دکتر منصور رستگار فسائی

 

           

                                          به نام مانای  جاویدان

                               هر عزیزی که زما رفت نمی آید باز

       یک سال را در حسرت دیدار وخالی حضور بزرگمرد اندیشمند  

                استاد صادق همایونی

 که خوش نقشی نمود از خویش در صفحه ی روزگار به یادگار نهاد و نمود ، از سر درد گریسته ایم و غربت اندوهش  را در خانه ی دل ،نقش بسته یافته ایم، همو که شوریدگان فراقش رادر ماتمی جاودانه باقی نهاد ،حضورش آرامش خاطر می آفرید و فقدانش اندوهی بی امان - جای خالی اش نه فرصتی برای بغض باقی نهاده و نه تابی برای صبوری !بی حضورش، سخت تنها مانده ایم ، امّا امروزکه می دانیم خاطر مهربانش به آرامش ازلی پیوسته است، در سالگشت فراقش ،سربلند از حضور یاران بلند مایه ای هستیم که مارا لحظه به لحظه همراه و یاور بوده اند تا تلخی سوگش را  بر دوش کشیم- دیگر بار ، در سایه سار حضورتان ،سالروز درگذشتش را در روز دوشنبه 19 خرداد ماه 1393 از ساعت 18 تا 19/30در شاهداعی الله شیراز ، در جوار آرامگاهش، با برپایی  تعزیه ای به تعزیت خواهیم نشست

خانواده های همایونی-کشتکاران- کمالی و فامیلهای وابسته

 

دکتر منصور رستگار فسایی

در سوک استاد صادق همایونی

                                             

( به مناسبت سالگشت درگذشت نویسنده، شاعر و ادیب محقق  استاد محمد صادق همایونی

 

چرخ ، یک چند گیر و دار نداشت

 این ستمهای   بی شمار نداشت

زندگی شاد بود و باغ  بهار،

بیمی از مرگ جانشکار نداشت

چرخ ، می گشت بر مدار و گُلی 

شکوه از چرخ کجمدار نداشت

 ناگهان  باغ  را غبار گرفت 

هیج توفان چنان  غبار نداشت

گرگ مرگ امد و شکار گرفت  

هیچ گرگی  چنین شکار نداشت.  

برد سیسختی وصداقت کیش

وز بدِ کارِ خویش ، عار نداشت

کاشکی با مدرسی و فتی

کار،  این چرخ کهنه کار نداشت

روزگار، این نبرده راه به مهر

حرمت مرد نامدار نداشت

کاشکی زیر این سپهر کبود،

هیچکس درد مرگ یار نداشت

کاش با صادق همایونی 

مرگ، این کین اشکار نداشت

کاشکی صادق همایونی

باخزانی چنین ، قرار نداشت 

سروی افکند این خزان ، بی رحم

که  چنان سرو ،'جویبار نداشت

سوخت  سروی  که شهر سروستان

همچو او سرو سایه دار نداشت

مُرد  مٓردی که شهر علم و ادب  

بی حضور وی اعتبار نداشت

تا که رفت از جهان همایونی

علم ، جز چشم اشکبار نداشت

شهر شیراز، رنگ شادی باخت

دیگر ان رنگ و روی پار نداشت

داوری دادگر  ز دست برفت

که بجز راستی شعار نداشت

رفت استاد  نثر و نظم دری 

که بجز  نقش ماندگار  نداشت

 از دل روشن و زبان فصیح 

 تحفه جز  دُ رِّ شاهوار  نداشت

شهسواری بشد که در  نیکی ، 

 هیچ  میدان، چنو سوار نداشت

کار فرهنگ مردم،  از وی یافت،

افتخاری ،  که هیچ کار ، نداشت

 اوستاد  بزرگ تعزیه ،  رفت 

 که بدیلی در این دیار نداشت

شهر  شیراز ماند و تنهایی

دیگر ان شمع شام تار نداشت

در ارم لاله ماند  خونین دل

که بجز  جان سو کوار نداشت

حافظ  ان رند عاشق  شیراز 

دیگر ان  بلبل هزار نداشت  

هر که او را شناخت ، می داند، 

که چُنو  " خلق روزگار " نداشت

در بهشتی خداش جای دهاد

که به از ان ، خود انتظار نداشت 

نای دل نالد از جدایی ، زار 

که جز ان دوست ، یار غار نداشت

وای بر ان که بی همایونی

صبر منصوررستگار نداشت

توسان ٢٧ خرداد ١٣٩٢

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

  تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

 بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌ فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

 شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او    در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش  جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏ 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک         ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

 حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،      گو ،در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

   گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی         او سلیمان زمان است  ،  که خاتم ،با اوست (2/59)

  آخر   ای خاتم  ِ جمشید ِ همایون آثار         گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم ،چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

    با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز!         در   پناه   ِ  یک اسم است  ،   خاتم    ِ سُلیمانی

        سرود مجلس جمشید : سرود مخصوصی که در بزم و مجلس جمشید شاه  ،همیشه خوانده می شد. 

سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید :

 درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

   قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

 مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

  تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

               خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

    آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

    شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

         بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

 دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

   ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏         به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

      به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند        چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز         برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او         زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

* 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟        هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد        که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

   سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش        که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

  هاتفی از گوشه ی میخانه دوش        گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

 و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

  عفو الهی بکند کار خویش        مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب        نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

 وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک  قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

 می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

  همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

 دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او       زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

  برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب   سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

 بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب  نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش      (2/279)

 الا  ای  همای همایون   نظر    خجسته سروش  ِمبا ر ک  خبر    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

  برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

 دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما         چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

     پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد         گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

    گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام          گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

 صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن           حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

  درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی          خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

  در دیر مغان امد یارم قدحی دردست           مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

   بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،   که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

 به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،   چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست

   سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

   فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است

 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد           من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش         معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283

 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

                     باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

  صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

 من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم     چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص       خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین       حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت         بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

 

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند        پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

                    درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک           ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

                             مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

                             روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
               این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت         و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

                    مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز         که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

          چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس         که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

              راهی بزن که آهی برساز آن توان زد         شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

      گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،          شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

      به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق          به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر     مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

            خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم            کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌           گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم             برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

                     هرنقش،که دست عقل،بندد            جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         یک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

                   به مستوران مگواسرارمستی         حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

               گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست         نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد          هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید          ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس       که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی           تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

         حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب          که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ          که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند:

 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

              رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

           معاشری خوش و رودی بساز می خواهم             که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند           ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت        کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،           نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک            زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

                  چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری          که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست         کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن          که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال         مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری       به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد        که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند        که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد       تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

                       به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر         به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

                    عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین          کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

       بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی          طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

                                صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد           بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

                        برو این دام بر مرغی دگر نه           که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل          لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           برکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک          سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،       در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان        زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،        ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏      بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

                شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏     عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست           با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار     صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد     وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏      رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

              محتسب داند که حافظ عاشق است‏        واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند        به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند        برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی           که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏            رهنمونیم به پاى علم داد نکرد

 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

                  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد          از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار       با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

             همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم      خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

                       بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند        سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

            چنان درمی رمید از دوست ، دشمن         که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

                  آخر سپند باید بهر چنان جمالی       دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

                         آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها         نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو         با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان ! که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

                  خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

                 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

                          بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌   /‌‌     فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

                شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او           در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 

       گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش            جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

 

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

 درزوایای ِ طربخانه ی جمشید فلک    ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،  گو در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

 گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی   او سلیمان زمان است که خاتم ،با اوست (2/59)

 آخر   ای خاتم جمشید ِ همایون آثار    گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

  با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز     در   پناه  یک اسم است خاتم    سُلیمانی

 سرود مجلس جمشید : 

  سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

      روایت کرده اند که در بزم جمشید ،همیشه این ترانه را می خواندند که :باده بنوشید و شاد باشید و فرصت را     

      غنیمت بشمارید که  حتی جمشید رانیز زندگی جاودانه نیست .

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید : اضافه ی اختصاص: بزم و نشاط گاه جمشید. جمشید فلک :اضافه ی استعاری :

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

  قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

            مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

  آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

 شکل هلال هر سر مه می دهد نشان         از افسر سیامک و ترک کلاه زو   6/398

 بازتاب دلبستگی های  حافظ  به  فرهنگ ایرانی در شعروی:

باز تاب  دلبستگی های  حافط    به فرهنگ ایرانی را می توان در شعر وی در امور  زیر مشاهده کرد:

1-     یادکرد مذهب ،سنن ، آداب و رسوم ایرانی که بازتاب هویت ایرانی حافظ است چون آتش پرستی ، زردشت ، سروش،سیمرغ دیر مغان و ...

  دامن‌  ِ دوست‌  به‌ دست‌ آر و زدشمن‌ بگسل          مرد یزدان‌ شو و،ایمن‌ گذراز  اهرمنان‌ 9/380 

  ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏        

به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

  به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند  

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

   همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او 

        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)

   برو ای طایر میمون همایون آثار      

 پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)  

غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

*

تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

*

 

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

*

به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

*

خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

ساقى بده بشارت رندان پارسا را 

  معجز است   این نظم، یا ِسحر  ِ َحلا ل؟       

هاتف    آورد   این سخن ، یا  جبرئیل ؟   4-26/1077

در این بخش ،سروش مهمترین شخصیت دیوان حافظ است  که همچون جمشید محبوب حافظ است و

حافظ ، گاهی نیز او  را همان "روح القدس" می خواند:

 هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد  

   که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند  6/178 

  سحرزهاتف غیبم رسید مژده به گوش      

  که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش  1/278

 هاتفی از گوشه ی میخانه دوش      

 گفت :  ببخشند گنه ، می  بنوش       1/279

      و زمانی پیام آور ایزدی می شمارد:

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب       

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است  3/37

عفو الهی بکند کار خویش       

مژده ی رحمت برساند سروش   2/279

 بیار باده که دوشم سروش عالم غیب       

نوید داد که عام است فیض رحمت او   4/397

      وگاهی به گفته ی  دکتر پور جوادی     "همان نور آسمانی یا عقل فعّال یا جبرئیل و روح القدس  و عقل وفلک قمر می دانند. (نشر دانش 43)    :         

  روح القدس ،   آن سروش فرّخ      

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

   می گفت سحرگهان که : یا ربّ      

  در دولت و حشمت مخلّد

  بر  مسند  خسروی       بماناد       

منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

(رک موارد دیگر: 6/171،  8/278،2/279 ،6/281 ،6/390)

سروش در شعر حافظ بدین صورتها ،به کار می رود:

سروش  خجسته:فرشته ی فرخنده و مبارک خبر.

      همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز      ژ

برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)

  دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او     

 زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود   ( 4/213)

برو ای طایر میمون همایون آثار       

پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان   (5/378 )                  

سروش عالم غیب: فرشته‌ پیام‌آور از جهان‌ غیب‌ :

چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب  

سروش عالم غیبم ، چه مژده ها داده است     3/37

ورک موارددیگر: 4/397 ، 21/1035

سروش فرّخ: طایرقدسی :پرنده ی بهشتی  ،  فرشته ی پیام آور غیب:

         روح القدس ،   آن سروش فرّخ       

برقبّه  ی  طارم  زبرجد

  می گفت سحرگهان که : یا ربّ

        در دولت و حشمت مخلّد

            بر  مسند  خسروی       ب

ماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد    1-11/1066

سروش مبارک خبر:فرشته یی که خبرهای شادکننده می آورد.

  بیار باده   که دوشم سروش  عالم غیب       نوید داد که عام است فیض  رحمت او                     (3/397)

          عفو   الهی   بکند   کار   خویش       مژده ی رحمت برساند سروش                             (2/279)

      الا    ای   همای    ِ   همایون   نظر        خجسته   سروش  ِ   ُمبا ر ک  خبر                    5-5/1056

یادکرد  ازمردم ایران با اصطلاحات خاصی چون ‌‌دهقان‌،‌موبد،‌پیرمغان‌‌و‌دیگرواژه هایی ‌‌که‌‌در‌بردارنده‌ی‌‌معنا وارزش‌های فرهنگی  ایرانی هستند  و عبرت سازی از آنها:

دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

صلایى به شاهان پیشینه زن‏

*

همان منزل است این جهان خراب‏

که دیده است ایوان افراسیاب‏

*

کجا راى پیران لشکر کشش؟!

کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

*

همان مرحله است این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

*

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

*

مغنّى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

*

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

 

 

مغان‌، مغ، مغبچه ، دیر مغان نیز از  آشنا ترین چهره های شعر حافظ هستند:

مغ ، ازاده ، دهقان ، پارسی را حافظ برای بیان ایرانی  و ایرانیان به کار می برد  ودر تعبیرات ادبی حافظ  مغ بیشتر به معنای ایرانی است  همچنان که فردوسى نیز ایرانى را آزاد و آزاده و ایران را مهد آزادى و آزادگى مى داندو در جاب جاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ایرانى، در کنار ترک و تورانى و رومى یا عناصر غیرایرانى قرار مى گیرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ایرانى قرار مى گیرد:   :

یکى دین دهقان آتش‏پرست‏

که بى باژ، بَرسَم نگیرد به دست‏

5/60/214

.2 دهقان موبدنژاد:

سُراینده دهقان موبدنژاد

از این داستانم چنین داد یاد

5/21318

.3 دهقان یزدان‏پرست:

یکى مرد دهقان یزدان‏پرست‏

بدان بیشه بودیش جاى نشست‏

5/288/268

جهان‏دیده دهقان یزدان‏پرست‏

چو با باژ، برسم بگیرد به دست‏

7/67/1552

چو دهقان پرمایه او را بدید،

رخ او شد از بیم چون شنبلید

  "پارسى" هم درشاهنامه به معنی ، ایرانی است. یونانیان نام Persia را از ایالت پارس گرفته و به تمام ایران اطلاق کرده‏اند و از این‏رو نام Perse یا Persia در زبانهاى اروپایى هم به همه ایران اطلاق شده است:

ز رومى و مصرى و از پارسى‏

فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

5/75/587

ز رومى و از مردم پارسى‏

بدان کشتى اندر، نشستند سى‏

5/100/177

 

 

مغان ؛ جمع  "مُغ" ، است که  زردشتیان‌ و آتش‌پرستان‌،ایرانیان.لقب موبدان زردشتی که حاملان حکمت ایرانی و نگهباناننآتش د سنتهای ددیرین و قومی ایرانیان بوده اند  تا آنجا که به عنوان نماد ایراننی شناخته شده اند و ایرانیان را "مُغان"خوانده اند،در شاهنامه آمده است : 

 برفتند ترکان زپیش مغان         کشیدند لشکر ،سوی دامغان  (فردوسی)

خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ ز

ین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87 

  دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما      

  چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

   دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد          

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

 پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         

                     گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ‏ایم‏                                  

 پیر مغان‌:  مرشد، پیش‌کسوت‌ آتش‌پرستان‌، آزاده‌ای‌ می‌ فروش‌ که‌ محبوب‌  حافظ‌  است‌، مرشد و رهبروپیر طریقت ،پیر صاحبدلو باکمال:

   دی پیر می فروش که یادش به خیر باد        

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد 

  گفتم به باد می دهدم باده ،ننگ و نام         

گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ،باد   (حافظ)                             

  صوفی    صومعه ی   عالم قدسم لیکن          

حالیا  دیر مغان است حوالت گاهم  ( 5/353)

 درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی         

 خرقه جایی گرو باده و ،دفتر جایی ( 1/481)  

 در دیر مغان امد یارم قدحی دردست          

مست از می  و میخواران از نرگس مستش مست  

  بیا   ساقی !   آن   آتش    ِ   تابناک ،         

که  زردشت، می جویدَ ش، زیر ِ خاک،

  به من ده  !که در کیش ِرندان ِ مست،         

چه  آتش   پرست  و،  چه دنیا  پرست،

                 سرِ فتنه دارد، دگر، روزگار       من و، مستی و، فتنه ی چشمِ یار‌

      در این خونفشان عرصه ی رستخیز،      ‌تو خونِ صُراحی، به ساغر، بریز‌

           همی  بینم از دَورِ گردون، شگفت،‌        ندانم، که را، خاک، خواهد گرفت‌

            وگر زندخوان، آتشی میزند          ندانم چراغِ که، بَر میکند‌

             فریبِ جهان، قصّه یی روشن است‌         ببین تا چه زاید، شب، آبستن است 

1-     شادی جویی حافظ در دوران غم گرفته ی او در قالب باده جویی و سماع و گردش در طبیعت  جلوه می کند 

   اگر غم‌ لشکر انگیزد که‌ خون‌ عاشقان‌ ریزد          

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌ سازیم‌ و بنیادش‌ براندازیم‌ 2/367

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش        

معاشر ،دلبری شیرین و ساقی ، گلعذاری خوش     1/283 

وشاد خواریهای حافظ در شعرش، بازتاب  همین شادی دوستی ایرانی اوست که در قالب باده پرستی ، سازو نوا ، رقص وپایکوبی جلوه می کند و همیشه  با بزم آراییها و ذکر لوازم و اسباب باده نوشی  و اصطلاحات بزم همراه است:

                        گل بى رخ یار خوش نباشد       بى باده بهار خوش نباشد

                        طرف چمن و طواف بستان‏       بى لاله عذار خوش نباشد

                         رقصیدن سرو و حالت گل‏       بى صوت هزار خوش نباشد

  باغ گل و مل خوش است لیکن‏        بى صحبت یار خوش نباشد غ 159

 صبح است  وژاله می چکد از ابر بهمنی      

  برگ صبوح ساز و بده جام یک منی  1/470 

        من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم            

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم .                8/332

و...جلوه می کند :

بیا   ، تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌   ، در ساغر اندازیم‌

فلک‌ را   سقف‌   ، بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

اگر غم‌  ، لشکر انگیزد که‌    خون‌ عاشقان‌ ریزد

من‌ و ساقی‌ به‌ هم‌  سازیم‌ و  ، بنیادش‌ براندازیم‌

شراب‌  ِ ارغوانی‌ را ، گلاب‌  ،اندر   قدح‌   ریزیم‌

نسیم‌   ِعطر گردان‌ را، شکر ، در مجمر  اندازیم‌

چو دردست‌ است‌ رودی‌ خوش ‌بگو مطرب‌ سرودی‌ خوش‌

که‌ دست‌افشان‌  ،غزل‌ خوانیم‌ و، پاکوبان‌، سراندازیم‌...

  ساز چنگ آهنگ عشرت ،صحن مجلس جای رقص      

خال جا نان دانه ی دل ،زلف ساقی دام راه

  َدور    ازاین بهتر   ، نباشد   ساقیا   عشرت گزین      

حال ازاین خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه          4/1080

2-     اشارات حافظ به هنرهای ایرانی و بزرگان و اصطلاحات این هنرهای ایرانی از قبیل موسیقی ، نقاشی ، مجسمه سازی ، و شخصیتهای هنری چون باربد و مانی و ارژنگ و گوشه ها وردیفهای موسیقی ایرانی و ظرایف نقاشی و کارگاههای  هنری چون گلدوزی و  ....

          چنگ خمیده قامت ،می خواندت به عشرت        

بشنو که پند پیران ،هیچت زیان ندارد   6/122

    دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند      

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

  درزوایای ِ طربخانه ی   جمشید فلک         

  ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع3/288

   مغنی نوایی به گلبانگ رود         بگوی و، بزن خسروانی سرود‌

    روان بزرگان ز خود شاد کن        ز پرویز و، از باربَد، یاد کن
  این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت        

و آهنگ بازگشت ز راه حجاز کرد 4/129

  مطربا ! پرده بگردان و بزن راه حجاز       

  که به این راه بشد یار و زما یاد نکرد 8/138

   چه راه می زند ،این مطرب ِ َمقام شناس        

 که در میان غزل ، قول ِآشنا  ،آورد 2/141

  راهی بزن که آهی برساز آن توان زد        

 شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد 1/150

 گرازاین دست زند مطرب مجلس ره عشق ،        

  شعر حافظ ببرد وقت سماع ، از هوشم 9/332  

 به وقت سرخوشی،از راه و نا له ی عشّا ق        

  به صوت نغمه و چنگ و چغانه یاد آرید 2/236

باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر   

 مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏ غ 14

 

نقاشی: نگارستان، نقش ، خط:

   خیز تا بر کلک آن نقاش ، جان افشان کنیم           

کا ین همه نقش عجب ،در گردش پرگار داشت   5/79

  بس‌ غریب افتاده‌ است‌ آن‌ مورِخطّ گِرد رخت‌          

گرچه‌ نبود در نگارستان،‌خطّ ِمشکین‌غریب‌       6/15

       گردست دهد خاک ِکف ِپای ِنگارم            

 برلوح ِبصر،خطّ غباری بنگارم                       1/320

   هرنقش،که دست عقل،بندد          

  جزنقش ِنگار،خوش نباشد                            6/159                

  این‌ همه‌ عکس‌ می‌ و نقش‌ نگارین‌ که‌ نمود         ی

ک‌ فروغ‌ رخ‌ ساقی‌ است‌ که‌ در جام‌ افتاد            3/107     

   به مستوران مگواسرارمستی      

   حدیث جان،مپرس ازنقش دیوار                      10/240

 گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست        

نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم .             7/356

   کلک  ِمشّا طه ی ِ ُصُنعش،نکشد نقش ِ ُمراد         

هرکه اقرار،بدان ُحسن ِخدا داد،نکر د                7/138

        عاشق شو ار نه روزی،کار جهان سرآید         

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی                5/426  

  وگر باور نمی داری ،رو از صورتگر چین ،پرس    

  که مانی نسخه می خواهد ،زنوک کلک مشکینم    (8/348)

مانی:پسر فاتک ، ازنجبای ایران که در سال 216 یا217 میلادی متولد شد و خود را "فار قلیط" که مسیح ظهور اورا خبر داده بود ،

خواندو کتابش ارژنگ یا ارتنگ یا شاپورگان بود که در آن پیامهایش را بزیبایی نقاشی کرده بود و به همین دلیل، این پیامبر ایرانی ، نبوت را با هنر درآمیخت. مانی را بهرام اول به دست موبدان زردشتی سپرد و ایشان وی را به  قتل رسانیدند.

       بر جبین نقش کن از خون دل من ،خالی          

تا بدانند که قربان تو کافر کیشم                        4/333

 حافظ و شاعران دیگر،واژه نقشبندی راچون نخلبندی ، به همین معنی به کار می برند:           

   ببین در آینه جام نقش بندی غیب        

  که کس به یاد ندارد،چنین عجب زمنی                 5/468

  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ        

  که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                 0/231

نقشبند قضا: اضافه ی استعاری:مصور ونقاش قضاو آنچه اتفاق می افتد،مصور از اسماء الله است

                  زنقشبند قضا ،هست امید آن ،حافظ         

که همچوسرو، به دستت ،نگار باز آید                

موسیقی ایرانی، گوشه ها ، آهنگها وسازهای ایرانی

موسیقی میراث ایران اندیشی و وبازتاب روحیه ی شاد حافظ است  است که ریشه در هویت ایرانی او داردو حافظ به عنوان یک مسلمان حافظ قران و اگاه بر تفسیر و تحلیل عارفانه ی ان ، موسیقی را مرز مشترک سماع صوفیانه و میراثهای نا خود اگاه  قوم ایرانی میداند: 

خسروانی سرود

                                      رباب‌و‌چنگ‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویند‌          ‌که‌گوش‌هوش‌به‌پیغام‌اهل‌راز‌کنید‌(201/0)‌             

                                  سرم‌خوش‌است‌و‌به‌بانگ‌بلند‌می‌گویم‌         ‌که‌من‌نسیم‌حیات‌از‌پیاله‌می‌جویم‌(032/1)‌

                                        بر‌آستان‌جانان،‌گر‌سر‌توان‌نهادن‌         ‌گلبانگ‌سربلندی،‌بر‌آسمان‌توان‌زد‌(153/2)‌‌‌‌‌‌‌‌ 

 رودو رود ساز:‌ساز‌معروف‌که‌با‌دو‌نام‌بربط ‌و‌عود‌هم‌خوانده‌می‌شود،‌آ

 معاشری خوش و رودی بساز می خواهم            

که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر ( 3/251)

برگ   ِنوا  ، تبه شدو، ساز طرب نماند         

  ای چنگ ،ناله برکش و ای دف ،خروش کن         5/390 

زهره سازی خوش نمی سازد،مگرعودش بسوخت     

   کس ندارد ذوق مستی ،میگساران را  چه شد     8/164

          غزل سرایی  حافظ، بدان رسید  که چرخ،        

   نوای ِزهره،به رامشگری بِهِشت از یاد( مقدمه ی گلندام)

     وآنگهم ،در داد جامی ، کز فروغش ،بر فلک           

زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت  نوش  3/281

 چنان   بر کش    آواز    ِخنیا  گری         

که ناهید  ِ چنگی ، به رقص  آوری  10/1058

 

3-      شکار و رسوم ایرانی آن:

شکار که از پدیده های جدایی نا پذیر فرهنگ ایرانی است و در واقع روی دیگر و نماد زندگی توأم با بزم ایرانی است که  سوی دیگر آن به دلاوریها و نبرد آموزهای حماسی  می رسد، در شعر بزمی حافظ جایگاهی خاص و پر تنوع  دارد:

      شهپر ِ زاغ و  زَغَن ،زیبای ِ  صید و قید نیست       

  کاین کرامت همره شهبازو شاهین کرده اند  6/1069                

به فتراک ارهمی بندی خدا را ،زود صیدم کن         

که آفتها ست در تاخیر و، طا لب را ، زیان دارد    4/116

            ای دل اندر بند  زلفش ،از پریشانی منال        

مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمّل بایدش 2/271

            اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری      

به تیر غمزه صیدش کرد ،چشم آن کمان ابرو  8/404

              مرغ ِ  زیرک  ، به در ِخانقه ، اکنون نپرد      

  که نهاده است به هر مجلس وعظی ، دامی  4/458

           شراب ِ بیغش و ساقی ِّخوش ، دو دام ِ  رهند       

که زیرکان جهان ، از کمندشان ، نرهند  1/196

نه هر کاو ،نقش ِ نظمی  زد ،کلامش ،دلپذیر ُافتَد      

تذرو ِ ُطرفه، من گیرم ،که   چلاک است شاهینم

  به‌  ُخلق‌ و لطف‌ ، توان‌ کرد صید ِ اهل ِ نظر        

به‌    بند   و دام‌   ،   نگیرند  مرغ‌  ِ  دانا را  4/4            

  عنقا شکار کس ننشود،دام باز چین       

   کانجا،همیشه،باد به دست است دام را    3/71    

بسته  ی ِ دام ِ  قفس  باد ،  چو  مرغ  ِ وحشی         

طایر سدر ِه در  طلَبَت، طایر  نیست3/71             

   صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد          

بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد   1/129

 برو این دام بر مرغی دگر نه          

 که عنقا را بلندست آشیانه .   6/418

       به لطف خال و خط،از عارفان ربودی دل         

لطیفه های عجب ،زیر دام و دانه ی تست 2/35

     نقش خیال روی تو،تا وقت صبحدم           ب

رکارگاه دیده ی بی خواب می  زدم                   5/313

    بیاض ِروی ِترا،نیست نقش ِدرخور،ازآنک        

  سوادی،ازخط ِمشکین،بر ارغوان، داری             4/436

  تا که اندر دام  ِوصل آرم ، تذروی خوش خرام،      

در  کمینم وانتظار ِوقت  فرصت  می کنم 2/344

 

4-      یاد آوری مکانهایی که در جغرافیای تاریخی ایران  دارای اهمیت بوده اند چون ملک سلیمان  و .. ایرانی     :

       گر چه صد رود است ، در چشمم روان       

زنده رود   و باغ   ِ کاران  یا د   با  د 5/99 

         ا گر چه زنده رود ،آب حیات است،       

ولی شیراز  ِ ما ،از اصفهان ، به  11/411

          خرد در زنده رود  انداز و می نوش        

به گلبانگ جوانان عراقی             3/451 

( که اگرچه می توانست بگوید : چو نیکی می کنی در دجله انداز، می گوید خرد در زنده رود انداز)            

  شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ 40

        دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏      

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏  غ 263

              خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏     

خداوندا نگهدار از زوالش‏ غ 2744

            به شیراز آى و فیض روح قدسى‏    

 بجوى از مردم صاحب کمالش‏    غ 274

  شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏    

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏ غ

            عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ        

بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

نقش  ِخوارزم و، خیال ِ لب  ِ جیحون می بست        

   با هزاران ِگله،از ُملک ِسُلَیمان،می رفت  3-6/1062

هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏     صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

           از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار   

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غ 157

        بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد   

 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود غ 198

          دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏     

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏  غ 351

  محتسب داند که حافظ عاشق است‏       

واصف ملک سلیمان نیز، هم‏         غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت: اشارات حافظ به بازیها و سرگرمی های ایرانی و اصطلاحات و تعبیرات آنها  چون شطرنچ.

5-     باور ها و عقاید ایرانی:اسپند بر آتش نهادن ،پری در خواب دیدن،سایه ی همای و...:

جان عّشاق ،سپند  رخ خود می دانست        وآتش  چهره ،بدین کار، بر افروخته بود     ( 3/205)

بر آتش  رخ  زیبای  او ،به جای سپند      

  به غیر خال سیاهش ، که دید به دانه          ( 5/418)

هرآن که روی  چو ماهت به چشم ِ بد بیند      

  برآتش تو ،بجز چشم او،سپند مباد           (6/102)                               

کمان بر سر بیمار کشیدن

         عفاالله چین ابرویش ،چه ناتوانم کرد         

به عشوه ،هم (کمانی ) بر سر بیمار می آورد  (8/142)

میر نوروزی

سخن در پرده می گویم ،چوگل ازغنچه بیرون آی        

   که بیش از پنج روزی نیست ،حکم میر نوروزی     (3/445)

   کاغذ ین جامه پوشیدن:

     کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏         

   رهنمونیم به پاى علم داد نکرد 

گل افشان کردن:

بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم       فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌  نو دراندازیم‌

گل برافشاندن: گل پاشیدن بر... گل ریختن بر،گلریزان کردن بر. پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی یا در بزم و مجلس شراب. گل باران کردن :  
 بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را       نشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم . (سعدی)
                  پسر را پدرگر به زندان کند        از آن به که دشمن گل افشان کند.      (فردوسی)

سپند در آتش انداختن برای دفع چشم زخم ،به ارائه ی تصویری مضاعف  پرداخته است و، دل خود را ، بویژه  نقطه ی سویدای آن راکه به عقیده ی  قدمانقطه ی عشق و محور محبت است   در آتش رخسار محبوب ، می سوزاند تا وی را از آسیب در امان بدارد ،چه نقطه ی مردمک چشم یار را نیز  عامل ناتوانی جسم خویش می داند.یادآور این ابیات است:

  یارم سپند گرچه بر آمش همی نهد        

  از بهر ِ چشم  ،  تا   نرسد مرورا گزند 

     اورا سپند و آتش ، ناید همی به کار    

   با روی همچو آتش و با خال چون سپند   (حنظله ی بادغیسی ، دبیر سیاقی 3)

 همچو سپند  پیش تو سوزم و رقص می کنم     

خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی       خاقانی .

 بر سرآتش غمت چو سپند       با خروش و گداز می غلطم                        خاقانی .

                از آن مجمر چو آتش گرم گشتند       

سپندش سوختند و درگذشتند                       نظامی .

 چنان درمی رمید از دوست ، دشمن        

که جادو از سپند و دیو از آه                      نظامی .

  آخر سپند باید بهر چنان جمالی      

دردا که هیچکس را این کار برنیاید              عطار.

                         یاچهره بپوش یا بسوزان        بر روی چو آتشت سپندی                          سعدی

   آتش سوزان نکند با سپند        آنچه کند درد دل مستمند                            سعدی

     خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها       

  نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم            صائب

            جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو        

با دل قرار عشق ده و بیقرار شو                  حزین

         پری در خواب دیدن:قدما معتقد بودند که در خواب دیدن پریان ،نشان دیوانگی است  ،نزدیک به همین معنی را حافظ گوید :

                 شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو         ابرو نمود و جلوه گری کرد و ،رو ببست         (3/32)

   سعدی گوید:  

                      گر مدعیان نقش ببینند پری را         دانند که دیوانه چرا جامه دریده است              (سعدی 36)

            کیست آن لعبت خندان که   پریوار برفت        که قرار ِ دل  ِ دیوانه ، به یکبار ، برفت       (سعدی 401)

          مرا نسبت به شیدایی کند ماهی پری پیکر       تو دل با خویشتنداری ، چه دانی حال شیدایی   (سعدی 570)

             هرشبم زلف سیاه تو   ،  نمایند به خواب       تا چه  آید ،  به من از خواب پریشان  دیدن  ( سعدی 551)

             نزدی شاه رخ و فوت شد امکان    حافظ         چکنم   بازی   تقدیر ،   مرا    غافل     کرد ( 7/130)

    اورنگ کو؟ گلچهر کو ؟نقش وفا و مهرکو؟    حالی ،من اندر عاشقی ،لاف تمامی می زنم  ( 3/336)

داو و داو بستن :  نوبت‌ بازی‌ شطرنج‌ و نرد، «دو» یا «دور»، «نوبت‌» به‌ دست‌ کسی‌ افتاد، نوبت‌ اوّل‌ بازی‌ در قمار، در قمار عشق‌  دو بستن‌ و افزون‌ کردن‌ مقدار به‌ دلیل‌  برتری‌ در بازی‌ یا مخاطره‌ کردن‌ نقد جان‌.

          اهل نظر دو عالم در یک نظر،ببازند          عشق است و داو اوّل ،بر نقد جان توان زد 6/150

            اورنگ کو ،گلچهر کو ،نقش وفا و مهر کو          حالی ،من اندر عاشقی ،داو تمامی می زنم 3/336

      تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند          عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست .   3/72      

     چشم بد دور زخال تو که درعرصه حسن             بیدقی راند که برد از مه و خورشید ،گرو6/399

نوا فرستادن:

                 تا  لشکر  ِ غمَت، نکند  ُملک  ِ د ل  ، خراب         جا ن  ِعزیز  ِ خود،    به  نوا  ، می  فرستمت  5/91 

               

خواب و تعبیرات آن:

       دیدم   به خواب ، دوش،که : " ماهی بر آمدی         کز عکس  ِ روی ِ او، شب  ِ هجران، سرآمدی "

       تعبیر  چبست ؟  ،یار   ِ سفر کرده  ، می رسد؟         ای  کا ج ، هر چه زود تر  ،از   در   ،درآمدی

اعتقاد به سعد و نحس ستارگان:

               بگیر   ُطرّه  ‌ی‌ ِ  َ مه  ِ‌چهره‌ای‌ و، قصّه‌ مخوان‌          که‌ :سعد  و نحس ،ز تأثیر ِ زهره‌ وزحل‌ است6/46

ساغر به خاک انداختن:ساغر به زمین انداختن است  می افکنی به خاک:آن جام پراز شراب را به زمین می اندازی

 .( برخاک افکندن: به زمین انداختن است)   میان: می ": شراب و " می "   در"می افکنی" جناس خط وجود دارد.

         ساغر،لطیف و،ُپر می و،می افکنی به خاک           و اندیشه، از  بلای  ِ ُخماری ، نمی کنی  3/473

                                       بگذر  از نام و ننگ  خود حافظ!             ساغر می طلب ، که مخموری        5/444

فال زدن:

 

                  هرچند کان آرام ِدل ،دانم نبخشد کام ِدل           نقش ِخیالی،می کشم ،فال ِدوامی می زنم              6/336

 

8        اشارات حافظ به بازیهای ایرانی چون چوگان و اصطلاحات و لوازم آن چون گوی و میدان 

گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند     کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

صد هزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏   عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 

                     ای‌ صبا با ساکنان‌ شهر یزد از ما بگو            کای‌ سر حق‌ناشناسان‌، گوی‌ چوگان‌  شما

           گر چه‌ دوریم‌ از  بساط‌ قرب‌،  همّت‌ دور نیست‌            بنده ِ شاه‌  شمائیم‌ و ثناخوان‌ شما 

      کو عشوه‌ای  ز ابروی‌ او تا چو ماه‌  نو         گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان  زر کشیم‌

              ای که بر مه کشی از عنبر سارا ،چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را  (4/9) 

      اگر نه در خم چوگان او رود سر من         زسرچه گویم و سر خود چه کار باز آید (5/231)

              گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم        گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس (266/7 )

  جلوه گاه ِ طا یر    ِ اقبال ، گردد  ، هر کجا،         سایه اندازد  همای  ِچتر ِ  گردون  سای ِ تو 4/402          

            همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز       برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد   (4/156)             

      دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او        زآن که با زاغ و زغن ،شهپر دولت نبود  ( 4/213)          

                        برو ای طایر میمون همایون آثار        پیش عنقا ،سخن زاغ و زغن   بازرسان (5/378)

6-     اشارات حافظ به اشیاء و لوازمی که در اساطیر ایرانی اعتبار دارد:

جام جم،جام جمشید، جام کیخسرو، جام‌ جهان‌بین‌،درشعر حافظ جایگاهی ممتاز دارد:

 

   هر آن که راز دو عالم ،ز خطّ ساغر خواند          رموز جام جم از نقش خاک ره ،دانست                5/48

                                      گرچه ما بندگان پادشهیم‏          پادشاهان ملک صبحگهیم‏

                                   گنج در آستین و کیسه تهى‏          جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 

                             دلی که غیب نمایست و جام جم دارد        ز خاتمی  که دمی گم شود چه غم دارد.

                                      آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگر        تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

                                سالها دل طلب جام جم از ما می کرد         وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

                روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب         چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

                                خیا ل آب خضَربست و، جام کیخسرو         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

       9-اشارات حافظ به رزمها و زین افزارها و سلاحهاو اصطلاحات رزمی ایرانی:

                        عقاب جور گشاده است بال در همه شهر       کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 

تیغی  ،  که آسمانش ، از فیض ِ خود ، دهد آب،         تنها ،جها ن بگیرد،بی منّت سپاهی6/480

               شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏       که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 

                            چشم  ِ تو ، خدنگ،از سپر ِ جان، گذراند         بیمار ، که دیده است، بدین سخت کمانی

                              خم ابروی تو، در صنعت تیر اندازی ،      بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد

 

 10- رند حافظ ، مظهر ایرانی  به تمام معنی:

رند حاقظ مخلوقی  است ایرانی که واجد تمام ویژگیهای ایرانیان در دورانهای بحرانی حیات تاریخی و افسانه ای آنهاست و جوهره ی فرهنگی و بینشهای جامعه شناسی حافظ و همه ی دورانها را در خود دارد  ‌که ایرانی‌ ‌زیرک‌ ‌و ‌روشن‌بین‌ ‌و ‌نکته‌دان‌ ‌و ‌ژرف‌اندیش‌ ‌عصر ‌اوست  ‌و ‌قهرمان‌ ‌پیکار ‌با ‌بیداد ‌و ‌ستم‌ ‌و ‌

      غارتگری‌...‌   در ‌روزگاری‌ ‌سراسر ‌ترس‌ ‌و ‌وحشت‌ ‌و ‌خفقان‌، ‌از ‌خشونت‌ ‌خواص‌ ‌بیدادگر ‌فریبکار ‌و ‌غوغای‌ ‌عوام‌ ‌جاهل‌‌ ا ‌که‌ ‌از ‌کران‌ ‌تا ‌به‌ ‌کران‌ ‌لشکر ‌ظلم‌ ‌است‌، ‌شاعر ‌چه‌ ‌کند ‌که‌ ‌در ‌پرده‌ ‌سخن‌ ‌نگوید، ‌در ‌دوره‌ای‌ که‌‌ نامحرمان‌‌در‌هر‌بزمی‌‌هستند،‌حتی‌‌نسیم‌،‌سخن‌چین‌‌است‌،‌شمع‌،‌شوخ‌سر‌بریده‌ای‌‌است‌‌که‌‌بند‌زبان‌‌ندارد‌و‌ هرکسی‌‌عربده‌ای‌‌اینکه‌:‌«مبین‌»‌آنکه‌«مپرس‌»‌شاعر‌جز‌راز‌پوشیدن‌‌چه‌‌چاره‌ای‌‌دارد :

صوفی  ‌ بیا   که‌    جامه یِ  ِ سالوس‌، بر کشیم‌

وین‌  نقش ِ زرق‌ را، خط‌   بطلان‌ ،به‌ سر کشیم‌

نذرِ   فِتوحِ صومعه‌  ، در وجه‌    می‌     ،    نهیم

‌ دلق‌    ریا، به‌ آب‌    خرابات‌      ،       بر کشیم‌

بیرون‌ جَهیم‌  ،سرخوش‌ و   ،   از بزم  عارفان

غارت‌ کنیم    باده‌    و  ،شاهد       ، به‌ بر کشیم‌

ِسرّ   قضا   ،  که‌ در تُتُق‌     غیب‌ ، منزوی‌ است‌

مستانه‌اش‌   ،  نقاب   ،‌ ز رخسار  ،     بر کشیم‌

عشر ت‌ کنیم   ،‌ ورنه‌   ،به‌ حسرت‌  ، ُ کشندمان‌

روزی‌   ،که‌ رخت‌  ِ جان ،‌ به‌ جهانی‌ دگر کشیم‌

کو عشوه‌ای‌   ز ابروی‌ او    ،   تا چو ماه‌  ِ   نو

ُ گوی‌  ِ سپهر   ،در خم‌   ِچوگان         زر کشیم‌

فردا ،  اگر نه‌ روضة  ی ِ ‌ رضوان‌  ،به‌ ما دهند

ِغِلمان‌  ، ز غرفه‌  ، حور  ،ز  َجنّت‌ به‌ در کشیم‌

حافظ‌   !  نه‌ حدّ   ماست‌ ،چنین‌    لافها     زدن‌

             پای‌    ، از گلیم‌    خویش‌  ،   چرا بیشتر کشیم‌

طبیبانه های حافظ ننیز بازتاب طب ایرانی وباور های مردم ایران است:

طبیبانه

 

1   فاتحه   یی چو آمدی ، بر سر ِخسته یی   بخوان ،

لب بگشا ،که می دهد  لعل لبت ، به خسته ، جان

2   آن که به پرسش آمد  و،فاتحه خواند و می رود  ،

گو نفسی ، که روح را ،می کنم از پی اش ، روان

3   ای که  طبیب  ِخسته یی  !  روی زبان ِ من ببین !

کاین   دم و دود ِ سینه ام  ، بار ِ دل است بر زبان

4   گرچه  تب استخوان من ، کرد ز ِمهر گرم و ، رفت

همچو  تبم ، نمی  رود، آتش ِ   مهر  از استخوان

5    حال ،  دلم  زخال  ِ تو، هست   در  آتشش    وطن

جسمم از آن دو چشم تو،خسته شده است وناتوان

6    باز    نشان   حرارتم ،   زآب ِ دو   دیده   و، ببین

نبض  ِ مرا  ، که  می دهد ،هیچ ز زندگی نشان ؟

7    آن که ُمدام ، شیشه ام از پی  ِ عیش    ،   می برد

شیشه ام از چه می برد   ،پیش طبیب    ،هرزمان

8     حافظ    ، از آب  ِ زندگی ،شعر  ِ  تو  ، داد شربتم

ترک  ِ طبیب کن ،بیا  ،  نسخه ی  شربتم، بخوان

+ دربرخی از نسخه ها ،این بیت افزوده شده است:

درد    دل   از طبیب   زانکه      نهفته می کنم

گونه ی    ِ   زرد    می کند   حال درون من عیان   (نیساری 1276)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم