دکتر منصور رستگار فسائی

نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز

و استاد مدعو دانشگاه اریزونا


                                      نوروز درحماسه ی ملی ایرانیان  

 

 

 همه ‏ساله بخت تو پیروز باد

 همه روزگار تو، نوروز باد فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون ‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا  ( هاتف‏)

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج ‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت ‏نامه ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه ‏ها دارند و ایرانى ‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته ‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجری شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 ایرانیان  چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته ‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله  اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده ‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه ‏ها ساخته ‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده ‏اند:

 .1 نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏ خانه ‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

 1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2- نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته ‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان  ‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده ‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏ هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته ‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏ اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب ‏الخلقه گشته ‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

 5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن ‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

 6- نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده ‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

 7-نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه ‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده ‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته ‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره ‏وشی ها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوش امد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه ‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه ‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

 8- نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه ‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

 9-نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏ سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

 10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام ‏الملک در سیاست‏نامه در این‏ باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخم هایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

 11- نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک ‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه ‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏ کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

12- نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13-نوروز،   روز پرواز انسان به آسمانهاست

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

 14- نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

 15-نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته ‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن ‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17- نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان ‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان ‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏ کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

 18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده ‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

 20نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏ اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام ‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏ سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده ‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

  

 الف. چهارشنبه ‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه ‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران ‏زمین همانند است و عبارتند از:

 .1 آتش ‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه ‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله ‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده ‏ام و تندرستى آورده‏ ام.

 .2 فال‏گیرى، در شب چهارشنبه ‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

 .3 قاشق زنى، بعضى از زنان، کاسه ‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه ‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق ‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏ العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

 .4 در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه ‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏شو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏گو خواهد شد.

 .5 آجیل چهارشنبه ‏سورى، در شب چهارشنبه ‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏ گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته ‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

 .6 کوزه‏ شکنى، در شب چهارشنبه‏ سورى، یک کوزه آب‏ ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره ‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته ‏اند.

 .7 گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

 .8 در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه ‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

 .9 فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏ سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏ گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده ‏اند.

 .10 آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه ‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ ها و با قاشق ‏زنى به دست آورده ‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه ‏سورى است که در جلو خانه ‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب ‏نشینى مى کنند و شب چره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى ‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده ‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف ‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

عکس از دکتر هنگامه رستگار

به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم ‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم ‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت ‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏ هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته ‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى ‏پلو یا باقالى ‏پلو است و رشته ‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه ‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى ‏پزان از خانه ‏ها مى آمد و به هر خانه ‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه ‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه ‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏ کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه ‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏ تر و پرنشاط تر برگزار گردد.

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان ‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه ی شوهر

 اگر سیزده ‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏ فیروز" نیز نقش شادى ‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى ‏فیروزم بنده‏

 سالى یک ‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى‏

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

 .1 مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه ‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 .2 نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه ‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

 .3 میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏ یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

 .4 آتش ‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏ افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش ‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم ‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه ‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و به او چیزى مى بخشیدند.

 .6 آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏شو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

 .7 عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

 .8 شیرینى ‏خوران و شیرینى ‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏ اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

 .9 سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه ‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

 .10 هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

 .11 روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

 .12 آتش ‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه ‏سورى و شب عید.

 .13 پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

 .14 مراسم اسب ‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى ‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

 .15 جامه هاى نو مى پوشیدند.

 .17 شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت ‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 .18 در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

 

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانیفاز دکتر منصور رستگار فساییفاز انتشارات طرح نو

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

معرفی کتاب شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد باز نشسته ی دانشگاه شیراز

                        و

استاد مدعوّ دانشگاه اریزونا

 

معرفی کتاب  شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم

کتابی در دست تألیف

از

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

 

درباره ی این کتاب

کتاب" شاهنامه را با هم بخوانیم و بشناسیم" بر آن است تا شاهنامه را از آغاز تا انجام ،به نثری ساده و همه فهم و با یاری سخن شاعرانه ی فردوسی بزرگ  ، باز گو کند و تا انجا که ممکن است،  به سادگی ،به تحلیل  قالب و محتوا ی شاهنامه و شیوه ی سخن سرایی فردوسی در داستانهانهایش و مشخصات صوری و معنایی هر داستان ، به اختصار بپردازد و پیوند های شاهنامه را با منابع اساطیری ایران بررسی کند  تا خواننده جرعه یی از زلال شاهنامه را بنوشدو تشویق شود که به متن اصلی شاهنامه مراجعه کند و در دنیای دیدنی این اثر سترگ،  به تماشا بپردازد و از آن حظّی وافر بیابد .دراین کتاب ،پس از ذکر خلاصه یی  از هرداستان شاهنامه ؛ درباره ی قهرمانان آن داستان و پیوند های اساطیری و تاریخی آن  درمتون پیش و پس از دوره اسلامی ، به ایجاز، گفتگو می شود و به منابع مهم شناخت و مطالعه ی اساسی آن داستان اشاره می گردد.

(1)

پادشاهی گیومرث در شاهنامه سی سال بود


هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

 مگر از پدر ،یاد دارد پسر         بگوید تو را ،یک به یک ، در به در[1]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

 امّا من: ( :فردوسی)چنین می‌پندارم که نخستین شاه، «گیومرث» بود و راه و رسم بزرگی و شهریاری را او پدیدار کرد. او و همراهانش در اوج کوهها می‌زیستند و جامه‌هایشان از پوست پلنگان و شیران بود. گیومرث، خوراکها و پوشیدنیهای گوناگون را آشکار ساخت و آنگاه تاج بر سر نهاد و برتخت نشست و خود را شاه خواند و چون بر تخت می‌نشست،1 نور ایزدی[2]  چون خورشید  درخشان از او می‌تابید و همگان از او فرمان می‌بردند.

گیومرث به مردم و دد[3]  و دام[4]  و پرندگان آرامش و آسایش می زیستند  و همگان از او فرمان می‌بردند.

دوتا می‌شدندی برِ تخت او         از آن بر شده فرّه و بخت او[6]

به رسم نماز[7]  آمدندیش پیش         از او برگرفتند آیین و کیش[8]

 گیومرث، پسری داشت به نام «سیامک» که خردمند و زیبا و دلیر بود و دل و جان پدرش، از داشتن چنان فرزندی همیشه شادمان بود. زندگی گیومرث شادمانه و با آرامش سپری می‌شد.

 نبودش به گیتی کسی دشمنا         مگر در نهان ریمن آهرمنا[9]

 اهریمن بداندیش که بر گیومرث رشک[10]  می‌برد، بر آن بود تا او را نابود کند و «خَزَروان» دیو، فرزند خود را به جای او به شاهی بنشاند. خزروان لشکری فراوان فراهم آورد و آهنگ نبرد با سیامک کرد؛ امّا خداوند، "سروش" ،فرشته زیبای پیام‌رسان خود را فرمان داد تا در سیمای زیبارویی پلنگینه‌پوش[11]

به نزد سیامک برود و او را از بدسگالی[12] های اهریمن و خزروان آگاه سازد و سروش؛

 بگفتش به راز این سخن، در به در[13]          که دشمن چه سازد همی با پدر

 دل سیامک از شنیدن این سخنان به جوش آمد و خشمناک شد و خود را برای نبرد با دشمن بداندیش، آماده ساخت. پس، از هر سو سپاه گِرد آورد و زرهی[14]  از چرم پلنگ بر تن بپوشانید و با لشکری انبوه از دد و دام و دلاوران پلنگ‌خو[15] ، به نبرد با اهریمن و خزروان دیو شتافت و با آنان روبرو گشت:

     سیامک بیامد برهنه تنا         برآویخت با رَیمَن آهریمنا[16]  

بزد چنگ، وارونه ،دیوِ سیاه         دو تا اندر آورد بالای شاه[17]  

فکند آن تنِ شاهزاده به خاک         به چنگال، کردش کمرگاه، چاک

  سیامک به دست خزروان دیو کشته شدو همه مردمان و دام و دد و پرندگان سوگوار و غمگین شدند و بر گیومرث گرد آمدند.

 چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه         ز تیمار، گیتی بر او شد سیاه[18]

 گیومرث و مردم، جامه‌های پیروزه‌رنگ سوگواران، پوشیدند و بر سیامک گریستند و سالی را در سوگ به سر بردند ،تا آنکه بار دیگر سروش به نزد گیومرث آمد و به او فرمان داد که سوگواری را رها کند و به کین‌خواهی فرزند بپردازد و زمین را از خزروان پلید، آن دیو بدکار بدآیین ،پاک سازد، و آیین سوگواری و کین‌جویی از این هنگام پدید آمد. پس کیومرث از خدای بزرگ یاری خواست و به آمادگی برای نبرد با خزروان بدکار پرداخت و فرزند سیامک را که «هوشنگ» نام داشت به نبرد با خزروان فرستاد تا کین پدربستاند. هوشنگ در نبردی که با خزروان کرد بر خزروان دیو بد چهربداندیش، پیروز شد و او را بر زمین زد و کشت و پس از این پیروزی،گیومرث نیز درگذشت و هوشنگ به جای او بر تخت پادشاهی ایران نشست.

 تحلیل داستان گیومرٍث در شاهنامه

درباره ی گیومرث:

نخستین داستانی را که فردوسی در بخش  اساطیریشاهنامه ، به نظم درمی‌آورد، داستان گیومرث است که این داستان در چاپ خالقی مطلق دارای 70 بیت است .

این نام به صورتهای گیومرث، کیومرث، کیومرس ، کیومرز وکهمورث و... آمده است که همه صورتی دیگر از "گیومرث " است که بدان خواهیم پرداخت ، اما گیومرث  دو نام یا لقب متفاوت هم دارد که عبارتند ار"گرشاه " و "گل شاه":

1- گرشاه:

 ز هنگام " گلشاه " تا یزدگرد    ز گفت من اید ، پراگنده ، گِر ( 6/264/4416 مول

" گرشاه " مرکب است از "گر":"گل"  بفتح اول = گر، کوه + شاه که جزء اول آن در اوستا "گئری " :کوه است و مجموعا به معنی شاه کوههاست ، چه" کر" بمعنی کوه و پشته است وگیومرث دراوائل ظهوردر کوهسار می زیسته است .(آنندراج

2- گلشاه

حمزه ٔ اصفهانی این کلمه را به «ملک الطین » ترجمه کرده و تصور نموده که «گِر» مبدل «گِل » به کسر اول است و این اشتباه است ،چه بر طبق سنت زرتشتیان گیومرث در کوه می زیسته ، بدین مناسبت او را«گرشاه » گفتند.

ولف نیز در فهرست خود به تبع فرهنگ نویسان ما کلمه را "گیلشاه  " خوانده به معنی اردنکونیگ :پادشاه زمین ) گرفته است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گیومرث را" گلشاه" خوانند و وجه تسمیه اش آن است که چون در زمان او غیر از آب و خاک ،چیزی نبود که متّصرف شود او را بدین نام خواندند و بعضی گویند گیومرث آدم علیه السّلام است و چون او را از گِل آفریده اند، به این نام موسوم گردانیدند و بعضی گویند اول کسی که بر روی زمین پادشاهی کرد کیومرث بود و اورا به این نام نامیدند. (برهان ).

لقب شخص اول آدمی است که پارسیان کیومرث خوانند و عربان آدم دانند و کیومرز را "بزرگ زمین "معنی کرده اند ،چه کی به معنی بزرگ و مرز زمین است و بعضی کاف عجمی دانسته و "زنده ی گویا" تفسیر کرده اند .

یکی از پادشاهان کیومرث بود و هر کس چیزی میگوید از عجم که وی آدم بود و خلق از اوست و او را گل شاه خوانند. (قصص الانبیاء ص 32 ].

گل شاه اول کسی که پادشاهی جهان کرد و آیین پادشاهی و فرمان دهی به جهان آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص9)و او را پارسیان [ کیومرث ] گل شاه خوانند یعنی پادشاه بزرگ . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 27).

اول مردی که به زمین ظاهر کرد مردی بود که پارسیان او را گل شاه همی خوانند. (مجمل التواریخ و القصص ص 21).

 دراساطیر ایرانى اولین انسان و در تعبیر شاهنامه فردوسى، نخستین شاه است. ترکیب گل‏شاه یا گل‏پادشاه که درطبرى و التنبیه والاشراف براى کیومرث به ‏کار رفته، معلول تعبیر دگرگونى خاک به انسان یا خاک ى‏بودن انسان است؛ بدین معنى که کیومرث اولین موجود بشرى است که از گل آفریده شده است. در مجمل‏ التواریخ نوشته شده است: «او را گل‏شاه همى خوانند، زیرا که پادشاهى او الاّ بر گِل نبود»؛ که در این تعبیر مى‏توان کیومرث را پادشاه مخلوقات خاکى، یعنى آدمیان، دانست.

در بلعمی ، امده است که  :" که او مردی نیکو روی و نیکو نیت بود  واورا"سیاح" خواندند ." ( تاریخ بلعمی ، بهار،صص 8) ، همو نام همسرش را " ایلده"  ودختری به نام " ماریه" و پسری به نام "ماری " می داند.( همان ،صص 126)

گیومرث، در ماه فروردین خود را نخستین فرمانروای جهان می‌شمارد و در کوهها جای می‌گزیند و خود و همراهانش جامه‌های پلنگینه می‌پوشند. کیومرث دد و دام و مردمان را آرامش می‌بخشد و همگان او را دوست خویش می‌شمارند مگر اهریمن بدکار که بر شکوه کیومرثی رشک می‌برد و می‌خواهد آن را نابود سازد.

خزروان دیو ،پور اهریمن سپاه ساخت و در اندیشه تاختن بر کیومرث بود که فرشته پیام‌آور ایزدی، سروش، در پیکر مردی پلنگینه پوش، بر کیومرث آشکار شد و او را از اندیشه پلید اهریمن آگاه کرد و کیومرث فرزند خود سیامک را به رویارویی خزروان دیو، فرزند اهریمن فرستاد، امّا در نبردی که میان سیامک و خزروان درگرفت، سیامک کشته شد و کیومرث در نخستین سوک انسان و سوگواری بر مرگ فرزند، سالی را جامه پیروزه‌رنگ پوشید تا آنکه سروش او را از این کار بازداشت و به نبرد با دیوان فرمان داد و کیومرث، هوشنگ را به نبرد با دیوان فرستاد و او با پیروزی بر دیوان و کشتن آنان، نخستین پیروزی را برای کیومرث به ارمغان آورد و کیومرث پس از سی سال پادشاهی درگذشت و هوشنگ به جای وی پادشاه ایران شد.

در گرشاسپ نامه  در ذکر سفر گرشاسپ به جزیره ی "بنداب"  می خوانیم که گرشاسپ تابوت  گیومرث را در انجا می یابد:

    یکی   خانه    دیدند  از      لاژورد           بر آورده از شفشه ها ،زرّ زرد

         یکی پهن تابوت ، زرین، دراوی            جهان زاو چو از مشک بگرفته بو

        گیومرث بد خفته  بر تخت  زر          پر از زرّ و یاقوت بود و گهر   

بفرمود گرشاسپ  کان را زجای       بیارند بیرون میان سرای( گرشاسپ نامه ،)

کریستن سن در کتاب " نخستین انسان ، نخستین شهریار" می نویسد:"...در فهرست قهرمانان افسانه یی ، هوشنگ ، و تهمورث ،میان گیومرث  که موجود عجیب الخلقه  ی پیش از آفرینش انسان واقعی بوده و نمونه  ی انسان اولیه شده است و " جم"  که نمونه ی هندو ایرانی  نخستین انسان است ،قرار دارد این موضوع ما را بر آن می دارد که  که معتقد شویم ، که هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

به گفته ی کریستن سن : "...به روایت فردوسی ، گیومرث ،اولین شاه و کسی است که تمدن  را به میان آدمیان آورده، اما او نخستین انسان نیست ، وی ادمیان را تربیت می کند ، به آنان می آموزد  که لباس بپوشند  وبرای خود غذا تهیه کنند ،قانون گذار بزرگی است که جانوران  نیز چون آدمیان به او حرمت می گزارند  واوست که دین  را می اورد ،

فردوسی که مبنای توصیف  خود را از سلطنت گیومرث ،روایتی از یک دهقان که" پژوهنده ی نامه ی باستان "  است ذکر می کند، در این مورد باید از یک منبع خاص استفاده  کرده باشد ، زیرا روایت او در نکات اساسی  با روایتهای  منابع ساسانی  مورد پژوهش ما ، متفاوت است ،اشاره به این که فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد...اما در داستان فردوسی ، ذکری از "مشی" و "مشیانه " نیست  و "سیامک " در کتابهای پهلوی  و قدیمترین  آثار ، دستکاری شده ی پسر " مشی " و "مشیانه " است و در شاهنامه فردوسی ، پسر "گیومرث " است، فردوسی ، نسلی  را پس از "سیامک" حذف کرده است ، به طوری که  "هوشنگ" بنابر داستان او ، پسر سیامک به شمار رفته است ،بعد فردوسی در داستان ستیز گیومرث با دیوان ، به سیامک  و هوشنگ ، نقشی داده  است ، پسر اهریمن  نیز در شاهنامه  ظاهر می شود  ،بدون این که  نام او(:أرزور) ذکر شود ، اما شرح ستیز ،در آنجا به نحوی است  که با آنچه در منابع یافته ایم ، تفاوت دارد ، گیومرث ، پسر اهریمن را نمی کشد ،بلکه این پسر اهریمن است که سیامک را می کشد  و بعدها هوشنگ پسر سیامک ، که گیومرث اورابه جای پسر در گذشته ی خود  به فرزندی پذیرفته ، به کینه خواهی بر می خیزد و خود ، پسر اهریمن را می کشد ، در شاهنامه  نکته ای هست دالّ بر این که  این روایت  از جدال، در مقایسه با روایت  مینوی خرد ، ( 27 بند  14و15)متاخر تر است ، سروش که پیام آور ایزدان است ، توطیه های پسر اهریمن را  علیه سیامک بر او آشکار می کند  وسیامک  که  بدینگونه  آگاه شده است،  به ستیز با این دیو ، بر می خیزد ، اما از پای در می اید ،بنابر این پا درمیانی  سروش بی فایده است  وبدین گونه ،حتی خلاف ایجاز طبیعی حماسه  است ، با وجود این، احتمال دارد  که سیامک  در صورت اصلی  افسانه ،  در مبارزه با پسر اهریمن ، نقشی خاص خود داشته  است،به هر حال  این نکته  ی قابل توجهی است  که نام  سیامک و أرزور ، هردو در اوستا  می اید ،اما به عنوان  نام دو  کوه،بنابر این  چنین تصوری  پیش می اید که  شاید در داستان  پسر اهریمن  ،آن گونه که در مینوی خرد  آمده  وبیرونی هم نقل کرده است ، از سویی ، در روایت فردوسی  از سوی  دیگر، فقط باز مانده های  ناچیزی ، از یک اسطوره ی باستانی برای ما  بر جا مانده  که شاید  هیچ ارتباطی با  گیومرث نداشته باشد....( نخستین انسان  ، نخستین شهریار ص 113)

کارهای مهمّ گیومرث:

ایین تخت و کلاه یعنی بر تخت شاهی نشستن و تاجگذاری کردن ،نه به معنی ظاهری و تشریفاتی آن، بلکه به معنای بنیان گذاری سلطنت  و پادشاهی ، نخستین  دست آورد گیومرث است.

گیومرث  ،که خودو همراهانش جامه هایی از پوست حیوانات بر تن داشتند ، لباسهای تازه و خورد وخوراکهای  نو پدید آورد و دد ودام در سایه ی او ارام گرفتند ، او نخستین کسی است که با سروش فرستاده ی ایزدی  که به صورت " پری پلینگینه پوش "  بر او آشکار شده است ،دیدار می کند و از توطیه های اهریمن آگاه می شودو   فرزندش "سیامک " را به نبرد با اهریمن و فرزند وی " خزروان  دیو" می فرستد وبا کشته شدن سیامک به دست خزروان،نخستین قربانی جدال پنهانی  اهریمن و ایزد، سیامک است  که سبب پدید آمدن رسم سوکواری و سیاه پوشی  می شود ولی باز با راهنمایی  سروش ، گیومرث به سوکواری یک ساله ی خود پایان می دهد و رسم کین خواهی را بنیاد می نهد وفرزند زاده اش هوشنگ را به نبرد با خزروان می فرستد و هوشنگ اورا می کشد وانتقام خون پدر را می گیرد  . 

شخصیتها در داستان  گیومرث

داستان گیومرث از معدود داستانهای شاهنامه است  که علاوه بر انسانها یی چون گیومرث ، سیامک و هوشنگ، شخصیتهای چون ایزد، سروش ، اهریمن ، دیوان ،  در آن نقش آفرین هستند و می تواند نمودار  رفتار های انسان نخستین و دخالت مستقیم  نیروهای ماوراء طبیعی در زندگی ایشان باشد.

1-گیومرث:به قول فردوسی نخستین شاه و بنا بر منابع کهن ، نخستین انسان است که فردوسی  بی آن که به پدر و مادر و نحوه ی رشد  او  اشاره کند،از اختلاف آراء در مورد وی سخن می گوید :" هیچ‌کس براستی به یاد ندارد که در جهان، نخستین شاه که بوده است و چه کسی پیش از دیگر شاهان، به شاهی نشسته و در جهان آوازه بزرگی و شهریاری درانداخته است و بردیگر توانمندان برتری یافته  است؛

مگر از پدر یاد دارد پسر         بگوید تو را یک به یک در به در[19]

که نام بزرگی که آورد پیش         که را بود از آن مهتران مایه بیش

2-سیامک  پسر گیومرث و پدر هوشنگ.که در نبرد با خزروان دیو ، پسر اهریمن کشته می شود  و با کشته شدن وی آیین سوکواری و کینه جویی پدید می آید.

3-هوشنگ ،پسر سیامک و پسر خوانده ی گیومرث که انتقام پدر را با کشتن خزروان دیو می گیرد.

4- خزروان دیو: پسر اهریمن که به نمایندگی  از پدر،با گیومرث و سیامک و هوشنگ می جنگد  و اگر چه در نبرد با سیامک ،پیروزی از اوست، اما در جنگ با هوشنگ کشته می شود.و تنها موردی است که فردوسی همانند روایات زردشتی دیوان را  فرزند اهریمن می خواند .

به نظر می رسد که نبردهای گیومرث و جانشینان وی ،هوشنگ وتهمورث با دیوان ، یادگار نبردهای آریاییها با بومیان در سر زمینهای تازه  یافته  است که آن قوم را "دیو" می خواندندواحتمالا  تمدن و فرهنگی خاص و بهتر از آریاییها هم داشتند و بر کارهایی توانایی داشتند که اریاییان را شگفت زده می کرد بنا بر شاهنامه دانسته های کسانی چون کیومرث وجانشینانش در حد خورد و خوراک و پوشش  و رشتن و بافتن واهلی کردن حیوانات بود که همه از لوازم زندگی کشاورزی و عشیره یی است،  ولی کار کردهای دیوان بیشتر به زندگی شهری و تمدن ، مربوط است   زیرا بنا بر شاهنامه تهمورث دیوان را از شهرها بیرون می کند و چون با انها آشتی می کند ، با آنها زندگی مسالمت آمیز دارد و از آنها کارهایی چون آبیاری ، ساختن گرمابه ها، پرواز ، مهارت در نوشتن انواع خط، کارهای آبادانی چون  کشف آتش،  برپایی چشنها  و مراسمی چون آیینهای سوگواری و شادی  و تخت سازی و تاجگذاری و ... را فرامی گیرد.

5-سروش : که پیام آور ایزد برای سروش فرستاده ی ایزدی که دوبار در شکل زیایی پلینگینه پوش بر گیومرث آشکار می شود و اورا از توطیه ی اهریمن و فرزندش خرزوان دیو ، آگاه می سازد

6-  ایزد و اهریمن که اگر چه در  این داستان به طور مستقیم حضور ندارند ، اما انگیزه های داستان  از آنها آغاز می شود و در واقع کارگردان پشت صحنه ی وقایع هستند.

7-پریان،حیوانات ودد و دام هم بنا بر گفته ی فردوسی در این داستان در لشکر کیومرت هستند و دیوان ، سپاه خزروان دیو را تشکیل می دهند.

مکان داستان :

بر فراز کوهها و ستیغ قله هاست که می تواند نمادی از بزرگی و عطمت گیومرث باشد ، اما در این داستان  اشاره یی به مرز ایران یا هیچ کشوری نمی شود  و همین امر می تواند گویای این باشد که در این داستان شاهنامه  ودو داستان هوشنگ و تهمورث ما یا با انسانهای نخستین  و مشکلات آنها یا  با آریایی ها ی در پی قدرت  و استیلا  بعد از جدایی  هندیها و ایرانیان سر و کار داریم.

زمان داستان :

همچنان که اشاره شد، کریستن سن معتقد است که:" هوشنگ  و تهمورث  ، در اصل  نمونه های نخستین انسان  و نخستین شاه بوده اند  و بعد از جدایی  هندیان  وایرانیان  ، در دنیای افسانه ای ، ایرانیان وارد شده  و جم را، از نخستین پایگاه بیرون  رانده و خود آنان نیز در دوره  ی جیدید تری ،جای خویش را به گیومرث داده اند ..." ( همان ص 167)

تنها اشاره یی که از کلام فردوسی در مورد زمان داستان وجود دارد ،آن جاست که می گوید   فرمانروایی گیومرث  درلحظه ای آغاز گردید که خورشید در برج حمل  وارد شد که این  نکته به قول کریستن سن ، به خداینامه بر می گردد و محتمل است  که توصیف زیبایی درخشان گیومرث ، از همان اصل باشد.

تحلیل  داستان گیومرث در شاهنامه:

فردوسی در داستان کیومرث از نماد های متعددی بهره می گیرد، برای نشان دادن زندگی ابتدایی او ، اورا بر اوج کوه  وبا همراهانی که مردم و دد و دام و پرندگان از آن جمله اند ، نشان می دهد که  جامه هایی از پوست شیران و پلنگان را بر انها می پوشد تا در عین آن که بر زندگی بدوی انسان ،اشاره داشته باشد ،بر دلاوری آنان نیز تأکید بگذارد، و پس از آن که خوراکها و پوشیدنیها را  پدید می اورد، ( که نماد تمدن وشهر نشینی توانند بود) تاج بر سر می نهد وبه همگان آرامش می بخشد و در واقع  نماد  جامعه یی متمدن  می شود.

اماباور مندی به ثنویت ایرانی – زردشتی ،سبب می شود که این شاه نوپا

 در گیر نخستین  معارضه ی قدرت ، ، نه با همسایگان و دشمنان  زمینی خود بلکه با  اهریمن بد اندیش گردد ، بدیمعنی  که "سروش " فرشته ی پیام رسان ایزدی به گیومرث خبر می دهد که اهریمن بر او رشک می برد  و بر آن است تا کیومرث را نابود کند ، و از اینجاست که نبرد خیر وشر در نخستین طلیعه ی دوران گیومرث ، باعث می شود که جهان آرامش خود را از دست بدهد و فرزندان اهریمن و گیومرث در نبردهایی که در می گیرد ، جان ببازند و بدین ترتیب گیومرث ،نخستین انسان ( به روایات زردشتی )   به وسوسه ی اهریمن ، بهشت آرام خود را می بازد  و به سوگ می نشیند و رسم  سوگواری و کین  خواهی را بنیاد می نهد  و  پس از سی سال پادشاهی، ( که مجمل التواریخ آن را 700 سال نوشته است )، هوشنگ پور سیامک را به جای خود می نشاند ودر می گذرد.

_____________________

[1]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

[3]. حیوانات وحشی.

[4]. حیوانات اهلی.

[5]. لطف الهی، مهر خداوندی که ایرانیان آن را «فرّ» یا «فرّه ایزدی» هم می‌خواندند.

[6]. همه در برابر کیومرث تعظیم می‌کردند و او را به خاطر بزرگی خداداده او ستایش می‌کردند.

[7]. تعظیم و بزرگداشت.

[8]. پیش او می‌رفتند و دینداری و دانش را از او یاد می‌گرفتند.

[9]. کیومرث جز شیطان حیله‌گر که پنهانی با او دشمن بود، دشمنی نداشت.

[10]. حسد.

[11]. کسی که از پوست پلنگ لباس ساخته و پوشیده است.

[12]. بداندیشی.

[13]. فصل به فصل، بخش به بخش.

[14]. جامه‌ای محکم از پوست یا فلز که در برابر تیر و شمشیر بدن را نگهداری می‌کرد.

[15]. دلاور و شجاع.

[16]. سیامک با تنی برهنه و بی‌پوشش و بدون زرهی محکم با اهریمن (: شیطان) حیله‌گر و مکّار بهجنگ پرداخت.

[17]. اهریمن سیاه‌چهره، با چنگال سیامک را برگرفت و سرنگون کمر او را به خاک افکند و پهلوی اورا با چنگ خویش درید و او را کشت.

[18]. جهان از غم و اندوه مرگ فرزند پیش چشم کیومرث سیاه شد.

[19]. مردم داستانهای پدران خویش را شفاهآ شنیده بودند و آن را پشت به پشت برای فرزندان خودتعریف می‌کردند و بخشهای آن را باز می‌گفتند که اوّلین پادشاه چه کسی بود که از دیگراننام‌آورتر و توانمندتر بود.

 

 

 

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جستاری در ادبیات فارسی و اروپایی

داود اسپرهم

 

 جستاری در ادبیات فارسی و اروپایی 
چکیده
در این نوشته، تفاوتها و مشترکات بین ادبیات فارسی و اروپایی (بویژه شعر) به صورت اجمالی بررسی خواهد شد. بی‌تردید هر کدام از وجوه این بررسی، نیاز به ذکر شواهد و امثال دارد تا سنجشی مستدل، مستند و قابل قبول باشد. اما با توجه به متنوع بودن زمینه‌های این مقایسه، در صورت بیان شواهد، این نوشته از حد خود درخواهد گذشت و ای بسا نیاز به تدوین کتابی باشد. از این‌روی و بنا بر ضرورت پرهیز از تطویل (سخن آگنی) از ذکر شواهد به اشاره‌های کوتاه بسنده خواهد شد.
مقدمه:
اگر تمام تعریفهای– حد و رسمی– شعر را از روزگاران کهن تاکنون در نظر آوریم، دو محور اساسی آن آهنگین بودن(1) و مخیل(2) بودن است. این مخیل بودن، که بیش از هر چیز به عنوان جوهر اصلی شعر به آن تاکید شده، به گونه‌های مختلفی بازگو شده است. گذشته از این تعریف و تاکید، شعر، به لحاظ هویت و شرایط ساختاری خود، عرصه‌ی ظهور کنشهای متنوع انسانی است. در واقع، آن عنصر اساسی خیال در پیوند آدمی با طبیعت و با حقایق وجودی خود، علاوه برنیاز به اولین و مهمترین ابزار ظهور (یعنی زبان)، به زمینه‌ها و بسترهای دیگری از قبیل کنشهای اجتماعی خاص، دانش و آموخته‌های نظری و تجربی، بینش هستی‌شناسانه و بسیاری مسایل دیگر نیازمند است. از این‌رو، لازم است در هرگونه مقایسه‌ای تا حد ممکن به این زمینه‌ها توجه شود.
محدوده‌ی زمانی این مقایسه مربوط به ادبیات رسمی (شعر کلاسیک) خواهد بود و اصولاً جریانات پرشتاب ادبی امروز را– چه در ایران(3) و چه در اروپا– شامل نخواهد شد.
کلید واژه: ‌قالب، مضمون، خیال، آهنگ، شعر اروپایی، شعر فارسی.
محورهای قابل بررسی:
1. زبان: قالب و شکل (form)
از وجوه تمایز بین شعر فارسی و اروپایی تفاوت در قوالب شعری است. قالب شعر مربوط به آن بخش از تعریف می‌شود که به موسیقی کناری و بیرونی تأکید دارد. اگر قالب شعر را بدون توجه به محتوای آنها در نظر بگیریم، باید گفت که شعر فارسی نسبت به شعر اروپایی از تنوع بیشتری برخوردار است. در ادبیات اروپایی، تنها با دو قالب شعری، قصیده و غزل (ode) سروکار داریم. البته، هر کدام از آنها دارای انواعی هستند؛ نظیر غزل روستایی (idyll)، غزلواره یا سانه (sonnet)، قصیده‌ی آزاد یا بی‌قاعده (irrequler ode)، قصیده‌ی با قاعده (Pindaric reqular ode) و قصیده‌ی هوراسی (form horatian ode) و اشکال دیگر(4). اما در ادبیات فارسی قالبهای شعر از تنوع چشمگیری برخوردارند، همانند مثنوی، قصیده، غزل، مسمط، قطعه، مستزاد، رباعی(5)، دوبیتی، ترکیب‌بند، ترجیع‌بند و... البته، هرکدام از این قالبها خود، به لحاظ تفاوت محتوا، انواعی دارند، مانند قالب رباعی که می‌تواند به رباعی عاشقانه (همچون رباعی‌های رودکی)، رباعی صوفیانه (مانند رباعی‌های عطار و مولوی و رباعی فلسفی و حکمی (نظیر رباعی‌های خیام) تقسیم شود(6).
این نکته درخور ذکر است که در ادبیات اروپایی تنوع قالب بیشتر در نثر (prose) است، مانند:
الف. نثر خطابی (pemonstrative) که خود بر دو نوع است؛ نثر خطابی قضایی (judicial) و نثر خطابی مدحی و هجوی (lampoonـpanegyric)
ب. نثر تاریخی (historical) که علاوه بر تاریخ، شامل سالنامه‌ها (annals) وقایع‌نامه‌ها و خاطرات (memoirs) و زندگی‌نامه‌ها (biography) نیز می‌شود(7). البته، زندگی‌نامه نیز اقسامی دارد، مانند ادبیات اعترافی(8) (confessional literature)، ادبیات بیمارگونه (dystopia literature) که در آنها خصلتهای نیک انسانی به شیوه‌ای انحطاط آمیز مطرح می‌شود، مثل آثار هاکسلی و اورول، همچنین نوعی ادبیات داستانی با عنوان ادبیات پوچی (literature of the absurd) و مهم‌تر از همه ادبیات افسانه‌ای یا فابل (fable) که شخصیتهای آن غیر انسان هستند.(9)
ج. نثر داستانی (fictional prose): این نوع ادبی، مهم‌ترین جلوه ادبیات در اروپاست. ادبیات داستانی نیز انواعی دارد(10). در یک چشم‌انداز کلی این نتیجه به دست می‌آید که جلوه‌های اصلی آثار ادبی در اروپا و پختگی و کمال آنها در قالب نثر بیشتر از قالب نظم بوده است، نظیر آثار برشت، هوگو، تولستوی، میلتون، الیوت، کامو، داستایوسکی و... این در حالی است که بیشتر آثار شاخص و شاهکارهای ادبی در زبان فارسی در شعر نمایان شده است تا نثر، نظیر آثار سنایی، مثنویهای عطار، مثنوی خداوندگار، شاهنامه فردوسی، غزلهای حافظ و... تقدم زمانی شعر فارسی نسبت به نثر نیز نباید در این مقایسه فراموش شود.
تقسیم آثار ادبی به لحاظ مضمون و محتوا نیز بیشتر شیوه‌ای اروپایی است. آثار ادبی، در هر قالبی که باشند، می‌توانند در این گونه‌ها قرار بگیرند:
الف. غنایی یاlyric 
ب. حماسی یا epic 
ج. هجوی یا satiric. آیرونی ((irony نیز در این دسته قرار می‌گیرد.
د. روایی یا narrative
ه‍. تعلیمی یا didactic
2. آهنگ و موسیقی (rhythm, melody, music) 
موسیقی شعر، دو پایه(11) از تعریف سه رکنی ارسطو از شعر را شامل می‌شود(12). البته امروزه، موسیقی شعر را به سه نوع تقسیم می‌کنند: موسیقی بیرونی یا عروض (meter)، موسیقی درونی یا متنی (prosody)، موسیقی کناری یا قافیه (rhythm)(13). اکنون به بررسی هر کدام از آنها در ادبیات اروپایی و ادبیات فارسی می‌پردازیم.
2ـ1. عروض (meter)
از جمله تفاوتهای آشکار بین شعر فارسی و اروپایی تکثر و تنوع اوزان و بحور در شعر فارسی است. خلاقیتهای شاعران ایرانی در تتبع از اوزان نیکو و سخته‌ی شعر دوران جاهلی عرب و تصرف در برخی از اصول و قواعد آنها در هر دوره‌ای، به غنای موسیقیایی شعر فارسی افزوده است. اگرچه شعر فارسی با اقتباس از عروض عربی آغاز شده(14)– تا جایی که بسیاری از حالات و عواطف روحی رقیق و تصاویر و صورتهای باریک خیال در اوزان درشت، عدم تجانس آنهارا آشکار می‌سازد– اما در ادوار متأخرتر، شاعران ایرانی در انتخاب این اوزان و هم‌سنخی آنها با محتوا و درون، نهایت دقت را کرده‌اند(15). علاوه بر این، از همان زمانها تا به روزگار ما، ذهن موسیقیایی ایرانیان همیشه به دنبال اوزان و بحور تازه بوده است(16). به عنوان نمونه، تنها برای رباعی، که می‌توان آن را یک قالب شعری مستقل فارسی دانست، ایرانیان بیش از بیست وزن فرعی– علاوه بر وزن اصلی رباعی– یافتند. به عبارتی، می‌توان گفت که شاعران فارسی، هم‌زمان با تحول اندیشه و احساس و درک نوین از هستی، اوزان و بحور شعر خود را تغییر داده‌اند. اگر شرایط طوری بوده است که تحریک احساس و عاطفه‌ی انسانی را موجب شده، وزن نیز با رقت معنی هماهنگ شده است(17)، و اگر شرایط، القای روحیه ستیز و حماسه‌جویی را موجب شده، وزن مخصوص بدان کشف شده است(18).
از این‌رو، اوزان شعر فارسی (موسیقی بیرونی)، هیچ‌گاه و در هیچ دوره‌ای، محدود و جامد نمانده و پیوسته سیر تکاملی خود را طی کرده است.
موسیقی بیرونی در شعر اروپایی به گستردگی عروض فارسی نیست. غالب اوزان شعر اروپایی دو سطری و هجایی است، اما گاهی از اوزان خاص نیز بهره می‌برند؛ نظیر اتاواریما (ottava rima) که، به جای دو سطر، از هشت سطر با وزن آیمبیک(19) و پنج پایه تشکیل شده است. طرح قافیه آن نیز متفاوت است. همچنین، از دو نوع موسیقی ضربی استفاده شده است. یکی، موسیقی افزاینده (rising rhythm) که در هر پایه از شعر، آکسون و فشار بر هجاهای پایانی است، طوری‌که آهنگ کلام از کوتاهی به بلندی متمایل می‌شود؛ و دیگر، موسیقی کاهنده (falling rhythm) که درآن آکسون بر روی هجاهای آغازین است(20).
2ـ2. موسیقی درونی (prosody)
در ادبیات فارسی، به موازات توجه به معنی و محتوی، لفظ و آهنگ نیز مغفول نمانده است. در عرصه‌ی شعر، پایه و اساس موسیقی درونی، جناس (pun) است. همچنین، موسیقی درونی به بافت نثر فارسی نیز راه یافته، و آن سجع (rhyme) است(21).
جناس در شعر فارسی بحث گسترده‌ای است. علاوه بر انواع آن(22)، از ساختارهای تکرارشونده‌ی آن نیز آرایه‌هایی نظیر موازنه (تکرار جناس یا سجع متوازن)، ترصیع (تکرار جناس و یا سجع متوازی) و... به دست آمده است. اهمیت این شیوه تا جایی است که در مطالعات ادبی ما دانش مستقلی برای آن قائل شده‌اند (بدیع لفظی یا original). بی‌تردید، آهنگ درونی کلام به خیال‌انگیزی و تحریک احساس مدد می‌رساند، و گاهی گوش‌نوازی آن بیش از آهنگ بیرونی است. از دید زبانشناسی، امکانات زبانی شاعران فارسی برای یافتن و به کار بستن این نوع هم‌جنسی‌ها (paronomasia) و تولید موسیقی از تکرار پاره‌های هم‌آوا، به مراتب بیش از امکانات زبانهای اروپایی است(23).
موسیقی درونی در ادب اروپایی گویا در آغاز، محدود به پاره‌ای از تجانسات «هم‌حروفی» (alliteration) می‌شده است. در واقع، از نوعی جناس آوایی در اشعار کهن انگلیسی به جای قافیه استفاده می‌شده که به شعر وحدت موسیقیایی می‌بخشیده است(24) همچنین، استفاده از جناس تکرار صامتها نیز به صورت محدود در شعر اروپایی رواج داشته است(25).
می‌توان گفت که بحث گسترده‌ای چون بدیع لفظی در شعر اروپایی ابتدا تنها بازی محدود با چند کلمه بوده که دارای صامت یا مصوت همسان بوده‌اند. بعدها نیز این شیوه به سمت ایهام تغییر مسیر داده است(26)؛ یعنی، به جای آوردن دو کلمه هم‌جنس، یک کلمه با دو معنی به کار رفته است که قاعدتاً از بحث موسیقی درونی خارج می‌شود.
3. موسیقی کناری: قافیه و ردیف(27) (rime/ rhyme)
الف. قافیه
قافیه در بین ایرانیان دانش مستقلی محسوب شده است. تنوع و گستردگی بحث قافیه و مسائل مربوط به عیوب و هنجارهای آن در ادب اروپایی نبوده و نیست. قافیه، بی‌تردید، در شعر قدما کارایی و نقش‌آفرینی‌های زیادی در سامان دادن به ذهن و زبان شاعر داشته است. اگر چنین نبود، هرگز آثاری چون «شاهنامه»، «مثنوی» و... امکان ظهور نمی‌یافتند. با اینکه در روزگار ما داوری درباره‌ی جایگاه قافیه در شعر و ارزش آن، بنا بر تأثیر از شیوه‌ی اروپاییان، تغییر معکوسی کرده است(28)، اما باید دانست که درگنجینه‌ی عظیم شعر فارسی، بی‌تردید، قافیه ارزش ویژه‌ی خود را دارد.
در ادبیات اروپایی، تا قرن دهم میلادی، قافیه به شکل امروزی وجود نداشته است. همان‌طور که پیشتر گفته شد، تنها از نوعی هم‌حروفی یا واج‌آرایی در جای قافیه استفاده می‌شد. این واج‌آرایی در یک یا چند بیت و با استفاده از واژگانی با صامتهای یکسان ایجاد می‌شد.
به نظر می‌رسد در این خصوص نیز زبان فارسی از امکانات وسیع بالقوه‌ی خود بیشتر از زبانهای اروپایی بهره برده است.
ب. ردیف
ردیف از جمله ابداعات خاص ایرانی است و به جز شعر فارسی در هیچ ادبیاتی به این وسعت دیده نمی شود، حتی در عربی(29). ردیف در اولین اشعار به‌جامانده از ایرانیان دیده می‌شود:
آب است و نبیذ است عصارات زبیب است
(یزید بن مفرغ)
از این‌رو، می‌توان گفت ردیف، با وجود اختیاری بودن، جزء لاینفک و اساسی شعر فارسی بوده است. در شعر عربی، تا قرن پنجم و ششم، سابقه نداشته، اما از آن زمان به بعد، به تقلید از ایرانیان، کم‌کم ردیف در شعر عربی نیز ظاهر می‌شود (صور خیال، ص222). ریشه اصلی این پدیده‌ی منحصر، ساختمان زبان فارسی است؛ هم از این‌رو که فعلهای متعدد ربطی دارد، و هم از این جهت که فعل در هنجار زبان فارسی جایگاه پایانی دارد و ختم کلام به آن است(30). ردیف، با همه‌ی محدودیتهایی که پیش روی شاعر می‌نهد، قهراً سلسله‌ای از تداعی‌ها در یافتن صورتهای خیال و خلق تصاویر را دامن می‌زند. به ویژه آنکه بر ذهن شاعر برای خلق انواع استعاره‌ها و تشبیهات و تصاویر شعری فشار می‌آورد(31). فی‌المثل، وقتی شاعری ردیف قافیه خود را «چو شمع»(32) انتخاب می‌کند، می‌توان تصور کرد که برای ادامه کار چقدر باید بر ذهن خود فشار بیاورد تا بتواند تصاویر بعدی را سامان‌دهی کند.
ردیف، علاوه بر کارآمدی در حال و هوای تخیل، موسیقی پایانی را نیز سامان می‌دهد؛ و هرگاه با قافیه در یک جا جمع شود، به شدتِ آهنگ خواهد افزود. ردیف، در واقع، در محور عمودی شعر، نقش ضرب‌آهنگِ تکرارشونده و گوش‌نواز را ایفا می‌کند(33).
4. علوم بلاغی(embellishment/ rhetoric) 
گفتگو از نوعی ثابت و مسلم درباره‌ی ظواهر شعر کاری است عبث، اما همان‌طور که مک لیش (macleish) یاد کرده است، شعر در همه‌جا و همه‌ی زبانها شعر است و تفاوت زبانهاست که به طور طبیعی تفاوتهایی از نظر شکل و به ویژه از نظر ترکیب و وزن و عروض به وجود می‌آورد(34). از سوی دیگر، دی لویس معتقد است که ایماژ یا خیال در شعر یک عنصر ثابت است؛ حوزه‌ی الفاظ و خصوصیات وزنی و عروضی دگرگون می‌شوند، حتی موضوعات تغییر می‌کنند، اما استعاره باقی می‌ماند. نظیر همین دیدگاه را درایدن دارد. او می‌گوید: «ایماژسازی به خودی خود، اوج حیات شعری است.» اگر چنین باشد و از سوی دیگر بپذیریم که آنچه اروپاییان در کل به آن خیال گفته‌اند– و آن را جانشین کلمه‌ی میمسیس (mimesis) ارسطو کرده‌اند(35)– همان مجموعه‌ی دانش بلاغی مسلمانان و شاعران ایرانی است و نه صرفاً محدود به یک یا چند عنصر بلاغی خاص، آنگاه اهمیت موضوع و سنجش این مقوله و نگاه درست به آنچه در دست است آشکارتر می‌شود.
با وجود حساسیت و اهمیت دانش بلاغت در بین مسلمانان و ایرانیان و تحقیقات گسترده‌ی آنان در طول تاریخ و برجای نهادن دهها کتاب بلاغی(36)، گویا آن‌گونه که شایسته بوده، به عنصر محوری و اصلی شعر، یعنی خیال، توجه لازم نشده است(37). شفیعی کدکنی براین باور است که ناقدان اروپایی از قدیم بیشتر به جوهر شعر (ایماژ) توجه داشته‌اند(38).
دانش بلاغی مسلمانان (ایرانیان و اعراب) از قرآن کریم آغاز شده است و دانشمندانی چون فرا، کسایی ابوعبیده معمر بن مثنی، ابن معتز، مبرد و... در معانی، بیان و بدیع قرآن کریم رساله‌ها و کتابها نوشته‌اند. از این‌رو، کمتر به آرای اروپاییان (نظرات ارسطو) در بلاغت توجه نموده‌اند. قدامة ابن جعفر شاید اولین کسی است که با کنار نهادن آرای متقدمان خود به آرا ارسطو توجه نموده و به شیوه‌ای منطقی به این دانشها سامان می‌دهد، تا جایی که اصطلاحات پیش از خود را نیز دست‌کاری می‌کند.
از جمله کسانی که به تفکیک علوم بلاغی پرداختند و نظمی به مطالب آن بخشیدند، می‌توان به سکاکی (در مفتاح العلوم) و تفتازانی (در مطول) اشاره نمود. اما کسی که توانست تحول بزرگی در آموزه‌های بلاغی ایجاد کند، جرجانی (در اسرارالبلاغه) بود که البته خود او شدیداً تحت تأثیر آرای ابن رشیق (در العمده) است.
بلاغت و بدیع و نقد عربی (و لابد به تبع آن فارسی)، پیش از آنکه تحت تأثیر منطق و علم یونان باشد، صبغه‌ی قرآن را دارد. «...زیرا قاعده و اصولی که در "فن شعر" ارسطو ذکر شده از حوصله‌ی فهم قوم خارج بوده و هم با ذوق و طبع آنها سازش و مناسبت نداشته است»(39).
از عمده دلایل رکود توسعه‌ی صور خیال در بین ایرانیان– با همه باریک‌اندیشی‌ها و تلاشهای اهل بلاغت– و افتادن کار از تحقیق و ابتکار به تقلید در دوره‌های بعد(40) وجود همین کتابهای بلاغی و تعیین حدود و ثغور بوده است. هرچه بر دامنه‌ی این نوشته‌ها افزوده شده، از خلاقیتها و نوآوریها کاسته شده است. به عبارتی، می‌توان گفت پیروی از کلیشه‌های از پیش‌نوشته‌شده جای ارتباط مستقیم و تجربه‌ی رودرروی شاعر و نویسنده را گرفته است(41) و ای بسا شاعری که در شعر خود حجم زیادی از انواع تجربه‌های شعری را منعکس نموده، بی‌آنکه حتی یکی از آنها را مستقیماً درک کرده باشد(42).
همچنین، فقدان نقد ادبی جزءگرا در بین ایرانیان و اکتفای آنان به داوریهای فاضلانه و کلی‌گویی‌های بی‌حاصل به دامنه‌ی این سنتها افزوده است.
با این حال، وقتی به دامنه‌ی کاربرد چهار پایه‌ی اصلی (چهار صورت خیال یا fancy image) یکی از دانشهای مهم بلاغت– یعنی علم بیان– توجه می‌کنیم و مشتقات آن را با نظایر اروپایی می‌سنجیم، به گستردگی و تنوع بیشتری می‌رسیم. در دانش بیان، تقسیمات عدیده‌ای از مجاز (metaphore) به علاقه‌های گوناگون شده است؛ همچنین، از تشبیه (simile) با گونه‌های متقابل، و نیز از استعاره (metaphore/ figurative language) با باریک‌بینی‌هایی که در بلاغت شعر فارسی و عربی در تقسیمات و حوزه‌ی تعریفی و مصداقی هر کدام از شیوه‌های مربوط بدان به انجام رسیده، و از کنایه (metonymy)(43) با تمام گستردگی و تقسیمات دقیق آن.
بر این عوامل بیانی، مجموعه‌ای از ترفندهای بدیعی– بدیع معنوی Aesthetic، figures of meaning، tropes (44)– را باید افزود، آرایه‌ها و شیوه‌هایی چون ابهام (ambiguity)، ایهام (equivoque) و انواع آن، ارسال المثل (gnomic verse)، تلمیح (allusion)، تضاد و طباق (oxymoron) و... که ترکیبی از مجموعه‌ی آنها زبان عرف و معمول را به یک سطح ادبی ارتقا می‌بخشد.
اما اساس بلاغت ادبیات اروپایی را سه کتاب «فن خطابه» ارسطو، «تربیت سخنوری» کیین تیلیان و «خطیب» سیسرون تشکیل می‌دهد. در این سه کتاب کلاسیک یونانیان، خطابه، سخنوری و بلاغت شامل پنج مبحث عمده است: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی، سخن‌پردازی، یاد سپاری، رفتاری(45).
شاعر یا نویسنده برای خلق یک اثر ادبی نیاز به دانستن این دستورالعمل پنج ماده‌ای داشت. حاصل این شیوه نامه آن بود که خالق یک اثر برای شروع کار خود ابتدا باید معنایی را درک می‌کرد و پس از آن لازم بود آن را در ذهن خود نظم و ترتیب بدهد تا در مرحله‌ی سوم، دست به گزینش الفاظ و عبارات شایسته و متناسب با آن معنا بزند(46).
وضعیت دانش بلاغت در دوره‌ی یونانیان، مبتنی بر آرای افلاطون و ارسطو با محوریت اخلاق و زیبایی بود. بعد از آن، در دوره‌ی رومی‌ها، بیشتر به جنبه‌ی زیبایی تأکید شد. لذا، فرم و زبان، نسبت به پیام و آموزه‌ی اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت قرارگرفت. در دوره‌ی رنساس نیز بیشترین تأکید برساختار و زیبایی است. جلوه‌های زیبایی نیزترفندهای بیانی و بدیعی است که بیشتر مربوط به نثر و از نوع داستان و رمان می‌شود(47).
در یک مقایسه‌ی اجمالی، می‌توان گفت بلاغت در بین ایرانیان، با وجود گستردگی و تعدد در انواع و اقسام آرایه‌ها و ترفندهای بیانی و بدیعی، اگرچه برخی از آنها زاید و بی‌خاصیت و عاری از جوهر زیبایی است، به لحاظ نظم و ترتیب، آشفته و دَرهم است؛ یعنی، علاوه بر عناصر زاید که بدان اشاره شد، تداخل این آرایه‌ها در مجموعه‌های خود و مشخص نبودن مبناها در تعریف حدود و ثغور، موجب پریشانی این دانش شده است.
با این حال، وجود این‌گونه کتابها عملکرد دوگانه‌ای در طول تاریخ ادبیات فارسی داشته است؛ از سویی، موجب ثبت و ضبط جزئیات نبوغ شعری ایرانیان شده، و از سوی دیگر، متأسفانه، موجب رکود در خلاقیت و نوآوری شده است، تا جایی که حجم عظیمی از آثار ادب فارسی مانند هم و کپی‌برداری از یافته‌های همدیگر است.
از دیگر تفاوتهای قابل اشاره موارد زیر است:
- مباحثی که در میان بررسیهای بلاغی مسلمانان دیده نمی‌شود، اما در بلاغت اروپایی بدان توجه شده، همچون: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی و اصول خطابه.
- مباحثی که در بین مسلمانان دیده می‌شود، اما در بین اروپاییان وجود ندارد، همچون: ترصیع، تجرید، توجیه و...
- مباحثی که در بین اروپاییان با دقت بیشتری مطرح شده است، همچون: صنایع لفظی(48) و معنایی.
- مباحثی که در بین مسلمانان با دقت بیشتری مطرح شده است، همچون: ایهام، کنایه و...
- مباحثی که به یک اندازه مورد توجه دو طرف بوده است، همچون: تشبیه و استعاره(49).
5. مضمون و محتوا (content)
سلدن می‌گوید: «تا سال 1960 میلادی آنچه مورد توجه ادبای اروپایی و ناقدان ادبی بود به ترتیب اهمیت عبارت بود از: 1. تجربه شخصی نویسنده 2. زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی اثر 3. دلبستگیهای انسانی 4. نبوغ در تخیل 5. زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال یاد شده به بعد، این مسأله دگرگون شد.»(50)
بدین ترتیب، از منظر محتوا، می‌توان گفت، ادب اروپایی فارغ از مسائل اجتماع شاعر نبوده و دلبستگیها، که غالباً امور اخلاقی و آموزه‌های عمومی انسانی است، مد نظر بوده است. اما نکته مهم در بخش نخست است که شاعر ابتدا باید هر آنچه می‌خواهد از این زمینه‌ها اکتساب کرده به عنوان مواد اولیه کار خود به کار ببندد، باید شخصاً تجربه کند(51).
ظهور مکتبهای ادبی متنوع در سالهای پس از 1960 و حتی چند دهه پیش از آن، این قاعده را دراروپا به هم ریخت. عقاید فرمالیستها خصوصاً به دامنه‌ی تحول در شیوه‌ی نگرش به یک اثر ادبی افزود، تا جایی که واقع‌گرایی و پرداختن به اصول اخلاقی طبق آموزه‌ی افلاطون جای خود را به تکنیک محض هنری بخشید.
در یونان باستان، محتوای آثار ادبی مسائل مربوط به اخلاق و تعلیمات اجتماعی بود(52). سپس، ارسطو به تلذذ روحی و امر زیبایی اصلیت بیشتری بخشید. رومی‌ها تمام روشهای یونانیان را تقلید کردند و پی گرفتند. البته، با تأکید سیسرون (خطیب شهیر رومی) بر اصل بلاغت و جنبه‌ی تأثیرگذاری سخن، ساختار زبان ادبی مورد توجه بیشتری قرار گرفت. می‌توان گفت جنبه‌های زبانی و بلاغی، نسبت به امر اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت واقع شد. به لحاظ مضمون، در این دو دوره (یونانی و رومی) حماسه و درام در شعر، و بلاغت و خطابه در نثر غالب است.
از پایایان کار رومی‌ها تا قرون وسطی، در اثر سیطره‌ی ارباب کلیسا، محتوای ادبی شدیداً تحت تأثیر آموزه‌های آنان قرار گرفت؛ یعنی، غالب مضامین ادبی به نوعی تفسیر یا تأویل یا شرح و توضیح متون مقدس بود، یا اینکه برای تعلیمات اخلاق کلیسایی نوشته می‌شد. بدین منظور، شاعران و نویسندگان تلاش می‌کردند تا از تمام دانشهای روز از جمله نجوم، طب، موسیقی، تاریخ، منطق، و هندسه و... برای نیل به مقصود بهره بگیرند(53).
از آغاز دوره‌ی رنسانس و هم‌زمان با پایه‌گذاری دانشگاهها و رویکرد به روشهای علمی، از یک سو، و خروج از حاکمیت ارباب کلیسا و آموزه‌های یک‌جانبه‌ی دینی (مسیحی) و کنار نهادن فهم مبتنی بر وحی و کتاب مقدس، از سوی دیگر، موضوعات و مضامین ادبی نیز دگرگون شد. تولید آثار ادبی، محصول تجربه‌های شخصی شاعران و نویسندگان واقع شد. در این دوره‌ی پُر فراز و نشیب، آثار اروپایی، همچون دوره‌ی رومی، رویکرد قابل توجهی به اصل زبان و بلاغت نمود. با این حال، غالب موضوعات ادبی، مربوط به انسان با ابعاد اجتماعی و فردی او بود.
در صد سال اخیر، با گسترش دیدگاه زیباشناسی و استقلال و اصالت آن در جوهر یک اثر ادبی، صورت و معنا از هم تفکیک شد، تا جایی که در نقد و ارزیابی‌ها بدون در نظر گرفتن یکی از آن دو، مورد مطالعه قرار گرفت(54).
یکی از تفاوتهای ادبی در زمینه‌ی محتوا و مضمون بین آثار فارسی و اروپایی، وحدت موضوع است. اروپاییان، بنا بر سنت دیرینه و با الهام از آموزه‌های افلاطون و ارسطو، به وحدت و یکپارچگی موضوع در یک اثر اهمیت بسیاری قائلند. تمام عوامل و اجزا یک اثر حول یک محور و در تبیین آن به کار گرفته می‌شود. اما با نگاهی گذرا به متون ادب فارسی، دستِ کم در شعر فارسی، کمتر اثری از وحدت موضوع می‌توان یافت. شاعری که حماسه می‌گوید ناگهان به توصیف عاشقانه روی می‌آورد، یا شاعری که از حکمت و اخلاق و پند سخن می‌گوید، ناگهان به حماسه می‌پردازد(55).
در ادبیات فارسی، چه در آغاز و چه در دوره‌ی میانه، تنوع موضوع بیش از ادبیات اروپایی است؛ حتی در دوره‌ای که اشعار فارسی به تمامی امکان ثبت و ضبط پیدا نکرده است– دوره‌ی سامانی– موضوعات مختلفی در اشعار پراکنده‌ی آن می‌توان مشاهده کرد، از قبیل: اخلاق، پند، حکمت، تعلیم(56)، دینی، صوفیانه، خیالی، رثایی، هزلی، هجوی، فلسفی، کودکان و... 
تقسیم‌بندی در ادب اروپایی بر محور محتوا و مضمون (content) علمی‌تر و دقیق‌تر به نظر می‌آید. این شیوه کاملاً آگاهانه صورت گرفته است. توجه به محتوا، در سبک و شیوه‌ی بیان ادبی آنان نیز تأثیر گذاشته است، تا حدی که توجه بدان، قالب و ساختار را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار داده است. در ادب فارسی، به موازات توجه به مضمون و ارزش معنوی و عاطفی آن، به لفظ و شکل نیز توجه شده و، از رهگذر آن، دانش بدیع لفظی و سایر ترفندهای زبانی به وجود آمده است. آثاری مانند «مثنوی» مولانا یا «غزلیات شمس»– با اینکه، به لحاظ مضمون و محتوا، جزو آثار تعلیمی صوفیانه است و احساس در کنار اندیشه‌ی رها شده از عقل، محور این آثار است– با این حال، مشحون از شیوه‌های زبانی و موسیقیایی است. در واقع، این آثار عرصه‌ی پیوند و هم‌آغوشی لفظ و معناست.
ادب اروپایی و فارسی را از منظر تفکر، اندیشه و احساس، از منظر نگرش به انسان، فرد و اجتماع، عقلانیت و علم و زمینه‌های بسیار دیگری نیز می‌توان سنجید. بررسی هر کدام از زمینه‌های یاد شده خود نیاز به نوشته و پژوهش مستقلی دارد و قاعدتاً در این مجال نمی گنجد.
پی‌نوشتها:
1. امروزه، در مورد آهنگین بودن شعر اختلاف نظرهایی وجود دارد. عده‌ای سنت‌گرایان هنوز بر این باورند که موسیقی– اعم از درونی، بیرونی و کناری– از عناصر ماهوی شعر است و بدون آن، یکی از پایه‌های خیال‌انگیزی و تأثیرگذاری از بین خواهد رفت (پیروان تعریف ارسطویی از شعر یعنی: کلام موزون و مقفی و مخیل). عده‌ای دیگر هر نوع آهنگ را از مواد جنبی و حتی زاید و دست‌وپاگیر می‌دانند (پیروان شعر سپید). در این بین، عده‌ای دیگر حد فاصل را در نظر دارند و به نوعی موسیقی درونی و بیرونی نظر دارند (پیروان شعر نو یا نیمایی). عده‌ای نیز هستند که اصولاً به شعر، به هر نوعی که باشد، اعتقادی ندارند!
2. گذشته از ارسطو، به عنوان اولین تأکیدکننده بر عنصر خیال، تا سده‌های اخیر نیز خیال در محور تعریف شعر واقع است. ابن‌سینا می‌گوید: «منطقی [اهل منطق] را با هیچ یک از وزن و تساوی و قافیه نظری نیست، مگر اینکه ببیند که چگونه سخن خیال‌انگیز و شوراننده است.» فلیپ سیدنی، منتقد انگلیسی، جوهر شعر را زاییده‌ی عاملی به جز صورت ظاهر و نظم می‌داند. همچنین، جان درایدن عنصر خیال را از لوازم حتمی شعر به حساب می‌آورد. شفیعی کدکنی، که وزن را عنصری برای برانگیختن خیال می‌داند، در نوعی تعریف از شعر، آن را زاییده‌ی ارتباط میان انسان و طبیعت و تصرف آدمی در اجزای آن دانسته است و می‌گوید: «عنصر معنوی شعر در همه‌ی اعصار همین خیال و شیوه‌ی تصرف ذهن شاعر در نشان دادن واقعیات مادی و معنوی است و زمینه‌ی اصلی شعر را صُوَر گوناگون و بی‌کرانه‌ی این نوع تصرفات ذهنی تشکیل می‌دهد.» (صور خیال در شعر فارسی، ص2) از این‌رو، از هاکسلی چنین نقل قول می‌کند: «تمام جهان بالقوه از آن شاعران است، ولی از آن چشم می‌پوشند».(همان، ص3)
این سخن هیدگر نیزقابل تأمل است: «شاعران کسانی هستند که پیش از همه، دایره‌ی فرمانروایی را می‌گسلند و آن را وامی‌گذارند تا با علایم گسست نشانه‌گذاری شود.» (هیدگر و شاعران، ص33).
3. به باور من، تحولات ادبی امروز ایران با هیچ متد شناخته‌شده‌ای قابل بررسی نیست. برخلاف جریانهای ادبی در اروپا، که مولود یک نیاز و شرایط خاص انسانی و اجتماعی است و دستِ کم روابط علی و معلولی بر تحولات آن حاکم است، در ایران امروز، یافتن حتی سررشته‌ها، جز در موارد خاص، کار بسیار دشواری است.
4. البته در شعر امروز اروپایی، قالب دیگری به نام stanza/ stav/ fragment وجود دارد که معادل قالب قطعه یا پاره شعر فارسی می‌شود.
5. این قالب از اختراعات ایرانیان است. عده‌ای معتقدند رباعی شکل پیشرفته‌ی فهلویات (شعرهای چوپانی) ایران قدیم است.
6. انواع ادبی، ص332 و333.
7. در اصطلاحات ادبیات اروپایی، از انواع دیگر نثر نیز یاد می‌شود که شباهت به قالبها و سبکهای نثر فارسی دارد؛ مانند: الف. نثر موسیقیایی (polyphonic prose) که همان نثر مسجع فارسی است. ب. نثر شاعرانه (poetic prose) که منطبق با نثر فنی و مصنوع است. ج. نثر داستانی (fictional prose) که همان نثر مرسل فارسی است. د. نثر تعلیمی (didactic prose)، مانند نثر عالی یا بینابین فارسی.
8. قدیمی‌ترین اثر، مربوط به اعترافات سنت آگوستین می‌شود (قرن چهارم .م). ادبیات اعترافی، علاوه بر ادبیات داستانی، مانند رمانهای اعترافی آلبر کامو و آندره ژید، به اشعار اروپایی نیز راه یافته است، مثل شعرهای رابرت لاول و اسنود گراس.
9. در بین آثار فارسی، برای هر کدام از انواع اروپایی می‌توان اثری پیدا کرد؛ مثلاً، «کلیله و دمنه» یا «سندبادنامه» نمونه‌ی فابل است. همچنین، بسیاری از داستانهای غلامحسین ساعدی نمونه‌ی ادبیات بیمارگونه است.
10. از مهمترین انواع داستان، رمان است که حایز بیشترین اهمیت در ادبیات اروپایی است. رمان، به لحاظ موضوع و محتوا و قالب، خود به گونه‌های متنوعی تقسیم می‌شود: رمان اجتماعی، روانی، شخصیت نامه‌ای، اندیشه، شکل‌پذیر، تخیلی، علمی، علمی- تخیلی(seienc fiction) یا رمانس. همچنین، به لحاظ پلات (plot) یا هسته‌ی مرکزی، به عاشقانه، تراژدی، طنز، کمدی، درام، فارس، کمدی تراژدی (tragicomedy) و... تقسیم می‌شود.
از دیگر انواع نثر در ادبیات اروپایی، نمایشنامه است که تا قرن هیجدهم میلادی در قالب نظم بوده واز آن به بعد به صورت نثر درآمده است. از گونه‌های جالب این نوع ادبی، که در شعر نیز ظاهر می‌شود، نوعی شعر روایتی کوتاه و ساده است که به آن بلاد (ballad) می‌گویند و آن داستانی بدون مقدمه و فشرده است و معمولاً همراه با آن می‌توان موسیقی نیز نواخت، دارای پایه‌های دوبیتی، به صورت چهارپاره و قافیه‌دار، است.
11. موزون و مقفی.
12. با اینکه بسیاری از اهل بلاغت به جوهری نبودن وزن در شعر، در مقایسه با عنصر خیال، به صراحت اعتراف کرده‌اند، اما هیچ‌گاه از ارزش محوری آن غافل نبوده‌اند. خواجه نصیرالدین توسی در «اساس الاقتباس» در تعریف شعر می‌گوید: «نظر منطقی خاص است به تخییل، و وزن را از آن جهت اعتبار کنند که به وجهی اقتضای تخییل کند.» پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است. شفیعی کدکنی، در کتاب «صور خیال» ص39، می‌گوید: «وزن نوعی ایجاد بی‌خویشتنی و تسلیم است برای پذیرفتن خیالی که در نفس کلام مخیل وجود دارد، چندان‌که دروغ را نیز می‌توان به خواننده و شنونده به گونه‌ای انتقال داد که آن را تصدیق کند. بدون وزن، این تسلیم در برابر کلام مخیل دشوارتر انجام می‌شود.»
13. گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی کدکنی. 
14. طوری که در شعر دوره‌ی سامانی و ابتدای غزنوی چندان وجه امتیازی بین اوزان شعر فارسی و تازی نمی توان دید. سروده‌های رودکی، عسجدی، عنصری، ناصر خسرو، مسعود سعد و تمام شاعرانی که نام آنها و نمونه‌ی شعرشان در کتاب ژیلبر لازار آمده، گواه این سخن است.
15. در اولین تعریفها از شعر، به این محورها تأکید شده است: وزن (عروض)، قوافی و مقاطع آن، لغات و عبارات غریب (معادل صور خیال و بدیع معنوی)، مقاصد و معانی (آموزه‌های حکمی و تاریخی و...)، نیک و بد (اخلاق). قدامة ابن جعفر: «علم به شعر اقسامی دارد: قسمی به وزن، قسمی به قوافی، قسمی به لغات و عبارات غریب و قسمی به مقاصد ومعانی و قسمی به نیک و بد مربوط می‌شود.» ( نقل از کتاب از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص73).
16. توجه به اوزان نادر و خلق اوزان جدید در بین شاعران معاصر ایرانی نیز قابل توجه است. تلاشهای فروغ فرخزاد، اخوان و سیمین بهبهانی و عده‌ی بسیاری از شاعران جوان امروز در یافتن وزنهای تازه، اگرچه همواره قرین توفیق نبوده، اما در حد خود ستایش‌برانگیز است.
17. نظیر غزلهای حافظ و دیوان شمس.
18. نظیر شاهکار استاد توس.
19. آیامبیک، یامبیک (ضربه‌ی یامبیک) شعری است که ارکانش در تقطیع از یک هجای تکیه‌دار و یک هجای بی‌تکیه تشکیل شده است، مانند:
The sun is spent and now his flasks
نقل از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، پاورقی ص19.
20. موسیقی شعر اروپایی تحقیق بیشتر و عمیق‌تری می‌طلبد.
21. انواع سجع محدودتراز انواع جناس است: سجع متوازی (parallel)، سجع مطرف(lop- sided) و سجع متوازن (symmetrical)
22. جناس آوایی، ناقص، مطرف، مذیل، صامت، خطی، اقتضاب، اشتقاق، تام، مرکب، زاید، و...
23. بهره‌گیری زبان فارسی از زبانهای غیربومی، مانند عربی و ترکی، به این امکانات افزوده است.
24. نظیر شعرهای لانگلند، شاعر قرن چهارم .م، در منظومه‌ی plowman piers.
25. نظیر شعرهای امیلی دیکنسون و آلن پو.
26. فرهنگ اصطلاحات ادبی.
27. اصطلاح ردیف، معادل لاتینی ندارد.
28. تا جایی که نوپردازان نسبت به وحدت‌بخشی و سامان‌دهندگی آن به کلی تردید دارند و حتی بعضاً آن را مخل جریان تخیل و تفکر شاعرانه می‌دانند.
29. صور خیال در شعر فارسی، ص221.
30. در اشعار اولیه، غالب ردیفها مربوط به فعل ربطی می‌شود، مانند «است» یا «بود» و... از دوره‌ی دوم غزنوی، کم‌کم توسعه‌ی بیشتری می‌یابد و شاعران به دنبال ردیفهای اسمی و دشوار می‌گردند. نوآوری در ساختار ردیف، از این دوره به بعد، خلاقیتهای شعری بسیاری را موجب می‌گردد. در دوره سبک هندی، توجه به ردیف به اوج حساسیت و بلوغ خود می‌رسد.
31. این دیدگاه البته برخلاف اعتقاد کسانی است که ردیف را امری کاملاً دست‌وپاگیر می‌دانند.
32. در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب‌نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع (حافظ)
33. اینکه چرا ایرانیان از ردیف به طور مستقل استفاده نکرده و آن را با قافیه جمع کرده‌اند، نیاز به بررسی دارد.
34. صور خیال، ص24.
35. ر.ک. صور خیال در شعر فارسی، صص39- 28.
36. نظیر ترجمان البلاغه (رادویانی)، حدائق السحر (وطواط)، المعجم فی معاییر اشعار العجم (شمس قیس)، بدایع الافکار (کاشفی) و...
37. ادیبان قدیم ایرانی، با اینکه به جنبه‌های خیال در شعر ناخودآگاه می‌پرداختند، به ساختمان و صورت شعر بیشتر توجه داشته‌اند واز اهمیت خیال در شعر کمتر سخن گفته‌اند. (صور خیال در شعر فارسی، ص7).
38. همان، ص8.
39. فن شعر ارسطو، ترجمه‌ی زرین‌کوب.
40. به باور من، ایجاد سبکها و همانندیهای دوره‌ای، به‌شدت تحت تأثیر همین تتبع‌ها و تقلیدهاست، تاجایی که اگر شاعری توانسته خود را از روح حاکم بر زمان خود رها سازد، کار خود را شیوه و طرز نو نامیده است.
41. شکلوفسکی می‌گوید: «دریافتهای ما از اشیا خیلی زود تازگی خود را از دست می‌دهد و خیلی زود خودکار (outomatised) می‌شوند. وظیفه‌ی خاص هنر بازگرداندن آن آگاهی از اشیا، که به موضوع عادی آگاهی روزمره‌ی ما تبدیل شده است، می‌باشد» (راهنمای نظریه ادبی معاصر، سلدن ص18). بنابراین، او معتقد است: «هدف هنر احساس مستقیم و بی‌واسطه‌ی اشیا است... نه آن‌گونه که شناخته شده و مألوف است» (همان، ص21).
42. غالباً سنتهای ادبی ما چنین‌اند. زبان به کار گرفته شده در آنها زبانی اعتیادی و اتوماتیسم هستند.
43. در ترجمه‌ها دیده می‌شود که معادل لاتین کنایه را (irony) می‌نویسند. (آیرونی یا کنایه حالتی است... فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، ص30.) اما این اصطلاح در بین اروپاییان تا حدی متفاوت از کنایه در بلاغت فارسی است. آیرونی در واقع یک شیوه‌ی مخصوص به داستان است و خود تقسیماتی چون آیرونی کلامی یا طعنه، آیرونی بلاغی، آیرونی وضعی، آیرونی تقدیر و... دارد. اگرچه در آیرونی نیز معنایی مغایر با صورت زبانی کلام اراده می‌شود و گاهی نیز همچون استعاره‌ی تهکمیه خالی از ریشخند نیست، اما حوزه‌ی معنایی گسترده‌تری دارد. ر.ک. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، ص10. 
44. شفیعی کدکنی معتقد است: «در میان مباحثی که در تمدن اسلامی نام علوم بلاغت به خود گرفته و شامل سه علم معانی، بیان، بدیع است، علم اخیر (بدیع) بیشتر از آن دو شاخه‌ی دیگر همواره دستخوش بازی و اصطلاح‌تراشی بیکارهای دوران انحطاط فرهنگی بوده است... تا جایی که تعداد آرایه‌های بدیعی را به 220 عدد رسانده‌اند که نشانه‌ی کامل انحطاط ذوق و بن‌بست خلاقیت است» (موسیقی شعر فارسی، ص293). شمیسا نیز بر این باور است که بخشی از یافته‌های بلاغی ایرانیا ن صرفاً تفننی و کلیشه‌ای بوده است و ارزش زیباشناسی ندارد؛ آرایه‌هایی نظیر: رقطا، خیفا، واسع الشفتین، فوق النقاط و... (نگاهی تازه به بدیع، ص70).
45. نقل از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص101.
46. تقدم لفظ بر معنا در این شیوه‌نامه آشکار است. همچنین تکیه بر تجربه‌ی شخصی، نبوغ در انتخاب الفاظ، پدید آوردن عبارات نیکو در این نگرش به‌خوبی نمایان است. رامان سلدن معتقد است: «تا سال 1960 در بین منتقدین ادبی اروپا این موضوعات مد نظر قرار دارد: 1. تجربه‌ی شخصی نویسنده 2. زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی اثر 3. دلبستگی انسانی 4. نبوغ در تخیل 5. زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال 1960 به بعد، این دیدگاه تغییر کرد.» منظور سلدن ظهور فرمالیستها و دیدگاههای آنان مبنی بر تقدم لفظ بر معناست. به عنوان نمونه، این باور در بین فرمالیستهای مارکسیست از خصوصیت یک متن ادبی بسیار متفاوت با تلقی پیشینیان است: «یک اثر هنری باید: 1. واقع‌گرایی 2. ترکیب مبتنی بر دانش زیباشناسی 3. مردمی بودن 4. آگاهی‌بخشی اجتماعی و بیان اوضاع اجتماعی یک دوره‌ی خاص 5. چشم‌انداز ترقی‌خواهانه از حال به آینده 6. پرورش دهنده تحولات اجتماعی سازنده 7. قابل فهم توده بودن و... داشته باشد (راهنمای نظریه ادبی، ص51 -50).
همچنین، ظهور دیدگاههای جدید نظیر آرای شکلوفسکی، کولریچ و یاکوبسون در آشنایی‌زدایی از احساس معتاد و مشترک (همان استعاره‌های دور از ذهن) یا از زبان متن به عنون پایه اصلی جنبه‌های هنری و ادبی یک اثر، تفاوتهای بسیاری را نسبت به قبل نشان می‌دهد. این دیدگاه شکلوفسکی قابل توجه است: «تکنیک هنری، آشنایی‌زدایی از موضوعات، دشوار کردن قالب، افزایش دشواری و مدت زمان ادراک حسی است. چرا که فرایند ادراک حسی خود به خود یک غایت زیباشناسانه است. ...خود موضوع اهمیتی ندارد.» خوب است این جمله‌ی آخر با آرای افلاطون و ارسطو و تا دوره‌ی رنسانس مقایسه شود، تا معلوم گردد که نه تنها با محوریت اخلاق در تلقی افلاطون سازگار نیست، بلکه با تلذذ روحی ارسطو نیز هم‌خوانی ندارد.
47. ر. ک. فرهنگهایی که ویژه‌ی اصطلاحات ادبی است.
48. البته تنوع این‌گونه از جلوه‌های ادبی در بین ایرانیان به مراتب گسترده‌تر از اروپاییان بوده است.
49. نقل از «از زبانشناسی به ادبیات»، ص103. البته در مورد تشبیه و استعاره و شیوه‌های آن، بین این دو ادب نیاز به بررسی دقیق‌تری است. آنچه از اصطلاحات وضع‌شده درباره‌ی این دو آرایه بیانی در کتابهای بلاغت فارسی و اروپایی دیده می‌شود، حکایت از گستردگی و باریک‌بینی در بین ایرانیان دارد.
50. نقل و اقتباس از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، ص3.
51. در واقع، بحث سبک نیز از همین‌جا آغاز می‌شود.
52. همان‌طور که افلاطون در رساله‌ی دفاع سقراط به آن تأکید کرده است.
53. در ادبیات فارسی نیز، از همان آغاز، تلاش شاعران برای استفاده از اصطلاحات مربوط به دانشهای دیگر به چشم می‌خورد.
54. امروزه دیدگاه فرمالیستها درباره‌ی اثر ادبی، موضوع و محتوا را به‌کلی به چالش کشیده است.
55. داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه و... در «شاهنامه»، و باب چهارم «بوستان» سعدی خود حکایت از این افتنان دارد.
56. مانند قصیده‌ی معروف ابوالهیثم جرجانی که اثری است کلامی در عقاید اسماعیلی با مطلع:
یکی است صورت هر نوع را و نیست گذار/ چرا که هیأت هر صورتی بود بسیار
منابع و مآخذ
1. از زبانشناسی به ادبیات (نظم)، کورش صفوی، چشمه، چ اول، 1373.
2. اشعار پراکنده‌ی اولین شاعران پارسی گوی، ژیلبر لازار، انیستیتو ایران و فرانسه، 1356.
3. انواع ادبی، سیروس شمیسا، باغ آینه، چ اول، 1370.
4. راهنمای نظریه‌ی ادبی معاصر، رامان سلدن، ترجمه‌ی عباس مخبر، طرح نو، چ اول، 1372.
5. صور خیال در شعر فارسی، شفیعی کدکنی، آگاه، چ چهارم، 1370.
6. گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی کدکنی.
7. فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، فکر روز، چ اول، 1378.
8. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، مروارید، چ دوم، 1375.
9. فن شعر، ارسطو، ترجمه‌ی عبدالحسین زرین‌کوب، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353.
10. موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، آگاه، 1368.
11. نگاهی تازه به بدیع، سیروس شمیسا، فردوس، 1367.
12. هیدگر و شاعران، ورونیک م. فوتی، ترجمه‌ی عبدالحسین دستغیب، پرستش، چ اول، 1376.
× به نقل از مجله «زبان و ادب»، مجله دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی، بهار84، س8، ش23.
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب با دکتر محمدجعفر یاحقی

دکتر محمد جعفر یاحقی

استاد دانشگاه فردوسی و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی

 عدم تعامل میان کشورهای فارسی زبان به هیچ وجه به صلاح  نیست و بحرانی برای زبان فارسی به شمار می‌رود.

  گفت و گوی مرکز پژوهشی میراث مکتوب با دکتر محمدجعفر یاحقی 
س:برخی اعتقاد دارند در حال حاضر زبان فارسی با تهدیدهایی همچون تغییر در دستور زبان مواجه شده است. دیدگاه شما در این زمینه چیست؟

ج زبان یک قالب فرهنگی است. در واقع ارتباط زبان با محتوا و اندیشه‌ ای که در پس آن است، تعریف می‌شود، نه یک امر مجرد و خالی از اهل زبان، فرهنگ و تمدن. زبان ظرفی است که حامل اندیشه است.‌ در طول تاریخ هرگاه اندیشه در پس زبان قوی بوده،‌ زبان هم قدرتمند عمل کرده و هرگاه اندیشه مورد هجوم قرار گرفته،‌ زبان نیز تضعیف شده است‌. بنابراین این دو با هم مرتبط هستند و یک وجود یگانه را تشکیل می‌دهند. 
‌بنابراین کلمات و واژه‌ها به خودی خود در زبان اهمیت ندارند‌ که ما نگران رواج واژه‌ های بیگانه در زبان فارسی باشیم،‌ بلکه فرهنگی که توسط این واژه‌ ها منتقل می‌شود،‌ اهمیت دارد و باید نگران آن بود. اکنون نیز اگر زبان ‌شناسان نگران هجمه‌ ها علیه زبان فارسی هستند،‌ در حقیقت نگران همان فرهنگ منتقل شده توسط زبان هستند.
س:ورود تکنولوژی هایی مانند اینترنت و شبکه های اجتماعی تا چه اندازه بر این معضل افزوده است؟
‌ج:ورود هرگونه تکنولوژی به کشورهای فارسی ‎زبان از غرب،‌ فرهنگ و اصطلاحات خاص خود را نیز به همراه دارد.‌ بنابراین هر تکنولوژی یک فرهنگ است،‌ برای نمونه یارانه یک فرهنگی را با خود به همراه دارد که آن فرهنگ در حقیقت بر زبان فارسی فشار می‌آورد.‌ ما باید این فرهنگ را در داخل کشور بومی کنیم؛ به عبارتی باید فرهنگ استفاده از تکنولوژی را تولید کنیم تا از اثرات سوء این انتقال دور بمانیم. من برخلاف کسانی که فکر می‌کنند با ورود یک واژه و مفهوم غربی و شرقی به زبان‌، دچار مشکل خواهیم شد‌، تصور می‌کنم انتقال یک واژه که توسط انتقال تکنولوژی صورت می‌گیرد،‌ هجمه علیه زبان نیست‌، بلکه هجمه علیه فرهنگ است.‌ ما زمانی که نیازمند استفاده از تکنولوژی هستیم، مجبور هستیم فرهنگ آن را هم داشته باشیم. این موضوع که با ورود یک اصطلاح بلافاصله آن را در زبان فارسی خود معادل ‌سازی کنیم‌، بی فایده است بلکه ما باید کارکرد تکنولوژی را تحت نظر فرهنگ خود قرار دهیم‌.
س: زمانی زبان فارسی قدرت زیادی در شبه قاره داشت. اما این زبان هم اکنون در هند هم ناشناخته است. حال برای بهبود وضعیت کنونی زبان و ادبیات فارسی در شبه قاره باید چه کرد؟
ج:برای زنده نگاه داشتن زبان فارسی باید به این سمت برویم که خودمان تولید فرهنگی داشته باشیم، آن گاه می‌توانیم زبان خاص خود را نیز داشته باشیم. هر ملتی که تولیدات و قدرت فرهنگی بالایی داشته باشد، زبانش هم قوی‌ تر است و زبان خود را بر زبان ملت‌ های دیگر تحمیل می‌کند.‌ کما اینکه در زمان ‌های گذشته، زبان فارسی بر زبان لاتین ارجحیت داشت و علم را ما به آن‌ ها منتقل می‌‌کردیم، اکنون بسیاری از واژه‌ های فارسی در زبان اروپایی و انگلیسی کاربرد دارد،‌ چرا که زمانی که ما توانایی علمی و فرهنگی قدرتمند‌تری داشتیم‌، این واژه ‌ها منتقل شده‌اند.
اکنون اگر ما بتوانیم به اندازه آن زمانی که زبان فارسی در هند مسلط بود، قدرت فرهنگی پیدا کنیم،‌ به راحتی می‌توان زبان فارسی را در هند دوباره احیا کنیم. البته باید قدرت اقتصادی و فرهنگی توأم با هم عمل کند. بنابراین ما باید در راه تقویت فرهنگ فارسی قدم برداریم،‌ اکنون نیز اگر مشکلی وجود دارد‌ از ضعف فرهنگی ما است‌. هر چند نمی‌توان کتمان کرد که غرب نیز برنامه‌ها،‌ امکانات و تمهیداتی برای تضعیف فرهنگ ما داشته و دارد‌، اما خود نیز مقصر هستیم چرا که فرهنگ را به درستی نمی‌شناسیم، آن را تقویت نمی‌کنیم و‌ خود را در موضع ضعف قرار می‌دهیم و راه را برای تضعیف فرهنگ از بیرون هموار می‌کنیم‌. فاجعه آنجاست که برخی به کاربرد زبان فارسی افتخار نمی‌کنند و‌ به انگلیسی سخن گفتن می‌بالند.
برای حل مشکل زبان فارسی باید به ضعف‌های فرهنگی توجه کرد،‌ بخش عمده ‌ای از ضعف ‌های فرهنگی به خود ما باز می‌گردد‌؛ ما اعتقادی به افتخارات فرهنگی خود نداریم و وقتی سنت‌ ها را نادیده می‌گیریم‌ و نوعی ناباوری و عدم خودباروی نسبت به آنچه که داشته و داریم،‌ وجود دارد،‌ موجب می‌شود که قدرت ‌هایی از بیرون به ما حمله و تضعیفمان کنند‌. متأسفانه اعتقادات فرهنگی ما به آن اندازه که باید باشد،‌ نیست‌. خود را نمی‌شناسیم،‌ ارزش‌ های خود را کشف نکرده‌ ایم در نتیجه در برابر بیگانگان ضعف نشان می‌دهیم. باید ریشه ای نگاه کرد و ارزش های خود را کشف کنیم تا آنچه که بر ما تحمیل می شود را به آسانی نپذیریم.
س:اگر پا را فراتر بگذاریم آیا عملکرد استادان و مروجان زبان فارسی در سایر کشورهای همزبان رضایت بخش بوده است؟
‌متأسفانه ما ارتباط خوبی با کشورهای فارسی زبان منطقه نداریم‌. منظور من ارتباطات فرهنگی است‌. بسیاری از فارسی زبانان ایران،‌ زبان افغانستان و زبان تاجیکستان را نمی‌شناسند و ازگذشتۀ فرهنگی،‌ تاریخی و زبانی این کشورها بی‌اطلاع هستند. در مجموع ارتباطات فرهنگی و آگاهی ‌های فرهنگی ما نسبت به کشورهای فارسی زبان اندک است.‌ این تنها اختصاص به ایرانیان ندارد،‌ بلکه در افغانستان و تاجیکستان نیز تصویر چندان روشنی از ایران‌ و زبان فارسی و ... وجود ندارد‌، چرا که ما تلاشی برای انتقال گفتمان خود و فرهنگ خود نکرده‌ایم.
اکنون که تلاش‌ هایی برای تولید واژه و مفهوم در زبان فارسی انجام می‌دهیم نیز نسبت به زبان فارسی در منطقه بی توجه هستیم،‌ چرا که بسیاری از واژه‌ های مورد نیاز ما در زبان فارسی افغانستان و تاجیکستان موجود است‌ و ما می‌توانیم این واژه ‌ها را از آن‌ها بگیریم، آن‌ها نیز از واژگان ما برای گسترش زبان فارسی بهره ببرند،‌ می‌توان دستگاه ‌هایی را ایجاد کرد که این تعامل را برقرار کنند‌.
جای پرسش است چرا بین کشورهای فارسی زبان منطقه رفت و آمد اندک است؟‌ اصلاً‌ چرا باید مرز بین کشورهای فارسی زبان وجود داشته باشد؟ در اروپا مگر مرزهای جغرافیایی بر روابط کشورهای انگلیسی ‌زبان تأثیر می‌گذارد‌، ما این همه سخت‌گیری برای رفت و آمد داریم.‌ اگر این‌ها برطرف شود،‌ قطعاً ارتباطات بیشتری میان ایرانی‌ ها و افغان‌ ها و تاجیک‌ها برقرار می‌شود و یک قلمرو فارسی زبان شکل می‌گیرد‌، که این وضعیت‌ در تعامل بین کشورهای فارسی زبان موثر است. وقتی ما بتوانیم از امکانات یکدیگر استفاده کنیم،‌ قوی‌تر خواهیم شد،‌ این عدم تعامل و گسیختگی میان کشورهای فارسی زبان به هیچ وجه به صلاح نیست و بحرانی برای زبان فارسی به شمار می‌رود.
اخیراً برخی مراکز تلاش هایی در راه گسترش زبان فارسی انجام داده اند. آیا عملکرد این مراکز مثبت بوده است؟
به هرحال تأثیر این مراکز را نمی توانیم انکار کنیم. اما باید گفت متأسفانه تأثیری که باید داشته باشند، نداشته اند. یعنی بودجه ها به طور موازی صرف می شود بدون اینکه به نتیجۀ خاصی منتهی شود. یکی از مشکلات این مراکز این است که علمی و اصولی کار نمی کنند بنابراین کارایی لازم را ندارند و حداقل انتظارات را برآورده نکرده اند. 
یکی دیگر از مشکلات توزیع نامناسب کتاب است و زمانی که کتابی منتشر می شود در خارج از ایران به درستی معرفی نمی شود. وقتی این امکانات اندک نباشد تلاش ها هم به جایی نمی رسد. بنابراین ناهماهنگی بین مجموعه های ما باعث می شود که فعالیت های مختصری که انجام می شود غالباً نتیجه بخش نباشد.
س:در اختتامیه جایزۀ دکتر مجتبایی شما به این موضوع اشاره کردید که دانشگاه ها به سمت پروژه هایی می روند که غالباً به دنبال منافع مادی دارند می روند و توجه به تصحیح متون در پروژه های دانشگاهی کم است. این موضوع تا چه اندازه به تحقیق بر زبان فارسی آسیب می زند؟
ج:متأسفانه دیدگاه های اقتصادی راه را بر توسعۀ فرهنگ می بندد و این یک آفت و مشکل جدی در راه رشد علم است. زمانی که از فرهنگ انتظار پولسازی و کسب درآمد داریم از مسیراصلی آن منحرف شده ایم و ناشران به سمت چاپ کتاب هایی می روند که سود بیشتری برایشان داشته باشد. در حالیکه کتاب خوب باید چاپ شود حتی اگر کسی آن را نخرد. دانشگاه باید سرمایه گذاری کند و متوقع درآمد نباشد. اگر دانشگاه یا مؤسسه ای مانند میراث مکتوب بخواهند این گونه به علم نگاه کنند تفاوتشان با یک شرکت اقتصادی چیست؟ باید برای کارهای بنیادی سرمایه گذاری کرد تا افق روشنی پیش رویمان باشد. 
گفت و گو از سیده معصومه کلانکی -
 میراث مکتوب -  تاریخ  ارسال:سه شنبه 15 بهمن 1392 - 15:10
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

                                                     

از:ماریو بارگاس یوسا

 

معرفی :خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا (زادهٔ ۲۸ مارس ۱۹۳۶) داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار اهل پرو است. یوسا یکی از مهمترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است. او در سال 2010 به عنوان برگزیده‌ی نوبل ادبیات معرفی شد و پس از آن هم جایزه‌ی دفاع از آزادی بیان، شهروندی افتخاری مادرید و نشان هنر و ادبیات پرو را دریافت کرد.

مترجم: عبدالله کوثری


معرفی: عبدالله کوثری، زاده ۱۳۲۵ در همدان مترجم ایرانی است. وی ادبیات آمریکای لاتین را از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کند. کوثری دارای مدرک کارشناسی رشته اقتصاد از دانشگاه شهید بهشتی است. در چند دوره از جایزه هوشنگ گلشیری به عنوان داور حضور داشت.آثار وی عبارتند از :

اشعار:

از پنجره به شهر هرم‌ها، انتشارات دنیا، ۱۳۵۲

ترجمه‌ها:

گزیدهٔ شعرهای جورج سفریس، انتشارات مروارید، ۱۳۹۰

پوست انداختن، کارلوس فوئنتس، انتشارات آگاه

خودم با دیگران، کارلوس فوئنتس، انتشارات قطره

گرینگوی پیر، کارلوس فوئنتس، انتشارات طرح نو

آئورا، کارلوس فوئنتس، انتشارات تندر[۳]

خوان رامون خیمنس، هاواردتی یانگ، انتشارات کهکشان

استاد شیشه‌ای، میکل سروانتس، انتشارات تجربه

الکساندر نبسوک، جرالد پیروگ، انتشارات کهکشان

الکساندر پوشکین، جی تاماس شا، انتشارات کهکشان

مرگ در آند، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

جنگ آخرالزمان، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

چرا ادبیات؟، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

سور بز، ماریو بارگاس یوسا، نشر علم

عیش مدام: فلوبر ومادام بواری، ماریو بارگاس یوسا، نشر نیلوفر، ۱۳۸۶

داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، [دوجلد]، نشر نی

ریشه‌های رومانتیسم، آیزایا برلین، نشر ماهی

خاطرات پس از مرگ براس کوباس، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

روانکاو، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

اورستیا(تریلوژی)، آیسخولوس، نشر تجربه، ۱۳۷۶

 

 

                چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

 

در زمانــه مــا علــم و تکنولوژى نمى توانند نقشى وحدت بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگى بى نهایــت دانــش وسرعت تحول آن است، امــا ادبیات فصــل مشتــرک تجربیات آدمى بــوده و خواهد بود و به واسطه آن انسانهــا مى توانند یکدیگــر را بازشناسند و با یکدیگرگفت وگو کنند.

ادبیات مى آموزد چیستیم و چگونه ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمى آموزد که تفاوتهاى قومى وفرهنگــى رانشانه ی  غناى میــراث آدمى بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بى گمان لذتبخش است؛ اما در عین حال به مــا مى آموزد که چیستیــم و چگونه ایم، با وحدت انسانى مان وبانقصهاىا نسانى مان،بااعمالمان،رؤیاهامان و اوهاممان، به تنهایى و با روابطى که ما را به هم مى پیوندد،در تصویر اجتماعى مان و در خلوت وجدانمان. ادبیات واحسا ِس اشـتراک درتجربه جمعى انسانى در دنیاى امروز یگانه چیزى که ما را به شناخت کلیت انسهانى مان رهنمون مى شــود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدتبخش،این کــلام کلیت بخش نه درفلسفه یافت مى شود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه بى گمان در علوم اجتماعى.

 ادبیات از طریق متونى که به دست ما رسیده، ما را به گذشته مى برد و پیوند مى دهد

با کسانى که در روزگاران سپرى شده سوداها به سر پخته اند، لذتها برده اند و رؤیاها پرورانده اند، و همین متون امروز به ما امکان مى دهند که لذت ببریم و رؤیاهاى خودمــان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعى انسانى در درازناى زمان و مکان والاترین دست اورد ادبیات است.

حرفهاى جامعه اى که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکى ازاثرات سودمنــد ادبیات درسطــح زبان تحقق مى یابد. جامعــه اى که ادبیات مکتوب نــدارد، در قیاس با جامعه اى کــه مهمترین ابزار ارتباطــى آن، یعنى کلمات، در متون ادبى پــرورده شده و تکامــل یافته، حرفهایش رابا دقت کمتر،غناى کمترو وضــوح کمتربیان مىکند. جامعــه اى بىخبر از خواندن ، کــه از ادبیــات بویى نبرده، همچون جامعه اى از کرولالها دچار زبان پریشى است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایى اش مشکلات عظیم در برقرارى ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق مى کند. آدمى کــه نمى خواند یا کــم مى خواند یا فقــط پرت وپلا مى خواند، بى گمان اختلالى در بیــان دارد، این آدم بسیار حرف مى زند، اما اندک مى گویــد؛ زیرا واژگانش براى بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

در غیاب ادبیات، عشق و لذت بى مایه مى شود

ادبیات عشق وتمناراعرصــه اى براى آفرینش هنرى کرده است.درغیاب ادبیات اروتیسم ، وجــود نداشت واز ظرافت و ژرفا و گرمى و شورى که حاصل خیال پردازى ادبى است،بى بهره مى ماند.به راستــى گزافه نیست،اگربگوییم آن زوجى که آثارگارسیلاســو،پترارک،گونگورا یابودلرراخوانده اند،درقیاس بــاآدمهاى بى سوادى که سریالهاى بىمایه تلویزیونى آنان رابدل به موجوداتى ابله کرده،قدرلذت رابیشترمى داننــد.دردنیای ىی سوادو بى بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزى متفاوت با آنچه مایه ارضاى حیوانات مى شود، نخواهد بود و هرگز نمى تواند از حد ارضاى غرایز بدوى فراتر برود.

ادبیات محرک ذهن انتقادى است

در غیــاب ادبیات، ذهنــى انتقادى کــه محرک اصلى تحولات تاریخــى و بهترین مدافــع آزادى است،  لطمه اى جدى خواهد خورد. این از آن روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسشهایى اساسى درباره جهان زیستگاه ماپیش مى کشد.ادبیات بــراى آنان که بــه آنچه دارند خرسندند، چیزى ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهاى ناخرسند و عاصى است، زبان رساى ناسازگاران و پناهگاه کسانى است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه مى آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد.

با ادبیـات، ما آدمهایى بى سـرزمین، بى زمان و نامیرا مى شویم

ادبیات تنهــا ناخشنودى ها را به شکلــى گذرا تسکین مى دهد، اما در همین لحظات گذراى تعلیق حیات، توهم ادبى ما را از جا مى کند و به جایى فراتر از تاریخ مى برد و ما بدل به شهروندان بی سرزمین و بى زمان مى شویم، نامیرا مى شویم،بدین سان غنى تر،پرمغزتر،پیچیده تر،شادمان ترو روشنتر از زمانى مى شویم که قید و بندهاى زندگى روزمره ، دست و پاىمان را بسته است.

ادبیات به ما مى آموزد کـه مى توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات به مایــادآورى مى کنــدکه این دنیــا،دنیاى بدى است و آنان که خلاف ایــن را وانمود مى کنند، یعنى قدرتمندان و بختیاران، به ما دروغ مى گویند و نیز به یاد ما مى آورد که دنیا را مى توان بهبود بخشید و آن را به دنیایى که تخیل ما و زبان ما مى تواند بسازد، شبیه تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانى مسئول و اهل نقد داشته باشد، شهروندانى که مى دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانى را که در آنیم به سنجــش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایى شود که دوست داریم در آن زندگى کنیم. حال بجاست اگــر پیش خود ، دنیایــى خیالى بسازیم؛ دنیایى بدون ادبیات وانسانهایــى که نه شعرمى خوانند ونه رمان.دراین جامعــه  ی خشک وافسرده بــاآن واژگان کم مایه وبى رمقش که خرخر ونالــه واداهایى میمون وار جاى کلمات را مى گیرد، بعضــى از صفتها وجود نخواهد داشت.بى گمان تحقق این ناکجا آبــاد،هول انگیزوبسیار نامحتمل است؛ اما اگر مى خواهیم از بى مایگى تخیل و از امحاى ناخشنودىهاى پــرارزش خود که احساساتمان را مى پالاید و به ما مى آموزد به شیوایى و دقت سخن بگوییم و نیز از تضعیف آزادى مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم،

دقیقتر بگویم باید بخوانیم.

*برگرفته ازکتاب" چراادبیات؟" نوشته ی ماریوبارگاسیوسا، ترجمه عبدا...کوثرى،انتشارات لوح فکر،چاپ سوم(تابستان1392)

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از شادروان دکتر نورانی وصال ، در سالروز درگذشت وی

دکتر منصور رستگار فسایی

 شادروان استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال (نوه وصال):

 

شادروان  استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال، فرزند مرحوم روحانى فرزند یزدانى پسر ششم وصالبود که در سال 1302 شمسى در شیراز متولد شد ودر 26 دی ماه 1373 شمسی پس از یک دوره بیماری ، در بیمارستان نمازی شیراز درگذشت و در " مقبرة الشعراء " حافظیه به خاک سپرده شد.

نورانی وصال تحصیلات ابتدایى و متوسطه خود را درشیراز به انجام رسانید و لیسانس و دکتراى خود را در زبان و ادبیات فارسى از دانشگاه تهران دریافت کرد و از سال 1333 که سال اخذ درجه دکتراى اوست، همزمان با تأسیس دانشکده ی ادبیات شیراز ،به تدریس در بخش زبان وادبیات فارسى دانشگاه شیراز مشغول گشت و سى سال بعد، به افتخار بازنشستگى نائل آمد و چندسالى هم در تهران به تدریس در دانشگاه‏هاى تهران و تربیت مدرس، در سطوح دکتراى زبان وادبیات فارسى، سرگرم بود.

دکتر نورانی وصال ، اصالت نسب را باکمال حسب درآمیخته بود. من به عنوان کمترین شاگرد آن استاد بزرگ اگر بخواهم بى‏مبالغه، تمام فضایل و منشهاى ممتاز همه استادان زبان و ادب فارسى را در یک تن خلاصه کنم و مجموعه کمالات مادى و معنوى آنان را در شخصى تجسّم و تجسّد بخشم. بى هیچ تردید وتاملّى شادروان استاد دکتر عبدالوهاب نورانى وصال را واجد چنان مزیتى مى‏دانم؛ زیرا وسعتسواد ونحوه عالى برخورد وى را با کلاس و دانشجو، از نزدیک دیده‏ام و احاطه حیرت‏انگیز اورا بر مطالب ادبى، کثرت محفوظات و خلاقى و حسن ذوق و کمال و جمال و ادب و وقار وشخصیت و شعرخوانى و سخنگوئى ایشان را با بسیارى دیگر از استادان نام‏آور، سنجیده‏ام و به این نتیجه رسیده‏ام که آن فقید سعید، در فضایل ذکر شده و هنرشناسى و استفاده منتخب از حافظه، و چالاکى و موقع شناسى در ارائه معلومات، عدیم‏النظیر و طبعا از مفاخر خاندان وصال وارجح و ارشد از بسیارى از نام‏آوران آن خاندان واهل علم و ادب، در روزگار ما به شمار مى‏آمد.

هرگز فراموش نمى‏کنم که در سال 1337 که به عنوان دانشجوى سال اول زبان و ادبیات فارسى دانشگاه شیراز، براى اولین بار در کلاس متون نظم فارسى شرکت کردم. کلاس را پر ازدانشجویان پیر و جوان یافتم و در کنار صندلى خویش، دبیران پر سابقه ادبیات، روزنامه نگارانمشهور شیراز و چند تن از شاعران و نویسندگان پرآوازه را مى‏دیدم.که همه منتظر آمدن استادبودند ، که ناگاه جوانى میان قامت و باریک اندام، با سیمایى بسیار جدّى و پر صلابت وبا حسن جمال، شیک پوش و آراسته، در حالى‏که کیف چرمى زیبایى در دست داشت، وارد کلاس شد.

همه با احترام تمام،  برخاستیم و او نشست و من با آنچه درباره استادان کهن سال زبان و ادبیات شنیده و در همان روزها دیده بودم، با خود فکر کردم که آیا استاد ادبیات، چنین تواند بود؟

اوبسیار جوانتر و متفاوت‏تر از استادانى بود که من در تصور داشتم؛ امّا او چندان فرصت و مجالى به اندیشیدنهاى تردید آمیز من نداد. ناگاه صداى لطیف و پر شکوهش در فضاى کلاس پیچید و همه ی حواس و اندیشه مرا به سوى خویش کشانید. چشمانم در صورتش خیره ماندند و گوشهایم، مشتاق و عطشناک، کلمه به کلمه سخنانش را مى‏ربودند.او قصیده ترسائیه خاقانى را آغاز کرد:

«فلک کج روتر است از خط ترسا

 مرا دارد مسلسل راهب آسا»

  طنین صداى او و شعر خوانیش ، از گونه‏اى دیگر بود و به موسیقى لطیف و آرام و مطبوعى مى‏مانست که دل و جان را تسخیر مى‏کرد و درهاى معانى لطیف و زیباییهاى لفظى را بر روى جانمى‏گشود. صدایى بود که از اعماق تاریخ و فرهنگى ریشه‏دار بر

مى‏خاست که زنده و پویا بود،حس مى‏کردم که در بیست سال گذشته عمرم، هرگز کسى را ندیده‏ام که بدان خوبى شعر بخواند و امروز پس از گذشت 55  سال  از آن روز، باز هم به یقین توانم گفت که از آن پس تا به امروز نیز با آن‏که همیشه شاگردى کرده‏ام واستادان بسیار دیده‏ام، هیچ‏کس را نیافته‏ام که به زیبائى او سخن بگوید یا شعر بخواند.

اصولاً در زبان فارسى، شعرخوانى امرى بسیار رایج است. همه ایرانیان یا شاعرند یا شعردوست و حداقل هر ایرانى چه بى‏سواد و چه با سواد، مقدار شایان توجهى شعر را در حافظه دارد و برحسب حال و مقام آنها را مى‏خواند و تا کسى لب به شعرخوانى مى‏گشاید، شما درمى‏یابید که تا چه اندازه از سواد اطلاع برخوردار است. اما با کمال تأسف در هیچ یک از کلاسهاى دانشکده ی ادبیّات، شعرخوانى و خوب خواندن وبجا خواندن شعر، مورد توجه وتأکید نیست و به همین جهت دانشجویان مانیز یاد نمى‏گیرند که شعر را خوب بخوانند. جاى تکیه‏ها را یاد نمى‏گیرند و شعر را خوب به عمل نمى‏آورند و به همین دلیل است که حتى گویندگان و خوانندگان خوش صداى رادیو وتلویزیون نیز، اغلب در هنگام خواندن شعر، به زحمت مى‏افتند و شعرها را خراب مى‏کنند و صفاى روح و زیبایى شعر را از آن مى‏گیرند.

مشکل دیگر بسیارى از دانشجویان ادبیات، آن است که با کمال تأسف حتى از مردم عادى کوچه و بازار نیز در حفظ شعر عقب‏تر هستند و در دانشکده‏هاى ادبیات، به حفظ شعر و به خاطر سپردن شاهکارهاى نظم فارسى، اهمیتى داده نمى‏شود در حالى‏که به قول صاحب چهار مقاله؛ در گذشته پرورش حافظه از لوازم مهم شاعرى به حساب مى‏آمد «و شاعر براى رسیدن به کمال مى‏بایست در عنفوان شباب و در روزگار جوانى بیست هزار بیت از اشعار متقدمان یاد گیرد و ده هزار کلمه از آثار متأخرّان پیش چشم کند و پیوسته دواوین استادان همى خواند و یاد گیرد که درآمد و بیرون شد ایشان از مضایق و دقایق سخن بر چه وجه بوده است...»(16) و اگرچه قول صاحب چهار مقاله درباره شاعران است، امّا من اعتقاد دارم که دانشجوى ادبیات براى آن‏که ملکه فهم و نقد و التذاذ آثار ادبى را در خود ایجاد کند، باید به همان راه شاعران بگرود،ما در کلاس

استاد نورانى وصال این فرصت افتخارآفرین را داشتیم که معناى شعرخوانى واقعى را درک کنیم و بارها آرزو مى‏کنم که اى‏کاش از کلاسهاى درس‏استاد، نوارهایى گرفته بودیم وآن را به همه دانشکده‏هاى ادبیّات مى‏فرستادیم، تا دانشجویان بشنوند و شعرخوانى را یاد بگیرند.حافظه شگفت‏انگیز استاد نیز به حّدى قوى و چالاک بود که صدها هزار بیت شعر را از هر گونه‏اى در گنجینه خویش داشت و سرعت انتقال استاد، ایشان را قادر مى‏ساخت که کامپیوتر آسا، هر شعرى را در هر زمان که مى‏خواستند به خاطر بیاورند و بجا و به مورد، به کار برند و در تفسیر و معنىکردن شعرها و واژه‏ها، نمونه‏هاى زنده و دقیق کلام منظوم را ارائه فرمایند و با این روش، بهتریندرس شعرخوانى، تفسیر شعر واستخدام شواهد را به دانشجویان بیاموزانند.

     هرگز فراموش نمى‏کنم که شبى در سالدر 1356 محضر استاد و شادروان دکتر مهدى حمیدى بودیم؛ استاد نورانى به مناسبتى شعر بت شکن بابل شادروان حمیدى را از صدر تا ذیل ،از حفظ خواندند و آنقدر زیبا خواندند که مرحوم حمیدى بى‏اختیار برخاست و استاد را بوسید و ستود.

استاد دکتر نورانى، در تفسیر شعر و شرح مشکلات شعر فارسى به ویژه خاقانى و انورى و نظامى تسلطى غیر قابل توصیف داشتند و به زعم من، ایشان حلاّل مشکلات شعر فارسى بودند، و آنقدر در گوشه وکنارها وریزه‏کاریهاى شعر فارسى، متشابهات، تواردها و سرقات  و گرفتن مضامین و اقتفا و استقبال و حلّ و درج مطالب، عمیق و دقیق کار کرده بودند که خود به ملاک و میزان تشخیص ذوق و لطف طبع در شعر فارسى و شاعران پارسى‏گوى بدل شده بودند. چون لب به سخن مى‏گشودند، دانشجویان از ایشان فرا مى‏گرفتند که چگونه مسائل را مطرح کنند، در آنها کند و کاو و تفحص و تحقیق نمایند و چگونه به نتیجه‏گیرى بپردازند.

 

 

 

 کلاسهاى استاد دکتر نورانى، افزون بر جنبه شعرشناسى و دریافت کم و کیف مطالب شاعرانه، از این رو نیز در خور اهمیت بود که استاد با رفتارهاى موقرانه، اصیل و منشهاى انسانى خود، آیین معلمى کردن و رفتار نجیبانه و بزرگوارانه استاد ادبیات را به دانشجویان مى‏آموختند. ما هرگز عصبانیت ایشان را ندیدیم، هرگز از کسى، عیبت‏جویى یا بدگویى نکردند و تندترین انتقادهاى ادبى ایشان ،به اندازه‏اى پخته و سنجیده و همراه با روشن بینى و بلند نظرى و والااندیشى بود که انسان،بلنداندیشى و اعتبار انسانى را از ایشان یاد مى‏گرفت.

     استاد به زنده کردن مفاخر قومى و به ویژه حفظ و نگهدارى از آثار هنرى خاندان وصال
اهتمامى شایسته مى‏ورزیدند و مجموعه آثار این خاندان هنرى را از هر گوشه و کنار با زحمت وصرف هزینه‏هاى بسیار فراهم مى‏آوردند،آن چنان‏که نمونه خط و نقاشى و آثار نثر و نظم هر یکاز افراد خاندان وصال را که مى‏خواستید به شما ارائه مى‏فرمود و به همین جهت محیط زندگى شخصى ایشان در فضایى سرشار از هنر جریان داشت. گویى همه گذشتگان و هنرهایشان با او و در او زندگى مى‏کردند و پایدار جاوید مى‏ماندند و با آن‏که فراهم آوردن آن‏همه آثار با خون دلخوردنها و صرف وقت و نیرو و مخارج گزاف حاصل آمده بود، اگر اهل تحقیق و ذوق،نفیس‏ترین نسخه خطى یا اثرى هنرى را براى کار تحقیقى و هنرى خود لازم داشتند چنان با بلندنظرى و گشاده‏دستى آن را در اختیار ایشان مى‏نهادند که انسان بى‏اختیار از خود مى‏پرسید که اگر من به جاى ایشان بودم آیا چنین اثر ارزنده‏اى را بدین آسانى و با این همه اعتماد به دیگران واگذار مى‏کردم؟

 

                                     دکتر نورانی وصال و مرحوم واجد

  حُسن مشرب و مجلس‏آرایى ادبى ایشان نیز حکایتى دیگر بود و توصیفى متفاوت‏تر مى‏طلبد،آنقدر نکته مى‏دانستند و به جا نقل مى‏فرمودند که انسان جهانى را بنشسته در گوشه‏اى مى‏یافت و با خود زمزمه مى‏کرد که: "حد همین است سخن گفتن و زیبایى را"

     عمر پربار آموزشى و پژوهشى استاد با دهها مقاله سنگین تحقیقى و ادبى همراه بوده، در اکثر کنفرانسها و سیمنارها، سخنرانیهاى ایشان از بهترین نوع سخنرانیهایى بود که در مجله‏هاى ادبى،مجموعه سخنرانیها و مقالات کنگره‏ها به چاپ مى‏رسید و جا دارد که روزى که انشاءالله دور
نیست،جمع‏آورى و چاپ و منتشر گردد و همگان را سودمند افتد.

     دکتر وصال  ودانشجویان فارغ التحصیل بخش زبان و ادبیات فارس- در سال 1351

    کتب تحقیقى استاد نیز بسیار است که برخى چاپ شده است،از آنجمله مى‏توان از دیوان داورى (دو بار چاپ شده) فرائدالسلوک (چاپ شده)، مراثى وصال
(چاپ‏شده) مصیبت‏نامه (چاپ شده) و هزار مزار (چاپ شده) یاد کرد و از دیگر آثار تحقیقىاستاد نصاب‏الرجال، تصحیح و تحشیه حدائق‏السحر، که بحثى درباره حافظ و شرح پانزده قصیده خاقانى است و هنوز به چاپ نرسیده است مى‏توان نام برد. در اینجا به ذکر چند کتاب ازآثار چاپ شده استاد و توضیحاتى مختصر در باب آنها اکتفا مى‏کنیم:

     1 ـ مقدمه و چاپ اول دیوان داورى؛ که به سال 1330 هجرى شمسى انجام گرفت و پدرشادروان دکتر نورانى، مرحوم روحانى وصال آن را براى چاپ آماده کرده بودند اما به گفته خود ایشان: «ناگهان کسالتى عارض گشت و پزشکان از خواندن و نوشتنم ممنوع داشتند. ناچار مدارکىکه از پدر بزرگوار و گذشتگان این سلسله بود، به عهده فرزندى، عبدالوهاب نورانى نهادم
خوشبختانه او هم موفق به تنظیم شرح حالات حضرت داورى از روى صحت و اعتبار شد و
علاوه بر آن‏که مسرت خاطر اینجانب را فراهم کرد، خود را شریک و سهیم در این خدمت
ساخت». چاپ اول این کتاب در 648 صفحه و بوسیله نشر معرفت شیراز انجام گرفت.

     2 ـ تصحیح و تحشیه مصیبت‏نامه عطار نیشابورى؛ که بى‏تردید یکى از بهترین
تصحیح‏هاى موجود از آثار عطار است و بر اساس چهار نسخه معتبر و کهن صورت گرفته است وآنچنان که خود استاد نگارش فرموده‏اند: «نهایت دقت و مراقبت به عمل آمد تا نکته‏اى فرو گذارنشود و سهوى در امر تحصحیح راه نیابد. همچنین ابیاتى را که ناظر به آیه یا حدیثى بود، در ذیلجملات متذکر گردید و در خاتمه فهرستى از لغات و اعلام، بر کتاب افزود...»

     این کتاب در 480 صفحه در اردیبهشت 1338، به وسیله کتابفروشى زوار تهران انتشار
یافت.عطار.فرید الدین،مصیبت‌نامه،تصحیح عبد الوهاب نورانی وصال،تهران،انتشارات زوار،چاپ چهارم

     3 ـ مراثى وصال؛ با مقدمه استاد دکتر نورانى، از انتشارات کتابفروشى احمدى شیراز دررمضان سال 1390 هجرى قمرى در 220 صفحه، مشتمل بر مراثى وصال که نمونه‏اى از آن است:

«چون از جهان برفت، جهان یک جهان گریست

 از غم زمین به ناله شد و آسمان گریست

آن قطب آسمان امامت شکست یافت

 گردون سیاه‏پوش شد و فرقدان گریست

تیغ مرادى آه یداللّه را نجست

 وز درد او پرى و ملک، انس و جان گریست

چون تارک شکافته‏اى دید مصطفى

 با آن‏که جاى غم نبود، در جنان، گریست...»

 

   شادروانان :ایرج افشار - دکتر نورانی وصال و شادروان مجتبی مینوینورانی و

 4 ـ تصحیح و تحشیه تذکره هزار مزار، از عیسى بن جنید شیرازى که در 520 صفحه درسال 1364 به وسیله نشر احمدى شیراز چاپ و منتشر شده است. این کتاب ترجمه فارسى
شدّالازار است که مشهورترین کتاب مزارات است و اساس این تصحیح بر دو نسخه بوده است وکار تصحیح این کتاب به قول حضرت استادى، بسیار دشوار بوده است. زیرا: «کاتب نسخه سوادکمى داشته و هر جا از خواندن نسخه اصل، عاجز بوده، یا شبیه‏نویسى کرده یا از خود کلمه‏اىجایگزین ساخته است. روشن است ترجمه‏اى که به قول مرحوم علامه قزوینى خود، ناقص بوده وکار مترجمى که عربیتى ضعیف و ذوقى از آن ضعیف‏تر داشته، وقتى با کتابتى نادرست، درهمآمیزد، چه معجونى پدید مى‏آورد و مصحح را تا چه اندازه به تنگنا مى‏اندازد...» اما استاد مى‏افزایند: «ولى مى‏تواند به قارئین عظام، اطمینان دهد که کمال کوشش به عمل آمد تا صورتصحیح و ترجمه کتاب شدالازار به دست آید... نگارنده تا آنجا که مقدور بود، بیشتر موارداشکال را در ذیل صفحات یادآور شد و توضیحاتى در حد گنجایش کتاب داد. گاهى براى مزیداطلاع، عین عبارات شدالازار را آورده تا با مقایسه مطلب روشن شود و نقص ترجمه آشکار

گردد.»

     5 ـ تصحیح و تحشیه کتاب فرائدالسلوک؛ از آثار منثور قرن هفتم هجرى که کار مشترکاستاد دکتر نورانى وصال و همکار محترم ایشان شادروان  آقاى دکتر غلامرضا افراسیابى استاد دانشمنددانشگاه شیراز است که در 608 صفحه به وسیله نشر پاژنگ در سال 1368 منتشر شده و به حقکتاب سال جمهورى‏اسلامى‏ایران در سال 1368 شده است، تصحیح این متن بر مبناى پنج نسخهخطى‏صورت گرفته و نسخه مطبوع به نسبت کامل و خالى از نقص و زلل عرضه شده است ومقدمه‏اى استادانه و فهرستها و توضیحاتى وافى درباره متن، کتاب را از هر جهت اعتبارى تازه

بخشیده است.

     6 ـ تصحیح و تحشیه دیوان داورى، که در سال 1370 در سه هزار نسخه به وسیله خوداستاد در 804 صفحه به چاپ رسید.

    استاد دکتر نورانى بنابر خصلت خانوادگى فرزندان وصال، از شاعران نامدار خِطّه ادب‏پرورفارس و شیراز جنت طراز بود و اگرچه کار اصلى ایشان قصیده‏سرایى بود و در این فن از شاعرانسبک خراسانى پیروى کردند اما در مثنوى سرایى و غزل‏گویى نیز دستى توانا داشتند. دو قصیدهممتاز ایشان در منقبت حضرت احمد بن موسى در مدخل حضرت شاهچراغ و در کتیبه‏هاى داخلصحن مطهر در برابر چشم زائران است و گواهى است بر قدرت طبع و شدت اعتقاد ایشان.

چند شغر از شادروان دکتر نورانى وصال

سرنوشت

«نمى‏دانم اکنون چه مى‏بایدم

 چه راهى سرانجام، مى‏شایدم

مرا مرگ شایسته یا زندگى

 کدامین ره است آن‏که مى‏بایدم

اگر مرگ به، کاشکى آمدى

 کز این زیستن، جان بفرسایدم

وگر زیستن را نباشد گزیر

 کجا مرگ؟ کز در فراز آیدم

چو در پنجه سرنوشتم اسیر

 ز اندیشه‏اى عقده نگشایدم

همان به که بر آستان قضا

 نهم سر که تا خود چه فرمایدم»

 

 

 

 

  

پیام

پیرانه سر ای مرد بهفتاد رسیده                                              

   از راه دراز آمده و شاد رسیده

عمری همه در راه ادب گام نهاده                                                وامروزگرانمایه واستادرسیده

با دامن پر در عدن آمده از راه                                                  

افراخته سر با بت نوشاد رسیده

سودای جهان را همه بر تافته رخسار                                         

وانجا که هنر ساخته بنیاد رسیده

بنشسته دل آسوده بدامان خراسان                                              

آوازه بدروازه بغداد رسیده

با تیر سپهر آمده در شعر همانند                                               

وآنجا که فلک داد سخن داد رسیده

چون شعله بکار هنر از پاننشسته                                              

با جان و دلی زآهن و پولاد رسیده

دامان خود از مکرو دغل بازگرفته                                             

وزرنگ و ریا رسته و آزاد رسیده

یک لمحه زکار هنر آرام نمانده                                                

  تا بر فلک آن پایه که بنهاد رسیده

با گام نظر از همه اوراق گذشته                                                 

برهرچه جهان داشته در یاد رسیده

اندیشه والای تو بر فهم معانی                                                   

چون برق درخشیده و چون باد رسیده

در شوکت دوران ملکشاه دوباره                                               

با شعر تو شهری که ترا زاد رسیده

انگشت شگفتی بدهان آمده ناچار                                               

هر جا که ترا چامه و سرواد رسیده

با کلک تو روشنگری عشق و هنر را                                         

در رتبه کجا تیشه فرهاد رسیده

این چامه ز شیراز زه آورد من آمد                                             

ای شاعر استاد بهفتاد رسیده

 

کیستم...؟

کیستم من ، دل بدست آرزوها داده‌ای                                          

در بیابانی بدنبال سراب افتاده‌ای

قطرّه لرزان اشکی مانده بر مژگان هنوز                                      

 برگ زردی تن بباد مهرگانی داده‌ای

شبنمی در واپسین دم گرم بدرود حیات                                         

شعله شمعی براه تند باد استاده‌ای

داستانی درهم و آشفته اما ناتمام                                                

آه جانسوزی ز قلب‌وسینه ره نگشاده‌ای

آرزویی برده دردامانِ حرمان رخت خویش                                    

کاروان گم‌کرده‌ای دل بر قضا بنهاده‌ای

 

منابع مقاله:

1 ـ دیوان داورى، به تصحیح روحانى وصال و مقدمه دکتر نورانى وصال، معرفت شیراز، 1330.

2 ـ همانجا، ص 482.

3 ـ تاریخ ادبیات ایران، از صفویه تا عصر حاضر، ادوارد براون، ترجمه دکتر بهرام مقدادى،
مراورید، تهران، 1369 ص 227.

4 ـ نواب شیرازى، حاج على‏اکبر، بسمل، تذکرة دلگشا، به تصحیح و تحشیه دکتر منصور رستگار
فسایى، شیراز 1371 ص 540.

5 ـ روحانى وصال، گلشن وصال، تهران، بهمن 1319، ص 139.

6 ـ همانجا، ص 127 و 128.

7 ـ همانجا، ص 179.

8 ـ همانجا، ص 278.

9 ـ همانجا، ص 289.

10 ـ همانجا، ص 417 و 413.

11 ـ همانجا، ص 417 و 413.

12 ـ دکتر حمیدى، مهدى، شعر در عصر قاجار، ص 127.

13 ـ گلشن وصال، ص 400 و 401.

14 ـ همانجا، ص 432 و 433 و 434.

15 ـ همانجا، ص 437 به بعد.

16 ـ چهار مقاله، به تصحیح استاد معین ص 30.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی

 

فردوسی

 

" فردوسی" ،مقاله یی است  از  دکترجلال  خالقی مطلق که  در جلد نهم دانشنامه ی ایرانیکا،نیویورک ، 1999 ،ص 514 تا 523 به طبع رسیده  و شاهنامه پژوه نامور   دکتر سجاد آیدنلو ،استاد دانشگاه ارومیه ، آن را با دقتی در خور ستایش  به فارسی تر جمه کرده و در " نامه ی انجمن " ،شماره ی ، 1/7(: شماره ی مسلسل 25)، درصفحات  178تا206 منتشر ساخته است .

به نظر من ، این نوشته ، یکی از بهترین مقالات تحقیقی در باره  ی فردوسی و شاهکار وی ، شاهنامه است  که به وسیله ی  دانشمندی بزرگ که دقیق ترین تصحیح شاهنامه  راهم  به انجام رسانیده است ، نوشته شده و دردایرة المعارفی که درسطح جهانی به عنوان یک ماخذ مهم تحقیقات ایرانی شناخته می شود ،به زبان انگلیسی و در مدخل " فردوسی :  چاپ شده است. خواندن این  مقاله را به همه ی  فردوسی دوستان و فردوسی  پژوهان توصیه می کنم.(منصور رستگار  فسایی)

چکیده :

با گذشت هزار و چند سال  از عصر زندگی فردوسی  وهزاران کتاب  و مقاله  که در باره  شاهنامه نوشته شده  است ،منابع معتبر  مربوط به  به زندگانی انتقادی فردوسی ، چگونگی  سرایش شاهنامه وویژگیهای  آن بسیار  اندک شمار است،مدخل " فردوسی"  در دانشنامه ی ایرانیکا  که تالیف شاهنامه شناس  برجسته  دکتر خالقی مطلق است ، یکی از این مآخذ  معدود شمرده می شود ودر آن  در شش بخش : 1-زندگانی ،2- محیط و شرایط زندگی اجتماعی ،  3- تعلیم وتربیت  4- مذهب  5- فردوسی و سلطان محمود   6- فردوسی ، شاعر و داستان  سرا ، مهم ترین  نکات  سرگذشت  فردوسی  با بهره گیری انتقادی ازمنابع متقدّم و پژوهش های معاصران  ونیز ویژگیهای اصلی شاعری و داستانسرایی او ،با تحلیل  ددقیق شاهنامه بررسی شده است.

کلید واژه:

فردوسی ، شاهنامه ، محمود غزنی ، ویژگیهای شعری و داستانی.

 

* اشاره ی مترجم:

مقاله ی حاضر  یکی از مدخلهای  مهم دانشنامه ی ایرانیکاست که به بررسی سرگذشت فردوسی  و نظم شاهنامه و تحلیل کوتاه امّا دقیق برخی از جوانب ادبی  و داستانی  حماسه ی ملی ایران  پرداخته  وچون به قلم یکی از برجسته ترین  شاهنامه شناسان جهان نوشته شده   است ، اعتبار علمی  بسیار  ارزشمند و نکته های تازه ی در خور  توجهی دارد ، از آن جا یی که این مدخل از دسترس  و حوزه ی  توجه بسیاری از  علاقه مندان  و حتی  پژوهشگران  شاهنامه  به دور است  واز سوی دیگر  ضرورت  و اهمیت  مراجعه بدان در فردوسی  شناسی  گزیر ناپذیر می نماید ، ترجمه ی فارسی  آن تقدیم  دوستداران و محققان  شاهنامه می شود.

 

 

از

دکتر جلال خالقی مطلق

ترجمه ی

دکتر سجاد آیدنلو

استاد دانشگاه ارومیه


 

فردوسی

غیر از کنیه ی فردوسی ، ابوالقاسم  و تخلصش ( فردوسی )چیز دیگری ، به طور یقین درباره هویّت خاندان او معلوم نیست ، در منابع گونا گون  و نیز مقدمه  ی بعضی  از دست نویسهای شاهنامه ، نام اومنصور، حسن یا احمد، نام پدرش حسن ،احمد یا علی و نام نیایش ،شرفشاه ذکر شده است( صفا، تاریخ ادبیات ،ص 458 و 489).در میان این اقوال مختلف ، سخن بنداری که شاهنامه را در سال 620 ه.ق، به عربی ترجمه کرده است – اعتبار بیشتری دارد ، او از فردوسی  به صورت : "الامیرالحکیم ابوالقاسم منصور بن حسن الفردوسی الطوسی " (بنداری  ص 3) یاد کرده است.

این که چرا شاعر تخلّص فردوسی را – بر گزیده است روشن نیست ، طبق داستانی   که در مقدمه ی نسخه ی فلورانس  آمده ، هنگام دیدار شاعر با  سلطان محمود  غزنوی ، سلطان شعر اورا اورا پسندید  ووی را فردوسی ( = مرد بهشتی) (خالقی مطلق ،1367 ،ص 92 نامید و این، تخلّص او شد.

به  استناد چهار مقاله ی نظامی عروضی  ( متن، ص 75 ، تعلیقات ، 234) زادگاه او روستای بزرگ "باژ ( یا پاژ، معرب آن فاز ) در ناحیه ی طابران ( یا طبران ) نزدیک شهر توس در خراسان بود، منابع در اینکه  او اهل توس (امروز مشهد) بوده است ،موافقند

تاریخ دقیق تولد او نوشته نشده است  ،اما از آگاهی هایی که شاعر در باره ی عمر خود  می دهد ، سه نکته ی مهم به دست می آید:

نخست:در مقدمه ی داستان جنگ بزرگ  کیخسرو درباره ی خودش می گوید که مرد65 ساله ی تنگ دستی شده است  و دوبار ،این رقم را تکرار می کند ، او سپس یاد آور می شود که هنگامی که  58 ساله بود - وجوانیش از دست رفته- محمود پادشاه شد .( شاهنامه ،تصحیح  خالقی مطلق ،ج4 ،ص 172 بیت 40 -46) ، این نکته قرینه ی  معتبر تری نسبت به سه اشاره ی  دیگر شاعر به 65 یا 68 سالگی خویش است و چون محمود در 287 ه.ق به تخت نشسته ، پس سال تولد ولادت شاعر  329 ه.ق است.

دوم : اشاره یی است  که در داستان پادشاهی بهرام سوم آمده ، آنجا که شاعر از 63 سالگی خود سخن گفته  و تقزیبا 730 بیت  بعد ، دوباره آن( 63 سال) را تکرار کرده  واین نکته را  نیز افزوده است  که هرمزد بهمن ( اول بهمن ماه) به جمعه افتاده  است (شاهنامه مسکو ،ج  7 ص 213 ، بیت 19 ص 256 بیت 657 -659)، بر اساس بررسی های   شاپور شهبازی  در طول سالهایی که  به موضوع  بحث ما  ارتباط دارد، فقط در سال  371 یزدگردی ( برابر با 1003 میلادی ) ، اول بهمن ، روز چمعه بوده است، حال اگر 63 را از این تاریخ کم کنیم، به 329 به عنوان تولد شاعر خواهیم رسید.

قرینه ی سوم  : در پایان کتاب آمده است که فردوسی به 71 سالگی خویش  ونیز روز "ارد"( = 259 اسفند 0 378ش ) اشاره کرده است  واین بار دیگر زاد سال اورا در 329 استوار می کند ( شاهنامه مسکو ،ج9، ص 381و382 ،نیر نک،صفا ،تاریخ ادبیات، ص 459-462، همو ، حماسه سرایی  در ایران ، ص174 پی نوشت 1)

آگاهی ما در باره ی شاعر تا زمان آغاز شاهنامه در حدود 367 ه.ق اندک است، غیر از این که او پسری داشته  که در 359 ه.ق به دنیا آمده  بوده است  و بنابر این  فردوسی باید در سال 358 یا زودتر  ازدواج کرده باشد، درباره  همسر او هیچ اطلاعی به دست ما نرسیده  است  که محتملا زنی فرهیخته  بوده  و می توانسته که چنگ بنوازد ، از این روی  وی به سان  خود شاعر  از یک خاندان  نژاده ی دهقان بوده است  و از آموزه هایی که در این گونه  خانواده ها به دختران  یاد داده می شد – نظیر سواد خواندن  و نوشتن  و تعلیم  برخی هنر ها ی زیبا بهره مند شده بود.

نکته ی دیگری که از مقدمه  داستان بیژن و منیژه  حاصل می شود  ، این است که فردوسی  در جوانی  نسبتا  ثروتمند بود و این موضوع  را نظامی عروضی هم ( متن ، ص ذ75) تایید می کند.

گذشته از محتوای  این مقدمه ، نوع لغات و تعبیرات  و نیز جنبه ی شعری ضعیف تر این داستان درمقایسه با بخشهای دیگر شاهنامه ،آشکارا  نشان می دهد که داستان  از سروده های  دوره ی جوانی  فردوسی است که بعدها  درشاهنامه گنجانده شده است( مینوی ،1346 ،ص 68 -70 ،صفا ، تاریخ ادبیات ،ص 462 – 464 ، همو ، حماسه سرایی،ص 177-179) اما این ، تنها کار ادبی او پیش از سال 367 ه.ق – برابر با 38 سالگی وی نیست  و تا این زمان  فردوسی اشعاری  سروده بود که گُم شده است ، در بعضی تذکره ها ، شعر هایی ( در قالب قصیده ، قطعه  و رباعی ) به او نسبت داده  شده  که شاید شماری از آنها مربوط به این دوره ( پیش از 367) باشد.در سده گذشته ، هرمان اته مجموعه ی این ابیات را گرد آوری  وبا ترجمه ی المانی منتشر کرده است .( نیز نک  تقی زاده  ،ص 133و 134 ،شیرانی ص 130 – 135)

منظومه ی یوسف و زلیخا مسلما از فردوسی نیست ( قریب ،شیرانی ، ص 184 – 276 ، مینوی 1946 ، همو 1346 ص 95 -125...)

بر پایه ی داستانهایی که در مقدمه ی بعضی  از دست نویسهای شاهنامه دیده  می شود ، فردوسی  برادر جوانتری به نام مسعود یا حسین  داشته است ( نک شاهنامه ی خالقی ،ج 1 مقدمه ی مصحح ص 31)

به هر حال ، به استناد سخنان خود فردوسی  ، او شاهنامه سرایی را  بعد از سال  365 ه.ق  آغاز کرده است ( شاهنامه ی مسکو ،ج 9 ص 381 ف بیت 843 )  و از ان جایی  که در دیباچه ی شاهنامه تصریح می کند که کار را پس از  مرگ/ کشته شدن  ابو منصور دقیقی  شروع کرده است ،( شاهنامه خالقی ،ج 1 ص 13)باید در 366- 367 ه.ق بدین کار پرداخته باشد

فردوسی در آغاز ، قصد داشت برای ادامه  دادن کار دقیقی به پایتخت سامانیان ، بخارا ، سفر کند ( همان ،ج1 ص 13 بیت 135 و136 ) تا از نسخه یی  از شاهنامه  ی منثور ابو منصور محمد  بن عبد الرزاق  که مورد استفاده ی دقیقی  و احتمالا متعلق به کتابخانه ی  دربار بود ، بهره بگیرد ،اما پس از این ، دوستی ( در مقدمه شاهنامه ی بایسنقری  به نام محمد لشکری  معرفی شده است ) از همشهریانش  ،دست نویسی  از این منبع را در اختیار  او گذاشت ( شاهنامه ی خالقی ، ج1، ص 14 بیت140 -145 ) ازاین تصمیم  منصرف شد  و کار  را در شهر خویش آغاز کرد ، وی در این جا از حمایت منصور ، پسر ابو منصور، نیز برخوردار بود، طبق گفته ی خود فردوسی این مرد بسیار کریم، جوانمرد  و با وفا بود واعتقاد عظیمی در حق شاعر داشت  و کمک های عالی و در خور توجهی به او کرده بود ( شاهنامه ی خالقی ،ج1ص14و15 ،خالقی مطلق ، 1364 ص 332 -358 ، همو 1356،ص 197 -215) ، هم چنین پس از کشته شدن ایرج ،( تصحیح خالقی ،ج1 ص 121 بیت 513 و 514) آنجا که فردوسی  به اندرز  و سر زنش کشنده ی پادشاه بی گناه پرداخته ، شاید مرادش  از چنین شهریاری ، منصور است.

در سراسر شاهنامه ، این تنها جایی است که فردوسی  آشکارا  از دریافت کمک مالی  از کسی سخن گفته  است و چون این کاررا پس از مرگ / کشته شدن  منصور انجام داده ، دلیلی برای این گمان وجود ندارد  که آن را برای جلب رضایت ممدوح ذکر کرده باشد.

علاوه بر این ،او ستایش منصور را حتی پس از افزودن مدح محمود بر مقدمه ی شاهنامه،حذف نکرده و این نشان دهنده ی  علاقه ی فراوان  وی به منصور است ( و نیز پیش از او به پدرش ، ابو منصور) که چنان با گرایشهای سیاسی و فرهنگی او( ابومنصور ) موافق بوده  است( خالقی ، 1356 ،ص 207 -211)

سال 377 ه.ق  که منصور  در نیشابور دستگیر  و به بخارا برده  و در آنجا کشته شد،نقطه ی عطفی  در زندگانی فردوسی بود، در شاهنامه  از این  زمان به بعد ، هیچ اشاره یی دالّ بر آسودگی جسمی و فراغ فکری فردوسی نیست و درعوض شکایات گونا گونی درباره ی پیری ، فقر و نگرانی  و اضطراب دیده می شود، با این حال  فردوسی توانست تدوین نخست شاهنامه  را در سال 384 ه.ق ، سه سال پیش از بر تخت نشستن محمود ، به پایان برساند.( ترجمه ی بنداری ،ج2 ص 276 فخالقی مطلق 1364، 378 -406 ،همو 1365 ، ص 12و13 ) .

پس از این نیز  کاررا ادامه داد و در سال 387 ه.ق هنگامی که 58 ساله یا اندکی بزرگتر بود ، داستان سیاوخش را به نظم در آورد( تصحیح خالقی ،ج2 ، ص 202 ، بیت 12) ویکسال بعد، دنباله ی این  روایت ،یعنی "کین سیاوخش " را سرود. ( تصحیح خالقی ،ج2 ،ص 379بیت 7)

فردوسی اکنون با جوان  توانگر و شادخوار مقدمه ی داستان بیژن و منیژه  کاملا تفاوت یافته بود ،او از تهی دستی ،پیری ، ضعف بینایی  ودرد پا ،رنجور  وگله مند بود وبه جوانی  خویش با افسوس می نگریست  ولی با این همه، آرزو داشت  که چندان عمر داشته باشد تا  شاهنامه را به سر برساند ، در سال389 ه.ق  فردوسی سرایش  پادشاهی انوشیروان  را آغاز  می کند  و بار دیگر  از پیری ، دردپا ،کم سویی چشم و از دست دادن  دندانهایش  می نالدو جوانیش  را با تاسّف به یاد می آورد ( مسکو ،ج8 ص 52 ) اما با این وصف ،در این سال بسیار فعال است.

در سال  391 ه. ق که فردوسی 61 سال داشت، حدود 4300 بیت  از تقریبا 4500 بیت  داستان انوشیروان  را به نظم کشید ،ویاز این که در این سن  ، باده دیگر مایه ی شادی  و لذت نیست ،شکوه می کند  واز خداوند می خواهد  که تا پایان گرفتن شاهنامه ، اورا زنده بدارد.( مسکو ،ج8 ص 304 و 305  بیت 4277 -4286) ، دوسال  بعد، در 392 ه.ق  ،شاعر مشغول  سرودن روایات  پادشاهی بهرام سوم  تا شاپور  دوم (مجموعا 4 پادشاه و با 76 سال شاهی، در کمی بیش از 700 بیت )  بوده است ، معلوم نیست  که  در این سال  چه حادثه یی  روی داده  که  فردوسی را خرسند تر کرده است ،به طوری که  یک بار در درآغاز پادشاهی بهرام  سوم و بار دیگر  در پایان  پادشاهی  شاپور دوم  ،از علاقه ی خویش به می گساری سخن رانده  است .( مسکو ،ج 7،ص 213 ،بیت 19 ،ص 256 ،بیت 657 – 659).

در نمونه ی نخست ، واژه ی "روزبه " به کار رفته است  که می توان در معنای خوشبخت  یا  به عنوان اسم  خاص دانست  و در هر  دو مفهوم ،در شاهنامه ،دیده می شود در معنای دوم، "روزبه " محتملا نام خدمتکار فردوسی است.

این روزگار شادی به زودی  سپری می شود و دو سال بعد ( 394 ه.ق ) فردوسی  در آغاز جنگ بزرگ  کیخسرو ،ضمن مدح محمود ،به تاکید ازنا امیدیِ  برخاسته  از فقر  و ناتوانی  خویش  شکایت می کند ، او ارزش کار خود  را به محمود  خاطر نشان  می سازد  و از وزیر وی ،فضل بن احمد  اسفراینی  ، می خواهد  که درباره ی شاعر میانجی گری کند تا شاید مورد عنایت  محمود  قرار گیرد .( تصحیح خالقی ، ج 4  ص 169- 174)

سال 396 ه.ق  ، برابر با 67 سالگی فردوسی ، بدترین  دوره ی زندگانی او بود. دراین سال پسر جوان  37 ساله ی  او در گذشت ، شاعر اندوه خویش را  با زبان  حال صمیمانه  و کاملا ساده بیان و از پسرش به سبب پیشی  گرفتن  بر پدر ، در رفتن و تنها گذاشتن او، شکایت  کرده است ، فردوسی از خدا وند می خواهد  که فرزندش را بیامرزد.( مسکو ،ج9ص 138و 139 بیت 2167 – 2184)

در این سوک سروده ، مصراع: " همی بود همواره با من درشت " ( همان  بیت 2175) بسیار قابل توجه است، ایا بین پدر و پسر  اختلافی  وجود داشته است؟ و اگر این گونه  است آن تعارض چه بوده ،؟ فعلا هیچ پاسخی نمی توان  به این پرسش داد.

فردوسی این مرثیه را  در پادشاهی  خسرو پرویز  آورده  و حدودآً 1500 بیت بعد، در اواخر  این بخش  اشاره کرده  که به 66 سالگی رسیده است .( مسکو ، ص 230 بیت 3681).این تاریخ با آنچه خود او پیشتر گفته ، مطابقت ندارد، اما اگر توجیه ضرورت قافیه  و نیز این واقعیت را بپذیریم که شاعر همواره – حتی در چنین موردی – در باره ی ارقام دقیق نبوده است ، می توان تصور کرد که دوره ی پادشاهی خسروپرویز ( اندکی بیش از 4000 بیت)در فاصله ی  سالهای 395 -396  ه.ق  و به هنگام 66 یا 67 سالگی  او به نظم در آمده است. چنین تناقض آشکاری  در باره ی سنّ دقیق شاعر در ضبط :" مرا شصت و پنج و ورا سی و هفت " که در بعضی نسخ آمده ، وجود ندارد . در بخش تاریخ  خسرو پرویز ، فردوسی  از این که  محمود به سبب بدگویی رقیبان  به داستانهای شاهنامه  توجه نکرده است ، گله می کند  و از سالار شاه ،نصر ،برادر جوان  تر محمود – می خواهد  که در باره ی او،پا در میانی کند و توجه محمود را  به سوی شاعر جلب  نماید( مسکو ، ج9 ،ص 210، بیت 3373 – 3378)

از این اشاره ، نخست معلوم می شود  که فردوسی  هیچ پاداشی  از محمود دریافت نکرده بوده و ثانیا  این که وی برخی  از داستانهای شاهنامه  پیش از بردن یا فرستادن همه ی کتاب ، به طور جداگانه  به غزنه فرستاده بوده است . فردوسی مکرر در شاهنامه ،از تنگدستی خویش یاد کرده و بارها  محمود ، برادرش ،نصر ، و سپهدار  اورا در توس – که به نظر می رسد ابوالحارث ارسلان جاذب بوده است( شاهنامه خالقی ،ج1 ، صص 25و 26 اقبال ) ستوده است ، اما هیچ اشار ه ای وجود ندارد که مساعدتی  از این افراد دریافت کرده باشد، بر عکس- همچنان که اشاره شد – او هر بار از بی عنایتی سلطان به  کتابش نالیده است، فردوسی همچنین در باره  شاهنامه ( مسکو ج9 ،ص 381 ) گفته است که مهتران ،نسخه هایی از اشعار وی  برای خود  می نوشتند  و تنها بهره ی شاعر از آنها " احسنت " گفتنشان بود.او فقط از دونفر به نامهای  علی دیلم بودلف و حُیی بن قتیبه  یاد می کند  که یاریگر وی بوده اند  ، در بعضی دست نویسها، علی دیلم و بودلف نام دوشخص است و این با نوشته ی نظامی عروضی ( متن ، ص 77و78 ، تعلیقات ، ص 456 -466) مطابقت دارد که اولی را  کاتب شاهنامه  و دیگری را راوی  آن دانسته است، اگر قول نظامی عروضی درست باشد ، این دو نفر هیچ گونه کمک مالی به فردوسی نکرده اند ، بلکه بسان کاتبان و راویان قسمتهایی از  شاهنامه ، برای بزرگان شهر توس ، آنها نیز از کار فردوسی سود برده اند.

در این صورت، بیت 849 ( مسکو ،ج9 ،ص 381) درچاپ مسکو درست نیست وباید بر اساس ضبط نسخه بدلها و مراجعه به چهار مقاله تصحیح شود.

حُیی قتیبه  به عنوان  مسؤول  امور مالی  توس ،گاه گاهی از فردوسی مالیات نمی گرفته است.

سرانجام فردوسی  در هفتاد و یک سالگی، در 25 اسفند 400 ه.ق ( 8مارس 1010م) شاهنامه را به پایان رساند(مسکو ج9 ص 381 و382) . براساس اشارات نظامی عروضی ( متن ،ص 75) و فرید الدین عطار ( الهی نامه، ص 367، اسرار نامه  ص 189 ، بیت 3204 ) مدّت زمان کلّی  نظم شاهنامه ، 25 سال  بوده است ، در هجو نامه  سه بار سی سال  و یک بار سی و پنج سال ذکر شده است.(تصحیح ژول مول ،مقدمه ،ص 38 بیت  111 ص 80 بیت 11و 20 ،ص 91  بیت 4).

اگر آغاز سرایش شاهنامه  را سال 367ه.ق  و اتمام آن را  400ه.ق  بدانیم ، نظم  آن 33 سال ظول کشیده است و اگر کار سرایش را به پیش از 367ه.ق – نظم بیژن و منیژه  برگردانیم  وزمانی را که  پس از( 400ه.ق ) برای باز نگری  در شاهنامه  صرف شده است ، برآن بیفزاییم ، رقم 35 سال به حقیقت نزدیکتر است.

در شاهنامه بیت هایی است که به نظر برخی پژوهشگران، به حوادث سال 401 ه.ق  اشاره دارد( مسکو ، ج7، ص 114 بیت18-20 ، تقی زاده  : 1362 ص 100 پی نوشت 3 ، مینوی : 1246 ،ص 40)  . احمد آتش ، پیش از دیگران به این موضوع پرداخته  و ادعا کرده است که فردوسی در مدح محمود در دیباچه شاهنامه از کشمیر و قنّوج  در قلمرو او نام برده  و چون محمود  این نواحی   را نخستین بار ،در سالهای 406 و 409 فتح کرده است ،بنابر این فردوسی  آخرین تجدید نظر  شاهنامه را  در  409 یا 410ه.ق انجام داده  وآنرا به غزنه فرستاده است، اوهم چنین  به این نتیجه   رسیده  که محمود برای شاعر صله فرستاد،اما این پاداش  در سال 411 ه.ق و بعد از وفات فردوسی  به توس رسید.

نامهای کشمیر  و قنوج .ه در کنار اسامی دیگری مانند : روم ( غرب ) ،هند، چین ، و غیره  در این ستایش دیده می شود و چندین بار  در متن شاهنامه  نیز آمده است ، به هیچ  روی دال  بر گشوده شدن این دو ناحیه  به دست محمود  نیست ،وجود آنها در این مدیحه  صرفا  از روی اختیارات  و استقلال  عمل شاعرانه  است  و نمی تواند قرینه ی هیچ گونه نتیجه گیری تاریخی باشد.

دانسته های ما درباره ی زندگانی فردوسی ،پس از سال 400 ، محدود به گزارش نظامی  عروضی

  ( متن ، ص 75-83) است  ، بر اساس چهار مقاله ، پس از پایان  شاهنامه ، علی  دیلم نسخه یی از آن در هفت مجلد  فراهم آورد  و فردوسی  به همراه  راوی  ماهر خویش ، ابودلف ،  رهسپار غزنه شد ، در آنجا به یاری وزیر محمود ،احمد حسن میمندی ، شاهنامه را به محمود تقدیم کرد ولی به دلیل رشک ورزی حاسدان واعتقاد مذهبی خود ، با حسن نظر محمود  روبرو نشد و به جای شصت هزار دینار پاداش وی ،پنجاه هزاردرهم ونهایتا  بیست هزار درم ،تعیین شد ، فردوسی ازاین کار دل آزرده گردید  و به حمّام  رفت ، بعد به هنگام خروج  از حمام ، فقاعی نوشید  و صله ی سلطان را میان فقاع فروش  و خادم حمام  تقسیم  کرد  وشبانه  از ترس مجازات محمود ،از غزنه بیرون رفت ،فردوسی ،نخست شش ماه  در هرات در دکان اسماعیل وراق ،پدر ازرقی شاعر ، پنهان شد و سپس در طبرستان  به نزد اسپهبد شهریار ، از آل باوند ،پناه برد ، گزارش سفر او به بغداد که در مقدمه ی تعدادی از دست نویسهای شاهنامه دیده می شود، و نیز داستان  رفتن وی به اصفهان ، بر اساس بخشهای الحاقی ( نک . صفا ،تاریخ ادبیات ، ص 474 – 476 ، مینوی : 1346 ، ص 96-98 ، خالقی مطلق :1364 ،ص 233- 236)، فقط یک افسانه است.

در طبرستان  فردوسی صد بیت  در هجو محمود  سرود ،اما حاکم طبرستان  هجونامه را به صدهزار درم خرید و از بین برد ،از این روی فقط شش بیت از آن به صورت شفاهی باقی مانده که نظامی عروضی آن را ثبت کرده است، بعد از آن، طبق گزارش نظامی عروضی ،محمود از رفتارش  نسبت به فردوسی پشیمان شد  و به توصیه ی  وزیری  که پیشتر از او نام رفت ، یک بار  شتر نیل  به ارزش بیست هزار  دینار نزد او فرستاد ولی هنگامی که شتران از دروازه ی رود بار ، به توس وارد  می شدند ، پیکر شاعر از دروازه  رزان شهر، خارج می شد.

در گورستان ،واعظ طابران ، به دلیل شیعه بودن فردوسی ، اجازه نداد  تا جنازه ی او در قبرستان مسلمانان  دفن شود ولذا پیکر وی در باغ شخصیش ، به خاک سپرده شد،نظامی عروضی یاد آور می شود   که او در سال 510 ه.ق آرامگاه فردوسی  را زیارت کرده است ( درباره ی این مکان ،نک تقی زاده : 1362 ، ص 120 و 121)

با استناد به نوشته ی نظامی عروضی ، از فردوسی تنها دختری  به یادگار ماند و شاعر نیز در واقع صله ی سلطان  را برای  تهیه جهیز او می خواست ،اما پس از وفات فردوسی ، دخترش ،صله  را نپذیرفت  و به فرمان محمود آن مال  صرف تعمیر  " رباط چاهه " بر سر راه نیشابور به مرو شد.

سال در گذشت فردوسی  را دولتشاه سمرقندی (چاپ براون : ص 54) 411 ه.ق ذکر کرده است  و حمد الله مستوفی ( ص 743 ) و فصیح خوافی (ص 129) 416 ه.ق  نوشته اند ،طبق تاریخ نخست ، او به هنگام مرگ 82 سال  و بر پایه ی  گزارش  دوم، 87 سال داشته است.

 

 بیشتر جزییات  متن  نظامی عروضی  ، نادرست  یا افسانه یی  است (نک   برای نمونه ،مقدمه  ی قزوینی بر چهار مقاله ،صص 14 و بعد ) ، برای نمونه، او مدعی شده که فقط 6 بیت از  هجو نامه  باقی مانده است ، در حالی که در بعضی نسخه های شاهنامه  ، شمار ابیات  آن تا 160 بیت است.

بعضی محققان ،هجو نامه  را اصیل می دانند ( تقی زاده : ص114-116 ،(29-31 pp: Noldeke)

اما محمود شیرانی  ثابت  کرد که بیشتر بیت های آن الحاقی  و یا از متن شاهنامه  است و بنابر این در اصالت هجو نامه تردید نمود .

به سبب بر ساخته بودن  غالب ابیات هجونامه ، نمی توان اساس آن را انکار کرد ، در آنجا بیتهای زیبایی نیز وجود دارد که از متن شاهنامه گرفته نشده  است ، به طور کلی  چنین می نماید که  شیرانی در مقاله اش ،اساساً در پی حمایت و دفاع از محمود  بوده است. ( خالقی : 1363 ،ص 121 ،

  shahfazi:1991P 97-103)

 در هجو نامه بیتی است ( تصحیح مول : مقدمه ، ص 38 بیت 10) که شاعر در آن به حدود هشتاد سالگی خود اشاره کرده است، برپایه این بیت او، هجونامه را پیش از 409 ه.ق سروده است.

بسیار محتمل است که وزیر حامی فردوسی ، ابوالعباس  فضل بن احمد اسفراینی  بوده  که شاعر اورا در شاهنامه ستوده است ،نه آن چنان که نظامی عروضی  (ص 78) نوشته ، احمد بن حسن میمندی ، از این شخص به رغم مقام و موقعیت مهمی که  در دربار  محمود داشته ، هیچ ذکری در شاهنامه نرفته است ، در افسانه هایی که در مقدمه  ی شماری از دست نویس های شاهنامه  آمده ، میمندی به عنوان مخالف فردوسی  ،در دربار محمود ،معرفی شده است.

این وزیر  ،سنّی متعصّبی بود و به شدّت با رافضیان  و قرامطه دشمنی می ورزید  و احتمال دارد  که در عزل اسفراینی از وزارت در 401 ه.ق  وکشته شدن او در 404  و نیز  اعدام حسنک  میکال – که متهم  به داشتن تمایلات  قرمطی گری  بود- در سال 422 ه.ق،  نقش داشته است.

با این وصف ، پس از این که او در سال 401 ه.ق به جای اسفراینی  برمسند وزارت نشست ، زبان مکاتبات درباری  را که در زمان اسفراینی فارسی بود،به عربی برگرداند.میمندی تا 412 ه.ق وزیر بود  وسپس معزول وزندانی شد ووزارت به حسنک میکال  رسید.بنابر این وزیری که گفته شده موجب پشیمانی  محمود از رفتارش  با فردوسی شد،- به شرط صحت ماجرا-  محتملا  حسنک بوده است نه میمندی ، از این روی ،اگر داستان  نظامی عروضی  درست باشد ، تاریخ 416 ه.ق برای وفات فردوسی محتمل تر است .( نک تقی زاده : 1363، ص 111-113).

بعضی از  جزییات گزارش نظامی عروضی در منابع دیگر تایید می شود ، برای مثال ، مؤلف تاریخ سیستان ( تصحیح بهار ص 7و8) نیز از سفر فردووسی  به غزنه  و بر خورد  او با محمود سخن گفته است. نظامی گنجوی ( هفت پیکر ، ص 15،بیت 47 ،همو: اقبال  نامه  ص22 ،بیت 14 همو خسرو شیرین ، ص 24 و 25 بیت 21و 22) و عطار (الهی نامه  ص 367 ،بیت 11-13 ،اسرارنامه ص 188-190 بیت 3203  - 3226، مصیبت نامه ، ص 367 بیت 8)  هم چند ین بار  به اختلاف شاعر و سلطان  به دلیل  ناسپاسی محمود  نسبت به فردوسی  و حتی فقاع نوشی فردوسی  و بخشیدن صله ی سلطان  اشاره کرده است، عطار همچنین داستان خود داری  واعظ  از نماز گزاری بر پیکر فردوسی را نیز آورده است.

افزون  بر این ، در مقدمه  شاهنامه ی بایسنقری، روایتی از سفر نامه ی ناصر خسرو  در سال 437 ه.ق در راه سرخس  به توس ، در روستای  چاهه کاروانسرای بزرگی می بیند و به او می گویند  که این از پاداشی ساخته شده است  که محمود برای فردوسی فرستاد  و چون او در گذشته بود، وارثش  آن را قبول نکرد ، این گزارش  در نسخه های موجود سفر نامه نیست  ،اما سید حسن تقی زاده ( 1362 ، ص 120 و121 ) آن را به احتمال ،اصیل و درست دانسته است ، تیودر نلدکه   33.p1920: )  ) نخست ،آن را جعلی می دانست  ولی بعد نظر خود را تغییر داد.( 1938,p.63,a,1)

هر چند که بعضی  از جزییات متن نظامی  عروضی قابل تردید است ، اما  همواره دلایل قاطعی برای  ردّ همه ی نکات گزارش او نداریم.

محیط  وشرایط اجتماعی:

در مقدمه ی شماری  از نسخ شاهنامه ، پدر فردوسی "دهقانی " معرفی شده است  که گرفتار فشار  و ستم مسؤول مالیات توس  شد،با این که  این اشاره  افسانه یی بیش نیست ،ولی فردوسی بی تردید  از طبقه ی "دهقانان " ( زمین داران /مالکان نژاده ) بوده است.

بر پایه ی متن نظامی عروضی ( ص 75) او یک از دهقانان  توس بود  و در روستای خویش دارایی  در خور توجهی  داشت  که با درآمد آن می توانست  بی نیاز از کمک دیگران زندگی کند ، طبق همان کتاب ( ص 83) فردوسی درون دروازه  ی شهر باغی  داشت که در همان جا نیز دفن شد ( نک جلوتر ،بهار صص148و149)

دهقانان ، حافظ تمدن ، آیین ها  و فرهنگ باستانی  از جمله روایات ملی بودند ( نک مقدمه  مول بر شاهنامه ، ص 7، Noldeke: Geschichile der Perser,p .440 ،صفا ، حماسه سرایی ، ص 62-64)

در شاهنامه ، از یک سو دهقان در کنار "آزاده "  به معنی ایرانی" دیده می شود  و از سوی دیگر ، به همراه "موبد" ( روحانی زرتشتی ) در معنای  " نگاهبان و راوی داستانهای  باستان".

در اینجا داستان برزین- که مربوط به دهقانان است- ( مسکو ج7 ،ص 341-346)برای آگاهی  اجمالی  از ویژگی زندگی این طبقه  سودمند است ، از مقایسه ی این روایت با داستان همسر کشاورز در همان  دوره ی پادشاهی ،( همان ، ص 380-384) تفاوت زندگی  دهقان با با یک کشاورز ساده  آشکار می شود .

در هر حال فردوسی از یکی از خاندانهای نسبتا ثروتمند " دهقان" بوده است  که در سده های دوم و سوم هجری ، بیشتر به منظور  حفظ پایگاه  اجتماعی خویش ، مسلما ن شدند  و به همین دلیل  نه تنها  به رغم مقتضیات  پذیرش دین تازه ، از فرهنگ نیاکانی  خود  روی بر نگرداندند ، بلکه  نگهداری  و انتقال  آن را نیز  هدف اصلی زندگیشان  قرار دادند.

پایه های  شخصیت فردوسی  و روح ملی اثر او، در وهله ی نخست ،زیر تاثیر  خود آگاهی  ملی  این طبقه  و محیطی که نبوغ  واستعداد وی در آن پرورش یافت ، شکل گرفت، خراسان ،حد اقل ،  از زمان ابو مسلم ،مرکز فعالیتهای  سیاسی، مذهبی ،ملی و فرهنگی شده بود ، با ترجمه  و تدوین شاهنامه ی منثور  معروف به شاهنامه ی  ابو منصوری ،به فرمان  ابو منصور  محمد عبد الرزاق  در سال 346ه.ق  که بعدها  منبع اصلی فردوسی  واقع شد- زبان و فرهنگ  ملی  که در جریانهای  پیشین در خراسان کمتر مورد  توجه  بود، ( یا اصلا نبود) ، جایگاه ویژه یی  در نگرش  و اهداف سیاسی  ابو منصور  یافت.( مینوی :1346،ص 52-55)

فردوسی جوان که به هنگام تالیف شاهنامه ی ابو منصوری  بیش از 17 سال  نداشت ، احتمالا بسیار تحت تاثیر این اقدام فرهنگی قرار گرفت ،در این سالها  بود که تربیت دهقانی در کنار احساسات ملی او، فضای مناسبی  را به وجود آورد و بنیانهای شعر وی را پایه ریزی کرد .

برهمین بنیاد، آن چنان که نولدکه نیز یاد آوری  کرده( 1920:pp.36,40,41 ) ایران گرایی فردوسی  در هر بیت شاهنامه آشکار است ،نمود های ایران دوستی  فردوسی  نه فقط  در انتقال  فرهنگ ،سنتها ،آیین ها و ادبیات ایران باستان  به ایران عصر اسلامی  ،بلکه در گسترش فارسی به عنوان  زبان ملی  هم قابل ملاحظه است.

بدین طریق ، کوشش برای حفظ  هویت ایرانی به هنگامی که ایران به بهانه ی وحدت جامعه ی اسلامی با خطر  تازی مآبی  روبرو شده بود ، سرانجام با زحمات  وتلاشهای  فردوسی به ثمر  نشست  و از این  روی ، ایران ، عمیقا مدیون اوست  که پیوندهای تاریخی  و هویت ملی  و فرهنگی آن را مورد توجه جدی  خویش قرار داد.

تعلیم و تربیت:

از آن جایی که  فردوسی بر خلاف بسیاری از شاعران  ،در اثر خویش به اظهار فضل و دانش  نپرداخته ، بحث در باب تعلیم  و تربیت او کار  دشواری است ،در کنار این ، ویژگی خرد مدار شاهنامه ، نشان  می دهد  که ما تنها  با یک شاعر بزرگ روبرو نیستیم، بلکه او کسی است  که فراز و ونشیبهای  زندگی  را با معیار  خرد ارزیابی می کند  واین، بدون آگاهی فردوسی  از دانشهای زمان خود امکان  پذیر نبوده است.

با وجود این ، نلدکه ( 1920.p.40 ) بر این گمان است که  فردوسی  علوم عصر خود بویژه علوم دینی و فلسفی را  به طور رسمی نیاموخته بود و در حدّ  یک شخص باسواد ،از این موضوعات اطلاع داشت.( برای جهان بینی فردوسی : نک خالقی مطلق :1370 ص 55تا 70) .او  هم چنین  معتقد است که فردوسی  پهلوی نمی دانست (1920: P12 P1) در مقابل  ،نظر تقی زاده ( ص 126)  و شیرانی (ص 179 و171 ) این است که فردوسی با دانشهای  روزگار خود  کاملا اشنا بوده است، بدیع الزمان فروزانفر( ص 47-49) و احمد مهدوی دامغانی ( ص 42) بر این باورند که او حتی در زمینه  ی شعر ونثر عربی  نیز معلومات  وسیعی داشته  است.

سعید نفیسی (1357: ص9و10) ، حبیب یغمایی( ص6) و لازار ( PP.25-41 ) پهلوی دانی  فردوسی را می پذیرند  ،اما محمد تقی بهار( 135-96) و شاپور شهبازی  در این باره موافق  نظر نلدکه هستند.

نولدکه  در مقاله ی دیگری به پیروی از تقی زاده  نوشت  که او پیشتر چنان که باید به عربی دانی  فردوسی توجه نکرده بود( 1963: P . 63  )  ولی به نظر می رسد  که وی  این کار را  بیشتر برای جلب رضایت  ایرانیان  و احترام  به آنها  انجام داده است ، به گمان  بسیار ، فردوسی  عربی را در مکتب خانه  آموخته بود.

دشواری  اصلی زبان  پهلوی در عصر فردوسی  و برای  شخصی مانند  او، خطّ آن بوده است ،لذا اگر کسی متنی به این زبان  را برای فردوسی  می خواند ،محتملا  او معنای  کلی آن را در می یافت  ،اما در شاهنامه اشاره یا  قرینه ی مستقیمی  که برای آگاهی فردوسی  از عربی یا پهلوی  دلالت کند ،دیده نمی شود.

او در مقدمه  داستان بیژن و منیژه می گوید که مهربان یارش " دفتر پهلوی " برای وی می خواند ( تصحیح خالقی ،ج3 ص 305بیت 19، ص 306 بیت 22) ولی فردوسی ، شاهنامه  ی ابو منصوری  را نیز "پهلوی"  نامیده است( تصحیح خالقی ،ج 1، ص 14 بیت 143 ) وبر همین اساس ، " پهلوی " را باید " پهلوانی" یا "پارسی فصیح  یا حماسی " معنی کرد ، به هر صورت در شاهنامه  شاهدی  در باره  این که فردوسی  می توانسته   زبان پهلوی را بخواند ، وجود ندارد.

مذهب:

چنان که از متن شاهنامه ( تصحیح خالقی ،ج1 ،ص 10 و 11)  ومنابع کهن ( نظامی عروضی ، متن ، ص 80 و8نصیر الدین قزوینی : ص 251 و252 ) بر می آید ، فردوسی مسلمانی شیعه  بوده است،با این حال ، اخیرا  برخی در مذهب  و تشیع او تردید کرده اند ، گروهی  اورا صرفا  و به طور کلی  شیعه دانسته اند( یغمایی: ص 23 و28) و عده یی  مانند بهار ( ص 1499 این پرسش را مطرح کرده اند  که فردوسی  پیرو کدام  یک از فرق شیعه ( زیدی ، اسماعیلی یا دوازده امامی )  بوده است ؟

نولدکه ( 1920:p 40  )اورا شیعه  می داند ، اما معتقد است  که عضو هیچ یک از  گروه های  افراطی ( غُلاة)  نبوده است، شیرانی ( ص 111-126)  فردوسی را سنّی  یا شیعه ی زیدی  معرفی کرده ، ولی منظور  اصلی او ، دفاع از تسنّن محمود  بوده است، محیط طباطبایی ( ص 233-240) در باره ی  اسماعیلی بودن  فردوسی بحث کرده ، در حالی که احمد مهدوی دامغانی ( ص 20-53 ) به این نظر  رسیده که او شیعه ی 12 امامی بوده است ( ونیز نک: shahbazi: pp 49-53  )

مهم ترین  گواه این نظر که فردوسی سنی  یا شیعه ی زیدی  بوده ، بیتهایی است که در بسیاری از نسخه های  شاهنامه ، در دیباچه  کتاب ، در ستایش  ابوبکر ، عمر وعثمان آمده است ،اما این ابیات به دلایل  لغوی  و سبک شناختی  و نیز از آن روی که تسلسل  وارتباط  بیتها را بر هم می زند ، از افزوده های  بعدی است ( Noldeke : 1920, 49-53  ، یغمایی  : ص 27، خالقی مطلق : 1365 ،ص 28-31)  ، با کنار  گذاشتن این  بیتها ، هیچ شکی در  تشیع  فردوسی  باقی نمی ماند.

هم چنین باید  اشاره کرد که   توس  به مدت طولانی  مرکز تشیع بود( Noldeke: 1920,  ) و خاندان  ابو منصور  محمد بن عبد الرزاق نیز ظاهرا  بر این مذهب بوده اند ،از سوی دیگر ، فردوسی نسبت به مذهب ، اهل تساهل بود وآن گونه   که نلدکه  نیز یاد آور شده ، برخورد او  با مذهب ، معتدل و به دور از هرگونه  تعظیم و مبالغه است  ووی هیچ جا  اعتقاد اسلامی خود را نشان نداده است.

البته  در شاهنامه 0 برای نمونه مسکو ،ج 9 ،ص 315 بیت 56) اشاراتی وجود دارد که حتی  اگرمربوط به منابع  آن بوده باشد، نمی تواند  بر قلم یک مسلمان  متعهد جاری شود( Noldeke : 1920 , pp,38-39 )

اما  از طرف دیگر ، فردوسی  تعصب  جانبدارانه یی به فرقه  مذهبی خویش  اظهار کرده و چنان که از دیباچه  ی  شاهنامه بر  می آید ، آن را یگانه  مذهب درست   و بر حق اسلامی دانسته است، به نظر محققان  معاصر ، این کار  از آن روی است که در سده های  نخستین اسلام در ایران ،تشیع  و حرکت های ملی  در خراسان ، تقریبا  متحد  و هم گام بوده ، چنان که  خلیفه ی بغداد ،  وحامیان  سیاسی  او در ایران،هرگز نتوانستند  جدایی و فاصله  ی قابل  توجهی میان مجوس ( یعنی  زرتشتیان )  ، زندیق (مانویان) قرامطه ( پیروان  مذهب اسماعیلی) و رافضیان ( شیعیان در معنای عام)  ایجاد کنند .( نک : بنداری ،ترجمه ، ص 307و بعد) .صرف نظر از  همه ی اینها ، فردوسی - چنان که نلدکه هم  خاطر نشان کرده است – یکتا پرست  و مؤمنی  میانه رو  بوده است.( Noldeke : 192,pp,36-40 تقی زاده ، ص، 125و 126).

وی بر  فلاسفه  وآنهایی که  در پی اثبات  حقیقت پروردگار هستند ، می تازد  و معتقد است که  خداوند  را نمی توان  با چشم خرد، دل و  دلیل  شناخت ،بلکه  با مشاهده  ی آفریده هایش  باید به وحدانیّت  او اعتراف کرد .( خستو شد)  و بنابر این  خدا را  بی هیچ چون و چرای دینی  می پرستد. ( خالقی مطلق : 1352  ،ص 66-70 همو 1370: ص 55-57).

به اعتقاد فردوسی  هر نیک وبدی  که بر انسان  روی می نماید ،  فقط به  خواست یزدان است  وباور به سعد ونحس بخت یا تقدیر  ، در واقع  کم توجهی  به حقانیت  ،یگانگی  و قدرت خداوند است. این اعتقاد خالص به  وحدانیت وقدرت  یزدان  در شاهنامه  با تقدیر گرایی  یی که احتمالا  از تاثیرات آیین زروانی  عصر  ساسانی است ، در تقابل قرار می گیرد  و گاه  نمودهای تناقض آمیزی در آن  به وجود می آورد ( خالقی  مطلق : 1362 ،2/1 ،ص 107 – 114 ، همو ، 1370 ، ص 55- 68 ، ,banani,pp 96-119 shahbazi,pp,49-59 )

فردوسی  به سبب  تربیت دهقانی  ،با فرهنگ و آیین های باستانی ایران  ،آشنایی  داشت و با مطالعه ی  روایات و سنتّهای کهن ، دامنه  این آگاهی را  گسترده  تر نیز کرد، به طوری که  بعدها  این معلومات بخشی  از جهان بینی  شعری اورا تشکیل  داد،دراین  باره  شواهد بسیاری در شاهنامه یافت می شود  که برای نمونه  می توان  به آیین  باده گساری  اشاره کرد ،به تصریح  شاهنامه ، در معتقدات کهن ایرانی  ، می ،  نشان دهنده  ی واقعیت  ذات ( گوهر )  آدمی است  ( شاهنامه  تصحیح خالقی ، ج5 ص 3  و  4) ، انسان باید  در ایام شادکامی شراب بنوشد ( همان ، مسکو  ج 7 ،ص 192 ، بیت 658 و 659)  ولیکن شادی  وسرور آن است که  از باده خواری  حاصل شود نه  از مستی 0 مسکو ، ج8 ،ص 109 بیت 964 و965 ) . او تازیانی را که با سنت می گساری،  بیگانه اند ، نکوهش می کند( مسکو ، ج9 ، ص 320 بیت 113)

مهم ترین  ویژگی  های اخلاقی فردوسی  عبارت است از  حفظ عفت  وپاکی بیان )  Noldeke,1920,p55 n 2  )، صداقت  و صمیمیت ( تصحیح خالقی ، ج 3،ص 285 ،بیت 2879و2880، مسکو ،ج8 ،ص 206 ، بیت 2626 و 2627 ، صفا : حماسه سرایی ، ص 203 ، یغمایی : ص 14.15 ) ادای  سپاس  به سلف خویش ، دقیقی ،  در  حال انتقاد  صریح از  از شعراو ( تصحیح خالقی  ، ج1 ص 13 ، ج 5 ،ص 75 و 76 بیت 175 و 176)  به همان صراحت  وصداقت ، اندرز گویی  وی به شاهان  برای رعایت  انصاف و داد( مسکو ، ج7 ،ص 114 ، بیت 29-31 ، ج8 ،ص 62 ، بیت 161-166) ، عقیده به جاودانگی  نام نیک ( خالقی ،  ص 156 و 157 ،بیت 1061 و 1062 )، سخن گفتن  زیبا  و ارزشمند ( خالقی ، ج2 ، ص 64  بیت  1014) که این مطابق اصول  رفتار پهلوانی  است ، ولی  در مواقع  چیرگی  دشمنان  بر ایران ، به ویژه  در پایان شاهنامه ، خود او سخت  به مخالفت  با تازیان  و ترکان بر می خیزد.(   Noldeke: 1920 , pp, 41 -38 ).

یقینا  این ویژگی  ها و تلقیّات  در منابع  فردوسی بوده ، اما وی در اثر  خویش آنها را با  یک اعتقاد  کامل  و استوار درآمیخته است ، به طور کلی  چنین می نماید  که ارزش  های اخلاقی  مورد نظر خود فردوسی،  و مآخذ او درتعاملی  دوسویه قرار گرفته است ، بر همین  اساس ،بعضی  از تعالیم  و ضوابط  اخلاقی شاهنامه  مانند : ستایش کار وکوشش و نکوهش کاهلی ،سفارش  به میانه  گزینی ، ذمّ  آز ، علم ستایی ، تشویق  به دادگری  و مدارا ،مهربانی با زنان  و کودکان ، میهن پرستی ، علاقه ووفاداری  قومی ، تخطیه ی شتابکاری ، مشورت و تامّل در کارها ،ستایش  راست گویی  و مذمّت  دروغ ، نکوهش  خشم و رشک،   باور به ناپایداری  جهان – که در جاهای  گوناگون  شاهنامه   ، خصوصا  در پایان داستانها دیده می شود- و غیره، ظاهرا  اصولی است که از سوی فردوسی  ارایه  شده است.( نک : اسلامی  ص 64-73)

باور داشتهای دیگر  او عبارت است از : واقعی  دانستن داستانهای منابع خود ( شاهنامه ، خالقی  مطلق ،ج 1 ،ص 12  بیت 113 و114) و اعتقاد  عمیق به ارزشهای  ماندگار اثر خویش  که این موضوع  بارها  درشاهنامه تکرار شده است.( برای نمونه : تصحیح خالقی ، ج4 ، ص 173 و174 بیت 66 -68، برای شواهد  دیگر  : نک،  یغمایی  ص 15-17،  Noldeke : 1920,pp, 34-35  )

و نهایتا  این که فردوسی  گویا به لطیفه گویی و مزاح نیز علاقه مند بوده است ( برای مثال  درباره ی  رودابه ، نک خالقی ، ج1 ، ص 243 بیت 1158، مزاح منوچهر با زال  ،ص 253 ، بیت 1283-1288، مطایبه  ی سام  وسیندخت  با یکدیگر ، همان ص 262 بیت 1407 -1409 ، ظرافت  مادر  کفشگر جوان  نزد شاه ،مسکو ج7 ،ص 325 ، بیت 336 – 346).

مجموع  این دیدگاهها ی پخته ، فصیح  و صمیمانه  و نیز  تعالیم اخلاقی  در باره جهان  و انسان ، موجب شده است  که فردوسی از همان آغاز  ،خود  را با عناوینی  چون : حکیم ،دانا و فرزانه  بنامد ،لذا وی  با این که  به مکتب  فلسفی  ویژه یی  نپیوسته  و از نظریات  گوناگون  علمی  و فلسفی  روزگار خویش  اطلاعات کاملی  کسب نکرده  بوده است  ، همچون  یک فیلسوف ، به نظر می رسد.

 

فردوسی  وسلطان محمود

 

فردوسی  در جاهای  مختلف شاهنامه ، در کلّ حدود 250 بیت- که بعضی از آنها  نیز  بسیار مبالغه آمیز است – به مدح محمود  اختصاص داده  ونام وکنیه اش ، ابوالقاسم  را تقریبا سی بار  آورده است ، اما صداقت  و خلوص او در ده بیت ستایش  منصور ، در دیباچه ی شاهنامه  هرگز در ابیات  مربوط به محمود دیده  نمی شود ،در عین حال آشکارا  یا به اشاره  ،به اندرز محمود هم پرداخته است ( برای نمونه : مسکو  ،ج 7 ص 114.115 بیت 29-140، ج8 ،ص 153 .154 بیت 1700-1704 ،ص 192 بیت 4080. 4081)

اوج این اشارات پوشیده ی   مربوط به محمود ، در پایان شاهنامه  در نامه  رستم ، سپهدار  ساسانیان ، به برادرش  ، درشب نبرد قادسیه  دیده می شود ،مخصوصا  در بیتی  که پیش بینی  می کند  بنده ی بی هنری پادشاه خواهد شد( مسکو  ج9 ، ص 319 ، بیت 103 ) ، این بیت  به مثابه ی پلی است که  مارا از مدح  اغراق آمیز محمود  در شاهنامه  به نکوهش  شدید هجو نامه  منتقل می کند  ،امید فردوسی  به صله ی  محمود  یکی از دلایل  ستایش او بوده است Noldeke ,1920 ,p,34  )  )ولی  آن چنان  که پیشتر  نیز اشاره شد ، درشاهنامه  هیچ نشانی از  دریافت کمک و مساعدت   محمود نیست.( Noldeke , pp,27,29 ).

با قدرت یابی محمود در خراسان ، فردوسی  شیعه مذهب ،سر انجام بر آن می شود  که پس از پایان  کار شاهنامه ، نام اورا در شعر خود بیاورد، موضوع این  بود  که او نمی توانست  منتظر  بماند  تا بعد از  اتمام  کار  ،طبق سنتهای شعر روایی  فارسی ،مدحیه یی بر دیباچه ی بیفزاید ،بلکه ناگزیر بود  ستایش  های مستقلی بسراید  و یا آنها را در  آغاز داستانهایی  که می خواست  بعدها  به غزنه بفرستد ،بگنجاند ،مدایح دیگر نیز  می توانست  در ابتدای  هر یکی   از مجلدات هفتگانه  ی شاهنامه  قرار داده شود ،اما فردوسی  به پایان  شاهنامه  نزدیک  می شد  و محمود  هنوز توجهی  به او نشان نداده بود و این سبب  اشاراتی  تعریض آمیز  به محمود شد تا این که سرانجام ،  در هجو نامه  تقریبا  همه ی مدایح خویش را پس گرفت.

شاعر در هجو نامه ،چند بار از" از این نامه "  یاد می کند  و این باعث شده است که نولدکه (1920: p. 29   )  نتیجه بگیرد  که هجونامه ، به عدوان  ضمیمه  ی شاهنامه  سروده شده  و مراد فردوسی  از این کار، باز پس گرفتن و لغو ستایشهای خویش بوده است ، بنابر این  شاهنامه همان گونه که  فردوسی  نیز در هجویه ی خویش یاد آور شده (مقدمه مول ، ص 38 بیت 3و4) به نام محمود نبوده  است . نظامی عروضی  (متن ، 49و 50)هم این نکته را بیان کرده  است.( هم چنین،نک : shahbazi,1991,pp,83 -10  )

 

فردوسی ، شاعر وداستانسرا:

 

در کتابهایی که در باره ی فنّ شعر  نوشته شده  ( مانند : المعجم  شمس الدین رازی ) ، بیشتر به فصاحت و بلاغت و سبک شعری  به عنوان عناصر  ویژه ی  سخن پرداخته شده است، شاهنامه مورد توجه در خور قرار نگرفته است تا  امروز کارهای جدّی اندکی  در باره ی هنر  شعری فردوسی  صورت گرفته است و بر همین اساس  بحث ما نیز  در این موضوع فراتر  از مسایل  و اصول کلی نخواهد بود.

به هنگام  گفتگو  از توفیق  فردوسی  در نظم شاهنامه ، از یک سو باید به تمامیت  شاهنامه  به عنوان یک کلّ توجه داشت  واز طرف دیگر  به ذوق  ونبوغ هنری  فردوسی  در مقام داستان سرا .

در سراسر شاهنامه ،میان لفظ  و معنی  و فکر و احساس  ، تعادل  ماهرانه یی  ایجاد شده است ، نبوغ  فردوسی در آفرینش  یک زبان  شکوهمند و پرتحرک  ، که موجز اما به جا و به دور از تعقید است – دراستحکام سبک او بسیار مؤثر بوده است.

مهم ترین صنایع  وویژگیهای شعری در شاهنامه ،عبارت است از مبالغه ،جناس ،تکرار ،همانندیها( تشبیهات و استعارات) ،تصویر  های گویا و نشانگر، ضرب المثلها، تمثیلات وآموزه های اخلاقی.

مبالغه به عنوان  مهم ترین  اصل زبان حماسه ، به منظور افزایش واکنشها ی هیجانی  و احساسی  خواننده به کار می رود، بعضی از  انواع  جناس  برای ایجاد  موسیقی کلامی است که کشش  و ضرباهنگ زبانی را  با استفاده  از دلالتهای صوتی  بالا می برد،متداولترین  انواع جناس ،یکی آن دسته  است که دو واژه ی مشابه را شامل می شود: به چنگ آر چنگ و می آغاز کن.( مسکو ج5 ،ص 7 ،بیت 19)  ودیگری  چناس آوایی : شد از رخش رخشان و از شاه ، شاد.( خالقی : ج2 ص 125 ، بیت 93) ، کلاه  وکمان و  کمند و کمر. ( خالقی ، ج3 ، ص 147 بیت 675) ، چنین تاثیری ، گاه با تکرار  یک واژه به وجود می آید : بدو گفت  نرم ای جوانمرد ، نرم.( خالقی ،ج2 ،ص 222 ،بیت 683) ، مکن شهریارا  جوانی ، مکن ! ( خالقی : ج5 ،ص  363، بیت 846)

همچنین  گاهی  برخی از  همانندسازیها ،برای تبیین وترسیم یک زبان  تجسمی  و تصویری  به کار رفته است که تصویر  را عینی و ملموس می کند ، در میان  انواع  همسان انگاری های شاهنامه ،نخست باید از مشابهات کوتاه یاد کرد  که در آنها کلمات ِ دالّ بر تشبیه  و مقایسه دیده  نمی شود( استعاره های فشرده ) و دیگر از مقایسه  های  صریح   یعنی تشبیهات،( برای نمونه های دیگر : نک  Noldeke: 1920, pp.66-71  ،صفا،  حماسه سرایی، ص 267-277  )

فردوسی  از تشخیص  : به بازیگری ماند این  چرخ مست ( خالقی : ج 3،ص 56 بیت 474 ) ، ارسال المثل  : همان بَر که کاری ، همان بدروی ( خالقی ج1 ،ص 114بیت 383 ) و تمثیل نیز – که  توضیح یک نکته  و موضوع به یاری   نمونه ی  دیگری است – ( برای مثال  - همان  ص 216 بیت 770-773) به عنوا ن تصویر  استفاده می  کند ، در هریک از این  سه آرایه ی شعری ، بهره گیری  از زبان برای  اندرزهای اخلاقی  استL توانا بود هر که دانا بود. همان ص 4 بیت 14)

از سوی  دیگر  وی  از صناعاتی  که زبان  را پیچیده  یا از معنای  مورد نظر دور می کند ، پرهیز دارد ، از همین روی  استعاره های دشوار ،ساخت های  نحوی پیچیده ،لغز و معما  و عبارات  باستان گرایانه  در شاهنامه بسیار نادر است.  

) Noldeke ,1920 . pp 44 -65   (

 

استعاره هایی  از قبیل اژدها ، برای شمشیر ، نرگس و جادو  برای چشم، مرجان ، لعل  و یاقوت  برای لب ،لاله برای رخسار،دُرّ برای اشک ، ، دندان  و سخن ، سرو برای  قد و نظایر آن ، بخشی از موضوعات ، بن مایه ها  و تصویرهای سنتی شعر فارسی است.

مهم ترین مقولات  توصیفی  در شاهنامه ، وصف نبرد ،زیبایی انسانها  و جمال طبیعت است ، با این  که  فردوسی  احتمالا بشخصه در نبردی شرکت نداشته ، اما توصیفهایش  از صحنه های پیکار ، بسیار  تصویری و آن گونه  که نولدکه  نوشته ( Noldeke: ibid  )متنوع  وتوام با تحرک وتاثیری مهیّج است چنان که خواننده می پندارد  که وقایع در برابر چشم او روی می دهد  ، داستان دوازده رخ (تصحیح خالقی ، ج4 –ص 3-166) یکی از  نمونه های  ویژه ی این موضوع است.( Noldeke: ibid ).

فردوسی  پهلوانانش را  ساده و آسان به عرصه  نیاورده ، بلکه با آنها زیسته  ودر غم وشادیشان سهیم شده است، او درمرگ  یلان ایران ،اندوهگین می شود ولی  از کشته شدن  دشمنان ایران اظهار  شادی نمی کند.

صفا و صداقت فردوسی ، احساسات  و عواطف  وی را به خوانندگان منتقل  می کند ، هنگام توصیف زیبایی انسانها ، اگر  مورد وصف ، زن باشد ، او در اوج هنرمندی خویش است.( برای نمونه  : نک خالقی ،ج1، ص 183 و 184 بیت 287- 293 )

فردوسی  به عنوان  دهقان ، ارتباط نزدیکی  با طبیعت داشته  و به همین دلیل  توصیف  طبیعت در شعر او ، - برخلاف صبغه ی  تزیینی  اوصاف مثلا شعرنظامی ، - جاندار و طبیعی  است ، در میان  توصیفهای  او از طبیعت ، تصویرهای طلوع و غروب خورشید ونیز  وصف  فصول  سال ، خصوصا بهار  در مقدمه ی  داستانها ، در خور  توجهی ویژه است. ( نک برای نمونه : تصحیح خالقی ، ج5 ،ص 219 و 220 بیت 1-9 )

هنر شاعری فردوسی  با مهارت  او در مقام  یک داستانسرا ،همواه و همگام است ، روایات اصلی  معمولا  با خطبه آغاز می شود که در بر دارنده ی  توصیه های  اخلاقی  ووصف طبیعت  یا احوال خود شاعر است .، در نمونه هایی که  شامل مواعظ اخلاقی  است، ارتباطهایی میان  محتوای  خطبه  و موضوع داستانی که  در پی می اید ، دیده می شود ، از جمله در مقدمه ی  داستانهای رستم و سهراب  ، رفتن کاووس  به مازندران  و فرود پسر سیاوخش . چنین پیوندهایی  گاه  در مقدمه  های شامل  بر توصیفات  طبیعت نیز  به نظر می رسد (خالقی مطلق :1354 ، ص 61- 72 ، همو ، 1369 ، ص 123 – 141 ) . پس از این  خطبه ها ، داستان آغاز می شود و بی هیچ درنگی  ادامه می یابد.

در داستانهای مهم شاهنامه ،روی دادها،نه در شیوه یی  کاملا مستقیم  ارایه می شود که در همان آغاز  ، از کوتاه ترین راه ِ ممکن به  نتیجه بینجامد  ونه به روش  انشعابی ( از این شاخه به آن شاخه) که موضوع اصلی روایت فراموش شود ، بلکه  شاعر جزییات ویژه  ی  وقایع  را بدون  این که  داستان از روند  اساسی خود خارج شود، توضیح می دهد وبدان تحرک و تنوع می بخشد.( برای نمونه : نک : مشاجره ی نگهبان  مهراب با کنیزان  رودابه  در شاهنامه ،تصحیح خالق ،ج1  ،ص 196 فص 468-4،

Noldeke  :  1920,p 17))

بسیاری از  شاعران داستان سرای  پیرو فردوسی ، به ساختار  ابیات مستقل  ، بیشتر از  کلّیت داستان ، توّجه نشان داده اند، در چنین منظومه هایی ، ناظم  بیش از  شخصیتهای  داستان سخن می گوید  و در گفتگو هایی روایی ، تفاوت  بسیار اندکی  میان  منش  و نگرش  اشخاص  داستان  ملاحظه  می شود ، زیرا متکلم  همچنان  ناظم داستان است  که در نقش شخصیتهای  داستان سخن می گوید  ودر نتیجه  در این گونه  داستانها  به استثنای  ویس و رامین  فخرالدین  گرگانی  و سروده های  نظامی ، استقلال  و فردیّت  چهره ها  نسبت  به نوع  (تیپ)  کمتر است.

بر خلاف این،  گفتگو ها در شاهنامه واقع گرایانه  و غالبا مباحثه یی است  وشاعر  از تاثیرات مطلوب آنها  برای نشان دادن  احوال درونی  پهلوانانش استفاده می کند و تا حدودی  از همین روی است  که بسیاری از  قهرمانان شاهنامه  در میان ما زنده اند  وما آنها را را می شناسیم ، با توجه  به این که  پهلوانان شاهنامه چهره هایی  مستقل و اصیل هستند ،گاه گاه ، اختلافهایی بین آنها پیش می اید که منجر به به نزاع و برخورد می شود  و این ، وقایع را سخت پویا  و نمایشی می کند ، نمونه یی از آن ،تعارض موجود در داستان رستم واسفندیار است که ژرف ترین  کشمکش  روانی سراسر شاهنامه  ویکی از شواهد برجسته ی این موضوع  در جهان حماسه تلقی شده است .

( Noldeke: 1920 , p 59)

فردوسی  در افریدن  لحظات اندوه بار (تراژیک ) و نمایشی ( دراماتیک ) نیز بسیار  ماهر است ، از ان جمله است : گفتگوی سهراب با رستم ، آن گاه که  در حال مرگ است ( تصحیح خالقی ، ج 2 ص 185و بیت 856 و- 865-186)واکنش سام  در برابر  نامه ی زال ( همان ،ج1 ،ص 208 بیت 656-666) ، نا فرمانی  اسب با وفای رستم ، رخش ، وبه خطر انداختن  خود، به خاطر رستم ( همان ج2 ، ص ص 26و 27 بیت 2284 – 2287) ، بریدن باربد خنیاگر ، انگشتانش را  و سوزاندن  آلات موسیقی خویش در مرگ  خسرو پرویز  ( مسکو ، ج9 ، ص 280 بیت 412 -418) و غیره.

بخش پایانی  مرثیه  ی فردوسی  در باره  ی پسرش و  و سوگواری  باربد  در مرگ خسرو پرویز  به همراه شماری از  مقدمه های  متعدد  داستانها و بعضی  قطعات  توصیفی  نشان می دهد  که فردوسی  ، شاعر  غنایی  توانایی نیز هست.

Noldeke: 1920.p64)

چنین بخشهایی  در شاهنامه  ، آن را  در مقایسه  با سایر  حماسه های  جهان  برتر می نماید

Ibid: p .54,n2)

 وچون ساده  و کوتاه است ، به روح حماسی  سخن آسیب  نمی رساند  و آن را آهنگین  و لطیف می کند  ، این قطعات غنایی ، خصوصا  به دلیل توصیفات  عشق ، شاهنامه  را به مرتبه یی  فراتر از  یک حماسه  ابتدایی  می برد. Libid:p, 54 n 2)).

 از انجایی که بیشترین بخش  شعر حماسی  پیش از فردوسی  و نیز منبع اصلی  او، شاهنامه ی ابو منصوری ، از بین رفته است، داوری  در باب این که چه اندازه از هنر فردوسی  مرهون  متقدمان اوست  ، دشوار است، بر اساس  هزار بیت دقیقی  در شاهنامه ، ابیات  پراکنده  ی سخنوران  پیش از فردوسی  و گزارش  عربی ثعالبی  آشکار  می شود  که فردوسی  مبدع نبوده  بلکه در هر دو زمینه ی  سبک حماسی و شیوه ی داستانسرایی ، سنّت  موجود را  ادامه داده است.

با این حال  چنان که نلدکه   هم اشاره کرده است ( 1920,pp22-23 ,44-41 )- از توجه  به همین  آثار ، معلوم می شود که فردوسی  نه تنها  در حفظ استقلال  شعری  خویش موفق  بوده، بلکه شعر حماسی  فارسی  نیز  به سبب  رونق شکوهمند  سخن وی ، وام دار اوست.

 

  • ·        توضیح پایانی مترجم:

 

یاد آوری  چند نکته در باره بعصی  موارد متن اصلی  و تغییرات مترجم لازم است:

1-      بر خلاف شیوه ی مؤلف ، که برای مآخذ  فارسی هردو تاریخ  شمسی و میلادی را با هم  آورده،( مهدوی دامغانی  1993) در کتابنامه و ( نفیسی 1978)در متن  تنها با تاریخ میلادی ذکر شده است که در تر جمه  همچون موارد دیگر ، معادل شمسی  آنها آمده ،( مینوی 1946)، گویا  در اصل  به همین صورت است .

2-      منبع مربوط  به ( خالقی 1967 ) که فقط یکبار  در بحث حمایت منصور بن محمد عبدالرزاق  از فردوسی بدان ارجاع داده  شده است، در کتابنامه  نیست  و صورت درست آن ( خالقی 1985/1362 ) است که  در فهرست  منابع آمده  و با موضوع وشماره  ی صفحات مطابقت دارد(در ترجمه اصلاح شده).

3-      موضوع  برادر فردوسی  در مقدمه  ی بعضی  نسخ شاهنامه  که به پیشگفتار خود دکتر خالقی  مطلق  بر دفتر  یکم  تصحیحشان  ارجاع داده  شده است، در آن جا نیست و محتملا  منظور ،مقدمه ژول مول  بر شاهنامه بوده است.( در ترجمه تغییر داده نشده).

4-      در یکی دو مورد ، شماره  ی جلد  شاهنامه تصحیح  خالقی در متن افتاده  که در ترجمه  افزوده شده است.

5-      ارجاع موردی به داستان بیژن و منیژه  تصحیح خالقی ، از (ج4) اصلاح شده است.

6-      در کتابنامه  ،مقاله " معرفی  و ارزیابی  برخی  از دست نویسهای  شاهنامه "  نوشته ی دکتر خالقی مطلق با واژه ibid  به نامواره  دکتر محمود افشار  ارجاع داده شده که به صورت درست آن ایران  نامه  " تغییر یافته است.

 

برای اطلاع از کتابشناسی این مقاله به نامه ی انجمن 1/7 ص 202رجوع فرمایید.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

فردوسی

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳
 
سمیرا قرایی
 
سال ۲۰۱۳ برای جهان ادبیات سالی پرجنجال نبود. نه نوبل ادبی به کسی تعلق گرفت که سانسور را امری لازم بداند، نه تصویر داستان‌نویسی بر جلد مجله تایم نشست،و نه نام نویسنده جوانی در لیست درگذشتگان ادبی سال نقش بست. با این همه جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ نیز لحظه‌ها و حواشی منحصر بفرد خود را داشت که در متن پیش رو فهرست‌وار به آن‌ها اشاره خواهیم کرد. 
 
جوایز ادبی: 
 
• نوبلی برای داستان‌کوتاه
 
در مهر ماه سال جاری، آکادمی نوبل آلیس مونرو، داستان‌نویس کانادایی، را به عنوان برنده نوبل ادبیات انتخاب کرد. خانم مونرو که ۸۲ سال دارد تاکنون ۱۴ مجموعه داستان منتشرکرده و آکادمی نوبل از او با نام «استاد داستان‌کوتاه » یاد می‌کند.
    
آلیس مونرو را استاد به تصویر کشیدن روابط زن و مرد، زندگی در شهرهای کوچک و دورافتاده و آسیب‌پذیری حافظه و خاطره می‌دانند. نویسنده‌ای که در بین علاقه‌مندانش به خاطر داستان‌های عمیق روان‌شناسانه‌ای که ذات و نهاد بشری را توصیف می‌کنند، محبوبیت دارد. منتقدان ادبی می‌گویند که مونرو در ساختار داستان کوتاه انقلابی بر پا کرده است. داستان را از جایی که انتظار آن را نداری آغاز می‌کند و سپس در زمان جلو و عقب می‌رود و نوعی سرخوشی و شوخ‌طبعی پنهانی در آثارش دارد که علاقه‌مندان‌اش آن را به بزرگ‌شدنش در مناطق روستایی کانادا ربط می‌دهند. 
 
«زندگی عزیز» تازه‌ترین مجموعه داستان مونرو است که سال گذشته منتشر شد و به نظر می‌رسد که آخرین مجموعه او نیز باشد، چرا که در ماه‌های اخیر و در مصاحبه‌های مطبوعاتی‌اش گفته که دیگر خیال نوشتن ندارد.
 
 اما از مهم‌ترین حواشی نوبل امسال، هیجان مطبوعات ادبی انگلیسی‌زبان پس از انتشار نام آلیس مونرو به عنوان برنده نوبل ادبیات بود. در دو سال گذشته آکادمی نوبل به سراغ نویسندگان گمنامی رفته بود که آثارشان به‌شکل وسیعی به زبان انگلیسی ترجمه نشده بودند یا به زعم رسانه‌های انگلیسی‌زبان بسیار سیاسی بودند. 
 
گذشته از این، انتخاب یک داستان‌کوتاه‌نویس نیز با واکنش‌هایی همراه بود. ژانر داستان کوتاه در غرب چندان محبوب نیست و به اندازه رمان از آن استقبال نمی‌شود و به همین خاطر بسیاری از منتقدان این اقدام آکادمی نوبل را نگاهی انقلابی به این گونه ادبی برجسته اما بدنام دانستند. کرولاین آدرسون در مقدمه‌ای در این‌باره برای روزنامه گلوب‌اند میل خطاب به ژانر داستان کوتاه می‌گوید:  لکه‌های سیاه را از روی صورتت پاک کن، امسال سال تو بود. سالی که تو به بزرگ‌ترین جشن دعوت شدی و همه، یعنی همه، می‌خواستند با تو برقصند. 
آلیس مونرو سیزدهم زنی است که در تاریخ نوبل ادبیات این جایزه را از آن خود می‌کند. آکادمی نوبل در ده سال اخیر و با گنجاندن نام چهار زن در میان نام برندگان، تا حدودی نشان‌داده که  نگاه مردسالارانه آکادمی در حال تغییر است.
 
تاکنون چندین تک داستان از جمله «چهره»، «پل معلق» و «رادیکال‌های آزاد» در مجلات ادبی ایران منتشر شده‌اند و مجموعه داستان‌های «فرار» (مژده دقیقی، نیلوفر) «گریزپا» (شقایق قندهاری، نشر افق) و «دورنمای کاسل‌راک» (زهر نی‌چین، افراز) نیز به شکل کتاب به زبان فارسی منتشر شده‌اند. همچنین فیلم سینمایی «کنعان» به کارگردانی مانی حقیقی بر اساس داستانی با نام «تیر و ستون» از مجموعه «رویای مادرم» (ترانه علیدوستی، مرکز) ساخته شده است. 
 
• گنکور برای پیاده‌نظامان جنگ جهانی اول 
 
نزدیک به یک‌صد و ده سال از عمر یکی از معتبرترین جوایز ادبی جهان  یعنی جایزه فرانسوی گنکور  می‌گذرد. جایزه‌ای که از سیمون دو بووآر تا رومن گاری، میشل ولبک و پاتریک مودیانو، به برجسته‌ترین رمان‌نویسانی که آثارشان به زبان فرانسه منتشر شده تعلق گرفته است. 
سال ۲۰۱۳ انتشاراتی آلبن میشل رمانی منتشر کرد که می‌شود گفت تمامی جوایز مهم سال فرانسه را از آن خود کرد. جایزه گنکور، جایزه آکادمی فرانسه برای بهترین رمان سال و جایزه فمینا. این رمان «بدرود عرش» نام داشت و پی‌یر لومتر آن را نوشته بود.
داستان این کتاب داستان آلبر و ادوآر، دو سرباز پیاده‌نظام جنگ جهانی اول است که پس از بازگشت از جنگ حس می‌کنند جامعه فرانسه آن‌ها را پس می‌زند. فرانسه‌ای که مردگانش را نقدیس می‌کند و زندگان‌اش را فراموش. هر دوی آن‌ها این احساس را دارند که همه چیز خود را بی‌هیچ دلیلی در راه وطن فدا کرده‌اند. اما به جای آنکه تسلیم ناامیدی و افسردگی شوند، تصمیم می‌گیرند تا با حقه‌ای دل مردم را به دست آورند و بعد نقشه‌های دیگری را عملی کنند. 
 
پی‌یر لومتر در گفت‌گو با مجله پاریس متچ این کتاب را یک رمان تاریخی می‌داند، رمانی که وقایع جنگ جهانی اول را به شیوه‌ای متفاوت روایت می‌کند. روایتی که متعلق به آن‌هایی است که در جنگ زنده ماندند، از جنگ زنده برگشتند و فرانسه بر دوش آن‌ها بالا رفت. لوتر می‌گوید که این رمان رمانیست درباب بی‌عدالتی و اشتیاقی که باید برای جوانانی داشت که جانشان را فدای وطن‌شان کردند.
 
•«من بوکر» برای نویسنده ۲۸ ساله
 
 
جایزه «من بوکر» امسال در تاریخ ۴۵ ساله خود رکودی تازه بر جای گذاشت و برای اولین بار به کتابی تعلق گرفت که نزدیک به ۹۰۰ صفحه است. می‌گویند این کتاب طولانی‌ترین کتابی است که تاکنون برنده بوکر پنجاه هزار پوندی شده است.
النور کاتن نویسنده بسیار جوان اهل نیوزلند است که برای دومین رمان خود با نام «اجرام آسمانی» برنده جایزه بوکر شده است.
داستان این رمان متمرکز بر ماجراجویی‌های والتر مودیست که در سال ۱۸۶۶ در پی یافتن طلا به نیوزلند می‌آید و در نخستین شب اقامت‌اش در محفل ۱۲ مرد محلی از داستان‌های عجیب و غریب و مرموز منطقه می‌شوند: فاحشه‌ای که می‌خواسته خود را بکشد، مرد پولداری که گم شده و ثروت کلانی که در خانه یک دائم‌الخمر بخت‌برگشته پیدا شده است. می‌گویند ساختار رمان «اجرام آسمانی» ماهرانه است، یک داستان ارواح هوشمندانه است و مخاطب به‌شکلی بی‌وقفه می‌خواهد صفحه به صفحه جلو برود و رمان را رها نکند.  می‌گویند پیچیدگی ساختاری این رمان هراس‌آور است  و جالب آنکه نویسنده‌اش در زمان نگارش این رمان تنها ۲۵ سال داشته است. النور کاتن پیش از این برای رمان اولش با نام «تمرین» که برای تز فوق‌لیسانس‌اش نوشته بود نیز نامزد جایزه اورانج شده بود.
 
• سروانتس 
 
جایزه ۱۲۵ هزار یورویی و معتبر سروانتس امسال به النا پونیاتوسکا، نویسنده و روزنامه‌نگار مکزیکی رسید. جایزه سروانتس که نوبل ادبیات اسپانیایی‌زبان محسوب می‌شود، هر ساله به یک نویسنده اسپانیایی زبان برای تقدیر از یک عمر فعال ادبی داده می‌شود. 
 
النا پونیاتوسکا از مطرح‌ترین نویسندگان و روزنامه‌نگاران مکزیکی است که بیش از ده‌ها رمان، نمایشنامه و دفتر شعر منتشر کرده است و در اغلب رمان‌هایش به طبقات زیردست جامعه مکزیک می‌پردازد. طبقه‌ای که احساس همدردی زیادی با آن دارد. پونیاتوسکا، چهارمین زنی است که در طول حیات ۳۷ ساله جایزه سروانتس، آن را از آن خود می کند.
 
درگیری‌های ادبی: 
 
• جاناتان فرنزن و مشکل‌اش با جهان مدرن
 
یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ به مقاله‌ای مربوط است که جاناتان فرنزن، نویسنده آمریکایی در ماه سپتامبر در روزنامه گاردین منتشر کرد و تبعات و بحث‌های مربوط به آن هنوز ادامه دارد. فرنزن در مقاله‌ای با عنوان «مشکل جهان مدرن در چیست؟» به رشد بی‌توجهی و بی‌تفاوتی انسان‌های امروز به اطراف خود و غرق‌شدن‌شان درجهان تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی می‌پردازد. فرنزن که پیش‌تر در نخستین مقاله از کتاب مجموعه مقالات «دورتر» به پدیده فیس‌بوک پرداخته بود،  یکی از جدی‌ترین و عبوس‌ترین منتقدان شبکه‌های اجتماعی چون فیس‌بوک و توییتر دانسته می‌شود. کسی که بارها متهم به لادیسم (ضدیت با ماشینی‌شدن) شده است. 
 
فرنزن در مقاله طولانی‌اش به هر که می‌تواند و می‌خواهد می‌توپد. از سلمان رشدی گرفته (فرنزن می‌نویسد که موجب ناامیدی است که نویسنده‌ای چون سلمان رشدی، «نویسنده‌ای که باید عقل‌اش بیشتر از این‌ها برسد» ، تسلیم توییتر شده) تا جف بزوس، موسس آمازون دات کام (فرنزن می‌نویسد: در جهان کوچک اطراف من، که می‌شود گفت ادبیات آمریکاست، کسی مثل جف بزوس شاید دجال نباشد، اما حتما یکی از آن چهار سوار آخرالزمان است.) فرنزن که نوشتن رمان‌هایی چون «اصلاحات» و «آزادی» را در کارنامه دارد و به گواه مجله تایم بزرگ‌ترین داستان‌نویس زنده آمریکایی است، مقاله‌اش را با محوریت معرفی و بررسی آثار یک منتقد  اتریشی با نام «کارل کروس» پیش می‌برد.
کروس، هجونویس خشمگینی بود که جهان اطرافش و وضعیت وین آن سال‌ها (سال‌های پایانی قرن نوزدهم) برایش غیرقابل تحمل بود. فرنزن از عشق‌اش به کروس می‌گوید و از این که تا چه حد با او هم‌داستان‌است.
فرنزن می‌پرسد برای انسانی که نمی‌خواهد به این پدیده «باحال» فیس‌بوک و توییتر بپیوند یا محصولات اپل به دست راه برود و پز بدهد، آیا راه نجاتی وجود دارد؟ جمله به جمله مقاله فرنزن و ایده‌هایی که مطرح می‌کند خواندنی است و ستودنی، هرچند نه برای همه. مقاله فرنزن خشم شدیدی را در جامعه مجازی و مطبوعات دنیای انگلیسی زبان برانگیخت. عظمت نام فرنزن و اعتبارش انقدری بود که همگان او را خواندند و به او واکنش نشان دادند و البته واکنش قریب به اتفاق منتقدان، از مجله اسلیت گرفته تا آبزرور، نیویورکر، نیو ریپابلیک و روزنامه دیلی تلگراف همگی منفی و خشمگین بود و تیترهای تندی نظیر «دهن‌گنده باز هم شروع می‌کند» یا «مشکل جاناتان فرنزن چیست؟» آن‌ها را رهبری می‌کرد. در میان تمام این مقالات واکنشی و مقاله درخشان فرنزن اما همچنان این سئوال برای خواننده باقی می‌ماند که آیا روزهای باشکوه ناشران بزرگ که نویسنده‌ای را برمی‌گزیدند و به جهان معرفی می‌کردند تمام شده؟ آیا این روزها باید با فحش‌های سلمان رشدی که در توییترش نثار اسلام‌گرایان پاکستانی می‌کند کنار بیاییم؟ شکوه این روزها را، شبکه‌های اجتماعی‌اش و لاف‌زنی‌های نویسندگان بی‌کتاب و به قول فرنزن «حرف‌مفت‌زن‌های مشهور توییتر»‌ را که کتاب‌های هم را تبلیغ می‌کنند در چه چیز باید جستجو کنیم؟ فرنزن همه این‌ها را به مسئله مدرنیته ربط می‌دهد و به تفصیل دلیل خود را توضیح می‌دهد. دلایلی که چیزی جز استهزای او از سوی «کاربران فیس‌بوک و توییتر» چیز دیگری برایش به همراه نداشت و یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های ادبی سال ۲۰۱۳ را آفرید. 
 
• نامی که از پرده برون افتاد 
 
در سال ۲۰۱۳ در انگلستان یک رمان جنایی منتشر شد با نام «آوای فاخته» که نوشته نویسنده تازه‌کاری بود با نام رابرت گالبریث.  رمانی که به گواه خوانندگان‌اش شروعی درخشان بود برای نویسنده‌ای جوان و تازه‌کار و البته اثری درخشان در توصیف جزئیات لباس‌های زنانه توسط یک نویسنده مرد.
یکی از خبرنگاران روزنامه ساندی تایمز پس از مطالعه این کتاب، در توییتر خود نوشته بود که این کتاب فوق‌العاده است و به نظر نمی‌رسد که کار یک تازه‌کار باشد. سپس شخص گمنامی در جواب توییتر او گفته بود که نویسنده این رمان تازه‌کار نیست و خانم جی. کی رولینگ است. بعد خبرنگار از این فرد ناشناس پرسیده بود: تو از کجا می‌دانی؟ و کاربر گمنام نیز گفته بود: می‌دانم! و بعد صفحه توییتر خود را حذف کرده بود.
پس از این اتفاقات سردبیر ساندی تایمز وارد داستان می‌شود و تحقیقات خود را آغاز می‌کند و پس از چند روز تقریبا مطمئن می‌شود که این کتاب کار نویسنده‌ای تازه‌کار نیست. سردبیر ساندی تایمز به کارگزار جی. کی. رولینگ، خالق مجموعه هری پاتر، ایمیل می‌زند و می‌گوید: «من فکر می‌کنم رابرت گالبریث همان جی. کی . رولینگ است. آیا ممکن است با یک جواب ساده پاسخ سئوال مرا بدهید؟» فردای آن روز کارگزار رولینگ به ساندی تایمز می‌گوید که بله نویسنده خود خانم رولینگ است. البته بعدتر معمای کاربر گمنام توییتر نیز فاش می‌شود و مشخص می‌شود که یکی از وکلای شرکت راسلز، (شرکتی که امور حقوقی رولینگ را برعهده دارد) این راز را به خانمی که دوست صمیمی همسرش بوده گفته و آن زن نیز نتوانسته راز را نگه دارد و در توییتر آن را لو داده است. این پرونده با شکایت رولینگ از این شرکت حقوقی به پایان رسید.
 
رفتگان جهان ادبیات:
 
شیموس هینی: شاعر و نمایشنامه‌ نویس ایرلندی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۵ روز هشتم شهریورماه درگذشت. می‌گویند او با اشعارش می‌توانست شفا دهد یا کوه‌ها را جابه‌جا کند و مرگش ضایعه‌ای بود برای زبان انگلیسی. تاریخ ادبیات‌نویسان می‌گویند که هینی پس از دابلیو. بی. ییتس بزرگ‌ترین شاعر ایرلندی است و البته ایرلند کشوری است که در آن همه، از رئیس‌جمهور تا مردم عادی، شاعرند. پل مولدون، شاعر ایرلندی در توصیف هینی به روزنامه نیویورک‌تایمز می‌گوید: «ییتس با آنکه معروف بود، ولی مثل هینی روی مردم تاثیر نداشت. هینی و ایرلند یک چیز بودند و از هم جدایی‌ناپذیر. هینی یک راک‌استار بود که از قضا شعر هم می‌گفت.» نخستین شعری که شیموس هینی را به شهرت رساند، «کندن» نام داشت. هینی در بخشی از این شعر می‌گوید:
 
بیلی ندارم که مثل آن‌ها به دنبال مردم بیفتم.
اما در دستانم، بین انگشتان دستانم
قلمی چمباتمه زده است.  
با این قلم زمین را خواهم کند. 
 
دوریس لسینگ:
داستان‌نویس و برنده نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۷ روز ۲۶ آبان‌ماه در ۹۴ سالگی درگذشت. لسینگ خالق ده‌ها رمان، مقاله، داستان کوتاه و شعر است و زندگی پرفراز و نشیب‌اش در شهر‌ها و قاره‌های مختلف، از ایران گرفته تا آفریقا و انگلستان، در بسیاری از داستان‌هایش بازتاب داشته است. می‌گویند که او باستان‌شناس روابط بشری است، کسی که روان بشری را در بهترین رمان‌اش، «دفترچه طلایی»، استادانه کاویده است. «دفترچه طلایی» شناخته‌شده‌ترین و محبوب‌ترین رمان لسینگ است که به گفته منتقدان ادبی کتاب بالینی یک نسل بوده است.
 
چینوآ آچه‌به: داستان‌گو، رمان‌نویس اهل نیجریه و مبارز روشنفکر در فرودین ماه و در ۸۲ سالگی درگذشت. آچه‌به را پدر ادبیات آفریقا می‌دانند و نخستین آفریقایی که داستان‌هایش از آفریقا و از کشورش، نیجریه، به زبانهای دیگر ترجمه شد و شهرت جهانی پیدا کرد. آچه‌به داستان‌نویسی را از سال‌های منتهی به استقلال نیجریه آغاز کرد که از یک سو برای سالیان الگوی داستان‌نویسی نویسندگان آفریقایی شد، و از سوی دیگر خوانندگانی از سرتاسر جهان را مخاطب قرار داد و از رنج‌های کشور و نژادش برای آن‌ها گفت. 
 
از دویست‌مین سال انتشار غرور و تعصب تا نشت داستان‌های سالینجر
 
جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ حواشی مختصر دیگری نیز داشت. سال ۲۰۱۳ دویست‌امین سال انتشار رمان «غرور و تعصب» نوشته جین آستین بود و این برای انگلیسی‌ها فرصتی بود تا جهان داستانی نویسنده محبوب‌شان و یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان جهان را جشن بگیرند. مطبوعات انگلیسی زبان به ویژه روزنامه گاردین در این زمینه مقالات و یادداشت‌های درخشانی منتشر کردند.
از جمله مجموعه یادداشت‌های نویسندگان سرشناسی چون سباستین فالکز (خالق رمان جدیدی از مجموعه جیمزباند) و پی. دی جیمز (از مشهورترین جنایی‌نویسان و خالق رمان «فرزندان بشر» ) درباره شخصیت‌های آثار آستین و خوانش این شخصیت‌ها از منظرهای مختلف. اما انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند که این چهره سرشناس را از لای کتاب‌های ادبی دربیاورند و وارد زندگی روزمره مردم نیز بکنند. بانک انگلستان تصمیم گرفت که از سال ۲۰۱۷ چهره جین آستین را روی اسکناس‌های ده پوندی چاپ کند. اتفاقی که نه تنها برای ادبیات دوستان بلکه برای بسیاری از فعالان حقوق زن اتفاقی خجسته محسوب می‌شود، چرا که تا امروز تنها تصویر ملکه انگلستان به عنوان یک زن روی اسکانس‌های پوند چاپ می‌شده است.
 
اتفاق قابل توجه دیگر در حوزه ادبیات داستانی آمریکا نشست سه داستان از جی. دی. سالنجر بود. نویسنده مردم گریز، اما محبوب امریکایی که در سال ۲۰۱۰درگذشت و ناطوردشت، محبوب‌ترین رمان‌اش، تاکنون ۶۵ میلیون نسخه در جهان فروش داشته است. این سه داستان که هیچ کدام پیش از این منتشر نشده بودند روز دهم آذرماه در وبسایت‌های اشتراک فایل ایمگور و مدیا فایر منتشر شدند و برای ساعاتی علاقه‌مندان بسیاری توانستند آن‌ها را دانلود کنند. این داستان‌ها در اختیار دانشگاه پرینستون و دانشگاه تگزاس بودند و اگر کسی می‌خواست آن‌ها را بخواند باید تنها تحت نظارت یکی از اساتید به کتاب‌خانه این دانشگاه‌ها می‌رفت.
بر اساس قوانین مربوط به حق مولف این داستان‌ها تا ۵۰ سال بعد از مرگ سالینجر، یعنی سال ۲۰۶۰ قابل انتشار نبودند. یعنی احتمالا به عمر من و شما قطع نمی‌داد.  در مستندی که امسال از زندگی سالینجر با حضور دخترش منتشر شد، گفته می‌شود که بخش اعظمی از نوشته‌های سالینجر منتشر نشده باقی مانده ‌اند. آن‌طور که دختر سلینجر در این مستند می‌گوید انبوهی از دست‌نوشته‌های او در گاوصندقی بزرگ در اتاق خواب نویسنده نگهداری می‌شده است و باز بر اساس گفته‌های دختر سالینجر قرار است چهار داستان تاکنون منتشر نشده از این نویسنده، بین سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۲۰ منتشر شوند. 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →