دکتر منصور رستگار فسائی

سعد ی و اساطير ايرانی

سعدی و اساطیر ایران                         

                          

           به نام خداوند جان آفرین   حکیم سخن در زبان آفرین 

زادروز سعدى در حدود 606 است ومرگ وی را در حدود سال691دانسته اند (صفا 3/599)و عصر سعدىدوران هجوممغول وتاتاربه ایران وحکمرانی ایلخانان واتابکان سلغری در فارس است که  دورانى است برآشفته چون موى زنگى و  شكستهاى تاريخى، حمله مغول، بحرا ن اقتصادى و اجتماعى و متلاشى شدن مراكز بزرگ سياسى و فرهنگى عصر، يأس و فقر و نابسامانى و بى فرهنگى را توسعه داده است

 و معنى حبّ وطن را پس از تجزيه حكومتهاى يكپارچه ملّى مورد ترديد قرار داده، مقاومتها را شكسته و عصر حماسه‏ها را به پايان آورده است و تصوف پيش از آن‏كه به عرفان واقعى دست يابد، رضا و قناعت و انزواجويى و ترك علايق مادى و اجتماعى را در زندگى مادى پيشه كرده است، در نتيجه زندگى شكلى رنگ‏باخته و قابل ترديد را به خود گرفته است، فساد اجتماعى در صورتهاى متضاد و رياكارانه خود، زندگى تمام طبقات جامعه را تحت تأثير قرار داده و اعتقاد به جبرى محتوم و نادلپذير، بر جامعه سايه گسترده است و در نتيجه شناخت چهره واقعى اين عصر، حتى براى سعدى بزرگوار با آن بينش دقيقى كه از يك استاد و حكيم اخلاق عملى انتظار مى رود، با چنان دشوارى و سردرگمى همراه است كه گاهى اين مرد سفر، اين جهان‏ديده پير، اين عارف رند، اين زبان فصيح تفكر قرن خويش، در چنبره تضاد هاى خاص در جهان‏بينى و شناخت مردم عصر، گرفتار مى شود، مرد تسليم و رضا و سازش مى گردد تا آنجا كه گاهى به جد و گاهى به هزل و طنز، رو مى آورد و از قصيده به غزل، از داستان به قطعه، از نظم به نثر، از فارسى به عربى و لهجه شيرازى، از غناييات به حماسه‏ها، و از حماسه به مدح يا ذم و بالاخره به پند و اندرز رو مى آورد، از فرهنگ اسلامى و ادبيات عرب سرشار است و درس و بحث استادان بزرگ را ديده است ولى در نهايت به حكيمى متشرع و اخلاق‏گرايى بزرگ بدل شده است كه در برابر كلاف سردرگم پديده هاى اجتماعى مرموز و هزارچهره عصر خويش، به طور موضعى واكنش نشان مى دهد و چون به عرفان پناه مى جويد، راه كمال را در ديدى وسيع امّا فردى دنبال مى كند و آن‏را رواج مى دهد،

هرکس به زمان خویش بودند          من سعدى آخرالزمانم‏-

------

 

 من آن مرغ سخنگويم كه در خاكم رود صورت

 هنوز آواز مى آيد كه سعدى در گلستانم‏

 سعدی  خيرخواه انسان، مرشد راه و عريان‏كننده حقايق اجتماعى و فردىانسان  است و جنبه زهد و وَرَع خود راهمه جا از خلال نقل آيات و احاديث و سخنان بزرگان تفكر و انديشه های دینی  بيان مى كند و راه و رسم زندگى عرفا و وزرا، سلاطين و گروههاى مختلف مردم را با آرزو هاى متفاوت و متضاد بروز مى دهد و بيان عرفانيش بيش از آن‏كه جنبه اصطلاحى و فنى به خود گيرد، بيشتر در قالب تمثيلات و حكايات ملموس مطرح مى شود تا عرفان را بدين ترتيب پديده‏اى قابل دسترسى و سلوك را شيوه‏اى عملى براى وصول به حقيقت جلوه دهد و هدفش ساختن انسانى است بى مرز و بى سرزمين كه در گير و دار شرايط و اوضاع و احوال اجتماعى، گذشت و ميانه‏روى و سازش و انعطاف‏پذيرى لازم را براى زنده ماندن و خوب زيستن داشته باشد. بنا بر اين حتى تسليم را، كه فردوسى هرگز آن‏را نمى پذيرد، قابل توجيه مى داند، زيرا انسانهايش انسانهاى معمولى هستند، با همه شكنندگيهاى انسان خاكى:

 سست‏بازو به جهل مى فكند

 پنجه با مرد آهنين‏چنگال‏

 *

 جنگ و زورآورى مكن با مست‏

 پيش سرپنجه در بغل نه دست‏

 حال آن‏كه انسانهاى  فردوسى، انسانهاى نمونه و ممتازند، براى نام زندگى مى كنند و از ننگ مى هراسند و زيستن در ننگ و سستى براى آنها از مرگ بدتر است، بنا بر اين ستم را برنمى تابند، دروغ را حتى به مصلحت، باور ندارند و جان‏بركف، بر سر حقيقت ايستاده‏اند. رستم را دريابيم در دوراهى انتخاب نام و ننگ در برابر اسفنديار:

 ز من هرچه خواهى تو فرمان كنم‏

 به ديدارت آرامش جان كنم‏

 مگر بند، كز بند عارى بود

 شكستى بود، زشت‏كارى بود

 نبيند مرا زنده با بند كس‏

 كه روشن، روانم بر اين است و بس‏

 6/249

 يا:

 به نام ار بريزى مرا گفت خون‏

 به از زندگانى به ننگ اندرون‏

 5/1154

 يا:

 همان مرگ خوشتر به نام بلند

 از اين زيستن با هراس و گزند

 4/917

 يا:

 جهان‏جوى اگر كشته آيد به نام‏

 به از زنده، دشمن بر او شادكام‏

 8/2491

 يا:

 جز از نيكنامى و فرهنگ و داد

 ز رفتار گيتى مگيريد ياد

 6/1805

 يا:

 يكى داستان زد بر او پيلتن

سعدی رسالت" خويش را در شيوه زهد و طامات و پند و وجوه حكمت عملى و اخلاق اجتماعى مى شناسد و انديشه هاى غنايى و حكمى را به كمك جلوه هايى فراوان از فرهنگ حماسى و اساطيرى ايران كه كوتاه‏ترين فاصله را با روحيات اجتماعى مخاطبانش دارد، وسيله‏اى براى راهنمايى مردم مى سازد بیان هنری  سعدی   نشان دهنده ی شيفتگى و علاقه او به فرهنگ قومى خويش، و درآميختن ارزشهاى عصر خود با معيار هاى روزگارى است كه فردوسى زبان آن بودهاست  و اگر سعدى چنين روشی نداشت،در تاریخ ادب وفرهنگ ایران  این همه نفوذ  نمى يافت و شعر سهل و ممتنع او زبان ايرانيان نمى گشت و و گلستان و غزليات و بوستان او در كنار شاهنامه در دلهاى مردم ايران نفوذ پیدا نمی کرد و شعر او  از قرن هفتم به بعد به عنوان يك فریاد رس  ارزشمند، در وحشت‏بارترين ادوار تاريخى و مصيبت‏بارترين لحظات عمر فارسى‏زبانان، به تسلاى خاطر شكسته اين مردم اینهمه اهمیت نمی یافت. درست هما نند  كارى كه فردوسى در جواب نياز مردم عصر خويش با سرودن شاهنامهدر قرن پنجم انجام داد   وبه همین دلیل است که به قول دكتر صفا، سعدى شعر پارسى را به همان درجه از كمال و زيبايى و حلاوت رساند كه فردوسى رسانيده بود.  

.3 استفاده سعدى از شخصيتهاى اساطيرى، حماسى و تاريخى مذكور در شاهنامه‏

 پهلوانان و اسطوره هاى مندرج در شاهنامه، انعكاس آرزو هاى ديرين مردم ايران و بيانگر فراز و نشيبهاى تاريخى شگفت‏انگيز اين ملت است؛ چه هريك از اساطير بنا به قول كوياجى: "سرگذشت تمامى يك قوم را در وجود يك تن از آن قوم تجسّم مى بخشد." و سعدى با توجه به شاهنامه و مفاهيم اساطيرى و پهلوانى آن‏را درمى يابد و از آنها سخن مى گويد، و به كار مى گيرد: "انسان اساطيرى" را مى يابد و مى شناساند و شگفتا كه "مسائل" اين انسان اساطيرى، صرف‏نظر از بعضى جلوه هاى خاص آن، با آنچه سعدى در سفرها و از ميان كتابها و با لمس واقعيّات حيات اجتماعى انسان عصر خويش، بدان دست يافته است همانندیافته های فردوسی  استبا این تفاوت که فردوسی "تفصيل" را به خدمت بيان مى گيرد و داستانهاى شگفت‏انگيز ايستادگى، شكست، رنج، پيروزى، اميد و عشق انسان را در مسير بى پايان خورشيدى كلامش باز مى گويد و سعدی  "اختصار" ناشى از شتابزدگى عمرى گذران را در حكايت و غزل و با بيانى به درخشندگى برق، مطرح مى سازد ولى از كلام هردو "روشنگرى" مى تراود و "تاريخ" چه زشت و چه زيبا و "انسان" چه خوب و چه بد و "حقيقت" چه با صراحت و چه با ابهام، جلوه مى كند و راز و رمزها آشكار مى گردد، ولى هردو "رسالت" بيان را مى شناسند و بدان "متعهد" هستند و چهره هاى واقعى را مى شناسند. يكى "ديو" را در نمادى توجيه‏گر، تصويرى از بدى و مردمان بد مى سازد و ديگرى "تلخى" حقيقت را در شيرين‏زبانى خود مى پوشاند تا "اثربخشى كلام" را بيشتر سازد:

 تو مر ديو را مردم بدشناس‏

 كسى كو ندارد ز يزدان سپاس‏

 هر آن كو گذشت از ره مردمى

 ز ديوان شمر، مشمر از آدمى

 خرد گر بر اين گفته‏ها نگرود،

 مگر نيك‏مغزش همى نشنود

 گر آن پهلوانى بود زورمند

 به بازو ستبر و به بالابلند

 "گوان" خوان و "اكوان ديو"ش مخوان‏

 كه بر پهلوانى، بگردد زبان‏

 فردوسى 4/311

 نگر تا چه گويد سخنگوى بلخ‏

 كه باشد سخن گفتن راست، تلخ‏

 فردوسى 9/3703

 چو حق تلخ است با شيرين‏زبانى‏

 حكايت سر كنم آن‏سان كه دانى‏

 سعدى‏

 

 به طور كلى  شخصيتهای اساطیری ایرانی و اسلامی و داستانهايشان، جزئى از فرهنگ وسيع ذهنى سعدى و معاصران اوست و سعدى نه‏تنها آنها را از خلال کتب مقدس دینی و حماسه هایی چون  شاهنامه اخذ می کند که بسیاری از آنها را ،  از زبان مردم كوچه و بازار و در سفرها و حضر هاى خويش می یابد و می شناسد.

سعدی درذهنیت  نا خود آگاه فردى و جمعی  خويش، همه‏جا با اين اسطوره‏ها و مضامين نيك و بد مربوط به آنها آشنا شده و دريافته است كه استفاده از آنهادر شعر و نثر فارسی- با توجه به شناختى كه توده مردم از آنها و داستانهايشان دارند- مى تواند تأثيربخشى كلام رادر ذهن جامعه افزون و نتيجه‏گيريهاى اجتماعى را تسهيل كند. بنا بر اينسعدی هوشمندانه از اين مجموعه فرهنگى براى بيان مقاصد متفاوت و اغلب آموزنده خويش در طرح و نتيجه‏گيرى از گذشت زمان، شكل‏گيرى و زوال قدرتها، دادگرى و ستم، ايستادگى و مقاومت انسانى، نيك و بد اعمال و... استفاده مى كند و مى كوشد تا گذشته را به دور از حبّ و بغض به عنوان واقعياتى قابل بررسى و تعمق بشكافد و نتايج را به صورتى عريان و ملموس در اختيار خوانندگان خويش قرار دهد و بدين ترتيب است كه با آنچه فردوسى در شاهنامه به عنوان اساطير يا تاريخ ارائه مى كند، با ديدى متفاوت مى نگرد؛ زيرا آنچه فردوسى در داستانهايش به عنوان "واقعیتها" مطرح مى سازد، سعدى به عنوان "نتايج" مورد نظر قرار مى دهد و از آن "آيينه عبرت" مى سازد، بنگريد به اين مثالها:

 .1 حديث پادشاهان عجم را

 حكايت‏نامه ضحاك و جم را

 بخواند هوشمند نيك‏فرجام‏

 نشايد كرد ضايع خيره ايام‏

 مگر كز خوى نيكان پند گيرند

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم