دکتر منصور رستگار فسائی

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳

نگاهی به جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳
 
سمیرا قرایی
 
سال ۲۰۱۳ برای جهان ادبیات سالی پرجنجال نبود. نه نوبل ادبی به کسی تعلق گرفت که سانسور را امری لازم بداند، نه تصویر داستان‌نویسی بر جلد مجله تایم نشست،و نه نام نویسنده جوانی در لیست درگذشتگان ادبی سال نقش بست. با این همه جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ نیز لحظه‌ها و حواشی منحصر بفرد خود را داشت که در متن پیش رو فهرست‌وار به آن‌ها اشاره خواهیم کرد. 
 
جوایز ادبی: 
 
• نوبلی برای داستان‌کوتاه
 
در مهر ماه سال جاری، آکادمی نوبل آلیس مونرو، داستان‌نویس کانادایی، را به عنوان برنده نوبل ادبیات انتخاب کرد. خانم مونرو که ۸۲ سال دارد تاکنون ۱۴ مجموعه داستان منتشرکرده و آکادمی نوبل از او با نام «استاد داستان‌کوتاه » یاد می‌کند.
    
آلیس مونرو را استاد به تصویر کشیدن روابط زن و مرد، زندگی در شهرهای کوچک و دورافتاده و آسیب‌پذیری حافظه و خاطره می‌دانند. نویسنده‌ای که در بین علاقه‌مندانش به خاطر داستان‌های عمیق روان‌شناسانه‌ای که ذات و نهاد بشری را توصیف می‌کنند، محبوبیت دارد. منتقدان ادبی می‌گویند که مونرو در ساختار داستان کوتاه انقلابی بر پا کرده است. داستان را از جایی که انتظار آن را نداری آغاز می‌کند و سپس در زمان جلو و عقب می‌رود و نوعی سرخوشی و شوخ‌طبعی پنهانی در آثارش دارد که علاقه‌مندان‌اش آن را به بزرگ‌شدنش در مناطق روستایی کانادا ربط می‌دهند. 
 
«زندگی عزیز» تازه‌ترین مجموعه داستان مونرو است که سال گذشته منتشر شد و به نظر می‌رسد که آخرین مجموعه او نیز باشد، چرا که در ماه‌های اخیر و در مصاحبه‌های مطبوعاتی‌اش گفته که دیگر خیال نوشتن ندارد.
 
 اما از مهم‌ترین حواشی نوبل امسال، هیجان مطبوعات ادبی انگلیسی‌زبان پس از انتشار نام آلیس مونرو به عنوان برنده نوبل ادبیات بود. در دو سال گذشته آکادمی نوبل به سراغ نویسندگان گمنامی رفته بود که آثارشان به‌شکل وسیعی به زبان انگلیسی ترجمه نشده بودند یا به زعم رسانه‌های انگلیسی‌زبان بسیار سیاسی بودند. 
 
گذشته از این، انتخاب یک داستان‌کوتاه‌نویس نیز با واکنش‌هایی همراه بود. ژانر داستان کوتاه در غرب چندان محبوب نیست و به اندازه رمان از آن استقبال نمی‌شود و به همین خاطر بسیاری از منتقدان این اقدام آکادمی نوبل را نگاهی انقلابی به این گونه ادبی برجسته اما بدنام دانستند. کرولاین آدرسون در مقدمه‌ای در این‌باره برای روزنامه گلوب‌اند میل خطاب به ژانر داستان کوتاه می‌گوید:  لکه‌های سیاه را از روی صورتت پاک کن، امسال سال تو بود. سالی که تو به بزرگ‌ترین جشن دعوت شدی و همه، یعنی همه، می‌خواستند با تو برقصند. 
آلیس مونرو سیزدهم زنی است که در تاریخ نوبل ادبیات این جایزه را از آن خود می‌کند. آکادمی نوبل در ده سال اخیر و با گنجاندن نام چهار زن در میان نام برندگان، تا حدودی نشان‌داده که  نگاه مردسالارانه آکادمی در حال تغییر است.
 
تاکنون چندین تک داستان از جمله «چهره»، «پل معلق» و «رادیکال‌های آزاد» در مجلات ادبی ایران منتشر شده‌اند و مجموعه داستان‌های «فرار» (مژده دقیقی، نیلوفر) «گریزپا» (شقایق قندهاری، نشر افق) و «دورنمای کاسل‌راک» (زهر نی‌چین، افراز) نیز به شکل کتاب به زبان فارسی منتشر شده‌اند. همچنین فیلم سینمایی «کنعان» به کارگردانی مانی حقیقی بر اساس داستانی با نام «تیر و ستون» از مجموعه «رویای مادرم» (ترانه علیدوستی، مرکز) ساخته شده است. 
 
• گنکور برای پیاده‌نظامان جنگ جهانی اول 
 
نزدیک به یک‌صد و ده سال از عمر یکی از معتبرترین جوایز ادبی جهان  یعنی جایزه فرانسوی گنکور  می‌گذرد. جایزه‌ای که از سیمون دو بووآر تا رومن گاری، میشل ولبک و پاتریک مودیانو، به برجسته‌ترین رمان‌نویسانی که آثارشان به زبان فرانسه منتشر شده تعلق گرفته است. 
سال ۲۰۱۳ انتشاراتی آلبن میشل رمانی منتشر کرد که می‌شود گفت تمامی جوایز مهم سال فرانسه را از آن خود کرد. جایزه گنکور، جایزه آکادمی فرانسه برای بهترین رمان سال و جایزه فمینا. این رمان «بدرود عرش» نام داشت و پی‌یر لومتر آن را نوشته بود.
داستان این کتاب داستان آلبر و ادوآر، دو سرباز پیاده‌نظام جنگ جهانی اول است که پس از بازگشت از جنگ حس می‌کنند جامعه فرانسه آن‌ها را پس می‌زند. فرانسه‌ای که مردگانش را نقدیس می‌کند و زندگان‌اش را فراموش. هر دوی آن‌ها این احساس را دارند که همه چیز خود را بی‌هیچ دلیلی در راه وطن فدا کرده‌اند. اما به جای آنکه تسلیم ناامیدی و افسردگی شوند، تصمیم می‌گیرند تا با حقه‌ای دل مردم را به دست آورند و بعد نقشه‌های دیگری را عملی کنند. 
 
پی‌یر لومتر در گفت‌گو با مجله پاریس متچ این کتاب را یک رمان تاریخی می‌داند، رمانی که وقایع جنگ جهانی اول را به شیوه‌ای متفاوت روایت می‌کند. روایتی که متعلق به آن‌هایی است که در جنگ زنده ماندند، از جنگ زنده برگشتند و فرانسه بر دوش آن‌ها بالا رفت. لوتر می‌گوید که این رمان رمانیست درباب بی‌عدالتی و اشتیاقی که باید برای جوانانی داشت که جانشان را فدای وطن‌شان کردند.
 
•«من بوکر» برای نویسنده ۲۸ ساله
 
 
جایزه «من بوکر» امسال در تاریخ ۴۵ ساله خود رکودی تازه بر جای گذاشت و برای اولین بار به کتابی تعلق گرفت که نزدیک به ۹۰۰ صفحه است. می‌گویند این کتاب طولانی‌ترین کتابی است که تاکنون برنده بوکر پنجاه هزار پوندی شده است.
النور کاتن نویسنده بسیار جوان اهل نیوزلند است که برای دومین رمان خود با نام «اجرام آسمانی» برنده جایزه بوکر شده است.
داستان این رمان متمرکز بر ماجراجویی‌های والتر مودیست که در سال ۱۸۶۶ در پی یافتن طلا به نیوزلند می‌آید و در نخستین شب اقامت‌اش در محفل ۱۲ مرد محلی از داستان‌های عجیب و غریب و مرموز منطقه می‌شوند: فاحشه‌ای که می‌خواسته خود را بکشد، مرد پولداری که گم شده و ثروت کلانی که در خانه یک دائم‌الخمر بخت‌برگشته پیدا شده است. می‌گویند ساختار رمان «اجرام آسمانی» ماهرانه است، یک داستان ارواح هوشمندانه است و مخاطب به‌شکلی بی‌وقفه می‌خواهد صفحه به صفحه جلو برود و رمان را رها نکند.  می‌گویند پیچیدگی ساختاری این رمان هراس‌آور است  و جالب آنکه نویسنده‌اش در زمان نگارش این رمان تنها ۲۵ سال داشته است. النور کاتن پیش از این برای رمان اولش با نام «تمرین» که برای تز فوق‌لیسانس‌اش نوشته بود نیز نامزد جایزه اورانج شده بود.
 
• سروانتس 
 
جایزه ۱۲۵ هزار یورویی و معتبر سروانتس امسال به النا پونیاتوسکا، نویسنده و روزنامه‌نگار مکزیکی رسید. جایزه سروانتس که نوبل ادبیات اسپانیایی‌زبان محسوب می‌شود، هر ساله به یک نویسنده اسپانیایی زبان برای تقدیر از یک عمر فعال ادبی داده می‌شود. 
 
النا پونیاتوسکا از مطرح‌ترین نویسندگان و روزنامه‌نگاران مکزیکی است که بیش از ده‌ها رمان، نمایشنامه و دفتر شعر منتشر کرده است و در اغلب رمان‌هایش به طبقات زیردست جامعه مکزیک می‌پردازد. طبقه‌ای که احساس همدردی زیادی با آن دارد. پونیاتوسکا، چهارمین زنی است که در طول حیات ۳۷ ساله جایزه سروانتس، آن را از آن خود می کند.
 
درگیری‌های ادبی: 
 
• جاناتان فرنزن و مشکل‌اش با جهان مدرن
 
یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ به مقاله‌ای مربوط است که جاناتان فرنزن، نویسنده آمریکایی در ماه سپتامبر در روزنامه گاردین منتشر کرد و تبعات و بحث‌های مربوط به آن هنوز ادامه دارد. فرنزن در مقاله‌ای با عنوان «مشکل جهان مدرن در چیست؟» به رشد بی‌توجهی و بی‌تفاوتی انسان‌های امروز به اطراف خود و غرق‌شدن‌شان درجهان تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی می‌پردازد. فرنزن که پیش‌تر در نخستین مقاله از کتاب مجموعه مقالات «دورتر» به پدیده فیس‌بوک پرداخته بود،  یکی از جدی‌ترین و عبوس‌ترین منتقدان شبکه‌های اجتماعی چون فیس‌بوک و توییتر دانسته می‌شود. کسی که بارها متهم به لادیسم (ضدیت با ماشینی‌شدن) شده است. 
 
فرنزن در مقاله طولانی‌اش به هر که می‌تواند و می‌خواهد می‌توپد. از سلمان رشدی گرفته (فرنزن می‌نویسد که موجب ناامیدی است که نویسنده‌ای چون سلمان رشدی، «نویسنده‌ای که باید عقل‌اش بیشتر از این‌ها برسد» ، تسلیم توییتر شده) تا جف بزوس، موسس آمازون دات کام (فرنزن می‌نویسد: در جهان کوچک اطراف من، که می‌شود گفت ادبیات آمریکاست، کسی مثل جف بزوس شاید دجال نباشد، اما حتما یکی از آن چهار سوار آخرالزمان است.) فرنزن که نوشتن رمان‌هایی چون «اصلاحات» و «آزادی» را در کارنامه دارد و به گواه مجله تایم بزرگ‌ترین داستان‌نویس زنده آمریکایی است، مقاله‌اش را با محوریت معرفی و بررسی آثار یک منتقد  اتریشی با نام «کارل کروس» پیش می‌برد.
کروس، هجونویس خشمگینی بود که جهان اطرافش و وضعیت وین آن سال‌ها (سال‌های پایانی قرن نوزدهم) برایش غیرقابل تحمل بود. فرنزن از عشق‌اش به کروس می‌گوید و از این که تا چه حد با او هم‌داستان‌است.
فرنزن می‌پرسد برای انسانی که نمی‌خواهد به این پدیده «باحال» فیس‌بوک و توییتر بپیوند یا محصولات اپل به دست راه برود و پز بدهد، آیا راه نجاتی وجود دارد؟ جمله به جمله مقاله فرنزن و ایده‌هایی که مطرح می‌کند خواندنی است و ستودنی، هرچند نه برای همه. مقاله فرنزن خشم شدیدی را در جامعه مجازی و مطبوعات دنیای انگلیسی زبان برانگیخت. عظمت نام فرنزن و اعتبارش انقدری بود که همگان او را خواندند و به او واکنش نشان دادند و البته واکنش قریب به اتفاق منتقدان، از مجله اسلیت گرفته تا آبزرور، نیویورکر، نیو ریپابلیک و روزنامه دیلی تلگراف همگی منفی و خشمگین بود و تیترهای تندی نظیر «دهن‌گنده باز هم شروع می‌کند» یا «مشکل جاناتان فرنزن چیست؟» آن‌ها را رهبری می‌کرد. در میان تمام این مقالات واکنشی و مقاله درخشان فرنزن اما همچنان این سئوال برای خواننده باقی می‌ماند که آیا روزهای باشکوه ناشران بزرگ که نویسنده‌ای را برمی‌گزیدند و به جهان معرفی می‌کردند تمام شده؟ آیا این روزها باید با فحش‌های سلمان رشدی که در توییترش نثار اسلام‌گرایان پاکستانی می‌کند کنار بیاییم؟ شکوه این روزها را، شبکه‌های اجتماعی‌اش و لاف‌زنی‌های نویسندگان بی‌کتاب و به قول فرنزن «حرف‌مفت‌زن‌های مشهور توییتر»‌ را که کتاب‌های هم را تبلیغ می‌کنند در چه چیز باید جستجو کنیم؟ فرنزن همه این‌ها را به مسئله مدرنیته ربط می‌دهد و به تفصیل دلیل خود را توضیح می‌دهد. دلایلی که چیزی جز استهزای او از سوی «کاربران فیس‌بوک و توییتر» چیز دیگری برایش به همراه نداشت و یکی از بزرگ‌ترین جنجال‌های ادبی سال ۲۰۱۳ را آفرید. 
 
• نامی که از پرده برون افتاد 
 
در سال ۲۰۱۳ در انگلستان یک رمان جنایی منتشر شد با نام «آوای فاخته» که نوشته نویسنده تازه‌کاری بود با نام رابرت گالبریث.  رمانی که به گواه خوانندگان‌اش شروعی درخشان بود برای نویسنده‌ای جوان و تازه‌کار و البته اثری درخشان در توصیف جزئیات لباس‌های زنانه توسط یک نویسنده مرد.
یکی از خبرنگاران روزنامه ساندی تایمز پس از مطالعه این کتاب، در توییتر خود نوشته بود که این کتاب فوق‌العاده است و به نظر نمی‌رسد که کار یک تازه‌کار باشد. سپس شخص گمنامی در جواب توییتر او گفته بود که نویسنده این رمان تازه‌کار نیست و خانم جی. کی رولینگ است. بعد خبرنگار از این فرد ناشناس پرسیده بود: تو از کجا می‌دانی؟ و کاربر گمنام نیز گفته بود: می‌دانم! و بعد صفحه توییتر خود را حذف کرده بود.
پس از این اتفاقات سردبیر ساندی تایمز وارد داستان می‌شود و تحقیقات خود را آغاز می‌کند و پس از چند روز تقریبا مطمئن می‌شود که این کتاب کار نویسنده‌ای تازه‌کار نیست. سردبیر ساندی تایمز به کارگزار جی. کی. رولینگ، خالق مجموعه هری پاتر، ایمیل می‌زند و می‌گوید: «من فکر می‌کنم رابرت گالبریث همان جی. کی . رولینگ است. آیا ممکن است با یک جواب ساده پاسخ سئوال مرا بدهید؟» فردای آن روز کارگزار رولینگ به ساندی تایمز می‌گوید که بله نویسنده خود خانم رولینگ است. البته بعدتر معمای کاربر گمنام توییتر نیز فاش می‌شود و مشخص می‌شود که یکی از وکلای شرکت راسلز، (شرکتی که امور حقوقی رولینگ را برعهده دارد) این راز را به خانمی که دوست صمیمی همسرش بوده گفته و آن زن نیز نتوانسته راز را نگه دارد و در توییتر آن را لو داده است. این پرونده با شکایت رولینگ از این شرکت حقوقی به پایان رسید.
 
رفتگان جهان ادبیات:
 
شیموس هینی: شاعر و نمایشنامه‌ نویس ایرلندی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۵ روز هشتم شهریورماه درگذشت. می‌گویند او با اشعارش می‌توانست شفا دهد یا کوه‌ها را جابه‌جا کند و مرگش ضایعه‌ای بود برای زبان انگلیسی. تاریخ ادبیات‌نویسان می‌گویند که هینی پس از دابلیو. بی. ییتس بزرگ‌ترین شاعر ایرلندی است و البته ایرلند کشوری است که در آن همه، از رئیس‌جمهور تا مردم عادی، شاعرند. پل مولدون، شاعر ایرلندی در توصیف هینی به روزنامه نیویورک‌تایمز می‌گوید: «ییتس با آنکه معروف بود، ولی مثل هینی روی مردم تاثیر نداشت. هینی و ایرلند یک چیز بودند و از هم جدایی‌ناپذیر. هینی یک راک‌استار بود که از قضا شعر هم می‌گفت.» نخستین شعری که شیموس هینی را به شهرت رساند، «کندن» نام داشت. هینی در بخشی از این شعر می‌گوید:
 
بیلی ندارم که مثل آن‌ها به دنبال مردم بیفتم.
اما در دستانم، بین انگشتان دستانم
قلمی چمباتمه زده است.  
با این قلم زمین را خواهم کند. 
 
دوریس لسینگ:
داستان‌نویس و برنده نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۷ روز ۲۶ آبان‌ماه در ۹۴ سالگی درگذشت. لسینگ خالق ده‌ها رمان، مقاله، داستان کوتاه و شعر است و زندگی پرفراز و نشیب‌اش در شهر‌ها و قاره‌های مختلف، از ایران گرفته تا آفریقا و انگلستان، در بسیاری از داستان‌هایش بازتاب داشته است. می‌گویند که او باستان‌شناس روابط بشری است، کسی که روان بشری را در بهترین رمان‌اش، «دفترچه طلایی»، استادانه کاویده است. «دفترچه طلایی» شناخته‌شده‌ترین و محبوب‌ترین رمان لسینگ است که به گفته منتقدان ادبی کتاب بالینی یک نسل بوده است.
 
چینوآ آچه‌به: داستان‌گو، رمان‌نویس اهل نیجریه و مبارز روشنفکر در فرودین ماه و در ۸۲ سالگی درگذشت. آچه‌به را پدر ادبیات آفریقا می‌دانند و نخستین آفریقایی که داستان‌هایش از آفریقا و از کشورش، نیجریه، به زبانهای دیگر ترجمه شد و شهرت جهانی پیدا کرد. آچه‌به داستان‌نویسی را از سال‌های منتهی به استقلال نیجریه آغاز کرد که از یک سو برای سالیان الگوی داستان‌نویسی نویسندگان آفریقایی شد، و از سوی دیگر خوانندگانی از سرتاسر جهان را مخاطب قرار داد و از رنج‌های کشور و نژادش برای آن‌ها گفت. 
 
از دویست‌مین سال انتشار غرور و تعصب تا نشت داستان‌های سالینجر
 
جهان ادبیات در سال ۲۰۱۳ حواشی مختصر دیگری نیز داشت. سال ۲۰۱۳ دویست‌امین سال انتشار رمان «غرور و تعصب» نوشته جین آستین بود و این برای انگلیسی‌ها فرصتی بود تا جهان داستانی نویسنده محبوب‌شان و یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان جهان را جشن بگیرند. مطبوعات انگلیسی زبان به ویژه روزنامه گاردین در این زمینه مقالات و یادداشت‌های درخشانی منتشر کردند.
از جمله مجموعه یادداشت‌های نویسندگان سرشناسی چون سباستین فالکز (خالق رمان جدیدی از مجموعه جیمزباند) و پی. دی جیمز (از مشهورترین جنایی‌نویسان و خالق رمان «فرزندان بشر» ) درباره شخصیت‌های آثار آستین و خوانش این شخصیت‌ها از منظرهای مختلف. اما انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند که این چهره سرشناس را از لای کتاب‌های ادبی دربیاورند و وارد زندگی روزمره مردم نیز بکنند. بانک انگلستان تصمیم گرفت که از سال ۲۰۱۷ چهره جین آستین را روی اسکناس‌های ده پوندی چاپ کند. اتفاقی که نه تنها برای ادبیات دوستان بلکه برای بسیاری از فعالان حقوق زن اتفاقی خجسته محسوب می‌شود، چرا که تا امروز تنها تصویر ملکه انگلستان به عنوان یک زن روی اسکانس‌های پوند چاپ می‌شده است.
 
اتفاق قابل توجه دیگر در حوزه ادبیات داستانی آمریکا نشست سه داستان از جی. دی. سالنجر بود. نویسنده مردم گریز، اما محبوب امریکایی که در سال ۲۰۱۰درگذشت و ناطوردشت، محبوب‌ترین رمان‌اش، تاکنون ۶۵ میلیون نسخه در جهان فروش داشته است. این سه داستان که هیچ کدام پیش از این منتشر نشده بودند روز دهم آذرماه در وبسایت‌های اشتراک فایل ایمگور و مدیا فایر منتشر شدند و برای ساعاتی علاقه‌مندان بسیاری توانستند آن‌ها را دانلود کنند. این داستان‌ها در اختیار دانشگاه پرینستون و دانشگاه تگزاس بودند و اگر کسی می‌خواست آن‌ها را بخواند باید تنها تحت نظارت یکی از اساتید به کتاب‌خانه این دانشگاه‌ها می‌رفت.
بر اساس قوانین مربوط به حق مولف این داستان‌ها تا ۵۰ سال بعد از مرگ سالینجر، یعنی سال ۲۰۶۰ قابل انتشار نبودند. یعنی احتمالا به عمر من و شما قطع نمی‌داد.  در مستندی که امسال از زندگی سالینجر با حضور دخترش منتشر شد، گفته می‌شود که بخش اعظمی از نوشته‌های سالینجر منتشر نشده باقی مانده ‌اند. آن‌طور که دختر سلینجر در این مستند می‌گوید انبوهی از دست‌نوشته‌های او در گاوصندقی بزرگ در اتاق خواب نویسنده نگهداری می‌شده است و باز بر اساس گفته‌های دختر سالینجر قرار است چهار داستان تاکنون منتشر نشده از این نویسنده، بین سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۲۰ منتشر شوند. 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

سال نو میلادی بر همه ی مسیحیان خجسته باد

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن

 

 

شب یلدا بر همگان فرخنده باد

  " به یاد پدرم شادروان علی محمد رستگار که تولدش در شب یلدا بود"


یلدا ، تاریخچه و اداب و رسوم آن



 

 از رضا مرادی  غیاث آبادی*



دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی‌ را جشن می گیرند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به علت دقت گاه شماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذر و بامداد یکم دی‌ است.

 هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.



خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگربار بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانه‌روز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.



 از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و دوباره بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگشتن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد به طوری که آن را گرامی ‌و فرخنده می‌داشتند.  

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.



بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی ‌دینی دادند. در آیین میتـرا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌کنند.

به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار ـ خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.



نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند، سخت گرامی ‌و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌کوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در شبه تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌کنند و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌کند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد. در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر کاشان است. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز داراست که البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر ه با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر کاشان برگزار می‌‌شود

 

*(شب چله (: یلدا) شب زایش  خورشید)

                                    حافظ  خوانی در شب یلدا **

 



معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحب‌خانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل می‌دهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را می‌گوید و تفعلی به گنجینه حافظ می‌زند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فن‌آوری روز نیز به‌روز شده. به طوری که در بعضی خانواده‌ها به جای کتاب حافظ، از فال‌نامه، نرم‌افزار تفعل مجازی در رایانه، پایگاه‌های اینترنتی ویژه فال، نرم‌افزارهای ویژه تلفن همراه، سامانه پیام کوتاه یا پیامک و... برای انجام این رسم استفاده می‌کنند که سرگرمی ‌خوبی برای خانواده‌ها در این شب بلند سال است.

 شینهٔ جشن یلدا

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید،  نشانه‌هایی از آفریدگار بود، در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.

یلدا برگرفته از واژهای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است (زیرا برخی معتقدند که مسیح در این شب به دنیا آمد). ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» می‎‎پنداشتند و به همین علت این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه پایکوبی می‌کردند. آن گاه خوانی الوان می‌گستردند و « میزد» نثار می‌کردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، همچون خوراک مقدس و آیینی ویژه‌ای که آن را « میزد» می‌نامیدند، بر سفره جشن می‌نهادند.



 باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون (ثروتمند افسانه ای)، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه‌ها می‌آید و به مردم هیزم می‌دهد، و این هیزم‌ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می‌شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می‌ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می‌کردند.

 

جشن یلدا در ایران امروز

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی ‌هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می‌شود. یلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می‌شود.  ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می‌آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می‌ماند و روز فرا می‌رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می‌اندیشد و ستاره ای را اجیر می‌کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می‌کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می‌دهد. ماه به استقبال مهر می‌رود و راز دل می‌گوید و دلبری می‌کند و مهر را از رفتن باز می‌دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می‌کنند و عاشقی پیشه می‌کنند و مهر دیر بر می‌آید و این شب، «یلدا» نام می‌گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می‌رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.



در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می‌گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین‌های بسیاری در آن برگزار می‌شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می‌یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می‌شود خورشید از نو زاده می‌شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می‌کند و خرمی‌ جهان را فرا می‌گیرد

شب یلدا  در استانهای کشور:

 

یرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده‌دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شودمتل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتابحافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

خراسان

در خراسان واژه یلدا بکار برده نشده در تمام ادوار تاریخی تا آنجا که اسنادشفاهی و مکتوب وجود دارد شب چله یا چله نشینی بکار رفته و در این شب طولانی آیین‌های و مراسم‌های خاصی وجود داشته که شاید در سایر مناطق ایران کمتر مرسوم بوده است به آن شب چراغانی یا شب چراغ می‌گفتند. از آنجا که هر میهمانی برای رفتن به شب نشینی، چراغی را همراه خود می برده و بدلیل فراوانی چراغ‌ها عبارت چهل چراغ که نشانه کثرت است بکار می‌بردند.

یکی از سنتهای مهم برگزاری مراسم سرحمومی در شب چله بوده است. سرحمومی مراسمی است که داماد در حمام عمومی مردانه و عروس در حمام زنانه طی مراسم با شکوهی به حمام می‌بردند و با رقص و پایکوبی و چوب بازی مراسم حنا بندان بعد از شستن و کیسه کشی داماد انجام می‌دادند و در مراسم حنا بدان آواز امشب حنا می‌بندیم... بر دست و پا می‌بندیم ... را بصورت گروهی می‌خواندند. و درپایان لباس نو بر عروس و داماد و اقوام نزدیک آنها می‌پوشیدند این مراسم گاهی تا سحر طول می‌کشید و مقدمه مراسم عروسی در بعد از ظهر روز بعد بود. افراد دعوت شده در صحن حمام جمع می‌شدند اما جوانان و افراد غیر مدعو تا پایان مراسم در بیرون از حمام جمع می شدندو شوخی و بازی سیاه بازی و انتر بازی در می‌آوردند.

هدیه دادن داماد برای نامزدش نیز یک امر اجباری بوده است در این شب به داماد این امتیاز بزرگ داده می‌شد که با بردن هدیه برای نامزدش بتواند شب در خانه بااو در یک اتاق و دوتایی بخوابد. داماد تا قبل از شب زفاف فقط در مناسبتهای خاص و از جمله شب چله مجاز به خوابیدن با نامزدش بوده است که به آن نامزد بازی می‌گفتند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است. یکی از آیین‌های ویژه شب چله در استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی برگزاری مراسم «کف زدن» است. در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به «بیخ» مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام «تغار» می‌ریزند. مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام «دسته گز» مایع مزبور را برای ساعتها هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف و سپس سفت شود خشک شده آن مانند گز اصفهان می‌شود. کف آماده شده در پایان با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود. در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها مجاز هستند با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.

انار شب چله

یکی دیگر از جشنهای ایرانی چله تموز است که عکس چله زمستان است و آن طولانی ترین روز سال است که هنوز هم در خراسان جنوبی گرامی داشته می‌شود

اصفهان

شب یلدا (شب چله) در شهرستان دهاقان اصفهان: مانند سایر مناطق ایران فامیل و بستگان به خانهٔ پدر بزرگها یا مادر بزرگها می‌روند ودور هم پای کرسی جمع می‌شوند. صاحب خانه هم با آجیل و میوه از مهمانها پذیرائی می‌کند آنها تا پاسی از شب و گاهی تا نزدیک صبح می‌نشینند، کتاب شاهنامه می‌خوانند و فال حافظ می‌گیرند. بزرگترها داستان یا خاطره نقل می‌کنند. تازه دامادها با هدیه یا خوانچه به خانه عروس می‌روند. آجیل شب یلدا:کشمش، گردو، بادام، قیسی، برگه زردآلو یا برگه گلابی، جوزقند و انجیر و خرما است. میوه شب یلدا:انار، هندوانه، سیب، گلابی انباری (سیبری) است. نوشیدنی شب یلدا:بطور معمول چای و شربت و چنانچه برف باشد مخلوط برف و شیره انگور. غذای شب چله (یلدا):چنانچه مقدور باشد پولو ماهی و در غیر اینصورت یکی از غذاهای محلی:مانند کوفته، گندی، چرب و شیرین و . . .

استان آذربایجان (شرقی و غربی )

در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.

کردستان

در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.

بوشهر

مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانندهندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.

مازندران

در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دورهم‌نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی‌خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً" انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها، شب را به صبح می‌رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکی‌ها است.

فارس


سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود استحافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

همدان

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش و مِیز نیز خورده می‌شود که از معمول‌ترین خوراکی‌های موجود در این استان‌هاست.

اردبیل

در اردبیل رسم است که خانواده‌ها شب یلدا دور هم جمع می‌شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می‌کنند. هنداونه، انار، پرتقال، تخمه، ماهی پلو و... از جمله خوراکی‌هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست، ودر شب یلدا برای تازه عروس هندانه تزئین می‌کنند و به همراه هدایای دیگر از طرف خانواده داماد فرستاده می‌شود.

گیلان

در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند.

ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل). در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفید) تازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد. 

خوزستان

مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.[نیازمند منبع] به خانه بزرگترها رفته و دور هم جمع شده به شوخی خنده گذرانده، اجیل هندوانه انار شیرینی و خرما و لبو و اش وشیرینی‌های مختلف از جمله خوراکی‌های این آیین کهن است.

قزوین

مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ‌فام که به "شب چره" معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر می‌کنند کوچکترها شعر "هر که نیارد شب چره - انبارش موش بچره" سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن "شب چره" تعجیل می‌کند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگلکشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم "شب یلدا" فرستادن "خونچه چله" از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

**منابع : ویکی پدیا و شبکه خبر

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 از: شادروان دکتر منوچهر مرتضوی


"شاد روان دکترمنوچهر مرتضوی دراول تیرماه سال ۱۳۰۸ در تبریز متولد شد. در سال ۱۳۲۵ وارد دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد، و دورهٔ لیسانس زبان و ادبیات فارسی را در سال ۱۳۲۹ به پایان رساند. در دوران تحصیل دانشگاهی از درس استادانی چون بدیع‌الزمان فروزانفر، ملک‌الشعرا بهار، سعید نفیسی، ابراهیم پورداود و محمدتقی مدرس رضوی بهره گرفت. در سال ۱۳۳۷ با دفاع از رساله دکتری خود با موضوع «اوضاع ادبی آذربایجان در عصر ایلخانان» به راهنمایی بدیع‌الزمان فروزانفر به درجهٔ دکتری زبان ادبیات فارسی نایل شد. از سال ۱۳۳۷ تدریس در دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز را آغاز کرد، و سال‌ها ریاست دانشکدهٔ ادبیات آن دانشگاه را به عهده داشت. در سال ۱۳۴۴ کتاب «مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ شناسی» را منتشر کرد، و این کتاب پس از گذشت چندین دهه هنوز از کتابهای مرجع و مورد استناد در زمینهٔ شناخت حافظ و شعر اوست. در سال ۱۳۵۶ به مدت پنج ماه ریاست دانشگاه تبریز را عهده‌دار بود.[۳] پس از آن در طی سه دههٔ ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۰ در حاشیه قرار گرفت و قدرش شناخته نشد. تربیت دانشجویان پژوهشگر و انتشار مداوم مجلهٔ پژوهشی دانشکدهٔ ادبیات تبریز و نشر تألیف‌ها و ترجمه‌های ادبی معتبر در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تبریز از جمله تکاپوهای فرهنگی ماندگار او به شمار می‌رود.[۴]

دکتر منوچهر مرتضوی درساعت ۳۰/۱۱صبح روز چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ در ۸۱ سالگی در تبریز درگذشت. اودرمزارستان وادی رحمت تبریزودرکنارهمسرش آرام گرفت. یادنامه منوچهرمرتضوی تحت عنوان "سایه سروسهی" توسط محمدطاهری خسروشاهی از پژوهشگران دانشگاه تبریزمنتشرشده‌است.


آثار و تألیفات ::[۳]

تحقیق درباره دوره ایلخانان، ۱۳۴۱مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ‌شناسی، ۱۳۴۴.

1-فردوسی و شاهنامه، ۱۳۶۹

2-مسائل عصر ایلخانان، ۱۳۳۷ با تجدیدنظر ۱۳۷۰

3-زبان دیرین آذربایجان، ۱۳۶۰

4-چراغ نیمه‌مرده (مجموعه شعر)، ۱۳۳۳.

5 – مکتب حافظ ،«مکتب حافظ، مقدمه برحافظ‌شناسی» چاپ چهارم،

منابع:

1-فارسی)‎. روزنامه اطلاعات. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

2-  دکتر "منوچهر مرتضوی "استاد ادبیات فارسی کشور دعوت حق را لبیک گفت» ‎(فارسی)‎. ایلنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

3-کر استاد مرتضوی یکشنبه در تبریز به خاک سپرده می‌شود» ‎(فارسی)‎. خبرگزاری مهر. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 4-یادی از منوچهر مرتضوی در پی درگذشتش» ‎(فارسی)‎. ایسنا. بازبینی‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹.

 

اشکی به یاد سواران رفته  *

 

در حین نوشتن این یادداشت نیز،مثل همیشه به نسل‏ منقرضی می‏اندیشم که همواره از آنان پیروی می‏کنیم و شیوه‏ رهروی می‏آموزیم و طریقی را که آن رهروان خستگی‏ناپذیر با گام‏های استوار پیموده‏اند،ناشیانه و افتان و خیزان می‏پیاییم،ولی‏ کم‏تر به یاد آن‏ها هستیم.می‏دانیم:

این خط جاده‏ها که به صحرا نوشته‏اند یاران رفته با قلم پانوشته‏اند

ولی اگر سمند بی‏وفای دولت چند روزی سرکشیده می‏رود، نه تنها از همرهان که از آن صاحب قدمان و مقدمان و سالاران‏ قوافل دل و دانش نیز لااق،به سر تازیانه،یاد نمی‏آوریم.(مقصود یادی از سر خلوص و دریغ است،نه یادی به ضرورت و تکلف یا خیال تشبه،یا ادعای انتساب و تقرب).چون این یادداشت پریشان‏ به اصرار و امر مؤکد دوست عزیزم ایرج افشار و به یاد دوست‏ بزرگمان،دکتر محمود افشار یزدی تقدیم می‏شود و گمان می‏کنم‏ آنچه بدین مناسبت درباره‏ی رهروان رفته گفته آید،از هرگونه‏ شائبه نفسانی و اغراض آشکار و پنهان مبرا و منزده و جز تعظیم و عذر تقصیر قابل حمل بر هیچ مقصود و نیت دیگر نخواهد بود،به‏ خود اجازه می‏دهم اشاره به یکی از آن بزرگان یعنی سعید نفیسی را بهانه قرار داده،یادی از«سواران رفته»بکنم و دریغا گوی آنان‏ باشم،به خصوص که آفتاب عمر به لب بام نزدیک شده و خروش‏ سیل حوادث بلند می‏گوید که:مایه نقد بقا را ضمانی و خواب امن‏ را امکانی نیست و آنچه امروز از گفتنش غفلت رود،شاید هرگز گفته نشود.حقیقتی که ملک الشعرا بهار درباره‏ی«سواران رفته» گفت است:


 ،ناگزیر در مورد پیادگانی امثال بنده بیش‏تر صدق‏ می‏کند:

آن گَرد شتابنده که در دامن صحراست‏ گوید چه نشینی که سواران همه رفتند 

 

محمد قزوینی که احاطه و تبحری نادر داشت و دقت و موشکافی و استقصا و انصاف و صراحت و عدم اغما و سختگیری‏ علمی را به پژوهندگان آموخت؛و با شیوه تحقیق و نقض و ابراهام‏های شجاعانه و صادقانه‏اش در مورد آراء خود و دیگران، ایمان به اصالت علم و عدم تسلیم در برابر وساوس نفسانی و طمطراق و اعتبارات کاذب را نصب العین ساخت.


بدیع الزمان فروزانفر که جامع قوه‏ی کم‏نظیر اجتهاد و استنباط و موهبت ذوقی و بحثی بود و تجسسی از جمع بین حشمت و سطوت‏ استادی و رأفت و عطوفت پدری و مرشدی و شاگرپروری؛و این‏ سعادت را داشت که در راه صعود به قلل بعید المثال آثار و افکار مولانا جان سپرد.

 

ابراهیم پورداود که عمر گرانمایه در راه اشاعه فرهنگ ایران‏ باستان صرف کرد و عشق پرشور به ایران و آزادگی و بزرگواری و اصالت علمی را دور از هرگونه تعصب و خامی و عناد کودکانه در وجود و آثار خود تجسم بخشید.

ملک الشعرای بهار که عناوین بزرگ‏ترین شاعر معاصر مشروطیت و یکی از نامورترین سخنوران عرصه شعر و ادب رسمی‏ ایران را به خود مخصوص ساخت و باب پژوهش بنیادی و تطبیقی‏ را در نظم و نثر فارسی گشود و نیل به این مراتب را طراز پیرهن‏ زرکش آزادی‏خواهی و ایران‏دوستی قرار داد.

 

احمد بهمنیار،آن دریای آرام پهناور که بسیار می‏دانست و کم‏ می‏نوشت.احاطه‏اش بر زبان و ادب و تاریخ ادبیات عربی و تاریخ‏ اسلام کم‏نظیر و آثار و نتایج ارشاد و تعلیمش از مواهب گران‏بها و اسباب ارتقای علمی در طول دو نسل محسوب می‏شد و مرگ‏ دردناکش،که تا آخرین روزهای زندگی درحالی‏که از رنج و فشار در یک جانب مغز از نگاه داشتن سر بدون تکیه بر متکا ناتوان بود، از پذیرفتن شاگردان و راهنمایی آنان با حوصله و صبری ایوب‏وار خودداری نکرد،حماسه‏یی بود غم‏انگیز.


جلال الدین همایی اصفهانی که تبحرش در اصناف علوم و اقسام فنون،اعم از زبان و ادبیات فارسی وعربی و منطق،حکمت، عرفان،نجوم،هیأت،طب قدیم و احاطه‏اش بر معارف پهناور اسلامی یادآور جامعیت دانشمندان قدیم بود و برخورداری از موهبت ذوق و طبع سرشار و اعتماد به نفس و توانایی تألیف و تصنیف،مکمل این اوضاع و مراتب.

 

مجتبی مینوی که از پرتو جامعیت علمی در زمینه‏ی زبان و ادبیات و تاریخ ایران و آشنایی ژرف با فرهنگ اروپایی و رموز تحقیقات و شیوه کار غربیان و صلابت و صراحت ناشی از علم و آگاهی(نه از عناد و غرور و ادعا)یکی از چند تن معدودی(تقریبا به تعداد انگشتان یک دست)است که از مرزهای تقلید،از شیوه‏ تحقیق مستشرقان و مرعوبیت و مجذوبیت در برابر سیطره علمی‏ آنان گذشتند و به عنوان مرجعیت مسلّم جهانی در عرصه تحقیقات‏ ایران، Autorite dominatrice اشتهار یافتند.

 

محمد تقی مدرس رضوی(شاید فرد ماقبل آخر از این بزرگان‏ محیط و متحبر)که به قول خواجه رشید الدین در مکاتبات آستانش‏ در تهران و منزلش در مشهد محط رحال و بوسه جای رجال بود و انزوا و اعتزالش همراه با اشتهار،فروتنی،حیا،سادگی بی‏نظیر و دریاوارش تأم با عظمت و اخلاقی و ازاین‏روی زندگی‏ بی‏ریا و سیمای با صفایش تجسمی از اصالت و معرفت.

این پیام‏آوران و بنیانگذاران(یکی دو تن دیگر از همین نسل‏ و مرتبه)و اصحاب راستین آنان چون:عباس اقبالی آشتیانی و قاسم‏ غنی و تنی چند معدود جانشینان متعین و بلافصلشان چون:محمد معین و پرویز ناتل خانلری،چهره‏های ممتاز و بلا منازع نسلی‏ منقرض و قله‏های سلسله‏یی معدوم و نماینده نهضت علمی بودند (از این کاروان رفته که هنوز گرد شتابنده‏اش در دامن زمان به چشم‏ می‏خورد،یکی دو تن مانده‏اند که زندگیشان دراز باد)که خوش‏ درخشید،ولی دولت مستعجل بود...»

برای این که گمان نرود،از نوشته‏ها و گفته‏ها و مصاحبه‏ها و مقاله‏ها و یادنامه‏ه مجمل و مفصلی که به عنوان بزرگداشت و تعظیم و تجدید خاطره‏ی این دانشوران انتشار یافته،کاملا بی‏خبرم، اشاره باید کرد که سپاسگزاری و قدردانی از این مباشران و مبتکران‏ این نشریه‏ها و مصاحبه‏ها و یادنامه‏ها که با خلوص نیت و قصد خدمت در این راه،بی‏هیچ چشم‏داشت و توقعی،اهتمام ورزیده‏اند وظیفه‏یی‏ست،بر عهده‏ی همه‏ی دوستداران فرهنگ ایران،و هم‏چنین تحسین همکاران و مشارکان این مجموعه‏ها و نشریه‏ها و نویسندگان این مقاله‏ها که ساعاتی از اوقات خود را صرف این مهم‏ کرده‏اند و خواهند کرد،فریضیه‏یی‏ست مسلّم.

ولی بحث بر سر چیز دیگری‏ست،یعنی بر سر انگیزه‏ی ناآگاه‏ بعضی از نویسندگان و خاطره‏نویسان و علت غایی و مقصود نهایی‏ و جان و روح برخی نوشته‏ها و گفته‏ها(و در مواردی بسیاری از آن‏ها)یعنی اگر ایراد و انتقادی مطرح باشد،متوجه چند گروه است‏ که در واقع مظاهرچند نوع عقده روحی(شاید در اغلب موارد خامی‏ و ناپختگی عنوانی سزاوارتر باشد،زیرا مسلّما سوء نیتی در کار نبوده‏ است)محسوب می‏شوند و اجازه می‏خواهم،در توصیف این چند گروه از صیغه‏ی متکلم مع الغیر استفاده کنم تا هم رعایت ادب شده‏ باشد و هم این توهم صددرصد غلط برای کسی حاصل نشود که‏ این درد دل مخلصانه آماج معینی دارد.زیرا در آن صورت نگارنده‏ی‏ این سطور خود باید نخستین آماج و مصداق محسوب گردد.

گاهی تعظیم رفتگان و زنده کردن یاد آن بزرگان را بهانه‏ی‏ توصیف و تعریف خود و وسیله شرح انتساب و تقرب و اختصاص و احیانا انحصار دوستی و همدمی و همکاری با آنان قرار می‏دهیم یا بهانه‏ی دفاع و در سایه‏ی عظمت نام بزرگان عقده‏ی حقارت‏ خویشتن را به صورت تهاجم و حمله متعصبانه به دشمنان و بدخواهان آن مرشدان و مرادان و دوستان فرضی خود(دن‏ کیشوت‏وار)خالی و به نظر خود کسب اعتبار می‏کنیم و حتا از تفاخر و نازش به آشنایی با همسایه‏ی دختر خاله و پسر عموی آنان چشم‏ نمی‏پوشیم و در واقع به زبان بی‏زبانی و بدون آگاهی از نکته‏ی‏ معرف النفسی می‏گوییم:«من آنم که رستم برانگیخت رخش.»

گاهی نیز همان عقده را به طرز و صورت دیگر و کاملا مخالف‏ صورت نخستین یعنی،انتقاد و خرده‏گیری از بزرگان و غافل از اصل مسلّم«بزگش نخواهند اهل خرد...الخ»خالی می‏کنیم.(این‏ نوع خامی و نادانی در گذشته بیش‏تر شایع بود)و به عنوان صراحت‏ و شهامت مرعوب هیچ کس نبودن و استناد به شعار یونانی و باستانی«حقیقت از استاد گرامی‏تر است»مثلا دقت و شهامت‏ اخلاقی محمد قزوینی را وسواس افراطی،عدم اغماض علمی، دلیری،تندخویی و بی‏پروایی لطیف مجتبی مینوی را،هتاکی،تکبر، مبارزه‏طلبی،هوشمندی،سطوت،حاضرجوابی،نکته‏سنجی و نکته‏گیری بدیع الزمان را،خودنمایی،غرور،جامعیت،پشتکار تحقیق‏ و نویسندگی سعید نفیسی را،عدم تعمق،حاشیه‏پردازی،خدمت‏ عاشقانه و بی‏نظیر ابراهیم پورداود را،اقتباس عادی و محدود از علمای فرنگ و...می‏نامیم.و هرگز نمی‏اندیشیم که تاکنون ده‏ها و صدها تن با ارائه مقالات(و یا افزودن شاخ و برگ اضافی و به‏ اصطلاح عامیانه«باد کردن مقاله»و آن را کتاب و رساله نامیدن و نوشته‏هایی در حد فقط یکی،دو فصل،بلکه یکی،دو سطر از تألیفات و تحقیقات چون:سخن و سخنوران،فرهنگ ایران‏ باستان،هرمزدنامه،یادداشت‏های دوره‏ی اوستا،غزالی‏نامه، یادداشت‏های قزوینی،مقالات قزوینی درباره‏ی تضمین‏های‏ حافظ،نوشته‏های سعید نفیسی و...(البته غالبا در حد مثال نه‏ مثل)به درجه‏ی کتر و مراتب استادی و غیره دست یافته‏اند،و صفات اخلاقی آن بزرگواران نیز هریک تجلی دیگری بود از صفات برجسته و احیانا متضاد و هرچه بودند،ارکان و قلل دانش و فرهنگ ایران بودند.انصاف بدهیم که اگرچه امروز استادان و محققان خوب داریم،آیا می‏توانیم مدعی داشتن ارکان و قلل‏ باشیم؟

گفتیم که یکی از بیماری‏ها و عقده‏های روانی شایع در محیط علمی و فرهنگی ما به عرش رساندن و به فرش فرو آوردن رفتگان و مردگان است که هر دو از عقده‏ی حقارت سرچشمه می‏گیرد و مظاهر دوگانه‏ی حس ارضای غرور و نیاز نفسانی محسوب می‏شود.

البته مقصود از این بیماری تعظیم همه رفتگان یا تخفیف همه‏ آن‏ها نیست.زیرا بزرگ داشتن یاد و گرامی داشتن خاطره‏ی خادمان‏ راستین دانش و فرهنگ فریضه‏یی مسلّم و احساس طبیعی در هر جامعه‏ی زنده و پویا به شمار می‏رود و تحقیر و تخفیف همه بزرگان‏ نیز طبعا محال و مستحیل است.بنابراین مقصود ما از این عقده‏ روانی فردی یا اجتماعی،تصور خود را بزرگ کردن و بزرگ دیدن در سایه یاد و نام فردی معین و مشخص از بزرگان علم و ادب است. به هر طریق که اقتضای طبیعت و خواهش نفس باشد،اعم از بزرگ نمودن و خوار شمردن و اعم از بت ساختن یا بر مرده تاختن.

جای تردید نیست ه این دو صفت هر دو مذموم است و این‏ دو خصلت هر دو محکوم؛و نخستین علامت ضعف و بیچارگی‏ است و دومین نشانه فرومایگی.وجود این دو صفت در خامان ره‏ نرفته و ظهور این عقده حقارت در رندان نوآموخته«راهی به‏ دهی‏ست»،ولی جای تعجب و تأسف است که گاهی مردانی که‏ خود ظاهرا راه‏ها رفته و از راه و رسم منزل‏ها بی‏خبر نبوده‏اند،در دام نفس افتاده و به قصد افزودن بر قدر و مقام خویشتن و کسب‏ اعتبار بیش‏تر(درحالی‏که قدر وافی و اعتبار کافی داشته‏اند و نیازی‏ نداشته‏اند)با هتک حرمت رفتگان و تاختن بر مردگان،از قدر و اعتبار خود کاسته‏اند.سال‏ها پیش یکی از فرزانگان که در ادب‏ فارسی و تازی مقامی و بین فضلا نامی داشت،پس از وفات‏ قزوینی تصحیح مرزبان‏نامه را مورد انتقاد شدید قرار داده و شاید با این اطمینان که«بر نیاید ز مردگان آواز»بر قزوینی،خرده‏ها گرفته‏ و به قوت قلم جای شکی باقی نگذاشته بود که مرحوم علامه‏ نسبت به بسیاری از بدیهیات جاهل و احیانا از ساده‏ترین و ابتدایی‏ترین مسائل غافل بوده است.تا جایی که مثلا متوجه نبوده‏ در زبان فارسی«دوصد»صحیح و مستعمل نیست و آن را «دویست»می‏گویند...»

من شک دارم که اگر قزوینی زنده بود،چنین مقالاتی نوشته‏ می‏شد و یقین دارم که اگر هم نوشته می‏شد،جام انتقاد این‏چنین‏ از شرنگ بی‏پروایی و گستاخی لبریز نمی‏بود؛چون عادت و طبیعت‏ بشر همواره چنین بوده که جولان و رجزخوانی در میدان خالی از حریف را ترجیح داده است.امّا این که چرا مردان عاقل و فاضل‏ گاهی،بی‏هیچ موجبی و نیازی از طریق مشت بر سندان و نیشتر کوبیدن و بر سر مژگان یار انگشت زدن درصدد افزودن بر قدر خویشتن برمی‏آیند،جز این چه می‏توان گفت:که«کل یعمل‏ علی شاکلته».ظاهرا در این جوی همیشه همین آب روان بوده و عادت مذموم مرید طاعت بیگانگان بودن و گوهر هم را به‏ سنگ شکستن،خصلتی معهود در میهن ما به شمار می‏رفته است، وگرنه صائب تبریزی با بیانی حسرت‏آلود آرزو نمی‏کرد که:

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند ز جوش فکر،می ارغوان یکدگرند نمی‏زنند به سنگ شکست،گوهر هم‏ پی رواج متاع دکان یکدگرند

و فراموش نکنیم مردانی چون:قزوینی،پورداود،فروزانفر، مینوی،نیما،شهریار و...ه لا محاله پاسداران گوشه‏یی از ادبیات و فرهنگ ایران و آبیاری‏کنندگان این کشتزار و مرغزار بوده‏اند، گاهی خندیدند و گاهی گریستند،ولی دل از قله قاف و گوشه غار خود برنکندند.چه زیبا و غم‏انگیز است.خطاب آن غارنشین به آن‏ قاف‏نشین

نیما،غم دل گوه که غریبانه بگرییم‏ سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم‏ من از دل این غاز و تو از قله‏ی آن قاف‏ چندی به هم افتیم و به جانانه بگرییم

  

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نخستین چاپ دیوان حافظ

   

نخستین چاپ دیوان حافظ *

سیدعلی ال داود

 

 

چند سال پیش ضمن مقاله‏ای در نامه فرهنگستان، کهن‏ترین نسخه خطی موجود دیوان حافظ را که در سال 803 ق و تنها چند سال پس از مرگ خواجه کتابت شده بود، معرفی کردیم. نسخه مذکور پس از مدتی با مقابله چند نسخه دیگر تصحیح و انتشار یافت. اما چون به صورتی تزیینی و هنرمندانه عرضه شد، مقبول اهل تحقیق و پژوهش قرار نگرفت و جای سزاوار خود را پیدا نکرد. اکنون هم جای آن دارد مصحّحان و متصدیان چاپ فوق، آن را به شیوه‏ای محقق‏پسند از نو انتشار دهند، تا قدر و اعتبار آن بر همگان آشکار گردد.

در نوشته حاضر می‏خواهیم نخستین چاپ دیوان حافظ را که در سال 1206 ق در کلکته هند منتشر شده و برخی حافظ‏شناسان به آن اشاره اجمالی کرده‏اند معرفی کنیم. چاپ مذکور به اهتمام ابوطالب تبریزی اصفهانی، مشهور به میرزاابوطالب لندنی، دانشمند ایرانی مقیم هند انجام پذیرفته است. ابوطالب خان اصفهانی نویسنده و سیاحتگر ایرانی در سال 1166 ق. در لکهنو از شهرهای هند پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش، حاجی محمّد بیگ‏خان تبریزی، نژاد ترک داشت و اجدادش از تبریز به اصفهان کوچیده بودند و خود او در محله عباس‏آباد اصفهان زاده شده بود. ابوطالب در جوانی تحصیلات منظّمی انجام داد و در همان‏وقت به خدمت آصف‏الدوله بهادر درآمد و با مسئولان و کارمندان کمپانی هند شرقی مراوده و دوستی پیدا کرد. او در سال 1213 ق. رهسپار اروپا شد و مدت پنج سال در لندن و شهرهای دیگر زندگی کرد و در سال 1218 به هند بازگشت و در 1220 ق درگذشت.

 

تصویر شماره  ی 1-اولین چاپ بخشی ازدیوان حافظ 1680 میلادی

او صاحب تألیفات و آثار متعددی است. لیکن شهرت عمده وی مدیون سفرنامه اروپای او موسوم به مسیر طالبی است. این کتاب اندکی پس از مرگش در هند به چاپ رسید و از آن پس چندبار تجدید چاپ شد. در ایران هم به اهتمام روان‏شاد حسین خدیوجم ویرایش و انتشار یافت. ابوطالب‏خان در هند با مستر جانسن انگلیسی، از مأموران عالی‏رتبه کمپانی هند شرقی، آشنایی به هم رساند و بزودی دوستی عمیقی بین آن‏دو ایجاد شد. وی به تشویق جانسن تصمیم گرفت متون مهم زبان فارسی چون دیوان حافظ و کلیات سعدی را به روش مستشرقان تصحیح و به چاپ برساند. آن‏دو نخست در سال 1200 ق تصمیم به انتشار دیوان حافظ گرفتند و 12 نسخه خطی آن را تدارک دیدند. اما کار تصحیح و چاپ 6 سال طول کشید و سرانجام در سال 1206 ق./ 1791 م. نخستین چاپ دیوان خواجه با تصحیح و مقابله ابوطالب‏خان و کمک مستر جانسن به بازار عرضه شد. گفتنی آنکه به رغم چاپهای متعدد بازاری که پس از آن انتشار یافت، نخستین چاپ دیوان خواجه به صورتی محققانه و با مقابله 12 نسخه عرضه شده بود. این چاپ در 1200 نسخه و در کلکته انجام گرفت و 600 نسخه آن بر روی کاغد مرغوب فرنگی و 600 نسخه دوم بر روی کاغد هندی چاپ شده بود و هر یک از دو نوع مذکور با قیمت متفاوتی به فروش می‏رسید.

 

حافظ چاپ کلکته  1791 میلادی

ابوطالب‏خان گزارش مختصر چاپ دیوان خواجه را در مقدمه کتاب ذکر کرده، اما تفصیل آن را در یکی از کتابهای خود موسوم به خلاصة‏الافکار که تاکنون به چاپ نرسیده به دست داده است.

خلاصة‏الافکار یکی از تذکره‏های مفصّل زبان فارسی است که ابوطالب‏خان در سال 1206 ق. به تشویق یکی از بزرگان هند تألیف آن را آغاز و سال بعد به اتمام رساند. در این تذکره مجموعا احوال و نمونه اشعار 492 تن از شاعران متقدم و متأخر و معاصر پارسی‏زبان گرد آمده و در زمره تذکره‏های مفید ادب فارسی است. از تذکره خلاصة‏الافکار چند نسخه خطی برجای مانده که تقریبا همه آنها نفیس و با تذهیب و هنرمندانه است. چندی پیش راقم این سطور ضمن تحقیق در موضوعی دیگر با نسخه ارزنده و بسیار خوب این کتاب در کتابخانه مجلس سنای سابق آشنا شد. این نسخه به شماره 1306 در این کتابخانه نگهداری می‏شود و مجموعه‏ای از چند کتاب مفصل و مختصر ابوطالب‏خان است. تذکره خلاصة‏الافکار در این نسخه 562 صفحه دارد و به دنبال آن چند رساله دیگر مؤلف درج شده است. این تذکره در 31 جزو شامل یک مقدمه، 28 حدیقه، یک ذیل و یکخاتمه تدوین شده است. ابوطالب ذیل احوال خواجه حافظ، ماجرای چاپ دیوان او را شرح داده و چون حاوی مطلب تازه‏ای است و تذکره مذکور هم تاکنون به چاپ نرسیده، عینا شرح مذکور را از نسخه خطی یادشده نقل می‏کنیم:

 

نمونه یی از متن حافظ چاپ 1791

«... مسطر جانسن که از اعزّه فرنگ است و مناسبت مزاجی با اهل کمال هر جایی دارد در آغاز سنه یکهزار و دوصد هجری اراده کرد که بعضی کتب مشهوره اسلامی را که به تصحیف کاتبان در شرف تضییع است بنا بر یادگار نام نیک به قانون کتب فرنگ چهاپه [=چاپ] کرده، از آفت بازدارد. لهذا شروع از کلیات خواجه مرحوم و شیخ سعدی کرده، مبلغی بر این کار صرف نمود و چون چهاپه‏گران مقلّد محض و بی‏سواد می‏باشند اهتمام آن کار به این فقیر محول فرمود.

این حقیر اولاً نسخه از دوازده دیوان حافظ را انتخاب کرده آن را به چهاپه‏خانه فرستاد، و به سبب تصحیح غلط چهاپه‏گران چند سال آن کار امتداد یافته در اواسط سنه یکهزار و دوصد و شش هجریروی به تمامی نهاد. قریب هزار و دوصد نسخه در کمال تنقیح به یکبارگی مرمّت گشت، و چون صاحب موصوف در این اثنا رهگرای ولایت خویش گشت، چهاپه کتب دیگر در معرض تعویق ماند. حالا آن کتب در بلده کلکته در معرض بیع‏اند. ششصد کتاب که بر کاغذ فرنگ نقش شده و به عوض اشرفی که شانزده روپیه بوده باشد و ششصد دیگر که بر کاغد هند است به هشت روپیه می‏فروشند و این اول کتاب اسلامی است که به دستور فرنگ چهاپه شده و شکل حروف به طریق نستعلیق است. باقی تفصیل احوال خواجه و طریق چهاپه در دیباچه آن کتاب که انشای این حقیر است نگارش یافته، هرکس خواسته باشد بدان رجوع نماید

به این ترتیب چاپ مذکور را باید نخستین چاپ دیوان حافظ و بلکه یکی از نخستین کتابهایی که به زبان فارسی در شبه‏قاره به چاپ رسیده به شمار آوریم. در فهرست خانبابا مشار و فهارس دیگر نشانی چاپ قدیم‏تری از کتاب خواجه به دست نیامدمتأسفانه نسخه دیوان حافظ چاپ میرزا ابوطالب‏خان امروزه بکلی نایاب است و حکم نسخه خطی دارد و حتی در کتابخانه‏های بزرگ کشور به آن دسترسی پیدا نکردیم.

·        نشر دانش، سال بیستم ، بهار ١٣٨٢ شماره ی ١ ، ص ١٩ و ٢٠ 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جفا بر فردوسی در توس

ایدین آغداشلو

 

 

جفا بر فردوسی در توس

 

آیدین آغداشلو
آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی در توس، بنای ظریف و موزون و باشکوهی است که به‌خاطر مراسم‌ هزاره فردوسی در سال 1313 ساخته شده و از تماشای آن آدم سیر نمی‌شود: پوششی از سنگ مرمر سپید نجیب دارد و طوری با دقت درز‌گیری شده که یکپارچه به نظر می‌آید. این بنا هم مثل هر آرامگاه محتشمی - آرامگاه کوروش کبیر مثلا - روی پله‌هایی بنا شده تا رسیدن به ورودی آن آسان و فوری نباشد و کار ببرد. هشت ستون به سبک هخامنشی - چهارتا کوتاه و چهارتا بلند - بر سطح‌ها و زاویه‌های چهارگانه بنا طراحی شده‌اند و اشعاری از شاهنامه، به خط نستعلیق خوب، بر این بدنه‌ها حک شده است. این عمارت زیبا در طول عمر 80ساله‌اش آسیب بسیار دیده است، از جمله تخریب و نشستی که در دهه 40 مرمت شد و اما هنوز هم زخم‌هایی از قدیم را بر پیکر خود دارد، مثل محوطه‌سازی بدسلیقه همان سال‌های 40 که در شأن بنا نبود یا ستون‌های وصله‌پینه شده زیرزمین که مطمئن نیستم مال چه دورانی است. داخل آرامگاه دوطبقه است که بالکن عریضی طبقه بالا را مشرف به محوطه اصلی اطراف سنگ مزار می‌کند و هر چهار دیوار را دور می‌زند و از بالا می‌شود پایین را تماشا کرد. و چه تماشایی! که بعدا به آن می‌رسیم. از لطف و شکوه بنایی که در سال 1313 ساخته شده، جز بدنه اصلی بنا، کمتر اثر و نشانه‌ای باقی مانده است؛ در یکی، دو دهه گذشته نوشته‌ها و کتیبه‌های بیرون بنا را دستکاری کرده‌اند و به خط نستعلیقی ناهنجار و کج‌وکوله اصلاحات لازم! را به عمل آورده‌اند و در کنار این اصلاحات، سهوا دو، سه سطری باقی مانده از سال‌های دور که در آنها از «جور و جفایی که از طرف ابنای زمان درباره آن حکیم...» روا شده سخن رفته و جا مانده و پاک نشده است! و این کار حک و اصلاح چنان از سر تعجیل و بی‌اعتنایی و بدسلیقگی انجام شده که هر چشم بی‌تجربه‌ای هم فورا و به‌وضوح می‌تواند بخش‌های حک و اضافه‌شده‌ای را که با روشی سخیف و زننده اعمال شده تشخیص دهد. سنگ گور حکیم ابوالقاسم فردوسی‌توسی هم حاصل همین سلیقه فرودست است و با چنان خط نستعلیق پیش‌پاافتاده‌ای نوشته و اجرا شده که سنگ مزار‌های معمولی در قیاس با آن به خط میرعماد می‌مانند! محوطه اطراف باغ آرامگاه پر از غرفه‌های متعددی است که اشیای یادگاری خراسان و توس و فردوسی را - همراه با «سی‌دی» فیلم‌های مزخرف و موسیقی‌های دری‌وری و آت‌وآشغال‌های مختلف - می‌فروشند. نوازندگان ویولن و تار و قیچک هم زیر سایه درختان نشسته‌اند و به‌محض نزدیک‌شدن بازدیدکنندگان شروع می‌کنند به ساززدن. بیرون پارکینگ دراندشت و خلوت محوطه هم در اختیار مغازه‌هایی است که بلندترین و مفصل‌ترینشان «چلوکبابی شاهنامه» است! اما این غرفه‌ها و ویترین‌های پایه‌دار فقط به محوطه بیرونی آرامگاه محدود نمی‌شوند و به‌صورتی باورنکردنی و خزنده! تا نزدیکی‌های سنگ گور فردوسی پیشروی می‌کنند!
طبقه بالا و بالکن‌های عریضش که کاملا در تصرف ویترین‌های خرت‌وپرت‌فروشی‌هاست و چهار طرف طبقه اصلی هم: ویترین‌های فروش جاسوییچی، کله‌های گچی فردوسی، شاهنامه‌های بدچاپ، کارت‌پستال‌های آکاردئونی... و چندتایی هم به دیزی‌های سنگی مشهد، از کوچک تا بزرگ، اختصاص پیدا کرده است! (دوروبرم را نگاه می‌کنم. اینجا دیگر کجاست؟ حتی اگر قصد و عمد بددلانه‌ای برای هتک‌حرمت حکیم بزرگوار در میان نباشد این بدسلیقگی و فضاحت را به چه می‌شود تعبیر کرد و چطور می‌شود فرو داد و دم نزد؟ مگر می‌شود ملتی بزرگ، بزرگ‌ترین شاعر ملی و حماسی خود را که تجدید خاطره حیثیت و فخر تاریخی و زبان فاخرش را مدیون اوست چنین تحقیر کند؟ نه که فردوسی اولین شاعر بزرگ شیعی این سرزمین است؟ نه که نام او با حماسه‌سرایی - و نه‌فقط در ایران که در ادبیات جهان - گره خورده است؟ این بی‌حرمتی را چه کسی و کدام دستگاهی به گردن می‌گیرد و پاسخ می‌دهد؟ به‌راستی جز اعلام سرافکندگی و سقوط و انحطاط سلیقه مسوولان و مدیران و طراحان و برنامه‌ریزان فرهنگی، چه پاسخی را می‌توان انتظار داشت؟)
در باغ اطراف آرامگاه و در دو جانب استخر طویل مقابل آن، دو مجسمه بزرگ را قرار داده‌اند؛ یکی مجسمه زیبای مرمرین فردوسی است که قلم را در دست راست گرفته و «نامه» را بر زانوی چپ تکیه داده و صورت زیبای چروکیده و اندوهگینش به جایی در دوردست خیر مانده و انگار از پروای زمان و فضاحت و ناروایی‌ هزارساله آن عبور کرده و بی‌فروتنی یا تکبری، آشکار می‌کند که جایگاه عظیمش را می‌شناسد و به‌جا می‌آورد. مجسمه‌ای است زیبا، کار استاد ابوالحسن‌خان صدیقی، شاگرد کمال‌الملک، که هرچه در عمر پربرکتش ساخت و نقاشی کرد – از پیکره فردوسی تا صورت سعدی و ابن‌سینا - ماندگار و ثبت شد برای همیشه و در دل‌ها و در ذهن‌ها و باور‌ها جا افتاد. ابوالحسن‌خان صدیقی، مهم‌ترین مجسمه‌ساز ایرانی عصر ما بود که سال‌های آخر عمرش را با چه ناباوری و چه تلخی‌ای گذراند. اما در سوی دیگر و در مقابل آن، مجسمه رستم دستان را کار گذاشته‌اند از گچ و سیمان و هر خرت‌وپرت دیگری، که عین پهلوان خلیل عقاب! زانو زده و افعی نحیف و ضجه‌زنی را دور چماقش «چماق‌پیچ» کرده و با غرور و خودستایی تمام دارد به این موجود فلک‌زده نگاه می‌کند! مجسمه نمونه‌ای است از یک ارتکاب بزن‌دررو که احتمالا در چندسال گذشته و به قصد ‌روکم‌کنی در مقابل مجسمه ابوالحسن‌خان صدیقی قرار داده‌اند!
یعنی یک خوشنویس و سنگ‌تراش و حکاک لایق در تمامی خراسان پیدا نمی‌شد که بی‌هیچ پروایی نوشته‌های دیوارهای آرامگاه فردوسی را با چنین فضاحتی سرهم‌بندی و «تصحیح»! نکند؟ یعنی نمی‌شد به احترام آن شاعر بزرگ و آن حکیم بزرگوار، دستنوشته سنگ روی گورش را کمی با کاردانی و ظرافت انتخاب می‌کردند و به‌جای این چند سطر نستعلیق نپخته ابتدایی، از خط «کوفی – نسخ» متداول در اوایل قرن پنجم هجری - یعنی همزمان با درگذشت فردوسی - استفاده می‌شد که خوانا هم هست و نمونه‌های آن هم چه بسیار و بهترینش هم در نسخه خطی «کتاب معانی‌الله» که تقریبا در همان سال‌ها عثمان بن حسین وراق نوشته و تذهیب کرده و از زیبا‌ترین قلم‌های خوشنویسی مکتب خراسان است؟ (وقتی مادرم درگذشت از استاد جلیل رسولی تقاضا کردم تا نوشته روی سنگ گورش را به خط زیبایش بنگارد و او هم اجابت کرد و نقوش سنگ را هم خودم در خانه‌ام تراشیدم. یعنی حرمت شاعری به عظمت فردوسی همین مقدار اندک ادب و مراعات را هم نمی‌طلبید؟)و آیا هیچ مسوولی به فکرش نرسیده - یا جرات نکرده - دستفروشان متصرف‌کننده فضای داخل آرامگاه را به محوطه خارجی و حاشیه باغ هدایت کند تا حرمت و خلوت این مکان محترم محفوظ بماند؟
موزه‌ای هم کنار آرامگاه تاسیس کرده‌اند؛ فقیرترین و بی‌معنی‌ترین موزه موجود در ایران! موزه‌ای بدون هدف و انباری انباشته از همه‌چیز: از دیزی‌های سنگی تا پیه‌سوزهای دوره ایلخانی، تا نقاشی‌های مضحک و پرت! معلوم نیست از تماشای این اشیای اغلب نامربوط قرار است بیننده به کجا برسد؟ آیا این موزه اشیا و لوازم زندگی مردم ایران در دوران فردوسی است؟ موزه جنگ‌افزار پهلوانان و جنگجویان است؟ موزه متون و دستنوشته‌های حماسی است؟ خدا می‌داند! کمی بالاتر از موزه، گور مهدی اخوان‌ثالث - شاعر بزرگ معاصر - قرار دارد؛ با مجسمه‌ای نیم‌تنه و ساخته شده با کج‌سلیقگی تمام و با شباهتی اندک به او، که تا جایی که من دیده بودم و آن صورت مطبوع در یادم است، این شکلی نبود اصلا و نشناختمش ابدا!
در ادامه هواخوری و ضمن عبور از کنار مجسمه رستم - و از هول آن! - راهم را کج می‌کنم به طرف آرامگاه فردوسی - که مانند معبد سلیمان به روایت انجیل - تبدیل شده به بازار مکاره دستفروشان! از پله‌ها پایین می‌روم تا برسم به فضای اطراف سنگ گور. بر دیوار‌های سه طرف - یا چهار طرف؟ - مجسمه‌ها و نقش‌برجسته‌هایی از قصه‌های شاهنامه نصب شده که نور نمایشی تند و ناجوری از پایین به آنها تابانده‌اند. نه نام و نشان شخصیت‌ها درست معلوم است و نه قصه‌ها را می‌شود به‌راحتی دنبال کرد. مشکل مجسمه‌ها – به‌جز خامدستی - در ابعاد و تناسبات سر و اندام پهلوانان و قهرمانان است که تماما کوتوله‌اند و مضحک و فربه و لمیده و درازکش! خدا کند این مجسمه‌ها را در سال افتتاح نصب نکرده باشند چون بدجوری اعتقادم به سلیقه مطلوب ایرانیان آن زمان از دست می‌رود! و ناچار دلگرمی به خودم می‌دهم که حتما کار، کار مرمتگران دهه 40 است یا همین هفت، هشت‌سال گذشته!
آیا این جفا به خاطر نام حماسه شاهنامه است که بر آرامگاه شاعر بزرگ ما روا شده؟ یا تنها حاصل بی‌توجهی و بی‌مسوولیتی و بی‌اعتنایی مسوولان گذرای زمانه است؟ یادمان باشد شاهنامه در تحسین پادشاهان باستانی ایران سروده نشده، شاهنامه تاریخ حماسی ملتی بزرگ است که ذکر نبردهای ‌هزارساله‌اش با مهاجمان تورانی شمال‌شرقی باید بازگو می‌شد تا بزرگی ما در یادمان بماند و در یادمان بماند که قهرمانانمان - از رستم و اسفندیار تا دیگران - چگونه سرسخت ایستادند در برابر بیگانگان و در برابر زیاده‌خواهی شاهان ستمگری که «فر» ایزدی خود را به‌خاطر ستمگری، دیرزمانی بود که از دست داده بودند و خود نمی‌دانستند که «فریدون فرخ فرشته نبود»... و اینها را هر کودک دبستانی هم می‌داند – و یا باید بداند - چون نمی‌دانم که در کتاب‌های درسی هم این قصه‌ها ذکر می‌شود یا نه؟ و باز باید یادمان باشد که همان مهاجمان مغول تورانی وقتی ایران‌زمین را گرفتند، خود از اولین سفارش‌دهندگان شاهنامه‌های مصوری بودند که شکست اجدادشان در برابر ایرانیان دلیر را تصویر می‌کرد - که چه انصاف و شعوری داشتند! و اما همچنان و هنوز هم در این سال‌ها، قیل‌وقال و بددلی و بددهنی در حق جایگاه آن حکیم والامقام – از «چپ» و «راست» - به‌راه است و ادامه دارد. آیا از همین خاستگاه است که به تلافی و با بی‌اعتنایی آرامگاه او را به چنین روزی نشانده‌ایم؟
دیگر به آرامگاه حکیم توس پا نخواهم گذاشت. عهد کرده‌ام تا وقتی که آن جایگاه شریف در تصرف دستفروشان است به آنجا نروم تا شاهد این بی‌حرمتی مداوم نشوم. اگر هم گذارم به توس بیفتد و بخواهم بنایی به‌درستی و پاکیزگی مرمت‌شده را تماشا کنم می‌روم به چندقدمی آن و عمارت «هارونیه» را می‌بینم که بقعه یا خانقاهی است از عصر ایلخانان مغول و بحق نمونه‌ای است از بازسازی و کار عالی مرمتگران این سال‌های سازمان میراث‌فرهنگی. در چهاردیواری زیر گنبد بلند آن - و بی‌حضور حتی یک ویترین پایه‌دار دستفروشان - چند ماکت ظریف و دقیق از بعضی از بناهای تاریخی خراسان قدیم را در ویترین‌های بزرگ و محفوظ قرار داده‌اند و نکته - یا طنز - در این است که عمارت هارونیه - بی‌هیچ نشانه یا سندی - قرن‌های دراز مقبره هارون‌الرشید عباسی فرض می‌شد و از همین‌رو هم مورد اکراه خراسانیان بوده و چه خوب است که در تصحیح این عقیده قدیمی، اینچنین بازسازی و تکمیل شده است! اگر بر عمارت بی‌نام‌ونشان هارونیه جفا روا نشده - و چه درست است که جفا روا نشده - و اگر بر آرامگاه فردوسی چنین میزانی از جفا روا شده - که جبران آن را هیچ امید ندارم - اما دلگرمی می‌دهم خودم را که نام و نشان آن شاعر بزرگ همچنان در دل مردم ما تا سال‌های دراز - تا وقتی که به زبان زیبا و فاخر پارسی سخن می‌گوییم - باقی خواهد ماند و البته باقی خواهد ماند.
منبع : شرق
پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

 

File:Map of the Achaemenid Empire.jpg

نقشه ی ایران در 500 قبل از میلاد

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

چگونه می توان ایرانی بود 

 

 بیش از هفت قرن پیش، یکى از شاعران بزرگ ایران سعدى نامدار، در محلى که چندان از اینجا دور نیست، یعنى "در جامع بعلبک سخنى چند به طریق موعظت مى گفت" و در تفسیر آیه "نحن اقرب منک من حبل الورید" این شعر را مى سرود که:

 دوست نزدیکتر از من به من است‏

 و اینت مشکل که من از وى دورم‏

  آن روز اتفاق چنان افتاده بود که شاعر بزرگ ما شنوندگان خوبى نداشت. ازاین معنى در کتاب مشهور خود، گلستان، شِکوه کرده است.

 امروز وضع وارونه است. متکلم اگرچه به خود مى بالد که هموطن سعدى است، از دانش و فصاحت بهره وافى ندارد و در مقابل شنوندگان دانا و آگاه قرار گرفته. پس ناگزیرست که به دامن عفو و اغماض ایشان درآویزد تا او را از هر نقص و کوتهى که در بیانش هست معذور دارند.

 اما اگر اکنون وضع متکلم و مستمع چنان‏که بود نیست، موضوع سخن سعدى همچنان تازه و مناسب است، زیرا از این گفتگو غرضى جز این در میان نیست که ملتى را که از دیرباز با شما آشناییها دارد بهتر بشناسید، و روابطى که همیشه ایران را به ملتهاى عرب از یک‏سو و به ملتهاى اروپایى از سوى دیگر مى پیوسته است، محکمتر شود.

 از جانب دیگر بیان کردن نکته هاى مهم تاریخ و اندیشه و ادبیات و هنر ملتى که نزدیک سه‏هزار سال بر او گذشته است، کار آسانى نیست، خاصه که در طى این زندگانى دراز این‏همه فراز و نشیب دیده و تاریخ اندیشه و هنرش داستان تأثیر هاى متقابل و داد و ستد دائم با همه ملتها، از چین تا یونان باشد.

 چنین سرنوشتى نصیب ملتهایى است که در چهارراه جهان جاى گرفته باشند و ایران، از این جهت وضعى خاص خود دارد.

 این سرزمین که میان دریاى خزر و خلیج فارس واقع شده از زمانهاى قدیم در شمال با قبایل نیم‏وحشى و بیابانگرد آسیاى مرکزى، در مشرق با ولایتهاى غربى چین و هند و در مغرب با تمدنهاى بحر روم همسایگى داشته است. جلگه مرتفع ایران در حکم پُلى است که آسیاى مرکزى را به آسیاى غربى مى پیوندد.

 پس عجیب نیست اگر اندیشه و هنرش چنین عام و جهانگیر باشد. اما براى این‏گونه ملتها بسیار نادر است که بتوانند در دورانى چنین دراز، شخصیت و خصوصیت خود را همچنان حفظ کنند. براى این مورد، ایران مثالى است که حتى مى توان آن‏را استثنایى خواند.

 در طى هزاره دوم پیش از میلاد بود که ایرانیان از دشتهاى شمالى سرازیر شدند و در کوهستانهاى این سرزمین جا گرفتند. اما در مغرب این جلگه بلند به ملتهایى برخوردند که شهرنشین بودند و تمدنى پیشرفته داشتند. چهار قرن گذشت تا ایرانیان تمدن و فرهنگ این ملتها را اخذ کردند و بر ایشان پیشى گرفتند و به تسخیر آسیاى آن روز و تسلط بر آن پرداختند.

 در قرن نهم پیش از میلاد است که نخستین‏بار در نوشته هاى آسورى نام طایفه هاى ایرانى یعنى "پرسوا"ها (پارس) و "امادئى"ها (ماد) دیده مى شود. مادها در آخر قرن هشتم دولت خود را تأسیس کردند. اما فتح آسیاى مرکزى و غربى و تأسیس شاهنشاهى بزرگ و واحد ایران کار طایفه دیگر ایرانى، یعنى پارسها بود. مؤسس این دولت کوروش هخامنشى، در مدتى کوتاه تمام قدرتهایى را که در سر راهش بود، از میان برداشت. کرسوس پادشاه لیدیه را در سارد (546 ق.م) و جنگجویان بیابانگرد را در شمال شرقى، در ولایات باختر، و نابانید پادشاه بابل را در پایتخت او شکست داد (539 ق.م). از آن‏پس دیگر دوران بابل و سلطنتش به پایان رسید و همه ملتهاى آسیاى مرکزى و غربى تا دو قرن زیر فرمان حکومت ایران درآمدند.

 کمبوجیه جانشین او، مصر را گشود و به قلمرو خویش افزود. این زمان دوره نهایت وسعت سرزمین ایران بود. در زمان کوروش پایتختش پاسارگاد وارث اکبتانه و بابل و سارد گشت و در زمان کمبوجیه (522-529 ق.م) ایران در دره نیل به جاى فرعونیان نشست. در زمان داریوش کبیر از مشرق تا رود سند بسط یافت و در مغرب از دریا گذشت و به سوى یونان و اروپا تاخت.

 اما تنها جنگ و حتى پیروزى مایه افتخار ملتها نیست. تاریخ، ملتهاى دیگرى مى شناسد که سرزمینهایى به همین وسعت یا وسیعتر را تسخیر کرده‏اند. نکته درخور توجه این است که در کشورگشایى ایران، صفتى بود که براى دنیاى آن زمان بکلى تازگى داشت و آن صفت بشردوستى و مدارا بود. نخستین‏بار بود که شاهان مغلوب و معزول، زنده مى ماندند. ملتهایى که آشوریان و بابلیان اسیر کرده بودند، آزاد شدند. رسولان یهود هرچه از غلبه نینوا با نفرین یاد مى کردند، بر طلوع دولت کوروش ثنا و آفرین خواندند، زیرا که قوم یهود نیز آزاد شد و به اورشلیم‏برگشت و به تجدید بناى معبد یَهُوَه پرداخت. همه ملتهاى دیگر نیز از فتوحات ایران خشنود شدند و در دوره کوروش هیچ ولایتى از این شاهنشاهى پهناور، سر به شورش برنداشت. فنیقیان نیز نمى بایستى از تسلط ایران ناراضى باشند، زیرا شاهنشاه ملتهایى را زیر فرمان آورده بود که شهر هاى بزرگ فنیقى یعنى صور و صیدا را با خاک یکسان کرده بودند. اندکى پس از این زمان مى بینیم که این قوم کشتیهاى خود را به پادشاه ایران مى دهد و در جنگهاى دریایى کمر به خدمت او مى بندد. حتى در ساختن کاخ شاهى شوش شرکت مى کند و از کوههاى لبنان براى ساختمان کاخ داریوش چوب سِدر مى فرستد. کاخهاى هخامنشى، به خلاف رسم آن روزگار به دست اسیرانى که زیر تازیانه جان مى دادند ساخته نشده است. اسنادى که در سالهاى اخیر در تخت جمشید به دست آمده به خوبى نشان مى دهد که شاهان هخامنشى به کارگران کاخ، مزد قابلى مى پرداخته‏اند.

 یکى دیگر از مختصات این شاهنشاهى نو، سازمان بدیع آن بود. داریوش بزرگ در اداره کشور نظمى پدید آورد که قرنها پس از او بجا ماند و مورد تقلید و اقتباس واقع شد. شاید در آینده فرصتى دست دهد که از این سازمان به تفصیل گفتگو کنیم. اما این را ناگفته نباید گذاشت که استیلاى ایران در دنیاى آن روز وضعى پدید آورد که مورخان "آسایش هخامنشى" خوانده‏اند.

 مى دانیم که این دولت عظیم پس از دو قرن رونق و دوام به دست جنگجویى یونانى که اسکندر نام داشت از پا درآمد (331 ق.م). علت این شکست هرچه باشد، دانستن نتیجه آن مهمتر است. در مدتى که به یک قرن نرسید، سلوکیهاى یونانى بر ایران حکومت کردند. مورخان غربى از "یونانى شدن" ایران به تفصیل سخن گفته‏اند. بعد خواهیم دید که این امر بسیار سطحى بوده است. اما جاى آن است که از "ایرانى شدن" یونان هم گفتگویى بشود. مى دانیم که اسکندر چون بر تخت ایران نشست، جامه ایرانى دربر کرد و آداب ایرانى پذیرفت و از این‏که خود را جانشین "شاه" بخواند لذتى برد.

 جانشینان اسکندر بیش از هشتاد سال حکومت نکردند. یک تیره ایرانى از شمال شرقى کشور برخاست و به دولت ایشان پایان داد. این سلسله اشکانى خوانده مى شود. دولت ایران را از نو برپا کرد و نزدیک پنج قرن یعنى تا سال 227 بعد از میلاد مسیح بر آن فرمان راند. شاهان اشکانى خود را طرفدار و حامى فرهنگ یونانى مى خواندند. حتى بر سکه هاى ایشان نام و عنوانشان به خط یونانى نوشته شده است. با این حال قرائن حکم مى کند که نفوذ یونان هرگز عام و عمیق نبوده است. مهرداد اشکانى، اگرچه براى اظهار محبت به رعایاى یونانى که در کشورش پراکنده بودند، لقب "یونان‏دوست" به خود گرفت، عنوان قدیم ایرانى یعنى شاهنشاه، را نیز دوباره معمول کرد. دیگرى از شاهان این سلسله به نام بلاش به جمع روایات پراکنده دین ایرانى یعنى مزداپرستى همت گماشت و از این کار شهرت و محبوبیت یافت. این نکته‏ها و بسا قرائن دیگر نشان مى دهد که روان ایران همچنان بیدار و هشیار مانده بود و همین امر اشکانیان را کمک کرد تا جنگجویان بزرگ رومى را از مرز هاى خود برانند و ولایتهاى غربى کشور را از تسلط ایشان حفظ کنند. مى دانیم که رومیان چندین‏بار به تسخیر ولایتهاى ایران آمدند. کراسوس و آنتونیوس و تراژان به نوبت، بخت خود را در این کار آزمودند. هیچ‏یک از ایشان کامیاب نشد و کراسوس جان در سرِ این آرزو گذاشت.

 اما ایران اشکانى؛ علاوه بر دفاع در مقابل روم، گرفتار هجوم پیاپى بیابانگردان شمالى نیز بود که بعضى از دشتهاى شمال شرقى و بعضى دیگر از گذرگاههاى جبال قفقاز، به کشور ایشان مى تاختند. ایران در این پیکار خدمتى عظیم به بشر کرد، زیرا تمدن قدیم آسیاى غربى را که خود وارث و مالک آن بود از نابودى نجات بخشید.

 گفتیم که درباره علاقه اشکانیان به یونان مبالغه شده است و حتى ایشان، کوشیده‏اند که از توسعه و نفوذ یونان‏دوستى بکاهند. اما روان ایران‏که پیوسته هشیارتر مى شد، شاید کوشش ایشان را کافى نمى شمرد و به این سبب، همین‏که اردشیر ساسانى عَلَم برداشت، سراسر ایران‏او را همان پادشاه راستین شمرد که از دیرباز چشم به راهش داشت.

 نزدیک شش قرن از انقراض هخامنشیان مى گذشت و هنوز ایرانیان، بزرگى دیرین خویش را از یاد نبرده بودند. ساسانیان خود را از اعقاب شاهان هخامنشى شمردند و همین امر ایشان را قوت و توفیق بخشید. اردشیر دولتى ملى برپا کرد که بر مذهبى ملى و تمدنى ایرانى تکیه داشت. در تشکیلات داخلى، نظمى دقیق دادند و آن‏را به اداره‏اى مرتب سپردند و سپاهى منظم و کاردیده فراهم آوردند و چنان قدرتى یافتند که دنیاى متمدن آن روزگار میان ایران و روم تقسیم شد. ساسانیان ناگزیر بودند که پیاپى در سه جبهه بجنگند: در مغرب با رومیان، در مشرق با کوشانیان و هپتالیان و در شمال با بیابانگردان.

 اما دولت ساسانى، که ریشه‏اش از فرهنگ کهن ایران، سیراب بود، پس از آن‏که در جنگ و سیاست بر رومیان و کوشانیان غلبه کرد، بر فرهنگهاى مجاور ایران درگشود. تمدن ایرانى از این روابط سود بسیار برد. نفوذ هنر ایرانى از یک‏سو تا اقیانوس اطلس کشید و از سوى دیگر، به صورت شیوه نوایرانى و بودایى، به چین رسید. دینهایى که در سرزمین ایران پدید آمده بود، در اروپا و افریقا با دینهاى بزرگ آن روز به معارضه برخاست و در خلوت آسیاى مرکزى بسط یافت. تشکیلات سپاه ایرانى، سرمشق آیین پهلوانى اروپا در قرون وسطى شد و نظم ادارى کشور بعدها دربار شارلمانى را به تقلید و پیروى واداشت.

 ساسانیان، بار وظیفه‏اى را که شاهان اشکانى به عهده گرفته بودند، همچنان به دوش کشیدند و تمدن کهن آسیاى غربى را از دستبرد جنگجویان نیمه‏وحشى شمالى حفظ کردند. اما با دولت "گوپتایى" هند همیشه دوست ماندند و هردو کشور از این روابط دوستانه در توسعه فرهنگ خود بهره یافتند.

 سنت دیرین ملى که سیاست رفق و مدارا بود، کم و بیش در دولت ساسانى نیز دوام یافت. اگر شاهان این سلسله گاه نسبت به پیروان ادیان دیگر تندى و سختگیرى نشان مى دادند، غالبا علل سیاسى داشت، البته در مقابل آیین مسیح وضع ایشان کمى دشوار بود. دولت روم شرقى (بیزانس) رسما دین مسیح را پذیرفت و در ایران دولت زردشتى بود. اما عیسویت در ایران نیز نفوذ مى یافت و رعایاى مسیحى ایران، به دولت همدین خود یعنى روم علاقه نشان مى دادند. بنا بر این روحانیان زردشتى بهانه خوبى داشتند که گاهى شاه را به شکنجه و عذاب مسیحیان وادارند. اما شاه ساسانى اغلب مقاومت مى کرد. روایت است که موبدان به یکى از شاهان این سلسله فشار آورده بودند که عیسویان را تار و مار کند. شاه براى بیان علت مداراى خود مثلى آورد. دست خود را نشان داد و گفت: "کف این دست دین پاک زردشت‏است اما از کف بى انگشت کارى برنمى آید. انگشتان، دینهاى دیگر ایرانند".

 اما جنگهاى دراز با کشور هاى همسایه و زد و خورد هاى خونین که چهار قرن دوام داشت، جز رمق در تن ملت ایران نگذاشت و وضع داخلى کشور هم چنان نبود که بر این جراحتها مرهم بگذارد و نظم و تعادلى ایجاد کند. فرمانروایان محلى منتظر فرصت بودند تا حقوق قدیم خویش را باز به دست آورند و سرکردگان لشکر، پیاپى طغیان مى کردند تا بر تخت بنشینند. استبداد دربار و رقابتهاى شدید بر سر جانشینى شاه که قدرتش رو به ضعف مى رفت و اختلاف طبقاتى که به صورت جنبش مزدکى جلوه کرد و اساس جامعه ایرانى را درهم ریخت و شهر و ده را به خون کشید، مقدمات زوال دولت ساسانى را، در همان زمان که به چشم جهانیان به اوج قدرت رسیده بود، فراهم آورد. اما ضربت قطعى را دشمنان ایران که قرنها نیروى کشور را فرسوده بودند نزدند. این ضربت از دست ملت جوان عرب وارد آمد که تازه داشت از زندگى صحرانشینى بیرون مى آمد اما ایمانى قوى به دینى جدید یعنى اسلام او را به جنبش آورده بود. در مدتى کوتاه مسلمانان عرب، بر شاهنشاهى پهناور ساسانى دست یافتند و چیره شدند.

 

 چنین مى نمود که کار ایران به پایان رسیده است، از این‏پس هریک از ولایتهاى این کشور وسیع به دست والیى اداره مى شد که خلیفه فرستاده بود و بسیارى از ایشان براى مطیع ساختن ملت ایران، قساوت به خرج مى دادند. زبان رسمى و ادارى، زبان عربى یعنى زبان کتاب آسمانى اسلام بود. بعضى از ایرانیانى که به دین خود مانده بودند، کارشان به آزار مى رسید. حاکمان جدید تا آنجا تاختند که به خلاف دستور صریح اسلام، خود را نژادى برتر دانستند و ملتهاى "زبان‏نفهم" یعنى عجم و خصوصا ایرانیان را سخت خوار شمردند. کوششهاى پیاپى سرداران و وطن‏پرستان ایرانى براى بازیافتن استقلال و قدرت دیرین، همه به هدر رفت. اسلام، که نارضایتى طبقات رنجدیده و تهیدست ایران‏به رواجش کمک مى کرد، در سراسر کشور رسوخ یافت و به دورترین مرز هاى شمالى و شرقى رسید.

 ایرانیان همه کوشش خود را در آن مقصور کردند که با این زندگى جدید آشنا شوند. نخست به کار زبان عرب پرداختند که زبان دین و اداره بود و آن‏را زیر نگین آوردند. همکارى پرفایده ایشان بود که عربى را در مدتى کوتاه، زبان دانش و فرهنگ کرد. صرف و نحو و لغت عرب، همیشه مدیون ایرانیان است. مجال آن نیست که همه بزرگان این فن را نام ببرم. اما از ذکر چند نام بزرگ مانند سیبویه و کسایى و فیروزآبادى و ابوزکریاى تبریزى و رجایى و زمخشرى نمى توان گذشت. نثر امثال ابن‏المقفع و بدیع‏الزمان همدانى براى نویسندگان عرب سرمشق شد. در شعر عربى هم ایرانیان نمایندگان برجسته‏اى داشتند که از آن جمله بشاربن برد و ابونواس و مهیار دیلمى است. موسیقى عربى ساخته و پرداخته ایرانیانى مانند ابراهیم موصلى و پسر نامدارش اسحق است که نسبشان به محترمان فارس مى رسید. حتى امروز از مجموع اصطلاحات موسیقى عربى نزدیک به دوثلث یا الفاظ فارسى است و یا الفاظى که از روى قالب کلمات فارسى ریخته شده است. در فقه اسلامى نیز ایرانیان مقامى بلند دارند. من اینجا فقط از ابوحنیفه را اسم مى برم، اما در هر زمانى صدها فقیه ایرانى وجود داشته و این عجب نیست که اسلام دیگر دین ایران شده بود.

 اما خصوصا علم و فلسفه را باید رهین ایرانیان دانست. ایرانیان نخست در ترجمه استادى خود را نشان دادند، دانش هندى به همت ایشان در محافل علمى اسلامى راه یافت. سپس به اتکاى سوابق علمى ملت خویش به ایجاد آثار ابتکارى در رشته هاى مختلف علم دست زدند، از آن جمله خوارزمى که نامش هنوز در ابداع استادانه‏اش (الگوریتم) باقى است و ابوریحان بیرونى ریاضیدان و منجم نامى . در علوم طبى نیز ایران به تمدن اسلامى بزرگانى مانند رازى داده است که او را "جالینوس العرب" خوانده‏اند. این فهرست مختصر را بى ذکر نام "اخوان‏الصفا" نمى توان پایان داد. از این فرقه که در اسلام منتى بر گردن علم و فلسفه دارد، چند تن را مى شناسیم که از آن جمله یکى بستى و یکى زنجانى و دیگرى مهرجانى بوده‏اند. کم‏کم به نام "فارابى " مفسر نامى آثار ارسطو و ملقب به "معلم ثانى" مى رسیم. جانشین پرافتخارش نیز ابن سیناى ایرانى است که محتاج معرفى نیست. سرانجام از غزالى، فیلسوف و عالم دین و عارف عالى‏مقام نیز نام باید برد.

 هرکس تاریخ تمدن اسلامى را ورق بزند در هر فصل البته به چند نام بزرگ ایرانى برمى خورد.

 اما جنبش سیاسى ایران نیز چندان به تأخیر نیفتاد. بنى‏امیه که مانع بروز نهضت ایران بودند، به دست سپاه ایرانى و سردار خراسانى از مسند خلافت فروافتادند و بنى‏عباس به اتکاى ایرانیان به خلافت نشستند و راه را براى نفوذ ایران باز گذاشتند. مى دانیم که خلافت عباسى در بسیارى از نکات جز تقلیدى از شاهنشاهى ساسانى نبود و خلفا به تلقین وزیران و مشاوران ایرانى در امور ادارى خود از روش شاهان قدیم ایران پیروى مى کردند.

 با این‏همه ایرانیان بدان قناعت نکردند که دربار بغداد را تحت نفوذ خود داشته باشند و آداب و رسوم خود را به خلیفه تحمیل کنند. از پا ننشستند تا استقلال خود را به دست آوردند. در قرن سوم هجرى بود که نخستین امیران ایرانى، مستقل یا نیم‏مستقل، در خراسان ظاهر شدند. ملت ایران از بازیافتن آزادى سیاسى سرمست شد و در عین آن‏که دین اسلام را حفظ کرد، به احیاى زبان و ادبیات ملى خود پرداخت. اکنون در قرن چهارم هجرى هستیم. این همان زمان فردوسى بزرگوار و شاهنامه مشهور اوست. شاعران و دبیران در دربار شاهان فراوانند. حکیمان و دانشمندان بزرگ ایرانى مانند ابوریحان و ابن سینا و سپس غزالى اگرچه آثار مهم خود را به عربى مى نویسند در زبان مادرى خود هم کتابهایى تألیف مى کنند.

 ملت نیز به دین اسلام گرویده اما ایرانى مانده است. در دربار امیران، اگرچه گاهى از نژاد ترکند، بسیارى از مراسم ساسانى و جشنهاى ملى معمول است. بعضى شاعران دربارى، امیر را به نسخ و ترک این مراسم تشویق مى کنند. یکى از ایشان در جشن سده به امیر مى گوید:

 تو مرد دینى و این رسم رسم گبرانست‏

 ترا به جشن سده تهنیت نگویم من‏

 

 اما جشنهاى نوروز و سده و مهرگان و نظایر آنها همه‏جا در ایران معمول است. امروز هم هیچ دهکده‏اى در ایران نمى یابید که در آن جشن باستانى نوروز را با شور و علاقه بسیار برپا ندارند.

 سلسله‏ها جاى یکدیگر را مى گیرند و امیران و پادشاهان، حتى آنان که از نژاد بیگانه‏اند، همه خود را حامى و مروّج فرهنگ ملى نشان مى دهند. مدتى دراز نیز خانواده ایرانى بویه با ترکان ایرانى‏شده سلجوقى در بغداد، فرمان مى رانند و خلیفه عباسى به همان نام و عنوان دلى خوش کرده است.

 جنبش ملى ایران کم‏کم به اوج مى رسد، کشور پرثروت و برومندست. شهرها از جمعیت انباشته‏اند. حتى فرصت آن دست داده که به فکر ترقى و توسعه دانش و فلسفه باشند. وزیر بزرگ پادشاهان سلجوقى در سراسر کشور دانشگاهها برپا مى کند که از آن جمله‏دانشگاه بغداد بسیار معروف است. دانشمندان زمان را دعوت مى کند که در این مدارس عالى که همه به نام خود او "نظامیه" خوانده مى شوند، تدریس کنند. چرخ ترقى و تکامل تند مى گردد و پیش مى رود که ناگاه باز بلایى عظیم بر سر کشور فرومى آید. این‏بار مغولانند که پا در رکاب مرگ مى تازند و بر شهر هاى ایران مستولى مى شوند و مى کشند و مى سوزند و ویران مى کنند. این‏قدر خون مى ریزند که جان ایران به لب مى رسد. شهر هاى بزرگ با خاک یکسان مى شوند که از آن جمله رى نزدیک تهران است. پس از چنگیز نوبت هلاکو نبیره اوست که رسم درّندگى نیاى خود را از سر بگیرد. مى دانیم که هلاکو بغداد را فتح کرد و آخرین خلیفه عباسى را کشت و پایتخت دینى اسلام، شهر هارون‏الرشید و الف لیله، را به قتل و حریق سپرد. چه‏بسا کتابهاى فارسى و عربى و چه بسیار نقاشیهاى ایرانى و چه آثارى از میراث فرهنگى بشر در این حوادث نابود شد که هرگز بازگشتنى نیست.

 اما باز هم ایرانى خود را نباخت. باز روان ایران کوشید و دو نسل بیشتر نگذشت که خان مغول، ایرانى از کار درآمد. غازان‏خان دین ایران را که مسلمانى بود نیز پذیرفت. و به یارى وزیر ایرانیش رشید الدین فضل‏اللّه به "عمارت و آبادانى زمین" پرداخت. جانشینان غازان، دیگر آن ددان درّنده‏اى که کارشان نابود کردن تمدن بشر بود نیستند. حتى به امور علمى و ادبیات فارسى علاقه دارند.

 ایران بار دیگر قد راست کرده است. مسافران اروپایى که شهر هاى ایران را در دوره آخرین خانهاى مغول دیده‏اند از آبادانى کشور خبر مى دهند. یکى از ایشان که تبریز پایتخت مغولان ایران را دیده است، از اهمیت بازرگانى شهر سخن مى گوید و مى نویسد که "درآمد خان ایران از شهر تبریز بیش از درآمد پادشاه فرانسه از تمام کشور خویش است".

 بدین‏سان ایران، داشت درد هاى خود را درمان مى کرد که تیموریان رسیدند و کار چنگیزیان را از نو آغاز کردند. تیمور در ایران بسیار وحشیانه رفتار کرد و کشور از مرد و مال درویش شد. اما جانشینانش از چنگیزیان نیز زودتر شیفته تمدن ایرانى شدند و طولى نکشید که به خدمت آن کمر بستند. هرات و سمرقند، پایتختهاى شاهرخ و الغ‏بیک، مرکز نهضتهاى هنرى جدید شد و همین نهضت مقدمات آن‏را فراهم آورد که باز هنر ایران در دوره صفوى چنان شکفته و بارور شود.

 سلسله صفوى را امیرى جوان و دلیر، به نام اسمعیل بنیاد گذاشت و خود در سال 907 هجرى رسما به سلطنت نشست. وى گردنکشان داخلى را به زودى سرکوب کرد. در مشرق ازبکان را که بر خراسان مستولى شده بودند، شکست داد و ولایات ایران را پس گرفت و در مغرب با سلطان سلیم پادشاه عثمانى روبرو شد که از پیشرفت سریع او نگران شده و به دفعش شتافته بود. سیاست اصلى شاه‏اسمعیل آن بود که مذهب شیعه را ترویج و تقویت کند تا بدین وسیله ایران را از تسلط سلطان متعصب ترک که خود را جانشین خلیفه مى خواند و آرزوى استیلا بر همه کشور هاى اسلامى را در سر مى پخت، ر هایى دهد. اگرچه شاه جوان صفوى در همه جنگهاى خود با عثمانیان کامیاب نشد، اما سرانجام توفیق یافت که سلسله شاهان صفوى را تأسیس کند و این سلسله تا دو قرن بر ایران سلطنت کرد. دولت جدید ایران که تا امروز برپاست ساخته و پرداخته صفویان است. کار مهم شاهان صفوى زد و خورد با ترکان بود که پیاپى به ولایتهاى غربى ایران مى تاختند و قتل و غارت مى کردند. شاه‏عباس، در سال 1602، چون خود را نیرومند یافت، به ترکان تاخت و نزدیک دریاچه ارومیه ایشان را شکست داد و ولایتهاى خود را پس گرفت. سپس فرصت یافت که به اصلاح کشور بپردازد، در سراسر مملکت راهها ساخت، با شاهان اروپا رابطه یافت، پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و ارمنیان را در آن شهر سکنى داد و بازرگانان و پیشه‏وران و هنرمندان اروپایى را به پایتخت خود جلب کرد. در خلیج فارس هم، به همدستى انگلیسیان، به پرتغالیان تاخت و ایشان را که از یک قرن پیش در آنجا مستقر شده بودند، از خلیج فارس بیرون کرد، این فرمانرواى بزرگ در 1039 پس از 42 سال سلطنت درگذشت. کشورى آباد بجا گذاشت. کار عمده جانشینانش دفاع از هجوم ترکمانان‏به خراسان و پادشاهان هند به افغانستان بود. روابط ایشان با اروپا دوام یافت و سفیران اروپایى به دربار اصفهان روى آوردند. در این زمان است که مبلّغان مسیحى و جهانگردان فرانسوى در بیشتر شهر هاى ایران گشته و سفرنامه هاى مفصل و دقیق نوشته‏اند.

 در دوره انحطاط این سلسله یکى از سرکردگان ولایات شرقى ایران طغیان کرد و بر پایتخت دست یافت و چندسالى حکومتى پریشان بود تا سردارى ایرانى طاغیان را از پایتخت ایران راند و چندى نگذشت که خود را پادشاه خواند. این سردار نامدار نادر نام داشت و در کار سپاه و جنگ نابغه بود. ترکان را در آذربایجان نگذاشت و روسها در ولایتهاى کنار خزر نماندند. سرکشان شرقى را مطیع کرد و شاه هند را شکست داد و پیروز به دهلى رفت و از آنجا گنجى افسانه‏وار به غنیمت آورد. اما، مانند همه جنگاوران بزرگ، چون در 1160 کشته شد کشورى فقیر بجا ماند. پس از مرگش رئیسان قبایل هریک بر ولایتى دست یافتند و خودسرى پیش گرفتند. سرانجام کریمخان رئیس طایفه زند غلبه یافت و دوره سلطنت او به آسایش گذشت. چون کریم‏خان رفت باز فتنه و آشوب آمد. تا آن‏که آغامحمدخان، رئیس ایل قاجار، پیروز شد و سلسله‏اى تأسیس کرد که تا سال 1304 شمسى دوام یافت. آنگاه مؤسس سلسله پهلوى به تخت نشست.

 

 از شما، پوزش مى خواهم که سخن را کمى دراز کردم. اما از سه‏هزار سال تاریخ، کوتاه‏تر از این سخن نمى توان گفت. اکنون بجاست که از این گفتار نتیجه‏اى بگیریم. هرکس حوادث متوالى تاریخ ایران‏را از نظر بگذراند همیشه یک کلمه به خاطرش مى گذرد و آن "دوام" است. این دوام تزلزل‏ناپذیر، در طى این‏همه قرنهاى دراز موجب شده است که ایران تمدنى ایجاد کند که بنیادش بر "مروت" است و این همان صفتى است که در نخستین جلوه هاى تاریخ ایران نیز آشکار است. پیش از این از مدارا و مروت هخامنشیان و ساسانیان گفتگو کردیم. ایران مسلمان نیز همین مدارا و مروت را نسبت به فرقه هاى دینى دیگر، از زردشتى تا عیسوى، پیش گرفته است. ادبیات فارسى که سراسر مبلّغ مردى و مروت و مداراست، آثارى به جهان بخشیده که گنجینه اندیشه هاى لطیف بشرى است. شاعران ایرانى مانند سعدى و حافظ نه همان در سراسر ایران محبوبند، بلکه در همه دنیاى اسلام، در آسیاى ترک و هندى و عرب، در دل صاحبدلان جاى دارند. در اروپا هم، از گوته آلمانى گرفته تا پارناسى هاى فرانسوى، تأثیر ایشان محسوس و آشکار است و هرکه جویاى لطف اندیشه و کمال ظرافت بیان است خواهان و جویاى ایشان است.

 راز این توفیق آنجاست که ایران، شرق و غرب را چون شیر و شکر درآمیخته دارد. زبانش که همچنان هندواروپایى مانده است همیشه اندیشه او را به ملتهاى اروپا نزدیک نگه مى دارد و ضمنا در همه خصائص و بدایع تمدن اسلامى که خود در ایجاد و تکمیل آن سهمى بزرگ داشته است، شریک است. ایران نخستین ملت غیر عرب بود که به اسلام گروید، نخستین ملت شرقى بود که فلسفه یونان را دریافت و از آنِ خود کرد و نخستین‏بار عارفان بزرگش با عرفاى بودایى و برهمنى همسرى کردند.

 این ملت که توانست تمدنهاى بزرگ دشت بین‏النهرین را اخذ و اقتباس کند، هجوم مقدونى را تحمل کرد و اگرچه از تمدن یونان بهره برد، همچنان ایرانى ماند، ملتى که گرفتار استیلاى عرب و ترک و مغول شد و نه همان بقا و دوام یافت، بلکه توانست بیگانگان را رنگ ایرانى ببخشد، این ملت در طى تاریخ دراز خویش قدرتى عظیم و عجیب نشان داده است.

 براى هرکس که به سرگذشت و سرنوشت جوامع بشرى علاقه‏مند باشد، لازم است که تاریخ ایران را به دقت بخواند تا بداند که چگونه ملتى مى تواند این‏همه برگشتگى طالع را، ببیند و خود را نبازد، بداند که چگونه ممکن است که ملتى هرچه در فرهنگ جهان سودمند و گرانبها مى یابد، صمیمانه بپذیرد و هرگز رنگ خاص ملّى خویش را از دست ندهد، بداند که چگونه مى توان عمرى چنین دراز و پرحادثه را به سر ببرد و هرگز پیرو ناتوان نشود، باید تاریخ ایران را بخواند تا بداند که "چگونه ممکن است کسى ایرانى باشد".

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

باربد موسیقیدان افسانه یی ایران زمین ×


 باربدکه در منابع تاریخی اورا : فهلود/ذ، بهلبد/ذ، فهلود/ذ،*[۱] فهرود/ذ، بهربد/ذ، باربد/ و در منابع عربی و برباد/ذ در منابع فارسی،[۲] و همچنین فهربد وفهلبذ*[۳] و پهلبذ، خوانده اند نامورترین موسیقی‌دان، شاعر، بربط نواز و خواننده دوران ساسانی در زمان پادشاهی خسرو پرویز است.

درباره زندگی این هنرمند اطلاعات اندک و افسانه آمیزی در کتاب‌های فارسی و عربی آمده است. منابع کهن‌تر او را اهل مرو دانسته‌اند ولی منابع تازه‌تر زادگاه او را جهرم یاد کرده‌اند[۴] همچنین مسعودی از گفته ابن خردادبه او را اهل ری دانسته است.[۵]

فارابی در کتاب موسیقی کبیر، از فهلیذ یاد می‌کند که در زمان خسرو پرویز، پسر هرمز پادشاه فارس بوده استابن خردادبه درباره باربد می‌نویسد [۵]:

او از مردم ری بود و با سخنانی موزون به همراه بربط، برای خسرو آهنگ‌هایی می‌ساخت که در آن، حوادثی را که دیگران جرأت بازگفتن آن را نداشتند، با زبان موسیقی و شعر بیان می‌نمود، که از آهنگ‌های باربد در ستایش پادشاه ۷۵ آواز بوده است. به معنی صاحب، خدایگان و فرمانده تشکیل شده که در روی هم رفته یعنی کسی که اجازه همیشگی برای باریافتن داردشفیعی کدکنی با اشاره به دقایقی از نکات تاریخی ارتباط بین باربد و بربط، پسندیده‌تر می‌داند که آن دو از یک ریشه دانسته شوند.[۵]

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهایی ساخته بود که این نواهای هفتگانه به نام طرق الملوکیه معروف است. همچنین آهنگ‌هایی برای هر سی روز ماه که به نام سی لحن باربدی نام‌دار است.[۶] و هم ۳۶۰ لحن به تعداد روزهای سال نوای خاص ساخته بوده است.[۵]

هنوز هم میراث او در نام‌های گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی امروزی بر جای مانده است. او برای اولین بار دستگاه موسیقی را در جهان به نام سرود خسروانی خلق کرد. که آن به خسرو پرویز پادشاه، فرمانروای ایران از ۵۹۰ میلادی تا ۶۲۸ تقدیم نموده بود.

اختراع اغلب نغمات و ترانه‌های موسیقی را به وی نسبت می‌دهند. گویند حوادث و اتفاقات مهم را باربد بصورت نغمات نغز و نواهای دلفریب درآورده بسمع خسروپرویز میرسانیده، مثلاً تلف شدنشبدیز اسب ویژه پرویز را که دیگران یارای اظهار آن نداشتند وی بقالب نوای موسیقی ریخته و به عرض خسرو رسانید. باربد چون شنید که خسروپرویز در یاری رامشگران و نوازندگان می‌کوشد خواست خویشتن را بدرگاه پرویز رساند ولی سرکش (رامشگر خاص پرویز) سالار بار را محرض آمد که از راه جستن باربد بدربار جلوگیری نماید ولی باربد با رساندن نغمه‌های خود به گوش شاه او را شیفته آواز خود ساخت. اغلب کارهای او در وصف شاهان ان دوره می‌بود.

منابع

  1. 1.                       به گفته کندی
  2. 2.                       BĀRBAD، ایرانیکا
  3. 3.                       به گفته فارابی
  4. 4.                       دانشنامه جهان اسلام. سرواژه: باربد
  5. 5.                       ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ستایشگر، ۸۱-۷۹
  6. 6.                       نظامی آن‌ها را نام برده. ( ویکی پدیا)

             

 

 باربد یکى از نامورترین هنرمندان ایران است که به شهرتى افسانه‏اى دست یافته‏اند و در متون حماسى و غنایى ایران با جلوه هایى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآمیخته با نماد هاى خاصى است که استقامت و پایگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأکید قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ایران‏زمین چنین بازگو مى کند که در بیست و هشتمین سال پادشاهى خسروپرویز، خنیاگرى به نام باربد به درگاه شاه ایران، خسروپرویز، آمد و هنرنمایى کرد، امّا "سرکش"، خنیاگر دربار، به باربد رشک برد و سالار بارشاه را درم و دینار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى اندیشید و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرویز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشید و با بربط و رود خویش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشید و شب فرارسید، باربد:

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش "داد آفرید"

 بزم‏نشینان شگفت‏زده شدند و شاه، کسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نیافتند. پس باربد دستان "پیکار کرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار دیگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نیافتند تا آنکه شاه فرمان داد که:

 بجویید در باغ تا این کجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر کنیم‏

 بر این رودسازانش مهتر کنیم‏


 باربد چون این سخن بشنید، از نهانگاه بیرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را میر رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب کرد و بدین ترتیب باربد سالها در خدمت خسروپرویز بود و سرانجام به دلیلى نامعلوم، به زادگاه خویش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنید که خسروپرویز را بازداشته‏اند، از جهرم به تیسفون شتافت و به دیدار خسرو آمد و در پیش شاه مویه‏ها سر داد و سوگند خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را برید و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش، یک‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنکه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشیم نقش موسیقیدانانى چون باربد را در تصاویرى کهن بر سنگها، مینیاتورها و نقاشیهاى ایرانى مى بینیم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ایرانى مى شنویم و انگشتان بریده و خونین باربد را به یاد مى آوریم؛ گویى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گویه‏اى دیگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود که در "پیکار کرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا کرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود که از دیارى دور، یعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرویز ساسانى پیمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشینانى برساند که مجذوب بخشى از هنر بى بنیاد و ریاکارانه سرکشها و نکیسا هایى بودند که به سالوس درصدد حفظ موقعیت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نیز مى خواست تا به اتکاى هنر صادق و خلّاق خویش آنان را به زانو درآورد، بنا بر این صداى او باغ شب را سرشار مى کند و موج زیبایى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان که ندیمان خلوت شاهى بودند و هریک خود بندگان خاص زرین‏کمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گیرند و در ظلمت و سکوت به دنبال این آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جویند که با آن‏همه هنر در عالم خاکى به دست نمى آید. این بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآمیز و بسیار پرمعناست و حقیقت کار هنرمندى را که از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسیدن را تا فراز سروى سبز که یادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمایش مى گذارد.

 او خویشتن را در سبز روینده که گویى ظلمت را به سُخره مى گیرد نهان مى کند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشکار کند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستین را در شب غرور و ریا با آواز تأثیرگذار رود خویش بازگوید و مى بینیم که سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پیروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پیوندد؛ و چون برگهاى تاریخ ورق مى خورد و ایران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گیرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشیند و شاعران و نویسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گیرند. عملا مى بینیم که شاعران هنرمندى چون رودکى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسیقى باربد بى نصیب نیستند، بلکه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرین آنان بر تار و پود سازهایشان شورى برپا مى سازد و شعر هایى چون غزلهاى شهید و نغمه هایى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودکى چنگ برمى گیرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزین کاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خویش زهره را به رقص برمى انگیزد تا دیگر کسى به حسرت چنین نسراید:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطیف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز


 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسیقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودکى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و دیگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خویش بازگو مى کنند و سروده هاى آنان جانشین سرود باربد مى گردد و فریاد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پایگاه شاعرانه خویش به گوش جهانیان مى رسانند. جاى موسیقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه کلمات مى گیرد:

 در فلان تاریخ دیدم کز جهان‏

 چون فروشد بهمن، اسکندر بزاد

 یوسف صدیق چون بربست طاق‏

 از قضا موسى پیغمبر بزاد

 اول شب بوحنیفه درگذشت‏

 شافعى آخر شب از مادر بزاد

 گر زمانه آیت شب محو کرد

 آیت روز از مهین اختر بزاد

 تهنیت باید که در باغ سخن‏

 گر شکوفه فوت شد نوبر بزاد

 قبل از آنکه میراث باربد در شیراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسیقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودکى رسیده بود:

 رودکى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز کو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانیم:

 یاران نصربن احمد سامانى که از ماندن در بادغیس دلگیر شده بودند از رودکى خواستند که صنعتى کند و پادشاه را از بادغیس برانگیزد، رودکى دانست که به نثر با او درنگیرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:

 بوى جوى مولیان آید همى‏

 یاد یار مهربان آید همى‏

 امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در رکاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و این رودکى و دیگر شاعران چندین‏هنر بودند که انتقال میراث موسیقى‏دانان را به شاعران امکان‏پذیر ساختند.

 آنجا که درم باید، دینار براندازم‏

 وآنجا که سخن باید چون موم کنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنکه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى که بدانى که نیم نعمت پرورد

 اسب آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسیقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسیار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانیم که فرخى در مجلس امیر چغایى برپاى مى خیزد و به آواز حزین و خوش قصیده کاروان حله را مى خواند. همچنان‏که اشاره شد، حافظ نه‏تنها زیر و بم و نکته هاى بسیار ظریف موسیقى ایرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و ردیفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئینه موسیقى و آهنگ کلام جادویى او عصاره عمیق‏ترین شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسیقى ایرانى است و ابتکارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرایى حاصل یگانگى روحى وى با موسیقى است، به نحوى که شعر وى را مى توان زلال موسیقى یا موسیقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوایى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد کن‏

 ز پرویز و از باربد یاد کن‏

 به همین دلیل، نواى شعر حافظ، سرود ر هایى و نصرت است و به همین جهت، حافظ همه چیز خود را در پاى مطرب و کار بانگ بربط و آواز نى نثار مى کند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 که دست‏افشان غزل گوییم و پاکوبان سر اندازیم‏

 مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در کار بانگ بربط و آواز نى کنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان برکش آواز خنیاگرى‏

 که ناهید چنگى به رقص آورى‏

 ترکیب شعر و موسیقى و هنر خاصى که حافظ در این مورد به کار مى برد یادگارى پرمایه از رونق روحانى موسیقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا که در بعضى مواقع برخى از غزلیات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملودیهاى اصیل شادى‏آفرین موسیقى ایرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 که در دستت بجز ساغر نباشد


 بدین ترتیب، پیوند و همزادى دیرین شعر و موسیقى در ایران دیرینه‏اى کهن دارد؛ تا آنجا که به قول استاد باستانى پاریزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوک سیستان را "حافظ" مى خواندند. "نکند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدین سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا این‏همه اشعارش به دل مى نشیند و با موازین موسیقى هماهنگ است."

 پیوند بهشتى شعر و موسیقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى این دو در فارس مى شود. از کوهپایه هاى فارس، آنجا که کوچ ایل‏نشینان در جاودانگى تاریخ استمرار مى یابد، تا شهرها و روستا هاى نزدیک، ترانه هاى معروف قشقایى و بویراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مایه سرور جانها مى شود. فایزه‏خوانان و شروه‏سرایان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستک گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شیپورچیان و یوقیان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرین، موسیقى و شعر زبان حال امیدها و نومیدیهاى مادرانى مى شود که در لاى‏لاییهاى خود در زمزمه هایى فراتر از خاموشى به بیان آرزومندیهاى خویش مى پردازند:

 لالالالا گل زیره‏

 بچه آروم نمى گیره‏

 لالالالا گل نازى‏

 بابات رفته به سربازى‏

 از لالاییهاى مادرانه که بگذریم، واسونکها، نوحه‏ها، مولودیه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانیهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پیش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهیم و بیشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا که از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى یابد؛ و شگفتا که در شاهنامه فردوسى نیز پهنه میدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شیپورها و کارنایها و غرش سلحشوران شیرآسا و چکاچاک شمشیرها و فریاد تیرها است و موسیقى جنگ لحظه‏اى میدانهاى نبرد را رها نمى کند:

 سپه یک‏سره نعره برداشتند

 سنانها به ابر اندر افراشتند

 زمین شد به کردار کشتى بر آب‏

 تو گفتى سوى غرق دارد شتاب‏

 بزد مهره بر کوهه ژنده پیل‏

 زمین جنب‏جنبان چو دریاى نیل‏

 همان پیش پیلان تبیره‏زنان‏

 خروشان و جوشان و پیلان دمان‏

 یکى بزمگاه است گفتى به جاى‏

 ز شیپور و نالیدن کرّه‏ناى‏

 برفتند از آن دشت یک‏سر چو کوه‏

 دهاده برآمد ز هردو گروه‏

 سپه یک‏سره پیش سام آمدند

 گشاده‏دل و شادکام آمدند

 تبیره‏زنان پیش بردند پیل‏

 برآمد یکى گرد چون کوه نیل‏

 خروشیدن کوس با کرّه‏ناى‏

 همان زنگ زرین و هندى دراى‏

 سواران همه نعره برداشتند

 بدان خرّمى ، راه بگذاشتند

 به شادى به شهر اندرون آمدند

 ابا پهلوانى فزون آمدند

 و نه‏تنها در رزم که در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نیز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى که رستم متولد مى شود:

 یکى جشن کردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به کاولستان‏

 به زاولستان از کران تا کران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، کوس‏

 بیاراست میدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنایى ایران نیز موسیقى حساس‏ترین وظایف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لایتجزاى اشعار بزمى و غنایى به شمار مى آید، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانیم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ‏

 که همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زوایاى طربخانه خورشید فلک‏

 ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

 جام در قهقهه آمد که کجا شد منّاع...

 در ادب صوفیانه، توصیف مجالس سماع و حالاتى که از سماع الهى حاصل مى آید شعر صوفیانه را به جلوه‏گاه موسیقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارک در جهان، سور و عروسیهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببرید بر بالاى ما

 زهره قرین شد با قمر، طوطى قرین شد با شکر

 هر شب عروسى دگر از شاه خوش‏سیماى ما

 بسم‏اللّه امشب برنوى سوى عروسى مى روى‏

 داماد خوبان مى شوى اى خوب شهرآراى ما

 مولوى، کلیات شمس، ص 67

 تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او

 بشکن خمار را سر که سر همه شکست او

 بنواز نغمه تر، به نشاط جام احمر

 صدفى است بحرپیما که درآورد به دست او

 هله سرناى توأم مست نوا هاى توأم‏

 مشکن چنگ طرب را مگسل تار، مرو

 هله باقى غزل را ز شهنشاه بجوى‏

 همگى گوش شو اکنون سوى گفتار مرو

 پیشین، غزل 2220

 نه سماعست نه بازى، که کمندى است الهى‏

 منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه‏

 پیشین، 2374

 دیدم نگار خود را مى گشت گرد خانه‏

 برداشته ربابى مى زد یکى ترانه‏

 با زخمه چو آتش مى زد ترانه‏اى خوش‏

 مست و خراب و دلکش از باده مغانه‏

 در پرده عراقى مى زد به نام ساقى‏

 مقصود باده بودش، ساقى بُدش بهانه‏

 پیشین، غزل 2395

 آنکه بر پرده عشاق دلش زنگله بست‏

 پرده زیر عراقى و سپاهان چه کند

 پیشین، غزل 788


 شادروان زرین‏کوب درباره برآمدن باربد و سهم او در هنر ایران دوره ساسانى مى نویسد:

 "... از سازندگان و رامشگریان این عصر (ساسانى) سه نام مشهور موسیقى عهد خسرو (پرویز) را در تاریخ موسیقى ایران ممتاز مى سازد، باربد، سرکش و نکیسا، با آنکه هر سه تن استادان بزرگ این عصر بوده‏اند، ابداع اکثر دستگاههاى موسیقى ایران، غالبا به باربد منسوب شده است، بدین‏گونه از دستگاههاى موسیقى عهد خسرو (پرویز) آنچه در اکثر روایات غالبا به باربد منسوب است، غیر از خسروانیات، هفت و به قولى هشت دستگاه، شامل ستایش پادشاه -که به نکیسا هم منسوب است- عبارت بوده است از سى لحن و سیصد و شصت دستان که در دربار خسرو، همه‏ماهه و همه‏ساله اجرا مى شده است، نمونه‏اى هم از آهنگهاى رسمى که هنگام دیدن پادشاهان عصر، مثل قیصر و خاقان اجرا مى شده است باقى است که ابن‏خردادبه، ضمن نقل آن، خاطرنشان مى کند که تعداد آنها به هفتاد و پنج مى رسیده است و از فحواى عبارتش پیداست که این 75 آهنگ، متضمن مدایح خسروپرویز بوده است و با عود نواخته مى شده. اسناد اختراع اکثر دستگاههاى موسیقى به باربد این نکته را به خاطر مى نشاند که این استاد عصر، لااقل در قسمتى از این دستگاهها که شاید از طریق تعلیم و سنّت به وى رسیده بوده است، تصرّفات مبدعانه و مقبول کرده باشد، چیزى که خسروپرویز را مجذوب هنر باربد کرد، سرود هاى سه‏گانه‏اى بود که وى در اولین دیدار خسرو سرود، داد آفرید، پیکار کرد و سبز در سبز، بر وفق روایات عامیانه که مأخذ نظامى است در بزمهاى عاشقانه خسروشیرین باربد، از زبان خسروپرویز و نکیسا از زبان شیرین، مناسب‏خوانیها، داشته‏اند که شاید آنچه نظامى نقل مى کند، خالى از بعضى مضامین آنها نباشد..."

 

 نظامى ظهور باربد را به عنوان لطفى ایزدى براى خسروپرویز عنوان مى کند. خسرو نیاى خویش انوشیروان را در خواب مى بیند که او را به رسیدن به چهار نعمت مژده مى دهد:

 نیاى خویشتن را دید در خواب‏

 که گفت اى تازه‏خورشید جهانتاب‏

 اگر شد چارمولاى عزیزت‏

 بشارت مى دهم بر چار چیزت‏

 یکى چون ترشى آن غوره خوردى‏

 چو غوره زان ترشرویى نکردى‏

 دلارامى تو را دربر نشیند

 کز او شیرین‏ترى، دوران نبیند

 دوم چون مرکبت را پى بریدند

 وز آن بر خاطرت، گَردى ندیدند

 به دست آرى چنان شاهانه تختى‏

 که باشد راست، چون زرین‏درختى‏

 به شبرنگى رسى، شبدیز نامش‏

 که صرصر درنیابد گَردِ گامش‏

 سیّم، چون شه به دهقان داد تختت‏

 وز آن تندى نشد شوریده‏بختت‏

 به جاى سنگ خواهى یافتن زر

 به جاى چار مهره چار گوهر

 چهارم چون صبورى کردى آغاز

 در آن پرده که مطرب گشت بى ساز

 نواسازى دهندت، باربد نام‏

 که بر یادش گوارد زهر در جام‏

 خسروپرویز پس از شب زفاف خود با شیرین، به باربد کنیزى خاص مى بخشد:

 ملک روزى به خلوتگاه بنشست‏

 نشاند آن لعبتان را نیز بر دست‏

 به رسم آرایش در خوردشان کرد

 ز گوهر سرخ و از زر، زردشان کرد

 همیلا را نکیسا یار شد راست‏

 سمن ترک از براى باربد خواست...

 و از آن‏پس خسروپرویز:

 گهى مى کرد شهد باربد نوش‏

 گهى مى گشت با شیرین هماغوش‏

 چو تخت و باربد شیرین و شبدیز

 بشد هر چار، نزهتگاه پرویز

 نظامى سى لحن باربد را بدین شرح بیان مى دارد:

 درآمد باربد چون بلبل مست‏

 گرفته بربطى چون آب، در دست‏

 ز صد دستان که او را بود در ساز

 گزیده کرد سى لحن خوش‏آواز

 ز بى لحنى بدان سى لحن چون نوش‏

 گهى دل دادى و گه بستدى هوش‏

 به بربط چون سر زخمه درآورد

 ز رود خشک، بانگ تر برآورد

 .1 گنج بادآورد

 چو باد از گنج بادآورد، راندى‏

 ز هر بادى لبش گنجى فشاندى‏

 .2 گنج گاو

 چو گنج گاو را کردى نوا سنج‏

 برافشاندى زمین، هم گاو و هم گنج‏

 .3 گنج سوخته‏

 ز گنج سوخته چون ساختى راه‏

 ز گرمى سوختى صد گنج را آه...

 .4 شادروان مروارید 5.تخت طاقدیس 6 و 7.ناقوسى و اورنگى 8.حقّه کاوس 9.ماه بر کوهان 10.مشک دانه 11.آرایش خورشید 12.نیمروز 13.سبز در سبز 14.قفل رومى 15.سروستان 16.سرو سهى 17.نوشین باده 18.رامش جان 19.ناز نوروز یا ساز نوروز 20.مشکویه 21.مهرگان 22.مرواى نیک 23.شبدیز 24.شب فرخ 25.فرخ روز 26.غنچه کبک درى 27.نخجیرگان 28.کین سیاوش 29.کین ایرج 30.باغ شیرین.

 خسروپرویز باربد را زر و سیم و جامه هاى گرانقیمت مى بخشد:

 بهر پرده که او بنواخت آن روز

 ملک گنجى دگر، پرداخت آن روز

 به هر پرده که او بر زد نوایى‏

 ملک دادش پر از گوهر قبایى‏

 چون خسروپرویز در شکارگاه بزم مى آراید، نظامى باربد را چنین وصف مى کند:

 نشسته باربد، بربط گرفته‏

 جهان را چون فلک در خط گرفته‏

 به دستان، دوستان را کیسه‏پرداز

 به زخمه، زخم دلها را شفاساز

 ز دود دل گره بر عود مى زد

 که عودش بانگ بر داود مى زد

 همان نغمه دماغش در جرس داشت‏

 که موسیقار عیسى، در نفس داشت‏

 ز دلها کرده در مجمر فروزى‏

 به وقت عودسازى عودسوزى‏

 چو بر دستان زدى دست شکرریز

 به خواب اندر شدى مرغ شب آویز

 بدان‏سان گوش بربط را بمالید

 کز آن مالش دل بربط، بنالید

 چو بر زخمه فکند ابریشم ساز

 درآورد آفرینش را به آواز

 نکیسانام مردى بود چنگى‏

 ندیمى خاص، امیرى سخت سنگى‏

 ندادى یارى‏اى کز باربد را

 از این‏سو باربد چون بلبل مست‏

 ز دیگرسو، نیک، چنگ در دست‏

 چو خسرو گوش کرد این بیت، چالاک‏

 ز حالت کرد، حالى جامه را چاک‏

 به صد فریاد گفت اى باربد، هان‏

 قوى کن جان من در کالبد، هان‏


 حقیقت این است که برآمدن هنرمندى از شهرستانى دوردست (جهرم) و رفتن او به پایتخت و مواجه شدن وى با مشکلاتى که سبب مى شود او از طریق رسمى و عادى نتواند هنر خود را عرضه بدارد و ناگزیر شود به باغبانى که او نیز از مردم عادى جامعه است، پناه ببرد و به یارى او به هدفهاى خویش دست یابد داستان باربد را در شاهنامه با نماد هاى فراوان و رمز هاى متعددى همراه مى سازد. باربد، جوان و جویاى نام، در درگاه خسروپرویز -که به خوش‏باشى و بزم‏خواهى شهره آفاق است- با "سرکش" خنیاگر روبرو مى شود که بر او رشک مى برد و سرکشى مى کند و به سالار بار پادشاه درم و دینار مى دهد تا باربد را به نزد شاه که هنرشناس و هنرپرست است، بارندهد، این بخش از داستان، فساد اجتماعى دربار ساسانى را به خوبى بازگو مى کند و نشان مى دهد که چگونه زر و سیم، ناسره را به جاى سره مى نشاند و هنرمندان را از عرضه طبیعى هنرشان محروم مى سازد؛ ثانیا، گویى جاى عرضه هنر مردمى و ناب در دربار نیست و هنرمند باید به باغ برود که نمادى از خرّمى است و آزادى و آزادگى در جامعه؛ و باغبان آن مردى است که قدر هنر را مى شناسد و هنرمند را ارج مى نهد و او را یارى مى رساند تا به مقصود خویش دست یابد؛ ثالثا، باغ جایگاه دائمى اصحاب قدرت نیست و آنان تنها براى دو هفته بدانجا مى آیند تا شادى و شادى‏خوارى کنند و این بدان معنا است که اصحاب قدرت فقط گاهى به مردم و طبیعت و باغ جامعه رو مى کنند و هنرمند باید در پنهانى، در تیرگى، در فضایى مبهم و شب‏گرفته هنر خود را به آنها عرضه بدارد. بنا بر این در این داستان، شب و نقش سیاهى آن، از یک‏سو، یادآور بحران اجتماعى حاکمیت است و دوچهرگى آن‏را در پیدا و پنهان نشان مى دهد و از سویى دیگر، دیدار مردم را به صداى آنان و آزادگى حاصل از عرضه هنر و اندیشه را در روشنایى و نور، به فریادى از فراز سرو و درختان سر به فلک‏کشیده در شب و اختفا تبدیل مى سازد و از همین‏جا است که هنرمند اوج مى گیرد، دست بالا را مى یابد، همه بزم‏نشینان را فرودست خویش مى سازد و با نغمه و نواى خود آنان را مجذوب مى کند و وامى دارد که با شمع به جست‏وجوى وى برآیند، شب را بشکنند و آن‏قدر مجذوب صداى هنر و پیام هنرمند گردند که گویى چراغى در دست، در روز، به دنبال انسان مى گردند و در همین لحظه، هنر ریایى مى شکند، سرکش، مغضوب و مطرود مى شود، هنرمند اصیل، مجال خودنمایى مى یابد و با جلوه خویش جاودانه در دلها مى ماند و سرود هاى باربد به سرور روزها و هفته‏ها و ماهها و سال ایرانیان بدل مى شود. باربد از گمنامى به نام مى رسد و اگرچه از فراز درختان به فرود بزم تغییر جایگاه مى دهد، امّا هنر وى به خواص محدود نمى ماند و سرود هاى سبز در سبز، پیکار کرد، یزدان آفرید و لحنهاى سى‏گانه وى به میان مردم راه مى یابد و به هنر ملى آنان تبدیل مى گردد و اگرچه خسروپرویز او را شاه رامشگران مى سازد، امّا باربد سلطان قلبها مى شود. داستان باربد، داستان شگفتى است. باربد با دل و احساس و هنر خویش زندگى مى کند و به همین دلیل در دربار نمى ماند. طبع او با درباریان ریاکار که هنر ریایى را مى خواهند و مى پسندند، سازگار نیست. او درگاه خسروپرویز را رها مى کند، به دیار خویش، به باغ اصلى و باغبانان مهربان آن، بازمى گردد و تنها وقتى دوباره به پایتخت بازمى آید که خسروپرویز را بازداشته‏اند و در زندان سرد و نمور و تاریک به بند کشیده‏اند. آن‏همه شکوه و عظمت بر باد رفته است و سرکشها و رامتینها و بارسالاران و معشوقگان بى شمار از کنار او دور شده‏اند. راستى چرا، باربد، پس از سالها، به نزد خسروپرویزى که دیگر هیچ نشانى از عظمت گذشته را ندارد، بازمى گردد و در پیش او مویه سر مى دهد و سوگند مى خورد که دیگر دست به رود نبرد و ساز خویش را بسوزاند و انگشتان خویش را ببرد؟ براى رسیدن به پاسخ این پرسش بهتر است بخشى از داستان باربد را از شاهنامه بخوانیم:

 کنون شیون باربد گوش دار

 سر مهر مهتر به آغوش دار

 چو آگاه شد باربد زآن که شاه‏

 بپرداخت ناکام و بى راى، گاه‏

 ز جهرم بیاید سوى تیسفون‏

 پر از آب مژگان و دل پر ز خون‏

 بیامد بدان خانه، او را بدید

 شده لعل رخسار او شنبلید

 زمانى همى بود بر پیش شاه‏

 خروشان بیامد سوى بارگاه‏

 همى پهلوانى بر او مویه کرد

 دو رخساره زرد و دل پر ز درد

 همى گفت الا اى ردا خسروا

 بزرگا، سترگا، دلاورگوا

 کجات آن بزرگى و آن دستگاه‏

 کجات آن‏همه فرّ و بخت و کلاه‏

 کجات آن‏همه برز و بالاى و تاج‏

 کجات آن‏همه یاره و تخت عاج‏

 کجات آن شبستان و رامشگران‏

 کجات آن دژ و بارگاه سران‏

 کجات افسر و کاویانى‏درفش‏

 کجات آن‏همه تیغهاى بنفش‏

 کجات آن سرافراز جانوسیار

 که با تخت زر بود و با گوشوار

 کجات آن سر خُود و زرین‏زره‏

 ز گوهر فکنده گره بر گره‏

 کجات اسب شبدیز زرین‏رکیب‏

 که زیر تو اندر، بدى ناشکیب‏

 کجات آن سواران زرین‏ستام‏

 که دشمن شدى تیغشان را نیام‏

 همه گشته از جان تو ناامید

 کجات آن هیونان و پیل سپید

 کجات آن‏همه راهوار اشتران‏

 عمارى زرّین و فرمان‏بران‏

 کجات آن سخنگوى شیرین‏زبان‏

 کجات آن دل و راى روشن‏روان‏

 ز هر چیز تنها چرا ماندى‏

 ز دفتر چنین روز، کى خواندى‏

 همه بوم ایران تو ویران شُمَر

 کنام پلنگان و شیران شُمَر

 شد این تخمه ویران و ایران همان‏

 برآمد همه کامه دشمنان‏

 فزون زاین نباشد کسى را سپاه‏

 ز لشکر، که آمدش فریادخواه‏

 گزند آمد از پاسبان بزرگ‏

 کنون اندر آید سوى رخنه، گرگ‏

 روان تو را دادگر یار باد

 سر بدسگالت نگون‏سار باد

 به یزدان و نام تو، اى شهریار

 به نوروز و مهر و به خرّم‏بهار

 اگر دست من زاین سپس، نیز رود

 بسازد، مبادا به من بر، درود

 بسوزم همه آلت خویش‏

 بدان تا نبینم بداندیش را

 ببرید هر چارانگشت خویش را

 بریده همى داشت، در مشت خویش‏

 چو در خانه شد، آتشى برفروخت‏

 همه آلت خویش یک‏سر بسوخت‏

 و از این‏پس، باربد به درون تاریکى فرومى رود، دیگر جز صدا از او باقى نمى ماند، نمى دانیم در کجا و چگونه زندگى کرد و چگونه درگذشت، اما مى دانیم که صداى او به صداى ایران و سروده هاى وى به ستایشنامه هاى این سرزمین بدل گشت. وقتى ایران ویران گردد و کُنام پلنگان و شیران باشد و شکوه دیرینه آن بر باد برود، دیگر انگشتى در دست باربد نیست، دیگر سرودى بر لب وى نمى نشیند و طبیعى است که سازش را بسوزاند و شاید خویشتن را، اما همه داستانهایش را در صداى ماندگارش، در سرود همیشگى‏اش براى همیشه روایت مى کند، سرود مهر ایران را.

× مقاله یی است از کتاب " فردوسی و هویت شناسی ایرانی تالیف دکتر منصور رستگار فسایی - انتشارات طرح نو -تهران 1381

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شرافت ادبى

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

 

شرافت ادبى

 

 عارفى، هشت‏نُه قرن پیش از این، با عیّارى روبرو شد، و به قصد آن‏که او را از کار هاى ناپسندیده بازدارد، پرسید که "جوانمردى چیست؟" عیار گفت: "جوانمردى من یا تو؟" عارف گفت: "مگر جوانمردى صورتهاى گوناگون دارد؟" گفت: "آرى، جوانمردى من آن است که دست از عیارى بشویم و به کُنجى بنشینم و خرقه بپوشم و از آنچه کرده‏ام به درگاه خداوند بنالم و توبه کنم". عارف گفت: "جوانمردى من چیست؟" گفت: "این‏که خرقه را از سر بیرون کنى و بیش از این خلق خدا را فریب ندهى".

 از این مثل چنین نتیجه مى توان گرفت که هر پیشه‏اى مستلزم یک نوع "جوانمردى" یا "شرافت" است اگرچه بعضى اصول هست که در همه فنون و پیشه‏ها باید مراعات شود. اما انحراف از اصول شرافت، در همه پیشه‏ها به یک درجه براى جامعه زیانبخش نیست. کاسبى که کم مى فروشد یا سنگ تمام در ترازو نمى گذارد از شرافت پیشه خود منحرف شده است. اما این انحراف تنها به خریداران او زیان مى رساند.

 در پیشه نویسندگى وضع چنین نیست، زیرا همه طبقات اجتماع که خواندن و نوشتن مى دانند و همه نسلهاى یک جامعه از معاصران و آیندگان با آثار نویسنده سروکار دارند، انحراف نویسنده از شرافت پیشه خود به همه ایشان ممکن است زیان برساند.


 جوانمردى را در پیشه نویسندگى "شرافت ادبى " مى توان خواند. نخستین شرط این صفت آن است که نویسنده به ارزش کار فکرى، یعنى آنچه پیشه خود اوست، ایمان داشته باشد، یعنى براى این کار به قدر و شأنى قائل شود. نتیجه این ایمان آن است که به کار همکاران خود به چشم احترام بنگرد و حس کند که محصول ذوق و اندیشه، لااقل به اندازه محصولات طبیعى یا صنعتى ارزش دارد. این احساس ایجاب خواهد کرد که درباره آثار دیگران، اگرچه هم‏ذوق و هم‏فکر او نباشند، ادب را مراعات کند و در هر بحثى که پیش بیاید از توهین و تحقیر ایشان بپرهیزد.

 نویسنده‏اى که داراى این صفت است در بحث با همکاران خود از نیش و کنایه و بهتان احتراز مى کند. براى اثبات نظر خود، یا براى غلبه بر حریف، نوشته او را قلب و تحریف نمى کند و وارونه جلوه نمى دهد. همچنین، اگر به پیشه خود قدر مى گذارد پیش از آن‏که به دیگرى ایراد بگیرد یا اعتراض کند، مى کوشد که از درستى مطلبى که مدافع آن است یقین حاصل کند. جاى تأسف است که گاهى خلاف این معنى را در آثار بعضى از معاصران مى بینیم. نویسنداى به دیگرى ایراد مى گیرد که چرا نوشته است اسکندر را در نوشته هاى ایرانیان پیش از اسلام "ملعون" مى خوانده‏اند، و براى اثبات نظر خود به رساله مولانا ابوالکلام آزاد استناد مى کند که به عقیده او ثابت کرده است ذوالقرنین مذکور در قرآن همان اسکندر مقدونى است. این نکته که ذوالقرنین که بوده است اکنون موضوع گفتار ما نیست. اما رساله ابوالکلام آزاد که نویسنده معترض به آن استناد کرده و چند بار به فارسى ترجمه و چاپ شده است درست خلاف این معنى را خواسته است ثابت کند. یعنى مؤلف آن رساله دلایلى آورده تا بگوید که ذوالقرنین مذکور در قرآن کوروش ایرانى است نه اسکندر مقدونى. مى بینید که نویسنده منتقد و ایرادگیر ما اصلا رساله‏اى را که مورد استناد اوست نخوانده و آن‏را شاهدى براى اثبات خلاف مدعاى مؤلف آورده است.

 شرط دیگر شرافت ادبى آن است که نویسنده خود را طرفدار اصل معین و واحدى نشان بدهد، یعنى در نوشته هاى خود به اصل متفاوت و متناقض تکیه نکند، و براى آن‏که سخن خود را به کرسى بنشاند، سراسیمه به در و دیوار نزند. اگر یک جا مخالف تعصبات دینى و نژادى است جاى دیگر از این‏گونه تعصبها براى بیرون کردن حریف از میدان استفاده نکند، و خلاصه آن‏که نشان بدهد که پیشه نویسندگى را براى دفاع از اندیشه هاى ثابت و معینى که به آنها اعتقاد دارد به کار مى برد، نه آن‏که اعتقادها و ایمانهاى متفاوت و مخالف یکدیگر را وسیله کسب شهرت یا رواج نوشته هاى خود مى کند.


 اگر چنین اعتقاد و ایمانى به پیشه نویسندگى در کسى وجود داشته باشد، ناگزیر صفت انصاف در او ایجاد مى شود که یکى از نتایج آن در صورت لزوم اقرار به خطاست. البته نویسنده نیز، مانند دیگران، از خطا مصون نیست. اما باید که چون به خطاى خود پى برد در اثبات آن لجاج نکند و "شرافتمندانه" به آن اعتراف کند و بداند که این اعتراف نه‏تنها از قدر و شأن او نمى کاهد، بلکه او را در نظر خوانندگان بزرگوارتر و شریفتر و داناتر جلوه مى دهد.

 نکته دیگر از لوازم شرافت ادبى ، مراعات حقوق دیگران است. در محافل علمى و ادبى جهان اعتبار هر نوشته تحقیقى به مدارک و مآخذى است که نویسنده ارائه مى دهد. هر دانشمندى همین‏که کتابى تازه به دستش افتاد پیش از آن‏که متن آن‏را بخواند به فهرست منابع آن رجوع مى کند تا بداند که مؤلف کتاب تا چه اندازه از حاصل کوششهاى دیگران بهره‏مند شده و کار خود را بر چه پایه هایى گذاشته است.


 بعضى از نویسندگان ما از این نکته غافلند. گمان مى برند اگر در نوشته هاى خود به کوششهایى که دیگران در همان زمینه کرده‏اند اشاره کنند، از قدر و ارزش آثار خود مى کاهند، و مى خواهند چنین جلوه دهند که سراسر نوشته ایشان نتیجه ابداع و ابتکار خودشان است. حتى آنجا که ادیبى پس از مطالعه چندین کتاب بزرگ، در هریک نکته‏اى یافته و به مآخذ خود اشاره کرده است، نویسنده شتابزده و جویاى نام بى آن‏که لااقل از روى همان اشارات به اصل مأخذ مراجعه کند، عینا همان اشارات را در نوشته خود نقل مى کند تا چنین نشان بدهد که خود مستقیما آن کتابها را مطالعه کرده و نخستین‏بار آن نکته‏ها را دریافته است. ایشان از این معنى غفلت مى ورزند که در کار مطالعه و تحقیق هیچ پیشرفتى حاصل نمى شود مگر آن‏که پژوهنده از نتیجه کار و کوشش دیگران آگاه و از آنها بهره‏مند گردد، و مصداق این بیت عربى را که در ادبیات ما به صورت مثل درآمده است در نظر نمى گیرند که:

 والعلى محظورة الاعلى‏

 من بنا فوق بناء السلف‏

 یعنى: هیچ برترى و بلندى میسر نیست مگر براى کسى که روى بناى پیشینیان بنایى بگذارد.

 اما انحراف از شرافت ادبى انواع صریح‏تر و ناپسندترى نیز دارد. از آن جمله این‏که کسى نوشته دیگرى را با اندک تغییر، یا بى هیچ تغییرى، به نام خود انتشار بدهد. این کار، با کمال تأسف باید گفت، در زمان ما رواجى دارد. یکى کتابى از از زبانى خارجى به فارسى ترجمه مى کند و انتشار مى دهد. دیگرى، بى آن‏که هرگز اصل کتاب را دیده باشد، همان ترجمه او را برمى دارد و به نام خود در رادیو مى خواند یا در مجله و کتاب منتشر مى کند. موارد متعددى از این کار که باید آن‏را "دزدى ادبى " یا "دزدى بى ادبانه" خواند در این روزگار دیده‏ایم. یکى کتابى را ترجمه و منتشر کرده بود. پس از چند سال، دیگرى آن‏را به نام خود انتشار داد. مترجم اصلى شرحى نوشت و نشان داد که در ترجمه اصلى خطا هاى فراوان مرتکب شده که بعدها درست آنها را دریافته است. اما مدعى دومى عین آن خطاها را نقل کرده و البته چون اصل را ندیده یا اصولا آن زبان خارجى را نمى دانسته، اشتباهات مزبور را نفهمیده است.

 مثال دیگر ترجمه نمایشنامه‏اى است که در یکى از مجله هاى ادبى درج شد. مترجم در بعضى موارد به حسب ذوق و سلیقه فارسى‏زبانان مطالبى از خود به اصل افزوده و در چاپ به آنها اشاره نکرده بود، چنان‏که ترجمه مزبور بیشتر اقتباس شمرده مى شد تا ترجمه‏اى دقیق. دیگرى به گمان آن‏که ترجمه مطابق اصل است آن‏را عینا به نام خود در رادیو خوانده و آن‏را ترجمه مستقیم از اصل معرفى کرده بود.

 امثال این موارد را مکرر و متعدد در نوشته هاى معاصران مى توان یافت. البته در هر پیشه‏اى همکاران نابکار وجود دارند که به شرافت پیشه خود زیان مى رسانند. اما آنچه باید مورد بحث قرار گیرد این است که راه جلوگیرى از این فساد و حمایت حقوق نویسندگان شریف چیست؟

 یکى از علل رواج این نادرستیها، بى اعتنایى خود نویسندگان به حفظ حقوق صنفى است. هیچ‏یک از این‏گونه خطاها، یا انحرافها از شرافت ادبى ، از چشم کسانى که نویسندگى پیشه ایشان است، پنهان نمى ماند. اما غالبا در اظهار آنها مسامحه روا مى دارند. عذر ایشان گاهى این است که حریف بى شرم است و با ما دشمن مى شود و دشنام مى دهد. پس بهتر آن است که خود را در معرکه وارد نکنیم. گاهى نیز با همین حریف بى شرم آشنایى دارند و مى اندیشند که چون به آثار خود ایشان تعرضى نکرده است، دفاع از شخص سوم را بر عهده ندارند.

 این طرز فکر همیشه و در همه موارد موجب ترویج فساد است. کسانى که چنین مى اندیشند، غافلند از این‏که نادانسته به رواج نادرستى در پیشه نویسندگى کمک کرده‏اند.

 دفاع از شرافت ادبى در درجه اول کار خود نویسندگان است. هر نویسنده‏اى که براى کار خود ارزش قائل است، باید بداند که دفاع از حقوق همکاران در حکم دفاع از حق شخصى اوست. اگر در یک مورد تعرض متوجه دیگرى است بار دیگر ممکن است متوجه خود او باشد. بنا بر این خاموش نشستن در آن مورد، موجب قبول تعرض به شخص خود است.

 در کشور هایى که "اتحادیه صنفى نویسندگان" وجود دارد یکى از وظایف آن دفاع از حقوق همکاران در این‏گونه موارد است.

 در درجه دوم خوانندگانند که باید در حفظ شرافت ادبى نویسندگان بکوشند. اگر خواننده‏اى درمى یابد که کسى به حق نویسنده‏اى تجاوز کرده است، باید این کار را ناپسند بشمارد و متجاوز یا متعرض را پست و حقیر بداند و او را لایق عنوان "نویسندگى" تلقى نکند.

 حاصل این گفتگو آن است که جامعه باید شرافت داشته باشد، و همه افراد آن بدانند که دفاع از منافع دیگران در حکم دفاع از منافع شخصى و فردى خود ایشان است.

 اردیبهشت 1349

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از دکتر غلامرضا افراسیابی در سال روز درگذشت وی

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد مدعو دانشگاه اریزونا

یادی از دکتر غلامرضا افراسیابی در سال روز درگذشت وی

 

بار بستی تو ،ز سر منزل من

آتشت ماند ولی د ر دل من

بعد ِعمری ، دل یاران بردن

دل ما سوختی از این مردن

شجر فضل و ادب ، بی بر شد

فلک دانش ، بی اختر شد

در عزای تو قلم خون بگر یست

نتوان گفت که او چون بگریست

رفت در مرگ تو قدرت ، زخیال

مزه از نکته و معنی ، ز امثال

رفتی و لذّت ِ دانش ، بردی

ذوقها را به دماغ ،افسردی

زیر ِ سر کن ز ره مهر و وفا

گوشـه یی ، بهرِ پذ یرا یی ما ( ملک الشعراء بهار)

 

متولد: هفدهم خرداد 1312  ـ دریمی فسا- مرگ شنبه17 مهرماه 1386  

 مدارک علمی :
دیپلم ادبی، فسا ـ پایان دوره: ۱۳۳۷
لیسانس، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز ـ پایان دوره: ۱۳۴۱
فوق‌لیسانس، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ـ پایان دوره: ۱۳۴۶
دکتری، زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ـ پایان دوره: ۱۳۵۱

 

                                  شادروانان دکتر افراسیابی و اسکندری

دکتر غلامرضا افراسیابی ،مردی خود ساخته بود که در "فسا" متولد شد ولی چون والدینش خیلی زود از فسا به شیراز کوچ کردند ، اوتحصیلاتش را درشیرازبه انجام رسانید و با رتبه ی ممتاز ، دانشسرا را تمام کردوبه آ موزگاری در روستاهای د ور دست فارس ،پرداخت و با استعداد فراوانی که داشت ،هم زمان با کار معلمی اش ، از دانشکده ی ادبیات شیراز، در دوره شبانه ،لیسانس زبان وادبیات فارسی گرفت و به عنوان یکی از بهترین فارغ التحصیلان این دوره ،شناخته شد وباز به اتکّا ء استعداد درخشان و اندوخته های علمی بسیار در عین تدریس در دبیرستان های شیراز ، فوق لیسانس و دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشکده ی ادبیات تهران گرفت ورساله ی دکتریش را در باره ی آثار عین القضات نوشت که بعد ها آن را در سلسله انتشارات دانشگاه شیراز با نام "سلطان العشّاق " منتشر کرد و هنوز از رسله ی دکتریش دفاع نکرده بود که در سال 1349، شاد روان دکتر علی محمّد مژده که در آن هنگام رئیس بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز بود ، با شناخت دقیقی که از مراتب فضل وی داشت ،او را برای تدریس در بخش زبان وادبیات فارسی دانشگاه شیراز به کار ، دعوت کردو دکتر افراسیابی ، ازروز 15 شهریور 1349 تا هنگامی که باز نشسته شد ، حدود 35 سال ، در بخش زبان و ادبیات فارسی دانشکده ی ادبیات دانشگاه شیراز به تدریس و تحقیق و پرورش دانشجویان ،همت گماشت و چند گاهی نیز پس از انقلاب اسلامی ایران ،ریاست این بخش را بر عهده داشت ودر توسعه و رشد این بخش کوششهای فراوانی ا زخود بروز داد . او ،مجموعا ، بیش از پنجاه سال از عمر شریف خود را ،در سمت های آموزگاری و دبیری و استادی ،باشادابی و خستگی ناپذیری ، صرف تدریس کردو تا چند ماه پیش از درگذشت غم انگیزش ،در در دانشگاه شیراز ودانشگاههای آزاد فسا ،فیروز آباد ،جیرفت ،کرمان ،گچساران،به تربیت دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس و دکتری مشغول بود . 

 

دکتر رستگار - شادروان دکتر خانلری و شادروان دکتر افراسیابی

دکتر افراسیابی را من ازسال 1337 که هردو در دانشکده ی ادبیات شیراز درس می خواندیم ؛ شناختم ،مردی بود ریز اندام و چالاک ،شوخ طبع و نکته سنج ، با صمیمتی سرشار وخردمندی استوار که با اعتماد به نفسی تمام که زائیده علم و ادب و کمالاتش بود ،خوب میخواند و خوب می فهمید و خوب درس می داد و خوب می فهمانید ،خوب امتحان می کرد و خوب نتیجه می گرفت . 

یک ذرّه تظاهر و خود نمایی ، در ذاتش نبود و متواضع و فروتن و خاکی بو و سعه ی صدر و بلند نظری کاملی داشت. اگرچه گاهی زود به خشم می آمد ،امّا یک ذرّه کینه ورزی و بد نهادی درذاتش نبود وبی درنگ ، پپش از خشم زودگذرش ، به خلق و خوی خوشش باز می گشت و مهربانی های بیدریغش را از سر می گرفت ،با همکارانش صمیمی و رئوف و بی ریا بود و سر و جان و زر و مالش ،از آن خودش نبود و سوخته ی رفیقان و دوستان و خانواده اش بود و سر وزرو جان و مالش را نثار دو ستان و فامیل و آشنایانش می کرد و در این راه ،چه زیانها که دیده بودولی هرگز از کرده هایش ،پشیمان نمی نمود . 


دکتر رستگار و شادروانان دکتر شجیعی و دکتر افراسیابی سال 1350 شیراز - حافظیه

در محیط کار دانشگاهی ،تدریس را بر تحقیق ترجیح می داد و اعتقاد داشت که استاد با سواد وآینده نگر ،باید باتدریس صادقانه و دلسوزی مداوم ، دست دانشجویانش را بگیرد و قدم به قدم آنها را به کار خواندن و نوشتن و دانستن و باسوا د شدن ،بر انگیزد ،زیرا استاد در این راه چون مرشدی است که باید دستگیر مریدان خویش در دسترسی به کمال باشد و برا ی آنکه مخصوصا دانشجویان دکتری و فوق لیسانس را به کار وادارد ، سخت گیر و دقیق و پر حوصله بود ومعتقد بود که نتیجه یی که می توان از تربیت شاگردان خوب گرفت ، ،نه تنها کمتر ازارزش تحقیقات علمی و ادبی نیست، بلکه وسیله ی تحقق و رسیدن به آن هدف است . 

دکتر افراسیابی ، با آنکه با شاگردانش بسیار سخت گیربود ولی پدر وار ،با آنان مهربان و دلسوز بود وبه همین دلیل، بسیاری از دانشجویانی که پایان نامه های خویش را با او می گرفتند ،در نتیجه ی سخت گیریهای وی،اگرچه ممکن بود اندکی دیرتر فارغ التحصیل شوند ، امّا سرانجام ، کاری پر و پیمان و با اعتبار ارائه می کردند که همیشه مایه ی آبرومندی و اعتبار علمی و ادبی آنان می شد و خیلی زود به دانشگاهها و مراکز علمی ،راه می یافتند وجذب می شدند ،آن چنان که بسیاری از آنها ،امروزه در دانشگاههای معتبرکشور ، به تدریس مشغولند . 

دکتر افراسیابی ، حافظه یی قوی و ذوقی والا داشت ، خوب شعر می گفت ، اگرچه کم می نوشت ،امّا بسیار استوار و متین و خوب ،می نوشت و مصداق کامل محققانی بود که کم گوی و گزیده گوی هستند ،در نثر فارسی ،تبحر و تسلطی کم مانند داشت و به جرأت می توانم گفت که در تدریس کلیله و دمنه ،مرزبان نامه و مقامات فارسی و عربی ،نفثةالمصدور و متون نثر دشوار و فنّی زبان فارسی ،هیچ کس از معاصران را به تبحر و تسلط او ،سراغ ندارم ،عربی دان بود و ظرائف و دقایق ادب عرب را خوب می دانست و خوب می توانست ترجمه کند ،عاشق سیرت رسول الله بود و مقالات علمی و مستند و با ارزشی ، در زمینه ی زندگی رسول الله داشت که برخی از آنها منتشر شده و برخی باید در آینده انتشار یابد ؛ امثال سیدنا امیر المؤمنین علی (ع)، را ترجمه کرده بود. 

علاوه بر مقالات علمی و ادبی متعددی که از وی ، در مجلات ادبی معتبر ،به زیور چا پ آراسته شد ،و کتاب " سلطان العشّاق" که دانشگاه شیراز آن را منتشر کرد ،کتاب تحقیقی " فرائد السّلوک " را که با همکاری شادروان دکتر عبدالوهّاب نورانی وصال ، توسط انتشارات پاژنگ به چاپ رسانیده بود ،برنده کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در رشته ی ادبیات فارسی شد. 

دکتر افراسیابی ، رهبری بیش از ده رساله ی دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه شیراز و دهها رساله ی کارشناسی ارشد را در طول سالهای پر ثمر زندگیش ،بر عهده داشت ودر آخرین سالهای عمرش ,باعلاقه و عشق بسیار ، همکاری نزدیکی در تأسیس مؤسسّه آموزش عالی حافظ شیرازداشت وبا تدریس در این مرکز نوپا ی آموزشی و پژوهشی ،برگ زرین دیگری را بر کتاب خدمات علمی خویش افزود . 

آثار دکتر افراسیابی عبارتند از:

لف: کتابها:
١- فرائذالسلوک با همکاری شادروان دکتر نورانی وصال ـ جایزه کتاب سال ۱۳۶۹ تعلق گرفت .
٢-سلطان العشاق از انتشارات دانشگاه شیراز، 
٣-تألیف و ترجمه و شرح امثال پراکنده امیرالمؤمین علی علیه السلام
۴-ترجمه و شرح رساله امثال علی علیه السلام منسوب به جاحظ بصری
ب: مقالات:
1.افراسیابی،غلامرضا،نقد و بررسی ترجمه ی مقامات حریری، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز »
 دوره سوم، پائیز 1366 و بهار 1367 - شماره 1 و 2(30 صفحه - از 157 تا 186)
2.افراسیابی،غلامرضا،برج و باروی شیراز دروازه ها و کل ها » خرد و کوشش » بهار 1353 - شماره 13
(6 صفحه - از 101 )
3.افراسیابی،غلامرضا،زندانی بغداد (حقایقی از زندگی و فلسفه ی عین القضاة همدانی) (2)، » گوهر » اردیبهشت 1354 - شماره 26(5 صفحه - از 141 تا 145)
4.افراسیابی،غلامرضا،زندانی بغداد (حقایقی از زندگی و فلسفه ی عین القضاة همدانی)، » گوهر » بهمن و اسفند 1353 - شماره 23 و 24(6 صفحه - از 1074 تا 1079)
۵.افراسیابی،غلامرضا،- جعفری،سید محمد مهدی - دری. نجمه ،حیره و یمن دروازه های ورود آداب و فرهنگ ایرانی به سرزمین های عربی، » مطالعات ایرانی » بهار 1384 - شماره 7(26 صفحه - از 51 تا 76
6.افراسیابی،غلامرضا،آن سفر کرده» ادبستان فرهنگ و هنر » اسفند 1372 - شماره 51(3 صفحه - از 11 تا 13)
7.افراسیابی،غلامرضا، فلسفه آفرینش در شعر حافظ » ادبستان فرهنگ و هنر » مرداد 1370 - شماره 20
(8 صفحه - از 36 تا 43)
8.افراسیابی،غلامرضا،جعفری،سید محمد مهدی - بحتویی،حسین،جستار درباره ی مجاز مرسل » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » پاییز 1385 - شماره 48 (علمی-پژوهشی)(16 صفحه - از 1 تا 16)  
9.افراسیابی،غلامرضا، بنیان کعبه (1)، » آیینه میراث » دوره جدید، زمستان 1382 - شماره 23
(20 صفحه )
10.افراسیابی،غلامرضا،بنیان کعبه (2)، » آیینه میراث » دوره جدید، بهار 1383 - شماره 24
(11 صفحه - از 7 تا 17)
11.افراسیابی،غلامرضا، مرزبان نامه، نکته های تازه پیرامون تألیف و ترجمه و تحریر روضة العقول، محمد غازی ملطیوی و مرزبان نامه سعدالدین وراوینی، » آیینه میراث » دوره جدید، تابستان 1382 - شماره 21
(27 صفحه - از 5 تا 31)
12.افراسیابی،غلامرضا،جعفری،سید محمد مهدی - بحتویی،حسین بلند زبان فارسی در باد و باران حوادث
، فلسفه و کلام » شناخت » بهار و تابستان 1379 - شماره 27(17 صفحه - از 175 تا 191)
13.افراسیابی،غلامرضا،شعر چیست؟ طلوع عروضی در فارسی میانه بحثی تازه پیرامون شعر عروضی فارسی،: فلسفه و کلام » شناخت » بهار و تابستان 1371 - شماره 8 و 9(30 صفحه - از 107 تا 136)
14.افراسیابی،غلامرضا،کمیلی،مختارجعفری،منابع و قواعد تعبیر رؤیا در متون حکمی و عرفانی، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » بهار 1384 - شماره 42 (علمی-پژوهشی)(12 صفحه - از 137 تا 148)
15.افراسیابی،غلامرضا،توبه در شعر حافظ، » علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز » پاییز 1369 و بهار 1370 - شماره 11 و 12(22 صفحه - از 1 تا 22)
16.افراسیابی،غلامرضا،توبه در شعر حافظ، » کیهان فرهنگی » آبان 1367 - شماره 56(3 صفحه - از 96 تا98)
١٧- افراسیابی ، غلامرضا ،«احتذاى» یا تقلید ادبی در گلستان سعدی؛ دکتر غلامرضا افراسیابی. دفتر یازدهم - مرکز سعدی شناسی

دکتر افراسیابی با سرکار خانم پری زارع ،لیسانسه ی شیمی و دبیر دبیرستانهای شیراز ازدواج کرد و صاحب سه فرزند به نامهای روزبه ،رودابه و علی، شد که نخستین در دوره دکتری ،دومین در دوره کارشناسی ارشد و علی در دوره ی کارشناسی معماری به تحصیل مشغولند .

برای آن بزرگوا ر روانی شاد و علوّ درجات و لطف ایزدی ، آرزو میکنم و امیدوارم که فرزندان وی نیز چون پدر خود ،سربلند و سرافراز باشند و نام بلند آن مرد یگانه را بلند آوازه تر سازند ، بمنّه و کرمه

 

شعری از دکتر کاووس حسنلی استاد دانشگاه شیراز در سوک شادروان دکتر افراسیابی 

خنده اش ، بوی آسمان می داد         بوی دریای    بیکران می داد

کهکشانی که در نگاهش بود          سمت خورشید را نشان می داد

ماهتابی   که  در جبینش بود          آینه ، دست    این و آن می داد

یاد آن روزهای سبز به  خیر          روزهایی که   درسمان می داد

می نشستیم رو   به چشمانش         می نشست و به ما امان   می داد

از کلامش حیات می  جوشید         مثل این که به مرده   جان می داد

سخنان       امید       افزایَش         خاطر  خسته  را ، توان   می داد

زیر بال و پر محّبت  خویش         هر که  را  بود    آشیان  می  داد

بازهم آن سه  شنبه هفده مهر         آمد  آنجا  که  درسمان  می   داد

آمد آنجا  که  سالها با   شوق          درّو  گوهر  به  دوستان  می داد

آمد   آنجا   ولی   چه   آمدنی         کاش گریه،  به ما  امان  می   داد

تا بپرسیم ازاو چرا یک عمر         این همه  بوی  ارغوان    می داد

تا بپرسیم از او چگونه چنین         تن  به  غارتگر  خزان    می داد

تا بپرسیم از او چرا بی   ما         دل به این کوچ ناگهان     می داد

آمد آنجا ،ولی بزودی رفت          رفت آنجا که بوی "ان " می داد

رفت تا محضر لسان الغیب          که نشان   از   فرشتگان می داد

حافظیه ،  تن    عزیزش را          در دل خویش   آشیان    می داد

رمضان می وزیداز هر سو          خبر از   روضةالجنان   می داد

صوت   امّن  یجیب  می آمد         خبر از   عیش جاودان   می داد

می شنیدم   کبوتری      آرام         روی تابوت  او اذان      می داد

دست خود را فرشته یی به وداع     به   خداحافظی   تکان   می داد

شعری از دکتر غلامرضا کافی ،استاد دانشگاه شیراز در سوک شادروان دکتر افراسیابی

خاطر ملول چیست که دم در کشیده است

یا در عزای کیست که عزلت گزیده است

طبع طرب ترانه چرا دم نمی‌زند

یا از چه رو قریحه زبان بر بریده است

باری نهیب واقع هول هلاک داشت

این پیک شوم‌پی ز کجا سر رسیده است

نه خانه داشت صبر که یک کومه‌ی ضعیف

سختا که سوم صرصر و سرما وزیده است

با نازکای طبع غزل‌پرورم چه سود

وقتی که لحن مرثیه رسم قصیده است

با نحس بخت حبس نفس کی روا بود

مسعود سعدنای به آتش کشیده است

تنها نه خامه‌ی ادب افتاده در تپش

«رنگ از رخ تمام قلم‌ها پریده است»

صورتگر و همایی و فرزاد و مینوی

داغی نه اندک است که شیراز دیده است

استاد بی‌بدیل ادب خرقه چاک کرد

شهر ادب ببین که گریبان دریده است

باور نداشتم که رثای تو سر کنم

سر بشکند ز خامه عجب شوخ دیده است

افراسیابی آن کی و کیخسرو ادب

سیمرغ‌گون به قاف ابد پر کشیده است

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →