دکتر منصور رستگار فسائی

پیکرگردانى اسطوره‏ها

دکتر منصور رستگار فسایی

 

پیکرگردانى اسطوره‏ها  ×

پرسیدم: این پر جبرئیل آخر چه صورت دارد؟
گفت: اى عاقل! این همه رموز است که اگر
بدانند، این همه طامات بى‏حاصل باشد.

(سهروردى، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، آواز پر جبرئیل)

از جمادى مردم و نامى شدم

 وز نما مردم زحیوان سر زدم

مردم از حیوانى و آدم شدم

 پس چه ترسم، کى زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر

 تا بر آرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن زجو

 کل شى‏ء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

 گویدم کانّا الیه راجعون

 

(مولوى، بى‏تا: ص 22، ب 2901 تا 2906)

پیکرگردانى چیست؟

مراد از پیکرگردانى همان است که در ادبیات فرنگ  Metamorphosesو
 Transformationخوانده مى‏شود و معناى آن تغییر شکل ظاهرى و ساختمان و اساس
هستى و هویت قانونمند شخص یا چیزى با استفاده از نیروى ماوراءالطبیعى است که این
امر در هر دوره و زمانى «غیر عادى» به نظر مى‏رسد و فراتر از حوزه و توان معمولى
انسان‏ها و حتى نوابغ و افراد استثنایى به شمار مى‏آید. در این حالت شخص یا شى‏ء از
صورتى به صورتى دیگر مى‏گردد و پیکرى تازه و نو مى‏یابد که ممکن است بروزات آن
صورى، ظاهرى و محسوس باشد یا در نهاد و نهان دچار تغییراتى بنیادى شود، قدرت یا
قدرت‏هایى تازه به‏دست آورد که قبلاً فاقد آن بوده است و در نتیجه، اگر چه اصولاً همان
است که قبلاًبوده، در صورت و باطن او تحول و تغییرى تازه ایجاد شده است که شکلى
نو و کنش‏هایى خاص و متفاوت پیدا کرده است. مانند پیکرگردانى خدایان به انسان،
حیوان، گیاه یا شى‏ء یا گشتن اشیا به پیکر گیاه و حیوان و انسان و پیکرگردانى حیواناتى
همچون اژدها و سیمرغ در مکالمه و گفتگو با انسان و دگرگونى ظاهرى یا درونى انسان و
تبدیل شدن او به خدایان، حیوانات و اشیا که از عملکردها و توانایى‏هاى خارق‏العاده
معنوى او استنباط مى‏شود یا جلوه کردن به‏صورت مخلوقات و موجوداتى که ترکیبى از
انسان و حیوان و گیاه و اشیا هستند و یا توانمند شدن انسان و حیوان بر خوارق اعمال و
خلق شگفتى‏هایى، همچون دست‏یابى به عمر جاوید، آب حیات، سخن‏گفتن با
حیوانات و نباتات و جمادات، پرواز کردن و رسوخ به دنیاهاى زیرین خاک یا فرازین آن،
رخنه‏کردن به دنیاى پیش از تولد و پس از مرگ و خواندن و دانستنِ غیب و بزرگ و
کوچک گردیدن، جوان شدن و غیره.

     به‏طور کلى در پدیده پیکرگردانى بسیارى از دیدگاه‏هاى شخصى، اجتماعى، فلسفى،
روان‏شناسانه و تخیل، زبان، ادب و هنر و گونه‏هاى دیگر تجلّى فرهنگى انسان در ادوار
مختلف و در شرایط و اوضاع و احوال گوناگون سیاسى، اجتماعى، دینى و اخلاقى مورد
توجه قرار مى‏گیرد و کمتر موضوع مادى یا ماوراى طبیعى است که پدیده پیکرگردانى آن
را دربر نگیرد، بدین معنى که از قلمرو خدایان و ایزدان و فرشتگان گرفته تا حوزه
اهریمنان و دیوان و پریان و جادوگران که پیوسته در نبردهاى بى‏امان و جاویدان درگیرند،
تا انسان‏هاى قدرتمند و ایزد واره که با همنوعان خویش، و با حیوانات و گیاهان در تضاد
منافع قرار مى‏گیرند و یا با خدایان و نیروهاى مثبت و منفى ماوراى طبیعى به نوعى
ارتباط برقرار مى‏کنند... همه و همه در گستره این موضوع قرار دارند و به نوعى دگرگونى
در ابعاد پیدا و پنهان زندگى انسان و مسایل هستى او را نشان مى‏دهند و در همان حال،
عظمت دنیاى شگفت‏انگیز اساطیر و گستره ظرفیت‏هاى بى‏پایان ذهن و تصورات انسانى
را خاطرنشان مى‏سازند. به علاوه، انسان کهن همه چیز را به نوعى جاندار و داراى
قدرت حیات و دگرگونى و تفکّر مى‏شناسد، آنچنان که در اساطیر زرتشتى هرچیزى
داراى مینویى روحانى است که مى‏تواند در پیکرهاى مختلف ظهور و بروز پیدا کند.

     ما همواره در بستر پیکرگردانى‏هاى اساطیرى شاهد تغییر بستر محیط زندگى
انسان‏هایى هستیم که به همراه تغییرات پیچیده هستى مادى و معنوى خود، اسطوره‏هاى
پیچیده دگرگونى را مى‏آفرینند و حکایت خود را در زبان و تعابیر اساطیر بازگو مى‏کنند.
همیشه مى‏بینیم که چه در زمین‏هاى سوخته افریقا و چه در میان ساحل‏نشینان آتنى و چه
در میان بومیان سرخپوست، مردم با توجه به شرایط محیطى و اقلیمى خود،
اسطوره‏هایى را خلق مى‏کنند که قادرند در پیکره‏هاى مختلف بگردند و بدین گونه
موجودات اساطیرى، کهن الگوهاى فرهنگ انسانى مى‏شوند.

     بدین ترتیب، پدیده پیکرگردانى موجودات اساطیرى که از آغاز خلقت به
صورت‏هاى مختلف و شگفت‏انگیز جلوه مى‏کند، هم بر تناقض‏هاى هستى انسان و
جهانش و هم بر ضعف‏هاى آفرینش او دست مى‏گذارد و در همان حال که بر قدرت و
کمال ذهن و فکر و شخصیت خلاق انسانى تأکید مى‏ورزد، هر پیکرگردانى یا گردش از
یک پیکر به دیگرى، کالبدى تازه و پیامى خاص به خود دارد و نوعى نقص یا کمال را
مطرح مى‏کند. براى مثال انسان درحالى‏که مى‏تواند از جمادى بمیرد و نامى شود و از
نامى‏بودن پیکرگردانى کند و در قالب حیوان درآید و از حیوانى به فرشتگى تغییر قالب
دهد، اما هنوز راضى نیست و مى‏خواهد که آنچه اندر وهم ناید آن شود. انسان در تبدیل
و تبدل همیشگى اساطیریش، سکون و ایستایى و مرگ را نفى مى‏کند و این بت عیار
نشان مى‏دهد که مى‏خواهد به هر جلوه و شکلى درآید و تفسیرى صادقانه و صمیمى از
موقعیّت کنونى و مطلوب خود را ارائه دهد که ناشى از اندیش‏مندى منحصر به فرد او و
درک دقیق وى از گذشته و حال و آینده و پیدا و پنهان جهان است، بنابراین، دامنه شمول
پیکرگردانى‏هاى اساطیرى محدود نیست و همه ظاهر و باطن و پیدا و پنهان هستى مادى
ومعنوى خاصى را که انسان با آن در ارتباط است دربرمى‏گیرد و سیر انسان را از جمادى
به خلیفه‏اللهى و اناالحقى نشان مى‏دهد و به قول سعدى:

 

طیران مرغ دیدى تو زپاى‏بند شهوت

 بدر آى تا ببینى طیران آدمیت

     خدایان در تصور ایرانیان به صورت‏هاى مختلف جلوه مى‏کردند. ایرانیان براین باور
بودند که هرچیزى در جهان روحانى (مینوگ یا مینو یا صورت نامرئى و نامحسوس هر
چیز) استعداد آن را دارد که صورتى مادى یا گیتیک (گیتى به صورت مرئى و محسوس و
این جهانىِ هر چیز) به خود بگیرد و معتقد بودند که جهان به همین طریق به وجود آمد و
جهان روحانى صورت مادى به خود گرفت، اما درحالى‏که موجودات زمینى «صورت
مادى» به خود مى‏گیرند که مناسب طبیعت آنها است، موجودات روحانى وآسمانى و
ایزدى نیز مى‏توانند به اشکال گوناگون مادى درآیند و از این رو است که در اساطیر ایران
تیشتر، به سه شکل و ایزد بهرام به ده شکل درمى آیند(هینلز، 1368: 41).

     نکته جالب آن که پس از فراهم‏آمدن مقدمات، همه این تغییرات همچون امر «کن»[1]بلافاصله صورت تحقق مى‏یابد و انسان اسطوره‏ساز در همین مرحله است که نظم
طبیعى و قوانین علّى هستى را نادیده مى‏انگارد و در عین حال که خود را خلیفه‏اللّه‏
مى‏داند به هزار پیکر مى‏گردد و به هزار چهره در مى‏آید تا در هر پیکرگردانى و هر چهره
بازى خود یا دیگران، توانمندى ذهنِ وقّاد خود را در خلقت‏هاى تازه و در چهارچوب
نیازهاى خود نشان دهد و بکوشد تا این خلقت‏ها ضعف و نقص مخلوقات طبیعت را
نداشته باشند. این مخلوقات تازه نیز با رفتارها و منش‏ها و آروزها و جلوه‏هاى نیک و بد
تازه خود، همیشه در ارتباطى تنگاتنگ با گذشته و جوهره طبیعى و سرشت و باطن
گذشته انسانى خود قرار دارند و هرگز اصل خویش را گم نمى‏کنند. با هر تغییر چهره‏اى،
زمینه یا زمینه‏هایى فراهم مى‏آورند تا مجال مقایسه نیک و بد، زشت و زیبا، رنج و راحت
و لحظه‏هاى متفاوت هستى انسان فراهم شود. وقتى خدایان در چهره حیوانات و
انسان‏ها جلوه مى‏کنند، وقتى دیوان و پریان و اهریمنان، به قلمرو انسان‏ها وارد مى‏شوند
و هنگامى که فریدون خود را به شکل اژدها درمى‏آورد یا مس به مدد کیمیا طلا مى‏شود
وانسان با آب حیات فناناپذیر و جاودان مى‏گردد، در همه این موارد، زبان رمزى اسطوره
توأماً انعطاف‏پذیرى خود را در انطباق با تغییر شکل هستى در کنار موقعیت قبلى و تازه
خود مطرح مى‏کند و موقعیت انسان را در بخشى از حیات مادى و معنویش به تماشا
مى‏گذارد. بدین ترتیب، تغییر در شکل موجودات یا پیکرگردانى‏هاى آنها دستمایه تحقق
تمام آروزهایى مى‏شود که انسان در طول اعصار و قرون داشته است و در روایات تمام
ملت‏ها نیز این پدیده به‏عنوان جزئى جدایى‏ناپذیر از اسطوره‏هاى کهن مطرح مى‏شود و
داراى چند ویژگى همانند است.

دور کننده غم بسیار تخم است و هرگاه سیمرغ از آن برخیزد هزار شاخه از آن
بروید ویژگى‏هاى پیکرگردانى

     1. خدایان با آن‏همه قدرت مطلقى که دارند، مى‏توانند هر لحظه که بخواهند خود را
به اشکال مختلف درآورند، در اساطیر یونان زئوس خود را به شکل پیرى فرتوت و
هرمس[2] به شکل سنگ در مى‏آورند و اطلس به قله کوه مبدل مى‏شود. زئوس گاهى خود
را به شکل گاو نر سفید در مى‏آورد و اروپا[3] دختر پادشاه فینیقیه را مى‏رباید و هرا، همسر
و خواهر زئوس، خود را به شکل پیرزنان درمى‏آورد، هادس[4] سرپوشى دارد که چون آن
را بر سر مى‏نهد پنهان مى‏شود و غیره.

     در اساطیر ایران باستان نیز اهورامزدا در آسمان، خورشید است و در زمین روشنى و
جامه‏اى مزین به ستارگان به تن دارد و دختران و پسرانش امشاسپندان هستند. ایزد ناهید
در پیکر دوشیزه‏اى خوش پیکر و زیبا جلوه مى‏کند که خانه‏اش در اقیانوس‏هاى بهشتى
است و ارابه‏اى دارد که چهار اسب که هریک نماد یکى از عوامل طبیعى، یعنى باد،
باران، ابر، تگرگ و شبنم هستند، آن را حمل مى‏کنند. او تاجى طلایى بر سر دارد که
صدها ستاره برآن مى‏درخشند.

     ایزدبهرام نیز در پیکرگردانى بى‏همتا است و خود را به صورت باد، گاو زیباى زرین
مو، اسب سپید زیبا با گوش‏هاى زرین، ماده شتر مست، گرازى با دندان‏هاى تیز، مردى
پانزده ساله، درخشان و روشن‏چشم، مرغ ورغنه (وارغن) یا شاهین، بزکوهى و بالأخره
جنگاورى شکوهمند در مى‏آورد. سروش به شکل خروس و ایزدمهر به سیماى چوپانى
نیرومند در مى‏آیند و اهریمن نیز گاهى خود را به شکل انسان و به هیبت مردى جوان و
پانزده ساله در مى‏آورد، درحالى‏که پیکر خود او به هیزمى چون بدن سوسمار مى‏ماند...
دیوان، پریان و اژدهایان نیز در پیکرهاى گوناگون مى‏گردند. تیشتر در اساطیر زرتشتى
گاهى به‏صورت اسبى با سم سپید در مى‏آید و با اپوش، دیو خشکى، به نبرد مى‏پردازد و
گاهى به‏صورت گاو و زمانى در هیأت جوانى راى‏مند و پانزده ساله و زیبا جلوه مى‏کند که
داراى چشم‏هاى روشن و درخشان و قامتى بلند است و فرشتگان نیز همچون ایزدان
پیکرگردانى‏هاى گوناگون دارند.

     مینوى آسمان با زرهى مزین و در جامه جنگاورى نیرومند جلوه مى‏نماید و نیروى
روانى دین، پس از مرگ انسان در سیماى دخترى زیبا بر مرد نیک و به‏صورت زنى پتیاره
و پلشت[5] بر مرد بدکار، آشکار مى‏شود و فر نیز صورت‏هاى گوناگون به خود مى‏گیرد.

    در توتم‏هایى که به منزله خدایان ابتدایى بشرند نیز گاهى به‏صورت اسب سیاوش و
کیومرث، یعنى قهرمانان و خدایان گیاهى و زمانى به شکل حیواناتى چون اسب و
سیمرغ آشکار مى‏شوند و گه‏گاه قدرت خویش را در آب حیات و رویین تنى و اکسیر در
اشخاص و اشیاى دیگر جلوه‏گر مى‏سازند.

     2. انسان هزار چهره نیز داراى قدرتى است که خود یا دیگران و یا اشیا را تغییر پیکر
مى‏دهد. فریدون همچون اژدهایى بر فرزندانش آشکار مى‏شود و ضحاک یا اژدهاک،
انسانى با پیکر مار است و در روایات مختلف اساطیرى، ملى و مذهبى نیز بسیارى از
نیکان، ظهوراتى در پیکر اشیا، حیوانات، گیاهان اژدهایان و غیره دارند و جادوگران هم
خود را به شکل‏هاى متفاوتى در مى‏آورند و کارهاى شگفت انجام مى‏دهند.

     تهمورث، اهریمن را به‏صورت اسبى در مى‏آورد و بر آن سوار مى‏شود و به یارى
همان نیرو دیوان را به کار گل مى‏گمارد و از آنها خط و هنر مى‏آموزد و نشان مى‏دهد که
اراده انسانى بر نیروى دیوى غلبه کرده است و کاووس نوشدارو را در اختیار دارد که
زخم‏خوردگان را تندرست مى‏سازد، کیخسرو در جام جهان‏بین خود، همه‏جا را مى‏بیند و
رستم زرهى دارد که نه در آتش مى‏سوزد و نه در آب‏تر مى‏شود و چون آن را مى‏پوشد،
پرواز مى‏کند. اسفندیار رویین‏تن است، اما همچون آشیل[6] که نقطه ضعفش در پاشنه

پایش بود، او نیز چشمانى آسیب‏پذیر دارد، همچنان‏که اسکندر نیز فاقد چشمى بینا
است که در اسطوره به‏صورت سیاهى و تاریکى غار و یا خود تاریکى جلوه مى‏کند و به
همین جهت، آب حیات را نمى‏یابد. گودرز با خوابى ظهور کیخسرو را در مى‏یابد و با
موفقیت به خواب خود تحقق مى‏بخشد. فریدون در خواب سنگ را مى‏بندد و رستم
کوهپاره‏اى را با پا نگه مى‏دارد که بهمن به‏سوى او رانده است و افراسیاب خود را در آب
و شاه مازندران در سنگ خود را پنهان مى‏کند.

     توانمندى انسان در دگرگون کردن و دیگر شدن، گاهى جلوه‏اى غیر مستقیم دارد.
بدین معنى که انسان از درخت سخن مى‏شنود؛ با کوه سخن مى‏گوید و به یارى فسخ و
نسخ و مسخ تداوم پیکرگردانى خود را در حیوانات، انسان‏ها، اشیا و گیاهان امکان‏پذیر
مى‏سازد.

     در شعر نو فارسى، شهر سنگستان اخوان، بهترین نماد این امر است و درنزهه‏القلوب
درباره مجسمه شاپور مى‏خوانیم که «بر ظاهر بشاور شکل مردى سیاه است به هیکل
بزرگ‏تر از مردى. بعضى گویند طلسمى است و برخى گویند که مردى بود که خداى او را
سنگ گردانید...» و در بندهش مى‏خوانیم که تن کیومرث از فلز ساخته شده است و چون
مى‏میرد از تن او هفت گونه فلز به‏وجود مى‏آید، زهره ستاره آسمان مى‏شود و انسان به
رودخانه و چشمه مبدل مى‏گردد.

     در مجموع، انسان همه اقتدارات خدایان را در چهارچوب وجود مادى خود متمرکز
مى‏کند، اما مى‏کوشد تا اعمال خارق‏العاده خود را رنگى منطقى ببخشد.

     انسان زرتشتى امشاسپندان را در کنار خدایان قرار مى‏دهد تا یار و یاور او باشند. این
امشاسپندان که عبارتند از: بهمن، شهریور، خرداد، مرداد، سپنته آرمئیتى و اشا و هیشته)
هریک جلوه‏اى معنوى و مادى دارند که مستقلاً به بحث درباره آنها خواهیم پرداخت،
اما سروش در دین زرتشتى متأخر بر امشاسپندان افزوده گشته است تا ساخت هفتگانه
سلسله مراتب ایزدى تکمیل شود.

     سروش، پیک ایزدى، در شاهنامه فردوسى همانند جبرئیل مسلمانان است که در
موارد متعدد در خواب و بیدارى بر افراد ظاهر مى‏شود و هربار شکلى خاص دارد، ولى
در عمل او که از محبوب‏ترین چهره‏هاى آیین زرتشتى و نماینده حضور اهورا مزدا در
همه جا هست، در دست فردوسى به‏صورت پیک خاص یزدان یگانه در مى‏آید و به
همین جهت، اگرچه مخاطبان او متفاوتند، اما او همیشه درخواست‏هاى الهى را مطرح
مى‏سازد. ابلیس در شاهنامه به جاى اهریمن مى‏نشیند و نقش شیطان را بازى مى‏کند و
سروش نماینده مطلق قدرت‏هاى الهى و ایزدى است و ابلیس و همراهانش، یعنى دیوان،
پریان، جادوگران و اژدهایان مظاهر کلّیت شر و اهریمنان به‏شمار مى‏آیند. نیروهاى خیر
با پیشگامى سروش عبارتند از سیمرغ و فرّه‏مندان که از خواب‏هاى صادق برخوردارند و
همگى تجلّیات اراده خیر مطلق هستند که جابه‏جا با منطق عقلانى و باور فردوسى ظهور
و بروزى توجیه‏شدنى و معقول دارند (مجموعه اوستا...، 1354؛ یسنا، 1938: 44: 5و33:6) و
به اشکال مختلف آشکار مى‏شوند و ما در این زمینه فقط به ذکر سه مورد اکتفا مى‏کنیم و
بقیه موارد را در ضمن توضیح ایزدان و نیروهاى خیر و شر در فصل پنجم این کتاب، به
تفصیل بیان خواهیم کرد.

1. ایزد سروش

سروش در اوستا گاهى به‏صورت مرغ سروشه که همان خروس باشد در مى‏آید که در
بامدادان صداى خود را بلند مى‏کند و مردم را به بیدار شدن و برگزارى نماز «اشم وهو»
دعوت مى‏کند تا اهریمن را نفرین کنند. سروش به قول نیبرگ[7]، در آثار دوره‏هاى بعد
چهره‏هایى کاملاً آن‏جهانى به خود مى‏گیرد و فرشته‏اى مى‏شود که مقامى مهین و والا
دارد و مظهر اطاعات و نماینده صفت تسلیم در برابر اوامر اهورا مزدا است. او از
فرشتگانى است که در روز رستاخیز به کار حساب مى‏پردازند. او پیک ایزدى است و
روز 17 هر ماه بدو واگذار شده است (یسنا، 1938: 44: 5و33:6).

     سروش در بسیارى از اعمال به آپولو[8]، پیک مستقیم خدایان و راهنماى مردم در
اساطیر یونان، همانند است. سروش در شاهنامه اولین موجود ماوراءالطبیعى است که در
بخش اساطیرى شاهنامه، یعنى داستان کیومرث به‏صورت پرى پلنگینه‏پوش بر کیومرث
آشکار مى‏شود و او را از توطئه اهریمن و خزروان دیو آگاه مى‏سازد و به نبرد با اهریمن
برمى‏انگیزد و پس از کشته‏شدن سیامک بازهم بر کیومرث ظهور مى‏کند و او را به ترک
سوک یکساله فرا مى‏خواند و به نبرد با اهریمنان و دیوان، یعنى تداوم مبارزه، دعوت
مى‏کند. اگرچه فردوسى در این مورد به شکل سروش اشاره نمى‏کند، اما از سیاق سخن
و گفتگوى او با کیومرث چنین بر مى‏آید که سروش در پیکر انسانى زیبا بر وى ظاهر شده
است، همچنان که بر فریدون نیز به همین صورت جلوه مى‏کند و او را از کشتن ضحاک
باز مى‏دارد، اما دقیق‏ترین تغییر چهره سروش وقتى است که به هیأت انسانى خداپرست
و نیکخواه با مویى همچون مشک که تا پایش فروهشته است و رویى همچون حور
بهشتى (که یادآور پرى پلنگینه‏پوش یا زیبارویى با جامه‏اى از پوست پلنگ در داستان
کیومرث است) به نزد فریدون مى‏آید و به او افسونگرى و شناخت نیک و بد را مى‏آموزد
تا او را قادر سازد که کلید بندها را بداند و افسون‏ها را بگشاید. فریدون پس از این دیدار
تن خود را پرتوان و دولت خویش را بیدار مى‏یابد(همیلتون، 1942: 31ـ29). سروش یک
بار هم در پیکر موبدى در رؤیاى سام آشکار مى‏شود و او را به باز آوردن زال فرا
مى‏خواند و در کین‏خواهى از کشنگان سیاوش نیز باز در خواب بر گودرز آشکار مى‏شود
و او را از جایگاه کیخسرو آگاه مى‏کند و در همین اوان بر هوم[9] زاهد نیز جلوه مى‏کند.

    در هنگامى که خسروپرویز از بهرام چوبین گریخت و به کوه پناه برد و از خداوند
جهان یارى خواست، سروش به پیکر انسانى سوار بر اسبى خنگ درحالى‏که جامه‏اى
سبز برتن داشت به نزد خسروپرویز آمد و او را از میان دشمنان عبور داد و به وى مژده
سلطنت بخشید.

     آخرین ظهورى که از سروش در شاهنامه وجود دارد (اگرچه فردوسى به نام سروش
در این مورد اشاراتى ندارد) در داستان اسب آبى دریاى شهد است :

زدریا برآمد یکى اسب خنگ

 سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ

دوان و چو شیر ژیان پر زخشم

 بلند و سیه خایه و زاغ چشم

(مول، 1369: 348/261/7)

     وقتى این اسب از دریا برمى‏آید و بر یزدگرد گناهکار آشکار مى‏شود، شبانان از
گرفتن او در مى‏مانند، ولى یزدگرد با زین و لگام به نزد او مى‏رود و اسب به‏راحتى رام او
مى‏شود و دست و پاى مى‏جنباند و شاه بر او لگام مى‏نهد، اما همین‏که مى‏خواهد تنگ بر
او ببندد؛ بنابرآنچه در شاهنامه آمده است:

بغرید و یک جفته زد بر سرش

 به خاک اندر آمد سر و افسرش

چو او کشته شد، اسب آبى چو گرد

 بیامد بدان چشمه لاژورد

به آب اندرون شد تنش ناپدید

 کس اندر جهان این شگفتى ندید

(همان، 359/262/7)

     بلعمى نیز که این داستان را در چگونگى مرگ یزدگرد بزهکار روایت مى‏کند،
مى‏نویسد:

اسب خاموش شد، تا یزدگرد او را به زین درآورد و خواست پاردم درافکند که
هردو پاى به زیرش زد و درهم شکست و یزدگرد بیفتاد و بمرد و اسب زین و
لگام بینداخت و بتاخت، چنان که هیچ‏کس او را ندید که کجا شد و درنیافتند و
مردمان گفتند این فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور وى از ما
برداشت...(بلعمى، بى‏تا: 922).

     بى‏اختیار ذهن خواننده به این امر جلب مى‏شود که آیا این اسب آبى، با آن‏همه
اوصاف، همان فرشته پیغام‏آور الهى و مأمور رسیدگى به حساب‏ها در رستاخیز، یعنى
سروش نیست که بدین شکل ظاهر مى‏شود و یزدگرد را به مجازات مى‏رساند؟

 

2. نریو سنگ

نریوسنگ که نامش بعداً به صورت «نرسى» متداول مى‏شود، یکى از پیام‏آوران هرمز
است که گاهى همانند «سروش» عمل مى‏کند. یزدان، نریوسنگ را همچون مردى
پانزده‏ساله آفرید؛ او را برهنه در پس اهریمن قرار داد تا زنان با دیدن او بدو دل بندند و او
را از اهریمن بخواهند (بهار، 1351: 54).

     در اساطیر مانوى نیز «نریسف یزد»[10] خود را به شکل مردى پانزده‏ساله در مى‏آورد.

3. سیمرغ، مرغ فرمانروا

سیمرغ پس از سروش مهمترین پیکرگردان ایزدى شاهنامه است که در کاخى برفراز البرز
زندگى مى‏کند و چون سام براى بازگرداندن زال به البرز مى‏رود، کاخ او را چنین مى‏بیند:

نشیمى از او برکشیده بلند

 که ناید زکیوان بر او بر گزند

فرو برده از شیز و صندل، عمود

 یک اندر دگر ساخته چوب و عود

بدان سنگ خارا نگه کرد سام

 بدان هیبت مرغ و هول کنام

یکى کاخ بُد، تارک اندر سماک

 نه از دسترنج و نه از آب و خاک

(مول، 1369: 3995/336/4)

     سیمرغ زال را که نوزاد بود و بر ستیغ کوه البرز افکنده شده بود سیمرغ برداشت و به
آشیان خود برد تا او را شکار فرزندان خویش سازد، اما یزدان نیکى دهش بر کودک
ببخشود و سیمرغ و بچگانش را با او مهربان ساخت و سیمرغ زال را پرورش داد، زال
جوانى نیرومند شد که آوازه‏اش در جهان پراکنده گشت.

     پس از چند سال، سام خواب دید که موبدى به نزد او آمد و او را به خاطر رها کردن
فرزند سرزنش کرد و این امر سام را برانگیخت تا به جستجوى فرزند به البرز کوه رود،
سیمرغ زال را از آمدن پدرش آگاه ساخت و وى را به بازگشت به زابلستان راضى کرد و با
دادن پرى از پرهاى خود به زال، او را برگرفت و به نزد سام برد. سیمرغ در زایش رستم
همچون طبیبى حاذق جلوه کرد و چاره تولد رستم را به زال نمود و در نبرد رستم و
اسفندیار نیز رستم را یارى داد تا چشم اسفندیار را هدف قرار دهد و او را بکشد.

     سیمرغ که فردوسى او را مرغ فرمانروا مى‏خواند[11] با رستم مهربانانه گفتگو مى‏کند وعلاوه برآنکه راز آسیب‏پذیرى چشم اسفندیار را براى او فاش مى‏سازد، با رستم راز
دیگرى را نیز در میان مى‏نهد. در شاهنامه آمده است:

چنین گفت سیمرغ کز راه مهر

 بگویم همى با تو راز سپهر

که هرکس که او خون اسفندیار

 بریزد، و را بشکرد روزگار

همان نیز تا زنده باشد ز رنج

 رهایى نیابد، نماندش گنج

بدین گیتیش شوربختى بود

 وگر بگذرد رنج و سختى بود

     بدین ترتیب سیمرغ به‏عنوان پدیده‏اى شگرف واجد چند خصوصیت است: 1.
طبیب و داناست، 2. غیب‏دان و رازشناس است، 3. حامى زال و خاندان اوست، 4.
سخن مى‏گوید، 5. براى زال نقش پدر یا مادر را دارد، 6. همین‏که پر او را مى‏سوزانند به
یارى حاضر مى‏شود، 7. انتقام‏گیر است و اسفندیار را که جفت او را کشته است، به
دست رستم به قتل مى‏رساند.

     گرچه مى‏توان گفت که سیمرغ توتم خانوادگى رستم است و مانند هر توتم دیگرى از
فرزندان خود حمایت مى‏کند (کاسیرر، 1360: 120)، اما رفتارى انسانى دارد و اگرچه به
ظاهر پرنده‏اى شگفت‏انگیز است، در معنا نماینده یا رابط خداوند با بندگان او است که
به نوعى، سروش را تداعى مى‏کند.

     سیمرغ گاهى نیز در کالبد انسان آشکار مى‏شود: در مجمل‏التواریخ مى‏خوانیم: «اندر
عهد منوچهر، زال از مادر بزاد و سام او را بینداخت. پیش حکیمِ زاهد، بزرگ گشت و بعد
سال‏ها سام او را باز آورد. منوچهر زال را بخواست و از دیدار او خیره ماند و خرم گشت
از طالع او...» بنابراین، یگانگى حکیمِ زاهد با سیمرغ در جابجایى اساطیرى است که
مرغى را انسان مى‏کند و انسانى را به‏صورت مرغى درمى‏آورد که نیروى الهى و
ماوراءالطبیعى سروش یا یکى از ایزدان و فرشتگان را داراست.[12]

    شیوه فردوسى در ارائه چهره سیمرغ و دیگر موجودات اساطیرى خارق‏العاده چنین
است که مى‏کوشد تا هرچه ممکن است آنها را به واقعیت‏هایى معقول و درخور پذیرش
مردم عصر خود نزدیک سازد، اما از آنجا که شدیداً به متن‏هاى کهن مورد استفاده خود
وفادار است، على‏رغم همه مقدمات عقلانى و منطقى داستان‏هایش، نمى‏تواند
پیکرگردانى‏هاى ایزدان، اهریمنان و دیگر موجودات اساطیرى را پنهان سازد و به همین
جهت در بررسى پیکرگردانى‏هاى سیمرغ در شاهنامه چهار چهره مختلف ایزدى را در
پشت چهره یک پرنده، مشاهده مى‏کنیم:

     1. ایزدى که به‏صورت انسان خودنمایى مى‏کند و این امر در خاصیت پزشکى و
درمان‏گرى سیمرغ از قدیم مورد نظر بوده است و در وجه‏تسمیه او گفته‏اند تصور
مى‏شود که یکى از خردمندان روحانى عهد باستان که نام وى «سئنه» بوده است که از نام
سیمرغ گرفته شده، سمت روحانى مهمى داشته که انعکاس آن به‏خوبى در اوستاآشکار
است. او به طبابت بیماران شهرت یافته بود و نام پرآوازه او را مردم به معنى لغوى سیمرغ
گرفته و جنبه پزشکى او را در اوستا به درختى داده‏اند که آشیانه مرغ سئنه برآن است و
در خداى‏نامه و شاهنامه بر خود سیمرغ نهاده‏اند که در این روند پرنده‏اى است که از زال
حمایت مى‏کند.

     2. ایزد سروش که به شکل مرغ در مى‏آید و رازکشتن اسفندیار را فاش مى‏کند. در
اینجا با توجه به رازگویى‏هاى سروش که به‏صورت زیبارویى پلنگینه‏پوش بر سام فریدون
و کیومرث آشکار مى‏شد و آنها را راهنمایى مى‏کرد، مى‏توان تصور کرد که در این مورد
نیز، این سروش است که به‏صورت سیمرغ بر زال جلوه مى‏کند.[13]

 

    3. در واقع توتمى مادینه است[14] بنابر آنچه در مینوى خرد آمده است، آشیانه سیمرغدر درختو چون نشیند هزار شاخه از آن بشکند. در اینجا سیمرغ مقیم درخت شادى و
غم‏زدا است و این امر نتیجه چاره‏جویى‏ها و درمان‏هایى است که دیگران را از او شادمان
مى‏کند، چنان که در شاهنامه آمده است:

هم آنگه خروشى برآورد رخش

 بخندید شادان دل تاج‏بخش

(مول، 1369: 3971/33/4)

     از طرف دیگر رویش هزار شاخه از درخت در هنگامى که سیمرغ به پرواز در مى‏آید،
نشان چیده‏شدن میوه‏ها و به‏ثمررسیدن تجربه‏هاست و شکستن شاخه‏ها در هنگام
نشستن نشان پربارى و میوه‏دارى و ثمربخشى او است.

     دقت در خصوصیت‏هاى عمده سیمرغ نشان مى‏دهد که دراین تعبیرها سیمرغ توتمى
مادینه است که هم مظاهر گیاهى و هم حیوانى دارد: درخت درواقع توتمى گیاهى است
که نرینه به‏شمار مى‏آید. جالب است که این ارتباط سیمرغ با درخت به شکل دیگرى نیز
در شاهنامه ظاهر مى‏شود و آن وقتى است که سیمرغ به رستم دستور ساختن سلاحى
خاص را مى‏دهد که بتوان بدان وسیله اسفندیار را کشت. سیمرغ رستم را با خود به کنار
دریا مى‏برد و جایگاهى خاص بدو نشان مى‏دهد و با پر خویش پیشانى رستم را نوازش
مى‏کند:

بمالید بر تارکش پرّ خویش

 بفرمود تا رستم آمدش پیش

گزى دید بر خاک، سر در هوا

 نشست از برش مرغ فرمانروا

بدو گفت شاخى گزین راست‏تر

 سرش برتر و تنش پر کاست‏تر

بدین گز بود هوش اسفندیار

 تو این چوب را خوارمایه مدار

بر آتش مرین چوب را راست کن

 نگه کن یکى نغز پیکان کهن

 

بنه پرّ و پیکان بر او بر نشان

 نمودم ترا از گزندش نشان...

وز آن جایگه شاد دل بر پرید

 چو اندر هوا رستم او را بدید

یکى آتش چوب پرتاب کرد

 دلش را بدان رزم شاداب کرد...

     سیمرغ نه تنها رستم را یارى مى‏دهد، بلکه او را به سرزمین درخت غم‏زدا نیز مى‏برد
و با نشان‏دادن راه چیرگى بر اسفندیار او را شادمان مى‏سازد و نکته جالب آن است که
مرگ اسفندیار نیز به گیاهى مربوط مى‏شود، همچنان که بالدر[15] در اساطیر اروپایى فقط با
گیاهى (گى)[16] از بین مى‏رود(رستگار فسائى، 1379 الف: ج 1، ص 80).

    4. در متون عرفانى دوره اسلامى، سیمرغ در لباسى تازه تجدید حیات مى‏کند و
مظهر عظمت حق و وحدت وجود مى‏گردد و عطار در منطق‏الطیر خود این پدیده را با
عمقى فراوان مطرح مى‏سازد.

 



[1]قرآن مجید: و امره اذا اراد شیئاً، ان یقول له کن فیکون.

 

[2]semreH .

 

[3]aporuE .

 

[4]sedaH .

 

[5]. به صورت دئنا و جهیکا.

 

[6]ellihcA .

 

[7]grebyN .

 

[8].  .Apoloآپولو از زیباترین چهره‏هاى اساطیر یونان است: بزرگ موسیقیدان خدایان المپ است؛ 
هنرآموز انسان است و خداى روشنى و نور است که در قلمرو او تاریکى نیست و به همین جهت خداى راستى به شمار مى‏آید. او رابط مستقیم خدا و انسان است که مردم را از خواست‏هاى خدایان آگاه مى‏کند.

 

[9]. با توجه به اینکه در اوستا هئوم (Haoma) جنگجو و فرمانرواى نیک، دارنده چشمان زرین، افراسیاب
را که در پناهگاهى در طبقه وسطى زمین پنهان شده بود، مى‏گیرد و به نزد کیخسرو مى‏برد. هوم در سنسکریت و اوستا و پهلوى نام گیاهى است که خدایان را قوى‏دل و مسرور مى‏کند و حس جنگجویى آنان را تهییج مى‏کند و اپندرا خداى رعد و برق از آن بسیار مى‏نوشد. آیا هومِ زاهد تغییر شکل آن گیاه مقدس محسوب نمى‏شود؟ رستگار فسائى، 1379: 1119.

 

[10]dzaY fasiraN .

 

[11]. به قول فردوسى:

                گزى دید بر خاک سر در هوا            نشست از برش مرغ فرمانروا همان

[12]. ابوحنیفه دینورى مى‏نویسد: «چون زرتشت پیامبر نزد گشتاسب آمد و همه به فرمان او گردن نهادند،
رستم سخت خشمگین شد و مردم سیستان متمرد شدند و اسفندیار به سوى رستم رفت.» بدین ترتیب، رستم بر دین توتمى خود مى‏ماند و اسفندیار باکشتن سیمرغ قصد نابودىِ توتمِ توتم‏پرستان را داشت که با تدبیر سیمرغ و کشته‏شدن اسفندیار و رستمیان به‏طور موقت پیروز شدند.

 

[13]. در داستان زال و سیمرغ، سام به خواب مى‏بیند که موبدى به خواب او آمد و وى را به‏خاطر رها کردن
فرزند ملامت کرد و به بازگرداندن زال فرمان داد که بى‏شک این موبد کسى جز سروش نیست.

 

[14]. به عقیده کاسیرر در محدوده اعتقادات توتمى، انسان با پیوندى بالفعل که بسیار هم واقعى است با
اسلاف خود مربوط مى‏شود و این پیوند غالباً در حکم بیان هویت انسان و حس وحدتى معدوم نشدنى به وجود مى‏آید که حتى مرگ آن را قطع نمى‏کند.کاسیرر، 1360: 120

 

[15]redlaB .

 

[16]euG .

 × برگرفته از کتاب پیکرگردانى در اساطیر ف از دکتر منصور رستگار فسایی ف از انتشارات پزوهشگاه علوم انسانی  تهران  جاب سوم

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

در گذشت دکتر بهمن سرکاراتی

دکتر منصور رستگار فسایی

در گذشت دکتر بهمن سرکاراتی

در گذشت استاد دکتر بهمن سرکاراتی ، استاد زبان‌شناسی و فرهنگ و زبان‌های باستانی  دانشگاه تبریز  و عضو پیوسته ی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی راکه انسانی شریف و آزاده و خردمندی بزرگ در خدمت  فرهنگ و ادب ایران زمین بود  به دوستداران فرهنگ و ادب و بویژه به همسر ار جمند و دانشمند ایشان: سر کار خانم دکتر مهری باقری و خانواده ی عزیزشان، تسلیت می گویم و از یزدان بزرگ آرزو می کنم که آن روانشاد  را با پاکان و نیکان وفرشتگان بهشتی همنشین بداراد

دکتر منصور رستگار فسایی

 

بهمن سرکاراتی، ( 1317 تا 28 خرداد 1392)استاد بخش زبانشناسی و فرهنگ و زبانهای باستانی دانشگاه تبریز وعضو پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، بود.

 

دکتر بهمن سرکاراتی که دارای مدرک دکتری در رشته‌ی زبان‌شناسی و فرهنگ و زبان‌های باستانی بود. در سال 1370 به عضویت پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و از آن زمان، علاوه برتحقیق و تدریس در دانشگاه تبریز ،عضویت پیوسته و مدیریت گروه زبان‌های ایرانی و همچنین معاونت علمی و پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را نیز عهده‌دار بود. او همچنین در سمت های علمی و تحقیقاتی زیر نیز انجام وظیفه کرد:

 

1-    عضویت در هیأت امنای بنیاد ایران‌شناسی وشورای علمی این بنیاد،

 

2-    معاونت پژوهشی بنیاد ایران‌شناسی،

 

3-    مدیریت گروه زبان‌شناسی دانشگاه تبریز

 

4-    عضویت در کارگروه پژوهشی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز

 

5-     ریاست انتشارات و روابط دانشگاهی دانشگاه تبریز

 

6-     عضویت در کارگروه مرکزی کنگره‌ی سالانه‌ی تحقیقات ایرانی

 

7-    ریاست مرکز آموزش زبان دانشگاه تبریز،

 

8- مشاورت عالی کتابخانه‌ی ملی ایران

 

شادروان دکتر سرکاراتی تألیفات و ترجمه‌های متعددی در حوزه‌های زبان‌شناسی و زبان‌های باستانی دارد که از میان آن‌ها میتوان بهآثار زیر اشاره کرد:

 

1-    «اوستا و هنر نو؛

 

2-     کارنامه‌ی شاهان در روایات سنّتی ایران» (ترجمه‌)، ۱۳۵۰

 

3-     «دین ایرانی بر پایه‌ی متن‌های معتبر یونانی» (ترجمه‌)؛ ۱۳۷۷

 

4-     «اسطوره‌ی بازگشت جاودانی» (ترجمه‌)؛ ۱۳۷۸

 

5-     «سایه‌های شکارشده» (شامل 20 مقاله‌)؛ ۱۳۷۸.

 

6-    «مقدمه‌ای بر فلسفه‌ای از تاریخ» (ترجمه)،

 

7-     «بررسی جامع زبان فارسی باستان و آثار بازمانده‌ی آن»،

 

8-     «بررسی سه فرگرد وندیداد»؛

 

9-    «اصطلاحات خویشاوندی در زبان‌های ایرانی»

 

10-بررسی فروردین یشت: سرود اوستایی در ستایش فروهرها (ترجمه)، ۱۳۸۲

 

 

 

11-فرهنگ ریشه‌شناختی افعال زبان فارسی، ۱۳۸۳

 

12-گزیده اشعار

 

شادروان دکتر سرکاراتی همچنین صاحب بیش از 35 مقاله در موضوعات مختلف ادبی و زبانی و تاریخی بود که ذیلا به برخی از آنها اشاره می شودو امیدوارم که دوستداران آن شادروان نسبت به تکمیل آن  و رفع نواقص این مقاله بکوشند:

 

1-سرکاراتی،بهمن، » دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد » تابستان 1355 - شماره 46، صفحه 162 تا 192)

 

2-سرکاراتی،بهمن،اورمیه یا ارومیه،» رشد آموزش جغرافیا » تابستان 1368 - شماره 18 54 تا 55

 

3-سرکاراتی،بهمن، شیرین سخن" پیشینه هند و اروپایی یک اصطلاح شاعرانه،دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » تابستان و پاییز 1369 - شماره 135 و 136صفحه 48 تا 6

 

4-سرکاراتی،بهمن، بنیان اساطیری حماسه ملی ایران،دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » بهار 1357 - شماره 125،صفحه 1 تا 61

 

5-سرکاراتی،بهمن، اخبار تاریخی در آثار مانوی 4- مانی و بهرام » دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز »، زمستان 1354 - شماره 116،صفحه 498 تا 524

 

6-سرکاراتی،بهمن، گر ز نیای رستم»: نکته ای درباره شیوه تصحیح شاهنامهدانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » پاییز 1354 - شماره 115صفحه 323 تا 338

 

7-سرکاراتی،بهمن، اخبار تاریخی در آثار مانوی، » دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز »، تابستان 1354 - شماره 114،صفحه 209 تا 248

 

8-سرکاراتی،بهمن، اخبار تاریخی در آثار مانوی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » زمستان 1353 - شماره 112،صفحه 405 تا 420

 

9-سرکاراتی،بهمن، اخبار تاریخی در آثار مانوی،دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز »، پاییز 1353 - شماره 111، صفحه 339 تا 361

 

10-سرکاراتی،بهمن، مروارید پیش خوک افشاندن، یک مثل ایرانی در کتاب عهد جدید،دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » زمستان 1352 - شماره 108 صفحه 468 تا 491)

 

11-سرکاراتی،بهمن، پری/ تحقیقی در حاشیه اسطوره شناسی تطبیقی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز » سال 1350 - شماره ، صفحه 97 تا 1001

 

12- سرکاراتی،بهمن،( سخنران ) درباره فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی و ضرورت تدوین آن،" نامه فرهنگستان " پاییز 1378 - شماره 13، 21 تا 72

 

13-سرکاراتی،بهمن، بازشناسی بقایای افسانه گرشاسب در منظومه های حماسی ایران، » نامه فرهنگستان » تابستان 1376 - شماره 10صفحه 5 تا 38

 

14-سرکاراتی،بهمن(مترجم )،ملاحظات ریشه شناختی درباره ی واژه های فارسی «مه»، «نخجیر»، «بیگانه» و «بیمار»نویسندهالیا گرشویچ »، نامه فرهنگستان » پاییز 1374 - شماره 3

 

صفحه 26 تا 32)

 

15-سرکاراتی،بهمن، دیر، وین یا دین؟• شاهنامه پژوهی • 

 

16-سرکاراتی،بهمن، عنوان مقاله: رستم یک شخصیت تاریخی یا اسطوره ای

 

17-سرکاراتی،بهمن، درباره فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی و ضرورت تدوین آن

 

18-سرکاراتی،بهمن، بازشناسی بقایای افسانه گرشاسب در منظومه های حماسی ایران ،حماسه اساطیری • حماسه پهلوانی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شرح غزل 163 از دیوان حافظ

دکتر منصور رستگار فسایی

 

غزل 163*

ستاره‌ای، ماهِ مجلس

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

ستاره‌ای، بدرخشید و ماهِ مجلس شد
نگارِ من، که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به بویِ او، دلِ بیمارِ عاشقان چو صبا

به صدرِ مِصطبه‌ام، می‌نشاند اکنون، دوست
طرب‌سرایِ محبّت، کنون شود معمور
لب، از ترشُّح می، پاک کن، ز بهرِ خدا

کرشمه ی تو، شرابی به عاشقان پیمود
ز راهِ میکده، یاران! عنان مگر د انید
خیالِ آبِ خَضَر بست و جامِ اسکندر

چو زر، عزیز وجود است، نظمِ من، آری

 

دلِ رمید ه ی ما را، رفیق و مونِس شد

به غمزه، مسئله‌آموزِ صد مُدرّس شد

فدای عارضِ نسرین و چشمِ نرگس شد
گدایِ شهر، نگه‌کن، که میرِ مجلس شد
که طاقِ ابرویِ یارِ مَنَش، مُهندس شد
که خاطرم، به هزاران گنه، مُوسوِس شد
که علم، بی‌خبر افتاد و عقل، بی‌حس شد
که حافظ، از این ره، فتاد و مُفلِس شد
به جُرعه‌نوشیِ سلطان ابوالفوارس شد
قبولِ دولتیان، کیمیایِ این مس شد

اختلاف نسخه‌ها

3. ی:  دل شیدای عاشقان / *ح: عارض و نسرین / ج: چشم و نرگس شد 4. ط: اکنون یار 5. ح: مرا سرای محبت / *ب: منش مؤسّس شد / ک: منش مقرنس شد 6. ج: ز بهر خدای / ل م: برای خدا / *ب: مؤسّس شد 7. ب م: به عارفان بنمود / ه: به عاشقان بنمو د / ز ح ل: به عاشقان پیمود  8. ه: میکده واعظ عنان / ه،ک: عنان مگردانید / *ه ک: ازین ره فتاد و مفلس شد 9. ل: جام اسکندر

1. ساختار غزل

الف‌ـ موسیقی بیرونی غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع‌لن: بحر مجتثّ مثمّن مخبون اصلم.

در هر مصراع این غزل، 14 هجا وجود دارد که 6هجای آن، کوتاه و 8 هجای آن، بلند است.

ب‌ـ موسیقی کناری غزل:  کمال خجندی که از معاصران حافظ بوده، در مقطع غزلی که به استقبال از همین غزل ساخته است به نام حافظ نیز اشاره دارد و نشان می‌دهد که شعر حافظ، بیدرنگ در میان هم‌عصرانش به شهرت می‌رسیده و از آن استقبال می‌شده است:

شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شد / به سوختن، دل پروانه‌وش، مهوَّس شد

دو چشمت از دل و دین هرچه داشتم، بردند / توانگری که به مستان رسید مفلس شد

به کیمیای نظر چون تو خاک زر سازی / تفاوتی نکند گر وجود ما مس شد

دگر مرا  زخیالت زبی‌کسی چه ملال / چو غم رفیق  و بلا یار و درد مونس شد

نشد به‌طرز غزل هم‌عنان ما حافظ / اگرچه در صف رندان ابوالفوارس شد

(دیوان، غزل، 428؛ غنی، 1386: 446)

ج‌ـ موسیقی درونی غزل: در حوز ه ی واج‌آرایی مصوت‌ها ، صدای «آ» در کل ّ شعر گسترش دارد، آن چنان‌که در بیت نخست، 4بار؛ در بیت سوم، 6بار؛ در بیت ششم، 6بار؛ در بیت هفتم، 4بار؛ در بیت هشتم، 8بار و در بیت نهم، 5بار مکرر می‌گردد.

از جنبه ی معنایی و هنری نیز این غزل، با تضاد روز و شب و وصل و هجران و آغاز و انجام، شروع می‌شود و با مراعات نظیر مکتب، خط، نگار، مسئله، مسئله‌آموز، مدرّس، ادامه می‌یابد و در هر بیتی، نوعی ایهام، تناسب، استعاره و مجاز دلنشین ارائه می‌شود و زنده‌انگاری‌های حافظ، به ستاره، ماه، دل، باد صبا، طاق ابرو، زندگی و حیاتی دلنشین می‌بخشد.

2. نوع غزل

از غزل ـ قصیده‌های حافظ است که در آن معشوق و ممدوح، یکی  هستند و شاعر بدون اینکه به اوصاف فردی و خاص معشوقی معین بپردازد، معشوق ـ ممدوح خود را به‌طور‌کلی می‌ستاید و از وی به ستاره، ماه و نگاری که به مکتب نرفته و خط ننوشته است ولی در همان حال، مسئله‌آموز صد مدرّس شده است، یاد می‌کند  و خود را در پناه دولتیانی قرار می‌دهد که  با توجه آنان، مس  کلامش به زر تبدیل شده است و این چنین کسی، شاه‌شجاع است که حافظ در بیت نهم، او را ابوالفوارس یا شهسوار می‌خواند و آب خضر  و جام کیخسرو را در حضور وی می‌یابد.

غنی دربار ه ی این غزل می‌نویسد: 

معروف است که در مدت مختصری که مولانا عضد، مقیم اردوی  امیرمبارزالدین محمد بود پسرش شاه‌شجاع که عشق وافری به کسب علوم داشت، شرح مختصر ابن‌حاجب را، که از تالیفات مهم و معروف قاضی عضد است، نزد او آموخت، شاه‌شجاع کم یا بیش آشنایی که با علم  و ادب و نظم و نثر داشت، در طی هم‌صحبتی با اهل فضل  وادب و به برکت قو ه ی حافظه ی خوبی که دارا بود، به‌دست آورده و الاّ مدرسه و مکتب منظم ندیده بود چنان‌که خواجه حافظ در غزلی او را می‌ستاید که:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد (غنی، 1386: 170)

عباس اقبال آشتیانی دربار ه ی شاه‌شجاع می‌نویسند:

در هفت‌سالگی به تعلّم پرداخت و در نه سالگی، بر اثر حافظه ی قوی. حدّت ذهن، و فرط استعداد، قرآن را در حفظ گرفت و در همان حداثت سن، به درجه‌ای  رسید که فضلا و علمای نامی از او استفاده می‌کردند.(اقبال، یادگار: 136)

شاه‌شجاع، تقریباً سی‌ودو سال با خواجه حافظ آشنا و معاصر بوده که تقریباً 27 سال از این 32 سال را پادشاه عهد حافظ بوده است. در دیوان حافظ تقریباً 123 مورد اشاره به پادشاه شده است؛ یعنی در 109 غزل و 11 قطعه و یک مثنوی و دو قصیده که 70 مورد از این موارد، صریحاً یا با قراین مؤکده راجع است به  شاه‌شجاع و سایر ملوک و شاهزادگان معاصر خواجه، که 39 مورد از این 70 مورد راجع‌به شاه‌شجاع است.(غنی، 1386: 444؛ دستغیب، 1367: 663).

3. معنی واژه‌های غزل

بیت 1: ستاره: در اینجا تصویری  استعاری از شاه‌شجاع یا زیبارویی ماه‌چهره است که ناگهان  در بزم حافظ  حضور یافته است./ ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد: ناگهان معشوق چون ستاره‌ای طلوع کرد و ماه شب چهارده مجلس  ما شد./ دلِ  رمیده: دل عاشق که چون آهوی  گریزان، از صاحب خود دور شده و به‌دنبال معشوق آواره و سرگشته شده است./ رفیق و مونس: دو کلمه ی  مترادف: همدم و همنشین.

بیت 2: نگار من: معشوق زیباروی من. بعضی گفته‌اند که مراد از نگار، در این بیت، حضرت رسالت‌پناهی است(حافظ، 1381: 278). هروی در عین یادآوری هوشمندی شاه‌شجاع، ابراز عقیده می‌کند که:

چنان‌که از سخن اقبال و غنی برمی‌آید به مکتب رفته و خط‌نوشتن آموخته است، حال آنکه هنر این ممدوح این است  که با وجود امی‌بودن به اهل علم مسایل شرعی می‌آموزد، پس می‌توان اشار ه ی دیگری  هم در بیت یافت و آن اشاره به امّی‌بودن پیامبر اسلام است چنان‌که این معنی هم پیش از زمان او به مثابه  مدح و ثنای آن حضرت، در ادب فارسی مطرح بوده  (هروی، 1373: 702):

سرِّ  یک ذرّه چون بودش  عیان / امّی آمد، گو  ز دفتر  برمخوان (عطار)                                    

تازی شیر بی‌لقب، مکّی هاشمی‌نسب / معتکف سرای وحی، امّی  امّتی‌سرا ( خواجو)

مکتب: مدرسه  و جای یادگیری خواندن و نوشتن./ خط ننوشت: نوشتن را نمی‌دانست. سواد نوشتن (و خواندن) نداشت./ غمزه: حرکات  و اشارات چشم و ابرو./ به غمزه: به غمزه‌ای: با یک اشار ه ی چشم و نظر،

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری  بشکن / به غمزه، رونق و ناموس سامری بشکن (1/391)                         

مسئله: مشکل، سؤال دربار ه ی احکام شرعی./ مسئله‌آموز:  صفت فاعلی مرکب مرخم: مسئله‌آموزنده: کسی که مشکلا ت را حل می‌کند و حل مشکلات را به دیگران یاد می‌دهد و می‌آموزد./ مُدرّس: استاد، آموزگار، درس‌دهنده./ به غمزه، مسئله‌آموز صد مدرّس شد: با یک اشار ه ی چشم و ابرو، مشکل صدها آموزگار را گشود و حل مسئله را به آنان یاد داد.

بیت 3:  

...آنچه از این بیت درمی‌یابم، این است که دل بیمار عاشقان به بوی او یعنی؛ در عشق و آرزوی روی او، افتان‌وخیزان به باغ رفت و چون محبوب خود را نیافت خود را فدای عارض نسرین و چشم نرگس کرد؛ زیرا عارض و نسرین و چشم نرگس، به عارض و چشم بیمار شباهت دارد، باد صبا نیز چنین کرد یعنی افتان‌وخیزان و بیمارگونه، به بوی او به باغ رفت و خود را در پای عارض نسرین و چشم نرگس انداخت، نسیم صبحگاهی، بر سر و روی و پای و ساق و قدم گل‌ها می‌وزد، به دور سر گل مانند فداییان می‌گردد و به پای گل مانند فداییان می‌افتد. (زریاب‌خویی، 1368: 108)

به بوی: به هوای با ایهام به بوی خوش نسرین  و نرگس./ نرگس و گل: دو تصویر برای چشم و روی محبوب./ دلِ بیمارِ عاشقان: دل دردمند عاشقانی چون من.

بیت 4: حافظ وضع خود را در  دو دور ه ی سلطنت امیرمبارزالدین و شاه‌شجاع مقایسه می‌کند و می‌گوید من که در دور ه ی سختگیری‌های امیرمبارزالدین چون گدایان بی‌قدر و منزلت شیراز به شمار می‌آمدم و امیرمبارزالدین به من توجهی نداشت، اینک با روی‌کارآمدن شاه‌شجاع، صدرنشین بزم( او) شده‌ام./ مصطبه: شاه‌نشین و بالای مجلس و جایی که از کف اتاق بالاتر باشد و مهمانان خاص در آنجا می‌نشینند./ صدرِ مصطبه: بالای و شاه‌نشین مجلس./ فدایِ عارض...شدن: جان نثار کسی یا چیزی کردن./ گدایِ شهر: این گدای شیرازی: منِ حافظِ درویش‌صفت./ میرِ مجلس: بزرگ مجلس، بالانشین بزم:

به لابه گفت شبی  میر مجلس  تو شوم / شدم به رغبت خویشش، کمین غلام و نشد (4/166)                        

بیت 5: طرب‌سرا: بزم، جای عیش و نوش./ طرب‌سرای  محبت: اضافه ی تشبیهی: خانه ی عشق که جای شادی و نشاط من است./ طرب‌سرایِ محبت کنون شود آباد که: اینک خانه ی عشق آباد می‌شود و به جای شادی و نشاط تبدیل می‌گردد که،/ طاق ابرو: اضافه ی تشبیهی:  ابرویی که مانند طاق، خمیده و کمانی است./ مُهندِس: هندسه‌دان، معمار./ که طاقِ ابروی  یار منش، مهندس شد: که ابروی  کمانی و طاق‌مانند یار من، آن سرای را آباد کرد.

بیت 6: ترشّح: تراویدن افشانده‌شدن، نم و رطوبت مایعات بر چیزی یا جایی./ لب  از  ترشح می پاک کن: علاوه بر معنی ظاهری بیت که به‌صورت ساده این است که رنگ  شراب سرخ را که بر لبانت نشسته و آن را مرطوب  کرده است، پاک کن تا مرا  به شراب‌نوشی  وسوسه نکند، معنای نهفته ی دیگری هم در این بیت هست که اصولاً رنگ لب معشوق را شرابی  می‌داند و آن را مایه ی وسوسه ی خاطر خود به شراب‌نوشی و لب بر لب  جام نهادن می‌داند و می‌گوید: اگر می‌توانی، لبت را که گویی  از شراب سرخ‌رنگ، مرطوب شده و تازه و سرخ و آبدار گشته است، از این سرخی شراب  پاک کن، تا مرا بیش از این به باده‌نوشی برنینگیزد./ زبهرِ خدا: به خاطر رضای  خدا، محضاً لله./ خاطر: آنچه در دل گذرد، فکر، اندیشه، ادراک، خیال، قریحه:

گر این گفته داد است ره بسپرید / وگر نیست از خاطرم بسترید (فردوسی)                                       

با خاطر عطاردی و با جمال ماه / با فر آفتابی و با سعد مشتری (فرخی)

موسوِس: وسوسه‌کننده، به هوس افکننده./ که خاطرم به هزاران گنه، موسوس شد: که با دیدن رنگ شرابی لبانت، دلم برای  ارتکاب هزاران‌گونه گناه، وسوسه شد.

بیت 7: کرشمه: غمزه، عشوه و ناز و حرکات دلبرانه ی چشم و ابرو./ عارفان: در اینجا: کسانی  چون من که اهل معرفت‌اند./ شراب‌پیمودن: پیمانه و جام شراب به کسی دادن، کسی را با شراب مست‌کردن./ کرشمه ی تو شرابی به عارفان پیمود: ناز و عشوه‌های تو که  چون شراب است، چنان عارف و اهل معرفتی چون مرا مست و از خود بیخود ساخت،/ که علم بی‌خبر افتاد: ( من عارف را چنان مست کرد که) که علم و دانایی را از من گرفت و مرا از خرد و دانش تهی کرد و دیوانه ساخت./ و عقل، بی‌حِسّ شد:  و عقل و خرد من، حواس  خود را از دست داد و من دیوانه شدم.

بیت 8:  ز راه ِ میکده یاران! عنان مگردانید: ای  دوستان از رفتن به میخانه منصرف مشوید./ چرا که: زیرا که./ از ره فتادن: راه را گم‌کردن، گمراه شدن./ مفلس: درمانده و بیچاره و تهیدست./ حافظ از این ره فتاد و مفلس شد: زیرا من راه  میخانه را گم کردم و بیچاره گشتم.

بیت 9: خیال‌بستن!!: اندیشه و فکری را  در سر پروردن./ خضر: نام پیغمبری که صاحب موسی، علیه‌السلام، بود و نام اصلی تالیا گفته‌اند و پارسیان ایلیا یوهن می‌گویند، لقب پیغمبر ی که ارمیا نام داشت و در نبوت او اختلاف است، نزد بعضی نبی است و نزد بعضی ولی، نام پیغامبری که خداوند تعالی موسی، علیه‌السلام، را به تعلم در نزد او فرستاد و موسی بر کرده‌های او انکار آورد. خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدایی جست و خضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنانکه الیاس مسافران دریا را و معروف است که خضر آب حیوان را خورده و همیشه زنده می‌باشد(دهخدا، لغت‌نامه، ذیل واژه).

معروف است که اسکندر ذوالقرنین قصد این آب کرد، ولی موفق به خوردن آن نشد؛ اما خضر بر آن آب دست یافت و طبق قول شاهنامه، اسکندر به قصد آب حیوان حرکت کرده در ظلمات گم شد و خضر که رای‌زن او در این سفر بود به آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت./ آبِ خضر: آبی که زندگی جاوید می‌بخشد و نوشنده را زندگی  هممیشگی می‌دهد./ جام ِ کیخسرو: جام جهان‌نما یا جهان‌بین، جام جم. جامی که همه ی عالم در آن نموده می‌شد. دکتر معین در مقاله ی خود به‌عنوان جام جهان‌نما نویسد: در نظم و نثر پارسی بارها از جامی به‌نام جام جهان‌نما و اسامی دیگر «جام کیخسرو، جام جم، جام جمشید، جام گیتی‌نما، جام جهان‌بین، آیینه ی سلیمان، آیینه ی سکندر و غیره» یاد کرده‌اند و فرهنگ‌نویسان گفته‌اند: جامی بوده است که احوال خیر و شر عالم از آن معلوم می‌شد./ کیخسرو: شهریاری که به‌نام کیخسرو در داستان‌های ملی ایران از پادشاهان بزرگ کیانی به‌شمار می‌رود، نام وی در اوستا کوی هوسروه  و در ودا (کتاب مقدس هندوان ) سوشروس است و بنابراین از بزرگان دور ه ی هند و ایرانی بوده که پیش از جداشدن هندوان از ایرانیان و مهاجرت آنان به‌سمت سند و داخله ی فلات ایران می‌زیسته است. فردوسی در شاهنامه در «داستان بیژن ومنیژه » پس از تشریح زندانی‌شدن بیژن به امر افراسیاب در چاه اشاره می‌کند که کیخسرو در جام جهان‌بین نگریست و بیژن را در چاهی در توران دید و رستم را برای رهانیدن وی  به توران فرستاد و رستم بیژن را نجات داد و به ایران باز گردانید. (رستگار فسایی، 1369: 810)/ جُرعه‌نوش: جرعه‌کش، باده‌نوش، آنکه جام شراب را تا ته آن می‌نوشد:

من جرعه‌نوش بزم تو بودم هزار سال / کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم (حافظ، 1362: 4/1039)                           

ای جرعه‌نوش مجلس جم سینه پاک دار / کایینه‌ای است جام جهان‌بین که آه از او (3/405)                          

خادم ساقی است که برای  تأمین  اعتماد باده‌خواران، هر بار جرعه‌ای از آنچه به آنها داده می‌‌شود، می‌نوشد و در مجلس  اکابر، چنین کسی چاشنی‌گیر محفل و تا حدی بلاگردان اهل بزم به‌نظر می‌رسد، در اینجا خواجه نشان می‌دهد که با نیل به این مرتبه که تعبیری از ملازمت  آستان  سلطان است خیال دست‌یابی به آب خضر و جام اسکندر را که از آرزوهای دیرینه ی هر انسان صاحب‌همت و بیشی‌طلبی است  برای خود برآورده می‌یابد  و ادعا می‌کند که خیال نیل به آن آرزوها، وی را به مجلس سلطان  و جرعه‌نوشی بزم  او کشانده است  و... نیل به جرعه‌نوشی بزم سلطان، در واقع بدان معنی است که شاعر در هنگام نظم غزل، از خاصان سلطان بوده است  و ازاین‌رو ظاهراً خود را مثل خضر می داند که بنابر مشهور، از خواص ذوالقرنین بوده است... (زرین‌کوب، 1368: 484)

سلطان ابوالفوارس: شاه‌شجاع است و شهسوار، در واقع ترجمه ی فارسی ابوالفوارس است. خود شاه‌شجاع در غزلی گفته است:

ابوالفوارس دوران منم، شجاع زمان / که نعلِ مرکب من تاج قیصر است و قباد                         

به جرعه‌نوشی سلطان ابوالفوارس شد: به درگاه شاه شجاع آمد و جرعه‌نوش بزم او شد.

بیت 10: عزیز وجود:  وجود عزیز و ارزشمند و گرانبها./ چو زر، عزیز وجود است نظم من: شعر من چون زر گرانبها و باارزش است./ دولتیان: افراد منتسب و منسوب به دولت و حکومت، با ابهامی به معنای دولت: بخت: بختیاران، مردم نیک‌بخت./ کیمیای ِ مس: ماده‌ای  که می را به طلا تبدیل می‌سازد./ قبول دولتیان، کیمیای این مس شد: توجه کیمیاوار دولت‌مدارانی  چون شاه‌شجاع به شعر من، آن را که مثل مس بود به زر بدل کرد.

 

4. معنی بیت‌های غزل

بیت 1: یار، چون ستاره‌ای در بزم ما  طلوع کرد و چون ماه شب  چهارده بزم ما را روشنی و رونق  داد و همدم و همنشین دل بیقرار و از دست رفته ی ما شد.

بیت 2: آن دلبر زیباروی، با آنکه به مدرسه نرفته و نوشتن نمی‌داند، با اشار ه ی نگاهی، راه حل  مشکلات را به استادان و آموزگاران یاد می‌دهد.

بیت 3: و دل بیمار عاشقانی چون من، همچنان که نسیم بامدادی، در اطراف نرگس و نسترن می‌چرخد، دور خوبان می‌گردد و جان خود را فدای چشمان نرگس‌گون و رخساره‌های  نسترن‌مانند آنان می‌سازد.

بیت 4: اینک ( روزگار دگرگون شده است) و یار( شاه‌شجاع) مرا در شاه‌نشین بزم خود می‌نشاند و من گدا (که در دور ه ی امیرمبارزالدین به حساب نمی‌آمدم) در مجلس بزم شاه، بزم سالار  شده‌ام.

بیت 5: و اینک  یقین می‌دانم که خانه ی شادی دلم که ویران شده بود، با دیدار طاق ابروی  دوست، آبادان می‌شود.

بیت 6: ای دوست بیا و سرخی شراب را از لبانت پاک کن تا دل مرا به انجام هزاران‌گونه گناه وسوسه نسازد.

بیت 7: غمز ه ی چشمان مست تو، من اهل معرفت را چنان مست و بی‌خبر ساخته است، که همه ی  دانشم را بر باد داده و خردم را از کار انداخته و مرا دیوانه ساخته است.

بیت 8: ای  دوستان هرگز روی  از  میخانه برنتابید که من چنین کردم و بیچاره شدم. ( اگر چه در نسخه ها " عنان بگردانید" است و معنی زیبایی هم دارد ولی با توجه به معانی کلی غزل ؛ که حافظ هنوز در میجانه است و صدر نشین آنجا، " مگردانید " بهتر به نظر می رسد.)

بیت  9: من که می‌خواستم آب حیات را بیابم و زندگی  جاوید پیدا کنم و در جام جهان‌نما، از همه ی حقایق آگاه شوم، به بزم شاه شجاع آمدم و با جرعه‌نوشی از جام باد ه ی  او،   آب حیات  و جام جهان‌بین را یکجا پیدا کردم. 

بیت 10: چون شعر من، مورد توجه و عنایت دولت‌مردانی  چون شاه‌شجاع قرار گرفت، از برکت کیمیای  عنایت آنان، شعر من که چون مس بود، به طلا تبدیل گشت و اعتبار یافت.

 

* از شرح تحقیقی دیوان حافظ شیرازی ، از دکتر منصور رستگار فسایی

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

صادق همایونی ،مردی بزرگ که چون هیچکس نبود

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

 

صادق همایونی ،مردی بزرگ که چون هیچکس نبود

 

                             مرگ جنان خواجه ، نه کاری است خرد

مرگ جنان خواجه ، نه کاری است خردمحمد صادق همایونی ( 1312-1392) قاضی بازنشسته، و کیل دادگستری ، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر پیش کسوت فارس در فرهنگ مردم بویژه " تعزیه" ، در روز 19 خرداد 1392 در شیراز به جاودانگی پیوست.

همایونی سروستانی درپانزدهم تیرماه ۱۳۱۳ هجری شمسی در سروستان دیده به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی خود را در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۶ در مدرسه سیبویه سروستان به پایان رساند و در سال ۱۳۲۷ برای ادامه‌ی تحصیل به شیراز رفت و دوره‌ی دبیرستان را در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۲ در دبیرستان‌های حاج قوام، شاهپور، نمازی و سلطانی طی کرد. بعد از اخذ دیپلم در رشته‌ی ادبی به تهران عزیمت کرد و به تحصیل در رشته حقوق پرداخت و در سال ۱۳۳۷ لیسانس رشته‌ی حقوق قضایی را اخذ کرد.

همایونی در سال ۱۳۳۸ در آزمون ورودی وزارت دادگستری برای گزینش قاضی شرکت کرد و پذیرفته شد. پس از طی دوره‌ی کارآموزی در دادگستری شیراز، کار قضایی را از پست‌های اولیه آغاز کرد و در طی دوران قضاوت تا سال ۱۳۶۹ که بنا به تقاضای شخصی بازنشسته شد، مشاغلی چون دادرسی دادگاه شهرستان شیراز، ریاست شعبه‌ی دوم دادگاه‌های شهرستان شیراز، مستشاری دادگاه استان فارس و بالأخره ریاست شعبه‌ی شش دادگاه عمومی حقوقی یک شیراز را برعهده داشت و بنا به تقاضای خود مدت سه ماه به صورت افتخاری در مناطق محروم ریاست دادگاه بخش مستقل دشت آزادگان (سوسنگرد)‌ را نیز قبل از بازنشستگی برعهده گرفت و بعد از بازنشستگی په وکالت پرداخت.

همایونی بنا به تقاضای خود مدت سه ماه به صورت افتخاری در مناطق محروم ریاست دادگاه بخش مستقل دشت آزادگان (سوسنگرد)‌ را نیز قبل از بازنشستگی برعهده گرفت و بعد از بازنشستگی پروانه‌ی وکالت اخذ کرد.  

از همایونی بیش از ۳۰ کتاب و ۲۰۰ مقاله و گفت‌وگوهای بسیاری در زمینه‌ی شناخت تعزیه و نیز فرهنگ مردم و شعر و رمان منتشر شده است. آثار او بویژه در زمینه‌ی تعزیه و فرهنگ مردم مورد توجه ایران‌شناسان و علاقه‌مندان این رشته‌هاست.

در فاصله سال‌های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۴ به طور مستمر در زمینه فرهنگ عامه با مجله «کاوه» که در آلمان به دو زبان فارسی و آلمانی منتشر می‌شد همکاری میکرد و با فصلنامه هنر، فصلنامه تئاتر، مجله بخارا و... همکاری داشت.

همایونی با بزرگانی چون مرحوم انجوی شیرازی همکاری می کرد، با بسیاری از نویسندگان بزرگ معاصرچون بزرگ علوی  دوستی و مکاتبه داشت

وی برای نخستین‌بار طرح گردآوری «فرهنگ مردم» صادق هدایت را درباره فرهنگ عامیانه یک منطقه به کار گرفت و «فرهنگ مردم سروستان» را با مقدمه زنده‌یاد انجوی شیرازی منتشر کرد.

«تعزیه، سرآغاز نمایش ملی»، «موسیقی و آیین و نقش آن در تعزیه»، «تعزیه و موسیقی، ارتباطی ناگسستنی»، «سه بیاض خطی برگزیده در تعزیه»، «چرا تعزیه‌خوانی ممنوع شد؟»، «تعزیه‌ها، سرآغاز نمایش ملی: پیشینه نمایش‌های مذهبی در جهان و مقایسه آن‌ها با تعزیه» از جمله مقالات و گفت‌وگوهای وی درباره تعزیه به شمار می‌رود. وی کتاب‌های «تعزیه در ایران» و «تعزیه و تعزیه‌خوان» و «بافت ساختاری تعزیه»، را به رشته تالیف درآورد.

همایونی برای دایرةالمعارف‌ها نیز مقالاتی نوشته و خود عضو هیأت علمی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی بود. از جمله کتاب‌های او می‌توان به تعزیه در ایران، اثر برگزیده‌ی سال کشور و برگزیده‌ی جشن کتاب فارس، تعزیه و تعزیه‌خوانی به عنوان اولین کتاب در زمینه‌ی تعزیه در ایران، شیراز خاستگاه تعزیه و ترانه‌های محلی فارس اشاره کرد. همچنین چندین مجموعه‌ی داستان و شعر و سفرنامه و کتاب‌هایی در باب فرهنگ مردم جزو آثار او به‌شمار می‌آیند.

همایونی در اولین روز سال جاری با اشکال تنفسی روبرو شدو چند روزی دربیمارستان بستری گردیدومورد عمل جراحی قلب باز قرار گرفت و لی  در اردی بهشت ماه دوباره  کارش به بیمارستان کشید و باسری  برای قلبش گذاشتند ومن که در آن هنگام در شیراز بودم در بیمارستان ام آی ار  به دیدارش شتافتم و پس از مرخص شدنش از بیمارستان چنندید بار با همسرم در خانه اش به دیدارش رفتیم و ازمهمان نوازیهای او وهمسر و فرزندان عزسزش برخوردار شدیم

 

صادق همایونی با نویسنده این مقاله ، 23 اردی بهشت 1392 شیراز

اما مرگ، دست از این  بزرگ مرد بر نداشت  و بار دیگر در روز 19 خرداد 1392 بر او تاخت و کارش را ساخت و همایونی با دستی پر و کارنامه یی  سرشار از نیکی و فرهنگ سازی و خدمت به مردم روی به جهانی  بی مرگ نهاد .

همایونی  با ویژگیهای منحصر به فردی که داشت ،به هیچکس نمی مانست ، او درشصت سال اخیر که حضوری بسیار مؤثر در ادب و فرهنگ فارس و ایران داشت ،یک دم  از کار وکوشش ادبی و فرهنگی باز نایستاد و پیوسته خواند ونوشت و گفت و شنید ودر همه جا ،خودش بود با تواضعی بسیار ، آزادگی و سعه ی صدری سزاوار وبا قلبی پر از مهربانی و انسانیت .

در طول عمر اداری اش ،قاضی بلند پایه ی دادگستری بود و چون باز نشسته شد به وکالت روی آورد، در کارش به گفته ی کسانی که از حقوق سر در می آوردند بسیار دقیق ، تیز هوش وشجاع بود ، اما این مرد علی رغم شغل قضایی و مسایل و مشکلات آن ، مردی بود  در یک بستر ولی با دو رؤیا، بدین معنی که مغزش می کوشید تا در کار قضایی خود دقیق و یاور ستمدیدگان باشد  و در این راه به سختی می کوشید تا نام نیک خود را پاس دارد، اما دلش همیشه دردنیای ادب و فرهنگ ایران زمین بود، مردی استثنایی و جامع الاطراف بود که هر گز از خود حرف نمی زد واز خود ستایی و تکبر و تفربه دور بود ، دانا دلی بود که هم ادیب بود وهم شاعر، روزنامه نویس بود، و نویسنده ، محقق بود و متخصص فرهنگ عامه وکارهایش ماندگارش در تعزیه  ،مرجع .

او بزرگترین معرف این هنر آیینی ایرانی در جهان بود وتوجه بسیاری از هنر پژوهان را به کارهای خود جلب کرده بود و بر خی از نوشته هایش به زبانهای دیگرترجمه  شد و مورد بحث واستفاده بسیاری از محققان خارجی  قرار گرفت  ، در گرد آوری شعر عامیانه و آداب و رسوم  مردم یگانه و بی نطیر بود، تک نگاریهایی داشت مثل "مسجد مشیر" و" اداب و رسوم مردم سروستان" و "تعزیه در ایران " و...که هریک به عنوان یک مرجع مورد استفاده محققان است ، سفر نامه هایش  خواندنی و دقیق است  ودر داستان نویسی  به زوایای روح و جان انسان حیرتنفوذ می کند وقلمی تصویری دارد که صحنه ها را به زیبایی توصیف وتبین می کند ، عمر این مرد چنان پرباراست که انسان به حیرت می افتد که او این همه کار متنوع و ارزشمند را چگونه به انجام رسانیده است.

همایونی مردی اجتماعی و دوست نواز و مهمان دوست و  گشاده دست و بسیار آداب دان بود ، هیچ محبتی را فراموش نمی کرد وهمیشه آماده بود تا به دیگران یاری برساند، نظر بلند و بود و هر گز از کسی غیبت و بد گویی نمی کرد اما در ذکر فضایل دیگران گشاده  دست بود ،

همایونی عاشق فارس و هنر و فرهنگ وادب آن بود ، سالها بود که انجمن ادبی یاران یکشنبه را تاسیس کرده و با دلبستگی بسیار آن را اداره می کرد واین انجمن را ، با برنامه ریزی و هدایت وی به یک جمع ادبی بار آور که در هر جلسه ی آن علاوه ربر شعر خوانی ونقد آثار ادبی ، سخنرانیهای متنوع نیز ارایه می شد و گزارش فعالیتهای آن به همت همایونی در چند دفتر انتشار یافته است.

 

همایونی در اردی بهشت 1392

همایونی مردهمه ی فصول بود ، و تا بایان عمر می خواند و می نوشت و می سرود و آخرین دیدار من با وی در شیراز  و در آخرین روزهای  اقامتم در آنجا بود که با یاران یکشنبه به دیدارش رفتیم

با مرگ این استاد بزرگ ، فارس یکی از ستونهای ادبی خود را  از دست دادولی یاد و خاطره ی او سهم وی در تحولات ادبی فارس و ایران  بویژه در زمینه های تخصصی او در فرهنگ عامه هر گز از خاطره ها نخواهد رفت .

 

من در زاد روز وی در 15 تیر ماه 1391 برای او شعری ساختم که  آن را به یاد وی در اینجا می آورم واز خداوند بزرگ برای بازماندگانش بردباری و شکیبایی و برای خود وی همنشینی با فرشتگان و نیکان بهشتی را ارزو می کنم:

همایونی

به سروستان چنان نازم  به دوران همایونی

که فردوسی همی  بالد به ایران همایونی

گهر نیک  وسخن نیکو ، همایون چهر  و پاک ایین

سزای افرین بینم دل و جان همایونی

به  داد و داوری عمری نکو نامی برد با خود

اگر هر دادگر باشد به  میزان همایونی

دیار پارس را روشن ز خورشید رخش یابی

که نور صادقان  تابد ز ایوان همایونی

قلم را افتخار این بس که از شیراز سعدی زای

سخن راند چنین زیبا ، به فرمان همایونی

به فرهنگ عوام و تعزیه هرگز نمی اید

سواری چون همایونی  ، به میدان همایونی

چه زیبا می نماید  قصه های  خوب این مردم

به کلک معجزت بار و درخشان همایونی

سخن از مردم است اینجاو فرهنگی کهن ، اری

به  میراث  کهن بنگر به دیوان همایونی

سفر ها ، خستگیها  ، در پی یک شروه یا قصه

همایون سنتی باشد به سامان همایونی

به نجوا و هدایتها  ، جلالی تازه می بخشد

زلال  زندگی باشد  به دستان همایونی

ز ملک پارس می گیرد جهانی با سخن اینک

شکوه  هدهدی دارد سلیمان همایونی

به گرد شمع او پروانگان  : یاران یکشنبه

بزرگان ادب را بین ، به بستان همایونی

همایون  باد میلادش  ، ببینم هر زمان شادش

بماند  نام و بنیادش ، به دوران همایونی

امیران و حمید ،افسانه ، زرین تاج،

به لطف خود نگهداراد یزدان همایونی

به باغ  خرم هستی خدای جاودان بادا

نگهبان همایونی ، نگهبان همایونی

منصور رستگار فسایی

توسان

١۵تیر ماه ١٣٩١

در زیر با بخشی از نوشته ها ی وی آشنا می شوید ،امید که د ر آینده فرصت کامل کردن آنها حاصل گردد

 

 

 

کتابها:

1- صادق همایونی، تعزیه در ایران، نوید شیراز - 820 صفحه - وزیری - چاپ 1 سال 1368

2- صادق همایونی دوبیتی‌های باقر لارستانی، - نوید شیراز - 78 صفحه - 3000 نسخه - 600 ریال - انتخاب

3- صادق همایونی،  حسینیه مشیر؛ ویراستار:غلامعلی تفنگدار؛ عکاس:عباس بهمنی - صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (سروش) - 64 صفحه - وزیری (شومیز) - چاپ 2 سال 1372 - 5000 نسخه  - نوید شیراز - 160 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1372 - 3000 نسخه -

5- صادق همایونی،  آنکس که با سایه‌اش حرف زد- نوید شیراز - 319 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 3 سال 1373 - 3000 نسخه

6- صادق همایونی،  فرهنگ مردم سروستان؛ ویراستار:غلامحسین ده‌بزرگی - آستان قدس رضوی، به نشر - 638 صفحه - وزیری - چاپ 2 سال 1371

7- صادق همایونی، جای تو سبز است: مجموعه‌ی گزینه‌ی اشعار، نوید شیراز - 128 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1379 - 3000 نسخه

8- صادق همایونی، تعزیه در ایران- نوید شیراز - 1026 صفحه - وزیری (گالینگور) - چاپ 2 سال 1380 - 3000 نسخه

9- صادق همایونی،(اهتمام)  یاران یکشنبه- نوید شیراز - 280 صفحه - وزیری (شومیز) - چاپ 1 سال 1384 - 3000 نسخه

10- صادق همایونی،  سیر و سیاحتی در حواشی غرب- نوید شیراز - 168 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1384 - 1500 نسخه

11- صادق همایونی، آتشی که نمیرد- نوید - 176 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1386 - 1100 نسخه -

12- صادق همایونی، مشکین مهر- نوید شیراز - 200 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1387 - 1500 نسخه -

13- صادق همایونی، سایه عقاید و سنت‌های مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او- نوید - 88 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1388 - 2000 نسخه 

14- صادق همایونی، زنان و سروده‌هایشان در گستره‌ی فرهنگ مردم ایران زمین- گل‌آذین - 352 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 1 سال 1389 - 1000 نسخه

15- صادق همایونی، (اهتمام) یاران یکشنبه "دفتر دوم و سوم"- نوید شیراز - 352 صفحه - وزیری (شومیز) - چاپ 1 سال 1389 - 1500 نسخه

16- صادق همایونی، برقی از آتش لیلی ،صادق همایونی - ادیب مصطفوی - 262 صفحه - وزیری (شومیز) - چاپ 1 سال 1390 - 1000 نسخه

17- صادق همایونی،  زنان و سروده‌هایشان در گستره‌ی فرهنگ مردم ایران زمین- گل‌آذین - 352 صفحه - رقعی (شومیز) - چاپ 2 سال 1391 -

مقالات

1. صادق همایونی ،عطر سکرآور گلها در شعر حافظ،نشریه: علوم انسانی » گزارش » اسفند 1375 و فروردین 1376 - شماره 73 و 74(8 صفحه - از 60 تا 67)

 2. صادق همایونی ،موسیقی، سنت و مدرنیسم،مصاحبه کننده: نوروززاده چگینی، بهمن –( مصاحبه )» کتاب ماه هنر » فروردین 1387 - شماره 115(5 صفحه - از 38 تا 42)

 3. صادق همایونی ،تعزیه، هنری دینی و ملی سیر تحول، نقش و کارکرد آن(مصاحبه)» کتاب ماه هنر » آذر و دی 1386 - شماره 111 و 112(9 صفحه - از 52 تا 60)

 4. صادق همایونی ،نمادهای اسطوره ای در عزا، عروسی، تعزیه و سوگواری های مذهبی در فارس،» کتاب ماه هنر » خرداد و تیر 1386 - شماره 105 و 106(12 صفحه - از 50 تا 61)

 5. صادق همایونی ،هدایت ادبیان کهن، معاصر و سینما، » فرهنگ مردم » بهار 1382 - شماره (3 صفحه - از 87 تا 89)

 6. صادق همایونی ،خواستگاری - نامزدی - عقد و عروسی در شیراز،» خرد و کوشش » بهار 1354 - شماره 16

(9 صفحه - از 86 تا 94)

 7. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران: زبان زرگری، » کاوه (مونیخ) » مرداد 1350 - شماره 36

(2 صفحه - از 254 تا 255)

 8. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکور ایران: باقر یکی از سرایندگان گمنام ترانه های محلی» کاوه (مونیخ) » خرداد 1350 - شماره 35(3 صفحه - از 150 تا 152)

 9. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکور ایران: افسانه آلبرزنگی،،» کاوه (مونیخ) » فروردین 1350 - شماره 34(3 صفحه - از 40 تا 42) ،

10. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران: درباره کشف مجهولات و پیشگوئی،» کاوه (مونیخ) » آذر 1349 - شماره 32(13 صفحه - از 426 تا 438)

11. صادق همایونی ،کوششهائی که برای جمع آوری فولکلور ایران صورت گرفته است،کاوه (مونیخ) » مهر 1349 - شماره 31(6 صفحه - از 318 تا 323)

12. صادق همایونی ،دریاچه نمک، کاوه (مونیخ) » اسفند 1348 - شماره 30(1 صفحه - از 238 تا 238)

13. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران،کاوه (مونیخ) » بهمن 1348 - شماره 29(4 صفحه - از 126 تا 129)

14. صادق همایونی ،ویژگیهای ترانه های عامیانه ایران،کاوه (مونیخ) » دی 1348 - شماره 28(5 صفحه - از 44 تا 48)

15. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (دیگر ویژگی های ترانه های محلی (2))،» کاوه (مونیخ) » تابستان 1355 - شماره 60(7 صفحه - از 45 تا 51)

16. صادق همایونی ، تحولات و دگرگونی و سیر تکامل تعزیه های ایرانی، کاوه (مونیخ) » پاییز 1351 - شماره 45(15 صفحه - از 89 تا 103)

17.گوشه صادق همایونی ،گوشه هایی از فولکلور ایران (ضرب المثل های فیروزآباد (2)،» کاوه (مونیخ) » زمستان 1356 - شماره 66(5 صفحه - از 94 تا 98)

18. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران،» کاوه (مونیخ) » تابستان 1356 - شماره 64(2 صفحه - از 56 تا 57)

19. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران،» کاوه (مونیخ) » بهار 1355 - شماره 59(5 صفحه - از 60 تا 64)

20. صادق همایونی ،گوشه ای از فولکلور ایران،» کاوه (مونیخ) » پاییز 1354 - شماره 57(2 صفحه - از 66 تا 67)

21. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران،» کاوه (مونیخ) » بهار و تابستان 1354 - شماره 55 و 56

(3 صفحه - از 50 تا 52)

22. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران،» کاوه (مونیخ) » زمستان 1353 - شماره 54(11 صفحه - از 64 تا 74)

23. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (دعاها در شیراز)،» کاوه (مونیخ) » تابستان و پاییز 1353 - شماره 52 و 53(4 صفحه - از 74 تا 77)،

24-گوشه هایی از فولکلور ایران ،» کاوه (مونیخ) » بهار 1353 - شماره 51(2 صفحه - از 30 تا 31)

25. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (3)،کاوه (مونیخ) » پاییز و زمستان 1352 - شماره 49 و 50

(6 صفحه - از 78 تا 83)

26. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (2)،» کاوه (مونیخ) » بهار و تابستان 1352 - شماره 47 و 48(8 صفحه - از 72 تا 79)

27. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (سفره ی حضرت عباس)،» کاوه (مونیخ) » بهار 1351 - شماره 43

(7 صفحه - از 371 تا 377)

28. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (تعزیه حضرت معصومه)،» کاوه (مونیخ) » پاییز و زمستان 1350 - شماره 41 و 42(8 صفحه - از 185 تا 192

29. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (تعزیه قاسم (2)» کاوه (مونیخ) » تابستان 1350 - شماره 40

(7 صفحه - از 70 تا 76)

30. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (تعزیه قاسم)،» کاوه (مونیخ) » بهار 1350 - شماره 39

(6 صفحه - از 742 تا 747)

31. صادق همایونی ، درباره ی فرهنگ مردم سروستان،کاوه (مونیخ) » زمستان 1349 - شماره 38

(5 صفحه - از 627 تا 631)

32. صادق همایونی ،گوشه هائی از فولکلور ایران (عقاید مردم شیراز درباره ی مرده و عمر)،» کاوه (مونیخ) » پاییز 1349 - شماره 37(2 صفحه - از 113 تا 114)

33. صادق همایونی ،عیدانه: زندگی جاری بود،» گزارش » اسفند 1376 و فروردین 1377 - شماره 85 و 86

(1 صفحه - از 45 تا 45)

34. صادق همایونی ،هنر و فرهنگ قصه های ایرانی،» کتاب ماه هنر » خرداد 1387 - شماره 117

(6 صفحه - از 112 تا 117)

35. صادق همایونی ،نامه ها و نظرها،» ایران نامه » زمستان 1370 - شماره 37(1 صفحه - از 217 تا 217)

36. صادق همایونی ،تعزیه ها، سرآغاز نمایش ملی: پیشینه نمایش های مذهبی در جهان و مقایسه آن ها با تعزیه،

» تئاتر » بهار و تابستان 1379 - شماره 22 و 23(26 صفحه - از 113 تا 138)

37. صادق همایونی ،بدرقه آخر،» کلک » مهر و آبان 1372 - شماره 43 و 44(4 صفحه - از 279 تا 282)

38. صادق همایونی ،نجوا ،» کلک » مهر و آبان 1372 - شماره 43 و 44(7 صفحه - از 208 تا 214)

39. صادق همایونی ،نقد کتاب: بر مزار صادق هدایت،» کلک » بهمن و اسفند 1374 - شماره 71 و 72

(5 صفحه - از 396 تا 400)

4052. صادق همایونی ،نقد کتاب: نامه های کمال الملک،» کلک » بهمن و اسفند 1369 - شماره 11 و 12

(5 صفحه - از 213 تا 217)

41. صادق همایونی ،بازی نور، » کلک » مرداد 1369 - شماره 5(4 صفحه - از 190 تا 193)

42. صادق همایونی ،پیامی دیگر و حرفی دیگر،» بخارا » بهمن 1379 - شماره 16(2 صفحه - از 279 تا 280)

43. صادق همایونی ،آئین ها و جشن های کهن در ایران امروز،» بخارا » آذر و اسفند 1378 - شماره 9 و 10

(6 صفحه - از 227 تا 232)

44. صادق همایونی ،سایه سنت ها در شعر حافظ،،» بخارا » مرداد 1377 - شماره 1(4 صفحه - از 75 تا 78)

45. صادق همایونی ،نقدی بر نقد،» کتاب ماه هنر » بهمن و اسفند 1383 - شماره 77 و 78(4 صفحه - از 80 تا 83)

46. صادق همایونی ،مردم و ترانه های ملی،(مصاحبه )،» کتاب ماه هنر » آذر و دی 1380 - شماره 39 و 40

(4 صفحه - از 10 تا 13)

47. صادق همایونی ،(گفتگو)» فرهنگ مردم » پاییز و زمستان 1381 - شماره 3 و 4(14 صفحه - از 86 تا 99)

48. صادق همایونی ،کیفر اعدام، » حقوق امروز » شهریور 1342 - شماره 6(5 صفحه - از 38 تا 42)

49. صادق همایونی ،واسونک ،» شعر » پاییز 1376 - شماره 21(4 صفحه - از 44 تا 47)

50. صادق همایونی ،بومی سرود، آینه زندگی ،(مصاحبه )،» شعر » پاییز 1376 - شماره 21(4 صفحه - از 40 تا 43)

51. صادق همایونی ،فریدون توللی، » آینده » سال هفدهم، فروردین تا تیر 1370 - شماره 1-4(5 صفحه - از 250 تا 254)

52. صادق همایونی ،از فریدون و شعر فریدون،» آینده » سال یازدهم، بهمن و اسفند 1364 - شماره 11 و 12(9 صفحه - از 822 تا 830)

53. صادق همایونی ،نامه ها،» تئاتر » پاییز 1370 - شماره 15(22 صفحه - از 281 تا 302)

54. صادق همایونی ،چرا تعزیه خوانی ممنوع شد؟» تئاتر » پاییز و زمستان 1369 - شماره 11 و 12(16 صفحه - از 205 تا 220)

55. صادق همایونی ،عطر سکرآور گلها در شعر حافظ، نشریه: علوم انسانی » گزارش » اسفند 1375 و فروردین 1376 - شماره 73 و 74(8 صفحه - از 60 تا 67)

56. صادق همایونی ،جلال آل احمد،» یغما » یادنامه یغما(9 صفحه - از 222 تا 230)

57. صادق همایونی ،تعزیه و موسیقی، ارتباطی ناگسستنی/ گفت و گو، » کتاب ماه هنر » مرداد و شهریور 1385 - شماره 95 و 96(7 صفحه - از 80 تا 86)

58. صادق همایونی ،ایزدی کازرونی و ترانه های محلی،» کتاب ماه هنر » فروردین و اردیبهشت 1383 - شماره 67 و 68(7 صفحه - از 62  مقالات: (75 عنوان)

59. صادق همایونی ،ترانه ها و موسیقی محلی/ گفت و گو،» کتاب ماه هنر » فروردین و اردیبهشت 1383 - شماره 67 و 68(7 صفحه - از 4 تا 10)

60. صادق همایونی ، موسیقی و آیین و نقش آن در تعزیه (مصاحبه )» کتاب ماه هنر » بهمن و اسفند 1381 - شماره 53 و 54(6 صفحه - از 4 تا 9)

61. صادق همایونی ،سنتی عشایری برای پیشگیری از انتقام جنایت فصل خون در میان نیزه های بنی طرف دشت آزادگان

» کتاب ماه هنر » فروردین و اردیبهشت 1381 - شماره 43 و 44(4 صفحه - از 48 تا 51)

62. صادق همایونی ،نقدی بر نقد،» کتاب ماه هنر » فروردین و اردیبهشت 1381 - شماره 43 و 44

(6 صفحه - از 20 تا 25)

63. صادق همایونی ،تعزیه، سرآغاز نمایش ملی،» گلستان قرآن » اردیبهشت 1380 - شماره 63(4 صفحه - از 15 تا 18)....

 

 

صادق همایونی

 

 

گفتگویی با استاد صادق همایونی

(فرهنگ مردم،» پاییز و زمستان 1381 - شماره 3 و 4صفحه ی 86 تا )99

صادق همایونی یکی از پرکارترین پژوهشگران عرصه فرهنگ مردم و از رهروان زنده یاد استاد انجوی شیرازی است.این گفتگو حاوی معرفی آثار و خاطرات وی با استاد انجوی و دیگر فرزانگان‌ علم و اندیشه است.

آقای همایونی بعنوان اولین مطلب لطفا از زادگاه و دیار خود بگویید.

من در تیرماه سال 1313،در سروستان، در محله ابراهیم خانی به دنیا آمده‌ام. سروستان در هشتاد کیلومتری شیراز واقع‌ است و نامش حکایت از کهن بودنش دارد (سروستان از الحاق موسیقی پیش از اسلام‌ است).چهار طاقی از بناهای دوران ساسانی‌ در چند کیلومتری آن است.سروستان‌ شهرکی است در دامنه‌ی کوه که همیشه‌ گرفتار کم‌آبی بوده و در عین حال قناتی غنی به‌ نام برزو دارد که تا یکی دو دههء پیش،باغها و مزارعش را سیراب می‌کرد.اما خیابان‌کشی‌ و استفاده از چاههای عمیق در اطرافش، بویژه چاهی که شهرداری برای آب لوله‌کشی‌ شهر احداث کرده،آن طراوتی را که این آب‌ جاری به شهر می‌بخشید،از آن گرفت. سروستان باغهای فراوان داشت و من هنوز خاطرهء جوی آب روان برزو و صدای حرکت‌ آن از میان سنگها،همراه با نوای وزش باد در میان درختان باغها را در خاطرم دارم.صدای‌ هی‌های آبیارش را به وضوح می‌شنوم، خاصه در دل شبهای تابستان وقتی که‌ تشته‌هایی را برای تقسیم آب به کار می‌بردند.

 

 

این تشنه‌ها فنجانکی فلزی بود که ته آن‌ سوراخ ریزی داشت که بر طشت آب‌ می‌نهادند و داخل آن خطوطی بود که ورود آب به تشته و میزان گذر آن را تعیین می‌کرد و به این وسیله سهم آب هر باغ و هر باغداری را معین می‌کردند.همچنین شبهایی‌ را به خاطر دارم که برای آوردن هیزم یا درست کردن زغال یا آوردن بادام کوهی که به‌ آن الوک‌ alok می‌گویند و بنه‌ bana یا انقوزه و کتیرا به کوه می‌رفتند و در دامنهء کوههای شرقی و شمالی سروستان،آتش‌ می‌افروختند.

 

ما خانه بزرگی داشتیم که چند طرف آن‌ حیاط بود.در وسط حیاط بزرگ،حوض آبی‌ و طرفینش دو باغچه با درختهای بادام و رز و انبوه گلهای رنگارنگ لاله عباسی چشم را نوازش می‌داد.عصرها و شبهای تابستان که‌ حیاط را آبپاشی می‌کردند و به گلها آب‌ می‌دادند،روحی و صفایی دیگر می‌یافت. ساختمان بزرگی در آن حیاط بود،با ایوان و طاقی بزرگ در پشت آن و دو اتاق در طرفین‌ ایوان با درک‌های محتحرکی که بالا و پایین‌ می‌شدند و شیشه‌های کوچک و رنگین‌ داشتند.چاه آبی درحیاط پشت بود.از این‌ چاه با چرخ و بند و دلو آب می‌کشیدند.این‌ آب هم خوردنی بود و هم برای آبیاری‌ باغچه استفاده می‌شد.در حیاط دیگر، باغچه کوچکی بود به نام«خانه نارنجی»پر از درختان نارنج و گنجشک و آب بررزو که از وسط حیاط می‌گذشت.غیراز این قسمتها طویله‌ای داشتیم که همیشه یکی دو اسب در آن بود.پدرم زراعت می‌کرد و علاوه بر قطعات زمین و باغ و باغچه خود،باغهای‌ روستاهای اطراف را از مالکین شیرازی اجاره‌ می‌کرد و با اسب برای سرکشی به این باغها می‌رفت.

در مورد کودکی و بستگانتان اگر ممکن‌ است بیشتر توضیح دهید.

پدرم به تحصیل من بسیار اهمیت می‌داد و با اولیای مدرسه‌ام(مدرسه سیبویه،تنها مدرسه سروستان)روابط صمیمانه‌ای داشت‌ و دائما از وضع درس و کارم جویا می‌شد. من در دبستان از شاگردان ممتاز بودم. بیشترین علاقه‌ام به شعر و ادبیات بود، ساعت انشا را بسیار دوست می‌داشتم. خوب به یاد دارم و در جای دیگری هم‌ گفته‌ام که نخستین انشایی که نوشتم دربارهء اسب سواری بود.معلمی داشتم به نام خان‌ آقا شفیقی.از انشای من بی‌نهایت خوشش‌ آمد.آن را از من گرفت و یک بار دیگر هم‌ خودش برای بچه‌ها خواند و گفت انشا را باید این‌طور نوشت.من آن روز از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم.روانش‌ شاد باد که شعلهء عشق به ادبیات را او در خاطر و ذهن من بیش از پیش برافروخت. پدرم هر شب مرا وادار به خواندن گلستان‌ سعدی می‌کرد.آنقدر خواندم که بیشتر آن را هنوز از بر دارم.شاید باور نکنید که من آن‌ گلستان چاپ سنگی را که کهنه و پاره شده‌ هنوز دارم.من حساب سیاق را در طی یکی‌ دو تابستان از پدرم آموختم.مادرم از خانوادهء سادات سروستان بود که مورد احترام مردم‌ بودند.پدر بزرگ مادریم مرحوم‌ وکیل الرعایای سروستانی است با نام‌ سید جلال الدین جلالی.

 

من بازیهای محلی و قصه‌ها و ترانه‌ها و نواها و آهنگها و تعزیه فوق‌العاده علاقه‌ داشتم.مادرم بسیار قصه می‌دانست و بیشتر شبها برایم قصه می‌گفت.هنوز خاطرهء نوای‌ لالایی و محبتهای او و دلسوزیها و غمخواریهایش مرا در اندوه فرو می‌برد و یادش غمگینم می‌کند.

چه سالی از سروستان به شیراز آمدید و تا کی در شیراز بودید و بعد از پایان دورهء دبیرستان چه کردید؟

بعد از گرفتن گواهینامهء ششم ابتدایی به‌ تشویق و راهنمایی پدرم برای ادامهء تحصیل‌ به شیراز آمدم و در دبیرستان حاج قوام شیراز ثبت نام کردم.خاطرهء روزی را که به همراه‌ یکی از بستگان نزدیکم،سید ضیاء الدین‌ عدالت پای به دبیرستان گذاشتم و روی‌ سنگ‌ریزه‌های کف حیاط در کنار مرحوم‌ عدالت راه می‌رفتم از یاد نمی‌برد.شوقی‌ عجیب در من شعله‌ور بود.من که از محیط کوچک سروستان به شیراز با خیابانهای‌ بزرگ و بازارهای شلوغ،(مانند بازار مسگرها و بازار سراجها)آمده بودم،دنیای دیگری را تجربه می‌کردم.دورهء اول دبیرستان،در همان‌ دبیرستان حاج قوام بودم.برای سال چهارم‌ به دبیرستان شاهپور سابق(ابو ذر فعلی)رفتم‌ و دیپلم طبیعی را از آنجا گرفتم.سال بعد به‌ دبیرستان سلطانی رفته و ششم ادبی را در آنجا گذراندم.

در تمام دورهء دبیرستان به خواندن و نوشتن دلبستگی داشتم.از کتابفروشی‌ بلادی شیراز کتابهای قصه،رمان و فلسفه‌ می‌خریدم یا کرایه می‌کردم و می‌خواندم و هنوز بسیاری از آنها را دارم.

باتوجه به رشتهء تحصیلاتتان چگونه‌ علاقمند به فرهنگ مردم شدید.

فکر می‌کنم تا حدی پاسخ شما را داده‌ باشم.بعد از گرفتن دیپلم در شیراز برای‌ شرکت در کنکور دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی و دانشکده حقوق به تهران‌ آمدم و در هر سه قبول شدم.در رشته ادبیات‌ از بین دو هزار و اندی شرکت کننده نفر دوم‌ شدم و در دانشکدهء حقوق نفر نهم.اسیر تردید بودم که کدام را برگزینم.در نهایت‌ رشته حقوق قضایی را برگزیدم.اما در تمام‌ دوران تحصیل،به شعر و ادبیات و فرهنگ‌ مردم عشق می‌ورزیدم.قصه و ترانه و تعزیه‌ از زمان کودک در جانم ریشه دوانده بود، چنانچه بی‌آنکه بدانم چه می‌کنم از سالهای‌ اول دبیرستان به جمع‌آوری ترانه‌های محلی‌ پرداختم.دنیای تعزیه هم برایم افسونگر بود و من را بسوی خود می‌کشید و من هرگز نتوانستم خودم را از آن کشش و جذبه دور بدارم.بیشترین عشق و تلاش و وقتم را صرف فرهنگ مردم دیار خود کردم.با نویسندگی و شعر هم قطع رابطه نکرده‌ام و نمی‌توانم بکنم.

اولین کتابتان در زمینه فرهنگ مردم چه نام‌ داشت؟

چنانکه گفتم من از سالهای اول دبیرستان‌ به جمع‌آوری ترانه‌هیا محلی پرداختم و نخستین کتابم«ترانه‌هایی از جنوب»شامل‌ بخش عظیمی از ترانه‌های محلی فارس بود. این مجموعه،که چاپ آن خود قصه‌ای دراز دارد،به وسیله ادارهء فرهنگ عامهء وزارت‌ فرهنگ و هنر آن روزگار منتشر شد.ریاست‌ ادارهء فرهنگ عامه را دکتر صادق کیا برعهده‌ داشت.این اولین کتابی بود که از طرف ادارهء فرهنگ عامه منتشر می‌شد،مانند«فرهنگ‌ مردم سروستان»که اولین کتابی بود که از سوی مرکز فرهنگ مردم زیر نظر مرحوم‌ انجوی به چاپ رسید.همچنین کتاب«تعزیه‌ و تعزیه‌خوانی»که اولین کتاب در این زمینه‌ بود و انتشارات جشن هنر و سروش آن را منتشر کردند.

کتاب«ترانه‌هایی از جنوب»ویژگی‌هایی‌ خاص دارد.از جمله شیوهء نگارش آن‌که‌ سعی شده در نوشتن آن از حروف فارسی‌ استفاده شود.مثلا به جای«ث»و«س»و «ص»از حرف«س»استفاده شده یا به جای‌ حروف«ز»و«ذ»و«ض»و«ظ»حروف«ز» برگزیده شده،یعنی تلفظ عامه را ملاک قرار داده‌ایم.این کتاب در سال 5431 منتشر شد و اولین کتاب من در این زمینه و به صورت‌ خطاطی است،با مقدمه‌ای جامع که در مجله موسیقی ضمن معرفی آن عینا چاپ‌ شد و فوق‌العاده مورد توجه قرار گرفت.

چه کتابهایی پیش از«فرهنگ مردم‌ سروستان»چاپ کرده‌اید؟

پیش از«فرهنگ مردم سروستان»،یک‌ مجموعه شعر به نام«بن‌بست»در سال‌ 4431 منتشر کرد و دو مجموعهء داستان‌ یکی با نام«هرگز غروب مکن»در سال‌ 6431 و دیگری«بیگانه‌ای در ده»در سال‌ 9431،و نیز مجموعه شعری به شیوهء نو که‌ در همان سال با نام«دشتها تشنه‌اند»چاپ‌ شد.ضمنا سلسله مقالاتی پژوهشی در روزنامهء پارس شیراز،طی 86 شمارهء پیاپی‌ با نام«نگاهی به شیوه‌های نثر کهن و امروز پارسی»در سالهای 6431 و 7431 نوشته‌ام. به این فهرست،مقالات تحقیقی دربارهء فرهنگ مردم و سایر زمینه‌ها را،که در نشریات مهم کشور چاپ شده نیز باید افزود.

چگونه به فکری فرهنگ مردم سروستان» افتادید و چرا؟

این واقعیتی است که نوشتن فرهنگ‌ مردم سروستان،نیازی بود که در خود و در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردم احساس‌ می‌نمودم.همیشه دلم می‌خواست دربارهء سروستان کتابی بنویسم ولی توجه به تاریخ‌ یا جغرافیا یا آثار باستانی اقناعم نمی‌کرد.از این‌رو به نوشتن کتاب فرهنگ مردم‌ سروستان دست زدم.من برای نوشتن آن رنج‌ بسیار بردم.رفت‌وآمدها و گفتگوها داشتم. عکسها و طرحهای بسیاری از طبیعت وزمینه‌های فرهنگی سروستان برداشتم.ولی‌ باز راضی نمی‌شدم،عشقی در سرم افتاده‌ بود که شب و روز مرا به خود مشغول‌ می‌کرد.از اینکه فصلی را می‌نوشتم و باز می‌خواندم و دگرگون می‌کردم،شادی و احساس بسیار مطبوعی به من دست می‌داد. قطعا اگر آن عشق نبود این کتاب به سامان‌ نمی‌رسید.

هرچیزی می‌خواندم یا می‌دیدم یا می‌شنیدم،از آن به‌گونه‌ای برای کتاب‌ «فرهنگ مردم سروستان»برداشت می‌کردم. تا زمانی که طرح گردآوری فولکلور صادق‌ هدایت را خواندم.گویی گمشدهء خود را پیدا کردم.دیدم در ایران هنوز چنان کاری نسبت‌ به هیچ منطقه‌ای نشده است،گرچه تک‌ نگاریهایی مانند«تات‌نشینهای بلوک زهرا» اثر جلال آل احمد وجود داشت.این کتاب‌ در حقیقت،به مبنای عشق و علاقه و اصول‌ علمی،گوشه‌ای از زندگی واقعی و طرز اندیشگی و برداشتهای گوناگون از مسائل‌ حیات و زندگی مردم ایران را نشان می‌داد و توجهی که از سوی جامعه بدان شد،پاسخ‌ زحماتی بود که برای آن کشیده بودم.

روزی در جلسه‌ای دوست صاحبنظر و صاحبدلی در جمع از من همین سؤال را کرد و جواب او را دادم که عشق و عشق موجب‌ نگارش آن بود و بس.اگر چنین نبود خانم‌ دکتر دانشور به من نمی‌گفتند زمانی که آن را مطالعه می‌کنم گویی رمان می‌خوانم.که اجر و مزدی از این بیشتر برای خود تصور نمی‌کنم.

آشنایی خود را با استاد انجوی شرح دهید و چه شد که«فرهنگ مردم سروستان»در مرکز فرهنگ مردم منتشر شد؟

بعد از آنکه فرهنگ مردم سروستان را گردآوری کردم،جلال آل احمد و خانم‌ دانشور گویا برای تک‌نگاری منطقه‌ای از فارس به شیراز آمدند،زنده یاد آل احمد کار مرا دید و مرا به دکتر نراقی،ریاست مؤسسه‌ مطالعات و تحقیقات دنشکده ادبیات تهران‌ معرفی کرد.دکتر نراقی اثر را دید و از آن‌ تمجید کرد اما دستورالعملی به من داد و پیشنهاد کرد شیوه نگارش و فصل‌بندی‌ مطالب را عوض کنم.من با آن نظر مخالفت‌ کردم و عرض کردم هیچگونهتغییری در مطالب و فصل‌بندی و موضوعات نخواهم‌ داد و موضوع را با مرحوم انجوی در میان‌ گذاشتم که داستان آن از این قرار است:

در این ایام شنیدم که رادیو برنامه‌ای در زمینه فرهنگ مردم ترتیب داده است.یکی‌ دو بار آن برنامه را که تازه به راه افتاده بود،

شنیدم.تحت‌تأثیر قرار گرفتم.من تا آن زمان‌ با زنده‌یاد انجوی آشنایی نداشتم.با شنیدن‌ صدای او در برنامه فرهنگ مردم با نام‌ مستعار«نجوا»،نسخه‌ای از کتاب«ترانه‌هایی‌ از جنوب»را برای ایشان فرستادم.طولی‌ نکشید که نامهء بسیار محبت‌آمیزی دریافت‌ داشتم که ضمن اعلام وصول کتاب از آن‌ تعریف کرده بودند.اعلام وصول کتاب از آن‌ تعریف کرده بودند.هنوز نامه ایشان را دارم‌ که با این شعر دکتر صورتگر آغاز شده بود:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد            شیراز را دوباره به یاد من آورد

و بعد نوشته بودند:

«سلام و درود فراوان مرا بپذیرید.این‌بار شما بودید که شیراز را به یاد من آورید و چند روز پیش رایحه آن شهر جنت طراز را از نسخه مرحمتی کتاب ارجمند«ترانه‌هایی از جنوب»جنابعالی استشمام کردم.مقدمه‌ فاضلانه سرکار که با دقت و موشکافی قابل‌ تحسینی ترانه‌های عامیانه و مقام آنها را در فولکلور تحلیل و حلاجی کرده بر ارزش‌ کتاب افزوده است.برای من که سالهاست با شوق وافر در کار گردآوری و مطالعه فولکلور قدم برمی‌دارم دیدن و خواندن کتاب شما در حکم پیدا کردن گوهری بس پربها و گرامی‌ بود.»

و پس از نوشتن مطالبی دیگر و یاد از (به تصویر صفحه مراجعه شود) صادق هدایت،نامه را این‌چنین به پایان برده‌ بودند:«آقای همایونی عزیز،یقین بدانید شادی و خرسندی من از کار سرکار به وصف‌ نمی‌آید چون‌که شما سالها رنج برده‌اید تا این گنج را فراچنگ آورده‌اید و من بی‌ زحمت بدان دست‌یافته‌ام.خیلی متشکرم‌ که نسخه ترانه‌هایی از جنوب را با خط شیوای خود به من اعطا کرده‌اید.امیدوارم‌ برنامه فولکلور را از همکاری خود بی‌نصیب‌ نسازید و با همکاری و مساعدت خودتان‌ مرا مباهی و مفتخر فرمایید.گرمای تهران، عرق جبین را بر سطور نخستین صفحه این‌ معروضه جاری ساخت،البته می‌بخشید.»

نامهء استاد انجوی را که دریافت کردم، آنهمه بزرگواری و محبت خالصانه‌ای که ابراز کرده بودند،مرا مشتاق دیدارشان کرد.با ایشان در سفری که به تهران داشتم قراری‌ گذاشتم و ساعت یک بعد از ظهر جلو ادارهء رادیو حاضر شدم.چند لحظه‌ای نگذشت که‌ اتومبیل جیپی جلو من توقف کرد.در جیپ‌ باز شد و برای اولین بار چشمم به دیدار استاد روشن شد.کارتن سبزی را که روی‌ صندلی و پر از مطالب مربوط به فرهنگ‌ مردم بود برداشته روی زانوی گذاشته و تعارفم کردند کنارشان بنشینم،گویی سالها بود باهم آشنا بودیم.از شیراز می‌پرسید و کارهای تحقیقاتی من و طبق روش‌ همیشگی‌شان از آب و هوا.تا به خانه‌شان در تجریش رسیدیم.پا به حیاط منزل که لطفی‌ و صفایی و طراوتی داشت گذاشتیم.هوا گرم‌ بود به من گفتند:«رودربایستی را کنار بگذار، اینجا منزل خودت است».به اطاق نشیمن و استراحتشان رفتیم.دو سه نفر از یارانشان در اطاق بودند از جمله آقای قهرمان شاعر و داماد ملک الشعرای بهار و آقای نصر الله‌ یگانه که بعدها برای چاپ کتاب«فرهنگ‌ مردم سروستان»زحمات بسیاری کشید. اطاق ساده و سرشار از صفا و صمیمیت بود. پس از ناهار گفتگوها ادامه پیدا کرد و در مورد کتاب فرهنگ مردم سروستان با ایشان‌ صحبت کردم و جریان نوشتن آن را گفتم و یادآوری کردم که جلال آل احمد کار را دیده‌اند و مرا به مؤسسه تحقیقات اجتماعی‌ دانشکده ادبیات معرفی کردند،الی آخر.

پرسیدند:«به آقای آل احمد قضایا را اطلاع داده‌اید»؟

گفتم:«نه،چون نمی‌خواهم بزرگواری و محبتی را که کرده‌اند خدشه‌دار و نفی کنم». گفتند:«کتاب الان کجاست».

گفتم:«در مؤسسه تحقیقات اجتماعی‌ است،که آن را پس خواهم گرفت».

گفتند:«ترتیب چاپش را هر طوری که‌ خودت خواستی می‌دهم».

تا عصر در کنار استاد و دوستان حجره و گرمابه و گلستانشان بودم.شخصیت و برخورد استاد انجوی شدیدا مرا تحت‌تأثیر قرار داد.

 

 

در مورد ادامه همکاریها با استاد انجوی و خاطراتی که دارید بیشتر صحبت کنید.

بعد از آنکه مطالب فرهنگ مردم‌ سروستان را از مؤسسه تحقیقات پس گرفتم، ایشان با استفاده از طرح صادق هدایت، نکاتی را در تکمیل مطالب آن یادآور شدند و پس از دو سه سالی این اثر توسط دفتر مرکز فرهنگ مردم و با مقدمه جامع استاد انجوی منتشر شد.

از آن به بعد کم‌وبیش مطالبی برای مرکز فرهنگ مردم می‌فرستادم و هروقت به تهران‌ می‌رفتم شیرین‌ترین اوقاتم،لحظاتی بود که‌ با استاد دمخور بودم.راستی که تهران را پس‌ از آن زنده‌یاد خالی احساس می‌کنم.

از آخرین خاطراتی که از ایشان دارم‌ اینکه دفعه آخری که با یکی از دوستان به‌ منزلشان رفته بودم.گفتند:«دو مطلب را می‌خواهم با شما در میان بگذارم،زیرا شما از کسانی هستید که در طی سالهای آشنایی‌ ندیده‌ام که از دوستی با من بهره‌ای برده‌ باشید.هرچه بوده صمیمیت بوده که از شما دیده‌ام.حتی مشکلاتتان را هم به من‌ نگفته‌اید که مبادا من آزرده خاطر شوم.اولا می‌خواهم نظرتان را در این‌باره بدانم که‌ کتابی در مورد کسانی که درباره فرهنگ مردم‌ ایران کار کرده‌اند،بنویسم یا نه؟و دیگر آنکه‌ اگر من در آینده وظیفه‌ای به عهدهء شما بگذارم آیا می‌پذیرید یا نه؟من دریافتم‌ مرادشان نوشتن وصیت‌نامه و تعیین‌ وظیفه‌ای برای من است.نمی‌دانم چرا از این‌ حرفها دلم گرفت.شاید ناراحتی مرا در قیافه‌ام خواند،با خنده‌ای بلند گفت:«اینها را گفتم که کمکی از تو بگیرم نه اینکه ناراحتت‌ کنم».با لبخند به ایشان جواب دادم:«در مورد نوشتن کتاب هرچه خودتان صلاح‌ می‌دانید،ولی باتوجه به مسائلی که بین دو گروه فرهنگ مردم و مردم‌شناسی وجود دارد آیا موفق خواهید بود؟نمی‌شود از آنها چشم‌ پوشیده و نه می‌توان آنها را صرفا کتبی در زمینه فرهنگ مردم تلقی کرد و درباره تک‌ نگاریهای خوبی که شده چه خواهید کرد؟ من فکر می‌کنم اگر به همان مقاله اکتفا کنید بهتر باشد.اما در مورد صحبت دیگرتان،من‌ هر وظیفه‌ای را که برعهده بگذارید با کمال‌ میل و با همه وجود می‌پذیریم».

این آخرین دیدارمان بود و بعد از آنکه به‌ شیراز آمدم،ایشان بیمار و بستری شدند و بعد شد آنچه نباید.

خاطره دیگری که از استاد انجوی دارم و بد نیست یادآور شوم آنکه مرحوم انجوی به‌ شعر نو هم علاقه داشت.روزی من بودم و دکتر شرف الدین خراسانی.بعد از معرفی‌ من به ایشان خواستند شعر«شیراز»را که به‌ شیوه نو سروده‌ام،بخوانم.گفتند که آقای‌ دکتر شرف خراسانی شعر نو را هم دوست‌ دارد.برای اولین بار بود که دیدم استاد انجوی به شعر نو توجه دارد.

در مورد کتاب تعزیه و ویرایش‌های آن‌ برای ما و خوانندگان بگویید.

من از کودکی تعزیه‌خوانی را دوست‌ داشتم و جذابیت‌های نهفته در آن مرا به‌ سوی خود می‌کشید.همانطوری که در کتاب‌ «تعزیه و تعزیه‌خوانی»و«تعزیه در ایران»  (به تصویر صفحه مراجعه شود) هم نوشته‌ام،هرجا که در سروستان تعزیه‌ خوانی بود،تحت هر شرایطی خودم را به‌ آنجا می‌رساندم و محو حالات و صدای‌ تعزیه‌خوانان،لباسهایشان و حوادثی که‌ اتفاق می‌افتاد می‌شدم.این موضوع کم و بیش مرا به سوی بررسی و پژوهش درباره‌ تعزیه کشاند.ابتدا مقالاتی نوشتم و در کنگره‌ تحقیقات ایرانشناسی درباره تعزیه‌ سخنرانی کردم.تا آن زمان هیچ‌کس بطور جدی با تعزیه روبرو نشده بود.اما من به‌ تعزیه به‌عنوان یک نمود فرهنگی،هنری و اجتماعی برخورد کردم و کتابه تعزیه و تعزیه‌خوانی را نوشتم که انتشارات توس در سال 3531 آن را منتشر کرد.چون اولین‌ کتابی بود که در این‌باره منتشر می‌شد،با موفقیت چشمگیری روبرو شد و درباره آن‌ اظهار نظرهای بسیاری از طرف ایرانشناسان‌ صورت گرفت،از جمله زنده یاد محمد علی‌ جمال‌زاده درمجلات خارجی و ایرانی‌ نقدهای در خور اعتنایی بر آن نوشتند و در نامه‌ای هم برای من نوشتند«...مریزاد دستی‌ که انگور چید.صفحه مهمی از فولکلور و فرهنگ ما روشن ساخته‌ای و تنها آنچه‌ جای افسوس است که کار یک نفر ایرانی‌ برای سالهای بسیار پس از اقدام بیگانگان به‌ عمل آمده است،مانند بسیاری از کارهای‌ دیگر که با فرهنگ ما سروکار دارد...»

از آن‌پس مدام در پی آن بودم که آن اثر را کامل‌تر و مشروح‌تر به چاپ برسانم.بالاخره‌ باتوجه به مطالب و بخش‌هایی که به کتاب‌ تعزیه و تعزیه‌خوانی افزودم و تغییراتی که‌ در عناوین و فهرستها دادم و دگرگونی‌هایی‌ که در متن آن صورت گرفت،دیدم کتابی‌ دیگر شده که هرچند می‌تواند تکمیل شده‌ تعزیه و تعزیه‌خوانی باشد،ولی با آن فاصله‌ بسیار دارد.لذا درسال 8631 آن را با نام‌ «تعزیه در ایران»به وسیله انتشارات نوید شیراز منتشر کردم و از آنجا که عقیده دارم، یک اثر منتشر کردم و از آنجا که عقیده دارم، یک اثر تحقیقی باید مدام کامل و کامل‌تر شود،در تجدید چاپ اخیر آن در سال‌ 0831 باز مطالبی بدان افزودم.متاسفانه این‌ کتاب کم‌وبیش مورد سوءاستفاده قرار گرفته و گاه بدون ذکر مأخذ و گاه رندانه با ذکر مأخذ و حتی استفاده از عناوین ومطالب آن به نحو بارز و چشمگیری بهره‌ برده شده که اینجا جای بحث آن نیست.

بطور کلی در مورد تعزیه چه کتابهایی‌ نوشته‌اید؟

«تعزیه و تعزیه‌خوانی»،«تعزیه در ایران»،«شیراز خاستگاه تعزیه»و«گفتارها و گفتگوهایی درباره تعزیه»که کتاب اخیر بخشی از مقالات و سخنرانی‌های مرا در بر دارد و یکی دو گفتگو درباره آن از جمله با پرفوسور چلکوفسکی داشتم.

در زمینه فرهنگ مردم چه آثار دیگری‌ منتشر کرده‌اید؟

کتابهای«یکهزار و چهارصد ترانه، 8431»،«دوبیتی‌های باقر لارستانی،2531 و 2731»،«افسانه‌های ایرانی،2531 و 2731»،«گوشه‌هایی از آداب و رسوم مردم‌ شیراز،3531»و«ترانه‌های محلی فارس، 9731»و نیز کتاب«مردی که با سایه‌اش‌ حرف می‌زد»که بررسی و پژوهش است‌ پیرامون زندگی و آثار صادق هدایت که‌ تاکنون چهار بار تجدید چاپ شده است و کتاب«حسینیه مشیر شیراز»که کیفیت و هنر معماری و ویژگی‌های آن حسینیه مورد بررسی قرار گرفته است.

اکنونه چه آثاری در دست دارید؟

کتاب«سیر و سیاحتی در حواشی غرب» که مربوط به سفری به اروپا در پیش از انقلاب است.کتاب دیگری با نام«درخت گل‌ اشرفی»برگزیده چند مقاله در زمینه فرهنگ‌ مردم فارس،مجموعه مقالاتی با نام«گفتار و گفتگوهایی در زمینه هنر و ادبیات»و دو کتاب تالیفی با نامهای«بر فراز قله دنا»و«بر سبیل حکایت».

اشاره‌ای هم به خاطراتتان در مورد نویسندگان معاصر داشته باشید.

با بسیاری از نویسندگان،شعرا و پژوهشگران مانوس و آشنا بوده‌ام.استاد جمال‌زاده از زمانی که با ایشان مکاتبه را آغاز کردم تا زمانی که در حیات بود و قدرت‌ نوشتن داشت با من در تماس بود.انبوهی از نامه‌های ایشان را که حاوی خاطرات تلخ و شیرینی است،دارم.آشنایی ما به دوران‌ دانشجویی من برمی‌گردد که مقاله‌ای از ایشان را در یکی از روزنامه‌های شیراز خوانده و نقدی بر آن نوشته و برایشان‌ فرستادم.نامه من لحن تندی داشت ولی بعد از وصول پاسخ از طرف ایشان،دید من‌

نسبت به وی تغییر کرد و از آن پس دائما در حال مکاتبه بودیم و یکی از مشوقین من در زمینه‌های ادبی و فرهنگ عامه ایشان بودند. یادشان را گرامی می‌دارم و تأسف می‌خورم‌ که از نزدیک ایشان را ندیدم.

زنده‌یاد احمد شاملو را فقط یک بار دیدم،آن هم در سال 5531 و در فرودگاه‌ مهرآباد به همراه ید الله رویایی.آنها برای‌ شرکت در کنگره بزرگداشت نظامی عازم رم‌ بودند.من و همسرم نیز عازم اروپا از جمله‌ ایتالیا بودیم.زمانی که شاملو مرا شناخت، چون کم‌وبیش با کارهایم آشنا بود مرا به‌ ید الله رویایی معرفی کرد.شاملو داستانها و نوشته‌های مرا در زمینه فرهنگ مردم در مجله«خوشه»و«کتاب هفته»چاپ می‌کرد. گاه با تلفن تماس داشتیم،به‌ویژه برای‌ تکمیل«کتاب کوچه»که کتاب«لغات و اصطلاحات شیرازی و کازرونی»زنده یاد علی نقی بهروزی را بر ایشان فرستادم.

نادر نادرپور را دو بار دیدم،یکی در دفتر مجله«موسیقی»و یک بار هم در دفتر مجله‌ «سخن»که جناب سید حسینی سردبیری آن‌ را برعهده داشت.آقای نادرپور به من گفتند که مقدمهه کتاب«ترانه‌هایی از جنوب»را برای چاپ به مجله دادم و البته خودشان نیز مقدمه‌ای بر آن نوشته بودند.

بهرام صادقی را هم در دفتر مجله سخن‌ دیدم و باهم آشنا شدیم.او دانشجوی‌ پزشکی بود و من دانشجوی حقوق.در روز اول آشنایی‌مان مدتی در خیابانهای تهران‌ پرسه زدیم تا شب شد.بعد قرار گذاشتیم که‌ جمعه به خانه من در امیرآباد آمد.قصه‌ای را که تازه نوشته بود،آورد و خواند.خندید و گفت:«می‌خواستم رمانی بنویسم اما وقتی‌ به خود آمدم دیدم قصه کوتاهی شده است». بهرام صادقی آزاده بود و رها از قر قید و بندی.از آن‌پس تماسهای کوتاهی داشتیم. راستی که مرگش مرا سخت اندوهگین کرد.

با فریدون توللی بسیار بسیار حشر و نشر داشتم.او از دوستان بسیار خوب من بود. بزرگ علوی را در سفر آخری که به ایران آمده‌ بود،در شیراز دیدم.مرحوم انجوی مرا به او معرفی کرده بود.دکتر جعفر مؤید شیرازی‌ نیز به استقبال بزرگ علوی به فرودگاه آمده‌ بود.به اتفاق در شهر به گردش پرداختیم. بسیار درد دل کرد و شکوه‌ها داشت از جمله‌ ممانعت از انتشار کتاب«موریانه‌ها»(بعدا این مشکل حل شد.)

با دکتر ابراهیم شکورزاده نویسنده کتاب‌ «آداب و رسوم مردم خراسان»پیوسته در مکاتبه بودم و تأسف از آنکه دیدارشان‌ میسور نشد.خدایش بیامرزد که امسال طی‌تصادفی از دنیا رفت.

با مسعود فرزاد در شیراز کم‌وبیش رفت‌ و آمد خانوادگی داشتیم.فرزاد عاشقانه روی‌ حافظ کار می‌کرد و هرجا نام حافظ می‌آمد، دست به قلم می‌شد و هرچه را می‌شنید، می‌نوشت.در یکی از روزنامه‌های شیراز مورد بی‌مهری قرار گرفت و مرحوم انجوی‌ باخبر شد و با دخالت انجوی و من،قضیه‌ رفع و رجوع شد.فرزاد عقیده داشت که‌ صادق هدایت به‌عنوان نویسنده و فروغ‌ فرخزاد به‌عنوان شاعر،شایستگی دریافت‌ جایزه نوبل را داشتند.

جلال آل احمد و خاطرات با او بودن و حرفهای بسیار جذاب و رفتار منحصر به‌ فردش را نمی‌توانم فراموش کنم.از جمله در آخرین دیدارمان می‌گفت که جلسه‌ای در دفتر مجله‌ای که امیر عباس هویدا سردبیرش‌ بود و از طرف شرکت نفت منتشر می‌شد،با مامورین ساواک گفتگویی به ظاهر مطبوعاتی با من انجام شد و باتوجه به‌ مقالاتی که نوشته‌ام به من سه پیشنهاد دادند. یکی اینکه وزارت آموزش و پرورش را بپذیرم یا به‌عنوان رایزن فرهنگی ایران را ترک کنم،یا اینکه در ایران بمانم و دیگر چیزی ننویسم.وی ادامه داد من وزارت را هرگز نمی‌خواستم و رفتن به خارج از کشور را نوعی تبعید می‌دانستم که در حکم مرگ‌ نویسنده است و در مورد سوم دراندیشه‌ام‌ که بپذیرم یا نه.

نظرتان درباره فصلنامه فرهنگ مردم که‌ پس از سالها منتشر شده است،بیان‌ فرمائید.

انتشار این فصلنامه را که نتیجه زحمات‌ جناب وکیلیان و همکارانشان است،تبریک‌ می‌گویم.کمتر کشوری است که نشریات‌ فولکلور در آن منتشر نشود.برای مثال من‌ دوره مجله‌ای را با نام«فولکلور»که از سال‌ 0791 در هندوستان با مقالات بسیار ارزنده‌ای منتشر می‌شده است،دارم.منظور اینکه ما بسیار دیر این حرکت را آغاز کردیم‌ و امیدوارم ادامه انتشارش با موفقیت توأم‌ باشد.خوشبختانه در دو شماره‌ای که منتشر شده مطالبی بسیار جامع،جالب و پویا در آن آمده است و چه اندیشه بجایی که شماره‌ اخیر آن به زنده‌یاد انجوی شیرازی‌ اختصاص داده شده است.ای کاش من هم در تهران بودم و دوش به دوش آن یار مهربان و سایر عزیزان قدمی برمی‌داشتم.

آیا کتابهای شما تاکنون جزو آثار برگزیده‌ معرفی شده‌اند؟

من تصور می‌کنم هیچ نویسنده‌ای در وهله اول کتاب را برای برگزیده شدن‌ نمی‌نویسد.بلکه نیازی را توأم با عشق و شور برای نوشتن در خود احساس می‌کند. اما از این رهگذر برخی از کتابهای من نیز به‌ عنوان آثار برگزیده انتخاب شده است.از جمله کتاب«ترانه‌های محلی فارس»و کتاب‌ تعزیه در ایران»در سالهای 9731 و 0831 درجشن فرهنگ فارس برگزیده شدند.کتاب‌ «تعزیه در ایران»امسال از طرف وزارت‌ فرهنگ و ارشاد اسلامی و اتحادیه ناشران به‌ عنوان بهترین اثر در زمینه عاشورا شناخته‌ شد.

اگر مطلب ناگفته‌ای مانده است،بفرمائید.

باید یادآور شوم همانگونه که در بزرگداشت درگذشت استاد انجوی پیامی‌ ارسال داشتم،پیشنهاد مراسم یادروز استاد انجوی در سال 2831 در شیراز،با استقبال‌ مسئولین اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی‌ فارس مواجه شده است.

در خاتمه وظیفه خود می‌دانم از همسرم‌ «زرین‌تاج کشتکاران»به سبب عمری‌ همراهی و همدلی در کارهایم و ترتیب چهار فرزند که همه تحصیلات عالی خود را گذرانده‌اند،تشکر و سپاسگزاری کنم.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دختر گل فروش در شعر نورانی وصال وسه شاعر دیگر:

دختر گل فروش در شعر نورانی وصال وسه  شاعر دیگر:

 

چهار شاعر برای دختر گلفروش شعر سروده‌اند:

 1-حکیم کسائی مروزی

‌2-رهی معیری

‌3-شهریار

4-نورانی وصال.

از کسائی مروزی

گلفروش

 

گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت‌

مردم کریم‌تر شود اندر نعیم گل‌

ای گلفروش،گل چه فروشی برای سیم؟

وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل

از رهی معیری

 

لا له فروش

 

آن لاله نام لاله فروشی کند همی

از زلف خویش‌ غالیه‌پوشی کند همی

بی زر چو پا نهی بدکانش کند خروش

ور زر دهی چو غنچه، خموشی کندهمی‌

گر خویشتن به سیم فروشد ،عجب مدار

کان سیم چهره،لاله فروشی کند همی

شهریار

 

دختر گلفروش

ای گلفروش دختر زیبا که می زنی

هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل

نرم و سبک به جامه ی گلدوز زرنگار

پروانه‌وار می‌خزی از لابلای گل‌

حقا که هم‌نشین گلی ای بنفشه مو

سیمای شرمگین تو دارد صفای گل‌

آن چهره بر فراز گل از ناز و نوشخند

چون ماهتاب بر چمن دلگشای گل‌

بر عاج سینه سنبل گیسو نهاده سر

جان می دهد به منظرهء دلربای گل‌

گلزار می‌نمایدم آفاق در نظر

از نغمهء تو بلبل دستانسرای گل‌

خود غنچه ی گلی و قبا گل،متاع گل‌

من شکوهء تو با که برم،با خدای گل

مانا تو هم چو بلبل و پروانه،ای پری

روح منی،که بال زند در هوای گل‌

گل بیوفاست،آنهمه گردش چو من مگرد

ترسم خدا نکرده نبینی وفای گل‌

من نیز باغبان گلی بودم،ای پری‌

مزدم همه تحمل خار جفای گل‌

پروانه‌وش که سوزد و افتد به پای شمع‌

آخر گداختی من و دل را به پای گل‌

تعریف میکنی گل خود را و غافلی‌

کز عشوه ی تو جلوه نماند برای گل‌

پیش تو خود فروشی گل نازکانه نیست‌

این از کجا و قصه ی شرم و حیای گل‌

از نوشخند،مشق شگفتن دهی به گل‌

با لعل تو به خنده در آرد ادای گل؟

ای گل‌فروش دختر زیبا،خدایرا

رندند بچه‌ها،نه‌برندت به جای گل

 

                                                 

عبدالوهاب نورانی وصال

                                                 

گلفروش

ای گل فروش از گل زیبا میان باغ‌

دامان خویش را چه کنی پر برای سیم

با ساق سیمگون وگر ای نازنین ترا

دل بال و پر چرا زند،اندر هوای سیم‌

دیدار گل هماره فزاید ترا نشاط

تا خود بری چه مایه نشاط از لقای سیم‌

ای نازنین که دامن گل می بری ز باغ‌

داند خدا،کسی ندهد گل به جای سیم‌

هر بامداد خنده‌زنان ای بهار حسن‌

آزار گل چرا کنی اندر هوای سیم‌

بر ساق سیمگون تو،گل بوسه می زند

اینجاست لب گشادن گل،در ثنای سیم‌

گر گل به زر خرند،نه گل را خریده‌اند

زر داده‌اند،چو نگری،در بهای سیم‌

ای گلفروش در سر این کار عاقبت‌

ترسم فدا کنی گل خود را برای سیم

" اخگر " فروردین 1329 - شماره ویژه، صفحه 50 تا 51

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی و حافظ

 

 

 

یاد روز فردوسی  بر همه ی ایران دوستان  خجسته باد

دکتر منصوررستگار فسایی

فردوسی و حافظ

1- فردوسى‏

 حکیم ابوالقاسم حسن‏بن على فردوسى طوسى، بنابر اشاراتى که در شاهنامه وجود دارد در سال 329 هجرى قمرى در روستاى پاژ از ناحیه طابران طوس متولد شد. او از طبقه دهقانانْ (مالکان یا رؤساى ده) بود و همه عمر خود را در آنجا گذرانید. (طابران از دوره صفویه به کلى ویران شد و مرکزیت منطقه به نوغان (مشهد کنونى) منتقل گردید.) دهقانان طبقه نجیب‏زادگان و فرهیختگان و حافظان آداب و سنن و خاطرات باستانى ایرانى بودند و فرزندان خانواده هاى دهقانى، در پرتو رفاه نسبى که داشتند و با برخوردارى از آموزگاران شایسته، با دانش و اخلاق و آشنا به تاریخ و فرهنگ و سنتهاى ایرانى بار مى آمدند.

 تفاوتى که میان زبان نجیب و بیان پاکیزه فردوسى با سخنان جدّى و یا هزلیات و هجویات رکیک شاعران معاصر با او و دیگر شاعران قرون بعد دیده مى شود از اینجاست؛ و آزادگى و گردنفرازى فردوسى، فضیلت اخلاقى و پاکیزگى زبانش حاصل تربیت خانوادگى اوست. فردوسى ایام کودکى و نوجوانى را با عزّت و سرافرازى گذراند و به سنت دهقانان تربیت یافت و پیش از سال 411 ه'.ق. درگذشت (اگرچه تاریخ مرگ او را تا 416 نیز نوشته‏اند). 

 عصر فردوسى‏

 عصر فردوسى، یعنى قرن چهارم و دهه اول و دوم قرن پنجم، دوره‏اى است که در حقیقت باید آن‏را دوران حکومتهاى ایرانى در سرزمین ایران دانست در این روزگار، بذر امید به آزادى و استقلال، که دلاورانى چون ابومسلم و مازیار و دیگران و، بعد از همه و مهمتر از همه، یعقوب لیث صفّار، بر زمین دلهاى ایرانیان افشانده و با خون خود آبیارى کرده بودند، جوانه زد و به ثمر رسید و خلافت بغداد هم در سراشیب ضعف و ناتوانى افتاد. در نیمه شرقى ایران بعد از صفّاریان، سامانیان برخاستند که تبار خود را به بهرام چوبین، سردار بزرگ ساسانیان، مى رسانیدند و از اسماعیل سامانى مؤسس آن سلسله، که در 279 امارت یافت، تا عبدالملک‏بن نوح، آخرین امیر خاندان که در سال 389 برکنار شد، 9 تن امیر به مدت 110 سال بر ایران حکومت کردند. دولت سامانى، به سبب ایرانى بودن افراد آن خاندان و دور بودن قلمرو حکومتشان از بغداد و ریشه داشتن آداب و سنن ایرانى در آن سامان، یک دولت کاملا ایرانى و مشوّق زبان و فرهنگ ایرانى بود. در این روزگار، ایرانیان احساس مى کردند که از بلاى تیغ و تازیانه رسته‏اند و دولتى از خود دارند. در این دوره، غلبه با عنصر ایرانى بود و حکومتگران ایرانى بودند و دوران سلطنت آنان هم با عصر طلایى تمدن و فرهنگ اسلامى و ظهور علما و شعراى بزرگ مقارن بود. دولت سامانى در این دوران در ماوراءالنهر و خراسان، رى، سیستان و گرگان فرمانروایى مى کرد؛ طبقات اصیل را مورد احترام و بزرگداشت قرار مى داد، رسوم ملى نیکِ گذشته را احیا مى کرد. وزیران سامانى مردانى بزرگ، از خاندانهاى بلعمى و جیهانى و عُتبى، بودند که در تقویت علم و ادب و فرهنگ ایرانى مى کوشیدند و باعث مى شدند تا فرهنگ ایرانى در آمیزش با فرهنگ اسلامى جلوه و طراواتى نو آیین یابد و با برگزارى جشنهاى ایرانى، چون نوروز و مهرگان و سده و بهمنجنه، روح تازه‏اى به پیکر جامعه ایران مى دمیدند...، زبان فارسى درى، که از جنوب غرب ایران به آسیاى میانه رفته بود، با تشویق و حمایت سامانیان، به صورت زبانى غنى و نیرومند درآمد و شاعران بزرگى چون رودکى، شهید بلخى و ابوشکور... و دهها تن دیگر در آن سامان ظهور کردند و بدان زبان شعر سرودند.... و در چنان محیطى، اهل دانش و تحقیق به دور از تعصبات و بدون بیم و هراس از خشک‏اندیشى‏ها و برمبناى تفکر و تعقل و استدلال به بحث و تحقیق مى پرداختند؛ که حاصل آن اوضاع ظهور دانشمندانى چون فارابى و بیرونى و ابن سینا بود...

 نیمه غربى و شمال و مرکز ایران نیز در دست دیلمیان بود که شیعه بودند و تبار خود را به ساسانیان مى رسانیدند و بر بغداد، مرکز خلافت، هم استیلا یافتند. آنها به علت نزدیکى به بغداد با خلافت کنار آمدند و مروّج ادب عربى شدند و در دستگاه آنها زبان دیوانى و زبان تألیف در علوم و فنون مختلف زبان عربى بود.... بدین ترتیب، فردوسى تا شصت‏سالگى، عمر خود را در دوران حکومتهاى سامانى و دیلمى گذراند و بقیه عمر وى (بیست سال آخر) در دوران سلطنت محمود غزنوى سپرى گردید (بین سالهاى 390 تا 411 یا 416 ه'.ق). محمود غزنوى، که از سال 387 پس از مرگ پدرش به قدرت رسید، رسما در 388 ه'.ق، دوران 33ساله سلطنت خود را آغاز کرد. در ثلت اول این مدت، ایرانیان به محمود امیدواریهاى فراوان داشتند، ایشان از سامانیان امید بریده بودند، اینک یکى از سرداران همان دولت را مى دیدند که در جنگها پیروز مى شود و این امید هست که یک دولت واحد و نیرومند ایرانى را بنیاد نهد. فردوسى در پنجاه و هشت‏سالگى آن امیدها را چنین بیان مى کند:

 بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت‏

 نوان‏تر شدم چون جوانى گذشت‏

 خروشى شنیدم ز گیتى بلند

 که اندیشه شد تیز و تن بى گزند

 که اى نامداران و گردنکشان‏

 که جست از فریدون فرخ نشان‏

 فریدون بیدار دل‏زنده شد

 زمان و زمین پیش او بنده شد

 محمود از برکشیدگان پادشاهان سامانى بود؛ تربیت ایرانى داشت و خود را هوادار سنن و فرهنگ ایرانى فرامى نمود و دم از ایران‏دوستى مى زد و ادعا مى کرد که نسبش به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانى، مى رسد و به روایتى مادرش دختر یکى از رؤساى زابل بوده و شاید از همین‏جا او را محمود زاولى نامیده‏اند. پدر او، فضل‏بن احمد اسفراینى را در سال 384 ه'.ق. به عنوان وزیر محمود انتخاب کرد. این مرد دانادل، میهن‏دوست، که درست مثل فردوسى شیفته فرهنگ ایرانى بود و از زبان فارسى حمایت مى کرد، زبان دیوانى را از تازى به پارسى بازگردانید و تا سال 401 وزیر محمود بود و در آن سال مغضوب شد و برکنار و زندانى گشت و در 404 کشته شد. محمود، در آغاز کار، براى محکم کردن پایه هاى حکومت خود خاندانهاى ایرانى قدیم را برکشید؛ به ایرانى بودن خود مى نازید و به قول فرخى:

 هیچ‏کس را در جهان آن زهره نیست‏

 کو سخن راند ز ایران بر زبان‏

 مرغزار ما به شیر آراسته است‏

 بد توان کوشید با شیر ژیان‏

 *

 ز ایرانى چگونه شاد شاید بود تورانى‏

 پس از چندین بلا کامد ز ایرانشهر بر توران‏

 هنوز ار بازجویى، در زمین‏شان چشمه‏ها یابى

 از آن خونها کز ایشان ریخت آنجا رستم دستان‏

 به همین جهت، فردوسى که شاهنامه‏اش را بیست سال پیش از آغاز شاهى محمود شروع کرده بود، در آغاز سلطنت، او را با صداقتى توأم با امید مى ستاید. مى توان حدس زد که سپهدار طوس، ارسلان جاذب و فضل‏بن احمد اسفراینى، فردوسى را تشویق کردند که شاهنامه را، که قبلا سروده شده بود و به نام کسى هم درنیامده بود، به محمود هدیه کند وصله‏اى فاخر دریافت دارد. تا این روزگار هنوز، محمود به راه و روش ایران‏دوستى سامانى مى رفت، از اهل دانش و ادب حمایت مى کرد، آوازه شعردوستى هاى او در جهان افتاده بود و فردوسى، بدین ترتیب، امید داشت که هم آرزو هاى معنویش برآورده شود و هم دشواریهاى مادى وى رفع گردد.

 بنا بر این در سالهاى پیرى‏اش، شش سال دیگر هم کوشید و شاهکار عظیم خود را براى تقدیم به محمود آماده کرد و ارسال داشت، اما محمود به شاهنامه توجهى شایسته نکرد و شاعر را ناامید ساخت. دلیل این عدم توجه نامعقول سلطان محمود به شاهنامه آن بود که محمود، پس از آن‏که پایه هاى تخت و موقعیت سیاسى و اجتماعى خود را استوار کرد، دیگر نیازى به حمایت ایرانیان احساس نمى کرد و نفع خود را در پیوستگى به دستگاه خلافت بغداد مى دید و در آن شش سال که فردوسى شاهنامه را آماده تقدیم به محمود مى کرد، سلطان غزنوى اندک‏اندک روى به سوى قبله بغداد مى آورد؛ آنجا که القادر باللّه، متعصب‏ترین و قشرى‏ترین خلیفه عباسى (381 تا 422 ه'.)، بر مسند خلافت تکیه داشت، که برخى از محققان داستان ضحّاک ماردوش را در شاهنامه انعکاس نفرت فردوسى از آن خلیفه تازى دانسته‏اند. این خلیفهْ محبوب محمودِ میخواره غلامباره گردید و محمود مجرى خواستهاى بى قید و شرط دستگاه خلافت بغداد شد و به قول بیهقى: "من از بهر عباسیان انگشت درکرده‏ام در همه جهان و قرمطى مى جویم و آنچه یافته آید و درست، مى کشند." فردوسى، با تغییر سیاست محمود، رفتن اسفراینى و آمدن خواجه حسن میمندى، با مشکلات فراوان روبرو شد؛ دیوان از پارسى به تازى برگشت، بازار فضل کاسد شد، محمود دیندارى پیشه گرفت و از آداب و رسوم ایرانى بازگشت و ناخشنود شد و پیام حکمت‏آمیز شاهنامه که عبارت از تجدید عظمت و استقلال ایران و به معنى جدا شدن از قلمرو خلافت و برافتادن استیلاى تازیان و سرافرازى ایرانیان بود، به تعبیر دستگاه خلافت، قرمطى‏گرى محسوب شد. بنا بر این، محمود حماسه ملى ایران را خوار شمرد، ولى استقامت و استوارى فردوسى و درونمایه هاى شاهنامه و محبوبیت این کتاب در نزد مردم سبب شد که مخالفت محمود با شاهنامه رونق‏افزاى این کتاب گردد و پیام فردوسى رساتر شنیده شود. فردوسى با هجو محمود و به رخ کشیدن شیعى بودن خود به وى، دلاورانه، قدرت مادى و باورى محمود را تحقیر کرد و خودآفریننده حماسه‏اى دیگر گردید که از تربیت فردى و اجتماعى او انتظار مى رفت. به طور خلاصه، دوران رشد و وصول فردوسى به مدارج بلوغ و کمال، عصر امنیت و رفاه و هنگام اعتماد و اتکاى به نفس و آینده‏نگرى ایرانیان است؛ دوران بازگشت به خویشتن خویش و رجعت به میزانها و معیار هاى اصیل فکرى و رفتارى عنصر ایرانى است؛ عصرى است که ایرانى گذشته پرافتخار خود را مى جوید و بر بسترى از ایمان و اعتماد به استوارى و اصالت تاریخى و اساطیرى خود مى بالد؛ دوره بازاندیشى و نگرش به وسعت بى کرانه جغرافیایى و مرز هاى ایران باستان و اندیشیدن به بى انتهایى کمالات و مفاخر و تحرکات معنوى انسان ایرانى در مرز هایى است که از نور تا نور یا از فراسوى تیرگى تا مطلق روشنایى ادامه مى یابد و امتداد دارد. ایرانى، در این دوران، از رخوت چندساله نخستین پس از دوره ساسانى، با پیروزى بیدار شده است، استقلال جغرافیایى پیدا کرده است و درصدد کسب هویت مستقل و صدور شناسنامه‏اى است که، در شرایط تازه تاریخى جهان، بتواند واقعیتهاى حیات دیرین خود را بازگو سازد. شگفتا که در این زمان، اراده ملى، وفاق اجتماعى و همسویى دین اسلام با آرمانهاى دیرین ایرانى سبب شده است که ایرانى به همان اندازه که به گذشته سیاسى خود، که حاصل پایمردیها و مقاومتها و روشن‏اندیشى نیاکان اوست، ببالد، از داشتن آیینى نو، که تمام آرمانها و اعتقادات باطنى او را ارضا مى کند، احساس سرافرازى نماید. عصر فردوسى بهاران ثمربخش فرهنگ ایرانى است که هم در داخل ایران و قلمرو هاى ایرانى و هم در خارج از این حدود، نفوذى یگانه و منحصر به فرد مى یابد. ایرانى بیشتر از آن‏که به یک جغرافیا بیندیشد، به فرهنگ خاص خود دسترسى مى یابد که نتیجه آن شکوفایى شعر و نثر فارسى، توسعه علوم و فنون، ترجمه و تفسیر قرآن مجید و احیاى سنتهاى ارزشمند دیرین عنصر ایرانى است که مجموعا حامل یک سلسله پیام روشن و صریح و بى تردید از تمدن، فرهنگ و استقامت و سلحشورى و عزم و اراده عنصر ایرانى است و همه این امور در آیینه کلام خورشیدى فردوسى، یعنى در شاهنامه، انعکاس مى یابد.

 مى توان گفت که فردوسى آن‏سان مى زیست که تربیت قهرمانان والاى شاهنامه‏اش آن‏چنان بود؛ بدین معنى که، در اندیشه خداجوى فردوسى، اراده پاسدارى از میهن نمودارى از دادجویى است و به همین جهت بیژن در جنگ با هومان تورانى خداى را نیایش مى کند:

 به یزدان چنین گفت کاى کردگار

 تو دانى نهان من و آشکار

 اگر دادبینى همى جنگ من‏

 وز این جستن کین و آهنگ من‏

 ز تن مگسل امروز،توش مرا

 نگه دار بیدار هوش مرا 5/1182 5/1182

 کیخسرو و دیگر شاهان و پهلوانان ایرانى نیز همین روحیه خداجویى و دادگرى را جابجا نشان مى دهند:

 به شب‏گیر خسرو سر و تن بشست‏

 به پیش جهاندار آمد نخست‏

 دوتا کرد پشت و فروبرد سر

 همى آفرین خواند بر دادگر

 از او خواست پیروزى و فرّهى‏

 از او جست دیهیم و تخت مهى‏

 به یزدان بنالید از افراسیاب‏

 به درد از دو دیده فروریخت آب‏5/1191

 خسروپرویز:

 بنالید و سر سوى خورشید کرد

 ز یزدان دلش پر ز امید کرد

 چنین گفت کاى روشن دادگر

 درخت امید از تو آید به بر

 گر ایدون که این پادشاهى مر است‏

 پرستنده باشیم و با داد و راست‏

 تو پیروز گردان سپاه مرا

 به بنده مده تاج و گاه مرا...

 9/2691

 به همین جهت، فردوسى خداپرستى، خردپرورى، نامجویى، دادگرى و شادى را از خصلتهاى ایرانى مى شمارد و توصیه مى کند تا:

 هر آن کس که دارید نام و نژاد

 به داد خداوند باشید شاد

 5/1434

 شما داد جویید و فرمان کنید

 روان را به پیمان گروگان کنید

 دل و پشت بیدادگر بشکنید

 همه بیخ و شاخش ز بن برکنید

 به داد و دهش دل توانگر کنید

 از آزادگى بر سر افسر کنید 6/1807

 و فشرده سخن، فردوسى و معاصرانش در (نام) براى ایران و براى ایرانى خلاصه مى شود:

 چنین گفت موبد که مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شادکام‏ 2/484

 

 ز تو نام باید که ماند بلند

 نگر دل ندارى به گیتى نژند

 3/789

 

 عنان بزرگى هر آن کس که جست‏

 نخستین، بباید به خون دست شست‏

 3/866

 به رزم اندرون کشته بهتر بود

 که بر ما یکى بنده مهتر بود

 9//2781

 جز از نیکنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گیتى مگیرید یاد

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏

 که سالار باشم کنم بندگى‏

 به نام ار بریزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 5/1154

 که ایران چو باغى است خرم‏بهار

 شکفته همیشه گل کامکار

 پر از نرگس و نار و سیب و بهى‏

 چو پالیز گردد ز مردم تهى‏

 سپاه و سلیح است دیوار او

 به پرچینش بر، نیزه‏ها خار او

 نگر تا تو دیوار او نفگنى‏

 دل و پشت ایرانیان نشکنى‏

 که زان پس بود غارت و تاختن‏

 خروش سواران و کین آختن‏

 9/2923

 دریغ است ایران که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 همه‏جاى جنگى سواران بدى‏

 نشستنگه شهریاران بدى‏

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر به سر تن به کشتن دهیم،

 از آن به که کشور به دشمن دهیم‏

 4/1027

 هنر نزد ایرانیان است و بس‏

 ندارند شیر ژیان را به کس‏

 همه یک دلانند و یزدان‏شناس‏

 به نیکى ندارند از اختر سپاس‏

 7/2240

 

2-  حافظ

 خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازى، در حدود سال 727 هجرى، در شیراز متولد شد (حدود چهارصد سال پس از تولد فردوسى). پدر او از مردم کوپاى اصفهان بود که از آنجا به شیراز آمده و در این شهر توطن یافته بود و مادر حافظ از اهالى کازرون بود. پس از مرگ پدر، فرزندان او پراکنده شدند و حافظ که خردسال بود با مادرش در شیراز ماند و روزگار آن دو به تهیدستى مى گذشت. بنابر بعضى از روایات، حافظ همین‏که به مرحله تمیز رسید در نانوایى محله به خمیرگیرى مشغول شد تا آن‏که عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب‏خانه کشانید و چندگاه ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد مى گذرانید، اما به تدریج در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس علما و ادباى زمان را در شیراز درک کرد؛ و در دو رشته از دانشهاى زمان، یعنى علوم شرعى و علوم ادبى ، کار کرد و در حفظ قرآن مجید با توجه به قرائتهاى چهارده‏گانه ممارست نمود. وفات حافظ را در قدیم‏ترین مآخذ به سال 792 نوشته‏اند، او زن و فرزندانى داشت و درباره عشق او به دخترى به نام (شاخ نبات) افسانه هایى رایج است. او به فقدان محبوبى ، در سال 764 در سى و هشت‏سالگى خود، اشاره دارد و از مرگ فرزندش نیز مى نالد.

 

 عصر حافظ

 حافظ همه عمر را در شیراز زیست. شیراز، در دوره حافظ، اگرچه وضع سیاسى آرامى نداشت، اما هنوز مرکزى بزرگ از مراکز علمى و ادبى ایران و جهان اسلام محسوب مى گردید و این نعمت را تدبیر اتابکان سلغرى فارس براى این شهر فراهم آورده بود، اما عوارض سوء اجتماعى و فرهنگى حمله مغول هم در این دوران، در فارس، آشکار بود. حمله مغول که از 616 هجرى قمرى با حمله چنگیز آغاز شد و با ایلغار هاى هلاکو و تیمور و حکومت جبّارانه آنها در ایران ادامه یافت، دورانى تازه را در تاریخ کشور ما گشود که با آشوبها، ویرانیها، کشتار هاى بى امان و قتل‏عامهاى شدید، مناره ساختن از سر کشتگان و مثله کردن و دزدى و غارت و تجاوز و ترویج فساد و رواج دروغ و ریاکارى و مخالفت با شرع و اخلاق انسانیت همراه بود. کتابخانه‏ها، مساجد، مدارس و مراکز فرهنگى از میان رفت و علما و زاهدان و عارفان هریک از گوشه‏اى فرارفتند و ایرانیان بیش از هر دوره دیگرى و شاید به اندازه تمام تاریخ خود رنج کشیدند و عذاب دیدند. دوران حافظ با تبعات و خسرانهاى مادى و معنوى چنین فاجعه‏اى عظیم مواجه بود. زندگى حافظ از دوران سلطنت ابوسعید بهادرخان (716 تا 736) آغاز شد و تا دوره تیمور (736 تا 807) ادامه یافت. در اوایل سده هشتم که آن‏را به حق باید قرن حافظ نامید، ایلخانان مغول بر سراسر ایران و از جمله فارس حکومت یافتند و هرجایى را به نحوى اداره مى کردند؛ چنان‏که خاندان اینجو، در نیمه اول این قرن، به نیابت از ایلخانان، بر فارس مستولى بودند و در نیمه دوم، خاندان آل‏مظفر جاى آل‏اینجو را در فارس گرفتند تا آن‏که تیمور، در 795 ه'.ق، براى بار دوم به شیراز تاخت و با قتل‏عام امراى این خانواده ریشه ایشان را برکند و از آن به بعد، فرزندان و فرزندزادگان تیمور، متوالیا به نام تیمور و پسرش شاهرخ، حکمرانى فارس را بر عهده گرفتند. خاندان ایلکانى در تبریز و بغداد فرمانروا بودند، در لرستان، اتابکان و در بنادر جنوب فارس و جزایر خلیج فارس، ملوک هرمز، که در ظاهر از حکام فارس تبعیت مى کردند، حکومت داشتند. حافظ با سران تاجدار این خانواده و شاهزادگان و وزرا و امراى هم‏عصر و وابستگان بعدیشان مستقیم و غیرمستقیم آشنایى و مراوده داشت. کمتر مرد نامدارى در این عصر و در این حیطه مى توان یافت که در سخن حافظ از او به نحوى یاد نشده باشد. در نسخه پنج‏هزاربیتى دیوان حافظ، که مشتمل بر چندصد غزل و چند قصیده و دو مثنوى و چندین قطعه و رباعى است، کمتر شاه و وزیر و کارگزار و امیر و قاضى، فقیه و شاعر معروفى در قرن هشتم وجود دارد که به او اشاره‏اى نشده باشد. با وجود این، حافظ مرعوب و یا مجذوب کسى نمى شد و با کفّ نفس و حفظ شخصیت از اشخاص و اوضاع سخن به میان مى آورد، اما حافظ هرجا هم که از یکى از این معاصرین رضایت خاطر نداشته است، سخنش از حدّ گله‏گذارى هم ساده‏تر و سبک‏تر تلقى مى شود. در میان معاصران حافظ، شاه شجاع بیش از هر سلطان معاصرى با وى هم‏زمان بود و شاعر قریب به 20 سال از عمر سخن‏سرایى و قریب یک‏چهارم عمرش را در زیر چتر سلطنت شاه‏شجاع گذرانید، ولى هرگز رابطه این دو از آن مایه محبتى که شاعر را به شاه شیخ ابواسحق و منصورشاه مظفرى، مربوط ساخته بود برخوردار نگشت.... وقتى حافظ در 791 درگذشت، منصورشاه مظفرى مالک‏الرقاب فارس و تخت‏نشین شیراز بود و صفاى عصر او بر زخمهاى دل شاعر به طور موقت مرهمى گذارده بود که در این روز هاى پایان عمر، با روحى مطمئن، از وى و پسرش به نیکویى یاد مى کرد. به طور کلى در دوران حیات حافظ، فارس با غارت اموال مردم و ناامنى تمام همراه بود. حکومتهاى محلى مورد حمله قرار مى گرفتند و برمى افتادند و تیمور همه ثروتهاى ملى را به سمرقند مى برد و اوحدى مراغه‏اى، از شیوع میخوارگى، اعتیاد، ریاکارى، دغل‏بازى، و عدم امنیت در این دوران سخن مى راند:

 دزد را شحنه راه رخت نمود

 کشتن دزد بى گناه چه سود

 دزد با شحنه چون شریک بود

 کوچه‏ها را عسس چریک بود

 همه مارند و مور، میر کجاست‏

 مزد گیرند، دزدگیر کجاست‏

 راه زد کاروان ده را، کُرد

 شحنه شهر، مال هردو ببرد

 

 دوران حافظ عصر بى ثباتى بود و در دوران عمر وى (68 سال) در فارس، این حاکمان بر شیراز فرمانروایى داشتند:

 

 .1 ملک شرف الدین محمود اینجو

 در زمان سلطان‏ ابوسعید بهادرخان‏ از 725 تا 735 ه'ق‏

 .2 امیرمسافر انیاق‏ از 735 تا 736

 .3 غیاث الدین کیخسرو ارپاخان‏ از 736 تا 739

 .4 امیر پیرحسین‏ابن امیر شیخ محمود سلیمان‏خان‏ از 739 تا 740

 .5 ملک جلال الدین مسعودبن‏ محمود اینجو از ... تا 740

 .6 امیر پیرحسین‏ 741 تا 743

 .7 شاه شیخ ابواسحق‏ 743 تا 754

 .8 امیر مبارز الدین‏  754 تا 755

 .9 شاه سلطان‏ امیر مبارز الدین‏ 755 

 .10 امیر مبارز الدین‏  758

 .11 شاه شجاع‏  760 تا 765

 .12 شاه محمود 765

 .13 شاه شجاع‏  767 تا 786

 .14 امیر تیمور  789

 .15 نصرت الدین منصور  789

 .16 شاه‏منصور 790 تا 795

حکومت 16 امیر، در فاصله 68 سال عمر حافظ، نشان از بى ثباتى کامل اوضاع و نابسامانى اجتماعى و سیاسى روزگار مى دهد، به عنوان نمونه به قول صاحب شیرازنامه، "مدت بیست روز که هردو لشکر به مبارزت و ملاحمت اقدام مى نمودند، فریاد از نهاد خلق برخاسته، جمهور شیرازیان دست به دعا برداشتند و مشتى عوامل سفله‏دست به تاراج بردند"، نتیجه این جنگها به تاراج رفتن اموال مردم، پیدا شدن بى نظمى و ناامنى، رواج فساد و دزدى، از پا درآمدن بازرگانان و پیشه‏وران، درازدستى به عرض و ناموس خلق و ویرانى خانه‏ها و محلات شهر بود؛ در کشاکش تصرف شیراز به دست امیر مبارز الدین، محله دروازه کازرون به کلّى خالى از سکنه شد و یکى از حامیان وى به طورى آن محلّه را خراب کرد که مدت یک سال و نیم یک نفر در آن محله نبود. لازم به یادآورى است که خانه حافظ در محله دروازه کازرون قرار داشت و حافظ در این اوان کمتر از سى سال داشت، که اهالى محله او به طرفدارى از شاه شیخ ابواسحق با امیر مبارز الدین و شاه شجاع فرزند او درگیر شدند؛ اهالى دروازه کازرون به جنگ ادامه دادند، شاه شجاع جماعت بسیارى از مردم آن محلّه را به قتل رسانید و رئیس ناصر الدین عمر هم به ساکنین این محله آزار بسیار رسانید و به طورى آن محله را خراب کرد که مدت یک سال و نیم یک نفر در آن محله نبود. در آن روز برعکس چند روز پیش، محله موردستان مأمن و ملجأ محسوب مى شد و به قول صاحب تاریخ مطلع‏السعدین جماعتى که صبح با چادر زنانه از محله موردستان به محله دروازه کازرون آمده بودند، همان چادرها را بر سر خویشان دروازه کازرون نموده به محله موردستان آوردند... و از همین‏جاست که حافظ مى نالد که:

 سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

 دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

 زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست‏

 عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى

 گریه حافظ چه سنجد پیش استغناء دوست‏

 کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمى‏

 از نتایج همین اوضاع است که تنهایى، فقدان فضیلتها و پایان عاطفه‏ها و غربت دلگیر انسان در قرن هشتم در شعر حافظ راه باز مى کند و غزلى جانسور مى شود که درواقع ادعانامه حافظ بر ضد نامرادیهاى عصر اوست:

 یارى اندر کس نمى بینیم یاران را چه شد؟!

 دوستى کى آخر آمد دوستداران را چه شد؟!

 آب حیوان تیره‏گون شد خضر فرخ پى کجاست‏

 خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟!

 کس نمى گوید که یارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد؟!

 شهرِ یاران بود و خاک مهربانان این دیار

 مهربانى کى سرآمد، شهریاران را چه شد؟!

 گوى توفیق و کرامت در میان افکنده‏اند

 کس به میدان درنمى آید، سواران را چه شد؟!

 صدهزار گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟!

 زهره سازى خوش نمى سازد، مگر عودش بسوخت‏

 کس ندارد ذوق مستى، میگساران را چه شد؟!

 حافظ اسرار الهى کس نمى داند، خموش‏

 از که مى پرسى که دور روزگاران را چه شد؟!

 حافظ در جایى دیگر از همین امر مى نالد:

 درونها تیره شد، باشد که از غیب‏

 چراغى بر کند خلوت نشینى‏

 نه همّت را امید سربلندى‏

 نه درمان دلى، نه درد دینى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏الیقینى‏

 حافظ، در شعرى دیگر، گزارشى دست اول از روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد:

 ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

 که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

 ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

 در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

 از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

 عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

 به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

 چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

 مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

 کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 *

 فتنه مى بارد از این سقف مقرنس برخیز

 تا به میخانه پناه از همه آفات بریم‏

 در دوران حافظ، به کیفیتى که خواجه رشید الدین در جامع‏التواریخ به صراحت مى نویسد: "از راه تتبع تواریخ و از راه قیاس معقول، پوشیده نماند که هرگز ممالک، خرابتر از آنکه در این سالها بوده، نبوده، ممالک از ده یکى آبادان نباشد و تمامت خراب... و مردمى که از زیر تیغ مغول و سُمّ ستوران این قوم خونخوار، جان به در برده و در این سرزمین چه شهر و چه روستا زندگى مى کنند، گرفتار ستم ایلخانان و مالیاتها و تحمیلات گوناگون حکومت هستند... بعضى از حکّام در سال، ده بار و برخى حتى بیست، سى بار قبچور (مالیات سرانه) از رعایا دریافت مى داشته‏اند... و در نتیجه اکثر رعایاى ولایت، جلاى وطن کردند و در ولایتهاى غریب خان و مان ساختند. شهرها و دیه‏ها خالى شد، اکثر درِ خانه‏ها به سنگ برآورده بودند و از بام خانه‏ها آمد و شد کردندى. رقّت‏بارتر آنکه، عِرض و ناموس ده‏نشینان ستم‏کش هم دستخوش هوسهاى حیوانى عُمّال حکومت است و نویسندگان زمان معتقدند که تولد اکثر اولاد زنا که به دزدى و حرامى گرى و مفسدى و عوانى مشغول مى گردند، از این رهگذر است. شاه‏شجاع، که خود و پدر و خویشانش، مدّت چندین سال بر فارس و کرمان حکومت مى رانند، در بستر مرگ به برادر خود سلطان احمد وصیت مى کند که بسیار به شکار نرود؛ زیرا هم رعیت به تنگ آید و هم لشکریان به عرض و ناموس مردم متعرض شوند. در عصر حافظ، علاوه بر دستگاه حکومت، قاضى و حاکم شرع نیز شبیه به دیگرانند؛ شخص قاضى، در جعل اسناد، آموزگار مزوّران و راهنماى گواهان دروغین و مکمل مظالم هیئت حاکم است و قاضى شدن از جمله مشاغل محتشمانه و سودآور است و به قول خواجه رشید الدین: "در روزگار مغول چنان اتفاق افتاد که به تدریج مردم را معلوم شد که مغولان قضات و دانشمندان را به مجرّد دستار و درّاعه مى شناسند و از علم ایشان وقوفى ندارند؛ بدان سبب، جهّال و سفها درّاعه و دستار وقاحت پوشیده، به ملازمت مغول رفتند و خود را به انواع تملّق و خدمت و رشوت نزد ایشان مشهور گردانیدند و قضا و مناصب شرعى بستدند و در نتیجه، مسند قضا به مقاطعه داده مى شد و چون قاضى، قضا به ضمان و مقاطعه گیرد، توان دانست که حال بر چه وجه باشد؟"عبید زاکانى، شاعر معاصر حافظ، با اشاراتى که خاص اوست، احوال این گروه دین به دنیافروش را، در رساله تعریفات خود، چنین بازمى نماید:

 قاضى: آنکه همه او را نفرین کنند.

 نایب قاضى: آنکه ایمان ندارد.

 وکیل: آنکه حق را باطل گرداند.

 بیت‏النّار: دارالقضا.

 شاهد (عدل): آنکه هرگز راست نگوید.

 اصحاب قاضى: جماعتى که گواهى به سلف‏فروشند.

 مال ایتام و اوقاف: آنچه بر خود از همه چیز مباح‏تر دانند.

 حلال: آنچه نخورند.

 بهشت: آنچه نبینند.

 سعید: آنکه هرگز روى قاضى نبیند.

 چشم قاضى: ظرفى که به هیچ پر نشود.

 شرب الیهود: معاشرت قاضى...

 وخیم: عاقبت او.

 مالک: منتظر او.

 درک اسفل: مقام او.

 و حافظ نیز دقیقا از عوارض همین رفتارهاست که مى نالد و مى سراید:

 احوال شیخ و قاضى و شرب الیهودشان‏

 کردم سؤال صبحدم از پیر مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 درکش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش‏

 و در مواردى دیگر، در نتیجه سرریز خشمى توفنده از نابسامانیهاى عصرش، همه صاحبان قدرت و نودولتان را به چوب ملامت مى راند:

 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

 قصّه ماست که بر هر سر بازار بماند

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند...

 مى خور که شیخ و حافظ و قاضى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 *

 نه هرکسى که کله‏کج نهاد و راست نشست‏

 کلاهدارى و آیین سرورى داند

 وفاى عهد نکو باشد ار بیاموزى‏

 وگرنه هرکه تو بینى ستمگرى داند

 *

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 کاین همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند

 به قول شادروان محیط طباطبایى، حوادث مهمى که در این قرن رخ داد غالبا با تأثّر خاطر حافظ، نسبت به قضایا روبرو مى شد و در شعر او منعکس مى گشت. اثر این انعکاس ادبى را در کتابهاى تاریخ و ادب این قرن، با ذکر اسم و یا بى ذکر نام، مى توان دید: مثلا، در قتل عام خوارزم به دست سپاهیان تیمور، که در آغاز تجاوز تیمور به بوم و بر همسایه به صورت واقعه‏اى دردناک روى داد و جهانى را به تأثر افکند، این بیت حافظ را درمى یابیم:

 به خوبان (ترکان) دل مده حافظ، ببین آن بى وفاییها

 که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندى‏

 و در ضمن آن شاه شجاع را بدین‏گونه تنبیه و تحذیر مى کند:

 الا اى یوسف مصرى که کردت سلطنت مغرور

 پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندى‏

 راز جاودانگى حافظ در همین است که دل بلاکش و دردشناس او، در تندباد حوادث و بر کران تا به کران لشکر ظلم، درد هاى مردم را حس کرده و به زبان آورده است. ماحصل کلام آن است که، در دوران پس از حمله مغول، مراکز مهم ادبى عبارتند از فارس، روم و هند و از آنجا که فارس پس از اتابک ابوبکر و پسرش سعد و پس از وى محمدبن سعد ظاهرا از امنیت بیشترى برخوردار بود و محیط فارس امن‏ترین جاى در داخل قلمرو ایران‏زمین بود، پناه آوردن رجال علم و ادب به این ناحیه، باعث اعتبار و رونق بیشتر نسبى این ناحیه نسبت به دیگر نواحى مغول‏زده یا خفقان‏گرفته بود و فارس مأمنى براى فاضلان و ادبا و شعرا و هنرمندان به شمار مى آمد. بنا بر این مى توان گفت که، اگرچه فارس کمتر از نواحى دیگر از حمله مغول آسیب دید و حتى فضلا و بزرگانى بدان پناه آوردند، اما حمله مغول نه چنان اثرات نکبت‏بارى داشت که بتوان یک ناحیه را از عوارض و عواقب آن رها دانست. لذا، آثار سوءِ حمله مغول، به طور طبیعى، در فارس نیز آشکارا گردید، به ویژه که روح حاکمیت مغول و ازهم‏پاشیدگى همه‏جانبه جامعه به وسیله حکام منصوب مغول، به نحو فراگیرى، در فارس نیز غالب شده بود. به طور خلاصه، مى توان گفت که نتایج حمله مغول، که در قرن هفتم و هشتم به طور واضح‏ترى آشکار شد، به قرار زیر است:

 .1 انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

 .2 فقر مداوم و دائم التزاید فرهنگى و سستى دمادم فرهنگى.

 .3 از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

 .5 رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 .6 بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

 .7 آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

 تفاوتهاى کلى عصر فردوسى با عصر حافظ

 شاید آنچه تاکنون درباره عصر فردوسى و حافظ گفته‏ایم بتواند تصویرى کلى از این دو دوران متفاوت را نشان دهد، اما از آنجا که ذکر جزئیات نیز مى تواند مشخصه هاى این دو دوران را بازگو نماید، به نحوى مختصر و گذرا تفاوتهاى این دو دوره را با هم مى سنجیم، اما قبلا باید یادآورى کنیم که شناخت عصر فردوسى بسیار ساده‏تر و امکان‏پذیرتر است تا دوران حافظ. زیرا مسائل و پیچیدگیهاى عصر انحطاط و ذهنى‏گرایى و تفکرات معمّایى غنایى راه حصول دقیق به عصر حافظ را مى بندد.

 .1 دوران فردوسى دوره اعتماد به نفس و آینده‏نگرى ایرانیان است. ملتى پس از چند قرن، با توفیق فراوان، ققنوس‏وار از خاکستر تحقیرها و بى مجالیها سر برمى دارد، حکومت مستقل تشکیل مى دهد و امیدوارانه، رو به آینده‏اى روشن دارد که با احیاى تفکرات ملى و تحقق ارزشهاى ایرانى همراه است. در حالى که عصر حافظ عصر شکست و بى اعتمادى است و مردم فقط حال را درمى یابند و از رنجهاى زمانه خونین‏دل و نومیدند و حسرت گذشته‏ها را دارند و فردایى را که روشن‏تر از امروز باشد سراغ ندارند:

 کاغذین‏جامه به خوناب بشویم که فلک‏

 رهنمونیم به پاى علم داد نکرد

 دل به امید صدایى که مگر در تو رسد

 ناله‏ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد...

 *

 ما آزموده‏ایم در این شهر بخت خویش‏

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش‏

 از بس که دست مى گزم و آه مى کشم‏

 آتش زدم چو گل به تن لخت‏لخت خویش‏

 گر موج‏خیز حادثه سر بر فلک زند

 عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش‏

 .2 دوران فردوسى دوره اندیشیدن به ایران است، آن هم با وسعتى بى پایان؛ ایران قلب جهان است و محور حیات مادى و معنوى فردوسى است. فردوسى به ایران به عنوان یک سرزمین و یک فرهنگ و یک قائمه زندگى انسانى مى نگرد و ایرانیان دوران فردوسى آماده فداکارى در راه آن بودند و مى انگاشتند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خویش‏

 زن و کودک خرد و پیوند خویش‏

 همه سر به سر تن به کشتن دهیم‏

 از آن بِه که کشور به دشمن دهیم‏

 4/1027

 خوشا شهر ایران و فرخ‏گوان‏

 که دارند چون تو یکى پهلوان‏

 وز این هر سه برتر، سر بخت من‏

 که چون تو پرستد همى تخت من‏

 تویى تاج ایران و پشت جهان‏

 نخواهیم بى تو زمانى جهان‏

 4/1138

 در حالى که دوران حافظ چنین نیست و حافظ، صرف‏نظر از دلبستگى عمومیش به انسان، ایران، شیراز و احیانا فارس را مطلوب مى شناسد، آن هم نه از دیدگاه حماسى، بلکه از دیدى غنایى به عنوان شهریاران و دوستان و با آنکه خود سرشار از گوهر هاى فرهنگى و منشهاى والاى ایرانى است، اما عاقبت‏اندیش و آخربین است و اگر به شیراز هم مى نگرد، از دیدى بزمى و غنایى است. به هرحال، هرچه ایران فردوسى عمومى و پهناور و داراى خصلتهاى ابدى است، شیراز حافظ محدوده تنگ یک شهر است که براى او دلخوشیهاى خاص خود را دارد، که گاهى از آن شاد است و زمانى غمگین:

 شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 غ 40

 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس‏

 نسیم روضه شیراز پیک راهت بس‏

 غ 263

 خوشا شیراز و وضع بى مثالش‏

 خداوندا نگهدار از زوالش‏

 غ 2744

 به شیراز آى و فیض روح قدسى‏

 بجوى از مردم صاحب کمالش‏

 غ 274

 شیراز معدن لب لعل است و کان حسن‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 غ 9

 هواى منزل یار آب زندگانى ماست‏

 صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم‏

 غ 325

 و گاهى نیز از شیراز در گِله است:

 ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

 خرّم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 غ 85

 سخن‏دانى و خوش‏خوانى نمى ورزند در شیراز

 بیا حافظ که تا خود را به ملکى دیگر اندازیم‏

 غ 367

 در بینش حافظ، فارس ملک سلیمان است و او، همچون دیگر شعراى فارس، این سرزمین را (ملک سلیمان) مى نامد و از دیدگاه حافظ (فارس) بویى از ایران فردوسى ندارد؛

 از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار

 صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 غ 157

 بخواه جام صبوحى به یاد آصف عهد

 وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

 غ 198

 دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت‏

 رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم‏

 غ 351

 محتسب داند که حافظ عاشق است‏

 واصف ملک سلیمان نیز، هم‏

 غ 355

 ایران براى حافظ ملک داراست، اما با سرنوشت غم‏انگیز شکست او از اسکندر، بى هیچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت:

 آیینه سکندر جام مى است بنگر

 تا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراغ 5

 .3 عصر فردوسى عصر بازگشت به ارزشها و مفاخر ملى گذشته است... مورخان معتقدند که اهمیت امراى سامانى در آن است که اولا، چون از یک خاندان قدیمى ایرانى بودند، به ملیّت خود علاقه بسیار داشتند و به همین سبب، بسیارى از رسوم و آداب قدیم دهقانان و آزادگان و اهل بیوتات را همواره مورد اکرام خود قرار مى دادند. این امر مایه تثبیت بسیارى از رسوم قدیم گردید و چون غزنویان نیز تربیت‏یافته آنان بودند، اغلب آن رسوم و قواعد را نگاه داشتند؛ ثانیا، توجه به زبان و ادب فارسى هم از خصایص مهم شاهان سامانى است، از این‏رو، شعرا را مورد تشویق و انعام قرار مى دادند و نویسندگان را به ترجمه کتب معتبرى مانند تاریخ طبرى، تفسیر طبرى، کلیله و دمنه تشویق مى کردند: همین توجّه سبب شد تا ادبیات فارسى با سرعتى عجیب طریق کمال گیرد و شاعران و نویسندگان بزرگى به وجود آیند و بنیاد ادب فارسى به نحوى نهاده شود که اسباب استقلال ادبى ایران به بهترین وضعى فراهم گردد. در حالى که عصر حافظ عصر نوخاستگان نامرد و تازه به دوران‏رسیدگان بى فرهنگ و رجالى است که حال را براى رسیدن به هدفها و آمال زودگذر خود مغتنم مى شمارند و به گذشتگان به دیده خوارى مى نگرند، غالب رجال شرع و سیاست، براى مقامات دنیوى، خود را با طبقات فاسد حاکم یا اجتماع همرنگ مى کرده و این مثل را به کار مى بسته‏اند که خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو؛ حافظ از همین‏جاست که مى سراید:

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 کاین همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند

 خانه خالى کن دلا تا منزل سلطان شود

 کاین هوسناکان دل و جان جاى لشکر مى کنند غ 194

 در این اوضاع و احوال، نه‏تنها کسى به گذشته توجهى ندارد، که بسیارى از ارزشهاى گذشتگان منسوخ است. عبید در رساله ناسخ و منسوخ مى نویسد: حکما شجاع کسى را گفته‏اند که در او همت بلند و سکون نفس و ثبات و تحمل و شهامت و تواضع و حمیت و رقت باشد. آن‏کس را که بدین خصلتها موصوف بود ثنا گفته‏اند و بدین واسطه در میان خلق سرافراز بوده، این عادت را قطعا عار ندانسته‏اند بلکه ذکر محاربات و مقاتلات چنین کس را در سلک مدح کشیده‏اند و گفته‏اند:

 سرمایه مرد مردانگى است‏

 دلیرى و رادى و فرزانگى است‏

 [اما] اصحابنا مى فرمایند:

 تیر و تبر و نیزه نمى یارم خورد

 لوت و مى و مطربم نکو مى سازد

 و چون پهلوانى را در معرکه بکشند، خیرگان و مخنثان از دور نظاره کنند و با هم گویند مرد صاحب حزم باید که روز هَیجا قول پهلوانان خراسان را دستور سازد که مى فرمایند مردان در میدان جهند، ما در کاهدان جهیم. لاجرم اکنون، گردان و پهلوانان این بیت را نقش نگین ساخته‏اند:

 گریز بهنگام فیروزى است‏

 خنک پهلوانى کش، این، روزى است‏

 .4 عصر فردوسى، به نسبت، دوران ثبات و رفاه و آسودگى اقتصادى و امنیت اجتماعى است. فردوسى خود دهقان است و داراى تمکّن کافى و، به همین دلیل، به سواد و مدرسه و کتابخانه دسترسى دارد، اما عصر حافظ عصر بحران شدید اقتصادى است و همه روزها و روزگاران آن شبیه سالهاى قحطى 401 و 402 در خراسان روزگار فردوسى است. توضیح آنکه خاندان فردوسى صاحب مکنت و ضیاع و عقار بودند و فردوسى به قول نظامى عروضى در دیه باژ شوکتى تمام داشت و به دخل آن ضیاع از امثال خود بى نیاز بود... اما بر اثر نظم شاهنامه و گذاردن عمر در این راه گرفتار فقر و تهیدستى گشت و مال و ثروت اجدادى را بر سر کار شاهنامه گذاشت:

 الا اى برآورده چرخ بلند

 چه دارى به پیرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پیرى مرا خوار بگذاشتى‏

 به جاى عنانم عصا داد سال‏

 پراکنده شد مال و برگشت حال‏

 اما دوران حافظ، دوران فقر عمومى است. جنگهاى داخلى موجب فقر و گرسنگى و ناامنى شده است و متعاقب آن فقر فرهنگى پدیدآمده است و به قول اوحدى مراغه‏اى:

 حلق درویش را بریده به کلک‏

 مال و ملکش کشیده اندر سلک‏

 گوشت، دهقان به هردو ماه خورد

 مرغ بریان، چریک شاه‏خورد

 دست دهقان، چو چرم رفته ز کار

 دهخدا، دست نرم برده که آر

 چه خورى نان ز دست‏واره او

 نظرى کن به دست‏پاره او

 دوسه درویش رفته در درّه‏

 پى گوساله و بز و برّه‏

 شب فغانى که گرگ میش ببرد

 روز آهى که دزد، خیش ببرد...

 عبید نیز ستم، گرسنگى و فقر دوران خود و حافظ را چنین بازمى گوید:

 "شخصى از مولانا عضد الدین پرسید که چون است که در زمان خلفا مردم دعوى خدایى و پیغمبرى بسیار مى کردند و اکنون نمى کنند. گفت مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگى افتاده است که نه از خدایشان به یاد مى آید و نه از پیغامبر." "دهقانى در اصفهان به در خانه خواجه بهاء الدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوى که خدا بیرون نشسته است و با تو کارى دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد، چون درآمد، پرسید تو خدایى؟ گفت آرى، گفت چگونه؟ گفت من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم، نواب تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند..." صرف‏نظر از آنچه درباره زندگى شخصى حافظ گفته‏اند که، بعد از مرگ پدر، روزگار حافظ و مادرش به تهیدستى مى گذشت و، به همین سبب، حافظ همین‏که به مرحله تمیز رسید در نانوایى محله به خمیرگیرى مشغول شد؛ حافظ، جایى از فقر ظاهرى خود، در دوره هاى دیگر عمر، سخن مى راند:

 شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‏دهنان‏

 که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت‏

 گفت کاى چشم و چراغ همه شیرین‏سخنان‏

 تا کى از سیم و زرت کیسه تهى خواهد بود

 بنده من شو و برخور ز همه سیم‏تنان‏

 غ 380

 ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست‏

 با پادشه بگوى که روزى مقرّر است‏

 غ 34

 بى تو در کلبه گدایى خویش‏

 رنجهایى کشیده‏ام که مپرس‏غ 265

 شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‏ام‏

 بار عشق و مفلسى سخت است و مى باید کشید غ 225

 قحط جود است آبروى خود نمى باید فروخت‏

 باده و گل از بهاى خرقه مى باید خرید غ 225

 فقر ظاهر مبین که حافظ را

 سینه گنجینه محبّت اوست‏غ 60

 گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم‏

 گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم  غ 338

 خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پاى‏

 دست قدرت نگر و منصب صاحب‏جاهى‏ غ 479

 گرچه ما بندگان پادشهیم‏

 پادشاهان ملک صبحگهیم‏

 گنج در آستین و کیسه تهى‏

 جام گیتى‏نماى و خاک رهیم‏

 وام حافظ بگو که بازدهند

 کرده‏اى اعتراف و ما گوهیم‏ غ 374

 .5 عصر فردوسى دوران مشکل‏گشایى است. همگان فردوسى را یارى مى کنند تا منابع و مآخذ کار خود را به دست آورد و آزاده‏اى دلاور همه امکانات کار را براى او فراهم مى سازد:

 بدین نامه چون دست بردم فراز

 یکى مهترى بود گردن‏فراز

 جوان بود و از گوهر پهلوان‏

 خردمند و بیدار و روشن‏روان‏

 خداوند راى و خداوند شرم‏

 سخن گفتن خوب و آواى نرم‏

 مرا گفت کز من چه آید همى‏

 که جانت سخن برگراید همى‏

 به چیزى که باشد مرا دسترس‏

 بکوشم، نیازت نیارم به کس‏

 همى داشتم چون یکى تازه‏سیب‏

 که از باد نامد به من برنهیب‏

 به کیوان رسیدم ز خاک نژند

 از آن نیکدل نامور ارجمند...

 عصر فردوسى عصر هم‏اندیشى، همه‏نگرى و تقدم مصالح جامعه بر مصلحتهاى فردى است و عصر تعاون و معاضدت ملى است. به همین جهت است که فردوسى مى تواند سى سال عمر را بر سر یک هدف بگذارد و با اعتماد و اطمینان به درستى راه و کار خویش، آسوده و بى خیال از پریشانیهاى زمانه، آهسته و آرام به سوى هدف گام بردارد. در حالى که حافظ در دوران شگفتى زندگى مى کند که به قول خود او:

 بهر یک جرعه که آزار کسش در پى نیست‏

 زحمتى مى کشم از مردم نادان که مپرس‏ غ 266

 یارى اندر کس نمى بینیم، یاران را چه شد

 دوستى کى آخر آمد، دوستداران را چه شد

 آب حیوان تیره‏گون شد، خضر فرّخ‏پى کجاست‏

 خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

 کس نمى گوید که یارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

 1644

 عصر حافظ عصر گره‏افکنى، دوران بى کسى، تنهایى و فردیت غنایى و رهاشدگى است، عصر سکوت و خموشى است، دورانى است که هرکس مى کوشد تا تخته‏پاره شکسته خود را از غرقاب برهاند و در این راه همه به خود مى اندیشند، نه به غیر:

 صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد غ 164

 این چه استغناست یارب و این چه قادرحکمتى است‏

 کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست‏  724

 .6 روزگار فردوسى عصر خوش‏بینى و روزگار مردمى مصمم و بااراده براى ساختن جامعه‏اى با معیار و ماندگار است؛ به همین جهت، از کلام فردوسى مردانگى مى تراود؛ او اراده‏ها را استوارتر، باورها را محکم‏تر و اعتقادات دینى را دلپذیرتر مى سازد. دلاورانش جان بر سر آرمانهاى جامعه مى نهند، از ریا و دورویى در سرزمین حماسه‏ها خبرى نیست:

 شد ایران به کردار خرم‏بهشت‏

 همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏

 جهانى به ایران نهادند روى‏

 برآسود از درد و از گفت‏وگوى‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشک‏

 بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏

 ببارید بر گل به هنگام، نم‏

 نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏

 در و دشت گل بود و بام و سراى‏

 جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

 همه رودها همچو دریا شده‏

 به پالیز گل چون ثریا شده‏

 به ایران زبانها بیاموختند

 روانها به دانش بیفروختند

 ز بازرگانان هر مرز و بوم‏

 ز هند و ز چین و ز ترک و ز روم‏

 ستایش گرفتند بر رهنماى‏

 فزایش گرفت از گیا، چارپاى‏

 1/2447

 جهان نو شد از فره ایزدى‏

 ببستند گفتى دو دست بدى‏

 ندانست کس غارت و تاختن‏

 وگر دست سوى بدى آختن‏

 8/2446

 دگر گفت ما تخت نامى کنیم‏

 گرانمایگان را گرامى کنیم‏

 جهان را بداریم در زیر پر

 چنان چون پدر داشت بآیین و فر

 گنه‏کردگان را هراسان کنیم‏

 ستمدیدگان را تن آسان کنیم‏

 اما، دوران حافظ عصر بدبینى و یأس و روزگار اراده هاى درهم‏شکسته و مردمى بى آینده است، که جز فقر و تباهى و فساد نمى بینند و تسلیم تقدیرند و خود را بازیچه دست سرنوشت مى پندارند، به همین جهت کوشش و جوششى ندارند:

 چندان که برکنار چو پرگار مى شدم‏

 دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت‏

 غ 223

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى‏

 عشق داند که در این دایره سرگردانند

 غ 188

 جام مى و خون دل هریک به کسى دادند

 در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 غ 157

 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم‏

 لطف آنچه تو اندیشى، حکم آنچه تو فرمایى‏

 غ 484

 چو قسمت ازلى بى حضور ما کردند

 گر اندکى نه به وفق رضاست خرده مگیر

 غ 251

 رضا به داده بده وز جبین گره بگشاى‏

 که بر من و تو در اختیار نگشاده است‏

 غ 37

 .7 عصر فردوسى دوران برونگرى، واقعیت‏جویى و نگاه دقیق به جهان و ظواهر مادى آن، پوشیدن لباسهاى فاخر و پیرایه هاى زرین، دیدن شکوه سرزمینها، کاخها، لشکریان، اسبها، میدانهاى نبرد و خروشها و هنگامه هاى جهان است و ماهیت ادب حماسى نیز در ارتباطى تنگاتنگ با این هیجانها و حرکتها و واقع‏نگریهاى جهان بیرون است، اگرچه این بدان معنا نیست که ارزشهاى باطنى یا معنوى را فراموش مى کند:

 چو آمد به نزدیکى نیمروز

 خبر شد ز سالار گیتى‏فروز

 که آمد ابا خلعت و تاج زر

 ابا عهد و منشور و زرین‏کمر

 بیاراسته سیستان چون بهشت‏

 گلش مشک‏سارا بد و زرش خشت‏

 

 بسى مشک و دینار بربیختند

 بسى زعفران و درم ریختند

 یکى شادمانى بد اندر جهان‏

 سراسر میان کهان و مهان...

 *

 بگفت این وز ایشان بتابید روى‏

 به درگاه ارجاسپ شد کینه‏جوى‏

 بیامد یکى تیغ هندى به مشت‏

 کسى را که دید از بزرگان، بکشت‏

 همه بارگاهش چنان شد که راه‏

 نبود اندر آن نامور جایگاه‏

 ز بس کشته و خسته و کوفته‏

 زمین همچو دریا شد آشوفته‏

 چو ارجاسپ از خواب بیدار شد

 ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

 بجوشید و برخاست از آن خوابگاه‏

 بپوشید خفتان و رومى کلاه‏

 به چنگ اندرون خنجر آبگون‏

 دهن پر ز آواز و دل پر ز خون‏

 بجست از در کاخ، اسفندیار

 به دست اندرون خنجر آبدار

 برآویخت ارجاسپ و اسفندیار

 از اندازه بگذشتشان کارزار

 پیاپى همى تیغ و خنجر زدند

 گهى بر میان، گاه بر سر زدند

 به زخم اندر، ارجاسپ را کرد سست‏

 نبد بر تنش هیچ جاى درست‏

 ز پاى اندر آمد تن پیلوار

 جدا کردش از تن، سر اسفندیار

 درون‏گرایى براى فردوسى، به معنى نگاهى فراخ به جهان معنویت است در حالى که براى مردم عصر حافظ این امر به معنى سر در لاک خود فروبردن است و همه چیز را از درون خود طلبیدن و با حل مشکلات درونى بر سر هرچه مشکلات جهان بیرونى است خط کشیدن. عصر حافظ عصر درونگرى، ذهن‏گرایى و خیالپردازى است. در این دوران، محنت‏آباد واقعیت، "نیست هست‏نماست" و جهان ماورا، "هست نیست‏نما" و تفکرات عرفانى ناشى از این بینش خاص، در شعر حافظ و ادب غنایى قرن هشتم، به وضوح آشکار است:

 بیا که قصر امل سخت سست‏بنیاد است‏

 بیار باده که بنیاد عمر بر باد است‏

 چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب‏

 سروش عالم غیبم چه مژده‏ها داده است‏

 که اى بلندنظر شاهباز سدره‏نشین‏

 نشیمن تو نه این کنج محنت‏آباد است‏

 تراز کنگره عرش مى زنند صفیر

 ندانمت که در این دامگه چه افتاده است‏

 مجو درستى عهد از جهان سست‏نهاد

 که این عجوزه عروس هزارداماد است‏

 غ 37

 در سخن حافظ، دل، خیال، سر و سودا و درون خلوت، حرم، حریم و مشابهات آنها آنچنان مورد توجه قرار مى گیرند که همه واقعیتهاى هستى را تحت‏الشعاع قرار مى دهند:

 سرم به دنیى و عقبى فرونمى آید

 تبارک‏اللّه از این فتنه‏ها که در سر ماست‏

 در اندرون من خسته‏دل ندانم کیست‏

 که من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏

 دلم ز پرده برون شد کجایى اى مطرب‏

 بنال هان که از این پرده کار ما به نواست‏

 مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

 رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست‏

 نخفته‏ام ز خیالى که مى پزم شبهاست‏

 خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست‏

 از آن بِه دیر مغانم عزیز مى دارند

 که آتشى که نمیرد همیشه در دل ماست‏

 چه ساز بود که در پرده مى زد آن مطرب‏

 که رفت عمرو دماغم هنوز پر ز هواست‏

 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند

 فضاى سینه حافظ هنوز پر ز صداست‏

 غ 26

 در اینجا، جهان هستى صورتى ضعیف از جهانى فرازین است و صورتى در زیر دارد. هرچه در بالاستى و به قول شاعر:

 اى نسخه اسرار الهى که تویى‏

 اى آینه جمال شاهى که تویى‏

 بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى که تویى‏

 (نجم الدین رازى یا فخر الدین بغدادى)

 .8 مردم روزگار فردوسى، یک‏رو و صادق و راستگو هستند، در دوستى، دوست و در دشمنى پایدارند و جالب است که حتى درباره دشمنان خود به راستى و صداقت سخن مى گویند: مثلا، فرستاده خاقان چین درباره فرمانرواى ایران در گزارشى چنین مى گوید:

 به خاقان چنین گفت کاى شهریار

 تو او را بدین زیردستى مدار

 بدین روزگارى که ما نزد اوى‏

 ببودیم شادان‏دل و تازه‏روى‏

 به ایوان بزم و به رزم و شکار

 ندیدیم هرگز چنو شهریار

 به بالاى سرو است و همزور پیل‏

 به بخشش کفش همچو دریاى نیل‏

 چو بر گاه باشد، سپهر وفاست‏

 در آوردگه چون نهنگ بلاست‏

 اگر تیز گردد، بغرّد چو ابر

 از آواز او رام گردد هژبر

 وُ گر مى گسارد به آواز نرم‏

 همى دل ستاند به گفتار گرم‏

 خجسته سروش است بر گاه و تخت‏

 

 یکى بارور شاخ زیبا درخت‏

 همه شهر ایران سپاه ویند

 پرستندگان کلام ویند

 چو سازد به دشت اندرون بارگاه‏

 نگنجد همى در جهان آن سپاه‏

 همه گرزدارانش زرین‏کمر

 همه پیشکارانش با زیب و فر

 ز پیلان و از پایه تخت عاج‏

 ز اورنگ و از یاره و طوق و تاج‏

 کس آیین او را نداند شمار

 به گیتى جز از دادگر کردگار

 هر آن‏کس که سیر آید از کارزار

 شود تیز و با او کند کارزار

 و زال افراسیاب را براى رستم، فرزند خود، چنین به تصویر مى کشد:

 بدو گفت زال اى پسر گوش دار

 یک امروز با خویشتن هوش دار

 که آن ترک در جنگ نر اژدهاست‏

 در آهنگ و در کینه ابر بلاست‏

 درفشش سیاه است و خفتان سیاه‏

 ز آهنش ساعد ز آهن کلاه‏

 از او خویشتن را نگهدار سخت‏

 که مردى دلیر است و پیروزبخت‏

 شود کوه آهن چو دریاى آب‏

 اگر بشنود نام افراسیاب‏

 2/64/35

 حال آنکه عصر حافظ دوران دو یا چندچهرگى، دروغگویى و ریاکارى است و حافظ بیش از هر شاعر دیگرى از ریا مى نالد و آن‏را مخرّب دین و دنیاى مردمان مى شناسد و از طبقات موجّهى که ریا مى ورزند، بیشتر انتقاد مى کند. مردم روزگار او بیرون و درونشان یکى نیست، ظاهرها زیبا و درونها زشت و پلید است:

 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 غ 194

 

 گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

 تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود

 غ 220

 درونها تیره شد باشد که از غیب‏

 چراغى برکند خلوت‏نشینى‏

 نه همّت را امید سربلندى‏

 نه درمان دلى نه درد دینى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏الیقینى‏

 غ 474

 اسم اعظم بکند کار خود اى دل خوش باش‏

 که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

 *

 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم‏

 جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم‏

 رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم‏

 سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم‏

 371

 بشارت بر به کوى مى فروشان‏

 که حافظ توبه از زهد ریا کرد

 126

 صوفى نهاد دام و سر حقه باز کرد

 بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

 بازىّ چرخ بشکندش بیضه در کلاه‏

 زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

 صنعت مکن که هرکه محبت نه پاک باخت‏

 عشقش به روى دل در معنى فراز کرد

 فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

 شرمنده رهروى که عمل بر مجاز کرد

 اى کبک خوش‏خرام کجا مى روى بایست‏

 غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد

 حافظ مکن ملامت رندان که در ازل‏

 ما را خدا ز زهد ریا، بى نیاز کرد

 129

 ز خانقاه به میخانه مى رود حافظ

 مگر ز مستى زهد ریا به هوش آمد

 171

 در میخانه ببستند خدایا مپسند

 که در خانه تزویر و ریا بگشایند

 حافظ این خرقه که دارى تو ببینى فردا

 که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشایند!!

 غ 97

 اگر به باده مشکین کشد دلم شاید

 که بوى خیر ز زهد ریا نمى آید

 غ 226

 خوش مى کنم به باده مشکین‏مشام جان‏

 کز دلق‏پوش صومعه بوى ریا شنید

 غ 238

 حافظا مى خور و رندى کن و خوش باش ولى‏

 دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 غ 9

 .9 در عصر فردوسى خاندانهاى کهن مورد احترام‏اند، مردم به آنها به عنوان وارثان تمدّن، بزرگى و شعور و برازندگیهاى قومى خود مى نگرند، قائمه هاى قدرت را مى ستایند و پهلوانان و شجاعان و سلحشوران را حرمت مى دارند و به عبارت دیگر نهاد هاى قدرت مادى و معنوى گذشته خود را بزرگ مى دارند:

 بفرمود تا رستم پیلتن‏

 خرامد به درگاه با انجمن‏

 برفتند از ایران همه بخردان‏

 جهاندیده و نامور موبدان‏

 به رستم چنین گفت کاى سرفراز

 بترسم که این دولت دیریاز

 همى سر گراید به سوى نشیب‏

 دلم شد ز کردار آن پرنهیب‏

 امید سپاه و سپهبد به توست‏

 که روشن‏روان بادى و تندرست‏

 ز من هرچه خواهى فزونى بخواه‏

 ز اسپ و سلیج و ز گنج و سپاه‏

 برو با دل شاد و راى درست‏

 نشاید گرفتن چنین کار سست‏

 بر ایرانیان چون که شد کار، زار

 تو را کرد باید کنون کارزار

 نبود این‏چنین کار کس را گمان‏

 که توران شود تیر و ایران کمان‏

 بجز تو که داند گشاد این گره؟!

 جز از تو به کس بر، نزیبد زره‏

 به قول مرحوم مینوى "... در جامعه ایرانى، دهقانان طبقه‏اى از مردمان ایران بوده‏اند، صاحب مقام اجتماعى خاص: طبقه نجبازادگان درجه دوم که قدرت ایشان باز بسته به این بوده است که اداره محل خویش را ارثا به عهده داشته باشند، از امور نظامى و لشکرى دور بودند و تنها به دفاع از ولایتى که در آن سکنى داشتند، مکلّف بودند و بدین سمت در حکم حلقه هاى لاینفک زنجیره دولت بودند، اگر در حوادث عظیم تاریخى کمتر ظاهر مى شوند، از آنجا که مبنى و اساس اداره و ترکیب دولت بودند، به اندازه بزرگان که اعیان و اشراف درجه اول مملکت باشند، قدر و اعتبار داشتند." در حالى که در عصر حافظ دولتهاى محلى ایران در سیستان، خراسان، مازندران، آذربایجان و فارس برافتادند و خاندانهاى ایرانى این نواحى، کم و بیش از میان رفتند؛ خاندانهایى که در دوره ایلخانیان وسیله سودمندى براى روى کار آمدن ایرانیان در امور مملکت شده بودند و در تجدید آبادانیها و مرمت خرابیهاى ایران تا حدى مؤثر بودند؛ به قول سیف فرغانى، ادانى و اراذل ناس به جاه رسیده و حرمت خاندانهاى کهن را برباد مى دادند:

 از انگشت سلیمان رفته خاتم‏

 ولى در دست دیوان اوفتاده‏

 زنان را گوى در میدان و چوگان‏

 ز دست مرد میدان اوفتاده‏

 به عهد این سگان از بى شبانى‏

 رمه در دست سرحان اوفتاده‏

 جهانجویى اگر ناگه بخیزد

 بسى بینى بزرگان اوفتاده‏

 چه مى دانند کار دولت این قوم‏

 که در دین‏اند نادان اوفتاده‏

 کلاه عزّت اندر پاى خوارى‏

 ز سر هاى عزیزان اوفتاده...

 و حافظ مى سراید:

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند

 تشویش وقت پیر مغان مى دهند باز

 این سالکان نگر که چه با پیر مى کنند!!

 غ 195

 در همین‏جاست که پیران، جاهل و شیخان، گمراه مى نمایند و حافظ از فعل عابد و عمل زاهد تبّرى مى جوید:

 ما را به رندى افسانه کردند

 پیران جاهل، شیخان گمراه‏

 از دست زاهد کردیم توبه‏

 وز فعل عابد، استغفراللّه‏

 غ 409

 .10 در روزگار فردوسى، سخن مردم صریح و روشن و یکسویه است؛ به روشنى سخن مى گویند و انتقاد مى کنند، به همین جهت، پهلوانان شاهنامه با شاهان بسیار راحت سخن مى گویند. کاوه در دربار ضحاک به صراحت زبان به بیان معایب او مى گشاید و این درست همان زبان حماسى است که هیچ نوع ابهام و در پرده سخن گفتن را برنمى تابد و هیچ نوع ملاحظه‏اى را در سخن راه نیست:

 خروشید و زد دست بر سر ز شاه‏

 که شاها منم کاوه دادخواه‏

 یکى بى زبان مرد آهنگرم‏

 ز شاه آتش آید همى بر سرم‏

 تو شاهى وگر اژدها پیکرى‏

 بباید بدین داستان داورى‏

 که مارانت را مغز فرزند من‏

 همى داد باید ز هر انجمن‏

 ... خروشید که اى پایمردان دیو

 بریده دل از ترس کیهان خدیو

 همه سوى دوزخ نهادید روى‏

 سپردید دل را به گفتار اوى‏

 1/36/215

 و وقتى رستم در دربار کاووس بر شاه خشم مى گیرد، به صراحت به وى مى گوید:

 تهمتن برآشفت با شهریار

 که چندین مدار آتش اندر کنار

 همه کارت از یک دگر بدتر است‏

 تو را شهریارى نه اندر خور است‏

 چون گودرز در همین موقع به نزد شاه مى رود، با او چنین سخن مى گوید:

 غمى شد دل نامداران همه‏

 که رستم شبان بود و ایشان رمه‏

 به گودرز گفتند کاین کار توست‏

 شکسته، به دست تو گردد درست‏

 به نزدیک این شاه دیوانه رو

 وزین در سخن یاد کن نوبه‏نو

 سپهدار گودرز کشواد تفت‏

 به نزدیک خسرو خرامید و رفت‏

 به کاووس کى گفت رستم چه کرد

 کز ایران برآوردى امروز گرد؟

 کسى را که جنگى چو رستم بود،

 بیازارد او را، خرد کم بود

 چو بشنید گفتار گودرز شاه‏

 بدانست کو دارد آیین و راه‏

 به گودرز گفت این سخن درخور است‏

 لب پیر با پند نیکوتر است‏

 خردمند باید دل پادشاه‏

 که تندى و تیزى نیارد بها

 هجونامه فردوسى نیز نماینده همین تفکر و نوع بیان است:

 ایا شاه محمود کشورگشاى‏

 ز من گر نترسى بترس از خداى‏

 گر ایدون که شاهى به گیتى‏تر است‏

 نگویى که این خیره گفتن چراست؟

 چو دیدى تو این خاطر تیز من،

 نیندیشى از تیغ خونریز من؟!

 که بددین و بدکیش‏خوانى مرا

 منم شیر نر، میش‏خوانى مرا

 مرا سهم دادى که در پاى پیل‏

 تنت را بسایم چو دریاى نیل‏

 نترسم که دارم ز روشن‏دلى‏

 به دل مهر آل نبى و على‏

 مرا غمز کردند کان پرسخن‏

 به مهر نبى و على شد کهن‏

 هرآن‏کس که در دلش بغض على است‏

 از او زارتر، در جهان زار کیست‏

 منم بنده اهل بیت نبى‏

 ستاینده خاک پاى وصى‏

 گرت ز این بد آید گناه من است‏

 چنین است و این رسم و راه من است‏

 برین زادم و هم بر این بگذرم‏

 چنان دان که خاک پى حیدرم‏

 اما سخن مردم عصر حافظ چنین نیست. در عصر بحران، اختناق و درماندگى و یأس، زبان چندسویه مى شود. الفاظْ ایهام‏دار و پرابهام مى شوند و هرکس، به ذوق و مصلحت خویش، آن معنى خاصى را از لفظ مى فهمد که خود مى طلبد. به همین جهت، تأویل و تفسیر الفاظ، اصطلاحات، جملات، مصراعها، بیتها و غزلهاى حافظ و مصادره به مطلوب کردن آنها از همان روزگار حافظ رواج داشته است.

 این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه مى گفت‏

 بر در میکده‏اى با دف و نى ترسایى‏

 گر مسلمانى از این است که حافظ دارد

 و اى اگر از پس امروز بود فردایى!!

 حکایت این شعر حافظ، که موجب تکفیر او شد و حافظ به خواجه زین‏العابدین ابوبکر تایبادى متوسل گردید و او حافظ را راهنمایى کرد که شعر ماقبل آخر را بسازد تا از اتهام کفر برهد، بسیار مشهور است و به قول دارابى ، مشکل در لفظ (اگر) است که موهم شک در روز قیامت است. با آن‏که لسان‏الغیب، بلکه هیچ مسلمانى، شک در وقوع آن ندارد، ظاهرپرستان، که مدار علمشان بر مجاز و ظاهر است، گوییا منکر روزى هستند که اعمال در آن نقد مى شود.... بدین ترتیب، اگرچه بعد از سقوط خلافت عباسى و حمله مغول، تا حدى تعصبها و جدالهاى مذهبى کاهش یافته بود، امّا هنوز، کاملا از بین نرفته بود و اگرچه نسیم آزاداندیشى اندک وزشى داشت، اما نبود یک دولت ایرانى مقتدر و ادامه جنگهاى داخلى، موجب فقر و گرسنگى، ذلّت و ناامنى و رواج سخن‏چینى و توجیه الفاظ و پرونده‏سازى براى دشمنان شده بود. در اینجا درواقع، الفاظ چندمعنایى و داراى ایهام وسیله‏اى است هم براى دوست و هم براى دشمن و عظمت حافظ و امتیاز او بر شاعران پیش از وى در این است که شعر حافظ مظهر عصیان بر ضد یکنواختى و یکدستى تحمیل شده به وسیله عباسیان است. حافظ حکیمى است که بر ضد فرهنگ قالبى و سنن تحمیلى و ظلم و جور روزگار خود عصیان کرده و هنرش در این است که اندیشه هاى خود را با چنان لطف و افسونى بیان کرده است که قبول عمومى یافته و در عین حال دستگاه جور هم نتوانسته است گزندى به او برساند. سخن حافظ محصول روزگارى است که بعد از آن تحولات، شاعر، آزادتر مى اندیشید و جرئت مى کرد گاهى به طنز و افسوس، نارواییها را، اگرچه در پرده ابهام و ایهام، به باد انتقاد گیرد.... مردم این روزگار رفتارى پیچیده و گیج‏کننده دارند، آنها را نمى توان شناخت و از کار آنها نمى توان به سادگى سر درآورد. حافظ در برابر ستم و ریا و سالوس و ظاهرپرستى، (رند) را در کنار دارد، "رند" حافظ تصویرى است از ایرانى زیرک و روشن‏بین و نکته‏دان و ژرف‏اندیش عصر او، قهرمان پیکار با بیداد و ستم و غارتگرى است. زیرکى و حکمت‏آموزى او گاهى بهلول دیوانه فرزانه یا لقمان حکیم را به یاد مى آورد. اصلا چرا نگوییم عبید زاکانى شاعر همان عصر است، با لطایف حکمت‏آمیزش. در روزگارى سراسر ترس و وحشت و خفقان، از خشونت خواص بیدادگر فریبکار و غوغاى عوام جاهل‏فریفته، آنجا که از کران تا به کران لشکر ظلم است، شاعر چه کند، اگر در پرده سخن نگوید. در دوره‏اى که نامحرمان در هر بزمى هستند، حتى نسیم سخن‏چین است، شمع، شوخ سربُریده‏اى است که بند زبان ندارد و هرکسى عربده‏اى این‏که: (مبین) آن‏که (مپرس)، شاعر جز راز پوشیدن چه چاره‏اى دارد؟ و این رازپوشى و سخن در پرده گفتن، عربده هاى نامحرمان و جست‏وجوى حافظ براى یافتن محرم راز، چندپهلو بودن و ابهام‏انگیز بودن شعر او را بازتابى از شرایط حاکم بر جامعه عصر حافظ مى سازد. به این اشعار بنگرید:

 گفت‏وگوهاست در این راه که جان بگذارد

 هرکسى عربده‏اى این‏که: مبین آن‏که مپرس‏

 به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات‏

 بخواست جام مى و گفت راز پوشیدن‏

 چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس‏

 سر پیاله بپوشان که خرقه‏پوش آمد

 بیار باده و اول به دست حافظ ده‏

 به شرط آن‏که ز مجلس سخن به در نرود

 گر خود رقیب شمع است احوال از او بپوشان‏

 کان شوخ سربریده، بند زبان ندارد

 من از نسیم سخن‏چین چه طرف بربندم‏

 چو سرو راست در این باغ نیست محرم راز

 و آن‏گاه، حافظ حکمتهاى سخن در پرده گفتن را باز مى گوید:

 مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

 ور نه در مجلس رندان خبرى نیست که نیست‏

 غ 74

 *

 حالى درون پرده بسى فتنه مى رود

 تا آن‏زمان که پرده برافتد چه‏ها کنند

 گر سنگ از این حدیث بنالد، عجب مدار

 صاحبدلان حکایت دل‏خوش ادا کنند

 غ 191

 *

 ما از برون در شده مغرور صد فریب‏

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند

 غ 195

 *

 برو اى زاهد خودبین که ز چشم من و تو

 راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

 غ 201

 *

 هان مشو نومید چون واقف نئى از سرّ غیب‏

 باشد اندر پرده‏بازیهاى پنهان، غم مخور

 غ 250

 *

 بس که در پرده چنگ گفت سخن‏

 ببرش موى تا نموید باز

 غ 256

 *

 احوال شیخ و زاهد و شرب الیهودشان‏

 کردم سؤال صبحدم از پیر مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 در کش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش‏

 غ 280

 *

 حافظ به زیر خرقه قدح تا به کى کشى؟!

 در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم‏

 غ 335

 *

 داستان در پرده مى گویم ولى‏

 گفته خواهد شد به دستان نیز هم‏

 غ 355

 *

 سخن در پرده مى گویم چو گل از غنچه بیرون آى‏

 که بیش از پنج روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 غ 440

 *

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

 جرمش این بود که اسرار هویدا مى کرد

 غ 136

 *

 به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

 چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهان باشد

 غ 156

 *

 میان گریه مى خندم که چون شمع اندر این مجلس‏

 زبان آتشینم هست، اما درنمى گیرد

 غ 145

 *

 سرّ این نکته مگر شمع برآرد به زبان‏

 ور نه پروانه ندارد به سخن پروایى‏

 غ 481

 *

 رازى که بر غیر نگفتیم و نگوییم‏

 با دوست بگوییم که او محرم راز است‏

 غ 41

 *

 ایهامهاى حافظ هنر خاص و انحصارى شاعران مبارز در روزگاران دشوار سخن گفتن است: ایهام یا توریه عبارت است از دوپهلو سخن گفتن، چنان‏که گوینده لفظى را هشیارانه به دو معنى بیاورد که ابتدا معنى نزدیک و مصطلح آن به ذهن خواننده خطور کند و سپس معنى دور آن. خواننده ناآشنا به همین برخورد و دریافت معنى نزدیک اکتفا مى کند، ولى خواننده آشنا متوجه مى شود که مقصود چیزى دیگر است، چنان‏که در این بیت:

 محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

 قصه ماست که در هر سر بازار بماند

 که در نخستین برخورد براى محتسب معنى پاسبان و گزمه به ذهن مى آید، اما با تأملى در اشارات مندرج در بیت و تطبیق با اوضاع زمانه شاعر و روشن شدن این‏که رندان خوش‏ذوق شیراز امیر مبارز الدین را شاه محتسب مى خواندند و این پادشاه ابتدا اهل فسق بوده و سپس توبه کار شده بود و فسق خود را از یاد برده بود متوجه مى شویم که مقصود حافظ از محتسب امیر مبارز الدین است. و چنین است همه ابیات زیر:

 پرگار: به معنى ابزار هدفى معروف؛ حیله و ترفند

 آن‏که پرنقش زد این دایره مینایى‏

 کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

 هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

 پروانه: حشره معروف؛ اجازه، فرمان‏

 کسى به وصل تو چون شمع یافت پروانه‏

 که زیر تیغ تو هر دم سرى دگر دارد

 در شب هجران مرا پروانه وصلى فرست‏

 ور نه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع‏

 پروانه او گر رسدم، در طلب جان‏

 چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم‏

 بهار: فصل نخستین سال؛ گل و شکوفه، بتخانه نوبهار

 بتى دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد

 بهار عارضش خطّى، به خون ارغوان دارد

 اى خرّم از فروغ رخت لاله‏زار عمر

 بازا که ریخت بى گل رویت بهار عمر

 راه: طریق؛ آهنگ و موسیقى‏

 جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه‏

 چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

 مطربا پرده بگردان و بزن راه حجاز

 که از این راه بشد یار ما یاد نکرد

 چه راه مى زند این مطرب مقام‏شناس‏

 که در میان غزل قول آشنا آورد...

 .11 عصر فردوسى عصر پیروزى‏خواهى و غرور عنصر ایرانى است، عصرى است که شعوبیه تأثیر فکرى خود را کاملا در ایرانیان بر جاى نهاده‏اند. سختگیریهاى طاقت‏سوز و آزار هاى بى پایان عرب بر موالى، بالطبیعه، عکس‏العملى پیدا کرد، یعنى منشأ ایجاد عصبیت در ایرانیان گشت و با ضدیت با جنس عرب و مخالفت با دولت بنى‏امیه و آل‏مروان آغاز گشت و به شورشهاى سخت سیاسى و ادبى منتهى شد... مخالفت ایرانیان با عنصر عرب، که از عهد اموى آغاز شده بود، ادامه یافت تا بالاخره ایرانیان غالب شده و به مقصود خویش فیروز گردیدند... فردوسى را شاید بتوان در جزو آن گروه از شعوبیه به شمار آورد که نسبت به اصل دین اسلام همه‏جا خاضع و خاشع است، اما نسبت به ایران و ایرانى، گاهى احساس شدید و عاطفه‏دوستى مخصوصى در خلال تعبیراتش نمودار مى شود و از این جهت مى توان گفت که فردوسى سیاست ایرانى را با دیانت عربى در خود جمع کرده بود... اما دقیقى و امثال او را باید در جزو شعوبیه کامل‏عیار دانست که کیش زردهشتى را هم از همه آیینها برگزیده بودند. علاقه فردوسى به پیروزى ایرانیان به حدّى است که کمتر اتفاق مى افتد که دلش رضایت دهد تا زبان به وصف پیروزى دشمنان ایران بگشاید. او، در نبرد دوازده رخ، دوازده پهلوان ایرانى را در برابر دوازده دلاور تورانى قرار مى دهد، اما هیچ‏یک از تورانیان غالب نمى شوند و فردوسى نبرد هایى چون نبرد سیاوش و بهرام گودرز با تورانیان را به حدّى مظلومانه جلوه مى دهد که این دو، على‏رغم شکست ظاهرى، به واقع پیروزمند از صحنه هاى نبرد فکرى شاهنامه بیرون مى آیند:

 سپهبد چو لشکر به هامون کشید

 سپاه سه شاه و سه کشور بدید

 چنین گفت با لشکر سرفراز

 که از نیزه مژگان مدارید باز

 بُش و یال بینید و اسپ و عنان‏

 دو دیده نهاده به نوک سنان‏

 اگر صدهزارند و ما صد سوار

 فزونى لشکر، نیاید به کار

 برآمد درخشیدن تیر و خشت‏

 تو گفتى هوا بر زمین لاله کشت‏

 ز خون، دشت گفتى میستان شده است‏

 ز نیزه، هوا چون نیستان شده است‏

 بریده ز هر سو، سر ترگ دار

 پراکنده، خفتان همه دشت و غار

 تهمتن مر آن رخش را تیز کرد

 ز خون فرومایه پرهیز کرد

 همى تاخت اندر پى شاه شام‏

 بینداخت از باد خمّیده خام‏

 میانش به حلقه درآورد گُرد

 تو گفتى خَم اندر میانش فسرد

 ز زین برگرفتش به کردار گوى‏

 چو چوگان به زخم اندر آید بدوى‏

 بیفگند و فرهاد دستش ببست‏

 گرفتار شد نامبردار شصت‏

 ز خون، خاک دریا شد و دشت کوه‏

 ز بس کشته، افکنده از هر گروه‏

 شه بربرستان به چنگ گراز

 گرفتار شد با چهل رزمسار

 ز کشته زمین شد به کردار کوه‏

 همان شاه هاماوران شد ستوه‏

 به پیمان که کاووس را با سران‏

 بر رستم آرد ز هاماوران...

 2/145/279

 اما عصر حافظ عصر شکست‏پذیرى و قبول سرنوشت ناپسندیده‏اى است که محتوم تصور مى شود و باید با آن کنار آمد؛ دورانى است که عذاب الهى را باید پذیرفت و آن‏را کیفر اعمال خود دانست: روزگار مردان متواضع و فروتن، دوران شکسته نفسى عارفانه، پنهان کردن آگاهانه غرور و برترى‏جوییهاى فردى و قومى است و اگر گاهى هم در کلام حافظ چنین حسى را در شطحیات عارفانه او بیابیم، زمینه هایى ناخودآگاه و کاملا مغایر با دید حماسى و آگاهانه مردم روزگار فردوسى دارد. بدین ترتیب، در دوره از میان رفتن حس حماسى و شکستن غرور ملى، خوارى و فقر جانشین افتخار مى شود و دولت فقر و شکستگى و صاحب جاهى نیز بیش از همه مدیون ترک خود و بیزارى از قدرتهاى مادى و صورى، رها کردن تعلّقات و ترک ماسوى‏اللّه است. حافظ این‏گونه اندیشه‏ها را در بسیارى از اشعار خود مطرح مى کند:

 خشت در زیر سر و بر سر هفت اختر پاى‏

 دست قدرت‏نگر و منصب صاحب جاهى‏

 غ 479

 کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

 ناامید از در رحمت مشو اى باده‏پرست‏

 غ 21

 

 اى پادشاه حسن خدا را بسوختیم‏

 آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است‏

 غ 34

 پهلوانان شاهنامه، در هر فرصتى، به بزم مى نشینند و شادى یکى از قائمه هاى هویت ایرانى و فریضه‏اى دست‏یافتنى است. به همین جهت، مجالس غنایى، بزمها و باده‏نوشیهاى شاهنامه، که گاهى با ترانه هاى باربدى و زمانى با نغمه رودسازان جادوگر همراه است، خستگى رزم را از تنها مى زداید و یا رنج سفر را براى پهلوانان هموار مى کند. جالب است که در هفت‏خان رستم و اسفندیار و در رفتن کاووس به مازندران، مردان و زنان جادوگر موسیقى نوازند و رامش و آسایش را مژده مى دهند:

 چو رامشگرى دیو زى پرده‏دار

 بیامد که خواهد بر شاه بار

 چنین گفت کز شهر مازندران‏

 یکى خوش‏نوازم ز رامشگران‏

 برفت از در پرده، سالار بار

 بیامد خرامان بر شهریار

 بگفتش که رامشگرى بر در است‏

 ابا بربط و نغز، رامشگر است‏

 بفرمود تا پیش او تاختند

 بر رود سازانش بنشاختند

 به بربط چو بایست برساخت رود

 بر آورد مازندرانى سرود

 که مازندران شهر ما یاد باد

 همیشه بر و بومش آباد باد

 که در بوستانش همیشه گل است‏

 به کوه اندرون لاله و سنبل است‏

 هوا خوشگوار و زمین پرنگار

 نه سرد و نه گرم و همیشه بهار

 گلاب است گویى به جویش روان‏

 همى شاد گردد ز بویش روان‏

 دى و بهمن و آذر و فرودین‏

 همیشه پر از لاله بینى زمین‏

 کسى کاندر آن بوم آباد نیست‏

 به کام از دل و جان خود شاد نیست‏

 و رستم در چهارمین خان سفر خود به مازندران:

 نشست از بر چشمه فرخنده‏پى‏

 یکى جام یاقوت پر کرده مى

 ابا مى یکى نغز طنبور بود

 بیابان چنان خانه سور بود

 تهمتن مرآن را به بر در گرفت‏

 بزد رود و گفتارها برگرفت‏

 که آواره بدنشان رستم است‏

 که از روز شادیش بهره کم است‏

 همه جنگ با دیو و نر اژدها

 ز دیو و بیابان نیابد رها

 مى و جام و بویا گل و مرغزار

 نکرده است بخشش و را روزگار

 همیشه به جنگ نهنگ اندر است‏

 وگر با پلنگان به جنگ اندر است‏

 به گوش زن جادو آمد سرود

 همان چامه رستم و زخم رود

 بیاراست رخ را بسان بهار

 وگر چند زیبا نبودش نگار

 2/98/416

 اکثر بزمهاى شاهنامه، صرفا به منظور برآسودن از خستگیهاى جسمانى، نه به خاطر تسکین غم و اندوه پرداخته مى شود؛ مثلا بهرام گور از گوشه‏اى صداى چنگ را مى شنود و به بزم مى شتابد:

 من ایدر به آواز چنگ آمدم‏

 نه از بهر جام و درنگ آمدم‏

 بدو میزبان گفت کاین دخترم‏

 همى باسمان اندر آرد سرم‏

 همو مى گسار و همو چنگ زن‏

 همو چامه‏گوى است و انده‏شکن‏

 زن چنگ‏زن، چنگ دربر گرفت‏

 نخستین خروش مغان درگرفت‏

 چو رود بریشم سخنگوى گشت،

 همه خانه از وى سمن بوى گشت...

 دگر چامه باب خود ماهیار

 چو سرو سهى بر لب جویبار

 ز مهمان چنان شاد گشتى که شاه‏

 به جنگ اندرون چیره بیند سپاه‏

 برآمد هم‏آواز رامشگران‏

 همه شهر روم از کران تا کران‏

 به یک هفته ز این‏گونه با رود و مى

 ببودند شادان ز شیروى کى‏

 بدین دلیل، از در و دیوار شاهنامه صداى موسیقى رزم و بزم به گوش مى رسد و حتى پهلوانانى چون رستم در میدان نبرد بذله‏گویى و لطیفه‏پردازى را از یاد نمى برند؛ فى‏المثل رستم در نبردى بزرگ با اشکبوس، او را به مسخره مى گیرد:

 کشانى پیاده شود همچو من‏

 به او روى خندان شوند انجمن!!

 در حالى که عصر حافظ دوران غم‏گرفته و اندوه‏آفرینى است، که چهره هر شاعرى را غم‏آلود مى سازد و هرچه شادى‏طلبى و بزم‏جویى در مجالس حافظ دیده مى شود، نتیجه این است که شاعر مى خواهد غمى را از یاد ببرد و اندوهى را فراموش کند. براى همه شاعران این عهد، از غم سخن راندن بسیار آسان‏تر است تا از شادى گفتن، اینان شیوه شاد زیستن و شادمان بودن و شاد کردن دیگران را نمى دانند. این عارضه، هنوز نیز، در اخلاق ملى ما ایرانیان کاملا زنده و محسوس است، تا بدانجا که عاشق درد را مى پسندد و درمان نمى خواهد و سوختن و افروختن را موجب سعادت خود مى داند، تا آنجا که اندوه‏پرستى حافظ، گویى همان کتارزیس، یا دفع فاسد به افسد است که اندوه‏رسیدگان پرتحمل را آرامش مى بخشد و باعث مى شود تا غم را بهتر تحمل کنند و درصدد رفع عوالم غم‏انگیز برنیایند. در شعر حافظ 179 بار کلمه غم به کار مى رود، تنها کلماتى چون گل، دست، یار، چشم، جان، عشق و حافظ و (تو) بسامد بیشترى از آن دارند؛ که در این موارد، غم ایام، غم جانانه، غم جهان و... هم وجود دارد، اما نکته جالب این است که حافظ کلمه (نشاط) را 2 بار و شادى را 11 بار و شاد را فقط 16 بار در شعر خود به کار برده است که همه این موارد هم در ارتباط با غم مطرح شده است:

 چگونه شاد شود اندرون غمگینم‏

 به اختیار، که از اختیار بیرون است.

 غ 55

 شعر حافظ، به راستى، زندگى غمگنانه و عمق فاجعه عصر حافظ را نشان مى دهد. به این بیت بنگرید:

 حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده‏

 ماتم‏زده را داعیه سور نمانده است‏

 غ 39

 حافظ موقعیت انسان را در روزگار پرغمش بازمى گوید:

 پیوند عمر بسته به مویى است هوش‏دار

 غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست‏

 غ 66

 به همین جهت، چاره غم، شراب و بزم است:

 مى خور که هرکه آخر کار جهان بدید

 از غم سبک برآمد و رطل‏گران گرفت‏

 غ 87

 *

 چون نقش غم ز دور ببینى، شراب خواه‏

 تشخیص کرده‏ایم و مداوا مقرّر است‏

 غ 40

 *

 کامم از تلخىّ غم چون زهر گشت‏

 بانگ نوش شادخواران یاد باد

 غ 99

 *

 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد،

 نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

 غ 125

 *

 بَرید باد صبا، دوشم آگهى آورد

 که روز محنت و غم، رو به کوتهى آورد

 به مطربان صبوحى دهیم جامه پاک‏

 به این نوید که باد سحرگهى آورد

 غ 143

 *

 دمى با غم به سر بردن جهان یک سر نمى ارزد

 به مى فروش دلق ما کز این بهتر نمى ارزد

 غ 147

 اما این‏که ماهیت غم حافظ و مردم روزگاران او چیست، باید به نابسامانى هاى اجتماعى، اخلاقى، سیاسى و فرهنگى عصر حافظ مراجعه کرد تا تجلى همه این عوامل را در شعر حافظ یافت:

 دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

 دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

 غ 148

 *

 زیر بارند درختان که تعلّق دارند

 اى خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 غ 169

 *

 حافظ ابناء زمان را غم مسکینان نیست‏

 زین میان گر بتوان بِهْ که کنارى گیرند

 غ 180

 *

 شد لشکر غم بى عدد، از بخت مى خواهم مدد

 تا فخر دین عبدالصمد، باشد که غمخوارى کند

 غ 186

 *

 غبار غم برود، حال خوش شود حافظ

 تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

 غ 242

 *

 کجا روم؟ چه کنم؟ چون روم؟ چه چاره کنم؟

 که گشته‏ام ز غم و جور روزگار ملول‏

 غ 300

 با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

 در غم افزوده‏ام آنچ از دل و جان کاسته‏ام‏

 غ 305

 تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق‏

 هر دم آید غمى از نو به مبارک‏بادم‏

 غ 310

 بدین ترتیب، مشاهده مى شود که بسیارى از بزمها، شادى‏خواریها و شراب‏ستاییهاى حافظ، فقط براى گریز از غم، فراموش کردن اندوه و از یاد بردن رنجهاى حافظ است. نه محض شادى و با هدف لذت از عمر و اغتنام وقت.

 

 شباهتهاى کلّى فردوسى و حافظ

 على‏رغم تفاوتهاى عصر و منشهاى مغایرى که این دو شاعر را از هم جدا مى کند، در یک جمع‏بندى منطقى، درمى یابیم که این دو شاعر از جهات فراوانى به هم شبیه هستند؛ زیرا این دو بیش از هر شاعر دیگرى، ایرانى هستند و با سنتها، فرهنگ، گذشته و حال جامعه خود آشنا. این دو شاعر، در حقیقت، دوروى سکه تمدن، فرهنگ، تاریخ و گذشته درازمدت ملت ما به شمار مى آیند که کلام آنها سکه رایج دورانهاى متمادى، با خصلتهاى گوناگون و منشهاى متفاوت اعصار و قرون، گردیده است. وجوه این تشابهات را به اختصار مى توان چنین برشمرد:

 .1 هردو شاعر از شعر خود به عنوان وسیله‏اى ماندگار براى تأثیرگذارى استفاده مى کنند و مى دانند که سخن آنها ماندگار و پایدار و صاحب نفوذ است. این ابیات از فردوسى است که پیشاپیش جاودانگى و تأثیر شعر خود را مى شناسد:

 چو این نامور نامه آید به بن‏

 ز من روى کشور شود پر سخن‏

 از آن پس نمیرم که من زنده‏ام‏

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 هرآن‏کس که دارد هُش و راى و دین‏

 پس از مرگ بر من کند آفرین‏

 9/2886

 *

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افکندم از نظم کاخى بلند

 که از باد و باران نیابد گزند

 بر این نامه بر سالها بگذرد

 همى خواند آن‏کس که دارد خرد

 5/1275

 *

 چو گفتار دهقان بیاراستم‏

 بدین خویشتن را نشان خواستم‏

 که ماند ز من یادگارى چنین‏

 بر او آفرین، کو کند آفرین‏

 پس از مرگ بر من که گوینده‏ام‏

 بدین، نام جاوید جوینده‏ام‏

 8/2354

 و این اشعار از حافظ است که دقیقا نفوذ و جاودانگى کلام خود را هم در میان معاصران و هم در آیندگان پیش‏بینى مى کند:

 غزل گفتى و در سفتى بیا و خوش بخوان حافظ

 که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 غ 3

 *

 باشد آن مَه، مشترى در هاى حافظ را اگر

 مى رود هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب‏

 غ 14

 *

 در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

 سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 غ 4

 زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

 که گفته سخنت مى برند دست به دست‏

 غ 20 ح‏

 سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

 که شعر حافظ شیرین‏سخن ترانه توست‏

 غ 35

 حسد چه مى برى اى سست‏نظم بر حافظ

 قبول خاطر و لطف سخن، خدا داد است‏

 غ 37 ح‏

 حافظ چه طرفه شاخه‏نباتى است کلک تو

 کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر است‏

 غ 40

 عراق و پارس گرفتى به شعر خود حافظ

 بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است‏

 غ 42

 حافظ چو آب لطف ز نظم تو مى چکد

 حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت‏

 غ 87

 .2 هردو شاعر زبان تمنیات و آرزو هاى مردم عصر خویش‏اند، آرمانهاى قابل اعتناى زمان خود را مى شناسند و در جهت تحقق آن مبارزه مى کنند. فردوسى آرمانهاى جامعه خود را چنین مى نماید:

 به راه فریدون فرّخ رویم‏

 نیامان کهن بود اگر مانویم‏

 هرآن‏کس که در هفت کشور زمین‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

 نماینده رنج درویش را

 زبون داشتن مردم خویش را

 سرافراشتن سر به بیشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماینده رنج‏

 همه سر به سر نزد من کافرند

 وز آهرمن بدکنش بدترند

 هر آن دینور کو نه بر دین بود

 ز یزدان و از منش نفرین بود

 1/130

 چو خواهى که داردت پیروزبخت‏

 جهاندار با لشکر و تاج و تخت‏

 ز چیز کسان دست کوتاه کن‏

 روان را سوى راستى راه کن‏

 نوازنده مردم خویش باش‏

 نگهبان کوشنده درویش باش‏

 چو بخشنده باشى و فریادرس‏

 نیازد به تاج و به تخت تو کس‏

 ز شاهان هرآن‏کس که بیدار بود

 جهان را ز دشمن نگهدار بود

 ز دشمن ندیدند هرگز بدى‏

 بیفزودشان فرّه ایزدى‏

 9/2752

 به علاوه، همه داستانهاى شاهنامه به نوعى با کرامت و عزّت انسان ایرانى، عدالت‏خواهى او، آزادگى و آزاداندیشى وى همراه است و قهرمانان شاهنامه در رفتار و اندیشه هاى خود معلمان واقعى ایرانیان هستند و فردوسى با برکشیدن آنان، درواقع، آرمانهاى ایرانى را به جلوه مى گذارد. حافظ نیز چنین خصلتى را به کمال دارد، اما از آنجا که او غزلسرا است و فرصتى بسیار براى توضیح و تبیین عقاید خود ندارد، در ابیاتى کوتاه و رسا به بیان مافى ضمیر خود مى پردازد و کلامش عصاره آرزو هاى مردم دوران اوست:

 ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع‏

 به حکم آن‏که چو شد اهرمن، سروش آمد

 غ 171

 *

 توانگرا دل درویش، خود، به دست آور

 که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

 غ 176

 *

 نیکنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار

 بدپسندى جان من برهان نادانى بود

 غ 212

 دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت‏

 دائما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

 غ 250

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پیر مى کنند

 ما از برون در شده مغرور صد فریب‏

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند

 .3 فردوسى و حافظ هردو آیینه‏دار جامعه و فرهنگ خویش‏اند. اما، با این تفاوت که فردوسى تفکر رستمى دارد که گذشتگان و فرهنگ مثبت و قوّتهاى آنان را مى نماید و حافظ "رندانه" ضعفها و نابسامانى هاى اجتماعى و فرهنگى معاصران خود را بازمى گوید. فردوسى تفکر رستمى را در شاهنامه چنین مى نماید:

 مبادا چنین هرگز آیین من‏

 سزا نیست این کار در دین من‏

 که ایرانیان را به کشتن دهیم‏

 خود اندر جهان تاج بر سر نهیم‏

 منم پیش، هرگه که جنگ آیدم‏

 اگر پیش، جنگ نهنگ آیدم‏

 تو را گر همى یار باید، بیار

 مرا یار هرگز نیاید به کار

 مرا یار در جنگ یزدان بود

 سر و کار با بخت خندان بود

 تویى جنگ‏جوى و منم جنگ خواه‏

 بگردیم یک با دگر بى سپاه...

 و حافظ مردم ریاکار، تنگ‏نظر و متلوّن‏المزاج زمان خود را چنین نشان مى دهد:

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند!!

 *

 اى دل طریق رندى، از محتسب بیاموز

 مست است و در حق او کس این گمان ندارد

 *

 خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نى بخش‏

 که ساز شرع از این افسانه بى قانون نخواهد شد

 *

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟

 *

 عقاب جور گشاده است بال در همه شهر

 کمان گوشه‏نشینى و تیر آهى نیست‏

 *

 مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

 کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 *

 مى خور که شیخ و زاهد و مفتى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 .4 هردو شاعر دیندار مسلمان و در مذهب خود استوارند. فردوسى مسلمانى شیعى است و حافظ مسلمانى آگاه به تفسیر و قرائات و حافظ قرآن مجید. اما اعتقاد مذهبى حافظ در شعر او بیشتر از اعتقاد دینى فردوسى در شعرش امتداد و گسترش دارد، زیرا کلام فردوسى، جز در مقدمات کتاب، فرصتى براى ارائه عقاید شخصى و مذهبى فردوسى، ایجاد نمى کند و اگر هم فردوسى سخنى از مذهب خود مى گوید، در جواب محمود و نزدیکان اوست که داشتن مذهب شیعى را بر فردوسى خرده گرفته‏اند و فردوسى ناگزیر به جواب دادن و پافشارى بر اعتقادات خود شده است، اما حافظ در هر غزل و بیتى مى تواند از باور هاى خود به گونه هاى مختلف سخن بگوید. از فردوسى است:

 اگر چشم دارى به دیگر سراى‏

 به نزد نبى و وصى گیر جاى‏

 گرت ز این بد آید گناه من است‏

 چنین است و این دین و راه من است‏

 بر این زادم و هم برین بگذرم‏

 چنان دان که خاک پى حیدرم‏

 1/20/112

 و از حافظ است:

 صبح خیزى و سلامت طلبى چون حافظ

 هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم‏

 *

 عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ

 قرآن ز بر بخوانى با چارده روایت‏

 *

 ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

 به قرآنى که تو در سینه دارى‏

 *

 ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

 لطایف حکما با کتاب قرآنى‏

 .5 هردو شاعر شخصیتهایى خاص را برمى کشند. در شاهنامه، صدها پهلوان و شاه و وزیر و دبیر مطرح مى شوند، که بحث از آنها در این فرصت کم نمى گنجد، اما حافظ نیز شخصیتهایى را مى پرورد چون رند، پیر مغان، مغبچه، ساقى، صوفى، شیخ و... هریک از این شخصیتها، در مجموعه کلامى و بیانى این دو شاعر، داراى ویژگیهاى منحصر به فرد مى باشند، اما تفاوت شخصیتهاى مخلوق فردوسى با حافظ در آن است که شخصیتهاى فردوسى برآمده از اساطیر و تاریخ ایران‏اند و پیشتر از فردوسى نیز مطرح بوده‏اند و به قول خود فردوسى:

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 نمیرم از این پس که من زنده‏ام‏

 

 که تخم سخن را پراکنده‏ام‏

 اما شخصیتهاى برساخته حافظ بى سابقه و نمادین و کلى هستند، اما انطباق‏پذیر با شخصیتها و مردم هر روزگار، بویژه عصر حافظ:

 صوفى سر خوش از این دست که کج کرد کلاه‏

 به دو جام دگر آشفته شود دستارش‏

 *

 صوفى شهر بین که چون لقمه شبهه مى خورد

 پار دمش دراز باد این حیوان خوش‏علف‏

 غ 290

 دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما

 چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

 *

 دى پیر مى فروش که ذکرش به خیر باد

 گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

 *

 پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

 گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 .6 فردوسى و حافظ هریک در نوعى از شعر خبرویت و تسلط دارند؛ فردوسى مثنوى‏ساز حماسه‏پرداز است و حافظ غزلسراى غنایى. تفاوتهاى اصلى شعر این دو نیز على‏الاصول به معیارها و مقیاسهاى حاکم بر حماسه و شعر غنایى مربوط مى شود، به عنوان مثال، موسیقى در شعر فردوسى اکثرا موسیقى رزم است و بانگ طبل و کارنایها و شیپورها، مهره در جام‏زدنها، خروش اسبان و شیهه آنان همه‏جا شنیده مى شود و فریاد غرّش پهلوانان همه‏جا به گوش مى رسد که یادآور کلام شاعرى است حماسه‏پرداز و آشنا با موسیقى رزم:

 چو آواز رستم شب تیره ابر

 بدرّد دل و گوش غرّان هژبر

 اما موسیقى در شعر حافظ تابع اصول شعر غنایى است. نواى چنگ و بربط و عود، آواز لطیف گویندگان و نالیدن ابریشم و بانگ مغنیان حاکى از شعرى بزمى و شاعرى بزم‏نشین است. جالب این است که، اگرچه حافظ مثنوى و قصیده نیز مى سازد، اوج کلامش غزل است و اگرچه به فردوسى اشعار دیگرى نیز منسوب است، هیچ‏یک اعتبار مثنوى رزمى او را ندارند.

 .7 فردوسى و حافظ، هردو، نوعى شخصیت خاص و دوست‏داشتنى و آرمانى را در شعر خود برمى کشند. رستم شخصیت محبوب فردوسى است:

 جهان‏آفرین تا جهان آفرید

 سوارى چو رستم نیامد پدید

 و (رند) شخصیت محبوب حافظ است:

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏

 رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏

 غ 84

 *

 به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏

 بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 غ 197

 .8 هردو شاعر از شعر براى کارکردى اجتماعى استفاده مى کنند. حماسه فردوسى طبعا اجتماعى‏ترین نمونه از شعر است که تمام جزئیات زندگى مردم ایران را به تماشا مى گذارد. اصولا حماسه‏ها بازتاب نیاز هاى اجتماعات بشرى و واکنش انسان در برابر مشکلات و مصائب طبیعى، اجتماعى و سیاسى، در ادوار مختلف، به شمار مى آیند. شعر حافظ نیز، اگرچه غزل است و غنایى و مستقیما غزل را با مسائل اجتماعى کارى نیست، اما حافظ در کمتر غزلى است که نظرى به مسائل جامعه و شرایط سیاسى و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى حاکم بر آن نداشته باشد:

 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش‏

 که دور شاه شجاع است، مى دلیر بنوش‏

 شد آن‏که اهل نظر بر کناره مى رفتند

 هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش‏

 به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها

 که از نهفتن آن دیگ سینه مى زد جوش‏

 ز کوى میکده دوشش به دوش مى بردند

 امام شهر که سجّاده مى کشید به دوش‏

 رموز مصلحت ملک خسروان دانند

 گداى گوشه‏نشینى تو حافظا مخروش‏

 غ 278

 .9 هردو شاعر به سفر بى علاقه و به شهر خود دلبسته‏اند. فردوسى همه عمر در طوس مى ماند و جز مدتى کوتاه، آن هم به غزنین یا نواحى نزدیک، به جایى سفر نمى کند و حافظ نیز همیشه در شیراز مى ماند و تنها سفرى کوتاه به یزد و هرمز انجام مى دهد و معتقد است که:

 نمى دهند اجازت مرا به سیر و سفر

 نسیم خاک مصلّى و آب رکناباد

 غ 97

 *

 من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش‏

 در عشق دیدن تو هوا خواه غربتم‏

 غ 306

 شگفتا که اساس حماسه هاى فردوسى بر سفر است و او چه بسیار سفر هاى دور و دراز قهرمانان را توصیف مى کند، ولى خود اهل سفر نیست و هردو این بزرگان از مرکز یک شهر به تسخیر دل جهانیان مى پردازند.

 .10 هردو در کار شاعرى خود بى همتا هستند؛ فردوسى در حماسه‏سرایى و حافظ در غزلسرایى.

 .11 هردو از داستانهاى گذشتگان سود مى برند، اما فردوسى این داستانها را به تفصیل بیان مى دارد و حافظ این داستانها را خلاصه مى کند و گاهى به یک مصراع یا بیت تبدیل مى نماید. فردوسى علاقه هاى خود را تاریخى مى کند و تاریخ و قهرمانان آن‏را، به لطیف‏ترین بیانى، جاودانگى مى بخشد، اما حافظ وقایع را تاریخى مى سازد. فردوسى قهرمانان خود را با خوش‏بینى برمى کشد تا الگویى همیشگى براى منشهاى بلند ارائه کند و حافظ اغلب شخصیتهاى خود را با بدبینى مى آفریند تا خرابى وضع زمان خود را به تماشا بگذارد. از سویى دیگر، فردوسى تاریخ را زنده مى کند و حافظ تاریخى زندگى مى کند.

 .12 هردو به طبیعت و زیباییهاى آن علاقه‏مندند و در کلام هریک از آنان طبیعتى زنده و شاداب مورد نظر قرار دارد:

 همى رفت پویان به جایى رسید

 که اندر جهان روشنایى ندید

 شب تیره چون روى زنگى سیاه‏

 ستاره نه پیدا، نه خورشید و ماه‏

 تو خورشید گفتى به بند اندرست‏

 ستاره به خمّ کمند اندرست‏

 وز آنجا سوى روشنایى رسید

 زمین پرنیان دید و یکسر خوید

 جهانى ز پیرى شده نوجوان‏

 همه سبزه و آبهاى روان...

 بخفت و بیاسود از رنج تن‏

 هم از رخش غم بد، هم از خویشتن‏

 چو در سبزه دید اسب را دشتوان‏

 گشاده زبان سوى او شد دوان‏

 2/99/438

 و از حافظ است:

 گل بى رخ یار خوش نباشد

 بى باده بهار خوش نباشد

 طرف چمن و طواف بستان‏

 بى لاله عذار خوش نباشد

 رقصیدن سرو و حالت گل‏

 بى صوت هزار خوش نباشد

 باغ گل و مل خوش است لیکن‏

 بى صحبت یار خوش نباشد

 غ 159

 .13 براى هردو، گذشته جامعه ایران اعتبارى ویژه دارد. در آرمان فردوسى، ایران عصر ساسانى و فرهنگ ساسانى بسیار معتبر است و شاهنامه انعکاس فرهنگ ساسانى در آیینه عصر سامانى است و باز نماینده جهان‏بینى روزگارى است که فرهنگ تابناک آن با سیاست محمود غزنوى به ضعف گرایید و با استیلاى سلجوقیان به کلى از میان رفت. اساس حماسه ملى ایران بر نبرد جاودانى میان نیکى و بدى، روشنایى و تاریکى است... شاهنامه پیامى است به مردم ایران براى برانگیختن روح پایدارى در برابر خطرها... و رستم مظهر نیروى پایدارى ایران در برابر انیران است. او مهاجمان را تار و مار کرد و ایرانیان را نجات داد و بعد از آن هم تا پایان عمر نگهبان ایران بود...

 "... جلوه دیگر چهره ممتاز حافظ، ایرانى‏اندیشى اوست. در آن دوره که سرزمین ایران پایمال سُم ستوران مهاجمانى از چند سوى و ملت ایران دستخوش خفقان و اختناق بود و، تنها به طور مستمر، کوشش شده بود که ایرانیان ایرانى بودن خود را فراموش کنند، خواجه شیراز، بعد از داناى طوس، شاید تنها کسى است از اهل اندیشه و قلم که در آن روزگار فرهنگ ایرانى دارد و به ایران مى اندیشد و آن‏چنان است که یک ایرانى باید باشد، این اصیل‏ترین رنگ شعر حافظ است؛ سخنش، پیام آشنا شنیده و آن‏را به جان و دل عزیز داشته است. حافظ به ایران مى اندیشد و مثل یک ایرانى مى اندیشد، البته توقع نباید داشت که دریافت او از ایران در ششصد سال پیش درست مثل دریافت ایرانیان امروز، مثل دریافت بهار و دهخدا باشد، اما در اوضاع و احوال آن روز، اندیشه او اندیشه ایرانى است."

 .14 هردو شاعر زبانى روشن و رسا و خورشیدوار دارند، اما فردوسى این زبان را با تفصیل و سادگى و شرح و بسطها و توصیفهاى کلان همراه مى سازد و حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

 شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود

 شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 .15 هردو شاعر ظلم‏ستیز، عدالت‏جو و حامى ارزشهاى اخلاقى و منشهاى مثبت اجتماعى هستند. فردوسى ظلم را از هیچ‏کس نمى پسندد و همه‏جا دادخواهى و دادجویى و دادگرى را مى ستاید:

 چنین گفت نوشیروان قباد

 که چون شاه را سر بپیچد ز داد

 کند چرخ منشور او را سیاه‏

 ستاره نخواهد ورا نیز شاه‏

 7/1921

 ستم، نامه عزل شاهان بود

 چو درد دل بى گناهان بود

 ستایش نبرد آن‏که بیداد بود

 به تخت و به گنج مهى شاد بود

 7/1921

 ز گردون نتابد ببایست ماه‏

 چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏

 به پستانها در، شود شیر خشک‏

 نبوید به نافه درون نیز، مشک‏

 و از حافظ است:

 ز مهربانى جانان طمع مبر حافظ

 که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 غ 176

 بر دلم گرد ستمهاست، خدایا مپسند

 که مکدّر شود آیینه مهرآیینم‏

 غ 347

 ساقى به جام عدل بده باده تا گدا

 غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

 غ 181

 جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت‏

 کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

 غ 237

 دور فلکى یکسره بر منهج عدل است‏

 خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل‏

 غ 298

 جویبار ملک را آب روان، شمشیر توست‏

 تو درخت عدل بنشان، بیخ بدخواهان بکن‏

 غ 382

 .16 کتاب هردو شاعر در خانه هر ایرانى راه مى یابد و در کنار قرآن مجید مى نشیند و شگفتا که، به قول یکى از محققان بزرگ، در شاهنامه‏یک‏بار تمام محتویات قرآن تفسیر مى شود و به قول خود حافظ:

 ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

 لطایف حکما با کتاب قرآنى‏

 هردو این کتابها، در سفر و حضر، همراه ایرانیان بوده‏اند. شاهنامه‏خوانى فنّى خاص شده است و فال گرفتن با حافظ و یارى خواستن از نفس مبارک حافظ، به صورت سنتى ملى، در ایران درآمده است. بدین ترتیب، کتاب این دو شاعر از حدّ یک کتاب ادبى فراتر رفته و به پاسخنامه یک نیاز عمومى جامعه ایرانى تبدیل شده است. ملت ما با شاهنامه‏خوانى غرور بى زمان و مکان خود را باز مى یابند و عزت تاریخى و سربلندیهاى کهن خویش را به یاد مى آورند و با حافظخوانى دریچه‏اى براى ر هایى از نومیدیها و دلزدگیهاى همه روزگاران، در برابر خود مى گشایند.

 .17 هردو خانواده‏دوست، علاقه‏مند به همسر و فرزندان خویش‏اند و هردو نفر، با اندوه تمام، شاهد مرگ یکى از فرزندان خویش‏اند و در آن سوک‏سرایى مى کنند؛ فردوسى از همسر خود چنین یاد مى کند و او را مى ستاید:

 بدان تنگى اندر بجَستم ز جاى‏

 یکى مهربان بودم اندر سراى‏

 خروشیدم و خواستم ز او چراغ‏

 برفت آن بت مهربانم ز باغ‏

 بدو گفتم اى بت، نیم مرد خواب‏

 یکى شمع پیش آر چون آفتاب‏

 بنه پیشم و بزم را ساز کن‏

 به چنگ آر چنگ و مى آغاز کن‏

 مى آورد و نار و ترنج و بهى‏

 زدوده یکى جام شاهنشهى‏

 دلم را به هر کار پیروز کرد

 که بر من شب تیره، نوروز کرد

 بدان سرو بن گفتم اى ماهروى‏

 یکى داستان امشبم بازگوى‏

 که دل گیرد از مهر و فرّ تو، مهر

 بدو اندرون خیره ماند سپهر

 مرا مهربان یار بشنو چه گفت‏

 از آن پس که گشتیم با کام جفت‏

 

 بپیماى مى تا یکى داستان‏

 بگویمت از گفته باستان‏

 بگفتم بیاراى بت خوب‏چهر

 بخوان داستان و بیفزاى مهر

 5/9/37

 و این بیت را شاید پس از مرگ همین زن مى سازد و مى گوید:

 نگارا، بهارا کجا رفته‏اى‏

 که آرایش باغ بنهفته‏اى‏

 و حافظ نیز درباره همسر خود چنین مى سراید و او را ستایش مى کند:

 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است‏

 شمشاد خانه پرور من از که کمتر است‏

 غ 30

 فردوسى در مرگ فرزند مى نالد:

 مگر بهره برگیرم از پند خویش‏

 براندیشم از مرگ فرزند خویش‏

 مرا بود نوبت، برفت آن جوان‏

 ز دردش منم چون تنى بى روان‏

 شتابم همى تا مگر یابمش‏

 چو یابم، به بیغاره بشتابمش‏

 که نوبت مرا بود، بى کام من‏

 چرا رفتى و بردى آرام من‏

 ز بدها تو بودى مرا دستگیر

 چرا راه جستى ز همراه پیر

 مگر همرهان جوان یافتى‏

 که از پیش من تیز بشتافتى‏

 جوان را چو شد سال بر سى و هفت‏

 نه بر آرزو یافت گیتى و رفت‏

 برفت و غم و دردش ایدر بماند

 دل و دیده من به خون درنشاند

 همانا مرا چشم دارد همى‏

 ز دیر آمدن خشم دارد همى...

 و حافظ هم در غم فرزند، ناله سر مى دهد:

 بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل کرد

 باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

 طوطئى را به خیال شکرى دل‏خوش بود

 ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

 قرّةالعین من آن میوه دل یادش باد

 که خود آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

 ... آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ‏

 در لحد ماه کمان‏ابروى من منزل کرد...

 و باز در دو بیت دیگر مى نالد؛

 دلا دیدى که آن فرزانه فرزند

 چه دید اندر خم این طاق رنگین‏

 به جاى لوح سیمین در کنارش‏

 فلک بر سر نهادش لوح سنگین‏

 و طبعا هردو از مرگ عزیزان بیزارند، اما فردوسى مرگ‏ستیز است و حافظ با توجه به روحیه عرفانى خود، مرگ‏اندیش. از فردوسى است:

 بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ‏

 هم ایدر تو را ساختن نیست برگ‏

 7/2261

 *

 ز باد آمده بازگردد به دم‏

 یکى داد خواندش دیگر، ستم‏

 8/2278

 *

 دم مرگ چون آتش هولناک‏

 ندارد ز برنا و فرتوت باک‏

 2/433

 *

 دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ‏

 ر هایى نیابد از او بیخ و برگ‏

 3/826

 *

 ز مردن مرا و تو را چاره نیست‏

 درنگى‏تر از مرگ، پتیاره نیست‏

 3/852

 *

 همه مرگ رأییم تا زاده‏ایم‏

 به بیچارگى دل بدو داده‏ایم‏

 7/1908

 *

 هرآن‏کس که زاید، ببایدش مُرد

 اگر شهریار است اگر مرد خرد

 7/1911

 *

 و از حافظ است:

 تراز کنگره عرش مى زنند صفیر

 ندانمت که در این دامگه چه افتاده است؟

 مجو درستى عهد از جهان سست نهاد

 که این عجوزه عروس هزارداماد است‏

 نشان عهد وفا نیست در تبسّم گل‏

 بنال بلبل بیدل که جاى فریاد است‏

 .18 هردو شاعر به شدت مجذوب زیبایى هستند، اگرچه زیبایى براى هریک از این دو معانى و مفاهیم خاص خود را دارد؛ زیبایى مورد نظر فردوسى، در زنان، در طبیعت و در همه افکار و اندیشه‏هایش، برآیند دید کلى او از حماسه‏پردازى است و دید زیبایى‏پسند حافظ مدیون توجه عمیق او به ادب غنایى و معشوق عرفانى و بهشتى.

 زیبایى معشوق در نظر فردوسى:

 پس پرده او یکى دختر است‏

 که رویش ز خورشید نیکوتر است‏

 ز سر تا به پایش به کردار عاج‏

 به رخ چون بهشت و به بالاى ساج‏

 بر آن سفت سیمینش، مشکین کمند

 سرش گشته چون حلقه پایبند

 رخانش چو گلنار و لب ناردان‏

 ز سیمین برش رسته دو ناردان‏

 دو چشمش بسان دو نرگس به باغ‏

 مژه تیرگى برده از پرّ زاغ‏

 دو ابرو بسان کمان طراز

 بر او توز پوشیده از مشک و ناز

 بهشتى است سرتاسر آراسته‏

 پرآرایش و دانش و خواسته‏

 خالقى مطلق 1/184/293

 و مثال این ابیات از داستان رستم و سهراب:

 سخن گفتن آمد نهفته به راز

 در خوابگه نرم کردند باز

 یکى بنده شمعى معنبر به دست‏

 خرامان بیامد به بالین مست‏

 پس پرده اندر، یکى ماه‏روى‏

 چو خورشید تابان پر از رنگ و بوى‏

 دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

 به بالا به کردار سرو بلند

 روانش خرد بود و تن جان باک‏

 تو گویى که بهره ندارد ز خاک‏

 دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

 سر زلف چون حلقه پایبند

 و از حافظ است:

 زلف آشفته و خوى‏کرده و خندان‏لب و مست‏

 پیرهن چاک و غزل‏خوان و صراحى در دست‏

 نرگسش عربده‏جوى و لبش افسوس‏کنان‏

 نیمه‏شب، دوش، به بالین من آمد بنشست‏

 سر فراگوش من آورد به آواى حزین‏

 گفت اى عاشق شوریده من خوابت هست؟!

 .19 در هردو شاعر نوعى دید فلسفى مشترک وجود دارد که معمولا از آن به غنیمت شمردن دم و دریافتن نقد حال و اغتنام فرصتها و لذّتها و شادیها تعبیر مى شود و بعد از ظهور خیام از آن به فلسفه خیامى یاد مى کنند. برمبناى این دید فلسفى رنج جهان با باده فراموش مى شود. و گذران بودن عمر شادى را باعث مى آید، عمر آن‏قدر شتابزده مى گذرد که جز با مرکب مستى و بى خبرى نمى توان به گرد آن رسید و از همین‏جاست که، على‏رغم آن‏که در حماسه‏ها معمولا سخن از اختیار است و پهلوانان خودخواسته به مصاف دشمنان مى شتابند، اما همگى در مقابل سرنوشت، مقهور و مجبور مى نمایند و از همین‏جاست که واکنش فردوسى و حافظ در برابر رویدادها همیشه چنان است که از اختیار شروع مى کنند و با جبر به پایان مى رسند. به عنوان مثال، در رستم و سهراب مى خوانیم:

 چو فردا بیاید به دشت نبرد

 به کشتى همى بایدم چاره کرد

 بکوشم ندانم که پیروز کیست‏

 ببینم تا راى یزدان به چیست‏

 کز اویست پیروزى و دستگاه‏

 همو آفریننده هور و ماه...

 در مرگ آن کس بکوبد که پاى‏

 به اسپ اندر آرد بجنبد ز جاى‏

 همه مرگ راییم پیر و جوان‏

 به گیتى نماند کسى جاودان‏

 چنین است کردار چرخ بلند

 به دستى کلاه و به دیگر کمند

 چو شادان نشیند کسى با کلاه‏

 به خمّ کمندش رباید ز گاه‏

 به رستم چنین گفت کاووس کى‏

 که از کوه البرز تا برگ نى‏

 همى رُفت خواهد به گردش سپهر

 نباید فکندن بدین خاک مهر

 و در رستم و اسفندیار مى بینیم:

 چنین گفت با رستم اسفندیار

 که از تو ندیدم بد روزگار

 بهانه تو بودى، پدر، بد، زمان‏

 نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان‏

 زمانه بیازید چنگال تیز

 نبد ز او مرا روزگار گریز

 و حافظ نیز چنین ادعا مى کند:

 چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

 من آنم که زبونى کشم از چرخ فلک‏

 اما سرانجام بدین مرحله مى رسد:

 سپهر بر شده پرویز نى است خون‏افشان‏

 که خرده‏اش سر کسرى و تاج پرویز است‏

 در آستین مرقع پیاله نهان کن‏

 که همچو چشم صراحى زمانه خونریز است‏

 بسیارى از اشعار حافظ درباره شراب و تفکرات خیامى و رندانه از همین نوع تفکر سرچشمه مى گیرد. عشق در زندگى هردو شاعر نقشى مهم دارد، اگرچه فردوسى همچون دیگر حماسه‏پردازان کمتر به عشق فردى خود مى پردازد، اما در عین حال به انواع مختلف، عاشقى و شیفتگى خود را مى نماید:

 الف. فردوسى به طور پراکنده از بت مهربان، مهربان‏یار و معشوق خویش سخن مى راند:

 مرا مهربان‏یار بشنو چه گفت‏

 پس از آن‏که گشتم با کام جفت...

 بگفتم بیاراى بت خوب‏چهر

 بخوان داستان و بیفزاى مهر...

 بدان تنگى اندر بجستم ز جاى‏

 یکى مهربان بودم اندر سراى‏

 خروشیدم و خواستم ز او چراغ‏

 برفت آن بت مهربانم ز باغ‏

 بدان سرو بن گفته‏ام اى ماه‏روى‏

 یکى داستان امشبم بازگوى‏

 ب. زندگى فردوسى برآیند عشق به ایران، ارزشهاى قومى و فرهنگى و مذهبى ایرانى اوست و از کلمه به کلمه سخنان وى عشق به این دیار و ارزشهاى آن مى تراود و همین عشق است که بیش از سى سال رشته‏اى بر گردن وى مى افکند و بدون آن‏که از رنجهاى گوناگون و دشواریهاى مختلف بهراسد، چون کوهى استوار مى ماند و به نظم حماسه ملى ایران مى پردازد.

 ج. فردوسى به قهرمانان شاهنامه و حوادث مربوط به آنان عشق مى ورزد و پهلوانانى چون رستم و حتى اسب او (رخش) را عاشقانه دوست مى دارد و به قول نظامى عروضى: "فردوسى... بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد تا آن کتاب (شاهنامه) تمام کرد و الحق هیچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید و کدام طبع را قوّت آن باشد که سخن را بدان درجه رساند که او رسانیده است. در نامه‏اى که زال همى نویسد به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگى خواست کرد:

 یکى نامه فرمود نزدیک سام‏

 سراسر درود و نوید و خرام‏

 نخست از جهان‏آفرین یاد کرد

 که هم داد فرمود و هم داد کرد

 و از او باد بر سام نیرم درود

 خداوند شمشیر و گوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده کرگس اندر نبرد

 فزاینده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سیاه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدین فصاحت نمى بینم و در بسیارى از سخن عرب هم..."

 نکته مهم آن است که عشق شخصى خود فردوسى، در داستانهاى شاهنامه، تحت‏الشعاع عشق قهرمانان به میهن و ارزشهاى انسانى و ایرانى قرار مى گیرد و به همین جهت در شاهنامه عشق شخصى فردوسى کمتر مجالى براى نمود پیدا مى کند، در حالى که در حافظ عشق به عنوان اصلى‏ترین غرض شاعر و مهم‏ترین محرک سخنورى او محسوب مى شود. عشق براى حافظ، هم به عنوان یک پدیده شخصى و هم به عنوان یک ضرورت عرفانى و هم به عنوان بخشى از دلبستگیهاى اجتماعى و فرهنگى و اخلاقى شاعر، معنایى ویژه و جایگاهى خاص دارد، اما عشق اجتماعى، که در غزلهاى رندانه حافظ بیشتر جلوه‏گرى مى کند، تابع عشق معنوى و عرفانى حافظ است. حافظ در غزلهاى عاشقانه خویش یکدست‏تر، شخصى‏تر و خصوصى‏تر و با وحدت کلامى گسترده‏تر جلوه مى کند. در بررسى آمارى انواع غزلهاى حافظ، با توجه به خط افقى ابیات غزلها و محور عمودى آنها یعنى، همبستگى و کلیت غزل، به این نتیجه رسیده‏ایم که در یکصد غزل اول دیوان حافظ، در 436 مورد، گفت‏وگو از عشق است و در 117 مورد، از عرفان؛ در 92 مورد، از شراب و در 67 مورد مدح و در 48 مورد، رندى و بقیه موارد چون پند و اندرز و فلسفه و فخریه و قلندرى و طبیعت و خیامى بین 18 تا 30 مورد. مى توان از این آمار چنین نتیجه گرفت که عشق سرمایه اصلى شعر حافظ است و تمام عناصر دیگر کلام وى، از عرفان، شراب و مدح و...، در سایه عشق قرار مى گیرند، به عنوان نمونه، اگر 118 مورد توجه به عرفان و 92 مورد عنایت به شراب را در ارتباط با عشق و مستى و معرفت حافظ از عشق به شمار آوریم، مى توان بحث عشق و متعلقات آن‏را جمعا در 645 بیت حافظ منعکس دید. این موضوع را آمار دیگرى هم تأیید مى کند: در بررسى غزل 201 تا 300 دیوان حافظ مى بینیم که در 420 بیت از عشق، 86 بیت از شراب و 57 مورد از عرفان سخن مى رود که این نتیجه کاملا به مورد قبلى نزدیک است. این سه مفهوم (عشق و شراب و عرفان) جمعا 563 بیت حافظ را در این حوزه، دربر مى گیرد، که باز مى توان گفت که غرض اصلى شعر حافظ عشق است و حافظ شاعرى کاملا عاشق به شمار مى آید، اما این عاشق، پیوسته و توأما و بلاانقطاع، دو نقطه‏نظر متفاوت عشق را در شعر خود دنبال مى کند: از یک‏سو، نظرى به معشوقه زمینى و عشق مادى و باده‏نوشى و شادباشى و شادى‏خوارى دارد، که این امر اهمیت زندگى مادى و زمینى و ملازمت با حیات این جهانى حافظ را بازگو مى کند و حافظ را در قلب جامعه عصر خویش و در ارتباط نزدیک با مسائل آن نشان مى دهد، و طبعا در اینجا شاعرى را مى یابیم که خاکى و زمینى مى اندیشد و از سویى دیگر، زندگى عاشقانه حافظ در مسیرى عرفانى و صوفیانه هم در جریان است، که در نتیجه، عشق عرفانى و آن‏جهانى و آسمانى حافظ را خاطرنشان مى سازد و به او چهره‏اى افلاکى مى بخشد. بدین ترتیب، عشق حافظ، چه این‏سَرى باشد و چه آن‏سَرى، حاکمیتى فراگیر دارد که جنبه هاى مادى و معنوى زندگى او را دربر مى گیرد و از حافظ شاعرى مى سازد که افلاکى‏خاکى یا خاکى‏افلاکى است و (رند) او برآیند اوج این دو دید عاشقانه خاکى و افلاکى اوست. در همین‏جا باید خاطرنشان ساخت که در فردوسى این نوسانات دوگانه دیده نمى شود و در هر حال عشق فردوسى خاکى و زمینى است، فردوسى فرمانبردار حکم آسمانى است و علایق زمینى و اولویتهاى این جهانى دارد و خاکى‏نهادى است که آتش عشق او در زمین روشنى مى یابد و چراغ او در زمین مى سوزد و رونق مى گیرد و به عبارت دیگر، افلاک را در خاک مى سازد.

 .21 درباره هریک از این دو شاعر داستانهایى بر سر زبانهاى مردم است و در کتب مختلف ضبط شده است. درباره فردوسى و زندگى افسانه‏آمیز و شگفت او، شادروان انجوى شیرازى کتابى دارد به نام فردوسى و مردم و درباره حافظ نیز قصه هاى متعددى موجود است که کودکى تا پیرى حافظ و مدارج سلوک و عشق و جوانى او را در هاله‏اى از افسانه‏ها نشان مى دهد، که مبیّن این مطلب است که این دو شاعر از محبوبیتى بى نظیر در میان مردم برخوردارند، آنچنان‏که موجب پدید آمدن قصه‏ها و افسانه هایى اعجاب‏آور در میان مردم شده‏اند.

 .22 فردوسى و حافظ، هردو، در هنر، به نوعى شباهت رفتارى آراسته‏اند؛ بدین معنى که فردوسى گهگاه شعر غنایى مى سازد و در ضمن داستانهایش از حماسه دور مى شود و به عشق و عاشقى و داستانهاى مربوط به آن مى پردازد و حافظ گاهى از قفس شعر غنایى و تغزل پرواز مى کند و در آسمان حماسه‏ها به پرواز درمى آید؛ از داستانهاى عاشقانه فردوسى است: داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه، خسرو و شیرین و داستانهاى بهرام گور و... و از حماسه هاى حافظ است آنچه در عرفان اصطلاحا شطحیات خوانده مى شود و در آن شاعر از چارچوب آداب و رسوم و مسائل متعارف اعتقادى خود دور مى شود و به خودستاییها و لاف و گزافهاى رجزمانند حماسى دست مى زند و طبعا چهره‏اى متفاوت و متضاد با عاشقان خسته، فروتن، خاکى و ضعیف به خود مى گیرد. بدین شعر حافظ بنگرید:

 صوفى بیا که خرقه سالوس برکشیم‏

 و این نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم‏

 نذر و فتوح صومعه در وجه مى نهیم‏

 دلق ریا به آب خرابات برکشیم‏

 سِرّ قضا که در تُتُق غیب منزوى است‏

 مستانه‏اش نقاب ز رخسار برکشیم‏

 بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان‏

 

 غارت کنیم باده و شاهد به برکشیم‏

 عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان‏

 روزى که رخت جان به جهانى دگر کشیم‏

 کو عشوه‏اى از ابروى او تا چو ماه نو

 گوى سپهر در خم چوگان زر کشیم‏

 فردا، اگر نه روضه رضوان به ما دهند

 غلمان ز غرفه، حور ز جنّت، به در کشیم‏

 حافظ نه حدّ ماست، چنین لافها زدن‏

 پاى از گلیم خویش چرا پیشتر کشیم‏

 و در غزل دیگرى، با همین روحیه شاد و زنده، به جنگ با لشکر غم مى پردازد:

 

 بیا تا گل برافشانیم و مى در ساغر اندازیم‏

 فلک را سقف بشکافیم و طرحى نو در اندازیم‏

 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

 من و ساقى به هم سازیم و بنیادش براندازیم‏

 علاقه دامنه‏دار حافظ به شاهنامه، داستانهاى ایران کهن و حتى خود فردوسى هم، در جهت اشتراک عقاید این دو شاعر بزرگ، قابل بررسى و تدقیق است. حافظ شاهنامه و فردوسى را دوست مى دارد و این اعتقاد دامنه‏دار حافظ به فردوسى و منش و رفتار و شخصیتهاى داستانى شاهنامه سبب مى شود که شعر حافظ سرشار از مضمونهاى باستانى، اساطیرى و تاریخى ایران باشد که مى توان این اشتراک را در وجوه زیر ارزیابى کرد:

 الف. حافظ در قصاید خود در یک مورد به شاهنامه‏ها اشاره مى کند که بى تردید از آن شاهنامه فردوسى را اراده مى نماید:

 شوکت پورپشنگ و تیغ عالم‏گیر او

 در همه شهنامه‏ها شد داستان انجمن‏

 خنگ چوگانى چرخت رام شد در زیر زین‏

 شهسوارا، خوش به میدان آمدى گویى بزن‏

 ب. حافظ گاهى از به کار بردن داستان انجمن (افسانه‏ها)، (افسون و فسانه) داستانهاى حماسى ایران باستان را، که شاهنامه تا عصر حافظ مشهورترین آنها بود، اراده مى کند و از شرح افسانه، براى او شرح داستانهاى شاهنامه مراد است:

 وجود ما معمّایى است حافظ

 که تحقیقش فسون است و فسانه‏

 *

 ترک افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى

 که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت‏

 *

 مى دمد هرکسش افسونى و معلوم نشد

 که دل نازک او مایل افسانه کیست؟

 *

 دیده‏بخت به افسانه او شد در خواب‏

 کو نسیمى ز عنایت که کند بیدارم‏

 ج. حافظ در غزلیات و قصاید خود علاقه‏اى فراوان به داستانهاى شاهنامه مبذول مى دارد و اغلب آنها را در مصراعى و یا بیتى خلاصه مى کند.

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 *

 شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت‏

 دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم‏

 *

 که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

 که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

 ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

 که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

 قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

 ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 *

 کى بود در زمانه وفا، جام مى بیار

 تا من حکایت جم و کاووس کى کنم‏

 شاه شمشاد قدان خسرو و شیرین‏دهنان‏

 که به مژگان شکند قلب همه صف‏شکنان‏

 *

 گوى خوبى بردى از خوبان خلّخ شادباش‏

 جام کیخسرو طلب، کافراسیاب انداختى‏

 *

 شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود

 شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 *

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

 تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 د. حافظ، در ساقى‏نامه و مغنّى‏نامه هاى خود که از لحاظ وزن شبیه شاهنامه‏اند، بسیارى از قهرمانان ملى و اساطیرى شاهنامه را از دیدگاهى نو مورد استفاده قرار مى دهد و اگرچه پیشگام ساقى‏نامه‏سرایى و مغنّى‏نامه‏گویى نظامى است، امّا قهرمانان کلام حافظ، از فردوسى مایه مى گیرد نه از نظامى ، زیرا بسیارى از اشارات داستانى حافظ، در داستانهاى نظامى مطرح نیست، ولى در شاهنامه به تفصیل بیان مى گردد:

 بیا ساقى آن مى که عکسش ز جام‏

 به کیخسرو و جم فرستد پیام...

 *

 بده تا بگویم به آواز نى‏

 که جمشید کى بود و کاووس کى‏

 *

 بده ساقى آن مى کز او جام جم‏

 زند لاف بینایى اندر عدم‏

 *

 به من ده که گردم به تأیید جام‏

 چو جم آگه از سِرّ عالم تمام‏

 *

 دم از سیر این دیر دیرینه زن‏

 صلایى به شاهان پیشینه زن‏

 *

 همان منزل است این جهان خراب‏

 که دیده است ایوان افراسیاب‏

 *

 کجا راى پیران لشکر کشش؟!

 کجا شیده آن ترک خنجر کشش؟!

 *

 همان مرحله است این بیابان دور

 که گم شد در او لشکر سلم و تور

 *

 چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‏

 که یک جو نیرزد سراى سپنج‏

 *

 مغنّى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 *

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد، یاد کن‏

 ه'. اندیشه هاى باستان‏گرایانه حافظ سبب مى شود تا الفاظى چون دهقان، موبد، پیر مغان، آتشکده و دیگر واژه هایى که دربردارنده ارزشهاى معنوى ایرانى هستند در شعر او راه یابند و با احترام و تجلیل یاد شوند:

 دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

 که اى نور چشم من بجز از کشته ندروى‏

 *

 غم کهن به مى سالخورده دفع کنید

 که تخم خوشدلى این است پیر دهقان گفت‏

 *

 تا نگردى آشنا ز این پرده رمزى نشنوى‏

 گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش‏

 *

 

 در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست‏

 مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست‏

 *

 به باغ تازه کن آیین دین زردشتى‏

 کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

 *

 خوبان پارسى‏گوى بخشندگان عمرند

 ساقى بده بشارت رندان پارسا را

 

 تفاوتهاى فردوسى و حافظ

 تفاوتهاى فردوسى و حافظ با هم، در سه زمینه تفاوتهاى شخصى، اجتماعى و هنرى قابل بررسى است، اما اساس این اختلافات بر آن است که دو شاعر در دو عصر کاملا متفاوت زندگى مى کنند و دو بینش اجتماعى و فرهنگى مختلف دارند که بازتاب آنها در اختلافات شعر حماسى و غنایى آنان خلاصه مى شود. به منظور دسترسى به یک نتیجه‏گیرى منطقى، جهات سه‏گانه این تفاوتها را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهیم:

 

 تفاوتهاى شخصى فردوسى و حافظ

 در این بخش سعى مى شود تا به اختصار و بدون تکرار مطالبى که در مباحث قبلى بدان اشاره شده است، ماحصل تفاوتهاى شخصى و روحیات فردى این دو شاعر بزرگ اجمالا بررسى گردد. رئوس اختلافات و تفاوتهاى شخصى فردوسى و حافظ به شرح زیر است:

 .1 فردوسى در خانواده‏اى متعین، دهقان و ثروتمند زاده مى شود و زندگى مى کند، در حالى که حافظ در خانواده‏اى فقیر و بى سرپرست و در سایه فداکاریهاى مادر رشد مى کند.

 .2 فردوسى کمتر به احوال شخصى و روحیات فردى خود مستقیما اشاره مى کند، در حالى که حافظ این روحیات را در شعر خود بیشتر نشان مى دهد.

 .3 فردوسى جز دوسه مورد، که رجال عصر خود، یعنى محمود و برادرش، را مى ستاید، به مدح کسى نمى پردازد، در حالى که حافظ بسیارى از رجال درجه اول و دوم دوران خود را ستایش مى کند. در میان 60هزار بیت شاهنامه حتى 0/01 آن مدح نیست، در حالى که از 5هزار بیت حافظ، تقریبا 0/10 آن یعنى 485 بیت در مدح است.

 .4 عشق فردوسى عشق به جمع است، اگرچه معشوق شخصى خود را نیز مى ستاید، ولى عشق حافظ همه‏جا فردى است، اگرچه حافظ جمع را دوست مى دارد و نگران سرنوشت اوست.

 .5 تصویر فردوسى از زن حماسى است، زن در نظر او کامل، مبارز، دلیر و مردانه، باتدبیر و پراستقامت است و سرنوشت زنانى چون فرانک و فرنگیس، گردآفرید، رودابه، تهمینه، شیرین و گردیه و جریره...، در این چارچوب، در شاهنامه رقم مى خورد، حال آن‏که زن مورد پسند حافظ، زنى غنایى است که علاوه بر آراستگیهاى ظاهرى چون زیبایى، داراى صفات بى وفایى، عهدشکنى، شهرآشوبى ، لولى‏وشى، دروغ وعده و قتال و سحرآمیز بودن است، در چارچوب برداشت شاعر از یک معشوق مسلّط عرفانى قرار مى گیرد که اهل ناز است. زن در شاهنامه چهره‏اى روشن دارد ولى در شعر حافظ زن به صورتى کلى، مبهم، ولى دوست‏داشتنى و قابل دل بستن مطرح مى گردد.

 .6 زندگى فردوسى یک‏رویه و روشن است و در آن ابهامى وجود ندارد، در حالى که حیات و زندگى عادى و هنرى و اجتماعى حافظ در فضایى مبهم، تردیدآمیز، کشدار و قابل تعبیر و تأویل مى گذرد. شناخت درون حافظ و عمق واقعى پیام او بسیار مشکل مى نماید، در حالى که درک زندگى و پیام فردوسى آسان است.

 .7 براى فردوسى شهر زادگاهش، طوس، در شاهنامه مطرح نمى شود و فردوسى بدان به عنوان شهرى که عامل دلبستگى است نمى نگرد، زیرا همه‏جاى ایران براى وى به عزّت طوس است و سراى اوست، در حالى که شیراز در شعر حافظ به مثابه بهشتى زمینى است:

 شیراز و آب رکنى و آن باد خوش‏نسیم‏

 عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است‏

 و این نکته از آنجاست که براى فردوسى، وطن، سرزمینى بزرگ، با فرهنگى ویژه و با عظمت و بى انتهاست که ایران نام دارد و تلقى حافظ و مردم همزمان او از وطن، شیراز و دیارى است محدود که در آن زندگى مى کنند، اگرچه فرهنگ غالب آن ایرانى باشد.

 

 تفاوتهاى اجتماعى فردوسى و حافظ

 .1 فردوسى اصالت کار خود را در این مى داند که به خاطر نوع کار و هدفى که دارد از پرداختن به حال و همزمانى با مردم روزگار خود بپرهیزد و دور شود و کتابى بسازد که همزمانان و آیندگان از آن سود برند، در حالى که ارزش کار حافظ در همزمان و همدم شدن با مردم عصر خود او است. البته معنى این سخن آن نیست که فردوسى اوضاع و احوال زمانه خود را فراموش مى کند، زیرا همه مى دانیم که نظم شاهنامه‏واکنشى است که فردوسى از خود در برابر نظم جارى و همزمان روزگارش نشان مى دهد، بلکه معنى حرف ما آن است که شعر فردوسى، با دور شدن ظاهرى از زمان حال، نماد جاودانه واقعیتهاى تاریخى، من‏جمله عصر خود او مى شود، در حالى که حافظ با نزدیک شدن به واقعیتهاى عصر خود، جریان همزمان عصر خویش را افشا مى کند و تب و تاب زمان خویش را نشان مى دهد.

 .2 براى فردوسى، زندگى گذشتگان آیینه آیندگان و واقعیتهاى جهان گذشته به صورت اساطیر و حماسه‏ها است و راهى است براى شناخت زندگى و مسائل آن در ابدیت تاریخ، در حالى که حافظ معاصران خود را وسیله عبرت آیندگان مى شناسد:

 فردوسى:

 جهان‏آفرین تا جهان آفرید

 سوارى چو رستم نیامد پدید

 حافظ:

 مى خور که شیخ و زاهد و مفتى و محتسب‏

 چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

 .3 فردوسى مبارزى است خوش‏بین و با اعتماد به نفس، مغرور و مطمئن از پیروزى جامعه ایرانى در سیر به سوى کمال و حافظ مبارزى است نومید که پیروزى را جز در جهان دیگر و به طرزى باطنى قابل حصول نمى شناسد، به عنوان مثال، فردوسى در نبرد دوازده رخ، که درواقع هر رخ ایرانى، نماینده یکى از هزاره‏ها و مظهر اقتدار دورانى ملت ایران است اجازه نمى دهد که حتى یک پهلوان تورانى بر دلاوران ایرانى پیروز گردد. رستم را هیچ‏کس شکست نمى دهد و کیخسرو، خود، مرگ و نوع مردن خود را انتخاب مى کند و جریره، مادر فرود، خود زمان مرگش را رقم مى زند. بیژن در چاه افراسیاب به نجات خود امیدوار است و مى داند که رستم به یارى او خواهد آمد و به همین جهت منیژه را از بن چاه مژده مى دهد:

 تو بشناس کاین مرد گوهرفروش‏

 که خوالیگرش مر تو را داد توش‏

 ز بهر من آمد به توران فراز

 وگرنه نبودش به گوهر نیاز

 ببخشود بر من جهان‏آفرین‏

 ببینم مگر پهن روى زمین‏

 رهاند مرا ز این غمان دراز

 تو را زین تکاپوى و گُرم و گداز

 یکى را بَرَد دیگر آرد به جاى‏

 جهان را نمانند بى کدخداى‏

 اما حافظ مأیوس و غمزده است و درد بى همدمى و نومیدى از آینده بزرگترین مشکل اوست:

 سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

 دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا جامى به من ده، تا برآسایم دمى

 زیرکى را گفتم این احوال بین خندید و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

 آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست‏

 عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى

 *

 جهان پیر است و بى بنیاد از این فرهاد کش فریاد

 که کرد افسوس و نیرنگش، ملول از جان شیرینم‏

 .4 شعر فردوسى جمعى است و شعر حافظ فردى، به عبارتى دیگر، آن مظهر اَعلاى شعر حماسى است و این نمونه اَجلاى شعر غنایى؛ فردوسى، حافظ عصر حماسى است و حافظ، فردوسى دوران غنایى؛ فردوسى زلال ادب حماسى است و حافظ ماحصل ادب غنایى ایران.

 .5 فردوسى قوّتها، توانمندیها، پیوندها و جنبه هاى استوارانه و مقاومت‏ساز جامعه را در گذشته و حافظ ضعفها، سستیها، گسستگیهاى جامعه عصر خود را نشان مى دهند؛ فردوسى از عظمتهاى ملى گذشته دریا مى سازد و حافظ حقارتهاى فردى و اجتماعى روزگار خود را کوه مى نماید، فردوسى، با برکشیدن فضیلتها، اعتلاى قدرت و توان پهلوانان، ایستادگى و دوام مبارزان، الگو هاى مثبت زندگى را ارائه مى دهد و حافظ، با نشان دادن منشهاى فاسد و گمراه و تباه، نمونه هاى منفى و زشت بدکارى و بدى روزگار خود را محکوم مى کند. حافظ، قطره محال‏اندیش است:

 خیال حوصله بحر مى پزد هیهات‏

 چه‏هاست در سر این قطره محال‏اندیش!!

 *

 فریدون بدیشان سخن برگشاد

 که خرّم زیید اى دلیران و شاد

 که گردون نگردد بجز بر بهى‏

 به ما بازگردد کلاه مهى‏

 پسند آمدش کار پولادگر

 ببخشیدشان جامه و سیم و زر

 بسى کردشان نیز فرّخ امید

 بسى دادشان مهترى را نوید

 که گر اژدها را کنم زیر خاک‏

 بشویم شما را سر از گرد، پاک‏

 جهان را همه سوى داد آوریم‏

 چو از نام دادار، یاد آوریم‏

 ص 1/70

 رستم:

 چنین گفت رستم به دستان سام‏

 که من نیستم مرد آرام و جام‏

 چنین یال و این چنگهاى دراز

 نه والا بود پروریدن به ناز

 اگر دشت کین آید و جنگ سخت‏

 بود یار یزدان پیروز بخت‏

 ببینى که در جنگ، من چون شوم‏

 چو با بور گلرنگ در خون شوم‏

 یکى ابر دارم به چنگ اندرون‏

 که همرنگ آب است و بارانش خون‏

 همى آتش افروزد از گوهرش‏

 همى مغز پیلان بساود سرش‏

 هرآن‏گه که جوشن به بر در کشم‏

 زمانه برآرد سر از ترکشم‏

 هرآن باره کو زخم گوپال من‏

 ببیند برو بازوى و یال من...

 اسب رستم:

 چو رستم بدان مادیان بنگرید

 مرآن کرّه پیلتن را بدید

 بپرسید رستم که این اسب کیست‏

 که از داغ دوروى رانش تهى است‏

 چنین داد پاسخ که داغش مجوى‏

 کز این هست هرگونه‏اى گفت‏وگوى‏

 خداوند این را ندانیم کس‏

 همى رخش رستمش خوانیم و بس‏

 *

 چنین گفت با نامور مهتران‏

 که گیتى مرا از کران تا کران‏

 اگر پیل با شیر کین آورد

 همه رخنه در داد و دین آورد

 نخواهم به گیتى جز از راستى‏

 که خشم خدا آورد کاستى‏

 تن آسانى از درد، رنج من است‏

 کجا خاک و آب است، گنج من است‏

 سپاهى و شهرى مرا یک سر است‏

 همه پادشاهى مرا لشکر است‏

 همه در پناه جهاندار بید

 خرامنده بید و بى آزار بید

 هر آن‏کس که دارد خورید و دهید

 سپاسى ز خوردن به من برنهید

 چرا گاهشان بارگاه من است‏

 هرآن‏کس که آید، سپاه من است‏

 وزان رفته نام‏آوران یاد کرد

 به داد و دهش گیتى آباد کرد

 356

 و از حافظ است:

 واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر مى کنند

 چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

 مشکلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند؟!

 گوییا باور نمى دارند روز داورى‏

 که این همه قلب و دغل در کار داور مى کنند

 یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 که این‏همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند...

 *

 دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند

 پنهان خورید باده که تکفیر مى کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 عیب جوان و سرزنش پیر مى کنند

 تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند...

 .6 فردوسى به انعکاس مبارزات و تلاشها و کوششهایى که همگى جنبه بیرونى دارند، مى پردازد و شاعرى برون‏گراست، در حالى که حافظ نه‏تنها ظاهر زندگى مردم و عصر خود را به ایجاز بیان مى کند، آیینه‏اى است که درون زندگى و نقشهاى باطنى مردم روزگار خود را نیز نمودار مى سازد.

 .7 دید فردوسى از زندگى دیدى روشن و صریح و با یک چهره مشخص و ملموس است. در شعر او، حتى حیله‏ها، دورنگیها و نیرنگها به خوبى پیدا و مشهود است، در حالى که دید حافظ از حیات دیدى ترکیبى و گاهى انتزاعى است، حافظ چیزى را مى بیند و از آن چیزى دیگر را استنباط مى کند. در پشت پیداییها، پنهانیهایى را مى بیند و آیینه او غیب‏نماست، گویى حافظ چشم و دل و روح جامعه را بینا مى بیند و (دیدن) او با نفوذى به ماوراء واقعیتها همراه است.

 فردوسى و حافظ دو چشم ایرانند. یکى نگران گذشته است که مبادا فراموش شود و حال و آینده از دست برود؛ و دیگرى نگران حال است که مبادا از گذشته بِبُرد و بى آینده شود.

 بر این دو دیده حیران من هزار افسوس‏

 که با دو آینه، رویش عیان نمى بینم‏

 *

 جلوه بر من مفروش اى ملک‏الحاج که تو

 خانِه مى بینى و من خانه خدا مى بینم‏

 *

 هر دم از روى تو نقشى زندم راه خیال‏

 با که گویم که در این پرده چه‏ها مى بینم...

 .8 فردوسى تاریخ را زنده مى کند و حافظ خود تاریخى زندگى مى کند. فردوسى، اگرچه قهرمان‏پرور است، اما به ظاهر خود قهرمان عصر خویش نیست و همیشه به قهرمانان روزگاران کهن جان مى بخشد.

 چو عیسى من این مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده کردم به نام‏

 در حالى که حافظ، اگرچه قهرمان‏پرور نیست، اما براى عصر خود قهرمانى تاریخى است که در برابر حکّام ستمگر، رذالتها و نابسامانیهاى دورانش مى ایستد و به جاودانگى مى پیوندد. حافظ، درواقع، رند عالم‏سوز و مصلحت‏ناشناس و قهرمان شهر و سرزمین خویشتن است.

 .9 فردوسى دشمن تورانیان و در جست‏وجوى ر هایى ابدى از دست نفوذ انیران است و در دوران وى، محمود و عناصر حاکم ترک نمودار تورانیگرى بازگشته به شمار مى آیند. بنا بر این فردوسى به شدت و صراحت و مستقیما بر ریشه هاى این عناصر مخرّب فرهنگى و اجتماعى مى تازد و آنان‏را محکوم مى کند، در حالى که حافظ، اگرچه اسیر دوران تورانى است و توران شاهان را مى ستاید، اما به جاى ریشه‏ها و بازماندگان عناصر تورانى به اثرات منفى اخلاقى و اجتماعى و حتى فردى نفوذ تورانیان مى تازد. به عبارت دیگر، فردوسى تورانیان را به عنوان عاملان اصلى تباهى اجتماعى و فرهنگى مورد حمله قرار مى دهد، اما حافظ به نتایج فرهنگى و اجتماعى هجوم تورانیان مى تازد.

 .10 پند هاى اجتماعى فردوسى صریح و روشن و حکمت‏آمیز است:

 بگستر به گرد زمین داد را

 بکَن از زمین بیخ بیداد را

 تو گر دادگر باشى و پاک‏راى‏

 همى مژده یابى به دیگر سراى‏

 اما پند هاى حافظ ابهام‏آمیز و ایهام‏دار و غیرمستقیم و برانگیزنده تفکر انسانى است و گاهى با طنز و زمانى با جد همراه مى شود:

 در آستین مرقّع پیاله پنهان کن‏

 که همچو چشم صراحى زمانه خونریز است‏

 *

 خون خور و خامش نشین که آن دل نازک‏

 طاقت فریاد دادخواه ندارد

 .11 فردوسى اهل اختیار است و حافظ تسلیم جبر.

 .12 فردوسى علم‏گرا، منطقى و علت‏پسند است، در حالى که حافظ اهل عرفان و عشق و سلوک است.

 .13 قهرمان محبوب فردوسى رستم است و قهرمان مطلوب حافظ رند. قهرمان مورد نظر فردوسى از اعماق اسطوره، تاریخ و جامعه ایران برمى آید در حالى که قهرمان حافظ از دوران حافظ و اندیشه وى در جست‏وجوى انسان کامل طلوع مى کند.

 .14 در شعر فردوسى خون سرخ ایران را بر زمین ریخته مى بینیم و در شعر حافظ خونین‏دلى انسان روزگار حافظ را.

 

 تفاوتهاى هنرى شعر فردوسى و حافظ

 .1 فردوسى مثنوى‏سرا و حافظ غزلسرا است، اما هردو از حداکثر قابلیتها و ظرفیتهاى نوع ادبى مطلوب خود کاملا سود مى برند.

 .2 فردوسى داستان‏پرداز است و در داستانهایش به تفصیل توجه دارد، در حالى که حافظ داستان‏سرا نیست، ولى داستانها را خلاصه مى کند و نتیجه آن‏را مختصر و مفید، در یک جمله یا یک مصراع و بیت، ارائه مى دهد. فردوسى مشروح داستانها را باز مى گوید و حافظ عصاره و ماحصل آنها را ذکر مى کند.

 .3 فردوسى شاعر حماسى است و حافظ شاعر غنایى- به عبارتى دیگر شعر فردوسى رزمى است و سخن حافظ بزمى .

 .4 دید فردوسى برون‏نگرانه و آفاقى است، در حالى که دید حافظ درون‏نگرانه و انفسى. به همین جهت، قهرمانان اثر فردوسى نیز برونگرا و آفاقى هستند و شخصیتهاى شعر حافظ درونگرا و انفسى.

 .5 شخصیتهاى شاهنامه اجتماعى، شاد، امیدوار، نیرومند، مبارز و پویا و تسلیم‏ناپذیرند، در حالى که شخصیتهاى شعر حافظ خلوت‏گرا، اهل سکوت و مصلحت‏اندیش‏اند.

 .6 در شعر فردوسى، موسیقى حماسى شاد، افشاکننده، حرکت‏آفرین و پرجنبش و ملازم نبرد هاى بزرگ و صحنه هاى پیروزى و افتخار است، در حالى که، در شعر حافظ، موسیقى بزمى است و فراتر از خاموشى و مخصوص خلوتگاهها، بزمها و مویه‏گرانه و غمگین است:

 بس که در پرده چنگ گفت سخن‏

 بِبُرش موى تا نموید باز

 *

 به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها

 که از نهفتن آن، دیگ سینه مى زد جوش‏

 *

 .7 اکثر واژه هاى شعر فردوسى، در عین آن‏که به تمامى مقاصد شاعر را بیان مى دارند، تک‏معنایى و یکسویه و با غلبه الفاظ فارسى بر عربى مطرح مى شوند، در حالى که واژگان شعر حافظ منشورى چندمعنایى و اغلب عربى و اصطلاحى هستند.

 .8 بافت کلى کلام فردوسى صریح و روشن و براى همگان قابل فهم است و خواص و عوام نمى شناسد. به همین جهت، شاهنامه‏خوانى از دیرباز در میان همه طبقات جامعه مطلوب و محبوب بوده است در حالى که کلام حافظ مرموز، ایهام‏برانگیز و نیشدار و طنزآلود است، اما شگفتا که این کلام نیز، به دلیل همین ویژگیها، در میان خاص و عام مردم ایران راه مى گشاید و (فال حافظ) گویى پیام و کلام حافظ را به زبان و بیان باطنى و درونى مردم ایران بدل مى سازد. شاهنامه‏خوانى بازیافت امید و غرور افتخار و اعتماد به نفس مردم ماست و فال حافظ گشودن دریچه هایى به سوى امید و روشنى به شمار مى آید.

 .9 شعر فردوسى نمونه جامع ادب متعهد و هدف‏دار است، که لفظ و معنى آن متناسب با هدف و اندیشه فردوسى است در حالى که کلام حافظ بیشتر به نمونه‏اى از شعر ناب ساختارى مى ماند که در آن مفهوم، اعتبارى و فرعى است.

 .10 فردوسى، در بیان خود، از خاطرات جمعى ملت خویش سود مى برد و هر داستان را از کتابى یا حافظه‏اى فراهم مى آورد، در حالى که حافظ از (مشاهدات و تجربه هاى شخصى) خود سخن مى گوید. بدین ترتیب، فردوسى همیشه از خاطرات ملى سخن مى راند و حافظ از تجربه هاى شخصى.

 .11 کلام حماسى فردوسى سخنى است مفصل و مشروح، در حالى که حافظ در سخن غنایى خود زلالى تمام اندیشه هاى غنایى عنصر ایرانى را به زیبایى، موجز و مختصر بیان مى دارد.

 .12 فردوسى درد زنده بودن و زنده ماندن باافتخار و سربلندى را دارد و حافظ درد چگونه زنده بودن را.

 از ننگ چه گویى که مرا نام ز ننگ است‏

 و ز نام چه پرسى که مرا ننگ ز نام است‏

 .13 فردوسى از پیش مى داند که چه مى خواهد و براى آن سى سال صبورانه مبارزه مى کند، ولى حافظ نسبت به لحظه‏ها و، تناسب حوادث عکس‏العمل نشان مى دهد، بدین معنى در شعر فردوسى نوعى ثبات فکرى و اندیشه ثابت مشاهده مى شود، در حالى که در شعر حافظ با تغییرات و تلوّنها و دگرگونیهاى اجتماعى و فرهنگى زمانه روبرو مى شویم.

 .14 آگاهیهاى فردوسى از روزگار و زمانه و محیط اجتماعى و سیاسى و اخلاقى او تحت‏الشعاع ناخودآگاهیهاى جمعى و تاریخى او قرار مى گیرد. بنا بر این فردوسى کمتر از عصر خود سخن مى گوید، ولى نمونه هاى اندیشه کهن او جلوه‏اى در دوران معاصر دارند و اسطوره‏ها و واقعیتهاى کهن حرف او را در زمان حال مطرح مى کنند. در حالى که ناخودآگاهیهاى حافظ تحت تأثیر آگاهى دقیق شاعر از دوران و زمانه خود به واقعیتهاى ملموس دوران وى تبدیل مى شود و از همین‏جاست که هر پدیده ملموس عصر حافظ مى تواند یادآور الگویى کهن باشد.

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یاد روز تولد رهی معیری

یاد روز تولد رهی معیری

  دهم اردبیهشت ۱۲۸۸  تا سال 1347


 

محمدحسن (بیوک) معیری فرزند محمدحسین‏خان مؤیدخلوت و نوهٔ دوستعلی‌خان نظام‌الدوله در دهم اردبیهشت ۱۲۸۸ خورشیدی در تهران,گلشن چشم به جهان گشود. پدرش قبل از تولد رهی درگذشته بود. رهی معیری تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد. آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانه سلطنتی اشتغال داشت.

 

رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شمار می‌رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعار رهی در بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور چاپ می‌شد. در شعرهای فکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پریون»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» استفاده می‌کرد.

 

رهی معیری در سال‌های آخر عمر دربرنامه گل‌هایرنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را

 

سرپرستی می‌کرد.  

 

 

 

 

 

آرامگاه رهی معیری

 

رهی معیری که در سال ۱۳۴۷ خورشیدی در تهران طی یک بیماری که تاب و توان از وی گرفته بود در ۵۹ سالگی درگذشت. وی در گورستان ظهیرالدوله شمیران مدفون گردیده‌است( ویکی پدیا)

 

 

 

 

 

تقی تفضلی

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

 

 

شادروان رهی معیری شاعر خوش ذوق و شیرین سخن معاصر با وجودیکه زیاد عمر نکرد و از این جهان فانی زود بسرای باقی شتافت شهرتی بسزا یافت و شعرشناسان و عاشقان شعر و ادب فارسی شعر او را پسندیدند و به جان ودل خریدار آمدند. شاید رهی معیری بین معاصرینش تنها شاعری باشد که علاوه بر آنکه لطف سخنش در ایران مورد قبول خاص و عام است صیت شهرتش چنان بپرواز در آمده و بالا گرفته است که از فراز مرزهای ایران گذشته است و بر کشورهای همجوار بخصوص افغانستان و پاکستان نیز سایه افکنده است . 

 

بنظر من بموفقیت و شهرت رهی معیری علاوه بر شعر خوب چند چیز دیگر نیز یاری کرده است :

 

یکی آنکه رهی معیری خوش صورت و خوش اخلاق و خوش رفتار بود ، مردی خوش قلب ، مهربان ، متواضع ، محجوب و مودب بود، گفتار و رفتارش در دل ها می نشست و همه او را دوست میداشتند. وقتی مردم کسی را دوست داشته باشند طبعاً آثار او و هرچه مربوط به اوست دوست میدارند .

 

 دیگر اینکه چون رهی معیری گرفتار زندگی خانوادگی نبود فراغت بسیار داشت و چون اصولا انسان و مردم دوست بود با مردم معاشرت میکرد، در مجالس و محافل مختلف حضور بهم میرسانید در اینگونه مجالس گاهی اشعار رهی بوسیله خودش یا دیگران خوانده میشد و شعر رهی و خود رهی با صفات پسندیده ای که داشت مجموعاً بسیار مورد توجه قرار میگرفت ، شعر رهی در خاطره ها باقی میماند و بر شهرت رهی می افزود. علاوه بر این اصولا رهی در کار هنر فعال بود باین معنی که رهی معیری علاوه برآنکه در بیشتر محافل ادبی و هنری ایران عضو بود و بطوریکه گذشت بدان محافل رفت و آمد میکرد بممالک همجوار و دور دست مکرر مسافرت {1} کرد و با شعرا و نویسندگان و ارباب مطبوعات و هنرمندان این ممالک ارتباط پیدا کرد و شعر خود را بر ایشان به ارمغان برد. 


 

دیگر اینکه رهی معیری با موسیقی آشنائی داشت یعنی گوشش با گوشه های موسیقی ایرانی بسیار آشنا بود و از شنیدن ساز و آواز ایرانی بسیار لذت میبرد. وچون شاعر و اهل ذوق و حال بود و طبعی ظریف داشت بساختن ترانه ها همت گماشت و ترانه ها یا تصنیف هائی عالی و دلنشین مانند خزان عشق - شب جدائی -دارم شب و روز - نوای نی - من از روز ازل ... از خود بیادگار گذاشت . این تصنیف ها  بمناسبت اینکه رهی معیری علاوه بر قریحه شعر و شاعری و ذوق لطیف بطوریکه ذکر شد با موسیقی نیز آشنائی داشت بسیار خوب و حساس و موثر از کار درآمده است هرکس در این ایام با موسیقی ایرانی سر وکار دارد و از شنیدن آن کم وبیش لذت میبرد این تصنیف ها را مکرر شنیده و از آن ها لذت ها برده است ساختن این تصنیف ها و انتشار آن علاوه بر اینکه برای تربیت ذوق مردم و محافظت موسیقی ملی ایرانی 

 

بسیار با ارزش و با اهمیت میباشد بدون تردید بر شهرت شادروان رهی معیری نیزافزوده است . 

 

دیگر اینکه رهی معیری شاعری اصیل بود در اینجا غرض از اصالت این نیست که رهی معیری در خانواده ای اصیل و سرشناس بدنیا آمد و اجداد او از طرف پدر و مادر همگی از رجال معروف {2} و محترم بوده اند بلکه منظور اینست که شادروان رهی معیری نسبت بشعر وشاعری اصالت هنری خود را حفظ کرد باین معنی که رهی معیری بجز بشعر و شاعری به چیز دیگری نپرداخت و توجه نکرد و بعبارت دیگر نقد عمر و بود و نبود خویش را در کار شعر و شاعری صرف کرد و همیشه فقط شاعر بود و شاعر از دنیا رفت در صورتیکه با آشنائیها و امکاناتی که رهی معیری داشت بهمه چیز میتوانست رسید . این صفت خوب بیش از سایر خصوصیات رهی بر شهرت و عزت و احترام او افزوده است بخصوص که در همین کار شعر وشاعری نیز که همه چیز رهی بود باطبع نجیب و متواضعی که داشت هر کز ادعائی نداشت و بر خلاف عده ای از شعرا و نویسندگان و هنرمندان که به بیماری حسد و بدگوئی مبتلا هستند رهی معیری هرگز بکسی حسد نبرد و از کسی بدگوئی نکرد و با همه در کمال صلح و صفا زندگی کرد. 

 

زکینه دور بود سینه ای که من دارم

 

غبار نیست بر آئینه ای که من دارم

 

رهی زچشمه خورشید تابناک تر است

 

بروشنی دل بی کینه ای که من دارم

 

 

 

رهی معیری آلوده به گرد کدورت نبود و جان پاکش صفائی چون چشمه مهتاب داشت و بسیار بلند همت بود. 

 

نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورت ها

 

صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من

 

ستاره شعله ای از جان دردمند منست

 

سپهر آیتی از همت بلند منست

 

بچشم اهل نظر صبح روشنم ز آنروی

 

که تازه روئی عالم زنوشخند منست

 

شعر رهی بمناسبت اینکه رهی معیری جداً اهل مطالعه بود و آثار بسیاری از شعرای متقدمین و متاخرین را با دقت خوانده بود {3} و بسیاری از شعرهای خوب فارسی را از حفظ داشت طبعاً در شعر او نشانی از شعرای گذشته و حتی معاصرین دیده می شود ظاهراً سعدی و حافظ و دیوان شمس مولانا و صائب بیشتر ازدیگران در رهی و شعرش نفوذ کرده و اثر گذاشته اند . در درجه اول نفوذ و اثر سعدی در آثار معیری بخوبی پیدا و آشکار است خود رهی نیز باین نکته توجه دارد و آنرا متذکر شده است . 

 

سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی

 

همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

 

ابیات زیر از روانی و شیرینی و تناسب الفاظ چنان برخوردار است که می شود گفت تا حدی در حد سخندانی و زیبائی است و خلاصه رنگ و بوی شعر سعدی در این شعرها بخوبی آشکارا و هویدا است . 

 

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپائی

 

نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبائی

 

بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

 

تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرائی

 

کسی از داغ و درد من نپرسد تانپرسی تو

 

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشائی

 

*

 

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

 

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

 

کیم من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

 

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

 

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

 

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی {4}

 

*

 

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا

 

همین قدر تو مرانم ز آستانه خویش

 

بجز تو کز نگهی سوختی دل ما را

 

بدست خویش که آتش زند بخانه خویش

 

*

 

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

 

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

 

نرگس که فریبد دل صاحب نظران را

 

این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

 

نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف

 

این خرمن گیسوی ندارد که تو داری

 

تو و با لاله روبان گل ز شاخ عیش چیدنها

 

من و چون غنچه از دست تو پیراهن دریدنها

 

*

 

شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشت

 

دمیده پرتو مهتاب از بنا گوشت

 

مگر بدامن گل سر نهاده ای شب دوش

 

که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

 

شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت

 

مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت

 

*

 

بسرا پای تو ای سرو سهی قامت من

 

کز تو فارغ سر موئی بسراپایم نیست

 

تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق

 

مستم آن گونه که یارای تماشایم نیست

 

*

 

دل زود باورم را بکرشمه ای ربودی

 

چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی

 

بهم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

 

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

 

من از آن کشم ندامت که ترا نیازمودم

 

تو چرا زمن گریزی که وفایم آزمودی

 

گاهی شعر رهی معیری رنگ و بوی و حال شعر حافظ را پیدا می کند مثل اینست که شادروان رهی معیری در وقت ساختن این گونه غزل ها حالی پیدا کرده است که با راه نشینی که با ساکنان حرم سرعفاف ملکوت باده مستانه می زده است دمی همنشین بوده است در این احوال رهی معیری ظاهراً زآن می صاف کز و پخته شود هرخامی جامی می زند 

 

و دلش مخزن گوهر اسرار عشق می گردد و شمه ای از اسرار عشق و مستی را بیان می کند. در اینجاست که رهی آن پختگی و درد و حال مخصوص خواجه را که قابل وصف نیست کم و بیش پیدا می کند و بقول خودش پای تا سرمستی و شور و سراپا آتش می گردد و از حریم خواجه شیراز می آید. 

 

از حریم خواجه شیراز می آیم رهی

 

پای تا سر مستی و شورم سراپا آتشم

 

در این موارد در شعر رهی به اصطلاحات و ترکیبات و تعبیرات خواجه حافظ از قبیل باده مستانه - ناله سحر - گریه شبانه و ... بر میخوریم . 

 

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید

 

نیمشب صبح جهانتاب زمیخانه دمید

 

روشنی بخش حریفان مه و خورشید نبود

 

آتشی بود که از باده مستانه دمید

 

*

 

سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه ما

 

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

 

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری

 

ز ناله سحر و گریه شبانه ما

 

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

 

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

 

*

 

بمدد نسیمی ره بکوئی می برد و در سرای بهشت آرزوئی می یابد . 

 

بر جگر داغی ز عشق لاله روئی یافتم

 

در سرای دل بهشت آرزوئی یافتم

 

عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار

 

تا به امداد نسیمی ره بکوئی یافتم

 

*

 

مانقد عافیت به می ناب داده ایم

 

خار و خس وجود بسیلاب داده ایم

 

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

 

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

 

*

 

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل بمهر باده نوشان بسته ایم

 

جان بکوی میفروشان داده ایم در بروی خود فروشان بسته ایم

 

*

 

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است

 

نشان قافله سالار عاشقان اینست

 

مبین بچشم حقارت بخون دیده ما

 

که آبروی صراحی باشک خونین است

 

برهنمائی عقل از بلا چه پرهیزی

 

بلای جان تو این عقل مصلحت بین است

 

از بعضی غزل های رهی معیری شور و حال و گرمی شعر مولانا زبانه میکشد. 

 

از گل شنیدم بوی اومستانه رفتم سوی او

 

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

 

روشن گری افلاکیم چون آفتاب از پاکی ام

 

من نخل سرگشی نیستم تا خانه در ساحل کنم

 

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم

 

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

 

هم صحبت ما باش که چون اشک سحرگاه

 

روشندل و صاحب اثر و پاک ضمیریم

 

از شوق تو بی تاب تر از باد صبائیم

 

بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

 

*

 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

 

تو مهری و تو نوری تو عشقی و توجانی

 

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

 

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 

*

 

لبریز اشکم جام کو آن آب آتش فام کو

 

وان مایه آرام کو تا چاره سازد مشکلم

 

در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل

 

غافل نیم از کار دل از کار دنیا غافلم

 

*

 

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

 

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

 

و زمن رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

 

و اما نفوذ و تاثیر سبک معروف به هندی نیز در شعر رهی کاملا محسوس است . در بیشتر غزلیات رهی به ابیاتی {5} بر میخوریم که در آن مضامین و تشبیهات مخصوص سبک هندی و آن پیچ و تاب های تخیل آمیز و خیال انگیز و طرز تفکر دقیق و ظریف خاص سبک هندی را مشاهده میکنیم . نکته جالب و قابل توجه اینست گه رهی معیری خیلی زود با این سبک آشنائی پیدا کرده و آنرا پسندیده و پذیرفته است : 

 

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست

 

غنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است

 

ولی ظاهراً رهی معیری در عین حال آنکه نازک خیالیهای سبک هندی را پسندیده خود را اسیر آن نساخته است زیرا در شعر رهی هرگز به ترکیبی سست و دور از دهن بر نمیخوریم پیداست رهی معیری علاوه بر مفهوم و

 

مضمون شعر بقالب و ظاهر آن نیز توجه کامل دارد. بطور کلی غزلیات شادروان رهی معیری را از جهتی بسه دسته متمایز میتوان تقسیم کرد: 

 

اول غزلیاتی که در عنفوان جوانی ساخته شده است غزلیاتی که رهی آنها را تا سال 1320 برشته نظم در آورده است . 

 

بطوریکه از این غزلیات برمیآید ظاهراً رهی مانند بسیاری از هنرمندان در ابتدای جوانی برای فرار از دست عقل مصلحت بین به میخانه ها پناه میبرد و در جستجوی لب شیرین دهنی است که آنرا چشمه نوش میخواند و برای ربودن بوسه ای از لب یار حسرتها میخورد و اشکها میریزدو از یار سنگین دل نامهربان شکایتها میکند. 

 

در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغیم

 

در کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست 1317

 

 

 

*

 

آنکه پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش

 

آفرین گفته و دشنام شنیده است منم

 

آنکه خواب خوشم از دیده ربوده است توئی

 

وانکه یک بوسه از آن لب نر بوده است منم 1319

 

 

 

*

 

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

 

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست        1320

 

 

 

جالب اینجاست که غزلیات این دوره رهی عالی و ممتاز است و بر بعضی از غزلیات دوره های بعد بجهاتی مزیت و برتری دارد. اینک ابیاتی از غزلیاتی که در این ایام یعنی در ابتدای جوانی رهی آنها را سروده است .

 

آنکه سودا زده چشم تو بوده است منم

 

وانکه از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

 

ایکه از چشم رهی پای کشیدی چون اشک

 

آنکه چون آه بدنبال تو بوده است منم 1319

 

*

 

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

 

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیشت نیست

 

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

 

زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست 132-

 

*

 

بروی سیل گشادیم راه خانه خویش

 

بدست برق سپردیم آشیانه خویش

 

بجز تو کز نگهی سوختی دل ما را

 

بدست خویش که آتش زند بخانه خویش 1313

 

*

 

تو سوز آه من ای مرغ شب چه می دانی

 

ندیده ای شب من تاب و تب چه می دانی

 

چو شمع و گل شب وروزت بخنده می گذرد

 

تو گریه سحر و آه شب چه می دانی ( 1316 )

 

 

 

*

 

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست

 

هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

 

چه نصیبی است کزان چشمه نوشینم هست

 

چه بلائی است کزان قامت و بالایم نیست 1315

 

 

 

*

 

تو و بالاله رویان گل ز شاخ عیش چیدنها

 

من و چون غنچه از دست تو پیراهن دریدنها

 

من و ازطعنه اغیار چون بلبل فغان کردن

 

تو و در دامن هر خار چون گل آرمیدنها 1313

 

 

 

*

 

بسکه جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

 

همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام

 

شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوزشد

 

گشت بلای جان من عشق بجان خریده ام

 

چون به بهار سرکند لاله زخاک من برون

 

ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام 1319

 

 

 

دسته دوم غزلهائی است که رهی معیری در ایامی که شور وغوغای دوران جوانی را تقریباً پشت سر گذاشته است و زندگی سالم آرام و معتدلی دارد ساخته شده است در این ایام رهی معیری بسلامتی خود علاقه و توجه دارد. مردی 

 

مهربان بزرگوار و نازنین است و از دوره جوانی خود که با بی اعتدالیها همراه بوده است شکایت دارد.

 

طی نگشته روز کار کودکی پیری رسید

 

از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است ( 1320 )

 

*

 

من جلوه شباب ندیدم بعمر خویش

 

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

 

از جام عافیت می نابی نخورده ام

 

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

 

این رشته را بنقد جوانی خریده ام 1333

 

 

 

غزلهای این ایام که بهترین غزلهای رهی است همه روان و پخته و عالی است و از روشنی و صفای خاص که انعکاس روح رهی است برخوردار است اینک ابیاتی از غزلهائی که شادروان رهی معیری در بین سالهای 1320 تا 1340 ساخته است . 

 

اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام

 

خارم ولی بسایه گل آرمیده ام

 

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

 

همچون بنفشه سر بگریبان کشیده ام 1333

 

 

 

*

 

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

 

بر حسن شورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 

زان می که درشبهای غم ضدارد فروغ صبحدم

 

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند 1337

 

 

 

*

 

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپائی

 

نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبائی

 

من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید

 

مگر ای اشک غم امشب تو ازدل عقده بگشائی 1329

 

 

 

 

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

 

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

 

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

 

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی 1332

 

 

 

*

 

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

 

و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست

 

زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال

 

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست 1323

 

*

 

 

 

هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم

 

رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم

 

بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند

 

آئینه صبحیم و غباری نپذیریم 1329

 

 

 

*

 

با عزیزان در نیامیزد دل دیوانه ام

 

در میان آشنایانم ولی بیگانه ام

 

نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی

 

گرچه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام

 

بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار

 

بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام 1333

 

*

 

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است

 

مهر در آئینه یا آتش در آب افتاده است

 

باده روشن دمی از دست ساقی دور نیست

 

ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است

 

نیست شبنم این که بینی در چمن کز اشتیاق

 

پیش لبهایت دهان غنچه آب افتاده است 320 1

 

 

 

*

 

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

 

و گرپرسی چه می خواهی ترا خواهم ترا خواهم

 

ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها

 

بجای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم1335

 

 

 

*

 

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل بمهر باده نوشان بسته ایم

 

بر نخیزد ناله ای از ما رهی عهد الفت با خموشان بسته ایم 1339

 

 

 

*

 

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

 

کارجهان باهل جهان واگذاشتیم

 

مارا بس است جلوه گه شاهدان قدس

 

دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم 1330

 

 

 

*

 

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد

 

چون آهوی وحشی که زصیاد گریزد

 

دریاب که ایام گل و صبح جوانی

 

چون برق کند جلوه و چون باد گریزد 1330

 

*

 

 

 

گرچه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا

 

در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا

 

زر پرستی خواب راحت را زنرگس دور کرد

 

صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا1332

 

 

 

*

 

نی افسرده ای هنگام گل روید زخاک من

 

که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من

 

مخندای صبح بی هنگام کامشب سازشی دارد

 

نوای مرغ شب باخاطر اندوهناک من 1322

 

 

 

*

 

من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای

 

چون کوهسار پای بدامن کشیده ای

 

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته ای

 

وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده ای

 

دردی که بهر جان رهی آفریده اند

 

یا رب مباد قسمت هیچ آفریده ای 1328

 

*

 

 

 

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

 

من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

 

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم

 

هر نفس با یاد یاری ناله زاری کنم

 

نیست با ما لاله و گل را سرا الفت رهی

 

میروم تا آشیان در سایه خاری کنم 1333

 

 

 

*

 

نوای آسمانی آید از گلبانک رود امشب

 

بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

 

فراز چرخ نیلی ناله مستانه ای دارد

 

دل از بام فلک دیگر نمی آید فرود امشب

 

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه مژگان

 

که تاب از من ستاند امروز و خواب از من ربود امشب

 

بیاد غنچه خاموش او سر در گریبانم

 

ندارم با نسیم گل سر گفت و شنود امشب 1333

 

 

 

مستیم و ساز بیخبری ساز کرده ایم       غم را بحیله از سر خود باز کرده ایم

 

ای گلبن مراد مکن سرکشی مکن           کز آشیان ببوی تو پرواز کرده ایم

 

چون شبنمی که برورق گل چکد رهی  اشکی نثار خواجه شیراز کرده ایم 

1335

 

 

 


 

دسته سوم غزل هائی است که رهی در هفت سال آخر عمر ، همان ایامی که ظاهراً بیماری کم کم در رهی اثر میگذارد و بتدریج او را ناتوان می سازد ساخته است . رهی که آنهمه اهل معاشرت بود و مردم دوست بود کم کم بی حوصله 

 

میشود از آشنایان رمیده میشود از هیچ کس بوی مردمی نمی شنود و از همه دوری میکند. 

 

ز آشنائی مردم رمیده ایم رهی

 

که بوی مردمی از هیچ کس نمیآید 1341 

 

 

 

*

 

و از فریب دوستان که آنان را در روزگار سیه بختی آزموده است 

 

سخن میگوید و اظهار نا امیدی میکند.

 

مخور فریب محبت که دوستداران را

 

بروزگار سیه بختی آزمودم من

 

بباغبانی بی حاصلم بخند ای برق

 

که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

 

نبود گوهر یکدانه ای در این دریا

 

و گرنه چون صدف آغوش می گشودم من 1344

 

 

 

*

 

بباد رفت امیدی که داشتم از خلق

 

فریب بود فروغی که از سراب دمید

 

غبار تربت ما بوی گل دهد گوئی

 

که جای لاله ازاین خاک ، مشک ناب دمید

 

رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت

 

دمی نماند چه نوری که از شهاب دمید 1340

 

 

و بالاخره چون خود را زار و زبون مییابد از همه سو رانده میبیند و آرزوی مرگ میکند. 

 

زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم

 

چو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم

 

بروزگار چنان رانده گشتم از هر سوی

 

که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم ( 1341 )

 

در این ایام رهی معیری خزان دیده افسرده جانی است که فراق و وصال در او اثر ندارد و دلسوخته ناتوان و نابسامانی است که از زندگی و همه چیز نومید شده است .  

 

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد

 

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد

 

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را

 

شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد

 

مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر

 

غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد( 1341)

 

 

 

*

 

رهی یاران رفته را بخاطر میآورد و از کاروان ، رفته غباری بجا نمیبیند واز دل افسرده و خاموشش آهی بر نمیخیزد.

 

رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست

 

وز کاروان رفته غباری پدید نیست

 

آهی نخیزد از دل خاموش من رهی

 

زان آتش فسرده شراری پدید نیست ( 1345 )

 

*

 

 

 

کم کم فروغ حیات کمتر میگردد و درد و رنجها جانگدازتر میشود و خورشید زندگی رهی بجانب مغرب رو میکند. 

 

هرچه کمتر شود فروغ حیات       رنج را جانگدازتر بینی

 

سوی مغرب چو رو کند خورشید      سایه ها را دراز تر بینی 1334

 

 

 

*

 

تا اینکه بالاخره در ( شب جمعه ) پنجشنبه 24 ماه آبان 1347 خورشید درخشان ذوق و ادب ایران رهی معیری برای همیشه خاموش گشت مردی نازنین و بزرگوار شاعری خوش ذوق و چیره دست زندگی را بدرود گفت . 

 

اینک ابیاتی چند از غزل ها و منظومه هائی که رهی آنها را در سال های خر عمر یعنی از سال 1340 تا 1347 ساخته است . 

 

وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو

 

ناله مستانه دلهای غم پرورد کو

 

ماه مهر آیین که می زد باده بارندان کجاست

 

باد مشکین دم که بوی عشق میآورد کو 1342

 

 

 

*

 

از زندانی حصار نای :

 

بسا شبا که بزندان سهمگین چون صبح

 

همی درید ز بی طاقتی گریبان را

 

بسا شبا که همی کرد چون شفق رنگین

 

ز خون دیده و دل آستین و دامان را

 

غبار حادثه بر دامنش اثر نگذاشت

 

ز گرد باد چه غم کوه سخت بنیان را

 

بهر زمان که فلک کرد عزم کشتن او

 

سرود نظمی و پیوند عمر کرد آن را

 

زهی ترانه مسعود و نظم دلکش او

 

که چون شراب کهن تازه میکند جان را

 

درود باد برآن کلک مشکبار درود

 

که ساخت رشک ختن آن خجسته دیوان را

 

بدو بنازد لاهور وین عجب نبود

 

بپور زال بود فخر زابلستان را

 

سپهر خانمت ای لاوهور گردون قدر

 

که پروراندی آن آفتاب درخشان را

 

بلند نام چنان کرد مر ترا مسعود

 

که اوستاد سخن گستران خراسان را

 

*

 

شبی در حرم قدس

 

دیده فرو بسته ام از خاکیان تا نگرم جلوه افلاکیان

 

شاید ازین پرده ندائی دهند یک نفسم راه بجائی دهند

 

پرتو این کوکب رخشان نگر کوکبه شاه خراسان نگر

 

آینه غیب نما را ببین ترک خودی گوی و خدا را ببین

 

هرکه بر او نور رضا تافته است در دل خود گنج رضا یافته ست

 

کعبه کجا طوف حریمش کجا نافه کجا بوی نسیمش کجا

 

خاک ز فیض قدمش زر شده وز نفسش نافه معطر شده

 

من کیم از خیل غلامان او دست طلب سوده بدامان او

 

شاه خراسان را دربان منم خاک در شاه خراسان منم تیرماه 1347

 

 

 

*

 

از رهی به خلیلی

 

بر دی گمان که شاهد معنی است ناشکیب

 

در انتظار خامه صورت نگار من

 

غافل که با شکنجه این درد جانگداز

 

غیر از اجل کسی نکشد انتظار من

 

فرداست ای رفیق که از پاره های دل

 

افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من

 

فرداست کز تطاول گردون رود بباد

 

تنها نه جان خسته که مشت غبار من

 

وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت

 

بر لوح روزگار بود یادگار من شهریور 1347

 

رهی معیری قطعه ها و مثنویها و منظومه هائی نیز ساخته است که علاوه بر روانی و شیرینی در آنها مضامین بدیع و عالی وجود دارد از جمله ماه قدح نوش ، راز شب ، شاخک شمعدانی ، گنجینه دل ، خلقت زن ، بسیار خوب ساخته شده است برای نمونه چند بیت از مقدمه خلقت زن را در اینجا نقل میکنیم . 

 

کیم من دردمندی ناتوانی       اسیری خسته ای افسرده جانی

 

تذروی آشیان بر باد رفته       بدام افتاده ای از یاد رفته

 

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد          همه سوز و همه داغ و همه درد

 

نه دمسازی که باوی راز گویم           نه یاری تا غم دل باز گویم

 

در این محفل چو من حسرت کشی نیست      بسوز سینه من آتشی نیست

 

تقی تفضلی 

 

کتابخانه مجلس شورای ملی 

 

14 - 1 مرداد 1347 شمسی 

 

_______

 

پی نوشت

 

1 -در سال 1336 شمسی بترکیه و درسال 1337 به اتحاد جماهیر شوروی و در سال 

 

1338 بفرانسه و ایتالیا سفر کرد و مکرر به افغانستان مسافرت کرد. 

 

{2} شادروان محمدحسن رهی معیری فرزند محمد حسن خان موید خلوت 

 

فرزند معیر الممالک نظام الدوله وزیر ناصرالدین شاه بود و از طرف مادر نسبش به میرزا 

 

احمد خان مشیر السلطنه صدراعظم صدر مشروطیت می رسد. 

 

{3}از وقتی که کتابهای شادروان رهی معیری بکتابخانه مجلس شورا انتقال 

 

یافته است هر وقت نویسنده این مقدمه کتابی از دواوین شعرا خواسته است از مجموعه

 

کتب رهی در اختیار من گذاشته اند، مشاهده کردم دواوین شعرا بدقت مورد مطالعه قرار 

 

گرفته اند و در حاشیه ابیات خوب بخط شادروان رهی معیری بامداد علامت ضرب در 

 

گذاشته شده است .

 

{4}این ابیات بجهاتی حتی در برابر غزل های خوب سعدی ممتاز است 

 

باین معنی که در آنها شور وسوز و حالی است که کمتر در شعر سعدی دیده می شود

 

ترکیب نگاهی بر نظر گاهی بدیع و عالی است بنظر من رویهمرفته این غزل رهی از 

 

بهترین غزل های اوست و شبیه بغزلهای خوب سعدی و حافظ و مولانا و عطار است.

 

{5}گاهی در غزلهای رهی بغزلی بر میخوریم که از اول تا آخر آن بسبک هندی 

 

ساخته شده است . 

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است

 

خار خشک از منت ابر بهار آسوده است

 

گر بدست عشق نسپاری عنان اختیار

 

خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است

 

هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند

 

گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است

 

پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است

 

گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است

 

کج نهادی پیشه کن تاوارهی از دست خلق

 

غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است

 

تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست

 

برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

 

شب سرآمد یکدم آخر دیده برهم نه رهی

 

صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

هنوز ، مادر!

دکتر منصور رستگار فسایی

                              روز مادر  بر همه ی شما فرخنده باد

هنوز، مادر !

 

تورفتی و نشد یادت فراموش 

نشد خورشید جانبخش تو خاموش 

اگر چه پیرم و از زندگی سیر،

هنوز از سینه هایت می خورم شیر

از ان روزم که زادی ، تا به امروز

برایم بوده ای شمع شب افروز

هنوز ان کودک نوزاده  هستم

" که از بوی دلاویز تو مستم" *

به قنداقت چنان ازاد وارم 

که دست و پا نبندد روزگارم 

هنوز از جنبش گهواره هر شام

به خوابم می کنی،ارام ارام

به لالایی نرمت ، همچو مهتاب 

هنوزم می کنی سرمست  از خواب**

هنوز از بوسه ات ، سرمست و شادان

دو دیده می گشایم ، بامدادان

به دستی نرم واوازی سبکبار

هنوزم میکنی از خواب بیدار

هنوزم  با  نگاه  پرنیانی

 کنی دل زنده زآب مهربانی 

صدایت چون نوایی اسمانی است

که بهرِ من سرود  زندگانی است

هنوزم دست می گیری تو در دست

نوازش می کنی ،تا خستگی هست

چو می افتم ، نگاهت نا مرادی  است

چو برمی خیزم  اما غرق شادی است

هنوز ت ان چنان وابسته هستم

که باشد روز و شب  ، دستت به دستم

هنوزت سر به دامان می گذارم

سرت را برگریبان می گذارم

برای من - که هر شب قصه جویم -

هنوزی ، شهرزاد قصه گویم

تو شویی بامدادان  ، دست و رویم

تو ، شانه می کنی هرروز، مویم

هنوز ان  کودکم ، خرد و نو اموز

که می ترسد ز مکتبخانه هروز

به دور از تو ، زهستی سیر باشد

زدرس و مدرسه  دلگیر باشد

تو می بندی  کتاب و دفترش را ، 

چو می بینی  دو چشمان ترش را

چو بر گردم ، هنوز ایی به سویم

که بگشایی درخانه به رویم

در اغوشت هزاران عطررؤیاست

که تا هستم.  درونِ  جان شیدا ست

هنوزم می دهی فرمان که  مادر

برو نا نی بخر ، ابی  بیاور 

اگر باران  به کوهستان نبارید

به اشک چشم تو می بندم امید

هنوزم جامه های نو به نوروز

تو می پوشى به تن ،با بخت پیروز 

هنوز از کوچه بانگ اشنایت

صدایم می زند : " جانم فدایت

اگر چه ساخت هستی از تو دورم

هنوزی ، همچنان سنگ صبورم

هنوزی ، همدم هر ساز و سوزم

که می گویم برایت حال و روزم

همیشه هرکجا ،  هر بامدادان

برای " ان یکادت" می دهم جان***

به هر سطری نویسم یا که خوانم

ترا، در جایی از ان ،می نشانم

تو هستی هر کجا  چیزی نویسم 

تو می خوانی همه حرف و حدیثم 

هنوزی ، روح و در جانم روانی

هنوزم ، در تن وامانده ، جانی

مکن دستم رها ،گم می کنم  راه

مشو از من جدا، گم می شود ماه

توانِ  بی تو تنها بودنم  نیست

چو دوری ، فرصت اسودنم نیست

بیا تا بازهم دستت بگیرم

بمان  تا اندر اغوشت ، بمیرم

-–

* مصراعی است معروف از سعدی

** عادت داشتم که مادرم برایم "وان یکاد "بخواند تا به مدرسه بروم.  

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از شلدروان دکتر رضا شاپوریان

دکتر منصور رستگار فسایی

 

یادی از دکتر رضا شاپوریان


دکتر رضا شاپوریان را در سالهای اول دهه ی ١٣۵٠ شناختم که استادبیش کسوت و سرشناس   بخش روانشناسی دانشکده ی ادبیات شیراز بود،در ان روزگار که بخش روانشناسی و تاریخ و زبان و ادبیات فارسی  در یکی از ساختمانهای دانشکده در جوار حافظیه  قرار داشتند - که خوشبختانه هنوز بخش فارسی در ان جاست-  و همین امر فرصتی به دست می داد که هر روز در محوطه ی دانشکده یا راهروهای مشترک بخش همدیگر را ببینیم و گاهی هم ساعتی در اطاقش  با هم بنشنیم و گفتگو کنیم ،برخی ازاستادان  دیگربخش نیز چون شادروانان دکتر علی اصغر  رضویه و دکتر علی اکبر حسینی و بزرگانی چون چون دکتر مهریار و دکتر محمد علی بطحایی و دکتر مژدهی هم  ، سری به آنجا می زدند و من از گفتگوهای علمی و مباحث ان دوستان گرامی که هر کجا هستند ،خداوند نگهدارشان باد ،استفاده فراوان می بردم اما اشتراکات روحی وعاطفی یگری هم با با دکتر شاپوریان  داشتم  که اگر از مردم  داری و محبتهای بی دریغ وی  بگذریم عبارت بودند از :

 

از راست به چپ:دکتر منصور رستگار فسایی،دکتر شاپوریان ،دکتر مهدی حمیدی و؟ سال 1356 شیراز – دانشکده ی ادبیات

 نخست ان که  شاپوریان ذوق ادبی  و شاعرانه سرشاری داشت وخوب شعر می گفت و من که همیشه عاشق شعر و شاعری بوده ام از این ذوق و هنر وی لذت می بردم ،او ادب ایران و جهان را می شناخت ، لیسانس خود را در ادبیات  فارسی گرفته بود و سپس برای تحصیلات به آلمان رفته و دکتری خود را در  روانشناسی  از یکی از معروفترین دانشگاهها  ی آنجا اخذ کرده بود ، شعر هایش در مجلات مختلف ایران مخصوصا در خرد و کوشش که در واقع نشریه ادبی  دانشگاه شیراز آن  روزگار بود  ، به چاپ می رسید .

دوم انکه  شادروان دکتر رضا شاپوریان از اغاز انتشار خرد و کوشش تا پایان کار انتشار شماره ی ١٨ این مجله که در اواسط سالذ١٣۵٧ منتشر شد عضو هیات تحریریه ی خرد و کوشش بود و با  شادروان دکتر حمید محامدی  که تا شماره ١٢ سردبیر مجله بود ومن که از شماره ی ١٣ تا پایان کار مجله سردبیر ان بودم همکاری مستمر داشت و مقالات واشعار خود را به ان مجله می داد.

 

از راست به چپ:دکتر علی محمد مژده،  ? و دکتر شاپوریان پیش از 1350-شیراز دانشکده ی ادبیات

سوم این که فرزندان ما با هم همکلاس و همدرس و دوست بودند و همین امر  روابط خانوادگی میان ما ایجاد کرده بود و گهگاه از پذیراییهای گرم او و خانواده اش بر خوردار می شدیم .مخصوصا که خانه ی او در کنار خیابان باغ ارم و تقریبا به فاصله یی اندک ، روبروی باغ ارم قرار داشت و با خانه ی ما که در کوچه ی باغ ابوالفتح خانی از خیابان باغ ارم قرار گرفته بود ، فاصله ی چندانی نداشت

هنر دیگر اوجمع اوری سکه و مطالعه در باره ان بود ومقاله هایی نیز در این زمینه داشت ( رک: "سکه های صفویه » خرد و کوشش » آذر 1351 - شماره 10(19 صفحه - از 94 تا 112)

او بسیار مهربان و خوش صحبت و لطیف طبع بود و ذوق ادبی خود را زود نشان می داد در بیان عقایدش صراحت  لهجه یی داشت که گاهی برای برخی خوشایند نبود ولی همیشه خیر خواه  دیگران بود و جانب ادب و احترام را نگه می داشت و با رفتن وی  و برخی از همکارانش از دانشگاه شیراز جای انان برای همیشه خالی ماند.

انچه دکتر شاپوریان و کسانی چون وی را در خاطر  من همیشه زنده و ماندنی می سازد ان است که ایشان با سرمایه ی علمی فراوان ، تسلط بر دو سه زبان دیگر و ذوق ادبی و سرمایه یی که از شناخت فرهنگ و تاریخ میهن خود داشتند، کمر به خدمت به دانشجویان و ارتقاء سطح اموزشی وپژوهشی دانشگاه شیراز بستند و تا می توانستند دانشجویان را با روش مندی ها و خلاقیتهای  تحقیقاتی دوره ی معاصر اشنا ساختند و بنیانی فراهم اوردند که حاصل ان را می توان در کارهایی که شاگردان انها در دانشگاههای ما انجام می دهند باز شناسی کرد.

  شاپوریان  در دوران دوری از ایران همه  اشعار خود  را تا سال مرگش جمع کرده و در ده مجموعه فراهم آورده بود که خود در باره انگیزه هایش در رویکرد به شعر و ادب فارسی چنین می نویسد :         

آتشی که بیش از هفتاد سال در خانهً دلم لانه کرده بود و گاه گاه، اینجا و آنجا به صور مختلف جرقه های نا چیزی میزد تا موجودیت خود را خاطر نشان سازد، در چند سال اخیر، به ویژه، پس از انجام عمل جراحی قلب باز، که موجب شد چند صباح دیگری دیدگان مرا برروی زیبائی های حیات باز نگهدارد ،به یکباره به شعله وری پرداخت . دفاتری که به این طریق تهیه و تدوین شده اثری از این شعله وریهای بی امان است ! در سه چهار سال گذشته شب و روزی نبوده است که من از نزدیک دستی بر این آتش نداشته باشم، و ساعات و دقایق زودگذر عمر را به یاری آن گرم و روشن نساخته و به لایه های یخزدهً روزهای زندگی که در ذوب شدن کاملند شعلهً لذت بخشی نتابانده باشم اگر هفتاد سال نخستین زندگی من چندان برایم ثمر بخش نبوده است ( ! ) اکنون که در آستانهً زمستان زندگی به شمارش معکوس سرگرم هستم، از آنچه در سه چهار سال آخر عمر انجام شده، خودم کمال رضایت را دارم ولی اینکه دیگران هم پس از مرور احتمالی این نوشته ها همین نظر را داشته باشند ،بحث دیگری است! عوامل و انگیزه های چندی هم در امر این شعله وری، نقشهای مستقیم یا غیر مستقیم داشته اند . از جمله مهمترین آنها آشنائی بیشتر من با دیوان خواجه شیراز بوده است که تا کنون موفق نشده بودم آن را آن گونه که مایل بوده ام مرور کنم، دو سالی شبانه روز من با همدمی با این بزرگوار سپری شد دیوان ارجمندش را نه یک بار، که بلکه چندین بار از آغاز تا انجام به دقت خواندم و بر روی بیت بیت غزلیاتش به تعمق نشستم، و نه تنها این، که هر چه را هم دیگران در بارهً او نوشته اند ،تا آنجا که امکانات زندگی در غربت اجازه می داد ،از نظر گذراندم . با غوطه زدن در دریای پهناور و این بحر بی کران به صید مرواریدهائی نیز موفق شدم که از آنها در دفترهای مختلف به نثر یاد کرده ام . ولی خاطرهً ابدی من از این مؤانست بالنسبه طولانی، دفتری است به نام «راه نظر» که شامل هفتاد غزلواره است که آنها را متواضعانه به پیشگاه تربت پاکش هدیه میکنم .

دیگر ،عالمگیر شدن غیر منتظرهً شهرت حضرت مولانا، به ویژه در کشوری است که موطن چند سال اخیر عمر من است . شعلهً این آتش دامن مرا هم گرفت و شعر و غزل او ساعاتی از زندگی روزانه ام را پر کرد . حاصل آن دفتری  به نام «بزم مولانا»است  که حاوی ۹۲ غزلواره است، به عدد رقم «مولوی» به حروف ابجد که خاضعانه به پیشگاهش تقدیم شده است .

دیگر دسترسی پیدا کردن به دیوان ارجمند استاد فقیدم دکتر مهدی حمیدی شیرازی بوده است که سالها افتخار شاگردی، همکاری، و دوستی اش را داشتم . از همان زمانهائی که نخستین شرارهً عشق و معشوقی پیمان شکن خرمن زندگی احساسی او را به آتش کشانید . یادگار آشنائی ها و هم صحبتی های با او در قطعاتی بازتاب یافته است که قسمت اعظم آن در دفتری به نام «سروده های سال دو هزار» گردآوری شده است .

دیگری مرگ غیر منتظرهً دوست شاعرم نادر نادرپور بود که همچون صاعقه ای ناباورانه بر سرم فرود آمد و یکی دو هفته ای تمام زندگی احساسی – عاطفی مرا دچار اختلال ساخت . گوشهً کمرنگی از خاطره های تلخ این فاجعهً عظیم بر قطعاتی از این دفتر ها سایه انداخته است و ...

دفتری که به نام «یاد های عمر» مشخص شده است در بر گیرندهً قطعاتی است که غالبا به اسلوب کهن سروده شده . این قطعات بازتابی از وقایع روزمرهً زندگی من می باشد، که لحظاتی از آن را پر ساخته اند و مجموعهً آنها بیانگر نحوهً زندگی من در این ایام است .

به غیر از «یاد های عمر»، دفتر دیگری تدوین شده به نام «گلهای پرپر» که مجموعهً سوگنا مه هائی است که من برای دوستان، استادان، افراد خانواده و تعداد دیگری از شخصت های حقیقی و اساطیری سروده ام . با تعدادی از این افراد آشنائی بسیار نزدیک داشته ام و روابطم با سایرین برخی دورا دور و بعضی بر اساس .آثار هنری و یا خاطراتی است که در کتب و دفاتر مختلف از آنان بجا مانده است .

سه دفتر مختصر هم که قطعات مندرج در آنها به سبک غیر سنتی است به ترتیب عبارتند از:«سبوی درد»، «دیوار»، و «فریاد آخرین». این دفترها تجربه هائی است – شاید هم غیر موفق – در سبک نیمائی که در حال حاضر پیروان و مقلدین فراوانی پیدا کرده است !

و در آخر دفتری است که شاید ارزش آن در نظر من بیشتر از ارزش تمام دفاتری باشد که از آنها یاد شده است . و آن دفتری است به نام «هدیهً جان» که در برگیرنده یک صدوده غزل واره است، پیشکش به پیشگاه امیرمؤمنان که رقم ۱۱۰ مبین نام مبارکش «علی» است . اگر عمری باقی ماند – که چندان محتمل نیست – و اگر مُعّدات مفقود و تسهیلات فراهم شد رجای واثق دارم در زمان حیات یکایک این دفاتر را به زیر چاپ بفرستم . اگر هم توفیق رفیق نشد، شاید بازماندگان همتی کنند و از این رهگذر نامی هر چند کمرنگ از من و زندگی بالنسبه طولانی ام بر صفحهً روزگار باقی گذارند .

جز این دفاتر شعر، در همین دورهً سه چهار ساله دفاتری هم به نثر تهیه شده است که میتوان از آنها با اسامی: «زندان سکندر»، «نیمرخ شخصیتی حافظ»، و «سیری در شرح سودی بر دیوان حافظ» یاد کرد . جدا از اینها در همین فاصلهً زمانی رسالاتی هم در زمینهً رشتهً اختصاصى خود – روانشناسی – تألیف یا ترجمه کرده ام(  شنبه سوم جون ۲۰۰۰ خرداد ۱۳۷۹ شمسی ، بوستون)

دکتر شابوریان پنج مجموعه  را در وبلاگ خود "    http://www.shapurian.com "

به صورت پی دی اف( PDF ) منتشر کرده است که برخی از آنها هنوز برای علاقمندان قابل استفاده است وعبارتند از:

1-راه نظر: که خود در تاریخ یکشنبه نهم ژانویه ۲۰۰۰ در باره آن نوشته است:""..

در سالهای نوجوانی من، حال و هوای شیراز پر از سوز و گداز عاشقانه بود! یکی از دبیران ادبیات ما، مهدی حمیدی – شادروان دکتر مهدی حمیدی شیرازی – ولوله ای در شهر انداخته بود. کتاب «اشک معشوق» اش که تازگی منتشر شده بود انیس و مونس شبانه روزی همه ی هم نسلان من بود و بازار شعر و دلدادگی در بین نوجوانان دبیرستانی رواج داشت. من هم در آن ایام گاهگاهی کلماتی را پشت سر هم می گذاشتم به تصور این که شعر است! به دیوان این و آن هم ناخنکی می زدم – خودآگاه یا ناخودآگاه – کدام شاعر نوجوانی است که از این کارها نکرده باشد؟ این داستان ادامه داشت تا برای ادامه تحصیل روانه تهران شدم. در دوران دانشجوئی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، من با تعدادی از ممتازترین اساتید بعدی زبان و ادبیات فارسی همدوره بودم که از آن میان یکی هم شادروان دکتر غلامحسین یوسفی بود. نسبت به یکدیگر انس و علاقه ای داشتیم. کوتاه زمانی هم هم منزل بودیم. شبی همان دخترک شیرازی که در عالم خیال سالها حاکم دل و دینم بود در تهران عروسی کرد. مرا هم دعوت کردند. با برادرش دوست صمیمی یک جان در دو قالب بودیم! رفتم! سوخته دل ...! در راه بازگشت به خانه، با سینه ای سوزان و بغض فرو خورده، سرودن غزلی را شروع کردم. تا به خانه رسیدم چهار پنج بیت آن را در ذهن پشت سر هم ردیف کرده بودم! یوسفی، مثل همیشه، که شبها دیر می خوابید سرگرم مطالعه بود. پرسید کجا بودی، دیر آمدی؟ جریان را برایش گفتم و افزودم بین راه غزلی هم سروده ام! گفت بخوان! با کمی تمجمج و انکار خواندم:

جانم بسوختی و بجان دوست دارمت
باور مکن که دست ز دامان بدارمت

 

ای سنگدل برو، بخدا می سپارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

یوسفی سری جنبانید، تبسمی کرد، در ارتباط با عروسی کردن معشوق تسلیتی گفت، که البته از دست دادن محبوب – آن هم در آن عهد و زمان – چندان هم تحملش ساده نبود! و شروع کرد به تعریف کردن از غزل و به به و چه چه کردن! من شکست خورده ی در عشق با دلخوشی این تعریف ها، از زبان دوستی که بدو مهر و ارادت می ورزیدم به خواب رفتم. صبح که بیدار شدیم یوسفی دیوان حافظ را از گنجه ی کتاب ها بر داشت، آن را گشود و غزل:

جانم بسوختی و بجان دوست دارمت

 

ای غایب از نظر بخدا می سپارمت

را بدستم داد و با لبخند ملیحی افزود: «در شیرازی بودنت شکی نداشتم ولی نمی دانستم می توانی به خوبی حافظ هم غزل بگوئی! مبارک است! و هر دو زدیم زیر خنده! کاشف به عمل آمد که بنده در همان عوالم حواس پرتی عاشقانه، دست به سرقت ادبی زده بوده ام! تا سالهای سال، هر زمان با این مرد شریف دیداری داشتم داستان «ای سنگدل» را یادآور می شد یم و هر دو تا مدتها می خندیدیم! روانش شاد!

اکنون که پس از گذشت بیش از نیم قرن من پیرانه سر بار دیگر هوس ناخنک زدن به دیوان خواجه را پیدا کرده ام. نتیجه آن مجموعه ای است که اینک در برابر شماست! همان گونه که در اول این نوشتار یادآور شدم، سن واقعی حافظ بر هیچ کس معلوم نیست! سن حقیقی کدام یک از شعرای متقدم بر کسی به درستی آشکار است؟ ولی من امسال در مجلس یادبودی که در ذهن خود برای این بزرگوار ترتیب داده ام، از روی تقریب هفتاد شمع غزلواره روشن کرده ام. مجموع این شمعهای کم سو محتوای این دفتر را تشکیل می دهند، اگر مورد پسند شد آنرا به پای ارادت من نسبت به خواجه بگذارید. و گرنه ... خود دانید  "

2-بزم مولانا´: شاپوریان در 28 مارچ 1998 در باره ی این مجموعه نوشته است:

 

 

 

در سر جلسه امتحان نهایی ششم ادبی٬ سئوال تاریخ ادبیات «مولانا» بود. عده ای از دانش آموزان تصور کردند منظور «مولانا جامی» است! شرح حال او را نوشتند. بدیهی است نمره ای نگرفتند. من که جزو آن عده بودم که سئوال را درست فهمیدند٬ پس از بحث پیرمون زندگی وآثار «مولانا جلال الدین مولوی رومی» چون خواستم نمونه ای از اشعار او را ذکر کنم جز دو سه بیت اول مثنوی بیشتر به ذهنم نرسید:

از جدایی ها حکایت می کند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند...

 

بشنو این نی چون شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند!

هر چه سعی کردم بقیه اشعار به خاطرم نیامد. لذا به فکر افتادم خوم بر همین سیاق چند سطری بنگارم! سطور زیر – با حک و اصلاحی که از راه حافظه صورت گرفته – یاد بود آن روز است٬ که روزگاری بود!

تصور نمی کنم در سر جلسه امتحان بتوان بهتر از این سر هم کرد.

3- -گلهای پرپر": دکتررضا شاپوریاندر تاریخ یکشنبه 11 اکتبر 1998ذدر باره ی این مجموعه نوشته است: 

 

گلهای پرپر: به قول خود شاعر ،" گلهای برپرمجموعهً سوگنامه هائی است که من در مرگ افراد مشخصی سروده ام. با تعدادی از این افراد زندگی مشترک داشته و حضورشان را با تمام وجود احساس کرده ام: مادرم٬ برادرم٬ همکلاسی ام٬ استادم٬ دوستم. و با عده ای دیگر در غیابشان محشور بوده ام٬ بی آنکه آنان از بودن با من آگاه بوده باشند! هنرمندی که با آفرینش هنری خود تار دلم را لرزانده است. نویسنده ای که سالهای سال در انزوای تنهائی احساسی خود با قهرمانانش دور از چشم او زیسته ام. شاعری که با تراوشات روح سرکش و دردمند خود کام دلم را شیرین ساخته و شهد شعر خود را بدون مضایقه به من چشانیده است و دیگرانی که در کسوت پیر و راهبر در دهلیز تاریک و پر پیچ وخم حیات شمع روشنی بخش روزهای زندگی من شده اند. در مورد گروه اخیر بعد زمانی مطرح نیست٬ زیرا ممکن است این فرد افسانهای باشد، همانند رستم٬ سهراب٬ و یاحقیقی چون منصور حلاج٬ پیر هرات و...!

این سروده ها برخی غزلواره اند٬ بعضی لباس قصیده بر تن دارند٬ پاره ای چهارپاره اند٬ و تعدادی هم آزادانه لباس «مد!» روز پوشیده اند. ولی در همه احوال٬ صرفنظر از صورت ظاهر گوناگونشان تبین کننده احساس احترام آمیزی هستند که من نسبت به تک تک آنان در عمق وجود خود انباشته ام. گرچه این افراد اکنون دیگر به صورت ظاهر در جمع ما نیستند و دستشان از دامان زندگی کوتاه شده است٬ ولی به طور قطع و یقین تا سالهای دراز در ذهن دیگرانی که از موهبت حیات برخوردارند٬به زندگی خود همچنان ادامه خواهند داد. یادشان گرامی وروانشان شاد!

چند قطعهً اول این دفتر همان گونه که ملاحظه میشود٬ کرنشی است پاکبازانه در برابر چند تن از ائمه اطهار سلام اله علیهم٬ که یاد گرامیشان روز وشب ذهن سراینده را به خود مشغول داشته و نام ارجمندشان به عنوان تبرک در سر لوحهً این دفتر قرار گرفته است.

 

گلهای پرپر٬ مجموعهً سوگنامه هائی است که من در مرگ افراد مشخصی سروده ام. با تعدادی از این افراد زندگی مشترک داشته و حضورشان را با تمام وجود احساس کرده ام: مادرم٬ برادرم٬ همکلاسی ام٬ استادم٬ دوستم. و با عده ای دیگر در غیابشان محشور بوده ام٬ بی آنکه آنان از بودن با من آگاه بوده باشند! هنرمندی که با آفرینش هنری خود تار دلم را لرزانده است. نویسنده ای که سالهای سال در انزوای تنهائی احساسی خود با قهرمانانش دور از چشم او زیسته ام. شاعری که با تراوشات روح سرکش و دردمند خود کام دلم را شیرین ساخته و شهد شعر خود را بدون مضایقه به من چشانیده است و دیگرانی که در کسوت پیر و راهبر در دهلیز تاریک و پر پیچ وخم حیات شمع روشنی بخش روزهای زندگی من شده اند. در مورد گروه اخیر بعد زمانی مطرح نیست٬ زیرا ممکن است این فرد افسانهای باشد، همانند رستم٬ سهراب٬ و یاحقیقی چون منصور حلاج٬ پیر هرات و...!

این سروده ها برخی غزلواره اند٬ بعضی لباس قصیده بر تن دارند٬ پاره ای چهارپاره اند٬ و تعدادی هم آزادانه لباس «مد!» روز پوشیده اند. ولی در همه احوال٬ صرفنظر از صورت ظاهر گوناگونشان تبین کننده احساس احترام آمیزی هستند که من نسبت به تک تک آنان در عمق وجود خود انباشته ام. گرچه این افراد اکنون دیگر به صورت ظاهر در جمع ما نیستند و دستشان از دامان زندگی کوتاه شده است٬ ولی به طور قطع و یقین تا سالهای دراز در ذهن دیگرانی که از موهبت حیات برخوردارند٬به زندگی خود همچنان ادامه خواهند داد. یادشان گرامی وروانشان شاد!

چند قطعهً اول این دفتر همان گونه که ملاحظه میشود٬ کرنشی است پاکبازانه در برابر چند تن از ائمه اطهار سلام اله علیهم٬ که یاد گرامیشان روز وشب ذهن سراینده را به خود مشغول داشته و نام ارجمندشان به عنوان تبرک در سر لوحهً این دفتر قرار گرفته است.

 

 

        

4-هدیه جان: این مجموعه  را دکتر شاپوریان  در روز جهار شنبه بیستم دسامبر 2000 در مالدن ایالت ناساچوست در امریکا ،به اتمام رسانیده است  وخود  در باره آن می  نویسد: "هدیه جان" مشتمل بر صد و ده غزل واره است ! به حساب ابجد صد و ده عدد نام شاه مردان علی است! این کار به قصد تبرک صورت گرفته است! غزل واره ها بازگو کننده احساسات روح سرگشته ای در غربت اند!

هر یک از این غزل واره ها حال و هوای خاصی دارند. یکی بیان کننده آلام درونی، و دیگری رایحه ای از نشاط و شادمانی در بر دارند. به همان گونه که روزهای زندگی هم با یک دیگر همسان نیستند، برخی امیدوارکننده و بعضی نومید سازنده اند!

این غزل واره ها از بین حدود پانصد قطعه انتخاب شده اند! تاریخ زیر هر یک مبین روز سروده شدنشان می باشد! غزل واره ها با نام علی شروع و با نام او پایان می گیرند، و ارمغانی است چنان که هست، نه آن چنان که شاید می بایست بود! کوتاه سخن، هدیه جانی است به پیشگاه مظهر ایمان!

5-خنده زن! ک مجموعه یی است که برای همسرش لیلا و فرزندانش "گلنار" و " طنّاز" گفته است.

6-سبوی درد

7-دیوار

8-فریاد آخرین

9-سروده های سال دو هزار

10-یادهای عمر

 متأسفانه  اگر چه چند مجموعه ی اخیر الذکر را با نام معرفی کرده وتوضیحاتی کلی هم در باره ی انها  در جای دیگر ارایه داده است، اما در  صفحه ی نخست هریک اشاره کرده است که به زودی آن را کامل می کند، اما  در سایت وی نشانه یی از مطالب آن مجموعه ها  نیست که من امیدوارم  فرزندان آن شادروان  این  چند مجموعه را کامی کنند و نسخه ی PDF تمام اشعار پدرشان را هم در سایت او بگذارند زیرا آن چنان که خود دکتر شاپوریان اشاره کرده است ،این مجموعه ها ی اخوانی از نظر تاریخ ادبی بسیار دارای اهمیت هستند که از ان جمله است یکی از اشعار وی که در خرد و کوشش منتشر شد ه  است و در رثای شادروان دکتر لطفعلی صورتگراست: 

مرد شهریور و آمد به دلارائی‌

 مهر مه باز به طنازی و زیبائی‌

 باد پائیزی چون مام نوازشگر

 خواند در گوش چمن قصه لالائی

‌ سرخ گل باز به بستان زده شکرخند

 بلبلان گرم غزلخوانی و شیدائی‌

رسته شیراز زگرمای امردادی‌

خفته با ناز چو خوبان به تن آسائی‌

 بوستان سبز و چمن سبز و هوا دلکش

‌ باز هر گوشه دو صد لاله صحرائی‌

باغ چون دکه بزازان رنگارنگ

‌ دشت چون چهره دلدار تماشائی‌

 هر طرف مرغک خوشخوانی بر شاخی

‌ هر طرف لاله بنی کرده خودآرائی‌

شمعدانی زده آتش به تن بستان‌

 گوشه باغ چنان مجمر حمرائی‌

گشته شیراز به هنگام خزان صد ره‌

 دلربا تر ز بهاران بسمن‌سائی

‌ لولی مهوش مشغول غزلخوانی‌

 ساقی سیمین سرگرم پذیرائی‌

در چنین روزی ناگه زقضای چرخ

‌ مرغ خوشخوانی افتد زخوش‌آوائی‌

 بلبلی مست و سخندان و غزل پرداز

 لب فرو بندد در عین توانائی‌

 مادر شعر عزاگیرد و در مرگش‌

دهد از دست همه‌صبر و شکیبائی‌

مرد صورتگراستاد سخن سنجی

‌ مرد آن چشمه جوشان گهرزائی‌

 چه شد آن خامه افسونگر افسون‌ساز

 چه شد آن لحن پر از سحر نکیسائی‌

 چه شد آن دانش و آن فضل و سخندانی

 چه شد آن گفته شیرین و شکرخائی‌

 ای صدافسوس از آن کلک گهر افشان‌

 ای صداندوه از آن حکمت و دانائی

‌ بعد مرگ تو دگر مام ادب فرسود

 که سترون شد و محکوم به نازائی 

( خرد و کوشش ، بهمن 1348 - شماره 4 (صفحه  476 تا 477)

شاپوریان دکتر رضا شاپوریان در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ (May 19, 2008) به ابدیت پیوست ودر آرامگاه نیوتن (Newton Cemetery) به خاک سپرده شد. ابیات زیر ٬ سرودهً خودشان٬ بر سنگ مزار استاد نقش بسته است: 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر شاپوریان مثل  بسیاری ازایرانی ها و مخصوصا  شیرازی های تحصیل کرده می توانست یافته های تخصصی خود را با شعر فارسی بسنجد و از آنها نتیجه گیریهای خاصی داشته باشد ،اوچند  داستان ادبی و شاعرانه را از دید روانشناسی تحلیل کرد و انها را منتشر ساخت  مانند مقاله یی که در خرد و کوشش نوشت با عنوان " مرگ رستم » (خرد و کوشش » آبان 1349 - شماره 7 (صفحه - از 499 تا 500)

اقای دکتر محمد رضا حجت استاد روانشناسی   دانشکده جفرسون فیلادلفیا در مقاله یی که از او در وبلاگ  دکتر شاپوریان منتشر شده است ، در باره  این ذوق خاص دکتر شاپوریان می نویسد: 

"...در  استاد شاپوریان خاطر نشان میکند که محبوبیت حافظ «لسان الغیب» در این است که اشعارش همچون آزمون های فرافکن (Projective Test) منعکس کنندهً ضمیر آگاه و نا آگاه هر صاحب دلی است که از روی صدق و صفا با دیوان او فال میگیرد تا بلکه انگیزهً درون خود را در آینه اشعارش بیابد. (آزمونهای فرافکن در روانشناسی ارزشیابی شخصیت٬ شامل شکلهای غیر مشخصی است٬ همانند لکه های مرکب٬ که برداشت شخص از چگونگی آنها به گفته روانشناسان شخصیت٬ حاکی از انگیزه های آگاهانه ونا آگاهانهً ضمیر اوست.) 

دکتر شاپوریان در پویای رابطه حافظ و خواننده اشعارش به این اشاره می کند که هر شکسته دلی که راز پنهان ضمیر ناخوداگاه خویشتن را در غزلیات حافظ جستجو می کند٬ بر اساس محتوای ضمیر خود می تواند مرهمی برای دل شکسته خویش بیابد و در این پویش روانی با رضایت خاطر به حافظ شیرین سخن آفرین بگوید٬ و به همین دلیل است که حافظ شیرین سخن را « لسان لغیب» لقب داده اند.

علاوه بر این٬ اعتقاد به حافظ و به پیش بینی فال او میتواند برای فال گیرنده پی آمد واقعی در بر داشته باشد. زیرا که در روانشناسی اجتماعی پدیده ای وجود دارد که آن را «پیش بینی خود ساز» 

(Self-fulfilling Prophecy) نام نهاده اند. این پدیده حاکی از این است که اگر فردی اعتقاد به موضوعی داشته باشد٬ همین اعتقاد او موجب به بارآوردن نتایج واقعی از آن موضوع خواهد شد٬ حتی اگرکه خود موضوع واقعیت خارجی نداشته باشد!

در روانکاوی شخصیت حافظ٬ استاد شاپوریان از روش تحلیل فرآورده های هنری استفاده میکند. این روش برای نخستین بار توسط زیگموند فروید (Sigmund Freud) بنیانگذار مکتب روانکاوی به کار برده شد. از این بررسی٬ استاد چنین نتیجه گیری میکنند که: « در حقیقت چهار صد و نود وپنج غزل حافظ که دراختیارماست در حکم ۴۹۵ تابلو و تصویر زندگی شخصی و اجتماعی اوست که منعکس کننده تمام واکنشهای رفتاری و کلامی اش در درازای زندگی هفتاد ساله اش می باشد.»

بر اساس متن غزلهای حافظ٬ استاد شاپوریان حافظ را فردی درون گرا (Introvert) قلمداد می کند که تمایل به گوشه نشینی وپرهیز ازجماعت از ویژگی های چنین شخصیتی است. ولی در عین حال به تحلیل استاد شاپوریان٬ حافظ شیرین سخن مورد توجه دیگران نیز بوده است و علی رغم شخصیت درون گرای خود با دیگران نیز در متن جامعه در تماس بوده است.

تماس با دیگران از ویژه گی های شخصیت برون گرا (Extrovert) است که با شخصیت پایه ای درون گرای حافظ در تعارض بوده است و این تعارض روانی (Conflict) دراشعار حافظ منعکس است. برای مثال٬ اشاره میشود به بیت 

     «دراندرون من خسته دل ندانم چیست            که من خموشم و او در فغان و در غوغاست»

که نه تنها بیانگر این کلنجار درونی حافظ است٬ بلکه این بیت حافظ بهترین توصیف حالت درونی فردی است که از اضطراب ناشی از تعرض روانی رنج می برد.   "

احترام استاد شاپوریان به حافظ و عشق او به غزلیات حافظ در کل متن کتاب منعکس است و در نهایت٬ همانند هر صاحب دل شیفته حافظ٬ به او پناه می برد و در خلوت نشست خود با حافظ به درد دل می نشیند و کتاب «نیمرخ شخصیتی حافظ» با آن پایان می یابد."

تا لیفات و کتب نوشته شده ی دکتر شاپوریان :i

نیمرخ  شخصیتی حافظ٬ انتشارات رشد ٬ زیر چاپ
·         روانشناسی کاربردی برای مقابله با مشکلات (ویرایشگران: رضا شاپوریان٬ ایرج معانی ٬ محمد رضا حجت) ٬ انتشارات نیک تاب٬ زیر چاپ
·         اصول کلی روانشناسی گشتالت٬ انتشارات رشد ۱۳۸۶
·         حقایقی درباره اختلال وسواس٬اثر پادمال دسیلوا واستانلی راچمان٬ ترجمه ٬ انتشارات رشد ٬ ۱۳۸۵
·         روانشناسی بهزیستی٬ تألیف٬ (دکتر ایرج معانی٬ دکتر رضا شاپوریان و دکتر محمد رضا حجت) انتشارات زرین ، ۱۳۷۹
·         بزرگمردان روانشناسی اجتماعی٬ اثر جیمز اسکلن برگ٬ ترجمه ٬ انتشارات نوید شیراز ٬ ۱۳۷۷
·         مقدمه بر روانشناسی عمومی٬ انتشارات روز بهان ٬ ۱۳۶۹
·         کودک و پرورش٬از انتشارات مجله مکتب مام٬سازمان چاپ خوشه ٬ ۱۳۵۶
·         روانشناسی مدیریت٬ اثر هارولد ج. لیویت٬ ترجمه ٬ (دکترمحمد علی بطحائی٬ دکتر رضا شاپوریان) ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۶
·         یاد گیری و رفتار٬ اثر جیمزج. هلاند و ب.ف. اسکینر٬ ترجمه ٬ (دکتر امیر هوشنگ مهریار٬ دکتر رضا شاپوریان) ٬ انتشارات دانشگاه پهلوی ۲۵۳۶
·         روانشناسی نوجوانی برای مربیان٬ گلن مایرزبلر و استیوارت جونز٬ ترجمه ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۶
·         راهنمائی و مشاوره کودک در مدرسه٬ تألیف ایزابل کلارک ماک لین٬ ترجمه ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۵
·         روانشناسی کودکی و نوجوانی٬ تألیف کارل ایوارز زاند اشتروم٬ ترجمه٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۵
·         کلیات روانشناسی علمی٬اثر داچ و پیتر فرنالد٬ ترجمه٬ (دکتر امیر هوشنگ مهریار٬ دکتر رضا شاپوریان)٬ انتشارات امیر کبیر ۱۳۵۳
·         سلوک و رفتار کودک٬ انتشارات امیرکبیر

مقالات و اشعار فارسی دکتر شاپوریان :

١-شاپوریان،رضا،ملک سلیمان و زندان سکندر در یک غزل ناب حافظ" ایران شناسی " تابستان 1378 - شماره 42(صفحه 330 تا 335)

2- شاپوریان،رضا، نقش تلویزیون بعنوان یک وسیله سمعی و بصری در آموزش عمومی " خرد و کوشش " بهار 1353 - شماره 13(صفحه  7 تا 19)

3--شاپوریان،رضا، بیهودگی "خرد و کوشش " بهار 1353 - شماره 13(صفحه  7 تا 19)

4- شاپوریان،رضا،  ،نقش سکه های صفویه ،"خرد و کوشش " آذر 1351 - شماره 10(صفحه 94 تا 112)

5. شاپوریان،رضا،نا آشنایان!،" خرد و کوشش " آذر 1351 - شماره 10(  صفحه 58 تا 59)

6. شاپوریان،رضا، مهریار،امیر هوشنگ ،پژوهشی درباره مسائل و مشکلات دانشجویان ایران "خرد و کوشش " بهار 1350 - شماره 9(صفحه - 66 تا 84)

7. شاپوریان،رضا ،خنده زن!" خرد و کوشش " بهمن 1349 - شماره 8(صفحه 664 تا 666)

8. یادداشتی درباره پایداری و استواری شکل فارسی آزمون هوش سنجیAH5

نویسندگان: مهریار،امیر هوشنگ - شاپوریان،رضا

نشریه: زبان و ادبیات » خرد و کوشش » بهمن 1349 - شماره 8

(12 صفحه - از 531 تا 542)

9. شاپوریان،رضا ،مرگ رستم،"خرد و کوشش "آبان 1349 - شماره 7(  صفحه 499 تا 500)

10. شاپوریان،رضا ، بحث اجمالی درباره طرح کلی آزمون های هوش سنجی،"خرد و کوشش "آبان 1349 - شماره 7(صفحه 372 تا 394)

11. شاپوریان،رضا ،پیمان،"خرد و کوشش " مرداد 1349 - شماره 6(صفحه 314 تا 314)

12. شاپوریان،رضا ، تاریخ علوم: اطلاعات درباره ابن الهیثم بصری و اثر مشهورش کتاب المناظر

" خرد و کوشش " ،مرداد 1349 - شماره 6( صفحه 235 تا 246)

13. شاپوریان،رضا ،بوف کور،" خرد و کوشش " ، اردیبهشت 1349 - شماره 5(  صفحه 140 تا 140)

14. شاپوریان،رضا ، مهریار،امیر هوشنگ ،گزارش مقدماتی درباره اندازه گیری هوش گروهی از دانش آموزان دبیرستان های شیراز، " خرد و کوشش " اردیبهشت 1349 - شماره 5(صفحه - 57 تا 78)

15. شاپوریان،رضا ،،مرگ استاد،" خرد و کوشش " بهمن 1348 - شماره 4(صفحه - 476 تا 477)

16. شاپوریان،رضا ، مشخصات کلی شخصیت فرد در دوران بلوغ ،"خرد و کوشش " بهمن 1348 - شماره 4(صفحه 369 تا 389)

17. شاپوریان،رضا ، نقش خانواده، مدرسه و جامعه در پرورش کودک ،"مکتب مام " دی 1356 - شماره 97(صفحه - 5 تا 14)

18. شاپوریان،رضا ،  تئوری های روانشناسی پرورشی ،"مکتب مام " شهریور 1356 - شماره 93

(صفحه 5 تا 9)

19. شاپوریان،رضا ، نقش تلویزیون در آموزش عمومی ،"مکتب مام " فروردین 1356 - شماره 88

(صفحه 10 تا 18)

20. شاپوریان،رضا ،معاشرت های دختران و پسران ،"مکتب مام "اسفند 1355 - شماره 87

(صفحه 5 تا 12)

مشاوره و راهنمایی

21- شاپوریان،رضا،"مکتب مام " تیر 1354 - شماره 67(صفحه 5 تا 9 - از 54 تا 54)

22. شاپوریان،رضا ،معاشرت دختران و پسران و دوستیهای نوجوانی ،"مکتب مام " بهمن 1355 - شماره 86(صفحه 5 تا 10)

23. شاپوریان،رضا ،مراحل پرورشی کودکان (از نظر تئوری پرورشی پیاژه) (تجلیل از استاد)،"مکتب مام " دی 1355 - شماره 85(صفحه - از 23 تا 27 53 تا 56)

24. شاپوریان،رضا ،مراحل پرورشی کودکان (از نظر تئوری پرورشی پیاژه) ،(تجلیل از استاد)،"مکتب مام " آذر 1355 - شماره 84(صفحه - 5 تا 12)

25. شاپوریان،رضا ،مشکلات خود را با ما در میان بگذارید،"مکتب مام » شهریور 1355 - شماره 81(صفحه - 63 تا 66)

26. شاپوریان،رضا ، شاپوریان،رضا ،دو نظر مخالف درباره پرورش کودک

نویسنده: شاپوریان،رضا،"مکتب مام " شهریور 1355 - شماره 81(صفحه - 5 تا 10)

27. شاپوریان،رضا ،علل چند قلوزائی ،"مکتب مام" اردیبهشت 1355 - شماره 77(صفحه 35 تا 37)

28. شاپوریان،رضا ،تست های روانشناسی و کاربرد آن ها،"مکتب مام " اردیبهشت 1355 - شماره 77 ( صفحه 5 تا 12 )

29. شاپوریان،رضا ،نقش خانواده در انتقال میراث فرهنگی به کودک،"مکتب مام" اسفند 1354 - شماره 75(صفحه 5 تا 9)

30. شاپوریان،رضا ،مراحل سه گانه بلوغ و مشخصات کلی آن ها،"مکتب مام " آذر 1354 - شماره 72(صفحه 5 تا 9 - از 50 تا 53)

31. شاپوریان،رضا ،اثر خشونت بر کودکان،"مکتب مام " آبان 1354 - شماره 71(صفحه 11 تا 17)

32. شاپوریان،رضا ،مشخصات کلی شخصیت فرد در دوران بلوغ،"مکتب مام " آبان 1354 - شماره 71(صفحه 5 تا 10)

33. شاپوریان،رضا ،کودک رهبر و کودک دنباله رو ،"مکتب مام " مهر 1354 - شماره 70(صفحه 18 تا 21)

34. شاپوریان،رضا ،پرستاری از کودک ،"مکتب مام " اردیبهشت 1358 - شماره 113( صفحه 10 تا 13)

35. شاپوریان،رضا ،نقش مدرسه در پرورش کودکان،"مکتب مام " اسفند 1356 - شماره 99

(صفحه 12 تا 17)

36. شاپوریان،رضا ، روانشناسی: نقش خانواده در انتقال میراث فرهنگی بکودک،"مکتب مام " بهمن 1354 - شماره 74(صفحه  12 تا 17)

37. شاپوریان،رضا ،پرورشی: یادگیری و پرورش ،مکتب مام » دی 1354 - شماره 73

(6 صفحه - از 5 تا 10)

38. شاپوریان،رضا ،آموزشی: کودک و مسئله آموزش زبان،"مکتب مام " اردیبهشت 1354 - شماره 65(صفحه 5 تا 9)

39. شاپوریان،رضا ،نقش پدر در سازندگی کودک "پیوند " دی 1358 - شماره 3(صفحه 20 تا 23 - از 47 تا 47)

40. شاپوریان،رضا ،مادر شاغل و کودک نوزاد ،"پیوند " شهریور 1358 - شماره 1(صفحه 34 تا 35)

اما کتب و مقالات تخصصی روانشناسی شاپوریان به زبانهای فارسی ،المانی و انگلیسی وترجمه از این زبانها به فارسی   به شرح است: 

 
·         نSelected Publications (in English)
·         Hojat, M., Shapurian, R., Foroughi, D., Nayerahmad
, H., Farzaneh, M., Shafieyan, M., Parsi, M. (2002). Divorce and Iranian immigrants' attitudes about gender roles and marriage. (In N.V. Benokraitis (Ed.),Contemporary ethnic families in the United States. (pp. 310-317). Upper Saddle River, NJ: Prentice Hall.)
·         Hojat, M., Shapurian, R., Foroughi, D., Nayerahmadi, H., Farzaneh, M., Shafieyan, M., & Parsi, M. (2000). Gender differences in traditional attitudes toward marriage and the family: An empirical study of Iranian immigrants in the United States. Journal of Family Issues, 21, 419-434.
·         Hojat, M., Shapurian, R., Nayerahmadi, H., Farzaneh, M., Foroughi, D., Parsi, M., & Azizi, M. (1999). Premarital sexual, childrearing, and family attitudes of Iranian men and women in the United States and in Iran. The Journal of Psychology, 133, 19-31.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R. (1990). Students' perception of presidential candidates George Bush and Michael Dukakis. Perceptual & Motor Skills, 70, 1247-1252.
·         Hojat, M., Borenstein, B. D., & Shapurian, R. (1990). Perception of childhood dissatisfaction with parents and selected personality traits in adulthood. The Journal of General Psychology, 117, 241-253.
·         Gelineau, E.P., Merenda, P.F., Shapurian, R. (1989). Students' perception of Robert Bork, Anthony Kennedy, and the ideal Supreme Court justice. Perceptual & Motor Skills, 68, 755-761.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1987). Descriptive statistics, reliability, and validity of a short form of Rotter's locus of control scale given to Iranian students. Perceptual and Motor Skills, 65, 229-230.
·         Shapurian, R., Hojat, M., & Nayerahmadi, H. (1987). Psychometric characteristics and dimensionality of a Persian version of Rosenberg Self-Esteem Scale. Perceptual and Motor Skills, 65, 27-34.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1987). A selected bibliography on loneliness. Journal of Social Behavior and Personality, 2, 273-286,
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1987). Dimensionality of the Eysenck Personality Questionnaire. Journal of General Psychology, 114, 289-296.
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1987). Anxiety and its measurement: A study of psychometric characteristics of a short form of the Taylor Manifest Anxiety Scale in Iranian students. Journal of Social Behavior and Personality, 1, 621-630.
·         Hojat, M., Shapurian, R., & Mehryar, A. H. (1986). Dimensionality of the short form of the Beck Depression Inventory. Psychological Reports, 59, 1069-1070.
·         Hojat, M., Shapurian, R., & Mehryar, A. H. (1986). Psychometric properties of a Persian version of the short form of the Beck Depression Inventory. Psychological Reports, 59, 331-338.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1985). Psychometric characteristics of a Persian version of the Eysenck Personality Questionnaire. Psychological Reports, 57, 631-639.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1985). Sexual and premarital attitudes of Iranian college students. Psychological Reports, 57, 67-74.
·         Shapurian, R., Hojat, M., & Merenda, P. F. (1981). Interpersonal values of Iranian high school and college students. Journal of Social Psychology, 115, 139-140.
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1980). Multiculture-multiresponse matrices of correlations as a measure of construct validity of a premarital and sexual attitude inventory given to Iranian and British subjects.Psychological Reports, 47, 335-338.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R. (1974). English students' perception of health and ideal self. Perceptual & Motor Skills, 38, 1207-1210.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R., & Clarke, W.V. (1974). Pre-election public image of Nixon and McGovern given by English students. Perceptual & Motor Skills, 38, 575-578.
·         Mehryar, A. H., Shapurian, R., & Bassiri, T. (1972). A preliminary report on a Persian adaptation of Helm's AH4 test. Journal of Psychology: Interdisciplinary and Applied, 80, 167-180.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R., Bassiri, T., & Clarke, W.V. (1971). Iranian perceptions of the Reza Shah and president Johnson. Perceptual & Motor Skills, 32, 349-341.
·         Mehryar, A.H., & Shapurian, R. (1971). The reliability and validity of the Persian form of AH5. British Journal of Educational Psychology, 41, 209-213.
·         Mahryar, A.H., & Shapurian, R. (1970). The application of a high-grade intelligence scale (AH5) in Iran.British Journal of Educational Psychology, 40, 307-313.
·         Mehryar, A.H., Shapurian, R. (1970). Some normative data on a Persian form of the new Junior Maudsley Inventory. Psychological Reports, 26, 743-746.

 

SCHORARLY POSITIONS:

  • -  Research Associate & Senior Human Resource Management Consultant, Walter Clarke Associates, Inc.

Providence, RI 02903 (1987-1992).

  • -  Research Associate, Department of Religion, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1985-1987).

-  Foreign Student Advisor, Office of Student Affairs, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1985-1986).

  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1984-1985).
  • -  Distinguished Professor, Department of Psychology, Pahlavi University, Shiraz, Iran (1966-1980).

Chair, Department of Educational Psychology, Pahlavi University (Currently the University of Shiraz)

(1968-1970).

  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, University of Rhode Island, Kingston, RI 02881 (1978-1979).
  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, University of Cambridge, England (1972-1973).
  • -  Associate Professor, Department of Psychology, Pahlavi University, Shiraz, Iran (1961-1966).
  • -  Visiting Scholar & Fulbright Researcher, Department of Psychology, Bucknell University, Lewisburg, PA

17837 (1963-1964).

  • -  Lecturer in Persian Literature & Language, University of Leiden, Leiden, The Netherlands (1957-1958).

ADMINISTRATIVE ACTIVITIES
Dean of Students, Shiraz University.
Dean of Foreign Students, Pahlavi University,
Member of the Editorial Board of the
 Kherad va Koshesh (Publication of Pahlavi University). Director of Athletics, Pahlavi University.
Chairman of Psychology Department, Pahlavi University.
Chairman of Admissions Committee, Pahlavi University.
President of Football Federation of Iranian Universities.
Press Counselor, Iranian Embassy, West Germany.
Local Attaché, The Hague, The Netherlands.
ETS (Educational testing Service) Representative in Iran.
Chairperson of ICP (International Council of Psychology) in Iran.

EDUCATION:

  • -  Ph.D. in Psychology with minors in Philosophy & Comparative Religions, Department of Psychology,

University of Bonn, West Germany (1959).

Dissertation: "The descriptive meaning of Ibn-al-Haitham’s Optic [Kitab-al- Manazir] for theory of

Perception."

  • -  M.A. in Psychology, Department of Psychology, University of Bonn, Bonn, West Germany (1957).
  • -  B.A. in Psychology, Department of Psychology, University of Bonn, Bonn, West Germany (1954).
  • -  Doctoral Candidate, Department of Persian Literature, Tehran University, Tehran, Iran (1949-1950).
  • -  License degree (B.A. & M.A. equivalent), Department of Persian Literature, Tehran University, Tehran,

Iran (1948).

LANGUAGES:
Proficient: Persian, German, and English; Adequate: Dutch, Arabic and French.

PUBLICATIONS:

  • -  Author and Co-author of 24 papers published in British & American Journals of Psychology.
  • -  Author of three books on General Psychology & Developmental Psychology in Persian.

-  Translator & Co-translator of nine Psychology books   Persian from into English

 *رک وبلاگ دکتر شاپوریان:

http://www.shapurian.com/ostaad/update.html

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یاد روز سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد  

  

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد

سر ِ عاشقان سعدی  هوس بهار دارد   

زتفرّج گلستان ،دل ما قرار دار

  نظری به بوستان کن ،چوبهشت  باغ جان کن    

      گذری به گلستان کن ،که  دوصد بهار دارد

          به سر مزار سعدی ، دل بیقرار سعدی         

     زشکوفه زار سعدی  به تو بس نثار دارد

      سفری به کوی جان کن ،در شیخ آستان کن       

   دل ودیده ارمغان کن ،  که بس افتخار دارد

       زسبوی می پرستان  ، گُل سرخ باده بستان       

   که خدای شهر مستان، می ِ بی  خمار دارد

       سحری، خدا خدا کن، به  حریم شیخ  جا کن      

 گذری به دلگشا کن ، که بسی هزار دارد

     منشین اسیر ماتم ، بگذر  زبیش و از کم        

  بنگر بدو کز عالم ، دل هوشیار دارد

       به زبان برگ دانا، به نهان مرگ بینا        

  ز دل سکوت گویا، دل حقگزار دارد

ز شراب و شور ، زاده ، در ِ عاشقی گشاده         

 به سفر قدم نهاده،   سر کوی یار دارد

                شب عاشقان بیدل ، غم چرخ را فرو هل     

    که به زهره جاه بابِل ، شب و روز کار دارد

         بنگر به حوض ماهی ، که ز صنعت الهی     

    به صفای صبحگاهی ،دل  بی غبار دارد

   نگران دشت و گلشن ، گذران به جان و از تن      

   سفری به روز روشن، زشبان تار دارد

            به ترنّم خموشان، به صفای باده نوشان        

 چودرون پرده پوشان، دل پر شرار دارد

چو خُم ِ شراب جوشان،  ز سیاه شب خروشان           

 به صفای حق نیوشان، دل رستگار دارد 

*در هنگام افتتاح حوض ماهی سعدیه  ،پس از تعمیرات ونوسازی مجدد در30/2/ 1373قرایت شد.

 

 

 

شیراز نماد فرهنگی سعدی وخانواده دوستی وی

 

روی گفتم  که در جهان بنهم

گردم از قید بندگی ،آزاد

که  نه بیرون پارس ، منزل هست

شام و روم است و بصره و بغداد

دست از دامنم  نمی دارد

خاک شیراز و آب رکنا باد  (سعدی ص 409)

                

ملک‌الکلام‌ وافصح‌ المتکلّمین‌، سعدی‌ شیرازی‌ (606 تا 690) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌ سرای‌ ایران‌ پس‌ از فردوسی‌دانسته‌اند،  نخستین‌ شاعر بزرگ‌ فارس‌ واندیشمندی است که ، از دیدی عمیق و همه جانبه  ، نسبت به فر هنگ ایرانی بر خوردار است و از سطح تا اعماق آن رامی شناسد و با دیدی هوشمندانه آن را با زبانی ساده که برآیند تجربه ها و تفکرات اوست، در شعر و نثر خود به تماشا می گذارد ،بنابر این طبیعی است که در سخن وی،مظاهر فر هنگی مردم ایران  و جلوه های متفاوت و متمایز  آن را به طرزی گسترده و معنی دار و با نمایش دقایق و ظرافت های رفتاری و کرداری آن ،در تجلی باشد، و ببینیم که سعدی چگونه می تواند دریک حکایت ظاهرا کم اهمیت ،و به طرزی طبیعی و ساده ، مایه هایی بزرگ  فرهنگ قومی خود رابه عنوان مایه یی برای اندیشیدن ودر یافتن و به کار بردن  به خوانندگان خود القا کند و در عین حال، روحیات فردی و اجتماعی خود را نیز نشان دهد .

جلوه های فرهنگی درآثار مختلف سعدی

 به نطر می رسد که سعدی عالما عامدا ، این فرهنگ را با لایه های  طبقاتی آن ، در گلستان، به تماشا می گذارد  و درآن جا ست که جلوه های فرهنگی جامعه را که به همه  گروههای اجتماعی  مربوط است، وسعدی به انتقال آن به نسلهای آینده علاقمند است ،در شعر و نثر گلستان در جلوه می بینیم و همه ی ابعاد نیک و بد و مثبت و منفی آن را مشاهده می کنیم  وجالب آن است که سعدی با واقع نگری و شیوه ی بیان منسجم و کوتاه و روشنگر خود،  هیچ گروهی را از مشاهده ی سیمای واقعی خود محروم نمی گذارد وبه همگان نیش و نوش  واقعیت را می چشاند وبدین ترتیب است که از پادشاه تا درویش ، در گلستان فرصت می یابند تا تصویر مثبت یا منفی  فرهنگی خود را بنگرند و از دیدن آن متنبه شوند .

" یکی ... محمود سبکتکین  را به خواب  دید که جمله ی وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردیدو نطر می کرد ...درویشی بجای آورد  و گفت :" هنوز نگران است که ملکش با دگران است." (11)

اما سعدی ، در بوستان، علاوه بر انچه درطرح واقعیات فر هنگی درگلستان انجام می دهد ،به ترسیم دنیای مطلوب  فرهنگی و اجتماعی خود می پردازد و جامعه ی فرهنگی آرمانی خود را معرفی می کند  و مردم را آن چنان که خود آرزو می کند  می خواهد:

   تنت زورمند است و لشکر، گران              ولیکن در اقلیم دشمن مران

     که وی در حصاری گریزد بلند                 رسد کشوری بی گنه را، گزند  (   166)

                

 خبر یافت    گردنکشی در عراق               که می گفت مسکینی ، از زیر طاق

      تو هم بر دری هستی امیدوار               پس، امید  بر در نشینان ،برآر  (  169)

اما در اشعار غنایی سعدی که بر آمده از احساسات شخصی و عواطف فردی و "من " شاعراست ، ناخود آگاه سعدی بیش از حکمت و خردورزی آگاهانه ی وی در کار است ،وآنچه در آنجا مطرح می شود ، بر آمده از فرهنگی است که خود جوشانه و طبیعی،  بر اندیشه های شاعر حاکم است و ریشه در طبیعت وخاستگاهای خانوادگی،فرهنگی وقومی او دارد که شاعر، به نیروی آنها می تواند  آزادا نه و رها ، عنان عقل و حکمت و مصلحت وشایست نشایستهای معمول در بوستان و گلستان را از گردن اندیشه  بردارد و به آن گونه افکار و اندیشه ها ،فرصت بروز و ظهور ببخشد، بنابر این در بخش  اشعار غنایی سعدی که به لحاظ کمِی ، بیشترین میزان سخن سعدی را در بر دارد ، ما با تجلیات فرهنگی  طبیعی تر و تراوشهای نا پالوده تر ذهن شاعر ،دسترسی  بیشتری داریم ، شاعر در این بخش از اشعار خود، نا آگاهانه و به طرزی طبیعی ، رفتار و کردار فردی شیرازی را که در سنین و اوضاع و احوال متفاوت روزگار ، در محیط اجتماعی فارس و شیراز وبا آداب و رسوم و نگرشهای عامه ی مردم این دیار  بزرگ شده است ،به تماشا می گذارد ، و زلال فرهنگ خانوادگی  و شهری خود را در روابط اجتماعی  و عاشقانه یی که در سخنش در جریان  است ، نشان می دهد و در نتیجه ، خواننده ، از خلال سخن وی ، در می یابد که شیراز ،برای سعدی ، تنها یک جغرافیا ،نیست بلکه معرّف  فرهنگی  ویژه با خصلتهای زنده و پایداری است که انسانی والا ،چون سعدی را می پرورد و همه ی عمر وی را شیفته و بیقرار خود می سازد و شعر و نثر و دیگر آثارش را در تحت تأثیر  مداوم خود قرار می دهد .

"شیراز"، در شعر  و نثرسعدی ، یکی از پر بسامد ترین واژگان شعر اوست که بیش از 45 بار در دیوان او تکرار می شودو محوربیان حقیقی یا استعاری  بسیاری از حوادث و ویژ گیهای فرهنگی این شهر و مردم آن  قرار می گیردو این امر در همه ی آثار وی بیش و کم ، مشهود است اما ، به کار بردن 18 بیت به گویش محلی و قدیم شیراز در مثلثات سعدی( که...مثنوی بلندی است در 54 سطر و 18 بند که به تناوب ابیاتی به عربی، فارسی و گویش قدیم شیراز در آن تکرار میشود.از لحاظ مضمون،مثلثات سعدی یک اندزنامه‏ است و هر بند آن مضمونی مستقل دارد.بنابراین در بیتهای فارسی و شیرازی مثلثات سعدی، همان مضمون بیتهای عربی تکرار می‏شود.دکتر جعفرمؤید شیرازی ،یغما) علاوه برآن که تسلط شاعر رابر زبان مادری  و غیر رسمی شهرش – که در آنجا بزرگ شده است ،نشان می دهد ،کاربرد آن ،می تواند دلبستگی درونی سعدی را نسبت به شیراز وفرهنگ و آداب و رسوم و لهجه مردم آن دیار، به خوبی اثبات  کند و ان لهجه را درکنار دو زبان رسمی فارسی و عربی  تشخصی مهم ببخشد،

در مقایسه ی مثلثات سعدی با مثلثات حافظ به این نتیجه می رسیم که غزل مثلث حافظ 7 سطر دارد با 7 مصراع عربی،6 مصراع به گویش شیرازی و 3 مصراع فارسی که به صورتی نامرتب در تنه ی شعر به هم آمیخته است.( همان) . بنابر این می توان گفت ، با آن که سعدی بسیار بیش از حافظ به  دور از شیراز زیسته است ، اما تعداد اشعار او در باره ی شیراز و اشارات او به طبیعت ، آداب و رسوم و میراثهای فرهنگی مردم شیراز،به مراتب بیشتر از حافظ است که همه ی عمرش را در شیراز گذرانده است ، حتی کمیت  مثلثات وی نیز ،ازمثلثات حافظ. بیشتر است . بعلاوه سعدی در گلستان نیز بیتی به گویش شیرازی کهن آورده است؛ آنجا که حکایت پیرمردی را بازگو می کند که به او گفتند:
“چرا زن نکنی؟” گفت: “با پیر زنانم عیشی نباشد.” گفتند: “جوانی بخواه، چون مکنت داری.” گفت: “مرا که پیرم، با پیرزنان الفت نیست؛ پس او را که جوان باشد، با من که پیرم، چه دوستی صورت بندد؟”

    پرِ هَفتا سله جونی می کند       عشغ مقری و خو بنی چش روشت

( “پیر هفتاد ساله جوانی می کند، چشم خشکیده (=کور) مگر به خواب چشم روشن را ببیند!”)
همچنین سعدی در باب هشتم بوستان نیز واژه ای شیرازی را به کار برده است

   به آرام دل خفتگان در بنه        چه دانند حال کُم ِگرسنه؟(بیت 3421)

 سعدی  در بسیاری موارد ، خود را شیرازی ، سعدی شیراز یا سعدی از شیراز ،می خواند ، در حالی که  حافظ، همه جا ،حافظ است و اگر چه به شیراز می نازد ،اما "حافظ شیرازی " را به کار نمی برد:

  گوش بر ناله ی مطرب کن و بلبل ، بگذار   

      که نگوید سخن  از سعدی شیرازی به (  561)

 زخاک سعدی شیراز ،بوی عشق آید           هزار سال پس از مرگ او،گرش بویی (

               هر متاعی زمعدنی خیزد          شکر  از مصر و سعدی از شیراز     ( 480)

سعدی در آثارغنایی خود، دیگر،در سیمای کسی  که  درس خوانده ی نظامیه  و عالم  و مجلس گوی و فقیه  و واعظ، وکسی که سرد و گرم  روزگار چشدیده و تجربه  اندوخته ی  روزگار است،ظاهر نمی شود  ،بلکه سخنگوی صادق عواطف و احساسات و نا خود آگاه فرهنگی خویش است که " ذوق شیراز، اورا به خودواقعیش ، باز می گرداند و با این بازگشت ، کودکی و نوجوانی و گذشته ی دور خانوادگی  و زندگی در دورانی طلایی از عمر خود را تداعی و احیاء می کند و از همه ی آن چه به دور از شیراز  بر او رفته است ،پشیمانی می جوید وبازگشت او  به شیراز،بدین معناست که سعدی به قول خودش،به سر زمین احراریا فرهنگی که خانه زاد آن است،یا به عبارت دیگر ،به خویشتن خویش ، باز می گردد.

 

شیراز فرهنگی سعدی:

هنوز واقعا بر اهل تحقیق مسلم نیست که فوران ذهن خلاق سعدی در نثر ونظم ،از چه زمانی آغاز شده است و شعر های دوران آغاز شاعری وی ،پیش از مهاجرت از شیراز،مهاجرت و بازگشت او به شیراز کدام است و  آثار عربی وی، درچه دورانی از سفر و در کدامین سرزمین ها  سروده شده است ،وقالبهای شعر و نثر وی ،چه ارتباط معنی داری با دوران زندگی وی در شیراز یا مهاجرت دارند ،اما آنچه مسلم است این است که باز گشت سعدی به شیراز ،را می توان  نقطه عطف بزرگ زندگی شاعر وآغاز دوران سکون و آرامش و شهرت و مسند یابی بحق وی در صدر مجلس نظم و نثردر زبان و ادبیات فارسی دانست،که سبب می شود شاهکار های ادبی اوبوستان و گلستان را در سالهای 655 و 656 هجری در شیراز ،خلق کند ، ولی غزلیات وی،که مبین عواطف واحساسات و نا خود آگاه شخصی شاعر هستند ،دارای تاریخ  و مکان سرای سرایش معینی نیستند ،امّا مضمون آنها ، در شناخت فرهنگ وروحیات شخصی سعدی ،در ارتباط با زاد بومش شیراز، بسیار راه گشاست  به عنوان مثال در ضمن غزل – قصیده  های سعدی ،به شهرآشوبی زیبا بر می خوریم که " بازگشت به شیراز" عنوان داردو ازکلمه به کلمه ی آن، دلبستگی شدید به شیراز و محیط و مردم آن  و دلزدگی از دوری ازاین شهر مادر بوم، ،که آن را شهر عزیزان کریم ، دریای گهر، دیار اهل هنر ،می نامد، دیده می شود    :

 سعدی اینک به قدم رفت و به سر ،باز آمد 

 مفتی ملّت اصحاب نظر باز آمد

  فتنه ی شاهد و سودا زده ی باد بهار     

عاشق  نغمه ی مرغان سر باز آمد

  تا نپنداری کاشفتگی از سر ، بنهاد    

 تا نگویی که زمستی به خبر باز آمد،

  دل بی خویشتن و خاطر شور انگیزش 

همچنان یاوگی و تن به حضر،باز آمد

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد  

 تا چه آموخت کز آن شیفته هر،باز آمد

عقل بین  ، کز بر سیلاب غم عشق، گریخت 

 عالمی گشت وبه گرداب خطر بازآمد

  تا بدانی که به دل ، نقطه ی پا بر جا بود  

 که چو پر گار بگردید و به سر باز آمد

 وه که چون تشنه ی دیدار عزیزان  می بود

 گوییا آب حیاتش ،به جگر ،بازآمد

  پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد 

منزلت بین که به پا رفت وبه سر باز آمد

  میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

 که به اندیشه ی شیرین، ز شکر باز آمد

   چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق     

   تا بدین روز که شبهای قمر، بازآمد

 بلعجب بود که  روزی به مرادی برسد   

     فلک خیره کش ،از جور مگر باز آمد

   دختر بکر ضمیرش فپس از این

          جور بیگانه نبیند ، که پدر بازآمد

  نی چه ارزد دوسه خر مهره که در پیله ی اوست  

    خاصه اکنون که به دریای گهر باز آمد

 چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید    

    به گدایی به در اهل هنر باز آمد  ( 694)

این نوع شیفتگی به شهر و دیار  ، در بوستان سعدی هم که قدیم ترین اثر تاریخدار اوست ودر سال 655 هجری سروده شده ، دیده می شودوشاعر در  سبب نظم کتاب ، پس از اشاره به سفر های دور و دراز خود،     تولای مردم این بوم پاک را دلیل باز گشت خود به شیراز می داند و می سراید:

 در اقصای عالم بگشتم بسی            به سر بردم ایام با هر کسی

  چو پاکان شیراز خاکی نهاد            ندیدم ، که رحمت بر آن خاک باد

  تولای مردان  این پاک بوم            بر انگیختم خاطراز شام وروم ( 150)

در مقدمه  گلستان هم  که درآغاز اردی بهشت ماه سال 656 هجری قمری در شیراز  نوشته شده است نیز ، همین دلبستگی را با ستایشی همه جانبه و شاید اغراق آمیز  ازفضای فرهنگی شیراز  دوران  ورود خود به این شهر ، بروز می دهد که بیش از آن که بتوان آن را تعارف آمیز دانست ، می تواند بیان کننده اوج احترام  و عشق سعدی به شیراز و فرهنگ و هنر و میراث داران ادبی و فرهنگی آن در روزگار مقارن با ورود وی به شیراز باشد، آنجا که  می گوید:

" فکیف در نظر اعیان حضرت [ شیراز] خداوندی که مجمع اهل دل است  و مر کز علمای متبحر ، اگر در سیاقت سخن دلیری کنم ، شوخی کرده باشم و بضاعت مُزجاة ، به حضرت عزیز آورده  و شَبَه در جوهریان جوی نیارد و چراغ، پیش آفتاب ،پرتوی ندارد و مناره ی بلند ،بر دامن کوه الوند ، پست  نماید....نخل بندی دانم ،ولی نه در بستان ،شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان،  ...اما به اعتماد سِعَت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیر دستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند، کلمه یی چند  به طریق نوادر و امثال و شعر و حکایات  در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه ، بر او خرج،...(9)

" ایزد تعالی ئ تقدّس خطه ی پاک شیراز را تا زمان قیامت در امان سلامت نگهداراد." ( سعدی مقدمه ی گلستان ص 3).

در ضمن قصاید فارسی سعدی نیز، شهر آشوب  کوتاهی است که شاعر، در آن، شیراز را بهشت روی زمین،تختگاه سلیمان ، حضرت راز ، مدفن هزاران پیر وولی  که کعبه آنان را طواف می کند، شهر نیک مردان، قبّة الإسلام،و بالأخره شهباز شهر ها می خواند:

 خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز    

  رسیده بر سر الله اکبر شیراز بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین   

 که بار، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    

     که تخت گاه سلیمان بده است و حضرت راز

 هزار پیر و ولی بیش بینی اندر وی       

   که کعبه بر  سر ایشان ، همی کند پرواز

  به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر   

      به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز

 که گوش دار  تو این شهر نیک مردان را

          ز دست ظالم بد دین  و کافر  غمّاز

حق کعبه  وآن کس که کرد کعبه، بنا،      

   که دار مردم شیراز  ، در تجمل و ناز

     هر آن کسی که کند قصد قبّة الإسلام     

     بریده باد سرش، همچو زرّ و نقره، به گاز

  که سعدی در حق شیراز ،روز وشب ، می گفت  

       که شهرهاهمه بازند و،شهر ما شهباز( 708)

ولی سعدی در غزلیاتش، بیش ازدیگر قالبهای شعرش، ستایشگر شیراز، مردم، طبیعت ، و بزرگان علم و ادب  و فرهنگ این دیار است  وحتی ستایش های سعدی از کلام و سخن خویش نیز به نوعی با شیراز ومردم با ذوق و سخن  سنج آن پیوند می یابد.

سعدی باد صبح و خاک شیراز را آتشین و شو ر انگیز می شمارد که آتش عشق را شعله ور می سازدو در هرکس که بگیرد ، آرام و قرار از وی می رباید:

        مستی از من پرس و شور عاشقی         وان، کجا داند که دُرد آشام نیست

     باد صبح و خاک شیراز ،آتشی است         هر کرا در وی گرفت، آرام نیست  ( 782)

و طبعا ،همیشه دعا گوی این شهر و مردم آن است و این دعا را  در جاهای دیگر نیز،تکرار می کند:

             برآر دست تضرّع ، ببار اشک ندم 

         ز بی نیاز  بخواه ،آنچه بایدت، به نیاز

           سر امید  فرودآر و، روی عجز ،بمال 

                       بر آستان خداوندگار بنده نواز

   به نیک مردان ،یارب ّ ، که دست فعل بدان،

        ببندبر همه عالَم، خصوص، برشیراز ( 709)

  ودر اشعار عربی خود نیز شیراز  و فارس را از دعا فراموش نمی کند:

 دم، یا سحاب ! لجو الفرس منبسطا          وامطر ، نداک علی الحضار و البادی

            خیر ارید بشیرازَحللت به           یا نعمة الله !  دومی فیه  وأزدادی (761)

شیراز،نماد خانواده و هویت سعدی:

شیراز ، زادگاه سعدی است  ودر هر فرصتی ،با افتخار، انتساب خود را به این شهر خاطر نشان می سازد:

" گفتم ای پسر  خوارزم و ختا ،صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقی است، بخندید و مولدم پرسید ،گفتم خاک شیراز، گفت از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم:

      طبع ترا تا هوس نحو کرد           صورت صبر از دل ما محو کرد

  ای دل عشاق ،به دام تو صید      ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید؟!  ( 96)

سعدی خود را پرورده شیراز و بلبل این شهر می داند  که از معدن شیراز بر خاسته است:

   هیچ بلبل   نداند این دستان          هیچ مطرب ندارد این آواز

    هر متاعی ز معدنی خیزد،          شکر از مصر و سعدی ، از شیراز ( 480)        

 وخاک مشکبوی  شیراز را دوست دارد :

     یارب آن روی است یا برگ سمن          یارب آن قد است یا سرو چمن

        فیح ریحان است  یا  بوی بهشت          خاک شیراز  است  یا باد ختن (541)

ومعشوق اودر این خاک عنبرین  با زلف پریشان  و چشمانی خمار که بامدادان از خواب نوشین بر خاسته است دیدنی  است:

    این نسیم خاک شیراز استیا مشک ختن            یا نگار من  پریشان کرده  زلف عنبرین

   بامدادش بین که چشم از خواب نوشین بر کند

  گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین

 گر سرش داری ، چو سعدی سر بنه مردانه وار

    با چنین معشوق نتوان باخت عشق ،الّا چنین( 555)

پدر سعدی:

شیراز، خانه ی سعدی است که همه ی عهد خردی و نوجوانی و  دوران پیری خود رادر آن به سر برده است و یادآور  پدر  ،مادر و خانواده ی اوست که با همه ی فراز و فرود های زندگی وی پیوند خورده است، و " پدر" این خانواده نقشی بسیار احترام آمیز و  سنجیده دارد،آن که چنین می نماید که پدر سعدی در خدمت ، ملوک و بزرگان شیرازو شاید از صاحب منصبان  آن شهر بوده است و سعدی در قطعه یی که متأسفانه معلوم نیست در باره ی چه کسی است، بدان،اشاره دارد:

   پدرم   بنده ی ِ قدیم  تو بود       عمر در  بندگی به سر برده است

      بنده  زاده که در وجود آمد        هم به روی تو دیده  بر کرده است

       خدمت دیگری نخواهد کرد        که مرا نعمت تو پرورده است   (810)

 اما هر گز به صاحب جاهی پدر نمی نازد بلکه "پدر " در سخن وی،علاوه بر مفهوم متعارف و معمول خانوادگی آن ، در معانی وسیعی چون یک عالم عامل متقی ، یک خردمند ،دانای حکیم و باسعه ی صدر فراوان؛ به کار می رود و به همین جهت، گاهی حضور" پدر"در حکایات سعدی، کافی است  که شیراز را به خاطر خواننده بیاورد ،عهد خردی سعدی را تداعی کند و نشان دهد که داستان در این شهر اتفاق افتاده است   ، بی آن که نام شیراز صراحتا ذکر شده باشد،:

             زعهد پدر یاد دارم  همی            که باران رحمت  بر او هر دمی

     که در خردیم  لوح و دفتر خرید           ز بهرم  یکی خاتم زر خرید

      به در کرد نا گه یکی مشتری           به خرمایی ، از دستم انگشتری

   چو نشناسد  انگشتری طفل خرد          به شیرینی ، از وی توانند برد

                تو هم قیمت عمر نشناختی         که در عیش شیرین بر انداختی ( 326)

باز در حکایتی دیگر از باب نهم بوستان حکایتی دارد از عیدی که با پدر، بیرون آمده بود:

         همی یاد دارم  زعهد صغر           که عیدی برون آمدم  با پدر

     به بازیچه مشغول مردم شدم           در آشوب خلق از پدر گم شدم

  برآوردم از هول و دهشت ، خروش           پدر ناگهانم ، بمالید گوش

که ای شوخ چشم ، آخرت چند بار             بگفتم  که  دستم  ز دامن مدار

    به تنها ، نداند  شدن، طفل خرد         که مشکل بود ، راه نادیده، برد

        کنون با خرد باید انباز گشت          که فردا نماند ره بازگشت   ( 331)

در گلستان ، حکایتهایی  وجود دارد  که" پدر"ی خردمند  در آنها نقشی مهم دارد و در اغلب آنها می  توان تصور کرد  که مراد پدر  خردمند خود سعدی است که همه قبیله ی وی عالمان دین بودند، و به نظر می رسد که در بسیاری از حکایات سعدی " پدر"،"خردمند"،"دانا" و عالم "وصف دیگر "پدر " خوداو باشد و هر جا  که سعدی  می خواهد حکایتی پند آمیز ازپدر خویش و روزگار طفلی و صباوت  خود بیان کند ،آن را از قول خردمند، حکیم یا دانایی نقل می کند، که مسلما در در کودکی ؛ برای سعدی ،مظهر کمال و خرد کامل بوده است: به حکایتهای زیر از گلستان بنگرید که در هریک می توانید "سعدی " کودک یا نوجوان را در محضرپدر خردمندش ببینید:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         به یاد دار که این پندم از پدر یادست (686 )

 که مصراع اول را در گلستان هم  آورده است  ولی نام پدر را ذکر نکرده  است:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ

در داستان زیر ،  پدری که فرزندی  خردمند  پرورده است ، می خواهد هنر فرزند را در حضور دیگران به تماشا بنشیند ،و به داشتن چنین فرزندی در برابر جمع ببالد ،آن چنان که گویی این خود سعدی خردسال است  که  در محضر پدرش نشسته است و چنین گفتگویی با وی مطرح می شود:

*" طفل بودم  که بزرگی را پرسیدم از بلوغ ، گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارداما در حقیقت یک نشان داردو بس: آن که در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حفظ خویش .

       به دست آوردن دنیا هنر نیست          یکی را گر توانی ، دل به دست آر   ( 113)

و "جوان" این حکایت چه شباهتی به سعدی نو جوان فضیلت شعار، در خدمت پدرش  دارد:

**  جوانی خردمنداز فنون فضا یل ،حظی وافر داشت وطبعی نافر،چندان که  در محافل  دانشمندان  زبان ببستی ،باری پدرش گفت : ای پسر نو نیز آن  چه دانی  ، بگوی ، گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. ( 82)

و هنگامی که سعدی در گلستان، حکایت حکیمی را که پسران را پند می دهد ، نقل می کند ،نا خود آگاه ،پندهای  پدر دانش پرور خود را  به خاطر می آورد:

" حکیمی پسر ان را  پند همی داد که جانان پدر هنرآموزید که ملک و دولت  دنیا ، اعتماد را نشاید، وسیم و زر در سفر بر محلّ خطر است ،یا دزد به یکبار ببرد ،یا خواجه به تفاریق بخورد، اما هنر چشمه ی زاینده است ودولت پاینده وهنر مند هر جا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند:

      وقتی افتاد فتنه یی در شام         هر کس از گوشه یی فرا رفتند

            روستا زادگان دانشمند         به  وزیری پادشا  رفتند

       پسران وزیر ، ناقص عقل         به گدایی به روستا رفتند   ( 108)

ودر حکایت زیر که صریحا به داستان  خود سعدی مربوط است ، پدرش را با آن چنان منزلت روحانی و باز یافتگی فر هنگی توصیف می کند که در مقام شب خیزی و تعبد  وحسن نظر ، به مقام عارفان بزرگ و رفتارهای آنان شبیه می سازد:

***یاد دارم که در ایام جوانی متعبد  بودمی و شبخیز و مولع  زهد وپرهیز ،شبی در خدمت پدر رحمة الله  علیه ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته  و مصحف عزیز بر کنار گرفته  و طایفه یی گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد  که دو گانه یی بگزارد  ،چنان خته اند که گویی مرده اند، گفت ایجان پدر ! تو نیز اگر بخفتی ، به که در پوستین خلق افتی؛

          نبیند مدعی جز خویشتن را        که دارد پرده ی پندار در پیش

        گرت چشم خدا بینی ببخشند        نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش   ( 42  )

         را باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر بر فتم پدر     (   199)

به نظر می رسد که این حکایت گلستان هم در باره ی خود سعدی فقیه باشد ،در روزگار جوانی که متعبد و شب خیز ... : بود:

" فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان ،درمن فثر نمی کند،به حکم آنکه نمی بینم ایشان را   کرداری موافق گفتار؛

           ترک  دنیا به مردم  آموزند          خویشتن  سیم و غلّه اندوزند

         عالمی را که گفت باشد و بس          هرچه گوید ،نگیرد اندر کس

       عالم آن   کس بود که بد   نکند          نه بگوید به خلق و، خود نکند 

أتأمرون َ النّاس َ بالبرّ ِو تَنسَونَ أنفُسَکُم؟

  عالم که کامرانی و تن پروری کند          او خویشتن گم است، که را رهبری کند(  57)

 و شاید این فقیه ، کسی جز خود سعدی نباشد ،در حکایت ؛

            فقیهی کهن جامه ی تنگدست          در ایوان  قاضی به صف در نشست...

که چون از مجلس قاضی به در می رود ، نقیبان در صدد شناخت هویت وی بر می آیند ،در می یابند که سعدی حق گوی بوده است:

  نقیب از پی اش رفت  و هر سو دوید         که مردی بدین نعت و صورت که دید

    یکی گفت  از این گونه شیرین نفس           دراین شهر، سعدی شناسیم و ،بس

  برآن صد هزار آفرین کاین بگفت            حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت  ( 246)

طبیعی است که از دست دادن چنان پدری، برای سعدی ،دردی بزرگ و داغی همیشگی  به شمار می آید  و"درد یتیمی" به درد همیشگی وی بدل می گردددوسبب می شود تا نسبت به یتیمان عاطفتی بی نهایت داشته باشد  واین حالت را در بوستان و گلستان ،  بروز دهد و به تصویر کشد:

    پدر مرده را سایه بر سر فکن          غبارش بیفشان و خارش بکن

 ندانی چه بودش، فرو مانده سخت          بود تازه  ، بی بیخ ، هرگز درخت؟!

  چو بینی یتیمی ،سر افکنده  پیش ،         مده بوسه بر روی فرزند خویش

      یتیم ار بگرید که نازش خرد         وگر خشم گیرد ، که بارش برد

             الا تا نگرید که عرش عظیم           بلرزد  همی چون بگرید یتیم

      به رحمت بکن  آبش از دیده ، پاک           به شفقت ، بیفشانش از چهره ، خاک

     اگر سایه یی ، خود برفت از سرش          تو در سایه ی خویشتن، پرورش

               من آن گه سر  تاجور داشتم          که سر در کنار پدر داشتم

           اگر بر وجودم   نشستی مگس           پریشان شدی خاطر چند کس

             کنون  دشمنان گر برندم اسیر          نباشد کس از دوستانم نصیر

مرا باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر برفتم پدر

             یکی خار پای یتیمی بکند          به خواب اندرش دید  پیر خجند

 همی گفت و در روضه ها می چمید           کز آن خار ، بر من چه گلها دمید ( 199)

                                                                                                                                                              مادر ، سر چشمه ی محبت زلال سعدی

مادر ، برای سعدی بیش از آن که زنی باشد که فرزندی را زاده و وی را بزرگ کرده است، با اعتبار فرهنگی و عاطفی ویژه یی ،تعریف می شود که بار فرهنگی آن بسیار بیشتر از معنای عاطفی و متداول آن است،به علاوه ، یاد مادر ،نماد کودکی ها و جوانیهای  سعدی است و روزگاران خوش گم گشته ی  او ، لذا  مادرنیز به همان اندازه ی پدر، اما به جهاتی دیگر،برای او بزرگ وبسی محتر م است:

                 کنار و بر مادر دلپذیر            بهشت است و پستان ، در او جوی شیر

    درختی است بالای جان پرورش             پسر، میوه  ی نازنین در برش

      نه رگهای پستان درون دل است             پس ار بنگری، شیر، خون دل است

   به خونش فرو برده دندان چو نیش         سرشته در او مهر فرزند خویش  ( 301)

وبا پدر و مادراست که دوران  زندگی کودکانه و کودکیهای همگان و آداب و رسوم رایج در شیراز،در کلام سعدی، به تماشا گذاشته می شود:    

     شنیدم که نا بالغی روزه داشت              به صد محنت آورد روزی  به چاشت

        به کُتابش آن روز سایق نبرد              بزرگ آمدش  طاعت از طفل خرد

     پدر دیده بوسید و مادر ، سرش              فشاندندبادام و زر بر سرش

    چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز             فتاد اندر او آتش معده سوز  

   به دل گفت اگر لقمه  ، چندی خورم             چه داند پدر غیب ، یا مادرم

      چو روی پس در پدر بود و قوم              نهان خورد  پیدا به سر، برد صوم

         که داند چو  در بند حق نیستی             اگر بی وضو در نماز ایستی

 پس این پیر از آن طفل نادان تر است           که از بهر مردم به طاعت در، است

             کلید در دوزخ است آن نماز            که  در چشم مردم گزاری ، دراز( 273)

و رعایت احترام مادر، برای سعدی واجب ودر این حکایت معنی دار گلستان، بسیار روشنگر است:

 " در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست ،چنانکه دیگر حیوانات راست ، بل احشای مادر را بخورند  و شکمش را بدرند  وراه صحرا گیرند و آن پوستها که در خانه ی کژدم بینند ، اثر آن است ، باری این نکته پیش برگی همی گفتم ، گفت : دل من بر صدق این  سخن گواهی می دهد : در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در  بزرگی چنین مقبلند و محبوب!!

       پسری را پدر نصیحت کرد :         کای جوان  بخت  یاد گیر این پند:

       هر که با اهل خود  وفا نکند ،      نشود دوست روی و دولتمند      ( 112)      

 و حکایت  نا فرمانی فرزندی از مادر خویش ، نشان دهنده ی عشق وصف ناپذیر سعدی به مادر است:

     جوانی ، سر از رای مادر بتافت          دل دردمندش به آذر بتافت

     چو بیچاره شد، پیشش آورد مهد          که ای سست مهر فراموش عهد

 نه گریان و درمانده بودی و خرد ؟           که شبها ز دست تو خوابم نبرد

  نه   در مهد ، نیروی حالت ، نبود ،          مگس راندن از خود مجالت نبود،

     تو آن کودک از مگس رنجه یی           که امروز سالا  و سر پنچه یی  ( 306)

که همین حکایت را با عباراتی دیگر در گلستان مکرر می کند:

" وقتی به جهل جوانی ، بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست  و گریان ، همی گفت : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی ؛

 چه خوش گفت زالی به فرزند خویش         چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

         گر از عهد خردیت ،یاد آمدی          که بیچاره بدی  در آغو ش من

    نکردی در این  روز ، بر من جفا          که توشیر مردی و من پیر زن  "( 109)

به نظر سعدی  فرهنگ آموزی به فرزند ،مهمترین وظیفه ی والدین اوست:

     چو خواهی که نامت بماند به جای            پسر را خردمندی آموز و رای

     چو فرهنگ  و رایش   نباشد بسی           بمیری و از تو نماند کسی

            بسا روزگارا  که سختی برد           پسر چون پدر ، نازکش ، پرورد

          خردمند و پر هیز کارش بر آر          گرش دوست داری ، به نازش ، مدار

       به خردی  درش ، زجر تعلیم کن           به نیک و بدش وعده و بیم کن

          نو آموز را ذکر و تحسین و زه            ز توبیخ  و تهدید  استاد به

               بیاموز پرورده را  دسترنج             وگر دست داری  چو قارون ،به گنج

              چه دانی که گردیدن روزگار            به غربت  بگرداندش در دیار

           چو بر پیشه ای باشدش دسترس             کجا دست حاجت برد پیش کس

     ندانی که سعدی  مراد از چه یافت ؟            نه هامون  نوشت و نه دریا شکافت

         به خردی  بخورد از  بزرگان قفا           خدا دادش  اندر بزرگی ، صفا

     هر آن کس  که گردن به فرمان نهد ،            بسی بر نیاید که  فرمان دهد

       هر آن طفل ، کو جو ر آموزگار            نبیند ، جفا بیند از روزگار

      پسر را نکو دار   و راحت رسان         که چشمش نماند  به دست  کسان

     هر آن کس که فرزند را غم نخورد         دگر کس ، غمش خورد و  بد نام کرد

               نگه دار از آمیز گار بدش        که بد بخت  و بی ره کند چون خودش ( 298)

معشوق شیرازی ، نماد عشق سعدی به شیراز

سعدی  و شیراز و عشق، از هم جدا یی ناپذیرند،سعدی ،شیراز را شهر ِ یار و دلدار خود می شناسد وبسیاری از غزلیات عاشقانه ی  وی ،در ستایش یاری شیرازی است،که فارغ از نظربازیها و دل مشغولیهای دوران جوانی شاعر  در شعر و نثر سعدی منعکس می شود و رنگ و منشی واحد  و یگانه ندارد، اما گاهی تا عشقی روحانی و سارفانه  اوج می گیرد، سعدی، به طور کلی ، در اشعار دوران دوری از شیراز، شوریده یی است در غربت که یاد یار و دیار لحظه یی او را رها نمی کند و اشعار فراقی وی ، همه حکایت از این دارند که ا وازسکونت در غربت ،دل زده  است  و چون صورتی بی  جان ، در آنجا زندگی می کند ،وپیوسته چشم به راه پیکی ، نامه یی یا پیامی است  که چون نمی رسد،از نسیم می خواهد تا از شیراز  بگذرد و ازیار برایش  خبری بیاورد:

      خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست          راحت جان و دوای  دل بیمار آن جاست

من در این جای ، همین صورت بیجانم وبس          دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

 تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست  مقیم          فلک این جاست ولی کو کب سیّار آن جاست

  آخر ای باد صبا ، بویی  اگر می  آری           سوی شیراز گذر کن ، که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم            روم آنجا که مرا محرم اسرار آن جاست

        نکند میل، دل من به تماشای چمن            که تماشای  دل ،آنجاست که دلدار آن جاست

  سعدی این منزل  ویران چه کنی ، جای تو نیست   رخت بر بند که منزلگه احرار آن جاست ( 362)

و اثراین  فراق از شیراز ، در آثار عربی او نیز مشهود است:

              متی حللت بشیرازَ،یا نسیم الصّبح            خُذ الکتاب  و بلّغ سلامی  الأحباب

 اگر چه صبرمن از روی دوست ممکن نیست  اگرکنم به ضرورت،چو صبرماهی از آب ( 642)

وآرزوی  دیدار این مادر بوم را در شعر خویش جاودانه می سازد:

خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز         رسیده بر سر الله اکبر شیراز

 بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین         که بار ، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    که تخت گاه سلیمان بُده است و حضرت راز...( 708)

غزلهایی فراقی سعدی ، همانهاست که در آنها  به نحوی از فراق یارو شیراز می نالد ویا به دلیلی ،به یاد این شهر و مردم آن و دل بستگیها و ریشه هایش در این دیار، می افتد:

                   گر من ز محبتت بمیرم            دان، به قیامتت ، بگیرم

            آن کس که بجز تو کس ندارد           در هردو جهان، من  فقیرم

               ای باد لطیف عنبرین بوی           در پای لطافت تو میرم

         چون می گذری به خاک شیراز          گو من  به فلان زمین ، اسیرم

      در خواب نمی روم  که بی  دوست         پهلو ، نه  خوشست بر حریرم

                 ای مونس روزگار سعدی        رفتی و  نرفتی از ضمیرم  ( 518)

اما روزگاران خوش باز گشت  به شیراز ، با شکفتگی  بیشتر طبع خلاق    و شهرت همه جا گیر وی را همراه است وشادی و طرب ازآن می تراود  وپیوند خوردن نام سعدی با شیراز ، شهرت این شهر و نام خود را جهانگیر می سا زد و در این دوران است که شیراز با جاذبه های خاص خود ، شور و عشق سعدی را بیش از پیش بر می انگیزد:

       نه چون خواهی آمد به شیراز، در         سرو تن بشویی زگرد سفر

         پس ای خاکسار گنه ، عن قریب           سفر کرد خواهی به شهری غریب

    بران از دوسر چشمه ی دیده ،جوی           ور آلایشی داری از خود ،بشوی ( 326)

                                          ----------------

 شنیده یی که مقالات سعدی از شیراز         همی برند  به عالَم ، چو نافه ی ختنی

مگر که نام خوشت در دهان من افتاد،        که رفت نام  من اندر جهان،به خوش سخنی( 613)

  نعیم خطه ی شیراز   و لعبتان بهشتی          ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را

   گرفته راه تماشا  بدیع چهره بتانی         که در مشاهده، عاچز کنند  بتگر چین را ( 682)

این دوران ، روزگارخوش وصال یار  به شمار می آید و با شور و شرهای فراوان  سعدیانه ، همراه است، و در این جا،سعدی دلباخته ی کسی است که فتنه انگیز تراز وی  در شیراز وجود ندارد:

                       نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم     

                                            که دل در بند او دارد،به هر مویی ، پریشانی

                                 چه فتنه است این که در چشمت ،به غارت می برد دلها

                                  تویی در عهد ما ، گر هست در شیراز ، فتّانی  ( 615)

 و یار برای وی  شیراز را مشکین می سازد وبی او زندگانی برای سعدی  ذوق و نشاطی به همراه ندارد:

     ذوقی چنان ندارد  ،بی دوست  زندگانی           دودم ، به سر برآمد ، راین آتش نهانی

   شیراز در نبسته است بر کاروان ،ولیکن            مارا نمی گشایند ، از قید مهربانی

       ای بر در سرایت ،غوغای عشقبازان       همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی ( 617)

                             آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد 

                             ترک از خراسان آمده است از پارس یغمامی برد

     شیراز مشکین می کند، چون ناف آهوی ختن        

گر باد نوروز از برش، بویی به صحرا می برد

 من پا س دارم تا به روز ، امشب  به جای پاسبان     

 کان چشم خواب آلوده خواب ازدیده ی ما می برد (417)

  • ·  معشوق شیرازی ،در باز گشت سعدی به شیراز  ،همان کسی است که در هرجای این شهر که قدم نهاده باشد ، سعدی خاک پای او را مژگان خویش در خشم می کشد:

  تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی         گل سرخ ،شرم دارد که  چرا همی شکفتم

    به امید آن که  جایی ، قدمی نهاده باشی        همه خاکهای شیراز، به دیدگان برُفتَم  ( 506)

 و  بانک فریاد سعدی از عشق وی از شیراز به همه ی عالم می رسد:

  کس ننالید  در این عهد چو من در غم دوست     که به آفاق نفس می رود از شیرازم  ( 519)

و عشق این یار است که به سعدی اجازه نمی دهد که  پا از شیراز برون بگذارد:

              ای یار جفا کرده ی پیوند بریده         این بود وفاداری و عهد تو ، ندیده

 در کوی تو معروفم و از  روی تو محروم         گرگ دهن آلوده و ، یوسف ندریده

           ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند         افسانه ی مجنون  ِ به لیلی  نرسیده

   گر پای به در می  نهم از خطّه ی شیراز       ره نیست ، تو چیرامُن ِ من حلقه کشیده

       با دست بلورین  تو ، پنجه نتوان کرد ،           رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده  ( 563)

  • ·  معشوق شیرازی او، یغما گر دل همه ی مسلمانان است و ترکی شیرازی است که عاشق خود بسیار جفا می کند:

 ز دست ترک خطایی ،کسی جفا چندان     نمی برد که من از دست ترک شیرازی(601)                                                                

                                            ------------

        که دارد در همه لشکر ،کمانی              که چون ابروی زیبای تو باشد

    مبادا- ور  بوَد- غارت در اسلام             همه شیراز ، یغمای تو باشد

 سر سعدی چو خواهد رفتن ازدست         همان بهتر که در پای تو باشد ( 430)

 و یارشیرازی  سفر کرده ی وی، که در زیبایی از همگان ممتاز است ، کاروانی است  از شکر که به شیراز وارد می شود:

         کاروانی شکر از  مصر به شیراز آید         اگر آن یار سفر کرده ی ما ،باز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس   آن که محبوب من است ازهمه ممتاز آید( 467)

ور اشعار عربی سعدی نیز آهو چشمی است  که دل از شاعر می رباید:

       لقیت ُ الاسد َ  فی الغابات ِ ،لا تقوی  علی صیدی          وهذا الظبی فی شیراز،یسبینی  بأحداقِ  ( 604)

شیراز و عشق سعدی به فرهنگ و هنرو ادب آن:

 سعدی از این  که شیرازیان در روزگار اتابک مظفرالدین سلچوق شاه ،در امن و امان وآرامشند، بسیار شاد است:

                   چه نیک بخت کسانی که اهل شیرازند       که زیر با ل  همای بلند  پروازند

              دعای   صالح و صادق ،رقیب جان تو باد       که أهل پارس به صدق و صلاح ممتازند( 697)

ا و خود را غلام شاعران شیرازی معشوق می خواند:

 که گفته است که صددل ،به غمزه یی ببری       هزار صید  ، به یک تاختن ، بیندازی 

         ز لطف لفظ شکر بار  گفته ی سعدی       شدم  غلام همه شاعران شیرازی    ( 600)

ومی د اند  که خوش سخنی ، موجب  جاودانگی اوست:

  ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید        هزار سال پس از مرگ وی ، گرش بویی

                                         ---------------

     هر که سودانامه ی سعدی  نوشت         دفتر  پرهیز کاری گو بشوی

  هر که نشنیده است  وقتی بوی عشق        گو به شیراز آی و خاک من ، ببوی   ( 624)

        شنیدم  هر چه  در شیراز گویند           به هفت اقلیم عالَم باز گویند

       که سعدی هر چه گوید ،پند باشد        حریص پند، دولتمند باشد   ( 859)  

عشق سعدی به طبیعت شیراز:

 

 

 

 

 

 

طبیعت شیراز بویژه در بهاران ، ازعوامل دیگر  شیفتگی سعدی  به این شهر است خاصه که با دیداریار همراه باشد :

    نفسی ئقت بهارم ، هوس صحرا بود         با رفیقی دو، که دایم نتوان تنها بود

     خاک شیراز  چو دیبای منقّش دیدم          وان همه صورت شاهد،  که بر آن دیبا بود

 پارس  در سایه ی  اقبال اتابک ، ایمن         لیکن از ناله ی مرغان چمن ، غو غا بود

 شکرین پسته دهانی ، به تفرّج ،بگذشت        که چگو.یم ، نتوان گفت که چون  زیبا بود

 یعلم الله که شقایق،نه بدان لطف وسمن        نه بدان  بوی و، صنوبرنه بدان بالا بود ( 453)

   یکی به حکم  نظر ، پای در گلستان نه         که پایمال کنی  ار غوان و یاسمنش

   خوشا تفرّج نوروز ، خاصه در شیراز         که بر کند دل مرد مسافر از وطنش

 عزیز مصر چمن شد ، جمال  یوسف گل          صبا به شهر  در آورد  ب.ی پیرهنش

 نماند فتنه در  ایام شاه   ، جز سعدی        که بر جمال تو فتنه است و خلف برسخنش ( 487)

 

عشق سعدی به آثار و مآثرومظاهرفرهنگی شیراز

سعدی به همه ی مظاهر فرهنگی شیراز از رجال و بزرگان ونام آوران و مکانهای تاریخی و محلات  شیراز دلبستگی فراوان دارد و گاهی به آنها سوگند یاد می کند:

1-   مصلای شیراز:

یکی از ملوک پارس را ، نگینی گرانمایه بر انگشتری بود،باری به حکم  تفرج با تنی چند خاصان ، به مصلای شیراز رفت ، فرمود تا انگشتری را بر بر گندی عضد ، نصب کردند....( 80)

2- مسحد آدینه و سرای اتابک:

فی الجمله شبی خلوتی میسر شد قاضی  از تنعم نخفتی و به بترنم گفتی:

   تا نشنوی ز مسجد آدینه  با نگ صبح          یا از در سرای اتابک ، غریو کوس

    لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بود        برداشتن ، به گفته ی  بیهوده ی خروس (100)

3- خاندان بوبکر سعدو آبادی شیراز در دوران سعدی:

  برآمد  همی بانگ شادی چو رعد          چو شیراز در عهد بوبکر سعد   ( 177)

خداوند شیراز: ابوبکر سعد:

   چه گفتم ،چو حل کردم این راز را           بشارت خداوند شیراز را

         که جمهور در سایه ی همتش          مقیمند ودربر سفره ی نعمتش  ( 219)

4- روزبهان و  تربت وی:

 به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر         به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز  ( 708)

دلگیریهای سعدی  از شیراز:

دل گیری های سعدی  از شیراز ، در مقایسه با عشق وی بدین شهر ،چندان مهم نیست  و به نظر می رسد که ازمقوله  رنجش های معمول در زندگی اجتماعی در شهری است که رقیبان، حسودان، غیبت کنندگان و مدعیان ، همیشه در کار آزار دیگرانند اما مهمترین دغدغه های وی ،بیش از آن که به مردم و دلبستگیهای او مربوط باشد ، از فقر و سختی های آن، مایه می گیرد:

 دستگاهی نه ، که در پای تو ریزم چون خاک       حاصل آن است که چون طبل تهی، بر بادم

         می نماید که جفای فلک  از دامن من            دست کوته نکند ، تا نکند بنیادم

         دلم از صحبت شیراز ، بکلی بگرفت            وقت آن است که  پرسی خبر از بغدادم

    هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد             عجب ار صاحبدیوان  ، نرسد فریادم

 سعدیا  حب وطن گر چه حدیثی است درست     نتوان مرد زسختی که من این جا زادم ( 507)

 و گاهی از  این  که قدر سخنش در این شهر شناخته نیست  می نالد چنان که این دلگیری رادر قصیده یی در ستایش صاحبدیوان بیان می کند:

    میان عرصه ی شیراز  تا به چند آخر            پیاده باشم و دیگر پیادگان ، فرزین

   چو بید بُن ، که تناور شود به پنجه سال           به پنج روز به بالاش بر دود، یقطین

 ز روزگار به رنجم ، چنان که نتوان گفت       به خاک پای خداوند ،  روزگار یمین  ( 730)

درتصاویری که سعدی از شیراز عصرخود و کنش ها و واکنشهای عاشقانه ی خود در این شهر دارد‌،ناخودآگاه به تبیین روحیات  احتماعی  مردم این شهر ، بویژه خانواده و دوستان و طبقات مختلف اجتماعی این شهر می پردازد و فرهنگ حاکم بر اخلاق و رفتار های معاصرانش به تصویر می کشد ، در این جاست که می بینیم  عاشقی چون سعدی،‌ در شیراز این روزگار،در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ ق عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

   عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:          کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌

     هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست            ‌نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

 عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌             نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌            بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!***

    دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید        کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

 کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌            به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکش

                                                  ***

   ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند           که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

                 دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند          و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

              مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا            روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

   «عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر           کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

  درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود           به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

   گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار           ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

                                                     ******

          سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌          گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است

 ‌هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ او          دیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

      گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان          دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

  گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش           دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

                                                     ***

            در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌             تا عیب‌ نگسترند ما را

              در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب              دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

    سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی           شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

           نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری           که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

             حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم            که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

    عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اند            من‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اند

  پرده‌ بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌             جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌              دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اند

 گر که سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند             حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اند پیش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو را          بیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

                          نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی           گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

                            از ورطه‌، خبر ندارد            آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد           بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

        بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌             تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

 باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست             نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

           به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد             خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

     تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!                که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

      سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌                غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

         همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم                خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

 ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق               کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

         کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی               تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

     اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟               کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

                     برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را            تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

  کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست            بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

     عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند           این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

 عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌           کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

    هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا            کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

                                                        ***

      چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌             خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

      همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن             خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

                 اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌              تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌: 

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود         صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

                 کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی           حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

 ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز         هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

 

------------------------------------------------------------------------------------

یادداشت ها:

  • ·   همه ی شماره  های سمت چپ اشعار، اشاره است به متن کامل دیوان شیخ اجل  مصلح الدین سعدی شیرازی ، ،به کوشش دکتر مظاهر مصفّا ،کانون معرفت ،تهران 1340)

مثلثات، شعرهائی گفته‏ شده است که شاعر در سرودن آن از سه زبان یا دو زبان و یک گویش محلی استفاده می‏کرده‏ و نمونه‏های بارز آن(مثلثات سعدی)و دو غزل مثلث از حافظ و شاه داعی است که شادروان‏ محمد جعفر واجد شیرازی چند سال پیش فاضلانه به تصحیح و شرح و ترجمهء آنها دست زد.( مؤید شیرازی،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی)

  • ·    در مورد مثلتات رجوع  شود به انواع شعر فارسی ،تألیف دکتر منصور رستگار فسایی ، انتشارات نوید شیراز ،چاپ دوم ص ......
  • ·   در مورد مثلثات سعدی ، رجوع شود به:واجد شیرازی ، محمد جعفر، مثلثات سعدی، یغما ، شماره ی239مرداد ماه 1347،ص 259 به بعد.
  • ·   دکتر جعفر مؤیر شیرازی ،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی شیرازی ،مهر، شماره ی 367، 1357
  • ·   دکتر علی اشرف صادقی ،گویش شیرازی،دانشنامه فارس.

مجموعه مقالات دکتر نوابی،متن و حاشیه،ص 213 تا 215 .همچنین رجوع شود به مقاله«لهجهء شیرازی تا قرن نهم»و نیز«زبان مردم شیراز در زمان سعدی‏ و حافظ»ص 213 و 236 مجموعه مقالات دکتر نوابی و نیز به مقدمه«نوید دیدار»از محمد جواد واجد.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →