دکتر منصور رستگار فسائی

شادروان مهدی اخوان ثالث ( م. اميد ) و فردوسي

 مهدی اخوان ثالث ( م. امید ) ُاميد ادب معاصر ايران و از معدود شاعران بزرگ روزگار ما بود، كه برمبناى تمام تعاريف قديم و جديد از "شاعر"، به تمام معنى، "شاعر" بود؛ نه‏تنها از اين ديدگاه كه ذوق شاعرانه سرشار داشت و پيشتاز و نوآور بود و آثارش در مدتى بيش از چهل سال مقبول طبع مردم شعردوست اين سرزمين افتاده بود، بلكه، بيشتر به دليل نوع زندگى شاعرانه، خلاقيتها، رنجها، پيامها، روشها و تداوم انديشه هاى ميهن‏پرستانه و انسانيش، شاعرى ممتاز از ديگران بود و به همين دليل، اعتبارى خاص و جايگاهى والا داشت. شور و شوريدگيش را همگان مى پسنديدند و او را ادامه‏دهنده راهى ثابت و پراعتبار در شعر فارسى مى شناختند كه از فردوسى تا روزگار ما ادامه داشته است. او پيوسته براى ايران و ايمان به انسانيّت و ارزشهاى فرهنگى دل سوزانيده بود و برمبناى آزادگى و مقاومت فرهنگى ايرانى از طوفانهاى شكننده گذر كرده بود.

 او مظهر شاعران رنجديده و استوار و هنرمندان رياضت‏كشيده و بردبارى بود كه در هر عصرى درفش تداوم اعتبارات فرهنگى و انديشگى قوم خويش را بر دوش مى كشند و طبعا از جان و تماميت توان ذهنى خود براى پاسدارى از آن انديشه‏ها و ميراثها مايه مى گذارند.

 اميد، با شناخت توانمنديهاى يك فرهنگ استوار و سرشار، سرمايه‏اى كلان از ذهنيتى معتبر را فراهم آورده بود، ماهيّت ادب و حوزه‏ها و حدود آن‏را مى شناخت، جوهر شعر را خوب درك مى كرد و از "زبان" و كاركرد و امكانات بالقوه و بالفعل آن به استادى آگاهى داشت. در نتيجه، در خلق شعر، به عنوان يك وسيله هنرى بسيار مؤثر، هميشه موفق بود، زبان او در شعر، چون موم در دست ذهنيت او، شكل مى يافت و در مردم تأثير مى گذاشت. زبانش بازتاب ذهنى فراگير و گسترده‏تر بود كه ريشه در اعماق داشت، ولى هميشه چون درختى سبز و سايه‏گستر شاداب و امروزين مى نمود.

 اميد در شعر خود به زبانى دست يافت كه، نرم و استادانه، مشكلترين مفاهيم اجتماعى و سياسى و عاشقانه را، چه به جدّ و چه به طنز، در قالبهاى نو و كهن مى گنجانيد. خميرمايه تمام انديشه هاى او عشق به ايران و انسانيّت آزاد و سرافراز بود. او شاعرى بود كه موقعيت تاريخى و حساس خويشتن را در طول حيات مى شناخت و على‏رغم تسلط بر ادب فارسى و تازى و آشناييهايش با ادب غرب، ايرانى مى انديشيد و شعرش را در خدمت روحيات و مصلحتها و ذوقيات مردم سرزمين خود قرار داده بود:

 گرچه بس بيگانه امروزت نمايد خويش و خواهان‏

 بيش من خويشى ندارد دوستت، بيگانه‏اى هم‏

 عمر و جان كردم نثارت، عاشقم ديوانه‏وارت‏

 عاشقى ديوانه چون من نيستت، فرزانه‏اى هم‏

 عشق و ايمانم به ايران، در دو گيتى هم نگنجد

 نيست رطلى در انيران سنجد اين، پيمانه‏اى هم‏

 و به قول خودش: "من مى گويم ايران ديروز و امروز را دوست دارم، حب‏الوطن دارم، حق‏شناس مادرم، خاكم، سرزمينم و فرزندان بزرگش هستم..."

 او مفسّر انديشه هاى نو در شعر فارسى معاصر بود و با زبانى همه‏فهم، روشن و صادق و با تجربه دست اول و معتبر خود، در آشنا ساختن مردم با شعر نو و پيامهاى آن، سهمى عمده داشت. او با شهامت خاص خود به زبانهاى نسلهاى رنجيده و اميدگسسته پس از مرداد 1332 بدل شده بود و سوك حماسه هاى او آگاهى‏بخش، ستم‏ستيز و در عين حال دل‏آويز و تازه و باطراوت بود و، با طنازى و ابهام و ايهاماتى كه داشت، مورد پسند همگان قرار مى گرفت و شيفتگان قالبهاى كهن و نو يكسان از فكر استوار و لفظ و معناى سخته او لذت مى بردند. شايد بتوان گفت كه اخوان تنها شاعرى از نسل نوسرايان بود كه توانمنديش در شعر كهن و بنيان استوار نظمش حتى براى دشمنان شعر نو نيز قابل قبول بود.

 اما آنچه مرا، بيش از همه محاسن اميد، به او دلبسته مى ساخت و در اين مقال برآنم كه بسيار مختصر بدان بپردازم، الفت و قرابت بى ترديد او با تفكر فردوسى، زبان فردوسى و آرمانها و زندگى فردوسى بود. من از خلال مجموعه آثارش يقين يافته‏ام كه او مقاومت را از فردوسى آموخته بود، ميهن‏دوستى و اعتقاد به ارزشهاى متعالى را از وى داشت و نگرانيها و التهابات انسانيش، گويى از جان فردوسى برآمده بود، تا بدانجا كه مى توان بسيارى از اشعار او را عصاره انديشه فردوسى و ايرانى كه او مى شناخت و دوست مى داشت، دانست؛ زيرا دل او پر از مهر نيكانى چون فردوسى بود:

 نه از نيكان و پاكانم وليكن‏

 دلم پرمهر نيكان است و پاكان‏

 شعر اميد، همانند فردوسى، سرشار از عشق به اين سرزمين و فرهنگ و تمدن آن است و همه‏جا سرود اين دو، دوست داشتن اين كهن بوم و بر است. به همين جهت اخوان، اين همشهرى فردوسى، او را مى شناسد و هم‏آوا و همدرد و ستايشگر اوست:

 نگويم كه فردوسى پاك جفت‏

 سخنهاى شيعى، شعوبى نگفت‏

 ولى بى گمانم، كه آن بى نظير

 به يك آدمى جامه، صد بيشه شير

 چو مردان افسانه بود و شگرف‏

 يكى بيكران پاك درياى ژرف‏

 شگفت‏آفرين كار اين آدمى ،

 به شعر و به افسانه ماند همى‏

 به افسانه ماند ولى راستين‏

 به شعرى گزين و شعورآفرين‏

 اگر چند از رفته‏ها گفت باز

 ولى رفته‏اى گفت، آينده‏ساز

 شگرف است و افسانگى، كار او

 شگفت‏آفرين، كاخ سُتوار او

 من از شهر اويم، شناساش نيز

 هم‏آوا و همدرد و همتاش نيز

 به ايران‏پرستى، شعوبيگرى‏

 انيران گدازى و گندآورى‏

 سلحشورى و شعر و شور و منش‏

 دليرى و گردى و كار و كنش‏

 ص 137

 اخوان خود را پير پرورده فردوسى مى شمارد:

 پير پرورده فردوسى و خيّامم ليك‏

 شيرها خورده ز پستان توام، اى شيراز

 اخوان، فردوسى‏وار، به خاك و فرهنگ سرزمين خويش مى بالد و مى داند كه سرفرازى او از ميهن است:

 زآن‏كه دانم خون اين فرهنگ و خاك‏

 مى فروزد سرفرازى در رگم‏

 ص 278

 افتخار اخوان به مظاهر با ارزش فرهنگ سرزمين خويش، همان است كه فردوسى مى انديشيد و اخوان بى آن‏كه در تلاطم امواج تفكرات چپ يا راست به دام افتد، پيوسته به عظمت به حق سرزمينى مى انديشد كه، در هزاره هاى گذشته تاريخ خويش، از هفت‏خانهاى مشكلات شكننده و نابودكننده گذر كرده است و على‏رغم فروافتادنها و رنجها و نامراديهاى بسيار، پيوسته منشأ خدمات گسترده و به راستى افتخارآفرين به تكامل ذهنى و هنرى انسانيّت بوده است.

 افتخار اخوان به ايران، افتخار به اعتبارات ارزنده انسانى است:

 تو را اى گرانمايه، ديرينه ايران‏

 تو را اى گرامى گهر، دوست دارم‏

 تو را اى كهن زادبوم بزرگان‏

 بزرگ‏آفرين نامور، دوست دارم‏

 هنروار انديشه‏ات رخشد و من‏

 هم انديشه‏ات هم هنر، دوست دارم‏

 به جان، پاك پيغمبر باستانت‏

 كه پيرى است روشن‏نگر دوست دارم‏

 ز فردوسى آن كاخ افسانه كافراخت‏

 در آفاق فخر و ظفر، دوست دارم‏

 ز سعدى و از حافظ و از نظامى

 همه شور و شعر و سمر دوست دارم‏

 نه شرقى، نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 او در كلام به جدّ و طنزآميخته‏اش، كه هميشه شجاعانه است، به هرچه انيرانى است مى تازد و همچون فردوسى آن‏را برنمى تابد. او با استفاده از طيفى وسيع از واژگان حماسى و اساطيرى هميشه نفوذ شاهنامه را در دنياى ذهنى خويش يادآور مى شود:

 بس پسرها كه ز مادر زادند

 نام رستم پدرانشان دادند،

 ولى از آن‏همه رستم‏نامان‏

 آن‏همه ريز و درشت‏اندامان‏

 هيچ‏يك رستم دستان نشدند

 مرد مردانه ميدان نشدند

 ص 178

 رسد كاسفنديار اين رستمى كيش‏

 ز تير و تيغ و از گبرم شناسد

 *

 چو مى آمدم برنشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ كبود

 كه چون گسترد ز اختران بر سپهر

 چنان بيكران پرده‏اى ناپسود

 *

 از آن رستمى يال و كوپال بود

 چو رويين‏تنان سخن، زال او

 اميد، در درياى شاهنامه، بسيار شنا كرده و گوهرها به چنگ آورده است آن‏چنان كه گاهى كلامش دقيقا از شاهنامه مايه‏ها مى گيرد، همه ما اين بيت فردوسى را كه دليل بر رفض او دانسته‏اند به خاطر داريم:

 به بينندگان آفريننده را

 نبينى، مرنجان دو بيننده را

 حال بنگريد به اين دو بيت از اميد:

 به بينندگان آفريننده را

 دلم ديد و سرّ سرودش شنود

 ص 80

 *

 به بينندگان آفريننده را

 توان ديد، بگشاد و بيننده را

 ص 283

 الفت با شاهنامه سبب شده است كه اخوان از وزن و قالب مفاهيم و انديشه هاى فردوسى بسيار بهره گيرد، ولى اعتبار او در مستقل ماندن آزاده‏وار و فردوسى‏گون اوست:

 نه شرقى نه غربى نه تازى شدن را

 براى تو اى بوم و بر دوست دارم‏

 ص 224-230

 *

 يكى آزاده مردم ساده‏انديش‏

 ندانم چند و چون و مكر و فنها

 نه شرقى و نه غربى و نه تازى‏

 همين گويم نه پر، چون پرسخنها

 ره آزاد گر مزدشت پويم‏

 نه راه غرب و شرق و راهزنها

 ص 291

 اميد خود را هم‏آوا و همتاى فردوسى و شناساى فردوسى مى داند:

 من از شهر اويم شناساش نيز

 همآوا و همدرد و همتاش نيز

 ص 136

 (و در توضيح اين بيت مى گويد: فردوسى زمانه‏ام و هركه منكر است ميدان فراخ، اسب به گرد اندر آورد... ولى با يك تفاوت كه من هنوز شاهنامه (=كتاب بزرگ) خود را نسروده‏ام.) و در ادامه همين سخن به طنز بازمى گردد و در جايى مى سرايد:

 فردوسى ار رقيب نمى خواهد

 حضرت چرا نمى طلبد ما را

 ص 351

 اميد، كه خود را فردوسى زمانه مى خواند، سروش اصفهانى را به خاطر تقليدش از شاهنامه نكوهش مى كند و مى سرايد:

 نيز اگر بودت هوا، فردوسى ديگر شدن‏

 ساختند افسوس آن نالوطيان، عنتر تو را

 ص 161

 اخوان، خود، ابياتى دارد كه حال و هواى شاهنامه را دارد و شاد و زنده است:

 چو مى آمدم بر نشسته به رخش‏

 چنان چون شهابى ز چرخ كبود

 *

 از آن رستمى يال و كوپال او

 چه رويين‏تنان سخن، زال او

 و آخرين كلام اين‏كه وقتى در "سخن انديشه" آخرين حرفهايش را درباره شاهنامه خواندم، اشك از چشمانم فروخزيد. اين اولين‏بارى بود كه اثرى از اخوان را مى خواندم، در حالى كه مى دانستم كه ديگر اميد از اين جهان پر كشيده است. به ياد فردوسى افتادم كه فرمود:

 دم مرگ چون آتش هولناك‏

 ندارد ز برنا و فرتوت باك‏

 در اين جاى رفتن نه جاى درنگ‏

 بر اسب فنا گر كشد مرگ تنگ‏

 چنان دان كه داد است و بيداد نيست‏

 چو داد آمدت بانگ و فرياد چيست؟

 اما باز به يادم آمد اين بيت حافظ:

 هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق‏

 ثبت است بر جريده عالم دوام ما

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم