دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و يکی از رازهای جاودانگی وي

در هزار سال گذشته شاهنامه ی فردوسی و پيام ومحتواو بیان و زبان آن      به حدی با منش های فرهنگی مردم ماسازگاری  داشته است که همگان آن را سخن دل و جان خویش یافته اند و باکلام همه ی   شاعران همزمانش متفاوت دیده اند .مقایسه یی میان کلام فردوسی وشاعران معاصرش چون عنصری و فرخی و منوچهری و...نشان می دهد که آنان برحسب حال و هواى روز، نوسانات قدرت و جاذبه هاى پرزرق و برق زر و سيم لب به سخن مى گشايند و منتظرانى هستند كه تا كفى بخشنده و حاكميتى نيازمند به دروغ و تبليغ رياكارانه را مى يابند، بر او گرد مى آيند و لب به ستايش او مى گشايند. بنا بر اين محتواى كلام آنان مجموعه‏اى سرگيجه‏آور، متلوّن، متفاوت و بى ثبات است كه خواننده را با هنر بى هدف و هنرمند بى فرهنگ آشنا مى سازد. در حالى كه فردوسى، به جاى ارائه چنين كلامهايى بى هويتی ، به نياز جاودانى و معنوى زمان و جامعه خويش مى نگرد و به شعر جمع، جامعه، و شعر مقاومت و پايدارى و سلحشورى يعنى "حماسه" روى مى آورد، تا علاوه بر تحكيم ريشه هاى پيوند ملّى جامعه و تأكيد بر هويت تاريخى چندين هزارساله قوم خويش، در ايجاد اتّكاى به نفس و استقلال معنوى و حفظ تماميت ارضى و غرور قومى خود، سهمى داشته باشد و مردم خود را در گيرودار حادثه هايى كه به نابودى بسيارى از مدنيتها و فرهنگهاى كهن منجر گشته است، به آينده‏اى مطمئن و پر از سرافرازى و اقتدار رهنمون گردد. اين هدف و شيوه كار فردوسى، انتظار جامعه را از شاعر برآورده مى ساخت و به همين سبب پيام فردوسى براى زنان و مردان باسواد و بى سواد ايرانى كه صاحب هر نوع نحله فكرى و عقيدتى و قومى و نژادى بودند، وجه مشتركى دقيق و قابل فهم و درك داشت و ما تأثير اين كلام و بيان را در توجه به شاهنامه و شاهنامه‏خوانيهاى پرشور مردم درك توانيم كرد؛ آنجا كه حدود 30 سال پس از سرايش شاهنامه‏عنصرى (متوفى 431) و فرخى سيستانى (متوفى 429) را مى بينيم با اشاراتى به شاهنامه و شاهنامه‏خوانى:

 اگر ز دجله فريدون گذشت بى كشتى‏

 به شاهنامه بر، اين بر حكايت است و سمر

 به شاهنامه همى خوانده‏ام كه رستم زال‏

 گهى بشد ز ره هفت‏خان به مازندر

 *

 همه حديث ز محمود نامه خواند و بس‏

 همان كه قصّه شهنامه خواندى هموار

 *

 ز شاهان چنو كس نپرورد چرخ‏

 شنيدستم اين را، ز شهنامه خوان‏

 *

 گفتا چنو دگر به جهان هيچ شه بود؟

 گفتم ز من مپرس، به شهنامه كن نگاه‏

 اين‏چنين بزم از همه شاهان كرا اندر خورست‏

 نامه شاهان بخوان و كتب پيشينيان بيار

 به تدريج بسيارى از مردم كه از به خاطر سپردن قصيده‏اى كوتاه خوددارى مى كردند، بيتهاى فراوان و داستانهايى مفصل را از شاهنامه‏به خاطر سپردند و سينه به سينه براى ديگران نقل كردند تا مبادا كميابى كاغذ و كتاب و مشكل‏يابى آن، بى سوادى و قرب و بعد، مانع از حصول پيام شاهنامه به جامعه گردد و براى اولين‏بار در ايران بعد از اسلام، كتابى پارسى پديد آمد كه در همه دلها جايى داشت و گروهى حافظ و راوى آن شده بودند و مضامين و داستانهاى آن‏را نقل مى كردند و بدين‏سان اعاشه مى نمودند. اهل ذوق و ادب و كلام نيز فردوسى را راهنماى گفتار و نوشتار صحيح و دقيق مى دانستند و مردم جامعه از شاهنامه درسهاى فراوان مى گرفتند، آن‏چنان‏كه سعدى از شاهنامه‏خوانى حكايتى عبرت‏انگيز مى آفريند:

 "يكى را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز... بارى به مجلس او در، كتاب شاهنامه‏همى خواندند در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون، وزير ملك را پرسيد هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت، چگونه بر او مملكت مقرر شد؟ گفت..."

 بدين ترتيب جامعه ما، از آغاز پديد آمدن شاهنامه، هرگز با كتاب فردوسى و پيام اين شاعر بزرگ ملّى ايران سرسرى برخورد نكرده و حساب فردوسى را از هر شاعر ديگرى جدا دانسته است.

 برخی از شاعرانمعاصر فردوسی  براى آن‏كه به زر و سيم دست يابند، به شيوه هاى وقيحانه و تملقهاى بارد دست مى يازند: بنگريد فرخى سيستانى را كه از زراعت و دهقانى به جايى نمى رسد آن‏چنان‏كه چون زنى خواست و خرجش بيشتر افتاد و دبّه و زنبيل در افزود، بى برگ ماند و "... قصه به دهقان برداشت كه مرا خرج بيشتر شده است، چه شود كه دهقان غلّه من، سيصد كيل كند و سيم صد و پنجاه درم، تا مگر با خرج من برابر شود، دهقان بر پشت قصه توقيع كرد كه اين‏قدر از تو دريغ نيست و افزون از اين را روى نيست فرخى مأيوس گشت و از صادر و وارد استخبار مى كرد تا نشان ممدوحى شنود و روى بدو آرد باشد كه اصابتى يابد..." و چون بالاخره به ممدوح رسيد كارش بدانجا كشيد كه تا بيست غلام سيمين كمر از پس او برنشستندى و به چنان راحت و آسودگى دست يافت كه جابه جا در شعرش انعكاس مى يابد:

 از آن عطا كه به من داد اگر بمانده بدى‏

 به سيم ساده برآوردمى در و ديوار

 به وقت بازى اندر سراى، كودك من‏

 بسان خشت همى باز گسترد دينار

 *

 كارى است مرا نيكو و حالى است مرا خوب‏

 با لهو و طرب جفتم و با كام و هوا، يار

 از فضل خداوند و خداوندى سلطان‏

 امروزِ من از دى به و امسال من از پار

 با ضيعت بسيارم و با خانه آباد

 با نعمت بسيارم و با آلت بسيار

 هم با رمه اسبم و هم با گله ميش‏

 هم با صنم چينم و هم با بت تاتار

 ساز سفرم هست و نواى حضرم هست‏

 اسبان سبك‏بار و ستوران گران‏بار

 از ساز، مرا خيمه چو كاشانه مانى‏

 وز فرش، مرا خانه، چو بتخانه فرخار

 ميران و بزرگان جهان را حسد آيد

 ز اين نعمت و زين آلت وزين كار و از اين‏بار

 محسود بزرگان شدم از خدمت محمود

 خدمتگر محمود چنين بايد هموار

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم