود داشت  که وصف آن امکان پذیر نیست ، ذهنش چنان با سرعت حوادث و وقایع و مثالها و داستانهای چدّ و طنز را به یاد می آورد که  انسان باید می بود و می دید ومی شنید و باور می کرد، به همین جهت است که اگر چه  نوشته هایش  تودر تو و داستان در داستان است، اما هرگز رابطه ی منطقی خود را با خواننده قطع نمی کندو همیشه شکوفایی و تازگی   دارد ومیتوان از خلال آن نکته ها آموخت  و دانشها اندوخت.

باستانی از وقتی که در سال 1321 خورشیدی کار نویسندگیش را در روزنامه های محلی آغاز کرد ، تا هفتاد واندی سال بعد ،یک لحظه ارام و قرار نگرفت و قلم از دستش نیفتاد، مردی که 89 سال زیست ، همیشه گویی جوانی استوار و پا بر جا بود که زمان  هر گز نتوانسته بود، اورا در هم بشکند و نیروی اندیشیدن و خواندن و نوشتن و سفر کردن و زنده بودن را از وی بگیرد،تا زنده بود ،خاموشی و خستگی  را نشناخت، در هر کنگره ی داخلی و خارجی که او را با افتخار دعوت می کردند ، با دستی پر حضور می یافت و سخنرانیهای وی یکی از پر طرفدار ترین سخنرانیهای آن انجمنها بود ، اوهمیشه می خواند و پیوسته  می نوشت و  شاید از معدود استادانی بود که سخنش در کلاس و نوشته هایش در جامعه ،خوب شنیده وخوب خوانده می شد،همیشه  کلاسهایش پر بود، واین استاد ساده پوش ،ساده زیست ،شیرین زبان ،می توانست دانشجویانش را حتی در روزهای جمعه به مکتب خویش بیاورد..

باستانی زندگی را آسان می گرفت ، قانع و  سخت کوش بود و عمر خود را  وقف  علم وادب و تاریخ کرده بود و از سال 1338 تا سال 1387 که بازنشسته شد، هرگز وقفه یی درفعالیتهای آموزشی وپژوهشی وی ایجاد نشد و اگر ما قدر بزرگانی چون اورا می شناختیم وبردگان خشک مقررات  ناسازگار با روحیه ی دانش پژوهی و تعلیم وتعلم سازنده نبودیم، وچون حوزه های علمیه ی خودمان   و برخی از دانشگاههای معتبر جهان ،حرمت استادان کهنسال را  رعایت می کردیم وملاحظات و مصلحت اندیشی های غیر علمی را رها می کردیم،شاید دانشگاههای ما  کار آمدتر و  پربار تر می شدند و باستانی  حتی می توانست تا روز پیش از مرگش، به فیض بخشی و دانش گستری خود در  دانشگاه ادامه دهد.

علم و ادب ،نظم وترتیب ، خوشخویی و فروتنی ،شرافت و طهارت اخلاقی ، بلند نظری و زندگی شناسی توام با خلق خوش و زبان شیرین، باستانی را ، به شمع  هرجمع  بدل می کرد ،با بسیاری از بزرگان علم و ادب معاشرت  داشت و سفر کرده بود و اگر بخواهیم خاطرات خواندنی  این قبیل  سفر های  وی را  از خلال نوشته هایش استخراج کنیم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود ،

در وجودش ، عشق به کرمان و  زادگاهش "پاریز " با شیر اندرون شده بود وتا به هنگام رحیل از وی دور نشد ه بود، لهجه ی کرمانی اش ، علی رغم بیش از نیم قرن اقامت در تهران ،تفاوتی پیدا نکرده بود،وصفایی که در رفتار وکردارو گفتارش  دیده می شد، چنان بود که گویی هنوز در"پاریز " نود سال پیش زندگی می کند

 برای باستانی ، مخاطبانش، چه در  "پاریز " بودند وچه در" پاریس "، شریک صمیمی یافته های آن مردی بزرگ بودند  که همیشه  قلم  وقدمش  را در خدمت به آگاهی و دانایی و هشیار کردن خوانندگانش به کار می گرفت ،فریفته ی جاه و مال نبود و در طول همکاری هایش با  مجلات ادبی ،مطبوعات و رسانه ها ، همیشه زبان حق ستا و بیان حقیقت جویی داشت که از یک منتقد و عالم تاریخ دان انتظار می رود.

من ضایعه ی در گذشت این استاد گرانقدربسیار دان سخت کوش  و تکرار ناشدنی را به اهل ادب و فرهنگ و تاریخ تسلیت می گویم  و از خدای بزرگ آرزو می کنم که  او را با فرشتگان وپاکان و نیکان همنشین بداراد.

دکتر منصور رستگار فسایی 

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

 و استاد مدعو دانشگاه اریزونا- امریکا

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم