دکتر منصور رستگار فسائی

خلاصه ی قصه های شاهنامه(بخش 2.3.4)

 

٢- پادشاهی هوشنگ[1]

 

 پس از مرگ کیومرث، هوشنگ خود را فرمانروای هفت کشور جهان خواند و به یاری یزدان پیروزگر، به دادگری و بخشش میان بست و به آبادانی گیتی پرداخت و چهل سال پادشاهی کرد:

 

به فرمان یزدانِ پیروزگر         به داد و دهش تنگ بستش کمر[2]

 

وزآن پس، جهان، یک‌سر آباد کرد         همه روی گیتی پر از داد کرد

 

هوشنگ، نخستین کسی است که آتش را شناخت و به کار گرفت و با آن آهن را از سنگها جدا کرد و مردم را آهنگری آموخت تا ارّه و تیشه و تبر و بیل بسازند و کشاورزی پیشه کنند. هوشنگ سپس برای آوردن آب دریاها به دشتها و صحراها، چاره‌اندیشی کرد و رودها به کشتزارها کشید و بدین‌سان رنج مردم را کاهش داد؛ خوراک آنها را افزون ساخت و تخم‌افشاندن و درو کردن و کشاورزی را به آنان یاد داد تا مردم روزی خویش را از دسترنج خود فراهم سازند.

هوشنگ با برخورداری از مهر یزدانی، دام و دد را از یکدیگر جدا کرد و گاو و خر و گوسفند را در کشاورزی و کارهای سودمند به کار گرفت و از پوست پویندگان نیک‌موی، چون روباه و قاقُم و سنجاب، برای مردم جامه ساخت و پس از کوشش بسیار و گستردن مهر و داد و نعمت، از جهان برفت و نامی نیک از خود به یادگار نهاد:

 

بسی رنج برد اندر آن روزگار         به افسون و اندیشه بی‌شمار

زمانه ندادش زمانی درنگ         شد آن شاه هوشنگ باهوش و هنگ

 

هوشنگ، نخستین کسی است که جشنی مردمی بنیاد نهاد و جشن «سده» را آیین بزرگداشت آتش و یادبود شناختن آن، قرار داد. داستان کشف آتش بدین‌سان بود که روزی هوشنگ با همراهانش از کوهی می‌گذشت که ماری دراز و سیاهرنگ و تندتاز را دید که چشمانی چون خون داشت و دود از دهانش برمی‌خاست. هوشنگ، سنگی گران برگرفت و به دنبال مار شتافت و با توانمندی بسیار، سنگ را به سوی مار افکند، اگر چه آن مار جهان‌سوز، از دست هوشنگ جهاندار گریخت ولی سنگی را که هوشنگ پرتاب کرده بود، بر سنگی دیگر آمد و از برخورد آن دو سنگ آتش از میانه برجهید،

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ         دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگ[3]

 

 

و هوشنگ، بدین‌سان آتش را شناخت و آن را روشن و گرم نگه داشت و خدای را سپاس گزارد و آفرین خواند که چنین فروغی را به او و مردمش ارزانی داشته است:

 

بگفتا فروغی است این ایزدی         پرستید باید اگر بخردی

 

هوشنگ در همان شب، آتشی گران و انبوه برافروخت و به نیایش آتش پرداخت و این آغاز جشن سده بود و از آن پس هر سال مردم در «جشن سده» هوشنگ و آتش و دادگریهای او را به یاد می‌آورند و یادش را گرامی می‌دارند:

 

ز هوشنگ ماند این سده یادگار         بسی باد چون او دگر شهریار

کز آباد کردن، جهان شاد کرد         جهانی به نیکی از او یاد کرد

 

 ٣- پادشاهی تهمورث[4]

  چون هوشنگ درگذشت، پسرش «تهمورث» دیوبند بر تخت پادشاهی نشست و راه و روش پدر را دنبال کرد و مردم را به دادگری خویش مژده داد ـ و گفت:

 

جهان از بدیها بشویم به رای         پس آنگه کنم در کئیی، گِرد، پای[5]

 

ز هر جای کوته کنم دست دیو         که من بود خواهم جهان را خدیو[6]

 

تهمورث، شیوه رشتن[7]  و بافتن پوشیدنیها و گستردنیها[8]  را به مردم

 

آموخت و رمندگانی[9]  چون یوز و سیه‌گوش و پرندگانی چون باز و شاهین را

برای شکار کردن تربیت کرد و مرغانی چون خروس و ماکیان را خانگی ساخت.

 

چنین گفت کاین را نمایش[10]  کنید         جهان‌آفرین[11]  را ستایش کنید

 

 

که او دادمان بر دده دستگاه         ستایش مر او را که بنمود، راه

 

تهمورث، نخستین پادشاهی است که برای خود وزیری پاک و نیک‌اندیش و فرخنده‌خوی و دانا برگزید که «شهرسپ» نام داشت. شهرسپ روزها در روزه بود و شبها به نیایش یزدان می‌پرداخت و:

 

همه راه نیکی نمودی به شاه         همه راستی خواستی پایگاه

 

شهرسپ، تهمورث را آن چنان تربیت کرد که شاه جز راستی کاری دیگر نمی‌کرد و فرّه یزدانی از او می‌درخشید و بدین‌سان تهمورث توانست اهریمن بدکار را به بند کشد و بر او سوار گردد و او را همچون اسبی تیزتاز به گِرد جهان بگرداند. دیوان این چیرگی تهمورث را بر اهریمن نپسندیدند و بر آن شدند تا تهمورث را نابود کنند:

 

شدند انجمن[12]  دیو بسیار مر         که پَردخت مانند از او تاج و فر[13]

 

 

تهمورث، از بدسگالی دیوان آگاه گشت و به نبرد با آنان شتافت و دیوان افسونگر و جادوپیشه را که با لشکری گران به رهبری «دیو سیاه» با او می‌جنگیدند، شکست داد و:

 

از ایشان دو بهره به افسون[14]  ببست         دگرشان به بندِ گران کرد پست

 

 

امّا دیوانی که از چنگ تهمورث جان به در برده بودند، به زاری نزد او آمدند و زینهار خواستند[15]  که ما را مکش تا تو را هنرهای تازه بیاموزیم:

 

کیِ نامور دادشان زینهار         بدان تا نهانی، کنند آشکار[16]

 

 

از آن پس، دیوان فرمانبردار تهمورث شدند و نوشتنِ سی‌گونه خط و بسی دانشهای گوناگون را به وی آموختند، و سرانجام تهمورث پس از سی سال پادشاهی و پدید آوردن هنرهای گوناگون درگذشت و رخت به سرای دیگر کشید:

 

جهانا! مپرور چو خواهی درود         چومی‌بدروی پروریدن چه سود؟[17]

 

 

 

 ۴- پادشاهی جمشید[18]

 پس از مرگ تهمورث، «جمشید» پسر او، به جای پدر به پادشاهی رسید و هفتصد سال پادشاهی کرد. جمشید که پادشاهی دانا بود و فرّه ایزدی داشت، مردم را به دادگری و کوتاه کردن دست بدکاران مژده داد و گفت:

 

بدان را ز بد دست کوته کنم         روان را سوی روشنی ره کنم[19]

 

 

او خردورزی و روشندلی را پیشه ساخت و در هر پنجاه سال از پادشاهی خویش، کاری شگرف و بزرگ به انجام رسانید:

1. در پنجاه سال نخست، ساختن زین‌افزارهایی[20]  چون خود و جوشن[21]  و

 

رشتن و بافتن و دوختن جامه را به مردم یاد داد.

2. در پنجاهه دوم پادشاهی، جمشید مردم را به چهار گروه بخش کرد:

ـ پرهیزکاران و موبدان؛

ـ ارتشیان و سپاهیان؛

ـ برزگران و کشاورزان؛

ـ پیشه‌وران و دست‌ورزان.

3. جمشید در پنجاه سال سوم پادشاهی خود، دیوان را به کار گِل گماشت تا جهان را آبادان سازند:

 

بفرمود پس دیو ناپاک را         به آب اندر آمیختن خاک را

هر آنچ از گِل آمد چو بشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد         به خشت از بَرش هندسی[22]  کار کرد

 

 

4. جمشید در دیگر پنجاهه فرمانروایی خود، یاقوت و سیم و زر و گوهرها را از سنگ برآورد.[23]

 

5. آنگاه جمشید در پنجمین پنجاهه پادشاهی خویش کافور و مشک و عود و عنبر را فراهم آورد.

6. و در پنجاهه ششم به پزشکی و چاره‌جویی برای دردمندان پرداخت و راه و رسم تندرستی را به مردم یاد داد و هنرهای فراوان از خود پیدا کرد و رازهای بسیار را بر مردم آشکار ساخت، و دریانوردی را پدید آورد.

 

گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب         ز کشور به کشور، چو آمد شتاب

 

چون سیصد سال از پادشاهی جمشید سپری گشت، جمشیدِ فرّه‌مند، تختی شکوهمند بساخت و گوهرهای گرانبها بر آن نشاند[24]  و چون جمشید بر

آن تخت جلوس می‌کرد، دیوان آن تخت را برگرفته به آسمان می‌بردند و جمشید در آسمانها به گردش می‌پرداخت. مردم، روزِ بر تخت نشستن وی را گرامی داشتند و آن را جشن گرفتند و آن روز را که «هُرمزد»[25]  روز از ماه  

فروردین بود «نوروز» نامیدند و همه‌ساله آن را جشن می‌گرفتند و هنوز نوروز یادگار جمشید و یادآور کارهای شگفت‌انگیز اوست.

در سیصد سالِ نخست پادشاهی جمشید، مرگ نبود و بیماری و رنج از میان مردم رخت بربسته بود؛ دیوان فرمانبردار مردمان بودند و بانگ شادی و نوشانوش از همه جا بلند بود:

 

چنین، سال سیصد همی رفت کار         ندیدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و ز بدâشان نبود آگهی         میان بسته دیوان به سانِ رهی

به فرمانِ مردم نهاده دو گوش         ز رامش جهان پر ز آوای نوش

 

تا آنکه جمشید از شکوه پادشاهی و تواناییهای بسیار، خودخواهی ورزید و غرور او را گمراه ساخت و جمشید، از فرمانِ یزدان سرپیچی کرد و ناسپاس شد و بزرگان کشور خویش را فراخواند و گفت:

«من خداوندگار جهانم،

هنرها را من پدید آوردم،

و جهان را من به زیبایی آراستم،

خور و خواب و آرامش را من به شما مردم ارزانی داشتم،

و کامرانیهای شما از من است،

پس، مرا خداوندگار خویش بدانید و مرا بپرستید و مرا نیایش کنید.»

و با گفتن این سخنان غرورآمیز و خودخواهانه، شکوه پادشاهی و فرّه ایزدی جمشید، از او دور گشت و در کارش شکست افتاد و روزگار وی، واژگونه گشت:

 

هنر چون بپیوست با کردگار[26]          شکست اندر آورد و برگشت کار

 

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس         به دلâش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر، تیره‌گون گشت روز         همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

 

و بدین‌سان، چهارصد سال دیگر پادشاهی جمشید با رنج و درد و شکست، سپری گشت.



[1]. یوستی، خاورشناس معروف که کتاب نامنامه ایرانی از اوست، معنی این نام را «کسی کهمنزلهای خوب فراهم می‌کند»، می‌داند. ر.ک :فرهنگ نامهای شاهنامه، جص .117

[2]. به بخشندگی و دادگری به مردم خدمت کرد.

[3]. آتشین، همچون آتش.

[4]. این نام دارای دو جزء است: جزء اوّل آن به معنی تَهَم و دلیر و پهلوان است، و معنی جزء دوم بهدرستی معلوم نیست و روی‌هم این اسم را به معنی روباه تیز رو و قوی معنی کرده‌اند. (فرهنگنامهای شاهنامه، جص 298).

[5]. نخست بدیها را در جهان نابود می‌کنم و پس از آن با خاطری آسوده، پادشاهی می‌کنم.

[6]. پادشاه، خداوند.

[7]. ریسیدن.

[8]. فرشها.

[9]. حیوانات وحشی.

[10]. مشاهده کردن و نشان دادن.

[11]. آفریدگار، خدا.

[12]. جمع شدند، گرد آمدند.

[13]. که تخت و تاج شاهی را از او بگیرند.

[14]. جادوگری.

[15]. پناه جستن، امان خواستن، درخواست بخشش کردن.

[16]. پادشاه نامدار آنها را بخشید تا هنرهای پنهان خود را آشکار کنند.

[17]. ای جهان! اگر می‌خواهی آنچه را که کاشته‌ای درو کنی چرا می‌کاری و فایده این کاشتنها،چیست؟ چرا انسانی را که هنوز عمری از او نگذشته است می‌کشی؟

[18]. نام جمشید از دو جزءِ تشکیل شده است: جم و شید که دو معنی برای آن پیشنهاد شده است:1.  جمِ درخشان و تابان2. جم شاه. (ر.ک :فرهنگ نامهای شاهنامه، جص 311).

[19]. دست بدکاران را از کشور کوتاه می‌کنم و مردم را به سوی روشنی راهنمایی می‌کنم.

[20]. جنگ‌افزار، ساز و برگ نبرد.

[21]. زره، جامه جنگ.

[22]. مهندس.

[23]. معدنها را استخراج کرد.

[24]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

[25]. ایرانیان باستان هفته نداشتند و به جای آن هر روز ماه را به نامی می‌خواندند، که نام روز اوّل هرماه «هرمزد» بود.

[26]. تخت خود را طلا کاری کرد و در آن جواهرهای گرانبها به کار برد.

** برگرفته از کتاب ٨ جلدی قصه های شاهنامه ،بازنویسی دکتر منصور رستگار فسایی ،از انتشارات میراثبان، تهران،١٣٨۵

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧
Comments نظرات () لینک دائم