دکتر منصور رستگار فسائی

یادی از شلدروان دکتر رضا شاپوریان

دکتر منصور رستگار فسایی

 

یادی از دکتر رضا شاپوریان


دکتر رضا شاپوریان را در سالهای اول دهه ی ١٣۵٠ شناختم که استادبیش کسوت و سرشناس   بخش روانشناسی دانشکده ی ادبیات شیراز بود،در ان روزگار که بخش روانشناسی و تاریخ و زبان و ادبیات فارسی  در یکی از ساختمانهای دانشکده در جوار حافظیه  قرار داشتند - که خوشبختانه هنوز بخش فارسی در ان جاست-  و همین امر فرصتی به دست می داد که هر روز در محوطه ی دانشکده یا راهروهای مشترک بخش همدیگر را ببینیم و گاهی هم ساعتی در اطاقش  با هم بنشنیم و گفتگو کنیم ،برخی ازاستادان  دیگربخش نیز چون شادروانان دکتر علی اصغر  رضویه و دکتر علی اکبر حسینی و بزرگانی چون چون دکتر مهریار و دکتر محمد علی بطحایی و دکتر مژدهی هم  ، سری به آنجا می زدند و من از گفتگوهای علمی و مباحث ان دوستان گرامی که هر کجا هستند ،خداوند نگهدارشان باد ،استفاده فراوان می بردم اما اشتراکات روحی وعاطفی یگری هم با با دکتر شاپوریان  داشتم  که اگر از مردم  داری و محبتهای بی دریغ وی  بگذریم عبارت بودند از :

 

از راست به چپ:دکتر منصور رستگار فسایی،دکتر شاپوریان ،دکتر مهدی حمیدی و؟ سال 1356 شیراز – دانشکده ی ادبیات

 نخست ان که  شاپوریان ذوق ادبی  و شاعرانه سرشاری داشت وخوب شعر می گفت و من که همیشه عاشق شعر و شاعری بوده ام از این ذوق و هنر وی لذت می بردم ،او ادب ایران و جهان را می شناخت ، لیسانس خود را در ادبیات  فارسی گرفته بود و سپس برای تحصیلات به آلمان رفته و دکتری خود را در  روانشناسی  از یکی از معروفترین دانشگاهها  ی آنجا اخذ کرده بود ، شعر هایش در مجلات مختلف ایران مخصوصا در خرد و کوشش که در واقع نشریه ادبی  دانشگاه شیراز آن  روزگار بود  ، به چاپ می رسید .

دوم انکه  شادروان دکتر رضا شاپوریان از اغاز انتشار خرد و کوشش تا پایان کار انتشار شماره ی ١٨ این مجله که در اواسط سالذ١٣۵٧ منتشر شد عضو هیات تحریریه ی خرد و کوشش بود و با  شادروان دکتر حمید محامدی  که تا شماره ١٢ سردبیر مجله بود ومن که از شماره ی ١٣ تا پایان کار مجله سردبیر ان بودم همکاری مستمر داشت و مقالات واشعار خود را به ان مجله می داد.

 

از راست به چپ:دکتر علی محمد مژده،  ? و دکتر شاپوریان پیش از 1350-شیراز دانشکده ی ادبیات

سوم این که فرزندان ما با هم همکلاس و همدرس و دوست بودند و همین امر  روابط خانوادگی میان ما ایجاد کرده بود و گهگاه از پذیراییهای گرم او و خانواده اش بر خوردار می شدیم .مخصوصا که خانه ی او در کنار خیابان باغ ارم و تقریبا به فاصله یی اندک ، روبروی باغ ارم قرار داشت و با خانه ی ما که در کوچه ی باغ ابوالفتح خانی از خیابان باغ ارم قرار گرفته بود ، فاصله ی چندانی نداشت

هنر دیگر اوجمع اوری سکه و مطالعه در باره ان بود ومقاله هایی نیز در این زمینه داشت ( رک: "سکه های صفویه » خرد و کوشش » آذر 1351 - شماره 10(19 صفحه - از 94 تا 112)

او بسیار مهربان و خوش صحبت و لطیف طبع بود و ذوق ادبی خود را زود نشان می داد در بیان عقایدش صراحت  لهجه یی داشت که گاهی برای برخی خوشایند نبود ولی همیشه خیر خواه  دیگران بود و جانب ادب و احترام را نگه می داشت و با رفتن وی  و برخی از همکارانش از دانشگاه شیراز جای انان برای همیشه خالی ماند.

انچه دکتر شاپوریان و کسانی چون وی را در خاطر  من همیشه زنده و ماندنی می سازد ان است که ایشان با سرمایه ی علمی فراوان ، تسلط بر دو سه زبان دیگر و ذوق ادبی و سرمایه یی که از شناخت فرهنگ و تاریخ میهن خود داشتند، کمر به خدمت به دانشجویان و ارتقاء سطح اموزشی وپژوهشی دانشگاه شیراز بستند و تا می توانستند دانشجویان را با روش مندی ها و خلاقیتهای  تحقیقاتی دوره ی معاصر اشنا ساختند و بنیانی فراهم اوردند که حاصل ان را می توان در کارهایی که شاگردان انها در دانشگاههای ما انجام می دهند باز شناسی کرد.

  شاپوریان  در دوران دوری از ایران همه  اشعار خود  را تا سال مرگش جمع کرده و در ده مجموعه فراهم آورده بود که خود در باره انگیزه هایش در رویکرد به شعر و ادب فارسی چنین می نویسد :         

آتشی که بیش از هفتاد سال در خانهً دلم لانه کرده بود و گاه گاه، اینجا و آنجا به صور مختلف جرقه های نا چیزی میزد تا موجودیت خود را خاطر نشان سازد، در چند سال اخیر، به ویژه، پس از انجام عمل جراحی قلب باز، که موجب شد چند صباح دیگری دیدگان مرا برروی زیبائی های حیات باز نگهدارد ،به یکباره به شعله وری پرداخت . دفاتری که به این طریق تهیه و تدوین شده اثری از این شعله وریهای بی امان است ! در سه چهار سال گذشته شب و روزی نبوده است که من از نزدیک دستی بر این آتش نداشته باشم، و ساعات و دقایق زودگذر عمر را به یاری آن گرم و روشن نساخته و به لایه های یخزدهً روزهای زندگی که در ذوب شدن کاملند شعلهً لذت بخشی نتابانده باشم اگر هفتاد سال نخستین زندگی من چندان برایم ثمر بخش نبوده است ( ! ) اکنون که در آستانهً زمستان زندگی به شمارش معکوس سرگرم هستم، از آنچه در سه چهار سال آخر عمر انجام شده، خودم کمال رضایت را دارم ولی اینکه دیگران هم پس از مرور احتمالی این نوشته ها همین نظر را داشته باشند ،بحث دیگری است! عوامل و انگیزه های چندی هم در امر این شعله وری، نقشهای مستقیم یا غیر مستقیم داشته اند . از جمله مهمترین آنها آشنائی بیشتر من با دیوان خواجه شیراز بوده است که تا کنون موفق نشده بودم آن را آن گونه که مایل بوده ام مرور کنم، دو سالی شبانه روز من با همدمی با این بزرگوار سپری شد دیوان ارجمندش را نه یک بار، که بلکه چندین بار از آغاز تا انجام به دقت خواندم و بر روی بیت بیت غزلیاتش به تعمق نشستم، و نه تنها این، که هر چه را هم دیگران در بارهً او نوشته اند ،تا آنجا که امکانات زندگی در غربت اجازه می داد ،از نظر گذراندم . با غوطه زدن در دریای پهناور و این بحر بی کران به صید مرواریدهائی نیز موفق شدم که از آنها در دفترهای مختلف به نثر یاد کرده ام . ولی خاطرهً ابدی من از این مؤانست بالنسبه طولانی، دفتری است به نام «راه نظر» که شامل هفتاد غزلواره است که آنها را متواضعانه به پیشگاه تربت پاکش هدیه میکنم .

دیگر ،عالمگیر شدن غیر منتظرهً شهرت حضرت مولانا، به ویژه در کشوری است که موطن چند سال اخیر عمر من است . شعلهً این آتش دامن مرا هم گرفت و شعر و غزل او ساعاتی از زندگی روزانه ام را پر کرد . حاصل آن دفتری  به نام «بزم مولانا»است  که حاوی ۹۲ غزلواره است، به عدد رقم «مولوی» به حروف ابجد که خاضعانه به پیشگاهش تقدیم شده است .

دیگر دسترسی پیدا کردن به دیوان ارجمند استاد فقیدم دکتر مهدی حمیدی شیرازی بوده است که سالها افتخار شاگردی، همکاری، و دوستی اش را داشتم . از همان زمانهائی که نخستین شرارهً عشق و معشوقی پیمان شکن خرمن زندگی احساسی او را به آتش کشانید . یادگار آشنائی ها و هم صحبتی های با او در قطعاتی بازتاب یافته است که قسمت اعظم آن در دفتری به نام «سروده های سال دو هزار» گردآوری شده است .

دیگری مرگ غیر منتظرهً دوست شاعرم نادر نادرپور بود که همچون صاعقه ای ناباورانه بر سرم فرود آمد و یکی دو هفته ای تمام زندگی احساسی – عاطفی مرا دچار اختلال ساخت . گوشهً کمرنگی از خاطره های تلخ این فاجعهً عظیم بر قطعاتی از این دفتر ها سایه انداخته است و ...

دفتری که به نام «یاد های عمر» مشخص شده است در بر گیرندهً قطعاتی است که غالبا به اسلوب کهن سروده شده . این قطعات بازتابی از وقایع روزمرهً زندگی من می باشد، که لحظاتی از آن را پر ساخته اند و مجموعهً آنها بیانگر نحوهً زندگی من در این ایام است .

به غیر از «یاد های عمر»، دفتر دیگری تدوین شده به نام «گلهای پرپر» که مجموعهً سوگنا مه هائی است که من برای دوستان، استادان، افراد خانواده و تعداد دیگری از شخصت های حقیقی و اساطیری سروده ام . با تعدادی از این افراد آشنائی بسیار نزدیک داشته ام و روابطم با سایرین برخی دورا دور و بعضی بر اساس .آثار هنری و یا خاطراتی است که در کتب و دفاتر مختلف از آنان بجا مانده است .

سه دفتر مختصر هم که قطعات مندرج در آنها به سبک غیر سنتی است به ترتیب عبارتند از:«سبوی درد»، «دیوار»، و «فریاد آخرین». این دفترها تجربه هائی است – شاید هم غیر موفق – در سبک نیمائی که در حال حاضر پیروان و مقلدین فراوانی پیدا کرده است !

و در آخر دفتری است که شاید ارزش آن در نظر من بیشتر از ارزش تمام دفاتری باشد که از آنها یاد شده است . و آن دفتری است به نام «هدیهً جان» که در برگیرنده یک صدوده غزل واره است، پیشکش به پیشگاه امیرمؤمنان که رقم ۱۱۰ مبین نام مبارکش «علی» است . اگر عمری باقی ماند – که چندان محتمل نیست – و اگر مُعّدات مفقود و تسهیلات فراهم شد رجای واثق دارم در زمان حیات یکایک این دفاتر را به زیر چاپ بفرستم . اگر هم توفیق رفیق نشد، شاید بازماندگان همتی کنند و از این رهگذر نامی هر چند کمرنگ از من و زندگی بالنسبه طولانی ام بر صفحهً روزگار باقی گذارند .

جز این دفاتر شعر، در همین دورهً سه چهار ساله دفاتری هم به نثر تهیه شده است که میتوان از آنها با اسامی: «زندان سکندر»، «نیمرخ شخصیتی حافظ»، و «سیری در شرح سودی بر دیوان حافظ» یاد کرد . جدا از اینها در همین فاصلهً زمانی رسالاتی هم در زمینهً رشتهً اختصاصى خود – روانشناسی – تألیف یا ترجمه کرده ام(  شنبه سوم جون ۲۰۰۰ خرداد ۱۳۷۹ شمسی ، بوستون)

دکتر شابوریان پنج مجموعه  را در وبلاگ خود "    http://www.shapurian.com "

به صورت پی دی اف( PDF ) منتشر کرده است که برخی از آنها هنوز برای علاقمندان قابل استفاده است وعبارتند از:

1-راه نظر: که خود در تاریخ یکشنبه نهم ژانویه ۲۰۰۰ در باره آن نوشته است:""..

در سالهای نوجوانی من، حال و هوای شیراز پر از سوز و گداز عاشقانه بود! یکی از دبیران ادبیات ما، مهدی حمیدی – شادروان دکتر مهدی حمیدی شیرازی – ولوله ای در شهر انداخته بود. کتاب «اشک معشوق» اش که تازگی منتشر شده بود انیس و مونس شبانه روزی همه ی هم نسلان من بود و بازار شعر و دلدادگی در بین نوجوانان دبیرستانی رواج داشت. من هم در آن ایام گاهگاهی کلماتی را پشت سر هم می گذاشتم به تصور این که شعر است! به دیوان این و آن هم ناخنکی می زدم – خودآگاه یا ناخودآگاه – کدام شاعر نوجوانی است که از این کارها نکرده باشد؟ این داستان ادامه داشت تا برای ادامه تحصیل روانه تهران شدم. در دوران دانشجوئی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ، من با تعدادی از ممتازترین اساتید بعدی زبان و ادبیات فارسی همدوره بودم که از آن میان یکی هم شادروان دکتر غلامحسین یوسفی بود. نسبت به یکدیگر انس و علاقه ای داشتیم. کوتاه زمانی هم هم منزل بودیم. شبی همان دخترک شیرازی که در عالم خیال سالها حاکم دل و دینم بود در تهران عروسی کرد. مرا هم دعوت کردند. با برادرش دوست صمیمی یک جان در دو قالب بودیم! رفتم! سوخته دل ...! در راه بازگشت به خانه، با سینه ای سوزان و بغض فرو خورده، سرودن غزلی را شروع کردم. تا به خانه رسیدم چهار پنج بیت آن را در ذهن پشت سر هم ردیف کرده بودم! یوسفی، مثل همیشه، که شبها دیر می خوابید سرگرم مطالعه بود. پرسید کجا بودی، دیر آمدی؟ جریان را برایش گفتم و افزودم بین راه غزلی هم سروده ام! گفت بخوان! با کمی تمجمج و انکار خواندم:

جانم بسوختی و بجان دوست دارمت
باور مکن که دست ز دامان بدارمت

 

ای سنگدل برو، بخدا می سپارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

یوسفی سری جنبانید، تبسمی کرد، در ارتباط با عروسی کردن معشوق تسلیتی گفت، که البته از دست دادن محبوب – آن هم در آن عهد و زمان – چندان هم تحملش ساده نبود! و شروع کرد به تعریف کردن از غزل و به به و چه چه کردن! من شکست خورده ی در عشق با دلخوشی این تعریف ها، از زبان دوستی که بدو مهر و ارادت می ورزیدم به خواب رفتم. صبح که بیدار شدیم یوسفی دیوان حافظ را از گنجه ی کتاب ها بر داشت، آن را گشود و غزل:

جانم بسوختی و بجان دوست دارمت

 

ای غایب از نظر بخدا می سپارمت

را بدستم داد و با لبخند ملیحی افزود: «در شیرازی بودنت شکی نداشتم ولی نمی دانستم می توانی به خوبی حافظ هم غزل بگوئی! مبارک است! و هر دو زدیم زیر خنده! کاشف به عمل آمد که بنده در همان عوالم حواس پرتی عاشقانه، دست به سرقت ادبی زده بوده ام! تا سالهای سال، هر زمان با این مرد شریف دیداری داشتم داستان «ای سنگدل» را یادآور می شد یم و هر دو تا مدتها می خندیدیم! روانش شاد!

اکنون که پس از گذشت بیش از نیم قرن من پیرانه سر بار دیگر هوس ناخنک زدن به دیوان خواجه را پیدا کرده ام. نتیجه آن مجموعه ای است که اینک در برابر شماست! همان گونه که در اول این نوشتار یادآور شدم، سن واقعی حافظ بر هیچ کس معلوم نیست! سن حقیقی کدام یک از شعرای متقدم بر کسی به درستی آشکار است؟ ولی من امسال در مجلس یادبودی که در ذهن خود برای این بزرگوار ترتیب داده ام، از روی تقریب هفتاد شمع غزلواره روشن کرده ام. مجموع این شمعهای کم سو محتوای این دفتر را تشکیل می دهند، اگر مورد پسند شد آنرا به پای ارادت من نسبت به خواجه بگذارید. و گرنه ... خود دانید  "

2-بزم مولانا´: شاپوریان در 28 مارچ 1998 در باره ی این مجموعه نوشته است:

 

 

 

در سر جلسه امتحان نهایی ششم ادبی٬ سئوال تاریخ ادبیات «مولانا» بود. عده ای از دانش آموزان تصور کردند منظور «مولانا جامی» است! شرح حال او را نوشتند. بدیهی است نمره ای نگرفتند. من که جزو آن عده بودم که سئوال را درست فهمیدند٬ پس از بحث پیرمون زندگی وآثار «مولانا جلال الدین مولوی رومی» چون خواستم نمونه ای از اشعار او را ذکر کنم جز دو سه بیت اول مثنوی بیشتر به ذهنم نرسید:

از جدایی ها حکایت می کند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند...

 

بشنو این نی چون شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند!

هر چه سعی کردم بقیه اشعار به خاطرم نیامد. لذا به فکر افتادم خوم بر همین سیاق چند سطری بنگارم! سطور زیر – با حک و اصلاحی که از راه حافظه صورت گرفته – یاد بود آن روز است٬ که روزگاری بود!

تصور نمی کنم در سر جلسه امتحان بتوان بهتر از این سر هم کرد.

3- -گلهای پرپر": دکتررضا شاپوریاندر تاریخ یکشنبه 11 اکتبر 1998ذدر باره ی این مجموعه نوشته است: 

 

گلهای پرپر: به قول خود شاعر ،" گلهای برپرمجموعهً سوگنامه هائی است که من در مرگ افراد مشخصی سروده ام. با تعدادی از این افراد زندگی مشترک داشته و حضورشان را با تمام وجود احساس کرده ام: مادرم٬ برادرم٬ همکلاسی ام٬ استادم٬ دوستم. و با عده ای دیگر در غیابشان محشور بوده ام٬ بی آنکه آنان از بودن با من آگاه بوده باشند! هنرمندی که با آفرینش هنری خود تار دلم را لرزانده است. نویسنده ای که سالهای سال در انزوای تنهائی احساسی خود با قهرمانانش دور از چشم او زیسته ام. شاعری که با تراوشات روح سرکش و دردمند خود کام دلم را شیرین ساخته و شهد شعر خود را بدون مضایقه به من چشانیده است و دیگرانی که در کسوت پیر و راهبر در دهلیز تاریک و پر پیچ وخم حیات شمع روشنی بخش روزهای زندگی من شده اند. در مورد گروه اخیر بعد زمانی مطرح نیست٬ زیرا ممکن است این فرد افسانهای باشد، همانند رستم٬ سهراب٬ و یاحقیقی چون منصور حلاج٬ پیر هرات و...!

این سروده ها برخی غزلواره اند٬ بعضی لباس قصیده بر تن دارند٬ پاره ای چهارپاره اند٬ و تعدادی هم آزادانه لباس «مد!» روز پوشیده اند. ولی در همه احوال٬ صرفنظر از صورت ظاهر گوناگونشان تبین کننده احساس احترام آمیزی هستند که من نسبت به تک تک آنان در عمق وجود خود انباشته ام. گرچه این افراد اکنون دیگر به صورت ظاهر در جمع ما نیستند و دستشان از دامان زندگی کوتاه شده است٬ ولی به طور قطع و یقین تا سالهای دراز در ذهن دیگرانی که از موهبت حیات برخوردارند٬به زندگی خود همچنان ادامه خواهند داد. یادشان گرامی وروانشان شاد!

چند قطعهً اول این دفتر همان گونه که ملاحظه میشود٬ کرنشی است پاکبازانه در برابر چند تن از ائمه اطهار سلام اله علیهم٬ که یاد گرامیشان روز وشب ذهن سراینده را به خود مشغول داشته و نام ارجمندشان به عنوان تبرک در سر لوحهً این دفتر قرار گرفته است.

 

گلهای پرپر٬ مجموعهً سوگنامه هائی است که من در مرگ افراد مشخصی سروده ام. با تعدادی از این افراد زندگی مشترک داشته و حضورشان را با تمام وجود احساس کرده ام: مادرم٬ برادرم٬ همکلاسی ام٬ استادم٬ دوستم. و با عده ای دیگر در غیابشان محشور بوده ام٬ بی آنکه آنان از بودن با من آگاه بوده باشند! هنرمندی که با آفرینش هنری خود تار دلم را لرزانده است. نویسنده ای که سالهای سال در انزوای تنهائی احساسی خود با قهرمانانش دور از چشم او زیسته ام. شاعری که با تراوشات روح سرکش و دردمند خود کام دلم را شیرین ساخته و شهد شعر خود را بدون مضایقه به من چشانیده است و دیگرانی که در کسوت پیر و راهبر در دهلیز تاریک و پر پیچ وخم حیات شمع روشنی بخش روزهای زندگی من شده اند. در مورد گروه اخیر بعد زمانی مطرح نیست٬ زیرا ممکن است این فرد افسانهای باشد، همانند رستم٬ سهراب٬ و یاحقیقی چون منصور حلاج٬ پیر هرات و...!

این سروده ها برخی غزلواره اند٬ بعضی لباس قصیده بر تن دارند٬ پاره ای چهارپاره اند٬ و تعدادی هم آزادانه لباس «مد!» روز پوشیده اند. ولی در همه احوال٬ صرفنظر از صورت ظاهر گوناگونشان تبین کننده احساس احترام آمیزی هستند که من نسبت به تک تک آنان در عمق وجود خود انباشته ام. گرچه این افراد اکنون دیگر به صورت ظاهر در جمع ما نیستند و دستشان از دامان زندگی کوتاه شده است٬ ولی به طور قطع و یقین تا سالهای دراز در ذهن دیگرانی که از موهبت حیات برخوردارند٬به زندگی خود همچنان ادامه خواهند داد. یادشان گرامی وروانشان شاد!

چند قطعهً اول این دفتر همان گونه که ملاحظه میشود٬ کرنشی است پاکبازانه در برابر چند تن از ائمه اطهار سلام اله علیهم٬ که یاد گرامیشان روز وشب ذهن سراینده را به خود مشغول داشته و نام ارجمندشان به عنوان تبرک در سر لوحهً این دفتر قرار گرفته است.

 

 

        

4-هدیه جان: این مجموعه  را دکتر شاپوریان  در روز جهار شنبه بیستم دسامبر 2000 در مالدن ایالت ناساچوست در امریکا ،به اتمام رسانیده است  وخود  در باره آن می  نویسد: "هدیه جان" مشتمل بر صد و ده غزل واره است ! به حساب ابجد صد و ده عدد نام شاه مردان علی است! این کار به قصد تبرک صورت گرفته است! غزل واره ها بازگو کننده احساسات روح سرگشته ای در غربت اند!

هر یک از این غزل واره ها حال و هوای خاصی دارند. یکی بیان کننده آلام درونی، و دیگری رایحه ای از نشاط و شادمانی در بر دارند. به همان گونه که روزهای زندگی هم با یک دیگر همسان نیستند، برخی امیدوارکننده و بعضی نومید سازنده اند!

این غزل واره ها از بین حدود پانصد قطعه انتخاب شده اند! تاریخ زیر هر یک مبین روز سروده شدنشان می باشد! غزل واره ها با نام علی شروع و با نام او پایان می گیرند، و ارمغانی است چنان که هست، نه آن چنان که شاید می بایست بود! کوتاه سخن، هدیه جانی است به پیشگاه مظهر ایمان!

5-خنده زن! ک مجموعه یی است که برای همسرش لیلا و فرزندانش "گلنار" و " طنّاز" گفته است.

6-سبوی درد

7-دیوار

8-فریاد آخرین

9-سروده های سال دو هزار

10-یادهای عمر

 متأسفانه  اگر چه چند مجموعه ی اخیر الذکر را با نام معرفی کرده وتوضیحاتی کلی هم در باره ی انها  در جای دیگر ارایه داده است، اما در  صفحه ی نخست هریک اشاره کرده است که به زودی آن را کامل می کند، اما  در سایت وی نشانه یی از مطالب آن مجموعه ها  نیست که من امیدوارم  فرزندان آن شادروان  این  چند مجموعه را کامی کنند و نسخه ی PDF تمام اشعار پدرشان را هم در سایت او بگذارند زیرا آن چنان که خود دکتر شاپوریان اشاره کرده است ،این مجموعه ها ی اخوانی از نظر تاریخ ادبی بسیار دارای اهمیت هستند که از ان جمله است یکی از اشعار وی که در خرد و کوشش منتشر شد ه  است و در رثای شادروان دکتر لطفعلی صورتگراست: 

مرد شهریور و آمد به دلارائی‌

 مهر مه باز به طنازی و زیبائی‌

 باد پائیزی چون مام نوازشگر

 خواند در گوش چمن قصه لالائی

‌ سرخ گل باز به بستان زده شکرخند

 بلبلان گرم غزلخوانی و شیدائی‌

رسته شیراز زگرمای امردادی‌

خفته با ناز چو خوبان به تن آسائی‌

 بوستان سبز و چمن سبز و هوا دلکش

‌ باز هر گوشه دو صد لاله صحرائی‌

باغ چون دکه بزازان رنگارنگ

‌ دشت چون چهره دلدار تماشائی‌

 هر طرف مرغک خوشخوانی بر شاخی

‌ هر طرف لاله بنی کرده خودآرائی‌

شمعدانی زده آتش به تن بستان‌

 گوشه باغ چنان مجمر حمرائی‌

گشته شیراز به هنگام خزان صد ره‌

 دلربا تر ز بهاران بسمن‌سائی

‌ لولی مهوش مشغول غزلخوانی‌

 ساقی سیمین سرگرم پذیرائی‌

در چنین روزی ناگه زقضای چرخ

‌ مرغ خوشخوانی افتد زخوش‌آوائی‌

 بلبلی مست و سخندان و غزل پرداز

 لب فرو بندد در عین توانائی‌

 مادر شعر عزاگیرد و در مرگش‌

دهد از دست همه‌صبر و شکیبائی‌

مرد صورتگراستاد سخن سنجی

‌ مرد آن چشمه جوشان گهرزائی‌

 چه شد آن خامه افسونگر افسون‌ساز

 چه شد آن لحن پر از سحر نکیسائی‌

 چه شد آن دانش و آن فضل و سخندانی

 چه شد آن گفته شیرین و شکرخائی‌

 ای صدافسوس از آن کلک گهر افشان‌

 ای صداندوه از آن حکمت و دانائی

‌ بعد مرگ تو دگر مام ادب فرسود

 که سترون شد و محکوم به نازائی 

( خرد و کوشش ، بهمن 1348 - شماره 4 (صفحه  476 تا 477)

شاپوریان دکتر رضا شاپوریان در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ (May 19, 2008) به ابدیت پیوست ودر آرامگاه نیوتن (Newton Cemetery) به خاک سپرده شد. ابیات زیر ٬ سرودهً خودشان٬ بر سنگ مزار استاد نقش بسته است: 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر شاپوریان مثل  بسیاری ازایرانی ها و مخصوصا  شیرازی های تحصیل کرده می توانست یافته های تخصصی خود را با شعر فارسی بسنجد و از آنها نتیجه گیریهای خاصی داشته باشد ،اوچند  داستان ادبی و شاعرانه را از دید روانشناسی تحلیل کرد و انها را منتشر ساخت  مانند مقاله یی که در خرد و کوشش نوشت با عنوان " مرگ رستم » (خرد و کوشش » آبان 1349 - شماره 7 (صفحه - از 499 تا 500)

اقای دکتر محمد رضا حجت استاد روانشناسی   دانشکده جفرسون فیلادلفیا در مقاله یی که از او در وبلاگ  دکتر شاپوریان منتشر شده است ، در باره  این ذوق خاص دکتر شاپوریان می نویسد: 

"...در  استاد شاپوریان خاطر نشان میکند که محبوبیت حافظ «لسان الغیب» در این است که اشعارش همچون آزمون های فرافکن (Projective Test) منعکس کنندهً ضمیر آگاه و نا آگاه هر صاحب دلی است که از روی صدق و صفا با دیوان او فال میگیرد تا بلکه انگیزهً درون خود را در آینه اشعارش بیابد. (آزمونهای فرافکن در روانشناسی ارزشیابی شخصیت٬ شامل شکلهای غیر مشخصی است٬ همانند لکه های مرکب٬ که برداشت شخص از چگونگی آنها به گفته روانشناسان شخصیت٬ حاکی از انگیزه های آگاهانه ونا آگاهانهً ضمیر اوست.) 

دکتر شاپوریان در پویای رابطه حافظ و خواننده اشعارش به این اشاره می کند که هر شکسته دلی که راز پنهان ضمیر ناخوداگاه خویشتن را در غزلیات حافظ جستجو می کند٬ بر اساس محتوای ضمیر خود می تواند مرهمی برای دل شکسته خویش بیابد و در این پویش روانی با رضایت خاطر به حافظ شیرین سخن آفرین بگوید٬ و به همین دلیل است که حافظ شیرین سخن را « لسان لغیب» لقب داده اند.

علاوه بر این٬ اعتقاد به حافظ و به پیش بینی فال او میتواند برای فال گیرنده پی آمد واقعی در بر داشته باشد. زیرا که در روانشناسی اجتماعی پدیده ای وجود دارد که آن را «پیش بینی خود ساز» 

(Self-fulfilling Prophecy) نام نهاده اند. این پدیده حاکی از این است که اگر فردی اعتقاد به موضوعی داشته باشد٬ همین اعتقاد او موجب به بارآوردن نتایج واقعی از آن موضوع خواهد شد٬ حتی اگرکه خود موضوع واقعیت خارجی نداشته باشد!

در روانکاوی شخصیت حافظ٬ استاد شاپوریان از روش تحلیل فرآورده های هنری استفاده میکند. این روش برای نخستین بار توسط زیگموند فروید (Sigmund Freud) بنیانگذار مکتب روانکاوی به کار برده شد. از این بررسی٬ استاد چنین نتیجه گیری میکنند که: « در حقیقت چهار صد و نود وپنج غزل حافظ که دراختیارماست در حکم ۴۹۵ تابلو و تصویر زندگی شخصی و اجتماعی اوست که منعکس کننده تمام واکنشهای رفتاری و کلامی اش در درازای زندگی هفتاد ساله اش می باشد.»

بر اساس متن غزلهای حافظ٬ استاد شاپوریان حافظ را فردی درون گرا (Introvert) قلمداد می کند که تمایل به گوشه نشینی وپرهیز ازجماعت از ویژگی های چنین شخصیتی است. ولی در عین حال به تحلیل استاد شاپوریان٬ حافظ شیرین سخن مورد توجه دیگران نیز بوده است و علی رغم شخصیت درون گرای خود با دیگران نیز در متن جامعه در تماس بوده است.

تماس با دیگران از ویژه گی های شخصیت برون گرا (Extrovert) است که با شخصیت پایه ای درون گرای حافظ در تعارض بوده است و این تعارض روانی (Conflict) دراشعار حافظ منعکس است. برای مثال٬ اشاره میشود به بیت 

     «دراندرون من خسته دل ندانم چیست            که من خموشم و او در فغان و در غوغاست»

که نه تنها بیانگر این کلنجار درونی حافظ است٬ بلکه این بیت حافظ بهترین توصیف حالت درونی فردی است که از اضطراب ناشی از تعرض روانی رنج می برد.   "

احترام استاد شاپوریان به حافظ و عشق او به غزلیات حافظ در کل متن کتاب منعکس است و در نهایت٬ همانند هر صاحب دل شیفته حافظ٬ به او پناه می برد و در خلوت نشست خود با حافظ به درد دل می نشیند و کتاب «نیمرخ شخصیتی حافظ» با آن پایان می یابد."

تا لیفات و کتب نوشته شده ی دکتر شاپوریان :i

نیمرخ  شخصیتی حافظ٬ انتشارات رشد ٬ زیر چاپ
·         روانشناسی کاربردی برای مقابله با مشکلات (ویرایشگران: رضا شاپوریان٬ ایرج معانی ٬ محمد رضا حجت) ٬ انتشارات نیک تاب٬ زیر چاپ
·         اصول کلی روانشناسی گشتالت٬ انتشارات رشد ۱۳۸۶
·         حقایقی درباره اختلال وسواس٬اثر پادمال دسیلوا واستانلی راچمان٬ ترجمه ٬ انتشارات رشد ٬ ۱۳۸۵
·         روانشناسی بهزیستی٬ تألیف٬ (دکتر ایرج معانی٬ دکتر رضا شاپوریان و دکتر محمد رضا حجت) انتشارات زرین ، ۱۳۷۹
·         بزرگمردان روانشناسی اجتماعی٬ اثر جیمز اسکلن برگ٬ ترجمه ٬ انتشارات نوید شیراز ٬ ۱۳۷۷
·         مقدمه بر روانشناسی عمومی٬ انتشارات روز بهان ٬ ۱۳۶۹
·         کودک و پرورش٬از انتشارات مجله مکتب مام٬سازمان چاپ خوشه ٬ ۱۳۵۶
·         روانشناسی مدیریت٬ اثر هارولد ج. لیویت٬ ترجمه ٬ (دکترمحمد علی بطحائی٬ دکتر رضا شاپوریان) ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۶
·         یاد گیری و رفتار٬ اثر جیمزج. هلاند و ب.ف. اسکینر٬ ترجمه ٬ (دکتر امیر هوشنگ مهریار٬ دکتر رضا شاپوریان) ٬ انتشارات دانشگاه پهلوی ۲۵۳۶
·         روانشناسی نوجوانی برای مربیان٬ گلن مایرزبلر و استیوارت جونز٬ ترجمه ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۶
·         راهنمائی و مشاوره کودک در مدرسه٬ تألیف ایزابل کلارک ماک لین٬ ترجمه ٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۵
·         روانشناسی کودکی و نوجوانی٬ تألیف کارل ایوارز زاند اشتروم٬ ترجمه٬ انتشارات امیر کبیر ۲۵۳۵
·         کلیات روانشناسی علمی٬اثر داچ و پیتر فرنالد٬ ترجمه٬ (دکتر امیر هوشنگ مهریار٬ دکتر رضا شاپوریان)٬ انتشارات امیر کبیر ۱۳۵۳
·         سلوک و رفتار کودک٬ انتشارات امیرکبیر

مقالات و اشعار فارسی دکتر شاپوریان :

١-شاپوریان،رضا،ملک سلیمان و زندان سکندر در یک غزل ناب حافظ" ایران شناسی " تابستان 1378 - شماره 42(صفحه 330 تا 335)

2- شاپوریان،رضا، نقش تلویزیون بعنوان یک وسیله سمعی و بصری در آموزش عمومی " خرد و کوشش " بهار 1353 - شماره 13(صفحه  7 تا 19)

3--شاپوریان،رضا، بیهودگی "خرد و کوشش " بهار 1353 - شماره 13(صفحه  7 تا 19)

4- شاپوریان،رضا،  ،نقش سکه های صفویه ،"خرد و کوشش " آذر 1351 - شماره 10(صفحه 94 تا 112)

5. شاپوریان،رضا،نا آشنایان!،" خرد و کوشش " آذر 1351 - شماره 10(  صفحه 58 تا 59)

6. شاپوریان،رضا، مهریار،امیر هوشنگ ،پژوهشی درباره مسائل و مشکلات دانشجویان ایران "خرد و کوشش " بهار 1350 - شماره 9(صفحه - 66 تا 84)

7. شاپوریان،رضا ،خنده زن!" خرد و کوشش " بهمن 1349 - شماره 8(صفحه 664 تا 666)

8. یادداشتی درباره پایداری و استواری شکل فارسی آزمون هوش سنجیAH5

نویسندگان: مهریار،امیر هوشنگ - شاپوریان،رضا

نشریه: زبان و ادبیات » خرد و کوشش » بهمن 1349 - شماره 8

(12 صفحه - از 531 تا 542)

9. شاپوریان،رضا ،مرگ رستم،"خرد و کوشش "آبان 1349 - شماره 7(  صفحه 499 تا 500)

10. شاپوریان،رضا ، بحث اجمالی درباره طرح کلی آزمون های هوش سنجی،"خرد و کوشش "آبان 1349 - شماره 7(صفحه 372 تا 394)

11. شاپوریان،رضا ،پیمان،"خرد و کوشش " مرداد 1349 - شماره 6(صفحه 314 تا 314)

12. شاپوریان،رضا ، تاریخ علوم: اطلاعات درباره ابن الهیثم بصری و اثر مشهورش کتاب المناظر

" خرد و کوشش " ،مرداد 1349 - شماره 6( صفحه 235 تا 246)

13. شاپوریان،رضا ،بوف کور،" خرد و کوشش " ، اردیبهشت 1349 - شماره 5(  صفحه 140 تا 140)

14. شاپوریان،رضا ، مهریار،امیر هوشنگ ،گزارش مقدماتی درباره اندازه گیری هوش گروهی از دانش آموزان دبیرستان های شیراز، " خرد و کوشش " اردیبهشت 1349 - شماره 5(صفحه - 57 تا 78)

15. شاپوریان،رضا ،،مرگ استاد،" خرد و کوشش " بهمن 1348 - شماره 4(صفحه - 476 تا 477)

16. شاپوریان،رضا ، مشخصات کلی شخصیت فرد در دوران بلوغ ،"خرد و کوشش " بهمن 1348 - شماره 4(صفحه 369 تا 389)

17. شاپوریان،رضا ، نقش خانواده، مدرسه و جامعه در پرورش کودک ،"مکتب مام " دی 1356 - شماره 97(صفحه - 5 تا 14)

18. شاپوریان،رضا ،  تئوری های روانشناسی پرورشی ،"مکتب مام " شهریور 1356 - شماره 93

(صفحه 5 تا 9)

19. شاپوریان،رضا ، نقش تلویزیون در آموزش عمومی ،"مکتب مام " فروردین 1356 - شماره 88

(صفحه 10 تا 18)

20. شاپوریان،رضا ،معاشرت های دختران و پسران ،"مکتب مام "اسفند 1355 - شماره 87

(صفحه 5 تا 12)

مشاوره و راهنمایی

21- شاپوریان،رضا،"مکتب مام " تیر 1354 - شماره 67(صفحه 5 تا 9 - از 54 تا 54)

22. شاپوریان،رضا ،معاشرت دختران و پسران و دوستیهای نوجوانی ،"مکتب مام " بهمن 1355 - شماره 86(صفحه 5 تا 10)

23. شاپوریان،رضا ،مراحل پرورشی کودکان (از نظر تئوری پرورشی پیاژه) (تجلیل از استاد)،"مکتب مام " دی 1355 - شماره 85(صفحه - از 23 تا 27 53 تا 56)

24. شاپوریان،رضا ،مراحل پرورشی کودکان (از نظر تئوری پرورشی پیاژه) ،(تجلیل از استاد)،"مکتب مام " آذر 1355 - شماره 84(صفحه - 5 تا 12)

25. شاپوریان،رضا ،مشکلات خود را با ما در میان بگذارید،"مکتب مام » شهریور 1355 - شماره 81(صفحه - 63 تا 66)

26. شاپوریان،رضا ، شاپوریان،رضا ،دو نظر مخالف درباره پرورش کودک

نویسنده: شاپوریان،رضا،"مکتب مام " شهریور 1355 - شماره 81(صفحه - 5 تا 10)

27. شاپوریان،رضا ،علل چند قلوزائی ،"مکتب مام" اردیبهشت 1355 - شماره 77(صفحه 35 تا 37)

28. شاپوریان،رضا ،تست های روانشناسی و کاربرد آن ها،"مکتب مام " اردیبهشت 1355 - شماره 77 ( صفحه 5 تا 12 )

29. شاپوریان،رضا ،نقش خانواده در انتقال میراث فرهنگی به کودک،"مکتب مام" اسفند 1354 - شماره 75(صفحه 5 تا 9)

30. شاپوریان،رضا ،مراحل سه گانه بلوغ و مشخصات کلی آن ها،"مکتب مام " آذر 1354 - شماره 72(صفحه 5 تا 9 - از 50 تا 53)

31. شاپوریان،رضا ،اثر خشونت بر کودکان،"مکتب مام " آبان 1354 - شماره 71(صفحه 11 تا 17)

32. شاپوریان،رضا ،مشخصات کلی شخصیت فرد در دوران بلوغ،"مکتب مام " آبان 1354 - شماره 71(صفحه 5 تا 10)

33. شاپوریان،رضا ،کودک رهبر و کودک دنباله رو ،"مکتب مام " مهر 1354 - شماره 70(صفحه 18 تا 21)

34. شاپوریان،رضا ،پرستاری از کودک ،"مکتب مام " اردیبهشت 1358 - شماره 113( صفحه 10 تا 13)

35. شاپوریان،رضا ،نقش مدرسه در پرورش کودکان،"مکتب مام " اسفند 1356 - شماره 99

(صفحه 12 تا 17)

36. شاپوریان،رضا ، روانشناسی: نقش خانواده در انتقال میراث فرهنگی بکودک،"مکتب مام " بهمن 1354 - شماره 74(صفحه  12 تا 17)

37. شاپوریان،رضا ،پرورشی: یادگیری و پرورش ،مکتب مام » دی 1354 - شماره 73

(6 صفحه - از 5 تا 10)

38. شاپوریان،رضا ،آموزشی: کودک و مسئله آموزش زبان،"مکتب مام " اردیبهشت 1354 - شماره 65(صفحه 5 تا 9)

39. شاپوریان،رضا ،نقش پدر در سازندگی کودک "پیوند " دی 1358 - شماره 3(صفحه 20 تا 23 - از 47 تا 47)

40. شاپوریان،رضا ،مادر شاغل و کودک نوزاد ،"پیوند " شهریور 1358 - شماره 1(صفحه 34 تا 35)

اما کتب و مقالات تخصصی روانشناسی شاپوریان به زبانهای فارسی ،المانی و انگلیسی وترجمه از این زبانها به فارسی   به شرح است: 

 
·         نSelected Publications (in English)
·         Hojat, M., Shapurian, R., Foroughi, D., Nayerahmad
, H., Farzaneh, M., Shafieyan, M., Parsi, M. (2002). Divorce and Iranian immigrants' attitudes about gender roles and marriage. (In N.V. Benokraitis (Ed.),Contemporary ethnic families in the United States. (pp. 310-317). Upper Saddle River, NJ: Prentice Hall.)
·         Hojat, M., Shapurian, R., Foroughi, D., Nayerahmadi, H., Farzaneh, M., Shafieyan, M., & Parsi, M. (2000). Gender differences in traditional attitudes toward marriage and the family: An empirical study of Iranian immigrants in the United States. Journal of Family Issues, 21, 419-434.
·         Hojat, M., Shapurian, R., Nayerahmadi, H., Farzaneh, M., Foroughi, D., Parsi, M., & Azizi, M. (1999). Premarital sexual, childrearing, and family attitudes of Iranian men and women in the United States and in Iran. The Journal of Psychology, 133, 19-31.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R. (1990). Students' perception of presidential candidates George Bush and Michael Dukakis. Perceptual & Motor Skills, 70, 1247-1252.
·         Hojat, M., Borenstein, B. D., & Shapurian, R. (1990). Perception of childhood dissatisfaction with parents and selected personality traits in adulthood. The Journal of General Psychology, 117, 241-253.
·         Gelineau, E.P., Merenda, P.F., Shapurian, R. (1989). Students' perception of Robert Bork, Anthony Kennedy, and the ideal Supreme Court justice. Perceptual & Motor Skills, 68, 755-761.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1987). Descriptive statistics, reliability, and validity of a short form of Rotter's locus of control scale given to Iranian students. Perceptual and Motor Skills, 65, 229-230.
·         Shapurian, R., Hojat, M., & Nayerahmadi, H. (1987). Psychometric characteristics and dimensionality of a Persian version of Rosenberg Self-Esteem Scale. Perceptual and Motor Skills, 65, 27-34.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1987). A selected bibliography on loneliness. Journal of Social Behavior and Personality, 2, 273-286,
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1987). Dimensionality of the Eysenck Personality Questionnaire. Journal of General Psychology, 114, 289-296.
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1987). Anxiety and its measurement: A study of psychometric characteristics of a short form of the Taylor Manifest Anxiety Scale in Iranian students. Journal of Social Behavior and Personality, 1, 621-630.
·         Hojat, M., Shapurian, R., & Mehryar, A. H. (1986). Dimensionality of the short form of the Beck Depression Inventory. Psychological Reports, 59, 1069-1070.
·         Hojat, M., Shapurian, R., & Mehryar, A. H. (1986). Psychometric properties of a Persian version of the short form of the Beck Depression Inventory. Psychological Reports, 59, 331-338.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1985). Psychometric characteristics of a Persian version of the Eysenck Personality Questionnaire. Psychological Reports, 57, 631-639.
·         Shapurian, R., & Hojat, M. (1985). Sexual and premarital attitudes of Iranian college students. Psychological Reports, 57, 67-74.
·         Shapurian, R., Hojat, M., & Merenda, P. F. (1981). Interpersonal values of Iranian high school and college students. Journal of Social Psychology, 115, 139-140.
·         Hojat, M., & Shapurian, R. (1980). Multiculture-multiresponse matrices of correlations as a measure of construct validity of a premarital and sexual attitude inventory given to Iranian and British subjects.Psychological Reports, 47, 335-338.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R. (1974). English students' perception of health and ideal self. Perceptual & Motor Skills, 38, 1207-1210.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R., & Clarke, W.V. (1974). Pre-election public image of Nixon and McGovern given by English students. Perceptual & Motor Skills, 38, 575-578.
·         Mehryar, A. H., Shapurian, R., & Bassiri, T. (1972). A preliminary report on a Persian adaptation of Helm's AH4 test. Journal of Psychology: Interdisciplinary and Applied, 80, 167-180.
·         Merenda, P.F., Shapurian, R., Bassiri, T., & Clarke, W.V. (1971). Iranian perceptions of the Reza Shah and president Johnson. Perceptual & Motor Skills, 32, 349-341.
·         Mehryar, A.H., & Shapurian, R. (1971). The reliability and validity of the Persian form of AH5. British Journal of Educational Psychology, 41, 209-213.
·         Mahryar, A.H., & Shapurian, R. (1970). The application of a high-grade intelligence scale (AH5) in Iran.British Journal of Educational Psychology, 40, 307-313.
·         Mehryar, A.H., Shapurian, R. (1970). Some normative data on a Persian form of the new Junior Maudsley Inventory. Psychological Reports, 26, 743-746.

 

SCHORARLY POSITIONS:

  • -  Research Associate & Senior Human Resource Management Consultant, Walter Clarke Associates, Inc.

Providence, RI 02903 (1987-1992).

  • -  Research Associate, Department of Religion, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1985-1987).

-  Foreign Student Advisor, Office of Student Affairs, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1985-1986).

  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, Bucknell University, Lewisburg, PA 17837 (1984-1985).
  • -  Distinguished Professor, Department of Psychology, Pahlavi University, Shiraz, Iran (1966-1980).

Chair, Department of Educational Psychology, Pahlavi University (Currently the University of Shiraz)

(1968-1970).

  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, University of Rhode Island, Kingston, RI 02881 (1978-1979).
  • -  Visiting Scholar, Department of Psychology, University of Cambridge, England (1972-1973).
  • -  Associate Professor, Department of Psychology, Pahlavi University, Shiraz, Iran (1961-1966).
  • -  Visiting Scholar & Fulbright Researcher, Department of Psychology, Bucknell University, Lewisburg, PA

17837 (1963-1964).

  • -  Lecturer in Persian Literature & Language, University of Leiden, Leiden, The Netherlands (1957-1958).

ADMINISTRATIVE ACTIVITIES
Dean of Students, Shiraz University.
Dean of Foreign Students, Pahlavi University,
Member of the Editorial Board of the
 Kherad va Koshesh (Publication of Pahlavi University). Director of Athletics, Pahlavi University.
Chairman of Psychology Department, Pahlavi University.
Chairman of Admissions Committee, Pahlavi University.
President of Football Federation of Iranian Universities.
Press Counselor, Iranian Embassy, West Germany.
Local Attaché, The Hague, The Netherlands.
ETS (Educational testing Service) Representative in Iran.
Chairperson of ICP (International Council of Psychology) in Iran.

EDUCATION:

  • -  Ph.D. in Psychology with minors in Philosophy & Comparative Religions, Department of Psychology,

University of Bonn, West Germany (1959).

Dissertation: "The descriptive meaning of Ibn-al-Haitham’s Optic [Kitab-al- Manazir] for theory of

Perception."

  • -  M.A. in Psychology, Department of Psychology, University of Bonn, Bonn, West Germany (1957).
  • -  B.A. in Psychology, Department of Psychology, University of Bonn, Bonn, West Germany (1954).
  • -  Doctoral Candidate, Department of Persian Literature, Tehran University, Tehran, Iran (1949-1950).
  • -  License degree (B.A. & M.A. equivalent), Department of Persian Literature, Tehran University, Tehran,

Iran (1948).

LANGUAGES:
Proficient: Persian, German, and English; Adequate: Dutch, Arabic and French.

PUBLICATIONS:

  • -  Author and Co-author of 24 papers published in British & American Journals of Psychology.
  • -  Author of three books on General Psychology & Developmental Psychology in Persian.

-  Translator & Co-translator of nine Psychology books   Persian from into English

 *رک وبلاگ دکتر شاپوریان:

http://www.shapurian.com/ostaad/update.html

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یاد روز سعدی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد  

  

یاد روز سعدی بر همه ی فارسی دوستان گرامی باد

سر ِ عاشقان سعدی  هوس بهار دارد   

زتفرّج گلستان ،دل ما قرار دار

  نظری به بوستان کن ،چوبهشت  باغ جان کن    

      گذری به گلستان کن ،که  دوصد بهار دارد

          به سر مزار سعدی ، دل بیقرار سعدی         

     زشکوفه زار سعدی  به تو بس نثار دارد

      سفری به کوی جان کن ،در شیخ آستان کن       

   دل ودیده ارمغان کن ،  که بس افتخار دارد

       زسبوی می پرستان  ، گُل سرخ باده بستان       

   که خدای شهر مستان، می ِ بی  خمار دارد

       سحری، خدا خدا کن، به  حریم شیخ  جا کن      

 گذری به دلگشا کن ، که بسی هزار دارد

     منشین اسیر ماتم ، بگذر  زبیش و از کم        

  بنگر بدو کز عالم ، دل هوشیار دارد

       به زبان برگ دانا، به نهان مرگ بینا        

  ز دل سکوت گویا، دل حقگزار دارد

ز شراب و شور ، زاده ، در ِ عاشقی گشاده         

 به سفر قدم نهاده،   سر کوی یار دارد

                شب عاشقان بیدل ، غم چرخ را فرو هل     

    که به زهره جاه بابِل ، شب و روز کار دارد

         بنگر به حوض ماهی ، که ز صنعت الهی     

    به صفای صبحگاهی ،دل  بی غبار دارد

   نگران دشت و گلشن ، گذران به جان و از تن      

   سفری به روز روشن، زشبان تار دارد

            به ترنّم خموشان، به صفای باده نوشان        

 چودرون پرده پوشان، دل پر شرار دارد

چو خُم ِ شراب جوشان،  ز سیاه شب خروشان           

 به صفای حق نیوشان، دل رستگار دارد 

*در هنگام افتتاح حوض ماهی سعدیه  ،پس از تعمیرات ونوسازی مجدد در30/2/ 1373قرایت شد.

 

 

 

شیراز نماد فرهنگی سعدی وخانواده دوستی وی

 

روی گفتم  که در جهان بنهم

گردم از قید بندگی ،آزاد

که  نه بیرون پارس ، منزل هست

شام و روم است و بصره و بغداد

دست از دامنم  نمی دارد

خاک شیراز و آب رکنا باد  (سعدی ص 409)

                

ملک‌الکلام‌ وافصح‌ المتکلّمین‌، سعدی‌ شیرازی‌ (606 تا 690) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌ سرای‌ ایران‌ پس‌ از فردوسی‌دانسته‌اند،  نخستین‌ شاعر بزرگ‌ فارس‌ واندیشمندی است که ، از دیدی عمیق و همه جانبه  ، نسبت به فر هنگ ایرانی بر خوردار است و از سطح تا اعماق آن رامی شناسد و با دیدی هوشمندانه آن را با زبانی ساده که برآیند تجربه ها و تفکرات اوست، در شعر و نثر خود به تماشا می گذارد ،بنابر این طبیعی است که در سخن وی،مظاهر فر هنگی مردم ایران  و جلوه های متفاوت و متمایز  آن را به طرزی گسترده و معنی دار و با نمایش دقایق و ظرافت های رفتاری و کرداری آن ،در تجلی باشد، و ببینیم که سعدی چگونه می تواند دریک حکایت ظاهرا کم اهمیت ،و به طرزی طبیعی و ساده ، مایه هایی بزرگ  فرهنگ قومی خود رابه عنوان مایه یی برای اندیشیدن ودر یافتن و به کار بردن  به خوانندگان خود القا کند و در عین حال، روحیات فردی و اجتماعی خود را نیز نشان دهد .

جلوه های فرهنگی درآثار مختلف سعدی

 به نطر می رسد که سعدی عالما عامدا ، این فرهنگ را با لایه های  طبقاتی آن ، در گلستان، به تماشا می گذارد  و درآن جا ست که جلوه های فرهنگی جامعه را که به همه  گروههای اجتماعی  مربوط است، وسعدی به انتقال آن به نسلهای آینده علاقمند است ،در شعر و نثر گلستان در جلوه می بینیم و همه ی ابعاد نیک و بد و مثبت و منفی آن را مشاهده می کنیم  وجالب آن است که سعدی با واقع نگری و شیوه ی بیان منسجم و کوتاه و روشنگر خود،  هیچ گروهی را از مشاهده ی سیمای واقعی خود محروم نمی گذارد وبه همگان نیش و نوش  واقعیت را می چشاند وبدین ترتیب است که از پادشاه تا درویش ، در گلستان فرصت می یابند تا تصویر مثبت یا منفی  فرهنگی خود را بنگرند و از دیدن آن متنبه شوند .

" یکی ... محمود سبکتکین  را به خواب  دید که جمله ی وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردیدو نطر می کرد ...درویشی بجای آورد  و گفت :" هنوز نگران است که ملکش با دگران است." (11)

اما سعدی ، در بوستان، علاوه بر انچه درطرح واقعیات فر هنگی درگلستان انجام می دهد ،به ترسیم دنیای مطلوب  فرهنگی و اجتماعی خود می پردازد و جامعه ی فرهنگی آرمانی خود را معرفی می کند  و مردم را آن چنان که خود آرزو می کند  می خواهد:

   تنت زورمند است و لشکر، گران              ولیکن در اقلیم دشمن مران

     که وی در حصاری گریزد بلند                 رسد کشوری بی گنه را، گزند  (   166)

                

 خبر یافت    گردنکشی در عراق               که می گفت مسکینی ، از زیر طاق

      تو هم بر دری هستی امیدوار               پس، امید  بر در نشینان ،برآر  (  169)

اما در اشعار غنایی سعدی که بر آمده از احساسات شخصی و عواطف فردی و "من " شاعراست ، ناخود آگاه سعدی بیش از حکمت و خردورزی آگاهانه ی وی در کار است ،وآنچه در آنجا مطرح می شود ، بر آمده از فرهنگی است که خود جوشانه و طبیعی،  بر اندیشه های شاعر حاکم است و ریشه در طبیعت وخاستگاهای خانوادگی،فرهنگی وقومی او دارد که شاعر، به نیروی آنها می تواند  آزادا نه و رها ، عنان عقل و حکمت و مصلحت وشایست نشایستهای معمول در بوستان و گلستان را از گردن اندیشه  بردارد و به آن گونه افکار و اندیشه ها ،فرصت بروز و ظهور ببخشد، بنابر این در بخش  اشعار غنایی سعدی که به لحاظ کمِی ، بیشترین میزان سخن سعدی را در بر دارد ، ما با تجلیات فرهنگی  طبیعی تر و تراوشهای نا پالوده تر ذهن شاعر ،دسترسی  بیشتری داریم ، شاعر در این بخش از اشعار خود، نا آگاهانه و به طرزی طبیعی ، رفتار و کردار فردی شیرازی را که در سنین و اوضاع و احوال متفاوت روزگار ، در محیط اجتماعی فارس و شیراز وبا آداب و رسوم و نگرشهای عامه ی مردم این دیار  بزرگ شده است ،به تماشا می گذارد ، و زلال فرهنگ خانوادگی  و شهری خود را در روابط اجتماعی  و عاشقانه یی که در سخنش در جریان  است ، نشان می دهد و در نتیجه ، خواننده ، از خلال سخن وی ، در می یابد که شیراز ،برای سعدی ، تنها یک جغرافیا ،نیست بلکه معرّف  فرهنگی  ویژه با خصلتهای زنده و پایداری است که انسانی والا ،چون سعدی را می پرورد و همه ی عمر وی را شیفته و بیقرار خود می سازد و شعر و نثر و دیگر آثارش را در تحت تأثیر  مداوم خود قرار می دهد .

"شیراز"، در شعر  و نثرسعدی ، یکی از پر بسامد ترین واژگان شعر اوست که بیش از 45 بار در دیوان او تکرار می شودو محوربیان حقیقی یا استعاری  بسیاری از حوادث و ویژ گیهای فرهنگی این شهر و مردم آن  قرار می گیردو این امر در همه ی آثار وی بیش و کم ، مشهود است اما ، به کار بردن 18 بیت به گویش محلی و قدیم شیراز در مثلثات سعدی( که...مثنوی بلندی است در 54 سطر و 18 بند که به تناوب ابیاتی به عربی، فارسی و گویش قدیم شیراز در آن تکرار میشود.از لحاظ مضمون،مثلثات سعدی یک اندزنامه‏ است و هر بند آن مضمونی مستقل دارد.بنابراین در بیتهای فارسی و شیرازی مثلثات سعدی، همان مضمون بیتهای عربی تکرار می‏شود.دکتر جعفرمؤید شیرازی ،یغما) علاوه برآن که تسلط شاعر رابر زبان مادری  و غیر رسمی شهرش – که در آنجا بزرگ شده است ،نشان می دهد ،کاربرد آن ،می تواند دلبستگی درونی سعدی را نسبت به شیراز وفرهنگ و آداب و رسوم و لهجه مردم آن دیار، به خوبی اثبات  کند و ان لهجه را درکنار دو زبان رسمی فارسی و عربی  تشخصی مهم ببخشد،

در مقایسه ی مثلثات سعدی با مثلثات حافظ به این نتیجه می رسیم که غزل مثلث حافظ 7 سطر دارد با 7 مصراع عربی،6 مصراع به گویش شیرازی و 3 مصراع فارسی که به صورتی نامرتب در تنه ی شعر به هم آمیخته است.( همان) . بنابر این می توان گفت ، با آن که سعدی بسیار بیش از حافظ به  دور از شیراز زیسته است ، اما تعداد اشعار او در باره ی شیراز و اشارات او به طبیعت ، آداب و رسوم و میراثهای فرهنگی مردم شیراز،به مراتب بیشتر از حافظ است که همه ی عمرش را در شیراز گذرانده است ، حتی کمیت  مثلثات وی نیز ،ازمثلثات حافظ. بیشتر است . بعلاوه سعدی در گلستان نیز بیتی به گویش شیرازی کهن آورده است؛ آنجا که حکایت پیرمردی را بازگو می کند که به او گفتند:
“چرا زن نکنی؟” گفت: “با پیر زنانم عیشی نباشد.” گفتند: “جوانی بخواه، چون مکنت داری.” گفت: “مرا که پیرم، با پیرزنان الفت نیست؛ پس او را که جوان باشد، با من که پیرم، چه دوستی صورت بندد؟”

    پرِ هَفتا سله جونی می کند       عشغ مقری و خو بنی چش روشت

( “پیر هفتاد ساله جوانی می کند، چشم خشکیده (=کور) مگر به خواب چشم روشن را ببیند!”)
همچنین سعدی در باب هشتم بوستان نیز واژه ای شیرازی را به کار برده است

   به آرام دل خفتگان در بنه        چه دانند حال کُم ِگرسنه؟(بیت 3421)

 سعدی  در بسیاری موارد ، خود را شیرازی ، سعدی شیراز یا سعدی از شیراز ،می خواند ، در حالی که  حافظ، همه جا ،حافظ است و اگر چه به شیراز می نازد ،اما "حافظ شیرازی " را به کار نمی برد:

  گوش بر ناله ی مطرب کن و بلبل ، بگذار   

      که نگوید سخن  از سعدی شیرازی به (  561)

 زخاک سعدی شیراز ،بوی عشق آید           هزار سال پس از مرگ او،گرش بویی (

               هر متاعی زمعدنی خیزد          شکر  از مصر و سعدی از شیراز     ( 480)

سعدی در آثارغنایی خود، دیگر،در سیمای کسی  که  درس خوانده ی نظامیه  و عالم  و مجلس گوی و فقیه  و واعظ، وکسی که سرد و گرم  روزگار چشدیده و تجربه  اندوخته ی  روزگار است،ظاهر نمی شود  ،بلکه سخنگوی صادق عواطف و احساسات و نا خود آگاه فرهنگی خویش است که " ذوق شیراز، اورا به خودواقعیش ، باز می گرداند و با این بازگشت ، کودکی و نوجوانی و گذشته ی دور خانوادگی  و زندگی در دورانی طلایی از عمر خود را تداعی و احیاء می کند و از همه ی آن چه به دور از شیراز  بر او رفته است ،پشیمانی می جوید وبازگشت او  به شیراز،بدین معناست که سعدی به قول خودش،به سر زمین احراریا فرهنگی که خانه زاد آن است،یا به عبارت دیگر ،به خویشتن خویش ، باز می گردد.

 

شیراز فرهنگی سعدی:

هنوز واقعا بر اهل تحقیق مسلم نیست که فوران ذهن خلاق سعدی در نثر ونظم ،از چه زمانی آغاز شده است و شعر های دوران آغاز شاعری وی ،پیش از مهاجرت از شیراز،مهاجرت و بازگشت او به شیراز کدام است و  آثار عربی وی، درچه دورانی از سفر و در کدامین سرزمین ها  سروده شده است ،وقالبهای شعر و نثر وی ،چه ارتباط معنی داری با دوران زندگی وی در شیراز یا مهاجرت دارند ،اما آنچه مسلم است این است که باز گشت سعدی به شیراز ،را می توان  نقطه عطف بزرگ زندگی شاعر وآغاز دوران سکون و آرامش و شهرت و مسند یابی بحق وی در صدر مجلس نظم و نثردر زبان و ادبیات فارسی دانست،که سبب می شود شاهکار های ادبی اوبوستان و گلستان را در سالهای 655 و 656 هجری در شیراز ،خلق کند ، ولی غزلیات وی،که مبین عواطف واحساسات و نا خود آگاه شخصی شاعر هستند ،دارای تاریخ  و مکان سرای سرایش معینی نیستند ،امّا مضمون آنها ، در شناخت فرهنگ وروحیات شخصی سعدی ،در ارتباط با زاد بومش شیراز، بسیار راه گشاست  به عنوان مثال در ضمن غزل – قصیده  های سعدی ،به شهرآشوبی زیبا بر می خوریم که " بازگشت به شیراز" عنوان داردو ازکلمه به کلمه ی آن، دلبستگی شدید به شیراز و محیط و مردم آن  و دلزدگی از دوری ازاین شهر مادر بوم، ،که آن را شهر عزیزان کریم ، دریای گهر، دیار اهل هنر ،می نامد، دیده می شود    :

 سعدی اینک به قدم رفت و به سر ،باز آمد 

 مفتی ملّت اصحاب نظر باز آمد

  فتنه ی شاهد و سودا زده ی باد بهار     

عاشق  نغمه ی مرغان سر باز آمد

  تا نپنداری کاشفتگی از سر ، بنهاد    

 تا نگویی که زمستی به خبر باز آمد،

  دل بی خویشتن و خاطر شور انگیزش 

همچنان یاوگی و تن به حضر،باز آمد

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد  

 تا چه آموخت کز آن شیفته هر،باز آمد

عقل بین  ، کز بر سیلاب غم عشق، گریخت 

 عالمی گشت وبه گرداب خطر بازآمد

  تا بدانی که به دل ، نقطه ی پا بر جا بود  

 که چو پر گار بگردید و به سر باز آمد

 وه که چون تشنه ی دیدار عزیزان  می بود

 گوییا آب حیاتش ،به جگر ،بازآمد

  پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد 

منزلت بین که به پا رفت وبه سر باز آمد

  میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

 که به اندیشه ی شیرین، ز شکر باز آمد

   چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق     

   تا بدین روز که شبهای قمر، بازآمد

 بلعجب بود که  روزی به مرادی برسد   

     فلک خیره کش ،از جور مگر باز آمد

   دختر بکر ضمیرش فپس از این

          جور بیگانه نبیند ، که پدر بازآمد

  نی چه ارزد دوسه خر مهره که در پیله ی اوست  

    خاصه اکنون که به دریای گهر باز آمد

 چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید    

    به گدایی به در اهل هنر باز آمد  ( 694)

این نوع شیفتگی به شهر و دیار  ، در بوستان سعدی هم که قدیم ترین اثر تاریخدار اوست ودر سال 655 هجری سروده شده ، دیده می شودوشاعر در  سبب نظم کتاب ، پس از اشاره به سفر های دور و دراز خود،     تولای مردم این بوم پاک را دلیل باز گشت خود به شیراز می داند و می سراید:

 در اقصای عالم بگشتم بسی            به سر بردم ایام با هر کسی

  چو پاکان شیراز خاکی نهاد            ندیدم ، که رحمت بر آن خاک باد

  تولای مردان  این پاک بوم            بر انگیختم خاطراز شام وروم ( 150)

در مقدمه  گلستان هم  که درآغاز اردی بهشت ماه سال 656 هجری قمری در شیراز  نوشته شده است نیز ، همین دلبستگی را با ستایشی همه جانبه و شاید اغراق آمیز  ازفضای فرهنگی شیراز  دوران  ورود خود به این شهر ، بروز می دهد که بیش از آن که بتوان آن را تعارف آمیز دانست ، می تواند بیان کننده اوج احترام  و عشق سعدی به شیراز و فرهنگ و هنر و میراث داران ادبی و فرهنگی آن در روزگار مقارن با ورود وی به شیراز باشد، آنجا که  می گوید:

" فکیف در نظر اعیان حضرت [ شیراز] خداوندی که مجمع اهل دل است  و مر کز علمای متبحر ، اگر در سیاقت سخن دلیری کنم ، شوخی کرده باشم و بضاعت مُزجاة ، به حضرت عزیز آورده  و شَبَه در جوهریان جوی نیارد و چراغ، پیش آفتاب ،پرتوی ندارد و مناره ی بلند ،بر دامن کوه الوند ، پست  نماید....نخل بندی دانم ،ولی نه در بستان ،شاهدی فروشم ولیکن نه در کنعان،  ...اما به اعتماد سِعَت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیر دستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند، کلمه یی چند  به طریق نوادر و امثال و شعر و حکایات  در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه ، بر او خرج،...(9)

" ایزد تعالی ئ تقدّس خطه ی پاک شیراز را تا زمان قیامت در امان سلامت نگهداراد." ( سعدی مقدمه ی گلستان ص 3).

در ضمن قصاید فارسی سعدی نیز، شهر آشوب  کوتاهی است که شاعر، در آن، شیراز را بهشت روی زمین،تختگاه سلیمان ، حضرت راز ، مدفن هزاران پیر وولی  که کعبه آنان را طواف می کند، شهر نیک مردان، قبّة الإسلام،و بالأخره شهباز شهر ها می خواند:

 خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز    

  رسیده بر سر الله اکبر شیراز بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین   

 که بار، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    

     که تخت گاه سلیمان بده است و حضرت راز

 هزار پیر و ولی بیش بینی اندر وی       

   که کعبه بر  سر ایشان ، همی کند پرواز

  به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر   

      به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز

 که گوش دار  تو این شهر نیک مردان را

          ز دست ظالم بد دین  و کافر  غمّاز

حق کعبه  وآن کس که کرد کعبه، بنا،      

   که دار مردم شیراز  ، در تجمل و ناز

     هر آن کسی که کند قصد قبّة الإسلام     

     بریده باد سرش، همچو زرّ و نقره، به گاز

  که سعدی در حق شیراز ،روز وشب ، می گفت  

       که شهرهاهمه بازند و،شهر ما شهباز( 708)

ولی سعدی در غزلیاتش، بیش ازدیگر قالبهای شعرش، ستایشگر شیراز، مردم، طبیعت ، و بزرگان علم و ادب  و فرهنگ این دیار است  وحتی ستایش های سعدی از کلام و سخن خویش نیز به نوعی با شیراز ومردم با ذوق و سخن  سنج آن پیوند می یابد.

سعدی باد صبح و خاک شیراز را آتشین و شو ر انگیز می شمارد که آتش عشق را شعله ور می سازدو در هرکس که بگیرد ، آرام و قرار از وی می رباید:

        مستی از من پرس و شور عاشقی         وان، کجا داند که دُرد آشام نیست

     باد صبح و خاک شیراز ،آتشی است         هر کرا در وی گرفت، آرام نیست  ( 782)

و طبعا ،همیشه دعا گوی این شهر و مردم آن است و این دعا را  در جاهای دیگر نیز،تکرار می کند:

             برآر دست تضرّع ، ببار اشک ندم 

         ز بی نیاز  بخواه ،آنچه بایدت، به نیاز

           سر امید  فرودآر و، روی عجز ،بمال 

                       بر آستان خداوندگار بنده نواز

   به نیک مردان ،یارب ّ ، که دست فعل بدان،

        ببندبر همه عالَم، خصوص، برشیراز ( 709)

  ودر اشعار عربی خود نیز شیراز  و فارس را از دعا فراموش نمی کند:

 دم، یا سحاب ! لجو الفرس منبسطا          وامطر ، نداک علی الحضار و البادی

            خیر ارید بشیرازَحللت به           یا نعمة الله !  دومی فیه  وأزدادی (761)

شیراز،نماد خانواده و هویت سعدی:

شیراز ، زادگاه سعدی است  ودر هر فرصتی ،با افتخار، انتساب خود را به این شهر خاطر نشان می سازد:

" گفتم ای پسر  خوارزم و ختا ،صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقی است، بخندید و مولدم پرسید ،گفتم خاک شیراز، گفت از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم:

      طبع ترا تا هوس نحو کرد           صورت صبر از دل ما محو کرد

  ای دل عشاق ،به دام تو صید      ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید؟!  ( 96)

سعدی خود را پرورده شیراز و بلبل این شهر می داند  که از معدن شیراز بر خاسته است:

   هیچ بلبل   نداند این دستان          هیچ مطرب ندارد این آواز

    هر متاعی ز معدنی خیزد،          شکر از مصر و سعدی ، از شیراز ( 480)        

 وخاک مشکبوی  شیراز را دوست دارد :

     یارب آن روی است یا برگ سمن          یارب آن قد است یا سرو چمن

        فیح ریحان است  یا  بوی بهشت          خاک شیراز  است  یا باد ختن (541)

ومعشوق اودر این خاک عنبرین  با زلف پریشان  و چشمانی خمار که بامدادان از خواب نوشین بر خاسته است دیدنی  است:

    این نسیم خاک شیراز استیا مشک ختن            یا نگار من  پریشان کرده  زلف عنبرین

   بامدادش بین که چشم از خواب نوشین بر کند

  گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین

 گر سرش داری ، چو سعدی سر بنه مردانه وار

    با چنین معشوق نتوان باخت عشق ،الّا چنین( 555)

پدر سعدی:

شیراز، خانه ی سعدی است که همه ی عهد خردی و نوجوانی و  دوران پیری خود رادر آن به سر برده است و یادآور  پدر  ،مادر و خانواده ی اوست که با همه ی فراز و فرود های زندگی وی پیوند خورده است، و " پدر" این خانواده نقشی بسیار احترام آمیز و  سنجیده دارد،آن که چنین می نماید که پدر سعدی در خدمت ، ملوک و بزرگان شیرازو شاید از صاحب منصبان  آن شهر بوده است و سعدی در قطعه یی که متأسفانه معلوم نیست در باره ی چه کسی است، بدان،اشاره دارد:

   پدرم   بنده ی ِ قدیم  تو بود       عمر در  بندگی به سر برده است

      بنده  زاده که در وجود آمد        هم به روی تو دیده  بر کرده است

       خدمت دیگری نخواهد کرد        که مرا نعمت تو پرورده است   (810)

 اما هر گز به صاحب جاهی پدر نمی نازد بلکه "پدر " در سخن وی،علاوه بر مفهوم متعارف و معمول خانوادگی آن ، در معانی وسیعی چون یک عالم عامل متقی ، یک خردمند ،دانای حکیم و باسعه ی صدر فراوان؛ به کار می رود و به همین جهت، گاهی حضور" پدر"در حکایات سعدی، کافی است  که شیراز را به خاطر خواننده بیاورد ،عهد خردی سعدی را تداعی کند و نشان دهد که داستان در این شهر اتفاق افتاده است   ، بی آن که نام شیراز صراحتا ذکر شده باشد،:

             زعهد پدر یاد دارم  همی            که باران رحمت  بر او هر دمی

     که در خردیم  لوح و دفتر خرید           ز بهرم  یکی خاتم زر خرید

      به در کرد نا گه یکی مشتری           به خرمایی ، از دستم انگشتری

   چو نشناسد  انگشتری طفل خرد          به شیرینی ، از وی توانند برد

                تو هم قیمت عمر نشناختی         که در عیش شیرین بر انداختی ( 326)

باز در حکایتی دیگر از باب نهم بوستان حکایتی دارد از عیدی که با پدر، بیرون آمده بود:

         همی یاد دارم  زعهد صغر           که عیدی برون آمدم  با پدر

     به بازیچه مشغول مردم شدم           در آشوب خلق از پدر گم شدم

  برآوردم از هول و دهشت ، خروش           پدر ناگهانم ، بمالید گوش

که ای شوخ چشم ، آخرت چند بار             بگفتم  که  دستم  ز دامن مدار

    به تنها ، نداند  شدن، طفل خرد         که مشکل بود ، راه نادیده، برد

        کنون با خرد باید انباز گشت          که فردا نماند ره بازگشت   ( 331)

در گلستان ، حکایتهایی  وجود دارد  که" پدر"ی خردمند  در آنها نقشی مهم دارد و در اغلب آنها می  توان تصور کرد  که مراد پدر  خردمند خود سعدی است که همه قبیله ی وی عالمان دین بودند، و به نظر می رسد که در بسیاری از حکایات سعدی " پدر"،"خردمند"،"دانا" و عالم "وصف دیگر "پدر " خوداو باشد و هر جا  که سعدی  می خواهد حکایتی پند آمیز ازپدر خویش و روزگار طفلی و صباوت  خود بیان کند ،آن را از قول خردمند، حکیم یا دانایی نقل می کند، که مسلما در در کودکی ؛ برای سعدی ،مظهر کمال و خرد کامل بوده است: به حکایتهای زیر از گلستان بنگرید که در هریک می توانید "سعدی " کودک یا نوجوان را در محضرپدر خردمندش ببینید:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         به یاد دار که این پندم از پدر یادست (686 )

 که مصراع اول را در گلستان هم  آورده است  ولی نام پدر را ذکر نکرده  است:

توپاک باش و مدار ای برادر از کس باک         زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ

در داستان زیر ،  پدری که فرزندی  خردمند  پرورده است ، می خواهد هنر فرزند را در حضور دیگران به تماشا بنشیند ،و به داشتن چنین فرزندی در برابر جمع ببالد ،آن چنان که گویی این خود سعدی خردسال است  که  در محضر پدرش نشسته است و چنین گفتگویی با وی مطرح می شود:

*" طفل بودم  که بزرگی را پرسیدم از بلوغ ، گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارداما در حقیقت یک نشان داردو بس: آن که در بند رضای حق بیش از آن باشی که در بند حفظ خویش .

       به دست آوردن دنیا هنر نیست          یکی را گر توانی ، دل به دست آر   ( 113)

و "جوان" این حکایت چه شباهتی به سعدی نو جوان فضیلت شعار، در خدمت پدرش  دارد:

**  جوانی خردمنداز فنون فضا یل ،حظی وافر داشت وطبعی نافر،چندان که  در محافل  دانشمندان  زبان ببستی ،باری پدرش گفت : ای پسر نو نیز آن  چه دانی  ، بگوی ، گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. ( 82)

و هنگامی که سعدی در گلستان، حکایت حکیمی را که پسران را پند می دهد ، نقل می کند ،نا خود آگاه ،پندهای  پدر دانش پرور خود را  به خاطر می آورد:

" حکیمی پسر ان را  پند همی داد که جانان پدر هنرآموزید که ملک و دولت  دنیا ، اعتماد را نشاید، وسیم و زر در سفر بر محلّ خطر است ،یا دزد به یکبار ببرد ،یا خواجه به تفاریق بخورد، اما هنر چشمه ی زاینده است ودولت پاینده وهنر مند هر جا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند:

      وقتی افتاد فتنه یی در شام         هر کس از گوشه یی فرا رفتند

            روستا زادگان دانشمند         به  وزیری پادشا  رفتند

       پسران وزیر ، ناقص عقل         به گدایی به روستا رفتند   ( 108)

ودر حکایت زیر که صریحا به داستان  خود سعدی مربوط است ، پدرش را با آن چنان منزلت روحانی و باز یافتگی فر هنگی توصیف می کند که در مقام شب خیزی و تعبد  وحسن نظر ، به مقام عارفان بزرگ و رفتارهای آنان شبیه می سازد:

***یاد دارم که در ایام جوانی متعبد  بودمی و شبخیز و مولع  زهد وپرهیز ،شبی در خدمت پدر رحمة الله  علیه ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته  و مصحف عزیز بر کنار گرفته  و طایفه یی گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد  که دو گانه یی بگزارد  ،چنان خته اند که گویی مرده اند، گفت ایجان پدر ! تو نیز اگر بخفتی ، به که در پوستین خلق افتی؛

          نبیند مدعی جز خویشتن را        که دارد پرده ی پندار در پیش

        گرت چشم خدا بینی ببخشند        نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش   ( 42  )

         را باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر بر فتم پدر     (   199)

به نظر می رسد که این حکایت گلستان هم در باره ی خود سعدی فقیه باشد ،در روزگار جوانی که متعبد و شب خیز ... : بود:

" فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان ،درمن فثر نمی کند،به حکم آنکه نمی بینم ایشان را   کرداری موافق گفتار؛

           ترک  دنیا به مردم  آموزند          خویشتن  سیم و غلّه اندوزند

         عالمی را که گفت باشد و بس          هرچه گوید ،نگیرد اندر کس

       عالم آن   کس بود که بد   نکند          نه بگوید به خلق و، خود نکند 

أتأمرون َ النّاس َ بالبرّ ِو تَنسَونَ أنفُسَکُم؟

  عالم که کامرانی و تن پروری کند          او خویشتن گم است، که را رهبری کند(  57)

 و شاید این فقیه ، کسی جز خود سعدی نباشد ،در حکایت ؛

            فقیهی کهن جامه ی تنگدست          در ایوان  قاضی به صف در نشست...

که چون از مجلس قاضی به در می رود ، نقیبان در صدد شناخت هویت وی بر می آیند ،در می یابند که سعدی حق گوی بوده است:

  نقیب از پی اش رفت  و هر سو دوید         که مردی بدین نعت و صورت که دید

    یکی گفت  از این گونه شیرین نفس           دراین شهر، سعدی شناسیم و ،بس

  برآن صد هزار آفرین کاین بگفت            حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت  ( 246)

طبیعی است که از دست دادن چنان پدری، برای سعدی ،دردی بزرگ و داغی همیشگی  به شمار می آید  و"درد یتیمی" به درد همیشگی وی بدل می گردددوسبب می شود تا نسبت به یتیمان عاطفتی بی نهایت داشته باشد  واین حالت را در بوستان و گلستان ،  بروز دهد و به تصویر کشد:

    پدر مرده را سایه بر سر فکن          غبارش بیفشان و خارش بکن

 ندانی چه بودش، فرو مانده سخت          بود تازه  ، بی بیخ ، هرگز درخت؟!

  چو بینی یتیمی ،سر افکنده  پیش ،         مده بوسه بر روی فرزند خویش

      یتیم ار بگرید که نازش خرد         وگر خشم گیرد ، که بارش برد

             الا تا نگرید که عرش عظیم           بلرزد  همی چون بگرید یتیم

      به رحمت بکن  آبش از دیده ، پاک           به شفقت ، بیفشانش از چهره ، خاک

     اگر سایه یی ، خود برفت از سرش          تو در سایه ی خویشتن، پرورش

               من آن گه سر  تاجور داشتم          که سر در کنار پدر داشتم

           اگر بر وجودم   نشستی مگس           پریشان شدی خاطر چند کس

             کنون  دشمنان گر برندم اسیر          نباشد کس از دوستانم نصیر

مرا باشد از درد طفلان خبر         که در خردی از سر برفتم پدر

             یکی خار پای یتیمی بکند          به خواب اندرش دید  پیر خجند

 همی گفت و در روضه ها می چمید           کز آن خار ، بر من چه گلها دمید ( 199)

                                                                                                                                                              مادر ، سر چشمه ی محبت زلال سعدی

مادر ، برای سعدی بیش از آن که زنی باشد که فرزندی را زاده و وی را بزرگ کرده است، با اعتبار فرهنگی و عاطفی ویژه یی ،تعریف می شود که بار فرهنگی آن بسیار بیشتر از معنای عاطفی و متداول آن است،به علاوه ، یاد مادر ،نماد کودکی ها و جوانیهای  سعدی است و روزگاران خوش گم گشته ی  او ، لذا  مادرنیز به همان اندازه ی پدر، اما به جهاتی دیگر،برای او بزرگ وبسی محتر م است:

                 کنار و بر مادر دلپذیر            بهشت است و پستان ، در او جوی شیر

    درختی است بالای جان پرورش             پسر، میوه  ی نازنین در برش

      نه رگهای پستان درون دل است             پس ار بنگری، شیر، خون دل است

   به خونش فرو برده دندان چو نیش         سرشته در او مهر فرزند خویش  ( 301)

وبا پدر و مادراست که دوران  زندگی کودکانه و کودکیهای همگان و آداب و رسوم رایج در شیراز،در کلام سعدی، به تماشا گذاشته می شود:    

     شنیدم که نا بالغی روزه داشت              به صد محنت آورد روزی  به چاشت

        به کُتابش آن روز سایق نبرد              بزرگ آمدش  طاعت از طفل خرد

     پدر دیده بوسید و مادر ، سرش              فشاندندبادام و زر بر سرش

    چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز             فتاد اندر او آتش معده سوز  

   به دل گفت اگر لقمه  ، چندی خورم             چه داند پدر غیب ، یا مادرم

      چو روی پس در پدر بود و قوم              نهان خورد  پیدا به سر، برد صوم

         که داند چو  در بند حق نیستی             اگر بی وضو در نماز ایستی

 پس این پیر از آن طفل نادان تر است           که از بهر مردم به طاعت در، است

             کلید در دوزخ است آن نماز            که  در چشم مردم گزاری ، دراز( 273)

و رعایت احترام مادر، برای سعدی واجب ودر این حکایت معنی دار گلستان، بسیار روشنگر است:

 " در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست ،چنانکه دیگر حیوانات راست ، بل احشای مادر را بخورند  و شکمش را بدرند  وراه صحرا گیرند و آن پوستها که در خانه ی کژدم بینند ، اثر آن است ، باری این نکته پیش برگی همی گفتم ، گفت : دل من بر صدق این  سخن گواهی می دهد : در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در  بزرگی چنین مقبلند و محبوب!!

       پسری را پدر نصیحت کرد :         کای جوان  بخت  یاد گیر این پند:

       هر که با اهل خود  وفا نکند ،      نشود دوست روی و دولتمند      ( 112)      

 و حکایت  نا فرمانی فرزندی از مادر خویش ، نشان دهنده ی عشق وصف ناپذیر سعدی به مادر است:

     جوانی ، سر از رای مادر بتافت          دل دردمندش به آذر بتافت

     چو بیچاره شد، پیشش آورد مهد          که ای سست مهر فراموش عهد

 نه گریان و درمانده بودی و خرد ؟           که شبها ز دست تو خوابم نبرد

  نه   در مهد ، نیروی حالت ، نبود ،          مگس راندن از خود مجالت نبود،

     تو آن کودک از مگس رنجه یی           که امروز سالا  و سر پنچه یی  ( 306)

که همین حکایت را با عباراتی دیگر در گلستان مکرر می کند:

" وقتی به جهل جوانی ، بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست  و گریان ، همی گفت : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی ؛

 چه خوش گفت زالی به فرزند خویش         چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

         گر از عهد خردیت ،یاد آمدی          که بیچاره بدی  در آغو ش من

    نکردی در این  روز ، بر من جفا          که توشیر مردی و من پیر زن  "( 109)

به نظر سعدی  فرهنگ آموزی به فرزند ،مهمترین وظیفه ی والدین اوست:

     چو خواهی که نامت بماند به جای            پسر را خردمندی آموز و رای

     چو فرهنگ  و رایش   نباشد بسی           بمیری و از تو نماند کسی

            بسا روزگارا  که سختی برد           پسر چون پدر ، نازکش ، پرورد

          خردمند و پر هیز کارش بر آر          گرش دوست داری ، به نازش ، مدار

       به خردی  درش ، زجر تعلیم کن           به نیک و بدش وعده و بیم کن

          نو آموز را ذکر و تحسین و زه            ز توبیخ  و تهدید  استاد به

               بیاموز پرورده را  دسترنج             وگر دست داری  چو قارون ،به گنج

              چه دانی که گردیدن روزگار            به غربت  بگرداندش در دیار

           چو بر پیشه ای باشدش دسترس             کجا دست حاجت برد پیش کس

     ندانی که سعدی  مراد از چه یافت ؟            نه هامون  نوشت و نه دریا شکافت

         به خردی  بخورد از  بزرگان قفا           خدا دادش  اندر بزرگی ، صفا

     هر آن کس  که گردن به فرمان نهد ،            بسی بر نیاید که  فرمان دهد

       هر آن طفل ، کو جو ر آموزگار            نبیند ، جفا بیند از روزگار

      پسر را نکو دار   و راحت رسان         که چشمش نماند  به دست  کسان

     هر آن کس که فرزند را غم نخورد         دگر کس ، غمش خورد و  بد نام کرد

               نگه دار از آمیز گار بدش        که بد بخت  و بی ره کند چون خودش ( 298)

معشوق شیرازی ، نماد عشق سعدی به شیراز

سعدی  و شیراز و عشق، از هم جدا یی ناپذیرند،سعدی ،شیراز را شهر ِ یار و دلدار خود می شناسد وبسیاری از غزلیات عاشقانه ی  وی ،در ستایش یاری شیرازی است،که فارغ از نظربازیها و دل مشغولیهای دوران جوانی شاعر  در شعر و نثر سعدی منعکس می شود و رنگ و منشی واحد  و یگانه ندارد، اما گاهی تا عشقی روحانی و سارفانه  اوج می گیرد، سعدی، به طور کلی ، در اشعار دوران دوری از شیراز، شوریده یی است در غربت که یاد یار و دیار لحظه یی او را رها نمی کند و اشعار فراقی وی ، همه حکایت از این دارند که ا وازسکونت در غربت ،دل زده  است  و چون صورتی بی  جان ، در آنجا زندگی می کند ،وپیوسته چشم به راه پیکی ، نامه یی یا پیامی است  که چون نمی رسد،از نسیم می خواهد تا از شیراز  بگذرد و ازیار برایش  خبری بیاورد:

      خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست          راحت جان و دوای  دل بیمار آن جاست

من در این جای ، همین صورت بیجانم وبس          دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

 تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست  مقیم          فلک این جاست ولی کو کب سیّار آن جاست

  آخر ای باد صبا ، بویی  اگر می  آری           سوی شیراز گذر کن ، که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم            روم آنجا که مرا محرم اسرار آن جاست

        نکند میل، دل من به تماشای چمن            که تماشای  دل ،آنجاست که دلدار آن جاست

  سعدی این منزل  ویران چه کنی ، جای تو نیست   رخت بر بند که منزلگه احرار آن جاست ( 362)

و اثراین  فراق از شیراز ، در آثار عربی او نیز مشهود است:

              متی حللت بشیرازَ،یا نسیم الصّبح            خُذ الکتاب  و بلّغ سلامی  الأحباب

 اگر چه صبرمن از روی دوست ممکن نیست  اگرکنم به ضرورت،چو صبرماهی از آب ( 642)

وآرزوی  دیدار این مادر بوم را در شعر خویش جاودانه می سازد:

خوشا سپیده دمی  باشد ، ان که بینم باز         رسیده بر سر الله اکبر شیراز

 بدیده بار دگر ، ان بهشت روی زمین         که بار ، ایمنی آرد، نه جور وقحط ونیاز

  نه لایق ظلمات است بالله ، این اقلیم    که تخت گاه سلیمان بُده است و حضرت راز...( 708)

غزلهایی فراقی سعدی ، همانهاست که در آنها  به نحوی از فراق یارو شیراز می نالد ویا به دلیلی ،به یاد این شهر و مردم آن و دل بستگیها و ریشه هایش در این دیار، می افتد:

                   گر من ز محبتت بمیرم            دان، به قیامتت ، بگیرم

            آن کس که بجز تو کس ندارد           در هردو جهان، من  فقیرم

               ای باد لطیف عنبرین بوی           در پای لطافت تو میرم

         چون می گذری به خاک شیراز          گو من  به فلان زمین ، اسیرم

      در خواب نمی روم  که بی  دوست         پهلو ، نه  خوشست بر حریرم

                 ای مونس روزگار سعدی        رفتی و  نرفتی از ضمیرم  ( 518)

اما روزگاران خوش باز گشت  به شیراز ، با شکفتگی  بیشتر طبع خلاق    و شهرت همه جا گیر وی را همراه است وشادی و طرب ازآن می تراود  وپیوند خوردن نام سعدی با شیراز ، شهرت این شهر و نام خود را جهانگیر می سا زد و در این دوران است که شیراز با جاذبه های خاص خود ، شور و عشق سعدی را بیش از پیش بر می انگیزد:

       نه چون خواهی آمد به شیراز، در         سرو تن بشویی زگرد سفر

         پس ای خاکسار گنه ، عن قریب           سفر کرد خواهی به شهری غریب

    بران از دوسر چشمه ی دیده ،جوی           ور آلایشی داری از خود ،بشوی ( 326)

                                          ----------------

 شنیده یی که مقالات سعدی از شیراز         همی برند  به عالَم ، چو نافه ی ختنی

مگر که نام خوشت در دهان من افتاد،        که رفت نام  من اندر جهان،به خوش سخنی( 613)

  نعیم خطه ی شیراز   و لعبتان بهشتی          ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را

   گرفته راه تماشا  بدیع چهره بتانی         که در مشاهده، عاچز کنند  بتگر چین را ( 682)

این دوران ، روزگارخوش وصال یار  به شمار می آید و با شور و شرهای فراوان  سعدیانه ، همراه است، و در این جا،سعدی دلباخته ی کسی است که فتنه انگیز تراز وی  در شیراز وجود ندارد:

                       نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم     

                                            که دل در بند او دارد،به هر مویی ، پریشانی

                                 چه فتنه است این که در چشمت ،به غارت می برد دلها

                                  تویی در عهد ما ، گر هست در شیراز ، فتّانی  ( 615)

 و یار برای وی  شیراز را مشکین می سازد وبی او زندگانی برای سعدی  ذوق و نشاطی به همراه ندارد:

     ذوقی چنان ندارد  ،بی دوست  زندگانی           دودم ، به سر برآمد ، راین آتش نهانی

   شیراز در نبسته است بر کاروان ،ولیکن            مارا نمی گشایند ، از قید مهربانی

       ای بر در سرایت ،غوغای عشقبازان       همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی ( 617)

                             آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد 

                             ترک از خراسان آمده است از پارس یغمامی برد

     شیراز مشکین می کند، چون ناف آهوی ختن        

گر باد نوروز از برش، بویی به صحرا می برد

 من پا س دارم تا به روز ، امشب  به جای پاسبان     

 کان چشم خواب آلوده خواب ازدیده ی ما می برد (417)

  • ·  معشوق شیرازی ،در باز گشت سعدی به شیراز  ،همان کسی است که در هرجای این شهر که قدم نهاده باشد ، سعدی خاک پای او را مژگان خویش در خشم می کشد:

  تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی         گل سرخ ،شرم دارد که  چرا همی شکفتم

    به امید آن که  جایی ، قدمی نهاده باشی        همه خاکهای شیراز، به دیدگان برُفتَم  ( 506)

 و  بانک فریاد سعدی از عشق وی از شیراز به همه ی عالم می رسد:

  کس ننالید  در این عهد چو من در غم دوست     که به آفاق نفس می رود از شیرازم  ( 519)

و عشق این یار است که به سعدی اجازه نمی دهد که  پا از شیراز برون بگذارد:

              ای یار جفا کرده ی پیوند بریده         این بود وفاداری و عهد تو ، ندیده

 در کوی تو معروفم و از  روی تو محروم         گرگ دهن آلوده و ، یوسف ندریده

           ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند         افسانه ی مجنون  ِ به لیلی  نرسیده

   گر پای به در می  نهم از خطّه ی شیراز       ره نیست ، تو چیرامُن ِ من حلقه کشیده

       با دست بلورین  تو ، پنجه نتوان کرد ،           رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده  ( 563)

  • ·  معشوق شیرازی او، یغما گر دل همه ی مسلمانان است و ترکی شیرازی است که عاشق خود بسیار جفا می کند:

 ز دست ترک خطایی ،کسی جفا چندان     نمی برد که من از دست ترک شیرازی(601)                                                                

                                            ------------

        که دارد در همه لشکر ،کمانی              که چون ابروی زیبای تو باشد

    مبادا- ور  بوَد- غارت در اسلام             همه شیراز ، یغمای تو باشد

 سر سعدی چو خواهد رفتن ازدست         همان بهتر که در پای تو باشد ( 430)

 و یارشیرازی  سفر کرده ی وی، که در زیبایی از همگان ممتاز است ، کاروانی است  از شکر که به شیراز وارد می شود:

         کاروانی شکر از  مصر به شیراز آید         اگر آن یار سفر کرده ی ما ،باز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس   آن که محبوب من است ازهمه ممتاز آید( 467)

ور اشعار عربی سعدی نیز آهو چشمی است  که دل از شاعر می رباید:

       لقیت ُ الاسد َ  فی الغابات ِ ،لا تقوی  علی صیدی          وهذا الظبی فی شیراز،یسبینی  بأحداقِ  ( 604)

شیراز و عشق سعدی به فرهنگ و هنرو ادب آن:

 سعدی از این  که شیرازیان در روزگار اتابک مظفرالدین سلچوق شاه ،در امن و امان وآرامشند، بسیار شاد است:

                   چه نیک بخت کسانی که اهل شیرازند       که زیر با ل  همای بلند  پروازند

              دعای   صالح و صادق ،رقیب جان تو باد       که أهل پارس به صدق و صلاح ممتازند( 697)

ا و خود را غلام شاعران شیرازی معشوق می خواند:

 که گفته است که صددل ،به غمزه یی ببری       هزار صید  ، به یک تاختن ، بیندازی 

         ز لطف لفظ شکر بار  گفته ی سعدی       شدم  غلام همه شاعران شیرازی    ( 600)

ومی د اند  که خوش سخنی ، موجب  جاودانگی اوست:

  ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید        هزار سال پس از مرگ وی ، گرش بویی

                                         ---------------

     هر که سودانامه ی سعدی  نوشت         دفتر  پرهیز کاری گو بشوی

  هر که نشنیده است  وقتی بوی عشق        گو به شیراز آی و خاک من ، ببوی   ( 624)

        شنیدم  هر چه  در شیراز گویند           به هفت اقلیم عالَم باز گویند

       که سعدی هر چه گوید ،پند باشد        حریص پند، دولتمند باشد   ( 859)  

عشق سعدی به طبیعت شیراز:

 

 

 

 

 

 

طبیعت شیراز بویژه در بهاران ، ازعوامل دیگر  شیفتگی سعدی  به این شهر است خاصه که با دیداریار همراه باشد :

    نفسی ئقت بهارم ، هوس صحرا بود         با رفیقی دو، که دایم نتوان تنها بود

     خاک شیراز  چو دیبای منقّش دیدم          وان همه صورت شاهد،  که بر آن دیبا بود

 پارس  در سایه ی  اقبال اتابک ، ایمن         لیکن از ناله ی مرغان چمن ، غو غا بود

 شکرین پسته دهانی ، به تفرّج ،بگذشت        که چگو.یم ، نتوان گفت که چون  زیبا بود

 یعلم الله که شقایق،نه بدان لطف وسمن        نه بدان  بوی و، صنوبرنه بدان بالا بود ( 453)

   یکی به حکم  نظر ، پای در گلستان نه         که پایمال کنی  ار غوان و یاسمنش

   خوشا تفرّج نوروز ، خاصه در شیراز         که بر کند دل مرد مسافر از وطنش

 عزیز مصر چمن شد ، جمال  یوسف گل          صبا به شهر  در آورد  ب.ی پیرهنش

 نماند فتنه در  ایام شاه   ، جز سعدی        که بر جمال تو فتنه است و خلف برسخنش ( 487)

 

عشق سعدی به آثار و مآثرومظاهرفرهنگی شیراز

سعدی به همه ی مظاهر فرهنگی شیراز از رجال و بزرگان ونام آوران و مکانهای تاریخی و محلات  شیراز دلبستگی فراوان دارد و گاهی به آنها سوگند یاد می کند:

1-   مصلای شیراز:

یکی از ملوک پارس را ، نگینی گرانمایه بر انگشتری بود،باری به حکم  تفرج با تنی چند خاصان ، به مصلای شیراز رفت ، فرمود تا انگشتری را بر بر گندی عضد ، نصب کردند....( 80)

2- مسحد آدینه و سرای اتابک:

فی الجمله شبی خلوتی میسر شد قاضی  از تنعم نخفتی و به بترنم گفتی:

   تا نشنوی ز مسجد آدینه  با نگ صبح          یا از در سرای اتابک ، غریو کوس

    لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بود        برداشتن ، به گفته ی  بیهوده ی خروس (100)

3- خاندان بوبکر سعدو آبادی شیراز در دوران سعدی:

  برآمد  همی بانگ شادی چو رعد          چو شیراز در عهد بوبکر سعد   ( 177)

خداوند شیراز: ابوبکر سعد:

   چه گفتم ،چو حل کردم این راز را           بشارت خداوند شیراز را

         که جمهور در سایه ی همتش          مقیمند ودربر سفره ی نعمتش  ( 219)

4- روزبهان و  تربت وی:

 به ذکر و فکر و عباده، به روح شیخ کبیر         به حق روزبهان،  و بحق پنج نماز  ( 708)

دلگیریهای سعدی  از شیراز:

دل گیری های سعدی  از شیراز ، در مقایسه با عشق وی بدین شهر ،چندان مهم نیست  و به نظر می رسد که ازمقوله  رنجش های معمول در زندگی اجتماعی در شهری است که رقیبان، حسودان، غیبت کنندگان و مدعیان ، همیشه در کار آزار دیگرانند اما مهمترین دغدغه های وی ،بیش از آن که به مردم و دلبستگیهای او مربوط باشد ، از فقر و سختی های آن، مایه می گیرد:

 دستگاهی نه ، که در پای تو ریزم چون خاک       حاصل آن است که چون طبل تهی، بر بادم

         می نماید که جفای فلک  از دامن من            دست کوته نکند ، تا نکند بنیادم

         دلم از صحبت شیراز ، بکلی بگرفت            وقت آن است که  پرسی خبر از بغدادم

    هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد             عجب ار صاحبدیوان  ، نرسد فریادم

 سعدیا  حب وطن گر چه حدیثی است درست     نتوان مرد زسختی که من این جا زادم ( 507)

 و گاهی از  این  که قدر سخنش در این شهر شناخته نیست  می نالد چنان که این دلگیری رادر قصیده یی در ستایش صاحبدیوان بیان می کند:

    میان عرصه ی شیراز  تا به چند آخر            پیاده باشم و دیگر پیادگان ، فرزین

   چو بید بُن ، که تناور شود به پنجه سال           به پنج روز به بالاش بر دود، یقطین

 ز روزگار به رنجم ، چنان که نتوان گفت       به خاک پای خداوند ،  روزگار یمین  ( 730)

درتصاویری که سعدی از شیراز عصرخود و کنش ها و واکنشهای عاشقانه ی خود در این شهر دارد‌،ناخودآگاه به تبیین روحیات  احتماعی  مردم این شهر ، بویژه خانواده و دوستان و طبقات مختلف اجتماعی این شهر می پردازد و فرهنگ حاکم بر اخلاق و رفتار های معاصرانش به تصویر می کشد ، در این جاست که می بینیم  عاشقی چون سعدی،‌ در شیراز این روزگار،در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌ نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ وعشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرِ ق عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شودعاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را بر خلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا وزهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

   عشق‌ ورزیدم‌ و  عقلم‌ به‌ ملامت‌برخاست‌:          کآنکه‌شدعاشق‌ از او حکم‌ سلامت‌ برخاست‌

     هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت‌بنشست            ‌نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌

 عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح‌             نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌  عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تودادم‌            بایداول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌،چرایی‌؟!***

    دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید        کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

 کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی‌            به‌ نقد اگر نکشد عشق‌، این‌ سخن‌ بکش

                                                  ***

   ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند           که‌عشق‌تابه‌چه‌حداست‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌غایت

و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

                 دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند          و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد

              مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا            روی‌ در هم‌ کشد، نباشد مرد

اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌ جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

   «عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر           کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

و از دوست‌ و دشمن‌ و نصیحت‌ کنندگان‌ می‌نالد و غم‌ عشق‌ را پنهان‌ می‌دارد:

  درد دل‌ پوشیده‌ مانی‌ تا جگر پر خون‌شود           به‌ که‌ با دشمن‌ نمانی‌ حال‌ زار خویش‌ را

   گر هزارت‌ غم‌ بود با کس‌ نگویی‌ زینهار           ای‌ برادر تا نبینی‌ غمگسار خویش‌ را

                                                     ******

          سخن‌ خویش‌ به‌ بیگانه‌ نمی‌یارم‌ گفت‌          گله‌ از دوست‌ به‌ دشمن‌، نه‌ طریق‌ ادب‌است

 ‌هر کاو نصیحت‌ می‌کند در روزگارحسن‌ او          دیوانگان‌ عشق‌ را دیگر به‌ سودا می‌برد

سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و دربستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

      گفتم‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان          دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد

  گفتم‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش           دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

                                                     ***

            در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم‌             تا عیب‌ نگسترند ما را

              در بسته‌ چه‌ سود، عالم‌الغیب              دانای‌ نهان‌ و آشکارا

اما در تنهایی‌ و گوشه‌گیری‌ نیز، شاهد بازی‌ را فرو نمی‌گذارد:

    سعدیا گوشه‌نشینی‌ کن‌ و شاهدبازی           شاهد آن‌ است‌ که‌ بر گوشه‌نشین‌می‌گذرد

او همیشه‌ از مدعیان‌ و دوستان‌ دروغین‌ می‌پرهیزد و بدانان‌ اعتماد نمی‌کند:

           نظر گویند سعدی‌  با که‌ داری           که‌ غم‌ با یار گفتن‌ غم‌ نباشد

             حدیث‌ دوست‌ با دشمن‌ نگویم            که‌ هرگز مدعی‌ محرم‌ نباشد

عیب‌ جویان‌ نه‌ تنها سعدی‌ را از عشق‌ورزی‌ منع‌ می‌کنند، به‌ خبث‌ و حیله‌، عاشق‌ را در نظر معشوِ زشت‌ جلوه‌می‌دهند:

    عیبجویانم‌ حکایت‌ پیش‌ جانان‌ گفته‌اند            من‌ خود این‌ پیدا همی‌ گویم‌ که‌ پنهان‌گفته‌اند

  پرده‌ بر عیبم‌ نپوشیدند و دامن‌ بر گناه‌             جرم‌ درویشی‌ چه‌ باشد تا به‌ سلطان‌گفته‌اند؟!

دشمنی‌ کردند با من‌، لیکن‌ از روی‌ قیاس‌              دوستی‌ باشد که‌ دردم‌ پیش‌ جانان‌گفته‌اند

 گر که سودای‌ زلیخا پیش‌ یوسف‌ کرده‌اند             حال‌ سرگردانی‌ آدم‌ به‌ رضوان‌ گفته‌اند پیش‌ از این‌ گویند سعدی‌ دوست‌ می‌داردتو را          بیش‌ از آنت‌ دوست‌ می‌دارم‌ که‌ ایشان‌گفته‌اند!!

سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

1. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌:

                          نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی           گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌

                            از ورطه‌، خبر ندارد            آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

2. بدگویان‌ بدفرجام‌:

چون‌ بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌صلح‌ شد           بگذار تا جان‌ می‌دهد بد گوی‌ بدفرجام‌ ما

3. بی‌بصران‌:

        بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هرکس‌ منمای‌             تا تأمل‌ نکند دیدة‌ هر بی‌بصرت‌

 باز،گویم‌نه‌که‌این‌صورت‌ و معنی‌ که‌ توراست             نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

4. خطا بینان‌:

           به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد             خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

5. دشمنان‌:

     تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!                که‌ دشمنم‌ ز برای‌ تو در زبان‌ انداخت‌

6. سرزنش‌ کنندگان‌:

      سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌                غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را

7. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌:

         همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم                خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

***

 ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازارعشق               کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

8. طعنه‌ زنندگان‌:

         کجایی‌ ای‌ که‌ تعنت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی               تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

     اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟               کثرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد دریاب‌

9. فقیهان‌:

                     برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را            تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ ومستی

‌10. کامجویان‌:

  کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره‌نیست            بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را

     عاقلان‌ خوشه‌ چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند           این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را

 عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است‌           کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

11. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌:

    هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا            کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

                                                        ***

      چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورِ صورت‌خوبان‌             خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

12. خودپرستان‌:

      همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ لیکن             خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

13. مدعیان‌:

                 اول‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم‌              تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

14. ملامت‌ کنندگان‌: 

سعدی‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین‌سرمی‌رود         صوفی‌ گران‌ جانی‌ ببر، ساقی‌ بیاور جام‌را***

                 کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی           حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

15. ناصحان‌:

 ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز         هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد، جز تقدیر را

 

------------------------------------------------------------------------------------

یادداشت ها:

  • ·   همه ی شماره  های سمت چپ اشعار، اشاره است به متن کامل دیوان شیخ اجل  مصلح الدین سعدی شیرازی ، ،به کوشش دکتر مظاهر مصفّا ،کانون معرفت ،تهران 1340)

مثلثات، شعرهائی گفته‏ شده است که شاعر در سرودن آن از سه زبان یا دو زبان و یک گویش محلی استفاده می‏کرده‏ و نمونه‏های بارز آن(مثلثات سعدی)و دو غزل مثلث از حافظ و شاه داعی است که شادروان‏ محمد جعفر واجد شیرازی چند سال پیش فاضلانه به تصحیح و شرح و ترجمهء آنها دست زد.( مؤید شیرازی،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی)

  • ·    در مورد مثلتات رجوع  شود به انواع شعر فارسی ،تألیف دکتر منصور رستگار فسایی ، انتشارات نوید شیراز ،چاپ دوم ص ......
  • ·   در مورد مثلثات سعدی ، رجوع شود به:واجد شیرازی ، محمد جعفر، مثلثات سعدی، یغما ، شماره ی239مرداد ماه 1347،ص 259 به بعد.
  • ·   دکتر جعفر مؤیر شیرازی ،مثلثات سعدی ،حافظ و شاه داعی شیرازی ،مهر، شماره ی 367، 1357
  • ·   دکتر علی اشرف صادقی ،گویش شیرازی،دانشنامه فارس.

مجموعه مقالات دکتر نوابی،متن و حاشیه،ص 213 تا 215 .همچنین رجوع شود به مقاله«لهجهء شیرازی تا قرن نهم»و نیز«زبان مردم شیراز در زمان سعدی‏ و حافظ»ص 213 و 236 مجموعه مقالات دکتر نوابی و نیز به مقدمه«نوید دیدار»از محمد جواد واجد.

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دعا برای تندرستی و دیر زیستی استاد صادق همایونی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

دعا برای تندرستی و دیر زیستی استاد صادق همایونی

 

هر گز غروب مکن 

             

             دیر زیاد آن بزرگوار خداوند       جان گرامی ، به جانش اندر، پیوند

            دایم بر جان او بلرزم از ایراک        مادر آزادگان ، کم آرد فرزند

   کس نشناسد همی که کوشش او چون!       خلق نداند همی که بخشش او چند!

       دست و زبان ،زر و در پراکند اورا        نام به گیتی ، نه از گزاف پراکند 

          آخر شعر آن کنم  که اول گفتم :       " دیر زیاد آن بزرگوار خداوند "   ( رودکی)


در روزنامه ی خبر جنوب امروز،یک شنبه   18 فروردین 1392 خواندم که استاد صادق همایونی ،قاضی بازنشسته ووکیل دادگستری شیراز ، نویسنده ، شاعر ، ادیب ،متخصص بی همتای  فرهنگ و فولکلور ایران ،و پیش کسوت بزرگ ادبی فارس ، در بیمارستان MIR شیراز،مورد عمل جراحی قلب قرار گرفته اندو خوشبختانه  حال عمومی ایشان خوب است. 

برای تندرستی این استاد بی همتا که علاوه بر همه ی آنچه گفته شد ،نمونه یی مثال زدنی ازانسانیت ، جوانمردی ،مهربانی و دوست پروری،است ، دعا می کنم وآ رزو دارم که خدای بزرگ به ایشان  تندرستی و عمر دراز عنایت فرمایاد و این سرو سایه فکن  فرهنگی را سالهای بیشمار ،برای سرزمین فارس و فرهنگ میهن عزیزمان ،زنده نگه داراد.

سال گذشته برای سالگرد تولد ایشان که روز 13 تیرماه 1313 است ،قطعه یی ساختم که به علت دوری از ایران نتوانستم آن را به حضورشان تقدیم کنم ، امیدوارم که امسال، در حضور ایشان هم ، فرصت خواندن آن را  پیدا کنم:

  

همایونی

به سروستان چنان نازم  به دوران همایونی

 

که فردوسی همی  بالد به ایران همایونی

 

گهر نیک  وسخن نیکو ، همایون چهر  و پاک ایین

 

سزای افرین بینم دل و جان همایونی

 

به  داد و داوری عمری نکو نامی برد با خود

 

اگر هر دادگر باشد به  میزان همایونی

 

دیار پارس را روشن ز خورشید رخش یابی

 

که نور صادقان  تابد ز ایوان همایونی

 

قلم را افتخار این بس که از شیراز سعدی زای

 

سخن راند چنین زیبا ، به فرمان همایونی

 

به فرهنگ عوام و تعزیه هرگز نمی اید

 

سواری چون همایونی  ، به میدان همایونی

 

چه زیبا می نماید  قصه های  خوب این مردم

 

به کلک معجزت بار و درخشان همایونی

 

سخن از مردم است اینجاو فرهنگی کهن ، اری

 

 به  میراث  کهن بنگر به دیوان همایونی

 

سفر ها ، خستگیها  ، در پی یک شروه یا قصه

 

همایون سنتی باشد به سامان همایونی

 

به نجوا و هدایتها  ، جلالی تازه می بخشد

 

زلال  زندگی باشد  به دستان همایونی

 

ز ملک پارس می گیرد جهانی با سخن اینک

 

شکوه  هدهدی دارد سلیمان همایونی

 

به گرد شمع او پروانگان  : یاران یکشنبه

 

بزرگان ادب را بین ، به بستان همایونی

 

همایون  باد میلادش  ، ببینم هر زمان شادش

 

بماند  نام و بنیادش ، به دوران همایونی

 

امیران و حمید ،افسانه ، زرین تاج،

 

به لطف خود نگهداراد یزدان همایونی

 

 به باغ  خرم هستی خدای جاودان بادا

 

نگهبان همایونی ، نگهبان همایونی

 

منصور رستگار فسایی

15 تیرماه 1391 توسان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شادبش نوروزی

 

        به هر کار بخت تو پیروز باد     همه روزگار تو نوروز باد       (فردوسی)

دو شعر بهاری 

از 

دکتر منصور رستگا ر فسایی

وقتی که دو باره عید می آید  ....

 

وقتی که دو باره عید می آید                 شادی به دلم پدید می آید

در پیری خود ، بهار می  بینم              همراهی روزگار می بینم

از شادی گل ، قرار می گیرم               بوی نفس بهار   می گیرم

مفتون هزار یاد  می     گردم               بازیچه ی دست باد می گردم

از دفتر خواجه ،فال  می گیرم              انگاره ی ماه و سال می گیرم

هر سال که شاد جان ایران است،          در باغ دلم شکوفه باران است

 

---------------------

 

وقتی که دو باره عید می آید  ،              با عید ، گل امید   می آید

دل بار دگر بهانه می گیرد                   ازد لبر خود   نشانه می گیرد

شیراز، تب ترانه می گیرد                   شور و شر عاشقانه می گیر

نوروز ، بهار جاودان دارد                  عمری به درازی زمان دارد

نوروز، گل بهار ایران است                 نوروز، چراغدار ایران است

در قالب آن که جان ایرانی است             نوروز، نگاه بان ایرانی است

________

 

با عید دوباره باز می آیی                     افسونگر و دلنواز می آیی

دست تو سخاوتی دگر دارد                   قلبت ز درون من خبر دارد

با من به بساط هفت سین بنشین              چون لاله ی سرخ آتشین بنشین

من کشته ی رعد و برق و بارانم           من زنده ی بوسه های یارانم

قدر لب بوسه خواه می دانم                   معنای تب نگاه می دانم

من عیدی    دلبرانه می خواهم               از تو غزل و ترانه می خواهم

این رسم کهن  ،نکو به جا آور                 شادی و صفا برای ما    آور

گر مست طرب کنی بدین سانم                 من قدر ترا همیشه می دانم

                                                                                                                

شیراز :25/12/1369

 

 

بهار

بار دیگر ،   فرا    رسید    بهار               عید آورد وشادی و گل و یار

می    رسد   باز، ماه   فروردین                می کند  عید ، کام  ما شیرین

باز نوروز و  لاله   و      گلزار                باز هم هفت سین و بوی بهار

می   رسد  عید  باستانی       ما                 بهترین روز زندگانی ما

شادی لحظه هاش ، شیرین است                راستی عید عیدها این است

عید ما اول بهاران           است                زندگی بخش جان ایران است

عیدتان شاد باد و دل  ،   شادان                تن ،  درست و سرای ، آبادان

سفره پر نان و دل پر از    امید                 هر شب و روز عمرتان چون عید

 

منصور رستگار فسایی

 

29/12/1385

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز و حماسه ملى ایران‏ و دیگر آثار ادبی

 

دکتر منصور رستگار فسایی

استاد بازنشسته ی دانشگاه شیراز  و استاد مدعو دانشگاه اریزونا

 


  عکس از دکتر هنگامه ی رستگار


                  نوروز در حماسه ملى  و دیگر آثار ادبی ایران‏*

 

   همه‏ساله بخت تو پیروز باد     همه روزگار تو، نوروز باد      فردوسى‏

 

 نوروز، که به نامها و اوصاف: عید، عید نوروز، جشن فروردین، جشن بهار، بهار، جشن، جشن بهارى، نوروز جمشیدى، نوروز سلطانى و نوروز جلالى مشهور است، مهمترین، عمومى ترین و دیرپاى‏ترین جشن ملى مردم ایران است، مهمترین است زیرا که قرنهاى متمادى است که مورد توجه مردم کشور ما و سرزمینهایى است که با ما دیرینه فرهنگى مشترک دارند و از مدتها پیش از فرارسیدن آن، منتظر قدومش هستند و براى رسیدنش لحظه‏شمارى مى کنند، جامه نو مى دوزند، شیرینى مى پزند، خانه را آب و جارو مى کنند، عروسیها و شادیهاى بزرگ خود را هم‏زمان با آن برگزار مى سازند و چون فرامى رسد به دیدار هم مى شتابند، قهرها بدل به آشتى مى شود و کینه‏ها به محبت تبدیل مى گردد، مهمانیها داده مى شود و هدیه‏ها و عیدیها مبادله مى گردد و از کهنسال‏ترین افراد خانواده تا جوانترین آنها به نوعى در این شادى همگانى شرکت مى جویند. نوروز عمومى ترین جشن ایرانى است، زیرا نوروز مرزى نمى شناسد و از هر دیوارى در ایران‏زمین وارد مى شود و تا هرجا که ایرانى در آنجا زندگى کند، ادامه مى یابد؛ تمام اقوام و مذاهب و گروههاى فکرى و عقیدتى را که در این مرز ایزدى زندگى مى کنند، یکسان شادمان مى دارد.

 به همین جهت است که "نوروز" یکى از قائمه هاى سنن و فرهنگ پایدار و عمومى ایرانى است که شاعرى چون فردوسى، تعظیم آن‏را، بزرگداشت راستى و حقیقت در مرز و بوم ایران دانسته است و نشان مردم نیک را آن دانسته است که:

 نگه دارد آیین جشن سده‏

 همان فرّ "نوروز" و آتشکده‏

 همان اورمزد و مه و روز مهر

 بشوید به آب خرد جان و چهر

 کند تازه آیین لهراسپى‏

 بماند کئیى دین گشتاسپى‏

 مهان را به مه دارد و که به که‏

 بود دین فروزنده و روزبه‏

 چاپ مسکو، 6/402/376.

 فردوسى بهترین روز و روزگارى را که آرزو کرده است، روزگار نوروزى بوده است:

 ابا فرّ و بابرز و پیروز باد

 همه روزگارانش "نوروز" باد

 "چاپ مول"، 2/202/3250.

 اگرچه حوادث روزگار گه‏گاه نوروز را از شور و گرمى انداخته‏اند، امّا هرگز به فراموشى نسپرده‏اند. در میان جشنهاى ملى ایرانى، نوروز و مهرگان و سده از دیگر جشنهاى ایرانى پررونق‏تر بوده‏اند و فردوسى از این سه جشن، جابه جا سخن مى گوید:

 به نوروز و مهر این هم آراسته است‏

 دو جشن بزرگ است و با خواسته است‏

 9/346/419.

 به ایوان همى بود خسته جگر

 ندید اندر آن سال روى پدر

 مگر مهر و نوروز و جشن سده‏

 که او پیش رفتى میان رده‏

 7/280/294.

 نهاد اندر آن مرز آتشکده‏

 بزرگى به نوروز و جشن سده‏

 8/41/205.

 به تدریج، مهرگان و سده در میان ایرانیان، رونق خود را از دست دادند، ولى نوروز همچنان پررونق و شادى‏افزا پایدار ماند و به قول ناصرخسرو:

 نوروز به از مهرگان اگرچه‏

 هردو روزانند اعتدالى‏

 و ما در این مقاله بر آنیم تا درباره نوروز، دیرینه، باورها و مراسم مربوط به آن به اجمال سخن گوییم:

 

عکس از دکتر هنگامه ی رستگار

 واژه نوروز

 واژه نوروز در پهلوى به صورت (نوکروچ: ص‏Nok roc) آمده است که مرکب است از دو جزء، بخش اوّل (نوک) به معنى نو و جدید و تازه و بخش دوم به معنى روز است و روى هم معنى روز تازه و نو و یوم‏الجدید دارد که در عربى به صورت "نوکروز" و "نیروز" و "نیریز" به کار رفته است:

 بحق المهرجان و نوکروز

 و فرخ روزابسال الکبیس‏

 

 والنوکروز الکبار

 و جشن گاهنبار

 ابونواس‏

 و کان ذلک اول یوم من السنه وقت حلول الشمس فى برج الحمل فسمّى ذلک الیوم، النیروز.

 روز نیروز ساعت دوم... از ابرشتجان بیرون آمد.

 وصول موکب میمون و موسم نیروز

 خجسته باد بر ایّام پهلو کین‏توز

 به عون ایزد بیچون مبارکت بادا

 در اوج مسند، دولت هزار، از این روز

 

 نوروز بزرگترین جشن ملى ایران است که با نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدى (فروردین) در بهاران، آنگاه که آفتاب به برج حمل انتقال مى یابد و روز و شب برابر مى گردد، آغاز مى شود:

 برو با سواران سوى میسره‏

 به کردار نوروز هور ازبره‏

 چاپ مسکو، 5/103/303.

 چو خورشید سر زد ز برج بره‏

 بیاراست روى زمین یکسره‏

 چاپ مسکو، 5/256.

 سپاهى گزین کرد بر میسره‏

 چو خورشید تابان ز برج بره‏

 5/244.

 چو گردوى جنگى ابر میسره‏

 بیامد چو خورشید پیش بره‏

 6/160.

 طبعا نوروز آغاز ماه فروردین و شروع فصل بهار است و بدین ترتیب، لحظه تحویل سال مطابق تقویم جلالى دقیقا آغاز سالى است که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه به طول مى انجامد و نزدیک‏ترین و علمى‏ترین و دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان است. در ایران باستان هر روز از ماه، نامى مخصوص داشت، روز نخستین هر ماه بنا به سنّت ایرانیان "هرمزد"، هرمز، اورمزد و هورمز و هورمزد خوانده مى شد و روز دوم، بهمن و روز سوم، اردى‏بهشت و روز چهارم، شهریور و روز پنجم، سفندارمذ و روز ششم، خرداد و به همین ترتیب هریک از سى روز نامى خاص خود داشت و نوروز عبارت بود از هرمزد روز یا روز اورمزد، از ماه فروردین و به همین جهت فردوسى، فرارسیدن نوروز را "سر سال نو، هرمز فروردین" مى خواند:

 سر سال نو هرمز فرودین‏

 برآسوده از رنج، روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ از آن روزگار

 بماندست از آن نامور شهریار

 1/42/55.

 

 سابقه تاریخى نوروز

 "قرائنى در دست است که مى رساند این جشن در عهد قدیم، یعنى هنگام تدوین‏بخش کهن اوستا، نیز در آغاز برج حمل [بره‏] یعنى اول بهار برپا مى شد و شاید به نحوى که اکنون بر ما معلوم نیست، آن‏را در اول برج مزبور ثابت نگاه مى داشته‏اند." بنابر اعتقاد دارمستتر، نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریایى‏نژاد است که اگرچه از این جشن و مراسم آن در اوستا سخنى نرفته است، امّا در کتب دینى پهلوى از آن گفت‏وگو شده است. در بندهشن آمده است که هر سال در نوروز و مهرگان مردم دختران خود را در آب دریاچه کسوه [Kasaua] که آن‏را با دریاچه زره یا هامون تطبیق کرده‏اند شست‏وشو مى دهند، زیرا که زردشت به آنان گفته است که [در این روز] از دختران ایشان اوشیدر و اوشیدرماه و سوشیانت [موعودان سه‏گانه مزدیسنا] به وجود خواهند آمد.

 در گزیده هاى زاداسپرم آمده است: "زردشت با به سر رسیدن سى سال از زادنش فراز، (که اندر) ماه اسفندارمذ و روزایزان (بود) بدان زمان که چهل روز از نوروز گذشته، پنج روز، جشن بهار بود... به جایى رفته بود به نامورى پیدا، که مردمان از بسیار سوى، به آن جشن‏زار همى شدند."

 در دینکرد آمده است: "درباره نوروز و مهرگان و دیگر جشنهاى کهن، نوى آن از آغاز آفرینش است، نخستین روز به عنوان نوروز معین شد..." بنابر آنچه از کتیبه بیستون برمى آید، سال نو ایرانى در آغاز، در پاییز برگزار مى شد که همان جشن مهرگان "بگیاد" باشد که بقایاى این جشن که به دهقانان مربوط مى شد، هنوز به صورت سبز کردن سبزه و هفت میوه و... باقى مانده است. در اوستا از شش گاهنبار نام برده شده است، هرکدام از گاهنبارها مشتمل بر 5 روز است که آخرین روز آن به عنوان روز عید اصلى، جشن گرفته مى شود که احتمالا از دوره ساسانى به شش روز اول ماه فروردین انتقال یافته است. به علاوه، به نظر مى رسد که اطلاعات بیرونى درباره نوروز انعکاسى از باورها و رسمهایى باشد که در دوران ساسانى معمول بوده است. بیرونى مى نویسد: "نوروز از محل خود آن‏قدر عقب رفته است که در روزگار ما با ورود خورشید به برج حمل که آغاز بهار است، تقارن دارد... مى گویند فرخنده‏ترین ساعات نوروز است... و بامداد این روز، سپیده‏دم تا حدّ امکان به افق نزدیک است و با نگاه کردن به سپیده‏دم بدان تبرّک مى جویند..."

 

 بدین معنى، در دوره ساسانى، موسم این جشن با گردش سال تغییر مى کرد یعنى در آغاز فروردین هر سال نبود "...بلکه مانند عید اضحى و عید فطر مسلمانان، در فصول مختلف سال گردش مى کرد. در نخستین سال تاریخ یزدگردى (برابر 11 هجرى)، مبدأ جلوس یزدگرد، واپسین شاه ساسانى، جشن نوروز مصادف بود با شانزدهم حزیران رومى (برابر با ژوئن فرنگى) و تقریبا در اوایل تابستان. از آن‏پس هر چهار سال یک روز، این جشن عقب‏تر ماند و در حدود سال 392 هجرى قمرى نوبت جشن نوروزى به اول حمل رسید و در سال 467 هجرى قمرى نوروز به بیست و سوم برج حوت افتاد، یعنى 17 روز مانده به پایان زمستان. در این سال به فرمان سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقى، ترتیب تقویم جلالى نهاده شد و براساس آن، موقع جشن نوروزى در بهار هر سال، مقارن تحویل آفتاب به برج حمل تثبیت شد و بدین ترتیب مقرّر شد که هر چهار سال، یک روز بر تعداد ایّام سال بیفزایند و سال چهارم را 366 روز حساب کنند و پس از هر 28 سال، یعنى گذشتن هفت دوره چهارساله؛ چون دوره چهارساله هشتم فرارسد، به جاى آنکه به آخرین سال این دوره یک روز بیفزایند، این روز را به نخستین سال دوره بعد، یعنى دوره نهم اضافه کنند، بدین ترتیب، سال جلالى، دقیق‏ترین سالهاى شمسى جهان شد به سال شمسى حقیقى که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 64 ثانیه است."

 در دوره ساسانیان، مردم جشن نوروز را بیش از دیگر جشنها گرامى مى داشتند. این جشن در آغاز سال بود و بلافاصله پس از فروردینگان مى آمد و روز شادى و سرور بود. مردم در این روز دست از کار مى کشیدند و مالیاتهاى خود را مى پرداختند و به آب‏تنى و تفریح مى شتافتند و این جشن در دربار هاى ساسانى با شکوهى فراوان برگزار مى شد. خیام نیشابورى در نوروزنامه آورده است: "آیین عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد... چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردان بیگانه، موبد موبدان پیش ملک آمدى با جام زرین پر مى ، و انگشترى و درمى و دینارى خسروانى و یک دسته خوید (سبزه نورسته) سبزرسته و شمشیرى با تیر و کمان و دوات و قلم و اسبى و بازى و غلامى خوبروى و ستایش نمودى و نیایش کردى او را به زبان پارسى به عبارت ایشان:

 "شها! به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادى‏گزین بر یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایى و بینایى و کاردانى و دیرزیستى با خوى هژیر. و شادباش بر تخت زرین وانوشه‏خور به جام جمشید و رسم نیاکان... سرت سبز باد چون خوید، اسبت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کارى و بازت گیرا و خجسته و شکار و کارت راست چون تیر، کشور بگیرى نو با درم و دینار..."

 در کتاب محاسن والاضداد جاحِظ، آمده است: "در این روز شخصى که چهره‏اى زیبا و نامى دلپسند داشت و به نیکوکارى معروف بود، به نزد خسرو مى آمد و اجازه ورود مى خواست، خسرو مى پرسید که تو کیستى و از کجا آمده‏اى؟ به کجا مى روى و چه کسى تو را بدینجا آورده است و با که آمده‏اى و با خود چه دارى و آن زیباروى نیکونام خوش‏سخن، پاسخ مى داد که از سوى سعادت و برکت مى آیم و به جایى که سعادت و برکت در آن است مى روم، پیروز نامى منصور، مرا بدینجا فرستاده است و نامم خجسته است، با سال نو آمده‏ام و براى پادشاه سلامت به ارمغان آورده‏ام..."

 در دوره اسلامى ، جشن نوروز نه‏تنها در تمام ایران اجرا مى شد، بلکه در دربار خلفا نیز با مراسم و شکوه خاصى جشن گرفته مى شد و مردم بغداد و مصر در بزرگداشت این جشن مبالغه‏ها مى کردند. در روایات آمده است که معلّى‏بن خنیس گفت: "صبح روز نوروز به خدمت شریف‏ابى عبداللّه صلوات‏اللّه علیه سرافرازى یافتم، فرمود آیا شرف این روز را مى دانى؟ گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این‏قدر مى دانم که عجم این روز را تعظیم مى نماید و بر خویش مبارک مى شمارد. آن جناب فرمودند که شرف این روز نه به همین است، یکى از شرفهاى این روز آن است که در زمان گذشته، در حوالى واسط، طاعونى ظاهر شد و جمعى بمردند... یکى از انبیا که از خلفاى موسى بود، از حضرت واهب ارواح، احیاى ایشان را مسئلت کرد، خطاب آمد که در فلان روز که نوروز بود آب بر استخوانهاى پوسیده ایشان ریز و از روى تضرّع دعا کن تا خلعت حیات بر ایشان بپوشانیم. آن نبى در آن روز که نوروز بود، به موجب وحى عمل کرد، همه زنده شدند و به آن جهت آن روز را نوروز گفتند..."

 برخى از شیعیان، نوروز را روز خلافت على‏بن ابیطالب مى دانستند و حدیثى از حضرت صادق(ع) نقل مى کردند که فرمودند: "در این روز (نوروز) آفتاب عالم‏تاب بر ذرات کائنات جلوه طلوع نماید و به فرمان الهى ازاهیر و گلها و گیاهان روییدن آغاز کنند... در این روز نوح بر جودى قرار گرفت و جبرئیل امین به رحمةٌ للعالمین، نازل شد و امیرالمؤمنین(ع) به فرموده سیدالمرسلین، پى بر دوش مقدس آن سرور گذاشت و خانه کعبه را از بتها پاک ساخت، در این روز خلیل الرحمان بتها را شکست و عثمان به قتل رسید، و شاه ولایت على، بر سریر خلافت ظاهرى نشست..." و به قولى روز سعید غدیرخم مصادف با نوروز بود:

 همایون‏روز نوروز است امروز و به فیروزى‏

 به اورنگ خلافت کرده شاه لا فتى، مأوا

 هاتف‏

 امروز مرتراست دو عید، اى عجب قرین‏

 عید وصال و دیگر نوروز نامور

 عید ظهور سلطنت ظاهر على است‏

 کز فرّ او ببالد هم تاج و هم کمر

 طرب اصفهانى‏

 در دوره خلفاى اموى، دریافت هدایاى نوروزى از ایرانیان متداول شد و بنى‏امیه، هدیه‏اى را در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل کردند که در زمان معاویه مقدار آن به 5 تا 10 میلیون درهم بالغ مى شد. نخستین کسى که هدایاى نوروز و مهرگان را رواج داد، حجّاج‏بن یوسف بود، امّا در زمان عمربن عبدالعزیز این امر منسوخ شد. در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانى و روى کار آمدن خلافت عباسى و نفوذ برمکیان و دیگر وزراى ایرانى و تشکیل سلسله هاى طاهرى و صفارى و سامانى، جشنهاى ایرانى و از آن جمله نوروز رواجى تازه یافت و شاعران درباره نوروز، تهنیت‏نامه‏ها مى ساختند و شاعرانى چون جریر، شاعر عرب نوروزیه‏ها دارند و ایرانى‏نژادانى چون ابونواس در ستایش نوروز و مهرگان اشعار فراوان ساخته‏اند و این رسم ملى ایرانى با آداب و رسوم مفصّل و ویژه خود، تا به امروز ادامه یافته است و از 11 فروردین 1304 هجرى شمسى برابر با 1925 میلادى آغاز سال رسمى ایران شده است.

 

 چرا نوروز را گرامى و بزرگ داشته‏اند؟

 سنتهاى ملى و آداب و رسوم قومى ، ریشه در واقعیات باورها و اعتقادات مردم دارند و طبعا نیاکان ما "نوروز" را به همین دلیل در هاله‏اى از تقدس، فال نیک، فرخندگى و نیک‏روزى قرار داده‏اند و براى توجیه تقدس و خجستگى آن، داستانها پرداخته و وجه تسمیه‏ها ساخته‏اند. از مجموع این داستانها مى توان به دیرینگى نوروز، یزدانى بودن و خجستگى آن پى برد و نقش آن‏را در تعمیم عدالت، مهربانى، دستگیرى از ناتوانان و رفع دشمنیها و زشتیها بازشناخت. آنچه در زیر مى آید بازتاب باور هاى نیاکان ما درباره نوروز و پیدایى آن است که به اختصار مطرح مى گردد و از میان همه آنها مى توان گردش انتقالى زمین و اعتدال هوا را در نوروز، آفرینش جهان و انسان و شادى و نیک‏روزى و فرود آمدن فروهرها و داستانهاى مختلف مربوط به جمشید را در رابطه با نوروز در 20 مورد نام برد. اگرچه بسیارى از توجیهات مربوط به تقدس ایّام نوروز به روز خرداد از ماه فروردین بازمى گردد که نوروز خاصه است؛ ولى، مقدمتا توضیح این نکته لازم است که نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند و مدتها این دو نوروز در تعاقب هم جشن گرفته مى شده‏اند:

1-نوروز عام که به نوروز کوچک یا خرد یا عامه و نوروز صغیر نیز مشهور است، همان عید نوروز امروزى است که از روز هرمزد (روز اول فروردین) آغاز مى شد و این همان لحظه رسیدن خورشید است به نقطه اول برج حمل و آغاز بهار و سال جلالى. برگزارى جشن نوروز براى عامّه مردم فقط 5 روز اول سال بود، اما در آغاز دوره ساسانى در همه ماه فروردین ادامه مى یافت، بدین معنى که تمام فروردین را در میان طبقات شش‏گانه ملوک، اشراف، خدمتگزاران ملوک و حواشى ملوک، اشراف و عامه مردم و شبانان تقسیم کرده و به هریک 5 روز اختصاص داده بودند.

 امّا در دورانهاى بعد، عملا جشنهاى نوروز عام، از اول فروردین تا آخر روز سیزدهم فروردین ادامه یافته و تثبیت شده است و در روز سیزدهم فروردین مردم از خانه خارج مى شوند و معتقدند که اگر خانه در آن روز از ساکنان آن خالى نگردد، سال نو، با بدبختى همراه خواهد بود، بنا بر این جشن واقعى بهار و پایان مراسم نوروزى، در این روز، در طبیعت برگزار مى شود.

 .2 نوروز خاص یا نوروز بزرگ از روز ششم فروردین یعنى خردادروز آغاز مى شد و بسیار مقدس بود و کتاب پهلوى ماه فروردین روز خرداد در ستایش این روز به زبان پهلوى موجود است و هم‏زمان با جشن سغدیان و خوارزمیان برپا مى گشت. از جمله رسمهاى پارسیان که هنوز در بخارا رواج دارد، آن است که حلقه هاى گل و برگ بر سر ستونهاى مجزا از هم که ایوان‏خانه‏ها بر آن نهاده شده است، مى گذارند و به قول ابوریحان بیرونى، "ششم فروردین‏ماه، نوروز بزرگ دارند زیرا که خسروان بدان پنج روز (نوروز عامه) حقهاى حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندى و حاجتها روا کردندى، آنگاه بدین روز ششم، خلوت کردندى خاصگان را."

 نوروز بزرگم بزن اى مطرب، امروز

 زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

 نوروز بزرگ آمد آرایش عالم‏

 میراث به نزدیک ملوک عجم، از جم‏

 در نوروز بزرگ، مردم به یکدیگر آب مى پاشیدند، زیرا معتقد بودند که چون جمشید به حکمرانى رسید، باران فراوان بارید و مردم آن‏را به فال نیک گرفتند و خداوند در این روز گرما و سرما و پیرى و بیمارى و رشک آفریده دیوان را از مردم به دور داشت و در این روزگار تا سیصد سال مرگ ناشناخته بود و مردمان آسوده از فقر و اندوه و بیمارى و پیرى و رشک مى زیستند و جهان را نه سرما بود و نه گرما و سعادتى به کمال در همه‏جا حاکم بود. مردم به فرمان جمشید تابوتها را شکستند و همه چون جوانان پانزده‏ساله، شاد و تندرست مى زیستند. بنابر آنچه در متون مختلف درباره تقدس نوروز خاص و عام آمده است مى توان وجوه عظمت نوروز را در اعتقاد بدین موارد دانست:

1- نوروز، روز آغاز آفرینش است‏

 ابوریحان مى نویسد: "اعتقاد پارسیان اندر نوروز، نخستین، آن است که اول‏روزى است از زمانه و بدو فلک آغازید گشتن." در دینکرد آمده است: "نوى آن از آغاز آفرینش است و نخستین روز به عنوان نوروز معین گشت و فرّه، آن که از زمانهاى پیش و کهن است در سراسر جهان گسترده شده است و از آن به مردم راحتى و آسایش مى رسد و آنان با امید آسایش در طى آن جشنها در کار و رنجشان به خشنودى مى رسند."

 "گویند خداى تعالى، در این روز، عالم را آفرید و هر هفت کوکب در اوج تدویر بودند و اوجات همه در نقطه اول حمل بود و در این روز حکم شد که به سیر و دور، درآیند، بنا بر این نوروز روز شروع گردش اختران است."

 برهان قاطع مى نویسد خداوند جهان را در نوروز آفرید.

2-نوروز، روز خلقت آدم است‏

 در ماه فروردین روز خرداد آمده است که اهورا گفت که در این روز جان به جهانیان دادم. در برهان قاطع آمده است خدا آدم را در نوروز آفرید و ایرانیان کهن عقیده داشتند که گیومرث که به نظر آنان نخستین انسان بود در روز خرداد از ماه فروردین به پیداى آمد.

 به نظر زردشتیان، گیه‏مرتن (کیومرث) اولین موجود بشرى است که از گِل آفریده شده است و او را گِل‏شاه همى خوانند زیرا که پادشاهى او الّا بر گِل نبود.

 در مورد تولد کیومرث نوشته‏اند: "اندر هفتم هزاره، آمیختگى پدید آمد و اول چیزى که از جانور موجود شد، مردى بود و گاوى از نر و ماده، آن مرد را کهومرث نام بود و این مرد اصلى گشت تناسل را..." و هفت صد سال بزیست و برخى هزار سال گفته‏اند. فردوسى داستان ظهور کیومرث را با نوروز پیوند مى دهد و مى گوید:

 پژوهنده نامه باستان‏

 که از پهلوانان زند داستان،

 چنین گفت کایین تخت و کلاه‏

 کیومرث آورد و او بود شاه‏

 چو آمد به برج حمل آفتاب‏

 جهان گشت با فرّ و آیین و آب‏

 بتابید ز آن‏سان ز برج بره‏

 که گیتى جوان گشت از او یک‏سره...

 از او اندر آمد همى پرورش‏

 که پوشیدنى نو بد و نو، خورش‏

 دد و دام و هر جانورکش بدید

 ز گیتى به نزدیک او آرمید

 چاپ مسکو، ج 1، صص 28-29.

 در روایات آمده است که کیومرث خزروان‏دیو را بکشت در این روز نوروز. از آنجا که بسیارى از روایات نوروزى به نوعى به جمشید مربوط است، جالب است که بدانیم که بنا به تحقیقات کریستن‏سن "چون ایجاد جهان هم‏زمان با آغاز فرمانروایى جم (جمشید) بوده است، وى نه‏تنها نخستین شاه، بلکه در عین حال نخستین انسان نیز هست...."

 در نظر ایرانیان، جم هرگز تا مقام خدایان ترقى نمى کند، اما افسانه هاى جم در مسیر تحول دگرگونى مى یابد و دو افسانه از جم پیدا مى شود که یکى در کنار دیگرى به هستى خود ادامه مى دهد... از یک‏سو جم نخستین انسان و نخستین شاه روى زمین است که بعدها گیومرث و هوشنگ و تهمورث جاى او را مى گیرند و از سوى دیگر سنّت عامه و تخیّلات روحانیان وى را به عنوان شخصیت اصلى در دیار غیرزمینى که به نیک‏بختان متعلّق است جاى مى دهد که در دوران او نه سرما بود و نه گرما، نه پیرى و نه مرگ و نه رشک؛ پدر و پسر حالت مردان جوان پانزده‏ساله را داشتند، مردمان و چارپایان نامیرا بودند و آبها و گیاهان به دور از خشکى و خوراکها تمام‏نشدنى و مردمان بر دیوان و جادوگران پیروز بودند.

3- نوروز، روز پدید آمدن روشنى است‏

 بلعمى درباره جمشید مى نویسد: "هر کجا رفتى، روشنایى از وى بر در و دیوار افتادى و معنى جم، روشنایى بود و جمش از بهر آن خواندند که به هر کجا مى رفتى، روشنایى از وى همى تافتى..." و مسعودى مى نویسد که: "جم نخستین شاهى بود که آیین آتش را برقرار کرد و به مردم گفت که آتش شبیه نور خورشید و ستارگان است". حمزه اصفهانى در مورد جمشید مى نویسد: "معنى کلمه شید، درخشان است همان‏گونه که شمس خورشید نامیده مى شود، گویند جمشید این لقب را داشت زیرا که نور از او ساطع مى شد." مقدّسى مى نویسد: "جمشید فرمان داد تا براى وى گردونه‏اى بسازند و بر آن نشست و با آن در هوا، هرجا که مى خواست به گردش پرداخت، نخستین روزى که وى بر آن نشست، نخستین روز فروردین‏ماه بود و با روشنى و فرّ فروغ خود، آشکار شد و آن روز را نوروز خواندند."

 بیرونى مى نویسد که: جم بر تختى زرین نشست و چون نور خورشید بر او افتاد مردمان او را دیدند و تحسین کردند و شادمان شدند و آن روز را عید گرفتند: "هم در آن روز همچون خورشید، ظاهر شد و نور از او مى تافت به طورى که مانند خورشید مى درخشید و مردم از برآمدن دو خورشید در شگفت شدند، همه درختان خشکیده، سبز گشتند، آنگاه مردم گفتند: "روز نو"." فردوسى داستان این تخت را چنین آورده است:

 به فرّ کیانى یکى تخت ساخت‏

 چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت‏

 که چون خواستى، دیو برداشتى‏

 ز هامون به گردون برافراشتى‏

 چو خورشید تابان میان هوا،

 نشسته بدو شاه فرمانروا

 جهان انجمن شد بر تخت او

 شگفتى فرومانده از بخت او

 به جمشید بر، گوهر افشاندند

 مر آن روز را، روز نو خواندند

 سر سال نو، هرمز فرودین‏

 برآسود از رنج روى زمین‏

 بزرگان به شادى بیاراستند

 مى و جام و رامشگران خواستند

 چنین جشن فرّخ، از آن روزگار

 به ما ماند از آن خسروان یادگار

 چاپ مسکو، ج 1، ص 42.

 در نخبة الدّهر آمده است که ایرانیان مى پندارند که خدا در نوروز، نور را آفرید، همه ایرانیان در عید هاى خویش به شب‏هنگام آتش مى افروزند و مردم را از فرارسیدن نوروز آگاه مى کنند. برخى از محققان، جمشید و خورشید را یکى دانسته‏اند و معتقدند که عناصر طبیعى قابل تقدیس، منشأ آفرینش بشرى شده‏اند و ستارگان و ماه خورشید جانشین آن موجودات عجیب‏الخلقه گشته‏اند... و بى گمان اصل اسناد روایات جمشیدى باید داراى منشأ و اصلى کهنه باشد که به عناصر و رویداد هاى طبیعى مربوط است. مسلما از آنجا که نوروز جشن بهارى و تجدید حیات طبیعت است و در نام جمشید، شید که معنى درخشنده و تابان را دارد، موجبِ تصور خورشید در ذهن داستان‏پرداز کسانى شده است که جمشید را نخستین مخلوق و نورانى مى دانسته‏اند.

4- نوروز، روز وسعت یافتن زمین است‏

 بیرونى مى نویسد: "شمار مردمان در زمین افزون شده بود آنچنان‏که جا براى آنان تنگ شد، پس خدا سه بار زمین را گسترده‏تر از آنچه بود کرد و جم، مردمان را فرمود تا خود را به آب بشویند تا از گناهان خود پاک گردند." این داستان مسلّما به فصل 2 وندیداد برمى گردد که در آنجا آمده است که اهورامزدا به جم فرمان داد تا به کوه البرز که زمین را احاطه کرده است (همانند قاف) برود و به این کوه دستور دهد که 300,000 فرسنگ از هر طرف پهن‏تر شود و آن کوه چنین کرد. بدین ترتیب در پایان فرمانروایى جمشید، زمین دوبرابر گسترده‏تر از آغاز آن بود.

5- نوروز، روز تجدید آیین یزدان‏پرستى است‏

 نوروز همیشه یادگار ایزدپرستان و منشهاى یکتاپرستى بوده و به همین جهت بزرگترین جشن ایزدى شمرده مى شده است و داستانهایى در اساطیر کهن ایرانى، در رابطه آن با خداپرستى پرداخته گشته است که از آن جمله است آنچه ابوریحان بیرونى آورده است: این جشن به یادبود روزى برپا گشت که جمشید به تحکیم دین مزدایى پرداخت، چون دین صابئیان در دوران فرمانروایى تهمورث معمول شده بود. جمشید دین را تجدید کرد و این کار در نوروز انجام شد و روز نو خوانده شد و عید گرفته شد. در انجمن‏آرا آمده است که جمشید آیین ایزدپرستى را تجدید کرد و این روز را نوروز نامید. در ماه فروردین روز خرداد آمده است که در نوروز بزرگ، هوشیدر، دین مزدیسنان را از اورمزد بیاموزد و مردمان را به دین بى گمان کند. در این روز، خداى رستاخیز و تن پسین کند و جهان، بى مرگ و بى پتیاره کند و اهریمن را بزند و گیج و بیکار کند.

6-نوروز، روز آغاز سال نو و اعتدال بهارى است‏

 "نخستین روز است از فروردین‏ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا پیشانى سال نو است" همیشه آغاز سال، با امیدها و آرزو هاى فراوان همراه است و لحظه بدرود با غمها و رنجها و اضطرابات سال گذشته محسوب مى شود. بنا بر این، شروع سال نو و آمدن بهار و تحولى که در طبیعت ایجاد مى گردد انسان را به آینده‏اى دگرگون دل‏بسته مى سازد که سرشار از امید به بهروزى است. به همین دلیل، آن‏را روز نیک‏پئى مى دانند و معتقدند که نوروز بزرگ روز امید است.

 قزوینى در عجایب المخلوقات مى نویسد: "ایرانیان بر آنند که در نوروز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد، تفّأل مى کنند." اعتدال مطبوع هوا در نوروز سبب مى شود زمین از مردگى به زندگى برسد و به یُمن آن فراوانى و وفور نعمت و نیک‏روزى حاصل آید و به همین جهت است که غلّات فراوان و زندگى ارزان و راهها ایمن و چارپایان نیکو و شادمانند و به دور از آفتهاى سرماى سخت و گرماى سوزان؛ از بیماریها و امراض نشانى نیست و نخستین روز بهار، آغاز سال و جوانى زمان است. در اورمزد روز از فروردین، مردم آن‏را بزرگترین عید خود شمرده‏اند و "نوروز" نامیده‏اند. جمشید دژى زیرزمینى ساخته بود زیرا آفریدگار به او هشدار داده بود که مردم گرفتار سه زمستان پرهراس خواهند شد و همه حیوانات و مردمان نابود خواهند شد، از این‏رو جمشید همه انواع حیوانات مفید و گیاهان و بهترین مردم را آنجا برد که گویى نوروز پایان آن زمستان شوم و آغاز رویش و شکوفایى زندگى در بهاران است.

7- نوروز، روز فرود آمدن فروهرهاست‏

 مرحوم پورداود مى نویسد: فروهر در اوستا یکى از نیرو هاى نهانى (قواى باطنى) است که پس از درگذشت آدمى با روان و دئنه (وجدان) از تن جدا گشته به سوى مینوى مى گراید، اما در آغاز هر سال براى سرکشى خان و مان دیرین خود، فرود آید و ده شبانه‏روز بر روى زمین بسر مى برد و به مناسبت فرود آمدن فروهر هاى نیاکان، هنگام نوروز را فروردین خوانده‏اند. این فروهرها که وظیفه نگهدارى آفریدگان را بر عهده دارند هیچ‏وقت کسى را که به وى تعلق داشته‏اند، فراموش نمى کنند و هر سال یک بار به دیدن خانه وى مى آیند و این در هنگام جشن نوروزى در فروردین‏ماه است و جشنى نیز که به نام فروردگان پیش از آغاز سال نو و نوروز در ایران باستان، در ایّام خمسه مسترقه برگزار مى شد با آمدن فروهرها یا نزول ارواح مردگان به خانه هاى صاحبانشان مربوط است.

 آخرین ده روز هر سال به فره‏وشیها اختصاص دارد و اینان در آن ایّام که به جشن خودشان مربوط مى شود، به زمین فرود مى آیند و از خانواده هاى خود دیدن مى کنند و میل دارند که بازماندگان مردگان، آنان را خوشامد گویند و از ایشان تبرّک بجویند. بیرونى مى نویسد که اهل سغد حتى در این ایّام، براى اموات قدیم خود گریه و نوحه‏سرایى مى کنند و براى مردگان خود خوردنیها و آشامیدنیها مى گذارند و شاید به همین جهت باشد که جشن نوروز که پس از این ایّام مى آید روز شادى بزرگ است. در هنگام جشن فروردگان باید نان درون (نان مقدّس) حاضر نمود.

 شاید "خانه‏تکانى" پیش از نوروز در ایران هم، ادامه سنت تمیز نگاه داشتن خانه براى پذیرایى از فروهرها باشد.

8-نوروز، روز شادى است‏

 طبرى نوشته است که جمشید در نوروز به مردم فرمان داد تا به تفریح بپردازند و با موسیقى و مى شادمانى کنند. در همین مورد ابوالفدا مى نویسد: "جمشید... نوروز را بنیان نهاد و آن‏را جشن قرار داد تا مردمان در این روز به شادمانى بپردازند." به همین جهت در سنّت ایرانیان نوروز همیشه توأم با شادى و سرور و رقص و موسیقى و شیرینى است:

 نوروز روز خرمى بیعدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

  پوشیده ابر، دشت، به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بر دن همى دنى‏

 در شاهنامه آمده است که در مجلس شادمانه نوروزى خسروپرویز "سرکش" نغمه‏پرداز جشن بود:

 بر آن جامه بر، مجلس آراستند

 نوازنده و رود و مى خواستند

 همى آفرین خواند "سرکش" به رود

 شهنشاه را داد چندى درود

 چاپ مسکو، 9/225/3609.

 

 داستان باربد و رهیابى او به دستگاه خسروپرویز در نوروز اتفاق افتاد:

 بدان باغ رفتى به نوروز، شاه‏

 دو هفته ببودى بدان چشنگاه‏

 سبک باربد نزد مردوى شد

 هم آن‏روز با مرد همبوى شد

 بر آن سرو شد بربط اندر کنار

 زمانى همى بود تا شهریار

 ز ایوان بیامد بدان جشنگاه‏

 بیاراست پیروزگر جاى شاه‏

 زننده بر آن سرو برداشت رود

 همان ساخته پهلوانى سرود

 یکى نغز دستان بزد بر درخت‏

 کز آن خیره شد مرد بیداربخت‏

 سرودى به آواز خوش برکشید

 که اکنون تو خوانیش، دادآفرید

 9/228/3643.

 به همین دلیل، بسیارى از نغمه هاى موسیقى و آهنگهاى زمان ساسانى نام نوروز را بر خود دارند، چون "نوروز"، "نوروز بزرگ"، "نوروز قباد"، "نوروز خردک"، "ساز نوروز" و "نوروز خارا". در دربار عباسیان نیز رسم نوروز با مى و موسیقى و شادى همراه بود.

9- نوروز، روز شکّرشکنى است‏

 گویند در نوروز، نیشکر به دست جمشید شکسته شد و از آن خورده شد و آبش معروف و مشهور گردید و شکر از آن ساختند، بنا بر این در نوروز رسم خوردن شیرینى و شکر و حلویات برپا گردید. بیرونى کشف نیشکر را به جم منسوب مى دارد و مى نویسد به همین جهت در نوروز مردمان به یکدیگر شکر هدیه دهند. بنابر روایت آذرباد، موبد بغداد، نیشکر در دوران فرمانروایى جمشید، در روز نوروز کشف شد و چنین اتفاق افتاد که جم نى پرآبى را دید که شیره آن به بیرون تراوش کرده بود. جم آن‏را چشید و چون شیرینى لذیذى در آن یافت، فرمود تا شیره آن‏را بکشند و از آن شکر بسازند. در روز پنجم شکر درست شد و مردم از روى تبرّک آن‏را به یکدیگر هدیه دادند. شیرینى‏پزانِ مقارن نوروز و تعارف انواع شیرینیها در دید و بازدید هاى نوروزى، بازمانده این باور است و در خوانچه هفت‏سین، وجود عسل مطمئنا یادآور نیشکر است.

10- نوروز، روز دادگرى و عدالت است‏

 در تاریخ بلعمى آمده است که "جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید: چیست که این ملک را باقى و پاینده دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکى کردن، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود که من به مظالم بنشینم، شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزدروز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند."

 خواجه نظام‏الملک در سیاست‏نامه در این‏باره داستانى دارد: "چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده است که در نوروز و مهرگان بار دادندى مر عامه را و هیچ‏کس را بازداشت نبودى... پس ملک برخاستى و از تخت به زیر آمدى و پیش موبد به دو زانو بنشستى و گفتى نخست از همه داوریها داد اى مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن... در نتیجه اختلاط داستانهاى جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است، بدین معنى که چون سلیمان خاتم خود را بازیافت آن روز را نوروز نامیدند و در این روز سلیمان بر باد سوار شد و مى رفت پرستویى او را گفت بازگرد تا تخمهایى را که من در آشیان دارم خراب نکنى و سلیمان بازگشت و پرستو به ازاى این دادگرى سلیمان پاى ملخى را بدو هدیه داد و رسم هدیه دادن در نوروز از همین‏جا به وجود آمد. در جاماسپ‏نامه منظوم آمده است که در نوروز شاهان بار مى دادند و داد را از خود آغاز مى کردند."

11-نوروز، روز غلبه نیکان بر اهریمن و دیوان است‏

 بنابر آنچه در ماه فروردین روز خرداد آمده است در نوروز بزرگ، نیکان بر دیوان و اهریمنان و بدان چیرگى یافته‏اند، بدین معنى که در این روز گیومرث ارزور دیو را بکشت و در همین روز سام نریمان سناوذک‏دیو را نابود ساخت و اژدهاک را بیوژد و در این روز، کیخسرو افراسیاب را بکشت.

 مه فرودین بود خردادروز

 که بست آن ره اهرمن، کینه‏توز

 ز ابلیس و دیوان چو بربست راه‏

 بیامد به شادى از آن جایگاه‏

 بیاراست آن روز، تخت شهى‏

 به سر برنهاد آن کلاه مِهى‏

 بر تخت او گِرد شد مهتران‏

 ز دستور وز موبدان و سران‏

 همه‏کس، فشاندند بر وى نثار

 بر آن تاج و تخت و نگین، شهریار

 مر آن روز را نام نوروز کرد

 یکى جشن بس بِه، دل‏افروز کرد

 ره دوزخ آن روز جمشید، بست‏

 به شادى بر آن تخت زرین نشست‏

 نبد مرگ و پیرى و رنج و زیان‏

 نبد کینه و کبرشان در میان‏

 پسر از پدر بازنشناخت کس‏

 جوان، هردو یکسان ببودند و بس‏

 .12 نوروز، روز بنا کردن تخت جمشید است‏

 چون جمشید بناى اصطخر را که تهمورث بنیاد نهاده بود به اتمام رسانید و آن شهر عظیم را دارالملک خویش ساخت (طول آن شهر 12 فرسنگ و عرض آن 10 فرسنگ بود)، در آنجا سرایى عظیم بنا کرد و بفرمود تا جمله ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان، به اصطخر حاضر شوند، چه جمشید در سراى نو، خواهد نشستن، پس در آن سراى، بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد و آن روز را جشن ساخت و نوروز نام نهاد و از آن روز باز، نوروز آیین شد و آن روز هرمزد از ماه فروردین بود و یک هفته متواتر به نشاط و خرّمى مشغول بودند.

13- نوروز، نخستین روز پرواز به آسمانهاست‏

 طبرى و بلعمى روایت کرده‏اند: "دیوان به فرمان جمشید، گردونه‏اى از آبگینه براى وى ساختند و جمشید بر آن سوار شد و بدان وسیله، در هوا پرواز کرد و از شهر خویش دنباوند (دماوند) به بابل، به یک روز برفت و آن روز، روز هرمزد از ماه فروردین بود و به سبب این شگفتى که مردمان شاهد آن بودند، آن روز را نوروز گفتند و جمشید فرمان داد تا 5 روز شادى کنند و لذت ببرند و روز ششم که خردادروز است، به مردم نوشت که روش او، خداى را خوش آمده است و به پاداش، گرما و سرما و بیمارى و رشک را از مردم دور ساخته است."

 ثعالبى، گردونه جمشید را از عاج و ساج مى داند و مى نویسد که جمشید آن‏را با دیبا بپوشانید و در آن سوار گشت و دیوان را فرمود تا آن‏را بر شانه هاى خود به زمین و آسمان ببرند و آن روز روز اورمزد از ماه فروردین بود و نخستین روز بهار که آغاز سال و جوانى زمان است و در این هنگام زمین از پس‏مردگى زنده مى گردد. مردم گفتند این روزى نو و عیدى فرخنده و قدرتى حقیقى و شاهى عجیب است پس آن‏را بزرگترین عید خود شمردند و آن‏را نوروز نامیدند و با خوردن و نوشیدن و خنیاگرى و خوشگذرانى جشن گرفتند (قبلا گفتیم که در شاهنامه نیز آمده است که دیوان تخت جمشید را برمى گیرند و به آسمانها مى برند.) نکته جالب در مورد این گردونه آن است که چون جمشید با این گردونه به بابل رسید "مردمان با شگفتى او را پروازکنان دیدند که در هوا چون خورشید مى درخشد تا آنجا که باورشان شد که در یک زمان دو خورشید در آسمان است." اما بیرونى هیچ سخنى از جنس گردونه جمشید نمى گوید و تنها به بازگشت جمشید با درخشندگى به زمین یاد مى کند و مى نویسد مردمان از دیدن دو خورشید در یک زمان به شگفت آمدند و آن روز را عید داشتند.

14-نوروز، روز بر تخت نشستن جمشید است‏

 بنا به روایت شاهنامه و متون دیگر ادبى ، جمشید تختى ساخت گوهرنشان که دیوان آن‏را برمى گرفتند و با او به آسمان مى بردند و چون این روز سر سال نو و روز هرمزد فروردین بود و مردم آسوده از رنج بودند، این روز را جشن گرفتند و گرامى داشتند.

15- نوروز جشن پایان خشکسالى و آغاز نعمت و فراوانى است‏

 بیرونى مى نویسد جمشید پس از آنکه به خشکسالى که جهان را تهدید مى کرد پایان بخشید، در نوروز به درخشندگى خورشید به زمین بازگشت و مردمان آن روز را جشن گرفتند. به نظر مى رسد که جشنهاى بهارى پس از سرماى زمستانى و بى برگ و بارى طبیعت، همیشه مفهومى خاص داشته‏اند. در میان ایرانیان جشن مهرگان نیز که جشن پاییزى بود تا مدتها مهمترین جشن ایرانیان بود، در مراسم نوروز تأثیر گذاشته است و به نظر مى رسد که بخشهایى از جشنهاى کشاورزان در مراسم نوروز باقى مانده باشد، داستانهاى میر نوروزى، کشت سبزه در ایام نوروز و به آب انداختن سبزه‏ها در سیزدهم فروردین، ارّه شدن جمشید در درخت، از این‏گونه یادگارها هستند.

 کریستن‏سن مى نویسد که در میان جشنهاى مردم آسیاى مقدم و آیین بابلى و نوروز رابطه‏اى وجود دارد، به عنوان مثال جشن بهارى آدونیس است که در آسیاى مقدم و یونان برپا مى شد و در ابتدا، آیین عزا بود که ضمن آن مرگ آدونیس خداى گیاهان را یادآورى مى کردند، اما در عین حال جشن شادى نیز بود، زیرا خدا دوباره زنده مى شد. مردم بر مرگ آدونیس مى گریستند و پیکره او را به دریا مى افکندند. در بعضى جاها، آیین دوباره زنده شدن او را فرداى عزاى او برگزار مى کردند. در جشن آدونیس در باغهاى آدونیس کشت و کار مى شد یا سبدها و گلدانها را از خاک پر مى کردند و در آن گندم سفید، کاهو، رازیانه و انواع گلها مى کاشتند و گیاهان که در مدت هشت روز بیشتر تحت مراقبت زنان بودند، به سرعت مى روییدند و پژمرده مى شدند پس از هشت روز آنها را با پیکره آدونیس در دریا یا چشمه آب جارى مى انداختند که مخصوصا شادى دوباره زنده شدن آدونیس در بسیارى از آیینها و مراسم نوروزى برجاى مانده است.

16- نوروز، روز تقسیم نیک‏بختى است‏

 ایرانیان نوروز بزرگ را روز امید مى نامیدند و به قول قزوینى در عجایب المخلوقات، ایرانیان برآنند که در این روز، نیک‏بختیها براى مردم زمین تقسیم مى شود و به چیز هاى خوب یا بدى که در این روز اتفاق مى افتد تفأل مى کنند.

17-نوروز، روز نگریستن کیخسرو در جام جهان‏بین است‏

 بنابر شاهنامه، کیخسرو چون براى یافتن بیژن، در جام جهان‏بین مى نگرد، و این کار را در نوروز مى کند که ناشى از تقدس نوروز است.

 چو نوروزِ خرّم، فراز آمدش‏

 بدان جام فرّخ نیاز آمدش‏

 بیامد، بپوشید، رومى قباى‏

 بدان تا بود پیش یزدان به پاى‏

 خروشید پیش جهان‏آفرین‏

 به رخشنده بر کرد چندآفرین‏

 خرامان بیامد بدان جایگاه‏

 به سر برنهاده خجسته‏کلاه‏

 پس آن جام بر کف نهاد و بدید

 بدو هفت کشور همى بنگرید

 ز کارو نشان سپهر بلند

 همه کرده پیدا چه و چون و چند

 ز ماهى به جام اندرون، تا بره‏

 نگاریده پیکر همه یک‏سره‏

 چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر

 چو ناهید و تیر از بر و ماه زیر

 همه بودنیها بدواندرا

 بدیدى جهاندار افسونگرا

18- نوروز جشن ر هایى از توفان نوح است‏

 در کتاب تاریخ فرس آمده است که این روز از زمان توفان مانده که بعد از استقرار کشتى در این روز، اهلِ سفینه، بر خود مبارک دانستند که هر سال را به عبادت و سرور گذرانند و این رسم مستمر بوده است.

19- نوروز، روز به خلافت ظاهرى رسیدن حضرت على است‏

 مرحوم تقى‏زاده در گاهشمارى در ایران مى نویسد: "شیعیان ایران نوروز را یوم خلافت حضرت على‏ابن ابیطالب شمرده‏اند." و در ربیع المنجمین آمده است که در نوروز، شاه ولایت‏پناه، بر سریر خلافت ظاهرى نشسته و سید نبیل على‏بن عبدالحمید نسّابه... روایت کرده که "روز نوروز روزى است به غایت شریف و در این روز در موضع غدیر خم، رسول آخرالزمان(ص) امیرالمؤمنین على‏بن ابیطالب را به خلافت نصب کرد."

20-نوروز، روز یافته شدن انگشترى سلیمان است‏

 پس از آنکه جمشید و سلیمان در اساطیر یکى دانسته شده‏اند، این داستان نیز رواج یافته است که پس از آنکه سلیمان انگشترى خود را گم کرد و در نتیجه قدرت و پادشاهى خویش را از دست داد، پس از چهل روز آن‏را بیافت و قدرت و سلطنت به وى بازگشت تا شاهان نزد او آمدند و مرغان به احترام پیرامون او جمع شدند، آنگاه ایرانیان گفتند نوروز آمد و بدین سبب آن روز را نوروز نام نهادند.

 

 ایام نوروزى‏ :

 به طور کلى نوروز را به نوروز عام و خاص تقسیم کرده‏اند امّا در ارتباط با نوروز، روز هایى نیز نام‏آورند که از آن جمله مى توان از "چهارشنبه‏سورى"، "عرفه یا فرستاف"، "روز عید"، "شنبه سال"، "سیزده‏به در" نام برد که هنوز مورد توجه و احترامند.

 

 الف. چهارشنبه‏سورى، سور، در زبان فارسى به معنى شادى و نشاط است و چهارشنبه‏سورى، یعنى چهارشنبه نشاط. در سنّت ایرانى، چهارشنبه آخر سال را چهارشنبه‏سورى مى گویند و مراسم ویژه آن در عصر سه‏شنبه و در هنگام غروب آفتاب برگزار مى شود. مراسمى که کم یا بیش در این شب برگزار مى شود، در سراسر خطه فرهنگى ایران‏زمین همانند است و عبارتند از:

1- آتش‏افروزى، در حیاط خانه، کوچه، خیابان یا تپه‏ها و بیابانها و باغهاى نزدیک به شهر یا ده آتشى شعله‏ور برپا مى شود و مردم بر آن گرد مى آیند و از روى آتش مى پرند و مى گویند: "سرخى تو از من، زردى من از تو." این مراسم با شادى و نشاط فراوان صورت مى گیرد و پس از سوخته شدن آتش، خاکستر آن‏را جمع کرده به کنار دیوار مى ریزند و کسى که خاکستر را بیرون ریخته باید در بزند و در جواب اینکه کیستى و از کجا آمده‏اى و چه آورده‏اى، بگوید منم و از عروسى آمده‏ام و تندرستى آورده‏ام.

2-فال‏گیرى، در شب چهارشنبه‏سورى، بعضى از مردم به فالگوش مى ایستند. بدین معنى که در جایى که دیگران آنها را نمى بینند، مى ایستند و به سخنان مردم گوش مى دهند و عقیده دارند که از خلال این سخنان فالشان درست درمى آید.

3- قاشق‏زنى، بعضى از زنان، کاسه‏اى فلزى را برمى دارند و به در خانه‏ها مى روند و با قاشق یا سکّه‏اى بر کاسه مى کوبند و صاحب خانه به در خانه مى آید و برایشان شیرینى و آجیل مى آورد و این کار را نشان خیر و برکت مى گیرند. گاهى نیز با قاشق‏زنى براى آش بیمار که نظیر آش امام زین‏العابدین(ع) است، مواد اولیه را جمع مى کنند.

4-در قدیم در شیراز رسم بود که در شب چهارشنبه‏سورى مى بایست به سعدیه رفت و در آب آن شست‏وشو کرد که این امر بازمانده رسم آبریزان بود که جداگانه از آن گفت‏وگو خواهد شد.

5- آجیل چهارشنبه‏سورى، در شب چهارشنبه‏سورى، آجیلى که از مجموع آجیلهاى شور و شیرین ساخته شده است و بسیار به آجیل مشکل‏گشا، مانند است، تهیه مى شود و مردم در حالى که خود را آراسته‏اند و شادمانى مى کنند، آن‏را به هم تعارف مى کنند و مى خورند و معمولا تهیه این آجیل براى اجابت نذرها است و خوردن آن موجب خوش‏بختى و شگون است.

6-کوزه‏شکنى، در شب چهارشنبه‏سورى، یک کوزه آب‏ندیده نو را از بالاى خانه یا نقاره‏خانه به پایین مى اندازند و مى شکنند و معتقدند که بدان وسیله بلاها را از خود دور ساخته‏اند.

7- گره‏گشایى، همانند فالگوش است، اما با این تفاوت که به گوشه جامه یا چارقد یا دستمال گرهى مى زنند، در راه مى ایستند و از عابرى مى خواهند که آن‏را باز کند، اگر عابر این کار را به آسانى انجام دهد آن‏را به فال نیک مى گیرند و یقین مى کنند که گره از کار فروبسته آنها گشوده خواهد شد.

8- در شیراز بسیارى از مردم شب چهارشنبه‏سورى را در صحن مطهر حضرت شاهچراغ جشن مى گیرند.

9- فالگیرى با بولونى نیز از مراسم خاص چهارشنبه‏سورى است. این رسم، بدین ترتیب است که هرکس در بولونى که کوزه هاى کوتاه دهان‏گشاد است زیور یا زینتى را از خود مى اندازد و سپس اشعارى را در وصف حال خود بر کاغذى مى نویسد و درهم پیچد و در بولونى مى اندازد، سپس یک نفر، دست در بولونى مى کند و زیور را با یک کاغذ بیرون مى آورد و آنچه بر کاغذ نوشته شده است فال کسى خواهد بود که زیورش با کاغذ از بولونى بیرون آورده‏اند.

10- آش بیمار، در خانه هایى که مریضى وجود دارد در شب چهارشنبه‏سورى آشى مى پزند که مواد آن‏را از خانه هاى همسایه‏ها و با قاشق‏زنى به دست آورده‏اند و معتقدند که پختن این آش و بخشیدن آن به تهى‏دستان سبب مى شود تا بیمار خوب شود و بیماریش به سال آینده نیفتد.

 گفتنى است که در بعضى نواحى ایران چون الویر از توابع ساوه جشنى دارند به نام "نوروز قدیمین" که در روز اول اسفند برگزار مى شود و دقیقا همانند چهارشنبه‏سورى است که در جلو خانه‏ها آتش روشن مى کنند و زن و مرد از روى آتش مى پرند و تمام خانواده‏ها در این شب پلو درست مى کنند و مى خورند و شب‏نشینى مى کنند و شبچره آن نیز شیرینى و آجیل است.

 ب. عرفه یا فرستاف، اگرچه روز عرفه، نهم ذى‏الحجه است، امّا در بعضى نواحى ایران، روز پیش از عید نوروز را هم "عرفه" مى گویند. در قدیم به روز یا شب پیش از نوروز فرستاف یا فرستافه یا فرسناف مى گفتند که مرکب است از "فرست" به اضافه "ناف" و به معنى نافه فرستاده‏شده است. توضیح آنکه پارسیان قدیم در شب عید نوروز براى دوستان خود نافه فرستادندى تا خانه و محفل و لباس خود را بدان معطر سازند.

 فرستاف‏شب، بر تو نوروز باد

 شبان سیه بر تو چون روز باد

 اگرچه امروزه این رسم به صورت فرستادن نافه متروک است، امّا اغلب در شب پیش از عید سمنو یا میوه یا خوراکیهایى که در اختیار بعضى از دوستان و آشنایان است، براى دیگران فرستاده مى شود و آن‏را به فال نیک مى گیرند. در شب عرفه خوردن سبزى‏پلو با ماهى مرسوم بود.

 

 ج. روز عید، از لحظه تحویل سال، یعنى لحظه شروع سال جدید، آغاز مى شود. مهمترین بخش مراسم نوروزى چیدن سفره عید است که در بهترین محل خانه انجام مى شود و در سفره یا میزى که براى این کار اختصاص مى یابد، آیینه و قرآن مجید (براى مسلمانان) و گل و شمع و هفت‏سین و هفت‏میم و بعضى خوراکیها قرار مى گیرد. هفت‏سین معمولا عبارت است از سماق، سیر، سنجد، سمنو، سکّه، سرکه و سبزى و هفت میم که معمولا در شیراز بر سر سفره قرار دارد عبارتند از مرغ، ماهى، میگو، ماست، میوه (که اغلب هفت نوع است)، مویز و مسقطى.

 به علاوه در سفره عید کنگر، ماست، عسل، خرما، کره، پنیر، کاهو و انواع سبزیهاى خوردنى و انار و نان و به اندازه تعداد افراد خانواده شمع روشن و تخم‏مرغ رنگى وجود دارد که تخم‏مرغها را در برابر آیینه قرار مى دهند و معتقدند که هنگام تحویل سال که زمین از این شاخ گاو به آن شاخ گاو منتقل مى شود، تخم‏مرغها حرکت خواهند کرد.

 در هنگام سال تحویل، باید پلو و شیربرنج بر روى آتش باشد و بجوشد و اسپند بر آتش قرار داشته باشد و سوختن عود، بوى خوش را پراکنده کند و شمعى به سلامتى حضرت صاحب و به نیت او بر سر سفره روشن باشد و ماهیهاى کوچک قرمز و رنگارنگ در ظرفى شیشه‏اى پرآب در میان سفره باشد، به علاوه سکّه‏اى طلا یا نقره یا مقدارى پول در سفره قرار مى گیرد و سبزه هایى چون گندم و عدس و ماش که در ظرفهاى مخصوص از قبل آماده شده‏اند، زینت‏بخش سفره باشند. شمعهاى سفره هفت‏سین را معمولا خاموش نمى کنند و مى گذارند تا تمام شوند و اگر بخواهند آنها را خاموش کنند، این کار را با نقل و شیرینى انجام مى دهند.

 در هنگام تحویل سال، افراد خانواده که همه به حمام رفته و شسته و رُفته و آراسته هستند و بهترین و نوترین جامه هاى زیر و روى خود را پوشیده‏اند و خود را خوشبو ساخته‏اند، بر سر سفره گرد مى آیند. بالاى سفره، بزرگان خانواده و پدر و مادر جاى دارند و بزرگ خانواده از دقایقى پیش از تحویل سال آیاتى از سوره یس را مى خواند و در پایان بعضى از آیات بر انارى که در دست دارد، مى دمد و سپس به اتفاق افراد خانواده این دعا را مى خوانند: یا مقلّب القلوب والأبصار، یا مدبّر اللیلِ والنّهار، یا محوّلَ الحولِ والأحوال، حوّل حالنا الى احسنِ الحال.

 با اعلام ساعت تحویل سال، که گاهى به وسیله توپ و زمانى به وسیله رادیو یا تلویزیون انجام مى گیرد، افراد خانواده ابتدا دست و روى بزرگترها را مى بوسند و گاهى از آنها عیدى مى گیرند و کوچکترها با هم روى‏بوسى مى کنند و شیرینى به هم تعارف مى نمایند و از همان وقت دید و بازدید هاى نوروزى آغاز مى شود. هرکس وظیفه خود مى داند که زودتر به دیدار بزرگان خانواده و افراد مورد احترام خود بشتابد و گاهى بر آنان در دیدار سبقت بگیرد.

 فرزندان و دوستانى که از هم دورند در لحظه هاى آغازین تحویل سال از راه دور به هم تلفن یا تلگراف مى کنند و براى هم کارت تبریک و نامه هاى تهنیت‏آمیز مى فرستند و اغلب هدیه هایى براى یکدیگر ارسال مى دارند که سعى مى شود، هم‏زمان با نوروز به دست افراد مورد نظر برسد. در دید و بازدید هاى نوروزى با شیرینى و میوه و آجیل از مهمانان پذیرایى مى شود و در ایّامى که نوروز با ماه مبارک رمضان یا محرم و صفر هم‏زمان مى شود، اغلب دید و بازدیدها در شب‏هنگام صورت مى گیرد. در گذشته رسم عیدى دادن به کودکان به صورت پرداخت پول نقد بود، اما در سالهاى اخیر اغلب هدیه هاى مختلف جاى عیدى را گرفته‏اند. براى دید و بازدید هاى نوروزى، نیز با توجه به فاصله راهها و گرفتاریهاى افراد برنامه هایى تنظیم مى شود و افراد روزها یا شبهایى خاص را در منزل مى مانند و همه دوستان و آشنایان در آن اوقات به دیدارشان مى روند. دید و بازدید هاى نوروزى معمولا تا سیزده فروردین ادامه مى یابد، ولى اوج آن در پنج روز اول فروردین است. غذاى روز و شب عید بهترین و مطبوع‏ترین غذا هایى است که افراد خانواده دوست مى دارند و معمولا ماهى‏پلو یا باقالى‏پلو است و رشته‏پلو یا شیربرنج را در روز اول سال مى خورند تا سررشته کارها به دستشان باشد. در گذشته، در ایّام نوروز مطربان به در خانه‏ها مى آمدند و در برابر نوا هاى شاد خود شیرینى و عیدى دریافت مى داشتند. مردم سعى مى کردند پیش از عید و در ایّام نوروز به یارى فقرا و نیازمندان بشتابند و با پول، لباس و خوراک آنها را شاد سازند. در ایام نوروز زیارت بقاع متبرک و فاتحه اهل قبول نیز متداول است. در گذشته مسافرتهاى نوروزى متداول نبود و همه در ایّام نوروز سعى مى کردند تا در خانه خود باشند، به همین جهت از پیش از ایّام نوروز، خانه را تعمیر مى ساختند، لوازم و وسایل خانه را تمیز و نو مى کردند، در و دیوار و باغچه را صفا مى دادند، پرده‏ها را تعویض مى کردند و از مدتها پیش از نوروز، بوى شیرینى‏پزان از خانه‏ها مى آمد و به هر خانه‏اى که مى رفتید پاک و شسته و رُفته و آب‏زده بود و خانه‏تکانى ایّام نوروز، طراوت و تازگى را به خانه‏ها مى آورد. معمولا در ایّام عید عقدها و عروسیها و آشتى‏کنانها و مراسم خواستگارى و ختنه‏سوران و دیگر شادیهاى اجتماعى رونقى بیشتر دارد و در مجموع کوشش مى شود تا این ایام هرقدر که ممکن است شادمانه‏تر و پرنشاطتر برگزار گردد.

 

 د. شنبه سال، شنبه، نخستین روز هفته در ایّام نوروز به چند جهت مورد توجه است. اگر تحویل سال به شنبه بیفتد آن‏را مبارک مى دانند و مى گویند: "عجیب سالى شود شنبه به نوروز." در گذشته، خلفا، اگر عید به شنبه مى افتاد، از یهودیان عیدى خاصى مى طلبیدند و در چنین اعیادى، یهودیان به شاهان هدیه هایى نثار مى کردند، اما امروز در بعضى نواحى ایران اولین شنبه سال را با تفریح و شادى در دامنه طبیعت مى گذرانند و سعى مى کنند که "شنبه" نخستین را با شادى تمام بگذرانند تا همه ایّام به کام ایشان باشد.

 

 ه'. سیزده به در، روز سیزدهم فروردین را باید پایان‏بخش جشنهاى نوروزى دانست. ایرانیان در این روز، در خانه نشستن را نحس مى دانند و به همین دلیل به دشت و صحرا و باغها مى شتابند و بساط شادى و سرور خود را در دامنه طبیعت مى گسترند. در این روز، آخرین بقایاى شیرینى و میوه هاى نوروزى مصرف مى شود و گردهماییهاى خانوادگى، فضاى صمیمى و پرمحبّت جامعه را تداعى مى کند. آجیل و شیرینى و میوه، رقص و پایکوبى شادمانه از لوازم این روز است و براى دختران جوان، گره زدن سبزه و سرود خاص این روز از تفریحات دیدنى سیزده‏بدر است:

 سیزده به در

 چهارده به تو

 سال دگر

 خونه شوهر

 اگر سیزده‏بدر در ماه رمضان بیفتد، براى بعضى از مردم، این مراسم پس از پایان ماه و به اولین عید یا جمعه پس از ماه موکول مى گردد. در مراسم نوروزى، "حاجى‏فیروز" نیز نقش شادى‏آفرینى دارد و افرادى که چهره خود را سیاه کرده و لباس سرخ مى پوشند در حالى که دایره زنگى مى نوازند، آواز و ترانه مى خوانند و مردم به آنان بخشش مى کنند.

 حاجى‏فیروزم بنده‏

 سالى یک‏روزم بنده‏

 

 بعضى از مراسم کهن نوروزى

 در گذشته، در ایّام نوروز، مراسمى انجام مى گرفت که اینک یا متروک شده و یا همگانى نیست که از آن جمله است:

1- مردگیران، مراسمى بود که در آن مردان به زنان تحفه‏ها و هدیه هاى ارزنده مى دادند. و زنان از مردان آرزوها مى یافتند.

 2-نامه کژدم، در پنجم اسفندارمذ، رقعه‏اى مى نوشتند و بر دیوار خانه مى آویختند تا گزند بدان خانه نیاید.

3-میر نوروزى، پادشاهى یا امیرى موقتى بود که محض تفریح عمومى و مضحکه شخصى را در ایام نوروز بر تخت مى نشاندند و پس از انقضاى جشن کار او پایان مى یافت و این شخص در آن چند روز وسیله‏اى براى خنده و تفریح مردم بود و احکامى مضحک صادر مى کرد. این رسم یکى از معنى‏دارترین رسوم ملى در نقد شیوه هاى حکومت و حکومتگرى رایج بود و مردم بدان وسیله هم زشتى رویه هاى حاکمان را به نمایش مى گذاشتند و هم خود "قدرت" را زوال‏یافتنى و بى قدر نشان مى دادند.

 سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست، حکم میر نوروزى‏

4-آتش‏افروز، در هفته هاى آخر سال، دسته هایى از مردم در شهر به راه مى افتادند که یکى از آنها آتش‏افروز بود و چند نفر دیگر که سر و صورت و گردن خود را سیاه کرده بودند، بر سر خود پنبه گذاشته و آتش مى زدند و تصنیف مى خواندند و مطربى مى کردند و از هرکسى چیزى مى یافتند و سرود آنها چنین بود:

 آتش‏افروز حقیرم‏

 سالى یک روز فقیرم‏

 .5 غول بیابانى، پیش از عید نوروز، گروهى به راه مى افتادند و شخصى عظیم‏پیکر، با لباسى خاص و آرایشى عجیب، به نام غول بیابانى با آنها بود و مى خواند و تنبک مى زد و مى گفت:

 من غول بیابانم‏

 سرگشته و حیرانم‏

 و بچه‏ها و بزرگان بر او گرد مى آمدند و بدو چیزى مى بخشیدند.

 6-آبریزان، در روز اول نوروز، مردم صبح زود برخاسته به کنار نهرها و قناتها مى رفتند و شست‏وشو مى کردند و بر یکدیگر آب مى پاشیدند. (رسم آب بر هم پاشیدن بیشتر مربوط به نوروز بزرگ است) امّا مدتها پس از متروک شدن آن نیز ادامه یافت و مخصوصا تا قرون اولیه اسلامى وسیعا مورد توجه بود.

7-عسل چشیدن، بیرونى مى گوید در بامداد روز نوروز پیش از سخن گفتن، سه بار عسل بچشند و خانه را با سه تکه شمع بُخور دهند تا در تمام سال از بیمارى در امان مانند.

8- شیرینى‏خوران و شیرینى‏پزان و هدیه شیرینى، در ایّام عید، پختن و خوردن و هدیه شیرینى، یکى از متداول‏ترین رسوم نوروزى است و اساس آن‏را نیز، همچنان‏که گفتیم، در کشف نیشکر به وسیله جمشید مى دانند.

 قزوینى مى نویسد: "جامى سیمین محتوى شیرینى به حضرت رسول هدیه شد، پیامبر پرسید این چیست؟ گفتند اینها شیرینى نوروز است. گفتند نوروز چیست؟ پاسخ داده شد که این عیدى بزرگ براى ایرانیان است. گفتند این روزى است که در آن خدا سپاه را دوباره زنده کرد. پرسیدند یا رسول‏اللّه کدام سپاه را، فرمودند سپاه کسانى را که از اقامتگاههاى خود از ترس مرگ بیرون آمدند و هزاران بودند و خدا به آنان گفت بمیرید و سپس آنان را زنده کرد و روانهایشان را بدانها برگردانید و به آسمان فرمان داد تا بر آنان باران ببارد. از این‏رو است که مردمان این رسم را دارند که در این روز نوروز بر هم آب مى ریزند. سپس آن حضرت از آن شیرینى خوردند و محتواى جام را در میان اصحاب تقسیم کردند."

 شکر هدیه کردن و شکر خوردن پیش از سخن گفتن نیز از رسوم نوروزى بود.

9-سبزه کاشتن، در ایّام نوروز، در ظروف یا گلدانهایى سبزه مى کاشتند. اغلب هفت نوع غلّه را بر هفت ستون مى کاشتند و خوبى و بدى رویش آن‏را مظنّه نیک و بد آن محصول در سال آینده مى گرفتند. به همین جهت، 25 روز پیش از نوروز، 12 ستون از خشت خام برپا مى کردند که در کنار هر ستونى بذر گیاهى کاشته مى شد، این گیاهان عبارت بودند از گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرّت، لوبیا، نخود، کنجد، ماش و عدس و این گیاهان را آب مى دادند و مراقبت مى کردند و از آنها نمى چیدند تا روز ششم فروردین، آنها را مى کَندند و در میان مردم براى مبارکى و میمنت تقسیم مى کردند. کاشت این دانه‏ها براى تفأل بود و معتقد بودند که کشت هر محصولى که در این موقع بهتر به عمل بیاید در آن سال مقرون به صرفه خواهد بود.

10- هدیه دادن، در روزگاران گذشته نیز از رسوم عمده نوروزى بود و شاهان بار عام مى دادند و هدیه مى گرفتند و عیدى مى دادند. بنابر آنچه فردوسى آورده است، براى خسرو هدیه‏ها و فرشهاى گران‏قیمت مى آوردند:

 بدان سال تا باژ جستم شمار

 چو شد باژودینار بر صدهزار

 پراکنده افکنده پنداوسى‏

 همه چرم پنداوسى پارسى‏

 جز از رسم و آیین نوروز و مهر

 از اسبان و از بنده خوبچهر

 همى تاختندى به درگاه ما

 نپیچید گردن کس از راه ما

 9/268/225

 و فرشى چینى که در نوروز به خسرو هدیه شد:

 یکى جامه افکنده بُد زرّبفت‏

 به رش بود بالاش، پنجاه و هفت‏

 به گوهر همه ریشه‏ها بافته‏

 ز بر شوشه زر بر او تافته‏

 بدو کرده پیدا نشان سپهر

 چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

 هم از هفت کشور بر اوبر، نشان‏

 ز دهقان و از رزم گردنکشان‏

 بر او بافته تاج شاهنشهان‏

 چنان جامه، هرگز نبد در جهان‏

 به چین در، یکى مرد بد بى همال‏

 همى بافت آن جامه را هفت سال‏

 ببرد آن کیئى فرش، نزدیک شاه‏

 گرانمایگان برگرفتند راه‏

 بگسترد روز نو آن جامه را

 ز شادى جدا کرد خودکامه را

 بزرگان بر او گوهر افشاندند

 که فرش بزرگش همى خواندند

 9/225/3609

11-روغن مالیدن بر تن، در نوروز بزرگ، روغن بر تن مى مالیدند تا از انواع بلایا در طول سال در امان باشند.

12- آتش‏افروزى، جمشید دستور داده بود تا در ایام نوروز، شبها بر بلندیها آتش بیفروزند و آن‏را به فال نیک گیرند. مخصوصا در شب چهارشنبه‏سورى و شب عید.

14- پرواز دادن باز، در هریک از ایام نوروز، شاهان بازى سفید را پرواز مى دادند و از جهت تیمن و تبرّک شیر تازه و خالص و پنیر مى خوردند.

15- مراسم اسب‏دوانى و ورزشهایى چون کشتى‏گیرى و تیراندازى و انواع ورزشها در این ایام برپا مى شد.

16- جامه هاى نو مى پوشیدند.

17-شاعران براى ملوک و بزرگان شعر هاى تهنیت‏آمیز مى گفتند و مى فرستادند.

 18- در تاب، مى نشستند و تاب مى خوردند تا خاطره پرواز جمشید را زنده کنند...

 

 نوروز در شعر منوچهرى‏

 آمد نوروزماه، همى خور و مى ده پگاه‏

 هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد

 مرغ، دل‏انگیز گشت، باد سمن بیز گشت‏

 بلبل شب‏خیز گشت، کبک گلوبرگشاد

 باغ پر از جمله شد، زاغ پر از حله شد

 دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد

 منوچهرى، 19-20

 نوروز، روز خرمى بى عدد بود

 روز طواف ساقى خورشیدخد بود

 مجلس به باغ باید بردن که باغ را

 مفرش کنون ز گوهر و مسند ز ند بود

 ابر گهرفشان را هر روز بیست بار

 خندیدن و گریستن و جزر و مد بود

 منوچهرى، 26

 بر لشکر زمستان، نوروز نامدار

 کرده است راى تاختن و قصد کارزار

 وینک بیامده است به پنجاه روز پیش‏

 جشن سده، طلایه نوروز نامدار

 این باغ و راغ ملکت نوروزماه بود

 این کوه و کوه‏پایه و این جوى و جویبار

 نوروز از این وطن، سفرى کرد چون ملک‏

 آرى سفر کنند ملوک بزرگوار...

 نوروزماه گفت به جان و سرامیر

 کز جان دى برآرم تا چندگه دمار

 گرد آورم سپاهى، دیباى سبزپوش‏

 زنجیر، زلف و سر و قد و سلسله، عذار

 از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره‏

 از نارون پیاده و از ناردان سوار

 با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ‏

 با فرّه خجسته‏طالع و فرخنده‏اختیار

 با صدهزار جام مى سرخ مشکبوى‏

 با صدهزار برگ گل سرخ کامکار

 منوچهرى، 31-32

 نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر

 با طالع مبارک و با کوکب منیر...

 اکنون میان ابر و میان سمن‏ستان‏

 کافور بوى باد بهارى، بود سفیر

 منوچهرى، 34

 نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

 مى خوشبوى فرازآور و بربط بنواز

 اى بلنداختر، تا چند به کاخ‏

 سوى باغ آى که آمد گه نوروز فراز

 بوستان عود همى سوزد، تیمار بسوز

 فاخته ناى همى سازد، طنبور بساز

 ص 40

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز

 کامکارا کار گیتى تازه از سر گیر باز

 ص 43

 نبید خور که به نوروز هرکسى مى خورد

 نه از گروه کرام است و نز عداد اناس‏

 ص 45

 آمد نوروزماه، با گل سورى به هم‏

 باده‏سورى بگیر، بر گل سورى بچم‏

 زلف بنفشه ببوى، لعل خجسته ببوس‏

 دست چغانه بگیر، پیش چمانه بخم‏

 ص 59

 نوروز درآمد اى منوچهرى‏

 با لاله لعل و با گل خمرى‏

 یک مرغ سرود پارس گوید

 یک مرغ سرود ماورالنهرى‏

 طوطى به حدیث و قصه اندر شد

 با مردم روستایى و شهرى‏

 اى تازه‏بهار، سخت پدرامى

 پیرایه دهر و زیور عصرى‏

 با رنگ و نگار جنّت عدنى‏

 با نور و ضیاء لیلةالقدرى‏

 ص 109

 نوروز برنگاشت به صحرا، به مُشک و مى

 تمثالهاى عزّه و تصویر هاى مى

 ص 112

 نوروز، روزگار مجدّد کند همى‏

 وز باغ خویش، باغ ارم رد کند همى‏

 وز بهر آنکه روى بود سرخ، خوبتر

 گلنار روى خویش مُورّد کند همى‏

 ص 115

 نوروز روزگار نشاط است و ایمنى‏

 پوشیده ابر، دشت به دیباى ارمنى‏

 خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

 واجب کند که خیمه به صحرا برون زنى‏

 بر گل همى نشینى و بر گل همى خورى‏

 بر خم همى خرامى و بردن همى دنى‏

 ص 129

 آمد نوروز، هم از بامداد

 آمدنش فرّخ و فرخنده باد

 باز جهان خرّم و خوب ایستاد

 مُرد زمستان و بهاران بزاد

 ز ابر سیه‏روى، سمن بوى‏راد

 گیتى گردید چو دارالقرار

 روى گل سرخ بیاراستند

 زلفک شمشاد بپیراستند

 کبکان بر کوه به تک خاستند

 بلبلکان زیر وستا خواستند

 فاختگان همسر بنشاستند

 ناى‏زنان بر سر شاخ چنار

 ص 171

 ... در باغ به نوروز درم ریزان است‏

 بَر نارونان لحن دل‏انگیزان است‏

 ص 184

 

 نوروز در شعر فرخى‏

 مرحبا اى بلخ بامى همره باد بهار

 از در نوشاد رفتى یا ز باغ نوبهار

 

 ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آید

 کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

 کلید باغ را فردا، هزاران خواستار آید

 تو لختى صبر کن چندان که قمرى بر چنار آید

 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

 تو را مهمان ناخوانده به روزى صدهزار آید

 کنون گر گلبنى را پنج، شش گل در شمار آید

 چنان دانى که هرکس را همى ز او بوى یار آید

 بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آید

 از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 نبینى باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر باشد

 نبینى راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد

 زمین از نقش گوناگون چون دیباى ششتر شد

 هزار آواى مست، اینک به شغل خویشتن در شد

 تذرو جفت گم کرده، کنون با جفت همبر شد

 جهان چون خانه پربت شد و نوروز بتگر شد

 زهر بیغوله و باغى، نواى مطربى بر شد

 دگر باید شدن ما را، کنون کافاق دیگر شد

 بدین شایستگى روزى، بدین بایستگى جشنى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 مى اندر خم همى گوید که: یاقوت روان گشتم‏

 درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم‏

 اگر ز این پیش تن بودم، کنون پاکیزه جان گشتم‏

 به من شادى کند شادى، که شادى را روان گشتم‏

 مرا زین پیش دیدستى، نگه کن تا چسان گشتم‏

 نیم ز آن‏سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم‏

 ز خوشرنگى چو گل گشتم، ز خوشبویى چوبان گشتم‏

 ز بیم باد و برف دى به خم اندر نهان گشتم‏

 بهار آید برون آیم که از وى با امان گشتم‏

 روانها را طرب گشتم، طربها را روان گشتم‏

 بدین شایستگى جشنى، بدین بایستگى روزى‏

 ملک را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى‏

 

 نوروز در شعر عنصرى‏

 نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر

 نز یکدگر و هر دوزده یک، به دگر بر

 نوروز جهان‏پرور مانده ز دهاقین‏

 دهقان جهان دیده‏ش پرورده به بر، بر

 ص 150

 باد نوروزى همى در بوستان بتگر شود

 تا ز صنعش هر درختى لعبتى دیگر شود

 باغ، همچون کلبه بزّاز، پر دیبا شود

 باد، همچون طبله عطّار، پر عنبر شود

 ص 24

 بخار دریا، بر اورمزد فروردین‏

 همى فروگسلد رشته هاى درّ ثمین‏

 به مشک‏رنگ لباس، اندرون شده است هوا

 به لعل، رنگ پرند، اندرون شده است زمین‏

 ص 226

 

 نوروز در شعر سعدى‏

 کامجویان را ز ناکامى کشیدن چاره نیست‏

 بر زمستان صبر باید، طالب نوروز را

 346

 آدمى نیست که عاشق نشود فصل بهار

 هر گیاهى که به نوروز نجنبد، حطب است‏

 362

 نظر به روى تو هر بامداد، نوروزى است‏

 شب فراق تو هر شب که هست، یلدایى است‏

 391

 خوش آمد باد نوروزى به صبح از باغ پیروزى‏

 به بوى دوستان ماند، نه بوى بوستان دارد

 415

 دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست‏

 باد نوروز، علیرغم خزان بازآمد

 434

 دل سعدى و جهانى، به دمى ، غارت کرد

 همچو نوروز که بر خوان فلک، یغما بود

 453

 زمین و باغ و بستان را به عشق باد نوروزى‏

 بباید ساخت با جورى که از باد خزان آید

 468

 برآمد باد صبح و بوى نوروز

 به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال و همه سال‏

 همایون بادت این روز و همه روز

 چو آتش در درخت افکند، گلنار

 دگر منقل منه، آتش میفروز

 چو نرگس چشم‏بخت از خواب برخاست‏

 حسد، گو دشمنان را دیده بردوز

 480

 دهل‏زن گو دو نوبت زن بشارت‏

 که دوشم قدر بود، امروز نوروز

 481

 خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز

 که برکند دل مرد مسافر از وطنش‏

 486

 زمستان است و بى برگى، بیا اى باد نوروزم‏

 بیابان است و تاریکى، بیا اى قرص مهتابم‏

 504

 برق نوروزى گر آتش مى زند در شاخسار

 ور گل‏افشان مى کند، در بوستان آسوده‏ایم‏

 535

 برخیز که بادِ صبحِ نوروز

 در باغچه مى کند گل‏افشان‏

 543

 خاموشى بلبلانِ مشتاق‏

 در موسم گل، ندارد امکان‏

 بوى گل و بامدادِ نوروز

 و آواز خوشِ هزاردستان‏

 صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین‏

 عقل و طبعم خیره گشت از صنع ربّ‏العالمین‏

 نوبهار از غنچه بیرون شد، به یکتا پیراهن‏

 بیدمشک، انداخت تا دیگر زمستان پوستین‏

 این نسیم خاک شیراز است یا مشک خُتن‏

 یا نگار من، پریشان کرده زلف عنبرین؟!

 55

 باد نوروز که بوى گل و سُنبل دارد

 لطف این باد ندارد که تو مى پیمایى‏

 567

 بهار آمد که هر ساعت، رود خاطر به بستانى‏

 به غلغل در سماع آیند، هر مرغى به دستانى‏

 616

 دم عیسى است پندارى، نسیم باد نوروزى‏

 که خاک مرده بازآید در او روحى و ریحانى‏

 آن شب که تو در کنار مایى، روز است‏

 وآن روز که با تو مى رود، نوروز است‏

 دى رفت و به انتظار فردا منشین‏

 دریاب که حاصل حیات امروز است‏

 646

 نوروز که سیل در کمر مى گردد

 سنگ از سر کوهسار درمى گردد

 648

 علم دولت نوروز، به صحرا برخاست‏

 زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست‏

 بر عروسان چمن بست صبا هر گهرى‏

 که به غوّاصى، ابراز دل دریا برخاست‏

 طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

 شکر آن‏را که زمین از تب سرما برخاست‏

 چه هوایى است که خلدش به تحسّر بنشست‏

 چه زمینى است که چرخش به تولّا برخاست!!

 طارم اخضر، از عکس چمن حمرا گشت‏

 بسکه از طَرف چمن لؤلؤ لالا برخاست...

 هر دلى را هوس روى گلى در سر شد

 که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست‏

 سعدیا تا کى از این نامه سیه کردن، بس‏

 که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست‏

 685

 

 نوروز در شعر حافظ

 - رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 - ابر آزارى برآمد باد نوروزى وزید

 وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید

 - ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى‏

 از این باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى‏

-          سخن در پرده مى گویم چو گل از پرده بیرون آى‏

 که بیش از پنج‏روزى نیست حکم میر نوروزى‏

 

* بخشی از کتاب فردوسی  وهویت شناسی ایرانی ،از دکتر منصور رستگار فسایی ، طرح نو ، تهران ، 1381

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نثر خانلری

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 

                           نثر دکتر پرویز ناتل خانلرى‏*   

 


 

 خانلرى " در نگارش نثر فارسى با شیوه خاص خود، مکتبى  تازه به وجود آورد

 

 1-.1 نثرنویسى خانلرى: خانلرى کتابهایش را با نام خودش ولى مقالاتش را گاهى با نام "پژوهنده" و زمانى به امضاى "پ-ن-خ" به چاپ مى رسانید.

 "خانلرى به راستى ستاره تابناکى بود که مقارن جنگ دوم جهانى در افق هنر و ادب ایران طلوع کرد و بیش از پنجاه سال نور افشاند، مردى صاحبنظر و دانشمند و مبتکر و بسیار خوش استنباط بود که از موهبت آفرینش هنرى برخوردار بود، با خانلرى بود که نثر فارسى که با قائم‏مقام در راه سادگى و روشنى افتاده بود به کمال رسید... من او را بهترین نثرنویس زبان فارسى مى دانستم، نثرش به توانایى در بیان، انتخاب درست کلمات، نکته‏یابى و ایجاز و آهنگى دلنشین ممتاز است، مثل خود او متین و موقّر بود و... متجدد و تازه‏جو... نثرى است چون چشمه‏اى زلال و زاینده، روان و ثمربخش و عطش‏نشان و براى مقالات جدّى و نقد هاى ادبى و هنرى و اجتماعى، بهترین سرمشق و چنان‏که باید، سرمشق بسیارى از نثرنویسان خوب معاصر قرار گرفت، هرچند کمتر کسى به کمال او دست یافت..."

 "خانلرى در تحقیق مبتکر بود و به مسائل اساسى نظر داشت آواشناسى فارسى را او در ایران آغاز کرد و عروض جدید را او در ایران پى افکند، اصطلاحات شیوایى که در آواشناسى و دستور زبان و وزن شعر وضع نموده، و عموما رواج یافته، همه، نشان حسن ذوق و شمّ لغوى و سلیقه مستقیم اوست، در تاریخ زبان فارسى، آنجا که به مباحث دستورى این زبان مى پردازد باز نکته‏بینى و حُسن استنباط او آشکار مى شود، پس از جنگ، خانلرى مثل طبیبى که بر بالین بیمارى حاضر شود، در صحنه فرهنگ و ادبیات ایران ظاهر شد، نه چون طبیبان سوداگر و بى خیال، بلکه با تصمیمى استوار و اندیشه‏اى روشن و خاطرى پرشور به قصد اصلاح... خانلرى مانند برخى از پیشوایان نسل پیش از خود، با تکیه بر مواریث فرهنگى ایران، علمدار نوخواهى و تجددى سنجیده و دور از مبالغه شد و بدرستى دریافت که جامه‏اى که هزار سال بر تن داشته‏ایم، فرسوده شده و باید جامه‏اى نو، درخور روزگار بر تن کنیم که... مایه و رشته و سوزنش از ما باشد و رنگ آن به چهره ما بخورد و به سنّ ما بیاید..."

 دکتر خطیبى دوست، همکلاسى و همکار دکتر خانلرى درباره نثر او مى نویسد:

 دکتر خانلرى در نثرنویسى نه‏تنها در دوران معاصر، بلکه در تاریخ تطور نثر پارسى، پایگاهى بلند دارد، نثر او با پیوستگى به بیش از ده قرن تاریخ نثر پارسى، شیوه خاصى را دنبال مى کند که در آن روانى و رسایى معنى با پختگى و سختگى و انسجام لفظى، درهم آمیخته و با اتکا به گذشته نثر پارسى و در عین حال نگاه به آینده، به پیش مى رود، تکیه به‏پشت دارد و روى به پیش، چنان‏که در میان نثرنویسان معاصر نظیر او را کمتر مى توان یافت براى او نثرنویسى با مطالعات عمیق و ذوق سرشار و پربارى که داشت بسیار آسان بود، چون قلم برمى داشت، بى وقفه و درنگ پیش مى رفت و جُمل و عبارات را به اقتضاى معنى- پیاپى و استادانه، بى حشو و زواید به هم مى پیوست و کم اتفاق مى افتاد که نیازى به بازنویسى نوشته هاى خود داشته باشد، شیوه او در نویسندگى، ساده و بى پیرایه بود و هیچ‏گاه در پى لفظپردازى و عبارت‏سازى نمى رفت، کلامش خوش‏آهنگ و به هم‏فشرده و موجز بود اما نه‏چندان که در آن خللى به معنى راه یابد، او در نویسندگى راهى مستقیم و هموار برگزیده بود که به آسانى و بى هیچ تکلف در آن پیش مى رفت نوشته هاى او به تمام معنى نمودار صنعت سهل و ممتنعى بود که نویسندگان قدیم بدان اشاره کرده‏اند، در کار تحقیق بسیار دقیق و عمیق بود و هیچ موضوعى را سرسرى و بى مطالعه و دقت به قلم نمى آورد و تا به درستى آنچه دریافته بود، اطمینان نمى یافت آن‏را به رشته تحریر نمى کشید...

 رسول پرویزى او را سلطان نثر فارسى مى خواند و دیگرى او را "ذوالقرنین" مى نامید، چون ملک نظم و نثر را مسلّم او مى دانست.

 علیرضا حیدرى درباره نثر خانلرى مى نویسد:

 ... خانلرى در اوج نثر خود بود، راستى که چه چیز هاى بسیار در نثر نوشتن از او آموخته‏ام، آن روزها ترجمه تریستیان و ایزوت منتشر شده بود، نثر بلند این ترجمه براى جوانان اهل قلم الگو شد، من بارها آن‏را خوانده‏ام... احسان یارشاطر که نثرى زیبا دارد، در آن روزها چنان مى نمود که از خانلرى تقلید مى کند به طورى که گاه مقاله‏اى را مى خواندم و مى پنداشتم از خانلرى است و چون امصاى یارشاطر را مى دیدم تعجب مى کردم. نثر و شیوه نگارش خانلرى چنان بر همکاران مستعدش اثر مى گذاشت که گویى آن‏را مانند جامه‏اى بر تن مى کردند، نثر خانلرى به بیان شمس تبریزى، چنان بلند مى نمود که "چون بنگرى کلاه از سر مى افتد...

 و صفدر تقى‏زاده، درباره نثر خانلرى مى نویسد:

 خانلرى بى تردید پایه‏گذار اسلوبى نو در نثر فارسى بود، ساده و روشن و در عین حال با استحکام مى نوشت. همین سادگى و روشنى و استحکام موجب شد که رفته‏رفته این اسلوب نو در میان اهل قلم رواج روزافزون یابد، نوشته هاى او ساده و پیراسته و پالوده بود، او نثرى پاکیزه و استوار داشت. ...دکتر خانلرى قلم روى کاغذ مى گذاشت و آرام و بى شتاب مى نوشت، گویى جمله‏ها را در ذهن مى آراست، از زیاده مى پیراست و وقتى روى کاغذ مى آورد، دیگر بدان دست نمى زد، همیشه نوشته‏هایش در همان نوبت اول، پاکنویس بود، هرگز در آن سالها ندیدم که کلمه‏اى را قلم بزند یا دوباره بنویسد... 

 

 نادرپور در مورد نثر خانلرى مخصوصا "نثر دبیرى" او نوشته است:

 ... پرویز ناتل خانلرى، پرورده مکتب نثر دانشگاهى و وارث بلافصل سه تنى است که در میان بنیادگذاران آن مکتب به نامشان اشاره کردم (احمد بهمنیار، سعید نفیسى و فروزانفر) خود او تأثیر شیوه بهمنیار را در نثر خویش، بیش از دیگران مى بیند. و حق دارد اما به گمان من، خانلرى با وجود نکته‏آموزیهایى که از استادان خود کرده، نثرى مستقل پدید آورده که ویژه اوست و با نوشته معاصرانش همانند نیست البته در نثر خانلرى نیز عناصر دوگانه سادگى و استوارى به هم درآمیخته و شیوه نگارش او را از طریق عنصر نخستین به سیاق زبان روز و از سوى عنصر دوم به نوشته هاى کهن پارسى، نزدیک کرده است، اما عنصر سوم، زیبایى واژه‏ها و اسلوب ترکیب آنهاست که این نثر را به سطح یک اثر هنرى مى رساند و شیوه نگارش خانلرى را از دیگران ممتاز مى کند. به یاد دارم که سالها پیش در گفتگویى میان شادروانان مجتبى مینوى و پرویز ناتل خانلرى حضور داشتم و سخن درباره هنر نوشتن بود، نخست از مرحوم مینوى شنیدم که فرمود:

 "ترجیح مى دهم که تعداد بیشترى از مردم، نوشته مرا بفهمند تا شمار معدودى از برگزیدگان آن‏را ببینند" و سپس از شادروان خانلرى شنیدم که گفت "من مى کوشم تا علاوه بر بیان مطلب، معنى زیبا نوشتن را هم به مخاطبان خود بفهمانم". خانلرى همیشه معتقد بود که درست‏ترین شیوه نوشتن، همان سیاق حرف زدن است، لذا مى کوشید که نه‏تنها کلمات ثقیل عربى یا واژه هاى نامأنوس پارسى بلکه "وجوه وصفى افعال" را نیز در نثر خود راه ندهد... و از برکت این‏گونه کوششهاست که از یک‏سو، نوعى نزدیکى و خویشاوندى با زبان روز را چه در طرز جمله‏بندى و چه در کاربرد واژه هاى خانلرى سراغ مى توان کرد و از دیگرسو، سادگى و استوارى نوشته هاى قرون چهارم و پنجم را به یاد مى آورد و این همان خصیصه دوگانه‏اى است که قبلا از آن یاد کردم و به عنوان عناصر اصلى نثر خانلرى مى توان از هردو نام برد.

 اما سومین عنصر نثر او- که "زیبایى" است، محمل ظاهرى ندارد و مستقیما از درون مفاهیمش مى تراود، به عبارت ساده‏تر، تنها، ترکیب واژه‏ها و یا شیوه جمله‏بندى نیست که نوشته هاى خانلرى را زیبا جلوه مى دهد بلکه تازگى و شیوایى مفاهیم است که بر کلمات و جملات او فروغى از جمال مى افکند و من براى این‏که مدّعاى خود را به نمونه‏اى گویا آراسته باشم، بخشى از مقاله "پاک‏باخته" را که از آثار قلم دکتر خانلرى است، در اینجا مى آورم:

 ... گمان بردیم که هرچه ما داشته‏ایم و داریم، ناپسند است و موجب واپس‏ماندگى است و داشته دیگران، یک پاره حُسن و کمال است، خواستیم همه چیز خود را نو کنیم، بعضى از متفکران ما که با تمدن و فرهنگ کشور هاى اروپا، اندکى آشنایى یافته بودند، در شور و شتابى که داشتند مجال تأمّل نیافتند تا راه را بشناسند و هموطنان خود را درست رهبرى کنند.

 گفتند باید یک‏باره فرنگى شد و همه چیز را از فرنگیان آموخت، از میان این‏همه چیز، آموختن علم و صنعت که بنیاد همه ترقیات دیگران بود، مدّت و فرصت و همّت مى خواست، ما شتابزده بودیم و همّت ما پستى گرفته بود، ناچار، از کار هاى آسانتر آغاز کردیم، نخست جامه پدرى را از تن بیرون کردیم و چنان‏که گویى یگانه بدبختى ما همان بوده است، با لعنت و نفرت به دورش انداختیم، رخت فرنگى پوشیدیم و نفسى به راحت کشیدیم که خدا را شکر از آنچه مانع پیشرفت ما بود، آسوده شدیم، هیچ ندیدیم که ملتهاى دیگر مانند ژاپونیان، با همان جامه هاى کهن خویش، در راه تمدن، چه چالاک پیش مى روند، اندکى گذشت و کارى از پیش نرفت، باز گِرد خود نگریستیم تا ببینیم دیگر چه داریم که ما را چنین در رنج و بدبختى نگه مى دارد، یکى که خود را سخت خردمند مى دید و وظیفه رهبرى قوم را بر گردن خود مى پنداشت، کشفى کرد و قلم برداشت نوشت که اگر ما هواپیما نساخته‏ایم سببى جز این ندارد که پدران ما شعر خوب مى سروده‏اند، پس باید دفتر و دیوان ایشان را بسوزانیم تا آسوده شویم، جشنى گرفت و کتابهاى بسیار را در آتش انداخت، شرارى برخاست اما باز هم خانه بخت ما از آن روشن نشد...

 چنان‏که مى بینیم "سادگى واژه‏ها" و "استوارى عبارات" در خدمت مفاهیمى قرار مى گیرد که از بلوغ اندیشه و کمال معنى حکایت مى کنند و این زیبایى درونى -یا معنوى- مایه‏اى بر آن سادگى و استوارى مى افزاید که حاصلش، نثرى هنرمندانه است و چنین نثرى است که با ماهیت انعطاف‏پذیرش، طیفى از تنوع پدید مى آورد و در قلمرو بیان، فراخنایى شگرف مى سازد که از یک‏سو، سرمقاله هاى سخن و کتابهاى تحقیق در زبانشناسى و عروض فارسى و از دیگرسو ترجمه داستانى چون تریستیان و ایزوت را دربر مى گیرد و هنر خانلرى را در شیوه نثرنویسى آشکار مى کند. بدین‏گونه اگر خانلرى بنیادگذار نثر جدید "دبیرى" در زبان پارسى نباشد، بى گمان مؤثرترین نویسنده این مکتب است و تمام کسانى که در طى دو نسل متوالى، بدین شیوه رقم زده‏اند به صورت مستقیم یا معکوس، از او تأثیر پذیرفته‏اند و به عبارت دیگر: یا نفوذ ادبى او را بى چون و چرا در سبک نگارش خود پذیرا شده‏اند و یا اگر در برابر او کم و بیش مقاومت کرده‏اند، ناخواسته، بر قوت تأثیرش، گواهى داده‏اند.

 به گمان من اگر روزى توفان اغراض سیاسى و غبار حسادتهایى که گِرداگِرد نام خانلرى را گرفته است فرونشیند، برگزیدگان ایران او را به سبب تأثیرى که نه‏فقط در دگرگون کردن "نثر دَرى" و یا "شعر امروز" بلکه مجموعه ادب و فرهنگ معاصر داشته است، در ردیف نوآوران نظم و نثر یعنى دهخدا و ایرج و هدایت و نیما خواهند نشانید. دکتر یارشاطر نیز درباره نثر خانلرى مى گوید:

 نثرش مثل خود او میتن و موقّر بود و هم مثل لباس و پاپیون و ظاهر آراسته‏اش، متجدد و تازه‏جو، از سبکى و سوز و گداز و ناهموارى و غث و ثمین در نثرش اثرى نیست...

 2-.1 خانلرى و ترجمه: خانلرى از دوره نوجوانى در مدرسه سن‏لویى فرانسه را آموخت و وقتى که در دارالفنون درس مى خواند، متونى را از فرانسه به فارسى ترجمه مى کرد "در آن‏وقت محمد رمضانى افسانه هاى هفتگى چاپ مى کرد که من هم بعضى از داستانهاى کوتاه را از ادبیات فرانسه ترجمه مى کردم و او آنها را در سلسله افسانه‏ها چاپ مى کرد و از بابت حق ترجمه از هرکدام یک نسخه چاپ‏شده به من مى داد" "ولعى به خواندن آثار ادبیات فرانسه داشتم، یک کتابفروشى تازه باز شده بود که کتابهاى فرانسه داشت... به این کتابفروشى مى رفتم و کتابهاى تازه‏اش را وارسى مى کردم... مدیر این کتابفروشى خود را پرویز معرفى مى کرد (که بعدها همان پیشه‏ورى مشهور از آب درآمد) چند کتاب روسى، در دستگاهش دیدم، به فکرم رسید که باقیمانده کتابهاى پدرم را با کتابهاى فرانسه مبادله کنم، صدجلدى کتاب بود که هیچ مورد استفاده نبود. نه من روسى مى دانستم نه کس دیگر. به آقاى پرویز پیشنهاد مبادله کردم، پذیرفت. کتابهاى روسى را براى او بردم و در مقابل آن کتابهاى ادبیات فرانسه گرفتم." به قول بزرگ علوى "به یاد دارم که قبل از عزیمت به فرانسه بحثى با هدایت درباره کتاب فاسق لیدى چترلى داشت که ترجمه فرانسه آن‏را از هدایت گرفته بود و در آن زمان این رُمان مورد گفتگو بود و سالها، انتشار آن در انگلستان، وطن نویسنده مجاز نبود، پیش از آن‏که به فرانسه برود، رُمان دختر سلطان که سالها بعد به اسم دختر سروان از زیر چاپ درآمد، [منتشر کرد]. در شعر، پیش از آن‏که براى تحصیل آواشناسى به فرانسه برود مفتون راینر ماریا ریلکه بود، این شاعر آلمانى‏زبان در طبع خانلرى جوان که در کشاکش کشف شیوه خود بود، مؤثر افتاد، ریلکه مى کوشید در آثارش در عمق خود غور کند و بى پایگى و شکنندگى زندگى خود را در گوشه‏گیرى عارفانه، بیان کند و با ایمان به این‏که ذات خدا همه‏جا متجلى است، شعر هاى لطیف و باحالت و آکنده از افکار و تصورات تازه بسراید... راست است که در برخى از شعر هاى دوران جوانى خانلرى تمایلات عارفانه مشهود است -مانند عقاب که به عالم ملکوت پناه مى جوید- اما، زندگى، او را ساخت تا راه خود را با جریانات زمان، وفق دهد..."

 خانلرى نامه هاى ایرانى گوبینو را در شماره هاى مختلف سخن ترجمه کرد و مقاله هنر کتاب‏سازى در ایران را از سرودراریک ترجمه کرد و در کتابهاى ماه به چاپ رسانید. همچنین بافته هاى عصر صفوى را از اکرمان فیلیس ترجمه کرد. بعلاوه خانلرى در سالهاى دانشجویى در دانشسراى عالى در فاصله سالهاى 1310 تا 1313 داستانهاى زیر را ترجمه کرد:

 .1 افسانه هاى قلب هیمالیا، از لوکنت دولیل.

 .2 مست، اثر گى دوموپاسان.

 .3 اعتراف، از دوموپاسان.

 .4 پدرکش، از دوموپاسان.

 .5 در یکى از شبهاى بهار، از دوموپاسان.

 .6 مطرب، از هانرى بردو.

 .7 معجزه، سرما و گرما، از همین نویسنده.

 .8 پدر، از فرانسوا کویه.

 .9 لیژیمان، از مونتسکیو.

 .10 توفان، از شکسپیر.

 .11 بابک، از ولتر.

 .12 نوراهب، از لرمونتوف.

 دکتر خانلرى 4 کتاب را هم ترجمه کرد و دو مقاله درباره ترجمه نوشت و بعضى شعر عقاب او را نیز ترجمه از داستانى فرانسوى مى دانند، او درباره ترجمه عقیده داشت که:

 "ترجمه کار دشوارى است، خاصه وقتى که شتابى در میان باشد" و "ترجمه شعر با ترجمه مطالب دیگر یک فرق اساسى دارد و این تفاوت از ماهیت شعر حاصل مى شود در همه مطالب علمى و فلسفى و حتى در رشته هاى مختلف ادبیات، زبان، فقط یک وسیله بیان معنى است، یعنى لفظ وظیفه‏اى ندارد جز این‏که حامل معنى باشد، پس ترجمه عبارت است از تبدیل علامت و نشانه‏اى که میان قومى معهود ذهن نیست، به نشانه دیگرى که معهود ذهن ایشان هست. هرگاه این تبدیل علامت یا به اصطلاح اهل منطق تبدیل دلالت لفظى، درست انجام بگیرد، مترجم در کار خود توفیق یافته است. اما در شعر ارزش کلمه تنها به اعتبار دلالت بر معنى نیست بلکه صورت ملفوظ آن نیز ارزش و اعتبارى جداگانه دارد. شعر هنرى است که ماده آن لفظ است همچنان‏که ماده هنر موسیقى، اصوات خوشایند و ماده نقاشى، خط و رنگ و ماده پیکرسازى، جسم سخت است. شعر را به این اعتبار "موسیقى کلام" مى توان خواند... و پیداست که نقل این ظرایف از زبانى به زبان دیگر، بسیار دشوار و گاهى ممتنع و محال است... مشکل دیگر در ترجمه شعر آن است که غالبا در همه زبانها شعر با عادات و آداب ملى و عقاید دینى و افسانه هاى ملى و اندوخته هاى ذهن هر ملّت بستگى نزدیک دارد و قسمتى از خیال‏انگیزى شعر نتیجه اشاره به این امور و القاى این نکته‏ها به ذهن خواننده است. خانلرى با توجه به همین آگاهیهایى که از ترجمه‏پذیریهاى زبان فارسى براى نثر و شعر داشت، به چند ترجمه موفق از فرانسه دست زد که عبارت بودند از:

 .1 چند نامه به شاعرى جوان از ریلکه شاعر آلمانى، چند چاپ.

 .2 ترجمه شاهکار هاى هنرى ایران و آرتور اپهام.

 .3 تریستیان و ایزوت از ژوزف بدیه. علیرضا حیدرى درباره این ترجمه نوشته است: "نثر بلند این ترجمه براى جوانان اهل قلم الگو شد و من بارها و بارها آن‏را خوانده‏ام و گاه تنها براى برانگیختن ذهن..."

 .4 دختر سروان از پوشکین که قبلا با نام دختر سلطان ترجمه شده بود. (1308)

*      پرویز ناتل خانلری ، از منصور رستگار فسایی ، طرح نو ، تهران ،چاپ اول 1379

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سالگرد در گذشت پدرم

 

دکتر منصور رستگار فسایی

                                       سالگرد در گذشت پدرم

 

 

تا زنده بود بال و پرم بود

ارام جان و تاج سرم بود

دستش همیشه بود پر از شادی

باغ و بهار مختصرم بود

از بام تا به شام ، همیشه

هرجا بدم ،  نظاره گرم بود

ان  استوار مرد سرافرازی

سرو بلند سایه ورم بود

در گیر و دار سخنی و دشواری

دست  حمایتش، سپرم بود

درتیره راه ظلمت گمراهی

او شبچراغ رهگذرم بود

در هر سفر که دغدغه یی داشت

چون خضر راه ، همسفرم بود

تا زنده بود هیچ ندانستم

او بود من ، ولی پدرم بود

                                                    

 سوم اسفند سال 1359 ، پدرم شادروان علی محمد رستگار فسایی ، پس از یک دوره ی بیماری  و انجام یک عمل جراحی  ، در شیراز در گذشت وتا امروز که بیش از سی سال  از آن روز می گذرد  ، من هرگز نتوانسته ام که در باره ی او بنویسم، زیرا هر وقت قلم بر می  گیرم و اندیشه می کنم که  از او سخن بگویم ، ،آن قدر خاطره  ی خوب از محبت  و عشق  و صفا و بزرگواری و فداکاری او به ذهنم هچوم می آورد که نمی دانم از کدام یک سخن بگویم  ، مبهوت و درمانده می شوم ، و قلم را یارای  بیان احساساتم نیست ، گاهی هم  گریه مجالم نمی  دهد و اختیار قلم را از من می گیرد ولی امروز دیگر باید بنویسم  ،زیرا  خود به 74 سالگی رسیده ام   و شاید مرگ یکباره  فرا رسد و این فرصت یاد آوری  از پدر را ( که یک نکته از هزاران است  ) از من بگیرد و برای همیشه ،از خود شرمنده باشم.

 پدر ، در سال 1298  شمسی  در فسا متولد شد، پدرش جاچ میرزا محمد علی تاجر فسایی بود که  مردی  عالم  و درس  خوانده بود   که  من هنوز برخی  کتابهای  صرف و نحو  و علوم دینی را با حاشیه نویسی  او در اختیار دارم، مادرش  مرحومه ی  کوکب  سلطان  ، دختر حاج محمد شیخ آبادی بود.

پدرم در فسا بزرگ شده ودرس  خوانده بود  و چون پدرش در سال 1310  در گذشت ، در حالی که بیش ار 13 سال نداشت ، سر پرستی  مادر و دو  برادر  خود را  بر عهده گرفت و با کار شبانه روزی در املاک ومغازه های پدری زندگی  خانواده را اداره کرد   ،

 در 15سالگی با ما درم  خانم شریعت ،که دختر مرحوم حاج مروج ،(شریک پدرش) بود وده سال بیشر نداشت  ،ازدواج  کرد  وصاحب دو فرزند شد که من و برادر بزرگم  بودیم  ، ولی در همین اوان و در بحران جنگ جهانی دوم، او را به سر بازی بردند  و دوسال ، خدمت اجباری کرد  و چون از خدمت مرخص شد ، ابتدا در اصطهبا نات ، در پست صد سه و سپس  ازحدود سال  1320  در اداره ی دارایی فسا به کار پرداخت  و در طول سی سال خدمت صادقانه، به ریاست حسابداری و معاونت اداره دارایی در فسا و شیراز وکازرون وآباده  رسید  ، در کارهای  اداریش   بسیار وظیفه شناس و آگاه  و جدی بود ودوست می  داشت که معلوماتش به روز باشد، خانه ی ما پر از کتابهای قانون و آیین نامه  ها ی اداری بود  که پدر آنها را سفارش می  داد و می  خرید تا وظایف اداریش را خوب  انجام دهد،  برخی بخشنامه ها و قوانین را خودش نسخه برداری  می کرد و هنوز من دفتر هایی را که او به خط خود نوشته و قوانین مهم مالی و اداری آن روزگار  را در آنها یادداشت کرده است  ،نگاه داشته ام  و گاهی  با مرور آنها یادش را عزیز  می  دارم، او چند سالی  پیش  از انقلاب در شیراز ، باز نشسته شد.

 مردی بلند بالا ، خوش سیما و همیشه تمیز و خوش لباس  و مرتب بود ، کراوات از گردنش نمی  افتاد و کفشهایش  همیشه برق می زد ،اهل خواندن و نوشتن بود  وما روزنامه و مجله  و کتاب خوانی را در دهه ی 20 و 30 از او یاد گرفتیم  و راه و رسم زندگی را از او آموختیم،او از نخستین کسانی بود که  در شهر ما رادیو خریدند و ما به گوش  کردن رادیو و موسیقی و برنامه های خبری  عادت پیدا کردیم ،  بسیار خوش  خط و با سواد بود  ،همیشه  در کارش چدی و مسؤل ومسلط بود، عاشق  خدمت کردن به مردم و رفع مشکلات  کار آنها بود  و تا کسی  از او نطری یا کمکی  می  خواست ، با همه ی وجود خود در خدمت وی قرار می گرفت و تا  کاراورا به سر انجامی دل خواه  نمی رسانید ،آسوده نمی  نشست  و همیشه ، درخانه ی ما به روی  چنین کسانی باز بود . او 5 فرزند دختر و4 پسر پیدا کرد و  اگر چه گاهی  مختصر بیماریی  پیدا می کرد، ولی،معمولا  خوب و سر حال بود ، اما با در گذشت نا گهانی مادرم در23 تیرماه 1358 ، نا گهان چنان  در هم شکست که دیگر تاب و توان زندگی دراو نابود شد وحدود یک سال و نیم بعد در گذشت  و به یار پیوست ودر امام زاده حسن فسا به خاک سپرده شد.   

 از آن هنگام به بعد ،  من هر گاه  که  به یادش می  افتم ، نامش را می شنوم، یا یکی از عکسهایش را می بینم ،به دنبال خیالها یی که با او مرتبط است به راه می افتم ،  و ساعتها با او سفر می  کنم و دقیقه به دقیقه ی  با او بودن  و بیش از 40 سالی را که در زیر سایه او زیسته ام  ، به خاطر می آورم و مرور می کنم ، چوانی بلند بالا و خوش سیما  را به یاد می آورم که پیر شد و9 فرزند موفق  را بزرگ کرد  ورنج تربیت و اداره و تحصیل  آنها  را در روزگارانی بسیار سخت  بر دوش کشید که بحمد الله   همه به نوعی باز تاب  خوداو هستند، او به هرکس  که می  توانست یاری  داد و از هیچ کس  توقعی  نداشت،

 لحظه به لحظه ی هستی ما با وجود او  پیوند داشت ، همیشه منتظر آمدنش  به خانه بودیم وچون می آمد با دستهای پر و لبخند و مهربانی  می آمد  و وقتی با او بودیم هیچ کمبودی  نداشتیم ،همه ی کارها  ی زندگی درست  بود و حرف و سخنش، همیشه  بسیار منطقی و پذیر فتنی  می نمود، او بیشتر دوست ما و پناه گاه ما وحامی  همیشگی  و حلّال مشکلات ما  و خانواده و دوستانش  بود،همیشه خانه ی ما محل حلّ و فصل دعواهای خانواده ی بزرگ ما و حتی دوستان وغریبه  ها بود، دختران فامیل با مشورت او به خانه ی بخت می رفتند و او بود که برای بسیاری از پسران به خواستگاری  می رفت وآنان را به خانه  و زندگی  می رسانید، دوست و آشنای  فراوا ن داشت و  همیشه یا مهمان بود و یا مهمان  داشت ودر خانه ی " آقای  رستگار بزرگ" ( که لقب پدرم در برابر برادر کوچکش بود) ، بر روی  همه  باز بود.

خانه ی ما در قلب بازار فسا و در کوچه ی بن بستی قرار داشت که با دری از بازار جدا می شد و  فقط دو خانه در کنار هم  درانتهای آن بود  که در یکی  ما می نشستیم و در دیگری مرحوم عمویم میرزا عبد الرحمن رستگار با خانواده اش و مادر بزرگم  سکونت داشتند، این   دو خانه ، از پدر بزرگ به پدر و عمویم با ارث رسیده بود و در واقع ، پشت مغازه هایی  واقع شده بود   که محل کسب  بزازی دوپدر بزرگ مادری و پدریم مرحوم جاجی میرزا نصرالله مروج وحاج میرزا محمد علی رستگار بود  که با هم شریک بودند و هنوز یکی از آنها مجل کسب از فرزندان حاج مروج است ، این دو خانه ، تقریبا  نقشه یی شبیه به هم داشت ،یعنی علاوه بر حیاط بزرگ و حوض  و باغچه ها و در ختها ،هردو خانه سه طرف اطاق داشتند که به عنوان مثال ، خانه ی مسکونی ما ،  در سمت راست ،یک پنج دری  بزرگ، با یک انباری و پستو و یک انباری و  یک زیر زمین ویک اطاق پشت بام داشت و در روبه رو،   یک زیر زمین و یک اطاق بزرگ  و ایوان  که از انجا به یک حیاط خلوت که درآن آشپز خانه و دستشویی  ساخته شده بود می رفتیم و در طرف چپ ،  دو اطاق سه دری  و یک راهرو ساخته شده بود و تا آنجا که من می  دانم تا  5،6 سال پیش  هنوز به همان وضع وجود داشت.......این خانه ها با  فضاییی که داشتند  و همت پدر و فامیل دوستی و مهربانی  وی  ، همیشه محل  برگزاری چشنهای عروسی و عقد و نامزدی، از زیارت بازگشتن و ولیمه دادن فامیل بود اما  پدر آن قدر مهمان نواز و فامیل دوست بود که معمولا بدون هیچ مناسبت خاصی  هم ، همیشه دور سفر ه ی ناهار و شام  او، دوبرابر اعضاء خانواده   ، از خاله ها و عمو زاده ها و داییها   و فرزندان آنها ، نشسته بودند، او بهانه یی می جست برای  شادی  وهمیشه  ایام عید ،مرا به یاد  او می  اندازد ، زیراهمه ی شیرینی پزیهای ایام عید که گاهی 20، 30 روز طول می کشید ، در خانه ی ما بر گزار می شد ولا اقل ده دوازده خانواده ی قوم و خویش و آشنا  ،  موادکماچ و کلوچه و حاج بادام  و لوز بادام و سوهان  وباقلوا و بقیه شیرینی  ها را به آنجا می آوردند  و  همگی با هم آنها را درست می کردند وبرای ناهار و شام هم مهمان ما بودند و پدر با شادی و محبت  ، در همه ی کارها به آنها کمک می کرد و آتش فِر و بردن و بیرون آوردن شیرینها را مدیریت می کرد و این کار ، گاهی تا نیمه های شب ادامه می یافت  و فردا باز هم  روز از نو آغاز می شد ،

            پدر عاشق  این مراسم  وشلوغ بودن  خانه بود ،  بسیار گشاده دست بود و به قول خودش پول به دستش نمی چسبید و همیشه خرجش بیش از دخلش بود و بیشتر بدهکار بو تا طلبکار، به همین جهت همه املاک پدری و مادریش  را  که بسیارهم  زیاد بود ، بتدریج می فروخت و  خرج می کرد،

            دوسه هفته پیش از عید ، پدر  دست ما پسرها را می گرفت و به بازار می برد ، از مغازه ی غیرتمند و داوری ، برایمان کفش می خرید، کت و شلوارعیدمان را به مرحوم رجب فرجام یا صادقی سفارش می  داد و معمولا ما  یکی  دوروز پیش از عید از صبح تا شب  دراین مغازه ها می  نشستیم تا کفش و لباس عیدمان آماده  شود، پدر خود نظارت می کرد که مرحوم نجات شاکری سرمان را برای  عید خوب اصلاح کند ، و روز جمعه ی پیش از عید ، ما را به حمام آکوچکی یا جهرمی می برد تا  برای  عید تمیز باشیم  ،ایام عید که فرا می رسید، خانه ی ما به  همّت مادرم که آیتی  از صفا و درایتهای زن ایرانی بود، رنگ دیگری  می گرفت ، از تخم مرغ رنگ کردن و سبزه آراستن، تا نو نوار کردن در و دیوار و صندلی و دیگر ترتیبات خانه داری ،و لی  خود روز عید جکایتی دیگر داشت،مادر سفره ی هفت سین را به زیبایی می آراست و می  چید و سمنو و سبزه و سرکه و سیر وسمک  و سوهان و سکه  را در آن می  نهاد ، چند دانه انار قرمز درشت  در وسط  سفره ی هفت سین قرار می داد  و " از حوالی  سال تجویل مادرم  شیر برنج را روی آتش  می گذاشت و می پنداشت که حتما باید دیگ خانه در  هنگام سال تحویل در  جوش باشد، آنگاه همه تمیز و نو نوار و در لباسهای  عید، دور سفره جمع می شدیم ، پدر ، قران مچید را باز  می  کرد و با صوت خوشی  که داشت سوره ی یاسین را تلاوت می کرد و پس از تلاوت چند آیه، اناری را از وسط سفره بر می  داشت و در آن می  دمید  و ، یکی  دو دقیقه پیش از سال تحویل ،قران را در دامن می گذاشت و با آواز بلند " یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبر اللیل  والّنّهار ،یا محوّل الحول  و الاحوال  حوّل حالنا الی احسن الحال را می  خواند و همه ی ما چه خرد و چه بزرگ ،آن را تکرار می  کردیم، سال تحویل می شد دست "اقا جون "  و "مادر"  را می بوسید یم  و اسکناسهای نو  و تا نخورده ، راعیدی  می گرفتیم  ، حال و هوای  شادی و تازگی بهاری، وجود مان را پر می کرد، بی درنگ پس از سال تحویل  همه با هم به پیش مادر بزرگها می رفتیم  و سپس به همراه پدر به عید مبارکی نزد مرحوم حاح سید آقا سجادی   و شیخ محمد بحرانی  می رفتیم   و چون به خانه باز می گشتیم ، اقوام و دوستان و آشنایان ، باغبان و زارع و امثالهم به نزد پدرم که بزرگ فامیل بود می  آمدندو  ما با چای و شیرینی  از آنها پذیرایی  می  کردیم ، پدر به برخی از  بچه ها و زیر دستهایش عیدی می داد و کم کم سرو کله ی   گروه های  مطرب  پیدا می شد که در خانه را می زدند و به داخل می آمدند و در حیاط  ،روی  تخت می  نشستند وچند دقیقه یی  می  نواختند ، مادر ظرفی  پرازشیرینی برایشان می  گذاشت و پدر  چند تومانی پول به آنها می  داد، در سالهای 20 تا 37 که من هنوز در فسا بودم ، در این شهر  که شاید بیش از 4 ، 5 هزار نفر جمعیت نداشت ، چهار پنج  دسته مطرب  کار می  کردندکه گروهی سازهای  مجلسی  داشتند و معمولا با تار و تنبک و  ویلون ، گروه گروه و به فاصله می آمدند و می رفتند مثل امان و  ناصر استاد خانجان ، استاد اصغر با گروهش ، استاد حیدر  که استاد عباس ضرب زن   همیشه با او بود  و ، اما استاد : فضو" با ساز و دهل و نقاره می  امد و تا صدای سازش بلند می شد ،پدر  سینی نان شیرینی و کماچ  و پول نقد ، را بر می  داشت و به سرعت  به آنان می  داد و از همان جا  آنهاراباز می  گرداند.   گروه های دیگری هم بودند که  پیش مادر می آمدند و از او عیدی می گرفتند، که عبارت بودند از ما ما ها ، حمامی  ها ، بند انداز ها،  بی بی های  مکتب خانه ، که  معمولا ما پیش آنها قران می  خواندیم، زنانی که گوشت  به در خانه  ما می آوردند و می فروختند، خدمتکاران قدیمی  و...

   و چه صفایی  داشت این روزها برای  ما بجه  ها  که از وقتی از مدرسه باز می گشتیم ، تا  هنگامی که  خواب  مارا  می برد ، سرگرم شادی و بازی و بازی  گوشی با بچه های  هم سن و سال  و گاهی کمک دادن  بودیم  ، بعلاوه، روزهای پیش از  عید  هم هر کدام برای  ما  لذتی  خاص  داشت ، خرید های لباس   و کفش، پهار شنبه سوری و مراسم پیش از سال  نو ، حال و هوای  همه جا را نوروزی  می کرد و یکی  از سرگرمی های  ما دراین ایام پیدا کردن "گربه نوروزی " بود ( در لهجه ی بوشهری: خونجو) کرمهایی زیبا و خوشرنگ بودند که در میان سبزه ها پیدا می شدند و جمع کردن آنها از علایم آمدن " نوروز " بود.

چند روز هم خدابیامرز  " ننه ی گندم" که متخصص پختن نان شیرین بود  ،تیر و تابه ی  نان پزی را در    

حیاط خلوت  همین  جا علم می کرد و  برای  چند ین خانواده  ، نان شیرینی می  پخت ،پدر  در  چند روزی  که به مناسبت عید  تعطیل بود ،  مارا  با خود به خانه ی دوستان و اقوام می برد  و هرچه بزرگتر می شدیم با  او  بیشتر دوست  و هم نشین بودیم ، ما در تفریجات او شریک بودیم و ووی در در شادیهای ما همراه ما بود، ولی در همه عمر ش، حتی ثانیه یی، بی  ما  و بی  اندیشه ی ما  سپری نکرد ، 9 فرزند   مادرپیر  وهمسر  بیمار  داشتن  و از همه ، در آن روزگار دشوار خوب  نگاه داری کردن،آنها را به مدرسه و دانشگاه  و تحصیلات عالیه رساندن، شمع وار سوختن و روشنی بخشیدن است ، کاری  که پدر  حدود چهل سال انجام داد  و چون در گذشت ، او هیچ بدهی به هیچکس  نداشت و لی ما برای  همیشه وامدار  فداکاریها و ار خود گذشتگی های  او مانده ایم

خدایش بیامرزاد و در بهشت برین خویش با پاکان و نیکان و فرشتگان ،همنشین بداراد.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اسفند ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

 

آرش کمانگیر در شاهنامه و متون دیگر

                                                    

 

کلمه ی " آرش " در متون مختلف عربی و فارسی به  صورتهای مختلف و متفاوتی ، ضبط شده است  مثل:" أرش"،" ارشش " ، "ارجس " ،" ارخش "،" ایرش "،"ارسناس "،،"ایرشی "، تاریش "، "اترش " اما اصل واژه در اوستا Erekhsha  است که به معنی  تیر تیز رو و روان است  ودر پهلوی aresh   شده است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنای آن را«تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» دانسته اند .

در اوستا لقب آرش بهترین تیرانداز است که گمان بر این است که در متون فارسی و عربی  به 

 صورت " ارشیشا طیر" آمده است ،  که در فارسی "شیوا تیر " شده است  که "شیوا " به معنی تند و تیز  شتابنده است  و جمعا   به معنی " تیر تیز رو " می باشد. ( فرهنگ نامهای اوستا  ص 140) ،این لقب آرش  رادر پهلوی :" ایرش شیباک تیر " دانسته اند (فرهنگ نامهای شاهنامه  ص 9 ح  1) که همان تیر تیز رو و روان است که ترجمه ی پهلوی آن " شی پاک تیر : shipak – tir است

داستان "آرش کمانگیر "  و تیر اندازی وی ، در شاهنامه نیامده است، اما فردوسی، در داستانهای دیگر شاهنامه ، به اجمال ،اشارات  متعددی به آرش  و خاندان وی دارد و از دلاوری و تیر دور پرواز ، خاندان  و دلاوری وی، سخن می گوید:

چو "آرش " که بردی به فرسنگ تیر        چو  پیروزگر "قارن" شیر گیر  9/273/318

 ( خالقی 8ص350 بیت 340)

               از آن زخم  آن پهلو آتشی         که سامیش گرز است و ، تیر، آرشی  6/104/570 د

         دو فرزند او هم گرفتار شد         ازاو تخمهٔ آرشی خوار شد.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود        اگر چند فرزند آرش بود.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

              من از تخمهٔ نامور آرشم       چو جنگ آورم آتش سرکشم.

( فرهنگ نامهای شاهنامه ج1 ص 8 و 9)

در نسخ مختلف شاهنامه  ،از 5 آرش  در ادوار مختلف ، سخن رفته است که عبارتند از :

1-    آرش  دلاوری که در هنگام نبرد  کیخسرو با افراسیاب  به یاری کیخسرو آمد:

و از او نیوتر " آرش "  رزمزن      به هر کار پیروز و لشکر شکن

که در چاپ خالقی مطلق بدین صورت ضبط شده است:

        واز او نیو تر آرش رزمزن      چو کوران شه  ، آن گرد لشکر شکن

                      ( خالقی ج4ص178 ح 4)

2-    آرش : پدر منوچهر پهلوان خراسانی،  که در سپاه  کیخسرو با افراسیاب می جنگید:

          منوچهر آرش نگهبانشان        گه نام جستن ، سپهدارشان

    دو فرزند او هم گرفتار شد-برو       وزاو  تخمهٔ آرشی خوار شد. (خالقی ج6 ص164 بیت 41)

    جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود       اگر چند فرزند آرش بود. (خالقی ج7 ص106 بیت 248)

             من از تخمهٔ نامور آرشم        چو جنگ آورم آتش سرکشم.

 

3-    آرش : د ر برخی از نسخه های چاپی شاهنامه (: مول،بروخیم و دبیرسیاقی)یکی از مرزبانان ایرانی است که  در رایزنی ، برای گزینش جانشین یزدگرد بزه کار ، بر در دخمه یزدگرد ،گرد آمده بودند:

          چو میلاد  و چون آرش  مرزبان      چو پیروز اسپ افکن از گرزبان

4-    آرش : از شاهان اشکانی است که فردوسی می گوید فقط نام آنها را شنیده است  و آگاهی دیگری در باره ی آنان ندارد:

             بزرگان که از تخم آرش بدند       دلیر و سبکسار و سرکش بدند (خالقی ج6 ص 138بیت 68)

                   چو نرسی و چون اورمزد بزرگ       چو آرش  که بد نامداری سترگ ( همانجا)

5-    آرش :  از پهلوانان  نامدار ایران در دوره ی منوچهر است  که تیر اندازی توانا بود و باید همان آرش کمانگیر معروف باشد که موضوع این نوشته است.

      علی رغم شاهنامه که به اختصار در باره ی آرش سخن گفته است  و می توان علت آن را عدم دسترسی فردوسی به منابعی جامع و معتبر در باره ی "آرش" باشد، اما در برخی ازمتون پیش از اسلام  ودوره ی اسلامی ایران  ،  ازاین قهرمان شگفت انگیز سخن رفته است :

در یشت  هشتم چنین آمده است که :

"...ما ستاره  زیبا و  فرهمند تیشتری (  Tishtrya  ( را می ستاییم که به سوی دریای ویوروکش :

( Vourukasha   (     به همان تندی روان است که تیر ارخش  شیواتیر[ خشویkhshutha):

: سخت کمان  ] ، آن کمان کش که چیره دست اریایی که از همه قابلتر بود و از کوه ) khshutha):

: سخت کمان ) تیری از کمان رها کرد که به کوه خونوت( Khvanwant) فرود آمد ، پس اهورا مزدا  بر آن تیر نفخه یی بدمید و ایزد آب  وایزد گیاه  و میتره ( میترا  : مهر Mithra) دارنده ی دشتهای فراخ ، راهی برای  گذر تیر  گشودند." ( یشت  13 26/113)

آرش،  از اهالی طبرستان است :

            از آن خوانند آرش را کمانگیر      که از" رویان" به "مرو "انداخت یک تیر

( فخر الدین اسعد گرگانی)

بهرام چوبین سردار معروف خسرو پرویز  که از وی سر پیچید و  با اوپیکار کرد ووی را از پادشاهی برداشت ،  خود را از "تخمه ی ارش "  و از نوادگان گرگین میلاد  پهلوان روزگار  کیخسرو  می دانست :

         من از تخمه ی نامور آرشم        چو جنگ آورم، آتش سر کشم

نبیره ی جهاندار گرگین منم          همان آتشتیز برزین منم 

                   (خالقی ج8 ص 29بیت 347)

 و می افزاید که "آرش " در هنگام منوچهرشاه  می زیست:

         که بد شاه هنگام آرش بگوی     سر آید مگر  بر من این گفتگوی

                    چنین گفت  بهرام ، کان گاه ، شاه      منوچهر بد  با کلاه و سپاه       

اما  خسرو پرویز نیز خود را خود را نوه ی منوچهر می داند که "آرش" بنده ی او بود:

         بدو گفت خسرو که ای بد نهان            چو دانی که او بود شاه جهان

           ندانی که آرش   وُرا بنده بود            به فرمان و رایش سر افکنده بود

                                (خالقی ج8 ص 33بیت 405تا409)

طبری در تاریخ معروف خویش ،آرش را پهلوان روزگار منوچهر می خواند و می نویسد: "...پس از آن که شصت سال  از کشته شدن توج سپری شد ، افراسیاب با  منوچهر در طبرستان نبرد کرد  و سرانجام بر آن نهادند که مرز میان  آن دو ، به وسیله ی پرتاب تیر  یکی از یاران منوچهر  تعیین گردد که این تیر انداز  " ارشیشاطیر"  [آرش] نام داشت  که چون نامش را مخفف کردند  آن را"  ایرش " گفتند  و او تیری انداخت  که از طبرستان  به نهر بلخ رسید و از آن پس نهر بلخ  مز میان  ایران و توران  گشت." ( طبری ج1 صص435و 436 و 992)، در برخی از نسخه های  تاریخ طبری  نیز آمده است که منوچهر پس از این واقعه ، آرش را بر  همه ی پادشاهان و بزرگان  برتری داد.( تر جمه بلعمی از تاریخ طبری، ص 37ج2)

بلعمی در تفصیل این داستان  آورده است که:" ... صلح افراسیاب و منوچهر ...بر آن شرط  افتاد که حدی بنهند  میان زمین ترک و از آن عجم ، هر چه از آن سوی حد تر کستان است  ،  مر مَلِکِ ترکستان را بود ،یعنی افرسیاب وهر چه از این سوی  است ، منوچهر را بود و هیچکس  را نباید  که به حدّ یکد یگر  اندر آیند ، ... پس منوچهر  مردی  با قوت بنگریست  که او "آرش " بود  واندر همه ی روی زمین  از او تیر انداز تر نبود ، اورا بفرمود  که بر سر کوه دماوند  ،تیری بینداخت  به همه ی قوت خویش ، و تیر از همه ی زممین طبرستان  و گرگان و  وزمین نیشاپور  و از سرخس و مرو ( در نسخه سرخس و بلخ) و همه ی بیابان  مرو بگذشت  و به  لب چیحون  افتاد و از همه ی شهر ها و بیابانها بگذشت وافراسیاب را سخت  اندوه آمد که چندان پادشاهی  از حدّ سرخس  تا لب جیحون به منوچهر بایست دادنن ولی عهد کرده بود  و صلح نامه  نوشته  ، نتوانست  از آن سوگند  باز آمدن ..." ( بلعمی صص 36)

 در اخبار الطوال ، نام آرش به صورت " ارسناس " آمده  و داستان وی چنین آورده شده  است که :"...ارسناس  نامی که منوچهر وی را  را مأمور  تعلیم تیر اندازی به مردم کرده بود ،  به پیش وی آمد و  کمان استوار کرد و تیری در چلّه ی کمان نهاد  و همچنان پیش رفت تا به افراسیاب نزدیک شد و و قلب افراسیاب   را هدف تیر خود ساخت و در دم قلبش  را شکافت و  افراسیاب دردم بمرد ..." ( اخبار الطوال ،ترجمه ی نشأت صص11و95)

در کتاب آفرینش و تاریخ مقدسی  نیز می خوانیم که  :"...در زمان منوچهر،آرش  برای تعیین  مرز ایران  و توران ،نامزد  می شود و بر کمان خویش تکیه زد و  خود در آن غرقه شد  و تیری از طبرستان  پرتاب کرد  که در بالای  طخارستان  فرود آمد  وآرش بر جای خویشتن بمرد..." ( آفرینش و تاریخ  3/126)

در غرر ثعالبی  نیز می خوانیم که " آرش " از پهلوانان "زَو" بود[شاه ایران پسر تهماسب و از تخمه ی فریون بود که پس از مرگ نوذر به پادشاهی ایران رسید] ، "زو" ، پس از ان که با افراسیاب به توافق  رسید که افراسیاب  قسمتی از ایران  را که معادل  یک تیر  پرتاب آرش  کماندار باشد ،به ایران واگذارد، به ساختن تیری فرمان داد  که چوبش از فلان جنگل

 و پرش از  ازبال عقاب  فلان کوه  و پیکانش از آهن فلان معدن باشد،پس آرش  را به  افگندن آن تیر اشارت کرد و آرش در عین پیری  وآخر عمر ، گویی برای  انداختن آن  تیر مانده بود  چه در حضور افراسیاب  بر کوهی از کوههای طبرستان  برآمد و با کمان خویش  این تیر را که افراسیاب بر آن علامتی گذاشته بود  ، افگند  و همان دم جان سپرد ، طلوع  آفتاب  ،این عمل را انجام  داد و تیر از طبرستان و هوا گرفته  ،به باد غیس رفت ،همینکه خواست فرود آید، چنان که گویند  مَلَکی ( فرشته یی ) به امر خداوند  ،آن را طیران داده به خلم از  شهرستان بلخ   رسانید و در آن جای  به محلی به نام " کوزین "  افتاد  که آفتاب  همان دم  در شرف غروب  کردن بود ،همین که این تیر  از خلم به طبرستان که  افراسیاب در آن بود  ، رسید  و علامت خود را برآن دید ، و موثقین  وی نیز سقوط آن را  در مکان  مذکور تصدیق نمودند  ،بی نهایت  از مسافتی  که پیموده بود ، متعجب  گردید چون  دانست

که مشیت الهی  در آن مداخله داشته  ... قطعه یی را که بین مبداء و مقصد تیر بود ، به  او واگذارد."( شاهنامه ی ثعالبی  صص 60 و 61)

ابوریحان  بیرونی نیز  با داستان آرش اشارتی دارد و می گوید:

"...یکی از دو وجه  تسمیه ی تیرگان ،آن است  که  در این روز "سفندار مذ" تیر آرش را  از کوه رویان  به اقصای خراسان  ، در میانه ی فرغانه   و طبرستان  به درخت "جوزی " فرود افگند  و آرش را چنین وصف می کند:

منوچهر "آرش را که مردی نژاده  و دیندار و  دانا دل بود فرا خواند و وی  را به بر گرفتن تیر وکمان  فرمان داد ، آر برخاست و برهنه شد و شاه را گفت ای پادشاه ! ای مردم تن برهنه ی مرا ببینید که در آن جای هیچ آسیب و درد و  رنجی  نیست  ،و من بدرستی می دانم که  چون این تیر را پرتاب کنم ،  تن من پاره پاره خواهد شد و من  تن  خود را فدای شما خواهم کرد  پس از همه جدا شد وتیر در کمان نهاد و کمان رابا همه ی توانی که ایزد به وی بخشیده بود، برکشید  و تیر را پرتاب کرد و بی درنگ تن وی پاره پاره گشت  و یزدان به باد فرمود  تا تیر را از از کوههای رویان  به خراسان  و در میانه ی راه فرغانه و طبرستان   در درختی "گوز" ی بسیار بزرگ که در جهان همتایی نداشت فرو نشاند ، وگفته شده است که این تیر از آغاز تا  انجام هزار فرسنگ[ معادل 6000 کیلومتر] راه را پیموده بود. ( آثار الباقیه  ص 220)

مجمل التواریخ نیز می نویسد : تیر آرش   از " قلعه ی آمل" با عقبه ی مزدوران رسید وآن را مرز توران  و ایران خواندند." ( ص43)

 داستان  آرش کمانگیر  که درروز  شنبه 23 اسفند 1337 سروده شده است از حماسی ترین و تاثیرگذارترین شعرهای کسرایی و نوسروده های معاصر می باشد که ما در مقاله یی چداگانه  به آن می پردازیم   و فعلا خوانندگان را به مطالعه ی   شعر آرش کمانگیر  دعوت می کنیم  

 

سیاوش کسرایی

 

 

                                                          آرش کمانگیر

 

 

 برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن، 

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ‌های گُل، 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛ 

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

 

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

ـ «صبح می‌آمد

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته، 

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 

« اینک آماده.

« مجوییدم نسب،

« فرزند رنج و کار،

« گریزان چون شهاب از شب،

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

« شما را باده و جامه

« گوارا و مبارک‌باد!

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

« و می‌افشارمش در چنگ؛ 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

« که جامِ کینه از سنگ است.

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

« در این پیکار،

« در این کار،

« دلِ خلقی است در مُشتم.

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

« کمانِ کهکشان در دست،

« کمان‌داری کمانگیرم.

« شهابِ تیزرو تیرم.

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

« مرا تیر است آتش‌پر.

« مرا باد است فرمانبر.

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

« در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

« به صبح راستین سوگند!

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

« ز پیشم مرگ،

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید

« به‌هر گامِ هراس‌افکن، 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

« و بازش باز می‌گیرد.

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

« پیش می‌آیم.

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

« امیدم را برافرازید،

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

« غرورم را نگه دارید،

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها

شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

 

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه

 

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

شعله بالا می‌رود، پُرسوز 

 

شنبه 23 اسفند 1337

 

می توانید صدای شعر را در آدرس زیر بشنوید:

http://parand.se/t-kasraei-arash.htm

  


                                                        

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آدرس ویدیو های فالی از حافظ از دکتر منصوررستگار فسایی:

آدرس ویدیو های فالی از حافظ از دکتر منصوررستگار فسایی:

http://www.youtube.com/user/ashkooli

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

روزگار حافظ و وبژگیهای آن

دکتر منصور رستگار فسایی

بنابر آن چه از فحوای کلام حافظ،  استنباط می شود ،شعرحافظ بازتاب زندگی، تفکر، و نوع دردهای اجتماعی،سیاسی و فرهنگی مردم عصر شاعر است که می توان آن را در  موارد زیر خلاصه کرد:

1- عصر  حافظ‌ عصر شکست‌ و بی‌اعتمادی‌ست‌ و مردم‌ فقط‌ حال‌ را در می‌یابند و از رنج‌های‌ زمانه‌ خونین‌ دل‌ و نومیدند و حسرت‌ گذشته‌ها را دارند و فردایی‌ را که‌ روشن‌تر از امروز باشد، سراغ‌ ندارند:

                کاغذین‌ جامه‌ به‌ خوناب‌ بشویم‌ که‌ فلک‌      رهنمونیم‌ به‌ پای‌ علم‌ داد نکرد

             دل‌ به‌ امید صدایی‌ که‌ مگر در تو رسد       ناله‌ها کرد در این‌ کوه‌ که‌ فرهاد نکرد...

                                                                     ***

      ما آزموده‌ایم‌ در این‌ شهر بخت‌ خویش‌        بیرون‌ کشید باید از این‌ ورطه‌ رخت‌ خویش‌

      از بس‌ که‌ دست‌ می‌گزم‌ و آه‌ می‌کشم‌       آتش‌ زدم‌ چو گل‌ به‌ تن‌ لخت‌ لخت‌ خویش‌

        گر موج‌ خیز حادثه‌ سر بر فلک‌ زند      عارف‌ به‌ آبِ تر نکند رخت‌ وپخت‌ خویش‌

2-  شیراز  حافظ‌ محدوده‌ی‌ تنگ‌ یک‌ شهر است‌ برای‌ حافظ‌  که دلخوشی‌های‌ خاص‌ خود را برای شاعر،دارد و  حافظ‌ گاهی‌ از آن‌ شاد است‌ و زمانی‌ غمگین‌:حافظ‌ صرف‌ نظر از دل‌ بستگی‌ عمومی‌اش‌ به‌ انسان‌،  شیراز و احیاناً  فارس‌ را مطلوب‌ می‌شناسد، آن‌ هم‌ دیدی‌ غنایی و به‌ عنوان‌  شهریار و دوستان‌ و با آن‌ که‌ خود سرشار از گوهرهای‌ فرهنگی‌ و منش‌های‌ والای‌ ایرانی‌ست‌، امّا عصر  حافظ‌ عاقبت‌ اندیش‌ و آخر بین‌ است‌ و اگر به‌  شیراز هم‌ می‌نگرد از دیدی‌ بزمی‌ و غنایی‌ست‌ ،شیراز و  آب‌ رکنی‌ و آن‌ باد خوش‌ نسیم‌ عیبش‌ مکن‌ که‌ خال‌ رخ‌ هفت‌ کشور است‌

 ***

 دلا رفیق‌ سفر بخت‌ نیکخواهت‌ بس‌       نسیم‌ روضه‌  شیراز پیک‌ راهت‌ بس‌

 ***

 خوشا  شیراز و وضع‌ بی‌مثالش‌      خداوندا نگه‌ دار از زوالش‌

 ***

   و گاهی‌ نیز از  شیراز در گله‌ است‌:: :

 ره‌ نبردیم‌ به‌ مقصود خود اندرشیراز        خرّم‌ آن‌ روز که‌  حافظ‌ ره‌  بغداد کند

 ***

 سخن‌دانی‌ و خوش‌خوانی‌ نمی‌ورزند درشیراز    بیا  حافظ‌ که‌ تا خود رابه‌ ملکی‌ دیگر اندازیم‌

 ***

   3- در بینش‌  حافظ‌،  فارس‌ ملک‌  سلیمان‌ است‌ و او هم‌چون‌ دیگر شعرا به‌ ویژه‌ شعرای‌ فارس‌، این‌ سرزمین‌ را «ملک‌  سلیمان‌» می‌خواند    امّا از دیدگاه‌  حافظ‌ « فارس‌» نیز بویی‌ از ایران‌  فردوسی‌ ندارد.

 از لعل‌ تو گریانم‌ انگشتری‌ زنهار     صد ملک‌ سلیمانم‌ در زیر نگین‌ باشد

 ***

 بخواه‌ جام‌ صبوحی‌ به‌ یاد آصف‌ عهد         وزیر ملک‌  سلیمان‌ عماد دین‌  محمود

 ***

 دلم‌ از وحشت‌ زندان‌ سکندر بگرفت‌      رخت‌ بر بندم‌ و تا ملک‌  سلیمان‌ بروم‌

 ***

     محتسب‌ داند که‌  حافظ‌ عاشق‌ است‌         واصف‌ ملک‌  سلیمان‌ نیز، هم‌

 ***

  4- « ایران‌» برای‌  حافظ‌ «ملک‌ دارا» است‌، امّا با سرنوشت‌ غم‌انگیز شکست‌ او از اسکندر، بی‌هیچ‌ غم‌ و اندوهی‌ امّا با هزار عبرت‌:

 آیینه‌ سکندر جام‌ می‌ست‌ بنگر          تا بر تو عرضه‌ دارد احوال‌ ملک‌ دارا


5- عصر  حافظ‌، عصر نوخاستگان‌ نامردو تازه‌ به‌ دوران‌ رسیدگان‌ بی‌فرهنگ‌ و رجالی‌ست‌ که‌ «حال‌» رابرای‌ رسیدن‌ به‌ هدف‌ها و آمال‌ زودگذر خود مغتنم‌ می‌شمارند و به‌ گذشتگان‌ به‌ دیده‌ خواری‌ می‌نگرند، غالب‌ رجال‌ شرع‌ و سیاست‌ برای‌ مقامات‌ دینور خود را با طبقات‌ فاسد حاکم‌ یا اجتماع‌ همرنگ‌ می‌کرده‌ و این‌ مثل‌ را به‌ کار می‌بسته‌اند که‌ «خواهی‌ نشوی‌ رسوا، همرنگ‌ جماعت‌ شو»  حافظ‌ از همین‌ جاست‌ که‌ می‌سراید:

 گوییا باور نمی‌دارند روز داوری‌       کاین‌ همه‌ قلب‌ و دغل‌ در کار داور می‌کنند

 یا رب‌ این‌ نو دولتان‌ را بر خر خودشان‌     نشان‌ کاین‌ همه‌ ناز از غلام‌ ترک‌ و استر می‌کنند

 خانه‌ خالی‌ کن‌ دلا تا منزل‌ سلطان‌ شود      کاین‌ هوسناکان‌ دل‌ و جان‌ جای‌ لشکر می‌کنند

   و در این‌ اوضاع‌ و احوال‌ نه‌ تنها کسی‌ به‌ گذشته‌ توجهی‌ ندارد که‌ بسیاری‌ از ارزش‌های‌ گذشتگان‌ منسوخ‌ است‌ و به‌ قول‌ عبید در رساله‌ ناسخ‌ و منسوخ‌ می‌نویسد: «حکما شجاع‌ کسی‌ را گفته‌اند که‌ در او همّت‌ بلند و سکون‌ نفس‌ و ثبات‌ و تحمل‌ و شهامت‌ و تواضع‌ و حمیت‌ و رقّت‌ باشد، آن‌ کس‌ را که‌ بدین‌ خصلت‌ها موصوف‌ بود، ثنا گفته‌اند و بدین‌ واسطه‌ در میان‌ خلق‌ سرافراز بوده‌، این‌ عادت‌ را قطعاً عار ندانسته‌اند، بلکه‌ ذکر محاربات‌ و مقاتلات‌ چنین‌ کس‌ را در سلک‌ مدح‌ کشیده‌اند و گفته‌اند:

 سرمایه‌ مرد مردانگی‌ست‌ دیری‌ و رادی‌ و فرزانگی‌ست‌ امّا اصحابنا می‌فرمایند:

 تیر و تبر و نیزه‌ نمی‌یارم‌ خورد      لوت‌ و می‌ و مطربم‌ نکو می‌سازد

   و چون‌ پهلوانی‌ در معرکه‌ بکشند، خیرگان‌ و مخنثان‌ را دور نظاره‌ کنند وبا هم‌ گویند مرد صاحب‌ خرم‌ باید که‌ روز هیجا قول‌ پهلوانان‌  خراسان‌ را دستور سازد که‌ می‌فرمایند مردان‌ در میدان‌ جهند ما در کهدان‌ جهیم‌. لاجرم‌ اکنون‌ گردان‌ و پهلوانان‌ این‌ بیت‌ را نقش‌ نگین‌ ساخته‌اند:

 گریز به‌ هنگام‌ فیروزی‌ست‌      خنک‌ پهلوانی‌ کش‌، این‌ روزی‌ست‌  »

6- دوران‌  حافظ‌ دوران‌ فقر عمومی‌ اقتصادی‌ست‌، جنگ‌های‌ داخلی‌ موجب‌ فقر و گرسنگی‌ و ناامنی‌ شده‌ است‌ و متعاقب‌ آن‌ فقر فرهنگی‌ پدید آمده‌ است‌ و به‌ قول‌  اوحدی‌ مراغه‌ای‌:

 حلق‌ درویش‌ را بریده‌ به‌ کلک‌       مال‌ و ملکش‌ کشید اندر سلک‌

 گوشت‌ دهقان‌ به‌ هر دو ماه‌ خورد        مرغ‌ بریان‌ چریک‌ شاه‌ خورد

 دست‌ دهقان‌ چو چرم‌ رفته‌ ز کار      دهخدا دست‌ نرم‌ برده‌ که‌ آر

 چه‌ خوری‌ نان‌ ز دست‌واره‌ی‌ او        نظری‌ کن‌ به‌ دست‌ پاره‌ی‌ او

 دوشه‌ درویش‌ رفته‌ در درّه‌        پی‌ گوساله‌ و بز و برّه‌

 شب‌ فغانی‌ که‌ گرگ‌ میش‌ ببرد           روز آهی‌ که‌ دزد، خیش‌ ببرد...

   عبید نیز گرسنگی‌ و فقر دوران‌ خود و  حافظ‌ را چنین‌ باز می‌گوید: «... شخصی‌ از  مولانا عضدالدین‌ پرسید که‌ چون‌ است‌ که‌ در زمان‌ خلفا مردم‌ دعوی‌ خدایی‌ و پیغمبری‌ بسیار می‌کردند و اکنون‌ نمی‌کنند؟ گفت‌: مردم‌ این‌ روزگار را چندان‌ از ظلم‌ و گرسنگی‌ افتاده‌ است‌ که‌ نه‌ از خدایشان‌ به‌ یاد می‌آید و نه‌ از پیغامبر...  »، «... دهقانی‌ در  اصفهان‌ به‌ در خانه‌ خواجه‌  بهاءالدین‌ صاحب‌ دیوان‌ رفت‌، با خواجه‌سرا گفت‌: که‌ با خواجه‌ بگوی‌ که‌ خدا بیرون‌ نشسته‌ است‌ و با تو کاری‌ دارد، با خواجه‌ بگفت‌ به‌ احضار او اشارت‌ کرد. چون‌ در آمد، پرسید: تو خدایی‌؟ گفت‌: آری‌، گفت‌: چگونه‌؟ گفت‌: من‌ پیش‌، ده‌ خدا و باغ‌ خدا و خانه‌ خدا بودم‌، نوّاب‌ تو، ده‌ و باغ‌ و خانه‌ از من‌ به‌ ظلم‌ بستدند، خدا ماند...  ».

   صرف‌ نظر از آن‌چه‌ در زندگی‌  حافظ‌ گفته‌اند که‌ بعد از مرگ‌ پدر روزگار  حافظ‌ و مادرش‌ به‌ تهی‌دستی‌ می‌گذشت‌ و به‌ همین‌ سبب‌  حافظ‌ همین‌ که‌ به‌ مرحله‌ تمیز رسید، در نانوایی‌ محلّه‌ به‌ خمیرگیری‌ مشغول‌ شد،  حافظ‌ جایی‌ از فقر ظاهری‌ خود در دوره‌های‌ دیگر عمر سخن‌ می‌راند:

 شاه‌ شمشاد قدان‌  خسرو شیرین‌دهنان‌       که‌ به‌ مژگان‌ شکند قلب‌ همه‌ صف‌شکنان‌

 مست‌ بگذشت‌ و نظر بر من‌ درویش‌ انداخت‌          گفت‌: کای‌ چشم‌ و چراغ‌ همه‌ شیرین‌سخنان‌

 تا کی‌ از سیم‌ و زرت‌ کیسه‌ تهی‌ خواهد بود         بنده‌ی‌ من‌ شو و برخور ز همه‌ سیم‌تنان‌

7-عصر  حافظ‌  دوران گره‌افکنی‌، دوران‌ بی‌کسی‌، تنهایی‌ و فردیت‌ غنایی‌ و رها شدگی‌ست‌، عصر سکوت‌ و خموشی‌ست‌، دورانی‌ست‌ که‌ هر کس‌ می‌کوشد تا تخته‌ پاره‌ی‌ شکسته‌ خود را از غرقاب‌ برهاند و در این‌ راه‌ همه‌ به‌ خود می‌اندیشند نه‌ به‌ غیر.

 صد هزاران‌ گل‌ شکفت‌ و بانگ‌ مرغی‌ برنخاست‌    عندلیبان‌ را چه‌ پیش‌ آمد هزاران‌ را چه‌ شد

 ***

 این‌ چه‌ استغناست‌ یارب‌ واین‌ چه‌ قادر حکمتی‌ست‌ کاین‌ همه‌ زخم‌ نهان‌ هست‌ و مجال‌ آه‌ نیست‌

8-  دوران‌  حافظ‌ عصر بدبینی‌ و یأس‌ و روزگار اراده‌های‌ در هم‌ شکسته‌ و مردمی‌ بی‌آینده‌ است‌ که‌ جز فقر و تباهی‌ و فساد نمی‌بینند و تسلیم‌ تقدیرند و خود را بازیچه‌ دست‌ سرنوشت‌ می‌پندارند و به‌ همین‌ جهت‌ کوشش‌ و جوششی‌ ندارند:

 چندان‌ که‌ بر کنار چو پرگار می‌شدم‌ دوران‌ چو نقطه‌ عاقبتم‌ در میان‌ گرفت‌

 ***

 عاقلان‌ نقطه‌ پرگار وجودند ولی‌ عشق‌ داند که‌ در این‌ دایره‌ سرگردانند

 ***

 در حالی‌ که‌ برای‌ مردم‌ عصر حافظ‌ این‌ امر به‌ معنی‌ سر در لاک‌ خود فرو بردن‌ است‌، همه‌ چیز را از درون‌ خود طلبیدن‌ و با حل‌ مشکلات‌ درونی‌ خط‌ کشیدن‌ بر سر هر چه‌ نیک‌ و بد جهان‌ بیرون‌ است‌.

عصر  حافظ‌ عصر درون‌نگری‌ ذهن‌گرایی‌ و خیال‌پردازی‌ست‌. در این‌ دوران‌، واقعیت‌های‌ مادی‌ کمرنگ‌ و فضاهای‌ خیالی‌ و افلاطونی‌ پررنگ‌ است‌. جهان‌ واقعیت‌ «نیستِ هست‌ نماست‌» و جهان‌ ماوراتر «هست‌ نیست‌ نما» و تفکرات‌ عرفانی‌ ناشی‌ از این‌ بینش‌ خاص‌ در شعر  حافظ‌ و ادب‌ غنایی‌ قرن‌ هشتم‌ به‌ وضوح‌ آشکار است‌:

 بیا که‌ قصر امل‌ سخت‌ سست‌ بنیاد است‌        بیار باده‌ که‌ بنیاد عمر بر باد است‌

 چه‌ گویمت‌ که‌ به‌ میخانه‌ دوش‌ مست‌ و خراب‌       سروش‌ عالم‌ غیبم‌ چه‌ مژده‌ها داد است‌

 که‌ ای‌ بلند نظر شاهباز سدره‌ نشین‌ نشیمن‌             تو نه‌ این‌ کنج‌ محنت‌ آباد است‌

 تو را از کنگره‌ی‌ عرش‌ می‌زنند صفیر            ندانمت‌ که‌ در این‌ دامگه‌ چه‌ افتاده‌ است‌؟

        مجو درستی‌ عهد از جهان‌ سست‌ نهاد           که‌ این‌ عجوزه‌ عروس‌ هزار داماد است‌

در سخن‌  حافظ‌، دل‌، خیال‌، سر و سودا و درون‌ خلوت‌، حرم‌، حریم‌ و مشابهات‌ آن‌ها، آن‌ چنان‌ مورد توجه‌ قرار می‌گیرند که‌ همه‌ واقعیت‌های‌ هستی‌ را تحت‌ الشعاع‌ قرار می‌دهند:

              سرم‌ به‌ دینی‌ و عقبی‌ فرو نمی‌آید        تبارک‌ الله‌ از این‌ فتنه‌ها که‌ در سرِ ماست‌

 در اندرون‌ من‌ خسته‌ دل‌ ندانم‌ کیست‌              که‌ من‌ خموشم‌ و او در فغان‌ و در غوغاست‌...

   زندگی‌ در انزوا و خلوت‌، صورتی‌ ضعیف‌ از جهانی‌ فرازین‌ است‌ و صورتی‌ در زیر دارد، هر چه‌ در بالاستی‌ و به‌ قول‌ شاعر:

 ای‌ نسخه‌ اسرار الهی‌ که‌ تویی‌         ای‌ آینه‌ جمال‌ شاهی‌ که‌ تویی‌

 بیرون‌ ز تو نیست‌ هر چه‌ در عالم‌             هست‌ ازخود بطلب‌ هر آن‌چه‌ خواهی‌ که‌ تویی‌

9-عصر  حافظ‌، دوران‌ دو یا چند چهرگی‌، دروغگویی‌ و ریاکاری‌ست‌ و  حافظ‌ بیش‌ از هر شاعر دیگری‌ از ریا می‌نالد و آن‌ را مخرب‌ دین‌ و دنیای‌ می‌شناسد، امّا از طبقات‌ موجهّی‌ که‌ ریا می‌ورزند، بیش‌تر انتقاد می‌کند. مردم‌ روزگار او بیرون‌ و درونشان‌ یکی‌ نیست‌، ظاهر زیبا و درون‌ها زشت‌ و پلید است‌:

 واعظان‌ کاین‌ جلوه‌ در محراب‌ و منبر می‌کنند      چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روند آن‌ کار دیگر می‌کنند

 مشکلی‌ دارم‌ ز دانشمند مجلس‌ بازپرس‌           توبه‌ فرمایان‌ چرا خود توبه‌ کم‌تر می‌کنند

 گوییا باور نمی‌دارند روز داوری‌ کاین‌ همه‌ قلب‌ و دغل‌ در کار داور می‌کنند

 ***

گر چه‌ بر واعظ‌ شهر این‌ سخن‌ آسان‌ نشود       تا ریا و رزد و سالوس‌، مسلمان‌ نشود

10-در عصر  حافظ‌ دولت‌های‌ محلّی‌  ایران‌ در  سیستان‌،  خراسان‌، مازندران‌، آذربایجان‌ و فارس‌ برافتاد و خاندان‌های‌ ایرانی‌ که‌ در این‌ نواحی‌ کم‌ و بیش‌ سرگرم‌ احیاء فرهنگ‌ از هم‌ گسیخته‌ ایرانی‌ بودند، نابود شدند.  مثلاً خاندان‌ جوینی‌ از میان‌ رفتند، خاندانی‌ که‌ در دوره‌ ایلخانیان‌ وسیله‌ سودمندی‌ برای‌ روی‌ کار آمدن‌ ایرانیان‌ در امور مملکت‌ شده‌ بودند و در تجدید آبادی‌ها و مرّمت‌ خرابی‌های‌ ایران‌ تا حدّی‌ مؤثر بودند   و به‌ قول‌ سیف‌ فرغانی‌ ادانی‌ و اراذل‌ ناس‌ به‌ جاه‌ رسیده‌ و حرمت‌ خاندان‌های‌ کهن‌ را بر باد می‌دادند:

 از انگشت‌  سلیمان‌ رفته‌ خاتم‌        ولی‌ در دست‌ دیوان‌ اوفتاده‌

 زنان‌ را گوی‌ درمیدان‌ و چوگان‌           ز دست‌ مرد میدان‌ اوفتاده‌

 جهان‌ جویی‌ اگر ناگه‌ بخیزد               بسی‌ بینی‌ بزرگان‌ اوفتاده‌

 چه‌ می‌دانند کار دولت‌ این‌ قوم‌            که‌ در دین‌اند نادان‌ اوفتاده‌

 کلاه‌ عزت‌ اندر پای‌ خواری‌           ز سرهای‌ عزیزان‌ اوفتاده‌...

 و  حافظ‌ می‌سراید:

 ناموس‌ عشق‌ و رونق‌ عشاق‌ می‌برند         منع‌ جوان‌ و سرزنش‌ پیر می‌کنند

 تشویش‌ وقت‌ پیر مغان‌ می‌دهند باز            این‌ سالکان‌ نگر که‌ چه‌ با پیر می‌کنند

   و در همین‌ جاست‌ که‌ پیران‌ جاهل‌ و شیخان‌ گمراه‌ و  حافظ‌ از فعل‌ عابد و عمل‌ زاهد تبرّی‌ می‌جوید:

 ما را به‌ رندی‌ افسانه‌ کردند        پیران‌ جاهل‌، شیخان‌ گمراه‌

 از دست‌ زاهد کردیم‌ توبه‌          وز فعل‌ عابد، استغفرالله

   11. در عصر بحران‌، اختناق‌ و درماندگی‌ و یأس‌، زبان‌ چندسویه‌ می‌شود. الفاظ‌ ایهام‌دار و پرابهام‌ می‌شوند و هر کس‌ به‌ ذوق‌ و مصلحت‌ خویش‌، آن‌ معنی‌ خاصی‌ را از لفظ‌ می‌فهمد که‌ می‌طلبد. به‌ همین‌ جهت‌ تأویل‌ و تفسیر الفاظ‌، اصطلاحات‌، جملات‌، مصراع‌ها، بیت‌ها و غزل‌های‌  حافظ‌ و مصادره‌ به‌ مطلوب‌ کردن‌ آن‌ها از همان‌ روزگار  حافظ‌ رواج‌ داشته‌ است‌، به‌ عنوان‌ مثال‌ در معنی‌ این‌ بیت‌  حافظ‌:

 این‌ حدیثم‌ چه‌ خوش‌ آمد که‌ سحرگه‌ می‌گفت‌:         بر در میکده‌ای‌ با دف‌ و نی‌ ترسایی‌

 گر مسلمانی‌ از این‌ است‌ که‌  حافظ‌ دارد        وای‌ اگر از پس‌ امروز بود فردایی‌

   «حکایت‌ این‌ دو شعر که‌  حافظ‌ تکفیر شد و خواجه‌ به‌ زین‌ العابدین‌ ابوبکر تایبادی‌ متوسل‌ شد و او دستور داد که‌ شعر قبل‌ را بسازد تا از اتهام‌ کفر برهد، بسیار مشهور است‌ و به‌ قول‌ دارابی‌ مشکل‌ در لفظ‌ «اگر» است‌ که‌ موهم‌ شک‌ در روز قیامت‌ است‌ و با آن‌ که‌ لسان‌الغیب‌ بلکه‌ هیچ‌ مسلمانی‌ شک‌ در وقوع‌ آن‌ ندارد، ظاهرپرستان‌ که‌ مدار علم‌شان‌ بر مجاز و ظاهر است‌، گوییا منکر روزی‌ هستند که‌ اعمال‌ در آن‌ نقد می‌شود...  ». بدین‌ ترتیب‌ اگر چه‌ بعد از سقوط‌ خلافت‌ عباسی‌ و حمله‌ مغول‌ تا حدی‌ تعصب‌ها و جدال‌های‌ مذهبی‌ کاهش‌ یافته‌ بود، امّا هنوز کاملاً از بین‌ نرفته‌ بود و اگر چه‌ نسیم‌ آزاداندیشی‌ اندک‌ وزشی‌ داشت‌، امّا نبود یک‌ دولت‌ ایرانی‌ مقتدر و ادامه‌ جنگ‌های‌ داخلی‌ موجب‌ فقر و گرسنگی‌ و ناامنی‌ شده‌ بود و رواج‌ سخن‌ چینی‌ و توجیه‌ الفاظ‌ و پرونده‌ سازی‌ برای‌ دشمنان‌، در این‌جا در واقع‌ الفاظ‌ چند معنایی‌ و دارای‌ ایهام‌، وسیله‌ هم‌ برای‌ دوست‌ و هم‌ برای‌ دشمن‌ است‌ «عظمت‌  حافظ‌ و امتیاز او بر شاعران‌ پیش‌ از او در این‌ است‌ که‌ شعر  حافظ‌ مظهر عصیان‌ بر ضد یکنواختی‌ و یک‌ دستی‌ تحمیل‌ کرده‌ی‌ عباسیان‌ است‌،  حافظ‌ حکیمی‌ست‌ که‌ بر ضد فرهنگ‌ قالبی‌ و سنن‌ تحمیلی‌ و ظلم‌ وجور روزگار خود عصیان‌ کرده‌ و هنرش‌ در این‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ خود را با چنان‌ لطف‌ و افسونی‌ بیان‌ کرده‌ که‌ قبول‌ خاطر عمومی‌ یافته‌ و در عین‌ حال‌ دستگاه‌ جور هم‌ نتوانسته‌ است‌ گزندی‌ به‌ او برساند، سخن‌  حافظ‌ محصول‌ روزگاری‌ست‌ که‌ بعد از آن‌ تحولات‌، حالا شاعر اندکی‌ آزادتر می‌اندیشید و جرأت‌ می‌کرد گاهی‌ به‌ طنز و افسوس‌، ناروایی‌ها را ـ اگر چه‌ در پرده‌ ابهام‌ و ایهام‌ ـ به‌ باد انتقاد گیرد...  ». مردم‌ این‌ روزگار رفتاری‌ پیچیده‌ و گیج‌کننده‌ دارند، آن‌ها را نمی‌توان‌ شناخت‌ و از کار آن‌ها نمی‌توان‌ به‌ سادگی‌ سر در آورد.

   « حافظ‌ در برابر ستم‌ و ریا و سالوس‌ و ظاهرپرستی‌ «رند» را هم‌ در کنار دارد، رند  حافظ‌ تصویری‌ست‌ از ایرانی‌ زیرک‌ و روشن‌ بین‌ و نکته‌ دان‌ و ژرف‌ اندیش‌ عصر او و قهرمان‌ پیکار با بیداد و ستم‌ و غارت‌گری‌... زیرکی‌ و حکمت‌آموزی‌ او گاهی‌ بهلول‌ دیوانه‌ فرزانه‌ یا لقمان‌ حکیم‌ را به‌ یاد می‌آورد. اصلاً چرا نگوییم‌  عبید زاکانی‌ شاعر همان‌ عصر است‌ با لطایف‌ حکمت‌ آمیزش‌  ». «در روزگاری‌ سراسر ترس‌ و وحشت‌ و خفقان‌، از خشونت‌ خواص‌ بیدادگر فریبکار و غوغای‌ عوام‌ جاهل‌ فریفته‌، آن‌جا که‌ از کران‌ تا به‌ کران‌ لشکر ظلم‌ است‌، شاعر چه‌ کند که‌ در پرده‌ سخن‌ نگوید، در دوره‌ای‌ که‌ نامحرمان‌ در هر بزمی‌ هستند، حتی‌ نسیم‌، سخن‌چین‌ است‌، شمع‌، شوخ‌ سر بریده‌ای‌ست‌ که‌ بند زبان‌ ندارد و هر کسی‌ عربده‌ای‌ این‌ که‌: «مبین‌» آن‌که‌ «مپرس‌» شاعر جز راز پوشیدن‌ چه‌ چاره‌یی‌ دارد؟  » و این‌ راز پوشی‌، سخن‌ در پرده‌ گفتن‌، عربده‌های‌ نامحرمان‌ و جستجوی‌  حافظ‌ برای‌ محرم‌ راز، چند پهلو بودن‌ و ابهام‌انگیز بودن‌ شعر او را بازتابی‌ از شرایط‌ حاکم‌ بر جامعه‌ عصر  حافظ‌ می‌سازد به‌ این‌ اشعار بنگرید:

 گفت‌وگوهاست‌ در این‌ راه‌ که‌ جان‌ بگدازد   هرکسی‌ عربده‌ای‌ این‌ که‌: «مبین‌» آن‌ که‌: «مپرس‌»

 ***

 به‌ پیر میکده‌ گفتم‌: که‌ چیست‌ راه‌ نجات‌؟            بخواست‌ جام‌ می‌ و گفت‌: «راز پوشیدن‌»

 ***

 چه‌ جای‌ صحبت‌ نامحرم‌ است‌ مجلس‌ انس‌          سرِ پیاله‌ بپوشان‌ که‌ خرقه‌پوش‌ آمد

 ***

 بیار باده‌ و اوّل‌ به‌ دست‌  حافظ‌ ده‌             به‌ شرط‌ آن‌که‌ ز مجلس‌ سخن‌ به‌ در نرود

 و آن‌گاه‌  حافظ‌ حکمت‌های‌ سخن‌ در پرده‌ گفتن‌ را باز می‌گوید:

 مصلحت‌ نیست‌ که‌ از پرده‌ برون‌ افتد راز       ورنه‌ در مجلس‌ رندان‌ خبری‌ نیست‌ که‌ نیست‌

 ***

 حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود         تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد چه‌ها کنند

 گر سنگ‌ از این‌ حدیث‌ بنالد عجب‌ مدار            صاحبدلان‌ حکایت‌ دل‌ خوش‌ ادا کنند

   ایهام‌های‌  حافظ‌ هنر خاص‌ و انحصاری‌ شاعری‌ مبارز در روزگاران‌ دشوار سخن‌ گفتن‌ است‌: «ایهام‌ یا توریه‌ عبارت‌ است‌ از دو پهلو سخن‌ گفتن‌ چنان‌که‌ گوینده‌ لفظی‌ را هوشیارانه‌ به‌ دو معنی‌ بیاورد که‌ ابتدا معنی‌ نزدیک‌ و مصطلح‌ آن‌ به‌ ذهن‌ خواننده‌ خطور کند و سپس‌ معنی‌ دور آن‌، خواننده‌ ناآشنا به‌ همین‌ برخورد نخستین‌ و دریافت‌ معنی‌ نزدیک‌ اکتفا می‌کند ولی‌ خواننده‌ آشنا متوجه‌ شود که‌ مقصود چیز دیگر است‌، چنان‌که‌ در این‌ بیت‌:

 محتسب‌ شیخ‌ شد و فسق‌ خود از یاد ببرد        قصه‌ ماست‌ که‌ در هر سر بازار بماند

   که‌ در نخستین‌ برخورد برای‌ محتسب‌ معنی‌ پاسبان‌ و گزمه‌ به‌ ذهن‌ می‌آید، امّا با تأملی‌ در اشاره‌ مندرج‌ در بیت‌ و تطبیق‌ با اوضاع‌ زمانه‌ شاعر و روشن‌ شدن‌ این‌ که‌ رندان‌ خوش‌ ذوق‌ شیراز، امیر مبارزالدین‌ را شاه‌ محتسب‌ می‌خواندند و این‌ پادشاه‌ ابتدا اهل‌ فسق‌ بوده‌ و سپس‌ توبه‌ کار شده‌ بود و فسق‌ خود را از یاد برده‌ بود  » و چنین‌ است‌ همه‌ ابیات‌ زیر:

 آن‌که‌ پرنقش‌ زد این‌ دایره‌ی‌ مینایی‌ کس‌ ندانست‌ که‌ در گردش‌ پرگار چه‌ کرد

( پرگار:  به‌ معنی‌ ابراز هندسی‌ معروف‌ و حیله‌ و ترفند:)

 ***

 گر مساعد شودم‌ دایره‌ چرخ‌ کبود       هم‌ به‌ دست‌ آورمش‌ باز به‌ پرگار دگر

(پروانه‌:  حشره‌ معروف‌، اجازه‌، فرمان‌: )():

 کسی‌ به‌ وصف‌ تو چون‌ شمع‌ یافت‌ پروانه‌        که‌ زیر تیغ‌ تو هر دم‌ سری‌ دگر دارد

 ***

 در شب‌ هجران‌، مرا پروانه‌ وصلی‌ فرست‌        ور نه‌ از دردت‌ جهانی‌ را بسوزانم‌ چو شمع‌

 ***

           پروانه‌ او گر رسدم‌ در طلب‌ جان‌         چون‌ شمع‌ هماندم‌ به‌ دمی‌ جان‌ بسپارم‌

( بهار:  فصل‌ نخستین‌ سال‌، گل‌ و شکوفه‌ ، بت‌خانه‌ نوبهار:)

 بتی‌ دارم‌ که‌ گرد گل‌ ز سنبل‌ سایبان‌ دارد       بهار عارضش‌ خطی‌ به‌ خوان‌ ارغوان‌ دارد

 ***

 ای‌ خرم‌ از فروغ‌ رخت‌ لاله‌زار عمر       بازآ که‌ ریخت‌ بی‌ گل‌ رویت‌ بهار عمر

 راه‌:  طریق‌، آهنگ‌ و موسیقی‌

 جنگ‌ هفتاد و دو ملت‌ همه‌ را عذر بنه‌       چون‌ ندیدند حقیقت‌ ره‌ افسانه‌ زدند

 ***

 مطربا پرده‌ بگردان‌ و بزن‌ راه‌ حجاز         که‌ از این‌ راه‌ بشد یار و ز ما یاد نکرد

 ***

 چه‌ راه‌ می‌زند این‌ مطرب‌ مقام‌ شناس‌           که‌ در میان‌ غزل‌ قول‌ آشنا آورد 

12- عصر  حافظ‌ عصر شکست‌ پذیری‌ و قبول‌ سرنوشت‌ ناپسندیده‌ای‌ست‌ که‌ محتوم‌ است‌ و باید با آن‌ کنار آمد، دورانی‌ که‌ عذاب‌ الهی‌ را باید پذیرفت‌ و آن‌ را کیفر اعمال‌ خود دانست‌. روزگار مردان‌ متواضع‌ و فروتن‌، دوران‌ شکسته‌ نفسی‌ عارفانه‌ و پنهان‌ کردن‌ آگاهانه‌ غرور و برتری‌ جویی‌های‌ فردی‌ و قومی‌ست‌ و اگر گاهی‌ در کلام‌  حافظ‌ چنین‌ حسی‌ را در شطحیات‌ عارفانه‌ او بیابیم‌، زمینه‌هایی‌ ناخودآگاه‌ و کاملاً مغایر با دید حماسی‌ مردم‌ روزگار فردوسی‌ دارد، بدین‌ ترتیب‌ در دوره‌ از میان‌ رفتن‌ حس‌ حماسی‌ و شکستن‌ غرور ملی‌، خواری‌ و فقر جانشین‌ افتخار می‌شود و دولت‌ فقر و شکستگی‌ و صاحب‌ جاهی‌ نیز بیش‌ از همه‌ مدیون‌ ترک‌ خود و بی‌زاری‌ از قدرت‌های‌ مادی‌ و صوری‌، رها کردن‌ تعلقات‌ و ترک‌ ماسوی‌الله است‌.  حافظ‌ این‌گونه‌ اندیشه‌ را در بسیاری‌ از اشعار خود مطرح‌ می‌کند:

 خشت‌ در زیر سر و بر سر هفت‌ اختر پای   دست‌ قدرت‌ نگر و منصب‌ صاحب‌ جاهی‌

 ***

 کمر کوه‌ کم‌ است‌ از کمر مور این‌جا        ناامید از در رحمت‌ مشو ای‌ باده‌ پرست‌

   و  حافظ‌ در غزلی‌ با مطلع‌ زیر ستایش‌نامه‌ای‌ جامع‌ از این‌ انسان‌های‌ خاص‌ را عرضه‌ می‌دارد همه‌ متعلقات‌ شکوهمند جهان‌ مادی‌ را به‌ درویشان‌ می‌بخشد:

 روضه‌ خلدبرین‌ خلوت‌ درویشان‌ است‌        مایه‌ محتشمی‌ خدمت‌ دوریشان‌ است‌

  13- امّا ناگفته‌ نباید گذاشت‌ که‌ در بعضی‌ از غزلیات‌  حافظ‌، آن‌ غرور خفته‌ و از یاد رفته‌ ایرانی‌ بار دیگر سر بر می‌کشد و به‌ صورت‌ شطحیات‌ و مفاخرات‌ و طامات‌ صوفیه‌ رخ‌ می‌نماید که‌ شاید بیش‌ از همه‌ می‌تواند ناخودآگاه‌ ملی‌ ایرانیان‌ را در این‌ قرن‌ بنماید و یاد پهلوانان‌ مبارز و قهرمان‌ استوار روزگاران‌ گذشته‌ را زنده‌ سازد هم‌چون‌ غزلی‌ با مطلع‌ زیر:

 بیا تا گل‌ برافشانیم‌ و می‌ در ساغر اندازیم‌     فلک‌ را سقف‌ بشکافیم‌ و طرحی‌ نو در اندازیم

14-عصر  حافظ‌ دوران‌ غم‌ گرفته‌ و اندوه‌ آفرینی‌ست‌ که‌ چهره‌ هر شاعری‌ را غم‌آلود می‌سازد و هر چه‌ شادی‌طلبی‌ و بزم‌ جویی‌ در مجالس‌  حافظ‌ دیده‌ می‌شود، نتیجه‌ این‌ است‌ که‌ شاعر می‌خواهد غمی‌ را از یاد ببرد یا درد اندوهی‌ را فراموش‌ کند، برای‌ همه‌ شاعران‌ این‌ عهد از غم‌ سخن‌ راندن‌ بسیار آسان‌ است‌، امّا شیوه‌ شاد زیستن‌ و شادمان‌ بودن‌ و شاد کردن‌ دیگران‌ را نمی‌دانند و این‌ عارضه‌ هنوز نیز در اخلاق‌ ملی‌ ما ایرانیان‌ کاملاً محسوس‌ است‌، تا بدان‌جا که‌ عاشق‌ درد را می‌پسندد، درمان‌ نمی‌خواهد و سوختن‌ و افروختن‌ را موجب‌ سعادت‌ خود می‌داند:

 سینه‌ مالامال‌ درد است‌ ای‌ دریغا مرهمی‌       دل‌ ز تنهایی‌ به‌ جان‌ آمد خدا را همدمی‌

 چشم‌ آسایش‌ که‌ دارد از سپهر تیزرو          ساقیا  جامی‌ به‌ من‌ ده‌ تا برآسایم‌ دمی‌...


   غم‌پسندی‌ و اندوه‌پرستی‌  حافظ‌، گویی‌ همان‌ دفع‌ فاسد به‌ افسد است‌ که‌ اندوه‌ رسیدگان‌ پر تحمل‌ را آرامش‌ می‌بخشد و باعث‌ می‌شود تا غم‌ را بهتر تحمل‌ کنند و در صدد رفع‌ عوالم‌ غم‌انگیز بر نیایند. در شعر  حافظ‌ 179 بار کلمه‌ غم‌ به‌ کار می‌رود که‌ تنها کلماتی‌ چون‌ گل‌، دست‌، یار، چشم‌، جان‌، عشق‌،  حافظ‌ و «تو» از آن‌ بسامد بیش‌تری‌ دارند   که‌ در این‌ موارد، غم‌ ایّام‌، غم‌ جانانه‌، غم‌ جهان‌ و... وجود دارد، امّا آن‌جا که‌  حافظ‌ به‌ خود و غم‌های‌ خود می‌پردازد، نکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ کلمه‌ «نشاط‌» 2 بار و شادی‌ 11 بار و شاد فقط‌ 16 بار در شعر  حافظ‌ به‌ کار رفته‌ است‌ که‌ آن‌ هم‌ باز در ارتباط‌ با غم‌ مطرح‌ شده‌ است‌:

 چگونه‌ شاد شود اندرون‌ غمگینم‌         به‌ اختیار که‌ از اختیار بیرون‌ است‌

   به‌ راستی‌ غمگنامه‌ عمق‌ فاجعه‌ عصرش‌ را نشان‌ می‌دهد. به‌ این‌ بیت‌ بنگرید:

 حافظ‌ ز غم‌ از گریه‌ نپرداخت‌ به‌ خنده‌ ماتم‌ زده‌ را داعیه‌ی‌ سور نمانده‌ است‌

 و موقعیت‌ انسان‌ را در روزگار پرغمش‌ باز می‌گوید:

 پیوند عمر بسته‌ به‌ مویی‌ست‌ هوش‌ دار        غمخوارخویش‌باش‌، غم‌ روزگار چیست‌

 به‌ همین‌ جهت‌ چاره‌ غم‌، شراب‌ و بزم‌ است‌:

 می‌خور که‌ هر که‌ آخر کار جهان‌ بدید       از غم‌ سبک‌ بر آمد و رطل‌ گران‌ گرفت‌

   امّا این‌که‌ ماهیت‌ غم‌  حافظ‌ و مردم‌ روزگاران‌ او چیست‌ باید به‌ نابسامانی‌های‌ اجتماعی‌، اخلاقی‌، سیاسی‌ و فرهنگی‌ عصر  حافظ‌ مراجعه‌ کرد، امّا تجلی‌ همه‌ این‌ عوامل‌ را در شعر حافظ‌ می‌یابیم‌:

 دیگران‌ قرعه‌ قسمت‌ همه‌ بر عیش‌ زدند        دل‌ غمدیده‌ی‌ ما بود که‌ هم‌ بر غم‌ زد

 ***

 حافظ‌ ابنای‌ زمان‌ را غم‌ مسکینان‌ نیست‌       زاین‌ میان‌ گر بتوان‌ به‌ که‌ کناری‌ گیرند


   نکته‌ جالب‌ این‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از بزم‌ها، شادی‌ خواری‌ها و شراب‌ ستایی‌های‌  حافظ‌، فقط‌ برای‌ گریز از غم‌، فراموش‌ کردن‌ اندوه‌ و از یاد بردن‌ رنج‌های‌  حافظ‌ است‌ نه‌ محض‌ شادی‌ و با هدف‌ لذت‌ از عمر و اغتنام‌ وقت‌...

 

 * بر گرفته از کتاب پیدا و پنهان زندگی حافظ، تهران ، انتشارات سخن

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →