دکتر منصور رستگار فسائی

شب یلدا

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ در جزیره­ ی سرگردانی

دکتر عبدالعزیز شبانی

 


                                        حافظ در جزیره­ ی سرگردانی


                                                                            چکیده
حافظ در جزیره ­ی سرگردانی، دومین برگزیده از جستاری به نام شاعران جزیره ­ی سرگردانی است.این جستار برآوردی بینامتنی از رمان معروف جزیره­ی سرگردانی، از زنده یاد بانو سیمین دانشور، است.
سیمین از حافظ و شعرش در این اثر، بیست و اندی بار سخن به میان آورده، ما برای راهبردی بهتر رویکرد سیمین را به حافظ در جزیره، در قسمت های زیر قرار داده ایم.
1 ـ بازتاب اشعار حافظ در خواب ها: ( خواب اول داستان و پایان داستان)
2 ـ تأویل و تفسیرهای بعضی از ابیات: ( بار امانت و ...)
3 ـ نگاه ها و داوری ها: ( فروزانفر و...)
4 ـ رسم ها ( میر نوروزی و ...)
5 ـ ترکیب ها، مصراع ها وتک بیت ها ( سیاه نامه و ...)
6 ـ دیوان حافظ در یک بیان تشبیهی،

1 ـ درآیه
باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده ، سرگشته، ، گرفتار، کجاست؟ 1 (6/19/27)
این، درآیه را با پرسش های زیر بر افق جزیره ی سرگردانی باز می کنیم:
آیا سرگردانان جزیره، در یک حیرت عارفانه سیر کرده اند؟
آیا شخصیت اصلی این جزیره در یک حیرت ایدئولوژیک به سر برده یا دریک اضطراب ناشی از انتخاب، دریافتن هم ـ سر، برای زندگی آینده­ی خود به سرگردانی رسیده است؟
آیا سرگردانان جزیره دریک حیرت وجود شناسی چشم به افق زندگی دوخته اند؟
اینها و پرسش هایی از این قبیل رویکرد بینامتنی را از جزیره ی سرگردانی، خواندنی می کند.
از آنجا که خود مؤلف آشنایی ژرفی با دیوان حافظ داشته است، بر بنیان سخن او در
« علم الجمال و جمال در ادب فارسی»، چنین می خوانیم:« هنر ایرانی، هنری اسرار آمیز است که هنوز اهل رازی پرده از رخ آن برنگرفته است. هنر ایرانی زمانی به صورت شاهنامۀ فردوسی، مثنوی مولوی و دیوان غزلیات حافظ، آواز آزادی، حکمت و عشق به گوش بشر خوانده است.» ( دانشور، 184 : 1389).
آیا مؤلف با آوردن اشعار حافظ، اشاره ها و ترکیبات این شاعر در بین متن جزیره ی سرگردانی، می خواسته است آواز آزادی، حکمت و عشق را به گوش خواننده ی خود برساند؟
این پرسش ها و پرسش هایی دیگر بی آنکه بخواهیم پاسخ روشنی به آن ها بدهیم، در رویکرد بینامتنی­یِ سیمین به حافظ در جزیره طرح می شوند. چه هم در جزیره و هم در منطق الطیر عطار در وادی حیرت، چنین می خوانیم:
بعــد از این وادی حیـــــــرت آیـدت
کار دایـــــــم درد و حسرت آیـــدت
هر نفس اینجا چــــــو تیغی باشدت
هر دمی اینجـــــا دریغی باشـــدت
آه باشـــــــد درد باشد سوز هــــم
روز و شــــب باشد نه شب نه روزهم
از بن هر موی این کس، نه به تیــــغ،
می چکد خون، می نگارد، « ای دریغ»!
آتشـــــــــــی باشد فسـرده مرد این
یا یخی بس سوختـــــــه از درد این
مرد حیران چون رســـــد این جایگاه
در تحیّر مانده و گم کـــــــــرده راه
هر چه زد توحیــــــد بر جانش رقــم
جمله گم گردد از او گم نیز هــــــم.
گر بدو گویند مستــــــــــی یا نه ای
نیستــی گویی که هستــــی یا نه ای؟
در میانی یا برونـــــــــــی از میان؟
برکنــــاری یا نهانی یا عیـــــــان؟
فانیی یا باقیــی یا هردویــــــــــی؟
یا نــــــه ای هردو، تویی یا تو نه ای؟
گویــــــــــد اصلاً من ندانم چیز من
و آن « ندانم» هم ندانــــــم نیز من
عاشقــــم امّا ندانم برکیـــــــــــم
نه مسلمانم نه کافر پس چیــــــــم
لیکن از عشقم ندارم آگهــــــــــی
هم دلی پر عشق دارم هم نهــــــی.» ( عطار، 104: 1383)
و درنهایت به اعتبار ذهن حافظ:
عاقلان نقطــــه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند.( 2/192/188)
و آیا در آیینه ­ی جزیره ی سرگردانی، آن سوی افق حیرت، تنها صاحب نظران، حیرانند؟ هر چه باشد سخن از سرگردانی جامعه ای است که در نماد یک زن، قد بر فراخته است؟ و آیا سرگردانی هستی سرگردانی جامعه ای نیست که در تقدیر تاریخی خویش به سویی کشانده می شود که ساربان درراه آن نیز سرگردان است؟


2ـ بحث و بررسی
جستاری به نام « نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» از این قلم در روزنامه ی نیم ـ نگاه در (15/12/91 ) چاپ شده بود. که در آن عنصر قصه با توجّه به قصّه ی نارنج و ترنج به عنوان بینامتنیتِ جزیره ی سرگردانی بررسی شده بود.
جستاری دیگر به نام « سعدی در جزیره­ ی سرگردانی» در روزنامه ی عصر مردم در (24/1/92) از همین قلم چاپ شده بود که بینامتینت جزیره را در اشعار سعدی نشان داده بودیم.
این بار، در این جستار ما به اشعار حافظ به عنوان یک پدیده ی بینامتنی می پردازیم.
درآن نوشته ها یادآوری شده بود که از این منظر در افق جزیره ی سرگردانی، رستاخیز بینا متنیت فراوانی از جمله: آرکی تایپ ها، اسطوره ها، افسانه ها، قصّه ها، رسم ها، آیین ها، شعرها و... به چشم می آید.
این بار به بازتاب اشعار حافظ در آیینه­ ی جزیره­ ی سرگردانی می نگریم، در این رخ ـ نمایی، شایان یاد ـ آوری است که بحث بینامتنیت 2 با اثر ـ پذیری فرق دارد.
در گذر از نظر باختین و کریستوا بر بنیان نگاه بارت « بینامتنی، مفهومی گسترده تر از تأثیر یک متن بر متن دیگر دارد.» (مقدادی، 144 ـ 145: 1393)
در این رویکرد اشعار حافظ و نگاه به حافظ به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی­یِ جزیره طرح و بررسی می شود. در بعضی از اشعار، برای روشن شدن مطلب به دیدگاه حافظ ـ پژوهان بازگشت هایی شده است.
در این جستار به خلاصه ی داستان، نظرات دیگران درفراز و فرود داستان و چند و چون آن، اشارتی نگردید چه در« نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» اشارتی بر آنها رفته است. ( ر. ک. پاینده، 35 ـ 60: 1390) و (ر. ک. میر عابدینی، 1380 ـ 1383: 1387)
2 ـ 1 ـ بازتاب اشعارحافظ در خواب ها
درآستانه­ ی داستان جزیره ی سرگردانی اول رمان خواب هستی با بیتی از حافظ آغاز می شود بعد در خواب هستی بیتی دیگر رخ گشایی می کند. و در پایان رمان هم بیتی از حافظ شکسته، بسته آذین بند متن جزیره می شود.
در گشودن رمان، « سرگردانی و عجز از یافتن راه درست زندگی، حسّی از یأس و ناامیدی در هستی به وجود آورده که در رؤیای توصیف شده در ابتدای رمان به روشنی انعکاس یافته است. دقت در جزییات این رؤیا وضعیت روحی ـ روانی شخصیت اصلی رمان را بر خواننده معلوم می کند.» ( پاینده، 166: 1392).
و رؤیای پایانی کتاب به اعتبار ذهن نویسنده ی گشودن رمان، « از هر حیث نشان دهنده­ ی تحول درونی او در پایان رمان است. ( همان، 178)
این که رمان جزیره­ ی سرگردانی با، زمان خواب در بامدادی دروغین و « خوابی هولناک آغاز می شود و با خوابی پایان می­یابد خود بیانگر نشانه ای دیگر از ساختار مدرن این رمان است.» ( همان، 177: 1392)
2 ـ 1 ـ 1 ـ دروغ صبح
درآستانه­ ی گشودن کتاب جزیره­ ی سرگردانی، سیمین دانشور، خبر از طلوع صبحی کاذب می دهد، این صبح با نقاب دروغینش، دریچه ای برخواب هستی، شخصیت اصلی داستان می گشاید. نویسنده برای نشان دادن زمان این رؤیای وحشتناک، از این بیت حافظ در به نمایش گذاشتن آن بامدادِ دروغین استفاده می کند:
« به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست»( ب 8/ 24/28)

« سحر نبود، نور از شیشه ی پنجره پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت و ستاره ای در دلش چشمک زد. پا شد، در تختخوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همه ی خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، امّا نور تنهایک لحظه پایید. صبحِ اول از دروغ خود سیاهروی شده بود.» (دانشور، 5: 1380)
سیمین، باز به گونه ای دیگر پس از بیان خواب هستی به ادامه­ ی این بامداد دروغین اشارتی مختصر دارد:
« مادر بزرگ می گفت: در دهلیز انتظار، چشم به راه قطار مرگ ایستاده ام. و حالا دم و بازدمش که هر دو قفس سینه اش را می شکافتند و می خراشیدند، به صدای قطاری می مانند که هنوز از راه نرسیده به راه می افتد. هستی بیدار شد. هنوز طلیعه ی صبح صادق ندمیده بود.» ( همان، 6)
2 ـ 1 ـ 2 ـ منّت سدره و طوبی
نویسنده­ ی جزیره­ ی سرگردانی، پس از مشخّص کردن زمان خواب، به گزارش خواب هستی که می پردازد. از زنی که بر او ظاهر شده است، زنی از میان آن زنان چادر عبایی که در عبورند. همان زنی که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه­اش. او می پرسد که این درخت چه نامی دارد؟ آن زن جواب می دهد: کُنار وقتی هستی در می یابد که مقصودش سدر است، سیمین از مصراع اوّل بیت زیر در «گشودن جزیره ی سرگردانی» استفاده می کند:
« منّت ســدره و طوبی ز پـــی سایه مــــــکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست.»( ب 3/ 74/ 75)
[ هستی] خواب می دید: در سرزمین ناشناسی است. از گرما عرق کرده، پیراهنش به تنش چسبیده، از تشنگی له له می زند درخت های ناشناخته ای را می بیند که برگ هایشان سوخته، شاخه هایشان شکسته ... سایه ندارند. چند تا زن با چادر عبایی، دستهایشان را حمایل دیگهایی که بر سر دارند، کرده می آیند. چانه و گردن زنها خالکوبی شده ـ نقش کژدم، مار ـ نه، این یکی نقش ستاره است، و آن دیگری نقش هلال ماهی چانه اش را در بر گرفته. چشمهای هستی درست نمی بیند تا همه­ی نقش ها را بشناسد. از یک زن که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه اش رسیده، می پرسد: این درخت ها... زن گذرا جواب می دهد. درخت کُنار، هستی می اندیشد که مقصودش سدر است. سدر طوبی که حافظ گفته منتّش را نباید کشید.
هستی منّت یک درخت سوخته را می کشد و زیرش می نشیند. سایه ای در کار نیست، اما می توان به درخت تکیه داد. زیر درخت پر است از گنجشک های مرده، بال شکسته، انگار خون هم ریخته، پوکه­ ی فشنگ که فراوان است. چند تا گربه و سگ می آیند و کاری به کار هم ندارند. یا دست ندارند یا پا. چشمهای همه شان کور است انگار خمپاره ای افتاده، همه شان را لت و پار کرده. 
گربه ها میومیو می کنند. سگ ها زوزه می کشند. شاید گرسنه اند. اما آن همه گنجشک مرده زیر درخت ها می بیند؟ بوی لاشه ها... شاید هم به زبان بی زبانی می گویند کسی نیست که به داد ما برسد؟
هستی از دیوار خرابه ای از روی آجر ها و پوکه های فشنگ رد می شود و به چمن سوخته ای می رسد. چمن را از اینجا می شناسد که تابلویی کنارش است. روی تابلو نوشته: « خواهشمند است روی چمن راه نروید،» چقدر خاک روی چمن ریخته ـ چقدر گودال دارد ـ و یک استوانه ی فلزی به اندازه ی آبگرمکن خانه شان... یک ساختمان فرو ریخته از دور، پیداست. هستی خود را می بیند که روی زمین دست می مالد. امّا کلیدی پیدا نمی کند.
هستی دو تا اسکلت می بیند که شلنگ انداز می آیند، و جلو هستی می ایستند. همدیگر را بغل می کنند و می بوسند.
و حالا هستی کنار چاه آبی ایستاده. نه چرخ چاه، نه رسن. صدایی می گوید: آنها که ریسمان دستشان بود، آنها که کلید داشتند همه شان گم و گور شدند. ( دانشور، 6 ـ 5: 1380 )

2 ـ 1 ـ 3 ـ سمن بویان در خواب هستی
در غزل « سمن بویان غبار غم بنشینند، بنشانند...» به بیت زیر توجّه می کنیم:

به فتراک جفا دلها چو بر بندند، بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند.( 2/194/189)
صاحب جزیره، در خواب هستی، « بر بندند» را از مصراع اول و «بگشایند» را از مصرع دوم می گیرد و آن را پس از بیداری هستی از زبان سلیم که شاهد خواب رفتن و خواب دیدن هستی بوده است، در پایان جزیره اینچنین می آورد:
« هستی خواب می دید که در جاده­ای قدم بر میدارد... می رسد به استخر آت گلی... اسب قره قاشقا کنار هستی می ایستد ... کلید طلایی عظیمی در دست هستی است... ضربدر عظیمی می بیند که روی صورت شالی برادر کهتر، خون کشیده شده... هستی پرواز می کند... هستی چشم گشود سلیم را دید...
هستی گفت: اولین سلام بر تو.
سلیم بوسیدش و گفت: تماشایت می کردم. در خواب حرف می زدی.
ـ چه می گفتم: بیا از حالا هیچ چیز را از هم پنهان نکنیم.
ـ می گفتی سلیم اسم مرا گذاشته دختر نارنج و ترنج، می گفتی که من در اتاق هفت در بند زندانی ام، در قفس نه توی در بندم
ـ دیگر چه می گفتم؟
ـ همۀ حرفهایت مفهوم نبود، از کلید طلایی حرف می زدی، می گفتی پس کلید رمز آزادی و آزادگی است برای همه، مخاطبت کی بود؟
ـ اسب قره قاشقا.
شعر هم خواندی: « چو بر بندند، بگشایند.»
ـ برای تو بود. از حالا هر شعری را برای تو می گویم. تو شعر من، تنها مایۀ دلخوشی من در این دنیایی
ـ درد که نداری
ـ درمانم نیست.
ـ دردت به جان من. ( دانشور، 225 ـ 226: 1382).
2 ـ 2 ـ تأویل ها و تفسیرهای بعضی از ابیات
دراین قسمت سیمین از زبان سلیم به تفسیر بار امانت می پردازد.
و در قسمت دیگری از همین تأویل ها و تفسیرها در توجّه سلیم به کارگاه سفالگری به گره خوردگی اندیشه­ی خیام و حافظ می رسد.
و در پایان تفسیری هم از عشق در ترکیب « وادی ایمن» می دهد.
2 ـ 2 ـ 1 ـ بار امانت
صاحب جزیره­ ی سرگردانی از ترکیب « بار امانت» در قرآن و شعر حافظ و مولوی و دیگران به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی به هنگام رسیدن به گفتمانی عرفانی سخن به میان می آورد:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه­ ی فال به نام من دیوانه زدند( ب 3/179/184)

این بار امانتی که سرچشمه ی ظهور آن در ادبیات عرفانی، قرآن است ( احزاب 72)، در شعر حافظ باعث گفتگوهای فراوان شده است. ( حمیدیان، 2337 ـ 2333: 1392).
بار امانت در جزیره ی سرگردانی در کنار آنچه از ذهنیت جوشان مولانا در این باره جوشیده، بازتابی چشمگیر دارد.
هستی، شخصیت اصلی داستان جزیره، هنگام یافتن دفترچه ی سلیم با این ترکیب « بار امانت» روبرو شده است. هستی دفترچه را ورق می زند. بخش های فارسی و عربی را رها می کند، کلمات قصار انگلیسی را رد می کند و...در دفترچه­ ی سلیم دربخش عرفانی چندین صفحه به فارسی نوشته شده بود و هستی، کلمات و جمله ها را می بلعید.
بار امانت
ـ از اصطلاح بار امانت خوشم می آید. هم مولوی و حافظ هم دیگران درباره اش سخن گفته اند، معلوم است که همه شان از قرآن کریم گرفته اند، واقعاً بار امانت چیست که آسمان و زمین و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بیابد؟ و این ظلم که بر خود کرد. از همه ی عدل ها برتر بود؟ عده ای می گویند که بار امانت « اندوه» است. چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند، آفرید. پس خمیر مایه ی آدمی غم است. مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار انسان نیز تعبیر کرده. آسمان و زمین از آزادی گریختند، کوهها هم که نمی توانستند آن را بپذیرند چرا که خدا، آنها را همچون « میخی بر زمین» استوار کرده بود. یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص ) که خدا را دید.
امّا اینکه امشب به یاد بار امانت افتاده ام، علتش دختری است که تازه دیده ام و تصّور می کنم این دختر بار امانتی است که بر دوش خواهم گرفت و به وادی ایمن خواهم رسانید... ( دانشور، 47 ـ 48: 1380).
2 ـ 2 ـ 2 ـ گره خوردگی اندیشه ی خیّام و حافظ
با سیر در دیوان حافظ خواننده در می یابد که حافظ همیشه « متوجّه به سرشت سوگناک و تراژیک کار و بار جهان بوده است» (حمیدیان، 1390:1220)
و در این توجّه ژرف، شاعرانه، به سوی تفّکرات خیّام متمایل می شود. دربیت زیر بازگشت حافظ را به موتیف « گِل کوزه گران» و «سبو» و « باده» که ویژگی تفکر خیام را می رسانند در غزل « بشنو این نکته...» می بینیم:
آخر الامر گل کوزه گراه خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی(2 / 481/ 472)

صاحب شرح شوق، درشرح این بیت با توجّه به مضمون های خیامی، اول، آن را در آثار شاعرانی از قبیل فرخی، خیام، نشان داده است و بعد تأثیر پذیری از خیّام را در این زمینه بر شاعرانی مانند عطار، سعد، سلمان، خواجو و خود نیز حافظ در بیت زیر
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسۀ سر ما پر شـــــراب کن
و این رباعی
گفتیم به کوزه گر که می کن نظری
فردا به سر خاک تو آید دگـــــری
تا چند ز خاک دگران کوزه کنـی؟
از خاک تو هم کوزه کنـد کوزه گری
پی می گیرد. ( حمیدیان، 2008 ـ 4010: 1390)
و نیز درباره ی نزدیک شدن حافظ به ساحت تفّکری خیّام در جلد اول شرح شوق در مبحثی تحت عنوان « لطایف حکمی، پی کاوی نموده است. (همان:122 ـ 134)
سیمین در جزیره این نکته­ ی دقیق را در دیوان حافظ در ضمن کشانیدن موضوع به افسانه ی خلقت، در توجه سلیم به کارگاه سفالگری، چنین آینگی داده است:
ـ خدا انسان را از گل خشکی چون گل سفال آفرید و سفالساز هم کار خداوند را تقلید می کند وسفالینه می سازد، یعنی به گل، شکل و روح و زندگی می بخشد تا ابزاری بشود در دست کسی که خود او هم از خاک آفریده شده و برای سجدۀ خدا پیشانی به خاک می ساید.
ـ و اینکه عمر خیام، اینهمه از کارگه کوزه گران حرف زده و گفته است عاقبت گل کوزه گران خواهیم شد، به این علت است که نیشابور، موطن خیام، یکی از مراکز مهم سفالسازی بوده. ( دانشور، 242: 1382)
در پی آیند همین موضوع، دانشور نیم بیت را از این بیت حافظ
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست(1/74/75)
به صورت زیر تغییر می دهد.
« حاصل کارگه کوزه گران اینهمه نیست» و
در دنباله ­ی دیدار از کارگاه سفالگری اینچنین در متن جزیره آن را جاری می سازد:
« هستی به سلیم گفت: بیایید با هم برویم غذای سنتی بخوریم و خواند حاصل کارگه گوزه گران اینهمه نیست. ای سلیم خان. » (دانشور، 242: 1382)
2 ـ 2 ـ 3 ـ وادی ایمن
در دیوان حافظ « آتش طور» که تجلی­ی حق تعالی را در درختی در «وادی ایمن» به عنوان بینامتن خویش استفاده می­کند این ترکیب ریشه در آیات قرآنی دارد با صور خیال مختلف، تابیده شده است: نمونه
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طورکجا موعد دیدار کجاست(2/19/27)
و مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چارۀ تیره شب وادی ایمن چه کنم(6/345/337)
سیمین با ترکیب « وادی­یِ ایمن»، در جزیره ­ی سرگردانی، ضمن بحث از بار امانت، اینگونه روایت بینامتنی­یِ خود را آورده است:
« یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص) که خدارا دید.» ( دانشور، 48: 1380)
3 ـ 2 ـ نگاه ها و داوری ها
سیمین درباره­ ی حافظ در کتاب جزیره ی سرگردانی، از دو داوری سخن به میان می آورد:
یکی داوری فروزانفر درباره ی حافظ و دیگری داوری مراد درباره ی خواجه.اما در داوری فروزانفر درباره­ی حافظ، سیمین نگاه های دقیقی به نحوه­ی تفکر، کلاس درس، ریخت ظاهری و شخصیت شاعری و سیاسی­یِ فروزانفر در جزیره انداخته است.
قبل از نگاه به جزیره این ذهنیت فرهنگی ـ سیاسی را در« درنگی بر سرگردانی های شهرزاد پسامدرن» چنین می خوانیم: «اینک باید به ذهنیت فرهنگی سیاسی سناتور استاد بدیع الزمان فروزان فر بیشتر پرداخت و نشان داد که چگونه خاستگاه و موضع طبقاتی او در قبال دربار با ذهنیت تباه اجتماعی وی سازگار افتاده.» ( اسحاقیان، 104: 1385).
3 ـ 2 ـ 1 ـ فروزانفر، کلاس ها و حافظ
در جزیره­ ی سرگردانی از فروزانفر، بارها سخن به میان آمده است. از کلاس او و سخن از حافظ و نیما ( دانشور، 144 ـ145: 1380). از خبر سناتوری و چرای­یِ پذیرفتن آن مقام بر بنیان گفته هم ـ سر وی ( همان، 145). از سرودن شعر برای مصدق و ماجرای پخش آن از رادیو « ای مصدق تو مرد مردی تو/ با دد و دیو در نبردی تو. ای مصدق تو را ثنا گفتم...» ( همان، ص 146). از وضع ظاهری فروزانفر ( همان، 145) از وسعت آگاهی فروزانفر « چنانکه خودش بارها گفته بود. در ادبیات فارسی تا حافظ نکته ای نبود که نداند.» ( همان، ص 146). از مخالفتش با نیما ( همان، 148، 149) و نیز (ر. ک. دانشور، سیمین)، «دریغا گوی استاد بدیع الزمان فروزانفر» بخارا، شماره 139 ـ 84 (173 ـ 175)
از ژست های فروزانفر (دانشور، 149: 1380)
و از....
اما اظهار نظر فروزانفر درباره­ ی حافظ در بحثی که در کلاس با توران دارد در جزیره ­ی سرگردانی چنین بازگو می شود:
« ... فروزانفر گفت: حافظ را به سویی می نهیم بعد شعر فارسی را.
ـ استاد با حافظ بایستی شعر کهن ختم می شد و نیما...
ـ بانوی کهنسال لاطائلات نباف.» ( همان، 144، 145)
3 ـ2 ـ 2ـ نگاه مراد به حافظ
رساله­ ی فی حقیقه العشق سهروردی یکی از آثار بینامتنی­یِ جزیره ­ی سرگردانی است که سیمین با آوردن قسمتی از این رساله در بین داستان و با بازگشت های گاه به گاه به آن، مطالبی را درباره­ی عشق و خلقت و وجود طرح می کند و آن را از نظر، هستی شخصیت اصلی داستان می گذراند. اما هستی بعدها این رساله را با مراد، می خواند و نگاه او را در این باره واکاوی می کند، در این نگاه است که مراد حافظ را در کنار مولوی در ستیغ فرهنگی ما جای می دهد:
بعدها هستی با « مراد» رساله ی فی حقیقه العشق سهرودی را می خوانند و هستی نظر « مراد» را جویا می شود. مراد می گوید بگذار یک بار دیگر بخوانم و نظرم را برایت بنویسم.
-نوشته ی « مراد» در کشو میز هستی، در اداره بود پیدایش کرد و خواند.
ـ هستی من، این غم ـ نامه ی گسترده و وسیعی که ادبیات ما را تشکیل می دهد به جز موارد استثنایی زاده­ی فرهنگ استبدادی و در زمانه­ ی ما زاده­ی فرهنگ استبدادی ـ استعماری ماست. ابهام واقعیعت که گاه به حد کابوس زدگی می رسد و گاه به حدّ نماد گرایی، به همین جهت است. اما خوشبختانه مولوی و حافظ که در ستیغ فرهنگی ما جا دارند، با حزن میانه­ ی چندانی نداشته اند. گاه از خودم می پرسم آیا هنگام آن نرسیده که سخنگویان روح زمانه­ ی ما کوشش کنند فوق این دو قرار بگیرند؟ مراد تو. ( دانشور، 64: 1380)
4 ـ 2 ـ رسم ها
در جزیره­ ی سرگردانی از رسم ها و آیین های بسیاری سخن به میان آمده است از جمله نوروز شمایل گردانی، کوسه برنشین و فال حافظ ما در زیر به سه رسمی که متعلق به شعر حافظ در جزیره است، می پردازیم.
4 ـ2 ـ 1 ـ سین ساقی حافظ
عید و نوروز یکی از زیباترین زمان ها در جزیره­ی سرگردانی است. سیمین در بازگشت گاه به گاه به این زمان اسطوره ای دست به خلاقیت های شگرفی می زند. بیت زیر دست ـ مایه ی هنری یِ وی در یکی از بازتاب های عید در جزیره است.
ساقیا آمدن عید مبـــــــارک بادت
و آن مواعید که کردی مرواد از یادت(ب 1/ 18/ 19)

سیمین از مصراع اوّل این بیت در سفره ی هفت سین استفاده کرده است:
... توران خانم به ناهار خوری آمد. جلو آیینه ای که به دیوار بود، روی میز بر دستی، سفره ی سفیدی انداخت، مقوای مستطیل شکلی روز پیشین از محمد آقا خریده بود که روی آن شش تا « سین» زیر قطعه های نایلون چسبانده بودند. یک نصفه سیب در وسط ـ سیر ـ سرکه ـ سنجد ـ سماق ـ سکه ـ بالای مقوا نوشته شده بود. ساقیا آمدن عید مبارک بادت. (دانشور، 97: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 2 ـ میر نوروزی ( کوسه بر نشین)
در دیوان حافظ بیتی وجود دارد که در آن به حکم میرنوروزی اشارتی ایهام ـ دار رفته است:
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی( ب 7/454/445)

قبل از پرداختن به حضور بینامتنی­یِ میر نوروزی در جزیره­ ی سرگردانی، شایسته است که نظر برخی از حافظ پژوهان درباره­ی حکم میر نوروزی، آورده شود:
الف: استعلامی درباره ی حکم میر نوروزی تنها به دیر نپاییدن فرمانرواییِ بهار اشارت نموده است. ( استعلامی، 115: 1382)
ب: حمیدیان از قول علامه ی قزوینی و بهرام فره وشی سخنانی نقل می کند که در خور درنگ است:
میر نوروزی علامه­ ی قزوینی: کسی که در چند روز آخر سال وی را اصطلاحاً به پادشاهی بر می داشتند و او را سوار مرکوبی می کردند و از طلوع آفتاب تا عصر، وی در خیابان ها و میدان ها حرکت می کرد. حکم وی روان بود، ولی چون غروب می شد اگر وی را به دست می آوردند به انواع عقوبت شکنجه می دادند. ( برای مطالعه ی کامل نوشته، نک، میر نوروزی، یادگار، س 21 ش 3 آبان 1322، ص 13 ـ 16) و ضمن بیان سنت برنشستن کوسه ( کوسه بر نشین) مشخصات میر نوروزی را چنان بیان می کند: « آذر ماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است. و به نخستین روز اوی از بهر فال، مردی بیامدی کوسه، بر نشسته بر خری، و به دست کلاغی، گرفته، و به بادبیزن خویشتن باد همی زدی و زمستان را وداع همی کردی. و ز مردمان بدان چیزی یافتی و زمانه ی ما به شیراز همین کرده اند و ضریبت پذیرفته از عامل تا هرچ ستاند از بامداد تا نیمروز به ضربیت دهد و تا نماز دیگر زر بهر خویشتن را ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش سیلی خورد از هر کسی ( التفهیم، 256 ـ 257). قاسم غنی نیز در این باره توضیحاتی دارد. ( نک یادداشتها 81 ـ 88)، و اما بهرام فره وشی اصل اسطوره را به گونه ای دیگر باز می گوید: درآغاز نوروز رسم چنین بود که مردی نیک نام، خوش یمن، خجسته، گشاده روی و شیوا گفتار به حضور شاه می آمد و اجازه ی ورود می خواست، شاه می پرسید کیستی؟ از کجا؟ چه آورده ای؟ وی پاسخ می داد من از سوی دو مبارک پی می آیم، و به سوی دو نیک بخت می روم. با من پیروزمندی همراه است. نام من خجسته است با خود سال نوی می آورم. برای شاه خبر خوش و درود و پیام می آورم. شاه به وی بار می داد و از خوان سیمین نوروزی را که در کنار آن، نان های کوچک پخته شده از گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، کنجد، باقلا و لوبیا قرار داشت در پیش روی شاه می گذاشت و برای شاه خوشبختی و نیک روزی و زندگانی دراز آرزو می کرد. در این اسطوره دو نیکبخت عبارتند از دو امشاسپند، خرداد و امرداد، یا هاروت و ماروت، زیرا شاهان در روز ششم فروردین در نوروز بزرگ، در خرداد روز به بار نوروزی می نشستند و امشاسپندان دو گانه ی خرداد و مرداد، که یکی به معنی تندرستی است و بر آب ها فرمانروایی دارد و دیگری به معنی نمیرایی و زندگی جاودان است و بر گیاهان فرمانروا است، فرشته های موکل بر روزهای ششم و هفتم ماه هستند و میر نوروزی ازسوی آنان تندرستی و زندگی جاودان به حضور شاه می برد. [ باز برد نویسنده به « مجالس النیروز و المهر جان» در المحاسن والاضداد حافظ، چ بیروت، بدون ذکر صفحه ـ م] اما دو نیکبخت دیگر، شاه وشهبانو بودند که می بایستی درسال نو برکت و فراوانی و خوشبختی به مردم ارزانی دارند. (جهان فروزی، 53 ـ 54 ) ( حمیدیان، 3865 ـ 3870: 1392)
صاحب شرح شوق پس از این باز آورد درباره ی بیت فوق، برداشت زیر را ارائه می دهد:
روال سخن شاعر به گونه ای است که گویی می خواهد چیزی را به صورت پوشیده به مخاطب منتقل کند. مثلاً اینکه فرمانروایی فردی نابکار که شاید بیم بسیار نیز برانگیخته است، گذرا خواهد بود. بعید می دانم که شاعر از لوازمی چون سخن در پرده گفتن، توصیه ی به بیرون آمدن از پیلۀ خود و گذرا انگاشتن حاکمی موقت، صرفاً برای ساختن مضمونی شاعرانه سود جسته باشد. ( همان، 3870 ـ 3871)
خرمشاهی با تکیه به دیدگاه علامه ی قزوینی، دو نظر را جمع کرده ( نظر استعلامی و حمیدیان) درباره میرنوروزی چنین می نویسد:
به گفتۀ علامۀ قزوینی این تعبیر حافظ ایهام دارد. معنای نزدیک آن بهار و شوکت و دولت بهار است و معنای بعید آن پادشاه یا امیر و یا حاکم موقتی است که در قدیم الایام رسمی بوده که برای تفریح مردم، سلطنت چند روزه­ای به او می بخشیده­اند و پس از انقضای ایام جشن، سلطنت او نیز به پایان می رسید و شأن نزول این بیت و سخنی که حافظ در پرده می گوید، اشارتی دارد به دلجویی حافظ از خواجه جلال الدین توران شاه، وزیر معروف شاه شجاع و ممدوح حافظ که در دو بیت آخر همین غزل نیز به نام اوتصریح شده در وقتی که بدگویی رقیبش یعنی رکن الدین شاه حسن، وزیر دیگر شاه شجاع به تهمت سرو سرداشتن با دشمنان شاه شجاع به زندان افتاده بود. حافظ خطاب به او می گوید رکن الدین حسن، دولت مستعجل دارد. نقل به معنی و اختصار از « میر نوروزی، نوشته ی محمد قزوینی، یادگار سال اول شماره سوم، ص 13 ـ 16». نیز (حواشی غنی، ص 710 ـ 713) ( خرمشاهی، 1372:1192).
دانشور، صاحب جزیره­ ی سرگردانی از این رسم اسطوره ای ـ تاریخی، درباز آوردِ کوسه برنشین آن را در صحنه ای از نمایش آن در جزیره در ضمن گلایه ای که مامان عشی، از هستی کرده بود چنین بازتاب داده است:
امّا حیف بود بازی مطرب روحوضیها را نبینی، نمی دانی روی تخت چه کردند؟ زدند و خواندند و قر دادند و شکلک در آوردند و پشتک و وارو زدند... البته آخرهای بازی تخت شکست و همه شان فرو رفتند. مهمانها خیال کردند این هم جزو بازی است.
و هستی پرسیده بود: پس نمایش ندادند.
ـ چرا، بعد ازشام نمایش دادند، نمایش عمو نوروز ـ یک کوسه سوار دوتاشان شده بود. که خود را به صورت الاغ در آورده بودند. کوسه یک بادبیزن دستش بود و خود را باد می زد و به جای شاه روی تخت جلوس کرد: وزیر و وزرا و چند تا زن هم دور و برش بودند. پسیتاهم خودش را قاطی کرد. تخم حرام زن سوگلی کوسه شده و کوسه تا توانست با او لاس زد. هستی گفته بود نمایش میر نوروزی بوده یا کوسه برنشین، مامان عشی گفته بود: بیژن که ترجمه می کرد، گفت: عمو نوروز و گفت شبیه بابانوئل مسیحی هاست منتها کوله بار هدیه هایش را جا گذاشته. ( دانشور، 128 ـ 139: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 3ـ فال حافظ
هر چند در تصحیح قزوینی ـ غنی این غزل بامطلع زیر ثبت نیفتاده،
مژده ای دل که مسیحا نفسـی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می­آید( 1 / 498/ 235)
در شرح شوق آمده است: قزوینی غزل را ندارد، امّا سایه، به رغم ارادت به طبع قزوینی، آن را دارد. ابوالحسن نجفی هم غزل را اصل می داند (« حافظ نسخۀ نهایی»، نشر دانش، س دوم ش. اول، آذر و دی، 1360، ص 32)، نیساری هم آن را اصیل دانسته و آورده، ضمن اینکه پس از بیت این بیت را نیز ( که خانلری الحاقی تلقی کرده)، افزوه ( سایه نیز)
جرعه ای ده که به میخانۀ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آیــد
البته، مطابق ثبت خود جناب نیساری، این بیت در قدیمترین نسخ موجود نیامده، و لذا اصالت آن محل تردید است. ) نک، دفتر دگرسانیها1، 804) این را هم بد نیست از حضرات بپرسیم: آیا به نظر شما ( میخانۀ ارباب کرم) می تواند سخن حافظ و مطابق با عرف و اسلوب شعر او باشد. ( حمیدیان، 2717: 1392 ).
دانشور از فال حافظ هم در جزیره سخن به میان آورده است. در آنجا که شاهین صحبت را به سر گروهبان می کشاند. تیمسار به بازدید آمده بود و بالاخره تیمسارامر به گشودن در اتاق سرگروهبان کرده بود.
ای خدا، همه مان چه دیدیم؟ تو طاقچه یک دیوان حافظ و یک قرآن رویش، کف اتاق جانماز پهن بود، تصویر حضرت علی به دیوار. یک عبا کنار جا نماز. سرگروهبان دستش را بالا برد و استدعا کرد برای سپهبد از دیوان حافظ فال بگیرد. تیمسار شلاقشان را به چکمه زدند، به اتاق تشریف فرما شدند. کنار جانماز نشسته، پرسیدند: شراب خلار شیراز نداری؟ سرگروهبان به سر مبارک تیمسار قسم خورد که ندارد فال که گرفت آنقدر حافظ را به شاخ نبات و شراباً طهورا قسم داد که حوصله ی سپهبد سر رفت. با چشم های بسته سر به سقف اتاق بلند کرده دیوان را بوسید. لایش را باز کرد. داد دست شاهین تا بخواند. شاهین دید که یک چوق الف لای دیوان است. شعر مورد نظر سرگروهبان را خواند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید،
شاهین خندید و گفت: عجب کلکی بود، تیمور خان و مادر بزرگ از خنده ریسه رفتند.
ـ تیمسار سپهبد فرموده بود. مقصود حافظ این است که به خانم در آمریکا خوش می گذرد و به زودی می آید.(دانشور، 270 ـ 271: 1380 ).
5 ـ 2 ـ ترکیب ها، مصراع ها و تک بیت ها 
چون در این قسمت ترکیب ها را هم با توجّه به بیت حافظ آورده ایم، ترکیب ها و تک بیت ها با یکدیگر گوش ـ زد شد، در این قسمت ما با « بخشندگان عمر»، « نامه سیاه»، « نودولتان»، «ای دریغای حافظ»، « خانه خدا»، « خاموشی و غوغای حافظ»، « عدم درس عشق در دفتر»، « پیری یِ حافظ» و« حیرت حافظ»، روبرو می شویم.
5 ـ 2 ـ 1 ـ بخشندگان عمر
در غزل معروف « دل می رود ز دستم» بیتی زیبا و ایهام دار به غزل ملحون است. ( سروشیار، « پارسی» فارسی، آینده، س ششم، ش 9 ـ 12، آذر اسفند 1359، ص 671 ـ 673) به نقل از ( حمیدیان، 800: 1392) این بیت در حوالی پایان غزل ثبت افتاده است:
خوبان پارسی گو بخشنده گان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را( 12/5/5)

در جزیره با توجّه به تغییر خوبان به ترکان، بعد از نمایش خیام در سخن مدیر کل با خانم نوریان به صورت طنز سرک کشیده است.
رئیس انجمن خانه و مدرسه، سر تکان می دهد و می گوید روحت شاد فیردوسی
و در گوش خانم نوریان زمزمه می کند: که این قادسی دخمه گاه من است. نامه ی رستم فرخزاد به برادر.
خانم نوریان« فیردوسی گفتن مدیر کل باز نشسته را می فهمد و عقیده دارد که ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند، اما از ارتباط « نامۀ رستم فرخزداد به برادر» در این شب خیامی سر در نمی آورد. (دانشور، 151: 1380)
5 ـ 2 ـ 2 ـ نامه سیاه
ترکیب نامه سیاه، دریکی از شعرهای عرفانی ـ مذهبی یِ حافظ در غزلی بامطلع « ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم.» در طلب باران از ابر خطا پوش، چنین آمده است:
آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم( 6/366/359)

درباره ی این ترکیب، در حافظ ـ نامه ی خرمشاهی چنین می خوانیم:« سیاه نامه: کنایه از عاصی و گنه کار و فاسق و بدکاره و ظالم باشد.» ( برهان). حافظ صور دیگر این ترکیب را به صورت «نامه سیاه»، « نامه ی سیاهی»، « نامۀ سیاه»، به کار برده است.
ـ من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.
ـ آبرو می رود...
ـ می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
ـ از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
ـ در ده به یاد حاتم طیّ جام یک منی
تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طیّ
ـ مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت.
ـ کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامۀ من شد سیاه از او ( خرمشاهی، 772: 1372 )
سیمین از ترکیب نامه سیاه، در جزیره، در مراسم شمایل ـ گردانی، از زبان هستی که خود را نامه سیاه نمی داند، چنین نقل کرده است:
شمایل خوان، پرده را باز عقب زد: پل صراط را تماشا کن. از مو نازکتر و از شمشیر تیزتر. نامه ی اعمالت را به دستت می دهند و گناهانت را در ترازو می کشند.
هستی سر کشید امّا سلیم را ندید و باز بیزاری از سلیم آمد. مثل موم در دستم نرمش می کنم و باز یاد آوری: هزار عیب شرعی و عرفی دارد. فکر می کرد که یتیم ماندگی و فقر که تقصیر من نبوده... اینکه یک پیرزن که حال بر زانو می زد و وای و وای می گفت، مرا بزرگ کرده که تقصیر من نیست. اینکه مادر بزرگ ذره ذره زهرش را به جان من ریخته، باز تقصیر من نبوده. هستی خود را نامه سیاه نمی دانست تلاش خودش را کرده بود... ( دانشور، 192: 1380) 
5 ـ 2 ـ 3 ـ نودولتان:
این ترکیب در غزل معروف « واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند...) چنین آمده است:
« یارب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.»( 4/199/194)

سیمین از این ترکیب در دلشوره های هستی، در غیبت مراد، در تابلویِ نقاشی­یِ خیالی، نقشی بدیع از نمونه ای از آدمیان خلق می کند:
هزار جور خیال به ذهن هستی هجوم آورد. دست آخر خودش را آرام کرد، لابد دارد در اتاقک زیر شیروانی خانۀ پدری یک تمام رخ خیالی از من می کشد، یک نیم ـ رخ از من که کشید گمش کردم خوب شاید دارد نقشی از مردم جلنبر که دوستشان دارد می کشد، مردم آس و پاس که هیچ وقت پا به نمایشگاه نقاشی نمی گذارند و نودولتان هم که پای می گذارند در خانه هایشان جایی برای آویختن چنان تابلوهایی ندارند. با مبل و پرده هایشان جور نیست. ( دانشور، 177: 1380).
5 ـ 2 ـ 4 ـ ای دریغای حافظ 
ای دریغای حافظ را در غزل معروف او که گروهی آن را درباره ی تیمور می دانند خوانندگان دیوان حافظ به خوبی به یاد دارند:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ( 1/470/461)

سیمین از مصراع اول این بیت، روایت دیگری از عشق هستی و مراد در جزیره ارائه داده است:
هستی گفت: ببین مرداد تنها خوشبختی عشق است. چرا دریغ می کنی؟
مراد گفت: سینه ی من مالامال عشق تست... اما ای دریغ... نگذار با ازدواج پایمالش کنیم.
هستی گفت شعر تحویلم نده. من پا گذاشته ام به بیست و هفت سالگی، منهم مثل همۀ زنها به یک کانون گرم و چند تا بچه که پدرشان تو باشی احتیاج دارم. ( دانشور، 186: 1380)
5 ـ 2 ـ 5 ـ خانه خدا
در دیوان حافظ ترکیب خانه خدا در ضمن تعریضی بر « ملکِ الحاج» ها و نشان دادن جوهره ی زیارت بیت الله الحرام در غزلی زیبا با مطلع «در خرابات مغان نو خدا می بینم...» جای گرفته است:
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم( 1/335/327)
سیمین این ترکیب را در کتاب جزیره در شعری که سروده ی هستی است و « ترس» نام دارد جای داده است:ترس، ترس، ترس
ترس کالای است که می فروشند اگر نخری می پوسد.
پس نخر
من نخریدم. گفت: پس از « ایکس» و «لینگ» نوبت تست.
راست در چشم دژخیم نگریستم
گفتم اینچنین مرگی به زندگی معنا می بخشد.
پرسید روحت به کدامین قلّه خواهد گریخت؟
پاسخ گفتم: بوی گل کی می رود؟
روح من همان بوی گل است.
گفت: من خانه خدای این خانه را دیده ام ( دانشور، 209: 1380)
5 ـ2 ـ 6 ـ عدم درس عشق در دفتر
حافظ در غزلی که بهاریه ـ گونه است و با مطلع « خوش آمد گل وزآن خوشتر نباشد...» شروع می شود، بیتی معروف دارد که در آن از عدم حضور علم عشق در دفتر صحبت می کند:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد.( 6/162/157)

دانشور از مصراع دوم این بیت با اندک تغییری در جزیره، پس از عقد سلیم و هستی، چیدمانی عاشقانه فراهم آورده است:
« حالا می شد روی ناخنهای پشت گلی و روی گوش ها و روی چشمهای سلیم را بوسید وسلیم می توانست زنش را چنان ببوسد که نفسش بند بیاید. هستی صورتش را به ریشه ای سلیم چسبانید و در گوشش پچ پچ کرد. ای سلیم، که درس عشق در دفتر نباشد.» ( دانشور، 281: 1380).
5 ـ 2 ـ 7 ـ پیری یِ حافظ
در غزل این « خرقه که من دارم...» به بیت زیر توجّه می کنیم:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی(7/466/457)
سیمین با این بیت با طنزی ویژه در نقیضه سازی و پارودی گویی، شکسته بسته، در جزیره­ی سرگردانی اینگونه بازی زبانی کرده است:
هستی در گریز از عالم سیاست، در عهدی عاشقانه به زن بودن و در خانه نشستن و بچه به دنیا آوردن قانع شده است. اما می بیند که سیاست دست از سر او بر نداشته است و دریک نقشه کشی یِ سیاسی بر هستی، در توصیف خانم شکوهی به اینجا می رسد که:
مراد سیگار دیگری آتش زد و از خانم شکوهی گفت که وقتی بازنشسته شد، دخترها اعتصاب کردند و شعار می دادند: زنده باد خانم شکوهی، می خواستند بریزند تو خیابان ها، مدیر تازه را راه نمی دادند، تا خانم شکوهی خودش نصیحت شان کرد. گفته بود که یکی از بزرگان فرموده است: چون پیر شدی کار به جوانان واگذار. یکی از دخترها پرسیده بود آن « بزرگ» کی بوده؟ خانم شکوهی گفته بود: خودم کاکو! دخترها خندیدند و به سرکلاس هایشان رفتند. جلو دخترها مدیر تازه را بوسید. ( دانشور، 319: 1380)
5 ـ 2 ـ 8 ـ خاموشی و غوغای حافظ
در غزل « چو بشنوی سخن اهل دل» بیتی وجود دارد که درباره ی آن تأویل ها و تفسیرهای فراوانی شده است.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.( 3/22/26)
درباره ­ی این بیت بحث های روانشناسی و برداشت های عرفانی یِ زیادی شده است. حمیدیان پس از واکاوی­یِ منِ خموش در متون عرفانی و شعر فارسی ( حمیدیان، 112، 9: 1392). در شرح شوق می نویسد:
از آنجا که بیت حافظ در کتب روانشناسی به عنون سر لوحه ای به ویژه برای مبحث ناخود آگاه قرار می گیرد، بد نیست یادآور شود که هر چند زمینۀ این بیت و همانندی های آن بی پیوندی با مبحث مذکور نیست امّا حقیقت آن است که قدمای ما در چهارچوب علم النفس سنتی خود، درک مبهم از وجود چیزی در لایه های پنهان ضمیر انسان داشتند و هرگز نباید استشهاد یا تبرّکی را که به کلام خواجه، البته به دلیل بیان بی اندازه دل انگیز و گویای آن می شود، نشانۀ اینهمانی آن با بحث علمی و کاملاً تجربی و قانونمند زیگموند فروید در باب ضمیر ناخود آگاه انگاشت. ( همان، 1012 ـ 1013: 1392)
صاحب جزیره ی سرگردانی، این بیت را در بیان حال خود در گفتگویی با فرخنده در کلاس به لب می آورد.
فرخنده گاه عاشق سیمین است و گاه به قول خودش از سیمین به حدّ مرگ متنفر. فرخنده دست بلند می کند سیمین متوجهش می شود. فرخنده می گوید به خانم ... آیا این آرامشی که نشان می دهید، سرپوشی بر طوفان درونتان نیست.
سیمین این شعر را می خواند:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست.( دانشور، 1382، 266)
5 ـ 2 ـ9 ـ حیرت حافظ
در غزل « زان یار دلنوازم...» بیتی زیبا سرایش یافته است که بیانگر حیرتی هنرمندانه در ساحت اندیشگانی حافظ است:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازاین بیابان و این راه بی نهایت( 7/94/93)

در جزیره از این حیرت و هیبت و خوف و خطر عرفانی بارها سخن به میان آمده است. به زبان های گوناگون گاه از زبان عطار به این حیرت اشارت می رود و گاه از زبان حافظ و دیگران، اما سیمین هنگامی که به زبان حافظ می رسد، لحن او را در اوج و فرود صدای طنبور و در نواختن درویش مفتون، به وسیله ی نواری، در دستگاه پخش موسیقی طنین انداز می کند:
نوای طنبور اوج گرفت. از نوار صدای گریه می آمد. انگار چندین نفر می گریستند و آوای طنبورشاید به علت گریۀ آنها تندتر و تندتر و بلند تر می شد. ناگهان نوا فرود آمد و هستی احساس کرد که از قله ای به دره ای پرت شد. چه عالمی داشت؟ صدای طنبور آرام بود. به صدای کسی می مانست که از دردغربت مویه می کند. هستی با گوشِ جان آهنگ و نوا را می نیوشید و واله وشیدا شده بود. درویش مفتون می خواند:
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود
آوخ از این بیابان زین راه بی نهایت
سلیم چمشها را بسته بود و به راست و به چپ تکان تکان می خورد و هستی نیوشندگان آوا را در مجلس ذکر در نظر مجسم می کرد که لابد درحالتی بوده اند که سلیم اینک بود. و درویش مفتون را در نظر می آورد. گیسو افشانده ... حدس می زد که او نیز چشمها را بسته بوده. لابد تکان تکان می خورده... با نرمه دستش می نواخته و دل شنوندگان را همچون دل هستی کن فیکون می کرده. ناگهان احساس کرد که خودش هم تکان تکان می خورد. به راست و به چپ. ( دانشور، 322: 1382)
6 ـ 2 ـ دیوان حافظ جزء یک بیان تشبیهی
در این قسمت از جزیره که درباره ی عدم مرکزیت داری یِ شهر طهران است وقتی تهران به یک کتابخانه تشبیه می شود دیوان حافظ جزیی از این تشبیه قرار می گیرد.
6 ـ 2 ـ 1 ـ دیوان حافظ در جزء یک بیان تشبیهی
هستی در گفتگو با بیژن درباره ی شهر تهران، از قول یکی از هم ـ دوره ای هایش که مهندس معمار بوده است در توصیف شهر تهران در یک عبارت تشبیهی از دیوان حافظ در جزیره ی سرگردانی، اینگونه سخن می گوید:
« هستی گفت: می گوید تهران یک شهر خاکستری یا قهوه ای است. شبیه کتابخانه ای است پر از کتابهای پراکندۀ فهرست نشده. نه فهرست الفبایی دارد و نه فهرست موضوعی، در این کتابخانۀ گل و گشاد ازصور قبیحه و الفیه و شلفیه و عاق والدین و امیرارسلان گرفته تا کتابهای فلسفی و عرفانی و دیوان حافظ و مولوی و قرآن کریم ریخته شده می گوید شهر تهران مرکزیت ندارد. هیچ چیز جای خودش نیست، خانه ها و آب انبارها خراب شده، جایش پاساژ و انبار کالا ساخته اند... شهر دیوارهای بلند... در کل تهران عین مردمی است که در آن زندگی می کنند.» ( دانشور، 172: 1380).
نتیجه گیری
جزیره­ ی سرگردانی در « چند صدایی یِ، بینامتنیت افقی گسترده و زیبا دارد.
با نگاه به بینامتنیِ جزیره رستاخیز آن ها را در آرکی تایپ ها، اسطوره ها، قصّه ها، افسانه ها، اشعار رسمی و غیر رسمی، ترانه ها و... می توانیم ببینیم.
دراین جستار اشعار حافظ در جزیره مدّ نظر قرار گرفت. ابتدا، با گشودن رمان به سراغ « صبح دروغین» پیش از خواب هستی در جزیره رفتیم، سیاهروی بود و پلشت با سیر در خواب هستی به درخت سپندین « سدره و طوبی» رسیدیم و حافظانه منت آن را نکشیدیم. در این کابوس هولناک، به راز سدره و طوبای حافظ، گوشه ای از ناآرامی های ذهن هستی را در رؤیا، مشاهده کردیم و در پایان رمان، از چشم انداز سلیم زمزمه ی هستی را در « بربندند و بگشایند» حافظ به گونه ای دیگر در خواب هستی شنیدیم.
این که رمان با رؤیا آغاز میشود با رؤیا به پایان می رسد و در هر دو رؤیا از حافظ اشعاری ذکر می شود. خود نشانه ای روان شناختی را در بر می گیرد، چه نویسنده از زوایای ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی زنانه ی جزیره به ناخود آگاه جمعی ما پلی از اشعار حافظ می زند.
نهر اشعار حافظ با ترانه ای دل ـ نشین جابه جا ظاهر می شود. و در « بار امانت» و « نگاه خیامانه » به جهان، تأویلی، چشم ـ گیر را در«کارگاه کوزه گران» نقش می زند و در « وادی ایمن» مأمنی در عشق می جوید.
در نگاه ها و داوری ها، نگاه فروزان فر را می بینیم که تا حافظ نکته ای نیست که نداند! و اظهار نظر او را درباره ی حافظ اینگونه می شنویم: که حافظ را به سویی می نهد و شعر فارسی را به سویی دیگر.
و نگاه مرداد، را به حافظ می بینیم که او را در کنار مولوی بر ستیغ فرهنگی ایران قرار می دهد.
به رسم ها که می رسیم سیمین، در رسم نوروزی سین ساقی­­­یِ حافظ بر سر سفره­ی هفت سین نوروزی به وسیله­ی توران می نشاند. رسم کوسه برنشین و میر نوروزی، قرین بابا نوئل و عمو نوروز می شود. و از رسمی دیرین که ریشه در فرهنگ ایران دارد سخن به میان می آورد. 
در جزیره فال حافظ هم با جزییاتی چند به نغمه در می آید.
در این کتاب سیمین نغمه­ ی حافظ را در ترکیب ها، مصراع ها و تک بیت هایی چند از قبیل « بخشندگان عمر»، «نامه سیاه»، «نودولتان»، « ای دریغای حافظ»، « خانه خدا»، « عدم درس عشق در دفتر»، «خاموشی و غوغای حافظ»، پیری یِ حافظ» و در « نهایت حیرت هنرمندانه ­ی حافظ » در سلوک عارفانه اش را متوجّه می شویم.
در پایان این جستار به بیانی تشبیهی می رسیم که هستی در گفتگو با بیژن، درباره ی شهر تهران از قول یکی از هم ـ دوره ای هایش که مهندس معمار است آن را بیان می کند. در این تشبیهی که عدم مرکزیت تهران را می رساند دیوان حافظ جزیی از تشبیه قرار می گیرد.
دریک نگاه کلّی سیمین دانشور در جزیره، از اشعار حافظ به زیبایی و شایستگی استفاده کرده است این حسن انتخاب را در بعضی از کلید ـ واژه های شعر حافظ از قبیل « بار امانت»، « و ...» مفاهیم قله ای دیگر حافظ که در صدای قهرمانان جاری ساخته است، می بینیم و این خود، نشان از انس ویژه ی این شهرزاد قصّه گو با متن حافظ دارد.
پانوشت ها
1 ـ تمام اشعار حافظ این جستار از دیوان حافظ به اهتمام قزوینی غنی، انتخاب شده بجز، « مژده ای دل ...» که از حافظ خانلری آورده شده است.
2 ـ برای بحث بینامتنیت به کتاب آلن، گراهام و درآمدی بر بینامتینتِ نامور مطلق مراجعه کنید.
منابع
1 ـ آلن، گراهام، (1380)، بینامتنیت، ترجمه ی پیام دانشجو، نشر مرکز.
2 ـ اسحاقیان، جواد، (1385)، درنگی برسرگردانی های شهرزاد پسامدرن، تهران: نشر گل آذین.
3 ـ استعلامی، محمد، ( 1382)، درس حافظ، جلد دوم، تهران، انتشارات سخن.
4 ـ پاینده، حسن، ( 1392)، گشودن رمان، چاپ دوم، تهران: انتشارات مروارید.
5 ـ ــــــــــــ ، (1389).گفتمان نقد، چاپ دوم، تهران: انتشارات نیلوفر.
6 ـ حافظ، شمس الدین، (1362). دیوان حافظ، تصحیح خانلری، چاپ دوم، تهران: انتشارات خوارزمی.
7 ـ حافظ، شمس الدین، (1369). دیوان خواجه محمد حافظ شیرازی، به اهتمام محمد قزوینی ـ قاسم غنی، تهران: انتشارات زوار.
8 ـ حمیدیان، سعید، (1390). شرح شوق، جلد اول، تهران: نشر قطره.
9 ـ ـــــــــــــــــ ، ( 1390). شرح شوق، جلد دوم، تهران: نشر قطره.
10ـ ـــــــــــــــ ، ( 1390). شرح شوق، جلد سوم، تهران: نشر قطره.
11ـ ـــــــــــ ، (1390)، شرح شوق، جلد چهارم، تهران: نشر قطره.
12 ـ ــــــــــ ، (1390). شرح شوق، جلد پنجم، تهران: نشر قطره.
13 ـ خرمشاهی، بهاء الدین، (1372)، حافظ نامه، بخش دوم، چاپ پنجم: تهران: انتشارات علمی فرهنگی و صدا و سیمای جمهوری اسلامی.
14 ـ عطار، فریدالدین (1383)، منطق الطیر، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران: 1382
15 ـ مقدادی، بهرام، (1390). دانش نامه ی نقد ادبی از افلاطون تا به امروز، تهران: دالاهو.
16 ـ میرعابدینی، حسن (1377). صد سال داستان نویسی ایران، جلد دوم، چاپ چهارم، تهران: انتشارات نشر چشمه.
17 ـ نامور مطلق، بهمن، (1390). درآمدی بر بینامتنیت، تهران: انتشارات سخن.

مجله ها
دانشور، سیمین، (1390)، « دریغا گوی اسناد بدیع الزمان فروزانفر»، بخارا، شماره 84.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایتى دیگر در مرگ رستم‏

دکتر منصوررستگار فسایی

 

روایتى دیگر در مرگ رستم‏  ×

 

دم مرگ چون آتش هولناک‏

ندارد ز بُرنا و فرتوت، باک‏

در این جاىِ رفتن نه جاى درنگ‏

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ‏

چنان دان که دادست و بیداد نیست‏

چو داد آمدت، بانگ و فریاد چیست؟

 

چنین گفت رودابه روزى به زال‏

که: از داغ و سوگ تهمتن، بنال‏

همانا که تا هست گیتى‏فروز

ازین تیره‏تر کس ندیده‏ست روز

 رستم، مردانه‏ ترین رزم‏آور حماسه هاى ملّى ایران است. او جهان‏ پهلوانى یگانه و بى همتا است که از زهدان تاریخ و اسطوره، بى بدیل زاده شده است. مردى است یزدانشناس، زیرک و هنرمند، باتدبیر و دوراندیش، عاشق ایمان و ایران خویش، در دوستى استوار است و در وفادارى پایدار. عمرى طولانى دارد که گویى به درازناى آرزو هاى ملّتى مى ماند که خود را در او خلاصه مى کند. جان‏ برکفى است که در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خویشتن را وقف مصالح ملّت خویش کرده است. اندیشه او خلاف بسیارى از شاهان است که ملّت را براى منافع خویش مى خواهند؛ به همین جهت، بیشتر اوقات با شاهانى چون کاووس اختلاف دارد و آنان را به چیزى نمى گیرد و به پشیزى نمى خرد و اتکاى او تنها به خداوند است و نیروى تن و اندیشه خویش:

تهمتن برآشفت با شهریار

که: چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدیگر بَتر است‏

تو را شهریارى نه اندر خور است...

به در شد، به خشم اندرآمد به رخش‏

"منم" گفت: شیر اوژن و تاجبخش‏

چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

زمین، بنده و رخش، گاه من است‏

نگین، گرز و مِغْفَر، کلاه من است‏

شب تیره از تیغ رخشان کنم‏

به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

سرنیزه و تیغ یار منند

دو بازوى و دل، شهریار منند

چه آزاردم او، نه من بنده‏ام‏

یکى بنده آفریننده‏ام‏

 از همین ‏رو است که هرگاه دلیران مى خواهند او را به پادشاهى برگزینند، از این امر سرباز مى زند و شأن پهلوانى را بیش از پادشاهى مى داند:

دلیران، به شاهى مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوى تخت شاهى نکردم نگاه‏

نگه داشتم رسم و آیین و راه‏

اگر من پذیرفتمى تاج و تخت‏

نبودى تو را این بزرگى و بخت‏

 رستم، در طول سالها پیکار بى امان خویش، رنجها برده است؛ با پیل و شیر و اژدها و دشمنان هول‏انگیز و مخافت‏آفرین جنگیده و یک دم آرام نیافته است، تا افتخار و سربلندى ایران را نگاهبان باشد و آرامش و آسایش را به همگان ببخشاید و روزها را بر آنان خرّم و دلهاشان را شاد دارد:

سدیگر که تا من ببستم کمر

تن‏آسان شد اندر جهان تاجور

بر آن خرّمى روز هرگز نبود

پى مرد بى راه، بر دز نبود

که من بودم اندر جهان کامران‏

مرا بود شمشیر و گرز گران...

به گیتى چنان دان که رستم منم‏

فروزنده تخم نیرم منم‏

بخاید ز من دست، دیو سپید

بسى جادوان را کنم ناامید

چو کاموس جنگى، چو خاقان چین‏

سواران جنگى و مردان کین‏

که از پشتِ زینشان به خمّ کمند

ربودم، سر و پاى کردم به بند

نگه‏دارِ ایران و شیران منم‏

به هرجاى، پشت دلیران منم‏

دگر آنکه اندر جهان سر به سر

یلان را ز من جُست باید هنر

بسى باره و دژ که کردیم پست‏

ندیدم بدان‏سو که بودم، شکست‏

مرا دید در جنگ دریا و کوه‏

که با نامداران توران گروه‏

چه کردم، ستاره گواى من است‏

به مردى، جهان زیر پاى من است‏

 بدین ترتیب، رشته حیات و آرزو هاى ایرانیان به جان این پهلوان بسته است و سرنوشت رستم و این مردم همچون شیر و شکر به هم درآمیخته است؛ و طبیعى است که مرگ رستم نقطه اوج ناامیدیها باشد و سقوط او در چاهى شوم که حریصانه دهانِ گشوده دارد، پایان راهى است که هیچ‏کس را یاراى باز از سرگرفتن و درنوردیدن و ادامه آن، بدان‏سان و روش، نیست. اصولا، مرگ پهلوان محبوب ملّت را پذیرفتن، دردانگیزترین لحظه هاى بى پناهى و بى پشتوانگى مردم است؛ زیرا هنگامى که چنین پهلوانى مى میرد، فصلى از تاریخ پایان مى پذیرد و فصلى دیگر آغاز مى شود که براى مردم سرشار از نگرانى و اضطراب و تردید است. پهلوان، در حماسه ‏ها، نه‏ تنها یک حمایتگر ملّت است و مایه ی قوّت قلب و محافظ آن، که خالق نظمى نوبنیاد و مطلوب است که مردم آن‏را مى پسندند و قلبا با آن همراهند و همین امر سبب مى شود که آوازه پهلوان همیشه و در همه‏ جا بر سر زبانها باشد و داستانهایش، که بى تردید نمایانگر آرزو هاى ملّى و افتخار و سرافرازى راویان آن است، نقل مجالس گردد.

 بنا بر این، مرگ پهلوان حادثه ‏اى عظیم است، دردى است به یادماندنى و رنجى مداوم. اما، نحوه مرگ را نیز نباید از نظر دور داشت، مرگ پهلوان، اگر به صورت طبیعى باشد، بازگوکننده این نکته خواهد بود که نظم موجود ادامه یافته است، منتهى یکى از پشتوانه هاى خویش را از دست داده است.

 مردم، اگرچه از مرگ پهلوان افسرده ‏اند، اما با پهلوانى دیگر و نجات‏ بخشى دیگر همراه هستند. در این لحظه، غم در دلها موج مى زند؛ لکن امید باقى است؛ زیرا فضاى حماسىِ افتخارها دگرگون نشده و کسانى راه پهلوانى را ادامه مى دهند و محیط جامعه گرمى و حرارت خود را از دست نداده است.

 چون به پایان شد ریاحین، گل رسید

چون سر آمد صبح صادق، خور بزاد

گر زمانه آیتِ شب محو کرد

آیت روز از مهین مادر بزاد

خاقانى‏

 بدین سبب، مرگهایى در شاهنامه فردوسى هست که، اگرچه به پهلوانانى نامور مربوط است، اما انسان رخداد آنها را درک نمى کند؛ بمانند مرگ نیاىِ رستم، سام، که اگرچه سام پهلوانى عمده و شکوهمند است، اما مرگى طبیعى دارد و به همین جهت جلوه ‏اى خاص به خود نمى گیرد، زیرا که زال فرزندش و رستم نواده‏اش زنده‏ اند. بنا بر این، تنها افراسیاب، دشمن ایران، گزارشگر آن مى شود و در نامه‏ اى به پدر مى نویسد:

اگر سام رفت از درِ شهریار

همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همى سازدش زال زر

ندارد همى جنگ را پاى و پَر

مرا بیم از او بُد به ایران‏زمین‏

چو او شد، به ایران بجوییم کین‏

 حتى از مرگِ "زال"، پدر رستم، نیز در شاهنامه نشانى نیست، زیرا هنوز رستم زنده است. مفهوم این امر آن است که وجود رستم نظمى را که سام و زال حافظ آن بودند، ادامه مى دهد. و به قول فرّخى:

گر چراغى ز ما گرفت جهان‏

باز شمعى به پیش ما بنهاد

 و در نتیجه موجبات نگرانى جامعه را فراهم نمى سازد، اما مرگى که در نبرد و در گرماگرم هیجانات و التهاباتِ آن گریبان پهلوانانِ محبوب ملّى را مى گیرد و به عبارت دیگر پهلوان کشته مى شوداز نوعى دیگر است: متضمّن شکستى فاحش و ضربتى مهلک و از دست رفتن امیدها و جانشین شدن تزلزل و بیم بر پیکره ناتوان جامعه خواهد بود. این دیگر آن مرگى نیست که نظم را دگرگون نکند و روال زندگى عادى را دچار وقفه و سکون و احیانا انحطاط و تزلزل نسازد ،  مر گى است در اوج، اما مایه هاى سقوط به ژرفاى چاه را هم با خود دارد و بیم و استیلاى بیگانه و خوف از دست رفتن همه چیز را با خویشتن مى آورد. نماد "چاه" در داستان رستم، شبِ ناامیدى و سکوت و وحشت را به یاد مى آورد. گویى پهلوان که در لحظه به لحظه حیاتش آرزویى را برآورده مى ساخت و رؤیایى را تحقّق مى بخشید با چنین مرگى آغازگر لحظه هایى مى شود که از دست رفتن و از دست‏ دادنها را در خود مى پروراند و طبیعى است که راویان مرگ او خوش نمى دارند که از شکست وى سخن بگویند، زیرا این مرگ را نه‏ تنها شکست عظمتها و اسطوره هاى پهلوانان محبوب خویش مى دانند، که درواقع آن‏را شکست آرمانها و اندیشه هاى خویش نیز برمى شمارند. بنا بر این، در مرحله اوّل، کشته شدن پهلوان را آگاهانه و متعمدا در روایات انکار مى کنند، ولى چون به تدریج خلأ وجود او را احساس مى کنند و عوارض و نتایج نبود وى را در زندگى خویش مى شناسند، به آفرینش و ساختن داستانهایى مى پردازند که به موجب آن یا پهلوان به مرگى طبیعى بمیرد یا آنکه ناجوانمردانه کشته شود تا خللى به شکست ‏ناپذیرى او وارد نشود و بدین وسیله مى کوشند تا شکست پهلوان را از خاطره خویش و بیگانه بزدایند؛ و نیز او را پهلوانى همیشه پیروز و در نتیجه افتخارآفرین جلوه دهند. و از آنجا که این روایات مرگ با مصلحت‏ بینیهاى ویژه و دیدها و نقطه ‏نظر هاى مذهبى، سیاسى و اجتماعى متفاوت ملّتها همراه است، در تحلیل روایاتِ مرگ پهلوانان، روحیّات مختلف و آرمانهاى متفاوت جوامع را مى توان شناخت. داستان مرگ رستم نیز از این مقوله ‏ها جدا نیست. در مورد مرگ رستم به طور کلى سه روایت عمده و متفاوت موجود است:

 .1 فردوسى و کسانى که از شاهنامه ابومنصورى بهره گرفته ‏اند شغاد را کشنده رستم دانسته ‏اند.

 .2 طبرى و بلعمى کشنده رستم را بهمن پسر اسفندیار دانسته‏ اند.

 .3 بعضى از مورخان نوشته ‏اند که رستم به مرگ طبیعى درگذشته است.

 ما بر آنیم تا در این مقاله با نشان دادن شواهدى از شاهنامه و ذکر نقایص روایتهاى مذکور در فوق، روایتى دیگر ارائه کنیم که در هیچ‏ جا مضبوط نیست؛ و با این روایات مشهور و معروف نیز متفاوت است و ناشى از این اندیشه است که همه روایات موجود بایستى تغییر شکل‏ یافته ی  صورتى دیگر از این واقعه باشند که سبب شده است پردازندگان اساطیر، به انگیزه حفظ آرمانها و آرزوها و علایق و ارزشهاى قومى و اعتقادات کهن و اعتبارات ملّىِ جامعه خویش، آن واقعه اصلى را انکار کرده باشند و روایاتى دیگر را، که مطبوع و مورد پسند آنها بوده است، به جاى آن بنشانند؛ زیرا که اگر واقعیت مرگِ مردى نامدار چون رستم به نحوى بود که ایرانیان آن‏را مى پسندیدند، نمى توانست بیش از یک صورت و یک روایت داشته باشد؛ همان‏طور که مرگ سام و زال و نوذر و کاووس و بسیارى دیگر از ناموران شاهنامه نیز بیش از یک صورت یا یک روایت ندارد. بهتر است نخست روایات مختلف مرگ رستم را بررسى کنیم و سپس به نتیجه‏ گیرى و ارائه چهارمین نظر بپردازیم:

 

 روایت اوّل‏

 نخستین روایت در مرگ رستم آن است که شغاد، که برادر ناتنى رستم است، او را ضمن توطئه‏ اى ناجوانمردانه به چاه مى افکند و موجب مرگ وى، رخش و چند تن از برادران و یارانش مى شود. فردوسى این داستان را چنین بیان داشته است که زال از یکى از کنیزان آوازخوان و رودنواز خویش پسرى یافت که ستاره‏ شناسان پیش ‏بینى کرده بودند که روزگار با او بر سر مِهر نخواهد بود و این فرزند تخمه سام نیرم را تباه خواهد کرد. زال، شغاد را به نزد شاه کابل فرستاد و شاه کابل، که باج‏گزار رستم بود، دختر خود را به همسرى شغاد درآورد و با این پیوند توقع داشت که دیگر رستم از او باج نستاند، اما رستم چنین نکرد و در نتیجه، شاه کابل کینه رستم را به دل گرفت و به یارى شغاد توطئه ‏اى چید که رستم را از میان بردارد. توطئه چنین بود که شاه کابل مهمانى ساخت و در آن به شغاد سخنان ناهموار گفت و شغاد رنجیده به نزد رستم رفت و از شاه کابل شکایت برد و او را براى کینه‏ کشى به کابل آورد. اما، شاه کابل از رستم در حضور همگان پوزش‏خواهى فراوان کرد و رستم را به شکارگاهى رهنمون شد که چاههاى فراوان در آن کنده و سر آنها را پوشانیده بودند. رستم و رخش در یکى از این چاهها فروافتادند و دیگر همراهان رستم نیز در چاههاى دیگر سرنگون آمدند؛ رستم به سختى مجروح شد و بى درنگ دریافت که توطئه شغاد او را بدین روز افکنده است. بنا بر این، شغاد را سرزنش کرد و از وى خواست که کمان او را به زه کند و دو تیر به وى بدهد تا شیران درنده او را در چاه ندرند.

شغاد آمد آن چرخ را برکشید

به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد

به مرگ برادر همى بود شاد

 رستم تیر در کمان راند و شغاد را نشانه گرفت؛ شغاد هراسان به درخت چنارى که میان‏ تهى بود پناه برد، اما تیر رستم او و چنار را به هم دوخت:

شغاد از پس زخم او آه کرد

تهمتن بر او درد کوتاه کرد

بدو گفت رستم: "ز یزدان سپاس‏

که بودم همه‏ساله یزدان‏شناس‏

از آن‏پس که جانم رسیده به لب‏

بر این کین ما بر، بنگذشت شب"

 رستم درگذشت و فرامرز، پسر رستم، پس از آگاهى از ماجرا، به کین‏جویى برخاست و شاه کابل را کشت و:

به کردار کوه آتشى برفروخت‏

شغاد و چنار و زمین را بسوخت‏

 و جنازه رستم و رخش و زواره را به شکوه سزاوار به زابلستان بردند و:

زمانه شد از درد او با خروش‏

تو گفتى که هامون برآمد به جوش‏

کسى نیز نشنید آواز کس‏

همه بومها مویه کردند و بس‏

به باغ اندرون دخمه‏اى ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

همى مشک با گِل برآمیختند

به پاى گو پیلتن ریختند

همى گفت هرکس که: "اى نامدار

چرا خواستى مشک و عنبر نثار

نخواهى همى پادشاهى و بزم‏

نپوشى همى نیز خفتان رزم‏

نبخشى همى گنج و دینار نیز

همانا که شد پیش تو خوار چیز

کنون شاد باشى به خرّم‏بهشت‏

که یزدانت از داد و مردى سرشت‏

 مسلّما این روایت از کشته شدن رستم، همان است که در منابع اصلى شاهنامه، خاصه شاهنامه ابومنصورى، آمده بود. زیرا، ثعالبى هم در غرر اخبار ملوک الفرس همین داستان را نقل مى کند و نشان مى دهد که روایت فردوسى نقل توأم با امانت این داستان است، اما عمر این داستان بیش از عمر روایت دوم نیست؛ زیرا که در همه منابع شغاد را معاصر با بهمن دانسته‏ اند که نقش ‏آفرین دومین روایت در مرگ رستم است.

 

 روایت دوم‏

 دومین روایت در مرگ رستم، در تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى آمده است که به موجب آن: بهمن به خونخواهى پدرش، اسفندیار، به سیستان رفت و رستم و پدرش، زال، برادرش، ازواره (زواره)، و پسرش، فرامرز، را بکشت و براى روزىِ سپاه و خرج هیربدان و آتشکده‏ ها و مصارف دیگر، مال بسیار گرفت. این روایت بسیار مختصر و مجمل است و مطلقا وارد جزئیات حادثه نمى شود و روشن نمى سازد که بهمن کجا و کى و چگونه رستم را به قتل رسانیده است. اما، این داستان انگیزه بهمن را که انتقامجویى از قاتل پدرش، اسفندیار، است روشن مى کند؛ و از همه مهمتر نشان مى دهد که بهمن گنجینه هاى رستم را به هیربدان و آتشکده ‏ها مى بخشد که دین آنها مورد پذیرش رستم قرار نگرفته بود.

 على‏رغم اینکه فردوسى کشته شدن رستم را به وسیله "شغاد" پذیرفته بود و شغاد را کشنده رستم مى دانست، این روایت را نیز به نحوى در شاهنامه مورد استفاده قرار داده است و به قصد بهمن در کشتن رستم اشاره نموده است و آن زمانى است که اسفندیار، بهمن را به پیغامبرى نزد رستم مى فرستد و زال رهنمونى را با او همراه مى سازد تا شکارگاه رستم را بدو بنمایاند. رهنمون نیز جایگاه رستم را به بهمن مى نماید و خود بازمى گردد و بهمن، پیش از آنکه به نزد رستم برسد، به کوهى برمى آید که مشرف بر شکارگاه رستم است و از آنجا رستم را مى بیند که در بزم نشسته و یاران و برادرانش او را در میان گرفته ‏اند. بهمن قصد مى کند با پرتاب کردن سنگى عظیم، به سمت رستم کار وى را بسازد و زحمت پدر خویش اسفندیار را در مقابله با وى کوتاه سازد:

نگه کرد بهمن، به نخجیرگاه‏

بدید آن بَرِ پهلوان سپاه‏

درختى گرفته به چنگ اندرون‏

برِ او نشسته، بسى رهنمون‏

به دل گفت بهمن که: این رستم است‏

و یا آفتاب سپیده‏دم است‏

به گیتى کسى مرد، زین‏سان ندید

نه از نامدارانِ پیشین، شنید

بترسم که با او یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر از کارزار

من، این را به یک سنگ بیجان کنم‏

دل زال و رودابه، پیچان کنم‏

یکى سنگ از آن کوه خارا بکند

فروهشت ز آن کوهسارِ بلند

ز نخجیرگاهش زواره بدید

خروشیدن سنگ خارا شنید

خروشید کاى مهتر نامدار

یکى سنگ غلتان شد از کوهسار

نه جنبید رستم، نه بنهاد گور

زواره همى کرد زان‏گونه شور

بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور

زواره بر او آفرین کرد و پور

غمى شد دل بهمن از کار اوى‏

چو دید آن بزرگى و کردار اوى‏

نشست از بر باره بادپاى‏

پر اندیشه از کوه شد بازِ جاى‏

بگفت آن شگفتى به موبد که دید

وز آن راه آسان، سر اندر کشید

 از آنجا که ثعالبى نیز عین همین واقعه را بیان مى دارد، مى توان فهمید که این حکایت در متن شاهنامه ابومنصورى یا یکى از منابع مشترک فردوسى و ثعالبى هم آمده بوده است: "بهمن وقتى بر قله کوه نشست و بزم رستم را نگریست، با خود اندیشید: همان به که پدر را از شرّ این اهریمن خلاص کنم و غفلتا او را هلاک سازم، پس تخته‏ سنگى را محاذى سر او به زیر افکند. تخته ‏سنگ فروغلطید، رستم سر را بلند کرد آن‏را دید، ولى اعتنایى نکرد؛ فقط چون نزدیک شد، سر را به عقب برد تا از روى سرش بگذرد و با پا آن‏را عقب راند و گفت شاید از زیر پاى سبعى دررفته باشد. بهمن به مشاهده این منظره از مقابله پدرش با چنین حریفى سخت پریشان شد و از راه دیگر فرود آمد..." درست همان مطلبى که در شاهنامه ‏آمده است:

بترسم که او با یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر، از کارزار

 به نظر مى رسد که پردازندگان این روایت، با جاى دادن داستانِ این قصدِ ناموفقِ بهمن در کشتن رستم، خواسته اند تضادّ موجود کشته شدن رستم به وسیله شغاد را از میان بردارند و بهمن را ناموفق جلوه دهند و در نتیجه روایت دوم را، که در بالا ذکر آن آمد، از اعتبار بیندازند و مسلما این گروه کسانى هستند که با اعتقادات زردشتى اسفندیار و بهمن و خاندان آنها موافق نبوده و ترجیح داده‏ اند که کشنده رستم، ناجوانمردى از خاندان خود رستم و از خون و گوشت و پوست وى باشد و بهمن یا کسى از خاندان وى، که مذهبى متفاوت با آنها داشته است، نباشد.

 اما، روایت اوّل و دوم در نکات بسیارى با هم مشترکند:

 1-بهمن و شغاد هردو به حیله قصد کشتن رستم را مى کنند.

 2-هردو سعى مى کنند که بدون رویارویى با رستم و به خطر انداختنِ جان خود رستم را از میان بردارند.

 3- هم شغاد و هم بهمن، نه به خاطر خود، بلکه به خاطر دیگرى، به کشتن رستم قصد مى کنند. شغاد به خاطر پدرزن خویش و بهمن به خاطر پدر خویش، اسفندیار. و مى توان گفت که "پدر" در هردو ماجرا نقشى عمده دارد.

 4-در هردو روایت، اوج و فرودى است و شغاد و بهمن برفراز هستند و رستم در پایین، در یکى رستم به قعر چاه سقوط مى کند و در دیگرى تخته‏سنگى بزرگ از بالا به سوى رستم پرتاب مى شود.

 5-در هردو روایت رخش و زواره و بعضى از بزرگان و برادران رستم با اویند و به همراه رستم جان مى بازند.

 6- در هردو داستان، رستم در خارج از سرزمین خویش است و دور از آنجا جان مى بازد.

 7-در هردو ماجرا، رستم پس از وقوع حادثه با حادثه‏آفرین روبرو مى شود و با وى سخن مى گوید. شغاد را مى بیند و توطئه او را مى شناسد و او را مى کشد و بهمن را ملاقات مى کند و پیغام او را دریافت مى دارد.

8-.در هردو واقعه، نه‏تنها دشمن رستم بیگانه نیست، بلکه به نوعى وابسته بدو است. همان‏طور که مى دانیم، شغاد، برادر ناتنى رستم است و بهمن، بعد از کشته شدن اسفندیار و بنا به وصیّت و درخواست اسفندیار، به رستم سپرده مى شود تا او را "پدروار" بپذیرد و تربیت کند و آرایش کارزار و بزم و شکار و مى و رامش و چوگان بیاموزد:

چنین گفت با رستم اسفندیار

که: اکنون سر آمد مرا روزگار

تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آى‏

که ما را دگرگونه‏تر گشت راى‏

مگر بشنوى پند و اندرز من‏

بدانى سرمایه و راز من‏

بکوشى و آن‏را به جاى آورى‏

بزرگى بر این رهنماى آورى‏

کنون بهمن این نامور پور من‏

خردمند و بیدار دستور من‏

بمیرم، "پدروارش" اندر پذیر

همه هرچه گویم تو را، یاد گیر

به زابلستان در، وراشاد دار

سخنهاى بدگوى را یاد دار

بیاموزش آرایشِ کارزار

نشستنگه بزم و دشت و شکار

مى و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگى و برخوردن از روزگار

تهمتن چو بشنید، برپاى خاست‏

ببر زد به فرمان او دست راست‏

که: تو بگذرى، ز این سخن نگذرم‏

سخن هرچه گفتى به جاى آورم‏

 ثعالبى پذیرش رستم را با نکته‏ اى همراه مى سازد و مى نویسد: "رستم به اسفندیار جواب داد که اطاعت مى کنم و پسرت را آنچنان‏که سیاووش را پروردم، تربیت مى کنم." اما برادر رستم، رستم را ملامت مى کند که: "...اى برادر، تو در قبول تربیت بهمن خطا کردى، این بچه همان شیرى است که تو او را کشته ‏اى و مى ترسم که خاندان ما به دست او نابود شود." که درواقع رستم، با پذیرفتن نقش تربیت و معلمى بهمن، به پدر روحانى و معنوى و مربى او تبدیل مى شود و درواقع جاى پدر وى، یعنى اسفندیار، را در داستان پر مى کند.

 9-در هردو روایت، شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل مى کنند. گفتیم که بهمن، مطابق روایات، تمام خاندان رستم را نابود مى کند و ستاره‏ شناسان از بدو تولد شغاد پیش‏بینى کرده بودند که او بدیُمن و نابودکننده خاندان رستم خواهد بود:

چو این خوب‏چهره به مردى رسد

به گاه دلیرى و گُردى رسد

کند تخمه سام نیرم تباه‏

شکست اندر آرد بدین دستگاه‏

همه سیستان زو شود پرخروش‏

همه شهر ایران برآید به جوش‏

شود تلخ از او روز بر هرکسى‏

از آن‏پس به گیتى نماند بسى‏

10- در هردو داستان، شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانى و شهرت در نبرد و دلیرى و شجاعت سلحشورانه هستند؛ در هیچ نبردى مستقیما شرکت نجسته ‏اند و هیچ روایتى از دلاورى و رزم ‏آورى آنها در دست نیست، حتى اسفندیار در جایى بهمن را به کودکى و بى تجربگى و نادانى متهم مى کند و مى گوید:

ز بهمن برآشفت اسفندیار

ورا بر سر انجمن کرد خوار

بدو گفت: "کز مردم سرفراز

نزیبد که با زن نشیند به راز

وگر کودکان را به کارى بزرگ‏

فرستى نباشد دلیر و سترگ‏

تو گردنکشان را کجا دیده‏اى‏

که آواز روباه نشنیده‏اى‏

که رستم همى پیل جنگى کنى‏

دل نامور انجمن بشکنى"

 بنابر آنچه گفته شد، اشتراکات کردارها و منشهاى شغاد و بهمن بسیار زیاد است و این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند:

نخست آنکه شغاد از خاندان پهلوانى رستم و همخون اوست، در حالى که بهمن از خاندان شاهى است

و دیگر اینکه، شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد، ولى بهمن از مروّجان دین زردشت است. قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوى و دینى دارد، در حالى که شغاد تنها به دلیل مادّى، یعنى بخشیده نشدن خراج کابلستان، رستم را مى کشد.

و بالاخره شغاد را رستم پیش از مرگ خود مى کشد و از او انتقام مى گیرد، ولى بهمن زنده مى ماند و خاندان رستم را از میان برمى دارد. گرچه بعدها به دست یکى از افراد خاندان رستم (آذر برزین) کشته مى شود.

 

 روایت سوم‏

 سومین روایت درباره مرگ رستم، مردنِ او است؛ یعنى، مردى که 700 سال زیسته است، به طور طبیعى خورشید عمرش غروب مى کند. در بعضى از متون نه‏ تنها به کشته شدن رستم به دست شغاد یا بهمن اشارتى نمى رود، بلکه از محتواى کلام چنین برمى آید که این پهلوان نامور به صورت طبیعى مرده است. در اخبارالطّوال آمده است: گویند چون رستم (پس از کشتن اسفندیار) به اقامتگاه خود در سیستان بازگشت ،چیزى نگذشت که بمرد و بهمن با شنیدن این خبر به سیستان رفت و هرکه از دودمان رستم و از کسان او بود به دست آورد و کشت و در المعجم فى آثار ملوک العجم مى خوانید: "بهمن به تخت سلطنت نشست، جوانب همت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و خراب کردن ملک زابلستان مقصور گردانید و لشکر... بفرستاد. چون طلایه سپاه و سیل رسیدند خبر شنیدند که سطوت تندباد موت، حیات رستم را از چمن زندگانى فروشکسته است و برادر او بر سریر خسروى نشسته است میان بهمن و برادر رستم جنگى سخت رفت و برادر رستم نیز کشته شد و بهمن را ملک زابلستان در تصرف آمد."

 حال اگر مجموعه اقوال سه ‏گانه فوق را با هم بسنجیم، باز این سؤال مطرح است که چرا مرگ پهلوانى نامور که همه ایرانیان او را دوست مى داشته ‏اند و همه خاطرات زندگى او را، از تولد و حوادث مختلف عمرش، از عشق و مستى و غذا خوردن و جنگیدن و سفر کردن و امثال آن‏را یکسان حفظ و نگهدارى کرده ‏اند، چرا هنگامى که به نقطه مرگ وى مى رسند، درباره آن متفاوت مى اندیشند و سه روایت مختلف را نقل مى کنند: در یکى مى میرد و در دوتاى دیگر کشته مى شود، اما قاتلان او دو تن مختلف هستند. اگر رستم خود از گردونه قدرت پیاده شده و بسان سام و زال به تاریکى و سایه حوادث اصلى شاهنامه خزیده بود، شاید این تعدّد روایات را مى شد ناشى از فراموش شدن پهلوان و نداشتن نقش فعّال در حوادث خواند، اما، رستم بنا بر هر سه روایت، اندک ‏زمانى پس از پیروزى بر اسفندیار جان باخته است؛ درست زمانى که همه چشمها بدو دوخته شده بوده است. به علاوه، بهمن مدتها پس از این حادثه زیر نظر رستم بوده است و از او آیین رزم و بزم مى آموخته است، بنا بر این رستم هنوز پویا، کارآمد و مطمح نظرها بوده است و طبعا مرگش نمى توانسته است، به هر نوعى که اتفاق افتاده باشد، از نظرها پنهان و مخفى بماند و در نتیجه روایات گوناگون بیابد. این تعدّد روایات بى دلیل نیست و مى توان آن‏را نمودار کوشش ایرانیان براى استتار و مخفى کردن و از خاطر بردن شکستى دانست که رستم از جوانى بیگانه خورده بود. ولى از آنجا که ناقلان روایات مرگِ رستم، در عین آنکه هدفهاى سیاسى و مذهبى متفاوتى داشته ‏اند، همه ایرانى بوده ‏اند و شکستِ پهلوان نامى خود را دوست نداشته ‏اند، ضمن انکار شکست رستم از بیگانه ‏اى در میدان نبرد، در یک مقابله بیرحمانه با او، از دیدگاههاى اعتقادى خود روایات عمده اصلى را در مرگ رستم پرداخته‏ اند:

1- زردشتیان و کسانى که طرفدار عقاید و اندیشه هاى تازه دینى لهراسپیان بوده‏ اند و اسفندیار را شهیدى مقدّس در راه دین خود مى شناخته ‏اند از حادثه مرگ رستم براى تقویت بنیان اعتقادات مذهبى خویش سود برده ‏اند. در داستان رستم و اسفندیار خوانده‏ایم که اسفندیار مى گوید:

نخستین کمر بستم از بهر دین‏

تهى کردم از بت‏پرستان زمین‏

برافروختم آتش زردهشت‏

که با مجمر آورده بود از بهشت‏

و رستم بدو پاسخ مى دهد که:

چه نازى بدین تاج گشتاسپى‏

بدین تازه‏آیین لهراسپى‏

 و با کریاس ‏سراى به زبان طنز سخن مى گوید که:

به کریاس گفت: اى سراى امید

خُنک روز، کاندر تو بُد جمّشید

کنون مایه‏دار تو گشتاسپ است‏

به پیش وى اندر، چو جاماسپ است‏

نشسته به یک دست او زردهشت‏

که بازند و اُست، آمده است از بهشت‏

 و چون اسفندیار در نبرد با رستم کشته شده است و این امر هم شکستى براى پیروان دین زردشت به حساب مى آمده است، این گروه پدیده مرگ رستم را نتیجه شومى حاصل از کشته شدن اسفندیار دانسته ‏اند و آن‏را به صورت پیش ‏بینى سیمرغ، در متن داستان رستم و اسفندیار، جاى داده ‏اند تا هم تقدّس دین زردشت را در خاطره‏ ها جایگزین سازند و هم مزد سرپیچى رستم را در کشتن اسفندیار، آن هم به دست بهمن فرزند اسفندیار، به وى بدهند؛ در نتیجه، با بهره ‏گیرى از مرگ رستم، چند روایت را رایج کرده و در داستان رستم و اسفندیار جاى داده ‏اند:

 رویین‏ تنى اسفندیار که در حقیقت چیزى نیست جز بازتاب باور توتمى کهنى که توتم، حامى فرزندان خویش است و آنها را محافظت مى کند و از بلاها در امان نگاه مى دارد و از دشمنان آنها انتقام مى گیرد. رویین‏ تنى اسفندیار به وسیله زردشت ایجاد مى شود و درواقع زردشت او را آسی ب‏ناپذیر مى سازد و به عبارت دیگر، دین زردشتى محافظت از اسفندیار را بر عهده مى گیرد و این امر، نقطه مقابل توتم خانوادگى رستم یعنى "سیمرغ" مى باشد. سیمرغ، که زال را پرورده است و در هنگام زادن رستم به رودابه یارى رسانیده است، اینک رستم را یارى مى رساند و راز کشتن اسفندیار و سلاح لازم براى این کار را به او بازگو مى کند و سرانجام توتم خانوادگى رستم، سیمرغ، بر رویین‏ تنى اسفندیار غلبه مى یابد و مرحله دوم داستان آغاز مى شود که با ظهور بهمن در این روایت، ماجرا که در نخست براى زردشتیان شکست بود، بدین صورت به پیروزى مى انجامد.

2- شومى مرگ اسفندیار، این پدیده در شاهنامه از دو دیدگاه مطرح شده است: نخست از دیدگاه عقلانى که زال از آن سخن مى راند و مى گوید:

به دست جوانى چو اسفندیار

اگر تو شوى کشته در کارزار

نماند به زابلستان آب و خاک‏

بلندى بَر و بوم، گردد مغاک‏

ور ایدون که او را رسد زین گزند

نماند تو را نیز نام بلند

همى هرکسى داستانها زنند

برآورده نام تو را بشکرند...

 و خود رستم نیز با دیدى عقلى و منطقى بدین امر مى نگرد:

دو کار است هردو به نفرین و بد

گزاینده رسمى نوآیین و بد

هم از بند او، بد شود نام من‏

هم از کشتنش، بد سرانجام من‏

به گرد جهان هرکه راند سخن‏

نکوهیدن من نگردد کهن‏

به من بر پس از مرگ نفرین بود

همان نام من پیر بى دین بود

وگر من شوم کشته بر دست اوى‏

نماند به زاولستان رنگ و بوى‏

شکسته شود نام دستانِ سام‏

ز زابل نگیرد کسى نیز نام‏

 اما، دیدگاه دیگر آن است که سیمرغ شومى کشتن اسفندیار را به نحوى دیگر بازمى گوید و در عین تضادّى خاص که با اسفندیار دارد، (اسفندیار، بنا به روایتهایى، جفت او را در هفت‏خوان خویش کشته است. و همین امر نماینده ستیز باور هاى اسفندیارى و زردشتى با باور هاى توتمى رستم و خاندان او در اعتقاد به سیمرغ است) رستم را از رازى آگاه مى کند که عقلانى و منطقى نیست، بلکه بیان سرنوشتى محتوم و گریزناپذیر است:

چنین گفت سیمرغ کز راه مهر:

بگویم کنون با تو راز سپهر

که هرکس که او خون اسفندیار

بریزد، ورا بشکرد روزگار

همان نیز تا زنده باشد ز رنج‏

ر هایى نیابد، نماندش گنج‏

بدین گیتیش شوربختى بود

وگر بگذرد رنج و سختى بود...

 بدین ترتیب، در این داستان، دوراهیهاى "عقل و منطق" و "سرنوشت و تقدیر" به مقصدى یگانه مى انجامد که مرگ اسفندیار و رستم را در پى دارد، امّا معتقدان به اسفندیار و اندیشه هاى وى مرگ او را فراموش مى کنند و شومى آن‏را به رستم حوالت مى دهند تا دیگر کسى را یاراى جسارت به حریم تقدّسهاى زردشتى نباشد و بداند که آنکه بدین حریم دست‏اندازى کند، سرنوشتى چون سرنوشت رستم خواهد داشت.

3-تحقّق شومى ، ابزار خاص خود را مى خواهد. بنا بر این بهمن وسیله تحقّق آن مى شود. بدین معنى که شدّت علاقه ‏مندى به آیین اسفندیارى و طرفداراى از باور هاى وى سبب مى شود که پردازندگان روایات اساطیرى انتقام از رستم را به فرزند اسفندیار، بهمن، بسپارند. لفظ "بهمن" در اوستا به معنى نیک ‏اندیش و نیک‏نهاد است، بهمن یکى از امشاسپندان و نخستین آفریده هاى اهورامزدا است. بنا بر این، بهمن پسر اسفندیار با این نام بامسمّى‏ واجد معنویتهاى لازم براى رویارویى با رستم و کشتن او خواهد بود. مخصوصا که میراث‏بَرِ خون اسفندیار نیز تواند بود. امّا بهمن یک چیز را کم دارد و آن تربیتهاى رزمى و توانمندیهاى میدان نبرد است که آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، با سپردن وى به دست رستم و تربیت او به وسیله پهلوان بزرگ ایران، برایش فراهم مى سازند. امّا حقیقت آن است که با همه این مشروعیّتها، روایت کشته شدن رستم به دست بهمن، بسیار ضعیف و باورنکردنى مى نماید و کمتر از روایت مربوط به شغاد، غیرطبیعى نیست. زیرا، در مقایسه با اسفندیار که به دست رستم کشته شده است، بهمن نه رویین‏تن است و نه سوابق جنگاورانه و سلحشورانه ‏اى چون هفت‏خوان و جنگ با ارجاسپ و دیگران را دارد و نه از پشتوانه ‏اى چون گشتاسپ در نظم سیاسى و جاماسپ و زردشت در حمایت عقیدتى برخوردار است. بنا بر این، داستانهاى غلبه بهمن بر رستم، اگرچه رستم را به دست هموطنى مى اوژند که طبعا تلخى شکست از بیگانگان را نچشیده است، باز انسان را به لحاظ اینکه رستم مربى بهمن بود، به یاد عقده اُدیپ مى اندازد که پسرى پدر را مى کشد و این پدر کشتن را بهمن فریبکارانه و با غلتانیدن سنگ به سوى رستم به انجام رسانده است. همان‏طور که فردوسى و ثعالبى بدان اشاره کرده ‏اند.

 بنا بر این، اکثرِ روایات کشته شدن رستم به وسیله بهمن، مبهم و خالى از رسایى لازم است و حتى در بهمن‏نامه، که قدیم‏ترین داستان درباره بهمن است، از آن سخن نرفته است.

 بهمن ‏نامه کتابى است که مربوط به قرن پنجم و ششم هجرى است و به آن اخبار بهمن نیز گفته شده است. در مجمل‏التواریخ و القصص آمده است: "اندر عهد دارا، در این روزگار زالِ زر بمُرد" و در هیچ کتاب این ذکر نیافتم مگر در بهمن ‏نامه، آن نسخه که حکیم ایران شاه‏بن ابى الخیر نظم کرده است:

در ایّام دارا بشورید حال‏

برون شد ز دنیا جهاندیده زال‏

 بنابر نسخه موجود بهمن ‏نامه، در بخش اوّل کتاب، قصه مرگ رستم از زبان جاماسپ براى بهمن نقل شده است؛ و پس از آن، قصه بهمن به کشیدن کین پدر از خاندان سام آمده است. و در همین کتاب گفته شده است که زال و فرامرز، پسر رستم، و دو دختر رستم، زربانو و بانوگشسپ، سه بار بهمن را در سیستان شکست مى دهند؛ تا بالاخره، بهمن غلبه مى یابد و زال را اسیر مى کند و فرامرز را بر دار مى کشد و بقیه افراد خاندان رستم به کشمیر مى گریزند... و کتاب با بلعیده شدن بهمن به وسیله اژدها، پایان مى یابد و آذر برزین، نوه رستم و پسر فرامرز است، شاهد مرگ بهمن است: "اژدها بهمن را به کام خود فروبرد، به اندازه‏اى که فقط سر بهمن از دهان اژدها بیرون بود. آذر برزین شمشیر را کشید چنان بر فرق بهمن و سر اژدها زد که هردو چهارپاره شدند و گفت حالا اژدها را به تلافى خون بهمن کشتم و بهمن را به تلافى خون پدر."

دو دشمن به یک تیغ کردم تباه‏

یکى اژدها و دگر پادشاه‏

که اژدر به خون شهنشاه نو

شهنشه به خون فرامرز گو

که اژدر به خون شه نامور

شه نامور هم، به خون پدر

 بدین ترتیب، اصولا روایت کشته شدن رستم به وسیله بهمن، نه منطقى است و نه مستند؛ زیرا، نه در اُصولى‏ترین و مهمترین روایات درباره بهمن آمده است و نه فردوسى و ثعالبى به آن اشاره کرده ‏اند. زیرا در بخشى از ایران، احتمالا طوس و بلخ، مى زیسته‏اند و در نواحى دیگر این روایت نه جا افتاده بوده و نه متداول شده است و در نتیجه به کتابهاى معتبر ادبى و تاریخى و متون حماسى نیز راه نیافته است.

 روایت کشته شدن رستم به دست شغاد نیز پرداخته کسانى است که مرگ رستم را نه از جنبه مذهبى که از جنبه ملّى و اجتماعى نگریسته‏اند. این داستان نیز ضعفهاى خاص خود را دارد؛ زیرا به دلیل مشابهتهایى که میان انگیزه ‏ها و روشهاى این روایت با روایت بهمن وجود دارد، مى توان به این نتیجه رسید که پردازندگان حماسه با همان شیوه‏اى که در مقدمه داستان رستم و بهمن به آن اشاره کردیم، غلبه شغاد را بر رستم میسر ساخته‏اند، یعنى با استفاده از فریب و غافلگیر کردن رستم. امّا داستان شغاد جنبه خانوادگى و قومى و به عبارت دیگر مبناى درون‏فامیلى نیز دارد و داستان بر آن است تا این نکته را خاطرنشان سازد که پهلوانى چون رستم، در نبردى مردانه و رویاروى، که سزاوار توانمندى و اقتدار پهلوان برگزیده ایران است، مغلوب نشده و از پاى نیفتاده است و بیگانه‏اى نیز بر وى چیره نشده و طبعا رستم شکست نخورده است، بلکه کرم درخت از خودِ آن بوده و کسى از خاندان و تبار رستم، که مورد اعتماد وى بوده است، روباه‏ کردار، به نیرنگ و فریب، او را به چاه افکنده است و موجب نابودى وى شده است.

 مهمترین اِشکال و ضعف این داستان، ظهور ناگهانى شغاد است که مانند صاعقه در عرصه میدان حوادث رخ مى نماید و همه چیز را مى سوزاند. شغاد، زاده کنیز آوازه‏خوان و رودنواز، شوم‏زادى است که مطرود خاندان رستم است و در حقیقت به کابل تبعید شده و در آنجا به دامادىِ شاهِ کابل رسیده است و در میان فرزندان و بستگان رستم، که در شاهنامه همیشه با رستم‏اند و در غم و شادیهایش شریک‏اند، جلوه و جمالى ننموده است و جز در پایان ماجراى رستم، قبلا در هیچ‏جا نیز ذکرى از او به میان نیامده است. گونه هاى نام او، چه شغاد و چه شگاد و چه شغاى، در میان نامهاى مشهور ایرانى رایج نیست و عجیب است که یک‏باره رخ مى نماید و بسیار ساده و آسان، فریبکارانه، رستم را به انتقام‏کشى از شاه کابل به دنبال خود مى کشاند و در شکارگاه او را به چاه مى افکند و مى کشد. آیا شاه کابل آنقدر مقتدر و نیرومند بود که ساختن کار وى از دیگر برادران و کارگزاران و یارانِ رستم ساخته نبود؟ و رستم مى بایست خود به سرکوب وى مى پرداخت، آن هم شاه ضعیفى که با دیدن رستم به خاک مى افتد و عجز و لابه مى فروشد. حقیقت این است که کشته شدن رستم به دست شغاد بسیار نادلنشین است و فردوسى نیز از زبان زال این ناباورى را چنین بازگو مى کند:

همى ریخت زال از بَر یال، خاک‏

همى کرد روى و بر خویش چاک‏

همى گفت زار: اى گو پیلتن‏

نخواهم که پوشد تنم جز کفن...

شغاد آن بت نفرین شوریده‏بخت‏

بکَند از بُن این خسروانى‏درخت‏

که داند که با شیر، روباهِ شوم‏

همى کین سگالد بر آن مرز و بوم‏

که دارد به یاد این‏چنین روزگار

که داند شنیدن ز آموزگار

که چون رستمى پیش، بینم، به خاک‏

به گفتارِ روباه گردد هلاک‏

 داستان سقوط رستم در چاه نیز از الگو هایى گرفته شده است. در شاهنامه دو مورد هست که در آن نابکارانى با کَندن چاه و پوشانیدن آن، افرادى را از میان برمى دارند. نخست، در داستان ضحّاک است که اهریمن بر سر راه پدر ضحّاک چاه مى کَند و آن‏را سر مى پوشد و او را در چاه مى افکند تا پادشاهى را از آنِ ضحّاک سازد:

بیاورد وارونه ابلیس بند

یکى ژرف‏چاهى به ره بربکَند

پس ابلیس وارونه آن ژرف‏چاه‏

به خاشاک پوشید و بسترد راه‏

سَرِ تازیان مهترِ نامجوى‏

شب آمد سوى باغ بنهاد روى،

به چاه اندر افتاد و بشکست پَست‏

شد آن نیکدل مرد یزدان‏پرست‏

چنان بدگهر شوم‏فرزند اوى‏

بگشت از ره مِهر و پیوند اوى‏

به خون پدر گشت همداستان‏

ز دانا شنیدم من این داستان‏

که فرزند بد گر شود نرّه‏شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهادش سخن دیگر است‏

پژوهنده را راز با مادر است‏

 مورد دوم مربوط به دوران تاریخى شاهنامه و خوشنواز سپهدار ترک است که اطراف سپاه پیروز ساسانى خندقهایى مى کَند و آنها را سر مى پوشاند و پیروز و لشکرش را به حیله به سوى آن خندقها مى کشاند و پیروز و هفت تن از خاندان وى در آن خندقها مى افتند و کشته مى شوند:

به گِرد سپه بر یکى کَنده کرد

سرش را بپوشید و آگنده کرد

کمندى فزون بود بالاى اوى‏

همان سى ارش کرده پهناى اوى...

برانگیخت پس باره پیروزشاه‏

همى راند با گرز و رومى کلاه‏

به کَنده درافتاد با چند مَرد

بزرگان و شیران روز نبرد

بدین‏سان نگون شد سر هفت‏شاه‏

همه نامداران زرین‏کلاه‏

 دیدن این‏گونه رفتارها انسان را به یاد خرگوش کلیله و دمنه مى اندازد که شیرى را به چاه افکند و این داستان را مولوى در شعرى چنین به نتیجه مى رساند:

شیر عکس خویش بدید از آب تفت‏

شکل شیرى، در بَرش خرگوش زفت‏

چون‏که خصم خویش را در آب دید

مرورا بگذاشت، سوى او جهید

درفتاد اندر چهى کو کَنده بود

ز آنکه ظلمش بر سرش آینده بود

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏

این‏چنین گفتند جمله عالِمان‏

 به نظر مى رسد که داستان شغاد به صورتى مستقل و منتزع از داستانهاى شاهنامه، ولى شتابزده و غیرقابل قبول در ناحیه زابلستان و سیستان ساخته شده باشد، زیرا مجموعه عوامل فاجعه‏ساز در آن محلى، عامیانه و بسیار ساده‏لوحانه و زودباورانه ساخته شده است و بیشتر به داستانى عوامانه و فاقد ریشه هاى عمیق و روابط پیچیده دیگر داستانهاى شاهنامه است و تولّد آن نیز مى بایست بسیار متأخرتر بر بقیه داستانهاى شاهنامه باشد. در شاهنامه، هیچ پهلوان بزرگى تا بدین حدّ ساده‏لوحانه فریب نمى خورد و مقدّمات وقوع هیچ قتل مهمى، بدین‏سان عوامانه، متدارک نمى شود. کشته شدن کسانى چون افراسیاب، سیاوش، اسفندیار و حتى ایرج برمبناى مقدّمات فراوان و انگیزه هاى بسیار صورت مى گیرد و نتایج مهم و اثرات حاصله خود را در داستانهاى بعدى به جاى مى نهد و هیچ‏جا دوست یا برادرى شوم‏پى به این آسانى توفیق نمى یابد که پهلوانى بزرگ را، که حتى از جادوان و دیوان و پهلوانان سترگ فریب نخورده بود، بدین آسانى فریب دهد و به چاه افکند و از عقوبت بازماندگان نهراسد. تنها امتیازى که در این داستان به رستم داده شده است، مظلومیّت او است و کین‏کشى وى از قاتل خود پیش از آنکه جان به جان آفرین بسپارد.

 بدین ترتیب، با نفى روایت کشته شدن رستم به دست شغاد، مى ماند دو راه مرگ طبیعى رستم و آنچه که ما به عنوان آخرین روایت در مرگ او نقل مى کنیم. حقیقت این است که مرگ طبیعى رستم معقول نیست، زیرا اگر چنان بود، به چه سبب روایات مختلف را در قتل او مى ساختند و در متون مختلف نیز روایات مرگِ طبیعى رستم بسیار کمرنگ و بى بنیان مى نماید و در حقیقت مرگِ طبیعى مناسب پهلوانى، که آن‏همه در میدانهاى رزم درخشیده است، نیست. بنا بر این، مى ماند آخرین روایت که ما بى آنکه بخواهیم در طرحى تخیّلى و خودساخته به خیالبافیهاى پلیسى و یا مخالف‏خوانى بپردازیم، آن‏را روایت واقعى مرگ رستم مى دانیم. براساس این فرضیه، ما مى پنداریم که رستم در میدان نبرد و در رویارویى سهمگین با بیگانه‏اى که نه نامور بود و نه مجرّب، جان باخته است و همین امر، ایرانیان را گران آمده است و از شکست پهلوان خویش، ناامید و شرمگین شده‏اند و در نتیجه نخست مرگش را انکار کرده و به مرگ طبیعى تأویل نموده‏اند و سپس، براى سرپوش نهادن بر آن شکست، به مصادره مطلوب پرداخته و دست آخر هم کشتن او را، که در اذهان رواج و رونق یافته بود، به پادشاهى سرشناس چون بهمن، که ایرانى هم هست، نسبت داده‏اند و انگیزه او را انتقام از کشنده پدر برشمرده‏اند.

 در روایتى دیگر انگیزه هاى خانوادگى را مؤثر گرفته و شغاد مزوّر و حیله‏ساز را عامل مرگ رستم وانمود کرده ‏اند، ولى، حقیقت باید آن باشد که رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود و سهراب على‏رغم نام ایرانیش یک تورانى بود و فردوسى در شاهنامه نیز اغلب او را ترک مى خواند (گرچه بسیارى از تورانیان در شاهنامه زبان و نام ایرانى دارند) سهراب جوان بود و جویاى نام و با حمایت افراسیاب و سردارانش، هومان و بارمان، از سرزمینى بیگانه، یعنى توران، به ایران هجوم آورده بود، شهرتى نداشت، ولى با از میان بردن تمام موانع میان راه، وحشتى شگفت ایجاد کرد و مستقیما به سراغ رستم آمد که ایرانیان وى را به مقابله با وى گسیل داشته بودند. سهراب، رستم پیر سالخورده روزگاران پرافتخار ایران را به خاک افکند و کشت. در شاهنامه، در داستان رستم و سهراب مى خوانیم که رستم در نزد کاووس توان و نیروى سهراب را به نحوى بازگو مى کند که گویى سهراب پیروز خواهد شد:

ز سهراب، رستم زبان برگشاد

ز بالا و برزش همى کرد یاد

که: کس در جهان کودک نارسید

بدین شیرمردى و گردى ندید

به بالا ستاره بساید همى‏

تنش را زمین برگراید همى‏

دو بازو و رانش چو ران هیون‏

همانا که دارد ستبرى فزون‏

همى خواستم کش ز زین برکنم‏

چو دیگر کسانش به خاک افکنم‏

گر از باد جنبان شود کوه خار

بجنبید بَرِ زین بر، آن نامدار

 سهراب رستم را به ستوه مى آورد آنچنان‏که رستم لب به شکوه و ناله مى گشاید:

به دل گفت رستم که: هرگز نهنگ‏

ندیدم که آید بدین‏سان به جنگ‏

مرا خوار شد رزم دیو سپید

ز مردى شد امروز دل ناامید

ز دست یکى ناسپرده جهان‏

نه گردى، نه نام‏آورى، از مهان‏

به سیرى رسانیدم از روزگار

دو لشکر نظاره بر این کارزار

اصولا در همه‏ جاىِ این داستان، نبردِ رستم و سهراب یک‏طرفه به سودِ سهراب جریان دارد و سهراب یل در برابر پیرى، که هنوز هیمنه و شکوه پهلوانان و ادعاى زورآورى جوانان را دارد، ولى قدرت جوانیش را باخته است، همیشه پیروزمند تصویر مى شود. رستمى که به قول حریفش:

به بالا بلندى و با کفت و یال‏

ستم یافتستى ز بسیار سال‏

 مسأله انکار و پنهان داشتن نامِ رستم، در داستان رستم و سهراب، بازمانده کوشش ایرانیان در سرپوش نهادن بر کشته شدن پهلوان یگانه آنان، رستم، است. درست است که در بسیارى از داستانهاى شاهنامه، پهلوانان نام‏آور، نام خود را در برابر پهلوانان گمنام، بر زبان نمى رانند، امّا در اینجا، این تنها رستم نیست که نام خود را فاش نمى سازد، که همه پهلوانان، خودى و بیگانه، اصرار در پنهان کردن نام او دارند و او را پهلوان چینى و بنده رستم، مى خوانند (حتى خود رستم نیز چنین وانمود مى کند.) هجیر نمونه این پهلوانان است و هنگامى که سهراب از او نام صاحب سراپرده پهلوانى را، که همان رستم است، مى پرسد به دروغ چنین پاسخ مى دهد:

چنین گفت کز چین یکى نامدار

به نوّى بیامد بَرِ شهریار

بپرسید نامش ز فرخ هُجیر

بدو گفت نامش ندارم به ویر...

گر از نام چینى بمانم همى‏

از آن است کو را ندانم همى‏

 و چون سهراب شگفت‏زده مى پرسد که چرا رستم در لشکر نیست:

چنین داد پاسخ مر او را هجیر

که: شاید بُدن کان یل شیرگیر

کنون رفته باشد به زابلستان‏

که هنگام بزم است در گلستان‏

 فردوسى انگیزه هُجیر را در این پنهان کردن نام و نشان رستم بدن نحو بازگو مى کند که گویا هجیر نیز از پیش مى داند که رستم مغلوب سهراب خواهد شد و پیشاپیش زبان به بیان حادثه مى گشاید:

به دل گفت پس کار دیده هجیر

که: "گر من نشان گو شیرگیر

بگویم بدین ترک با زور دست‏

چنین یال و این خسروانى نشست‏

ز لشکر کند جنگ او ز انجمن‏

برانگیزد این باره پیلتن‏

بدین زور و این کتف و این یال او

شود کشته رستم به چنگال او

از ایران نیاید کسى کینه‏خواه‏

بگیرد سَرِ تخت کاووس‏شاه"

 درواقع، این بخش از گفته هاى هجیر مى تواند نگرانیهاى ایرانیان را پس از کشته شدن رستم، نه پیش از آن، بیان دارد و به همین دلیل روایت پنهان داشتن رستم، نام خود را از سهراب، نیز باید با همین هدف ساخته شده باشد.

 بدو گفت (سهراب): "کز تو بپرسم سَخُن‏

همى راستى باید افگند بن‏

من ایدون گمانم که تو رستمى‏

گر از تخمه نامور نیرمى

چنین داد پاسخ که رستم نیم‏

هم از تخمه سام نیرم نیم‏

که او پهلوان است و من کهترم‏

نه با تخت و گاهم نه باافسرم"

 حتى کوشش هومان، نماینده افراسیاب، نیز که مأموریتش این است که نگذارد سهراب رستم را بشناسد، مى تواند به القاى این فکر کمک کند که بیگانگان هویّت بیگانگى خود را همچنان پاس مى دارند و در نتیجه سهراب کاملا بیگانه بوده است و دشمنانه با رستم روبرو شده است:

گمانى برم من که او رستم است‏

که چون او به گیتى نبرده کم است‏

نباید که من با پدر جنگجوى‏

شوم، خیره‏روى اندر آرم به روى‏

بدو گفت هومان که: "در کارزار

رسیده است رستم به من چند بار

بدین رخش ماند همى رخش او

ولیکن ندارد پى و پخش او"

 بدین ترتیب، ایرانیان، در واکنش نسبت به واقعیّت کشته شدن رستم، افسانه رستم و سهراب را به شکل کنونى آن ساخته و پرداخته‏اند تا ضمن اینکه شکست رستم را از پهلوانى بیگانه مستور دارند، با روایتهایى که خلاف این امر را نیز سبب مى شود، به اعاده حیثیّت خویش پردازند. امّا، درست در همین داستان همه حقایق شکست رستم را نیز نادانسته و ناخواسته جاى داده‏اند زیرا با خواندن داستان ملاحظه مى شود:

 .1 جاى قاتل و مقتول را عوض کرده‏اند و به جاى آنکه سهراب رستم را بکشد، رستم سهراب را مى کشد. امّا، نقص این کار، آمدن بخشى است در داستان که سهراب را کاملا پیروزمند نشان مى دهد و آن زمانى است که رستم و سهراب کشتى مى گیرند و سهراب به سادگى رستم را بر زمین مى زند و قصد کشتن او را مى کند:

به کشتى گرفتن برآویختند

ز تن خون و خوى را فروریختند

بزد دست سهراب چون پیل مست‏

برآوردش (رستم) از جاى و بنهاد پَست‏

به کردار شیرى که بر گور نر

زند چنگ و گور اندر آید به سر

نشست از بَر سینه پیلتن‏

پر از خاک، چنگال و روى و دهن‏

یکى خنجر آبگون برکشید

همى خواست از تن سرش را برید

 که به گونه‏اى طبیعى و روشن کشته شدن رستم را به دست سهراب عملى و احیانا انجام‏یافته، تصویر مى کند و نشان مى دهد که منطقا نبرد رستم و سهراب در حقیقت به همین‏جا خاتمه یافته و رستم کشته شده بود و پهلوانى جوان و گمنام توانسته بود پیرى کارآزموده و نامور را که به دوران گذشته تعلق داشت به زانو درآورد؛ امّا، دوستداران رستم، که در حقیقت دوستداران سرافرازى و سربلندى ایران بودند، ضمن انکار کشته شدن رستم، او را فاتح ساختند و داستان رستم و سهراب را به صورتِ کنونى ابداع کردند.

 .2 تصویر ارائه‏شده از سهراب حاکى از کودکى، بى تجربگى و خامى است؛ و داستان مى کوشد تا نیروى جوانى و قدرت پیروزمند سهراب را تحت‏الشّعاع عقل و خرد رستم قرار دهد. به همین سبب، روایتى براى سرپوش گذاشتن بر شکستِ رستم برساخته شده است که رستم با فریب دادن سهراب در آخرین لحظه از دست او جان به در مى برد و در کشتى بعدى سهراب را مى کشد.

به سهراب گفت: "اى یل شیرگیر

کمند افکن و گرد و شمشیر گیر

دگرگونه‏تر باشد آیین ما

جز این باشد آرایش دین ما

کسى کو به کشتى نبرد آورد

سر سرکشى زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین‏

نبرّد سرش گرچه باشد به کین‏

گرش بار دیگر به زیر آورد

ز افکندنش نام شیر آورد"

بدان چاره از چنگ آن اژدها

همى خواست کاید ز کشتن رها

دلیر جوان سر به گفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

و هومان او را ملامت مى کند:

بدو گفت هومانِ گرد: "اى جوان‏

به سیرى رسیدى همانا ز جان‏

هژبرى که آورده بودى به دام‏

رها کردى از دام و شد کار خام‏

نگه کن کز این بیهده کارکرد

چه آرد به پیشت به دیگر نبرد"

بگفت و دل از جان او برگرفت‏

پر اندوه همى ماند از او در شگفت‏

 اگرچه حیله‏گرى و فریبکارى رستم در این نبرد بسیارى از تقدّس و عظمت رستم را مى کاهد، ولى ظاهرا بسیار بهتر از پذیرش کشته شدن او به نظر مى رسیده است. امّا، حقیقت این است که این امر بسیار ناقص و مستبعد است که پهلوانى بیگانه بدین راحتى از یک پیروزى مسلّم دست بردارد. بنا بر این، تکمله گریزآفرین، داستان را به نقص کشانیده است نه کمال.

 .3 به علاوه، ایرانیان براى اینکه ضعف رستم را در برابر سهراب توجیه کنند و از بین ببرند، دو روایت ساخته‏اند که در یکى رستم از خداوند زور جوانى خود را پس مى گیرد.

شنیدم که رستم در آغاز کار

چنان یافت نیرو ز پروردگار

که گر سنگ را او به سر برشدى‏

همى هردو پایش بدو درشدى‏

از آن زور پیوسته رنجور بود

دل او از آن آرزو دور بود

بنالید وز کردگار جهان‏

به زارى همى آرزو کرد آن‏

که لختى ز زورش ستاند همى‏

به رفتن به ره بر تواند همى‏

بدان‏سان که از پاک یزدان بخواست‏

ز نیروى آن کوه‏پیکر بکاست‏

چو باز آنچنان کار پیش آمدش‏

دل از بیم سهراب ریش آمدش‏

به یزدان بنالید "کاى کردگار

بدین کار این بنده را پاس دار

همان زور خواهم کز آغاز کار

مرا دادى اى پاک پَروردگار"

بدو باز داد آنچنان کش بخواست‏

بیفزود در تن هر آن‏چش بکاست‏

 این کوشش هم بسیار مصنوعى است و مى تواند بازتاب رؤیاى بازگشت به جوانى باشد و یا تنها نوعى معجزه ساختگى که براى رهانیدن رستم از تنگناى شکستى که در آن گرفتار آمده بود ابداع شده است.

 روایت دوم از این قرار است که سهراب را دست تقدیر ناتوان مى سازد و رستم در یک لحظه او را بر زمین مى زند:

به کشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هردو دوال کمر

سرافراز سهرابِ با زورِ دست‏

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ‏

گرفت آن بَر و یال جنگى‏پلنگ‏

خم آورد پشت دلیرِ جوان‏

زمانه بیامد نبودش توان‏

زدش بر زمین بَر به کردار شیر

بدانست کو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بَرِ شیر بیداردل بردرید

 این کوشش نیز که سهراب را دست تقدیر بسته و زمان مرگش فرارسیده بود و... همه نوعى کوشش غیررزمى است براى پیروز ساختن مصنوعى رستم که مسلما هرکس این داستان را مى خواند به این نتیجه مى رسد که پیروزى از آنِ سهراب و حقّ‏ِ او است و رستم با وجود آنکه در طول هفتصد سال زندگى خود به ندرت به نیرویى جز زورِ بازوى خویش پیروز مى شود، ولى در داستان رستم و سهراب تقدیر او را پیروز مى کند. در نتیجه، این نکته به ذهن مى آید که آیا اسطوره مى خواهد جاىِ تقدیر گذشته را، که عملا سهراب، رستم را در میدان نبرد به خاک افکنده بود، پر کند یا خیالى را جایگزین واقعیتى بسازد.

 .4 رابطه پدرى و فرزندى را در روایات بعدى میان رستم و سهراب برقرار کردند تا همان‏طور که گفته شد، همخونى و رابطه خانوادگى بسیار نزدیک میان قاتل و مقتول برقرار باشد و همین امر در داستان شغاد نیز مورد توجه قرار گرفته بود که اگر پهلوانى ایرانى شکست مى خورد از مردى از خاندان خویش است نه از بیگانگان و در نتیجه فریب است نه در نتیجه ضعف او در میدان نبرد. بنا بر این، براى کسانى که حتى داستان شکست خوردن رستم را از سهراب مى توانستند به خاطر آورند این توجیه بسیار خوبى مى توانست باشد که پدرى پسر را کشته است یا پسرى پدر را.

 .5 عین همین کوشش را در داستان بهمن نیز براى ایجاد رابطه پدرى و فرزندخواندگى بین رستم و بهمن به کار بسته بودند. مورد دیگر این تلاش در شاهنامه در داستان اسکندر به چشم مى خورد که ایرانیان براى سرپوش گذاشتنِ بر شکست دارا از اسکندر، با جعل نسب‏نامه‏اى، اسکندر را برادر دارا قلمداد مى کنند. داستانهاى متعددى را در آیین به خاکسپارى رستم و شکوه خاص آن و نوحه و زاریهاى زال و رودابه پرداختند تا تأثیر عاطفى داستان سببِ بقاى آن شود و در نتیجه باعث فراموشى روایاتِ کشته شدن رستم در میدان نبرد، که طبعا فاقد هرگونه شکوه و عظمتى بود، گردد.

 .6 افسانه نوشدارو خواستن رستم از کاووس و ندادن آن نیز مى تواند تضادّ موجود در داستان را بیشتر کند؛ زیرا که پس از این ماجرا، رستم هرگز کاووس را به سبب آن ملامت نمى کند که این امر هم مى تواند بازتابِ رؤیاى ایرانیان براى زندگى مجدد رستم باشد.

 ما مى دانیم که ضعف عمده این حدس نهایى و طرح اخیر در روایت مرگ رستم، هفمچنان‏که گفته شد، عدم ثبت آن در منابع کتبى و احیانا شفاهى است، امّا، این نکته را خاطرنشان مى سازیم که اگر اسطوره آرمانهاى ملّتها را فراموش مى کرد و در طول زمان اراده و خواست و آرزو هاى آنها را در رویارویى با واقع بى اعتبار جلوه مى داد، دیگر اسطوره نبود، تاریخ بود با همه تلخیها و شادیهایش.

 

 ×برگرفته از کتاب "فردوسی و همبت شناسی ایرانی -1381 -طرخ نو -تهران

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم