دکتر منصور رستگار فسائی

‫آزمونهای دانایی و توانایی * ‫در حماسه  ملی ایران

یاد روز فردوسی بزرگ بر همه ی ایران دوستان خجسته باد

 

دکتر منصور رستگار فسایی 


آزمونهای دانایی و توانایی *

در حماسه  ملی ایران 

شاهنامه

چکیده

 

‫داستان سرایی هدفمند فردوسی به دلیل ویژگیهای هنری و فرهنگی خاص خود ،خلّا قیتها و‫اختصاصاتی دارد که اثر او را مستقل و یگا نه می سازد ،به گونه ای که به دلیل وحدت هدف، پرداخت اثر و محتوای آن، از آثار همانند خود نیز  پیشی می گیرد ، در شاهنامه  ی فر دوسی داستانها بر بنیان خردمندی و  تواناییهای برتر  شکل می گیرند و معمولا در هرداستان موفقیت شخصیتها ی قهرمان داستان وابسته   به گذ شتن از یک سلسله ازمونهای دشوار پیدا و پنهان  مادی یا معنوی است و اشخاص در صورت توفیق در این آزمونهاست که به هدفهای خود می رسند و در خاطره ی جمعی جامعه ماندگار می شوند.

در این مقاله به هدفها و روشهای این گونه آزمونها و نتایج آنها به صورتی که شاهنامه و برخی از آثار حماسی واساطیری  دیگرمطرح شده است اشاره می شود.

کلید واژه ها:

 داستان، آزمون دانایی و توانایی، حماسه ،اسطوره،  پهلوانان. تواتمندیهای تنی وروانی، دلآوری، گذر  ازآب و آتش ، آزمون پاکدامنی، آزمون بیخردی،پیکر گردانی.

 

 ×

‫داستانسرایی هدفمند و دگرگونه ی فردوسی به دلیل خصلتهای هنری و فرهنگی خاص خود، خلاقیتها و ویژگیهایی دارد که این اثر را مستقل و یگا نه می سازد، به نحوی که، نه تنها از معروفترین داستانهایی در نوع خود در ادبیات حماسی ایران برتری دارد، بلکه به دلیل وحدت هدف، رویه و پرداخت اثر و محتوای آن، از آثار همگون خود در ادبیات دیگر

‫سرزمینهای جهان نیز، متمایز است. خمیر مایه ی اصلی و جان این تفاوتها، در منطقی است که ذهن نواندیش و خردگرای فردوسی، در هنگام نظم شاهنامه از آن برخوردار است و با استفاده از رمزگرایی و استخدام ابزار زبانی و هنری و فرهنگی تفسیرپذیر، داستانهای خارق العاده و شگفت انگیز را به نوعی «منطقی» و «انسانی» و قابل پذیرش می سازد مثلا  در اوج داستانهایی شگفت انگیز و اسطوره یی چون اکوان دیو، به خواننده خاطر نشان می کند که همه چیز را با «معیار خرد» بسنجد تا معنی رموز را دریابد و به عمق پیام و ماهیت رمزآمیزاسطوره های شگفتی زا ، پی ببرد:

جهان پر شگفتی است چون بنگری

‫ندارد کسی آلت داوری

(ش.خ 13/288/3)

که جانت شگفت است و تن هم شگفت

‫نخست از خود اندازه باید گرفت

‫ودیگر که بر سرت گردان سپهر

همی نو نماید به هر روز چهر

نباشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود،

‫به دانش گراید بدین نگرود

‫ ولیکن چو معنیش یاد آوری

‫شوی رام و کوته شود داوری

( ش خ 18/289/3)

‫ودر جایی دیگر گوید:

‫تو مر دیو را مردم بدشناس

کسی کو ندارد زیزدان سپاس

‫هر آن کو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر ، مشمرش ز آدمی

خرد گر بدین گفت ها نگرود،

مگر نیک، معنیش  می نشنود

گو، آن پهلوانی بود  زورمند

به بازو ستبر وبه بالا بلند

گوان خوان ، تو أکوان دیوش مخوان

که بر پهلوانی  بگردد زبان

(ش خ 138/297/3)

‫به همین دلیل است که اگرچه در داستانهای حماسی وقایع شگفت انگیز، معمولا جزییاز ابزار کار هنرمندان و وسیله یی برای جذب خواننده به شمار می آید و خواننده نیز معنا و ماهیت این گونه آثار را پیشاپیش می داند و بدان علاقمند است، اما فردوسی در شاهنامه که پر از داستانهای شگفت اساطیری و حماسی است، می کوشد تا با نگاه خاص خود، هر

‫پدیده ی شگفتی زایی را، با تمهید مقدماتی خردمندانه، چنان زمینه سازی کند که در نهایت، واقعیتها، خردپذیر و باورکردنی و معقول جلوه کنند و با معیارها و ارزشهای ملی و فرهنگی ایرانی همساز باشند. و تا حد ممکن، دروغ و ناممکن شناخته نشوند، و به همین دلیل است که اگرچه در شاهنامه دوست و دشمن و خوب و بد، دارای توانمندیهای خاص خویشتنند ،اما هیچ کس و هیچ چیز، صرفاً به دلخواه فردوسی، قدرت بیش از حدّ، پیدا نمی کند و آزمونهای دانایی و توانایی پیدا و پنهان ، وسیله یی مهم برای معقول و منطقی کردن رفتار قهرمانان شگفت انگیزند که از بوته ی آزمایشها سرفراز بیرون آمده اند و در نتیجه به عنوان «قهرمان» مورد قبول و پذیرش مردم قرار گرفته اند.

‫آزمونهای دانایی و توانایی در داستانهای شاهنامه، عبارتند  از یک سلسله کنشهای فکری یا عملی مستقیم یا غیر مستقیم که برای شناخت شایستگیهای فکری و معنوی یا جسمانی و مادی کسانی که خواهان رسیدن به مسؤلیت و مقام یا منصبی بزرگ هستند، انجام می گیرد و قهرمان را در صورت توفیق در این آزمونها، نه تنها به هدف  خود می رساند، بلکه در خاطره جمعی جامعه نیز ماندگار می سازد.

 تمرکز این گونه آزمونها بر حسب هدفی که دارند، ممکن است بر خردمندی و دانایی یا فضیلتهای معنوی و ارزشی در

‫هنگام آزمون باشند یا بر تواتمندیهای جسمی و تنی و شجاعت و دلیری و غلبه ی قهرمان بر دشمنانش تکیه داشته باشد، یا ترکیبی از هر دو باشد زیرا در بسیاری از داستانهای حماسی شاهنامه، تواناییهای جسمی با تواناییهای معنوی ،هوشیارانه، همراه و جدایی ناپذیرند.

‫به عنوان مثال سام نریمان، زال، رستم، اسفندیار، گودرز، گیو و... بسیاری دیگر از پهلوانان شاهنامه در ماجراهای گوناگون، به همان اندازه که در آزمونهای جسمی پهلوانانه موفق هستند، در آزمونهای هوشمندانه وخردورزانه نیز سرافرازند، اما طوس سپهسالار و گرگین نامدار ،اگرچه در آزمونهای پهلوانی توفیق می یابند ، اما از آزمون خرد و دانایی که عبارت است از واکنش مدبرانه به وقایع خاص، چندان موفق بیرون نمی آیند و مورد قبول نمی شوند .

گاهی نیز  کسانی چون بزرگمهر نیازی به گذراندن آزمونهای پهلوانانه ندارند زیرا در آزمونهای دانایی محض، توانمندیهای تنی پهلوانانه  آنها مطلقاً مورد توجه قرار نمی گیرد.

‫آزمونهای دانایی و توانایی هرگز به مرگ و نابودی قهرمانی منتهی نمی شود و بر عکس، پیروزی در این آزمونها   مقدمه یی می شود که قهرمان برای قبول مسؤلیتهای بزرگ و رسیدن به مقاماتی چون پادشاهی و وزارت و دبیری و پهلوانی به رسمیت شناخته شود ومشروعیت عام و محبوبیت و پذیرش عمومی پیدا کند بنابراین، بدون گذراندن این آزمونها، رسیدن به منزلت و مقام و منصبی بزرگ، برای قهرمان، امکان پذیر نیست.

‫این قبیل آزمونها که گاه رسماً و زمانی با علایم و اشاراتی خاص انجام می شود، همیشه قبل از اوج کار قهرمان و در ادامه ی  فعالیتهای زندگی وی صورت می پذیرد و آزمون کنندگان معمولا از افراد موجّه و مورد احترام یا از کسانی هستند که قبلا خود از چنین آزمونهایی سربلند بیرون آمده اند ، این آزمونها معمولا  در حضور گروهی از ویژگان، که در حقیقت شاهدان آزمون هستند، انجام می گیرد.

پهلوانان دو گونه آزمون فکری (معنوی) و تنی (تواناییهای جسمانی) را انجام می دهند که در بطن خود طیف وسیعی از آزمونهای فرعی را نیز در بر می گیرد و فردوسی هوشیارانه و بسیار به جا و به موقع و بدون این که به این قبیل

‫آزمونها جنبه ی  خستگی آوری ببخشد، با رعایت تمام جوانب داستان پردازی، این آزمونها را به طبیعیترین و شیرین ترین و منطقی ترین ابزار برگزیدگی و توجیه شایستگیهای قهرما نان خود، تبدیل می سازد:

   کنون آزمون را یکی کارزار    بسازیم تا چون بود روزگار

گر ایدونک یزدان بود یارمند    بگردد ببایست چرخ بلند،

نه آن شهر ما ند نه آن شهریار   سر آید مگر بر من این کارزار

اگر دست رستم بود روز جنگ    نسازم من ایدر فراوان درنگ

            شوم تا بدان روی دریای چین      بدو مانم این مرز توران زمین

( ش خ :2596/265/3)  

‫به طور کلی می توان این آزمونها را به سه گروه تقسیم کرد:

1-آزمونهای دانایی با پشتوانۀ توانایی پهلوانی: گاهی بسیار واضح و صریح هستند ،مثل هنگامی که منوچهر می خواهد رسماً دانایی زال را بیازماید:

‫ بخواند آن زمان زال را شهریار

کز او خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند از او چند چیز

‫ ‫سخنهای پوشیده، در پرده، نیز

‫ نشستند بیدار دل بخردان

‫همان زال، با نامور موبدان

‫ بپرسید مر زال را موبدی

از آن پیش بین، تیزهش بخردی

‫ که از ده و دو تاه سرو سهی

‫که رسته است شاداب و با فرهی

‫ از آن هر یکی بر زده شاخ، سی

‫نگردد کم و بیش بر پارسی

‫ دگر موبدی گفت کای سرفراز

‫دو اسب گرانمایه و تیز تاز

‫ یکی زاو به کردار دریای قار

‫یکی چون بلور سپید آبدار

‫به رنج اند و هر دو، شتابنده اند

‫همان یکدگر را نیابنده اند ...

‫( ش خ1225/247/1)

‫چون زال به همه ی پرسشها به درستی پاسخ می دهد،

چو زال این سخنها بکرد آشکار

‫از او شادمان شد دل شهریار

‫ به شادی، یکی انجمن بر شکفت

‫شهنشاه گیتی، زهازه بگفت

یکی جشنگاهی بیاراست شاه

‫ ‫چنان چون شب چارده چرخ ماه

‫(ش خ1278/ 253/1)

‫در شاهنامه، یک بار افراسیا ب، به اشارت پیران، برای اثبات این که کیخسرو درآینده برای وی خطری نخواهد داشت، یک «آزمون نادانی» ترتیب می دهد و کیخسروکه هنوز  خردسال است، با راهنمایی پیران ،خود را به نادانی می زند تا از کشته شدن به دست نیای خود افراسیاب، رهایی یابد و در این آزمون موفق می گردد. گیو پهلوان به توران می آید و او را به همراه مادرش فرنگیس به ایران باز می گرداند و کیخسرو دژ بهمن را می گشاید ـ و این خود ی آزمونی دیگر برای او ست ـ که  کاوس  را بر می انگیزد  که وی را به جای خویش بر تخت شاهی بنشاند و خود از آن پس بر کرسی بنشیند.

فریدون نیز  از قهرمانانی است که از آزمونهای کوناکون سربلند بیرون می اید و ویژگیهای منحصر به فردی دارد که عبارتند از :

‫1. غلبه بر اژدهای سه سر، شش چشم و سه پوزه که در واقع ضحاک، شاه تغییر چهره داده است و اسیر کردن و به بند کشیدن وی در دماوند کوه که او را به عنوان قهرمانی اژدهاکش مظهر نیروی راستی قرار می دهد.

‫2. عظمت اندام او با هیچ انسانی قابل قیاس نیست.

‫3. از چهره او نور می تابد.

‫4.  پیوسته با سروش  درارتباط است و نصایح و فرمانهای او را اجرا می کند.

‫5. فریدون ازسروش افسون و باطل کردن جادو را می آموزد، چنانکه سنگی بزرگ را به افسون متوقف می کند و خود را به افسون چون اژدهایی جلوه می دهد و افسونهای ضحاک را باطل می کند و کشتیبان ماهر را به کرکس مبدل کند و به پرواز درمی آورد (گویری،1372: 95).

‫دانایان درگاه انوشیروان در آغاز ورود بزرگمهر به دربار،  از وی آزمونی متفاوت  با پرسشهای دشوار، به عمل می آورند و چون بزرگ مهر در این آزمونها موفق می شود، انوشیروان با گفتن" زه "و "زهازه"  توفیق وی را در این  آزمون تأیید می کند.

گاهی  هم آزمونها فقط توانمندی اندیشه ها را در نظر ندارند بلکه بنیادهای اخلاقی و معناهای دیگری را می سنجند:

‫آزمون کیخسرو به وسیله افراسیاب، گرچه اثبات بیخردی است اما  در حقیقت ،رویه ی  دیگری برای اثباتهوشیاری کودکی است که می خواهد بزرگترین شهریار اساطیری ایران باشد.

‫گذر سیاوش از آتش، آزمون معنوی بیگناهی است، همچنان که رستم در مواجهه با زن جادو در یکی از خانهای سفر خود به مازندران، از آزمون پاک داما نی سر بلند بیرون می آید.

2ـ آزمونهای توانایی با پشتوانۀ دانایی: در شاهنامه می بینیم پهلوانی چون رستم با برخورداری از تواناییهای تنی فوق العاده، خردمندی و تیز هوشی فراوانی که دارد، می تواند حتی دیوان را که در شاهنامه در مواردی معلم انسانها هستند، بفریبد و بر آنها پیروز شود، و خردمندانه بیژن را از چاه برهاند و نیرومندانه، سنگ چاه اکوان را برگیرد.

رستم در دریا به همان آسانی، با نهنگان می ستیزد که در خشکی با دشمنانش- چه انسان و چه حیوان (شیرکپی) و چه جادوگران و اژدهایان - میجنگد. اما همه ی این ماجراها ، نوعی آزمون توانایی است که رستم را به مقام «جهان پهلوانی» می رساند. پرسشی  که در این جا به ذهن می رسد آن است  که: آیا رفتن کاووس و همراها نش به مازندران، نوعی گذر از آزمون قدرت در رقابت با رستم نبود که کاووس در آن آزمون شکست خورد ولی رستم  پس از چندی، در این آزمون به پیروزی رسید ؟، زیرا اگر جز این بود چرا از همان آغاز، رستم در سفر به مازندران، کاووس را همراهی نکرد  و ناچار شد   که دیرتر با همه دشواریها، یک تنه به رها کردن کاووس و پیروزی بر دیوان مازندران بپردازد.

 گاهی  نیز آزمون صرفاً جسمانی است و   نیرومندی بدنی و زور بازو  و  قدرت تحمل پهلوان را می آزماید، همانند هنگامی که دو پهلوان با هم در صحنه ی نبرد روبرو می شوند و پیش از هر کاری ، دست یکدیگر را به دست می گیرند و می فشارند تا درجه  ی تحمل و نیرومندی و مقاومت حریف را بسنجند ،مثل داستان رستم در مازندران:

‫  رستم در مازندران دست فرهاد را به همین منظور میفشارد:

یکی دست بگرفت و بفشاردش‫

پی و اسخوانها بیازاردش

‫نگشت ایچ فرهاد را روی زرد

نامد برو رنگ پیدا  زدرد

ببردند فرهاد را نزد  شاه

‫ز کاووس پرسید و ز رنج راه

‫(خ ش 644/47/2 ).

وبا ر دیگر در جایی دیگر ،این آزمون در جایی دیگر تکرار می شود

چو چشم تهمتن بدیشان رسید

به ره بر درختی گشن شاخ دید

بکند و چو ژوپین به کف در گرفت

بماندند لشکر همه زاو  شگفت

بینداخت چون نزد ایشان رسید

سواران بسی زیر شاخ آورید

یکی،  دست بگرفت و بفشاردش

همی آزمون را بیازاردش

بخندید ازو رستم پیلتن

شده خیره زو چشم آن انجمن

مر اورا در خنده ، بفشرد چنگ

ببردش زدست و ز روی  آب و رنگ

بشد هوش از آن مرد رزم آزمای

ز بالای اسب اندر آمد به پای

( ش خ  686/ 50/2 )

‫در داستان رستم و اسفندیار، هم آزمون توانایی با «دست فشردن» صورت میگیرد و دو پهلوان در آغاز دیدار با هم، دست یکدیگر را برای آزمون توانایی چنان میفشارند که از ناخن یکی خون فرو میریزد ولی پهلوان به روی خود نمی آورد:

‫بیفشارد چنگش میان سخن

ز برنا بخندید مرد کهن

ز ناخن فرو ریختش آب زرد

‫همانا نجنبید زان درد، مرد

‫گرفت آن زمان دست مهتر به دست

‫ ‫چنین گفت کای شاه یزدان پرست

‫ خنک شاه گشتاسب آن نامدار

کجا پور دارد چو اسفندیار

‫ خنک آن که چون تو پسر زاید اوی

همی فرّ گیتی بیفزاید  اوی

همی گفت وچنگش به چنگ اندرون

‫همی داشت تا چهر او شد چو خون

‫ همان  ناخنش پر ز خوناب کرد

‫سپهبد بُروها پر از تاب کرد

‫ بخندید از او فرخ اسفندیار

‫بدو گفت کای رستم نامدار

تو امروز می خور که  فردا به رزم،

بپیچی و یادت نیاید  ز بزم

‫( ش خ 767/356/5 )

‫فریدون با گذر از آب اروندرود آزمایش توانایی را سرفرازانه، پشت سر می گذارد و فرزندان وی در بازگشت از سفر هاماوران، هنگامی که پدر آنها به شکل اژدها بر آنها آشکار می شود، در نام آوری و توانمندیهای معنوی و مادی مورد آزمایش قرار می گیرند.

‫گاهی دو نوع اول این آزمونها، تفکیک ناپذیر و از هم جدا ناشدنی هستند و توأما توانمندیهای معنوی و قدرتهای مادی و جسمانی قهرمان را به اثبات می رسانند: رستم و اسفندیار در هفتخان های خود، با ترکیبی از این دو نوع آزمون آشکار می شوند و گیو در جستجوی کیخسرو و برگرداندن وی به ایران، از همین آزمونهای دوجانبه سر فراز بر می آید،

‫غلبه ی هوشنگ بر مار و پدید آمدن آتش در دوره ی اساطیری شاهنامه، ترکیب گذر از آزمون مادی و معنوی برای رسیدن به شاهی است و غلبه ی تهمورث بر دیوان، نماد توانمندی مادی اوست که برتری معنوی دیوان را ناچیز می کند ولی در عمل، رونق دانایی و خط و فرهنگ و آبادی را سبب می شود.

‫جام جهان نمای جمشید و کیخسرو، نماد گذر از آزمونهای دانایی و توانایی و سرآغاز بروز اقتدارات آنها و توانمندیهایی است که قهرمان بدان وسیله می تواند اوج قدرت معنوی خود را بروز دهد و اثبات کند.

‫در داستان اکوان دیو، می بینیم که اگرچه رستم، از لحاظ توانایی جسمی از اکوان ضعیفتر است، اما این دانایی رستم است که وی را از مرگ می رها ند.

‫درحوزه ی هنر و فرهنگ نیز چنین آزمونهایی وجود دارند: سیاوش در بازی چوگان و تیراندازی و دلا وریهای میدانی از آزمون بزرگ افراسیاب سر افراز به در می آید و باربد در باغ خسرو پرویز، در شبی تیره و تاریک که دور از چشم رقیبانی چون سرکش صورت می گیرد،آزمون برتری هنری خود را می گذراند و بزرگ مهر با گشودن راز جعبه یی سر بسته و دریافتن راز بازی شطرنج و ساختن بازی نرد، در آزمون برتری فرهنگی پیروز می شود.

بنا بر سنتهای رایج فریبرز  یا برز فری  پسر کیکاووس ،پس از مرگ پدرش ، باید به  پادشاهی می رسید و طوس سپهسالار و تنی چن تن دیگر نیز وی را برای پادشاهی مناسبتر می دانستند:

فریبرز کاووس فرزند شاه    سزا وار تر کی ، به تخت و کلاه

به هر سو ز دشمن ندارد نژاد    همش فرّ وبُرز است و هم نام و داد،

اما کاووس تخت و تاج به کیخسرونوه ی خود که پسر سیاوش بود ، داد و فریبرز نیز بدین کار اعتراضی نکرد

اما برخی از پهلوانان  مخالف و برخی موافق این انتصاب بودن و سرانجام قرار بر این شد که آزمون توانایی  در مورد آنان برگزار گردد و هریک از فریبرز و کیخسرو ،  که بتوانند "دژ  بهمن " را بگشایند ،شاه ایران شود، فریبرز و طوس به دژ لشکر کشیدند و کامیاب نشدند وباز گشتند اما  کیخسرو دژ را گشود وپادشاه ایران شد وفریبرز وی را به شاهی ستود وشادباش گفت ،

‫آزمون بهرام گور که با برداشتن تاج شاهی از میان دو شیر، ،یه سلطنت دست می یابد ، نمونه ی  بارز همین نوع آزمون توانایی محض است:

  پس، بزرگان بهرام را گفتند که ما پیش از تو با خسرو پیمان بسته ایم و او را به شاهی برگزیده ایم و زیر بند وسوگند او هستیم و گروهی دوستدار توایم و دسته ای نیز خواهان خسرو هستند. بیا تا تاج را به میان دو شیر نهیم و بدینسان یکی از شما دو تن، که تاج را بر می گیرد، پادشاه باشد. پهلوان گشسب را دو شیر بود که به زنجیر بسته بودند، آن را به موبدان سپرد تا تاج شاهی را در میان آن دو که بر پایه تخت شاهی بسته شده بودند، نهند.

‫بهرام و خسرو و تخت و تاج را به صحرا بردند و تاج را در میان آن دو شیر نهادند. در این هنگام خسرو گفت که من پیرم و پادشاهم و تو تاج را از من می خواهی. پس تو باید به جنگ شیران پیشدستی کنی. بهرام این سخن را پسندید و گرز برگرفت و به سوی شیران رفت:

بدو گفت موبد که ای پادشا!

خردمند و با دانش و پارسا!

همی جنگ شیران که فرمایدت؟

جز از تاج شاهی چه افزایدت؟

‫تو جان از پی پادشاهی مده

خورش، بی بهانه به ماهی مده

‫بدو گفت بهرام، کای دین پژوه!

تو زین، بی گناهی و دیگر گروه

‫همآورد این نرّه شیران، منم

خریدار جنگ دلیران، منم

( ش خ 667/410/6)

‫شیران، تا بهرام را بدیدند یکی بند و زنجیر گسیخت و به وی حمله برد و بهرام با گرز گران بر سر وی کوبید و او را بر خاک افکند و دیگری را را نیز با گرز، بیجان ساخت و تاج شاهی را برگرفت و بر تخت عاج نشست و تاج را بر سر نهاد و خدای را از آن پیروزی سپاس گفت و خسرو، به نزد وی شتافت و او را نماز برد و گرامی داشت و به وی شادباش گفت که:

بشد  خسرو وبرد پیشش نماز

چنین گفت کای شاه گردن فراز

نشست تو بر گاه فرخنده بادو

یلان جهان پیش تو بنده باد

توشاهی و ما بندگان توایم

بخوبی  فزایندگان  توییم

( ش خ 678/411/6)

3ـ آزمونهای دانایی با پشتوانه ی تواناییهای پهلوانی و جسمانی:

 آزمونهای دانایی برای شاهان و وزیران و دبیران و دانایان، معطوف به نیروی تنی آنها نیست و کسانی چون بزرگمهر باید برای رسیدن به جاه و مقام معنوی افسانه یی خود، از آزمونهای متفاوت چون تعبیر خواب، حل معماها، پیروز بیرون آیند شاید دلیل حضور و غیبت بزرگمهر در داستانهای شاهنامه نیز مربوط به توفیق در همین گونه آزمایشها باشد که گاهی نیز  با آزمایشهای متفاوت تنی که مقاومت در برابر شکنجه و عذاب را می آزماید  ، همراه است، مثل شکنجه ها و عذابهایی که بزرگمهر در زندان انوشیروان تحمل می کند و بر حقانیت کار خود پای می فشارد.

داستانهای غیر حماسی و مجالس هفتگانه بزرگمهر و بحث وگفتگوهایی که با ویصورت می گیرد نیز، می تواند امتحانی بزرگ باشد که  طبعاً جانشین طبیعی مشکلات مخوف پهلوانان است که در هفت خانهای رستم و اسفندیار دیده می شود و در اینجا، هفت مجلس بزرگمهر، هموار کننده ی راه وی در رسیدن به اوج مقام و منزلت در درگاه انوشیروان است؛ که  نتیجه ی آن رهانیدن شاه است از هفتخان مشکالتی که با آن روبروست.

‫در داستان انوشیروان و بزرگمهر، آزمون دانایی ،به صورتی دیگر هم انجام می گیرد وآن در هنگامی است که انوشیروان 47 سال دارد و برای برگزیدن جانشین خویش، از بزرگمهر می خواهد که دانایان را گرد آورد و دانایی هرمز پسرش را بیازماید، وچون هرمز از این آزمون موفق برمی آید، انوشیروان عهدی می نویسد و وی را به جانشینی خود بر می گزیند.

‫که کاری همی داشتم در نهفت

‫به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

‫سر و ریش مشکین چو کافور گشت

‫ز هفتاد چون سالیان برگذشت

‫جهان را بباید یکی کدخدای

‫چو من بگذرم زاین سپنجی سرای

‫خردمند و دانا و یزدان پرست

‫سپاسم به یزدان که فرزند هست

‫به رای و به هوشش فرازان سرم

‫از ایشان به هرمزد، نازان ترم

‫(ش خ4351/448/7)

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

به دانش ورا آزمایش کنید

‫هنر بر هنر بر، فزایش کنید

 (4354/448/7)

‫و در اینجاست که بزرگ مهر نخستین کسی است که به پرسشهای خردمندانه از هرمز می پردازد و روزی را در پرسش و پاسخ با هرمز به شام میرساند:

‫ به یک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار، دانا نیامد ستوه

‫ ‫(ش خ 4391/451/7)

‫اگرچه برخی از کارها، مستقیماً نام آزمون را بر خود ندارند ولی عمل قهرمان شایستگیهای وی را نشان میدهد مثل این که رستم با کشتن پیل سپید از اولین آزمون پهلوانی خود پیروزمندانه می گذرد و سهراب در ماجراهای مختلف به اثبات پهلوانی خود می پردازد.

زنان و مردانی که در این نوع آزمایشهای سرفرازی شرکت می کنند، گاهی نیز توفیقی به دست نمی آورند و طلسم پیروزی را نمی گشایند و جان خود را بر سر این نوع آزمونها می گذارند آنچنان که سهراب اگرچه در آزمون نیرومندی بر رستم غلبه میکند ولی در آزمون دانایی درمی ماند و جان خویش را از دست می دهد و اسفندیار با آن همه نامآوری، در تنها آزمونی که پدر برای رسیدن وی به پادشاهی قرار د اده شده و از او خواسته اند که رستم را دست بسته به درگاه بیاورد، همانند سهراب است که اگرچه در آزمون قدرت پیروز است،اما در آزمون دانایی شکست می خورد و جان می بازد و سیمرغ در این داستان، در واقع نماد دانایی آسمانی و مینویی برتر و خاصی است که رستم از آن بر خوردار است و بهرام گودرز اگرچه در آزمون نیرومندی شکست می خورد و جان می بازد، اما در آزمون نامجویی پیروزمیشود.

 جادویی کردن ، جادوی جادوان و پریان را باطل کردن، پیش گویی ، خواب بندی ، خوابگزاری و تعبیر خواب، گشودن معماها و طلسمها، جام جهانبین و تدابیر دور اندیشانه در اداره ی کشور و... از مقوله ی آزمونهای دانایی هستند، ستیز با دیوان و اژدهایان و پهلوانان بیگانه و دشمن و پیروزی بر آنها، کشورگشاییها و سفرهای خطرناک، از مقوله  ی آزمونهای جسمانی و نیرومندی تن و اندیشه است.

‫ا یکی از مهمترین انواع آزمونهای دانایی و توانایی خطبه هایی است که پادشاهان در آغاز دوران پادشاهی و بر تخت نشستن خود ایراد می کنند و این خطبه ها در واقع درخواست عام پادشاه از مردم برای آزمایش وفاداری او به وعده ها و پیمانهایی است که با مردم بسته است .

شاه، در هنگام به تخت نشستن و  پیروزی ، فرصتی مییابد تا بهطرح آرزوهای بزرگ و عمومی مردم ایران بپردازد و خواست مردمان هر دوره و نیازها ومسائل آنان را مطرح کند.

‫در همه خطبه هایی که تهمورث، جمشید، منوچهر، گرشاسب، کیقباد، لهراسب، بهمن و برخی دیگر از شاهان در هنگام جلوس بر تخت شاهی ایراد میکنند، پس از ستایش خداوند، از داد و دهش، هوشمندی، هنرورزی، امنیت، کوتاه کردن دست بدان، جذب دانایان، خردمندی و دفع نابخردان و اعتبار و شأن فرزانگان، رایزنی و دستگیری از مستمندان،ترویج راستی و پرهیز از دروغ، انساندوستی و محبت و مهربانی، پیدا کردن سودمندیها و رام کردن طبیعت و هدایت مردم به راه نیک و دفع دشمنان آنان و باألخره شادی همه افراد جامعه و ترویج جشنها و سنتهای جمعی جامعه سخن میرود، و از همینجا نه تنها میتوان طرح توقعات کلی مردم و جامعه آرمانی ایرانی را بازشناخت، که نقش عملکرد فردی و خلقیات شخصی ایرانی را هم میتوان استخراج کرد: خطبة منوچهر علیرغم کوتاهی خود، بسیاری از این قبیل مسائل آرمانی جامعه ایرانیرا نشان میدهد:

‫ چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

‫ به داد و دهشن  و به مردانگی

‫به نیکی و پاکی و فرزانگی

منم، گفت بر تخت گردان سپهر

‫همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

زمین بنده و جرخ یار من است

سر تاجداران شکار من است

‫ همم دین و هم فره ایزدی

‫همم بخت نیکی و دست بدی

شب تار جوینده ی کین منم

همان آتش تیز بُرزین منم

گه بزم، دریا، دو دست من است

‫دم آتش از برنشست من است

بدان را ز بد، دست کوته کنم

زمین را به کین، رنگ دیبه کنم

‫ابا این هنرها، یکی بنده ام

‫جهان آفرین را پرستنده ام  

‫به راه فریدون فرخ رویم

نیامان کهن بود، اگر ما نویم

‫هر آن کس که در هفت کشور زمین

بگردد ز داد و بتابد ز دین،

‫نماینده رنج، درویش را

زبون داشتن مردم خویش را،

برافراختن سر به بیشی و گنج

‫به رنجور مردم، نماینده رنج،

‫ همه سر به سر پیش من کافرند

‫وز اهریمن بدکنش، بدترند

‫هرآن دینوری، کو برین دین بود

ز یزدان و از منش نفرین بود

(ش خ 24/162/1)

‫این آزمونها برای مردان عرصه ی نبرد، ترکیبی است از آزمون توانایی و دانایی، مثل آزمونهای زال و کیخسرو، یا صرفاً آزمون دانایی است مثل آنچه برای بزرگمهر در تعبیر خواب انوشیروان و حل معماهای رومیان و هندیان صورت می گیرد که ابزار کار فردوسی در ساخت کهن الگوهایی است که می تواند به جای آنکه دیوان و پریان و قهرمانان بشری و آفرینندگان وقایع شگفت را، عجیب و ساختگی جلوه دهد، به انسان شاهنامه، توانمندیهای منطقی مبتنی بر فرزانگی و توانایی اندیشمندانه یی را ارزانی بدارد و انسان را و شأن واالی او را بر کشد و او را شایستهی پیروزی و غلبة بر نیروهای شرور قرار دهد، و به همین دلیل است که فردوسی هر قهرمانی را ابتدا از کوره های آزمون دانایی یا توانایی گذر می دهد تا زمینه ی پذیرش او و اعمالش را در جامعه به طور طبیعی فراهم آورد و مزیت وی را بر دیوان و نیروهای خارق العاده ی آنان زمینه سازی کند، به عنوان مثال قهرمانان داستانهای شاهنامه ناگزیر پیش از رسیدن به قدرت و شهرت باید آزمونهایی را بگذرانند که آنان را در عمل، سزاوار شأن اجتماعی یا سیاسی و پهلوانی خویش بسازد و در باور عمومی جای ویژه یی به آنان ارزانی دارد تا هنگامی که در مقابل حریفان پر عظمت و شگفتی آفرین قرار می گیرند، پیروزی و برتری آنان باور کردنی و طبیعی باشد و بتوانند در ذهن جامعه، مورد قبول قرار گیرند و یگانگی ویژه «قهرمان» را در افکار عمومی داشته باشند و این پدیده یی است که فردوسی از آغاز تا انجام شاهنامه به صورتهای مختلف از دوره  ی کیومرث تا یزدگرد، همواره در همه جا اعمال می کند و بدان وسیله نام آوران ایرانی را بر می کشد و به اوج شهرت و نام افسانه یی می رساند:

گاهی این آزمونها با شیوه یی کامال متفاوت صورت می گیرد مثل این که فریدون خود را به صورت اژدها بر فرزندانش آشکار میکند و آنان را می آزماید. این آزمون، همانند گذر از آب و آتش و هفت خان، قهرمان را با آزمون جسمی و روحی بزرگی روبرو می سازد که توفیق در آن، بس خطیر و معجزه آساست و نشان از فره ی ایزدی و حمایت غیبی از قهرمان دارد و جایگزین گذر از رود و آتش به وسیله ی فریدون یا کیخسرو و سیاوش در داستانهای حماسی می شود، فریدون وقتی که فرزندانش در راه بازگشت از یمن به وطن هستند «پدر برای آنکه آنان را بیازماید، خود را به صورت اژدهایی درمی آورد، آتشدم و خروشان که در گرد و غبار بر هر یک از فرزندانش آشکار میشود، مهتر پسر از وی می گریزد، زیرا ستیز با اژدها را از خرد دور می بیند،

دومین پسر کمان برمی کشد و می خواهد تا به جنگ اژدها برود و سومین فرزند بر اژدها بانگ می زند که دور شو و گرنه با تو پیکار خواهم کرد، فریدون اژدهافش آنگاه از فرزندان دور شد و جشنی آراست و با فرزندان گفت که آن اژدها، خود وی بوده است. پسر اولین را کهسلامت جسته بود، سلم و دومین را تور و سومین را ایرج نام نهاد (رستگار فسائی، 1379: ج1،ص 719 و 721). و ضحاک یا اژدهاک، انسانی با پیکر مار است و در روایات مختلف اساطیری، ملی و مذهبی نیز بسیاری از نیکان، ظهوراتی در پیکر اشیا، حیوانات، گیاهان، اژدهایان و غیره دارند و جادوگران هم خود را به شکلهای متفاوتی در میآورند و کارهای شگفت انجام می دهند.

‫تهمورث، اهریمن را به صورت اسبی در می آورد و بر آن سوار می شود و به یاری همان نیرو دیوان را به کار گل می گمارد و از آنها خط و هنر می آموزد و نشان می دهد که ارادة انسانی بر نیروی دیوی غلبه کرده است و کاووس نوشدارو را در اختیار دارد که زخمخوردگان را تندرست می سازد، کیخسرو در جام جهان  بین خود، همه جا را می بیند و رستم زرهی دارد که نه در آتش می سوزد و نه در آب تر می شود و چون آن را می پوشد، پرواز می کند. اسفندیار رویین تن است، اما همچون آشیل که نقطه ضعفش در پاشنه پای او بود، وی نیز چشمانی آسیب پذیر دارد، همچنان که اسکندر نیز فاقد چشمی بینا است که در اسطوره به صورت سیاهی و تاریکی غار و یا خود تاریکی جلوه می کند و به همین جهت، آب حیات را نمی یابد. گودرز با خوابی ظهور کیخسرو را در می یابد و با موفقیت به خواب خود تحقق می بخشد.

فریدون در خواب سنگ را میب ندد و رستم کوه پارهای را با پا نگه می دارد که بهمن به سوی او رانده است و افراسیاب خود را در آب و شاه مازندران در سنگ خود را پنهان می کند.

اسطوره در حقیقت دو وجه دارد: یکی ساخت عقلی و دیگری ساخت حسی. اگر اسطوره تصوری خاص از عالم واقع نداشت، نمی توانست تعبیری ویژه از آن ارائه دهد، پس برای فهمیدن خصلت فکری اساطیر باید به عمیق حسی اسطوره برگردیم. اسطوره بدین معنی ابتدا خصوصیات عینی را درمی یابد ، نه خصوصیات ذاتی و طبیعی را. عالم اساطیر در واقع جهانی است که در آن کنشها و واکنشها و قوای گوناگون و نیروهایی مختلف باهم در جدال هستند و اسطوره در هر پدیده طبیعی جدال بین نیروها را درمی یابد و به همین جهت، جهان بینی اسطورهای، همچون جریان پر توان، در کنار جهان بینی علمی و جهان بینی فلسفی قرار گرفته است. (رستگار فسائی، 1390 : ب، 52).

‫از دید دیگری می توان مجموعه تفکرات کاوشگرانه انسان را از حقیقت و کشف آنچه درماورای حس و اندیشه طبیعی او قرار داشته است، ناشی از تفکرات فلسفی انسان دانست که این اندیشه ها در اساطیر مربوط به پیش از خلقت، آفرینش،  نظم حاکم بر جهان، دنیای مرگ و پس از آن منعکس شده است. به همین جهت می بینیم در قدیم ترین اسطوره هایمکتوب جهان، یعنی گیل گمش، این فرد در اندیشه فلسفی دستیابی به راز حیات می سوزد و سرسختانه در جستجوی راه حلی برای مهیب ترین مسئله حیات انسان است که چگونه باید با مرگ روبرو شد و سرانجام به این نتیجه دست می یابد که درد مردن را جز با شادمانه گذراندن عمر نمی توان درمان کرد. گیل گمش از نخستین آثار تفکرات فلسفی انسان درباره ی مرگ در قالبی حماسی است و این امر نیز خاص گیل گمش نیست، بلکه انسان همیشه در اندیشه رهیابی به حقیقت دنیای پیش و پس از مرگ بوده است و به درک چگونگی دوزخ، برزخ، بهشت و بازآمدن از جهان مردگان و زیستن با مردگان و بازگشت به جهان مادی و دنیای اثیری فرشتگان و ایزدان عالقهمند بوده است.

‫در حماسه ی  مهابهاراتا نیز قدرتهای خوب و بد انسان در جنگ میان دو سپاه تصویر شده است. این جنگ نه تنها نشان دهنده مبارزه اجتناب ناپذیر بشر در جریان تحول طبیعت است، بلکه مظهر پیکار درونی هر فرد از خانواده بشریت نیز هست. در این تجربه ارجونا در واقع همان است که در انتظار هر فرد دیگری از خانواده بشریت است و به پیکار بر ضد طبیعت درون خود دست میزند. طبیعتی که دربردارنده عناصر آشنا و مایة لذت و توجه وی بوده و در داستان با صفوف دشمن، متشکل از خویشان و دوستان، نمایانده شده است. پیروزی و شکست ارجونا یا به عبارت دیگر هر فرد، بستگی به روشی دارد که در قبال توصیه هایِ کریشنا، یعنی راهنمای درون و شعور آگاه در پیش میگیرد. کریشنا با انسان درونی در گفتگو است و انسان درونی نه قید زمان و مکان را می شناسد و نه جنسیت را، نه فرهنگ خاص و نه نژاد و ملیت را. انسان درونی قدرت تفکر و شعور و باطن هر فرد بشر است و ارتباطی با انسان بیرونی ندارد که متشکل از جنبه های ظاهری و ملاکهای شرطی و ثانوی است و همزمان میل انسان را به تغییر واقعیتهای حیات، به قیمت برهم زدن نظم حاکم

‫ولی نامطلوب هستی، بازگو می کند.

مهمترین آزمونهای دانایی و توانایی :

1ـ گذر ازآب: گذشتن از رودها و دریاها و دست یافتن به آنها یکی از مشکلات همیشگی انسان بوده است و سبب پیدا شدن اسطوره هایی چون خدایان دریاها و ایزدان توفان و صاعقه، پریان دریایی، اژدهایان و موجودات خشن دریایی، اسبهای آبی، گنجینه های پنهان در دریاها و محافظان آنها و...شده است.

در اساطیر یونان اوریون و پوزئیدن، پدر وی، می توانستند روی آب دریا راه بروند. دراقوال و باورهای ادبا هم آمده است که یکی از صلحای لبنان «بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت، پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خالصی یافت. یکی از اصحاب گفت: یاد دارم شیخ بر روی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند؟ شیخ گفت: مشاهدة الابرار بین التّجلی و الاستتار» ( گلستان سعدی : ص 318).

موسی نیز از رود نیل بی آسیبی می گذرد ،چون نیل شکاف برمی دارد و موسی و همراهانش را گذر می دهد.

 در اساطیر ایرانی همه ی فرهمندان به سادگی از آب می گذرند و گذر از آب نمادی اساسی از حمایت یزدانی قهرمانان ایرانی است. در شاهنامه آمده است که چون کاوه و مردم به نزد فریدون رفتند، فریدون بیرق کاوه را درفش پادشاهی خود ساخت. در خرداد روز سپاهی عظیم آراست،پیلان گردونکش و گاومیش توشه او را به سوی اروند رود بردند. چون به کنار رود رسیدند ، فریدون از رودبانان کشتی خواست تا از آنجا بگذرد، ایشان پاسخ دادند که بی اجازه ضحاک حتی پشه ای نمی تواند از اروندرود بگذرد. بنابراین، فریدون بی آنکه از عظمت رود بیندیشد، به آب زد و از اروند رود گذشت و به سوی بیت المقدس رفت و این امر از نشانهای فرهمندی او به شمار میآ ید. کیخسرو و گیو نیز چون از سرزمین توران رهسپار ایران می شوند از آب جیحون به راحتی می گذرند و به ایران می آیند و این امر نمایاننده آینده روشن و راه ایزدی کیخسرو به شمار می آید.

 در چین معتقدند که از سروی شیره ای بیرون می تراود که اگر کسی آن را به کف پای خود بمالد، می تواند بر روی آب راه برود و آناهیتا چنین کاری کرد. در آبان یشت آمده است که ویستئورو از آناهیتا می خواهد که قسمتی از رود ویتگوهئیتی را خشک کند تا از آن بگذرد. در آب انداختن و به سلامت گذشتن از آب نیز به عنوان «ورسرد» در ایران باستان متداول بوده است، بدین معنی که متهم رادر آب می افکندند، اگر غرق می شد نتیجه می گرفتند که گناهکار بوده است و به سزای خویش رسیدهاست، اما اگر می توانست از آب خارج گردد و آسیبی به وی نرسد می پنداشتند که بی گناه است. قدما معتقد بودند که آب، گناهکار را نجات نمی دهد و بی گناه را از بین نمی برد. بنابراین، حق با کسی است که بتواند از آب بدون خطر بگذرد و حقّانیت خود را ثابت کند. در شاهنامه فردوسی، همچنان که اشاره شد، در دو مورد حق به همین ترتیب ثابت شده است:

‫یکی عبور فریدون از اروندرود است و دیگر گذشتن کیخسرو و همراهانش از رود جیحون(سخنرانیهای دومین دوره جلسات... 0531. ص 198و 201).

داستان زاییده شدن داراب و نهادن او در صندوق چوبین و افکندن او به آب فرات هم که بی شباهت به داستان موسی

‫نیست از این مقوله است. داستان زاییده شدن دوقلوهای رموس و رمولوس در اساطیر روم نیز از همین نوع است. این دو کودک را در سبدی نهادند و بعد آن را به رودخانه افکندند؛ آب رودخانه طغیان کرد و آن دو کودک را در سایه درخت انجیری قرار داد. در آنجا ماده گرگی به آن دو کودک رحم کرد و پستان به دهن آن دو گذاشت و آنان را از مرگ نجات داد تا آنکه چوپان شاه که از آن ناحیه می گذشت، آنها را نزد همسر خود برد و بزرگ کرد .(گریمال،13561: ج 2، ص 807 و 808).

2ـ گذر از آتش: مضمون بسیاری از اسطورهه ای مهم ایران است که با «ور گرم» که به قصد اثبات بیگناهی صورت می گرفته است، ارتباطی نزدیک دارد. این عمل در زبانهای اروپایی" اوردالی( ordalie )  خوانده می شود و به منظور تشخیص حق از باطل انجام می گرفت و در اوستایی آن را «وره» و در پهلوی «ور» نامند و بر دو قسمت است:

‫- ور گرم و ور سرد. ور گرم عبارت است از گذر از آتش و ور سرد گذر از آب است. چون سیاوش مورد اتهام سودابه قرار گرفت که قصد تجاوز به وی را داشته است، برای اثبات بیگناهی خود به گذر از آتش تن در داد، ولی از آتش تندرست بیرون آمد و بیگناهی خود را اثبات کرد. همین آیین در میان هندوان نیز وجود داشته است: در رامایانا می خوانیم:

‫سیتا همسر راما به دلیل اینکه مدتی در بند اهریمن گرفتار بود، خود را در آتش افکند تا پاکی خود را اثبات کند: آتشی برفروخت و با دستهای بسته زانو زد و خویش را در زبانه های فروزان آتش افکند، در حالی که تماشاگران شیون و ناله برآورده بودند، اما آتش سیتا را در تاج درخشان خود، مانند خورشید، نگاه داشت و این داوری ایزدی، پاکی و بیآالیشی

‫سیتا را به همگان نمود (شایگان، 1346: ج1، ص 246).

همین ماجرا را درباره ابراهیم و گلستان شدن آتش بر وی میبینیم که در تعبیر اساطیر ایرانی میتواند به نوعی ورگرم تعبیر شود (داستان ابراهیم و آتش). سمندر و ققنوس نیز از آتش برمیآیند و آسیب نمی بینند. محیالدین عربی به طبیعت سمندری اهل دوزخ و آسیب ندیدن آن از آتش اشارتی عرفانیدارد (رستگارفسایی، 1369: 427).

‫3ـ گذر از هفت خان؛ که قبلا بدان اشاره کرده ایم.

 4ـ پیداکردن و یافتن کسی یا چیزی مثل هفت سال جستجوی گیو برای یافتن و بازگرداندن کیخسرو که بیشباهت به هفتخان رستم و پیدا کردن وبازگرداندن کاووس و همراهان به وسیله رستم نیست؛

5ـ تعبیر خواب به درستی؛ مانند داستان بزرگمهر.

 6ـ پیکرگردانی؛ فریدون برای آزمودن فرزندانش، چه در حوزه ی توانایی -مثل رستم-وچه در عرصه ی  دانایی- مثل بزرگمهر - داستانهای پریوار، خارق العاده یی می سازد،

با نگاه به این مقدمه در مییابیم که هفت مجلس انوشیروان، که در آغاز راهیابی بزرگمهر به دربار انوشیروان، صورت میگیرد و درآن شاه و بزرگان، به طرح سؤاالت خود از بزرگمهر میپردازند، میتواند همین «آزمون دانایی» باشد که در پایان هریک از آنها، بزرگمهر نیز «زها زه» میشنود و صله و پاداش دریافت میکند:

نگه کرد کسری به گفتار اوی

‫دلش گشت خرم، به دیدار اوی

چو گفتی که «زه» بدره بودی چهار

‫ ‫بدین گونه بد بخشش شهریار

‫ چو با «زه»، «زهازه» بگفتی به هم

‫چهل بدره بودی، ز بخشش، درم

‫ به هر بدره، بودی درم، ده هزار ‫

‫چو گنجور با شاه کردی شمار

شهنشاه با «زه»، «زهازه» بگفت

‫که گفتار او با درم بود جفت

‫ بیاورد گنجور خورشید چهر

‫درم بدره ها، پیش بوزرجمهر

‫( ش خ 1571/ 219/7)

‫آزمونهای عملکرد: نمونه سازی: اسفندیار برای کشتن اژدها جعبه یی می سازد و درآن می نشیند و آن را می آزماید:

منابع

‫ ـ رستگارفسایی، منصور، 1369،تصویرآفرینی در شاهنامه فردوسی. چاپ اول، فروردین 1352، (528 صفحه) چاپ دوم،

                 (548 صفحه) با تجدید نظر، دانشگاه شیراز،.

ـ رستگارفسایی، منصور، 1379، 2 جلد، چاپ اول، جلد اول، 1369، جلد دوم 1370، مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی،

               (1282 صفحه) چاپ دوم، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، 1379.چاپ سوم، در یک جلد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی،1388

ـ رستگارفسایی، منصور، 1381؛ فردوسی و هویت‌شناسی ایرانی، 1381،(تألیف، مجموعه مقالات درباره ی شاهنامه

                  فردوسی)، (406 صفحه) تهران: طرح نو،  

‫ ـ رستگارفسایی، منصور، 1380،پیکرگردانی در اساطیر، (تألیف) تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 484 صفحه، تهران 1384.چاپ دوم ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 484 صفحه، تهران،1388 چاپ سوم  1390

‫ـ سخنرانیهای دومین دورة جلسات سخنرانی و بحث دربارة شاهنامة فردوسی، وزارت فرهنگ و هنر، آبان ماه 1350.

‫ـ سعدی، 1344، گلستان، با توضیحات دکتر محمد خزایلی، تهران، انتشارات احمد علمی، چاپ اول.

‫ـ فردوسی، ابوالقاسم، 1960 تا 1971، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دوره ی کامل، با علامت خ، تهران، مرکز   

   دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.،با علامت ش خ /شماره بیت/شماره صفحه/جلد

‫ـ گریمال، پییر، 1356، فرهنگ اساطیر یونان و روم، ترجمه دکتر احمد بهمنش، تهران،امیرکبیر.

‫ـ گویری، سوزان، 1372، آناهیتا و اسطوره های ایرانی، تهران، جمال الحق.

 

* این مقاله در همایش فردوسی در دانشگاه اوپسالا ی سوید، ارایه گردیده است و در مجموعه مقالات آن همایش به چاپ رسیده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

هنوز ، مادر !

 

دکتر منصوررستگار فسایی

هنوز، مادر !

 

تورفتی و نشد یادت فراموش

نشد خورشید جانبخش تو خاموش

اگر چه پیرم و از زندگی سیر،

هنوز از سینه هایت می خورم شیر

از ان روزم که زادی ، تا به امروز

برایم بوده ای شمع شب افروز

هنوز آن کودک نوزاده  هستم

که از بوی دلاویز تو مستم" *

به قُنداقت ،چنان آزاد وارم

که دست و پا نبندد ،روزگارم

هنوز از جُنبش گهواره ،هر شام

به خوابم می کنی،آرام آرام

به لالایی نرمت ، همچو مهتاب

هنوزم می کنی سرمست  از خواب**

هنوز از بوسه ات ، سرمست و شادان

دو دیده می گشایم ، بامدادان

به دستی نرم وآوازی سبکبار

هنوزم می کنی از خواب ،بیدار

هنوزم  با  نگاه  پرنیانی

کنی دل زنده، زآب مهربانی

صدایت چون نوایی آسمانی است

که بهرِ من سرود  زند گانی است

هنوزم، دست می گیری تو در دست،

نوازش می کنی ،تا خستگی هست

چو می افتم ، نگاهت نا مرادی  است،

چو برمی خیزم ، امّا غرق شادی است

هنوز ت ،آن چنان وابسته هستم،

که باشد روز و شب  ، دستت به دستم

هنوزت ،سر به دامان می گذارم

سرت را برگریبان می گذارم

برای من - که هر شب قصه جویم  -

هنوزی ، شهرزاد قصه گویم

تو شویی بامدادان  ، دست و رویم

تو ، شانه می کنی هرروز، مویم

هنوز آن  کودکم ، خُرد و نوآموز،

که می ترسد ز مکتبخانه هرروز

به دُ ور از تو ، زهستی سیر باشد

زدرس و مدرسه  دلگیر باشد

تو می بندی  کتاب و دفترش را ،

چو می بینی  دو چشمان ترش را

چو بر گردم ، هنوز ایی به سویم

که بگشایی درخانه به رویم

در اغوشت هزاران عطررؤیاست

که تا هستم ، درونِ  جان شیدا ست

هنوزم می دهی فرمان که  مادر !

برو نا نی بخر ، آبی  بیاور!

اگر باران  به کوهستان نبارید

به اشک چشم تو، می بندم امید

هنوزم جامه های نو ، به نوروز

تو می پوشى به تن ، با بخت پیروز

هنوز از کوچه بانگ آشنایت

صدایم می زند : " جانم فدایت"

 ”اگر چه ساخت هستی از تو دورم،

هنوزی ، همچنان سنگ صبورم

هنوزی ، همدم هر ساز و سوزم

که می گویم برایت حال و روزم

همیشه هرکجا ،  هر بامدادان

برای إن یَکادَتمی دهم جان***

به هر سطری نویسم یا که خوانم،

ترا، در جایی از آن ،می نشانم

تو هستی هر کجا  چیزی نویسم،

تو می خوانی همه حرف و حدیثم

هنوزی ، روح و در جانم روانی

هنوزم ، در تن وامانده ، جانی

مکن دستم رها ،گم می کنم  راه

مشو از من جدا، گم می شود ماه

توانِ  بی تو تنها بودنم  نیست

چو دوری ، فرصت آسودنم نیست

بیا تا بازهم دستت بگیرم

بمان  تا من در اغوشت ، بمیرم

-–

مصراعی است معروف از سعدی

** عادت داشتم که مادرم برایم "وان یکاد "بخواند تا به مدرسه بروم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شعر جد و لی *

 

 

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

شعر جدولی *

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


      آسیب شناسی نسل خرد گریز

 

نمی‌‌دانم‌ شما هیچ‌گاه‌ جد‌ول کلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ کرده‌اید؟ کمتر کسی‌ است‌ که‌ دست‌ کم‌ یکی‌ دوبار به‌ این‌ کار نپرداخته‌ باشد. در این‌ جدول‌ها، که‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اینکه‌ بدانید در "خط‌ عمودی‌" چه‌ کلماتی‌ در شرف شکل‌گیری‌ است‌، مشغول‌ پر کردن‌ "خط‌ افقی‌" هستید و ناگهان‌ متوجه‌ می‌شوید که‌ سر و کله‌ی کلمات‌ یا جملاتی‌ ر‌وی خط عمودی پیدا شده‌ است‌ که‌ شما به‌ هیچ‌‌وجه‌ در فکر آنها نبوده‌اید.

شعر جدولی‌ نیز چنین‌ شعری‌ است‌ که‌ "نویسنده"‌ی آن‌ از به‌ هم‌ ریختن‌ خانواده‌ی کلمات‌ و ترکیب‌ تصادفی‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ی بی‌‌شماریی استعاره‌ و مجاز و حتی‌ تمثیل‌ دست‌ می‌‌یابد، بی‌‌آنکه‌ درباره‌ی هیچ‌کدام‌ آنها، از قبل‌،اندیشه‌ و‌ حس و حالتی‌ و تأملی‌ داشته‌ باشد. از نوادر اتفاقات‌ این که‌ بخش قابل ملاحظه‌ای‌ از این‌ ایماژهای‌ جدولی زیبا و شاعرانه‌ و گاه‌ حیرت‌آورند. عیب‌ این‌ نوع‌ ایماژها در چیز دیگری‌ است‌ که‌ درآسیب‌شناسی بیماری‌های فرهنگی اقوام‌ باید درباره‌ی آن‌ سخن‌ گفت‌.قبل‌ از هر چیز به‌ این‌ جدول‌ بسیار ساده‌ توجه‌ کنید:

1    یک‌       سطر      شعرِ     عشق‌       سرودم‌

2    دو       رکعت‌     نماز     صبح       خواندم‌

3    سه‌       ساغر      شراب‌   ارغوانی ‌  نوشیدم‌

4    چهار    قطره‌      اشک‌     شادی       گریستم‌

5    پنج‌      عدد       آیینة‌     شفّاف‌       آوردم‌

سطرهای افقی‌ (جمعاً پنج‌ سطر) که‌ محور Syntagmatic Axis را تشکیل ‌می‌‌دهند هر کدام‌، به‌ طور مستقل‌، قلمرو قاموسی (= غیر هنری‌ و غیر شعری) زبان‌ است‌؛ یعنی کلمات‌، در آن‌ها، در همان‌ مفهومی‌ که‌ اهل‌ زبان‌ آن ‌را استعمال‌ می‌‌کنند، به‌ کار رفته‌ است‌ (= قلمرو استعمال‌ حقیقی‌) ولی‌ اگرد ترتیب‌ عددی کلمات‌ را در سطرها به‌ هم‌ بزنیم‌ و کلماتی‌ از سطر اول‌ و دوم‌ راجابجا کنیم‌، بی‌‌آنکه‌ اندیشه‌ای‌ به‌ کار برده‌ باشیم‌، خود به‌ خود و بر اثر تصادف‌، مقداری‌ "مجاز" (یا ایماژ و صور خیال‌) پیدا می‌‌شود که‌ ما نسبت‌ به ‌آنها هیچ‌گونه‌ آگاهی قبلی‌ نداشته‌ایم‌؛ مثلاً از درهم‌ ریختن‌ دو سطر افقی 1 و 2 می‌‌توان‌ چندین‌ تصویر تصادفی‌ به‌ وجود آورد :

اگر جای‌ "وابسته‌های‌ عددی"، "سطر" و "رکعت‌" و... را عوض‌ کنیم‌ خواهیم‌ داشت‌:

1) یک‌ سطر اشک‌ شادی‌ گریستم‌.

2) یک‌ سطر آیینه‌ی‌ شفاف‌ آوردم‌

3) دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌.

4) دو رکعت‌ نماز عشق‌ سرودم

5) سه‌ قطره‌ شعر ارغوانی‌ خواندم‌

6) سه‌ قطره‌ نماز شادی سرودم‌.

7) سه‌ ساغر شعر عشق‌ خواندم‌.

بقیه‌اش‌ را خودتان‌ پر کنید. غرض‌ آوردن‌ مثالی‌ ساده‌ بود. در تمام‌ این‌هفت‌ سطرـ که‌ از پس‌ و پیش‌ کردن‌ بعضی‌ اجزای‌ محور افقی‌ بطور تصادفی ‌به وجود آمد ـ مقداری استعاره‌ و تصویر دیده‌ می‌‌شود. فعلاً کاری‌ به‌ خوب‌ و بد آنها نداریم‌. در تمام‌ این‌ جمله‌ها زبان‌ از حوزه‌ی قاموسی خود خارج‌ شده‌ و به‌ قلمرو  "مجاز" و "استعاره‌" وارد شده‌ است‌.

اگر به‌ جدول‌ِ اصلی‌ مراجعه‌ کنیم‌ می‌‌بینیم‌ کلمات‌ در سطرهای افقی‌ درخانواده‌ی طبیعی‌ خود قرار دارند. یعنی هر کس‌ بخواهد بطور طبیعی پیام‌ خود را برساند می‌‌گوید: "دو رکعت‌ نماز صبح‌ خواندم‌" و نمی‌‌گوید: "دو رکعت‌ شعر عشق‌ سرودم‌"، چون‌ "رکعت‌" اختصاص‌ به‌ نماز دارد و فعل‌ِ آن‌ هم‌ "خواندن‌" است‌ نه‌ "سرودن‌". ولی‌ وقتی‌ جای‌ "رکعت‌" را و جای‌ "سرودن‌" راعوض‌ کردیم‌ وارد قلمرو استعاره‌ و مجاز شدیم‌، یعنی‌ از عرف‌ قاموسی زبان‌- که‌ مشتر‌ک بین‌ همه‌ی اهل‌ زبان‌ است‌- "تجاوز" کردیم‌. "مجاز" هم‌ از همین‌ "تجاوز" حاصل‌ می‌‌شود چنانکه‌ "متافورا" و متافرین‌ Metapherein یونانی‌ هم‌ همین‌ مفهوم‌ "تجاوز و عبور" را دارد.

کلماتی که‌ در کنار هم‌ معمولاً به‌ کار می‌‌روند از قبیل‌ "ابر و باران‌ و مه‌ و سیلاب‌" یا "پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله‌ و دایه‌" یا "سرخ‌ و سبز و زرد و بنفش‌ و کبود" یا "حرام‌ و واجب‌ و مکروه‌ و مستحب‌" یا "تشنگی‌ و گرسنگی ‌و خستگی‌ و آشفتگی‌" یا "پنجره‌ و در و دروازه‌ و روزنه‌" یا "قندیل‌ و چراغ‌ و فتیله‌ و شمعدان‌ و شعله‌" یا "آفتاب‌ و ستاره‌ و خورشید و سپیده‌ و صبح‌ وسحر" یا "غم‌ و شادی‌ و حیرت‌ و تعجب‌ و خشم‌ و نفرت‌" یا "قبیله‌ و فرقه‌ وحزب‌ و دسته‌ و جماعت‌" یا "جوانه‌ و برگ‌ و ساقه‌ و شکوفه‌ و گل‌ و گلبرگ‌" یا "مذهب‌ و دین‌ و آیین‌ و شریعت‌ و عرفان‌ و تصوف‌" یا "چشم‌ و گوش‌ و لب‌ و ابرو و پیشانی‌ و سر و دست‌ و پا" و یا "نغمه‌ و ترانه‌ و پرده‌ و ملودی‌ و موسیقی ‌و آواز".

تصور می‌‌کنم‌ از قلمرو خانوادگی‌ نام‌ها و اسامی‌ به‌ حد کافی‌، و شاید هم‌خسته‌ کننده‌ای‌، مثال‌ آوردم‌. حالا اجازه‌ بدهید برای‌ تکمیل‌ بحث‌، همین ‌سخن‌ را درباره‌ی فعل‌ها و مصادر هم‌ قدری‌ مورد توجه‌ قرار دهیم‌: مصادری‌ ازقبیل‌ "خوردن‌ و نوشیدن‌" و "سرکشیدن‌ و مکیدن‌ و بلعیدن‌" و یا "آمدن‌ و رفتن ‌و دویدن‌ و قدم‌ زدن‌ و رقصیدن‌ و شلنگ تخته‌ انداختن‌" یا "شکستن‌ و بریدن‌ و دریدن‌ و شکافتن‌".

می‌‌دانم‌ که‌ خسته‌ شده‌اید ولی‌ اجازه‌ بدهید یک‌ نکته‌ی دیگر را هم‌ درباره‌ی ‌"وابسته‌های‌ عددی‌" برایتان‌ بگویم‌. ما می‌‌گوییم‌ "یک‌ جفت‌ کفش‌"، "دو جفت‌جوراب‌" یا "یک‌ باب‌ منزل"‌، "دو باب‌ مغازه‌" یا "یک‌ بطر شراب‌"، "یک‌ چطول‌ عرق‌" یا "یک‌ رکعت‌ نماز" ، "یک‌ قطره‌ باران‌" و "یک‌ چکه‌ آب‌" و درشمارش‌ هر یک‌ از مجموعه‌ها از یک‌ نوع‌ "وابسته‌ی عددی‌" استفاده‌ می‌‌کنیم. ‌مثلاً نمی‌‌گوییم‌ "دو رکعت‌ مغازه‌"، می‌‌گوییم‌: "دو باب‌ مغازه‌". نمی ‌گوییم‌ "یک ‌چطول‌ جوراب‌"، می‌‌گوییم‌ "یک‌ جفت‌ جوراب‌".

اینها پارادایم‌های Paradigm ثابت‌ یا نزدیک‌ به‌ ثابت‌ زبان‌ هستند که‌ در زبان‌های مختلف‌ عالم‌، با تفاوت‌ها و سایه‌ روشن‌هایی خاص‌ خود، همیشه‌ حریم‌ خود را به طور طبیعی‌ حفظ‌ کرده‌اند، مثل‌ خانواده‌هایی‌ که‌ در میان‌ خودشان‌ازدواج‌ می‌‌کنند و کمتر با بیگانه‌ "وصلت‌" می‌‌کنند.

حال‌ اگر شما بیایید، از روی تعمد، خانواده‌ی "باران‌ و ابر و مه‌ و صاعقه‌ و برق‌ و سیل‌ و..." را ـ که‌ همیشه‌ با یکدیگر وصلت‌ می‌‌کنند و خاستگاه‌ طبیعی ‌آن‌ها چنین‌ وصلت‌هایی‌ را ایجاب‌ می‌‌کند- وادار کنید به‌ ازدواج‌ با خانواده‌ای ‌دیگر، مثلاً خانواده‌ی‌ "ایمان‌ و حضور قلب‌ و ولایت‌ و مذهب‌ وایدئولوژی"، عملاً نتایج‌ عجیبی‌ به‌ بار می‌‌آید که‌ غالباً فرزندا‌ن غیر عادی‌ و غالباً ناقص‌الخلقه‌ و گاه‌ "بدیع‌ و نوآیین‌" از ایشان‌ زاده‌ می‌‌شود: ایمان‌ ابر- حضور قلب‌ رعد- ولایت‌ سیل‌- مذهب‌ صاعقه‌- ایدئولوژی طوفان‌. یا:

مثلاً به جای‌ اینکه‌ بگوییم‌ "یک‌ قطره‌ باران‌ بارید" بگوییم " یک‌ قطره‌ اندوه‌ بارید" یا "یک‌ قطره‌ شادی‌ بارید". همین‌ که‌ شما وابسته‌ی عددی‌ "خانواده‌ی مایعات‌" را که‌ "قطره‌" است‌ به‌ خانواده‌ی دیگری‌ که‌ خانواده‌ی‌ "شادیی و غم‌" است‌ داده‌اید، یک‌ رشته‌ تصویرها و استعاره‌هایی‌، خود به‌ خود، حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما کوچکترین‌ احساس‌ و تأملی درباره‌ی آن‌ها نداشته‌اید.

حال‌، با همان‌ دو خانواده‌‌ "باران‌" و "شادی" یک‌ رفتار دیگر می‌‌کنیم‌. وابسته‌ی عددی خانوادگی آن‌ها را از "قطره‌" به‌ "رکعت‌" یا "سطر" عوض‌ می‌‌کنیم ‌و می‌‌گوییم‌ "یک‌ رکعت‌ باران‌ آمد" یا "یک‌ سطر باران‌ آمد" یا "دو رکعت‌شادی حاصل‌ شد". حال‌ اگر به‌ جای "هرمز پسر عموی پرویز است‌" بگویید "باران‌ پسر عموی برف‌ است‌" و یا "موج‌ پدربزرگ‌ سیلاب‌ است‌" و "دریا دایه‌ی طوفان‌ است‌"، به‌ خوب‌ و بدش‌ کاری‌ نداریم‌، مجموعه‌ای‌ تصویر و استعاره‌ حاصل‌ شده‌ است‌ که‌ شما درباره‌ی‌ آنها هیچ‌گونه‌ احساس‌ و تأمّل‌ قبلی ‌نداشته‌اید.


تصور می‌‌کنم‌ نیازی‌ به‌ توضیح‌ بیشتر نیست‌ و هر یک‌ از آن‌ خانواده‌ها و صدها خانواده‌ی‌ دیگر را می‌‌توانید روی برگه‌هایی‌ استخراج‌ کنید و بدو‌ن هیچ‌گونه‌ تأملی یکی‌ از این‌ خانواده‌ را با دیگری ترکیب‌ کنید و جمع‌ انبوهی‌ ازاستعاره‌های "بدیع‌" را ـ که‌ در ادبیات‌ جهان‌ بی‌‌سابقه‌ است‌! ـ در اختیار داشته‌باشید.

باید توجه‌ داشت‌ که‌ از همین‌ مقوله‌ی‌ مورد بحث‌ ماست‌ وقتی‌ کلماتی‌ که‌ در سالهای‌ اخیر وارد زبان‌ شده‌اند با خانواده‌های‌ کهن‌ همنشین‌ می‌‌شوند، در این ‌گونه‌ موارد علاوه‌ بر امر "بر هم‌ خوردگی نظام‌ِ خانوادگی‌" یک‌ امر دیگر هم ‌وجود دارد که‌ گول‌ زننده‌ است‌:

فرض‌ بفرمایید کلماتی‌ مثل‌ِ "گواهی‌ فوت‌" یا "شناسنامه‌" یا "احضاریه‌" یا "تعطیلات‌" یا "مرخصی‌" یا "بازنشستگی‌" وقتی‌ در میدان‌ این‌ عمل‌ جدولی ‌قرار گیرند غالباً تصاویر جدولی خاصی به‌ وجود می‌‌آورند. مثلاً "احضاریه‌" که‌ مربوط‌ به‌ "انسان‌ و جامعه‌" است‌ وقتی‌ با "ابر" یا "باران‌" به‌ کار می‌‌رود:

باد احضاریه‌ی ابرها را صادر کرد

صبح‌ برای باران‌ احضاریه‌ فرستاد

یا مثلاً "شناسنامه‌" با خانواده‌هایی‌ از نوع‌ "بهار" و "نوروز":

شناسنامه‌ی بهار صادر شد

شناسنامه‌ی‌ نوروز باطل‌ شد

یا مثلاً "گوا‌هی فوت‌" و خانواده‌ی‌ "برگ‌" و "خورشید":

گواهی فوت‌ خورشید را، شب‌ صادر کرد

پاییز گواهی فوت‌ برگ‌ها را صادر کرد

یا "مرخصی" و "تعطیل‌" با خانواده‌ی "خورشید" و "ستاره‌":

شب‌ که‌ می‌‌شود خورشید به‌ مرخصی‌ می‌‌رود

صبح‌ که‌ شد تعطیلا‌ت ستاره‌ها آغاز می‌‌شود

حتی کلمات‌ فرنگی‌ هم‌ که‌ در بعضی‌ از قشرهای جامعه‌ مفهوم‌ هستند، وقتی‌ با خانواده‌ی دیگری ترکیب‌ شوند، ایماژ و استعاره‌ می‌‌آفرینند. مثلاً کلمه‌ی ‌استریپ‌تیز Striptease (به‌ معنی‌ برهنه‌ شدن‌ به‌ تدریج‌) با خانواده‌ی "درخت‌" اگر به‌ کار ببریم‌:

درخت‌ در پاییز استریپ‌تیز می‌‌کند.

نفس‌ تازه‌ بود‌ن کلمات‌، یعنی فاقد سابقه‌ی تاریخی‌ بودن‌ آن‌ها، سبب ‌می‌‌شود که‌ در این‌ "جدول‌" خواننده‌ احساس‌ نوعی تازگی‌ بیشتر کند. بازی با این‌ جدول‌، یکی از سرگرمی ‌های نسل جدید و بعضی پیران‌ نسل قدیم‌ شده‌است‌ (تمام‌ کاریکلماتورها).

  در حقیقت‌، بخش‌ عظیمی‌ از تولیدات‌ ادبی‌ سی‌- چهل‌ سال‌ اخیر شعر فارسی‌ از همین‌ مقوله‌ است‌، یعنی‌ حاصل‌ درهم‌ ریختگی نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ زبان‌ فارسی‌ است‌.

در قدیم‌ این‌گونه‌ تغییرات‌، گاه‌گاه‌ و از سر نوعی‌ نیازمندی روحی‌ و فرورفتن‌ در اعماق‌ وجود حاصل‌ شده‌ است‌. تعبیر بایزید بسطامی‌ - عشق‌ باریده‌ بود- و تعبیر حلاج‌- دو رکعت‌ نماز عشق‌- از آن‌ نوع‌ بود. حالا کار به‌ "جدول‌" کشیده‌ و هر آدم‌ بی‌کاری‌ که‌ حوصله‌ی‌ کار با این‌ جدول‌ را داشته‌ باشد، می ‌تواند هزاران‌ نمونه‌ از این‌ها، در هر شبی‌ "خلق‌ کند"، یا بهتر است ‌بگوییم‌ "قالب‌ بزند". در سال‌های‌ اخیر چند نفر هستند که‌ سالی‌ چندین‌ دفتر از این‌ قالب‌زنی‌‌ها دارند. و باید همینجا یادآوری‌ کنم‌ که‌ بخش‌ اعظم‌ "غزل‌ نو" که‌ در سالهای‌ اخیر ظهور کرده‌ است،‌ از محصولات‌ همین‌ کارخانه‌ است‌.

اگر بخواهیم‌ به‌ زبان‌ متفکران‌ِ بزرگ‌ تاریخ‌ اندیشه‌ در سرزمین‌ِ خودمان‌ این‌ موضوع‌ را بیان‌ کنیم‌، باید بگوییم‌ بایزید و حلاج‌ در آن‌ شطحیات‌ خویش ‌قبلاً تجربه‌ایی در قلمرو "کلام‌ نفسی‌» داشته‌اند و آن‌ کلام‌ نفسی خود را به‌ کلام‌ صوتی و کلام‌ منقوش‌ بدل‌ کرده‌اند، اما پدیدآورندگان‌ این‌ ایماژه‌ای جدولی‌، بی‌ ‌آنکه‌ تجربه‌ی کلام‌ نفسی‌ داشته‌ باشند از طریق‌ِ بازی‌ با کلمات‌ و آمیزش‌ خانواده‌های‌ دور از هم‌، به‌ قالب‌ زدن‌ این‌گونه‌ حرف‌ها و تصویرها می‌‌پردازند.

«کلام‌ نفسی» یکی‌ از مسائل بنیادی الهیات‌ اشعری‌ است‌ که‌ در مسأله‌ی حدوث‌ و قدم کلام‌ الاهی، اشاعره‌ از آن‌ اصطلاح‌ استفاده‌ می‌‌کنند و تقریباً بیان‌ دیگری‌ است‌ از رابطه‌ی ذهن‌ و زبان‌ که‌ از عصر افلاطون‌ تا همین‌ قرن‌ بیستم‌ در اندیشه‌های‌ کسانی‌ مانند واتسن‌، از پیشگامان‌ رفتارگرایی،‌ همواره‌ طرفدارانی‌ داشته‌ و اینان‌، بدون‌ استثنا، عقیده‌ داشته‌‌ند که‌ اندیشیدن‌ نوعی ‌سخن‌ گفتن‌ خاموش‌ است‌. گذشته‌ از اشاعره‌ و ماتُریدیه‌ که‌ مسأله‌ی کلام‌ نفسی ‌برای‌ ایشان‌ یکی‌ از مبانی اصلی عقاید الاهیاتی بوده‌ است‌، اخوان‌الصفا نیز مفهوم‌ کلام‌ نفسی‌ را با تعبیر "حروف‌ فکریه‌" مورد توجه‌ قرار داده‌اند و اخطل‌- شاعر عرب‌ (متوفی‌ 92 هجری‌)- که گفته‌ است‌: جای سخن‌ دل‌ است‌ و زبان‌ جز نشانه‌ نیست‌:

اِن‌َّالکلام‌ِ لفی‌الفُؤادِ و انّما جُعِل‌َاللسان‌ عَلی‌'الفؤادِ دلیلا، از همین‌ تجربه‌ی ارتباط‌ مستقیم‌ ذهن‌ و زبان‌ سخن‌ گفته‌ است‌.این‌ گونه‌ "فکر"ها یا "تصویر"ها یا "بیان‌"های‌ جدولی‌ از هزاران‌ یکی ‌ممکن‌ است‌ در عرصه‌ی‌ تاریخ‌ ادب‌ و زبان‌ باقی‌ بماند. تنها همین‌ در عصر ما نیست‌ که‌ جوانان‌ به‌ "کشف‌ جدول‌ مندلیف‌ واژه‌ها" پرداخته‌اند، در عصر صفویه‌ و در دایره‌ی "ردیف‌ها و قافیه‌ها" شاعرانی‌ از نوع‌ "زلالی" و "ظهوری" و... هزاران‌ هزار ازین‌ گونه‌ استعاره‌ها اختراع‌ کرده‌اند که‌ غالباً پیش‌ از خداوند خود مرده‌ است،‌ زیرا فاقد "کلام‌ نفسی‌" بوده‌ است‌ ولی‌ "دو رکعت‌ عشق‌" و "به‌ صحرا شدم‌ عشق‌ باریده‌ بود" بایزید و حلاج‌ پس‌ از 12 قرن‌ و ۱۰‌ قرن ‌همچنان‌ طراوت‌ و تازگی خود را حفظ‌ کرده‌ است،‌ زیرا خاستگاه‌ آن‌، تغییر آگاهانه‌ی خانواده‌ی‌ کلمات‌ نیست‌، بلکه‌ برخاسته‌ از «کلام‌ نفسی» گوینده‌ است‌.

کسی‌ که‌ پدربزرگ‌ این‌ مکتب‌ "شعر جدولی‌" در زبان‌ فارسی‌ است‌، شاعری است‌ از شعرای‌ عصر صفویه‌ که‌ متأسفانه‌ تاکنون‌ نسخه‌ی دیوانش‌ را نتوانسته‌ام‌ به‌ دست‌ بیاورم‌، ولی‌ از همان‌ چند نمونه‌ای‌ که‌ در تذکره‌ها نقل‌کرده‌اند نبوغ‌ این‌ شاعر و پیشاهنگ‌ Pioneer بودن‌ او را حقّا باید پذیرفت‌:

دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌

آدینه‌ی‌ کهنه‌ بی‌حضور است‌

و از نوادر روزگار اینکه‌ این‌ شاعر تمام‌ خمسه‌ی نظامی‌ را، که‌ لابد چندین‌ هزاربیت‌ می‌شود، به‌ همین‌ اسلوب‌ جواب‌ گفته‌ و ظاهراً بخش‌ِ عظیمی‌ ازخانواده‌های‌ لغویی و دستوری‌ زبان‌ فارسی‌ را به‌ "وصلت‌"های‌ غیرطبیعی ‌واداشته‌ است‌. مثلاً "تکلم‌" را که‌ می‌تواند به‌ فارسی‌ یا به‌ عربیباشد با "تبسم‌" جایش‌ را عوض‌ کرده‌ و گفته‌ است‌:

لیلی‌ ز دریچة‌ تکلم‌

می‌کرد به‌ فارسی‌ تبسم‌

در عصر ما هوشنگ‌ ایرانی‌ (1352 ـ 1304) فقط‌ از روی‌ خواندن‌ بیانیه‌های ‌شعریی شاعرا‌ن مدرن‌ فرنگ‌، بطور مبهمی‌، پی‌ به‌ این‌ نکته‌ برده‌ بود که‌ اگرخانواده‌ی کلمات‌ درهم‌ ریختگی‌ پیدا کنند، خودبه خود، نوعی‌ نوآوری‌ و بدعت ‌Innovation در زبان‌ روی‌ می‌دهد و تازگی‌ دارد. امّا توجه‌ نکرده‌ بود که‌ بین ‌تازگی‌ و "جمال‌" به‌ معنی‌ راستین‌ِ کلمه‌ غالباً ملازمه‌ای‌ نیست‌ و چنان‌ نیست‌ که ‌هر "نو"ی‌ زیبا و جمیل‌ باشد. معروف‌ترین‌ دستاورد او همان‌ مضحکه‌ی "جیغ‌بنفش‌" است‌.

سهراب‌ سپهری‌ (1359 ـ 1307) که‌ حقیقتاً شاعر بود و از حاصل‌ کارش ‌چند شعر درخشان‌ در زبان‌ فارسی‌ به‌ میراث‌ مانده‌ است،‌ نیز پی‌ به‌ این‌ نکته‌ برده‌ بود و در مصرف‌ این‌ جدول‌، گاه‌ با اعتدال‌ و همراه‌ با حس‌ و عاطفه‌ و اندیشه‌، یعنی‌ کلام‌ نفسی،‌ مانند این‌ سطرها:

به‌ سراغ‌ من‌ اگر می‌آیید

نرم‌ و آهسته‌ بیایید مبادا که‌ ترک‌ بردارد

چینی‌ نازک‌ تنهایی من‌

و گاه‌ به‌ گونه‌ای‌ فاقد  ‌حس و عاطفه‌ و جمال‌ و بی‌هیچ‌ زمینه‌ای‌ از کلام نفسی،‌ مانند این‌ شعرها:

خیال‌ می‌کردیم‌

میان‌ متن‌ اساطیری تشنج‌ ریباس

شناوریم‌

این‌ جدول‌ را بویژه‌ در "ما هیچ‌، ما نگاه‌" مورد بهره‌برداری اسرافکارانه‌قرار داد.

البته‌، اینجا، تا حدودی‌ قلمرو سلیقه‌ است‌. ممکن‌ است‌ کسانی‌ باشند که ‌از "دندا‌ن چپ‌ دریچه‌ کور است‌" و یا "می‌کرد به‌ پارسی‌ تبسم‌" و "جیغ ‌بنفش‌"، لذتی‌ بیشتر از سخن‌ سعدی‌:

دیدار یار غایب‌، دانی‌ چه‌ لطف‌ دارد؟

ابری‌ که‌ در بیابان‌ بر تشنه‌ای‌ ببارد

و یا:

بگذار تا بگریم‌ چون‌ ابر در بهاران‌

کز سنگ‌ ناله‌ خیزد روز وداع‌ِ یاران

‌ببرند؛ ما را با آن‌گونه‌ ذوق‌ها کاری‌ نیست‌. همه‌ی مدرن‌های‌ اُمّل‌ و افراطی‌ درعمق‌ِ حرف‌شان‌ این‌ نکته‌ نهفته‌ است‌ که‌ "دندان‌ِ چپ‌ دریچه‌ کور است‌" و "می‌کرد به‌ پارسی‌ تبسم‌" و "جیغ‌ بنفش‌" غرابت‌ و بدعتی‌ دارد که‌ آن‌ را به‌قلمرو هنر می‌برد ولی‌ در ابیاتی‌ که‌ از سعدیی آوردیم،‌ چون‌ خانواده‌ی‌ کلمات‌ درسر جای‌ طبیعی‌ خود هستند و هیچ‌ استعاره‌ و مجازی‌ و ایماژی‌ روی‌ نداده‌است‌، آنها را باید "نظم‌" دانست‌ نه‌ "شعر"!

این‌ را نیز، چون‌ امری‌ است‌ ذوقی‌ و چندان‌ استدلال‌بردار نیست‌، باید ازین‌ "ارباب‌ ذوق‌ مدرن‌" پذیرفت‌. ولی‌ یک‌ حقیقت‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ را نباید مورد غفلت‌ قرار داد و آن‌ اینکه‌ تاریخ‌ هزار و دویست‌ ساله‌ی‌ ادب‌ فارسی ‌به‌ صراحت‌ به‌ ما می‌گوید که‌ درهم‌ ریختگی‌ افراطی‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌- از آن‌گونه‌ که‌ در شعرهای‌ شاعران‌ سبک‌ هندیی و یا محصولات‌ روزنامه‌های عصر ما دیده‌ می‌شود- اگر خوب‌ و اگر بد، دلیل‌ انحطاط‌ روح‌ جامعه‌ است‌ و نشانه‌ی این‌ است‌ که‌ جامعه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگی‌ فاقد روح‌ خلاقیّت‌ واقعی‌ است‌، خلاقیتی‌ که‌ در آن سوی‌ آن‌ نشانی‌ از نگاه‌ تازه‌ به‌ حیات‌ باشد و زیر سلطه‌ی عقل‌. نمی‌گویم‌ هنر باید زیر سلطه‌ی عقل‌ باشد، می‌گویم‌ جامعه‌ای‌ که‌ این‌ هنر در آن ‌بالیده‌ زیر سلطه‌ی عقل‌ نیست‌. برایی دفع‌ دَخْل‌ مقَدَّر یادآور می‌شوم‌ که‌: والری ‌و لورکا و الیوت‌ و ریلکه‌ و بلوک‌ شاعران‌ جامعه‌ی خردگرا‌یند.

چند سال‌ قبل،‌ در حدود 1978 ـ 1975، دوستی‌ در امریکا، از سر لطف ‌و بهتر است‌ بگویم‌ از راه‌ تعارف‌ به‌ من‌ گفت‌ تو می‌توانی‌ "محاکات‌" Mimesis ادبیات‌ ایران‌ را بنویسی‌، همان‌گونه‌ که‌ اریک‌ اویرباخ‌ محاکات‌ ادبیات ‌مغرب‌‌زمین‌ را، از هومر تا ویرجینیا ولف‌، نوشته‌ است‌ و مقصودش‌ پیدا کردن ‌آن‌ خط‌ روشن‌ و "جوهر" اصلی‌ ادبیات‌ غرب‌ بود که‌ اویرباخ‌ در آن‌ کتاب ‌برجسته‌اش‌ کوشیده‌ است‌ یک‌ خط‌ ممتد را تعقیب‌ کند، خط‌ ممتد واقع‌گرایی ‌و رئالیته‌ را. من‌ تعارف‌ آن‌ دوست‌ را با تشکر از حس‌‌ن ظن او، پاسخ‌ دادم‌ ولی‌بعد، مدت‌ها اندیشیدم‌ که‌ اگر، به‌ فرض‌ محال‌، من‌ همان‌ احاطه‌ای‌ را که ‌اویرباخ‌ بر فرهنگ‌ مغرب‌زمین‌ داشته‌ است‌، بر ادبیات‌ فارسی‌ داشته‌ باشم‌، در آن‌ صورت‌ باید در جستجوی چه‌ خط‌ مستقیمی‌ باشم‌؟ سال‌ها اندیشیدم‌ و به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ که‌ تکامل‌ و انحطاط‌ خرد ایرانی‌ و ژرفای‌ بلند عقلانیت‌ ما، در ارتباط‌ مستقیمی‌ است‌ با همین‌ مسأله‌ی رعایت‌ معتدل‌ خانواده‌ی کلمات‌ و یا درهم‌ ریختگ‌ی آن‌. هرگاه‌ روح‌ جامعه‌ی ایرانی‌ رویی در سلامت‌ و میل‌ به ‌نظامی‌ خردگرا داشته ‌است‌، از میل‌ به‌ استعاره‌ها و مجازهایی افراطی‌ و تجرید اندر تجرید کاسته‌ و زبان‌ در جهت‌ اعتدال‌ و همنشینی‌ طبیعی‌ خانواده‌های‌ کلمات‌، حرکت‌ کرده‌ است‌: فردوسی‌ در عصر خود و بیهقی‌ درعصر خود و خیام‌ در عصر خود، مظاهر این‌ خردگرایی ‌اند و در دوره‌هایی بعد نیز این‌ قاعده‌ صادق‌ است‌. آخرین‌ مرحله‌ای‌ که‌ خرد ایرانی‌ روی‌ در سلامت‌ می‌آورد، داستان‌ مشروطیت‌ است‌ که‌ شعرش‌ (شعر بهار و ایرج‌ و پروین‌ ودهخدا)، گریزان‌ از هر نوع‌ استعاره‌ی‌ تجریدی‌ و غریب‌ است‌. و متأسفانه‌ بایدگفت‌: خط‌ ممتد ادبیات‌ و فرهنگ‌ ما، درست‌ برعکس‌ مغرب‌زمین‌ است‌. هرچه‌ از عصر فردوسی‌ و ناصرخسرو و خیام‌ دورتر می‌رویم‌ میل‌ به‌ بالا بردن‌ِاستعاره‌ها و "تجرید" بیشتر و بیشتر می‌شود. و در عصر تیموری‌ و صفوی‌ به‌ اوج‌ می‌رسد. تنها در مشروطیت‌ است‌ که‌ ما به‌ آستانه‌ی خردگرایی‌ می‌رسیم‌ و طبعاً از "تجرید" دور می‌شویم‌ و باز در "دوره‌"هایی‌، پس‌ از مشروطیت‌، حریص‌ بر تجرید می‌شویم‌ و این‌ نشانه‌ی این‌ است‌ که‌ روح‌ جامعه‌ از خردگریزان‌ است‌ و روز به‌ روز سیطره‌ی تفکر اَشعری‌ با تصاعد هندسی‌ بالامی‌رود، حتی‌ در دوره‌هایی‌ که‌ یک‌ نفر هم‌، رسماً، هوادار تفکر اشعری ‌نیست‌، یعنی‌ در او‌ج تشیع‌ صفوی‌.

اگر کسی‌ بخواهد زمینه‌ی اجتماعی ادبیات‌ فارسی‌ را، به‌ شیوه‌ای‌ که‌ لوسین ‌گلدمن‌ در خدا‌ی پنهان‌ انجام‌ داده‌ است‌، تعقیب‌ کند به‌ نظر می‌رسد که‌ روی ‌این‌ خط‌ می‌تواند حرکت‌ کند و بی‌گمان‌ به‌ همین‌ نتیجه‌ای‌ خواهد رسید که ‌درین‌ یادداشت‌ به‌ آن‌ اشاره‌ کردم‌. هر چند که‌ این‌ مسأله‌ امری است‌، به‌ قول‌قدما، ذات‌ مراتب تشکیک‌، و شدت‌ و ضعف‌ آن‌ در ادوار مختلف‌ قابل‌ بررسی‌ است‌. البته‌ همیشه‌، استثناهایی‌ هم‌ وجود دارند که‌ خط مشی‌ خود را از جریان‌ عام‌، جدا می‌کنند و راه‌ و رسمی‌ خلاف‌ سیره‌ی اکثریت‌ برمی‌گزینند.

شاید تحلیل‌ این‌ نظریه‌ و تطبیق‌ آن‌ بر همه‌ی ادوار تاریخ‌ فرهنگ‌ ایران‌زمین‌ کار یک‌ تن‌ نباشد. اما آیندگان‌ باید به‌ این‌ نظریه‌ با جدیت‌ بیشتری‌ بنگرند و درراه‌ اثبات‌، یا نفی‌ آن‌ بکوشند. من‌ در حدود آشنائی‌ مختصری‌ که‌ با ابعاد مختلف‌ ایران‌ و ساحتهای گوناگون‌ شعر و ادب‌ فارسی‌ دارم‌، در صحت‌ این‌ نظریه‌ تردیدی‌ ندارم‌.

حتی‌ اگر تطبیق‌ این‌ نظریه‌، در شرایط‌ کنونی‌، بر ادوار مختلف‌ فرهنگ‌ ایران‌زمین‌ قابل‌ِ اثبا‌ت علمی‌ نباشد، در مورد نمایندگان‌ برجسته‌ی آن‌ تردیدی ‌نباید کرد که‌ حتی‌ شاعر به‌ ظاهر "ضد خرد‌"ی چون‌ مولانا که‌ ناقد هوشیار قلمرو فعالیت‌ عقل‌ است‌، نیز در عالم‌ ناقد خرد بودنش‌، این‌ نظریه را اثبات‌ می‌کند، زیرا یکی‌ از برجسته‌ترین‌ نمایندگان‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ است‌ و در قلمرو خلاقیت‌ او، جایی‌ برای‌ این‌ گونه‌ استعاره‌های‌ جدولی‌ و بیمارگونه‌ و قالبی ‌وجود ندارد، با اینکه‌ او خود، بطور غریزی‌ و از سر نیاز، گاه‌گاه‌ خانواده‌ی کلمات‌ را از نظام‌ طبیعی‌ خویش‌ بیرون‌ می‌آورد و در فضای‌ بیکران‌ مجازهای ‌شگفت‌آور خویش‌ بشریت‌ را مسحور ذهن‌ِ دریاوار خود می‌کند و می‌گوید:

آب‌ حیات‌ عشق‌ را در رگ‌ ما روانه‌ کن‌

آینه‌ی صبوح‌ را ترجمه‌ی شبانه‌ کن‌

که‌ در مصراع‌ دوم‌ "آینه‌" با "صبوح‌" و "ترجمه‌" با "شبانه‌" از خانواده‌های‌ دوراز هم‌اند که‌ از رهگذر نبوغ‌ مولانا همنشین‌ شده‌اند و "وصلت‌" کرده‌اند.

من‌ در جای دیگر به‌ این‌ نکته‌ که‌ چگونه‌ رابطه‌ای‌ استوار برقرار است ‌میان‌ درهم‌ریختگی‌ نظام‌ کلمات‌ و زوال‌ِ خِرَد جامعه‌ی ما پرداخته‌ام‌ و در یک‌ جمله‌ آن‌ را در اینجا خلاصه‌ می‌کنم‌ که‌ "وقتی‌ هنرمندی (و در اصل‌ جامعه‌ای ‌که‌ هنرمند در آن‌ زندگی‌ می‌کند) حرفی‌ برای‌ گفتن‌ ندارد، با درهم‌ ریختن‌ نظام‌ خانوادگی‌ کلمات‌ سر خود را گرم‌ می‌کند و خود را گول‌ می‌زند که‌: من‌ حرف ‌تازه‌ای‌ دارم‌!" و ظاهراً نیز چنان‌ می‌نماید که‌ حق‌ با اوست‌ و این‌ خطا را از نزدیک‌ کمتر می‌توان‌ مشاهده‌ کرد؛ تنها با فاصله‌ گرفتن‌ و دور شدن‌ می‌توان‌ به‌ حقیقت‌ این‌ امر پی‌ برد. ما اکنون‌، به‌ راحتی‌، در باب‌ خردگرا بود‌ن مشروطیت ‌و طبعاً خردگریز بودن‌ جامعه‌ی‌ صفوی و قاجاری‌ می‌توانیم‌ داوری کنیم‌.

کسانی‌ که‌ در مت‌ن این‌ بیماری‌ قرار داشته‌ باشند غالباً از اعتراف‌ به‌ این ‌بیماری‌، سرباز می‌زنند؛ چنانکه‌ شاعران‌ عصر صفوی چندان‌ مسحور درهم‌ریختگی‌ نظام‌ کلمات‌ در شعرهایی ظهوری‌ و زلالی‌ و عرفی‌ بودند که‌ عقیده ‌داشتند بزرگترین‌ شاعر تاریخ‌ ادب‌ فارسی‌، ظهوری ترشیزی‌ (متوفی‌ 1025هجری‌) است‌ که‌ از عصر رودکی‌ (اول‌ قرن‌ چهارم‌) تا روزگار ایشان‌ (پایان‌ قرن‌دوازدهم‌) در طول‌ هشتصد سال‌ نه‌ شاعری‌ به‌ عظم‌ت او آمده‌ و نه‌ نثرنویسی، ‌و این‌ اظهارنظر بزرگترین‌ ادیبان‌ و ناقدان‌ عصر است،‌ نه‌ سخن‌ یک‌ آدم بی‌سواد بی‌مایه‌. اما ما که‌ امروز با بیماری خا‌ص آنان‌ فاصله‌ داریم‌، این‌خطای‌ ایشان‌ را به‌ صرافت‌ طبع‌ و بی‌هیچ‌گونه‌ دلیل‌ و برهانی‌ درمی‌یابیم،‌ ولی‌ در آن‌ روزگار جز افراد نادری- که‌ به‌ دلایل‌ خاصی‌ ازین‌ بیماری‌ برکنار مانده‌ بوده‌اند- هیچ‌کس‌ از این‌ بیماری‌ ایشان‌ خبر نداشته‌ است‌.

در عصر خود ما نیز نسلی‌ که‌ به‌ سپهری چنان‌ هجوم‌ برده‌ که‌ گویی‌ از نظر ایشان‌ سپهری شاعری‌ بزرگتر از سعدیی و حافظ‌ و مولوی‌ است‌، به‌ همین‌ دلیل‌ است‌. این‌ نسل‌، نسلی‌ است‌ که‌ از هر گونه‌ نظام‌ خردگرایانه‌ای بیزار است‌ و می‌کوشد که‌ خرد خویش‌ را، با هر وسیله‌ای‌ که‌ در دسترس‌ دارد، زیرپا بگذارد و یکی‌ ازین‌ نردبان‌ها شعر سپهری‌ است،‌ و اگر سپهری‌ کم‌ آمد، کریشنا مورتی‌ و کاستاندا را هم‌ ضمیمه‌ می‌کند، وگرنه‌ چه‌ گونه‌ امکان‌ دارد که ‌جوانی‌ یک‌ مصراع‌ از سعدی‌ و حافظ‌ و فردوسی‌ و مولوی‌ و از معاصران، ‌امثال‌ اخوان‌ و فروغ‌ و نیما، به‌ یاد نداشته‌ باشد و مسحور "هشت‌ کتاب‌" سپهری باشد؟ آیا این‌ جز نشانه‌های‌ آسیب‌شناسانه‌ی‌ همان‌ بیماری‌ است‌، بیماری نسلی‌ که‌ دلش‌ نمی‌خواهد پایش‌ را ر‌وی نقطه‌ی اتکایی‌ خردپذیر استوار کند و ترجیح‌ می‌دهد در میان‌ ابرها و در مه ملایم‌ خیال‌، "وضو با تپش ‌پنجره‌ها" بگیرد و "تنها" باشد و از هر سازمان‌ و گروه‌ و حزب‌ و جمعیتی‌ بیزار باشد؟‌ سپهری‌ شاعر "تنهایی‌" است‌.

صد بار گفته‌ام‌ و در همین‌ یادداشت‌ هم‌ تکرار کردم‌ که‌ من‌ سپهری‌ را صد در صد از مقوله‌ی آن‌ شاعر عصر صفوس و هوشنگ‌ ایرانی‌ نمی‌دانم‌، بلکه‌ او را یکی‌ از شاعران‌ بزرگ‌ شعر مدرن‌ فارسی‌ پس‌ از نیمایوشیج‌ می‌شمارم‌، در کنارفروغ‌ و اخوان‌؛ ولی‌ حرف‌ من‌ درباره‌ی‌ این‌ هجوم‌ کورکورانه‌ است‌ که‌ نسل‌ جوان ‌ما به‌ او دارد، بویژه‌ نسلی‌ که‌ بعد از جنگ‌ ایران‌ و عراق‌ و عوارض‌ اجتماعی ‌و فرهنگی‌ آن‌، به‌ صحنه‌ی‌ زندگی‌ اجتماعی‌ ما دارد وارد می‌شود. بسیاری ‌ازینان‌ را دیده‌ام‌ که‌ از مسائل‌ شعر معاصر، یعنی‌ شعر امثا‌ا فروغ‌ و اخوان‌ و نیما، کوچکترین‌ اطلاعی‌ نداشته‌اند و به‌ این‌ شاعران‌ هم‌ کوچکترین‌ تمایلی‌ ازخود نشان‌ نداده‌اند. با این‌ همه‌ چنان‌ شیفته‌ی هشت‌ کتاب‌ سپهری بوده‌اند که‌ کمتر کسی‌ از ماها چنین‌ عشقی‌ را به‌ حافظ‌ و مولوی‌ و سعدی‌ و فردوسی ‌نشان‌ می‌دهد. آنچه‌ نشانه‌ی‌ آن‌ بیماری است‌ این‌ است،‌ وگرنه‌ در شاعر بودن‌ و هنرمند بودن‌ سپهری‌ کوچکترین‌ تردیدی‌ نیست‌.

این‌ نکته‌ را از راه‌ کتابشناسی‌ سپهری نیز می‌توان‌ اثبات‌ کرد. حجم‌ مقالات‌ و انشاهایی‌ که‌ درین‌ بیست‌ سال‌ تنها درباره‌ی سپهری‌ نوشته‌ شده‌ است ‌بیشتر از کتاب‌ها و مقالاتی‌ است‌ که‌ جمعاً درباره‌ی سعدی‌ و فردوسی‌ ومولوی‌، و از معاصران‌، مجموعه‌ی روی‌ هم‌ رفته‌ی نیما و اخوان‌ و فروغ‌، نوشته‌ شده‌ است‌ و اگر به‌ عمق‌ این‌ نوشته‌ها نیز توجه‌ شود همه‌ی این‌ نوشته‌ها، جان ‌کلام‌شان‌ و خلاصه‌ی "انشانویسی‌"شان‌ دعوت‌ به‌ خردگریزی و پناه‌ بردن‌ به‌ عالم‌ اساطیر و مقولات‌ بیرون‌ از تجربه‌ و "مرزهای سحر و افسون‌" است‌. همان‌هایی‌ که‌ به‌ احضار جن‌ و کریشنا مورتی‌ و کاستاندا پناه‌ می‌برند.

برگردیم‌ به‌ شعر جدولی‌ و عوارض‌ ذاتیه‌ی‌ آن‌. در یک‌ چشم‌انداز عام‌، تصادف‌ در همه‌ی هنرها نقش‌ اساسی‌ دارد. اصلاً می‌توان‌ گفت‌ که‌ هیچ‌ اثر هنری بزرگی‌ وجود ندارد که‌ تصادفی‌ خاص‌ در آن‌ روی‌ نداده‌ باشد. تمام ‌کسانی‌ که‌ به‌ نوعی‌ با خلاقیت‌ هنری‌ سر و کار دارند این‌ گفته‌ی مرا، بدون‌هیچ‌گونه‌ استثنایی‌، تأیید می‌کنند که‌ در کارهای‌ درخشان ایشان‌، تصادف‌ را سهمی‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌. در یک‌ کلام‌ می‌توان‌ گفت‌: "هنر چیزی‌ نیست‌ جز تصادف‌". اما باید بلافاصله‌ تبصره‌ای‌ بر آن‌ افزود که‌: این‌ تصادف‌ فقط‌ در تجارب‌ هنرمندان‌ واقعی‌ روی‌ می‌دهد و لاغیر.

بی‌گمان‌ نمونه‌های‌ بسیاری‌ از تغییرات‌ خانوادگی‌ کلمات‌، در شعر همه‌ی بزرگان‌، می‌توان‌ یافت‌ و بی‌گمان‌ حافظ‌ بخش‌ عظیمی‌ از عمر خود را صرف‌ تغییر ملایم‌ خانواده‌ی بعضی‌ کلمات‌ کرده‌ است‌. اگر در شعر موزون‌- خواه‌ به ‌وزن‌ آزاد و خواه‌ به‌ وزن‌ عروضی‌ کهن‌- دایره‌ی انتخاب‌ و اختیار Option این ‌جانشین‌ها و خانواده‌های کلمات‌ محدود بود، اینک‌ با برداشته‌ شدن‌ قید وزن ‌و قافیه‌، دست‌ شاعران‌ "شعر منثور" تا بی‌نهایت‌ در این‌ میدان‌ باز است‌ و می‌توانند شبانه‌روزی‌ روی جدول‌های بی‌نهایت‌ خانواده‌های‌ لغات‌ آزمون ‌کنند، ولی‌ باید بدانند که‌ اندک‌ اندک‌ کامپیوترهای‌ زبان‌شناسان‌، جای‌ اینگونه ‌شاعران‌ را همانگونه‌ خواهد گرفت‌ که‌ کامپیوترهای پیش‌رفته‌، جای ‌چرتکه‌های‌ بازار قدیم‌ را، ولی‌ پیچیده‌ترین‌ کامپیوترهای‌ قرن‌های‌ آینده‌ هم‌ ازآفریدن‌ سخنانی‌ ازین‌ دست‌ که‌:

اگر غم‌ را چو آتش‌ دود بودی‌

جهان‌ تاریک‌ بودی جاودانه

بیایید، تا ایرج‌ که‌ گفت‌:

   دستم‌ بگرفت‌ و پا به‌ پا برد

   تا شیوه‌ی‌ راه‌ رفتن‌ آموخت‌

عاجزند و نیز عاجزند ازین‌ که‌ مانند این‌ سخن‌ غیر جدولی‌ همان‌ سپهری جدول‌گرا‌ به وجود آورند :

کسی‌ نیست‌ ،

بیا زندگی را بدزدیم‌، آنوقت‌

میان‌ِ دو دیدار قسمت‌ کنیم‌ .

*(شفیعی کدکنی ، زمینه های اجتماعی شعر فارسی، اختران ، 1386 تهران)

  

 

 

*(شفیعی کدکنی ، زمینه های اجتماعی شعر فارسی، اختران ، 1386 تهران)

  

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

پیر من فردوسی والا تبار

پیر من فردوسی والا تبار

از

دکتر منصوررستگار فسایی

 


پیر من ! فردوسی والا تبار

اى ز تو بنیاد ایران پایدار

اى ز تو جاوید نام راستان‏

اى ز تو نو، روزگار باستان‏

بى تو ایرانى سخندانى نداشت‏

آنچه مى دانیم و مى دانى نداشت‏

بى تو ایران وادى بى نام بود

بى تو نام زندگى دشنام بود

بى تو ایران ذوق آبادى نداشت‏

بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

شعر تو در جان ایران جان دمید

اندر ایران جان جاویدان دمید

چون که تو شهنامه را پرداختى‏

کاخ ایران شهر را، نو ساختى‏

بى تو ایران سرزمینى سرد بود

جلوگاه جاودان درد بود

این وطن محراب آزادى نبود

سرزمین پاکى و شادى نبود

بى تو آیین شرف بى رنگ بود

بى تو نام سربلندى، ننگ بود

بى تو کى تاریکى تردیدها

روشنى مى یافت از خورشیدها؟

بى تو دست راستى کوتاه بود

نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

ناى مردان شرف بردوخته‏

بى تو رستم، جاودان در خواب بود

مادر آزادگى، بى تاب بود

بى تو رستم خون به جان خویش داشت‏

شِکوه از هم‏میهنان خویش داشت‏

بى تو رستم رزم را یارا نداشت‏

بى تو سام یل، تن خارا نداشت‏

بى تو جان شهرناز و ارنواز

بود از ضحاک تازى در گداز

بى تو کاوه، آن‏همه شیرى نداشت‏

قارن آیین جهانگیرى نداشت‏

بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

خون ایرج، خون اغریرث، تباه‏

بى تو خسرو را سرافرازى نبود

گیو را آیین جانبازى نبود

بى تو بیژن جاودان در چاه بود

بى تو عمر زال زر، کوتاه بود

بى تو حق را کس نمى شد خواستار

بى تو رویین‏تن نبود، اسفندیار

بى تو کس عزم وطن پایى نداشت‏

آرش آن تیر اهورایى نداشت‏

دیو کشورگیر و کشوردار بود

همسر کشورگشایان، مار بود

مرزها، مرزورارودى نبود

آنچه در اندیشه‏اش بودى نبود

دشمن از هرسو به ایران تاخته‏

کار مردان دلاور ساخته‏

بى تو رؤیا بود و تعبیرى نداشت‏

پهلوانى بود و شمشیرى نداشت‏

مار ضحّاکى، سر و جان مى گرفت‏

اژدها جان جوانان مى گرفت‏

بیورسپى بسته در غارى نبود

هفت‏خانى بود و سردارى نبود

بى تو جادو بود و شامى تیره‏چهر

بود پنهان جاودانه ماه و مهر

دور اکوان بود و ارژنگ پلید

دور شام تیره و دیو سپید

در شب تار وطن، ماهى نبود

در نبرد خصم، کین‏خواهى نبود

بود رستم، لیک، دور از کارزار

رخش رخشان بود، امّا بى سوار

جادوان سرمست و دیوان شادخوار

خسته از زنجیر بود اسفندیار

تا فرانک کودکى مى زاد پاک‏

در گلو مى برد مار اژدهاک‏

بود سیمرغى، ولى دستان نبود

نام ایران بود و خود ایران نبود

آتش ایران‏زمین رنگى نداشت‏

سرزمین مهر، مهر آهنگى نداشت‏

هرکه جان در راه ایران مى نهاد،

بود رستم، لیک در چاه شغاد

سنگ اکوان بود و چاه بیژنى‏

بیم مرگ و سلطه اهریمنى‏

تازیانه، نامِ بهرامى نداشت‏

گرز، این آوازه سامى نداشت‏

از درفش کاویان نامى نبود

بود جمشیدى، ولى جامى نبود

نوشدارو بود و سهرابى نبود

تیرگى بسیار و نوشابى نبود

بود هوشنگى، ولى آتش نبود

بود تیرى در کمان، آرش نبود

در سخن روزى که قد افراشتى‏

قامت سرو و صنوبر داشتى‏

از پس سى سال رنج بى امان‏

پیر گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

گشت آن سرو بلندت چون کمان‏

تیرگى آمد نصیب دیدگان‏

شادى دیرینه‏ات از یاد رفت‏

گنج سیم و گوهرت بر باد رفت‏

مرگ سهراب جوانت پیر کرد

رستم پیرت، ز هستى سیر کرد

ایرجت، سرمایه هستى گرفت‏

بیژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

تا که چون آید سرانجام فرود،

طوس نوذر، خستگیهایت فزود

گاه اندوهِ سیاوش، داشتى‏

دیدگان بر کوه آتش داشتى،

گاه دیدى ایرج یل را به خاک،

گه سیاوش را سپردى در مغاک،

چون که رستم را سر آمد روزگار

در بُن چاهى چو یلدا سرد و تار،

آتش غم شعله زد در جان تو

سوخت از رستم، سر و سامان تو

رزم چندین نسل با افراسیاب،

برد از چشمان تو آرام و خواب‏

داستان رستم و اسفندیار،

کینه جانوسیار و ماهیار

روز و شبهاى تو پراندوه کرد

کوله‏بار رنجهایت کوه کرد

لیک اى مردانه مرد روزگار،

تو نگشتى خسته اندر کارزار

تو به مردان یاد دادى رزم را

تو نشان دادى فنون بزم را

چون که رستم داشت قصد آشتى‏

دستگیرش پیر دانش داشتى‏

چون که رزم جادوان در پیش داشت،

چاره‏جویى چون تو را با خویش داشت‏

چون که آمد رهسپار هفت‏خان،

بر تنش تو دوختى ببر بیان‏

چون که با هوشنگ نوآمد سده،

بود جان پاک تو، آتشکده‏

با تو بُد همراه، در میدان شور

در مصاف شیر نر، بهرام گور

با تو سیمرغ از پر جانبخش خویش‏

دور کرد از پیکر رودابه ریش‏

راى تو، افسون ننگ و نام بود

تازیانه در کف بهرام بود

چون که رودابه گشود از سر کمند

زال را راى تو آمد پایبند

تا "جریره" آتش اندر دژ فکند

از تو آمد جاودانه سربلند

چون که شیرین‏زهر را سر مى کشید

از تو نام خویش را بر مى کشید

از کیومرث گزین تا یزدگرد،

جمله کردند از تو نام و ننگ گِردْ

کاشکى اسب زمان سرکش نبود،

آخر شهنامه‏ات ناخوش نبود

کاشکى عمر یلان بسیار بود

بخت با مردان میهن یار بود

کاشکى آن‏روزها شامى نداشت،

روزگار فتح انجامى نداشت‏

رزمها پیکار ما و من نبود،

تیر گز در چشم رویین‏تن نبود

بود بهرامى و در گورى نبود

کرکسانِ مرگ را سورى نبود

رستمى با آن بر و یالِ بلند،

با چنان کوپال و شمشیر و کمند،

خسته از بدکارى دونان نبود

در بُن چاه سیه، بى جان نبود

تا که شاد از زندگانى زال بود

باز هم رودابه فرّخ‏فال بود

کاشکى سهراب، چشمى باز داشت‏

دست از پیکار رستم باز داشت‏

نوشدارو چاره بى تاب بود

بخت یار رستم و سهراب بود

کاشکى گشتاسپ را فرمان نبود

تور و ایرج را حکایت آن نبود

کام شیرین کاش زهرآگین نبود

تلخ، کامِ خسرو از شیرین نبود

آسیایى بود و اهریمن نداشت‏

آسیابانش دل کشتن نداشت‏

کاشکى اى سرفرازى کام تو

بود روز دیگرى ایّام تو

تا ببوسد دست و پایت رستگار

گوید اى مردانه‏مرد روزگار،

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر زندگى را سر برآر

در سخن افسون خود در کار کن‏

نسلهاى خفته را بیدار کن‏

گو که ایران مى شود باغ بهشت‏

در کف ایرانى نیکوسرشت‏

بار دیگر رستمانه سر برآر

پیر من فردوسى والاتبار

بار دیگر لب به گفتن باز کن‏

داستان زندگانى ساز کن‏

اى کلامت همچو عیسى زنده ساز

باز خیل مردگان را زنده، ساز

بار دیگر در نبرد خوب و زشت‏

بازگو افسانه هاى سرنوشت‏

بار دیگر جلوه کن در کارزار

اشکبوس جهل را از پا درآر

باغبان باغ ایران جان توست‏

هستى ایران‏زمین از آنِ توست‏

تا که گل از خاک ایران بردمد،

تا ز دلها نور ایمان بردمد،

نام فردوسى چنان خورشید باد

صدهزاره، یاد او جاوید باد

تا که خورشید است و ماه و عشق و کین‏

زنده جاوید باد ایران‏ زمین‏

شیراز، 1369/9/29

 

 

 *این شعربه مناسبت کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی در دی ماه ۱۳۶۹در مجلس شعرخوانی کنگره قرائت شدو دردو کتاب از  کتابهای اینجانب : حماسه ی رستم وسهراب ( انتشارات جامی ) صفحه ی ۲۲۴و  فردوسی وهویت شناسی ایرانی (انتشارات طرح نو )صفحه ی ۷  به چاب رسیده است.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

 

یاد روز سعدی بر دوستداران این شاعر بزرگ خجسته باد

علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی
 
علی اصغر خان حکمت شیرازی و بنای آرامگاه و مجسمۀ سعدی
در هنگام وزارت فرهنگ حکمت، بسیاری از ساختمان‌های فرهنگی و بعضی از آرامگاه­های مشاهیر بنا شد و تعمیرات بسیاری از آثار باستانی انجام گرفت، اما حکمت بنای آرامگاه سعدی را در هنگامی به انجام رسانید که بیش از ده سال
بود از وزارت برکنار شده و در سمت ریاست انجمن آثار ملی و دبیر کل یونسکو در ایران انجام وظیفه می­کرد.
تا سال 1327، آرامگاه سعدی عبارت بود از یک ساختمان ساده و دو طبقه آجری، مرکب از چند اطاق، در طبقۀ زیرین
 که یک متر از سطح فضا بلندتر بود. در همین مکانی که اکنون سنگ مزار سعدی قرار دارد، اتاقی بود و دور سنگ قبر، محفظۀ آهنی نصب شده ­بود. این بنا، به هیچ وجه شایستگی مقام شامخ سعدی، این استاد عالیقدر سخن را نداشت، بنابراین به پیشنهاد انجمن آثار ملی فارس که مرحوم علی سامی 36 سال متوالی افتخار عضویت و دبیری آن را داشت و مساعی انجمن آثار ملی ایران، مخصوصاَ کوشش­ها و علاقه­مندی خالصانه و مخلصانۀ شادروان علی­اصغر حکمت شیرازی، ساختمان جدید آرامگاه سعدی به دست مهندسین ایرانی و کارگران شیرازی ساخته‌ شد و در اردیبهشت­ ماه سال 1331 پایان پذیرفت، مساحت تمام محوﻃﮥ آرامگاه سعدی بیش­از هشت­هزار متر است و قسمت­های زیربنا 261 متر مربع و بقیه را باغ آرامگاه تشکیل می­دهد...».1

 حکمت پس­از بنای آرامگاه حافظ، پیوسته درپی آن بود که برای آرامگاه شیخ سعدی نیز اقدام کند. او دریادداشت­های روز 15/1/1324 خود می­نویسد:«... عمارت بقعۀ سعدیه بنایی است که کریم‌خان زند برپا کرده و اخیراً یعنی در سال 1304 آقای ابراهیم قوام­الملک بر آن تجدید دیواری نموده و اشجار کاجی جدید، کاشته و فضایی حاصل کرده­ است و خیلی خراب و کثیف است، اگر خداوند توفیق دهد و بر آن بنایی یادگاری ساخته گردد، کمال توفیق است. هوای تنگ سعدی خیلی گرم است و به واسطۀ کثافت و گرما، مگس بسیار دارد...».2
بالاخره در سال 1327 حکمت برنامۀ خود را برای ایجاد آرامگاهی نوبنیاد برای سعدی عملی می­سازد و در خاطرات خود می­نویسد:«... برای ساختمان سعدی تلگرافی به حاجی محمد نمازی کردند به واشنگتن که کمکی به بنای سعدی بنماید»3 و در جایی دیگر می­نویسد: «... از حافظیه به مقبرﮤ سعدی رفتیم که بسیار جای کثیف و خرابه و نابهنجاری است».4 حکمت در روز سوم فروردین در شیراز جلسۀ انجمن آثار ملی ایران را تشکیل می­دهد... مذاکره در جلسه عصر روز شنبه صورت گرفت که برای شروع ساختمان آرامگاه سعدی بنا شد جلسۀ تشریفاتی فراهم شود و کلنگ شروع بنا را بزنند. برنامۀ مجلس تهیه شد و رقعۀ دعوت نیز تهیه گردید و تلگرافی نیز به جناب آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن، مخابره و تفصیل اطلاع داده­ شد.
صبح روز شنبه 7/1/1327 بنا بر خاطرات حکمت:«... آقای حسین فصیحی متخلص به شیفته، خلف­الصدق مرحوم شوریده­ فصیح­الملک به دیدن من آمد، عضو انجمن آثار ملی فارس است و اینک که می­خواهند عمارت سعدیه را تجدید کنند، بسیار نگران است که مقبرۀ والد او که در جوار سعدی مدفون است، از میان برود، به او اطمینان دادم که چنین امری واقع نخواهد شد، برحسب پیشنهاد این‏جانب، در برنامه­ تشریفات امروز برای او قرائت قطعه منظومی به مناسبت اقدام به ساختن آرامگاه برای شیخ سعدی منظور شده­ بود و فصیحی قطعه‌ای ساخته بود».5
جالب این است که حکمت تا آن روز برای تهیۀ نقشۀ آرامگاه سعدی هم اقدام کرده‌بود: «... مسیو گدار، رییس کل باستان­شناسی که برای نقشۀ ساختمان سعدیه آمده­ است، دیشب وارد شده و امروز ناهار را با من صرف نمود، ورود او بسیار به موقع و محلّ حاجت است، عصر دو و نیم «بعداز ظهر» به بقعۀ سعدیه رفتیم، اعضای انجمن آثار ملی فارس نیز بودند، مجلس پذیرایی فراهم بود، جماعت کثیری از نخبۀ وجوه و محترمین و تجّار و روسای ادارات و فرهنگیان، به دعوت آمده­ بودند، ابتدا من چند کلمه در خیرمقدم و تشکر سخن گفتم... مردم فارس حقیقتاً از این اقدام خشنود هستند و پس­از زدن کلنگ، مجلس خاتمه پذیرفت و انجمن آثار ملی شعبۀ فارس با حضور این‌جانب و مسیو گدار مقارن ساعت 6 در استانداری تشکیل و تا ساعت 5/8 مشغول مذاکره بودیم... امید است اکنون که شروع به عمل می­شود، به طور آراسته و پسندیده و با اطمینان­خاطر اقدام گردد...».6
بخشی از قطعۀ فصیحی (شیفته) که در مراسم کلنگ زنی آغاز ساخت آرامگاه سعدی قرائت شد‏، به شرح زیر است:
از این که بقعۀ سعدی ز نو شود آباد
همین نه من که جهانی است ‌ز این بشارت شا
کهن شد آری اساسی که بود بانی آن
کریم­خان که خدایش همی بیامرزاد7
بنای سخته و پردخته­ای کنون باید
به پای کردن بر گور آن بزرگ استاد
زمانه کار چنین را به دست انجمنی
که بر حفاظت آثار ملزمند، نها
امید سعدیه هم همچو حافظیه شود
ز یمن همّت حکمت، علی­اصغر راد
به خاصه آن‌که چو گردد ممد عطیۀ شاه
ز کار بسته تواند هزار عقده گشاد
هر آن‌که خیری از او بر وجود خلق رسد
خدای در دو جهانش جزای خیر دهاد
مناسب است همین­جا ز گفت سعدی خواند
دو بیت را که در آن داده داد دانش و داد
جهان نماند و خرّم روان آدمیئی
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
نداشت چشم بصیرت که گِرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
بنای ختم سخن هم به گفت سعدی به
که آفرین خدا، بر روان سعدی باد
حکمت پس­از زدن کلنگ بنای آرامگاه سعدی در روز شنبه 19/9/1328 دوبار به شیراز آمد و به قول خودش: «... امروز عازم مسافرت شیراز هستم. همراهان عبارتند از: آقای مستشارالدوله صادق رییس انجمن آثار ملی، اللهیار صالح عضو هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، مهندس علی صادقی، مهندس ساختمان آرامگاه سعدی و دکتر امیر اسفندیاری. به شیراز می­رویم تا ساختمان آرامگاه سعدی را که به خرج انجمن ساخته می­شود، معاینه نماییم. (حکمت در این هنگام رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی بود)... ساختمان سعدیه را ( در روز 21/9/1328) معاینه کردیم... ساختمان پیشرفت بسیار کردهو فقط سقف گنبد بزرگ باقی مانده والّا سفت­کاری به کلّی پایان یافته و بسیار مجلّل و زیبا شده ­است...». حکمت در روز 23/9/1328 در استانداری فارس در باب ساختمان سعدی صحبت‌هایی می­کند8 و در اریبهشت سال 1330، بار دیگر برای مشاهدۀ ساختمان آرامگاه سعدی به شیراز می­آید و رضایت و شادی خود را از دیدن حاصل زحماتش در بنای آرامگاه سعدی چنین بیان می­دارد: «... عصر به تماشای آرامگاه رفتم. بحمدالله که ساختمان آن به پایان رسیده و تزیینات آن، خاتمه یافته و زحمت دو ساله­ به آخر رسیده ­است، خدا را بر این نعمت شکر کردم، ساعتی در فضا نشسته و تماشای منظرۀ عمارت را می­نمودم و بر این توفیق که خداوند عنایت فرمود، زبان دل و جان، متشکر و سپاسگزار بودم».9
بالاخره روز افتتاح آرامگاه نزدیک می­شود و حکمت لحظه به لحظه خاطرات خود را با هیجانات، شادی­ها و نگرانی‌هایش، ثبت می­کند و نشان می­دهد که مردی باسابقه و تجربه و شأن و حکمت، چگونه روز و شب خویش را وقف آرامگاه سعدی می­کند. حکمت بار دیگر در 1/2/1331 به شیراز می­رسد در این سفر شادروان دکتر لطفعلی صورتگر با اوست: «صبح روز 2/2/1331 به آرامگاه سعدی رفتم ، معادل 250 جلد کتاب­های مختلف برای هدیه به کتابخانۀ آرامگاه سعدی همراه داشتم. آنروز به آرامگاه بردم و آقای [دکتر علی محمد مژده] به اتفاق یک نفر از اعضای معارف، مشغول ثبت و نگهداری شدند، تا قبل­از ظهر در آرامگاه بودیم، متأسفانه در نگاهداری و درخت­کاری و گل­کاری دقت نشده ­است».10
«صبح روز سوم اردیبهشت کمیسیونی داشتیم، برنامه­های پذیرایی روز و شب سعدی را که به افتخار افتتاح آرامگاه او، روز پنج‌شنبۀ آینده تشکیل خواهد شد، مطرح کردیم...».11 «روز 4/2/1331 اعضای انجمن آمدند و سخن از برنامه­های روز افتتاح می­رفت. در مراجعت سری به سعدیه زدم، پاسبان و مستحفظ نیامده ­بود و انتظامی نداشت، با تلفن به رییس شهربانی و رییس قشون تأکید کردم... ساعت چهار [بعداز ظهر روز 5/2/1331] به اتفاق سپهبد آق­اولی و جهانبانی به سعدیه رفتیم و ترتیب امر و پذیرایی را آقای مهدوی داده ­بود، مبلغ یک­هزار تومان وجه به او داده­بودم».12 «روز 6/5/1331 عصر به آرامگاه سعدی رفتم، معلوم شد وزیر بی­نظیر معارف ( دکتر حسابی) از تهران آمده و رییس معارف و اجزای فرهنگ به حکم وظیفه به استقبال او رفته­اند و در نتیجه کارها معطل مانده، این­گونه وزراء عسل که نمی­دهند، نیش هم می­زنند».13 «...صبح 7/2/1331،به آرامگاه سعدیه رفتم و به فرش و سایر تزیینات و سایر امور رسیدگی کردم، دکتر حسابی وزیر فرهنگ دیشب آمده ­است و متوسل به استاندار شده­ بود که به او اجازۀ صحبت بدهند. او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت، هرچند از قدیم گفته­اند: مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید...».14 «روز 8/2/1331،... بعداز ظهر به سعدیه رفتم. رفقای آثار ملی نیز آمده ­بودند. مهندسین نیز آمده، کارها هم رو به انتظام است، ولی رییس فرهنگ از بی­پولی می­نالد و آمدن وزیر فرهنگ هم باری به دوش او شده­ است».15
روز پنجشبه 11/2/1331 شمسی برای حکمت بسیار جالب است: «... امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم و می­خواستیم امشب را هم « شب سعدی» داشته­باشیم... ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس منغّص شد... سه بعداز ظهر، برای انجام مراسم افتتاح آرامگاه سعدی به آن‌جا رفتم، مدعوین به تدریج می­آمدند و جمع کثیری از وجوه و معاریف شیراز و واردین محترم تهران دعوت شده­بودند، هوا مساعد و آفتاب درخشان بود... اعلی‌حضرت پیاده شده، از میان صفوف مدعوین گذشته، در جلو پلکان آرامگاه، ایستادند، این حقیر به عنوان رییس هیأت مدیرۀ انجمن آثار ملی، گزارش مفصّلی ایراد کرده و توضیحات مفصل در باب ساختمان و غیره داد و اعلی‌حضرت نطقی ایراد کردند و با مقراض طلا، نوار ابریشمی سه­رنگ را بریده و آرامگاه افتتاح گردید، بعداز آن به درون آرامگاه رفته، آن‌جا تاج گلی نثار مقبرۀ شیخ نمودند، بعداز آن، از این حقیر توضیحات مختلف خواستند، در باب عبارت تاریخچه که بر روی سنگ،کتیبه شده گفتند این عبارت را شما نوشته­اید؟ به سبک سعدی است. بعد دکتر صورتگر و صادق سرمد قصایدی که انشا کرده­ بودند قرائت کردند، قصیدۀ صورتگر بسیار موقع قبول یافت و مورد تحسین قرار گرفت».16 بخشی از شعر صورتگر چنین است:
صبح کاین چادر نیلی ز فلک برگیرند
سیهی را اثر از صفحۀ خاور گیرند...
هنری مردم دانا چو به بستان آیند
مجلس انس به­آیین­تر و بهتر گیرند...
نغمۀ باربد از پنچۀ مطرب خواهند
غزل سعدی از نای نواگر گیرند
خسرو ملک سخن آن­که زبانش را خلق
تالی تیغ شرارافکن حیدر گیرند
بهر ثبت سخنش نادره­گویان جهان
همه چون مکتبیان خامه و دفتر گیرند...
سعدیا راستی ار کاخ نوت باید ساخت
شاید ار گنبدش از چرخ، فراتر گیرند
این بنا گشت گر از کوشش «حکمت» برپای
مردم پارس از آن حکمت دیگر گیرند
حق استاد که بر گردن شاگردان است
چون گزارند، ز حق اجر موفّر گیرند
حکمت پس­از افتتاح آرامگاه در روز 17/2/1331 با استاندار و شهردار شیراز در حفظ و حراست و آبیاری آرامگاه توصیه‌هایی می­کند و روز 19/2/1331 باز به سعدیه می­رود. «... انعامی به مستحفظین و مستخدمین آن بقعه اهدا شد» و حکمت پس­از آن به طهران بازگشت.17
در داخل آرامگاه سعدی هفت کتیبه از بهترین قطعات گلستان و بوستان و طیبات و بدایع و قصاید شیخ، انتخاب و به خطّ زیبایی توسط استاد بوذری نوشته شده­است. یکی از این کتیبه­ها که تا سال 1341 وجود داشت و روبه‌روی در ورودی آرامگاه قرار گرفته ­بود، کتیبه­ای بود که شادروان علی‌اصغر حکمت آن را نوشته و چگونگی ساختمان و بنای آرامگاه را گزارش کرده ­بود.
مجسمۀ سعدی
حکمت به اندازه­ای به سعدی علاقه­مند بود که در سال 1329 شمسی که به ژنو رفته­ بود تا با مقامات صلیب سرخ جهانی ملاقات کند«... تابلویی که از طرف جمعیت شیر و خورشید همراه داشتم، تقدیم نمودم، این تابلو مینیاتور، کار کریمی استاد مینیاتورساز، در تهران است که در آن منظرۀ یکی از اشعار سعدی ـ علیه­الرحمه ـ را نشان می­دهد که چگونه چند طفل یتیم را نوازش می­کند و از دور چند نفر از دولتمندان و توانگران، فرزندان نازپرورده­ را در آغوش دارند و می­بوسند و شیخ به آن­ها نصیحت می­کند و می­گوید:
پدر مرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بکن
چو بینی یتیمی سرافکنده پیش
مزن بوسه بر روی فرزند خویش»
اشعار این تابلو بسیار ظریف را که با قاب خاتم اعلا تهیه شده و در ایران به همین نیت فراهم آمده­ بود، خانم پری شهیدی به طرز فصیحی به فرانسه ترجمه کرده­ بود. 
حکمت علاوه بر برگزاری کنگرۀ هفتصدمین سال تصنیف بوستان و گلستان و بنای آرامگاه سعدی در ساخت و نصب مجسمه­ سعدی نیز کوشید. او، در خاطرات روز هشتم اردیبهشت 1330 در شیراز می­نویسد: «... مجسمه­ سعدی، متأسفانه پس ­از ورود به شیراز به واسطه­ فقدان آلت جرّاثقال، بر روی پایۀ خود نصب نشده­ است، برای آن پایۀ زیبایی مطابق نقشۀ مهندس صادق از طرف بلدیۀ شیراز ساخته­اند که سه متر و نیم ارتفاع دارد و چون مجسمه­ نیز سه متر و ده سانتی­متر است، باید اسباب جرّاثقال، آن مجسمۀ پنچ تنی را به ارتفاع هفت متر بلند کرده و روی پایه­ قرار دهد، ابوالحسن صدیقی، استاد مجسمه­ساز نیز مأیوس شده، عازم مراجعت به تهران است که از وزارت جنگ جرّثقیلی گرفته به شیراز بیاورد، اگر نشود، ناچار باید به وسایل محلّی و اسباب بدوی و قوّۀ انسانی، آن را بلند کرده، نصب نمود. عبارات کتیبه که در پایۀ مجسمه باید نقر شود، این بنده نوشته­ام و این شعر که در دیوان طیّیبات است، نقل کرده، بسیار متناسب افتاده است:
من آن ­مرغ سخن­گویم که درخاکم رود صورت
هنوز آواز می­آید که سعدی در گلستانم
مخالفتی که آقایان متشرّعین و مقدّسین شیراز با نصب و ساختمان مجسمۀ سعدی کرده­اند و بیانیّه­هایی منتشر کرده و آن را منافی با احکام دین دانسته­اند، اسباب زحمت شد، خوشبختانه در نتیجۀ عقل و متانت علمای شیراز، کار به جنجال و غوغا نینجامیده، خاموش شد، نامه­ای که این‌جانب به آقای حاجی میرزا نورالدّین حسینی نوشتم، تأثیر کرده ­بود و ایشان عوام را اسکات نموده­اند...».18
حکمت در خاطرات خود از روز 11/2/1331، به مراسم پرده­برداری از مجسمۀ سعدی اشاره می­کند و می­نویسد: «...امروز به نام سعدی و یاد سعدی هستیم از این­رو آن را « روز سعدی» می­نامیم. می­خواستم امشب را هم «شب سعدی» داشته­ باشم و مجلسی به یاد آن استاد بزرگ فراهم کنم که در آن فضلا و گویندگان، اشعار آبدار و مقالات غرّا بخوانند ولی متأسفانه بر اثر جهالت دکتر حسابی وزیر فرهنگ آن مجلس19 منغّص شد و آن انجمن چنان که دل می­خواست، فراهم نگردید».
به یک ناخراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی
صبح ساعت ده، مراسم پرده­گشایی از مجسمۀ سعدی به عمل آمد. در میدانی بیرون از دروازه اصفهان که به نام سعدی نامیده ­شده ­است، مجسمۀ مجلّلی از سنگ مرمر اثر ابوالحسن صدیقی، از طرف انجمن آثار ملی اهدا گردیده ­است که یک سال است در پردۀ استتار مخفی بود، بحمدالله امروز آن پرده گشوده­ شد. نخست­ این حقیر مقالتی در این باب، ایراد کردم و آقای علاء وزیر دربار در جواب، ابراز محبت و قدرشناسی بسیار کردند، آن­گاه پرده را گشودند و شهردار شیراز این هدیۀ گران­بها را پذیرفته و سپاسگذاری نمود و مجلس بسیار با خوبی و شادی و خشنودی خاتمه پذیرفت.20
متن خطابۀ حکمت در پرده­برداری از مجسمۀ سعدی در شیراز چنین بود: «در این فرخنده­روز که جهان خلعت اردیبهشتی پوشیده و صحرا و بوستان نزهت بهشتی یافته، شایسته­ترین نامی که می­توان نهاد، این است که آن را «روز سعدی» بنامیم، زیرا امروز علاقه­مندان به علم و ادب و معرفت، در شهر تاریخی شیراز، گرد آمده­اند و آرامگاه بزرگ­ترین و فصیح­ترین سخن­آوران سرزمین باستانی ایران، افصح ­المتکلمین، سعدی شیرازی... افتتاح می­یابد. در طلیعۀ این روز خجسته، نخست از مجسمۀ آن سخن­سرای نامدار پرده برداشته می­شود، مجسمۀ شاعر بزرگ ایران که از طرف انجمن آثار ملی به شهر هنرپرور و ادب­دوست شیراز اهدا شده، در این مکان که اینک دوستداران و شاگردان مکتب آن استاد بزرگ حاضر شده­اند، به روزگاران باقی و پایدار خواهد ماند.
این تندیس زیبا را که از روی تصویر اخیر سعدی به قلم هنرور نامی ابوالحسن صدیقی طرح و ترسیم شده و انجمن آثار ملّی آن را مانند صورت سعدی قبول کرده­است، همان استاد از سنگ مرمر تراشیده و سه متر و یک­دهم، ارتفاع آن است، مدّت یک سال و نیم در تهیۀ آن صرف وقت کرده و سال گذشته به شیراز حمل گردیده و اینک یک سال است که به انتظار چنین روزی در پردۀ استتار مخفی بوده که بحمدالله تعالی، امروز پرده از رخسار این شاهکار صنعت و هنر برداشته می­شود و چشم منتظران به دیدار آن تمثال بی­همال، روشن می­گردد، در انتخاب این نقطه (دروازه اصفهان که مجسمۀ سعدی نخست در آن‌جا بود و سپس به مکان فعلی انتقال یافت) برای نصب مجسمۀ آن گویندۀ عالیقدر، لطیفه­ای است و آن این­که این‌جا اولین جایگاهی است که مسافران داخلۀ ایران از طرف شمال به این شهر وارد می­شوند و در این‌جا گرد سفر را افشانده، قدم به شهر تاریخی شیراز می‌گذارند، چه بهتر که نخستین منظره­ای که بر آن دیده می­افکنند، نموداری از آن سخن­سرای بزرگوار باشد که مفخر فارسی­زبانان است و صیت شهرتش به باختر و خاور گیتی رفته و دیوانش مانند تاجی بر تارک ادبیات جهان قرار گرفته و با توجه به قیافۀ این استاد عالیقدر، این بیت را یاد کنند که فرموده:
چشم مسافر که بر جمال تو افتد
عزم رحیلش بدل شود به اقامت...
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
تا همه خلق ببینند نگارستان را»21
حکمت در یکی از سفرهای خود به سوئیس، به دنبال ملاقات با مجسمه­سازی بود که برای ساختن مجسمه­های برنزی سعدی و ابن­سینا آمادگی داشته­باشد. 22
پی نوشت:

1. شیراز شهر جاویدان، علی سامی، چاپ سوم، انتشارات نوید شیراز، ص229، ر.ک مجلۀ مهر، شماره 3، سال هشتم، خرداد 1331، ص192.

2. ره‌آورد حکمت، ص 375/1.

3. همان، ص12/2. 

4. همان، ص 14/2.

5. همان،ص 19/2.

6. همان، ص 20/2

7. همان، صص21 و 20/2.

8. ره‌آورد حکمت، ص99/2.

9. همان، ص266.

10. همان،ص346/2.

11. همان.

12. همان، 348.

13. همان، ص348/2.

14. همان، ص350/2.

15. همان، ص351.

16. همان، ص355/2.

17. همان، ص361/2.

18. ره‌آورد حکمت،‌ص 269/2.

19. حکمت در جایی دیگر می­نویسد: دکتر حسابی وزیر فرهنگ میل دارد در جلسۀ افتتاح سعدی نطقی بکند و خطابه بخواند... متوسل به استاندار شده ­بود که به او اجازه صحبت بدهند او نیز از این‌جانب خواهش می­کرد، البته مانعی نداشت هرچند از قدیم گفته­اند:« مرد آن است که لب ببندد و بازو بگشاید».

20. ره‌آورد حکمت، ص354/2. 

21. همان، ص 365/2. 

22.همان، ص330/2.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم