دکتر منصور رستگار فسائی

شعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

 

 

شادروان دکتر عبدالوهاب نورانی وصال


اشعار سیاسی و اجتماعی دوره ی قاجاریه

در دوره ی مشروطه و اندکی قبل از آن، طرز خاصی در شاعری به وجود آمد که می توان بهآن اشعار سیاسی یا وطنی یا اجتماعی نام داد. صبغه ی این اشعار از جهت مضامین و احیاناً شکل و قالب کاملاً ممیز و مشخّص است و در تاریخ ادب ایران مقامی ممتاز دارد و سزاوار است درباره ی آن فحص و دقّت به عمل آمده، دگرگونی های آن روشن شود.

جنبش مشروطه امری نوظهور بود، ادبیاتی که برای تبیین آن پدید آمد ناچار مشخّصاتی

مختص به خود دارد که به هی چوجه در سیر ادب ایران آن را نظیر و همانندی نیست. این همه هیجان و شوق و جنبش فکری که در اشعار این دوره مشاهده می شود؛ در ادبیات ایران کاملاً بی سابقه بوده و نشان دهنده ی روح جستجوگر و اندیشه ی خلّاق و پیشرو شعرای این مرز و بوم است. آشکار است که ادوار ادب ایران هر کدام رنگی خاص داشته و امتیازاتی مختص به خویش دارد و هرگز نمی توان دوره ای را، من جمیع جهات، از ادوار دیگر درخشان تر به حساب آورد و از جلوه های ویژ هی دوره های دیگر چشم پوشید. ادبیات در دور هی سامانی و غزنوی اگر چه باشکوه است، در عمق و گستردگی هی چگاه همانند عصر سلجوقی نیست، رقّت معانی و مضامین در سبک

هندی همانقدر در سیر ادب ایران ب ینظیر و اعجا بانگیز است که شور و هیجان در عصر مشروطه،منتها بر محقق واقع بین است که بدون حب و بغض و سلیقه ی شخصی به تحقیق پرداخته، وجه امتیاز هردوره را مشخص نماید.

جنبش مشروطه همانقدر که از جهت سیاسی و اجتماعی شگف تانگیز است؛ از جهت ادبیات، مخصوصاً شعر، نحوه ی خاص دارد و شایسته است از لحاظ مفهوم و مضمون و شکل و فرم موضوع،در دو مبحث جداگانه قرار گیرد و درباره ی آن بحث و فحصی مستوفی به عمل آید:

نخستین امری که باید در ادبیات مشروطه مورد توجه قرار داد؛ همگانی بودن شعر و علاقه یعامه مردم به خواندن اشعار و رغبت وافر جامعه به ادبیات سیاسی و اجتماعی است. شعر این عصر درانحصار طبقه ی خاصی نیست و مردمِ بازاری نسبت به آن همانقدر شور و اشتیاق نشان می دهند کهفضلا و سخن سنجان طراز اول.

اشعار وطنی و سیاسی همان اندازه که به وسیله ی شاعران فاضل مراحل خود را می پیماید؛ به وسیله ی شعرای پر شور، رونق و صبغه ای خاص می گیرد. دوش به دوش قصاید ملّا محمد باقر بواناتی و ادیب پیشاوری و ادیب الممالک، منظومه های اشرف گیلانی( نسیم شمال) و تصنیف های عارف قزوینی پیش می رود و حتّی گاهی بیشتر مطبوع طبع مردم واقع می گردد. در این عصر، ضوابط جدید و احیاناً سنّت شکنی هایی در کار شاعری به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شایان دقّت و سزاوار امعان نظر بسیار است، اما متأسفانه در این مختصر، مجال بحث درباره ی کلّیه جهات آن نیست و تا آنجاکه وقت اجازه دهد؛ به تذکار نکاتی چند اکتفا می شود.

شاعری در این عصر، با ضوابط جدید خود، بیشتر در خدمت جامعه و به منظور تبیین اوضاع اجتماعی و تفهیم آن به عامه ی خلق است. بدین مناسبت شعرا سعی دارند ه رچه بیشتر زبان خود را بهزبان مردم کوچه و بازار نزدیک سازند و موضوعات سیاسی و اجتماعی را با تماثیل قابل درک ایشانبیان دارند. از اینجاست که گویندگانِ باقدرتی مانند دهخدا برای تفهیم منظور سیاسی و اجتماعی دست به دامان اصطلاحات و لغات عامیانه زده و در اشعار خویش به وفور از آن ها استفاده می نمایند.

ملاحظه کنید کسی که چنین قطعه ای با این همه استحکام و اسلوب، به سبک اساتید کهن سروده است:

یقین کردمی مرگ اگر نیستی است

از این ورطه خود را رهانیدمی

بدان عرصه ی پهن بی ازدحام

خر و بار خود را کشانیدمی

به جسم و به جان هر دوان مردمی

بگسلانیدمی ز هستی رسن

بر این قلعه ی شوم ذات الصور

به تحقیر دامن کشانیدمی

مر این خرمن خار و خس ر ا به جای

بدین خوش علف گلّ ه مانیدمی

در جایی دیگر چقدر باید زبان خود را فرود آورد و تا چه اندازه نرمی به کار برد؛ تا مستزادی

بدین گونه به وجود آورد.

مسمط فکاهی

مردود خد ا، رانده هر بنده ، آکبلای

از دلقک معروف نماینده، آکبلای

با شوخی و با مسخره و خنده ، آکبلای

نز مرده گذشتی و نه از زنده ، آکبلای

نه بیم زکف بین و نه جن گیر و نه رمال

نه خوف ز درویش و نه از جذبه ، نه از مال

نه ترس ز تکفیر و نه از پیشتو شاپشال

مشکل ببری گور سر زنده، آکبلای

صدبار نگفتم که خیال تو محال است

تا نیمی از این طایفه محبوس جوال است

ظاهر شود اسلام در این قوم؟ ! خیال است

هی با ز بزن حرف پراکنده ، آکبلای

گاهی به پر و پاچه ی درویش پریدی

گه پرده ی کاغذ لق آخوند دریدی

اسرار نهان را همه در صور دمیدی

رودربایسی یعنی چه پوست کنده، آکبلای؟

از گرسنگی م رد رعیّت؟ به جهنم

هستی تو چه یک پهلو و ی ک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

ور نیست درین قوم معیت؛ به جهنم

تریاک برید عرق حمیت، به جهنم

خوش باش تو با مطرب و سازنده، آکبلای

تو منتظری رشوه در ایران رود از یاد؟ !

آخوند ز قانون و ز عدلیّه شود شاد؟

اسلام ز رمال و ز مرشد شود آزاد؟!

یکدفعه بگو مرده شود زنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هستی تو چه یک پهلو و یک دنده ، آکبلای

هزل و مزاح و مطایبه به طرز خاص و جالبی در این عصر رواج دارد و زیباترین قطعاتی

از این قبیل را می توان در دیوان ادیب الممالک، بهار، دهخدا و ایرج میرزا یافت و حتّی شعرایی مانند اورنگ شیرازی نیز در کتابی که، در این زمینه تصنیف ساخته و به طور طنز به انتقاد از وضع جامعه پرداختهاست.

در این منظومه که از کتاب نصاب الرّجال اورنگ شیرازی انتخاب شده؛ انتقاد اجتماعی به طرز خاصی بیان شده است:

ای سویلیزه یار مستفرنگ

آرزومن س د اردین و خرچنگ

گوش ده گفته های نغز مرا

خُ نشود گر ز شعر لقت تنگ

مفلس مف اتن السن فلسن

هست بحر سبک بدین آهنگ

شارلات چه؟ ان ! مدیر شغل مهم

سویل مستفرنگ یزه رجال

عقل و هوش و لی اقت و تدبیر

ح مکر و تزویر و یله و نیرنگ

علم ، ترک زبان مادری است

دیپلمه چه؟ ! مسافرین فرنگ

دیپلمات ان  کسی که بتواند

گشت در هر دقیقه چندین رنگ

مجتهد ، شاربین آب فرات

که به سوی وطن کنند آهنگ

متخصص ، طبیب کم تحصیل

متواضع، ادیب بی فرهنگ

متهور چه؟ ! قاضی حق گوی

پشت که زند پا به نام و به ننگ

عاطفه ، حرف مفت و احساسات

لفظ یکی از های پوچ قشنگ

در معارف بود کمال الملک

وصله یکی از های نا همرنگ

شغل بی طفره کار بی تعطیل

شرب افیون و چرس و شیر ه و بنگ

دائم الحزن مرد با وجدان

درنگ که در این مملکت نموده

چه بود ص وت خوش مفرح قلب؟ !

چنگ مسکر واقعی است ناله

دائم السکر، عارف واصل

دائم الخمر، احمق الدنگ

شعر چه؟ ! جمله های نامربوط

ادبیات، شعر های جفنگ

روزنامه ، وسیله ی روزی

افترا تهمت و ، سهام خدنگ

معنی اعتراضِ قا نونی

قط خ ع اجری و وردن اردنگ

چوب تکفیر ، حربه ی علما

که فرستد حریف را به فرنگ

پاسخ حرف منطقیِ صحیح

عرّه و جفتک است و تیز و کلنگ

معنی سیمِ خالصِ رایج

لعبت شیک و شوخ و ساده و شنگ

خوب کم ، بد زیاد، منصف هیچ

زین سبب گشته است قافیه تنگ

خواه وزرای قدیم مسند

نامشان گشته سنگ قلما سنگ بعضی از سخن سرایان این عصر سعی داشتند هرچه بیشتر رنگ تازه به شعر خود داده، ازاسلوب شعرای سلف دور شوند و حتّی در این باب، در روزنامه ها و مجلات به اقتراحاتی پرداختند و گفتگوهایی در این زمینه به وجود آوردند که از همه جالب تر مقالات تقی رفعت درباره سنّت شکنی و ترک ضوابط قدیم در روزنامه تجدد، منطبعه تبریز و جواب مل کالشّعرای بهار در مجله دانشکده،

منطبعه تهران درباره سنّت گرایی و حفظ اسالیب کهن است. نتیجه این مناظرات و اقتراحات باعث شد که عامه ی مردم، بیش از پیش، ناظر جریان ادبی ایران باشند و نسبت بدان رغبت و اشتیاق بیشتری نشان دهند. صفحات بسیاری از روزنامه های عصر

مشروطه؛ مانند روزنامه رشت، نسیم شمال، کنکاش، صدای رشت، گیلان، صور اسرافیل و ایران نو وقف بر اشعار وطنی و سیاسی است و شعرا کلیه جریانات سیاسی عصر را در شعر خویش منعکسساخته و به طور طنز یا جد نسبت به آن انتقاد و اظهار نظر کرده اند.

مخالفت با هر نوع استعمار و مقاومت در برابر هر گونه بیدادگری شیوه شعرای این عصر

است. انعکاس کلیه وقایع این زمان را می توان در اشعار شعرایی مانند سید نصرالله تقوی، حسن وثوق، ادیب السلطنه سمیعی، فرصت الدوله شیرازی، فرّخی یزدی، عشقی، ایرج میرزا و جعفر خامنه ای یافت.

منظومه قیصر نامه ادیب پیشاوری و هجو او درباره ملکه ویکتوریا و تمجید از قیصر آلمان به

طور وضوح نمونه ی این گونه اشعار سیاسی است. حتّی اندکی قبل از نهضت مشروطه نیز منظومه هایسیاسی چندی سروده شده که مردم را متوجه اوضاع عصر نموده است. از آن جمله می توان قصیده ملا محمد باقر بواناتی به نام شمسیه لندنیه را نام برد.

شاعر مذکور، که ملقّب به ابراهی مخان معطّر است، در شعر خود اوضاع آینده را پیش بینی

کرده و به مردم ایران هشدار داده است که به جریانات سیاسی بیندیشند و در اندیشه آینده خویشباشند.شمسیه لندنیه با این ابیات شروع می شود:

گوش که بانگ نفیر روس برآمد

هوش که گوش از خروش کوس کر آمد

ولوله بر زن که صوت هلهله افزود

سلسله بفکن که فوت شیر نر آمد

از اشعار وطنیه ی دیگری که در این دوره بسیار مشهور و معروف بوده و عارف و عامی آن را است که در روزنامه ی نسیم شمال «! ای وای وطن! وای » می خواندند؛ مستزاد اشرف گیلانی به ناممنتشر گردید.

اینک چند بیت از آن منظومه:

گردیده وطن غرقه ی اندوه و محن، وای!

خیزید و روید از پی تابوت و کفن ، وای!

از خون جوانان که شده کشته درین راه

خونین شده صحرا و تل و دشت و دمن، وای!

کو همت و کو غیرت و کو جوش فتوت؟

دردا که رسید از دو طرف سیل فتن، وای!

افسوس که اسلام شده از همه جانب

مشروطه ایران شده تاریخ زمن وای !

تنها نه همین گشت وطن ضایع و بد نام

پژمرده شد این باغ و گل و سرو و سمن ، وای!

بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز

سرخند از این غصه سفیدان چمن ، وای!

بعضی وزرا مسلکشان راهزنی شد

گشته علما غرقه در این لای و لجن ، وای!

سوزد جگر از ماتم خلخال خدایا!

یک جامه ندارند رعیت به بدن، وای!

گاهی خبر آرند که سر عسکر روم ی

گه آستره ویران شده از شاهسون ، وای!

افسوس کزین خاک گهر خیز گهر زا

از چار طرف خاک به از مشک ختن ، وای!

ای وای وطن! وای!

ای وای وطن! وای!

رنگین طبق ماه

ای وای وطن! وای!

کو جنبش ملت؟

ای وای وطن! وای!

پا مال اجانب !

ای وای وطن! وای!

گمنام شد اسلام

ای وای وطن! وای!

نرگس شده قرمز

ای وای وطن! وای!

سرّی علنی شد !

ای وای وطن! وای!

محشر شده آیا؟!

ای وای وطن! وای!

آمد ب ه ا رومی

ای وای وطن! وای!

گردید مجزا

ای وای وطن! وای

کو بلخ و بخارا و چه شد خیوه و کابل؟

شام و حلب و ارمن و عمان و عدن ، وای!

بر منظره قصر زر اندود و مطرّا

بنشسته درین بوم و دمن زاغ و زغن ، وای!

یک ذره ز ارباب ندیده است معیت

کارش همه فریاد حسین وای، حنسین وای

اشرف به جز از لاله غم هیچ نبوید

ای وای وطن! وای! ای وای وطن! وای!

کو بابل و زابل؟

ای وای وطن! وای!

جغد است صف آرا

ای وای وطن! وای!

بیچاره رعیت!

ای وای وطن! وای!

هر لحظه بگوید :

ای وای وطن! وای!

گاه در اشعار وطنیه این عصر انتقاد از وضع سیاست روز و تنبیه مردم، جنبه ی تمثیل و تعریض به خود می گیرد و طنز به جای جد می نشیند. سرودن این گونه منظومه ها که از مشکل ترین انواع نظم است؛ تنها از عهده ی شعرای توانا و با ذوق ساخته است، چه عدم توانایی شاعر، منظومه را خنک و مضحک می سازد و بسا که به جای تنبه، باعث مسخره و استهزاء می شود. علّامه فقید، دهخدا، شاعر توانایی است که در سرودن این گونه منظومه ها به حق سرآمد دیگران است. مقالات چرند و پرند و

اشعار طنز آمیز وی در روزنامه ی صور اسرافیل، به امضای دخو منتشر می شد.

قطعه ی رؤسا و ملّت او که در شمار هی بیست و چهارم روزنامه صوراسرافیل، در ستون چرند و پرند انتشار یافته؛ یکی از نمونه های زیبای این گونه اشعار و از بهترین مثنویات طنز آمیز شادروان دهخدا است.

ادوارد براون در تاریخ مطبوعات ایران در دوره ی مشروطیت، دراین باره می نویسد:

منظومه رؤسا و ملّت، چون به زبان مادری که با کودک خردسال خویش به صحبت »

می پردازد نگاشته شده؛ فهم کامل آن (برای انگلیسی زبانان) دشوار می نماید. از کلیه قطعات شعری مندرج در این مجموعه، منظومه ذیل بیشتر از همه از زبان ادبی معمول به دور می باشد. پیشوایان جامعه،علی الظاهر، به مثل یک مادر نادان و ملّت به مانند کودک علیل ناتوانی نمودار است که بالاخره در  نتیجه ی سوء تدبیر مادر، در میان بازوان وی زندگی را بدرود می گوید

خاک به سرم بچه به هوش آمده

گریه نکن لولو میاد می خوره

اهه اهه! ننه چته؟ گشنمه

چخ چخ سگ نازی پیشی پیش پیش

از گشنگی ننه دارم جون می دم!

ای وای ننه جونم داره درمیره!

بخواب ننه یکسر دو گوش آمده

گربه میاد بزبزی ر  می بره

بتّرکی این همه خوردی کمه

لای لای جونم گلم باشی کیش کیش

گریه نکن فردا بهت نون می دم!

گریه نکن دیزی دار ه سر میره !

دستم آخش ببین چطو یخ شده

سرم چرا انقده چرخ می زنه

خ خ خ خ جونم چت شده هاق هاق

آخ تنشم بیا ببین سرد شد

وای بچه ام رفت ز کف رودرود

تف تف جونم ببین ممه اَخ شده

توی سرت شیپیشه جا می کنه

وای خاله چشماش چرا افتاد به طاق

رنگش چرا -خاک ب ه سرم - زرد شد

ماند به من آه و اسف رود رود

گاه شعرایی مانند عارف، اوضاع سیاسی روز را در قالب غزل و تصنیف تشریح کرده،

عقاید خود را بیان می کردند. این گونه انتقاد ها و اظهار عقیده ها، چون در قالب منظومه های غنایی ایراد

می شود؛ چه بسا که اثر آن بیشتر و در تهییج افکار مؤث رتر واقع می شده است.

این غزل عارف که پس از فتح تهران و خلع محمد علی میرزا و پیشرفت مشروطه طلبانسروده شده؛ مبین این موضوع است:

پیام دوشم از پیر می فروش آمد

هزار پرده ز ایران درید استبداد

ز خاک پاک شهیدان راه آزادی

برای فتح جوانان جنگجو جامی

کسی که رو به سفارت پی امیدی رفت

صدای ناله عارف بگوش هر که رسید

بنوش باده که یک ملّتی به هوش آمد

هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد

ببین که خون سیاوش چ ه سان به جوش آمد

زدیم باده و فریاد نوش نوش آمد

دهید مژده که لال و کر و خموش آمد

چو دف به سر زده، چون چنگ در خروش آمد

ولی به هر حال باید دانست که شعرای بزرگ این عصر در همان قالب های کهن و با همان سنّت و شیوه و استحکام کلام شعرای سلف درباره ی اوضاع و سیاست روز سخن رانده و مطالب خود را بیان می داشتند که از آ نجمله می توان از شاعر بزرگ این زمان، ملک الشّعرای بهار یاد کرد.شادروان مل کالشّعرای بهار که فنّ خاص او قصیده سرایی است؛ دربار هی اوضاع زمان خویش قصاید فراوانی سروده که در آ نها هم دربار هی سیاست داخلی و هم در موضوع سیاست خارجی بحث شده است. چکامه های این استاد فقید، در آن عصر در اکثر روزنام هها منتشر می گردید و با وجودی که در

سیاق سخن به طرز اساتید سلف می باشد؛ مع ذالک نحو هی تازه گویی در آن به چشم می خورد که این خود موجب انتشار و شهرت قصاید مزبور گردیده است. برای مثال چند بیتی از قصیده ی معروف بهار که در سال هزار و سیصد و سی و یک هجری قمری در « به جناب سر ادوارد گری » را تحت عنوان روزنامه حبل المتین، چاپ کلکته منتشر شده می آوریم:

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری

سخنی از من برگو به  سر ادوارد گری

کای خردمند وزیری که نپروده جه ان

نقشه پطر بر فکر تو نقشی بر آب

ز تولون جیش ناپلئون نگذشتی گر بود

داشتی پاریس اگر عهد تو در کف ، نشدی

انگلیس ار ز تو می خواست در آمریک مدد

با کماندار چیف ار فر تو بود همراه

ور به منچوری پلتیک تو بد رهبر روس

بود اگر فکر تو با عائله مانچو یار

ور بدی رای تو دای ر به حیات ایران

مثل است اینکه چو بر مرد شود تیره جهان

تو بدین دانش! افسوس که چون بیخردان

برگشودی در صد ساله فرو بسته ی هند

چو تو دستور خردمند و وزیر هنری

رای بیمارک بر رای تو رایی سپری

بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری

سوی آلزاس و لورن لشکر آلمان سفری

بسته می شد به واشنگتن ره پرخاشخری

به بویر بسته شدی سخت ره حمله وری

نشد از ژاپون جیش کروپاتکین کمری

انقلابیّون بر ش اه نگشتند جری

این همه ناله نمی ماند بدون اثری

آن کند کش نه به کار آید ازو کارگری

کردی آن کار که افسوس جز از وی نبری

بر رخ روس و نترسیدی از دربه دری

اما از جهت قوالب شعری رایج در این عصر باید یا دآور شود که نوع مستزاد رواجی به سزا

یافته و مستزادهای بسیاری در این عصر سروده شده است که اکثراً دارای مطالب ارزنده و الفاظ منسجم است و به طور خلاصه می توان دوره ی مشروطه را از جهت شاعری دوره ی رونق مستزاد شمردو نام مرحوم ملک الشّعرای بهار را در صدر مستزاد قرار داد. اینک بندی چند از مستزاد معروف آنمرحوم که در شماره سی و یکم روزنامه طوس در تاریخ هزار و سیصد و بیست و هشت هجری قمری،انتشار یافته و دلیلی است بر جزالت و سلاست کلام آن استاد فقید:

عید نوروز است ، هر روزی به ما نوروز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

برق تیغ ما جهان پرداز و دشمن سوز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

آنکه داد از رادی و مردانگی داد وطن

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

یاد بادا ملّت تبریز و آن مردان کار

یاد باد آن فتنه زنجان و آن قربان علی

شام ایران روز باد

روز ما بهروز باد

جیش ما کین توز باد

با نسیم افتخار

حضرت ستار خان

اندر آذربایجان

شاد بادا جاودان

آن وطن را افتخار

وآن همه خو نریختن

یاد باد آن اردبیل و آن همه سنگین دلی

یاد بادا آن رحیم ناکس و آن جاهلی

یاد باد آن آتش افروزان پنهان دیار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وآن دوای روح پرور کش نباشد دسترس

وآن شفای عاجل و جنگاوری های سپس

وآن بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

وآن به حلق آویختن

وآن فساد انگیختن

وآن گروه دیوسار

وآن رحیم دردمند

جز به بیماری نژند

وآن همه رنج و گزند

لشکر وحشی شعار

شکل و قالب دیگری که در این دوره جای جای به چشم می خورد؛ مسمط است و چون ایننوع شعر از جهت تنوع قوافی یکی از انواع جالب شعر است؛ کم و بیش مورد توجه گویندگان قرار  گرفت و به حق مسمط های زیبا و منسجمی در این عصر به چشم می خورد که هر کدام در نوع خود شاهکار است. در خاتمه چند بند از مستزاد معروف ادیب الممالک را قرائت کرده، به سخن خویشخاتمه می دهم:

هنگام بهار آمد، هان ای حشرات الارض!

از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض

سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض

و آزار خلایق را دانید همیدون فرض

وقت است که بندد زین، دجال به جساسه

کژدم به کشیک آید ، در خانه چلپاسه

مسکین کشفان را سر، بیرون شود از کاسه

زنبور نر و ماده ، چون جعفر و عباسه

کن نوک سنان را تیز، ای عقرب جرّاره

زهر از بن دندان ریز، ای افعی خونخواره

از باد صبا بگری ز، ای پشه ی بیچاره

وز گربه همی پرهیز، ای موش ستمکاره

وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد

وز باد بهاری مست ، چون باده کشان گردد

باشند به صحرا یار ، گردند به خلوت جفت

بازند به یکدیگر، عشقی که نشاید گفت

ای رشک بزن خیمه، در زیر سبیل و ریش

در طرّه کدبانو، زیر بغل درویش

هان ای کنه لاغر! بین چشم به راه خویش

موی سگ و بال مرغ، کرک بز و پشم میش

هان ای جعل بیمار ! بگریز ز بوی مشک

کز بهر زکام تو، خرخانه پر است از پشک

در ریش امام شهر، سجاده فکن ای رشک

ای مار بیا در بام ، تا صی د کنی گنجشک

ای خرمگس عیّار، برگو به ملخ لبیک

هان ای شپش خونخوار! کن هم نفسی با کیک

ای کارتنه، برتن تاری دو چو جولاه ه

وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه

ای شب پره جولان زن، ای سرسره غوغا کن

ای خر چسنه بنشین ، هنگامه تماشا کن

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

تک بیت یا مفرده سازی در شعر فارسی  

 

 فرد، مفرده، که جمع آن مفردات است، عبارت است از بیتى مستقل و واحد که داراى معنى مستقل و بى نیاز از ابیات قبل و بعد است. استاد همایى مى‏نویسند: گاه ممکن است شاعر تماممقصود خود را در یک بیت تنها، گفته باشد که آن را در اصطلاح شعرا، بیت فرد یا بیت مفرد بهمعنى تک بیت و جمع آن را مفردات گویند.(5)

 ممکن است شاعرى به علت محدود بودن موضوع یا تنگى قافیه و یا دنبال نکردن شعر، فقط
بیتى در موضوعى خاص بگوید که معمولاً این قبیل اشعار را در بخش مفردات دیوانها ثبت
مى‏کنند:

مردى نه به قوت است و شمشیر زنى

 آن است که جورى که توانى، نکنى   

×××

زآن طفل اشک من همه خون شد که اوفتاد

  دوش از دریچه دل و امشب ز بام چشم  (عرفى)

د ×××

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت

 غمم چو تهمت یوسف دویده در بازار (عرفى)

تک بیت گویى،یکی از نمونه های والای شعر ایجازی است که شاعر می کوشد بیشترین  معنا را در کمترین لفظ در آن بگنجاند.  این قالب اگرچه معمولاً در تمام دوره ‏هاى ادبیات فارسى معمول بوده است؛ اما اوج آن در دوره ی سبک هندى و از دوره صفویه به بعد است؛

شود زگوشه نشینى فزون رعونت مرد

 سگ نشسته زاستاده سرفرازتر است (صائب)

×××

دلم به پاکى دامان غنچه مى‏لرزد

 که بلبلان همه مستند و باغبان تنها  (صائب)

×××

عمرا گر خوش گذرد زندگى خضر کم است

 ور به سختى گذرد نیم نفس بسیار است

در دوره ی معاصر نیز این قالب مورد توجه برخی از شاعران قرار گرفته است :

 

تک بیتی هایی از دکتر منصور رستگار فسایی

(لحظه های رستگاری)

با  هوای تازه  ، می سازیم ما
پس دراین بازی نمی بازیم ما
***
هر که در بند تو می افتد ، رهاست
هر که خاکت می شود، خود کیمیاست
***
گر تهی از خشم و کین بودیم ما
حافظ خلوت نشین بودیم ما
***
امشب شب تولد صدها ستاره بود 
برق شهاب ، روشنى جشنواره بود
***
توفان صد دریا به ساحل می برم من
صد ماجرا از بهر یک دل می خرم من
***
فردا ، همیشه نیست  در این دریا
می گفت آن شکسته زورق بی فردا
***
ای گریز پا رؤیا، در سکوت این شبها
میهمان چشمم باش، بی بهانه ها، تنها
***
هر چند می روم  به حریفان نمی رسم
با پای و دست  بسته ،  به پایان نمی رسم
***
بسکه در بی پهنه ، گمراهیم ما
راه بی اغاز می خواهیم ما
***
گرچه دیگر در سیاهی نیستیم،
حیف شد عمری که در شب زیستیم
***
رهنورد راه تاریکیم ما
بی خبر از دور و نزدیکیم ما
***
رازی  که اشکار است پنهان شدن ندارد
پنهان أشکارا، قفل زبان ندارد
***
خیمه یی ، داریم اندر دست باد
 خانه ی اسودگان      اباد باد
***
روزگار این است ، بی تابی مکن
نیست رستم مرده  ،  سهرابی مکن
***
تاسیاوش وار ، پاک  و سرکشی  
طعمه سودابه های اتشی
***
تا به رزمگه بهرام ،  تازیانه اش  گم شد
 جان فدای میهن کرد، ،  پهلوان مردم شد
***
از نگاهت رنگ می گیرد بهار
وز رخت گلگونه جوید  لاله زار
***
مرا تنها در این ویرانه ها ، مگذار
مرا در خلوت ایینه جا مگذار
***
در جوانی کار در دست دل است
روز پیری ، کارها با عاقل است
***
بیهوده  عمر برسر مستی گذاشتیم
این عقل ِ پیر ،روزِ جوانی نداشتیم
***
یک دم زدن ، قدم زدن عمر کار داشت
هر دم زدن ، هزار قدم ،گیرو دار داشت
***
 آن کس که خاک بهر  اقامت گزیده بود
طعم  گناه ادم و حوا  چشیده بود
***
حسرت بود ونبود ندارم
بیمی از این گنبد کبود ندارم
***
اندیشه ای از گنبد دوّار ندارم
زیرا که غم اندک و بسیار ندارم
***
بهار،  اینه دارِ عروسِ گلها شد
کلید بخت که گم گشته بود ، پیدا شد
***
هرجا که غروب سرخ رامی بینم
بیمرگی  لاله ها  ، روا می بینم 
*** 
دل شوره ی  خیر و شر به جا خواهد ماند
شب همسفر ستاره ها خواهد ماند

***

من دست و پا شکسته ی این چرخ ناکسم
شرمنده ام که دیر به میخانه می رسم
***
ان کس که گزد لب از پشیمانی
اقرار کند به جهل و نادانی
***
با مُهر شبانه روز باطل شده ایم
چون ماهی مرده روی ساحل شده ایم
***
دیشب غمی  به خانه ی دل من سر زد
دیدت که با منی، در دیگر زد
***
بازهم دل بیقراری می کند
گریه چون ابر بهاری می کند
***
بازهم شب گشت و روزم شد سیاه
شد نگاهم بی نصیب ازان نگاه 
***
بازهم سوزان شهابی شب شکاف
در پی سیمرغ شد تا کوه قاف
***
قهر کردی تب گریبانم گرفت
بازهم  اه تو دامانم گرفت
***
گرچه   فریاد من به ماه رسید
باز هم این شب سیاه رسید
***
تا که دستم به دست جام نشد
قصه ی غصه ام تمام نشد
***
خانه ی نوبهآر مهمانی است
کوچه ی اسمان چراغانی است
***
متاعت دلبرا همتا ندارد
مکن حاشا که این حاشا ندارد
***
هر که بود از پاکی خود شرمسار
دامنش  شد لکه دار لکه دار
***
سر در کمند دام زبان اوران مباش
ماران گشاده اند  دهان ،  بی زبان مباش
***
زان نمی گیرد  دلم بی او قرار
کاتشی در سینه دارم پایدار
***
عشوه  ی چشم سیاهت دیدنی است
خنده های روی ماهت دیدنی است 
***
منصور را نخواست   که ناحق به دار کرد
داری که بود نوبت کارش ، فرار کرد
*** 
تا دار می بینم به پا ، جایی من از دور
منصور را بینم که پر می گیرد  از گور
***
خواست منصور که سردار شود
دست تقدیر سرِ دارش کرد
***
از بس که داشت بانگ اناالحق شور
نشنید کس جواب انا المنصور  (: منم منصور )
***
بس که منصود میل ِ  بالا داشت
دار را نردبان خود پنداشت
***
ایا منم ان مرده بر گشته  از گور
یا باز منصوری دگر ، گردیده مامور ؟
***
باید چنارها را پیشینه دار کردن
وانگه دوباره منصور  بالای دار  کردن
***
منصور , انتشار به بالای دار یافت
تا صد هزار  چاپِ   دگر، انتشار یافت
***
منصور تا به دار شد و افتخار یافت
تا صد هزار سال دگر انتشار یافت
***
پاییز خنده کرد که جنگل تباه شد
امد بهار وباز خزان روسیاه شد
***
چون که منصور نا کجا   را دید 
دار خود را به دوش عیسی دید
***
سربه داران را مباهی  ساختند
دار شان را تخت شاهی ساختند
***
کسی از مادر منصور پرسید
چه زادی ؟ گفت داری بهرِ خورشید 
***
هر که دلی طالب دیدار داشت 
هرچه که می خواست ، سر ِ دار داشت
***
منصور نام دار  ز کاری که کرده بود
شد دار شرمسار زکاری که کرده بود
***
اب توبه  نمی کند خاموش
اتش التهاب ان اغوش
***
ماجرای مرا که می دانی :
کشته ی ان شبم که می مانی
***
بوی  غریب فاصله می داد ان نگاه
اغاز درد  بود، نه پایان اشک و اه
***
دور ترین ره که دل ازار بود
فاصله ی زیر و سر دار بود
***
جان مجنون  بهر لیلی ، بیقرار
هست چون  منصور ، در بالای دار
***
سر فرازیهای مشهوری خوش است
ماجرای دار منصوری خوش است
***
هرکه دل و دیده ی بیدار داشت
با شب زلف تو سروکار داشت 
***
رو به سوی حضرت حق می کنم
دفع شر با خیر مطلق می کنم
***
نام نیک تو نام بهار است
نام خرم ترین لاله زار است
***
گیرم خدا گناه فراموش می کند
من طعم  ان ، چگونه فراموش می کنم 
***
تاچند می گویی مرا امشب نه ، فردا
کشتی  مرا زاین ماجرا ، امشب ، نه فردا
***
شام تلخ بینوایان  روز شد
عبرتی از بهر پند اموز شد
***
بر نمی دارد کسی از خواب ، سر
تا ببیندمرگ می کوبد به در
***
راه بهشت خواست نشانم دهد ز دور
در چاله باخت جان  و نشان داد راه گور
***
هر جا که باغی هست  وگلزاری
پاییز غیر از حرف دشنامی ندارد
***
ما شاعران درد زمان را می نویسیم
پس لرزه ای اسمان را می نویسیم

 

                                  منابع:

1ـ شمس قیس رازى: المعجم فى معاییر اشعار العجم، ص 30.

2ـ سروده‏هاى فرزاد، به اهتمام دکتر منصور رستگار فسایى، نوید شیراز، ص 315.

3ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى، جلد اوّل ص 93.

4ـ همانجا ص 94.

5ـ همایى، جلال‏الدین: فنون بلاغت و صناعات ادبى ص 101.

 

6- منصور رستگار فسایی-1380- انواع شعر فارسی-انتشارات نوید

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم