دکتر منصور رستگار فسائی

 

File:Map of the Achaemenid Empire.jpg

نقشه ی ایران در 500 قبل از میلاد

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

چگونه می توان ایرانی بود 

 

 بیش از هفت قرن پیش، یکى از شاعران بزرگ ایران سعدى نامدار، در محلى که چندان از اینجا دور نیست، یعنى "در جامع بعلبک سخنى چند به طریق موعظت مى گفت" و در تفسیر آیه "نحن اقرب منک من حبل الورید" این شعر را مى سرود که:

 دوست نزدیکتر از من به من است‏

 و اینت مشکل که من از وى دورم‏

  آن روز اتفاق چنان افتاده بود که شاعر بزرگ ما شنوندگان خوبى نداشت. ازاین معنى در کتاب مشهور خود، گلستان، شِکوه کرده است.

 امروز وضع وارونه است. متکلم اگرچه به خود مى بالد که هموطن سعدى است، از دانش و فصاحت بهره وافى ندارد و در مقابل شنوندگان دانا و آگاه قرار گرفته. پس ناگزیرست که به دامن عفو و اغماض ایشان درآویزد تا او را از هر نقص و کوتهى که در بیانش هست معذور دارند.

 اما اگر اکنون وضع متکلم و مستمع چنان‏که بود نیست، موضوع سخن سعدى همچنان تازه و مناسب است، زیرا از این گفتگو غرضى جز این در میان نیست که ملتى را که از دیرباز با شما آشناییها دارد بهتر بشناسید، و روابطى که همیشه ایران را به ملتهاى عرب از یک‏سو و به ملتهاى اروپایى از سوى دیگر مى پیوسته است، محکمتر شود.

 از جانب دیگر بیان کردن نکته هاى مهم تاریخ و اندیشه و ادبیات و هنر ملتى که نزدیک سه‏هزار سال بر او گذشته است، کار آسانى نیست، خاصه که در طى این زندگانى دراز این‏همه فراز و نشیب دیده و تاریخ اندیشه و هنرش داستان تأثیر هاى متقابل و داد و ستد دائم با همه ملتها، از چین تا یونان باشد.

 چنین سرنوشتى نصیب ملتهایى است که در چهارراه جهان جاى گرفته باشند و ایران، از این جهت وضعى خاص خود دارد.

 این سرزمین که میان دریاى خزر و خلیج فارس واقع شده از زمانهاى قدیم در شمال با قبایل نیم‏وحشى و بیابانگرد آسیاى مرکزى، در مشرق با ولایتهاى غربى چین و هند و در مغرب با تمدنهاى بحر روم همسایگى داشته است. جلگه مرتفع ایران در حکم پُلى است که آسیاى مرکزى را به آسیاى غربى مى پیوندد.

 پس عجیب نیست اگر اندیشه و هنرش چنین عام و جهانگیر باشد. اما براى این‏گونه ملتها بسیار نادر است که بتوانند در دورانى چنین دراز، شخصیت و خصوصیت خود را همچنان حفظ کنند. براى این مورد، ایران مثالى است که حتى مى توان آن‏را استثنایى خواند.

 در طى هزاره دوم پیش از میلاد بود که ایرانیان از دشتهاى شمالى سرازیر شدند و در کوهستانهاى این سرزمین جا گرفتند. اما در مغرب این جلگه بلند به ملتهایى برخوردند که شهرنشین بودند و تمدنى پیشرفته داشتند. چهار قرن گذشت تا ایرانیان تمدن و فرهنگ این ملتها را اخذ کردند و بر ایشان پیشى گرفتند و به تسخیر آسیاى آن روز و تسلط بر آن پرداختند.

 در قرن نهم پیش از میلاد است که نخستین‏بار در نوشته هاى آسورى نام طایفه هاى ایرانى یعنى "پرسوا"ها (پارس) و "امادئى"ها (ماد) دیده مى شود. مادها در آخر قرن هشتم دولت خود را تأسیس کردند. اما فتح آسیاى مرکزى و غربى و تأسیس شاهنشاهى بزرگ و واحد ایران کار طایفه دیگر ایرانى، یعنى پارسها بود. مؤسس این دولت کوروش هخامنشى، در مدتى کوتاه تمام قدرتهایى را که در سر راهش بود، از میان برداشت. کرسوس پادشاه لیدیه را در سارد (546 ق.م) و جنگجویان بیابانگرد را در شمال شرقى، در ولایات باختر، و نابانید پادشاه بابل را در پایتخت او شکست داد (539 ق.م). از آن‏پس دیگر دوران بابل و سلطنتش به پایان رسید و همه ملتهاى آسیاى مرکزى و غربى تا دو قرن زیر فرمان حکومت ایران درآمدند.

 کمبوجیه جانشین او، مصر را گشود و به قلمرو خویش افزود. این زمان دوره نهایت وسعت سرزمین ایران بود. در زمان کوروش پایتختش پاسارگاد وارث اکبتانه و بابل و سارد گشت و در زمان کمبوجیه (522-529 ق.م) ایران در دره نیل به جاى فرعونیان نشست. در زمان داریوش کبیر از مشرق تا رود سند بسط یافت و در مغرب از دریا گذشت و به سوى یونان و اروپا تاخت.

 اما تنها جنگ و حتى پیروزى مایه افتخار ملتها نیست. تاریخ، ملتهاى دیگرى مى شناسد که سرزمینهایى به همین وسعت یا وسیعتر را تسخیر کرده‏اند. نکته درخور توجه این است که در کشورگشایى ایران، صفتى بود که براى دنیاى آن زمان بکلى تازگى داشت و آن صفت بشردوستى و مدارا بود. نخستین‏بار بود که شاهان مغلوب و معزول، زنده مى ماندند. ملتهایى که آشوریان و بابلیان اسیر کرده بودند، آزاد شدند. رسولان یهود هرچه از غلبه نینوا با نفرین یاد مى کردند، بر طلوع دولت کوروش ثنا و آفرین خواندند، زیرا که قوم یهود نیز آزاد شد و به اورشلیم‏برگشت و به تجدید بناى معبد یَهُوَه پرداخت. همه ملتهاى دیگر نیز از فتوحات ایران خشنود شدند و در دوره کوروش هیچ ولایتى از این شاهنشاهى پهناور، سر به شورش برنداشت. فنیقیان نیز نمى بایستى از تسلط ایران ناراضى باشند، زیرا شاهنشاه ملتهایى را زیر فرمان آورده بود که شهر هاى بزرگ فنیقى یعنى صور و صیدا را با خاک یکسان کرده بودند. اندکى پس از این زمان مى بینیم که این قوم کشتیهاى خود را به پادشاه ایران مى دهد و در جنگهاى دریایى کمر به خدمت او مى بندد. حتى در ساختن کاخ شاهى شوش شرکت مى کند و از کوههاى لبنان براى ساختمان کاخ داریوش چوب سِدر مى فرستد. کاخهاى هخامنشى، به خلاف رسم آن روزگار به دست اسیرانى که زیر تازیانه جان مى دادند ساخته نشده است. اسنادى که در سالهاى اخیر در تخت جمشید به دست آمده به خوبى نشان مى دهد که شاهان هخامنشى به کارگران کاخ، مزد قابلى مى پرداخته‏اند.

 یکى دیگر از مختصات این شاهنشاهى نو، سازمان بدیع آن بود. داریوش بزرگ در اداره کشور نظمى پدید آورد که قرنها پس از او بجا ماند و مورد تقلید و اقتباس واقع شد. شاید در آینده فرصتى دست دهد که از این سازمان به تفصیل گفتگو کنیم. اما این را ناگفته نباید گذاشت که استیلاى ایران در دنیاى آن روز وضعى پدید آورد که مورخان "آسایش هخامنشى" خوانده‏اند.

 مى دانیم که این دولت عظیم پس از دو قرن رونق و دوام به دست جنگجویى یونانى که اسکندر نام داشت از پا درآمد (331 ق.م). علت این شکست هرچه باشد، دانستن نتیجه آن مهمتر است. در مدتى که به یک قرن نرسید، سلوکیهاى یونانى بر ایران حکومت کردند. مورخان غربى از "یونانى شدن" ایران به تفصیل سخن گفته‏اند. بعد خواهیم دید که این امر بسیار سطحى بوده است. اما جاى آن است که از "ایرانى شدن" یونان هم گفتگویى بشود. مى دانیم که اسکندر چون بر تخت ایران نشست، جامه ایرانى دربر کرد و آداب ایرانى پذیرفت و از این‏که خود را جانشین "شاه" بخواند لذتى برد.

 جانشینان اسکندر بیش از هشتاد سال حکومت نکردند. یک تیره ایرانى از شمال شرقى کشور برخاست و به دولت ایشان پایان داد. این سلسله اشکانى خوانده مى شود. دولت ایران را از نو برپا کرد و نزدیک پنج قرن یعنى تا سال 227 بعد از میلاد مسیح بر آن فرمان راند. شاهان اشکانى خود را طرفدار و حامى فرهنگ یونانى مى خواندند. حتى بر سکه هاى ایشان نام و عنوانشان به خط یونانى نوشته شده است. با این حال قرائن حکم مى کند که نفوذ یونان هرگز عام و عمیق نبوده است. مهرداد اشکانى، اگرچه براى اظهار محبت به رعایاى یونانى که در کشورش پراکنده بودند، لقب "یونان‏دوست" به خود گرفت، عنوان قدیم ایرانى یعنى شاهنشاه، را نیز دوباره معمول کرد. دیگرى از شاهان این سلسله به نام بلاش به جمع روایات پراکنده دین ایرانى یعنى مزداپرستى همت گماشت و از این کار شهرت و محبوبیت یافت. این نکته‏ها و بسا قرائن دیگر نشان مى دهد که روان ایران همچنان بیدار و هشیار مانده بود و همین امر اشکانیان را کمک کرد تا جنگجویان بزرگ رومى را از مرز هاى خود برانند و ولایتهاى غربى کشور را از تسلط ایشان حفظ کنند. مى دانیم که رومیان چندین‏بار به تسخیر ولایتهاى ایران آمدند. کراسوس و آنتونیوس و تراژان به نوبت، بخت خود را در این کار آزمودند. هیچ‏یک از ایشان کامیاب نشد و کراسوس جان در سرِ این آرزو گذاشت.

 اما ایران اشکانى؛ علاوه بر دفاع در مقابل روم، گرفتار هجوم پیاپى بیابانگردان شمالى نیز بود که بعضى از دشتهاى شمال شرقى و بعضى دیگر از گذرگاههاى جبال قفقاز، به کشور ایشان مى تاختند. ایران در این پیکار خدمتى عظیم به بشر کرد، زیرا تمدن قدیم آسیاى غربى را که خود وارث و مالک آن بود از نابودى نجات بخشید.

 گفتیم که درباره علاقه اشکانیان به یونان مبالغه شده است و حتى ایشان، کوشیده‏اند که از توسعه و نفوذ یونان‏دوستى بکاهند. اما روان ایران‏که پیوسته هشیارتر مى شد، شاید کوشش ایشان را کافى نمى شمرد و به این سبب، همین‏که اردشیر ساسانى عَلَم برداشت، سراسر ایران‏او را همان پادشاه راستین شمرد که از دیرباز چشم به راهش داشت.

 نزدیک شش قرن از انقراض هخامنشیان مى گذشت و هنوز ایرانیان، بزرگى دیرین خویش را از یاد نبرده بودند. ساسانیان خود را از اعقاب شاهان هخامنشى شمردند و همین امر ایشان را قوت و توفیق بخشید. اردشیر دولتى ملى برپا کرد که بر مذهبى ملى و تمدنى ایرانى تکیه داشت. در تشکیلات داخلى، نظمى دقیق دادند و آن‏را به اداره‏اى مرتب سپردند و سپاهى منظم و کاردیده فراهم آوردند و چنان قدرتى یافتند که دنیاى متمدن آن روزگار میان ایران و روم تقسیم شد. ساسانیان ناگزیر بودند که پیاپى در سه جبهه بجنگند: در مغرب با رومیان، در مشرق با کوشانیان و هپتالیان و در شمال با بیابانگردان.

 اما دولت ساسانى، که ریشه‏اش از فرهنگ کهن ایران، سیراب بود، پس از آن‏که در جنگ و سیاست بر رومیان و کوشانیان غلبه کرد، بر فرهنگهاى مجاور ایران درگشود. تمدن ایرانى از این روابط سود بسیار برد. نفوذ هنر ایرانى از یک‏سو تا اقیانوس اطلس کشید و از سوى دیگر، به صورت شیوه نوایرانى و بودایى، به چین رسید. دینهایى که در سرزمین ایران پدید آمده بود، در اروپا و افریقا با دینهاى بزرگ آن روز به معارضه برخاست و در خلوت آسیاى مرکزى بسط یافت. تشکیلات سپاه ایرانى، سرمشق آیین پهلوانى اروپا در قرون وسطى شد و نظم ادارى کشور بعدها دربار شارلمانى را به تقلید و پیروى واداشت.

 ساسانیان، بار وظیفه‏اى را که شاهان اشکانى به عهده گرفته بودند، همچنان به دوش کشیدند و تمدن کهن آسیاى غربى را از دستبرد جنگجویان نیمه‏وحشى شمالى حفظ کردند. اما با دولت "گوپتایى" هند همیشه دوست ماندند و هردو کشور از این روابط دوستانه در توسعه فرهنگ خود بهره یافتند.

 سنت دیرین ملى که سیاست رفق و مدارا بود، کم و بیش در دولت ساسانى نیز دوام یافت. اگر شاهان این سلسله گاه نسبت به پیروان ادیان دیگر تندى و سختگیرى نشان مى دادند، غالبا علل سیاسى داشت، البته در مقابل آیین مسیح وضع ایشان کمى دشوار بود. دولت روم شرقى (بیزانس) رسما دین مسیح را پذیرفت و در ایران دولت زردشتى بود. اما عیسویت در ایران نیز نفوذ مى یافت و رعایاى مسیحى ایران، به دولت همدین خود یعنى روم علاقه نشان مى دادند. بنا بر این روحانیان زردشتى بهانه خوبى داشتند که گاهى شاه را به شکنجه و عذاب مسیحیان وادارند. اما شاه ساسانى اغلب مقاومت مى کرد. روایت است که موبدان به یکى از شاهان این سلسله فشار آورده بودند که عیسویان را تار و مار کند. شاه براى بیان علت مداراى خود مثلى آورد. دست خود را نشان داد و گفت: "کف این دست دین پاک زردشت‏است اما از کف بى انگشت کارى برنمى آید. انگشتان، دینهاى دیگر ایرانند".

 اما جنگهاى دراز با کشور هاى همسایه و زد و خورد هاى خونین که چهار قرن دوام داشت، جز رمق در تن ملت ایران نگذاشت و وضع داخلى کشور هم چنان نبود که بر این جراحتها مرهم بگذارد و نظم و تعادلى ایجاد کند. فرمانروایان محلى منتظر فرصت بودند تا حقوق قدیم خویش را باز به دست آورند و سرکردگان لشکر، پیاپى طغیان مى کردند تا بر تخت بنشینند. استبداد دربار و رقابتهاى شدید بر سر جانشینى شاه که قدرتش رو به ضعف مى رفت و اختلاف طبقاتى که به صورت جنبش مزدکى جلوه کرد و اساس جامعه ایرانى را درهم ریخت و شهر و ده را به خون کشید، مقدمات زوال دولت ساسانى را، در همان زمان که به چشم جهانیان به اوج قدرت رسیده بود، فراهم آورد. اما ضربت قطعى را دشمنان ایران که قرنها نیروى کشور را فرسوده بودند نزدند. این ضربت از دست ملت جوان عرب وارد آمد که تازه داشت از زندگى صحرانشینى بیرون مى آمد اما ایمانى قوى به دینى جدید یعنى اسلام او را به جنبش آورده بود. در مدتى کوتاه مسلمانان عرب، بر شاهنشاهى پهناور ساسانى دست یافتند و چیره شدند.

 

 چنین مى نمود که کار ایران به پایان رسیده است، از این‏پس هریک از ولایتهاى این کشور وسیع به دست والیى اداره مى شد که خلیفه فرستاده بود و بسیارى از ایشان براى مطیع ساختن ملت ایران، قساوت به خرج مى دادند. زبان رسمى و ادارى، زبان عربى یعنى زبان کتاب آسمانى اسلام بود. بعضى از ایرانیانى که به دین خود مانده بودند، کارشان به آزار مى رسید. حاکمان جدید تا آنجا تاختند که به خلاف دستور صریح اسلام، خود را نژادى برتر دانستند و ملتهاى "زبان‏نفهم" یعنى عجم و خصوصا ایرانیان را سخت خوار شمردند. کوششهاى پیاپى سرداران و وطن‏پرستان ایرانى براى بازیافتن استقلال و قدرت دیرین، همه به هدر رفت. اسلام، که نارضایتى طبقات رنجدیده و تهیدست ایران‏به رواجش کمک مى کرد، در سراسر کشور رسوخ یافت و به دورترین مرز هاى شمالى و شرقى رسید.

 ایرانیان همه کوشش خود را در آن مقصور کردند که با این زندگى جدید آشنا شوند. نخست به کار زبان عرب پرداختند که زبان دین و اداره بود و آن‏را زیر نگین آوردند. همکارى پرفایده ایشان بود که عربى را در مدتى کوتاه، زبان دانش و فرهنگ کرد. صرف و نحو و لغت عرب، همیشه مدیون ایرانیان است. مجال آن نیست که همه بزرگان این فن را نام ببرم. اما از ذکر چند نام بزرگ مانند سیبویه و کسایى و فیروزآبادى و ابوزکریاى تبریزى و رجایى و زمخشرى نمى توان گذشت. نثر امثال ابن‏المقفع و بدیع‏الزمان همدانى براى نویسندگان عرب سرمشق شد. در شعر عربى هم ایرانیان نمایندگان برجسته‏اى داشتند که از آن جمله بشاربن برد و ابونواس و مهیار دیلمى است. موسیقى عربى ساخته و پرداخته ایرانیانى مانند ابراهیم موصلى و پسر نامدارش اسحق است که نسبشان به محترمان فارس مى رسید. حتى امروز از مجموع اصطلاحات موسیقى عربى نزدیک به دوثلث یا الفاظ فارسى است و یا الفاظى که از روى قالب کلمات فارسى ریخته شده است. در فقه اسلامى نیز ایرانیان مقامى بلند دارند. من اینجا فقط از ابوحنیفه را اسم مى برم، اما در هر زمانى صدها فقیه ایرانى وجود داشته و این عجب نیست که اسلام دیگر دین ایران شده بود.

 اما خصوصا علم و فلسفه را باید رهین ایرانیان دانست. ایرانیان نخست در ترجمه استادى خود را نشان دادند، دانش هندى به همت ایشان در محافل علمى اسلامى راه یافت. سپس به اتکاى سوابق علمى ملت خویش به ایجاد آثار ابتکارى در رشته هاى مختلف علم دست زدند، از آن جمله خوارزمى که نامش هنوز در ابداع استادانه‏اش (الگوریتم) باقى است و ابوریحان بیرونى ریاضیدان و منجم نامى . در علوم طبى نیز ایران به تمدن اسلامى بزرگانى مانند رازى داده است که او را "جالینوس العرب" خوانده‏اند. این فهرست مختصر را بى ذکر نام "اخوان‏الصفا" نمى توان پایان داد. از این فرقه که در اسلام منتى بر گردن علم و فلسفه دارد، چند تن را مى شناسیم که از آن جمله یکى بستى و یکى زنجانى و دیگرى مهرجانى بوده‏اند. کم‏کم به نام "فارابى " مفسر نامى آثار ارسطو و ملقب به "معلم ثانى" مى رسیم. جانشین پرافتخارش نیز ابن سیناى ایرانى است که محتاج معرفى نیست. سرانجام از غزالى، فیلسوف و عالم دین و عارف عالى‏مقام نیز نام باید برد.

 هرکس تاریخ تمدن اسلامى را ورق بزند در هر فصل البته به چند نام بزرگ ایرانى برمى خورد.

 اما جنبش سیاسى ایران نیز چندان به تأخیر نیفتاد. بنى‏امیه که مانع بروز نهضت ایران بودند، به دست سپاه ایرانى و سردار خراسانى از مسند خلافت فروافتادند و بنى‏عباس به اتکاى ایرانیان به خلافت نشستند و راه را براى نفوذ ایران باز گذاشتند. مى دانیم که خلافت عباسى در بسیارى از نکات جز تقلیدى از شاهنشاهى ساسانى نبود و خلفا به تلقین وزیران و مشاوران ایرانى در امور ادارى خود از روش شاهان قدیم ایران پیروى مى کردند.

 با این‏همه ایرانیان بدان قناعت نکردند که دربار بغداد را تحت نفوذ خود داشته باشند و آداب و رسوم خود را به خلیفه تحمیل کنند. از پا ننشستند تا استقلال خود را به دست آوردند. در قرن سوم هجرى بود که نخستین امیران ایرانى، مستقل یا نیم‏مستقل، در خراسان ظاهر شدند. ملت ایران از بازیافتن آزادى سیاسى سرمست شد و در عین آن‏که دین اسلام را حفظ کرد، به احیاى زبان و ادبیات ملى خود پرداخت. اکنون در قرن چهارم هجرى هستیم. این همان زمان فردوسى بزرگوار و شاهنامه مشهور اوست. شاعران و دبیران در دربار شاهان فراوانند. حکیمان و دانشمندان بزرگ ایرانى مانند ابوریحان و ابن سینا و سپس غزالى اگرچه آثار مهم خود را به عربى مى نویسند در زبان مادرى خود هم کتابهایى تألیف مى کنند.

 ملت نیز به دین اسلام گرویده اما ایرانى مانده است. در دربار امیران، اگرچه گاهى از نژاد ترکند، بسیارى از مراسم ساسانى و جشنهاى ملى معمول است. بعضى شاعران دربارى، امیر را به نسخ و ترک این مراسم تشویق مى کنند. یکى از ایشان در جشن سده به امیر مى گوید:

 تو مرد دینى و این رسم رسم گبرانست‏

 ترا به جشن سده تهنیت نگویم من‏

 

 اما جشنهاى نوروز و سده و مهرگان و نظایر آنها همه‏جا در ایران معمول است. امروز هم هیچ دهکده‏اى در ایران نمى یابید که در آن جشن باستانى نوروز را با شور و علاقه بسیار برپا ندارند.

 سلسله‏ها جاى یکدیگر را مى گیرند و امیران و پادشاهان، حتى آنان که از نژاد بیگانه‏اند، همه خود را حامى و مروّج فرهنگ ملى نشان مى دهند. مدتى دراز نیز خانواده ایرانى بویه با ترکان ایرانى‏شده سلجوقى در بغداد، فرمان مى رانند و خلیفه عباسى به همان نام و عنوان دلى خوش کرده است.

 جنبش ملى ایران کم‏کم به اوج مى رسد، کشور پرثروت و برومندست. شهرها از جمعیت انباشته‏اند. حتى فرصت آن دست داده که به فکر ترقى و توسعه دانش و فلسفه باشند. وزیر بزرگ پادشاهان سلجوقى در سراسر کشور دانشگاهها برپا مى کند که از آن جمله‏دانشگاه بغداد بسیار معروف است. دانشمندان زمان را دعوت مى کند که در این مدارس عالى که همه به نام خود او "نظامیه" خوانده مى شوند، تدریس کنند. چرخ ترقى و تکامل تند مى گردد و پیش مى رود که ناگاه باز بلایى عظیم بر سر کشور فرومى آید. این‏بار مغولانند که پا در رکاب مرگ مى تازند و بر شهر هاى ایران مستولى مى شوند و مى کشند و مى سوزند و ویران مى کنند. این‏قدر خون مى ریزند که جان ایران به لب مى رسد. شهر هاى بزرگ با خاک یکسان مى شوند که از آن جمله رى نزدیک تهران است. پس از چنگیز نوبت هلاکو نبیره اوست که رسم درّندگى نیاى خود را از سر بگیرد. مى دانیم که هلاکو بغداد را فتح کرد و آخرین خلیفه عباسى را کشت و پایتخت دینى اسلام، شهر هارون‏الرشید و الف لیله، را به قتل و حریق سپرد. چه‏بسا کتابهاى فارسى و عربى و چه بسیار نقاشیهاى ایرانى و چه آثارى از میراث فرهنگى بشر در این حوادث نابود شد که هرگز بازگشتنى نیست.

 اما باز هم ایرانى خود را نباخت. باز روان ایران کوشید و دو نسل بیشتر نگذشت که خان مغول، ایرانى از کار درآمد. غازان‏خان دین ایران را که مسلمانى بود نیز پذیرفت. و به یارى وزیر ایرانیش رشید الدین فضل‏اللّه به "عمارت و آبادانى زمین" پرداخت. جانشینان غازان، دیگر آن ددان درّنده‏اى که کارشان نابود کردن تمدن بشر بود نیستند. حتى به امور علمى و ادبیات فارسى علاقه دارند.

 ایران بار دیگر قد راست کرده است. مسافران اروپایى که شهر هاى ایران را در دوره آخرین خانهاى مغول دیده‏اند از آبادانى کشور خبر مى دهند. یکى از ایشان که تبریز پایتخت مغولان ایران را دیده است، از اهمیت بازرگانى شهر سخن مى گوید و مى نویسد که "درآمد خان ایران از شهر تبریز بیش از درآمد پادشاه فرانسه از تمام کشور خویش است".

 بدین‏سان ایران، داشت درد هاى خود را درمان مى کرد که تیموریان رسیدند و کار چنگیزیان را از نو آغاز کردند. تیمور در ایران بسیار وحشیانه رفتار کرد و کشور از مرد و مال درویش شد. اما جانشینانش از چنگیزیان نیز زودتر شیفته تمدن ایرانى شدند و طولى نکشید که به خدمت آن کمر بستند. هرات و سمرقند، پایتختهاى شاهرخ و الغ‏بیک، مرکز نهضتهاى هنرى جدید شد و همین نهضت مقدمات آن‏را فراهم آورد که باز هنر ایران در دوره صفوى چنان شکفته و بارور شود.

 سلسله صفوى را امیرى جوان و دلیر، به نام اسمعیل بنیاد گذاشت و خود در سال 907 هجرى رسما به سلطنت نشست. وى گردنکشان داخلى را به زودى سرکوب کرد. در مشرق ازبکان را که بر خراسان مستولى شده بودند، شکست داد و ولایات ایران را پس گرفت و در مغرب با سلطان سلیم پادشاه عثمانى روبرو شد که از پیشرفت سریع او نگران شده و به دفعش شتافته بود. سیاست اصلى شاه‏اسمعیل آن بود که مذهب شیعه را ترویج و تقویت کند تا بدین وسیله ایران را از تسلط سلطان متعصب ترک که خود را جانشین خلیفه مى خواند و آرزوى استیلا بر همه کشور هاى اسلامى را در سر مى پخت، ر هایى دهد. اگرچه شاه جوان صفوى در همه جنگهاى خود با عثمانیان کامیاب نشد، اما سرانجام توفیق یافت که سلسله شاهان صفوى را تأسیس کند و این سلسله تا دو قرن بر ایران سلطنت کرد. دولت جدید ایران که تا امروز برپاست ساخته و پرداخته صفویان است. کار مهم شاهان صفوى زد و خورد با ترکان بود که پیاپى به ولایتهاى غربى ایران مى تاختند و قتل و غارت مى کردند. شاه‏عباس، در سال 1602، چون خود را نیرومند یافت، به ترکان تاخت و نزدیک دریاچه ارومیه ایشان را شکست داد و ولایتهاى خود را پس گرفت. سپس فرصت یافت که به اصلاح کشور بپردازد، در سراسر مملکت راهها ساخت، با شاهان اروپا رابطه یافت، پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و ارمنیان را در آن شهر سکنى داد و بازرگانان و پیشه‏وران و هنرمندان اروپایى را به پایتخت خود جلب کرد. در خلیج فارس هم، به همدستى انگلیسیان، به پرتغالیان تاخت و ایشان را که از یک قرن پیش در آنجا مستقر شده بودند، از خلیج فارس بیرون کرد، این فرمانرواى بزرگ در 1039 پس از 42 سال سلطنت درگذشت. کشورى آباد بجا گذاشت. کار عمده جانشینانش دفاع از هجوم ترکمانان‏به خراسان و پادشاهان هند به افغانستان بود. روابط ایشان با اروپا دوام یافت و سفیران اروپایى به دربار اصفهان روى آوردند. در این زمان است که مبلّغان مسیحى و جهانگردان فرانسوى در بیشتر شهر هاى ایران گشته و سفرنامه هاى مفصل و دقیق نوشته‏اند.

 در دوره انحطاط این سلسله یکى از سرکردگان ولایات شرقى ایران طغیان کرد و بر پایتخت دست یافت و چندسالى حکومتى پریشان بود تا سردارى ایرانى طاغیان را از پایتخت ایران راند و چندى نگذشت که خود را پادشاه خواند. این سردار نامدار نادر نام داشت و در کار سپاه و جنگ نابغه بود. ترکان را در آذربایجان نگذاشت و روسها در ولایتهاى کنار خزر نماندند. سرکشان شرقى را مطیع کرد و شاه هند را شکست داد و پیروز به دهلى رفت و از آنجا گنجى افسانه‏وار به غنیمت آورد. اما، مانند همه جنگاوران بزرگ، چون در 1160 کشته شد کشورى فقیر بجا ماند. پس از مرگش رئیسان قبایل هریک بر ولایتى دست یافتند و خودسرى پیش گرفتند. سرانجام کریمخان رئیس طایفه زند غلبه یافت و دوره سلطنت او به آسایش گذشت. چون کریم‏خان رفت باز فتنه و آشوب آمد. تا آن‏که آغامحمدخان، رئیس ایل قاجار، پیروز شد و سلسله‏اى تأسیس کرد که تا سال 1304 شمسى دوام یافت. آنگاه مؤسس سلسله پهلوى به تخت نشست.

 

 از شما، پوزش مى خواهم که سخن را کمى دراز کردم. اما از سه‏هزار سال تاریخ، کوتاه‏تر از این سخن نمى توان گفت. اکنون بجاست که از این گفتار نتیجه‏اى بگیریم. هرکس حوادث متوالى تاریخ ایران‏را از نظر بگذراند همیشه یک کلمه به خاطرش مى گذرد و آن "دوام" است. این دوام تزلزل‏ناپذیر، در طى این‏همه قرنهاى دراز موجب شده است که ایران تمدنى ایجاد کند که بنیادش بر "مروت" است و این همان صفتى است که در نخستین جلوه هاى تاریخ ایران نیز آشکار است. پیش از این از مدارا و مروت هخامنشیان و ساسانیان گفتگو کردیم. ایران مسلمان نیز همین مدارا و مروت را نسبت به فرقه هاى دینى دیگر، از زردشتى تا عیسوى، پیش گرفته است. ادبیات فارسى که سراسر مبلّغ مردى و مروت و مداراست، آثارى به جهان بخشیده که گنجینه اندیشه هاى لطیف بشرى است. شاعران ایرانى مانند سعدى و حافظ نه همان در سراسر ایران محبوبند، بلکه در همه دنیاى اسلام، در آسیاى ترک و هندى و عرب، در دل صاحبدلان جاى دارند. در اروپا هم، از گوته آلمانى گرفته تا پارناسى هاى فرانسوى، تأثیر ایشان محسوس و آشکار است و هرکه جویاى لطف اندیشه و کمال ظرافت بیان است خواهان و جویاى ایشان است.

 راز این توفیق آنجاست که ایران، شرق و غرب را چون شیر و شکر درآمیخته دارد. زبانش که همچنان هندواروپایى مانده است همیشه اندیشه او را به ملتهاى اروپا نزدیک نگه مى دارد و ضمنا در همه خصائص و بدایع تمدن اسلامى که خود در ایجاد و تکمیل آن سهمى بزرگ داشته است، شریک است. ایران نخستین ملت غیر عرب بود که به اسلام گروید، نخستین ملت شرقى بود که فلسفه یونان را دریافت و از آنِ خود کرد و نخستین‏بار عارفان بزرگش با عرفاى بودایى و برهمنى همسرى کردند.

 این ملت که توانست تمدنهاى بزرگ دشت بین‏النهرین را اخذ و اقتباس کند، هجوم مقدونى را تحمل کرد و اگرچه از تمدن یونان بهره برد، همچنان ایرانى ماند، ملتى که گرفتار استیلاى عرب و ترک و مغول شد و نه همان بقا و دوام یافت، بلکه توانست بیگانگان را رنگ ایرانى ببخشد، این ملت در طى تاریخ دراز خویش قدرتى عظیم و عجیب نشان داده است.

 براى هرکس که به سرگذشت و سرنوشت جوامع بشرى علاقه‏مند باشد، لازم است که تاریخ ایران را به دقت بخواند تا بداند که چگونه ملتى مى تواند این‏همه برگشتگى طالع را، ببیند و خود را نبازد، بداند که چگونه ممکن است که ملتى هرچه در فرهنگ جهان سودمند و گرانبها مى یابد، صمیمانه بپذیرد و هرگز رنگ خاص ملّى خویش را از دست ندهد، بداند که چگونه مى توان عمرى چنین دراز و پرحادثه را به سر ببرد و هرگز پیرو ناتوان نشود، باید تاریخ ایران را بخواند تا بداند که "چگونه ممکن است کسى ایرانى باشد".

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین ×


 باربدکه در منابع تاریخی اورا : فهلود/ذ، بهلبد/ذ، فهلود/ذ،*[۱] فهرود/ذ، بهربد/ذ، باربد/ و در منابع عربی و برباد/ذ در منابع فارسی،[۲] و همچنین فهربد وفهلبذ*[۳] و پهلبذ، خوانده اند نامورترین موسیقی‌دان، شاعر، بربط نواز و خواننده دوران ساسانی در زمان پادشاهی خسرو پرویز است.

درباره زندگی این هنرمند اطلاعات اندک و افسانه آمیزی در کتاب‌های فارسی و عربی آمده است. منابع کهن‌تر او را اهل مرو دانسته‌اند ولی منابع تازه‌تر زادگاه او را جهرم یاد کرده‌اند[۴] همچنین مسعودی از گفته ابن خردادبه او را اهل ری دانسته است.[۵]

فارابی در کتاب موسیقی کبیر، از فهلیذ یاد می‌کند که در زمان خسرو پرویز، پسر هرمز پادشاه فارس بوده استابن خردادبه درباره باربد می‌نویسد [۵]:

او از مردم ری بود و با سخنانی موزون به همراه بربط، برای خسرو آهنگ‌هایی می‌ساخت که در آن، حوادثی را که دیگران جرأت بازگفتن آن را نداشتند، با زبان موسیقی و شعر بیان می‌نمود، که از آهنگ‌های باربد در ستایش پادشاه ۷۵ آواز بوده است. به معنی صاحب، خدایگان و فرمانده تشکیل شده که در روی هم رفته یعنی کسی که اجازه همیشگی برای باریافتن داردشفیعی کدکنی با اشاره به دقایقی از نکات تاریخی ارتباط بین باربد و بربط، پسندیده‌تر می‌داند که آن دو از یک ریشه دانسته شوند.[۵]

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهایی ساخته بود که این نواهای هفتگانه به نام طرق الملوکیه معروف است. همچنین آهنگ‌هایی برای هر سی روز ماه که به نام سی لحن باربدی نام‌دار است.[۶] و هم ۳۶۰ لحن به تعداد روزهای سال نوای خاص ساخته بوده است.[۵]

هنوز هم میراث او در نام‌های گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی امروزی بر جای مانده است. او برای اولین بار دستگاه موسیقی را در جهان به نام سرود خسروانی خلق کرد. که آن به خسرو پرویز پادشاه، فرمانروای ایران از ۵۹۰ میلادی تا ۶۲۸ تقدیم نموده بود.

اختراع اغلب نغمات و ترانه‌های موسیقی را به وی نسبت می‌دهند. گویند حوادث و اتفاقات مهم را باربد بصورت نغمات نغز و نواهای دلفریب درآورده بسمع خسروپرویز میرسانیده، مثلاً تلف شدنشبدیز اسب ویژه پرویز را که دیگران یارای اظهار آن نداشتند وی بقالب نوای موسیقی ریخته و به عرض خسرو رسانید. باربد چون شنید که خسروپرویز در یاری رامشگران و نوازندگان می‌کوشد خواست خویشتن را بدرگاه پرویز رساند ولی سرکش (رامشگر خاص پرویز) سالار بار را محرض آمد که از راه جستن باربد بدربار جلوگیری نماید ولی باربد با رساندن نغمه‌های خود به گوش شاه او را شیفته آواز خود ساخت. اغلب کارهای او در وصف شاهان ان دوره می‌بود.

منابع

  1. 1.                       به گفته کندی
  2. 2.                       BĀRBAD، ایرانیکا
  3. 3.                       به گفته فارابی
  4. 4.                       دانشنامه جهان اسلام. سرواژه: باربد
  5. 5.                       ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ستایشگر، ۸۱-۷۹
  6. 6.                       نظامی آن‌ها را نام برده. ( ویکی پدیا)

             

 

 باربد یکى از نامورترین هنرمندان ایران است که به شهرتى افسانه‏اى دست یافته‏اند و در متون حماسى و غنایى ایران با جلوه هایى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآمیخته با نماد هاى خاصى است که استقامت و پایگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأکید قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ایران‏زمین چنین بازگو مى کند که در بیست و هشتمین سال پادشاهى خسروپرویز، خنیاگرى به نام باربد به درگاه شاه ایران، خسروپرویز، آمد و هنرنمایى کرد، امّا "سرکش"، خنیاگر دربار، به باربد رشک برد و سالار بارشاه را درم و دینار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى اندیشید و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرویز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشید و با بربط و رود خویش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشید و شب فرارسید، باربد:

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش "داد آفرید"

 بزم‏نشینان شگفت‏زده شدند و شاه، کسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نیافتند. پس باربد دستان "پیکار کرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار دیگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نیافتند تا آنکه شاه فرمان داد که:

 بجویید در باغ تا این کجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر کنیم‏

 بر این رودسازانش مهتر کنیم‏


 باربد چون این سخن بشنید، از نهانگاه بیرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را میر رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب کرد و بدین ترتیب باربد سالها در خدمت خسروپرویز بود و سرانجام به دلیلى نامعلوم، به زادگاه خویش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنید که خسروپرویز را بازداشته‏اند، از جهرم به تیسفون شتافت و به دیدار خسرو آمد و در پیش شاه مویه‏ها سر داد و سوگند خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را برید و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش، یک‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنکه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشیم نقش موسیقیدانانى چون باربد را در تصاویرى کهن بر سنگها، مینیاتورها و نقاشیهاى ایرانى مى بینیم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ایرانى مى شنویم و انگشتان بریده و خونین باربد را به یاد مى آوریم؛ گویى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گویه‏اى دیگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود که در "پیکار کرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا کرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود که از دیارى دور، یعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرویز ساسانى پیمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشینانى برساند که مجذوب بخشى از هنر بى بنیاد و ریاکارانه سرکشها و نکیسا هایى بودند که به سالوس درصدد حفظ موقعیت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نیز مى خواست تا به اتکاى هنر صادق و خلّاق خویش آنان را به زانو درآورد، بنا بر این صداى او باغ شب را سرشار مى کند و موج زیبایى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان که ندیمان خلوت شاهى بودند و هریک خود بندگان خاص زرین‏کمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گیرند و در ظلمت و سکوت به دنبال این آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جویند که با آن‏همه هنر در عالم خاکى به دست نمى آید. این بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآمیز و بسیار پرمعناست و حقیقت کار هنرمندى را که از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسیدن را تا فراز سروى سبز که یادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمایش مى گذارد.

 او خویشتن را در سبز روینده که گویى ظلمت را به سُخره مى گیرد نهان مى کند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشکار کند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستین را در شب غرور و ریا با آواز تأثیرگذار رود خویش بازگوید و مى بینیم که سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پیروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پیوندد؛ و چون برگهاى تاریخ ورق مى خورد و ایران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گیرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشیند و شاعران و نویسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گیرند. عملا مى بینیم که شاعران هنرمندى چون رودکى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسیقى باربد بى نصیب نیستند، بلکه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرین آنان بر تار و پود سازهایشان شورى برپا مى سازد و شعر هایى چون غزلهاى شهید و نغمه هایى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودکى چنگ برمى گیرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزین کاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خویش زهره را به رقص برمى انگیزد تا دیگر کسى به حسرت چنین نسراید:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطیف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز


 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسیقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودکى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و دیگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خویش بازگو مى کنند و سروده هاى آنان جانشین سرود باربد مى گردد و فریاد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پایگاه شاعرانه خویش به گوش جهانیان مى رسانند. جاى موسیقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه کلمات مى گیرد:

 در فلان تاریخ دیدم کز جهان‏

 چون فروشد بهمن، اسکندر بزاد

 یوسف صدیق چون بربست طاق‏

 از قضا موسى پیغمبر بزاد

 اول شب بوحنیفه درگذشت‏

 شافعى آخر شب از مادر بزاد

 گر زمانه آیت شب محو کرد

 آیت روز از مهین اختر بزاد

 تهنیت باید که در باغ سخن‏

 گر شکوفه فوت شد نوبر بزاد

 قبل از آنکه میراث باربد در شیراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسیقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودکى رسیده بود:

 رودکى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز کو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانیم:

 یاران نصربن احمد سامانى که از ماندن در بادغیس دلگیر شده بودند از رودکى خواستند که صنعتى کند و پادشاه را از بادغیس برانگیزد، رودکى دانست که به نثر با او درنگیرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:

 بوى جوى مولیان آید همى‏

 یاد یار مهربان آید همى‏

 امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در رکاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و این رودکى و دیگر شاعران چندین‏هنر بودند که انتقال میراث موسیقى‏دانان را به شاعران امکان‏پذیر ساختند.

 آنجا که درم باید، دینار براندازم‏

 وآنجا که سخن باید چون موم کنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنکه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى که بدانى که نیم نعمت پرورد

 اسب آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسیقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسیار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانیم که فرخى در مجلس امیر چغایى برپاى مى خیزد و به آواز حزین و خوش قصیده کاروان حله را مى خواند. همچنان‏که اشاره شد، حافظ نه‏تنها زیر و بم و نکته هاى بسیار ظریف موسیقى ایرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و ردیفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئینه موسیقى و آهنگ کلام جادویى او عصاره عمیق‏ترین شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسیقى ایرانى است و ابتکارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرایى حاصل یگانگى روحى وى با موسیقى است، به نحوى که شعر وى را مى توان زلال موسیقى یا موسیقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 به همین دلیل، نواى شعر حافظ، سرود ر هایى و نصرت است و به همین جهت، حافظ همه چیز خود را در پاى مطرب و کار بانگ بربط و آواز نى نثار مى کند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 که دست‏افشان غزل گوییم و پاکوبان سر اندازیم‏

 مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در کار بانگ بربط و آواز نى کنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان برکش آواز خنیاگرى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 ترکیب شعر و موسیقى و هنر خاصى که حافظ در این مورد به کار مى برد یادگارى پرمایه از رونق روحانى موسیقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا که در بعضى مواقع برخى از غزلیات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملودیهاى اصیل شادى‏آفرین موسیقى ایرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 که در دستت بجز ساغر نباشد


 بدین ترتیب، پیوند و همزادى دیرین شعر و موسیقى در ایران دیرینه‏اى کهن دارد؛ تا آنجا که به قول استاد باستانى پاریزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوک سیستان را "حافظ" مى خواندند. "نکند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا این‏همه اشعارش به دل مى نشیند و با موازین موسیقى هماهنگ است."

 پیوند بهشتى شعر و موسیقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى این دو در فارس مى شود. از کوهپایه هاى فارس، آنجا که کوچ ایل‏نشینان در جاودانگى تاریخ استمرار مى یابد، تا شهرها و روستا هاى نزدیک، ترانه هاى معروف قشقایى و بویراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مایه سرور جانها مى شود. فایزه‏خوانان و شروه‏سرایان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستک گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شیپورچیان و یوقیان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرین، موسیقى و شعر زبان حال امیدها و نومیدیهاى مادرانى مى شود که در لاى‏لاییهاى خود در زمزمه هایى فراتر از خاموشى به بیان آرزومندیهاى خویش مى پردازند:

 لالالالا گل زیره‏

 بچه آروم نمى گیره‏

 لالالالا گل نازى‏

 بابات رفته به سربازى‏

 از لالاییهاى مادرانه که بگذریم، واسونکها، نوحه‏ها، مولودیه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانیهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پیش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهیم و بیشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا که از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى یابد؛ و شگفتا که در شاهنامه فردوسى نیز پهنه میدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شیپورها و کارنایها و غرش سلحشوران شیرآسا و چکاچاک شمشیرها و فریاد تیرها است و موسیقى جنگ لحظه‏اى میدانهاى نبرد را رها نمى کند:

 سپه یک‏سره نعره برداشتند

 سنانها به ابر اندر افراشتند

 زمین شد به کردار کشتى بر آب‏

 تو گفتى سوى غرق دارد شتاب‏

 بزد مهره بر کوهه ژنده پیل‏

 زمین جنب‏جنبان چو دریاى نیل‏

 همان پیش پیلان تبیره‏زنان‏

 خروشان و جوشان و پیلان دمان‏

 یکى بزمگاه است گفتى به جاى‏

 ز شیپور و نالیدن کرّه‏ناى‏

 برفتند از آن دشت یک‏سر چو کوه‏

 دهاده برآمد ز هردو گروه‏

 سپه یک‏سره پیش سام آمدند

 گشاده‏دل و شادکام آمدند

 تبیره‏زنان پیش بردند پیل‏

 برآمد یکى گرد چون کوه نیل‏

 خروشیدن کوس با کرّه‏ناى‏

 همان زنگ زرین و هندى دراى‏

 سواران همه نعره برداشتند

 بدان خرّمى ، راه بگذاشتند

 به شادى به شهر اندرون آمدند

 ابا پهلوانى فزون آمدند

 و نه‏تنها در رزم که در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نیز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى که رستم متولد مى شود:

 یکى جشن کردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به کاولستان‏

 به زاولستان از کران تا کران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، کوس‏

 بیاراست میدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنایى ایران نیز موسیقى حساس‏ترین وظایف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لایتجزاى اشعار بزمى و غنایى به شمار مى آید، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانیم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ‏

 که همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زوایاى طربخانه خورشید فلک‏

 ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

 جام در قهقهه آمد که کجا شد منّاع...

 در ادب صوفیانه، توصیف مجالس سماع و حالاتى که از سماع الهى حاصل مى آید شعر صوفیانه را به جلوه‏گاه موسیقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببرید بر بالاى ما

 زهره قرین شد با قمر، طوطى قرین شد با شکر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سیماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، کلیات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپیما که درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشکن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اکنون سوى گفتار مرو

 پیشین، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، که کمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه‏

 پیشین، 2374

 دیدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد یکى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلکش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پیشین، غزل 2395

 آنکه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زیر عراقى و سپاهان چه کند

 پیشین، غزل 788


 شادروان زرین‏کوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ایران دوره ساسانى مى نویسد:

 "... از سازندگان و رامشگریان این عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسیقى عهد خسرو (پرویز) را در تاریخ موسیقى ایران ممتاز مى سازد، باربد، سرکش و نکیسا، با آنکه هر سه تن استادان بزرگ این عصر بوده‏اند، ابداع اکثر دستگاههاى موسیقى ایران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدین‏گونه از دستگاههاى موسیقى عهد خسرو (پرویز) آنچه در اکثر روایات غالبا به باربد منسوب است، غیر از خسروانیات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستایش پادشاه -که به نکیسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سیصد و شصت دستان که در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى که هنگام دیدن پادشاهان عصر، مثل قیصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است که ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى کند که تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسیده است و از فحواى عبارتش پیداست که این 75 آهنگ، متضمن مدایح خسروپرویز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اکثر دستگاههاى موسیقى به باربد این نکته را به خاطر مى نشاند که این استاد عصر، لااقل در قسمتى از این دستگاهها که شاید از طریق تعلیم و سنّت به وى رسیده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول کرده باشد، چیزى که خسروپرویز را مجذوب هنر باربد کرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود که وى در اولین دیدار خسرو سرود، داد آفرید، پیکار کرد و سبز در سبز، بر وفق روایات عامیانه که مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشیرین باربد، از زبان خسروپرویز و نکیسا از زبان شیرین، مناسب‏خوانیها، داشته‏اند که شاید آنچه نظامى نقل مى کند، خالى از بعضى مضامین آنها نباشد..."

 

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ایزدى براى خسروپرویز عنوان مى کند. خسرو نیاى خویش انوشیروان را در خواب مى بیند که او را به رسیدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 نیاى خویشتن را دید در خواب‏

 که گفت اى تازه‏خورشید جهانتاب‏

 اگر شد چارمولاى عزیزت‏

 بشارت مى دهم بر چار چیزت‏

 یکى چون ترشى آن غوره خوردى‏

 چو غوره زان ترشرویى نکردى‏

 دلارامى تو را دربر نشیند

 کز او شیرین‏ترى، دوران نبیند

 دوم چون مرکبت را پى بریدند

 وز آن بر خاطرت، گَردى ندیدند

 به دست آرى چنان شاهانه تختى‏

 که باشد راست، چون زرین‏درختى‏

 به شبرنگى رسى، شبدیز نامش‏

 که صرصر درنیابد گَردِ گامش‏

 سیّم، چون شه به دهقان داد تختت‏

 وز آن تندى نشد شوریده‏بختت‏

 به جاى سنگ خواهى یافتن زر

 به جاى چار مهره چار گوهر

 چهارم چون صبورى کردى آغاز

 در آن پرده که مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 که بر یادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرویز پس از شب زفاف خود با شیرین، به باربد کنیزى خاص مى بخشد:

 ملک روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نیز بر دست‏

 به رسم آرایش در خوردشان کرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان کرد

 همیلا را نکیسا یار شد راست‏

 سمن ترک از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرویز:

 گهى مى کرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شیرین هماغوش‏

 چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرویز

 نظامى سى لحن باربد را بدین شرح بیان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان که او را بود در ساز

 گزیده کرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشک، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را کردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمین، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مروارید 5.تخت طاقدیس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه کاوس 9.ماه بر کوهان 10.مشک دانه 11.آرایش خورشید 12.نیمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشین باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز یا ساز نوروز 20.مشکویه 21.مهرگان 22.مرواى نیک 23.شبدیز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه کبک درى 27.نخجیرگان 28.کین سیاوش 29.کین ایرج 30.باغ شیرین.

 خسروپرویز باربد را زر و سیم و جامه هاى گرانقیمت مى بخشد:

 بهر پرده که او بنواخت آن روز

 ملک گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده که او بر زد نوایى‏

 ملک دادش پر از گوهر قبایى‏

 چون خسروپرویز در شکارگاه بزم مى آراید، نظامى باربد را چنین وصف مى کند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلک در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را کیسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 که عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 که موسیقار عیسى، در نفس داشت‏

 ز دلها کرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شکرریز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آویز

 بدان‏سان گوش بربط را بمالید

 کز آن مالش دل بربط، بنالید

 چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

 درآورد آفرینش را به آواز

 نکیسانام مردى بود چنگى‏

 ندیمى خاص، امیرى سخت سنگى‏

 ندادى یارى‏اى کز باربد را

 از این‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز دیگرسو، نیک، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش کرد این بیت، چالاک‏

 ز حالت کرد، حالى جامه را چاک‏

 به صد فریاد گفت اى باربد، هان‏

 قوى کن جان من در کالبد، هان‏


 حقیقت این است که برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پایتخت و مواجه شدن وى با مشکلاتى که سبب مى شود او از طریق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزیر شود به باغبانى که او نیز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به یارى او به هدفهاى خویش دست یابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جویاى نام، در درگاه خسروپرویز -که به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سرکش" خنیاگر روبرو مى شود که بر او رشک مى برد و سرکشى مى کند و به سالار بار پادشاه درم و دینار مى دهد تا باربد را به نزد شاه که هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، این بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى کند و نشان مى دهد که چگونه زر و سیم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبیعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانیا، گویى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نیست و هنرمند باید به باغ برود که نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است که قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را یارى مى رساند تا به مقصود خویش دست یابد؛ ثالثا، باغ جایگاه دائمى اصحاب قدرت نیست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آیند تا شادى و شادى‏خوارى کنند و این بدان معنا است که اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبیعت و باغ جامعه رو مى کنند و هنرمند باید در پنهانى، در تیرگى، در فضایى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر این در این داستان، شب و نقش سیاهى آن، از یک‏سو، یادآور بحران اجتماعى حاکمیت است و دوچهرگى آن‏را در پیدا و پنهان نشان مى دهد و از سویى دیگر، دیدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و اندیشه را در روشنایى و نور، به فریادى از فراز سرو و درختان سر به فلک‏کشیده در شب و اختفا تبدیل مى سازد و از همین‏جا است که هنرمند اوج مى گیرد، دست بالا را مى یابد، همه بزم‏نشینان را فرودست خویش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى کند و وامى دارد که با شمع به جست‏وجوى وى برآیند، شب را بشکنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پیام هنرمند گردند که گویى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همین لحظه، هنر ریایى مى شکند، سرکش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصیل، مجال خودنمایى مى یابد و با جلوه خویش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ایرانیان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغییر جایگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پیکار کرد، یزدان آفرید و لحنهاى سى‏گانه وى به میان مردم راه مى یابد و به هنر ملى آنان تبدیل مى گردد و اگرچه خسروپرویز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خویش زندگى مى کند و به همین دلیل در دربار نمى ماند. طبع او با درباریان ریاکار که هنر ریایى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نیست. او درگاه خسروپرویز را رها مى کند، به دیار خویش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پایتخت بازمى آید که خسروپرویز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاریک به بند کشیده‏اند. آن‏همه شکوه و عظمت بر باد رفته است و سرکشها و رامتینها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از کنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرویزى که دیگر هیچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پیش او مویه سر مى دهد و سوگند مى خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزاند و انگشتان خویش را ببرد؟ براى رسیدن به پاسخ این پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانیم:

 کنون شیون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن که شاه‏

 بپرداخت ناکام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بیاید سوى تیسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بیامد بدان خانه، او را بدید

 شده لعل رخسار او شنبلید

 زمانى همى بود بر پیش شاه‏

 خروشان بیامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مویه کرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 کجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 کجات آن‏همه فرّ و بخت و کلاه‏

 کجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 کجات آن‏همه یاره و تخت عاج‏

 کجات آن شبستان و رامشگران‏

 کجات آن دژ و بارگاه سران‏

 کجات افسر و کاویانى‏درفش‏

 کجات آن‏همه تیغهاى بنفش‏

 کجات آن سرافراز جانوسیار

 که با تخت زر بود و با گوشوار

 کجات آن سر خُود و زرین‏زره‏

 ز گوهر فکنده گره بر گره‏

 کجات اسب شبدیز زرین‏رکیب‏

 که زیر تو اندر، بدى ناشکیب‏

 کجات آن سواران زرین‏ستام‏

 که دشمن شدى تیغشان را نیام‏

 همه گشته از جان تو ناامید

 کجات آن هیونان و پیل سپید

 کجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّین و فرمان‏بران‏

 کجات آن سخنگوى شیرین‏زبان‏

 کجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چیز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنین روز، کى خواندى‏

 همه بوم ایران تو ویران شُمَر

 کنام پلنگان و شیران شُمَر

 شد این تخمه ویران و ایران همان‏

 برآمد همه کامه دشمنان‏

 فزون زاین نباشد کسى را سپاه‏

 ز لشکر، که آمدش فریادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 کنون اندر آید سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر یار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به یزدان و نام تو، اى شهریار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاین سپس، نیز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خویش‏

 بدان تا نبینم بداندیش را

 ببرید هر چارانگشت خویش را

 بریده همى داشت، در مشت خویش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش یک‏سر بسوخت‏

 و از این‏پس، باربد به درون تاریکى فرومى رود، دیگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانیم در کجا و چگونه زندگى کرد و چگونه درگذشت، اما مى دانیم که صداى او به صداى ایران و سروده هاى وى به ستایشنامه هاى این سرزمین بدل گشت. وقتى ایران ویران گردد و کُنام پلنگان و شیران باشد و شکوه دیرینه آن بر باد برود، دیگر انگشتى در دست باربد نیست، دیگر سرودى بر لب وى نمى نشیند و طبیعى است که سازش را بسوزاند و شاید خویشتن را، اما همه داستانهایش را در صداى ماندگارش، در سرود همیشگى‏اش براى همیشه روایت مى کند، سرود مهر ایران را.

× مقاله یی است از کتاب " فردوسی و هویت شناسی ایرانی تالیف دکتر منصور رستگار فسایی - انتشارات طرح نو -تهران 1381

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شرافت ادبى

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

 

شرافت ادبى

 

 عارفى، هشت‏نُه قرن پیش از این، با عیّارى روبرو شد، و به قصد آن‏که او را از کار هاى ناپسندیده بازدارد، پرسید که "جوانمردى چیست؟" عیار گفت: "جوانمردى من یا تو؟" عارف گفت: "مگر جوانمردى صورتهاى گوناگون دارد؟" گفت: "آرى، جوانمردى من آن است که دست از عیارى بشویم و به کُنجى بنشینم و خرقه بپوشم و از آنچه کرده‏ام به درگاه خداوند بنالم و توبه کنم". عارف گفت: "جوانمردى من چیست؟" گفت: "این‏که خرقه را از سر بیرون کنى و بیش از این خلق خدا را فریب ندهى".

 از این مثل چنین نتیجه مى توان گرفت که هر پیشه‏اى مستلزم یک نوع "جوانمردى" یا "شرافت" است اگرچه بعضى اصول هست که در همه فنون و پیشه‏ها باید مراعات شود. اما انحراف از اصول شرافت، در همه پیشه‏ها به یک درجه براى جامعه زیانبخش نیست. کاسبى که کم مى فروشد یا سنگ تمام در ترازو نمى گذارد از شرافت پیشه خود منحرف شده است. اما این انحراف تنها به خریداران او زیان مى رساند.

 در پیشه نویسندگى وضع چنین نیست، زیرا همه طبقات اجتماع که خواندن و نوشتن مى دانند و همه نسلهاى یک جامعه از معاصران و آیندگان با آثار نویسنده سروکار دارند، انحراف نویسنده از شرافت پیشه خود به همه ایشان ممکن است زیان برساند.


 جوانمردى را در پیشه نویسندگى "شرافت ادبى " مى توان خواند. نخستین شرط این صفت آن است که نویسنده به ارزش کار فکرى، یعنى آنچه پیشه خود اوست، ایمان داشته باشد، یعنى براى این کار به قدر و شأنى قائل شود. نتیجه این ایمان آن است که به کار همکاران خود به چشم احترام بنگرد و حس کند که محصول ذوق و اندیشه، لااقل به اندازه محصولات طبیعى یا صنعتى ارزش دارد. این احساس ایجاب خواهد کرد که درباره آثار دیگران، اگرچه هم‏ذوق و هم‏فکر او نباشند، ادب را مراعات کند و در هر بحثى که پیش بیاید از توهین و تحقیر ایشان بپرهیزد.

 نویسنده‏اى که داراى این صفت است در بحث با همکاران خود از نیش و کنایه و بهتان احتراز مى کند. براى اثبات نظر خود، یا براى غلبه بر حریف، نوشته او را قلب و تحریف نمى کند و وارونه جلوه نمى دهد. همچنین، اگر به پیشه خود قدر مى گذارد پیش از آن‏که به دیگرى ایراد بگیرد یا اعتراض کند، مى کوشد که از درستى مطلبى که مدافع آن است یقین حاصل کند. جاى تأسف است که گاهى خلاف این معنى را در آثار بعضى از معاصران مى بینیم. نویسنداى به دیگرى ایراد مى گیرد که چرا نوشته است اسکندر را در نوشته هاى ایرانیان پیش از اسلام "ملعون" مى خوانده‏اند، و براى اثبات نظر خود به رساله مولانا ابوالکلام آزاد استناد مى کند که به عقیده او ثابت کرده است ذوالقرنین مذکور در قرآن همان اسکندر مقدونى است. این نکته که ذوالقرنین که بوده است اکنون موضوع گفتار ما نیست. اما رساله ابوالکلام آزاد که نویسنده معترض به آن استناد کرده و چند بار به فارسى ترجمه و چاپ شده است درست خلاف این معنى را خواسته است ثابت کند. یعنى مؤلف آن رساله دلایلى آورده تا بگوید که ذوالقرنین مذکور در قرآن کوروش ایرانى است نه اسکندر مقدونى. مى بینید که نویسنده منتقد و ایرادگیر ما اصلا رساله‏اى را که مورد استناد اوست نخوانده و آن‏را شاهدى براى اثبات خلاف مدعاى مؤلف آورده است.

 شرط دیگر شرافت ادبى آن است که نویسنده خود را طرفدار اصل معین و واحدى نشان بدهد، یعنى در نوشته هاى خود به اصل متفاوت و متناقض تکیه نکند، و براى آن‏که سخن خود را به کرسى بنشاند، سراسیمه به در و دیوار نزند. اگر یک جا مخالف تعصبات دینى و نژادى است جاى دیگر از این‏گونه تعصبها براى بیرون کردن حریف از میدان استفاده نکند، و خلاصه آن‏که نشان بدهد که پیشه نویسندگى را براى دفاع از اندیشه هاى ثابت و معینى که به آنها اعتقاد دارد به کار مى برد، نه آن‏که اعتقادها و ایمانهاى متفاوت و مخالف یکدیگر را وسیله کسب شهرت یا رواج نوشته هاى خود مى کند.


 اگر چنین اعتقاد و ایمانى به پیشه نویسندگى در کسى وجود داشته باشد، ناگزیر صفت انصاف در او ایجاد مى شود که یکى از نتایج آن در صورت لزوم اقرار به خطاست. البته نویسنده نیز، مانند دیگران، از خطا مصون نیست. اما باید که چون به خطاى خود پى برد در اثبات آن لجاج نکند و "شرافتمندانه" به آن اعتراف کند و بداند که این اعتراف نه‏تنها از قدر و شأن او نمى کاهد، بلکه او را در نظر خوانندگان بزرگوارتر و شریفتر و داناتر جلوه مى دهد.

 نکته دیگر از لوازم شرافت ادبى ، مراعات حقوق دیگران است. در محافل علمى و ادبى جهان اعتبار هر نوشته تحقیقى به مدارک و مآخذى است که نویسنده ارائه مى دهد. هر دانشمندى همین‏که کتابى تازه به دستش افتاد پیش از آن‏که متن آن‏را بخواند به فهرست منابع آن رجوع مى کند تا بداند که مؤلف کتاب تا چه اندازه از حاصل کوششهاى دیگران بهره‏مند شده و کار خود را بر چه پایه هایى گذاشته است.


 بعضى از نویسندگان ما از این نکته غافلند. گمان مى برند اگر در نوشته هاى خود به کوششهایى که دیگران در همان زمینه کرده‏اند اشاره کنند، از قدر و ارزش آثار خود مى کاهند، و مى خواهند چنین جلوه دهند که سراسر نوشته ایشان نتیجه ابداع و ابتکار خودشان است. حتى آنجا که ادیبى پس از مطالعه چندین کتاب بزرگ، در هریک نکته‏اى یافته و به مآخذ خود اشاره کرده است، نویسنده شتابزده و جویاى نام بى آن‏که لااقل از روى همان اشارات به اصل مأخذ مراجعه کند، عینا همان اشارات را در نوشته خود نقل مى کند تا چنین نشان بدهد که خود مستقیما آن کتابها را مطالعه کرده و نخستین‏بار آن نکته‏ها را دریافته است. ایشان از این معنى غفلت مى ورزند که در کار مطالعه و تحقیق هیچ پیشرفتى حاصل نمى شود مگر آن‏که پژوهنده از نتیجه کار و کوشش دیگران آگاه و از آنها بهره‏مند گردد، و مصداق این بیت عربى را که در ادبیات ما به صورت مثل درآمده است در نظر نمى گیرند که:

 والعلى محظورة الاعلى‏

 من بنا فوق بناء السلف‏

 یعنى: هیچ برترى و بلندى میسر نیست مگر براى کسى که روى بناى پیشینیان بنایى بگذارد.

 اما انحراف از شرافت ادبى انواع صریح‏تر و ناپسندترى نیز دارد. از آن جمله این‏که کسى نوشته دیگرى را با اندک تغییر، یا بى هیچ تغییرى، به نام خود انتشار بدهد. این کار، با کمال تأسف باید گفت، در زمان ما رواجى دارد. یکى کتابى از از زبانى خارجى به فارسى ترجمه مى کند و انتشار مى دهد. دیگرى، بى آن‏که هرگز اصل کتاب را دیده باشد، همان ترجمه او را برمى دارد و به نام خود در رادیو مى خواند یا در مجله و کتاب منتشر مى کند. موارد متعددى از این کار که باید آن‏را "دزدى ادبى " یا "دزدى بى ادبانه" خواند در این روزگار دیده‏ایم. یکى کتابى را ترجمه و منتشر کرده بود. پس از چند سال، دیگرى آن‏را به نام خود انتشار داد. مترجم اصلى شرحى نوشت و نشان داد که در ترجمه اصلى خطا هاى فراوان مرتکب شده که بعدها درست آنها را دریافته است. اما مدعى دومى عین آن خطاها را نقل کرده و البته چون اصل را ندیده یا اصولا آن زبان خارجى را نمى دانسته، اشتباهات مزبور را نفهمیده است.

 مثال دیگر ترجمه نمایشنامه‏اى است که در یکى از مجله هاى ادبى درج شد. مترجم در بعضى موارد به حسب ذوق و سلیقه فارسى‏زبانان مطالبى از خود به اصل افزوده و در چاپ به آنها اشاره نکرده بود، چنان‏که ترجمه مزبور بیشتر اقتباس شمرده مى شد تا ترجمه‏اى دقیق. دیگرى به گمان آن‏که ترجمه مطابق اصل است آن‏را عینا به نام خود در رادیو خوانده و آن‏را ترجمه مستقیم از اصل معرفى کرده بود.

 امثال این موارد را مکرر و متعدد در نوشته هاى معاصران مى توان یافت. البته در هر پیشه‏اى همکاران نابکار وجود دارند که به شرافت پیشه خود زیان مى رسانند. اما آنچه باید مورد بحث قرار گیرد این است که راه جلوگیرى از این فساد و حمایت حقوق نویسندگان شریف چیست؟

 یکى از علل رواج این نادرستیها، بى اعتنایى خود نویسندگان به حفظ حقوق صنفى است. هیچ‏یک از این‏گونه خطاها، یا انحرافها از شرافت ادبى ، از چشم کسانى که نویسندگى پیشه ایشان است، پنهان نمى ماند. اما غالبا در اظهار آنها مسامحه روا مى دارند. عذر ایشان گاهى این است که حریف بى شرم است و با ما دشمن مى شود و دشنام مى دهد. پس بهتر آن است که خود را در معرکه وارد نکنیم. گاهى نیز با همین حریف بى شرم آشنایى دارند و مى اندیشند که چون به آثار خود ایشان تعرضى نکرده است، دفاع از شخص سوم را بر عهده ندارند.

 این طرز فکر همیشه و در همه موارد موجب ترویج فساد است. کسانى که چنین مى اندیشند، غافلند از این‏که نادانسته به رواج نادرستى در پیشه نویسندگى کمک کرده‏اند.

 دفاع از شرافت ادبى در درجه اول کار خود نویسندگان است. هر نویسنده‏اى که براى کار خود ارزش قائل است، باید بداند که دفاع از حقوق همکاران در حکم دفاع از حق شخصى اوست. اگر در یک مورد تعرض متوجه دیگرى است بار دیگر ممکن است متوجه خود او باشد. بنا بر این خاموش نشستن در آن مورد، موجب قبول تعرض به شخص خود است.

 در کشور هایى که "اتحادیه صنفى نویسندگان" وجود دارد یکى از وظایف آن دفاع از حقوق همکاران در این‏گونه موارد است.

 در درجه دوم خوانندگانند که باید در حفظ شرافت ادبى نویسندگان بکوشند. اگر خواننده‏اى درمى یابد که کسى به حق نویسنده‏اى تجاوز کرده است، باید این کار را ناپسند بشمارد و متجاوز یا متعرض را پست و حقیر بداند و او را لایق عنوان "نویسندگى" تلقى نکند.

 حاصل این گفتگو آن است که جامعه باید شرافت داشته باشد، و همه افراد آن بدانند که دفاع از منافع دیگران در حکم دفاع از منافع شخصى و فردى خود ایشان است.

 اردیبهشت 1349

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از دکتر غلامرضا افراسیابی در سال روز درگذشت وی

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد مدعو دانشگاه اریزونا

یادی از دکتر غلامرضا افراسیابی در سال روز درگذشت وی

 

بار بستی تو ،ز سر منزل من

آتشت ماند ولی د ر دل من

بعد ِعمری ، دل یاران بردن

دل ما سوختی از این مردن

شجر فضل و ادب ، بی بر شد

فلک دانش ، بی اختر شد

در عزای تو قلم خون بگر یست

نتوان گفت که او چون بگریست

رفت در مرگ تو قدرت ، زخیال

مزه از نکته و معنی ، ز امثال

رفتی و لذّت ِ دانش ، بردی

ذوقها را به دماغ ،افسردی

زیر ِ سر کن ز ره مهر و وفا

گوشـه یی ، بهرِ پذ یرا یی ما ( ملک الشعراء بهار)

 

متولد: هفدهم خرداد 1312  ـ دریمی فسا- مرگ شنبه17 مهرماه 1386  

 مدارک علمی :
دیپلم ادبی، فسا ـ پایان دوره: ۱۳۳۷
لیسانس، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز ـ پایان دوره: ۱۳۴۱
فوق‌لیسانس، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ـ پایان دوره: ۱۳۴۶
دکتری، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ـ پایان دوره: ۱۳۵۱

 

                                  شادروانان دکتر افراسیابی و اسکندری

دکتر غلامرضا افراسیابی ،مردی خود ساخته بود که در "فسا" متولد شد ولی چون والدینش خیلی زود از فسا به شیراز کوچ کردند ، اوتحصیلاتش را درشیرازبه انجام رسانید و با رتبه ی ممتاز ، دانشسرا را تمام کردوبه آ موزگاری در روستاهای د ور دست فارس ،پرداخت و با استعداد فراوانی که داشت ،هم زمان با کار معلمی اش ، از دانشکده ی ادبیات شیراز، در دوره شبانه ،لیسانس زبان وادبیات فارسی گرفت و به عنوان یکی از بهترین فارغ التحصیلان این دوره ،شناخته شد وباز به اتکّا ء استعداد درخشان و اندوخته های علمی بسیار در عین تدریس در دبیرستان های شیراز ، فوق لیسانس و دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشکده ی ادبیات تهران گرفت ورساله ی دکتریش را در باره ی آثار عین القضات نوشت که بعد ها آن را در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز با نام "سلطان العشّاق " منتشر کرد و هنوز از رسله ی دکتریش دفاع نکرده بود که در سال 1349، شاد روان دکتر علی محمّد مژده که در آن هنگام رئیس بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز بود ، با شناخت دقیقی که از مراتب فضل وی داشت ،او را برای تدریس در بخش زبان وادبیات فارسی دانشگاه شیراز به کار ، دعوت کردو دکتر افراسیابی ، ازروز 15 شهریور 1349 تا هنگامی که باز نشسته شد ، حدود 35 سال ، در بخش زبان و ادبیات فارسی دانشکده ی ادبیات دانشگاه شیراز به تدریس و تحقیق و پرورش دانشجویان ،همت گماشت و چند گاهی نیز پس از انقلاب اسلامی ایران ،ریاست این بخش را بر عهده داشت ودر توسعه و رشد این بخش کوششهای فراوانی ا زخود بروز داد . او ،مجموعا ، بیش از پنجاه سال از عمر شریف خود را ،در سمت های آموزگاری و دبیری و استادی ،باشادابی و خستگی ناپذیری ، صرف تدریس کردو تا چند ماه پیش از درگذشت غم انگیزش ،در در دانشگاه شیراز ودانشگاههای آزاد فسا ،فیروز آباد ،جیرفت ،کرمان ،گچساران،به تربیت دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس و دکتری مشغول بود . 

 

دکتر رستگار - شادروان دکتر خانلری و شادروان دکتر افراسیابی

دکتر افراسیابی را من ازسال 1337 که هردو در دانشکده ی ادبیات شیراز درس می خواندیم ؛ شناختم ،مردی بود ریز اندام و چالاک ،شوخ طبع و نکته سنج ، با صمیمتی سرشار وخردمندی استوار که با اعتماد به نفسی تمام که زائیده علم و ادب و کمالاتش بود ،خوب میخواند و خوب می فهمید و خوب درس می داد و خوب می فهمانید ،خوب امتحان می کرد و خوب نتیجه می گرفت . 

یک ذرّه تظاهر و خود نمایی ، در ذاتش نبود و متواضع و فروتن و خاکی بو و سعه ی صدر و بلند نظری کاملی داشت. اگرچه گاهی زود به خشم می آمد ،امّا یک ذرّه کینه ورزی و بد نهادی درذاتش نبود وبی درنگ ، پپش از خشم زودگذرش ، به خلق و خوی خوشش باز می گشت و مهربانی های بیدریغش را از سر می گرفت ،با همکارانش صمیمی و رئوف و بی ریا بود و سر و جان و زر و مالش ،از آن خودش نبود و سوخته ی رفیقان و دوستان و خانواده اش بود و سر وزرو جان و مالش را نثار دو ستان و فامیل و آشنایانش می کرد و در این راه ،چه زیانها که دیده بودولی هرگز از کرده هایش ،پشیمان نمی نمود . 


دکتر رستگار و شادروانان دکتر شجیعی و دکتر افراسیابی سال 1350 شیراز - حافظیه

در محیط کار دانشگاهی ،تدریس را بر تحقیق ترجیح می داد و اعتقاد داشت که استاد با سواد وآینده نگر ،باید باتدریس صادقانه و دلسوزی مداوم ، دست دانشجویانش را بگیرد و قدم به قدم آنها را به کار خواندن و نوشتن و دانستن و باسوا د شدن ،بر انگیزد ،زیرا استاد در این راه چون مرشدی است که باید دستگیر مریدان خویش در دسترسی به کمال باشد و برا ی آنکه مخصوصا دانشجویان دکتری و فوق لیسانس را به کار وادارد ، سخت گیر و دقیق و پر حوصله بود ومعتقد بود که نتیجه یی که می توان از تربیت شاگردان خوب گرفت ، ،نه تنها کمتر ازارزش تحقیقات علمی و ادبی نیست، بلکه وسیله ی تحقق و رسیدن به آن هدف است . 

دکتر افراسیابی ، با آنکه با شاگردانش بسیار سخت گیربود ولی پدر وار ،با آنان مهربان و دلسوز بود وبه همین دلیل، بسیاری از دانشجویانی که پایان نامه های خویش را با او می گرفتند ،در نتیجه ی سخت گیریهای وی،اگرچه ممکن بود اندکی دیرتر فارغ التحصیل شوند ، امّا سرانجام ، کاری پر و پیمان و با اعتبار ارائه می کردند که همیشه مایه ی آبرومندی و اعتبار علمی و ادبی آنان می شد و خیلی زود به دانشگاهها و مراکز علمی ،راه می یافتند وجذب می شدند ،آن چنان که بسیاری از آنها ،امروزه در دانشگاههای معتبرکشور ، به تدریس مشغولند . 

دکتر افراسیابی ، حافظه یی قوی و ذوقی والا داشت ، خوب شعر می گفت ، اگرچه کم می نوشت ،امّا بسیار استوار و متین و خوب ،می نوشت و مصداق کامل محققانی بود که کم گوی و گزیده گوی هستند ،در نثر فارسی ،تبحر و تسلطی کم مانند داشت و به جرأت می توانم گفت که در تدریس کلیله و دمنه ،مرزبان نامه و مقامات فارسی و عربی ،نفثةالمصدور و متون نثر دشوار و فنّی زبان فارسی ،هیچ کس از معاصران را به تبحر و تسلط او ،سراغ ندارم ،عربی دان بود و ظرائف و دقایق ادب عرب را خوب می دانست و خوب می توانست ترجمه کند ،عاشق سیرت رسول الله بود و مقالات علمی و مستند و با ارزشی ، در زمینه ی زندگی رسول الله داشت که برخی از آنها منتشر شده و برخی باید در آینده انتشار یابد ؛ امثال سیدنا امیر المؤمنین علی (ع)، را ترجمه کرده بود. 

علاوه بر مقالات علمی و ادبی متعددی که از وی ، در مجلات ادبی معتبر ،به زیور چا پ آراسته شد ،و کتاب " سلطان العشّاق" که دانشگاه شیراز آن را منتشر کرد ،کتاب تحقیقی " فرائد السّلوک " را که با همکاری شادروان دکتر عبدالوهّاب نورانی وصال ، توسط انتشارات پاژنگ به چاپ رسانیده بود ،برنده کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در رشته ی ادبیات فارسی شد. 

دکتر افراسیابی ، رهبری بیش از ده رساله ی دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه شیراز و دهها رساله ی کارشناسی ارشد را در طول سالهای پر ثمر زندگیش ،بر عهده داشت ودر آخرین سالهای عمرش ,باعلاقه و عشق بسیار ، همکاری نزدیکی در تأسیس مؤسسّه آموزش عالی حافظ شیرازداشت وبا تدریس در این مرکز نوپا ی آموزشی و پژوهشی ،برگ زرین دیگری را بر کتاب خدمات علمی خویش افزود . 

آثار دکتر افراسیابی عبارتند از:

لف: کتابها:
١- فرائذالسلوک با همکاری شادروان دکتر نورانی وصال ـ جایزه کتاب سال ۱۳۶۹ تعلق گرفت .
٢-سلطان العشاق از انتشارات دانشگاه شیراز، 
٣-تألیف و ترجمه و شرح امثال پراکنده امیرالمؤمین علی علیه السلام
۴-ترجمه و شرح رساله امثال علی علیه السلام منسوب به جاحظ بصری
ب: مقالات:
1.افراسیابی،غلامرضا،نقد و بررسی ترجمه ی مقامات حریری، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز »
 دوره سوم، پائیز 1366 و بهار 1367 - شماره 1 و 2(30 صفحه - از 157 تا 186)
2.افراسیابی،غلامرضا،برج و باروی شیراز دروازه ها و کل ها » خرد و کوشش » بهار 1353 - شماره 13
(6 صفحه - از 101 )
3.افراسیابی،غلامرضا،زندانی بغداد (حقایقی از زندگی و فلسفه ی عین القضاة همدانی) (2)، » گوهر » اردیبهشت 1354 - شماره 26(5 صفحه - از 141 تا 145)
4.افراسیابی،غلامرضا،زندانی بغداد (حقایقی از زندگی و فلسفه ی عین القضاة همدانی)، » گوهر » بهمن و اسفند 1353 - شماره 23 و 24(6 صفحه - از 1074 تا 1079)
۵.افراسیابی،غلامرضا،- جعفری،سید محمد مهدی - دری. نجمه ،حیره و یمن دروازه های ورود آداب و فرهنگ ایرانی به سرزمین های عربی، » مطالعات ایرانی » بهار 1384 - شماره 7(26 صفحه - از 51 تا 76
6.افراسیابی،غلامرضا،آن سفر کرده» ادبستان فرهنگ و هنر » اسفند 1372 - شماره 51(3 صفحه - از 11 تا 13)
7.افراسیابی،غلامرضا، فلسفه آفرینش در شعر حافظ » ادبستان فرهنگ و هنر » مرداد 1370 - شماره 20
(8 صفحه - از 36 تا 43)
8.افراسیابی،غلامرضا،جعفری،سید محمد مهدی - بحتویی،حسین،جستار درباره ی مجاز مرسل » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » پاییز 1385 - شماره 48 (علمی-پژوهشی)(16 صفحه - از 1 تا 16)  
9.افراسیابی،غلامرضا، بنیان کعبه (1)، » آیینه میراث » دوره جدید، زمستان 1382 - شماره 23
(20 صفحه )
10.افراسیابی،غلامرضا،بنیان کعبه (2)، » آیینه میراث » دوره جدید، بهار 1383 - شماره 24
(11 صفحه - از 7 تا 17)
11.افراسیابی،غلامرضا، مرزبان نامه، نکته های تازه پیرامون تألیف و ترجمه و تحریر روضة العقول، محمد غازی ملطیوی و مرزبان نامه سعدالدین وراوینی، » آیینه میراث » دوره جدید، تابستان 1382 - شماره 21
(27 صفحه - از 5 تا 31)
12.افراسیابی،غلامرضا،جعفری،سید محمد مهدی - بحتویی،حسین بلند زبان فارسی در باد و باران حوادث
، فلسفه و کلام » شناخت » بهار و تابستان 1379 - شماره 27(17 صفحه - از 175 تا 191)
13.افراسیابی،غلامرضا،شعر چیست؟ طلوع عروضی در فارسی میانه بحثی تازه پیرامون شعر عروضی فارسی،: فلسفه و کلام » شناخت » بهار و تابستان 1371 - شماره 8 و 9(30 صفحه - از 107 تا 136)
14.افراسیابی،غلامرضا،کمیلی،مختارجعفری،منابع و قواعد تعبیر رؤیا در متون حکمی و عرفانی، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » بهار 1384 - شماره 42 (علمی-پژوهشی)(12 صفحه - از 137 تا 148)
15.افراسیابی،غلامرضا،توبه در شعر حافظ، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » پاییز 1369 و بهار 1370 - شماره 11 و 12(22 صفحه - از 1 تا 22)
16.افراسیابی،غلامرضا،توبه در شعر حافظ، » کیهان فرهنگی » آبان 1367 - شماره 56(3 صفحه - از 96 تا98)
١٧- افراسیابی ، غلامرضا ،«احتذاى» یا تقلید ادبی در گلستان سعدی؛ دکتر غلامرضا افراسیابی. دفتر یازدهم - مرکز سعدی شناسی

دکتر افراسیابی با سرکار خانم پری زارع ،لیسانسه ی شیمی و دبیر دبیرستانهای شیراز ازدواج کرد و صاحب سه فرزند به نامهای روزبه ،رودابه و علی، شد که نخستین در دوره دکتری ،دومین در دوره کارشناسی ارشد و علی در دوره ی کارشناسی معماری به تحصیل مشغولند .

برای آن بزرگوا ر روانی شاد و علوّ درجات و لطف ایزدی ، آرزو میکنم و امیدوارم که فرزندان وی نیز چون پدر خود ،سربلند و سرافراز باشند و نام بلند آن مرد یگانه را بلند آوازه تر سازند ، بمنّه و کرمه

 

شعری از دکتر کاووس حسنلی استاد دانشگاه شیراز در سوک شادروان دکتر افراسیابی 

خنده اش ، بوی آسمان می داد         بوی دریای    بیکران می داد

کهکشانی که در نگاهش بود          سمت خورشید را نشان می داد

ماهتابی   که  در جبینش بود          آینه ، دست    این و آن می داد

یاد آن روزهای سبز به  خیر          روزهایی که   درسمان می داد

می نشستیم رو   به چشمانش         می نشست و به ما امان   می داد

از کلامش حیات می  جوشید         مثل این که به مرده   جان می داد

سخنان       امید       افزایَش         خاطر  خسته  را ، توان   می داد

زیر بال و پر محّبت  خویش         هر که  را  بود    آشیان  می  داد

بازهم آن سه  شنبه هفده مهر         آمد  آنجا  که  درسمان  می   داد

آمد آنجا  که  سالها با   شوق          درّو  گوهر  به  دوستان  می داد

آمد   آنجا   ولی   چه   آمدنی         کاش گریه،  به ما  امان  می   داد

تا بپرسیم ازاو چرا یک عمر         این همه  بوی  ارغوان    می داد

تا بپرسیم از او چگونه چنین         تن  به  غارتگر  خزان    می داد

تا بپرسیم از او چرا بی   ما         دل به این کوچ ناگهان     می داد

آمد آنجا ،ولی بزودی رفت          رفت آنجا که بوی "ان " می داد

رفت تا محضر لسان الغیب          که نشان   از   فرشتگان می داد

حافظیه ،  تن    عزیزش را          در دل خویش   آشیان    می داد

رمضان می وزیداز هر سو          خبر از   روضةالجنان   می داد

صوت   امّن  یجیب  می آمد         خبر از   عیش جاودان   می داد

می شنیدم   کبوتری      آرام         روی تابوت  او اذان      می داد

دست خود را فرشته یی به وداع     به   خداحافظی   تکان   می داد

شعری از دکتر غلامرضا کافی ،استاد دانشگاه شیراز در سوک شادروان دکتر افراسیابی

خاطر ملول چیست که دم در کشیده است

یا در عزای کیست که عزلت گزیده است

طبع طرب ترانه چرا دم نمی‌زند

یا از چه رو قریحه زبان بر بریده است

باری نهیب واقع هول هلاک داشت

این پیک شوم‌پی ز کجا سر رسیده است

نه خانه داشت صبر که یک کومه‌ی ضعیف

سختا که سوم صرصر و سرما وزیده است

با نازکای طبع غزل‌پرورم چه سود

وقتی که لحن مرثیه رسم قصیده است

با نحس بخت حبس نفس کی روا بود

مسعود سعدنای به آتش کشیده است

تنها نه خامه‌ی ادب افتاده در تپش

«رنگ از رخ تمام قلم‌ها پریده است»

صورتگر و همایی و فرزاد و مینوی

داغی نه اندک است که شیراز دیده است

استاد بی‌بدیل ادب خرقه چاک کرد

شهر ادب ببین که گریبان دریده است

باور نداشتم که رثای تو سر کنم

سر بشکند ز خامه عجب شوخ دیده است

افراسیابی آن کی و کیخسرو ادب

سیمرغ‌گون به قاف ابد پر کشیده است

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شهراشوبهایی از دکتر منصور رستگار فسایی

"   پَر می کشد دلم به هوای دیار خویش  "

شهراشوبهایی از 
دکتر منصور رستگار فسایی

(١)
وقتی بهار ، معجزه پرداز می شود
نام بهشت گمشده ، شیراز می شود
(٢)
شیراز را چو نرگس و گل باز می شود،
باغ بهشت عاشق شیراز می شود
 (٣)
فردوسیان روانه ی شیراز می شوند
روزی که  طالب حرم راز می شوند
(۴)
در شاه چراغ اگر که بودی
از  سوی دلم  بگو درودی
(۵)
گر که می جویی زمن کام دلم
هست در  " شیراز " ارام دلم
(۶)
برخیز و عاشق باش ،
اینجا شهر شیراز است
عاشق شدن ، اینجا ،
 اغاز  پرواز است
 (٧)
تا که سعدی همدم شیراز شد ، 
بند از پای زبانش باز شد
(٨)
در جهان رسم نظر بازی نبود
گر در او سعدی شیرازی نبود
(٩)
حافظ اگر خلد براتش نبود*
کام دل از شاخ نباتش نبود 
*( چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی. ان شب قدر که این تازه براتم دادند- حافظ)
(١٠)
تا که لب زد بر لب اب حیات،
گشت حافظ با خبر از سرّ ِ ذات
داشت پاداشی بهر هر بیتی که ساخت،
بو سه یی هم از لب شاخ نبات
(١١)
من که شراب از لب  او می کشم
حافظم و سوخته ی  اتشم 
(١٢)
شام، حافظ رو به سعدی می نهد
بامدادان درس خود پس می دهد
(١٣)
یک دم که بند پای دلم باز می شود
بی پا و سر ، روانه ی شیراز می شود
(١۴)
فصل بهار نارنج در ماه فرودین است 
شیراز ما در این ماه افسانه  افرین است
 (١۵)
صدای مرغ خوش اواز امد
به یادم سعدی شیراز امد
(١۶)
افسونمان کرد در شهر شیراز
حافظ به رندی ، سعدی به اعجاز
(١٧)
چو حافظ بانگ نوشانوش می داد
به اوازش  خدا هم  گوش می داد
(١٨)
در کوچه های باغ صفاگشته منزلم
گم کرده ام دلی و به دنبال ان دلم
(١٩)
در باغ ارم نشسته بودم
بال و پر غم شکسته بودم
(٢٠)
فردوس برین که شاد ازاویی
باغ ارم است اگر بجویی 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ مهر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دوستی و مهر حافظ ، از ازل تا ابد

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 

دوستی و مهر  حافظ ، از ازل تا ابد

 

 

 

 

 

 

       مجسمه ی حافظ در اهواز

                    دوستی و مهر حافظ ، از ازل تا   ابد

 

                                از  دم‌  صبح‌  ازل‌  تا  آخر  شا م‌  ابد       

 

                       دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود  5/202 *

 

 

 

"دوستی" و"دوست" و مضمونهای  همانند آنها ، در شعر حافظ بسته به مراتب و مقاصد مختلف شاعر،  به وسیله ی  کلمات زیر بیان می شود که البته هریک از آنها دارای درجات متفاوت و معناهای محدود تر و یا وسیع تری در اشعار مختلف حافظ هستند و اغلب همپوشانی هایی نیز با هم دارند:

 

1لف: کلمات مبین " دوستی " و سلسله  مراتب آن که طیفی گسترده از ترکیبات  و مشتقات  را نیز  با خود به همراه دارند عبارتنداز:

 

1-آشنایی،2- ارادت، 3-الفت،4- انس، 5-بندگی، 6-پیوند، 7-تعلّق، 8-حُبّ، 9-دوستی،10- صُحبت،

 

11-عاطفت، 12-علاقه، 13-عهد، 14-غلامی ،15-لطف( الطاف)، 16-محبت، 17-مدارا، 18-مرحمت،   19-مِهر، 20-مهربانی،، 21 مهرورزی 22-وداد، 23-وصال، 24-وصل ، 25-وفا، 26-وفاداری، 27 - ولا، 28- همصحبتی 30- همنشینی،31- همدمی 32-یاری. (1)

 

 

 

ب- الفاظ  گوناگون برای مضمون" دوست: در شعر حافظ:

 

 

 

1- احبّا،2-احباب ،3- أخ، 4-ارباب معرفت،5- انیس ، اهل معرفت 6-اهل وفا ، 7-برادر،8-بنده، 9-جلن ، 10- جانان، 11-چاکر ، 12-حبیب ، 13-حریف ، 14-خلوتی ( خلوتیان)، 15-خلیل (خُلّان)، 16-دلخواه،17- دوست، دوستان ، 18-دوستدار( دوستداران)، 19-رفیق ( رفیقان) ، 20-عاشق ، 21-عزیز ( عزیزان)، 22- غلام،23- محب ، 24-محبوب ،  25-لطیف ( لطیفان) ،26- محرم، 27-مخلص ( مخلصان)، 28-مشفق ،29- مصاحب ،30-معاشر (معاشران)، 31-ملازم( ملازمان) ،32- مونس ، 330مهربان( مهربانان) ، 34-مهرورز ، 35 ندیم، 36-نگار ،37-نیکخواه ( نیکخواهان) ،38 همدم ، 39-هم صحبت،40-همنشین،41- هوا خواه، 42-هوادار، 43-یار (2)    

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                            الفاظ مختلف فارسی  و عربی  برای دوستی ودوست در شعر حافظ:

 

 

 

از میان  32 واژه ی فارسی  و عربی  مبین معنی " دوستی " در شعرحافظ  ، 9  واژه ی آشنایی ، بندگی ، پیوند،دوستی ، مهر ، مهر ورزی ، هممدمی  ، همنشینی و یاری ،فارسی  هستند و  3  واژه ی غلامی، وفاداری ، هم صحبتی   تر کیب عربی و فارسی و بقیه عربی هستند   اما  مضمون  "دوستی" در این واژه ها،لایه های متفاوتی دارد که   از قرابت و مودت ساده ی اجتماعی دو شخص  و عشق جسمانی  و روحی دو انسان ،  تا عشق عرفانی به خداوند در نوسان است ،آن چنان که می توان  تفاوتها ی زیر را در میان این الفاظ باز شناسی کرد:

 

1-  آشنایی که اگرچه اغلب  مبین  دوستی عمیق هم می باشد  گاهی  به نظر می رسد که معرف  نخستین مرحله دوستی وآغاز هر نوعی از دوستی باشد.

 

 ندانماز چه سببرنگآشنائی،نیست      سهیقدان ِسیه چشمماهسیمارا  6/4                               

 

  چنان بی رحم ، زد  زخم ِجدایی،        که گویی خود نبود است آشنایی              19/1047 

 

2-     هم صحبتی ،هم نشینی، صحبت ، در شعر حافظ  اگر چه مبین نوعی  از معاشرت ومصاحبت است  که  وجود رابطه  ی محبت آمیز  از آن استشمام می شود ، اما  بار عاطفی مثبتی  را منتقل نمی کنند واغلب  مبین دوستی عمیق  نیستند  و به همین  دلیل حافظ گاهی  در آنها جنبه های مثبت ومنفی می بیند و مثلا از صحبت پاک ، صحبت یاران،سخن می گوید :

 

 

 راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک    بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود         2/203        

 

صحنبستان‌، ذوق‌بخش‌ وصحبت‌ یاران‌ خوش‌ است‌     

وقت‌ گل‌ خوش‌ باد کز وی‌ وقت‌ ِمیخواران‌ خوش‌ است 1 /44

 

و در مقابل ،از هم صحبت بد ، بدان هم صحبت ،صحبت نا جنس ،هم صحبتی اهل ریا، صحبت بد نامان و صحبت   نا محرم ، پر هیز می کند و دوری از  آنها را توصیه می کند:

 

               بیا موزمت،کیمیای سعادت :       

              ز هم صحبت ِبد،جدایی،جدایی                      10/483

 

            نیکنامی ،خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

           بد پسندی ،جان من ،برهان نادانی بود              7/212

 

          می ِ دوساله و معشوق  ِ چارده ساله     

           همین بس است مرا ،صحبت صغیر و کبیر         9/251

 

         چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی  ،چه   کنم  

         روح را صحبت  ِ ناجنس ،  عذابی است  الیم    2/360

 

           من و هم صحبتی اهل ریا دورم   باد             

            از گرانان جهان ، رطل گران مارا بس         2/262

 

           زاهد!  از کوچه ی ِ رندان به سلامت بگذر !  

          تا   خرابت   نکند   صحبت   ِ بد نامی  چند 5    /177

 

 و حتی گاهی صحبت " نا محرم" برای حافظ " عذابی الیم " است:

 

            چه جای ِصحبت ِنا محرم است ،خلوت  ِ ُانس 

               سر پیاله بپوشان ،که خرقه پوش آمد             7/171

 

حافظ  واژه ی "معاشرت" و " معاشر "  را هم عغلب با همان مضمون  صحبت و مصاحب می گیردکه برای وی ،بار عاطفی چندانی ندارد  و ولی در جستجوی " معاشری خوش " است:

 

                   معاشران ز حریف شبانه یاد آرید      

                  حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید                  1/236   

 

                  معاشری خوش و رودی بساز می خواهم 

                   که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر    3/251

 

3-     ندیم  کسی  است که همدم و هم پیاله ی بزم شرابخواری است وواژه های ندیمی ؛ همدمی ، محرمی ، نیز بیشتر  انس و الفت   مربوطند و دقایق دوستی  درخلوت و   شادی خواری ، بی بیم از رسوایی و بدنامی  را دوستانه را نشان می دهند :

 

                      ندیم و مطرب و ساقی ،همه ، اوست        

                       خیال آب وِگل، درره، بهانه                              5/142

 

                       رموزمستی ورندی ،زمن بشنو،نه ازواعظ 

                      که با جام و قدح،هرشب،ندیم ماه و پروینم      6/348  

 

این واژها از سویی محرم راز بودن  واز سوی  خاص اوقاتی خاص بودن را در دوستی و مراوده ی اشخاص نشان می دهند و ندیم   در کلام سعدی معادی دوست قدیمی است :

 

                        ما دگر کس گرفتیم به جای تو  ندیم  

                          الله ،الله  ، تو فراموش مکن  عهد قدیم     (سعدی 534)

 

  اما در شعر حافظ  ، ندیم ،دوستی به معنی یار صادق نیست  و هم صحبتی است که میزان صمیمیت  او در نیکنامی  و راز داری او، ارزیابی می شود.

 

 حافظ گاهی لاله ی وحشی را  به ندیم شاه همانند می کند که جامی از شراب در دست دارد که در این تعبیر  " ندیم" همان ساقی است:

 

                          به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل ،که لاله     

                           به ندیم شاه ماند ، که به کف ایاغ دارد    7/ 113

 

                           ساقی ِشَکّر دهان و مُطربِ شیرین سخن        

                           همنشین ِ نیک کردار و ، ندیم ِ نیکنام        2/303

 

                           فتوی پیر مغان دار و قولی است  قدیم 

                           که حرام است می ، انجا ،که نه یاری است ،ندیم     1/360

 

                            جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم            

                            تا حریفان دغا را به جهان ،کم بینم              2/347

 

                            ساقی ِشَکّر دهان و مُطربِ شیرین سخن ،

                              همنشین ِ نیک کردار و ، ندیم ِ نیکنام        2/303
                         

                              به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل ،که لاله         

                             به ندیم شاه ماند ، که به کف ایاغ دارد     7/ 113

 

                             رموزِمستی ورندی،زمن بشنو،نه از واعظ        

                              که با جام  و قدح ، هرشب، ندیم ماه و پروینم   6/348

 

4-     دوستی ، ارادت، الفت ، انس ،رفاقت ، علاقه ،عهد، لطف، محبت ،مهر،  ولا، نیز از واژه های   هم معنایی هستند  که در شعر حافظ  مبین صمیمتهای متعارف   و دوستانه  هستند:

 

                             سر ارادتما ، و آستان حضرت  دوست         

                             که  هرچه بر سر ِ  ما میرود، ارادتاوست  1/57

 

                             نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود    

                             زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت           12/8

 

                             مطربا !مجلس  أنس‌ است‌،غزل‌ خوان‌ و سرود    

                             چند   گوئی‌   که‌ چنین‌ رفت‌ و، چنا ن‌ خواهد شد؟!     8/160

 

                              حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند       

                               وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!    5/395

 

                                 از دم‌ صبح‌ ازل‌ تا آخر شام‌ ابد       

                                 دوستی‌ و مهر بر یک‌ عهد و یک‌ میثاق‌ بود    5/202

 

                                  به جان خواجه و حق ّ قدیم و عهد درست         

                                  که مونس دم صبحم ،دعای دولت تست        1/24

 

                                    سری دارم،چوحافظ،مست ،لیکن         

                                  به لطف ِآن سری،امّیدوارم                      7/318

 

                                    گفت حافظ لغز و نکته به یاران  مفروش

                                    آه از این لطف به انواع عتاب آلوده           9/415 

 

                                   بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

                                 ورنه لطف شیخ و زاهد ،گاه هست و گاه نیست  10 /72

 

                                حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند 

                                  وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!       5/395

 

                                  آن  عشوه داد ، عشق ، که تقوی  ز ره، برفت 

                                 وآن لطف  کرد ،دوست،که دشمن، حَذَر، گرفت     3/86

 

                                 صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

                             عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد      6/129

 

                              سوز ِ دل‌ بین‌ ، که‌ ز بس‌ آتش‌ اشکم‌،دل‌ ِ شمع‌

                                   دوش‌ ،بر من‌ ز سر ِ ِمهر، چو پروانه‌،بسوخت‌    4/18

 

                             که همچون ُمت یید تن دل َوای َره   

                                   غریق العشق فی بحرالوداد                        422/4

 

5-     شدت در دوستی  در شعر حافظ با کلماتی چون بندگی ، چاکری ، غلامی ، اخلاص ( مخلص)  ، دوستدار ،رفیق ،  عزیز ، مشفق ، مهربان،مهرورز ،  هواخواه و هودار  منعکس می شود.

 

                       معاشران  ! زحریف ِ شبانه ،    یاد آرید 

                          حقوق ِ  بندگی  ِمخلصانه ،   یاد آرید               1/236

 

                    درکوی عشق ،شوکت شاهی نمی خرند     

                         ا قرار بندگی کن و اظهار چاکری                    2/442

 

                    حافظ ! برو ! که بندگی بارگاه  دوست

                    گر جمله می کنند، تو  باری  نمی کنی              8  /473

 

                    سرخدمت تو دارم،بخرم به لطف و مفروش

                    که چو بنده ،کمتر افتد ،به مبارکی ،غلامی          019/1 

 

 

 

                    صف نشینان ،نیک خواه و پیشکاران، با ادب         

                    دوستداران، صاحب اسرار و حریفان ،دوستکام    5/303

 

                    رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند   

                    که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی              6/483

 

                     دِی،عزیزی ، گفت حافظ می خورد پنهان،شراب  

                     ای عزیزمن !   نه عیب آن به که پنهانی بود ؟!   9/212

 

                      شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار     

                      مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟     4/164

 

                       زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ !  

                      که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند         9/176

 

                      شهرِ ِیاران بود و خاک  ِ شهریاران این دیار  

                       مهربانی کی سرآمد،  شهریاران را چه شد؟   4/164

 

                       زمهربانی ِجانان،طمع مَبُرحافظ ! 

                         که نقش ِجورو، نشان ِستم ،نخواهد ماند     9/176

 

                          گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز  

                         گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید.                  2/227

 

                          محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

                          تا هواخواه تو شد فرّ همایی دا رد              4/119

 

                      از صباهر دم‌  َمشا م‌  ِ جان‌ ما ، خوش‌ می‌شود 

                        آری‌، آری  ‌ ِطِیبِ أنفا س‌ هواداران‌ خوش است   2/44

 

                          مرا عهدی است با جانان که،تا جان در بدن دارم    

                      هواداران ِ کویش راچو  جان ِ خو یشتن دارم     1/322

 

6 -  واژه ی " محرم" نیز که  سرشار از معنی "دوستی " و " خویشاوندی " است ، یک واژه ها را به حوزه ی" نا گفتنی ها" و " راز های سر پوشیده " دوستی  می برد   و در سخن حافظ با تعبیرات مختلف ، از آن یاد می شود:

 

محرم : [م َ رَ ] (ع ص ، اِ) ناشایست . حرام . حرام کرده ٔ خدا. ج ، محارم . حرمت . رحم محرم یا ذومحرم ؛آنکه نکاح با   او روا نباشد. زنی که نکاح کردن آن بر مرد برای همیشه حرام باشد به سبب خویشاوندی یا رضاع یا مصاهرة.  

 

(خویشاوندی نزدیک که نکاح با او روا نباشد. مقابل نامحرم . محرم زن ؛ پدر و پسر و برادر و عم و خال باشد و این پنج مردانی هستند که شرع اسلام ازدواج با آنان را حرام کرده است تنها پدر و برادر و برادرزاده و خواهرزاده و شوی محرم زن باشد و مردان دیگر نامحرم اویند. )

                        محرم  خود را به نامحرم نمودن خوب نیست

                        دختر رز را به هر محرم نمودن خوب نیست .سعید اشرف

 

کسی که اذن دخول در حرم و خانه ٔ شخصی را دارد. خویشاوند.خویش . آشنا : این مرده را در میان زنان محرمی باشد. اهل سِر و آنکه در نزد وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت . معتمد. ندیم . مقرب . خودی . یگانه .رازدار :

 

                        روا مدارخدایا !که درحریم ِوصال، 

                          رقیب،محرم و، ِحرمان،نصیب من باشد         3/156

 

                          من از نسیم ِسخن چین ،چه طرف بر بندم،

                          چو سرو راست ،دراین باغ ،نیست محرم راز!!  8/254

 

                          آن کس است اهل بشارت ،که اشارت داند  

                           نکته ها هست بسی ،محرم ِ اسرار ،کجاست؟   4/27

 

                              چون به نوای ِ ِمد حتت  ُزهره شود ترانه ساز                                               حاسدت،از سماع ِآن  محرم ِآه وناله باد       5-8/1062

 

                             بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر       

                             که هست کوش دلش محرم پیام سروش       8/278

 

                             درره عشق ،نشد کس به یقین ، محرم راز  

                          هر کسی بر حَسَب  ِ فهم ،  گمانی  دارد        7/121

 

و با همراز ، همانند است: همراز : محرم اسرار، انیس . مأنوس . همنفس . رفیق . اَنِس . همدم . آرام

 

                            کا رم ،بد ان  رسید ،  که همراز  ِخود، کنم ، 

                            هر شام، برق ِ لامع و،  هر بامد ا د  ،   باد          2/98

 

                               ما، بی غمان   ِمست   ِ دل از دست     داده ایم                                             همراز ِ عشق و ،هم   نفس ِ جام   ِباده ایم      1/356                                                            

 

محرمان :جمع محرم : رازداران،معتمدان:

 

                               قدم منه به خرابات،جزبه شرط ادب 

                               که ساکنان د َرش ،محرمان پادشهند          3/196

 

                             ز محرما ن‌ سراپرده‌ی‌ وصال‌ شوم‌ 

                              ز بندگان‌ خداوندگار خود باشم‌                        3/330

 

محرمان خلوت انس :

 

                             ما،محرمان خلوت أنسیم،غم مخور   

                           با یارآشنا سخن آشنا بگو                                3/407

 

محرمان سراپرده ی وصال :

 

                           زمحرمان سراپرده ی وصال شوم 

                           زبندگان ِخداوندگارِ  خود باشم                         3/330

 

محرم آه و ناله:

 

                          چون به نوای ِمد حتت ، ُزهره شود ترانه ساز 

                       حاسد ت   از سماع آن،محرم آه ونا له باد      5-8/1064

 

محرم اسرار : رازدان‌، رازآشنا، نکته‌دان‌، اهل‌ بشا رت‌ . رازدار.معتمدی که رازها با او در میان توان نهاد.

 

                         آن‌ کس‌ است‌ اهل‌ بشارت‌  ،که‌ اشارت‌  داند

                    نکته‌ها هست‌ بسی‌،محرم‌  ِاسرار کجاست‌؟!      4/27

 

محرم اسرار نهان :راز دار رازهای نا گفته و فاش نشده میان عاشق و معشوق.

 

                       باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش 

                      وین سوخته را محرم اسرار نهان باش              1/267  

 

محرم بودن :

 

                        گفتا:نگفتنی است سخن، گر چه محرمی 

                       درکش زبان و، پرده نگهدار و، می بنوش            4/280

 

محرم پیام سروش : کسی است که سروش پیامهای محرمانه ی  ایزدی را در گوش جان  او زمزمه می کند ،از غیب به او خبر می رساند..

 

                        بجز ثنای  ِجلالش  ،مساز وِرد ِ ضمیر 

                     که هست گوش ِ دلش ، محرم ِ پیام  ِسروش  8/278

 

محرَم د ل  : راز دار ،کسی که مورد اعتماد است و می شود راز دل را با او در میان نهاد :

 

                          ز سِرّ غیب کس آگاه نیست ، قصّه مخوان        

                         کدام محرم دل، ره در این حرم دارد                 8/114

 

                          هرکه شد محرم دل ،در حرم یار بماند 

                         هرکه این کا ر ندانست ،در انکا ر ،بماند            1/175 

 

محرم راز: کسی‌ که‌ امین‌ و راز نگه‌دار است‌ و راز شاعر را با کسی‌ فاش‌ نمی‌کند و برای‌ دیگران‌ که‌ نامحرمند تعریف‌ نمی‌کند.

 

                          ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین 

                          از شمع بپرسید که او محرم راز است .            9/41

 

                   به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز  

                            به یاریک جهت حق گزارما،نرسد                  3/152

 

                           در ره عشق ،نشد کس به یقین ، محرم راز  

                           هرکسی برحَسَب فهم،گمانی  دارد             7/121

 

ورک موارد دیگر: 4/41، 3/152 ،3/238 ...

 

محرم مدحت :

 

                           دخترفکربکرمن،َمحرَم مِدحَت ِتوشد

                             مَهر ِچنان عروس را،هم،به َکفت،حواله باد  7-8/1064

 

محرمی :

 

                              گفتا:نگفتنی است سخن، گر چه محرمی

                            درکش زبان و، پرده نگهدار و، می بنوش          4/280

 

محرمی :

 

                             حسب ِحالی ننوشتی و شد،ایّامی چند 

                             محرمی کو،که فرستم به تو،پیغامی  چند    1/177

 

معانی و مراتب  دوستی و دوست  در شعر حافظ: 

 

 دوستی  ودوست  در شعر حافظ با هر واژه یی که به کار رود  ممکن است یکی از سه مقوله ی زیر را در بر گیرد:

 

الف: هم نشین و همدم: دوست در معنای رفیق :

 

                          به جان دوست ، که غم پرده ی شما ندرد 

                         گر التفات بر الطاف کارساز کنید                    4/239

 

                         دل خرابی  می  کند، دلدار را آگه کنید 

                        زینهار ای دوستان! جان من و جان شما          5/12

 

ب: معشوق زمینی :

 

                          ای دوست به پرسیدن  حافظ ،قدمی نه   

                          زان پپیش که گویند که از دار فنا رفت           9/82

 

                          دوست را گر سر ِ پرسیدن بیمار غم است 

                          گو بران خوش ،که هنوزش نفسی می آید  6/235 

 

  ج:دوست :خدا:

 

                            این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

                            روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم         7/343 

 

                       سر ز مستی برنگیرد ،تا به  ُصبح ِ روز  ِ حشر،    

                            هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام ِدوست  4/63

 

                            َسیر  ِ سپهر  و، َدور  ِ َقمَر  را،  چه    اختیار ؟! 

                                در    گردشند  ، بر   َحَسب    ِ   إختیار  ِ  دوست   5/62  

 

6-      اما مقوله ی عشق که به حد افراط دوست داشتن .کسی یا چیزی است . چه مادی باشد و چه روحانی ، جان سخن حافظ  است  ،اگر چه  حافظ گاهی، واژه هایی  دیگر را هم  مانند : حبّ ویاری  را جانشین  "عشق " می کند  وگاهی کلماتی چون دوست و محبوب و نگار و حبیب ویار را به جای "عاشق" به کار می برد ، اما هیچیک از این واژه ها عمق معنایی و ووسعت و اثر  کاربردهای "عشق " و "عاشق " را در کلام حافظ  ندارد ،عشق ، فتح باب شعر حافظ است،.

 

                      الا    یا  ایّها  السّاقی‌ !  اَدِر  کأ ساً و  نا وِلها 

                       که‌ عشق‌ آسا ن‌ نمود اوّل‌ ، ولی‌  افتا د مشکلها      1/1

 

وخواجه  معتقد است که؛

 

                     از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 

                      یادگاری که دراین گنبد دوّار بماند    8/175

 

 و عشق، که 244 بار در کلام  حافظ به کار رففته است ، به لحاظ تر کیبات و صاویر و دیگر تعبیرات مجازی ،چنان دامنه و وسعتی در شعر حافظ دارد که اگر  فقط تعبیرات و تر کیبات و تصاویری را که حافظ از عشق ارایه داده است  به شمار آوریم ، خود  آز حجم یک کتاب بیشتر خواهد بود: (3)

 

               در عشق خانقاه و خرابات ،فرق نیست

                 هرجا که هست ،پرتو روی  حبیب هست       5/64

 

                لاف ِ  عشق و گله از یار زهی لاف ِ دروغ !! 

                عشقبازانِ    ِ چنین ،  مستحق  ِ   هجرانند 5/188

 

                    عشقبازی کار بازی نیست ، ای دل سر بباز     

                    ورنه گوی عشق ،نتوان زدبه چوگان هوس 6/261

 

7-     گاهی  دوستی برای حافظ  ، معادل پیوند و خویشی و برادری است  و در این مقوله  واژه های زیر مورد نظر حافظ هستند:  پیوند ، تعلق، اخوت  ، برادری ،نیک خواه :

 

                     همی باید  ُبرید   از خویش و پیوند  

                       چنین  رفته است   ، حُکم  ِ آسمانی         3-37/1083

 

8-     گاهی لوازم و اسباب و ارزشهای دوستانه    در شعر حافظ  جای خود دوستی و عشق ومحبت را می گیرند  و در هنگام سخن از آن لوازم واسباب  ،گویی حافظ از خود دوستی و عشق سخن می گوید: این کلمات عبارتند از : حُبّ، مِهر،مهربانی ، مهرورزی ، لطف ، محبت ،مرحمت ، وصال ، وصل ، وفا،  و دوستانی با این خصوصیات احباب ، احبا، ارباب معرفت ، انیس ، جان و جانان و جانانه ،دوست ، دوستدار ، عاشق ، محب ،مشفق ، مهربان؛نگار هواخواه و هوادار  ویار  هستند.

 

دیوان حافظ ، دفتر دوستی و عشق است  و برای حافظ  دوستی و عشق ، بنیانی است ازلی:

 

                      نبود رنگِ دوعالم،که نقش ُ الفت ،بود

                        زمانه، طرح َمحبّت،نه این زمان،انداخت 12/8

 

                        از دمصبحازلتا آخر شامابد  

                         دوستیو مهر بر یکعهد و یکمیثاقبود     5/202

 

دوستی زیر بنا و مضمون اصلی شعر حافظ است و از نخستین پلکان ان یعنی پیوند عاطفی و محبت  اجتماعی دو انسان  با یکدیگر که حافظ از ان به رفیقان حجره و گرمابه و گلستان یاد می کند اغاز می شود و  تا اخرین مراحل سلوک عارفانه امتداد می یابد  

 

                          چنان پُر شد فضای ِسینه،ازدوست  

                          که فکر ِخویش،گم شد از ضمیرم                  4/324

 

دل حافظ ، خلوتگاه  جانان است و جز به دوست نمی پردازد :

 

                       خانه   خالی  کن دلا !  تا   منزل  ِ جانان شود

                   کاین هوسنا کا ن  ،دل و جان  ،جای ِ لشکر می کنند  9/194

 

واگر چه  عافیت طلبی   خوشنماست ، امابرای حافظ  عشق و دوستی  با همه ی رنجهایش ،  ارجمند و گرامی است:

 

                     صحبت‌ عافیتت‌ ،گر چه‌ خوش‌ افتاد، ای‌ دل‌! 

                    جانب‌ ِعشق‌  ،عزیز است‌ ، فرو مگذارش        7/272

 

ودرد و در مان خواجه آز دوست است:

 

                           دردم از یار است و درمان نیز هم 

                            دل فدای او شد و جان نیز هم                   1/355
                            اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن

                            یار ما این دارد و آن نیز هم .                      2/355

 

 عشق و دوستی شیوه ی رندان بلاکشی چون حافظ است:

 

                            ناز   پرورد  ِ  تنعّم ،  نبرد راه  ، به دوست 

                   عاشقی ،   شیوه ی   ِ رندان ِ  بلاکش ،باشد     4/155             

 

حافظ اگر همه ی جهان دشمن باشد، دوست را می گزیند

 

                        دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

                         بخت گو پشت مکن روی زمین لشکرگیر.        7/252

 

حافظ معتقد است که انسان تا  دوستی می ورزد ، " فر ّ همایی" دارد:

 

                          محترم دار دلم ،کاین مگس قند پرست

                          تا هواخواه تو شد فرّ همایی دارد                4/119

 

و صلاح کار همگان را در مهر ورزی می شناسد:

 

                          مصلحت دید من آن است که یاران همه کار   

                           بگذارند و خم طره ٔ یاری گیرند.                 2/180

 

سخن حافظ  بازتاب اندیشه های  شاعری است   که  تارو پود وجودش را با دوستی و مهر و عشق سرشته اند، و دل وی  جز عشق  ودوستی را از دو جهان بر نمی گزیند:

 

                          جان ، بی  جمال ِ  جا نان ،  میل جهان ندارد

                           وآن کس که این، ندارد ،حقا ، که آن ، ندار    1/122

 

                          عر ِضه‌  کردم‌ ، دو جهان ،بر دل ِ ‌ کار افتاده‌ 

                       به‌ جز از عشق‌  ِ تو ،با قی‌،همه‌ فانی‌ دانست  5/49

 

دوستی  شعر حافظ را  سرشار از  زیبایی می کند:  

 

                        واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس

                       طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست       2/63 

 

                       یار من‌ باش‌ که‌ زیب‌ ِفلک‌ و،زینت‌ ِ دهر  

                 از َ مه‌ روی‌ ِ تو و، اشک‌ ِچو پروین‌ ِ من‌ است       3/53

 

و هر چه جز دوست برای حافظ عبث و بی حاصل است:

 

                            اوقات خوش ،آن بود که با دوست به سر شد  

                          باقی ،همه بی حاصلی و بی خبری بود 214/2

 

و بهترین اوقات  ، زمان با دوست بودن آست:

 

                          اگر  رفیق ِ شفیقی ، درست پیمان باش

                          حریف حجره و گرمابه و گلستان باش              1/268

 

                          مقام ِ أمن و می ِ بیغش و، رفیق شفیق  

                                    گرت مُدام ، میسّر شود، زهی توفیق!! 1/292

 

یکی از اسرار محبوبیت حافظ نیز در آن است که دل  خواننده را  با محبت و  عشق آشنا می کند و  در آن نهال دوستی  می کارد و محرم دل همگان است :

 

                            هرکه شد محرم دل ،در حرم یار بماند 

                           هرکه این کا ر ندانست ،در انکا ر ،بماند        1/175 

 

                             به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز 

                           به یاریک جهت حق گزارما،نرسد                 3/152

 

                            د رخت دوستی بنشان که کام دل ، به بار آرد

                            نهال دشمنی ، بر کن ، که رنج بی شمار آرد  111/1

 

                             تا در خت دوستی ، کی بر دهد ،  

                            حالیا ، رفتیم و، تخمی کاشتیم                        36/2

 

و با دشمن و دوست مد ارا و مروت می ورزد:

 

                            آسایش دو گیتی‌،تفسیراین‌ دوحرفست‌:

                         با دوستان‌،مروّت‌،با دشمنان‌،مدارا                       7/5

 

حافظ در جهان  نا پایدار ، فرصت دوستی را حقیقتی چاوید می داند:

 

                          ده‌ روزه‌ مهر گردون‌، افسانه‌است‌و، افسون    

                          ‌ نیکی‌،به‌ جای‌یاران‌، فرصت‌ شماریارا!                  3/5

 

                          زنهار  تا توانی اهل نظر میازار     

                           دنیا ، وفا ندارد ای یار برگزیده                       7/416

 

و جز حکایت مهر ووفا بر زبان نمی راند:

 

                          ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم    پ

                          از ما بجز حکایت " مهر و وفا" مپرس             7/264    

 

 برای حافظ ،ذوق زندگی در آن است که  با دوست باشد:

 

                         ذوقی   چنان  ، ندارد ،  بی دوست  ، زندگانی 

                          بی   دوست،زندگانی، ذوقی   چنان   ندارد     6/12

 

او هر گز در دوستی ریا نمی ورزد:

 

                            صنعت مکن ،که هرکه محبت ،نه پاک ،باخت،

                        عشقش ،به روی ِ  دل ، در ِمعنی ، فراز کرد 6/129

 

و یار را  یک دل و یک جهت می خواهد:

 

                           به حقّ  ِ ُصحبت ِ دیرین ،که هیچ محرم ِ راز    

                          به   یار  ِ  یک جهت  ِ  حق گزار   ِ ما ، نرسد    3/152

 

حافظ  چون دامن دوست را به دست می آورد به هیچ وجه آن را از دست نمی دهدوبا غ بهشت  و سایه طوبی راخاک کوی دوست برابر نمی کند:

 

                           باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر ُحور  

                            با خاک کوی دوست ، برابر ، نمی کنم       2/345

 

                           صحبت ِحور نخواهم ، که بود عین ِ قصور 

                            با خیال  تو اگر،با دگری  پردازم                5/327

 

                            واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما 

                            با خاک کوی دوست ، به فردوس ننگریم   5/365   

 

                            خلوت گزیده   را، به تما شا  چه  حاجت است  

                 چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است 1/34

 

حافظ، راه کوی دوست را می گیرد و اگر در راه رسیدن به کوی دوست بمیرد از شهیدان است:.

 

                            هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم     

                                 شهید م ، گر به راه   ِ دوست ، میرم   3/1050

 

فقدان دوستی برای حافظ یک فاجعه ی بزرگ است:

 

                                  کسنمیگوید کهیاریداشتحقّ دوستی‌                                                       حقشناسانرا چهحالافتاد، یارانرا چهشد   3/164

 

                                  بنده‌ ی ِطالع‌ ِخویشم‌،که در این‌ قحط‌ ِوفا    

                                 عشق ِ آن‌ لولی‌ ِسرمست،‌وفادار ِمن‌ است‌  4/52

 

                                نمی خورید زمانی،غم ِوفاداران

                                 ز بی وفایی ِدور ِزمانه،یاد آرید                    5/236

 

و شوم ترین لحظه های عمر حافظ هنگامی است  که  فضای گرم دوستیها  به سردیی دوستی  و دشمنی گراییده است  :

 

                                  غم در دل تنگ من از آن است که نیست

                                  یک دوست که با او غم دل بتوان گفت  9/1098 

 

و هر گز از رحمت دوست نومید نمی شود حتی اگر خود را گناهکار بداند

 

                                  دارم   امید عاطفتی   از جناب دوست

                                  کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست     1 /58

 

                                  رفیقان ، چنان عهد  ِ صحبت شکستند 

                                   که  گویی نبوده است  ،خود  ، آشنایی  6/483

 

                                   حدیث  ِ عهد مَحبّت زدیگران  نمی شنوند      

                                وفای صحبت  ِ یاران و  همنشینان   بین!!   5/395

 

و هم درفراق و هم دروصال امیدوار و خشنود است:

 

                                 یارب  ! أمان ده  ،  تا   باز یابند    

                                 چشم  ِ ُمحبّان،    روی   ِ حبیبان                5/376

 

                                من از دیار حبیبم،نه از بلاد غریب.

                               مهیَمنا ! به رفیقان خود رسان، بازم               321

 

                               تو بنده یی گله از دوستان مکن حافظ 

                               که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش 8/285

 

                               در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز  

                              چه کنم سعی  من و دیده و دل باطل بود    4/203                 

 

                               حافظ وصال می طلبد از ره دعا  

                               یارب دعای خسته دلان مستجاب کن .       8/387

 

                              دل‌ گفت‌:وصالش‌ ،به‌ دعا ، باز توان‌ یافت‌                                                           ُعمری‌است‌  که ُعمرَم‌ ،همه،‌ در کار ِدعا رفت 6/82

 

                                شد َحظ ّعمرحاصل گرزان که با تو،ما را 

                              هرگزبه عُمر،روزی،روزی شود وصالی         3/455

 

حافظ هر گز از جور و چفای دوست نمی نالد:

 

                              حاشا که من از جورو جفای توبنالم  

                          بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت             8/90

 

و گله از دوستان و چون چرا در کار آنها ، برای حافظ ، بی معنی اسـت:

 

                         میان  ِمهربا نان ، کی توان گفت  

                        که  یار   ِ من ، چنین گفت و  ،چنان کر د         7/132

 

و همیشه جانب وفا را نگه می دارد ، اگر چه از دیگران  ، بیوفایی ببیند:

 

                           یار  اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

                           حاش َلله که روم من ،زپی ییار دگر                4/247

 

حافظ چون مجال سخن گفتن با دوست را پیدا می کند  یک سینه سخن دارد  و می کوشد تا به هر حیله در دل دوست راهی بیابد:

 

                             قرار و خواب، ز حافظ  ، طمعمدار ایدوست

                         قرار چیست؟!   صبوریکدام؟!   خواب کجا؟!      8/2

 

                        دوستان ! دختر رَز ،توبه زمستوری کرد

                       شد سوی مُحتسب و کار ،به دستوری کرد            1/135

 

                        دل درد مند حافظ که زهجر توست پر خون  

                         چه شود  زمانی برسد به وصل،یارا                       12/6

 

                          دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید 

                          که من او را ز محبان خدا می بینم .                    7/349                                   

 

                          ذرّه ی خاکم و  درکوی توام وقت خوش است

                          ترسم ای دوست که بادی ببرد بنیادم                4/353

 

                          قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم  

                          دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم       2/341

 

                          شهری است پر ظریفان وز هر طرف نگاری  

                         یاران صلای عشق است گر می کنید کاری        1/435

 

                         میل رفتن مکن ای دوست ،دمی با ما باش

                        بر لب جوی ،طرب جوی و به کف ساغر گیر           8/252 

 

فداکاریهای حافظ برای دوست:

 

با آنکه  دوست جان حافظ را می گدازد و اورا به فراق مبتلا می کند و به انحاء گوناگون  واورا می آزارد،، حافظ دردوست ورزی و عشق فداکار و پر گذشت است ، از جان  ناقابل  خویش در راه دوست می گذرد واز دوست نمی گذرد ،عمرو مال را فدای دوست می کند  و نقد روان را به پای وی می افشاند و در برابر ناز  دوست ، به نیاز می پردازد:

 

                           میان عاشق و معشوق فرق بسیار است 

                          چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید                        5/239   

 

                           فدای دوست نکردیم عمر و مال  ،دریغ!!  

                       که  کار ِ عشق ،زما این قدر  نمی آید               6/234 

 

و در برابر دوست و اراده ی وی تسلیم است:

 

                          حافظ ! مکن شکایت،گر وصل.دوست خواهی، 

                          زاین بیشتر،بباید،برهجرت،احتمالی                  411/2

 

                         گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری  

                        من نقد روان ،در رهش از دیده شمارم               3/320  

 

             اَتت   َروائح   ُ َرند  ِ الِحمی  ِ و زادَ  ِغرامی  

                فدای   ِ خاک  ِ  در ِ دوست باد ،جان ِ گرامی       1/460       

 

                         ای غا یب  از نظر !  به خد ا می    ِسپا رَمَت

                       جا نم بسوختی  و،ز جا ن دوست  دارمت          1/92

 

                        از جان ، طمع بریدن ،آسان  بود و لیکن،  

                     از   دوستان   ِ جانی ،مشکل  توان  بریدن         2/384

 

                        دل،دادمش به مژده و خجلت همی برم 

                        زاین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست        3/62  

 

                        اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم ،اوست

                      حرامم با د  ا گر غیری ، به جای دوست بگزینم  6/346

 

                     باغبان !  چو من ، زاینجا، بگذرم ، َحرامَت باد،  

                     گر به جای  من َ سروی ، غیر  ِ دوست  ،بنشانی 5/464

 

                     ای غایب از نظر به خدا می سپار   

                     جانم بسوختی و به جان دوست دارمت                1/92

 

او با دردی که از سوی دوست باشد  ، می سازد:

 

                     حافظ اندر درد اومی سوز وبی درمان بسا ز  

                     زآن که درمانی ندارد درد بی آرام دوست            63 /8

 

 و می داند که ناز پرورد تنعم به دوست راه نمی برد

 

                    ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست     

                   عاشقی شیوهٔ رندان بلاکش باشد                       155/4

 

حافظ هرگز از رحمت دوست نومید نمی شود:

 

              دلا ! طمع َمبُر، از لطف بینهایت دوست.

               چو لا ِف عشق ،زدی،سر بباز، چابک وچست           24/6   

 

دوست  و زیباییهای مادی و معنوی وی در نظر حافظ

 

حافظ  دوست را چه زمینی و چه آسمانی  باشد  واجد همه ی زیبایی  هایی تصور شدنی انسان می داند ، گویی دوست

 

سرچشمه ی زیبایی و لطف و کمال  و مجموعه ی فضایلی است  که  انسان از آن آگاه است وطبع شاعرانه ی حافظ با یاد  دوست  به شکوفایی . خلاقیت  می رسد:

 

                   واله و شیداست  دایم ،همچو طوطی ،در قفس 

                  طوطی طبعم ،  زعشق شکّر و بادام دوست        2/63

 

به این اوصاف وتصاویر از حافظ در باره ی دوست بنگرید:

 

الف-زیبایی های ظاهری :                      

 

ابروی دوست:

 

                   درخرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

                  ابروی دوست،گوشه ی محراب دولت است         7/90

 

                  خم  ِ ابروی ِ  تو  ، در صنعت  ِ تیر اندازی ،   

                   بستد ، از دست  ، هرآن کس ،که کمانی دارد    4/121

 

بوی دوست: 

 

                    دراین ُظلمت سرا، تا کی به بوی دوست بنشینم

                     گهی انگشت ،بر دندان،گهی سر، بر سر زانو ؟  1-29/1079         جشم و لب دوست:

 

                      واله و شیداست دایم همچو طوطی در قفس.

                     طوطی طبعم ، زعشق ش ّکر و بادام دوست        2/442

 

حسن خط دوست:

 

                      کسی که حسن  ِ خط  ِ دوست ، در نظر  دا رد     

                           محقق   است   ،که او ،  حاصل ِ  بصر  دا رد   1/112

 

حضرت دوست:

 

                          سر ارادت ما ، وآستان حضرت دوست

                         که هرچه برسر ما می رود، ارادت اوست          58/1

 

خاک کوی دوست:

 

                         مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا، 

                         بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی       6/473 

 

خط دوست:

 

                          کسی که حسن خط دوست ، در نظر دا رد      

                         محقق است ،که او ، حاصل بصر دا رد          112/1

 

خط زنگاری دوست:

 

                          ور چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

                        من  رخ زرد  به  خونابه ،  منقّش     دارم     5/321

 

دامن دوست:

 

                          دامن ِ دوست ،به صد خون ِ دل ،افتاد به دست 

                      به  فسوسی  که کند  خصم ، رها ، نتوان کرد  3/133

 

در دوست:

 

                          چنان  که  در  آن پرده ات  نباشد بار 

                           بدین دو دیده بیاور غباری از در دوست           3/61

 

در دولت سرای دوست:

 

                            دُورَم به صورت از درِ ِدولت سرای ِ دوست    

                              لیکن  ، به جان و دل ، ز مقیمان ِ حضرتم  8/306

 

دل دوست:

 

                              خوش،می دهد،نشان جما ل و، جلا ل یار    

                               تا در َطلب شود،دل ا ّمیدواردوست           62/2

 

دهان دوست:

 

                               بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد  

                              دولت خبر زراز نهانم نمی دهد                1/223

 

                              سخن اندر دهان دوست گوهر 

                               ولیکن گفته ی حافظ ،از آن به             10/411

 

                               نکته یی روح فزا،از دهن دوست ،بگو

                           نامه یی خوش خبر،ازعالَم ِ أسرار،بیار   2/244

 

رخ دوست:

 

                             گو شمع میارید دراین جمع ، که  امشب 

                             درمجلس ما شمع رخ دوست ،تمام است 2/47

 

                            نظیر  ِ  دوست ، ندیدم، چهاز مهومهر    

                             نهادم   آینهها را ،  مقا بل ِ رخ  ِ دوست  2/57

 

                            کشتی باده بیاور ،که مرا بی رخ دوست 

                           گشته هر گوشه ی چشم ،از غم دل ،دریایی  5/481

 

                           ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم 

                           ای بی خبر زلذت شرب مدام ما                     2/11

 

روی دوست:

 

                           روی  دوست، دل ِدشمنان  ، چهدریابد ؟!   

                           چراغ ِ ُمرده کجا  ؟   شمع   ِآفتاب  ،  کجا   5/2

 

                           ز روی ِ دوست،مراچون ُگلِ  ُمراد  شکفت،  

                   حواله ی ِ سر ِ دشمن، به سنگ  ِخاره کنید   4/324        

 

                          به روی  ِ  یار نظر  کن ،  زدیده ،منّت دار 

                       که کار، دیده ، همه از سرِ   ِ  بصارت   کرد    4/128

 

زلف یار:

 

                         زلف او،دام است و، خاَلش،دانه ی آن دام ومن

                         برامید دانه یی ،افتا ده ام ،دردام دوست       63/3

 

                          بسوخت حا فظ و بویی ز زلف ِ یار ،نبرد

                          مگر   دلالت   این  دولتش ،صبا    بکند        7/182

 

   بوی زلف دوست:

 

                            حافظ ! بد است حالِ پریشان تو ولی     

                           بر بویِ زلف دوست ،پریشانیات، نکوست   18/2

 

شهر دوست:

 

                           بدین  حالم ،   ُمدارا   نیست در خور   

                           هم اکنون ، راه  ِ شهر  ِ دوست گیرم 2-3/1049

 

قد و بالای دوست:

 

                           دل صنوبریم ،همچو بید ،لرزان است 

                           زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست    61/1

 

طره ی دوست:

 

                            در آن زمین که نسیمی وزد زطُرّه ی ِ دوست، 

                            چه جای  َدم زدن  ِنافه  های تا تا ری است 2/67

 

                            بگفتمی که چه ارزد ،نسیم  ُطرّه ی ِ دوست،   

                        َگرَم، به هر سر ِ مویی ،هزار جان ،بودی  4/432  

 

کلک دوست:

 

                              نام حافظ گر بر آید بر زبان کِلک ِ دوست

                           از جناب حضرت شاهم ،بس است این ملتمس 9/261

 

کوی دوست :

 

                           خلوت گزیده   را،به تما شا چه حاجت است      

             چون کوی ِ دوست  هست ، به  صحرا ، چه حاجت است   1/34

 

                          چون صباافتان و خیزان می روم از کوی دوست   

                         وز رفیقان ره ،استمداد همّت می  کنم              4/344

 

                        واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما 

                      با خاک  ِکوی ِ دوست ، به فردوس   ننگریم          5/365

 

                      مشکین،از آن نشد دمِ ِخلقت،که چون صبا،    

                      بر خاک  ِ کوی ِ دوست  ، ُگذاری نمی کنی          6/473

 

لب دوست:

 

                       آب حیوان اگر، آن است که دارد لب دوست،

                      روشن است این که خضر ،بهره، سرابی دارد     124/4

 

                       مرا ، به دور لب دوست ،هست پیمانی

                       که بر زبان نبرم ، جز حدیث پروانه                    412/8

 

محمل دوست:

 

                        ألا ای ساربان   ِ َمحمِل  ِ دوست!   

                        إلی   ُرکبانِکم  ،  طال    َاشتیاقی               2/451

 

ب- اوصاف و تصاویر  معنوی دوست:

 

ابر رحمت دوست:

 

                              نمی کنم گله ای ، لیکن ابر ِرحمت ِ دوست 

                               به کشتزار ِجگرتشنگان نداد نمی          6/42

 

پیغام دوست:

 

                                 مرحباای پیک مشتاقان بگو پیغام دوست

                                تا کنم جان از سررغبت فدای نام دوست  1/63          

 

حسن وکمالات معشوق:

 

                                در  نمی  گیرد   نیاز   و ناز ِ ما، با حسن ِدوست                                                 خرّم   آن ، کز نازنینان ،بختِ برخوردار داشت4/79

 

                               من که ره بردم بگنج حسن بی پایان دوست                    

                               صدگدای همچو خود را بعد از این قارون کنم  ٣۴١/۶

 

حُسن ِ دوست:زیبایی و کمالات معشوق:

 

                                  این شرح بی نهایت کز حسن دوست گفتند ،                

                                 حرفی است  از هزاران ، کاندر عبارت آمد  4/167

 

ضمیر دوست:

 

                                   جام جهان نماست،ضمیر ُمنیردوست            

                                  اظهاراحتیاج،خود،آنجا،چه حاجت است     34/6   

 

لطف دوست:

 

                                 عاشقان را گر در اتش می پسندد لطف دوست                

                               تنگ چشمم ،گر نظر در چشمه ی کوثر کنم    15/338  

 

 

 

      *  متن مورد استفاده :

 

دیوان حافظ ، به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری،  تهران ، خوارزمی ، 1362

 

** شواهد:از چپ به راست:شماره ی غزل و بیت  1/483  

*** شواهد مثال 1و2و3و4 درپاورقی های  اصل مقاله آمده است.


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یاد روز حافظ فر همه ی حافظ دوستان فرخنده باد

                     

      یاد روز  حافظ ، بر همه ی حافظ                            دوستان فرخنده باد


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دو دفتر تازه ازرباعیهای ایرج زبردست

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 

اخیرا موفق شدم که دو مجموعه از رباعیات اقای ایرج زبردست را که اخیرا منتشر شده است بخوانم ، این دو کتاب عبارتند از:

١-"شکل دیگر من" مجموعه کوچکی است از رباعیات ایرج زبردست که  در ۶۴ صفحه به وسیله نشر فصل پنجم در    تهران و در سال ١٣٩١ منتشر شده است ،

2-"حیات دوباره رباعی "، درباره ی رباعیهای ایرج زبردست،به کوشش استاد بهاءالدین خرمشاهی و محمد اجاقی در ٢٠٨ صفحه ،چاپ دوم 1389

از ایرج زبردست که کار خود را در رباعی سازی با انتشار " خنده های خیس" در سال ١٣٧٧ اغاز کرده است قبلا مجموعه رباعیهای دیگری  چون " یک سبد ایینه " ( ١٣٧٨) " برگزیده رباعیات زبردست " ( ١٣٨٣)" باران که بیاید همه عاشق هستند " (١٣٩٠  ) منتشر شده است.

 

در " شکل دیگرمن "   ، پس از چند نوشته ی کوتاه از سیمین بهبهانی، دکتر ابراهیم باستانی پاریزی ، هوشنگ چالنگی، شادروان جلال ذو فنون ، دکتر میر جلال الدین کزازی و کریم زمانی که ٣۶ صفحه از٧٢ صفحه ی کتاب را در بر می گیرد  ، ٣٢ رباعی تازه از زبردست، با عناوینی خاص  ذکر می شود ، وحاصل تاملات طولانی وسخت کوشیها و نواندیشیها و تجربه های خلاقانه ی شاعری جوان است در روزگاری که جوانان کمتر به قالبهایی چون رباعی ، روی می آورند ، این مجموعه اگر چه از حیث تعداد  رباعیات  اندک است وهمه ی ان رباعیات هم،  به اندازه ی  یک قصیده سنتی نیست ،اما از نظر محتوا  و ظرفیتهای هنری و ظرافت قالب و ایجاز گویی شاعرانه ، به یک دیوان بزرگ پهلومی زند .

رباعی ، با قالب محدود خود نه تنها عمری طولانی دارد که کمال و اوج  جهانگیر خود را نیز با  ظهور خیام  تجربه  کرده است  و تا چند سال پیش ،یعنی انتشار نخستین  رباعیات  زبردست ، به نظر می رسید که دوران آن سپری شده باشد و چون دیگر قوالب کهن شعر فارسی ، از مر کز توجه معاصران ، به دور افتاده باشد.

رباعیات " شکل دیگرمن "  باعناوینی جون باران ، درساعت من ، حکایتی ناپیداست، شک، درخت ، حکایت ، او ، پرواز، و...را حکایت از نوعی دیگر از رباعی و رباعی سرایی  از جنس مردم روزگار ما  همراه است  که معتقد است :

 

                             

در سرلوحه ی " شکل دیگرمن "  یک رباعی   از استادبهاءالدین خرمشاهی آمده است  که چنین است:

خیام‌ز‌پشت‌پرده‌سرمست‌آمد 

با‌کوزه‌ای‌از‌ترانه‌در‌دست‌آمد

 بگذشت‌هزاره‌ای‌و‌ما‌چشم‌براه

تا‌نوبت‌ایرج‌زبردست‌آمد       (بهاء‌الدین‌خرمشاهی)

 

از حیث محتوا و قالب ، " شکل دیگر من " تفاوتی اصولی با دیگر رباعیات زبردست مخصوصاانچه در

"حیات دوباره ی رباعی " امده است ، نداردو زبردست همچنان با همان خط ذهنی  و روش بقیه ی رباعیاتش ظاهر می شود و خواننده با نو سروده های   از شاعر روبرو می شود که سرشار از نوعی طراوت و تازگی مضمونی و محتوایی است و  خواننده را با  روند رو به رشد و توقف ناپذیر شعر شاعر آشنا می سازد  وثابت می کند که زبردست ، علی رغم حجم کم وظرفیت محدود قالب رباعی توانسته است این نوع شعر را چنان از معانی و تصاویر تازه سرشار کند  که گاهی یک مثنوی بلند نیز طاقت بیان و بازتاب ان ها راپیدا نمی کند

-حیات دوباره ی رباعی

 ش اول  مجموعه حیات دوباره ی رباعی ، مقدمه یی طولانی و بیش از متن ولی لازم ، ( صفحات 6 تا 152) آمده است که مشتمل برنوشته هایی  است در باره ی شعر و هنر رباعی سازی زبردست،  از منوچهر آتشی ، اکبراکسیر مفتون امینی ، علی باباچاهی ،سیمین بهبهانى ،محمد حسین بهرامیان، محمد حقوقی ،پرویز خائفیء الدین خرمشاهی ، سیمین دانشور، ،منصور رستگار فسایی، سیروس رومی ،یداالله رؤیایی، شهرام شمس پور، ایرج صفشکن،عمران صلاحی،کامیار عابدی ، امین فقیری ،مرتضی کاخی، محمدمهدی مدرس، فریدون مشیری ،هیوا مسیح ،عطاءاالله مهاجرانی، امیر همایون یزدانپور ،   که در هریک از این گفتارها به یک زاویه  یا زوایایی از رباعی های زبردست  پرداخته شده است و نویسندگان ، شعرا و محققان شناخته شده ی معاصر ، ابعاد نوجویی و نواوری وویژگیهای رباعی سرایی زبردست را دقیقا مورد بحث و گفتگوی موشکافانه  قرار داده اند و در جمع کار زبردست را در رباعی سرایی  ستوده اند ، به عنوان مثال  استاد بهاء الدین  خرمشاهی ،   زبردست را  نقطه عطفی در رباعی سازی هزار ساله شعر فارسی  خوانده اند و معتقدند که  رباعیات زبردست  در این مجموعه از تنوع و نو اوریهایی صوری یا معنایی برخور دار است و :"فرم-آگاهی زبر دست هم در حد اعلی است ،کلمه و عبارت و قافیه ها در عین استحکام و متانت و بداعت اند ، هم محتوا و هم اندیشه هایش نو است وهم الفاظش و هر گز لفظ بر اندیشه ،تقدم ندارد بلکه همپردازند." ( ص 8) شادروان منوچهر اتشی نگاهی ستایش آمیز  به رباعیات زبر دست دارد( ص 15)و منصور اوجی ، از تجربه ی اوج در سخن زبردست ، سخن می گویدکه :" چنان رباعی می سراید که از نظر استحکام ،به رباعیات خیام پهلو می زند  و به جرات می گویم  که بهترین  رباعی سرای امروز ایران کسی نیست جز ایرج زبر دست." ( ص 22)

پرویز خایفی نیز  در چند مقاله هنر رباعی سرایی زبردست را مورد بررسی و نقد دقیق  قرار می دهد و نتیجه می گیرد که :" زبردست ...اگر به چشم اندازها ونمادهای تازه توجه نکرده بود ، به بیراهه در غلتیده بود ، اما من با مشاهده ی  کارهای  تازه اش  به یقین می گویم ادبیات فارسی  باید در انتظار چهره یی در خشان در  رباعی باشد."و...  

دربخش دوم این مجموعه که به انواع رباعی های زبردست اختصاص دارد و شامل صفحات 153 تا208 کتاب را شامل می شود، رباعیات زبردست در سه بخش و به عبارت دیگر در سه نوع معنایی و صوری تازه ارایه می شود:

بخش اول   ۵۶ رباعی

بخش دوم ٢٢ رباعی

بخش سوم ١۴ رباعی  درهم شکسته یا رباعی باحفظ وزن رباعی ولی با چینش امروزی  

***

ظهور ایرج زبر دست در عرصه ی رباعی سازی امروز ایران  ، می تواند نمودار نوعی از خطر کردن  برای شاعری جوان و جویای نام باشد که در عین  اندیشه ورزی، بر ان است تا قالب کهن رباعی را جامه یی امروزی بپوشاند وبا کشف ظرفیتهایی تازه ازنو اوری های معنایی ونگرشهای  امروزی  خود در ان  ، این ادعا را ثابت کند که می توان با حفظ  قوالب کهن ،نواوری کرد ،همچنان که کسانی چون اخوان ، سایه  ، نادرپور و شفیعی کدکنی و ..برخی از دیگر معاصران  با موفقیت چنین کرده اندواین امر می تواند یک حادثه ی بزرگ ومهم  و مبارک در تاریخ ادب  سرزمین ما تلقی شود. 

،زبردست شاعری تک فنی است که از اغاز تا به امروز قید  ذوفنونی را زده و فقط به سرودن رباعی اکتفا کرده است و به جرات می توان گفت  که رمز توفیق وی نیز در همین نکته است که بر ان چه دوست می داشته، متمرکز شده است و توانسته است این نوع ایجازی شعر فارسی را در دست ذهن چالاک و جستجو گر خود ،چنان سیال و انعطاف پذیر بسازد که بتواند هم در قالب ان تا حدی نو اوری کند و هم به معانی ان وسعت و تنوع و زیبایی امروزی بودن را ببخشد وصحت  قول قدما رااثبات کند که :

                    چون خوب کم از بد فزون به.   ذی فن به جهان ز ذوفنون به

اهمیت کارخطیر  وی وقتی بیشتر آشکار می شود که ببینیم  ما در دورانی  زندگی می کنیم  که شعرنیمایی ، نوسرایی  و تنوع طلبی در قالب و معنای شعر رونق فراوان یافته ونگاهها از شعر سنتی فارسی  فاصله گرفته است و هر روز شاهد ارایه ی نوعی شعرتازه  در قالب و محتوای جدید هستیم و هر روز  از شعر نو ونیمایی ، تااوانگارد و پست مدرن و حتی پسا مدرن نمونه های فراوانی را می خوانیم  ولی کمتر کسی هست  که به دلبستگی خویش به قوالب کهن  ببالد و آن قالبها را دارای ظرفیتهای لازم برای بیان اندیشه های نو وامروزی بداند وآن را اثبات کند ومشکل کار زبردست هم،  درست در همین جاست  که می خواهد قالب رباعی را که خیام قرنهاست آن را به کمال لفظ و معنی رسانیده است  و هرگز نیز رقیبی پیدا نکرده است، به کار گیرد، بدون ان که  خود را در قفس اندیشه های خیامی و ظرفیتهای محدود رباعی کهن اسیر کند و رنگ و روی مقلدان بیشمار خیام را بیابد ، او همچنین باید  این مشکل را برای معاصرانش نیز حل کند که چرا فکر امروزی خود را می خواهد با قالبی که  لااقل نه قرن  از تاریخ پیدایی ان می گذرد بیان دارد.

اما رباعیات متفاوت زبردست، در عین حال که ازهمان وزن سنتی رباعی برخوردار است و از این جهت به ظاهر پایه اش بر بیش از هزار سال سنت رباعی سرایی استوار است، اما به لحاظ معنایی ،با اثار هیچیک از رباعی سرایان کهن شباهت نداردو حتی نمی توان  ان را با رباعیات و ترانه ها و چهار پاره های نو و رباعیات به هم پیوسته ی معاصر و  نیمایی نیز  مقایسه کردوبه همین جهت است که برخی  ،  به کار بردن  نام رباعی را برای سروده های امروزی  زبردست ،نمی پسندند و معتقدند که نهادن این نام کهن ،بر شعری نوکه جز شماره مصراعها و وزن کهن رباعی  ، هیچ اشتراک معنایی با رباعی سراییهای گذشتگان ندارد، شاید چندان دقیق نباشد زیرا  زبردست با نو اندیشی و نو اوریهای خود توانسته است تلقی تازه یی از این گونه ی شعر ارایه دهد ووسعتی در معانی و هدفها و شیوه های بیانی  این قالب  ایجاد کند   که جز صورت شعر ، هیچ شباهتی با رباعیات کهنه و نو تا دوره ی خود او نداشته باشد و به همین دلیل شاید سخن سنجان اینده ، سروده های زبردست را  چهارگانه سراییهای زبردست ی بنامند.

 لازم به ذکر است که کاری که خیام در رباعی سازی انجام داد، بیشتر نگرشی محتوایی و شاعرانه و خاص، به فلسفه ی حیات  انسانی  بود که  به قول شادروان  مصطفی رحیمی،بر مبنای یاس فلسفی  افریده شده بود، اما این سبک شاعری و نظرگاههای فلسفی  ان در دورانهای بعد از خیام دقیقا درک نشد و پیروانی اصیل و شناخته شده ، پیدا نکرد و در نتیجه ، از اصل خود دورگردید ورباعی ، بتدریج ،اصالت و روح خیامی خود را از دست داد  و به صورت  اشعار ی شادی خوارانه و تهی از اندیشه ورزی های خیامی   بروز و ظهور یافت و شاعران پس از خیام  که اغلب از عمق هدفها و تفکرات خیامی بی نصیب بودند نتوانستند هدف و راه او را دنبال کنند و طبعا خیام در طریقت و سبک شاعری خود در رباعی سرایی ، یگانه و بی رقیب  ماند.

 زبردست ،شاعر کم گوی و گزیده گویی است که رسالت شعر کوتاه و موجز و کارکردهای ان را  می شناسد وآن را با ظرفیت و روح انسان معاصر  همساز می داند ودر حالی که همه ی تجربیات موفق شاعران کهن را در موجز گویی در پیش رو دارد ، می تواند بسیاری از مضامین نو و بدیع  روزگار خود را که فی المثل شاعران سبک هندی انهارا در یک بیت  جا می دادند ، توسع بخشد و انها را  در چهار مصراع بیان کند وهمان  شیوه بیان غافلگیر کننده ی  شاعران سبک  هندی  را در مضمون افرینی های خود، داشنته باشد و حرکت  ذهنی خیام را در نظم بخشیدن منطقی به سه مصراع اول بخوبی دنبال کند و در مصراع آخرنیز  ،نتیجه گیری های خاص  خود و زمان خویش را  به مقتضای تفکر دورانی خویش  ارایهدهد وخواننده را در آنها  شریک و سهیم سازد.

اما این هنر برای زبردست حاصل نمی شد مگر انکه دست اوردهای بسیار موفق شاعران نو سرا  را نیز هوشیارانه در مد نظر داشته باشد و به نگرش زنده و پویا و زمان خود دست یابد تا بتواند با ذهن خلاق خود افقهایی  را بگشاید که تا کنون  کس دیگری در زمینه ی چهارگانه  سرایی به ان دست نیافته باشد

آنچه به عنوان نتیجه گیری از ساخت و محتوای رباعیات زبردست ، گفتنی است ،آن است که ؛

١- رباعیات  زبردست ،یا به لحاظ مفهومی کاملا نو است؛

شب‌حادثه‌را‌اشارتی‌مبهم‌کرد

از‌قاعد ‌هی‌جهان‌،‌زمان‌را‌کم‌کرد

ای‌باور‌بی‌کرانه،‌ای‌قوی‌سپید

از‌تو،‌پشت‌آسمان‌را‌خم‌کرد

***

تاریکی‌وقت‌و‌غربتی‌بی‌پایان‌

لمس‌تن‌شب،‌قدم‌زدن‌در‌باران‌

مانند‌نباش‌و‌باش‌...‌تنهایی‌و‌کاش‌...

مانند‌نماندنت‌که‌ماندم‌با‌آن

***

دیدم:‌همه‌شکلها،‌رها‌از‌خویشند

خاموش‌تکلّمند‌و‌م‌یاندیشند

دیدم:‌که‌سماع‌میکند‌باد‌به‌دشت

دیدم:‌همه ی‌درختها‌درویشند

***

بی‌خویش‌درون‌خویش‌کردیم‌سفر‌

از‌خویش‌نداشتیم‌یک‌لحظه‌خبر‌

نزدیک‌تر‌از‌سایه‌به‌من‌بود‌کسی‌؟

راه‌دگر‌گرفت‌و‌من‌راه‌دگر‌

 

٢-گاهی رباعیات وی  مضمونی کهن را به دوصورت ،در جامه یی نو عرضه می کند: 

الف: به لحاظ مضمونی : 

آغوش‌سپید‌بامدادم‌او‌شد

آرامش‌ناگهان‌یادم‌او‌شد

آن‌سوی‌کسی‌نیست،‌کسی‌را‌دیدم

ایینه‌به‌دست‌هرکه‌دادم‌او‌شد

***

روئید‌هزار‌آرش‌از‌خاک‌تنم‌ ُ

گل‌کرد‌حماسه ای‌دگر‌با‌سخنم‌

با‌تیر‌به‌آسمان‌بدوزم‌خورشید‌

تا ا ن‌ که‌دگر‌شبی‌نبیند‌وطنم‌

***

گر‌دل‌تِب‌شعله هاِی‌سرکش‌گیرد

ا ز ‌ ُهر ِم ‌ تن تو ، ‌ مر گ ‌ آ تش ‌ گیر د

دلسوخته ای‌باش‌که‌با‌نا ِم‌وطن ِ

ا ه‌ تو‌ کمان‌ ز‌دست‌آرش‌گیرد

***

با‌عشق‌پر‌از‌لذت‌پرهیز‌شوی

یک‌ قونیه‌ مست‌ شمس‌ تبریز‌شوی

چون‌کوزه‌ که‌ تشنگی‌عالم‌با‌اوست

ا ن‌قدر‌ تهی‌ باش‌که‌ لبریز‌ شوی

اما زبردست این هنر را هم دارد که گاهی بتواند سر از هفت تو های فلسفی خیام برون ارد :

از‌راز‌عبور‌با‌خبر‌میگردند

آغاز‌ادام ‌های‌دگر‌میگردند

ای‌کاش‌یکی‌در‌این‌میان‌میدانست

جز‌باد‌همه‌به‌خانه‌بر‌میگردن

***

هر‌سمت‌صدای‌عابرانی‌خسته‌است :‌

این‌راه‌به‌راِه‌دیگری‌پیوسته‌است‌؟ :‌

این‌راه‌نمی‌رسد‌به‌مقصد‌هرگز ‌

این راه‌ تمام‌ راه‌ها‌را‌بسته‌است

 

ب:به لحاظ قالب و شکل ظاهری  رباعی  سازی ،که   زبردست چند نوع  نو آوری را در "شکل دیگر من " و " حیات دوباره ی رباعی "ارایه می دهد که عبارتند از :

1- ایرج زبردست ابداع کننده ی رباعی-تصویر یا رباعی تصویری است که به قول استاد خرمشاهی سرایش اینگونه رباعی در تاریخ رباعی بی سابقه است که اگر تصاویر را از شعر بگیریم رباعی به بی معنایی و سردرگمی میرسد.

گاهی در رباعی سرایی زبرچد اتفاقی می افتد که جز درشعرهای حجم یا تصویری معاصر رخ نمی دهد  زبردست رباعی را با مستزادی تصویری همراه می کند تا ظرفیت معنایی و تصویری شعرش را دو چندان سازد، مثل نمونه های زیر:

 

 

 

این نوع رباعی سرایی تفننی  که تصویر مکمل معنایی رباعی می شود ، اگرچه در آغاز امری نو  به نظر می رسد و شاید برای برخی جالب توجه هم  باشد اما گویی که شاعر نیروی واژگانی ومعنی سازخود را در شعر از دست داده است که  به کمک چند تصویر نه چندان زیبا  می خواهداین  ضعف خود را جبران کند  ، این نوع شعر ،نه  از مقوله ی شعر مصوری است که شادروان  طاهره ی صفار زاده  آن را کانکریت مى‏خواند و شعرى است متأثر ازکارهاى گیوم اپولى‏نر که نمونه آن را مى‏بینید:

 

و ما از آن در صفحه ی 854 انواع شعر فارسی سخن گفته ایم و نه چیزی بر نوآوریهای زبرچد می افزاید و من امیدوارم که شاعر اصولا این نوع خلاقیتها را  در کار درونمایه ها و زیباییهای درونی خود رباعی به کار گیرد و سخن خود راهمچنان دراوج  نگه دارد و آن   را  در حد چستان فرو نیاورد.همچنان که در دو نمونه ی زیر هم رباعی و تصویر مکمل آن  نتوانسته است تخیلی قوی و خیالی ظریف و شاعرانه  را القا کند:

  

2- بر عکس ان نوع  از رباعی سازی که من آن راچندان  نمی پسندم، ، در این مجموعه، نوع دیگری از نو آوری صوری زبردست در رباعی سازی ، وجود دارد که ، امروزی وواقعا نوعی ارایه شعر در چهار چوب ادب و شعر معاصر است که شاعر 6 نمونه ی آن را در "شکل دیگر من" ارایه کرده است:

در این نوآوری ، فرم وقالب سنتی رباعی در هم می شکند  ولی وزن حاکم بر چهارپاره ی رباعی حفظ می شود  و در نتیجه  تعداد پاره  های شعر افزایش می یابد  و به شکلی نو  و صورت بندی   امروزی در می آید  ولی می توان آن را به شکل سنتی رباعی  هم در آورد:

من‌، آن‌کلمه‌!

درکلمه، ‌آن‌خفته‌است 

آن‌درکلمه‌به‌شکل‌عصیان‌خفته‌است 

در‌آن‌کلمه‌، کاتب‌اوقات‌ازل ،

در‌آن‌کلمه‌ ، هزار‌قرآن‌خفته‌است

که فقط مصراع اول را تغییر داده است و اگر ان را به سطر اول ملحق کنیم یک رباعی کامل خواهیم داشتبدین صورت:

من آن کلمه ، در کلمه آن خفته است

آن‌درکلمه‌به‌شکل‌عصیان‌خفته‌است 

در‌آن‌کلمه‌، کاتب‌اوقات‌ازل ،

در‌آن‌کلمه‌ ، هزار‌قرآن‌خفته‌است

اما در نمونه یی دیگر ، با شکستن طول هر مصراع  رباعی را با حفظ وزن به صورت زیر در اورده است :

دیروز‌کنار‌من

 کنار‌شب‌و‌روز

با‌خاطره‌و‌قصه‌دوری 

که‌هنوزسرشار‌و‌عجیب 

دوستش‌دارم 

.....

 درمن 

در‌تو 

کسی‌نیست 

به‌غیر‌از‌دیروز

که در حقیقت اصل ان این رباعی است:

دیروز‌کنار‌من ،کنار‌شب‌و‌روز

 با‌خاطره‌ و‌قصه‌ ی دوری که‌هنوز‌

سرشار‌و‌عجیب دوستش‌دارم .....در

من در‌تو کسی‌نیست به‌غیر‌از‌دیروز

 

یا این رباعی درهم شکسته :

شب برکه ی ماه ، شب سکوتی شنواست

شب خیره به هرچه هست شب خیره به ماست

شب درمن

و... من درشب و... 

شب میداند: 

هرجاکه منم هزارویک غاِرحراست

که در واقع صورت اصلی ان در رباعی چنین است:

شب برکه ی ماه ، شب سکوتی شنواست

شب خیره به هرچه هست شب خیره به ماست

شب درمن و... من درشب و... شب میداند: 

هرجاکه منم هزارویک غاِرحراست

ویا این رباعی درهم شکسته ی دیگر:

فریاد کشید برگ : 

ای دادای داد

ای داد

دوباره باد می آید باد 

 این بار تن وقت نلرزید،

این بار: افتاد/ نیفتاد نیفتاد/ افتاد

که صورت سنتی ان چنین نوشته می شود:ز

فریاد کشید برگ : "ای دادای داد

ای داد،دوباره باد می آید باد "

 این بار تن وقت نلرزید،این بار: 

افتاد/ نیفتاد نیفتاد/ افتاد

یا این رباعی در هم شکسته که بسیار زیبا هجا بندی متفاوت پیدا کرده است: 

آهای خبر خبر خبر ):

 امشب در میدان بزرگ شهر 

مردی دیگر 

بر دار کشیده میشود( 

امشب ماه ابری

 تن وقت سرخ

اهای خبر ... 

که صورت واقعی رباعی چنین خواهد بود:

آهای خبر خبر خبر: "امشب در

میدان بزرگ شهر مردی دیگر 

بر دار کشیده میشود" امشب ماه 

ابری تن وقت سرخ ،اهای خبر ...

که صورت شکسته ی شعر بسیار زیبا تر از قالب قدیمی ان احساس شاعر را به خواننده منتقل می کند

به هر حال انچه  مسلم است ، زبردست در دوره ی معاصر در رباعی سرایی ،کاری را انجام داده است که هیچیک از معاصران در مورد هیجیک از قوالب سنتی انجام نداده و نتوانسته است مثلا در قصیده یا غزلسرایی و مثنوی گویی به توفیقی هم پایه ی او دست یابد.

راز این توفیق علاوه بر انچه گفته شد در ان است که 

١- : زبردست توانسته است  دامنه موضوعات و مفاهیم یا محتوای چهارگانه های خود را بسیار گسترده تر از موضوعات و مفاهیم رایج در رباعیات اصیل خیامی   گسترش دهد و از شخصی ترین احساسات غنایی تا رایج ترین تفکرات اجتماعی و سیاسی و عاشقانه  وحتی فلسفی را در انها بگنجاند و تازگی ونوآوری آنها را حفظ کند:

 

آنسوِی جهان دهانی ازهمهمه نیست

از ریز ِش تدریجی تن واهمه نیست

 آنسونه زمان،نه سمت. )

اینجا که منم: 

شکِل دگری هست که شکِل همه نیست

که در واقع همان رباعی است که می توان ان را به شکل زیر نوشت : 

آنسوِی جهان دهانی ازهمهمه نیست

از ریز ِش تدریجی تن واهمه نیست

 آنسونه زمان،نه سمتاینجا که منم: 

شکِل دگری هست که شکِل همه نیست

 

2-: قوافی شعر زبردست تازه  و امروزی است و معمولا از الگوهای تکراری شعر کهن  فاصله دارد و همیشه  اشنایی زدایی می کندد:

روِح سحری،ناِزدمیدن داری

مثِل غزلی تازه،شنیدن داری

 ای قصه ی روزهاِی من بودم وتو

 آنقدر ندیدمت که دیدن داری

 3: گاهی نقل قولها که در شعر سنتی به صورت گفتم ، گفت مطرح می شد در اینجا به من ، اسم شخص. یا غیر ان تبدیل می شود و چیزی در متن وزنی رباعی یا خارج از ان است مثل 

من: دهکدهها نب ض حقایق هستند

 او: مردم ده با تو موافق هستند 

ناگاه صداِی خیِس رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند

 

من: فلسفه ی خاکم و هستم تا نیست

 یعنی که رسیده ام به هستی با نیست 

در من تب تکرا ِر اَزل پیچیده است

 جایی برسم که هیچ هم آنجا نیست

 

4- : نوعی نو اوری در ترکیبات و تصویرهای او وجود دارد که  به ندرت در شعرمعاصر و کهن سلبقه دارد:

باجمله ی رنداِن جهان هم کیشم

خیام ِترانه های پر تشویشم

 انگار شراب از آسمان می بارد

و قتی که به چشماِن تومی اندیشم

ویا این تصویرهای استثنایی و جامع با نتیجه گیری غافلگیر کننده :

پاییز.../درخت.../باد.../بی برگ وبری

 شب.../صاعقه.../ ِمه.../پرندهودربه دری 

کابوس چنان است که درباِغ زمان  

هر شاخه به دست خویش دارد تبری

5: گاهی کلماتش به زبان عامیانه نزدیک می شود اما از زیبایی کل کلام کاسته نمی شود: 

دل، عشق پُر از رنگ و ریا دوست نداشت

 یک لحظه تو را ز من جدا دوست نداشت

 ای آینه دار خلوتم باور کن

 اندازه ی   من کسی تو را دوست نداشت

ومثل این چهارگانه که " پاکت " را بهکار برده وحرف اضافه در " به باد دادم " را حذف کرده است

یک نامه پُرازماه وتو رادارم یاد

 در پاکت گل گذاشتم دادم باد :

ای علتِ سبِزخاک هرجاهستی ،

هرروِزتو روِزدوستت دارم باد

اما گاهی نیز به کار بردن الفاظی به صورت محاوره یی کلامش را از اوج فرو می ریزد مثل " نایست" به جای  "مایست " در چهاگانه ی زیر :

زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست:

ای بیخبر از عاقبت راه نَایست

 آن سوِی قدمهاکه نمی دانم کیست 

پیوسته کسی هست که میگوید: نیست

یا " راه برو" در این چهارگانه:

خاموش به کویِ روشِن ماه برو

 تاخلوِت عارفاِن آگاه برو

 حیراِن تماشاِی رسیدنهاباش

 بی چشم ببین و بی َقدم راه برو

6: تناسبها و تجانس های صوتی کلام وی گاهی به صورت زنجیره یی استوار از صداها القا کننده ی  صوتی مضمون و معنی مورد نظر اوست به تکرار صدای " سین" در این رباعی بنگرید تا معنی سفره ی هفت سین را بازسازی کنید

لبهای توسوره سوره تفسیِرخداست

 چشماِن توبی ریاترازآینه هاست

ای سبزترین سبزترین سبزترین

 سیمای توسیِن هشتِم سفره ی ماست

7: پارادوکسهای رباعیات زبردست گاهی نقشی خلاقه در القاء معانی عمیق دارند:

چون باد،هواِی کوی وبرزن داریم

پیراهنی از عبور بر تن داریم

 هر جاده قدم قدم تو را می گوید 

ما آمدنی به رنگ رفتن داریم

و زثل این سایه که خورشید به او محتاج است:

بر تارک هفت آسمان چون تاج است

 در حادثه حلاج تر از حلاج است

 آن سایه که ایستاده فانوس به دست

نوری ا ست که خورشید به او محتاج است

ویا این رفت ها امد شدن و امدهای رفت شدن:

یکباره پرنده از تنم پر زد ... رفت ...

 یکباره پر از دهان شدم: ) ... باید رفت ...؟

 یکباره جهان به ساعتش کرد نگاه:

  باره نیامد، آمد و آمد رفت

8-: گاهی ابتکارات کلامی او با نو اوریهای واژگانی همراه است ، مثلاوقتی می خواهد از نا تمامی نامه اش سخن بگوید ، فعل "نویسد" او  هم ناقص می شود و صورت " نوی.." به خود می گیرد:

دل،این دِل پرحسرت وغم هدیه به تو

شمع وشب ودفتروقلم هدیه به تو

 می خواستم از درد جدایی بنوی ...

ا ن نامه ی نا تمام هم هدیه به تو

ویا وقتی به بعد ترین بعدها می اندیشد ان را به بعد موکول می کند:

هر لحظه هزار لحظه میزاید و... بعد...؟

لحظه همه را همیشه می پاید و... بعد...؟

لحظه که پرید، ناگهان از همه سو... 

ان کرکس پر حوصله می آید و... بعد...؟

و در جایی دیگر : 

اینجا که دقیقه ُمرد ... آنجایی و ... بعد ... ؟

 تبدیل به تعریف ِ معمایی و ... بعد ... ؟

 ....باشکِل دگر.... ....جاِی دگر.... ....باِردگر....

 می آید و... می آیم و... می آیی و ... بعد ... ؟

9-: گاهی بدعتهای کلامی و نتیجه گیریهای شاعرانه اش به طرزی حیرت زا زیباست:

به این چهارگانه درسوک فریدون فروغی بنگرید:

 

"در سوگ فریدون فروغی"

 

 آنقدرکناِرسایه اش تنهازیست

تا رفت و نفهمید کسی دردش چیست :

برف وتِن شهروباِد شلاق به دست 

حالا همه جا حر ِف کسی هست که نیست

 

ویا این چهاگانه:

 

در کوزه صدا بود، شنیدم تشنه

 ازخواِب تََرک خورده پریدم تشنه 

در کوزه کسی بود که میزد فریاد:

من تشنه تر از آب ندیدم تشنه.

 

                                               منصور رستگار فسایی  ، توسان 5 شهریور 1392

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

طولانی ترین غزل حافظ

دکتر منصور  رستگار فسایی

                                            طولانی ترین غزل حافظ

غزل 338 ×


دریایِ میکده

1

2

3

4

5

6

7

8

9

من نه آن رندم که ترکِ شاهد و ساغر کنم
من که عیبِ توبه‌کاران کرده باشم، بارها
چون صبا، مجموعه‌ی گل را به آبِ لطف شست،
لاله، ساغر گیر و، نرگس، مست و، بر ما نامِ فِسق؟!
عشق، دُردانه است و، من، غوّاص و، دریا، میکده
گرچه گردآلودِ فقرم، شرم باد از همّتم،
من که دارم در گدایی، گنجِ سلطانی، به دست،
بازکش یک‌دم عنان، ای تُرکِ شهرآشوبِ من
دوش لعلت عشوه‌ای می‌داد حافظ را، ولی

 

محتسب داند، که من این کارها کمتر کنم
توبه از می، وقتِ گل؟! دیوانه باشم، گر کنم
کج‌دلم، خوان، گر نظر بر صفحه‌ی دفتر کنم
داوری دارم، بسی، یارب! که را داور کنم؟
سر، فرو بردم در آنجا، تا کجا، سر برکنم
گر به آب چِشمه‌ی خورشید، دامن، تر کنم
کی طمع، در گردشِ گردونِ دون‌پرور، کنم
تا زاشک و چهره، راهت، پُر زر و گوهر کنم
من نه آنم، کز وی این افسانه‌ها، باور کنم

* در برخی از نسخه‌های مورد استفاده‌ی استاد خانلری، بیت‌های زیر افزوده شده است که برخی به‌راستی حافظ‌وار و از شاهکارهای شعر فارسی هستند:

10

11

12

13

14

15

16

گر چو بیدِ بی‌ثمر، ناگه، کنون، صوفی شوم
گر چنین، بی‌راه خواهد بود با ما مدّعی
عهد و پیمانِ فلک را، نیست چندان اعتبار
من که امروزم، بهشتِ نقد، حاصل می‌شود،
وقت گل، گویی که زاهد شو، به چشم و سر ولی
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست،
من که از یاقوت و لعلِ اشک، دارم گنج‌ها

 

بعد از آن، از شرم رویِ گل، کجا سربر کنم
خاکِ پایِ پادشاه، از دستِ او، بر سر کنم
عهد، با پیمانه بندم، شرط، با ساغر کنم
وعده‌ی «فردا»یِ زاهد را چرا باور کنم
می‌روم، تا مشورت، با شاهد و ساغر کنم
تنگ‌چشمم، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کنم
کی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم

*در دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ، که بر اساس 50 نسخه‌ی  خطی دیوان حافظ در قرن نهم تدوین شده است، علاوه بر ابیات فوق پنج بیت زیر نیز ذکر شده است که جمعاً ابیات منسوب به این غزل را به 21 بیت می‌رساند:

17

18

19

20

21

شیوه‌ی رندی نه لایق بود وضعم را ولی
دوش می‌گفتند لعلت قند می‌بخشد ولی
گوشه‌ی محراب ابروی تو میخواهم ز بخت
زهد و وقت گل چه سودایی است حافظ هوش‌دار
در ره من، آب چشم و روی سرخ و زرددار

 

چون درافتادم، چرا اندیشه‌ای دیگر کنم
تا نبینم در دهان خود، کجا باور کنم
تا در آنجا همچو حافظ، درس عشق از برکنم
تا اعوذی خوانم و، اندیشه‌ای دیگر کنم
تا چو حافظ، دامنت را پر زسیم و زر کنم
                    (نیساری، 1386: 1143)

* مرحوم غنی به این غزل بیتی دیگر را اضافه کرده‌اند که در آن « مطابق نسخه‌ی سودی که یکی از بهترین و صحیح‌ترین نسخ است، ذکری از شاه‌منصور شده است، در سایر نسخ خطی و چاپی که از دیوان حافظ به‌نظر رسید، این بیت که:

22

من غلام شاه‌منصورم نباشد دور اگر

 

از سر تمکین، تفاخر بر شه خاور کنم

دیده نشد و فقط در نسخه‌ی سودی، دو شعر قبل از بیت مقطع، بیت مذکور دیده می‌شود.» (غنی، 1386: 510)

در دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ، این بیت نیامده است.    

 

اختلاف نسخه‌ها

1. *ب‌:  که من کاری چنین / ک:  که من این کار خود / م:  که من کار چنین 3. *م:  عهد با پیمانه بندم  شرط با ساغر کنم 4. ط: نام عشق 5. * ک:  سر فروکردم / ب ی ک م:  در اینجا / ح:  از اینجا 8. ز ی:  زمان برکش عنان / *ب ز ح ط ک م:  تا ز اشک چهره  9.  ط ل:  دوش لعلش / *  ط:  من نه آنم کین چنین افسانه‌ای باور کنم

 


 

1. ساختار غزل

الف‌ـ موسیقی بیرونی غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: بحر رمل مثمّن محذوف.

در هر مصراع این غزل، 15 هجا وجود دارد که 4هجای آن کوتاه و 11 هجا بلند است.

ب‌ـ  موسیقی کناری غزل: از غزل‌های ردیف‌دار حافظ است که ردیف آن «کنم» است و قافیه‌ی شعر نیز در کلمات  ساغر،  کمتر،  گر و... قرار دارد.

ج‌ـ  موسیقی درونی غزل: قرارگرفتن صامت «ن» در ردیف این غزل،  باعث شده است که این صدا در همه‌ی محورهای افقی و عمودی غزل، شنیده شود و در بیت اوّل،  8بار؛ در بیت دوم و سوم، 4بار؛ در بیت چهارم و پنجم و هشتم، 3بار و در بیت هفتم و نهم،  6بار تکرار شود.

به‌لحاظ موسیقی مصوت‌ها نیز، صدای «آ» در بیت نخست،  6بار؛ در بیت دوم و پنجم و نهم،  7بار؛ در بیت سوم و ششم،  4بار؛ در بیت هفتم 3بار و در بیت هشتم، 5بار مکرّر می‌گردد.

از نظر موسیقی معنایی هم در این غزل، از ترادف، کنایه و نماد، مجاز و تشبیه و استعاره،  اشتقاق و تجنیس، مراعات نظیر، تضاد و تقابل لفظی و معنایی، زنده‌انگاری، طنز و تصویرآفرینی‌های بسیار زیبا استفاده شده است.

 

2. نوع غزل

از غزل‌های رندانه و بسیار مورد علاقه‌ی حافظ است  که  شاعر بارها در آن تجدیدنظر کرده و در ساختار معنایی و لفظی آن دخل و تصرّف و حذف و اضافات فراوان انجام داده است (و اگر انتساب این بیت‌ الحاقی را که مرحوم غنی از آن یاد کرده‌اند، بپذیریم و قبول کنیم که در این غزل بیتی هم در مدح شاه‌منصور وجود داشته است، باید نتیجه گرفت که حافظ تا اواخر عمر خویش یعنی تا سال 792 که شاه‌منصور بر شیراز چیره شد، در این غزل تجدیدنظر می‌کرده است.)، به‌طوری‌که می‌توان آن را نمونه‌ای کامل عیار از نقّادی شخصی حافظ دانست و چگونگی مشکل‌پسندی‌ها، اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و عزل و نصب شاهان، واژه‌گزینی‌ها،  پس و پیش‌کردن بیت‌ها و افزودن و کاستن از آنها را به‌خوبی درک کرد تا پیروی او را از این بیت نظامی ثابت کند؛

هرچه در این پرده نشانت دهند / گر نستانی، به از آنت دهند  

به این ترتیب می‌توان گفت که این غزل  با داشتن 22 بیت،  به‌لحاظ  تعداد ابیات منسوب،  از بلندترین غزل‌های حافظ است و نکته‌ی مهم آن است که این غزل چهار بیت، با تخلص حافظ دارد که خودبه‌خود حاکی از آن است که حافظ بیت تخلص غزل را چهاربار نقد کرده و سرانجام، آنچه را در متن آمده است، برگزیده است.

ابیات ‌الحاقی به این غزل،  از نظر محتوا و درون‌مایه‌های شعر به‌نحوی ساخته شده‌اند که یا توضیحی بر برخی از ابیات می‌افزایند یا مطلب تازه‌ای را ارائه می‌کنند و برخی از آنها، آن‌چنان فاخر و ممتاز و حافظ‌دار هستند که کمترین شکی در انتساب آنها به حافظ می‌توان داشت، مانند بیت‌های زیر:

1. عهد و پیمانِ  فلک را، نیست چندان اعتبار / عهد، با پیمانه بندم، شرط، با ساغر کنم

2. من که امروزم، بهشتِ نقد، حاصل می‌شود، / وعده‌ی فردایِ زاهد را، چرا باور کنم

3. عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست، / تنگ‌چشمم، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کنم

4. من که از یاقوت و لعلِ اشک، دارم گنج‌ها / کی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم 

که این ابیات معتبر، خودبه‌خود نشان‌دهنده‌ی آن‌اند که نباید کاتبان و متذوقّان را آفرینندگان  چنین ابیاتی دانست.

این غزل را می‌‌‌توان بیان‌نامه‌ی مکتب رندی حافظ به‌حساب آورد که شاعر در آن به بیان اصلی‌ترین مبانی رندی می‌پردازد و آنها را در ابیات اصلی و الحاقی چنین برمی‌شمارد:

1. رند همیشه عاشق شاهد و ساغر است و این دو را به‌هیچ‌عنوان رها نمی‌کند و عهد با پیمانه می‌بندد و شرط با ساغر می‌کند و برای هرگونه توبه‌کاری، نخست، با شاهد و ساغر مشورت می‌کند.

2. رند از فرصت سبز حیات استفاده می‌کند و وقت شادی را مغتنم می‌شمارد و بهشت نقد امروز را به وعده نسیه‌ی فردا نمی‌فروشد وعده‌های عوام‌فریبانه را باور نمی‌کند.

3. رند از بدنامی هراس ندارد؛ ولی دوستدار داد و انصاف و قضاوت به‌حق است. و به همین روی در برابر هر «مدعی بیراهی» می‌ایستد و از او به هرکسی شکایت می‌برد.

4. عشق هدف اصلی و غایی رند است و دُردانه‌ای است که رند به امید رسیدن به آن،  از هیچ خطری  در دریای بیم‌انگیز حیات،  باکی ندارد و میخانه، دریای پرمخاطره‌ی  اوست.

5. رند، معشوق را بدان سبب دوست می‌دارد که شایسته‌ی دوست‌داشتن است نه به آن دلیل که از وی هوسی خاص یا توقعی ویژه دارد و به همین جهت است که همه‌ی هستی خود را در راه او می‌بازد. و وصل برای وی، افسانه‌ای باورنکردنی است.

6. رند در عین فقر و تهیدستی، همّت و نظری بلند و شاهانه دارد و آدمیزاد و فلک را می‌شناسد و نه تنها از بنی‌آدم، که از گردون دون‌پرور نیز توقع و طمعی ندارد و دامن خویش را حتی به منّت خورشید بلنداختر نیز آلوده نمی‌سازد:

7. رند، مرد تجربه و عمل است، به‌خیال و با هوسی، سر به دریا می‌نهد تا گوهر بیابد و چون می‌افتد، چاره‌ی کار می‌جوید و تا قند لبان معشوق را در کام خویش احساس نکند به گفته‌ها و شنیده‌ها باور نمی‌آورد.

8. در پس همه‌ی ابیات این غزل، حملاتی تند به امیرمبارزالدین و تضییقاتی که او برای مردم به‌وجود آورده بود، دیده می‌شود، به‌ویژه در آن بخش که اشاراتی دارد به دفترشویی و نابودسازی مجموعه‌ی کتاب‌ها که یادآور اعمال این سلطان بدخوی، در امحاء بیش از 4000جلد از آثار  عرفانی و فلسفی و احتمالاً اشعار مخالفان  روزگار اوست و نشان‌دهنده‌ی  رفتارهای نامعقول و کینه‌جویانه‌ی وی با مردم است که برای هیچ‌کسی جایی برای دادخواهی و بیان ستمدیدگی باقی نمی‌گذاشت...

 

× دکتر منصور رستگار فسایی  ،شرح تحقیقی دیوان حافظ ، 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

مرگ خانلری و سوک سروده ها در مرگ وی

دکتر منصور رستگار فسایی

                          مرگ خانلری و سوک سروده ها در مرگ وی     

             ( به مناسبت سا لگرد مرگ خانلری، اول شهریور 1369)*

 

بیمارى و مرگ خانلرى‏

 خانلرى در سالهاى آخر، فراوان سختى کشیده بود و خون دل خورده بود و بسیار لاغر و رنجور شده بود؛

 آزرده‏تنى، فسرده‏جانى‏

 در پوست کشیده استخوانى‏

 

 او در آن سالها، دچار شکستگیهاى پى در پى و جراحیهاى متعدد شده بود و ضعف حاصل از این مصائب، دیگر نیرویى براى او باقى نمانده بود و در نتیجه در صبح پنجشنبه اول شهریور 1369 در سن 77سالگى درگذشت و با تشییع گرم دوستدارانش در بهشت زهراى تهران‏به خاک سپرده شد، مجله آینده در مرگ او نوشت:

 ... خانلرى بى گمان یکى از چند تن نگهبانان و دلسوزان زبان فارسى در 40 سال اخیر بود و همه فرهنگدوستان ایرانى، دریغاگوى او شدند و در مراسم تشییع و تجلیل او با ادب و احترام شرکت کردند و نشان دادند که ایرانى کار هاى بزرگ خدمتگزاران فرهنگى و دانشگاهى خود را ارج مى نهد، مجله آینده در این مصیبت، همدرد کسانى است که درگذشت، خانلرى را ضایعه‏اى بحق، براى ایران دانستند...

                            

 نکته جالب آن است که اگرچه خانلرى بیش از 77 سال نزیست اما خود را دوهزار و پانصدساله مى دانست.

 یکى از دوستانش مى نویسد:

 خانلرى در بیمارى اخیر، بیش از یک ماه ملازم بستر و مقیم بیمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش، در نوعى اغما و بیهوشى مى گذشت، لحظات کوتاهى چشم مى گشود و به زحمت کلمه‏اى مى گفت و بار دیگر به خواب مى رفت، دو روزى پیش از مرگش، مرد نازنینى از آشنایان به‏عیادتش مى رود و این مقارن لحظاتى است که بیمار پس از دقایقى بیدارى چشم بر هم نهاده و آماده فرورفتن به‏خواب اغماگونه است، مرد محترم که اهل فن و تکنیک است و با ریزه‏کاریهاى ادبى چندان سر و کارى ندارد، وارد مى شود و سلامى مى کند و ضمن احوالپرسى، سؤالى مطرح مى کند که آقاى دکتر چند سال دارید؟

 طرح همچنان سؤالى در چونین موقعیتى چندان خوشایند نیست بوى خیر و امیدى از آن نمى آید اما خانلرى در عین ظرافت و نکته‏دانى، مردى مؤدّب است و مبادى آداب، نمى خواهد با بستن چشم و لب، به مکالمه پایان دهد، لبان بى رمق مرتعشش را مى گشاید و با صدایى که بسختى شنیده مى شود، جواب مى دهد، جوابش کوتاه است اما عمیق، یادتان باشد عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید، دوهزار و پانصد سال.

 

 "خانلرى همه وجود خود را در تمدّن و فرهنگ ایران حل کرده بود، مصداق قطره بارانى بود که به اقیانوس عظیم معارف ایرانى پیوسته و خود جزئى از دریا شده بود... خانلرى که همه عمر پُربارش را صرف عشق‏ورزى به این فرهنگ و این تمدن نَه صدساله و هزارساله که دوهزار و پانصدساله کرده بود، حق دارد که در آخرین روز هاى زندگى مادى، جمله‏اى بگوید که مى توان صدها صفحه در تفسیرش نوشت." [عیادت‏کننده پرسیده است آقاى دکتر چند سال دارید، خانلرى مى گوید دوهزار و پانصد سال.].

 درباره بیمارى خانلرى، ایرج پارسى‏نژاد مى نویسد:

 بسیار پیر و شکسته شده بود، از خانه با هم بیرون رفتیم گفت کمى قدم بزنیم، با عصا راه مى رفت، درددل مى کرد... پنج سال پیش هم پایش روى برف لغزیده و به زمین خورده [بود] و کارش به بیمارستان کشیده [بود].

 

 مهدى اخوان ثالث درباره بیمارى خانلرى شعرى دارد که خانلرى نیز آن‏را پاسخ داده است که آن دو شعر و مقدمه اخوان را در اینجا مى خوانید:


 در سوگ خانلرى‏

 گذشتِ چرخ کند باز هم گذار دگر

 قطعه زیر را من چندى پیش سرودم و خطابم در آن به جناب آقاى دکتر پرویز ناتل خانلرى، یکى از ارجمندترین خدمتگزاران زبان فارسى و فرهنگ ایرانى و اسلامى است، شنیدم براى ایشان چشم‏زخمى از گذشت گردون پیش آمده است، این قطعه را چون کلمه تسلّایى، براى ایشان سرودم و روزى که همراه بعضى دوستان شاعر به دیدن ایشان رفته بودم، به ایشان تقدیم کردم، دفعه بعد که ایشان را در حلقه جمعى از اهل ذوق و فضیلت دیدم، خوشبختانه حالشان بهتر بود، اگرچه هنوز نقاهت و دو عصا داشتند، اما رفع خطر شده بود. البته اختلاف سلیقه یا عقیده من با ایشان در خصوص نیما یوشیج و بعضى از مسائل همچنان به قوت خود باقى است و ربطى به این قطعه ندارد، خدمات گرانقدر استاد خانلرى به دستور و تاریخ زبان و وزن شعر فارسى بر کسى پوشیده نیست و نیز چاپ آن‏همه تفسیر قرآن و تاریخ و تحقیق و ترجمه و خاصّه مجله سخن را هیچ منصفى منکر نتواند بود و شهرت جهانى دارد.

 بزرگوار عزیزا، مباش رنجه که چرخ‏

 نمود چهر دگرگون و کرد کارِ دگر

 زمین بگردد و گردون بسى پدید کند

 زمانه دگر و روز و روزگار دگر

 بلاى صعب زمستان یقین شود سپرى‏

 دوباره نوبت دیگر رسد بهار دگر

 شنیده‏اى مثل سیب را و مى دانى‏

 مَثَل حکایت از این‏سان کند هزار دگر

 هزار چرخ زند سیب برفکنده فراز

 که زى فرود بیاید به دست، بار دگر

 بزرگوارا، گیتى ستم بسى کرده است‏

 چنان‏که بر تو، بر بس بزرگوار دگر

 تو یادگار نهادى بسى بزرگ آثار

 کز آن جهان ادب دارد افتخار دگر

 بمان و باز بهل در فنون فضل و ادب‏

 چنان‏که هشتى، بسیار یادگار دگر

 دوباره باز بهار آید و پدید آرد

 درخت خشک و تهى نیز برگ و بار دگر

 چنین غریب نماند فضائل ایران‏

 ز دور، دیده فراوان چنین مدار دگر

 چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 گذشت چرخ کند باز هم گذار دگر

 

 چندى بعد قطعه‏اى که جناب آقاى دکتر خانلرى در جواب من سروده بودند به من رسید به وسیله پست و هى‏هذه:

 به‏دوست سخنورم، اخوان ثالث:

 عزیز من ز توام این پیام دلدارى‏

 دهد نوید که آید بهار بار دگر

 بلى، زمستان گر فصل سردى و سختى است‏

 امید هست که آرد ز پى بهار دگر

 ولى چه سود که پیرانه‏سر نگردد باز

 نشاط و شادى و امیّد روزگار دگر

 کنون که از تَف انده گداخت شمع امید

 منم نشسته و در پیش، شام تار دگر

 به کنج عزلت اگر هیچ غمگسار نماند

 کجا روم ز پى یار غمگسار دگر

 ز عمر، آنچه به جامانده یادگار غم است‏

 چرا به سر نهمش باز، یادگار دگر

 هر افتخار که اندوختم وبالم شد

 چه بایدم که در افزایم افتخار دگر

 زمانه قاصد شرّ است و پیک بیداد است‏

 گمان مدار که گردد به یک مدار دگر

 تو شادمانه بزى، اى رفیق عهد شباب‏

 که هست بر دل من زین بهار، بار دگر

 

 و استاد حسین على ملّاح در همین اوان، این قطعه را در ستایش استاد سرود:

 در آسمان شعر و سخندانى و ادب‏

 پرمایه عالمى است که چون شمع خاورى است‏

 عارف به امر صرف و مقولات علم نحو

 آگه ز متنهاى گرانمایه درى است‏

 از مهر تا به ماهى و از قاف تا به قاف‏

 جولانگه عقاب خیالش به شاعرى است‏

 در بیکران دیار سخندانى و ادب‏

 او را سزا امیرى و دیهیم سرورى است‏

 در بارگاه دیده و در کاخ سینه‏ها

 او پادشاه شعر و امیر سخنورى است‏

 بر عالمان مُلک ادب نیک روشن است‏

 کاین عالِم یگانه و فرزانه، خانلرى است‏

 

 چون خانلرى درگذشت، چند تن از شعرا و نویسندگان بزرگ، لب به سخن گشودند و اندوه خود را در فقدان این مرد در سوک سروده هایى، منعکس کردند که از آن جمله‏اند، استاد دکتر مظاهر مصفّا، فریدون مشیرى، دکتر محمد دبیرسیاقى و پروین دولت‏آبادى... که سروده هاى آنان را در اینجا نقل مى کنیم:


 آفتاب مروّت‏

 استاد دکتر مظاهر مصفّا

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 در ماتم تو دیده پیر و جوان گریست‏

 دیدم به چشم خویش که چشم زمان گریست‏

 مرگ تو مرگ عزّ و وقار و کمال بود

 عمرى ازین مصیبت عُظما توان گریست‏

 ایران‏زمین به ماتم فرزند نامدار

 دیدم به چشم دل که به چشم نهان گریست‏

 از خاک پاکِ خسرو، تا آبِ هبرمند

 گیلان و دیلمان و رى و اصفهان گریست‏

 گر تر نکرد روى زمین چشم آسمان‏

 باید به خشک‏چشمىِ این آسمان گریست‏

 بر آفریدگار هنرمند خویشتن‏

 در آسمان، عقاب بلندآشیان گریست‏

 در بوستان، در آتش بهرام ازین عزا

 هم زند وافِ غم‏زده هم زندخوان گریست‏

 اى دردمندِ ماتم فرزندِ نازنین‏

 فرزند دل‏شکسته ز دردت به جان گریست‏

 زن دردمندِ بارِ گرانِ فراق بود

 با گُرده شکسته ز بار گران گریست‏

 گفتى جهان به چشم من اندر نشسته بود

 بر چشم خویش دیدم، چشم جهان گریست‏

 حافظ رثا سرود و شفیعى عزا گرفت‏

 سعدى نهان گریست، سعیدى عیان گریست‏

 خواجه به ناله گفت که حافظشناس رفت‏

 وز دردِ خود به دامن پیر مغان گریست‏

 در ماتمِ شهید، خطیبى، ز رودکى‏

 برخواند شعر و نوحه‏کنان و نوان گریست‏

 بر حال خود به روزِ تو از جورِ روزگار

 وز گردش زمانه نامهربان گریست‏

 چون رودکى گریست براى شهیدِ شعر

 یادِ بهار کرد وز جورِ خزان گریست‏

 زین درد، کز براى تو سعى‏اش نداشت سود

 زین غصّه، کِت نزار بدید، آن‏چنان گریست‏

 در چشمِ من جوانى گم کرده بازجست‏

 زین غم که گشت قدِّ چو تیرش کمان گریست‏

 چون همچو خویش دید مرا خسته ناله کرد

 چون همچو خویش یافت مرا ناتوان گریست‏

 دریافتم که درد گرانى‏ش بر دل است‏

 کان شوخ‏طبع مرد بدان‏سون و سان گریست‏

 دریادلى چو من به قفاىِ جنازه‏ات‏

 غرّید و بهر غربتِ دریادلان گریست‏

 گریم به مرگِ مرد که مرگِ زبانِ خویش‏

 صد سال پیش دید و به مرگِ زبان گریست‏

 مرگِ سخن‏ورى به کمالِ تو؟ اى دریغ‏

 اى آفتابِ عشق، زوال تو؟ اى دریغ‏

 بربست رخت، خسروِ ملکِ سخن‏ورى‏

 شاهنشه بلاغت، پرویز خانلرى‏

 حقّا که بود خسروِ پرویز روزگار

 شیرینِ او زبان شکرپرورِ درى‏

 افتاد آن درختِ همایون، دریغ و درد

 با آن بلندشاخى و با آن تناورى‏

 اهل سخن نه‏اى، ز سخن گر به هیچ‏روى‏

 یادآورى و هیچ ازو یاد ناورى‏

 رفت از ادب کمال، چو رفتى تو از میان‏

 دور سخن به مرگ تو گردید اِسپَرى‏

 در سرزمین شعر و ادب، هر کجا روى‏

 نام تو زنده است و نشان تو بر سرى‏

 هرجا که آسمان فکند سایه بر زمین‏

 تو نور و گرمى سخنى، مهر انورى‏

 از لفظ تست بى غشىِ سیم دَه‏دَهى‏

 از معنى تو، خالصىِ زرّ جعفرى‏

 صرّاف نقد سیم و زر پارسى توئى‏

 این را، تست خشکى و آن‏را، ز تو ترى‏

 بر پیکر زبان و ادب نقد و نثر و نظم‏

 امروز اى یگانه، به فتواى من سرى‏

 پروین شد از اداى سرود تو در نظام‏

 زهره است بر نواى عروض تو مشترى‏

 نثر فصیح تو، نفس جانِ بیهقى‏

 شعر ملیح تو، هوس روح انورى‏

 درمنده سلیح تو فرزان و مینوى‏

 شرمنده مدیح تو مسعود و عنصرى‏

 میزان اعتماد نو و کهنه، در زمان‏

 معمار نغزگویى و معیار شاعرى‏

 فرزندخوانده تو، عزیزان نوسراى‏

 برجانشانده تو، ادیبان عبقرى‏

 گر پادشاه نثر درى خوانمت رواست‏

 سلطان بى منازع این پهن‏کشورى‏

 پیش عقاب طبع بلند تو مى کنند

 بر چرخ هردو کرکس گردون، کبوترى‏

 جاى شگفت نیست که گرداند از تو روى‏

 با فحل، مهربان نشود چرخ، سعترى‏

 دادت جزا جزاى سنمّار، روزگار

 اى کنگره بناى تو برتر ز مشترى‏

 بهر چه سوختند درختان باروَر

 گر سوختن کنند مجازاتِ بى برى‏

 نالم ز کژدمانِ ذنب کرده چنبره‏

 یا از گزنده افعى این چرخ چنبرى‏

 یاد آورم ز مهر تو از سالهاى دور

 من یکّه عرصه‏دار جوانمردى و نرى‏

 داغ که داشتى که همه عمر دیدمت‏

 چون ماه منخسف به غبار غم، اندرى‏

 از ترکتاز درد تو رنجور شد تنم‏

 با جان من غمت مُغُلى کرد و بربرى‏

 گویند فیض اشک نشاند شرارِ دل‏

 سوز از جگر به اشک توانى همى برى‏

 اشکم بسوخت پرده چشمم ز سوزِ دل‏

 در مرگ دوست آب کند با من آذرى‏

 بشکست کاسه دلم آن‏سان که بهرِ بست‏

 درمانده گشت بس گَرَک از کار بس گَرى‏

 در آب دیده، مردم چشمم ز بس که ماند

 آموخت، همچو مردم آبى ، شناورى‏

 گفتم به شیخ شهر صباحى حکایتت‏

 تا باشدم مفتّح بابى ز داورى‏

 دستى به دست سود که استاد کُشتنى‏ست‏

 از جدّ و جهدِ بى ثمر، آن به که بگذرى‏

 بگذار بگذرم من ازین داستان تلخ‏

 یادى که مى کند به دل خسته خنخرى‏

 دارا، اگر ز جور سکندر تباه شد

 تاراج گشت حشمت و جاه سکندرى‏

 امروز مرد رفت و شب و روزِ درد رفت‏

 معروفیى به جاى همى ماند و منکرى‏

 یاد آیدم ز روز جوانى که اوستاد

 آبى بر آتشم زد از نیک‏محضرى‏

 شد دست‏گیر من به جوانمردى و شرف‏

 روزى که من ز جان و جوانى شدم برى‏

 برداشتم شکایت بیداد پیش او

 خندید و گفت کیست که خیزد به یاورى‏

 نالیدمش ز پیله‏وران کلام، گفت‏

 در شهر آبگینه‏فروش است و گوهرى‏

 گفتم منش، ز صدمت تیمور بختیار

 گفت او مرا، ز حرمت شعبان جعفرى‏

 او گرمِ نرمخویى و من داغِ سرکشى‏

 من داغِ تندخویى و او گرمِ خوگرى‏

 سنگ دلم ز تابش آن مهر نرم شد

 چون موم در برابر خورشید خاورى‏

 گفتم که خوى‏گر شدمت من به دوستى‏

 گفتا به اعتبار که خوگیر و خون، گرى‏

 دردا که آفتاب مروّت به خون نشست‏

 فریاد اى فتا که فتوّت به خون نشست‏

 

 در سوک خانلرى‏

 فریدون مشیرى‏

 یکى -چنان‏که تو بودى- جهان به یاد نداشت‏

 که درس عشق، یکى چون تو اوستاد نداشت‏

 سرت به تاجِ سخن، فرّ و سرورى بخشید

 شکوه تاج تو را تاج کیقباد نداشت‏

 عقابِ تیزپر هفت‏آسمان بودى‏

 رهت فتاد به خاکى که جز فساد نداشت‏

 تو گنجنامه جان بودى و زمانه تو را

 اگر نخوانْد چه غم، بى هنر سواد نداشت‏

 چه سالها که تو را دست بست و پاى شکست‏

 چه سالها که تو را رنجه کرد و شاد نداشت‏

 گرفت و داد، کجا یک به صدهزار بُوَد؟

 تو را گرفت، که شرم از غمى که داد، نداشت‏

 به‏صبح و شام نگویم بجز دریغ، دریغ‏

 یکى چنان‏که تو بودى جهان به یاد نداشت‏

 شهریور 1369

 

 نقش پرویز

 دکتر محمد دبیرسیاقى‏

 آن‏که بر پهنه این لوح کبود

 لحظه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 تیزپر مرغِ کهنسالى بود

 آهنین‏چنگِ قوى‏بالى بود

 برده در اوجِ فلک عمر بسر

 دم زده در نفسِ باد سحر

 برتر از ابر بده پَروازش‏

 همه با گنبدِ گردون، رازش‏

 هر زمان کرده پىِ صید آهنگ‏

 کبک و آهوبره آورده به چَنگ‏

 تا شد آخر پسِ سى سال، شکار

 به شکارافکنِ ایّام دُچار

 مرگ، چون با رگِ جانش آویخت‏

 ریشه و شاخه، بر و برگ بریخت‏

 هستیش، داسِ اجل، جمله درود

 نه ازو تار به جا ماند و نه پود

 کس ز نابودنش افسوس نخورد

 قلبى از واقعه او نفسرد

 ز اندُهش کس مژه پُرآب نکرد

 ناله چون مردمِ بیتاب نکرد

 هنر آن شد، هم از آن ماند به یاد

 که گذارش به رهِ شعر افتاد

 سایه‏اى ماند از آن سى‏ساله‏

 در یکى چامه، چو در مَه، هاله‏

 چامه‏اى نادره پُرعبرت و پند

 ذوق سیراب‏کن و عقل‏پسند

 نکته‏آموز شد آن شعر عقاب‏

 نک ز گوینده آن، نکته بیاب‏

 

 با عقابى سفرى شد سى سال‏

 باز سى، با دگرى بال به بال‏

 با سوم مرغ چو پر دَر پر شد

 نیمه‏ره، مرغ بماند او بَر شد

 این شمار ارچه تن خاکى‏راست‏

 سالش این‏گونه شمردن نه سزاست‏

 سالِ من گفت بدان عمر شمار:

 پنج‏صد سال بود با دوهزار

 شرمگین مرد ادب‏پرورِ راد

 معدنِ ذوق و هنر را استاد

 از گذشته بنگر گفت به راز

 لب به آینده نکرد اصلا باز

 با تواضع همه از بگذشته‏

 گفت آن مردِ جهانى‏گشته‏

 حالى آنک او ثمر آینده‏ست‏

 واندر آن زنده و هم پاینده‏ست‏

 آن‏که رنگین‏غزلِ نغز سرود

 راهِ دانش به تأمّل پیمود

 وانکه شد کاخِ سخن را معمار

 نقش و تصویر در آن برد به کار

 کاله معرفتى هرجا دید،

 چُست آورد و به استادى چید

 تا که ارکانِ سخن مانَد راست‏

 به‏ترازوىِ خرد، سخت، آراست‏

 تا که اندیشه شود راهگشا

 جز به اندیشه نکرد او انشا

 شعر را قاعده‏اى آسان داد

 نثر را نغز و هنر را جان داد

 کاروانهاىِ سخن راهى کرد

 دور و نزدیک، هواخواهى کرد

 نیزه پارسى، آن دور برفت‏

 سخن پارسى، آنجا شد تَفت‏

 معرفت بار گشود از هر شهر

 سودها شد همگان را زان بهر

 

 گر که پرویز مَلِک دخمه گزید

 از سخن ماند و سخن بازبُرید

 تا نگویى تو که پرویزى نیست‏

 قصه خسرو و شیرین، پس چیست‏

 تو مپندار ز منزل رانده‏ست‏

 بین که آن چامه رنگین مانده‏ست‏

 باسمک آن‏که بشد شادیخوار

 تاج و تختش نبرد هیچ عیّار

 بحثِ لب، کام و زبان، تارآوا

 کرد با بوعلیش ره‏پیما

 چونکه با "خواجه" به دیوان بنشست‏

 از فروغِ رخ ساقى، شد مست‏

 

 بیقینم که جهان تا برجاست‏

 کاخِ فردوسى طوسى برپاست‏

 همچنین تا هنر و شعرى هست‏

 نشود کاخ سخن هرگز پست‏

 تا به جا باشد آن شعر بلند

 نام پرویز به آفاق، برند

 بر ترنجِ زر و بر لوحِ کبود

 نقش پرویز یقین خواهد بود

 شنبه، دهم شهریور 1369

 

 در خلوت نور

 پروین دولت‏آبادى‏

 نامه تعزیتم دست سحرگاه نوشت‏

 قصه ماتم یاران دل‏آگاه نوشت‏

 سخن از سرِّ سخن رفت که بر دفتر عمر

 شرح آن قصه جانکاه، به بیگاه نوشت‏

 آنچه آن طبع سخن‏ساز به عمرى پرداخت‏

 با توانمندى آن خلقت دلخواه نوشت‏

 آن دگریار که هم‏صحبت دیرینش بود

 غم جان‏سوخته بر آینه آه نوشت‏

 همدمى بى دم دمساز نیارست نشست‏

 رفت و این نامه بدان گمشده همراه نوشت‏

 آمدم در پیت اى یار که در خلوت نور

 رقم مهر توان بر ورق ماه نوشت‏

 پروین دولت‏آبادى، مرداد 1370

 

* احوال و آثار دکتر پرویز ناتل خانلرى  نویسنده: دکتر منصور رستگار فسایى   ، طرح نو ، تهران ،چاپ: چاپ اوّل، 1379

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ شهریور ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →