دکتر منصور رستگار فسائی

اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی *

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی *

(پنج اصل هویت ایرانی را که خداپرستی، خردورزی،دادگری، نام جویی  و شادی است، بشناسیم)

 

 شاهنامه، از جزئى‏ترین تا کلى‏ترین مسائل درونى و بیرونى جامعه ایرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباین و تفاوت شرایط تاریخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى که کرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبیعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانیها و خودخواهیهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مایه هاى مثبت رفتارى و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیاى متنوع و تاریخ پرحادثه و فراز و نشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه کرد و بسیارى دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد و آرزو کرد که همه جهانیان در هر دوره و روزگارى با این منشهاى ایرانى به سربلندى زندگى کنند.

 این پنج قائمه فرهنگى ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ایرانى نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دوره‏اى از این پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفیقات فردى و اجتماعى آنها نیز در میزان وفادارى به این اصول ارزیابى مى شده است. فردوسى این پنج اصل را در همه‏جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار مى دهد و ایرانى را متخلّق به این پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نباید گذاشت که ایرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذکر، بر خلقیاتى فرعى و فلسفى نیز که زاده احوال و شرایط تاریخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذیر هر دورانى است، مبتنى است که این نوع خصوصیتها را مى توان در اندیشه هاى کیخسرو بازشناخت:

به آواز گفت آن‏زمان شهریار

که اى نامداران به روزگار

هر آن کس که دارید راى و خرد

بدانید کاین نیک و بد، بگذرد

همه رفتنى‏ایم و گیتى سپنج‏

چرا باید این درد و اندوه و رنج‏

ز هر دست، چیزى فراز آوریم‏

به دشمن گذاریم و خود بگذریم‏

بترسید یک‏سر ز یزدان پاک‏

مباشید شاد اندر این تیره‏خاک‏

که این روز بر ما همى بگذرد

زمانه دم ما همى بشمرد

ز هوشنگ و جمشید و کاووس‏شاه‏

که بودند با تخت و فرّ و کلاه‏

جز از نام از ایشان به گیتى نماند

کسى نامه رفتگان، برنخواند

وز ایشان بسى ناسپاسان شدند

به فرجام از آن بد، هراسان شدند

کنون هرچه جستم همه یافتم‏

ز تخت کئى روى برتافتم‏

3/124/2844

 آنچه در این اشعار به خوبى دیده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما کلام کیخسرو از نوعى روحیه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى که محصول یأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است که در کلام و پیام منوچهر، دیده نمى شود:

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

زمین بنده و چرخ یار من است‏

سر تاجداران شکار من است‏

همم دین و هم فرّه ایزدى‏

همم بخت نیکى و دست بدى‏

شب تار جوینده کین منم‏

همان آتش تیز برزین منم‏

خداوند شمشیر و زرّینه‏کفش‏

فرازنده کاویانى درفش‏

فروزنده تیغ و برّنده‏تیغ‏

به کین اندرون، جان ندارم دریغ‏

گه بزم، دریا دو دست من است‏

دم آتش از برنشست من است‏

بدان را، ز بد، دست کوته کنم‏

زمین را به کین رنگ دیبه کنم‏

گراینده‏گرز و نماینده‏تاج‏

فزاینده داد بر تخت عاج‏

ابا این هنرها یکى بنده‏ام‏

جهان‏آفرین را ستاینده‏ام‏

به‏راه فریدون فرّخ‏رویم‏

نیامان کهن بود اگر ما نویم‏

هر آن‏کس که در هفت کشور زمین‏

بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

نماینده رنج درویش را

زبون داشتن مردم خویش را

بر افراختن سر به بیشى و گنج‏

به رنجور مردم، نماینده‏رنج‏

همه سر به سر نزد من کافرند

از آهرمن بدکنش بَتّرند

(شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب این اشعار را از خصوصیات اصلى جامعه ایرانى شمرد. اما برخى نیز آن‏چنان با این اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ایرانى، به هم‏بافته و یگانه‏اند که تجزیه‏ناپذیر مى نمایند:

به جایى که کارى چنین اوفتاد

خرد باید و دانش و دین و داد

2/123/596

 این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند، در عمل کنش های قهرمانانه ی شاهنامه ، یکى مى شوند زیرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گیرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عین خداشناسى هستند.

 

پنج اصل هویت ایرانى در شاهنامه‏:

 1- خداشناسى، به نظر فردوسى، خداشناسى ، مبناى درست‏اندیشى ایرانى است و روح و حرکت ومنشاء توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آید، باور به خدایی یگانه  ومهربان و دادگر و خرد ورز  که ، همه هستی را به خاطر انسان آفریده است و اوراجانشین خود در زمین قرار داده  است، تا با خرد مندی و دادگری و نامجویی و شاد ی به خداوندیگانه باور داشته باشد وبا این  اصول، جهان را اداره کند.

بدون شناخت "خدا" انسان ایرانی ، بى تکیه‏گاه، خاموش و گمراه می ماند و خداشناسى محور همه جنب و جوشها وفضایل باطنى و رفتارى انسان ایرانى است و دراین تعبیر،هر چیز که خدایى نیست، اهریمنى و نارواست:

هر آن چیز کان نز ره ایزدى است‏

همه راه اهریمن است و بدى است‏

و پیروى از فرمانهاى ایزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر این مفهوم خداشناسى در فرهنگ ایرانى، با کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک در پیوندی نزدیک قرار می گیرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و امید همراه مى سازد:

نخست از جهان‏آفرین یاد کن‏

پرستش بر این یاد، بنیاد کن‏

کز اوى است گردون گردان به پاى‏

هم اوى است بر نیکویى رهنماى‏

خداوند نیکى‏ده رهنماى‏

خداوند جاى و خداوند راى‏

خداوند بخشنده و دادگر

خداوند مردى و داد و هنر

نخست آفرین بر خداوند مهر

فروزنده ماه و گَردان‏سپهر

در دیدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى کور و سرى بى خرد دارد:

نشاید خور و خواب و با او نشست‏

که خستو نباشد به یزدان که: "هست"

دلش کور باشد، سرش بى خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس‏

به دلش اندر آید ز هرسو هراس‏

به نظر فردوسى، دیندارى و دانش، وسیله رهایى انسان است:

تو را دین و دانش رهاند درست‏

ره رستگارى ببایدت جُست‏

نگر تا نپیچى ز دین خداى‏

که دین خداى آورد، پاک راى‏

تو مگذار هرگز ره ایزدى‏

که نیکى از اوى است و از او بدى‏

 2 - خردورزى، به عقیده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحرکاتى است که انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مینوى‏خرد مى خوانیم: " از همه نیکیهایى که به مردم رسد، خرد بهتر است، زیرا گیتى را به نیروى خرد اداره توان کرد و مینو را هم به نیروى خرد مى توان از آن خود کرد. اورمزد، آفریدگان را به خرد آفریده است و اداره گیتى به خرد است. "(بند 46-50) به همین دلیل شاهنامه کتاب خرد و فردوسى خردورزترین شاعر ایرانى است که حتى استفاده از افسانه‏ها و اساطیر نیز، با خردمندى و رمزدانى و حکمتهاى فلسفى حاکم بر فکر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقیاس و معیار شناخت حقایق زندگى و مایه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترین خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:

خرد بهتر از هرچه ایزدت داد

ستایش خرد را بِه، از راه راست‏

او خرد را وسیله شناخت خداوند مى داند:

خرد نیست با مردم ناسپاس‏

نه آن‏را که او نیست یزدان‏شناس‏

7/8/116

 دست خرد، هر پدیده اهریمنى را نابود مى سازد:

چنین داد پاسخ که دست خرد

ز کردار اهریمنان بگذرد

ز شمشیر دیوان، خرد، جوشن است‏

دل و جان دانا، بدو روشن است‏

گذشته سخن، یاد دارد خرد

به دانش روان را همى پرورد

خرد باد جان تو را رهنمون‏

که راهى دراز است پیش اندرون‏

6/186/2533

 فردوسى در گفت‏وگویى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زیرکى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نیکوییها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:

خرد، دارد اى پیر بسیار نام‏

رساند خرد پارسا را به کام‏

یکى مهر خواندش و دیگر وفا

خرد دور شد، ماند درد و جفا

زبان‏آورى، راستى خواندش‏

بلنداخترى، زیرکى داندش‏

گهى بردبار و گهى رازدار

که باشد سخن نزد او، استوار

پراکنده این است نام خرد

از اندازه‏ها، نام او بگذراند

6/6/69

 فردوسى، خرد را برتر از همه‏چیز مى شمارد:

تو چیزى مدان کز خرد برتر است‏

خرد بر همه نیکوییها، سر است‏

خرد جوید آگنده راز جهان‏

که چشم سر ما نبیند نهان‏

دگر آن که دارد خردمند خوار

به هر دانش از کرده کردگار 6/6/72

کسى کو بود بر خرد پادشا

روان را نراند به راه هوا

6/185/2498

 فردوسى، بزرگترین صفت خداوند را خردآفرینى او مى داند:

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جاى‏

خداوند روزى‏ده رهنماى‏

1/3/2

خرد، به منزله چشم جان آدمى است:

خرد چشم جان است چون بنگرى‏

تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏

(خالقى مطلق، 1/5/25)

 و اولین مخلوق خداوند، خرد است:

نخست آفرینش، خرد را شناس‏

نگهبان جان است و آنِ سپاس‏

سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏

کز این سه بود، نیک و بد بى گمان‏

خرد را و جان را که یارد ستود،

و گر من ستایم که یارد شنود

(خالقى مطلق، 1/5)

 در نظر فردوسى، خرد، کلید شناخت شأن و منزلت انسان است که نخستین فکرت و پسین شمار است و انسان نباید خویشتن را به بازى بدارد.

نخستین فکرت، پسین شمار

تویى خویشتن را به بازى مدار

  3- داد، در قابوسنامه آمده است که: " ایزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفرید و بر موجب عدل بیاراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حکمت آمد و در میان مردمان پیغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتیب روزى خوردن و شکر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرینش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حکمت و اثر حکمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است"

در شاهنامه، داد، دو وجهه ی الهى و انسانى دارد :از یک‏ سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حیات است و از سویى حاکمیت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى متوازن دوجانبه را در زمین و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفریط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذیر، دورویى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخویى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نیروى تعادل‏بخش هستى است:

مسیح پیمبر چنین کرد یاد

که پیچد خرد چون بپیچى ز داد

که هر شاه کز داد گنج آگند

بدانید کان گنج نپراگند

جهاندار یزدان بود داد و راست‏

که نفزود در پادشاهى نه کاست‏

گر اندر جهان داد بپراکنیم‏

از آن به که بیداد گنج آگنیم‏

نخستین نیایش به یزدان کنید

دل از داد ما شاد و خندان کنید

چه پیش‏آرى از داد و از راستى‏

که زآن گم شود کژّى و کاستى‏

 در ایران باستان و دین زردشت، "اشا" جلوه داد اهورایى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در اندیشه، گفتار و کردار است؛ هیچ کارى درست نیست مگر آنکه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى که از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نیست. اندیشه، گفتار و کردارِ سازگار با "اشا" جهان را پیشرفت مى دهد و در میان آفریده هاى اهورایى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چکیده دین زردشتى است که هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرینش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبیعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذیر، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشیّت الهى را نشان مى دهد.

ز خورشید تابنده تا تیره‏خاک‏

گذر نیست از داد یزدان پاک (فردوسى)

7/156/3672

 اهورامزدا جهان را در اندیشه (وهومن) پدید آورد و در وجدان (دانا) شکل داد، در آفرینندگى سپنتامینو آشکار کرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرمیتى) به سوى رسایى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پیش رود.

 "اشا"، هم جلوه داد اهورایى است و هم آن‏چیزى است که باید به مشیّت خداوندى تعبیر گردد و محتواى مشیّت خداوندى این است که هرکس بهره و پیامد کار هاى خود را دریافت دارد. هرکس   کِشته ی خویش را مى درود، خداوند به مردم اختیار داده است که با توجه به خرد خود، راه خود را برگزینند. این است مفهوم داد اهورایى و عدل ایزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هرکس با کردارش سرنوشت خود را شکل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشکار است:

- چو خرسند گشتى به داد خداى‏

توانگر شوى یک دل و پاک راى‏

گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏

هر آن‏کس که بخشش بود، توشه برد

بمیردش تن، نام، هرگز نمرد

همه سر به سر دست نیکى برید

جَهان جِهان را به بد مسپرید

مول، 6/64/321

هر آن‏کس که دارید نام و نژاد

به داد خداوند باشید شاد

مول، 4/131/3014

که یزدان کسى را کند نیک‏بخت،

سزاوار شاهى و زیباى تخت،

که دارد همى شرم و دین و نژاد

بود راد و پیروز و از داد شاد

مول، 4/130/2992

تو داد خداوند خورشید و ماه‏

ز مردى مدان و فزونى سپاه‏

چو بر مهترى بگذرد روزگار

چه در سور میرد چه در کارزار

چو فرجامشان روز رزم تو بود

زمانه نه کاهد نه خواهد فزود

مول، 5/119/1636

 در نماز "سروش باج" آمده است:

 - راستى و داد، (اشا) بهترین چیز است.

 - خوشبختى از آن کسى است که راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.

 - همان‏گونه که خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنیایى نیز باید به خاطر راستى و دادگریش به رهبرى برگزیده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.

 - هنگامى که پیروان بدى و دروغ مرا به خشم و بیرحمى تهدید مى کنند، تنها تو، ای اهورامزدا، با نیروى اندیشه و منش نیک که به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.

 - اى اهورامزدا مرا یارى کن.

 تا این قانون مقدس (اشا) را به کار بندم.

 خواجه نظام‏الملک در شناختن قدر نعمت خداوند مى نویسد:

"... شناختن قدر نعمت ایزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد که با خلق کرده شود و عدلى که در میان ایشان گسترده آید و این ملک از دولت و روزگار خویش برخوردار بود و بدین جهان، نیکو نام بود و بدان جهان، رستگارى یابد و گفته‏اند بزرگان دین که الملک یبقى مع الکفر و لایبقى مع الظلم. ملک با کفر بپاید و با ستم نپاید..."

 

 شگفتا که در فرهنگ ایرانى شاهنامه ، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:

چو شاه اندر آمد چنان جاى دید

پرستنده هر جاى بر پاى دید،

چنین گفت کاى دادگر یک خداى‏

بخوبى تویى بنده را رهنماى‏

مبادا جز از داد، آیین من‏

مباد آز و گردن‏کشى دین من‏

همه کار و کردار من داد باد

دل زیر دستان به من شاد باد

گر افزون شود دانش و داد من‏

پس از مرگ روشن بود یاد من‏

 در فرهنگ ایرانى، بیداد، چه در فکر و چه در عمل، مایه خشم و غضب خداوند است و زمان حکومت ظالمان، قحط و خشکسالى روى مى دهد، ماه به شایستگى نمى تابد، شیر در پستانها خشک مى شود و خون، مُشک خوشبو نمى شود، زنا و ریا آشکار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پریشان مى شوند و خایه در زیر مرغان تباه مى گردد:

ز گردون نتابد به بایست ماه‏

چو بیدادگر شد جهاندارشاه‏

به پستانها دَر، شود شیر خشک‏

نبوید به نافه درون نیز مُشک‏

زنا و ریا، آشکارا شود

دل نرم، چون سنگ خارا شود

به دشت اندرون گرگ، مردم خورد

خردمند، بگریزد از بى خرد

شود خایه در زیر مرغان تباه‏

هرآنگه که بیدادگر گشت شاه‏

5/308/749

ز بیدادى پادشاه جهان‏

همه نیکوییها شود در نهان‏

نزاید بهنگام در دشت، گور

شود بچّه بار را، دیده کور

ببرّد ز پستانِ نخجیر، شیر

شود آب، در چشمه خویش، قیر

شود در جهان چشمه آب خشک‏

ندارد به نافه درون، بوى مُشک‏

ز کژّى گریزان شود راستى‏

پدید آید از هرسوى کاستى

فردوسى، کشتن حیوانات را بیداد و موجب بر باد رفتن شکوه کشور مى داند:

مریزید هم خون گاوان ورز

که ننگى بود گاو کشتن به مرز

نباید دگر کشت گاو زهى‏

که از مرز بیرون کند فرهى‏

در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:

بدو گفت کسرى که آبادشهر

کدام است و ما ز او چه داریم بهر

چنین داد پاسخ که آبادجاى‏

ز داد جهاندار باشد به پاى‏

6/189/2599

بگسترد گرد زمین داد را

بکند از زمین بیخ بیداد را

هر آنجا که ویران بد، آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهارى ببارید نم‏

ز روى زمین زنگ بزدود و غم‏

زمین چون بهشتى شد آراسته‏

ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏

جهان شد پر از خوبى و خّرمى

ز بد بسته شد دست اهریمنى‏

3/766

 درشاهنامه در ضمن  داستانهاى بهرام گور آمده است که چون پادشاه در دل نیت بیداد و درشتى مى کند، شیر پستان گاو روستایى کاهش مى یابد و زن روستایى بلافاصله نتیجه مى گیرد که:

ستمکاره شد شهریار جهان‏

دلش دوش‏پیچان شد اندر جهان‏

و چون بهرام گور نیت خود را مى گرداند و مى گوید:

اگر تاب گیرد دل من ز داد

از این پس مرا تخت شاهى مباد

5/308/754

 باز از پستان گاو زن روستایى، شیر فوران مى زند و زن خداوند را شکر مى کند که:

ز پستان گاوش به برآرید شیر

زن میزبان گفت کاى دستگیر

تو، بیداد را کرده‏اى دادگر

وگرنه نبودى ورا این هنر

وزان پس چنین گفت با کدخداى‏

که بیداد را راى شد باز جاى‏

تو با خنده و رامشى باش از این‏

که بخشود بر ما جهان‏آفرین‏

5/308/760

 خلاصه ی این بخش از داستان بهرام گور و زن روستایى در شاهنامه چنین است:

بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏

به خاک سیه بر، فلک، لاله کشت‏

بگفتند با شاه بهرام گور

که شد دیر، هنگام نخچیر گور

به شبگیر هرمزد خردادماه‏

از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏

که بیند که اندر جهان داد هست‏

بجوید دل مرد یزدان‏پرست‏

زنى دیدى بر کتف او بر، سبوى‏

ز بهرام خسرو، بپوشید روى‏

بدو گفت بهرام، کایدر سپنج‏

دهید، ارنه باید گذشتن به رنج‏

چنین گفت زن، کاى نبرده سوار

تو این خانه چون خانه خویش دار

چو پاسخ شنید، اسب در خانه راند

زن میزبان، شوى را پیش خواند

حصیرى بگسترد و بالش نهاد

به بهرام بر، آفرین کرد یاد

بیاورد خوانى و بنهاد راست‏

بر او ترّه و سرکه و نان و ماست‏

چو بهرام دست از خورشها بشست‏

همى بود بى خواب و ناتندرست‏

چو شب کرد با آفتاب انجمن‏

کدوى مى و سنجد، آورد زن‏

بدو گفت شاه اى زن کم‏سخن‏

یکى داستان گوى، با من، کهن‏

بدان تا به گفتار تو مى خوریم‏

به مى درد و اندوه را بشکریم‏

به تو داستان نیز کردم یله‏

ز بهرامت آزادى است ار گله؟

زن پرمنش گفت: "کاى پاک‏راى‏

بر این ده فراوان کس است و سراى‏

همیشه گذار سواران بود

ز دیوان و از کارداران بود

ز بهر درم، گرددش کینه کش‏

که ناخوش کند بر دلش، روز خوش‏

زن پاک‏تن را به آلودگى‏

برد نام و آرد به بیهودگى‏

زیانى بود، کان نیاید به گنج‏

ز شاه جهاندار، این است رنج"

پر اندیشه شد زان سخن شهریار

که بد شد و را نام، زآن مایه کار

چنین گفت پس شاه یزدان‏شناس‏

که از دادگر، کس ندارد سپاس‏

درشتى کنم ز این سخن، ماهِ چند

که پیدا شود داد و مهر، از گزند"

شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت‏

همه شب دلش با ستم بود، جفت‏

بدآنگه که شب، چادر مشک بوى‏

بدرید و بر چرخ بنمود روى‏

بیامد زن از خانه، با شوى گفت:

که هر کاره و آتش آر، از نهفت‏

کنون تا بدوشم از این گاو شیر

تو این کار هر کاره، آسان مگیر

بیاورد گاو از چراگاه خویش‏

فراوان گیا برد و بنهاد پیش‏

به پستانش بر، دست مالید و گفت:

"به نام خداوند بى یار و جفت"

تهى بود پستان گاوش ز شیر

دل میزبان جوان گشت پیر

چنین گفت با شوى: "کاى کدخداى‏

دل شاه گیتى دگر شد به راى‏

ستمکاره شد شهریار جهان‏

دلش دوش پیچان شد اندر جهان"

بدو گفت شوى: "از چه گویى همى‏

به فال بد، اندر چه جویى همى؟"

چنین گفت زن با گرانمایه شوى:

"مرا بیهده نیست این گفت‏وگوى‏

چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏

ز گردون نتابد ببایست ماه‏

به پستانها در، شود شیر خشک‏

نبوید به نافه درون نیز مشک‏

زنا و ریا، آشکارا شود

دل نرم، چون سنگ خارا شود

به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار

خردمند، بگریزد از بى خرد

شود خایه در زیر مرغان تباه‏

هر آنگه که بیدادگر گشت شاه‏

چرا گاه این گاو کمتر نبود

همه آبشخورش نیز، بتّر نبود

به پستان چنین خشک شد شیر اوى‏

دگرگونه شد رنگ و آژیر اوى"

چو بهرام گور این سخنها شنود

پشیمانى آمدش تن ز اندیشه زود

به یزدان چنین گفت: "کاى کردگار

توانا و داننده روزگار

اگر تاب گیرد دل من ز داد

از این پس مرا تخت شاهى مباد"

زن فرّخ پاک یزدان‏پرست‏

دگرباره بر گاو، مالید دست‏

"به نام خداوند زردشت" گفت‏

"که بیرون گذارى نهان از نهفت"

ز پستان گاوش ببارید شیر

زن میزبان گفت: "کاى دستگیر

تو بیداد را کرده‏اى دادگر

وگرنه نبودى ورا این هنر"

از آن‏پس چنین گفت با کدخداى:

"که بیداد را، داد شد باز جاى‏

تو با خنده و رامشى باش، ز این‏

که بخشود بر ما جهان آفرین"

بدو گفت بهرام که اى روزبه‏

تو را دادم این مرز و این خوب ده‏

همیشه جز از میزبانى مکن‏

بر این باش و پالیزبانى مکن‏

مسکو، حمیدیان، 7/385/1416

 امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:

شد ایران به کردار خرم بهشت‏

همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏

ببارید بر گل، به هنگام غم‏

نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏

گلاب است گفتى هوا را سرشک‏

بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏

دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏

جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

همه رودها همچو دریا شده‏

به پالیز، گل چون ثریّا شده‏

6/182/2449

 بدین ترتیب، در باور ایرانیان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسیله خداشناسى وى، تبدیل مى شود:

ستون خرد داد و بخشایش است‏

در بخشش او را چو آرایش است‏

 

 

4-     نام،  فردوسی شاهنامه اش را به نام خداوندی که  آفریننده ی جان و خرد است، می گشاید  و در همانجا بر "نام" تأکیدی  خاص دارد :

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جاى‏

خداوند روزى‏ده رهنماى‏

ز نام و نشان و گمان برتر است‏

نگارنده برشده گوهر است‏

1/3/4

نام ،در شاهنامه، یکى از پرکاربردترین واژه‏هاست، به عقیده فردوسى نام ،نماد بلوغ و رشد و والایى انسان ایرانى است؛ نام، بازتاب هر نوع قضاوت نیک و بد در زمان حیات انسان یا پس از مرگ اوست؛ نام، میراثى فردى نیست، نه‏تنها به خود فرد، که به خاندان و تبار و سرزمین او هم مربوط است. نام ،عصاره عملکرد زمینى و آسمانى و اجتماعى انسان و پاداش و کیفر اوست؛ نام، آب حیات پایدار است؛ و استقامت و پایدارى، شجاعت، نیکى، مهرورزى، سخاوت و همه فضایل یا رذایل انسان را در خویش زنده و پایدار مى دارد. نامِ انسان، حساب هستى وى را بازپس مى دهد. به همین دلایل در فرهنگ ایرانى "نام"، چه نیک باشد و چه بد، معنایى بسیار وسیع، ممتد و قابل اعتنا دارد که اعتبار آن از جان بیشتر و از مال افزونتر است. نام نیک هدف متعالى انسان است و "نام بد" سند بى اعتبارى و شکست و گمراهى اوست؛ اما "نام" به تنهایى نیز از بار معنایى بسیار مثبتى برخوردار است و معناى جاودانگى، نیکى و خیر و زیبایى را در خویش منعکس مى سازد و به همین دلیل، براى "نام" مى توان جان داد و از همه نعمتهاى جهانى گذشت:

 

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل به گیتى ندارى نژند

به گیتى ممانید جز نام نیک‏

هر آن کس که خواهد سرانجام نیک‏

همى گفت هرکس که مردن به نام‏

به از زنده، دشمن بر او شادکام‏

نمرده است هرکس که با کام خویش‏

بمیرد، بیابد سرانجام خویش‏

کسى کو جهان را به نام بلند

بگیرد، به رفتن نباشد نژند

2/323

 نام، نه‏تنها محور شکل‏گیرى و تداوم خانواده، قبیله و ملّت و عامل پیوستگى وفاق هم‏زمانان است که عامل پیوند گذشتگان با آیندگان نیز هست و برگزیده‏ترین و ممتازترین میراثهاى فرهنگى، اخلاقى و ملى را جاودانه هستى مى بخشد.

زنده است نام فرخ نوشین‏روان به عدل‏

گرچه بسى گذشت که نوشین‏روان نماند

نام، در شاهنامه، تداوم پدر، در فرزند ذکور اوست:

به گیتى بماند ز فرزند نام‏

که این پور زال است و آن پور سام‏

1/136/717 بدو گردد آراسته تاج و تخت‏

از آن رفته نام و بدین مانده بخت‏

718

سپهبد، چو شایسته بیند پسر

سزد گر برآرد به خورشید سر

پس از مرگ باشد مرا او را به جاى‏

همى نام او را بدارد به پاى‏

1/196/98

به همین دلیل، نگهدارى نام، یعنى حفظ اصالتهاى خانوادگى و قبیله‏اى:

ز تخم فریدون منم، کیقباد

پدر بر پدر نام دارم به یاد

1/230/218

و فرزندى که نام و رسم پدر را رها مى کند، از او بیگانه است:

گر او بفکند فرّ و نام پدر

تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر

1/244/7

میراثهاى مادى و معنوى پدران را فرزندان پاس مى دارند:

نبینى که با گرز سام آمده است‏

جوان است و جویاى نام آمده است‏

1/235/46

 وقتى بهرام گور، به سراى زنى پالیزبان مى رود و با شوى زن به گفت‏وگو مى نشیند، زن پاکدامن و پرمنش، از سپاهیانى مى نالد که به ده آنان مى آیند و زنان و مردان را" بدنام" مى کنند:

زن پرمنش، گفت کاى پاک‏راى‏

بدین ره، فراوان کس است و سراى‏

همیشه گذار سواران بود

ز دیوانِ شه، کارداران بود

یکى نام دزدى نهد بر کسى‏

که فرجام از آن رنج یابد بسى‏

بکوشد ز بهر درم پنج و شش‏

که ناخوش کند بر دلش روز خوش‏

زن پاک‏تن را به آلودگى‏

برد نام و یازد به بیهودگى‏

زیانى بود کان نیاید به گنج‏

ز شاه جهاندار این است رنج‏

پراندیشه شد زین سخن شهریار

که بد شد ورا نام از آن پایکار

 "نام" در داستانهاى شاهنامه، وقتى بر افراد نهاده مى شود، که به بلوغ جسمانى و روحانى رسیده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناکارآمد است. فریدون وقتى دلاورى و خرد فرزندانش را مى آزماید، آنان را که همسر گزیده‏اند، نام مى نهد، بنا بر این معناى دیگر "نام"، بلوغ خرد مندانه  است و خداوند مغز بودن:

چنین گفت آن اژد هاى دژم (فریدون)

کجا خواست گیتى بسوزد به دم‏

پدر بُد که جَست از شما مردمى

چو بشناخت، برخاست با خرّمى

کنون نامتان ساختستیم نغز

چنان چون سزاید، خداوند مغز

تویى مهتر و سَلْم نام تو باد

به گیتى پراگنده، کام تو باد

میانه کز آغاز تندى نمود

ز آتش مر او را دلیرى فزود،

ورا تور خوانیم شیر دلیر

کجا ژنده‏پیلش نیارد به زیر

دگر کهتر آن مرد باهنگ و سنگ‏

که هم با شتاب است و هم با درنگ‏

کنون ایرج اندر خورد نام او

در مهترى باد فرجام او

1/69/276

 نام، حتى بر اشیا و موجودات، سیطره معنایى پیدا مى کند و اشیا را با صاحب نام در پیوندى ناگسستنى قرار مى دهد. وقتى نام بهرام گودرز بر تازیانه قرار مى گیرد، دیگر تازیانه یک شى‏ء کم‏ارزش نیست که کل گذشته و افتخارات و عظمتهاى پهلوانى و آینده بهرام است که باید از آن پاسدارى گردد. همه براى اینکه بهرام را از بازآوردن تازیانه منصرف کنند، به او وعده تازیانه هاى سیمین و زرین مى دهند، ولى بهرام پاسخ مى دهد:

شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

مرا، آنکه شد نام، با ننگ جفت‏

 داستان تازیانه بهرام در شاهنامه، داستان نام و نام‏پایى است. بهرام، پسر گودرز، جان خویش را که سرشار از مهر به ایران و ایرانیان است بر سر نام مى گذارد و داستان او، قصه مهربانى، نامجویى و آزادگى است و جا دارد که خلاصه این داستان را از شاهنامه بخوانیم تا معنى "نام" را در نزد ایرانیان بهتر دریابیم.

دوان رفت بهرام پیش پدر

که اى پهلوان جهان سر به سر

بدانگه که آن تاج برداشتم‏

به نیزه به ابر اندر افراشتم،

یکى تازیانه ز من، گم شده است‏

چو گیرند بى مایه ترکان به دست،

به بهرام بر، چند باشد فسوس‏

جهان پیش چشمم شود آبنوس‏

نبشته بر آن چرم، نام من است‏

سپهدار پیران بگیرد به دست‏

شوم تیز و تازانه بازآورم‏

اگر چند رنج دراز آورم‏

مرا این ز اختر بد آید همى‏

که نامم به خاک اندر آید همى‏

بدو گفت گودرز پیر، اى پسر

همى بخت خویش اندر آرى به سر

ز بهر یکى چوب بسته دوال‏

شوى در دم اختر شوم فال‏

چنین گفت بهرام جنگى که من‏

نیم بهتر از دوده و انجمن‏

به جایى توان مرد، کاید زمان‏

به کژّى چرا برد باید گمان‏

بدو گفت گیو اى برادر مرو

فراوان مرا تازیانه است نو

یکى شوشه زر به سیم اندر است‏

دو شیبش ز خوشاب وز گوهر است‏

یکى نیز بخشید کاووس شاه‏

ز زرّ و ز گوهر چو تابنده‏ماه‏

تو را بخشم این هفت، زایدر مرو

یکى جنگ، خیره، میاراى نو

چنین گفت با گیو بهرام گرد

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

مرا اینکه شد نام با ننگ جفت‏

گرایدونکه تازانه بازآورم‏

وگر سر ز کوشش، به گاز آورم‏

 پس، بهرام بر اسب خویش برنشست و به رزمگاه شتافت تا تازیانه خود را بازیابد، امّا چون با انبوه کشتگان روبرو گشت، به زارى بر آنان گریست و در آن میان، مجروحى را که سه روز بود در میدان افتاده بود، پرستارى کرد؛ پیراهن خود را درید و زخمهاى او را بست و سپس به جست‏وجوى تازیانه خویش پرداخت و آن‏را یافت، اما در همین هنگام اسب وى بوى مادیان را شنید و به دنبال آن شتافت و بهرام را رها کرد و بهرام با کوشش و دشوارى بسیار اسب خود را گرفت و بر آن سوار شد و شتابان، در حالى که تیغى در دست داشت، به سوى سپاه ایران روان شد. امّا از شدت تنگدلى و بیقرارى تیغش به پى اسب خورد و اسبش از کار،باز ماند و بهرام ناگزیر شد تا پیاده به سوى لشکرگاه خود حرکت کند که گروهى از تورانیان به سوى او حمله بردند؛ بهرام با آنان جنگید و همه را شکست داد. تورانیان به نزد پیران سپهسالار رفتند و یارى خواستند؛ و بهرام که از هر سو تیر گردآورى کرده بود، با پسر پیران، روئین که با گروهى به نبرد او گسیل شده بود، جنگید و روئین را به سختى مجروح ساخت. پیران خود به نزد بهرام شتافت و چون با او نان و نمک خورده بود، با وى از در دوستى درآمد و او را اندرز داد که دست از نبرد بردارد، اما بهرام نپذیرفت و تژاو داوطلب نبرد با بهرام شد و به همراهان خود دستور داد تا بهرام را به تیر ببندند و خود از پشت سر، تیغى به بهرام زد که دست او را فروافکند. بهرام بر خاک افتاد، اما تژاو او را نکشت و در همانجا رها ساخت:

تژاو ستمکار، را دل بسوخت‏

به کردار آتش رخش برفروخت‏

بپیچید از او روى پردرد و شرم‏

به جوش آمدش در جگر خون گرم‏

مسکو، 2/108/1550

 بامداد روز دیگر، گیو و بیژن به جست‏وجوى وى به میدان نبرد شتافتند و او را یافتند. بهرام از گیو خواست تا کین او را از تژاو بخواهد. گیو نیز در کمین تژاو نشست و او را به بند کشید و بسته به نزد بهرام آورد، امّا بهرام را دل بر تژاو بسوخت و آزاده‏وار، قاتل خویش را بخشید:

همى کرد خواهش بر ایشان تژاو

همى خواست از کشتن خویش، تاو

همى گفت اگر بودنى کار بود

سر من به خنجر بریدن چه سود

چنین گفت با گیو بهرام شیر

که اى نامور، نامدار دلیر

سر پر گناهش روان داد من‏

بمان تا کند در جهان یاد من‏

 امّا گیو، که برادر خویش را در حال مرگ دید، به این درخواست توجه نکرد و تژاو را کشت و خود از دست روزگار نالید؛

دل گیو، از آن‏پس بر ایشان بسوخت‏

روانش ز غم آتشى برفروخت‏

خروشى برآورد، کاندر جهان‏

که دید این شگفت آشکار و نهان‏

که گر من کشم ور کشى، پیش من‏

برادر بود گر کسى خویش من‏

بگفت این و بهرام یل جان بداد

جهان را چنین است ساز و نهاد

عنان بزرگى هر آنکو بجست‏

نخستین بباید به خون بست و شست‏

 کیخسرو لباسها، سلاحها، و لوازم شخصى خود را به بزرگترین پهلوانان مى بخشد و آنان چون بر این اشیاء، نام کیخسرو است آنها را با افتخار مى پذیرند. نامى بر نگینى داشتن، نامى را به یاد داشتن و زبانزد بودن نامى ، حکایتى از یک دنیا سرافرازى و سربلندى است. نام، یاد است، خاطره است، قضاوت تاریخ است و قضاوت تاریخ رأى محکمه‏اى است که خطا نمى کند، هرچند که متهمان و محکومانش غایب باشند. نام‏آوران در حافظه جامعه همیشه ماندگارانند.

 

 ۵- شادى‏: آرمان زندگى شادى و خوشبختى است که با کوشش این جهانى و کمال معنوى به دست مى آید. براى شادى باید کوشید تا برابر قانون داد و راستى، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آید. فرهنگ ایرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدین اسعد گرگانى:

به شادى دار دل را تا توانى‏

که بفزاید ز شادى، زندگانى‏

به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرین است:

به خط نخست آفرین گسترید

بدان دادگر کو زمین آفرید

از اوى است شادى، از اوى است زور

خداوند ناهید و بهرام و هور

خداوند هست و خداوند نیست‏

همه بندگانیم و ایزد یکى است‏

مول، 1/138/750

و شاهان نیک، شادى‏رسان هستند:

گزارنده گرز و گشاینده شهر

ز شادى به هرکس رساننده بهر

بیامد سوى پارس کاووس کى‏

جهانى به شادى نو افگند پى‏

بیاراست تخت و بگسترد داد

به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415

جهان گشت پرشادى و خواسته‏

در و بام هر برزن آراسته‏

مول، 2/102/104

 شادى، على‏رغم، لایه لفظى بسیار کلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامین بسیار گسترده و وسیع است:

 به خط نخست آفرین گسترید

بدان دادگر کو زمین آفرید

از اویست شادى، از اویست زور

خداوند ناهید و بهرام و هور

1/138/75

 شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّک و منطق رضایت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:

همى خورد هرکس به آواز رود

همى گفت هرکس به شادى سرود

7/156/3672

 شادى معناى دلبستگى به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکتهایى است تازه به سوى افقهایى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبیرى مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیاز هاى انسانى. به همین جهت، "شادى" از ارکان هویت ایرانى است. بند اول کتیبه‏اى از داریوش در شوش، چنین مى گوید: " بغ بزرگ است اهورامزدا، که این جهان را آفرید که آن جهان را آفرید که مردم را آفرید و شادى را براى مردم آفرید." این تلقى که آفرینش شادى را با آفریدن جهان مادى و جهان دیگر و انسان، هم‏سنگ مى کند، شأن شادى را در میان ایرانیان نشان مى دهد. ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام، نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.

 نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:

 .1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.

 نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند (درباره نوروز مقاله‏اى مفصل در همین کتاب آمده است)، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:

 1- نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:

شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏

سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر

شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏

در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.

سرت سبز و جوانى چون خوید

اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏

بازت گیرا و خجسته به شکار

کارت راست چون تیر

سرایت آباد و زندگى بسیار باد.

 2- جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد:

"... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود:

 از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است.

 از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت.

از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.

3- جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبَش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."

 از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.

 4- جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:

" ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند."

 در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد:

"آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."

5-جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:

آن شب که سرورم زاید

نشانه‏اى از ملک آید

ستاره از آسمان ببارد

هم آن‏گونه که رهبرم درآید

ستاره‏اش نشان نماید

 پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."

 6-جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که :

"آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"

 7-جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."

 8-خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.

9-جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد:

"گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است."

 گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:

 1- گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.

 2- گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.

 3- گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.

 4- گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 5- گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.

 6- گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.

 10- فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 11- جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

 

 ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

بزرگان به شادى بیاراستند

مى و جام و رامشگران خواستند

1/25

نشستند فرزانگان شادکام‏

گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏

1/62

 بنا براین، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:

گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر

ز شادى به هرکس رساننده بهر

1/155/1165

ز ایوان سوى کاخ رفتند باز

سه هفته به شادى گرفتند ساز

1/174/1630

همى خورد هرکس به آواز رود

همى گفت هرکس به شادى سرود

1/181/1780

هنوز از لبت شیر بوید همى‏

دلت ناز و شادى، بجوید همى‏

1/223/49

 شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

همیشه بزى شاد و به روزگار

روان و خِرد بادت آموزگار

6/1626

 و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

تو دل را بجز شادمانه مدار

روان را به بد، در گمانه مدار

3/644

ز گیتى تو را شادمانى است بس‏

دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏

2/216

اگر دل توان داشتن شادمان‏

جز از شادمانى مکن تا توان‏

2/279

 در میان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحیه‏اى بسیار شادمانه دارد و آن‏را در مثنویاتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.

مغنى بساز آن نو آیین سرود

بگو با حریفان به آواز رود

که از آسمان مژده نصرت است‏

مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

 

مغنّى نواى طرب ساز کن‏

به قول و غزل قصّه آغاز کن‏

که بار غمم بر زمین دوخت پاى‏

به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

 

بیا مطرب آن بربط خوشنوا

که نغزیش مغز مرا شد دوا

بزن تا که بر باید از مغز هوش‏

به دل جان نو ریزد از راه گوش‏

 

بیا مطربا برکش آوازتر

دماغ مرا تر کن از سازتر

روان کن که خشک است رود و رباب‏

از آن دست چون ابر، باران آب‏

به مستان نوید و سرودى فرست‏

به یاران رفته درودى فرست‏

 

مغّنى نوایى به گلبانگ رود

بگوى و بزن خسروانى سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن‏

ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 

مغّنى از آن پرده نقشى بیار

ببین تا چه گفت از درون پرده‏دار

چنان برکش آهنگ این داورى‏

که ناهید چنگى به رقص آورى‏

در این پرده چون عقل را بار نیست‏

بجز مستى و بیخودى، کار نیست‏

 

مغنّى کجایى؟ به آواز رود

به یادآور آن خسروانى سرود

که تا وجد را کارسازى کنم‏

به رقص آیم و خرقه بازى کنم‏

 

بده ساقى آن آب آتش نشان‏

از آن پیش کز ما نیابى نشان‏

که در آتش است این دل روشنم‏

همانا که بر آتش، آبى زنم‏

 

شنیدم که در عهد بوذرجمهر

ز فیروز روزى، منوچهرچهر

نوشتند بر جام نوشین روان‏

که بفزاید از جام نوشین، روان‏

ز من بشنو این پند آموزگار

مکن تکیه بر گردش روزگار

اگر پور زالى از این پیر زال‏

به دستان نمانى شوى پایمال‏

بده ساقى آن آب افشرده را

به مى زنده گردان دل مرده را

 

که دارا که داراى آفاق بود

به دارندگى در جهان طاق بود

چو زین دار ششدر برون برد، رحَت‏

ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

 

بدو گفت گوینده‏اى دادگر

گرایدون ز ترکان نبودى گذر

از این مایه ور جاى و این فرّهى‏

دل ما نبودى ز رامش تهى‏

نیاریم گردن برافراختن‏

ز بس کشتن و غارت و تاختن‏

ز پرّنده و مردم و چار پاى‏

گزندى که آید بر ایران سپاه‏

ز کشور به کشور، جز این نیست راى‏

بسى پیش از این، کوشش و رزم بود

گذر ترک را راه خوارزم بود

کنون چون ز دهقان و بازارگان‏

برون آورد سر، دهد رایگان‏

نمانیم کاین بوم ویران کنند

همان غارت شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسى آفرین‏

که ویران بود روى ایران‏زمین‏

 

 *بخشی از کتاب فردوسی  و هویت ایرانی از دکتر منصور رستگار فسایی ،انتشارات طرح نو ، تهران،1381

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

نقیضه سازی در نثر فارسی

 

دکتر منصوررستگار فسایی

نقیضه سازی در نثر فارسی

 

«نقیضه‌» در لغت‌، به‌ معنی‌ ویران‌ سازنده‌ و شکننده‌ است‌ و دراصطلاح‌ ادبی‌ به‌ معنی‌ «باژگونه‌ جواب‌ گفتن‌ شعر نثر کسی‌ است‌» یا «جواب‌ شکننده‌ و مخالف‌ به‌ شعر یا نثر کسی‌ دیگر دادن‌». و معمولاً سخنی‌ است‌ که‌ جدّی‌ نیست‌ و در حوزه‌ هزل‌ و هجا و طنز قرار می‌گیرد و به‌ قول‌ بسحاق‌، شوخی‌ مباحی‌ است‌ که‌ بین‌ جدّ و هزل‌ قرار دارد و فرنگیان‌ آن‌ را پارودی‌ (Parody) می‌گویند که‌ عبارت‌ است‌ از «منظومه‌ای‌ که‌ با روحیه‌ مخالف‌ منظومه‌ای‌ دیگر ساخته‌ شده‌ باشد»، «شعری‌ که‌ مضمونش‌ مخالف‌ با مضمون‌ شعر دیگری‌ باشد به‌ منظور مخالفت‌ یا ضدّیّت‌ و مقابله‌ بین‌ دو شاعر، چنان‌ که‌ یک‌ یا چند بیت‌ را شاعر دیگر جواب‌ ضد، نقیض‌ یا مخالفی‌ از لحاظ‌ قول‌ و نقل‌، لفظ‌ و مفهوم‌ بدهد ».باید توچه داشت  که اگر چه "نقیضه" را بیشتر با نمونه های شاعرانه تعریف می کنند ، اما به لحاط معنایی  تفاوتی میان و روشهای نقیضه در نظم و نثر وجود ندارد.

مرحوم‌ سعید نفیسی‌ با توجه به همین امر «پارودی‌» را این‌ چنین‌ معنی‌ کرده‌ است‌ که‌:«تبدیل‌ اثر ادبی‌ بسیار جدّی‌ به‌ اثر دیگری‌ که‌ بسیار مضحک‌ باشد " مانند اشعار و قطعات نثر عبید زاکانی‌ یا بسحق‌، زیرا نیّت‌  خالق نقیضه در تقلید یا استقبال‌ کلام‌ از شاعر یا نویسنده ای دیگر ، تفوق‌ فنی‌ بر آن‌ دیگری‌ نیست‌، بلکه‌ قصد فکاهت‌ و مطایبت‌ است‌، عبید زاکانی‌، شیخ‌ ابواسحق‌ «اطعمه‌» ی شیرازی‌ و نظام‌الدین‌ محمود قاری‌ یزدی‌، هر سه‌ در باب‌ اشعار مضاحک‌ و اشعار تقلیدی‌، در ادب‌ فارسی‌، بانی‌ و پیشوای‌ مکتب‌ خاصی‌ می‌باشند که‌ همان‌ پارودی‌ باشد  .

مرحوم‌ علاّمه‌ قزوینی‌، ترجمه‌ درست‌ پارودی‌ را «نقیضه‌» می‌داند و این‌ بیت‌ از تاج‌الدین‌ابن‌ بهار را شاهد می‌آورد:

هست‌ این‌ نقیضه ی‌ سخن‌ آنکه‌ گفته‌ است‌

دل‌ داده‌ام‌ به‌ دلبر و واجب‌ کند همی‌


دکتر زرین‌کوب‌، «پارودی‌» را عبارت‌ می‌داند از این‌ که‌ اثری‌ جدّی‌ را به‌ صورت‌ هزل‌آمیز در آورند، مثل‌ اشعاری‌ که‌ بسحق‌ اطعمه‌ در جواب‌ بعضی‌ غزل‌های‌ حافظ‌ یا سعدی‌ و... سروده‌ و مثل‌ تقلیدهایی‌ که‌ بعضی‌ فکاهه‌نویسان‌ از گلستان‌ کرده‌اند . در یو نان‌ کاراریستوفان‌ است‌ که‌ در نمایشنامه‌ غوکان‌، نمونه‌ خوبی‌ از پارودی‌ را به‌ دست‌ می‌دهد، کلمه‌ پارودی‌ را بعضی‌ «شعر مزوّر» یا «تزریق‌» گویی‌ معنی‌ کرده‌اند که‌ عبارت‌ است‌ از نوعی‌ شعر که‌ به‌ منظور استهزاء به‌ نحوی‌ مضحک‌، اشعار جدّی‌ را تقلید می‌کند .

شادروان‌ اخوان‌ ثالث‌، در کتاب‌ "نقیضه‌ و نقیضه‌سازان‌" که‌ اغلب‌ مطالب‌ این مقاله در مورد پارودی‌ یا نقیضه‌ از آن‌ مأخوذ است‌، می‌نویسد:


«... من‌ با این‌ نوع‌ سرایندگی‌ یعنی‌ پارودی‌ و اغراض‌ آن‌، از فکاهه‌ تفریحی‌ و هزل‌ محض‌ تا هزل‌ و هجا و انتقاد اجتماعی‌ ومسخره‌ و نیز مناقضه‌ و جواب‌گویی‌ و جدال‌ شخصی‌... از دیرباز آشنا بودم‌ و بعضی‌ از نقیضه‌های‌ سوزنی‌ و... را می‌خواندم‌ مثل‌ «مجابات‌» و «مجارات‌» و «نقیضه‌»، و دیده‌ بودم‌ که‌ چگونه‌ سوزنی‌ شعرهای‌ جدّی‌ سنایی‌ را به‌ هزل‌ و مسخره‌ بدرقه‌ و استقبال‌ می‌کند و این‌ شوخ‌طبعی‌ و شیطنت‌ خود را به‌ جواب‌ یا نقیضه‌ کردن‌ تعبیر می‌کند».

"در ادبیات غرب  پارودی زیر مجموعه ای است از بورلسک( (Burlesque که برگرفته ازواژه ی ایتالیایی  Burlesco  است که از ریشهء Burla  به معنای شوخی و استهزگرفته شده و در اصطلاح‌ ادبیات،تقلیدی کمیک است اثری معروف) و اختلاف این دو واژه در این است که:

1-  پارودی تنها به مواردی گفته می شود که  اثر معینی  مورد نطر نویسنده باشد ونثر یا نظم باشد و صورت اثر اصلی حفظ شود ولی معنای آن  تغییر کند.

2-  د ر حوزه های دیگر چون موسیقی "  و معماری و و هنرهای نمایشی به تناسب از "بورلسک  عالی"،" بورلسک پست و نظایر ان استفاده می شود نه "پارودی"،در حالی که در زبان فارسی  درهمه ی موارد از "نقیضه " استفاده می شود.(حلبی1377)

سایمون دنتیث معتقد است "نقیضه" "... در حقیقت می تواند وسیله ای برای  نقد های کامل  زیبایی شناختی باشد ویک نوع راجایگزین  نوعی دیگر کندDentith ,2000:34))، در مقام طنز ، از آن جهت  که نقیضه ی یک سنت را مسخره می کند، می توانذ آن را کنار بزند وبه حاشیه براند .

(لوتمان Lotlan,1977:298 نقل از کریمی حکاک،1384، 48)براین باور است که :" نقیضه هر چند  نوع ادبی زنده و پر تحرکی است ،همواره حالتی آزمایشگاهی دارد و در تاریخ ادبیات نقشی در جه دوم  ایفا می کند"

آقای دکتر قدرت  قاسمی پور در مقاله ای ریز عنوان:"نقیضه در گستره ی نظریه های ادبی معاصر" می نویسند*

"... برخی از نظریه های ادبیِ معاصر از نقیضه به عنوان گونه ای ادبی برای تشریح روندها و سـازوکارهای  حاکم بر سخن ادبی استفاده می کنند و برخی از آن ها نیز همچون نظریه ی ساخت شـکنی، خـود به مانند نقیضه عمل می کنند. از نظر فرمالیست های روسی، نقیضه در حکم گونه ای ادبی اسـت که دگرگونی و تطو ر انواع ادبی و آشنایی زداییِ متون ادبی را به بهترین وجه به گونه ای آشـکار  به نمایش می گذارد. میخاییل باختین نقیضه را د ر بطن منطق گفت وگویی خود می گذارد. از نظر او ، هر نقیضه ای آمیزه ی زبانی مبتنی بر منطق گفت وگـویی عامدانـه اسـت کـه در بطـن آن، زبانها و سبک های گوناگونی نهفته است . از نظر ساختگرایان نیز نقیـضه از گونـه هـای ادبـی ثانویه و پیچیده است که مسئله ی بینامتنیت را نمایان می کند. رابطه میان نقیضه و سـاخت شـکنی نیز به شیوه ی عملکرد این ها مربوط است؛ هر دوی این ها با رخنـه کـردن و اقامـت گزیـدن در متون پیشین باعث نقض و ازهم گسیختن ساختارهای آنها میشوند."

"...نتیجه ای که از این بحث گرفته می شود این است که با تکیه بر نظریه های ادبی معاصـر ممکن است برخی نگرش ها و دریافتها

درباره ی مؤلفه ها و ویژگـی هـای آثـار و انـواع  ادبی دگرگون شود. با توجه به کاربرد خاص نقیضه در گستر ه ی نظریه های ادبی معاصـر ،این گونه ی ادبی دیگر فقط گونه ی ادبی ویژه ای در نظر گرفته نمی شود که انواع و آثار ادبی  پیشین را دست انداخته یا تخریب کرده باشد، بلکه گونه ای است کـه هـم بـه بهتـرین وجهی قانون و نیروی حاکم بر تطور و تحول ادبـی و حتـی ادبیـات پـسامدرن را بـاز می نماید و هم بهترین مثالی است که روابط بینامتنی آگاهانه را آشکار می کند. همچنین نقیضه، گونه ای ادبی است کـه سـاز و کـارش بـسیار شـبیه رونـد کـار نقـد و نظریـه ی ساخت شکنی است . علاوه بر این موارد، نقیضه کیفیت و ویژگی ارجاع پـذیری ادبیـات را یادآور می شود؛ به این معنا که با توجه به ساز و کار نقیضه، می توان گفت آثار ادبـی تا حد زیادی به همدیگر اشاره می کنند و ارجاع می دهند تـا بـه واقعیـت . هنگـامی کـه به نظر برسد اثر نقیضه ای به جهان ارجاع  دا رد، می توان گفت چنین ارجـاعی فرضـی و ذهنی است . رابطه ی بینامتنیِ نقیضه ای ساحت ادبیـات را نـه در طـول، بلکـه در عـرض می گستراند. نقیضه به دنبال بازنماییِ واقعیت نیست، بلکه در پی شـکل شـکنی نقادانـه ی دیگــر آثــار ادبــی اســت. نقیــضه همچــون ســاخت شــکنی، امکــان نیــافتن آرمــانهــا و خواستهای «سرراست» متونی را افشا می کند که قصد کلیت بخشیدن و تثبیت معـانی خود را دارند . هنگام خواندن نقیضه، خواننده می باید آگاه باشد که بـا متنـی نقیـضه ای روبه روست و آن را چونان متنی در باب واقعیت نخواند ؛ بلکه متنی بداند کـه در پـس  پشت آن متنی دیگر نهفته است . دلیلش این است کـه نقیـضه هرگـز ادعـای بازنمـایی حضور تمام عیار اشیا ء و امور را ندارد . نقیضه همانند ساخت شکنی بیشتر بازی با زبـان است تا اینکه بازی با معانی و مفاهیم باشد...." (نقد ادبی ،سال 2/ شمارة 6 ،ص 128 و145)

عبید در اثر منثور خود اخلاق الاشراف (740)به نقد اخلاقی  زمان خویش می پردازد ،در این رساله  بی هیچ ابهامی  ازنابسامانیهای  عصر خود پرده بر می دارد وبرای این کار،اخلاق پیامبران و فیلسوفان و مردمان گذشته راباعنوان " منسوخ" با اخلاق مردم روزگار خودکه از آن با عنوان" مذهب  مختار" یاد می کند،مقایسه می کند  و جای جای به ذکر حکایات  ویا ابیاتی به مناسبت  مقام مبادرت می جوید، در حکایتی ،در لطایف ،عبید به بی قدری دانش اندوزی  در زمان خوی اشاره می کند وبه شکلی  دردمندانه  از بی حاصلی  دانش در  در زمانه ی خویش سخن می گوید.( رک عبید زاکانی ، 1379، 444)

عبید  همچنین در رساله  تعریفات، که آن را ده فصل نیز خوانده اند، لغات رایج میان مردم را دسته بندی کرده  وبرای هریک تعریفی از پیش خود،نه مطابق  فرهنگهای معمول  ،بلکه  مطابق آن چه  در زمانه ی خود منعکس می دیده  آورده است ،این نوع تعریف کلمات در ادبیات  دیگر کشورها  نیز سایقه دارد،مانند فرهنگ فلسفی ولتر،دراوایل قرن بیستم نیز  یک نویسنده امریکایی به نام "امبروزبی یرس ،کتابی به همین شیوه تألیف کرد که در فارسی به نام "لغت نامه ی شیطان و  المعارف شیطان"  ترجمه شده است .(ر.ک .خانلری ،1369: 3/120- 128)

در صد پند که "درویشنامه  نیز نامیده شده است،عبید به تقلیدی هجو آمیز  از پندنامه هایی  می پردازد که از انواع مهم ادبی به شمار می آیند،و به جهت کثرت وبی مایگی ،در معرض ابتذال قرار گرفته بودند.

وی همچنین در مبسوط ترین  نوشته ی خود،"رساله ی دلگشا" در دو بخش فارسی و عربی،اوضاع زمانه ی خود را  با زبانی گزنده منعکس کرده است..." (فلاح قهرودی؛غلامعلی، صا یری تبریزی، زهرا: پژوهشهای زبان و ادبیات فارسی ،زمستان1389، ضماره ی 8صص17 تا32)

پس از عبید کار نقیضه سازی به وسیله ی بسحاق اطعمه شیرازی إدامه یافت:

اخوان‌ در مورد بسحق‌ می‌نویسد:

«... بسحق‌ نقیضه‌ می‌گوید و البتّه‌ در عالم‌ شکمیات‌ و اغذیه‌ که‌ معهود اوست‌ و در زبان‌ فارسی‌، او نخستین‌ نُهاز این‌ گله‌ است‌، تنها ظاهر امور نباید مبنای‌ داوری‌ قرار گیرد، می‌توان‌ گفت‌ که‌ شاید کار بسحق‌ اطعمه‌ هم‌ با این‌ «نقیضة‌ کلّه‌پاچه‌ای‌» در یک‌ شکل‌ و شمایل‌ دیگر، نظیر کار اجتماعی‌ حافظ‌ است‌، در عالم‌ جِدّ و به‌ هر حال‌ لااقل‌ جواب‌ تلخ‌ و تعریض‌ تند او را با هنجاری‌ مزاح‌آمیز، به‌ یاد خواننده‌ می‌آورد و در ذهن‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ که‌ آشنا به‌ کلام‌ این‌ هر سه‌ معاصر هستند (نعمت‌الله ولی‌، حافظ‌ و بسحق‌) گمان‌ نمی‌کنم‌ کار ساده‌ای‌ باشد، فقط‌ با تصور و تصویر کامل‌ عیار همین‌ آزمون‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ ارزیابی‌ بالنسبه‌ درستی‌ از این‌ سه‌ متاع‌ داشته‌ باشیم‌، در این‌ صورت‌ و با این‌ تصویر، کار بسحق‌ اطعمه‌ نیز شاید از حدّ هزل‌ محض‌ و تفنن‌ پوچ‌ شکمیات‌ بالاتر بیاید، پس‌ هر متاعی‌ را بایستی‌ در عالم‌ خود و با تراز و ترازوی‌ خودش‌ بشناسیم‌ و قیمت‌ بگذاریم‌ ...».

اخوان‌ درباره‌ کار چهار شاعر یعنی‌ شاه‌نعمت‌الله‌ ولی‌، کمال‌ خجند و حافظ‌ و بالاخره‌ بسحق‌ در استقبال‌ از یک‌ غزل‌ می‌نویسد:

«... شاه‌نعمت‌الله ولی‌ را غزلی‌ است‌ شطح‌آمیز و حماسی‌، سخت‌ مشهور که‌ این‌ ابیات‌ از آن‌ غزل‌ است‌:

ما خاک‌ راه‌ را به‌ نظر کیمیا کنیم‌

صد درد را به‌ گوشه‌ چشمی‌ دوا کنیم‌

در حبس‌ صورتیم‌ و چنین‌ شاد و خرّمیم

‌        بنگر که‌ در سراچه‌ معنی‌ چه‌ها کنیم‌

موج‌ محیط‌ و گوهر دریای‌ عزّتیم

‌ ما میل‌ دل‌ به‌ آب‌ و گل‌ خود، چرا کنیم‌...

کمال‌ خجندی‌ که‌ ظاهراً به‌ سیّد بی‌اعتقا د نبوده‌، آن‌ را گرفته‌ و چنین‌ ساخته‌ است‌:

دارم‌ امید آن‌ که‌ نظر بر من‌ افکنند

آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

مائیم‌ خاک‌ راه‌ بزرگان‌ پاک‌ دین

‌ آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

امّا حافظ‌ که‌ گویا اعتقادی‌ به‌ شاه‌نعمت ‌الله نداشته‌، غزل‌ها او را با تعریض‌های‌ تند و کنایاتی‌ سخت‌ گوشه‌دار جواب‌ گفته‌ است‌:

آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

آیا بود که‌ گوشة‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

دردم‌ نهفته‌ به‌ ز طبیبان‌ مدعی

‌ باشد که‌ از خزانة‌ غیبم‌ دوا کنند

حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود

تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد، چه‌ها کنند

چون‌ حسن‌ عاقبت‌، نه‌ به‌ رندی‌ و زاهدی‌ است‌،

آن‌ به‌ که‌ کار خود به‌ عنایت‌ رها کنند

این‌ بود نمونه‌ کامل‌ از اصل‌ شعر شاه‌ نعمت‌الله و استقبال‌ معتقدانه‌ منسوب‌ به‌ کمال‌ و جواب‌ جدّ پرطعن‌ و تعریض‌ حافظ‌، امّا نقیضه‌ بسحق‌، اگر چه‌ بیشتر نقیضه‌ غزل‌ حافظ‌ می‌نماید، امّا با یک‌ واسطه‌ یا بی‌واسطه‌، نقیضه‌ غزل‌ شطحی‌ شاه‌نعمت‌الله ولی‌ هم‌ هست‌ و شعر بسحق‌، چنین‌ است‌:

کیپاپزان‌ سحر که‌ سر کلّه‌ وا کنند

آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟

حیران‌ در آن‌ زر بن‌ دندان‌ کلّه‌اند

آ نان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند

چون‌ دنبه‌ را ز صحبت‌ سختو گریز  نیست‌

آن‌ به‌ که‌ کار دنبه‌ به‌ سختو رها کنند... »

به هر حال‌، طنزهای‌ بسحق‌ نسبت‌ به‌ شکمبارگی‌ صوفیان‌، لوت ‌خواران‌، یاران‌ و طبقات‌ دیگر بسیارخواندنی‌ است‌:

خوش‌ وقت‌ آن‌ برنج‌ که‌ در خوان‌ صوفیان

‌           با قند و لحم‌ و روغن‌ و نان‌ ، اتّصال‌ یافت‌!!

***

از بامداد دیدن‌ بورک‌ فتوح‌ ماست‌

امروز بوی‌ قلیه‌ چه‌ گویم‌ چه‌ دلرباست‌!!

***

     کاچی‌ خوران‌ ملک‌ صفاهان‌ به‌ روز حشر

        باشند روسفید، ز الوان‌ نان‌ و ماست‌

***

گفته‌ بسحاق‌ پیش‌ بنگیان‌

بر مثال‌ ارده‌ و خرما خوش‌ است‌

 

... نقیضه‌ باید یک‌ طرح‌ اصلی‌ یا طرح‌ سرمشق‌ داشته‌ باشد وحتی‌المقدور با همان‌ طرح‌ اصلی‌ گفته‌ شده‌ باشد که‌ سبب‌ شود تا طرح‌ اصلی‌ برای‌ خواننده‌، شناخته‌ شود. ناگفته‌ نگذاریم‌ که‌ نقیضه‌، هم‌ در نثر معمول‌ است‌ و هم‌ در نظم‌ و در ادب‌ ما تقلیدها و نقائض‌ گلستان‌ سعدی‌، از همین‌ نوع‌ نقیضه‌هاست‌ که‌ مهمترین‌ آنها گلستان‌ میرزا ابراهیم‌خان‌ تفرشی‌ و خارستان‌ حکیم‌ قاسمی‌ کرمانی‌ است‌ که‌ قاسمی‌، حتّی‌ برای‌ آیه‌ و حدیث‌هائی‌ که‌ در گلستان‌ هست‌، یک‌ نمونه ی‌ نقیضی‌، از خود ساخته‌ است‌ ...».

«... نمونه‌ دیگر تذکره‌ یخچالیه‌ میرزا محمدعلی‌ مذهّب‌ اصفهانی‌، متخلص‌ به‌ بهار است‌ که‌ خواسته‌ است‌ نقیضه‌ تذکره‌ آتشکده‌ آذر بسازد و الحق‌ بعضی‌ قطعات‌ آن‌ در نهایت‌ لطف‌ و ملاحت‌ و حاکی‌ از ذوق‌ سلیم‌ و قوت‌ قریحه‌ هزلی‌ نویسنده‌ است‌...».

 بسحق‌ در نقیضه‌سازی‌ نثر نیز در دیباچه‌ سفره‌ کنزالاشتها، ماجرای‌ برنج‌ و بغرا، رساله‌ خوابنامه‌ و فرهنگ‌ دیوان‌ اطعمه‌ هنرمندی‌ و ذوق‌ فراوان‌ به‌ خرج‌ داده‌ است‌.

رساله‌ ماجرای‌ برنج‌ و بغرا،

داستانی‌ است‌ منثور که‌ به‌ شیوه‌ روایت‌گویان‌ و نقّالان‌ آغاز می‌شود: « مزعفرخواران‌ مطبخ‌ فصاحت‌، و کیپادران‌ سفره ی بلاغت‌، و بورک‌اندازان‌ قزغان‌ عبارت‌، و دنبه‌پردازان‌ بریان‌، اشارت‌، چنین‌ کرده‌اند روایت‌...» که‌ این‌ عبارات‌ متوازن‌ و مسجّع‌، داستان‌ جدال‌ غذاها را با یکدیگر نشان‌ می‌دهد و همچون‌ آثار مسجعی‌ چون‌ گلستان‌ سعدی‌ با شعرها، آیات‌، احادیث‌ و جملات‌ ادبی‌ فراوان‌ فارسی‌ و عربی‌ همراه‌ است‌. این‌ رساله‌ در حقیقت‌ نقیضه‌ای‌ است‌ برای‌ گلستان‌ و برخی‌ از آثار حماسی‌ منثور که‌ تا دوره‌ بسحق‌ نگاشته‌ شده‌ بودند.

 در این‌ رساله‌، بسحق‌ جا به‌ جا، از اشعار شاعرانی‌ چون‌ سعدی‌، نقیضه‌ می‌سازد و می‌توان‌ گفت‌ که‌ در هیچ‌ بخشی‌ نیست‌ که‌ از شاعران‌ بزرگ‌، ابیاتی‌ به‌ استشهاد یا نقیضه‌ روایت‌ نشده‌ باشد، بعلاوه‌ او از آثار نویسندگانی‌ چون‌ عنصرالمعالی‌ کیکاوس‌، در قابوسنامه‌ پیروی‌ می‌کند.

 بسحق‌ در نثر خود، گاهی‌ با لغات‌ بازی‌ می‌کند، به‌ طنز واژه‌های‌ فارسی‌ را رنگ‌ عربی‌ می‌بخشد، به‌ عنوان‌ مثال‌ کلمات‌ فارسی‌ را تغییر شکل‌ می‌دهد نان‌ را به‌ صورت‌ النّان‌، نخود، النخود، پیاز، الپیاز، شیردان‌، الشیردان‌ به‌ کار می‌برد. بعضی‌ دیگر کلمات‌ فارسی‌ که‌ با الف‌ و نون‌ تعریف‌ رنگ‌ عربی‌ گرفته‌اند به‌ شرح‌ زیر است‌:

سیخک‌: السیخک‌، بزغاله‌: البزغاله‌، گردوی‌ کنک‌: الگردوی‌ کنک‌، انچکک‌: الانچکک‌، بخورک‌: البخورک‌، کشکینه‌: الکشکینه‌، چرکن‌: الچرکن‌، مندبور: المندبور، سیر پنیر: السیر پنیر، کنگر: الکنگر ، گینو: الگینو، ترب‌: الترب‌، بدران‌: البدران‌ ...                    نمونه‌ این‌ گونه‌ نثرها:

الکنگر : خاری‌ که‌ زمین‌ از برای‌ شتر برویاند و شتر از غایت‌ آدمیگری‌، برای‌ لب‌ و دندان‌ ما می‌فرستد و ما از آن‌ می‌پزیم‌ و می‌خوریم‌، پس‌ با مذاق‌ ما و شتر فرقی‌ نیست‌.

الکلونده‌: نوباوه‌یی‌ دراز و مدوّر که‌... کس‌ از لذتش‌ سیر نگردد... .

التّرب‌: تیزطبعی‌ که‌ هر چه‌ در معده‌ بیند، آن‌ را هضم‌ کند و خود ناپخته‌ باشد. به‌ شکل‌ حسین‌ ایاغچی‌، که‌ شاه‌ شجاع‌ فرمودی‌ که‌ این‌ مردک‌ همه‌ را از خانه‌ بیرون‌ می‌کند و خود اندرون‌ است‌.

 الجوالک‌: مقدار نیم‌ من‌ خمیر که‌ در روغن‌ چراغ‌ بریان‌ کنند و هر روستایی‌ که‌ یکی‌ از آن‌ به‌ تمام‌ بخورد و درد سرش‌ نگیرد، بدان‌، که‌ مردکی‌ سرسخت‌ است‌.

المخلف‌ القرقار : کبوتربچه‌ای‌ که‌ پر بر پایش‌ رُسته‌ باشد و به‌ اصطلاح‌ شیرازیان‌، پسران‌ خوشگل‌ را مُخلف‌ گویند و این‌ مُخلف‌ هر چند پر بر پایش‌ نباشد نازنین‌تر است‌... .

بسحق‌ در آثار منثور خود، با استخدام‌ جملات‌ کوتاه‌، روشن‌ و رسا، نثری‌ بسیار ساده‌ و قابل‌ فهم‌ را عرضه‌ می‌دارد که‌ در آن‌، جز بعضی‌ از واژه‌های‌ متروک‌، که‌ در روزگار او بسیار آشنا و همه‌فهم‌ بوده‌ است‌، لغاتی‌ مشکل‌ وجود ندارد.

بسحق‌ در نثر خود دارای‌ آزادی‌ عمل‌ بیشتری‌ است‌ و می‌تواند بهتر و رساتر، از مشکلات‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ سخن‌ بگوید و به‌ طنز، نظافت‌ مردم‌، آلودگی‌ غذاها و بعضی‌ از سلیقه‌های‌ ناپسند فردی‌ و اجتماعی‌ را مورد انتقاد قرارمی‌دهد، مثلاً: درباره‌ لورک‌ می‌نویسد:

لورک‌: دوغی‌ که‌ کردان‌ بجوشانند تا کشک‌ شود و سگان‌ حشمی‌ چند نوبت‌ دهن‌ در آن‌ کنند و بوی‌ روغن‌ در آن‌ نشنوند... .

الزیچک‌: روده‌ برّه‌... که‌ خواتین‌ به‌ تبرّک‌ در اندرون‌ حجره‌ به‌ یکدیگر فرستند!!

بخورک‌: بادام‌ کوهی‌ که‌ کاسه‌فروشان‌ در توبره‌ کنند و در کوچه‌ها بگردانند و زنان‌، گیوه‌ کهنه‌ وضو ساختن‌ شوهران‌، دزدند و دهند و از آن‌ بستانند.

بوی‌ کلک‌: بَن‌ کوهی‌ که‌ دندان‌ از آن‌ مضرّت‌ یابد و هیچ‌ از آن‌ به‌ شکم‌ نرود و در بغداد آن‌ را مشغلة‌البطّالین‌ گویند و با ریش‌ همان‌ عمل‌ می‌کند که‌ انچکک‌ می‌کند.

الکشکینه‌: گندم‌ پخته‌ای‌ که‌ در آفتاب‌ نهند تا ترش‌ شود و کلاغ‌ پیسه‌ چنگککی‌ و چلغوزکی‌ در آن‌ کند و پیاز خام‌ و ساق‌ تورک‌ در آن‌ اندازند و این‌ مصراع‌ بخوانند: گل‌ بود به‌ سبزه‌ نیز آراسته‌ شد!! الچرکن‌ ظرف‌ او، الپریشان‌، مردکی‌ که‌ این‌ ترکیب‌ را روا داشت‌ که‌ مسلما نان‌ بخورند.

مهیوه‌: از آن‌ گَنده‌تر و مردارتر و اصلش‌ از آب‌ ماهی‌ است‌ و مهملاتی‌ چند که‌ مرده‌شویان‌ لار می‌دانند، ضایع‌، نانی‌ که‌ با آن‌ خورند، الباطل‌، سعیی‌ که‌ در آن‌ کنند، الدارالنّکبة‌، خانه‌ای‌ که‌ او آنجا باشد و این‌ در خانه‌ همه‌ انسان‌ نیست‌.(کلیات بسحق اطعمه ی شیرازی ،تصحیح منصوررستگار فسایی، میراث مکتئب، 1382)

نمونه‌ای‌ از نثر زیبا و آراسته ی بسحق‌:

بغرا چو این‌ حدیث‌ دلپذیر، از سیر بشنید، به‌ چرب‌زبانی‌ گفت‌:

مهری‌ دگرم‌ بر سر مهر افزودی‌ کشکی‌ دگرم‌ به‌ روسفیدی‌ سودی‌ و با برگ‌ و نوائی‌ هرچه‌ تمام‌تر، روی‌ سوی‌ جوش‌بره‌ آورد و آفرین‌ کرد و گفت‌: رحمت‌ باد بر تو که‌ معنی‌ المستشار مؤتمن‌ با ما به‌ تقدیم‌ رسانیدی‌، اکنون‌ به‌ حکم‌الاکرام‌ بالاتمام‌، بگو تا مصلحت‌ چیست‌ و قابل‌ این‌ رسالت‌ کیست‌؟ جوش‌بره‌ گفت‌ چندان‌ که‌ در میان‌ مطعومات‌ و مشروبات‌ نظر می‌کنم‌، این‌ سیخک‌ کباب‌ با کلاهک‌ نوروزی‌ دنبه‌یی‌ که‌ بر سر دارد و ساقک‌های‌ دامن‌ از آن‌ برکشیدة‌ او، مطلقاً هیکل‌ پیکان‌ دارد، نان‌ و پیازش‌ در انبانه‌ نه‌ و بر دوش‌ توشه‌کشش‌ بند که‌ آن‌ چوب‌ ترب‌، تُرک‌ تیز روی‌ بادپیماست‌ و نصیحتش‌ کن‌ که‌ در این‌ راه‌ هر عقده‌ای‌ که‌ پیش‌ می‌آید، مشورت‌ با برادر گرامی‌ ما نان‌ گندم‌ میکن‌، در آن‌ حالت‌ قلیه‌ می‌جوشید و زیر لب‌ می‌گفت‌:

ای‌ پیک‌ نامه‌بر که‌ خبر می‌بری‌ به‌ دوست‌ یالیت‌ اگر به‌ جای‌ تو، من‌ بودمی‌ رسول‌!!

در دوره صفوی آقا جمال  خوانساری (متوفی 1125 ق)اثر منثوری پدید پدید آورد که در آن رسمها و عقاید  خرافی زنان دوره صفوی به ریشخند گرفته شده است" "عقایدالنساء"یا "کلثوم ننه" به تقلید از  رساله های عملیه به قصد انتقاد  از عقاید باطلی ساخته شده است در فروع دین وارد شده است.

"پریشان" قاآنی ،خارستان حکیم قاسمی  کرمانی و "ملستان" میرزا ابراهیم خان تفرشی  نیز در همین دوره به تقلید از گلستان سعدی  ، به رشته ی تحریر  درآمده اند:

پریشان مملو از از عبارات  و الفاظ رکیک است و نشان از نوع سر گرمیهایی دارد که اهل  روزگار،خود را بدانها  مشغول می کرده اند

"خارستان"  حکیم قاسمی  کرمانی نیز به خاطر مشحون بودن آن از اصطلاحات مربوط به  صنف شال بافان کرمان بسیار مهجور  و بنابر این نقیضه ای نا موفق است .

کتاب  "زنبیل"  از فرهاد میرزا  نیز یک نوع نقیضه جدی  از کشکول شیخ بهایی ،البته به فارسی دانسته شده است(ر.ک. موسوی گرمارودی،1380: 126).

"تذکره ی یخچالیه"اثر میرز ا محمد علی  مذهب اصفهانی نیز کتابی است منثور که مؤلف خواسته است "آتشکده ی آذر بیگدلی " را نقیضه کند ک می توان آن را نقد سنت  تذکره نویسی به شمار آورد .

"...تذکره‌نویسی در زبان فارسی با انگیزه‌های مختلف صورت می‌گرفته است. بعضی تذکره‌نویسان واقعاً می‌خواسته‌اند شعر بزرگان و معاصران خوش ذوق خویش را برای دور ماندن از دستبرد حوادث روزگاران، در مجموعه‌ای گردآورند؛ بیشتر اوقات هم شاعری درجه چندم برای اینکه شعرش در هیچ جایی ثبت نمی‌شده و خواننده‌یی نمی‌یافته، تذکره‌ای تدارک می‌دیده و صفحات متعددی از آن را به ذکر شرح حال و اشعار خود اختصاص می‌داده  . گاهی هم کسی برای حمایت از یک زبان، تذکرهٔ سرایندگان آن زبان را گرد می‌آورده و چون امیر نظام‌الدین علیشیر نوایی تذکرهٔ مجالس‌النفائس(تذکرهٔ ترکی سرایان) را فراهم می‌آورده‌است. برخی هم برای ماندگار کردن نام شاعران یک شهر یا منطقه، تذکرهٔ شاعران همان شهر یا منطقه را فراهم می‌آوردند. امّا فراهم آوردن تذکره‌ای برای ثبت اشعار سبک و بی‌ارزش انگیزه‌ای منحصر به فرد است.

    میرزا محمد علی مذّهب اصفهانی متخلص به بهار (در سنین پیری: فرهنگ)، با همین انگیزه تذکره‌ای پدید آورده و در تضاد با آتشکدهٔ‌آذر  آن را تذکرهٔ یخچالیه نام نهاده است. میرزا محمد علی، با عباراتی جزیل و انشایی به‌اسلوب آتشکده، از کردار ناپسند و گفتار ناسودمند عده‌ای از یاوه‌سرایان و هرزه‌درایان عصر خود که دعوی شاعری و سخنوری داشتند سخن‌رانده است.

  در روزگار محمد شاه قاجار که حکومت اصفهان به منوچهر خان گرجی داده شد، این میرزا محمد علی در جرگهٔ ستایشگران او درآمد و بنا به‌دستور همو کتابی مشتمل بر بیست هزار بیت در بارهٔ‌ منوچهر خان گرجی و شعرای معاصر ستایشگرش به رشتهٔ نگارش درآورد و آن را «مدایح‌المعتمدیه» نام نهاد.

  شادروان محمد محیط طباطبایی در مقدمه‌ای که بر چاپ سوم تذکرهٔ یخچالیه نگاشته اند، می‌گویند که برخی معاصرین میرزا محمد به وی رشک بردند و قصاید او در مدح معتمد‌الدوله را منتحل از دیوان سید حسین مجمر زواره‌ای دانستند. محیط طباطبایی می‌افزاید، هر چند نویسنده در مقدمهٔ کتاب مدعّی است که در شرح‌حال‌ها نظر به‌کسی ندارد، ولی چنانکه پدرم از قول سخنوران پنجاه سال پیش اصفهان نقل می‌کرد هر ترجمه‌ای مربوط به یکی از معاصرین اوست و تا آن زمان هنوز نکته سنجان اصفهان می‌توانسته‌اند برخی از تراجم احوال را درست با اسم و رسم یکی از معاصرین او تطبیق کنند.

    صفای زواره‌ای صاحب «انجمن روشن»، دربارهٔ این اثر می‌نویسد: «باری فرهنگ از سخنان سرد سرایان خنک اندیشه و خنک گرایان سرد پیشه گنجینه‌ای را فراهم کرده، یخچالیه‌اش نام نهاده و درهای شادمانی برروی خواننده و شنونده گشاده است. اگر چه نگارنده بر آن است که گفته‌های پریشان و پراکندهٔ‌ او از دیگر ژاژسرایان سردتر است و در خنکی خود فرهنگ از دیگر کم سنگان بی فرهنگ‌تر.

   این کتاب در سال 1290 قمری به اهتمام محمد حسین ادیب ملقب به ذکاء الملک به چاپ رسیده  و بعد ها تجدید چاپ شده است.   شادروان احمد گلچین معانی آن تذکره را برای بار سوم به زیور طبع آراسته‌اند که در پایان مقدمهٔ کتاب تاریخ 1321خورشیدی دیده می‌شود. ، چند بیت از قصیده ای را که در تذکرهٔ «انجمن روشن» آمده و از مؤلف تذکرهٔ‌یخچالیه است می‌آوریم و  دو نمو نهٔ خلاصه شده  از شرح حال‌های تذکره را پایان بخش این نوشتار قرار می‌دهیم:

تبارک‌الله از آن روزها و آن مه و سال

که بخت بود مساعد مرا و فرّخ فـــــــال

زمـــــــــانه بود به‌کامم به‌روزگار شباب

چه روزها گذرانیده‌ام باین احــــــــــــــوال

هزار سال نشاید نوشت دیوانــــــــــــــــی

که من نوشتم آن ترّهات در یکســــــــــال

چه غوره‌ها که فشردم من انـــدرآن بستان

چه آبها که فسردم من انـــــــدر آن یخچال

چو یخ فسرد دل و طبع بنده تـــــــــا کردم

ز شعر چون یخ، یخچال خویش مالامـــال

به روزگار من آن دام ضحک و مسخره‌ام

که کرده‌اند به من خنده‌ها نساء و رجـــــال

به ترّهات نگاری مرا نباشد نقـــــــــــــــص

به‌مضحکات  نویسی رســــــــیده‌ام به کمال

من آن عروسم در حجلهٔ‌ کمـــــال که هست

ز ترّهات مرا گوشواره و خلخــــــــــــــــال

مرّکب آمده نام از محمد و علــــــــــــــــــیم

اگر چه نیست رهم در بســـــــیط بیت‌المال

کتاب مضحکه گوئیم گشت یک خـــــروار

اگر چه نیست کمالم فزون ز صد مثـــــــقال

بجز مزخرف نجهد بجای خون زرگـــــــم

فرو برند اگر نشتــــــــــــــــــریم در قیفال

زبسکه مسخره‌ام هر کجا که می‌گـــــــذرم

چنان بود که تــــــــو گویی رود خر دجّال

سمند مسخرگی چون به‌زیر زین دارم

به‌ مضحکات نویســـــی چرا نبندم یال

همیشه کردم هجــــــــو اعزّه و اشراف

همیشه گفتم مــــــــــــدح اشرّه و ارذال

منم که شد تـــن مردم زمن به تــیر زبان

ز حرف‌ها و سخن‌های سخت چون غربال

نمونه‌ها:

1)  در شرح حال شاعری به نام جلال می‌‌نویسد:«جلال مردی است مفطور به عدم کمال و شخصی است مشهور به خبث احوال. از نشو و نما یافتگان دارالسلطنهٔ اصفهان و از چرا دیدگان مرتع آن سامان. غباوتش را پایهٔ چندان و خرافتش را مایهٔ آنسان که شب از روز و دی از تموز ندانستی، به حدّی امساکش بر مزاج غالب گشته که هرگزش خوی از بدن و موی از ذقن برنیامدی، بلکه چون او بخیلی، به‌خیلی و در راه دنائت چون او ذلیلی دلیلی نبود... ».

 2)  در شرح حال شاعری به‌نام شوقی چنین می‌آورد:«شوقی، نامش آقا علی، جوانی بود چرخ‌تاب و از شدّت غباوتش در چرخ تاب. عظیم الّجثه، قوی البنیه و از ورزش کنان اصفهان و از پهلوانان آن سامان، لکن ریاضت در مزاجش جز تولید بلغم و در دماغش جز تسویهٔ دم نکردی ... مدتی در دارالمرز گیلان مخذول پهلوانان زمان بوده و، اینک بازآمده که طبعی قادر و شعری حاضر آورده‌ام و آن اینست:

ندارد پنجه‌ات سرپنــــــــجهٔ شیر

به پیش صوت تو بلبل سرش زیر

از این درگاه تو جایی نمیرم

اگرببرند  سرّم را به شمشیر!»

( مهدی فرهانی منفرد: نجوا)( http://najva.kateban.com)

"مقویم" :یکی دیگر از  نادر ترین  نقیضه های  منثور " مقویم" است که آن را میرزا رضا خان  افشار نوشته است  که نقیضه ی تقویمهای  آن زمان است  و حاوی اطلاعات مقیدی است از وضعیت اجتماعی  مردم صدر مشروطیت  و حتی اوضاع  معماری و خیابانها ونشان می دهد که  نویسنده  ی آن ،علاوه بر ذوق طنز ،ئارای معلومات ادبی وعمومی وسیع  و دقیق بوده است. (ر.ک. موسوی گرمارودی،1380: 158-164).

"مقویم" به قلم سرهنگ میرزا رضاخان افشار  در سال تالیف آندر سال 1324 یعنی سال صدور فرمان مشروطیت می باشدو درسال 1355 در تهران به چاپ رسیده است. مرحوم جمال زاده در باره ی این کتاب می نویسد" ...صا حب مقویم  از غرب زدگیها و تقلیدهای   کور کورانه ی فرنگی مآبها سخن می گوید ، در همان صفحه ی اول ، پس از " هوالعلیم وا الخبیر" مرسوم می  وتخی خوانیم :" اوضاع کواکب ، در این ماه   دلالت  کند بر سلامتی شهنشاهی، و حلیت آب ،  حرمت شراب  و شیرینی قند  و شوری نمک  و ترشی سرکه وتلخی تریاک وسختی سنگ  وسستی شیشه  وسردی یخ وگرمی آتش..." س :" پس در خواص ماهی که  مورد صحبت است می اورد کهاوضاع کواکب در این ماه دلالت دارد بر: ارزانی بعضی مأکولات مثل غصه و کتک و پشت گردنی و سرما  و سکندری  و گاوسر و خوناب  وشکست مال  مردم و کشیدن  چند غرفه چند چیز را مثلا صورت را نقاش تریاک راچرس را ، و فلیان را  و قلاش و کمان رستم  ونفس را  زنده و دراز را مرده  و اذان را خروس ووسمه رانو عروس  وزحمت مفت را اهل کمال  و لحاف و ماست  را بعضی  از ابناء  زمان..." ( آینده ، سال هشتم ، شهریور 1361 شماره 6 ،ص 505) 


مقالات مجموع"چرند و پرند" دهخدا نیز از نقیضه های بسیار معروفی است که  موضوعات جدی  ومطرح روز را با زبانی کنایی ،اما کاملا عامیانه و ما در این کتاب در بخش طنز نیز ازآن یاد کرده ایم.

"...چرند پرند زاده مقتضیات‌ عصر مشروطیت‌ ایران‌ است‌. دهخدا، که‌ هنگام‌ نوشتن‌ این‌ مقالات‌ بیش‌ از 28 سال‌ نداشت‌، نویسنده‌، شاعر و روزنامه‌نگار با استعدادی‌ بود که‌ به‌ واسطه اطلاع‌ نسبتاً دقیق‌ از مسائل‌ مملکت‌ و احساس‌ مسئولیت‌ در قبال‌ آنها (رجوع کنید به یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 159) و تهوری‌ که‌ وی‌ را بارها در معرض‌ تکفیر، تهدید، تطمیع‌ و حتی‌ قتل‌ از سوی‌ مخالفان‌ جنبش‌ مشروطیت‌ و آزادی‌خواهی‌ قرار داد (رجوع کنید به دهخدا، 1359 ش‌، ص‌16)، انتقاد از مفاسد و معایب‌ جامعه‌ را در میان‌ آزادی‌خواهان‌ و مردم‌ ستمدیده‌ و محروم‌ رواج‌ داد.

دهخدا با نامهای‌ مستعارِ بسیار در ستون‌ چرند پرند مطلب‌ می‌نوشت‌،از جمله‌: اسیرالجول‌، امیر سرباز، امضا محفوظ‌، اویارقلی‌، برهنه‌ خوشحال‌، جغد، جناب‌ ملاآینَکعلی‌، خادم‌الفقرا، خرمگس‌، دَخُو، دخوعلی‌، دخوعلیشاه‌، دمدمی‌، روزنومه‌چی‌، رئیس‌ انجمن‌ لات‌ و لوتها، سگ‌ حسن‌ دَله‌، غلام‌ گدا، غلام‌گدا آزادخان‌ علی‌اللّهی‌، فضولباشی‌، کمینه‌ و نخود همه‌ آش‌. گاه‌ نیز مطالبش‌ را بی‌امضا می‌نوشت‌. وی‌ در واقع‌ حرفهای‌ خود را از زبان‌ شخصیتهایی‌ بیان‌ می‌کرد که‌ نام‌ آنها گاه‌ با اوضاع‌ و احوال‌ روز یا مضمون‌ مقاله‌ ارتباط‌ داشت‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، ج‌ 1، جاهای‌ متعدد). از میان‌ این‌ نامها و امضاها، «دخو» بیش‌ از بقیه‌ به‌کار رفته‌ و دهخدای‌ طنزنویس‌ با این‌ نام‌ بیشتر شناخته‌ شده‌ است‌.

تا شماره پنجم‌ صوراسرافیل‌ نامی‌ از دهخدا برده‌ نشده‌، اما او از آغاز از همکاران‌ اصلی‌ این‌ نشریه‌ بوده‌ است‌ (تقی‌زاده‌، 1358 ش‌، ص‌ 566ـ567). ستون‌ چرند پرند از محبوب‌ترین‌ بخشهای‌ روزنامه‌ بود (یوسفی‌، 1371 ش‌، ص‌ 218؛ یعقوبی‌، ص‌ 38). این‌ ستون‌ گاه‌ بسیار موجز و مختصر (در دویست‌ کلمه‌) و گاه‌ مفصّل‌ بود (پانصد تا 500 ،2 کلمه‌). دهخدا گاه ‌نوشته‌ را به‌ چند بند تقطیع‌ می‌کرد و به‌ هر بند عنوانی‌ فرعی‌ می‌داد، نظیر «اخبار شهری‌»، «اکونومی‌ پولتیک‌»، «بشارت‌»، «تعطیل‌ عملجات‌ در حضرت‌ عبدالعظیم‌»، «دروس‌ الاشیاء»، «قندرون‌» و «معانی‌ بیان‌». وی‌ با استفاده‌ از این‌ روش‌ چند موضوع‌ یا واقعه به‌ ظاهر بی‌ربط‌ را به‌ هم‌ مرتبط‌ می‌ساخت‌ و نتیجه‌گیری‌ کلی‌ می‌کرد. این‌ روش‌، دست‌ او را در استفاده‌ از شگردهای‌ طنزپردازی‌ بازمی‌گذاشت‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، همانجا).
آقای عبدالحسین‌ آذرنگ‌  ای در دایرة ا لمعارف اسلامی نوشته اند "چرند و پرند" را چنین معرفی کرده اند:

چَرَنْدپَرَند (نیز چرند و پرند(، عنوان‌ سلسله‌ مقالاتی‌ طنزآمیز از علی‌اکبر دهخدا *، در روزنامه صوراسرافیل‌ *. چرند و پرند از حیث‌ دستوری‌، اِتْباع‌ و به‌ معنای‌ چرت‌ و پرت‌، پرت‌ و پلا، حرف‌ مفت‌ و بیهوده‌ و نظیر اینهاست‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1377 ش‌، ذیل‌ واژه‌). ویژگی‌ اصلی‌ این‌ مقالات‌، طنز *بودن‌ آنهاست‌ (رجوع کنید به بالائی، 1983، ص‌ 58؛ پزشکزاد، 1378 ش‌ ب، ص‌ 145). دهخدا از شیوه طنزپردازان‌ فرانسوی‌، که‌ با زبان‌ و نوشته‌های‌ آنها آشنا بود، شاید متأثر بوده‌ اما طنز سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ اروپایی‌ را با شیوه طنزپردازی‌ در ادب‌ فارسی‌، که‌ پیشینه دیرینه‌ای‌ دارد، درهم‌ آمیخته‌ است‌. دهخدا به‌ سبب‌ تسلط‌ کم‌نظیرش‌ بر ادب‌ فارسی‌ و مفاهیم‌ و اصطلاحات‌ عامیانه‌، ابداعگر سبک‌ تازه‌ای‌ در نگارش‌ فارسی‌ گشت‌ که‌ بر تحولات‌ ادبی‌ معاصر ایران‌ تأثیر گذاشته‌ است‌ (رجوع کنید به ادامه مقاله‌). میان‌ اسلوب‌ طنزپردازی‌ و هجو در نشریه‌های‌ صور اسرافیل‌ و ملانصرالدین‌ همانندیهایی‌ دیده‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به ملانصرالدین‌*، مجله‌؛ محمد قلی‌زاده*، جلیل‌)، حتی‌ گفته‌اند که‌ این‌ دو نشریه‌ با یکدیگر همکاری‌ داشته‌اند (آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 86)، اما حتی‌ اگر مسلّم‌ باشد که‌ دهخدا به‌ اسلوب‌ طنزپردازی‌ ملانصرالدین‌ توجه‌ داشته‌ است‌، نمی‌توان‌ گفت‌ که‌ از آن‌ تقلید کرده‌ است‌. چرند پرند، ویژگی‌ کاملاً ایرانی‌ دارد (رجوع کنید به یوسفی‌، 1371 ش‌، ص‌220ـ221). این‌ مقالات‌ شیوه‌ای‌ را که‌ در ادب‌ فارسی‌ فراموش‌ یا کم‌رنگ‌ شده‌ و تغییر چهره‌ داده‌ بود، زنده‌ کرد (رجوع کنید به پزشکزاد، 1378 ش‌ الف، ص‌ 148(
مضامین‌ اصلی‌ ستون‌ چرند پرند عمدتاً عبارت‌ بود از فساد سیاست‌ و حکومت‌، ملوک‌الطوایفی‌، بی‌شرمی‌ و خیانت‌ رجال‌ دولت‌، ظلم‌ اغنیا و مالکان‌، ریاکاری‌ روحانی‌نمایان‌ و آخوندهای‌ دروغین‌، اسارت‌ زنان‌، جهل‌ و خرافات‌ و آنچه‌ به‌ نظر دهخدا دردهای‌ اصلی جامعه استبدادزده ایران‌ بود یا مسائل‌ و مشکلاتی‌ که‌ روشنفکران‌ مسئول‌ حس‌ می‌کردند (رجوع کنید به آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 79؛ یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 160). او در نخستین‌ مقاله‌ها به‌ مشکلات‌ عمومی‌تر جامعه‌، نظیر اعتیاد، احتکار گندم‌ و کمبود و بدی‌ وضع‌ نان‌، ظلم‌ حاکمان‌ و مالکان‌ و سایر مشکلات‌ مردم‌ پرداخت‌، اما به‌تدریج‌ دامنه کار خود را گسترش‌ داد و متوجه‌ مسائل‌ اساسی‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ شد و به‌ شدت‌ از زمامداران‌ و دولتمردان‌، نمایندگان‌ مجلس‌، متمردان‌ از قانون‌، خودکامگان‌ و متنفذانِ ضدنظم‌ و قانون‌ و مشروطه‌، در قالب‌ طنزی‌ تلخ‌ و کوبنده‌ انتقاد کرد (آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 80). میزان‌ تأثیر طنز چرند پرند را در جامعه آن‌ زمان‌، بهتر از هر چیز در واکنش‌ زمامداران‌ و صاحبان‌ قدرت‌ می‌توان‌ یافت‌ که‌ تا آستانه قتل‌ دهخدا پیش‌ رفتند و سرانجام‌ او را از ایران‌ تبعید کردند (رجوع کنید به تقی‌زاده‌، 1372 ش‌، ص‌ 78، 83). دهخدا در این‌ مقالات‌ فقط‌ به‌ زشتیها توجه‌ نداشت‌، رویه دیگر زندگی‌ و جنبه‌های‌ خوش‌بینانه آن‌ را هم‌ می‌دید. غرض‌ او بیداری‌ مردم‌ بود و این‌ بهتر از هر چیز، گواه‌ هدفمندی‌ و امیدواری‌ اوست‌ (یعقوبی‌، ص‌ 58 به‌ بعد). دهخدا ضمن‌ طنزپردازی‌، از شخصیت‌پردازی‌ هم‌ غافل‌ نبود، چنان‌ که‌ بعضی‌ قسمتهای‌ چرند پرند رنگ‌ داستان‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ و چهره‌هایی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ در توصیفات‌ ادبی‌ فارسی‌ دیده‌ نشده‌ بودند، در زمینه‌های‌ داستانی‌ چرند پرند ظاهر شده‌ و هر کدام‌ به‌ تناسب‌ سرشت‌ و موقعیت‌ خود سخن‌ گفته‌ و رفتار کرده‌اند. این‌ شگرد بعدها بیشتر تکامل‌ یافت‌ و در خلق‌ برخی‌ شخصیتها در اثر طنزآمیزِ ایرج‌ پزشکزاد، طنزپرداز معاصر، با نام‌ آسمون‌ ریسمون‌ به‌ نهایت‌ رسید (یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 175)

مقالات‌ چرند پرند ساختار یکسان‌ و وحدت‌ اسلوب‌ ندارند (پاینده‌، ص‌140). ساختارهایی‌ که‌ تا حدودی‌ بین‌ مقالات‌ مشترک‌ است‌، عبارت‌اند از: 1) نقل‌ حکایتی‌ کوتاه‌، بحثی‌ کوتاه‌ و کلی‌، تبدیل‌ بحث‌ کلی‌ به‌ بحث‌ سیاسی‌ ـ انتقادی‌، اشاره‌ به‌ واقعه‌ای‌ خاص‌. 2) مقدمه‌چینی‌، نقل‌ حکایتی‌ کوتاه‌، گریز زدن‌ به‌ وقایع‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ همراه‌ با کنایه‌های‌ نیشدار، یافتن‌ تشابه‌ میان‌ وقایع‌ و حکایت‌، طنز و هزل‌ و هجو و تمسخر سیاسی‌ ـ اجتماعی‌. 3) نقل‌ یک‌ گفتگو، گریز به‌ رویدادها و اشخاص‌، اشاره‌ به‌ وقایع‌ یا اعمال‌ خاص‌ (رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، همانجا). دهخدا در این‌ ساختارها از سنّتهای‌ ادبی‌ بهره‌ گرفته‌، ولی‌ هر جا لازم‌ بوده‌، اصول‌ داستان‌نویسی‌ سنّتی‌ و هنجارهای‌ حاکم‌ بر آن‌ را شکسته‌ است‌ (بالائی‌، 1377 ش‌، ص‌ 39)، ازاین‌رو ساختار عمومی‌ چرند پرند نه‌ عین‌ الگوهای‌ سنّتی‌ است‌ و نه‌ وام‌ گرفته‌ از الگوهای‌ فرنگی‌، و به‌ لحاظ‌ همین‌ ویژگی‌، نموداری‌ از دگرگونی‌ در نظام‌ ادبی‌ است‌ (همانجا). دهخدا در ساختار مقالات‌ چرند پرند ، از سه‌ عنصر مَثَل‌ و حکایت‌، زبان‌ و بیان‌، و طنز با چیره‌دستی‌ استفاده‌ کرده‌ است‌. در ساختار مقاله‌های‌ او، داستانها، بنا به‌ مورد، یا روایی‌اند یا گفت‌وشنودی‌، یا مراسله‌ای‌/ مکاتبه‌ای‌ (برای‌ بحث‌ تفصیلی‌ در این‌ باره‌ رجوع کنید به همو، 1983، ص‌ 65ـ105). تسلط‌ او به‌ این‌ شگردها، چرند پرند را در آن‌ عصر برای‌ مخاطبانش‌ بسیار جذاب‌ کرده‌ بود.

پس‌ از انقلاب‌ مشروطه‌، سیاست‌ از انحصار طبقه‌ای‌ خاص‌ خارج‌ و موضوعی‌ عمومی‌ و متعلق‌ به‌ همه مردم‌ شد. این‌ مردم‌ مخاطبان‌ معمول‌ ادب‌ سنّتی‌ نبودند و رسانه جدید (روزنامه‌) به‌ زبانی‌ نیازمند بود که‌ همه قشرهای‌ مردم‌ بتوانند آن‌ را به‌ سهولت‌ بفهمند. چرند پرند در این‌ راه‌ پیشگام‌ بود. دهخدا نثر مسجع‌ و مطنطن‌ و تکلف‌ در گفتار را ترک‌ گفت‌ و زبانی‌ زنده‌ و مأنوس‌ را به‌ کار گرفت‌. او با وجود تسلط‌ بر زبانهای‌ فارسی‌ و عربی‌، تاریخ‌ و فرهنگ‌ اسلامی‌ و ایرانی‌، مفاهیم‌ اسلامی‌ و قرآنی‌، ادبیات‌ و امثال‌ عرب‌، و علوم‌ ادبی‌ ـ بلاغی‌، در نوشتن‌ چرند پرند از ساده‌ترین‌ زبان‌، آمیخته‌ به‌ حلاوتهای‌ زبانی‌ و نمادها و نشانه‌های‌ فرهنگی‌ سود برد. زبان‌ چرند پرند بسیار ساده‌ و روان‌، همه‌ فهم‌، موجز، صمیمی‌، برخوردار از اصول‌ بلاغت‌، به‌دور از ابتذال‌، آمیخته‌ به‌ امثال‌ و حکم‌، گاه‌ خوش‌آهنگ‌ و از حیث‌ ترکیب‌، تابع‌ زبان‌ گفتاری‌ است‌ (رجوع کنید به آرین‌پور، ج‌ 2، ص‌ 39؛ دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، سرآغاز دبیرسیاقی‌، ص‌ یازده‌؛ یوسفی‌، 1370 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 165). دهخدا با نثر چرند پرند و نیز شعرهای‌ طنزآمیز و عامیانه‌، سبک‌ جدیدی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ به‌وجود آورد (رعدی‌ آذرخشی‌، ص‌410ـ414) و در نثر فارسی‌ تحول‌ ایجاد نمود. از این‌ گذشته‌، از حیث‌ ابداع‌ و تخیل‌ و سایر جنبه‌های‌ آفرینش‌ ادبی‌، بر ادب‌ فارسی‌ عصر خود و پس‌ از خود تأثیر گذاشت‌ (رجوع کنید به بالائی‌، 1983، ص‌ 59). دهخدا پیش‌ از سیدمحمدعلی‌ جمالزاده‌ * ، زبان‌ و اصطلاحات‌ عامیانه‌ را به‌ ادبیات‌ راه‌ داد و به‌ جایگاه‌ آن‌ در ادب‌ اعتبار بخشید، مثلاً در برخی‌ از مقاله‌های‌ چرند پرند ، تعبیرات‌ و ترکیباتِ به‌ اصطلاح‌ «چاله‌میدانی‌»، چنان‌ هنرمندانه‌ و به‌جا به‌کار رفته‌ است‌ (برای‌ مثال‌ رجوع کنید به دهخدا، 1362ـ1364 ش‌، ج‌ 1، ص‌ 80) که‌ می‌توان‌ علت‌ تأثیر آن‌ را در تحول‌ سبکی‌ از نثر معاصر دریافت‌. ادوارد براون‌ هنگام‌ تألیف‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ به‌ جایگاه‌ دهخدا، که‌ در آن‌ زمان‌ هنوز جوان‌ بود و شهرتی‌ نداشت‌، در ادب‌ معاصر ایران‌ پی‌ برد (رجوع کنید به ص‌ 337). ایرج‌ پزشکزاد (1378 ش‌ ب‌ ، همانجا) مقالات‌ چرند پرند را یکی‌ از لطیف‌ترین‌ و ظریفت‌ترین‌ طنزهای‌ روزنامه‌ای‌ در زبان‌ فارسی‌ و در زبانهای‌ دیگر، و در عین‌ حال‌ از غم‌انگیزترین‌ نوشته‌ها، توصیف‌ کرده‌ است‌. او (1378 ش‌ الف‌ ، همانجا) دهخدا را با بهترین‌ طنزنویسان‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ جهان‌ برابر دانسته‌ است‌. چرند پرند از دیدگاه‌ داریوش‌ آشوری‌، منتقد، «عالی‌ترین‌ سلسله‌ مقاله‌های‌ طنزآمیز عصر انقلاب‌ مشروطیت‌... و در نوع‌ خود در سراسر ادبیات‌ فارسی‌ بی‌نظیر» است‌ (ص‌ 103)

چرندپرند پس‌ از روزنامه صوراسرافیل‌ ، در جلد یکم‌ شاهکارهای‌ نثر فارسی‌ ، گردآوری‌ سعید نفیسی‌ چاپ‌ شد (تهران‌ 1336 ش‌) و در 1342 ش‌ با همین‌ عنوان‌، به‌ صورت‌ کتابی‌ مستقل‌ در سلسله کتابهای‌ جیبی‌ در تهران‌ انتشار یافت‌. چاپ‌ کامل‌ و نسبتاً بی‌غلطی‌ از آن‌ به‌ کوشش‌ محمد دبیرسیاقی‌ در مقالات‌ دهخدا (تهران‌ 1362 ش‌) منتشر شده‌ است‌. شماری‌ از مقالات چرند پرند به‌ انگلیسی‌، فرانسه‌ و برخی‌ زبانهای‌ دیگر ترجمه‌ شده‌ است‌ (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به بالائی‌، 1983، ص‌ 68، 71ـ72، 75ـ76، 79، 82ـ83).

مجمع‌ الامثال‌ دخو، به‌ قلم‌ دهخدا، که‌ سلسله‌ مقالاتی‌ بر مبنای‌ امثال‌ فارسی‌ است‌ و هر مقاله‌ با مثلی‌ آغاز و با عبارتهای‌ طنزآمیز و محتوای‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ دنبال‌ می‌شود، به‌گونه‌ای‌ ادامه مقالات‌ چرند پرند است‌. این‌ سلسله‌ مقالات‌ نخست‌ در روزنامه ایران‌ کنونی‌ (ش‌ 1، 28 محرّم‌ 1331) انتشار یافت‌ و چاپ‌ کامل‌ آن‌ در مقالات‌ دهخدا(ج‌ 1، ص‌ 245 به‌ بعد) آمده‌ است‌.(عبدالحسین‌ آذرنگ‌،چرند پرند، دایرة المعارف بزرگ اسلامی،)


                                         
 نمونه نثر چرند وپرند:

گرچه دردسر می دهم، اما چه می توان کرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود34 که کبلایی ! تو که هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، الحمدلله به هندوستان هم که رفته ای پس چرا یک روزنامه نمی نویسی؟! می گفتم: عزیزم دمد می! اولاً همین تو که الآن با من ادعای دوستی می کنی آن وقت دشمن من خواهی شد. ثانیاً از اینها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسیم بگو ببینم چه بنویسیم؟ یک قدری سرش را پایین انداخت بعد از مدتی فکر سرش را بلند کرده  گفت: چه می دانم از همین حرفها که دیگران می نویسند: معایب بزرگان را بنویس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. می گفتم: عزیزم! والله بِالله این جا ایران است این کارها عاقبت ندارد
می گفت: پس یقین تو هم مستبد هستی. پس حکماً تو هم بله! ...
وقتی این حرف را شنیدم ماندم معطل، برای اینکه فهمیدم همین یک کلمـﮥ تو هم بله! ... چقدر آب برمی دارد.
باری چه دردسر بدهم آن قدر گفت و گفت و گفت تا ما را به این کار واداشت. حالا که می بیند آن رویِ کار بالاست ، دست و پایش را گم کرده تمام آن حرفها یادش رفته.
تا یک فرّاش قرمزپوش می بیند، دلش می تپد، تا به یک ژاندارم چشمش می افتد ،رنگش می پرد، هی می گوید: امان از همنشین بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. می گویم: عزیزم! من که یک دخو بیشتر نبودم چهار تا باغستان داشتیم ،باغبانها آبیاری می کردند، انگورش را به شهر می بردند کشمشش را می خشکاندند. فی الحقیقه من در کنج باغستان افتاده بودم تویِ ناز و نعمت همان طور که شاعر عَلَیهِ الرَّحمَه گفته

نه بیل می زدم نه پایه 
انگور می خوردم در سایه

در واقع تو این کار را روی دست من گذاشتی. به قول طهرانی ها تو مرا روبند کردی ، تو دستِ مرا توی حنا گذاشتی . حالا دیگر تو چرا شماتت می کنی؟می گوید: نه، نه، رشد زیادی مایـﮥ جوانمرگی است.می بینم راستی راستی هم که دمدمی است.

خوب عزیزم دمدمی! بگو ببینم تا حالا من چه گفته ام که تو را آن قدر ترس برداشته است. می گوید: قباحت دارد ، مردم که مغز خر نخورده اند. تا تو بگویی «ف» من می فهمم «فرح زاد» است. این پیکره ای که تو گرفته ای معلوم است آخرش چه ها خواهی نوشت. تو بلکه فردا دلت خواست بنویسی: پارتی های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می شود. تو بلکه خواستی بنویسی ... در قزاقخانه صاحب منصبانی که برای خیانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در این جا زبانش تپق می زند لُکنت پیدا می کند و می گوید) نمی دانم چه چیز و چه چیز، آن وقت من چه خاکی به سرم بریزم و چه طور خودم را پیش مردم به دوستیِ تو معرفی بکنم. خیر خیر ممکن نیست. من عیال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنیا هنوز امیدها دارم.
می گویم: عزیزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانیاً من تا وقتی که مطلبی را ننوشته ام کسی قدرت دارد به من بگوید: تو! ... بگذار من هر چه دلم می خواهد در دلم خیال بکنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت می خواهد بگو. من اگر می خواستم هر چه می دانم بنویسم تا حالا خیلی چیزها می نوشتم مثلاً می نوشتم: الان دو ماه است که یک صاحب منصب قزاق که تن به وطن فروشی نداده، بیچاره از خانه اش فراری است و یک صاحب منصب خائن با بیست نفر قزاق مأمور کشتن او هستند
مثلاً می نوشتم: اگر در حساب نشانـﮥ «ب» بانک انگلیس تفتیش بشود بیش از بیست کرور از قروضِ دولت ایران را می توان پیدا کرد.
مثلاً می نوشتم: اقبال السلطنه در ماکو و پسر رحیم خان در نواحی آذربایجان و حاجی آقا محسن در عراق و قوام در شیراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال می گویند چه کنیم؟ اَلخَلِیلُ یَأمُرُنِی وَاَلجَلِیل یَنهَانِی .مثلاً می نوشتم: نقشه ای را که مسیو «دوبروک» مهندس بلژیکی از راه تبریز، که با پنج ماه زحمت و چندین هزار تومان مصارف از کیسـﮥ دولت بدبخت کشید، یک روز از روی میز یک نفر وزیر پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژیکی بیچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه یادش می افتد چشم هایش پر از اشک می شود.
وقتی حرف ها به این جا می رسد دستپاچه می شود می گوید: نگو نگو، حرفش را هم نزن، این دیوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
می گویم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهید اطاعت می کنم. آخر هر چه باشد من از تو پیرترم یک پیرهن از تو بیشتر پاره کرده ام من خودم می دانم چه مطالب را باید نوشت چه مطالب را ننوشت.
آیا من تا به حال هیچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتی که نمایندﮤ وزیر داخله آمد و آن حرف های تند و سخت را گفت یک نفر جواب او را نداد ؟
آیا من نوشته ام که: کاغذسازی در سایر ممالک از جنایات بزرگ محسوب می شود، در ایران چرا مورد تحسین و تمجید شده؟
آیا من نوشته ام که: چرا از هفتاد شاگرد بیچاره مهاجرِ مدرسـﮥ آمریکایی می توان گذشت و از یک نفر مدیر نمی توان گذشت؟
اینها که از سرایر مملکت است. اینها تمام حرفهایی است که همه جا نمی توان گفت، من ریشم را که توی آسیاب سفید نکرده ام ، جانم را از صحرا پیدا نکرده ام، تو آسوده باش هیچ وقت از این حرفها نخواهم نوشت.
به من چه که وکلای بلد را برای فَرطِ بصیرت در اعمال شهرِ خودشان می خواهند محض تأسیس انجمن ایالتی مراجعت بدهند.
به من چه که نصرالدولـﮥ پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز می خواند که منم خورندﮤ خونِ مسلمین. منم بَرندﮤ عرضِ اسلام . منم که آن دَه یکِ خاکِ ایالتِ فارس را به قهر و غلبه 
گرفته ام. منم که هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقایی را به ضرب گلولـﮥ توپ و تفنگ هلاک کردم. به من چه که بعد از گفتن این حرفها بزرگان طهران هورا می کشند و زنده باد قوام می گویند ... 
وقتی که این حرفها را می شنود خوشوقت می شود و دست به گردنِ من انداخته روی مرا می بوسد می گوید: من از قدیم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارک الله! بارک الله! همیشه همین طور باش. بعد باکمال خوشحالی به من دست داده، خداحافظ کرده، می رود.

وطن داری 

هنوزم ز خردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست


به منقارم آنان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید

پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان

***

و از همین دست  نقیضه هاست  " قضیه های " هدایت و فرزاد در "وغ وغ ساهاب" که از آن در بخش طنز نویسان معاصر یاد کرده ایم.

توللی و التفاصیل


فریدون توللی نیز در دو کتاب " التفاصیل"و "کاروان"به  شیوه ی گلستان و متون مسجع ،  ونوع ادبی التفاصیل  نقیضه ها ی طنزآمیزاجتماعی، سیاسی و فرهنگی است که در خلال سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ در مطبوعات آن زمان چاپ و بعد به صورت کتاب مستقلی منتشر شده است. این نوشته ها بیانگر اوضاع نابسامان ایران در آن سالهاست. شامل 75 قطعه است که نویسنده برای هر یک مقدمه ای فراهم کرده و ضمن آن توضیحاتی دربارۀ هر قطعه ای آورده است.  

التفاصیل ، از شاهکارهای طنز فارسی ، و متأثر از گلستان ، مرزبان نامه ، کلیله و دمنه ، مقامات حمیدی و برخی از داستانهای عامه پسند نظیر اسکندرنامه و امیر ارسلان است ، و نثری آمیخته به نظم دارد. چاپ اول التفاصیل (شیراز 1324ش ) و چاپ دوم آن (تهران 1331ش ) شامل 76 قطعه بود. در چاپ 1348 ش یکی از قطعات آن به نام موریس ــ که در آن به رضاشاه طعنه زده بود ــ حذف شد. تولّلی این کتاب را به رسول پرویزی تقدیم کرده است...

"کاروان " نیزدر شیوه ی التفاصیل و اثری طنزآمیز است شامل سه دفترِ بیداری ، دوری از بردگان سرخ ، و هنگامه ی نفت که سبک آن مانند التفاصیل است با این تفاوت که نویسنده پیش از هر قطعه ، مقدمه ای با نثر جدّی در باره ی ماجرایی تاریخی که آن قطعه به آن نظر دارد، نوشته است . نسخه های چاپی کاروان نادر است . تولّلی نسخه ای از این کتاب را در 20 مرداد 1331 به دکتر محمد مصدق تقدیم کرد و او نیز در همان سال کتاب را به کتابخانة دانشسرای عالی هدیه داد. این نسخه در کتابخانه ی دانشکدة ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران محفوظ است . از یک کتاب طنز او نیز با عنوان عجائب القضائب یاد کرده اند که چاپ نشده است (پرهام ، 1370ش ، ص 239؛ قس خائفی ، ص 800 : قضائب العجائب ). از تولّلی چند ترجمه از داستانهای فرانسوی ، مقاله هایی در باره ی باستان شناسی ، شعر، فرهنگ و ادب عامه و نقد برخی کتابهای شعر در نشریات به چاپ رسیده است (برای فهرست آنها رجوع کنید به فقیری ، ص 835 ـ 838). (مهران افشاری)


(این قطعه نقیضه تذکره‌های قدیمی شعر و  انتقاداز ملال انگیز بودن برنامه‌های درسی آن زمان نگاشته شده. )


دیگر از شعراء بزرگ این قرن ابوالرطیل حمبل بن تنبل بن الدنک الملقب به حمقُ الشعراء است  که تاریخ ولادتش به علت فوت قبلی والده ماجده‌ی مغفوره‌ی آن مرحوم نامعلوم و در سال وفاتش میان تذکره نویسان اختلاف است، گروهی فوت آن جناب را به سا ل سبع عشرین و بضع مائه ضبط کرده و فرقه دیگرِ(بضع) را تحریفی از تسع دانسته و علت آنرا عدم توجه کاتب شمرده‌اند. لکن اصح اقوال و اصوب روایات، قول بهروز بن هشام صاحب تذکرةالحُمقا است که می‌نویسد: 
"مولانا فوت نکرده بل از انظار خلایق غائب گشته و باشد که هم اکنون در میان مردمان باشد و کسش به دیده نیارد» و بَیِنه وی در اثبات این گفتار این شعر مولاناست: 
بیت
دوش، از لعل لبش آب سکندر خوردم

برو ای خضر، که من زنده‌ی جاویدانم
و هموست که سالیان دراز در دیوان مُعجز بیان مولانا به تتبُع و تحقیق پرداخته و وجود طایر و در نتیجه اتوموبیل را درعصر وی معلوم داشته و عجیبتر از همه اینکه انحصار دولتی طایر را نیز به ثبوت رسانیده است. 
استناد وی بدین شعر مولاناست: 
بیت
طایر دولتم از دست چو بیرون افتاد

       دجله شد دیده‌ام از اشک و بدل خون افتاد 
جنابش را در فن قصیده سازی و غزل پردازی مقامی شامخ و منزلتی باسق بودی و مستزاد و رباعی را بغایت نیکو سرودی. دیوانش از چند هزار بیت متجاوز است. تحصیلات خویش را در خدمت خواجه بدرالدین چاپلوس به پایان رسانید و در سلک مداحان امیر خوارزم منسلک گردید. شیواترین قصیده‌ی وی قصیده‌ایست که در وصف دُم اسب امیر سُروده و صنعت تجاهل العارف را بکمال رسانیده، مطلع آن اینست: 
یا رب این گیسوان یار من است؟!

              یا دُم اسب شهریار من است؟! 
صاحب تذکرةالحمقاء می‌نویسد که امیر را استماع این قصیده غّرّا چنان مقبول افتاد که در حال ماده خری به آنجناب صله داد و مولانا ارتجالاً این بیت به شکرانه‌ی آن سخاوت بر وی فرو خواند. 
                         بیت
               بخری مفتخرم کرد امیر

           مفت، همسر به خرم کرد امیر
و همو گوید که امیر شعر دوست از شنودن بیت اخیر و صنعت تقطیع مفتخر به مفت و خر چنان بی تاب گردید که در زمان پالانی نیز بر خر علاوه کرد و مولانا دیگر بار این شعر با لبد یهه ورد زبان ساخت:
                          بیت
       امیرا، می نهم پالان تو بر چشم خون پالا   

                            که پالان از تو خوشتر کز دگر شه لوءلوء لالا
این کَرَت جناس زائد پالان و پالا کار را به جایی رسانید که امیر به دست مبارک خویش افساری نیز بر سر الاغ رد و متبسم چنین فرمود: 
     "خذ یا صاحبی و الله ما رأیت و شعراً احسَن کَشعرک "
مولانا را علاوه بر فنون شعر و کتابت در موسیقی نیز دستی پرتوان بودی و تنبک را بغایت نیکو نواختی. مرویست که شبی در مجلس بزم امیر، قلمتراش هندی از جیب برکشید و پوست ضرب بتمامی بردرید و با تنبک بی پوست چنان نواختن گرفت که حضار از گریه به خنده و از سرفه به عطسه درافتادند. آنگاه شیوه بگردانید و همگان به خواب کرد و چون نفیر از خفتگان برخاست چنان مشتی گران بر کاسه ضرب کوفت که جملگی از خواب شیرین بپریدند و دشنام آغازیدند! 
مولانا در اشعار خویش بکرات بدین هُنر مباهات نموده و این قطعه خود از آن جمله است. 
                         قطعه
        مبین به ظاهر آرام و وضع خاموشـــم

           اگر چه هست خموشی مرا بحضرت دوست

        من آنکسم که چو آهنگ شاهکار کنم

      صدای کوس برآرم ز تنبــــــــک بی پـــوست 
و مولانا را فرزندان بسیار بودی که همگی بعد از وفات وی گدا شدند.

اختلاس

       و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه و در تسمیۀ این کلمه عقاید متفاوت است. زمره ای کتابت آن با صاد کرده و ریشۀ آن را خلوص دانسته اند و حجت ایشان این که مأمور مختلس را ارادت و اخلاص چنانست که کیسۀ خویش از خزانۀ دیوان فرق ننهد و جدایی در  میانه نبیند چنانکه شاعر فرماید:

قطعه

خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آمد

ز جیب خویش منه فرق جیب دولت را

ببر ز کیسۀ دیوان و قصر و کاخ بساز

به خویش راه مده خواری و مذلت را!

گروهی دیگر اختلاس را از اختلال حواس گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته اند.

قطعه

ز اختلال حواس است اختلاس ای دوست

که هوشیار بدین کار، تن نخواهد داد

جنون محض بود ورنه مرد روشن رای

تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد!

خواجه علی طفیلی در رسالۀ مصباح المختلسین اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده اینست که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندانش اندازند.

قطعه

در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را

عاقبت بهر یکی دانه ، به دام اندازند

صید کن شیر صفت ،نیم بخور، نیم ببخش

تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند

و بر مختلس است که در امر اختلاس همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقیت آن به نام خویش به کار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی بسر آورد که گفته اند:

شعر

تو دزدی می کن و در کیسه انداز

که دزدان راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات

در استخدام دولت نیست سودی!

نفت:

و نفت بر وزن جفت، آتشین آبی را گویند که نیاشامند و بر جای زیت در مخزن سراج ریزند و فتیله نهند و بسوزانند و جلباب ماتم از رخسار نو عروس شب بر گیرند و تیرگیها زائل دارند و شعلۀ نفت را خاصیتی است که در زیت و شموع نباشد. ابوالنجم جرجیس بن بهرام بن یافث نفت سوز طبری فرماید:

امشب مگر به نفت نمی سوزد این چراغ

یا خود نگشته روشنم از تاب می، دماغ

...روشن شود هزار چراغ از فتیله ای

ما را فتیله هست و نمی سوزد این چراغ!

...و از برکت نفت نیز چونان لبن که از آن سر شیر و ماست و دیگر لبنیات سازند، چیزها توان ساخت و هم از آن جمله است مومیائی و قطران و قیر و روغن فرنگی که در علم طبابتش وازلین گویند

بیت

وازلین بر زخم مژگانت نهادم به نشد

تیر مژگانت مگر با وازلین آغشته بود!

***

 

"ایفل"

...و ایفل بر وزن "بیدل" قطور مناره یی ست بر شطّ پاریس که منارجنبان صفاهان با همه درازی به پایه ی آن نرسد و گنبد قابوس بر عظمتش افسوس خورد و بنای این مناره از آهن خام نهاده اند. راوی گوید که در آن هنگام که معماران چیره دست فرنگ آهنگ افراشتن این منار همی کردند، من خود به شخصه حاضر و ناظر بودم و معاینه همی دیدم که حدّادان توانا پاره های حدید به مد د جرّاثقال از خاک برگرفتندی و به یاری سلاسل و اغلالش در دل آسمان به هم برپیوستندی. و نیز گوید که مرا رغبت به تماشای این بنا بدان پایه بود که همه روزه بر ساحل شد می و از بام تا شام به نظاره ی آن پرداختمی و تا چهل سالم کار بدین منوال بود و هم در این زمان بود که چهار فرزندم از رحم آن جفت که از فرنگان به عقد کشیده بودم نصیب افتاد.

شعر

به چهل سال پاره های حدید

سر هم کوفتند و ایفل شد

رو رها کن منارجنبان را

کان ز پولاد و این یک از گل شد

و بر سر این برج مشعلی ست که تا مسافتی بعید نور فشاند و سبب هدایت سفا ین گردد. و از عجایب کار فرنگان این که این مشعل را حاجت به زیت و مخزن نباشد، بل به مد د مفتولی چندش فروزان کنند و به هنگام کشتن، مهره ی زیرین آن بگردانند. و در تسمیه ی این منار به ایفل محقق بلخی را عقیدت بر این است که ایفل در اصل "این فعل" بوده و بعدها در اثر کثرت استعمال به حذف نون ثالث و عین خامس بدین صورت در آمده و داستانی که آورد این که:

در ایام ماضی ، نانجیب الدین حرامی، از جهت تماشا بر پای آن برج رفت و سر بر فراز داشت. قضا را دستارش از فرط طول مناره از سر بیفتاد و شیخ در حال این بیت ورد زبان ساخت:

بیت

شگفت دارم از "اینفعل" و کار فاعل او

که از سر اوفتد عمامه در مقابل او

و از آن پس نام آن برج اینفعل و بعدها چنان که اشارت رفت ایفل نهادند و از خواص دیگر این مناره آن که جماعت فرنگان خائنین مُلک و ملت بر فراز آن برند و از ارتفاع عظیمشان سرنگون کنند و طعمه ی ماهیان دارند.

عجبا! فرنگان با همه بی دانشی کیفر خائنین خود چنین دهند و ما تیز هوشان منار صفاهان همچنان بی مصرف نهاده ایم!

شعر

نابکاران را مناری باید و نیکو مناری

کز فراز آن نگون سازندشان با حال زاری

در دوران متأخّر نیز کتاب " جوامع الحکایات " منوچهر احترامی  و " تذکرة المقامات"ابوالفضل زرویی نصر اباد نیز از نقیضه های دوران ما هستند. (فلاح قهرودی؛غلامعلی، صلیری تبریزی، زهرا: پژوهشهای زبان و ادبیات فارسی ،زمستان1389، ضماره ی 8صص17 تا32)

مرحوم گلچین معانی در مقدمه تذکره ی یخچالیه به نقیضه ساز دیگری هم اشاره دارند و می نویسند:

"مرحوم ادیب بیضایی کاشانی  نیز رساله ی کوچکی به سبک یخچالیه در انتقاد گفتار و کردار چنتن ازازشعرای کاشان  که باوی معاصر بوده اند ،نگاشته اند ( ص د)

آخرین نقیضه ی نثری که در سا ل های اخیر تالیف یافته ، "تذکره المقامات" ،نوشته ی ابوالفضل زرویی نصرآباد مشهور به ملا نصرالدین از همکاران کیومرث صابری«گل آقا» است.نوشتن قطعات این تذکره، نخست بار از سی و یک اردیبهشت ۱۳۷۰ در مجله ی گل آقا آغاز شد تا آنکه در سال ۱۳۷۶ چاپ اول مجموعه آن در کتابی به همین نام انتشار یافت.چنانچه از نام آن نیز پیداست، مولف تذکره المقامات ،آن را بر اساس تذکرة الاولیاء  عطار و نیز حالات و مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر نوشته ی محمد بن المنور ،نقیضه سازی کرده است و حق آن است که از تمام نقیضه سازان طنز که من شناخته ام(جز برخی قطعات تذکره یخچالیه مذهب اصفهانی) برتر  و شیواتر و زبان آن استوارتر و طنز آن گزنده تر و شیرین تر است.

 

از تذکره یخچالیه بدان سبب پیش نیست که موضوعات قطعات آن مانند برخی قطعات التفاصیل توللی ،متاسفانه غالبا اشخاص سیاسی اند و این امر به هر اثر زیبایی ،جنبه ژورنالیستی خواهد داد.زیرا در آینده و با فرآموش شدن افراد،جذابیت چنین قطعات نیز کم خواهد شد.زیرا تلمیحات و اشارات در آنها غالبا به کارهایی بر می گردد که اشخاص به مناسبت مشاغل سیاسی خود انجام می داده اند و طبعا با گذشت زمان نمک و ملاحت خود را از دست خواهد داد و به راستی حیف از این استعداد بسیار خوب و ذوق شگرف زرویی نصرآباد که این استعداد و ذوق را در موضوعاتی خرج کرده است که سریعا فرآموش خواهند شد از هوشمندی چون او انتظار می رفت موضوعات و زمینه های«ماندنی تر» را با قلم بسیار شیرین خود ،خواندنی کند تا از بلای ژورنالیسم فاصله گرفته باشد.

به جای هر سخن دیگر ، نمونه یی از کار زیبای ماندنی تر او را با هم بخوانیم:

 

ذکر«کیومرث صابری»-حفظه الله-

آن رونده راه صواب، آن زننده حرف حساب، آن طوطی وادی شکر خایی. آن صاحب منصب گل‌آقایی، آن منتقد طریقت جابری، مولانا «کیومرث صابری»- دامت توفیقاتهشیخ الشیوخ طنازان عصر خود بود.
برخی مغرضین گویند: ابتدای کار او آن بود که ازفومنات آمده بود و شیخنا «سید محمود دعایی» که از اجله ی زعمای جریده ی « اطلاعات» است، بابعضی اصحاب خاص در شارع عام می‌رفت و با مولانا «جلال‌الدین رفیع» می‌گفت: «مارامی‌باید تا شخصی گیج و گول بیاریم و بعضی امورات جریده به او سپاریم. که عقلا درکار ما در مانده‌اند.» مگر این مرد – حفظه‌اللـه- بر آنجا می‌گذشت و این سخن شنیدپس در دامن شیخ آویخت که: «یا شیخ! مرا کاری ده.» گفت: «نامت چیست؟»
گفت: «گولآغا!» پس گفت: «ای‌جلال! ما به مسمّی راضی بودیم و این مرد اسمش هم در همان راستاستدامنش از کف مده که راست کارماست»
نقل است که در جوانی تعمیر ماشین می‌کردوقتی ماشین پیش او بردند که تعمیر کن. ساعتی نگذشت که کرد. پس بر طریق «پُز» باایشان گفت که: «ما اینیم!» چون نظر کردند، سوپاپ در دستش دیدند و پنداشتند که یعنی گفت: «ما سوفافیم!» و این که او را سوپاپ می‌گویند، هم از این جهت است نه به جهات دیگر(!)
او را گفتند: «حرف حساب چیست؟» گفت: ««آن است که قَلّ است و دَلّ است و اطنابش مُمِلّ نیست و ایجازش مُخِلّ نیست.» این سخن پیش مولانا غضنفر بردند که: «ترجمت کن»! گفت: «ترجمت ندانم. لیک آن قدر دانم که حرف حساب، آن است که به واسطه آن، به نعل و میخ می‌زنند و از چپ و راست می‌خورند»
نقل است که مچ‌گیری می‌کرد و حالگیری می‌کرد. چنان که روزی به هیأت دولت رفته بود. گفت: «بی‌انصافی راه بر محموله کاغذ ما بسته‌است.» مگر مولانا «وهاجی» که وزارت بازرگانی داشت، آنجا بود. گفت: «ما کی چنین کرده‌ایم؟» پس همگی دانستند که کار کار اوست – حفظه‌‌اللـه-.
نقل است که «تویوتا»یش دزدیدند. شکایت به حاکم بردبه زندانش کردند گفت: «ما ل من دزدیده‌اند. از چیست که مرا به زندان می‌برید؟»گفتند: «از آن که پیش از هر چیز، می‌بایدت تا ثابت کنی که با این مایه بی مایگی(!)،تویوتا، چگونه خریده بوده‌ای؟!»
گویند: نفس شیخ ما- سلّمه اللـه- از جای گرم درمی‌آمد. چنان که مریدی یک صبحدم تا شام در صف ایستاده بود. مگر با اخم بر زبانش رفت که: «این چقدر دراز است!» پس با مرید گفت: «برو که توصحبت ما را نشایی. ازآن‌که: خنده رو هر که نیست از ما نیست اخم در چنته گل‌آقا نیست!»
وقتی دیگر گفت: «اگر معاون اول، به جای یکی، شش تن بودی، نان ما توی روغن بودی!» شبی در مناجات می‌گفت: «خدایا، بر مشکلات مردم بیفزا.» گفتند: «این چه دعاست؟» گفت: «ما به نوشتن مشکلات مردم نان می‌خوریم، هرچه مشکل مردمان بیشتر،وضع‌ما بهتر!»
نقل است که گفت: مرد آن مرد است که چون جریده نویسد، چنان نویسد که چپ را خوش آید و راست را، موا فق را خوش‌آید و مخالف را، دوست را خوش آید و دشمن را،ظالم را خوش آید و مظلوم را، حاکم را خوش‌آید و… »و با این همه، گفتی که:  ما«سوفاف!» نباشیم و این کنیت بر مابسته‌اند!» والـله اعلم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ آبان ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم