دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و معاصرانش

 فردوسى و معاصرانش‏

 

 بيش از يك هزاره از آفرينش شاهنامه به وسيله شاعر جاودانه ايران، فردوسى مى گذرد؛ مردى كه از يك‏سو گنجينه‏اى از رهاورد هاى ارزنده، ولى ازيادرفته نياكان ما را از لابلاى قرون و اعصار برآورد و به مردم خويش هديه داد و از سويى ديگر فرهنگ گذشته پرفراز و نشيب ملت خويش را به عنوان وسيله‏اى ترديدناپذير، در بقا و دوام آب و خاك پاك وطن به كار گرفت و با صرف جان و جوانى خود، داستان راستيها و منشهاى نيك نسلهاى برآمده از طوفان را آن‏چنان سرود كه در هر گوشى نغمه‏اى و در هر دلى تأثيرى از زمزمه و احساس عميق خود بر جاى نهاد. او در دهها سده پرتشويش، نياكان ما را در مكتب‏خانه افتخارآفرين خويش نشاند و درسهاى زندگى شخصى و اجتماعى را به آنان آموخت. آن‏چنان‏كه نام فرزندان اين سرزمين، از قهرمانان كتاب او بود و موسيقى رزمشان از آهنگ كلام وى نشأت مى گرفت و شادى بزمشان در كمال وقار انسانيت از رفتار و كردار نجيبانه قهرمانان اثر وى ملهم مى گشت، شبهاى پدران ما، با شاهنامه‏خوانى به سر مى رسيد و روز هاى آنان، تحرك و تلاش خود را از توفندگى قهرمانان و روح موّاج و ستيهنده حاكم براثر او به وام مى گرفت و درواقع آن‏را تكرار مى كرد. نوخاستگان نژاده به وسيله او هويت خويش را مى شناختند و خاندان خويش را از ياد نمى بردند و طبعا از اعتبار خود آگاهى و شناخت ارزشهاى والاى فكرى و اجتماعى و اخلاقى جامعه خود خبردار مى گشتند و فردوسى را يگانه روشنگر و مربى نسلها در پيچ و خم زمانه هاى دور و دراز مى يافتند.

 هيچ شاعرى در ادب ما، فردوسى نيست و فردوسى به لحاظ جامعيت كلامش به هيچ‏يك از خيل سخنسرايان معاصر يا قبل و بعد از خود نمى ماند و تفاوتهاى ريشه‏اى در شخصيت، هدف، پيام و نوع زندگى فردى و آرمانهاى اجتماعى او با ديگران به حدى است كه او را به يك "استثنا" بدل مى سازد. فردوسى به حافظ نمى ماند، اما حافظه حافظ از اوست. پير سرمدى خراسان، سعدى شيراز نيست، اما استادى است كه هميشه همسفر سعدى است. با آن‏كه نه كلام فردوسى به مولوى مى ماند، و نه پيامش، ولى در ژرفاى انديشه‏اش فصول مشترك عقلانى و منطقى فراوانى با مولانا وجود دارد، آن‏چنان‏كه سيمرغ هردو از قاف برمى خيزد ولى "سى" نيست و چهره ناجى يگانه‏اى را به خود مى گيرد كه پرورنده و رهاسازنده است و اوج‏گير و پرفراز ماننده.... اما شگفتا كه امروزه، ما در گرماگرم حادثه هاى زمانه كه مستقيم و غيرمستقيم با پيام فردوسى وجوه مشترك دارند، بيشتر، از حافظ و سعدى و مولوى سخن مى رانيم تا از فردوسى.

 راستى چرا براى ما فردوسى و اثر گرانقدرش از اعتبارى جامع و خاص برخوردار است؟ اعتبار و جامعيتى كه در هيچ شاعر يا اثر ادبى ديگرى در زبان فارسى وجود ندارد؟

 شايد دليل اين امر آن باشد كه فردوسى، در جامعه ما و در ادب فارسى، پديده منحصر به فرد و جامع و مانعى است كه با شفاف‏ترين و قابل فهم‏ترين زبانها با مردم خويش سخن مى گويد، پيامش قصه كامها و نامراديهاى جمع است و شاعر، هدفى كاملا متعالى دارد كه خير و صلاح جامعه خود را در درازناى پرپيچ و خم تاريخ، بر هر مصلحت فردى و پديده غيرجمعى ترجيح مى دهد و هميشه پيامى دارد قابل درك و صميميتى آشنا و مأنوس كه سفره دلهاى خوانندگان اثرش را از مائده هاى مطلوب آگاهانه و ناخودآگاهانه، سرشار مى سازد و رغبت و عطش هميشگى آنها را به محتويات اثر خويش برمى انگيزد؛ حال آن‏كه ديگران بويژه شاعران معاصر وى، ابعاد جامع شخصيت و تفكرات و رفتار و كردار پرمنشانه او را فاقدند و به همين جهت اگرچه هريك از آنان بعدى خاص از فكر و زيبايى و پيامهاى انسانى و اخلاقى و حتى اجتماعى را نمايندگى مى كنند، اما هميشه در محدوده‏اى حقير از ساختار هاى شخصيت و انديشه خويش گرفتار مى مانند و با آن‏كه گاهى جرقه‏اى مى زنند، اما آتش گرمابخش شبهاى زمستان نيستند. ما در اين گفتار برآنيم كه محيط ادبى و انديشه هاى حاكم بر روزگار فردوسى را با تكيه بر تفاوتهاى فردوسى با شاعران همزمانش بشناسيم تا از آن ميان شايد با اين قلم ناتوان بتوانيم "استثنايى" و "منحصر به فرد" بودن فردوسى را باز نماييم. به صف شاعران و متشاعران بى شمار قصيده‏سراى معاصر فردوسى، كه تنها حدود 400 تن از آنها در دربار غزنه مى زيستند، بنگريم و قصيده‏سرايانى چون عنصرى را ببينيم كه از رفاهى بى مانند برخوردارند، آن‏چنان‏كه از نقره ديگدان و از زر اسباب خوان مى سازند و رفاه و آسايش و ثروتمندى آنها موجب غبطه بزرگ شاعرى ديگر چون خاقانى مى گردد:

 به تعريض گفتى كه خاقانيا

 چه خوش داشت نظم روان عنصرى‏

 بلى شاعرى بود صاحب قبول‏

 ز ممدوح صاحبقران عنصرى‏

 به معشوق نيكو و ممدوح نيك‏

 غزل گو شد و مدح‏خوان عنصرى...

 به دور كرم بخششى نيك ديد

 ز محمود كشورستان عنصرى‏

 به ده بيت، صد بدره و برده يافت‏

 ز يك فتح هندوستان عنصرى‏

 شنيدم كه از نقره زد ديگدان‏

 ز زر ساخت آلات خوان عنصرى‏

 دهم مال و بس شاد باشم كنون‏

 ستد زرّ و شد شادمان عنصرى‏

 به دانش توان عنصرى شد و ليك‏

 به دولت شدن چون توان عنصرى‏

 مى بينيم كه خاقانى از آن مى نالد كه عنصرى با سرودن ده بيت شعر بدره هاى زر و برده هاى نيك مى يابد، در حالى كه خود او با فضل بيشتر و كمالات افزونتر از اين نعمت برخوردار نشده است.

 حقيقت اين است كه عنصرى و اكثر شاعران معاصر فردوسى در دربار غزنويان كارگزاران حاكميت زورند و شيفتگان زر، مصلحت‏بينانى عافيت نگرند كه بر گرد هرم قدرت مى چرخند و براى تحكيم بنيانهاى توانمندى حاكميت از هيچ كوششى دريغ نمى كنند، با دروغگويى و فرومايگى، سفلگان را برمى كشند، حقيران را بزرگ مى نمايند و شجاع و دلاور مى خوانند و به فريب افكار جامعه مى پردازند و مزد خويش را به اندازه وقاحت خود و سفاهت ديگران دريافت مى دارند.

 حال آن‏كه فردوسى از لونى ديگر است، او در بحران اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى حاكم بر ايران قرن چهارم و پنجم هجرى كه معلول تغيير و تبديل حكومتها و نفوذ هاى سياسى و فكرى تازيان و تركان و اصطكاك با ريشه هاى فرهنگى و علاقه هاى ملى ايرانى بود، از پيوستن به قدرتهاى حاكم سرباز زد و بدون اين‏كه جذب و جلب دربار هاى پرزرق و برق گردد، در انزواى طوس كه درواقع قلب تپنده و مبارز جامعه مطلوب او بود، به شاعرى پرداخت. اما اين شاعرى داراى ويژگيهاى خاص خويش است:

 .1 فردوسى در اوج رواج قصيده‏سرايى و منظومه هاى دربارى، خريدار بازار بى رونق مثنوى مى گردد. توضيح آن‏كه تا روزگار فردوسى اگرچه مثنويهاى متعددى در زمينه هاى گوناگون حتى در زمينه هاى حماسى سروده شده بود، اما شاعران دركى صحيح و منطقى از داستان بلند نداشتند و هنوز يك مثنوى بلند كه به لحاظ لفظ و محتوا اعتبارى درجه اول داشته باشد آفريده نشده و در جامعه و در ميان مردم راهى و جايى نيافته بود و مثنويهايى چون آفرين‏نامه‏بوشكور و كليله و دمنه‏رودكى و خنگ‏بت و سرخ‏بت عنصرى و ورقه و گلشاه عيوقى و حتى گشتاسب‏نامه دقيقى جايى براى خود در انديشه ايرانيان نگشوده بود. فردوسى، با درك دلزدگى جامعه از قصيده هاى مدحيه و محتواى جدا از زندگى آنها و براى تحقق هدفهاى تاريخى و پيام خويش، قالب مثنوى را براى بيان خود برمى گزيند، زيرا اين قالب داراى استعدادى بالقوه است كه شاعر مى تواند با استفاده از امكانات وزنى و سهولت قافيه، در كلام، انعطاف‏پذيرى فراوان و قابليتهاى گوناگون را در اختيار داشته باشد و بدون اين‏كه مضامين و انديشه‏ها را قربانى كند، پيام تأثيربخش خويش را به بهترين نحو و به سادگى تمام به گوش جامعه برساند.

 .2 مثنوى‏سرايى فردوسى نه در ستايش معشوق و زندگان صاحب قدرت بود و نه به تنهايى و به طور انتزاعى در وصف طبيعت بى جان و زيباييهاى صورى آن، بلكه نخستين كوشش موفقى بود كه براى گرد آوردن مفاخر و مآثر يك فرهنگ ريشه‏دار و معرفى هويت مردم يك جامعه كهنسال صورت مى گرفت و شاعر ناچار بود مواد شعر خود را از خوانده‏ها و شنيده هاى دقيق فارسى يا پهلوى به دست آورد و در چارچوب قالب مثنوى به خوانندگان خويش عرضه كند. بنا بر اين، مثنوى فردوسى، شعرى مستند بود و شعر مستند در اين تعبير تا پيش از فردوسى سابقه نداشت. هنر فردوسى در آن بود كه در عين سخنورى مستند، چنان به سادگى و زيبايى سخن راند كه خشكى منابع و بى روحى آنها به هيچ‏وجه مجال خودنمايى نيافت.

 مسلما در اين روزگار، تقيّد به متن و اصرار در حفظ امانت، تنها در شاهنامه دقيقا ملموس و محسوس است و در هنگامى كه قصيده‏سرايان معاصرش آنچه را بر زبان مى آمد مى گفتند و مبالغه هاى مستعار آنان حدّ و مرزى نمى شناخت و آنان به هيچ اصل و كلامى پايبند نبودند، فردوسى بسيار مستند سخن مى راند:

 سرآمد كنون رزم كاموس نيز

 دراز است و نفتاد از او يك پشيز

 گر از داستان يك سخن كم بدى‏

 روان مرا جاى ماتم بدى‏

 *

 تمامى بگفتم من اين داستان‏

 بدان‏سان كه بشنيدم از باستان‏

 فردوسى چون به متنى كهن دست مى يافت، گرد و غبار زمان را از چهره آن مى زدود و براى آنكه از آن شعرى ناب و تأثيرگذار به وجود آورد، دريا دريا هنر و نيك‏انديشى به كار مى برد تا آن‏را مرغوب طبايع مشكل‏پسند و تأثير گذارنده بر دلهاى چون سنگ سازد:

 يكى نامه ديدم پر از داستان‏

 سخنهاى آن پرمنش راستان‏

 فسانه كهن بود و منثور بود

 طبايع ز پيوند او دور بود

 نبردى به پيوند او كس گمان‏

 پرانديشه گشت اين دل شادمان‏

 گذشته بر او ساليان دو هزار

 گرايدون كه برتر، نيابد شمار

 معناى اين امانت‏دارى را وقتى به خوبى مى توان دريافت كه او اين‏همه وسواس و دقت را درباره "افسانه"ها به كار مى برد تا خود در مورد "واقعيتهاى" زنده چگونه عمل كند.

 .3 نرمى كلام و سادگى بيان فردوسى و اوج انديشه قابل لمس او براى مردم باذوق و هنرپرور ايران، به زودى، به اين شاعر چنان قبول عام و محبوبيتى بخشيد كه تاكنون هيچ شاعرى در هيچ كشورى به چنين توفيقى دست نيافته است. كلامش به قرآن عجم معروف شد و نسلها و نسلها فرزندان اين آب و خاك درس ميهن‏پرستى و راستى و مردانگى را از آن آموختند، در علم‏جويى و اخلاق، امانتدارى و عبرت از زندگى گذشتگان و حق‏جويى و عشق و كين، كلام استوار و عفيف او را راهنماى زندگى و انديشه خود قرار دادند. رسالتى كه فردوسى براى خود قائل بود احياى ارزشهاى ملى ايرانيان بود و در راه احياى اين ارزشها، او به قهرمانانى جان داد كه با همه حقى كه بر گردن جامعه خود داشتند در روزگار فردوسى به مردگان مى مانستند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افكندم از نظم كاخى بلند

 كه از باد و باران نيابد گزند

 چو عيسى من اين مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده كردم به نام‏

 نميرم از اين‏پس كه من زنده‏ام‏

 كه تخم سخن را پراكنده‏ام‏

 بر اين نامه بر، سالها بگذرد

 بخواند هر آن‏كس كه دارد خرد

 .4 فردوسى عاشق سرزمين خويش و عاشق تاريخ و ارزشهاى ديرين قوم خود بود. زيباييهاى مادى و معنوى ايران‏زمين را مى ستود و در جهت اعتلاى نام و ارزشهاى سرزمين خود جوانى، زندگى، آسودگى و هستى را از دست مى داد. جوانيش را مى باخت. ثروتش را از دست مى داد. فقر جاى ثروتمنديش را مى گرفت... پيرى به جاى جوانى او مى نشست و اين پير مؤمن و استوار، چون كوهى بر سر باور هاى خويشتن ايستاده بود و مى سرود و مى سرود، سرودى را كه بدان باور داشت:

 چو گفتار دهقان بياراستم‏

 بدين خويشتن را نشان خواستم‏

 كه ماند ز من يادگارى چنين‏

 بر او آفرين كو كند آفرين‏

 پس از مرگ بر من كه گوينده‏ام‏

 بدين نام جاويد جوينده‏ام‏

 او گاهى به بيان اين رنجهاى مدام لب مى گشايد:

 نماندم نمكسود گندم، نه جو

 نه چيزى پديد است تا جودرو

 بدين تيرگى روز و هول خراج‏

 زمين گشته از برف چون كوه عاج‏

 همه كارها شد سر اندر نشيب‏

 مگر دست گيرد به چيزى حبيب‏

 *

 الا اى دلاراى چرخ بلند

 چه دارى به پيرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پيرى مرا خوار بگذاشتى‏

 .5 مثنوى فردوسى شعرى پويا و زنده بود كه از هر كلمه آن زندگى و طراوت مى تراويد و سلحشورى و دلاورى از آن مى باريد. آن‏چنان‏كه نظامى عروضى در حدود يك قرن و نيم پس از سرايش شاهنامه نوشت: "فردوسى... الحق هيچ باقى نگذاشت و سخن را به آسمان علّيين برد و در عذوبت به ماءِ معين رسانيد و كدام طبع را قدرت آن باشد كه سخن را بدين درجه رساند كه او رسانيده است در نامه‏اى كه زال همى نويسد به سام نريمان به مازندران، در آن حال كه با رودابه دختر شاه كابل پيوستگى خواست كرد:

 يكى نامه فرمود نزديك سام‏

 سراسر درود و نويد و خرام‏

 نخست از جهان آفرين ياد كرد

 كه هم داد فرمود و هم داد كرد

 وز او باد بِر سام نيرم درود

 خداوند شمشير و كوپال و خود

 چماننده چرمه هنگام گرد

 چراننده كرگس اندر نبرد

 فزاينده باد آوردگاه‏

 فشاننده خون ز ابر سياه‏

 به مردى هنر در هنر ساخته‏

 سرش از هنرها برافراخته‏

 من در عجم سخنى بدين فصاحت نمى بينم و در بسيارى از سخن عرب هم..."

 و اين از نوع همان ابياتى است كه حتى در دل سنگ محمود اثر مى كند: "شنيدم از امير معزى كه گفت... وقتى محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روى به غزنين نهاده، مگر در راه متمرّدى بود و حصارى استوار داشت، (محمود) رسولى بفرستاد كه فردا بايد كه پيش‏آيى... روز ديگر محمود برنشست... كه فرستاده بازگشته بود و پيش سلطان همى آمد، سلطان با خواجه گفت چه جواب داده باشد؟ خواجه اين بيت فردوسى بخواند:

 اگر جز به كام من آيد جواب‏

 من و گرز و ميدان و افراسياب‏

 محمود گفت اين بيت كراست كه مردى از او همى زايد، گفت بيچاره ابوالقاسم فردوسى راست..."

 تأثيرگذارى شگفت‏انگيز كلام فردوسى، صرف‏نظر از عوامل معنوى، مرهون شناختى است كه فردوسى از درك جامعه از زيبايى، تصويرگرى و عواطف گوناگون انسانى در لحظه هاى متفاوت و حتى متناقض هستى دارد. به همين جهت ابعاد مختلف زندگى از عشق غنايى تا نبرد حماسى و پند و اندرز و نمايش، همه در كلام او به نحوى معقول و متناسب جلوه مى كنند و تا اعماق روح جامعه رسوخ مى يابند. سخن او شعرى است كه از يكسو چراغى در دست دارد كه بر افتخارات گردگرفته و مبهم تاريخى كهن روشنايى مى افكند و آن‏را زنده و شاداب و سازنده مى نمايد و از سويى ديگر آموزگار اخلاق برگزيده و فرهنگ كارآمد و پوياى مردم سرزمينى است كه در عين پايبندى به ارزشهاى انسانى، به استقلال و سرافرازى جاويدان خود دل بسته‏اند:

 جهانجوى اگر كشته گردد به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد كام‏

 *

 به رزم اندرون كشته بهتر بود

 كه بر ما يكى بنده مهتر بود

 همى گفت هركس كه مردن به نام‏

 به از زنده دشمن بر او شاد كام‏

 جز از نيك نامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گيتى مگيريد ياد

 *

 مرا مرگ بهتر از اين زندگى‏

 كه سالار باشم كنم بندگى‏

 به نام ار بريزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 .6 دليل ديگر پرهيز فردوسى از تن دادن به قصيده‏سرايى آن است كه وى كاربرد اين قالب را براى مدحهاى بدون استحقاق نمى پسندد و رجال ناتوان سياسى و نظامى درواقع انيرانى معاصر خود را درخور ستايش شاعران پارسى‏گوى نمى داند؛ او سرسپردگى قصيده‏سرايان را به اصحاب قدرت فاسد، مايه ننگ مى يابد و شعر خود را متعهدانه و روشن‏بينانه براى ستايش از كسانى به كار مى برد كه با همه جان و تن و انديشه خويش عاشق ارزشهاى انسانى جامعه جاويدان ايران هستند، جان مى بازند تا ارزشها را پاس دارند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خويش‏

 زن و كودك خرد و پيوند خويش‏

 همه سر بسر تن به كشتن دهيم‏

 از آن به كه كشور به دشمن دهيم‏

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم