دکتر منصور رستگار فسائی

ممسعود فرزاد، عاشق ترین عاشقان حافظ

  

دکتر منصوررستگار فسایی

مسعود فرزاد

 عاشق‌ترین‌ عاشقان‌  حافظ‌

 

 

 حافظا شعر تو ویرانی‌ بود که‌ شد از همّت‌ من‌ آبادان‌

 لیک‌ تا شعر تو آبادان‌ شد خانه‌ی‌ هستی‌ من‌ شد ویران‌

 غم‌ ویرانی‌ این‌ را نخورم‌ به‌ کمال‌ ار رسد آبادی‌ آن‌

 فرزاد

             استاد مسعود  فرزاد ، شاعر، نویسنده‌، مترجم‌ و محقق‌ بزرگ‌، رعاشق‌ترین‌ عاشقان‌  حافظ‌ بود، هستی‌ را برای‌  حافظ‌ می‌خواست‌ و به‌

خاطر این‌ رند بزرگ‌  شیراز، می‌زیست‌. او را می‌توان‌ از سخت‌کوش‌ترین‌ پیش‌گامان‌ تحقیقات‌ علمی‌ و ادبی‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ دانست‌. وی‌ در سال‌ 1284 در سنندج‌ متولد شد، پدرش‌ حبیب‌الله انتخاب‌الملک‌  (متوفی‌ 1353 قمری‌) بود، فرزاد  تحصیلات‌ خود را در دارالفنون‌ ، کالج‌ آمریکایی‌  تهران‌ و مدرسه‌ی‌ اقتصاد لندن‌ به‌ انجام‌ رسانید.

           فرزاد از سال‌ 1310 خورشیدی‌ به‌ تحقیق‌ و پژوهش‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ پرداخت‌ و نزدیک‌ به‌ نیم‌ قرن‌ بدون‌ وقفه‌، با کوششی‌ خستگی‌ناپذیر و اعجاب‌آفرین‌ و علی‌رغم‌ مشکلات‌ فراوان‌ که‌ خود با آب‌ و تاب‌ از آن‌ها سخن‌ می‌گفت‌ - و در این‌جا فرصت‌ بازگویی‌ نیست‌ - زندگی‌ خود را بر سر کار  حافظ‌ گذاشت‌ و به‌ شناخت‌ و شناساندن‌ او پرداخت‌ و سرانجام‌ با نگرانی‌ از پایان‌ کار خویش‌، در غربت‌ درگذشت‌ و به‌ قول‌ خودش‌

 

 اگر چنین‌ گذرد روزگار من‌، دانم‌

که‌ روز مرگ‌، غم‌ من‌ کدام‌ خواهد بود

 غم‌ این‌ بود که‌ تمام‌ است‌ روزگار، ولیک‌

بنای‌ کاخ‌ هنر ناتمام‌ خواهد بود

 چه‌ اعتماد که‌ از بعد من‌ دگر کس‌ را

پی‌ تمامی‌ کار، اهتمام‌ خواهد بود

 کنون‌ زمانه‌ به‌ کام‌ عوام‌ خاص‌نماست‌

هنروران‌ را هرگز به‌ کام‌ خواهد بود؟

  فرزاد، شیدایی‌ بود که‌ به‌ سائقه‌ی‌ ذوقی‌ سرشار در ادب‌، به‌ هر چه‌ رنگی‌ از تفکر عمیق‌ و شعر زیبای‌  حافظ‌ داشت‌، عشق‌ می‌ورزید، او  حافظ‌ را بزرگ‌ترین‌ شاعر جهان‌ می‌دانست‌ و با این‌ شاعر آسمانی‌ که‌ برخی‌ لسان‌الغیبش‌ خوانده‌اند، یکی‌ شده‌ بود و ذوق‌ و اندیشه‌ و دانش‌ خویش‌ را به‌ حدی‌ با  حافظ‌ و ذوق‌ و اندیشه‌ی‌ وی‌ مأنوس‌ و مألوف‌ می‌یافت‌ که‌ هر کلام‌ « حافظ‌واری‌» را بر سر و چشم‌ می‌نهاد و (غیرحافظانه‌)ها را با جرأت‌ و جسارتی‌ که‌ تنها از یک‌ شاگرد دست‌پرورده‌، هم‌زبان‌ و هم‌فکر انتظار می‌رود، طرد می‌کرد و بر سینه‌ی‌ آن‌ها اگر چه‌ بسیار معروف‌ و مقبول‌ بودند، دست‌ رد فرو می‌کوبید.

           برای‌  فرزاد، شهد بی‌همتای‌ کلام‌  حافظ‌، آن‌قدر شناخته‌ شده‌ و مشخص‌ بود که‌ می‌اندیشید آن‌ را از میان‌ هزاران‌ شهد خوش‌گوار و کام‌نواز درمی‌یابد و تشخیص‌ می‌دهد و می‌پنداشت‌ که‌ قادر است‌ بگوید ذرات‌ آن‌ شهد دل‌نشین‌ مصفا، از کدامین‌ گل‌خانه‌ و گلزار، فراچنگ‌ شاعر بزرگ‌ آمده‌ است‌ و ره‌آورد چه‌ جست‌وجوها و تجربه‌های‌ دشوار و حاصل‌ کدام‌ کوشش‌ و رنج‌ 

.هنرمندانه‌ و به‌گزین‌  حافظ‌ بوده‌ است‌.

           زندگی‌  فرزاد در مواجهه‌ با تمام‌ نیک‌ و بدها با  حافظ‌ پیوند می‌یافت‌، آن‌که‌ به‌ او در کار تحقیقات‌ مربوط‌ به‌  حافظ‌، یاری‌ می‌کرد، خوب‌ و درخور ستایش‌ بود و آن‌که‌  حافظ‌ را نمی‌شناخت‌ و قدر کارهایی‌ را که‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ انجام‌ می‌شد، نمی‌دانست‌، جان‌داری‌ بود که‌ فضای‌ حیات‌ را بر دیگران‌ تنگ‌ 

می‌کرد 

           

 ،فرزاد با کسانی‌ دوست‌ بود که‌  حافظ‌ را می‌فهمیدند و می‌شناختند، 

دانشجویانش‌ را با محک‌ « حافظ‌دانی‌» می‌سنجید و ملاک‌ ذوق‌ عالی‌ و موشکاف‌ را، راه‌ بردن‌ به‌ سرزمین‌ جادویی‌ اندیشه‌ها و افکار  حافظ‌ می‌شناخت‌ و از آن‌جا که‌ دلی‌ نازک‌ و زبانی‌ صریح‌ داشت‌ و از بیان‌ باورهای‌ خویشتن‌ در مورد  حافظ‌، لحظه‌ای‌ درنگ‌ نمی‌کرد.  حافظ‌ برای‌  فرزاد، دوستان‌ و دشمنان‌ فراوان‌ فراهم‌ آورده‌ بود، مثلاً در گله‌ از مرحوم‌  سعید نفیسی‌ شوهر خواهر خود سرود:

 من‌ از فرهنگ‌ ایران‌ داشتم‌ چشم‌

که‌ با من‌ مهربانی‌ها نماید

 گره‌ از شعر  حافظ‌ چون‌ گشودم‌

گره‌ از کار چاپ‌ آن‌ گشاید

 ندانستم‌ که‌ این‌ امید بی‌جاست‌

 به‌ ماها این‌ فضولی‌ها نیاید

 گشاد است‌ این‌ کله‌ بهر سر ما

کله‌ جز آسمان‌ ما را نباید

 ز جورت‌ کاستم‌ لیکن‌ شوم‌ شاد

گر این‌ کاهش‌ تو را شادی‌ فزاید

 نپاید دور جور تو وگر خود

فزون‌ از دور عمر من‌ بپاید

 کنون‌ هم‌ گرچه‌ سوهان‌ ملالت‌

دل‌ فرسوده‌ را دایم‌ بساید

 کند بخت‌ ار مدد، شاید ز نو دل‌

به‌ شوق‌ آید، کند کاری‌ که‌ شاید

           دوستان‌ بسیاری‌ داشت‌ که‌ او را یگانه‌  حافظ‌شناس‌ با ذوق‌ معاصر میدانستند و دشمنانی‌ که‌ وی‌ را کج‌سلیقه‌ و کارهایش‌ را سطحی‌ و او را فاقد صلاحیت‌های‌ لازم‌ برای‌ تحقیقات‌ عمیق‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ می‌شناختند و وی‌ را «... مبتلا به‌ بیماری‌ تصحیف‌ و تحریف‌ دیوان‌ حافظ‌ و پس‌ و پیش‌ کردن‌ ابیات‌ آن‌، آن‌ هم‌ با بی‌بهرگی‌ تام‌ و تمام‌ از معلومات‌ و مقدمات‌ لازم‌ برای‌ فهم‌ کلمات‌  حافظ‌» می‌دانستند  ، امّا هر کس‌ که‌  فرزاد را از نزدیک‌ می‌شناخت‌ می‌دانست‌ که‌ او صاحب‌ قلبی‌ مهربان‌ و دلی‌ با صفاست‌ که‌ از تحریک‌ نسمیی‌ برآشفته‌ می‌گردد و در همان‌ لحظه‌ به‌ فریاد و خروش‌ درمی‌آید، می‌نالد و می‌غرّد ولی‌ دل‌ کوچک‌ این‌ پرنده‌، بار دیگر به‌ زیبایی‌ها، عشق‌ها و طراوت‌های‌ جهان‌ هستی‌ باز می‌گردد و تمام‌ سرمایه‌ و سود خود را در معبد عشق‌، به‌ پای‌ محبوب‌ خویش‌ هدیه‌ می‌کند.  فرزاد به‌ همراه‌  صادق‌ هدایت‌، مجتبی‌  مینوی‌  و  بزرگ‌ علوی‌ ، گروه‌ «ربعه‌» را در روزگار جوانی‌ تشکیل‌ داد، اینان‌ نوآورانی‌ بودند نوجو و صمیمی‌ که‌ با گذشت‌ روزگار،  هدایت‌ که‌ با  فرزاد کتاب‌ پرطنز و کوبنده‌ وغ‌وغ‌ ساهاب‌ را نوشته‌ بود، درگذشت‌،  علوی‌ به‌ خارج‌ از  ایران‌ رفت‌ و به‌ قول‌ استاد ایرج‌ افشار، «روابط‌  فرزاد و  مینوی‌ از حدیث‌های‌ خواندنی‌ و شنیدنی‌ و پرنکته‌ در تاریخ‌ و جریان‌ ادبی‌ چهل‌ سال‌ اخیر است‌...،  مینوی‌ و  فرزاد هر دو  و نوشته‌هایی‌ در این‌ باب‌ دارند و مقداری‌ را به‌ چاپسخنانی‌ 

 

           به‌ قول‌ مرحوم‌  احمد فردید، هدایت‌ ، با سه‌ یار خود (علوی‌ ، فرزاد ، مینوی‌ )، جمعیّت‌ ربعه‌ را تشکیل‌ داد، امّا بالاخره‌ جمعیّت‌ ربعه‌ از هم‌ پاشید و اعضای‌ آن‌، هر یک‌ راهی‌ در پیش‌ گرفتند، یکی‌شان‌ توده‌ای‌ رسمی‌ شد، دیگری‌ به‌ شغل‌ علامگی‌ غرب‌زده‌ی‌ استعمارزده‌ و آن‌ دیگر، به‌ بیماری‌ تصحیف‌ و تحریف‌ دیوان‌  حافظ‌ و پس‌ و پیش‌ کردن‌ ابیات‌ آن‌، آن‌ هم‌ با بی‌بهرگی‌ تام‌ و تمام‌ از معلومات‌ و مقدمات‌ لازم‌ برای‌ فهم‌ کلمات‌  حافظ‌ درافتاد  !!

           بزرگ‌ علوی‌ که‌ خود از اعضای‌ ربعه‌ بود، در مقاله‌ای‌ که‌ در شماره‌ی‌ هشتم‌ آینده‌ در سال‌ 1361 نوشته‌ است‌، از فرزاد به‌ عنوان‌ انسان‌ رنجیده‌ و ستیزگر یاد می‌کند و می‌نویسد: «در سال‌ 1316 و بعد واقعاً گاومیری‌ در ربعه‌ افتاد، مینوی‌  به‌  لندن‌  رفت‌، من‌ در زندان‌ به‌ سر می‌بردم‌، جنگ‌ درگرفت‌ و فرزاد هم‌ به‌ دنبال‌ تنقیح‌  حافظ‌ و سرنوشتش‌ رفت‌ و در سال‌ 1951 هدایت‌ در پاریس‌  خودکشی‌ کرد. دشمنی‌ میان‌ فرزاد  و مینوی‌  رخنه‌ کرد و دوستان‌ دیرین‌ تبدیل‌ به‌ دشمنان‌ خونین‌ شدند، فرزاد  شعری‌ گفت‌ که‌:

 هدایت‌  مرد و فرزاد  مردار شد علوی‌  به‌ کوچه‌ی‌ علی‌چپ‌ زد و گرفتار شد

 مینوی‌  به‌  لندن‌ رفت‌ و پول‌دار شد

           یاد هرسه‌شان‌ به‌ خیر، هر سه‌ شیفته‌ی‌ ایران‌  بودند و هرکدام‌ هرچه‌ از دستشان‌ برمی‌آمد، برای‌ تعالی‌ وطنشان‌ کردند...».

           هدایت‌ در کتاب‌ ولنگاری‌ خود، داستانی‌ دارد به‌ نام‌ «قضیه‌ی‌ مرغ‌ روح‌» که‌ آن‌ را به‌  فرزاد هدیه‌ کرده‌ است‌ و موضوع‌ آن‌ داستان‌، کوشش‌های‌  فرزاد است‌ در چاپ‌  حافظ‌ و مشکلاتی‌ که‌ راه‌ را بر او می‌بستند: هدایت‌ در همین‌ داستان‌  فرزاد را چنین‌ می‌شناساند: «... یک‌ موجود وحشتناکی‌ بود که‌ تمام‌ ادبیات‌ خاج‌پرستی‌ مثل‌ موم‌ توچنگولش‌ بود، بدتر از همه‌ خودش‌ هم‌ شاعر بود و به‌ طرز شعرای‌ آن‌ها شعر می‌سرود و تو مجلس‌ ادبا و فضلا، خودش‌ را به‌ زور می‌چپانید چون‌ در ایّام‌ جهالت‌ زبان‌ گنجشک‌ خورده‌ بود، از این‌ جهت‌، زبان‌ در اختیارش‌ نبود... از هر در سخن‌ می‌راند و در اطراف‌  دیویدکاپرفیلد،  شکسپیر...  میلتون‌ و بایرون‌ اظهار لحیه‌ می‌کرد... ولی‌ از آن‌جا که‌ محققین‌ و ادبا و شعرای‌ بی‌قدر و مقدار... مثل‌ شتری‌ که‌ به‌ نعلبندش‌ نگاه‌ کند به‌ او نگاه‌ می‌کردند... این‌ بود که‌ رفت‌... تمام‌ کلکسیون‌ دیوان‌ اشعار خود را به‌ آب‌ شست‌. کنج‌ عزلت‌ اختیار کرد و در فضای‌ خانه‌ مشغول‌ به‌ کار شد... و شروع‌ به‌ کپی‌ و حلاجی‌ دیوان‌  حافظ‌ نمود... دسته‌ دسته‌ کاغذها را سیاه‌ می‌کرد و در آرشیو و دولابچه‌ی‌ صندوق‌خانه‌ ضبط‌ می‌کرد... تحقیقاتش‌ که‌ تمام‌ شد برای‌ چاپ‌ آن‌ قیام‌ نمود با تمام‌ گردنه‌گیرهایی‌ که‌ اسم‌ خودشان‌ را کتاب‌ فروش‌ گذاشته‌ بودند، مشغول‌ کنسولتاسیون‌ شد...؛ ولی‌ هیچ‌کدام‌ حاضر نمی‌شدند برای‌ چاپ‌ از کیسه‌ی‌ فتوت‌ خود حتّی‌ یک‌ شاهی‌ مایه‌ بروند، این‌ شد که‌ شاعر ما دلش‌ سرد شد و قلم‌ خود را شکسته‌، صمّ و بکم‌ به‌ گوشه‌ای‌ نشست‌، فضلا دور او گرد آمدند و اظهار تأسف‌ از عدم‌ قدردانی‌ ابناء بشر نمودند، «دستمال‌ دستمال‌، برایش‌ اشک‌ خون‌ ریختند» و در ضمن‌ از کشفیات‌ او راجع‌ به‌  حافظ‌ دزدیدند و مستقلاً در مجلات‌ به‌ نام‌ نامی‌ خود، زینت‌افزای‌ مطبوعات‌ گردانیدند و صاحب‌ خانه‌ سه‌ طبقه‌ و اتومبیل‌ و اضافه‌ حقوق‌ و اهمیت‌ اجتماعی‌ شدند ولی‌ 

متخصص‌  حافظ‌... از کمک‌ هم‌نوعان‌ دنیوی‌ مأیوس‌...  ».

           امّا علی‌رغم‌ آن‌چه‌ هدایت‌ به‌ طنز در این‌ داستان‌ آورده‌ است‌، فرزاد از پا 

نیفتاد و کوشید و کوشید، ذوقش‌ را پرورش‌ داد، معلوماتش‌ را افزود، تحقیق‌ کرد و از پژوهش‌ نایستاد، ترجمه‌ کرد. شعر گفت‌: و سخن‌رانی‌ها کرد و به‌ تدریس‌ در دانشگاه‌  شیراز پرداخت‌ و سرانجام‌ توفیق‌ یافت‌ تا ده‌ مجلد کامل‌ از تحقیقات‌ خود را درباره‌ی‌  حافظ‌ به‌ چاپ‌ برساند که‌ اینک‌ نسخ‌ آن‌ نایاب‌ است‌.

         

 

 فرزاد  به‌ قول‌ خودش‌، از حدود سال‌ 1310 دست‌ به‌ کار تصحیح‌ متن‌ 

انتقادی‌  حافظ‌ شده‌ بود و تا سال‌ 1320 کارهای‌ اصلی‌ آن‌ را به‌ پایان‌ رسانیده‌ بود و پیوسته‌ به‌ دنبال‌ چاپ‌ کار تحقیقی‌ خود بود که‌ جمع‌آوری‌ و طبقه‌بندی‌ و نشانه‌گذاری‌ همه‌ی‌ غزلیات‌ و سایر اشعار منسوب‌ به‌  حافظ‌ را دربر داشت‌ و همه‌ی‌ نسخه‌بدل‌های‌ منسوب‌ به‌ هر بیت‌ و قضاوت‌ با ذکر سوابق‌ و دلایل‌ راجع‌ به‌ اصالت‌ یا عدم‌ اصالت‌ یا مشکوک‌ بودن‌ هر کلمه‌ و هر بیت‌ و هر غزل‌ و هر قصیده‌ و ترتیب‌ و توالی‌ ابیات‌ در هر غزل‌ و تفسیر و تعبیر منطقی‌ هر غزل‌ را شامل‌ می‌شد. به‌ قول‌ خودش‌: «وقتی‌ که‌ شروع‌ به‌ تحقیقات‌ در متن‌  حافظ‌ نمودم‌، هیچ‌ باور نمی‌کردم‌ که‌ این‌ رشته‌ تا این‌ اندازه‌ مطوّل‌ و مفصّل‌ بشود و سال‌های‌ دراز، عمر مرا اشغال‌ و از لذّت‌ ذوقی‌ و علمی‌ مملو کند و به‌ خواب‌ نمی‌دیدم‌ که‌ برای‌ چاپ‌ آن‌ با آن‌ همه‌ کارشکنی‌ و بدخواهی‌ و تنگ‌چشمی‌ مواجه‌ شوم‌ و سال‌های‌ متوالی‌ برای‌ تصحیح‌  حافظ‌ از کار اداری‌ صرف‌ نظر نمایم‌ و در کنج‌ اطاق‌ محقر خویش‌ با فقر شدید و تألمات‌ گوناگون‌ بسازم‌ و فقط‌ در دل‌ خود امیدوار باشم‌ که‌ هنگامی‌ که‌ این‌ کتاب‌ آماده‌ شد، وزارت‌ فرهنگ‌ یا فرهنگستان‌ یا دانشگاه‌ یا یکی‌ از شرکت‌های‌ ناشر کتاب‌، به‌ چاپ‌ آن‌ اقدام‌ کند، ولی‌ جریان‌ به‌ کلی‌ خلاف‌ انتظار من‌ پیش‌ آمد  ».

           هدف‌ فرزاد از کار سترگ‌ و عظیمی‌ که‌ می‌خواست‌ به‌ انجام‌ برساند، (چه‌ در این‌ هدف‌ موفق‌ شده‌ باشد و چه‌ ناموفق‌ مانده‌ باشد)، آن‌ بود که‌ کار تصحیح‌ متن‌ را با رفتن‌ از معلوم‌ به‌ مجهول‌ بپیماید، دیوان‌  حافظ‌ را به‌ طور صحیح‌ جمع‌آوری‌ و نقطه‌گذاری‌ کند، اصالت‌ کلمات‌، ابیات‌ و غزل‌ها را تشخیص‌ 

دهد و توالی‌ ابیات‌ را دریابد.

 

 

  

   او جامعیت‌ را در برابر قدمت‌ می‌پذیرفت‌ و می‌گفت‌ باید بدانیم‌ که‌ آن‌چه‌

به‌  حافظ‌ منسوب‌ است‌، کدام‌ است‌ و چه‌ چیزی‌ را باید تصحیح‌ کرد، به‌ همین‌ دلیل‌ در نخستین‌ گام‌، جامع‌ نسخ‌  حافظ‌ را فراهم‌ آورد که‌ همه‌ی‌ منابع‌ کار خود را در آن‌ آورده‌ بود و با آن‌ کار، بر آن‌ بود تا همه‌ی‌ غزل‌ها و ابیات‌ منسوب‌ به‌  حافظ‌ را معرفی‌ کند و مورد بررسی‌ و قضاوت‌ قرار دهد و همه‌ی‌ نسخه‌بدل‌های‌ آن‌ها را بازیابد و پس‌ از آن‌ به‌ قضاوت‌ بنشیند که‌ کدام‌ غزل‌ اصیل‌ یا مشکوک‌ یا مردود است‌ و کدام‌ کلمه‌ یا کلمات‌ صحیح‌ یا غلط‌ هستند و کلمه‌ی‌ مختار کدامیک‌ باید باشد و آن‌گاه‌ ابیات‌ اصلی‌ غزل‌ را بشناسد و ابیات‌ اصیل‌ را از مشکوک‌ و مردود جدا سازد و ترتیب‌ و توالی‌ دقیق‌ ابیات‌ را در غزل‌ نشان‌ دهد و سرانجام‌ «دیوان‌  حافظ‌» را که‌ به‌ راستی‌ «دیوان‌  حافظ‌» باشد به‌ پارسی‌زبانان‌ عرضه‌ دارد و بر این‌ مبانی‌ و با این‌ روش‌ بود که‌ کار جنجالی‌ خود را سرانجام‌ به‌ پایان‌ رسانید در حالی‌ که‌ جمعی‌ آن‌ را کاملاً می‌پسندیدند و گروهی‌ آن‌ را بی‌روش‌ و بی‌ارزش‌ و درازدامن‌ می‌دانستند و مرحوم‌ مینوی‌  «تا بداند گبر و ترسا و یهود کاندر این‌ صندوق‌ جز لعنت‌ نبود»اظهار نظر کرده‌ بود که‌:

           فرزاد ، مردی‌ سخت‌کوش‌ و با همّت‌ بود و سرانجام‌، در سال‌ 1345 برای چاپ‌ کار خود از انگلستان‌  به‌ ایران‌  برگشت‌ و در دانشگاه‌  شیراز به‌ تدریس‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ پرداخت‌ و کار چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌ را پی‌گیری‌ کرد و توانست‌ به‌ آن‌چه‌ سال‌ها در آرزوی‌ انجام‌ آن‌ بود، دسترسی‌ بیابد و  دانشگاه‌  شیراز ، مجموع‌ کارهای‌  فرزاد را در 10 جلد طی‌ سال‌های‌ 1347 تا 1355 به  : شرح‌ زیر به‌ چاپ‌ رسانید 

 1. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، جامع‌ نسخ‌،  دانشگاه‌  شیراز، 1347، در 850 صفحه‌.

 2. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ غزل‌ها، جلد اوّل‌، (الف‌ تا ز)، تا صفحه‌ی‌ 668، 1349.

 3. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ غزل‌ها، جلد دوم‌، (س‌ تا ی‌)، تا صفحه‌ی‌ 1439 صفحه‌، در سال‌ 1349.

 4. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، قصاید، رباعیات‌ و مثنویات‌  حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ و اصالت‌ اشعار، در 412 صفحه‌ به‌ سال‌ 1350.

 5. گزارشی‌ از نیمه‌راه‌، در 526 صفحه‌ به‌ سال‌ 1350 (چاپ‌ دوم‌ این‌ کتاب‌ در سال‌ 1352 به‌ انجام‌ رسید).

 6. در جست‌وجوی‌  حافظ‌، اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد اوّل‌، (ا تا خ‌)، به‌ سال‌ 1353.

 7. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد دوم‌، (د)، تا صفحه‌ی‌ 1253 به‌ سال‌ 1353.

 8. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد سوم‌، (ر تا م‌)، تا صفحه‌ی‌ 1650 به‌ سال‌ 1353.

 9. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد چهارم‌، (ن‌ تای‌)، تا صفحه‌ی‌ 2182 به‌ سال‌ 1354.

 10. اصالت‌ و توالی‌ ابیات‌ در غزل‌های‌  حافظ‌، جلد پنجم‌، تا صفحه‌ی‌ 2460+234 صفحه‌، پیوست‌ آذرماه‌ 1355.

           (لازم‌ به‌ یادآوری‌ست‌ که‌ فرزاد  در صفحات‌ پیوست‌ جلد دهم‌، تمام‌ انتقادها و نوشته‌های‌ مخالفانش‌ را به‌ همراه‌ پاسخ‌هایی‌ که‌ به‌ بعضی‌ از آن‌ها داده‌ است‌، با سعه‌ی‌ صدر و آزادگی‌ تمام‌، ثبت‌ و ضبط‌ کرده‌ و برای‌ قضاوت‌

 

دراختیار خوانندگان‌ نهاده‌ است‌) 

           فرزاد  در سال‌ 1355 دچار سکته‌ی‌ مغزی‌ شد و مدّت‌ها در بیمارستان‌ 

نمازی‌ و در منزل‌ مسکونی‌ خود واقع‌ در خیابان‌ خاک‌شناسی‌  شیراز، بستری‌ بود تا امکانات‌ اعزام‌ او به‌ خارج‌ از ایران‌ فراهم‌ شد و فرزاد  را در سال‌ 1356 به‌  

لندن‌ بردند، ولی‌ درمان‌ها فایده‌ای‌ نبخشید و فرزاد  پس‌ از 5 سال‌ که‌ در حالت‌ اغما بود، در سال‌ 1361 درگذشت‌. فرزاد  اگرچه‌ نتوانست‌ حاصل‌ ده‌ جلد کار تحقیقی‌ خود را در یک‌ کتاب‌ که‌ نتیجه‌ و متن‌ نهایی‌ مورد نظر او بود به‌ چاپ‌ برساند، امّا صورت‌ غزل‌های‌ نهایی‌ را بریده‌ و روی‌ کاغذهای‌ سفید چسبانیده‌ بود و به‌ صورت‌ یک‌ کتاب‌ نیمه‌کاره‌ بر روی‌ میزش‌ گذاشته‌ و منتظر بود تا جلدهای‌ نهم‌ و دهم‌ نیز از چاپ‌ بیرون‌ آید تا بتواند این‌ کتاب‌ نیمه‌تمام‌ را کامل‌ کند و به‌ چاپ‌ بسپارد که‌ بیماری‌ به‌ سراغش‌ آمد و کارش‌ را ناتمام‌ باقی‌ گذاشت‌. یادآوری‌ این‌ نکته‌ی‌ غم‌انگیز نیز لازم‌ است‌ که‌ در هنگام‌ بیماری‌ او، جلد دهم‌ را که‌ در آذر 1355 منتشر شده‌ بود، به‌ نزد او بردند و در چند لحظه‌ که‌ به‌ هوش‌ آمده‌ بود، به‌ وی‌ نشان‌ دادند و فرزاد  غم‌زده‌ و اندوهگین‌ چشم‌ گشود و گفت‌ که‌ البتّه‌ شأن‌  فردوسی‌ اجل‌ از آن‌ است‌ که‌ من‌ سرنوشت‌ خود را با او مقایسه‌ کنم‌، ولی‌ شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ مشاهده‌ی‌ این‌ آخرین‌ جلد چاپ‌ شده‌ی‌ تحقیق‌ من‌ در واپسین‌ روزهای‌ عمر داستان‌ معروفی‌ را به‌ خاطر می‌آورد که‌ به‌ موجب‌ آن‌ جایزه‌ی‌ سلطان‌ محمود  از دروازه‌ای‌ وارد شهر توس‌  می‌شد و جنازه‌ی‌ فردوسی‌  را از دروازه‌ی‌ دیگر بیرون‌ می‌بردند  .

           فرزاد  روزی‌ در آخرین‌ روزهای‌ بیماریش‌ از همسرش‌ قلم‌ و کاغذخواست‌ و این‌ دو بیت‌ را خطاب‌ به‌  حافظ‌ سرود 

 تا توان‌ بود، خدمتت‌ کردم‌ چون‌ توان‌ رفت‌ عذر من‌ بپذیر

 رکوه‌کن‌، کوه‌ کند تا جان‌ داشت‌ بعد از آن‌ عذر کوه‌کن‌ بپذیر 

             فرزاد که‌ در مقابله‌ی‌ با چنگال‌ مرگ‌ نیز سخت‌ و با استقامت‌ بود، چند

سال‌ با مرگ‌ ستیز کرد و در روز چهارشنبه‌، چهارم‌ مهرماه‌ 1360 شمسی‌ برابر 

با 26 سپتامبر 1981 در  لندن‌ درگذشت‌. همکارانش‌ در  شیراز مرگ‌ او را چنین‌ به‌ آگاهی‌ دیگران‌ رساندند: «آتش‌ فرو مرد و سراینده‌ خاموش‌ گشت‌،  مسعود از حصار هستی‌ گریخت‌، نای‌، بی‌نغمه‌ ماند و آخرین‌ مصراع‌ درد، وزن‌ گرفت‌،  فرزاد مرد، به‌ غربت‌ مرد، غریب‌ مرد، عزیز  حافظ‌ و فالش‌ نماز شام‌ غریبان‌ آمد،  ایران‌ معلمی‌ راستین‌، شاعری‌ خوب‌، پژوهنده‌ای‌ پرتوان‌،  حافظ‌شناسی‌ شیفته‌، عروض‌دانی‌ سخت‌کوش‌، مترجمی‌ سترگ‌ و مردی‌ مردستان‌ را از دست‌ داد.

           چهل‌ سال‌ دربه‌دری‌، شصت‌ سال‌ کوشش‌ پی‌گیر، چند دفتر شعر، ده‌ جلد  حافظ‌شناسی‌، چند ترجمه‌ی‌ خوب‌، انبوهی‌ مقاله‌ تحقیقی‌، یک‌ زندگی‌ شرافتمندانه‌ و سرانجام‌، مرگی‌ دور از یار و دیار، این‌ است‌ آن‌چه‌ با رفتن‌ مسعود  فرزاد، در ذهن‌ دوستانش‌ تفسیر می‌شود، یادش‌ را گرامی‌ می‌داریم‌، خدماتش‌ را ارج‌ می‌نهیم‌ و در پیشگاه‌ همسر ایثارگرش‌ که‌ تا آخرین‌ روز معبد عشق‌ را از زمزمه‌های‌ نیایش‌ تهی‌ نگذاشت‌ و تن‌ تنها، بار وظیفه‌ی‌ همگان‌ را بر دوش‌ وفاداری‌ خود کشید، سر تعظیم‌ فرود می‌آوریم‌  ».

           فرزاد  در غربت‌ مرد، در حالی‌ که‌ آرزو داشت‌ در  شیراز بمیرد و خود در این‌باره‌ سروده‌ بود:

شیرازگیر شد دل‌  حافظ‌پرست‌ من‌  

   شیراز میر باد تن زار خسته ام

 

             بزرگ‌ علوی‌ یکی‌ از اعضای‌ «ربعه‌» که‌ تصادفاً در مراسم‌ تدفین‌  فرزاد

حضور یافته‌ بود آخرین‌ خاطره‌ی‌ خود را از دوست‌ دیرینش‌ چنین‌ باز می‌گوید: «... روز یکشنبه‌ 5 مهرماه‌ 1360 برابر با 27 سپتامبر 1981 به‌ زیارت‌ قبر یکی‌ از کسان‌ خود (در گورستان‌  بروک‌ وود Brook Wood  واقع‌ در نزدیکی‌  لندن‌) رفته‌ بودم‌، در چند ده‌ متری‌ ما زن‌ سیاه‌پوستی‌ همراه‌ یک‌ زن‌ جوان‌ و دو دختر ایستاده‌ بودند و گریه‌ می‌کردند... این‌ بانوی‌ عزادار،  فخری‌، زن‌ مسعود  فرزاد  بود...   این‌ خانم‌، سخت‌ در تنگ‌دستی‌ به‌ سر می‌برد و حتّی‌ مخارج‌ گورکن‌ و تشییع‌جنازه‌ی‌ (فرزاد ) را با چک‌ بی‌محل‌ پرداخته‌ و قول‌ داده‌ بود روزی‌ دین‌ خود را ادا کند. هیچ‌یک‌ از دوستان‌ و همکاران‌ و مقامات‌ دولتی‌، به‌ او کمکی‌ نکرده‌ بودند، گور  مسعود فرزاد تا آن‌ زمان‌ سنگی‌ نداشت‌، این‌ نفر سوم‌ ربعه‌ بود که‌ از دنیا رخت‌ بربست‌، نوبت‌ نفر چهارم‌ هم‌ می‌رسد  ».

           پس‌ از مرگ‌  فرزاد دو کتاب‌ به‌ عنوان‌ «دیوان‌  حافظ‌» به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد، منتشر شد که‌ طبعاً هیچ‌یک‌ از آن‌ها به‌ وسیله‌ی‌ خود شادروان‌  مسعود فرزاد دیده‌ نشده‌ بود و این‌ دو کار، حاصل‌ زحماتی‌ست‌ که‌ فراهم‌ آورندگان‌ محترم‌ این‌ دو دیوان‌ بر خود هموار کرده‌اند، این‌ دو چاپ‌ عبارتند از:

 1. دیوان‌  حافظ‌ ، به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد، به‌ کوشش‌ دکتر  علی‌ حصوری‌ که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ در تیرماه‌ 1362 در تیراژ 3000 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ هم‌گام‌  تهران‌ انجام‌ شده‌ است‌، آقای‌ حصوری‌  در مقدمه‌ی‌ این‌ چاپ‌ نوشته‌اند: «این‌ کتاب‌ یعنی‌ دیوان‌  حافظ‌ آخرین‌ جلد از کارهای‌  مسعود فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌ و نتیجه‌ی‌ کارهای‌ او در این‌ زمینه‌ است‌، از آن‌جا که‌ فرزاد  تنها به‌ تدوین‌ اثر توفیق‌ یافت‌ و به‌ علّت‌ سکته‌ی‌ مغزی‌ در سال‌ 1356، نتوانست‌ مقدمه‌ای‌ بر آن‌ بنویسد، در این‌جا می‌کوشم‌ که‌ با کم‌ترین‌ واژه‌ها، تنها توضیحی‌ بر دیوان‌ بنویسم‌...». ایشان‌ با ذکر نه‌ جلد از تألیفات‌ فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌ (بدون‌ این‌که‌ جلد دهم‌ آن‌ را که‌ در همین‌ مقاله‌ بدان‌ اشاره‌ شده‌ است‌ دیده‌ باشند)، «دیوان‌  حافظ‌» را که‌ خود به‌ چاپ‌ رسانیده‌اند، جلد دهم‌ به‌ شمار آورده‌اند و آن‌ را «متن‌ نهایی‌»  حافظ‌ خوانده‌اند (ص‌، الف‌ و ب‌) ایشان‌ افزوده‌اند «من‌ در این‌ کتاب‌ اصلاً دست‌ نبردم‌، تنها غلط‌های‌ چاپی‌ آن‌ را که‌ آشکار بود اصلاح‌ کردم‌ نسخه‌ با فتوکپی‌ از نه‌ مجلد قبلی‌ ترتیب‌ یافته‌ بود و با همه‌ی‌ این‌ها در مواردی‌ که‌ اندکی‌ گمان‌ داشتم‌ به‌ جلدهای‌ دیگر کار فرزاد  مراجعه‌ کردم‌ تا کار با اطمینان‌ صورت‌ گیرد  ».

           دکتر حصوری‌  در پایان‌ مقدمه‌ی‌ خویش‌ می‌نویسد: برای‌ من‌ روشن‌ است‌ که‌ کوشش‌های‌ فرزاد به‌ تصحیحات‌ تعیین‌کننده‌ای‌ در دیوان‌  حافظ‌ منجر شده‌ است‌، هرچند ممکن‌ است‌ برخی‌ از نظرات‌ او ثقیل‌ باشد، امّا سهم‌ او را در رسیدن‌ به‌ دیوان‌ صحیح‌  حافظ‌ نمی‌توان‌ نادیده‌ گرفت‌، مباحثات‌ او - بی‌ذکر نام‌ - مورد استفاده‌ی‌ دیگران‌ قرار گرفته‌ و بی‌شک‌ در آینده‌ نیز - هرگاه‌ کسی‌ بخواهد به‌ شکل‌ قطعی‌ دیوان‌ با رعایت‌ همه‌ی‌ ضوابط‌ برسد - مورد استفاده‌ و مراجعه‌ خواهد بود».

           آقای‌  هومان‌ فرزاد، برادر  مسعود فرزاد دومین‌ کوشنده‌ی‌ چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌ مصحح‌ فرزاد  است‌، او درباره‌ی‌ چاپ‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  می‌نویسد: در سال‌ 1362 آقای‌ دکتر حصوری‌ ، حاصل‌ آن‌ کتاب‌ها را (9 جلد از ده‌ جلد تحقیقات‌ فرزاد ) را به‌ صورت‌ یک‌ مصرع‌ در یک‌ سطر زیر هم‌ به‌ چاپ‌ رسانید، طوری‌ که‌ قافیه‌ی‌ غزل‌ها مشخص‌ نیست‌  .

           ایشان‌ درباره‌ی‌ چاپ‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  دو مطلب‌ را خاطرنشان‌ می‌سازند که‌ مطلب‌ نخست‌ آن‌ است‌ که‌ آقای‌ دکتر حصوری‌  گفته‌اند فرزاد  نتوانست‌ مقدمه‌ای‌ بر آن‌ بنویسد و آن‌ را بدون‌ مقدمه‌ گذاشت‌ و آقای‌  هومان‌ فرزاد می‌پرسند که‌ «آن‌ ده‌ جلد چاپ‌ شده‌ در  دانشگاه‌  شیراز با جمعاً 126 صفحه‌ مقدمه‌ی‌ مفصل‌ در اختیار شما بود، چطور به‌ نظر شما فرزاد  این‌ کار بزرگ‌ را بدون‌ مقدمه‌ گذاشت‌؟  ».

           مطلب‌ دوم‌ این‌که‌ آقای‌ حصوری‌  نوشته‌اند: «فرزاد اعتقاد به‌ درستی‌ کهن‌ترین‌ دست‌نویس‌ها نداشته‌ و می‌اندیشیده‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از دست‌نویس‌های‌ نو باارزش‌ هستند و گاهی‌ بسیار باارزش‌»، آقای‌  هومان‌ فرزاد می‌نویسد: «آقای‌ حصوری‌   حتّی‌ به‌ مقدمه‌ی‌ 45 صفحه‌ای‌ اولین‌ کتاب‌ فرزاد  (جامع‌ نسخ‌) با 15 گراور و سند توجّه‌ نکرده‌اند که‌ فرزاد اساس‌ این‌ کار بزرگ‌ را بر نسخ‌ اقدم‌ گذاشته‌ است‌، ولی‌ می‌گوید گاهی‌ در بخشی‌ از چاپ‌های‌ جدید هم‌ کلمات‌ باارزشی‌ پیدا می‌شود، بسته‌ به‌ این‌که‌ از روی‌ کدام‌ نسخه‌ی‌ خطی‌ قدیمی‌، استنساخ‌ شده‌ باشد، لذا با ارادتی‌ که‌ به‌ جناب‌ ایشان  

دارم‌ باید بگویم‌ برداشت‌ ایشان‌ از گفته‌ی‌ فرزاد  درست‌ نبوده‌ است‌  ».

 2. چاپ‌ دیگر دیوان‌  حافظ‌ به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد به‌ کوشش‌ برادر وی‌،  هومان‌ فرزاد در سال‌ 1379 به‌ شمارگان‌ 1500 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ سینانگار و به‌ قیمت‌ 7000 تومان‌ منتشر شده‌ است‌ که‌ در آن‌جا آمده‌ است‌ که‌ «این‌ دیوان‌ حاصل‌ و نتیجه‌ی‌ ده‌ جلد کتاب‌ تحقیقی‌ست‌ که‌ شادروان‌  مسعود فرزاد در آن‌ها، طی‌ چهل‌ سال‌ کار، اصالت‌ اشعار و صحت‌ کلمات‌ و توالی‌ ابیات‌ را در اشعار  حافظ‌ تعیین‌ کرده‌ است‌». این‌ دیوان‌ به‌ خط‌ نستعلیق‌ و به‌ عنوان‌ نتیجه‌ی‌ تحقیق‌ در 840 صفحه‌ با همکاری‌  هومان‌ فرزاد و دکتر  میرمحمّد تقوی‌ به‌ انجام‌ رسیده‌ است‌ که‌ شامل‌ 499 صفحه‌ متن‌ غزلیات‌، قصاید، قطعات‌، مثنویات‌ و رباعیات‌  حافظ‌ است‌ و بقیه‌ تعلیقات‌ کتاب‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر نیم‌ بیت‌ها و بیت‌های‌ عربی‌، فهرست‌ الفبایی‌ غزل‌ها، یادی‌ از  مسعود فرزاد، یادداشت‌های‌ استاد فرزاد ، آثار فرزاد  درباره‌ی‌ حروف‌ و صداها و نظم‌ الفبایی‌، چند کلمه‌ای‌ها و بعضی‌ واژه‌ها، شناسنامه‌ی‌  حافظ‌ (فارسی‌ و انگلیسی‌) تصاویر، دو قطعه‌ شعر از  مسعود فرزاد، ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌ هفت‌ غزل‌ از فرزاد  و آهوی‌ وحشی‌ و ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌ آن‌ از ا.ج‌. آربری‌ . 

 نقد کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌

     از سال‌ها پیش‌ از پایان‌ کار فرزاد  درباره‌ی‌ دیوان‌  حافظ‌، نقد و بررسی‌ کارهای‌ فرزاد  آغاز شده‌ بود. دلیل‌ این‌ امر هم‌ آن‌ بود که‌ « حافظ‌» و آن‌چه‌ که‌ درباره‌ی‌ او نوشته‌ می‌شد، همیشه‌ در مرکز توجّه‌ جامعه‌ی‌ ایرانی‌ و پارسی‌زبانان‌ بوده‌ است‌، ثانیاً فرزاد  بسیار سرشناس‌ و معروف‌ بود و ماجراهای‌ او در تصحیح‌ دیوان‌  حافظ‌، از اعتبار و اهمیتی‌ فراوان‌ برخوردار بود و ثالثاً فرزاد  به‌ خاطر صراحت‌ لهجه‌ و بعضی‌ از رفتارها و کردارهایش‌، بسیار جنجال‌برانگیز بود و طبعاً دشمنان‌ سرسخت‌ و صریح‌اللهجه‌ و سرشناس‌ و دانشمندی‌ داشت‌ که‌ به‌ صراحت‌ و برهان‌های‌ کوبنده‌، کار فرزاد  را درباره‌ی‌  حافظ‌ ، دارای‌ اعتبار علمی‌ و ادبی‌ نمی‌دانستند و اصولاً فرزاد  را صاحب‌ صلاحیت‌های‌ لازم‌ برای‌ انجام‌ کار بزرگ‌ تصحیح‌ دیوان‌  حافظ‌ ، نمی‌شناختند. تفصیل‌ این‌ نقدها و پاسخ‌هایی‌ که‌ بدان‌ها داده‌ شده‌ است‌، در حد این‌ مقاله‌ نیست‌ و تنها خلاصه‌ای‌ از آن‌ نقدهای‌ شنیدنی‌ را در این‌جا بازگو می‌کنیم‌.

           نخستین‌ منتقد و معروف‌ترین‌ کسی‌ که‌ به‌ تندی‌ و تیزی‌ بر فرزاد  می‌تاخت‌ و کارهای‌ او و حتّی‌ سلامت‌ عقل‌ و روح‌ وی‌ را مورد تردید قرار می‌داد، شادروان‌  مجتبی‌ مینوی‌، ادیب‌ بزرگ‌ معاصر بود که‌ از دوستان‌ قدیم‌ فرزاد  و از اعضای‌ «ربعه‌» بود. مینوی‌ در اردی‌بهشت‌ 1347، یعنی‌ 18 سال‌ پیش‌ از پایان‌ کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌، در مجله‌ی‌ یغما مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ در آن‌ حملات‌ شدیدی‌ به‌ فرزاد  شده‌ بود و در بخشی‌ از آن‌ آمده‌ بود که‌: «... هر کس‌ که‌ آقای‌ فرزاد  را خوب‌ شناخته‌ باشد، می‌داند که‌ بر او حرجی‌ نیست‌ و بعضی‌ امور بر او مشتبه‌ شده‌ است‌ و اگر دروغی‌ می‌گوید از روی‌ عمد نیست‌، حالت‌ روحی‌ او را در روان‌شناسی‌ مگالومانی‌ می‌نامند، با این‌ تصور که‌ همه‌ی‌ مردم‌ از راه‌ حسادت‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داده‌اند تا او را عذاب‌ بدهند. تا آن‌جا که‌ بنده‌ به‌ یاد دارم‌، از سال‌ 1313 که‌  حافظ‌  خلخالی‌ منتشر شد، علاقه‌مند به‌ جمع‌آوری‌ نسخ‌ چاپی‌ و خطی‌ دیوان‌  حافظ‌  شد... وقتی‌ به‌ فرنگ‌ آمد، دو نمونه‌ از کار خود در خصوص‌  حافظ‌  را نشان‌ داد... در این‌ شانزده‌ صفحه‌، یکی‌ دو غزل‌ در متن‌ بود و مابقی‌ همگی‌ حواشی‌ فرزادیه‌ بود و از قرار معلوم‌، ناشر پس‌ از چاپ‌ شانزده‌ صفحه‌ حساب‌ کرده‌ بود که‌ بدین‌ منوال‌ دیوان‌  حافظ‌ ، شاید چهار هزار و هشت‌ هزار صفحه‌ بشود و او از عهده‌ی‌ مخارج‌ آن‌ نمی‌تواند برآید و دنباله‌ی‌ کار را قطع‌ کرده‌ بود، فرزاد خیال‌ می‌کرد مرحوم‌ فروغی‌ ، رأی‌ صاحب‌ کتاب‌فروشی‌ ایران‌ را زده‌ است‌، نیز وقتی‌ که‌ مرحوم‌ قزوینی‌  به‌ ایران‌ برگشته‌ بود و به‌ چاپ‌ دیوان‌  حافظ‌  به‌ کمک‌ مرحوم‌ غنی‌  مشغول‌ شده‌ بود، فرزاد  از امیرخیزی‌  خواسته‌ بود که‌ قرار ملاقاتی‌ بین‌ قزوینی‌  و فرزاد  بگذارد و امیرخیزی‌  به‌ قزوینی‌  تلفن‌ کرده‌ بود، ولی‌ قزوینی‌  وقتی‌ تعیین‌ نکرده‌ بود و همین‌ کافی‌ بود که‌ فروغی‌  و قزوینی‌  و امیرخیزی‌  و  سعید نفیسی‌ و صاحب‌ کتاب‌فروشی‌ ایران‌ و چند نفر دیگر ملعون‌ ازل‌ و ابد به‌ شمار آیند. نمونه‌ی‌ دوم‌ از کار او در باب‌ دیوان‌  حافظ‌  که‌ من‌ دیدم‌، کتابچه‌ای‌ بود که‌ در قاهره‌ چاپ‌ کرده‌ بود... از تصرفاتی‌ که‌ در این‌ متن‌ کرده‌ بود، بر من‌ مسلم‌ شد که‌ فرزاد  نه‌ از فن‌ تصحیح‌ متون‌ قدیم‌ سررشته‌ای‌ دارد و نه‌ آن‌قدر امانت‌دار است‌ که‌ بتوان‌ به‌ او اعتماد کرد که‌ نسخ‌ قدیم‌ را با هم‌ مقابله‌ کند. کینه‌ی‌ تازه‌ی‌ آقای‌ فرزاد  با بنده‌، شاید ندانید از کجاست‌، پیشنهادی‌ به‌ دانشگاه‌  تهران‌ رسید که‌  حافظ‌  او را چاپ‌ کنند، محول‌ به‌ رأی‌ انجمن‌ تألیف‌ و ترجمه‌ شد، بنده‌ عضو آن‌ انجمن‌ بودم‌، عرض‌ کردم‌ مثل‌ سایر کتاب‌های‌ دانشگاه‌، متنی‌ را که‌ می‌خواهند چاپ‌ کنند به‌ دانشگاه‌ بیاورند، ما ببینیم‌ تا در باب‌ آن‌ رأی‌ بدهیم‌، معلوم‌ شد که‌ حاضر نیست‌ و نمی‌توانند نشان‌ بدهند، حالا که‌ بنا شده‌ است‌ دانشگاه‌  شیراز این‌ دیوان‌  حافظ‌ فرزادی‌ با حواشی‌ فرزادیه‌ را چاپ‌ کند، من‌ مرده‌ و شما زنده‌، اگر چاپ‌ شد و در آمد، شما هم‌ مثل‌ من‌ خواهید دید کاندر آن‌ صندوق‌ جز لعنت‌ نبود...  ».

           دومین‌ نقد مهم‌ درباره‌ی‌ بخشی‌ از کارهای‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌ ، در سال‌ 1350 به‌ وسیله‌ی‌ مرحوم‌ دکتر حسین‌علی‌ هروی‌  در روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌ منتشر شد که‌ عنوان‌ «شرکت‌ سهامی‌  حافظ‌  و فرزاد » را داشت‌ و در آن‌ کتاب‌ نخستین‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  یعنی‌ «جامع‌ نسخ‌»، مورد نقد و بررسی‌ قرار گرفته‌ بود که‌ فرزاد  هم‌ در تاریخ‌ 31/1/51 با عنوان‌ «نامه‌ی‌ سرگشاده‌ به‌ سی‌چهل‌ ساله‌های‌  حافظ‌دوست‌» بدان‌ در روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌ پاسخ‌ داد، امّا کار اساسی‌ هروی‌  در انتقاد از  حافظ‌  فرزاد  بعداً در نشریه‌ی‌ دانشکده‌ی‌ الهیات‌ و معارف‌ اسلامی‌، دفتر سیزدهم‌ تا شانزدهم‌، در سال‌ 1353 منتشر شد که‌ در آن‌جا شادروان‌ دکتر  حسین‌علی‌ هروی‌ مقاله‌ای‌ مفصّل‌ تحت‌ عنوان‌ نقدی‌ بر  حافظ‌   مسعود فرزاد نگاشته‌ بود و کتاب‌ « حافظ‌، صحت‌ کلمات‌، اصالت‌ غزل‌ها» (الف‌ تا ز) را مورد بررسی‌ قرار داده‌ بود و در عین‌ حال‌ که‌ منصفانه‌ ذکر کرده‌ بود که‌ «از توضیحات‌ مقدمه‌ی‌ کتاب‌ خوب‌ فهمیده‌ می‌شود که‌ نویسنده‌ چه‌ زحمتی‌ در راه‌ وصول‌ به‌ مقصود خود تحمّل‌ کرده‌ است‌ و با چه‌ پشتکاری‌ وسایل‌، فرصت‌ و سایر امکانات‌ را در اختیار گرفته‌ و الحق‌ کوشش‌ و علاقه‌ و نظم‌ و روش‌ و شکیبایی‌ بسیار به‌ خرج‌ داده‌ است‌  ». امّا شدیداً کار فرزاد  را مورد نقد قرار داده‌ بود و با ذکر یازده‌ انتقاد اساسی‌ به‌ خود فرزادمطالبی‌ را ذکر کرده‌ بود که‌ فقط‌ به‌ مختصری‌ از آن‌ها اشاره‌ می‌شود 

 1-   کسی‌ می‌تواند اقدام‌ به‌ تصحیح‌ متن‌  حافظ‌  کند که‌ فطرتاً از دقت‌ و احتیاط

2 -بسیار برخوردار باشد تا اعتماد خواننده‌ را جلب‌ کند و فرزاد  چنین‌ نکرده‌است‌*

 کسی‌ که‌ می‌خواهد  حافظ‌  را تصحیح‌ کند، نه‌ تنها باید با غزلیات‌  حافظ‌ شنایی‌ کامل‌ داشته‌ باشد، بلکه‌ باید بر دیوان‌ وی‌ مسلط‌ باشد و اصطلاحات‌ و علاقه‌ی‌  حافظ‌ را بشناسد و فرزاد  چنین‌ نیست‌.

 3. مصحح‌ باید بر فضای‌ ادبی‌ عصر شاعر مسلط‌ باشد و این‌ تسلط‌ در فرزاد  نیست‌.

 4. مصحح‌ باید برای‌ قضاوت‌های‌ خود مبناهایی‌ درست‌ داشته‌ باشد و با احتیاط‌ عمل‌ کند و فرزاد  چنین‌ نیست‌.

 5. مصحح‌ نباید نسخه‌های‌ اساس‌ کار و مورد مراجعه‌ی‌ خود را نادیده‌ بگیرد و بنویسد این‌ تصحیح‌ قیاسی‌ست‌ و آن‌چه‌ من‌ می‌گویم‌  حافظ‌وار است‌، تکیه‌ی‌ فرزاد  بر تصحیح‌ قیاسی‌، درست‌ نیست‌.

 6. مصحح‌ نباید با نقطه‌گذاری‌های‌ بی‌مورد، کار شاعر کلاسیک‌ را عوض‌ کند که‌ فرزاد چنین‌ کرده‌ است‌.

 7. فرزاد  گاهی‌ نظریه‌ای‌ را می‌ستاید و گاهی‌ همان‌ را رد می‌کند.

 8. فرزاد  در جزییات‌، احکام‌ قطعی‌ صادر می‌کند در حالی‌که‌ اگر درباره‌ی‌ این‌ موارد از خود  حافظ‌  می‌پرسیدند، با چنین‌ قاطعیتی‌ پاسخ‌ نمی‌داد.

 9. چاپ‌ تحقیقات‌ فرزاد  غلط‌های‌ چاپی‌ فراوان‌ دارد و فرزاد  همان‌ غلط‌ها را در جلدهای‌ بعد تکرار می‌کند و آن‌ها را صحیح‌ می‌داند.

 10. چاپ‌ فرزاد  غلط‌های‌ املایی‌ فراوان‌ دارد و همان‌ها را تکرار می‌کند.

 11. فرزاد   حافظ‌ را به‌ محک‌ خودش‌ می‌سنجد نه‌ ذوق‌ خود را با  حافظ‌ .

           هروی‌ نتیجه‌ می‌گیرد حجم‌ کار  فرزاد درباره‌ی‌  حافظ‌، زیادتر از حدّ لزوم‌ است‌ و وزن‌ مخصوص‌ تحقیقات‌ او کم‌ و تورم‌ نوشته‌ها سرسام‌آور است‌ و بنده‌ در اساس‌، بر استنباط‌ ایشان‌ از امر  حافظ‌، تردید دارم‌...  ».

           این‌ مقاله‌ بلافاصله‌ جواب‌ فرزاد  را در پی‌ داشت‌ و فرزاد  در شماره‌ی‌ 19 و 20 نشریه‌ی‌ مقالات‌ و بررسی‌ها، در مقاله‌ای‌ 110 صفحه‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ « حافظ‌دوستی‌ غیر از حافظ‌شناسی‌ست‌» به‌ تمام‌ مواردی‌ که‌ مرحوم‌ هروی‌  به‌ عنوان‌ انتقاد مطرح‌ کرده‌ بود، پاسخ‌ داد (این‌ مقاله‌ در همان‌ جلد دهم‌  حافظ‌  فرزاد  از صفحه‌ی‌ پ‌ 45 تا 105 به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌) و این‌ جوابیه‌ نیز پاسخی‌ از سوی‌ شادروان‌ هروی‌  داشت‌ که‌ در مجله‌ی‌ نگین‌ به‌ چاپ‌ رسید   و عنوان‌ آن‌ چنین‌ بود: «کو آن‌ چنان‌ کسی‌ که‌ نرنجد ز حرف‌ راست‌» و نویسنده‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود که‌ «به‌ نظر خودم‌، از حدود شصت‌ مورد ایراد بنده‌، یک‌ مورد آن‌ هم‌ در جواب‌ نامه‌ 110 صفحه‌ای‌ به‌ طور منطقی‌ رد نشده‌ است‌. 90 درصد مطالب‌ مرقومشان‌ خارج‌ از موضوع‌ بحث‌، 70 درصد دست‌ و پا زدن‌ برای‌ گریز از مواجهه‌ با اشکال‌، سی‌ درصد کوشش‌ در تحقیر انتقادکننده‌ و 3 درصد اقرار منصفانه‌ و مؤدبانه‌ به‌ اشتباه‌ بوده‌ است‌  ». و بالاخره‌ فرزاد  ناگزیر، به‌ آن‌ جوابیه‌ هم‌ جوابی‌ داد که‌ باز در مجله‌ی‌ نگین‌ با عنوان‌ «دوستان‌ از راست‌ می‌رنجد نگارم‌ چون‌ کنم‌» به‌ چاپ‌ رسید  .

           سومین‌ ارزیابی‌، از دیوان‌  حافظ‌ به‌ تصحیح‌  مسعود فرزاد و به‌ وسیله‌ی‌ دکتر  سلیم‌ نیساری‌ در کتاب‌ مقدمه‌ای‌ بر تدوین‌ غزل‌های‌  حافظ‌  صورت‌ گرفته‌ است‌ که‌ هفت‌ سال‌ پس‌ از مرگ‌ فرزاد  در آبان‌ماه‌ 1367 به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ علمی‌ منتشر شده‌ است‌ و نویسنده‌ با بی‌طرفی‌ و دقت‌ بسیار ضمن‌ بررسی‌ نسخه‌های‌ قزوینی‌  و خانلری‌  به‌  حافظ‌  فرزاد  پرداخته‌ و در مقاله‌ای‌ که‌ تحت‌ عنوان‌ « مسعود فرزاد در جست‌وجوی‌  حافظ‌ صحیح‌» از صفحه‌ی‌ 143 تا 166 نگاشته‌ است‌، نتیجه‌گیری‌ کرده‌ است‌ که‌ «شادروان‌ فرزاد در تنظیم‌ ده‌ جلد کتاب‌، زحمات‌ زیادی‌ متحمل‌ شده‌ است‌، کتاب‌ جامع‌ نسخ‌  حافظ‌ ، شاید از این‌ لحاظ‌ جالب‌ باشد که‌ جامع‌ همه‌ی‌ اشعار اصیل‌ و مشکوک‌ و مردود منتسب‌ به‌  حافظ‌  است‌، فرزاد  همه‌ی‌ این‌ اشعار را با نظمی‌ دیگر در کتاب‌ « حافظ‌، گزارشی‌ از نیمه‌ راه‌» آورده‌ ولی‌ کوشش‌ محسوسی‌ در رفع‌ اشتباه‌ها و غلط‌های‌ چاپی‌ به‌ کار نرفته‌ است‌. امّا عواملی‌ که‌ در تنظیم‌ این‌ دو جلد کتاب‌ دخالت‌ داشته‌ است‌ و به‌ قسمتی‌ از آن‌ها اشاره‌ شد، این‌ نتیجه‌ را آشکار می‌سازد که‌ مطالعه‌ی‌ مندرجات‌ این‌ کتاب‌ها ممکن‌ است‌ در مواردی‌ خاص‌ موجب‌ برخورداری‌ مثبت‌ باشد، ولی‌ به‌ طور کلی‌ باید جانب‌ احتیاط‌ را از دست‌ نداد... این‌ اشتباه‌ها به‌ دو جلد کتاب‌ حافظ‌، صحت‌ کلمات‌ منتقل‌ شده‌ و پس‌ از افزوده‌ شدن‌ مقداری‌ سهوها و اشتباه‌های‌ جدید دستی‌ و چاپی‌، بدون‌ اصلاح‌ به‌ کتاب‌  حافظ‌ ، گزارشی‌ از نیمه‌ راه‌، راه‌ یافته‌اند  ». 

 الف‌. تحقیقات‌ دیگر فرزاد ، درباره‌ی‌  حافظ‌

     از فرزاد ، مقالات‌ و کتب‌ متعدد دیگری‌ هم‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ منتشر شده‌ است‌ که‌ به‌ برخی‌ از مهم‌ترین‌ آن‌ها ذیلاً اشاره‌ می‌شود:

 1. کتاب‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  به‌ کوشش‌  منصور رستگار فسایی‌، چاپ‌ اوّل‌، انتشارات‌ نوید  شیراز، 1367.

           من‌ بنده‌، دکتر  منصور رستگار فسایی‌  که‌ از سال‌ 1349 در بخش‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ دانشگاه‌  شیراز ، افتخار همکاری‌ و دوستی‌ مداوم‌ با استاد  فرزاد را داشتم‌، هم‌زمان‌ با برگزاری‌ کنگره‌ی‌ بین‌المللی‌ بزرگ‌داشت‌  حافظ‌ در آبان‌ماه‌ 1367 با خود اندیشیدم‌ که‌ اگر روان‌شاد مسعود  فرزاد  اینک‌ زنده‌ بود، تا چه‌ حد از برگزاری‌ این‌ کنگره‌ شادمان‌ می‌شد و چه‌ سخن‌های‌ تازه‌ و دل‌پذیری‌ که‌ برای‌ طرح‌ در این‌ کنگره‌ داشت‌، وظیفه‌ی‌ دوستی‌ و سمت‌ وکالتی‌ که‌ از خاندان‌  فرزاد داشتم‌، مرا برانگیخت‌ تا مقالات‌ آن‌ زنده‌یاد را درباره‌ی‌  حافظ‌ که‌ در مجلات‌ معتبر ادبی‌ یا کتاب‌های‌ تحقیقی‌، به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ به‌ صورت‌ کتابی‌ فراهم‌ آورم‌ و مقدمه‌ای‌ و چند مقاله‌ و عکس‌ بر آن‌ بیفزایم‌ تا هم‌زمان‌ با کنگره‌ی‌ بین‌المللی‌ بزرگ‌داشت‌  حافظ‌ در آبان‌ 67 منتشر گردد، شاید که‌ شادی‌ روان‌ استاد  فرزاد و خشنودی‌ علاقمندان‌ به‌ آثار او را فراهم‌ آورده‌ باشم‌.

           کتاب‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد درباره‌ی‌ حافظ‌، دارای‌ 6 بخش‌ است‌ که‌ بخش‌ اوّل‌ آن‌ شامل‌ 6 مقاله‌، بخش‌ دوم‌ آن‌ شامل‌ 9 مقاله‌ و بخش‌ سوم‌ آن‌ مربوط‌ به‌ اشعار غیر غزل‌  حافظ‌ ، شامل‌ بر 3 مقاله‌، بخش‌ چهارم‌ آن‌ عروض‌  حافظ‌ و بخش‌ پنجم‌ آن‌ پاسخ‌ فرزاد  به‌ نقد مرحوم‌ هروی‌ و بخش‌ ششم‌ آن‌ به‌ انگلیسی‌ست‌، در ترجمه‌ی‌  حافظ‌  و  حافظ‌  و اشعار وی‌ و ترجمه‌ی‌ آهوی‌ وحشی‌.

 2. کتاب‌ دل‌ شیدای‌  حافظ‌ ،  تهران‌ ، 1313، مطبوعاتی‌ پروین‌، 32 صفحه‌.

 3. کشف‌ مغنی‌نامه‌  حافظ‌ ، لندن‌ ، بی‌تاریخ‌.

 4. کتاب‌  Hafez and his Poems .

 5.  To Translate Hafez 1930 .

           و ده‌ها مقاله‌ که‌ در مجلات‌ و کتب‌ و گزارش‌ کنفرانس‌های‌ مختلف‌ آمده‌ است‌ و بخشی‌ از آن‌ها در مجموعه‌ مقالات‌ تحقیقی‌ فرزاد  درباره‌ی‌  حافظ‌  ذکر شده‌ است‌.

 

 ب‌. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  خیام‌

     فرزاد، پس‌ از  حافظ‌، به‌  خیام‌ عشق‌ می‌ورزید و بیش‌ از هر شاعری‌، جز  حافظ‌، به‌ کار درباره‌ی‌  خیام‌ پرداخته‌ بود، بیش‌ از هزار صفحه‌ یادداشت‌های‌ خود را درباره‌ی‌  خیام‌ به‌ خزانه‌ی‌ بانک‌ ملی‌  شیراز سپرده‌ بود تا شاید پس‌ از اتمام‌ تحقیقاتش‌ درباره‌ی‌  حافظ‌ ، جامع‌ نسخ‌ خیام‌  و مجموعه‌ی‌ آثار و ترجمه‌های‌ مربوط‌ به‌ خیام‌  را فراهم‌ آورد، امّا دریغا که‌ روزگار، این‌ آرزوی‌ او را نیز برآورده‌ نساخت‌  .  حافظ‌، سال‌های‌ بی‌شمار، چنان‌ ذهن‌ و زندگی‌  فرزاد را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ بود که‌ « خیام‌» را نیز از  فرزاد گرفته‌ بود، امّا به‌ هر حال‌،  فرزاد در هر فرصتی‌، سری‌ به‌ سرزمین‌ اندیشه‌ها و تفکرات‌  خیام‌ می‌زد و دمی‌ را با او می‌گذرانید و این‌ مقالات‌ را درباره‌ی‌  خیام‌ پدید آورد:

 1.  خیام‌ و  فتیزجرالد در نقد  فتیزجرالد و ترجمه‌ی‌ او، راهنمای‌ کتاب‌ 374-370/2.

 2. یک‌ روز در زندگی‌  خیام‌ با ترجمه‌ی‌ رباعیات‌  خیام‌، وحید، شماره‌ی‌ 3، صص‌ 919-916، شماره‌ی‌ 4، صص‌ 128-125 صورت‌ مستقل‌ این‌ مقاله‌ در 102 صفحه‌ چاپ‌ شده‌ است‌.

 3. ترجمه‌ی‌ رباعیاتی‌ از  خیام‌ در کتاب‌  The man who thought .

 4. منظومه‌ی‌  خیام‌وار  فتیزجرالد، تیرماه‌ 1348،  شیراز، 54 ص‌.

 5. مسأله‌ی‌ هشت‌صد ساله‌ی‌ وزن‌ رباعی‌، خرد و کوشش‌، ج‌ 6، شماره‌ی‌ 1، 7-16.

 

 ج‌. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  مولوی‌

 1.  فرزاد به‌  مولوی‌ و مخصوصاً مثنوی‌ او، علاقه‌ی‌ فراوان‌ داشت‌، در هنگامی‌ که‌ در  BBC کار می‌کرد، 50 داستان‌ از مثنوی‌ معنوی‌ را به‌ صورت‌ نمایش‌نامه‌ی‌ رادیویی‌ تنظیم‌ کرد و بعلاوه‌ ترجمه‌ای‌ نیز از یکی‌ از داستان‌های‌  مولوی‌ به‌ انگلیسی‌ انجام‌ داد به‌ نام‌:

 2. The School Master's Headache, 1967.

                 به‌ علاوه‌،  فرزاد، شیفته‌ی‌ وزن‌ غزل‌های‌ دیوان‌  شمس‌ و معتقد به‌ تسلط‌ بی‌مانند مولوی‌ بر موسیقی‌ بود که‌  مولوی‌ چنان‌که‌ از اشعارش‌ من‌جمله‌ غزل‌ با مطلع‌

 ای‌ چنگ‌، پرده‌های‌ سپاهانم‌ آرزوست‌ وای‌ نای‌، ناله‌ی‌ خوش‌ سوزانم‌ آرزوست‌

 برمی‌آید، آهنگ‌های‌ ایرانی‌ را دقیقاً می‌شناخت‌ و محتملاً آهنگ‌ساز نیز بوده‌ است‌.

 3.   عروض‌  مولوی‌ چاپ‌ شده‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌ 2-304-286.

 4. چند نکته‌ درباره‌ی‌ غزل‌های‌  مولوی‌، اندیشه‌ و هنر، 4-38-42.

 5. موسیقی‌ غزل‌های‌  مولوی‌، چند گفتار، دانشگاه‌  شیراز، 156-132.

 

 د. تحقیقات‌ درباره‌ی‌  فردوسی‌

 1. تحقیقی‌ از داستان‌ سیمرغ‌ و  اسفندیار، سخنرانی‌ در کنگره‌ی‌  فردوسی‌، 1351.

 2. کوهولین‌  رستم‌ ایرلندی‌  از  ویلیام‌ باتلرییتز، جشنواره‌ی‌  طوس‌، 1354.

 4. در جست‌وجوی‌ شاهنامه‌ی‌ صحیح‌، جلسات‌ شاهنامه‌ی‌  فردوسی‌، 2-162-173.

 ه. درباره‌ی‌  سنایی‌

 1. یک‌ ایرانی‌ پیش‌قدم‌ بر  دانته‌، روزگار نو، شماره‌ی‌ 10، ج‌ 4.

 

 و. طنز وغ‌وغ‌ ساهاب‌ با همکاری‌  صادق‌ هدایت‌

     این‌ کتاب‌ طنز را فرزاد  با همکاری‌  صادق‌ هدایت‌ نوشت‌. وغ‌وغ‌ ساهاب‌ عبارت‌ از 35 قضیه‌ی‌ مجزاست‌ که‌ در سال‌ 1313 انتشار یافته‌ است‌.

 

 ز. تحقیقات‌ در عروض‌ فارسی‌

     فرزاد در عروض‌ فارسی‌ تحقیقات‌ و تتبعات‌ متعدد و نوآورانه‌ای‌ دارد، او بی‌آن‌که‌ ادعایی‌ داشته‌ باشد، شیوه‌ای‌ تازه‌ در تقطیع‌ و تشخیص‌ و طبقه‌بندی‌ اوزان‌ و بحور ابداع‌ کرد که‌ مهم‌ترین‌ مشخصه‌ی‌ آن‌ قابل‌ فهم‌ و درک‌ و منطقی‌ بودن‌ آن‌ برای‌ جوانان‌ است‌. او سال‌ها در دانشگاه‌  شیراز عروض‌ و عروض‌ تطبیقی‌ را تدریس‌ و این‌ درس‌ مشکل‌ را به‌ حدی‌ برای‌ دانشجویان‌ آسان‌ و شیرین‌ ساخته‌ بود که‌ صدها دانشجو به‌ کلاس‌های‌ این‌ درس‌ روی‌ آورده‌، در محضر استاد این‌ درس‌ را فرا می‌گرفتند.

           فرزاد ، شاید از نخستین‌ کسانی‌ باشد که‌ عروض‌ فارسی‌ را به‌ انگلیسی‌زبانان‌ شناساندند. او چند مقاله‌ و کتاب‌ به‌ شرح‌ زیر درباره‌ی‌ عروض‌ نگاشت‌:

 1. مقاله‌ی‌ عروض‌  مولوی‌، در 88 صفحه‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دانشگاه‌  شیراز ، دفتر اوّل‌، دروه‌ی‌ دوم‌.

 2. مقاله‌ی‌ عروض‌ رودکی‌، در 34 صفحه‌ در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دفتر سوم‌، آبان‌ماه‌ 1349.

 4. مقاله‌ی‌ مبنای‌ ریاضی‌ عروضی‌ فارسی‌، سخن‌رانی‌ در کنگره‌ی‌ جهانی‌  ایران‌شناسان‌، تهران‌، شهریور 1345.

 5. مقاله‌ی‌ مسأله‌ی‌ هشت‌صد ساله‌ی‌ وزن‌ رباعی‌، در مجله‌ی‌ خرد و کوشش‌، دانشگاه‌ شیراز، شماره‌های‌ 1 و 19.

 6. مقاله‌ی‌ عروض‌  حافظ‌، در مجله‌ی‌ دانشکده‌ی‌ ادبیات‌ و علوم‌ انسانی‌ دانشگاه‌  تهران‌ ، شماره‌ی‌ 1، سال‌ 18.

 7. مقاله‌ی‌ آهنگ‌های‌ شعری‌  ایران‌، مجله‌ی‌ موسیقی‌، ج‌ 1.

 8. مقاله‌ی‌ مجموعه‌ اوزان‌ شعری‌ فارسی‌، خرد و کوشش‌، دانشگاه‌  شیراز ، 2:458-428.

 9. Persian poetic meters, Brill, Leiden, 1967.

 10. Coneise persian prosody, 1966, England.

 11. The meter of the Robaa, ii.

 12. شعر باید خوب‌ باشد، تلاش‌، شماره‌ی‌ 14، صص‌ 83-61.

 13. جریان‌های‌ عمده‌ در ادبیات‌  ایران‌، خرد و کوشش‌، شماره‌ی‌ 2، صص‌ 651-584.

 

 ی‌. ترجمه‌های‌  فرزاد

     بعضی‌ را عقیده‌ بر آن‌ است‌ که‌ بزرگ‌ترین‌ هنر  فرزاد در ترجمه‌های‌ اوست‌. در نخستین‌ دوران‌ فعّالیّت‌های‌ ادبی‌،  فرزاد بیش‌تر به‌ ترجمه‌ می‌پرداخت‌ و داستان‌ها و مقالات‌ متعددی‌ را از انگلیسی‌ به‌ فارسی‌ برمی‌گرداند که‌ بیش‌ از 50 ترجمه‌ی‌ کوتاه‌ از وی‌ در مجلات‌ ادبی‌ و روزنامه‌ها به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ که‌ بعضی‌ از آن‌ها ذیلاً اشاره‌ می‌شود:

 1. ایناک‌ آردن‌، منظومه‌ی‌ انگلیسی‌، از  لرد تنیسون‌ در پاورقی‌ روزنامه‌ی‌ اطلاعات‌، 1312.

 2. لوتوس‌خوران‌، از  تینسون‌، در مجله‌ی‌ شرق‌، صفحات‌ 709 تا 718.

 3. دیدارگاه‌، از  ادگار آلن‌پو، در روزنامه‌ی‌  ایران‌، 3 مهرماه‌ 1321 به‌ بعد.

 4. الینورا، از  ادگار آلن‌پو، در مجله‌ی‌ شرق‌، اسفند 1309، صص‌ 305 تا 311.

 6. آمونتیلادو، از  ادگار آلن‌پو، جزوه‌.

 7. به‌ هلن‌، از  ادگار آلن‌پو، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 10، صص‌ 781 تا 784.

 8. گرفتار دزدان‌ شد، سر هنری‌ نیویولت‌ ، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 437-438.

 9. زندگانی‌ و کودک‌، از  هانری‌ یولال‌، عالم‌ نسوان‌، 1306، ص‌ 377 به‌ بعد.

 10. ای‌ باد مغربی‌،  شلی‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 560 تا 563.

 11. انتظار،  گابریل‌ روسه‌تی‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 4، صص‌ 354-356.

 12. مخبر روزنامه‌،  مارک‌ توین‌، صص‌ 15 تا 18، همان‌جا.

 13. در زندان‌ ردینگ‌،  اسکاروایلد، جزوه‌.

 14. رؤیای‌ شاعر،  اسکاروایلد، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 49-53.

 15. غراب‌،  ادگار آلن‌پو، مجله‌ی‌ وحید، سال‌ هفتم‌، شماره‌ی‌ 1، دی‌ 1348.

 16. گریزپا،  فرانسیس‌ تامسن‌، خرد و کوشش‌، دوره‌ی‌ پنجم‌، دفتر اوّل‌، تابستان‌ 1353.

 17. افسانه‌ی‌ لیر،  شکسپیر، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 5.

 18. قوش‌،  هنری‌ لانگفه‌لر، جزوه‌.

 19. آخرین‌ گل‌ تابستان‌،  توماس‌ مور  .

 20. بریان‌ خوک‌،  چارلز لام‌، جزوه‌.

 21. ریکی‌ تیکی‌ تاوی‌، رادیار کیپلینگ‌ ، جزوه‌.

 22. شب‌ عید سنّت‌ آگنس‌، جان‌ کیتز ، شماره‌ی‌ 6863، اطلاعات‌ به‌ بعد.

 23. داروی‌ محبّت‌، او،  هنری‌، جزوه‌.

 24. پز عالی‌، او،  هنری‌، جزوه‌.

 25. آوازهای‌ درونی‌، آلیس‌ گرس‌ تنبرگ‌ ، شماره‌ی‌ 6871، اطلاعات‌ تا 6876.

 26. افسانه‌، از نشریات‌ مؤسسه‌ی‌ خاور، جزوه‌ی‌ سی‌وششم‌، بهمن‌ 1310.

 27. اندوه‌ جاودانی‌ من‌، رابرت‌ بوکاتان‌ ، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 248-252.

 28. عشق‌ د رویرانه‌،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 7، صص‌ 553-554.

 29. نی‌زن‌ پاره‌پوش‌،  رابرت‌ برونینگ‌، جزوه‌.

 30. عاشق‌ پرفیریا،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 619-621.

 31. آخرین‌ سواری‌،  رابرت‌ برونینگ‌، مجله‌ی‌ شرق‌، صص‌ 172-176

 32. اندوه‌ دریا، ماتیو آرنولد ، عالم‌ نسوان‌، سال‌ یازدهم‌، شماره‌ی‌ 5، شهریور 1310.

 33. سرو چه‌ می‌گفت‌:،  هانز آندرسن‌، جزوه‌.

 34. محبوس‌ شیلان‌، لرد  بایرون‌، مجله‌ی‌ مهر، شماره‌ی‌ 12، صص‌ 969-977.

 35. اسب‌ سواری‌،  ژان‌ ژیلین‌، جزوه‌.

 36. ترانه‌ی‌ آسمانی‌، مجله‌ی‌ موسیقی‌، شهریور 1318، سال‌ اوّل‌، شماره‌ی‌ 6.

           به‌ علاوه‌ در حدود 30 ترجمه‌ی‌ دیگر که‌ از ذکر آن‌ها می‌گذریم‌ و در جایی‌ دیگر به‌ ذکر آن‌ها خواهیم‌ پرداخت‌.

           فرزاد، کتاب‌هایی‌ را نیز به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌ که‌ مهم‌ترین‌ آن‌ها عبارتند از:

 1. ترجمه‌ی‌ هملت‌، از  شکسپیر که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ به‌ وسیله‌ی‌ بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر کتاب‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

 2. رؤیا در نیمه‌ شب‌ تابستان‌، از  شکسپیر که‌ چاپ‌ اوّل‌ آن‌ به‌ وسیله‌ی‌ بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر کتاب‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

 3. کوهولین‌ رستم‌ ایرلندی‌، از  ویلیام‌ باتلرییتز، انتشارات‌ محمّدی‌  شیراز.

 

 ک‌. آثار  فرزاد به‌ انگلیسی‌

     فرزاد، دارای‌ یازده‌ کتاب‌ و رساله‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ست‌ که‌ علاوه‌ بر آن‌چه‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ درباره‌ی‌  حافظ‌، عروض‌ و  مولوی‌ نوشته‌ است‌، چند اثر مهم‌ در موضوعات‌ مختلف‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ دارد که‌ مهم‌ترین‌ آن‌ها به‌ شرح‌ زیر است‌:

 1. ترجمه‌ی‌ موش‌ و گربه‌ عبید به‌ انگلیسی‌ تحت‌ عنوان‌:  Rats against cats . این‌ اثر، یکی‌ از نمونه‌های‌ زیبای‌ انگلیسی‌دانی‌  فرزاد است‌ که‌ آربری‌،  ایران‌شناس‌ بزرگ‌ انگلیسی‌ از آن‌ در کتاب‌ ادبیات‌ کلاسیک‌ ایرانی‌ تمجید کرده‌ و این‌ اثر پرطنز و استوار را ستوده‌ است‌ و چند بیت‌ از ترانه‌ی‌ منظوم‌ استاد  فرزاد را نقل‌ کرده‌ است‌.

 2. در انتقاد  شکسپیر،  Woodbine and Honey suckle, 1964

 3. شعر انگلیسی‌  The man who thought 

 4. الفبا و املای‌ جهانی‌  International alphabet and speling reform

 5. نقد ادبیات‌ فارسی‌  The man currents in persian literature

 

 ل‌.  فرزاد شاعر

     فرزاد شاعر بود و شاعری‌ بسیار با احساس‌ و نواندیش‌، اشعارش‌ در کتب‌، مجلات‌ و روزنامه‌ها، زیاد چاپ‌ شده‌ است‌، امّا بهترین‌ مجموعه‌های‌ شعر وی‌ عبارتند از:

 1. وقتی‌ که‌ شاعر بودم‌، مهر 1321.

 2. کوه‌ تنهایی‌، آذر 1326.

 3. بزم‌ درد، تیرماه‌ 1332.

 4. گل‌ غم‌، تیرماه‌ 1324.

 5. لبخند بدرود، خرداد 1355.

 6. مجموعه‌ اشعار  فرزاد به‌ کوشش‌ دکتر  منصور رستگار فسایی‌ ، با مقدمه‌ی‌ شادروان‌ استاد دکتر رعدی‌ آذرخشی‌ ، که‌ در 324 صفحه‌ در سال‌ 1369 در 3000 نسخه‌ به‌ وسیله‌ی‌ انتشارات‌ نوید  شیراز به‌ چاپ‌ رسید و مجموعه‌ اشعار فرزاد  را در بر دارد.

 

 مشاغل‌ فرزاد:

     از 15/8/1304 مترجم‌ اداره‌ی‌ محاسبات‌ وزارت‌ دارایی‌.

           از 1/1/1305 مترجم‌ پیمانی‌ اداره‌ی‌ پرسنلی‌ وزارت‌ دارایی‌.

           از 15/3/1312 مترجم‌ و ماشین‌نویس‌ شعبه‌ی‌ نفت‌.

           از 1/1/1315 مترجم‌ پیمانی‌ و ماشین‌نویس‌ لاتین‌ اداره‌ی‌ اعتبارات‌ نفت‌ وزارت‌ امور خارجه‌.

           از 11/2/1317 مترجم‌ پیمانی‌ وزارت‌ امور خارجه‌ در زبان‌ انگلیسی‌.

           از 1/6/1320 مترجم‌ پیمانی‌ زبان‌ انگلیسی‌ در دانشکده‌ی‌ فنی‌.

           از 16/7/1320 دبیر انگلیسی‌ دبیرستان‌ دارالفنون‌  تهران‌.

           از 20/3/1331 مترجم‌ انگلیسی‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و رایزن‌ فرهنگی‌ سفارت‌  ایران‌ در  لندن‌ و سرپرست‌ دانشجویان‌ مقیم‌  انگلستان‌ تا سال‌ 1346.

           از 1/2/1346 تا هنگام‌ مرگ‌، استاد دانشگاه‌  شیراز ، در بخش‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ و دانشگاه‌ شیراز  به‌ پاس‌ خدمات‌ وی‌ درجه‌ی‌ دکتری‌ به‌ وی‌ اهدا کرد.

 

 گله‌ی‌  حافظ‌

     به‌  سعید نفیسی‌:

 خدا نگیردشان‌، گرچه‌ چاره‌ی‌ دل‌ ما به‌ یک‌ نگاه‌ نکردند و می‌توانستند

 ***

 کنون‌ هم‌ گرچه‌ سوهان‌ ملالت‌ دل‌ فرسوده‌ را دایم‌ بساید

 کند بخت‌ ار مدد، شاید ز نو دل‌ به‌ شوق‌ آید، کند کاری‌ که‌ شاید

 ***

 آرش‌آسا، گرچه‌ می‌دانم‌ که‌ جان‌ خواهم‌ سپرد بهر  ایران‌ به‌ از جانم‌ کمان‌ خواهم‌ کشید

 نیست‌ در دستم‌ کمانی‌ غیر این‌ تحقیق‌، لیک‌ منت‌ جان‌کاه‌ تیرش‌ را به‌ جان‌ خواهم‌ کشید

 

 خود گم‌ کرده‌

 خویش‌ را گم‌ کرده‌ام‌، یاران‌ مرا پیدا کنید    باطنم‌ کور است‌، آن‌ را از کرم‌ بینا کنید

 بند حیرانی‌ گرانی‌ می‌کند بر پای‌ جان‌ همتی‌ تا بند را از پای‌ جانم‌ وا کنید

 کار دل‌ آخر ز رسوایی‌ به‌ شیدایی‌ کشید فکر زنجیری‌ برای‌ این‌ دل‌ شیدا کنید

 نی‌ غلط‌ کردم‌ که‌ شیدا خواندمش‌، مرده‌ست‌ دل‌ رحم‌ بر این‌ مرده‌دل‌ هم‌چون‌ دم‌  عیسی‌ کنید

 نیست‌ دریای‌ غمش‌ را تاب‌ استسقای‌ من‌ چاره‌ای‌ زآن‌ پیش‌ کاین‌ دریا شود صحرا کنید

 یا دو صد دریا ز شوراب‌ غمش‌ گرد آورید یا من‌ غم‌دوست‌ را درمان‌ استسقا کنید

 کشت‌ درد انتظارم‌ اندر این‌ بیت‌الحزن‌ یوسف‌ گم‌گشته‌ام‌ را از کرم‌ پیدا کنید

 

 



 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

درگذشت استادی نامور

دکتر منصور رستگار فسایی

درگذشت استادی نامور


 در گذشت شادروان دکتر خلیل خطیب رهبر ،استاد نامور دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران را- که استاد مشاور پایان نامه ی دکتری  زبان و ادبیات فارسی اینجانب ، در سال 1349 بودند ،- به خانواده محترم  ایشان و همه ی دوستداران زبان وادبیات فارسی تسلیت می گویم . ایشان استادی بسیار فروتن و سخت کوش و دقیق بودند که بیشتر اوقات زندگی پربار خود را، در انزوایی ثمر بخش ،وقف خواندن و یاد گرفتن و نوشتن و انتشار یافته های ادبی  خود ساختند و کوشیدند تا با ساده کردن متون  مهم و دشوار نظم و نثر ادب فارسی ،نسل جوان را با این آثار گران قدر، آشنا سازند و 221 بار چاپ وتجدید چاپ کتابهای ایشان ،( چنان که در فهرست زیر آمده است،) نشان از استقبال بسیار خوانندگان، از تألیفا ت این محقق ارجمند دارد. روانش شاد و با فرشتگان ونیکان وپاکان ،همنشین باد.

در زیر،دو گزارش را که  در سایت شهر کتاب وخبر گزاری کتاب :(ایبنا) در مورد ایشان منتشر شده  است ،می خوانید:

گزارش شهر کتاب:

   درگذشت استاد نامی تاریخ و ادبیات در گمنامی

اخبار فرهنگی  - خلیل خطیب رهبر، استاد نام‌آشنای ادبیات و تاریخ و مصحح برخی از متون برجسته ادبی، درگذشت. مراسم خاکسپاری وی روز دوشنبه، ۲۰ بهمن‌ماه، برگزار خواهد شد. 

خبرگزاری تسنیم: 

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، خلیل خطیب‌رهبر، مصحح و شارح برخی از متون ادبی و تاریخی، روز به دلیل کهولت سن دار فانی را وداع گفت. بنا بر اعلام نزدیکان وی، مراسم خاکسپاری این استاد نام‌آشنای عرصه فرهنگ روز دوشنبه، ۲۰ بهمن‌ماه، از مقابل درب منزل وی برگزار خواهد شد. این مراسم ۹ صبح از جلو منزل وی به نشانی خیابان یوسف آباد، خیابان ۲۷ (زینالی) پلاک ۳۳ به سمت بهشت زهرا(س) برگزار می‌شود. وی در گمنامی و بدور از هیاهوهای رسانه‌ای، سال‌ها به تحقیق و تألیف در زمینه ادبیات و تاریخ مشغول بود.
خلیل خطیب‌رهبر در مهر ماه سال ۱۳۰۲ در کرمان در خانواده‌ای مذهبی و اهل دین دیده به جهان گشود. خطیب رهبر تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خویش سپری کرد و سپس برای تکمیل تحصیلات خویش در سال ۱۳۱۹ وارد دانشسرای مقدماتی کرمان شد. فارغ‌التحصیلی وی با درجه ممتاز در سال ۱۳۲۲ خورشیدی بود و پس از آن به تدریس در مدارس کرمان و خدمت آموزش و پرورش (فرهنگ) مشغول شد. بعد از چند سال تدریس، برای انجام تحصیلات عالی عازم تهران شد و پس از اخذ لیسانس و فوق لیسانس، در دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی، در دانشگاه تهران پذیرفته و سرانجام در سال ۱۳۳۶ موفق به اخذ دکتری خویش شد. پس از دریافت درجه دکتری، تدریس در رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران را آغاز کرد.
از وی آثار متعددی در زمینه تصحیح و شرح متون کلاسیک به یادگار مانده که از جمله این موارد، تصحیح «تاریخ بیهقی»، شرحی بر غزلیات سعدی و حافظ، شرح و توضیح مفصل «گلستان» سعدی، شرح و توضیح مفصل «مرزبان‌نامه» و تألیف چند عنوان  درباره دستور زبان اشاره کرد.

 

گزارش خبر گزاری ایبنا:

ادیب فرزانه‌ای که کتاب‌های او 199 بار تجدید چاپ شد/ کتابشناسی استاد فقید خلیل خطیب‌رهبر

 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۱۷
 
 
امروز ادیب فرزانه‌ای روی در نقاب خاک می‌کشد که 221 عنوان کتاب از خود برای دانشجویان و پژوهشگران ادبیات فارسی بر جای گذاشته است. دکتر خلیل خطیب‌رهبر علاوه بر شرح و تصحیح آثار رودکی، فرخی سیستانی، سعدی، حافظ، کلیله و دمنه، تاریخ بیهقی و مرزبان‌نامه، درباره دستور زبان فارسی، کاربرد صفت و قواعد املاء و ویرایش، کتاب‌های متعددی را نوشته و منتشر کرده است.
 
ادیب فرزانه‌ای که کتاب‌های او 199 بار تجدید چاپ شد/ کتابشناسی استاد فقید خلیل خطیب‌رهبر
 
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- دکتر خلیل خطیب‌رهبر، استاد زبان و ادبیات فارسی که  پنجشنبه 16 بهمن دار فانی را وداع گفت، تمام عمر خود را صرف تحقیق و پژوهش در زمینه ادبیات کلاسیک فارسی کرده بود. این ادعا را می‌توان به سادگی با آمار اطلاعات خانه کتاب اثبات کرد. 22 عنوان از کتاب‌های این استاد دانشگاه، 199 بار تجدید چاپ شده‌اند و در مجموع 221 کتاب از او به یادگار مانده است.

کتاب‌های زنده‌یاد خطیب رهبر عبارتند:


1- املاء، نشانه‌گذاری، ویرایش
خسرو فرشیدورد؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 98 صفحه، چاپ 2 سال 1375، 3000 نسخه.
2- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 882 صفحه، چاپ 7 سال 1384، 2200 نسخه.
3- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 8 سال 1385، 2200 نسخه.
4- بوستان سعدی
مصلح‌بن‌ عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 882 صفحه، چاپ 9 سال 1386، 2200 نسخه.
5- بوستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 10 سال 1387، 2200 نسخه.
6- بوستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 884 صفحه، چاپ 11 سال 1389، 1500 نسخه.
7- بوستان سعدی
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ شارح: محمدعلی ناصح؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 830 صفحه، چاپ 12 سال 1391، 1100 نسخه.
8- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 912 صفحه، چاپ 4 سال 1376، 3000 نسخه.
9- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 880 صفحه، چاپ 5 سال 1379، 2500 نسخه.
10- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی)
محمدتقی ناصحی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 912 صفحه، چاپ 6 سال 1381، 3300 نسخه.
11- بوستان سعدی (با شرح اشعار و حواشی) نگارش حضرت استاد محمدعلی ناصح
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 789 صفحه، چاپ 2 سال 1371، 3000 نسخه.
12- بوستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح بیت‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 112 صفحه، چاپ 2 سال 1383، 2200 نسخه.

13- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 391 صفحه، جلد 1، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
14- تاریخ بیهقی
ابوالفضل محمدبن حسین‌بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 394 صفحه، جلد 3، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
15- تاریخ بیهقی
ابوالفضل محمدبن حسین‌بیهقی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 569 صفحه، جلد 2، چاپ 1 سال 1368، 6000 نسخه.
16- تاریخ بیهقی
محمدبن‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 534 صفحه، جلد 1، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
17- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، جلد 2، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
18- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 405 صفحه، جلد 3، چاپ 5 سال 1375، 2000 نسخه.
19- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 408 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
20- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 336 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
21- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 488 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 6 سال 1377، 1500 نسخه.
22- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ نشر مرکز، 744 صفحه، چاپ 1 سال 1377، 3000 نسخه.
23- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ نشر مرکز، 748 صفحه، چاپ 2 سال 1383، 1000 نسخه.
24- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 1118 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 1 سال 1388، 1650 نسخه.
25- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 944 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 2 سال 1389، 1650 نسخه.
26- تاریخ بیهقی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 1118 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 3 سال 1389، 1650 نسخه.
27- تاریخ بیهقی
محمدبن‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ ویراستار: جعفر مدرس‌صادقی؛ سخن، 820 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 4 سال 1392، 1100 نسخه.
28- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 216 صفحه، چاپ 6 سال 1373، 7000 نسخه.
29- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 438 صفحه، جلد 1، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
30- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 412 صفحه، جلد 3، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
31- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 489 صفحه، جلد 2، چاپ 7 سال 1378، 4400 نسخه.
32- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 446 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
33- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
34- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 9 سال 1384، 1500 نسخه.
35- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 474 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
36- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 394 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
37- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن ‌حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 400 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 10 سال 1385، 1500 نسخه.
38- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 868 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.

39- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 200 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.
40- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 12 سال 1387، 2000 نسخه.
41- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
42- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
43- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب،آبفام، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 13 سال 1388، 2000 نسخه.
44- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 436 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
45- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 408 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
46- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 880 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 14 سال 1390، 2000 نسخه.
47- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 15 سال 1390، 2000 نسخه.
48- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 15 سال 1390، 2000 نسخه.
49- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 392 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
50- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 472 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
51- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زریاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 16 سال 1392، 2000 نسخه.
52- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 470 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
53- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 434 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
54- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 400 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 17 سال 1393، 2000 نسخه.
55- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستور و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 9 سال 1375، 5000 نسخه.
56- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی،مهتاب، 228 صفحه، چاپ 12 سال 1378، 10000 نسخه.
57- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی،مهتاب، 228 صفحه، چاپ 13 سال 1380، 4000 نسخه.
58- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 432 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
59- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 399 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
60- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 483 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 8 سال 1381، 2000 نسخه.
61- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 14 سال 1382، 4000 نسخه.
62- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 16 سال 1384، 4000 نسخه.
63- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 410 صفحه، (در 3جلد)، جلد 3، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
64- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 486 صفحه، (در 3جلد)، جلد 2، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
65- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 428 صفحه، (در 3جلد)، جلد 1، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
66- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 17 سال 1387، 3000 نسخه.
67- تاریخ بیهقی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌های دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
محمدبن حسین بیهقی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 216 صفحه، چاپ 18 سال 1393، 1000 نسخه.
68- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابی، خوارزمشاه، حسن صباح با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و...
عطاملک‌بن محمد جوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 200 صفحه، چاپ 2 سال 1382، 1500 نسخه.
69- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابی، خوارزمشاه، حسن صباح با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای ...
عطاملک‌بن محمد جوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 176 صفحه، چاپ 3
سال 1392، 1000 نسخه.

70- جهانگشای جوینی: چنگیز، تارابین، خوارزمشاه، حسن صباح
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 198 صفحه، چاپ 1 سال 1371.
71- داستانهای کوتاه از مثنوی جلال‌الدین نیشابوری با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و امثال...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 122 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 1100 نسخه.
72- داستانهای کوتاه از مثنوی فریدالدین عطار نیشابوری با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و امثال...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 144 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 1100 نسخه.
73- داستانهای کوتاه منظوم از آثار سنائی، نظامی، عطار، مولوی، سعدی، جامی با معنی واژه‌ها و شرح بیتها...
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 501 صفحه، 3000 نسخه.
74- داستانهای کوتاه منظوم: از آثار سنائی، نظامی، عطار مولوی، سعدی و جامی...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ گلستان کتاب، 502 صفحه، چاپ 2 سال 1380، 2500 نسخه.
75- دستور زبان فارسی: برای پژوهش دانشجویان و ادب‌دوستان در آثار شاعران و نویسندگان بزرگ ایران
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 328 صفحه، چاپ 1 سال 1381، 2200 نسخه.
76- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 568 صفحه، چاپ 1 سال 1367، 2500 نسخه.
77- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 568 صفحه، چاپ 2 سال 1367، 3100 نسخه.
78- دستور زبان فارسی: کتاب حروف اضافه و ربط مشتمل بر: تعریف و تقسیم و شرح اصطلاحات و معانی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 568 صفحه، چاپ 4 سال 1379، 1700 نسخه.
79- دیوان خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 760 صفحه، چاپ 3 سال 1366، 2000 نسخه.
80- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و ...
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 574 صفحه، (در 2جلد)، جلد 1، چاپ 10 سال 1382، 1500 نسخه.
81- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
شاعر: مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 510 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 10 سال 1382، 1500 نسخه.
82- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 600 صفحه، (در 2جلد)، جلد 2، چاپ 11 سال 1389، 1100 نسخه.
83- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی...
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، (در 2جلد)، جلد 2، 3000 نسخه.
84- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1109 صفحه، جلد 1، چاپ 5 سال 1371، 3000 نسخه.
85- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1164 صفحه، چاپ 9 سال 1377، 1500 نسخه.
86- دیوان غزلیات استاد سخن سعدی شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح‌ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 574 صفحه، (در 2جلد)، جلد 1، چاپ 11 سال 1389، 1100 نسخه.
87- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ سعدی، 604 صفحه، جلد 1، چاپ 1 سال 1366، 3300 نسخه.
88- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ زیرنظر: محمد فرهادی، مهتاب، 576 صفحه، جلد 1، چاپ 8 سال 1375، 3300 نسخه.
89- دیوان غزلیات استاد سخن، سعدی شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 600 صفحه، جلد 2، چاپ 8 سال 1375، 3300 نسخه.                  
90- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 9 سال 1371، 3000 نسخه.
91- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی
شارح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 16 سال 1374، 3000 نسخه.
92- دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و برخی نکته‌های دستوری...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 38 سال 1384، 4400 نسخه.
93- دیوان غزلیات خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 764 صفحه، چاپ 4 سال 1366، 4000 نسخه.
94- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 756 صفحه، چاپ 1 سال 1363، 3000 نسخه.
95- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 760 صفحه، چاپ 2 سال 1364، 3000 نسخه.
96- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 8 سال 1370، 3000 نسخه.
97- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 6 سال 1369، 3000 نسخه.
98- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 10 سال 1371، 3000 نسخه.
99- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 18 سال 1375، 3000 نسخه.
100- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 19 سال 1376، 3000 نسخه.
101- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 20 سال 1376، 3000 نسخه.
102- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 22 سال 1377، 3000 نسخه.
103- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی
شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 450 صفحه، چاپ 1 سال 1379، 2250 نسخه.
104- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 52 سال 1392، 2200 نسخه.
105- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 766 صفحه، چاپ 34 سال 1382، 3300 نسخه.
106- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌ با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 35 سال 1382، 3300 نسخه.
107- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 36 سال 1383، 3300 نسخه.
108- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 37 سال 1383، 3300 نسخه.
109- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 39 سال 1385، 4400 نسخه.
110- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 736 صفحه، چاپ 40 سال 1385، 4400 نسخه.
111- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی‌: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 42 سال 1386، 3300 نسخه.
112- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 29 سال 1380، 4000 نسخه.
113- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 30 سال 1380، 4400 نسخه.
114- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 31 سال 1380، 4400 نسخه.
115- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 733 صفحه، چاپ 5 سال 1368، 3000 نسخه.
116- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 17 سال 1375، 3000 نسخه.
117- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 21 سال 1377، 3000 نسخه.
118- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه،چاپ 26 سال 1379، 3000 نسخه.
119- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 32 سال 1381، 4400 نسخه.
120- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 33 سال 1381، 4400 نسخه.
121- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 23 سال 1378، 3000 نسخه.
122- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 24 سال 1378، 3000 نسخه.
123- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 27 سال 1379، 3000 نسخه.
124- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 740 صفحه، چاپ 28 سال 1379، 4000 نسخه.
125- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 41 سال 1386، 3300 نسخه.
126- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 43 سال 1387، 1200 نسخه.
127- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 772 صفحه، چاپ 44 سال 1387، 1250 نسخه.
128- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 45 سال 1387، 2000 نسخه.
129- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 46 سال 1388، 2200 نسخه.
130- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 738 صفحه، چاپ 47 سال 1388، 2500 نسخه.
131- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 48 سال 1389، 2500 نسخه.
132- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 49 سال 1389، 3300 نسخه.
133- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر:شمس‌الدین محمد حافظ؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 768 صفحه، چاپ 50 سال 1390، 3300 نسخه.
134- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 770 صفحه، چاپ 51 سال 1391، 2300 نسخه.
135- دیوان غزلیات مولانا شمس‌الدین محمد خواجه حافظ شیرازی: با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و فهرست آیات و امثال و حکم و...
شاعر: شمس‌الدین‌محمد حافظ؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 742 صفحه، چاپ 53 سال 1393، 1100 نسخه.
136- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 69 صفحه، چاپ 8 سال 1372، 3000 نسخه.
137- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 71 صفحه، چاپ 5 سال 1369، 3000 نسخه.
138- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 72 صفحه، چاپ 13 سال 1375، 3000 نسخه.
139- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 72 صفحه، چاپ 14 سال 1375، 3000 نسخه.
140- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 15 سال 1376، 3000 نسخه.
141- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 16 سال 1377، 3000 نسخه.
142- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 17 سال 1378، 3000 نسخه.
143- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 18 سال 1379، 3000 نسخه.
144- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 19 سال 1379، 3000 نسخه.
145- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 19 سال 1380، 3300 نسخه.
146- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 21 سال 1381، 4300 نسخه.
147- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 22 سال 1382، 4100 نسخه.
148- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 86 صفحه، چاپ 23 سال 1383، 3300 نسخه.
149- رودکی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 84 صفحه، چاپ 24 سال 1385، 3300 نسخه.
150- صفت: تعریف، کاربرد، ساخت و تقسیم آن
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 120 صفحه، چاپ 1 سال 1375، 3000 نسخه.
151- غزلیات حافظ
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 203 صفحه، چاپ 1 سال 1369، 3000 نسخه.
152- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 250 صفحه، چاپ 1 سال 1369، 7000 نسخه.
153- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 256 صفحه، چاپ 5 سال 1378، 5000 نسخه.
154- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 256 صفحه، چاپ 6 سال 1382، 2000 نسخه.
155- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 252 صفحه، چاپ 7 سال 1386، 1500 نسخه.
156- غزلیات سعدی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن و بحر غزلها و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 252 صفحه، چاپ 8 سال 1389، 1500 نسخه.
157- غزلیات سعدی شیرازی
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1172 صفحه، چاپ 6 سال 1372، 3000 نسخه.
158- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 99 صفحه، چاپ 7 سال 1369، 3000 نسخه.
159- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 100 صفحه، چاپ 16 سال 1375، 3000 نسخه.
160- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، چاپ 17 سال 1375، 3000 نسخه.
161- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 18 سال 1376، 3000 نسخه.
162- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 19 سال 1377، 3000 نسخه.
163- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 20 سال 1378، 3000 نسخه.
164- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 21 سال 1379، 3000 نسخه.
165- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 22 سال 1379، 3000 نسخه.
166- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 23 سال 1380، 3300 نسخه.
167- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 24 سال 1381، 4400 نسخه.
168- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 25 سال 1382، 3300 نسخه.
169- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 26 سال 1383، 3300 نسخه.
170- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 27 سال 1384، 4400 نسخه.
171- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 28 سال 1386، 4200 نسخه.
172- فرخی سیستانی: با معنی واژه‌ها و شرح بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 128 صفحه، چاپ 29 سال 1392، 1100 نسخه.
173- کلیات شمس تبریزی مولانا جلال‌الدین محمد مشهور به مولوی: مطابق از روی نسخه تصحیح شده استاد بدیع‌الزمان فروزانفر
جلال‌الدین محمدبن محمد مولوی؛ مقدمه: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1242 صفحه، چاپ 1 سال 1389، 2500 نسخه.
174- کلیله و دمنه: باب برزویه طبیب، باب شیر و گاو، باب بازجست کار دمنه با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 136 صفحه، چاپ 5 سال 1379، 2000 نسخه.
175- کلیله و دمنه: باب برزویه طبیب، باب شیر و گاو، باب بازجست کار دمنه با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 152 صفحه، چاپ 6 سال 1382، 2000 نسخه.
176- گزینه تاریخ بیهقی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 228 صفحه، چاپ 9 سال 1374، 5000 نسخه.
177- گزینه سخن پارسی 7 غزلیات حافظ
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 208 صفحه، چاپ 2 سال 1372، 3000 نسخه.
178- گزینه سخن پارسی فرخی سیستانی
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 108 صفحه، چاپ 9 سال 1370، 3000 نسخه.
179- گزینه کلیله و دمنه
خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 152 صفحه، چاپ 4 سال 1374، 5000 نسخه.
180- گلستان
حشمت‌اﷲ سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 2 سال 1363، 3000 نسخه.
181- گلستان
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 724 صفحه، چاپ 1 سال 1366، 3000 نسخه.
182- گلستان
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 695 صفحه، چاپ 7 سال 1371، 3000 نسخه.
183- گلستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 724 صفحه، چاپ 6 سال 1370، 3000 نسخه.
184- گلستان سعدی
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 10 سال 1374، 3000 نسخه.
185- گلستان سعدی: از روی نسخه تصحیح‌شده انجمن ادب فارسی و یک نسخه خطی معتبر و قدیمی منحصر
گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ به‌اهتمام: مظاهر مصفا؛ زرین و سیمین، 224 صفحه، چاپ 1 سال 1390، 5000 نسخه.
186- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 11 سال 1376، 3000 نسخه.

187- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 22 سال 1388، 3300 نسخه.
188- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 734 صفحه، چاپ 23 سال 1390، 3300 نسخه.
189- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 15 سال 1382، 3300 نسخه.
190- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 19 سال 1386، 1650 نسخه.
191- گلستان سعدی: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 704 صفحه، چاپ 25 سال 1392، 1100 نسخه.
192- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و غیره
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 14 سال 1381، 3300 نسخه.
193- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرست آیات و اعلام و امثال و قوافی و قواعد دستوری
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 700 صفحه، چاپ 18 سال 1385، 3300 نسخه.
194- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و ...
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 16 سال 1384، 3300 نسخه.
195- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 728 صفحه، چاپ 17 سال 1384، 3300 نسخه.
196- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 704 صفحه، چاپ 20 سال 1387، 2200 نسخه.
197- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 21 سال 1387، 2750 نسخه.
198- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و فهرستهای آیات و اعلام و امثال و قوافی و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 730 صفحه، چاپ 24 سال 1391، 1100 نسخه.
199- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوار و...
مصلح‌بن عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 13 سال 1380، 3300 نسخه.
200- گلستان: با معنی واژه‌ها و شرح جمله‌ها و بیتهای دشوارو برخی نکته‌های دستوری و ادبی و غیره
مصلح‌بن‌عبدالله سعدی؛ به‌اهتمام:خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 696 صفحه، چاپ 12 سال 1379، 2500 نسخه.
201- مثنوی معنوی
جلال‌الدین‌محمدبن محمد مولوی؛ مصحح: رنلدالین نیکلسون؛ مقدمه: خلیل خطیب‌رهبر؛ مهتاب، 1042 صفحه، چاپ 1 سال 1389، 2500 نسخه.
202- مرزبان‌نامه
خلیل خطیب‌رهبر؛ دانشگاه شهید بهشتی، 816 صفحه، چاپ 1 سال 1363، 2000 نسخه.
203- مرزبان‌نامه
خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، وزیری، چاپ 2 سال 1366، 3000 نسخه.
204- مرزبان‌نامه
سعدالدین‌وراوینی؛ خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 3 سال 1366، 2400 نسخه.
205- مرزبان‌نامه
سعدالدین‌وراوینی؛ گردآورنده: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 4 سال 1370.
206- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 7 سال 1380، 3000 نسخه.
207- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
مترجم: سعدالدین‌وراوینی؛ به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 9 سال 1383، 2200 نسخه.
208- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی
مترجم: سعدالدین‌وراوینی؛ مصحح: خلیل خطیب‌رهبر؛ دانشگاه شهید بهشتی، 795 صفحه، چاپ 1 سال 1363.
209- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 6 سال 1376، 3000 نسخه.
210- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و...
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 11 سال 1386، 1500 نسخه.
211- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 810 صفحه، چاپ 12 سال 1387، 3300 نسخه.
212- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 810 صفحه، چاپ 13 سال 1387، 1500 نسخه.
213- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 798 صفحه، چاپ 14 سال 1389، 2200 نسخه.
214- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 820 صفحه، چاپ 15 سال 1389، 1300 نسخه.
215- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 826 صفحه، چاپ 16 سال 1390، 3300 نسخه.
216- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 900 صفحه، چاپ 17 سال 1390، 2200 نسخه.
217- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 816 صفحه، چاپ 18 سال 1392، 1100 نسخه.
218- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 788 صفحه، چاپ 19 سال 1392، 1100 نسخه.
219- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 800 صفحه، چاپ 20 سال 1392، 1100 نسخه.
220- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوار و تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و برخی نکته‌های دستوری و ادبی و امثال و حکم
به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 800 صفحه، چاپ 21 سال 1393، 1100 نسخه.
221- مرزبان‌نامه: با معنی واژه‌ها و شرح بیتها و جمله‌های دشوارو تعیین بحور اشعار تازی و پارسی و... به‌اهتمام: خلیل خطیب‌رهبر؛ صفی‌ علیشاه، 796 صفحه، چاپ 10 سال 1384، 3300 نسخه.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شادى‏ و جشنها درفرهنگ ایرانی*

دکتر منصوررستگار فسایی

 

شادى‏  و جشنها درفرهنگ ایرانی*

 

 آرمان زندگى شادى و خوشبختى است که با کوشش این جهانى و کمال معنوى به دست مى آید. براى شادى باید کوشید تا برابر قانون داد و راستى، میان تن و روان و فرد و جامعه هماهنگى به وجود آید. فرهنگ ایرانى، فرهنگ شادى است و به قول فخر الدین اسعد گرگانى:

 به شادى دار دل را تا توانى‏

 که بفزاید ز شادى، زندگانى‏

 به قول فردوسى، خداوند، دادگر و شادى‏آفرین است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اوى است شادى، از اوى است زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 خداوند هست و خداوند نیست‏

 همه بندگانیم و ایزد یکى است‏

 مول، 1/138/750

 و شاهان نیک، شادى‏رسان هستند:

 گزارنده گرز و گشاینده شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 بیامد سوى پارس کاووس کى‏

 جهانى به شادى نو افگند پى‏

 بیاراست تخت و بگسترد داد

 به شادى و خوردن، در اندر گشاد مول، 2/20/415

 جهان گشت پرشادى و خواسته‏

 در و بام هر برزن آراسته‏

 مول، 2/102/104

 شادى، على‏رغم، لایه لفظى بسیار کلى و به ظاهر ساده و قابل فهم آن، در شاهنامه داراى مضامین بسیار گسترده و وسیع است:

 به خط نخست آفرین گسترید

 بدان دادگر کو زمین آفرید

 از اویست شادى، از اویست زور

 خداوند ناهید و بهرام و هور

 1/138/75

 شادى، در شاهنامه، مضمون تحرّک و منطق رضایت از هستى و نمودار سازگارى با تداوم سرنوشت است:

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 7/156/3672

 شادى معناى دلبستگى به خود و دیگران و نقطه آغاز حرکتهایى است تازه به سوى افقهایى دوست‏داشتنى و خوش‏فرجام و تعبیرى مثبت است از موافق بودن جریان حیات با نیاز هاى انسانى. به همین جهت، "شادى" از ارکان هویت ایرانى است. بند اول کتیبه‏اى از داریوش در شوش، چنین مى گوید: "بغ بزرگ است اهورامزدا، که این جهان را آفرید که آن جهان را آفرید که مردم را آفرید و شادى را براى مردم آفرید." این تلقى که آفرینش شادى را با آفریدن جهان مادى و جهان دیگر و انسان، هم‏سنگ مى کند، شأن شادى را در میان ایرانیان نشان مى دهد. ایرانیان براى 30 روز ماه، سى نام مختلف داشتند که 12 نام از این سى نام نام ماههاى سال هم بود بنا بر این ایرانیان در سال 12 جشن داشتند که چون نام روز و ماه یکى مى شد در آن روزها به شادى مى پرداختند.

 کوچکترین واحد تقویم ایرانیان زردشتى، ماه است، نه هفته و هر روز از 30 روز ماه، نامى خاص دارد، بدین شرح:

 روز اول: اورمزد- خداوند جان و خرد روز دوم: بهمن- منش نیک روز سوم: اردى‏بهشت- راه راستى و دادگرى روز چهارم: شهریور- توان برگزیده و سازنده و روز پنجم: سپندارمذ- مهر و آرایش فزاینده، روز ششم: خرداد- رسایى و خودشناسى، روز هفتم: امرداد- بیمرگى و جاودانگى روز هشتم: دى به آذر، آفریدگار، روز نهم: آذر و آتش، فروغ، روز دهم: آبان- آب‏ها، روز یازدهم: خیر- خورشید، روز دوازدهم: ماه- ماه روز سیزدهم: تیر- ستاره‏باران، روز چهاردهم: گوش- گیتى، روز پانزدهم: دى به مهر- آفریدگار، روز شانزدهم: مهر- پیمان و دوستى، روز هفدهم: سروش- کارکرد به نداى وجدان، پیام‏آور راستى و دین، روز هجدهم: رشن- دادگرى، روز نوزدهم: فروردین- روان پاسدار، روز بیستم: ور هرام- پیروزى، روز بیست و یکم: رام- صلح و آشتى، روز بیست و دوم: باد- باد، هوا، روز بیست و سوم: دى به دین- آفریدگار، روز بیست و چهارم: دین- وجدان، روز بیست و پنجم: ارد- برکت، روز بیست و ششم: اشتاد- کار، داد، راستى، روز بیست و هفتم: آسمان- آسمان، روز بیست و هشتم: زامیاد- زمین، روز بیست و نهم: مانتره سپند- سخن اندیشه‏زا، نماز، گفتار نیک، روز سى‏ام: انارام نور درخشنده و روشنى بى پایان.

 نام دوازده ماه سال نیز، درست همان ماه هایى است که امروزه به کار مى بریم:

 .1 فروردین: ماه روان هاى پاسدار و پیشرفت‏دهنده .2 اردى‏بهشت: ماه راستیها و دادگریها .3 خرداد: ماه خودشناسیها و رساییها .4 تیر: ماه برکت و فراوانى .5 امرداد: ماه بى مرگى و جاودانگى .6 شهریور: ماه نیروى سازنده و برگزیده .7 مهر: ماه دوستى و پیمان .8 آبان: ماه آبها .9 آذر: ماه آتش و فروغ پاکى .10 دى: ماه دهش، دادار .11 بهمن: ماه خرد و منش نیک .12 اسفند: ماه مهر و آرامش افزاینده.

 نام جشنهاى 12گانه ایرانى هم عبارت بود از: .1 فروردینگان (19 فروردین) .2 اردى‏بهشتگان: (3 اردى‏بهشت) .3 خردادگان: (6 خرداد) .4 تیرگان و جشن نیلوفر (13 تیرماه) .5 امردادگان (7 مرداد) .6 شهریورگان: (4 شهریور) .7 مهرگان (16 مهر) .8 آبانگان (10 آبان‏ماه) .9 آذرگان (9 آذر) .10 دیگان: (8 یا 9 دى‏ماه) .11 بهمنگان: (2 بهمن) .12 اسفندگان: (پنجم اسفند.) در میان این دوازده جشن، مهرگان و نوروز، بزرگترین جشنهاى ملى و مذهبى بودند ، نوروز با اعتدال ربیعى همراه است و مهرگان با اعتدال پاییزى. پس از این دو جشن، تیرگان و دیگان اهمیتى خاص داشتند: جشن تیرگان برابر روزى است که خورشید در دورترین نقطه شمالى از استوا قرار دارد و بزرگترین روز و کوتاه‏ترین شب را دارد؛ جشن دیگان که خورشید در دورترین نقطه جنوبى از استوا قرار مى گیرد و طولانى‏ترین شب و کوتاه‏ترین روز را دارد. به علاوه جشنهاى متعدد دیگرى چون، سده، یلدا و فروردین نیز از جشنهاى مهم ایرانى بودند که این جشنها علاوه بر مناسبتهاى زمانى، با حوادث و رویداد هاى مهم تاریخى و افسانه‏اى هم پیوند خورده بودند و جنبه نجومى ، ملى و دینى پیدا کرده بودند. جشنهاى مهم ایرانى عبارت بودند از:

 

 .1 نوروز: از دیدگاه نجومى ، مقارن با اعتدال ربیعى، یعنى هنگامى است که خورشید روى مدار استوا قرار مى گیرد و روز با شب برابر مى شود. از دیدگاه تاریخى و ملى، نوروز هنگامى است که جمشیدشاه از سازندگى فراغت مى یابد، مردمان در آسایش و کشور در آبادى کامل است و جمشید بر دیوان مسلط شده است و روزى است که تاریکى از روشنایى جدا گشته و روز از شب پدیدار آمده است. از دید مذهبى نیز، جشن نوروز همیشه با دعاخوانى و ستایش ایزدى همراه است، بنا بر این نوروز نخست روز است از فروردین‏ماه و پیشانى سال نو مى باشد و پس از آن پنج روز همه جشنهاست و ششم فروردین‏ماه نوروز بزرگ مى دارند، زیرا پادشاهان در آن پنج روز حق مردم را ادا مى کنند و ایرانیان اعتقاد دارند که روزى است که فلک آغاز به گشتن کرده است و اولین روز زمانه است. سرود فروردینى شاهان چنین است:

 شاها، به جشن فروردین آزادى گزین بر داد و دین کیان‏

 سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر

 شاد باش به تخت زرین، انوشه خور به جام جمشید و آیین نیاکان‏

 در همّت بلند باش، نیکوکارى و داد و راستى نگاه‏دار.

 سرت سبز و جوانى چون خوید

 اسبت کامکار و پیروز به جنگ، تیغت روشن و کارى به دشمن‏

 بازت گیرا و خجسته به شکار

 کارت راست چون تیر

 سرایت آباد و زندگى بسیار باد.

 

 .2 جشن مهرگان: ابوریحان بیرونى مى نویسد: "... عیدى است بزرگ و به مهرگان معروف است و این عید مانند دیگر اعیاد براى عموم مردم است و تفسیر آن دوستى جان است. مى گویند سبب اینکه ایرانیان این روز را بزرگ داشته‏اند، آن شادمانى و خوشى است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده، پس از آنکه کاوه بر ضحّاک بیوراسب خروج نمود، گفته‏اند هرکسى که بامداد مهرگان قدرى انار بخورد و گلاب ببوید، آفات بسیارى از او رفع خواهد شد."

 جشن مهرگان نیز مانند نوروز از سه جنبه نجومى (طبیعى) تاریخى و دینى بهره‏مند بود. از نظر نجومى ، مهرگان در اوج اعتدال طبیعى پاییزى و جشن برداشت محصول است. از نظر تاریخى روز نیرومندى داد و راستى است که در آن‏روز فریدون به یارى کاوه آهنگر بر ضحّاک چیره شد و به دوران ستم و خونخوارگى و دروغ او پایان داد و حق بر ناحق چیرگى یافت. از لحاظ مذهبى، در مهرگان فرشتگان به یارى کاوه و فریدون آمدند و در فرهنگ ایرانى مهر یا میترا ایزد نگهبان پیمان و هشداردهنده به پیمان‏شکنان و یاور دلیرمردان جنگاور است.

 

 .3 جشن سده: سده جشن پیدایش آتش است و در پنجاه روز و پنجاه شب، پیش از نوروز برگزار مى شود، از لحاظ نجومى ، نیاکان ما سال را به دو پاره بخش مى کردند که تابستان هفت ماه به درازا مى کشید و از فروردین تا پایان مهرماه ادامه مى یافت و زمستان 5 ماه بود که از آغاز آبان‏ماه تا پایان اسفند امتداد داشت، بنا بر این سده مقارن با سومین روز از آغاز زمستان یا پنجاه روز و پنجاه شب به اول تابستان بود. به قول ابوریحان "اندر شبش که میان روز دهم و یازدهم است... آتشها زنند و بر گرد آن شراب خورند و لهو و شادى کنند."

 از نظر تاریخى این جشن به هوشنگ پیشدادى منسوب بود که هوشنگ بر مارى سیاه و دراز و تیره‏تن تاخت و سنگى به او پرتاب کرد تا وى را بکشد، اما این سنگ به سنگى دیگر خورد و فروغ آتش پدیدار گشت و هوشنگ کاشف آتش شد و آن‏روز را جشن گرفت و یکى جشن کرد آن شب و باده خورد، "سده" نام آن جشن فرخنده کرد، از نظر دینى نیز، این جشن یادآور ستایش فروغ ایزدى است که فروغ ماه، آتش، چراغ و روشنى باطنى دل و جان آدمى ، همه نشانه‏اى از آن است. بهشت در اوستا به نام روشنایى بى پایان خوانده شده است.

 .4 جشن تیرگان و جشن نیلوفر: از جهت نجومى و طبیعى، مقارن با طولانى‏ترین روز سال خورشیدى است و از لحاظ تاریخى، روزى است که آرش کمانگیر مرز بین ایران و توران را تعیین کرد. داستان این ماجرا از این قرار است که پس از جنگهاى طولانى و بى ثمر ایران و توران، دوطرف پذیرفتند که آرش از بالاى کوه دماوند تیرى رها کند و این تیر به هر کجا که فرود آمد، مرز ایران و توران باشد. آرش با همه توان، روان و جان خویش، تیر را رها کرد و این تیر در کنار جیحون فرود آمد و جیحون سرحدّ دو کشور شد و خود آرش نیز از فشار بى نهایت این کار خاکستر شد و سوخت. از لحاظ دینى هم در یشت هشتم اوستا آمده است که:

 ما ستاره زیبا و فرهمند تیشتر را مى ستاییم که به سوى دریاى وئوروکش به همان تندى روان است که تیر آرش شیواتیر، آن کمان‏کش آریایى که از همه قابل‏تر بود، از کوه خشوت تیرى از کمان رها کرد که به کوه خونونت فرود آمد، پس اهورامزدا بر آن تیر نفحه‏اى بدمید و ایزد آب و ایزد گیاه و ایزد مهر، دارنده دشتهاى فراخ، راهى براى گذر تیر گشودند.

 در کتاب آفرینش و تاریخ آمده است: "آرش بر کمان خویش تکیه زد و تیرى از طبرستان پرتاب کرد که در بالاى طخارستان فرود آمد و آرش در جاى خویشتن بمرد." اما آنچه در غرر ثعالبى آمده است بر جنبه دینى داستان، بیشتر تأکید دارد. ثعالبى مى نویسد: "آرش در عین پیرى و آخر عمرى گویى براى انداختن آن تیر مانده بود، بر کوهى از کوههاى طبرستان برآمد. با کمان خود، این تیر را که افراسیاب بر آن علامتى گذاشته بود، افکند و همان دم جان سپرد، طلوع آفتاب این عمل را انجام داد و تیر از طبرستان هوا گرفته به بادغیس رفت همین‏که خواست فرود آید، گویند ملکى (فرشته‏اى) به امر خداوند آن‏را طیران داده به بلخ رسانید... و افراسیاب دانست که مشیت الهى در آن کار مداخله داشته است."

 

 .5 جشن یلدا: یلدا به معنى تولد و شب زادن است و جشن یلدا که به آن جشن "شب چلّه" هم گفته مى شود، از لحاظ نجومى شب اول زمستان و درازترین شب سال است؛ به لحاظ مذهبى نیز، ایرانیان این شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهریا زایش خورشید مى خواندند و جشنهاى بزرگى برپا مى کردند. پیران و پاکان به تپّه‏اى مى رفتند و در طى مراسمى از آسمان مى خواستند که آن "رهبر بزرگ" را براى رستگارى آدمیان گسیل دارد و معتقد بودند که نشانه زایش آن ناجى بزرگ، ستاره‏اى است که بر بالاى کوهى به نام کوه پیروزى که پر از درختان زیباست، پدیدار خواهد شد و موبدان در "این مراسم این دعا را مى خواندند:

 آن شب که سرورم زاید

 نشانه‏اى از ملک آید

 ستاره از آسمان ببارد

 هم آن‏گونه که رهبرم درآید

 ستاره‏اش نشان نماید

 پس از مسیحى شدن رومیان، یعنى سیصد سال پس از تولد عیسى مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسى مسیح پذیرفت و به همین دلیل است که تا به امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان زردشتى ظاهر مى شود و درخت سرو و ستاره بالاى آن که یادگار پیروان مهر است، با اوست."

 .6 جشن آذر: ابوریحان درباره مناسبت و نحوه این جشن مى نویسد: "اولین روز آن روز هرمزد است و این روز سوارى کوسه و خنده‏آور بر خرى سوار شود" و همو در التفهیم توضیح بیشترى مى دهد که "آذرماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است و به نخستین روز از وى، از بهر فال، مردى بیامدى کوسه، برنشسته بر خرى و به دست کلاغى گرفته و به باد بیزن، خویشتن باد همى زدى و زمستان را وداع همى کردى و از مردمان بدان چیزى یافتى و به زمانه ما به شیراز، همین کرده‏اند، هرچه ستاند از بامداد تا نیمروز به ضریبت (به عامل) دهد و تا نماز دیگر از بهر خویشتن ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش، سیلى خورد از هرکسى!!"

 

 .7 جشن مزدگران (مژده‏گیران): در آثار الباقیة آمده است: "عید زنان است و مردان در این روز به زنان بخششها همى کنند."

 .8 خرّم‏روز: روز هرمزد از دى‏ماه که آن‏را خورماه نیز مى گویند. این روز را به نام نود روز نیز خوانند و جشن گیرند زیرا تا نوروز 90 روز است.

 .9 جشن گاهنبارها: ابوریحان مى نویسد: "گاهنبارها شش‏تاست و براى هرکدام پنج روز جشن مى گیرند که روز پنجم از همه مهمتر و چهار روز اول به منزله مقدمات آن روز است." گاهنبارها درواقع جشنهاى تقدیس آفرینش، طبیعت و خلقت انسان است:

 .1 گاهنبار اول: در چهل پنجمین روز سال در اردى‏بهشت که آسمان در این روز آفریده شده است.

 .2 گاهنبار دوم: در صد و پنجمین روز سال در ماه تیر که در آب آفریده شده است.

 .3 گاهنبار سوم: در صد و هشتادمین روز سال در شهریور ماه که زمین آفریده شده است.

 .4 گاهنبار چهارم: که در آن نباتات و درختان آفریده شده‏اند و در دویست و دهمین روز سال در مهرماه جشن گرفته مى شد.

 .5 گاهنبار پنجم: در دویست و نودمین روز سال در ماه دى که در آن بهائم آفریده شده‏اند.

 .6 گاهنبار ششم: در سیصد و شصت و پنجمین روز سال واقع است و انسان در این روز آفریده شده است.

 .10 فروردگان: جشن پنج روز آخر آبان‏ماه بود که زردشتیان در این پنج روز خورش و شراب نهند براى مردگان.

 .11 جشن بهمنجنه: در روز بهمن از ماه بهمن برگزار مى شد. در این روز مردم بهمن سپید با شیر خورند و گویند حافظه را افزون مى کند و فراموشى را از بین مى برد و در خراسان مهمانى بزرگ ترتیب مى دادند که در آن از هرگونه حبوبات و بقولات و گوشت هر مرغ و هر حیوانى که حلال باشد استفاده مى کنند.

 

 ایرانیان غم و سوگ و درد را از آفریده هاى اهریمنى و شادى را نعمتى ایزدى مى دانستند. در شاهنامه پهلوانان و ناموران و حتى مردم عادى، دقیقه‏اى از شادى فروگذار نمى کنند و پس از هر جنگ یا پیش از آن و حتى در جریان نبردها، به بزم و شادى مى پردازند:

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند 1/25

 

 نشستند فرزانگان شادکام‏

 گرفتند هریک ز یاقوت، جام‏  1/62

 

بنا بر این، غم‏پسندى و غم‏پذیرى برخلاف طبیعت ایرانى و خوى کهن اوست. شادى براى ایرانیان، با آداب خاص، موسیقى، میهمانى، بذل و بخشش، هدیه گرفتن و ارمغان بخشیدن، شادخوارى و بزم همراه بوده است. ولى همیشه کار نیکان، شادى رسانیدن به مردم است و بدین ترتیب، شادى مفهوم بهره‏مندى از آرزوها، رفاه، داد، خرد و برخوردارى از الطاف ایزدى را به خود مى گیرد که جزئى کوچک از آن‏را دست‏افشانى و پایکوبى و خنده و نشاط تشکیل مى دهد:

 گراینده‏گرز و گشاینده‏شهر

 ز شادى به هرکس رساننده بهر

 1/155/1165

 ز ایوان سوى کاخ رفتند باز

 سه هفته به شادى گرفتند ساز

 1/174/1630

 همى خورد هرکس به آواز رود

 همى گفت هرکس به شادى سرود

 1/181/1780

 هنوز از لبت شیر بوید همى‏

 دلت ناز و شادى، بجوید همى‏

 1/223/49

 شادى نشان توفیق و پیروزى و سرافرازى و به روزگارى است:

 همیشه بزى شاد و به روزگار

 روان و خِرد بادت آموزگار

 6/1626

 و توصیه فردوسى به شادى، به معناى دل بستن به زندگى، امیدوار بودن و بزرگداشت هستى و اغتنام فرصت است:

 تو دل را بجز شادمانه مدار

 روان را به بد، در گمانه مدار

 3/644

 ز گیتى تو را شادمانى است بس‏

 دگر هیچ مهرى ندارد به کس‏

 2/216

 اگر دل توان داشتن شادمان‏

 جز از شادمانى مکن تا توان‏

 2/279

 در میان شاعران پس از فردوسى، حافظ روحیه‏اى بسیار شادمانه دارد و آن‏را در مثنویاتى بر وزن شاهنامه نشان مى دهد.

 مغنى بساز آن نو آیین سرود

 بگو با حریفان به آواز رود

 که از آسمان مژده نصرت است‏

 مرا بر عدو، عاقبت فرصت است‏

 

 مغنّى نواى طرب ساز کن‏

 به قول و غزل قصّه آغاز کن‏

 که بار غمم بر زمین دوخت پاى‏

 به ضرب اصولم برآور ز جاى‏

 

 بیا مطرب آن بربط خوشنوا

 که نغزیش مغز مرا شد دوا

 بزن تا که بر باید از مغز هوش‏

 به دل جان نو ریزد از راه گوش‏

 

 بیا مطربا برکش آوازتر

 دماغ مرا تر کن از سازتر

 روان کن که خشک است رود و رباب‏

 از آن دست چون ابر، باران آب‏

 به مستان نوید و سرودى فرست‏

 به یاران رفته درودى فرست‏

 

 مغّنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 

 مغّنى از آن پرده نقشى بیار

 ببین تا چه گفت از درون پرده‏دار

 چنان برکش آهنگ این داورى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 در این پرده چون عقل را بار نیست‏

 بجز مستى و بیخودى، کار نیست‏

 

 مغنّى کجایى؟ به آواز رود

 به یادآور آن خسروانى سرود

 که تا وجد را کارسازى کنم‏

 به رقص آیم و خرقه بازى کنم‏

 

 بده ساقى آن آب آتش نشان‏

 از آن پیش کز ما نیابى نشان‏

 که در آتش است این دل روشنم‏

 همانا که بر آتش، آبى زنم‏

 

 شنیدم که در عهد بوذرجمهر

 ز فیروز روزى، منوچهرچهر

 نوشتند بر جام نوشین روان‏

 که بفزاید از جام نوشین، روان‏

 ز من بشنو این پند آموزگار

 مکن تکیه بر گردش روزگار

 اگر پور زالى از این پیر زال‏

 به دستان نمانى شوى پایمال‏

 بده ساقى آن آب افشرده را

 به مى زنده گردان دل مرده را

 

 که دارا که داراى آفاق بود

 به دارندگى در جهان طاق بود

 چو زین دار ششدر برون برد، رحَت‏

 ندارد بجز دار تابوت، تخت‏

 

 بدو گفت گوینده‏اى دادگر

 گرایدون ز ترکان نبودى گذر

 از این مایه ور جاى و این فرّهى‏

 دل ما نبودى ز رامش تهى‏

 نیاریم گردن برافراختن‏

 ز بس کشتن و غارت و تاختن‏

 ز پرّنده و مردم و چار پاى‏

 گزندى که آید بر ایران سپاه‏

 ز کشور به کشور، جز این نیست راى‏

 بسى پیش از این، کوشش و رزم بود

 گذر ترک را راه خوارزم بود

 کنون چون ز دهقان و بازارگان‏

 برون آورد سر، دهد رایگان‏

 نمانیم کاین بوم ویران کنند

 همان غارت شهر ایران کنند

 نخوانند بر ما کسى آفرین‏

 که ویران بود روى ایران‏زمین‏

 

 

 

 

  • بر گرفته از کتاب "فردوسی و هویت شناسی ایرانی،از دکتر منصوررستگار فسایی ،انتشارات طرح نو،تهران ،1381
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شعر ونثر فارسی و تحولات صوری ومعنوی آن

 

 

دکتر منصوررستگار فسایی

                 شعر ونثر فارسی  و تحولات  صوری ومعنوی آن  

(1)

اگر مردمى شکست بخورند ولى زبان

خودرا نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند

که کلید زندان را همراه خود دارد.

                       آلفونس دوده‏


حکومتهای ایرانی و پدید آمدن شعر فارسی


 همزمان با نخستین روز هاى فرمانروایى یعقوب لیث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق/ دوره ی اول : 867 تا 879م)"...رستاخیز فرهنگی ایران رخ داد ،دلبستگی شدید نسبت به میراثهای ملی  و افتخارات  گذشته که چون آتش زیر خاکستر،در بطن جامعه وجود داشت،ود را گاهی خود را  دربرابر ، برخی تمایلاتی که ایران  را در راستای  عربی ساختن  ویکدست شدن جامعه اسلامی  پیش می برد ،نشان می داد، از جمله کاتبان و دیوانیان ایرانی  و مخصوصا در دوره ای  که "عصر طلایی اسلام" نامیده می شد (749 تا 847 م)به صورت روشنی تمایلات افتخار آمیز ملی خود را ظاهر می ساختند ، جاحظ ،دانشمند معروف قرن دهم( 160 تا 255 ه.ق)دربخشی از رساله خود که به نکوهش  این کاتبان اختصاص داده  ،ایشان را به این متهم ساخته  که فقط دانش وآگاهی های  عالمان زمان  ساسانیان را موردپژوهش قرار می دهند و علوم اسلامی را به تمسخر می گیرندوسنن عربی را تحقیر می کنند، نهضت شعوبیه نیز یکی از بازتابهای چنین احساسی بود ...چندین واقعه در پیش برد چنین احساساتی  تأصیر خاص داشت که یکی از آنها ،رهبری  ودرایت ابو مسلم خراسانی ( 718-755م.مرگ: 137 ه.ق)بود و موفقیت چشمگیر او در برانداختن  سلسله ی امویان  در سال 749م/ 132 ه.ق) وبه ثمر رسانیدن انقلاب عباسیان.

ابو مسلم زبان فارسی را برای مکالمه و ارتباط به کار می بردو پیروزی شگفت انگیز او راه را برای شرکت همه جانبه ی  ایرانیان در تمام امور  دنیای اسلم  باز کرد (طبری ،جلد سوم 1 ،ص 46)وبه ایرانیان اعتماد به نفس بخشید .

در سال 821 میلادی نیزطاهر ذوالیمینین به فرمانروایی خراسان  منصوب شد  ووی و فرزندانش مدت 52 سال به صورت سلسله ای نیمه مستقل ، برشرق ایران حکومت کردند که قسمتی از آن همزمان با با ضعف سیاسی عباسیان  وروی کار آمدن غلامان ترک بود." یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، )(همان)

اشعار حنظله ی بادغیسی در دوره ی طاهریان

1

یارم سپند گرچه بر آتش همی نهد

از بهر چشم ،تانرسد مر ورا گزند،

اورا سپند وآتش ،ناید همی به کار،

باروی همچو آتش و، با خال چون سپند

2

مهتری گر به کام شیر در ، است

شو خطر کن، ز کام شیر بجو

یا بزرگی . عزّ و نعمت و جاه،

یا چو مردانت مرگ رویا روی

 

شعر محمود ورّاق ازشاعران دوره ی طاهری

نگارینا به نقد جانت ندهم

گرانی در بها، ارزانت ندهم

گرفتسسم به جان دامان وصلت

نِهم جان از کف و،  دامانت،ننهم

(پیشاهنگان شعر فارسی ، ص 3)

 

 

باآغاز دوران استقلال سیاسى و اجتماعى ایران در قرن سوم هجرى،که برخی از محققان ،آن راآغاز گر  رستاخیز ایران  می خوانند (ایرانشناسی، شماره ی 50 ،1380 ،ص 273 تا 288)، "اندر یافتن زبان فارسى" به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار یعقوب مطرح مى گردد و یعقوب با شاعرانى که رسیدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آید و مى گوید: "چیزى (سخنى) که من اندر نیابم چرا باید گفتن؟!" مشروح این داستان را صاحب تاریخ سیستان، چنین روایت مى کند که چون یعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سیستان و کابل و کرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار کرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

قد اکرم اللّه اهل المصر و البلد

بملک یعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون این شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنیافت، محمدبن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس یعقوب گفت چیزى که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ محمد وصیف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پیش از او کسى نگفته بود که تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى و چون عجم برکنده شدند و عرب آمدند، شعر میان ایشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى نبود... چون یعقوب زنبیل و عمّار را بکشت... محمّد وصیف این شعر بگفت:

اى امیرى که امیران جهان خاصه و عام‏

بنده و چاکر و مولاى و سگ بند و غلام‏

ازلى خطى در لوح، که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب، بن اللّیث همام‏

به لتام آمد زنبیل و لتى خورد بلنگ‏

لزه شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام‏

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه، کت داد در آن لشکر کام‏

عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

تیغ تو کرد میانجى به میان دد و دام‏

عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزى‏

دَرِ آکار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام کورد، از آن خوارج بود که به صلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق پسر وصیف (محمدبن وصیف) بدید، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عمّار اندر شعرى یاد کند:

هر که نبود او به دل متهم‏

بر اثر دعوت تو کرد نعم‏

عمر ز عمّار بدان شد برى‏

کاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

دید بلا بر تن و بر جان خویش‏

گشت به عالم تن او در الم‏

مکّه حرم کرد عرب را خداى‏

عهد تو را کرد حرم، در عجم‏

هر که درآمد همه باقى شدند

باز فنا شد که ندید این حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نیز پارسى گفتن گرفت و این شعر را بگفت:

جز تو نزاد حوّا و آدم نکشت‏

شیر نهادى به دل و بر منشت‏

معجز پیغمبر مکّى تویى‏

به کنش و به منش و به گوشت‏

فخر کند عمّار روزى بزرگ‏

کو همانم من، که یعقوب کشت‏

 “البته این نظریه که نخستین شعر فارسی در زمان صفاریان سروده شده باشد،درست نیسست و شواهدی  و حتی نمونه هایی  از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده ،در دست است (متن انگلیسی تاریخ ادبیات ریپکا، چاپ 1968 ، ص 135و136)شامل دو قسعت از حنطله ی بادغیسی (لازار،ج2، نخستین اشعار فارسی، ):

و می توان به آسانی تصور نمود که که زودتر از آن هم کوششهایی  برای سرودن شعر به اوزان محلی  ویا در قالب شعر عربی به طور پراکنده،این جا وآن جا صورت است گرفته باشد ،اما از آنها چیزی به دست ما نرسیده است( شعرفارسی  تا سال 1100 میلادی انجمن سلطنتی آسیایی،لندن ،1992،ص 42 تا 58)،اقدام یعقوب محرّکی در سرودن  شعر فارسی شد  وآغاز سنتی گردید که سامانیان ،پیشرو ان راستین  رستاخیز ادبی ایران ،آن را برگرفته و کسترش دادند." ( یارشاطر،احسان،رستاخیز ایران  و ظهور زبان و ادبیات  ملی ،ایرانشناسی ، شماره 50، تابستان 1380 ،ص 273 تا288)

از آنجا که اهمیت سخن و کار یعقوب و ابعاد سیاسى، فرهنگى و اجتماعى آن کمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در این مقاله بر آنیم تا با تجزیه و تحلیل گفتار مؤلف تاریخ سیستان، اهمیت "اندر یافتن  زبان فارسى" و "تولد رسمی شعر فارسى" را بازنماییم و سهم توده مردم را در رسمیت بخشیدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سیاسى و اجتماعى ایران که حدود یک قرن بعد به وسیله فردوسى به کمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهیم:

    1- بنابر آنچه از گفته مؤلف تاریخ سیستان برمى آید؛ چون یعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، این امیر فاتح را به زبان تازى ستایش مى کنند، زیرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانیم که تا روزگار یعقوب، زبان رسمى و مکاتبه‏اى حکومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مکتوب جایى در سلسله‏مراتب قدرت و حکومت نداشت، اما معنى این سخن آن نیست که مردم ایران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندریافتنى" مردم ما همان زبان مردم ایران در روزگار ساسانى بود که با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى که مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پیدا کرده بود، همچنان به حیات خود ادامه مى داد و وسیله تفهیم و تفاهم مردم با یکدیگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عامیانه بود و اگرچه ایرانیان در همین دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلایل مختلف که مهمترین آنها فقدان حکومت ملى ایرانى بود، هنوز کاربرد ادب شفاهى این زبان، قوى‏تر از صورتهاى کتبى آن بود، و همان  است که به قول  تاریخ سیستان : "تا پارسیان بودند، سخن پیش ایشان به رود گفتندى، بر طریق خسروانى..." شاهد این مدعا آن است که "در بصره کودکانى چند که گو یا همه فارسى‏زبان بودند، بر یزیدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زیاد یزید را نبیذ شیرین و بشرم... خورانیده بود و خوک و گربه‏اى را با وى به یک ریسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، کودکان از یزید مى پرسیدند، این چیست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

آب است و نبیذ است،

عصارات زبیب است،

سمیّه روسپیذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هایى به لهجه محلى سروده بودند و کودکان آن هجاها را مى خواندند:

از ختلان آمذیه‏

برو تباه آمذیه‏

آواره باز آمذیه‏

بیدل فراز آمذیه...

 نمونه این اشعار فارسى محلى- یا همان سخن تصنیف واره ای  که به رود گفتندى، بر طریق خسروانى،- در متون تاریخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره یعقوب بسیار ،وجود داردو نشان مى دهد که مردم ما ادب غیررسمى خود راکه گاهی تصنیف به زبان فارسى داشتندو گهگاه مخصوصا در تصنیفهایی  به زبان محلى خود براى مقاصد سیاسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاکمان عرب، استفاده مى کردند و این قبیل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در میان مردم محبوبیت و شهرت فراوان داشت واغلب به صورت شعر واره های موزون هجایی در گوشه و کنار کشور، عرضه می شد که بتدریج به در حال تبدیل وزنهای عروضی نزدیک می شدند وبتدریج وزنهای هجایی آنها  تا زمان فرمانرروایی یعقوب لیث به وزنهای عروضی نزدیک می شد وبه چنان ظرفیتی رسیده بود که می توانسست با اعتراض یعقوب به عربی سرایی شاعران به سادگی به خلق اشعار عروضی به وسیله ی شاعرانی چون حنظله ی باد غیسی ئ دیگران بینجامدو به عنوان نخستین شعر های فارسی دری به رسمیت شناخته شود و آغاز گر دورانی نو در ادب قرن سوم و راهگشای سخنوران پارسی گوی آینده باشد  .

 

پیش از که به ذکر تحولاتی که باظهور شعرفارسی دردوران یعقوب رخ داد ،اشاره کنیم ،لازم است به این مسأله بپردازیم که وزن هجایی و عروضی چیست و قالبهای شعر فارسی  ،چه ارتباطی با  وزن وقافیه دارند:

    

اغلب ادیبان  قالبهاى موجود شعر فارسى را در یک چهارچوب  قراردادى می پذیرند و عقیده دارند که از ترکیب واجتماع وزن و قافیه و ردیف، قالب شعر به وجود مى‏آید و دلیل تغییرات قوالب را نیز این مى‏دانند که اندیشه  و الفاظ و وزنها و قافیه‏ها بنا به احتیاج و ذوق شاعر و حال و مقام وی، تغییر مى‏کند و بنابراین قوالب متفاوت شعرپدیدار مى‏گردد.مرولیث را شکست داده بود ، اورا به حکومت خراسان گماشت  وفرمان اسماعیل از سیر دریا درشمال  تا مرزهای هند  در افغانستان امروز  روان شد  و سامانیان توانستند

 

شعر به لحاظ وزن بر سه گونه است:

1ـ شعر آهنگین: آن است که در دو قرینه تنها رعایت آهنگ بشود و هم وزن بودن و یک اندازه بودن تعداد هجاها شرط نباشد. شعر با این نوع وزن، قدیمترین نوع شعرهاست و نمونه‏هاى آن
عبارتست از سرودهاى ودا و مهاباراتا و رامایانا از آثار هندوان و زبور داوود و متن عربى سفر ایوب و ایلیاد و ادیسه هومر شاعر باستانى یونان و قسمتهایى از اوستا.

2ـ شعر هجایى (Sylabic meter): به شعرهایى مى‏گویند که قرینه‏ها از نظر تعداد هجاها با هم برابر باشند ولى بلندى و کوتاهى هجاها رعایت نشود؛ چه بسا که هجاهاى بلند در مقابل  هجاهاى کوتاه قرار گیرند.
گاثه‏هاى زردشت و یشتها، شعر هجایى است. شعر هجایى در زبان پهلوى نیز معمول بوده و پس ازاسلام نیز تا مدتى ادامه داشته است و به قول ریپکا درین نوع شعر، مبنا بر شماره هجاهاست و
کیفیت هجاها در آن مطرح نیست و بنا به نظر هنینگ مصرعها داراى قافیه و مبتنى بر تکیه است.(ر.ک. ریپکا ص. 217)

3ـ شعر عروضى: که کامل شده شعر هجایى قدیم است، سه شرط اصلى دارد که عبارتند از:

     الف‏ـ برابر بودن تعداد هجاها.

     ب‏ـ قرارگرفتن هجاهاى کوتاه در برابر هجاهاى کوتاه و هجاهاى بلند در برابر هجاهاى بلند.

     ج‏ـ رعایت قافیه.

از سه شرط یاد شده، دو شرط اول به وزن مربوط مى‏شود.(12)

اگر به رسم زبانشناسان، زبانهاى ایرانى را به سه دوره تقسیم کنیم (ایران باستان، میانه و جدید) مى‏توانیم براى شعر دوره نخستین، قسمتهایى از اوستا را شاهد بیاوریم و براى
دوره دوم ـ از سه قرن پیش از میلاد مسیح تا قرن هفتم میلادى که مصادف با ظهور اسلام است و حتی تا قرن نهم میلادى و آثارى را که به زبان پهلوى به وجود آمده است نیز جزء این مرحله به حساب ‏آوریم ، براى مرحله سوم آثار منظوم درى را باید مثال آورد که ظاهرا کهن‏ترین شعرموجودآن ، پس از اسلام، سرود مردم بخاراست.(12)

     «ناقدان ادبى ایران در عهد اسلامى و تذکره نویسان فارسى که معمولاً تاریخ شعر ما را از دوره اسلامى آغاز مى‏کنند، شعر ایران پیش از این تاریخ را سرودها و کلمات و گاه نثرى مى‏دانند که با راهها و آهنگهاى موسیقى همراه بوده است و آنان که شعر فارسى را محصول دوره اسلامى نمى‏دانند، یک بیت پهلوى هفت هجائى را که در اوائل دوره اسلامى یا پیش از آن به بهرام پنجم ملقب به گور (جلوس:420 ـ 438 میلادى) نسبت داده مى‏شد با برگردانیدن آن به پارسى درى و افزایش چند کلمه عربى و فارسى بر آن به صورتهاى مختلف عروضى در آورده»(13) و آنرا نخستین شعر فارسى دانسته‏اند.

صورت قدیم:


«من اوم شیرى شلنبک

او من اوم ببری یلک

»


 


صورت جدید:


«منم آن پیل دمان و

منم آن شیر یله

نام من بهرام گور،

کنیتم بو جبله

 

 

 


 


     علت این استنباط، آن است که ادیبان دوره اسلامى ایران، با قالبهاى معین و محدودى از وزنها سروکار داشتند که در هر یک از آنها شماره هجاهاى بلند و کوتاه با نظم دقیق معلوم شده واین همان وزنهایى است که در اصطلاح آنها را اوزان عروضى مى‏نامند و تصور مى‏کنند که از وزنهاى عروضى عرب به وجود آمده است.

 وجود شعر هفت هجایى منسوب به بهرام گور و شعرهایى نظیر آن که در تذکره‏ها، به عنوان نخستین شعرهاى فارسى ذکر شده  است، نمودارى از کمال‏گرایى شعر هجایى به طرف شعر عروضى است و نشان مى‏دهد که هنوز وزن شعر فارسى، به طور کامل تحت تاثیر شعر عربى قرار نگرفته است؛ ولى هر چه بیشتر آثار حمله مسلمانان عرب زبان به ایران ظاهرتر مى‏شود؛ شعر هجایى نیز به شدت بیشترى به سوى عروضى شدن سیر مى‏کند و به تدریج شعر ایرانى،سیماوهیئت تازه‏اى به خود مى‏گیرد و تطبیق آن بر قالبها و مقیاسهاى عروضى، امکان پذیر مى‏گردد.البته نکته قابل اشاره آن است که در شعر پهلوى، گاهى علاوه بر تساوى هجاها، در یک قطعه،تکیه هجاهاى معین و آهنگ واژه‏ها نیز مورد توجه بود و این همان حالتى است که هنوز در شعرهاى ولایتى ایران به ویژه قدیمترین هیئت‏هاى آن، ملاحظه مى‏کنیم(14) و در شعرهاى شاعران دوره عروضى نیز، این قبیل توجهات را به کرات مى‏بینیم. در «المعجم» نیز فهلویاتى ذکر شده است که به سختى مى‏توان نمونه‏هاى قدیم آنها را با وزنهاى عروضى تطبیق داد. (15)

     بدین ترتیب، گروهى عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست: «من معتقدم این وزن عروضى به خلاف مشهور اصلاً و مطلقا عربى نیست، حتى دستگاه عروضى خلیل ابن احمد فراهیدى به عقیده من، مقتبس از اوزان پیش از اسلام ایران است، چون مى‏گوینداین خلیل احمد شاهزاده‏اى ایرانى بوده و در کتب رجالى نسب نامه‏اش را نوشته‏اند و بى‏شک با نوازندگان و دستگاههاى موسیقى ایرانى سر و کار داشته، یکى از دلایلش این که، او کتابى داشته بنام الایقاع الایقاعات که البته امروز د ردست ما نیست.» استاد مرحوم احمد على رجایى نوشته‏اند که:«طبع مستقیم و حقیقت جوى ابوریحانى بیرونى در وضع عروض از طرف خلیل بن احمد شک کرده است ودر کتاب تحقیق ماللهند عروض منسوب بدو را، مقتبس از هندوان مى‏داند و به
تفصیل از چگونگى امر و اصطلاحات عروضى هندى و انطباق نسبى آن با اصطلاحات عروضىعربى یاد مى‏کند...»(16)

     نتیجه این که: این اوزان حالات تکامل یافته اوزان قدیمى است، مثلاً اوزان هجایى یا انواع دیگر. در همین باره استاد مرحوم مسعود فرزاد در رساله مبناى ریاضى عروضى فارسى چنین
مى‏نویسد:

     «نتیجه‏اى که مى‏خواهیم بگیریم این است که اگر وزن رباعى داراى اصل ایرانى باشد(و این نکته روشن است که داراى اصل عربى نبوده، واعراب آنرا از ما گرفته‏اند)، مسلم مى‏شود که سیستم عروضى نیز مانند وزن رباعى (که جزء لایتجزاى آن است) داراى اصل ایرانى بوده و از ایران به عربستان رفته، خلاصه کلام این که تا وقتى که مدعیان اقتباس اوزان عروضى ایران ازعرب، به طور مقنعى دوره و نحوه کامل اوزان عرب را به طوری که از همان آغاز ادبیات شعرى در ایران اسلامى مورد استفاده عموم شاعران ایران واقع شده، به ثبوت نرسانیده‏اند، چاره‏اى نداریم جز اینکه یقین داشته باشیم که اوزان خوش آهنگ و بى‏نظیر ما، میزاث مستقیم قبل از اسلام ما بوده و اوزان عروض عرب، اقتباس از سرمشقهاى عروض اصیل ماست که خود نمونه کامل دقت و ظرافت هنرى و عملى در سراسر جهان بوده است و به تمام احتمال همواره نیز خواهد بود.»(17)

     به عقیده این گروه، تطبیق اوزان شعر فارسى بر قالبها و مقیاسهاى عروض و رعایت کردن قواعد و اصطلاحات عروضى عربى، هیچ‏گاه دلیل عربى بودن اوزان شعر فارسى نیست. به عبارت دیگر، شعر فارسى درى به تقلید از وزنهاى عربى ساخته نشده و هیچ‏گونه شباهتى نیز میان وزنهاى عربى و فارسى نیست؛ مگر مواردى که تازى‏گویان، وزنهاى ایرانى را از قبیل بحر متقارب محذوف یا مقصور یا بحر هرج مسدس محذوف و وزن ترانه، از ایرانیان گرفته‏اند. تا این که ایرانیان نیز به تقلید پاره‏اى از وزنهاى مخصوص عربى مبادرت کرده و آنها را از راه تکلف در شعر فارسى وارد کرده باشند.(18) یان ریپکا درباره رابطه وزن شعر فارسى وعربى مى‏نویسد:« به هر تقدیر مسلم است که بر اثر نفوذ شعر عربى، مبانى کهن وزن شعر، کنار گذاشته شده و عروض کمّى جانشین آن گشته که اصولش، تقریبا با وزنهاى کمّى یونانى و رومى، مطابق است، وجه تمایز عروض فارسى درى از عروض کلاسیک: ساختمان عروض، ضرورت حتمى تساوى اوزان در کلیه مصرعهاى یک منظومه واحد، تقریبا فقدان کامل وقف، تصادف دو مصوت در انتهاى یک کلمه و ابتداى کلمه بعد از آن بدون حذف یکى از آنها، قافیه و هجاهاى خیلى دراز است».
(ریپکا؛ تاریخ ادبیات، ص 155) تعداد بحرها بسیار زیاد و همه آنها جز رباعى، برگرفته ازعروض عرب است...اگر چه بعضى از وزنهاى شعر عربى، آن هم متداول ترین و شاخص‏ ترین آنهاـ مثلاً طویل، بسیط، کامل، وافرـ تقریبا در شعر فارسى مورد استعمال ندارد و بر عکس در فارسى فقط وزنهایى به کار مى‏رود که در عربى یا نادر است و یا ابدا استعمال نمى‏شود و علت آن بى شک، اختلاف ساختمان هجاها در زبان فارسى درى و عربى است. ولى در فارسى کلاسیک شاعر حق اختراع وزنهایى جدید را نداشته، مقید به وزنهاى تغییرناپذیر موجود است و نیز به حکم تفاوت هجاهاى فارسى و عربى است که اختیارات شاعرى (ازاحیف) در بحور عروضى به حداقل ممکن مى‏رسد، از طرف دیگر در شعر فارسى درى، هجاهاى دراز رایج شد؛ مانند این بیت مولوى:

 

 


شیخ خرقانى که چرخ ایوانش بود

 چند روزى میل بادمجانش بود

با توجه به مطالب فوق  می توان نتیجه گرفت که شعر فارسی دوران صفاری  از ویژگیهای زیر برخوردار بود :

 اولا، شعرفارسی از صورت شفاهى  و غیر رسمی خارج شد وجنبه ی مکتوب به خود گرفت وطبعا  مخاطبان بیشمار پیدا کرد.

 ثانیا، شعر فارسی یا فهلوی هجایی و عروضی از حالت هجایى روزگار ساسانى خارج گشت  و به صورت شعر عروضى فارسى درآمد .

کتاب "پلی میان شعرهجایی و عروضی فارسی " ، ترجمه آهنگین بخشی از قران مجبد  است که نزدیک گنبد امام رضا(ع)کشف شده است.این ترجمه احتمالا  در قرون اول هجری و شاید همزمان با دوران فرمانروایی یعقوب لیث در خراسان و به فارسی نگاشته شده  است و به اهتمام و تصحیح شادروان احمد علی رجائی در سال 1353 توسط بنیاد فرهنگ ایران به چاپ رسیده است ،ترجمه دو جزء قران مجید رااز آیه 62 سوره یونس تا آیه 30 سوره ابراهیم را در بر داردکه در زیر یک نمونه از آنرا که ترجمه آیه 105 سوره هود ،آیه شریفه «یوم یات لاتکلم نفس الا باذنه فمنهم شقی و سعید» می باشد  می خوانید و آهنگ سجع دار آن را که یادگار شعر ه این   ترجمه جایی رایج در ایران دوره ی ساسانی و مردم عادی تا دوران یعقوب لیث است می بینید که بسیاری از جمله های آن  یاد آور شعر هجایی متداول در ایران تا دوره ی یعقوب است:

                  بی اذن یک تن سخن نگوید.

                 هیچ کس به محال چندی نجوید،

                 هر که او در این یک لخت باشد

                  فردا آنجا بدبخت باشد،

                 هر که او در اینجا توحید برزد،

                  فردا آنجا سعید خیزد ...

بدین ترتیب، گروهى  چون شادروان مسعود فرزاد،هم چنانکه اشاره شد ،عقیده یافته‏اند که وزن عروضى شعر فارسى، اصولاً عربى نیست

ثانیا: شعر پارسى دردربار مستقل یعقوب ،لااقل در کنار نثر دیوانى  و شعر عربى موجودیت  ومنزلت خود را آغاز می کند

 

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسیقى از میان رفت (اگرچه در دوره جدید شعر فارسى هم بسیارى از شاعران به کمک رود و چنگ شعر خود را مى خواندند، اما این امر کاملا با تصنیف‏ خوانى باربد و نکیسا متفاوت بود).

 رابعا، شعر فارسى مضامین و اندیشه هاى اسلامى خود را در کنار تفکرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ایرانى حفظ مى کند و دین و ملیت تعارضى با یکدیگر ندارند.

 خامسا، قصیده (هرچند به طور ناقص) اولین قالبى است که براى بیان مدایح به کار گرفته مى شود و زبان شعر، درآمیخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصاید روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، از ادب عرب مأخوذ مى باشد.

 سادسا، دربار یعقوب، نخستین دربار ایران در دوره اسلامى است که از شعر فارسى براى ستایش شاهان استفاده مى کند، ولى قرینه‏اى که نشان دهد یعقوب صله‏اى به شاعران بخشیده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستایش شخصیت محبوب خود مى پرداخته‏اند.

اما پس از نزدیک به یک قرن از دوران یعقوب لیث صفاری ،شعرفارسی به سرعت مدارج کمال را پیمود و با تداوم راه فرهنگ پروری ایرانی به وسیله ی سامانیان و فراهم آوردن محیط مناسب برای خلق هنری  شاعران ،دوران ابتدایی و تجربی و کشف شیوه های سخنوری در شعر فارسی  به پایان رسید و عصر شکوفایی و رونق شعر فارسی باظهور شاعرانی چون رودکی آغاز گشت  و موجبات  پروردن شاعران با عظمتی چون فردوسی  و فرخی و عنصری  و منوچهری و... فراهم آمد .

 

زبان ملی و یعقوب لیث

حاکمان غالب بر ایران ، زبان رسمى و حکومتى عربى را  بر ایرانیانی که در مراکز قدرت بودند تحمیل کردند اما خواص و ادبا وعلمای دینی و فضلاى عربى دان ،آنرا به عنوان زبان دین دینی و علمی و ادبی روزگار خود ، پذیرفتندو به همین جهت است که مؤلف تاریخ سیستان مى نویسد که :" یعقوب [که نه از حاکمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ایران به شمار مى آمد] شعر تازى شاعران را نفهمید، زیرا عالم نبود و درنیافت و شعرا را گفت که چیزى( سخنی) که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟ "اما حقیقت این است که یعقوب، این رویگرزاده سیستانى و عیّار جوانمرد، به عنوان یک شهروند عادى ایرانی که سالها با اعراب و حکومت آنها سروکار داشت و جریانهاى سیاسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهمید، شاید هم زبان عربى را هم مى دانست و بدان تکلم هم مى کرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروایى خود مى خواست حکومت مردمى خود را با زبان مردم خویش پیوند دهد و بدان وسیله حکومت خود را براى مردم، بیشتر قابل قبول سازد و حمایت مردمی بیشتری را به دست آورد زیرا در این روزگار و در ادامه ی جنبشهای سیاسی ونظامی و اجتماعی گوناگونی که به علت  استقلال خواهی ایرانیان  در دوقرن نخسنین  دوره ی اسلامی روی داده بود ، طرح مسئله "اندر نیافتن زبان عربى " و "اندر یافتن زبان فارسى"، بیشتر ،به یک مسئله کاملا سیاسى تبدیل شده بود  که با استقلال سیاسی ایران گره خورده بود ویعقوب با این اقدام خود،"بریدن از حاکمیت عربى " و آغاز استقلال سیاسى و اجتماعى و فرهنگى ایران را اراده مى کردوطبعا  با استقبال مردم روبرو گردید.

شاعران شعر پارسى گفتن گرفتند و زبان فارسى را  در شعر خود ،محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏اندیشى همه ی ایرانیان قرار دادنداگر چه این امر به سرعت و یک‏شبه صورت نگرفت.

   2-بنابر روایت تاریخ سیستان، یعقوب که  رویگرزاده ای است که خوراک وی نان خشک و ماهى و تره است ، حکومت را از راه دلاورى به دست آورده است و بر آن است تا خاندان خلیفه ی بغداد را براندازد،نسبت و نژاد خود را به کسرى انوشیروان مى رساند و خود را "ابن‏المکارم" و از نسل جم و وارث ملوک عجم مى دانست و خواستار پایان دادن به سلطه سیاسى و فرهنگى اعراب بر ایران بود و به همین جهت "اندر نیافتن زبان عربى " براى او، به معنى بریدن از حاکمیت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پیام استقلال و آغاز حیات تازه ی  فرهنگى و سیاسى و اجتماعى ایران بود،اما یعقوب، در این مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سیاسى-نظامى درنمى آمیزد .

و همچنان‏که از اشعار موجود در ستایش او برمى آید، شاعران، یعقوب را به عنوان مسلمانى پاک‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستایند:

لمن الملک بخواندى تو امیرا به یقین‏

با قلیل الفئه کت داد همى ایزد کام‏

ازلى خطى در لوح که ملکى بدهید

به ابى یوسف یعقوب‏بن اللّیث همام‏

معنی این سخن آن است که یعقوب با اعتقادات دینی  اسلامی مردم مخالفتی ندارد  ،اما فرمانروایی اعراب را بر ایران بر نمی تابد،بنابر این،شعر فارسی از همان آغاز طهور خود ،با معانی و مضامین مسلمانی در آمیخته است.

مؤلف تاریخ سیستان، محمدبن وصیف دبیر رسائل یعقوب را، ادیبى نیکو مى داند که مسلما (بنابر معیار هاى عصر مؤلف) بر زبان و ادب عرب واقف بوده است و سمت دبیرى وی نیز ضرورتا حکایت از دانستن کامل زبان و ادبیات عرب داردو دبیران و شاعران در گاه یعقوب نیز طبعا دارای چنان توانمندی هایی در زبان و ادبیات عرب بودند که شعر عربی می سرودند و به قول مؤلف معجم الادبا، "ابراهیم‏بن ممشاد"  کاتب دیوان رسائل یعقوب، از قول یعقوب شعرى به عربى سرود و براى خلیفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ایرانى یعقوب را ستود:

انا ابن‏المکارم، من نسل جم‏

و حائز ارث ملوک العجم‏

و محیى الذى باد من عزّهم‏

و عفى علیه طوال القدم‏

فقل لبنى هاشم اجمعین‏

هلموا الى الخلع قبل الندم‏

و اولاکم الملک آباؤنا

فما ان وفیتم بشکر النعم‏

فعودوا الى ارضکم بالحجاز

لاکل الضباب ورعى الغنم‏

فانّى سأعلوا سریر الملوک‏

بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 که این امر، شاهدی بارز بر این مدعاست که در دربار یعقوب، استفاده از زبان عربى ، به عنوان زبان دیوانى هنوز مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانینی هم در خدمت یعقوب بودند، اماکاربرد زبان فارسی در این دربار، از توجه یعقوب به احیاء  فرهنگ ایرانى و تجدید حیات سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ایران نشان داشت و داراى اعتبار و احترامى خاص بود.

نکته قابل توجه آن است که از صدر اسلام تا این زمان، خواندن شعر فارسى در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پیش از اسلام نیز شعر همیشه توأم با موسیقى بود و مستقلا انشاء نمى شدو از شعر خوانی شاعران در دربارها،خبری  به ما نرسیده است و این امر از آنچه در دستگاههای خلفا  و حاکمان عرب متداول بود، اخذ شدو به همین جهت می توان گفت که در ادبیات منظوم فارسی  ،سنت  قصیده سرایی و شعر خوانی درباری فارسی نیز با یعقوب لیث صفاری آغاز می شود؛

 با اقدام یعقوب، شعر پارسى  راه تازه ی خود را جدا از موسیقى و تصنیف ، آغاز می کند و در همان حال که وزن هجایی ایرانی را که در نتیجه ی بیش از دو قرن رواج شعر عرب بسیار به شعر عروضی نزدیک شده بود، به کنار می نهد و وزن عروضی را به جای وزن هجایی به کار می گیردو در نتیجه  جدید شعر فارسی که باوزن عروضی و موضوعات ایرانی ومعناهایى مناسب طبع ایرانیان همراه است ، شروع می شود.

با مرگ یعقوب و روی کار آمدن برادرش عمرو ،نیز سیاستهای یعقوب ادامه می یابد و در این  دوره شاعرانی   می زیستند که اشعاری آز آنها در دست است چون فیروز مشرقی،(متوفی 283 ه و ابوسلیک گرگانی ( که هردو هم عصر عمرولیث صفاری بودند )و این اشعار از آنان است:

1

فیرو مشرقی،(متوفی 283 ه)

معاصر عمرو لیث صفاری

 

مرغی است خدنگ ،ای عجب دیدی

مرغی که شکار او بود جانا؟!

داده پر خویش کرکسش هدیه،

تا نه بچه اش به هم برد ، مانا

2

ابوسلیک گرگانی

معاصر عمرو لیث صفاری

 

خون خود را گر بریزی بر زمین

به که آبِ روی ریزی  در کنار

بت پرستیدن ، به از مردم پرست

پند گیر و کار بند و هوش دار

 

 

 تک بیتی هایی  

از 

منصوررستگار فسایی

 

از فراز و اوج این افلاک پاک 

می کشد تک دانه ای ما را به خاک

*

اشک حافظ گفت باشاخ نبات 

بی تو هستی نیست در آب حیات

*

ای نگاهت قاصد فصل بهار

دیده از مرغان عاشق برمدار

*

زاین همه پویندگان راه راست 

کس نداند آخرین منزل کجاست !!

*

یلدا اگر که زلف سیه را کند پریش 

صد چله می کند دل مارا اسیر خویش

*

در تب و تب لرزه های بی امان 

زندگی کردیم در آتشفشان

*

غافلانه ، خفته ایم،   أسوده حال

می گُشد مارا ، گذشت  ماه و سال

*

نگردد  خسته ، چرخ بی مدارا 

همی گردد، چه با ما و، چه بی ما

*

نمی رسد به دامن تو دست من

چرا که شادمانی از شکست من

*

چنان سوزد ز قهرش استخوانم 

که گویی در دل آتشفشانم

*

عمر است و هزار رنج و سختی؛+

افتادن برگی از درختی

*

ماشراب از دست جانان خورده ایم

باده از مینای مستان  خورده ایم

*

شاخ نبات شد ولی همدم وهمراز نشد

شاعر شهر شد ولی ، حافظ شیراز نشد

*

لطف خدا بی کم و بی کاستی+

داد ترا ، هر چه که می خواستی

*

همچو آن طوطیان هندو زاد +

نرود مهر میهنم از یاد

*

بد بختی ما نسل بی فردا همین است:

تنها همین "حق " است و" حق " تنها همین است

*

هر گه بببنی او را و ، هرجا،

پایان مرگ است ، آغاز دنیا

*

روزی که صور* می شکند خواب خلق را

من با صدای پای تو بیدار می شوم

*اشاره به دمیدن "صور اسرافیل " در روز رستاخیز است.



نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

دکتر منصور رستگار فسایی

 

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

                                               

کلمه ی " آرش " در متون مختلف عربی و فارسی به  صورتهای مختلف و متفاوتی ، ضبط شده است  مثل:" أرش"،" ارشش " ، "ارجس " ،" ارخش "،" ایرش "،"ارسناس "،،"ایرشی "، تاریش "، "اترش " اما اصل واژه در اوستا Erekhsha  است که به معنی  تیر تیز رو و روان است  ودر پهلوی aresh   شده است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنای آن را«تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» دانسته اند .

در اوستا لقب آرش بهترین تیرانداز است که گمان بر این است که در متون فارسی و عربی  به   صورت " ارشیشا طیر" آمده است ،  که در فارسی "شیوا تیر " شده است  که "شیوا " به معنی تند و تیز  شتابنده است  و جمعا   به معنی " تیر تیز رو " می باشد. ( فرهنگ نامهای اوستا  ص 140) ،این لقب آرش  رادر پهلوی :" ایرش شیباک تیر " دانسته اند (فرهنگ نامهای شاهنامه  ص 9 ح  1) که همان تیر تیز رو و روان است که ترجمه ی پهلوی آن " شی پاک تیر : shipak – tir است

داستان "آرش کمانگیر "  و تیر اندازی وی ، در شاهنامه نیامده است، اما فردوسی، در داستانهای دیگر شاهنامه ، به اجمال ،اشارات  متعددی به آرش  و خاندان وی دارد و از دلاوری و تیر دور پرواز ، خاندان  و دلاوری وی، سخن می گوید:

چو "آرش " که بردی به فرسنگ تیر        چو  پیروزگر "قارن" شیر گیر

  9/273/318

 ( خالقی 8ص350 بیت 340)

               از آن زخم  آن پهلو آتشی    که سامیش گرز است و ، تیر، آرشی

  6/104/570 د

                            دو فرزند او هم گرفتار شد         ازاو تخمهٔ آرشی خوار شد.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                   جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود        اگر چند فرزند آرش بود.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

                             من از تخمهٔ نامور آرشم       چو جنگ آورم آتش سرکشم.

 

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

در نسخ مختلف شاهنامه  ،از 5 آرش  در ادوار مختلف ، سخن رفته است که عبارتند از :

1-    آرش  دلاوری که در هنگام نبرد  کیخسرو با افراسیاب  به یاری کیخسرو آمد:

و از او نیوتر " آرش "  رزمزن      به هر کار پیروز و لشکر شکن

که در چاپ خالقی مطلق بدین صورت ضبط شده است:

        واز او نیو تر آرش رزمزن      چو کوران شه  ، آن گرد لشکر شکن

                      ( خالقی ج4ص178 ح 4)

2-    آرش : پدر منوچهر پهلوان خراسانی،  که در سپاه  کیخسرو با افراسیاب می جنگید:

             منوچهر آرش نگهبانشان        گه نام جستن ، سپهدارشان

    دو فرزند او هم گرفتار شد-برو       وزاو  تخمهٔ آرشی خوار شد. (خالقی ج6 ص164 بیت 41)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود       اگر چند فرزند آرش بود. (خالقی ج7 ص106 بیت 248)

             من از تخمهٔ نامور آرشم        چو جنگ آورم آتش سرکشم.

3-    آرش : د ر برخی از نسخه های چاپی شاهنامه (: مول،بروخیم       و دبیرسیاقی)یکی از مرزبانان ایرانی است که  در رایزنی ، برای گزینش جانشین یزدگرد بزه کار ، بر در دخمه یزدگرد ،گرد آمده بودند:

          چو میلاد  و چون آرش  مرزبان      چو پیروز اسپ افکن از گرزبان

4-    آرش : از شاهان اشکانی است که فردوسی می گوید فقط نام آنها را شنیده است  و آگاهی دیگری در باره ی آنان ندارد:

             بزرگان که از تخم آرش بدند       دلیر و سبکسار و سرکش بدند (خالقی ج6 ص 138بیت 68)

                   چو نرسی و چون اورمزد بزرگ       چو آرش  که بد نامداری سترگ ( همانجا)

5-    آرش :  از پهلوانان  نامدار ایران در دوره ی منوچهر است  که تیر اندازی توانا بود و باید همان آرش کمانگیر معروف باشد که موضوع این نوشته است.

 

  علی رغم شاهنامه که به اختصار در باره ی آرش سخن گفته است  و می توان علت آن را عدم دسترسی فردوسی به منابعی جامع و معتبر در باره ی "آرش" باشد، اما در برخی ازمتون پیش از اسلام  ودوره ی اسلامی ایران  ،  ازاین قهرمان شگفت انگیز سخن رفته است :

در یشت  هشتم چنین آمده است که :

"...ما ستاره  زیبا و  فرهمند تیشتری (  Tishtrya  )را می ستاییم که به سوی دریای ویوروکش :( Vourukasha   )     به همان تندی روان است که تیر ارخش  شیواتیر[ خشویkhshutha):

: سخت کمان  ] ، آن کمان کش که چیره دست اریایی که از همه قابلتر بود و از کوه ) khshutha):

: سخت کمان  ، تیری از کمان رها کرد که به کوه خونوت( Khvanwant) فرود آمد ، پس اهورا مزدا  بر آن تیر نفخه یی بدمید و ایزد آب  وایزد گیاه  و میتره ( میترا  : مهر Mithra) دارنده ی دشتهای فراخ ، راهی برای  گذر تیر  گشودند." ( یشت  13 26/113)

آرش،  از اهالی   طبرستان است:

  از آن خوانند آرش را کمانگیر      که از" رویان" به "مرو "انداخت یک تیر

( فخر الدین اسعد گرگانی)

بهرام چوبین سردار معروف خسرو پرویز  که از وی سر پیچید و  با اوپیکار کرد ووی را از پادشاهی برداشت ،  خود را از "تخمه ی ارش "  و از نوادگان گرگین میلاد  پهلوان روزگار  کیخسرو  می دانست :

         من از تخمه ی نامور آرشم        چو جنگ آورم، آتش سر کشم

نبیره ی جهاندار گرگین منم          همان آتشتیز برزین منم 

                   (خالقی ج8 ص 29بیت 347)

 و می افزاید که "آرش " در هنگام منوچهرشاه  می زیست:

                        که بد شاه هنگام آرش بگوی     سر آید مگر  بر من این گفتگوی

                    چنین گفت  بهرام ، کان گاه ، شاه      منوچهر بد  با کلاه و سپاه       

اما  خسرو پرویز نیز خود را خود را نوه ی منوچهر می داند که "آرش" بنده ی او بود:

         بدو گفت خسرو که ای بد نهان            چو دانی که او بود شاه جهان

           ندانی که آرش   وُرا بنده بود            به فرمان و رایش سر افکنده بود

                                (خالقی ج8 ص 33بیت 405تا409)

طبری در تاریخ معروف خویش ،آرش را پهلوان روزگار منوچهر می خواند و می نویسد: "...پس از آن که شصت سال  از کشته شدن توج سپری شد ، افراسیاب با  منوچهر در طبرستان نبرد کرد  و سرانجام بر آن نهادند که مرز میان  آن دو ، به وسیله ی پرتاب تیر  یکی از یاران منوچهر  تعیین گردد که این تیر انداز  " ارشیشاطیر"  [آرش] نام داشت  که چون نامش را مخفف کردند  آن را"  ایرش " گفتند  و او تیری انداخت  که از طبرستان  به نهر بلخ رسید و از آن پس نهر بلخ  مز میان  ایران و توران  گشت." ( طبری ج1 صص435و 436 و 992)، در برخی از نسخه های  تاریخ طبری  نیز آمده است که منوچهر پس از این واقعه ، آرش را بر  همه ی پادشاهان و بزرگان  برتری داد.( تر جمه بلعمی از تاریخ طبری، ص 37ج2)

بلعمی در تفصیل این داستان  آورده است که:" ... صلح افراسیاب و منوچهر ...بر آن شرط  افتاد که حدی بنهند  میان زمین ترک و از آن عجم ، هر چه از آن سوی حد تر کستان است  ،  مر مَلِکِ ترکستان را بود ،یعنی افرسیاب وهر چه از این سوی  است ، منوچهر را بود و هیچکس  را نباید  که به حدّ یکد یگر  اندر آیند ، ... پس منوچهر  مردی  با قوت بنگریست  که او "آرش " بود  واندر همه ی روی زمین  از او تیر انداز تر نبود ، اورا بفرمود  که بر سر کوه دماوند  ،تیری بینداخت  به همه ی قوت خویش ، و تیر از همه ی زممین طبرستان  و گرگان و  وزمین نیشاپور  و از سرخس و مرو ( در نسخه سرخس و بلخ) و همه ی بیابان  مرو بگذشت  و به  لب چیحون  افتاد و از همه ی شهر ها و بیابانها بگذشت وافراسیاب را سخت  اندوه آمد که چندان پادشاهی  از حدّ سرخس  تا لب جیحون به منوچهر بایست دادنن ولی عهد کرده بود  و صلح نامه  نوشته  ، نتوانست  از آن سوگند  باز آمدن ..." ( بلعمی صص 36)

 در اخبار الطوال ، نام آرش به صورت " ارسناس " آمده  و داستان وی چنین آورده شده  است که :"...ارسناس  نامی که منوچهر وی را  را مأمور  تعلیم تیر اندازی به مردم کرده بود ،  به پیش وی آمد و  کمان استوار کرد و تیری در چلّه ی کمان نهاد  و همچنان پیش رفت تا به افراسیاب نزدیک شد و و قلب افراسیاب   را هدف تیر خود ساخت و در دم قلبش  را شکافت و  افراسیاب دردم بمرد ..." ( اخبار الطوال ،ترجمه ی نشأت صص11و95)

در کتاب آفرینش و تاریخ مقدسی  نیز می خوانیم که  :"...در زمان منوچهر،آرش  برای تعیین  مرز ایران  و توران ،نامزد  می شود و بر کمان خویش تکیه زد و  خود در آن غرقه شد  و تیری از طبرستان  پرتاب کرد  که در بالای  طخارستان  فرود آمد  وآرش بر جای خویشتن بمرد..." ( آفرینش و تاریخ  3/126)

در غرر ثعالبی  نیز می خوانیم که " آرش " از پهلوانان "زَو" بود[شاه ایران پسر تهماسب و از تخمه ی فریون بود که پس از مرگ نوذر به پادشاهی ایران رسید] ، "زو" ، پس از ان که با افراسیاب به توافق  رسید که افراسیاب  قسمتی از ایران  را که معادل  یک تیر  پرتاب آرش  کماندار باشد ،به ایران واگذارد، به ساختن تیری فرمان داد  که چوبش از فلان جنگل

 و پرش از  ازبال عقاب  فلان کوه  و پیکانش از آهن فلان معدن باشد،پس آرش  را به  افگندن آن تیر اشارت کرد و آرش در عین پیری  وآخر عمر ، گویی برای  انداختن آن  تیر مانده بود  چه در حضور افراسیاب  بر کوهی از کوههای طبرستان  برآمد و با کمان خویش  این تیر را که افراسیاب بر آن علامتی گذاشته بود  ، افگند  و همان دم جان سپرد ، طلوع  آفتاب  ،این عمل را انجام  داد و تیر از طبرستان و هوا گرفته  ،به باد غیس رفت ،همینکه خواست فرود آید، چنان که گویند  مَلَکی ( فرشته یی ) به امر خداوند  ،آن را طیران داده به خلم از  شهرستان بلخ   رسانید و در آن جای  به محلی به نام " کوزین "  افتاد  که آفتاب  همان دم  در شرف غروب  کردن بود ،همین که این تیر  از خلم به طبرستان که  افراسیاب در آن بود  ، رسید  و علامت خود را برآن دید ، و موثقین  وی نیز سقوط آن را  در مکان  مذکور تصدیق نمودند  ،بی نهایت  از مسافتی  که پیموده بود ، متعجب  گردید چون  دانست

که مشیت الهی  در آن مداخله داشته  ... قطعه یی را که بین مبداء و مقصد تیر بود ، به  او واگذارد."( شاهنامه ی ثعالبی  صص 60 و 61)

ابوریحان  بیرونی نیز  با داستان آرش اشارتی دارد و می گوید:

"...یکی از دو وجه  تسمیه ی تیرگان ،آن است  که  در این روز "سفندار مذ" تیر آرش را  از کوه رویان  به اقصای خراسان  ، در میانه ی فرغانه   و طبرستان  به درخت "جوزی " فرود افگند  و آرش را چنین وصف می کند:

منوچهر "آرش را که مردی نژاده  و دیندار و  دانا دل بود فرا خواند و وی  را به بر گرفتن تیر وکمان  فرمان داد ، آر برخاست و برهنه شد و شاه را گفت ای پادشاه ! ای مردم تن برهنه ی مرا ببینید که در آن جای هیچ آسیب و درد و  رنجی  نیست  ،و من بدرستی می دانم که  چون این تیر را پرتاب کنم ،  تن من پاره پاره خواهد شد و من  تن  خود را فدای شما خواهم کرد  پس از همه جدا شد وتیر در کمان نهاد و کمان رابا همه ی توانی که ایزد به وی بخشیده بود، برکشید  و تیر را پرتاب کرد و بی درنگ تن وی پاره پاره گشت  و یزدان به باد فرمود  تا تیر را از از کوههای رویان  به خراسان  و در میانه ی راه فرغانه و طبرستان   در درختی "گوز" ی بسیار بزرگ که در جهان همتایی نداشت فرو نشاند ، وگفته شده است که این تیر از آغاز تا  انجام هزار فرسنگ[ معادل 6000 کیلومتر] راه را پیموده بود. ( آثار الباقیه  ص 220)

مجمل التواریخ نیز می نویسد : تیر آرش   از " قلعه ی آمل" با عقبه ی مزدوران رسید وآن را مرز توران  و ایران خواندند." ( ص43)

 داستان  آرش کمانگیر  که درروز  شنبه 23 اسفند 1337 سروده شده است از حماسی ترین و تاثیرگذارترین شعرهای کسرایی و نوسروده های معاصر می باشد که ما در مقاله یی چداگانه  به آن می پردازیم   و فعلا خوانندگان را به مطالعه ی   شعر آرش کمانگیر  دعوت می کنیم  

 

سیاوش کسرایی

 

 

 

    آرش کمانگیر

 

 

 برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ. 

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن، 

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل، 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛ 

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت. 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته، 

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛ 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید. 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن، 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید. 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها. 

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.»

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

شتبه 23 اسفند 1337

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

علی اصغر حکمت شیرازی

علی اصغر حکمت شیرازی* و احمد مهدوی دامغانی**

 

علی أصغرحکمت شیرازی، در خانواده‏اى اهل علم و ادب و دین، پا به جهان نهاد و تا بیست و دوسالگى در شیراز به کسب دانش پرداخت. از دوران کودکى او چندان اطلاعى در دست نیست، اما "بخرد" برادر وى درباره او مى نویسد: "حکمت بسیار شائق به تحصیل بود، ترتیب تحصیل او به این صورت بود که بایستى کتابها را زیر بغل گرفته ،به معیت له‏له و مراقب به خانه معلّمین و مدارس قدیم برود و از هر خرمنى خوشه‏اى بچیند، له‏له او سلیمان‏خان بود که مردى نسبتا ادیب و ظریف بود و کتابى به نام خارستان در مقابل گلستان سعدى نوشته بود".

 حکمت تحصیلات مقدماتى خود را در علوم قدیمه در مدرسه منصوریه که موقوفه نیاکانش بود و مدرسه مسعودیه ،به انجام رسانید و از محضر استادان و روحانیون و ادباى نامدار آن روزگار چون مرحوم میرزا على خیاط، غلامحسین ادیب معروف به لغوى و شیخ محمود حکیم ،مشهور به مسجد گنج و مظفر شیرازى، استفاده کرد و در مدرسه میسیونرى کلیسا در شیراز، به سالهاى 1908 و 1909 تحصیل کرد؛ و زبان و ادب فارسى و عربى و علوم طبیعى و ریاضى را آموخت. مرحوم حکمت در این‏باره مى نویسد: "از سنین عمر من، بیست‏سالى مى گذشت که برحسب تصادف توفیق ملاقات و مصاحبت بزرگى دست داد که در جامه و زىّ اهل زمان، از اهل زمان یک درجه بالاتر بود، بر سریر آزادى و آزادمنشى نشسته بود و مردى به تمام معنى، قلندر به شمار مى آمد. این مرد دانشمند که مفاوضات و سخنان او در نهاد من تأثیر اساسى داشت و پایه متینى براى سراسر زندگانى من برقرار ساخت، با آن‏که زبان انگلیسى را به خوبى مى دانست و در علوم جدید مخصوصا فیزیک مطالعه بسیار کرده بود، ولى علوم طبیعى او را به سرمنزل عرفان و توحید رهبرى کرده و ایمان او را راسخ کرده بود. براى معاش به کسب خیّاطى مى گذرانید و نامش [میرزاعلى‏] بود، در آن ایّام شباب ،صحبت او براى من نعمتى بود، پرده هاى عادات و خرافات و اوهام را از برابر دیده دلم برکنار ساخت و در مجالس عدیده، از خزاین خاطر بى منتهاى خود جواهر گرانبها عطا مى کرد و در آن ایّام مرا گفت تمام اعمال خود را نزد سه قاضى وجدانى عرضه ساز، اگر قبول کردند به انجام آنها مبادرت کن، آن سه قاضى عبارتند از عفاف نفس، کظم غیظ و حفظ عهد، پس من به دستور او، انگشترى ساختم و در نگین آن این سه حرف (ع،ک،ح) که حروف اول آن اصول است، نقش کردم و تا این اواخر این انگشترى را در انگشت داشتم و به آن مى نگریستم و کلمات آن مرد بزرگ را به یاد مى آوردم".

حکمت، در سال 1294 ه .ق(حوالى 1914م) به تهران آمد و در مدارس قدیمى، فقه و معقول و منقول را نزد مرحوم میرزا طاهر تنکابنى فراگرفت و از کالج امریکایى جردن تهران، در سال 1917 به اخذ دانش‏نامه متوسطه نائل شد. حکمت به قول خودش، در دورانى که در مدرسه جردن درس مى خواند، مورد توجه مستر جردن قرار گرفت و به تدریس فارسى و عربى در کلاسهاى یازدهم و دوازدهم مدرسه پرداخت و سپس به شیراز بازگشت و مدّتى در مدرسه رحمت شیرازى به تدریس جغرافیا و حساب مشغول بود و در سال 1309 ه .ق ،در زمان وزارت میرزا نصیر الدوله، مرحوم داور او و عده‏اى دیگر را به فرانسه فرستاد (حکمت در سال 1346 قمرى به عدلیه منتقل شد تا براى معا ینه امور قضایى به اروپا برود) حکمت در این‏باره مى نویسد: "من در مهد تربیت پدر، مقدمات فارسى و عربى را آموختم و زبان انگلیسى را نیز فراگرفتم. دست حوادث در سال1309 ه .ق  شمسى در سمتى دولتى، در سن سى و هشت‏سالگى مرا به پاریس انداخت و به حکم دولت مجبور بودم در آن سرزمین اقامت نمایم، براى آن‏که در سفر ،ذخیره معنوى حاصل کنم به محض ورود در مهد علم و ادب آن شهر، یعنى دارالعلم سوربن اسم‏نویسى کرده، درصدد برآمدم که در رشته ادبیات معرفتى بیندوزم، ولى فورا ملتفت شدم که یک کلمه زبان فرانسه نمى دانم... پس مانند طفل نوآموز شروع کردم از الفبا. شبها و روز هاى متوالى نیاسودم، معاشرت و مجالست خود را، زن و فرزند و دوست و آشنا را ترک کردم. روزانه شانزده ساعت به خواندن و نوشتن و استماع زبان فرانسه مشغول بودم، براثر این کوشش و جهد اعصابم فرسوده گشت مبتلا به ضعف بدن شدید شدم. شبى از فرط کار و بى خوابى به حال غش و اغما افتادم و سرانجام پس از سه سال درست در سال 1313 به اخذ درجه لیسانس در ادبیات با قید خوب موفق گردیدم و مشغول تحریر رساله پایان‏نامه دکتراى خود بودم و با یکى از استادان کلژدو فرانس به کار پرداختم (اکنون مسوّده تز با تصحیحات و یادداشتهاى آن استاد بزرگوار، هنوز نزدم،بهترین یادگار است) که ناگهان به حکم دولت، براى تصدى مشغله خطیرى به طهران احضار شدم و حکایت ماند بر لب، نیم‏گفته، شکسته مثقب و دُر، نیم‏سفته". حکمت در ظرف 5 سال مدّت این مأموریت ،در لندن و پاریس، به تکمیل علوم و بسط اطلاعات ادبى و فلسفى خود پرداخت و اگرچه در این دوران جوانى، 27ساله بود، ولى در روزنامه ایران مورخ 6 محرم سال 1337 قمرى، چنین معرفى شده است: "آقاى میرزا على‏اصغرخان شیرازى، که یکى از جوانان تحصیل‏کرده و دیپلم علوم امریکایى مى باشد و خدمات زیادى به معارف نموده‏اند، اخیرا از طرف وزارت جلیله معارف به سمت مدیریت پرسنل معارف انتخاب [شده‏اند] و چندى است که به انجام امور مرجوعه اشتغال ورزیده‏اند." و بعد از مدّتى مى خوانیم: "آقاى میرزا على‏اصغرخان حکمت که از جوانان فاضل و دانشمند مى باشند و در وزارت معارف همیشه مصدر خدمات مهمّه بوده و داراى سوابق روشن و فاضلانه مى باشند، به ریاست کل اداره تفتیش (بازپرسى) انتخاب و منصوب شده‏اند، این حُسن انتخاب ما را به اصلاح مدارس امیدوار مى سازد".

 حکمت در دوران خدمت علمى خود مفتخر به دریافت درجه دکتراى افتخارى از دانشگاه لاهور (1953)، دانشگاه دهلى (1954) و دانشگاه علیگر (1955) گردید.

در شهریور سال 1312، حاج مهدى‏قلى هدایت مخبرالسلطنه از نخست‏وزیرى استعفا کرد و محمّدعلى فروغى ذکاءالملک جاى او را گرفت و در کابینه او،حکمت ، به کفالت وزارت معارف انتخاب شد.

 

سالنماى مشاغل ادارى و فرهنگى و سیاسى حکمت‏

 

 1297 ه'.ق (برابر با 1337 ه'.ش ،از 27 شهریورماه) شروع به خدمت در وزارت معارف کرد با سمت ریاست پرسنل (:کارگزینى) و بعد اداره تفتیش (تا مرداد 1304) و سپس اداره معارف گردید و در عین حال به تدریس زبان انگلیسى در دبیرستان علمیه نیز مى پرداخت. اما با مخالفت  گروهى از مردم، این سمت را از دست داد.

 

 آذرماه 1304 ه'.ش: نماینده مردم جهرم در مجلس مؤسسان شد، براى اعلام انقراض سلسله قاجار، او در همین سال مقدمات انتشار مجلّه تعلیم و تربیت را فراهم آورد.

 

1305 مهرماه: عضو کمیسیون تفکیک کتابخانه سلطنتى و ملى که سبب شد ده هزار جلد از کتابهاى  فارسى و عربى و... به کتابخانه ملى منتقل شود.

 

 1307 ه'.ش: مأمور مطالعات در نظم و ترتیب و قوانین ثبت اسناد در اروپا از طرف عدلیه.

 1309 شمسى برابر با 1349 قمرى به مدّت سه سال و نیم در فرانسه بود و از دانشگاه سوربن لیسانس ادبیات گرفت.

 

 1312 ه'.ش: کفیل وزارت معارف در کابینه محمّدعلى فروغى ذکاءالملک.

 1313،4 اسفند تا 1317، وزیر فرهنگ و رئیس دانشگاه تهران.

 1315 ه'.ش: رئیس هیأت مدیره دانشگاه تهران و استاد دانشکده الهیات که این سمت اخیر را تا سال 1342 بر عهده داشت، او در این مدّت تاریخ ادبیات ایران، تاریخ ادیان و مذاهب را تدریس مى کرد.

 1317: برکنارى از خدمت وزارت معارف در تیرماه 1317 در کابینه محمود جم.

 1317: وزیر کشور در بهمن 1317 در کابینه متین‏دفترى.

 1319: استعفا از وزارت کشور. حکمت در سال 1319 پس از آن‏که دکتر متین‏دفترى به اتهام این‏که

             اخبار مهمّ را در اختیار بهرام شاهرخ رئیس بخش فارسى رادیو لندن قرار مى داده است، معزول شد از ادامه خدمت در وزارت کشور معاف گردید.

 

 1318 ه'.ش: وزیر کشور.

 1319 به بعد: استاد کرسى تاریخ ادیان و مذاهب و ادبیات ایران در دانشگاه تهران تا 1351.

 1320: شهریور؛ وزیر پیشه و هنر کابینه ذکاءالملک.

 1320 ه'.ش: وزیر بهدارى. (از شهریور 1320 تا مرداد 1321، در کابینه ذکاءالملک و على سهیلى)

 1321-1322 ه'.ش: وزیر دادگسترى. (از 28 بهمن 1321 تا 26 خرداد 1322، در کابینه سهیلى).

 1322 ه .ش: رئیس هیأت فرهنگى اعزامى به هندوستان.

 1945 میلادى (1324): نایب رئیس انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

1945 ( نوامبر): (1324): رئیس هیأت اعزامى کنفرانس یونسکو به لندن.

 1326: وزیر مشاور در کابینه قوام.

 1327 تا 1331 شمسى: نایب رئیس اول جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران.

 1327 تا 1328 ه'.ش: وزیر امور خارجه در کابینه ساعد مراغه‏اى.

 1328: وزیر مشاور (تا دى‏ماه 1328 در کابینه محمّد ساعد.)

 1325 تا 1341: رئیس کمیسیون ملى یونسکو در ایران و عضو هیأت رئیسه کنگره نویسندگان در تهران.

 

 1950 میلادى: رئیس هیأت نمایندگان ایران در کنفرانس عمومى یونسکو در فلورانس ایتالیا.

 1332: وزیر مشاور در کابینه زاهدى.

 1332 تا 1336: سفیرکبیر ایران در دهلى‏نو.

 1335 ه'.ش: وزیرمختار ایران در بانکوک-تایلند.

 1337 تا 1338: وزیر امور خارجه. (از 20 اردیبهشت 1337 تا خرداد 1338 در کابینه دکتر منوچهر اقبال)

 

 1956 میلادى: رئیس هیأت اعزامى ایران در کنفرانس عمومى یونسکو، دهلى‏ نو.

 1342 شمسى: بازنشستگى از سمت استادى دانشگاه تهران.

 1344 شمسى: تأسیس مدرسه عالى ادبیات و زبانهاى خارجى.

 

کتابها و تألیفات‏:

مرحوم حکمت کتب و مقالات و اشعار بسیاری دارد که در اینجا فقط به ذکر کتابهای وی می پردازیم:

 1- على ‏اصغر حکمت، سالنامه رسمى وزارت معارف، 1298، تهران، اداره پرسنل وزارت معارف.

 2-على‏ اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1306، (گردآورى)، 1306، تهران، چاپ سربى ،  صفحه  188

 

 3- على ‏اصغر حکمت، تقویم معارف سال 1307، (گردآورى)، ،1307 تهران، چاپ سربى،ص200

 4- على‏ اصغر حکمت، جامى ، احوال و آثار، (تألیف)، 1320، 1322 تهران، چاپ رقعى، وزارتفرهنگ، 413 صفحه.

 

 5- على اصغر حکمت، رمئو و ژولیت و لیلى و مجنون، مطالعه تطبیقى رمئو و ژولیت با لیلى و مجنون نظامى (ترجمه و تألیف)، 1317 تهران، بروخیم، سربى -رقعى، 248 صفحه.

 

 6- على ‏اصغر حکمت، نوایى، (شرح احوال و آثار امیرعلى‏شیر نوایى)، 1326 تهران، انجمن فرهنگى ایران و شوروى.

 

 7- على ‏اصغر حکمت، پارسى نغز، (تألیف)، 1323، 1326، 1330 تهران، کمیسیون ملى یونسکو  ، 562 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، امثال قرآن، فصلى از تاریخ قرآن کریم، (تألیف)، 1332، 1333 تهران، کانون  معرفت، 352 صفحه.

 

9- على ‏اصغر حکمت، نقش پارسى بر احجار هند، کلکته، 1957 م، سربى -وزیرى، 1338 تهران  ، 111 صفحه، ابن سینا، چاپ دوم ب+ 148 صفحه.

 

 10- على ‏اصغر حکمت، سرزمین هند، (تألیف)، 1337 دانشگاه تهران، نشریه شماره 515 ح + 547 + لب ص.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، نظرى به ادبیات فارسى، کلکته، 1337 کلکته، انجمن بزم ایران‏

 12- على‏ اصغر حکمت، نُه گفتار در تاریخ ادیان (تألیف)، 1339 دانشگاه شیراز، ص 191 + 11 +    308 چاپ دوم، 1341 تهران، ص 200 + ه'. (مرحوم صادق گوهرین این کتاب را در شماره سوم خردادماه 1341 راهنماى کتاب، معرفى کرده است).

 

 13- على ‏اصغر حکمت، سخن حکمت، (سروده‏ها) به اهتمام شادروان دکتر سادات ناصرى، 1351 تهران، ابن سینا، 340 صفحه.

 

 14- على ‏اصغر حکمت، کلمات طیبات، (گردآورى دکتر منوچهر دانش‏پژوه)، 1354، انتشارات پیروز.

 15- على ‏اصغر حکمت، سى خاطره (تألیف)، 1355 تهران، انتشارات وحید، 400 صفحه.

 16- على‏ اصغر حکمت، گلزار حکمت، 1356 تهران، مؤلف.

17- على‏ اصغر حکمت، مجلّه تعلیم و تربیت، سه دوره (تدوین)، 1304 تهران، اداره تفتیش معارف.

 18- على ‏اصغر حکمت، لطایف‏نامه، مجلس النفائس امیرعلى ‏شیر نوایى (تصحیح)، 1363 تهران، چاپ منوچهرى، 468 صفحه.

 

 19- على‏ اصغر حکمت، رساله معرفة المذاهب، 1335 تهران، دانشکده ادبیات.

 20- على ‏اصغر حکمت، کشف الاسرار میبدى، ده جلد (تصحیح)، 1331 تا 1339، دانشگاه تهران.

 21- على‏ اصغر حکمت، ایرانشهر، دو جلد (اهتمام)، 1342 تهران، یونسکو.

22- على ‏اصغر حکمت، رسالة فى تفسیر سورة الاعلى، تهران ابن سینا.

23- على ‏اصغر حکمت، درسى از دیوان حافظ، 1319-1320 شیراز، سربى -وزیرى، کتابفروشى احمدى، 68 صفحه.

 

 24- على ‏اصغر حکمت، تاریخ ادیان: ادیان بدوى و منقرضه و حیّه جهان امروز و در ایران از بدو تاریخ تاکنون، 1345 تهران، وزیرى، ابن سینا، 368 صفحه.

 

25- ره‏آورد حکمت، دو جلد (شرح مسافرتها و سفرنامه هاى حکمت به اهتمام دکتر محمّد دبیرسیاقى، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، تهران، 1379).

 

 26- "خوشا شیراز"، حکمت در خاطرات روز 29 بهمن 1332 در هند مى نویسد: "...پست تهران رسید و یک بسته هم سه نسخه از اشعار "خوشا شیراز" که صحافى شده و بسیار تمیز بود واصل گردید، این کتابچه ظریف را براى تهنیت‏نامه نوروز چاپ کرده‏ام و در ایامى که مریض بودم، در تابستان، اشعار آن سروده شد و در مریضخانه بودم که مقدمات چاپ آن فراهم آمد و اینک آقاى على ‏اکبر سلیمى زحمت کشیده، از طبع درآورده‏ اند به خطّ بوذرى و با عکس گراور شده و بسیار ظریف است".

 

ترجمه‏ ها:

 حکمت به ترجمه آثار مهمّ ادبى غربى ، به زبان فارسى بسیار علاقه داشت و در ضمن خاطرات سفر سوئیس خود مى نویسد: "روز 1330/2/29 به تماشاى قصر شیون رفتم... اشعار لُرد بایرون انگلیسى که مدّت شش سال در این قلعه محبوس بوده است... به خاطر گذشت که در باب این قلعه و این مجلس... و بایرون منظومه‏اى به نظم آورم که از این گردش یادگار باشد... غالب اوقات به تفکر و تنظیم اشعار زندان شیون مشغول بودم..." مقاله‏ها و کتب معتبرى که حکمت ترجمه کرده است به شرح زیر است:

1-على‏ اصغر حکمت، تاریخ جامع ادیان از آغاز تا امروز، جان ناس، تهران 1344، وزیرى، پیروز با همکارى فرانکلین، 568 صفحه.

2-على ‏اصغر حکمت، شکونتلا یا انگشتر گمشده، کالیداس ترجمه هادى حسن، با مقدمه حکمت، بمبئى 1336، سربى -رقعى، 175 صفحه.

 

3- على‏ اصغر حکمت، دوستداران وطن، شیراز 1328، کتابخانه معرفت.

 4- على اصغر حکمت، راه زندگى، نیکلا حداد (ترجمه از عربى )، تهران 1346، کتابخانه گنج دانش ، 126 صفحه.

 

5- على ‏اصغر حکمت، پنج حکایت از شکسپیر، ترجمه از انگلیسى، لاهور، بى تاریخ، سربى –وزیرى   ، 160 + 173 صفحه و چاپ دوم، لاهور، 1957، سربى -وزیرى، ج اول، 284 صفحه.

 

6- پنج درام از شکسپیر، 2 جلد، تهران، 32-1333، سربى -وزیرى، بنگاه پروین، 181 صفحه و  شاید همان افسانه دلپذیر باشد که در سال 1321 چاپ‏ شده. حکمت درباره این اثر در خاطراتروز 1332/11/1 مى نویسد: "...صبح... ساعتى به ترجمه هاملت مشغول بودم. روزى یک صفحه ترجمه مى کنم تا ان‏شاءاللّه خاتمه پذیرد" و در جایى دیگر مى افزاید: "...بحمداللّه امروز    (1332/12/2) ترجمه هاملت شکسپیر تمام و کمال خاتمه پذیرفت و پاکنویس آن نیز به آخر رسید، این نهمین حکایت از سلسله حکایات شکسپیر است. دیشب براى آن مقدمه و دیباچه نوشتم، فقط بعضى کلمات باید از اصل اقتباس و بر آن مزید شود..."

 

7- على‏ اصغر حکمت، از سعدى تا جامى ، ترجمه و تحشیه جلد سوم تاریخ ادبیات براون از انگلیسى، تهران 1327، ابن سینا، 675 صفحه، چاپ دوم، 1339، سربى -وزیرى، 883 صفحه.

 

8- على ‏اصغر حکمت، رستخیز، تولستوى، تهران 1339، ابن سینا، سربى -وزیرى ص یه + 548 چاپ دوم انجام شده.

 

9-  على‏ اصغر حکمت، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب، ترجمه 3 رساله، 1340، اداره کل نگارش، سربى -رقعى، چاپ دوم، 1342، ابن سینا، 242 صفحه.

 

10- على ‏اصغر حکمت، الواح بابل، (شى‏یر)، تهران 1341، فرانکلین، سربى ، مجموعه باستان‏شناسى   30  + 348 صفحه.

 

 11- على ‏اصغر حکمت، تاریخ سیاسى پارت، تهران 1344، فرانکلین.

 12- على ‏اصغر حکمت، فلسفه نشر و ارتقاء، دانشگاه تهران، 1353.

13- على ‏اصغر حکمت، تاریخ باستانى ایران بر بنیاد باستان‏شناسى، 1355، انجمن آثار ملى.

14- على ‏اصغر حکمت، مرقدالغزالى، (از فارسى به عربى )، 1352، آثار ملى.

 15- على‏اصغر حکمت، دستور کامیابى ، نیکلا حداد، تهران 1296.

 16- على ‏اصغر حکمت، اصول فن مناظره، (ضمیمه شماره دوم مجلّه تعلیم و تربیت، سال هفتم)، تهران 1316.

 

17- على‏ اصغر حکمت، امین و مأمون، جرجى زیدان، تهران. بى تاریخ.

18- على ‏اصغر حکمت، شادباش نوروزى، مجموعه اشعار به فارسى، فرانسه، انگلیسى، تهران 1326  ، 7 صفحه.

 

 19- على ‏اصغر حکمت، هزار و یک شب، (با مقدمه على‏اصغر حکمت)، 5 جلد، تهران 1315.

 20- على‏اصغر حکمت، افسانه دلپذیر شکسپیر، تهران 1321.

21- على‏اصغر حکمت، دختر من زویا، لیوبف کاسمو دمیاتسکایا، ج اول، تاریخ تحلیلى شعر نو، ص 271.

مرگ حکمت‏:

حکمت در قطعه‏اى دیگر که به مناسبت قدوم هفتادمین سال عمر خود به حساب سنین قمرى، در لیله 23 رمضان 1376 ه'.ق برابر فروردین 1339 سروده است، داستان هفتاد سال عمر خود را نیز چنین بازمى گوید:

رفت هفتاد ز عمر من و در مکتب عشق‏

همچنان در طلب دانش و کسب هنرم‏

مهر مى ورزم و اندر فلک فضل و ادب،

ذرّه‏ام لیک ز خورشید، درخشنده‏ترم‏

نقد تحصیل من از حاصل دل، بى خبرى است‏

وه کز این حاصل تحصیل چه خوش باخبرم‏

عقل از وادى حیرت نبرد راه برون‏

من دیوانه چه سازم، چه کنم؟ چون گذرم؟

به در دوست شوم، بار خود آنجا فکنم‏

چند سرگشته به هر سو روم و در به درم‏

شب تاریک و ره دور و بیابان در پیش‏

آه اگر پرتو "حکمت" نبود راهبرم‏

و کلام او در ارزیابى حیات گذشته و حال خود، این شعر پارسى است:

 

اگر زندگى خوارى و بندگى است‏

مرا مرگ، به از چنین زندگى است‏

مرا زندگانى به آزادگى است‏

که فرجام آزاده، فرخندگى است‏

ز سیم و زرم گرچه دستى تهى است‏

نه دارایى‏ام به ز دارندگى است‏

ز دارندگى نیستم کامیاب‏

چو درویشیم را برازندگى است‏

اگر این سه پند چو گوهر ز من‏

نیوشى روانت به تابندگى است‏

به رادى براى و به نیکى گراى‏

تو را زین دو سرمایه، ارزندگى است‏

وگرنه چو مرگت رسد، ناگهان‏

تو را بهره در دست، شرمندگى است‏

به "حکمت" سزد این چنین پارسى‏

که یک‏یک همه زارى و بندگى است‏

حکمت در دو بیت که در سال 1358 شمسى سروده است، حال خود را در عبور از هشتاد و پنج‏سالگى چنین بازمى گوید:

الا اى که عمرت ز هشتاد و پنج‏

فزون رفت در درد و اندوه و رنج‏

کنون بشنو اى دردمند علیل‏

ندایى ز آواى طبل رحیل‏

 حکمت در اواخر عمر دچار چند بیمارى شدید شد و در حالى که گوشش سنگین‏تر ازهمیشه شده بود و بینایى خود را نیز از دست داده بود، به زمین خورد و دچار شکستگى استخوان شد و به همین جهت مدّتها در بستر بیمارى بود تا بالاخره در روز دوشنبه سوم شهریورماه 1359 برابر با چهاردهم شوال 1400 هجرى قمرى درگذشت. به نوشته دانشمند محترم آقاى فاضل انوار، حکمت وصیت کرده بود که او را در حضرت سیّد میرمحمّد و در کنار اجدادش به خاک بسپارند، خود او در خاطرات روز دوشنبه 1330/2/9 در شیراز مى نویسد: "...صبح با آقاى سیدمحمّدحسن دستغیب که از رجال خاندان دستغیب شیرازهستند، صحبت کردم، چون این خاندان از دیرباز متولیان آستانه سیّدمیرمحمّد بوده‏اند و اکنون فیمابین خود، بر سر تولیت، نزاعى دارند و در نتیجه آستانه رو به انهدام مى رود و فضا و بنا، ویرانه شده است ،به ایشان پیشنهادى کردم که اگر دست از اختلاف بردارند و به زودى متولى را معلوم کنند، این حقیر نیز حاضرم کمک کنم آستانه، بناى زیبایى حاصل نماید، چون غالبا این فکر حاصل مى شود که براى خانه و آرامگاه ابدى خود در کنار اجساد پدران و گذشتگان، مدفنى درست کنم از این‏رو صمیمانه، مایل هستم که این بناى کهنسال و مقدس، صورتى پسندیده و عالى حاصل کند...."

 او در جایى دیگر مى نویسد: "در سیّدمیرمحمّد(ع)، نمازى خوانده، سوره قرآنى تلاوت کردم به خاطر گذشت که آرامگاه خود را در همین مکان قرار دهم"، ولى سرانجام به حکم تقدیر، حکمت در مقبره خانوادگى‏اش در حضرت عبدالعظیم و در باغ میرسیّدحسین طوطى دفن شد اما به قرار مسموع، در توسعه بناها، این اطاق هموار شد و مقبره حکمت با خاک یکسان گشت و مردى که مصدر آن‏همه خدمت به فرهنگ ایران بود و آن‏همه مدرسه و دانشگاه ساخت و بقاع متبرک را آباد کرد و مقابر بزرگان را از نو ساخت، خود، حتى از داشتن سنگ قبرى محروم ماند که جا دارد مسؤولان فرهنگ‏پرور و خردپروران ایرانى، در همان محلّ، بنایى براى آن زنده‏یاد ایجاد کنند و یادمانى براى او برافرازند و در ساختمانهایى که او ساخته است، لوحه یادگارى براى وى نصب کنند. بر سنگ قبر حکمت نوشته شده بود: "این مرد فرهنگ‏دوست، ادب‏ پرور و بزرگ، میرزا على ‏اصغرخان حکمت شیرازى است.".

 ("باغ طوطى یا باغچه طوطى، همان صحن مدرسه امین‏ السلطان است که یکى از باغچه هاى قدیمى اطراف صحن بزرگ بود که در وجه تسمیه آن نوشته‏اند که چون یکى از زوجات فتح‏على ‏شاه به نام طوطى خانم آن‏را احداث کرد به باغچه طوطى معروف شد ولى به نظر مى رسد که این باغچه مثل غالب باغات و باغچه هاى وقفى، درختهاى توتى داشته که زائرین و راهگذران از آن استفاده مى کرده‏ اند و به این اسم موسوم گردیده است که اگر این وجه صحیح باشد، باید "باغ توتى" نوشته شود، در محوطه این صحن... ستارخان سردار ملى، عبدالحسین میرزا فرمانفرما، سپهبد رزم‏آرا و علاءالسلطنه و دیگران [چون على‏اصغرخان حکمت‏] مدفون بودند که مقابر آنها در نوسازیهاى اخیر از بین رفته است." امروزه صحن ناصر الدین‏شاه، با تخریب مقابر شمالى به باغ طوطى یا مدرسه امین ‏السلطان، متصل شده و آن‏را صحن آیت ‏اللّه کاشانى نام گذاشته‏ اند).

 حکمت قبل از مرگ، از مرحوم مهدى حمیدى شعرى براى سنگ قبر خود خواسته بود و حمیدى این دو بیت را در پاسخ حکمت ساخته و فرستاده بود:

به بیتى "حکمت" فرزانه مى خواست‏

ز من بر سنگ قبر خود درودى‏

نگیرد جاى در بیتى، جهانى‏

نگنجد ژرف دریایى، به رودى‏

 مرحوم حبیب یغمایى در خاطرات خود مى نویسد: آخرین‏بار که در سال 1358 با فرزندانم به خدمتش رفتیم، کسالتش چندان بود که نه مى توانست حرف بزند و نه مى توانست از جاى برخیزد و نه سخنى مى شنید، زندگى بدتر از مرگ... چندروزى از نگارش این یادداشتها نگذشته بود که اطلاع یافتم که حکمت وفات یافت، تأسّف و تأثّر خودم را قادر نیستم بیان کنم. مرگ این مرد بزرگ را هیچ‏یک از نامه‏نگاران یاد نکردند..."

دکتر احمد مهدوی دامغانی  و علی اصغر حکمت **


دکتر مهدوی که در دوره ی دکتری دانشجوی علی اصغر حکمت در درس تاریخ ادیان بوده است،در مقدمه ی کتاب " زن در داستانهای قران" تالیف شادروان دکتر قمر آریان  می نویسد:"... سال‏ها پیش بنا به تکلیفى که استاد معظّم مشترک ما، نادره مرد ادب و فرهنگ و سیاست، مرحوم میرزا على اصغرخان حکمت- رحمةالله علیه-، در هنگام تحصیل بانو دکتر آریان در دوره دکترى ادبیات فارسى به ایشان محول فرموده بود، رساله حاضر را تدوین کرده است و پس از حُسن قبول مرحوم حکمت آن را به کنارى نهاده بودند. .. خداى آن مرد داناى شریف فروتن که «در لباس دولت کار اهل فقر مى‏کرد» یعنى مرحوم على اصغر حکمت را، که به تألیف این رساله امر فرموده است، و آن نازنین استاد نجیب دانشمند بى‏بدیل فقید سعید دکتر عبدالحسین زرین‏کوب را که انتشار این رساله را توصیه فرموده بود غریق رحمت واسعه خود فرماید ".

 مهدوی همه جا نام حکمت را باعزّت و احترام بسیاریاد می کند و اورا می ستاید، حتی وقتی در کنگره یی  که به مناسبت بزرگداشت میبدی و کشف الاسرار وی برگزار شده بود و یکی از سخنرانان،به ملاحظاتی از ذکر نام حکمت در تصحیح و انتشار "کشف الأسرار میبدی "، خود داری کرده بود ، چنین می نویسد:

"...به قرار مندرجات روزنامه‌های ایرانی ،چندی قبل در ایران،کنگره یا سمیناری در تجلیل از رشید الدین میبدی‌ مؤلف عظیم الشأن تفسیر شریف نازنین کشف الاسرار در میبد یزد، تشکیل شد.در روزنامه‌ای که خبر تشکیل این کنگره‌ و عملکرد آن منتشر شده بود ،نطقی را که مردی صاحب مقام که دارای عنوان دکتری هم بود و در افتتاح یا ختم آن‌ کنگره ایراد کرده بود ،خواندم-با کمال تأسف و تعجّب دیدم که جناب ایشان فرموده بودند:«این تفسیر مهم را چندین سال پیش، یکی از اساتید دانشگاه !! به چاپ رساند- همین و بس. و ناطق نه تنها ذکر خیری از آن استاد دانشگاه که سالهاست مرحوم شده و خداش رحمت فرمایاد نکرده است، بلکه فرموده ی  حضرت خواجهء شیراز را هم که‌ "نفی حکمت مکن...» ،ناشنیده گرفته است،و با آن‌که هنر میبدی را جمله گفته است، اما نفی حکمت کرده است!!! بلی که باز هم به فرموده ی خواجه:«فکر هرکس به قدر همت اوست". (حاصل اوقات، ص 449 ح 1)

 مهدوی  در مقاله یی مستقل، برای "جشن نامه  دکتر محمد روشن" ،در باره ی این استاد خود ، گفتنی هایی شنیدنی  دارد :

"...درست به خاطر نمی اورم که زمستان سال 1337 بود یا بهار سال 1338  ،یک روز بعد از ان که مرحوم مغفور آقای حکمت - رحمة الله علیه  - افاضات خود را در درس تاریخ ادیان  در دوره ی دکتری  ادبیات فارسی، تمام فرمود  و پیش از آن که  دانشجویان  برای ادای احترام  به استاد ، به پای خیزند  ، آن مرحوم به این ناچیز خطاب کرد که مهدوی من دو دقیقه با تو کار دارم  و دانشجویان را مرخص  فرمود  و خود به جمع آوری اوراق وکتب مورد مراجعه اش پرداخت  ومن همچنان ایستاده ، منتظر مانده بودم  که اوامرشان را اطاعت کنم ، بد نیست توضیحی عرض کنم  و آن این که مرحوم آقای حکمت ، پیش از آن که من سعادت درک کلاس ایشان را داشته باشم  ، اجمالا به مناسباتی مرا می شناخت  و مناسبت اوّلی  آن بود که منزل مسکونی مِلکی آن مرحوم در آن زمان ، واقع در کوچه ی خوش بین ( منشعب از خیابان ایرانشهر ) ومتصل  به منزل مرحوم مبرور دکتر سیّد غلام حسین خوشبین ...بود  وایشان و دکتر خوش بین  زمین آن منزل را از مرحوم تقی سهرابی خریده بودند  و در زمانی که آن مرحومان آن زمین  را خریده بودند، مقّرر بوده است که عرض کوچه ی خوش بین ،ده متری یا هشت متری باشد ...ولی بعدها یعنی در سال 1330 -1328  مقرر شد عرض کوچه هشت متر یا شش متر باشد و براثر این تصمیم ،طبعا حدود یک متر مربع از شمال و جنوب  به مالکیت مالک سابق یعنی مرحوم تقی سهرابی بر می گشت  ولذا می بایست  مرحوم سهرابی  آن تکه زمین را که در طول ده متر وعرض یک متر بود ، به مرحوم حکمت  ومرحوم خوش بین تملیک کند  تا سند  مالکیت  این دو نفر اصلاح و تصحیح  شود ، ووقتی مرحوم حکمت برای امضاء سند این واگذاری به دفتر خانه 25 که  در آن زمان این بنده " دفتر یار" آن دفتر خانه بودم ، تشریف آورد ، مرحوم فطن الّدوله فیلی، سر دفتر  25 ، من بنده را که سند مربوط به آن انتقال را نوشته بودم ، و مرحوم حکمت که به خط  و عبارات آن سند دقیق شده بود و آن را "خیلی  خوب  و دقیق" تعریف کرده بود ، به حکمت معرفی کرد و گفت این دفتر یار  من لیسانسیه است و الان هم دارد در یک دانشکده ی دیگر درس می خواند-و به اصطلاح یک پزی هم داد که بله، دفتر یار من  لیسانسیه ! است، مرحوم حکمت به من بنده تفقّدی فرمود  و وضعم را پرسید و به عرضشان راساندم که لیسانسیه از دانشکده  معقول و منقولم  و در دانشکده ی ادبیات در رشته ی زبان و ادبیات فارسی  تحصیل می کنم  و آن مرحوم فرمود انشاء الله، قطعا به دوره ی دکتری  راه خواهی یافت ...سند را امضاء کرد و تشریف برد. .

مناسبت دیگر  که از این مهمتر  و مکرّر بود  این بود که مرحوم سهرابی، داماد  مرحوم ...میرزا  شمس ملک آراء همسر مرحومه خدیجه  بانو ،( ملقب به پریچهر) حکمت ، دختر بزرگ مرحوم حکمت  بود  واز ان جا که روابط من  بنده با مرحوم تقی سهرابی استوارتر و صمیمی تراز یک مشتری دفتر خانه با سردفتر  بود، واز طرف آن مرحوم  هم در مورد معاملات اراضی بهجت آباد و اظهار نظر  در باره ی آن اختیاراتی  مختصر داشتم که تقریبا ماهی دو سه بار می بایست با ان مرحوم در منزلش ملاقات داشته باشم و چون خدیجه بانوی  حکمت  همسر دایی دختران  مرحوم تقی سهرابی  بودند، بسیار اتفاق می افتاد که من با شازده منوچهر شمس ملک آرا و  همسرش در منزل سهرابی  به صحبت بنشینم  و خدیجه بانو  که فرهنگی  و مدیر یک دبیرستان دخترانه بود  در باره  ی برنامه ی کارش با من گفتگو  کند و نظر مرا فی المثل درباره ی ترتیب  یک کلاس یک ساعته  در هر هفته برای تدریس قران مجید به دانش اموزان  مسلمان آن، به عرض پدرمحترم بزرگوارش  برساند  و ردّ و قبول آن را  از لحاظ معظّم له جویا شود، لذا بر اساس این دو مناسبت ، مر حوم حکمت  یک شناخت  اجمالی مختصری از بنده پیش از ان که به عنوان دانشجو ، در محضر محترمش حاضر شوم ، داشت ،

در اطاق درس جز مرحوم حکمت  و من بنده  کسی نماند ومرحوم حکمت به من فرمود  من با شما کاری دارم  و لذا شما را با خودم سواراتو مبیل می کنم که در اتوموبیل آن مطلب را بیان کنم ، این بنده  که بسیار شرمنده شده بودم ، تمجمج  کنان عرض کردم  که قربان اجازه بفرمایید که من بنده  با اتوموبیل خودم  و در دنبال اتومبیل حضرت اجل عالی بیایم و د روزارتخانه  به حضور شریف شرفیاب شوم ، فرمود  : نه نه  وزارتخانه  جای ان حرفها نیست،  شما اتومبیلتان را همین جا ( یعنی  در دانشکده ی ادبیات) بگذارید وبا من بیایید ، آقای دماوندی (شوفر همیشگی  وزیران  خارجه  که مردی بسیار مؤدّ ب  و فروتن  و بسیار خوش قد وبالا  و خوش لباس بود ...) یا یکی از رانندگان  وزارتخانه  شما را به دانشگاه بر می گرداند ویا اتو مبیل شما را  به دفتر خانه تان  می اورد، شما کلید اتومبیلتان را به دماوندی بدهید ، طبیعی است که حقیرمی بایست امر لازم الطّاعه ی  حضرت استاد  را بر چشم  خود نهم  و چنین شد ، اتو مبیل ایشان هنوز به چهار راه  ولی عصر (عج) نرسیده بود  که جناب اقای حکمت  مطالبی در باره ی کتاب نفیس " امثال قران  " شان ، واوامری  که در آن باره به حقیر ارجاع فرموده بودند ، به پایان رسید ، واین بنده  هفته ی بعد آن اوراقی را که در همان باره ،به بنده مرحمت  فرموده بود ، آن چه را که امر فرموده بود ند ، اجرا  کرده بودم ، در دست گرفته  و در صحن دانشگاه  نزدیک پلکان دانشکده ی ادبیات ایستاده  ، منتظر تشریف فرمایی  معظّم له بودم( ولی نمی خواستم  ایشان مرا  مشاهده فرمایند) وبه محض این که  اتومبیل "بیوک " سیاه رنگ پلاک سه رنگ پرچم، به شماره 2  مخصوص وزیر خارجه از دور پیدا شد  ، من خود را از دم پله ها دور کردم  که جناب آقای حکمت وآقای دماوندی  مرا نبینند  و منتظر ماندم  که مرحوم حکمت  از اتو موبیل پیاده  شود  واز پلکان بالا رود  تا من آن اوراق مرحمتی  هفته ی گذشته  را که در پاکت بزرگی گذاشته بودم و سر پاکت را چسباننده بودم ، به  آقای دماوندی  بدهم و  چنین کردم  ، حکمت  نیز مانند  فروزانفر -اطاب الله ثراه - خوش می داشت که  دانشجویان پیش از آمدن  او به کلاس  همه بر جای خود نشسته باشند  و اگر دانشجویی  دیرتر از آن دو استاد ، به کلاس وارد  می شد ، می بایست در کلاس علّامه ی فروزانفر ،خود را برای  جواب سلام  شرمسارانه ی خود  و اجازه ی جلوس ، با طنزی  به عتاب آلوده ، آماده سازد  ولی در کلاس  مرحوم حکمت  چنان دانشجویی  فقط با نگاهی ملامت  آمیز ،مواجه می شد  ولی آن روز من بنده  تقریبا بلا فاصله  پس از حضرت استاد  به کلاس  وارد شدم  وتا مر حوم حکمت  بر پشت تریبون قرار گیردومتن درس را بگشاید و به سخن آغازفرماید ،من بر سر جای خود نشسته بودم  .

پس از پایان کلاس  من هم چنان در میان  همکلاسان نازنینم – آه وآه که  جز معدود انگشت شماری باز ان میان باقی نمانده اند و خداوند  متعال انشاء الله عمر جنابان  استادان  گرامی  دکتر مهدی  محقق و دکتر مظاهر مصفا  و همسر گرامی او سرکار علیه دکتر امیر بانوکریمی ( امیری فیروز کوهی ) که از جمله ی آن همکلاسان عزیزند،  زیاد  و دراز فرمایاد-.

خواننده  ی فاضل و ادب دوست  ، آن چه را تا اینجا درباره ی  رابطه ی مرحوم  مغفور  جناب آقای استاد جلیل القدر  حکمت مطالعه فرمودید ، فقط مقدمه یی بود  برای بیان  خاطره یی که  می بایست موضوع  این نوشته قرار گیرد، نه خود آن خاطره ، زیرا  این مقدار رابطه یی  که عرض کردم  برای بسیاری ار  شاگردان  با استادان ارجمند خود در هر دوره وشرایط  زمانی و مکانی  که بوده باشد  ، فراوان است واهمیتی ندارد، ولی حالا لطفا  توجه فرمایید : اتومبیل در چهار راه ولی عصر  به چراغ قرمز رسید  و در ردیف اتومبیلهای منتظر چراغ سبز،  متوقف شد  و مر حوم حکمت توضیحاتی  در باره  همان کتابشان بیان می فرمودند  و من بنده  به ادب، و احترام ، ویک کمی هم  به اصطلاح دست وپا گم کرده، نشسته بودم  که ناگهان  مرحوم حکمت  سخن خود را قطع فرمود و  با یک هیجان عجیبی  گفت :" آه آه  ملاحظه بفرمایید  که حضرت آقای عصّار (!) ( مرحوم رضوان جایگاه  حضرت آقای عصّار استاد دانشگاه . رحمة الله علیه ) 2 دارند از پیاده رو ی سمت  راست ( یعنی سمت جنوب  خیابان شاه رضا) به جایی تشریف می برند ، دماوندی ! دماوندی ! زود خودت را  به اقا برسان و از طرف من استدعا کن  به اتومبیل تشریف فرما شوند ،آقای دماوندی به عرضشان رسانید ، اجازه بفرمایید ، چراغ که سبز شد ، از چهارراه  بگذرم و کنار خیابان  پارک کنم و  و خدمتشان برسم  ، مرحوم حکمت  که واقعا نگران  شده بود  که مبادا آقای دماوندی  به حضرت استاد عصارنرسد، هی به اقای دماوندی امر و نهی  می کرد  که من بنده به عرضشان رساندم که اجازه بفرمایید  من پیاده شوم  وحضور حضرت  اقای عصّارعرض کنم که تشریف بیاورند وسوار اتومبیل شوند ومرحوم حکمت که گویا  منتظر این اظهارفرمانبرداری از من بنده  بود ، گفت بله بله،  و من درب اتو مبیل را باز کردم و پیاده شدم  و چراغ سبز شد واتومبیل مقام وزارت، در کنار  دیوار پارک ( کافه ی شهرداری ) توقف کرد و  و من با عجله  از وسط خیابان گذشتم و  و نزدیک چهار راه  ،خودم را به حضرت  آقای عصّار رساندم  وسلام عرض کردم که قربان  جناب آقای حکمت  در اتو مبیل نشسته ، و منتظر  مقدم  حضرت اجل  عالی  می باشند ،

آنان که سعادت زیارت  مرحوم عصار  را داشته اند ، می دانند که  آن روحانی بزرگوارعالی مقدار ، جامع المعقول والمنقول ، اگربرمسند  تدریس جلوس نفرموده بود  ویا در مجلس  دوستانه یی شرف حضور خود را نبخشیده بود ، همواره به اصطلاح  معهود " دایم الذّکر " بود  واز آن  بزرگوار هم  چنان که جای معینی ازقیطان تسبیح (سبحه)  خود را با دو انگشت  ابها م و سباّبه  ی دست راستش  نگه داشته بود، فرمودند :" ای بابا مگرجناب اقای حکمت  توجه نفرموده اند که من معمولا  پیاده روی می کنم  وهمینطور  خوش خوشک ،از دانشگاه  به منزلم ( مهدوی: خیابان  عین الدوله : ایران) می روم ،عرض کردم  قربان ملاحظه  می فرمایید که اتومبیل ایشان  آن طرف  چهار راه  توقف کرده است ، خدایش به  درجات  عالی  ارتقا دهد، قیطان  سبحه اش را  که به حدّ لازم  جای داشت  گرهی ، به قول معروف (پیشاهنگی)  زد وموافقت فرمود  و درخدمتشان  به طرف اتومبیل رفتیم، مرحوم حکمت  که متوجه آمدن  حضرت  عصّار  شده بود،همینکه ما به چند قدمی  اتومبیل رسیدیم ، ازاتومبیل پیاده شدند  و به استقبال آقای  عصّار آمدند  و با کمال احترام  حضرت  عصّار را در سمت  راست اتو مبیل  که اقای دماوندی درب آن را باز کرده و به احترام ایستاده بود، نشاند و خود به سمت دیگر  اتومبیل آمدند  ودر سمت چپ  حضرت عصار نشستند  و من هم  در جلوی ماشین،  پهلوی آقای دماوندی  نشستم  وآن دو بزرگوار ،به گرمی و نرمی صحبت می فرمودند  و چون علی القاعده   ، جناب آقای حکمت  نشانی  منزل  حضرت آقای عصّار  را به آقای  دماوندی داده بودند،با اینهمه آقای دماوندی  پرسید  که قربان مقصد کجاست ؟ مرحوم عصار  فرمودند  من دم  مدرسه ی سپهسالار پیاده می شوم ووقتی  که اتومبیل  به آنجا رسید ،باز جناب آقای حکمت پیاده شدند و به اصرار حضرت عصّار  که استدعا می کرد ،ایشان پیاده نشوند ، توجّه نفرمودند  ومن بنده  هم دست حضرت عصار را بوسیدم  و از جناب اقای  حکمت  تقاضا کردم که  مرا هم مرخص  فرمایند  و هر قدر معظم له فرمودند  که خوب سوار شو ، تو که به هر حال سر راه من به وزارتخانه هستی ،ولی من بنده  که به حدّ کافی  شرمسار شده بودم ، به بهانه یی متعذّر شدم و اجازه مرخصی گرفتم.

به قول نصرالله منشی ، خواننده  عزیز گرامی  ، این حکایت بدان آوردم که مراتب  دانش دوستی  و احترام  عمیقی را که مرحوم جکمت  -رحمة الله علیه- ، به علم و اهل  علم می گزارد  و در حالی که   وزارت خارجه  به وجود محترم او مزیّن بود، چگونه نسبت به حضرت آقای  عصّار، اظهار ارادت  و اخلاص می ورزید ، بیان کنم و حالا از این مرد علم و ادب  و اخلاق وسیاست ، این خدمتگزار نامی به فرهنگ ایران اسلامی ، این احیاء کننده  و مروّج  تفسیر شریف عظیم  المنزله ی " کشف الاسرار"  یک خاطره ی دیگر هم نقل کنم:

دوست عزیز و نازنین من بنده ، مرحوم سیّد ابوالحسن  صدر ، که اینک چهار ماه است  خدای ، مرا به فراق او مبتلی کرده است  و خداش رحمت کناد ، از عمو زادگان  مرحوم مبرور  جنت مکان  خلد ۀشیان ،سید الوزراء ، صدر الصّدور ،سید محسن صدر الاشراف بود و من بنده  به سعادت رفاقت  ودوستی او از سال 1324 شمسی  ،در دانشکده ی  معقول ومنقول،  نایل شده بودم  و در طول شصت  و شش سال دوستی، ترک اولایی از او ، در هیچ موردی،در مقام رفاقت ندیدم، او همسر با وفا  و گرامی سرکار  بانو زهره  پازارگادی و این اخیر ، شوهر خواهر مرحوم حکمت  بود  که خدا  زهره خانم  را بسلامت بدارارد ووالدین اورا  بیامرزد ،مر حوم صدر  گاهی عصر های  جمعه که مر حوم حکمت "جلوسکی " داشت خدمت آن جناب می رسید  و گاه به اصرار،  مرا هم با خود می برد ، البته  من هم با اشتیاق  بر اصرار او گردن می نهادم ، این بود که دراواخر عمردهه ی چهل  واوایل دهه پنجاه ، چند باری ، در ان بعد از ظهر ها خدمت مرحوم  آقای حکمت  شرفیاب می شدم و آن نازنین  مرد ، همواره  مرا  مورد مرحمت  و تشویق قرار می داد ،خصوصا اگر مرحوم  مبرور دکتر سید غلام حسین خوش بین - رحمة الله علیه-  که همسایه ی دیوار به دیوار حکمت  بود ، نیز در خدمت جناب آقای حکمت  می بود ، حالا این را داشته باشید تا آخرین  خاطره یعنی آخرین دیدار  خودم را  با مرحوم  مغفور علی اصغر حکمت  ،آن سره مرد  خدمتگزار  به ملک و ملت  و فرهنگ  وادب ایران اسلامی  را به عرضتان برسانم واین مقاله را  به پایان برم:

نمی دانم اواخر اردیبهشت یک هزار و سیصد وشصت بود یا اواسط خرداد  آن سال که  یک روز صبح مرحوم  جنّت مکان ،خلد آشیان ،استاد  دکتر سید محمد رضا جلالی نایینی - حشره الله مع اجداده -، همچنان که بسیاری اوقات لطف می فرمود و ساعتی دردفترم مرا سرافراز می ساخت ،به دفترم تشریف آورد، سرم هم خلوت بود  و به کاری مشغول نبودم ، به مناسبت ، مطلبی  که در باره ی هندوستان  مطرح شد  ویاد خیری که از جناب آقای حکمت  شد و صحبت خدمات  گرانقدر  آن رجل  پاکدامن شریف به میان آمد ،جناب آقای دکتر جلالی فرمودند ، شنیده ام حال جناب آقای حکمت خیلی خوب نیست و از این شکستگی کمر خیلی رنج می برند  و خود آن مرحوم پیشنهاد  فرمود  که اگر می توانی بیا به  خدمت ایشان برویم  و من از خدا خواسته ، که یکبار دیگر این استاد معظّم  خود را ببینم ، فورا بر خاستم ودر خدمت استاد جلالی نایینی - رحمة الله علیه  -به طرف شمیران  رفتیم ، آخر چند سال بود که مر حوم حکمت خانه ی کوچه ی خوش بین را فروخته بود  و در عوض ،خانه یی  در قلهک،  یعنی  بالاتر از قلهک  و مقابل پل رومی،  در خیابان سهیل ، خریده بود ،حدود سه ربع ساعت  در طهران شلوغ و جاده ی شمیران  که رانندگی در آن مهارتی می خواست که من بنده  کمتر دارا بودم ، گذشت ( حالا یعنی در مرداد 91 به قرار نقل قول همسرم، این فاصله در طول  کمتر از دو ساعت  طی نمی شود!!).

فراموش کردم عرض کنم آقای دکتر جلالی  از همان دفتر  به منزل جناب آقای حکمت  تلفن فرمودند و قصد خودشان  و مرا برای زیارت  جناب آقای حکمت  به همان خد یجه خانم (= پریچهر خانم شمس ملک آرا)،بیان کردند  و به محض این که درب خانه را بر ما گشودند  ،با گذاردن  انگشت سبابه بر روی دهانشان ،به ما گفتند آقا، از وفات مرحوم مغفورآقای سر دار فاخر حکمت مطلع نیستند ، مبادا شما در این باره سخنی بگویید  و چه خوب شد که سرکار خانم  پریچهر  خانم - رحمة الله علیها - این را فرمودند  زیرا مرحوم آقای دکتر جلالی واین بنده – به قول  جناب عمر خطّاب  ( رضی الله عنه)  برای تسلیت و  سر سلامتی  به جناب آقای حکمت : -" قد زوّرت مقالة "- ( 1)  یک چند جمله یی  در ذهنم آماده  کرده بودم ، باری وارد اطاق ایشان که شدیم، دیدیم جناب آقای حکمت  به حال بسیار نزاری، بر روی تختی  از این تختهای بیمارستانی  بستری است  و به محض  این که ما وارد شدیم ، مرحومه  پریچهر  خانم آمد وپشتی تخت را بالاتر آورد که مرحوم حکمت  بتواند  سرش را به طرف ما متوجه سازد ، من بنده  نمی دانم از گرفتاریها و اشتغالات  افراد خاندان  و دوستان حکمت  بوده است، یا  از بی مبالاتی  و خدای نکرده  بی وفایی  بی مهری دوستان  و ارادتمندان  فراوان   حکمت ، که گویا  مدتی بود بود که کسی به سراغ آن بزرگ مرد  بیمارزمینگیر  که چه بسیاری از آنان روزگاری  فقط برای آن که  مراتب خضوع  خود را به ایشان بنمایانند ، در هنگام عبور ایشان ، تا کمر خم می شدند ، به سراغ ایشان نیامده بود ، چرا که آن مرحوم بسیار از دیدن جناب  آقای دکتر جلالی  نایینی و  این حقیر ،  هیجان زده شده بود  و هی با الفاظ  زیبایی از ما احوالپرسی  وتفقد می فرمود  و از اوضاع و احوال  روز جویا می شد و جناب  دکتر جلالی و یا این بنده  جواب مقتضی ومناسب را به ایشان عرض می کردیم.

اولین سؤالش از  من بنده این بود که که آیا در دانشکده ی ادبیات  کماکان تدریس می کنم ؟ ،به عرضشان رساندم  که دانشگاه فعلا تعطیل است، ظاهرااز ندانم کاری وافتضاحی که بنی صدر بر سر دانشگاه آورده بود،اطلاعی نداشت،سپس پرسید حال آقای  دکتر صفا و آقای دکتر خطیبی چه طور است ،هیچ کدام سری به من نزده اند،عرض کردم آقای دکتر صفا مدّتهاست  که در آلمان  تشریف دارند وآقای دکتر خطیبی هم گویا خارج ازطهران زندگی می کنند !!( البته دروغ هم نگفتم،راست هم نگفتم ، رسول اکرم (ص) امر فرمود ه است :" استعینوابالمعاریض" بعد ، آقای حکمت  به خواب رفت و ما با سرکار خانم پریچهر خانم بسیار به آهستگی ودر حقیقت با ایماء و اشاره  صحبت می کردیم  که ناگهان مرحوم حکمت چشمش راباز کرد و خطاب به من  فرمود آ ابوالحسن! زهره چرا با شما نیامده است، من عرض کردم  که بنده مهدوی دامغانی ام، آقا سید  ابوالحسن  و زهره خانم در امریکا هستند و حالشان خوب است، فرمود عجب !! من خیال  کردم آ ابوالحسن هم اینجاست .

 آقای مهدوی شما کماکان درستان را  در دانشکده می دهید ؟باز در همان حالت چُرت یا رخوت ، یا خواب  نمی دانم چه بگویم، به ایشان عارض  شد و سرکار  پریچهر خانم  فرمود  ،حال آقا  همین جور است  گاه  مرا به نام پروین ( خواهر محتر مه شان) صدا می زنند  و گاه  اورا پریچهر یا پری صدا می زنند ، باز پس از لحظاتی  چشم گشود و دوباره فرمود آقا ابوالحسن  از آقای مهدوی رفیقت خبر داری؟که چه می کند ؟ و من دیگر چیزی عرض نکردم  ، قریب نیم ساعتی  در خدمتش نشسته  بودیم  و گاهی ایشان  آقای جلالی را هم با دیگری خلط می فرمود ولی  گاهی هم به روشنی  و حضور ذهن  ، از آقای  دکتر جلالی نایینی  احوال دوستان مشترک  را می پرسید ، وقتی اجازه ی  مرخصی گرفتیم یک کمی سرش را بلند کرد و خداحافظی فرمود  و چون سرکار پریچهر خانم سفارش کرده بود که خیلی نزدیک به ایشان نشویم از فاصله ی مختصری  که میان تخت ایشان  وصندلیهای ما بود ،  آرزوی بهبود ایشان  را  به دعا بیان کردیم و از اطاق بیرون آمدیم ، دعایی که مستجاب نشد.

مرحوم آقای حکمت  رحمة الله علیه  در اوایل شهریور همان  سال، ازاین  دنیا رفت  و نام نیکش  انشاء الله  جاودان بماناد.

هنوز چند ماهی از وفات آن مرحوم نگذشته بود که  همسر محترمه ی مجلله اش  ،نیز به او ملحق شد و پس از چند ماه هرسه دختر  مرحوم حکمت آن منزل خیابان  سهیل را هم  به دیگری فروختند   و سند آن در  دفتر خانه  من ثبت شد  ، خدای  حکمت و همسر ش و بانو خدیجه ،پریچهر )  دختر بزرگش را بیامرزاد.

 خدا کند  دو دختر دیگر آن مرد دانشمند دانش پرورو پرهیز کاردیندار،به سلامت  مانده باشند  .

به پایان رسید نوشتاری را که به امر دوست محترم ، جناب اصفهانیان  ،برای جشن  نامه  دوست  فاضل  و عزیز ایشان  و خودم و همشهری گرامی  جناب  اصفهانیان  یعنی جناب استاد  فاضل محمّد روشن  دامت  عزّته وسعادته   وافاضاته  فراهم کردم  و خداوند  انشاء الله  به استاد  دانشمند  شریف جناب دکتر منصور رستگار  فسایی - دامت افاضاته و سلامته -، مزید توفیق  و سعادت  مرحمت فرمایاد  که کتاب مستطاب ایشان  موضوع این  مقاله را معیّن کرد.

والحمد لله رب ّ العالمین  و صلی الله علی سیدنا محمد(ص) وآله الطاهرین

– الفقیر فانی  : احمد مهدوی دامغانی

_________

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­حواشی:

1-منزل مرحوم علامه دهخدا رحمة الله  تعالی  علیه نیز این چنین بود  ولی مالکان قبلی آن مرحومان حاج میرزا هاشم آشتیانی وتقی سهرابی  کشترکا و مشاعا بودند     

2-استاد اساتید زمان  در حکمت و فلسفه که به طور قطع و یقین و علی الاطلاق ، پس از وفات  او تا کنون  کسی پون او قدم به عرصه ی تدریس حکمت  مشاء  و اشراق  ویا صدرایی  متأخر نگذاشته است . رحمة الله علیه و حشره  الیه  مع اجداده  الطاهرین

3-از فرمایشات ایشان در مورد  توطیه ی سقیفه ی بنی ساعده ( رک یاد   یاران و قطره های باران ص 25 س 4 ( یعنی  در ذهن خودم آماده کرده بودم)

4-ز آنجا که در قدیم به طبیبان "حکیم" مى گفتند و اکثر پدران و اجداد شادروان حکمت به شغل طبابت اشتغال داشتند، این خانواده نام خانوادگى "حکمت" را براى خود انتخاب کردند.

 ---------------

*(بر گرفته از کتاب علی اصغر حکمت شیرازی تألیف دکتر منصور رستگار فسلیی ،طرح نو ، تهران  1385 )

    ** بر گرفته از کتاب "دکتر احمد مهدوی دامغانی و میراث ادبی و فرهنگی او" تألیف دکتر منصور رستگار فسایی، از انتشارات مؤسسه اطلاعات، (در دست چاپ)

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد

میلاد حضرت عیسی مسیح بر هم میهنان مسیحی خجسته باد


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شب یلدا

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزنهمه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفیدتازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

حافظ در جزیره­ ی سرگردانی

دکتر عبدالعزیز شبانی

 


                                        حافظ در جزیره­ ی سرگردانی


                                                                            چکیده
حافظ در جزیره ­ی سرگردانی، دومین برگزیده از جستاری به نام شاعران جزیره ­ی سرگردانی است.این جستار برآوردی بینامتنی از رمان معروف جزیره­ی سرگردانی، از زنده یاد بانو سیمین دانشور، است.
سیمین از حافظ و شعرش در این اثر، بیست و اندی بار سخن به میان آورده، ما برای راهبردی بهتر رویکرد سیمین را به حافظ در جزیره، در قسمت های زیر قرار داده ایم.
1 ـ بازتاب اشعار حافظ در خواب ها: ( خواب اول داستان و پایان داستان)
2 ـ تأویل و تفسیرهای بعضی از ابیات: ( بار امانت و ...)
3 ـ نگاه ها و داوری ها: ( فروزانفر و...)
4 ـ رسم ها ( میر نوروزی و ...)
5 ـ ترکیب ها، مصراع ها وتک بیت ها ( سیاه نامه و ...)
6 ـ دیوان حافظ در یک بیان تشبیهی،

1 ـ درآیه
باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده ، سرگشته، ، گرفتار، کجاست؟ 1 (6/19/27)
این، درآیه را با پرسش های زیر بر افق جزیره ی سرگردانی باز می کنیم:
آیا سرگردانان جزیره، در یک حیرت عارفانه سیر کرده اند؟
آیا شخصیت اصلی این جزیره در یک حیرت ایدئولوژیک به سر برده یا دریک اضطراب ناشی از انتخاب، دریافتن هم ـ سر، برای زندگی آینده­ی خود به سرگردانی رسیده است؟
آیا سرگردانان جزیره دریک حیرت وجود شناسی چشم به افق زندگی دوخته اند؟
اینها و پرسش هایی از این قبیل رویکرد بینامتنی را از جزیره ی سرگردانی، خواندنی می کند.
از آنجا که خود مؤلف آشنایی ژرفی با دیوان حافظ داشته است، بر بنیان سخن او در
« علم الجمال و جمال در ادب فارسی»، چنین می خوانیم:« هنر ایرانی، هنری اسرار آمیز است که هنوز اهل رازی پرده از رخ آن برنگرفته است. هنر ایرانی زمانی به صورت شاهنامۀ فردوسی، مثنوی مولوی و دیوان غزلیات حافظ، آواز آزادی، حکمت و عشق به گوش بشر خوانده است.» ( دانشور، 184 : 1389).
آیا مؤلف با آوردن اشعار حافظ، اشاره ها و ترکیبات این شاعر در بین متن جزیره ی سرگردانی، می خواسته است آواز آزادی، حکمت و عشق را به گوش خواننده ی خود برساند؟
این پرسش ها و پرسش هایی دیگر بی آنکه بخواهیم پاسخ روشنی به آن ها بدهیم، در رویکرد بینامتنی­یِ سیمین به حافظ در جزیره طرح می شوند. چه هم در جزیره و هم در منطق الطیر عطار در وادی حیرت، چنین می خوانیم:
بعــد از این وادی حیـــــــرت آیـدت
کار دایـــــــم درد و حسرت آیـــدت
هر نفس اینجا چــــــو تیغی باشدت
هر دمی اینجـــــا دریغی باشـــدت
آه باشـــــــد درد باشد سوز هــــم
روز و شــــب باشد نه شب نه روزهم
از بن هر موی این کس، نه به تیــــغ،
می چکد خون، می نگارد، « ای دریغ»!
آتشـــــــــــی باشد فسـرده مرد این
یا یخی بس سوختـــــــه از درد این
مرد حیران چون رســـــد این جایگاه
در تحیّر مانده و گم کـــــــــرده راه
هر چه زد توحیــــــد بر جانش رقــم
جمله گم گردد از او گم نیز هــــــم.
گر بدو گویند مستــــــــــی یا نه ای
نیستــی گویی که هستــــی یا نه ای؟
در میانی یا برونـــــــــــی از میان؟
برکنــــاری یا نهانی یا عیـــــــان؟
فانیی یا باقیــی یا هردویــــــــــی؟
یا نــــــه ای هردو، تویی یا تو نه ای؟
گویــــــــــد اصلاً من ندانم چیز من
و آن « ندانم» هم ندانــــــم نیز من
عاشقــــم امّا ندانم برکیـــــــــــم
نه مسلمانم نه کافر پس چیــــــــم
لیکن از عشقم ندارم آگهــــــــــی
هم دلی پر عشق دارم هم نهــــــی.» ( عطار، 104: 1383)
و درنهایت به اعتبار ذهن حافظ:
عاقلان نقطــــه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند.( 2/192/188)
و آیا در آیینه ­ی جزیره ی سرگردانی، آن سوی افق حیرت، تنها صاحب نظران، حیرانند؟ هر چه باشد سخن از سرگردانی جامعه ای است که در نماد یک زن، قد بر فراخته است؟ و آیا سرگردانی هستی سرگردانی جامعه ای نیست که در تقدیر تاریخی خویش به سویی کشانده می شود که ساربان درراه آن نیز سرگردان است؟


2ـ بحث و بررسی
جستاری به نام « نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» از این قلم در روزنامه ی نیم ـ نگاه در (15/12/91 ) چاپ شده بود. که در آن عنصر قصه با توجّه به قصّه ی نارنج و ترنج به عنوان بینامتنیتِ جزیره ی سرگردانی بررسی شده بود.
جستاری دیگر به نام « سعدی در جزیره­ ی سرگردانی» در روزنامه ی عصر مردم در (24/1/92) از همین قلم چاپ شده بود که بینامتینت جزیره را در اشعار سعدی نشان داده بودیم.
این بار، در این جستار ما به اشعار حافظ به عنوان یک پدیده ی بینامتنی می پردازیم.
درآن نوشته ها یادآوری شده بود که از این منظر در افق جزیره ی سرگردانی، رستاخیز بینا متنیت فراوانی از جمله: آرکی تایپ ها، اسطوره ها، افسانه ها، قصّه ها، رسم ها، آیین ها، شعرها و... به چشم می آید.
این بار به بازتاب اشعار حافظ در آیینه­ ی جزیره­ ی سرگردانی می نگریم، در این رخ ـ نمایی، شایان یاد ـ آوری است که بحث بینامتنیت 2 با اثر ـ پذیری فرق دارد.
در گذر از نظر باختین و کریستوا بر بنیان نگاه بارت « بینامتنی، مفهومی گسترده تر از تأثیر یک متن بر متن دیگر دارد.» (مقدادی، 144 ـ 145: 1393)
در این رویکرد اشعار حافظ و نگاه به حافظ به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی­یِ جزیره طرح و بررسی می شود. در بعضی از اشعار، برای روشن شدن مطلب به دیدگاه حافظ ـ پژوهان بازگشت هایی شده است.
در این جستار به خلاصه ی داستان، نظرات دیگران درفراز و فرود داستان و چند و چون آن، اشارتی نگردید چه در« نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» اشارتی بر آنها رفته است. ( ر. ک. پاینده، 35 ـ 60: 1390) و (ر. ک. میر عابدینی، 1380 ـ 1383: 1387)
2 ـ 1 ـ بازتاب اشعارحافظ در خواب ها
درآستانه­ ی داستان جزیره ی سرگردانی اول رمان خواب هستی با بیتی از حافظ آغاز می شود بعد در خواب هستی بیتی دیگر رخ گشایی می کند. و در پایان رمان هم بیتی از حافظ شکسته، بسته آذین بند متن جزیره می شود.
در گشودن رمان، « سرگردانی و عجز از یافتن راه درست زندگی، حسّی از یأس و ناامیدی در هستی به وجود آورده که در رؤیای توصیف شده در ابتدای رمان به روشنی انعکاس یافته است. دقت در جزییات این رؤیا وضعیت روحی ـ روانی شخصیت اصلی رمان را بر خواننده معلوم می کند.» ( پاینده، 166: 1392).
و رؤیای پایانی کتاب به اعتبار ذهن نویسنده ی گشودن رمان، « از هر حیث نشان دهنده­ ی تحول درونی او در پایان رمان است. ( همان، 178)
این که رمان جزیره­ ی سرگردانی با، زمان خواب در بامدادی دروغین و « خوابی هولناک آغاز می شود و با خوابی پایان می­یابد خود بیانگر نشانه ای دیگر از ساختار مدرن این رمان است.» ( همان، 177: 1392)
2 ـ 1 ـ 1 ـ دروغ صبح
درآستانه­ ی گشودن کتاب جزیره­ ی سرگردانی، سیمین دانشور، خبر از طلوع صبحی کاذب می دهد، این صبح با نقاب دروغینش، دریچه ای برخواب هستی، شخصیت اصلی داستان می گشاید. نویسنده برای نشان دادن زمان این رؤیای وحشتناک، از این بیت حافظ در به نمایش گذاشتن آن بامدادِ دروغین استفاده می کند:
« به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست»( ب 8/ 24/28)

« سحر نبود، نور از شیشه ی پنجره پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت و ستاره ای در دلش چشمک زد. پا شد، در تختخوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همه ی خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، امّا نور تنهایک لحظه پایید. صبحِ اول از دروغ خود سیاهروی شده بود.» (دانشور، 5: 1380)
سیمین، باز به گونه ای دیگر پس از بیان خواب هستی به ادامه­ ی این بامداد دروغین اشارتی مختصر دارد:
« مادر بزرگ می گفت: در دهلیز انتظار، چشم به راه قطار مرگ ایستاده ام. و حالا دم و بازدمش که هر دو قفس سینه اش را می شکافتند و می خراشیدند، به صدای قطاری می مانند که هنوز از راه نرسیده به راه می افتد. هستی بیدار شد. هنوز طلیعه ی صبح صادق ندمیده بود.» ( همان، 6)
2 ـ 1 ـ 2 ـ منّت سدره و طوبی
نویسنده­ ی جزیره­ ی سرگردانی، پس از مشخّص کردن زمان خواب، به گزارش خواب هستی که می پردازد. از زنی که بر او ظاهر شده است، زنی از میان آن زنان چادر عبایی که در عبورند. همان زنی که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه­اش. او می پرسد که این درخت چه نامی دارد؟ آن زن جواب می دهد: کُنار وقتی هستی در می یابد که مقصودش سدر است، سیمین از مصراع اوّل بیت زیر در «گشودن جزیره ی سرگردانی» استفاده می کند:
« منّت ســدره و طوبی ز پـــی سایه مــــــکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست.»( ب 3/ 74/ 75)
[ هستی] خواب می دید: در سرزمین ناشناسی است. از گرما عرق کرده، پیراهنش به تنش چسبیده، از تشنگی له له می زند درخت های ناشناخته ای را می بیند که برگ هایشان سوخته، شاخه هایشان شکسته ... سایه ندارند. چند تا زن با چادر عبایی، دستهایشان را حمایل دیگهایی که بر سر دارند، کرده می آیند. چانه و گردن زنها خالکوبی شده ـ نقش کژدم، مار ـ نه، این یکی نقش ستاره است، و آن دیگری نقش هلال ماهی چانه اش را در بر گرفته. چشمهای هستی درست نمی بیند تا همه­ی نقش ها را بشناسد. از یک زن که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه اش رسیده، می پرسد: این درخت ها... زن گذرا جواب می دهد. درخت کُنار، هستی می اندیشد که مقصودش سدر است. سدر طوبی که حافظ گفته منتّش را نباید کشید.
هستی منّت یک درخت سوخته را می کشد و زیرش می نشیند. سایه ای در کار نیست، اما می توان به درخت تکیه داد. زیر درخت پر است از گنجشک های مرده، بال شکسته، انگار خون هم ریخته، پوکه­ ی فشنگ که فراوان است. چند تا گربه و سگ می آیند و کاری به کار هم ندارند. یا دست ندارند یا پا. چشمهای همه شان کور است انگار خمپاره ای افتاده، همه شان را لت و پار کرده. 
گربه ها میومیو می کنند. سگ ها زوزه می کشند. شاید گرسنه اند. اما آن همه گنجشک مرده زیر درخت ها می بیند؟ بوی لاشه ها... شاید هم به زبان بی زبانی می گویند کسی نیست که به داد ما برسد؟
هستی از دیوار خرابه ای از روی آجر ها و پوکه های فشنگ رد می شود و به چمن سوخته ای می رسد. چمن را از اینجا می شناسد که تابلویی کنارش است. روی تابلو نوشته: « خواهشمند است روی چمن راه نروید،» چقدر خاک روی چمن ریخته ـ چقدر گودال دارد ـ و یک استوانه ی فلزی به اندازه ی آبگرمکن خانه شان... یک ساختمان فرو ریخته از دور، پیداست. هستی خود را می بیند که روی زمین دست می مالد. امّا کلیدی پیدا نمی کند.
هستی دو تا اسکلت می بیند که شلنگ انداز می آیند، و جلو هستی می ایستند. همدیگر را بغل می کنند و می بوسند.
و حالا هستی کنار چاه آبی ایستاده. نه چرخ چاه، نه رسن. صدایی می گوید: آنها که ریسمان دستشان بود، آنها که کلید داشتند همه شان گم و گور شدند. ( دانشور، 6 ـ 5: 1380 )

2 ـ 1 ـ 3 ـ سمن بویان در خواب هستی
در غزل « سمن بویان غبار غم بنشینند، بنشانند...» به بیت زیر توجّه می کنیم:

به فتراک جفا دلها چو بر بندند، بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند.( 2/194/189)
صاحب جزیره، در خواب هستی، « بر بندند» را از مصراع اول و «بگشایند» را از مصرع دوم می گیرد و آن را پس از بیداری هستی از زبان سلیم که شاهد خواب رفتن و خواب دیدن هستی بوده است، در پایان جزیره اینچنین می آورد:
« هستی خواب می دید که در جاده­ای قدم بر میدارد... می رسد به استخر آت گلی... اسب قره قاشقا کنار هستی می ایستد ... کلید طلایی عظیمی در دست هستی است... ضربدر عظیمی می بیند که روی صورت شالی برادر کهتر، خون کشیده شده... هستی پرواز می کند... هستی چشم گشود سلیم را دید...
هستی گفت: اولین سلام بر تو.
سلیم بوسیدش و گفت: تماشایت می کردم. در خواب حرف می زدی.
ـ چه می گفتم: بیا از حالا هیچ چیز را از هم پنهان نکنیم.
ـ می گفتی سلیم اسم مرا گذاشته دختر نارنج و ترنج، می گفتی که من در اتاق هفت در بند زندانی ام، در قفس نه توی در بندم
ـ دیگر چه می گفتم؟
ـ همۀ حرفهایت مفهوم نبود، از کلید طلایی حرف می زدی، می گفتی پس کلید رمز آزادی و آزادگی است برای همه، مخاطبت کی بود؟
ـ اسب قره قاشقا.
شعر هم خواندی: « چو بر بندند، بگشایند.»
ـ برای تو بود. از حالا هر شعری را برای تو می گویم. تو شعر من، تنها مایۀ دلخوشی من در این دنیایی
ـ درد که نداری
ـ درمانم نیست.
ـ دردت به جان من. ( دانشور، 225 ـ 226: 1382).
2 ـ 2 ـ تأویل ها و تفسیرهای بعضی از ابیات
دراین قسمت سیمین از زبان سلیم به تفسیر بار امانت می پردازد.
و در قسمت دیگری از همین تأویل ها و تفسیرها در توجّه سلیم به کارگاه سفالگری به گره خوردگی اندیشه­ی خیام و حافظ می رسد.
و در پایان تفسیری هم از عشق در ترکیب « وادی ایمن» می دهد.
2 ـ 2 ـ 1 ـ بار امانت
صاحب جزیره­ ی سرگردانی از ترکیب « بار امانت» در قرآن و شعر حافظ و مولوی و دیگران به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی به هنگام رسیدن به گفتمانی عرفانی سخن به میان می آورد:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه­ ی فال به نام من دیوانه زدند( ب 3/179/184)

این بار امانتی که سرچشمه ی ظهور آن در ادبیات عرفانی، قرآن است ( احزاب 72)، در شعر حافظ باعث گفتگوهای فراوان شده است. ( حمیدیان، 2337 ـ 2333: 1392).
بار امانت در جزیره ی سرگردانی در کنار آنچه از ذهنیت جوشان مولانا در این باره جوشیده، بازتابی چشمگیر دارد.
هستی، شخصیت اصلی داستان جزیره، هنگام یافتن دفترچه ی سلیم با این ترکیب « بار امانت» روبرو شده است. هستی دفترچه را ورق می زند. بخش های فارسی و عربی را رها می کند، کلمات قصار انگلیسی را رد می کند و...در دفترچه­ ی سلیم دربخش عرفانی چندین صفحه به فارسی نوشته شده بود و هستی، کلمات و جمله ها را می بلعید.
بار امانت
ـ از اصطلاح بار امانت خوشم می آید. هم مولوی و حافظ هم دیگران درباره اش سخن گفته اند، معلوم است که همه شان از قرآن کریم گرفته اند، واقعاً بار امانت چیست که آسمان و زمین و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بیابد؟ و این ظلم که بر خود کرد. از همه ی عدل ها برتر بود؟ عده ای می گویند که بار امانت « اندوه» است. چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند، آفرید. پس خمیر مایه ی آدمی غم است. مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار انسان نیز تعبیر کرده. آسمان و زمین از آزادی گریختند، کوهها هم که نمی توانستند آن را بپذیرند چرا که خدا، آنها را همچون « میخی بر زمین» استوار کرده بود. یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص ) که خدا را دید.
امّا اینکه امشب به یاد بار امانت افتاده ام، علتش دختری است که تازه دیده ام و تصّور می کنم این دختر بار امانتی است که بر دوش خواهم گرفت و به وادی ایمن خواهم رسانید... ( دانشور، 47 ـ 48: 1380).
2 ـ 2 ـ 2 ـ گره خوردگی اندیشه ی خیّام و حافظ
با سیر در دیوان حافظ خواننده در می یابد که حافظ همیشه « متوجّه به سرشت سوگناک و تراژیک کار و بار جهان بوده است» (حمیدیان، 1390:1220)
و در این توجّه ژرف، شاعرانه، به سوی تفّکرات خیّام متمایل می شود. دربیت زیر بازگشت حافظ را به موتیف « گِل کوزه گران» و «سبو» و « باده» که ویژگی تفکر خیام را می رسانند در غزل « بشنو این نکته...» می بینیم:
آخر الامر گل کوزه گراه خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی(2 / 481/ 472)

صاحب شرح شوق، درشرح این بیت با توجّه به مضمون های خیامی، اول، آن را در آثار شاعرانی از قبیل فرخی، خیام، نشان داده است و بعد تأثیر پذیری از خیّام را در این زمینه بر شاعرانی مانند عطار، سعد، سلمان، خواجو و خود نیز حافظ در بیت زیر
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسۀ سر ما پر شـــــراب کن
و این رباعی
گفتیم به کوزه گر که می کن نظری
فردا به سر خاک تو آید دگـــــری
تا چند ز خاک دگران کوزه کنـی؟
از خاک تو هم کوزه کنـد کوزه گری
پی می گیرد. ( حمیدیان، 2008 ـ 4010: 1390)
و نیز درباره ی نزدیک شدن حافظ به ساحت تفّکری خیّام در جلد اول شرح شوق در مبحثی تحت عنوان « لطایف حکمی، پی کاوی نموده است. (همان:122 ـ 134)
سیمین در جزیره این نکته­ ی دقیق را در دیوان حافظ در ضمن کشانیدن موضوع به افسانه ی خلقت، در توجه سلیم به کارگاه سفالگری، چنین آینگی داده است:
ـ خدا انسان را از گل خشکی چون گل سفال آفرید و سفالساز هم کار خداوند را تقلید می کند وسفالینه می سازد، یعنی به گل، شکل و روح و زندگی می بخشد تا ابزاری بشود در دست کسی که خود او هم از خاک آفریده شده و برای سجدۀ خدا پیشانی به خاک می ساید.
ـ و اینکه عمر خیام، اینهمه از کارگه کوزه گران حرف زده و گفته است عاقبت گل کوزه گران خواهیم شد، به این علت است که نیشابور، موطن خیام، یکی از مراکز مهم سفالسازی بوده. ( دانشور، 242: 1382)
در پی آیند همین موضوع، دانشور نیم بیت را از این بیت حافظ
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست(1/74/75)
به صورت زیر تغییر می دهد.
« حاصل کارگه کوزه گران اینهمه نیست» و
در دنباله ­ی دیدار از کارگاه سفالگری اینچنین در متن جزیره آن را جاری می سازد:
« هستی به سلیم گفت: بیایید با هم برویم غذای سنتی بخوریم و خواند حاصل کارگه گوزه گران اینهمه نیست. ای سلیم خان. » (دانشور، 242: 1382)
2 ـ 2 ـ 3 ـ وادی ایمن
در دیوان حافظ « آتش طور» که تجلی­ی حق تعالی را در درختی در «وادی ایمن» به عنوان بینامتن خویش استفاده می­کند این ترکیب ریشه در آیات قرآنی دارد با صور خیال مختلف، تابیده شده است: نمونه
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طورکجا موعد دیدار کجاست(2/19/27)
و مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چارۀ تیره شب وادی ایمن چه کنم(6/345/337)
سیمین با ترکیب « وادی­یِ ایمن»، در جزیره ­ی سرگردانی، ضمن بحث از بار امانت، اینگونه روایت بینامتنی­یِ خود را آورده است:
« یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص) که خدارا دید.» ( دانشور، 48: 1380)
3 ـ 2 ـ نگاه ها و داوری ها
سیمین درباره­ ی حافظ در کتاب جزیره ی سرگردانی، از دو داوری سخن به میان می آورد:
یکی داوری فروزانفر درباره ی حافظ و دیگری داوری مراد درباره ی خواجه.اما در داوری فروزانفر درباره­ی حافظ، سیمین نگاه های دقیقی به نحوه­ی تفکر، کلاس درس، ریخت ظاهری و شخصیت شاعری و سیاسی­یِ فروزانفر در جزیره انداخته است.
قبل از نگاه به جزیره این ذهنیت فرهنگی ـ سیاسی را در« درنگی بر سرگردانی های شهرزاد پسامدرن» چنین می خوانیم: «اینک باید به ذهنیت فرهنگی سیاسی سناتور استاد بدیع الزمان فروزان فر بیشتر پرداخت و نشان داد که چگونه خاستگاه و موضع طبقاتی او در قبال دربار با ذهنیت تباه اجتماعی وی سازگار افتاده.» ( اسحاقیان، 104: 1385).
3 ـ 2 ـ 1 ـ فروزانفر، کلاس ها و حافظ
در جزیره­ ی سرگردانی از فروزانفر، بارها سخن به میان آمده است. از کلاس او و سخن از حافظ و نیما ( دانشور، 144 ـ145: 1380). از خبر سناتوری و چرای­یِ پذیرفتن آن مقام بر بنیان گفته هم ـ سر وی ( همان، 145). از سرودن شعر برای مصدق و ماجرای پخش آن از رادیو « ای مصدق تو مرد مردی تو/ با دد و دیو در نبردی تو. ای مصدق تو را ثنا گفتم...» ( همان، ص 146). از وضع ظاهری فروزانفر ( همان، 145) از وسعت آگاهی فروزانفر « چنانکه خودش بارها گفته بود. در ادبیات فارسی تا حافظ نکته ای نبود که نداند.» ( همان، ص 146). از مخالفتش با نیما ( همان، 148، 149) و نیز (ر. ک. دانشور، سیمین)، «دریغا گوی استاد بدیع الزمان فروزانفر» بخارا، شماره 139 ـ 84 (173 ـ 175)
از ژست های فروزانفر (دانشور، 149: 1380)
و از....
اما اظهار نظر فروزانفر درباره­ ی حافظ در بحثی که در کلاس با توران دارد در جزیره ­ی سرگردانی چنین بازگو می شود:
« ... فروزانفر گفت: حافظ را به سویی می نهیم بعد شعر فارسی را.
ـ استاد با حافظ بایستی شعر کهن ختم می شد و نیما...
ـ بانوی کهنسال لاطائلات نباف.» ( همان، 144، 145)
3 ـ2 ـ 2ـ نگاه مراد به حافظ
رساله­ ی فی حقیقه العشق سهروردی یکی از آثار بینامتنی­یِ جزیره ­ی سرگردانی است که سیمین با آوردن قسمتی از این رساله در بین داستان و با بازگشت های گاه به گاه به آن، مطالبی را درباره­ی عشق و خلقت و وجود طرح می کند و آن را از نظر، هستی شخصیت اصلی داستان می گذراند. اما هستی بعدها این رساله را با مراد، می خواند و نگاه او را در این باره واکاوی می کند، در این نگاه است که مراد حافظ را در کنار مولوی در ستیغ فرهنگی ما جای می دهد:
بعدها هستی با « مراد» رساله ی فی حقیقه العشق سهرودی را می خوانند و هستی نظر « مراد» را جویا می شود. مراد می گوید بگذار یک بار دیگر بخوانم و نظرم را برایت بنویسم.
-نوشته ی « مراد» در کشو میز هستی، در اداره بود پیدایش کرد و خواند.
ـ هستی من، این غم ـ نامه ی گسترده و وسیعی که ادبیات ما را تشکیل می دهد به جز موارد استثنایی زاده­ی فرهنگ استبدادی و در زمانه­ ی ما زاده­ی فرهنگ استبدادی ـ استعماری ماست. ابهام واقعیعت که گاه به حد کابوس زدگی می رسد و گاه به حدّ نماد گرایی، به همین جهت است. اما خوشبختانه مولوی و حافظ که در ستیغ فرهنگی ما جا دارند، با حزن میانه­ ی چندانی نداشته اند. گاه از خودم می پرسم آیا هنگام آن نرسیده که سخنگویان روح زمانه­ ی ما کوشش کنند فوق این دو قرار بگیرند؟ مراد تو. ( دانشور، 64: 1380)
4 ـ 2 ـ رسم ها
در جزیره­ ی سرگردانی از رسم ها و آیین های بسیاری سخن به میان آمده است از جمله نوروز شمایل گردانی، کوسه برنشین و فال حافظ ما در زیر به سه رسمی که متعلق به شعر حافظ در جزیره است، می پردازیم.
4 ـ2 ـ 1 ـ سین ساقی حافظ
عید و نوروز یکی از زیباترین زمان ها در جزیره­ی سرگردانی است. سیمین در بازگشت گاه به گاه به این زمان اسطوره ای دست به خلاقیت های شگرفی می زند. بیت زیر دست ـ مایه ی هنری یِ وی در یکی از بازتاب های عید در جزیره است.
ساقیا آمدن عید مبـــــــارک بادت
و آن مواعید که کردی مرواد از یادت(ب 1/ 18/ 19)

سیمین از مصراع اوّل این بیت در سفره ی هفت سین استفاده کرده است:
... توران خانم به ناهار خوری آمد. جلو آیینه ای که به دیوار بود، روی میز بر دستی، سفره ی سفیدی انداخت، مقوای مستطیل شکلی روز پیشین از محمد آقا خریده بود که روی آن شش تا « سین» زیر قطعه های نایلون چسبانده بودند. یک نصفه سیب در وسط ـ سیر ـ سرکه ـ سنجد ـ سماق ـ سکه ـ بالای مقوا نوشته شده بود. ساقیا آمدن عید مبارک بادت. (دانشور، 97: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 2 ـ میر نوروزی ( کوسه بر نشین)
در دیوان حافظ بیتی وجود دارد که در آن به حکم میرنوروزی اشارتی ایهام ـ دار رفته است:
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی( ب 7/454/445)

قبل از پرداختن به حضور بینامتنی­یِ میر نوروزی در جزیره­ ی سرگردانی، شایسته است که نظر برخی از حافظ پژوهان درباره­ی حکم میر نوروزی، آورده شود:
الف: استعلامی درباره ی حکم میر نوروزی تنها به دیر نپاییدن فرمانرواییِ بهار اشارت نموده است. ( استعلامی، 115: 1382)
ب: حمیدیان از قول علامه ی قزوینی و بهرام فره وشی سخنانی نقل می کند که در خور درنگ است:
میر نوروزی علامه­ ی قزوینی: کسی که در چند روز آخر سال وی را اصطلاحاً به پادشاهی بر می داشتند و او را سوار مرکوبی می کردند و از طلوع آفتاب تا عصر، وی در خیابان ها و میدان ها حرکت می کرد. حکم وی روان بود، ولی چون غروب می شد اگر وی را به دست می آوردند به انواع عقوبت شکنجه می دادند. ( برای مطالعه ی کامل نوشته، نک، میر نوروزی، یادگار، س 21 ش 3 آبان 1322، ص 13 ـ 16) و ضمن بیان سنت برنشستن کوسه ( کوسه بر نشین) مشخصات میر نوروزی را چنان بیان می کند: « آذر ماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است. و به نخستین روز اوی از بهر فال، مردی بیامدی کوسه، بر نشسته بر خری، و به دست کلاغی، گرفته، و به بادبیزن خویشتن باد همی زدی و زمستان را وداع همی کردی. و ز مردمان بدان چیزی یافتی و زمانه ی ما به شیراز همین کرده اند و ضریبت پذیرفته از عامل تا هرچ ستاند از بامداد تا نیمروز به ضربیت دهد و تا نماز دیگر زر بهر خویشتن را ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش سیلی خورد از هر کسی ( التفهیم، 256 ـ 257). قاسم غنی نیز در این باره توضیحاتی دارد. ( نک یادداشتها 81 ـ 88)، و اما بهرام فره وشی اصل اسطوره را به گونه ای دیگر باز می گوید: درآغاز نوروز رسم چنین بود که مردی نیک نام، خوش یمن، خجسته، گشاده روی و شیوا گفتار به حضور شاه می آمد و اجازه ی ورود می خواست، شاه می پرسید کیستی؟ از کجا؟ چه آورده ای؟ وی پاسخ می داد من از سوی دو مبارک پی می آیم، و به سوی دو نیک بخت می روم. با من پیروزمندی همراه است. نام من خجسته است با خود سال نوی می آورم. برای شاه خبر خوش و درود و پیام می آورم. شاه به وی بار می داد و از خوان سیمین نوروزی را که در کنار آن، نان های کوچک پخته شده از گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، کنجد، باقلا و لوبیا قرار داشت در پیش روی شاه می گذاشت و برای شاه خوشبختی و نیک روزی و زندگانی دراز آرزو می کرد. در این اسطوره دو نیکبخت عبارتند از دو امشاسپند، خرداد و امرداد، یا هاروت و ماروت، زیرا شاهان در روز ششم فروردین در نوروز بزرگ، در خرداد روز به بار نوروزی می نشستند و امشاسپندان دو گانه ی خرداد و مرداد، که یکی به معنی تندرستی است و بر آب ها فرمانروایی دارد و دیگری به معنی نمیرایی و زندگی جاودان است و بر گیاهان فرمانروا است، فرشته های موکل بر روزهای ششم و هفتم ماه هستند و میر نوروزی ازسوی آنان تندرستی و زندگی جاودان به حضور شاه می برد. [ باز برد نویسنده به « مجالس النیروز و المهر جان» در المحاسن والاضداد حافظ، چ بیروت، بدون ذکر صفحه ـ م] اما دو نیکبخت دیگر، شاه وشهبانو بودند که می بایستی درسال نو برکت و فراوانی و خوشبختی به مردم ارزانی دارند. (جهان فروزی، 53 ـ 54 ) ( حمیدیان، 3865 ـ 3870: 1392)
صاحب شرح شوق پس از این باز آورد درباره ی بیت فوق، برداشت زیر را ارائه می دهد:
روال سخن شاعر به گونه ای است که گویی می خواهد چیزی را به صورت پوشیده به مخاطب منتقل کند. مثلاً اینکه فرمانروایی فردی نابکار که شاید بیم بسیار نیز برانگیخته است، گذرا خواهد بود. بعید می دانم که شاعر از لوازمی چون سخن در پرده گفتن، توصیه ی به بیرون آمدن از پیلۀ خود و گذرا انگاشتن حاکمی موقت، صرفاً برای ساختن مضمونی شاعرانه سود جسته باشد. ( همان، 3870 ـ 3871)
خرمشاهی با تکیه به دیدگاه علامه ی قزوینی، دو نظر را جمع کرده ( نظر استعلامی و حمیدیان) درباره میرنوروزی چنین می نویسد:
به گفتۀ علامۀ قزوینی این تعبیر حافظ ایهام دارد. معنای نزدیک آن بهار و شوکت و دولت بهار است و معنای بعید آن پادشاه یا امیر و یا حاکم موقتی است که در قدیم الایام رسمی بوده که برای تفریح مردم، سلطنت چند روزه­ای به او می بخشیده­اند و پس از انقضای ایام جشن، سلطنت او نیز به پایان می رسید و شأن نزول این بیت و سخنی که حافظ در پرده می گوید، اشارتی دارد به دلجویی حافظ از خواجه جلال الدین توران شاه، وزیر معروف شاه شجاع و ممدوح حافظ که در دو بیت آخر همین غزل نیز به نام اوتصریح شده در وقتی که بدگویی رقیبش یعنی رکن الدین شاه حسن، وزیر دیگر شاه شجاع به تهمت سرو سرداشتن با دشمنان شاه شجاع به زندان افتاده بود. حافظ خطاب به او می گوید رکن الدین حسن، دولت مستعجل دارد. نقل به معنی و اختصار از « میر نوروزی، نوشته ی محمد قزوینی، یادگار سال اول شماره سوم، ص 13 ـ 16». نیز (حواشی غنی، ص 710 ـ 713) ( خرمشاهی، 1372:1192).
دانشور، صاحب جزیره­ ی سرگردانی از این رسم اسطوره ای ـ تاریخی، درباز آوردِ کوسه برنشین آن را در صحنه ای از نمایش آن در جزیره در ضمن گلایه ای که مامان عشی، از هستی کرده بود چنین بازتاب داده است:
امّا حیف بود بازی مطرب روحوضیها را نبینی، نمی دانی روی تخت چه کردند؟ زدند و خواندند و قر دادند و شکلک در آوردند و پشتک و وارو زدند... البته آخرهای بازی تخت شکست و همه شان فرو رفتند. مهمانها خیال کردند این هم جزو بازی است.
و هستی پرسیده بود: پس نمایش ندادند.
ـ چرا، بعد ازشام نمایش دادند، نمایش عمو نوروز ـ یک کوسه سوار دوتاشان شده بود. که خود را به صورت الاغ در آورده بودند. کوسه یک بادبیزن دستش بود و خود را باد می زد و به جای شاه روی تخت جلوس کرد: وزیر و وزرا و چند تا زن هم دور و برش بودند. پسیتاهم خودش را قاطی کرد. تخم حرام زن سوگلی کوسه شده و کوسه تا توانست با او لاس زد. هستی گفته بود نمایش میر نوروزی بوده یا کوسه برنشین، مامان عشی گفته بود: بیژن که ترجمه می کرد، گفت: عمو نوروز و گفت شبیه بابانوئل مسیحی هاست منتها کوله بار هدیه هایش را جا گذاشته. ( دانشور، 128 ـ 139: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 3ـ فال حافظ
هر چند در تصحیح قزوینی ـ غنی این غزل بامطلع زیر ثبت نیفتاده،
مژده ای دل که مسیحا نفسـی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می­آید( 1 / 498/ 235)
در شرح شوق آمده است: قزوینی غزل را ندارد، امّا سایه، به رغم ارادت به طبع قزوینی، آن را دارد. ابوالحسن نجفی هم غزل را اصل می داند (« حافظ نسخۀ نهایی»، نشر دانش، س دوم ش. اول، آذر و دی، 1360، ص 32)، نیساری هم آن را اصیل دانسته و آورده، ضمن اینکه پس از بیت این بیت را نیز ( که خانلری الحاقی تلقی کرده)، افزوه ( سایه نیز)
جرعه ای ده که به میخانۀ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آیــد
البته، مطابق ثبت خود جناب نیساری، این بیت در قدیمترین نسخ موجود نیامده، و لذا اصالت آن محل تردید است. ) نک، دفتر دگرسانیها1، 804) این را هم بد نیست از حضرات بپرسیم: آیا به نظر شما ( میخانۀ ارباب کرم) می تواند سخن حافظ و مطابق با عرف و اسلوب شعر او باشد. ( حمیدیان، 2717: 1392 ).
دانشور از فال حافظ هم در جزیره سخن به میان آورده است. در آنجا که شاهین صحبت را به سر گروهبان می کشاند. تیمسار به بازدید آمده بود و بالاخره تیمسارامر به گشودن در اتاق سرگروهبان کرده بود.
ای خدا، همه مان چه دیدیم؟ تو طاقچه یک دیوان حافظ و یک قرآن رویش، کف اتاق جانماز پهن بود، تصویر حضرت علی به دیوار. یک عبا کنار جا نماز. سرگروهبان دستش را بالا برد و استدعا کرد برای سپهبد از دیوان حافظ فال بگیرد. تیمسار شلاقشان را به چکمه زدند، به اتاق تشریف فرما شدند. کنار جانماز نشسته، پرسیدند: شراب خلار شیراز نداری؟ سرگروهبان به سر مبارک تیمسار قسم خورد که ندارد فال که گرفت آنقدر حافظ را به شاخ نبات و شراباً طهورا قسم داد که حوصله ی سپهبد سر رفت. با چشم های بسته سر به سقف اتاق بلند کرده دیوان را بوسید. لایش را باز کرد. داد دست شاهین تا بخواند. شاهین دید که یک چوق الف لای دیوان است. شعر مورد نظر سرگروهبان را خواند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید،
شاهین خندید و گفت: عجب کلکی بود، تیمور خان و مادر بزرگ از خنده ریسه رفتند.
ـ تیمسار سپهبد فرموده بود. مقصود حافظ این است که به خانم در آمریکا خوش می گذرد و به زودی می آید.(دانشور، 270 ـ 271: 1380 ).
5 ـ 2 ـ ترکیب ها، مصراع ها و تک بیت ها 
چون در این قسمت ترکیب ها را هم با توجّه به بیت حافظ آورده ایم، ترکیب ها و تک بیت ها با یکدیگر گوش ـ زد شد، در این قسمت ما با « بخشندگان عمر»، « نامه سیاه»، « نودولتان»، «ای دریغای حافظ»، « خانه خدا»، « خاموشی و غوغای حافظ»، « عدم درس عشق در دفتر»، « پیری یِ حافظ» و« حیرت حافظ»، روبرو می شویم.
5 ـ 2 ـ 1 ـ بخشندگان عمر
در غزل معروف « دل می رود ز دستم» بیتی زیبا و ایهام دار به غزل ملحون است. ( سروشیار، « پارسی» فارسی، آینده، س ششم، ش 9 ـ 12، آذر اسفند 1359، ص 671 ـ 673) به نقل از ( حمیدیان، 800: 1392) این بیت در حوالی پایان غزل ثبت افتاده است:
خوبان پارسی گو بخشنده گان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را( 12/5/5)

در جزیره با توجّه به تغییر خوبان به ترکان، بعد از نمایش خیام در سخن مدیر کل با خانم نوریان به صورت طنز سرک کشیده است.
رئیس انجمن خانه و مدرسه، سر تکان می دهد و می گوید روحت شاد فیردوسی
و در گوش خانم نوریان زمزمه می کند: که این قادسی دخمه گاه من است. نامه ی رستم فرخزاد به برادر.
خانم نوریان« فیردوسی گفتن مدیر کل باز نشسته را می فهمد و عقیده دارد که ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند، اما از ارتباط « نامۀ رستم فرخزداد به برادر» در این شب خیامی سر در نمی آورد. (دانشور، 151: 1380)
5 ـ 2 ـ 2 ـ نامه سیاه
ترکیب نامه سیاه، دریکی از شعرهای عرفانی ـ مذهبی یِ حافظ در غزلی بامطلع « ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم.» در طلب باران از ابر خطا پوش، چنین آمده است:
آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم( 6/366/359)

درباره ی این ترکیب، در حافظ ـ نامه ی خرمشاهی چنین می خوانیم:« سیاه نامه: کنایه از عاصی و گنه کار و فاسق و بدکاره و ظالم باشد.» ( برهان). حافظ صور دیگر این ترکیب را به صورت «نامه سیاه»، « نامه ی سیاهی»، « نامۀ سیاه»، به کار برده است.
ـ من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند.
ـ آبرو می رود...
ـ می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
ـ از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
ـ در ده به یاد حاتم طیّ جام یک منی
تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طیّ
ـ مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت.
ـ کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامۀ من شد سیاه از او ( خرمشاهی، 772: 1372 )
سیمین از ترکیب نامه سیاه، در جزیره، در مراسم شمایل ـ گردانی، از زبان هستی که خود را نامه سیاه نمی داند، چنین نقل کرده است:
شمایل خوان، پرده را باز عقب زد: پل صراط را تماشا کن. از مو نازکتر و از شمشیر تیزتر. نامه ی اعمالت را به دستت می دهند و گناهانت را در ترازو می کشند.
هستی سر کشید امّا سلیم را ندید و باز بیزاری از سلیم آمد. مثل موم در دستم نرمش می کنم و باز یاد آوری: هزار عیب شرعی و عرفی دارد. فکر می کرد که یتیم ماندگی و فقر که تقصیر من نبوده... اینکه یک پیرزن که حال بر زانو می زد و وای و وای می گفت، مرا بزرگ کرده که تقصیر من نیست. اینکه مادر بزرگ ذره ذره زهرش را به جان من ریخته، باز تقصیر من نبوده. هستی خود را نامه سیاه نمی دانست تلاش خودش را کرده بود... ( دانشور، 192: 1380) 
5 ـ 2 ـ 3 ـ نودولتان:
این ترکیب در غزل معروف « واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند...) چنین آمده است:
« یارب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند.»( 4/199/194)

سیمین از این ترکیب در دلشوره های هستی، در غیبت مراد، در تابلویِ نقاشی­یِ خیالی، نقشی بدیع از نمونه ای از آدمیان خلق می کند:
هزار جور خیال به ذهن هستی هجوم آورد. دست آخر خودش را آرام کرد، لابد دارد در اتاقک زیر شیروانی خانۀ پدری یک تمام رخ خیالی از من می کشد، یک نیم ـ رخ از من که کشید گمش کردم خوب شاید دارد نقشی از مردم جلنبر که دوستشان دارد می کشد، مردم آس و پاس که هیچ وقت پا به نمایشگاه نقاشی نمی گذارند و نودولتان هم که پای می گذارند در خانه هایشان جایی برای آویختن چنان تابلوهایی ندارند. با مبل و پرده هایشان جور نیست. ( دانشور، 177: 1380).
5 ـ 2 ـ 4 ـ ای دریغای حافظ 
ای دریغای حافظ را در غزل معروف او که گروهی آن را درباره ی تیمور می دانند خوانندگان دیوان حافظ به خوبی به یاد دارند:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی ( 1/470/461)

سیمین از مصراع اول این بیت، روایت دیگری از عشق هستی و مراد در جزیره ارائه داده است:
هستی گفت: ببین مرداد تنها خوشبختی عشق است. چرا دریغ می کنی؟
مراد گفت: سینه ی من مالامال عشق تست... اما ای دریغ... نگذار با ازدواج پایمالش کنیم.
هستی گفت شعر تحویلم نده. من پا گذاشته ام به بیست و هفت سالگی، منهم مثل همۀ زنها به یک کانون گرم و چند تا بچه که پدرشان تو باشی احتیاج دارم. ( دانشور، 186: 1380)
5 ـ 2 ـ 5 ـ خانه خدا
در دیوان حافظ ترکیب خانه خدا در ضمن تعریضی بر « ملکِ الحاج» ها و نشان دادن جوهره ی زیارت بیت الله الحرام در غزلی زیبا با مطلع «در خرابات مغان نو خدا می بینم...» جای گرفته است:
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم( 1/335/327)
سیمین این ترکیب را در کتاب جزیره در شعری که سروده ی هستی است و « ترس» نام دارد جای داده است:ترس، ترس، ترس
ترس کالای است که می فروشند اگر نخری می پوسد.
پس نخر
من نخریدم. گفت: پس از « ایکس» و «لینگ» نوبت تست.
راست در چشم دژخیم نگریستم
گفتم اینچنین مرگی به زندگی معنا می بخشد.
پرسید روحت به کدامین قلّه خواهد گریخت؟
پاسخ گفتم: بوی گل کی می رود؟
روح من همان بوی گل است.
گفت: من خانه خدای این خانه را دیده ام ( دانشور، 209: 1380)
5 ـ2 ـ 6 ـ عدم درس عشق در دفتر
حافظ در غزلی که بهاریه ـ گونه است و با مطلع « خوش آمد گل وزآن خوشتر نباشد...» شروع می شود، بیتی معروف دارد که در آن از عدم حضور علم عشق در دفتر صحبت می کند:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد.( 6/162/157)

دانشور از مصراع دوم این بیت با اندک تغییری در جزیره، پس از عقد سلیم و هستی، چیدمانی عاشقانه فراهم آورده است:
« حالا می شد روی ناخنهای پشت گلی و روی گوش ها و روی چشمهای سلیم را بوسید وسلیم می توانست زنش را چنان ببوسد که نفسش بند بیاید. هستی صورتش را به ریشه ای سلیم چسبانید و در گوشش پچ پچ کرد. ای سلیم، که درس عشق در دفتر نباشد.» ( دانشور، 281: 1380).
5 ـ 2 ـ 7 ـ پیری یِ حافظ
در غزل این « خرقه که من دارم...» به بیت زیر توجّه می کنیم:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی(7/466/457)
سیمین با این بیت با طنزی ویژه در نقیضه سازی و پارودی گویی، شکسته بسته، در جزیره­ی سرگردانی اینگونه بازی زبانی کرده است:
هستی در گریز از عالم سیاست، در عهدی عاشقانه به زن بودن و در خانه نشستن و بچه به دنیا آوردن قانع شده است. اما می بیند که سیاست دست از سر او بر نداشته است و دریک نقشه کشی یِ سیاسی بر هستی، در توصیف خانم شکوهی به اینجا می رسد که:
مراد سیگار دیگری آتش زد و از خانم شکوهی گفت که وقتی بازنشسته شد، دخترها اعتصاب کردند و شعار می دادند: زنده باد خانم شکوهی، می خواستند بریزند تو خیابان ها، مدیر تازه را راه نمی دادند، تا خانم شکوهی خودش نصیحت شان کرد. گفته بود که یکی از بزرگان فرموده است: چون پیر شدی کار به جوانان واگذار. یکی از دخترها پرسیده بود آن « بزرگ» کی بوده؟ خانم شکوهی گفته بود: خودم کاکو! دخترها خندیدند و به سرکلاس هایشان رفتند. جلو دخترها مدیر تازه را بوسید. ( دانشور، 319: 1380)
5 ـ 2 ـ 8 ـ خاموشی و غوغای حافظ
در غزل « چو بشنوی سخن اهل دل» بیتی وجود دارد که درباره ی آن تأویل ها و تفسیرهای فراوانی شده است.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.( 3/22/26)
درباره ­ی این بیت بحث های روانشناسی و برداشت های عرفانی یِ زیادی شده است. حمیدیان پس از واکاوی­یِ منِ خموش در متون عرفانی و شعر فارسی ( حمیدیان، 112، 9: 1392). در شرح شوق می نویسد:
از آنجا که بیت حافظ در کتب روانشناسی به عنون سر لوحه ای به ویژه برای مبحث ناخود آگاه قرار می گیرد، بد نیست یادآور شود که هر چند زمینۀ این بیت و همانندی های آن بی پیوندی با مبحث مذکور نیست امّا حقیقت آن است که قدمای ما در چهارچوب علم النفس سنتی خود، درک مبهم از وجود چیزی در لایه های پنهان ضمیر انسان داشتند و هرگز نباید استشهاد یا تبرّکی را که به کلام خواجه، البته به دلیل بیان بی اندازه دل انگیز و گویای آن می شود، نشانۀ اینهمانی آن با بحث علمی و کاملاً تجربی و قانونمند زیگموند فروید در باب ضمیر ناخود آگاه انگاشت. ( همان، 1012 ـ 1013: 1392)
صاحب جزیره ی سرگردانی، این بیت را در بیان حال خود در گفتگویی با فرخنده در کلاس به لب می آورد.
فرخنده گاه عاشق سیمین است و گاه به قول خودش از سیمین به حدّ مرگ متنفر. فرخنده دست بلند می کند سیمین متوجهش می شود. فرخنده می گوید به خانم ... آیا این آرامشی که نشان می دهید، سرپوشی بر طوفان درونتان نیست.
سیمین این شعر را می خواند:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟
که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست.( دانشور، 1382، 266)
5 ـ 2 ـ9 ـ حیرت حافظ
در غزل « زان یار دلنوازم...» بیتی زیبا سرایش یافته است که بیانگر حیرتی هنرمندانه در ساحت اندیشگانی حافظ است:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازاین بیابان و این راه بی نهایت( 7/94/93)

در جزیره از این حیرت و هیبت و خوف و خطر عرفانی بارها سخن به میان آمده است. به زبان های گوناگون گاه از زبان عطار به این حیرت اشارت می رود و گاه از زبان حافظ و دیگران، اما سیمین هنگامی که به زبان حافظ می رسد، لحن او را در اوج و فرود صدای طنبور و در نواختن درویش مفتون، به وسیله ی نواری، در دستگاه پخش موسیقی طنین انداز می کند:
نوای طنبور اوج گرفت. از نوار صدای گریه می آمد. انگار چندین نفر می گریستند و آوای طنبورشاید به علت گریۀ آنها تندتر و تندتر و بلند تر می شد. ناگهان نوا فرود آمد و هستی احساس کرد که از قله ای به دره ای پرت شد. چه عالمی داشت؟ صدای طنبور آرام بود. به صدای کسی می مانست که از دردغربت مویه می کند. هستی با گوشِ جان آهنگ و نوا را می نیوشید و واله وشیدا شده بود. درویش مفتون می خواند:
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود
آوخ از این بیابان زین راه بی نهایت
سلیم چمشها را بسته بود و به راست و به چپ تکان تکان می خورد و هستی نیوشندگان آوا را در مجلس ذکر در نظر مجسم می کرد که لابد درحالتی بوده اند که سلیم اینک بود. و درویش مفتون را در نظر می آورد. گیسو افشانده ... حدس می زد که او نیز چشمها را بسته بوده. لابد تکان تکان می خورده... با نرمه دستش می نواخته و دل شنوندگان را همچون دل هستی کن فیکون می کرده. ناگهان احساس کرد که خودش هم تکان تکان می خورد. به راست و به چپ. ( دانشور، 322: 1382)
6 ـ 2 ـ دیوان حافظ جزء یک بیان تشبیهی
در این قسمت از جزیره که درباره ی عدم مرکزیت داری یِ شهر طهران است وقتی تهران به یک کتابخانه تشبیه می شود دیوان حافظ جزیی از این تشبیه قرار می گیرد.
6 ـ 2 ـ 1 ـ دیوان حافظ در جزء یک بیان تشبیهی
هستی در گفتگو با بیژن درباره ی شهر تهران، از قول یکی از هم ـ دوره ای هایش که مهندس معمار بوده است در توصیف شهر تهران در یک عبارت تشبیهی از دیوان حافظ در جزیره ی سرگردانی، اینگونه سخن می گوید:
« هستی گفت: می گوید تهران یک شهر خاکستری یا قهوه ای است. شبیه کتابخانه ای است پر از کتابهای پراکندۀ فهرست نشده. نه فهرست الفبایی دارد و نه فهرست موضوعی، در این کتابخانۀ گل و گشاد ازصور قبیحه و الفیه و شلفیه و عاق والدین و امیرارسلان گرفته تا کتابهای فلسفی و عرفانی و دیوان حافظ و مولوی و قرآن کریم ریخته شده می گوید شهر تهران مرکزیت ندارد. هیچ چیز جای خودش نیست، خانه ها و آب انبارها خراب شده، جایش پاساژ و انبار کالا ساخته اند... شهر دیوارهای بلند... در کل تهران عین مردمی است که در آن زندگی می کنند.» ( دانشور، 172: 1380).
نتیجه گیری
جزیره­ ی سرگردانی در « چند صدایی یِ، بینامتنیت افقی گسترده و زیبا دارد.
با نگاه به بینامتنیِ جزیره رستاخیز آن ها را در آرکی تایپ ها، اسطوره ها، قصّه ها، افسانه ها، اشعار رسمی و غیر رسمی، ترانه ها و... می توانیم ببینیم.
دراین جستار اشعار حافظ در جزیره مدّ نظر قرار گرفت. ابتدا، با گشودن رمان به سراغ « صبح دروغین» پیش از خواب هستی در جزیره رفتیم، سیاهروی بود و پلشت با سیر در خواب هستی به درخت سپندین « سدره و طوبی» رسیدیم و حافظانه منت آن را نکشیدیم. در این کابوس هولناک، به راز سدره و طوبای حافظ، گوشه ای از ناآرامی های ذهن هستی را در رؤیا، مشاهده کردیم و در پایان رمان، از چشم انداز سلیم زمزمه ی هستی را در « بربندند و بگشایند» حافظ به گونه ای دیگر در خواب هستی شنیدیم.
این که رمان با رؤیا آغاز میشود با رؤیا به پایان می رسد و در هر دو رؤیا از حافظ اشعاری ذکر می شود. خود نشانه ای روان شناختی را در بر می گیرد، چه نویسنده از زوایای ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی زنانه ی جزیره به ناخود آگاه جمعی ما پلی از اشعار حافظ می زند.
نهر اشعار حافظ با ترانه ای دل ـ نشین جابه جا ظاهر می شود. و در « بار امانت» و « نگاه خیامانه » به جهان، تأویلی، چشم ـ گیر را در«کارگاه کوزه گران» نقش می زند و در « وادی ایمن» مأمنی در عشق می جوید.
در نگاه ها و داوری ها، نگاه فروزان فر را می بینیم که تا حافظ نکته ای نیست که نداند! و اظهار نظر او را درباره ی حافظ اینگونه می شنویم: که حافظ را به سویی می نهد و شعر فارسی را به سویی دیگر.
و نگاه مرداد، را به حافظ می بینیم که او را در کنار مولوی بر ستیغ فرهنگی ایران قرار می دهد.
به رسم ها که می رسیم سیمین، در رسم نوروزی سین ساقی­­­یِ حافظ بر سر سفره­ی هفت سین نوروزی به وسیله­ی توران می نشاند. رسم کوسه برنشین و میر نوروزی، قرین بابا نوئل و عمو نوروز می شود. و از رسمی دیرین که ریشه در فرهنگ ایران دارد سخن به میان می آورد. 
در جزیره فال حافظ هم با جزییاتی چند به نغمه در می آید.
در این کتاب سیمین نغمه­ ی حافظ را در ترکیب ها، مصراع ها و تک بیت هایی چند از قبیل « بخشندگان عمر»، «نامه سیاه»، «نودولتان»، « ای دریغای حافظ»، « خانه خدا»، « عدم درس عشق در دفتر»، «خاموشی و غوغای حافظ»، پیری یِ حافظ» و در « نهایت حیرت هنرمندانه ­ی حافظ » در سلوک عارفانه اش را متوجّه می شویم.
در پایان این جستار به بیانی تشبیهی می رسیم که هستی در گفتگو با بیژن، درباره ی شهر تهران از قول یکی از هم ـ دوره ای هایش که مهندس معمار است آن را بیان می کند. در این تشبیهی که عدم مرکزیت تهران را می رساند دیوان حافظ جزیی از تشبیه قرار می گیرد.
دریک نگاه کلّی سیمین دانشور در جزیره، از اشعار حافظ به زیبایی و شایستگی استفاده کرده است این حسن انتخاب را در بعضی از کلید ـ واژه های شعر حافظ از قبیل « بار امانت»، « و ...» مفاهیم قله ای دیگر حافظ که در صدای قهرمانان جاری ساخته است، می بینیم و این خود، نشان از انس ویژه ی این شهرزاد قصّه گو با متن حافظ دارد.
پانوشت ها
1 ـ تمام اشعار حافظ این جستار از دیوان حافظ به اهتمام قزوینی غنی، انتخاب شده بجز، « مژده ای دل ...» که از حافظ خانلری آورده شده است.
2 ـ برای بحث بینامتنیت به کتاب آلن، گراهام و درآمدی بر بینامتینتِ نامور مطلق مراجعه کنید.
منابع
1 ـ آلن، گراهام، (1380)، بینامتنیت، ترجمه ی پیام دانشجو، نشر مرکز.
2 ـ اسحاقیان، جواد، (1385)، درنگی برسرگردانی های شهرزاد پسامدرن، تهران: نشر گل آذین.
3 ـ استعلامی، محمد، ( 1382)، درس حافظ، جلد دوم، تهران، انتشارات سخن.
4 ـ پاینده، حسن، ( 1392)، گشودن رمان، چاپ دوم، تهران: انتشارات مروارید.
5 ـ ــــــــــــ ، (1389).گفتمان نقد، چاپ دوم، تهران: انتشارات نیلوفر.
6 ـ حافظ، شمس الدین، (1362). دیوان حافظ، تصحیح خانلری، چاپ دوم، تهران: انتشارات خوارزمی.
7 ـ حافظ، شمس الدین، (1369). دیوان خواجه محمد حافظ شیرازی، به اهتمام محمد قزوینی ـ قاسم غنی، تهران: انتشارات زوار.
8 ـ حمیدیان، سعید، (1390). شرح شوق، جلد اول، تهران: نشر قطره.
9 ـ ـــــــــــــــــ ، ( 1390). شرح شوق، جلد دوم، تهران: نشر قطره.
10ـ ـــــــــــــــ ، ( 1390). شرح شوق، جلد سوم، تهران: نشر قطره.
11ـ ـــــــــــ ، (1390)، شرح شوق، جلد چهارم، تهران: نشر قطره.
12 ـ ــــــــــ ، (1390). شرح شوق، جلد پنجم، تهران: نشر قطره.
13 ـ خرمشاهی، بهاء الدین، (1372)، حافظ نامه، بخش دوم، چاپ پنجم: تهران: انتشارات علمی فرهنگی و صدا و سیمای جمهوری اسلامی.
14 ـ عطار، فریدالدین (1383)، منطق الطیر، تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران: 1382
15 ـ مقدادی، بهرام، (1390). دانش نامه ی نقد ادبی از افلاطون تا به امروز، تهران: دالاهو.
16 ـ میرعابدینی، حسن (1377). صد سال داستان نویسی ایران، جلد دوم، چاپ چهارم، تهران: انتشارات نشر چشمه.
17 ـ نامور مطلق، بهمن، (1390). درآمدی بر بینامتنیت، تهران: انتشارات سخن.

مجله ها
دانشور، سیمین، (1390)، « دریغا گوی اسناد بدیع الزمان فروزانفر»، بخارا، شماره 84.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روایتى دیگر در مرگ رستم‏

دکتر منصوررستگار فسایی

 

روایتى دیگر در مرگ رستم‏  ×

 

دم مرگ چون آتش هولناک‏

ندارد ز بُرنا و فرتوت، باک‏

در این جاىِ رفتن نه جاى درنگ‏

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ‏

چنان دان که دادست و بیداد نیست‏

چو داد آمدت، بانگ و فریاد چیست؟

 

چنین گفت رودابه روزى به زال‏

که: از داغ و سوگ تهمتن، بنال‏

همانا که تا هست گیتى‏فروز

ازین تیره‏تر کس ندیده‏ست روز

 رستم، مردانه‏ ترین رزم‏آور حماسه هاى ملّى ایران است. او جهان‏ پهلوانى یگانه و بى همتا است که از زهدان تاریخ و اسطوره، بى بدیل زاده شده است. مردى است یزدانشناس، زیرک و هنرمند، باتدبیر و دوراندیش، عاشق ایمان و ایران خویش، در دوستى استوار است و در وفادارى پایدار. عمرى طولانى دارد که گویى به درازناى آرزو هاى ملّتى مى ماند که خود را در او خلاصه مى کند. جان‏ برکفى است که در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خویشتن را وقف مصالح ملّت خویش کرده است. اندیشه او خلاف بسیارى از شاهان است که ملّت را براى منافع خویش مى خواهند؛ به همین جهت، بیشتر اوقات با شاهانى چون کاووس اختلاف دارد و آنان را به چیزى نمى گیرد و به پشیزى نمى خرد و اتکاى او تنها به خداوند است و نیروى تن و اندیشه خویش:

تهمتن برآشفت با شهریار

که: چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدیگر بَتر است‏

تو را شهریارى نه اندر خور است...

به در شد، به خشم اندرآمد به رخش‏

"منم" گفت: شیر اوژن و تاجبخش‏

چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

زمین، بنده و رخش، گاه من است‏

نگین، گرز و مِغْفَر، کلاه من است‏

شب تیره از تیغ رخشان کنم‏

به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

سرنیزه و تیغ یار منند

دو بازوى و دل، شهریار منند

چه آزاردم او، نه من بنده‏ام‏

یکى بنده آفریننده‏ام‏

 از همین ‏رو است که هرگاه دلیران مى خواهند او را به پادشاهى برگزینند، از این امر سرباز مى زند و شأن پهلوانى را بیش از پادشاهى مى داند:

دلیران، به شاهى مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوى تخت شاهى نکردم نگاه‏

نگه داشتم رسم و آیین و راه‏

اگر من پذیرفتمى تاج و تخت‏

نبودى تو را این بزرگى و بخت‏

 رستم، در طول سالها پیکار بى امان خویش، رنجها برده است؛ با پیل و شیر و اژدها و دشمنان هول‏انگیز و مخافت‏آفرین جنگیده و یک دم آرام نیافته است، تا افتخار و سربلندى ایران را نگاهبان باشد و آرامش و آسایش را به همگان ببخشاید و روزها را بر آنان خرّم و دلهاشان را شاد دارد:

سدیگر که تا من ببستم کمر

تن‏آسان شد اندر جهان تاجور

بر آن خرّمى روز هرگز نبود

پى مرد بى راه، بر دز نبود

که من بودم اندر جهان کامران‏

مرا بود شمشیر و گرز گران...

به گیتى چنان دان که رستم منم‏

فروزنده تخم نیرم منم‏

بخاید ز من دست، دیو سپید

بسى جادوان را کنم ناامید

چو کاموس جنگى، چو خاقان چین‏

سواران جنگى و مردان کین‏

که از پشتِ زینشان به خمّ کمند

ربودم، سر و پاى کردم به بند

نگه‏دارِ ایران و شیران منم‏

به هرجاى، پشت دلیران منم‏

دگر آنکه اندر جهان سر به سر

یلان را ز من جُست باید هنر

بسى باره و دژ که کردیم پست‏

ندیدم بدان‏سو که بودم، شکست‏

مرا دید در جنگ دریا و کوه‏

که با نامداران توران گروه‏

چه کردم، ستاره گواى من است‏

به مردى، جهان زیر پاى من است‏

 بدین ترتیب، رشته حیات و آرزو هاى ایرانیان به جان این پهلوان بسته است و سرنوشت رستم و این مردم همچون شیر و شکر به هم درآمیخته است؛ و طبیعى است که مرگ رستم نقطه اوج ناامیدیها باشد و سقوط او در چاهى شوم که حریصانه دهانِ گشوده دارد، پایان راهى است که هیچ‏کس را یاراى باز از سرگرفتن و درنوردیدن و ادامه آن، بدان‏سان و روش، نیست. اصولا، مرگ پهلوان محبوب ملّت را پذیرفتن، دردانگیزترین لحظه هاى بى پناهى و بى پشتوانگى مردم است؛ زیرا هنگامى که چنین پهلوانى مى میرد، فصلى از تاریخ پایان مى پذیرد و فصلى دیگر آغاز مى شود که براى مردم سرشار از نگرانى و اضطراب و تردید است. پهلوان، در حماسه ‏ها، نه‏ تنها یک حمایتگر ملّت است و مایه ی قوّت قلب و محافظ آن، که خالق نظمى نوبنیاد و مطلوب است که مردم آن‏را مى پسندند و قلبا با آن همراهند و همین امر سبب مى شود که آوازه پهلوان همیشه و در همه‏ جا بر سر زبانها باشد و داستانهایش، که بى تردید نمایانگر آرزو هاى ملّى و افتخار و سرافرازى راویان آن است، نقل مجالس گردد.

 بنا بر این، مرگ پهلوان حادثه ‏اى عظیم است، دردى است به یادماندنى و رنجى مداوم. اما، نحوه مرگ را نیز نباید از نظر دور داشت، مرگ پهلوان، اگر به صورت طبیعى باشد، بازگوکننده این نکته خواهد بود که نظم موجود ادامه یافته است، منتهى یکى از پشتوانه هاى خویش را از دست داده است.

 مردم، اگرچه از مرگ پهلوان افسرده ‏اند، اما با پهلوانى دیگر و نجات‏ بخشى دیگر همراه هستند. در این لحظه، غم در دلها موج مى زند؛ لکن امید باقى است؛ زیرا فضاى حماسىِ افتخارها دگرگون نشده و کسانى راه پهلوانى را ادامه مى دهند و محیط جامعه گرمى و حرارت خود را از دست نداده است.

 چون به پایان شد ریاحین، گل رسید

چون سر آمد صبح صادق، خور بزاد

گر زمانه آیتِ شب محو کرد

آیت روز از مهین مادر بزاد

خاقانى‏

 بدین سبب، مرگهایى در شاهنامه فردوسى هست که، اگرچه به پهلوانانى نامور مربوط است، اما انسان رخداد آنها را درک نمى کند؛ بمانند مرگ نیاىِ رستم، سام، که اگرچه سام پهلوانى عمده و شکوهمند است، اما مرگى طبیعى دارد و به همین جهت جلوه ‏اى خاص به خود نمى گیرد، زیرا که زال فرزندش و رستم نواده‏اش زنده‏ اند. بنا بر این، تنها افراسیاب، دشمن ایران، گزارشگر آن مى شود و در نامه‏ اى به پدر مى نویسد:

اگر سام رفت از درِ شهریار

همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همى سازدش زال زر

ندارد همى جنگ را پاى و پَر

مرا بیم از او بُد به ایران‏زمین‏

چو او شد، به ایران بجوییم کین‏

 حتى از مرگِ "زال"، پدر رستم، نیز در شاهنامه نشانى نیست، زیرا هنوز رستم زنده است. مفهوم این امر آن است که وجود رستم نظمى را که سام و زال حافظ آن بودند، ادامه مى دهد. و به قول فرّخى:

گر چراغى ز ما گرفت جهان‏

باز شمعى به پیش ما بنهاد

 و در نتیجه موجبات نگرانى جامعه را فراهم نمى سازد، اما مرگى که در نبرد و در گرماگرم هیجانات و التهاباتِ آن گریبان پهلوانانِ محبوب ملّى را مى گیرد و به عبارت دیگر پهلوان کشته مى شوداز نوعى دیگر است: متضمّن شکستى فاحش و ضربتى مهلک و از دست رفتن امیدها و جانشین شدن تزلزل و بیم بر پیکره ناتوان جامعه خواهد بود. این دیگر آن مرگى نیست که نظم را دگرگون نکند و روال زندگى عادى را دچار وقفه و سکون و احیانا انحطاط و تزلزل نسازد ،  مر گى است در اوج، اما مایه هاى سقوط به ژرفاى چاه را هم با خود دارد و بیم و استیلاى بیگانه و خوف از دست رفتن همه چیز را با خویشتن مى آورد. نماد "چاه" در داستان رستم، شبِ ناامیدى و سکوت و وحشت را به یاد مى آورد. گویى پهلوان که در لحظه به لحظه حیاتش آرزویى را برآورده مى ساخت و رؤیایى را تحقّق مى بخشید با چنین مرگى آغازگر لحظه هایى مى شود که از دست رفتن و از دست‏ دادنها را در خود مى پروراند و طبیعى است که راویان مرگ او خوش نمى دارند که از شکست وى سخن بگویند، زیرا این مرگ را نه‏ تنها شکست عظمتها و اسطوره هاى پهلوانان محبوب خویش مى دانند، که درواقع آن‏را شکست آرمانها و اندیشه هاى خویش نیز برمى شمارند. بنا بر این، در مرحله اوّل، کشته شدن پهلوان را آگاهانه و متعمدا در روایات انکار مى کنند، ولى چون به تدریج خلأ وجود او را احساس مى کنند و عوارض و نتایج نبود وى را در زندگى خویش مى شناسند، به آفرینش و ساختن داستانهایى مى پردازند که به موجب آن یا پهلوان به مرگى طبیعى بمیرد یا آنکه ناجوانمردانه کشته شود تا خللى به شکست ‏ناپذیرى او وارد نشود و بدین وسیله مى کوشند تا شکست پهلوان را از خاطره خویش و بیگانه بزدایند؛ و نیز او را پهلوانى همیشه پیروز و در نتیجه افتخارآفرین جلوه دهند. و از آنجا که این روایات مرگ با مصلحت‏ بینیهاى ویژه و دیدها و نقطه ‏نظر هاى مذهبى، سیاسى و اجتماعى متفاوت ملّتها همراه است، در تحلیل روایاتِ مرگ پهلوانان، روحیّات مختلف و آرمانهاى متفاوت جوامع را مى توان شناخت. داستان مرگ رستم نیز از این مقوله ‏ها جدا نیست. در مورد مرگ رستم به طور کلى سه روایت عمده و متفاوت موجود است:

 .1 فردوسى و کسانى که از شاهنامه ابومنصورى بهره گرفته ‏اند شغاد را کشنده رستم دانسته ‏اند.

 .2 طبرى و بلعمى کشنده رستم را بهمن پسر اسفندیار دانسته‏ اند.

 .3 بعضى از مورخان نوشته ‏اند که رستم به مرگ طبیعى درگذشته است.

 ما بر آنیم تا در این مقاله با نشان دادن شواهدى از شاهنامه و ذکر نقایص روایتهاى مذکور در فوق، روایتى دیگر ارائه کنیم که در هیچ‏ جا مضبوط نیست؛ و با این روایات مشهور و معروف نیز متفاوت است و ناشى از این اندیشه است که همه روایات موجود بایستى تغییر شکل‏ یافته ی  صورتى دیگر از این واقعه باشند که سبب شده است پردازندگان اساطیر، به انگیزه حفظ آرمانها و آرزوها و علایق و ارزشهاى قومى و اعتقادات کهن و اعتبارات ملّىِ جامعه خویش، آن واقعه اصلى را انکار کرده باشند و روایاتى دیگر را، که مطبوع و مورد پسند آنها بوده است، به جاى آن بنشانند؛ زیرا که اگر واقعیت مرگِ مردى نامدار چون رستم به نحوى بود که ایرانیان آن‏را مى پسندیدند، نمى توانست بیش از یک صورت و یک روایت داشته باشد؛ همان‏طور که مرگ سام و زال و نوذر و کاووس و بسیارى دیگر از ناموران شاهنامه نیز بیش از یک صورت یا یک روایت ندارد. بهتر است نخست روایات مختلف مرگ رستم را بررسى کنیم و سپس به نتیجه‏ گیرى و ارائه چهارمین نظر بپردازیم:

 

 روایت اوّل‏

 نخستین روایت در مرگ رستم آن است که شغاد، که برادر ناتنى رستم است، او را ضمن توطئه‏ اى ناجوانمردانه به چاه مى افکند و موجب مرگ وى، رخش و چند تن از برادران و یارانش مى شود. فردوسى این داستان را چنین بیان داشته است که زال از یکى از کنیزان آوازخوان و رودنواز خویش پسرى یافت که ستاره‏ شناسان پیش ‏بینى کرده بودند که روزگار با او بر سر مِهر نخواهد بود و این فرزند تخمه سام نیرم را تباه خواهد کرد. زال، شغاد را به نزد شاه کابل فرستاد و شاه کابل، که باج‏گزار رستم بود، دختر خود را به همسرى شغاد درآورد و با این پیوند توقع داشت که دیگر رستم از او باج نستاند، اما رستم چنین نکرد و در نتیجه، شاه کابل کینه رستم را به دل گرفت و به یارى شغاد توطئه ‏اى چید که رستم را از میان بردارد. توطئه چنین بود که شاه کابل مهمانى ساخت و در آن به شغاد سخنان ناهموار گفت و شغاد رنجیده به نزد رستم رفت و از شاه کابل شکایت برد و او را براى کینه‏ کشى به کابل آورد. اما، شاه کابل از رستم در حضور همگان پوزش‏خواهى فراوان کرد و رستم را به شکارگاهى رهنمون شد که چاههاى فراوان در آن کنده و سر آنها را پوشانیده بودند. رستم و رخش در یکى از این چاهها فروافتادند و دیگر همراهان رستم نیز در چاههاى دیگر سرنگون آمدند؛ رستم به سختى مجروح شد و بى درنگ دریافت که توطئه شغاد او را بدین روز افکنده است. بنا بر این، شغاد را سرزنش کرد و از وى خواست که کمان او را به زه کند و دو تیر به وى بدهد تا شیران درنده او را در چاه ندرند.

شغاد آمد آن چرخ را برکشید

به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد

به مرگ برادر همى بود شاد

 رستم تیر در کمان راند و شغاد را نشانه گرفت؛ شغاد هراسان به درخت چنارى که میان‏ تهى بود پناه برد، اما تیر رستم او و چنار را به هم دوخت:

شغاد از پس زخم او آه کرد

تهمتن بر او درد کوتاه کرد

بدو گفت رستم: "ز یزدان سپاس‏

که بودم همه‏ساله یزدان‏شناس‏

از آن‏پس که جانم رسیده به لب‏

بر این کین ما بر، بنگذشت شب"

 رستم درگذشت و فرامرز، پسر رستم، پس از آگاهى از ماجرا، به کین‏جویى برخاست و شاه کابل را کشت و:

به کردار کوه آتشى برفروخت‏

شغاد و چنار و زمین را بسوخت‏

 و جنازه رستم و رخش و زواره را به شکوه سزاوار به زابلستان بردند و:

زمانه شد از درد او با خروش‏

تو گفتى که هامون برآمد به جوش‏

کسى نیز نشنید آواز کس‏

همه بومها مویه کردند و بس‏

به باغ اندرون دخمه‏اى ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

همى مشک با گِل برآمیختند

به پاى گو پیلتن ریختند

همى گفت هرکس که: "اى نامدار

چرا خواستى مشک و عنبر نثار

نخواهى همى پادشاهى و بزم‏

نپوشى همى نیز خفتان رزم‏

نبخشى همى گنج و دینار نیز

همانا که شد پیش تو خوار چیز

کنون شاد باشى به خرّم‏بهشت‏

که یزدانت از داد و مردى سرشت‏

 مسلّما این روایت از کشته شدن رستم، همان است که در منابع اصلى شاهنامه، خاصه شاهنامه ابومنصورى، آمده بود. زیرا، ثعالبى هم در غرر اخبار ملوک الفرس همین داستان را نقل مى کند و نشان مى دهد که روایت فردوسى نقل توأم با امانت این داستان است، اما عمر این داستان بیش از عمر روایت دوم نیست؛ زیرا که در همه منابع شغاد را معاصر با بهمن دانسته‏ اند که نقش ‏آفرین دومین روایت در مرگ رستم است.

 

 روایت دوم‏

 دومین روایت در مرگ رستم، در تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى آمده است که به موجب آن: بهمن به خونخواهى پدرش، اسفندیار، به سیستان رفت و رستم و پدرش، زال، برادرش، ازواره (زواره)، و پسرش، فرامرز، را بکشت و براى روزىِ سپاه و خرج هیربدان و آتشکده‏ ها و مصارف دیگر، مال بسیار گرفت. این روایت بسیار مختصر و مجمل است و مطلقا وارد جزئیات حادثه نمى شود و روشن نمى سازد که بهمن کجا و کى و چگونه رستم را به قتل رسانیده است. اما، این داستان انگیزه بهمن را که انتقامجویى از قاتل پدرش، اسفندیار، است روشن مى کند؛ و از همه مهمتر نشان مى دهد که بهمن گنجینه هاى رستم را به هیربدان و آتشکده ‏ها مى بخشد که دین آنها مورد پذیرش رستم قرار نگرفته بود.

 على‏رغم اینکه فردوسى کشته شدن رستم را به وسیله "شغاد" پذیرفته بود و شغاد را کشنده رستم مى دانست، این روایت را نیز به نحوى در شاهنامه مورد استفاده قرار داده است و به قصد بهمن در کشتن رستم اشاره نموده است و آن زمانى است که اسفندیار، بهمن را به پیغامبرى نزد رستم مى فرستد و زال رهنمونى را با او همراه مى سازد تا شکارگاه رستم را بدو بنمایاند. رهنمون نیز جایگاه رستم را به بهمن مى نماید و خود بازمى گردد و بهمن، پیش از آنکه به نزد رستم برسد، به کوهى برمى آید که مشرف بر شکارگاه رستم است و از آنجا رستم را مى بیند که در بزم نشسته و یاران و برادرانش او را در میان گرفته ‏اند. بهمن قصد مى کند با پرتاب کردن سنگى عظیم، به سمت رستم کار وى را بسازد و زحمت پدر خویش اسفندیار را در مقابله با وى کوتاه سازد:

نگه کرد بهمن، به نخجیرگاه‏

بدید آن بَرِ پهلوان سپاه‏

درختى گرفته به چنگ اندرون‏

برِ او نشسته، بسى رهنمون‏

به دل گفت بهمن که: این رستم است‏

و یا آفتاب سپیده‏دم است‏

به گیتى کسى مرد، زین‏سان ندید

نه از نامدارانِ پیشین، شنید

بترسم که با او یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر از کارزار

من، این را به یک سنگ بیجان کنم‏

دل زال و رودابه، پیچان کنم‏

یکى سنگ از آن کوه خارا بکند

فروهشت ز آن کوهسارِ بلند

ز نخجیرگاهش زواره بدید

خروشیدن سنگ خارا شنید

خروشید کاى مهتر نامدار

یکى سنگ غلتان شد از کوهسار

نه جنبید رستم، نه بنهاد گور

زواره همى کرد زان‏گونه شور

بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور

زواره بر او آفرین کرد و پور

غمى شد دل بهمن از کار اوى‏

چو دید آن بزرگى و کردار اوى‏

نشست از بر باره بادپاى‏

پر اندیشه از کوه شد بازِ جاى‏

بگفت آن شگفتى به موبد که دید

وز آن راه آسان، سر اندر کشید

 از آنجا که ثعالبى نیز عین همین واقعه را بیان مى دارد، مى توان فهمید که این حکایت در متن شاهنامه ابومنصورى یا یکى از منابع مشترک فردوسى و ثعالبى هم آمده بوده است: "بهمن وقتى بر قله کوه نشست و بزم رستم را نگریست، با خود اندیشید: همان به که پدر را از شرّ این اهریمن خلاص کنم و غفلتا او را هلاک سازم، پس تخته‏ سنگى را محاذى سر او به زیر افکند. تخته ‏سنگ فروغلطید، رستم سر را بلند کرد آن‏را دید، ولى اعتنایى نکرد؛ فقط چون نزدیک شد، سر را به عقب برد تا از روى سرش بگذرد و با پا آن‏را عقب راند و گفت شاید از زیر پاى سبعى دررفته باشد. بهمن به مشاهده این منظره از مقابله پدرش با چنین حریفى سخت پریشان شد و از راه دیگر فرود آمد..." درست همان مطلبى که در شاهنامه ‏آمده است:

بترسم که او با یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر، از کارزار

 به نظر مى رسد که پردازندگان این روایت، با جاى دادن داستانِ این قصدِ ناموفقِ بهمن در کشتن رستم، خواسته اند تضادّ موجود کشته شدن رستم به وسیله شغاد را از میان بردارند و بهمن را ناموفق جلوه دهند و در نتیجه روایت دوم را، که در بالا ذکر آن آمد، از اعتبار بیندازند و مسلما این گروه کسانى هستند که با اعتقادات زردشتى اسفندیار و بهمن و خاندان آنها موافق نبوده و ترجیح داده‏ اند که کشنده رستم، ناجوانمردى از خاندان خود رستم و از خون و گوشت و پوست وى باشد و بهمن یا کسى از خاندان وى، که مذهبى متفاوت با آنها داشته است، نباشد.

 اما، روایت اوّل و دوم در نکات بسیارى با هم مشترکند:

 1-بهمن و شغاد هردو به حیله قصد کشتن رستم را مى کنند.

 2-هردو سعى مى کنند که بدون رویارویى با رستم و به خطر انداختنِ جان خود رستم را از میان بردارند.

 3- هم شغاد و هم بهمن، نه به خاطر خود، بلکه به خاطر دیگرى، به کشتن رستم قصد مى کنند. شغاد به خاطر پدرزن خویش و بهمن به خاطر پدر خویش، اسفندیار. و مى توان گفت که "پدر" در هردو ماجرا نقشى عمده دارد.

 4-در هردو روایت، اوج و فرودى است و شغاد و بهمن برفراز هستند و رستم در پایین، در یکى رستم به قعر چاه سقوط مى کند و در دیگرى تخته‏سنگى بزرگ از بالا به سوى رستم پرتاب مى شود.

 5-در هردو روایت رخش و زواره و بعضى از بزرگان و برادران رستم با اویند و به همراه رستم جان مى بازند.

 6- در هردو داستان، رستم در خارج از سرزمین خویش است و دور از آنجا جان مى بازد.

 7-در هردو ماجرا، رستم پس از وقوع حادثه با حادثه‏آفرین روبرو مى شود و با وى سخن مى گوید. شغاد را مى بیند و توطئه او را مى شناسد و او را مى کشد و بهمن را ملاقات مى کند و پیغام او را دریافت مى دارد.

8-.در هردو واقعه، نه‏تنها دشمن رستم بیگانه نیست، بلکه به نوعى وابسته بدو است. همان‏طور که مى دانیم، شغاد، برادر ناتنى رستم است و بهمن، بعد از کشته شدن اسفندیار و بنا به وصیّت و درخواست اسفندیار، به رستم سپرده مى شود تا او را "پدروار" بپذیرد و تربیت کند و آرایش کارزار و بزم و شکار و مى و رامش و چوگان بیاموزد:

چنین گفت با رستم اسفندیار

که: اکنون سر آمد مرا روزگار

تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آى‏

که ما را دگرگونه‏تر گشت راى‏

مگر بشنوى پند و اندرز من‏

بدانى سرمایه و راز من‏

بکوشى و آن‏را به جاى آورى‏

بزرگى بر این رهنماى آورى‏

کنون بهمن این نامور پور من‏

خردمند و بیدار دستور من‏

بمیرم، "پدروارش" اندر پذیر

همه هرچه گویم تو را، یاد گیر

به زابلستان در، وراشاد دار

سخنهاى بدگوى را یاد دار

بیاموزش آرایشِ کارزار

نشستنگه بزم و دشت و شکار

مى و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگى و برخوردن از روزگار

تهمتن چو بشنید، برپاى خاست‏

ببر زد به فرمان او دست راست‏

که: تو بگذرى، ز این سخن نگذرم‏

سخن هرچه گفتى به جاى آورم‏

 ثعالبى پذیرش رستم را با نکته‏ اى همراه مى سازد و مى نویسد: "رستم به اسفندیار جواب داد که اطاعت مى کنم و پسرت را آنچنان‏که سیاووش را پروردم، تربیت مى کنم." اما برادر رستم، رستم را ملامت مى کند که: "...اى برادر، تو در قبول تربیت بهمن خطا کردى، این بچه همان شیرى است که تو او را کشته ‏اى و مى ترسم که خاندان ما به دست او نابود شود." که درواقع رستم، با پذیرفتن نقش تربیت و معلمى بهمن، به پدر روحانى و معنوى و مربى او تبدیل مى شود و درواقع جاى پدر وى، یعنى اسفندیار، را در داستان پر مى کند.

 9-در هردو روایت، شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل مى کنند. گفتیم که بهمن، مطابق روایات، تمام خاندان رستم را نابود مى کند و ستاره‏ شناسان از بدو تولد شغاد پیش‏بینى کرده بودند که او بدیُمن و نابودکننده خاندان رستم خواهد بود:

چو این خوب‏چهره به مردى رسد

به گاه دلیرى و گُردى رسد

کند تخمه سام نیرم تباه‏

شکست اندر آرد بدین دستگاه‏

همه سیستان زو شود پرخروش‏

همه شهر ایران برآید به جوش‏

شود تلخ از او روز بر هرکسى‏

از آن‏پس به گیتى نماند بسى‏

10- در هردو داستان، شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانى و شهرت در نبرد و دلیرى و شجاعت سلحشورانه هستند؛ در هیچ نبردى مستقیما شرکت نجسته ‏اند و هیچ روایتى از دلاورى و رزم ‏آورى آنها در دست نیست، حتى اسفندیار در جایى بهمن را به کودکى و بى تجربگى و نادانى متهم مى کند و مى گوید:

ز بهمن برآشفت اسفندیار

ورا بر سر انجمن کرد خوار

بدو گفت: "کز مردم سرفراز

نزیبد که با زن نشیند به راز

وگر کودکان را به کارى بزرگ‏

فرستى نباشد دلیر و سترگ‏

تو گردنکشان را کجا دیده‏اى‏

که آواز روباه نشنیده‏اى‏

که رستم همى پیل جنگى کنى‏

دل نامور انجمن بشکنى"

 بنابر آنچه گفته شد، اشتراکات کردارها و منشهاى شغاد و بهمن بسیار زیاد است و این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند:

نخست آنکه شغاد از خاندان پهلوانى رستم و همخون اوست، در حالى که بهمن از خاندان شاهى است

و دیگر اینکه، شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد، ولى بهمن از مروّجان دین زردشت است. قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوى و دینى دارد، در حالى که شغاد تنها به دلیل مادّى، یعنى بخشیده نشدن خراج کابلستان، رستم را مى کشد.

و بالاخره شغاد را رستم پیش از مرگ خود مى کشد و از او انتقام مى گیرد، ولى بهمن زنده مى ماند و خاندان رستم را از میان برمى دارد. گرچه بعدها به دست یکى از افراد خاندان رستم (آذر برزین) کشته مى شود.

 

 روایت سوم‏

 سومین روایت درباره مرگ رستم، مردنِ او است؛ یعنى، مردى که 700 سال زیسته است، به طور طبیعى خورشید عمرش غروب مى کند. در بعضى از متون نه‏ تنها به کشته شدن رستم به دست شغاد یا بهمن اشارتى نمى رود، بلکه از محتواى کلام چنین برمى آید که این پهلوان نامور به صورت طبیعى مرده است. در اخبارالطّوال آمده است: گویند چون رستم (پس از کشتن اسفندیار) به اقامتگاه خود در سیستان بازگشت ،چیزى نگذشت که بمرد و بهمن با شنیدن این خبر به سیستان رفت و هرکه از دودمان رستم و از کسان او بود به دست آورد و کشت و در المعجم فى آثار ملوک العجم مى خوانید: "بهمن به تخت سلطنت نشست، جوانب همت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و خراب کردن ملک زابلستان مقصور گردانید و لشکر... بفرستاد. چون طلایه سپاه و سیل رسیدند خبر شنیدند که سطوت تندباد موت، حیات رستم را از چمن زندگانى فروشکسته است و برادر او بر سریر خسروى نشسته است میان بهمن و برادر رستم جنگى سخت رفت و برادر رستم نیز کشته شد و بهمن را ملک زابلستان در تصرف آمد."

 حال اگر مجموعه اقوال سه ‏گانه فوق را با هم بسنجیم، باز این سؤال مطرح است که چرا مرگ پهلوانى نامور که همه ایرانیان او را دوست مى داشته ‏اند و همه خاطرات زندگى او را، از تولد و حوادث مختلف عمرش، از عشق و مستى و غذا خوردن و جنگیدن و سفر کردن و امثال آن‏را یکسان حفظ و نگهدارى کرده ‏اند، چرا هنگامى که به نقطه مرگ وى مى رسند، درباره آن متفاوت مى اندیشند و سه روایت مختلف را نقل مى کنند: در یکى مى میرد و در دوتاى دیگر کشته مى شود، اما قاتلان او دو تن مختلف هستند. اگر رستم خود از گردونه قدرت پیاده شده و بسان سام و زال به تاریکى و سایه حوادث اصلى شاهنامه خزیده بود، شاید این تعدّد روایات را مى شد ناشى از فراموش شدن پهلوان و نداشتن نقش فعّال در حوادث خواند، اما، رستم بنا بر هر سه روایت، اندک ‏زمانى پس از پیروزى بر اسفندیار جان باخته است؛ درست زمانى که همه چشمها بدو دوخته شده بوده است. به علاوه، بهمن مدتها پس از این حادثه زیر نظر رستم بوده است و از او آیین رزم و بزم مى آموخته است، بنا بر این رستم هنوز پویا، کارآمد و مطمح نظرها بوده است و طبعا مرگش نمى توانسته است، به هر نوعى که اتفاق افتاده باشد، از نظرها پنهان و مخفى بماند و در نتیجه روایات گوناگون بیابد. این تعدّد روایات بى دلیل نیست و مى توان آن‏را نمودار کوشش ایرانیان براى استتار و مخفى کردن و از خاطر بردن شکستى دانست که رستم از جوانى بیگانه خورده بود. ولى از آنجا که ناقلان روایات مرگِ رستم، در عین آنکه هدفهاى سیاسى و مذهبى متفاوتى داشته ‏اند، همه ایرانى بوده ‏اند و شکستِ پهلوان نامى خود را دوست نداشته ‏اند، ضمن انکار شکست رستم از بیگانه ‏اى در میدان نبرد، در یک مقابله بیرحمانه با او، از دیدگاههاى اعتقادى خود روایات عمده اصلى را در مرگ رستم پرداخته‏ اند:

1- زردشتیان و کسانى که طرفدار عقاید و اندیشه هاى تازه دینى لهراسپیان بوده‏ اند و اسفندیار را شهیدى مقدّس در راه دین خود مى شناخته ‏اند از حادثه مرگ رستم براى تقویت بنیان اعتقادات مذهبى خویش سود برده ‏اند. در داستان رستم و اسفندیار خوانده‏ایم که اسفندیار مى گوید:

نخستین کمر بستم از بهر دین‏

تهى کردم از بت‏پرستان زمین‏

برافروختم آتش زردهشت‏

که با مجمر آورده بود از بهشت‏

و رستم بدو پاسخ مى دهد که:

چه نازى بدین تاج گشتاسپى‏

بدین تازه‏آیین لهراسپى‏

 و با کریاس ‏سراى به زبان طنز سخن مى گوید که:

به کریاس گفت: اى سراى امید

خُنک روز، کاندر تو بُد جمّشید

کنون مایه‏دار تو گشتاسپ است‏

به پیش وى اندر، چو جاماسپ است‏

نشسته به یک دست او زردهشت‏

که بازند و اُست، آمده است از بهشت‏

 و چون اسفندیار در نبرد با رستم کشته شده است و این امر هم شکستى براى پیروان دین زردشت به حساب مى آمده است، این گروه پدیده مرگ رستم را نتیجه شومى حاصل از کشته شدن اسفندیار دانسته ‏اند و آن‏را به صورت پیش ‏بینى سیمرغ، در متن داستان رستم و اسفندیار، جاى داده ‏اند تا هم تقدّس دین زردشت را در خاطره‏ ها جایگزین سازند و هم مزد سرپیچى رستم را در کشتن اسفندیار، آن هم به دست بهمن فرزند اسفندیار، به وى بدهند؛ در نتیجه، با بهره ‏گیرى از مرگ رستم، چند روایت را رایج کرده و در داستان رستم و اسفندیار جاى داده ‏اند:

 رویین‏ تنى اسفندیار که در حقیقت چیزى نیست جز بازتاب باور توتمى کهنى که توتم، حامى فرزندان خویش است و آنها را محافظت مى کند و از بلاها در امان نگاه مى دارد و از دشمنان آنها انتقام مى گیرد. رویین‏ تنى اسفندیار به وسیله زردشت ایجاد مى شود و درواقع زردشت او را آسی ب‏ناپذیر مى سازد و به عبارت دیگر، دین زردشتى محافظت از اسفندیار را بر عهده مى گیرد و این امر، نقطه مقابل توتم خانوادگى رستم یعنى "سیمرغ" مى باشد. سیمرغ، که زال را پرورده است و در هنگام زادن رستم به رودابه یارى رسانیده است، اینک رستم را یارى مى رساند و راز کشتن اسفندیار و سلاح لازم براى این کار را به او بازگو مى کند و سرانجام توتم خانوادگى رستم، سیمرغ، بر رویین‏ تنى اسفندیار غلبه مى یابد و مرحله دوم داستان آغاز مى شود که با ظهور بهمن در این روایت، ماجرا که در نخست براى زردشتیان شکست بود، بدین صورت به پیروزى مى انجامد.

2- شومى مرگ اسفندیار، این پدیده در شاهنامه از دو دیدگاه مطرح شده است: نخست از دیدگاه عقلانى که زال از آن سخن مى راند و مى گوید:

به دست جوانى چو اسفندیار

اگر تو شوى کشته در کارزار

نماند به زابلستان آب و خاک‏

بلندى بَر و بوم، گردد مغاک‏

ور ایدون که او را رسد زین گزند

نماند تو را نیز نام بلند

همى هرکسى داستانها زنند

برآورده نام تو را بشکرند...

 و خود رستم نیز با دیدى عقلى و منطقى بدین امر مى نگرد:

دو کار است هردو به نفرین و بد

گزاینده رسمى نوآیین و بد

هم از بند او، بد شود نام من‏

هم از کشتنش، بد سرانجام من‏

به گرد جهان هرکه راند سخن‏

نکوهیدن من نگردد کهن‏

به من بر پس از مرگ نفرین بود

همان نام من پیر بى دین بود

وگر من شوم کشته بر دست اوى‏

نماند به زاولستان رنگ و بوى‏

شکسته شود نام دستانِ سام‏

ز زابل نگیرد کسى نیز نام‏

 اما، دیدگاه دیگر آن است که سیمرغ شومى کشتن اسفندیار را به نحوى دیگر بازمى گوید و در عین تضادّى خاص که با اسفندیار دارد، (اسفندیار، بنا به روایتهایى، جفت او را در هفت‏خوان خویش کشته است. و همین امر نماینده ستیز باور هاى اسفندیارى و زردشتى با باور هاى توتمى رستم و خاندان او در اعتقاد به سیمرغ است) رستم را از رازى آگاه مى کند که عقلانى و منطقى نیست، بلکه بیان سرنوشتى محتوم و گریزناپذیر است:

چنین گفت سیمرغ کز راه مهر:

بگویم کنون با تو راز سپهر

که هرکس که او خون اسفندیار

بریزد، ورا بشکرد روزگار

همان نیز تا زنده باشد ز رنج‏

ر هایى نیابد، نماندش گنج‏

بدین گیتیش شوربختى بود

وگر بگذرد رنج و سختى بود...

 بدین ترتیب، در این داستان، دوراهیهاى "عقل و منطق" و "سرنوشت و تقدیر" به مقصدى یگانه مى انجامد که مرگ اسفندیار و رستم را در پى دارد، امّا معتقدان به اسفندیار و اندیشه هاى وى مرگ او را فراموش مى کنند و شومى آن‏را به رستم حوالت مى دهند تا دیگر کسى را یاراى جسارت به حریم تقدّسهاى زردشتى نباشد و بداند که آنکه بدین حریم دست‏اندازى کند، سرنوشتى چون سرنوشت رستم خواهد داشت.

3-تحقّق شومى ، ابزار خاص خود را مى خواهد. بنا بر این بهمن وسیله تحقّق آن مى شود. بدین معنى که شدّت علاقه ‏مندى به آیین اسفندیارى و طرفداراى از باور هاى وى سبب مى شود که پردازندگان روایات اساطیرى انتقام از رستم را به فرزند اسفندیار، بهمن، بسپارند. لفظ "بهمن" در اوستا به معنى نیک ‏اندیش و نیک‏نهاد است، بهمن یکى از امشاسپندان و نخستین آفریده هاى اهورامزدا است. بنا بر این، بهمن پسر اسفندیار با این نام بامسمّى‏ واجد معنویتهاى لازم براى رویارویى با رستم و کشتن او خواهد بود. مخصوصا که میراث‏بَرِ خون اسفندیار نیز تواند بود. امّا بهمن یک چیز را کم دارد و آن تربیتهاى رزمى و توانمندیهاى میدان نبرد است که آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، با سپردن وى به دست رستم و تربیت او به وسیله پهلوان بزرگ ایران، برایش فراهم مى سازند. امّا حقیقت آن است که با همه این مشروعیّتها، روایت کشته شدن رستم به دست بهمن، بسیار ضعیف و باورنکردنى مى نماید و کمتر از روایت مربوط به شغاد، غیرطبیعى نیست. زیرا، در مقایسه با اسفندیار که به دست رستم کشته شده است، بهمن نه رویین‏تن است و نه سوابق جنگاورانه و سلحشورانه ‏اى چون هفت‏خوان و جنگ با ارجاسپ و دیگران را دارد و نه از پشتوانه ‏اى چون گشتاسپ در نظم سیاسى و جاماسپ و زردشت در حمایت عقیدتى برخوردار است. بنا بر این، داستانهاى غلبه بهمن بر رستم، اگرچه رستم را به دست هموطنى مى اوژند که طبعا تلخى شکست از بیگانگان را نچشیده است، باز انسان را به لحاظ اینکه رستم مربى بهمن بود، به یاد عقده اُدیپ مى اندازد که پسرى پدر را مى کشد و این پدر کشتن را بهمن فریبکارانه و با غلتانیدن سنگ به سوى رستم به انجام رسانده است. همان‏طور که فردوسى و ثعالبى بدان اشاره کرده ‏اند.

 بنا بر این، اکثرِ روایات کشته شدن رستم به وسیله بهمن، مبهم و خالى از رسایى لازم است و حتى در بهمن‏نامه، که قدیم‏ترین داستان درباره بهمن است، از آن سخن نرفته است.

 بهمن ‏نامه کتابى است که مربوط به قرن پنجم و ششم هجرى است و به آن اخبار بهمن نیز گفته شده است. در مجمل‏التواریخ و القصص آمده است: "اندر عهد دارا، در این روزگار زالِ زر بمُرد" و در هیچ کتاب این ذکر نیافتم مگر در بهمن ‏نامه، آن نسخه که حکیم ایران شاه‏بن ابى الخیر نظم کرده است:

در ایّام دارا بشورید حال‏

برون شد ز دنیا جهاندیده زال‏

 بنابر نسخه موجود بهمن ‏نامه، در بخش اوّل کتاب، قصه مرگ رستم از زبان جاماسپ براى بهمن نقل شده است؛ و پس از آن، قصه بهمن به کشیدن کین پدر از خاندان سام آمده است. و در همین کتاب گفته شده است که زال و فرامرز، پسر رستم، و دو دختر رستم، زربانو و بانوگشسپ، سه بار بهمن را در سیستان شکست مى دهند؛ تا بالاخره، بهمن غلبه مى یابد و زال را اسیر مى کند و فرامرز را بر دار مى کشد و بقیه افراد خاندان رستم به کشمیر مى گریزند... و کتاب با بلعیده شدن بهمن به وسیله اژدها، پایان مى یابد و آذر برزین، نوه رستم و پسر فرامرز است، شاهد مرگ بهمن است: "اژدها بهمن را به کام خود فروبرد، به اندازه‏اى که فقط سر بهمن از دهان اژدها بیرون بود. آذر برزین شمشیر را کشید چنان بر فرق بهمن و سر اژدها زد که هردو چهارپاره شدند و گفت حالا اژدها را به تلافى خون بهمن کشتم و بهمن را به تلافى خون پدر."

دو دشمن به یک تیغ کردم تباه‏

یکى اژدها و دگر پادشاه‏

که اژدر به خون شهنشاه نو

شهنشه به خون فرامرز گو

که اژدر به خون شه نامور

شه نامور هم، به خون پدر

 بدین ترتیب، اصولا روایت کشته شدن رستم به وسیله بهمن، نه منطقى است و نه مستند؛ زیرا، نه در اُصولى‏ترین و مهمترین روایات درباره بهمن آمده است و نه فردوسى و ثعالبى به آن اشاره کرده ‏اند. زیرا در بخشى از ایران، احتمالا طوس و بلخ، مى زیسته‏اند و در نواحى دیگر این روایت نه جا افتاده بوده و نه متداول شده است و در نتیجه به کتابهاى معتبر ادبى و تاریخى و متون حماسى نیز راه نیافته است.

 روایت کشته شدن رستم به دست شغاد نیز پرداخته کسانى است که مرگ رستم را نه از جنبه مذهبى که از جنبه ملّى و اجتماعى نگریسته‏اند. این داستان نیز ضعفهاى خاص خود را دارد؛ زیرا به دلیل مشابهتهایى که میان انگیزه ‏ها و روشهاى این روایت با روایت بهمن وجود دارد، مى توان به این نتیجه رسید که پردازندگان حماسه با همان شیوه‏اى که در مقدمه داستان رستم و بهمن به آن اشاره کردیم، غلبه شغاد را بر رستم میسر ساخته‏اند، یعنى با استفاده از فریب و غافلگیر کردن رستم. امّا داستان شغاد جنبه خانوادگى و قومى و به عبارت دیگر مبناى درون‏فامیلى نیز دارد و داستان بر آن است تا این نکته را خاطرنشان سازد که پهلوانى چون رستم، در نبردى مردانه و رویاروى، که سزاوار توانمندى و اقتدار پهلوان برگزیده ایران است، مغلوب نشده و از پاى نیفتاده است و بیگانه‏اى نیز بر وى چیره نشده و طبعا رستم شکست نخورده است، بلکه کرم درخت از خودِ آن بوده و کسى از خاندان و تبار رستم، که مورد اعتماد وى بوده است، روباه‏ کردار، به نیرنگ و فریب، او را به چاه افکنده است و موجب نابودى وى شده است.

 مهمترین اِشکال و ضعف این داستان، ظهور ناگهانى شغاد است که مانند صاعقه در عرصه میدان حوادث رخ مى نماید و همه چیز را مى سوزاند. شغاد، زاده کنیز آوازه‏خوان و رودنواز، شوم‏زادى است که مطرود خاندان رستم است و در حقیقت به کابل تبعید شده و در آنجا به دامادىِ شاهِ کابل رسیده است و در میان فرزندان و بستگان رستم، که در شاهنامه همیشه با رستم‏اند و در غم و شادیهایش شریک‏اند، جلوه و جمالى ننموده است و جز در پایان ماجراى رستم، قبلا در هیچ‏جا نیز ذکرى از او به میان نیامده است. گونه هاى نام او، چه شغاد و چه شگاد و چه شغاى، در میان نامهاى مشهور ایرانى رایج نیست و عجیب است که یک‏باره رخ مى نماید و بسیار ساده و آسان، فریبکارانه، رستم را به انتقام‏کشى از شاه کابل به دنبال خود مى کشاند و در شکارگاه او را به چاه مى افکند و مى کشد. آیا شاه کابل آنقدر مقتدر و نیرومند بود که ساختن کار وى از دیگر برادران و کارگزاران و یارانِ رستم ساخته نبود؟ و رستم مى بایست خود به سرکوب وى مى پرداخت، آن هم شاه ضعیفى که با دیدن رستم به خاک مى افتد و عجز و لابه مى فروشد. حقیقت این است که کشته شدن رستم به دست شغاد بسیار نادلنشین است و فردوسى نیز از زبان زال این ناباورى را چنین بازگو مى کند:

همى ریخت زال از بَر یال، خاک‏

همى کرد روى و بر خویش چاک‏

همى گفت زار: اى گو پیلتن‏

نخواهم که پوشد تنم جز کفن...

شغاد آن بت نفرین شوریده‏بخت‏

بکَند از بُن این خسروانى‏درخت‏

که داند که با شیر، روباهِ شوم‏

همى کین سگالد بر آن مرز و بوم‏

که دارد به یاد این‏چنین روزگار

که داند شنیدن ز آموزگار

که چون رستمى پیش، بینم، به خاک‏

به گفتارِ روباه گردد هلاک‏

 داستان سقوط رستم در چاه نیز از الگو هایى گرفته شده است. در شاهنامه دو مورد هست که در آن نابکارانى با کَندن چاه و پوشانیدن آن، افرادى را از میان برمى دارند. نخست، در داستان ضحّاک است که اهریمن بر سر راه پدر ضحّاک چاه مى کَند و آن‏را سر مى پوشد و او را در چاه مى افکند تا پادشاهى را از آنِ ضحّاک سازد:

بیاورد وارونه ابلیس بند

یکى ژرف‏چاهى به ره بربکَند

پس ابلیس وارونه آن ژرف‏چاه‏

به خاشاک پوشید و بسترد راه‏

سَرِ تازیان مهترِ نامجوى‏

شب آمد سوى باغ بنهاد روى،

به چاه اندر افتاد و بشکست پَست‏

شد آن نیکدل مرد یزدان‏پرست‏

چنان بدگهر شوم‏فرزند اوى‏

بگشت از ره مِهر و پیوند اوى‏

به خون پدر گشت همداستان‏

ز دانا شنیدم من این داستان‏

که فرزند بد گر شود نرّه‏شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهادش سخن دیگر است‏

پژوهنده را راز با مادر است‏

 مورد دوم مربوط به دوران تاریخى شاهنامه و خوشنواز سپهدار ترک است که اطراف سپاه پیروز ساسانى خندقهایى مى کَند و آنها را سر مى پوشاند و پیروز و لشکرش را به حیله به سوى آن خندقها مى کشاند و پیروز و هفت تن از خاندان وى در آن خندقها مى افتند و کشته مى شوند:

به گِرد سپه بر یکى کَنده کرد

سرش را بپوشید و آگنده کرد

کمندى فزون بود بالاى اوى‏

همان سى ارش کرده پهناى اوى...

برانگیخت پس باره پیروزشاه‏

همى راند با گرز و رومى کلاه‏

به کَنده درافتاد با چند مَرد

بزرگان و شیران روز نبرد

بدین‏سان نگون شد سر هفت‏شاه‏

همه نامداران زرین‏کلاه‏

 دیدن این‏گونه رفتارها انسان را به یاد خرگوش کلیله و دمنه مى اندازد که شیرى را به چاه افکند و این داستان را مولوى در شعرى چنین به نتیجه مى رساند:

شیر عکس خویش بدید از آب تفت‏

شکل شیرى، در بَرش خرگوش زفت‏

چون‏که خصم خویش را در آب دید

مرورا بگذاشت، سوى او جهید

درفتاد اندر چهى کو کَنده بود

ز آنکه ظلمش بر سرش آینده بود

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏

این‏چنین گفتند جمله عالِمان‏

 به نظر مى رسد که داستان شغاد به صورتى مستقل و منتزع از داستانهاى شاهنامه، ولى شتابزده و غیرقابل قبول در ناحیه زابلستان و سیستان ساخته شده باشد، زیرا مجموعه عوامل فاجعه‏ساز در آن محلى، عامیانه و بسیار ساده‏لوحانه و زودباورانه ساخته شده است و بیشتر به داستانى عوامانه و فاقد ریشه هاى عمیق و روابط پیچیده دیگر داستانهاى شاهنامه است و تولّد آن نیز مى بایست بسیار متأخرتر بر بقیه داستانهاى شاهنامه باشد. در شاهنامه، هیچ پهلوان بزرگى تا بدین حدّ ساده‏لوحانه فریب نمى خورد و مقدّمات وقوع هیچ قتل مهمى، بدین‏سان عوامانه، متدارک نمى شود. کشته شدن کسانى چون افراسیاب، سیاوش، اسفندیار و حتى ایرج برمبناى مقدّمات فراوان و انگیزه هاى بسیار صورت مى گیرد و نتایج مهم و اثرات حاصله خود را در داستانهاى بعدى به جاى مى نهد و هیچ‏جا دوست یا برادرى شوم‏پى به این آسانى توفیق نمى یابد که پهلوانى بزرگ را، که حتى از جادوان و دیوان و پهلوانان سترگ فریب نخورده بود، بدین آسانى فریب دهد و به چاه افکند و از عقوبت بازماندگان نهراسد. تنها امتیازى که در این داستان به رستم داده شده است، مظلومیّت او است و کین‏کشى وى از قاتل خود پیش از آنکه جان به جان آفرین بسپارد.

 بدین ترتیب، با نفى روایت کشته شدن رستم به دست شغاد، مى ماند دو راه مرگ طبیعى رستم و آنچه که ما به عنوان آخرین روایت در مرگ او نقل مى کنیم. حقیقت این است که مرگ طبیعى رستم معقول نیست، زیرا اگر چنان بود، به چه سبب روایات مختلف را در قتل او مى ساختند و در متون مختلف نیز روایات مرگِ طبیعى رستم بسیار کمرنگ و بى بنیان مى نماید و در حقیقت مرگِ طبیعى مناسب پهلوانى، که آن‏همه در میدانهاى رزم درخشیده است، نیست. بنا بر این، مى ماند آخرین روایت که ما بى آنکه بخواهیم در طرحى تخیّلى و خودساخته به خیالبافیهاى پلیسى و یا مخالف‏خوانى بپردازیم، آن‏را روایت واقعى مرگ رستم مى دانیم. براساس این فرضیه، ما مى پنداریم که رستم در میدان نبرد و در رویارویى سهمگین با بیگانه‏اى که نه نامور بود و نه مجرّب، جان باخته است و همین امر، ایرانیان را گران آمده است و از شکست پهلوان خویش، ناامید و شرمگین شده‏اند و در نتیجه نخست مرگش را انکار کرده و به مرگ طبیعى تأویل نموده‏اند و سپس، براى سرپوش نهادن بر آن شکست، به مصادره مطلوب پرداخته و دست آخر هم کشتن او را، که در اذهان رواج و رونق یافته بود، به پادشاهى سرشناس چون بهمن، که ایرانى هم هست، نسبت داده‏اند و انگیزه او را انتقام از کشنده پدر برشمرده‏اند.

 در روایتى دیگر انگیزه هاى خانوادگى را مؤثر گرفته و شغاد مزوّر و حیله‏ساز را عامل مرگ رستم وانمود کرده ‏اند، ولى، حقیقت باید آن باشد که رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود و سهراب على‏رغم نام ایرانیش یک تورانى بود و فردوسى در شاهنامه نیز اغلب او را ترک مى خواند (گرچه بسیارى از تورانیان در شاهنامه زبان و نام ایرانى دارند) سهراب جوان بود و جویاى نام و با حمایت افراسیاب و سردارانش، هومان و بارمان، از سرزمینى بیگانه، یعنى توران، به ایران هجوم آورده بود، شهرتى نداشت، ولى با از میان بردن تمام موانع میان راه، وحشتى شگفت ایجاد کرد و مستقیما به سراغ رستم آمد که ایرانیان وى را به مقابله با وى گسیل داشته بودند. سهراب، رستم پیر سالخورده روزگاران پرافتخار ایران را به خاک افکند و کشت. در شاهنامه، در داستان رستم و سهراب مى خوانیم که رستم در نزد کاووس توان و نیروى سهراب را به نحوى بازگو مى کند که گویى سهراب پیروز خواهد شد:

ز سهراب، رستم زبان برگشاد

ز بالا و برزش همى کرد یاد

که: کس در جهان کودک نارسید

بدین شیرمردى و گردى ندید

به بالا ستاره بساید همى‏

تنش را زمین برگراید همى‏

دو بازو و رانش چو ران هیون‏

همانا که دارد ستبرى فزون‏

همى خواستم کش ز زین برکنم‏

چو دیگر کسانش به خاک افکنم‏

گر از باد جنبان شود کوه خار

بجنبید بَرِ زین بر، آن نامدار

 سهراب رستم را به ستوه مى آورد آنچنان‏که رستم لب به شکوه و ناله مى گشاید:

به دل گفت رستم که: هرگز نهنگ‏

ندیدم که آید بدین‏سان به جنگ‏

مرا خوار شد رزم دیو سپید

ز مردى شد امروز دل ناامید

ز دست یکى ناسپرده جهان‏

نه گردى، نه نام‏آورى، از مهان‏

به سیرى رسانیدم از روزگار

دو لشکر نظاره بر این کارزار

اصولا در همه‏ جاىِ این داستان، نبردِ رستم و سهراب یک‏طرفه به سودِ سهراب جریان دارد و سهراب یل در برابر پیرى، که هنوز هیمنه و شکوه پهلوانان و ادعاى زورآورى جوانان را دارد، ولى قدرت جوانیش را باخته است، همیشه پیروزمند تصویر مى شود. رستمى که به قول حریفش:

به بالا بلندى و با کفت و یال‏

ستم یافتستى ز بسیار سال‏

 مسأله انکار و پنهان داشتن نامِ رستم، در داستان رستم و سهراب، بازمانده کوشش ایرانیان در سرپوش نهادن بر کشته شدن پهلوان یگانه آنان، رستم، است. درست است که در بسیارى از داستانهاى شاهنامه، پهلوانان نام‏آور، نام خود را در برابر پهلوانان گمنام، بر زبان نمى رانند، امّا در اینجا، این تنها رستم نیست که نام خود را فاش نمى سازد، که همه پهلوانان، خودى و بیگانه، اصرار در پنهان کردن نام او دارند و او را پهلوان چینى و بنده رستم، مى خوانند (حتى خود رستم نیز چنین وانمود مى کند.) هجیر نمونه این پهلوانان است و هنگامى که سهراب از او نام صاحب سراپرده پهلوانى را، که همان رستم است، مى پرسد به دروغ چنین پاسخ مى دهد:

چنین گفت کز چین یکى نامدار

به نوّى بیامد بَرِ شهریار

بپرسید نامش ز فرخ هُجیر

بدو گفت نامش ندارم به ویر...

گر از نام چینى بمانم همى‏

از آن است کو را ندانم همى‏

 و چون سهراب شگفت‏زده مى پرسد که چرا رستم در لشکر نیست:

چنین داد پاسخ مر او را هجیر

که: شاید بُدن کان یل شیرگیر

کنون رفته باشد به زابلستان‏

که هنگام بزم است در گلستان‏

 فردوسى انگیزه هُجیر را در این پنهان کردن نام و نشان رستم بدن نحو بازگو مى کند که گویا هجیر نیز از پیش مى داند که رستم مغلوب سهراب خواهد شد و پیشاپیش زبان به بیان حادثه مى گشاید:

به دل گفت پس کار دیده هجیر

که: "گر من نشان گو شیرگیر

بگویم بدین ترک با زور دست‏

چنین یال و این خسروانى نشست‏

ز لشکر کند جنگ او ز انجمن‏

برانگیزد این باره پیلتن‏

بدین زور و این کتف و این یال او

شود کشته رستم به چنگال او

از ایران نیاید کسى کینه‏خواه‏

بگیرد سَرِ تخت کاووس‏شاه"

 درواقع، این بخش از گفته هاى هجیر مى تواند نگرانیهاى ایرانیان را پس از کشته شدن رستم، نه پیش از آن، بیان دارد و به همین دلیل روایت پنهان داشتن رستم، نام خود را از سهراب، نیز باید با همین هدف ساخته شده باشد.

 بدو گفت (سهراب): "کز تو بپرسم سَخُن‏

همى راستى باید افگند بن‏

من ایدون گمانم که تو رستمى‏

گر از تخمه نامور نیرمى

چنین داد پاسخ که رستم نیم‏

هم از تخمه سام نیرم نیم‏

که او پهلوان است و من کهترم‏

نه با تخت و گاهم نه باافسرم"

 حتى کوشش هومان، نماینده افراسیاب، نیز که مأموریتش این است که نگذارد سهراب رستم را بشناسد، مى تواند به القاى این فکر کمک کند که بیگانگان هویّت بیگانگى خود را همچنان پاس مى دارند و در نتیجه سهراب کاملا بیگانه بوده است و دشمنانه با رستم روبرو شده است:

گمانى برم من که او رستم است‏

که چون او به گیتى نبرده کم است‏

نباید که من با پدر جنگجوى‏

شوم، خیره‏روى اندر آرم به روى‏

بدو گفت هومان که: "در کارزار

رسیده است رستم به من چند بار

بدین رخش ماند همى رخش او

ولیکن ندارد پى و پخش او"

 بدین ترتیب، ایرانیان، در واکنش نسبت به واقعیّت کشته شدن رستم، افسانه رستم و سهراب را به شکل کنونى آن ساخته و پرداخته‏اند تا ضمن اینکه شکست رستم را از پهلوانى بیگانه مستور دارند، با روایتهایى که خلاف این امر را نیز سبب مى شود، به اعاده حیثیّت خویش پردازند. امّا، درست در همین داستان همه حقایق شکست رستم را نیز نادانسته و ناخواسته جاى داده‏اند زیرا با خواندن داستان ملاحظه مى شود:

 .1 جاى قاتل و مقتول را عوض کرده‏اند و به جاى آنکه سهراب رستم را بکشد، رستم سهراب را مى کشد. امّا، نقص این کار، آمدن بخشى است در داستان که سهراب را کاملا پیروزمند نشان مى دهد و آن زمانى است که رستم و سهراب کشتى مى گیرند و سهراب به سادگى رستم را بر زمین مى زند و قصد کشتن او را مى کند:

به کشتى گرفتن برآویختند

ز تن خون و خوى را فروریختند

بزد دست سهراب چون پیل مست‏

برآوردش (رستم) از جاى و بنهاد پَست‏

به کردار شیرى که بر گور نر

زند چنگ و گور اندر آید به سر

نشست از بَر سینه پیلتن‏

پر از خاک، چنگال و روى و دهن‏

یکى خنجر آبگون برکشید

همى خواست از تن سرش را برید

 که به گونه‏اى طبیعى و روشن کشته شدن رستم را به دست سهراب عملى و احیانا انجام‏یافته، تصویر مى کند و نشان مى دهد که منطقا نبرد رستم و سهراب در حقیقت به همین‏جا خاتمه یافته و رستم کشته شده بود و پهلوانى جوان و گمنام توانسته بود پیرى کارآزموده و نامور را که به دوران گذشته تعلق داشت به زانو درآورد؛ امّا، دوستداران رستم، که در حقیقت دوستداران سرافرازى و سربلندى ایران بودند، ضمن انکار کشته شدن رستم، او را فاتح ساختند و داستان رستم و سهراب را به صورتِ کنونى ابداع کردند.

 .2 تصویر ارائه‏شده از سهراب حاکى از کودکى، بى تجربگى و خامى است؛ و داستان مى کوشد تا نیروى جوانى و قدرت پیروزمند سهراب را تحت‏الشّعاع عقل و خرد رستم قرار دهد. به همین سبب، روایتى براى سرپوش گذاشتن بر شکستِ رستم برساخته شده است که رستم با فریب دادن سهراب در آخرین لحظه از دست او جان به در مى برد و در کشتى بعدى سهراب را مى کشد.

به سهراب گفت: "اى یل شیرگیر

کمند افکن و گرد و شمشیر گیر

دگرگونه‏تر باشد آیین ما

جز این باشد آرایش دین ما

کسى کو به کشتى نبرد آورد

سر سرکشى زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین‏

نبرّد سرش گرچه باشد به کین‏

گرش بار دیگر به زیر آورد

ز افکندنش نام شیر آورد"

بدان چاره از چنگ آن اژدها

همى خواست کاید ز کشتن رها

دلیر جوان سر به گفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

و هومان او را ملامت مى کند:

بدو گفت هومانِ گرد: "اى جوان‏

به سیرى رسیدى همانا ز جان‏

هژبرى که آورده بودى به دام‏

رها کردى از دام و شد کار خام‏

نگه کن کز این بیهده کارکرد

چه آرد به پیشت به دیگر نبرد"

بگفت و دل از جان او برگرفت‏

پر اندوه همى ماند از او در شگفت‏

 اگرچه حیله‏گرى و فریبکارى رستم در این نبرد بسیارى از تقدّس و عظمت رستم را مى کاهد، ولى ظاهرا بسیار بهتر از پذیرش کشته شدن او به نظر مى رسیده است. امّا، حقیقت این است که این امر بسیار ناقص و مستبعد است که پهلوانى بیگانه بدین راحتى از یک پیروزى مسلّم دست بردارد. بنا بر این، تکمله گریزآفرین، داستان را به نقص کشانیده است نه کمال.

 .3 به علاوه، ایرانیان براى اینکه ضعف رستم را در برابر سهراب توجیه کنند و از بین ببرند، دو روایت ساخته‏اند که در یکى رستم از خداوند زور جوانى خود را پس مى گیرد.

شنیدم که رستم در آغاز کار

چنان یافت نیرو ز پروردگار

که گر سنگ را او به سر برشدى‏

همى هردو پایش بدو درشدى‏

از آن زور پیوسته رنجور بود

دل او از آن آرزو دور بود

بنالید وز کردگار جهان‏

به زارى همى آرزو کرد آن‏

که لختى ز زورش ستاند همى‏

به رفتن به ره بر تواند همى‏

بدان‏سان که از پاک یزدان بخواست‏

ز نیروى آن کوه‏پیکر بکاست‏

چو باز آنچنان کار پیش آمدش‏

دل از بیم سهراب ریش آمدش‏

به یزدان بنالید "کاى کردگار

بدین کار این بنده را پاس دار

همان زور خواهم کز آغاز کار

مرا دادى اى پاک پَروردگار"

بدو باز داد آنچنان کش بخواست‏

بیفزود در تن هر آن‏چش بکاست‏

 این کوشش هم بسیار مصنوعى است و مى تواند بازتاب رؤیاى بازگشت به جوانى باشد و یا تنها نوعى معجزه ساختگى که براى رهانیدن رستم از تنگناى شکستى که در آن گرفتار آمده بود ابداع شده است.

 روایت دوم از این قرار است که سهراب را دست تقدیر ناتوان مى سازد و رستم در یک لحظه او را بر زمین مى زند:

به کشتى گرفتن نهادند سر

گرفتند هردو دوال کمر

سرافراز سهرابِ با زورِ دست‏

تو گفتى سپهر بلندش ببست‏

غمى بود رستم بیازید چنگ‏

گرفت آن بَر و یال جنگى‏پلنگ‏

خم آورد پشت دلیرِ جوان‏

زمانه بیامد نبودش توان‏

زدش بر زمین بَر به کردار شیر

بدانست کو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بَرِ شیر بیداردل بردرید

 این کوشش نیز که سهراب را دست تقدیر بسته و زمان مرگش فرارسیده بود و... همه نوعى کوشش غیررزمى است براى پیروز ساختن مصنوعى رستم که مسلما هرکس این داستان را مى خواند به این نتیجه مى رسد که پیروزى از آنِ سهراب و حقّ‏ِ او است و رستم با وجود آنکه در طول هفتصد سال زندگى خود به ندرت به نیرویى جز زورِ بازوى خویش پیروز مى شود، ولى در داستان رستم و سهراب تقدیر او را پیروز مى کند. در نتیجه، این نکته به ذهن مى آید که آیا اسطوره مى خواهد جاىِ تقدیر گذشته را، که عملا سهراب، رستم را در میدان نبرد به خاک افکنده بود، پر کند یا خیالى را جایگزین واقعیتى بسازد.

 .4 رابطه پدرى و فرزندى را در روایات بعدى میان رستم و سهراب برقرار کردند تا همان‏طور که گفته شد، همخونى و رابطه خانوادگى بسیار نزدیک میان قاتل و مقتول برقرار باشد و همین امر در داستان شغاد نیز مورد توجه قرار گرفته بود که اگر پهلوانى ایرانى شکست مى خورد از مردى از خاندان خویش است نه از بیگانگان و در نتیجه فریب است نه در نتیجه ضعف او در میدان نبرد. بنا بر این، براى کسانى که حتى داستان شکست خوردن رستم را از سهراب مى توانستند به خاطر آورند این توجیه بسیار خوبى مى توانست باشد که پدرى پسر را کشته است یا پسرى پدر را.

 .5 عین همین کوشش را در داستان بهمن نیز براى ایجاد رابطه پدرى و فرزندخواندگى بین رستم و بهمن به کار بسته بودند. مورد دیگر این تلاش در شاهنامه در داستان اسکندر به چشم مى خورد که ایرانیان براى سرپوش گذاشتنِ بر شکست دارا از اسکندر، با جعل نسب‏نامه‏اى، اسکندر را برادر دارا قلمداد مى کنند. داستانهاى متعددى را در آیین به خاکسپارى رستم و شکوه خاص آن و نوحه و زاریهاى زال و رودابه پرداختند تا تأثیر عاطفى داستان سببِ بقاى آن شود و در نتیجه باعث فراموشى روایاتِ کشته شدن رستم در میدان نبرد، که طبعا فاقد هرگونه شکوه و عظمتى بود، گردد.

 .6 افسانه نوشدارو خواستن رستم از کاووس و ندادن آن نیز مى تواند تضادّ موجود در داستان را بیشتر کند؛ زیرا که پس از این ماجرا، رستم هرگز کاووس را به سبب آن ملامت نمى کند که این امر هم مى تواند بازتابِ رؤیاى ایرانیان براى زندگى مجدد رستم باشد.

 ما مى دانیم که ضعف عمده این حدس نهایى و طرح اخیر در روایت مرگ رستم، هفمچنان‏که گفته شد، عدم ثبت آن در منابع کتبى و احیانا شفاهى است، امّا، این نکته را خاطرنشان مى سازیم که اگر اسطوره آرمانهاى ملّتها را فراموش مى کرد و در طول زمان اراده و خواست و آرزو هاى آنها را در رویارویى با واقع بى اعتبار جلوه مى داد، دیگر اسطوره نبود، تاریخ بود با همه تلخیها و شادیهایش.

 

 ×برگرفته از کتاب "فردوسی و همبت شناسی ایرانی -1381 -طرخ نو -تهران

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →