دکتر منصور رستگار فسائی

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

رستم حتی اگر از چاه شکار شکسته و خسته بر می‏آمد، هرگز مورد ملامت رخش قرار نمی‏گرفت و نومیدی به ذهن رخش و سوارش رخنه نمی‏کرد زیرا هیچ‏یک خود را در شکست ریاکارانه‏ای که نصیب آنان شده بود، گناهکار نمی‏دانست، اما در این جا هم اسب و هم سوار می‏دانند که دیگر آن که بوده‏اند، نیستند و سوار افسرده و دل مرده، ناگزیر به توضیحات و تحلیل‏هایی دست می‏زدند تا استحالۀ روح و جان و منش پهلوانانۀ خود را توجیه کند، و ناگزیر از اسب خویش می‏خواهد تا گرگ غرور گرسته او را به حال خود واگذارد، و بداند که او همه چیز خود را از دست داده است و دیگر نه ترکش و نه خفتان و نه شمشیری دارد و خنجرش در دیوار ستبر زندان شکسته شده است و روزگار، روزگاری است که حقیقت این است که آتشی شاعری بود که از اسب می‏افتاد ولی از اصل نمی‏افتاد؛ شعرش جلوه امیدها و ناامیدهای بود زاویه دید، تجربه‏های تاریخی، فراز و نشیب‏های خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان، تغییرات اقلیمی، آدم‏های تازه و قدیمی، محیط‏های شهری و روستایی و از همه مهم‏تر دریا و زندگی دریاییان دریا دل با آفتاب سوزندۀ جنوب، و طبیعت خشن ودر عین حال مهربان، با وحشی بودنی که ناشی از، ستیزه‏جویی‏ها و مهربانی‏های طبیعت و دشواری‏های زندگی با آن است امّا در ذات، نرم و چالاک و حتی دوست داشتنی است، نوعی وسوسه دل‏نشین سرودن را در جان و دل شاعر بر می‏انگیخت.

تصویر ماهتاب

وحشی‏تر از گوزن گرفتاری بود

در آب

نی‏زار سبز ساحل «موند»

با هایهوی ما

خالی شد از گرازان

و قوچ‏های کوهی

از آبخور رمیده،

                  باز آمدند

با بانگ آشنایی بوی ما

صیادهای چابک

هر ساله

           سالروز نخستین آواز کومه را

                                       به شکار نی می‏آیند

اینک اجاق‏هاشان

              ـ که دشت را مشبّک کرده ـ

آواز زندگی را

                بر پهنۀ بیابان

                مرموز می‏سرایند

                                             (شکار نی)

برای آتشی، گذشته، در طبیعت زنده می‏شود و همیشه طبیعت سخنی تازه دارد که در وحشت‏فزای سرب و آهن، از آن خبری نیست و شاعر روح طبیعت زنده‏ای است که حافظه همۀ زندگان جهان نیز هست.

هنوز آن جا خبرهایی است

هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده می‏خوانند

که خورشید

درنگی می‏دهد ــ از پشت نخلستان ــ

غروب غربت بار بیابان را

هنوز آن جا، چشم سؤال، چشم را در پهن دشت بهت

هزاران پاسخ وحشت‏فزای سرب و آهن نیست

هنوز آن جا سخن اندک، سکوت افزون

زمین زندگی کردن فراوان، یک و جب خاک زیادی

بهر مردن نیست

                                                                    (غم دل می‏توان)

بدین ترتیب «آتشی» شعر را به عین زندگی تبدیل می‏کند و زندگیش را عین شعر میسازد. برای او شعر «زادن و زاده شدن» نیست، یک زندگی ممتد است، یک خاطرۀ به هم پیوسته است. اگرچه در اولین نظر، منقطع و مجزا به نظر آید، حتی مرگ شاعر و زندگیش جریان هستی شعر او را منقطع نمی‏کند وشعر می‏ماند اگرچه شاعر بمیرد، شاعر ققنوس است که از خاکسترش شعرش باز، بر می‏آید و زندگی دوباره از سر می‏گیرد، و سخن از ماندن شعر است و زندگی آوازخوان با آوازش و شاعر با سرودش، آن چنان که فروغ می‏گفت می‏ماند زاینده و پربار:

دست‏هایم را در باغچه می‏کارم

سبز خواهم شد، می‏دانم، می‏دانم، می‏دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند داشت             

                                                (تولدی دیگر)

شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها از بهترین اشعار نیمایی آتشی است، در این شعر «اسب» که همچون دریا و طبیعت، از نمادهای همیشگی وماندگار ذهن آتشی است، با «سوار» خویش به گونه‏ای بسیار طبیعی و معنادار، در مکالمه و مکاشفه‏ای ممتد است، این اسب سفید وحشی، تنها جزیی از واقعیت زندگی مادی و معنوی هنرمند نیست، بلکه به نحوی بخشی از خود اوست، شاعر بازتاب ناخودآگاهی خود را در نگاه‏ها و حرکت‏های او می‏بیند، درست همان‏گونه که رستم با رخش سخن می‏گفت و از او پاسخ می‏شنید و رخش یار غار رستم بود و در سختی و آسودگی و رزم و بزم پای و دل و جان رستم بود، این اسب نیز بخشی از شکوه و شادابی و توانمندی‏های جسمی و روحی و بلند پروازی‏ها و غرورهای جوانی شاعر را تشکیل می‏دهد، که با «نعلی نقره‏گون» و «گردنی ستبر» و یال‏هایی برافراشته و سرکش، درست، رخش رستم را می‏ماند در ستیز با شیران و اژدهایان هفت خان و در بزم و رزم و در بیابان‏های سوخته بی‏آب وعلف که «سوارش» داستان‏ها بر طومار جاده‏ها نوشته است. اما این بار سوار وی تهمتنی زره‏دار و پولادینی گرزور نیست، بلکه شاعری است که قلم برداشته است و شعر سروده است و «سوار» و «مرد بیابان» و «راکب شکسته دلی» است که «دشمنان او را در میان گرفته‏اند» و «برای او هیچ  نیرویی باقی نمانده است» و عرصه داستان این شعر هم دیگر بیابان‏هایی پهن و گسترده و کوه‏های سر به خورشید رسانیده و سوخته نیست، آخوری است که اسب سفید وحشی سر سنگین و افسرده و با دریغ و دردی که دلش را می‏آزارد. سر در آن فرو برده است، اما عطر صیقل تازه او را جذب نمی‏کند و به یاد دوران شکوهمند گذشته است که همچون سیلاب از کوه‏ها به سوی دره‏ها فرو می‏آمد و صخره‏های گران را فرو می‏افکند و نه تنها گوزنان از او می‏رمیدند که هیبت اسب و سوار، پلنگان هم می‏تاراند. گاهی سر بر اوج می‏نهاد و دختران را از درگاه غرفه‏ها می‏ربود و با خود به اوج کوه‏های خورشید سوخته می‏برد و در آن اوج گاهی آفتاب بر کفل او غروب می‏کرد و مهتاب نیمه شبان، بر گردن وی شال زرین می‏پیچید و سپیده‏دم از صدای هلهله سم او هم کوهستان از خواب بیدار می‏شد. همۀ این خاطرات که در ذهن چنان اسبی خلجان می‏کند درست به لحظه‏های رخش شکوهمند درخشان همانند است آن گاه که در خوان سوم، رستم در خواب است و رخش اژدهایی را می‏بیند و ترسان به رستم روی می‏آورد ولی رستم او را نومید می‏کند:

ز دشت اندر آمد یکی آزدها

 

کز او پیل هرگز نیابد رها

سوی رخش رخشنده بنهاد روی

 

دوان اسب شد سوی دیهیم سوی

تهمتن چو از خواب بیدار شد

 

سر بر خرد پر ز پیکار شد

به گرد بیابان یکی بنگرید

 

شد آن اژدهای دژم ناپدید

ابا رخش، بر خیره پیگار کرد

 

بدان کو، سرخفته، بیداد کرد

دگرباره چون شد به خواب اندرون

 

ز تاریکی آن اژدها شد برون

به بالین رستم تگ آورد رخش

 

همی کند خاک  و همی کرد پخش

دگرباره بیدار شد خفته مرد



برآشفت و رخسارگان زرد کرد

بیابان همه سر به سر بنگرید

 

به جز تیرگی شب، به دیده ندید

بدان مهربان اسب هشیار گفت

 

که تاریکی شب بخواهی نهفت؟

سرم را همی بازداری ز خواب


 

به بیداری من گرفتی شتاب؟

گر این بازسازی چنین رستخیز

 

بی‏تو ببّرم به شمشیر تیز

پیاده شوم سوی مازندران

 

کشم خشت و کوپال و گرز گران

سیم در، به خواب اندرآمد سرش

 

ز بر گستوان کرده زیر و برش

بغرّید آن اژدهای دژم

 

همی آتش افروخت گفتی به دم

چراگاه بگذاشت رخش روان

 

نیارست رفتن سوی پهلوان

دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود

 

کش از رستم و اژدها، بیم بود

هم از بهر رستم دلش نارمید

 

چو باد دمان پیش رستم دوید

خروشید و جوشید و برکند خاک

 

ز نعلش زمین شد همه چاک چاک

چو بیدار شد رستم از خواب‏خوش



برآشفت با بارۀ دستکش

«اسب سفید و حشی» اینک در زمان و مکانی متفاوت است و برعکس گذشته که همیشه فرمانبردار و ستایشگر سوار خویش بود، غضبناک بر آخورایستاده است، سم بر خاک می‏کوبد، و یال خشم بر سوار خویش می‏گشاید و با نگاهی ملامت‏آمیز «جویای عزم گمشدۀ اوست» از وی می‏پرسد و او را به ملامت می‏گیرد که «کجا رفت آن همه شکوه پهلوانی و دلاورانه و آن صحنه‏های گرم پیکار» همین جاست که جان سوار از این طعنه‏ها می‏سوزد و عرق شرم بر چهره‏اش می‏نشیند.

سوار که همه چیز را از دست داده است و دیگر او را نه ترکشی و نه خفتان و نه شمشیری است و خنجرش در دیوارهای سخت زندانی که او را در میان گرفته است، شکسته شده است، دیگر آن سوار شکوهمند گذشته نیست، او تهی شد و درمانده و اسیر واقعیت‏های تلخ است که همه چیز را از وی گرفته‏اند. تفاوت این سوار و اسبش با رستم و رخش در هنگام فرو افتادن در چاه سرپوشیده ریاکاری نابرادر، چاهی که پر از شمشیر و خنجر و وحشت است، در آن است که رستم و رخش با آن که زخم بر می‏دارند و رهسپار وادی مرگ می‏شوند، اما عزم معطوف به زندگی و پیروزی در آنها زنده است و اوج می‏گیرد و به همین دلیل رستم، پیش از مرگ قاتل خود را می‏کشد و انتقام خویش را از وی می‏گیرد و رخش شادمانه پیروزی رستم را در آخرین نبردش می‏بیند، هر دو دشمن، ریاکار و فریبکارند اما، تفاوت ماجرا، در اراده معطوف به ماندن و پیروزی و ارادۀ معطوف به تسلیم و شکست قهرمان است :

چنین گفت رستم که یزدان سـپاس

 

که بودم همه ساله یـزدان‏شناس

از آن پس که جانم رسیـده به لـب

 

بر این کین من بر، بنـگذشت شب

مـرا زور دادی کـه از مـرگ پیـش

 

از این بی‏وفا خواستم کین خویش

اما در خنجرها و.... سوار، خود از درون به چاه افتاده است و راهی جز تسلیم به وضع موجود، برای خود نمی‏یابد و بنا براین دست از تلاش و مبارزه می‏شوید، همه غرورش بر باد رفته است و اسب او، حق دارد که بی‏رحمانه و با نگاه ملامت‏بار و خنجر خونین چشم غضبناک خویش، یال برکشد و بر ریشۀ دشمن نیز رویاروی نمی‏جنگد و سلاح بر نمی‏کشد و به جای نبردی مردانه، چهره‏ای مهربان و زیبا به خود می‏گیرد و با خنجر مسموم نیشخندها و کینۀ خود را نهان می‏سازد و بوسه‏هایش زهرآلود است و با سکه و پول و شراب و اعتیاد و شهوت و هوس در کمین آزادگان نشسته است.

در این سو دیگر میدانی و لشکری و سواری پهلوان نیست و اگر سلحشوری هم باشد بی‏سلاح و تنهاست، اگر همه گذشته‏های غرورآفرین، واقعیتی زلال بود، اینک همه آنچه را که می‏بینی سراب است و همه مردان دلاور، پلنگی و نیرومندی و مردانگی خود را باخته‏اند و ناتوانا نه در حصار غم شکست نشسته‏اند و دیگر تجدید آن شادی‏ها و غرورها ممکن نیست و این درست همان لحظه‏ای است که «اخوان» از آن به «زمستان» و به غروب ستاره تعبیر می‏کند:

نفس کز گرمگاه سینه می‏آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

                                                               (زمستان)

می‏ترسم ای سایه می‏ترسم

می‏ترسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده است

ای کاش می‏شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

                                 ژرفای شب را چنین پیش کرده است؟

                                                                                          (ناگه غروب کدامین ستاره)

آن چه در این یأس فلسفی و در شعر آتشی معنی‏دار است آن است که شعر، همچون دودی از آتشی،

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم