دکتر منصور رستگار فسائی

شعر ونثر فارسی و تحولات صوری ومعنوی آن

 

 

دکتر منصوررستگار فسایی

                 شعر ونثر فارسی  و تحولات  صوری ومعنوی آن  

(1)

اگر مردمى شکست بخورند ولى زبان

خودرا نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند

که کلید زندان را همراه خود دارد.

                       آلفونس دوده‏


حکومتهای ایرانی و پدید آمدن شعر فارسی


 همزمان با نخستین روز هاى فرمانروایى یعقوب لیث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق/ دوره ی اول : 867 تا 879م)"...رستاخیز فرهنگی ایران رخ داد ،دلبستگی شدید نسبت به میراثهای ملی  و افتخارات  گذشته که چون آتش زیر خاکستر،در بطن جامعه وجود داشت،ود را گاهی خود را  دربرابر ، برخی تمایلاتی که ایران  را در راستای  عربی ساختن  ویکدست شدن جامعه اسلامی  پیش می برد ،نشان می داد، از جمله کاتبان و دیوانیان ایرانی  و مخصوصا در دوره ای  که "عصر طلایی اسلام" نامیده می شد (749 تا 847 م)به صورت روشنی تمایلات افتخار آمیز ملی خود را ظاهر می ساختند ، جاحظ ،دانشمند معروف قرن دهم( 160 تا 255 ه.ق)دربخشی از رساله خود که به نکوهش  این کاتبان اختصاص داده  ،ایشان را به این متهم ساخته  که فقط دانش وآگاهی های  عالمان زمان  ساسانیان را موردپژوهش قرار می دهند و علوم اسلامی را به تمسخر می گیرندوسنن عربی را تحقیر می کنند، نهضت شعوبیه نیز یکی از بازتابهای چنین احساسی بود ...چندین واقعه در پیش برد چنین احساساتی  تأصیر خاص داشت که یکی از آنها ،رهبری  ودرایت ابو مسلم خراسانی ( 718-755م.مرگ: 137 ه.ق)بود و موفقیت چشمگیر او در برانداختن  سلسله ی امویان  در سال 749م/ 132 ه.ق) وبه ثمر رسانیدن انقلاب عباسیان.

ابو مسلم زبان فارسی را برای مکالمه و ارتباط به کار می بردو پیروزی شگفت انگیز او راه را برای شرکت همه جانبه ی  ایرانیان در تمام امور  دنیای اسلم  باز کرد (طبری ،جلد سوم 1 ،ص 46)وبه ایرانیان اعتماد به نفس بخشید .

در سال 821 میلادی نیزطاهر ذوالیمینین به فرمانروایی خراسان  منصوب شد  ووی و فرزندانش مدت 52 سال به صورت سلسله ای نیمه مستقل ، برشرق ایران حکومت کردند که قسمتی از آن همزمان با با ضعف سیاسی عباسیان  وروی کار آمدن غلامان ترک بود." یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، )(همان)

اشعار حنظله ی بادغیسی در دوره ی طاهریان

1

یارم سپند گرچه بر آتش همی نهد

از بهر چشم ،تانرسد مر ورا گزند،

اورا سپند وآتش ،ناید همی به کار،

باروی همچو آتش و، با خال چون سپند

2

مهتری گر به کام شیر در ، است

شو خطر کن، ز کام شیر بجو

یا بزرگی . عزّ و نعمت و جاه،

یا چو مردانت مرگ رویا روی

 

شعر محمود ورّاق ازشاعران دوره ی طاهری

نگارینا به نقد جانت ندهم

گرانی در بها، ارزانت ندهم

گرفتسسم به جان دامان وصلت

نِهم جان از کف و،  دامانت،ننهم

(پیشاهنگان شعر فارسی ، ص 3)

 

 

باآغاز دوران استقلال سیاسى و اجتماعى ایران در قرن سوم هجرى،که برخی از محققان ،آن راآغاز گر  رستاخیز ایران  می خوانند (ایرانشناسی، شماره ی 50 ،1380 ،ص 273 تا 288)، "اندر یافتن زبان فارسى" به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار یعقوب مطرح مى گردد و یعقوب با شاعرانى که رسیدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آید و مى گوید: "چیزى (سخنى) که من اندر نیابم چرا باید گفتن؟!" مشروح این داستان را صاحب تاریخ سیستان، چنین روایت مى کند که چون یعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سیستان و کابل و کرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار کرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

قد اکرم اللّه اهل المصر و البلد

بملک یعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون این شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنیافت، محمدبن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس یعقوب گفت چیزى که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ محمد وصیف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پیش از او کسى نگفته بود که تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر میان ایشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى نبود... چون یعقوب زنبیل و عمّار را بکشت... محمّد وصیف این شعر بگفت:

اى امیرى که امیران جهان خاصه و عام‏

بنده و چاکر و مولاى و سگ بند و غلام‏

ازلى خطى در لوح، که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب، بن اللّیث همام‏

به لتام آمد زنبیل و لتى خورد بلنگ‏

لزه شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام‏

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه، کت داد در آن لشکر کام‏

عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

تیغ تو کرد میانجى به میان دد و دام‏

عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزى‏

دَرِ آکار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام کورد، از آن خوارج بود که به صلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق پسر وصیف (محمدبن وصیف) بدید، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمّار اندر شعرى یاد کند:

هر که نبود او به دل متهم‏

بر اثر دعوت تو کرد نعم‏

عمر ز عمّار بدان شد برى‏

کاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

دید بلا بر تن و بر جان خویش‏

گشت به عالم تن او در الم‏

مکّه حرم کرد عرب را خداى‏

عهد تو را کرد حرم، در عجم‏

هر که درآمد همه باقى شدند

باز فنا شد که ندید این حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نیز پارسى گفتن گرفت و این شعر را بگفت:

جز تو نزاد حوّا و آدم نکشت‏

شیر نهادى به دل و بر منشت‏

معجز پیغمبر مکّى تویى‏

به کنش و به منش و به گوشت‏

فخر کند عمّار روزى بزرگ‏

کو همانم من، که یعقوب کشت‏

 “البته این نظریه که نخستین شعر فارسی در زمان صفاریان سروده شده باشد،درست نیسست و شواهدی  و حتی نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، ):

و می توان به آسانی تصور نمود که که زودتر از آن هم کوششهایی  برای سرودن شعر به اوزان محلی  ویا در قالب شعر عربی به طور پراکنده،این جا وآن جا صورت است گرفته باشد ،اما از آنها چیزی به دست ما نرسیده است( شعرفارسی  تا سال 1100 میلادی انجمن سلطنتی آسیایی،لندن ،1992،ص 42 تا 58)،اقدام یعقوب محرّکی در سرودن  شعر فارسی شد  وآغاز سنتی گردید که سامانیان ،پیشرو ان راستین  رستاخیز ادبی ایران ،آن را برگرفته و کسترش دادند." ( یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

از آنجا که اهمیت سخن و کار یعقوب و ابعاد سیاسى، فرهنگى و اجتماعى آن کمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در این مقاله بر آنیم تا با تجزیه و تحلیل گفتار مؤلف تاریخ سیستان، اهمیت "اندر یافتن  زبان فارسى" و "تولد رسمی شعر فارسى" را بازنماییم و سهم توده مردم را در رسمیت بخشیدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سیاسى و اجتماعى ایران که حدود یک قرن بعد به وسیله فردوسى به کمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهیم:

    1- بنابر آنچه از گفته مؤلف تاریخ سیستان برمى آید؛ چون یعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، این امیر فاتح را به زبان تازى ستایش مى کنند، زیرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانیم که تا روزگار یعقوب، زبان رسمى و مکاتبه‏اى حکومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مکتوب جایى در سلسله‏مراتب قدرت و حکومت نداشت، اما معنى این سخن آن نیست که مردم ایران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندریافتنى" مردم ما همان زبان مردم ایران در روزگار ساسانى بود که با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى که مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پیدا کرده بود، همچنان به حیات خود ادامه مى داد و وسیله تفهیم و تفاهم مردم با یکدیگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عامیانه بود و اگرچه ایرانیان در همین دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلایل مختلف که مهمترین آنها فقدان حکومت ملى ایرانى بود، هنوز کاربرد ادب شفاهى این زبان، قوى‏تر از صورتهاى کتبى آن بود، و همان  است که به قول  تاریخ سیستان : "تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى..." شاهد این مدعا آن است که "در بصره کودکانى چند که گو یا همه فارسى‏زبان بودند، بر یزیدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زیاد یزید را نبیذ شیرین و بشرم... خورانیده بود و خوک و گربه‏اى را با وى به یک ریسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، کودکان از یزید مى پرسیدند، این چیست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

آب است و نبیذ است،

عصارات زبیب است،

سمیّه روسپیذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هایى به لهجه محلى سروده بودند و کودکان آن هجاها را مى خواندند:

از ختلان آمذیه‏

برو تباه آمذیه‏

آواره باز آمذیه‏

بیدل فراز آمذیه...

 نمونه این اشعار فارسى محلى- یا همان سخن تصنیف واره ای  که به رود گفتندى، بر طریق خسروانى،- در متون تاریخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره یعقوب بسیار ،وجود داردو نشان مى دهد که مردم ما ادب غیررسمى خود راکه گاهی تصنیف به زبان فارسى داشتندو گهگاه مخصوصا در تصنیفهایی  به زبان محلى خود براى مقاصد سیاسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاکمان عرب، استفاده مى کردند و این قبیل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در میان مردم محبوبیت و شهرت فراوان داشت واغلب به صورت شعر واره های موزون هجایی در گوشه و کنار کشور، عرضه می شد که بتدریج به در حال تبدیل وزنهای عروضی نزدیک می شدند وبتدریج وزنهای هجایی آنها  تا زمان فرمانرروایی یعقوب لیث به وزنهای عروضی نزدیک می شد وبه چنان ظرفیتی رسیده بود که می توانسست با اعتراض یعقوب به عربی سرایی شاعران به سادگی به خلق اشعار عروضی به وسیله ی شاعرانی چون حنظله ی باد غیسی ئ دیگران بینجامدو به عنوان نخستین شعر های فارسی دری به رسمیت شناخته شود و آغاز گر دورانی نو در ادب قرن سوم و راهگشای سخنوران پارسی گوی آینده باشد  .

 

پیش از که به ذکر تحولاتی که باظهور شعرفارسی دردوران یعقوب رخ داد ،اشاره کنیم ،لازم است به این مسأله بپردازیم که وزن هجایی و عروضی چیست و قالبهای شعر فارسی  ،چه ارتباطی با  وزن وقافیه دارند:

    

اغلب ادیبان  قالبهاى موجود شعر فارسى را در یک چهارچوب  قراردادى می پذیرند و عقیده دارند که از ترکیب واجتماع وزن و قافیه و ردیف، قالب شعر به وجود مى‏آید و دلیل تغییرات قوالب را نیز این مى‏دانند که اندیشه  و الفاظ و وزنها و قافیه‏ها بنا به احتیاج و ذوق شاعر و حال و مقام وی، تغییر مى‏کند و بنابراین قوالب متفاوت شعرپدیدار مى‏گردد.مرولیث را شکست داده بود ، اورا به حکومت خراسان گماشت  وفرمان اسماعیل از سیر دریا درشمال  تا مرزهای هند  در افغانستان امروز  روان شد  و سامانیان توانستند

 

شعر به لحاظ وزن بر سه گونه است:

1ـ شعر آهنگین: آن است که در دو قرینه تنها رعایت آهنگ بشود و هم وزن بودن و یک اندازه بودن تعداد هجاها شرط نباشد. شعر با این نوع وزن، قدیمترین نوع شعرهاست و نمونه‏هاى آن
عبارتست از سرودهاى ودا و مهاباراتا و رامایانا از آثار هندوان و زبور داوود و متن عربى سفر ایوب و ایلیاد و ادیسه هومر شاعر باستانى یونان و قسمتهایى از اوستا.

2ـ شعر هجایى (Sylabic meter): به شعرهایى مى‏گویند که قرینه‏ها از نظر تعداد هجاها با هم برابر باشند ولى بلندى و کوتاهى هجاها رعایت نشود؛ چه بسا که هجاهاى بلند در مقابل  هجاهاى کوتاه قرار گیرند.
گاثه‏هاى زردشت و یشتها، شعر هجایى است. شعر هجایى در زبان پهلوى نیز معمول بوده و پس ازاسلام نیز تا مدتى ادامه داشته است و به قول ریپکا درین نوع شعر، مبنا بر شماره هجاهاست و
کیفیت هجاها در آن مطرح نیست و بنا به نظر هنینگ مصرعها داراى قافیه و مبتنى بر تکیه است.(ر.ک. ریپکا ص. 217)

3ـ شعر عروضى: که کامل شده شعر هجایى قدیم است، سه شرط اصلى دارد که عبارتند از:

     الف‏ـ برابر بودن تعداد هجاها.

     ب‏ـ قرارگرفتن هجاهاى کوتاه در برابر هجاهاى کوتاه و هجاهاى بلند در برابر هجاهاى بلند.

     ج‏ـ رعایت قافیه.

از سه شرط یاد شده، دو شرط اول به وزن مربوط مى‏شود.(12)

اگر به رسم زبانشناسان، زبانهاى ایرانى را به سه دوره تقسیم کنیم (ایران باستان، میانه و جدید) مى‏توانیم براى شعر دوره نخستین، قسمتهایى از اوستا را شاهد بیاوریم و براى
دوره دوم ـ از سه قرن پیش از میلاد مسیح تا قرن هفتم میلادى که مصادف با ظهور اسلام است و حتی تا قرن نهم میلادى و آثارى را که به زبان پهلوى به وجود آمده است نیز جزء این مرحله به حساب ‏آوریم ، براى مرحله سوم آثار منظوم درى را باید مثال آورد که ظاهرا کهن‏ترین شعرموجودآن ، پس از اسلام، سرود مردم بخاراست.(12)

     «ناقدان ادبى ایران در عهد اسلامى و تذکره نویسان فارسى که معمولاً تاریخ شعر ما را از دوره اسلامى آغاز مى‏کنند، شعر ایران پیش از این تاریخ را سرودها و کلمات و گاه نثرى مى‏دانند که با راهها و آهنگهاى موسیقى همراه بوده است و آنان که شعر فارسى را محصول دوره اسلامى نمى‏دانند، یک بیت پهلوى هفت هجائى را که در اوائل دوره اسلامى یا پیش از آن به بهرام پنجم ملقب به گور (جلوس:420 ـ 438 میلادى) نسبت داده مى‏شد با برگردانیدن آن به پارسى درى و افزایش چند کلمه عربى و فارسى بر آن به صورتهاى مختلف عروضى در آورده»(13) و آنرا نخستین شعر فارسى دانسته‏اند.

صورت قدیم:


«من اوم شیرى شلنبک

او من اوم ببری یلک

»


 


صورت جدید:


«منم آن پیل دمان و

منم آن شیر یله

نام من بهرام گور،

کنیتم بو جبله

 

 

 


 


     علت این استنباط، آن است که ادیبان دوره اسلامى ایران، با قالبهاى معین و محدودى از وزنها سروکار داشتند که در هر یک از آنها شماره هجاهاى بلند و کوتاه با نظم دقیق معلوم شده واین همان وزنهایى است که در اصطلاح آنها را اوزان عروضى مى‏نامند و تصور مى‏کنند که از وزنهاى عروضى عرب به وجود آمده است.

 وجود شعر هفت هجایى منسوب به بهرام گور و شعرهایى نظیر آن که در تذکره‏ها، به عنوان نخستین شعرهاى فارسى ذکر شده  است، نمودارى از کمال‏گرایى شعر هجایى به طرف شعر عروضى است و نشان مى‏دهد که هنوز وزن شعر فارسى، به طور کامل تحت تاثیر شعر عربى قرار نگرفته است؛ ولى هر چه بیشتر آثار حمله مسلمانان عرب زبان به ایران ظاهرتر مى‏شود؛ شعر هجایى نیز به شدت بیشترى به سوى عروضى شدن سیر مى‏کند و به تدریج شعر ایرانى،سیماوهیئت تازه‏اى به خود مى‏گیرد و تطبیق آن بر قالبها و مقیاسهاى عروضى، امکان پذیر مى‏گردد.البته نکته قابل اشاره آن است که در شعر پهلوى، گاهى علاوه بر تساوى هجاها، در یک قطعه،تکیه هجاهاى معین و آهنگ واژه‏ها نیز مورد توجه بود و این همان حالتى است که هنوز در شعرهاى ولایتى ایران به ویژه قدیمترین هیئت‏هاى آن، ملاحظه مى‏کنیم(14) و در شعرهاى شاعران دوره عروضى نیز، این قبیل توجهات را به کرات مى‏بینیم. در «المعجم» نیز فهلویاتى ذکر شده است که به سختى مى‏توان نمونه‏هاى قدیم آنها را با وزنهاى عروضى تطبیق داد. (15)

     بدین ترتیب، گروهى عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست: «من معتقدم این وزن عروضى به خلاف مشهور اصلاً و مطلقا عربى نیست، حتى دستگاه عروضى خلیل ابن احمد فراهیدى به عقیده من، مقتبس از اوزان پیش از اسلام ایران است، چون مى‏گوینداین خلیل احمد شاهزاده‏اى ایرانى بوده و در کتب رجالى نسب نامه‏اش را نوشته‏اند و بى‏شک با نوازندگان و دستگاههاى موسیقى ایرانى سر و کار داشته، یکى از دلایلش این که، او کتابى داشته بنام الایقاع الایقاعات که البته امروز د ردست ما نیست.» استاد مرحوم احمد على رجایى نوشته‏اند که:«طبع مستقیم و حقیقت جوى ابوریحانى بیرونى در وضع عروض از طرف خلیل بن احمد شک کرده است ودر کتاب تحقیق ماللهند عروض منسوب بدو را، مقتبس از هندوان مى‏داند و به
تفصیل از چگونگى امر و اصطلاحات عروضى هندى و انطباق نسبى آن با اصطلاحات عروضىعربى یاد مى‏کند...»(16)

     نتیجه این که: این اوزان حالات تکامل یافته اوزان قدیمى است، مثلاً اوزان هجایى یا انواع دیگر. در همین باره استاد مرحوم مسعود فرزاد در رساله مبناى ریاضى عروضى فارسى چنین
مى‏نویسد:

     «نتیجه‏اى که مى‏خواهیم بگیریم این است که اگر وزن رباعى داراى اصل ایرانى باشد(و این نکته روشن است که داراى اصل عربى نبوده، واعراب آنرا از ما گرفته‏اند)، مسلم مى‏شود که سیستم عروضى نیز مانند وزن رباعى (که جزء لایتجزاى آن است) داراى اصل ایرانى بوده و از ایران به عربستان رفته، خلاصه کلام این که تا وقتى که مدعیان اقتباس اوزان عروضى ایران ازعرب، به طور مقنعى دوره و نحوه کامل اوزان عرب را به طوری که از همان آغاز ادبیات شعرى در ایران اسلامى مورد استفاده عموم شاعران ایران واقع شده، به ثبوت نرسانیده‏اند، چاره‏اى نداریم جز اینکه یقین داشته باشیم که اوزان خوش آهنگ و بى‏نظیر ما، میزاث مستقیم قبل از اسلام ما بوده و اوزان عروض عرب، اقتباس از سرمشقهاى عروض اصیل ماست که خود نمونه کامل دقت و ظرافت هنرى و عملى در سراسر جهان بوده است و به تمام احتمال همواره نیز خواهد بود.»(17)

     به عقیده این گروه، تطبیق اوزان شعر فارسى بر قالبها و مقیاسهاى عروض و رعایت کردن قواعد و اصطلاحات عروضى عربى، هیچ‏گاه دلیل عربى بودن اوزان شعر فارسى نیست. به عبارت دیگر، شعر فارسى درى به تقلید از وزنهاى عربى ساخته نشده و هیچ‏گونه شباهتى نیز میان وزنهاى عربى و فارسى نیست؛ مگر مواردى که تازى‏گویان، وزنهاى ایرانى را از قبیل بحر متقارب محذوف یا مقصور یا بحر هرج مسدس محذوف و وزن ترانه، از ایرانیان گرفته‏اند. تا این که ایرانیان نیز به تقلید پاره‏اى از وزنهاى مخصوص عربى مبادرت کرده و آنها را از راه تکلف در شعر فارسى وارد کرده باشند.(18) یان ریپکا درباره رابطه وزن شعر فارسى وعربى مى‏نویسد:« به هر تقدیر مسلم است که بر اثر نفوذ شعر عربى، مبانى کهن وزن شعر، کنار گذاشته شده و عروض کمّى جانشین آن گشته که اصولش، تقریبا با وزنهاى کمّى یونانى و رومى، مطابق است، وجه تمایز عروض فارسى درى از عروض کلاسیک: ساختمان عروض، ضرورت حتمى تساوى اوزان در کلیه مصرعهاى یک منظومه واحد، تقریبا فقدان کامل وقف، تصادف دو مصوت در انتهاى یک کلمه و ابتداى کلمه بعد از آن بدون حذف یکى از آنها، قافیه و هجاهاى خیلى دراز است».
(ریپکا؛ تاریخ ادبیات، ص 155) تعداد بحرها بسیار زیاد و همه آنها جز رباعى، برگرفته ازعروض عرب است...اگر چه بعضى از وزنهاى شعر عربى، آن هم متداول ترین و شاخص‏ ترین آنهاـ مثلاً طویل، بسیط، کامل، وافرـ تقریبا در شعر فارسى مورد استعمال ندارد و بر عکس در فارسى فقط وزنهایى به کار مى‏رود که در عربى یا نادر است و یا ابدا استعمال نمى‏شود و علت آن بى شک، اختلاف ساختمان هجاها در زبان فارسى درى و عربى است. ولى در فارسى کلاسیک شاعر حق اختراع وزنهایى جدید را نداشته، مقید به وزنهاى تغییرناپذیر موجود است و نیز به حکم تفاوت هجاهاى فارسى و عربى است که اختیارات شاعرى (ازاحیف) در بحور عروضى به حداقل ممکن مى‏رسد، از طرف دیگر در شعر فارسى درى، هجاهاى دراز رایج شد؛ مانند این بیت مولوى:

 

 


شیخ خرقانى که چرخ ایوانش بود

 چند روزى میل بادمجانش بود

با توجه به مطالب فوق  می توان نتیجه گرفت که شعر فارسی دوران صفاری  از ویژگیهای زیر برخوردار بود :

 اولا، شعرفارسی از صورت شفاهى  و غیر رسمی خارج شد وجنبه ی مکتوب به خود گرفت وطبعا  مخاطبان بیشمار پیدا کرد.

 ثانیا، شعر فارسی یا فهلوی هجایی و عروضی از حالت هجایى روزگار ساسانى خارج گشت  و به صورت شعر عروضى فارسى درآمد .

کتاب "پلی میان شعرهجایی و عروضی فارسی " ، ترجمه آهنگین بخشی از قران مجبد  است که نزدیک گنبد امام رضا(ع)کشف شده است.این ترجمه احتمالا  در قرون اول هجری و شاید همزمان با دوران فرمانروایی یعقوب لیث در خراسان و به فارسی نگاشته شده  است و به اهتمام و تصحیح شادروان احمد علی رجائی در سال 1353 توسط بنیاد فرهنگ ایران به چاپ رسیده است ،ترجمه دو جزء قران مجید رااز آیه 62 سوره یونس تا آیه 30 سوره ابراهیم را در بر داردکه در زیر یک نمونه از آنرا که ترجمه آیه 105 سوره هود ،آیه شریفه «یوم یات لاتکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید» می باشد  می خوانید و آهنگ سجع دار آن را که یادگار شعر ه این   ترجمه جایی رایج در ایران دوره ی ساسانی و مردم عادی تا دوران یعقوب لیث است می بینید که بسیاری از جمله های آن  یاد آور شعر هجایی متداول در ایران تا دوره ی یعقوب است:

                  بی اذن یک تن سخن نگوید.

                 هیچ کس به محال چندی نجوید،

                 هر که او در این یک لخت باشد

                  فردا آنجا بدبخت باشد،

                 هر که او در اینجا توحید برزد،

                  فردا آنجا سعید خیزد ...

بدین ترتیب، گروهى  چون شادروان مسعود فرزاد،هم چنانکه اشاره شد ،عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست

ثانیا: شعر پارسى دردربار مستقل یعقوب ،لااقل در کنار نثر دیوانى  و شعر عربى موجودیت  ومنزلت خود را آغاز می کند

 

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسیقى از میان رفت (اگرچه در دوره جدید شعر فارسى هم بسیارى از شاعران به کمک رود و چنگ شعر خود را مى خواندند، اما این امر کاملا با تصنیف‏ خوانى باربد و نکیسا متفاوت بود).

 رابعا، شعر فارسى مضامین و اندیشه هاى اسلامى خود را در کنار تفکرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ایرانى حفظ مى کند و دین و ملیت تعارضى با یکدیگر ندارند.

 خامسا، قصیده (هرچند به طور ناقص) اولین قالبى است که براى بیان مدایح به کار گرفته مى شود و زبان شعر، درآمیخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصاید روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، از ادب عرب مأخوذ مى باشد.

 سادسا، دربار یعقوب، نخستین دربار ایران در دوره اسلامى است که از شعر فارسى براى ستایش شاهان استفاده مى کند، ولى قرینه‏اى که نشان دهد یعقوب صله‏اى به شاعران بخشیده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستایش شخصیت محبوب خود مى پرداخته‏اند.

اما پس از نزدیک به یک قرن از دوران یعقوب لیث صفاری ،شعرفارسی به سرعت مدارج کمال را پیمود و با تداوم راه فرهنگ پروری ایرانی به وسیله ی سامانیان و فراهم آوردن محیط مناسب برای خلق هنری  شاعران ،دوران ابتدایی و تجربی و کشف شیوه های سخنوری در شعر فارسی  به پایان رسید و عصر شکوفایی و رونق شعر فارسی باظهور شاعرانی چون رودکی آغاز گشت  و موجبات  پروردن شاعران با عظمتی چون فردوسی  و فرخی و عنصری  و منوچهری و... فراهم آمد .

 

زبان ملی و یعقوب لیث

حاکمان غالب بر ایران ، زبان رسمى و حکومتى عربى را  بر ایرانیانی که در مراکز قدرت بودند تحمیل کردند اما خواص و ادبا وعلمای دینی و فضلاى عربى دان ،آنرا به عنوان زبان دین دینی و علمی و ادبی روزگار خود ، پذیرفتندو به همین جهت است که مؤلف تاریخ سیستان مى نویسد که :" یعقوب [که نه از حاکمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ایران به شمار مى آمد] شعر تازى شاعران را نفهمید، زیرا عالم نبود و درنیافت و شعرا را گفت که چیزى( سخنی) که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ "اما حقیقت این است که یعقوب، این رویگرزاده سیستانى و عیّار جوانمرد، به عنوان یک شهروند عادى ایرانی که سالها با اعراب و حکومت آنها سروکار داشت و جریانهاى سیاسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهمید، شاید هم زبان عربى را هم مى دانست و بدان تکلم هم مى کرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروایى خود مى خواست حکومت مردمى خود را با زبان مردم خویش پیوند دهد و بدان وسیله حکومت خود را براى مردم، بیشتر قابل قبول سازد و حمایت مردمی بیشتری را به دست آورد زیرا در این روزگار و در ادامه ی جنبشهای سیاسی ونظامی و اجتماعی گوناگونی که به علت  استقلال خواهی ایرانیان  در دوقرن نخسنین  دوره ی اسلامی روی داده بود ، طرح مسئله "اندر نیافتن زبان عربى " و "اندر یافتن زبان فارسى"، بیشتر ،به یک مسئله کاملا سیاسى تبدیل شده بود  که با استقلال سیاسی ایران گره خورده بود ویعقوب با این اقدام خود،"بریدن از حاکمیت عربى " و آغاز استقلال سیاسى و اجتماعى و فرهنگى ایران را اراده مى کردوطبعا  با استقبال مردم روبرو گردید.

شاعران شعر پارسى گفتن گرفتند و زبان فارسى را  در شعر خود ،محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏اندیشى همه ی ایرانیان قرار دادنداگر چه این امر به سرعت و یک‏شبه صورت نگرفت.

   2-بنابر روایت تاریخ سیستان، یعقوب که  رویگرزاده ای است که خوراک وی نان خشک و ماهى و تره است ، حکومت را از راه دلاورى به دست آورده است و بر آن است تا خاندان خلیفه ی بغداد را براندازد،نسبت و نژاد خود را به کسرى انوشیروان مى رساند و خود را "ابن‏المکارم" و از نسل جم و وارث ملوک عجم مى دانست و خواستار پایان دادن به سلطه سیاسى و فرهنگى اعراب بر ایران بود و به همین جهت "اندر نیافتن زبان عربى " براى او، به معنى بریدن از حاکمیت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پیام استقلال و آغاز حیات تازه ی  فرهنگى و سیاسى و اجتماعى ایران بود،اما یعقوب، در این مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سیاسى-نظامى درنمى آمیزد .

و همچنان‏که از اشعار موجود در ستایش او برمى آید، شاعران، یعقوب را به عنوان مسلمانى پاک‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستایند:

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه کت داد همى ایزد کام‏

ازلى خطى در لوح که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب‏بن اللّیث همام‏

معنی این سخن آن است که یعقوب با اعتقادات دینی  اسلامی مردم مخالفتی ندارد  ،اما فرمانروایی اعراب را بر ایران بر نمی تابد،بنابر این،شعر فارسی از همان آغاز طهور خود ،با معانی و مضامین مسلمانی در آمیخته است.

مؤلف تاریخ سیستان، محمدبن وصیف دبیر رسائل یعقوب را، ادیبى نیکو مى داند که مسلما (بنابر معیار هاى عصر مؤلف) بر زبان و ادب عرب واقف بوده است و سمت دبیرى وی نیز ضرورتا حکایت از دانستن کامل زبان و ادبیات عرب داردو دبیران و شاعران در گاه یعقوب نیز طبعا دارای چنان توانمندی هایی در زبان و ادبیات عرب بودند که شعر عربی می سرودند و به قول مؤلف معجم الادبا، "ابراهیم‏بن ممشاد"  کاتب دیوان رسائل یعقوب، از قول یعقوب شعرى به عربى سرود و براى خلیفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ایرانى یعقوب را ستود:

انا ابن‏المکارم، من نسل جم‏

و حائز ارث ملوک العجم‏

و محیى الذى باد من عزّهم‏

و عفى علیه طوال القدم‏

فقل لبنى هاشم اجمعین‏

هلموا الى الخلع قبل الندم‏

و اولاکم الملک آباؤنا

فما ان وفیتم بشکر النعم‏

فعودوا الى ارضکم بالحجاز

لاکل الضباب ورعى الغنم‏

فانّى سأعلوا سریر الملوک‏

بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 که این امر، شاهدی بارز بر این مدعاست که در دربار یعقوب، استفاده از زبان عربى ، به عنوان زبان دیوانى هنوز مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانینی هم در خدمت یعقوب بودند، اماکاربرد زبان فارسی در این دربار، از توجه یعقوب به احیاء  فرهنگ ایرانى و تجدید حیات سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ایران نشان داشت و داراى اعتبار و احترامى خاص بود.

نکته قابل توجه آن است که از صدر اسلام تا این زمان، خواندن شعر فارسى در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پیش از اسلام نیز شعر همیشه توأم با موسیقى بود و مستقلا انشاء نمى شدو از شعر خوانی شاعران در دربارها،خبری  به ما نرسیده است و این امر از آنچه در دستگاههای خلفا  و حاکمان عرب متداول بود، اخذ شدو به همین جهت می توان گفت که در ادبیات منظوم فارسی  ،سنت  قصیده سرایی و شعر خوانی درباری فارسی نیز با یعقوب لیث صفاری آغاز می شود؛

 با اقدام یعقوب، شعر پارسى  راه تازه ی خود را جدا از موسیقى و تصنیف ، آغاز می کند و در همان حال که وزن هجایی ایرانی را که در نتیجه ی بیش از دو قرن رواج شعر عرب بسیار به شعر عروضی نزدیک شده بود، به کنار می نهد و وزن عروضی را به جای وزن هجایی به کار می گیردو در نتیجه  جدید شعر فارسی که باوزن عروضی و موضوعات ایرانی ومعناهایى مناسب طبع ایرانیان همراه است ، شروع می شود.

با مرگ یعقوب و روی کار آمدن برادرش عمرو ،نیز سیاستهای یعقوب ادامه می یابد و در این  دوره شاعرانی   می زیستند که اشعاری آز آنها در دست است چون فیروز مشرقی،(متوفی 283 ه و ابوسلیک گرگانی ( که هردو هم عصر عمرولیث صفاری بودند )و این اشعار از آنان است:

1

فیرو مشرقی،(متوفی 283 ه)

معاصر عمرو لیث صفاری

 

مرغی است خدنگ ،ای عجب دیدی

مرغی که شکار او بود جانا؟!

داده پر خویش کرکسش هدیه،

تا نه بچه اش به هم برد ، مانا

2

ابوسلیک گرگانی

معاصر عمرو لیث صفاری

 

خون خود را گر بریزی بر زمین

به که آبِ روی ریزی  در کنار

بت پرستیدن ، به از مردم پرست

پند گیر و کار بند و هوش دار

 

 

 تک بیتی هایی  

از 

منصوررستگار فسایی

 

از فراز و اوج این افلاک پاک 

می کشد تک دانه ای ما را به خاک

*

اشک حافظ گفت باشاخ نبات 

بی تو هستی نیست در آب حیات

*

ای نگاهت قاصد فصل بهار

دیده از مرغان عاشق برمدار

*

زاین همه پویندگان راه راست 

کس نداند آخرین منزل کجاست !!

*

یلدا اگر که زلف سیه را کند پریش 

صد چله می کند دل مارا اسیر خویش

*

در تب و تب لرزه های بی امان 

زندگی کردیم در آتشفشان

*

غافلانه ، خفته ایم،   أسوده حال

می گُشد مارا ، گذشت  ماه و سال

*

نگردد  خسته ، چرخ بی مدارا 

همی گردد، چه با ما و، چه بی ما

*

نمی رسد به دامن تو دست من

چرا که شادمانی از شکست من

*

چنان سوزد ز قهرش استخوانم 

که گویی در دل آتشفشانم

*

عمر است و هزار رنج و سختی؛+

افتادن برگی از درختی

*

ماشراب از دست جانان خورده ایم

باده از مینای مستان  خورده ایم

*

شاخ نبات شد ولی همدم وهمراز نشد

شاعر شهر شد ولی ، حافظ شیراز نشد

*

لطف خدا بی کم و بی کاستی+

داد ترا ، هر چه که می خواستی

*

همچو آن طوطیان هندو زاد +

نرود مهر میهنم از یاد

*

بد بختی ما نسل بی فردا همین است:

تنها همین "حق " است و" حق " تنها همین است

*

هر گه بببنی او را و ، هرجا،

پایان مرگ است ، آغاز دنیا

*

روزی که صور* می شکند خواب خلق را

من با صدای پای تو بیدار می شوم

*اشاره به دمیدن "صور اسرافیل " در روز رستاخیز است.



نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

دکتر منصور رستگار فسایی

 

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

                                               

کلمه ی " آرش " در متون مختلف عربی و فارسی به  صورتهای مختلف و متفاوتی ، ضبط شده است  مثل:" أرش"،" ارشش " ، "ارجس " ،" ارخش "،" ایرش "،"ارسناس "،،"ایرشی "، تاریش "، "اترش " اما اصل واژه در اوستا Erekhsha  است که به معنی  تیر تیز رو و روان است  ودر پهلوی aresh   شده است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنای آن را«تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» دانسته اند .

در اوستا لقب آرش بهترین تیرانداز است که گمان بر این است که در متون فارسی و عربی  به   صورت " ارشیشا طیر" آمده است ،  که در فارسی "شیوا تیر " شده است  که "شیوا " به معنی تند و تیز  شتابنده است  و جمعا   به معنی " تیر تیز رو " می باشد. ( فرهنگ نامهای اوستا  ص 140) ،این لقب آرش  رادر پهلوی :" ایرش شیباک تیر " دانسته اند (فرهنگ نامهای شاهنامه  ص 9 ح  1) که همان تیر تیز رو و روان است که ترجمه ی پهلوی آن " شی پاک تیر : shipak – tir است

داستان "آرش کمانگیر "  و تیر اندازی وی ، در شاهنامه نیامده است، اما فردوسی، در داستانهای دیگر شاهنامه ، به اجمال ،اشارات  متعددی به آرش  و خاندان وی دارد و از دلاوری و تیر دور پرواز ، خاندان  و دلاوری وی، سخن می گوید:

چو "آرش " که بردی به فرسنگ تیر        چو  پیروزگر "قارن" شیر گیر

  9/273/318

 ( خالقی 8ص350 بیت 340)

               از آن زخم  آن پهلو آتشی    که سامیش گرز است و ، تیر، آرشی

  6/104/570 د

                            دو فرزند او هم گرفتار شد         ازاو تخمهٔ آرشی خوار شد.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                   جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود        اگر چند فرزند آرش بود.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                             من از تخمهٔ نامور آرشم       چو جنگ آورم آتش سرکشم.

 

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

در نسخ مختلف شاهنامه  ،از 5 آرش  در ادوار مختلف ، سخن رفته است که عبارتند از :

1-    آرش  دلاوری که در هنگام نبرد  کیخسرو با افراسیاب  به یاری کیخسرو آمد:

و از او نیوتر " آرش "  رزمزن      به هر کار پیروز و لشکر شکن

که در چاپ خالقی مطلق بدین صورت ضبط شده است:

        واز او نیو تر آرش رزمزن      چو کوران شه  ، آن گرد لشکر شکن

                      ( خالقی ج4ص178 ح 4)

2-    آرش : پدر منوچهر پهلوان خراسانی،  که در سپاه  کیخسرو با افراسیاب می جنگید:

             منوچهر آرش نگهبانشان        گه نام جستن ، سپهدارشان

    دو فرزند او هم گرفتار شد-برو       وزاو  تخمهٔ آرشی خوار شد. (خالقی ج6 ص164 بیت 41)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود       اگر چند فرزند آرش بود. (خالقی ج7 ص106 بیت 248)

             من از تخمهٔ نامور آرشم        چو جنگ آورم آتش سرکشم.

3-    آرش : د ر برخی از نسخه های چاپی شاهنامه (: مول،بروخیم       و دبیرسیاقی)یکی از مرزبانان ایرانی است که  در رایزنی ، برای گزینش جانشین یزدگرد بزه کار ، بر در دخمه یزدگرد ،گرد آمده بودند:

          چو میلاد  و چون آرش  مرزبان      چو پیروز اسپ افکن از گرزبان

4-    آرش : از شاهان اشکانی است که فردوسی می گوید فقط نام آنها را شنیده است  و آگاهی دیگری در باره ی آنان ندارد:

             بزرگان که از تخم آرش بدند       دلیر و سبکسار و سرکش بدند (خالقی ج6 ص 138بیت 68)

                   چو نرسی و چون اورمزد بزرگ       چو آرش  که بد نامداری سترگ ( همانجا)

5-    آرش :  از پهلوانان  نامدار ایران در دوره ی منوچهر است  که تیر اندازی توانا بود و باید همان آرش کمانگیر معروف باشد که موضوع این نوشته است.

 

  علی رغم شاهنامه که به اختصار در باره ی آرش سخن گفته است  و می توان علت آن را عدم دسترسی فردوسی به منابعی جامع و معتبر در باره ی "آرش" باشد، اما در برخی ازمتون پیش از اسلام  ودوره ی اسلامی ایران  ،  ازاین قهرمان شگفت انگیز سخن رفته است :

در یشت  هشتم چنین آمده است که :

"...ما ستاره  زیبا و  فرهمند تیشتری (  Tishtrya  )را می ستاییم که به سوی دریای ویوروکش :( Vourukasha   )     به همان تندی روان است که تیر ارخش  شیواتیر[ خشویkhshutha):

: سخت کمان  ] ، آن کمان کش که چیره دست اریایی که از همه قابلتر بود و از کوه ) khshutha):

: سخت کمان  ، تیری از کمان رها کرد که به کوه خونوت( Khvanwant) فرود آمد ، پس اهورا مزدا  بر آن تیر نفخه یی بدمید و ایزد آب  وایزد گیاه  و میتره ( میترا  : مهر Mithra) دارنده ی دشتهای فراخ ، راهی برای  گذر تیر  گشودند." ( یشت  13 26/113)

آرش،  از اهالی   طبرستان است:

  از آن خوانند آرش را کمانگیر      که از" رویان" به "مرو "انداخت یک تیر

( فخر الدین اسعد گرگانی)

بهرام چوبین سردار معروف خسرو پرویز  که از وی سر پیچید و  با اوپیکار کرد ووی را از پادشاهی برداشت ،  خود را از "تخمه ی ارش "  و از نوادگان گرگین میلاد  پهلوان روزگار  کیخسرو  می دانست :

         من از تخمه ی نامور آرشم        چو جنگ آورم، آتش سر کشم

نبیره ی جهاندار گرگین منم          همان آتشتیز برزین منم 

                   (خالقی ج8 ص 29بیت 347)

 و می افزاید که "آرش " در هنگام منوچهرشاه  می زیست:

                        که بد شاه هنگام آرش بگوی     سر آید مگر  بر من این گفتگوی

                    چنین گفت  بهرام ، کان گاه ، شاه      منوچهر بد  با کلاه و سپاه       

اما  خسرو پرویز نیز خود را خود را نوه ی منوچهر می داند که "آرش" بنده ی او بود:

         بدو گفت خسرو که ای بد نهان            چو دانی که او بود شاه جهان

           ندانی که آرش   وُرا بنده بود            به فرمان و رایش سر افکنده بود

                                (خالقی ج8 ص 33بیت 405تا409)

طبری در تاریخ معروف خویش ،آرش را پهلوان روزگار منوچهر می خواند و می نویسد: "...پس از آن که شصت سال  از کشته شدن توج سپری شد ، افراسیاب با  منوچهر در طبرستان نبرد کرد  و سرانجام بر آن نهادند که مرز میان  آن دو ، به وسیله ی پرتاب تیر  یکی از یاران منوچهر  تعیین گردد که این تیر انداز  " ارشیشاطیر"  [آرش] نام داشت  که چون نامش را مخفف کردند  آن را"  ایرش " گفتند  و او تیری انداخت  که از طبرستان  به نهر بلخ رسید و از آن پس نهر بلخ  مز میان  ایران و توران  گشت." ( طبری ج1 صص435و 436 و 992)، در برخی از نسخه های  تاریخ طبری  نیز آمده است که منوچهر پس از این واقعه ، آرش را بر  همه ی پادشاهان و بزرگان  برتری داد.( تر جمه بلعمی از تاریخ طبری، ص 37ج2)

بلعمی در تفصیل این داستان  آورده است که:" ... صلح افراسیاب و منوچهر ...بر آن شرط  افتاد که حدی بنهند  میان زمین ترک و از آن عجم ، هر چه از آن سوی حد تر کستان است  ،  مر مَلِکِ ترکستان را بود ،یعنی افرسیاب وهر چه از این سوی  است ، منوچهر را بود و هیچکس  را نباید  که به حدّ یکد یگر  اندر آیند ، ... پس منوچهر  مردی  با قوت بنگریست  که او "آرش " بود  واندر همه ی روی زمین  از او تیر انداز تر نبود ، اورا بفرمود  که بر سر کوه دماوند  ،تیری بینداخت  به همه ی قوت خویش ، و تیر از همه ی زممین طبرستان  و گرگان و  وزمین نیشاپور  و از سرخس و مرو ( در نسخه سرخس و بلخ) و همه ی بیابان  مرو بگذشت  و به  لب چیحون  افتاد و از همه ی شهر ها و بیابانها بگذشت وافراسیاب را سخت  اندوه آمد که چندان پادشاهی  از حدّ سرخس  تا لب جیحون به منوچهر بایست دادنن ولی عهد کرده بود  و صلح نامه  نوشته  ، نتوانست  از آن سوگند  باز آمدن ..." ( بلعمی صص 36)

 در اخبار الطوال ، نام آرش به صورت " ارسناس " آمده  و داستان وی چنین آورده شده  است که :"...ارسناس  نامی که منوچهر وی را  را مأمور  تعلیم تیر اندازی به مردم کرده بود ،  به پیش وی آمد و  کمان استوار کرد و تیری در چلّه ی کمان نهاد  و همچنان پیش رفت تا به افراسیاب نزدیک شد و و قلب افراسیاب   را هدف تیر خود ساخت و در دم قلبش  را شکافت و  افراسیاب دردم بمرد ..." ( اخبار الطوال ،ترجمه ی نشأت صص11و95)

در کتاب آفرینش و تاریخ مقدسی  نیز می خوانیم که  :"...در زمان منوچهر،آرش  برای تعیین  مرز ایران  و توران ،نامزد  می شود و بر کمان خویش تکیه زد و  خود در آن غرقه شد  و تیری از طبرستان  پرتاب کرد  که در بالای  طخارستان  فرود آمد  وآرش بر جای خویشتن بمرد..." ( آفرینش و تاریخ  3/126)

در غرر ثعالبی  نیز می خوانیم که " آرش " از پهلوانان "زَو" بود[شاه ایران پسر تهماسب و از تخمه ی فریون بود که پس از مرگ نوذر به پادشاهی ایران رسید] ، "زو" ، پس از ان که با افراسیاب به توافق  رسید که افراسیاب  قسمتی از ایران  را که معادل  یک تیر  پرتاب آرش  کماندار باشد ،به ایران واگذارد، به ساختن تیری فرمان داد  که چوبش از فلان جنگل

 و پرش از  ازبال عقاب  فلان کوه  و پیکانش از آهن فلان معدن باشد،پس آرش  را به  افگندن آن تیر اشارت کرد و آرش در عین پیری  وآخر عمر ، گویی برای  انداختن آن  تیر مانده بود  چه در حضور افراسیاب  بر کوهی از کوههای طبرستان  برآمد و با کمان خویش  این تیر را که افراسیاب بر آن علامتی گذاشته بود  ، افگند  و همان دم جان سپرد ، طلوع  آفتاب  ،این عمل را انجام  داد و تیر از طبرستان و هوا گرفته  ،به باد غیس رفت ،همینکه خواست فرود آید، چنان که گویند  مَلَکی ( فرشته یی ) به امر خداوند  ،آن را طیران داده به خلم از  شهرستان بلخ   رسانید و در آن جای  به محلی به نام " کوزین "  افتاد  که آفتاب  همان دم  در شرف غروب  کردن بود ،همین که این تیر  از خلم به طبرستان که  افراسیاب در آن بود  ، رسید  و علامت خود را برآن دید ، و موثقین  وی نیز سقوط آن را  در مکان  مذکور تصدیق نمودند  ،بی نهایت  از مسافتی  که پیموده بود ، متعجب  گردید چون  دانست

که مشیت الهی  در آن مداخله داشته  ... قطعه یی را که بین مبداء و مقصد تیر بود ، به  او واگذارد."( شاهنامه ی ثعالبی  صص 60 و 61)

ابوریحان  بیرونی نیز  با داستان آرش اشارتی دارد و می گوید:

"...یکی از دو وجه  تسمیه ی تیرگان ،آن است  که  در این روز "سفندار مذ" تیر آرش را  از کوه رویان  به اقصای خراسان  ، در میانه ی فرغانه   و طبرستان  به درخت "جوزی " فرود افگند  و آرش را چنین وصف می کند:

منوچهر "آرش را که مردی نژاده  و دیندار و  دانا دل بود فرا خواند و وی  را به بر گرفتن تیر وکمان  فرمان داد ، آر برخاست و برهنه شد و شاه را گفت ای پادشاه ! ای مردم تن برهنه ی مرا ببینید که در آن جای هیچ آسیب و درد و  رنجی  نیست  ،و من بدرستی می دانم که  چون این تیر را پرتاب کنم ،  تن من پاره پاره خواهد شد و من  تن  خود را فدای شما خواهم کرد  پس از همه جدا شد وتیر در کمان نهاد و کمان رابا همه ی توانی که ایزد به وی بخشیده بود، برکشید  و تیر را پرتاب کرد و بی درنگ تن وی پاره پاره گشت  و یزدان به باد فرمود  تا تیر را از از کوههای رویان  به خراسان  و در میانه ی راه فرغانه و طبرستان   در درختی "گوز" ی بسیار بزرگ که در جهان همتایی نداشت فرو نشاند ، وگفته شده است که این تیر از آغاز تا  انجام هزار فرسنگ[ معادل 6000 کیلومتر] راه را پیموده بود. ( آثار الباقیه  ص 220)

مجمل التواریخ نیز می نویسد : تیر آرش   از " قلعه ی آمل" با عقبه ی مزدوران رسید وآن را مرز توران  و ایران خواندند." ( ص43)

 داستان  آرش کمانگیر  که درروز  شنبه 23 اسفند 1337 سروده شده است از حماسی ترین و تاثیرگذارترین شعرهای کسرایی و نوسروده های معاصر می باشد که ما در مقاله یی چداگانه  به آن می پردازیم   و فعلا خوانندگان را به مطالعه ی   شعر آرش کمانگیر  دعوت می کنیم  

 

سیاوش کسرایی

 

 

 

    آرش کمانگیر

 

 

 برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ. 

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن، 

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل، 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛ 

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت. 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته، 

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛ 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید. 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن، 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید. 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها. 

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.»

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

شتبه 23 اسفند 1337

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر حکمت شیرازی

علی اصغر حکمت شیرازی* و احمد مهدوی دامغانی**

 

علی أصغرحکمت شیرازی، در خانواده‏اى اهل علم و ادب و دین، پا به جهان نهاد و تا بیست و دوسالگى در شیراز به کسب دانش پرداخت. از دوران کودکى او چندان اطلاعى در دست نیست، اما "بخرد" برادر وى درباره او مى نویسد: "حکمت بسیار شائق به تحصیل بود، ترتیب تحصیل او به این صورت بود که بایستى کتابها را زیر بغل گرفته ،به معیت له‏له و مراقب به خانه معلّمین و مدارس قدیم برود و از هر خرمنى خوشه‏اى بچیند، له‏له او سلیمان‏خان بود که مردى نسبتا ادیب و ظریف بود و کتابى به نام خارستان در مقابل گلستان سعدى نوشته بود".

 حکمت تحصیلات مقدماتى خود را در علوم قدیمه در مدرسه منصوریه که موقوفه نیاکانش بود و مدرسه مسعودیه ،به انجام رسانید و از محضر استادان و روحانیون و ادباى نامدار آن روزگار چون مرحوم میرزا على خیاط، غلامحسین ادیب معروف به لغوى و شیخ محمود حکیم ،مشهور به مسجد گنج و مظفر شیرازى، استفاده کرد و در مدرسه میسیونرى کلیسا در شیراز، به سالهاى 1908 و 1909 تحصیل کرد؛ و زبان و ادب فارسى و عربى و علوم طبیعى و ریاضى را آموخت. مرحوم حکمت در این‏باره مى نویسد: "از سنین عمر من، بیست‏سالى مى گذشت که برحسب تصادف توفیق ملاقات و مصاحبت بزرگى دست داد که در جامه و زىّ اهل زمان، از اهل زمان یک درجه بالاتر بود، بر سریر آزادى و آزادمنشى نشسته بود و مردى به تمام معنى، قلندر به شمار مى آمد. این مرد دانشمند که مفاوضات و سخنان او در نهاد من تأثیر اساسى داشت و پایه متینى براى سراسر زندگانى من برقرار ساخت، با آن‏که زبان انگلیسى را به خوبى مى دانست و در علوم جدید مخصوصا فیزیک مطالعه بسیار کرده بود، ولى علوم طبیعى او را به سرمنزل عرفان و توحید رهبرى کرده و ایمان او را راسخ کرده بود. براى معاش به کسب خیّاطى مى گذرانید و نامش [میرزاعلى‏] بود، در آن ایّام شباب ،صحبت او براى من نعمتى بود، پرده هاى عادات و خرافات و اوهام را از برابر دیده دلم برکنار ساخت و در مجالس عدیده، از خزاین خاطر بى منتهاى خود جواهر گرانبها عطا مى کرد و در آن ایّام مرا گفت تمام اعمال خود را نزد سه قاضى وجدانى عرضه ساز، اگر قبول کردند به انجام آنها مبادرت کن، آن سه قاضى عبارتند از عفاف نفس، کظم غیظ و حفظ عهد، پس من به دستور او، انگشترى ساختم و در نگین آن این سه حرف (ع،ک،ح) که حروف اول آن اصول است، نقش کردم و تا این اواخر این انگشترى را در انگشت داشتم و به آن مى نگریستم و کلمات آن مرد بزرگ را به یاد مى آوردم".

حکمت، در سال 1294 ه .ق(حوالى 1914م) به تهران آمد و در مدارس قدیمى، فقه و معقول و منقول را نزد مرحوم میرزا طاهر تنکابنى فراگرفت و از کالج امریکایى جردن تهران، در سال 1917 به اخذ دانش‏نامه متوسطه نائل شد. حکمت به قول خودش، در دورانى که در مدرسه جردن درس مى خواند، مورد توجه مستر جردن قرار گرفت و به تدریس فارسى و عربى در کلاسهاى یازدهم و دوازدهم مدرسه پرداخت و سپس به شیراز بازگشت و مدّتى در مدرسه رحمت شیرازى به تدریس جغرافیا و حساب مشغول بود و در سال 1309 ه .ق ،در زمان وزارت میرزا نصیر الدوله، مرحوم داور او و عده‏اى دیگر را به فرانسه فرستاد (حکمت در سال 1346 قمرى به عدلیه منتقل شد تا براى معا ینه امور قضایى به اروپا برود) حکمت در این‏باره مى نویسد: "من در مهد تربیت پدر، مقدمات فارسى و عربى را آموختم و زبان انگلیسى را نیز فراگرفتم. دست حوادث در سال1309 ه .ق  شمسى در سمتى دولتى، در سن سى و هشت‏سالگى مرا به پاریس انداخت و به حکم دولت مجبور بودم در آن سرزمین اقامت نمایم، براى آن‏که در سفر ،ذخیره معنوى حاصل کنم به محض ورود در مهد علم و ادب آن شهر، یعنى دارالعلم سوربن اسم‏نویسى کرده، درصدد برآمدم که در رشته ادبیات معرفتى بیندوزم، ولى فورا ملتفت شدم که یک کلمه زبان فرانسه نمى دانم... پس مانند طفل نوآموز شروع کردم از الفبا. شبها و روز هاى متوالى نیاسودم، معاشرت و مجالست خود را، زن و فرزند و دوست و آشنا را ترک کردم. روزانه شانزده ساعت به خواندن و نوشتن و استماع زبان فرانسه مشغول بودم، براثر این کوشش و جهد اعصابم فرسوده گشت مبتلا به ضعف بدن شدید شدم. شبى از فرط کار و بى خوابى به حال غش و اغما افتادم و سرانجام پس از سه سال درست در سال 1313 به اخذ درجه لیسانس در ادبیات با قید خوب موفق گردیدم و مشغول تحریر رساله پایان‏نامه دکتراى خود بودم و با یکى از استادان کلژدو فرانس به کار پرداختم (اکنون مسوّده تز با تصحیحات و یادداشتهاى آن استاد بزرگوار، هنوز نزدم،بهترین یادگار است) که ناگهان به حکم دولت، براى تصدى مشغله خطیرى به طهران احضار شدم و حکایت ماند بر لب، نیم‏گفته، شکسته مثقب و دُر، نیم‏سفته". حکمت در ظرف 5 سال مدّت این مأموریت ،در لندن و پاریس، به تکمیل علوم و بسط اطلاعات ادبى و فلسفى خود پرداخت و اگرچه در این دوران جوانى، 27ساله بود، ولى در روزنامه ایران مورخ 6 محرم سال 1337 قمرى، چنین معرفى شده است: "آقاى میرزا على‏اصغرخان شیرازى، که یکى از جوانان تحصیل‏کرده و دیپلم علوم امریکایى مى باشد و خدمات زیادى به معارف نموده‏اند، اخیرا از طرف وزارت جلیله معارف به سمت مدیریت پرسنل معارف انتخاب [شده‏اند] و چندى است که به انجام امور مرجوعه اشتغال ورزیده‏اند." و بعد از مدّتى مى خوانیم: "آقاى میرزا على‏اصغرخان حکمت که از جوانان فاضل و دانشمند مى باشند و در وزارت معارف همیشه مصدر خدمات مهمّه بوده و داراى سوابق روشن و فاضلانه مى باشند، به ریاست کل اداره تفتیش (بازپرسى) انتخاب و منصوب شده‏اند، این حُسن انتخاب ما را به اصلاح مدارس امیدوار مى سازد".

 حکمت در دوران خدمت علمى خود مفتخر به دریافت درجه دکتراى افتخارى از دانشگاه لاهور (1953)، دانشگاه دهلى (1954) و دانشگاه علیگر (1955) گردید.

در شهریور سال 1312، حاج مهدى‏قلى هدایت مخبرالسلطنه از نخست‏وزیرى استعفا کرد و محمّدعلى فروغى ذکاءالملک جاى او را گرفت و در کابینه او،حکمت ، به کفالت وزارت معارف انتخاب شد.

 

سالنماى مشاغل ادارى و فرهنگى و سیاسى حکمت‏

 

 1297 ه'.ق (برابر با 1337 ه'.ش ،از 27 شهریورماه) شروع به خدمت در وزارت معارف کرد با سمت ریاست پرسنل (:کارگزینى) و بعد اداره تفتیش (تا مرداد 1304) و سپس اداره معارف گردید و در عین حال به تدریس زبان انگلیسى در دبیرستان علمیه نیز مى پرداخت. اما با مخالفت  گروهى از مردم، این سمت را از دست داد.

 

 آذرماه 1304 ه'.ش: نماینده مردم جهرم در مجلس مؤسسان شد، براى اعلام انقراض سلسله قاجار، او در همین سال مقدمات انتشار مجلّه تعلیم و تربیت را فراهم آورد.

 

1305 مهرماه: عضو کمیسیون تفکیک کتابخانه سلطنتى و ملى که سبب شد ده هزار جلد از کتابهاى  فارسى و عربى و... به کتابخانه ملى منتقل شود.

 

 1307 ه'.ش: مأمور مطالعات در نظم و ترتیب و قوانین ثبت اسناد در اروپا از طرف عدلیه.

 1309 شمسى برابر با 1349 قمرى به مدّت سه سال و نیم در فرانسه بود و از دانشگاه سوربن لیسانس ادبیات گرفت.

 

 1312 ه'.ش: کفیل وزارت معارف در کابینه محمّدعلى فروغى ذکاءالملک.

 1313،4 اسفند تا 1317، وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه تهران.

 1315 ه'.ش: رئیس هیأت مدیره دانشگاه تهران و استاد دانشکده الهیات که این سمت اخیر را تا سال 1342 بر عهده داشت، او در این مدّت تاریخ ادبیات ایران، تاریخ ادیان و مذاهب را تدریس مى کرد.

 1317: برکنارى از خدمت وزارت معارف در تیرماه 1317 در کابینه محمود جم.

 1317: وزیر کشور در بهمن 1317 در کابینه متین‏دفترى.

 1319: استعفا از وزارت کشور. حکمت در سال 1319 پس از آن‏که دکتر متین‏دفترى به اتهام این‏که

             اخبار مهمّ را در اختیار بهرام شاهرخ رئیس بخش فارسى رادیو لندن قرار مى داده است، معزول شد از ادامه خدمت در وزارت کشور معاف گردید.

 

 1318 ه'.ش: وزیر کشور.

 1319 به بعد: استاد کرسى تاریخ ادیان و مذاهب و ادبیات ایران در دانشگاه تهران تا 1351.

 1320: شهریور؛ وزیر پیشه و هنر کابینه ذکاءالملک.

 1320 ه'.ش: وزیر بهدارى. (از شهریور 1320 تا مرداد 1321، در کابینه ذکاءالملک و على سهیلى)

 1321-1322 ه'.ش: وزیر دادگسترى. (از 28 بهمن 1321 تا 26 خرداد 1322، در کابینه سهیلى).

 1322 ه .ش: رئیس هیأت فرهنگى اعزامى به هندوستان.

 1945 میلادى (1324): نایب رئیس انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

1945 ( نوامبر): (1324): رئیس هیأت اعزامى کنفرانس یونسکو به لندن.

 1326: وزیر مشاور در کابینه قوام.

 1327 تا 1331 شمسى: نایب رئیس اول جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران.

 1327 تا 1328 ه'.ش: وزیر امور خارجه در کابینه ساعد مراغه‏اى.

 1328: وزیر مشاور (تا دى‏ماه 1328 در کابینه محمّد ساعد.)

 1325 تا 1341: رئیس کمیسیون ملى یونسکو در ایران و عضو هیأت رئیسه کنگره نویسندگان در تهران.

 

 1950 میلادى: رئیس هیأت نمایندگان ایران در کنفرانس عمومى یونسکو در فلورانس ایتالیا.

 1332: وزیر مشاور در کابینه زاهدى.

 1332 تا 1336: سفیرکبیر ایران در دهلى‏نو.

 1335 ه'.ش: وزیرمختار ایران در بانکوک-تایلند.

 1337 تا 1338: وزیر امور خارجه. (از 20 اردیبهشت 1337 تا خرداد 1338 در کابینه دکتر منوچهر اقبال)

 

 1956 میلادى: رئیس هیأت اعزامى ایران در کنفرانس عمومى یونسکو، دهلى‏ نو.

 1342 شمسى: بازنشستگى از سمت استادى دانشگاه تهران.

 1344 شمسى: تأسیس مدرسه عالى ادبیات و زبانهاى خارجى.

 

کتابها و تألیفات‏:

مرحوم حکمت کتب و مقالات و اشعار بسیاری دارد که در اینجا فقط به ذکر کتابهای وی می پردازیم:

 1- على ‏اصغر حکمت، سالنامه رسمى وزارت معارف، 1298، تهران، اداره پرسنل وزارت معارف.

 2-على‏ اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1306، (گردآورى)، 1306، تهران، چاپ سربى ،  صفحه  188

 

 3- على ‏اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1307، (گردآورى)، ،1307 تهران، چاپ سربى،ص200

 4- على‏ اصغر حکمت، جامى ، احوال و آثار، (تألیف)، 1320، 1322 تهران، چاپ رقعى، وزارتفرهنگ، 413 صفحه.

 

 5- على اصغر حکمت، رمئو و ژولیت و لیلى و مجنون، مطالعه تطبیقى رمئو و ژولیت با لیلى و مجنون نظامى (ترجمه و تألیف)، 1317 تهران، بروخیم، سربى -رقعى، 248 صفحه.

 

 6- على ‏اصغر حکمت، نوایى، (شرح احوال و آثار امیرعلى‏شیر نوایى)، 1326 تهران، انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

 

 7- على ‏اصغر حکمت، پارسى نغز، (تألیف)، 1323، 1326، 1330 تهران، کمیسیون ملى یونسکو  ، 562 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، امثال قرآن، فصلى از تاریخ قرآن کریم، (تألیف)، 1332، 1333 تهران، کانون  معرفت، 352 صفحه.

 

9- على ‏اصغر حکمت، نقش پارسى بر احجار هند، کلکته، 1957 م، سربى -وزیرى، 1338 تهران  ، 111 صفحه، ابن سینا، چاپ دوم ب+ 148 صفحه.

 

 10- على ‏اصغر حکمت، سرزمین هند، (تألیف)، 1337 دانشگاه تهران، نشریه شماره 515 ح + 547 + لب ص.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، نظرى به ادبیات فارسى، کلکته، 1337 کلکته، انجمن بزم ایران‏

 12- على‏ اصغر حکمت، نُه گفتار در تاریخ ادیان (تألیف)، 1339 دانشگاه شیراز، ص 191 + 11 +    308 چاپ دوم، 1341 تهران، ص 200 + ه'. (مرحوم صادق گوهرین این کتاب را در شماره سوم خردادماه 1341 راهنماى کتاب، معرفى کرده است).

 

 13- على ‏اصغر حکمت، سخن حکمت، (سروده‏ها) به اهتمام شادروان دکتر سادات ناصرى، 1351 تهران، ابن سینا، 340 صفحه.

 

 14- على ‏اصغر حکمت، کلمات طیبات، (گردآورى دکتر منوچهر دانش‏پژوه)، 1354، انتشارات پیروز.

 15- على ‏اصغر حکمت، سى خاطره (تألیف)، 1355 تهران، انتشارات وحید، 400 صفحه.

 16- على‏ اصغر حکمت، گلزار حکمت، 1356 تهران، مؤلف.

17- على‏ اصغر حکمت، مجلّه تعلیم و تربیت، سه دوره (تدوین)، 1304 تهران، اداره تفتیش معارف.

 18- على ‏اصغر حکمت، لطایف‏نامه، مجلس النفائس امیرعلى ‏شیر نوایى (تصحیح)، 1363 تهران، چاپ منوچهرى، 468 صفحه.

 

 19- على‏ اصغر حکمت، رساله معرفة المذاهب، 1335 تهران، دانشکده ادبیات.

 20- على ‏اصغر حکمت، کشف الاسرار میبدى، ده جلد (تصحیح)، 1331 تا 1339، دانشگاه تهران.

 21- على‏ اصغر حکمت، ایرانشهر، دو جلد (اهتمام)، 1342 تهران، یونسکو.

22- على ‏اصغر حکمت، رسالة فى تفسیر سورة الاعلى، تهران ابن سینا.

23- على ‏اصغر حکمت، درسى از دیوان حافظ، 1319-1320 شیراز، سربى -وزیرى، کتابفروشى احمدى، 68 صفحه.

 

 24- على ‏اصغر حکمت، تاریخ ادیان: ادیان بدوى و منقرضه و حیّه جهان امروز و در ایران از بدو تاریخ تاکنون، 1345 تهران، وزیرى، ابن سینا، 368 صفحه.

 

25- ره‏آورد حکمت، دو جلد (شرح مسافرتها و سفرنامه هاى حکمت به اهتمام دکتر محمّد دبیرسیاقى، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، تهران، 1379).

 

 26- "خوشا شیراز"، حکمت در خاطرات روز 29 بهمن 1332 در هند مى نویسد: "...پست تهران رسید و یک بسته هم سه نسخه از اشعار "خوشا شیراز" که صحافى شده و بسیار تمیز بود واصل گردید، این کتابچه ظریف را براى تهنیت‏نامه نوروز چاپ کرده‏ام و در ایامى که مریض بودم، در تابستان، اشعار آن سروده شد و در مریضخانه بودم که مقدمات چاپ آن فراهم آمد و اینک آقاى على ‏اکبر سلیمى زحمت کشیده، از طبع درآورده‏ اند به خطّ بوذرى و با عکس گراور شده و بسیار ظریف است".

 

ترجمه‏ ها:

 حکمت به ترجمه آثار مهمّ ادبى غربى ، به زبان فارسى بسیار علاقه داشت و در ضمن خاطرات سفر سوئیس خود مى نویسد: "روز 1330/2/29 به تماشاى قصر شیون رفتم... اشعار لُرد بایرون انگلیسى که مدّت شش سال در این قلعه محبوس بوده است... به خاطر گذشت که در باب این قلعه و این مجلس... و بایرون منظومه‏اى به نظم آورم که از این گردش یادگار باشد... غالب اوقات به تفکر و تنظیم اشعار زندان شیون مشغول بودم..." مقاله‏ها و کتب معتبرى که حکمت ترجمه کرده است به شرح زیر است:

1-على‏ اصغر حکمت، تاریخ جامع ادیان از آغاز تا امروز، جان ناس، تهران 1344، وزیرى، پیروز با همکارى فرانکلین، 568 صفحه.

2-على ‏اصغر حکمت، شکونتلا یا انگشتر گمشده، کالیداس ترجمه هادى حسن، با مقدمه حکمت، بمبئى 1336، سربى -رقعى، 175 صفحه.

 

3- على‏ اصغر حکمت، دوستداران وطن، شیراز 1328، کتابخانه معرفت.

 4- على اصغر حکمت، راه زندگى، نیکلا حداد (ترجمه از عربى )، تهران 1346، کتابخانه گنج دانش ، 126 صفحه.

 

5- على ‏اصغر حکمت، پنج حکایت از شکسپیر، ترجمه از انگلیسى، لاهور، بى تاریخ، سربى –وزیرى   ، 160 + 173 صفحه و چاپ دوم، لاهور، 1957، سربى -وزیرى، ج اول، 284 صفحه.

 

6- پنج درام از شکسپیر، 2 جلد، تهران، 32-1333، سربى -وزیرى، بنگاه پروین، 181 صفحه و  شاید همان افسانه دلپذیر باشد که در سال 1321 چاپ‏ شده. حکمت درباره این اثر در خاطراتروز 1332/11/1 مى نویسد: "...صبح... ساعتى به ترجمه هاملت مشغول بودم. روزى یک صفحه ترجمه مى کنم تا ان‏شاءاللّه خاتمه پذیرد" و در جایى دیگر مى افزاید: "...بحمداللّه امروز    (1332/12/2) ترجمه هاملت شکسپیر تمام و کمال خاتمه پذیرفت و پاکنویس آن نیز به آخر رسید، این نهمین حکایت از سلسله حکایات شکسپیر است. دیشب براى آن مقدمه و دیباچه نوشتم، فقط بعضى کلمات باید از اصل اقتباس و بر آن مزید شود..."

 

7- على‏ اصغر حکمت، از سعدى تا جامى ، ترجمه و تحشیه جلد سوم تاریخ ادبیات براون از انگلیسى، تهران 1327، ابن سینا، 675 صفحه، چاپ دوم، 1339، سربى -وزیرى، 883 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، رستخیز، تولستوى، تهران 1339، ابن سینا، سربى -وزیرى ص یه + 548 چاپ دوم انجام شده.

 

9-  على‏ اصغر حکمت، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب، ترجمه 3 رساله، 1340، اداره کل نگارش، سربى -رقعى، چاپ دوم، 1342، ابن سینا، 242 صفحه.

 

10- على ‏اصغر حکمت، الواح بابل، (شى‏یر)، تهران 1341، فرانکلین، سربى ، مجموعه باستان‏شناسى   30  + 348 صفحه.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، تاریخ سیاسى پارت، تهران 1344، فرانکلین.

 12- على ‏اصغر حکمت، فلسفه نشر و ارتقاء، دانشگاه تهران، 1353.

13- على ‏اصغر حکمت، تاریخ باستانى ایران بر بنیاد باستان‏شناسى، 1355، انجمن آثار ملى.

14- على ‏اصغر حکمت، مرقدالغزالى، (از فارسى به عربى )، 1352، آثار ملى.

 15- على‏اصغر حکمت، دستور کامیابى ، نیکلا حداد، تهران 1296.

 16- على ‏اصغر حکمت، اصول فن مناظره، (ضمیمه شماره دوم مجلّه تعلیم و تربیت، سال هفتم)، تهران 1316.

 

17- على‏ اصغر حکمت، امین و مأمون، جرجى زیدان، تهران. بى تاریخ.

18- على ‏اصغر حکمت، شادباش نوروزى، مجموعه اشعار به فارسى، فرانسه، انگلیسى، تهران 1326  ، 7 صفحه.

 

 19- على ‏اصغر حکمت، هزار و یک شب، (با مقدمه على‏اصغر حکمت)، 5 جلد، تهران 1315.

 20- على‏اصغر حکمت، افسانه دلپذیر شکسپیر، تهران 1321.

21- على‏اصغر حکمت، دختر من زویا، لیوبف کاسمو دمیاتسکایا، ج اول، تاریخ تحلیلى شعر نو، ص 271.

مرگ حکمت‏:

حکمت در قطعه‏اى دیگر که به مناسبت قدوم هفتادمین سال عمر خود به حساب سنین قمرى، در لیله 23 رمضان 1376 ه'.ق برابر فروردین 1339 سروده است، داستان هفتاد سال عمر خود را نیز چنین بازمى گوید:

رفت هفتاد ز عمر من و در مکتب عشق‏

همچنان در طلب دانش و کسب هنرم‏

مهر مى ورزم و اندر فلک فضل و ادب،

ذرّه‏ام لیک ز خورشید، درخشنده‏ترم‏

نقد تحصیل من از حاصل دل، بى خبرى است‏

وه کز این حاصل تحصیل چه خوش باخبرم‏

عقل از وادى حیرت نبرد راه برون‏

من دیوانه چه سازم، چه کنم؟ چون گذرم؟

به در دوست شوم، بار خود آنجا فکنم‏

چند سرگشته به هر سو روم و در به درم‏

شب تاریک و ره دور و بیابان در پیش‏

آه اگر پرتو "حکمت" نبود راهبرم‏

و کلام او در ارزیابى حیات گذشته و حال خود، این شعر پارسى است:

 

اگر زندگى خوارى و بندگى است‏

مرا مرگ، به از چنین زندگى است‏

مرا زندگانى به آزادگى است‏

که فرجام آزاده، فرخندگى است‏

ز سیم و زرم گرچه دستى تهى است‏

نه دارایى‏ام به ز دارندگى است‏

ز دارندگى نیستم کامیاب‏

چو درویشیم را برازندگى است‏

اگر این سه پند چو گوهر ز من‏

نیوشى روانت به تابندگى است‏

به رادى براى و به نیکى گراى‏

تو را زین دو سرمایه، ارزندگى است‏

وگرنه چو مرگت رسد، ناگهان‏

تو را بهره در دست، شرمندگى است‏

به "حکمت" سزد این چنین پارسى‏

که یک‏یک همه زارى و بندگى است‏

حکمت در دو بیت که در سال 1358 شمسى سروده است، حال خود را در عبور از هشتاد و پنج‏سالگى چنین بازمى گوید:

الا اى که عمرت ز هشتاد و پنج‏

فزون رفت در درد و اندوه و رنج‏

کنون بشنو اى دردمند علیل‏

ندایى ز آواى طبل رحیل‏

 حکمت در اواخر عمر دچار چند بیمارى شدید شد و در حالى که گوشش سنگین‏تر ازهمیشه شده بود و بینایى خود را نیز از دست داده بود، به زمین خورد و دچار شکستگى استخوان شد و به همین جهت مدّتها در بستر بیمارى بود تا بالاخره در روز دوشنبه سوم شهریورماه 1359 برابر با چهاردهم شوال 1400 هجرى قمرى درگذشت. به نوشته دانشمند محترم آقاى فاضل انوار، حکمت وصیت کرده بود که او را در حضرت سیّد میرمحمّد و در کنار اجدادش به خاک بسپارند، خود او در خاطرات روز دوشنبه 1330/2/9 در شیراز مى نویسد: "...صبح با آقاى سیدمحمّدحسن دستغیب که از رجال خاندان دستغیب شیرازهستند، صحبت کردم، چون این خاندان از دیرباز متولیان آستانه سیّدمیرمحمّد بوده‏اند و اکنون فیمابین خود، بر سر تولیت، نزاعى دارند و در نتیجه آستانه رو به انهدام مى رود و فضا و بنا، ویرانه شده است ،به ایشان پیشنهادى کردم که اگر دست از اختلاف بردارند و به زودى متولى را معلوم کنند، این حقیر نیز حاضرم کمک کنم آستانه، بناى زیبایى حاصل نماید، چون غالبا این فکر حاصل مى شود که براى خانه و آرامگاه ابدى خود در کنار اجساد پدران و گذشتگان، مدفنى درست کنم از این‏رو صمیمانه، مایل هستم که این بناى کهنسال و مقدس، صورتى پسندیده و عالى حاصل کند...."

 او در جایى دیگر مى نویسد: "در سیّدمیرمحمّد(ع)، نمازى خوانده، سوره قرآنى تلاوت کردم به خاطر گذشت که آرامگاه خود را در همین مکان قرار دهم"، ولى سرانجام به حکم تقدیر، حکمت در مقبره خانوادگى‏اش در حضرت عبدالعظیم و در باغ میرسیّدحسین طوطى دفن شد اما به قرار مسموع، در توسعه بناها، این اطاق هموار شد و مقبره حکمت با خاک یکسان گشت و مردى که مصدر آن‏همه خدمت به فرهنگ ایران بود و آن‏همه مدرسه و دانشگاه ساخت و بقاع متبرک را آباد کرد و مقابر بزرگان را از نو ساخت، خود، حتى از داشتن سنگ قبرى محروم ماند که جا دارد مسؤولان فرهنگ‏پرور و خردپروران ایرانى، در همان محلّ، بنایى براى آن زنده‏یاد ایجاد کنند و یادمانى براى او برافرازند و در ساختمانهایى که او ساخته است، لوحه یادگارى براى وى نصب کنند. بر سنگ قبر حکمت نوشته شده بود: "این مرد فرهنگ‏دوست، ادب‏ پرور و بزرگ، میرزا على ‏اصغرخان حکمت شیرازى است.".

 ("باغ طوطى یا باغچه طوطى، همان صحن مدرسه امین‏ السلطان است که یکى از باغچه هاى قدیمى اطراف صحن بزرگ بود که در وجه تسمیه آن نوشته‏اند که چون یکى از زوجات فتح‏على ‏شاه به نام طوطى خانم آن‏را احداث کرد به باغچه طوطى معروف شد ولى به نظر مى رسد که این باغچه مثل غالب باغات و باغچه هاى وقفى، درختهاى توتى داشته که زائرین و راهگذران از آن استفاده مى کرده‏ اند و به این اسم موسوم گردیده است که اگر این وجه صحیح باشد، باید "باغ توتى" نوشته شود، در محوطه این صحن... ستارخان سردار ملى، عبدالحسین میرزا فرمانفرما، سپهبد رزم‏آرا و علاءالسلطنه و دیگران [چون على‏اصغرخان حکمت‏] مدفون بودند که مقابر آنها در نوسازیهاى اخیر از بین رفته است." امروزه صحن ناصر الدین‏شاه، با تخریب مقابر شمالى به باغ طوطى یا مدرسه امین ‏السلطان، متصل شده و آن‏را صحن آیت ‏اللّه کاشانى نام گذاشته‏ اند).

 حکمت قبل از مرگ، از مرحوم مهدى حمیدى شعرى براى سنگ قبر خود خواسته بود و حمیدى این دو بیت را در پاسخ حکمت ساخته و فرستاده بود:

به بیتى "حکمت" فرزانه مى خواست‏

ز من بر سنگ قبر خود درودى‏

نگیرد جاى در بیتى، جهانى‏

نگنجد ژرف دریایى، به رودى‏

 مرحوم حبیب یغمایى در خاطرات خود مى نویسد: آخرین‏بار که در سال 1358 با فرزندانم به خدمتش رفتیم، کسالتش چندان بود که نه مى توانست حرف بزند و نه مى توانست از جاى برخیزد و نه سخنى مى شنید، زندگى بدتر از مرگ... چندروزى از نگارش این یادداشتها نگذشته بود که اطلاع یافتم که حکمت وفات یافت، تأسّف و تأثّر خودم را قادر نیستم بیان کنم. مرگ این مرد بزرگ را هیچ‏یک از نامه‏نگاران یاد نکردند..."

دکتر احمد مهدوی دامغانی  و علی اصغر حکمت **


دکتر مهدوی که در دوره ی دکتری دانشجوی علی اصغر حکمت در درس تاریخ ادیان بوده است،در مقدمه ی کتاب " زن در داستانهای قران" تالیف شادروان دکتر قمر آریان  می نویسد:"... سال‏ها پیش بنا به تکلیفى که استاد معظّم مشترک ما، نادره مرد ادب و فرهنگ و سیاست، مرحوم میرزا على اصغرخان حکمت- رحمةالله علیه-، در هنگام تحصیل بانو دکتر آریان در دوره دکترى ادبیات فارسى به ایشان محول فرموده بود، رساله حاضر را تدوین کرده است و پس از حُسن قبول مرحوم حکمت آن را به کنارى نهاده بودند. .. خداى آن مرد داناى شریف فروتن که «در لباس دولت کار اهل فقر مى‏کرد» یعنى مرحوم على اصغر حکمت را، که به تألیف این رساله امر فرموده است، و آن نازنین استاد نجیب دانشمند بى‏بدیل فقید سعید دکتر عبدالحسین زرین‏کوب را که انتشار این رساله را توصیه فرموده بود غریق رحمت واسعه خود فرماید ".

 مهدوی همه جا نام حکمت را باعزّت و احترام بسیاریاد می کند و اورا می ستاید، حتی وقتی در کنگره یی  که به مناسبت بزرگداشت میبدی و کشف الاسرار وی برگزار شده بود و یکی از سخنرانان،به ملاحظاتی از ذکر نام حکمت در تصحیح و انتشار "کشف الأسرار میبدی "، خود داری کرده بود ، چنین می نویسد:

"...به قرار مندرجات روزنامه‌های ایرانی ،چندی قبل در ایران،کنگره یا سمیناری در تجلیل از رشید الدین میبدی‌ مؤلف عظیم الشأن تفسیر شریف نازنین کشف الاسرار در میبد یزد، تشکیل شد.در روزنامه‌ای که خبر تشکیل این کنگره‌ و عملکرد آن منتشر شده بود ،نطقی را که مردی صاحب مقام که دارای عنوان دکتری هم بود و در افتتاح یا ختم آن‌ کنگره ایراد کرده بود ،خواندم-با کمال تأسف و تعجّب دیدم که جناب ایشان فرموده بودند:«این تفسیر مهم را چندین سال پیش، یکی از اساتید دانشگاه !! به چاپ رساند- همین و بس. و ناطق نه تنها ذکر خیری از آن استاد دانشگاه که سالهاست مرحوم شده و خداش رحمت فرمایاد نکرده است، بلکه فرموده ی  حضرت خواجهء شیراز را هم که‌ "نفی حکمت مکن...» ،ناشنیده گرفته است،و با آن‌که هنر میبدی را جمله گفته است، اما نفی حکمت کرده است!!! بلی که باز هم به فرموده ی خواجه:«فکر هرکس به قدر همت اوست". (حاصل اوقات، ص 449 ح 1)

 مهدوی  در مقاله یی مستقل، برای "جشن نامه  دکتر محمد روشن" ،در باره ی این استاد خود ، گفتنی هایی شنیدنی  دارد :

"...درست به خاطر نمی اورم که زمستان سال 1337 بود یا بهار سال 1338  ،یک روز بعد از ان که مرحوم مغفور آقای حکمت - رحمة الله علیه  - افاضات خود را در درس تاریخ ادیان  در دوره ی دکتری  ادبیات فارسی، تمام فرمود  و پیش از آن که  دانشجویان  برای ادای احترام  به استاد ، به پای خیزند  ، آن مرحوم به این ناچیز خطاب کرد که مهدوی من دو دقیقه با تو کار دارم  و دانشجویان را مرخص  فرمود  و خود به جمع آوری اوراق وکتب مورد مراجعه اش پرداخت  ومن همچنان ایستاده ، منتظر مانده بودم  که اوامرشان را اطاعت کنم ، بد نیست توضیحی عرض کنم  و آن این که مرحوم آقای حکمت ، پیش از آن که من سعادت درک کلاس ایشان را داشته باشم  ، اجمالا به مناسباتی مرا می شناخت  و مناسبت اوّلی  آن بود که منزل مسکونی مِلکی آن مرحوم در آن زمان ، واقع در کوچه ی خوش بین ( منشعب از خیابان ایرانشهر ) ومتصل  به منزل مرحوم مبرور دکتر سیّد غلام حسین خوشبین ...بود  وایشان و دکتر خوش بین  زمین آن منزل را از مرحوم تقی سهرابی خریده بودند  و در زمانی که آن مرحومان آن زمین  را خریده بودند، مقّرر بوده است که عرض کوچه ی خوش بین ،ده متری یا هشت متری باشد ...ولی بعدها یعنی در سال 1330 -1328  مقرر شد عرض کوچه هشت متر یا شش متر باشد و براثر این تصمیم ،طبعا حدود یک متر مربع از شمال و جنوب  به مالکیت مالک سابق یعنی مرحوم تقی سهرابی بر می گشت  ولذا می بایست  مرحوم سهرابی  آن تکه زمین را که در طول ده متر وعرض یک متر بود ، به مرحوم حکمت  ومرحوم خوش بین تملیک کند  تا سند  مالکیت  این دو نفر اصلاح و تصحیح  شود ، ووقتی مرحوم حکمت برای امضاء سند این واگذاری به دفتر خانه 25 که  در آن زمان این بنده " دفتر یار" آن دفتر خانه بودم ، تشریف آورد ، مرحوم فطن الّدوله فیلی، سر دفتر  25 ، من بنده را که سند مربوط به آن انتقال را نوشته بودم ، و مرحوم حکمت که به خط  و عبارات آن سند دقیق شده بود و آن را "خیلی  خوب  و دقیق" تعریف کرده بود ، به حکمت معرفی کرد و گفت این دفتر یار  من لیسانسیه است و الان هم دارد در یک دانشکده ی دیگر درس می خواند-و به اصطلاح یک پزی هم داد که بله، دفتر یار من  لیسانسیه ! است، مرحوم حکمت به من بنده تفقّدی فرمود  و وضعم را پرسید و به عرضشان راساندم که لیسانسیه از دانشکده  معقول و منقولم  و در دانشکده ی ادبیات در رشته ی زبان و ادبیات فارسی  تحصیل می کنم  و آن مرحوم فرمود انشاء الله، قطعا به دوره ی دکتری  راه خواهی یافت ...سند را امضاء کرد و تشریف برد. .

مناسبت دیگر  که از این مهمتر  و مکرّر بود  این بود که مرحوم سهرابی، داماد  مرحوم ...میرزا  شمس ملک آراء همسر مرحومه خدیجه  بانو ،( ملقب به پریچهر) حکمت ، دختر بزرگ مرحوم حکمت  بود  واز ان جا که روابط من  بنده با مرحوم تقی سهرابی استوارتر و صمیمی تراز یک مشتری دفتر خانه با سردفتر  بود، واز طرف آن مرحوم  هم در مورد معاملات اراضی بهجت آباد و اظهار نظر  در باره ی آن اختیاراتی  مختصر داشتم که تقریبا ماهی دو سه بار می بایست با ان مرحوم در منزلش ملاقات داشته باشم و چون خدیجه بانوی  حکمت  همسر دایی دختران  مرحوم تقی سهرابی  بودند، بسیار اتفاق می افتاد که من با شازده منوچهر شمس ملک آرا و  همسرش در منزل سهرابی  به صحبت بنشینم  و خدیجه بانو  که فرهنگی  و مدیر یک دبیرستان دخترانه بود  در باره  ی برنامه ی کارش با من گفتگو  کند و نظر مرا فی المثل درباره ی ترتیب  یک کلاس یک ساعته  در هر هفته برای تدریس قران مجید به دانش اموزان  مسلمان آن، به عرض پدرمحترم بزرگوارش  برساند  و ردّ و قبول آن را  از لحاظ معظّم له جویا شود، لذا بر اساس این دو مناسبت ، مر حوم حکمت  یک شناخت  اجمالی مختصری از بنده پیش از ان که به عنوان دانشجو ، در محضر محترمش حاضر شوم ، داشت ،

در اطاق درس جز مرحوم حکمت  و من بنده  کسی نماند ومرحوم حکمت به من فرمود  من با شما کاری دارم  و لذا شما را با خودم سواراتو مبیل می کنم که در اتوموبیل آن مطلب را بیان کنم ، این بنده  که بسیار شرمنده شده بودم ، تمجمج  کنان عرض کردم  که قربان اجازه بفرمایید که من بنده  با اتوموبیل خودم  و در دنبال اتومبیل حضرت اجل عالی بیایم و د روزارتخانه  به حضور شریف شرفیاب شوم ، فرمود  : نه نه  وزارتخانه  جای ان حرفها نیست،  شما اتومبیلتان را همین جا ( یعنی  در دانشکده ی ادبیات) بگذارید وبا من بیایید ، آقای دماوندی (شوفر همیشگی  وزیران  خارجه  که مردی بسیار مؤدّ ب  و فروتن  و بسیار خوش قد وبالا  و خوش لباس بود ...) یا یکی از رانندگان  وزارتخانه  شما را به دانشگاه بر می گرداند ویا اتو مبیل شما را  به دفتر خانه تان  می اورد، شما کلید اتومبیلتان را به دماوندی بدهید ، طبیعی است که حقیرمی بایست امر لازم الطّاعه ی  حضرت استاد  را بر چشم  خود نهم  و چنین شد ، اتو مبیل ایشان هنوز به چهار راه  ولی عصر (عج) نرسیده بود  که جناب اقای حکمت  مطالبی در باره ی کتاب نفیس " امثال قران  " شان ، واوامری  که در آن باره به حقیر ارجاع فرموده بودند ، به پایان رسید ، واین بنده  هفته ی بعد آن اوراقی را که در همان باره ،به بنده مرحمت  فرموده بود ، آن چه را که امر فرموده بود ند ، اجرا  کرده بودم ، در دست گرفته  و در صحن دانشگاه  نزدیک پلکان دانشکده ی ادبیات ایستاده  ، منتظر تشریف فرمایی  معظّم له بودم( ولی نمی خواستم  ایشان مرا  مشاهده فرمایند) وبه محض این که  اتومبیل "بیوک " سیاه رنگ پلاک سه رنگ پرچم، به شماره 2  مخصوص وزیر خارجه از دور پیدا شد  ، من خود را از دم پله ها دور کردم  که جناب آقای حکمت وآقای دماوندی  مرا نبینند  و منتظر ماندم  که مرحوم حکمت  از اتو موبیل پیاده  شود  واز پلکان بالا رود  تا من آن اوراق مرحمتی  هفته ی گذشته  را که در پاکت بزرگی گذاشته بودم و سر پاکت را چسباننده بودم ، به  آقای دماوندی  بدهم و  چنین کردم  ، حکمت  نیز مانند  فروزانفر -اطاب الله ثراه - خوش می داشت که  دانشجویان پیش از آمدن  او به کلاس  همه بر جای خود نشسته باشند  و اگر دانشجویی  دیرتر از آن دو استاد ، به کلاس وارد  می شد ، می بایست در کلاس علّامه ی فروزانفر ،خود را برای  جواب سلام  شرمسارانه ی خود  و اجازه ی جلوس ، با طنزی  به عتاب آلوده ، آماده سازد  ولی در کلاس  مرحوم حکمت  چنان دانشجویی  فقط با نگاهی ملامت  آمیز ،مواجه می شد  ولی آن روز من بنده  تقریبا بلا فاصله  پس از حضرت استاد  به کلاس  وارد شدم  وتا مر حوم حکمت  بر پشت تریبون قرار گیردومتن درس را بگشاید و به سخن آغازفرماید ،من بر سر جای خود نشسته بودم  .

پس از پایان کلاس  من هم چنان در میان  همکلاسان نازنینم – آه وآه که  جز معدود انگشت شماری باز ان میان باقی نمانده اند و خداوند  متعال انشاء الله عمر جنابان  استادان  گرامی  دکتر مهدی  محقق و دکتر مظاهر مصفا  و همسر گرامی او سرکار علیه دکتر امیر بانوکریمی ( امیری فیروز کوهی ) که از جمله ی آن همکلاسان عزیزند،  زیاد  و دراز فرمایاد-.

خواننده  ی فاضل و ادب دوست  ، آن چه را تا اینجا درباره ی  رابطه ی مرحوم  مغفور  جناب آقای استاد جلیل القدر  حکمت مطالعه فرمودید ، فقط مقدمه یی بود  برای بیان  خاطره یی که  می بایست موضوع  این نوشته قرار گیرد، نه خود آن خاطره ، زیرا  این مقدار رابطه یی  که عرض کردم  برای بسیاری ار  شاگردان  با استادان ارجمند خود در هر دوره وشرایط  زمانی و مکانی  که بوده باشد  ، فراوان است واهمیتی ندارد، ولی حالا لطفا  توجه فرمایید : اتومبیل در چهار راه ولی عصر  به چراغ قرمز رسید  و در ردیف اتومبیلهای منتظر چراغ سبز،  متوقف شد  و مر حوم حکمت توضیحاتی  در باره  همان کتابشان بیان می فرمودند  و من بنده  به ادب، و احترام ، ویک کمی هم  به اصطلاح دست وپا گم کرده، نشسته بودم  که ناگهان  مرحوم حکمت  سخن خود را قطع فرمود و  با یک هیجان عجیبی  گفت :" آه آه  ملاحظه بفرمایید  که حضرت آقای عصّار (!) ( مرحوم رضوان جایگاه  حضرت آقای عصّار استاد دانشگاه . رحمة الله علیه ) 2 دارند از پیاده رو ی سمت  راست ( یعنی سمت جنوب  خیابان شاه رضا) به جایی تشریف می برند ، دماوندی ! دماوندی ! زود خودت را  به اقا برسان و از طرف من استدعا کن  به اتومبیل تشریف فرما شوند ،آقای دماوندی به عرضشان رسانید ، اجازه بفرمایید ، چراغ که سبز شد ، از چهارراه  بگذرم و کنار خیابان  پارک کنم و  و خدمتشان برسم  ، مرحوم حکمت  که واقعا نگران  شده بود  که مبادا آقای دماوندی  به حضرت استاد عصارنرسد، هی به اقای دماوندی امر و نهی  می کرد  که من بنده به عرضشان رساندم که اجازه بفرمایید  من پیاده شوم  وحضور حضرت  اقای عصّارعرض کنم که تشریف بیاورند وسوار اتومبیل شوند ومرحوم حکمت که گویا  منتظر این اظهارفرمانبرداری از من بنده  بود ، گفت بله بله،  و من درب اتو مبیل را باز کردم و پیاده شدم  و چراغ سبز شد واتومبیل مقام وزارت، در کنار  دیوار پارک ( کافه ی شهرداری ) توقف کرد و  و من با عجله  از وسط خیابان گذشتم و  و نزدیک چهار راه  ،خودم را به حضرت  آقای عصّار رساندم  وسلام عرض کردم که قربان  جناب آقای حکمت  در اتو مبیل نشسته ، و منتظر  مقدم  حضرت اجل  عالی  می باشند ،

آنان که سعادت زیارت  مرحوم عصار  را داشته اند ، می دانند که  آن روحانی بزرگوارعالی مقدار ، جامع المعقول والمنقول ، اگربرمسند  تدریس جلوس نفرموده بود  ویا در مجلس  دوستانه یی شرف حضور خود را نبخشیده بود ، همواره به اصطلاح  معهود " دایم الذّکر " بود  واز آن  بزرگوار هم  چنان که جای معینی ازقیطان تسبیح (سبحه)  خود را با دو انگشت  ابها م و سباّبه  ی دست راستش  نگه داشته بود، فرمودند :" ای بابا مگرجناب اقای حکمت  توجه نفرموده اند که من معمولا  پیاده روی می کنم  وهمینطور  خوش خوشک ،از دانشگاه  به منزلم ( مهدوی: خیابان  عین الدوله : ایران) می روم ،عرض کردم  قربان ملاحظه  می فرمایید که اتومبیل ایشان  آن طرف  چهار راه  توقف کرده است ، خدایش به  درجات  عالی  ارتقا دهد، قیطان  سبحه اش را  که به حدّ لازم  جای داشت  گرهی ، به قول معروف (پیشاهنگی)  زد وموافقت فرمود  و درخدمتشان  به طرف اتومبیل رفتیم، مرحوم حکمت  که متوجه آمدن  حضرت  عصّار  شده بود،همینکه ما به چند قدمی  اتومبیل رسیدیم ، ازاتومبیل پیاده شدند  و به استقبال آقای  عصّار آمدند  و با کمال احترام  حضرت  عصّار را در سمت  راست اتو مبیل  که اقای دماوندی درب آن را باز کرده و به احترام ایستاده بود، نشاند و خود به سمت دیگر  اتومبیل آمدند  ودر سمت چپ  حضرت عصار نشستند  و من هم  در جلوی ماشین،  پهلوی آقای دماوندی  نشستم  وآن دو بزرگوار ،به گرمی و نرمی صحبت می فرمودند  و چون علی القاعده   ، جناب آقای حکمت  نشانی  منزل  حضرت آقای عصّار  را به آقای  دماوندی داده بودند،با اینهمه آقای دماوندی  پرسید  که قربان مقصد کجاست ؟ مرحوم عصار  فرمودند  من دم  مدرسه ی سپهسالار پیاده می شوم ووقتی  که اتومبیل  به آنجا رسید ،باز جناب آقای حکمت پیاده شدند و به اصرار حضرت عصّار  که استدعا می کرد ،ایشان پیاده نشوند ، توجّه نفرمودند  ومن بنده  هم دست حضرت عصار را بوسیدم  و از جناب اقای  حکمت  تقاضا کردم که  مرا هم مرخص  فرمایند  و هر قدر معظم له فرمودند  که خوب سوار شو ، تو که به هر حال سر راه من به وزارتخانه هستی ،ولی من بنده  که به حدّ کافی  شرمسار شده بودم ، به بهانه یی متعذّر شدم و اجازه مرخصی گرفتم.

به قول نصرالله منشی ، خواننده  عزیز گرامی  ، این حکایت بدان آوردم که مراتب  دانش دوستی  و احترام  عمیقی را که مرحوم جکمت  -رحمة الله علیه- ، به علم و اهل  علم می گزارد  و در حالی که   وزارت خارجه  به وجود محترم او مزیّن بود، چگونه نسبت به حضرت آقای  عصّار، اظهار ارادت  و اخلاص می ورزید ، بیان کنم و حالا از این مرد علم و ادب  و اخلاق وسیاست ، این خدمتگزار نامی به فرهنگ ایران اسلامی ، این احیاء کننده  و مروّج  تفسیر شریف عظیم  المنزله ی " کشف الاسرار"  یک خاطره ی دیگر هم نقل کنم:

دوست عزیز و نازنین من بنده ، مرحوم سیّد ابوالحسن  صدر ، که اینک چهار ماه است  خدای ، مرا به فراق او مبتلی کرده است  و خداش رحمت کناد ، از عمو زادگان  مرحوم مبرور  جنت مکان  خلد ۀشیان ،سید الوزراء ، صدر الصّدور ،سید محسن صدر الاشراف بود و من بنده  به سعادت رفاقت  ودوستی او از سال 1324 شمسی  ،در دانشکده ی  معقول ومنقول،  نایل شده بودم  و در طول شصت  و شش سال دوستی، ترک اولایی از او ، در هیچ موردی،در مقام رفاقت ندیدم، او همسر با وفا  و گرامی سرکار  بانو زهره  پازارگادی و این اخیر ، شوهر خواهر مرحوم حکمت  بود  که خدا  زهره خانم  را بسلامت بدارارد ووالدین اورا  بیامرزد ،مر حوم صدر  گاهی عصر های  جمعه که مر حوم حکمت "جلوسکی " داشت خدمت آن جناب می رسید  و گاه به اصرار،  مرا هم با خود می برد ، البته  من هم با اشتیاق  بر اصرار او گردن می نهادم ، این بود که دراواخر عمردهه ی چهل  واوایل دهه پنجاه ، چند باری ، در ان بعد از ظهر ها خدمت مرحوم  آقای حکمت  شرفیاب می شدم و آن نازنین  مرد ، همواره  مرا  مورد مرحمت  و تشویق قرار می داد ،خصوصا اگر مرحوم  مبرور دکتر سید غلام حسین خوش بین - رحمة الله علیه-  که همسایه ی دیوار به دیوار حکمت  بود ، نیز در خدمت جناب آقای حکمت  می بود ، حالا این را داشته باشید تا آخرین  خاطره یعنی آخرین دیدار  خودم را  با مرحوم  مغفور علی اصغر حکمت  ،آن سره مرد  خدمتگزار  به ملک و ملت  و فرهنگ  وادب ایران اسلامی  را به عرضتان برسانم واین مقاله را  به پایان برم:

نمی دانم اواخر اردیبهشت یک هزار و سیصد وشصت بود یا اواسط خرداد  آن سال که  یک روز صبح مرحوم  جنّت مکان ،خلد آشیان ،استاد  دکتر سید محمد رضا جلالی نایینی - حشره الله مع اجداده -، همچنان که بسیاری اوقات لطف می فرمود و ساعتی دردفترم مرا سرافراز می ساخت ،به دفترم تشریف آورد، سرم هم خلوت بود  و به کاری مشغول نبودم ، به مناسبت ، مطلبی  که در باره ی هندوستان  مطرح شد  ویاد خیری که از جناب آقای حکمت  شد و صحبت خدمات  گرانقدر  آن رجل  پاکدامن شریف به میان آمد ،جناب آقای دکتر جلالی فرمودند ، شنیده ام حال جناب آقای حکمت خیلی خوب نیست و از این شکستگی کمر خیلی رنج می برند  و خود آن مرحوم پیشنهاد  فرمود  که اگر می توانی بیا به  خدمت ایشان برویم  و من از خدا خواسته ، که یکبار دیگر این استاد معظّم  خود را ببینم ، فورا بر خاستم ودر خدمت استاد جلالی نایینی - رحمة الله علیه  -به طرف شمیران  رفتیم ، آخر چند سال بود که مر حوم حکمت خانه ی کوچه ی خوش بین را فروخته بود  و در عوض ،خانه یی  در قلهک،  یعنی  بالاتر از قلهک  و مقابل پل رومی،  در خیابان سهیل ، خریده بود ،حدود سه ربع ساعت  در طهران شلوغ و جاده ی شمیران  که رانندگی در آن مهارتی می خواست که من بنده  کمتر دارا بودم ، گذشت ( حالا یعنی در مرداد 91 به قرار نقل قول همسرم، این فاصله در طول  کمتر از دو ساعت  طی نمی شود!!).

فراموش کردم عرض کنم آقای دکتر جلالی  از همان دفتر  به منزل جناب آقای حکمت  تلفن فرمودند و قصد خودشان  و مرا برای زیارت  جناب آقای حکمت  به همان خد یجه خانم (= پریچهر خانم شمس ملک آرا)،بیان کردند  و به محض این که درب خانه را بر ما گشودند  ،با گذاردن  انگشت سبابه بر روی دهانشان ،به ما گفتند آقا، از وفات مرحوم مغفورآقای سر دار فاخر حکمت مطلع نیستند ، مبادا شما در این باره سخنی بگویید  و چه خوب شد که سرکار خانم  پریچهر  خانم - رحمة الله علیها - این را فرمودند  زیرا مرحوم آقای دکتر جلالی واین بنده – به قول  جناب عمر خطّاب  ( رضی الله عنه)  برای تسلیت و  سر سلامتی  به جناب آقای حکمت : -" قد زوّرت مقالة "- ( 1)  یک چند جمله یی  در ذهنم آماده  کرده بودم ، باری وارد اطاق ایشان که شدیم، دیدیم جناب آقای حکمت  به حال بسیار نزاری، بر روی تختی  از این تختهای بیمارستانی  بستری است  و به محض  این که ما وارد شدیم ، مرحومه  پریچهر  خانم آمد وپشتی تخت را بالاتر آورد که مرحوم حکمت  بتواند  سرش را به طرف ما متوجه سازد ، من بنده  نمی دانم از گرفتاریها و اشتغالات  افراد خاندان  و دوستان حکمت  بوده است، یا  از بی مبالاتی  و خدای نکرده  بی وفایی  بی مهری دوستان  و ارادتمندان  فراوان   حکمت ، که گویا  مدتی بود بود که کسی به سراغ آن بزرگ مرد  بیمارزمینگیر  که چه بسیاری از آنان روزگاری  فقط برای آن که  مراتب خضوع  خود را به ایشان بنمایانند ، در هنگام عبور ایشان ، تا کمر خم می شدند ، به سراغ ایشان نیامده بود ، چرا که آن مرحوم بسیار از دیدن جناب  آقای دکتر جلالی  نایینی و  این حقیر ،  هیجان زده شده بود  و هی با الفاظ  زیبایی از ما احوالپرسی  وتفقد می فرمود  و از اوضاع و احوال  روز جویا می شد و جناب  دکتر جلالی و یا این بنده  جواب مقتضی ومناسب را به ایشان عرض می کردیم.

اولین سؤالش از  من بنده این بود که که آیا در دانشکده ی ادبیات  کماکان تدریس می کنم ؟ ،به عرضشان رساندم  که دانشگاه فعلا تعطیل است، ظاهرااز ندانم کاری وافتضاحی که بنی صدر بر سر دانشگاه آورده بود،اطلاعی نداشت،سپس پرسید حال آقای  دکتر صفا و آقای دکتر خطیبی چه طور است ،هیچ کدام سری به من نزده اند،عرض کردم آقای دکتر صفا مدّتهاست  که در آلمان  تشریف دارند وآقای دکتر خطیبی هم گویا خارج ازطهران زندگی می کنند !!( البته دروغ هم نگفتم،راست هم نگفتم ، رسول اکرم (ص) امر فرمود ه است :" استعینوابالمعاریض" بعد ، آقای حکمت  به خواب رفت و ما با سرکار خانم پریچهر خانم بسیار به آهستگی ودر حقیقت با ایماء و اشاره  صحبت می کردیم  که ناگهان مرحوم حکمت چشمش راباز کرد و خطاب به من  فرمود آ ابوالحسن! زهره چرا با شما نیامده است، من عرض کردم  که بنده مهدوی دامغانی ام، آقا سید  ابوالحسن  و زهره خانم در امریکا هستند و حالشان خوب است، فرمود عجب !! من خیال  کردم آ ابوالحسن هم اینجاست .

 آقای مهدوی شما کماکان درستان را  در دانشکده می دهید ؟باز در همان حالت چُرت یا رخوت ، یا خواب  نمی دانم چه بگویم، به ایشان عارض  شد و سرکار  پریچهر خانم  فرمود  ،حال آقا  همین جور است  گاه  مرا به نام پروین ( خواهر محتر مه شان) صدا می زنند  و گاه  اورا پریچهر یا پری صدا می زنند ، باز پس از لحظاتی  چشم گشود و دوباره فرمود آقا ابوالحسن  از آقای مهدوی رفیقت خبر داری؟که چه می کند ؟ و من دیگر چیزی عرض نکردم  ، قریب نیم ساعتی  در خدمتش نشسته  بودیم  و گاهی ایشان  آقای جلالی را هم با دیگری خلط می فرمود ولی  گاهی هم به روشنی  و حضور ذهن  ، از آقای  دکتر جلالی نایینی  احوال دوستان مشترک  را می پرسید ، وقتی اجازه ی  مرخصی گرفتیم یک کمی سرش را بلند کرد و خداحافظی فرمود  و چون سرکار پریچهر خانم سفارش کرده بود که خیلی نزدیک به ایشان نشویم از فاصله ی مختصری  که میان تخت ایشان  وصندلیهای ما بود ،  آرزوی بهبود ایشان  را  به دعا بیان کردیم و از اطاق بیرون آمدیم ، دعایی که مستجاب نشد.

مرحوم آقای حکمت  رحمة الله علیه  در اوایل شهریور همان  سال، ازاین  دنیا رفت  و نام نیکش  انشاء الله  جاودان بماناد.

هنوز چند ماهی از وفات آن مرحوم نگذشته بود که  همسر محترمه ی مجلله اش  ،نیز به او ملحق شد و پس از چند ماه هرسه دختر  مرحوم حکمت آن منزل خیابان  سهیل را هم  به دیگری فروختند   و سند آن در  دفتر خانه  من ثبت شد  ، خدای  حکمت و همسر ش و بانو خدیجه ،پریچهر )  دختر بزرگش را بیامرزاد.

 خدا کند  دو دختر دیگر آن مرد دانشمند دانش پرورو پرهیز کاردیندار،به سلامت  مانده باشند  .

به پایان رسید نوشتاری را که به امر دوست محترم ، جناب اصفهانیان  ،برای جشن  نامه  دوست  فاضل  و عزیز ایشان  و خودم و همشهری گرامی  جناب  اصفهانیان  یعنی جناب استاد  فاضل محمّد روشن  دامت  عزّته وسعادته   وافاضاته  فراهم کردم  و خداوند  انشاء الله  به استاد  دانشمند  شریف جناب دکتر منصور رستگار  فسایی - دامت افاضاته و سلامته -، مزید توفیق  و سعادت  مرحمت فرمایاد  که کتاب مستطاب ایشان  موضوع این  مقاله را معیّن کرد.

والحمد لله رب ّ العالمین  و صلی الله علی سیدنا محمد(ص) وآله الطاهرین

– الفقیر فانی  : احمد مهدوی دامغانی

_________

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­حواشی:

1-منزل مرحوم علامه دهخدا رحمة الله  تعالی  علیه نیز این چنین بود  ولی مالکان قبلی آن مرحومان حاج میرزا هاشم آشتیانی وتقی سهرابی  کشترکا و مشاعا بودند     

2-استاد اساتید زمان  در حکمت و فلسفه که به طور قطع و یقین و علی الاطلاق ، پس از وفات  او تا کنون  کسی پون او قدم به عرصه ی تدریس حکمت  مشاء  و اشراق  ویا صدرایی  متأخر نگذاشته است . رحمة الله علیه و حشره  الیه  مع اجداده  الطاهرین

3-از فرمایشات ایشان در مورد  توطیه ی سقیفه ی بنی ساعده ( رک یاد   یاران و قطره های باران ص 25 س 4 ( یعنی  در ذهن خودم آماده کرده بودم)

4-ز آنجا که در قدیم به طبیبان "حکیم" مى گفتند و اکثر پدران و اجداد شادروان حکمت به شغل طبابت اشتغال داشتند، این خانواده نام خانوادگى "حکمت" را براى خود انتخاب کردند.

 ---------------

*(بر گرفته از کتاب علی اصغر حکمت شیرازی تألیف دکتر منصور رستگار فسلیی ،طرح نو ، تهران  1385 )

    ** بر گرفته از کتاب "دکتر احمد مهدوی دامغانی و میراث ادبی و فرهنگی او" تألیف دکتر منصور رستگار فسایی، از انتشارات مؤسسه اطلاعات، (در دست چاپ)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم