دکتر منصور رستگار فسائی

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

                                                     

از:ماریو بارگاس یوسا

 

معرفی :خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا (زادهٔ ۲۸ مارس ۱۹۳۶) داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار اهل پرو است. یوسا یکی از مهمترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است. او در سال 2010 به عنوان برگزیده‌ی نوبل ادبیات معرفی شد و پس از آن هم جایزه‌ی دفاع از آزادی بیان، شهروندی افتخاری مادرید و نشان هنر و ادبیات پرو را دریافت کرد.

مترجم: عبدالله کوثری


معرفی: عبدالله کوثری، زاده ۱۳۲۵ در همدان مترجم ایرانی است. وی ادبیات آمریکای لاتین را از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کند. کوثری دارای مدرک کارشناسی رشته اقتصاد از دانشگاه شهید بهشتی است. در چند دوره از جایزه هوشنگ گلشیری به عنوان داور حضور داشت.آثار وی عبارتند از :

اشعار:

از پنجره به شهر هرم‌ها، انتشارات دنیا، ۱۳۵۲

ترجمه‌ها:

گزیدهٔ شعرهای جورج سفریس، انتشارات مروارید، ۱۳۹۰

پوست انداختن، کارلوس فوئنتس، انتشارات آگاه

خودم با دیگران، کارلوس فوئنتس، انتشارات قطره

گرینگوی پیر، کارلوس فوئنتس، انتشارات طرح نو

آئورا، کارلوس فوئنتس، انتشارات تندر[۳]

خوان رامون خیمنس، هاواردتی یانگ، انتشارات کهکشان

استاد شیشه‌ای، میکل سروانتس، انتشارات تجربه

الکساندر نبسوک، جرالد پیروگ، انتشارات کهکشان

الکساندر پوشکین، جی تاماس شا، انتشارات کهکشان

مرگ در آند، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

جنگ آخرالزمان، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

چرا ادبیات؟، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

سور بز، ماریو بارگاس یوسا، نشر علم

عیش مدام: فلوبر ومادام بواری، ماریو بارگاس یوسا، نشر نیلوفر، ۱۳۸۶

داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، [دوجلد]، نشر نی

ریشه‌های رومانتیسم، آیزایا برلین، نشر ماهی

خاطرات پس از مرگ براس کوباس، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

روانکاو، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

اورستیا(تریلوژی)، آیسخولوس، نشر تجربه، ۱۳۷۶

 

 

                چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

 

در زمانــه مــا علــم و تکنولوژى نمى توانند نقشى وحدت بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگى بى نهایــت دانــش وسرعت تحول آن است، امــا ادبیات فصــل مشتــرک تجربیات آدمى بــوده و خواهد بود و به واسطه آن انسانهــا مى توانند یکدیگــر را بازشناسند و با یکدیگرگفت وگو کنند.

ادبیات مى آموزد چیستیم و چگونه ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمى آموزد که تفاوتهاى قومى وفرهنگــى رانشانه ی  غناى میــراث آدمى بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بى گمان لذتبخش است؛ اما در عین حال به مــا مى آموزد که چیستیــم و چگونه ایم، با وحدت انسانى مان وبانقصهاىا نسانى مان،بااعمالمان،رؤیاهامان و اوهاممان، به تنهایى و با روابطى که ما را به هم مى پیوندد،در تصویر اجتماعى مان و در خلوت وجدانمان. ادبیات واحسا ِس اشـتراک درتجربه جمعى انسانى در دنیاى امروز یگانه چیزى که ما را به شناخت کلیت انسهانى مان رهنمون مى شــود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدتبخش،این کــلام کلیت بخش نه درفلسفه یافت مى شود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه بى گمان در علوم اجتماعى.

 ادبیات از طریق متونى که به دست ما رسیده، ما را به گذشته مى برد و پیوند مى دهد

با کسانى که در روزگاران سپرى شده سوداها به سر پخته اند، لذتها برده اند و رؤیاها پرورانده اند، و همین متون امروز به ما امکان مى دهند که لذت ببریم و رؤیاهاى خودمــان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعى انسانى در درازناى زمان و مکان والاترین دست اورد ادبیات است.

حرفهاى جامعه اى که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکى ازاثرات سودمنــد ادبیات درسطــح زبان تحقق مى یابد. جامعــه اى که ادبیات مکتوب نــدارد، در قیاس با جامعه اى کــه مهمترین ابزار ارتباطــى آن، یعنى کلمات، در متون ادبى پــرورده شده و تکامــل یافته، حرفهایش رابا دقت کمتر،غناى کمترو وضــوح کمتربیان مىکند. جامعــه اى بىخبر از خواندن ، کــه از ادبیــات بویى نبرده، همچون جامعه اى از کرولالها دچار زبان پریشى است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایى اش مشکلات عظیم در برقرارى ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق مى کند. آدمى کــه نمى خواند یا کــم مى خواند یا فقــط پرت وپلا مى خواند، بى گمان اختلالى در بیــان دارد، این آدم بسیار حرف مى زند، اما اندک مى گویــد؛ زیرا واژگانش براى بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

در غیاب ادبیات، عشق و لذت بى مایه مى شود

ادبیات عشق وتمناراعرصــه اى براى آفرینش هنرى کرده است.درغیاب ادبیات اروتیسم ، وجــود نداشت واز ظرافت و ژرفا و گرمى و شورى که حاصل خیال پردازى ادبى است،بى بهره مى ماند.به راستــى گزافه نیست،اگربگوییم آن زوجى که آثارگارسیلاســو،پترارک،گونگورا یابودلرراخوانده اند،درقیاس بــاآدمهاى بى سوادى که سریالهاى بىمایه تلویزیونى آنان رابدل به موجوداتى ابله کرده،قدرلذت رابیشترمى داننــد.دردنیای ىی سوادو بى بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزى متفاوت با آنچه مایه ارضاى حیوانات مى شود، نخواهد بود و هرگز نمى تواند از حد ارضاى غرایز بدوى فراتر برود.

ادبیات محرک ذهن انتقادى است

در غیــاب ادبیات، ذهنــى انتقادى کــه محرک اصلى تحولات تاریخــى و بهترین مدافــع آزادى است،  لطمه اى جدى خواهد خورد. این از آن روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسشهایى اساسى درباره جهان زیستگاه ماپیش مى کشد.ادبیات بــراى آنان که بــه آنچه دارند خرسندند، چیزى ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهاى ناخرسند و عاصى است، زبان رساى ناسازگاران و پناهگاه کسانى است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه مى آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد.

با ادبیـات، ما آدمهایى بى سـرزمین، بى زمان و نامیرا مى شویم

ادبیات تنهــا ناخشنودى ها را به شکلــى گذرا تسکین مى دهد، اما در همین لحظات گذراى تعلیق حیات، توهم ادبى ما را از جا مى کند و به جایى فراتر از تاریخ مى برد و ما بدل به شهروندان بی سرزمین و بى زمان مى شویم، نامیرا مى شویم،بدین سان غنى تر،پرمغزتر،پیچیده تر،شادمان ترو روشنتر از زمانى مى شویم که قید و بندهاى زندگى روزمره ، دست و پاىمان را بسته است.

ادبیات به ما مى آموزد کـه مى توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات به مایــادآورى مى کنــدکه این دنیــا،دنیاى بدى است و آنان که خلاف ایــن را وانمود مى کنند، یعنى قدرتمندان و بختیاران، به ما دروغ مى گویند و نیز به یاد ما مى آورد که دنیا را مى توان بهبود بخشید و آن را به دنیایى که تخیل ما و زبان ما مى تواند بسازد، شبیه تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانى مسئول و اهل نقد داشته باشد، شهروندانى که مى دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانى را که در آنیم به سنجــش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایى شود که دوست داریم در آن زندگى کنیم. حال بجاست اگــر پیش خود ، دنیایــى خیالى بسازیم؛ دنیایى بدون ادبیات وانسانهایــى که نه شعرمى خوانند ونه رمان.دراین جامعــه  ی خشک وافسرده بــاآن واژگان کم مایه وبى رمقش که خرخر ونالــه واداهایى میمون وار جاى کلمات را مى گیرد، بعضــى از صفتها وجود نخواهد داشت.بى گمان تحقق این ناکجا آبــاد،هول انگیزوبسیار نامحتمل است؛ اما اگر مى خواهیم از بى مایگى تخیل و از امحاى ناخشنودىهاى پــرارزش خود که احساساتمان را مى پالاید و به ما مى آموزد به شیوایى و دقت سخن بگوییم و نیز از تضعیف آزادى مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم،

دقیقتر بگویم باید بخوانیم.

*برگرفته ازکتاب" چراادبیات؟" نوشته ی ماریوبارگاسیوسا، ترجمه عبدا...کوثرى،انتشارات لوح فکر،چاپ سوم(تابستان1392)

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از شادروان دکتر نورانی وصال ، در سالروز درگذشت وی

دکتر منصور رستگار فسایی

 شادروان استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال (نوه وصال):

 

شادروان  استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال، فرزند مرحوم روحانى فرزند یزدانى پسر ششم وصالبود که در سال 1302 شمسى در شیراز متولد شد ودر 26 دی ماه 1373 شمسی پس از یک دوره بیماری ، در بیمارستان نمازی شیراز درگذشت و در " مقبرة الشعراء " حافظیه به خاک سپرده شد.

نورانی وصال تحصیلات ابتدایى و متوسطه خود را درشیراز به انجام رسانید و لیسانس و دکتراى خود را در زبان و ادبیات فارسى از دانشگاه تهران دریافت کرد و از سال 1333 که سال اخذ درجه دکتراى اوست، همزمان با تأسیس دانشکده ی ادبیات شیراز ،به تدریس در بخش زبان وادبیات فارسى دانشگاه شیراز مشغول گشت و سى سال بعد، به افتخار بازنشستگى نائل آمد و چندسالى هم در تهران به تدریس در دانشگاه‏هاى تهران و تربیت مدرس، در سطوح دکتراى زبان وادبیات فارسى، سرگرم بود.

دکتر نورانی وصال ، اصالت نسب را باکمال حسب درآمیخته بود. من به عنوان کمترین شاگرد آن استاد بزرگ اگر بخواهم بى‏مبالغه، تمام فضایل و منشهاى ممتاز همه استادان زبان و ادب فارسى را در یک تن خلاصه کنم و مجموعه کمالات مادى و معنوى آنان را در شخصى تجسّم و تجسّد بخشم. بى هیچ تردید وتاملّى شادروان استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال را واجد چنان مزیتى مى‏دانم؛ زیرا وسعتسواد ونحوه عالى برخورد وى را با کلاس و دانشجو، از نزدیک دیده‏ام و احاطه حیرت‏انگیز اورا بر مطالب ادبى، کثرت محفوظات و خلاقى و حسن ذوق و کمال و جمال و ادب و وقار وشخصیت و شعرخوانى و سخنگوئى ایشان را با بسیارى دیگر از استادان نام‏آور، سنجیده‏ام و به این نتیجه رسیده‏ام که آن فقید سعید، در فضایل ذکر شده و هنرشناسى و استفاده منتخب از حافظه، و چالاکى و موقع شناسى در ارائه معلومات، عدیم‏النظیر و طبعا از مفاخر خاندان وصال وارجح و ارشد از بسیارى از نام‏آوران آن خاندان واهل علم و ادب، در روزگار ما به شمار مى‏آمد.

هرگز فراموش نمى‏کنم که در سال 1337 که به عنوان دانشجوى سال اول زبان و ادبیات فارسى دانشگاه شیراز، براى اولین بار در کلاس متون نظم فارسى شرکت کردم. کلاس را پر ازدانشجویان پیر و جوان یافتم و در کنار صندلى خویش، دبیران پر سابقه ادبیات، روزنامه نگارانمشهور شیراز و چند تن از شاعران و نویسندگان پرآوازه را مى‏دیدم.که همه منتظر آمدن استادبودند ، که ناگاه جوانى میان قامت و باریک اندام، با سیمایى بسیار جدّى و پر صلابت وبا حسن جمال، شیک پوش و آراسته، در حالى‏که کیف چرمى زیبایى در دست داشت، وارد کلاس شد.

همه با احترام تمام،  برخاستیم و او نشست و من با آنچه درباره استادان کهن سال زبان و ادبیات شنیده و در همان روزها دیده بودم، با خود فکر کردم که آیا استاد ادبیات، چنین تواند بود؟

اوبسیار جوانتر و متفاوت‏تر از استادانى بود که من در تصور داشتم؛ امّا او چندان فرصت و مجالى به اندیشیدنهاى تردید آمیز من نداد. ناگاه صداى لطیف و پر شکوهش در فضاى کلاس پیچید و همه ی حواس و اندیشه مرا به سوى خویش کشانید. چشمانم در صورتش خیره ماندند و گوشهایم، مشتاق و عطشناک، کلمه به کلمه سخنانش را مى‏ربودند.او قصیده ترسائیه خاقانى را آغاز کرد:

«فلک کج روتر است از خط ترسا

 مرا دارد مسلسل راهب آسا»

  طنین صداى او و شعر خوانیش ، از گونه‏اى دیگر بود و به موسیقى لطیف و آرام و مطبوعى مى‏مانست که دل و جان را تسخیر مى‏کرد و درهاى معانى لطیف و زیباییهاى لفظى را بر روى جانمى‏گشود. صدایى بود که از اعماق تاریخ و فرهنگى ریشه‏دار بر

مى‏خاست که زنده و پویا بود،حس مى‏کردم که در بیست سال گذشته عمرم، هرگز کسى را ندیده‏ام که بدان خوبى شعر بخواند و امروز پس از گذشت 55  سال  از آن روز، باز هم به یقین توانم گفت که از آن پس تا به امروز نیز با آن‏که همیشه شاگردى کرده‏ام واستادان بسیار دیده‏ام، هیچ‏کس را نیافته‏ام که به زیبائى او سخن بگوید یا شعر بخواند.

اصولاً در زبان فارسى، شعرخوانى امرى بسیار رایج است. همه ایرانیان یا شاعرند یا شعردوست و حداقل هر ایرانى چه بى‏سواد و چه با سواد، مقدار شایان توجهى شعر را در حافظه دارد و برحسب حال و مقام آنها را مى‏خواند و تا کسى لب به شعرخوانى مى‏گشاید، شما درمى‏یابید که تا چه اندازه از سواد اطلاع برخوردار است. اما با کمال تأسف در هیچ یک از کلاسهاى دانشکده ی ادبیّات، شعرخوانى و خوب خواندن وبجا خواندن شعر، مورد توجه وتأکید نیست و به همین جهت دانشجویان مانیز یاد نمى‏گیرند که شعر را خوب بخوانند. جاى تکیه‏ها را یاد نمى‏گیرند و شعر را خوب به عمل نمى‏آورند و به همین دلیل است که حتى گویندگان و خوانندگان خوش صداى رادیو وتلویزیون نیز، اغلب در هنگام خواندن شعر، به زحمت مى‏افتند و شعرها را خراب مى‏کنند و صفاى روح و زیبایى شعر را از آن مى‏گیرند.

مشکل دیگر بسیارى از دانشجویان ادبیات، آن است که با کمال تأسف حتى از مردم عادى کوچه و بازار نیز در حفظ شعر عقب‏تر هستند و در دانشکده‏هاى ادبیات، به حفظ شعر و به خاطر سپردن شاهکارهاى نظم فارسى، اهمیتى داده نمى‏شود در حالى‏که به قول صاحب چهار مقاله؛ در گذشته پرورش حافظه از لوازم مهم شاعرى به حساب مى‏آمد «و شاعر براى رسیدن به کمال مى‏بایست در عنفوان شباب و در روزگار جوانى بیست هزار بیت از اشعار متقدمان یاد گیرد و ده هزار کلمه از آثار متأخرّان پیش چشم کند و پیوسته دواوین استادان همى خواند و یاد گیرد که درآمد و بیرون شد ایشان از مضایق و دقایق سخن بر چه وجه بوده است...»(16) و اگرچه قول صاحب چهار مقاله درباره شاعران است، امّا من اعتقاد دارم که دانشجوى ادبیات براى آن‏که ملکه فهم و نقد و التذاذ آثار ادبى را در خود ایجاد کند، باید به همان راه شاعران بگرود،ما در کلاس

استاد نورانى وصال این فرصت افتخارآفرین را داشتیم که معناى شعرخوانى واقعى را درک کنیم و بارها آرزو مى‏کنم که اى‏کاش از کلاسهاى درس‏استاد، نوارهایى گرفته بودیم وآن را به همه دانشکده‏هاى ادبیّات مى‏فرستادیم، تا دانشجویان بشنوند و شعرخوانى را یاد بگیرند.حافظه شگفت‏انگیز استاد نیز به حّدى قوى و چالاک بود که صدها هزار بیت شعر را از هر گونه‏اى در گنجینه خویش داشت و سرعت انتقال استاد، ایشان را قادر مى‏ساخت که کامپیوتر آسا، هر شعرى را در هر زمان که مى‏خواستند به خاطر بیاورند و بجا و به مورد، به کار برند و در تفسیر و معنىکردن شعرها و واژه‏ها، نمونه‏هاى زنده و دقیق کلام منظوم را ارائه فرمایند و با این روش، بهتریندرس شعرخوانى، تفسیر شعر واستخدام شواهد را به دانشجویان بیاموزانند.

     هرگز فراموش نمى‏کنم که شبى در سالدر 1356 محضر استاد و شادروان دکتر مهدى حمیدى بودیم؛ استاد نورانى به مناسبتى شعر بت شکن بابل شادروان حمیدى را از صدر تا ذیل ،از حفظ خواندند و آنقدر زیبا خواندند که مرحوم حمیدى بى‏اختیار برخاست و استاد را بوسید و ستود.

استاد دکتر نورانى، در تفسیر شعر و شرح مشکلات شعر فارسى به ویژه خاقانى و انورى و نظامى تسلطى غیر قابل توصیف داشتند و به زعم من، ایشان حلاّل مشکلات شعر فارسى بودند، و آنقدر در گوشه وکنارها وریزه‏کاریهاى شعر فارسى، متشابهات، تواردها و سرقات  و گرفتن مضامین و اقتفا و استقبال و حلّ و درج مطالب، عمیق و دقیق کار کرده بودند که خود به ملاک و میزان تشخیص ذوق و لطف طبع در شعر فارسى و شاعران پارسى‏گوى بدل شده بودند. چون لب به سخن مى‏گشودند، دانشجویان از ایشان فرا مى‏گرفتند که چگونه مسائل را مطرح کنند، در آنها کند و کاو و تفحص و تحقیق نمایند و چگونه به نتیجه‏گیرى بپردازند.

 

 

 

 کلاسهاى استاد دکتر نورانى، افزون بر جنبه شعرشناسى و دریافت کم و کیف مطالب شاعرانه، از این رو نیز در خور اهمیت بود که استاد با رفتارهاى موقرانه، اصیل و منشهاى انسانى خود، آیین معلمى کردن و رفتار نجیبانه و بزرگوارانه استاد ادبیات را به دانشجویان مى‏آموختند. ما هرگز عصبانیت ایشان را ندیدیم، هرگز از کسى، عیبت‏جویى یا بدگویى نکردند و تندترین انتقادهاى ادبى ایشان ،به اندازه‏اى پخته و سنجیده و همراه با روشن بینى و بلند نظرى و والااندیشى بود که انسان،بلنداندیشى و اعتبار انسانى را از ایشان یاد مى‏گرفت.

     استاد به زنده کردن مفاخر قومى و به ویژه حفظ و نگهدارى از آثار هنرى خاندان وصال
اهتمامى شایسته مى‏ورزیدند و مجموعه آثار این خاندان هنرى را از هر گوشه و کنار با زحمت وصرف هزینه‏هاى بسیار فراهم مى‏آوردند،آن چنان‏که نمونه خط و نقاشى و آثار نثر و نظم هر یکاز افراد خاندان وصال را که مى‏خواستید به شما ارائه مى‏فرمود و به همین جهت محیط زندگى شخصى ایشان در فضایى سرشار از هنر جریان داشت. گویى همه گذشتگان و هنرهایشان با او و در او زندگى مى‏کردند و پایدار جاوید مى‏ماندند و با آن‏که فراهم آوردن آن‏همه آثار با خون دلخوردنها و صرف وقت و نیرو و مخارج گزاف حاصل آمده بود، اگر اهل تحقیق و ذوق،نفیس‏ترین نسخه خطى یا اثرى هنرى را براى کار تحقیقى و هنرى خود لازم داشتند چنان با بلندنظرى و گشاده‏دستى آن را در اختیار ایشان مى‏نهادند که انسان بى‏اختیار از خود مى‏پرسید که اگر من به جاى ایشان بودم آیا چنین اثر ارزنده‏اى را بدین آسانى و با این همه اعتماد به دیگران واگذار مى‏کردم؟

 

                                     دکتر نورانی وصال و مرحوم واجد

  حُسن مشرب و مجلس‏آرایى ادبى ایشان نیز حکایتى دیگر بود و توصیفى متفاوت‏تر مى‏طلبد،آنقدر نکته مى‏دانستند و به جا نقل مى‏فرمودند که انسان جهانى را بنشسته در گوشه‏اى مى‏یافت و با خود زمزمه مى‏کرد که: "حد همین است سخن گفتن و زیبایى را"

     عمر پربار آموزشى و پژوهشى استاد با دهها مقاله سنگین تحقیقى و ادبى همراه بوده، در اکثر کنفرانسها و سیمنارها، سخنرانیهاى ایشان از بهترین نوع سخنرانیهایى بود که در مجله‏هاى ادبى،مجموعه سخنرانیها و مقالات کنگره‏ها به چاپ مى‏رسید و جا دارد که روزى که انشاءالله دور
نیست،جمع‏آورى و چاپ و منتشر گردد و همگان را سودمند افتد.

     دکتر وصال  ودانشجویان فارغ التحصیل بخش زبان و ادبیات فارس- در سال 1351

    کتب تحقیقى استاد نیز بسیار است که برخى چاپ شده است،از آنجمله مى‏توان از دیوان داورى (دو بار چاپ شده) فرائدالسلوک (چاپ شده)، مراثى وصال
(چاپ‏شده) مصیبت‏نامه (چاپ شده) و هزار مزار (چاپ شده) یاد کرد و از دیگر آثار تحقیقىاستاد نصاب‏الرجال، تصحیح و تحشیه حدائق‏السحر، که بحثى درباره حافظ و شرح پانزده قصیده خاقانى است و هنوز به چاپ نرسیده است مى‏توان نام برد. در اینجا به ذکر چند کتاب ازآثار چاپ شده استاد و توضیحاتى مختصر در باب آنها اکتفا مى‏کنیم:

     1 ـ مقدمه و چاپ اول دیوان داورى؛ که به سال 1330 هجرى شمسى انجام گرفت و پدرشادروان دکتر نورانى، مرحوم روحانى وصال آن را براى چاپ آماده کرده بودند اما به گفته خود ایشان: «ناگهان کسالتى عارض گشت و پزشکان از خواندن و نوشتنم ممنوع داشتند. ناچار مدارکىکه از پدر بزرگوار و گذشتگان این سلسله بود، به عهده فرزندى، عبدالوهاب نورانى نهادم
خوشبختانه او هم موفق به تنظیم شرح حالات حضرت داورى از روى صحت و اعتبار شد و
علاوه بر آن‏که مسرت خاطر اینجانب را فراهم کرد، خود را شریک و سهیم در این خدمت
ساخت». چاپ اول این کتاب در 648 صفحه و بوسیله نشر معرفت شیراز انجام گرفت.

     2 ـ تصحیح و تحشیه مصیبت‏نامه عطار نیشابورى؛ که بى‏تردید یکى از بهترین
تصحیح‏هاى موجود از آثار عطار است و بر اساس چهار نسخه معتبر و کهن صورت گرفته است وآنچنان که خود استاد نگارش فرموده‏اند: «نهایت دقت و مراقبت به عمل آمد تا نکته‏اى فرو گذارنشود و سهوى در امر تحصحیح راه نیابد. همچنین ابیاتى را که ناظر به آیه یا حدیثى بود، در ذیلجملات متذکر گردید و در خاتمه فهرستى از لغات و اعلام، بر کتاب افزود...»

     این کتاب در 480 صفحه در اردیبهشت 1338، به وسیله کتابفروشى زوار تهران انتشار
یافت.عطار.فرید الدین،مصیبت‌نامه،تصحیح عبد الوهاب نورانی وصال،تهران،انتشارات زوار،چاپ چهارم

     3 ـ مراثى وصال؛ با مقدمه استاد دکتر نورانى، از انتشارات کتابفروشى احمدى شیراز دررمضان سال 1390 هجرى قمرى در 220 صفحه، مشتمل بر مراثى وصال که نمونه‏اى از آن است:

«چون از جهان برفت، جهان یک جهان گریست

 از غم زمین به ناله شد و آسمان گریست

آن قطب آسمان امامت شکست یافت

 گردون سیاه‏پوش شد و فرقدان گریست

تیغ مرادى آه یداللّه را نجست

 وز درد او پرى و ملک، انس و جان گریست

چون تارک شکافته‏اى دید مصطفى

 با آن‏که جاى غم نبود، در جنان، گریست...»

 

   شادروانان :ایرج افشار - دکتر نورانی وصال و شادروان مجتبی مینوینورانی و

 4 ـ تصحیح و تحشیه تذکره هزار مزار، از عیسى بن جنید شیرازى که در 520 صفحه درسال 1364 به وسیله نشر احمدى شیراز چاپ و منتشر شده است. این کتاب ترجمه فارسى
شدّالازار است که مشهورترین کتاب مزارات است و اساس این تصحیح بر دو نسخه بوده است وکار تصحیح این کتاب به قول حضرت استادى، بسیار دشوار بوده است. زیرا: «کاتب نسخه سوادکمى داشته و هر جا از خواندن نسخه اصل، عاجز بوده، یا شبیه‏نویسى کرده یا از خود کلمه‏اىجایگزین ساخته است. روشن است ترجمه‏اى که به قول مرحوم علامه قزوینى خود، ناقص بوده وکار مترجمى که عربیتى ضعیف و ذوقى از آن ضعیف‏تر داشته، وقتى با کتابتى نادرست، درهمآمیزد، چه معجونى پدید مى‏آورد و مصحح را تا چه اندازه به تنگنا مى‏اندازد...» اما استاد مى‏افزایند: «ولى مى‏تواند به قارئین عظام، اطمینان دهد که کمال کوشش به عمل آمد تا صورتصحیح و ترجمه کتاب شدالازار به دست آید... نگارنده تا آنجا که مقدور بود، بیشتر موارداشکال را در ذیل صفحات یادآور شد و توضیحاتى در حد گنجایش کتاب داد. گاهى براى مزیداطلاع، عین عبارات شدالازار را آورده تا با مقایسه مطلب روشن شود و نقص ترجمه آشکار

گردد.»

     5 ـ تصحیح و تحشیه کتاب فرائدالسلوک؛ از آثار منثور قرن هفتم هجرى که کار مشترکاستاد دکتر نورانى وصال و همکار محترم ایشان شادروان  آقاى دکتر غلامرضا افراسیابى استاد دانشمنددانشگاه شیراز است که در 608 صفحه به وسیله نشر پاژنگ در سال 1368 منتشر شده و به حقکتاب سال جمهورى‏اسلامى‏ایران در سال 1368 شده است، تصحیح این متن بر مبناى پنج نسخهخطى‏صورت گرفته و نسخه مطبوع به نسبت کامل و خالى از نقص و زلل عرضه شده است ومقدمه‏اى استادانه و فهرستها و توضیحاتى وافى درباره متن، کتاب را از هر جهت اعتبارى تازه

بخشیده است.

     6 ـ تصحیح و تحشیه دیوان داورى، که در سال 1370 در سه هزار نسخه به وسیله خوداستاد در 804 صفحه به چاپ رسید.

    استاد دکتر نورانى بنابر خصلت خانوادگى فرزندان وصال، از شاعران نامدار خِطّه ادب‏پرورفارس و شیراز جنت طراز بود و اگرچه کار اصلى ایشان قصیده‏سرایى بود و در این فن از شاعرانسبک خراسانى پیروى کردند اما در مثنوى سرایى و غزل‏گویى نیز دستى توانا داشتند. دو قصیدهممتاز ایشان در منقبت حضرت احمد بن موسى در مدخل حضرت شاهچراغ و در کتیبه‏هاى داخلصحن مطهر در برابر چشم زائران است و گواهى است بر قدرت طبع و شدت اعتقاد ایشان.

چند شغر از شادروان دکتر نورانى وصال

سرنوشت

«نمى‏دانم اکنون چه مى‏بایدم

 چه راهى سرانجام، مى‏شایدم

مرا مرگ شایسته یا زندگى

 کدامین ره است آن‏که مى‏بایدم

اگر مرگ به، کاشکى آمدى

 کز این زیستن، جان بفرسایدم

وگر زیستن را نباشد گزیر

 کجا مرگ؟ کز در فراز آیدم

چو در پنجه سرنوشتم اسیر

 ز اندیشه‏اى عقده نگشایدم

همان به که بر آستان قضا

 نهم سر که تا خود چه فرمایدم»

 

 

 

 

  

پیام

پیرانه سر ای مرد بهفتاد رسیده                                              

   از راه دراز آمده و شاد رسیده

عمری همه در راه ادب گام نهاده                                                وامروزگرانمایه واستادرسیده

با دامن پر در عدن آمده از راه                                                  

افراخته سر با بت نوشاد رسیده

سودای جهان را همه بر تافته رخسار                                         

وانجا که هنر ساخته بنیاد رسیده

بنشسته دل آسوده بدامان خراسان                                              

آوازه بدروازه بغداد رسیده

با تیر سپهر آمده در شعر همانند                                               

وآنجا که فلک داد سخن داد رسیده

چون شعله بکار هنر از پاننشسته                                              

با جان و دلی زآهن و پولاد رسیده

دامان خود از مکرو دغل بازگرفته                                             

وزرنگ و ریا رسته و آزاد رسیده

یک لمحه زکار هنر آرام نمانده                                                

  تا بر فلک آن پایه که بنهاد رسیده

با گام نظر از همه اوراق گذشته                                                 

برهرچه جهان داشته در یاد رسیده

اندیشه والای تو بر فهم معانی                                                   

چون برق درخشیده و چون باد رسیده

در شوکت دوران ملکشاه دوباره                                               

با شعر تو شهری که ترا زاد رسیده

انگشت شگفتی بدهان آمده ناچار                                               

هر جا که ترا چامه و سرواد رسیده

با کلک تو روشنگری عشق و هنر را                                         

در رتبه کجا تیشه فرهاد رسیده

این چامه ز شیراز زه آورد من آمد                                             

ای شاعر استاد بهفتاد رسیده

 

کیستم...؟

کیستم من ، دل بدست آرزوها داده‌ای                                          

در بیابانی بدنبال سراب افتاده‌ای

قطرّه لرزان اشکی مانده بر مژگان هنوز                                      

 برگ زردی تن بباد مهرگانی داده‌ای

شبنمی در واپسین دم گرم بدرود حیات                                         

شعله شمعی براه تند باد استاده‌ای

داستانی درهم و آشفته اما ناتمام                                                

آه جانسوزی ز قلب‌وسینه ره نگشاده‌ای

آرزویی برده دردامانِ حرمان رخت خویش                                    

کاروان گم‌کرده‌ای دل بر قضا بنهاده‌ای

 

منابع مقاله:

1 ـ دیوان داورى، به تصحیح روحانى وصال و مقدمه دکتر نورانى وصال، معرفت شیراز، 1330.

2 ـ همانجا، ص 482.

3 ـ تاریخ ادبیات ایران، از صفویه تا عصر حاضر، ادوارد براون، ترجمه دکتر بهرام مقدادى،
مراورید، تهران، 1369 ص 227.

4 ـ نواب شیرازى، حاج على‏اکبر، بسمل، تذکرة دلگشا، به تصحیح و تحشیه دکتر منصور رستگار
فسایى، شیراز 1371 ص 540.

5 ـ روحانى وصال، گلشن وصال، تهران، بهمن 1319، ص 139.

6 ـ همانجا، ص 127 و 128.

7 ـ همانجا، ص 179.

8 ـ همانجا، ص 278.

9 ـ همانجا، ص 289.

10 ـ همانجا، ص 417 و 413.

11 ـ همانجا، ص 417 و 413.

12 ـ دکتر حمیدى، مهدى، شعر در عصر قاجار، ص 127.

13 ـ گلشن وصال، ص 400 و 401.

14 ـ همانجا، ص 432 و 433 و 434.

15 ـ همانجا، ص 437 به بعد.

16 ـ چهار مقاله، به تصحیح استاد معین ص 30.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی

 

فردوسی

 

" فردوسی" ،مقاله یی است  از  دکترجلال  خالقی مطلق که  در جلد نهم دانشنامه ی ایرانیکا،نیویورک ، 1999 ،ص 514 تا 523 به طبع رسیده  و شاهنامه پژوه نامور   دکتر سجاد آیدنلو ،استاد دانشگاه ارومیه ، آن را با دقتی در خور ستایش  به فارسی تر جمه کرده و در " نامه ی انجمن " ،شماره ی ، 1/7(: شماره ی مسلسل 25)، درصفحات  178تا206 منتشر ساخته است .

به نظر من ، این نوشته ، یکی از بهترین مقالات تحقیقی در باره  ی فردوسی و شاهکار وی ، شاهنامه است  که به وسیله ی  دانشمندی بزرگ که دقیق ترین تصحیح شاهنامه  راهم  به انجام رسانیده است ، نوشته شده و دردایرة المعارفی که درسطح جهانی به عنوان یک ماخذ مهم تحقیقات ایرانی شناخته می شود ،به زبان انگلیسی و در مدخل " فردوسی :  چاپ شده است. خواندن این  مقاله را به همه ی  فردوسی دوستان و فردوسی  پژوهان توصیه می کنم.(منصور رستگار  فسایی)

چکیده :

با گذشت هزار و چند سال  از عصر زندگی فردوسی  وهزاران کتاب  و مقاله  که در باره  شاهنامه نوشته شده  است ،منابع معتبر  مربوط به  به زندگانی انتقادی فردوسی ، چگونگی  سرایش شاهنامه وویژگیهای  آن بسیار  اندک شمار است،مدخل " فردوسی"  در دانشنامه ی ایرانیکا  که تالیف شاهنامه شناس  برجسته  دکتر خالقی مطلق است ، یکی از این مآخذ  معدود شمرده می شود ودر آن  در شش بخش : 1-زندگانی ،2- محیط و شرایط زندگی اجتماعی ،  3- تعلیم وتربیت  4- مذهب  5- فردوسی و سلطان محمود   6- فردوسی ، شاعر و داستان  سرا ، مهم ترین  نکات  سرگذشت  فردوسی  با بهره گیری انتقادی ازمنابع متقدّم و پژوهش های معاصران  ونیز ویژگیهای اصلی شاعری و داستانسرایی او ،با تحلیل  ددقیق شاهنامه بررسی شده است.

کلید واژه:

فردوسی ، شاهنامه ، محمود غزنی ، ویژگیهای شعری و داستانی.

 

* اشاره ی مترجم:

مقاله ی حاضر  یکی از مدخلهای  مهم دانشنامه ی ایرانیکاست که به بررسی سرگذشت فردوسی  و نظم شاهنامه و تحلیل کوتاه امّا دقیق برخی از جوانب ادبی  و داستانی  حماسه ی ملی ایران  پرداخته  وچون به قلم یکی از برجسته ترین  شاهنامه شناسان جهان نوشته شده   است ، اعتبار علمی  بسیار  ارزشمند و نکته های تازه ی در خور  توجهی دارد ، از آن جا یی که این مدخل از دسترس  و حوزه ی  توجه بسیاری از  علاقه مندان  و حتی  پژوهشگران  شاهنامه  به دور است  واز سوی دیگر  ضرورت  و اهمیت  مراجعه بدان در فردوسی  شناسی  گزیر ناپذیر می نماید ، ترجمه ی فارسی  آن تقدیم  دوستداران و محققان  شاهنامه می شود.

 

 

از

دکتر جلال خالقی مطلق

ترجمه ی

دکتر سجاد آیدنلو

استاد دانشگاه ارومیه


 

فردوسی

غیر از کنیه ی فردوسی ، ابوالقاسم  و تخلصش ( فردوسی )چیز دیگری ، به طور یقین درباره هویّت خاندان او معلوم نیست ، در منابع گونا گون  و نیز مقدمه  ی بعضی  از دست نویسهای شاهنامه ، نام اومنصور، حسن یا احمد، نام پدرش حسن ،احمد یا علی و نام نیایش ،شرفشاه ذکر شده است( صفا، تاریخ ادبیات ،ص 458 و 489).در میان این اقوال مختلف ، سخن بنداری که شاهنامه را در سال 620 ه.ق، به عربی ترجمه کرده است – اعتبار بیشتری دارد ، او از فردوسی  به صورت : "الامیرالحکیم ابوالقاسم منصور بن حسن الفردوسی الطوسی " (بنداری  ص 3) یاد کرده است.

این که چرا شاعر تخلّص فردوسی را – بر گزیده است روشن نیست ، طبق داستانی   که در مقدمه ی نسخه ی فلورانس  آمده ، هنگام دیدار شاعر با  سلطان محمود  غزنوی ، سلطان شعر اورا اورا پسندید  ووی را فردوسی ( = مرد بهشتی) (خالقی مطلق ،1367 ،ص 92 نامید و این، تخلّص او شد.

به  استناد چهار مقاله ی نظامی عروضی  ( متن، ص 75 ، تعلیقات ، 234) زادگاه او روستای بزرگ "باژ ( یا پاژ، معرب آن فاز ) در ناحیه ی طابران ( یا طبران ) نزدیک شهر توس در خراسان بود، منابع در اینکه  او اهل توس (امروز مشهد) بوده است ،موافقند

تاریخ دقیق تولد او نوشته نشده است  ،اما از آگاهی هایی که شاعر در باره ی عمر خود  می دهد ، سه نکته ی مهم به دست می آید:

نخست:در مقدمه ی داستان جنگ بزرگ  کیخسرو درباره ی خودش می گوید که مرد65 ساله ی تنگ دستی شده است  و دوبار ،این رقم را تکرار می کند ، او سپس یاد آور می شود که هنگامی که  58 ساله بود - وجوانیش از دست رفته- محمود پادشاه شد .( شاهنامه ،تصحیح  خالقی مطلق ،ج4 ،ص 172 بیت 40 -46) ، این نکته قرینه ی  معتبر تری نسبت به سه اشاره ی  دیگر شاعر به 65 یا 68 سالگی خویش است و چون محمود در 287 ه.ق به تخت نشسته ، پس سال تولد ولادت شاعر  329 ه.ق است.

دوم : اشاره یی است  که در داستان پادشاهی بهرام سوم آمده ، آنجا که شاعر از 63 سالگی خود سخن گفته  و تقزیبا 730 بیت  بعد ، دوباره آن( 63 سال) را تکرار کرده  واین نکته را  نیز افزوده است  که هرمزد بهمن ( اول بهمن ماه) به جمعه افتاده  است (شاهنامه مسکو ،ج  7 ص 213 ، بیت 19 ص 256 بیت 657 -659)، بر اساس بررسی های   شاپور شهبازی  در طول سالهایی که  به موضوع  بحث ما  ارتباط دارد، فقط در سال  371 یزدگردی ( برابر با 1003 میلادی ) ، اول بهمن ، روز چمعه بوده است، حال اگر 63 را از این تاریخ کم کنیم، به 329 به عنوان تولد شاعر خواهیم رسید.

قرینه ی سوم  : در پایان کتاب آمده است که فردوسی به 71 سالگی خویش  ونیز روز "ارد"( = 259 اسفند 0 378ش ) اشاره کرده است  واین بار دیگر زاد سال اورا در 329 استوار می کند ( شاهنامه مسکو ،ج9، ص 381و382 ،نیر نک،صفا ،تاریخ ادبیات، ص 459-462، همو ، حماسه سرایی  در ایران ، ص174 پی نوشت 1)

آگاهی ما در باره ی شاعر تا زمان آغاز شاهنامه در حدود 367 ه.ق اندک است، غیر از این که او پسری داشته  که در 359 ه.ق به دنیا آمده  بوده است  و بنابر این  فردوسی باید در سال 358 یا زودتر  ازدواج کرده باشد، درباره  همسر او هیچ اطلاعی به دست ما نرسیده  است  که محتملا زنی فرهیخته  بوده  و می توانسته که چنگ بنوازد ، از این روی  وی به سان  خود شاعر  از یک خاندان  نژاده ی دهقان بوده است  و از آموزه هایی که در این گونه  خانواده ها به دختران  یاد داده می شد – نظیر سواد خواندن  و نوشتن  و تعلیم  برخی هنر ها ی زیبا بهره مند شده بود.

نکته ی دیگری که از مقدمه  داستان بیژن و منیژه  حاصل می شود  ، این است که فردوسی  در جوانی  نسبتا  ثروتمند بود و این موضوع  را نظامی عروضی هم ( متن ، ص ذ75) تایید می کند.

گذشته از محتوای  این مقدمه ، نوع لغات و تعبیرات  و نیز جنبه ی شعری ضعیف تر این داستان درمقایسه با بخشهای دیگر شاهنامه ،آشکارا  نشان می دهد که داستان  از سروده های  دوره ی جوانی  فردوسی است که بعدها  درشاهنامه گنجانده شده است( مینوی ،1346 ،ص 68 -70 ،صفا ، تاریخ ادبیات ،ص 462 – 464 ، همو ، حماسه سرایی،ص 177-179) اما این ، تنها کار ادبی او پیش از سال 367 ه.ق – برابر با 38 سالگی وی نیست  و تا این زمان  فردوسی اشعاری  سروده بود که گُم شده است ، در بعضی تذکره ها ، شعر هایی ( در قالب قصیده ، قطعه  و رباعی ) به او نسبت داده  شده  که شاید شماری از آنها مربوط به این دوره ( پیش از 367) باشد.در سده گذشته ، هرمان اته مجموعه ی این ابیات را گرد آوری  وبا ترجمه ی المانی منتشر کرده است .( نیز نک  تقی زاده  ،ص 133و 134 ،شیرانی ص 130 – 135)

منظومه ی یوسف و زلیخا مسلما از فردوسی نیست ( قریب ،شیرانی ، ص 184 – 276 ، مینوی 1946 ، همو 1346 ص 95 -125...)

بر پایه ی داستانهایی که در مقدمه ی بعضی  از دست نویسهای شاهنامه دیده  می شود ، فردوسی  برادر جوانتری به نام مسعود یا حسین  داشته است ( نک شاهنامه ی خالقی ،ج 1 مقدمه ی مصحح ص 31)

به هر حال ، به استناد سخنان خود فردوسی  ، او شاهنامه سرایی را  بعد از سال  365 ه.ق  آغاز کرده است ( شاهنامه ی مسکو ،ج 9 ص 381 ف بیت 843 )  و از ان جایی  که در دیباچه ی شاهنامه تصریح می کند که کار را پس از  مرگ/ کشته شدن  ابو منصور دقیقی  شروع کرده است ،( شاهنامه خالقی ،ج 1 ص 13)باید در 366- 367 ه.ق بدین کار پرداخته باشد

فردوسی در آغاز ، قصد داشت برای ادامه  دادن کار دقیقی به پایتخت سامانیان ، بخارا ، سفر کند ( همان ،ج1 ص 13 بیت 135 و136 ) تا از نسخه یی  از شاهنامه  ی منثور ابو منصور محمد  بن عبد الرزاق  که مورد استفاده ی دقیقی  و احتمالا متعلق به کتابخانه ی  دربار بود ، بهره بگیرد ،اما پس از این ، دوستی ( در مقدمه شاهنامه ی بایسنقری  به نام محمد لشکری  معرفی شده است ) از همشهریانش  ،دست نویسی  از این منبع را در اختیار  او گذاشت ( شاهنامه ی خالقی ، ج1، ص 14 بیت140 -145 ) ازاین تصمیم  منصرف شد  و کار  را در شهر خویش آغاز کرد ، وی در این جا از حمایت منصور ، پسر ابو منصور، نیز برخوردار بود، طبق گفته ی خود فردوسی این مرد بسیار کریم، جوانمرد  و با وفا بود واعتقاد عظیمی در حق شاعر داشت  و کمک های عالی و در خور توجهی به او کرده بود ( شاهنامه ی خالقی ،ج1ص14و15 ،خالقی مطلق ، 1364 ص 332 -358 ، همو 1356،ص 197 -215) ، هم چنین پس از کشته شدن ایرج ،( تصحیح خالقی ،ج1 ص 121 بیت 513 و 514) آنجا که فردوسی  به اندرز  و سر زنش کشنده ی پادشاه بی گناه پرداخته ، شاید مرادش  از چنین شهریاری ، منصور است.

در سراسر شاهنامه ، این تنها جایی است که فردوسی  آشکارا  از دریافت کمک مالی  از کسی سخن گفته  است و چون این کاررا پس از مرگ / کشته شدن  منصور انجام داده ، دلیلی برای این گمان وجود ندارد  که آن را برای جلب رضایت ممدوح ذکر کرده باشد.

علاوه بر این ،او ستایش منصور را حتی پس از افزودن مدح محمود بر مقدمه ی شاهنامه،حذف نکرده و این نشان دهنده ی  علاقه ی فراوان  وی به منصور است ( و نیز پیش از او به پدرش ، ابو منصور) که چنان با گرایشهای سیاسی و فرهنگی او( ابومنصور ) موافق بوده  است( خالقی ، 1356 ،ص 207 -211)

سال 377 ه.ق  که منصور  در نیشابور دستگیر  و به بخارا برده  و در آنجا کشته شد،نقطه ی عطفی  در زندگانی فردوسی بود، در شاهنامه  از این  زمان به بعد ، هیچ اشاره یی دالّ بر آسودگی جسمی و فراغ فکری فردوسی نیست و درعوض شکایات گونا گونی درباره ی پیری ، فقر و نگرانی  و اضطراب دیده می شود، با این حال  فردوسی توانست تدوین نخست شاهنامه  را در سال 384 ه.ق ، سه سال پیش از بر تخت نشستن محمود ، به پایان برساند.( ترجمه ی بنداری ،ج2 ص 276 فخالقی مطلق 1364، 378 -406 ،همو 1365 ، ص 12و13 ) .

پس از این نیز  کاررا ادامه داد و در سال 387 ه.ق هنگامی که 58 ساله یا اندکی بزرگتر بود ، داستان سیاوخش را به نظم در آورد( تصحیح خالقی ،ج2 ، ص 202 ، بیت 12) ویکسال بعد، دنباله ی این  روایت ،یعنی "کین سیاوخش " را سرود. ( تصحیح خالقی ،ج2 ،ص 379بیت 7)

فردوسی اکنون با جوان  توانگر و شادخوار مقدمه ی داستان بیژن و منیژه  کاملا تفاوت یافته بود ،او از تهی دستی ،پیری ، ضعف بینایی  ودرد پا ،رنجور  وگله مند بود وبه جوانی  خویش با افسوس می نگریست  ولی با این همه، آرزو داشت  که چندان عمر داشته باشد تا  شاهنامه را به سر برساند ، در سال389 ه.ق  فردوسی سرایش  پادشاهی انوشیروان  را آغاز  می کند  و بار دیگر  از پیری ، دردپا ،کم سویی چشم و از دست دادن  دندانهایش  می نالدو جوانیش  را با تاسّف به یاد می آورد ( مسکو ،ج8 ص 52 ) اما با این وصف ،در این سال بسیار فعال است.

در سال  391 ه. ق که فردوسی 61 سال داشت، حدود 4300 بیت  از تقریبا 4500 بیت  داستان انوشیروان  را به نظم کشید ،ویاز این که در این سن  ، باده دیگر مایه ی شادی  و لذت نیست ،شکوه می کند  واز خداوند می خواهد  که تا پایان گرفتن شاهنامه ، اورا زنده بدارد.( مسکو ،ج8 ص 304 و 305  بیت 4277 -4286) ، دوسال  بعد، در 392 ه.ق  ،شاعر مشغول  سرودن روایات  پادشاهی بهرام سوم  تا شاپور  دوم (مجموعا 4 پادشاه و با 76 سال شاهی، در کمی بیش از 700 بیت )  بوده است ، معلوم نیست  که  در این سال  چه حادثه یی  روی داده  که  فردوسی را خرسند تر کرده است ،به طوری که  یک بار در درآغاز پادشاهی بهرام  سوم و بار دیگر  در پایان  پادشاهی  شاپور دوم  ،از علاقه ی خویش به می گساری سخن رانده  است .( مسکو ،ج 7،ص 213 ،بیت 19 ،ص 256 ،بیت 657 – 659).

در نمونه ی نخست ، واژه ی "روزبه " به کار رفته است  که می توان در معنای خوشبخت  یا  به عنوان اسم  خاص دانست  و در هر  دو مفهوم ،در شاهنامه ،دیده می شود در معنای دوم، "روزبه " محتملا نام خدمتکار فردوسی است.

این روزگار شادی به زودی  سپری می شود و دو سال بعد ( 394 ه.ق ) فردوسی  در آغاز جنگ بزرگ  کیخسرو ،ضمن مدح محمود ،به تاکید ازنا امیدیِ  برخاسته  از فقر  و ناتوانی  خویش  شکایت می کند ، او ارزش کار خود  را به محمود  خاطر نشان  می سازد  و از وزیر وی ،فضل بن احمد  اسفراینی  ، می خواهد  که درباره ی شاعر میانجی گری کند تا شاید مورد عنایت  محمود  قرار گیرد .( تصحیح خالقی ، ج 4  ص 169- 174)

سال 396 ه.ق  ، برابر با 67 سالگی فردوسی ، بدترین  دوره ی زندگانی او بود. دراین سال پسر جوان  37 ساله ی  او در گذشت ، شاعر اندوه خویش را  با زبان  حال صمیمانه  و کاملا ساده بیان و از پسرش به سبب پیشی  گرفتن  بر پدر ، در رفتن و تنها گذاشتن او، شکایت  کرده است ، فردوسی از خدا وند می خواهد  که فرزندش را بیامرزد.( مسکو ،ج9ص 138و 139 بیت 2167 – 2184)

در این سوک سروده ، مصراع: " همی بود همواره با من درشت " ( همان  بیت 2175) بسیار قابل توجه است، ایا بین پدر و پسر  اختلافی  وجود داشته است؟ و اگر این گونه  است آن تعارض چه بوده ،؟ فعلا هیچ پاسخی نمی توان  به این پرسش داد.

فردوسی این مرثیه را  در پادشاهی  خسرو پرویز  آورده  و حدودآً 1500 بیت بعد، در اواخر  این بخش  اشاره کرده  که به 66 سالگی رسیده است .( مسکو ، ص 230 بیت 3681).این تاریخ با آنچه خود او پیشتر گفته ، مطابقت ندارد، اما اگر توجیه ضرورت قافیه  و نیز این واقعیت را بپذیریم که شاعر همواره – حتی در چنین موردی – در باره ی ارقام دقیق نبوده است ، می توان تصور کرد که دوره ی پادشاهی خسروپرویز ( اندکی بیش از 4000 بیت)در فاصله ی  سالهای 395 -396  ه.ق  و به هنگام 66 یا 67 سالگی  او به نظم در آمده است. چنین تناقض آشکاری  در باره ی سنّ دقیق شاعر در ضبط :" مرا شصت و پنج و ورا سی و هفت " که در بعضی نسخ آمده ، وجود ندارد . در بخش تاریخ  خسرو پرویز ، فردوسی  از این که  محمود به سبب بدگویی رقیبان  به داستانهای شاهنامه  توجه نکرده است ، گله می کند  و از سالار شاه ،نصر ،برادر جوان  تر محمود – می خواهد  که در باره ی او،پا در میانی کند و توجه محمود را  به سوی شاعر جلب  نماید( مسکو ، ج9 ،ص 210، بیت 3373 – 3378)

از این اشاره ، نخست معلوم می شود  که فردوسی  هیچ پاداشی  از محمود دریافت نکرده بوده و ثانیا  این که وی برخی  از داستانهای شاهنامه  پیش از بردن یا فرستادن همه ی کتاب ، به طور جداگانه  به غزنه فرستاده بوده است . فردوسی مکرر در شاهنامه ،از تنگدستی خویش یاد کرده و بارها  محمود ، برادرش ،نصر ، و سپهدار  اورا در توس – که به نظر می رسد ابوالحارث ارسلان جاذب بوده است( شاهنامه خالقی ،ج1 ، صص 25و 26 اقبال ) ستوده است ، اما هیچ اشار ه ای وجود ندارد که مساعدتی  از این افراد دریافت کرده باشد، بر عکس- همچنان که اشاره شد – او هر بار از بی عنایتی سلطان به  کتابش نالیده است، فردوسی همچنین در باره  شاهنامه ( مسکو ج9 ،ص 381 ) گفته است که مهتران ،نسخه هایی از اشعار وی  برای خود  می نوشتند  و تنها بهره ی شاعر از آنها " احسنت " گفتنشان بود.او فقط از دونفر به نامهای  علی دیلم بودلف و حُیی بن قتیبه  یاد می کند  که یاریگر وی بوده اند  ، در بعضی دست نویسها، علی دیلم و بودلف نام دوشخص است و این با نوشته ی نظامی عروضی ( متن ، ص 77و78 ، تعلیقات ، ص 456 -466) مطابقت دارد که اولی را  کاتب شاهنامه  و دیگری را راوی  آن دانسته است، اگر قول نظامی عروضی درست باشد ، این دو نفر هیچ گونه کمک مالی به فردوسی نکرده اند ، بلکه بسان کاتبان و راویان قسمتهایی از  شاهنامه ، برای بزرگان شهر توس ، آنها نیز از کار فردوسی سود برده اند.

در این صورت، بیت 849 ( مسکو ،ج9 ،ص 381) درچاپ مسکو درست نیست وباید بر اساس ضبط نسخه بدلها و مراجعه به چهار مقاله تصحیح شود.

حُیی قتیبه  به عنوان  مسؤول  امور مالی  توس ،گاه گاهی از فردوسی مالیات نمی گرفته است.

سرانجام فردوسی  در هفتاد و یک سالگی، در 25 اسفند 400 ه.ق ( 8مارس 1010م) شاهنامه را به پایان رساند(مسکو ج9 ص 381 و382) . براساس اشارات نظامی عروضی ( متن ،ص 75) و فرید الدین عطار ( الهی نامه، ص 367، اسرار نامه  ص 189 ، بیت 3204 ) مدّت زمان کلّی  نظم شاهنامه ، 25 سال  بوده است ، در هجو نامه  سه بار سی سال  و یک بار سی و پنج سال ذکر شده است.(تصحیح ژول مول ،مقدمه ،ص 38 بیت  111 ص 80 بیت 11و 20 ،ص 91  بیت 4).

اگر آغاز سرایش شاهنامه  را سال 367ه.ق  و اتمام آن را  400ه.ق  بدانیم ، نظم  آن 33 سال ظول کشیده است و اگر کار سرایش را به پیش از 367ه.ق – نظم بیژن و منیژه  برگردانیم  وزمانی را که  پس از( 400ه.ق ) برای باز نگری  در شاهنامه  صرف شده است ، برآن بیفزاییم ، رقم 35 سال به حقیقت نزدیکتر است.

در شاهنامه بیت هایی است که به نظر برخی پژوهشگران، به حوادث سال 401 ه.ق  اشاره دارد( مسکو ، ج7، ص 114 بیت18-20 ، تقی زاده  : 1362 ص 100 پی نوشت 3 ، مینوی : 1246 ،ص 40)  . احمد آتش ، پیش از دیگران به این موضوع پرداخته  و ادعا کرده است که فردوسی در مدح محمود در دیباچه شاهنامه از کشمیر و قنّوج  در قلمرو او نام برده  و چون محمود  این نواحی   را نخستین بار ،در سالهای 406 و 409 فتح کرده است ،بنابر این فردوسی  آخرین تجدید نظر  شاهنامه را  در  409 یا 410ه.ق انجام داده  وآنرا به غزنه فرستاده است، اوهم چنین  به این نتیجه   رسیده  که محمود برای شاعر صله فرستاد،اما این پاداش  در سال 411 ه.ق و بعد از وفات فردوسی  به توس رسید.

نامهای کشمیر  و قنوج .ه در کنار اسامی دیگری مانند : روم ( غرب ) ،هند، چین ، و غیره  در این ستایش دیده می شود و چندین بار  در متن شاهنامه  نیز آمده است ، به هیچ  روی دال  بر گشوده شدن این دو ناحیه  به دست محمود  نیست ،وجود آنها در این مدیحه  صرفا  از روی اختیارات  و استقلال  عمل شاعرانه  است  و نمی تواند قرینه ی هیچ گونه نتیجه گیری تاریخی باشد.

دانسته های ما درباره ی زندگانی فردوسی ،پس از سال 400 ، محدود به گزارش نظامی  عروضی

  ( متن ، ص 75-83) است  ، بر اساس چهار مقاله ، پس از پایان  شاهنامه ، علی  دیلم نسخه یی از آن در هفت مجلد  فراهم آورد  و فردوسی  به همراه  راوی  ماهر خویش ، ابودلف ،  رهسپار غزنه شد ، در آنجا به یاری وزیر محمود ،احمد حسن میمندی ، شاهنامه را به محمود تقدیم کرد ولی به دلیل رشک ورزی حاسدان واعتقاد مذهبی خود ، با حسن نظر محمود  روبرو نشد و به جای شصت هزار دینار پاداش وی ،پنجاه هزاردرهم ونهایتا  بیست هزار درم ،تعیین شد ، فردوسی ازاین کار دل آزرده گردید  و به حمّام  رفت ، بعد به هنگام خروج  از حمام ، فقاعی نوشید  و صله ی سلطان را میان فقاع فروش  و خادم حمام  تقسیم  کرد  وشبانه  از ترس مجازات محمود ،از غزنه بیرون رفت ،فردوسی ،نخست شش ماه  در هرات در دکان اسماعیل وراق ،پدر ازرقی شاعر ، پنهان شد و سپس در طبرستان  به نزد اسپهبد شهریار ، از آل باوند ،پناه برد ، گزارش سفر او به بغداد که در مقدمه ی تعدادی از دست نویسهای شاهنامه دیده می شود، و نیز داستان  رفتن وی به اصفهان ، بر اساس بخشهای الحاقی ( نک . صفا ،تاریخ ادبیات ، ص 474 – 476 ، مینوی : 1346 ، ص 96-98 ، خالقی مطلق :1364 ،ص 233- 236)، فقط یک افسانه است.

در طبرستان  فردوسی صد بیت  در هجو محمود  سرود ،اما حاکم طبرستان  هجونامه را به صدهزار درم خرید و از بین برد ،از این روی فقط شش بیت از آن به صورت شفاهی باقی مانده که نظامی عروضی آن را ثبت کرده است، بعد از آن، طبق گزارش نظامی عروضی ،محمود از رفتارش  نسبت به فردوسی پشیمان شد  و به توصیه ی  وزیری  که پیشتر از او نام رفت ، یک بار  شتر نیل  به ارزش بیست هزار  دینار نزد او فرستاد ولی هنگامی که شتران از دروازه ی رود بار ، به توس وارد  می شدند ، پیکر شاعر از دروازه  رزان شهر، خارج می شد.

در گورستان ،واعظ طابران ، به دلیل شیعه بودن فردوسی ، اجازه نداد  تا جنازه ی او در قبرستان مسلمانان  دفن شود ولذا پیکر وی در باغ شخصیش ، به خاک سپرده شد،نظامی عروضی یاد آور می شود   که او در سال 510 ه.ق آرامگاه فردوسی  را زیارت کرده است ( درباره ی این مکان ،نک تقی زاده : 1362 ، ص 120 و 121)

با استناد به نوشته ی نظامی عروضی ، از فردوسی تنها دختری  به یادگار ماند و شاعر نیز در واقع صله ی سلطان  را برای  تهیه جهیز او می خواست ،اما پس از وفات فردوسی ، دخترش ،صله  را نپذیرفت  و به فرمان محمود آن مال  صرف تعمیر  " رباط چاهه " بر سر راه نیشابور به مرو شد.

سال در گذشت فردوسی  را دولتشاه سمرقندی (چاپ براون : ص 54) 411 ه.ق ذکر کرده است  و حمد الله مستوفی ( ص 743 ) و فصیح خوافی (ص 129) 416 ه.ق  نوشته اند ،طبق تاریخ نخست ، او به هنگام مرگ 82 سال  و بر پایه ی  گزارش  دوم، 87 سال داشته است.

 

 بیشتر جزییات  متن  نظامی عروضی  ، نادرست  یا افسانه یی  است (نک   برای نمونه ،مقدمه  ی قزوینی بر چهار مقاله ،صص 14 و بعد ) ، برای نمونه، او مدعی شده که فقط 6 بیت از  هجو نامه  باقی مانده است ، در حالی که در بعضی نسخه های شاهنامه  ، شمار ابیات  آن تا 160 بیت است.

بعضی محققان ،هجو نامه  را اصیل می دانند ( تقی زاده : ص114-116 ،(29-31 pp: Noldeke)

اما محمود شیرانی  ثابت  کرد که بیشتر بیت های آن الحاقی  و یا از متن شاهنامه  است و بنابر این در اصالت هجو نامه تردید نمود .

به سبب بر ساخته بودن  غالب ابیات هجونامه ، نمی توان اساس آن را انکار کرد ، در آنجا بیتهای زیبایی نیز وجود دارد که از متن شاهنامه گرفته نشده  است ، به طور کلی  چنین می نماید که  شیرانی در مقاله اش ،اساساً در پی حمایت و دفاع از محمود  بوده است. ( خالقی : 1363 ،ص 121 ،

  shahfazi:1991P 97-103)

 در هجو نامه بیتی است ( تصحیح مول : مقدمه ، ص 38 بیت 10) که شاعر در آن به حدود هشتاد سالگی خود اشاره کرده است، برپایه این بیت او، هجونامه را پیش از 409 ه.ق سروده است.

بسیار محتمل است که وزیر حامی فردوسی ، ابوالعباس  فضل بن احمد اسفراینی  بوده  که شاعر اورا در شاهنامه ستوده است ،نه آن چنان که نظامی عروضی  (ص 78) نوشته ، احمد بن حسن میمندی ، از این شخص به رغم مقام و موقعیت مهمی که  در دربار  محمود داشته ، هیچ ذکری در شاهنامه نرفته است ، در افسانه هایی که در مقدمه  ی شماری از دست نویس های شاهنامه  آمده ، میمندی به عنوان مخالف فردوسی  ،در دربار محمود ،معرفی شده است.

این وزیر  ،سنّی متعصّبی بود و به شدّت با رافضیان  و قرامطه دشمنی می ورزید  و احتمال دارد  که در عزل اسفراینی از وزارت در 401 ه.ق  وکشته شدن او در 404  و نیز  اعدام حسنک  میکال – که متهم  به داشتن تمایلات  قرمطی گری  بود- در سال 422 ه.ق،  نقش داشته است.

با این وصف ، پس از این که او در سال 401 ه.ق به جای اسفراینی  برمسند وزارت نشست ، زبان مکاتبات درباری  را که در زمان اسفراینی فارسی بود،به عربی برگرداند.میمندی تا 412 ه.ق وزیر بود  وسپس معزول وزندانی شد ووزارت به حسنک میکال  رسید.بنابر این وزیری که گفته شده موجب پشیمانی  محمود از رفتارش  با فردوسی شد،- به شرط صحت ماجرا-  محتملا  حسنک بوده است نه میمندی ، از این روی ،اگر داستان  نظامی عروضی  درست باشد ، تاریخ 416 ه.ق برای وفات فردوسی محتمل تر است .( نک تقی زاده : 1363، ص 111-113).

بعضی از  جزییات گزارش نظامی عروضی در منابع دیگر تایید می شود ، برای مثال ، مؤلف تاریخ سیستان ( تصحیح بهار ص 7و8) نیز از سفر فردووسی  به غزنه  و بر خورد  او با محمود سخن گفته است. نظامی گنجوی ( هفت پیکر ، ص 15،بیت 47 ،همو: اقبال  نامه  ص22 ،بیت 14 همو خسرو شیرین ، ص 24 و 25 بیت 21و 22) و عطار (الهی نامه  ص 367 ،بیت 11-13 ،اسرارنامه ص 188-190 بیت 3203  - 3226، مصیبت نامه ، ص 367 بیت 8)  هم چند ین بار  به اختلاف شاعر و سلطان  به دلیل  ناسپاسی محمود  نسبت به فردوسی  و حتی فقاع نوشی فردوسی  و بخشیدن صله ی سلطان  اشاره کرده است، عطار همچنین داستان خود داری  واعظ  از نماز گزاری بر پیکر فردوسی را نیز آورده است.

افزون  بر این ، در مقدمه  شاهنامه ی بایسنقری، روایتی از سفر نامه ی ناصر خسرو  در سال 437 ه.ق در راه سرخس  به توس ، در روستای  چاهه کاروانسرای بزرگی می بیند و به او می گویند  که این از پاداشی ساخته شده است  که محمود برای فردوسی فرستاد  و چون او در گذشته بود، وارثش  آن را قبول نکرد ، این گزارش  در نسخه های موجود سفر نامه نیست  ،اما سید حسن تقی زاده ( 1362 ، ص 120 و121 ) آن را به احتمال ،اصیل و درست دانسته است ، تیودر نلدکه   33.p1920: )  ) نخست ،آن را جعلی می دانست  ولی بعد نظر خود را تغییر داد.( 1938,p.63,a,1)

هر چند که بعضی  از جزییات متن نظامی  عروضی قابل تردید است ، اما  همواره دلایل قاطعی برای  ردّ همه ی نکات گزارش او نداریم.

محیط  وشرایط اجتماعی:

در مقدمه ی شماری  از نسخ شاهنامه ، پدر فردوسی "دهقانی " معرفی شده است  که گرفتار فشار  و ستم مسؤول مالیات توس  شد،با این که  این اشاره  افسانه یی بیش نیست ،ولی فردوسی بی تردید  از طبقه ی "دهقانان " ( زمین داران /مالکان نژاده ) بوده است.

بر پایه ی متن نظامی عروضی ( ص 75) او یک از دهقانان  توس بود  و در روستای خویش دارایی  در خور توجهی  داشت  که با درآمد آن می توانست  بی نیاز از کمک دیگران زندگی کند ، طبق همان کتاب ( ص 83) فردوسی درون دروازه  ی شهر باغی  داشت که در همان جا نیز دفن شد ( نک جلوتر ،بهار صص148و149)

دهقانان ، حافظ تمدن ، آیین ها  و فرهنگ باستانی  از جمله روایات ملی بودند ( نک مقدمه  مول بر شاهنامه ، ص 7، Noldeke: Geschichile der Perser,p .440 ،صفا ، حماسه سرایی ، ص 62-64)

در شاهنامه ، از یک سو دهقان در کنار "آزاده "  به معنی ایرانی" دیده می شود  و از سوی دیگر ، به همراه "موبد" ( روحانی زرتشتی ) در معنای  " نگاهبان و راوی داستانهای  باستان".

در اینجا داستان برزین- که مربوط به دهقانان است- ( مسکو ج7 ،ص 341-346)برای آگاهی  اجمالی  از ویژگی زندگی این طبقه  سودمند است ، از مقایسه ی این روایت با داستان همسر کشاورز در همان  دوره ی پادشاهی ،( همان ، ص 380-384) تفاوت زندگی  دهقان با با یک کشاورز ساده  آشکار می شود .

در هر حال فردوسی از یکی از خاندانهای نسبتا ثروتمند " دهقان" بوده است  که در سده های دوم و سوم هجری ، بیشتر به منظور  حفظ پایگاه  اجتماعی خویش ، مسلما ن شدند  و به همین دلیل  نه تنها  به رغم مقتضیات  پذیرش دین تازه ، از فرهنگ نیاکانی  خود  روی بر نگرداندند ، بلکه  نگهداری  و انتقال  آن را نیز  هدف اصلی زندگیشان  قرار دادند.

پایه های  شخصیت فردوسی  و روح ملی اثر او، در وهله ی نخست ،زیر تاثیر  خود آگاهی  ملی  این طبقه  و محیطی که نبوغ  واستعداد وی در آن پرورش یافت ، شکل گرفت، خراسان ،حد اقل ،  از زمان ابو مسلم ،مرکز فعالیتهای  سیاسی، مذهبی ،ملی و فرهنگی شده بود ، با ترجمه  و تدوین شاهنامه ی منثور  معروف به شاهنامه ی  ابو منصوری ،به فرمان  ابو منصور  محمد عبد الرزاق  در سال 346ه.ق  که بعدها  منبع اصلی فردوسی  واقع شد- زبان و فرهنگ  ملی  که در جریانهای  پیشین در خراسان کمتر مورد  توجه  بود، ( یا اصلا نبود) ، جایگاه ویژه یی  در نگرش  و اهداف سیاسی  ابو منصور  یافت.( مینوی :1346،ص 52-55)

فردوسی جوان که به هنگام تالیف شاهنامه ی ابو منصوری  بیش از 17 سال  نداشت ، احتمالا بسیار تحت تاثیر این اقدام فرهنگی قرار گرفت ،در این سالها  بود که تربیت دهقانی در کنار احساسات ملی او، فضای مناسبی  را به وجود آورد و بنیانهای شعر وی را پایه ریزی کرد .

برهمین بنیاد، آن چنان که نولدکه نیز یاد آوری  کرده( 1920:pp.36,40,41 ) ایران گرایی فردوسی  در هر بیت شاهنامه آشکار است ،نمود های ایران دوستی  فردوسی  نه فقط  در انتقال  فرهنگ ،سنتها ،آیین ها و ادبیات ایران باستان  به ایران عصر اسلامی  ،بلکه در گسترش فارسی به عنوان  زبان ملی  هم قابل ملاحظه است.

بدین طریق ، کوشش برای حفظ  هویت ایرانی به هنگامی که ایران به بهانه ی وحدت جامعه ی اسلامی با خطر  تازی مآبی  روبرو شده بود ، سرانجام با زحمات  وتلاشهای  فردوسی به ثمر  نشست  و از این  روی ، ایران ، عمیقا مدیون اوست  که پیوندهای تاریخی  و هویت ملی  و فرهنگی آن را مورد توجه جدی  خویش قرار داد.

تعلیم و تربیت:

از آن جایی که  فردوسی بر خلاف بسیاری از شاعران  ،در اثر خویش به اظهار فضل و دانش  نپرداخته ، بحث در باب تعلیم  و تربیت او کار  دشواری است ،در کنار این ، ویژگی خرد مدار شاهنامه ، نشان  می دهد  که ما تنها  با یک شاعر بزرگ روبرو نیستیم، بلکه او کسی است  که فراز و ونشیبهای  زندگی  را با معیار  خرد ارزیابی می کند  واین، بدون آگاهی فردوسی  از دانشهای زمان خود امکان  پذیر نبوده است.

با وجود این ، نلدکه ( 1920.p.40 ) بر این گمان است که  فردوسی  علوم عصر خود بویژه علوم دینی و فلسفی را  به طور رسمی نیاموخته بود و در حدّ  یک شخص باسواد ،از این موضوعات اطلاع داشت.( برای جهان بینی فردوسی : نک خالقی مطلق :1370 ص 55تا 70) .او  هم چنین  معتقد است که فردوسی  پهلوی نمی دانست (1920: P12 P1) در مقابل  ،نظر تقی زاده ( ص 126)  و شیرانی (ص 179 و171 ) این است که فردوسی با دانشهای  روزگار خود  کاملا اشنا بوده است، بدیع الزمان فروزانفر( ص 47-49) و احمد مهدوی دامغانی ( ص 42) بر این باورند که او حتی در زمینه  ی شعر ونثر عربی  نیز معلومات  وسیعی داشته  است.

سعید نفیسی (1357: ص9و10) ، حبیب یغمایی( ص6) و لازار ( PP.25-41 ) پهلوی دانی  فردوسی را می پذیرند  ،اما محمد تقی بهار( 135-96) و شاپور شهبازی  در این باره موافق  نظر نلدکه هستند.

نولدکه  در مقاله ی دیگری به پیروی از تقی زاده  نوشت  که او پیشتر چنان که باید به عربی دانی  فردوسی توجه نکرده بود( 1963: P . 63  )  ولی به نظر می رسد  که وی  این کار را  بیشتر برای جلب رضایت  ایرانیان  و احترام  به آنها  انجام داده است ، به گمان  بسیار ، فردوسی  عربی را در مکتب خانه  آموخته بود.

دشواری  اصلی زبان  پهلوی در عصر فردوسی  و برای  شخصی مانند  او، خطّ آن بوده است ،لذا اگر کسی متنی به این زبان  را برای فردوسی  می خواند ،محتملا  او معنای  کلی آن را در می یافت  ،اما در شاهنامه اشاره یا  قرینه ی مستقیمی  که برای آگاهی فردوسی  از عربی یا پهلوی  دلالت کند ،دیده نمی شود.

او در مقدمه  داستان بیژن و منیژه می گوید که مهربان یارش " دفتر پهلوی " برای وی می خواند ( تصحیح خالقی ،ج3 ص 305بیت 19، ص 306 بیت 22) ولی فردوسی ، شاهنامه  ی ابو منصوری  را نیز "پهلوی"  نامیده است( تصحیح خالقی ،ج 1، ص 14 بیت 143 ) وبر همین اساس ، " پهلوی " را باید " پهلوانی" یا "پارسی فصیح  یا حماسی " معنی کرد ، به هر صورت در شاهنامه  شاهدی  در باره  این که فردوسی  می توانسته   زبان پهلوی را بخواند ، وجود ندارد.

مذهب:

چنان که از متن شاهنامه ( تصحیح خالقی ،ج1 ،ص 10 و 11)  ومنابع کهن ( نظامی عروضی ، متن ، ص 80 و8نصیر الدین قزوینی : ص 251 و252 ) بر می آید ، فردوسی مسلمانی شیعه  بوده است،با این حال ، اخیرا  برخی در مذهب  و تشیع او تردید کرده اند ، گروهی  اورا صرفا  و به طور کلی  شیعه دانسته اند( یغمایی: ص 23 و28) و عده یی  مانند بهار ( ص 1499 این پرسش را مطرح کرده اند  که فردوسی  پیرو کدام  یک از فرق شیعه ( زیدی ، اسماعیلی یا دوازده امامی )  بوده است ؟

نولدکه ( 1920:p 40  )اورا شیعه  می داند ، اما معتقد است  که عضو هیچ یک از  گروه های  افراطی ( غُلاة)  نبوده است، شیرانی ( ص 111-126)  فردوسی را سنّی  یا شیعه ی زیدی  معرفی کرده ، ولی منظور  اصلی او ، دفاع از تسنّن محمود  بوده است، محیط طباطبایی ( ص 233-240) در باره ی  اسماعیلی بودن  فردوسی بحث کرده ، در حالی که احمد مهدوی دامغانی ( ص 20-53 ) به این نظر  رسیده که او شیعه ی 12 امامی بوده است ( ونیز نک: shahbazi: pp 49-53  )

مهم ترین  گواه این نظر که فردوسی سنی  یا شیعه ی زیدی  بوده ، بیتهایی است که در بسیاری از نسخه های  شاهنامه ، در دیباچه  کتاب ، در ستایش  ابوبکر ، عمر وعثمان آمده است ،اما این ابیات به دلایل  لغوی  و سبک شناختی  و نیز از آن روی که تسلسل  وارتباط  بیتها را بر هم می زند ، از افزوده های  بعدی است ( Noldeke : 1920, 49-53  ، یغمایی  : ص 27، خالقی مطلق : 1365 ،ص 28-31)  ، با کنار  گذاشتن این  بیتها ، هیچ شکی در  تشیع  فردوسی  باقی نمی ماند.

هم چنین باید  اشاره کرد که   توس  به مدت طولانی  مرکز تشیع بود( Noldeke: 1920,  ) و خاندان  ابو منصور  محمد بن عبد الرزاق نیز ظاهرا  بر این مذهب بوده اند ،از سوی دیگر ، فردوسی نسبت به مذهب ، اهل تساهل بود وآن گونه   که نلدکه  نیز یاد آور شده ، برخورد او  با مذهب ، معتدل و به دور از هرگونه  تعظیم و مبالغه است  ووی هیچ جا  اعتقاد اسلامی خود را نشان نداده است.

البته  در شاهنامه 0 برای نمونه مسکو ،ج 9 ،ص 315 بیت 56) اشاراتی وجود دارد که حتی  اگرمربوط به منابع  آن بوده باشد، نمی تواند  بر قلم یک مسلمان  متعهد جاری شود( Noldeke : 1920 , pp,38-39 )

اما  از طرف دیگر ، فردوسی  تعصب  جانبدارانه یی به فرقه  مذهبی خویش  اظهار کرده و چنان که از دیباچه  ی  شاهنامه بر  می آید ، آن را یگانه  مذهب درست   و بر حق اسلامی دانسته است، به نظر محققان  معاصر ، این کار  از آن روی است که در سده های  نخستین اسلام در ایران ،تشیع  و حرکت های ملی  در خراسان ، تقریبا  متحد  و هم گام بوده ، چنان که  خلیفه ی بغداد ،  وحامیان  سیاسی  او در ایران،هرگز نتوانستند  جدایی و فاصله  ی قابل  توجهی میان مجوس ( یعنی  زرتشتیان )  ، زندیق (مانویان) قرامطه ( پیروان  مذهب اسماعیلی) و رافضیان ( شیعیان در معنای عام)  ایجاد کنند .( نک : بنداری ،ترجمه ، ص 307و بعد) .صرف نظر از  همه ی اینها ، فردوسی - چنان که نلدکه هم  خاطر نشان کرده است – یکتا پرست  و مؤمنی  میانه رو  بوده است.( Noldeke : 192,pp,36-40 تقی زاده ، ص، 125و 126).

وی بر  فلاسفه  وآنهایی که  در پی اثبات  حقیقت پروردگار هستند ، می تازد  و معتقد است که  خداوند  را نمی توان  با چشم خرد، دل و  دلیل  شناخت ،بلکه  با مشاهده  ی آفریده هایش  باید به وحدانیّت  او اعتراف کرد .( خستو شد)  و بنابر این  خدا را  بی هیچ چون و چرای دینی  می پرستد. ( خالقی مطلق : 1352  ،ص 66-70 همو 1370: ص 55-57).

به اعتقاد فردوسی  هر نیک وبدی  که بر انسان  روی می نماید ،  فقط به  خواست یزدان است  وباور به سعد ونحس بخت یا تقدیر  ، در واقع  کم توجهی  به حقانیت  ،یگانگی  و قدرت خداوند است. این اعتقاد خالص به  وحدانیت وقدرت  یزدان  در شاهنامه  با تقدیر گرایی  یی که احتمالا  از تاثیرات آیین زروانی  عصر  ساسانی است ، در تقابل قرار می گیرد  و گاه  نمودهای تناقض آمیزی در آن  به وجود می آورد ( خالقی  مطلق : 1362 ،2/1 ،ص 107 – 114 ، همو ، 1370 ، ص 55- 68 ، ,banani,pp 96-119 shahbazi,pp,49-59 )

فردوسی  به سبب  تربیت دهقانی  ،با فرهنگ و آیین های باستانی ایران  ،آشنایی  داشت و با مطالعه ی  روایات و سنتّهای کهن ، دامنه  این آگاهی را  گسترده  تر نیز کرد، به طوری که  بعدها  این معلومات بخشی  از جهان بینی  شعری اورا تشکیل  داد،دراین  باره  شواهد بسیاری در شاهنامه یافت می شود  که برای نمونه  می توان  به آیین  باده گساری  اشاره کرد ،به تصریح  شاهنامه ، در معتقدات کهن ایرانی  ، می ،  نشان دهنده  ی واقعیت  ذات ( گوهر )  آدمی است  ( شاهنامه  تصحیح خالقی ، ج5 ص 3  و  4) ، انسان باید  در ایام شادکامی شراب بنوشد ( همان ، مسکو  ج 7 ،ص 192 ، بیت 658 و 659)  ولیکن شادی  وسرور آن است که  از باده خواری  حاصل شود نه  از مستی 0 مسکو ، ج8 ،ص 109 بیت 964 و965 ) . او تازیانی را که با سنت می گساری،  بیگانه اند ، نکوهش می کند( مسکو ، ج9 ، ص 320 بیت 113)

مهم ترین  ویژگی  های اخلاقی فردوسی  عبارت است از  حفظ عفت  وپاکی بیان )  Noldeke,1920,p55 n 2  )، صداقت  و صمیمیت ( تصحیح خالقی ، ج 3،ص 285 ،بیت 2879و2880، مسکو ،ج8 ،ص 206 ، بیت 2626 و 2627 ، صفا : حماسه سرایی ، ص 203 ، یغمایی : ص 14.15 ) ادای  سپاس  به سلف خویش ، دقیقی ،  در  حال انتقاد  صریح از  از شعراو ( تصحیح خالقی  ، ج1 ص 13 ، ج 5 ،ص 75 و 76 بیت 175 و 176)  به همان صراحت  وصداقت ، اندرز گویی  وی به شاهان  برای رعایت  انصاف و داد( مسکو ، ج7 ،ص 114 ، بیت 29-31 ، ج8 ،ص 62 ، بیت 161-166) ، عقیده به جاودانگی  نام نیک ( خالقی ،  ص 156 و 157 ،بیت 1061 و 1062 )، سخن گفتن  زیبا  و ارزشمند ( خالقی ، ج2 ، ص 64  بیت  1014) که این مطابق اصول  رفتار پهلوانی  است ، ولی  در مواقع  چیرگی  دشمنان  بر ایران ، به ویژه  در پایان شاهنامه ، خود او سخت  به مخالفت  با تازیان  و ترکان بر می خیزد.(   Noldeke: 1920 , pp, 41 -38 ).

یقینا  این ویژگی  ها و تلقیّات  در منابع  فردوسی بوده ، اما وی در اثر  خویش آنها را با  یک اعتقاد  کامل  و استوار درآمیخته است ، به طور کلی  چنین می نماید  که ارزش  های اخلاقی  مورد نظر خود فردوسی،  و مآخذ او درتعاملی  دوسویه قرار گرفته است ، بر همین  اساس ،بعضی  از تعالیم  و ضوابط  اخلاقی شاهنامه  مانند : ستایش کار وکوشش و نکوهش کاهلی ،سفارش  به میانه  گزینی ، ذمّ  آز ، علم ستایی ، تشویق  به دادگری  و مدارا ،مهربانی با زنان  و کودکان ، میهن پرستی ، علاقه ووفاداری  قومی ، تخطیه ی شتابکاری ، مشورت و تامّل در کارها ،ستایش  راست گویی  و مذمّت  دروغ ، نکوهش  خشم و رشک،   باور به ناپایداری  جهان – که در جاهای  گوناگون  شاهنامه   ، خصوصا  در پایان داستانها دیده می شود- و غیره، ظاهرا  اصولی است که از سوی فردوسی  ارایه  شده است.( نک : اسلامی  ص 64-73)

باور داشتهای دیگر  او عبارت است از : واقعی  دانستن داستانهای منابع خود ( شاهنامه ، خالقی  مطلق ،ج 1 ،ص 12  بیت 113 و114) و اعتقاد  عمیق به ارزشهای  ماندگار اثر خویش  که این موضوع  بارها  درشاهنامه تکرار شده است.( برای نمونه : تصحیح خالقی ، ج4 ، ص 173 و174 بیت 66 -68، برای شواهد  دیگر  : نک،  یغمایی  ص 15-17،  Noldeke : 1920,pp, 34-35  )

و نهایتا  این که فردوسی  گویا به لطیفه گویی و مزاح نیز علاقه مند بوده است ( برای مثال  درباره ی  رودابه ، نک خالقی ، ج1 ، ص 243 بیت 1158، مزاح منوچهر با زال  ،ص 253 ، بیت 1283-1288، مطایبه  ی سام  وسیندخت  با یکدیگر ، همان ص 262 بیت 1407 -1409 ، ظرافت  مادر  کفشگر جوان  نزد شاه ،مسکو ج7 ،ص 325 ، بیت 336 – 346).

مجموع  این دیدگاهها ی پخته ، فصیح  و صمیمانه  و نیز  تعالیم اخلاقی  در باره جهان  و انسان ، موجب شده است  که فردوسی از همان آغاز  ،خود  را با عناوینی  چون : حکیم ،دانا و فرزانه  بنامد ،لذا وی  با این که  به مکتب  فلسفی  ویژه یی  نپیوسته  و از نظریات  گوناگون  علمی  و فلسفی  روزگار خویش  اطلاعات کاملی  کسب نکرده  بوده است  ، همچون  یک فیلسوف ، به نظر می رسد.

 

فردوسی  وسلطان محمود

 

فردوسی  در جاهای  مختلف شاهنامه ، در کلّ حدود 250 بیت- که بعضی از آنها  نیز  بسیار مبالغه آمیز است – به مدح محمود  اختصاص داده  ونام وکنیه اش ، ابوالقاسم  را تقریبا سی بار  آورده است ، اما صداقت  و خلوص او در ده بیت ستایش  منصور ، در دیباچه ی شاهنامه  هرگز در ابیات  مربوط به محمود دیده  نمی شود ،در عین حال آشکارا  یا به اشاره  ،به اندرز محمود هم پرداخته است ( برای نمونه : مسکو  ،ج 7 ص 114.115 بیت 29-140، ج8 ،ص 153 .154 بیت 1700-1704 ،ص 192 بیت 4080. 4081)

اوج این اشارات پوشیده ی   مربوط به محمود ، در پایان شاهنامه  در نامه  رستم ، سپهدار  ساسانیان ، به برادرش  ، درشب نبرد قادسیه  دیده می شود ،مخصوصا  در بیتی  که پیش بینی  می کند  بنده ی بی هنری پادشاه خواهد شد( مسکو  ج9 ، ص 319 ، بیت 103 ) ، این بیت  به مثابه ی پلی است که  مارا از مدح  اغراق آمیز محمود  در شاهنامه  به نکوهش  شدید هجو نامه  منتقل می کند  ،امید فردوسی  به صله ی  محمود  یکی از دلایل  ستایش او بوده است Noldeke ,1920 ,p,34  )  )ولی  آن چنان  که پیشتر  نیز اشاره شد ، درشاهنامه  هیچ نشانی از  دریافت کمک و مساعدت   محمود نیست.( Noldeke , pp,27,29 ).

با قدرت یابی محمود در خراسان ، فردوسی  شیعه مذهب ،سر انجام بر آن می شود  که پس از پایان  کار شاهنامه ، نام اورا در شعر خود بیاورد، موضوع این  بود  که او نمی توانست  منتظر  بماند  تا بعد از  اتمام  کار  ،طبق سنتهای شعر روایی  فارسی ،مدحیه یی بر دیباچه ی بیفزاید ،بلکه ناگزیر بود  ستایش  های مستقلی بسراید  و یا آنها را در  آغاز داستانهایی  که می خواست  بعدها  به غزنه بفرستد ،بگنجاند ،مدایح دیگر نیز  می توانست  در ابتدای  هر یکی   از مجلدات هفتگانه  ی شاهنامه  قرار داده شود ،اما فردوسی  به پایان  شاهنامه  نزدیک  می شد  و محمود  هنوز توجهی  به او نشان نداده بود و این سبب  اشاراتی  تعریض آمیز  به محمود شد تا این که سرانجام ،  در هجو نامه  تقریبا  همه ی مدایح خویش را پس گرفت.

شاعر در هجو نامه ،چند بار از" از این نامه "  یاد می کند  و این باعث شده است که نولدکه (1920: p. 29   )  نتیجه بگیرد  که هجونامه ، به عدوان  ضمیمه  ی شاهنامه  سروده شده  و مراد فردوسی  از این کار، باز پس گرفتن و لغو ستایشهای خویش بوده است ، بنابر این  شاهنامه همان گونه که  فردوسی  نیز در هجویه ی خویش یاد آور شده (مقدمه مول ، ص 38 بیت 3و4) به نام محمود نبوده  است . نظامی عروضی  (متن ، 49و 50)هم این نکته را بیان کرده  است.( هم چنین،نک : shahbazi,1991,pp,83 -10  )

 

فردوسی ، شاعر وداستانسرا:

 

در کتابهایی که در باره ی فنّ شعر  نوشته شده  ( مانند : المعجم  شمس الدین رازی ) ، بیشتر به فصاحت و بلاغت و سبک شعری  به عنوان عناصر  ویژه ی  سخن پرداخته شده است، شاهنامه مورد توجه در خور قرار نگرفته است تا  امروز کارهای جدّی اندکی  در باره ی هنر  شعری فردوسی  صورت گرفته است و بر همین اساس  بحث ما نیز  در این موضوع فراتر  از مسایل  و اصول کلی نخواهد بود.

به هنگام  گفتگو  از توفیق  فردوسی  در نظم شاهنامه ، از یک سو باید به تمامیت  شاهنامه  به عنوان یک کلّ توجه داشت  واز طرف دیگر  به ذوق  ونبوغ هنری  فردوسی  در مقام داستان سرا .

در سراسر شاهنامه ،میان لفظ  و معنی  و فکر و احساس  ، تعادل  ماهرانه یی  ایجاد شده است ، نبوغ  فردوسی در آفرینش  یک زبان  شکوهمند و پرتحرک  ، که موجز اما به جا و به دور از تعقید است – دراستحکام سبک او بسیار مؤثر بوده است.

مهم ترین صنایع  وویژگیهای شعری در شاهنامه ،عبارت است از مبالغه ،جناس ،تکرار ،همانندیها( تشبیهات و استعارات) ،تصویر  های گویا و نشانگر، ضرب المثلها، تمثیلات وآموزه های اخلاقی.

مبالغه به عنوان  مهم ترین  اصل زبان حماسه ، به منظور افزایش واکنشها ی هیجانی  و احساسی  خواننده به کار می رود، بعضی از  انواع  جناس  برای ایجاد  موسیقی کلامی است که کشش  و ضرباهنگ زبانی را  با استفاده  از دلالتهای صوتی  بالا می برد،متداولترین  انواع جناس ،یکی آن دسته  است که دو واژه ی مشابه را شامل می شود: به چنگ آر چنگ و می آغاز کن.( مسکو ج5 ،ص 7 ،بیت 19)  ودیگری  چناس آوایی : شد از رخش رخشان و از شاه ، شاد.( خالقی : ج2 ص 125 ، بیت 93) ، کلاه  وکمان و  کمند و کمر. ( خالقی ، ج3 ، ص 147 بیت 675) ، چنین تاثیری ، گاه با تکرار  یک واژه به وجود می آید : بدو گفت  نرم ای جوانمرد ، نرم.( خالقی ،ج2 ،ص 222 ،بیت 683) ، مکن شهریارا  جوانی ، مکن ! ( خالقی : ج5 ،ص  363، بیت 846)

همچنین  گاهی  برخی از  همانندسازیها ،برای تبیین وترسیم یک زبان  تجسمی  و تصویری  به کار رفته است که تصویر  را عینی و ملموس می کند ، در میان  انواع  همسان انگاری های شاهنامه ،نخست باید از مشابهات کوتاه یاد کرد  که در آنها کلمات ِ دالّ بر تشبیه  و مقایسه دیده  نمی شود( استعاره های فشرده ) و دیگر از مقایسه  های  صریح   یعنی تشبیهات،( برای نمونه های دیگر : نک  Noldeke: 1920, pp.66-71  ،صفا،  حماسه سرایی، ص 267-277  )

فردوسی  از تشخیص  : به بازیگری ماند این  چرخ مست ( خالقی : ج 3،ص 56 بیت 474 ) ، ارسال المثل  : همان بَر که کاری ، همان بدروی ( خالقی ج1 ،ص 114بیت 383 ) و تمثیل نیز – که  توضیح یک نکته  و موضوع به یاری   نمونه ی  دیگری است – ( برای مثال  - همان  ص 216 بیت 770-773) به عنوا ن تصویر  استفاده می  کند ، در هریک از این  سه آرایه ی شعری ، بهره گیری  از زبان برای  اندرزهای اخلاقی  استL توانا بود هر که دانا بود. همان ص 4 بیت 14)

از سوی  دیگر  وی  از صناعاتی  که زبان  را پیچیده  یا از معنای  مورد نظر دور می کند ، پرهیز دارد ، از همین روی  استعاره های دشوار ،ساخت های  نحوی پیچیده ،لغز و معما  و عبارات  باستان گرایانه  در شاهنامه بسیار نادر است.  

) Noldeke ,1920 . pp 44 -65   (

 

استعاره هایی  از قبیل اژدها ، برای شمشیر ، نرگس و جادو  برای چشم، مرجان ، لعل  و یاقوت  برای لب ،لاله برای رخسار،دُرّ برای اشک ، ، دندان  و سخن ، سرو برای  قد و نظایر آن ، بخشی از موضوعات ، بن مایه ها  و تصویرهای سنتی شعر فارسی است.

مهم ترین مقولات  توصیفی  در شاهنامه ، وصف نبرد ،زیبایی انسانها  و جمال طبیعت است ، با این  که  فردوسی  احتمالا بشخصه در نبردی شرکت نداشته ، اما توصیفهایش  از صحنه های پیکار ، بسیار  تصویری و آن گونه  که نولدکه  نوشته ( Noldeke: ibid  )متنوع  وتوام با تحرک وتاثیری مهیّج است چنان که خواننده می پندارد  که وقایع در برابر چشم او روی می دهد  ، داستان دوازده رخ (تصحیح خالقی ، ج4 –ص 3-166) یکی از  نمونه های  ویژه ی این موضوع است.( Noldeke: ibid ).

فردوسی  پهلوانانش را  ساده و آسان به عرصه  نیاورده ، بلکه با آنها زیسته  ودر غم وشادیشان سهیم شده است، او درمرگ  یلان ایران ،اندوهگین می شود ولی  از کشته شدن  دشمنان ایران اظهار  شادی نمی کند.

صفا و صداقت فردوسی ، احساسات  و عواطف  وی را به خوانندگان منتقل  می کند ، هنگام توصیف زیبایی انسانها ، اگر  مورد وصف ، زن باشد ، او در اوج هنرمندی خویش است.( برای نمونه  : نک خالقی ،ج1، ص 183 و 184 بیت 287- 293 )

فردوسی  به عنوان  دهقان ، ارتباط نزدیکی  با طبیعت داشته  و به همین دلیل  توصیف  طبیعت در شعر او ، - برخلاف صبغه ی  تزیینی  اوصاف مثلا شعرنظامی ، - جاندار و طبیعی  است ، در میان  توصیفهای  او از طبیعت ، تصویرهای طلوع و غروب خورشید ونیز  وصف  فصول  سال ، خصوصا بهار  در مقدمه ی  داستانها ، در خور  توجهی ویژه است. ( نک برای نمونه : تصحیح خالقی ، ج5 ،ص 219 و 220 بیت 1-9 )

هنر شاعری فردوسی  با مهارت  او در مقام  یک داستانسرا ،همواه و همگام است ، روایات اصلی  معمولا  با خطبه آغاز می شود که در بر دارنده ی  توصیه های  اخلاقی  ووصف طبیعت  یا احوال خود شاعر است .، در نمونه هایی که  شامل مواعظ اخلاقی  است، ارتباطهایی میان  محتوای  خطبه  و موضوع داستانی که  در پی می اید ، دیده می شود ، از جمله در مقدمه ی  داستانهای رستم و سهراب  ، رفتن کاووس  به مازندران  و فرود پسر سیاوخش . چنین پیوندهایی  گاه  در مقدمه  های شامل  بر توصیفات  طبیعت نیز  به نظر می رسد (خالقی مطلق :1354 ، ص 61- 72 ، همو ، 1369 ، ص 123 – 141 ) . پس از این  خطبه ها ، داستان آغاز می شود و بی هیچ درنگی  ادامه می یابد.

در داستانهای مهم شاهنامه ،روی دادها،نه در شیوه یی  کاملا مستقیم  ارایه می شود که در همان آغاز  ، از کوتاه ترین راه ِ ممکن به  نتیجه بینجامد  ونه به روش  انشعابی ( از این شاخه به آن شاخه) که موضوع اصلی روایت فراموش شود ، بلکه  شاعر جزییات ویژه  ی  وقایع  را بدون  این که  داستان از روند  اساسی خود خارج شود، توضیح می دهد وبدان تحرک و تنوع می بخشد.( برای نمونه : نک : مشاجره ی نگهبان  مهراب با کنیزان  رودابه  در شاهنامه ،تصحیح خالق ،ج1  ،ص 196 فص 468-4،

Noldeke  :  1920,p 17))

بسیاری از  شاعران داستان سرای  پیرو فردوسی ، به ساختار  ابیات مستقل  ، بیشتر از  کلّیت داستان ، توّجه نشان داده اند، در چنین منظومه هایی ، ناظم  بیش از  شخصیتهای  داستان سخن می گوید  و در گفتگو هایی روایی ، تفاوت  بسیار اندکی  میان  منش  و نگرش  اشخاص  داستان  ملاحظه  می شود ، زیرا متکلم  همچنان  ناظم داستان است  که در نقش شخصیتهای  داستان سخن می گوید  ودر نتیجه  در این گونه  داستانها  به استثنای  ویس و رامین  فخرالدین  گرگانی  و سروده های  نظامی ، استقلال  و فردیّت  چهره ها  نسبت  به نوع  (تیپ)  کمتر است.

بر خلاف این،  گفتگو ها در شاهنامه واقع گرایانه  و غالبا مباحثه یی است  وشاعر  از تاثیرات مطلوب آنها  برای نشان دادن  احوال درونی  پهلوانانش استفاده می کند و تا حدودی  از همین روی است  که بسیاری از  قهرمانان شاهنامه  در میان ما زنده اند  وما آنها را را می شناسیم ، با توجه  به این که  پهلوانان شاهنامه چهره هایی  مستقل و اصیل هستند ،گاه گاه ، اختلافهایی بین آنها پیش می اید که منجر به به نزاع و برخورد می شود  و این ، وقایع را سخت پویا  و نمایشی می کند ، نمونه یی از آن ،تعارض موجود در داستان رستم واسفندیار است که ژرف ترین  کشمکش  روانی سراسر شاهنامه  ویکی از شواهد برجسته ی این موضوع  در جهان حماسه تلقی شده است .

( Noldeke: 1920 , p 59)

فردوسی  در افریدن  لحظات اندوه بار (تراژیک ) و نمایشی ( دراماتیک ) نیز بسیار  ماهر است ، از ان جمله است : گفتگوی سهراب با رستم ، آن گاه که  در حال مرگ است ( تصحیح خالقی ، ج 2 ص 185و بیت 856 و- 865-186)واکنش سام  در برابر  نامه ی زال ( همان ،ج1 ،ص 208 بیت 656-666) ، نا فرمانی  اسب با وفای رستم ، رخش ، وبه خطر انداختن  خود، به خاطر رستم ( همان ج2 ، ص ص 26و 27 بیت 2284 – 2287) ، بریدن باربد خنیاگر ، انگشتانش را  و سوزاندن  آلات موسیقی خویش در مرگ  خسرو پرویز  ( مسکو ، ج9 ، ص 280 بیت 412 -418) و غیره.

بخش پایانی  مرثیه  ی فردوسی  در باره  ی پسرش و  و سوگواری  باربد  در مرگ خسرو پرویز  به همراه شماری از  مقدمه های  متعدد  داستانها و بعضی  قطعات  توصیفی  نشان می دهد  که فردوسی  ، شاعر  غنایی  توانایی نیز هست.

Noldeke: 1920.p64)

چنین بخشهایی  در شاهنامه  ، آن را  در مقایسه  با سایر  حماسه های  جهان  برتر می نماید

Ibid: p .54,n2)

 وچون ساده  و کوتاه است ، به روح حماسی  سخن آسیب  نمی رساند  و آن را آهنگین  و لطیف می کند  ، این قطعات غنایی ، خصوصا  به دلیل توصیفات  عشق ، شاهنامه  را به مرتبه یی  فراتر از  یک حماسه  ابتدایی  می برد. Libid:p, 54 n 2)).

 از انجایی که بیشترین بخش  شعر حماسی  پیش از فردوسی  و نیز منبع اصلی  او، شاهنامه ی ابو منصوری ، از بین رفته است، داوری  در باب این که چه اندازه از هنر فردوسی  مرهون  متقدمان اوست  ، دشوار است، بر اساس  هزار بیت دقیقی  در شاهنامه ، ابیات  پراکنده  ی سخنوران  پیش از فردوسی  و گزارش  عربی ثعالبی  آشکار  می شود  که فردوسی  مبدع نبوده  بلکه در هر دو زمینه ی  سبک حماسی و شیوه ی داستانسرایی ، سنّت  موجود را  ادامه داده است.

با این حال  چنان که نلدکه   هم اشاره کرده است ( 1920,pp22-23 ,44-41 )- از توجه  به همین  آثار ، معلوم می شود که فردوسی  نه تنها  در حفظ استقلال  شعری  خویش موفق  بوده، بلکه شعر حماسی  فارسی  نیز  به سبب  رونق شکوهمند  سخن وی ، وام دار اوست.

 

  • ·        توضیح پایانی مترجم:

 

یاد آوری  چند نکته در باره بعصی  موارد متن اصلی  و تغییرات مترجم لازم است:

1-      بر خلاف شیوه ی مؤلف ، که برای مآخذ  فارسی هردو تاریخ  شمسی و میلادی را با هم  آورده،( مهدوی دامغانی  1993) در کتابنامه و ( نفیسی 1978)در متن  تنها با تاریخ میلادی ذکر شده است که در تر جمه  همچون موارد دیگر ، معادل شمسی  آنها آمده ،( مینوی 1946)، گویا  در اصل  به همین صورت است .

2-      منبع مربوط  به ( خالقی 1967 ) که فقط یکبار  در بحث حمایت منصور بن محمد عبدالرزاق  از فردوسی بدان ارجاع داده  شده است، در کتابنامه  نیست  و صورت درست آن ( خالقی 1985/1362 ) است که  در فهرست  منابع آمده  و با موضوع وشماره  ی صفحات مطابقت دارد(در ترجمه اصلاح شده).

3-      موضوع  برادر فردوسی  در مقدمه  ی بعضی  نسخ شاهنامه  که به پیشگفتار خود دکتر خالقی  مطلق  بر دفتر  یکم  تصحیحشان  ارجاع داده  شده است، در آن جا نیست و محتملا  منظور ،مقدمه ژول مول  بر شاهنامه بوده است.( در ترجمه تغییر داده نشده).

4-      در یکی دو مورد ، شماره  ی جلد  شاهنامه تصحیح  خالقی در متن افتاده  که در ترجمه  افزوده شده است.

5-      ارجاع موردی به داستان بیژن و منیژه  تصحیح خالقی ، از (ج4) اصلاح شده است.

6-      در کتابنامه  ،مقاله " معرفی  و ارزیابی  برخی  از دست نویسهای  شاهنامه "  نوشته ی دکتر خالقی مطلق با واژه ibid  به نامواره  دکتر محمود افشار  ارجاع داده شده که به صورت درست آن ایران  نامه  " تغییر یافته است.

 

برای اطلاع از کتابشناسی این مقاله به نامه ی انجمن 1/7 ص 202رجوع فرمایید.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳
 
سمیرا قرایی
 
سال ۲۰۱۳ برای جهان ادبیات سالی پرجنجال نبود. نه نوبل ادبی به کسی تعلق گرفت که سانسور را امری لازم بداند، نه تصویر داستان‌نویسی بر جلد مجله تایم نشست،و نه نام نویسنده جوانی در لیست درگذشتگان ادبی سال نقش بست. با این همه جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ نیز لحظه‌ها و حواشی منحصر بفرد خود را داشت که در متن پیش رو فهرست‌وار به آن‌ها اشاره خواهیم کرد. 
 
جوایز ادبی: 
 
• نوبلی برای داستان‌کوتاه
 
در مهر ماه سال جاری، آکادمی نوبل آلیس مونرو، داستان‌نویس کانادایی، را به عنوان برنده نوبل ادبیات انتخاب کرد. خانم مونرو که ۸۲ سال دارد تاکنون ۱۴ مجموعه داستان منتشرکرده و آکادمی نوبل از او با نام «استاد داستان‌کوتاه » یاد می‌کند.
    
آلیس مونرو را استاد به تصویر کشیدن روابط زن و مرد، زندگی در شهرهای کوچک و دورافتاده و آسیب‌پذیری حافظه و خاطره می‌دانند. نویسنده‌ای که در بین علاقه‌مندانش به خاطر داستان‌های عمیق روان‌شناسانه‌ای که ذات و نهاد بشری را توصیف می‌کنند، محبوبیت دارد. منتقدان ادبی می‌گویند که مونرو در ساختار داستان کوتاه انقلابی بر پا کرده است. داستان را از جایی که انتظار آن را نداری آغاز می‌کند و سپس در زمان جلو و عقب می‌رود و نوعی سرخوشی و شوخ‌طبعی پنهانی در آثارش دارد که علاقه‌مندان‌اش آن را به بزرگ‌شدنش در مناطق روستایی کانادا ربط می‌دهند. 
 
«زندگی عزیز» تازه‌ترین مجموعه داستان مونرو است که سال گذشته منتشر شد و به نظر می‌رسد که آخرین مجموعه او نیز باشد، چرا که در ماه‌های اخیر و در مصاحبه‌های مطبوعاتی‌اش گفته که دیگر خیال نوشتن ندارد.
 
 اما از مهم‌ترین حواشی نوبل امسال، هیجان مطبوعات ادبی انگلیسی‌زبان پس از انتشار نام آلیس مونرو به عنوان برنده نوبل ادبیات بود. در دو سال گذشته آکادمی نوبل به سراغ نویسندگان گمنامی رفته بود که آثارشان به‌شکل وسیعی به زبان انگلیسی ترجمه نشده بودند یا به زعم رسانه‌های انگلیسی‌زبان بسیار سیاسی بودند. 
 
گذشته از این، انتخاب یک داستان‌کوتاه‌نویس نیز با واکنش‌هایی همراه بود. ژانر داستان کوتاه در غرب چندان محبوب نیست و به اندازه رمان از آن استقبال نمی‌شود و به همین خاطر بسیاری از منتقدان این اقدام آکادمی نوبل را نگاهی انقلابی به این گونه ادبی برجسته اما بدنام دانستند. کرولاین آدرسون در مقدمه‌ای در این‌باره برای روزنامه گلوب‌اند میل خطاب به ژانر داستان کوتاه می‌گوید:  لکه‌های سیاه را از روی صورتت پاک کن، امسال سال تو بود. سالی که تو به بزرگ‌ترین جشن دعوت شدی و همه، یعنی همه، می‌خواستند با تو برقصند. 
آلیس مونرو سیزدهم زنی است که در تاریخ نوبل ادبیات این جایزه را از آن خود می‌کند. آکادمی نوبل در ده سال اخیر و با گنجاندن نام چهار زن در میان نام برندگان، تا حدودی نشان‌داده که  نگاه مردسالارانه آکادمی در حال تغییر است.
 
تاکنون چندین تک داستان از جمله «چهره»، «پل معلق» و «رادیکال‌های آزاد» در مجلات ادبی ایران منتشر شده‌اند و مجموعه داستان‌های «فرار» (مژده دقیقی، نیلوفر) «گریزپا» (شقایق قندهاری، نشر افق) و «دورنمای کاسل‌راک» (زهر نی‌چین، افراز) نیز به شکل کتاب به زبان فارسی منتشر شده‌اند. همچنین فیلم سینمایی «کنعان» به کارگردانی مانی حقیقی بر اساس داستانی با نام «تیر و ستون» از مجموعه «رویای مادرم» (ترانه علیدوستی، مرکز) ساخته شده است. 
 
• گنکور برای پیاده‌نظامان جنگ جهانی اول 
 
نزدیک به یک‌صد و ده سال از عمر یکی از معتبرترین جوایز ادبی جهان  یعنی جایزه فرانسوی گنکور  می‌گذرد. جایزه‌ای که از سیمون دو بووآر تا رومن گاری، میشل ولبک و پاتریک مودیانو، به برجسته‌ترین رمان‌نویسانی که آثارشان به زبان فرانسه منتشر شده تعلق گرفته است. 
سال ۲۰۱۳ انتشاراتی آلبن میشل رمانی منتشر کرد که می‌شود گفت تمامی جوایز مهم سال فرانسه را از آن خود کرد. جایزه گنکور، جایزه آکادمی فرانسه برای بهترین رمان سال و جایزه فمینا. این رمان «بدرود عرش» نام داشت و پی‌یر لومتر آن را نوشته بود.
داستان این کتاب داستان آلبر و ادوآر، دو سرباز پیاده‌نظام جنگ جهانی اول است که پس از بازگشت از جنگ حس می‌کنند جامعه فرانسه آن‌ها را پس می‌زند. فرانسه‌ای که مردگانش را نقدیس می‌کند و زندگان‌اش را فراموش. هر دوی آن‌ها این احساس را دارند که همه چیز خود را بی‌هیچ دلیلی در راه وطن فدا کرده‌اند. اما به جای آنکه تسلیم ناامیدی و افسردگی شوند، تصمیم می‌گیرند تا با حقه‌ای دل مردم را به دست آورند و بعد نقشه‌های دیگری را عملی کنند. 
 
پی‌یر لومتر در گفت‌گو با مجله پاریس متچ این کتاب را یک رمان تاریخی می‌داند، رمانی که وقایع جنگ جهانی اول را به شیوه‌ای متفاوت روایت می‌کند. روایتی که متعلق به آن‌هایی است که در جنگ زنده ماندند، از جنگ زنده برگشتند و فرانسه بر دوش آن‌ها بالا رفت. لوتر می‌گوید که این رمان رمانیست درباب بی‌عدالتی و اشتیاقی که باید برای جوانانی داشت که جانشان را فدای وطن‌شان کردند.
 
•«من بوکر» برای نویسنده ۲۸ ساله
 
 
جایزه «من بوکر» امسال در تاریخ ۴۵ ساله خود رکودی تازه بر جای گذاشت و برای اولین بار به کتابی تعلق گرفت که نزدیک به ۹۰۰ صفحه است. می‌گویند این کتاب طولانی‌ترین کتابی است که تاکنون برنده بوکر پنجاه هزار پوندی شده است.
النور کاتن نویسنده بسیار جوان اهل نیوزلند است که برای دومین رمان خود با نام «اجرام آسمانی» برنده جایزه بوکر شده است.
داستان این رمان متمرکز بر ماجراجویی‌های والتر مودیست که در سال ۱۸۶۶ در پی یافتن طلا به نیوزلند می‌آید و در نخستین شب اقامت‌اش در محفل ۱۲ مرد محلی از داستان‌های عجیب و غریب و مرموز منطقه می‌شوند: فاحشه‌ای که می‌خواسته خود را بکشد، مرد پولداری که گم شده و ثروت کلانی که در خانه یک دائم‌الخمر بخت‌برگشته پیدا شده است. می‌گویند ساختار رمان «اجرام آسمانی» ماهرانه است، یک داستان ارواح هوشمندانه است و مخاطب به‌شکلی بی‌وقفه می‌خواهد صفحه به صفحه جلو برود و رمان را رها نکند.  می‌گویند پیچیدگی ساختاری این رمان هراس‌آور است  و جالب آنکه نویسنده‌اش در زمان نگارش این رمان تنها ۲۵ سال داشته است. النور کاتن پیش از این برای رمان اولش با نام «تمرین» که برای تز فوق‌لیسانس‌اش نوشته بود نیز نامزد جایزه اورانج شده بود.
 
• سروانتس 
 
جایزه ۱۲۵ هزار یورویی و معتبر سروانتس امسال به النا پونیاتوسکا، نویسنده و روزنامه‌نگار مکزیکی رسید. جایزه سروانتس که نوبل ادبیات اسپانیایی‌زبان محسوب می‌شود، هر ساله به یک نویسنده اسپانیایی زبان برای تقدیر از یک عمر فعال ادبی داده می‌شود. 
 
النا پونیاتوسکا از مطرح‌ترین نویسندگان و روزنامه‌نگاران مکزیکی است که بیش از ده‌ها رمان، نمایشنامه و دفتر شعر منتشر کرده است و در اغلب رمان‌هایش به طبقات زیردست جامعه مکزیک می‌پردازد. طبقه‌ای که احساس همدردی زیادی با آن دارد. پونیاتوسکا، چهارمین زنی است که در طول حیات ۳۷ ساله جایزه سروانتس، آن را از آن خود می کند.
 
درگیری‌های ادبی: 
 
• جاناتان فرنزن و مشکل‌اش با جهان مدرن
 
یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ به مقاله‌ای مربوط است که جاناتان فرنزن، نویسنده آمریکایی در ماه سپتامبر در روزنامه گاردین منتشر کرد و تبعات و بحث‌های مربوط به آن هنوز ادامه دارد. فرنزن در مقاله‌ای با عنوان «مشکل جهان مدرن در چیست؟» به رشد بی‌توجهی و بی‌تفاوتی انسان‌های امروز به اطراف خود و غرق‌شدن‌شان درجهان تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی می‌پردازد. فرنزن که پیش‌تر در نخستین مقاله از کتاب مجموعه مقالات «دورتر» به پدیده فیس‌بوک پرداخته بود،  یکی از جدی‌ترین و عبوس‌ترین منتقدان شبکه‌های اجتماعی چون فیس‌بوک و توییتر دانسته می‌شود. کسی که بارها متهم به لادیسم (ضدیت با ماشینی‌شدن) شده است. 
 
فرنزن در مقاله طولانی‌اش به هر که می‌تواند و می‌خواهد می‌توپد. از سلمان رشدی گرفته (فرنزن می‌نویسد که موجب ناامیدی است که نویسنده‌ای چون سلمان رشدی، «نویسنده‌ای که باید عقل‌اش بیشتر از این‌ها برسد» ، تسلیم توییتر شده) تا جف بزوس، موسس آمازون دات کام (فرنزن می‌نویسد: در جهان کوچک اطراف من، که می‌شود گفت ادبیات آمریکاست، کسی مثل جف بزوس شاید دجال نباشد، اما حتما یکی از آن چهار سوار آخرالزمان است.) فرنزن که نوشتن رمان‌هایی چون «اصلاحات» و «آزادی» را در کارنامه دارد و به گواه مجله تایم بزرگ‌ترین داستان‌نویس زنده آمریکایی است، مقاله‌اش را با محوریت معرفی و بررسی آثار یک منتقد  اتریشی با نام «کارل کروس» پیش می‌برد.
کروس، هجونویس خشمگینی بود که جهان اطرافش و وضعیت وین آن سال‌ها (سال‌های پایانی قرن نوزدهم) برایش غیرقابل تحمل بود. فرنزن از عشق‌اش به کروس می‌گوید و از این که تا چه حد با او هم‌داستان‌است.
فرنزن می‌پرسد برای انسانی که نمی‌خواهد به این پدیده «باحال» فیس‌بوک و توییتر بپیوند یا محصولات اپل به دست راه برود و پز بدهد، آیا راه نجاتی وجود دارد؟ جمله به جمله مقاله فرنزن و ایده‌هایی که مطرح می‌کند خواندنی است و ستودنی، هرچند نه برای همه. مقاله فرنزن خشم شدیدی را در جامعه مجازی و مطبوعات دنیای انگلیسی زبان برانگیخت. عظمت نام فرنزن و اعتبارش انقدری بود که همگان او را خواندند و به او واکنش نشان دادند و البته واکنش قریب به اتفاق منتقدان، از مجله اسلیت گرفته تا آبزرور، نیویورکر، نیو ریپابلیک و روزنامه دیلی تلگراف همگی منفی و خشمگین بود و تیترهای تندی نظیر «دهن‌گنده باز هم شروع می‌کند» یا «مشکل جاناتان فرنزن چیست؟» آن‌ها را رهبری می‌کرد. در میان تمام این مقالات واکنشی و مقاله درخشان فرنزن اما همچنان این سئوال برای خواننده باقی می‌ماند که آیا روزهای باشکوه ناشران بزرگ که نویسنده‌ای را برمی‌گزیدند و به جهان معرفی می‌کردند تمام شده؟ آیا این روزها باید با فحش‌های سلمان رشدی که در توییترش نثار اسلام‌گرایان پاکستانی می‌کند کنار بیاییم؟ شکوه این روزها را، شبکه‌های اجتماعی‌اش و لاف‌زنی‌های نویسندگان بی‌کتاب و به قول فرنزن «حرف‌مفت‌زن‌های مشهور توییتر»‌ را که کتاب‌های هم را تبلیغ می‌کنند در چه چیز باید جستجو کنیم؟ فرنزن همه این‌ها را به مسئله مدرنیته ربط می‌دهد و به تفصیل دلیل خود را توضیح می‌دهد. دلایلی که چیزی جز استهزای او از سوی «کاربران فیس‌بوک و توییتر» چیز دیگری برایش به همراه نداشت و یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های ادبی سال ۲۰۱۳ را آفرید. 
 
• نامی که از پرده برون افتاد 
 
در سال ۲۰۱۳ در انگلستان یک رمان جنایی منتشر شد با نام «آوای فاخته» که نوشته نویسنده تازه‌کاری بود با نام رابرت گالبریث.  رمانی که به گواه خوانندگان‌اش شروعی درخشان بود برای نویسنده‌ای جوان و تازه‌کار و البته اثری درخشان در توصیف جزئیات لباس‌های زنانه توسط یک نویسنده مرد.
یکی از خبرنگاران روزنامه ساندی تایمز پس از مطالعه این کتاب، در توییتر خود نوشته بود که این کتاب فوق‌العاده است و به نظر نمی‌رسد که کار یک تازه‌کار باشد. سپس شخص گمنامی در جواب توییتر او گفته بود که نویسنده این رمان تازه‌کار نیست و خانم جی. کی رولینگ است. بعد خبرنگار از این فرد ناشناس پرسیده بود: تو از کجا می‌دانی؟ و کاربر گمنام نیز گفته بود: می‌دانم! و بعد صفحه توییتر خود را حذف کرده بود.
پس از این اتفاقات سردبیر ساندی تایمز وارد داستان می‌شود و تحقیقات خود را آغاز می‌کند و پس از چند روز تقریبا مطمئن می‌شود که این کتاب کار نویسنده‌ای تازه‌کار نیست. سردبیر ساندی تایمز به کارگزار جی. کی. رولینگ، خالق مجموعه هری پاتر، ایمیل می‌زند و می‌گوید: «من فکر می‌کنم رابرت گالبریث همان جی. کی . رولینگ است. آیا ممکن است با یک جواب ساده پاسخ سئوال مرا بدهید؟» فردای آن روز کارگزار رولینگ به ساندی تایمز می‌گوید که بله نویسنده خود خانم رولینگ است. البته بعدتر معمای کاربر گمنام توییتر نیز فاش می‌شود و مشخص می‌شود که یکی از وکلای شرکت راسلز، (شرکتی که امور حقوقی رولینگ را برعهده دارد) این راز را به خانمی که دوست صمیمی همسرش بوده گفته و آن زن نیز نتوانسته راز را نگه دارد و در توییتر آن را لو داده است. این پرونده با شکایت رولینگ از این شرکت حقوقی به پایان رسید.
 
رفتگان جهان ادبیات:
 
شیموس هینی: شاعر و نمایشنامه‌ نویس ایرلندی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۵ روز هشتم شهریورماه درگذشت. می‌گویند او با اشعارش می‌توانست شفا دهد یا کوه‌ها را جابه‌جا کند و مرگش ضایعه‌ای بود برای زبان انگلیسی. تاریخ ادبیات‌نویسان می‌گویند که هینی پس از دابلیو. بی. ییتس بزرگ‌ترین شاعر ایرلندی است و البته ایرلند کشوری است که در آن همه، از رئیس‌جمهور تا مردم عادی، شاعرند. پل مولدون، شاعر ایرلندی در توصیف هینی به روزنامه نیویورک‌تایمز می‌گوید: «ییتس با آنکه معروف بود، ولی مثل هینی روی مردم تاثیر نداشت. هینی و ایرلند یک چیز بودند و از هم جدایی‌ناپذیر. هینی یک راک‌استار بود که از قضا شعر هم می‌گفت.» نخستین شعری که شیموس هینی را به شهرت رساند، «کندن» نام داشت. هینی در بخشی از این شعر می‌گوید:
 
بیلی ندارم که مثل آن‌ها به دنبال مردم بیفتم.
اما در دستانم، بین انگشتان دستانم
قلمی چمباتمه زده است.  
با این قلم زمین را خواهم کند. 
 
دوریس لسینگ:
داستان‌نویس و برنده نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۷ روز ۲۶ آبان‌ماه در ۹۴ سالگی درگذشت. لسینگ خالق ده‌ها رمان، مقاله، داستان کوتاه و شعر است و زندگی پرفراز و نشیب‌اش در شهر‌ها و قاره‌های مختلف، از ایران گرفته تا آفریقا و انگلستان، در بسیاری از داستان‌هایش بازتاب داشته است. می‌گویند که او باستان‌شناس روابط بشری است، کسی که روان بشری را در بهترین رمان‌اش، «دفترچه طلایی»، استادانه کاویده است. «دفترچه طلایی» شناخته‌شده‌ترین و محبوب‌ترین رمان لسینگ است که به گفته منتقدان ادبی کتاب بالینی یک نسل بوده است.
 
چینوآ آچه‌به: داستان‌گو، رمان‌نویس اهل نیجریه و مبارز روشنفکر در فرودین ماه و در ۸۲ سالگی درگذشت. آچه‌به را پدر ادبیات آفریقا می‌دانند و نخستین آفریقایی که داستان‌هایش از آفریقا و از کشورش، نیجریه، به زبانهای دیگر ترجمه شد و شهرت جهانی پیدا کرد. آچه‌به داستان‌نویسی را از سال‌های منتهی به استقلال نیجریه آغاز کرد که از یک سو برای سالیان الگوی داستان‌نویسی نویسندگان آفریقایی شد، و از سوی دیگر خوانندگانی از سرتاسر جهان را مخاطب قرار داد و از رنج‌های کشور و نژادش برای آن‌ها گفت. 
 
از دویست‌مین سال انتشار غرور و تعصب تا نشت داستان‌های سالینجر
 
جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ حواشی مختصر دیگری نیز داشت. سال ۲۰۱۳ دویست‌امین سال انتشار رمان «غرور و تعصب» نوشته جین آستین بود و این برای انگلیسی‌ها فرصتی بود تا جهان داستانی نویسنده محبوب‌شان و یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان جهان را جشن بگیرند. مطبوعات انگلیسی زبان به ویژه روزنامه گاردین در این زمینه مقالات و یادداشت‌های درخشانی منتشر کردند.
از جمله مجموعه یادداشت‌های نویسندگان سرشناسی چون سباستین فالکز (خالق رمان جدیدی از مجموعه جیمزباند) و پی. دی جیمز (از مشهورترین جنایی‌نویسان و خالق رمان «فرزندان بشر» ) درباره شخصیت‌های آثار آستین و خوانش این شخصیت‌ها از منظرهای مختلف. اما انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند که این چهره سرشناس را از لای کتاب‌های ادبی دربیاورند و وارد زندگی روزمره مردم نیز بکنند. بانک انگلستان تصمیم گرفت که از سال ۲۰۱۷ چهره جین آستین را روی اسکناس‌های ده پوندی چاپ کند. اتفاقی که نه تنها برای ادبیات دوستان بلکه برای بسیاری از فعالان حقوق زن اتفاقی خجسته محسوب می‌شود، چرا که تا امروز تنها تصویر ملکه انگلستان به عنوان یک زن روی اسکانس‌های پوند چاپ می‌شده است.
 
اتفاق قابل توجه دیگر در حوزه ادبیات داستانی آمریکا نشست سه داستان از جی. دی. سالنجر بود. نویسنده مردم گریز، اما محبوب امریکایی که در سال ۲۰۱۰درگذشت و ناطوردشت، محبوب‌ترین رمان‌اش، تاکنون ۶۵ میلیون نسخه در جهان فروش داشته است. این سه داستان که هیچ کدام پیش از این منتشر نشده بودند روز دهم آذرماه در وبسایت‌های اشتراک فایل ایمگور و مدیا فایر منتشر شدند و برای ساعاتی علاقه‌مندان بسیاری توانستند آن‌ها را دانلود کنند. این داستان‌ها در اختیار دانشگاه پرینستون و دانشگاه تگزاس بودند و اگر کسی می‌خواست آن‌ها را بخواند باید تنها تحت نظارت یکی از اساتید به کتاب‌خانه این دانشگاه‌ها می‌رفت.
بر اساس قوانین مربوط به حق مولف این داستان‌ها تا ۵۰ سال بعد از مرگ سالینجر، یعنی سال ۲۰۶۰ قابل انتشار نبودند. یعنی احتمالا به عمر من و شما قطع نمی‌داد.  در مستندی که امسال از زندگی سالینجر با حضور دخترش منتشر شد، گفته می‌شود که بخش اعظمی از نوشته‌های سالینجر منتشر نشده باقی مانده ‌اند. آن‌طور که دختر سلینجر در این مستند می‌گوید انبوهی از دست‌نوشته‌های او در گاوصندقی بزرگ در اتاق خواب نویسنده نگهداری می‌شده است و باز بر اساس گفته‌های دختر سالینجر قرار است چهار داستان تاکنون منتشر نشده از این نویسنده، بین سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۲۰ منتشر شوند. 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفید) تازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 از: شادروان دکتر منوچهر مرتضوی


"شاد روان دکترمنوچهر مرتضوی دراول تیرماه سال ۱۳۰۸ در تبریز متولد شد. در سال ۱۳۲۵ وارد دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد، و دورهٔ لیسانس زبان و ادبیات فارسی را در سال ۱۳۲۹ به پایان رساند. در دوران تحصیل دانشگاهی از درس استادانی چون بدیع‌الزمان فروزانفر، ملک‌الشعرا بهار، سعید نفیسی، ابراهیم پورداود و محمدتقی مدرس رضوی بهره گرفت. در سال ۱۳۳۷ با دفاع از رساله دکتری خود با موضوع «اوضاع ادبی آذربایجان در عصر ایلخانان» به راهنمایی بدیع‌الزمان فروزانفر به درجهٔ دکتری زبان ادبیات فارسی نایل شد. از سال ۱۳۳۷ تدریس در دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز را آغاز کرد، و سال‌ها ریاست دانشکدهٔ ادبیات آن دانشگاه را به عهده داشت. در سال ۱۳۴۴ کتاب «مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ شناسی» را منتشر کرد، و این کتاب پس از گذشت چندین دهه هنوز از کتابهای مرجع و مورد استناد در زمینهٔ شناخت حافظ و شعر اوست. در سال ۱۳۵۶ به مدت پنج ماه ریاست دانشگاه تبریز را عهده‌دار بود.[۳] پس از آن در طی سه دههٔ ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۰ در حاشیه قرار گرفت و قدرش شناخته نشد. تربیت دانشجویان پژوهشگر و انتشار مداوم مجلهٔ پژوهشی دانشکدهٔ ادبیات تبریز و نشر تألیف‌ها و ترجمه‌های ادبی معتبر در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تبریز از جمله تکاپوهای فرهنگی ماندگار او به شمار می‌رود.[۴]

دکتر منوچهر مرتضوی درساعت ۳۰/۱۱صبح روز چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ در ۸۱ سالگی در تبریز درگذشت. اودرمزارستان وادی رحمت تبریزودرکنارهمسرش آرام گرفت. یادنامه منوچهرمرتضوی تحت عنوان "سایه سروسهی" توسط محمدطاهری خسروشاهی از پژوهشگران دانشگاه تبریزمنتشرشده‌است.


آثار و تألیفات ::[۳]

تحقیق درباره دوره ایلخانان، ۱۳۴۱مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ‌شناسی، ۱۳۴۴.

1-فردوسی و شاهنامه، ۱۳۶۹

2-مسائل عصر ایلخانان، ۱۳۳۷ با تجدیدنظر ۱۳۷۰

3-زبان دیرین آذربایجان، ۱۳۶۰

4-چراغ نیمه‌مرده (مجموعه شعر)، ۱۳۳۳.

5 – مکتب حافظ ،«مکتب حافظ، مقدمه برحافظ‌شناسی» چاپ چهارم،

منابع:

1-فارسی)‎. روزنامه اطلاعات. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

2-  دکتر "منوچهر مرتضوی "استاد ادبیات فارسی کشور دعوت حق را لبیک گفت» ‎(فارسی)‎. ایلنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

3-کر استاد مرتضوی یکشنبه در تبریز به خاک سپرده می‌شود» ‎(فارسی)‎. خبرگزاری مهر. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 4-یادی از منوچهر مرتضوی در پی درگذشتش» ‎(فارسی)‎. ایسنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 

در حین نوشتن این یادداشت نیز،مثل همیشه به نسل‏ منقرضی می‏اندیشم که همواره از آنان پیروی می‏کنیم و شیوه‏ رهروی می‏آموزیم و طریقی را که آن رهروان خستگی‏ناپذیر با گام‏های استوار پیموده‏اند،ناشیانه و افتان و خیزان می‏پیاییم،ولی‏ کم‏تر به یاد آن‏ها هستیم.می‏دانیم:

این خط جاده‏ها که به صحرا نوشته‏اند یاران رفته با قلم پانوشته‏اند

ولی اگر سمند بی‏وفای دولت چند روزی سرکشیده می‏رود، نه تنها از همرهان که از آن صاحب قدمان و مقدمان و سالاران‏ قوافل دل و دانش نیز لااق،به سر تازیانه،یاد نمی‏آوریم.(مقصود یادی از سر خلوص و دریغ است،نه یادی به ضرورت و تکلف یا خیال تشبه،یا ادعای انتساب و تقرب).چون این یادداشت پریشان‏ به اصرار و امر مؤکد دوست عزیزم ایرج افشار و به یاد دوست‏ بزرگمان،دکتر محمود افشار یزدی تقدیم می‏شود و گمان می‏کنم‏ آنچه بدین مناسبت درباره‏ی رهروان رفته گفته آید،از هرگونه‏ شائبه نفسانی و اغراض آشکار و پنهان مبرا و منزده و جز تعظیم و عذر تقصیر قابل حمل بر هیچ مقصود و نیت دیگر نخواهد بود،به‏ خود اجازه می‏دهم اشاره به یکی از آن بزرگان یعنی سعید نفیسی را بهانه قرار داده،یادی از«سواران رفته»بکنم و دریغا گوی آنان‏ باشم،به خصوص که آفتاب عمر به لب بام نزدیک شده و خروش‏ سیل حوادث بلند می‏گوید که:مایه نقد بقا را ضمانی و خواب امن‏ را امکانی نیست و آنچه امروز از گفتنش غفلت رود،شاید هرگز گفته نشود.حقیقتی که ملک الشعرا بهار درباره‏ی«سواران رفته» گفت است:


 ،ناگزیر در مورد پیادگانی امثال بنده بیش‏تر صدق‏ می‏کند:

آن گَرد شتابنده که در دامن صحراست‏ گوید چه نشینی که سواران همه رفتند 

 

محمد قزوینی که احاطه و تبحری نادر داشت و دقت و موشکافی و استقصا و انصاف و صراحت و عدم اغما و سختگیری‏ علمی را به پژوهندگان آموخت؛و با شیوه تحقیق و نقض و ابراهام‏های شجاعانه و صادقانه‏اش در مورد آراء خود و دیگران، ایمان به اصالت علم و عدم تسلیم در برابر وساوس نفسانی و طمطراق و اعتبارات کاذب را نصب العین ساخت.


بدیع الزمان فروزانفر که جامع قوه‏ی کم‏نظیر اجتهاد و استنباط و موهبت ذوقی و بحثی بود و تجسسی از جمع بین حشمت و سطوت‏ استادی و رأفت و عطوفت پدری و مرشدی و شاگرپروری؛و این‏ سعادت را داشت که در راه صعود به قلل بعید المثال آثار و افکار مولانا جان سپرد.

 

ابراهیم پورداود که عمر گرانمایه در راه اشاعه فرهنگ ایران‏ باستان صرف کرد و عشق پرشور به ایران و آزادگی و بزرگواری و اصالت علمی را دور از هرگونه تعصب و خامی و عناد کودکانه در وجود و آثار خود تجسم بخشید.

ملک الشعرای بهار که عناوین بزرگ‏ترین شاعر معاصر مشروطیت و یکی از نامورترین سخنوران عرصه شعر و ادب رسمی‏ ایران را به خود مخصوص ساخت و باب پژوهش بنیادی و تطبیقی‏ را در نظم و نثر فارسی گشود و نیل به این مراتب را طراز پیرهن‏ زرکش آزادی‏خواهی و ایران‏دوستی قرار داد.

 

احمد بهمنیار،آن دریای آرام پهناور که بسیار می‏دانست و کم‏ می‏نوشت.احاطه‏اش بر زبان و ادب و تاریخ ادبیات عربی و تاریخ‏ اسلام کم‏نظیر و آثار و نتایج ارشاد و تعلیمش از مواهب گران‏بها و اسباب ارتقای علمی در طول دو نسل محسوب می‏شد و مرگ‏ دردناکش،که تا آخرین روزهای زندگی درحالی‏که از رنج و فشار در یک جانب مغز از نگاه داشتن سر بدون تکیه بر متکا ناتوان بود، از پذیرفتن شاگردان و راهنمایی آنان با حوصله و صبری ایوب‏وار خودداری نکرد،حماسه‏یی بود غم‏انگیز.


جلال الدین همایی اصفهانی که تبحرش در اصناف علوم و اقسام فنون،اعم از زبان و ادبیات فارسی وعربی و منطق،حکمت، عرفان،نجوم،هیأت،طب قدیم و احاطه‏اش بر معارف پهناور اسلامی یادآور جامعیت دانشمندان قدیم بود و برخورداری از موهبت ذوق و طبع سرشار و اعتماد به نفس و توانایی تألیف و تصنیف،مکمل این اوضاع و مراتب.

 

مجتبی مینوی که از پرتو جامعیت علمی در زمینه‏ی زبان و ادبیات و تاریخ ایران و آشنایی ژرف با فرهنگ اروپایی و رموز تحقیقات و شیوه کار غربیان و صلابت و صراحت ناشی از علم و آگاهی(نه از عناد و غرور و ادعا)یکی از چند تن معدودی(تقریبا به تعداد انگشتان یک دست)است که از مرزهای تقلید،از شیوه‏ تحقیق مستشرقان و مرعوبیت و مجذوبیت در برابر سیطره علمی‏ آنان گذشتند و به عنوان مرجعیت مسلّم جهانی در عرصه تحقیقات‏ ایران، Autorite dominatrice اشتهار یافتند.

 

محمد تقی مدرس رضوی(شاید فرد ماقبل آخر از این بزرگان‏ محیط و متحبر)که به قول خواجه رشید الدین در مکاتبات آستانش‏ در تهران و منزلش در مشهد محط رحال و بوسه جای رجال بود و انزوا و اعتزالش همراه با اشتهار،فروتنی،حیا،سادگی بی‏نظیر و دریاوارش تأم با عظمت و اخلاقی و ازاین‏روی زندگی‏ بی‏ریا و سیمای با صفایش تجسمی از اصالت و معرفت.

این پیام‏آوران و بنیانگذاران(یکی دو تن دیگر از همین نسل‏ و مرتبه)و اصحاب راستین آنان چون:عباس اقبالی آشتیانی و قاسم‏ غنی و تنی چند معدود جانشینان متعین و بلافصلشان چون:محمد معین و پرویز ناتل خانلری،چهره‏های ممتاز و بلا منازع نسلی‏ منقرض و قله‏های سلسله‏یی معدوم و نماینده نهضت علمی بودند (از این کاروان رفته که هنوز گرد شتابنده‏اش در دامن زمان به چشم‏ می‏خورد،یکی دو تن مانده‏اند که زندگیشان دراز باد)که خوش‏ درخشید،ولی دولت مستعجل بود...»

برای این که گمان نرود،از نوشته‏ها و گفته‏ها و مصاحبه‏ها و مقاله‏ها و یادنامه‏ه مجمل و مفصلی که به عنوان بزرگداشت و تعظیم و تجدید خاطره‏ی این دانشوران انتشار یافته،کاملا بی‏خبرم، اشاره باید کرد که سپاسگزاری و قدردانی از این مباشران و مبتکران‏ این نشریه‏ها و مصاحبه‏ها و یادنامه‏ها که با خلوص نیت و قصد خدمت در این راه،بی‏هیچ چشم‏داشت و توقعی،اهتمام ورزیده‏اند وظیفه‏یی‏ست،بر عهده‏ی همه‏ی دوستداران فرهنگ ایران،و هم‏چنین تحسین همکاران و مشارکان این مجموعه‏ها و نشریه‏ها و نویسندگان این مقاله‏ها که ساعاتی از اوقات خود را صرف این مهم‏ کرده‏اند و خواهند کرد،فریضیه‏یی‏ست مسلّم.

ولی بحث بر سر چیز دیگری‏ست،یعنی بر سر انگیزه‏ی ناآگاه‏ بعضی از نویسندگان و خاطره‏نویسان و علت غایی و مقصود نهایی‏ و جان و روح برخی نوشته‏ها و گفته‏ها(و در مواردی بسیاری از آن‏ها)یعنی اگر ایراد و انتقادی مطرح باشد،متوجه چند گروه است‏ که در واقع مظاهرچند نوع عقده روحی(شاید در اغلب موارد خامی‏ و ناپختگی عنوانی سزاوارتر باشد،زیرا مسلّما سوء نیتی در کار نبوده‏ است)محسوب می‏شوند و اجازه می‏خواهم،در توصیف این چند گروه از صیغه‏ی متکلم مع الغیر استفاده کنم تا هم رعایت ادب شده‏ باشد و هم این توهم صددرصد غلط برای کسی حاصل نشود که‏ این درد دل مخلصانه آماج معینی دارد.زیرا در آن صورت نگارنده‏ی‏ این سطور خود باید نخستین آماج و مصداق محسوب گردد.

گاهی تعظیم رفتگان و زنده کردن یاد آن بزرگان را بهانه‏ی‏ توصیف و تعریف خود و وسیله شرح انتساب و تقرب و اختصاص و احیانا انحصار دوستی و همدمی و همکاری با آنان قرار می‏دهیم یا بهانه‏ی دفاع و در سایه‏ی عظمت نام بزرگان عقده‏ی حقارت‏ خویشتن را به صورت تهاجم و حمله متعصبانه به دشمنان و بدخواهان آن مرشدان و مرادان و دوستان فرضی خود(دن‏ کیشوت‏وار)خالی و به نظر خود کسب اعتبار می‏کنیم و حتا از تفاخر و نازش به آشنایی با همسایه‏ی دختر خاله و پسر عموی آنان چشم‏ نمی‏پوشیم و در واقع به زبان بی‏زبانی و بدون آگاهی از نکته‏ی‏ معرف النفسی می‏گوییم:«من آنم که رستم برانگیخت رخش.»

گاهی نیز همان عقده را به طرز و صورت دیگر و کاملا مخالف‏ صورت نخستین یعنی،انتقاد و خرده‏گیری از بزرگان و غافل از اصل مسلّم«بزگش نخواهند اهل خرد...الخ»خالی می‏کنیم.(این‏ نوع خامی و نادانی در گذشته بیش‏تر شایع بود)و به عنوان صراحت‏ و شهامت مرعوب هیچ کس نبودن و استناد به شعار یونانی و باستانی«حقیقت از استاد گرامی‏تر است»مثلا دقت و شهامت‏ اخلاقی محمد قزوینی را وسواس افراطی،عدم اغماض علمی، دلیری،تندخویی و بی‏پروایی لطیف مجتبی مینوی را،هتاکی،تکبر، مبارزه‏طلبی،هوشمندی،سطوت،حاضرجوابی،نکته‏سنجی و نکته‏گیری بدیع الزمان را،خودنمایی،غرور،جامعیت،پشتکار تحقیق‏ و نویسندگی سعید نفیسی را،عدم تعمق،حاشیه‏پردازی،خدمت‏ عاشقانه و بی‏نظیر ابراهیم پورداود را،اقتباس عادی و محدود از علمای فرنگ و...می‏نامیم.و هرگز نمی‏اندیشیم که تاکنون ده‏ها و صدها تن با ارائه مقالات(و یا افزودن شاخ و برگ اضافی و به‏ اصطلاح عامیانه«باد کردن مقاله»و آن را کتاب و رساله نامیدن و نوشته‏هایی در حد فقط یکی،دو فصل،بلکه یکی،دو سطر از تألیفات و تحقیقات چون:سخن و سخنوران،فرهنگ ایران‏ باستان،هرمزدنامه،یادداشت‏های دوره‏ی اوستا،غزالی‏نامه، یادداشت‏های قزوینی،مقالات قزوینی درباره‏ی تضمین‏های‏ حافظ،نوشته‏های سعید نفیسی و...(البته غالبا در حد مثال نه‏ مثل)به درجه‏ی کتر و مراتب استادی و غیره دست یافته‏اند،و صفات اخلاقی آن بزرگواران نیز هریک تجلی دیگری بود از صفات برجسته و احیانا متضاد و هرچه بودند،ارکان و قلل دانش و فرهنگ ایران بودند.انصاف بدهیم که اگرچه امروز استادان و محققان خوب داریم،آیا می‏توانیم مدعی داشتن ارکان و قلل‏ باشیم؟

گفتیم که یکی از بیماری‏ها و عقده‏های روانی شایع در محیط علمی و فرهنگی ما به عرش رساندن و به فرش فرو آوردن رفتگان و مردگان است که هر دو از عقده‏ی حقارت سرچشمه می‏گیرد و مظاهر دوگانه‏ی حس ارضای غرور و نیاز نفسانی محسوب می‏شود.

البته مقصود از این بیماری تعظیم همه رفتگان یا تخفیف همه‏ آن‏ها نیست.زیرا بزرگ داشتن یاد و گرامی داشتن خاطره‏ی خادمان‏ راستین دانش و فرهنگ فریضه‏یی مسلّم و احساس طبیعی در هر جامعه‏ی زنده و پویا به شمار می‏رود و تحقیر و تخفیف همه بزرگان‏ نیز طبعا محال و مستحیل است.بنابراین مقصود ما از این عقده‏ روانی فردی یا اجتماعی،تصور خود را بزرگ کردن و بزرگ دیدن در سایه یاد و نام فردی معین و مشخص از بزرگان علم و ادب است. به هر طریق که اقتضای طبیعت و خواهش نفس باشد،اعم از بزرگ نمودن و خوار شمردن و اعم از بت ساختن یا بر مرده تاختن.

جای تردید نیست ه این دو صفت هر دو مذموم است و این‏ دو خصلت هر دو محکوم؛و نخستین علامت ضعف و بیچارگی‏ است و دومین نشانه فرومایگی.وجود این دو صفت در خامان ره‏ نرفته و ظهور این عقده حقارت در رندان نوآموخته«راهی به‏ دهی‏ست»،ولی جای تعجب و تأسف است که گاهی مردانی که‏ خود ظاهرا راه‏ها رفته و از راه و رسم منزل‏ها بی‏خبر نبوده‏اند،در دام نفس افتاده و به قصد افزودن بر قدر و مقام خویشتن و کسب‏ اعتبار بیش‏تر(درحالی‏که قدر وافی و اعتبار کافی داشته‏اند و نیازی‏ نداشته‏اند)با هتک حرمت رفتگان و تاختن بر مردگان،از قدر و اعتبار خود کاسته‏اند.سال‏ها پیش یکی از فرزانگان که در ادب‏ فارسی و تازی مقامی و بین فضلا نامی داشت،پس از وفات‏ قزوینی تصحیح مرزبان‏نامه را مورد انتقاد شدید قرار داده و شاید با این اطمینان که«بر نیاید ز مردگان آواز»بر قزوینی،خرده‏ها گرفته‏ و به قوت قلم جای شکی باقی نگذاشته بود که مرحوم علامه‏ نسبت به بسیاری از بدیهیات جاهل و احیانا از ساده‏ترین و ابتدایی‏ترین مسائل غافل بوده است.تا جایی که مثلا متوجه نبوده‏ در زبان فارسی«دوصد»صحیح و مستعمل نیست و آن را «دویست»می‏گویند...»

من شک دارم که اگر قزوینی زنده بود،چنین مقالاتی نوشته‏ می‏شد و یقین دارم که اگر هم نوشته می‏شد،جام انتقاد این‏چنین‏ از شرنگ بی‏پروایی و گستاخی لبریز نمی‏بود؛چون عادت و طبیعت‏ بشر همواره چنین بوده که جولان و رجزخوانی در میدان خالی از حریف را ترجیح داده است.امّا این که چرا مردان عاقل و فاضل‏ گاهی،بی‏هیچ موجبی و نیازی از طریق مشت بر سندان و نیشتر کوبیدن و بر سر مژگان یار انگشت زدن درصدد افزودن بر قدر خویشتن برمی‏آیند،جز این چه می‏توان گفت:که«کل یعمل‏ علی شاکلته».ظاهرا در این جوی همیشه همین آب روان بوده و عادت مذموم مرید طاعت بیگانگان بودن و گوهر هم را به‏ سنگ شکستن،خصلتی معهود در میهن ما به شمار می‏رفته است، وگرنه صائب تبریزی با بیانی حسرت‏آلود آرزو نمی‏کرد که:

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند ز جوش فکر،می ارغوان یکدگرند نمی‏زنند به سنگ شکست،گوهر هم‏ پی رواج متاع دکان یکدگرند

و فراموش نکنیم مردانی چون:قزوینی،پورداود،فروزانفر، مینوی،نیما،شهریار و...ه لا محاله پاسداران گوشه‏یی از ادبیات و فرهنگ ایران و آبیاری‏کنندگان این کشتزار و مرغزار بوده‏اند، گاهی خندیدند و گاهی گریستند،ولی دل از قله قاف و گوشه غار خود برنکندند.چه زیبا و غم‏انگیز است.خطاب آن غارنشین به آن‏ قاف‏نشین

نیما،غم دل گوه که غریبانه بگرییم‏ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم‏ من از دل این غاز و تو از قله‏ی آن قاف‏ چندی به هم افتیم و به جانانه بگرییم

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نخستین چاپ دیوان حافظ

   

نخستین چاپ دیوان حافظ *

سیدعلی ال داود

 

 

چند سال پیش ضمن مقاله‏ای در نامه فرهنگستان، کهن‏ترین نسخه خطی موجود دیوان حافظ را که در سال 803 ق و تنها چند سال پس از مرگ خواجه کتابت شده بود، معرفی کردیم. نسخه مذکور پس از مدتی با مقابله چند نسخه دیگر تصحیح و انتشار یافت. اما چون به صورتی تزیینی و هنرمندانه عرضه شد، مقبول اهل تحقیق و پژوهش قرار نگرفت و جای سزاوار خود را پیدا نکرد. اکنون هم جای آن دارد مصحّحان و متصدیان چاپ فوق، آن را به شیوه‏ای محقق‏پسند از نو انتشار دهند، تا قدر و اعتبار آن بر همگان آشکار گردد.

در نوشته حاضر می‏خواهیم نخستین چاپ دیوان حافظ را که در سال 1206 ق در کلکته هند منتشر شده و برخی حافظ‏شناسان به آن اشاره اجمالی کرده‏اند معرفی کنیم. چاپ مذکور به اهتمام ابوطالب تبریزی اصفهانی، مشهور به میرزاابوطالب لندنی، دانشمند ایرانی مقیم هند انجام پذیرفته است. ابوطالب خان اصفهانی نویسنده و سیاحتگر ایرانی در سال 1166 ق. در لکهنو از شهرهای هند پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش، حاجی محمّد بیگ‏خان تبریزی، نژاد ترک داشت و اجدادش از تبریز به اصفهان کوچیده بودند و خود او در محله عباس‏آباد اصفهان زاده شده بود. ابوطالب در جوانی تحصیلات منظّمی انجام داد و در همان‏وقت به خدمت آصف‏الدوله بهادر درآمد و با مسئولان و کارمندان کمپانی هند شرقی مراوده و دوستی پیدا کرد. او در سال 1213 ق. رهسپار اروپا شد و مدت پنج سال در لندن و شهرهای دیگر زندگی کرد و در سال 1218 به هند بازگشت و در 1220 ق درگذشت.

 

تصویر شماره  ی 1-اولین چاپ بخشی ازدیوان حافظ 1680 میلادی

او صاحب تألیفات و آثار متعددی است. لیکن شهرت عمده وی مدیون سفرنامه اروپای او موسوم به مسیر طالبی است. این کتاب اندکی پس از مرگش در هند به چاپ رسید و از آن پس چندبار تجدید چاپ شد. در ایران هم به اهتمام روان‏شاد حسین خدیوجم ویرایش و انتشار یافت. ابوطالب‏خان در هند با مستر جانسن انگلیسی، از مأموران عالی‏رتبه کمپانی هند شرقی، آشنایی به هم رساند و بزودی دوستی عمیقی بین آن‏دو ایجاد شد. وی به تشویق جانسن تصمیم گرفت متون مهم زبان فارسی چون دیوان حافظ و کلیات سعدی را به روش مستشرقان تصحیح و به چاپ برساند. آن‏دو نخست در سال 1200 ق تصمیم به انتشار دیوان حافظ گرفتند و 12 نسخه خطی آن را تدارک دیدند. اما کار تصحیح و چاپ 6 سال طول کشید و سرانجام در سال 1206 ق./ 1791 م. نخستین چاپ دیوان خواجه با تصحیح و مقابله ابوطالب‏خان و کمک مستر جانسن به بازار عرضه شد. گفتنی آنکه به رغم چاپهای متعدد بازاری که پس از آن انتشار یافت، نخستین چاپ دیوان خواجه به صورتی محققانه و با مقابله 12 نسخه عرضه شده بود. این چاپ در 1200 نسخه و در کلکته انجام گرفت و 600 نسخه آن بر روی کاغد مرغوب فرنگی و 600 نسخه دوم بر روی کاغد هندی چاپ شده بود و هر یک از دو نوع مذکور با قیمت متفاوتی به فروش می‏رسید.

 

حافظ چاپ کلکته  1791 میلادی

ابوطالب‏خان گزارش مختصر چاپ دیوان خواجه را در مقدمه کتاب ذکر کرده، اما تفصیل آن را در یکی از کتابهای خود موسوم به خلاصة‏الافکار که تاکنون به چاپ نرسیده به دست داده است.

خلاصة‏الافکار یکی از تذکره‏های مفصّل زبان فارسی است که ابوطالب‏خان در سال 1206 ق. به تشویق یکی از بزرگان هند تألیف آن را آغاز و سال بعد به اتمام رساند. در این تذکره مجموعا احوال و نمونه اشعار 492 تن از شاعران متقدم و متأخر و معاصر پارسی‏زبان گرد آمده و در زمره تذکره‏های مفید ادب فارسی است. از تذکره خلاصة‏الافکار چند نسخه خطی برجای مانده که تقریبا همه آنها نفیس و با تذهیب و هنرمندانه است. چندی پیش راقم این سطور ضمن تحقیق در موضوعی دیگر با نسخه ارزنده و بسیار خوب این کتاب در کتابخانه مجلس سنای سابق آشنا شد. این نسخه به شماره 1306 در این کتابخانه نگهداری می‏شود و مجموعه‏ای از چند کتاب مفصل و مختصر ابوطالب‏خان است. تذکره خلاصة‏الافکار در این نسخه 562 صفحه دارد و به دنبال آن چند رساله دیگر مؤلف درج شده است. این تذکره در 31 جزو شامل یک مقدمه، 28 حدیقه، یک ذیل و یکخاتمه تدوین شده است. ابوطالب ذیل احوال خواجه حافظ، ماجرای چاپ دیوان او را شرح داده و چون حاوی مطلب تازه‏ای است و تذکره مذکور هم تاکنون به چاپ نرسیده، عینا شرح مذکور را از نسخه خطی یادشده نقل می‏کنیم:

 

نمونه یی از متن حافظ چاپ 1791

«... مسطر جانسن که از اعزّه فرنگ است و مناسبت مزاجی با اهل کمال هر جایی دارد در آغاز سنه یکهزار و دوصد هجری اراده کرد که بعضی کتب مشهوره اسلامی را که به تصحیف کاتبان در شرف تضییع است بنا بر یادگار نام نیک به قانون کتب فرنگ چهاپه [=چاپ] کرده، از آفت بازدارد. لهذا شروع از کلیات خواجه مرحوم و شیخ سعدی کرده، مبلغی بر این کار صرف نمود و چون چهاپه‏گران مقلّد محض و بی‏سواد می‏باشند اهتمام آن کار به این فقیر محول فرمود.

این حقیر اولاً نسخه از دوازده دیوان حافظ را انتخاب کرده آن را به چهاپه‏خانه فرستاد، و به سبب تصحیح غلط چهاپه‏گران چند سال آن کار امتداد یافته در اواسط سنه یکهزار و دوصد و شش هجریروی به تمامی نهاد. قریب هزار و دوصد نسخه در کمال تنقیح به یکبارگی مرمّت گشت، و چون صاحب موصوف در این اثنا رهگرای ولایت خویش گشت، چهاپه کتب دیگر در معرض تعویق ماند. حالا آن کتب در بلده کلکته در معرض بیع‏اند. ششصد کتاب که بر کاغذ فرنگ نقش شده و به عوض اشرفی که شانزده روپیه بوده باشد و ششصد دیگر که بر کاغد هند است به هشت روپیه می‏فروشند و این اول کتاب اسلامی است که به دستور فرنگ چهاپه شده و شکل حروف به طریق نستعلیق است. باقی تفصیل احوال خواجه و طریق چهاپه در دیباچه آن کتاب که انشای این حقیر است نگارش یافته، هرکس خواسته باشد بدان رجوع نماید

به این ترتیب چاپ مذکور را باید نخستین چاپ دیوان حافظ و بلکه یکی از نخستین کتابهایی که به زبان فارسی در شبه‏قاره به چاپ رسیده به شمار آوریم. در فهرست خانبابا مشار و فهارس دیگر نشانی چاپ قدیم‏تری از کتاب خواجه به دست نیامدمتأسفانه نسخه دیوان حافظ چاپ میرزا ابوطالب‏خان امروزه بکلی نایاب است و حکم نسخه خطی دارد و حتی در کتابخانه‏های بزرگ کشور به آن دسترسی پیدا نکردیم.

·        نشر دانش، سال بیستم ، بهار ١٣٨٢ شماره ی ١ ، ص ١٩ و ٢٠ 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جفا بر فردوسی در توس

ایدین آغداشلو

 

 

جفا بر فردوسی در توس

 

آیدین آغداشلو
آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی در توس، بنای ظریف و موزون و باشکوهی است که به‌خاطر مراسم‌ هزاره فردوسی در سال 1313 ساخته شده و از تماشای آن آدم سیر نمی‌شود: پوششی از سنگ مرمر سپید نجیب دارد و طوری با دقت درز‌گیری شده که یکپارچه به نظر می‌آید. این بنا هم مثل هر آرامگاه محتشمی - آرامگاه کوروش کبیر مثلا - روی پله‌هایی بنا شده تا رسیدن به ورودی آن آسان و فوری نباشد و کار ببرد. هشت ستون به سبک هخامنشی - چهارتا کوتاه و چهارتا بلند - بر سطح‌ها و زاویه‌های چهارگانه بنا طراحی شده‌اند و اشعاری از شاهنامه، به خط نستعلیق خوب، بر این بدنه‌ها حک شده است. این عمارت زیبا در طول عمر 80ساله‌اش آسیب بسیار دیده است، از جمله تخریب و نشستی که در دهه 40 مرمت شد و اما هنوز هم زخم‌هایی از قدیم را بر پیکر خود دارد، مثل محوطه‌سازی بدسلیقه همان سال‌های 40 که در شأن بنا نبود یا ستون‌های وصله‌پینه شده زیرزمین که مطمئن نیستم مال چه دورانی است. داخل آرامگاه دوطبقه است که بالکن عریضی طبقه بالا را مشرف به محوطه اصلی اطراف سنگ مزار می‌کند و هر چهار دیوار را دور می‌زند و از بالا می‌شود پایین را تماشا کرد. و چه تماشایی! که بعدا به آن می‌رسیم. از لطف و شکوه بنایی که در سال 1313 ساخته شده، جز بدنه اصلی بنا، کمتر اثر و نشانه‌ای باقی مانده است؛ در یکی، دو دهه گذشته نوشته‌ها و کتیبه‌های بیرون بنا را دستکاری کرده‌اند و به خط نستعلیقی ناهنجار و کج‌وکوله اصلاحات لازم! را به عمل آورده‌اند و در کنار این اصلاحات، سهوا دو، سه سطری باقی مانده از سال‌های دور که در آنها از «جور و جفایی که از طرف ابنای زمان درباره آن حکیم...» روا شده سخن رفته و جا مانده و پاک نشده است! و این کار حک و اصلاح چنان از سر تعجیل و بی‌اعتنایی و بدسلیقگی انجام شده که هر چشم بی‌تجربه‌ای هم فورا و به‌وضوح می‌تواند بخش‌های حک و اضافه‌شده‌ای را که با روشی سخیف و زننده اعمال شده تشخیص دهد. سنگ گور حکیم ابوالقاسم فردوسی‌توسی هم حاصل همین سلیقه فرودست است و با چنان خط نستعلیق پیش‌پاافتاده‌ای نوشته و اجرا شده که سنگ مزار‌های معمولی در قیاس با آن به خط میرعماد می‌مانند! محوطه اطراف باغ آرامگاه پر از غرفه‌های متعددی است که اشیای یادگاری خراسان و توس و فردوسی را - همراه با «سی‌دی» فیلم‌های مزخرف و موسیقی‌های دری‌وری و آت‌وآشغال‌های مختلف - می‌فروشند. نوازندگان ویولن و تار و قیچک هم زیر سایه درختان نشسته‌اند و به‌محض نزدیک‌شدن بازدیدکنندگان شروع می‌کنند به ساززدن. بیرون پارکینگ دراندشت و خلوت محوطه هم در اختیار مغازه‌هایی است که بلندترین و مفصل‌ترینشان «چلوکبابی شاهنامه» است! اما این غرفه‌ها و ویترین‌های پایه‌دار فقط به محوطه بیرونی آرامگاه محدود نمی‌شوند و به‌صورتی باورنکردنی و خزنده! تا نزدیکی‌های سنگ گور فردوسی پیشروی می‌کنند!
طبقه بالا و بالکن‌های عریضش که کاملا در تصرف ویترین‌های خرت‌وپرت‌فروشی‌هاست و چهار طرف طبقه اصلی هم: ویترین‌های فروش جاسوییچی، کله‌های گچی فردوسی، شاهنامه‌های بدچاپ، کارت‌پستال‌های آکاردئونی... و چندتایی هم به دیزی‌های سنگی مشهد، از کوچک تا بزرگ، اختصاص پیدا کرده است! (دوروبرم را نگاه می‌کنم. اینجا دیگر کجاست؟ حتی اگر قصد و عمد بددلانه‌ای برای هتک‌حرمت حکیم بزرگوار در میان نباشد این بدسلیقگی و فضاحت را به چه می‌شود تعبیر کرد و چطور می‌شود فرو داد و دم نزد؟ مگر می‌شود ملتی بزرگ، بزرگ‌ترین شاعر ملی و حماسی خود را که تجدید خاطره حیثیت و فخر تاریخی و زبان فاخرش را مدیون اوست چنین تحقیر کند؟ نه که فردوسی اولین شاعر بزرگ شیعی این سرزمین است؟ نه که نام او با حماسه‌سرایی - و نه‌فقط در ایران که در ادبیات جهان - گره خورده است؟ این بی‌حرمتی را چه کسی و کدام دستگاهی به گردن می‌گیرد و پاسخ می‌دهد؟ به‌راستی جز اعلام سرافکندگی و سقوط و انحطاط سلیقه مسوولان و مدیران و طراحان و برنامه‌ریزان فرهنگی، چه پاسخی را می‌توان انتظار داشت؟)
در باغ اطراف آرامگاه و در دو جانب استخر طویل مقابل آن، دو مجسمه بزرگ را قرار داده‌اند؛ یکی مجسمه زیبای مرمرین فردوسی است که قلم را در دست راست گرفته و «نامه» را بر زانوی چپ تکیه داده و صورت زیبای چروکیده و اندوهگینش به جایی در دوردست خیر مانده و انگار از پروای زمان و فضاحت و ناروایی‌ هزارساله آن عبور کرده و بی‌فروتنی یا تکبری، آشکار می‌کند که جایگاه عظیمش را می‌شناسد و به‌جا می‌آورد. مجسمه‌ای است زیبا، کار استاد ابوالحسن‌خان صدیقی، شاگرد کمال‌الملک، که هرچه در عمر پربرکتش ساخت و نقاشی کرد – از پیکره فردوسی تا صورت سعدی و ابن‌سینا - ماندگار و ثبت شد برای همیشه و در دل‌ها و در ذهن‌ها و باور‌ها جا افتاد. ابوالحسن‌خان صدیقی، مهم‌ترین مجسمه‌ساز ایرانی عصر ما بود که سال‌های آخر عمرش را با چه ناباوری و چه تلخی‌ای گذراند. اما در سوی دیگر و در مقابل آن، مجسمه رستم دستان را کار گذاشته‌اند از گچ و سیمان و هر خرت‌وپرت دیگری، که عین پهلوان خلیل عقاب! زانو زده و افعی نحیف و ضجه‌زنی را دور چماقش «چماق‌پیچ» کرده و با غرور و خودستایی تمام دارد به این موجود فلک‌زده نگاه می‌کند! مجسمه نمونه‌ای است از یک ارتکاب بزن‌دررو که احتمالا در چندسال گذشته و به قصد ‌روکم‌کنی در مقابل مجسمه ابوالحسن‌خان صدیقی قرار داده‌اند!
یعنی یک خوشنویس و سنگ‌تراش و حکاک لایق در تمامی خراسان پیدا نمی‌شد که بی‌هیچ پروایی نوشته‌های دیوارهای آرامگاه فردوسی را با چنین فضاحتی سرهم‌بندی و «تصحیح»! نکند؟ یعنی نمی‌شد به احترام آن شاعر بزرگ و آن حکیم بزرگوار، دستنوشته سنگ روی گورش را کمی با کاردانی و ظرافت انتخاب می‌کردند و به‌جای این چند سطر نستعلیق نپخته ابتدایی، از خط «کوفی – نسخ» متداول در اوایل قرن پنجم هجری - یعنی همزمان با درگذشت فردوسی - استفاده می‌شد که خوانا هم هست و نمونه‌های آن هم چه بسیار و بهترینش هم در نسخه خطی «کتاب معانی‌الله» که تقریبا در همان سال‌ها عثمان بن حسین وراق نوشته و تذهیب کرده و از زیبا‌ترین قلم‌های خوشنویسی مکتب خراسان است؟ (وقتی مادرم درگذشت از استاد جلیل رسولی تقاضا کردم تا نوشته روی سنگ گورش را به خط زیبایش بنگارد و او هم اجابت کرد و نقوش سنگ را هم خودم در خانه‌ام تراشیدم. یعنی حرمت شاعری به عظمت فردوسی همین مقدار اندک ادب و مراعات را هم نمی‌طلبید؟)و آیا هیچ مسوولی به فکرش نرسیده - یا جرات نکرده - دستفروشان متصرف‌کننده فضای داخل آرامگاه را به محوطه خارجی و حاشیه باغ هدایت کند تا حرمت و خلوت این مکان محترم محفوظ بماند؟
موزه‌ای هم کنار آرامگاه تاسیس کرده‌اند؛ فقیرترین و بی‌معنی‌ترین موزه موجود در ایران! موزه‌ای بدون هدف و انباری انباشته از همه‌چیز: از دیزی‌های سنگی تا پیه‌سوزهای دوره ایلخانی، تا نقاشی‌های مضحک و پرت! معلوم نیست از تماشای این اشیای اغلب نامربوط قرار است بیننده به کجا برسد؟ آیا این موزه اشیا و لوازم زندگی مردم ایران در دوران فردوسی است؟ موزه جنگ‌افزار پهلوانان و جنگجویان است؟ موزه متون و دستنوشته‌های حماسی است؟ خدا می‌داند! کمی بالاتر از موزه، گور مهدی اخوان‌ثالث - شاعر بزرگ معاصر - قرار دارد؛ با مجسمه‌ای نیم‌تنه و ساخته شده با کج‌سلیقگی تمام و با شباهتی اندک به او، که تا جایی که من دیده بودم و آن صورت مطبوع در یادم است، این شکلی نبود اصلا و نشناختمش ابدا!
در ادامه هواخوری و ضمن عبور از کنار مجسمه رستم - و از هول آن! - راهم را کج می‌کنم به طرف آرامگاه فردوسی - که مانند معبد سلیمان به روایت انجیل - تبدیل شده به بازار مکاره دستفروشان! از پله‌ها پایین می‌روم تا برسم به فضای اطراف سنگ گور. بر دیوار‌های سه طرف - یا چهار طرف؟ - مجسمه‌ها و نقش‌برجسته‌هایی از قصه‌های شاهنامه نصب شده که نور نمایشی تند و ناجوری از پایین به آنها تابانده‌اند. نه نام و نشان شخصیت‌ها درست معلوم است و نه قصه‌ها را می‌شود به‌راحتی دنبال کرد. مشکل مجسمه‌ها – به‌جز خامدستی - در ابعاد و تناسبات سر و اندام پهلوانان و قهرمانان است که تماما کوتوله‌اند و مضحک و فربه و لمیده و درازکش! خدا کند این مجسمه‌ها را در سال افتتاح نصب نکرده باشند چون بدجوری اعتقادم به سلیقه مطلوب ایرانیان آن زمان از دست می‌رود! و ناچار دلگرمی به خودم می‌دهم که حتما کار، کار مرمتگران دهه 40 است یا همین هفت، هشت‌سال گذشته!
آیا این جفا به خاطر نام حماسه شاهنامه است که بر آرامگاه شاعر بزرگ ما روا شده؟ یا تنها حاصل بی‌توجهی و بی‌مسوولیتی و بی‌اعتنایی مسوولان گذرای زمانه است؟ یادمان باشد شاهنامه در تحسین پادشاهان باستانی ایران سروده نشده، شاهنامه تاریخ حماسی ملتی بزرگ است که ذکر نبردهای ‌هزارساله‌اش با مهاجمان تورانی شمال‌شرقی باید بازگو می‌شد تا بزرگی ما در یادمان بماند و در یادمان بماند که قهرمانانمان - از رستم و اسفندیار تا دیگران - چگونه سرسخت ایستادند در برابر بیگانگان و در برابر زیاده‌خواهی شاهان ستمگری که «فر» ایزدی خود را به‌خاطر ستمگری، دیرزمانی بود که از دست داده بودند و خود نمی‌دانستند که «فریدون فرخ فرشته نبود»... و اینها را هر کودک دبستانی هم می‌داند – و یا باید بداند - چون نمی‌دانم که در کتاب‌های درسی هم این قصه‌ها ذکر می‌شود یا نه؟ و باز باید یادمان باشد که همان مهاجمان مغول تورانی وقتی ایران‌زمین را گرفتند، خود از اولین سفارش‌دهندگان شاهنامه‌های مصوری بودند که شکست اجدادشان در برابر ایرانیان دلیر را تصویر می‌کرد - که چه انصاف و شعوری داشتند! و اما همچنان و هنوز هم در این سال‌ها، قیل‌وقال و بددلی و بددهنی در حق جایگاه آن حکیم والامقام – از «چپ» و «راست» - به‌راه است و ادامه دارد. آیا از همین خاستگاه است که به تلافی و با بی‌اعتنایی آرامگاه او را به چنین روزی نشانده‌ایم؟
دیگر به آرامگاه حکیم توس پا نخواهم گذاشت. عهد کرده‌ام تا وقتی که آن جایگاه شریف در تصرف دستفروشان است به آنجا نروم تا شاهد این بی‌حرمتی مداوم نشوم. اگر هم گذارم به توس بیفتد و بخواهم بنایی به‌درستی و پاکیزگی مرمت‌شده را تماشا کنم می‌روم به چندقدمی آن و عمارت «هارونیه» را می‌بینم که بقعه یا خانقاهی است از عصر ایلخانان مغول و بحق نمونه‌ای است از بازسازی و کار عالی مرمتگران این سال‌های سازمان میراث‌فرهنگی. در چهاردیواری زیر گنبد بلند آن - و بی‌حضور حتی یک ویترین پایه‌دار دستفروشان - چند ماکت ظریف و دقیق از بعضی از بناهای تاریخی خراسان قدیم را در ویترین‌های بزرگ و محفوظ قرار داده‌اند و نکته - یا طنز - در این است که عمارت هارونیه - بی‌هیچ نشانه یا سندی - قرن‌های دراز مقبره هارون‌الرشید عباسی فرض می‌شد و از همین‌رو هم مورد اکراه خراسانیان بوده و چه خوب است که در تصحیح این عقیده قدیمی، اینچنین بازسازی و تکمیل شده است! اگر بر عمارت بی‌نام‌ونشان هارونیه جفا روا نشده - و چه درست است که جفا روا نشده - و اگر بر آرامگاه فردوسی چنین میزانی از جفا روا شده - که جبران آن را هیچ امید ندارم - اما دلگرمی می‌دهم خودم را که نام و نشان آن شاعر بزرگ همچنان در دل مردم ما تا سال‌های دراز - تا وقتی که به زبان زیبا و فاخر پارسی سخن می‌گوییم - باقی خواهد ماند و البته باقی خواهد ماند.
منبع : شرق
پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →